بیل گیتس و کروناویروس
وجه مشترک چیست؟

والنتین کاتاسانوف

(VALENTIN KATASONOV)

پروفسور، دکتر علم اقتصاد، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه

مترجم: ا. م. شیری

*زمانی که بیل گیتس مدیریت کمپانی «مایکروسافت» را بر عهده داشت، به موضوع نصب میکروچیپ­های کلاسیک در بدن انسان بسیار علاقمند بود. اکنون او بر روی تولید نانومیکروچیپ کار می­کند و  تصدیق می­کند که این میکروچیپ با «هدف محدود»، در نوع خود، گواهی دیجیتال، همراه با تزریق واکسن خواهد بود. اما چه کسی مطمئن است، که «گواهی رقمی» مایع، به قلاده الکترونیک تبدیل نشود و اربابان پول با کمک آن انسان­ها را در اردوگاههای الکترونیک جای ندهند؟

پیشینه پنهانی دستکاری ژنتیکی به تعبیر ویلیام انگدال

چه کسی بیل گیتس را نمی­شناسد؟ امروز بیل گیتس برای آمریکا حکم همان نماد سرمایه­داری را دارد که بیش از یک قرن پیش جان راکفلر بزرگ، نخستین میلیاردر آمریکایی داشت.

کمپانی مایکروسافت را بیل گیتس بهمراه دوست خود، پل آلن در اواسط سالهای ٧٠ زمانی که دانشجو بود، بنیان گذارد. تا اواخر قرن بیستم مایکراسوفت به یک شرکت بزرگ فراملیتی در عرصه تولید نرم افزار برای تجهیزات حسابگر، رایانه­های شخصی، وسایل بازی،اسباب­بازی­ها، تلفن­های همراه تبدیل شد. کمپانی بعنوان توسعه دهنده خانواده عامل ویندوز شهرت یافت. در تاریخ پرواز گیج­کننده «مایکروسافت» همه چیز روشن نیست. مثلا، ادوارد اسنودن، مأمور سابق سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) بارها در باره مایکروسافت سخن گفته است. بنا به گفته وی، این شرکت در چهارچوب برنامه محرمانه «پریزم» (Program for Robotics, Intelligents Sensingand Mechatronics)، که برای ردیابی مراسلات الکترونیک در نظر گرفته شده، با سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا همکاری می­کند.

«مایکروسافت» در رده­بندی «گلوبال تاپ ١٠٠» ماه اوت سال ٢٠١٩، با پشت سر گذاشتن اپل، در رتبه اول قرار گرفت و به گر­ان­ترین تجارت دنیا تبدیل گردید. همان موقع سرمایه آن ٩٠۵ میلیارد دلار و کمی بعد، سرمایه شرکت از مرز تریلیون تجاوز کرد.

و اما در متن موفقیتهای فوق­العاده «مایکروسافت» بیل گیتس به اقدامات عجیبی دست زد. در ماه مارس سال ٢٠٢٠ رسانه­ها گزارش دادند، که بنیانگذار  «مایکروسافت» شرکت را ترک گفت و از سرمایه شرکت و شورای مدیران آن خارج شد. در عین حال، بیل گیتس تصمیم گرفت از هیأت مدیره کمپانی نیز خارج شود. وارن بافت، سهامدار اصلی و مدیر کل شرکت «برکشایر هتاوی» (Berkshire Hathaway Inc,) دوست نزدیک بیل گیتس است.

بیل گیتس ضمن ترک «مایکروسافت» اعلام کرد، که از این به بعد قصد دارد زمان بیشتری را برای امور بشردوستانه- توسعه بهداشت جهانی، تحصیل و همچنین، برای مقابله با حل مسائل تغییرات آب و هوایی صرف نماید،

بطور کلی، گفته می­شود که بیل گیتس از دو دهه پیش در امور خیریه فعالیت می­کند. در سال ٢٠٠٠ او همراه با همسر خود بنیاد بیل و ملیندا گیتس را تأسیس نمود که بلافاصله به یکی از بزرگترین بنیادهای خیریه آمریکا تبدیل گردید (همردیف با بنیادهای راکفلر، فورد و کارنگی). بنیاد بیل و ملیندا گیتس در مدت ٢٠ سال، ۵٣ میلیارد و ٨٠٠ میلیون دلار به برنامه­های مختلف (بهداشت، آموزش و پرورش و مقابله با تغییرات اقلیمی) تخصیص داده است.

خروج بیل گیتس از کمپانی «مایکروسافت» هنگامی اتفاق افتاد که هیاهوی کروناویروس در جهان پیچید. میلیاردر پنهان نکرد که در شرایط جدید، او خود را برای خدمت به نجات بشریت از بیماری­های واگیر حصر خواهد کرد. فعالیت بنیاد در زمینه پزشکی تا این وقت شامل تولید و تهیه واکسن­ها برای محافظت از مردم در مقابل بیماری­های ویروسی، یعنی اختراع واکسن­های جدید و واکسیناسیون مردم با آنها می­باشد. در ماه فوریه بیل گیتس اعلام کرد، که بنیاد آنها ١٠٠ میلیون دلار برای مقابله با ویروس کووید- ١٩ تخصیص می­دهد.

لازم به ذکر است، که بسیاری­ها (در وهله اول در کشورهای فقیر) به فعالیت­های خیرخواهانه بیل گیتس، به ویژه، به تهیه واکسن­ها و واکسیناسوین انبوه با آنها به دیده تردید می­نگرند. در میان کارشناسان- منتقدانی که از سالهای زیادی پیش به افشای غول­های داروسازی مشغول هستند، تا کنون در این باره که چرا چنین واکسن­ها اختراع و بصورت انبوه تولید می­شود، نظر واحدی وجود ندارد.

باشگاه رم که بیش از نیم قزن پیش (در سال ١٩۶٨) به ابتکار دیوید راکفلر تأسیس گردید، تعدادی گزارش تهیه کرد، که طی آنها کاهش شدید جمعیت جهان و رساندن آن را تا حد یک میلیارد نفر توصیه می­کند. به عقیده بسیاری از کارشناسان و کنشگران اجتماعی، محصولات غذایی تراریخته (اصلاح شده ژنتیکی)، مواد خوراکی با افزودنی­های شیمیایی و آلاینده­های شیمیایی (از نوع سموم دفع آفات)، داروهای «سمی» و واکسن­ها مهمترین ابزار کاهش پایدار جمعیت هستند. عواقب طولانی مدت چنین داروها و واکسن­ها می­توانند قابلیت تولید مثل انسان را تضعیف نموده و موجب مرگ زودرس شوند. راجع به این موضوع ویلیام انگدال، اقتصاددان و دانشمند سیاسی آمریکایی در کتاب «بذر تخریب. پیشینه پنهانی دستکاری ژنتیکی» نوشته است.

ده سال پیش، بیل گیتس در کنفرانس بسته «تد ٢٠١٠» (TED2010) در لانگ- بیچ کالیفورنیا شرکت نمود و در آن زیر عنوان «از صفر می­سازیم!» سخنرانی کرد. او سخنرانی خود را با پیشنهاد پوچ (از نقطه نظر علمی) کاهش انتشار گاز کربنیک (CO2) به صفر تا سال ٢٠۵٠ در جهان شروع کرد و سپس اظهار داشت: «جمعیت جهان امروز به ۶ میلیارد و ٨٠٠ میلیون رسیده است. این افزایش جمعیت از انسان بیهوده شروع شد. این تعداد تقریبا تا ٩ میلیارد نفر قابلیت افزایش دارد. اگر ما واقعا کار بزرگی با واکسن­های جدید، بهداشت، ارائه خدمات در زمینه بهداشت باروری بکنیم، می­توانیم ١٠- ١۵ درصد از جمعیت جهان را کاهش دهیم». البته، سپس گیتس توضیح داد، که منظور او نه کاهش ١٠- ١۵ درصدی جمعیت جهان، بلکه، افزایش آن بوده است (یعنی قرار بود واکسیناسیون از سرعت رشد جمعیت بکاهد).

نگاه دیگر کارشناسان- منتقدان به این محدود می­شود، که غول­های داروسازی به دلیل حرص و آزا خود واکسن­های «سمی» تولید و پخش می­کنند. به همین دلیل نیز واکسن­های تأئید نشده را به پزشکان پیشنهاد می­کنند. آنها برای کسب مقام اول به دادن رشوه­های کلان آماده هستند. در این حالت، موازین آزمایش واکسن­ها نقض می­شود و داروهای قاتل بجای داروهای شفابخش وارد بازار می­گردد. این موضوع را سرهنگ تاتیانا گراچیووا رئیس کرسی فرهنگستان نظامی ستاد کل نیروهای مسلح فدراسیون روسیه در کتاب «وقتی قدرت از جانب خدا نیست. اولگاریتم جغرافیای سیاسی و راهبرد جنگهای پنهان جهان در پشت صحنه» (فصل واکسن­ها، سلاح گشتار جمعی) توضیح داده است. مبارزه با ایدز و ویروس ناقض ایمنی انسان (HIV)، که تقریبا چهل سال قبل آغاز شد، نمونه بارز چنین آز و طمع است. این یک گلاهبرداری گسترده کمپانی­های داروسازی بود که بر هیستری بیماری­های گویا ناشی از ویروس نقض ایمنی انسان دامن زدند. سپس هیچ ویروس خاصی نیافتند (اگر چه برای یافتن آن مبالغ نجومی از بودجه­های دولتی صرف شد)؛ بیماریهای چند ده سال پیشتر شناخته شده منجر به تضعیف توان ایمنی انسان در پشت پرده «ایدز» پنهان گردیدند؛ هر بیماری مجموعه­ای از روش معالجه آزموده شده خاص خود را داشت. با وجود این، در آزمایشگاه­های شرکتهای داروسازی داروهایی برای مقابله با «ویروس جدید» تهیه می­شود، و هر دوره درمانی با چنین داروها، دهها هزار دلار  هزینه دارد.

اگر به واقعیت پدیده­ای مانند «پشت صحنه جهان» اذعان کنیم، در این صورت، الزاما باید اعتراف کنیم، که «پشت صحنه» از شرکتهای داروسازی که میلیاردها میلیارد سود می­برند، استفاده می­کند. همینطور لازم به اعتراف است، که بنیاد راکفلر، بنیاد گیتس­ها، کمپانی­های داروسازی، اتحادیه جهانی واکسیناسیون و ایمن­سازی (Global Alliance for Vaccines and Immunisation, GAVI)- اینها مجموعا یک مشتِ بسیار قدرتمند هستند. این، یک شراکت سازمانهای خصوصی و دولتی است که هدف خود را افزایش دسترسی کودکان کشورهای فقیر به واکسیناسیون اعلام کرده است. بانک جهانی و سازمان بهداشت جهانی نیز شرکای اتحادیه جهانی واکسیناسیون و ایمن­سازی هستند.

و، بالاخره، در مورد نسل جدید واکسن­های تولید شده بکمک نانوتکنولوژی. آنها نیز از منظر عواقب طولانی مدت­شان برای سلامتی انسان بی­خطر نیستند، اما، علاوه بر این، وارد کردن میکروچیپ مایع به بدن انسان با استفاده از چنین واکسن­ها امکان­پذیر است. اولین اطلاعات در مورد نانوچیپ افزوده شده به واکسن­ها در سال ٢٠٠٩، زمانیکه مقاله «آیا توده­های مردم به وجود نانوچیپ­های مایع در واکسن­ها اولویت قائل می­شوند؟»، در نشریه الکترونیکی «Prevent Disease.Com» درج شد، انتشار یافت.

طرفداران واکسیناسیون کل جمعیت جهان اصرار بر این دارند، که واکسیناسیون با «شناسه رقمی انسان» تکمیل شود. یعنی کسی که سلامتی جمعیت را کنترل می­کند، باید یک تصویر کامل از تک تک افراد جامعه، باضافه اطلاعات در مورد واکسیناسیونهای آنها را در اختیار داشته باشد. و در اصل، میتوان چنین اطلاعاتی را به میکروچیپ وارد کرد و سپس آن را در زیر پوست انسان جای داد. اما اگر امروز در متن هیاهوی عمومی به سبب شیوع کروناویروس، واکسیناسیون همگانی همزمان با عملیات نصب شناسه دیجیتال (رقمی) به مردم انجام شود، چه اتفاق می­افتد؟

به باور من، بیل گیتس، از قضا همان کسی است، که انجام عملیات یک تیر و دو نشان را تدارک می­بیند. اگر این گزینه را قبول کنیم، معلوم می­شود که چرا میلیاردر دو حوزه علائق خود را- فن­آوری دیجیتالی (مایکروسافت) و واکسن­ها (بنیاد خیریه)- را با هم ادغام نمود.

بیل گیتس یکی از مبتکران پروژه «آی دی ٢٠٢٠»می­باشد، که از حمایت سازمان ملل متحد برخوردار است و بعنوان بخشی از ابتکار اهداف توسعه پایدار تا سال ٢٠٣٠ شمرده می­شود. هدف پروژه عبارت است از ارائه شناسه رقمی (ID) به آحاد جمعیت جهان تا دهه سوم  قرن بیست و یکم.

زمانی که گیتس مدیریت کمپانی «مایکروسافت» را بر عهده داشت، به موضوع نصب میکروچیپ­های کلاسیک در بدن انسان بسیار علاقمند بود. اکنون او بر روی تولید نانومیکروچیپ کار می­کند و  تصدیق می­کند که این میکروچیپ با «هدف محدود»، در نوع خود، گواهی دیجیتال، همراه با تزریق واکسن خواهد بود. اما چه کسی مطمئن است، که «گواهی رقمی» مایع، به قلاده الکترونیک تبدیل نشود و اربابان پول با کمک آن انسان­ها را در اردوگاههای الکترونیک جای ندهند؟

و باز هم بیشتر: گیتس به خالکوبی با نقطه­های کوانتومی اظهار علاقمندی می­کند؛ این طرح دانشکده فنی ماساچوست و دانشگاه رایس است. خاکوبی برای ثبت تاریخچه واکسیناسیون هر انسان در نظر گرفته شده است. همانطور که پژوهشگران هر دو دانشگاه در ماه دسامبر ٢٠١٩ اعلام نمودند، این طرح (سفارش گیتس) باید امکان شناسایی افرادی را که در مقابل بیماری­های مختلف واکسینه نشده­اند، فراهم نماید.

منابع:

https://www.fondsk.ru/news/2020/04/02/bill-gejts-i-koronavirus-chto-obschego-50516.html

https://eb1384.wordpress.com/2020/04/09/

٢١ فروردین- حمل ١٣٩٩

  •  

·  ·  · 




خرافه‌زدایی از سوسیالیسم

مقدمه “توده ای ها “

سوسیالیسم دست یافتنی است!

مقاله پس از ذکر و نشان دادن ایجاد شدن «پیش گزاره ها» برای گذار از سرمایه داری، با ایجاد «پیش گزاره ی» ایجاد شدن جنبش و سازمانی جهانی برای گذار از سرمایه داری، به نفی مبارزه ی طبقاتی و نقش طبقه ی کارگر برای گذار از سرمایه داری می پردازد، زیرا برپایی سوسیالیسم گویا پدیده ای «محلی» نیست!
مقاله موضع پوزیتویستی خود را در سطور زیر بیان می کند: «اما برخی تنها به نقد انتزاعی از «روح سرمایه‌داری» بسنده کرده و به‌طور معمول «جنگ مواضع» و ارائه‌ی برنامه‌ی مرحله به مرحله برای تشکیل «بلوک تاریخی» را برای دست‌یابی به هژمونی جایگزین قبول نداشته، توقف در ایستگاه‌های بین راه را مجاز ندانسته، پیوسته طبقه‌ی کارگر را به «جنگ رویاروی» با سرمایه‏ داری دعوت می‌کنند. ..».

مقاله بدون طرح نظر مشخص و نقل قولی مشخص، از «شگفت این که بسیاری از آن‌ها [«برخی های» دو سطر پیش در مقاله]» سخن می گوید و به توصیف نشانه های عینی از کوشش زحمتکشان برای یافتن جایگزین انقلابی برای سرمایه داری می پرداز.
مقاله این کوشش را اما به عنوان نشانه درک فرارسیدن دوران برش در جامعه ی سرمایه داری ارزیابی نمی کند که مارکس آن را متذکر می شود. اظهارنظر معروف مارکس درباره‌ی بحث میان زحمتکشان درباره ی ایجاد تعاونی‌ها و تصاحب مدیریت کارخانه ها برای همه آشنا است که می گوید که این ها: «نخستین نمونه‌های ظهور گسستگیِ شکل قدیم هستند»!
به نظر مارکس «کارخانه‌های تعاونیِ خودِ کارگران، درون شکل قدیم، نخستین نمونه‌های ظهور گسستگیِ شکل قدیم هستند، … تضاد بین سرمایه و کار در این‌جا ملغی می‌شود …».
مقاله که انباشته است از نقل قول از مارکس، این موضع مارکس را که با نظر طرح شده در مقاله هم خوان نیست و برداشتی را که مقاله از شرایط کنونی توصیه می کند، نفی می کند، از قلم می اندازد.

بدین ترتیب مقاله با نقل قول های مبهم و غیرمستند، صحنه ای را می آراید که موضع پوزیتویستی ضرورت حرکت گام به گام زحمتکشن را به اصطلاح به ثبوت برساند و توجیه کند. توجیه کند که جنبش کارگری باید «توقف در ایستگاه‌های بین راه» را بپذیر و فعلن با همین سرمایه داری برای بهبود شرایط آنی زندگی خود در بیفتد.

با چنین برداشتی نمی توان موافقت نمود، زیرا شواهد و علایم فرا رسیدن هنگامی یورش به سرمایه داری به منظور گذار از آن با کوشش برای ارایه ی جایگزین های مردمی و دمکراتیک ازجمله در ایران فرا رسیده است.

