به انگیزه هفتاد و ششمین سال‌گشتِ زایشِ علیِ حاتمی

فکر و ذکرمان شده کسبِ آبرو. چه آبرویی؟ مملکت رو تعطیل کنید دارالایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نانِ شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید. قحطی است، دوا نیست، مرض بی‌داد‌ می‌کند، نفوس حق‌النفس می‌دهند. بارانِ رحمت از دولتیِ سرِ قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیتِ مردم! میرغضب بیش‌تر داریم تا سلمانی. ریختِ مردم از آدمی‌زاد برگشته؛ سالَک بر پیشانیِ همه مُهرِ نکبت زده، چشم‌ها خُمار از تراخم است. چهره‌ها تکیده از تریاک. حقیقتا ما تمدنی کهن داریم یا کهنه؟ خلقِ خدا به چه روز افتادند از تدبیرِ ما: دلال، فاحشه، لوتی، یله، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر؛ گدایی که خودش شغلی است…“.

چُنین‌اند گوشه‌هایی از تَک‌گویی فیلمِ درخشانِ حاجی واشنگتن   (۱۳۶۱) که ناصرالدین شاهِ قاجار را بهانه می‌کنند تا جمهوریِ اسلامی را هدف گرفته باشند. فیلمی که تنها یک‌بار در جشن‌واره‌ی نیمه خصوصیِ فجر (۱۳۶۱) به نمایش درآمد و تا شانزده سال بعد (۲۰ خردادِ ۱۳۷۷) یعنی دو سال پس از درگذشتِ استاد حاتمی، پروانه پخش نگرفت.

علیِ حاتمی، کارگردانِ موًلف و خودساخته‌ی سینمایِ ایران که به پاسِ گفتارها(دیالوگ‌ها)ی شاعرانه‌اش، به درستی سعدیِ سینما نامیده می‌شد در ۲۲ مردادِ ۱۳۲۳ در خیابانِ شاهپورِ تهران چشم به جهان گشود. او که دانش‌آموخته‌ی دانش‌کده‌ی سینما و تآترِ دانش‌گاهِ هنرِ تهران بود، کارِ هنریِ خود را با نمایش‌نامه نویسی آغاز کرد و سپس راهیِ سینما شد. سینمایی که در اوجِ بحرانِ خود گیر کرده بود و راه به روستایی نمی‌بُرد! در سال‌هایِ پایانیِ دهه‌ی ۱۳۴۰ خورشیدی اما سینماگرانی هم‌چون فرخِ غفاری، رفیق سهرابِ شهیدثالث، ناصرِ تقوایی، بهرامِ بیضایی، مسعودِ کیمیایی، فریدونِ گُله، داریوشِ مهرجویی، پرویزِ کیمیاوی، خسرو هریتاش، علیِ حاتمی و چند تنِ دیگر از خَمِ راه رسیدند و به سینمایِ بحران‌زده‌ی ایران رنگ و رویی تازه بخشیدند. در میانِ این همه اما استاد حاتمی سهمی درخشان داشت. وی که هم‌چنین، دانش‌آموخته  اداره هنرهایِ دراماتیکِ تهران بود، کارِ هنریِ خود را با نمایش‌نامه نویسی آغاز کرد:  قصه‌ی حریر، ماهی‌گیر، چهل گیس و شهرِ آفتاب و مهتاب، ساتَن و حسن کچل از جمله‌یِ این نمایش‌نامه‌ها بودند که به ویژه حسن کچل با روی‌کردِ گسترده‌ی مردم رو به رو شد. علیِ عباسی تهیه کننده سینما هم که آن را دیده و پسندیده بود از حاتمی خواست نسخه (ورژنِ) سینماییِ حسن کچل را هم با سرمایه گذاریِ او بسازد که چنین نیز هم شد و فیلم در نخستین اِکرانِ خود (۱۳۴۹) با نُه میلیون تومان بلیتِ فروخته شده، پُرفروش‌ترین فیلمِ سالِ کشور شد. بدین گونه بود که حاتمیِ جوان، سر از کهکشانِ سینما برآورد. ساخته‌های واپسینِ او اما یکی از دیگری درخشان‌تر بودند:

 طوقی(۱۳۴۹)، باباشَمَل(۱۳۵۰)، ستارخان(۱۳۵۱)، خواستگار  (۱۳۵۱)، سریالِ تلویزیونی داستان‌هایِ مولوی(۱۳۵۲)، سلطانِ صاحب‌قران (۱۳۵۴)،  سوته دلان(۱۳۵۶)، سریالِ تلویزیونیِ هزاردستان که در سالِ ۱۳۵۸ کلید خورد و هشت سال بعد آماده و پخش شد،  کمال‌الملک (۱۳۶۲)،  جعفرخانِ از فرنگ برگشته            (۱۳۶۶)،  مادر (۱۳۶۸)،  دل‌شدگان(۱۳۷۰) و واپسین فیلم‌اش جهان پهلوان تختی که مرگِ زودرسِ استاد حاتمی در ۵۲ سالگی آن را ناتمام گذاشت. وی در سالِ ۱۳۴۶ فیلمِ ۱۶ میلی‌متری جنگل و آشپزی را نیز برایِ تلویزیونِ ملیِ ایران ساخته بود که در همان سال رویِ آنتن رفت. حاتمی به راستی استادِ تمام عیارِ سینمایِ ایران بود؛ از میزانسن و نورپردازی و فیلم  برداری گرفته تا گزینشِ حسیِ موسیقی و درآوردنِ بازی‌ها و نوشتنِ دیالوگ‌هایی که باعث شدند او را سعدیِ سینما بنامند. او برایِ ساختنِ سریالِ هزاردستان به فرانسه رفت و موهایِ سرش را از تَه تراشید تا ”شرم‌اش“ شود به خیابان‌های شهر برود و شب و روزش را وقفِ فیلم‌نامه نویسی کند. فیلم‌هایِ حاتمی شباهتی شگفت به قالی‌هایِ خوش پرداختِ ایرانی دارند: گویی از ژرفای جامعه برآمده‌اند؛ آکنده از فرهنگِ توده، فولک‌لور، باورهایِ مردمِ کوچه و بازار، معماریِ سنتیِ و موسیقیِ جان نوازِ ایرانی. به ویژه تک گویی‌هایِ آثارش، زبان‌زدِ مردم شده بودند:

     کمال‌الملک، از زبانِ ناصرالدین شاه: ”همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید“.

     مادر: ”تلخی با قند شیرین نمی‌شه، شب رو باید بی چراغ روشن کرد“.

     سوته دلان: ”همه عمر دیر رسیدم“.

     استاد حاتمی در سالِ ۱۳۵۰ با بالرین و بازی‌گر پُرآوازه سینمای ایران، زریِ خوش‌کام ازدواج کرد که ثمره‌ی آن بازی‌گرِ پسا انقلابِ سینما، لیلی حاتمی (۱۳۵۱) بود. وی سرانجام در روزِ ۱۵ آذرِ ۱۳۷۵ براثرِ سرطانِ پانکراس، چشم از پرده نقره‌ای سینما برگرفت و در قطعه‌ی هنرمندانِ بهشتِ زهرا به خاک سپرده شد. بر سنگِ گورِ او تک گویه‌ای از فیلمِ حاجی واشنگتن چشم رُبایی می‌کند: ”آیینِ چراغ، خاموشی نیست“، و به راستی هم که حاتمی هرگز خموشی نگزیده است.  یادش گرامی باد. 

به نقل از ضمیمه فرهنگی «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۳، ۱۳ مرداد ماه




صبح

از نامه مردم ارگان مرکزی حزب توده ی ایران

:گفتمش

یار “

،چراغی بفروز

،این شب انگار نمی‌خواهد رفت

،سایه‌ی سربینش

– تنگ –

.در چنگ گرفته است ، تن خسته‌ی شهر

“به چه می‌اندیشی ؟

:گفت

” به صبح “

،گفتمش

 یار”

که چه‌؟

،سحر انگار اسیر است ، اینجا

،یا

“.به دارش زده‌اند

:گفت

،” می‌دانی ، یار

،که زهدان شب سربی ، هم

!بار دار سحر است

:هم از این روست که می‌گویم

” صبح “

،صبح

!سرشار صداست

،شب اگر بسته در خانه‌ی روز

،می‌شکافد ، خورشید

!سینه‌ی سربینش

،و صدا ، می‌ماند

،تا جهان زنده و جاریست

،صدا ، می‌ماند

،و صدا می‌ماند

.”گر چه بر دار رود حنجره‌یی

:گفتمش

،یار”

،امیدت ، بیدار

.”تا شکوفایی صبح
 

م. نوید

۲۵ ژوئیه  ۲۰۲۰




حزب توده ایران ودو تیغه قیچی اپورتونیسم راست ودگماتیسم چپ

نویدنو

مطلب دریافتی :نویدنو

انوشه راستگو

در شرایطی که میهن رنج کشیده ما روزهای دشواری را طی می کند ومردم ما با روش آزمون وخطا راه پر سنگلاخ مبارزه ی دشوار ونفس گیر دستیابی به جمهوری ملی ودموکراتیک را طی می کنند، نیاز به نیروی پیشرویی که بتواند در صحنه مبارزه، فعالانه شرکت کرده وسره را از ناسره به آنان بنمایاند هرروز بیش از پیش احساس می شود. حزبی که چونان فانوس دریایی ساحل نجات را به آنان نشان دهد. در چنین شرایطی که تاریخ این وظیفه را بر دوش حزب توده ایران نهاده است، مدعیان هواداری از حزب درگیر بحث های بیهود وبی سرانجامی شده اند که سرانجامی جز اتلاف وقت وانرژی و پراکندگی نیروهای حزبی و در نتیجه دور ماندن از صحنه مبارزه روزمره مردم حاصل دیگری در بر ندارد.  

فضای هواداری از حزب توده ایران این روزها صحنه کشمکش دو نیروی اپورتونیسم راست در قالب نشریه اینترنتی “راه توده ” مدعی دفاع از مشی توده ای و دفاع از رفیق کیانوری و سکتاریست هایی است که با توهین به رهبری پیشین حزب، چونان دولبه یک تیغه قیچی، جان وتن حزب را زیر منگنه سنگینی قرار داده اند.

در مورد مشی ویرانگر و اپورتونیسم راست در قالب راه توده  پیشتر روشنگری های لازم را انجام داده ام واینک باید به نوشته ای پرداخت که آیینه تمام نمای سکتاریسم ودگماتیسم چپ است.

سخن بر سرآن است که هردوی این انحرافات بخشی از واقعیات را می گویند، تا بخش دیگری را تحریف کنند. سکتاریسم چپ آن جا که سخن از برخورد نظری با راه توده می کند کاملا محق است نگاه کنید به این جملات از خانم ژاله نیک سرشت:

” اگر پرده اول این نمایش، نابودی فیزیکی نیروهای عمده چپ در ایران را هدف قرار داده بود پرده های بعدی این برنامه هدفش از هم پاشاندن صفوف باقی ماندگان، جلوگیری از هرگونه بازسازی و همچنین درهم شکستن هرگونه توان مبارزاتی از این نیروها بوده است. … “

اما این نکته درست در خدمت این جملات زشت وبی اعتبار وضد حزبی قرار می گیرد:

” آزادی شمار بسیار معدودی از رهبران حزب توده از جمله علی عمویی نیز حاوی مسایل جالبی است. اگر کیانوری و طبری در خانه های تحت نظارت اطلاعات سپاه نگاه داری می شدند آقای عمویی، پرتوی، شهبازی و چند نفر دیگر که الان اسامی شان را به خاطر ندارم به سر خانه و زندگی شان برگشتند!

بخش مهمی از فعالیت علی عمویی پس از زندان را نیز باید در قهرمان سازی های دروغین از خود (در مصاحبه های مختلف و کتاب «دٌرد زمانه» درباره زندانش در دوران شاه که شامل یک عده مدعیات واهی است) و فعالیت هوشیارانه در راستای ایجاد سردرگمی و گسست در صفوف چپ ایران ارزیابی کرد. یکی از مهمترین فعالیت های عمویی در این دوران را باید کار آگاهانه: سکوت، دفاع و یا توجیه فعالیت افرادی دانست که مأموران افشاء شده جمهوری اسلامی بودند. “

و

” باید حرف را روشن زد. دستگاه های اطلاعاتی رژیم علی عمویی را برای همین تیپ کارها حفظ کرده اند. از صحنه گردانی شوهای تلویزیونی، صدور فرمان انحلال حزب و دستور به توده ای ها که خود را به ارگان های امنیتی معرفی کنند (که متاسفانه شماری از روی باور کور به رهبری حزب اینکار را کردند) تا آزادی از زندان و فعالیت های علنی در راستای قهرمان سازی های کذب و کمک به برنامه هایی که در انتها ماهیت چپ و حزب توده را زیر سئوال می برد “

خواننده حزبی می تواند قضاوت کند که آیاچنین جملات سخیفی می تواند کوچکترین  کمکی به فعالیت های حزب توده ایران بکند ؟ از خانم نویسنده باید پرسید با چه نیتی مطالب بالا را نوشته است؟ آیا هدف فقط ارضای خودخواهی فردی بوده است و یا روشنگری؟ کدام مبارزی در ایران ممکن است با خواندن مطالب بالا ذره ای گرایش به حزب توده ایران در خود بیابد. آیا ضربه ای بزرگتر از این نوشته ها ممکن است به اعتبار وشهرت حزب توده ایران آسیب بزند ؟ آیا با وجود چنین دوستانی، حزب احتیاج به دشمن هم دارد؟ این نوشته مصداق بارز دوستی خاله خرسه است. اگر این نگارنده می خواست به سبک و سیاق ژاله خانم سخن بگوید، باید اورا عامل نفوذی در حزب که از طرف ارگان های امنیتی وظیفه تخریب حزب را به عهده گرفته است می نامید. برای من سخت است که قضاوت کنم که آیا ضربه ای که راه توده به حیثیت حزب می زند بزرگتر است یا ضربه ای که از سوی سرکار خانم ژاله نیک اندیش وهم فکران‌ او زده می شود. چگونه است که این خانم حتی مبارزات آقای عمویی در دوران شاه را هم به زیر سوال می برد؟ باید پرسید چرا حزب توده ایران چنین فردی را مسول “روابط عمومی” حزب می کند و در هیئت سیاسی می نشاند؟ آیا همه رفقای افسر حزب به شکل غیر مستقیم هدف تیرهای زهرآگین نویسنده قرار نمی گیرند؟

باور این مساله بسیار سخت وتلخ است که تکرار همان ترهاتی که شکنجه گران می گفتند را از زبان وقلم کسانی بشنویم وبخوانیم که خود را هوادار حزب می نامند. راستی با اینان در مهاجرت چه رفته است که اینگونه بر چهره رهبران دیروز خود پنجه می کشند؟

این چگونه دفاعی از حزب است که همگان را نسبت به آن بدبین می کند. اگربیشتر رهبران دیروز خائن بودند، چه تضمینی وجود دارد که فردا به وسیله افرادی دیگر رهبران امروز و کسانی چون ژاله خانم با همین اتهامات مواجه نشوند.

من دوست دارم که چنین مسائلی را به دور بودن از صحنه مبارزه نسبت دهم ونه به دلایل دیگر، چرا که این گونه برخوردها یادآور برخوردهای مشابه دردرون  کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در زمان رژیم گذشته است.

سرکار خانم!

آقای عمویی که عمرش دراز باد، امروزه در ایران یک شخصیت بزرگ ملی است که احترام بی مانندی در میان جناح های مختلف اپوزیسیون داخل کشور دارد. ومطالبی از این دست که شما اشاعه می دهید، هیچ زخمی به او نمی زند وفقط موجب بدنامی نویسندگان آن می شود. کدام انسان عاقلی نه تنها خود را ازچنین سرمایه گرانقدری محروم می کند، بلکه خود وحزبش را در برابرآن قرار می دهد. البته نقد بی طرفانه نظرات او حق طبیعی همه است.  تا آنجا که ما آقای عمویی را می شناسیم او به هر انتقادی با چهره ای باز برخورد می کند.

این نگارنده، سرکار خانم ژاله نیک سرشت را نمی شناسد، اما به راستی آیا گردانندگان صدای مردم او را می شناسند؟ آیا مسئولین این سایت هر مطلب وارده ای را باید چاپ کنند؟ آیا نباید به جای دعوای حیدری ونعمتی به ملزومات مبارزه در ایران اندیشید؟ به خاطر دارم چند سال پیش فردی که نام خود را عزت ا…سیامک می نامید به همین روش می کوشید تا به تخریب چهره های حزبی دست بزند. او آنقدر ابله بود که متوجه نبود که چه کسانی از نوشتن نام عزت الله خود داری می کنند وبه جای آن نقطه می گذارند. با افشای این مطلب او دیگر در رسانه های مجازی ظاهر نشد. آیا این خانم هم پدیده دیگری است. از آنجا که ایشان را نمی شناسم چنین قضاوتی را در مورد ایشان روا نمی دارم، اما باید خاطر نشان سازم که روش های این دو یکسان است ونتیجه یکسانی را نیز در بر دارد.

