مارکس و انگلس و اصل خودرهانی پرولتاریا

هال دریپر، ترجمه‌ی سارا روستایی

۱۹۰۶- خیزش از اعماق

مقدمه: اکنون مدتی است که نقش، کمیّت و ظرفیت طبقه‌ی کارگر همچون فاعل، سوژه و آفریننده‌ی سوسیالیسم مورد پرسش، تردید و چالش جدی قرار گرفته است. البته روایت و تفسیرهای جزمی از نقش پرولتاریا، شکست عملی جنبش کارگری بر اثر مسخ و کژدیسگی انقلابات کارگری، تعرض بورژوازی به خاک‌ریزهای جنبش کارگری در گستره‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک، نفی توانایی طبقه‌ی کارگر را قابل‌فهم و ظاهراً «طبیعی» جلوه می‌دهد. ازاین‌رو، «خداحافظ پرولتاریا»، «غیرانقلابی بودن طبقه‌ی کارگر»، «ادغام کارگران در سیستم»، «کاهش وزن کارگران» مثل نقل‌و‌نبات سرریز می‌شوند تا شکست طبقه‌ی کارگر را بدیهی جلوه دهند و موقعیت فرودست آن‌را نهادین و تثبیت کنند.

برخی نظیر پل سوئیزی، مارکسیست بزرگ امریکایی، که تا واپسین دم به سوسیالیسم باور داشت و بدان وفادار ماند از حیث تجربی چنین ظرفیتی را در پرولتاریای امریکا مشاهده نکرد. برخی به‌قول پری اندرسون «مارکسیسم بدون سوژه‌اند» نظیر اصحاب مکتب فرانکفورت. آن‌ها به‌مدد تبیین مقوله‌ی «صنعت فرهنگ» بورژوایی و فرادستی آن بر اذهان مردم، نور عافیت در جبین پرولتاریا مشاهده نمی‌کنند و رهایی را اصلاً در قلمروی زیبایی‌شناسی و «زیست‌جهان» فرد جست‌وجو می‌کنند.

برخی نیز به گونه‌ای خصمانه از بیخ پرولتاریا را «لجن» و «بی‌شعور» می‌دانند، جان مینارد کینز می‌گوید «چگونه می‌توانم مرامی را بپذیرم که لجن را بر ماهی ترجیح می‌دهد، و پرولتاریای بی شعور را بالاتر از بورژواها و روشنفکران… قرار می‌دهد؟ … جنگ طبقاتی مرا در کنار بورژوازی بافرهنگ خواهد یافت».

در این میان البته هستند کسانی که به بازاندیشی پیرامون نقش و «رسالت» پرولتاریا نیازی احساس نمی‌کنند. کسانی هستند که به پاره‌ای از احکام مارکسیستی دخیل بسته‌اند و آن را راهگشای همه‌ی معضل‌ها و دشواری‌ها می‌پندارند. کسانی هستند که صورت مسأله را پاک می‌کنند و از شر تفکر و تعمق خلاص می‌شوند. و بالاخره کسانی هستند که نه معنای شکست را می‌فهمند و نه ضرورت «صیقل دادن سلاح آبایی را برای روز» نبرد، حتی بدتر از همه سلاح زنگ‌زده‌ی خود را نشانه‌ی پیروزی قلمداد می‌کنند. ما اما باید به‌قول بوریس پاسترناک «اعتراف به شکست را بهتر از ریاکاری و تظاهر به موفقیت» قلمداد کنیم، تا با بازگشت به خاستگاه نظریه‌ی مارکسیسم، با آموزش از این روش و تحلیل، با بررسی تغییر و تحولات ساختار طبقه در پرتو تغییرات سرمایه‌داری معاصر، بار دیگر چارچوب مفهومی قابل‌دفاع و اصولی از نقش و وظایف و ظرفیت پرولتاریا ارائه کنیم. بازسازی روایتی جدید از سوژه و مهم‌تر از آن سازمان‌دهی واقعی بلوک طبقاتی، اگر نگوییم بنیادی‌ترین ارکان سیمای یک چپ جدید است، دست‌کم در شمار بااهمیت‌ترین محورهای بازسازی چپ محسوب می‌شود. متنی را که مشاهده می‌کنید تبار این ایده را در نزد مارکس مورد پژوهش قرار می‌دهد. (م.)

بی‌تردید مارکس و انگلس می‌بایست تعریف فشرده‌ی لنین مبنی بر این که «مارکسیسم نظریه و عمل انقلاب کارگری است» را مورد تأیید قرار می‌دادند. در این فرمول فشرده، عنصر کلیدی نه «وحدت نظریه و عمل» است که متأسفانه از ظرافت خود تهی شده، و نه «انقلاب» که آن‌هم در ابهام فرو رفته، بلکه عنصر کلیدی این تعریف کلمه‌ی «کارگری» است، یعنی بخش مربوط به خصلت طبقاتی آن.

 اما «انقلاب کارگری» از همان آغاز به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای مبهم بوده است، زیرا می‌توان از آن دو طرح متمایز از هم را استنتاج کرد که در عمل نیز هر دو دیده شده است. در یک طرح کارگران انقلاب رهایی‌بخش خود را به انجام می‌رسانند، در طرح دیگر، از کارگران هم‌چون وسیله‌ای برای انقلاب بهره می‌گیرند.

 طرح نخست جدید و دومی قدیمی است. مارکس و انگلس اما از متفکران اولیه‌ی سوسیالیست بودند که به این تمایز حساسیت داشته‌اند، و این امری طبیعی بود. آن‌ها نخستین کسانی بودند که اولین‌بار در تاریخ جهان مطرح می‌کردند، که کارگران استثمار شده اعماق جامعه در موقعیتی قرار می‌گیرند که خصلت طبقاتی خود را بر نظم نوین جهان نقش می‌زنند.

هنگامی که مارکس و انگلس نظرات خود را در باب این موضوع می‌پروراندند آدمی می‌توانست ظرفیت انقلابی پرولتاریا را این‌جا و آن‌جا تشخیص دهد. این مارکس نبود که برای اولین‌بار کشف کرد که پرولتاریا یک طبقه‌ی انقلابی است. پیش از او از باب نمونه رابرت اوئن، ناامید از انسا‌ن‌دوستی بورژوازی در نفی طبقه‌اش، به سازمان‌دهی جنبش طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌ها در انگلستان روی آورده بود، اما نظر اوئن این نبود که قدرت به طبقه‌ی کارگر انتقال یابد، بلکه می‌خواست از آن‌ها به‌مثابه‌ی لشکری بهره بگیرد که برنامه‌ی یک گروه نخبه‌ی انسان‌دوست را به پیش ببرد؛ گروهی که به «نفع آن‌ها کار می‌کند». سن سیمون نیز امیدش را به سلاطین، بانک‌داران، دانشمندان و غیره از دست داده بود، آن‌ها قادر نبودند که عدالت غیر قابل‌توصیف در برنامه‌های او را برای بشریت درک کنند. سن سیمون در واپسین اثرش، مسیحیت جدید، برای نخستین‌بار به سوی کارگران روی می‌آورد و از آن‌ها می‌خواهد رؤسای خود را متقاعد کنند که به نقل سن سیمون توجه کنند.

الگوی تاریخی در مقیاس وسیع‌تر

ظرفیت انقلابی پرولتاریا در دیدگاه نخست ابزاری در دست دیگران به‌شمار می‌رود، همچون تبرزینی در خُرد کردن نظام کهنه، نه نیرویی که به نام خود برای برپا ساختن نظامی نوین، مناسب است. این سوسیالیست‌های غیرپرولتری نه‌تنها مقدم بر مارکسیسم شکل گرفتند، بلکه در جنبش‌های سوسیالیستی جهان چه امروز و چه دیروز بسیار نیرومندتر از مارکسیسم بوده‌اند. باید تأکید کرد این دیدگاه مختص جنبش سوسیالیستی نیست، که به سوسیالیسم تکامل می‌یابد، بلکه در همه‌ی تاریخ مکتوب گذشته وجود داشته، البته تا آن‌جا که چشم انسان می‌تواند مشاهده کند. یک بخش از طبقات بالا که از نیروی حاکم ضربه خورده است، به‌ناچار به برانگیختن وسیع توده‌های پایین‌تر، در هر دوسوی منازعه متوسل می‌شود، بنابراین توده‌ی مردم را با وعده‌ها و شعارهای مناسب به حرکت وامی‌دارد تا خود را به مسند قدرت برساند. از این روست که از باب نمونه تیرانواهای یونان قدیم در زبان مدرن تیرانی خوانده می‌شوند، نه از آن‌رو که آن‌ها بیش از الیگارش سابق قدرت خود را بر مردم اِعمال کرده‌اند، بلکه ازآن‌رو که از توده‌ها استفاده کرده‌اند تا بر خود الیگارشی اعمال قدرت کنند. این الگو را در داستان گراسوس‌‌ها[۱] می‌توان مشاهده کرد که در تاریخ مدرن رایج است. این کلید محرک مبارزه‌ی طبقاتی و مبارزه‌ی درون طبقات در طول زمان بوده است.

اما این یک قمار است و همیشه یک خطر اجتماعی در آن وجود دارد. هنگامی که توده‌های فرودست را به صحنه‌ی عمل اجتماعی فرامی‌خوانید، چگونه می‌توانید پس از انجام کارتان، جلوی‌شان را گرفته به سوراخ‌های‌شان بازگردانید؟ این حیوانات خطرناک‌اند: مواظب باشید. مستی یک پیروزی مشترک ممکن است موجب شود آن‌ها فراموش کنند که شما به‌طور طبیعی آقای آن‌ها هستید. ممکن است آن‌ها برای دستیابی به هدف خود از انتظارات شما فراتر بروند، یا در مراحلی اوضاع را به هم بریزند. در زمانی که توده‌های وسیع زحمت‌کش (بردگان، آزادمردان، کارگران، یا رعیت‌ها) چشم‌اندازی متناسب با منافع طبقاتی خود در مورد یک نظام نوین ندارند، وقتی که آن‌ها نتوانند در بازسازی جامعه نقش خود را از پایین ایفا کنند، این خطر وجود دارد که به فاجعه بینجامد، بنابراین، آنچه که پیش‌تر خطر جدی برای نیروی حاکم محسوب می‌شد، به خطری مرگبار برای خود نظام اجتماعی تبدیل می‌شود.

دوزخیان پرولتری

این تحولی است که در طی تاریخ با رشد سرمایه‌داری در انقلاب کارگری صورت می‌پذیرد. برای نخستین بار یک طبقه از اعماق جامعه – طبقه‌ای که حیات جامعه مبتنی بر کار او است – سر برمی‌آورد که ماهیتاً برنامه‌ای از خود برای سازمان‌دهی مجدد جامعه پیش می‌گذارد. هنگامی که این برنامه‌ها در مبارزه به جریان گذاشته می‌شود، این طبقه یک هدف تاریخی دارد: هدفی که محدود به ارائه‌ی خدمت به طبقه‌ی حاکم (یا بخشی از طبقه‌ی حاکم) یا دیگران نیست، بلکه می‌تواند در خدمت خود قرار گیرد. به‌یقین، این نیرو هنوز می‌تواند تحت کنترل درآید: زیرا خیلی جوان، و عمدتاً نابالغ است، و اغلب به نحو کودکانه‌ای ناآموختگی و بلاهت دارد، اما تا کی می‌توان پای این غول نوجوان را در شلوار کوتاه نگه داشت؟ غریزه‌ی طبقاتی بورژوازی به علت این خطر نوع جدید، او را باز نگه‌می‌دارد که در مبارزات جامعه‌ی مدنی توده‌های کارگر را فرا خواند. بورژوازی برای تأمین هدف‌های خود از طبقه‌ی کارگر به‌عنوان یک متحد برای کسب قدرت سیاسی در برابر نظم فئودالی دوری می‌کرد، تمایل بورژوازی از آن هنگام به بعد اساساً متوجه کشف راه‌ها و ابزاری است که توده‌های فرودست را، کنترل و دچار تفرقه سازد. در این میان مسأله‌ی نظریه‌پردازان منفرد و ماجراجویان سیاسی، و به همین ترتیب نیز گرایش‌های سیاسی که در جهت یک گروه نخبه‌ی ضد سرمایه‌داری عمل می‌کنند موضوع دیگری است. از این رو یکی از تضادهای مشخص سیاست‌مداران بورژوا، بازی با این آتش به درجات مختلف است. مارکس به این مسأله توجه داشت، از باب نمونه در تصویر موجزی که از سیاست‌مدار «لیبرال» تیرز به دست می‌دهد. او پس از خدمت به لویی فیلیپ و بناپارت، وظیفه‌ی قتل عام کمون پاریس را به انجام می‌رساند: تیرز به‌مثابه‌ی یک «انقلابی» حرفه‌ای به خاطر اشتیاق… برای به چنگ آوردن قدرت… او هر وقت به صفوف مخالفان رانده می‌شد، هرگز به خود تردید راه نمی‌دهد که احساسات توده‌ای را برانگیخته و برای بیرون راندن رقیب فاجعه ایجاد کند… طبقه‌ی کارگری که او آن‌ها را پیش‌تر تحت عنوان «جماعت فاسد» به ناسزا می‌گرفت».(۱)

این تیپ سیاسی، خصوصیت ویرژیلی (شاعر کلاسیک روم) داشت که در زمان مارکس آنقدر مشهود بود که امروزه باید مورد توجه قرار گیرد، و در شش کلمه‌ی روشن خود را توصیف می‌کند «اگر نتوانیم قدرت را از بالا تغییر دهم، لایه‌های پایینی را به حرکت در می‌آورم»(۲) کتاب ژرژ براند در مورد لاسال می‌گوید دیکتاتور آینده‌ی کارگران، در ارزیابی مسیر سیاسی‌اش «مثل آشیل در خیمه‌اش به محاسبه مشغول بود، و در مغز خود شب و روز خطر ویرژیل را تکرار می‌کرد…»(۳) موضوع بر قلم انگلس هم جاری شد وقتی که او در مورد حماقت لیبرال‌های فرانسوی در دوره‌های بعد نظر می‌داد کار آن‌ها نیست. آن‌ها از لایه‌های پایین پرولتاریایی می‌ترسند.(۴)

مارکس دیدگاه نوین و سومی از پرولتاریا عرضه می‌کند که در بنیاد خود هم با دیدگاه المپیایی طبقه‌ی کارگر و هم دیدگاه طبقه‌ی حاکم بعدی در تضاد بود.

اصل جدید

صورت‌بندی کلاسیک اصل خودرهانی از سوی مارکس در ۱۸۶۴ در مقدمه‌ای بر قوانین انترناسیونال-در واقع در اولین عبارت آن نوشته شده:

نظر به این‌که رهایی طبقه‌ی کارگر از سوی خود طبقه‌ی کارگر به دست می‌آید…(۵)

عبارت بالا از این منبع است که شهرت یافت و از سوی عناصر گوناگون که به یک کلمه آن باور نداشتند تکرار شد. بعدها انگلس به‌درستی سابقه‌ی مفهوم را به «همان آغاز» کارشان نسبت داد و در مقدمه‌ی مانیفست کمونیست نوشت: «از همان آغاز، دیدگاه ما بر این بود که «رهایی طبقه‌ی کارگر باید کار خود طبقه‌ی کارگر باشد».(۶) این صورت‌بندی کمی متفاوت است، مارکس هم این مسأله را در نقدی بر برنامه‌ی گوتا مورد تأکید قرار داد». به‌نظر انگلس: این عبارت از آغاز مارکسیسم وجود داشته است. اما اگر ما مسیر مارکس و انگلس را پیش از آن که به این اصل کلیدی خودرهانی پرولتاریا دست یابند ترسیم کنیم، زمینه‌ی آن را خواهیم یافت. زیرا در آن هنگام این اصلی ناشناخته بود که پیش‌تر تقریباً غیر قابل‌تصور می‌نمود. [طبق معمول، استثناهای اجتماعی وجود دارند. یک نامزد برجسته جرارد وینستلی است (جناح چپ و «حفاران» انقلاب انگلیس)، اما او کاملاً برای سوسیالیست‌های اولیه ناشناخته و به‌طور کامل به فراموشی سپرده شده بود. سپس توماس مونتسر بود (که موضوع نخستین تحقیق جدی انگلس بعد از انقلاب ۱۸۴۸ قرار گرفت)، و اسپارتاکوس – که مارکس نوشت: درخشان‌ترین شخصیتی است که در همه‌ی تاریخ کهن دیده شده است، ژنرال بزرگ-گاریبالدی- شخصیت اصیل، نماینده‌ی واقعی پرولتاریای کهن».] و هیچ‌کس را نمی‌توان سراغ گرفت که این اصل از او اقتباس شده باشد.(۷)

اما ما درباره‌ی دو نفر اخیر بسیار کم می‌دانیم. مارکس مجبور شد این مفهوم را خودش ابداع کند – یا ازنو بسازد. احتمالاً این مارکس بود که انگلس را در جریان کار مشترک‌شان در سال ۱۸۴۵ در ایدئولوژی آلمانی به سوی این موضوع سوق داد.

انگلس: از نخبه‌گرایی تا مارکسیسم

یک بیوگرافی خوب از انگلس باید انبوه ایده‌هایی را در نظر بگیرد که او ناگزیر بود راه خود را از رهگذر چالش با آن‌ها باز کند. تا بتواند حتی به درک رویکرد مارکس دست یابد. در مسیر او توقف‌گاه‌های بیش‌تری هست تا در مورد مارکس، این‌جا فقط می‌خواهم یادآوری کنم انگلس ابتدا مجبور شد تا مسیحیت منزه‌طلب و قدرت‌گرای خانواده‌ی خود تسویه ‌حساب کند، بعد نوبت تکامل فکری اولیه از طریق رمانتی‌سیسم «آلمان جوان» می‌رسد که با شیفتگی به لودویگ برونو رادیکال-لیبرال دنبال می‌شد. درآمیختن با حلقه‌ی هگلی‌های جوان (هگلی‌های چپ) در برلین به‌علاوه برخورد اولیه با شلی، او را به گفت‌وگو با به‌اصطلاح «کمونیسم» موسی هس می‌کشاند که در آن هنگام در دوران شیفتگی خود نسبت به «آنارشیسم پرودونی» بود که او آن را با سوسیالیسم احساساتی خرده‌بورژوایی خودش مشابه می‌دانست. در انگلیس در سال ۱۸۴۳، انگلس ابتدا بیش‌تر با اوئنی‌ها در تماس بود که برای «دنیای اخلاقی نو» آن‌ها نگارش به زبان انگلیسی را آغاز کرده و با کارگران کمونیست مهاجر نظیر کارل شاپر نیز آشنا شده بود. سپس دوره‌‌ای اشتیاق به اصطلاح کمونیسم «کارگری» ویلهلم وایتلینگ را از سر گذارنید، سرانجام با جنبش چارتیستی ارتباط پیدا کرد.

صحنه‌ی رادیکال‌گرایی چیزی کم‌وبیش مشابه این بود: معجونی از ایده‌ها، انبوه درهم‌وبرهمی از جنبش‌ها. و پیش از پیوستن انگلس به چارتیسم، هریک از آن‌ها اساساً نخبه‌گرا بودند، به ان معنا که: «ما می‌خواهیم زحمت‌کشان را رها کنیم، و آن‌ها را به جایی هدایت کنیم که گوسفندان در امنیت به چرا مشغول شوند…»

بگذارید نمونه‌ی انگلس را از پایان سال ۱۸۴۳ انتخاب کنیم: او برای «دنیای اخلاقی نو» می‌نویسد، در حالی که به «کمونیسم فلسفی» هس گرویده و آنارشیسم پرودونی را تحسین می‌کند. در یک مقاله‌ی کلیدی او «فقر چیست؟» اثر پرودون سال ۱۸۴۰ را به‌مثابه‌ی مهم‌ترین اثر «کمونیستی» که تاکنون منتشر شده است می‌ستاید (اما او این واقعیت را نادیده می‌گیرد که پرودون عنوان «کمونیسم» را که تحت تأثیر هس اختیار کرده بود، محکوم می‌کرد) مقاله دیدگاه پرودون را مورد تأکید قرار می‌دهد.

به‌نظر پرودون هر نوع حکومتی مردود است چه دموکراسی باشد، چه سلطنتی، زیرا همه با زور حکومت می‌کنند و در بهترین حالت ممکن، نیروی اکثریت ضعف اقلیت را زیر ضرب می‌گیرد، عاقبت او به این نتیجه می‌رسد: آنچه ما می‌خواهیم آنارشی است، حکومت هیچ کس، هرکس مسئول خود، نه دیگری.(۸)

ردپای بازهم بیش‌تری از پرودونیسم در مقاله‌ی انگلس هست، که ظاهراً رادیکال و در مضمون ارتجاعی است. عبارت زیر پرودونیسم خالص است: دموکراسی، منظور من همه‌ی اشکال حکومت است، با خودش در تضاد است؛ غیرحقیقی است، چیزی نیست مگر ریاکاری… تا اعماق. آزادی سیاسی، آزادی ساختگی، بدترین بردگی ممکن، آزادی ظاهری، و بنابراین واقعیت بردگی است. برابری سیاسی نیز همین گونه است، از این‌رو دموکراسی نظیر هرنوع حکومت باید در نهایت خُرد شود… ما باید یک بردگی معمولی-یعنی یک خودکامگی عریان داشته باشیم یا آزادی واقعی، و برابری واقعی-یعنی کمونیسم.(۹)

این انعکاس نفرت کینه‌توزانه‌ی پرودون از دموکراسی است که حقیقت مربوط به دموکراسی ساختگی به محکوم کردن خود دموکراسی می‌رسد، نه آن که خواهان تبدیل دموکراسی ساختگی به دموکراسی واقعی شود.

نخبه‌گرایی «فلسفی»

به این پرودونیسم، «کمونیسم فلسفی» هس نیز اضافه می‌شود. انگلس به‌مثابه مرید هس در این مقاله، پیروزی ویژه‌ی فکر آلمانی را اعلام می‌کند. او لاف می‌زند که برخلاف انگلیسی‌هایِ مشغول به اقتصاد و فرانسوی‌های سیاسی، آلمانی‌ها از طریق فلسفی، با استدلال روی اصول اولیه، کمونیست شده‌اند.(۱۰) زیرا «آلمانی‌ها یک ملت فلسفی» که می‌خواهند کمونیسم را «بر بنیاد اصول فلسفی درست بنا کنند. این مسلماً صورت عملی به خود خواهد گرفت و از این‌رو، بدون تردید در آلمان بیش از هرجای این شانس هست که بین طبقات تحصیل‌کرده‌ی جامعه یک حزب کمونیست ایجاد شود. آلمانی‌ها ملتی هستند که به‌شدت به منافع خود بی‌توجه هستند، اگر در آلمان منافع با اصول تصادم پیدا کنند، اصول غالباً همیشه ادعاهای منافع را خاموش می‌کند. همان عشق به اصول انتزاعی، همان بی‌توجهی به واقعیت و منافع خویش که آلمانی‌ها را در موقعیت پراکنده قرار داده است، همان خصوصیات، موفقیت کمونیسم فلسفی در آن کشور را تضمین می‌کند. از نظر انگلیسی‌ها عجیب خواهد بود که حزبی که هدف‌اش انهدام مالکیت خصوصی است، از سوی کسانی ساخته شود که خود مالک هستند، با وجود این در آلمان قضیه چنین است. ما نیروی صفوف خود را از طبقاتی می‌گیریم که تنها آن‌ها قادر به بهره‌گیری از تحصیلات بسیار خوب هستند، یعنی از دانشگاه‌ها و از لایه‌های تجاری و ما تاکنون در هر دو مورد با مشکل قابل‌توجهی همراه نبوده‌ایم.(۱۱)

این قطعه، که به‌طور خالص[تحت‌تأثیر] هس نوشته شده است، به‌خوبی نشان می‌دهد که افراد برتر آن دوره چگونه فکر می‌کردند و سخن می‌گفتند. اثر دیگر او در روزنامه اوئنی، به‌ویژه از وایتلینگ گرفته شده که انگلس در مقاله‌ی قبلی او را نیز به‌مثابه‌ی رهبر «کارگری» کمونیسم آلمانی می‌ستاید. انگلس این‌جا تأکید می‌کند: نکته‌ی اصلی که وایتلینگ را بالاتر از کابه قرار می‌دهد، یعنی الغای دولت توسط قهر اکثریت، و استقرار یک دستگاه اداری ساده به جای…[او] و طرح انتصاب همه‌ی افسران از سوی این دستگاه…نه به مدد اکثریت بزرگ جامعه، بلکه به وسیله‌ی آن‌هایی که بر آن نوع کارویژه‌ای که مقامات باید در آینده انجام دهند اشراف دارند، و یکی از مهم‌ترین خصوصیات این طرح آن است که منصوب‌کنندگان باید مناسب‌ترین اشخاص را از راه جایزه‌ی مقاله‌نویسی برگزینند…(۱۲)

این نمونه‌ها تفکر رادیکال دنیایی را نشان می‌دهد که مارکس در آن پای می‌گذارد. مقالات بعدی انگلس برای اوئنی‌ها، در پایان سال ۱۸۴۴ و آغاز سال ۱۸۴۵ با رابطه‌ی کمونیسم و طبقات به‌تدریج بیش‌تر و بیش‌تر عوض می‌شود.(۱۳)

نقطه‌ی چرخش پایان سال ۱۸۴۵ بود – وقتی که انگلس با مارکس روی «ایدئولوژی آلمانی» همکاری می‌کرد – و در حقیقت در نخستین مقاله‌ای که با مشارکت انگلس نوشته شد، نه برای ارگان اوئنی‌ها، بلکه برای روزنامه چارتیست‌های چپ یعنی «ستاره‌ی شمال» بوده است. انگلس با هشدار به چارتیست‌ها مبنی بر این‌که از طبقه‌ی متوسط هیچ تحول انقلابی را انتظار نداشته باشند، چرخش کامل خود را نشان می‌دهد: از قلب مردم کارگر ماست که اقدام انقلابی آغاز خواهد شد. این درست است که در میان طبقه‌ی متوسط ما تعداد زیادی جمهوری‌خواه حتی کمونیست وجود دارد، و نیز جوانانی که اگر اکنون یک انفجار عمومی به‌وقوع بپیوندند، در خدمت جنبش خواهند بود، اما این «بورژواها» سوداگران، صاحبان صنایع هستند، که از زحمت مردم زندگی می‌کنند و از طریق زالوصفتی و «استثمار» طبقه‌ی کارگر فربه می‌گردند. و چه کسی به ما ضمانت می‌دهدکه وجدان آن‌ها مغلوب تجارت و موقعیت اجتماعی‌شان نخواهد شد؟

جالب توجه است که در قرن بعد برنارد شاو فابیانیست مجدداً ایده‌ی وایتلینگ مبنی بر وارسی «خدمات اجتماعی» برای جایگزین کردن الیگارشی را کشف کرد. انگلس ادامه می‌دهد: آن‌ها که «در اندیشه پرولتری می‌مانند» تعداد بسیار کمی خواهند بود، «خوشبختانه، ما بر روی طبقات متوسط اصلاً حساب نمی‌کنیم».(۴۱) انگلس اکنون به یک مارکسیست بدل شده است.

