قتل با چوبه دار یا «چوبه» نان

انسان را یا از چوبۀ دار حلق­آو یز کنند یا از «چوبۀ» نان، در هر دو حال نتیجه مرگ است! فقط با دو تفاوت ساده: شق اول، قاتل معلوم است و مرگ مقتول سریع! شق دوم، مرگ بصورت تدریجی توأم با عذاب و شکنجه اتفاق می­افتد و قاتل ناشناخته و دست پاک می­ماند.

سرتاسر تاریخ بشر پس از اجتماعات اولیه مملو از ظلم و جور و جنایت اقلیت زورمندان و مال اندوزان علیه اکثریت ستمدیدگان و مظلومان است. حق و حقیقت و عدالت در تمام طول تاریخ همواره با سرکوبهای خونین و خشن مواجه بوده و کماکان با شدت و بی رحمی تمام ادامه دارد.

حاکمیت جمهوری اسلامی ایران نیز که در پی انقلاب مردمی سال١٣۵٧ با شعارهای عدل و داد و قسط و رأفت اسلامی و هواداری از «کوخ نشینان» بر قرار گردید، پا جای پای پیشینیان زورمند خود نهاد و نشان داد از این قاعده کلی تاریخ تا کنونی مستثنی نیست.

برخورد حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با کارگران و زحمتکشان، با کسانی که جز فروش نیروی جسمی و فکری خود راه دیگر برای تأمین معاش و اداره زندگی محقر خود ندارند، مصداق بارز این مدعاست. در اینجا بعنوان نمونه و مثال، اشاره به چند مورد از رویکرد زورمندانه جمهوری اسلامی ایران لازم بنظر می رسد:

عمران روشنی مقدم از کارکنان شرکت پیمانکاری مؤسسه «نظم آفرینان ایمان» (چه عنوان دهن پر کنی!) روز چهارشنبه ٢١ خرداد ماه در محدوده چاه نفتی شماره ۱۹ در میدان نفتی یادآوران خود را با گونی حلق ­آویز کرد. علت خودکشی فاجعه­ بار این کارگر ستمدیده رد درخواست مساعده ۵٠٠ هزار تومانی وی- معادل کمتر از ٢۶ دلار اعلام شد. این واقعه هولناک در حالی اتفاق افتاد که شرکت پیمانکار از چهار ماه پیش حقوق بخور و نمیر متوفی را نپرداخته بود. البته، اشتباه است هر گاه تصور شود که این فاجعه فقط یک نمونه و حادثه منحصربفرد و یا تنها رویکرد منجر به خوکشی حاکمان خودسر جمهوری اسلامی ایران است. چرا که در اثر سیاست ضد انسانی حاکمیت جمهوری اسلامی ایران آمار خودکشی، اساسا بعلت فقر و نداری سال به سال افزایش می ­یابد. مثلا، بر اساس اعلام پزشکی قانونی کشور آمار خودکشی­های سال ١٣٩٨ با افزایش ٨ برابری نسبت به سال ١٣٩٧ به رقم ۵١۴٣ نفر رسید.

بگونه ­ای که از شواهد برمی ­آید، هیچیک از مقامات رسمی، اعم از سیاسی، اقتصادی و قضایی جمهوری اسلامی ایران نه تنها از فاجعه هولناک خودکشی روشنی مقدم و خودکشی­های گسترده فقرا تکان نخورده­ اند، حتی سمج­تر نیز شده­ اند. بطوری که نظام قضایی ایران ٧ روز بعد از «خودکشی کردن» عمران روشنی مقدم، ۴٢ تن از کارگران معترض به خصوصی ­سازی شرکت پیمانکاری آذرآب را که در راهپیمایی اعتراضی سال گذشته شرکت کرده بودند، به یک ماه بیگاری در شهرداری، ٧۴ ضربه شلاق و یک سال حبس محکوم کرد. بعید است مقامات حاکمیت قدرت درک این را نداشته باشند: «گر کسی از تنگی نان جان سپرد، قاتل او جامعه (حاکمیت) باید شمرد».

فاجعه «خودکشی» عمران روشنی مقدم، محکوم کردن کارگران آذرآب به بیگاری و شکنجه و زندان  و همچنین، محکومیت معترضان به گرانی بنزین، بعبارت دقیق­تر، به جیب­بری قانونی ملت توسط سران قوای سه گانه کشور و دفاع ناحق، نابجا و خلاف موازین قضایی آیت­الله خامنه­ای از قوه قضائیه و رئیس سابق آن- آقای صادق لاری جانی، ژرفای مفهوم و منطق ابیات ماندگار فروغ فرخزاد را با وضوح تمام آشکار ساخت:

اگر هر ساله در حجّی، ولی از حال هم نوعت سوالی هم نپرسيدی، به انسان بودنت شک کن!

اگر مرگِ کسی ديدی، ولی قدرِ سَر سوزن ز جای خود نجنبیدی، به انسان بودنت شک کن!

این همه فجایع تکاندهنده در کشور در شرایطی روی می­دهد که در حدود ۶ هزار آقازاده اسلام پناهان(ژنهای خوب) مقیم خارج از کشور مبالغ هنگفتی تقریبا معادل سه سال بودجه کشور در حسابهای بانکی خود پول دارند و به حساب تاراج ثروت و دارایی ­های ملی به عیش و عشرت، به لهو و لعب، به خوشگذارانی و لودگی مشغولند؛ در شرایطی اتفاق می­افتد که به صفرهای حقوقها و پاداشهای نجومی مقامات کشور بطور فزاینده آفزوده می­ شود؛ در حالی رخ می ­دهد که حقوق ناچیز کارگران ماهها به تعویق می­افتد، اما به حساب نمایندگان مجلس «انقلابی» ٢٣١ میلیون تومن بلاتأخیر واریز می ­شود؛ در حالی رخ می­ دهد، که فساد مقامات عالی­رتبه دولتی، از خاندان مرموز لاری جانی، که بدون کمترین سابقه انقلابی ده سال تمام بر دو قوه از سه قوه اصلی کشور سلطه داشتند و هنوز در ارکان قدرت مستقرند تا مفاسد اقتصادی برادران، دامادها و خویشاندان رئیس جمهور و معاون او، وزرا و وکلا، همچنین، رانتخواری، زمین، معدن و جنگل­خواری در کشور به حد کم سابقه­ای رسیده است. حاکمیت جمهوری اسلامی ایران در نقطه مقابل این حجم بی ­مثال فساد و یغماگری، در مقابل این به چاپ به چاپ مقامات ترجیح می­ دهد قبل از اینکه چوبه دار برای کشتار انبوه توده­های محروم بر پا سازد، سفره بی رونق آنان  را خالی تر کند و از چوبه نان حلق آویز کند.

جمهوری اسلامی ایران در بازه زمانی ۴١ سال حکمرانی خود همواره سیاستی در پیش گرفته است که در عمل، به انباشت فقر و محرومیت عظیم در یک سو، تلنبار شدن بی ­سابقه ثروت و مکنت در دست اقلیت ناچیز در سوی دیگر انجامیده است. در یک سو بخش اعظم جمعیت کشور هر چه فقیرتر و لخت­تر شده و می ­شوند و در نقطه مقابل، اقلیت ناچیز از طریق رباخواری، باندبازی، زمین و رانتخواری، اختلاس و فساد و رشوه­خواری به ثروتهای افسانه­ای دست یافته و هر روز بیشتر از روز پیش به ثروتهای نجومی خود می­افزایند و باعث گسترش عمق و عرض فاصله طبقاتی در جامعه می­ گردند.

البته مفاسد مقامات عالیرتبه جمهوری اسلامی ایران تنها به مفسده­ جویی در عرصه­ های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی محدود نمانده، حتی، با اعمال و کاربست روشهای مجازات قرون وسطایی، اخلاق و فرهنگ، آداب و سنن پسندیده تاریخی این مرز و بوم را به خباثت و پلیدی های مشمئزکننده آلوده ساخته است. بطوری که با اقدام به قتل عمد (اعدام) و شلاق زدن، بعبارت صریحتر، قانونی کردن قتل و شکنجه در ملاءعام، کاری کرد که زن و مرد، پیر و جوان، خرد و کلان به تماشای جرم و جنایت حاکمیت ایستادند.

نظام جمهوری اسلامی ایران بجای اخذ مالیات تصاعدی از سرمایه­های نامشروع و سودهای نجومی آنها، بجای برگرداندن ثروتهای ملی کشور که «ژنهای خوب» برای عیاشی و خوشگذرانی، لهو و لعب در آمریکا و اروپا صرف می­کنند؛ همچنین، بجای اخذ مالیات از بیش از دو میلیون خانه خالی، از زمین­خواران و رانت­خواران و فاسدان دیگر، سال به سال از حقوق ناچیز کارگران و زحمتکشان کسر می ­کند. بطوری که در شرایط رشد فزاینده تورم و گرانی مایحتاج عمومی، شورای باصطلاح عالی کار حداقل حقوق و دستمزد کارگران شاغل را برای سال ١٣٩٩، ششصد و یازده هزار و هشتصد و نه ریال تعیین کرده، که خود این هیچ مفهومی جز محتاج کردن کارگران حتی به نان خالی، به سخن واضحتر، حلق ­آیز کردن مزدبگیران از «چوبه نان» ندارد.

روشن است که اگر نظام جمهوری اسلامی ایران یک برنامه و قانون مدون برای مبارزه با مفاسد اقتصادی داشت، هرگز کشور با چنین فجایعی مواجه نمی­ گشت و اکتریت قریب به اتفاق ملت در چنین شرایط رقت بار معیشتی بسر نمی­ برد؛ هیچ فردی در اثر فقر و تنگدستی دست به خودکشی نمی ­زد؛ هیچ فروشنده کار به بیگاری، شلاق (شکنجه علنی) و زندان محکوم نمی­شد؛ برای هیچیک از معترضان به جیب­ بری قانونی (افزایش بهای بنزین) توسط سران قوا در آبان ماه  حکم قتل عمد (اعدام) صادر نمی ­شد.

این واقعیت را هرگز نباید از نظر دور داشت، که در چنین اوضاع و احوالی که کشور تحت تحریمها و محاصره اقتصادی سخت و سنگین امپریالیسم آمریکا، خشن ترین امپراطوری کل تاریخ و همپیمانان آن قرار دارد؛ در شرایطی که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت کشور به نان شب محتاج مانده و مفاسد مقامات حاکمیتی، بویژه، زورگیری قوه قضائیه حد و مرز نمی ­شناسد، آیت­الله خامنه­ای، رهبر دینی- سیاسی کشور طی یک سخنرانی نمادین پس از یکسری کلی گویی مرسوم، قوه قضائیه و رئیس سابق آن را مورد حمایت و تمجید قرار داد. این اظهارات آیت ­الله خامنه­ ای یک خطای راهبردی علیه استقلال و امنیت کشور و در واقعیت امر، پاشیدن نفت بر آتش خشم توده ­های معترض به بیعدالت ­های کم­ سابقه بود.

همچنین، این سخنان آیت ­الله خامنه­ ای، بویژه، دفاع تمام قد او از رئیس سابق قوه قضائیه، بمنزله یک سیلی «آبدار» به صورت کارگران و زحمتکشان، ساقط شدگان از هستی، محرومان و مظلومان بود. به این ترتیب، آیت الله خامنه ­ای نه فقط چهره واقعی نظام را به تماشا گذاشت، حتی سیمای عدالت ­خواهانه تشیع را نیز خدشه­ دار نمود و این بیت شیخ سعدی شیرازی را در عمل ثابت کرد: «گر تو قرآن بر این نمط خوانی، ببری  رونق مسلمانی»!

با این اوصاف، می­توان گفت:

ــ نظام سرمایه ­داری نه تنها حکم قتل عمران روشنی مقدم، حتی حکم مرگ تدریجی میلیونها کارگر شاغل، بیکار و بطور کلی، محروم شدگان از حداقلهای لازم برای بقا را پیشاپیش صادر کرده، جمهوری اسلامی ایران نیز مجری این احکام جنایی است؛

ــ قانون کار ضدکارگری جمهوری اسلامی ایران و حداقل حقوق و دستمزد تعیین شده برای سال ١٣٩٩، در اصل، بمعنی فرمان قتل عمد و در عین حال، سند محکومیت همه مزدبگیران به مرگ تدریجی است؛

ــ حکم قتل روشنی مقدم، در واقع، با تأئید وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و مصوبه شورای عالی کار دایر بر تعیین حداقل دستمزد و بی­مسئولیتی آنها توسط خود قربانی اجرا شد.

در اینجا، ضمن ابراز تأسف عمیق از مرگ جانگداز کارگر فقید- عمران روشنی مقدم و ابراز همدردی با خانواده و همکاران او، و همچنین، با تقبیح شدید محکومیت کارگران شرکت آذرآب به بیگاری، شلاق و حبس، و رد محکومیت معترضان آبان ماه به قتل عمد (اعدام)، لازم به ذکر می ­دانم، که تنها با اتحاد عمل همه نیروهای مترقی، عدالتخواه و ضد امپریالیست میهن می ­توان به تهیه و تدوین قانون کار متضمن حقوق کارگران، بطور کلی، همه مزدبگیران نائل شد و با مفاسد گسترده و همه جانبه مقامات فاسد جمهوری اسلامی ایران قاطعانه مقابله کرد.

باضافه این، لازم به ذکر است، که:

ــ حاکمیت جمهوری اسلام ایران اگر نخواهد بموازات اصلاح قوانین مالیاتی و مبارزه با ریشه­های فساد مقامات و اختلاس هنگفت، اصلاح قانون کار و افزایش حداقل حقوق و دستمزد مزدبگیران متناسب با تورم و گرانی دائمی و پرداخت معوقات مزدبگیران اقدام نماید؛

ــ اگر طرح و برنامه­ قابل اجرا (از کجا آورده ای، چگونه بیرون برده ای) برای بازگرداندن ثروتهای تاراج شده ملی انباشته شده در حسابهای بانکی قریب ۶ هزار «آقازاده» مقیم خارج از کشور نداشته باشد؛

ــ اگر به مصادره ثروت­ها و دارایی­های نامشروع «آقایان» و در صورت مواجه با مقاومت آنان، حداقل به فرستادن آنها به نزد «آقازاده­ هایشان» دست نزد؛

بالاخره، حاکمیت جمهوری اسلامی ایران در جایگاه نخستین و بزرگترین ناقض قانون اساسی، که با ترورهای سازمانیافته صادق خلخالی قوام یافت و در پی اجرای تصمیمات اجماع واشینگتن توسط دولت­های غربگرا و نئولیبرال، بعبارت روشن تر، با توسل به تروریسم اقتصادی علیه توده­های تاراج شده دوام یافت، اکنون در شرایط قطع امید و روی­گردانی اکثریت جمعیت از حاکمیت، از یک سو و از سوی دیگر، در حالی که کشور در زیر فشارهای شدید تروریسم اقتصادی امپریالیسم آمریکا قرار دارد، بعید است غربگرایان و نئولیبرالهای وطنی جمهوری اسلامی ایران را با حمایتهای سازمانی، فکری و مدیریتی خارجی به سرنوشت خفت­بار رژیم وابسته پهلوی دچار نکنند.

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2020/07/10/

٢١ تیر- سرطان ١٣٩٩




پیرامون مصاحبهٔ اخیر رفیق عاصمی با سایت «توده‌ای‌ها»

۱۳ تیر ۱۳۹۹

نویسنده: 

تحریریه سایت «۱۰ مهر»

گفت‌و‌گوی رفیق فرهاد عاصمی با سایت «توده‌ای‌ها» در روز ۲۲ خرداد ۱۳۹۹ در سایت «اخبار روز» منتشر شد. پس از گذشت دو روز، متن کامل این گفت‌و‌گو در سایت «توده‌ای‌ها» انتشار یافت. در این مصاحبه، که بیشتر به یک مقالهٔ طولانی شباهت دارد تا یک مصاحبه، رفیق عاصمی مسایل گوناگون بسیاری را مطرح کرده‌اند که برخی درست و برخی دیگر به‌شدت نادرست هستند. از جمله مطالب نادرست طرح شده در این مصاحبه، اتهامات بی‌پایه‌ای است که رفیق عاصمی به سایت «۱۰ مهر» و دست‌اندرکاران آن وارد کرده‌اند. ما در اینجا تنها به اتهامات و نسبت‌های نادرست ایشان به گردانندگان سایت «۱۰ مهر» می‌پردازیم.

پیش از هرچیز باید تأکید کنیم که این اولین بار نیست که رفیق عاصمی انتقاداتی را به ما وارد می‌کنند. ایشان مشی سیاسی «۱۰ مهر» را طی مقالات متعددی در سایت توده‌ای‌ها وارونه جلوه داده و به باد انتقاد گرفته‌اند.[۱] ما به‌احترام مبارزات مشترک گذشته و دفاع اصولی ایشان از مشی انقلابی و رهبری گذشتهٔ حزب طی سال‌های ۶۱-۵۷، تاکنون در برابر این انتقادات سکوت کرده‌ایم. اما از آنجا که اتهامات طرح شده از سوی ایشان در مصاحبهٔ اخیر بسیار فراتر از انتقادات گذشته می‌رود و انگیزه‌های سیاسی و بنیادهای اعتقادی ما را به‌زیر سؤال می‌برد، ناچاریم این بار سکوت خود را بشکنیم.
 
 به «سکوت متکبرانهٔ» «۱۰ مهر» پایان می‌دهیم
سایت «۱۰ مهر»، از همان بدو تشکیل، سیاست خود را بر خودداری قاطع از هرگونه زدن اتهام و برچسب، و درگیری لفظی غیررفیقانه با رفقا و جریانات مختلف توده‌ای، به‌ویژه با تشکیلات رسمی حزب تودهٔ ایران، قرار داد و تاکنون نیز به آن پایبند مانده است. مشی ما برخورد محترمانه و تحلیلی به نظراتی که از دید ما نادرست به‌نظر می‌آیند، با تکیه بر فاکت‌های موجود یا تاریخی، و بدون جنجال آفرینی و توهین بوده است، و چنین نیز باقی خواهد ماند.

اما نحوهٔ عملکرد رفیق عاصمی، که به‌برجسته‌ترین شکل در مصاحبهٔ اخیرشان دیده می‌شود، در تضاد آشکار با اصولی است که حتی خود ایشان در صدر سایت «توده‌ای‌ها» در بخش «گفت‌و‌گو با توده‌ای‌ها» با عبارات زیر برجسته کرده‌اند: «بحث آزاد با احترام متقابل تنها راه مبارزه با دسیسه‌های دشمن در مورد پاره پاره کردن حزب است،» و «تبادل نظر با آفرینش نظرات مشترک در مسائل اصلی و عمده به وحدت نهایی میان هواداران حزب کمک [می]کند.»

سکوت ما در برابر اتهاماتی که رفیق عاصمی به‌کرات در نوشته‌های خود به ما وارد کرده‌اند، و در مصاحبهٔ اخیر خود آن را «سکوت متکبرانهٔ» ما خوانده‌اند، نیز بر پایهٔ همین مشی اصولی ما، که ظاهراً مورد تأیید خود ایشان نیز هست، بوده است. ما میان نقد از تحلیل‌ها و مشی سیاسی‌مان، که آن را حق هر رفیق می‌دانیم و حتی برای نزدیکی توده‌ای‌ها ضرور می‌شناسیم، و توهین و برچسب و اتهام از نوعی که رفیق عاصمی مکرراً به ما وارد ساخته‌اند ـــ از جمله «گروه انحرافی توده‌ای» و «نوزادان ناخلف» و «پاره‌پاره کنندهٔ حزب» خواندن ما ـــ تفاوت کیفی و بنیادی قائلیم و از این رو همیشه در برابر برخوردهای غیراصولی ایشان سکوت کرده‌ایم.

بسیار متأسفیم که رفیق عاصمی در مصاحبهٔ اخیر خود از وارد آوردن این‌گونه توهین‌ها به ما فراتر رفته‌اند و با کشیدن تیغ، نه فقط به روی ما بلکه به روی هر جریان توده‌ای که از تحلیل‌های ذهنی ایشان پیروی نمی‌کند، از طریق واژگون جلوه دادن حقایق، پنهان کردن بخشی از آن‌ها، و حتی خلق اطلاعات نادرست، به بدترین شکل از تهمت‌زنی و تفرقه‌افکنی دست زده‌اند. (ما در پایان این متن به انگیزه‌های احتمالی ایشان برای وارد آوردن چنین اتهاماتی خواهیم پرداخت.)

رفیق عاصمی در مصاحبهٔ اخیر و مقالات متعدد خود فهرستی از اتهامات نادرست و غیراصولی را به ما وارد کرده‌اند که ما در زیر به یک‌یک آنها می‌پردازیم.
 

۱– سناریوی ساختگی رابطهٔ «۱۰ مهر» با علی خدایی و «راه توده» و «ارژنگ»

اگر دیگر اتهاماتی را که رفیق عاصمی به ما وارد کرده‌اند عمدتاً اتهامات سیاسی ناشی از عدم اطلاع یا درک نادرست ایشان از مواضع «۱۰ مهر» بدانیم، تهمت همکاری ما با علی خدایی و «راه توده» را نمی‌توانیم جز یک دروغ‌پردازی آشکار و آگاهانه، که هدفی جز پرونده‌سازی برای ما را دنبال نمی‌کند، ارزیابی کنیم. به سناریوی دروغینی که ایشان در مورد ما ساخته و پرداخته‌اند نظری بیافکنیم:

«ارتجاع می‌خواهد با ایجاد «رهبر تراشی» و برپایی به اصطلاح «سوسیالیسم ارتجاعی» جنبش را سردرگم و پراکنده کند. برنامه نزدیکی جریان ده مهر و علی خدایی نشان آن است. از این رو برنامه «سوسیالیسم ارتجاعی» به مورد اجرا گذاشته می‌شود. رژیم با ژرفش نبرد طبقاتی و تعمیق بحران اقتصادی – اجتماعی روزافزون روبروست. می‌پندارد بتواند از این طریق و با یافتن «متحدانی» وضع را به‌سود حاکمیت خود تثبیت کند.»

«اکنون موضوع مصاحبه‌ی رفیق عزیز خاوری نیز است که با نگاه به وقایع حول ده مهر، نویدنو و در ارتباط با بازی‌های خطرناک با علی خدایی در ایران در جریان است….»[۲]
«دو رفیق مسئول هیئت تحریریه مجله‌ی ارژنگ، رفیق بهروز مطلب‌زاده و امید، رفقایی هستند که اولی به جریان انحرافی «راه توده» نزدیک است؛ و دومی به جریان ۱۰ مهر….»