در روزگاری که رسانه های مجازی غوغا سالاری می کنند، وهرکسی با نامی مستعار وغیر مستعار می تواند هرچه دل تنگش می خواهد بگوید، امکان تشخیص سره از ناسره فقط از طریق متن نوشته ممکن است. مشکل اینجاست که دشمنان قسم خورده با مخلوط کردن خود با دوستان متعصب و لجوج وخودخواه هرج ومرجی به وجود می آورند که این جدا سازی رامشکل می کند. این وظیفه گردانندگان سایت ها وصفحات مجازی است که تیز بینی وهشیاری به خرج دهند. به هیچ وجه نمی توان با ادعای آزادی بیان هر مطلبی را چاپ کرد و بدینگونه تریبون به دست دشمن داد. سایت صدای مردم با درج چنین مطالب سخیفی هم به خود وهم به حزب وهم به جنبش صدمات جبران ناپذیری می زند.

سخن کوتاه

از نظر من هم رفیق کیانوری، هم رفیق طبری، هم رفیق عمویی وهم رفیق خاوری سرمایه های ارزشمند حزب ما هستند. البته حق پاره ای اختلاف نظرها با هریک از این عزیزان را نیز برای خود محفوظ می دارم. هیچ کس حق ندارد، با جبهه گرفتن در پشت یکی از اینان، دیگران را زیر ضرب قرار دهد. اینان در مجموعه خود اعتبار حزب توده ایران هستند. همچنان که همه رفقای جان باخته ما.

هرکس که با هرادعایی ولو با نیتی صادقانه به تخریب ستاره های جاودان حزبی دست بزند، در عمل در خدمت همان شکنجه گران وهمان دوستاقبانان است. این که در حزب ما پاره ای اختلاف نظر ها بین رهبران آن بوده واحتمالا هم اکنون نیز وجود دارد، امری طبیعی است ونه تنها خرده ای برآنان نمی توان گرفت، بلکه نشان قوت حزب ما است. مهم این است که آن چه برون داده شده است، نظر خرد جمعی حزب بوده است. حتی مسولیت ضعف هایی که گه گاه این جا وآن جا رخ داده است، به عهده همه رهبری حزب است. زمانه زمانه بازخواست ستاره های حزبی نیست. هرچند که کندوکاو گذشته حزب امری ضروری است. اما این کار باید باخرد حزبی واحساس مسولیت انجام گیرد، نه از سر کین توزی!

افراد پراکنده ای چون سرکار خانم نویسنده حق ندارند سرمایه های حزب مارا به زیر تیغ خودخواهی شخصی بگیرند. من انتظار دارم که عملکرد وماهیت این خانم از طرف رفقای مسول مورد بر رسی قرار گیرد تا مشخص شود که ایشان چه سابقه حزبی ای دارند.

بی گمان حزب ما این بار هم توان برخاستن ورهبری جنبش مردم ایران را دارد. اما شرط مقدم و ابتدایی آن رهایی از تیر و تیغ اپورتونیسم راست ودگماتیسم وسکتاریسم چپ است

چنین بادا !




لنینیسم چیست؟

تفکر لنین مبتنی بر عمل انقلابی در پیوند با شناخت و درک نظری قوی در بطن شرایط معیّن موجود است. 

در مجموعه مقاله‌های کتابخانهٔ یادبود مارکس تا کنون بیشتر به اهمیت مارکسیسم در ارتباط با تاریخ، فلسفه، اقتصاد، و محیط‌زیست پرداخته‌ایم. امّا اغلب پیش می‌آید که به عبارت ”مارکسیسم-لنینیسم “نیز برمی‌خوریم. ولی بخشِ لنینیسمِ این عبارت چیست؟

گاهی این عبارت را ترکیبی از ”نظریه “(مارکس) و ”عمل انقلابی “(لنین) توضیح می‌دهند. ولی این توضیح بیش از حد ساده شده و نارسا است. درست است که مارکس و انگلس آغازگر تحلیل نظری جامعهٔ طبقاتی- به‌ویژه سرمایه‌داری- و چگونگی حرکت و پویایی آن بودند، ولی آنها عزم تغییر جهان را نیز داشتند و از نزدیک در بطن جنبش‌های سیاسی در اروپای زمان خودشان شرکت داشتند.

ولادیمیر ایلیچ لنین، بنیادگذار حزب کمونیست روسیه و نخستین صدر دولت شوروی، در سال‌های پیش و پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ که خودش در آن نقش چشمگیر و پُراهمیتی داشت، مطالب زیادی در زمینهٔ بسط تحلیل‌های مارکس و انگلس از سرمایه‌داری، و نیز در زمینهٔ تئوری و عمل انقلابی، نوشت. بیایید به بعضی از شناخته‌شده‌ترین نوشته‌های او نگاهی بیندازیم. همهٔ این آثار در بحبوحهٔ مبارزه و در زمینهٔ شرایط معیّن و خاص زمان و مکان خود لنین نوشته شده است. همهٔ آنها ضمن آنکه به فعالیت عملی انقلابی می‌پردازند، تئوری انقلابی را نیز به پیش می‌برند.

شاید شناخته‌شدن‌ترین اثر لنین، اثری که او را در مقام رهبر انقلاب بلشویکی روسیه قرار داد، ”چه باید کرد؟ “باشد. این کتاب که در سال ۱۹۰۲ نوشته شده است، یعنی در زمانی که نیروهای چپ و ترقی‌خواه در روسیهٔ تزاری پراکنده و کم‌روحیه بودند، دقیقاً بر همین سؤال تمرکز می‌کند که گام‌های بعدی چه باید باشد. نقطهٔ آغاز لنین [در پاسخ به این پرسش] ضرورت وجود حزب انقلابی است. او می‌نویسد: ”بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی وجود نخواهد داشت. “ولی او توجه می‌دهد که تئوری چیزی انتزاعی و تجریدی نیست. تئوری در بطن مبارزه تکوین می‌یابد، و در این فرایند، کارگران خودشان ”روشنفکر “می‌شوند. بدون تئوری [انقلابی]، مبارزات طبقهٔ کارگر به تلاش برای بهبود شرایط [کار و زندگی] و مطالبهٔ اصلاحات در درون نظام سرمایه‌داری محدود می‌شود.

مبارزه تا زمانی که توسط ”سازمانی قدرتمند از انقلابی‌ها “رهبری نشود، نمی‌تواند ”مبارزهٔ طبقاتی “شود. لنین به اتحاد [طبقهٔ کارگر] با دیگر جنبش‌های ضدتزاری، از جمله دهقانان و حتّی سازمان‌های آنارشیست، توجه داشت. او بعدها خواهان یکی کردن خواست‌ها و شعارها (صلح، نان، زمین) و تشکیل سازمان‌های گستردهٔ انتخابی و پاسخگو (شوراها) شد که شالودهٔ موفقیت بلشویک‌ها در سال ۱۹۱۷ بودند.

استدلال اصلی او این بود که تئوری و عمل جدایی‌ناپذیرند و آگاهی صنفی (اتحادیه‌یی) را باید به شناخت انقلابی فرارویاند تا بتوان به سوسیالیسم رسید. همین بُن‌مایه در همهٔ نوشته‌ها و اقدام‌های عملی انقلابی بعدی لنین ادامه یافت. لنین ”امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحلهٔ سرمایه‌داری “را در سال ۱۹۱۶ و در بحبوحهٔ جنگ جهانی اوّل نوشت. این جنگ، جنگی بین کشورهای امپریالیستی بود که تا آن زمان به مرگ میلیون‌ها نفر- چه نیروهای نظامی و چه غیرنظامیان- انجامیده بود. ولی بخش‌های چشمگیری از جنبش‌های چپ و کارگری، و از جمله ”طبقهٔ اشراف کارگری “که غارت امپریالیستی از هر دو ”طرف “به پیدایی و بقای آن کمک کرده بود، از این جنگ حمایت می‌کردند.

بخش‌هایی از این اثر لنین نیاز به رمزگشایی دارد زیرا وی آن را در تبعید نوشته است، و بنابراین شیوهٔ نگارش خاصی را به کار برده است تا بتواند آن را از زیر تیغ سانسور به سلامت بگذارند و در روسیه به چاپ برساند. برای مثال، به‌جای نام بردن از روسیه، از دیگر کشورهای سرمایه‌داری (مثل ژاپن) نام برده است. ولی هدف اصلی این اثر، توضیح دادن ریشه‌های جنگ، به‌ویژه رشد انحصارها و مجتمع‌ها و پشتیبانان مالی آنها- سرمایهٔ مالی- و نشان دادن آن است که عمل امپریالیسم دیگر فقط به صادرات و واردات کالاها (مواد خام و تولید شده) محدود نیست، بلکه اکنون سرمایه‌های رقیب سرگرم تقسیم سرزمین‌های جهان میان خود هستند، و شمار فزاینده‌ای از دولت‌های بدهکار (که بعدها آنها را به نام گمراه‌کنندهٔ ”دنیای در حال توسعه “خواندند) زیر سلطهٔ مراکز بزرگ سرمایه (آنچه امروزه کشورهای گروه ۷ می‌نامند) قرار دارند.

اثر دیگر لنین به نام ”دولت و انقلاب “که نوشتنش در اوت ۱۹۱۷، پس از بازگشت مخفیانهٔ او از تبعید به روسیه، و فقط چند هفته پیش از انقلاب اکتبر به پایان رسید، تحلیل پیش‌گفته [در مورد جنگ و امپریالیسم] را ادامه و بسط می‌دهد. سرشت هر کدام از دولت‌های سرمایه‌داریِ در حال جنگ با یکدیگر تفاوت دارد، ولی در قلب همهٔ آنها، استثمارِ کارگر مزدبگیر در وطن، و به فلاکت و بیچارگی کشاندن ملّت‌های دیگر است. لنین بر تحلیل مارکس و انگلس از دولت- در تحلیل نهایی، نهادی برای اِعمالِ حکومت طبقاتی- و بر آشتی‌ناپذیری منافع طبقاتی تأکید می‌کند. (در جای دیگری او می‌نویسد: برای فردِ لیبرال طبیعی است که از “دموکراسی” به طور کلی صحبت کند؛ ولی یک مارکسیست هرگز فراموش نمی‌کند که بپرسد: [دموکراسی] “برای کدام طبقه؟”)

لنین در این اثرش با یادآوری سرکوب بی‌رحمانهٔ‌ کارگران در کمون پاریس ۱۸۷۱، دشوار و شدید بودن مبارزات آتی را پیش‌بینی می‌کند و آن سوسیالیست‌هایی را که معتقد بودند آنهایی [سرمایه‌دارانی] که منافعشان مورد تهدید است به‌آرامی تسلیم و مطیع خواهند شد و سوسیالیسم را خواهند پذیرفت (که خیلی‌هایشان مطیعانه از ادامهٔ شرکت روسیه در جنگ نیز حمایت می‌کردند)، به چالش می‌کشد. لنین بر ضرورتِ داشتن عزم راسخ در اجرای ”دیکتاتوری پرولتاریا»ی مارکس در مرحله‌های نخستین سوسیالیسم تأکید می‌کند و آن را برای دستیابی به هدف نهایی انقلاب، یعنی جامعهٔ‌ بدون طبقه با ویژگی ”به هر کس متناسب با نیازهایش»، لازم می‌داند. لنین می‌گوید که ویژگی مرحلهٔ بینابینی باید دموکراسی واقعی و مشارکتی در عرصهٔ محیط‌کار و زندگی باشد که جایگزین قهر و اجبار می‌شود.

پس از پیروزی انقلاب ۱۹۱۷ و استقرار حکومت شوروی، لنین ”بیماری کودکی “چپ‌گرایی” در کمونیسم “(۱۹۲۰) را نوشت. این اثر نیز بر مرور موضوع‌ها (و افراد) مشخص آن روزها تمرکز دارد و بار دیگر بر تفاوت میان تاکتیک (برنامهٔ عمل کوتاه‌مدّت) و استراتژی (درازمدّت) تأکید می‌کند. در بستر ”سوسیالیسم موجود “نوین پس از جنگ (در حالی که کشور شوراها هنوز مورد تهدید ضدانقلاب و متحدین و جنگ‌های مداخله‌گرایانهٔ ژاپن بود) و در شرایط شکست جنبش‌های سوسیالیستی در دیگر نقاط جهان، لنین بر ضرورت همکاری با دیگر نیروهای ترقی‌خواه در جبهه‌های ائتلافی گستردهٔ مترقی و ضدسرمایه‌داری تأکید دارد.

این اثر لنین فصل جالبی دربارهٔ کمونیسم ”چپ‌گرا “در بریتانیا دارد. در اوایل این فصل به این موضوع پرداخته می‌شود که چگونه ”بزرگ‌ترین موانع در راه پی‌ریزی بی‌درنگ حزب کمونیست واحد، اختلاف بر سر مسئلهٔ شرکت در پارلمان و نیز بر سر مسئلهٔ پیوستن حزب کمونیست جدید به ”حزب کارگر “قدیمی صنفی‌کار، اپورتونیست و سوسیال شُوینیست است که به طور عمده از اتحادیه‌های صنفی ترکیب شده است. “در این بخش به دیدگاه‌ها و مواضع سیلویا پانکهِرست اشاره می‌شود که بازگو کنندهٔ‌ خشم بسیاری از کمونیست‌ها نسبت به نقش پارلمان و رهبری حزب کارگر در ادامه دادن به جنگ فاجعه‌بار است. او مخالف شرکت در انتخابات پارلمانی و مخالف ویلی گالاکِر بود که چندی بعد نمایندهٔ کمونیست پارلمان بریتانیا شد (که تا امروز دیگر تکرار نشده است). نظر لنین این بود که کمونیست‌های بریتانیایی باید در حزبی واحد متحد شوند، و باید در انتخابات پارلمانی شرکت کنند تا بتوانند پارلمان را با نظام واقعاً دموکراتیک شورایی جایگزین کنند. نیز اینکه پافشاری پانکهِرست بر این امر که ”حزب کمونیست باید آیین خود را منزه نگاه دارد “اشتباه‌آمیز بود، و اینکه حزب کمونیست جدید باید همکاری نزدیکی با حزب کارگر داشته باشد ضمن آنکه ”آزادی کامل در کار تبلیغ، ترویج، و فعالیت سیاسی “خود را حفظ کند.

پس امروزه ”لنینیسم “چیست؟ کار بزرگ لنین، تدوین و تکمیل تئوری و عمل در شرایط بسیار مشخص زمانی پیش و پس از انقلاب اکتبر بود. همان‌طور که جاناتان وایت، پژوهشگر مارکسیست بریتانیایی، می‌گوید، ما با مطالعهٔ رویدادهای آن دوره می‌توانیم درس‌های زیادی بیاموزیم. آنهایی که واژهٔ لنینیسم را به کار می‌برند، آن را به معنای عمل انقلابی مبتنی بر درک و شناخت نظری قوی در بطن شرایط معیّن موجود به کار می‌برند، امّا هستند کسانی که برای آنها مارکسیسم چیزی صرفاً نظری است. ولی هم مارکس و هم انگلس همیشه بر پیوستگی تئوری و عمل تأکید داشتند. تغییر دادن دنیا هم‌زمان با توضیح و تفسیر آن، دو هدف جدایی‌ناپذیر از یکدیگرند. اذعان به ضرورت وجود حزب ”پیشاهنگ “در تئوری و عمل مارکسیستی به صراحت بیان شده است. همان‌طور که در ”مانیفست حزب کمونیست “تصریح شده است، کمونیست‌های متشکل در حزب انقلابی ”قاطع‌ترین بخش حزب‌های کارگری هر کشورند، بخشی که همهٔ حزب‌های کارگری دیگر را به پیشرَوی برمی‌انگیزند “تا از این راه جامعه‌ای را ”برای اکثریت “بسازند که مرحله‌ای کلیدی در گذار به جامعهٔ بدون طبقه است.

(از مجموعه مقاله‌های تحقیقی منتشره توسط کتابخانهٔ یادبود مارکس)

  به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۱۰۹، ۱۳ مرداد ماه ۱۳۹۹




درود به کارگران و کارکنان پروژه ای مبارز و قهرمان صنایع نفت و گاز و پتروشیمی در سراسر ایران
اطلاعیه حزب تودهٔ ایران

درود به کارگران و کارکنان پروژه ای مبارز و قهرمان صنایع  نفت و گاز و پتروشیمی در  سراسر ایران!

مبارزه کارگران قهرمان هفت تپه همچنان ادامه دارد!