مارکس: قضیه‌ی حاکم نجات‌دهنده

مسیر مارکس از پیچیدگی کم‌تری برخوردار بود. اما مراحل مهمی باید در مسیر زندگی او مورد توجه قرار بگیرد. یکی از اولین گره‌گاه‌ها به او نشان داد که کسب موقعیت آکادمیک می‌تواند چه معنای داشته باشد. تصادفاً، موضوع به تقابل تاریخی اصل خودرهانی با توهم حاکم نجات‌دهنده در ارتباط بود. یک شکل این توهم همیشه امید به رهایی از طریق انتقال سلطنت از یک پادشاه مستبد به یک پادشاه آزادی‌خواه جدید بود. مارکس از این مرحله در حلقه‌ی هگلی‌های جوان در اوان عمر گذر کرد.

در اواسط سال ۱۸۴۰ در پروس ولیهلم فردریک به جای پدر نشست، او درمقام ولیعهد امید زیادی در حلقه‌ی لیبرال‌ها برانگیخت که به رفرم مشروطه دست خواهد زد، زیرا او درباره‌ی آزادی و وحدت ملی سروصدای زیادی به پا کرده بود.(۱۵) ظاهراً این عادت دیرینه‌ی وارثین سلطنت بود. این شیوه یک قرن پیش از آن هم صادق بود، وقتی‌که فردریک کبیر به نحوی مشابه «عبارت زیبایی را…کمی پس از دستیابی به سلطنت» مطرح کرد. عبارت فوق از مهرینگ در افسانه‌ی لیسینگ است که به نظر او «لیبرالیسم مورد نظر ولیعهدها»(۱۶) است. یکی از چهره‌های درخشان هگلی‌های جوان، برونو باوئر از این فرصت بهره گرفت تا به روح هوهنزولرن‌ها «عالی‌ترین ایده‌ی حیات دولت ما»(۱۷) نهایت ادای احترام را به عمل آورد. امید به دموکراتیزه کردن از بالا به‌سرعت خاموش شد: پادشاه جدید یک مرتجع ارتدکس را به یک منصب دانشگاهی که باوئر گوشه‌چشمی به آن داشت، منصوب کرد.(۱۸) سپس باوئر حتی از پُست خود در دانشگاه بن برکنار شد.(۱۹) در این‌جا بود که برای مارکس روشن شد که چه دکتر باشد یا نباشد، شغل آکادمیک وقتی به او نزدیک است که چکمه‌ی نهادی چون آکادمیا را بلیسد.بيشتر بخوانید:  از سانتیاگو تا پاریس، جنبشهای مردمی درخیابان – سرژ حلیمی، برگردان: مرمر کبیر

مارکس و کوپن

شواهد غیرمستقیمی وجود دارد که مارکس همراه دیگران، امید خود را به تصور لیبرالی پادشاه جدید از دست داد. در آوریل ۱۸۴۰ بهترین دوست مارکس(۲۰) ک. اف. کوپن که از اعضای برجسته‌ی هگلی‌های چپ که ده سال از مارکس بزرگ‌تر بود، با نگاه به سلطنت جدید، کتابی به نام «فردریک بزرگ و مخالفان او» منتشر کرد.(۲۱) یکی از زندگی‌نامه‌نویسان مارکس کتاب را چنین توصیف می‌کند:

کوپن، فردریک را مورد تجلیل قرار داد که به‌مثابه‌ی دشمن ارتجاع آلمانی – مسیحی «به روح او در مرگ و زندگی سوگند یاد کنیم». ایده‌ی بنیادی او این بود که دولت در خالص‌ترین شکلش در روح سلطنتی تجسم می‌یابد که از سوی پادشاهی نظیر فردریک، یک فیلسوف، یک خادم آزاد روح جهانی، حکومت کند. تجدید حیات می‌تواند تنها از بالا صورت پذیرد…(۲۲)

کوپن پیشنهاد می‌کرد که پادشاه جدید باید مانند جد کبیرش مشعل (حاکم نجات‌دهنده) را حمل کند. زندگی نامه‌نویس دیگری چنین نظر می‌دهد:

این واقعیت که مردی مثل کوپن در آرزوی «ظهور یک روحانی» بود بدترین نوع خودکامگی تاریخ پروس است تا «با آتش و شمشیر همه‌ی آن‌هایی را که ما را از ورود به سرزمین موعود باز می‌دارند ریشه‌کن کند»، کافی است به ما فضای ویژه‌ای را که این هگلی‌های جوان برلین در آن می‌زیستند، نشان بدهد».(۲۳)

این درست نیست که مسأله‌ی «ویژه‌ای» در این برخورد وجود ندارد. این ایده‌ی چند هزار ساله اساساً هنوز هم حاکم هست. فردریک ممکن است که «بدترین خودکامه» بوده باشد، اما یک خودکامه‌ی «تجددگرا» بود و این رویه هنوز هم میان مردم خوش‌نیت، به‌ویژه میان آن‌هایی که می‌خواهند به بوروکرات‌های مدرن تبدیل شوند، یا طعمه‌ی خودکامه‌های تجددگرا گردند انبوهی متحد داشت. دوستان لیبرال مارکس به این ادعاهای کهن متوسل می‌شوند که اگر فقط قدرت به (آدم خوب) می‌رسد، او از مسند حکومت رهایی را به ارمغان می‌آورد – بنابراین آدم را از تمام مصایب دستیابی به رهایی در مبارزه علیه قدرت خلاص می‌کند. کتاب کوپن، «به دوستم کارل هاینریش مارکس تریر» تقدیم شده بود. به دلایل گوناگون می‌توان باور کرد که مارکس در این هنگام مسأله‌ی «ویژه‌ای» در موضع دوست خود نمی‌دید و احتمالاً با آن موافق هم بود.(۲۴) وانگهی، مارکس سال بعد در تنظیم پیش‌گفتار رساله‌ی دکترای خود به تاریخ مارس ۱۸۴۱، تمجید کوپن را با تحسین کتاب او پاسخ گفت.(۲۵)

سرباز زدن شاه جدید از تحقق بخشیدن به رؤیاها، احساسات محافل لیبرال را ناگهان دگرگون کرد. انگلس بعدها نتایج آن را توصیف کرده است: در واقع، طبقات متوسط، که ازجمله انتظار داشتند شاه جدید بلافاصله مشروطه به ارمغان آورد، آزادی مطبوعات، محاکمه توسط هیأت منصفه و غیره را اعلام کند، و در یک کلام خود رهبری انقلاب مسالمت‌آمیزی را به‌عهده بگیرد که آن‌ها برای کسب سیادت سیاسی منتظرش بودند – به اشتباه خود پی بردند، و خشمگینانه علیه او برمی‌خیزند.(۲۶) انگلس ادامه می‌دهد این رویگردانی ناگهانی با عصبیت در «راین‌لند» منجر به ایجاد روزنامه‌ی راینیشه تسایتونگ در کلن گردید و حامیان بورژوای آن موقتاً به هگلی‌های جوان رادیکال اجازه دادند دبیری آن را به‌عهده بگیرند- مارکس در اکتبر ۱۸۴۲ سردبیر آن شد.

باید خاطرنشان کرد انگلس جوان نیز در چنین شرایطی بود که دوره‌ی توهم به سلطنت نیک‌خواه، پیش و پس از فردریک ویلهلم را از سر گذرانید. درست پیش از آن، انگلس در نامه به دوستی، نارضایتی خود را از فردریک ویلهلم سوم در عدم اجرای وعده‌های خود برای اعلام مشروطیت، اگرچه به نحوی نه‌چندان رادیکال ابراز کرد: همان شاهی که در سال ۱۸۱۵ پدرش را برکنار کرد و به خادمان خود در کابینه قول داد نظم را برقرار کند اگر آن‌ها او را از آب نمک درآورند به آن‌ها مشروطه خواهد داد- همان شاه ملعون منحوس لئیم نشان داده است… به کسی مشروطه نخواهد داد – هیچ دوره‌ای مثل سال‌های ۱۸۱۶ تا ۱۸۳۰ مشحون از جنایات سلطنت نیست، تقریباً هر شاهزاده‌ای که حکومت کرد سپس به مرگ محکوم شد… من می‌توانم قصه‌های نشاط‌آوری از عشق شاهزادگان به خادمان خود تعریف کنم – من هر چیز خوبی را فقط از شاهزاده‌ای انتظار دارم که سرش از فریاد مردم‌اش به دوران افتاده، و پنجره‌های قصرش زیر باران سنگ‌های انقلاب خُرد می‌شود.(۲۷) انگلس پس از خلف وعده‌ی شاه جدید بعد از دستیابی به سلطنت در سال ۱۸۴۰، مقاله‌ای به چاپ رساند که در آن به دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی شاه حمله کرد و اخطار داد که آزادی مطبوعات و یک پارلمان واقعی به وسیله‌ی شاه اهدا نمی‌شود، بلکه مردم باید آن را به دست آورند. مقاله با اشاره‌ای به این که پروس به انقلاب ۱۷۸۹ خود نزدیک می‌شود، پایان می‌یابد.(۲۸) تمام این حوادث به‌صراحت به لیبرال‌ها آموخت که به‌ویژه از این شاه نباید چندان انتظار داشت، لیبرالیسم در سرشت خود همیشه در جستجوی اصلاحات چشم به نیرویی دارد که اهرم‌های قدرت را در دست دارد. اما برای مارکس، درس عمیق‌تر از این بود، و آخرین توهم او به حاکم نجات‌دهنده فرو می‌ریزد.

دولت خادم و «آکادمیا»

مارکس بعدها، جریان گذار از دموکراسی رادیکال به کمونیسم (۱۸۴۳) و همه‌ی این دوره را در بازبینی گذشته چنین خلاصه کرد: «تراوشات و سخنرانی لیبرال‌منشانه» شاه «نشانه‌ی آرزوی دمیدن حیات به دولت» بود. اگرچه این صرفاً نوعی حیات واپس‌گرایانه‌ی خود او نیز محسوب می‌شد، یعنی رؤیاهای کهن آلمانی. اما وقتی حتی این نوع تغییر، خطر آن را به‌وجود می‌آورد که در پروس نتیجه‌ی دیگری به بار آورد، نظام خودکامه‌ی بوروکراتیک قدیمی «این نوع تحولات غیرآلمانی را نابود می‌کند». بنابراین معنای عبارت این بود: «ناکامی اقدام مبنی بر تحول دولت بی‌فرهنگ بر بنیاد خود آن».(۲۹)

این فقط یک اشتباه بود که در لحظاتی تصور شود که همراهی با آرزوها و یا پندارهای شاه اهمیت دارد. این مسأله نمی‌توانست چیزی را در بنیاد تغییر دهد. بی‌فرهنگی ابزاری است که سلطنت را تزئین می‌کند و سلطنت همیشه سلطان بی‌فرهنگی است. او نمی‌تواند نه خود، نه مردم‌اش را- اگر آنچه باقی بماند- به انسان‌های آزادی و واقعی تبدیل کند.(۳۰)

از آن‌جا که غیرممکن بود دولت «پایه‌ی خود را رها کرده و به دنیای انسانیِ دموکراسی گذر کند»، نتیجه‌ی ناگزیر عبارت بود از:

بازگشت به دولت خادم فسیل شده که در آن بردگان در سکوت خدمت می‌کنند و ارباب زمین و مردم‌اش تا آن‌جا ممکن است در سکوت، از طریق خدمه‌ی تربیت‌شده‌ی کاملاً مطیع حکم می‌رانند. هیچ یک از آن دو نمی‌توانند بگویند چه می‌خواهند- نه اولی‌ها که می‌خواهند آدم باشند، نه دومی که برای آدم‌هایش کاری در زمین خود ندارد. تنها راه بنابراین حفظ سکوت است.[گله ساکت است، تسلیم، و از معده‌اش اطاعت می‌کند].(۳۱)

بنابراین اعتقاد آدم‌ها به آزادی-ابتدا باید در قلب آن‌ها بیدار گردد. فقط این آگاهی، که با یونانی‌ها از جهان رفت و در غبار آبی بهشت مسیحیت خاموش شد، می‌توانند بار دیگر جامعه را به جماعت آدم‌هایی بازگرداند که بزرگ‌ترین هدف‌شان، دستیابی به دولت دموکراتیک باشد.(۳۲) برای مارکس اعتماد به خود، فقط با رها شدن از توهم حاکم نجات‌دهنده نبود، بلکه تصمیم به ترک کردن ارتقای شغلی در جهان دانشگاهی هم بود. زیرا آن راه تنها زمانی میسر بود که اطاعت خاموش از دولت خادم را پذیرفت، از مبارزه با دولت مستقر عقب نشست و سر خود را در کار پرمشغله دانشگاهی فرو برد، در حالی که بیرون از پنجره‌های رنگی بی‌عدالتی و ناانسانیت حکم‌روایی می‌کرد.

مارکس: روح پرومته

اگر برای مارکس راه ارتقای حرفه‌ای به سوی قدرت غیرممکن بود، این به‌معنای آن نیست که حکم تاریخ یا نیروهای اجتماعی به هیچ‌رو برای این یا آن فرد چیزی را تعیین نمی‌کند. آن چه مارکس را به این تصمیم واداشت، ترکیبی از کل شخصیت و هوش او بود که هر دو مشروط به زمان خود بودند.

مسلماً همین که نظریه‌های مارکس تدوین شد، هرکسی می‌تواند آن را اخذ کند: اما چگونگی تدوین آن و شکل بیان آن‌ها شدیدا تحت تأثیر شخصیت ویژه‌ی مارکس بود. محور پولادین این شخصیت را شاعر – نمایشنامه‌نویس محبوب مارکس (به‌همراه شکسپیر) برای همه‌ی دوران به تصویر کشیده است: آشیل در «پرومته در زنجیر». او به‌واقع می‌کوشد توضیح دهد چرا خدایان جدید کمر به نابودی پرومته بسته بودند، که اصرار داشت به بشریت خدمت کند. برای این که او حاضر نشد همان‌گونه که همه کس و از جمله همه‌ی خیرخواهان به او توصیه می‌کردند، گردنش‌اش را پیش زئوس خم کند. این امر صرفاً از سرشت شخصیت او برخاسته بود.

مارکس نیز مثل پرومته بود (و تا آن‌جا که اطلاعات در دست است) به‌نظر می‌رسد هم آن‌طور که پدرش هوشمندانه خیلی زود تشخیص داد، او چنین متولد شده بود. مارکس خود، هنگامی که اولین ثمره‌ی اندیشه‌اش، رساله‌ی دکترایش را برای چاپ آماده می‌کرد، پیوند [با پرومته] را برقرار کرد. اگرچه موضوع رساله دموکریت و اپیکور بود، مارکس در پیش‌گفتار رساله‌اش صحنه‌ی مرکزی را به پرومته اختصاص می‌دهد. پیش‌گفتار با دادخواست پرومته علیه قدرت پایان می‌یابد: بیانبه پرومته:«به‌راستی من از خدایان نفرت دارم» شعار فلسفه، علیه همه‌ی خدایان زمینی و آسمانی است که می‌گویند هیچ خدایی هم سطح آن‌ها نباید وجود داشته باشد و آگاهی انسان را به‌مثابه‌ی اولویت برتر قبول ندارد. پرومته می‌گوید:«من هرگز زنجیر خود را با خدمت به برده‌داران عوض نخواهم کرد. برای من بهتر است که به صخره‌ها زنجیر شده باشم تا به بندگی زئوس در آیم»، پرومته از نجیب‌ترین قدیسان و شهدای سراسر تاریخ فلسفه است.(۳۳)

دادخواست جمله‌ی پایانی برای دوستاش برونو باوئر هشدار‌دهنده بود- «تهور غیرضروری»(۳۴)-پژواک ناخودآگاه توصیه به احتیاط بزدلانه توسط رئیس هیأت منصفه به پرومته. در خود رساله از پرومته نام برده شد، هرچند مارکس در پیش‌نویس‌های مربوط به آن نوشته بود: مانند پرومته که آتش را از بهشت دزدید و شروع به ساختن خانه و استقرار خود در روی زمین کرد. فلسفه‌ای که خود را به جهان[واقعی] گسترش می‌دهد، علیه جهان ظاهری برمی‌گردد.(۳۵) پرومته کم‌تر بار دیگر در آثار مارکس پیدا می‌شود و عبارت فوق هرگز در زمان حیات مارکس منتشر نشد. تنها مورد قابل‌توجه، بعداً در دست‌نوشته‌های سال ۱۸۴۴ مارکس مشاهده می‌شود.(۳۶) مارکس در فقر فلسفه‌ به استفاده‌ی پرودون از پرومته به‌مثابه‌ی نوعی رابینسون کروزوئه اقتصاد پرداخت، اما خود پرومته مورد تمثیل قرار نگرفت.(۳۷) کمی بعد به‌طور گذرا به او مراجعه کرد که به موضوع کنونی ما مربوط نمی‌شود. معلوم نیست آیا مارکس «پرومته‌ی رها از زنجیر» شلی (۱۸۱۹) را دیده بود؟ اما نشانی از این امر نیست، در واقع مارکس هرگز از شلی در نوشته‌هایش نام نبرد، این انگلس بود که از جوانی تا دم مرگ هوادار شلی بود. ولی کسانی که او را می‌شناختند شباهتی بین این دو نمی‌دیدند. وقتی حکومت روزنامه‌ی «راینیشه تسایتونگ» را بست، هم‌زمان در کاریکاتوری، مارکس به عقاب سلطنتی پروس اندام‌های حیاتی او را به منقار گرفته بود.(۳۸) آخرین شماره‌ی نشریه شعر امضانشده‌ای را به‌عنوان وداع به چاپ رسانده بود، که با یادداشتی پرومته‌وار ختم می‌شد:

بادبان ما را به زیر کشیدند، ولی ما نترسیدیم

خدایان خشمگین هرگز نتوانستند ما را وادارند خم شویم

کلیمو نیز ابتدا خوار شد و به چیزی گرفته نشد

اما عاقبت دنیای نو را به چشم دید

آی دوستان، که چوب‌های جغ‌جغه‌تان را به شادی برای ما تکان می‌دهید

آی دشمنان، که با ستیزتان به ما افتخار دادید

ما باز هم در میدان جنگ دیگری رویارو خواهیم شد:

اگر همه چیز مرده باشد جسارت زنده است.

تأثیری که شخصیت مارکس بر همکاران جوانش گذاشت، جالب و نیز به همان اندازه روشنی‌بخش است. در حماسه‌ی اسطوره‌های بلندبالایی که انگلس قبل از آن که مارکس را مشخصاً بشناسد در ارتباط با اخراج برونو باوئر نوشت، در آن تصویرهای مشخصی از «هگلی‌های جوان» داده شده بود. بخشی که به مارکس اختصاص داده شده بود، در ترجیع‌های شش بندی، تقریبا چنین است:

پس کیست آن‌جا که با توفانی از خشم شتاب‌زده می‌آید؟

جوان گندمگون از تریر، یک پدیده‌ی واقعی

او نه راه می‌رود، نه می‌جهد، بلکه در هوا می‌پرد، و حول خود با خز سرخ‌فام توفان به پا می‌کند

از خیمه دوردست آسمان گسترده به زمین می‌آید

بازوی افق را برای گرفتن بادها در بلندی‌ها می‌گسترد

با مشت‌های گره کرده، بی آرام‌اش طغیان می‌کند

گویی که ده‌ها هزار روح شعله‌ور در خود دارد.(۴۰)

تصویر مزبور در «حماسه» کاریکاتوری آشکارا دوستانه است – انگلس جوان یک تصویرگر ماهر کارتون بود – اما تردیدی نیست که شخصیتی ویژه در تنوع خود را در کاریکاتور ترسیم کرده است.

انتخاب و شخصیت

این وضعیت جامعه و تاریخ در سال ۱۸۴۱ بود که مارکس را در برابر انتخاب قرار داد: تسلیم به قدرت یا جدایی از آن. اما این شخصیت مارکس بود که نتیجه‌ی غیر قابل‌اجتنابی را در برابر این انتخاب قرار داد. چنین شخصیتی طبیعتاً همیشه واکنش‌های متفاوتی را برمی‌انگیزد. در مجموع، بسیاری از تماشاچیان در موقعیت هفاستوس قرار می‌گیرند، در حالی که اشک‌های شورانگیز لیبرالی می‌ریزند، هم او است که عملاً زنجیر به‌پای قهرمان می‌بندد، «در همان حال اعتراض می‌کند که این علی‌رغم میل اوست. او نزد قدرت می‌نالد: «این کار کثیف باید صورت گیرد، اما مرا بیش از حد هل ندهید».

تعداد بیش‌تری در موقعیت اُستاوس قرار دارند، که در نصحیت درمی‌آید، «من به تو اندرز می‌دهم که احتیاط کنی… ببین عاقبت زبان بیش از حد دلیرانه چیست. تو نه فروتنی آموختی، نه به شیاطین تسلیم شدی…» او می‌کوشد با زئوس در باب صلح مذاکره کند، اما در عین حال: «تو صلح را حفظ می‌کنی و از سخنان فتنه‌انگیز جلوگیری می‌کنی». دیگران در موقعیت رهبر هیأت منصفه قرار دارند که در مورد گناهان قهرمان تشخیص خود را دارند: «در حالی که از منافع خود غفلت می‌کنی، بیش از حد به مرده‌ها نپرداز».(۴۱) (به‌عبارت دیگر: به‌جای این‌که وقت خودت را در موزه‌ی بریتانیا تلف کنی یک شغل خوب به دست آور) سپس در میان تماشاچیان ورثه‌ی هرمس وجود ندارند، «خادم زئوس» که فکر می‌کند هر کس در مقابل قدرت تعظیم نکند صرفاً یک دیوانه تمام‌عیار است، بهترین چارچوب فکری برای یک نوکر را دارد.