«در این بده و بستان‌ها سایه توافق و نزدیکی میان دو جریان انحرافی و روابط پوشیده در پشت آن، قابل شناخت است….»
«نویدنو با بازانتشار مقاله سال ۱۳۹۴ رفیق هاتف رحمانی که به روشنگری و افشاگری نسبت به کارکرد علی خدایی می‌پردازد، به‌طور عملی و عینی نارضایی خود را از توسعه‌ی حضور «راه توده» در هیأت تحریریه مجله‌ی ارژنگ به نمایش می‌گذ‌ارد….»
«مقاله‌ی ظاهراً نزدیک به «راه توده»، … به درستی می‌کوشد سازمان اطلاعاتی در سپاه را برای یورش به حزب متهم سازد…. رفقای نزدیک به ده مهر که بر واقعیت طرح شده درباره‌ی کارکرد سپاه در این جنایت واقف هستند، می‌کوشند با افشاگری درباره‌ی ضرورت انتشار مقاله، مخالفت کنند، زیرا … معتقد‌اند که نیازی به «رازگشایی» در این باره [حمله سازمان اطلاعاتی سپاه را به حزب توده ایران] وجود ندارد!»
و از آنجا که رفیق عاصمی در جایی دیگر از مصاحبهٔ اخیرشان در سایت «توده‌ای‌ها» مطرح کرده‌اند که «علی خدایی … یک پلیس … است»، تکلیف ما به‌طور کامل روشن می‌شود: جمهوری اسلامی، نگران از گسترش اعتراضات توده‌ای، به‌دنبال تثبیت خود با استفاده از «سوسیالیست‌های ارتجاعی» نظیر «۱۰ مهر» است؛ علی خدایی و «راه توده» نقش سازماندهی «سوسیالیست‌های ارتجاعی» را  برای رژیم بر عهده دارند؛ «۱۰ مهر» در همکاری با علی خدایی و «راه توده» در خدمت سپاه و رژیم قرار گرفته است؛ و حزب و رفیق خاوری نیز از این توطئهٔ ضدتوده‌ای به‌خوبی آگاهند.

اما مشکل کشندهٔ این سناریوی دروغین در این واقعیت نهفته است که رفیق عاصمی برای ساختن آن از مغلطهٔ «در باز است، باز پرنده است، پس در پرنده است» استفاده کرده‌اند. ایشان با استفاده از این واقعیت که رفقا امید و بهروز مطلب‌زاده، دو سردبیر اعلام شدهٔ نشریه «ارژنگ»، نشریهٔ ادبی، هنری و اجتماعی «نوید نو»، هستند، و با ادعای نزدیکی رفیق امید به «۱۰ مهر» و رفیق بهروز مطلب‌زاده به «راه توده»، توافق و نزدیکی «۱۰ مهر» و «راه توده» را برای پیشبرد توطئه‌های رژیم نتیجه گرفته‌اند. ما نمی‌دانیم که آیا رفیق «امید» (آن «باز» دوگانه‌ای که به‌زعم رفیق عاصمی ما را به «راه توده» متصل می‌کند)، همان رفیق «امید زروان» است یا صحبت از دو رفیق جداگانه است. در هر صورت، اعلام می‌کنیم که هیچ‌کدام از این رفقا از همکاران سایت «۱۰ مهر» نیستند.

روشن است که با حذف «امید» از این داستان، به‌عنوان تنها قلابی که تمامی این سناریوی پلیسی رفیق فرهاد بر آن آویخته است، سنگ روی سنگ این اتهامات کثیف باقی نمی‌ماند.

اما در مورد اتهام همکاری ما با «راه توده»، که ما آن را قاطعانه و بر اساس شواهد و مدارک تاریخی رد می‌کنیم، مسأله ابعاد عمیق‌تری دارد که ما تاکنون در مورد آن سکوت کرده‌ایم. ولی اکنون ناچاریم برای روشن شدن حقایق و جلوگیری از سوء تفاهم‌های بعدی، بخشی از این اطلاعات را در اختیار رفقا قرار دهیم و طرح جزئیات بیشتر را به زمانی مناسب در آینده موکول کنیم. [۳]

واقعیت تاریخی‌ای که رفیق عاصمی آگاهانه از بازگویی آن طفره رفته‌اند، و در مورد دلایل آن در زیر صحبت خواهیم کرد، این است که هدف از انتشار دور دوم نشریهٔ «راه توده»، که مشترکاً به‌دست رفیق عاصمی و علی خدایی و بدون اجازهٔ حزب صورت گرفت، ایجاد یک ارگان آلترنانیو برای «نامهٔ مردم»، ارگان مرکزی حزب، بود. دلیل انجام چنین کاری از سوی آنان نیز، طبق ادعای رفیق عاصمی، مبارزه با  «سوسیال دموکراتیک سازی» حزب و دفاع از ماهیت مارکسیستی ـ لنینیستی حزب تودهٔ ایران بوده است.

اما چنین ادعایی با واقعیات تاریخی انطباق ندارد. این درست است که پس از به‌زیر کشیده شدن حکومت سوسیالیستی در اتحاد شوروی، سردرگمی‌هایی جدی، نه فقط در حزب تودهٔ ایران بلکه در کل جنبش کمونیستی در سطح جهان، به‌وجود آمد و بنیادهای ایدئولوژیک احزاب از سوی برخی رهبران و فعالان آن‌ها به زیر سؤال رفت، و نیز اختلاف نظر در مورد اعتبار تئوری و ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی احزاب تا جایی پیش رفت که کار در بسیاری از احزاب به انشعاب، یا چرخش به سمت «سوسیال دموکراسی» کشیده شد. طبیعی بود که چنین وضعیتی در حزب تودهٔ ایران نیز به‌وجود بیاید و دیدگاه‌های مختلفی در حزب شکل بگیرد. کنگرهٔ سوم حزب نیز در واقع با هدف تصمیم‌گیری در مورد ایدئولوژی، مشی و برنامهٔ آیندهٔ حزب تشکیل شد.

دو تن از رفقای گردانندهٔ «۱۰ مهر»، که رفیق عاصمی ضمن برشمردن نقش آنان در مبارزه علیه «سوسیال دموکراتیک سازی» حزب، آگاهانه از اذعان به عضویت‌شان در گروه «۱۰ مهر» طفره می‌روند (زیرا اقرار به آن شیرازهٔ اتهامات ایشان علیه «۱۰ مهر» را از هم می‌گسلد) در این مقطع عضو کمیتهٔ تدارک کنگرهٔ سوم بودند، و  هم در آن کمیته و هم در طول کنگرهٔ سوم علیه تلاش برای «سوسیال دموکراتیک سازی» حزب مبارزه کردند. این دو رفیق و اکثریت رفقای شرکت‌کننده در کنگرهٔ سوم توانستند از ماهیت انقلابی و ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینستی در اساسنامهٔ حزب قاطعانه دفاع کنند و آن را به‌تصویب کنگرهٔ سوم حزب برسانند.

آنچه ذکر این نکته را ضرور می‌سازد این است که برخلاف ادعای رفیق عاصمی، که صرفاً به جملهٔ کوتاه «سوسیال دموکراتیک‌سازی حزب به شکست رسید» بسنده می‌کنند، این یک مبارزه درون حزبی، هم در درون کمیتهٔ تدارک و هم در کنگرهٔ سوم، بود که توانست جوهر انقلابی حزب را (به‌رغم برخی مشکلات) حفظ کند. در این مبارزهٔ درون حزبی، که با تکیه بر  نظرات همهٔ اعضای حزب در درون تشکیلات آن به پیش برده شد، رفیق عاصمی، برخلاف ادعای خویش که «من هم نقشی داشتم»، نه‌تنها کوچکترین نقشی نداشتند، بلکه عملکرد ایشان قبل از برگزاری کنگره سوم در جهت تضعیف این مبارزه درون حزبی بود.

بنابراین، این ادعای رفیق عاصمی که هدف ایشان و علی خدایی از راه‌اندازی «راه توده» مبارزه با «سوسیال دموکراتیک سازی» حزب بوده است هیچ پایه‌ای در واقعیت ندارد (اولین شمارهٔ نشریه «راه توده» در مهر ۱۳۷۱، یعنی ۸ ماه پس از برگزاری کنگره سوم انتشار یافت).

ما از همان ابتدای این مبارزهٔ درون‌حزبی، با آلترناتیوسازی برای تشکیلات رسمی حزب تودهٔ ایران (و این رشته سر دراز دارد) قاطعانه مخالف بوده‌ایم. از دید ما، انتشار دورهٔ دوم «راه توده» از همان ابتدا کاری تشکیلات‌شکنانه بوده است و بر این اساس ما را هیچگاه با «راه توده» کاری نبوده است. و از رفیق عاصمی نیز، که امروز این‌چنین سنگ تشکیلات حزب را ناصادقانه به سینه می‌زنند و ما را «پاره‌پاره کنندهٔ» حزب می‌خوانند، می‌خواهیم که برای یکبار هم که شده از این عمل تشکیلات‌شکنانهٔ خود برای راه‌اندازی «راه توده» به کمک علی خدایی، صادقانه انتقاد کنند. تنها در چنین صورتی می‌توان به دلسوزی‌های ایشان برای تشکیلات حزب باور آورد.
 

۲– بازگشت رفیق صفری از آمریکا با «سوغاتی حذف مارکسیسم ـ لنینیسم»

رفیق عاصمی، با هدف توجیه راه‌اندازی «راه توده» به‌عنوان تلاشی در جهت دفاع از ایدئولوژی حزب، بخشی دیگر از واقعیات را نیز قلب می‌کنند. ایشان در مصاحبهٔ اخیر خود کوشیده‌اند تا سفر رفیق صفری به آمریکا را به‌عنوان پیروزی دیگری در جهت «سوسیال دموکراتیک سازی حزب» از سوی رهبری وقت حزب، به‌ویژه رفیق صفری، معرفی کنند تا بدین ترتیب اقدام ضدتشکیلاتی خودشان و علی خدایی برای انتشار دورهٔ دوم «راه توده» توجیه بیشتری پیدا کند.

ایشان در مصاحبهٔ اخیر خود می‌گویند:

«بهر جهت در دیدار با رفیق خاوری معلوم شد که رفیق حمید صفری بدون اجازه و موافقت رفیق علی خاوری، دبیر اول حزب توده ایران دو هفته‌ی پیش به ایالات متحده‌ی آمریکا سفر کرده است…. دیرتر روشن شد که رفیق حمید صفری از سفر آمریکا با سوغاتی حذف مارکسیسم – لنینیسم از برنامه حزب بازگشته است و صحبت از برگزاری کنگره‌ی سوم حزب مطرح شده است.»

اگر رفیق عاصمی خود این «سوغات» را از نزدیک دیده بودند، هیچ‌گاه چنین ادعای بی‌پایه‌ای را مطرح نمی‌کردند.

واقعیت این است که سفر رفیق صفری به آمریکا نه‌تنها هیچ سوغاتی به‌بار نیاورد، بلکه به‌عکس، آن سفر به ایشان نشان داد که سازمان حزبی آمریکا با هرگونه «سوسیال دموکراتیک سازی» حزب شدیداً مخالف است و آماده است تا با تمام نیرو علیه آن مبارزه کند.

سفر رفیق صفری به آمریکا چند ماه پس از انتشار طرح برنامه و اساسنامهٔ پیشنهادی ایشان در «نامهٔ مردم» صورت گرفت. این کار، حتی پیش از سفر رفیق صفری، در تمامی بدنهٔ تشکیلات سازمان حزبی آمریکا با اعتراض‌های شدید از سوی اعضا و کادرهای حزب روبه‌رو شده بود. از همان اولین جلسه، که رفیق صفری با کمیتهٔ کشوری وقت آمریکا داشتند، رفقا یک به یک انتقادات خود را برشمردند: چرا می‌خواهید ایدئولوژی و ماهیت انقلابی حزب را تغییر دهید؟ چرا برنامهٔ حزب را بر اساس «منافع همه‌بشری» گارباچفی تنظیم کرده‌اید و نه بر اساس تحلیل طبقاتی؟ (این دو مسأله از نکات گرهی در بحث‌های کنگرهٔ سوم حزب نیز بودند). چرا بدون نظرخواهی درون حزبی و مشورت با اعضای حزب، این دو سند را به‌طور علنی در نامهٔ مردم منتشر کرده‌اید؟ آیا تلاش این است که ما را در برابر یک کار انجام شده قرار دهید؟ و …. مشابه همین انتقادات بدون استثناء از سوی اکثریت قریب به‌اتفاق اعضای سازمان حزبی آمریکا در همهٔ حوزه‌هایی که ایشان در آن شرکت کردند مطرح شد. تنها دفاع رفیق صفری این بود که بیایید و در کنگره نظرات خودتان را مطرح کنید.

حقیقت این است که سفر رفیق صفری به آمریکا نه‌تنها «سوغاتی» برای ایشان نداشت، بلکه کمیتهٔ کشوری سازمان حزبی آمریکا را بر آن داشت که با تهیهٔ یک جزوهٔ چند ده صفحه‌ای، که به تصویب همهٔ حوزه‌های سازمان حزبی آمریکا رسید، انتقادت خود را به طرح اساسنامه و برنامهٔ پیشنهادی مندرج در «نامهٔ مردم» مطرح کند و آن را به‌عنوان نظرات کل سازمان حزبی آمریکا برای کمیتهٔ تدارک کنگرهٔ سوم بفرستد.

رفیق عاصمی در جایی از مصاحبهٔ اخیر خود به‌درستی مطرح کرده‌اند که باید از واقعیات به تحلیل رسید. اما ما نشانه‌ای از این اصل درست در ادعاهای ایشان نمی‌بینیم. برای ایشان، این واقعیات هستند که باید برای گنجیدن در تحلیل‌های رفیق عاصمی خود را تغییر دهند.
 

۳– کنگرهٔ سوم و شکست برنامهٔ تبدیل حزب به یک حزب سوسیال دموکرات

در اینجا نیز رفیق عاصمی با دوختن بخش نخست با بخش آخر روند وقایع و پریدن از روی بسیاری از روندهای روشنگر میانی، که با تحلیل‌های ارائه شده از سوی ایشان در تناقض قرار می‌گیرند، شرح وقایع را به‌نحوی سازمان می‌دهند که بتوانند در انتها عملکرد جدایی‌طلبانهٔ خودشان را توجیه کنند.

به این زنجیرهٔ از هم‌گسیختهٔ وقایع به نقل از رفیق عاصمی توجه کنیم:

«قرار بود حتی اندیشه‌ی مارکسیست ـ لنینیستی نیز برباد داده شود. با نقض اصل اساسنامه‌ای حزب توده ایران که برگزاری کنگره‌ی حزبی را وظیفه‌ی اعضای کمیته مرکزی تعیین می‌کند، با براه انداختن یک کمیته سرهم‌بندی شده که برخی از رفقای آن امروز نیز خارج از حزب فعالند، کنگره‌ی سوم برگزار شد.»
«برنامه تبدل حزب توده ایران به‌طور رسمی به یک حزب سوسیال دمکرات پا نگرفت. علت پانگرفتن مقاومت همان رفقای کمیته‌ی تدارک که دیرتر همه کنار گذاشته شدند و یا خود صحنه را ترک نمودند، و به‌ویژه با مرگ ناگهانی رفیق صفری که موتور برنامه‌ی سوسیال دمکراتیک سازی بود که با مواضع او در پلنوم در برلن غربی آغاز شده بود، با موفقیت روبرو نشد….»
«با برگزاری کنگره‌ی سوم، سیاست مبهم و نگران کننده‌ای بر حزب حاکم شد که بزودی با پراکندگی همه‌ی آنهایی که کمیته‌ی تدارک برگزاری کنگره را تشکیل داده بودند همراه شد….»
«کار به آنجا کشید که من شماره‌ی اول راه توده دوره‌ی دوم را که تدارک فنی انتشار آن با صرف مخارجی نیز انجام شده بود، بدون شرکت خدایی انتشار دادم. او که عزم من را جزم دید، از مقاومت دست برداشت. برگ صفحه اول و آخر شماره‌ی اول، با تغییر شکل  صفحه و تغییرات دیگر، دوباره چاپ شد و شماره اول برای رفقا ارسال گشت.»
سناریوی به‌هم بافته شدهٔ رفیق عاصمی را می‌توان به این شکل خلاصه کرد:

(۱) قرار بود اندیشهٔ مارکسیستی ـ لنینیستی را در حزب کنار بگذارند.
(۲) بدین منظور، با کمک یک کمیتهٔ سرهم‌بندی شده، کنگرهٔ سوم را برگزار کردند.
(۳) با مرگ ناگهانی رفیق صفری، موتور این پروژه، سوسیال دموکراتیک سازی حزب با شکست روبرو شد.
(۴) اما پس از کنگره سیاست مبهم و نگران‌کننده‌ای بر حزب حاکم شد.
(۵) در نتیجه، پس از کنگره همهٔ رفقایی که در کمیته تدارک کنگره مقاومت کرده بودند پراکنده شدند.
(۶) بدین ترتیب، وظیفهٔ نجات حزب به‌گردن من و علی خدایی افتاد، که با انتشار دورهٔ دوم راه توده به آن عمل کردیم!

(۱) قرار بود اندیشهٔ مارکسیستی ـ لنینیستی را در حزب کنار بگذارند

برخلاف گفتهٔ رفیق عاصمی، در آن زمان چنین اتفاق نظری در میان مجموعهٔ رهبری حزب وجود نداشت و این عمدتاً رفیق صفری بود که پس از ضربه به حزب و سپس برچیده شدن اردوگاه سوسیالیسم، شخصاً به یک‌سری نتیجه‌گیری‌ها در مورد مشی حزب تودهٔ ایران در چارچوب شرایط جدید رسیده بود و می‌کوشید مشی حزب را در انطباق با آن نتیجه‌گیری‌ها تغییر دهد.[۴]

آنچه برای ما روشن است این است که رفیق صفری هیچگاه هوادار گارباچف یا تغییراتی که او در اتحاد شوروی ایجاد کرد نبود. برعکس، وی گارباچف را مأمور سازمان «سیا» می‌دانست و می‌گفت که او از همان ابتدا قصد نابود کردن اتحاد شوروی را داشته است.

واقعیت این است که رفیق صفری از نظر ایدئولوژیک به‌دنبال «سوسیال دموکراتیک‌سازی حزب» نبود، بلکه تغییرات پیشنهادی خود را تغییراتی تاکتیکی در عکس‌العمل به وضعیت جدید ناشی از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم و  تغییر تعادل نیروهای طبقاتی در سطح ایران و جهان می‌دانست. به‌نظر ایشان، ادامهٔ تأکید بر ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی حزب، با توجه به تبلیغات گستردهٔ سرمایه‌داری جهانی در مورد پیروزی سرمایه‌داری و مرگ کمونیسم، تنها به انزوای کامل حزب خواهد انجامید و در نهایت آن را نابود خواهد ساخت. او می‌گفت که حزب باید از دیدگاه علنی به مشی دوران اولیهٔ تشکیل خود، که هنوز «مارکسیسم ـ لنینیسم» را به‌عنوان ایدئولوژی خود مطرح نکرده بود، باز گردد، اما از نظر تشکیلاتی همچنان زیر کنترل مارکسیست ـ لنینیست‌ها باقی بماند تا زمانی که آن‌ها بتوانند پرچم «مارکسیسم ـ لنینیسم» را دوباره برافرازند. به‌عبارت دیگر، رفیق صفری این تغییر علنی ایدئولوژی، و در انطباق با آن مشی حزب، را تنها راه تضمین بقای حزب می‌دانست.[۵]

استدلال متقابل مطرح شده با رفیق صفری این بود که مقطع سال‌های ۱۳۲۰ مقطع گسترش عظیم اعتبار اتحاد جماهیر شوروی و سوسیالیسم بود و در نتیجه حتی بدون بالا بردن پرچم «مارکسیسم ـ لنینیسم» توده‌های عظیمی از کارگران و روشنفکران ایران به این ایدئولوژی روی آورده بودند و روند عمومی در جهت پیوستن گستردهٔ آنها به حزب بود. اما در مقطع کنونی، ما با روندی کاملاً در جهت عکس مواجهیم. روند کنونی روند گریز و دوری از مارکسیسم ـ لنینیسم، روی‌آوری به سوسیال دموکراسی، و  گسترش بی‌اعتمادی به عملی بودن ساختمان سوسیالیسم در نتیجهٔ فروپاشی سوسیالیسم واقعاً موجود است. در چنین شرایطی، اگر درهای حزب را به روی دیدگاه‌های این‌چنینی باز کنیم، مدتی طول نخواهد کشید که حاملان این دیدگاه‌ها در حزب اکثریت خواهند یافت و رؤیای کنترل حزب از سوی کمونیست‌ها را به یک کابوس وحشتناک بدل خواهند ساخت. در نتیجه، تنها راه حفظ بقای حزب در شرایط کنونی دفاع قاطعانه از ایدئولوژی و مشی انقلابی آن است.

بحث با رفیق صفری در مخالفت با تحلیل‌های ایشان تا روز قبل از  آغاز کنگرهٔ سوم، زمانی که ایشان در بیمارستانی در برلین بستری بودند، ادامه یافت.

(۳) با مرگ ناگهانی رفیق صفری، سوسیال دموکراتیک سازی حزب با شکست روبرو شد

خیر، رفیق عاصمی، تلاش برای سوسیال دموکراتیک سازی حزب در حقیقت پیش از مرگ ناگهانی رفیق صفری، که چند ساعت پس از شنیدن خبر پایان کنگره اتفاق افتاد، ابتدا در روند بحث‌های درونی کمیتهٔ تدارک کنگره و سپس در روند کنگرهٔ سوم، با شکست مواجه شد. و این در شرایطی اتفاق افتاد که روح رفیق صفری، نه جسم ایشان که در بیمارستان بود، در جریان تمام مسایل ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانی که در کنگره مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار گرفت، حضور فعال داشت.

واقعیت تاکتیکی بودن برخورد رفیق صفری به تغییر اساسنامه و برنامهٔ حزب، پیش از هرچیز در تشکیل کمیتهٔ تدارک کنگره نشان داده شد. اگر رفیق صفری از نظر ایدئولوژیک به‌دنبال سوسیال ـ دموکراتیک سازی حزب بود، قاطع‌ترین مخالفان پروژهٔ خود را به کمیتهٔ تدارک کنگره وارد نمی‌ساخت، و نه فقط این، بلکه مسؤولیت جمع بندی نظرات رسیده از بدنهٔ حزب در سراسر جهان و تنظیم مجدد طرح اساسنامه و برنامهٔ حزب بر اساس نظرات رسیده را برای ارائه به کنگره، به این دو رفیق مخالف واگذار نمی‌کرد.