 بر اساس آخرین گزارش‌های رسیده، کارگران و کارکنان پروژه‌ای شرکت‌های صنایع نفت و گاز و پتروشیمی در جنوب ایران در اعتراض به وضعیت اسف‌بار فقر و محرومیت‌ها، دستمزدهای معوقه، شرایط بد خوابگاه‌ها، و بی‌توجهی مدیران به وضعیت‌شان در زمینه‌های مورد اشاره، از امروز، ۱۲ مردادماه ۹۹، تا جامه عمل پوشانده شدن به موارد اعتراض و خواست‌هایشان از کار دست کشیده و درحال اعتصاب به‌سر می‌برند. کارگران پروژه‌ای در پالایشگاه پارسیان سپهر لامرد، شرکت اکسیر صنعت در فاز ۱۳ در اسکله تنبک، شرکت سینا صنعت در پتروشیمی پارس فنل، شرکت آذران گستر و شرکت آویژه صنعت در پالایشگاه نفت سنگین قشم، سیکل ترکیبی ارومیه، پتروشیمی سبلان، شرکت تناوب در فاز ۱۴، شرکت پتروهمگام ماهشهر، پتروشیمی بوعلی، پتروشیمی هنگام، و شرکت پیمانکاریigc  پالایشگاه آبادان، از کار دست کشیده یا در خوابگاه‌های‌شان یا محوطه‌های کار نشسته‌اند در شرایطی که گرمای هوا در این مناطق بیداد می کند و به ۶۰ درجه سانتیگراد رسیده است. توضیح اینکه “کارگر پروژه‌ای” کارگری است که محوطهٔ کار یا کارگاهی ثابت ندارد. او برای یافتن کار از کارگاهی به کارگاه دیگر و از شهری به شهر دیگر در رفت و آمد است. این نیروی کار زحمتکش میهن ما حتا از حمایت همین قانون کار فعلی جمهوری اسلامی  و همچنین ثبات شغلی برخوردار نیست. با پایان پروژه‌ای معین، بیکاری و رفت و آمد او برای یافتن کار آغاز می‌شود. 

بر اساس گزارش‌های بولتن‌های سندیکاهای کارگری، دستمزدی در خورد کارشان، داشتن مناسب خوابگاه‌، حمام، و سرویس‌های بهداشتی‌ای با وضعیتی مناسب، و از همه مهم‌تر، عقب نیفتادن دستمزدهایشان به‌مدت چندین ماه، رد شدن لیست بیمه با دستمزدی که کار می‌کنند و نه  با دستمزد کارگر ساده، ازجمله خواست‌های کارگران هستند. آنان قبل از دست زدن به اعتصاب، لیست دستمزدهای تصویب‌شده‌شان را به کارفرمایان ارائه داده بودند تا اجرا و پرداخت شود. کارگران عهد کرده‌اند تا دستیابی به همه حقوق‌شان به پروژه‌ها بازنگردند. هم‌زمان با انتشار این خبر، خبرگزاری کار ایران (ایلنا) به‌نقل از یکی از مدیران شرکت پالایشگاه نفت سنگین قشم، ادعاهای مطرح شده دربارهٔ پرداخت نشدن دستمزدهای کارگران را رد کرده است. به‌نوشته این خبرگزاری، یکی از مدیران شرکت پالایشگاه نفت سنگین قشم درباره دلایل تجمع کارگران این پالایشگاه گفته است: “کارگران صرفاً خواهان افزایش حقوق خود هستند، نه اینکه معوقات داشته باشند. البته پیش از این کارگران بر سر میزان دستمزد خود با مدیریت شرکت به‌توافق رسیده بودند اما حالا مدعی هستند که مجدداً باید افزایش دستمزد داشته باشند.”

این اعتصاب‌های گستردهٔ کارگری در مراکز حساس نفتی کشور درحالی آغاز شده است که کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه از ۲۳ خرداد ماه ۹۹ و با وجود همه تهدیدها و فشارهای نیروهای امنیتی و دستگاه قضایی رژیم همچنان در حال اعتصاب هستند. بعد از گذشت ۵۰ روز از آغاز اعتصاب کارگران هفت‌تپه، نه‌تنها دولت ارتجاعی روحانی نسبت به خواست‌های آنان بی‌اعتنایی می‌کند، بلکه قوه قضائیه و نیروهای امنیتی قصد دارند با بازداشت برخی از کارگران اعتصابی  و برپا کردن بیدادگاه‌های فرمایشی صدای هزاران کارگر معترض هفت‌تپه را خاموش کنند. خواست‌های کارگران هفت‌تپه ازجمله دریافت ۳ ماه حقوق و دستمزد معوقه، تمدید شدن دفترچه‌های تأمین اجتماعی، و روشن شدن وضعیت بلاتکلیف ماندهٔ شغلی‌شان هستند. کارگران مبارزه هفت‌تپه افزون بر این بازگردانده شدن کارخانه نیشکر هفت‌تپه به بخش دولتی و کارگران اخراجی به‌کار و ‌آزادی کارگران زندانی را خواهان‌اند. 

دفاع و همبستگی با مبارزات رو به‌رشد کارگران در سراسر کشور و پیوند دادن آن‌ها با اعتراض‌های گسترده اجتماعی بر ضد سیاست‌های ضد مردمی رژیم، وضعیت به‌شدت بحرانی اقتصادی و افزایش فقر و محرومیت بسیاری از مردم میهن‌مان، وظیفهٔ مهمی است که نیازمند تلاش مشترک و هماهنگ همه نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور است. کارگران مبارز و قهرمان که با وجود خالی ماندن سفره روزمره نان خود و خانواده‌شان و همه‌گونه تهدید‌ و فشار نیروهای امنیتی به مبارزه‌شان ادامه می‌دهند و می دانند که تنها نیستند و گسترده‌ترین قشرهای اجتماعی، از معلمان و بازنشستگان گرفته تا زنان و دانشجویان مبارز و کارگران دیگر صنایع در کنارشان هستند. تنها با این مبارزه مشترک است که می‌توان رژیم استبدادی و ضد مردمی را به عقب نشینی و تسلیم در مقابل خواست کارگران و زحمتکشان وادار کرد.

حزب تودهٔ‌ ایران

۱۱  مردادماه  ۱۳۹۹




آرمان گرای کهنه ستیز

به نقل از نامه مردم، شماره 916، 21 اسفند ماه 1391

به انگیزه زادروز رفیق دکتر امیرحسین آریان پور (۱۳۰۳-۱۳۸۰)
نوبت کهنه فروشان درگذشت
نوفروشانیم و این بازار ماست (مولوی)