***

خرافه‌زدایی از سوسیالیسم – کمال اطهاری

برای این‌که قدرتی «تحمل‌ناپذیر» شود، یعنی قدرتی که مردم علیه آن انقلاب کنند، باید الزاماً توده‌ی بزرگی از مردم را «سلب مالکیت» کرده باشد، و افزون براین باید با جهانی از ثروت و فرهنگ موجود در تضاد باشد؛ این دو پیش‌گزاره، مستلزم افزایش هنگفتی در نیروهای مولد، درجه‌ی بالایی از توسعه‌ی آن است. و از سوی دیگر این توسعه‌ی نیروهای مولد (که در عین حال به معنای موجودیت تجربی بالفعل انسان در هستی جهانی، تاریخی‌شان به‌جای هستی محلی است) پیش‌گزاره‌ی مطلقاً لازمی است، زیرا بدون آن، نداری و بی‌چیزی، فقط کمبود همگانی می‌شود و به سبب کمبود، مبارزه بر سر لوازم ضروری دوباره آغاز خواهد شد و همان پلیدی‌های کهنه ناگزیر باز خواهد گشت. و گذشته ازین چون فقط با این توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد، یک مراوده‌ی جهان‌روا میان انسان‌ها استقرار می‌یابد که از یک‌سو در همه‌ی ملت‌ها به‌طور همزمان پدیده‌ی انبوه «فقدان مالکیت» (رقابت جهانی) به‌وجود می‌آورد، هرملت را به انقلابات دیگران وابسته می‌سازد و سرانجام افراد جهانی، تاریخی، افراد مجرب جهانی را جایگزین افراد محلی می‌سازد.

بدون این: ۱) کمونیسم فقط می‌تواند به‌مثابه پدیده‌ای محلی موجودیت یابد؛ ۲) نیروهای مراوده خودشان نمی‌توانند هم‌چون نیروهای جهان‌روا و ازین‌رو قدرت‌های تحمل‌ناپذیر تکامل یابند: آن‌ها به‌صورت «شرایط» خانه‌زادِ محصور در خرافات باقی می‌مانند، و ۳) هر گسترش مراوده، کمونیسم محلی را ملغا می‌کند. به‌لحاظ تجربی، کمونیسم تنها به‌مثابه کنش ملل حاکم یک‌باره و هم‌زمان امکان‌پذیر است. که مستلزم توسعه‌ی جهانی نیروهای مولده و مراوده‌ی جهانی منتسب به آن‌ها است…  بدین‌گونه پرولتاریا فقط می‌تواند به‌طور تاریخی- جهانی وجود داشته باشد، درست همچون کمونیسم، فعالیت‌اش می‌تواند فقط وجودی «تاریخی- جهانی» داشته باشد. وجود تاریخی- جهانی  افراد، یعنی وجود افرادی که به‌طور مستقیم با تاریخ جهان پیوند می‌یابند. کمونیسم برای ما اوضاع و احوالی نیست که باید استقرار یابد، آرمانی نیست که واقعیت ناگزیر است خود را با آن منطبق کند. ما کمونیسم را آن جنبش واقعی می‌خوانیم که وضع موجود اشیا را ملغا سازد. شرایط این جنبش از پیش‌گزاره‌ی اکنون موجود نتیجه می‌شود. (مارکس و انگلس: ایدئولوژی آلمانی، ترجمه‌ی پرویز بابایی، نشر چشمه. تأکیدات از کتاب است.)

این نقل‌قول مفصل از مارکس و انگلس را برای آن آوردم که هنوز پس از ۱۷۵ سال (۱۸۴۵)، هیچ سخنی عمیق‌تر، علمی‌تر و گویاتر از آن برای توصیف وضعیت کنونی جهان، و تشریح نقشی که اکنون «افراد مجرب جهانی، تاریخی» باید در آن ایفا کنند، بیان نشده است. باید به‌تأکید گفت، هر کاستی‎ای که در پیش‌بینی‌های آن‌ها وجود داشته، واقعیت تاریخی به اثبات رسانده است که تغییر دوران تاریخی از کاپیتالیسم به سوسیالیسم، جبراً تنها با فراهم شدن «پیش‌گزاره‌ی مطلقاً لازم» آن یا  فراهم شدن «توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد» امکان‌پذیر بوده، شرطی که اکنون محقق گشته است. مارکس و انگلس با درک بی‌بدیلِ علمی- فلسفی خود از تاریخ پیش‌بینی کردند که پیش از توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد، یا به واژگان امروز جهانی‌شدن سرمایه‌داری، «یک مراوده‎ی جهان‌روا میان انسان‌ها استقرار» نمی‌یابد تا وجودی تاریخی- جهانی بیابند، قدرت حاکم را تحمل‌ناپذیر ببینند، سرنوشت‌شان برای رهایی به‌هم پیوند خورَد و، با واژگان سارتر، دریابند که انتخاب هرکس، انتخابی برای کلّ نوع انسان است. در واقع بشریت برای گام‌نهادن در راه تکامل خود، نه از سرمایه‌داری و نه جهانی‌شدن آن گریز و گزیری نداشته است. نه به این معنا که آغاز ساختمان سوسیالیسم یا گام‌نهادن در راه طولانی تحقق آن در یک کشور مجاز نبوده، بلکه تنها به این معنا که به انجام رسیدن آن در یک کشور ممکن نیست و در عمل به کمونیسم محلی می‎انجامد، و در نهایت همان پلیدی‌های کهنه‌ی ناگزیر باز خواهد گشت.

اما با این جهانی‌شدن، به‌خصوص از بحران جهانیِ ۲۰۰۸، فروریزش نظام سرمایه‌داری شدت، و گندیدگی آن بالا گرفته است. پیش از این در کشورهای مرکزی، فائق آمدن بر بحران‌های ساختاری در انباشت سرمایه، با تغییر شیوهی انتظام (mode of regulation)، که آخرین آن نولیبرالیسم بود، در میان‌مدت به انجام می‌رسید؛ اما اکنون بالغ بر دوازده سال است که بحران در آن‌ها ادامه دارد. برخلاف گفتار نظریه‌پردازانی چون نانسی فریزر (Nancy Fraser)، ترامپ نیز هنوز نتوانسته است بلوک تاریخیِ دربرگیرنده‌ی اکثریت جناح‌های سرمایه‌داری و کشورهای مرکزی را با یک شیوه‎ی انتظام تضمین‌کننده‌ی تداوم انباشت و منافع آن‌ها، تشکیل دهد. چرا که شیوه‎ی انتظام او مبتنی بر احیای امپراتوری اقتصادی و سیاسی ایالات متحده به‌خصوص با سیادت مالی و تنظیم بازار سوخت است، که سیاست‌هایی چون احیای ملی‌گرایی افراطی برای جلوگیری از پیمان‌های منطقه‎ای متخالف با این امپراتوری (مانند اتحادیه‌ی اروپا)، و نیز تخریب عامدانه‌ی محیط زیست است، که جوامع مدنی دیگر کشورهای مرکزی با آن‌ها به‌شدت مخالف‌اند. در این مدت، تداوم بحران اقتصادی در کشورهای مرکزی، تشدید فاصله‌های طبقاتی درون کشورهای مرکزی، و بین این کشورها و کشورهای پیرامونی، همچنین باعث بیکاری و فقر و مهاجرت فراینده در بسیاری از کشورهای پیرامونی به‌جز معدودی موسوم به اقتصادهای نوظهور گشته، و تغییرات اقلیمی ناشی از تخریب محیط زیست  بر شدت آن افزوده است.

 اما همه‌ی این شرایط عینی نتوانست باعث شود که این انسان‌های مواجه با سرنوشت دردناک مشترک، از لحاظ ذهنی قدرت حاکم را تحمل‌ناپذیر ببینند. بی‌شک ناکارآمدیِ کمونیسم محلی در شکل سوسیالیسم دولتی و فروپاشی آن، از دلایل مهم ناچار دیدنِ پذیرش ذهنیِ این حاکمیتِ از لحاظ عینی دچار بحران بوده است. آن‌هایی هم که کوشیدند استقلال سیاسی و اقتصادی خود را در تقابل با ضرورتِ «توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد» تعریف کنند، در «شرایط خانه‌زادِ محصور در خرافات» باقی ماندند: در بهترین حالت چون ایران یا به گونه‌ای دیگر کره‌ی‎ شمالی، به خودکفایی انزواجویانه (Autarky) روی آوردند که این اقدام در چارچوب نظام جهانی، همان‌طور که والرشتاین پیش‌بینی کرده بود، راه به نوفئودالیسم برده است؛ و بدترین آن‌ها طالبان و داعش هستند.

در این میان توفان سیاه کرونا (کووید ۱۹)، به‌طور ناگهانی و پیش‌بینی نشده، اهمیت برقراریِ مراوده‌ی جهان‌روای انسان‌ها را درپی توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد نشان داد. یعنی بیش از پیش نشان داد که سرمایه‌داری، پس از به انجام رسیدن وظیفه‌ی تاریخیِ توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولده، اینک به چه میزان آسیب‌زننده، فاجعه‌آفرین و غیرقابل‌تحمل شده است. به قول مارکس: «سرمایه قدرتی بیگانه، مستقل و اجتماعی شده است که به منزله‌ی یک کالا، کالایی که منشاء قدرت سرمایه‌دار است، در مقابل جامعه قرار می‌گیرد. تضاد بین قدرت اجتماعی عمومی که هیأت تکوین‌یافته‌ی سرمایه است، و اعمال قدرت فردفرد سرمایه‌داران بر شرایط تولید اجتماعی، پیوسته (به‌صورت) ناهنجارتری پیش می‌رود. این مناسبات فقط با تکوین و تبدیل این شرایط تولید، به شرایط تولید عمومی، اشتراکی و اجتماعی از بین می‌رود (مارکس، سرمایه، جلد سوم، ترجمه‎ی ایرج اسکندری). در این‌باره کافی است به‌یاد آوریم که ترامپ طرح بیمه‌ی سلامت و بهداشت اوباما را به این دلیل کنار گذاشت که هزینه‌ای سنگین دارد و هزینه‌ی سالانه‌ی این طرح تا سال ۲۰۲۳ بیش از یک تریلیون دلار خواهد بود. اما اکنون مجبور شده است که در قدم اول دو تریلیون دلار برای مقابله با آثار آن، یا قرار دادن جامعه در خدمت راه‌اندازی بازار اختصاص دهد. ولی به‌دلیل پوشش‌های ناکافیِ تأمین و حمایت اجتماعی و آن‌چه سازمان بین‌المللی کار «کف حمایت اجتماعی» (Social Protection Floor) می‎نامد، مبلغ پرداختی به خانوارهای آمریکایی تنها می‌تواند هزینه‌ی یک ماه اجاره‌خانه‌ی آن‌ها را تأمین نماید. این در حالی است که در کشورهای اروپایی که سرمایه‌داری تا حدودی مهارشده و در بازار اجتماعی‌شده (social market) انواع حمایت‌های اجتماعی برقرار است ( مانندکشورهای اسکاندیناوی، آلمان و…) هم آسیب توفان کرونایی بر سلامت مردم، و هم رفاه اجتماعی و اقتصاد کم‌تر است. از سوی دیگر تنها ۲۷ درصد جمعیت جهان به نظام جامع تأمین اجتماعی دسترسی دارند، که بیش‌ترین نسبت در اروپا است. به‌طور مثال تنها ۲۸ درصد جمعیت جهان از مزایای بیمه‌ی بیکاری بهره‌مند‎اند، اما این رقم در اروپا ۸۰ درصد، در خاورمیانه ۲۱ درصد و در افریقا تنها ۸ درصد است. به‌دلیل تغییرات تکنولوژیک و ظهورِ ناچارِ اقتصاد دانش‌پایه، دسترسی به شغل شایسته (decent work) به‌خصوص برای جوانان، حتا در ایالات متحده، سخت و سخت‌تر می‌شود، و بدتر از آن طبق گزارش سال ۲۰۱۹ سازمان جهانی کار، در سال ۲۰۱۵ بالغ بر ۴۷ درصد از نیروی کار در ایالات متحده در خطر از دست دادن شغل براثر خودکارسازی قرار داشتند، یا در ۲۰ سال آینده در کشورهای ASEAN-5 (اندونزی، مالزی، فیلیپین، تایلند و ویتنام) ۵۶ درصد نیروی کار در معرض چنین خطری هستند. اکنون ۱۰ درصد جمعیت جهان ۸۶ درصد ثروت و ۵۰ درصد آن تنها یک درصد ثروت موجود در جهان را در اختیار دارند و نابرابری درآمد سرانه بین غنی‌ترین و فقیرترین کشورهای جهان در سال ۲۰۱۰ به ده برابرِ این فاصله در سال ۱۹۵۰ رسیده است. درنتیجه، در کشورهای جهان سوم روزانه ۲۲ هزار کودک بر اثر گرسنگیِ ناشی از فقر می‌میرند، در حالی‌که تاکنون (۱۳ فروردین ۹۹) کل قربانیان کروناویروس در جهان ۴۵ هزار نفر بوده است.

اما آیا تنها احساسِ همه‌گیرِ تحمل‌ناپذیریِ حاکمیت سرمایه در پی همه‌گیریِ کرونا، برای دگرگونی نظم موجود جهانی کفایت می‌کند؟ آیا در پی این بحران، جامعه می‌تواند به‌سرعت و به‌آسانی این قدرت بیگانه‌شده با خود را سرنگون یا حداقل مدیریت کند؟  آنتونیو گرامشی نظری خلاف این دارد:

در جنگ گاه چنان به نظر می‌رسد که یک حمله‌ی سختِ توپخانه، کل استحکامات دفاعی دشمن را درهم کوبیده، حال آن‌که فقط حوزه‌ی بیرونی این استحکامات صدمه دیده است… در سیاست هم همین قضیه، مخصوصاً در دوره‌های بحران‌های بزرگ رخ می‌دهد. یک بحران فی‌نفسه نمی‌تواند برای نیروهای مهاجم فرصت زمانی و مکانیِ سازمان‌دهیِ برق‌آسا بیافریند و به‌طریق اولی از ایجاد روحیه‌ی رزمندگی در آن‌ها نیز عاجز است. به‌علاوه معمولاً در چنین مواقعی مدافعان نیز روحیه‌ی خود را کاملاً نمی‌بازند و مواضع خود را، حتا در میان ویرانه‌ی استحکامات، ترک نمی‌کنند… در روسیه [تزاری] دولت همه چیز بود و جامعه‌ی مدنی بافتی ترد و تکامل‌نیافته داشت؛ در غرب بین دولت و جامعه‌ی مدنی رابطه‌ای عمیق وجود داشت و هرگاه شکافی در ساخت دولت پدیدار می‌شد، بافت پرقوام جامعه‌ی مدنی چهره برمی‌تافت. دولت در مقام یک سنگر بیرونی بود که در پس آن شبکه‌ی گسترده و نیرومندی از دژها و استحکامات قرار داشت (در: دولت و جامعه‌ی مدنی، ترجمه‌ی عباس میلانی).

در این‌جا گرامشی یک خرافه‌ی دیگر را در دستیابی به سوسیالیسم نشان می‌دهد و آن دست زدن به جنگ رویاروی (war of maneuver) در زمان بحران در جوامع امروزی است؛ و در مقابل آن جنگ موضعی (war of position) را برای اقناع موضع به موضع جامعه‌‎ی مدنی در راه طولانی دستیابی به سوسیالیسم مطرح می‌کند. در واقع اکنون  به افراد مجرب جهانی نیاز است تا (با واژگان گرامشی در شهریار نوین، ترجمه‌‎ی عطاالله نوریان)  خواستار و سازمان‌دهنده‌‎ی رفرم فکری و اخلاقی باشند، یعنی باید زمینه‌ای برای انکشاف آتیِ اراده‌ی جمعیِ ملی مردمی در جهت تحقق شکل والا و تام تمدن امروز فراهم آورند. این به‌معنای چالش برنامه‌مند و سازمان‌یافته‌ی روشنفکران ارگانیکِ رادیکال با تعریف هژمونیِ جایگزین (counter hegemony) و بردنِ آن میان مردم برای تشکیل بلوک تاریخی (historical bloc) تحقق‌بخشنده به آن، برای ساختن تمدنی والا است. در این راه خرافه‌ای دیگر، اکتفا به نقد سنتی از سرمایه‌داری (در گذشته لیبرالیسم و اکنون نولیبرالیسم) و بسنده نمودن به نقد در حد نفی هژمونی (anti-hegemony) است. یا به‌قول مارکس و انگلس در نقد سوسیالیسم آلمانی (حقیقی) در مانیفست، اکتفا کردن «به لعن و تکفیر سنتیِ لیبرالیسم، دولت انتخابی، رقابت بورژوایی، آزادی‎ بورژوایی مطبوعات، قانون‌گذاری بورژوایی، آزادی و برابری بورژوایی». البته نقد مشخص از سرمایه‌داری به‌دلیل تحول پیوسته، یا انقلاب پیوسته در تولید و مناسبات اجتماعی آن همیشه ضروری است، اما برخی تنها به نقد انتزاعی از «روح سرمایه‌داری» بسنده کرده و به‌طور معمول «جنگ مواضع» و ارائه‌ی برنامه‌ی مرحله به مرحله برای تشکیل «بلوک تاریخی» را برای دست‌یابی به هژمونی جایگزین قبول نداشته، توقف در ایستگاه‌های بین راه را مجاز ندانسته، پیوسته طبقه‌ی کارگر را به «جنگ رویاروی» با سرمایه‏ داری دعوت می‌کنند. شگفت این که بسیاری از آن‌ها نیز اکنون که با سرمایه‌داریِ بسیار قوی‌‎تر از گذشته روبرو گشته و یارای رویارویی مستقیم با آن را نمی‌بینند، در ردای عمل انقلابی، کارگران را به گریز و پنهان‌شدن در شکاف‌های موجود در سرمایه‌داری، برای ایجاد تعاونی‌های کارگری فرامی‌خوانند! این عده، بریده از جنگِ رویاروی، به‌جای این که در جنگِ سخت و طولانیِ مواضع، یا پیشرفت و پیش‌رویِ گام‌به‌گام برای تدوین و تحقق برنامه‌ی مدیریت اجتماعی تولید و توزیع شرکت کنند، عمل انقلابی را در بریدن طبقه‌ی کارگر از جامعه و برپایی یک کارگاه اقتصادی خلاصه می‌کنند. غافل از این که: یک، در هرشکاف و غاری که تولید صورت گیرد، در همان چرخه‌ی انباشت سرمایه‌داری جای دارد؛ دو، در کشورهای مرکزی همان رابطه‌ی «مبادله‌ی نابرابر» را با کشورهای پیرامونی ایجاد می‌کند؛ سه، فقیرترین و کم‌مهارت‌‎ترین طبقات و کشورها به حال خود رها می‌شوند؛ چهار، سیاست را به بلوک‌ها (ائتلاف‌‎های) امپریالیستی و فاشیستی واگذار می‌کنند؛ پنج، اجازه می‌دهند سرمایه‌داری هم‌چنان محیط زیست را نابود سازد و… به‌قول مارکس و انگلس درباره‌ی سوسیالیسم خرده‌بورژوایی در مانیفست (ترجمه‌ی حسن مرتضوی و محمود عبادیان): «این شکل از سوسیالیسم، در اهداف ایجابی خود، یا سودای احیای ابزار قدیمیِ تولید و دادوستد و همراه با آن مناسبات کهن مالکیت و جامعه را درسر می‌پروراند، و یا خواهان آن است که ابزارهای امروزیِ تولید و دادوستد را در چارچوب مناسبات کهن مالکیتی بگنجاند که با همین ابزارها فروپاشیده، و ناگزیر هم باید فرومی‌پاشید. این سوسیالیسم، در هردو مورد، هم ارتجاعی است و هم آرمان‌شهری.»