این دو رفیق، طی یک روند دوماهه، صدها نظر رسیده از واحدها و اعضای حزب را، که همهٔ آن‌ها به استثنای چند نظر فردی، خواستار حفظ ایدئولوژی حزب حتی بدون هیچ تغییری در اساسنامهٔ آن شده بودند، جمع‌بندی کردند و طرح آماده شدهٔ اساسنامهٔ پیشنهادی را برای ارائه به کنگره در اختیار جلسهٔ کمیتهٔ تدارک گذاشتند. در این رابطه، ذکر بخش کوچکی از  گفت‌وگوهایی که در این جلسه صورت گرفت، و همهٔ رفقای حاضر در جلسه، که تعدادی از آنها هم‌اکنون از اعضای هیأت سیاسی تشکیلات رسمی حزب هستند، شاهد آن بودند، به درک بهتر وضعیت یاری می‌رساند:

ـــ رفیق صفری: شما که فقط نظرات سازمان آمریکا را در طرح اساسنامه گنجانده‌اید.
ـــ یکی از دو رفیقی که اکنون از مسؤولین «۱۰ مهر» است: خیر رفیق، این طرح بر اساس همهٔ نظرات رسیده تنظیم شده است. نظر سازمان آمریکا از این هم چپ‌تر است.
ـــ رفیق صفری: بسیار خوب، پس همهٔ نظرات رسیده در مورد طرح برنامه را به من بدهید. خودم آن را تنظیم خواهم کرد.
ـــ یک رفیق مدافع نظر رفیق صفری: رفیق صفری، اشکالی ندارد. کنگره این چپ‌روی‌ها را تصحیح خواهد کرد.
ـــ رفیق صفری: خیر رفیق، شما توده‌ای‌ها را نمی‌شناسید. آن‌ها در کنگره این سند [اساسنامه] را از این هم چپ‌تر خواهند کرد.
و چنین هم شد.
در نهایت، طرح اساسنامه‌ای که این دو رفیق بر اساس نظرات رسیده تهیه کردند همراه با طرح مجدد برنامهٔ تهیه شده از سوی رفیق صفری به کنگره ارائه شد.

هر چند در کنگره بحث‌های شدیدی در رابطه با تصویب مجدد اساسنامهٔ حزب بدون هیچ‌گونه تغییر انجام گرفت، اما از آنجا که رفیق صفری از پیش با طرح تهیه شده بر اساس نظرات رسیده موافقت کرده بودند، مشکل بدون تنش جدی برطرف شد. اما جدل بر سر طرح پیشنهادی برنامه و تز «منافع همه‌بشری» مندرج در آن، که پایهٔ نگرش کلی برنامه را تشکیل می‌داد، کنگره را تا حد وقوع یک انشعاب به‌پیش برد. اکثریت قاطع نمایندگان کنگره خواستار مردود شناختن این اصل در طرح برنامه بودند و هیچ یک از دو طرف حاضر به عقب‌نشینی نبود. جلسه به بن‌بست رسیده بود.

در این مرحله بود که رفیق خاوری در تنفس ایجاد شده از یکی از نویسندگان این سطور خواستند که یک فرمول قابل قبول برای طرفین به‌خاطر حفظ وحدت حزب در آن شرایط دشوار ارائه دهد. این فرمول با دادن یک تعریف خلق‌الساعه از «منافع همه‌بشری» به‌عنوان «منافع کل بشریت علیه امپریالیسم» تهیه و به کنگره ارائه شد، که مورد تصویب قرار گرفت. هرچند برخی از رفقا ما را به‌خاطر این «مصالحه» سرزنش کردند، اما اعتقاد ما به ضرورت حفظ وحدت حزب در آن شرایط دشوار برای ما مهم‌تر از هر چیز دیگر بود.

بدین‌ترتیب بود که کوشش برای «سوسیال‌دموکراتیک سازی حزب»، نه با «مرگ ناگهانی رفیق صفری»، بلکه در نتیجهٔ مبارزات درون حزبی همهٔ رفقای معتقد به ایدئولوژی و مشی انقلابی حزب، همراه با تلاش‌های صادقانهٔ ما و رفقای هم‌فکر در جهت حفظ وحدت حزب، در کنگرهٔ سوم با شکست مواجه شد.

(۴) پس از کنگره سیاست مبهم و نگران‌کنندهای بر حزب حاکم شد

این گفتهٔ رفیق عاصمی مورد تأیید ما نیز هست، هرچند ما در مورد آن به همان نتیجه‌گیری‌های رفیق عاصمی نمی‌رسیم.

این سیاست مبهم و نگران‌کننده، به‌نظر ما، به چند دلیل بروز کرد و ادامه یافت:

ــــ اگرچه کنگرهٔ سوم حزب توانست از نظر اساسنامه‌ای جلوی «سوسیال دموکراتیک سازی حزب» را در آن مرحله بگیرد، اما مواضع التقاطی مطرح شده در برنامهٔ مصوب آن راه را همچنان برای ادامهٔ کشمکش‌ها، به‌ویژه در رابطه با رهبری و مشی حزب تودهٔ ایران در سالهای ۶۱-۱۳۵۷، باز گذاشت. و همان‌طور که همگی شاهد هستیم، این کشمکش‌ها همچنان تا به امروز ادامه یافته‌اند.

ــــ طرفداران خط رفیق صفری، با ‌این‌که در کنگرهٔ سوم یک اقلیت نسبتاً کوچک را تشکیل می‌دادند، با دست زدن به مانورهایی، دست بالا را در ترکیب اعضای اصلی کمیتهٔ مرکزی منتخب کنگره پیدا کردند. آن‌ها در اولین پلنوم کمیتهٔ مرکزی منتخب کنگره زمام امور حزب را از طریق قبضهٔ انحصاری کنترل هیأت سیاسی در دست گرفتند و تا آنجا که توانستند، در تخلف از مصوبات کنگره، دیدگاه‌های خود را به‌عنوان مواضع رسمی حزب تودهٔ ایران در «نامهٔ مردم» و دیگر ارگان‌ها و اسناد حزب تبلیغ نمودند.

ــــ  اگرچه، همان‌طور که در بالا اشاره شد، رفیق صفری به مسألهٔ تغییر ایدئولوژی و مشی حزب به‌عنوان یک برخورد تاکتیکی در عکس‌العمل به شرایط پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم می‌نگریستند، اما بوده و هستند برخی سوسیال‌دموکرات‌های واقعی، که هم در جریان کنگرهٔ سوم و هم در درون کمیتهٔ مرکزی منتخب کنگره، از نظر ایدئولوژیکی به‌دنبال سوسیال دموکراتیک سازی حزب بوده‌اند و هنوز نیز هستند، و حمایت‌شان از مواضع رفیق صفری در آن مقطع تنها به‌منظور گشودن راه برای تثبیت موقعیت خودشان در رهبری حزب بوده است. همین‌ها، به‌همراه سایر اعضای هیأت سیاسی، به‌مرور زمان مدافعان ایدئولوژی و مشی انقلابی حزب در کنگره را یک به یک از درون رهبری حزب تصفیه کردند و اکنون نیز هواداران مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب را به حمایت از جمهوری اسلامی و تلاش برای «رهبری سازی» متهم می‌کنند. (البته ما میان گروهی که فرصت‌طلبانه از نظرات رفیق صفری حمایت کردند و رفقایی که صادقانه به تحلیل‌های رفیق صفری اعتقاد داشتند تفاوت قائلیم.)

مایهٔ تأسف بسیار است که رفیق عاصمی، که این‌چنین سنگ مخالفت با «سوسیال دموکراتیک سازی حزب» را به سینه می‌زنند، اکنون با همین جریان در درون حزب، که خود زایندهٔ «سیاست‌های مبهم و نگران کننده» در حزب بوده‌اند، علیه مدافعان ایدئولوژی و مشی انقلابی ۶۱-۱۳۵۷ حزب هم‌صدا شده‌اند. این کار رفیق عاصمی نیز اتفاقی نیست و هدف معینی را دنبال می‌کند که ما در زیر به آن خواهیم پرداخت.

(۵) پس از کنگره همهٔ رفقایی که در کمیتهٔ تدارک کنگره مقاومت کرده بودند پراکنده شدند

این نیز یک نمونهٔ دیگر از  تلاش‌های رفیق عاصمی برای وارونه‌سازی واقعیات به‌منظور رسیدن به نتایج از پیش تعیین شده است.

رفیق عاصمی به‌خوبی آگاه است، اما در بحث‌های خود پنهان می‌کند، که هم این دو رفیق عضو کمیتهٔ تدارک کنگره و هم تعداد قابل توجهی از رفقای مدافع ایدئولوژی و مشی انقلابی حزب تودهٔ ایران، در کنگرهٔ سوم به عضویت در کمیتهٔ مرکزی حزب انتخاب شدند و مبارزهٔ خود را در  دفاع از  مشی انقلابی حزب در درون کمیتهٔ مرکزی ادامه دادند. برای مدت چند سال، مشابه آنچه در کنگرهٔ سوم اتفاق افتاده بود در درون کمیتهٔ مرکزی نیز ادامه یافت و با موفقیت‌های نسبی نیز همراه بود. اما به‌تدریج، با تصفیهٔ گام به گام این رفقا از کمیتهٔ مرکزی حزب، که تا شش سال پس از کنگرهٔ سوم به‌طول کشید، این مبارزهٔ درون حزبی متوقف شد.

رفیق عاصمی به‌جای این‌که از این روند مبارزه و سپس تصفیهٔ رفقای مدافع مشی انقلابی حزب از کمیتهٔ مرکزی سخن بگویند، با حذف کل روند طولانی مبارزات این رفقا در کمیتهٔ تدارک، در کنگره سوم، و سپس در کمیتهٔ مرکزی، چنین جلوه می‌دهند که گویا آن‌ها پس از پایان کار کمیتهٔ تدارک کنگره «پراکنده شدند». این نیز علت معینی دارد، چون پذیرش واقعیت ادامهٔ این مبارزهٔ درون حزبی از سوی ما و دیگر رفقای هم‌فکر، و سپس تصفیهٔ ما از کمیتهٔ مرکزی، کل سناریوی ساختگی ایشان در مورد گردانندگان «۱۰ مهر» و «عدالت»، پاره‌پاره کردن حزب از سوی ما، و مهمتر از همه، رسالت خودانگیختهٔ ایشان برای نجات حزب از بیرون تشکیلات به‌کمک علی خدایی و «راه توده»، را به‌هم می‌ریزد.

(۶) نجات حزب از بیرون به‌کمک علی خدایی و راه «توده»!

در این‌جا به جان کلام رفیق عاصمی در مصاحبهٔ اخیرشان می‌رسیم. همهٔ صغری ـ کبری‌های طولانی، و همهٔ مکتوم گذاشتن‌ها و واژگون جلوه دادن‌های واقعیات از سوی ایشان، این هدف واحد را دنبال می‌کند که ثابت کنند پس از کنگرهٔ سوم حزب به بیراهه رفت و کسی هم نمانده بود که از ایدئولوژی و مشی انقلابی آن دفاع کند. در نتیجه، انتشار «راه توده» در بیرون از تشکیلات با کمک علی خدایی یک ضرورت تاریخی بود که ایشان بدان مسؤولانه و با تحمل هزینه‌های سنگین پاسخ گفتند.

اما برخلاف این ادعای رفیق عاصمی، انتشار «راه توده» توسط ایشان و علی خدایی در بیرون از تشکیلات، نه‌فقط هیچ کمکی به تصحیح «سیاست‌های مبهم و نگران‌کنندهٔ» حزب نکرد، بلکه در عمل به بهانه‌ای برای سرکوب مبارزات درون حزبی ما در جهت تصحیح این سیاست‌ها، و در نهایت تصفیه ما از کمیتهٔ مرکزی حزب، بدل شد.

هرچند این خود داستانی مفصل است، لازم می‌دانیم  در اینجا توضیح مختصری در مورد نقش «راه توده» در جهت تخریب مبارزات سالم درون حزبی بدهیم.

برای مدت‌ها پس از برگزاری کنگرهٔ سوم، جوّی سالم، هرچند پرتنش به‌خاطر اختلاف نظرهای موجود، بر کمیتهٔ مرکزی حزب حاکم بود. بحث‌های گاه تند درون کمیتهٔ مرکزی عمدتاً حول مسایل سیاسی مورد اختلاف دور می‌زد، اما هیچ نشانه‌ای از بی‌اعتمادی بین طرفین وجود نداشت. اما این جوّ بر اثر عملکردهای «راه توده» در بیرون از تشکیلات شکسته شد. بر بستر عملکرد مخرب «راه توده»؛ دفاع ما از مشی سیاسی حزب در سال‌های ۶۱ ـ ۱۳۵۷؛ دفاع از رفقا کیانوری و عمویی که به‌تازگی به بیرون از زندان منتقل شده بودند؛ شباهت برخی از مواضع سیاسی ما با موضع‌گیری‌های نشریهٔ «راه توده»؛ دفاع ما از دموکراتیزه کردن مناسبات درون حزبی؛ و بالاخره مهم‌تر از همه مخالفت ما با برخورد امنیتی رفقای هیأت سیاسی و «نامه مردم» نسبت به «راه توده» و مسؤولان آن (ما موافق برخورد سیاسی و تئوریک با نظرات انحرافی «راه توده» بودیم و در این زمینه مقاله‌ای به‌قلم یکی از نویسندگان این سطور با نام «ی. رهرو» در همان سال ۱۳۷۳ در نشریهٔ «دنیا» به چاپ رسید) منجر به آن شد که به‌تدریج این زمزمه از سوی برخی از رفقا سر بگیرد که نظرات ما همان نظرات «راه تودهٔ» تشکیلات‌شکن است. برخی از رفقا حتی تا آنجا پیش رفتند که به‌طور ضمنی ما را به «ستون پنجم راه توده» در کمیتهٔ مرکزی تشبیه کردند.

با انتشار «تزهایی پیرامون وضعیت جهان و ایران و طرح‌ریزی چارچوب اساسی خط مشی و برنامهٔ عمل سیاسی حزب تودهٔ ایران در حال حاضر» از سوی ما در آذر ۱۳۷۳ [فایل ضمیمه]، روند تصیفهٔ نویسندگان «تزها» و رفقای هم‌فکر آن‌ها از کمیتهٔ مرکزی و صفوف حزب کلید خورد، و این روند بیش از سه سال به‌طول انجامید. دلایل ارائه شده برای تصفیهٔ ما، نه آن‌گونه که واقعیت داشت، یعنی نظرات سیاسی ـ سازمانی ما، بلکه به‌طور عمده اتهام «فعالیت علیه رهبری حزب» در «همکاری» با «راه توده» بود.

بدین ترتیب، برخلاف ادعای رفیق عاصمی، به‌راه انداختن «راه توده» به‌کمک علی خدایی نه‌تنها هیچ کمکی به دفاع از ایدئولوژی و مشی انقلابی حزب نکرد، بلکه به‌عکس، عملاً به عامل تخریب  مبارزات سالم درون حزبی برای پایان بخشیدن به «سیاست‌های مبهم و نگران کنندهٔ» حاکم بر حزب بدل شد. شگفت‌انگیز این‌که، اکنون این رفیق عاصمی هستند که به خود اجازه می‌دهند که ما، و نه خودشان، را عامل پاره‌پاره شدن حزب معرفی کنند.
 

۴– تلاش برای «پاره‌پاره کردن حزب» از سوی «۱۰ مهر» و «عدالت» با کمک «راه توده»

واقعیت‌های برشمرده در بالا تردیدی باقی نمی‌گذارد که خود رفیق عاصمی اولین پاره‌پاره کنندهٔ حزب پس از کنگرهٔ سوم بوده‌اند. ایشان چنان غرق در رسالت خودانگیختهٔ تاریخی خویش برای نجات حزب از دست سوسیال دموکراسی بودند (و همان‌طور که مصاحبه‌شان نشان می‌دهد، هنوز نیز هستند) که به خود اجازه دادند وظیفهٔ نجات حزب را دلخواهانه به‌خود واگذار کنند  ـــ کاری که نتیجهٔ آن هم‌اکنون در پیش روی همگان است. و اکنون، ایشان هستند که می‌کوشند با گذاشتن دست ما در دست علی خدایی و «راه توده»، ادامهٔ روندی را که خود شروع کرده بودند به ما نسبت دهند و  ما را مقصر این پاره‌پاره شدن حزب معرفی کنند.

به این گفته‌های رفیق عاصمی در مصاحبهٔ اخیر و مقالهٔ چند ماه پیش ایشان در «توده‌ای‌ها» (۱۱ اسفند ۱۳۹۸) توجه کنیم:

«درواقع تضادهای حل نشده در طول سال‌ها … در شرایط کنونی به آنجا فراروییده است که رفیق خاوری عزیز مجبور است در مصاحبه اخیر خود … خطر گرفتار آمدن جریان‌های انحرافی را در برنامه ارتجاع برای ظاهرسازی یک «سوسیالیسم ارتجاعی» هشدار دهد.»

«برای دستیابی به این برنامه … تنها یک امکان وجود دارد. این امکان عبارت است از پاره پاره کردن حزب توده ایران و به راه افتادن گروه‌هایی است که با نام حزب توده ایران و با استفاده از شخصیت و اتوریته‌ی تاریخ مبارزات آن، سیاستی را توصیه و به زحمت‌کشان تجویز کنند که برای ارتجاع داخلی و خارجی هیچ خطری دارا نیست.»

«راه توده»ی دزدیده شده، «عدالت»، «۱۰ مهر» نوزادان ناخلف چنین برنامه‌ای هستند که وظیفه ی آنها ایجاد تشتت، ناروشنی، تضادهای مصنوعی و و و در جنبش توده‌ای است به منظور پاره پاره کردن حزب توده ایران، حزب طبقه‌ی کارگر ایران!»

«آنها در یافتن راه حل برای تضادهای در برابر جنبش توده‌ای به بهانه «ملاحظات»ی که آنها را تعریف نمی‌کنند، شرکت نمی کنند! «ملاحظاتی» که جز بندهای وابستگی آنها به لایه‌های طبقات حاکم نمی‌تواند باشد، جز دنباله‌روی کورکورانه از منافع طبقات حاکم نمی‌تواند باشد!»

از رفیق عاصمی می‌پرسیم:

ـــ آیا این ما هستیم که با دفاع از ایدئولوژی و مشی انقلابی ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران، که در همهٔ اسناد منتشر شده از سوی «۱۰ مهر» انعکاس یافته است، دست به «ایجاد تشتت» و «تضادهای مصنوعی»  در جنبش توده‌ای زده‌ایم؟ آیا این اتهام‌زنی شما به‌معنای از زیر ضربه خارج کردن گارباچفیست‌ها و سوسیال دموکرات‌هایی که خود شما از آن‌ها به عنوان «سوسیال دموکراتیک سازان» حزب یاد کرده اید نیست؟

ـــ آیا این «تشتت فکری» که شما به درستی به آن اشاره می‌کنید ناشی از همین سیاست‌ها و گرایشات سوسیال دموکراتیک در حزب نبوده است؟

ـــ آیا «سیاست‌های مبهم و نگران‌کننده»ای که خود شما به آن‌ها اشاره دارید، اکنون برطرف شده‌اند؟

ـــ آیا اگر «۱۰ مهر» اشاره‌ای به این سیاست‌ها و گرایشات بکند، دست به پاره‌پاره کردن حزب زده است؟

ـــ چگونه به خود اجازه می‌دهید، بدون ارائهٔ هیچ مدرکی، ما را صرفاً بر اساس مواضع‌مان، به «طبقات حاکم» جمهوری اسلامی ببندید و به «وابستگی» و «دنباله‌روی کورکورانه» از «منافع طبقهٔ حاکم» متهم کنید؟ آیا این اتهامات صرفاً بر اساس سناریوی ساختگی خودتان به ما وارد نمی‌شوند؟

ـــ آیا همین محتوای مصاحبهٔ اخیرتان، یعنی کشیدن تیغ و وارد کردن اتهام «وابستگی به طبقات حاکم جمهوری اسلامی» به همهٔ جریانات هوادار حزب، که هر یک به‌نوعی در تلاش‌اند که راه حلی برای این تشتت‌های فکری، تفرقه‌ها و جدایی‌ها پیدا کنند، خود عملی در جهت پاره‌پاره کردن بیشتر حزب نیست؟
 