سرگشته در هزارتوی مه آگین و ناپیداکرانه ی پندارها درتک و پوی گره گشایی از ”راز“های جهان مُثلی افلاتون و ایده آلیسم برکلی و هگل و دیگرانی از این دست بود. در تنگنایی از این گونه اما اندیشه ی پویش گرش هم چنان می کاوید و می پیمود و درمی نوردید. همچون سیسرون سخنور که می گفت: ”رازی را دریابم، بهتر از آنکه پادشاه کشوری باشم.“
روزی روزگاری روی آمدی شگفت او را از این تنگنای بی روزن برمی کشد و گره گاه های ذهنی اش را از هم می درد: او که در نشستی روشنفکرانه با همه ی شور و شیفتگی جوانی اش از ایده آلیسم ذهنی هگل و دیگران می گفت و یکایک پدیده های هستی را سایه ها و نمودهایی از واقعیت های فرازمینی بر می شمرد خود در این باره گفته است: ”ناگاه جوانی بلندبالا و خوش سیما از راه رسید و به گروه کوچک ما پیوست. او پس از شنیدن واگویه های ایده آلیستی ام رشته ی گفتار را به دست گرفت و تنها ده دقیقه به نقد و سنجش این ایدئولوژی پرداخت و همین. در فرجام گفته های او اما اندیشه ام دستخوش دگردیسی ژرف و باورنکردنی شده بود. من دیگر آن ایده آلیست دو آتشه ی ده دقیقه ی پیش نبودم که ماتریالیستی واقع اندیش شده بودم. آن جوان شگرف گوی نکته سنج دگرگونگر بلندبالا کسی نبود جز احسان طبری.“۱ که اما پروفسور دکتر امیر حسین آریان پور با فروتنی مالامال خود همواره از او به نیکی یاد می کرد و در دگردیسی اندیشه اش خود را وام دار دانش و بینش او می شمرد.
رفیق آریان پور(زاده ی هشتم اسفند ۱۳۰۳ تهران) نوه ی نایب حسین کاشی و خاله زاده ی سهراب سپهری، برایند دانش و فرزانش + دلیری و شورشگری بود. دانش و آگاهی اش به تبار مادری او که ملک المورخین سپهر(نویسنده ی نامدار ناسخ التواریخ) یکی از آنها بود برمی گشت و رزم پویی اش ریشه در درخت تناور شورشگران نایبی کاشان و لرستان داشت. هم از این دیدرس بود که راه حزب توده ی ایران را برگزید و تا واپسین دم زندگی (دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۰) دل از آن برنکند. با این همه چندان فروتن و افتاده وار بود که در بهار ۱۳۷۳ در دیدار احمد پناهی سمنانی (شاعر و شیوانگار) و خسرو باقری(نویسنده و برگرداننده) سخن از شوربختی خود ساز کرده و گفته بود که نیازی به این همه خواندن نبود!: ”باید هرچه بیشتر دست به عمل می زدم. و به آنان که زندگی شان سراسر عملی آگاهانه بود – به مبارزان – می پیوستم!“۲ و راستی را مگر او چنین نکرده بود؟ فرهیختن هزاران دانشجو که از میان شان دلیرترین ستیزندگان و سهیستایان(شهیدان) برآمدند و نیز زیستاری رزم آزما که جز رنج و ناکامی برایش نیاورد، مگر این همه فراتر از هرگونه کارزار اجتماعی نیستند؟
باری، تبار مادری وی به ویژه از رهگذر تاریخ نویسی و شیوانگاری (ادبیات) از سرآمدان روزگار قاجار بود و تبار پدری اش به رهبران عشیره ی لر بیران وند می رسید که سرانجام به کاشان دوررانده(تبعید) شد و تا برافتادن رضاشاه پهلوی بیشتر از ۵۰ سال آزگار با شاهان خودکامه و پشتیبانان غربی شان رزمید. از سربنام ترین فرزندان همان عشیره یکی هم نایب حسین کاشی بود که آوازه گران رژیم گذشته او را یک گردنه گیر راهزن برمی نمودند که اما هرگز چنین نبود. هنگام که آریان پور زاده شد پلیس ها چشم از خانواده اش برنمی گرفتند و بدین گونه آنان گذرانی دشوار را به سختی تاب می آوردند. استاد اما از چهار سالگی نزد مادر فرهیخته اش فخر ایران سپهری که در آموزش و پرورش کودکان، روش هایی نوآورانه داشت، پیش زمینه های دانش را فراگرفت و این همه را در سال های واپسین در ایران و لبنان و آمریکا پی گرفت و دانش رسته ی دکترا در رشته های علوم اجتماعی، فلسفه، دانش های فرهیختنی(تربیتی) و شیوانگاری فارسی شد. وی از ۱۳ سالگی به بازگردان(ترجمه) و نگارش کتاب های پژوهشی روی نمود و از ۱۵ سالگی به این سو- ۴۰ سال آزگار – با آموزگاری و استادی و نیز کتابداری و پژوهش و جز آن روزگار گذراند. با این همه از شیوه های پهلوانی و ایار(عیار) منشی تبار پدری خود نیز روی برنتافت و در سال های جوانی به ورزش های قهرمانی پرداخت. چندان که در ۱۸ سالگی(۱۳۲۱) در پیکارهای بوکس خراسان و سپس در ۱۳۲۳ در آوردگاه وزنه برداری چندملیتی کشورهای خاور نزدیک بر سکوهای نخست قهرمانی ایستاد.
رفیق آریان پور در سال ۱۳۵۹ بازنشسته شد و از این پس به ساماندهی پژوهش های ژرف فلسفی و اجتماعی و ادبی اش که از دهه های پیشین آغازیده بود پرداخت.
از بودن و سرودن
دامنه ی شناخت رفیق آریان پور بسی گسترده و رشک برانگیز بود. چندان که بر ستیغ بلند دانشوران چپ ایران او را از زمره ی بزرگانی همچون رفیق اِرانی و رفیق طبری و شماری دیگر ارزیابی کرده اند. اینکه چرا بزرگترین دانشوران چپ ایران همواره راه حزب توده ی ایران را برمی گزینند؟ خود پرسشی است که چه بهتر کمونیست های غیر توده ای به آن پاسخ گویند. دکتر آریان پور در جایگاه یک جامعه شناس تراز بالای جهانی اما در جامعه شناختی هنر نه تنها پیش گام که آموزه پردازی بود نوآفرین: روان شناختی، فلسفه، شیوانگاری، فرهنگ، هنر، روش شناختی، معرفت شناختی، اتیک (دانش اخلاق)، انسان شناختی، روش پژوهش، تاریخ، مردم شناختی، چیرگی بر چندین زبان جهانی و …گوشه هایی از دانش – شناخت این اندیشه ور تراز نو را رقم می زدند.
هنگامی که در کار نگارش جامعه شناسی هنر خود بود راه های پر خم و پیچی را پیمود: ”از روان شناسی فردی به روان شناسی اجتماعی و از آن به مردم شناسی و جامعه شناسی و دیگر علوم کشانیده شدم… گرچه هنر زاده شخصیت هنرمند است باز باید برای شناخت هنر به جامعه روی آورد. زیرا شخصیت هرکس ساخته – پرداخته ی محیط اجتماعی اوست.“۳ و بنیاد و انگاره ی پردازش منش هنری هنرمند، طبقه ی اجتماعی او که اما دیگر فرایند ها نیز مهر و نشان خود را بر آن می گذارند. وی بدین گونه به خاستگاه طبقاتی هنرمند در آفرینش هنری دست یازید و بر پایه روش هایی از این گونه، هنر شناختی را از دو آستانه ی ایستا (استاتیک) و پویا (دینامیک) پی گرفت. نیز در برخورد با طبقات فرودست و فرادست جامعه به دوشیوه ی ناهمگون هنری – هنر مردمی و هنر اشرافی – رسید. سپس در پرتو هنرشناختی پویا، فرآیند هم آمیزی هنر این هر دو را ژرف پژوهی کرد. هنگامی که جامعه شناسی هنر به فرجام رسید پیمایش دانش های اجتماعی در گستره های هنری تازگی داشت و به گفته ی هنرشناسان بزرگ زمانه هنوز کاری خورند این نگرش نو انجام نپذیرفته و آموزه ای دانشیک۴ و همه سویه درباره ی فراروی و گونه گونی (تطور) هنری در جهان آن روز پدید نیامده بود. براین پایه اما فرایند جامعه شناختی هنرها دانشی بود نوآیند که به اندازه ی دیگر ”شاخه های جامعه شناسی پیشرفت نکرده“ بود۵ و این آریان پور بود که در پی ریزی و فرازپویی این دانش نو، دست بالا را داشت. بی گمان اگر دکتر آریان پور درغرب زاده شده بود او را همچون پایه گذار جامعه شناختی هنر فرا می نمودند و به رخ شرق می کشیدند. وی اما در جامعه شناسی هنر خود از هنرهای مدرنیستی رمزگشایی می کند و نشان می دهد که همه ی فرایندهای هنری به جز رئالیسم، سوررئالیستی و فراواقعی اند: بیشتر“ایسم های پر جنجال قرن بیستم که در نظر بسا کسان“ سبک های نو ”به شمار رفته اند، به احتمال بسیار، چیزی جز جلوه های عصر انحطاط رومانتیسیسم نیستند. این گونه ایسم ها – از سنبولیسم گرفته تا سوررئالیسم و فوتوریسم و دادایسم- از یک طرف بر محور رومانتیسیسم انحطاطی می گردند و از طرف دیگر از یکدیگر متاثراند، چندان که می توان همه را سر و ته یک کرباس دانست و به زبان مایوتون۶، نو رمانتیسیسم خواند.“۷
زمینه ی جامعه شناسی
در تاریخ ۱۰۰ سال گذشته ی ایران کمتر آفرینه ای همچون زمینه ی جامعه شناسی توانسته است به کتاب بالینی ده ها هزار خواننده در گذران چندین دهه ی آزگار فراروید. این رساله ی شگرف و دگرگونه گر اما از این روزنه ی دید، بسیار نمونه وار و دوران ساز است. در سایه روشن سال های سربی پیش از انقلاب و در زمانه ای که آفرینه های مارکسیستی – لنینیستی را روای هیچ چاپ و درآورندی نبود، زمینه ی جامعه شناسی هم چون کاپیتال کارل مارکس و آنتی دورینگ انگلس و امپریالیسم و امپریوکریتیسیسم لنین و آموزه هایی از این گونه بیشه ی اندیشه ها را درمی نوشت و همچون ایبسن آشوب گرای۸ و دگرگونه گر، زمینه های ذهن هزاران هزار دانشجو را خیش می زد و به آشوب می کشید. زمانی فروید بر شالوده ی گفت آوردی (نقل قولی) از هبل آهنگ ساز گفته بود: ”پس از اندک زمانی دریافتم که من نیز از زمره ی آنان ام که خواب خوش جهانیان را برمی آشوبند.“ و راست این است که رفیق آریان پور نیز با کتاب زمینه ی جامعه شناسی خود از زمره ی خواب آشوبانی بود که در سال های سربی سکوت، آب در خوابگه مورچگان می ریخت و غوغایی به پا می کرد که نپرس!
کهنه و نو در ستیز بی درنگ/ قلب هر چیز است یک میدان جنگ/ نو فرو کوبد رقیب کهنه را/ زو بپالاید حریم خانه را/ زین کشاکش، خویش هم، دیگر شود/ آنچه نو بوده است خود نوتر شود…۹
و سراپای این رساله ی ارجمند دوران ساز جز ستیز کهنه و نو نبود و هم از این دیدرس است که بر پژوهنده ی سخت کوش آن- استاد آریان پور- می تاختند و می کوشیدند خرمن تلای (طلای) آموزه های ژرف پیمای او را از سکه دراندازند.
در جستاری دانشورانه در ماهنامه ی چیستا از دکتر حبیب قاسم زاده (استاد گروه روان پزشکی و روان شناختی بالینی) آنجا که روش – شناختی و اسلوب کار رفیق آریان پور از دم قلم گذشته گفتاورد بلونسکی پیرامون رفتار فرهنگی که تنها در تحول تاریخی و جای مندی (تکوینی) آن دریافتنی است۱۱ برجسته شده است. رفتار به هنجارفرهنگی اما نیازمند فرا رفت جامعه از نیازهای روزمره و بیش از همه در گرو دگرگونی در ساخت واره های ذهنی است. و اگر به رویارویی سرسختانه ی اینرسی (نادگرشوندگی، مقاومت) اندیشه ها با رخنه گری های دگرگونه گر و بنیادین بیاندیشیم، خواهیم دید که چنین فرایندی تا چه اندازه سخت و دشوارپیما است. با این همه و به گفته ی دانشوری همچون دکتر قاسم زاده، رفیق آریان پور از انگشت شمارانی است که از پس دگرگونی در اینرسی اندیشه ها برآمده و توانسته در ساخت واره های ذهنی جامعه تکانه های تندرآسا درافکند. رویکردی که سرسختی نمونه وار این استاد برجسته‌ی جامعه شناسی را واگویه می کند.۱۲ رمز و راز اینکه وی در تنگناهای سیاسی زمانه چگونه از پس این کار کوه آسا برآمده اما در روش شناختی (متدولوژی) بسامان و دقیق او است که پرده از اندیشه ی بهنجار، سازمان یافته، هدفمند و به هم پیوسته ی وی برمی دارد: ”کمتر متفکری را می شناسیم که به این تعادل و تناسب فکری و فلسفی دست یافته باشد.“۱۳
راست این است که نخستین گام های استوار را در دانش روش شناختی بازهم آریان پور است که با چاپ رساله های پژوهش (۱۳۳۴) و دو منطق (چاپ سوم ۱۳۵۷) برمی دارد. در سال ۱۳۳۳ که موسسه ی علوم اداری دانشگاه تهران متدولوژی پژوهش را در برنامه ی درسی خود گنجاند و استاد آریان پور را بر آن گماشت – به گفته ی خود استاد – نه تنها در آن روز و روزگار که تا سال ها پس از آن هم هنوز روش پژوهش سرسری گرفته می شد.
وی همچنین در نو آوری و نواندیشی همواره دست بالا را داشت و گفته ها و نوشته هایش آکنده از نکته های نو بود. هنگامی که ابن خلدون تونسی را به درستی پیشاهنگ جامعه شناختی علمی نامید، در واقع دیوار آهنین ایدئولوژی نژاد پرستانه و واپس گریزانه ی سانترالیسم غربی را به لرزه درمی افکند. نیز او بود که ایبسن آشوب گرای۱۴ را شناساند و در بازنگری و بازخوانی تاریخ، روشن اندیشان را در آستانه ی رستاخیز۱۵ به درنگ واداشت. در روانشناسی از دیدگاه واقع گرایی۱۶ هستی را به دو بهره بخش کرد: ”طبیعت و جامعه ی انسانی“. رویکردی که به نوشته ی دکتر قاسم زاده یادآور فرایندی نو در قلمرو دانش است که در روسیه با سه چه نوف آغاز شد و با پاولف رسمیت آزمایشگاهی وعلمی یافت و به سیستمی پیشرفته فرارویید.۱۷ چنین بود که نگاه به روان شناختی دانشیک شرق که غرب همواره آن را در سایه می گذاشت آغاز شد و دامنه گرفت. نیز ژرف نگری نوآورانه ی وی در روان شناختی نوین جهان، در فرویدیسم با اشاراتی به ادبیات و هنر او (چاپ نخست ۱۳۳۰) نمونه وار است. بازهم نخستین گام ها را در این گستره او بود که به شیوه ی تاریخی – تحلیلی – انتقادی برداشت و به بازنمایی و رمزگشایی فروید پرداخت و اندیشه های روان کاوانه را در شیوانگاری کهن ایران از قلمرو سایه ها بیرون کشید.۱۸
راست این است که در روان شناختی فروید به انبوهی از داده های روان شناسانه ی ابن سینا برمی خوریم که اما دانشور اتریشی به داده گان (رفرانس) آن قانون در طب پورسینا هیچ اشاره ای نکرده و پرسش این است که مگر دیگر همگنان فروید از دمکریتوس و سقرات و افلاتون و ارستو تا دانته و نیوتن و گالیله و آگوست کمت و دیگران در خوشه چینی از خرمن دانش های خاور و به ویژه ایران چنین نکرده اند؟
باورشناختی و جهان نگری استاد
رفیق آریان پور همچون یک توده ای پیگیر و هنجارپژوه به دگرگونی های ژرف و بنیادین جامعه از رهگذر پیکار با خودکامگان ایرانی و امپریالیسم جهانی باور داشت و این ستیز ورجاوند را در گرو بیداری و آگاهی و سازمانمندی توده ها می دانست. او همواره اندیشه ی آفرینشگر، نگرش ژرف تاریخی و دریافت منطق واقعیت را به دانشجویان اش می آموخت. می گفت آموزگار نباید تنها دانسته هایش را به آموزندگان وام دهد که فراتر از آن باید با آنها زندگی کند و همواره در کنارشان باشد. بدین گونه، خانه و کتاب خانه و هست و نیست اش گشاده دستانه در دسترس دانشجویان و دوستان اش بود. می گفت جان مایه آموزش و پرورش پژوهش و هماموزی است و در این رهگذار، نه آموزگار فرایندی کنشمند (بردهنده) است و نه آموزنده، واکنشگر (پذیرنده) که هردو کنشگرند و هماموز. وی اما تکنولوژی را ساخته – پرداخته ی دربست غرب نمی دانست و آن را برایند گذار دانش و تجربه از جایی به جایی می دانست: ”تکنولوژی کنونی که به غلط، غربی به شمار رفته – مانند علم – متعلق به همه ی بشریت است… آنچه در تمدن غربی قابل طرد است تکنولوژی و علم نیست… استثمار و استعمار… و امپریالیسم“ است.۱۹
رفیق آریان پور می گفت جامعه ی ایرانی بر اثر دشواری های زندگی و یورش و غارت پیگیرانه ی خارجی ”بیش از بسیاری از جوامع به خشونت و دیکتاتوری کشانیده شده است… دیکتاتوری چنان در تار و پود زندگی فردی و جمعی ما راه یافته… که از پس مقولاتی که دیکتاتوری کهن به ما تحمیل کرده است به فرد، جامعه و جهان می نگریم.“۲۰ وی آموختن و پروردن را بهترین هماورد (رقیب) خودکامگی می دانست و خواهان تکاپوهای گروهی و همبستگی ملی – جهانی بود: بی ”ائتلاف گروه های سیاسی، چندان کاری از پیش نخواهد رفت. اگر ما مردم در حد ائتلاف سیاسی، آزادمنشی به خرج ندهیم، در مقابل دشمنان ریشه دار خود چگونه به آزادی دست خواهیم یافت و اگر دست یافتیم چگونه از آن پاسداری خواهیم کرد؟“۲۱ وی اما در امانتداری چندان نمونه وار بود که تنها اگر واژه ای را از دانشوری آورده بود داده گان آن را از قلم نمی انداخت. برای نمونه در سال های پیشا انقلاب که نام بردن از حزب توده ی ایران و دانشوران آن خطرآفرین بود در زمینه ی جامعه شناسی خود به وام – واژه های رفیق احسان طبری اشاره کرد و نوشت که واژه های کلیدی ”تاریک اندیشی… توده …و دنباله اندیشی“۲۲ را از او گرفته است.
در پی شبیخون بهیمی آمریکا – اسرائیل – جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران بیمناک اندوهی بود که دشنه بر گلوگاه برخی از جوانان توده ای می کشید. نیز پس از فروپاشی اتحاد شوروی خواندن کتاب دکتر رنه رودلف ژاک سدی یو – تاریخ سوسیالیسم ها-۲۳ را به همه پیشنهاد می کرد. می گفت: ”خواستاری اجرای نظام سوسیالیستی… و عدالت اجتماعی، تاریخی دارد به بلندی تاریخ بشر. مفهوم عدالت، دگرگون و ژرف شده اما جوهره ی آن چندان تغییری نکرده است . این کتاب نشان می دهد که تاریخ سوسیالیسم از… حکومت های چند روزه ی سوسیالیستی آغاز شده به حکومت ده هفته ای کمونارهای پاریس رسیده و سرانجام در شوروی ۷۰ سال دوام آورده است… نخستین نمونه ها چند روزه بودند و این راه … آن قدر ادامه خواهد یافت که سرانجام حکومت سوسیالیستی ۷۰۰ ساله تشکیل شود و به تدریج جهان را و همه زمان را دربرگیرد…“۲۴ در ارزیابی های سیاسی وی اما سهم هریک از انگیزش های درونی و بیرونی در فروریزی کشور شوراها گنجانیده می شد. با این همه می گفت اگر در این کشور انسان پایدارِ تراز نو پدید آمده بود، سوسیالیسم هرگز از هم نمی پاشید: ”هدف نهایی سوسیالیسم باید تربیت انسان ترازنو باشد. انسانی دانش پژوه، دگرخواه، عمل گرا، فروتن، مبارز، سربلند و شجاع. این انسان در شرایط جنگ، فقر و دشواری از آرمان خود دفاع خواهد کرد و تن به تسلیم و زبونی نخواهد داد.“۲۵ او یگانه راه دگرش و بالندگی جامعه را دگرگونی های بنیادین آن می دانست و برای رویکردی از این گونه خواهان آن بود: ”که طبقات فرودست جامعه، هرچه زودتر سکان جامعه را از دست طبقات فرادست که سهمی در تولید دست آوردهای مادی و معنوی ندارند، بازستانند… وظیفه ی روشنفکران… جز بیداری طبقات فرودست و بخشیدن آگاهی و ایمان و امید در راه رسیدن به این هدف نیست…“۲۶ و بدین گونه، ساز و کارهای چریکی و ماجراجویانه را فرو رفتی خام دستانه و سکتاریستی (جداروانه) قلمداد می کرد.
کلاس های درس رفیق آریان پور جای سوزن انداختن نداشت: انبوه دانشجویان و شیفتگان دانش دریاوار او از دیگر دانشکده ها و از هر جای دیگر می آمدند و چنان دوره اش می کردند که از کلاس های همجوار تا ورودی دانشکده از جمعیت موج می زد.
از ویژگی های شیوانگاشتی دکتر آریان پور یکی مثنوی های فلسفی – اجتماعی او است و دیگری شیوه ی نگارش روان و روشمند وی که برایند چیرگی اش بر زبان پارسی است. چندان که هر جمله اش پیوندی ناگسستنی با فراز پیشین دارد و خود درآمدی است بر جمله ی واپسین و در نموداری از این گونه می شود ”منطق، استدلال و نظم فکری او را… بازیافت ”۲۷ برای نمونه، به برگردان هوشمندانه اش از نمایشنامه ی دشمن مردم هنریک ایبسن بنگریم ”که وقتی… روی صحنه آمد… {بیش و کم] نیازی به تغییر جمله ها، واژه ها و لحن ها در آن وجود نداشت.“۲۸ وی همچنین در ساخت و پرداخت واژه های نو پارسی چندان چیره دست بود که هم اینک انبوهی از واژه های دانش – نوشت اش کاربرد گسترده یافته اند. یکی از فراگیرترین این واژه ها پسوندگرایی (گروی) به جای ایسم غربی است که خود دراین باره در دیباچه ی سیر فلسفه در ایران (اقبال لاهوری) می نویسد: ”ایسم های غربی را با پسوندگرایی با تایید… دکتر محمد باقر هوشیار، نخست در سال ۱۳۲۵ بکار… بردم و اکنون زبانزد بسیاری از اهل علم و ادب است.“
شیوه – نوشت استاد اما بر روش شگرف جدا نویسی استوار بود. بگونه ای که نه تنها واژه ها و کارواژه های درآمیخته را برای شناخت ریشه و بن آنها جدا می نوشت (می روند، می آیند، می نگرند و…) که با نام ها و پسوندها و پیش وندها و… نیز به ویژه برای خوانش آسان تر آنها چنین می کرد: دانش- کده، دانش – گاه، می سی سی پی، سان فران سیسکو، بی هوده و…. رمزگشایی از حکمت چنین ویرایشی در گنجایش این جستار نیست اما برای نمونه، به همین واژه ی بی هوده بنگریم که اگر سر هم نوشته شود (بیهوده) شاید در بافتار ساده ی آن منش و معنای هوده (نتیجه، فایده) در سایه بماند و راه بر ریشه شناختی (اتیمولوژی ) آن باز نشود.
از دیدن و شنیدن
پروفسور آریان پور در دیدارهای گاه و بیگاه اش با یک رفیق توده ای ناگفته هایی را بر زبان آورده که بازگفتش می تواند در شناخت بیشتر شخصیت این تهمتن اندیشه سودمند باشد. از جمله در روزهایی که کرسی استادی را از او گرفته بودند و از رادیو دولتی به او پرخاش می کردند، یکبار شماری از اوباش اجیر شده در نزدیکی خانه اش به جان او می افتند و دِ بزن!: ”اما چه باک که همگامی دانشجویان بیدار مغز و برخی از استادان مردم گرای کار خود را کرد و به دانشگاه برگشتم.“۲۹ روزی چند تابلوی مدرنیستی را به رفیق توده ای اش نشان داد و غمگینانه گفت: ”پس از عمری تک و پو در بازنمایی هنر مردمی و واقع گروانه چه دردناک است که تو بیننده ی کارهای آوانگارد و آنتی رئالیستی کسانی باشی که انتظارش را هم نداری!“ او یکبار گفته بود که مردم در آینده ای نه چندان دور، قاه قاه به ما امروزیان می خندند و شگفت زده می گویند که در آن روزگار وقتی کسی می خواست از میانه ی شهر – مثلا – به شمیران برود یک اتاق بزرگ آهنی (خودرو) را هم برمی داشت و با خود می برد! دکتر آریان پور این را هم به رفیق توده ای اش گفته بود که به ناچار خانه اش را فروخته و آن را دوباره از خریدار رهن کرده است و با مانده ی پولش باید آن قدر گذران کند تا اندوخته اش ته بکشد. او همچنین به شماری از تازه ترین کتاب هایش و از آن میان به فرهنگ تفصیلی علوم اجتماعی (پهنه ی فرهنگ فلسفه و جامعه شناختی) به زبان های فارسی، انگلیسی، فرانسه و آلمانی پرداخته و گفته بود که به کتاب هایش پروانه ی چاپ نمی دهند و این تنها راه گذران زندگی اش را هم بر او بسته اند. وی بیش از ۴۰ سال روی این فرهنگ غرورآفرین که بزرگترین فرهنگ تفصیلی دانش ها در ایران و از بزرگترین های جهانی است کار کرده و برای آن بیش از ۳۰۰ هزار فیش گردآورده بود.
قلم انداز
ارثیه فرهنگی رفیق آریان پور چندان پهنه ور است که پیراست (فهرست) کردن این همه از گنجایش نامه ی مردم بیرون است. در نگرشی کوتاه وار اما به جز کتاب هایی که نام شان در لابه لای این جستار آمده است، شماری دیگر از پرآوازه ترین این آفرینه ها (آثار) چنین اند:
بزرگ مردان تاریخ (برگرفته از دونالد کل روس پیتی)، رساله ای در باب دینامیسم تاریخ، آئین پژوهش، ایبسن آشوب گرای، علم اخلاق، آموزشگاه های فردا (جان دیویی)، دشمن مردم (هنریک ایبسن)، مرزهای دانش، تعلیمات اجتماعی برای سال های اول و سوم دبیرستان ها، متدولوژی تحقیق و ماخذشناسی، زمینه ی فلسفه ی امروز، ارمغان جنگ (دافنه دوموریه)، برگردان تاریخ تمدن (ویل دورانت، کتاب اول بخش سوم و کتاب دوم بخش اول)، مقدمه ای بر آموزش و پرورش (جان دیویی)، علم اخلاق (ارستو)، تدارک پژوهشنامه، رساله ی شناخت، و….
رفیق آریان پور همچنین در ۶۰ سال گذشته سدها (صدها) جستار علمی – فرهنگی در رسانه های کشور نوشته که پیراست کردنشان در اندازه های این نوشتار نیست. برای نمونه نگاه کنید به:
هنرتآتر، (دفتر سوم فصل نامه ی شورای نویسندگان و هنرمندان ایران، بهار ۱۳۶۰، بازتاب انقلاب اسلامی ایران در هنرها و آینده ی هنری ایران،(همان رسانه، دفتر ششم، بهار ۱۳۶۰)، پویایی هستی، ماهنامه ی دنیا، شهریور و مهر ۱۳۵۸، پایگاه جهانی ابن سینا، (دنیا، شهریور ۱۳۵۹)، درباره ی آزادی، (هفته نامه ی سوگند، ۲۷ اسفند ۱۳۵۷) اعتیاد در دانشکده های ما، (ماهنامه ی بازتاب، پاییز ۱۳۵۹)، امپریالیسم و آموزش همگانی، (نشریه جوانان توده، ش سه،آذر ۱۳۵۹)، تربیت معلم، بنیاد آموزش و پرورش انقلابی، (پیام مردم، ۲۰ بهمن ۵۹)، تیغ دادن در کف زنگی مست، (رسانه ی جمعیت ایرانی هواداران صلح، تیر ۶)، آموزش و پرورش ایستا و پویا، (ماهنامه ی چیستا، تیرماه ۸۰)، منشاء هنرها، (صدف، آبان و آذر ۱۳۳۶)، جهان بینی شوپن هاور، (جهان نو، آبان ۱۳۲۸)، همانندی فولکلور اقوام مختلف،(سپیده فردا، ۷ – ۱۳۳۶)، آغاز شعر و موسیقی، (ماهنامه ی سخن، مرداد ۱۳۴۰) و… همچنین می توان از دیباچه های روشنگر وی بر این کتاب ها نام برد:
زناشویی و اخلاق (برتراند راسل، گردیده ی ع. منتظم)، فروید چه می گوید؟ (نصرا باب الحوایجی)، ریشه ها عمیقند، (گو و دوسو)، جامعه شناسی در ایران، (دکتر علی اکبر مهدوی و دکتر عبدالعلی لحسایی زاده)، تاریخچه ی احزاب و حزب دمکرات ایران (صفر زمانی) و….
دوازده سال پیش بود که رفیق ارجمند ما پروفسور آریان پور رخت سفر بربست و از میان ما رفت. در این سال ها اما انبوه آفرینه های ژرف پویانه ی وی همواره در دست و در کنار ما بوده و جای تهی این دانشور بزرگ روزگاران را سبز کرده است. و چه کسی می تواند بگوید که او در گذشته است؟ آتشفشان ها خاموش می شوند اما از پا نمی افتند. یاد و نامش جاودانه باد.