مارکس: تعلیم معلم

اما ردّ پرومته‌وار بی‌عدالتی قدرت می‌توانست تنها نیمی از راه مارکس به‌سوی اصل خودرهانی باشد. زیرا چنان‌که گفتیم کم نبودند کسانی که نقاب پرومته بر چهره می‌زدند تا حکومت زئوس را تعویض کنند. آشیل خود، خیلی پیش از لرد اکتون مسأله را طرح کرد: چه کسی می‌تواند در خوشبختی تورا تحمل کند/ این هرمس، خادم زئوس است که پرومته را مورد این ریشخند قرار می‌دهد. پس از نفی حاکم نجات‌دهنده در سال ۱۸۴۱ مارکس می‌بایست مانند دیگران از مرحله‌ی بعدی عبور کند: امید به نوعی از نخبگان روشنفکر که دل‌هایشان از همه روی با مردم رنجبر در تب‌وتاب است و حاضرند خود را فدا کنند تا گله را به چراگاهی جدید و بهتر هدایت کنند. اعجاب‌آور است که در مورد مارکس، حتی در دوره‌ی انتقالی، تنها یک نمونه‌ی ناچیز آن‌هم کاملاً مبهم از چنین شیوه‌ی تفکری وجود دارد که مربوط به اوایل سال ۱۸۴۴ است. آن مورد در انتهای مقاله‌ای آمده است که مارکس در آن به این ایده دست می‌یابد که رهایی پرولتاریا به معنای رهایی انسان است. سپس این جمله می‌آید: مغز این رهایی فلسفه است، قلب آن پرولتاریا.(۴۲) این جمله اگر به‌خودی‌خود در نظر گرفته شود قابل مقایسه با سنت نخبگان روشنفکر است که خود را می‌فریبند که آن‌ها خود مغز جنبش‌اند و توده‌ها لشکر آن به‌شمار می‌آیند. از سوی دیگر این تعبیر را به‌سختی می‌توان با مجموعه شیو‌ه‌ی تفکری آشتی داد که در صفحات پیش به‌طور ساده جمع‌بندی شده است. مارکس قبلاً توضیح داده بود: «همان‌گونه که جوهر فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا پیدا می‌کند، پرولتاریا سلاح فکری‌اش را در فلسفه می‌جوید» و رهایی مورد نظر باید بر بنیاد «آن نظریه‌ای باشد که اعلام کند جوهر عالی انسان، انسان است و غیره. این بیانات و بسیاری موارد مشابه نشان می‌دهد مراد مارکس از «فلسفه» دقیقاً نظریه است نه فیلسوفان، یعنی روشنفکران.(۴۳) با وجود این، تردیدی نیست که حتی انگلس [در مارس ۱۸۴۵، در روزنامه اوئنی‌ها به پیش‌بینی «یک سال پیش» مارکس مبنی بر اتحاد «فیلسوفان المانی» و کارگران آلمانی اشاره کرد، اتحادی که اکنون دیگر تحقق یافته است. او اضافه می‌کند با فلاسفه‌ای که می‌اندیشند، و کارگرانی که برای ما می‌جنگد، آیا هیچ قدرت- زمینی آن قدر نیرومند خواهد بود که با پیشروی ما مقاله کند.] جمله‌ی مزبور را کمابیش در معنای متداول آن درک کرد، که انگلس هنوز به آن باور داشت.(۴۴) و اگر مارکس می‌خواست این مسیر را به‌تمامی طی کند، مطمئناً به‌طور غیرعادی خود را نشان می‌داد اما بی‌تردید گرایش عمومی اندیشه‌ی مارکس «او از همان آغاز» در راه دیگری سیر می‌کرد. در نخستین نوشته‌های پیش از تفکر سوسیالیستی‌اش در راینیشه تسایتونگ در سال ۱۸۴۲ – در واقع در اولین مقاله‌ی منتشر شده‌اش می‌توانیم پاسخ زیر را بیابیم که به استدلال یک قانون‌گذار در «تسایت» مبنی بر اینکه انسان طبیعتاً ناقص و نارس است و نیاز به راهنمایی آموزش‌دهنده دارد، پرداخته بود: «برای او آموزش عبارت است از این که انسان را در گهواره‌اش، تمام عمر قنداق کنند… زیرا همین که آدم راه رفتن را یاد می‌گیرد، افتادن را هم می‌آموزد و فقط از طریق افتادن است که راه رفتن را یاد می‌گیرد. اما اگر همه، کودکانی در قنداق بمانیم، چه کسی باید قنداق‌مان کند؟ اگر همه در گهواره بمانیم، چه کسی باید ما را در گهواره بگذارد؟ اگر همه‌ی ما در زندان باشیم، چه کسی زندان‌بان ما خواهد بود؟(۴۵)

تعمیم مفهوم تا این‌جا پاسخ اساسی را به همه‌ی استدلال‌های «کهنه و نو» به نفع «دیکتاتوری تعلیم‌دهنده ارائه می‌کند. تا همین جا متضمن این معنی است که رهایی نوعی جشن فارغ‌التحصیلی اخذ دیپلم از معلم به خاطر موفقیت در امتحان نیست، بلکه روند مبارزه‌ی مردمی است که هنوز برای رهایی «آماده نیستند، و تنها هنگامی آماده خواهند بود که پیش از آن که کسی آن‌ها را آماده‌ی رهایی سازد، مشعل مبارزه را برافروزند. [در همین مقاله است که مارکس با مخالفان آزادی مطبوعات که بر آن بودند که تنها حکومت یعنی خودشان هستند که به نیابت خدا نگهبان مطبوعات اند، به این ترتیب به مقابله پرداخت: اما تاریخ انگلیس به حد کافی ثابت کرده است که اعمال وحی الهی از بالا موجب وحی الهی متقابل از پایین می‌شود، و چارلز اول در نتیجه‌ی وحی الهی از پایین بود که از چوبه‌ی دار بالا رفت». (۴۶)]

نظریه و نظریه‌پرداز

این اصلی است که مارکس در بهار ۱۸۴۵ در تز سوم از «تزهایی در باره فوئرباخ» یکی از نوشته‌های او که در آن می‌کوشد دیدگاه جدیدی از جهان را برای خودش روشن کند، مطرح کرد. معمایی که تز سوم پیش می‌نهد این پرسش را طرح می‌کند: چه کسی معلم را تعلیم خواهد داد؟ پرسش مستقیماً با مفهوم نخبه‌گرایانه‌ی نقش تحصیل‌کردگان به‌مثابه‌ی «سازندگان سوسیالیسم» برای توده‌های ناآموخته در ارتباط است. طبیعتاً مارکس این واقعیت را که این تحصیل‌کردگان بوده‌اند که ایده‌ی سوسیالیسم را در مقابل توده‌ها مطرح کردند، زیر سؤال نمی‌برد. به این ترتیب است که کار شروع می‌شود. اما این امر نمی‌تواند صرفاً یک رابطه‌ی یک‌طرفه باشد. وقتی انگلس در سال ۱۸۸۸ این تزها را با مسئولیت خود به چاپ می‌رساند، این مفهوم را با معرفی یک مثال-رابرت اوئن- که در یادداشت‌های اصلی مارکس نبود تجسم می‌بخشد. این ماتریالیسم نوع اوئنی بود که یک‌جانبه تأکید داشت انسان محصول شرایط محیط و تربیت خویش است، و نتیجه می‌گرفت برای تغییر انسان در جهت بهتر باید شرایط محیط و تربیت او را تغییر داد. تزهای مارکس مستقیماً قلب مسأله را در این استدلال نشانه می‌گیرد: چه کسانی هستند که عامل تغییرند؟ این‌ها آشکارا از قانونی که خود اعلام می‌کنند مستثنی‌اند، زیرا آن‌ها که محصول شرایط محیط خود هستند، می‌خواهند جهانی را تغییر دهند که آن‌ها را مشروط کرده است. پرومته می‌توانست انسان را از بیرون تغییر دهد، زیرا او خود یک خدا بود، اما مشکل اوئن(و مشکل مارکس) بیش از این‌ها است.بيشتر بخوانید:  نائومی کلاین: کرونا فاجعه‌ی تمام‌عیار برای سرمایه‌داریِ فاجعه‌محور است

این «تعلیم‌دهندگان» چه کسانی می‌توانند باشند؟ و چه‌گونه تعلیم‌دهنده می‌شوند؟ پاسخ مورد نظر اوئن ساده است: آن‌ها «مردمی مثل من» هستند که صرفاً برحسب اتفاق به این ایده رسیده‌اند، به اضافه‌ی دیگرانی را که با منطق مستحکم خود متقاعد کرده است… تزهای مارکس، برعکس، خاطرنشان می‌کنند: ۱-تعلیمِ خود تعلیم‌دهنده حایز اهمیت اساسی است۲- تا وقتی این «تعلیم‌دهنده» خود تغییر نکرده باشد و «تعلیم نبینند»، نمی‌تواند بر تقسیم جامعه، به حاکم و حکومت‌شونده فایق آید. «آن آموزه‌ی ماتریالیستی که آدمیان را محصول شرایط و تربیت می‌داند و معتقد است که برای تغییر آدمیان باید شرایط و تربیت را تغییر داد، فراموش می‌کند که همین انسان‌ها هستند که شرایط را تغییر می‌دهند، و خود مربی نیز به تربیت نیاز دارد. از این‌رو این آموزه به ناگزیر جامعه را به دو بخش تقسیم می‌کند، که یکی از آن دو بر فراز جامعه قرار می‌گیرد. [از باب نمونه در دیدگاه رابرت اوئن] هم‌زمانی تحول در شرایط و تغییر فعالیت بشر را تنها به صورت یک عمل انقلابی، می‌توان به نحو عقلانی واکاوی و درک کرد». [این عبارت‌ها، اگر بدون پرانتز خوانده شود، مطابق صورت‌بندی مارکس در سال ۱۸۵۶ است. عبارت درون پرانتز توضیحات انگلس در تنظیم چاپ ۱۸۸۸ است. (۴۷) در همان مقاله مارکس بازتابی از ردپای حاکم نجات‌بخش را به‌نحوی قاطع منعکس می‌کند، در آن‌جا که او توسل به سلطانی را که بر مردم متکی باشد مورد حمله قرار می‌دهد- البته بی اطلاع از این دو دهه بعد این به موضوع مذاکرات لاسال و بیسمارک تبدیل می‌شود: «می‌خواهیم اشاره‌ی مختصری به آن آقایان بکنیم که می‌خواهند سلطنت لرزان پروس را به کمک چرخش صدوهشتاد درجه‌ای نزد مردم نجات دهند. در میان همه‌ی عوامل خطرناک‌تر از هر چیز برای شاه، مردم هستند. مردم واقعی، پرولتاریا، دهقانان خرد، و توده‌ها، این‌ها کسانی هستند که هابس می‌گوید: پسرک ستبر اما فروپایه که نمی‌خواهد آلت دست سلاطین چاق و سلاطین لاغر باشد. این مردم باید بیش از هر چیز اعلی‌حضرت را وادار کنند که به حق رأی عمومی، و ازادی اجتماعات، آزادی مطبوعات و سایر چیزهای نامطبوع تن بدهد. و دستیابی به همه‌ی این مطالبات، به این کار می‌ماند که هر چه سریع‌تر نشان دهد که آن‌ها قدرت…سلطنت را چگونه درک می‌کنند».(۴۸) ]پس چگونه تعلیم‌دهنده، تعلیم می‌بیند و به همین سیاق، پرسش چگونه تعلیم ندیده به تعلیم‌دهنده تبدیل می‌شود؟ چگونه روندِ به‌تمامی دوجانبه‌ی دگردیسی صورت می‌پذیرد؟ پاسخ مارکس این است به‌مدد «عمل انقلابی» آدم می‌آموزد که جامعه را دگرگون کند. حتی وقتی که می‌کوشد خود را دگرگون کند، آدم آموزش می‌بیند خود را دگرگون کند وقتی که تلاش می‌کند جامعه را دگرگون کند. برای طبقه‌ی کارگر این روندی است که در آن دو طرف درهم نفوذ می‌کنند، یک کوهنورد که راه خود را از میان یک «دودکش» سنگی باز می‌کند بهتر از یک پیرو متافیزیک می‌تواند این امر را دریابد.

این تز سوم صورت‌بندی «فلسفی» مارکس هم‌چون مبنایی برای اصل خودرهانی است. این اولین‌بار در تاریخ اندیشه‌ی سوسیالیستی است که نظریه برمی‌گردد و سخت به نظاره‌ی نظریه‌پرداز می‌نشیند.

نخبه‌گرایی انسان‌گرایانه-بشردوستانه

تز سوم معنی مستقیم‌اش به این امر منجر می‌شود که همه نوع برخورد انسان‌گرایانه-بشردوستانه نسبت به توده‌ها مردود اعلام می‌شود. این امر نه تنها مختص اوئن و آرمان‌شهرگرایان، بلکه هم‌چنین به درجات مختلف برای همه‌ی انواع دیگر سوسیالیسم پیش از مارکسیسم صادق است. در مورد این امر که چرا توده‌ها نیاز دارند از خود در مقابل این دوستان محافظت کنند، دلایل بسیاری وجود دارد«اما مهم‌ترین این دلایل خیریه است». مردم را در درازمدت نه به وسیله‌ی زور و خشونت، بلکه با تهی کردن‌شان از ظرفیت مبارزه می‌توان در انقیاد نگه داشت. پتر مقدس مدت‌ها پیش توضیح داده بود: «زیرا خیریه‌ی همه‌ی گناهان را می‌پوشاند: هم‌چنین در تثنیه‌ی موسی توضیح داده شده بود: «زیرا فقیران هرگز از زمین محو نمی‌شوند، بنابراین من به تو فرمان می‌دهم که دستانت را به سوی برادرت دراز کن، به سوی فقرا و نیازمندان، در روی زمین». در این‌جا روی بنابراین تأکید شده است که دلیل عملی این فرمان مقدس را توضیح می‌دهد. انفجار خشم مارکس از این استراتژی اجتماعی مسیحیت متوجه یک پروسی پرهیزکار، در سال ۱۸۴۷ شد که موعظه می‌کرد: «اگر آن‌ها که برای توسعه‌ی اصول اجتماعی مسیحیت فراخوان می‌دهند فقط به آن عمل کنند، کمونیست‌ها به زودی وادار می‌شوند که خاموشی گزینند».

اصول اجتماعی مسیحیت تا به حال ۱۸۰۰ سال برای توسعه‌ی وقت داشته‌اند و هیچ نیازی به توسعه‌ی بیش‌تر توسط ناصح آن پروسی ندارند. اصول اجتماع مسیحیت به برده‌گی دوره‌ی باستان حقانیت داد، رعیت‌داری قرون میانه را عزت بخشید و اکنون در صورت نیاز می‌داند چگونه از استثمار پرولتاریا دفاع کند، هر چند در برابر آن حالت ترحم به خود می‌گیرد. اصول اجتماعی مسیحیت ضرورت وجود طبقات حاکم و محکوم را موعظه می‌کند، و همه‌ی آنچه را که برای محکومین دربر دارد عبارت است از آرزوی زاهدانه مبنی بر این که اولی‌ها خیر باشند. اصول اجتماعی مسیحیت اصلاحات ناصحان در مقابله با همه‌ی فجایع را به آسمان می‌سپارد و ازاین‌رو ادامه‌ی وجود آن فجایع روی زمین را حقانیت می‌بخشد. اصول اجتماعی مسیحیت اعلام می‌کند همه‌ی اعمال شریرانه‌ای که استثمارکنندگان روا می‌دارند یا فقط تنبیه به خاطر گناه اولیه و سایر گناهان است، یا امتحانی که خداوند به‌نام عقل لایتناهی‌اش بر بندگان خود روا می‌دارد. اصول اجتماعی مسیحیت، حماقت، خودکوچک‌بینی، خواری، تسلیم، افسردگی و در یک کلام همه‌ی ویژگی‌های ولگرد را موعظه می‌کند و پرولتاریایی که نمی‌خواهد با او مثل ولگرد رفتار شود، پیش از نان به شهامت خویش، اعتماد به نفس خویش، غرور خویش و به حسّ استقلال خویش نیاز دارد.

اصول اجتماعی مسیحیت خائفانه است و پرولتاریا انقلابی است. چنین است اصول اجتماعی مسیحیت.(۴۹)

در این عبارات روح اصیل پرومته‌وار رزمندگی از قلب آغشته به «عشق به نوع بشر» به خود پرولتاریا منتقل می‌شود. [در همان مقاله مارکس بازتابی از ردپای حاکم نجات‌بخش را به نحوی قاطع منعکس می‌کند، در آن‌جا که او توسل به سلطانی که بر مردم متکی باشد را مورد حمله قرار می‌دهد- البته بی اطلاع از این دو دهه بعد این به موضوع مذاکرات لاسال و بیسمارک تبدیل می‌شود: «می‌خواهیم اشاره‌ی مختصری به آن آقایان بکنیم که می‌خواهند سلطنت لرزان پروس را به کمک چرخش صد و هشتاد درجه‌ای نزد مردم نجات دهند. در میان همه‌ی عوامل خطرناک‌تر از هر چیز برای شاه، مردم هستند. مردم واقعی، پرولتاریا، دهقانان خرد، و توده‌ها، این‌ها کسانی هستند که هابس می‌گوید: پسرک ستبر اما فروپایه که نمی‌خواهد آلت دست سلاطین چاق و سلاطین لاغر باشد. این مردم باید بیش از هر چیز اعلی‌حضرت را وادار کنند که به حق رأی عمومی، و ازادی اجتماعات، آزادی مطبوعات و سایر چیزهای نامطبوع تن بدهد. و دست‌یابی به همه‌ی این مطالبات، به این کار می‌ماند که هر چه سریع‌تر نشان دهد که آن‌ها قدرت…سلطنت را چگونه درک می‌کنند».] پرومته به اضافه‌ی اسپارتاکوس آغاز مارکسیسم است.

خصلت طبقاتی خیریه

از این تاریخ نبرد مارکس علیه سوسیالیسم انسان‌گرایانه-بشردوستانه افزایش می‌یابد. انگلس پیش از آن این امر را در اثرش «وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلیس» تا حدودی پیش‌بینی کرده بود، در بخشی که به نظام خیریه حمله می‌کند: «انسان‌دوستی ریاکارانه در خدمت منافع شما است»، شما «به قربانی خود یک صدم آنچه که از کار او ربوده‌اید صدقه می‌دهید. خیریه شخص را به حقارت می‌کشاند، و بیش از آن که به او بدهد، از او می‌ستاند، خیریه که پایمال شده را بیش‌تر در گِل فرو می‌برد، می‌خواهد محرومِ تحقیرشده را از جامعه به بیرون پرتاب کند، خواهان تسلیم آخرین چیزی است که برای او باقی مانده، یعنی خود ادعای انسان بودن او، او پیش ازآن‌که از سر ترحم داغ ننگ را در شکل خیریه بر پیشانی او بکوبد باید ترحم را گدایی کند.(۵۰)

این نخستین کتاب انگلس یکی از نخستین آثار بالنده‌ای است، همان‌گونه که روبرت بروک در زمینه‌ی دیگری به آن اشاره کرده، می‌توان گفت «اندیشه‌هایی که از طریق آن ایجاد می‌شود، از اندیشه‌ی خود آن علاقانه‌تر است». در سال ۱۸۴۷، انگلس صراحت بیش‌تری داشت. یکی از مقالات او که مربوط به ادبیات خرده‌بورژوایی برجسته‌ی آن زمان، گرایش «سوسیالیست‌های حقیقی» بود با اعتمادی مهلک به یکی از «آهنگ‌های مرد فقیر» کارل بک شروع می‌شود. شعری که به خانه‌ی روچس فیلد اشاره دارد سرآغاز مطلب است. «روچس فیلد شاعر، شرایط اجتماعی و قدرت واقعی را که بر آن بنا شده است تهدید نمی‌کند، او فقط آرزو می‌کند که از شرایط بشردوستانه استفاده شود. او سوگواری می‌کند که بانک‌داران انسان‌دوستان سوسیالیست نیستند. خیال‌پرور احساساتی نیستند، حامیان خیرخواه بشریت نیستند، بلکه فقط بانکدارند. یک ترانه‌‌ این خرده بورژوای بی‌نوا و بزدل، این «مرد فقیر» را به نحو ستایش‌آمیزی توصیف می‌کند، با آرزوهای حقیر، زاهدانه و مقدسش، «آدم کوچک» در همه‌ی ابعادش-نه پرولتاری مغرور، تهدیدکننده و انقلابی را».(۵۱) مارکس تقریبا در همین زمان، در «فقر فلسفه» یک صفحه به کنایه نیز آورد که اختصاص داشت به-مکتب بشردوستی. او می‌نویسد: «درجستجوی آن است که از طریق آرام کردن وجدان خود، تضادهای واقعی را ناچیز نشان دهد، صمیمانه بر مصایب پرولتاریا و رقابت ناگریز بورژواها زاری کند، کارگران را تشویق می‌کند که نجیب باشند، سخت کار کنند، کم فرزند داشته باشند. بورژوازی را نصحیت می‌کند که به نحو معقولی تولید کند…مکتب «بشردوستی» مکتب آنانی است که کمال‌گرا است. ضرورت تضاد را انکار می‌کند، می‌خواهد همه‌ی انسان‌ها را به بورژوا تبدیل کند…از این رو بشردوستان می‌خواهند مقولاتی که روابط بورژوایی را بازتاب می‌دهد از بین ببرد بدون آن‌که تضادی که آن‌ها را به وجود می‌آورد و از آن‌ها جدایی‌ناپذیر است از بین برده باشند، آن‌ها فکر می‌کنند دارند به‌طور جدی با عمل بورژوازی مبارزه می‌کنند، اما آن‌ها خود بورژواتر از دیگران هستند».(۵۲)

در مانیفست کمونیست این نکته به‌دقت تکرار می‌شود، در بخش «سوسیالیسم بورژوایی» که به‌معنای اصلاحات اجتماعی بورژوازی است. زیرا در دوره‌ی قبل از سال ۱۸۴۸ «سوسیال-ایسم» هنوز صرفاً عنوان مشترکی برای اصلاحات مربوط به «مسایل اجتماعی-(سوسیال)» بود. به‌علاوه این پرودون بود که به‌طور ویژه از او نام برده می‌شود. اقتصاددانان، بشردوستان، انسان‌گرایان، کسانی که خواهان اصلاح شرایط طبقه‌ی کارگرند، سازمان‌دهندگان خیریه، انجمن مبارزه با آزادی حیوانات، کهنه‌پرستان طرفدار اعتدال، اصلاح‌طلبان وصله‌کار از هر نوع قابل تصور به این بخش تعلق دارند.(۵۴) و کمی پس از این یادآور می‌شود که سوسیالیسم تخیلی نیز، به‌رغم محتوای «انتقادی» مثبت خود، گرایش دارد که در این نوع سوسیالیسم مستحیل شود.(۵۵) «برای آن‌ها پرولتاریا فقط از این منظر وجود دارد که رنجبرترین طبقه است». و «پرولتاریا که هنوز در دوران کودکی خویش است، برای آن‌ها منظری از یک طبقه بدون هر نوع انگیزه‌ی تاریخی یا هر نوع جنبش سیاسی مستقل رسم می‌کند».(۵۶) برعکس، پیام مانیفست این است «جنبش طبقه‌ی کارگر، جنبش مستقل خودآگاه اکثریت عظیم، برای اکثریت عظیم است».(۵۷)

این «از همین آغازی» است که انگلس بعداً به آن اشاره می‌کند، اگرچه اصل خودرهانی هنوز آن شکل فشرده‌ای که با آن مشهور شده، به خود نگرفته بود.

گام برداشتن با پای خود

از این‌پس، این اصل به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از اندیشه‌ی مارکس و انگلس پرورانده ‌می‌شود. در این‌جا نمونه‌هایی به دست داده می‌شود.

اما توجه کنید که پیش‌نویس انگلس برای مانیفست («اصول کمونیسم») مطلبی در مورد این عدم تجانس مذکور ندارد، حتی اصلاً آن‌را مطرح نکرده است، هم‌چنین در پیش‌نویس شاپر-ولف (که تحت عنوان اصول کمونیسم) منتشر شد و بعضی‌ها آن را به انگلس نسبت داده‌اند و مقدم بر اصول کمونیسم انگلس می‌دانند.(۵۸)

در دوره‌ی انقلابی پس از مانیفست کمونیست، مقالات مارکس و انگلس در «نئوراینیشه تسایتونگ» مداوماً به اقدام توسط جمهوری مردم متمرکز می‌شود، در این زمینه انگلس نوشت: «در آلمان از وقتی که مردم آن قدر آزاد شدند که سنگرهای خود را رها سازند، دیگر «تابعی» وجود ندارد».(۵۸) در آغاز مقاله‌ای دیگر، که در ستایش مقاومت لهستانی‌ها در برابر غلبه‌ی پروسی‌ها نوشته شده، با طنز مؤثری درباره‌ی یک انسان‌دوست علمی اشاره دارد که از زندگی‌نامه‌ی کشیش جوزف بوناویتا بلانک برداشته شده است. اطراف مرد مقدس، مرتب پرنده‌ها پرواز می‌کردند و مردم از دیدن این سن فرانسیس جدید به‌شدت حیران می‌شدند. تعجب ندارد او نیمه‌ی پایین منقار ان‌ها را قطع کرده بود، به‌طور که آن‌ها فقط می‌توانستند از دست‌های بخشنده‌ی او غذا بگیرند. انگلس در پند اخلاقی نتیجه می‌گیرند: زندگی‌نامه‌نویس می‌گوید پرندگان به او به‌مثابه‌ی بانی رحمت خود عشق می‌ورزیدند و لهستانی‌های مثله‌شده‌ی زنجیری حاضر نیستند به بانیان خیر پروسی خود عشق بورزند.(۵۹) تجربه‌ی انقلاب یکی از دلایلی بود که مارکس را نسبت به ضرورت جدا کردن مردم آلمان از عادت از قدرت بالایی‌ها حساس کرد: برای طبقه‌ی کارگر آلمان ضروری‌تر از هر چیز آن است که هدایت جوشش خود را به‌مدد نوعی اجازه از مقامات بالا متوقف کنند. نسلی که این همه در مکتب بوروکراسی تعلیم دیده است باید از یک دوره‌ی کامل «خودیاری» بگذرد.(۶۰) نزدیک به همین زمان، او این ایده را در نامه‌ای که ما در فصل قبلی از آن قول آوردیم، مطرح کرد: «این‌جا[در آلمان] زندگی کارگر از کودکی توسط بوروکراسی تنظیم می‌شود و خود او به مقامات باور دارد، باید پیش از هر چیز به او آموخت که بر پای خود بایستد».(۶۱)

اصل تفویض

البته این فقط مختص کارگران آلمانی نبود. این اصل در زمان مارکس هم وجود داشت، و در هنگام وارسی پدیده‌ی «انقلاب از بالا» در پیوند با بناپارتیسم قابل‌مشاهده است. در پروس از بیسمارک، اصلاحات از بالای اشتین-هاردن برای جلب حمایت در مقابل ناپلئون طرح شده بود. در روسیه رها کردن رعایا از سوی تزار مطرح بود. مارکس در این‌باره می‌گوید: در هر دو کشور اصلاحات جسورانه‌ی اجتماعی خصلت محدود و مقید به خود گرفت زیرا توسط سلطنت تفویض می‌شد، به جای آن که از سوی مردم به تسخیر درآید.(۶۲)

«تفویض» لغتی نادر در زبان انگلیسی است، اما مورد استفاده‌ی وسیع‌تری دارد. مضمون آن بیش از «اعطا» یا «واگذاری» است- دقیقاً به معنای ارائه تحولات از بالا به پایین، در مقابل تسخیر از پایین است. (در حقیقت سوسیالیسم تفویضی نام‌گذاری مناسبی برای مفهوم مخالف اصل مارکسیستی خودرهانی است. مارکس در کتابش درباره‌ی انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، به استعاره‌ی تئاتری مشخص مراجعه می‌کند. (مثلا در «تئاتر جنگ»): در این مورد، نه به صورت مقابل هم قرار دادن «بالا» و «پایین»، بلکه به صورت شرکت فعال در صحنه‌ی تاریخ در مقابل ناظران منفعل صحنه و اطراف تماشاخانه. در اولین صحنه‌ی انقلاب: «به‌جای بخش‌های معدودی از بورژوازی، طبقات جامعه‌ی فرانسه ناگهان به مدار قدرت سیاسی کشیده می‌شوند، مجبور می‌شدند صندلی‌ها، سکوها و گالری را ترک کنند و شخصاً در صحنه انقلاب نقش بازی کنند.»(۶۳) و در مورد دهقانان که دقیقاً به عمل کشیده شده بودند-که پیروزی در انتخابات دهم دسامبر ۱۸۴۸ را به بناپارت تقدیم کنند: «به‌مثابه کسانی که زمانی قهرمان نمایش انقلاب بودند، دیگر امکان نداشت آن‌ها را به نقش منفعل و بی‌مایه‌ی گروه کُر باز گرداند».(۶۴) استعاره، بر درک مارکس از انقلاب از پایین به‌مثابه‌ی خودرهانی پرتو می‌افکند. مارکس در بخش دیگری، که کم‌تر حالت تمثیلی دارد، شاخص‌های عدم بلوغ پرولتاریا را ذکر می‌کند: «طبقه‌ای که منافع انقلابی جامعه در او متمرکز شده است، همین که بر می‌خیزد محتوا و مواد مورد نیاز فعالیت انقلابی خود را مستقیماً از درون موقعیت خویش به دست می‌آورد: دست‌ها باید فرو می‌افتادند، اقداماتی که ضرورت مبارزه ایجاب می‌کند، نتایج اقدامات خود او موجب می‌شود که… طبقه‌ی کارگر فرانسه به این سطح نرسیده بود و هنوز از به‌بلوغ رسانیدن انقلاب خودش ناتوان بود».(۶۵) پرولتاریا هنوز ناتوان که از پایین، براساس انگیزه‌های خودانگیخته‌ی خود یک خیزش را به انجام برساند. انگلس خاطرنشان کرد پس از آن بناپارت قدرت خود را تحکیم کرد، او آرزو داشت مردک رذل به قتل نرسد. زیرا در آن صورت دارودسته‌ی بناپارتیست می‌توانست به راحتی با سلطنت اورلئانی به توافق برسد و راه خود را مستقیم ادامه بدهد: پیش از آن که بخش‌های کارگری حتی فکرش را بکنند، مورنی انقلاب درباری خود را انجام می‌داد و اگر چه انقلاب از پایین از این طریق فقط کمی به تاخیر می‌افتد، ولی پایه‌ی دیگری پیدا می‌کرد.(۶۶)

در انترناسیونال اول

اگر اصل خودرهانی در سال ۱۸۶۴ با رسمیت بیش‌تری تدقیق شد، به این علت بود که مارکس با مسأله‌ی تنظیم برنامه‌ی انترناسیونال جدید روبرو بود که باید بین طیف وسیعی از نظریات سیاسی توافق ایجاد می‌کرد. چه موضع برنامه‌ای می‌توانست به سازمان، چارچوب یک جنبش طبقاتی پرولتاریایی اعطا کند، و در عین حال پرهیز کند از این‌که با یکی از گرایش‌های ایدئولوژیک درون طبقه یا خارج از آن هم‌تراز شود؟ خود این مفهوم که برنامه باید طبقاتی باشد نه فرقه‌ای – جدا از فرقه‌ی مارکسیستی- یک مفهوم پایه‌ای بود، اما جنبش برای درک آن آماده نبود. راه‌حل مارکس، مقدمه‌ی مقررات بود که با عبارت مربوط به خودرهانی آغاز می‌شد که پیش‌تر نقل کردیم.