۵– از تشکیلات‌شکنی تا تلاش فردی برای بازگشت به رهبری حزب
جالب اینجا است که خود رفیق عاصمی، در بخش پایانی مصاحبهٔ اخیرشان، از حق وجود تفاوت‌های نظری در حزب و ضرورت برخورد دموکراتیک به آنان ـــ یعنی همان چیزی که ایشان، به‌رغم گفته‌هایشان، از بابت آن به روی ما تیغ کشیده‌اند  ـــ دفاع می‌کنند. ایشان می‌گویند:
«رفیق عزیز خاوری می‌تواند با من اختلاف نظر سیاسی داشته باشد، با شیوه‌ی رفتاری من موافقت نداشته باشد، می‌تواند صراحت من درباره‌ی رفتار رفیق صفری را نپسندد و نمونه‌های دیگر، ولی او نمی بایستی من را از فعالیت درون حزبی محروم سازد…. رفیق خاوری از این رو نمی بایستی من را از زندگی درون حزبی محروم سازد، و این نکته نکته‌ی اصلی است….»
«انگیزه‌ی سخن، عمدتاً جلب نظر به مساله‌ی سازمانی و سیاسی است. برخورد به ضرورت شرکت همه‌ی اندیشه‌ها در زندگی حزبی است که بدون آن می تواند خلاقیت حزب توده ایران خدشه دار شود. این نکته را مایلم مورد تأکید قرار دهم!»
پیش از هرچیز باید تأکید کنیم که ما با کلمه به‌کلمهٔ این گفته‌های درست رفیق عاصمی موافقیم. ما نیز معتقدیم که رفیق عاصمی، که ما برای مبارزات گذشته‌شان تا مقطع برگزاری پلنوم فروردین ۱۳۶۹ احترام عمیق قائلیم، نمی‌بایست صرفاً به خاطر «اختلاف نظر سیاسی» از حضور در حزب محروم شوند. اما به دو دلیل این گفته‌های ایشان را صادقانه ارزیابی نمی‌کنیم.
(۱) ایشان، به‌رغم این گفته‌ها، در تمامی مطالبی که طی ماه‌های اخیر منتشر ساخته‌اند، «۱۰ مهر» و دیگر جریانات هوادار حزب را، به‌خاطر همین «اختلاف نظر سیاسی» با ایشان و انتقاد از  «سیاست‌های مبهم و نگران‌کنندهٔ» موجود، نه‌تنها به «پاره‌پاره کردن حزب» متهم کرده‌اند، بلکه ما را به حاکمیت جمهوری اسلامی نیز بسته‌اند، و بدین ترتیب تصفیهٔ ما و دیگر رفقای هم‌نظر ما را از رهبری حزب، با سکوت آگاهانهٔ خود در مورد آن، توجیه می‌کنند. و این درحالی است که ما هرگز به هیچ‌یک از گام‌های بعدی تشکیلات‌شکنانهٔ رفیق عاصمی و همکاران ایشان در دوران پس از کنگره سوم دست نزده‌ایم. به‌عکس، ما، به‌رغم اختلاف نظری جدی‌مان با نظرات و مشی سیاسی پیشنهادی رفیق صفری، که بخش زیادی از آن‌ها همچنان بر حزب حاکم است، در تمام این مدت، ابتدا در روند کنگرهُ سوم و پلنوم‌های پس از آن، و سپس در پی تصفیه شدن برخی از ترکیب کمیتهٔ مرکزی و برخی دیگر از صفوف حزب، ما همواره تشکیلات رسمی حزب را به‌رسمیت شناخته‌ایم و هیچ‌گاه در پی آلترناتیوسازی برای آن نبوده‌ایم.
متأسفانه، این رفیق عاصمی بودند که در این مدت راه دیگری را در پیش گرفتند و در عکس‌العمل به محروم شدن از فعالیت درون‌حزبی، از جمله با به‌راه‌اندازی غیرمجاز دورهٔ دوم «راه توده»، کوشیدند تا به‌اتکای اعتبار حزبی دورهٔ اول آن، آلترناتیو «مشروعی» برای رهبری و ارگان مرکزی حزب خلق کنند. به‌عبارت دیگر، گفته‌های کاملاً درست ایشان در بالا، با آنچه در این مدت در عمل انجام داده‌اند هیچ سنخیتی ندارد، و به‌نظر ما با انگیزهٔ دیگری بر زبان آمده است.
(۲) دفاع رفیق عاصمی از اصل دموکراسی درون‌حزبی در این مصاحبه، نه یک دفاع عام، بلکه یک دفاع شخصی با هدف گشودن راه برای بازگشت خودشان به رهبری تشکیلات رسمی حزب است. این را خود نیز به‌طور ضمنی بر زبان آورده‌اند. به‌دنبال دو پاراگراف نقل شده در بالا، ایشان چنین ادامه داده‌اند:
«انتقاد من به حذف خلاف اساسنامه خود به عنوان عضو کمیته‌ی مرکزی حزب توده ایران، از مبارزه‌ی درون حزبی، انگیزه‌ی شخصی دارد، رنگ ناخشنودی شخصی دارد….»
گویی یک چنین «حذف خلاف اساسنامه‌ای» علیه هیچ رفیق دیگری صورت نگرفته است و ایشان تنها قربانی آن بوده‌اند. ادامهٔ این گفته‌های ایشان انگیزهٔ واقعی این گفته‌ها را روشن‌تر می‌کند:
«رفیق خاوری … می توانست، همانطور که عمل هم نمود، مسئولیت های مرا پس بگیرد، ولی … من می‌توانستم ذخیره‌ی مطمئنی برای فعالیت حزب باشم.»
«رفیق خاوری که می‌دانست من رفیقی منضبط و پایبند به دیسیپلین حزبی هستم که در جریان سلب مسئولیت از من تجربه شده بود، تجربه کرده بود، باید حضور و مبارزه‌ی من را در حزب ممکن می‌ساخت.»

به‌عبارت دیگر، همهٔ این مصاحبه و نتیجه‌گیری نهایی آن با این هدف انجام گرفته است که «حضور و مبارزهٔ» رفیق عاصمی را در حزب «ممکن» سازد. و شرط ضرور برای دستیابی به‌چنین هدفی را نیز در تغییر مسیر ۱۸۰ درجه‌ای به‌دنبال شکست پروژهٔ «راه توده»، کوبیدن همهٔ جریانات هوادار حزب که با «سیاست‌های مبهم و نگران‌کننده» مشکل دارند، و تعزیز خود در نزد رهبری کنونی حزب می‌بینند. باشد که رفقا همهٔ تاریخ  سه دههٔ گذشتهٔ حزب را، که این چنین به پاره‌پاره شدن آن منجر شده است، فراموش کنند و رفیق عاصمی را بار دیگر در جمع خود بپذیرند.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
[۱] به‌عنوان نمونه نگاه کنید به: «”تضاد اصلی میان مردم و امپریالیسم؟!” اسلوب بررسی و نتیجه‌گیری سیاسی ۱۰ مهر»، فرهاد عاصمی، توده‌ای‌ها، ۱۰ فروردین ۱۳۹۹ (https://tudehiha.org/fa/۱۱۵۳۳). در این نوشته، رفیق عاصمی پس از «گروه انحرافی توده‌ای» و «نوزادان ناخلف» خواندن ما، از جمله با تحریف آشکار مواضع ما می‌نویسند: «رفقای «۱۰ مهر» … صادقانه می‌پندارند با پشتیبانی از حاکمیت ج ا (یا از این یا آن لایه در حاکمیت ج ا) می‌توان نبرد ضد امپریالیستی را به پیش برد …» بدون اینکه هیچ مدرکی دال بر اعلام چنین موضعی در «پشتیبانی از جمهوری اسلامی» و یا «این یا آن لایه» حاکمیت از سوی «۱۰ مهر» ارائه دهند. مواضع قاطع ما علیه حاکمیت جمهوری اسلامی طی اسناد گوناگون در سایت «۱۰ مهر» منتشر شده است و نیازی به توضیح بیشتر در این‌جا نیست.

برای دیدن نمونه‌های دیگر رجوع کنید به: «تاکتیک پاره‌پاره کردن حزب توده ایران در خدمت ثبات سلطه‌ی ارتجاع! اسلوب و مضمون تاکتیک ضد توده‌ای!»، فرهاد عاصمی، توده‌ای‌ها، ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ (https://tudehiha.org/fa/۱۱۳۲۴)؛ «رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی!»، نویسنده: سیامک، توده‌ای‌ها، ۳۰ دی ۱۳۹۸ (https://tudehiha.org/fa/۱۱۰۷۱)؛ «جایگاه ما کنار دیکتاتوری است یا آغوش امپریالیسم؟ ۱۰مهر چنین شتابان به کجا می‌رود؟» نویسنده: سیامک، توده‌ای‌ها، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ (https://tudehiha.org/fa/۹۱۴۴).

[۲] رفیق خاوری در طول تمام مصاحبهٔ خود حتی یکبار هم از «۱۰ مهر» نام نبرده‌اند. رفیق عاصمی با این گفته می‌خواهد تهمت‌های خود را علیه ما با استفاده از نام رفیق خاوری قابل باور سازد و برای آن اعتبار بخرد.

[۳] در این مقاله اشاراتی پیرامون انتشار «دوره دوم» نشریه «راه توده» از مهر ۱۳۷۱ و عملکرد این نشریه؛ چگونگی تدارک برگزاری کنگره سوم تشکیلات رسمی حزب توده ایران و روند این کنگره؛ همچنین رویدادهای حزبی تا برگزاری کنگره چهارم تشکیلات رسمی حزب توده ایران (بهمن ۱۳۷۶)، شده است که ما در زمان مناسب به‌طور مشروح به این مسایل خواهیم پرداخت.

[۴] این بخش از توضیحات ما بر اساس بحث‌ها و جدل‌های مفصل و مکرر خصوصی است که یکی از گردانندگان «۱۰ مهر» از زمان سفر رفیق صفری به آمریکا تا روز پیش از آغاز کنگره (در بیمارستان) با ایشان داشته است.

[۵] این تفاوت نظری میان تحلیل رفیق صفری با سوسیال دموکرات‌های واقعی، که به‌امید دائمی کردن این تغییرات در حزب به‌دنباله‌روی از ایشان پرداختند، در شکل دادن به روندهای بعدی در حزب نقشی تعیین کننده داشت، که ما در طول این سند، و به شکلی مستندتر در آینده‌ای مناسب، به توضیح آن خواهیم پرداخت.

PDF iconتزهایی پیرامون وضعیت جهان و ایران و طرح‌ریزی چارچوب اساسی خط مشی و برنامهٔ عمل سیاسی حزب تودهٔ ایران در حال حاضر




سخنرانی رفیق محمد امیدوار به مناسبت یکصدمین سالگرد تاسیس حزب کمونیست ایران

سخنرانی رفیق محمد امیدوار به مناسبت یکصدمین سالگرد تاسیس حزب کمونیست ایران




ورشکستگي به تقصير(نقدي بر آخرين سرمقالۀ «راه توده»)

-نویدنو-محسن سعادت

اخيراً نشريۀ اينترنتي «راه توده» -که مدعي ارثيۀ حزب تودۀ ايران است- سرمقالۀ افشاگرانه‌اي را منتشر کرده است. در سرمقالۀ شمارۀ 743[1]، مواضعي اعلام شده است که آب پاکي را بر دست هواداران اين نشريه مي‌ريزد و آخرين ترديدها را در مورد مأموريت تفرقه افکني و ايجاد و تعميق شکاف بين نيروهاي انقلابي و تحول خواه مي‌زدايد.

هر چند، کساني که سياست‌هاي اين نشريه را دنبال مي‌کردند، به عمق گرايشات راست روانۀ اين جريان واقف بودند؛ اما اين سرمقاله، برخي توهمات را که در ماه‌هاي اخير ايجاد شده بود مبني بر اين‌که گرايشات واقع بينانه‌اي در اين نشريه در حال شکل گيري است، و جنبش‌هاي سال‌هاي اخير زحمت‌کشان در ايران، بازتابي در سياست‌هاي ارتجاعي «راه توده» يافته است، محو کرد.

سرمقاله با عنوان «دفاع از روحاني خطاست، يا نديدن دست‌هاي پنهان در حکومت؟»، در تلاش براي حقنه کردن اين استراتژي است که احزاب چپ در تمام جهان، چاره‌اي جز حمايت از اين يا آن بخش از هيئت حاکمه ندارند. آنان نوشته‌اند که عليرغم اتخاذ سياست‌هاي نئوليبرالي و محافظه کارانۀ دست راستي توسط احزاب سوسياليست، کمونيست‌ها مي‌کوشند با آنان متحد شوند و از آنان در مقابل «احزاب دست راستي» دفاع کنند. (اشتباه نخوانده‌ايد: از بخشي از دست راستي‌ها در مقابل بخش ديگري از دست راستي‌ها دفاع کنند)!

اين صحنه آرايي مضحک، تنها براي توجيه منطقي است که قرار است در سطور بعدي به اين نتيجه برسد: ما (راه توده) چاره‌اي جز حمايت از روحاني نداريم، چون در غير اين‌صورت مجبوريم از بيت رهبري حمايت کنيم!

تا پيش از اين، و در جريان جنبش اعتراضي آبان ماه گذشته، گردانندگان سايت مزبور، تظاهر به دفاع از منافع محرومين مي‌کردند. اما اکنون، پس از افتادن آب‌ها از آسياب، چهرۀ روشني از خود ترسيم کرده و سقوط خود به دامن نئوليبرال‌هاي حاکمِ حاضر در قوۀ مجريه را، رنگ و لعابي تازه مي‌بخشند و تفاوت بنيادي بين آنان و نئوليبرال‌هاي ديگر بخش‌هاي حاکميت قائل مي‌شوند. وارد شدن در اين بحث، امري زائد و کريه است. مدت‌هاست که توده‌هاي مردم از اين وادي گذر کرده‌اند و همۀ تسليم طلبان را –اعم از حکومتي و غير حکومتي- طرد کرده‌اند.

«راه توده» مي‌نويسد: «برخي‌ها توقع دارند که راه توده دولت حسن روحاني را بجاي بيت رهبري نقد کند». گويا در مجوزي که به راه توده داده‌اند، درج شده «اين مجوز تنها براي نقد يک‌طرف، و حمايت از طرف ديگر اعتبار دارد». بيچاره نشريه‌اي که در دام تارهاي خود-تنيده، و به چنين موضع سخيف و پستي افتاده است. اما از حق نگذريم. اينان کاسۀ «چه کنم» را در دست گرفته و اعلام کرده‌اند: «هر کس مدعي‌است سياستي را مي‌شناسد که داراي جنبه‌هاي مثبت بيشتر و ضررهاي کمتر است، آنرا با نام و هويت خود، بصورت دقيق و فرموله شده معرفي کند تا بتوان پيامدهاي آن‌ها را در کنار هم قرار داد و مقايسه کرد». اينان متأسفانه فراموش کردند که يادآور شوند ذکر کُد پستي نيز لازمست؛ چون ممکن‌است در زمان مقايسه، نمونه‌ها با هم مخلوط شوند و امکان تفکيک نباشد!

نتايج اين دريوزگي سياسي روشن‌تر از آن‌است که نيازي به پاسخ‌گويي داشته باشد. توده‌هاي مردم پاسخ اين خزعبلات را در سال‌هاي اخير داده‌اند. اين حنا، شايد در سال‌هاي 92 و 93 رنگي داشت. آن‌گاه که مأموريت روحاني، اجراي نمايش موفقي در مقابل جليلي و قاليباف بود؛ با شعار «من سرهنگ نيستم» يا «چرخيدن چرخ زندگي مردم در کنار چرخيدن سانتريفوژها»، يا شعار رفع حصر. اما اينک فقط عقب مانده‌ترين اقشار و گروه‌هاي اجتماعي، با جمعيتي بسيار قليل، خود را مجبور و محصور در اين اضطرار مي‌بينند که لزوماً بايد بين قوۀ مجريه و بيت رهبري و سپاه و قوۀ قضائيه و ديگر نهادهاي حکومت، تفکيک و تفاوت مهمي مشاهده کنند.

اگر چنان‌که مدعي شويم اين موضع‌گيري‌ها، نازل‌تر از آن هستند که پاسخي را بطلبند، پس چرا لازم‌است دست به قلم برد؟ و چرا اين موضع‌گيري نفاق افکنانه است؟ پاسخ هر دو سؤال در اين نکته نهفته است که اين نشريه، از ابتداي انشعاب ( اخراج گردانندگان آن- نوید نو) از حزب تودۀ ايران، تلاش فراواني داشته تا اعتبار وجود خود را، با مصادرۀ نام رفيق کيانوري کسب کند. اينان در ابتداي مقاله نوشته‌اند که «نورالدين کيانوري، دبير اول وقت حزب تودۀ ايران، همیشه بر دو نکته انگشت می‌گذاشت … نخست اینکه سیاست عبارتست از دفاع از یک جریان دربرابر جریان دیگر! … نکته دوم مورد تأکید کیانوری آن بود که سیاست، عرصه تضادهاست و سیاست صد درصد مثبت و یا صد در صد منفی وجود ندارد. وی می گفت اگر ما بدانیم که این یا آن هدف‌گیری سیاسی دارای 51 درصد اثرات مثبت و 49 درصد منفی است در پیگیری آن تردید نباید کرد».

آنان در ارائۀ چنين برداشتي از سياست‌هاي حزب طبقۀ کارگر، تنها به‌دنبال تأييد پراگماتيسم منحط بازاري نيستند. بلکه هدف ديگر، تخريب زمينه‌هاي احتمال نزديکي گرايشات متنوع چپ به يکديگر و تأسيس اتحادي از آنان حول وظايف عاجل سياسي است.

براي تنوير ذهن نسل دوم انقلابيون چپ، که اطلاعات کمي از دوران کوتاه آزادي‌هاي سياسي پس از انقلاب دارند، يادآوري مي‌کنم که پس از تأسيس دفتر حزب تودۀ ايران در تهران، به مدت دو سال و اندي، هر هفته جلساتي در دفتر حزب برگزار مي‌شد که در آن ده‌ها تن از هواداران و مخالفين گرد مي‌آمدند و سؤالات خود را مستقيماً با شخص نورالدين کيانوري در ميان مي‌گذاشتند. علاوه بر کاسِت اين جلسات، متن پرسش‌ها و پاسخ‌ها هم منتشر مي‌شد تا در دسترس همگان قرار گيرد. در اولين شمارۀ جزوۀ «پرسش و پاسخ»، دراولين صفحه، اين سؤال درج شده است: «نحوۀ برخورد حزب تودۀ ايران به جريانات سياسي موجود در ايران چگونه است»؟ و پاسخ کيانوري:

«ما از همۀ آن افراد و جريانات سياسي که نظر و عمل آنها منطبق است با برنامه‌اي که ما مستقلاً و بر پايۀ برداشت علمي از اوضاع ايران براي حزب انتخاب کرده‌ايم، پشتيباني مي‌کنيم. برنامه‌اي که ما پيشنهاد کرده‌ايم، چه برنامۀ 13 شهريور، چه برنامۀ پيشنهادي پلنوم شانزدهم، و چه برنامه‌اي که بعد از پلنوم براي کار حزب مطرح کرده‌ايم، از برنامۀ هيچ حزب ديگري اقتباس نشده است. اين سياست حزب ماست و ما از آن پيروي مي‌کنيم».

اين سياست براي توده‌اي‌ها، اصلا تازه نبود. آنها پس از اولين کنگره در سال 1323 تا زمان مصاحبه و بعد از آن، همواره متر و معياري براي تعيين حدود همراهي و همکاري با نمايندگان سياسي طبقات اجتماعي مختلف، و يا مخالفت‌هاي سرسختانه با سياست‌هاي خانمان بر باد ده دشمنان مردم داشتند. در دورۀ کوتاه دموکراسي ناقص پسا رضا خاني، تجربۀ تشکيل جبهۀ متحد با سازمان‌هاي سياسي بورژوا-دموکرات را بدست آوردند. پس از انقلاب نيز جبهۀ غير رسمي متحد خلق با دموکرات‌هاي انقلابي، در کوچه و خيابان تشکيل شد. هيچ‌گاه سياست حزب تودۀ ايران –رسماً يا غير رسمي- «دفاع از يک جريان در برابر جريان ديگر» نبوده است. نه در دوران سلطنت و نه در دوران جمهوري. معيار نسبت امتزاج «اتحاد و انتقاد»، نزديکي يا دوري يک جريان سياسي به منافع زحمت‌کشان و برنامۀ حزب بوده است.

از آنجا که تاکتيک مؤثر ارتجاع و امپرياليسم، همواره ايجاد شکاف بين گردان‌هاي مختلف جنبش کارگري بوده، و همين خط مشي نيز بطور آشکار در سرمقالۀ مزبور (به شکل وانمود سازي فرصت طلبي نهادينه در حزب تودۀ ايران) تعقيب شده است، لازم ديديم که به يک سند تاريخي ديگر اشاره کنيم. اين سند، خاري بوده و هست در چشم تمام مرتجعين، قشريون، انحصار طلبان و عوامل امپرياليسم و سرمايه داري وابستۀ ايران، که به نوبۀ خود دشمنان طبقۀ کارگر ايران را به تسريع سرکوب خشن و خونين چپ در ايران، واداشت: بيانيۀ مشترک حزب تودۀ ايران و سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) در آبان 1360.[2]

اين بيانيه، 5 ماه پس از اوج‌گيري اغتشاشات، برکناري بني صدر، تشديد فضاي ترور، تکميل پروژۀ انسداد سياسي توسط ارتجاع، و تشديد سرکوب‌ها تنظيم شد. هدف اصلي صدور اين بيانيه، تجديد عهد اين سازمان‌ها با توده‌هاي انقلابي، و تنظيم مجدد برنامه‌ها در فضاي پر آشوب آن‌روزها، و از همه مهم‌تر هشدار به مردم براي پافشاري بر مطالبات و دور نشدن از خواست‌هاي اساسي انقلاب به‌واسطۀ سرگيجه‌هاي ناشي از جو ترور دوسويه بين افراطيون و عوامل ارتجاع و امپرياليسم بود.

مضمون اين بيانيه بسيار شجاعانه و در 32 صفحه تنظيم شده بود. در مقدمه تصريح شده بود که مقاومت عنودانه و خيانت‌کارانۀ طيف نيروهاي دشمن انقلاب، موانع سختي بر سر راه ژرفش تحولات اجتماعي به‌سود توده‌هاي مردم ايجاد کرده است. «حزب تودۀ ايران و سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) با اعتقاد راسخ به اصل ضرورت تاريخي اتحاد همة نيروهاي وفادار به آماج‌هاي انقلاب شکوه‌مندمان، نخستين گام را براي پايه ريزي چنين اتحادي برمي‌دارند و با ارائۀ يک تحليل مشترک از لحظۀ کنوني … همۀ نيروهاي انقلابي راستين را –صرف‌نظر از تفاوت در عقايد مسلکي و مذهبي- به تلاش براي تحقق چنين اتحاد فراگيري از نيروهاي انقلابي … فرا مي‌خوانند».

بيانيه در صفحۀ هشتم، مي‌رسد به معيارهاي سنجش دوستان و دشمنان انقلاب.

«موثق‌ترين معيار سنجش در اين زمينه‌، همان وفاداري به آماج‌هايي است که توده‌هاي ده‌ها ميليوني زحمت‌کشان، ميهن دوستان و مبارزان راه استقلال و آزادي واقعي براي دست يافتن به آن‌ها، عليه جبهۀ متحد ضد انقلاب داخلي و امپرياليست‌هاي حامي‌اش به نبرد برخاستند و انقلاب را به پيروزي رساندند. آماج‌هاي اين انقلاب عبارت بود از:

– پايان بخشيدن به تسلط جابرانه و غارت‌گرانۀ امپرياليست‌ها و تأمين همه جانبۀ استقلال ملي؛

– سرنگون ساختن کاخ استبداد و بيدادگري و تأمين آزادي‌هاي فردي و اجتماعي براي توده‌هاي محروم از آزادي؛

– لجام زدن به غارت‌گري بي بند و بار چپاول‌گران اجتماعي و تأمين عدالت اجتماعي به‌سود توده‌هاي محروم».