پی نوشت
۱) برگرفته از یادمانده ی یک رفیق توده ای از سخنرانی رفیق آریان پور در شورای نویسندگان و هنرمندان ایران
۲) ماهنامه ی چیستا،آبان و آذر ۱۳۸۳،ص۱۵
۳) اجمالی از جامعه شناسی هنر، ص ز دیباچه، چاپ سوم، فروردین ۱۳۵۴
۴) پسوند صفت ساز ایک از پساوندهای کاربردی در شاخه زبان های هند و ایرانی یا آریایی است که نمونه هایی از آن هنوز در زبان ما دیده می شود: باریک، تاریک، نزدیک، پازیریک، آسوریک در کتاب درخت آسوریک و….
۵) داده گان ۳
۶) mao tun
۷) داده گان ۳، ص ۲۰۱
۸) نام یکی از کتاب های دکتر آریان پور
۹) از سروده های دکتر آریان پور، جزوه ی گفت و گوی نمایندگان روشنفکران آزادی خواه اروپا با ا. ح. آریان پور،چاپ برایتون انگلیس، آبان ۱۳۵۷، ص۱۴
۱۰) داده گان ۳، ص خ
۱۱و ۱۲ و ۱۳) ماهنامه چیستا، تیر ۱۳۸۶، جستار امیر حسین آریان پور، فرهنگ آفرین، فرهنگ پژوه و فرهنگ گستر،نوشته دکتر حبیب قاسم زاده، ص ۷۵۰ به بعد
۱۴) نگا: داده گان ۸
۱۵ و ۱۶) نام دو کتاب از استاد آریان پور
۱۷ و ۱۸) چیستا، پیشین
۱۹ و ۲۰ و ۲۱) نگا: داده گان ۹
۲۲) چیستا، همان.واژه های تاریک اندیشی، توده و دنباله روی در برابر: obscurentism, mass & followism
۲۳) تاریخ سوسیالیسم ها، گردانده ی دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی، چاپ اول ۱۳۶۳، چاپ دوم ۱۳۶۶، نشرنو
۲۴ و ۲۵ و ۲۶ و ۲۷ و ۲۸) چیستا، پیشین
۲۹) نگا: داده گان شماره ۹

به نقل از نامه مردم، شماره 916، 21 اسفند ماه




ترویج دموکراسی فراطبقاتی و انکار امپریالیسم
نقدی بر مصاحبه تلگرامی مهدی فتاپور

م. پرهام نویدنو

یکی از آخرین دعوت‌شدگان به مصاحبه‌های تلگرامی حزب چپ که مجری آن خانم راحله طارانی است، آقای مهدی فتاپور عضو شورای مرکزی این حزب بود. در این مصاحبه مسائلی مطرح شده است که گرچه از منظر تئوریک موضوعات جدیدی نیستندکه واجد اهمیت پاسخگویی باشند، با این وجود برای مخاطبانی که از فرصت مناسب برای شناخت کافی از ابعاد و زوایای مسائل مطرح‌شده در این مصاحبه برخوردار نبوده‌اند، مروری بر این اظهارات می‌تواند روشنگر باشد.

در همین ابتدا لازم است به چند نکته مهم اشاره شود و آت اینکه آنچه به عنوان سوسیالیسم مطرح است، هم یک آرمان انسانی برای یک جامعه عادلانه و مبتنی بر توسعه انسانی به‌جای جامعه سرمایه‌داریِ مبتنی بر سود و استثمار انسان‌هاست، هم علمی است که دائماَ در کوره تجربه و پراتیک مبارزاتی در برابر سرمایه‌داری برای کسب قدرت سیاسی و نیز در جریان تلاش‌ها و افت‌و‌خیزها و پیشرفت‌ها و پیروزی‌ها و شکست‌ها و تجارب عملیاتی برای بنای جامعه‌ای نو، تکامل یافته و غنی‌تر و دقیق‌تر می‌شود و هم یک الزام تاریخی و اجتماعی (نه به معنای دترمینیستی) بلکه به‌مثابه تنها جایگزین واقعی جامعه ضدانسانی سرمایه‌داری است که بقای بشر و اساسا  زیست‌کره را نیز در معرض نابودی قرار داده است. برای درک این ضرورت باید سرشت و جهت‌گیری ضدانسانی و ضدزیست‌محیطی و کارنامه فاجعه‌بار سیستم سرمایه‌داری را به درستی شناخت.

در همین رابطه باید اشاره نمود که از منظر فلسفی و دیالکتیک تحولات اجتماعی، تضاد کار و سرمایه تضادی آنتاگونیستی است که به معنای آشتی‌ناپذیر بودن منافع دو طبقه سرمایه‌دار و کارگر به عنوان شاکله اساسی جامعه سرمایه‌داری است. درک این آنتاگونیسم مستلزم شناخت عملی و علمی جامعه سرمایه‌داری است که بدیهی است جایگاه تجربه مبارزاتی کارگران در سطح جهان در مبارزه علیه این سیستم و نیز برای بنای جامعه‌ای نو به جای آن، در شکل‌گیری این شناخت بسیار برجسته است. همین آنتاگونیسم است که فرآیند گذار از این جامعه سودمحور به یک نظام اجتماعی انسان‌محور را به یک فرآیند انقلابی تبدیل می‌کند. بدین ترتیب گذار انقلابی از جامعه سرمایه‌داری به جامعه سوسیالیستی یک انتخاب از سوی فعالان اجتماعی شیفته انقلاب نیست بلکه امری عینی و یک الزام اجتماعی-تاریخی است که عدم درک آن تلاش‌های بنای سوسیالیسم به جای سرمایه‌داری را به آب‌در‌هاون کوبیدن شبیه می‌کند.

نکته بعدی اینکه جذابیت اندیشه انسانی سوسیالیسم در برابر کارنامه فلاکت‌بار و ویرانگرانه سیستم سرمایه‌داری  سبب شده است که علاوه بر کارگران، طیف وسیعی از انسان‌ها از سایر گروه‌ها و اقشار اجتماعی نیز به این اندیشه و علم روی آورند و امیال، آرزوها، خواسته‌ها و منافع اجتماعی خود را در آن جستجو کنند. این اقشار در عین حال کوشیده‌اند تا با تغییراتی در اندیشه سوسیالیسم علمی، آن را به نوعی با منافع، خواست‌ها، ویژگی‌ها و تمایلات خود سازگار کنند. و روشن است که اسم این کار را هم “به‌روز‌کردن” و تکامل و … و چیزهایی از این قبیل بگذارند. بر این اساس طیفی از اندیشه‌های مدعی سوسیالیسم در جامعه امروز مطرح است که بخشی از آن‌ها نه تنها هیچ نسبتی با سوسیالیسم علمی و اندیشه راهنمای عمل طبقه کارگر برای براندازی جامعه سرمایه‌داری ندارند، بلکه برای تأمین منافع اقشار دیگر و با هدف انحراف مبارزه طبقه کارگر و ممانعت از پیروزی جنبش کارگری تشکیل شده‌اند.

آن‌ها که ورای بحث های نظری و آکادمیک و در عرصه مناسبات و پراتیک اجتماعی مانند کارگران از این فرصت برخوردار بوده‌اند تا آنتاگونیسم تضاد کار و سرمایه را به درستی درک کنند، خوب می‌دانند که توازن قوای اجتماعی و سیاسی به عنوان عامل عینی، نقشی تعیین‌کننده برای براندازی جامعه سرمایه‌داری، تحکیم حاکمیت برآمده از انقلاب و بنای جامعه سوسیالیستی دارد. درک طبقه کارگر از سوسالیسم به هیچ وجه ایده‌آلیستی نیست. آن‌ها به‌درستی می‌دانند که در این مسیر و برای ایجاد جامعه نو، طبیعی است که افت‌و‌خیزها خواهند داشت، مرتکب اشتباهاتی خواهند شد که باید از آن‌ها درس بگیرند و … و دائم در معرض توطئه طبقه سرنگون‌شده و متحدان آن در جهان خواهند بود و … و اینکه بنای جامعه نو به جای جامعه کهنه طبقاتی و فرهنگ و مناسبات حقوقی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی  و… نهادینه‌شده طی قرون و هزاره‌ها، قرار نیست در یک بازه تاریخی کوتاه ممکن باشد.

آنها که سوسیالیسم را نه فقط به‌عنوان یک آرمان، بلکه در عین حال به عنوان یک اندیشه علمی آموخته‌اند، به صورت مداوم در مسیر پراتیک مبارزاتی و کنش اجتماعی، اندیشه خود را غنی می‌بخشند، از شکست‌ها درس می‌گیرند، اشتباهات خود را شناسایی می‌کنند و در صدد نقد و درس‌گرفتن از آن برمی‌آیند، بدون اینکه در برابر ناملایمات و شکست‌ها خود را گم کنند، ساختار منطقی و علمی اندیشه خود را زیر سوال ببرند و به اندیشه‌های امتحان پس‌داده و ورشکسته ضدسوسیالیستی، رفورمیستی و تخیلی روی آورند و… و این جوهره سوسیالیسم علمی است.

اما آن‌ها که درکی اتوپیایی (نه علمی و عینی) از سوسیالیسم دارند، بدیهی است که وقتی با مشکلات، چالش‌ها، شکست‌ها و ناکامی‌ها در مسیر ساختمان سوسیالیسم مواجه می‌شوند، دچار شوک شده و ساختار فکری شان به هم می‌ریزد ، ناتوان از انسجام بخشیدن به اندیشه‌ها و باورهایشان شده و در معرض انواع اندیشه‌های انحرافی قرار می‌گیرند و جذب آن‌ها می‌شوند. آن‌ها که از نظر اجتماعی به طبقه کارگر تعلق ندارند و اساساَ نیز اندیشه و سلوک سوسیالیسم علمی را چندان قواره تن خود و مطالبات و علائق فردی و اجتماعی خود نمی‌یابند، سعی می‌کنند با بستن پیرایه‌هایی بر سوسیالیسم علمی و انقلابی، آن را به شکل مطلوب خود درآورند، خود را هوشمندتر از مبارزان راه سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی در گذشته تصور کرده و به راحتی تجارب پیشینیان را تخطئه می‌کنند و …

فتاپور در این مصاحبه چه می‌گوید؟

او از تغییر جهان از صد سال پیش تا الان، از تغییر شرایط ایران از ۴۰ سال پیش تا الان، از “سوسیالیسم دموکراتیک” در برابر سوسیالیسم “اراده‌گرایانه” و به قول خود او از “سوسیالیسم با دموکراسی و بدون اراده‌گرایی” ، سوسیالیسم بازار، ناتوانی کشورهای سوسیالیستی در تولید کالاهای مصرفی مردم، “زیبا نبودن سوسیالیسم ساخته شده”، ضرورت همراه شدن با جامعه سرمایه‌داری برای اجتناب از “لِه و لوردِه کردنتان” و “ایجاد سوسیالیسم از درون همین نظام” و به عبارتی گذار مسالمت‌آمیز به سوسیالیسم و طرد اندیشه انقلاب، تمسخر و تخطئه مبارزه ضدامپریالیستی به عنوان راه نجات‌، پیشرفت‌های اجتماعی و اقتصادی ترکیه، تایوان و برزیل در دل همین نظام سرمایه‌داری و … و مجموعه دیگری از همین نوع استدلال‌های آشنا سخن می‌گوید که در واقع تصویری از درک، تحلیل و نگاه جریان موسوم به حزب چپ را بازتاب می‌دهد.

لنین شکل‌‌گیری انحصارات در سیستم سرمایه‌داری و امپریالیسم را مورد تحلیل قرار داد و از انقلاب در ضعیف‌ترین حلقه زنجیره امپریالیستی سخن گفت. لنین دولت را نماینده طبقات دانست و برای بنای سوسیالیسم، از ضرورت براندازی دولت سرمایه‌داری و ایجاد دولت کارگری سخن گفت. طی این صد سال گذشته که آقای فتاپور از تغییرات در آن سخن می‌گویند، چه تغییراتی رخ داده است که سبب شده است ایشان از بیان واژه امپریالیسم شرم کند؟ کارنامه امپریالیسم در سده گذشته در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و … چه بوده است که برای ایشان چشم‌انداز گذار مسالمت‌آمیز و توسعه اجتماعی و اقتصادی برای کشورهای پیرامونی را ایجاد کرده است؟ آیا رابطه سلطه و تابعیت دچار تغییر شده است؟ چه تغییری در ماهیت کشورهای امپریالیستی رخ داده است که ایشان و همفکرانشان در حزب “چپ” به جای استفاده از این واژه شناخته شده در اقتصاد سیاسی و ادبیات چپ،  ترجیح می‌دهند از “کشورهای مدرن و توسعه‌یافته” سخن بگویند؟

آیا نقش انحصارها و تمرکز و تراکم سرمایه در حیات اقتصادی جهان کاهش یافته است؟! آیا نقش سرمایه مالی به عنوان ترکیب سرمایه بانکی و صنعتی در یکصد سال اخیر در حیاط اقتصادی جهان کاهش یافته است یا اینکه نئولیبرالیسم با تجاری‌سازی و مالی‌سازی و توسعه سفته‌بازی در اقتصاد به صنعت‌زدایی و بیکاری تکنولوژیک ساختاری بیش از پیش انجامیده است؟ آیا میزان صدور سرمایه به جای صدور کالا در اقتصاد جهانی کاهش یافته یا با جهانی‌سازی اقتصاد، شکل‌گیری نهادهای مالی بین‌المللی و تحمیل سیاست‌های این نهادها به کشورهای پیرامونی، حرکت آزاد سرمایه در سرتاسر جهان بسیار بیش از یک قرن پیش است؟ آیا با شکل‌گیری شرکت‌های چندملیتی و حمایت دولت‌های امپریالیستی از آن‌ها و اعمال فشار از طریق نهادهای مالی بین‌المللی چون صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی ، صدور سرمایه به جای صدور کالا و تولید در سایر کشورها بسیار بیشتر از یک قرن پیش نشده است؟!  آیا رقابت و چالش بین کارتل‌ها، تراست‌ها، انحصارات، اتحادیه‌های بازرگانی و صنعتی و بازارهای بورس و …  در هماهنگی با بزرگترین و قدرتمندترین دولت‌های سرمایه‌داری برای تقسیم مجدد جهان، تغییر جغرافیای سیاسی آن کاهش یافته یا اینکه جنگ‌ها و مداخلات امپریالیستی در بالکان،  کارائیب، خاورمیانه، شرق دور و… دقیقاَ نشان از تشدید این گرایش امپریالیستی دارد؟!  آیا پروسه تبدیل سرمایه‌داری انحصاری به سرمایه‌داری انحصاری دولتی کندتر شده است یا اینکه امروز تسلط شرکت- دولت‌های انحصاری بر حیات اقتصادی جهان بیش از هر زمان دیگری است؟!