اصل به‌نحو فریبنده‌ای ساده بود به‌طوری که مورخان آکادمیک معمولی سوسیالیسم، نکته‌ی مستقر در آن را تا سال‌ها بعد اصلاً درنیافتند. از این رو بود که مورخ سرشناس بلژیک امیل دولاولی (که انگلس در مورد او به‌درستی خاطرنشان کرده است که درباره‌ی تاریخ انترناسیونال جز «دروغ و افسانه» پراکنده نکرد) در سوسیالیسم معاصر در سال ۱۸۸۱ نوشت:

«انترناسیونال هم چنین تأکید کرد که «رهایی زحمت‌کشان باید کار خود زحمت‌کشان باشد». ظاهراً این ایده از اصل خودیاری اتخاذ شد و بسیاری از افراد برجسته، حتی در فرانسه را که تردیدهایی در مورد چگونگی تعبیر بعدی آن داشتند، به طرف مجمع جدید جلب کرد. این دلیل جدیدی برای این واقعیت که بارها مشاهده شده است فراهم کرد که جنبش‌های انقلابی همیشه به‌طور فزاینده به خشونت می‌گرایند. برپادارندگان جنبش… با اشخاص متعصب‌تری جایگزین می‌شوند که به‌نوبه‌ی خود کنار گذارده می‌شوند، تا ورطه‌ی نهایی که منطق وحشیانه‌ی انقلابی ناگزیر به آن منجر می‌شود، فرا برسد».(۶۸)

برخلاف این نادان لیبرال، مورخ مرتجع شرور انترناسیونال، ادموندو یلهتارد، به‌سرعت دریافت که مبارزان انترناسیونال چنان تعصب وحشیانه‌ای داشتند که به سرعت به مضمون خودرهانی باور آوردند. اتهام او این بود:

«هیچ عقیده‌ای به جز شاید نفرت از سرمایه شورانگیزانه‌تر از این در قلب‌ها و مغزهای آن‌ها فرو نرفت» او از یکی از مبارزان فرانسوی که به خاطر عضویت در انترناسیونال از سوی بناپارت دستگیر شده بود، چنین نقل‌ کرد: «ما به حد کافی اعلام کرده‌ایم… که دیگر دلالان را نمی‌خواهیم دیگر نمی‌خواهیم به‌مثابه ابزار خدمت کنیم، و این‌که ما آنقدر شایستگی شناخت وضعیت خود را داریم که مثل هرکس دیگر منافع خود را درک کنیم».(۶۹)بيشتر بخوانید:  تصور مارکس از کمونیسم – برتل اولمن، ترجمه‌ی: حسن مرتضوی

اصل مزبور همین که مطرح شد، بارها در اسناد انترناسیونال که توسط مارکس و دیگران نوشته می‌شد، تکرار شد. در بیانیه‌ی رسمی خطاب به اتحادیه‌ی ملی کارگران امریکا، مارکس با این استعاره به صحنه بازگشت:

«اکنون این وظیفه‌ی باشکوه برعهده شماست که به جهان ثابت کنید که بالاخره طبقه‌ی کارگر دیگر به صحنه‌ی تاریخ، نه به‌مثابه نوکران خادم، بلکه به مثابه‌ی بازیگران مستقلی وارد صحنه می‌شود که از مسئولیت خودآگاه است…».(۷۰)

 در بیانیه‌ای که تیراندازی به کارگران اعتصابی در بلژیک را محکوم می‌کرد، مارکس تصدیق کرد که:

 «سرمایه‌داری بلژیکی چنان به آزادی عشق می‌ورزد که – همیشه هر نوع قانون کارخانه را که به آزادی تخطی کند، غضبناک رد می‌کند. خود این ایده که یک کارگر عادی بتواند به قدر کافی شرور باشد که سرنوشتی را به جز ثروتمند کردن آقا و مافوق طبیعی خود ادعا کند، او را از نفرت به لرزه در می‌آورد. او می‌خواهد کارگر او نه تنها یک اجیر بدبخت باشد که فوق‌العاده کار کند و پایین‌تر از مزد خود دریافت کند، بلکه مانند هر برده‌دار دیگری می‌خواهد او یک اجیر کمر خم‌شده‌ی دل‌شکسته‌ی خادم، اخلاقاً از پا درآمده و به‌لحاظ مذهبی مطیع باشد. از این جاست جنون دیوانه‌وار او علیه اعتصاب، برای او اعتصاب کفر، شورش بردگان، علامت یک مصیبت اجتماعی است».(۷۱)

در یک مباحثه شورای عمومی در زمینه‌ی مسأله‌ی ایرلند، در حین یک سخنرانی طولانی در حمله به سیاست انگلیس، مارکس لُبّ کلام را طرح کرد: «خمیرمایه‌ی قدیمی انگلیسی غالباً از این بیانیه‌ی [حکومت] بیرون می‌زند: ما می‌خواهیم اعطا کنیم اما شما باید تقاضا کنید».(۷۲) یعنی رفتارکریمانه‌ی ارباب.

جنبش «خود را به انجام برسان»

فراخوانی برای مطبوعات مستقل کارگری، نه از سوی مارکس، بلکه از طرف دیگر اعضای شورا تنظیم شد: می‌گویند بنیامین فرانکلین گفته است: «اگر می‌خواهی کاری انجام شود و خوب انجام شود، خودت آن را انجام بده» و این دقیقاً آن چیزی است که ما باید انجام دهیم…ما باید امر رهایی را خودمان به دست بگیریم… برای حفظ خود از دوستان فریبکار، باید مطبوعات خودمان را بنا کنیم».(۷۳)

رویدن هاریسون تاریخ‌نویس خاطرنشان می‌کند که نفوذ انترناسیونال و خود مارکس بر «اتحادیه‌ی زمین و کار هیچ جا آن قدر مشهود نیست» که در خطابیه‌اش که بر اساس مدل مارکس خواهان آن می‌شود که: «چاره یکی و فقط یکی است. به خودتان کمک کنید، مصمم شوید که دیگر این وضعیت شنیع را تحمل نخواهید کرد. بر اساس تصمیم‌تان به عمل برخیزید، و این وضعیت از بین خواهد رفت… ما بسیاریم، مخالفان ما اندک‌اند. پس کارگران زن و مرد با هر عقیده و مشغله‌ای که دارید حقوق خود را بخواهید… رهایی خودتان را به کف آورید؟»(۷۴)

تلفیق مارکس و شلی

گذشته از بیانیه، شورای عمومی انترناسیونال به‌طور غیرمتداولی نسبت به این مسأله که چه کسی به نام آن‌ها عمل می‌کند، حساسیت نشان می‌داد. یک مورد کوچک اما نمونه‌وار در اجلاس شورای عمومی رخ داد، پس از تنظیم خطاب مشهورش به ابراهام لینکلن که باید به سفارت امریکا داده می‌شد. صورت‌جلسه: « سپس بحث مفصلی در مورد چگونگی ارائه‌ی خطابیه و مزایای همراهی یک عضو پارلمان با هیأت نمایندگی صورت گرفت. با این کار بسیاری از نمایندگان که می‌گفتند کارگران به خود متکی باشند و در جستجوی کمک بیگانه بر نیایند، به شدت مخالفت کردند».(۷۵) مصوبه‌ای که صادر شد هیأت نمایندگی را به اعضای شورا محدود کرد. مارکس به انگلس نوشت:

«…پاره‌ای از انگلیسی‌های کمیته می‌خواستند یک عضو هیأت نمایندگی را معرفی کند، زیرا این امر معمول بود. این وسوسه از سوی اکثریت انگلیسی‌ها باید ملغی شود».(۷۶) موارد نمونه‌وار در ۱۸۵۶، شورای عمومی اعلام کرد که پیشنهاد یک لرد ثروتمند انگلیسی مبنی بر اهدای کمک سالیانه را، به‌عنوان»حمایت از سازمان» رد کرد».(۷۷) مسأله‌ی «طلای توری‌ها» می‌رفت که برای تمام قرن به موضوع خودرهانی تبدیل شود.

پیش‌بینی مسایل آینده

آغاز جنگ در ۱۸۷۰ و کمون پاریس در ۱۸۷۱ مسأله‌ی خودرهانی را از بیانیه‌ها خارج کرد و به فعلیت در آورد. بعدها این امر در تحلیل مارکس از سرنوشت دولت کمون منعکس شد. در این‌جا ما به موارد کوچک‌تر اما پیش‌گویانه‌ی آن اشاره می‌کنیم. مارکس ابتدا در «خطابیه‌ی دوم» انترناسیونال در مورد جنگ، به این واقعیت اشاره می‌کند که:

«جمهوری تازه تأسیس شده‌ی سیاست‌مداران لیبرال، «توهم‌برانگیز» است، این واقعیت که جمهوری از بالا ساخته شده و بناپارتیسم سرنگون نشده است (که به‌معنای براندازی از پایین است)، بلکه تعویض شده است: جمهوری سلطنت را سرنگون نکرده، بلکه فقط جای آن را که خالی مانده بود پُر کرده است. این اعلام پیروزی اجتماعی نیست، بلکه یک اقدام ملی تدافعی است».(۷۸)

 عظمت کمون مارکس درست عکس این بود:

«طبقه‌ی کارگر پاریس کار را به دست گرفت: این واقعیت عجیبی است. برخلاف تمام حرف‌ها و آن همه ادبیات انبوه در مورد رهایی کار، در شصت سال گذشته، همین که مردم به خواست خود در جایی سرنوشت خود را به دست خود می‌گیرند، بلافاصله عبارت‌پردازی‌های پوزش‌آمیز سخن‌گویان جامعه‌ی کنونی آغاز می‌شود…».(۷۹)

(در واقع خود جمهوری بورژوایی که مارکس تردید خود را نسبت به آن بی‌درنگ ابراز کرد، ابزار خُرد کردن جمهوری کارگران بود که کارها را به دست خودشان گرفته بودند. در این‌باره از مارکس در نوشته‌هایش راجع به دولت کمون چیزهای بیش‌تری می‌شنویم.

این‌جا اجازه بدهید به بخش‌هایی از اولین پیش‌نویس «جنگ داخلی در فرانسه» مراجعه کنیم که مارکس آ‌‌ن‌ها را به زبانی که کم‌تر برای ما آشناست نوشته است. بخشی در این پیش‌نویس وجود دارد که در آن می‌پرسد:

«چه چیز این انقلاب جدید است؟ این درست است که کارگران بار این انقلاب را به دوش کشیده‌اند، اما این امر در مورد همه‌ی انقلاب‌های فرانسه صادق بود. سپس ویژگی دوم آن است که جدید نیست: این‌که انقلاب به نام عموم مردم، یعنی توده‌های تولیدکننده صورت گرفته خصوصیت مشترک این انقلاب با انقلاب‌های فعلی است. خصوصیت جدید انقلاب این است که مردم پس از اولین خیزش خود را خلع سلاح نکرده و قدرت خود را به دست دلالان جمهوری‌خواه طبقات حاکم تسلیم نکردند، آن‌ها با تصویب قانون اساسی کمون اداره‌ی عملی انقلاب خود را به دست خویش گرفته و فوراً به ابزار نگهداری قدرت به دست خود مردم در صورت پیروزی، با جایگزینی ماشین حکومتی طبقات حاکم با ماشین حکومتی خودشان دست یافتند. این است جنایت غیر قابل‌بیان آن‌ها، کارگران به امتیازات ۱۰هزار بالایی تجاوز کرده و تمایل خود را به درهم شکستن پایه‌ی اقتصادی خودکامگی طبقات که برای امر خود نیروی سازمان‌یافته‌ی دولتی را در جامعه ایجاد کرده‌اند اعلام نمودند، این است که طبقات محترم اروپا و ایالات متحده را دچار حمله در اثر تشنج کرده است…»(۸۰)

و سپس چیزهایی بیان شده که در چاپ نهایی به نحو مؤثری گسترش‌یافته است: «اما خصوصیت اجتماعی واقعی جمهوری آن‌ها تنها این است که کارگران کمون پاریس را اداره می‌کنند».(۸۱) مارکس نوشت:

برخی دوستان حامی طبقه‌ی کارگر می‌خواهند به این دلیل با کمون همدردی کنند که هیچ «اقدام سوسیالیستی (تخیلی) به عمل نیاورد». او پاسخ می‌دهد: مارکس دراین‌جا بدون تردید به پیروان کومت اشاره می‌کند، زیرا کومتیست‌های انگلیس در عین آن که ضد سوسیالیست بودند، از کمون در مقابل تهمت‌زنی مطبوعات دفاع می‌کردند، به ویژه پروفسور ادوارد بیلی (که در جلسه‌ی تأسیس انترناسیونال اول بر کرسی ریاست نشسته بود). مارکس در یک پاراگراف طعنه‌آمیز درست پیش از این کومتیست‌های انگلیسی را از «همتاهای مذهبی» فرانسوی‌شان متمایز کرده و کومتیسم را چنین مورد حمله قرار داده بود: «کومت نزد کارگران پاریسی به‌عنوان پیامبر سیاست امپریالیسم [بناپارتیسم] سیاست دیکتاتوری شخصی، سیاست حاکمیت سرمایه‌داری در اقتصاد سیاسی، سیاست سلسله‌مراتب در تمام حوزه‌های اقدام بشری، حتی در حوزه‌ی دانش، و به‌عنوان نویسنده‌ی یک حل‌المسایل جدید با یک پاپ جدید و قدیس‌های جدید به جای قدیمی‌ها شناخته شده است».(۸۲) این حملات در چاپ نهایی نیامده است یا به‌علت احترام به شهامت کومتیست‌های انگلیسی در دفاع از کمون، یا به سبب کمبود جا، یا به هر دو دلیل. این حامیان خیرخواه که از انگیزه‌های واقعی و جنبش واقعی طبقه‌ی کارگر عمیقاً غافل‌اند، یک چیز را فراموش می‌کنند.

«تمام پایه‌گذاران فرقه‌های سوسیالیستی به دوره‌ای تعلق دارند که طبقه‌ی کارگر خودش از رهگذر پیشروی جامعه سرمایه‌داری نه آموزش و نه سازمان‌دهی کافی داشت تا به مثابه‌ی فاعل تاریخی به صحنه‌ی گیتی وارد شود…»(۸۳)

 او ادامه می‌دهد: «اما این نقص کمون نبود که نپذیرفت، فوریه یا ایکاریای کوچک از روی نسخه‌ی کابه را ایجاد کند، آنچه کمون ایجاد کرد شرایط رهایی خویش بود، که دیگر با افسانه‌های تخیلی مه‌آلود نشده بود، زیرا حکومت طبقه‌ی کارگر فقط از طریق تلاش برای رهایی خویش می‌تواند فرانسه را نجات دهد و امور ملی را به انجام برساند، شرایط این رهایی در عین حال شرایط تجدید حیات فرانسه است».(۸۴)

برای مارکس و انگلس رابطه‌ی مستقیمی بین سرشت انقلابی (در مفهوم دقیق کلمه سرنگون‌کننده) سوسیالیسم آ‌ن‌ها و اصل رهایی از پایین وجود داشت. اصلی که چنان‌که انگلس نوشت، جایی برای…حمایت خیرخواهانه از بالا ندارد».(۸۵) «به همین منوال، تنها جنبشی که به مبارزه‌ی طبقاتی از پایین نظر دارد می‌تواند یک جنبش پرولتاریایی اصیل باشد. زیرا این پرولتاریا بود که در «پایین» پایین‌ترین قشر جامعه‌ی کنونی ما بود، که نمی‌تواند برخیزد، نمی‌تواند قد برافرازد، مگر آن‌که قشربندی مقامات فوقانی جامعه‌ی رسمی منفجر شده به هوا برود».(۸۶)

 بنابراین مارکسیسم نیز به‌مثابه‌ی تئوری و عمل انقلاب پرولتری ناگزیر بود تئوری و عمل خودرهانی پرولتاریا باشد و اصالت بنیادی آن نیز از این منبع سرچشمه می‌گیرد.

——————-

متن حاضر برگردانی است از:

Hal Draper, THE PRINCIPLE OF SELF-EMANCIPATION IN MARX AND ENGELS, 1971, Socialist Register  

[۱] اشاره به مبارزات برادران گراسوس در امپراتوری روم در قرن دوم پیش از میلاد که درصدد اصلاحاتی در این نظام به نفع فرودستان جامعه برآمدند

پی‌نوشت‌ها

*این مقاله بخشی از کار بزرگ‌تری است ذیل عنوان «تئوری انقلاب کارل مارکس» که در دست انجام است و تنها معطوف به یک جنبه از نظریه‌ی مارکس در باب سرشت انقلاب پرولتری است. اگر مقاله را جداگانه و به‌تنهایی مورد توجه قرار دهیم این خطر را دربر دارد که یک‌جانبه تعبیر شود، به‌طوری که«خودرهانی» در برابر سازمان‌دهی طبقاتی و رهبری سیاسی قرار داده شود. به‌عقیده‌ی من، چنین برداشتی یکسر بی‌پایه است. چنین تقابلی البته از بیخ با رویکرد مارکس منافات دارد، به‌نظرم در واکاوی قابل تحسین مانتی جانستون «مارکس و انگلس و نظریه‌ی حزب» در سوشیالیست ریجستر ۱۹۶۷ به‌تمامی ثابت شده است. من کاملاً با ملاحظه جانستون موافقم که:«اصل مشهور مارکس و انگلس مبنی بر این‌که آزادی طبقه‌ی کارگر تنها به دست طبقه‌ی کارگر به دست می‌آید، در مقابل مفهوم حزب قرار ندارد، بلکه با آن تکمیل می‌شود». درواقع «اصل خودرهانی» مفهوم حزب طبقاتی و سازمان پیشگام را مشروط می‌کند و بر آن اثر می‌گذارد. حقیقت این است که اصل مزبور با مفهوم خودویژه تعدادی از احزاب شناخته شده از جمله احزاب کلاسیک و کنونی سوسیال دموکرات و احزاب استالینیست که همه به نحوی نخبه‌گرا هستند، تعارض دارد .اما این مسأله‌ای است که به کار جداگانه و گسترده‌ای از نوع خود نیاز دارد.

۱. I, M: First Draft of The Civil War in France, in Arkhiu Marksa i Engel’sa, v.3 (8), 1934, P. 270.

  1. ۲. From the Aeneid, VII, 312.
  2. ۳. George Brandes: Ferdinand Lassalle (N.Y., Macmillan, I~II), 108. The Virgilian line is also used as the title-page motto for the whole book.

. ۴Letter, Engels to Paul Lafargue. 16 Feb. 1886; in Engels-Lafargue:

 Correspondence (Moscow, FLPH, 1g5g), I : 338-39.

  1. ۵. M: Provisional Rules of the Association, in The General Council of the First International; Minutes, 1864-66 [v. 11, 288. This remained the same in the later revisions; the 1871 version is in ME:SW I : 386.
  2. ۶. E: Pref. to 1888 English ed. of Communist Manifesto, in ME:SW I : 28; M: Critique of the Gotha Program, in ME:SW 2: 25.
  3. ۷. Letter, Marx to Engels, 27 Feb. 1861, in ME:W 30.160; on Spartacus, see also Marx’s well-known «Confession» (question game) in which Spartacus and Kepler are listed as his «favorite heroes»; in D. Riazanov, ed. Karl Marx, Man, Thinker and Revolutionist (N.Y., International Pub., 1927)~ 269. 277-78; or ME: W 31 : 597.
  4. ۸. E: Progress of Social Reform on the Continent.» New Moral World. 4 and 18 Nov. 1843; in ME: Gesamtausgabe (MEGA) I, 2:442. g.
  5. ۹. Ibid., 436. 10. Ibid., 435.

۱۱. Ibid., 449.

  1. ۱۲. E: «The ‹Times› on German Communism,» New Moral World, 20 Jan. 1844, in ME: Gesamtausgabe I, 2 : 452.

 13, This change can be followed through several steps in the English-language articles reprinted in ME: Gesamtausgabe I, vol. 4.

  1. ۱۴. E: «The late Butchery at Leipzig-The German Working Men’s Move- ment,» Northern Star, 13 Sept. 1845, in ME: Gesamtausgabe I, 4 :477.
  2. ۱۵. Boris Nicolaievsky & 0. Maenchen-Helfen: Karl Marx; Man and Fighter (Phila., Lippincott, 1936), 43.
  3. ۱۶. Franz Mehring: The Lessing Legend (N.Y., Critics Group, 19-38), 29.

 I 7. Franz Mehring : Karl Marx (N.Y., Covici Friede. 1935), 50.

 I 8. Mehring : Karl Marx, 5 I ; Nicolaievsky, 44.

  1. ۱۹. Nicolaievsky, 45-46. 20. Cf. Helmut Hirsch, «Karl Friedrich Koppen, der intimste Berliner Freund Marxens,» International Review for Social History (Amsterdam), v. I.
  2. ۲۰. Karl Friedrich Koppen: Friedrich der Grosse und seine Widersacher (Leipzig, I 840).
  3. ۲۱. Nicolaievsky, 39.
  4. ۲۲. Mehring, Karl Marx, 47.
  5. ۲۳. Ibid., 49; Nicolaievsky, 39.
  6. ۲۴. In ME: On Religion (Moscow, FLPH, 1957), 14.
  7. ۲۵. E: Germany: Revolution and Counter-Revolution (N. Y., International Pub., 1933; Marxist Lib., v. 13). 22-23.
  8. ۲۶. Letter, Engels to F. Graeber, g Dec. 1839/5 Feb. 1840; in ME:W Erg. Bd. 2 : 443.
  9. ۲۷. E: «Freidrich Wilhelm IV, Konig von Preussen,» writ. ab. Oct. 1842; pub. I 843; in ME: W I .446ff, esp. 453.
  10. ۲۸. M: Second letter, dated May 1843, in the «Exchange of Letters,» pub. in Deutsch-FranzBsischer Jahrbiicher, I 844; in ME: W I : 341 -42 ; transl. largely based on M: Writings of the Young Marx on Philosophy and Society, ed. Easton & Guddat (Garden City, Doubleday, 1967), 209-10.
  11. ۲۹. Ibid., ME: W I : 341 ; M: Writgs. Yg. Mx., 208.
  12. ۳۰. Ibid., ME:W I : 342; M: Writgs. Yg. Mx., 210.

 32 Ibid., ME: W I : 338-39; M: Writgs. Yg. Mx, 206.

  1. ۳۳. In ME: On Relig., 15.
  2. ۳۴. Mehring, Karl Marx, 59.
  3. ۳۵. InME:WErg.Bd.I:215.

۳۶.M: Economic and Philosophic Manuscripts of 1844 (Moscow, FLPH, n.d.), I I 7.

  1. ۳۷. M: The Poverty of Philosophy (Moscow, FLPH, n.d.), 98-102. There is an echo of this in M: A Contribution to the Critique of Political Economy, tr. N. I. Stone (Chicago, Kerr, 1904, Appendix, «Introduc- tion,» ۲۶۸. (This «Introduction» is a section of the Crundrisse der Kritik der Politischen Economie.)
  2. ۳۸. The cartoon may be seen in Mehring, Karl Marx, facing p. 296, with a detailed explanation of the verso. (Not in the later paperback ed.)
  3. ۳۹. از متن آلمانی تنظیم شده نیکلایوسکی، ۶۰. از آن‌جا که به نظر می‌رسد نویسده کاملا ناشناس بود. اگوست کونوف کارل مارکس و فردریک انگلس، می‌توان تردید کرد که آیا این آخرین شعله‌گیری طبع شعر مارکس بود. هفت سال بعد وقتی نئوراینیشه تسایتونگ در همین شهر در ۱۸۴۹ تعطیل شد یک شعر وداع از فردیناند فرای لیگرات در آخرین چاپ منتشر شد، که طبیعتاً همان دیدگاه را منعکس می‌کرد.

۴۰.The poem has a long title, usually shortened to Der Triumph der Glaubens, writ. and pub. in 1842; here transl. from ME:W Erg. Bd. 2: 301.

۴۱.Most of the quotations are from the Paul Elmer More translation of Prometheus Bound. The first (Hephaestus) is a colloquialized adaption.