یک خرافه‎ی دیگر این است که گندیدگیِ سرمایه‏ داری در دوره‌ی امپریالیستی (جهان‌روا شدن آن)، کار را خودبه‌خود برای نیروهای رادیکال آسان می‌کند. بیش از ۱۰۰ سال پیش (۱۹۱۶) لنین  در کتاب «امپریالیسم به‌مثابه بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» (ترجمه‌ی محمد پورهرمزان) تبیینی علمی از آن می‌کند که هنوز صادق است: ایجاد کشورهای تنزیل‌بگیر (rentier state) یا کشورهای رباخواری که بورژوازی آن با صدور سرمایه و سفته‌بازی گذران می‌کنند، بیش از پیش و هرروز به‌طور بارزتری به‌مثابه یکی از تمایلات دیگر امپریالیسم متظاهر می‌گردد. اشتباه بود اگر تصور می‌شد این تمایل به‌سوی گندیدگی، رشد سریع سرمایه‌داری را منتفی می‌سازد. خیر، رشته‌های گوناگون صنایع، قشرهای گوناگون بورژوازی و کشورهای گوناگون در دوران امپریالیسم با نیرویی کم یا بیش، گاه به‌سوی گندیدگی و گاه تمایل به رشد سریع را متظاهر می‌سازند. روی‌هم‌رفته سرمایه‌داری با سرعتی به‌مراتب بیش از پیش رشد می‌یابد. ولی این رشد نه‌تنها به‌طور اعم ناموزون‌تر می‌شود، بلکه به‌طور اخص این ناموزونی به‌صورت گندیدگیِ کشورهایی که از لحاظ میزان سرمایه از همه نیرومندترند، نمایان می‌گردد.

همان‌طور که لنین می‌گفت، گندیدگی ابتدا کشورهایی را که از لحاظ میزان سرمایه از همه نیرومندترند دربرمی‎گیرد. پس از انگلستان، نوبت ایالات متحده‌ی آمریکا رسید که قانقاریای رانت امپریالیستی از ارزش‌افزایی داخلی سرمایه‌اش بکاهد، صنایعش را ناکارآمد سازد، و در عوض چین با استفاده از جهانی‌شدن سرمایه به کارگاه صنعتی جهان تبدیل گردد. از سوی دیگر سرمایه‌داری با انقلاب صنعتی سوم و ورود به اقتصاد دانش‌بنیان، توانست با سرعتی بیش از گذشته رشد یابد و سوسیالیسم دولتی را در تاریخ جا بگذارد. شگفت این که هنوز باوجود این موفقیتِ سرمایه‌داری در انقلاب پیاپی در تولید (که ضرورتِ حیاتِ آن است) و ورود به دورانی جدید در تکامل سرمایه‌داری (اقتصاد دانش‌بنیان) عده‌‌ای به آن به‌مثابه یک توطئه نگریسته و هم‌چون واکنش کارگران مانوفاکتورها به بیکاریِ ناشی از ماشین بخار در ابتدای قرن نوزدهم، در ابتدای قرن بیست‌ویکم واکنشی ابتدایی و ارتجاعی به اقتصاد دانش‌بنیان دارند. درنتیجه به‌صورت نوستالژیک به کارخانه‌های بزرگ صنعتیِ گذشته می‌نگرند و معمول‌شدن نظام تولید خودکار و منعطف (flexible manufacturing system) را به توطئه برای از بین بردن تشکل‌‎های کارگری تقلیل می‌دهند. گویا اگر کارخانه‌های بزرگ می‌توانستند ارزش‌افزایی بیش‌تری برای سرمایه داشته باشد، سرمایه‌داران آن را به‌خاطر مقابله با اتحادیه‌های کارگری کنار می‌گذاشتند! یعنی در واقع به این خرافه‌ی ضدمارکسیستی (و درنتیجه ضد سوسیالیستی) معتقدند که رشد نیروهای مولده با انقلاب تکنولوژیک، خودکارسازی و بهبود روش‌های تولید توسط سرمایه‌داری، تنها تا آن‌جا مجاز بوده که کارگاه کوچک و کار یدی به کارخانه‌های بزرگ و کار ماشینی تبدیل گردد. با همین دیدگاه بود که توسعه‌ی ناچار جهان‌روای تولید، به جای جهانی‌شدن، جهانی‌سازی نامیده شد تا به امری سیاسی و قابل‌مقابله، تقلیل یابد. ترویج این دیدگاه، در ادامه‎ به اکتفا به تشکیل کارزارهای ضدجهانی‌شدن (anti-globalization) به‌جای تعریف و سازمان‌دهیِ جهانی‌شدن جایگزین (counter globalization) انجامید، و به یکی از دلایل مهم رشد ملی‌گرایی افراطی در کشورهای مرکزی (نوفاشیسم) و حتا پیرامونی (نوفاشیسم و ارتجاع مذهبی و فرقه‌ای) تبدیل گشت. چرا که اگر از نظر چپ جهانی‌شدن قابل‌اجتناب باشد؛ آن‌ها گمان بردند و می‌برند با پناه‌بردن به خرافه‌های ملی، قومی و مذهبی، می‌توانند از آسیب‌های فزاینده‌ی جهانی‌شدن چاره‌اندیشی نشده توسط نولیبرالیسم، که به‌صورت بیکاری، بازاری‌شدن جامعه و فرهنگ، و از دست دادن استقلال و هویت بروز کرده است، در امان بمانند. بازگشتِ آن‌چه مدت‌ها بود به تاریخ سپرده شده بود: کشتن مسیحیان و شیعیان توسط داعش،  کشتن مسلمانان توسط هندوها در این‌سو؛ و در آن‌سو بازگشت یک نظامی نوفاشیست (بولسونارو) در برزیل بعد از سه دهه قدرت داشتن چپ در برزیل، که در مراسم تحلیفش ترامپ و ناتانیاهو حضور داشتند و… نشان می‌دهد که توده‌های مردم در جهان سوم چقدر از اراده‌ی تحقق شکلی والا از تمدن به‌دور هستند. واقعیتی دردناک که در هنگامه‌ی تداوم بحران سرمایه‌داری، نشانه‌ی عدم ارائه‌ی برنامه‌ی بدیلی قابل‌تحقق و شوق‌انگیز به آن‌ها است. آیا پس از فرونشستن توفان کرونا، خودبه‌خود این توده‌ها چنین برنامه‌ای را انکشاف داده و در دستورکار بگذارند؟

اکنون جناح‌ حاکم سرمایه‌داری در ایالات متحده آمریکا با ریاست‌جمهوری ترامپ، هم در چارچوب دولت ملی خود  با اجتماعی‌شدن یا مدیریت اجتماعی تولید (حتا در حد بازار اجتماعی) می‌ستیزد، و هم (با واژگان سمیر امین) با جهانی‌شدن توافقی (negotiated globalization) یا با تفسیری دیگر، جهانی‌شدن قانونمند (constitutional globalization) در پیکار است؛ و می‌خواهد به‌هر قیمت شده امپراتور (Empire) باقی بماند. اما به نظر نمی‌رسد برای حفظ این موقعیت و مقابله با تاریخ، شرایط لازم را داشته باشد. چرا که نوهمگرایی (neo-corporatism) اروپایی برمبنای بازار اجتماعی، و نودولت‌گرایی (neo-statism) یا دولت توسعه‌بخش (developmental state) در آسیای شرقی و چین، هم در توسعه‌ی دانش‌بنیان از ایالات متحده قوی‌تر می‌‎نمایند و هم در حمایت اجتماعی، که اینک ارزش حمایت اجتماعی در توفان همه‌گیر کرونا بیش‌تر هم به اثبات رسیده است. به‌‌خصوص ایالات متحده که  به دلیل شروعِ همه‌گیر شدن کرونا در چین و تضعیف اقتصادش از شادی در پوستش نمی‌گنجید، اینک دچار بزرگ‌ترین بحران خود شده، اما چین دوباره به صحنه بازگشته و شاید قوی‌تر از گذشته در آن بازی کند. یعنی چندقطبی‌شدن سرمایه‌داری، چشم‌انداز قابل‌تحقق‌تری از بقای امپراتوری آمریکا به نظر می‌رسد. البته هنوز مسابقه به پایان نرسیده و برنده کسی خواهد بود که بتواند زودتر از خط پایانِ انقلاب صنعتی چهارم بگذرد.

حال با چنین چشم‌اندازی، و این که جنگ رویاروی با سرمایه‌داری و جهش به سوسیالیسم ممکن به نظر نمی‌رسد، آیا نیروی چپ و به‌خصوص چپ رادیکال باید دست روی دست بگذارد تا قطب‌های سرمایه‌داری برسر هم بکوبند و از پای بیفتند، و توده‌ی مردم جهان سوم تنها نظاره‌گر بدبختی خود باشند؟ بی‌شک چنین نیست. فشار این نیروها از مرکز و پیرامون با جنگ مواضع، بر شتاب اجتماعی‌کردن تولید و توزیع افزوده و دردِ زایمانِ تکامل تاریخی را کوتاه‌تر و کم‌رنج‌تر خواهد کرد. از سوی دیگر فراموش نکنیم که مارکس هرچند اجتناب‌ناپذیر بودن بحران را در نظام سرمایه‌داری به اثبات رساند، اما در جلد سوم سرمایه عنوان نمود: بحران‌ها… راه‌حل‌های لحظه‌ای و جبری تضادهای موجود هستند، یا همان عوامل موجد بحران، باعث برطرف‌شدن آن نیز می‌گردند. یعنی هرچند سرمایه‌داری نظامی خودسامان نیست، خودویرانگر هم نیست. وی به‌کرات گفته بود، تا زمانی که سرمایه‌داری برای رشد نیروهای مولده حرفی برای گفتن داشته باشد قابل‌سرنگونی نیست. در واقع به استدلال وی، سرمایه‌داری پس از هر بحران قوی‌تر از زمین برمی‌خیزد.  مانند آنتایوس پسر زمین در اساطیر یونان، که چون در مبارزه با حریفی زمین ‌می‌خورد، از مادرش دوباره قدرت می‌گرفت و بالاخره بر حریف غلبه می‌کرد و از جمجمه‌ی سر شکست‌خوردگان معبدی را که برای مادرش ساخته بود بزرگ‌تر می‌کرد؛ هم‌چون معبدی که اکنون وال‌استریت از فقر و گرسنگی جهان سوم برای سرمایه‌داری انحصاری ساخته و بزرگ‌تر می‌کند. اما سرانجام هرکول رازش را دریافت، او را از زمین کند و آن‌قدر در بالای سر خود فشردش، تا جان داد. شگفت این که مارکس مدت‌ها است رازهای سرمایه و تکامل تاریخی را با روشنفکران چپ در میان گذاشته، اما بسیاری به جای این علم رهایی‌بخش، خرافه می‌نشانند.  راز این است که سرمایه‌داران در درجه‌ی اول با انقلاب پیاپی در تولید، و از این طریق با احیای خود پس از هر بحران،  به‌طور عینی انسان‌ها و جوامع را قانع می‌کند که تکامل آینده‌ی بشریت وابسته به برقراری نظام سرمایه‌داری است و آلترناتیوی وجود ندارد. بعد هم به گونه‌های مختلف آن‌ها را قانع می‌کنند که فجایع رخ‌داده در گذشته، ربطی به سرمایه‌داری به‌مثابه یک نظام اقتصادی ندارد، تجربه‌ی ناچار بشر بوده و قابل‌رفع در آینده است. مارکس از یک‌سو می‌گوید نباید این توانمندی سرمایه‌داری را در رشد نیروهای مولده را نفی کنید و در مقابل آن کمونیسم محلی بگذارید، چون «پلیدی‌های کهنه ناگزیر بازخواهد گشت»، یا این غول زمین‌خورده قدرتمندتر خواهد شد. از سوی دیگر وی گوشزد می‌کند که توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد توسط سرمایه‌داری، هرچه می‌گذرد قدرت حاکم آن را بیگانه‌تر با جامعه و تحمل‌ناپذیرتر می‌کند. اما تاریخ خودبه‌خود ساخته نمی‌شود و انسان‌ها باید آن را بسازند، هرچند که شرایط ساختمان آن در اختیار خودشان نیست؛ در این شرایط که توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد و مناسبات آن در دست سرمایه‌داران است این کار چگونه ممکن است؟

پیش از پرداختن مستقیم به این پرسش بگذارید باز هم به واژگان گرامشی برای تببین رابطه‌ی روشنفکر با جامعه کمک بگیریم. وی می‌گوید در هر مقطع می‌توان از وجود حسی مشترک یا عقل سلیم (common sense) در جامعه سخن گفت که وظیفه‌ی روشنفکر ارگانیکِ جامعه تبدیل آن به عقل ممیز (good sense) است. این کار همان‌طور که پیش‌‌تر اشاره شد با تعریف برنامه‌‎ی بدیل و بردن آن به میان مردم، برای تبدیل آن به نیرویی مادی صورت می‌گیرد. اما این برنامه‌ی بدیل، خلاف خرافه‌ای که به‌‌رغم تذکر مارکس پیش‌‌تر رایج بود «آرمانی نیست که واقعیت ناگزیر است خود را با آن منطبق کند» بلکه سوسیالیسم امری ایجابی است و به‌قول مارکس در مقدمه‌‎ی سرمایه، قوانین سوسیالیسم به‌‌تدریج و از بطن مبارزه‎‌ی طبقاتی کشف می‌‎شود. «جنگ مواضع»، همان مبارزه‌‎ی طبقاتی فراگیر (ملی- مردمی) است که از یک‌‎سو به‌‌طور عینی به‌‌تدریج حلقه را به گردن سرمایه‌‌داری تنگ‌‎تر می‌‎کند، و از سوی دیگر به‌‌تدریج مدل و برنامه‌‎ی بدیل آن تکمیل و تکمیل‎‌تر می‌‎گردد. همان‎‌طور که مدل آرمانی اقتصاد سرمایه‌داری از پیش مشخص نبود و  قوانین آن در بطن اقتصاد فئودالی، به‌‌تدریج در جنگ مواضع و به‌‌طور واقعی شکل گرفت، این جنگ مواضع سوسیالیستی نیز به‌‌تدریج، به‌‌طور واقعی و ایجابی به تمدن والا شکل می‎‌دهد.