بيانيه بطور مفصل به اهداف انقلاب مي‌پردازد و دوري و نزديکي اقدامات جمهوري اسلامي به اين اهداف را مي‌سنجد. جزئيات فراواني راجع به استقلال ملي، دفاع ملي، استقلال اقتصادي، استقلال سياسي، استقلال فرهنگي، آزادي، عدالت اجتماعي، حقوق زنان، حقوق ملي خلق‌هاي غير فارس، و … بر مي‌شمارد. در پايان خطاب به همۀ زحمت‌کشان و ميهن دوستان و خلق‌هاي محروم و ستم‌ديده، خطاب به همۀ احزاب، سازمان‌ها و گروه‌هاي سياسي-اجتماعي ضد امپرياليستي و مردميِ ايران (از هر مسلک و عقيده‌اي) مي‌نويسد: «بياييد دست در دست هم، بزرگ‌ترين توطئۀ دشمنان انقلاب ايران، يعني توطئۀ ايجاد نفاق و چند دستگي را در هم بشکنيم و جبهۀ دفاع از انقلاب شکوهمندمان را تشکيل دهيم و همۀ نيروهاي هوادار استقلال، آزادي و عدالت اجتماعي را در يک سنگر واحد گرد آوريم».

هيچ ردي از فرصت طلبي و پراگماتيسم در اين بيانيه نيست. صداقت انقلابي در سطر سطر اين بيانيه موج مي‌زند. به‌دقت معيارهاي اتحاد و دشمني را مشخص مي‌کند. آيا سي سال پس از تسلط کامل ارتجاع و سرمايه داري نئوليبرال در ايران، ذره‌اي پتانسيل در هيچ نهادي از حاکميت در ايران باقي مانده است که کوچک‌ترين انطباقي بر جزيي‌ترين بند برنامۀ احزاب کارگري داشته باشد، تا بتوان تصوري از کوچک‌ترين حمايت از شخص و جرياني در هيئت حاکمۀ امروز ايران داشت؟


[1]http://rahetudeh.com/rahetude/2020/jon/743/sar743.html

[2] https://www.iran-archive.com/sites/default/files/sanad/hezbe_toode-bayaniieye_moshtarak_1360_08.pdf




مصاحبه <> با رفیق عمویی!

«۱۰ مهر»: با سپاس فراوان از اینکه این فرصت را در اختیار ما قرار داده‌اید تا با شما به‌عنوان یکی از رهبران و مسئولان حزب توده ایران در دوران فعالیت علنی (۶۱ ـ ۱۳۵۷) گفت‌وگو کنیم. هدف ما از انجام این گفت‌وگو این است تا از طریق بازگویی واقعیت از زبان شما، برخی ابهامات که اخیراً از طریق انتشار تحلیل و تفسیرهای متفاوت در فضای مجازی ایجاد شده است، برطرف گردد.
 
 

«۱۰ مهر»: حزب توده ایران عملیات نظامی حکومت در مرداد ماه ۱۳۵۸ در کردستان را به‌مثابه «گردش به راست» ارزیابی نمود. به‌دنبال تحولات بعدی، این ارزیابی کنار گذاشته شد. دلایل سیاسی این امر چه بود؟

رفیق محمدعلی عمویی: درسته، چون در همان زمان از طرف حزب من و رفیق‌مان زنده‌یاد شلتوکی در کردستان با جناحی از حزب دمکرات کردستان صحبت داشتیم برای جلوگیری از شعله‌ور شدن آتش جنگ بین سپاه و دوستان کُرد ما. متأسفانه در آن زمان جناحی در سپاه بود که اصلاً در پی مذاکره و حل مسأله کُرد از طریق مسالمت‌آمیز نبود. این روند، روندی بود که من یک مقدار مفصل‌تر در خاطراتم گفته‌ام.
در ارتباط دوستانه‌ای که با زنده‌یاد داریوش فروهر داشتم، او هم نظرش این بود که سعی شود جلوی تندروی‌ها گرفته شود و به گفته او امام هم همین نظر را داشت. داریوش فروهر گفت که من ارتباط مستقیم با شخص آقای خمینی دارم و سعی می‌کنم از طریق همین برنامه‌ای که بین ما تنظیم شده است و ما با حزب دمکرات کردستان در میان گذاشتیم، مسایل حل شود.
خب، به‌رغم این نظر مسالمت‌آمیز داریوش فروهر، جناحی در سپاه بود که با کمال تأسف بر آن بود که سرکوب را انجام بدهد و به همین علت هم وقتی که، نه در مهاباد، بلکه در منطقه کردستان و سنندج درگیری شروع شد، حزب این را به‌مثابه یک گردش به راست تلقی کرد و حال آنکه ما تا آن موقع با موافقت شخص آقای خمینی مذاکراتی را با جناح‌های مختلف کُرد پیش برده بودیم و نتایج خوبی هم گرفته بودیم.
وقتی من کردستان رفتم تلفنی با قاسملو صحبت کردم. او خیلی اظهار خوشوقتی کرد و اصرار داشت که به دور از مشکلاتی که الان برای ما پیش آمده است، ما علاقه‌مندیم که شما در جلسه کمیته مرکزی ما شرکت کنید و نظرات‌تان را بیان کنید. گفتم نه، من این اختیار را ندارم، چون روابط حزب توده ایران با حزب دمکرات کردستان نسبت به گذشته فرق کرده است. سیاست‌هایی که شما اعمال کردید با سیاست‌های قبلی فرق دارد. بنابراین شرکت من در کمیته مرکزی حزب دمکرات کردستان یک معنای ویژه‌ای دارد، می‌تواند این برداشت شود که ما همه سیاست‌های حزب دمکرات را تأیید می‌کنیم، در حالیکه این طور نیست. ما با خیلی از نظرات شما مخالفیم، حتی در نشریه ما منعکس هم شده است. این طرحی که الان به شما ارائه شده است و ما این طرح را به رفیق‌مان غنی بلوریان دادیم و قرار است که در حزب دمکرات کردستان مطرح کند، این طرح را، آقای خمینی موافقت کرده است. درست است، همه خواست‌های خلق کُرد در این پیش‌نویس نیست، اما بخش مهمش وجود دارد و اساساً حل مسأله کردستان به‌تدریج امکان‌پذیر است. امکان ندارد آن خواست نهایی شما عملی شود و من هم نمی‌توانم در کمیته مرکزی شما صحبت کنم. همین‌ قدر که تلفنی با شما صحبت کردم، حسن‌نیت‌ام را نشان دادم و شما می‌دانید که من مخالف یک‌سری از کارها و گفته‌های شما هستم، که مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد. شما کشیده می‌شوید به جهاتی که ظاهراً با آن موافقتی ندارید، با کومله همکار می‌شوید که هدفش برخورد خشن و نظامی است. حتی در مهاباد اینها پیشنهاد کردند، به من گفتند که سپاه در یک ساختمان است که ما در محاصره داریم و هر وقت ما تصمیم بگیریم می‌توانیم به‌کلی حذفش کنیم. من گفتم شما نمی‌دانید، اطلاع ندارید، ارزیابی‌ات این است که سپاه فقط همین است که در این ساختمان است، بی‌خود فرزندان و جوانان کُرد را طعمه یک کشتار عمومی نکنید، بگذارید همین تعداد توافق‌هایی که از طریق داریوش فروهر، ما توانستیم موافقت آقای خمینی را جلب کنیم و او هم می‌داند که این مسأله در تماس داریوش فروهر با من از طرف حزب توده ایران انجام گرفته است، بگذارید این روند پیش برود. این ابتدای تفاهم است، هرگونه حل مشکل به‌تدریج امکان‌پذیر است، نه یک‌باره با طرح همه خواست‌ها. به او گفتم که ما در زندان بعضی وقت‌ها مطالباتی داشتیم و اعتصاب غذا می‌کردیم، اما این نبود که تا همه خواست‌های ما برآورده نشود، ما اعتصاب را ادامه می‌دهیم، اصلاً این‌طور نبود. وسط کار پاره‌ای از رفقا که در اعتصاب بودند می‌آمدند و عنوان می‌کردند که خواهش می‌کنم تمامش کنید، اگر ادامه پیدا کند، ما مجبوریم خودمان بدون توافق اعتصاب را بشکنیم. به آنها می‌گفتیم صبر کنید درستش می‌کنیم. همین قدر که یک درصد معینی، مثلاً ۵۰٪ از خواست‌ها، از ۱۰ خواست، ۵ عدد مورد توافق با زندان می‌شد، اعلام می‌کردیم اعتصاب موفق شد. شیوه کار ما این‌طوری بود، به همین علت هم پیشرفت داشت و وحدت را حفظ می‌کرد و مانع از تفرقه رفقا می‌شد. اینجا هم ما اعتقاد داشتیم که خواست‌های خلق کُرد دربست توسط حاکمیت پذیرفته نمی‌شود، بخشی پذیرفته می‌شود که شده است و نظر داشتیم که این پایه مذاکرات بعدی قرار بگیرد تا بتواند نتیجه بگیرد.
خب، من در این زمینه با آقای طالقانی صحبت کردم. آقای طالقانی این مشی را پسندیده بود و سنندج رفت تا از کشتار جلوگیری بکند. ولی با کمال تأسف کسانی مثل چمران، رضایی و حالا شاید جایز نباشد اسم‌هایی را بیاورم، ولی کسانی در حاکمیت جمهوری اسلامی بودند که می‌خواستند به‌کلی جنبش کُرد را سرکوب کنند.
علی ایحال، در مذاکراتی که با قاسملو داشتم به این نتیجه رسیدم که فردا هیأتی از تهران می‌آید با شما مذاکره کند. این هیأت ترکیبی است از داریوش فروهر، مهندس سحابی و یک آقایی که الان اسمش در ذهنم نیست، در خاطراتم اسمش است. بهرحال این هیأت آمد و صبح زود بالای سرشان بودم. در تختخواب‌های سفری خوابیده بودند. خیلی خوشمزه بود، مهندس سحابی گفت که کار به‌دست یک نظامی دادید، شما مثل نظامی‌ها رفتار می‌کنید، صبح زود آمده است ماها را …. گفتم آقاجان شما برای مذاکره آمدید، برای خوابیدن نیامدید. من که ایستاده هستم، بیدار هستم، دیشب بیدار بودم و با رفقا صحبت کردم. علی ایحال آقایان را به حسن‌نیت، برخورد آرام، حزب دمکرات کردستان را به رسمیت شناختن، میدان ندادن به عناصر افراطی، به کسانی که می‌خواهند مذاکرات را به شکست روبرو کنند، دعوت کردم. خب، من رفتم و اینها رختخواب‌‌شان را جمع کردند و به مذاکره نشستند. سر راه با غنی بلوریان برخورد کردم. او گفت که کوششی دارد می‌شود که کسان دیگری هم در مذاکرات بیایند و صحبت کنند. گفتم به جد حزب دمکرات کردستان طرف مذاکره است. یک عده‌ای دور شیخ عزالدین جمع شده بودند و یک مواضع تندی را اتخاذ کرده بودند.
علی ایحال من آنجا کاری نداشتم، راهی شدم تهران بیایم. رفقای کُرد جلوی مرا گرفتند و گفتند عناصری سر راه موضع گرفته‌اند و احتمال دارد ماشین شما را به رگبار ببندند. گفتم خب، من مهاباد بمانم؟ گفتند نه راه است، از راه دیگری می‌شود، ما را هدایت کردند، به تهران آمدم.
به‌زودی در اخبار جمهوری اسلامی شکست مذاکرات بین هیأت نمایندگی جمهوری اسلامی و کُردها اعلام شد. یعنی معلوم شد که طرفداران شیخ عزالدین و کومله دست بالا را گرفته بودند و در آن مذاکرات قاسملو مماشات کرده بود، برخلاف توصیه‌ای که بهش شده بود که قاطعیت نشان دهد و درباره همین خواست‌ها اظهار رضایت بکند، نکرده بود و اشاره کرده بود که خواست‌های ما فراتر از آن چیزی است که در این پیشنهاد نوشته شده است، حالا ما مذاکره می‌کنیم، اما باید حقوق خلق کُرد شناخته شده باشد و حرف‌هایی ازین قبیل.
با کمال تأسف همراه با درگیری در سنندج، قروه ـ در مهاباد خوشبختانه آن موقع درگیری نشد ـ ما سعی کردیم رفقایمان را به برخورد مسالمت‌آمیز تشویق کنیم و واقعاً‌ هم این کار را کردند. اما بهرحال چرخ گردش کار از دست همه خارج شد و نصیب شیخ عزالدین شد. حالا جالبه رفقا، شیخ عزالدین بعدها اعلام کرد که ما اشتباه می‌کردیم، گفت که به ما گفتند بروید این مقدار حقوق مال شما، بروید و مذاکره بکنید، ما این کار را نکردیم. آنها دعوت کردند، یک هیأتی از تهران آمدند، من [شیخ عزالدین] هم در آن مذاکرات بودم، ولی ما، هر آنچه آنها گفتند، رد کردیم و بعد گفتیم اینکه شما در اینجا آمدید، علت‌اش این است که از قوای نظامی کُردها ترسیدید، ما اشتباه می‌کردیم. شیخ عزالدین حتی مواضعش را تصحیح کرد، پس گرفت آن‌طور تندروی‌هایی که آن موقع می‌کرد. بهرحال آن مذاکرات با شکست روبرو شد. واقعاً روند خیلی خیلی خوبی بود که با سهل‌انگاری‌ها و حسابگری‌هایی که قاسملو همیشه در زندگی سیاسی‌اش داشت و صادقانه برخورد نمی‌کرد، کار را به اینجا کشاند.

«۱۰ مهر»: در همین ارتباط، مدت کوتاهی پس از حمله نظامی جمهوری اسلامی به کردستان، با پیشرفت جنبه‌های مثبت تحولات سیاسی در سطح کشور و تسخیر سفارت آمریکا، ارزیابی حزب از گردش به راست حاکمیت تغییر کرد. نظر شما چیست؟

رفیق محمدعلی عمویی: بله، برداشت شما درست است.

«۱۰ مهر»: زنده‌یاد ایرج اسکندری در سال ۱۳۵۸ مصاحبه‌ای با مجله «تهران مصور» انجام داد. مواضع بیان شده در این مصاحبه که در تقابل با مشی سیاسی رسمی حزب بود، در درون حزب، همچنین در میان نیروهای سیاسی انعکاس قابل توجهی یافت.
پس از انتشار مصاحبه مورد اشاره، از سوی ارگان مرکزی حزب نیز گفت‌وگویی با زنده‌یاد اسکندری انجام شد. مواضع مطرح شده در این مصاحبه، مغایر با مواضع ایشان در مصاحبه با «تهران مصور» بود. پس از انجام این مصاحبه، زنده‌یاد اسکندری از ایران خارج شد.
دلایل اعزام رفیق اسکندری به خارج از کشور چه بود؟ گویا ایشان از ترکیب هیأت سیاسی کمیته مرکزی نیز کنار گذاشته شد. از قرار معلوم درباره چگونگی برخورد با تخلفی که رفیق اسکندری کرده بود، نظرات گوناگونی در هیأت سیاسی مطرح شده بود. لطفاً در این زمینه توضیح دهید و در صورت تمایل رفقای حامل نظرات گوناگون را نیز نام ببرید. ‌

رفیق محمدعلی عمویی: در‌واقع مواضع رفیق ایرج چیز تازه‌ای نبود، ولی آنچه تازگی داشت مصاحبه با «تهران مصور» بود. متأسفانه شماری افراد غیرحزبی، ولی سیاسی با رفیق ایرج تماس می‌گیرند و برای انجام مصاحبه قانع‌اش می‌کنند. رفقای هیأت سیاسی نهایت انعطاف را در قبالش انجام دادند. البته با تعدادی از رفقا، من، حجری، شلتوکی احساس می‌کردیم که کیا نظرش این است که ایرج از عضویت در هیأت سیاسی خلع شود. هر روز که دفتر حزب می‌آمدیم، رفیق کیا می‌گفت: رفقا جلسه، مسأله ایرج. ما می‌گفتیم بابا این ایرج مرتکب یک خطای تشکیلاتی شد، آمد عذرخواهی هم کرد، به همین اکتفا کنیم. رفیق کیا می‌گفت، رفقا شما ایرج را نمی‌شناسید، او دست‌بردار نیست. و در هر فرصتی دوباره همین حرف‌ها را تکرار می‌کرد. تا یک روز در همین جلسه هیأت سیاسی که بنابه پیشنهاد رفیق‌مان کیا جمع شده بودیم، من با عصبانیت گفتم کیا اگر فکر می‌کنی ما رأی به کنار گذاشتن رفیق ایرج می‌دهیم، ما چنین رأیی نمی‌دهیم. گفت نه من همچنین حرفی نزدم. گفتم مرتب تکرار می‌کنی، جلسه پشت جلسه، هیچ چیز تازه‌ای نیز مطرح نمی‌شود، بعد دوباره همه ما را به نشست درباره ایرج دعوت می‌کنی. بالاخره یک روز رفیق ایرج قهر کرد و دیگر در جلسه هیأت سیاسی شرکت نمی‌کرد. هیأت سیاسی یک هیأتی را تعیین کرد، من، جوانشیر و صفری بودیم. ترکیب را ببینید، خیلی مشخصه که روی حساب است. این هیأت سه نفره توافق کردند که با ایرج صحبت کنند و دعوتش کنند که جلسات هیأت سیاسی بیاید، ولی بهرحال بپذیرد که این روش، روش حزبی نیست. به توافق رسیده بودیم.
یک روز ما در دفتر بودیم، تلفنچی آمد، گفت رفیق ایرج زنگ زده است و می‌خواهد با رفیق عمویی صحبت کند. رفتم پشت تلفن، سلام و احوال‌پرسی و این حرف‌ها. گفت امروز عصر بیا می‌خواهم ببینمت. من مناسباتم با ایرج خیلی خوب بود. با اینکه با نظراتش به‌هیچوجه موافقت نداشتم، برای سوابق فعالیتش به او احترام می‌گذاشتم. آمدم و به کیا جریان را گفتم. رفیق کیا گفت بهترین فرصتی است که همان هیأت که ما انتخاب کردیم برود. من موافقت کردم، گرچه او مرا دعوت کرده و کس دیگری را نخواسته است، اما بهتره همان هیأت برود. جوانشیر نبود، من و صفری رفتیم. روز خیلی سختی برای من بود. چون تمام مدتی که در نشست با رفیق ایرج بودیم، پیرمرد گریه می‌کرد و افسوس می‌خورد این عمری که این همه در راه آرمان حزب مبارزه کرده و کارش به اینجا رسیده که یک مصاحبه‌ای کرده است. من به او گفتم، هر کدام از ما در زندگی مرتکب یک اشتباهی می‌شویم. خب، اشتباه کردید، می‌شود از این مسأله صرف‌نظر کرد. گفت نه من خودم را نمی‌بخشم. من نامه‌ای برای هیأت سیاسی و رهبری حزب نوشته‌ام، ضمن اعتراف به خطای تشکیلاتی خودم از هیأت سیاسی استعفا می‌دهم و تقاضا کرده‌ام که رفقای هیأت سیاسی با پیشنهاد من موافقت کنند. این نامه را به شما که مورد اعتماد من هستید، می‌دهم که به دفتر حزب ببرید. گفتم غیرممکنه، من حامل نامه استعفای شما نمی‌شوم، نامه پهلوی خودت باشد، فردا دفتر حزب بیا و حرفت را جلوی همه بزن، نظر جمع هرچه بود مطابق آن عمل می‌کنیم. واقعاً من هم شدیداً از این وضعی که رفیق ایرج پیدا کرده بود، متأثر شده بودم. واقعاً گریه‌ام گرفته بود. بهرحال او التماس کرد و من نپذیرفتم.
پا شدیم، دفتر حزب آمدیم. رفقا جمع شدند و از من خواستند که دیدارتان با ایرج چی بود. جزییات را گفتم. خیلی خوشمزه بود که رفیق کیا گفت آن نامه کو؟ گفتم رفیق کیا من حاضر نیستم حامل استعفای ایرج باشم. پیرمرد عمری از سال ۱۳۱۳ با حزب کمونیست کار می‌کرده است، در سازماندهی حزب شرکت و نقش داشته است، حالا مرتکب یک خطایی شده است. خیلی تند شدم. کیا گفت، خب باید فکری بکنیم. فکر بهرحال این شد که با رفقا جوانشیر و بهزادی به این نتیجه رسیدیم که بهزادی مصاحبه‌ای با ایرج بکند و این مصاحبه در «مردم» منعکس شود و بعدش هم از ایرج خواهش کنیم آلمان برود، کار ترجمه کاپیتال را انجام دهد. این روند انجام گرفت و منجر شد به اینکه ایرج رفت و همچنان ایرج، ایرج ماند. بارها گزارش می‌آمد که رفیق ایرج در محافل گوناگون، در اطریش، فرانسه، آلمان در جمعی می‌نشست و صحبت‌هایی برخلاف مشی حزب می‌کرد. رفیق ما کیانوری معتقد بود که این باور ایرج است و امکان هم ندارد که تغییر بکند، تا حدی که با «تهران مصور» بی‌آبرو مصاحبه کرد. حالا هم در هر محفلی که در خارج می‌نشیند، همان حرف‌ها را می‌زند. کیا می‌گفت، من که گفتم ایرج عوض بشو نیست. گفتم ایرج دورانداختنی هم نیست. باید صبر کنیم، اگر صحبتی کرد، توسط دیگران مطرح شد، حزب تکذیب می‌کند.

«۱۰ مهر»: یعنی رفیق اسکندری کماکان، زمانی هم که به اروپا رفت، عضو هیأت سیاسی بود.

رفیق محمدعلی عمویی: بله، بله.

«۱۰ مهر»: با توجه به حوادث بعدی، فکر نمی‌کنید نظر رفیق کیا در این مورد درست بوده است؟ شما اشاره کردید که خب، نظر رفقا این بود که هر صحبتی رفیق اسکندری کرد، بعداً می‌شد تکذیب کرد. اما مسأله این است که یورش به حزب پیش می‌آید و رفیق اسکندری در خارج از کشور صحبت‌هایی می‌کند که دیگر ارگان صلاحیت‌داری برای تکذیب این حرف‌ها نبود. ما می‌بینیم چقدر با رفیق اسکندری مصاحبه انجام شد و خودتان در جریان هستید. فکر نمی‌کنید آن قاطعیت رفیق کیا، در‌واقع یک واقعیت بود، و نه اینکه یک کینه شخصی و یک تصفیه حساب سیاسی، بلکه یک دوراندیشی سیاسی بوده است؟

رفیق محمدعلی عمویی: به گمان من شناخت کیا از رفیق ایرج دقیق بود. برخورد من یک مقدار برخورد عاطفی بود. موضع ایرج را محکوم می‌کردم، اما کنار گذاشتن او را نیز صلاح نمی‌دانستم. نظر داشتم که باید با او ساخت.