  1. ۴۲. M: «Toward the Critique of Hegel’s Philosphy of Law: Introduction,» Deutsch-Franeosischer lahrbiicher, 1844; writ. end of 1843 to Jan. 1844; in M: Writgs. Yg. Mx., 264.
  2. ۴۳. Ibid., 260-64.
  3. ۴۴. E: «Communism in Germany,» ۲nd article, New Moral World, 8 March 1845; in ME: Gesamtausgabe I. 4 : 344.
  4. ۴۵. M: «Debatte iiber Pressfreiheit [Src.],» Rheinische Zeitung, 5 May 1842; in ME: W I : 49.
  5. ۴۶. Ibid., 51.
  6. ۴۷. For the two versions in English. see ME: The German Ideology (MOSCOW, x, — Progress Pub., 1964), 646, 651-52; for the two in German, see ME:W 3: 5-6, 533-34. In the second paragraph of the thesis, Engels introduced two changes which we have omitted entirely, as unnecessary or misguided. He deleted the words «or self-changing,» and altered «revolutionary – -. practice» [revolutionare Praxis] to «transformatory [or revolutionizing] practice» [umwalzende Praxis].
  7. ۴۸. M: «The Communism of the Paper Rheinischer Beobachter,» in ME: On Relig., 82-83; transl. mod. after ME: W 4 : 200.
  8. ۴۹. Ibid., 85; transl, mod. after ME:W 4: 202.
  9. ۵۰. In ME: On Britain, 2nd ed. (Moscow, FLPH, 1962), 315.
  10. ۵۱. E: «Deutscher Soeial~smus in Versen und Prosa,» pub. Sept. 1847; in ME: W 4 : 207.
  11. ۵۲. M: Pov. Phil., 124-25.
  12. ۵۳. Der Bund der Kommunisten. Dokumente (Berlin, Dietz, 1970) I :470 ff. 54.In ME:SW I : 60.
  13. ۵۴. Ibid., 63-64.
  14. ۵۵. Ibid., 62.
  15. ۵۶. Ibid., 44.
  16. ۵۷. E: «Berliner Vereinbarungsdebatten.» Neue Rheinische Zeitung, 7 June I 848. in ME: W 5 : .45.
  17. ۵۸. E: «Die Polendebatte in Frankfurt,» Neue Rhein. Zeit., g Aug. 1848; in ME:W 5:319.

۶۰.Letter, Marx to Engels, 26 Sept. 1868; in ME: Selected Correspondence (N. Y., International Pub., 1935)~ 249.

  1. ۶۱. Letter, Marx to J. B. Schweitzer, 13 Oct. 1868; in ME: Selected Cor- respondence (Moscow, FLPH, n.d.), 259.
  2. ۶۲. M: First Draft of Civ. War in Fr., 280.
  3. ۶۳. M: Class Struggles m France 1848-1850, in ME:SW I : 146.
  4. ۶۴. Ibid., 174.
  5. ۶۵. Ibid., 148.
  6. ۶۶. Letter, Engels to Marx, 17 March 1858; in ME:W 29 : 305.
  7. ۶۷. Letter, Engels to W1. J. Schmuilow, 7 Feb. 1893; in ME:W 39 : 24. 68.Quoted here from the English translation, The Socialism of Today (London, Leadenhall Pr., n.d.), 152. (Translation first pub. 1884.)
  8. ۶۸. Edmond Villetard de Pruni&res: History of the International, tr. by S. M. Day (New Haven, 1874), 65-66. The speaker quoted was Chalain. The original, Histoire de l’lnternationale, was published in Paris, 1872.
  9. ۶۹. «The International Working Men’s Association to the National Labor Union of the United States,» dated I 2 May I 869; writ. by Marx; adopted by the Gen. Council; in Gen. Council. F.Z. 1868-70 [v. 31, 102, 321.
  10. ۷۰. «The Belgian Massacres,» dated 4 May 1869; manifesto writ. by Marx, approved by the Gen. Council; in ibid., 3 14-1 5.
  11. ۷۱. At meeting of the General Council, 16 Nov. 1869; in ibid., 182.
  12. ۷۲. «To the Working Men of Great Britain and Ireland,» pub. Sept. 1865; in Gen. Council. F.Z. 1864-66 [v. I.], 299.
  13. ۷۳. R. Harrison: «The Land and Labour League,» International Institute for Social History, Bulletin, v.8, 1953, no. 3, I 74,195.

۷۵.Minutes of zg Nov. 1864, in Gen. Council F.Z. r86p-66 [v. I], 54.

۷۶.Letter, Marx to Engels, 2 Dec. 1864, in ME: The Civil War in the United States (N. Y., International Pub., 1937), 273.

  1. ۷۷. Jules L. Puech: Le Proudhonisme duns PAssociation Internationale des Travailleurs (Paris, Alcan, 1907), I03n.
  2. ۷۸. M: «Second Address of the General Council . . .,» dated g Sept. 1870; in ME:S W I : 496.
  3. ۷۹. M: Civ. War in Fr., in ME:SW I :522-23.
  4. ۸۰. M: First Draft of Civ. War in Fr., 346-48.
  5. ۸۱. Ibid., 348. Cf. Civ. War in Fr., in ME:SW I : 522.
  6. ۸۲. Ibid,, 346.
  7. ۸۳. Ibid.. 348.
  8. ۸۴. ۱bid.i 352.

۸۵.: E: Ludwig~ Feuerbach. in ME:SW 2.400-01.

  1. ۸۶. ME; Communist Manifesto, ME:SW I : 440.

منبع: نقد اقتصاد سیاسی




تأمین اجتماعی; مهمترین صندوق کارگری در چنگال دولت

  • اخبار روز
  • در شرایطی که بحران کرونا میلیون‌ها نفر را خانه‌نشین کرده و چشم خیل عظیمی از بیکاران و بازنشسته‌ها به تأمین اجتماعی دوخته شده و در شرایطی که این سازمان با وضعیت بحران‌زده‌اش از پس هزینه‌ها برنمی‌آید، واضح بود که دولت بالاخره دیر یا زود سراغ منابع سازمان تأمین اجتماعی خواهد آمد
تجمع اعتراضی بازنشستگان کشوری در تهران + گزارش تصویری

اخیراً دولت ۱۰ درصد سهام «شستا» (شرکت سرمایه گذاری تأمین اجتماعی) را در بورس واگذار کرد[۱] و اعلام کرده که به زودی، ۲ درصد دیگرش را هم میفروشد (یعنی جمعاً ۱۲ درصد). دلایل این چوب حراج زدن  و عواقب آن چیست؟

در شرایطی که بحران کرونا میلیون‌ها نفر را خانه‌نشین کرده و چشم خیل عظیمی از بیکاران و بازنشسته‌ها به تأمین اجتماعی دوخته شده و در شرایطی که این سازمان با وضعیت بحران‌زده‌اش از پس هزینه‌ها برنمی‌آید، واضح بود که دولت بالاخره دیر یا زود سراغ منابع سازمان تأمین اجتماعی خواهد آمد تا موقتاً هم که شده بحران این سازمان را چند صباحی به تعویق بندازد و به آن مسکّن تزریق کند.

این در حالی است که دولت تمام این سال‌ها حتی یک ریال بابت حق بیمۀ ۳ درصدی سهم خودش به سازمان تأمین اجتماعی پرداخت نکرده و فقط ۲۵۰ هزار میلیارد تومان به این سازمان «بدهکار» است[۲]؛ منتها بجای تسویۀ بدهی‌، بخشی از دارایی «طلبکارِ» خود را به فروش گذاشته است!

این درحالی است که تأمین اجتماعی ماهیتاً یک نهاد غیردولتیِ عمومی است؛ نهادی که با پول نسل اندر نسل کارگران ساخته شده تا در دوران پیری، مستمریِ بازنشستگی از آن بگیرند، در دوران بیماری، بیمۀ درمانی داشته باشند و در دوران بیکاری، آب‌باریکه‌ای به اسم بیمۀ بیکاری داشته باشند. اما دولت، تأمین اجتماعی را دهه‌هاست که در قبضۀ خود گرفته، رأساً برایش مدیرعامل و هیئت مدیره تعیین میکند، برای خرج و مخارجش تعیین تکلیف میکند، برای شرکتهای زیر مجموعه‌اش مدیر منتصب میکند، از خزانۀ تأمین اجتماعی هر زمان که اراده کند پول برمیدارد، بدهی‌های خودش را هم که تسویه نمیکند، خلاصه هرجور که توانسته تأمین اجتماعی را دوشیده است. همۀ اینها هم از منظر خود حکومت قانونی است.

اما روی دیگر سکه آن است که سالهاست  اسم تأمین اجتماعی به اخبار فساد و رانت و صندلی‌های مدیریتیِ ژن‌های خوب و پاداش نجومی مدیران گره خورده. فقط در یک قلم خاطرمان است که سعید مرتضوی به‌عنوان مدیرعامل سابق تأمین اجتماعی چطور ۱۳۰ شرکت را به بابک زنجانی واگذار کرد[۳] ؛ تبعات فساد در آن پرونده به قدری بود که کار به دادگاه کشید. یا چرا راه دور برویم، همین چند وقت پیش فاش شد که حتی دستمزد چند میلیون یورویی سرمربی تیم ملی فوتبال را هم دولت از منابع تأمین اجتماعی داده است[۴]! تصور کنید یک کارگر بازنشسته باید برود جلوی مجلس برای حقوقش گاز اشک‌آور و باتوم بخورد، اما پولی که حق اوست، برود در حلقوم مربی تیم فوتبال!

شستا

تأمین اجتماعی برای خود یک بازوی اقتصادی دارد به اسم «شرکت سرمایه‌گذاری تأمین اجتماعی» یا به طور مخفف «شستا». شستا یه شرکت مادر یا ابرهلدینگ است که فقط ۹ هلدینگ زیر مجموعه در حوزه‌های مختلف دارد -از نفت و گاز و پتروشیمی و سیمان بگیرید تا دارو و رایتل و امور مالی و …؛ تقریباً ۱۷۵ شرکت زیرمجموعۀ این هلدینگ‌ها هستند.

در واقع یک امپراتوری اقتصادی اساساً با پولِ پس‌اندازِ نسل‌های متوالی کارگران ساخته شده، اما ۱۴ میلیون خانوار (معادل با ۴۰ میلیون نفر یا نصف جمعیت کشور[۵]) که تحت پوشش تأمین اجتماعی و در واقع صاحبان واقعی‌اش هستند، هیچ‌گونه نظارت و مدیریتی روی آن ندارند.

تاریخ به وجود آمدن شستا برمیگردد به دورۀ جنگ. زمان جنگ، دولت نیازمند پول بود؛ بنابراین شروع کرد به دست انداختن به منابع تأمین اجتماعی، به شکل استقراض. اما چون نمیتوانست اصل و فرع پول را پس بدهد، در عوضِ آن به تأمین اجتماعی ملک و شرکت‌ و کارخانه‌‌هایی را داد که اکثراً هم زیانده یا کم‌بازده بودند. مثلاً سال ۶۳ دولت ۵ میلیارد قرض گرفت، و سال بعدش ۳ میلیارد از بدهی‌اش را با همین واگذاری مستغلات و شرکت‌ها به تأمین اجتماعی پس داد[۶]. بنابراین اصلاً متولد شدن «شستا» (سال ۶۵) در واقع برای این بود که این حجم عظیم از دارایی‌هایی را که دولت به جای طلب به آن می‌انداخت، بتواند رتق و فتق کند. این روال ادامه پیدا کرد تا اواخر دهۀ ۶۰ که دیگر به اوج خود رسید و شستا رسماً وارد حوزۀ بنگاه‌داری شد.

دلایل بحران در تأمین اجتماعی

در یکی دو سال اخیر ورشکستگی صندوقهای بازنشستگی به اذعان خود ج.ا جزو «ابرچالش»هایش بوده؛ تأمین اجتماعی مهمترینِ این صندوق‌هاست. معمولاً تمام رسانه‌های رسمی دلیل بحران را «به‌هم خوردن نسبت بیمه‌پردازها (یعنی شاغلان) به تعداد بازنشسته‌ها» عنوان میکنند. اما صراحتاً نمی‌گویند که دلیل اصلی این بهم خوردن تناسبت چه بوده و مقصرش کیست؟

در کشورهای اروپایی، یکی از مهمترین دلایل بهم خوردن این تناسب، پیربودنِ جامعه است ؛ بدین معنا که تعداد بازنشسته‌ها نسبت به شاغلان زیاد است. اما در ایران که یکی از جوان ترین کشورهای دنیا محسوب میشود و تعداد شاغلان جوانش چندین برابر بازنشسته‌هاست، چرا باید صندوق‌های بازنشستگی به بحران برخورد کنند؟ دلیل، خود دولت است! دولت سالهاست برای کشیدنِ شیرۀ جانِ کارگران، آنان را هرچه بیشتر و بیشتر از زیر پوشش قانون کار درآورده: با قراردادی کردنشان؛ با پیمانی کردنشان؛ با روزمزد و غیررسمی کردن‌شان. با پر و بال دادن به دلالهای واسطه‌ای به اسم شرکتهای پیمانکاری و خدماتی و…

بنابراین مقصر اصلی بهم خوردن این تناسب، اتفاقاً خودِ دولت است. علاوه بر این، ۲ دلیل دیگر هم وجود دارد که این صندوقها و خصوصا تأمین اجتماعی بحران‌زده شده‌اند: یکی چنبرۀ دولت بر صندوقهاست؛ و دومی تسویه نشدن بدهی‌های دولتی و دست درازی بیشتر به منابع این صندوقها.

بنابراین تنها مقصر بحران‌زدگی تأمین اجتماعی دولت است. دولت با فروش ۱۰ درصدِ سهام شستا توانست در یک روز ۷ هزار میلیارد تومان جمع کند[۷]؛ یعنی ارزش کل شستا را باید حول و حوش ۷۰ هزار میلیارد تومان دانست. در حالی که مخارج سالانۀ تأمین اجتماعی دوبرابر این مقدار است؛ مثلاً تا همین پارسال که اصلاً «کرونا»یی هم وجود نداشت، تأمین اجتماعی ۱۲۰ هزار میلیارد تومان خرج داشت[۸]. یعنی فروش کل شستا هم نمیتواند خرجِ یک سالِ تأمین اجتماعی (و به عبارتی پرداخت حقوق بازنشسته‌ها و بیکاران) را بدهد. تازه همین اولِ امسال هم که ۱۶ هزار میلیارد تومان کسری بودجه بار آورد[۹].

بحرانزدگی شستا را با دقت در صورتهای مالی اش میتوان دید (البته این صورتهای مالی تا قبل از اینکه همین یک ماه پیش شستا وارد بورس شود کاملا محرمانه بود و حتی اسامی هیأت مدیره شرکت‌های شستا هم تازه بعد از سی و اندی سال دو سال پیش علنی شدند[۱۰]).

در آخرین صورتهای مالی شستا[۱۱] میبینیم که این هلدینگ در سال گذشته ۳۵۰۰ میلیارد تومان سود خالص داشته. منتها واقعیتِ این به اصطلاح سود با بررسی سایر اعداد و ارقام است که آشکار می‌شود. درآمد عملیاتی شستا (یعنی درآمد مرتبط با فعالیت‌های شرکت‌های زیرمجموعه‌اش) در سال گذشته تقریباً ۴ هزار میلیارد تومان بوده. درحالیکه ۹۹ درصدِ این درآمد از محل «فروش سرمایه‌گذاری‌ها» بوده. فروش سرمایه‌گذاری، یعنی فروش سهام شرکت‌های زیرمجموعه، یا به عبارتی فروش دارایی‌های آن شرکتها!

به زبان صاف و ساده یعنی شستا عملاً فرش زیر پایش را هم میفروشد تا خود را بر روی کاغذ سودده نشان دهد.

بهانه‌های دولت برای چوب حراج زدن به تأمین اجتماعی

دولت حراج کردنِ اموال تأمین اجتماعی در بورس را پشت ۲ تا استدلال قایم کرد: یکی افزایش شفافیت و دوم کاهش تصدی‌گری (که منظور ازین دومی، کاهش نقش تأمین اجتماعی در بنگاهداری و ادارۀ شرکتهای تجاریه).

در مورد “شفافیت” ادعا کرد که اگر شستا در بورس عرضه شود، طبق قانون بورسی، صورتهای مالی شستا هم باید عمومی شوند، پس این باعث شفافیت بیشترِ تأمین اجتماعی است. درحالیکه تأمین اجتماعی بنا به ماهیت همیشه موظف بوده نه فقط صورتهای مالی بلکه ریز اسناد حسابداری‌اش را رو به صاحبان واقعی خودش منتشر کند تا واقعیت فساد مالی و حساب‌سازی‌ها و پاداش‌های هیأت مدیره و امثالهم مشخص شود. شفافیت فقط در این صورت معنا دارد. ثانیاً اصلاً علنی کردن صورتهای مالی سالانه چه دخلی به بورس دارد که دولت این اسناد را بدون ورود به بورس منتشر نکرد؟ اینجاست که در واقع میبینیم منظور از این لفاظی‌ها فقط بهانۀ تبلیغاتی برای دفاع از فروش اموال تأمین اجتماعی بوده.

استدلالِ کاهش تصدی‌گری و بنگاهداری هم که دروغ محض است، چون دولت علاقه‌ای ندارد صندلی مدیریتی شرکتهای تجاری و رانتهای مهم همراه با آن را به این راحتی‌ها از دست بدهد. به همین خاطر است که می‌بینیم بعنوان سهامدار عمده، مدیران عامل و هیئت مدیره را تا ته زنجیرۀ شستا دارد تعیین میکند و در این نوع واگذاری هم قرار است موقعیتِ مدیریتی دولت ادامه پیدا کند.

در همین نقطه است که در واقع شاهد درگیری و دعوای سرمایه‌دارِ خصوصی و دولتی بر سر سهم‌خواهی از اموال کارگران هستیم. دعوای سرمایه‌داران بخش خصوصی این است که چرا سهام شرکت‌های دولتی را طوری واگذار نمیکنند که هم مالکیت و هم مدیریتش به دست آنان بیافتد. در صورتیکه آن طرف دولت با این شیوۀ واگذاری سهام شستا (که معروف شده به «خصولتی‌سازی») هم درآمد بیشتری به جیب میزند و هم صندلی‌های مدیریتی‌اش را علیرغم کاهش سهم مالکیتی از دست نمیدهد.

برای نیل به این هدف هم در این مواقع یک ترفند پرکاربرد به کار می‌برد؛ در شستا چندین لایه هولدینگِ تو در تو ساخته شده که زیر مجموعۀ ابرهولدینگ شستا هستند که این شیوه از لایه‌بندی هولدینگ‌ها باعث تثبیت نقش کنترلی دولت بر شرکتهای زیر مجموعه است[۱۲].

برای اینکه این نکتۀ آخر روشن‌تر کنیم، بگذارید یک مثال فرضی بزنیم. فرضاً در این مثال بعد از این واگذاری اخیر، شستا در رأسِ هرم، مالک ۹۰ درصد هولدینگِ ۱ باشد، هولدینگِ ۱ مالک ۶۰ درصد هولدینگِ ۲ و هولدینگِ ۲ مالک ۶۰ درصد هولدینگِ ۳ و الی آخر… به این ترتیب شستا عملاً مالکِ ۹۰ درصدِ ۶۰ درصدِ شرکت ۲ یا به به عبارتی ۵۴ درصدِ آن است، مالک فقط ۳۲ درصد شرکت ۳، ۱۹.۵ درصد شرکت ۴ و…؛ به این ترتیب با اینکه در شرکت‌های ۲ و ۳ سهام کمی دارد، ولی چون همچنان سهامدار عمدۀ رأس هرم است، بنابراین مدیران عامل و هیئت مدیرۀ رانتی خود را میتواند در همین‌ شرکت‌ها علیرغم سهم کمِ مالکیتی‌اش حفظ کند.

واقعیت عرضۀ شستا در بورس

بنابراین هدفِ دولت، نه شفافیت است نه کاهش نقشش در ادارۀ شرکتها (یا همان تصدی‌گری). اینکه اموال کارگران به خودشان فروخته شود، نامش کلاهبرداری است و وقتی به دیگری فروخته شود، دزدی.

اما مهمتر از همه اینکه اصلاً معلوم نیست پول فروش ۱۲ درصد سهام شستا دقیقاً کجا می‌رود؛ خرج پاداش کدام مدیر و بریز و بپاش کدوم «ژن خوب» میشود؟ چه کیسه‌ای برایش دوخته‌اند و با این مبالغ به دست آمده چه میکنند؟ مطلقاً هیچ نظارت از پایینی روی شستا و تأمین اجتماعی نیست.

از طرف دیگر با فروش ۱۰ درصد سهام شستا، الان سهامداران جدیدی از بیرون به این مجموعه اضافه شده‌اند که هر سال بخشی از سود شرکتی بین‌شان تقسیم میشود. یعنی سودی که می‌بایست صرف کارگران و بازنشسته‌های خود تأمین اجتماعی می‌شد، الان به کسانی تعلق پیدا میکند که اصولاً ذی‌نفع نبودند.

در نهایت یک سری بورس‌بازان حرفه‌ای و بزرگ هستند که سودهای هنگفت از خرید و فروش سهام شستا به جیب میزنند.  چون اولاً اغلب کارگران پس‌اندازی برای خرید سهام و وقت و دانشش را ندارند و در خرج و مخارج روزمره‌شان مانده‌اند.

ثانیاً حتی اگر هم چند میلیونی پس‌انداز داشته باشند، بعد از عرضه‌های اولیه‌ایی مثل سهام شستا، اصلاً شانس خرید پیدا نمیکنند. چون کلاً بعد از عرضه‌های اولیه، صف‌های طولانی خرید شکل میگیرد و تعداد آنهایی که میتوانند نوبتِ خرید سهام پیدا کنند، انگشت شمار است. این تعداد انگشت شمار چه کسانی هستند؟ همان سرمایه‌دارانی که با کارگزاری‌ها تبانی میکنند[۱۳].

حباب بورس و تبعات تخریبی آن برای کارگران

دولت که با کسری بودجه سنگین طرف است، همان کاری را که با شستا کرد دارد با تعداد زیادی از شرکت‌های دولتی هم میکند ؛ مثلاً قرار است بخشی از سهام بعضی بانک‌های دولتی ، بیمه‌‌‌ای و پالایشگاهی  در بورس واگذار شود. بنابراین در این مدت دولت مدام برای بورس بازارگرمی میکند و خلاصه با «ان‌شاء الله و ماشاء الله» گفتن[۱۴] مردم را تشویق میکند که پولشان را وارد بورس کنند. به طوریکه در عرض فقط یک ماهی که وسط کرونا بودیم، یعنی فروردین ۹۹، به اندازۀ دو سومِ کل سال قبل نقدینگی به بورس سرازیر شده است[۱۵].

اینجا یک سوال بوجود میاد که چطوری در شرایطی که اقتصاد واقعی ایران با رکود و تعطیلی و کلی بنگاه‌ و صنعت ورشکسته و زیانده سیر نزولی و سقوط را طی میکند، ناگهان بورس ایران مثل موشک صعودی در حال جهش به بالاست؟!!

اتفاقی که دارد در بورس ایران می‌افتد را اینطوری میتوانیم خلاصه کنیم:

اقتصاد، ورشکسته است، بخش زیادی از این اقتصاد ورشکستۀ کشور هم دستِ دولت است. ج.ا که استراتژی‌اش برای برجام ۲، انتظار کشیدن تا تعیین تکلیف ریاست جمهوری بعدی آمریکاست، میخواهد تا آن موقع هم امپراتوری نظامی منطقه‌ای‌اش، ارتشهای نیابتی‌اش و ویترین آزمایشهای موشکی و نظامی‌اش دست نخورده باقی بماند و هم بریز و بپاش‌های اختلاس و رانت و بخور بخورهای داخلی‌اش برپا. در نتیجه چه کسی قرار است هزینۀ بحران را بدهد؟ طبقۀ کارگر. اینطوری بوده که در دو سال گذشته ج.ا با سرعت حیرت آوری در حال اجرای طرح‌های ریاضتی علیه طبقۀ کارگر بوده: جهش خصوصی‌سازی‌ها، جهش قیمت خدمات عمومی؛ افزایش مالیاتها، حذف یارانه‌ها، جهش قیمت بنزین؛ سقوط دستمزدها، تغییر قوانین بازنشستگی (اصلاحات پارامتریک) و…

حال آخرین تاکتیک دولت برای دوشیدنِ مردم و پُر کردن خزانه‌اش رشدِ بادکنکی بورس  و تشویق مردم به سرازیر کردن پس‌‍‌اندازهایشان به این سو شده‌است. و چون ارزش یک سری از سهام شرکت‌ها به قیمتهای عجیب و غریبی در بورس جهش کرده است، این باعث شده بخشی از مردم به بازار بورس هجوم بیاورند؛ بطوریکه فقط در عرض همین دو سه ماهۀ دورۀ کرونا، حجم افراد ورودی به بورس ۲۰ درصد بالا رفته [۱۶]و [۱۷].

دلیل این استقبال به این خاطر است که بخشی از مردم که پس‌اندازهایشان زیر بار تورم هر روز بیشتر آب میرود، میبینند که مثلاً در عرض یکماه ارزش سهام فلان شرکت دوبرابر میشود، بنابراین آن پس اندازها را بجای بانک و طلا یا ارز به سمت بورس و خرید و فروش سهام برده‌اند.

اینجاست که سناریوی مطلوب دولت اتفاق می‌افتد: یعنی هم سهام یک سری شرکتهای زیان‌دۀ دولتی از طریق واگذاری‌ها در بورس، به اسم شرکتهای پربازده بسرعت فروش میرود و هم نقدینگی مردم به جیبِ دولت سرازیر میشود. اما مشکل ازآنجایی شروع میشود که رونق این بورس اصلا هیچ خوانایی با اقتصادِ واقعی ندارد و حبابی است.

برای نشان دادن تصویر دقیق‌تری از وضعیت این رشد غیرواقعی ارزش سهام در بورس کافی است همین رشد حبابی را در معروف‌ترین شرکت‌های بحران‌زده بررسی کنیم. مثلاً تابستون سال ۹۷ درست زمانی که اعتراضات کارگران هپکو دوباره به صدر اخبار برگشته بود، در فرابورس قیمت هر سهم هپکو با آن همه زیان انباشته و بحران تقریبا ۶۰ تومان بود. اما ناگهان ظرف چند ماه رسید به ۵۰۰ تومان، یعنی ۷۳۰ درصد افزایش! درصورتیکه در این فاصلۀ چندماهه نه تولیدی وجود داشت، نه فروشی، نه درآمدی نه هیچ‌چیز! پس این افزایش قیمت سهام اصلاً ربطی به اوضاع و احوال واقعی هپکو نداشت. به همین ترتیب مثلاً هفت شرکت پتروشیمی در بورس هستند که تقریباً می‌توان گفت کاغذی‌اند، اما سهامشان رشد زیادی داشته[۱۸].