حال پرسشی دیگر را مطرح نماییم: در مقطع کنونی توفان سیاه کرونایی، هم‌‎چون مقطع بحران اقتصادی جهانیِ  2008 که بسیار شدید و مخرب بود، حسی مشترک به مردم داده است و عقل سلیم به آنها می‎گوید که سرمایه‌داری، حداقل در هیأت کنونی‌‎اش، ناکارآمد است. اما آیا عقل ممیزی در شکل یک برنامه‎‌ی حداقلیِ بدیل برای «مراوداتی جهان‎‌روا» بین انسان‎‌ها وجود دارد که چون گذشته پس از مدتی، نئوکان به نسخه‌‎ای بدتر از خود یعنی نوفاشیسم تبدیل نشود؟ بازهم برخی به این پرسش با شتاب پاسخ آری داده و انواع کمونیسم‌‎های محلی را مطرح خواهند نمود تا واقعیت را در آن بگنجاند و با نشان دادن یکی دو نمونه‎ که در این جهان بزرگ به‌طور حتم برای هر آرمانی، حتا اگر متضاد باشند، یافت می‌‎شود اصرار خواهند ورزید که قالب آرمانی‌‎شان برای گنجاندن کل واقعیت جهان جای کافی دارد.  اما برخی نیز چون یانیس واروفاکیس (ترجمه‌‌ی رسول قنبری و مریم مولائی، توسط نقد اقتصاد سیاسی  27/03/2020) به نوعی جنگ مواضع روی آورده و می‎‌گویند: «تنها کاری که باید انجام دهیم این است که سیاست قاره‌‌ی اروپا را تغییر دهیم. قاره‌‌ای که بازتولید خودش را در شرایط کنونی بدون سیاست‌‌های مترقی فراملی عمیق و بنیادی که ما در دی‌یه‌م۲۵ (Democracy in Europe Movement) از آن‌ها دفاع می‌کنیم غیرممکن می‌‌داند.» و حضور در  سازمان بین‌‎الملل ترقی‌‌خواه  The Progressive International که وی و برنی سندرز تاسیس کرده‌اند را توصیه می‎‌نمایند. گفتمانی دیگر نیز درباره‌‎ی این وجود دارد که به‌‌خصوص در کشورهای جهان سوم برای ورود به اقتصاد دانش‌‎بنیان و حضور موفق در اقتصاد جهانی و درنتیجه جلوگیری از بحران اقتصادی، فقر و بیکاری، می‌‎بایست کار دانش  (knowledge labor) را جایگزینِ سرمایه دانش (knowledge capital) کرد که شکل کالایی‌شده‎‌ی دانش است، و دسترسی به دانش را هرچه بیش‌تر برای محروم‌‎ترین‌‎ها تسهیل و رایگان نمود. حول پیمان‎ جهانی اشتغال سازمان بین‌‎المللی کار (ILO Global Jobs Pact) گفتمانی دیگر وجود دارد که ایجاد شغل، گسترش حمایت اجتماعی، رعایت استاندارد کار، تشویق گفتگوی اجتماعی، شکل دادن به جهانی‌شدن عادلانه (fair globalization) مؤلفه‎های آن هستند. در دستورکار بسیاری از فعالان رادیکال، برنامه‌ی مشخصی برای حمایت اجتماعی قرار گرفته به‌نام درآمد پایه‌‌ی نامشروط (unconditional basic income) یا درآمد پایه‌‎ی فراگیر (universal)، که به همه‎‌ی اعضای جامعه بدون مشروط بودن به اشتغال یا نوع کار و مهارت تعلق می‎‌گیرد، تا جایگزین شیوه‌‎های گذشته‌‎ی تأمین اجتماعی و دولت رفاه گردد. گفتنی است که در فنلاند (که مردم آن چند سال است رتبه‌‎ی خوشبخت‎‌ترین مردم جهان را دارند) دو سال (۱۹-۲۰۱۷) نسخه‌‎ای جامع از درآمد پایه‌‎ی فراگیر مورد آزمون قرار گرفت و نتایج آن برای سیاست‎‌گذاری آینده در دست تحلیل است. جالب توجه است که تنها همین آزمون بر میزان اعتماد اجتماعی مردم فنلاند، که یکی از شاخص‌‎های مهم احساس خوشبختی است، افزوده است. با در نظر گرفتن این که با انقلاب صنعتی چهارم که در دستورکار سرمایه‌داری قرار دارد، بیکاری و نابرابری بیشتری از انقلاب صنعتی سوم در پیش خواهد بود، برپایی نهاد درآمد پایه‌ی نامشروط و نهادهای مکمل آموزشی، اقتصادیِ آن، چه برای کف حمایت اجتماعی، و چه زمینه‌‎سازی برای آموزش و آماده‌‎سازی نیروی کار و بنگاه‌‌ها برای حضور موفق آن‌ها در شرایط نوین اقتصادی بیش از پیش ضروری به‌نظر می‎‌رسد. برپایی چنین نهادی (به‌‌جای یارانه‌ی نقدی)، به‌‌خصوص برای رقابت کشورهای عقب‌‎مانده‌‎ترِ جهان سوم (چون ایران) با اقتصادهای پیشرو و جلوگیری از فقر و نابرابری بیش‌تر، حفاظت از مردم در مقابل بحران‌‎های اقتصادی و آسیب‎‌های ناشی از حوادث طبیعی یا همه‌‎گیری‌‎هایی چون کرونا که بازهم در پیش خواهد بود،  و حتا در اموری چون توسعه‌‎ی کشاورزی بدون آسیب به محیط زیست، ضرورت تام دارد.

   اما این گفتمان‌‎ها در اساس در کشورهای مرکزی و به‌‌خصوص اروپا، و تا حدودی در چین مطرح است و سازنده‌‎ی برنامه‎ی بدیل برای خود آنها است. یعنی گویا بار دیگر گفتمان توسعه، «اروپامحور» گشته و یا پشت دیوار چین قرار گرفته، و در این میان روشنفکران رادیکال جهان سوم ( از آن‌جمله ایران) باز هم بیشتر به مباحث بسیار انتزاعی- فلسفی، یا نقدهای سنتی از نولیبرالیسم و سرمایه‌داری، یا جنگ رویاروی با انواع مدل‎های کمونیسم محلی، ویا ملغمه‌‎ای از آنها مشغول‌‎اند. یکی از نشانه‎‌‎های این دوری، خاموش‌شدن فوروم جهان سوم Third World Forum است، که به‌‌خصوص پس از مرگ سمیر امین (از بنیان‌‎گذاران اصلی آن) فعالیتی قابل‌توجه ندارد. این نهاد با گردهم‌آمدن دانشمندان علوم اجتماعی فعال در این حوزه در سال ۱۹۷۳ بنیان گذاشته و نخستین نشست آن در سال ۱۹۷۵ برگزار شد و مرکز و دفتر افریقایی آن در شهر داکار، پایتخت سنگال است. در حالی که در چنین نهادهایی می‌‎بایست افرادِ مجربِ تاریخی- جهانی از کشورهای جهان سوم گرد آیند و با گفتمان و پژوهش‎‌های منضبط برای تدوین برنامه‌‎ی بدیل ملی و جهانی فعالیت کنند، کاری که ثابت شده نظریه‎‌پردازان کشورهای مرکزی از عهده‎‌ی آن برای پیرامونی‎‌ها برنمی‎‌آیند.

در این نوشته آن‌چه از مارکس، لنین و گرامشی نقل کرده و بسط دادیم، فراروایت نبود، بلکه کلان‎‌روندهای (megatrends) تاریخی یا دورانیِ نظام سرمایه‌داری را بیان می‎‌کرد که در واقعیت هم در گذشته صادق بوده، و هم در آینده مسیرهای کلان حرکت آن را آشکار می‌‎کند و بدین‌‎ترتیب خرافات را از تشخیص راه طولانیِ سوسیالیسم به‌عنوان بدیل آن می‌‎زداید. برای آن که گفتمانی را هم درباره‌‎ی جهت‎‌گیری‎های راهبردی (strategic direction) برپایی بدیل سوسیالیستی یا گذرراه‎‌های دستیابی به آن‌را بگشاییم، می‌‎بایست به اریک اولین رایت (Erik Olin Wright) و به‌‌خصوص آخرین اثر وی «چگونه در قرن بیستم‌ویکم ضد سرمایه‌داری باشیم؟» رجوع کنیم، که ثمره‌‎ی سی‌سال تلاش بی‌‎وقفه وی (پس از فروپاشی اتحاد شوروی) با گروهی بزرگ از نظریه‌‎پردازان، برنامه‌‎ریزان و فعالان رادیکال برای تعریف بدیل قابل‌تحققی برای سوسیالیسم است. وی به شیوه‌‎ی گرامشی وظیفه‌‎ی روشنفکر ارگانیک را به‌‌عنوان دارنده‌‎ی علم اجتماعی رهایی‌‌بخش چنین مشخص می‎کند:

وظیفه‌‎ی علم اجتماعیِ رهایی‌‌بخش این است که نظریه‌‌ای جامع و معتبر درباره‌ی بدیل‌‌های نهادها و ساختارهای اجتماعی موجود ارائه دهد که بتواند رنج‌‌زایی آن‌ها را از میان بردارد یا حداقل به‌‌طور چشم‌‌گیر کاهش دهد. این بدیل‌‌ها با سه معیار مجزا برساخته و ارزیابی می‌‌شوند: شوق‌‎انگیزی، اعتبار و تحقق‌‌پذیری (desirability, viability and achievability). این معیارها در نوعی سلسله‌‌مراتب جای دارند: همه‌‎ی بدیل‌‌های شوق‌‎انگیز، دارای اعتبار و همه‌‎ی بدیل‌‌های معتبر، تحقق‌‌پذیر نیستند. انکشاف بدیل‌‌های شوق‌‎انگیز، بدون معیارهای اعتبار یا تحقق‌‌پذیری، در حوزه‌‌ی نظریه‌‌ی آرمان‌‌شهری اجتماعی و بیش‌‌تر در فلسفه سیاسی هنجاری جای می‌‌گیرد. به‌‌طور معمول چنین مباحثی از لحاظ نهادی بسیار ضعیف‌‌اند، تأکیدشان بر اعلام اصول تجریدی به‌جای طراحی عملی نهادها است.

در جایی دیگر وی جهت‌‎گیری‌‎های راهبردی را که که تاکنون برای بدیل ضدسرمایه‌‌داری وجود داشته چنین طبقه‌‎بندی می‎نماید:

به‌‌طور تاریخی در تلاش‎‌های ضد سرمایه‌داری پنج راهبرد متفاوت، که آن‌ها را منطق‎‌های راهبردی می‎‌نامم، اهمیتی خاص داشته‎‌اند: خُردکردن سرمایه‌داری (smashing capitalism)، برچیدن سرمایه‌داری (dismantling capitalism)، رام‌‎ساختن سرمایه‌داری (taming capitalism)، ایستادگی برابر سرمایه‌داری (resisting capitalism)، و گریختن از سرمایه‌داری (escaping capitalism). هرچند در عمل این راهبردها درهم آمیخته‌‎اند، هرکدام راهی متمایز برای تقابل با آسیب‌‎های سرمایه‌داری می‌‎سازند.

اریک اولین رایت پس از بررسی و نقد این راهبردها، در نهایت استدلال می‎‌کند که «یک روش برای ترکیب این راهبردها –که آن را فرسایش سرمایه‌‌داری (eroding capitalism) می‌‎نامم – مستدل‌‎ترین دورنمای راهبردی را برای فرارفتن از سرمایه‌داری در قرن بیست‌ویکم» است.  من این رویکرد وی را درست دانسته و معتقدم براساس کلان‎‌روندهای تاریخیِ پیش‌‎گفته، و با تحلیل مشخص از شرایط تاریخی و جغرافیایی هر کشور، برنامه‌‎ی جایگزین برای فرسایش و فرارفتن از سرمایه‌‌داری می‎بایست به‌صورت ترکیبی خاص از راهبردهای فوق برای هر کشور تدوین شود، و در پیوندِ هم‌‎افزا با برنامه‌‎های جایگزین دیگر کشورها قرار گیرد.

۱۴ فروردین ۹۹

منبع: نقد اقتصاد سیاسی




بیواقتصادسیاسی کرونا، این اسب تروای کوچولو، و آشفته بازارگفتمانی!

تقی روزبه

 اخبار روز

درشرایطی که ابعادپاندمی کرونا هردم گسترده تر می شود و در حال پشت سرگذاشتن شاخص یک میلیون مبتلا و دههاهزارمرگ است، و تقریبا نیمی از جهان کمابیش در حال قرنطینه هستند و در شرایطی که نگرانی و هراس از آینده دامن می گیرد، و گسست در زنجیره تولید و تجارت و توزیع بویژه در حوزه کشاورزی و تولیدموادغذائی و صنعت حمل و نقل تشدید می گردد؛ چنین روندی سازمان ملل و سازمان تجارت جهانی را وادار به انتشاراعلامیه مشترک و هشداردهنده ای نسبت به خطرفقر و قحطی و کمبودموادغذائی در جهاتن ساخته است…

باین ترتیب خطرشکل گرفتن سیکل معیوبی از تهاجم ویروس کرونا، ویرانی جامعه ـ زندگی سازان و گردانندگان چرخ تولید و بازتولید- و گسست در تولید و اقتصاد اگر که این سیکل متوقف نشود، تا رسیدن به یک نقطه تعادل تازه و چه بسا فاجعه آمیزداروینی-مالتوسی وجوددارد. این گزارش ها بیانگرآن هستند که امیدبستن به سقوط منحنی در طی یک دو سه هفته آتی ( بازگشت از نقطه اوج) و آنگاه دل سپردن به اعاده نظم تاکنونی حتی اگر شیب هم بطورنسبی نزولی شود، تا چه حد با چالش مواجه است… همانطور که حتی در چین با چنان قرنطینه های و نظارت های سخت، دوباره منطقه تازه ای قرنطینه شد. دولت ها و تمدن کنونی با نادیده گرفتن عامدانه هشدارها و آژیرهای تاکنونی و تخطی از الزامات بدیهی حفظ اکوسیستم های طبیعی و رابطه متقابل جوامع بشری با آن، به شکل باورنکردنی در برابراین ویروس غافلگیرشده است. وقتی در طی سالها، غلیرغم هشدارها، اولویت ها در جاهای دیگری مثلا جنگ و بودجه نظامی و ایجادنیروی فضائی و نوسازی هسته ای … یا توهم من اول و خودایمن سازی ملی، به شمول دیوارسازی های گوناگون فیزیکی و اقتصادی و سیاسی …. و افزایش بودجه های نجومی نظامی بجای تحقیقات و اقدامات پیشگیرانه در اموربهداشتی و توانمندسازی واقعی زیرساخت های جامعه و حفظ اکوسیستم طبیعت، جستجو می شود؛ غفلت از دیگر منابع خطرو غافلگیرشدن اجتناب ناپذیراست. بهرحال این ویروس زیرک با بهره گیری از همین تغافل ها و بابهره گیری از آن هم چون اسب تروا درب قلعه را گشوده و به شبیخون وچیزی فراتر از آن پرداخته است. در هرصورت، این شبه موجودریزه و نامرئی ضرورت تغییرنظم جهانی پس از جنگ بویژه چهارپنج دهه سلطه وهژمونی نئولیبرایسم را، که سالهاست زیرپرسش رفته است و رقابت های سنگین بین رقبا برای شکل دلخواه دادن به نظم جایگزین از ویژگی های جهان نامتعین و بی سروسامان کنونی است را با فریادسهمگینی خاطرنشان ساخته است. و مهمتراز آن با بروی صحنه آوردن مشخص شماری از گسست ها و نقایص بزرگ نظم دستخوش بحران کنونی ( هم چون فقدان یک سیستم بهداشت و درمان همگانی، آموزش و بهداشت و تامین مسکن و موادغذایی و…. تعمیق دموکراسی واقعی برای کنترل قدرت ها و دولت ها.. و برقراری رابطه تعاملی و سازنده بین انسان و طبیعت و… ) و مولفه هائی مهم نظم جایگزین را یادآورشده است. طرفه آن که درست آن چیزی را مستقیما هدف گرفته است که سالیان سال تضعیف کردنش از اهداف نظم مستقربوده است. با این همه خطاست که اگر تصورکنیم سرمایه داری فراملی و فربه و جهان گیر و دولت های برگماشته آن ها گربه عابد و زاهد شده و به دست خود و باین آسانی ها تن به این نوع دگرگونی ها و از جمله بطور مشخص به یک منشورجهانی نوینی حقوق بشر در خورمعضلات جهانی کنونی بدهند. آن ها فعلا درانتظارآن هستند که طوفان بگذرد و آب ها از آسیاب بیفتد، روز از نو کنند و روزی از نو. آنچه که نهایتا تعیین کننده خواهد بود همانا درجه بلوغ بشر و آگاهی اش از منافع مشترک و جهانی خود و میزان نقش آفرینی جنبش های معطوف به جهان دیگر است که تا چه حد بتوانند در میانه میدان باشند و با بهم زدن توازن قوا بتوانند از دوگانه های آزموده و سوخته و کاذب هر دو جناح بورژوازی طبقه سیاسی حاکم یعنی از نئولیبرالیسم این سالیان و ملی گرائی دروغین و تقلبی واقتدارگراعبورکنند و مهرخود را برسیررویدادها بزنند… در این میان هیچ چیزتضمین شده نیست… یکی از بنیادی ترین مسائل در مواجه با بحران بزرگ و جهانگیرکنونی خودآگاهی نسبت به ریشه ها و مسیر رهائی از آن است که اهمیت گفتمانی فراگیر و مناسب با آن در مقیاس بین المللی را خاطرنشان می کند.