شواهد فراوان حاکی از آن هستند که ویژگی‌های برشمرده شده از سوی لنین برای امپریالیسم، نه تنها در یک قرن گذشته تشدید شده است بلکه در دهه‌های اخیر با تسلط روند جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم، این گرایش‌ها در اقتصاد جهانی بیش از هر زمان دیگری در گذشته مشاهده می‌شوند. به‌راستی کدام تغییرات آقای فتاپور را به این نتیجه رسانده که تعریف لنینی امپریالیسم طی یک سده گذشته اعتبار خود را ازدست داده و امروز شرایط گذار مسالمت‌آمیز از سرمایه‌داری به سوسیالیسم فراهم شده است؟! چه تغییراتی در جهان، آنتاگونیسم تضاد کار و سرمایه را از بین برده و رابطه بین سلطه و تابعیت امپریالیسم با جهان پیرامون را به تفاوت سطح توسعه‌یافتگی بین کشورها یا تفاوت بین توسعه‌یافتگی و مدرنیسم با توسعه‌نیافتگی تبدیل کرده است؟!

اساساَ فتاپور و همفکرانش در حزب چپ در باره تضاد آنتاگونیستی کار و سرمایه، رابطه سلطه و تابعیت، مرکز و پیرامون، جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم، شرکت- دولت‌های حاکم بر جهان، گذار انقلابی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم، ماهیت طبقاتی دولت، ماهیت طبقاتی دموکراسی و دیکتاتوری و… چگونه می‌اندیشند؟ چه تعریفی از توسعه اجتماعی و اقتصادی دارند؟ جمهوری سکولار دموکرات مد نظرشان قرار است کدام رویکرد اقتصادی و اجتماعی را در پیش بگیرد؟ رشدی سرمایه‌دارانه را قرار است دنبال کند یا غیرسرمایه‌دارانه و با جهت‌گیری مردمی و سوسیالیستی را؟

تغییر جهان در یک قرن گذشته که امری بدیهی است اما مهم این است که آقای فتاپور روشن کند که کدام تغییرات مد نظرش هست که انقلاب را تعطیل کرده و امکان گذار مسالمت‌آمیز از سرمایه‌داری به سوسیالیسم را فراهم کرده است! آیا فاصله مرکز-پیرامون کمتر شده، مداخلات امپریالیستی و کودتا در کشورهای مختلف کاهش یافته، احترام امپریالیست‌ها به دموکراسی و حقوق بشر و قوانین و مقررات حقوق بین‌المللی افزایش یافته؟ آقای فتاپور اولین کسی نیست که مدعی اصلاح سرمایه‌داری و گذار مسالمت‌آمیز به سوسیالیسم است، مدعیان چنین تفکری در تاریخ اندیشه سوسیالیستی شناخته شده‌اند. کارنامه این روش مسالمت‌آمیز، به اصطلاح دموکراتیک و غیراراده‌گرایانه در جهت گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم در جهان چه بوده است؟! نمی‌توان برخی خدمات اجتماعی در کشورهای اسکاندیناوی یا شمال و غرب اروپا را که محصول مجموعه‌ای از عوامل به‌ویژه جنبش کارگری و کمونیستی نیرومند این کشورها از یک سو و تاثیرات پیشرفت‌های درخشان اتحاد شوروی در دوران ساختمان سوسیالیسم بود، در شکل گیری دولت های رفاه در این کشورها نادیده گرفت. اما شواهد متعدد نشان از تهاجم به دستاوردهای طبقه کارگر در این کشورها و کاهش و حذف خدمات اجتماعی در عصر نئولیبرالیسم و جهانی‌سازی دارد. بعلاوه سرمایه‌داری را باید به مثابه یک سیستم جهانی درک کرد. امروزه شرکت‌های بزرگ و چندملیتی در اقتصاد جهانی، زنجیره تولید، توزیع و مصرف را به گونه‌ای متمرکز چنان مدیریت می‌کنند که منابع مواد را از گوشه‌ای از جهان و نیروی کار ارزان را از گوشه‌ای دیگر تأمین نموده و بازار مصرف را نیز در سطح جهان با استفاده از امکانات متمرکز مدیریتی و فناوری اطلاعات در کنترل خود دارند. بسیاری از پژوهش‌های اقتصادی حاکی از آنند که جهت انباشت ثروت از پیرامون به سوی مرکز در مناسبات اقتصادی حاکم بر جهان امروز یک حقیقت غیرقابل انکار است که البته نافی پلاریزاسیون طبقاتی در جوامع توسعه‌یافته سرمایه‌داری از جمله کشورهای اسکاندیناوی نیست. بعلاوه به هیچ وجه تجربه این کشورها را که بر بستر شرایط تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و جغرافیایی خاصی شکل گرفته است، نمی‌توان به سایر کشورهای جهان تعمیم داد. موفق بودن یا نبودن تجربه توسعه‌گرایی (Developmentalism) را نمی‌توان و نباید در یک کشور جستجو کرد. به اعتبار سخن مارکس که در جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر در سویی دیگر، پیامدهای رشد و توسعه در یک نقطه از جهان را منطقاَ باید در رابطه با کم‌توسعه‌گی در سایر نقاط جهان فهمید. بسیاری از پژوهش‌های اقتصادی نشان می‌دهند که علی‌رغم جوسازی‌ها و تبلیغات مدافعان سرمایه‌داری و طرفداران خط سوم بلری، هم توسعه و هم افزایش طبقه متوسط افسانه‌ای بیش نبوده است. شواهد متعدد حکایت از بازپس‌گیری دستاوردهای مبارزاتی طبقه کارگر از سوی طبقه سرمایه‌دار در سطح جهانی دارد. نئولیبرالیسم دقیقاَ بازگشت سرمایه‌داری افسارگسیخته است. جدیدترین مطالعات حوزه جامعه شناسی سیاسی نشان از اضمحلال به‌اصطلاح طبقه متوسط از جمله در آمریکا دارد. نگاهی به مطالعات توماس پیکتی در کتاب سرمایه در قرن بیست‌و‌یکم و یا مصاحبه‌ها و آثار ژوزف استیگلیتز برنده نوبل اقتصاد و رئیس اسبق صندوق بین‌المللی پول به روشنی گویای آن است که روند تعییر و تحولات جهان اساساَ موید افزایش فاصله طبقاتی، تشدید رابطه سلطه و تابعیت (به ویژه با سازوکارهای مالی‌سازی و تجاری‌سازی و… از طریق نهادهای مالی بین‌المللی) و … است.

 از سویی با فروپاشی اتحاد شوروی و شکل‌گیری جهان یک قطبی، میدان برای سلطه‌جویی امپریالیسم باز شد و از سویی دیگر در سرمایه‌داری عصر نئولیبرالیسم و جهانی‌سازی شاهد پیدایش و رشد شرکت- دولت‌هایی هستیم که نه تنها سیطره خود را بر اقتصادهای ملی تحمیل می‌کنند، بلکه با اقتدار مالی، سیاسی، بازرگانی و… ، هر روز بیش از گذشته نهادهای حقوقی، بازرگانی، مالی بین‌المللی را در جهت منافع خود هدایت می‌کنند.

 چپ در برخی کشورها در چارچوب مبارزه پارلمانی به قدرت سیاسی دست یافت اما هیچگاه نتوانست در چارچوب قوانین بازی این سیستم، قدرت خود را حفظ، تحکیم و توسعه بخشیده و زیرساختهای اجتماعی و اقتصادی را دگرگون کند. شیلی، یونان، بولیوی، برزیل و… نمونه هایی از این حقیقت تلخ اند. و امروز نیز ونزوئلا در چنین چالشی درگیر است. اتفاقا تحولات دهه‌های اخیر بیش از هر چیز دیگر، سترون بودن سوسیال دموکراسی و خط سوم بلری و انواع نظریات رفورمیستی و درستی سوسیالیسم علمی و گذار انقلابی به سوسیالیسم را تایید می‌کنند.

درک فراطبقاتی آقای فتاپور از دموکراسی و دولت است که ایشان را به همسویی با مداخله امپریالیستی در لیبی هدایت می‌کند. همین درک غیرعلمی از تحولات اجتماعی است که اعمال قدرت دولت کارگری را برای تحکیم حاکمیت کارگری و دفاع از دستاوردهای سوسیالیسم در برابر ضد انقلاب و امپریالیسم “اراده گرایی” و دیکتاتوری می نامد اما  به دولت به قدرت رسیده در لیبی در نتیجه تهاجم امپریالیستی که این کشور را شاید به اندازه یک قرن به عقب برد، تبریک می‌گوید. اگر کسی می‌خواهد معنای “سوسیالیسم دموکراتیک” و “دموکراسی” فراطبقاتی امثال آقای فتاپور را درک کند، باید به پراتیک سیاسی آن‌ها نگاه کند که موضع‌گیری در برابر تهاجم امپریالیستی به لیبی تنها یک نمونه آن است. آیا با همین منطقی که فتاپور و همفکران ایشان را به دفاع از تهاجم امپریالیستی به لیبی هدایت کرد، نمی‌توان از تهاجم به ایران و براندازی دیکتاتوری نیز دفاع کرد؟

آقای فتاپور، شما اشتباهِ دیدنِ جهان از لوله تفنگ در سال‌های پیش از انقلاب را با اشتباه دیگری به نام “سوسیالیسم دموکراتیک” و … جایگزین کرده‌اید که آن روی سکه اشتباه قبلی شماست. شما تجارب بشری برای بنای سوسیالیسم را با اینکه به دستاوردهای آن در حوزه های اجتماعی اشاره می‌کنید، اما زیبا نمی دانید. شما نقشه، فونداسیون، سفت‌کاری و ویو و چشم انداز را رها می‌کنید و به نازک‌کاری تمرکز کرده‌اید که البته فرصت پرداختن به آن در تجارب بنای سوسیالیسم فراهم نشد. معنا و زیبایی دستاوردهای سوسیالیسم را باید از کارگران فقیری که سیستم سرمایه‌داری نئولیبرال روز به روز فقیرترشان کرده و به روز سیاه نشانده است، از کولبرانی که برای لقمه‌ای نان زیر بارهای سنگین کمرشان خم می‌شود و تیر می‌خورند و می‌افتند، از خیل بیمارانی که از تأمین هزینه های درمان خود ناتوان هستند، از کارگری که صدهزار تومان به نانوایی بدهکار است و نانوا دیگر به او نان نسیه نمی‌دهد، از کودکان کاری که در معرض فقر، بیماری، بزهکاری، سوء استفاده‌های جنسی، محرومیت از آموزش و بهداشت و درمان … هستند، از کسانی که برخورداری از یک محل آبرومند برای زیستن به یک رویای دست نیافتنی برایشان تبدیل می‌شود، از بیکاران، از زنانی که برای لقمه‌ای نان در معرض انواع فشارهای اقتصادی، اجتماعی، روانی، اخلاقی و… قرار دارند، از دستفروشان، جوانان محروم و… بپرسید که تحت به قول شما “اراده گرایی” سوسیالیستی به این نیازهایشان به راحتی پاسخ داده می‌شود. درک خرده‌بورژوایی شما از سوسیالیسم هیچ ربطی به سوسیالیسم علمی ندارد. جای تعجب و تاسف است وقتی شخصی چون ژوزف استیگلیتز از ریاست صندوق بین‌المللی پول و مشاور کلینتون به دلیل شرافت علمی و پایبندی حرفه‌ای واخلاقیش  به متدولوژی علمی، به نقد امپریالیسم و نئولیبرالیسم هدایت می‌شود، چگونه یک چریک دیروزی مدافع سوسیالیسم به مغازله با این سیستم تحت عناوینی چون “سیاست ورزی” ، “سوسیالیسم دموکرلاتیک” و… کشیده می‌شود؟ شما اگر در ایران از اقتدار و اختیار تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری برخوردار باشید، چه می‌کنید و کدام جهت‌گیری اقتصادی را دنبال می‌کنید؟ پیوستن به تقسیم کار بین‌المللی و در چارچوب جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم یا راه رشد ضدسرمایه‌داری و سوسیالیستی را؟ راه اول را که نمایندگان بی‌ادعا و آشکار بورژوازی بسیار بهتر از شما انجام خواهند داد، و اگر دومی را انتخاب کنید، آیا حاکمیت متبوع شما در معرض مداخلات و توطئه‌های براندازانه امپریالیسم قرار نخواهد گرفت؟ و تردیدی نیست که اگر به جهت‌گیری سوسیالیستی و مردمی پایبند بمانید، “سیاست‌ورزی “هوشمندانه شما قادر به تضمین امنیت حاکمیت‌تان در برابر مداخلات امپریالیستی و بورژوازی داخلی و همدست آن نخواهد بود. باید برای تحکیم و دفاع از حاکمیت مردمی‌تان تدبیری بیاندیشید. و چه بسا به اقداماتی متوسل شوید که اینک آن را “اراده‌گرایی” و مغایر با “سوسیالیسم دموکراتیک” می‌دانید!

همانطور که اشاره شد، سوسیالیسم هم آرمان است، هم علم است، هم تجربه است، هم نظریه انقلابی راهنمای عمل. هیچ بسته حاضر و آماده‌ای هم نیست، بلکه به صورت مداوم در بستر پراتیک اجتماعی در حال تکامل و غنی‌شدن است. شما اگر چنین درکی از سوسیالیسم داشتید و به آن به صورت جزمی و صرفاَ آرمانی  نمی‌نگریستید، امروز مجبور نبودید که چشم‌تان را بر روی دستاوردهای سوسیالیسم در کشورهای سوسیالیستی که به تأیید بسیاری از شخصیت‌ها و سیاستمداران راست در جوامع سرمایه‌داری هم رسیده است، ببندید و بگویید زیبا نبوده و مخاطبانتان را به تایوان و ترکیه و برزیل و … ارجاع دهید.