بنابراین ما با یک حباب کاذب و سرمایۀ موهوم طرف هستیم که دارد روی کاغذ در بورس از بادِ هوا ارزش‌زایی میکند؛ بطوریکه ارزش بورس الان از تولید ناخالص داخلی هم زیادتر شده[۱۹]! واضح است که بخش زیادی از این ارزش اصلا وجود خارجی ندارد و قرار است  به زودی با ترکیدنِ حباب و بر بادرفتن پس‌اندازهای مردم تمام شود[۲۰]. اما ترکیدنش همانا و برباد رفتن پولهای مردم همانا و تکرار ماجرای مالباخته‌ها و اعتراضات دامنه‌دارشان، منتها اینبار جلوی دفاتر کارگزاری‌ها.

چرا کنترل کارگری بر تأمین اجتماعی؟

دولت در روز روشن به تتمۀ دارایی کارگران و معلمان یعنی تأمین اجتماعی و صندوق ذخیرۀ فرهنگیان با فروش در بورس دستبرد میزند.

بنابراین هدف باید درآوردن صندوقهای بازنشستگی و در رأس آن تأمین اجتماعی از دست دولت باشد.

این یعنی کارگران بیمه‌پرداز و بازنشسته‌های هر صندوق نمایندگان مستقل خودشان (در یک انتخابات آزاد از پایین) انتخاب کنند و به این واسطه بر سازمان و اموالش کنترل و نظارت داشته باشند باشد. سازمان را مجبور کنند که تمام اسناد حسابداری و شرکتهای زیرمجموعه‌اش به شکل ماهانه در اینترنت در دسترس عمومی قرار گیرد و علنی باشد. بجای مدیرانِ دست نشاندۀ دولتی، خودِ کارگران، مدیر و مسئول عزل و نصب کنند یا حداقل هر عزل و نصبی را مشروط به رأی خود کنند.

از دیگر مصادیق کنترل کارگری آنست که نماینده‌های کارگری بتوانند بر نحوۀ تخصیص منابع و ارادۀ خدمات در بیمارستانهای تأمین اجتماعی،  که با پول خود کارگران ساخته شده و دریافت‌کنندگان خدمات بیمارستانی‌اش هستند نظارت و کنترل داشته باشند و اجازه ندهند به اسم آنها ولی به کام مدیران دولتی –وسط بحران کرونا-پرستاران اخراج شوند!

یعنی بیکاران و اخراجی‌های تحت پوشش تأمین اجتماعی، سازمان را وادار کنند که همۀ بندها و تبصره‌ها و شروط حذفی و تعویقی از بیمۀ بیکاری تأمین اجتماعی –حداقل تا اخر دورۀ کرونا- لغو شود.

به طور خلاصه یعنی بازنشسته و کارگر و اخراجیِ تأمین اجتماعی اگر متحدانه نقطۀ فشارشان را روی مسألۀ کنترل کارگری بر سازمان تأمین اجتماعی و بیرون کشیدنش از دست دولت بگذارند، بجای هر بار اعتراض برای خُرده نان از دولت، نانوایی را از دستش بیرون می‌کشند.

 کمیته عمل سازمانده کارگری


[۱]
 http://boursesabz.ir/news12/عرضه_اولیه_شستا

[۲] https://www.shomanews.com/بخش-مهمترین-اخبار-اقتصادی-۳/۹۴۴۰۲۰-دولت-هزار-میلیارد-تومان-بدهی-خود-را-به-صندوق-تأمین-اجتماعی-پرداخت-کند-تورم-درصد-افزایش-حقوق-درصد

[۳] https://www.isna.ir/news/95040116116/جزئیاتی-از-معامله-بزرگ-مرتضوی-و-بابک-زنجانی

[۴] https://www.tabnak.ir/fa/news/964826/پرداخت-قرارداد-ویلموتس-از-جیب-کارگران-تامین-اجتماعی

[۵] https://www.eghtesadonline.com/بخش-بیمه-۱۱۸/۳۷۰۱۴۲-بیش-از-نیمی-از-جمعیت-کشور-تحت-پوشش-تأمین-اجتماعی-هستند/

[۶] رویکردهای دولت به سازمان تأمین اجتماعی در دوران دفاع مقدس – ایزدخواه ،نجفی – نشریه اقتصاد و جامعه – تابستان ۹۵

[۷] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/01/27/2244429/بورس-امروز-۷-هزار-میلیارد-تومان-نقدینگی-جمع-کرد

[۸] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/04/04/2040722/درآمد-سالیانه-۱۲۰-هزار-میلیارد-تومانی-تامین-اجتماعی

[۹] https://etemadonline.com/content/399448/کسری-۱۶-هزار-میلیارد-تومانی-ت-مین-اجتماعی

[۱۰] https://shoaresal.ir/fa/news/167498/ترکیب-اقتصادی-یاران-محجوب-و-ربیعی-و-حامیان-روحانی

[۱۱] سایت کدال

[۱۲] عرضه سهام شستا: دمیدن سرنا از سر گشاد (نویسنده: مهدی حیدری)

[۱۳] مثلاً تنها چند روز بعد از عرضۀ سهام شستا، چند دقیقه قبل از اینکه نماد معاملاتی شستا باز شود، تعدادی که آخر صف خرید بودند، یکهو به جلوی صف خرید منتقل شدند و ۳۷۰ میلیون سهم به آنان واگذار شد. این تبانی به قدری بزرگ بود که خود سازمان بورس هم مجبور شد معامله را ابطال کند و این فقط یه نمونه است. بنابراین برخلاف ادعای دولت خرید و فروش سهامهای بورس، مثل کازینو، بازیگران بزرگی دارد که قواعد را میچینند و سود اصلی را به جیب میزنند.

[۱۴] https://www.aparat.com/v/FxUmh/رئیس_بنیاد_مستضعفان:_بورس_ایران_یک_استثنا_است

[۱۵] https://ana.ir/fa/news/113/484837/افزایش-عجیب-۱۸۱-هزار-واحدی-شاخص-بازار-سهام-در-یک-ماه

[۱۶] https://www.tahlilbazaar.com/news/16072/اختلال-در-هسته-معاملات-به-دلیل-ازدحام-در-گرفتن-کد-بورسی

[۱۷] https://tejaratnews.com/هجوم-مردم-به-کارگزاری-های-بورسی

[۱۸] http://boursepress.ir/news/152759/رشد-بی-دلیل-سهام-۷-پتروشیمی-کاغذی-حاضر-در-فرابورس-و-لزوم-توقف-نمادها

[۱۹] https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/01/24/2241961/ارزش-بورس-از-تولید-ناخالص-داخلی-کشور-بیشتر-شد

[۲۰] http://boursepress.ir/news/152754/ادعای-معاون-اسبق-بانک-مرکزی-درباره-زمان-ریزش-شاخص-بورس

از دیگر مطالب سایت




تجربه ایرانی برنی سندرز و جرمی کوربن

مقدمه

در یک کلام اگر بخواهیم جواب این سوال کلان را داده باشیم، باید بگوییم که این خود احزاب کارگر انگلستان، و حزب دموکرات آمریکا بودند، که جرمی کوربن و برنی سندرز را از سر کار برداشتند. این موضوع در انتخابات داخلی حزب دموکرات آمریکا کاملا علنی شد، که آنها ترجیح میدادند تا دونالد ترامپ روانی، محافظه کار و ناسیونالیست بر سر کار باشد، تا اینکه یکنفر سوسیالیست. به کلامی دیگر، دموکراتها و حزب کارگر حاضر بودند تا یک انتخابات را به جمهوریخواهان و نئو لیبرال ها ببازند، تا اینکه حزب دموکرات و حزب کارگر را به سوسیالیست ها باخته باشند.

این مساله وقتی در آمریکا مسلم شد که برنی سندرز از تامین بهداشت و درمان همگانی توسط دولت آمریکا برای همه شهروندان آمریکائی، و جرمی کوربن در انگلستان از ملی کردن رشته های کلان اقتصادی صحبت به زبان می آوردند. در این هنگام بود که به موازات آن تمام دستگاه ماشین عظیم و عریض و طویل احزاب آنها در مقابل آنها صف کشیدند. این موضوع را بوضوح تمام در مورد بسیج همگانی حزب دموکرات آمریکا در حمایت از جو بایدن در انتخابات داخلی این حزب حدود دو ماه پیش شاهد بودیم.

تجربه برنی سندرز و جرمی کوربن

چرا حزب دموکرات آمریکا و حزب کارگر انگلستان از این مساله در وحشت بودند که سوسیالیست ها کنترل احزاب آنها را بدست گرفته و با اتکا به جنبش های عظیم توده ای، مسیر تحولات اجتماعی اقتصادی را در آن کشورها برای همیشه در مسیر سوسیالیستی متحول نمایند؟ شاید برای جواب دادن به این سوال بهتر باشد تا، نظری به سیر روند مناسبات این احزاب با انحصارات سرمایه داری کلان آن کشورها از یک طرف و متقابلا سیر مناسبات آنها با اتحادیه های کارگران و زحمتکشان و نیروهای آزاده اجتماعی از طرف دیگر بیاندازیم.

پر واضح است که احزاب سوسیال دموکراتیک بطور عام طی دهه های گذشته بیشتر و بیشتر به همان میزانی که به احزاب لیبرال و محافظه کار نزدیک شده اند، از اتحادیه ها و دیگر تشکل های کارگری فاصله گرفته ، حتی در مقابل آنها قرار گرفته اند. این روزها، انحصارات بزرگ، تقریبا به میزان مساوی و موازی از کاندیداها و نمایندگان هر دو احزاب سوسیال دموکراتیک و نئولیبرال برای ورود به مجلس، یا پارلمان پشتیبانی می نمایند. به کلامی دیگر، انحصارات بزرگ، در انتخاباتی که کاملا به تزریق پول جهت تبلیغات خارجی محتاج میباشد، به کاندیداهای هر دو جریان متفاوت کمک مالی عظیمی نموده و از این طریق، آنها را به حیطه دایره محافل شبکه ای کنترلی انحصاراتی خویش وارد می نمایند.

در دهه های گذشته، مناسبات احزاب سوسیال دموکرات با اتحادیه های کارگری به این صورت بود، که این اتحادیه های در مقابل اعلام حمایت از کاندیدا های  احزاب سوسیال دموکرات، سهمیه درصدی مشخصی را از از تعداد کاندیداهای این احزاب برای کنگره و سنا را در اختیار داشته، تعیین و معرفی می کردند. به همان نسبت آنها در تعیین سیاستها و برنامه های این احزاب مشارکت  و دخالت مستقیم در تصمیم گیری ها را داشتند.

طی دهه های اخیر، با استناد و بر پایه های نظریه پردازی آزادی افراد برای عضویت ودخالت در تصمیم گیری ها، احزاب سوسیال دموکرات تصمیم گرفته اند تا از اتحادیه های کارگری فاصله گرفته و سهمیه این اتحادیه ها در پیشنهاد و داوطلب نمودن کاندیداهای انتخابی خویش را ملغی نمایند. این در شرایطی میباشد که وابستگی انها به تزریقات پولی انحصارات مالی، نفتی، نظامی و غیره روز به روز رو به گسترش و در حال رشد و افزایش میباشد.

نتیجه اتخاذ یک چنین سیاستهایی از طرف این احزاب به آنجا می انجامد که در عرصه های سیاستهای کلان اقتصادی و سیاسی، سوسیال دموکرات ها، از جمله احزاب کارگر انگلستان و دموکرات آمریکا همیشه منافع انحصاراتی را که از اکثریت غالب کانیداهای این احزاب حمایت مالی کرده اند را مد نظر داشته و در اولویت نخست قرار میدهند و در حلقه شبکه های وابستگی به این انحصارات قرار میگیرند. بطور مشخص در این مورد میتوان از انحصارات نفتی نظامی، سرمایه داری مالی- بانکی، سرمایه داری رسانه ای تبلیغاتی و غیره نام برد.  این در حالی میباشد که روز به روز فاصله آنها از اتحادیه های کارگری بیشتر شده و آنها در اتخاذ سیاستهای تضعیف این اتحادیه ها، با محافظه کاران لیبرال و نئولیبرال در خیلی عرصه ها همدستی و همکاری  مینمایند. اینجاست که کار به جایی میرسد که آنها ترجیح میدهند تا انتخابات را به احزاب نئولیبرال ببازند، تا اینکه احزاب سوسیال دموکرات خویش را به سوسیالیستها باخته باشند.

خلاصه ای بر نتیجه گیری

در شرایطی که دوران پسا کرونا با خیزش بیشتر جنبش های کارگران،  زحمتکشان، رهروان جنبش حفاظت از محیط زیست، جنبش صلح، توسعه و همزیستی مسالمت آمیز، جنبش های آزادیخواهانه از قبیل جنبش زنان عمیق تر و گسترده تری همراه خواهد بود، تجربه بالا نشان میدهد که رهروان این جنبش ها قادر نخواهند بود پلاتفورم های خویش را از طریق احزاب سوسیال دموکراتیک بطور عام، و احزابی مثل حزب کارگر انگلستان و حزب دموکرات آمریکا بسور خاص به پیش ببرند.

 در شرایط خیزش نوین جنبش های کارگران و دیگر جنبش های زیست محیطی و دموکراتیک در دوران پسا کرونا، آنها باید در ساختارهای احزاب مستقل دیگر خودساخته و خودجوش توده ای خویش به عرصه چالش های سیاسی داخل گردند. در این زمینه ما بیشتر و بیشتر شاهد آن خواهیم بود که احزاب مستقل سوسیالیستی هر چه بیشتر در پیوند با کارگران و زحمتکشان، و در پیوند با جنبش های زیست محیطی و دموکراتیک، پای به عرصه های پیکار اجتماعی سیاسی بگذارند.

بازتاب مشابه این سناریو در فضای ایران

در ایران پسا کرونا جنبش کارگری در چالش های سندیکائی صنفی خویش با انسجام بیشتر و بصورت هدفمند تری در صحنه گذار اجتماعی سیاسی ظاهر خواهند شد. این در شرایطی میباشد که بطور همزمان، جامعه ما آبستن تحولات سیاسی گذار به سکولار دموکراسی و عدالت اجتماعی میباشد.

جنبش کارگری ایران با مشاهده تجربه چهل و یکساله دوران حاکمیت جمهوری اسلامی ایران دریافته است که، پیکار در محدوده تنگ صنفی سندیکائی  به هیچ وجه به تنهایی نمیتواند آنها را در رسیدن با ثبات سیاسی دموکراتیک و در تامین عدالت اجتماعی کفایت کرده و به هدف برساند. آنها در ضمن رفته رفته به این نتیجه گیری میرسند که باید بصورت فعالتر، موثر تر و گسترده تری در احزاب سوسیالیستی حضور یافته و با حضور قدرتمند خویش به آنها قاطعیت، شفافیت و ژرفای عدالت جویانه  بیشتری در عرصه های آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی ببخشند.

نه احزاب چپ ایران بدون پیوند ریشه دار، گسترده و عمیق با جنبش کارگری، احزاب سوسیالیستی میباشند، نه جنبش کارگری بدون حضور قدرتمند در احزاب چپ ایران قادر میباشد تا به اهداف عدالت خواهانه پایدار خویش نائل گردد. بدون حضور فعال کارگران در این احزاب، آنها محفل های روشنفکری تو در تویی بیش نخواهند بود که در مناسبات سنتی  محفلی خویش غوطه ور خواهند شد.

دنیز ایشچی – ۷ می ۲۰۲۰




حقایق کروناویروس آشکار می ¬شود

ولادیمیر پراخواتیلوف

(Vladimir Prokhvatilov)

استاد علوم سیاسی، کارشناس مسائل جهانی

ابراهیم شیری

«تنها ابزار مقابله با طاعون، صداقت است» (آلبر کامو)

متخصصان برجسته میکروب شناسی و امراض مسری بر این باورند، که اطلاعات رسمی در باره کروناویروس منطبق بر واقعیت نیست.

جان یوآنیدیس، پروفسور ویروس­شناسی،بیماری­های واگیر و آمار دانشگاه استنفورد اعتقاد دارد، که «داده­های جمع­آوری شده در این باره که چند نفر مبتلا شده و بیماری واگیر چگونه گسترش می­یابد، بسیار غیرقابل اعتماد است». یوآنیدیس می­گوید: خبرهای دایر بر شیوع ویروس «افتضاح است».

همین دانشمند می­نویسد: «سه ماه بعد از شیوع بیماری واگیر اکثر کشورها، از جمله ایالات متحده آمریکا قادر به آزمایش تعداد زیادی از افراد نیستند و در هیچ کشوری اطلاعات معتبری در مورد شیوع ویروس در یک نمونه اتفاقی از میان کل جمعیت وجود ندارد. این اطلاعات غیرقابل اعتماد موجب سردرگمی زیادی در باره تعیین میزان مرگ و میر ناشی از کووید- ١٩ می­شود. شاخص­ اعلام شده ٣ و ۴ دهم درصد از سوی سازمان بهداشت جهانی فقط باعث وحشت می­شود و معنی ندارد».

تنها نمونه­ای که کل جمعیت مورد آزمایش قرار گرفت، کشتی مسافرتی دیاموند پرنسس و مسافران آن بود که قرنطینه شدند و شاخص مرگ و میر در میان سرنشینان آن یک درصد، اساسا افراد سالخورده بودند.

گروه پزشکان فرانسه با تأئید استدلال یوآنیدیس، نتیجه گرفت، که شاخص مرگ و میر کووید- ١٩ تفاوت محسوسی با عفونت حاد تنفسی (سارس) ندارد، که پیشتر کروناویروس ناشناخته نامیده می­شد. ویروس­شناسان فرانسوی ضمن تأکید بر اینکه مسئله کووید- ١٩ «احتمالا، مجددا ارزیابی شده»، تصریح می­کنند، که در حال حاضر شیوع چهار گونه مختلف کروناویروس، اغلب بدون علائم، اما با میزان مرگ و میر بسیار کم، میلیونها انسان را در جهان آلوده کرده است.

  گروهی از ویروس­شناسان آمریکایی و چینی در مقاله­ای که در مجله طبیعت طب، معتبرترین مجله پزشکی دنیا چاپ شده، اطلاعاتی در مورد شهر ووهان چین (استان هوبی)، جایی که کووید- ١٩ قبل از همه در آنجا شیوع یافت، ارائه کرده است. خطر مرگ و میر در مناطق خارج از استان هوبی، ٨۵ صدم درصد و در شهر ووهان ١ و ٢ دهم تا ١ و ۴ دهم درصد بود، که با داده­های پروفسور یوآنیدیس کاملا انطباق دارد.

ویروس­شناسان پیشرو ضمن ابراز تردید، در این باره ادعا می­کنند، که جامعه در مقابل کروناویروس مصونیت ندارد. پورتال بین­المللی مجله پزشکی انگلیس (BMJ) با استناد به مطالعات دانشمندان جهانی می­نویسد، که اکثریت قریب به اتفاق عفونت­های کروناویروسی فاقد علائم هستند. سرجیو رومانیانی، پروفسور ایمونولوژی دانشگاه فلورانس می­گوید، که در اکثریت افراد مبتلا به کروناویروس علائمی مشاهده نمی­شود. اطلاعات رومانیانی بر اساس مطالعه انجام شده در یک روستای دورافتاده با جمعیت در حدود سه هزار نفر در شمال ایتالیا بدست آمده است.

مدیر مرکز طب اثباتی  دانشگاه آکسفورد، کارل هنگان معتقد است: «در این باره هیچ تردیدی نباید داشت، ­که کووید- ١٩ می­تواند هر چه گسترده­تر شایع شود… اما قرنطینه، همه ما و نسل آینده ما را ورشکست می­کند، و بعید است این کار بتواند شیوع ویروس را کند یا متوقف سازد. زیرا، دیو از شیشه خارج شده است».

پروفسور کنوت ویتکوسکی که به مدت ٢٠ سال ریاست کرسی آمار زیست­شناسی و اپیدمی­شناسی دانشگاه راکفلر را بر عهده داشت، با اطمینان قعطی صحبت می­کند. بنا به گفته او «بیش از ٩٠ درصد افرادی که نتیحه آزمایش مثبت دارند، بدون علائم شدید بهبود می­یابند. بنا بر این، هیچ دلیلی برای صحبت در مورد «فقدان ایمنی جمعیت وجود ندارد». پزشکان اطریشی نیز با او موافقند. در مرکز آمار دانشگاه وین با تحلیل اطلاعات مرگ و میر در طول دهه اول ماه آوریل در اطریش به این نتیجه رسیدند، که منحنی مرگ ناشی از کووید- ١٩ «تقریبا با مرگ و میر طبیعی مردان و زنان گروههای سنی مشخص مطابقت دارد». به سخن دیگر، اکثر متوفیانی که نتیجه آزمایش کروناویروس مثبت  داشتند، از میان افراد گروه سنی بالا بودند.

بنا به باور متخصصان گروه مستقل تحقیقاتی سوئیس «نادرستی گزارش­های مربوط به مرگ افراد جوان و سالم در اثر کروناویروس پس از بررسی­های دقیق معلوم شد». بسیاری از این افراد یا در اثر ابتلا به کووید- ١٩ نمردند، یا مشکل سلامتی قبلی داشتند (مثلا، لوسمی تشخیص داده نشده). روزنامه گاردین انگلیس و پورتال اسپانیایی «Gool.com» نیز در این باره نوشتند.

آمار کلی مرگ و میر در ایالات متحده آمریکا و اکثر کشورهای اروپایی تا اواسط ماه آوریل در محدوه مساوی با تلفات بیماری­های واگیر فصلی و آنفلوانز قرار دارد. آنچه که به تشدید افزایش مرگ و میر مربوط می­شود، مثلا، در شمال ایتالیا، دانشمندان به این نتیجه­گیری رسیدند، که علت آن آلودگی هوا و عفونت­های بیماری­زا (باکتری­های منجر به عفونت حاد) و همچنین، سطح نازل توسعه نظام سلامت و مراقبت از سالمندان، مخصوصا ترس و اضطراب می­باشد.

زیادی بار قابل مشاهده نظام بهداشتی ایالات متحده آمریکا، انگلستان، اسپانیا، و ایتالیا در حال حاضر، یک پدیده عادی نیست. در سال ٢٠١٨ بیمارستان­ها در سراسر ایالات متحده آمریکا مملو از بیماران مبتلا به ویروس آنفلوانزای معمولی بودند؛ در ایالت آلاباما وضعیت اضطراری اعلام شد. عملیات پیشتر برنامه­ریزی شده به تعویق افتادند، افراد مبتلا به بیماری­های دیگر پذیرفته نشدند. کالیفرنیا «منطقه جنگی» اعلام شد، افراد مبتلا به آنفلوانزا  شتاب­زده در چادر­ها  تحت درمان قرار گرفتند.

در همان سال ٢٠١٨ شعبه مراقبت­های ویژه در میلان بطور کامل مملو از بیماران آنفلوانزایی شد.

در ماه دسامبر سال ٢٠١٩ سازمان بهداشت ملی انگلستان برای معالجه مبتلایان به آنفلوانزا در ۵٢ درصد از بیمارستان­های خود «تخت بیمارستانی موقت»اضافه کرد. تخت­های اضافی در اکثر این بیمارستان­ها از سال قبل مانده بودند. در ماه نوامبر سال ٢٠١٩ متخصصان انگلیسی اعلام کردند، که سازمان بهداشت انگلستان توانایی مقابله با آنفلوانزای فصلی را ندارد.

در اسپانیا آنفلوانزا تقریبا همه ساله بیمارستانها را مملو از بیمار می­کند. در سال ٢٠١۵ بیماران در راهروها بستری شدند. در ماه مارس سال ٢٠١٩ بیش از ٢٠٠ درصد ظرفیت بیمارستانهای اسپانیا پر بود.

ارقام ترسناک مرگ و میر ناشی از کروناویروس از کجا پیدا می­شود؟

لوتار ویلر، رئیس دانشکده کخ آلمان در کنفرانس مطبوعاتی ٢٠ مارس اظهار داشت، که علت مرگ متوفیان دارای آزمایش مثبت در آلمان را مقامات رسمی با وجود بیماری­های دیگر کروناویروس اعلام می­کنند.

واقعیت این امر در آلمان را هندریک استریک، ویروس­شناس آلمانی با ذکر یک مثال: فوت مرد ٧٨ ساله به علت نارسایی قلبی بدون هیچ ضایعه ریوی که در آمار متوفیان از کروناویروس لحاظ شد، تأئید می­کند. رسانه­های جمعی می­نویسند: «داده­های رسمی آزمایشگاه نشان می­دهد که ویروس بسیار کندتر از آنچه اعلام می­کنند، شایع می­شود… مقامات و دولت از انجام تحقیقات لازم و اطلاعات «پیچیده» جلوگیری می­کنند».

اما در مورد رشد نمایشی تعداد مبتلایان به کروناویروس چه می­توان گفت؟

مسئله عبارت از این است، که تعداد افرادی که در بسیاری از کشورها مورد آزمایش قرار می­گیرند، به ضورت هندسی بزرگنمایی می­شود. در اکثر کشورها نسبت آزمایش مثبت به تعداد آزمایش­ها یا دائمی (۵- ١۵ درصد) است و یا بسیار کند افزایش می­یابد. فلیکس شتولکمان، پزشک سوئیسی داده­های مربوط با ایالات متحده آمریکا، آلمان و سوئیس را ارائه می­دهد.

نظر ویروس­شناسان برجسته مورد تأئید سازمان بهداشت جهانی قرار گرفت. سازمان بهداشت جهانی بر خلاف بیانات اولیه، در اواخر مارس مشخص کرد، که هیچگونه مدرکی دال بر شیوع ویروس از راه قطرات هوایی وجود ندارد. و، ویروس­شناس نامدار آلمانی، هندریک اشترک هیچ مدرکی مبنی بر انتقال از طریق قطرات هوایی و یا از راه تماس مستقیم نیافت.