اما در همان حال هستند مدعیانی حتی بعضا در کسوت «چپ ونظرات مارکس و ..» و یا متکی به «دانش اقتصاد» آب را گل آلودمی کنند و شیپور را از دهان گشادش به صدا در می آورند.. نمونه وطنی آن تلاش هایی است که اخیرا توسط کسانی که تا دیروز ( و حالا نیز) تمامی تلاششان انکارنئولیبرالیسم هم چون سیمای انضمامی و مشحص و عمده سرمایه داری بازارمحور در عصرجهانی شدن بوده است، چه درجهان (حتی به شکل مضحکه آمیزی در خوددژسرمایه داری یعنی آمریکا) وچه در ایران، که آن را تحت عنوان دولت رانتی و غارتگر و چپاول گر و کلا اقتصادغارت از اصل منکر می شوند و از آن اعاده حیثیت می کنند. یعنی خودریشه و مناسبات سرمایه داری را تحت الشعاع وجوه عرضی و تعینات آن قرار می دهند. نه آن که تعین ها و ویژگی ها حمل برواقعیت وجودی سرمایه داری که انگلی شدن هرچه بیشتر از ویژگی های آن است، باشند. نتیجه بلافصل سیاسی ونهفته در این رویکرد و این گفتمان همان علم کردن تضادعمده حول این یا آن تعیین و ایجادجبهه ای مرکب از سرمایه داران و کارگران و زحمتکشان علیه آن است…

از قضا یکی از نتایج تحولات اخیربطلان و ورشکستگی این نوع شبه نظریه ها بوده است که با بهره جستن از آشفته بازارکنونی به موج سواری جهت القاء این شبه گفتمان کاذب روی آورده اند. نباید فراموش کنیم که فعال شدن این باصطلاح گفتمان که ظاهرا و اخیرا تریبون های تازه و آموزشی هم یافته است، بدنبال شکل گیری جنبش ضدنئولیبرالیستی-فقاهتی در ایران و در دانشگاه ها و جنبش کارگری در مخالفت با خصوصی سازی ها و برای کندکردن تیغ این مبارزات در طی مبارزات و خیزش های اخیر است که واردمیدان شده است…. در کسوت بانک یک خروس نابهنگام… در ایران ولایت زده هم هیچگاه از دیدچپ رادیکال و ضدسرمایه داری حتی از همان بدوموجودیت این موجودبدخیم، مبارزه علیه نظم ولائی جدا از مبارزه طبقاتی و از جمله مشخصا سیاست های نئولیبرالیستی حاکم بر آن و ایران و جهان نبوده است… همانگونه که مبارزه علیه نئولیبرالیسم هم چون سیمای مشخص سرمایه داری در دهه های پایانه قرن بیستم و اوائل قرن بیست و یکم جدا از مبارزه علیه هرگونه مناسبات سرمایه داری و تعینات گوناگون و انضمامی آن و از جمله مداخله هرچه بیشتردولت ها برای بقاء و رشد بازارسرمایه داری و غلبه حتی مناسبات فرااقتصادی و زور توسط دولت های سرمایه داری برای نجات سرمایه و سرکوب جنبش های اعتراضی نیست. رانت و غارت و ویرانگری از مشخصات مهم سرمایه داری جهانی در عصرگندیدگی جهانی آن است. آیا بهشت های دهها تریلیونی فراراز مالیات توسط یک درصدی ها و میلیاردرهای جهانی و یا نابودی طبیعت زیست بوم تا سرحدبهم زدن فضای زیستی موجودات زنده و یا شکاف های نجومی طبقاتی و جنون انباشت یک درصد های که می توان صاحبان بیش از نصف ثروت جهان را در یک مینی بوس جای داد و نقش آنها در آوردن و بردن دولت ها، یا بودجه های سرسام آورنظامی، بیانگر ویژٰگی غارت و خودویرانگری سرمایه نیستند؟! بطورکلی سرمایه داری با سرشت و پویش ذاتی و درون ماندگارکالائی کردن همه حوزه های زندگی وزیست انسان و طبیعت و سپردن سرنوشت تخصیص ثروت های اجتماعی، بدست بازار و سود و انباشت جنون آسا و دولت های برآمده از آن ها، باسیمای بسیارمتنوع و خودویژگی های محلی و ملی و درجات گوناگونی از بدخیمی در این یا آن کشور، درچهارچوب سرشت وتعین اصلی خود، امکان وجودپیدا می کند.

اگر کسی هم تا کنون به این خصلت ویرانگری و انگلین سرمایه داری باورنداشت اکنون می تواند با حضور و تاخت و تازاین این «مهمان» فی الواقع دعوت شده بخوبی آن را به خوبی حس و لمس کند. بنابراین خلط موضوع بین ویژگی های این یا آن سرمایه و این یا آن قالب های انضمامی و مشخص و محلی، و سرشت عام سرمایه داری درمقیاس جهانی و ندیدن رابطه توامان زیست و تنازع آن ها در یک کالبدمشترک، تنها آشفتن مناسبات و مرزهای رابطه تحلیل خاص ها با وضعیت عام است. تحلیل مشخص ولو درجای خود و در سطح و محدوده خود درست هم چون ویژگی ها، ندیدن سرشت خصلت عام سرمایه داری نئولیبرال، هم چون پارادایم سرمایه داری عصرجهانی شدن، جاری در آن دربدن خاص ها با هزاران پیوندعینی و واقعی در دهکده جهانی و ظروف مرتبطه با آن، هنری است که تنها بااعاده حیثیت از سرمایه داری واقعا موجودجهانی که خودبه مرحله ویرانگری و طفیلی گری کامل رسیده است، امکان پذیراست.

آری یکی از درس های بزرگ زمین لرزه ای که این ویروس ریزه و مهاجم می دهد همان صفت ویرانگری و طفیلی گری نظام سرمایه داری است. ویروس چیزی از بیرون نظام کنونی، هم چون فرودخشم و تقدیرخدایان آسمان، و عارض برآن نیست بلکه بیانگرماهیت ویرانگر و انگلین نظامی است که خود به گونه ای بسیار طنرگونه میزبان این میهمان دعوت شده است… با گشودن درب قلعه بدست خود برای ورود این اسب تروای کوچولو و مهاجم….

تقی روزبه   ۳ آوریل ۲۰۲۰

منبع:  هشدار ملل متحد و سازمان تجارت جهانی: شیوع کرونا جهان را به سمت قحطی می برد

https://farsi.euronews.com/2020/04/02/un-and-wto-alarme-about-famine-because-of-covid19-



سندیکای کارگران صنعتی بیکار

 

در شرایط استبدادی و یا دیکتاتوری به ناچار باید بخشی از رهبری سندیکا در سایه بمانند و نباید شناخته شده باشند. یا در واقع ترکیبی از مبارزه علنی و مخفی با هم. زیرا با بریدن سر در شرایط کنونی که شناخت طبقاتی ناچیز است، توسط عوامل استبداد، مغزمتفکر اتحادیه از میان می رود و اعضاء نمی توانند ادامه بدهند. یادت که نرفته، هر جا که توانستیم یک پیروزی کوچکی به دست بیاوریم به این دلیل بوده که کمیته پنهان جنبش کارگران، شناخته نشده بود.

ناصر آقاجری

نه فقط جامعه ما، همه جهان، با این مناسبات اقتصادی سرمایه داری و سیاست های جهانی سازی که با قدرت ناتو و تحریم های همه جانبه ی اقتصادی کشورهای امپریالیستی به همه کشورهای جهان تحمیل می شود، دارد ما را به سوی نیستی محیط زیستی و فاصله طبقاتی ژرف‌تر، در همه جهان می کشاند. کاش سایه سوسیالیسم بر بخشی از اروپا برداشته نشده بود

خورشید، نرم نرمک از درخشندگی تهی می شد و رنگ می‌باخت، زردی و سرخی و در نهایت سیاهی بر وجودش در این سو، چیره می‌شد تا با قدرت، دیار دیگری را نور باران کند. پاورچین پا ورچین درافق غرب فرو می رفت تا از شرق آن دیار، برخیزد. از پس او، شب با فاصله ای نه چندان دور، چادر تیره و تار خود را می‌گستراند تا سیاهی را بر روی همه زیبایی‌ها بکشد، نرمه بادی که هوای مرطوب و نوید بهار را با خود به این سو و آن سو می کشید، خود را به نرمی بر روی آدم‌ها و در و دیوارهای شهر می لغزاند، راننده مسافر کش خسته از کار در ترافیک در جستجوی محل پارکی بود تا چند قدمی راه برود و خستگی مهره‌های کمرش را با چند کشش خلاف عضلات منغبض شده‌اش، به آرامشی برساند.
ماشین دست دوم و نیمه پوسیده‌اش را به جای پارکی کشاند و درب‌های‌ش را قفل کرد. جوانکی که از کنارش رد می شد آرام گفت: عمو جان کی این لگن را می‌برد، که تو، آن را قفل‌ش می‌کنی؟ در حالی که راننده خسته را زیر نظر داشت، با خنده از او دور شد. راننده بی اعتنا از این ارتباط غیر معمول، دست ها را به پشت گردنش برد و خود رابا همه نیرو به سمت بالا کشید، گردنش را به چپ و راست حرکت داد تا خستگی را از تنش خارج کند. با خود می‌اندیشید ” شاید حق با جوانک باشد” ولی بعد تغییر نظر داد، به یاد آورد که “در ایران زندگی می‌کند جایی که فقر و بیکاری بیداد می‌کند و همین لگن، منبع درآمد یک خانواده است و امکان دزدیدنش وجود دارد”. با گام‌هایی کوتاه و نرم به میان مردمی رفت که با شتاب هرکدام به سویی می رفتند و در دستان شان کیسه هایی از خرید روزانه قرار داشت.

او عادت داشت چهره‌های رهگذران را با پیام‌های متنوع که با خود به این سو و آن سو می‌کشیدند، با کنجکاوی ببیند، این گونه مردم را دیدن، اندیشیدن در باره آن‌ها را ژرف‌تر می کرد. برخی بی تفاوت می رفتند و نمی‌شد فهمید در درون‌شان چه می گذرد، شادند یا غمگین، خشمگینند یا آرام، برخی دیگر خطوط چهره‌اشان بدون اراده آنها را افشا می‌کرد، آن سوی چهره‌اشان را، درد و رنج پنهان‌شان یا غم و خشم درون شان را، سمت و سوی خطوط چهره‌اشان نشان می داد، برخی مانند ساندویچ خود را در کرباس سیاهی پیچیده بودند گویی دیدن کوچک ترین برجستگی بدنشان فاجعه جهانی می‌آفریند، تلاش می‌کردند با چادر و لباسی گل و گشاد و تیره، منکر واقعیت، زن بودن شان، بشوند. تا استبداد مرد سالارانه را پاس بدارند. و برخی دیگر تلاش می‌کردند روسری شان هر چه بیشتر به عقب رانده شود و برجستگی‌های بدن شان در لباسی تنگ هر چه بیشتر به چشم بخورد، با هفت قلم آرایش در خیابان می خرامیدند. این گروه شاید می خواستند، بدین این گونه فریاد بزنند: برغم خفقان و سنت های واپس گرا، ما آزاد هستیم و هیچ مستبدی نمی تواند ما را، زن را، به بند بکشد، هر بندی را، از هم خواهیم درید. خشمی ایذایی. در گوشه دیوار فروشگاهی جوانکی معتاد چمباتمه زده، به خواب رفته بود. آن اندازه از خود بی خبر بود که نیروی جاذبه زمین او را به سویی پایین می کشید، در واقع نیم تنه‌اش بین آسمان و زمین در حال سقوط و با یک زاویه تند نیمه آویزان شده بود، از دیدن این همه تنوع و تضاد در یک جا لذت می برد و فراموش می کرد که یک مسافرکش است و در این جامعه با اندیشه های متضاد و برخی قرون وسطایی، فردی است که به کلی دیده نمی شود.

همین که خودش می توانست این همه پدیده ها را ببیند خوشحال بود، جزییات این تفاوت ها برایش یک عالمه اندیشه ی چند و چون می آفرید. این همه کنجکاوی او، ریشه در امیدی بی پایان داشت که وجودش را انباشته بود. به رغم همه ستم ها و رنج‌هایی که دیده و در آن غوطه ور بود، در اندیشه هایش نا امیدی نمی توانست جایی همیشگی، پیدا کند. ولی کنجکاوی و اندیشیدن در مورد پدیده های اجتماعی در هر شرایطی، در وجودش می جوشید. آرام در جهتی که نسیم می وزید حرکت کرد تا رفتن زمستان خونین ۹۸ و فرا رسیدن بهار را بیشتر حس کند. نسیم خنک، کم کم بوی گرم سمبوسه و فلافل را به مشام ش رساند، بویی که او را به یاد خوزستان می‌انداخت. با این بوی تازه دل و روده اش او را به چالش گرفت. باید یک لقمه‌ای می خورد، تا خود را به خانه برساند. به سمت بو رفت هرچه نزدیک‌تر می شد بوهای اشتهاآور همراه با گرمی روغن داغش را، بیشتر احساس می کرد.

اندیشیدن به مردم و بحران های اجتماعی – اقتصادی که جامعه را در بر گرفته بود باعث شد به کلی شرایط دشوار تازه را “کرونا” و ضرورت رعایت اصول بهداشتی را که در دستور روز قرار داده بود، به خاطر بیاورد. فروشنده ی جوانی داشت سمبوسه ها را به درون ظرف روغن داغِ در حال جوشیدن قرار می داد، فروشنده دوم که داشت گوجه فرنگی و خیار شورها را خرد می کرد، پشتش به او بود. در صف خرید قرار گرفت، تا نوبت‌ش برسد. تعجب می کرد در این دوران میدان داری “کرونا” چگونه این سمبوسه فروشی سرش این قدر شلوغ است. فروشنده دوم که مرد مسنی بود که با سرعت به خُرد کردن گوجه و خیارشور مشغول بود، برگشت تا ظرف گوجه وخیار شور را پر کند، راننده همکار پروژه ای سابق خود را دید و شناخت، با خنده گفت: سوپر وایزر پایپینگ سمبوسه فروش شده؟ مرد مسن به سوی صف نگاه کرد وبا دیدن همکار سابق با فریاد شادی از او خواست وارد دکان کوچک و محقرش بشود. آنقدر از دیدن هم خوشحال شده بودند که همه دستورهای بهداشتی را فراموش کردند و هم دیگر را در آغوش گرفتند. پس از روبوسی به یاد وحشت کرونا و دستورعمل های بهداشتی افتادند و از هم فاصله گرفتند.

– علی جان از کی سمبوسه فروش شده‌ای؟

ـ دیگه کار پروژه‌ای باقی نمانده، آن چه هم وجود داره به کسانی می رسه که یک ارتباط پنهانی با مدیریت ها دارند و برده وار فقط کار می کنند. علی هم چنان که مشغول کار بود، به گفتگو با همکار سابق خود پرداخت. تو چه می کنی؟ شنیدم بیکاری.

ـ در شرایط فعلی روی یک ماشین دست دوم که خرجش بیش از دخلش است، مسافر کشی می کنم. البته بیشتر کارهای تعمیراتی‌ش را خودم انجام می دهم والا بدرد کار نمی خورد. تو کی به این دیار آمدی و آبادان را رها کردی؟

ـ مدت زیادی نیست، توی یکی از این دهات اطراف انزلی خانه ای اجاره کرده ام و اینجا را هم اجاره کرده ام. همسرم هر روزه این نخود لوبیاها را می پزد و من غروب ها آنها را می فروشم. بد نیست با کار مشترک خانواده روزگار می گذرد، تا آمدن این بیماری همه گیر”کرونا” بد نبود، با تبسم روکرد به همکار سابق و گفت: چون هر روز نرخ ش را با نرخ تورم گران نمی کنم و به یک درآمد منطقی تن داده ام در ضمن تمیز و ارزان و با طعم و مزه آبادان می فروشم، مشتری خوبی داشتم. در هر صورت نگفتی چگونه من را پیدا کردی؟

ـ اتفاقی. داشتم رد می شدم بوی سمبوسه مرا به سوی خودش کشاند.

ـ هنوزم توی خط سندیکا و اتحادیه ای؟

ـ آره هنوزم، با این که از پروژه های صنایع نفتی اخراجم کرده اند.

ـ منکه دیگه خسته شدم از بس که کارگری کردیم و به جایی نرسیدیم. کارگرای نسل جدید بیشتر تو نخ موبایل شان هستند و کسب درآمد فردی، از حرکت جمعی درکی ندارند و آن را نمی شناسند. در این میان کارفرماها به کمک حراست امثال من و تو را با اردنگی اخراج می کنند.

ـ نه بابا دیگه این طوری هم که نیست. کارگرا خیلی هوشیار شده اند، مگه خبرای امسال و پارسال را دنبال نمی کنی؟ کارگرای هپکو و آذر آبِ اراک و کارگرای صنایع فولاد اهواز به خیابان های شهر ریختند و سیاست های دولت نولیبرال و خصوصی سازی را به چالش گرفتند و همین طور کارگران هفت تپه که چند بار “شوش” را به میدان اعتراضات خود تبدیل کرده اند.

– ما در دهه هفتاد این فریادها را زدیم و مرتب چوبش را خوردیم، مدتی به خاطر جنگ سکوت کردیم، پس از جنگ هم، مدتی برای اینکه دولت ها خودشان را جمع و جور کنند. و بعد درگیری های پتروشیمی تبریز و شورش های عسلویه شروع شد و آخرش هر روز بیشتر این دولت ها در نظام وحشی دلالی فرو رفتند و هنوز هم ۲ ریالی شان نیفتاده است، هم چنان دارند خودشان و ما را به سوی پرتگاه ورشکستگی اقتصادی می کشانند. برگشت تا عکس العمل دوستش را ببیند، چهره ای فشرده از خطوط ژرف دید که در آن، همه چیز جز تایید نظریه اش را می شد، تصور کرد.

ـ خُب معلومه، با تغییر نوع کار، آدم هم تغییر می کنه، در واقع تو دیگه کارگر نیستی. درسته که شاید بیشتر از گذشته هم کار کنی ولی دیگه کارگر نیستی. بدون آن که خودت بخواهی سرشتت، تغییر می کند. حالا منافع ات، در جای دیگه ای است. علی خیارشور و گوجه های خُرد شده را در ظرف مخصوص آن خالی کرد و رو کرد به کارگرجوان و گفت: تو هوای کاره داشته باش، ما همین نزدیکی‌ها هستیم، دست همکارش را گرفت و قدم زنان از آن جا دور شدند.