این چه منطقی است که شما را به آنجا کشانده است که شاخص‌های سرآمد توسعه اجتماعی و انسانی چون بهداشت و درمان و آموزش کوبا و کارنامه درخشان این کشور در ارائه خدمات بهداشت و درمان به جهان را علی‌رغم دهه‌ها فشار، مداخلات و تهدیدهای تجاوزکارانه ایالات متحده آمریکا نبینید و از آن سخن نگویید و آن‌ها را زیبا ندانید و مخاطب تان را به رشد اقتصادی برزیل، ترکیه و تایوان و… ارجاع دهید؟ اگر مردم در کشوری با زیرساخت سوسیالیستی دغدغه نان و کار و معیشت و بهداشت و درمان و آموزش و مسکن نداشته باشند، از نظر شما این زیبا نیست، چرا که لوازم مصرفی لوکس و برند روز دنیا را ندارند. درک این نکته نباید برای آدم هوشمندی مانند شما خیلی مشکل باشد که آن‌ها ترجیح داده‌اند تا منابع کمیاب و محدود خود را به تأمین نیازمندی‌های اساسی جامعه خود تخصیص دهند. در آینده هم چنین خواهد بود. شما رشد اقتصادی را در ترکیه و تایوان و برزیل و کره جنوبی نشانه پیشرفت و توسعه معرفی می‌کنید. و از مفهومی به نام رشد بدون توسعه (growth without development) که آمارتیا سن اقتصاددان سوسیالیست برنده نوبل از آن سخن می‌گوید، درکی ندارید. دموکراسی و رشد اقتصادی برزیل را به رخ می کشید و معلوم نیست چرا از روی کارآمدن بولسونارو فاشیست در این کشور و شکست پروژه چپ سخن نمی‌گویید. همین طور در یونان و برزیل و تجربه شکست خورده حزب کارگر در بریتانیا و سوسیالیست‌ها در فرانسه و…؟

 شما دغدغه معیشت کارگران و زحمتکشان این جامعه را درک نمی‌‌کنید. شما از مبارزه طبقاتی، هژمونی طبقاتی، امپریالیسم و… هیچ سخنی نمی‌گویید. به همین دلیل، استفاده شما از عبارت عدالت اجتماعی چیزی جز شیر بی‌یال‌ودم واشکم را تداعی نمی‌کند. شما بی‌جهت دلتان را به بازماندگان جنبش فدایی در داخل کشور خوش کرده‌اید تا باور به سوسیالیسم و تعلق به طبقه کارگر را ماست مالی کنند. آنها با دانش و تجربه و عقل و هوش و پوست و گوشت خود دریافته‌اند که اندیشه‌های سالم و مدافع طبقه کارگر و زحمتکشان را نباید در تشکیلات و رسانه‌های شما جستجو کنند. شما از اتحاد با مدافعان آزادی، دموکراسی و سکولاریسم سخن می‌گویید و برایتان مهم نیست که چه بخشی از این به‌اصطلاح متحدین و طرفداران آزادی و دموکراسی و سکولاریسم، ضد عدالت اجتماعی، ضد طبقه کارگر، طرفدار امپریالیسم و نئولیبرالیسم هستند. طبقه کارگر کنشگر در میدان‌های مبارزاتی چون هفت‌تپه، فولاد اهواز، هپکو اراک و… نشان می‌دهند که هیچ نسبتی با این نوع  “سیاست ورزی” بورژوایی ندارند. آیا بهتر نیست به جای این شعاردادن‌ها و کارهای تبلیغاتی، در قالب یک کار تئوریک جدی نشان دهید که ” سیاست ورزی” ادعایی شما از کدام پشتوانه علمی و تجربی برخوردار است؟

لفاظی شما در باره دموکراسی، آزادی، سکولاریسم و… حوصله سربر است. چرا که فاقد زیربنای تحلیلی مادی و دیالکتیکی است و می تواند شما را در کنار ترامپ، تلویزیون‌های من و تو، ایران اینترناشنال، وی او ای و … قرار دهد. شما از گذشت این چهار دهه‌ای که می‌گویید، خیلی چیزها در آن تغییر کرده است، چیز زیادی نیاموخته‌اید. اگر در سال های ابتدایی انقلاب، به دلیل درک و شناخت ضعیف و تحلیل نادرست از تضادهای اجتماعی، ماهیت نیروها و دیالکتیک تحولات اجتماعی به دفاع از حاکمیت و جهت‌گیری های ضدامپریالیستی آن متمرکز شده و بر اقدامات ضد دموکراتیک آن چشم فروبستید، امروز این اشتباه را با اشتباه بزرگتری جایگزین کرده‌اید و از آن طرف بام افتاده‌اید. یعنی دفاع از آزادی، دموکراسی و … را بدون توجه به ماهیت طبقاتی آن به محملی برای قرار گرفتن در کنار امپریالیسم و سکوت در برابر جنایات آن تبدیل کرده‌اید. آنچه که در سخنان شما مشاهده نمی‌شود، دغدغه ملی و موضع‌گیری در برابر مداخله و احتمال خطر تهاجم امپریالیستی است. درک شما از آزادی و دموکراسی و… هیچ شباهتی به درک طبقه کارگر از این مفاهیم و عدالت اجتماعی ندارد. درک غیرعلمی شما از سوسیالیسم و محدود کردن آن به آرمان‌های زیبا، سبب می‌شود که امروز آن را نازیبا و اتوپیایی و اراده گرایانه و… تصور کنید . شما نمی‌توانید درک کنید که نان، کار و معیشت، آموزش، بهداشت و درمان، مسکن و… نیز برای طبقه کارگر کمتر از لوازم مصرفی که دغدغه آن را دارید، زیبا نیستند. یادتان می‌رود که تاکید شما بر دموکراسی و آزادی و سکولاریسم و فاصله گرفتن از ارزش‌های چپ انقلابی، شما را در کنار امپریالیسم قرار می‌دهد که سازنده و حمایت کننده داعش و طالبان و القاعده و … بوده‌اند.

وقتی به امپریالیسم باور ندارید، بدیهی است که وجه ملی مبارزه را نیز درک نکنید. به نظر می رسد درک تحولات یک قرن گذشته که شما به آن اشاره می‌کنید، نمی‌تواند بازگشت به مفاهیمی چون دولت فراطبقاتی، دموکراسی فراطبقاتی، سوسیالیسم دموکراتیک، گذار مسالمت‌آمیز و پارلمانی به سوسیالیسم و … و مفاهیمی از این نوع باشد که امتحان خود را پس داده‌اند. شما بدتان نمی‌آید که برخی ویترین‌های دنیای سرمایه‌داری در مالزی و تایوان و … را بی‌ارتباط با جایگاه و نقش آن‌ها در تقسیم کار بین‌المللی به عنوان نماد پیشرفت و توسعه به توده‌های مردم نشان دهید، اما نمی‌توانید خود را راضی کنید  که اندکی هم وقت صرف شناخت دستاوردهای کوبا کنید تا دریابید در حوزه بهداشت و درمان چه معجزه‌ای در آنجا رخ داده و چه دستاوردهای عظیمی در حوزه‌های اجتماعی چون آموزش، معیشت، مسکن و… داشته است. طبعاَ علاقمند به صحبت در باره کمک‌های انترناسیونالیستی این کشور به جهانیان برای مبارزه با ایبولا و کرونا و … هم نیستید. شما می‌گویید اگر از مبارزه در چارچوب مجاز سیستم سرمایه‌داری فراتر رفته و به فکر براندازی سیستم سرمایه‌داری بیافتید و… ،” له و لورده تان می‌کنند و..” اما نمی‌گویید که این سیستم چه بر سر رهبرانی چون دکتر آلنده، لومومبا و… آورد که در چارچوب همین سیستم و با قوانین بازی آن به قدرت رسیدند! چرا اشاره‌ای به تجربه شکست‌خورده حزب کارگر و سوسیال دموکراسی و … و چالش‌های ایجاد شده از سوی امپریالیسم و بورژوازی داخلی و همکار آن برای دولت‌های چپ در بولیوی، ونزوئلا، برزیل و… نمی‌کنید؟ توجه داشته باشید که دموکراسی فراطبقاتی مد نظر شما اگر به سطح استانداردهای دموکراسی آمریکایی نیز برسد، محصولی چون ترامپ و نئوفاشیسم بیرون خواهد داد.

زنده‌یاد دکتر فریبرز رئیس‌دانا وقتی از توسعه و منابع مورد نیاز برای آن سخن می‌گفت، یک بار به نقل از یک آکادمیسین و اقتصاددان هندی به مفهومی به نام رشد از طریق بازتوزیع درآمدها اشاره کرد. و وقتی از ایشان توضیح بیشتر خواسته شد، گفت یعنی مصادره همه ثروت‌های کلانی که با فساد، غارت و استثمار کارگران و زحمتکشان انباشته شده‌اند. آیا در رویکرد “سوسالیسم دموکراتیک” شما این کار اراده‌گرایانه و کمونیستی و مذموم نیست و شما آن را نشانی از دیکتاتوری پرولتاریا و ضددموکراتیک نمی‌دانید؟ آیا به نظر شما رشد از طریق بازتوزیع، “دموکراسی” را خدشه‌دار نمی‌کند و “حقوق بشر” را به مخاطره نمی‌اندازد؟

 مگر می‌شود درک یک انسان چپ از سوسیالیسم، دموکراسی، توسعه ، عدالت اجتماعی و…  که با دیالکتیک ماتریالیستی، و لنینیسم و تحلیل مشخص از شرایط مشخص آشنا باشد، تا این حد انتزاعی و بی ارتباط با مادیت اقتصادی-اجتماعی باشد؟! مدافعان واقعی سوسیالیسم سعی می‌کنند مسائل جامعه سرمایه‌داری را با رویکرد دیالکتیکی ماتریالیستی و درک آنتاگونیسم تضاد کار و سرمایه مورد تحلیل قرار دهند و به این نکته توجه دارند که در ایران همزمان با سه تضاد کار و سرمایه، مردم با دیکتاتوری و خلق با امپریالیسم مواجه هستیم که هر یک از آن ها مهر و نشان خود را بر جنبش عدالتخواهانه، دموکراتیک و ملی معاصر جامعه ما می‌زند. شما نمی‌توانید یا نمی‌خواهید درک کنید که یک تحول مترقی در جامعه ما، هم باید دموکراتیک و سکولار و علیه دیکتاتوری ولایت فقیه باشد، هم صلح طلبانه و ملی و در برابر مداخله امپریالیستی، هم عدالتخواهانه و در برابر سرمایه‌داری نئولیبرال اعم از داخلی و خارجی.

این مبارزه اگر ملی و ضدامپریالیستی نباشد، نمی‌تواند عدالتخواهانه و دموکراتیک هم باشد. چپ انقلابی بر این باور است که امپریالیسم به دروغ خود را مدافع حقوق دموکراتیک مردم ایران نشان می‌دهد. همانطور که شما هم در این مصاحبه به‌درستی اشاره کردید، حاکمیت ایران اگر در شرایط انتخاب قرار بگیرد، ترجیح می‌دهد به جای مردم معترض و مطالبه‌گر، به امپریالیسم امتیاز بدهد و با آن وارد تعامل و معامله شود. امپریالیسم هم این استعداد را دارد و طبعاَ از این پتانسیل موجود در حاکمیت ایران اطلاع دارد و در شرایط لازم با رویکردی پراگماتیک از آن استقبال نیز خواهد نمود.

این جنبش اگر سمت‌گیری ضد نئولیبرالی نداشته باشد، نمی‌نواند عدالتخواهانه بوده و در راستای منافع اجتماعی طبقه کارگر باشد. برای کارگر و زحمتکش آسیب دیده از فلاکت ایجاد شده به وسیله نئولیبرالیسم، آزادی و دموکراسی بیش از هر چیز به معنای دستیابی به کار، نان، معیشت، مسکن و نیز امکان متشکل شدن در سندیکاها و اتحادیه ها برای دفاع از منافع اجتماعی خود است. بنابراین مدافعان نئولیبرالیسم نمی‌توانند متحد طبقه کارگر در دفاع از آزادی و دموکراسی و… باشند. با اینکه جنبش آبان ماه ۹۸ وزن این مطالبات معیشتی را بسیار پررنگ نشان داد، شما چرا تمایلی به درک این افزایش وزن مطالبات اجتماعی و طبقاتی در برابر سکولاریسم و… ندارید و چرا از آن استقبال نمی‌کنید و چرا در نگاه شما اثری از آن نیست؟!

چپ انقلابی (کمونیست‌ها) به هیچ وجه مخالف دموکراسی و آزادی و سکولاریسم که شما بر آن متمرکز شده اید،  نیستند اما بر اساس تحلیل علمی جامعه‌شناختی و دیالکتیک ماتریالیستی، دموکراسی، آزادی و رهایی واقعی طبقه کارگر و زحمتکشان را در یک جامعه طبقاتی فریبی بیش نمی‌دانند. نگاهی به جامعه امروز آمریکا که هم از نظر شما دموکراسی دارد، هم آزادی و سکولاریسم دارد، و از ولایت فقیه و … نیز در آن خبری نیست، روشن می‌کند که چرا دموکراسی و آزادی و دستاوردهای دموکراتیک، محصول مبارزه طبقاتی است که شما از صحبت در باره آن پرهیز می‌کنید و آن را مزاحم اتحاد نیروهای طرفدار جمهوری‌خواهی و سکولاریسم و… می‌دانید. شرط واقعی دستیابی به دموکراسی و آزادی، افزایش وزن اجتماعی و سیاسی طبقه کارگر و توده های مردم است که خود محصول مبارزه طبقاتی است. چپ انقلابی طرفدار بهبود وضعیت معیشتی، سیاسی و اجتماعی طبقه کارگر در جامعه سرمایه‌داری هم هست. اما خوب می‌داند دستاوردهای مبارزات رفورمیستی نه پایدار می‌مانند و نه براندازی جامعه سرمایه‌داری و دستیابی به سوسیالیسم از این طرق امکان پذیر است. سوسیالیسم دموکراتیک ادعایی شما بیانگر نوعی دولت فراطبقاتی است که فاقد پشتوانه نظری است. عیار دموکراسی و آزادی در دولت‌های مدعی دموکراسی غرب را زمانی باید سنجید که با چالش‌های اجتماعی و سیاسی در نتیجه تشدید مبارزه طبقاتی مواجه می‌شوند. سیمای امروز جامعه ‌آمریکا تنها نمونه‌ای از ماهیت این دموکراسی است.

شما قادر به ارائه تحلیل درستی از شرایط ژئوپلیتیک منطقه نیستید. چالش‌های حاکمیت ایران در منطقه متاثر از مجموعه‌ای از عوامل است. سیاست‌های بلندپروازانه خود حاکمیت، توسعه طلبی اسرائیل، سیاست‌های ارتجاعی و مداخله‌گرانه عربستان در یمن، جهت‌گیری حاکمیت‌های کشورهای عربی در جهت همراهی با آمریکا، مداخلات امپریالیسم آمریکا در منطقه در چارچوب خاورمیانه نوین و تغییر جغرافیای سیاسی منطقه، بازیگری روسیه در منطقه در دفاع از عمق استراتژیک خود و …

شما هم مانند تلویزیون‌های ماهواره‌ای علاقمند هستید تا این همه را محدود به توسعه‌طلبی ایران بکنید. ارتجاع عربی، اسرائیل و آمریکا نیز از این نوع نگاه استقبال می‌کنند. این که سیاست خارجی ادامه سیاست داخلی است، بسیار کلیشه‌ای و تقلیل دادن موضوع بوده و به هیچ وجه قادر به ارائه تحلیل درستی از چالش‌های منطقه‌ای و نقش دولت ایران نیست. می‌توان و باید نقش سیاست‌های منطقه‌ای ایران را تنش‌زا دانست و آن را مورد نقد قرار داد ، می‌توان از نقش ایران در سوریه انتقاد کرد و …،  اما نمی‌توان و نباید چشم خود را بر روی واقعیات ژئوپلیتیک منطقه بست و منکر این حقیقت بود که اگر مداخله ایران و روسیه نبود، امپریالیسم امروز از سوریه نیز یک لیبی دیگری ساخته بود و شاید شما فرصت می‌یافتید که یک پیام تبریک دیگر برای دولت امپریالیسم‌ساخته در سوریه هم بفرستید!

نقد سیاست‌های داخلی یک کشور و از جمله ایران به معنای چشم فروبستن به چالش‌های واقعی موجود در سیاست خارجی و منطقه‌ای آن و احتمال مداخلات امپریالیستی نیست. ونزوئلا نه ولایت فقیه دارد، نه می‌خواهد اسرائیل را از بین ببرد، و نه مانند ایران در امور کشورهای همسایه مداخله می‌کند، نه مانند ایران در سوریه و یمن مداخله می‌کند و …، سیاست امپریالیسم در مورد این کشور چگونه است؟ امپریالیسم را باور کنید. شما که مدعی درک تغییرات جهان از یک قرن پیش تا کنون هستید، چگونه است که جهانی‌سازی، نئولیبرالیسم و… را درک نمی‌کنید و آن سخن نمی‌گویید، اما نتیجه درک و شناخت شما از تحولات یک قرن گذشته به چشم‌پوشی بر ماهیت و کارکرد امپریالیسم انجامیده است؟! 

شما می‌گویید “سال ۵۷ در کشورها دیکتاتوری سرمایه بود . انحصارات بودند. همه چیز عوض شده … مبارزه ضدامپریالیستی راه ترقی و نجات محسوب می‌شد…”

چرا رسماَ اعلام نمی‌کنید که به امپریالیسم، مبارزه طبقاتی، آنتاگونیستی بودن تضاد کار و سرمایه، انقلاب اجتماعی و … باور ندارید و تنها “راه ترقی و نجات” را بازیگری در چارچوب‌های تنگ و سترون تعریف شده در دموکراسی‌های بورژوایی می‌دانید؟ در سخنان شما نوعی خودهوشمندپنداری و اعتماد به نفس به چشم می‌خورد که بیانگر آن است شما می‌توانید پس از ابراز ندامت فوکویاما، شجاعانه با به‌دست گرفتن پرچم تحول‌خواهی و درک تحولات یک قرن گذشته و…، عصر پایان ایدئولوژی، مبارزه طبقاتی و… را اعلام کنید و در مرکز توجه رسانه‌ها قرار بگیرید و…

۵  تیر ماه ۹۹

علاقمندان برای شنیدن سخنان آقای فتا پور می توانند به این آدرس مراجعه کنند




در باره وحدت نیروهای ملی و دموکراتیک

نویدنو

پاسخگویی عملی و مؤثر به مسئله وحدت  در برابر دیکتاتوری از منشوری می گذرد که برخی از وجوه آن را می توان شامل موارد زیر دانست:

شناخت طیف نیروهای ضد دیکتاتوری

شناخت زمینه های مشخص اتحاد عمل و همگامی با این نیروها  

جایگاه اجتماعی و منافع طبقاتی نیروهای ضد دیکتاتوری

ارزیابی و شناخت از جهت گیری ملی و ضدامپریالیستی نیروهای جبهه ضد دیکتاتوری

وزن اجتماعی و سیاسی نیروهای ضد دیکتاتوری 

روند مرحله ای پیشرفت مبارزه ضد دیکتاتوری

پیوند بین مبارزه دموکراتیک (ضد دیکتاتوری ) با مبارزه برای عدالت اجتماعی و ضد نئولیبرالیسم

آسیب شناسی و ارزیابی دستاوردهای چند دهه شعار برای تشکیل جبهه ضد دیکتاتوری  

پیش نیازهای تشکیل یک جبهه متحد و عوامل بازدارنده

مراحل تشکیل جبهه متحد ضد دیکتاتوری

از زوایای دیگر نیز می توان  به مقوله جبهه واحد ضد دیکتاتوری نگریست. پرداختن به همه این مسائل در حوصله این یادداشت نیست. این یادداشت بر آن است تا موضوع را از زوایایی فراتر از نگاه رایج و متعارف و برخورد شعاری با مقوله جبهه ضد دیکتاتوری مورد توجه قرار دهد.