اسکات جنسن، پزشک آمریکایی، سناتور ایالت مینسوتا در مورد علل آمار ترسناک بیماری سخن گفت. ٨ آوریل در گفتگو با فاکس نیوز در این باره توضیح داد، که علت مرگ را پزشکان در برگ فوت­ها کووید- ١٩ قید می­کنند، که به باور او  کاملا «مزخرف» است. مسئله عبارت از این است، که نظام بیمه آمریکا ١٣ هزار دلار بازای هر بیمار کروناویروسی و اگر این بیمار به تجهیزات تهویه مصنوعی ریه وصل شود، ٣٩ هزار دلار می­پردازد.

جنسن گفت، که یک مدرک دستورالعمل شامل ٧ صفحه دایر بر چگونگی پر کردن گواهی فوت ناشی از کروناویروس بدون آزمایش دریافت کرده، که باید نشان دهد بیمار واقعا به ویروس آلوده بوده است. دکتر جنسن باید بنویسد، که بیمار احتمالا یا ظاهرا به علت کروناویروس فوت کرده است. همان بیمارستان که باید پی­گیر دستورالعمل باشد، سه برابر پول بیشتر دریافت می­کند. جنسن دستورالعمل را در برنامه زنده نشان داد.

گروه تحقیقاتی مستقل سوئیس تحقیقات ویژه­ای را منتشر کرد، که در آن موارد زیادی اطلاعات فاجعه­آمیز، اما کاملا بی­مدرک دال بر شیوع کروناویروس در رسانه­های جهانی گزارش شده است. سوئیسی­ها کلام حکیمانه آلبر کامو را بمثابه عنوان تحقیقات خود انتخاب کردند: «تنها ابزار مقابله با طاعون، صداقت است».

منابع:

https://www.fondsk.ru/news/2020/04/15/fiasko-dokazatelstv-pravda-o-koronaviruse-vyhodit-na-svet-50643.html

https://eb1384.wordpress.com/2020/05/05/ ١۵ اردیبهشت- ثور




ناباوری به مبارزه آگاهانه‌ی طبقاتی؛ پوپولیسم می آفریند!

اخبارروز-حسین اکبری

جمعه شب دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ طی یک برنامه تلگرامی پرسش و پاسخ، مسوول کارگری “حزب چپ ایران (فداییان خلق)”پیرامون دوموضوع تشکل های کارگری و حداقل دستمزد مصوب در شورای عالی کار به توضیح مواضع این حزب پرداخت. گرچه بنظر می‌رسید که ایشان علی القاعده به اعتبار نمایندگی یک حزب سیاسی، حتی اگر تنها براساس داده های ژورنالیستی می خواهد اظهارنظر کند، باید جز مستند گویی روش دیگری را انتخاب نکند! اما گفتگوهای وی نشان داد که چنین پایبندی به مستند گویی و پرهیز از هرگونه توهم زایی در دستور کار نماینده “حزب چپ” قرار ندارد و نامبرده گویا به قصد مصلحت گرایی سیاسی تنها برای جذب مخاطب به سود حزب خود با انبانی از واژهای تردیدآمیز و غیرقطعی و وهم آلود و حتی بدون زحمت روخوانی از بیانیه معترضان به مصوبه حداقل دستمزد از سوی شورای عالی کار، تنظیم کنندگان بیانیه را به فریب کارگران، اختلاف اندازی بین تشکل های مستقل، توهین بزرگی به کارگران زندانی، و تقلیل  ارزش کارگران زندانی به ارزش شوراهای اسلامی کار محکوم کرد .  

نماینده “حزب چپ” که ظاهرا خود نیز از امضا کنندگان این بیانیه بوده است. بیش از شش هزار امضا کننده بیانیه را عوامل خانه کارگر و نتیجه این اعتراض را به سود خانه کارگر و دولت اعلام کرد و  صادرکنندگان بیانیه را دنباله روی یک تشکیلات حکومتی دانست.

مسوول کارگری “حزب چپ” انتشار تحلیل‌های طبقاتی که در توضیح تاثیر مبارزات عمومی کارگران بر تشکل‌های رسمی موجب ایجاد رادیکالیزم در برخی نمایندگان شوراها می‌شود را با این حکم لایتغیر که آنها تشکل های بفرموده هستند! توجیهه تئوریک برای این دنباله روی دانست و این گونه تحلیل ها را با « شرط بندی روی اسب مرده » قیاس کرد و کوشید تا با خلط موضوع بین یک تحلیل طبقاتی و برداشت نادرست و غرض ورزانه خود از بیانیه اعتراضی، اقدام معترضان را توهم افکنی در مورد نمایندگانی که مصوبه را امضا نکرده‌اند و ستایش از شوراهای خانه کارگر نشان دهد.  

* قابل ذکر است که تمامی اظهارات نامبرده در فایل صوتی منتشر شده وجود دارد.

اینکه چرا “حزب چپ” چنین روشی را برای برخورد با این موضوع پی‌گرفته است، می تواند دلایل مختلفی داشته باشد که اعم آن دلایل عبارتند از:

–          حزب چپ ایران (فدائیان خلق) هیچگونه جهان بینی مشخصی ندارد. بهمین خاطر:

۱-     هیچ گونه تحلیل طبقاتی عمیق را برنمی تابد و به مسایل از زاویه سوسیال دمکراسی آنهم نوعی که نماینده و مسوول کارگروه کارگری این حزب ارایه می‌داد، توجه دارد. غایت آرمان حزب چپ نمونه های سوئد و نروژ و کشورهای حوزه اسکاندیناوی است.

۲-     حزب چپ به دلیل گرایشات سوسیال دموکراتیک‌اش تنها پروژه سیاسی را دنبال می‌کند و طبیعی است که کارگران را از شناخت و توانمندی‌های نظری به بهانه توجیهه تئوریک باز دارد. برای حزب چپ آگاهی کارگران به معنای عمیق شدن بیشتر در مواضع سرمایه داری است و در حالیکه احتمال برافتادن نظام سیاسی ایران با بحران های همه جانبه اش زیاد است؛ این عمق شناخت در حال حاضر کمتر از پروؤه سیاسی حزب اهمیت دارد.

۳-     از نظر حزب چپ وقتی قرار است کارگران در آینده با تکیه به مبارزات اتحادیه‌ای، فرمول‌های کشورهای مطلوب این حزب را پی گیرند، پس بهتر است برای گذار از وضع موجود، حدالمقدور به نیروی هیجانی کارگران توجه داشت و دانش و معرفت کارگری الویت چندانی ندارد. چون آنچه را که موردنظر حزب چپ است و توسط نماینده اش بیان می‌شود یعنی امکان، زمینه و نیروی لازم برای ایجاد سندیکاهای کارگری کاملا وجود دارد. پس برای تدارک نیرو نیاز به توجیهات سیاسی است نه تئوری چکونگی بیداری طبقاتی که خطر اتوریته ناپذیری را افزایش خواهد داد؛ به این ترتیب کارگران باید با تهییج هرچه بیشتر به سوی حزب و اهداف سیاسی اش جلب و جذب شوند! “حزب چپ”در چنین شرایطی آیا بهتر نیست آنچه  که این روزها به نام «پوپولیسم چپ» رونمایی شده است را تجربه کند؟

بدین ترتیب به رغم آن که اعضای حزب و از جمله مسوول کارگری آن پس از آن که بیانیه اعتراضی را امضا کرده اند به یکباره به صرافت می افتند که مبادا در این آشفته بازارِ کرونایی این بیانیه، کاری صورت ندهد و اعتراض عقیم بماند و با توجه به اینکه تعدادی از متحدین تازه بازیافته حزبِ کمونیست – کارگری علیه این بیانیه  موضع گرفته‌اند؛ ترجیح می‌دهند امضای خود را پس بگیرند. چرا که می‌شود بی هیچ مدرک و نشانه ای اعلام کرد «فعالان کارگری در دنباله روی از سیاست خانه کارگر کشیده شده اند!!» با توجه به نارضایتی موجود در بین کارگرانی که نماینده حزبِ چپ آنها را آگاه ترین کارگران در منطقه می‌داند! به بهانه دفاع از تشکل های موجود که به این ترتیب شدیدا استعداد جذب آنان و امکان استفاده ابزاری برای اهداف سیاسی از آنان فراهم است، روی آوَرَد و آن دسته از زندانیان کارگر و معلم را نیزبا دفاع آتشین و تاثیرگذار جذب سیاست ‌های خود کند تا از این مرحله که احتمال زیانش بیش از سود آنست، به سلامت بگذرد. این است مصداق بارز پوپولیست نوپدید چپ استحاله شده!

متاسفانه حزب چپ در اولین آزمون خود در ارزیابی یک اعتراض، فرصت طلب ظاهر شد و هزاران کارگر امضا کننده را از عمال خانه کارگر ارزیابی کرد و همچنین فعالان کارگری را که سال ها بی مزد و منت و صرفا برای پایبندی به منافع کارگران پای در میدان عمل داشته اند؛ فریب خورده خانه کارگر و به تبع آن دولت نئولیبرال معرفی کرد و با مصلحت گرایی شتاب آلودی چنان دست پاچه به محکومیت بیانیه و تهیه کنندگانش مهر سیاسی کاری زد که فراموش کرد: حال این خیل عظیم کارگران را برای دفاع از منافع خودش چه باید گفت؟ راستی آقایان حزب چپ ایران! چه میگویید؟  




با دهانهای پر از شکوفه

رحمان – نویدنو

برهنه و زلال،
از آسمان می باری
باران!

در تبسم جنگل،
چه بی دریغ بخشنده ای
که زمین از سخاوت تو،
جان تازه می گیرد؛
و خاک،
عطر سالهای از یاد رفته راباز می شناسد.

مست و دلپذیر است، هوا
در معصومیتِ‌ بیدِ مجنون،
در قامتِ سروهایِ سر برافراشته
و درختها
از تشنگی حرف نمی زنند؛  که
شاید هم خشکسالی از یادشان رفته باشد.

آدمها از خانه بیرون می آیند.
کرونا کار خودش را کرد،
 طاعون اگر بگذارد؟
شاعران هم از خانه بیرون خواهند آمد.
آنان، با دهان پر از شکوفه های بهاری،

به پیشباز ماه مه خواهند رفت
و سرودهای شان را در خیابانها و کارخانه ها
به پرواز در خواهند آورد.
کارگران،
این امیدهایِ فردا
تنها نخواهند ماند،

و عندلیبان با صدای جادویی شان،
ترانه یِ مرگِ دنیای فرتوت و محتضر را،
سر خواهند داد
و از دنیایِ رؤیاییِ پیش رو،
خواهند خواند؛
و سرود گلهای سرخ،
با بال حنجره یِ کارگران،
به آسمان نیلگون پر خواهد کشید
طاعون اگر بگذارد؟

در بادهای بهاری،
پرچم ماه مه به اهتزاز در خواهد آمد؛
و اردیبهشت طراوتش را باز خواهد یافت

من اندوهم را فراموش می کنم؛
نمی توانم خاموش بمانم،
و به جشن کارگران نپردازم؛
طاعون اگر بگذارد؟




«شاد» و ناشادی‌هایش به بهانه روز معلم (١٢ اردیبهشت)

زنان آرزم-اخبارروز

کرونا تمام عرصه‌های زندگی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و خصوصی ساکنان کره زمین را تحت تاثیر قرار داده است. بیم ابتلا به بیماری، بسیاری از رفتارها و مقررات معمول اجتماعی را تغییر داده، تناقضاتی را بوجود آورده و بربریت و غیرعادلانه بودن نظام موجود را بیش از پیش به رخ کشیده است: نظام سودمحوری که در آن همه چیز از جمله بهداشت، درمان و آموزش و پرورش  تبدیل به کالاهایی قابل فروش و دور از دسترس برای عموم مردم شده‌ است تا سود حاصل از آن، جیب یک درصدی‌های برخوردار از همه‌ی نعمت‌های  زندگی را پر کند.

با وجود تعطیلی مدارس، در بسیاری جاها آموزش تعطیل نشده است و بسیاری از معلم‌ها و دانش آموزان در فضای مجازی و به اصطلاح به صورت «آن لاین» و از طریق برنامه‌های تلویزیونی و نرم افزار «شاد» و «بله» و…آموزش را دنبال می‌کنند. در این شیوه آموزش، قشر بزرگی از کودکان ِ اقشار محروم جامعه به راحتی از چرخه‌ی آموزش حذف و ناپدید می‌شوند: آن‌هایی که شناسنامه ندارند، کسانی که در حاشیه‌ی شهرها بدون کمترین امکانات زندگی می‌کنند، آن‌هایی که در مناطق محروم روستایی و شهری، دسترسی به اینترنت ندارند و… . اما در میان کسانی که دسترسی به اینترنت ‌دارند نیز این دسترسی بسیار نادلانه و نا برابر است: طبق اطلاعات مرکز آمار ایران، برای دهک اول روستایی دسترسی به اینترنت ٢/٢ درصد و دسترسی به رایانه ۵./. درصد است. در خصوص همین دهک در شهر دسترسی به رایانه به ٨/۵درصد و دسترسی به اینترنت نهایتاً به ٢/١۶ درصد می‌رسد. دسترسی به رایانه در شهر برای ثروتمندترین گروه  ۴۶/١٢ برابر بیشتر از فقیرترین گروه درآمدی است و در خصوص دسترسی به اینترنت این اختلاف ١/۵ برابر است.

سویه‌ی دیگر این نابرابری، فشاری است که بر معلمان تحمیل می‌شود. معلمان برای این نوع آموزش آماده نبودند؛ نه آموزش‌های لازم را دیده‌اند، نه وسایل و امکانات لازم برای تولید محتوا در این فضا را در اختیار دارند و نه حمایتی از آنان می‌شود. آن‌ها مجبورند با امکانات و ابتکارات شخصی خود، امر آموزش کودکان را  پیش ببرند و این به بهای تلاش شبانه روزی آنان ممکن می‌شود.

هرچند معلمان به مدرسه نمی‌روند، اما شدت و ساعات کار همه‌ی آن‌ها افزایش یافته،  زمان استراحت‌شان به شدت کاسته شده، تقریبا تمام جنبه‌های زندگی آنان تحت تاثیر این شیوه‌ی کار قرار گرفته و برنامه‌های کاری با برنامه‌های خانوادگی تداخل پیدا کرده است. وظایفی به کار معلمان افزوده شده که بسته به نوع مدرسه (خصوصی یا دولتی) و مکان جفرافیایی مدرسه (شهرهای بزرگ یا کوچک، دور افتاده  یا مناطق شهری، بالای شهر یا پایین و حاشیه شهرها)، ممکن است تا حدی  متفاوت باشد: نگاه کردن برنامه‌ی تلویزیون، مشورت کردن با همکاران هم پایه برای انتخاب نوع و طراحی تکالیف و گذاشتن آن در کانال یا سایت مدرسه،  ارسال تکالیف برای دانش آموزان یا مدیر تا بعد از نظارت و بازبینی در اختیار شاگردان قرار داده شود، گرفتن تکالیف انجام شده، بررسی، اصلاح و ارسال بازخورد برای تک تک آنان. انجام همه‌ی این کارها با سرعت پایین اینترنت و قطع و وصل‌های دائمی آن، به عذابی بزرگ تبدیل شده است.

مشکلات پیش روی معلمان در شرایط کنونی را می توان به چند دسته تقسیم کرد:

  • مشکلات با اداره و مدیران
  • –           با اولیای دانش آموزان
  • با دانش آموزان
  • با خانواده خود

معمولا مدیران آموزش و پرورش فقط برای اینکه کاری کرده باشند و کارنامه کاری خوبی ارائه دهند و احیانا پاداش‌های کلان بگیرند، بدون توجه به بسترسازی مناسب، از معلم انتظار تهیه‌ی فایل آموزشی  دارند، انتظار دارند کتاب‌ها را به پایان برسانند و… . از آنجا که وزیر آموزش و پرورش استفاده از «شبکه شاد» را اولویت اصلی وزارتخانه برای پایان سال تحصیلی عنوان می‌کند، بسیاری از معلمان می‌ترسند که با  نصب نرم افزار‌های نامطمئن داخلی، از جمله «شاد»، حریم و اطلاعات شخصی خود در گوشی‌هایشان حفظ نشود و این ناامنی، بار روانی مضاعفی را بر آنان تحمیل می‌کند.

مسوولان بدون توجه به واقعیات موجود، فقط انتظار تشکیل کلاس‌های آن لاین را دارند،  و با صدور بخشنامه‌های پی‌درپی خواستار اطاعت هستند، بدون آنکه خود اقدامی جدی در جهت رفع کاستی‌ها انجام دهند. کاستی‌هایی نظیر بی‌کیفیت بودن پیام‌رسان‌های داخلی، ممنوعیت پیام‌رسان‌های خارجی، سرعت پایین اینترنت و… . آن‌ها حتا به این نکته‌ی ساده توجه نمی‌کنند که اگر قرار است  آموزش مجازی صورت گیرد، باید گوشی و اینترنت به عنوان ابزار کار مناسب برای این شیوه‌ی آموزش، از طریق اداره‌ی آموزش و پرورش در اختیار معلم‌ها قرار گیرد.  

دستورات و بخش‌نامه‌های اداری باید بی چون و چرا و بی کم و کاست  اجرا شوند و مانند همیشه، اعتراض و نقدهای آموزگاران و تن ندادن به این شیوه‌ی کارِ غیرمنطقی اداره، با اعمال فشار و تهدید ِارسال پرونده‌ی آنان به هیات تخلفات اداری و لغو ابلاغ غیرموظف معلم‌ها و… روبرو می‌شود. این تهدید و اجبارها به حدی زیاد شده که حتا سخنگوی کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس نیز خواستار این شده است که «آموزش و پرورش» در بحث استفاده از شبکه‌ی شاد انعطاف داشته باشد و «اجبار و تهدید معلم‌ها» برای نصب «شاد» را در شأن این وزارتخانه نمی‌داند.

در میان این حجم از کار، معلم‌های مسوول غم «بچه‌هایشان» را دارند: شاگردانی که به دلیل مسایل مالی و نداشتن امکانات کافی از دسترسی به فایل‌های آموزشی ارائه شده در فضای مجازی محروم هستند و کاری از دستشان برنمی‌آید.

یکی دیگر از مشکلات اصلی این شیوه آموزش این است که خواه ناخواه بخش عمده‌ای از کار برعهده‌ی والدین گذاشته شده است. مشکلاتی که در این زمینه ایجاد می‌شود، در مقاطع مختلف تحصیلی، متفاوت است.

بسیاری از اولیا که تا کنون فرزندان (به خصوص فرزندان  دبستانی) خود را از استفاده از گوشی منع می‌کردند حالا  گوشی در اختیار فرزندانشان گذاشته‌اند. آموزگاران نیز که پیش از این می‌خواستند اولیا مداخله‌ی کمتری در آموزش فرزندانشان داشته باشند، حال از  آن‌ها می‌خواهند  کنار بچه‌هایشان باشند و از آن‌ها حمایت کنند، چرا که به واقع  آموزش مجازی در مقطع دبستان بدون حضور اولیا در کنار فرزندانشان امکان‌پذیر نیست. این مساله خود فشار دیگری بر معلم‌ها ایجاد می‌کند و احساس ناامنی زیادی برای آنان به بار می‌آورد، حس این که در آموزش مجازی، معلم با دانش‌آموزانش تنها نیست و باید زیر ذره‌بین اولیا کار کند.

از سوی دیگر معلم‌ها به عینه می‌بینند که آنچه در زمینه‌ی یادگیری رخ می‌دهد نتیجه‌ی آموزش اولیا در خانه است. اولیا با شیوه‌هایی که خود درس‌ها را آموخته‌اند، آموزش می‌دهند که با سیستم کتاب‌های درسی حاضر متفاوت است و در نتیجه دانش‌آموزان دچار سردرگمی شده و آموزگاران با تمامی  تلاشی که در زمینه‌ی آموزش می‌کنند، نتیجه لازم را به دست نمی آورند و این خود بار روانی دیگری را بر آن‌ها تحمیل می‌کند.

در پایه‌های بالاتر، پای کلاس مجازی نشاندن نوجوانان و درگیر کردن آنان با درس معضل دیگری است. آن‌ها از نظر سواد رسانه‌ای و استفاده از امکانات فضای مجازی بسیار پیش‌تر از بیشتر معلم‌ها هستند و به راحتی توانایی دور زدن معلم  و والدین‌شان را دارند. حال که گوشی و اینترنت در دسترشان هست، مشاهده شده که سر کلاس ریاضی و فارسی مشغول بازی آن لاین بوده و به راحتی با گفتن اینکه «صدا نمی‌آید»، «نت قطع شده» و … از زیر بار کار در می‌روند و در نتیجه یادگیری رخ نمی‌دهد و در نهایت این معلم‌ها هستند که بدهکار اولیا و مدرسه خواهند بود.

معلم‌ها در تمام طول روز تولیدِ محتوای مناسب برای کلاس‌های آن لاین ، بررسی تکالیف و پاسخ‌گویی به دانش آموزان و اولیا، ارتباط با همکاران و مدیر مدرسه را با صفحه کوچک موبایل یا احیانا تبلت و لپ‌‌تاپ انجام می‌دهند. این شیوه کار سبب می‌شود علاوه بر خستگی مفرط، عوارضی جسمی همچون درد گردن، دست، سر و ناراحتی‌های چشمی نیز گریبانگیرشان شود، درحالی که به روشنی می‌دانند  با همه‌ی تلاش‌ها، یادگیری از راه دور از کیفیت  مطلوبی برخوردار نخواهد بود، به خصوص در مقطع ابتدایی که اصلا متناسب با سن بچه ها نیست، و باید در سال آینده تحصیلی، فکری جدی برای آموزش مجدد مفاهیمی کنند که با این  دشواری در حال آموزش آنند و این خود چشم‌انداز فشار کاری مضاعفی را در سال تحصیلی آینده برایشان ترسیم می‌کند.

آموزش مجازی علاوه بر همه‌ی اینها، باری مالی  نیز  بر آموزگاران  تحمیل می‌کند: هزینه‌ی تهیه گوشی، سخت افزارها و نرم‌افزارهای مناسب و هزینه‌ی خرید اینترنت در زمانی که بسیاری از آنان حقوق کامل خود را نیز دریافت نکرده‌اند، همه بر دوش خود آن‌هاست.

بسیاری از آموزگاران حق‌التدریسی از اسفند حقوقی نگرفته‌اند. آموزگاران برخی مدارس خصوصی (به اصطلاح غیرانتفاعی) به خصوص در شهرستان‌های کوچک حقوقی دریافت نمی‌کنند و شامل تعدیل نیرو شده‌اند. بسیاری از آموزگاران مدارس غیرانتفاعی و خصوصی بیمه نیستند. قراردادهای آن‌ها هشت یا نه ماهه است و با حق الزحمه‌های بسیار اندک (به خصوص در شهرستان‌ها) مشغول به کار بوده‌اند. تعداد زیادی از آموزگارانِ درس‌هایی چون ورزش، زبان، هنر و… یا به قول اولیا و مسوولان مدرسه، درس‌های «غیراصلی»! به همراه تمامی کادر اداری، دفتری و خدماتی مدارس خصوصی برای گرفتن بیمه بیکاری معرفی شده‌اند. البته اگر خوش شانس بوده باشند که موسس مدرسه برایشان بیمه رد کرده باشد. مطابق با روال معمول اکثرِ مدارس خصوصی برای معلم‌ها فقط به میزان روزهای کاری حق بیمه پرداخت می‌شود و اکثرا تابستان‌ها نه تنها حقوقی دریافت نمی‌کنند بلکه بیمه هم نیستند و به اصطلاح بیمه‌شان منقطع است. به همین دلیل، طبق قانون، امکان استفاده از بیمه‌ی بیکاری را ندارند، حتا اگر سه ماه تابستان با پرداخت حق بیمه، «خویش‌فرما» شده باشند. حال معلوم نیست که در این شرایط بحرانی، آیا آن‌ها از این قانون مستثنا خواهند شد یا خیر.

گرفتن بیمه بیکاری نیز خود دردسر دیگری است. به برخی از مراجعین گفته شده در بهترین حالت زودتر از سه ماه، منتظر دریافت حقوق بیمه بیکاری نباشند. بیست یا سی درصد حقوق بسیاری از معلم‌هایِ «اصلی»! (فارسی، ریاضی، علوم، فیزیک، شیمی و…) نیز به بهانه‌ی نبود بودجه‌ی کافی، کاسته شده؛ چرا که پیش‌ثبت‌نام‌های سال آینده صورت نمی‌گیرد.  

 علاوه بر آنچه گفته شد، این شیوه‌ی آموزش، درگیری ذهنی زیادی برای معلم‌ها ایجاد می‌کند. آن‌ها زمان بسیار محدودی برای پرداختن به کارهای شخصی و خانوادگی خود دارند. فشاری که خارج از تصور است و تحمیل این همه بار بر آن‌ها گاه غیرانسانی می‌نماید و مطابق روال همیشگی، این فشارها برای معلم‌های زن که بخش بزرگی از آموزگاران را تشکیل می‌دهند، چند برابر است. از یک سو در محیط‌های کار  به آن‌ها دیرتر اعتماد می‌شود، چه از جانب اولیا و چه از جانب مسوولان مدرسه. در نتیجه آموزگاران زن خیلی بیشتر نگران بازخوردها و انتقادات اولیا هستند و با احتیاط بسیار بیشتری باید کارها را جلو ببرند، به ویژه در مورد درس ریاضی و هنگامی که همکار مردی در کنارشان ریاضی تدریس می‌کند. چنانچه اگر خطایی از جانب معلم زن در آموزش ریاضی رخ دهد با واکنش‌های چند برابری از جانب اولیا روبه‌رو می‌شود. از سوی دیگر  زنان معلم در منزل مسئولیت خانه‌داری را هم بر عهده دارند و علاوه بر آن رسیدگی به آموزش فرزندان خود. گاه یک مادر ِمعلم مجبور است در یک زمان ، هم کار خودش را انجام دهد و هم گوشی را در اختیار فرزندش قرار دهد تا او بتواند در کلاس‌های درسی‌اش شرکت کند و اگر تداخل کلاس‌های خود و فرزندش پیش بیاید، یا باید فرزندش از کلاس‌ها غیبت کند یا گوشی دیگری برای او فراهم کند که این خود بار مالی دیگری بر خانواده تحمیل می‌کند.