ـ درسته که نوع کار، آدم را تغییر می دهد. ولی هر قاعده‌ای، یک استثناء هم دارد. علی آبادانی رو که باباش چهل سال از نوجوانی در پالایشگاه آبادان کارگر بوده و کار کرده و فرزندانش در لین یک احمد آباد بزرگ شده اند و خودش هم، از نوجوانی وارد بازار کار شده، از خراطی روی لنج ها تا کار توی پالایشگاه آبادان و بیشتر صنایع مادر ایران را توی کارنامه اش داره، نمی‌تونه تغییر بده. اینو هرگز فراموش نکن. این چیزی که به صورت تغییر می بینی جبری است که شرایط بد اقتصادی و ساختار طبقاتی به امثال من تحمیل کرده است. سلول‌های من با کار و رنج آمیخته شده‌اند، کتابی با من برخورد نکن. واقعیت با نوشته های کتاب یک تفاوت هایی دارند که باید آنها را ببینی و درک کنی، والی به جاده خاکی می‌افتی. من که روشنفکر نیستم که با یک تقه، یا با یک عقب نشینی جبهه کار، به این سو و آن سو بچرخم. من علت و معلول، چند و چون و کم و کیف را نه از روی نوشته های کتاب یاد گرفته ام.
من این مقولات را از قیاس در کار صنعتی یاد گرفتم، من آن ها را کار کرده ام، در تمام کارهای اجرایی که با اندیشه و دستانم انجام داده ام، آموخته ام. یادت نرفته وقتی در پروژه برای کارگرا علت ایراد کارشان را بیان می کردم، آن را به مسایل اجتماعی تعمیم می دادم، می گفتم: چرا باید نتیجه کارشما در رادیوگرافی منفی بشود؟ علت را باید پیدا کنید و تعمیر را دوباره انجام دهید و از آن‌ها می خواستم معلول منفی شدن را به زبان بیاورند و به آنها می گفتم این علت و معلول در مسایل اجتماعی این گونه است و… من از این واقعیت دل خورم که با این همه شرکت های بزرگ خودرو سازی و کارخانه و صنایع بزرگ مادر ِدیگر، هنوز یک سندیکای قدرتمند نداریم، همین که سندیکایی شکل می گیرد نیروهای امنیتی مانند کله قند خُردش می‌کنند و رمقش را می گیرند. از سوی دیگر، جامعه هم نسبت بدان بی تفاوت است، کارگرا را برای درخواست حقوق توافق شده‌اشان، نه تقاضای بیشتر، برای حقوق قانونی شان، مانند یک جنایتکار به شلاق و زندان محکوم می کنند. حتی پیرزنان و پیرمردان بازنشسته را که با سیاست های مالی امپریالیستی دولت های پس از جنگ توانایی قدرت خریدشان را کاهش زیادی داده‌اند، به دلیل اعتراض مسالمت آمیزشان جلوی مجلس، به زیر ضربات چماق و ضرب وشتم قرار می گیرند.

– بابا یک کم کوتاه بیا من اشتباه کردم، تو حق داری، دیگه آتیش بپا نکن. ما با هم اختلاف نظر نداریم. پدیده های اجتماعی آنقدر پیچیده اند که گاهی به تئوری ها درست پاسخ نمی دهند یا ما درست آنها را درک نمی کنیم و آدم رو گاهی به قول تو به جاده خاکی می اندازند. ببین واقعیت اینه که باید همه جنبه های با ارزش یک پدیده را دید و در عین حال با جنبه های منفی آن برخورد کرد. من می خواهم بگویم باید زشت و زیبا را با هم، دید.
ما تلاش می کنیم که بردگی سرمایه را نفی کنیم و آقای خودمان باشیم ولی نه به صورت فردی، ما می خواهیم مالکیت ابزار تولید عمومی بشود وارزش های چند گانه کارهم، با همه ی ویژگی هایش شناخته بشود. در این جبری که در آن گرفتار شده ایم، تو و خانواده ات با کار مشترک و سرمایه کوچکی که دارید تلاش می‌کنید، من هم با این ماشین درب و داغون همین کار شما را انجام می دهم. ما در نهایت، قصد داریم سرمایه رو که از کار تولید شده در اختیار همه آنهایی که در خلق آن نقش داشته اند، بگذاریم. و با کارتولیدی یک توزیع عادلانه داشته باشیم. آن چه در خانواده شما در اندازه کوچکی در حال عملی شدن است. ولی یک نیروی بازدارنده مانع عملی شدن هدف ما شده است.
نه فقط جامعه ما، همه جهان، با این مناسبات اقتصادی سرمایه داری و سیاست های جهانی سازی که با قدرت ناتو و تحریم های همه جانبه ی اقتصادی کشورهای امپریالیستی به همه کشورهای جهان تحمیل می شود، دارد ما را به سوی نیستی محیط زیستی و فاصله طبقاتی ژرف‌تر، در همه جهان می کشاند. کاش سایه سوسیالیسم بر بخشی از اروپا برداشته نشده بود.

– ببین، با کاشکی و اگر و شاید، آب از آب تکان نمی خورد. یادت که نرفته، تو هم یک زمانی سه جهانی بودی و مانند آن شاعرک چینی “مائو” شوروی را امپریالیسم جوان می دانستی. ولی اینک با شکست جبهه کار در اروپا، روزگار ما شده، امروز سراسر بحران اقتصادی و جنگ های منطقه ای به خصوص در منطقه ما. آن روزها همین برداشت های مکانیکی از متون علمی کار دستمان داد. دانش اجتماعی را به صورت جدا از روندهایش مورد توجه قرار می دادیم و خود را پیرو حقیقت می پنداشتیم، از سوی دیگر همه خرده سرمایه دارانی که می خواستند به تدریج سوسیالیسم را با نام سوسیال دموکراسی به کارگران هدیه بدهند، سر از آستین نولیبرالیسم در آورده اند. برغم این واقعیت عینی باز چشم و گوش روشنفکران وطنی باز نشده است، البته منظورم وابستگان به اقشار میانی جامعه است. راننده مسافرکش که از گفتگو های درون ماشین با مسافرها خسته شده بود توان ادامه گفتگو را نداشت و تلاش می کرد از این گفتگوی سنگین خارج شوند.

– درست میگی، حالا از عرش ایدیولوژی پایین بیا و از شخم زدن باورها دست بردار و بگو، دلت برای پروژه تنگ نشده؟

– برای کارگرا آره ولی برای پروژه نه. در آن اردوگاه های اجباری جز رنج و کار سخت و درگیری ها با کارفرما و حراست، خاطره‌ای نداریم. البته پیروزی های کوچکی که به سرعت فراموش می شدند هم داشتیم، ولی چون یکی از مشکلات قرارداد موقتی بودن، موقتی بودن همه چیز، حتی اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری آن است، آدم را به کلی نا امید می‌کند. اتحادیه ای که با هزار دشواری به وجود می آمد، با پایان کار پروزه در عمل، با پراکنده شدن کارگرانِ در مناطق دور و نزدیک در جستجوی کار، از میان می رفت.

– احتمال داره برای این شیوه کار هم بشه راهی پیدا کرد.

ـ آره همیشه یک راه وجود دارد، فقط باید آن راه را، کشف کرد که من نتوانستم.

– جایگاه کشف آن، تجربیات احزاب، سازمان ها و اتحادیه های کارگری نسل گذشته جهان و ایران است که با مطالعه جنبش کارگری، می توان به آن رسید.

– من روی سندیکای کارگران پروژه ای آبادان که با یاری سندیکالیست های قدیمی مانند ناصر خاکسار، سید فاخر شجری، حمید شط زاده، سید احمد، ابرندی، خرم، عیسی مردانی و مجید آبادانی و… پس از انقلاب در آبادان به وجود آمده بود، خیلی پرس و جو و اندیشیدم، این شیوه کار سندیکا می تواند تشکل قرارداد موقتی ها را فرم پایداری بدهد. همه آن سندیکالیست ها جزو کارگران قرارداد موقتی پروژه ای بودند.

– این سندیکا حالا کجاست؟

ـ خُب معلومه، با حمله عراق و شروع جنگ و بمب باران پالایشگاه آبادان و مهاجرت اجباری کارگران و پراکنده شدن آن ها، در شهرهای مختلف، در عمل از میان رفت.

– ببین منظور من از میان رفتن مکانیکی سندیکا نیست، در حاکمیت مطلقه دینی جایی برای یک سندیکای علنی وجود ندارد. مگر این که مانند سندیکای شرکت واحد رهبران آن، هزینه سنگینی را بپذیرند و در نهایت سندیکا پاره پاره شود. حاکمیت با کمک انگشت شمار کارگران خود فروخته و با ساختن سندیکاهای موازی و دولتی در کنار آن، سندیکای مستقل آن ها را، تضعیف کرد. یا مانند هفت تپه که همین بلا سرش آمده است.

ـ سندیکای کارگران پروژه ای آبادان چون به وسیله نسل پیشین با تجربیات سندیکایی در یک نظام دیکتاتوری ساخته شده بود رهبران اصلی آن در سایه بودند، که یکی از آنها که من می شناختم ناصر خاکسار بود.

– منظور تو یک سندیکای مخفی است؟

ـ در شرایط استبدادی و یا دیکتاتوری به ناچار باید بخشی از رهبری سندیکا در سایه بمانند و نباید شناخته شده باشند. یا در واقع ترکیبی از مبارزه علنی و مخفی با هم. زیرا با بریدن سر در شرایط کنونی که شناخت طبقاتی ناچیز است، توسط عوامل استبداد، مغزمتفکر اتحادیه از میان می رود و اعضاء نمی توانند ادامه بدهند. یادت که نرفته، هر جا که توانستیم یک پیروزی کوچکی به دست بیاوریم به این دلیل بوده که کمیته پنهان جنبش کارگران، شناخته نشده بود.

– گفتی با از میان رفتن گروه رهبری اعضاء نمی توانند ادامه بدهند، چرا؟ چرا نمی توانند؟

– چون نسل ناآگاه جدید کارگری، به راحتی با یک عقب نشینی ریا کارانه دولت و کارفرما ها و یا، با یک تهاجم سرکوب گرانه آن ها، فریب می خورند. آن ها قادر نیستند مبارزه صنفی – سیاسی را و ارتباط تنگاتنگ آن ها را درک کنند. یا صنفی خالص ند ویا سیاسی مطلق. زمانی که علت گرایش آن‌ها را به چالش می گیری، اعلام می کنند: سندیکاهای صرفا صنفی در اروپا و کشورهای صنعتی بزرگ و پیش رفته دارند از حقوق کارگران دفاع می کنند و با سیاست هم کاری ندارند. مثل این می ماند که با دستان خودشان چشمان شان را بسته اند و نمی خواهند ببینند که جهانی سازی یا همان تعدیل ساختاری و خصوصی سازی چگونه سن بازنشستگی را بالا می برد و دیگر امتیازاتی که طی قرون کارگران، با مبارزه به دست آورده اند مانند روزانه ۸ ساعت کار دارد ازمیان می رود و از دست این اتحادیه های بزرگ کارگری جهانی هم کاری ساخته نیست. چون یک قطبی هستند و به نظریه سیاست زدایی باور دارند.

– اتحادیه یا سندیکا زمانی می تواند درست عمل کند که دارای یک سیستم پیچیده با برنامه و اساسنامه باشد و بتواند مبارزه صنفی و سیاسی را با هم ترکیب کند و به یک وحدت برساند. کارگران نسل فعلی شناخت طبقاتی ندارند و بیشتر مایل هستند زمانی که به بن بست می رسند، وارد مبارزه بشوند. آن هم، به گونه ی خود به خودی نه هدایت شده و برنامه ریزی شده. آنها آماده اند در زمان درگیری ها با استتار چهره خود با دستار، با نیروهای حراست وارد یک درگیری خشن بشوند، ولی متاسفانه گرایشی برای ایجاد سندیکا ندارند و شرایط استبدادی هم این وضعیت را تشدید می کند.

– فکر نمی کنی بی اعتمادی کارگران و مردم زحمت کش اروپا نسبت به سندیکاهای جهانی که صرفا صنفی هستند و هم گام شده اند با مناسبات نولیبرالی علت گرایش آنها به مبارزات خود به خودی و آنارشیستی شده است؟ یا مبارزات شبکه ای مانند جلیقه زرد ها؟ می بینیم در انتخابات اروپا گرایش به راست در میان اکثریت مردم عملی شده است؟! نمونه اش درهمه کشورهای اروپایی می توان دید، که هر روز به راست گرایش پیدا می کنند و پوپولیست های فاشیست آرای مردم را به خود جلب کرده اند. البته رسانه های سرمایه داری جهانی هم این روند را بزرگ نمایی می کنند و پویایی تدریجی چپ را نمی بینند و گزارش نمی دهند.

– یک واقعیت وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار می گیرد و آن این است که تا وقتی سرت توی کتاب است و تجربیات دیگر ملت ها را مورد مطالعه قرار می دهی همه چیز ایدآل و امکان پذیر است. ولی زمانی که از میان خطوط کتاب بیرون آمدی، و خواستی نظریه ها را کاربردی کنی می بینی واقعیت ها به گونه دیگری هستند و بر نظریه ها انطباق نمی یابند. بدین جهت در اکثر مواقع به بن بست می رسی. شرایط امروز ما را در نظر بگیر، تو می خواهی یک تشکل کارگری را پی ریزی کنی، ولی خودت بلک لیست شده ای و دیگر کارگر نیستی و از محیط کار دوری. فقط یک فعال کارگری هستی و بس. حق داری از بیرون کارگاه تدارک ایجاد این اتحادیه را ببینی ولی می بینی کارگران صنعتی که سازنده صنایع مادر هستند و می توانند در این راه به تو کمک کنند، بیشترشان، بیکار شده اند و مانند امروز تو به کارهایی خارج از محیط کار مشغولند. اندیشه آدم در چنین مواقعی نسبت به تئوری ها بدبین می شود، چون یک جای کار می لنگد.

ـ تو درست می گویی، ولی همه واقعیت، این که می پنداری نیست. راه را باید کشف کرد و برای کشف راه باید دانش اجتماعی داشته باشی و مطالعه ای ژرف، در این مورد نمی توان بی گدار، تن به اتفاقات داد. من یک کتاب جلد سفید به نام “بنیاد آموزش انقلابی” از انتشارات زیر زمینی سال ۵۰ ایران داشتم که یکی از دانشمندان جنبش کارگری ایران نوشته بود: او می خواست به این پرسش در آن شرایط که جنبش مسلحانه در حال انسجام بود، پاسخ بدهد.
” تئوری عمومی که استنتاج از مجموعه ی پراتیک انقلابی در مقیاس تاریخ است بخودی خود پاسخ گوی مسایل مشخصی که در زمان مکان معین روی می دهد نیست مگرآن که بر آن شرایط به درستی انطباق یابد. تئوری انطباقی نیز بی تکیه بربنیاد خارایین تئوری عمومی قادر نیست حل صحیح را به دست دهد و در انبوه فاکت ها و پدیده های رنگارنک اجتماعی کاملا می تواند گاه به راست و گاه به چپ برود.”
شرایط امروز ما مختص این جامعه با این حاکمیت دینی – سیاسی است، لذا ما زمانی قادر به ایجاد یک حرکت سازنده و پیش روهستیم، که بتوانیم تئوری انطباقی امروز خودمان را، کشف کنیم.

– بسیار خوب حالا با این همه کارگران صنعتی که بقال و چغال شده اند، چه باید کرد؟

ـ در این زمینه باید بیشتر اندیشید ولی تصور فعلی من این است که مانند روز های اول انقلاب ۲۲ بهمن که “اتحادیه دیپلم بیکاران” در خوزستان به خصوص در مسجد سلیمان ایجاد شده بود، ما می باید “سندیکای کارگران صنعتی بیکار” یا “سندیکای کارگران ساختمانی” یا ”اتحادیه دانش آموختگان در جستجوی کار” را ایجاد کنیم. تا با قدرت گرفتن این سندیکاها دست دلالان از بازار کار کوتاه گردد. این سندیکاها می توانند، کارگران را مستقیم و با یک قرارداد جمعی در اختیار شرکت های بزرگ قراردهند و دست دلالان را قطع کنند. البته این نظریه فقط چند امکان است که تنها با تلاش ما می تواند کاربردی گردد.

برای چند لحظه بین آنها سکوت برقرار شد آرام در کنار هم قدم می زدند خود را روی پل مرداب انزلی دیدند. تاریکی چادر سیاه خود را تا افق های دور کشیده بود گویی می خواست هر موجود زنده ای را به جبر به خواب و بی خبری ببرد، هوای مرطوب و خنک با بوی شور دریا و ماهی، جان تازه ای به آنها داد.

ـ بهتره برگردیم آن جوانک، تنهایی شاید از پس کارها بر نیاید.

ـ فراموش کردم او را بتو معرفی کنم او پسرم علی رضا است، یادته؟ در پروژه پتروشیمی تبریز درسال هفتاد به دنیا آمد.

ـ آره یادمه، آن روزها چه درگیری سختی با صنایع نفت و رییس جمهور رفسنجانی داشتیم، برای ۴ ماه حقوق پرداخت نشده ۴۰۰ کارگر صنعتی خوزستانی و تبریزی و از سوی دیگر، همیاری مردم خوب تبریز با کارگران.

ـ اگر چه این مبارزه ای سخت بود و ۵ ماه به درازا کشید ولی اتحاد کارگران عاقبت باعث پیروزی ما شد.

هردو از گفتگو و نظریه پردازی خسته شده بودند و بدون اراده به سوی شرح خاطره های کار کشیده شدند.

۷ فرودین ماه




پرویز خان بلند شو!

چکیده :ما قبل از اینکه فوتبالیست باشیم، انسانیم. چه کسی به ما حق داده است انسان دیگری را کوچک کنیم، حقیر کنیم، خجالت‌زده کنیم. آن هم در برابر میلیون‌ها جفت چشم…؟ پس انسانیت چه می‌شود؟ اخلاق چه می‌شود؟ جوانمردی چه می‌شود؟ فتوت چه می‌شود؟… پرویزخان سخن می‌گفت و مرتضی اشک…

علیرضا خانی

سال ۱۳۶۶ شمسی است. بازی‌های فوتبال مقدماتی جام ملت‌های آسیا. کاتماندو پایتخت کشور فقیر نپال. تیم فوتبال ایران با تیم میزبان در حال بازی است. در نیمه دوم، در حالی که بازیکنان ایران بازی را از حریف، تا اینجای کار، برده‌اند، مرتضی کرمانی مقدم بازیکن ستاره مهاجم تیم ملی در زمین خوش‌ می‌درخشد و نیمکت‌نشینان بازی برجسته او را تشویق می‌کنند. ناگهان مرحوم پرویز دهداری مدیر فنی تیم ملی به رضا وطن‌خواه سرمربی تیم می‌گوید مرتضی را از زمین بیرون بکش! وطن‌خواه به دهداری می‌گوید پرویز‌خان! ما هر سه تعویض‌مان را انجام داده‌ایم. نمی‌توانیم دیگر تعویض کنیم. مرتضی هم که فوق‌العاده ظاهر شده است. پرویز‌خان اما می‌گوید می‌دانم که نمی‌توانیم تعویض کنیم، گفتم از زمین بیرون بیار. ده نفره بازی می‌کنیم!