پیش فرض تشکیل جبهه متحد وجود منافع مشترک ولو برای دوره ای کوتاه مدت در بین نیروهای متحد و به رسمیت شناختن متقابل آنهاست. همچنین برای همکاری در قالب یک جبهه متحد ، نیروهای عضو جبهه باید شناختی واقع بینانه از وزن یکدیگر در توازن قوای اجتماعی و سیاسی و میزان همپوشانی اهداف و برنامه های خود با سایر نیروهای جبهه داشته باشند. نیروهای عضو یک جبهه باید به این نتیجه برسند که همکاری با فلان و بهمان نیرو حتی برای یک دوره کوتاه مدت می‌تواند به تحقق اهداف مشترک یاری رساند. این شناخت اگر از یک سو محصول تجارب و جمع بندی نظری است، از سوی دیگر محصول تجارب عینی و پراتیک مبارزاتی نیروهای عضو یک جبهه است. یعنی آن ها زمانی که در عمل ببینند که چگونه مبارزان متعلق به جریان های مختلف سیاسی در کنار هم و دوشادوش یکدیگر در برابر دیکتاتوری و برای اهداف مشترک مبارزه می‌کنند، درک ضرورت جبهه و مبارزه مشترک در قالب یک جبهه برایشان آسان می شود. هیچ نیروی اجتماعی و سیاسی صرفاَ بر اساس استدلال های نظری و تجارب تاریخی اقدام به پیوستن به یک جبهه نمی کند بلکه دقیقاَ با منطق پراگماتیستی و تحلیل مشخص از وضعیت مشخص ، چنانچه منافع خود را در همکاری و همگامی با سایر نیروهای اجتماعی و سیاسی ببیند، ممکن است به عضویت در یک جبهه بیاندیشد. و نباید فراموش کرد که نیروهای اجتماعی و سیاسی برای اتخاذ چنین تصمیم مهمی حتماَ به ریسک ها و چالش های آن از یک سو و مزایای عضویت در جبهه از سوی دیگر می اندیشند و اگر برآیند آن را به نفع خود ببینند، اقدام به همکاری و همگامی با سایر نیروهای همراستا و هم جهت در قالب جبهه می کنند.

اگر تحلیل واقع بینانه و درستی از این پرسش نداشته باشیم که چرا چهار دهه شعار برای ایجاد جبهه متحد ضد دیکتاتوری به دستاورد معین و قابل ذکری نیانجامیده است، دلیلی ندارد که از این پس بتوانیم موفق به ایجاد جبهه مذکور گردیم.

درست است که نیروهای وابسته به بورژوازی طیف یکدستی نیستند و سرمایه داری متوسط و کوچک تولیدی از سوی سرمایه‌داری کلان غیرتولیدی و رانتی یا انحصاری در معرض فشار است و با آن اختلاف منافع دارد، اما میزان حدت این تضاد به گونه ای نیست که این نیرو را در صف کارگران و در کنار آن ها برای مبارزه با دیکتاتوری و نئولیبرالیسم قرار دهد. درک این حقیقت نباید چندان مشکل باشد. شواهد فراوانی در تجربه زیسته و روزمره طبقه کارگر وجود دارد که گویای این حقیقت است. از بورژوازی متوسط و کوچک در شرایط کنونی جامعه ایران ممکن است بتوان به عنوان یک نیروی مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه و بساط رانتخواری و فساد و خواهان گشایش فضای سیاسی کشور نام برد، اما این نیرو به هیچ وجه منافع ملی کشور در برابر امپریالیسم را نه تنها نمایندگی نمی کند، بلکه دقیقاَ شیفته پیوند با بازار جهانی و ایفای نقش در تقسیم کار بین‌المللی بوده و به ایالات متحده آمریکا سمپاتی دارد. مدت هاست که این نیروی اجتماعی فاقد ویژگی های ملی و ضدامپریالیستی و بنابراین فاقد پتانسیل وحدت با طبقه کارگر در مرحله ملی و دموکراتیک انقلاب است.

از سویی نیز حقیقت آن است که آن ها مخالف سرسخت دیکتاتوری و اساسا خواهان برچیدن بساط رانت و … نیز نبوده بلکه خواهان شریک شدن در آن هستند. آن‌ها همواره پادویی برای سرمایه کلان و رانتی را بر اتحاد مبارزاتی با طبقه کارگر برای “نان ، کار ، آزادی” در برابر  نئولیبرالیسم و  نیز استقلال و دموکراسی ترجیح خواهند داد.  بورژوازی متوسط و کوچک تولیدی و صنعتی از یک سو قربانی تجاری سازی و مالی سازی اقتصاد در ارتباط با نئولیبرالیسم هست و از سوی دیگر از مقررات زدایی نئولیبرالیسم به شدت منتفع می شود. مناسبات عملا موجود جامعه ما با شواهد فراوان موید این حقیقت است.  متحدین طبقه‌کارگر را بیش و پیش از هر جای دیگر باید در میان اقشار زحمتکش شهر و روستا، معلمان ، پرستاران، زنان، جوانان و دانشجویان، روزنامه نگاران و وکلای مترقی، نویسندگان و هنرمندان ، اقلیت های ملی و مذهبی، کسبه خرده پا ، صنعتگران و کارآفرینان در حوزه های خدماتی و … و نظامیان میهن پرست و مترقی و مردمی جستجو کرد. کلیشه نظریِ سنتی با عنوان “بورژوازی متوسط و کوچک” را یارای تبیین درست پیچیدگی ها و پویش های کنونی و  ابعاد جامعه شناختی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی جامعه ایران نیست.

این که دیکتاتوری ولی فقیه سد راه هر تحولی در ایران است ، تقریبا به اجماع همه نیروهای مردمی رسیده است . اما به جای این همه بحث و شعار بی حاصل در باره جبهه ضد دیکتاتوری،  باید با کار و پراتیک اجتماعی و سیاسی و افزایش وزن اجتماعی و سیاسی  طبقه کارگر و جنبش انقلابی چپ نظر سایر نیروها را به این جنبش جلب کرد. در شرایط کنونی جامعه ما “بورژوازی متوسط و کوچک”ا چرا باید با طبقه کارگر و چپ انقلابی متحد شوند؟ جز آنکه مجبور باشند؟ و چه زمانی ممکن است مجبور شوند؟ زمانی که چپ از وزنی هژمونیک برخوردار شود. این وزن هژمونیک را باید بیش از آنکه محصول وحدت در جبهه ضد دیکتاتوری دانست، باید به نوعی پیش نیاز و زمینه مادی و عینی وحدت در نظر گرفت. چطور می شود نیروهایی که چپ انقلابی را به رسمیت نمی شناسند، تن به اتحاد با آن بدهند؟ تنها زمانی که مجبور شوند و منافع کوتاه مدت خود را در همکاری با این نیرو ببینند.  و البته در اولین فرصت نیز در مقابل آن صف آرایی کرده و به مانع تحولات اجتماعی تبدیل خواهند شد.

از کلی گویی در باره  وحدت باید دست برداشت و به جای آن باید با رویکردی پراکتیکال و علمی و عملی به مقوله وحدت در جنبش ملی دموکراتیک پرداخت. این یعنی تدوین اهداف ملی و دموکراتیک (که قطعا در حوزه های  اجتماعی و اقتصادی با جهت گیری مردمی – سوسیالیستی همراه خواهد بود)

شناسایی نیروهای اجتماعی و سیاسی همراه با این اهداف، برنامه ریزی برای کار در میان آن ها و جلب نظر نمایندگان سیاسی آن ها، تعریف کمپین های مبارزاتی متعدد در حوزه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و معیشتی و صنفی و فرهنگی که بیانگر مطالبات وسیع ترین بخش توده های مردم باشد و….

میزان گسترده و عمیق نارضایتی مردم از حاکمیت را که به مناسبت های مختلف در قالب اعتراضات اجتماعی و معیشتی و سیاسی  نمایان می شود، به هیچ وجه نمی توان شرایط انقلابی دانست. چرا که از یک سو از نظر عینی از گستردگی و تداوم زیادی برخوردار نیست و حاکمیت توانسته است آن ها را مورد کنترل قرار دهد و از سوی دیگر فاقد عنصر و ذهنیت آگاه و هدایتگر انقلابی بوده و به شدت در معرض سوء استفاده نیروهای راست وابسته به امپریالیسم و لابی آمریکا در ایران قرار دارد.

درک این نکته نباید دشوار باشد که هیچ نیروی سیاسی متعلق به بورژوازی متوسط و کوچک برای وحدت با طبقه کارگر و یک حزب چپ انقلابی و مارکسیست لنینیست هیچ انگیزه و گرایشی نشان نخواهد داد بلکه بر عکس به ویژه در زمانی که هژمونی نظری، سیاسی و رسانه ای راست وابسته به نئولیبرالیسم تا این حد نیرومند است، آن ها ترجیح خواهند داد تا آینده خود را در افق سیاسی و اجتماعی ایران در کنار این نیروها جستجو کنند تا چپ انقلابی.

تصمیم گیری در زمینه وحدت با سایر نیروهای اجتماعی و سیاسی از سوی هر یک از نیروهای سیاسی اساساَ تابعی از متغیر توازن قواست. بی شک اگر در سودان یا آفریقای جنوبی نوعی اتحاد عمل بین بخش هایی از نیروهای دموکراتیک با کمونیست‌ها شکل گرفت، بیش و پیش از هرچیز باید زمینه و علت آن را در وزن سیاسی و اجتماعی کمونیست ها در این جوامع جست.

ضمن اینکه اتفاقا ارزیابی حزب کمونیست آفریقای جنوبی از موجودیتی به نام بورژوازی ملی اساسا منفی است.  همگامی، اتحاد عمل و ایجاد جبهه متحد با سایر نیروها در فرآیند مبارزه دموکراتیک و طبقاتی، محصول تحلیل مشخص هر یک از نیروهای شرکت کننده در جبهه از شرایط مشخص مبارزه و چشم اندازها و رهیافت های آن ها از روند تحولات اجتماعی و سیاسی است. آری تحلیل مشخص از وضعیت مشخص فقط به حزب طبقه کارگر محدود نمی شود. همه نیروهای سیاسی و اجتماعی ورای جهت گیری های اجتماعی و طبقاتی نهادینه شده خود، با رویکردی پراگماتیستی با منطق مبارزه طبقاتی برخورد می کنند. و متحدین ، زمان اتحاد و محدوده و موضوع آن و مدت پایبندی به آن را براساس شناخت خود از آرایش نیروها و نقش این وحدت در بهبود وضعیت خود مورد تحلیل قرار داده و به عملی کردن آن اقدام می کنند.

چهل سال است که فریاد اتحاد سرمی‌دهیم،  باید پرسید چرا نه تنها هیچ دستاورد قابل ذکری از پیشرفت روند اتحاد با شخص یا جریانی  را مشاهده نمی کنیم،  بلکه در این دوره تاریخی قادر به حفظ وحدت سیاسی و تشکیلاتی خود نیز نبوده و مدام از پراکندگی روزافزون نیروهای خود و جهت واگرای ارتباطات یاران دیرین در رنج هستیم؟!

باید از جایگاه موعظه و خطابه پایین آمد و الفبای اتحاد را در کوران مبارزه اجتماعی- طبقاتی و در کنار سایر نیروهای اجتماعی و سیاسی و دوش به دوش آن ها تجربه کرد و آموخت.

طبقه کارگر ایران و سازمان سیاسی آن تا زمانی که از وزن اجتماعی و سیاسی معینی در توازن قوای موجود برخوردار نشود، قادر به جلب نظر متحدین طبیعی طبقه کارگر نیز نخواهد بود چه رسد به بورژوازی متوسط و کوچک که در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم اساساَ نمی توان آن ها را متحد طبقه کارگر محسوب نمود.  

سازمان سیاسی طبقه کارگر یا حزب طبقه کارگر آنگونه که لنین توصیف می کند ، اگر بتواند با کار با برنامه، سازمان یافته و منضبط بر وزن  اجتماعی و سیاسی خود در تحولات پیش رو افزوده و توجه سایر نیروها را به خود جلب کند؛ آنگاه نه تنها به دعوتش برای وحدت در جبهه ضد دیکتاتوری از سوی سایر نیروهای خواهان دموکراسی و آزادی پاسخ داده خواهد شد بلکه این نیروها برای وحدت، خود به طبقه کارگر و سازمان سیاسی آن رجوع می‌کنند.

جنبش کارگری و کمونیستی ایران با یک قرن قدمت باید از برخورد دترمینیستی با امر مبارزه فاصله بگیرد. باور به اینکه به دلیل جو پلیسی حاکم بر ایران و عدم وجود شرایط برای فعالیت احزاب مترقی ، مبارزات میدانی خود مردم در نزدیک کردن مدافعان و نمایندگان سیاسی شان نقش مهمی دارد ، نوعی برخورد منفعلانه و پاسیف با امر مبارزه و مقوله اتحاد را بازتاب می دهد.

چرا نباید سازمان سیاسی طبقه کارگر ایران برای همگامی با نیروهای دموکراتیک برنامه های مشخص داشته باشد و پیگیرانه آن ها را دنبال کند.

اساسا اگر یک سازمان سیاسی بتواند نظر کارگران و توده های زحمتکش را به خود جلب کند، بی شک قادر خواهد بود نظر رقبای سیاسی و سایر نیروهای سیاسی مترقی را که برای هژمونی با این سازمان در حال رقابت هستند، نیز جلب کند. آنگاه نه تنها دعوتش برای وحدت بی‌پاسخ نمی ماند، بلکه با تقاضا برای وحدت مواجه خواهد شد. و می تواند متحدان خود را انتخاب و هژمونی نظری و شرایط خود را بر سایر نیروهای متحد دیکته کند. دعوت به جبهه ضد دیکتاتوری طی چند دهه گذشته دستاورد چندانی نداشته و اگر با یک برنامه کنشگرانه انقلابی و جلب نظر توده های کارگر و زحمتکش در کف جامعه همراه نباشد پنجاه سال بعد هم به جایی نخواهد رسید. 

حقیقت آن است که سازمان های سیاسی مدعی نمایندگی طبقه کارگر با ویژگی هایی که لنین برای این سازمان ها برشمرده است، فاصله زیادی دارند. لنین مجموعه ای از ویژگی ها را برای حزب انقلابی طبقه کارگر برمی شمارد که از جمله آنها عبارتند از:

  • حزبی که در روند مبارزه قادر به جلب نظر و اعتماد کارگران و زحمتکشان، زنان، جوانان و اقشار گسترده توده‌های مردم ستمدیده باشد.
  • حزبی که از چنان انضباط و تشکیلاتی برخوردار باشد که بتواند در برابر فشارها و سرکوب ها مقاومت و خود را حفظ نموده و از توان کنشگری و سازماندهی مبارزه انقلابی برخوردار باشد.
  • حزبی که بتواند بر اساس تحلیل واقعی نسبت به شناخت نیروهای دارای پتانسیل ترقی خواهی و خواهان تحول در مراحل مختلف جنبش اقدام نموده و از بیشترین همگرایی و اتحاد عمل آنها در جهت دستیابی به اهداف توسعه اجتماعی، صلح، دموکراسی، عدالت اجتماعی و سوسیالیسم بهره مند گردد.
  • حزبی برخوردار از انقلابیون حرفه ای که تمام زندگی خود را وقف امر انقلاب می‌کنند.

باید دید مدعیان نمایندگی سیاسی طبقه کارگر از این منظر خود را در چه جایگاهی ارزیابی می‌کنند؟

آری از یک سو این ویژگی ها محصول کنش انقلابی حزب در فرآیند مبارزات اجتماعی، نظری و سیاسی است و از سوی دیگر برخوردار بودن از چنین ویژگی هایی لازمه و پیش نیاز جلب سایر نیروها به همکاری است.