«۱۰ مهر»: در رابطه با رفیق اسکندری، رفقای افسر نظرشان واحد بود؟

رفیق محمدعلی عمویی: بله، ما ۶ نفر بدون اینکه قبلاً با هم مشورت کرده باشیم، هم‌نظر بودیم و خب، دیگر رفقا هم به نظر ۶ نفر ما ارزش قائل بودند.

«۱۰ مهر»: پلنوم وسیع ۱۷ کمیته مرکزی حزب توده ایران از جهات گوناگون دارای اهمیت تاریخی است. در اطلاعیه دبیرخانه کمیته مرکزی درباره برگزاری پلنوم وسیع ۱۷ (منتشره در نشریه «دنیا»، شماره فروردین ماه ۱۳۶۰) آمده است که تمام اسناد و کلیه تصمیم‌های سیاسی و سازمانی پلنوم به اتفاق آرا اتخاذ شده است. پلنوم سه روز به‌طول انجامید. لطفاً مختصری درباره فضای پلنوم و روند آن توضیح دهید.

رفیق محمدعلی عمویی: بله آنچه که در اطلاعیه دبیرخانه درباره پلنوم ۱۷ آمده است، عین واقع بود. فضای این پلنوم، فضای وحدت بود. در ماه‌های قبل از پلنوم ۱۷، حتی رفقایی که می‌دانستیم نظرات دیگری دارند، مثل رفیق صفری، خیلی کوتاه می‌آمدند، اصلاً درگیر نمی‌شدند. فضای پلنوم ۱۷ فضای یگانگی بود. یک‌یک رفقا صحبت‌هایی می‌کردند، خیلی کوتاه، خیلی مجمل. فقط رفیق طبری بود که یک مقدار مفصل صحبت کرد.
یادم می‌‌آید که من می‌خواستم راجع به افق بازی که در مقابل حزب در این ارتباطات گسترده‌ای که من با نمایندگان حکومت پیدا کردم، بگویم، رفقا می‌گفتند: کوتاه، کوتاه. رفقا اطلاع نداشتند که شعبه روابط عمومی چه روابط گسترده‌ای با عناصر مختلف حاکمیت برقرار کرده است و حزب را جا انداخته است و این واقعاً پیروزی بزرگی بود. من حرفم را در پلنوم خلاصه کردم و گفتم رفقا همه درهایی که به روی حزب توده ایران بسته بود، الان باز شده و حزب می‌تواند از این موقعیت مناسب حداکثر استفاده را برای معرفی خودش و شناخت حاکمیت از روش و منش حزب بکند. به همین مختصر صحبت‌ام پایان گرفت.
فضای پلنوم، فضای خیلی خوبی بود. در انتخاب رهبری هم اصرار رفیق کیا این بود که تمام اعضای رهبری انتخاب شوند، گفت حتی منِ دبیر اول هم باید با رأی پلنوم ادامه دهم و این کار را کردیم. انتخابات انجام گرفت، خیلی نتیجه خوبی داشت. همان چیزی که پیش‌بینی می‌شد، از آب درآمد، خیلی مورد تأیید در درجه اول شخص کیا قرار گرفت. ما هم، چه اعضای هیأت سیاسی، چه اعضای هیأت دبیران راضی بودیم، خوب بود.

«۱۰ مهر»: نکته‌ای را درباره رفیق صفری اشاره کردید. می‌توانید بیشتر توضیح دهید؟

رفیق محمدعلی عمویی: بله، صفری سعی می‌کرد که در مذاکرات فردی با سایر رفقا نظراتش را مطرح کند. او در جمع سکوت می‌کرد، حرفی نمی‌زد. کما اینکه موقعی که رفیق صفری می‌خواست به اروپا مسافرت کند، به من گفت که ۲۰ـ۱۰ دقیقه‌ای وقتی به من بدهید که بیایم و صحبت کنیم. به وی گفتم که شب خانه‌ام بیا، که آمد. آنجا گفت که علاوه بر آنکه من برای مداوای خودم می‌روم، می‌خواهم دیداری با رفیق پاناماریف در اتحاد شوروی داشته باشم و در آنجا نظرات سیاسی و تشکیلاتی خودم را با آن رفیق در میان بگذارم. گفتم خب، مگر نظرت چیست؟ گفت حقیقتش من این نظرات رفیق کیا را قبول ندارم که اینقدر در صحبت‌هایش اشاره به امام می‌کند. گفتم خب معلومه امام ما که نیست، او رهبر این انقلاب است و ما هم این موضوع را پذیرفته‌ایم.
نکته دیگری را بگویم. صحبت‌های آقای خمینی در روزنامه ارگان هم منعکس می‌شد. یک روز پیش رفیق بهزادی رفتم. گفتم رفیق منوچهر، جمهوری اسلامی تا دلت بخواهد مجله و روزنامه دارد، ما یک ورقه داریم به‌نام «مردم». من خواهش می‌کنم این ورقه را، ارگان مرکزی حزب را تبدیل به خمینی‌نامه نکنید. من مخالفتی با خمینی ندارم، ولی این روزنامه روزنامه ارگان حزب توده ایران است، مِن باب خبر در بخش خبر می‌شود، دیداری که فلانی با آقای خمینی کرده است و نظرات او بیاید، اما عنوان مطالب روزنامه امام خمینی است. منوچهر خندید و گفت بیا پهلوی کیا برویم. پیش کیا رفتیم. منوچهر به رفیق کیا حرف‌های من را منتقل کرد. گفتم باید برای شما روشن باشد که من مخالف نیستم، فرد مخالف خمینی نیستم. می‌گویم این روزنامه ارگان حزب توده ایران است و این ویژگی را باید حفظ بکند. کیا خندید و به بهزادی گفت، حالا رفیق عمویی هم یواش یواش قانع خواهد شد که با اینها باید این جوری برخورد کرد، ما سیاسی هستیم و رفتارمان هم باید سیاسی باشد. کیا حق داشت. من واقعاً رفتار کیا را می‌پسندیدم، اما روزنامه ارگان یک چیز دیگری است. هواداران آن را می‌خوانند. بهرحال این مشکلی بود که حزب داشت، ایدئولوژی خاصی داشت، مشی معینی داشت، ولی در یک جامعه‌ای فعالیت می‌کرد که مظهر سیاسی این جامعه آقای خمینی بود و کاریش هم نمی‌شد کرد. اما من صحبتم به رفیق‌مان منوچهر این بود که بله این جور است، اما ما تو روزنامه ارگان کلمه امام را در عنوان مقالات نیاوریم.

«۱۰ مهر»: رفیق عمویی، اشاره کردید که تنها سخنرانی طولانی در پلنوم ۱۷ متعلق به رفیق طبری بود. سئوال این است که نقش هیأت سیاسیِ قبل از پلنوم، و به‌ویژه رفیق طبری در تدوین گزارش هیأت سیاسی کمیته مرکزی به پلنوم و سایر اسناد، به‌ویژه طرح برنامه‌ای که ارائه شد، چه بود؟
در نشریه «دنیا»، شماره اردیبهشت ماه
۱۳۶۰، متن سخنرانی رفیق طبری به‌عنوان مدخلی بر بحث درباره طرح برنامه ارائه شده به پلنوم ۱۷، منتشر شده است. می‌خواستیم در‌واقع روند تهیه اسناد، به‌ویژه نقش رفیق طبری را بدانیم.

رفیق محمدعلی عمویی: در تنظیم اسناد، نقش بیشتر با جوانشیر و بهزادی بود. اما این اسناد باید حتماً به رویت طبری برسد. آنچه به‌صورت نظر رسمی حزب توده ایران منعکس می‌شد، چه در روزنامه، چه در ماهنامه، چیزی بود که مورد تأیید رفیق طبری بود.

«۱۰ مهر»: در مورد اسناد پلنوم ۱۷ هم به همین ترتیب عمل شد؟

رفیق محمدعلی عمویی: بله، بله.

«۱۰ مهر»: رفیق رفعت محمد‌زاده (مسعود اخگر) گویا به دلیل اختلاف‌نظر با مشی سیاسی حزب، پس از برگزاری پلنوم وسیع ۱۷، نامه‌ای به رهبری حزب نوشته بود. لطفاً بگویید زمان تقریبی چنین رویدادی چه بود؟ واکنش هیأت سیاسی کمیته مرکزی به نامه ایشان چگونه بود؟ به‌ویژه با توجه با اینکه رفیق اخگر عضو مشاور هیأت سیاسی کمیته مرکزی حزب بود و قاعدتاً در نشست‌های این ارگان حضور داشت.

رفیق محمدعلی عمویی: واقعاً‌ رفیق‌مان اخگر یکی از شایسته‌ترین رفقای رهبری حزب بود. خیلی فرد مومن، مطلع و زحمتکشی بود. اما نظرات خاصی پیدا کرده بود مبنی بر اینکه جمهوری اسلامی نشانه‌هایی در رفتارهایش و مناسباتش با حزب توده ایران بروز می‌دهد که سرانجام مسأله کشتار، از بین بردن و منحل کردن حزب پیش می‌آید. گفت من این را در ناصیه این رژیم می‌بینم. جوهر کلام نامه رفیق اخگر همین مطلب بود. البته با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود، روابطی که حزب با ارگان‌های مختلف حکومتی داشت، مناسباتی که من به خصوص با شخص هاشمی رفسنجانی داشتم، به‌هیچوجه نظر رفیق اخگر برای من پذیرفتنی نبود. هیچکس از رفقا، اصلاً در مجموعه رفقای ما هیچکس نظر مساعدی نسبت به نظرات رفیق اخگر پیدا نکرد. فقط رفیق اخگر در آن جلسه هیأت سیاسی وقتی دید که فقط خودش آن نظر را دارد، گفت پس خواهش من این است که این سند در آرشیو حزب بماند. در مقطع معینی رفیقی در حزب این نظر را داشت و در آرشیو هم ثبت شد.

«۱۰ مهر»: زمان این نامه سال ۶۰ بود یا ۶۱؟

رفیق محمدعلی عمویی: سال ۶۱.

«۱۰ مهر»: در‌واقع ماه‌های آخر قبل از یورش اول؟

رفیق محمدعلی عمویی: چند ماه، شاید حداکثر دو ماه قبل از سرکوب حزب، ضربه اول که در بهمن انجام گرفت، نامه رفیق اخگر احتمالاً در آذر ۶۱ بود.

«۱۰ مهر»: پس از گذشت قریب به چهل سال از زمان برگزاری پلنوم هفدهم، ارزیابی شما از این پلنوم چیست؟ نظرتان درباره جایگاه پلنوم وسیع ۱۷ در تاریخ مبارزاتی حزب چیست؟

رفیق محمدعلی عمویی: من فکر می‌کنم پلنوم هفدهم یک اتفاق مهمی در تاریخ حزب بود. تعدادی از رفقای جوان را دعوت کردیم. شمار قابل‌توجهی فراتر از فعالان رهبری حزب در این پلنوم حضور داشتند. جوانانی که عملاً چرخ حزب را می‌چرخاندند. بچه‌های منشعب، باورمند به حزب، از چه کورانی گذشته بودند توده‌ای شده بودند، خیلی پخته‌تر از بعضی رفقای جوان خود ما بودند. پلنوم با حضور بخش معینی از این جوانان برگزار شد. به همین علت روحش، روح تازه بود، انقلابی بود، جوان بود. اگر من و امثال من سن زیادی را گذرانده بودیم، این برخورد جوانانه را نداشتیم، اما بسیار با این جوانان نزدیک بودیم. تعدادی از اینها را اصلاً‌ خود من از مشی چریکی به مشی توده‌ای کشیدم و می‌دانستم چه آینده‌ای پیشِ‌رو است.
روند تنها به این تعداد جوان منشعب از سازمان فدایی خلاصه نمی‌شد. کما اینکه شد و چریک‌های فدایی پیشنهاد ما را برای اینکه رهبری دو جریان با هم مذاکره کنند، پذیرفتند. اصلاً برای سازماندهی سازمان چریک‌های فدایی، اولاً توافق کردند که لفظ چریک را رها کنند. ثانیاً نحوه سازماندهی‌شان، الگویش تشکیلات حزب توده ایران باشد و برای موفقیت در این زمینه، یک کارشناسی از حزب در شعب مختلف سازمان شرکت کند و آموزش دهد. یادم می‌آید برای روزنامه ارگان‌شان رفیق‌مان بهرام دانش را فرستادیم، او مشاور ارگان مرکزی سازمان فدایی شد. بعدها اینها به ما می‌گفتند که رفیق دانش اصلاً مقاله نوشتن را یاد ما داد، ما می‌نوشتیم، او خط قرمز می‌کشید روی این یا آن جمله و خلاصه در کمتر از نصف آن نوشته می‌کرد و ما تازه فهمیدیم مقاله سیاسی یعنی چه. این همکاری واقعاً‌ مفید بود و به نتیجه هم رسید.

«۱۰ مهر»: شما بیش از ۱۶ سال پیش، در سال ۱۳۸۳، در مصاحبه‌ای با خسرو شمیرانی (نشریه شهروند) در مقایسه زندان جمهوری اسلامی با دوران زندان رژیم شاه گفته‌اید «فشارهای وارد شده در يك ماه اول بيشتر از مصائب آن ۲۵ سال بود». به‌عنوان تنها کسی که سال‌های طولانی، قریب به ۳۷ سال، را زندانی دو رژیم بوده‌اید، لطفاً تفاوت‌های دو زندان را توضیح دهید.

رفیق محمدعلی عمویی: یک مراسمی آقای عمادالدین باقی در حسینیه ارشاد برگزار کرده بود که سوژه‌اش این بود که افراد بیایند درباره شرایط زندان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب صحبت کنند. از من دعوت کردند که آقای عمویی نظر شما چیه؟ رفتم و گفتم من به صراحت این جریان را خواهم گفت، گفتند بله.
من شروع به صحبت کردم. نوع شکنجه‌هایی که ساواک می‌داد بیان کردم و شکنجه‌هایی که بازجوهای جمهوری اسلامی انجام می‌دادند. اشاره کردم آنجا پس از آنکه بازجویی تمام شد و طرف دادگاه رفت، دیگه باید زندانش را بکشد، کاری به کارش ندارند، توان کشیدن حکم زندان را داشته باشد. ولی جمهوری اسلامی این جوری نیست. تا روزی که تو می‌خواهی از زندان آزاد شوی، با تو کار دارد.
یادم می‌آید یه روزی در اوین مرا به بهداری می‌بردند. یک هو یک صدایی، یک آشنایی گفت که آقای عمویی سئوالی دارم. من گفتم شما همیشه سئوال دارید. گفته نه، از آن سئوال‌های بند ۳۰۰۰ نیست. گفتم پس چیه؟ گفت شما زندانی دو رژیم بودید، کدامش سخت‌تر است. گفتم نگران نباشید، نشان افتخار مال شماست. یک کدام‌شان خندید و گفت جدی می‌گویید؟ گفتم آره جدی می‌گویم، با تمام وجودم می‌گویم. یکی از آنها گفت ـ حالا من چشم‌ام بسته است ـ آقای عمویی به ما زد، ما از ساواک هم خشن‌تریم. گفتم معلومه، شما تو راه بهداری از من سئوال دارید. چقدر سئوال، چقدر سئوال.
خب، واقعاً اینکه من در آن مصاحبه با آن نشریه کانادایی گفتم که همان چند ماه اول قابل مقایسه با مجموعه دوران زندان شاه نیست. واقعاً‌ زندان شاه با ما کاری نداشت، یک حکم اعدام، ابد به ما داده بود و ما هم داشتیم می‌کشیدیم و کاری به کار ما نداشتند. واقعاً‌ این بود که آدم تحمل کشیدن زندان را داشته باشد.
اینها در تیر ماه ۱۳۶۴ حکم اعدام مرا صادر کردند، ولی ابلاغ نکردند. همین جوری خود آقای رئیس دادگاه گفت آقای عمویی حکم شما اعدام است. ولی از آن وقت به بعد، هرچند وقت یک‌بار مرا احضار می‌کردند و می‌گفتند آقای عمویی می‌دانید حکم‌تان اعدام است. می‌گفتم این جور که آقای نیری گفت، بله. ولی به من ابلاغ نشده است، چرا ابلاع نمی‌شود. گفتند خب، عجله نداشته باشید، ابلاغ می‌شود. اینها تا روز آخر، باور کنید روزی که سال ۱۳۷۳ آمدند و مرا بردند که یک ماه مرخصی به من بدهند ـ خب همه را مرخصی داده بودند، جز من ـ من خندیدم. گفت آقای عمویی چرا می‌خندید، مگر ما شوخی داریم. گفتم اصلاً پیشنهادتان شوخی است، مرا با حکم اعدام می‌خواهید مرخصی بفرستید. اول تکلیف مرا روشن کنید، یا اجرا کنید یا حکم را بشکنید و بعد مرا مرخصی بفرستید. بعد اینها رفتند زنگ به نسرین زدند که نرو سر کار، ما کار داریم. آمدند به نسرین گفتند ما آقای عمویی را خواستیم بفرستیم مرخصی، موافقت نمی‌کند. چرا؟ نسرین گفته بود با شناختی که من از همسرم دارم، اگر پیشنهادتان بی‌قید‌وشرط باشد، احتمال پذیرش‌اش است، اما اگر یک شرط کوچک داشته باشد، او امکان ندارد بپذیرد، و واقعاً‌ راست هم گفته بود.
تفاوت زندان جمهوری اسلامی با قبل این بود که تا لحظه آزادی هم با تو کار دارند. حتی وقتی مرا از کمیته مشترک به اوین بردند، شکنجه ندادند. ولی شب‌ها مرا می‌بردند آن طبقه پایین که شکنجه‌گاه بود و صدای شلاق‌هایشان را که می‌زدند، می‌شنیدم. این به‌مراتب از خود شکنجه آزاردهنده‌تر بود. دیگر نه سئوالی بود، نه من پاسخی می‌دادم، یعنی همیشه با خوف و رجاء. واقعاً شیوه عملکرد دستگاه اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی طوری است که طرف را ذله می‌کند، بی‌خودی نیست که اسم خاطرات این دوران را گذاشتم «صبر تلخ». واقعاً صبر می‌خواهد، صبر ایوب، و تلخ بود، چقدر تلخ بود. ما تحمل کردیم. رفقا، واقعاً روزهای این ۱۲ سال زندان جمهوری اسلامی اصلاً‌ قابل مقایسه با آن ۲۵ سال نیست. بله، ماه اول، ماه دوم آن موقع هم همین سختی بود، همان حمام زرهی، همان خشونت‌های افسران رکن ۲، خیلی خشن بود. ولی وقتی رفتیم دادگاه و آن حکم را دادند، دیگر کاری با ما نداشتند، مهم آن بود که آدم توان زندان کشیدن داشته باشد. ما هم پوست‌مان کلفت بود و تحمل کردیم. تبعید کردند، برازجان رفتیم، آمدیم ۶ سال تهران، دوباره ما را تبعید کردند عادل‌آباد، برخی دیگر از رفقا به وکیل‌آباد، برخی را به زندان اهواز تبعید کردند. همه رفقا تحمل کردند. اما رفتار اینها تا آخرین روزی که ما را از زندان بیرون آوردند، حتی پس از زندان نیز ول‌مان نمی‌کردند. [توضیحات همسر رفیق عمویی: تلفن ما کنترل بود، بعد مثلاً عمو را آزمایشگاه چکاپ می‌بردیم، زنگ می‌زدند خانه که آقای عمویی که حالشان خوب است؟ مشکلی که نداشتند؟ آزمایش‌شان که مشکل نداشت؟ یعنی مخصوصاً می‌خواستند بفهمیم که تحت نظریم. مثلاً‌ مسافرت پهلوی دوستان می‌رفتیم، بعد زنگ می‌زدند که مسافرت خوش گذشت؟ تا مدت‌ها ول‌کن معامله نبودند، بعد یواش یواش از زمان خاتمی دیگر دور شدند و کاری نداشتند.]

«۱۰ مهر»: گویا بیشترین فشار شکنجه بر رهبران حزب توده ایران در فاصله بین دو ضربه به حزب، در رابطه با اتهام «کودتا» اعمال شده است. آیا طرح مسأله «کودتا» از سوی بازجویان، تنها براساس دروغ‌پردازی‌های هوشنگ اسدی صورت گرفت یا‌ طرح این اتهام، برنامه‌ای از سوی سپاه بود برای اینکه ضربه به حزب و برنامه‌ای که برای کشتار داشتند را توجیه بکنند؟

رفیق محمدعلی عمویی: تحلیل ما همواره این بود که این حرفی است که سپاه اعمال می‌کند. ولی اخیراً طی اعلامیه‌ای که در انگلستان چاپ و منتشر شد، MI6 و CIA و جمهوری اسلامی آن طرح «کودتای حزب توده» را تنظیم کردند و خیلی هم موفق بود.
تو زندان هوشنگ اسدی این حرف را مطرح کرد، در‌واقع این حرف را در دهانش گذاشتند. به هوشنگ اسدی بیچاره گفتند، تو که می‌گویی قراره کودتا بکنند، تفنگ‌تان، اسلحه‌تان کجا بود؟ گفت مثلاً فلان باغ. یک باغ که سیزده‌بدر رفقا رفته بودند و آنجا متعلق به خانواده یکی از رفقا بود. اسدی را آن باغ آوردند، زیر یک درخت نشاندند و شروع به کندن جاهای مختلف کردند، چیزی پیدا نشد. بعد آمدند دیدند اسدی دارد گریه می‌کند، گفت من بی‌خودی گفتم، من همچنین اطلاعی ندارم.
ما نمی‌دانستیم، ما شنیده بودیم که تعهداتی در نوفل لوشاتو توسط آقای خمینی انجام گرفته است. ولی این تعهدات دقیقاً چی است، بخشی از آن این بود که جلوی چپ گرفته شود. ما به‌هیچوجه کامل این توافق‌ها را نمی‌دانستیم. با گذشت ایام و اعلامیه‌هایی که MI6 و CIA منتشر می‌کردند، جمهوری اسلامی اعلام نکرد که ما با MI6 و CIA در ارتباط بودیم و چنین طرحی داشتیم. اخیراً بود که این اعلام شد.

«۱۰ مهر»: در اینکه این مسأله که شما اشاره می‌کنید که یک طرح مشترکی برای سرکوب حزب بود، بله حتماً‌ به همین صورت بوده است. ولی به‌طور مشخص درباره سناریوی «کودتا»، سئوال این است که آیا خود اسدی ابتکار به خرج داده است و چنین طرحی را داده است؟ چرا این سئوال مطرح می‌شود، زیرا در برخی از دستگیری‌های ضربه دوم ـ آن موقع حتماً این فشار در رابطه با «کودتا» روی رفقای کمیته مرکزی تمام شده بود ـ بازجوها درباره «کودتا» سئوال می‌کردند. لذا این سئوال مطرح می‌شود که اگر سناریوی «کودتا» کار خودشان بوده است، خیلی مضحک بود که دوباره در بازجویی‌های پس از ضربه دوم، که دیگر مسأله سناریوی «کودتا» تمام شده بود، بیایند و دوباره آن را مطرح کنند. می‌خواستیم نظرتان را در این‌باره بدانیم.