مرتضی در میان بهت خودش و ناباوری بازیکنان حریف و تماشاچیان، از زمین بیرون می‌آید بدون آنکه کسی بتواند جانشینش شود.

بعد از بازی، وطن‌خواه مرتضی کرمانی مقدم را می‌خواهد و می‌گوید پرویزخان با شما کار دارد. به اتاقش برو. پرویز دهداری با او آرام آرام شروع به سخن می‌کند. از او و توانایی‌‌اش در فوتبال تعریف می‌کند و او را تشویق و تحسین می‌کند. بعد از این تعریف‌ها، مرتضی بیشتر تعجب می‌کند. از او می‌پرسد: خیلی عذر می‌خواهم پرویزخان. اگر این طور است که می‌فرمائید پس چرا وسط بازی مرا کشیدید بیرون. من که حتی کارت زرد هم نداشتم… . دهداری نگاهی عمیق به مرتضی می‌کند. مرتضی احساس می‌کند نگاه‌های پرویزخان از او گذر کرد و تا دوردست‌ها، آنسوی دیوار اتاق، امتداد یافت… پرویزخان نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: تو آن بازیکن حریف را دریبل یکسره و دو سره زدی و بعد توپ را از میان پاهایش عبور دادی و دوباره توپ را گرفتی و منتظر ماندی تا دوباره تقلا کند و دوباره دریبلش کنی؟ فکر نکردی که آن بازیکن هم، مثل تو، بازیکن تیم ملی یک سرزمین است. ملتی منتظر دیدن درخشش و شایستگی او هستند. از آن گذشته، او پدر دارد، مادر دارد، احتمالاً زن دارد، بچه دارد، خویشاوند دارد، آنها دارند بازی را می‌بینند، منتظرند ببینند فرزندشان، همسرشان یا پدرشان در مصاف با حریف چه می‌کند. تو او را نزد خانواده‌اش، بچه‌محل‌هایش، دوستانش و ملتش تحقیر کردی، خوار و خفیف کردی.

مرتضی جان! ما قبل از اینکه فوتبالیست باشیم، انسانیم. چه کسی به ما حق داده است انسان دیگری را کوچک کنیم، حقیر کنیم، خجالت‌زده کنیم. آن هم در برابر میلیون‌ها جفت چشم…؟ پس انسانیت چه می‌شود؟ اخلاق چه می‌شود؟ جوانمردی چه می‌شود؟ فتوت چه می‌شود؟… پرویزخان سخن می‌گفت و مرتضی اشک می‌ریخت…

سال۱۳۷۱ با مرگ پرویز دهداری، گویی اخلاق ورزشی نیز با او مرد. دوازدهم خرداد سال ۷۶، درست ۱۰ سال بعد از آن واقعه اول و ۵ سال بعد از مرگ پرویزخان تیم ملی ایران در نخستین بازی با کشور فقیر مالدیو ۱۷ گل وارد دروازه حریف کرد! روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸ تیم ملی ایران در بازی با کشور فقیر کامبوج ۱۴ گل وارد دروازه حریف کرد… جالب آنکه کارشناسان، تحلیلگران، فعالان اجتماعی، کنشگران سیاسی و مدافعان حقوق زنان یکصدا در شبکه‌های اجتماعی شعار دادند که دیدید بانوان به استادیوم رفتند و اخلاق هم به خطر نیفتاد!

غافل از آنکه اخلاقی که مدتهاست به خطر افتاده، بلکه مضمحل شده، هیچ ربطی به حضور یا غیبت بانوان ندارد. آن اصل اخلاق است. همان که پرویز‌خان، روستا‌زاده اعجوبه‌ای که دست بی‌رحم تقدیر در ۵۹ سالگی او را از ورزش ایران گرفت، با خود به خاک برد… پرویز‌خان! چه‌قدر جایت در ورزشگاه‌های ما خالی مانده است. برخیز و برگرد. ورزش ما به تو نیاز دارد، ورزشکاران ما به تو نیاز دارند، مدیران ما به تو نیاز دارند، سیاستمداران ما، دانشجویان ما، استادان ما، تجار ما، کسبه ما، دولتی‌های ما، مجلسی‌های ما و همه مردم ما به خلق و خوی جوانمردانه و دست پاک و روح طاهر و جان پالوده و پاک‌نهاد تو، به مثابه یک انسان نیک سرشت اخلاق‌مدارِ بدون نام و عنوان و خرقه و خرگاه و دلق و کشکول، نیاز داریم. چه‌قدر جایت خالی مانده است… ببین!
(روزنامه اطلاعات)

 
 



بیانیهٔ مشترک حزب‌های کمونیستی و کارگری جهان:
اقدام‌های فوری برای حمایت از سلامتی مردم و حقوق آنان!

حزب‌های کمونیستی و کارگری در موقعیت مسئولیت و وظیفه در برابر مردم‌مان قرار گرفته‌اند. ما آماده‌ایم! ما در خط مقدم مبارزه حاضر هستیم تا بی‌درنگ همه  اقدام‌های لازم در حمایت از امر سلامت و حفظ حقوق طبقه کارگر و قشرهای مردمی را در هر جایی که ضرور است انجام دهیم!

ما از پزشکان، پرستاران، کارکنان بیمارستان‌ها، و واحدهای درمانی که درحالی که با مشکلاتی بزرگ روبرویند در این مبارزه شرکت دارند، صمیمانه سپاسگزاریم.

ما خود را همبسته با مبتلایان به بیماری همه‌گیر کرونا (کُ وید- ۱۹) می‌دانیم و بهبودی هرچه زودتر آنان از این بیماری را آرزو  می‌کنیم.

ما به کشورهایی همچون چین، کوبا، و روسیه که با اقدام به کمک‌رسانی، یعنی ارسال لوازم محافظت‌کننده، امکانات و متخصصان بهداشتی، به مردم و کشورهایی که از این بیماری بیشترین صدمه را دیده‌اند درود می‌فرستیم، اقدام‌هایی که، در تضاد آشکار با حضور نداشتن اتحادیه اروپا در این عرصهٔ کمک‌رسانی است.

بیماری همه‌گیر کرونا (کُ وید- ۱۹) کمبودهای عظیم سیستم‌های بهداشتی در همه کشورهای سرمایه‌داری را که قبل از ظهور و آشوب شیوع ویروس کرونا شناخته شده بودند به‌طرزی فاجعه‌بار نشان می‌دهد و به‌اثبات می‌رساند. این کمبودها به‌طوراتفاقی و غافل‌گیرانه رخ ندادند، بلکه حاصل آن سیاست ضد مردمی‌اند که از سوی دولت‌های خدمتگزار سرمایهٔ بزرگ به‌منظور تجاری کردن و خصوصی سازی نظام‌های  بهداشتی دنبال شد تا از سوداگری و سودورزی گروه‌های سرمایه‌داری انحصاری حمایت کنند. این سیاست، توانایی‌ها و ظرفیت‌های علمی و فناوری عظیم موجود در پاسخگویی به همه نیازهای پیشگیرانه و مراقبت‌های بهداشتی مردم را تضعیف و  با شکست مواجه می‌کند.

تجربه‌ای که امروز در مبارزه با کرونا در جریان است، ماهیت ضد مردمی و انگلی سرمایه‌داری را آشکار و برتری و اهمیت بلافصل سوسیالیسم و برنامه‌ریزی علمی‌ اساسی بر اساس نیازهای مردمی را برجسته می‌کند، نیازهایی که درمان اولیه و پیشگیری، بیمارستان‌ها، کارکنان پزشکی و پرستاری، طبابت، آزمایشگاه‌ها، آزمایش‌های پزشکی و هر چیز که برای سلامتی دائم و اضطراری مردم لازم است را بتواند دست و پا کند. 

روند رکود اقتصادی موجود جهان در قبل از شیوع ویروس کرونا، هم‌اکنون شدت گرفته است و خطر بروز بحران اقتصادی‌ای جدید در جهان شدت گرفته است. به‌رغم تبلیغات دربارهٔ “اتحاد”، دولت‌هایی که در خدمت سرمایه‌های بزرگ‌اند، اقدام‌های مالی‌شان را بر حمایت از گروه‌های سرمایه‌داری انحصاری متمرکز می‌کنند و دیگر بار درصدد هستند تا بار بحران را بر دوش کارگران و زحمتکشان قرار دهند. کارگران و مردم نباید هزینهٔ این بحران را دوباره بپردازند!   

“مسئولیت فردی” نباید پیش‌زمینه پردهٔ استتاری بر مسئولیت دولت و حاکمیت شود. امروز، درپیش گرفتن تدبیرهای ضروری  به مبارزهٔ مردم علیه سیاست‌های حمایت از سرمایه‌های انحصاری نیز نیازمند است، سیاست‌هایی که سلامتی و بهداشت مردم را در محراب سودورزی سرمایه‌داری قربانی می‌کند.

حزب‌های کمونیستی و کارگری انجام فوری همه اقدام‌های لازم به‌منظور رسیدگی به این بیماری همه‌گیر ازجمله موارد زیر را خواستارند:

·      تقویت فوری نظام‌های بهداشت عمومی با بودجه دولتی، استخدام کارکنان تمام‌وقت پزشکی و پرستاری با حقوق کامل کار. برآوردن  نیازهای واحدهای مراقبت ویژهٔ آی سی یو (ICU) و زیرساخت‌های موردنیاز برای عملکرد کامل مراقبت‌های درمانی و خدمات پژوهشی.

·      تأمین فوری کلیه وسایل لازم برای حفاظت (ماسک، دستکش، مواد ضدعفونی‌کننده و غیره)  برای مردم به‌وسیلهٔ دولت و به‌صورت رایگان و مبارزه با سوداگری. ارائه کلیه اقدام‌های حفاظتی برای همه کارکنان درمانی‌ای که در بیمارستان‌ها با فداکاری و ایثار مبارزه می‌کنند.

·      حفاظت از دستمزدها و حقوق طبقه کارگر و زحمتکشان، رسیدگی به اندوخته‌هایی که طی دوران مبارزه با کرونا از طریق اخراج‌های گسترده، استعفا، نپرداختن اضافه‌کاری‌ها، و دیگر عواید معوقهٔ انباشته گردیده و اقدام فوری برای محافظت از کارگران در محل کار.

 

·      مخالفت با محدود کردن و استحاله حقوق دموکراتیک مردم زیر پوشش مبارزه با ویروس کرونا.

 

·      پایان دادن به تمامی تحریم‌ها و محرومیت‌های اقتصادی‌ای که در این شرایط حتی ناعادلانه‌تر و جنایتکارانه‌ترند و دشواری هرچه بیشتر زندگی مردم را موجب شده‌اند. درپیش گرفتن تدبیرهای لازم به‌منظور مراقبت از سلامتی و زندگی مردم.

 

·      ما با مداخله‌ها و رزمایش‌های امپریالیستی مانند برنامه‌های نظامی ناتو مخالفیم و استفاده از منابع عمومی برای برآوردن نیازهای مردم، ازجمله تأمین اعتبار برای نظام  بهداشت عمومی و سیستم تأمین اجتماعی را خواهانیم.

 

لیست اسامی حزب‌های کمونیست امضا کننده:

 

۱. حزب توده ایران

۲. حزب کمونیست آلبانی

۳. حزب کمونیست آرژانتین

۴. حزب کمونیست استرالیا

۵. حزب کار اتریش

۶. حزب کمونیست آذربایجان

۷. حزب کمونیست بنگلادش

۸. حزب کمونیست برزیل

۹. حزب کمونیست انگلیس

۱۰. حزب کمونیست جدید انگلیس

۱۱. حزب کمونیست های بلغارستان

۱۲. حزب کمونیست کانادا

۱۳. حزب کمونیست شیلی

۱۴. حزب کارگران سوسیالیستی کرواسی

۱۵. حزب زحمتکشان مترقی قبرس (آکل)

۱۶. حزب کمونیست بوهمی و موراوی (جمهوری چک)

۱۷. حزب کمونیست در دانمارک

۱۸. حزب کمونیست مصر

۱۹. حزب کمونیست فنلاند

۲۰. حزب کمونیست متحد گرجستان

۲۱. حزب کمونیست آلمان

۲۲. حزب کمونیست یونان

۲۳. حزب کارگران مجارستان

۲۴. حزب کمونیست هند

۲۵. حزب کارگران ایرلند

۲۶. حزب کمونیست ایرلند

۲۷. حزب کمونیست (ایتالیا)

۲۸. حزب کمونیست اردن

۲۹. جنبش سوسیالیستی قزاقستان

۳۰. حزب کارگران کره

۳۱. حزب کمونیست لبنان

۳۲. حزب سوسیالیست (لیتوانی)

۳۳. حزب کمونیست مالت

۳۴. حزب کمونیست مکزیک

۳۵. حزب کمونیست جدید هلند

۳۶. حزب کمونیست نروژ

۳۷. حزب کمونیست پاکستان

۳۸. حزب کمونیست فلسطین

۳۹. حزب مردم فلسطین

۴۰. حزب کمونیست پاراگوئه

۴۱. حزب کمونیست لهستان

۴۲. حزب کمونیست پرتغال

۴۳. حزب کمونیست فیلیپین (پ.ک.پ. ۱۹۳۰)

۴۴. حزب سوسیالیست رومانی

۴۵. حزب کمونیست فدراسیون روسیه

۴۶. حزب کارگران کمونیست روسیه

۴۷. حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی

۴۸. حزب کمونیست جدید یوگسلاوی

۴۹. حزب کمونیست های صربستان

۵۰. حزب کمونیست کارگران اسپانیا

۵۱. کمونیست های کاتالونیا

۵۲. حزب کمونیست سوازیلند

۵۳. حزب کمونیست سوئد

۵۴. حزب کمونیست سوریه

۵۵. حزب کمونیست ترکیه

۵۶. حزب کمونیست اوکراین

۵۷. اتحادیه کمونیست های اوکراین

۵۸. حزب کمونیست ونزوئلا

۵۹. حزب کمونیست ارمنستان

۶۰. حزب کمونیست بلژیک

۶۱. حزب کمونیست هند (مارکسیست

۶۲. حزب کمونیست اسرائیل

۶۳. اتحادیه کمونیست های بلغارستان

۶۴. حزب سوسیالیست مردمی مکزیک

۶۵. قطب احیای کمونیستی در فرانسه

 سایت حزب تودهٔ ایران




باز سرازیر کردن پیامد پاندمی کرونا به دوش زحمتکشان ممانعت به عمل آوریم!

مقاله ی شایان توجه دیوید هاروی با عنوان سیاست ضد سرمایه داری در زمان پاندمی کرونا، در پایان خود به نتیجه گیری درستی نایل می شود که در جمله ی نقل شده در پایان ابرازنظر کنونی نقل شده است. در این توصیه توجه هاروی به شرایط در ایالات متحده ی آمریکا جلب است. نسبی بودن برخی از مواضع او در مقاله به طور عمده ناشی از این توجه محدود او به مساله برای شرایط آمریکا است.
برای میهن ما ایران این توصیه تنها به معنای برداشتی ترقی خواهانه با جهت گیری سوسیالیستی برای اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب قابل دسترسی است. تنها با چنین تغییر شرایط هستی در ایران پس از گذار از دیکتاتوری ولایی می توان با هدف ارتجاع برای نجات سرمایه داری به مبارزه برخواست که می خواهد پیامدهای «ارزش زدایی» را که هاروی از مارکس نقل می کند، بر دوش زحمتکشان فروریز و به بازتولید شرایط ادامه ی نظام سرمایه داری دست یابد. نیروهای ترقی خواه و سوسیالیستی باید بحران ایجاد شده را در جهت گذار از سرمایه داری به خدمت بگیرند. هاروی در این زمینه سخنی نمی گوید که ناشی از بررسی شرایط در آمریکاست.
هاروی در پایان مقاله می نویسد:
«اگر تنها سیاستی که مؤثر خواهد بود سیاست سوسیالیستی است، آن‌گاه الیگارشی حاکم بی‌تردید در راستای تحقق ناسیونال‌سوسیالیسم حرکت می‌کند، نه سوسیالیسم مردم‌گرا. وظیفه‌ی سیاست ضدسرمایه‌داری جلوگیری از وقوع این رخداد است.»

“توده ای ها”

دیوید هاروی، برگردان: پریسا شکورزاده

در تلاش برای تفسیر، فهم و تحلیل جریان اخبار روزانه، من غالباً آن‌چه را رخ می‌دهد در بستر دو الگوی متمایز اما متقاطع نحوه‌ی عملکرد سرمایه‌داری جای می‌دهم. سطح اول نقشه‌نگاری تناقضات درونی گردش و انباشت سرمایه است، به‌نحوی که ارزش پولیِ در جست‌وجوی سود، آن‌گونه که مارکس می‌گوید در «لحظه‌های» مختلف تولید، تحقق (مصرف)، توزیع و بازسرمایه‌گذاری، جریان می‌یابد. این الگو در اقتصاد سرمایه‌داری همچون مارپیچی از گسترش و رشد بی‌پایان است. وقتی این الگو را زیر ذره‌بینِ برای مثال رقابت‌های ژئوپلتیکی، توسعه‌ی ناموزون جغرافیایی، نهادهای مالی، سیاست‌‌های دولتی، بازآرایی‌های فناورانه و شبکه‌ی همواره متغیّر تقسیم کار و روابط اجتماعی بشکافیم، بسیار پیچیده‌ می‌شود.