بی شک پرداخت منظم و به موقع دستمزد مناسب و کافی به آموزگاران، مى‌تواند اندکی از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و روانى وارد شده بر آنان را در این شرایط بحرانی کم کند، اما دریافت به موقع دستمزدهای کافی، تنها خواسته‌ی معلم‌ها نیست. یکی از اصلی ترین خواسته‌های معلم‌ها: فراهم آوردن امکانات #آموزش_کیفی_عادلانه_برابر برای همه‌ی کودکان است.

اما معلم‌ها چگونه می‌توانند خواسته‌های خود را طرح و صدای خود را به گوش مسوولان و جامعه برسانند؟ در چنین شرایطی است که ضرورت وجود  تشکل‌های صنفی و سیاسی معلم‌ها خود را می‌نمایاند. در چنین شرایط بحرانی، معدود تشکل‌های مستقل صنفی موجود معلم‌ها ، با وجود تهدیدهای مدام اعضا و بازداشت و زندانی بودن نمایندگان آن‌ها به خاطر پیگیری خواسته‌های صنفی خود، با دشورای‌های زیادی روبرو هستند. بنابراین خواست دیگر معلم‌ها در این شرایط بحرانی، #آزادی_ایجاد_تشکل‌های_مستقل است.

برای گذر از این بحران همه‌گیر، سازوکارهایی با رویکرد عدالت اجتماعی لازم است که با ساختارهای سودمحور سرمایه‌داری حاکم در تناقض آشکار است و جز با مبارزه‌ای همه جانبه دست یافتنی نخواهد بود.

زنان آرزم (آورد رهایی زنان و مردان)




چگونگی بیداری طبقه کارگر ایران در پیکارهای جنبش های اجتماعی(قسمت نخست)

نویدنوحسین اکبری

این نوشتار بر آن است تا با نمایاندن وضعیت و موقعیت طبقه کارگر ایران در سال‌های اخیر نشان دهد که آیا آن‌گونه که برخی محافل روشنفکری فکر و بیان می‌کنند در موقعیت اعتلای انقلابی قرار دارد و یا به جهاتی از چنان رشد و بالندگی برخوردار شده است که علاوه بر امکان بالفعل گسستن زنجیر دیگران در راه رهایی خود نیز آگاهانه گام گذاشته و طی مسیر می‌کند؟ یا این ارزیابی بی‌پایه و اساس است و برای چنین شرایطی تنها عصیان و همراهی با آشوب‌های اجتماعی کفایت نمی‌کند و الزاماً آن بیداری طبقاتی به عنوان وضع طبقه کارگر که شایسته چنین موقعیتی در پیکارهای جنبش‌های اجتماعی باشد، هنوز رخ نداده است.

 دلیل چنین بررسی از وضعیت کنونی طبقه کارگر ایران و درک درست موقعیت آن، بی‌تردید پاسخ‌گویی در برابر هر چالشی است که بلافاصله در جریان یک رخدادِ مرتبط با کارگران و واکنش‌های انتظاری از آن در میان کارگران و روشنفکران برخاسته از دل طبقه‌ی کارگر و همچنین روشنفکرانی که دل درگرو این طبقه دارند و به خاطر آزادی و عدالت مبارزه می‌کنند و در میان کسانی که سوسیالیزم را به عنوام آرمان غایی خود و طبقه کارگر برگزیده‌اند.

بررسی این موضوع از سوی دیگر کمک خواهد کرد که فعالان این عرضه – کنشگران پای در میدان جنبش کارگری – به جای درجا زدن در وادی جدل‌های بی‌حاصل و پرداختن به موضوعاتی که تنها به سوء تفاهم‌های موجود می‌افزاید، و همچنین برای برون‌رفت از بی‌عملی‌ها و نق‌زدن‌ها و متهم‌سازی‌هایی که ویژگی دوران پس از سرکوب‌های متوالی بوده و هست، راه را به‌درستی پیدا کرد و از این همه کژباوری ناشی از فردمحورهای موجود و مرسوم در روشنفکریِ انتزاعی، فاصله گرفت. شاید رسیدن به این باور  که در این میدان مبارزه هیچ گرایشی بالقوه نافی گرایش دیگری نیست را بتوان به گونه ای دریافت که این گرایشات در عمل بتوانند و باید بتوانند مکمل هم باشند و نه درمقابل یکدیگر، چراکه این تقابل، موجب تقویت دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی برای شکلی از سرکوب خاموش ( به جان هم انداختن مبارزان راه رهایی طبقه کارگر) می‌شود، و این خود عاملی برای پراکندگی و نفی خرد و کنش‌گری جمعی این کوشندگان می‌شود و چنین میدان فراخی ناآگاهانه از سوی کنش‌گران در اختیار ناظمان سرمایه داری قرار می‌گیرد.

این بررسی‌ها اگر چه ممکن است همواره تمام شمول نباشد ولی می‌تواند با گشایش راه البته با رویکردی غیرخصمانه و بدون پیش‌داوری‌های موجود، کمک کند تا به جای اهانت‌ها و برچسب‌زدن‌های نخ‌نمایی که متاسفانه هنوز کارکرد دارد، گفت‌وگوهای مبتنی بر رویکردی فارغ از هر پدیده‌ی ضد گفتگو، رایج گردد و هواداران این طبقه بزرگ اجتماعی خود سرمشقی باشند برای کارگرانی که برای رهایی از درخود بودن، راه‌های دموکراتیک در کنار هم بودن برای مبارزه را بیاموزند.

برای شروع به این بررسی می‌توان نقطه آغازینی را مبدا قرار داد و آن را وجه مشترک همه فعالان و کنشگران جنبش کارگری دانست. موضوعی که معمولاً بیش از هر چیز به آن استناد می‌شود و پرسش‌هایی به همراه دارد. از آن‌جا که روشنفکرانِ حامی کارگران به دو مبدا دی ماه 1396 و آبان 1398 بیش‌ترین توجه را دارند و آبان ماه را نیز ادامه دی ماه 96 می‌دانند و عمدتاً معیار سنجش را ضمن حضور فرودستان و حاشینه‌نشینان و کارگران در این دو خیزش اعتراضی و به ویژه خیزش آبان 98 دو شعارهای بیان شده قرار می‌دهند، پس می‌توان پذیرفت که در مجموع پس از رخدادهای سه سال اخیر، کارگران و زحمتکشان در وضعیتی قرار گرفته‌اند که به نسبت سال‌های پیش از آن حدِ انتظارشان از موقعیتی که در آن هستند به مراتب بیش‌تر از گذشته است چراکه هم فقر و تنگدستی را بیش از پیش بر زندگی خود مستولی دیده‌اند و با گوشت و پوست و استخوان آن را لمس و درک کرده‌اند و هم دریافته‌اند که نظام سیاسی ایران کوچک‌ترین توجهی به رفع این مشکلات نشان نمی‌دهد و به جای پرداختن به این مشکلات راه خود را می‌رود و در مقابل اعتراضات دست به سرکوب می‌زند. از معترضین قربانی می‌گیرد، گروهی در خیابان کشته و مجروح می‌شوند و گروه‌های زیادی بازداشت و زندانی و با بدترین وضع ممکن مجازات می‌شوند.

ویژگی این خیزش های عمومی در چند مورد برجسته است:

اول این‌که توده‌های معترض طبقات فرودست جامعه، از حاشیه‌نشین‌ها عمدتا از مناطق محروم، بیکاران، کارگران فقیر و دستفروش‌ها، تا پایینی‌ترین لایه ای مربوط به آن‌چه اصطلاحاً طبقه متوسط نام‌گذاری شده است را در بر می‌گرفت.

دوم این‌که معترضان در یک جریان خودجوش جاری بودند و سازمان‌یافتگی متناسب با این سطح از اعتراضات گسترده را نداشتند و به اعتبار استفاده از فضای مجازی شیوه‌ای از سازمان‌دهی ناپایدار را تجربه می‌کردند و با حذف این امکان به‌ویژه در آبان 98 میزان اعتراضات به شدت فروکش کرد و زمینه‌ی سرکوب در بی‌خبری فراهم شد.

سومین ویژگی این خیزش‌ها فراگیری آن بود. تا حدی که منابع رسمی هم نتوانستند از وجود این اعتراضات در بیش از هشتاد شهر در دی ماه 97 و بیش از صد شهر در آبان 98 را نادیده گیرند و این میزان گستردگی اعتراض‌ها در ایران، آن هم به لحاظ زمانی در طی روزهایی محدود، در نوع خود قابل توجه بود.

ویژگی چهارم این خیزش عمومی سمت‌وسویابی تدریجی آن طی روند اعتراضات بود تا به آن‌جا که در دی ماه 96 با وجود شعارهایی این‌گونه ارزیابی می‌شد که گویا بخش‌های قابل توجهی از مردم به حمایت از جریان ارتجاعی سلطنت و دادن شعار کنایی “رضا شاه – روحت شاد ” مطالبات سیاسی ویژه‌ای را بیان می‌کردند. اما به تدریج شعارها جنبه‌ی دیگری هم یافت و بیش‌ترین آن گرایش به نفی وضع موجود و اعتراض به غارتگری، دزدی و اختلاس و اعتراض جدی به رهبران نظام سیاسی بود. با این‌که این شعارها بازتاب‌دهنده‌ی نوعی تضاد طبقاتی بود اما بیش‌تر بیان‌گر منافع تمام خلقی هستند تا مطالبه‌ای طبقاتی.

ویژگی پنجم حضور دانشجویان آگاه، معترض و حامی کارگران در میدان بود که با آگاهی از آن‌چه باید در شعارهای اعتراضی این خیزش مطرح شود، توانستند برخی سویه‌های شعارهای اعتراضی را تبیین کند و با تکیه بر شعار« نان -کار – آزادی» و در مواردی «نان – کار – آزادی _ اداره ‌ی شورایی » و بیان این واقعیت که سیاست‌های نئولیبرالی سبب اعتراضات در همه جهان از جمله کشورهایی چون ایران و عراق و شیلی و … شده است، تاثیراتی در بیان خواسته‌ها و سوی‌گیری اعتراض‌ها بگذارند. اما این انکشاف و تبیین پس از آن اگر چه بسیار لازم و ضروری ولی به معنای آن نیست که این شعارها بلافاصله به خودآگاهی کارگران بدل گشته و زمینه‌هایی لازم را برای باور به همه‌ی آن‌ها فراهم کرده است. چنان‌چه نگاهی به شعارهای معترضان غیر دانشگاهی نیز این حد از تاثیرگذاری را آشکار می‌کند.

و در پایان می‌توان به این ویژگی مهم نیز اشاره کرد که این اعتراض‌ها به رغم سرکوب شدید، همه مقامات نظام سیاسی را  واداشت تا در حرف بپذیرند که این اعتراض‌ها برحق بوده و اعتراض حق مردم است. این اعتراف نافی سرکوب‌های بیرحمانه نیست. ولی اذعان به این که “اعتراض حق مردم است ” نه تنها ارزش ثبت در تاریخ را دارد و بلکه بیان‌گر آن است که تفاوت جدی بین اوضاع کشور از دی ماه 1396 تا کنون با پیش از دی ماه به وجود آمده است و این تفاوت فی نفسه در خود بیان‌گر شرایط عینی است که باید به درستی ارزیابی شود. و درعین حال تجربه‌ای است که معترضان از آن موقعیت به دست آورده‌اند. از آن‌جا که شناخت کارگران نیز به‌عنوان بخشی از مردم معترض بیشتر متکی بر تجارب آن‌هاست، قاعدتا باید  انتظار داشت که این تجارب در زندگی پسا آبانی کارگران از سوی آنان بکار گرفته شود.

بررسی ما نیز ناگزیر باید به اتکای شناخت همین تجارب باشد زیرا این تجارب بخشی از خودآگاهی و بیداری طبقاتی کارگران است و از ره‌آورد بررسی همین تجارب است که پرسش‌های جدی پیش روی روشنفکران کارگری قرار می‌گیرد که باید برای آن‌ها پاسخ مناسب را جست‌وجو کرد. این پرسش ها عبارتند از:

–          تجربه‌های طبقه کارگر از این خیزش‌ها کدامند و چگونه به کار گرفته شده‌اند؟

–          کدام یک از تجربه‌های به عمل درآمده به عنوان نشانه‌های خود آگاهی و بیداری طبقاتی کارگران در حال حاضر دیده می شود؟  به عبارت دیگر این تجربه‌های عملیاتی شده در مبارزات پساآبانی چگونه نمود اجتماعی پیدا کرده است تا از سوی روشنفکران این طبقه قابل استناد باشد؟

–           با توجه به موانع جدی برسر سازمان‌یابی طبقه کارگر و تاثیر این سازمان‌یابی، که بی تردید از جانب هر مدافع روشنفکر کارگری مهم‌ترین و قابل اتکاترین موضوع برای هدایت مبارزات کارگران است، این میزان از بیداری طبقاتی کارگران علی العموم منجر به سازمان‌یابی کارگران شده است یا نه؟ در صورتی که پاسخ مثبت است اثرات این بیداری طبقاتی را درگستره‌ی جمعیتی کارگران نشان دهیم و اگر منفی است پس این میزان از بیداری طبقاتی را چگونه می‌توان افزایش داد؟

–           این پرسش پیش می‌آید اگر میزان بیداری طبقاتی منجر به سازمان‌یافتگی بیش‌تر در طبقه کارگر نشده است چرا در پیکارهای اجتماعی همگانی در ارزیابی از میزان بیداری طبقاتی کارگران مبالغه صورت می‌گیرد؟

–          این پرسش به عنوان پرسش مبنایی می‌تواند مطرح شود که کدام دسته از عناصر آگاهی در بیداری طبقاتیِ کارگران در حال حاضر موثرتر و دارای پابرجایی بیش‌تری‌است که می‌تواند مورد توافق روشنفکران کارگری و پیشروان این طبقه قرار گیرد؟ آیا نارضایتی از وضع موجود به معنای خودآگاهی طبقاتی است و برای گذر به وضعیت بهتر کفایت می‌کند و یا این‌که این خودآگاهی باید تعمیق شود تا طبقه کارگر بتواند نقش و سهم خود را درپی از گذار از این وضعیت به درستی درک کند و در آن موثر باشد؟

–          پاسخ به این موضوع هم بسیارضروری است که به فرض آن‌که نتیجه‌ی این بررسی، آن باشد که بیداری طبقاتی کارگران به پایه‌ای از رشد و کیفیت لازم رسیده است که  مشارکت و دخالت در هر اموری که به‌طور مستقیم و یا غیرمستقیم به منافع کوتاه‌مدت و درازمدت کارگران آسیب وارد می‌کند، می‌تواند تاثیرگذار باشد. در آن‌صورت آیا کارگران در شرایط بحران کرونایی که جان و هستی  آن‌ها را هدف قرار داده است،  بین مطالبات صنفی و آن‌چه برای نجات و برون رفت از این شرایط لازم است، کدامیک از اولویت بیش‌تری برخوردار است؟! چه الویتی را برمی گزینند و آن تجارب را به چه صورت در این مقطع بکار می‌گیرند؟

 اسفند و پس ازآن،  زمانی برای بازنگری  تجارب مبارزاتی کارگران

مشخص‌ترین برنامه‌ای که  می‌توانست پس از رویدادهای پاییز 1398 موضوع مهم و قابل توجه کارگران در سراسر ایران قرار گیرد، موضوع حداقل دستمزد است که همواره در پایان هرسال مرکز توجه همه‌ی کارگران و مزد و حقوق بگیران و همچنین بازنشستگان و مستمری‌بگیران سازمان تامین اجتماعی قرار می‌گیرد، و باید پذیرفت که این موضوع از تعیین‌کنندگی بالایی برای کیفیت زندگی کارگران در ایران برخوردار است. میزان کیفیتی که برپایه آن کارگران باید بیش‌ترین ساعات عمر خود را به ناگزیر کارکنند تا حداقل های لازم را برای بقای خود و خانوارشان فراهم کنند که در اینصورت “کارگر کالایی” و یا “کالا شدگی” صورت بارز و عریان‌تری را خواهد یافت و این خواست سرمایه داری تحقق می‌یابد تا بتواند کالای موثر و ارزان (نیروی کار) را در بازاری با نرخ بالای متقاضی کار (ارتش ذخیره بیکاران) بی‌هیچ زحمتی حتی ارزان‌تر از مصوبات مزدی به اختیار‌گیرد و یا برعکس وضعیتی ایجاد شود تا نه درحد مطلوب بلکه با درد کمتری کارگران شدت استثمار را تحمل کنند و این امکان را بیابند تا به‌ میزانی برای‌خود و آینده خانوارشان وضع  اطمینان‌بخشی را متصور شوند و کوشش کنند تا این وضعیت به روندی بیانجامد تا به عنوان انسان مولد براساس نقش خود در توسعه اقتصادی سهم درخور را طلب کند و به این ترتیب آینده‌ای بهتر را در چشم‌انداز داشته باشد و برای آن مبارزه کند.

اسفند فرا می‌رسد و پیش از آن شورای عالی کار، با جلساتی به شیوه دوسه ساله اخیر، تعیین حداقل دستمزد را در دستور کار قرار می‌دهد و در نهایت پیش از ورود به بحث تعیین حداقل به توافقی برسر قیمت سبد معاش یا آن‌چه به هزینه سبد معیشت خانوار معروف است، می رسد و رقم 49400 ریال به عنوان رقم قابل قبول سه طرف مذاکره قرار می‌گیرد و به این ترتیب شورای عالی کار وارد مذاکرات نهایی در این‌باره می‌گردد. هم زمان شیوع بیماری واگیردار کرونا جامعه را متاثر می‌کند و به نوبه خود درست یا نادرست، سبب می‌شود جلسات شورای عالی کار تا فروردین 1399به عقب بیافتد و در نهایت در بیستم فروردین ماه مصوبه مزدی بدون امضای نمایندگان کارگران منتشرشود. طبعاً انتظار این است که این مصوبه به این دلیل که برای اولین بار بدون امضای کارگران حاضر در شورای عالی کار به عنوان حداقل دستمزد قرار است مبنای دستمزد درکشور قرار گیرد، واکنش‌هایی را در بر داشته باشد.

اولین واکنش به این مصوبه ” بیانیه اعتراض به مصوبه ی غیرقانونی حداقل دستمزد، مطالبه لغو آن و برقراری مذاکرات برای رسیدن به مزد عادلانه” درفضای مجازی است که درآن خواست‌های مشخصی بیان می‌شود و ظرف مدت بیست وچهار ساعت از انتشار این بیانیه جمعیت قابل توجهی ازکارگران آن را امضا می‌کنند

آن‌چه در این بیانیه بیش‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد را می‌شود در 4 بخش صورت‌بندی کرد:

–          حمایت از عمل‌کرد نمایندگان کارگری شورای عالی کار در عدم پذیرش پیشنهادات ناعادلانه و غیرقانونی.

–          اصلاح ساختار شورای عالی کار و برخورداری کارگران ایران از حق تشکل یابی مستقل براساس مقاوله‌نامه‌های ۸۷ و ۹۸ سازمان بین‌المللی کار

–           ملغی شدن مصوبه و برقراری مذاکرات مزدی با در نظر داشتن رقم ۴ میلیون و ۹۴۰ هزار تومانی سبد معاش، به عنوان مبنای چانه‌زنی.

–          در نهایت این‌که هر نوع افزایش دستمزد کمتر از رقم توافق شده‌ی سبد معاش، در بحران فعلی کرونا که موجب بیکاری نیروی کار در مقیاس وسیع  و افزایش قابل ملاحظه  در هزینه های زندگی طبقه کارگر شده، برای کارگران و بازنشستگان پذیرفتنی نیست و بی‌شک اعتراض همه را در پی خواهد داشت.

بسیار بدیهی است که این بیانیه در شرایطی که “کرونا ویروس ” زندگی مردم را مختل کرده و شیوه زندگی را به کلی تغییر داده است و فضای اجتماعی – اقتصادی و سیاسی کشور را از خود متاثر ساخته است، کارکرد خود را داشته باشد. چه خواست ما باشد یا نباشد! اگر این شیوه اعتراض و نظیر آن مورد توجه قرار می‌گیرد و این امکان فراهم شود تا موضوع مصوبه مزدی و نحوه تصویب واعلام آن به بحث‌انگیزترین موضوع درمیان‌ کارگران و روشنفکران این طبقه قرارگیرد، نشان‌دهنده نیاز مبرم به اعتراض درباره مصوبه مزدی است.

 اما بسیار نادرست است که کسانی با توجه به این‌که این موضوع اهمیت جدی دارد به جای پرداختن به راه‌های دیگری اعتراض_ اگر قابلیت سازماندهی آن را دارند _ به مقابله با این شیوه‌ی اعتراضی و به ضدیت و دشمنی و با بانیان این رفتار اعتراضی بپردازند و نادرست‌تر این‌که این بیانیه و امضاهای آن‌را پایین‌تر ازسطح مبارزات موجود در جنبش کارگری و تقلیل مطالبات کارگران در شرایط “پساآبانی” نشان دهند. آن‌چه موجب می‌شود طبقه کارگر به خودآگاهی ضرور برای خودسامان‌دهی مبارزاتش برسد، تقویت روحیه اعتراض و باور به تجربه‌هایی است که درکف دارد. روشنفکران کارگری وظیفه دارند این تجربیات را با دانش نظری مبارزه طبقاتی درآمیزند، آن‌هم با ارزیابی ظرفیت‌های عیناً موجود طبقه کارگر در گستره‌ی کمی و کیفی آن. این همان موضوعی است که ما را به بررسی چگونگی بیداری طبقاتی کارگران وا می‌دارد و از ما می‌طلبد تا به این نکته توجه جدی داشته باشیم که آیا آن‌چه موجب شده است تا طبقه کارگرِ ایران آن‌چنان که در ذهن پاره‌ای از روشنفکران متمایل به این طبقه تصور می‌شود، از خودآگاهی متناسب با درک شرایط موجود برخوردار است یا نه؟ و آیا این خودآگاهی در طبقه کارگر ایران آن‌چنان پابرجا است تا بتواند الگوهای رفتاری متفاوتی را بروز دهد؟ و اگر این خودآگاهی درفرایندِ رشد و تکامل خود قرار دارد؛ الزاماً همان شیوه مبارزه‌ای را که روشنفکران بدان باور دارند؛ در دستور کار طبقه کارگر قرار می‌دهد؟ یا آن‌که متناسب با توانمندی خود، درک موقعیت عمومی جامعه و جایگاه و وضعیت خود در آن موقعیت با سنجیدگی ویژه اوضاع راه خود را برمی‌گزیند؟

شاید مهم‌ترین شاخص‌هایی که بتوان با آن میزان خودآگاهی کارگران را سنجید را بتوانیم در همان خواست‌های مبرم که طی سال‌های اخیر همچنان اساس‌ترین مطالبات طبقه کارگر ایران است شناخت و همراه با آن تلاش‌هایی را که برای کسب آن خواسته‌ها صورت گرفته است سنجید و این خواسته‌ها نیاز امروزین طبقه کارگر ایران را نمایندگی می‌کنند و معنایش آن نیست که ما خود را در محدوده این خواسته‌ها محدود کنیم و نظر به آرمان هایی که برای طبقه کارگر در نزد خود داریم چشم بپوشیم  اما لاجرم باید با تکیه بر این مطالبات حیاتی در موقعیت کنونی میران آگاهی کارگران را برای به دست آوردن این خواست ها ببینیم. تلاش می‌کنیم این خواسته ها را اگر چه مختصر اما عمیق بررسی کنیم. این خواسته‌ها عبارت‌اند از امنیت شغلی و اجتماعی – معیشت و مزد – حق داشتن سازمان کارگری مستقل و آزاد _ متوقف شدن خصوصی‌سازی منابع و دارایی‌های ملی و ملغی‌سازی واگذاری این منابع _ حفظ مالکیت بین‌ نسلی خود بر سازمان تامین اجتماعی و منابع آن و اصلاح قانون کار و همه زیر مجموعه‌های این قانون که موانع جدی بر سرراه تحقق خواسته‌های کارگران ایجاد کرده است. این مطالبات انباشته شده از آبان 1396 تا کنون در بخش‌های از طبقه کارگر ایران به گونه‌های متفاوتی مورد توجه قرار گرفته و در مواردی به شدت برای تحقق آن‌ها مبارزات پرهزینه‌ای نیز برپا گردیده است. مبارزات کارگران هفت تپه و فولاد در خوزستان، مبارزات هپکو و آذرآب در اراک، مبارزات پرستاران و معلمان و تجمع بازنشستگان طی دفعات گوناگون، اعتراضات در روز جهانی کارگر سال 98 و پیامد آن دستگیری‌های وسیعی از کارگران و دانشجویان  ادامه اعتراضات سال 97 از واحدهای نامبرده در سال 98 که درمجموع بیان‌گر اعتراضاتی به مراتب بیش‌تر از سال های قبل از 1396 بوده است.

اشکال این اعتراضات طی دو سال اخیر و بیش‌تر درسال 1397 به صورت اعتصاب و تجمع، راه‌پیمایی، تجمع در محل‌های تردد، تجمع همزمان در یک یا چند مرکز دولتی (مثل تجمع در جلو فرمانداری‌ها _ استانداری‌ها _ مقابل سازمان برنامه و بودجه _وزارت کار و ادارات کل کار در شهرستان ها )_ تجمع نمایندگان کارگری شهرستان های دیگر در تهران در جلو مراکز دولتی

در بخش دوم این نوشتار کوشش می‌کنم تا ضمن ارزیابی مبارزات کارگری و بررسی نقاط قوت و ضعف آن به بررسی همه جانبه‌تری از مبازرات طبقه کارگر ایران به‌طور کلی و مبارزات معینی که تحت رهبری تشکل‌های موجود با ویژگی‌های متفاوت آن‌ها بپردازم و حلقه‌های مفقوده در درک پیشرو را نسبت به فعالیت همه جانبه طبقه کارگر در ایران را مد نظر قرار دهم. و به این نکته بپردازم که هریک از مطالبات کارگران در چه سطحی و به چه شیوه‌هایی استمرار یافته است و چرا این سطح و شیوه‌ها از نظر برخی روشنفکران نادیده گرفته می‌شود.

 جمعه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1399

https://kargareirani.blogsky.com/1399/02/05/post-286/