رفیق محمدعلی عمویی: ببینید آن سئوال‌هایی که درباره «کودتا» پس از ضربه دوم مطرح می‌شد، یک‌سری آدم‌های ناشی این کار را می‌کردند. برای دستگاه اطلاعاتی ایران مسلم شده بود که همچنین چیزی نیست. حتی مسأله کودتا در کیفرخواستی که ما به دادگاه رفتیم، وجود نداشت. خیلی نباید مسأله را گردن هوشنگ اسدی گذاشت. بهش القا کردند، زیر ضربه قرار گرفت و او هم پذیرفت. در‌واقع جزییات را به دهانش گذاشتند.
حتی در مورد خود من، شکنجه‌هایم به جایی رسید که من هم پذیرفتم. گفتم بابا هر چی بخواهید قبول دارم که دیگه دست بردارید. گفتند کِی؟ آیا روز انقلاب، ۱۲ فروردین یا …. گفتم هر کدامش را قبول دارید، من قبول می‌کنم. در شرایط خیلی بدی از نظر جسمانی قرار گرفتم که قبول کردم. «قرار بود» ما در اول ماه مه کودتا کنیم. شب خوابیدم، با خودم گفتم مرد، این چه اعترافی بود تو کردی. از طرفی خودم را توجیه می‌کردم، تنها شلاق نبود، مرا آویختند، ایست قلبی کردم، بلافاصله بیمارستان بردند و مانع از این شدند که بمیرم. ولی وقتی که آمدم. دوباره مرا اطاق شکنجه بردند، چاره‌ای جز پذیرش نبود. فردای روزی که اعتراف کردم، در زدم و گفتم من با بازجو کار دارم. گفتند صبر کن، می‌آید. گفتم نه من عجله دارم. آمدند مرا بردند. گفتم خواهش می‌کنم همه بازجوها، همه آنهایی که از رفقای ما سئوال می‌کنند، اینجا حضور داشته باشند. من اعتراف مهمی، مهم‌تر از آنچه دیشب گفتم، دارم. گفتند بگو ما به بقیه می‌گوییم. گفتم نه، می‌خواهم خود آنها از دهان من بشنوند. چند دقیقه‌ای گذشت و یک چیزی حدود ۸ـ۷ نفر مرا دور کردند و گفتند بگو. گفتم من صریحاً اعلام می‌کنم به شما بازجوهایی که از ما اعتراف کودتا کردند، این به‌کلی دروغ است. فقط به ضرب شکنجه از ما اعتراف کردند. واقعیت نیست، همه جا هم این را خواهم گفت. می‌دانم الان مرا دوباره اطاق شکنجه می‌برید، شکنجه می‌دهید، ولی هر وقت نفس داشته باشم، هر کس با من صحبت کند، می‌گویم که با چه شکنجه‌ای این اعتراف را از من و رفقایم گرفتید. ولی درسی برای ما شد که نمی‌توانند این سنایوری مضحک را پیش ببرند. گفتم خب، کسانی که می‌خواهند کودتا بکنند، چرا می‌خواهند از کشور خارج شوند. در دستگیری ما عجله کردید، مبادا ما از ایران برویم. آیا یک نفر زیر بازجویی گفت که قراره چه روزی این اتفاق بیفتد. اگر برنامه داشتیم، باید می‌دانستیم چه روزی چکار می‌خواهیم بکنیم. هیچ‌وقت تاریخی از کسی گرفتید؟ این همه رفقا را از ما دستگیر کردند، کودتا را که فقط هیأت سیاسی نمی کند، شما از اعضای هیأت سیاسی دارید این اعتراف را می‌گیرید. ولی کودتا را باید توده‌ها بکنند، ۱۰‌هزار نفر اعضای حزب را شما گرفته‌اید. کسی اصلاً چنین مقوله‌ای به ذهنش خطور کرده است.
در خاطرات کیا است. من هم در خاطراتم دارم. اینها شب اول ماه مه آمدند به من گفتند، کیا نوشته که به او هم گفتند، که به مأمور بند یک نارنجک دادیم، اولین صدای انفجاری که در تهران شنیده شود، این را تو اطاق تو پرتاب کند و تو قربانی همین طرح خودتان بشوید. خب، جالبه. من خندیدم گفتم خب، منتظر باشید، اما خواهش می‌کنم قبل از اینکه صدای انفجار بیاید، این را پرتاب نکنید.

«۱۰ مهر»: رفیق عمویی سپاسگزاریم از وقتی که در اختیار ما گذاشتید.




تلاش در دایره ی شیطانی

مقاله ی تلاش در دایره ی شیطانی که رفیق گرامی مارال سعید در اخبار روز انتشار داده است (۲۰ خرداد ۹۹) را با دقت و صبورانه مطالعه کردم. از طرح نکته ی بدیع در آن لذت بردم. در پایان پیشنهاد برای «مخرج مشترک بزرگ» را به مثابه ی پیشنهادی سازنده ارزیابی کردم، زیرا پرسشی است درباره ی آن که «چه جایگزینی را می خواهیم و می توانیم بخواهیم برای شرایط کنونی؟!»

همان طور که مقاله با شفافیت نشان می دهد، تقسیم بندی «اپوزیسیون» به گروه هایی نیز تنها توصیفی از شرایط است. توصیفی که نشان می دهد و مستدل می سازد که مشکل اساسی برای درجا زدن در مبارزه برای تغییر شرایط حاکم، مشکلی دیگر است.

هنوز روشن نیست که با کدام اسلوب می توان و باید به یک ٰ«مخرج مشترک بزرگ»  دست یافت.

رفیق مارال سعید نیز این اسلوب را در مقاله طرح نمی کند. انتقاد به جای او به مبارزه ی فرهنگی، شفاف نیست! روشن نیست که باید مبارزه ی فرهنگی را به طور کلی نفی نمود، و یا باید آن را با شیوه های مبارزاتی دیگر  تکمیل و تقویت نمود؟

تا آن هنگام که وجود فقدان برداشت مشترک درباره ی «اسلوب» کار بررسی مساله مرکزی است، تغییر شرایط حاکم بر اپوزیسیون ناممکن است، چنانچه تجربه چند دهه ی اخیر آن را به اثبات رسانده است. باید بر سر اسلوب بررسی به توافق رسید که هدف آن یافتن یک «مخرج مشترک بزرگ» است!

بدون آمادگی برای بحث و گفتگو درباره ی اسلوب بررسی، نظریه های طرح شده اجباراً در سطح توصیف وضع باقی می مانند و به ثمر نمی رسند، همان طور که سعید مارال در مقاله با توانایی نشان می دهد.

توضیح اسلوب و برنامه ی مشخص در چارچوب یک ابرازنظر کوتاه، به سختی ممکن است. ولی طرح کلیِ آن سودمند است. برای بحث و گفتگو درباره ی اسلوب بررسی باید پلاتفرمی ایجاد نمود. باید تدارک اندیشه ای و کارکردی برای چنین بحث و گفتگو عملی ساخت.

یکی از اشکال ممکن، ایجاد ستون بحث در اخبارروز است. ولی چنین گامی تنها زمانی موفق خواهد بود، که اول- بر سر موضوع بحث توافق شده باشد. موضوعی که در گام اول، مساله اسلوب بررسی می تواند باشد.

نکته ی دوم طرح سرشت مبارزه است. آیا مبارزه ی دمکراتیک (فرهنگی) کافی است، گرنه، باید آن را با چه مبارزه ای تکمیل نمود.

با محدود شدن موضوع بحث بر سر نکته ی اسلوب بررسی و مضمون آن، سخنان پراکنده جایی برای طرح نمی یابند. پس از چنین تدارک و تمرین هایی در آن، می توان برای تشکیل یک سمینار علمی در این زمینه گام برداشت.

برای آن که ابرازنظر کنونی خالی از موضع گیری مشخص درباره ی مضمون مبارزات اجتماعی در پیش در ایران نباشد، نگارنده نظرش را به صورت زیر طرح می کند:

به عنوان یک رفیق چپ انقلابی، یک توده ای، تردید ندارم که دو نوع مبارزه در نبرد طبقاتی جاری در ایران حکمفرما هستند. مبارزه ی پیگیر دمکراتیک؛ و مبارزه ی سوسیالیستی.

سوسیالیسمی که ما با آموزش از اشتباه های گذشته می خواهیم در ایران به پیروزی برسانیم! سوسیالیسمی که باید در ایران برپا داریم، به عنوان جایگزین ترقی خواهانه و دمکراتیک برای شرایط ارتجاعی کنونی که در خدمت حفظ وابستگی اقتصادی میهن ما به اقتصاد جهانی امپریالیستی برقرار است. جایگزین دمکراتیک و ترقی خواهانه برای رژیم دیکتاتوری ولای که به کمک مذهب ارتجاعی به عامل اجرای اقتصاد سیاسی امپریالیستی در ایران بدل شده است و مردم میهن ما و سرزمین ما را در زیر پای سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی، دچار «بربریت» نموده است. «بربریت»ی که پیامد سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی در جهان است. «بربریت»ی که می‌خواهد آن را با شیوه ی نواستعماری به جامعه ی انسانی  و گونه ی انسان و هستی اجتماعی او را تحمیل کند.

امیدوارم رفیق مارال و دیگر رفقای علاقمند، حوصله و علاقه برای ادامه مشخص بحث را داشته باشند. مقاله و این ابرازنظر در صفحه ی توده ای ها بازانتشار خواهد یافت.

***

مارال سعید-از اخبارروز

سخت است پذیرفتنش ولی بایست پذیرفت که ساختار شترگاوپلنگی جمهوری اسلامی، بازیگران عرصه-ی سیاست در هر دو حوزه-ی ملی و بین المللی را مستأصل نموده است. شک نیست که این ساختار شترگاوپلنگی نشأت گرفته از فقه شیعه است و هر آن کجا که سمبه را پر زور یافته، به لطایف الحیل یا جام زهر سرکشیده و یا نرمش قهرمانانه ای کرده است تا از مهلکه بگریزد. این ساختار از بدو تولد نامیمون خود چون در عرصه-ی اداره-ی جامعه هیچ نمی دانست با پاره ای از نیروها همچون جبهه-ی ملی، نهضت آزادی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و … آگاهانه وارد مراوداتی شد که در هر مرحله، آنجا که مفید و لازمه-ی بقا و ادامه-ی کار خویش می دید از آنها سود جست و به محض آنکه نیازهای مرحله ایش تأمین گردید به شکل های مختلف در صدد حذف آنان برآمد. به همین ترتیب در طول چهل و یکسال گذشته هرچه جلوتر آمده ایم این ساختار هر آنکه را اندکی متفکر و مستقل احساس نموده به جبهه-ی اپوزسیون پرتاب نموده است، چرا که عرصه-ی ولی فقیه عرصه-ی عبودیّت است نه عرصه-ی تفکر. در نتیجه بواسطه-ی وجود چنین موجودی در رأس هرم قدرت، اپوزسیون نیز اپوزسیونی قوس و قزحی گشته و از یمین تا یسار انواع و اقسام آدم از طبقات و اقشار مختلف اجتماعی در خود جمع دارد. از آن عارف ربّانی سرشار از ژن خوب که همچون کبریت توکل کاملاً بی خطرتر است بگیر بیا تا آن دهقان پیر که هنوز و همچنان، در رویاهایش صدای چهچهه-ی کلاشنیکف بگوش میرسد و همچنان در هراس از یورش سگهای زنجیری امپریالیسم، پوتینها از پا نمی کند. این طیف گستره-ی رنگارنگِ متفرّق، جمله گی همه خواهان اصلاحند. لیک آنچه روشن نیست؛  اصلاح “چه” و “چگونه” است؟

این گزاره آنچنان همه گیر و لوس گشته که هرکسی در هر مکانی تا لب به شکفه می گشاید، حاضرین می گویند: لطفاً دست از این شوخی اپوزسیونی بردار! مزاحی در بین نیست، چهل و یکسال است که به راستی هر فرد، گروه، سازمان یا حزب در مواجهه با شرایط حاکم بر ایران سعی نموده است یا چنین اظهار میدارند که، در حال پاسخگوئی به دو سوآل ابندائی هستند: “چه” چیز را باید اصلاح کرد؟ وانگه  “چگونه”؟ برایمان نیز این اصل پذیرفته شده است که، از مشد عباس عطّار که گل گاوزبان برای درمان نارسائی قلب می فروشد تا دکتر بارنارد جراح، همگی اصلاحگرند.

شاید با این ساده سازی ها خود را لایق برچسب پوپولیسم کرده ام. اما پیش از آنکه داوری کنید اجازه بدهید نظری به این تصویر پانوراما از اپوزسیون ایران بیندازیم، آنگاه … !

چهل و یکسال آزگار است که ما با هیولائی بنام جمهوری اسلامی در کش و قوسیم، از چپِ چپ تا راستِ راست، و درمانده ایم در یک تحلیل جامع از این دیو که خود به دست خود از شیشه برونش آورده ایم. همگان نیز به تأکید یا به اشاره، اذعان داریم که با این هیولا در این شکل و شمایل، کار ملک و ملت نمی تواند ادامه یابد، که متأسفانه ادامه یافته. البته اپوزسیون بیکار بیکار هم نبوده، یا همچون آن کبریت بی خطر، در صدد گذاشتن خالی در میان ابروان دیو بوده و یا همچون آن دهقان پیر، در آرزوی چهچهه-ی کلاشنیکف در رویاها به دنبال سگ های زنجیری امپریالیسم اینسوی و آنسو دویده! این طیف رنگارنگِ قوس و قزحی، رفتار و گفتار و کردار خود را مستند به استدلالاتی نیز نموده و می نمایند، و در هر بخش نیز می توان هسته هایی از واقعیت را یافت. لیک متأسفانه هریک اصرار بر آن دارند که صاحب تمامی حقیقت اند، و این همان اپیدمی مزمنیست که این طیف گسترده را ذرّه ذرّه از درون خورده و می خورد.   

طیف گسترده اپوزسیون ایران را می توان با کمی اغماض به جهار بخش تقسیم نمود:

  1. آنها که از همان بکی دوسال اول بعد از انقلاب بهمن ١٣۵٧ اعلام و اقدام به ساقط نمودن دیو جمهوری اسلامی به هر شکل و روش ممکن نمودند.
  2. دیگرانی که با این دیو چهار سالی مماشات و کم و بیش همراهی نمودند. با این امید که شاید بتوانند با لطایف الحیل او را به درون شیشه بازگردانند، که متأسفانه سیاست مماشات و همراهی، به قیمت جان هزاران و به غل و زنجیر شدن هزارانی دگر گردید، تا بالاخره فهمیدند که، نه خیر مسجد جای این کارها نیست.
  3. و دیگرانی که خود از حواریون همین دیو بودند، اما از پس گذشت دو دهه به این نتیجه رسیدند که این ره که میرویم نتیجه ای جز اضمحلال مُلک و ملت نخواهد داشت، پس باید کوشید تا عنان ارابه به دست گرفت. به دست هم گرفتند، لیک از آنجا که نه آدم اینکار بودند و نه برنامه و تشکیلاتی داشتند، از پس هشت سال، در مقابل دیو، لُنگ بر زمین افکندند.

پیش از آنکه از گروه چهارم یاد کنیم، لازم به تأکید است؛ این جریان ها در طول چهل و یکسال گذشته نه تنها به طول و عرضشان افزوده نشده بل بواسطه بی ثمریِ تمامی “سیاستها”، بسیاری منفرد، بسیاری منفعل و بسیاری نیز با عافیت جوئی بعضاً به زیر خیمه-ی دیو خزیده اند. اما از دیگر سو، طبق آمار دستکاری شده-ی دولتی آز آن ٩٨% مردمی که به جمهوری اسلامی رای داده بودند اینک ۴٢% (میزان شرکت کننده گان در انتخابات مجلس یازدهم) باقیمانده اند. یعنی چیزی حدود ۵۶% ریزش که همه ناراضی و مخالفند لیک هیچکدام به نیروهای سیاسی اپوزسیون نپیوسته اند.  

  • در میان کلیه-ی نحله های مختلف اپوزوسیون، بودند و هستند کسانی که مشکل را در جای دیگر می دیده و می بینند. آن مشکل “مشکل فرهنگی” مردمان استبدادزده-ی جغرافیای ایران است. این گروه با این پیش فرض جلو آمده اند که؛ گردن نهادن حکومت ها به اصلاحات، تنها با رشد و آگاهی جمعی و ارتقای فرهنگی ممکن است و نه بر عکس. پس بجای آنکه نگاهمان را معطوف به قدرت حاکم کنیم بهتر آنست به جامعه بنگریم و بکوشیم شرایط ذهنی اصلاحات را فراهم سازیم و از این طریق اصلاحات را اگرچه اندک ولی مقوّم و “پایدار” سازیم.

بی تردید، پای صحبت هرکدام از این چهار گروه بنشینیم، از حرف و استدلال کم نمی آورند. ولی آیا اپوزوسیون ایران بواقع به دلیل اصلاح پذیر یا اصلاح ناپذیری دیو است که پراکنده است؟  

گفته اند مردمان ایران مردمانی هیجانیند و در این یا آن مقطع زمانی بنا بر عللی که چندان با داده های کلاسیک علوم سیاسی و اجتماعی همخوانی ندارد، به نگاه به جوش و خروش و غلیان می آیند و آن کنند که همگان ناممکن می پنداشته اند، و به تبع آنها نیروهای سیاسی ایران هستند که تا پیش از آن مقطع هیجانی با هیچ سریشمی نمی شد آنها را بهم چسباند، به ناگاه چنان جو گیر می شوند که از هرآنچه تا پیش از آن گفته بودند دست می شویند.

چنانکه تجربه-ی پنجاه ساله-ی اخیر می نمایاند؛ این هیجانات ناشی از انباشت التهابات اجتماعیست که به غلط معروف گشته به “تب صحّت”، لیک به دلیل ناپخته گی فرهنگ جامعه و عدم وجود فرهنگ سیاسی در میان نُخبگان، به طرفه العینی از پس این تب، یک عرق سرد می آید و استبداد از این دنده به آن دنده می غلطد.  

برای رد یابی این بلییه اجازه دهید نگاه مختصری داشته باشیم به تاریخ معاصر ایران؛ این تاریخ به ما می آموزد که از پس ١۴ مرداد ١٢٨۵ هجری شمسی و با امضای مظفرالدین شاه بر پای سند مشروطیت نظام، مرحله-ی نوینی در ایران آغاز گردید که معلمان به اصرار بر آن نام انقلاب نهاده اند. به ظن بسیاری این تاریخ، آغازیست بر یک تحوّل اصلاحی که هیچگونه زیرساختی برای آن در کشور فراهم نبود، تا آنکه بنا به شرایط و تمهیداتی، رضا خان سلطنت را بدست گرفت و با به روی کار آمدن دولت فروغی تازه شرایطی مهیّا شد تا تنی چند از اعضای لژ فراماسونری ایران به صرافت فراهم آوردن زیر ساخت های مناسب برای مشروطه بیفتند. آنها در طول شانزده سال چندین و چند پایه-ی اساسیِ مدرنیته را در ایران پی ریختند (از آن جمله عدلیه، مالیه، دانشگاه و …) که هنوز و همچنان آن پایه ها مقوّم حالِ ایرانیان است. لیک از آنجا که آن اقدامات با سد ستبر کیش شخصیت شاهی چون رضا شاه برخورد نمود چندان نتوانست مجال همیاری با دمکراسی سیاسی را بیابد. از دیگر سو، آحاد جامعه-ی بشدت فقیر (مادی و فرهنگی) همراه با این تحولات متحوّل نگشته بودند، در نتیجه اصلاحات پایداری و تداوم نیافت و بعد از شهریور ١٣٢٠ وارد یک بازه-ی زمانی دوازده ساله-ی خلاء قدرت و هرج و مرج اجتماعی شد، و بالاخره با کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢، بنیان های آن اصلاحات به شکلی ابتر درآمد و در پی آن و با فشار دولت وقت ایالات متحده، شکل و شمایلی یافت که معروف گشت به انقلاب سفید. لیک این اصلاحات نیز همچون سَلَفِ خود همچنان از همان رنج  فقدانِ همراهیِ دمکراسی سیاسی و نبود زمینه های فرهنگی در جامعه در عذاب باقی ماند، که مع الاسف به انقلاب بهمن ١٣۵٧ انجامید،  که نه تنها سلطنت که نظام مشروطه و تمامی پایه های مدرنیته را نیز در هم پیچید و ببرد.

همانطور که مشاهده می کنید دو مقطع ١٣٠۴ تا ١٣۵۶ و ١٣۵٧ تا ١٣٩٩ دارای وجوه اشتراکی هستند که میتوان مختصراً به این نکات اشاره داشت: الف – عدم وجود زیر ساخت های لازم برای یک تحوّل ساختاری. ب – عدم وجود احزاب سیاسی. و تمایز اساسی این دو مقطع نیز همانا در عدم همخوانی روبنا و زیر بنای سیاسی- اجتماعی ست  (در مقایسه ای وارونه). البته باید اذعان داشت؛ علیرغم تشابهات و تمایزات این دو مقطع، اولی در جهت ساخت و دومی در جهت تخریب بوده است. اما از آنجا که هیچکدام جواب نداده است و برای آنکه شاید بتوانیم مَفَرّی ار این تنگنای مُلک و ملت بیابیم، از یک روش متُدیک نامتعارف کمک خواهیم گرفت: ابتدا تمامی نیروهای اپوزسیون را به نقطه-ی صد می بَریم و سپس تمامی آنها را به نقطه-ی صفر بازمی کشانیم، تا ببینیم بواقع این نیروها در دو شرایط کاملاً متفاوت چه کنشی خواهند داشت و آیا می توانند کارساز باشند. و مشکل آنها در عدم “اتحاد” آیا همانا اصلاح پذیری و اصلاح ناپذیری حکومت جمهوری اسلامی ست؟ یا …

همانطور که در بخش نخست تلویحاً آمد؛ منظور از نقطه-ی ۱۰۰، شرایط انقلاب است که بواسطه-ی اصلاح ناپذیر بودن حکومت جمهوری اسلامی در دستور کار قرار گرفته است. و منظور از نقطه-ی ۰، شرایطی ست که؛ زیرساخت های جامعه مُستعد و مناسب یک اصلاح پایدار نیست و لاجرم باید در جهت آگاهی، رشد و ارتقای فرهنگی جامعه کمر همت بست. و با مهیّا گشتن آن، اصلاحات خود خواهد آمد و پایدار خواهد ماند.  

٩٠% اپوزسیون ایران در خارج از کشور مُستقرند، این بدان معناست که کلیه-ی این نیروها جدا از بستر اجتماعی خویش قرار دارند، و فاقد یک پراتیک سیاسی منطبق بر زیست اجتماعیِ روز جامعه ایران. ١٠% باقیمانده در ایران بدلیل تنگناهای قانونی و ایدئولوژیک حاکم، فاقد تَحَرّک لازمند و در بهترین حالت، اگر بخواهند زائده-ی حکومت نباشند جایشان یا گوشه-ی زندان است یا گوشه-ی عُزلت.

به این ترتیب اینک می پردازیم به تجمیع نیروها در نقطه-ی صفر و صد:

تجمیع نیرو در نقطه-ی ۱۰۰ – از آنجا که نیروهای اپوزسیون در مجموعه-ی داخل و خارج، علیرغم انباشت خواسته های مردم، فاقد امکان سازماندهی آن ها هستند ضرورتاً باید در انتظار جنبش های خودجوش مطالباتی اقشار مختلف بمانند، که تحت فشارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به خیابان می آیند. اما تجربه-ی نزدیک بهار عربی بما گوشزد می نماید؛ نباید به جنبش های خودجوش مطالباتی بعنوان جاده صاف کن انقلاب نگاه کرد. چرا که جنبش های خودجوش مطالباتی، جوشش هائیست برای یک یا دو مطالبه-ی مشخص. پیوند دادن چنین جنبش هایی با خواست سرنگونی رژیم، بدون اِعتلای فرهنگ مبارزات صنفی، سیاسی و اجتماعی و عدم وجود یک تشکیلات منسجم و با برنامه، امریست محال که صرفاً اسباب سرخوردگی توده ها را فراهم می آورد و دستیابی به همان مطالبات حداقلی را نیز موکول به محال می سازد. در ثانی؛ با اوج گیریِ چنین جنبش هایی، سازمان ها و احزاب سیاسی اپوزسیون که سال هاست جدا از بستر اجتماعی خویش اند چگونه می توانند شرایط ذهنی یک انقلاب را فراهم آورند؟ یا شاید برای فراهم آمدن این امر حیاتی، بایست منتظر رادیو – تلویزیون های ماهواره ای بود. با این اوصاف در اوج گیری التهابات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فراروی آن به مرحله-ی انفجار، چگونه و در کجا می توان گوش شنوا برای اجرائی کردن پلاتفورم سیاسی این نیروها یافت؟ بدین ترتیب، سوآلِ “چه” که همان اصلاح از طریق انقلاب است در بن بست “چگونه” کان لم یکن باقی خواهد ماند.

تجمیع نیرو در نقطه ۰ – در کار فرهنگی، خبری از هیجانات خیابانی و گرمای انقلاب نیست، کار فرهنگی کاریست همچون چکیدن آب بر روی سنگ خارا، صبوری و عشق می طلبد و مُداومت.  و البته، با کارمُزد؛ فحش و ناسزا و گاه و بیگاه، چوبی و چُماقی. و اگر هوشیار نباشی شاید اسیر گزمگان استبداد شوی و راهیِ سیاه چال ها. خلاصه؛ کار فرهنگی کاریست کارستان که هیچگونه چشم انداز روشن و امیدوار کننده-ی کوتاه مدتی نیز در مقابل ندارد. بقولی همان داستان یک کاسه ماست است و آب دریای خزر. کوشنده گان قدیمی این راه، استدلال می کنند که اینگونه سخن گفتن از کار فرهنگی، سیاه نمائیست. چرا که با برآمدن توده ها از هر پله-ی فرهنگ، خود یار و یاور کوشنده گان  خواهند شد. در ثانی؛ با هر برآمد فرهنگی، توده مطالبه ای مطرح خواهد ساخت و به همین طریق پا به پای اعتلای فرهنگی جنبش های مطالباتی و اصلاحی پیش خواهند رفت.  در پاسخ به این استدلال متین و خوشبینانه-ی این دوستان، باید آنها را به دو نکته-ی ظریف و حیاتی ارجاع داد؛ الف- جامعه برای کار فرهنگی، سفید در نقطه-ی صفر برای آغاز کار نایستاده. ب- انباشت مطالبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کار امروزی می طلبد. در این راهکار، مردم دفترچه-ی سپید کاغذی فرض شده اند که، آماده است ما هرروزه در آن سرمشقی بدهیم و آنها تمرین کنند و بیاموزند. در ثانی؛ یک آموزه نیازمند تمرین و ممارست است تا در اعماق جامعه جا بیفتد، ته نشین شود، تا آنگاه بصورت “فرهنگ” درآید. با چنین چشم اندازی چگونه می توان به توده ها قبولاند؛ شما باید چند نسل بکوشید، توقعی نداشته باشید، دندان روی جگر بگذارید تا جامعه به یک اعتلای فرهنگی برسد تا دیگر استبداد نتواند از زیر بار اصلاحات شانه خالی کند؟ به دیگر سخن این روش همان سیر کردن شکم امروز با نان فرداست. آنهم فردائی که اصلاً در چشم انداز نیست. آیا اینست پاسخ علم سیاست به مردمان به تنگ آمده از استبداد و سفره های خالی و …؟ لازم به یک پراتیک اجتماعی نیست تا ببینیم این منطق از بوته-ی آزمایش، بی طرفدار بیرون می آید، چرا که چون روز روشن است؛ به زیر بیرقی که بر تارک آن نوشته باشند: “بُزک نمیر بهار میاد، کمبوزه و خیار میاد” سینه زنی گرد نخواهد آمد.

ناامید کننده است تصویری که می بینیم. اینطور نیست؟! اما آیا رهروان سیاست در ایران، همه خود این نمی دانند؟! به ضرس قاطع می توان گفت: همگی نیک می دانند.

اگر پاسخ چنین است، پس چرا حداقل گروهائی از نقاط تجمیع صد و صفر به سمت هم حرکت نمی کنند تا در نقطه ای دیگر به یک مخرج مشترک بزرگ برسند؟ مگر غرض از این فعالیت ها نجات مُلک و ملت از این شرایط هلاکت بار نیست؟ یا آنکه موضوع دیگر است ما بی خبر!

من با مدد از از غزل مولانا جلاالدین محمد بلخی بایست بگویم:  

چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم.     

مارال سعید




نقش چشمگیر زنان و خانواده های کارگری در اعتصاب کارگران معدن کرمان!

سحر صبا

ادامه اعتصاب کارگران شرکت معادن زغال سنگ کرمان | ایران اینترنشنال

کارگران معدن کرمان در مبارزه ایی آشتی ناپذیر طی اعتصاب چند روزه ایی که هنوز ادامه دارد برای کسب خواست ها و مطالبات خود بویژه خصوصی سازی ها دولت و کارفرمایان را به مصاف طلبیده اند.

بُعد وسیع و رادیکال بودن اعتصاب قدرتمند کارگران معدن کرمان در ادامه همان اعتصابات نیشکر هفت تپه، هپکو و فولاد اهواز و… تجلی یافته و طرح مطالبات مشترک در اعتراضات این چند کارخانه و صنایع سبب همبستگی و اتحاد بیشتری در سطح جنبش کارگری، و قویتر شدن باورها به نیروی طبقاتی طبقه کارگر شده است.

هر اعتصاب کارگری در ادامه از ویژگی ها و نکته قوت ها و ضعف هایی برخوردار است، که کارگران در طی مبارزه طبقاتی آن را تجربه کرده و برای محکم نمودن صفوف خود علیه دشمن طبقاتی آن را بکار می گیرند.

در اعتصابات گذشته، کارگران نیشکر هفت تپه، هپکو، فولاد اهواز و… با مبارزه پیگیر در مقابل فشار دولت و کارفرمایان ثابت کردند توانایی این را دارند که خواسته ها و مطالبات خود و طبقه کارگر را فریاد زنند، و با اتحاد و همبستگی طبقاتی، بنا به توازن قوای طبقاتی تلاش نموده، تا حد امکان آن را به کارفرمایان و دولت تحمیل نمایند. گرچه در مواردی هم پیش آمده که موفق نشده اند، اما مبارزه تعطیل نشده است. این دسته از اعتصابات نشان داده است، که کارگران با اتکاء به نیروی خود، هیچ توهمی به کارفرماها و دولت نداشته، هر روز با ادامه مبارزه، ضمن ارتقاء آگاهی سیاسی و طبقاتی و فشرده نمودن صفوفشان، توطئه های اعتصاب شکنان و کارفرماها را خنثی نموده و سازمان یافته تر عمل می کنند. اعتصاب کارگران معدن کرمان از نظر خواست و مطالبات و شیوه مبارزاتی دقیقا در سمت و سو اعتصاباتی است که در نیشکر هفت تپه، هپکو و فولاد اهواز و… بوقوع پیوست. این اعتصاب در طول این چند روز افق و درک روشنی از مبارزه طبقاتی، مقاومت و آگاهی طبقاتی را پیشاروی جنبش کارگری گذاشته است، باعث شده کارگران در کسب مطالبات خود پافشاری نموده و طرح های خانمانسوز خصوصی سازی ها که دولت و قوانین ضد کارگری جمهوری اسلامی پای اصلی این قضیه اند، را افشاء نمایند و طبق تجربه گذشته یک بار دیگر با تمام توان از اجرای این طرح ها جلوگیری نموده و آن به دولت تحمیل نمایند.

این حرکت ها در سطح جامعه ایران تا کنون دستاوردهای مهمی در رابطه با اتحاد و همبستگی کارگری و انعکاس این مبارزات با شکوه داشته است. اما یکی از بارزترین دستاوردهای این حرکت به میدان آمدن زنان کارگر و خانواده های کارگری است، که نمونه مشخص آن در مبارزات زنان کارگر نیشکر هفت تپه، سندیکای شرکت واحد، هپکو و کارگران معدن خاتون آباد… در گذشته ما شاهد آن بودیم. زنان کارگر و خانواده های کارگران معدن کرمان بمثابه یک بخش مهم این حرکت در صف مقدم دوش به دوش با کارگران مرد معدن قرار گرفته اند، این زنان آگاهانه منفعت طبقاتی خود را تشخیص داده، در کسب خواست ها و مطالبات شان در مبارزه مشترک با همسران خود و مردان کارگر به مبارزه برخاسته اند، آنها به این ضرورت رسیده اند که فقط با اتکاء به نیروی طبقاتی خود و هم طبقه ای هایشان خواهند توانست در مقابل توطئه های بورژوازی مقاومت نموده و آن را خنثی نمایند.

حمایت زنان و خانواده های کارگری از مبارزات و اعتصابات کارگری معدن کرمان، نیشکر هفت تپه و شرکت واحد بار اول نیست که اتفاق می افتد، طبق شواهد مبارزات رو به جلو طبقه کارگر و زیر پا گرفتن خواست های طبقه امان از سوی نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی به عناوین مختلف، صف طبقاتی زنان و مردان کارگر گسترده تر و صداها رساتر شده است.

زمانی که طبقه کارگر با یک منفعت مشترک اقتصادی – سیاسی رودروی سرمایه قرار می گیرد، در واقع کل طبقه است که در این مبارزه طبقاتی درگیر می شود. خانواده های کارگری بعنوان یک بخش از کل طبقه نقش مهمی در مبارزه تاکنون ایفاء نموده اند. خانواده های کارگری و زنان کارگر زنانی هستند یا خود کارگراند و مستقیم استثمار می شوند یا در روابط و مناسبات استثمارگرانه ایی که بر همسرانشان روا می شود سهیم اند. از سوی دیگر، بعنوان همسر و مادر، در کار خانگی بدون مزد مشغول کار هستند، و در جامعه مورد ستم جنسیتی و طبقاتی قوانین سرمایه داری قرار می گیرند. زنان کارگر و خانواده های کارگری معدن کرمان، نیشکر هفت تپه، هپکو، فولاد اهواز و سندیکای شرکت واحد بارها به اثبات رسانده اند که حضور آنها در فشرده شدن صف مبارزاتی کارگران و متحقق شدن خواست ها و مطالبات سهم بسزائی دارد.

زنان کارگر معدن کرمان و نیشکر هفت تپه به تمامی زنان کارگر که نصفی از جمعیت طبقه امان را رقم می زنند، راه اتحاد و همبستگی، مبارزه طبقاتی و باور به نیروی خود را نشان می دهند. نیروی بالقوه مبارزاتی خانواده ها و زنان کارگر جنبش زنان کارگر را به جلو صحنه آورده اند. با فقر و فلاکتی که امروز جامعه ایران و بخصوص طبقه امان با آن دست بگریبان است، این نیرو راه رهایی خود را در مبارزه علیه دشمن طبقاتیش یافته و با چشم اندازی که در پیش است مبارزاتش رو بجلو می باشد. حضور زنان کارگر و خانواده های کارگری در اعتصابات و اعتراضات نقطه عطفی در تاریخ جنبش کارگری است. زنانی که مصمم اند علیه نظام حاکمی که سال ها است آنها را به کنج خانه رانده، مشاغل کوتاه مدت و کم بها، قراردادهای موقت و پاره وقت را به آنها تحمیل نموده، و یا به عنوان زنان مزد بگیر، که درصد قابل توجهی از آنان را از شمول قانون کار خارج نموده، و تحت قوانین نهادینه شده ارتجاعی زن را نصف مرد بر شمرده است، برخیزند و در گسستن زنجیره های ستم طبقاتی و جنیستی خود قدم بردارند.

زمانی این زنان بمثابه زنان کارگر می توانند در صف مبارزه طبقاتی همدوش با کارگران مرد ظاهر شوند که بدرجه ایی از اتحاد و همبستگی برخوردار باشند. استثماری که کارگران مرد و زن به یکسان در کارشان تجربه می کنند، آنان را به سازمان دهی جمعی علیه سرمایه داری رهنمون می سازد، امروز ما گوشه ایی از این سازمانیافتگی را در زنان معدن کرمان و نیشکر هفت تپه می بینیم.

به گواه تاریخ مبارزاتی جنبش کارگری در سطح ایران و جهان، زنان کارگر، در دوره های بحران اقتصادی- اجتماعی در بسیاری موارد پیشتازتر و جسورانه تر از مردان در میدان مبارزه ظاهر شده و می شوند. امروز ما این جسارت را به عینه در زنان مبارز معدن کرمان و نیشکر هفت تپه می بینم، یکی از زنان معدن کرمان فریاد می زند و توده های مردم را به این صف مبارزاتی با این عبارت فرا می خواند: “مردم نباید این کارگران جان به لب رسیده را تنها بگذارند. باید همه معترضان از هر صنفی از فرصت استفاده کنند و به تجمعات این چنینی بپیوندند. این یک درد مشترک است.”

مبارزات کارگران معدن کرمان و نیشکر هفت تپه بویژه شرکت فعال خانواده ها و زنان کارگر در این اعتصاب یک پاسخ محکمی است به حضرات رفرمیستی که طبقه کارگر ایران را بی افق و نا آگاه خطاب می کنند و به شعور طبقاتی این طبقه شک دارند. این مدعیان “حقوق کارگر” راه سازش با حکومت را از طریق تشکل های ضد کارگری شورای اسلامی دست نشانده و قایم شدن در پشت بورژوازی و به سازش کشاندن طبقه کارگر را بجای نبرد طبقاتی تبلیغ می کنند، آنها آگاهانه می خواهند این مبارزه کارگران را بی اهمیت جلوه داده و به بیراهه بکشند، شکی در این نیست که برایشان بی هزینه تر خواهد بود. این بخش از طبقه کارگر با به چالش کشاندن حکومت سرکوبگر جمهوری اسلامی، تا به امروز ثابت نموده است که با اتکاء به مبارزات و قدرت طبقاتیش توانسته حکومت را وادار به لغو احکام سنگین فعالین کارگری نیشکر هفت تپه بنماید، با افشاگری دزدان و اختلاس گران، آنها را به پای میز محاکمه بکشاند. این روند مبارزاتی نه تنها ثابت نموده است که طبقه کارگر توهمی به دشمنان رنگارنگ طبقاتیش چه رفرمیست باشد، چه اصلاح طلب و اصولگرا نداشته، بلکه با افقی روشن و ادامه مبارزه، تشخیص خواهد داد که چه کسانی مدافعین دروغین یا راستین طبقه کارگراند!

جنبش زنان کارگر یک بخش از جنبش کارگری است، برای نیل به اهداف و احقاق حقوق خود نیازمند است که مبارزه اش به کل مبارزه طبقه کارگر بپیوندد. خانواده ها و زنان کارگر معدن کرمان و نیشکر هفت تپه مسیر این پیوند را هموار نموده اند.

تشکل یابی زنان کارگر و خانواده های کارگری در این مقطع از مبارزات کارگری در ایران حائز اهمیت زیادی ست. چرا که شکل گیری تشکل های ما بین تشکل توده ای کارگری و تشکل توده ای زنان ابزارهایی هستند که دو جنبش بزرگ اجتماعی یعنی جنبش کارگری و جنبش زنان را بهم وصل می کند.

وقتی از تشکل های زنان کارگر سخن به میان می آوریم موضوع تنها زنان شاغل کارگر را در بر نمی گیرد بلکه زنان بیکار طبقه کارگر و زنان خانه دار خانواده های کارگری را هم شامل می شود. به همین دلیل به نظرمی آید وقتی صحبت از تشکل زنان کارگر است بهتر است از دو دسته تشکل صحبت کرد. تشکل زنان شاغل در محیط کار و تشکل زنان خانواده های کارگری و زحمتکش در محیط زندگی، و مجموعه این دو است که تشکل مستقل کارگری زنان، یا تشکل های توده ایی اجتماعی زنان را می سازد.

از طرف دیگر تشکل زنان کارگر از تشکل های توده ای کارگری نه تنها جدا نیست بلکه بخشی از آن است، امروز که طبقه کارگر ایران در اعتراض و اعتصاب برای خواست ها و متشکل شدنش مبارزه می کند و در این حرکت ها بدرجه ایی سازمان یافته است، پروسه تشکل یابی زنان کارگر می تواند بخشی از روند این سازمانیابی و متشکل شدن کارگران باشد.

در حال حاضر که درصد بالایی از زنان بیکار هستند یا در کارهای موقت مشغول اند و هر آن در معرض بیکاری هستند، این دسته از زنان در تشکل زنان کارگر جای دارند. زن کارگر زمانی که در کارخانه و کارگاه و یا در خانه خودش، استثمار میشود جز تولیدکنندگان است و ارزش اضافه تولید می کند. در مجموع زن خانواده کارگری شاغل باشد یا نباشد جزو استثمار شدگان است و تشکل لازم دارد.

اما یکی از شاخص های مهمی که توجه جنبش کارگری را به زنان جلب می کند همین امر ایجاد تشکل زنان کارگر در محل کار و محلات است، این جا است که وقتی طبقه کارگر برای یک منفعت مشترک پا به میدان می گذارد، توجه دادن به تقسیمات موجود در طبقه کارگر، که تقسیم جنسی یکی از مهم ترین آنهاست، نه تنها مانع وحدت طبقاتی کارگران نیست بلکه دقیقا در جهت اتحاد جنبش کارگری سمت و سو پیدا می کند. ما این را به عینه در اعتصابات نیشکر هفت تپه و کارگران معدن کرمان می بینیم. بهمین دلیل، شرکت واقعی و ایفای نقش زنان کارگر در مبارزه طبقاتی جنبش کارگری برای تقویت و وحدت طبقه کارگر ضروری و الزامی ست.

در سال های گذشته چندین بار در قطعنامه ها و بیانه های ۸ مارس و اول ماه مه رفع ستم جنسیتی زنان در جنبش کارگری مورد توجه قرار گرفته است، این خود نشان دهنده اهمیت برخورد به مسئله تبعیض و ستم جنسی در میان فعالین جنبش کارگری ست اما آنچه امروز چشمگیر است زنان و خانواده های کارگری در اعتراضات و اعتصابات کارگری از زوایه عملی آن را ثابت و بر جسته نموده اند و به عنوان یک نیروی قابل ملاحظه ای به صحنه آمده اند. این زنان به مبارزه برخاسته اند، به عنوان تحت ستم ترین گروه اجتماعی در میان کارگران و همچنین در میان زنان از نظر عینی شرایط اجتماعی شان را که به شرایط اجتماعی طبقه کارگر گره خورده را تغییر دهند و همچنین هویت طبقاتی شان را تقویت نمایند. در این راستا است که تشکل های زنان برای زنان کارگر اهمیت می یابد، راه مبارزه با بیکاری، برای اشتغال و نیز بهبود شرایط کار و افزایش دستمزد، علیه خصوصی سازی ها از ایجاد تشکل می گذرد. ایجاد تشکل می تواند محل تجمع آنان در جهت پاسخ دادن به نیازهای مشترک شان باشد و به این ترتیب زمینه را در شرکت فعال شان در عرصه اجتماعی و کارگری فراهم کند، و کمک کند بیشتر به کار جمعی و نیروی طبقاتی خود ایمان بیآورند. در یک کلام خلاصه کنم، زنان کارگر برای مبارزه اشان و پیشبرد حقانیت خود به چنین تشکل هائی نیاز دارند تا بتوانند در پیشبرد اهداف جنبش کارگری بیشتر موثر واقع شوند. قطعا زنان کارگر در امر تشکل یابی با موانع عدیده و سرکوب از طرف جمهوری اسلامی روبرو خواهند بود، اما خودِ تشکل سازی چالشی ست برای غلبه یافتن بر این موانع و جو سرکوب حاکم و هموار کردن راه برای تشکل یابی.

بر این مبنا است، که امروز با به میدان آمدن خانواده ها و زنان کارگرمبارزات جنبش کارگری و بویژه جنبش زنان کارگر با اتحاد و اجتماعی شدن می رود افقی را تعریف کند که نه فقط آزادی و برابری برای خود بلکه برای کل جامعه را بهمراه داشته باشد. رشد رو بجلو جنبش زنان کارگر نه فقط تضمین کننده رشد و تقویت و بهم پیوستگی جنبش کارگری است بلکه آن حلقه ایی است که این توانایی را دارد جنبش زنان را به جنبش کارگری و جنبش زنان کارگر پیوند دهد.




کرونا، سرمایه داری و چشم اندازها
گفتگوی تلویزیون برابری با دکتر ناصر زرافشان