اما من این الگوی سرمایه‌داری را در زمینه‌ی وسیع‌تری تجسم می‌کنم که در بستر بازتولید اجتماعی (در خانوارها و اجتماعات)، در رابطه‌ی متابولیک مستمر و همواره متحول با طبیعت (از جمله «طبیعت ثانویِ» زادورشد شهری و محیط مصنوع) و تمام عادات فرهنگی، علمی (دانش- بنیاد)، مذهبی و صورت‌بندی‌های اجتماعی ممکنی که جمعیت‌های انسانی عموماً در طول مکان و زمان ایجاد می‌کنند، قرار گرفته است.

این «لحظه‌های» دوم شامل تبلور فعّالانه‌ی خواست‌ها، نیازها و امیال بشر، شهوتِ معرفت و معنا و جستجوی تحول‌یابنده‌ی رضایت است و آرایش‌های نهادی متغیر، رقابت‌های سیاسی، تقابل‌های ایدئولوژیکی، زیان‌ها، شکست‌ها، سرخوردگی‌ها و بیگانگی‌ها علل و زمینه‌ی آن‌ها هستند که همگی در جهان تنوع آشکار جغرافیایی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی رخ می‌دهد. الگوی دوم به‌نحوی درک مقدماتی من از سرمایه‌داری جهانی به‌مثابه صورت‌بندی اجتماعی متمایز را شکل می‌دهد، درحالی‌که الگوی نخست راجع به تناقضات درون این موتور اقتصادی‌ است که نیروی این صورت‌بندی اجتماعی را در مسیر تکامل تاریخی و جغرافیایی معیّن آن تأمین می‌کند.

وقتی برای اولین بار درباره‌ی گسترش ویروس کرونا در چین شنیدم، بی‌درنگ به تبعات آن برای پویایی جهانی انباشت سرمایه فکر کردم. مطالعاتم درباره‌ی الگوی اقتصادی به من می‌گفت که انسداد و اختلال در تداوم گردش سرمایه به ارزش‌زدایی منتهی خواهد شد و گسترش و تعمیق ارزش‌زدایی‌ها هشداری برای آغاز بحران‌ها خواهد بود

در بیست و ششم ژانویه‌ی ۲۰۲۰ وقتی برای اولین بار درباره‌ی گسترش ویروس کرونا در چین شنیدم، بی‌درنگ به تبعات آن برای پویایی جهانی انباشت سرمایه فکر کردم. مطالعاتم درباره‌ی الگوی اقتصادی به من می‌گفت که انسداد و اختلال در تداوم گردش سرمایه به ارزش‌زدایی منتهی خواهد شد و گسترش و تعمیق ارزش‌زدایی‌ها هشداری برای آغاز بحران‌ها خواهد بود. همچنین به خوبی می‌دانستم که چین دومین اقتصاد بزرگ دنیا است و به دنبال بحران‌های ۲۰۰۷-۲۰۰۸ حقیقتاً سرمایه‌داری جهانی را نجات داده است. بنابراین هر ضربه‌ای به اقتصاد چین عواقب سختی برای اقتصاد جهانی خواهد داشت که به‌هرحال از پیش وضع وخیمی دارد. به نظر من الگوی کنونی انباشت سرمایه پیشاپیش مشکلات بسیاری داشته است. تقریباً در همه‌جا (از سانتیاگو تا بیروت) جنبش‌های اعتراضی شکل گرفته‌اند و بسیاری از آن‌ها بر این واقعیت متمرکز بودند که الگوی اقتصادی غالب به‌نفع توده‌های مردم نیست. این الگوی نولیبرال به‌طور فزاینده‌ای به سرمایه‌ی موهومی و گسترش فزاینده‌ در عرضه‌ی پول و ایجاد بدهی متکی می‌شود. این الگو ازپیش با مسئله‌ی تقاضای مؤثر ناکافی برای تحقق ارزش‌هایی روبه‌رو است که سرمایه می‌تواند ایجاد کند. بنابراین چه‌طور ممکن است الگوی اقتصادی غالب با مشروعیت سست و سلامت شکننده‌اش، آثار و نتایج اجتناب‌ناپذیر این بیماری همه‌گیر را تاب بیاورد و از آن جان سالم به در ببرد؟ پاسخ به این پرسش کاملاً به این‌ بستگی دارد که اختلال مزبور چقدر ادامه پیدا کند و گسترش یابد. زیرا همان گونه که مارکس خاطر نشان کرده است، ارزش‌زدایی نه به‌علت فروخته نشدن کالاها، بلکه به‌علت سرموقع فروخته نشدن آن‌ها رخ می‌دهد.

من همواره مخالف ایده‌ی «طبیعت» به‌عنوان چیزی بیرون و مجزا از فرهنگ، اقتصاد و زندگی روزمره بوده‌ام و نگرشی دیالکتیکی و نسبی از ارتباط متابولیک با طبیعت دارم. سرمایه شرایط محیط زیستی بازتولید خودش را تغییر می‌دهد، اما همراه با ایجاد عواقبی غیرعمدی (مانند تغییرات آب‌وهوایی) و نیروهای تکاملی خودمختار و مستقلی که مستمراً شرایط محیط زیستی را تغییر می‌دهند. از این منظر بلایای حقیقتاً طبیعی به‌هیچ‌وجه وجود ندارد. ویروس‌ها به‌راستی همیشه جهش ژنتیکی دارند. اما این که در چه شرایطی این جهش ژنتیکی تهدیدی برای زندگی انسانی می‌شود به اعمال انسان‌ها بستگی دارد. دو ویژگی مناسب برای جهش ژنتیکی ویروس‌ها عبارت هستند از: اولاً، شرایط محیط زیستی مناسب احتمال جهش ژنتیکی شدید را افزایش می‌دهد. برای مثال می‌توان انتظار داشت که نظام‌های تولید عمقی مواد غذایی [در کشورهای صنعتی که به استفاده‌ی فراوان از آنتی‌بیوتیک بر روی حیوانات متکی هستند] و نظام‌های عرضه‌ی بی‌دروپیکر و فاقد هرگونه نظارت در حاشیه‌ی جنگل‌های حاره‌ای به چنین جهش‌هایی منجر شود. این نظام‌ها در جاهای مختلفی هستند، از جمله بخش جنوبی رودخانه‌ی یانگ‌تسه چین و منطقه‌‌ی جنوب شرق آسیا. دوم، شرایط مطلوب برای انتقال سریع ویروس در بدن‌های میزبان بسیار متفاوت است.

جمعیت‌های انسانی با تراکم زیاد هدف آسانی برای میزبانی به نظر می‌رسند. برای مثال مشهور است که اپیدمی سرخک تنها در مراکزی با جمعیت شهری بزرگ گسترش می‌یابند اما در مناطقی با جمعیت پراکنده به سرعت از بین می‌روند. نوع تعامل انسان‌ها با هم، ترددهایشان، عادت‌های رفتاریشان، یا این‌که فراموش کنند دستهایشان را بشویند، بر چگونگی انتقال بیماری‌ها تأثیر می‌گذارد. چندی پیش سارس، آنفولانزای مرغی و آنفولانزی خوکی ظاهراً از چین یا جنوب شرقی آسیا پدید آمدند. همچنین در سال گذشته چین به‌شدت درگیر تب خوکی بود که منجر به کشتار گروهی خوک‌ها و افزایش قیمت گوشت خوک شد. این حرف‌‌ها را برای متهم کردن چین نمی‌زنم. بسیاری از جاهای دیگر هستند که در آن‌ها احتمال خطر محیط زیستی برای تغییر شکل و انتشار ویروسی بالا است. احتمالاً منشأ آنفولانزای اسپانیایی سال ۱۹۱۸ ایالت کانزاس آمریکا بوده، اچ‌آی‌وی/ایدز احتمالاً در افریقا رشد کرده، اما ویروس نیل غربی و ابولا حتماً از آن‌جا شروع شده و تب دنگی ظاهراً در امریکای لاتین رشد کرده است. اما تأثیرات اقتصادی و جمعیت‌شناسانه‌ی شیوع ویروس به شکاف‌ها و ضعف‌های پیشین الگوی اقتصادی مسلط بستگی دارد.

به همین دلیل وقتی‌که کووید-۱۹برای اولین بار در ووهان چین یافت شد تعجب نکردم (گرچه مشخص نیست منشأ آن ووهان باشد). آثار محلی این اتفاق حتماً اهمیت دارد و با درنظر گرفتن این‌که ووهان مرکز مهم تولید ویروس بوده است، احتمالاً تبعات اقتصادی جهانی خواهد داشت (گرچه من از اطلاعی از گستردگی آن ندارم). پرسش مهم این است که شیوع و انتشار بیماری چه‌گونه رخ می‌دهد و تا کی ادامه خواهد داشت (تا زمانی‌که واکسنی کشف شود). تجربه‌ی قبلی نشان داده که یکی از معایب جهانی‌شدن بیش‌تر این است که متوقف‌کردن انتشار بین‌المللی سریع بیماری‌های جدید غیرممکن است. ما در جهانی به‌غایت متصل زندگی می‌کنیم که تقریباً همه در آن سفر می‌کنند. شبکه‌های انسانی برای انتشار پنهانی گسترده و باز هستند. خطر (اقتصادی و جمعیت‌شناسانه) آن است که اختلال یک سال یا بیش‌تر ادامه یابد.

با این‌که وقتی اخبار اولیه منتشر شد رکودی آنی در بازارهای بورس جهانی رخ داد، پس از آن به‌مدت یک ماه و اندی به‌طور شگفت‌انگیزی شاخص‌ها به بالاترین حد خود رسید. اخبار ظاهراً همه چیز را در همه جا غیر از چین عادی نشان می‌داد. ظاهراً باور بر این بود که قرار است تکرار دوباره‌ی بیماری سارس را تجربه کنیم که تقریباً به‌سرعت کنترل می‌شد و اثر جهانی کمی داشت. اگرچه نرخ مرگ‌ومیر بالایی داشت و (اگر امروز به آن بنگریم) هراس بیش از حدّی در بازارهای مالی ایجاد کرده بود. زمانی‌که کووید-۱۹ ظاهر شد واکنش غالب این بود که کووید-۱۹ را تکرار سارس نشان دهد و هراس از آن را بی‌جهت بداند. این واقعیت که این بیماری واگیر در چین به سرعت گسترش یافت که این کشور به سرعت و بی‌رحمانه در جهت کنترل آثار آن عمل کرد، همچنین موجب شد سایر کشورهای دنیا به‌اشتباه با مشکل به عنوان چیزی برخورد کنند که «در آن‌جا» رخ داده و بنابراین از دل و دیده رفته است (که همراه بود با نشانه‌های آزاردهنده‌ی بیگانه‌هراسی ضدچینی در بخش‌هایی از جهان). در صورت شکست افسانه‌ی رشد اقتصادی چین، شوکی که ویروس ایجاد کرد حتی در حلقه‌هایی از دولت ترامپ با خوشحالی مورد استقبال قرار گرفت. اما روایت‌های اختلال در زنجیره‌های تولید جهانی که از ووهان عبور می‌کردند کم‌کم پیچید. این اخبار عمدتاً انکار شد یا با آن همچون مسئله‌ی شرکت‌های بزرگ یا خط تولیدهای خاصی (مثل اپل) برخورد شد. ارزش‌زدایی‌ها محلی و موردی بودند، نه عمومی. همچنین نشانه‌های افت تقاضای مشتریان دست‌کم گرفته شد. با این‌که شرکت‌هایی مثل مک‌دونالد و استارباکس که در بازار داخلی چین فعالیت وسیعی داشتند، برای مدتی مجبور به بستن فروشگاه‌هایشان شدند. هم‌زمانی سال نوی چینی با شیوع ویروس تأثیرات منفی آن را در ماه ژانویه پنهان کرد. رضایت مغرورانه‌ از این واکنش به‌شدت اشتباه بود.

اخبار اولیه‌ی گسترش بین‌المللی ویروس دوره‌ای و موقتی بود، همراه با شیوع جدی در کره جنوبی و کانون‌های بحران دیگری مثل ایران. شیوع آن در ایتالیا بود که جرقه‌ی نخستین واکنش شدید را زد. سقوط بازار بورس که در اواسط ماه فوریه آغاز شد تا حدی دچار نوسان شد، تا این‌که در اواسط ماه مارس منجر به کاهش ارزش خالص تقریباً ۳۰ درصدی در بورس‌های جهانی شد. بالارفتن تصاعدی مبتلایان طیفی از پاسخ‌های غالباً نامنسجم و بعضاً وحشت‌زده‌ای را برانگیخت. رئیس‌جمهور ترامپ در مواجهه با موج رو به افزایش بیماری و مرگ، مثل شاه کانوت[۱] عمل کرد. برخی از واکنش‌ها عجیب‌تر از عجیب بود. کاهش نرخ سود در مواجهه با ویروس توسط بانک مرکزی امریکا عجیب و غریب بود، حتی زمانی‌که مشخص شد قصد از این اقدام تعدیل تأثیرات بازار بود، نه جلوگیری از پیشرفت ویروس. مقامات دولتی و نظام‌ سلامت تقریباً در همه‌ی حوزه‌ها با کمبود نیرو مواجه بودند. چهل سال نولیبرالیسم در سرتاسر امریکای شمالی و جنوبی و اروپا مردم را تماماً آسیب‌پذیر کرده و باعث شده بود آن‌ها در مقابله با چنین بحران‌هایی در سلامت عمومی آمادگی نداشته باشند. گرچه وحشت بیمارهای پیشین مثل سارس و ابولا هشدارهای بسیار و درس‌هایی‌ قطعی درباره‌ی اقدامات لازم به ما داده بود. اما به‌علت سیاست‌های ریاضتی که برای تأمین بودجه‌ی کاهش مالیات و یارانه‌های شرکت‌های بزرگ و ثروتمندان طراحی شده‌اند، در بسیاری از بخش‌های جهان به‌ظاهر «متمدن» دولت‌های محلی و مقامات ناحیه‌ای/دولتی که همواره خطّ مقدم دفاع از سلامت عمومی و چنین موقعیت‌های اضطراری سلامت را شکل می‌دهند، با کمبود بودجه مواجه‌اند.

شرکت‌های داروسازی بزرگ به تحقیقات بدون سودآوری بر روی بیماری‌های واگیردار (مانند تمام دسته‌ی کروناویروس‌ها که از دهه‌ی ۱۹۶۰ شناخته شده‌اند) هیچ علاقه‌ای ندارند یا علاقه‌ی اندکی دارند. این شرکت‌ها به‌ندرت بر پیشگیری سرمایه‌گذاری می‌کنند. سرمایه‌گذاری در آمادگی برای بحران سلامت عمومی سود اندکی دارد. آن‌ها علاقه‌ی بسیاری به طراحی درمان‌ها دارند. ما هرچه بیمارتر باشیم، آن‌ها درآمد بیش‌تری دارند. سرمایه‌گذاری بر پیشگیری ارزش سهام را بالا نمی‌برد. الگوی تجاری اعمال‌شده در تأمین سلامت عمومی ظرفیت‌های اضافی مواجهه‌ را که در موقعیت‌های اضطراری لازم است، حذف کرده است. پیشگیری حتی برای توجیه مشارکت بخش دولتی و خصوصی حوزه‌ی کاری چندان وسوسه‌انگیزی نبوده است. رئیس‌جمهور ترامپ بودجه‌ی مرکز کنترل بیماری را قطع و گروه تحقیق بیماری‌های واگیردار در شورای امنیت ملی را منحل کرده است. با همان رویکرد که بودجه‌ی تمام تحقیقات از جمله تغییرات آب‌وهوایی را قطع کرده است. اگر بخواهم برای طبیعت شخصیت انسانی و استعاری قائل شوم، نتیجه می‌گیرم که کووید-۱۹ انتقام طبیعت است، به‌خاطر بیش از چهل سال سوءرفتار متجاوزانه و شرم‌آور با آن توسط بهره‌کشی نولیبرال وحشی و بی‌قاعده.

این‌که کشورهای کم‌تر نولیبرال، مثل چین و کره جنوبی، تایوان و سنگاپور تا این‌جا بهتر از ایتالیا این بیماری همه‌گیر را پشت سر گذاشته‌اند، می‌تواند دلیلی دیگر بر این امر باشد. اگرچه ایران مثال نقض این استدلال به عنوان اصلی کلی است.[۲] شواهد بسیاری وجود دارد مبنی بر اینکه چین برخورد نسبتاً نامناسبی با بیماری سارس همراه با پنهان‌کاری و انکار در وهله اول داشته است، اما این‌بار رئیس‌جمهور شی همانند کره جنوبی، به‌سرعت در ارائه‌ی گزارش‌ها و انجام آزمایش‌ها دستور شفافیت داد. بااین‌حال در چین زمان ارزشمندی از دست رفت (حتی چند روز تفاوت بسیاری ایجاد می‌کند). اما چیزی که در چین قابل‌توجه بود محدود کردن بیماری واگیردار به استان هوبی با مرکزیت ووهان بود. بیماری به پکن یا غرب یا حتی بخش‌های جنوبی‌تر سرایت نکرد. پیش از پایان مارس، چین اعلام کرد که هیچ مورد ابتلای جدیدی در هوبی نیست و در شرایطی که تولید در دیگر نقاط جهان متوقف شده است ولوو اعلام کرد که تولید خودرو را به سطح عادی می‌رساند. اقدامات صورت گرفته برای محدود کردن جغرافیایی ویروس به‌شدت سختگیرانه بود. تکرار این محدودیت در جاهای دیگر به دلایل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تقریباً غیرممکن بود. گزارش‌هایی که از چین می‌رسد حاکی از آن است که برخوردها و سیاست‌گذاری‌ها به هیچ‌وجه باملاحظه نبود. به‌علاوه چین و سنگاپور از ابزار قدرت نظارت فردی خود به شکل آمرانه و با تجاوز [به حریم شخصی] استفاده کردند. اما به نظر می‌رسد این ابزارها در مجموع تا حد زیادی مؤثر واقع شده‌اند، هرچند اگر واکنش‌ها تنها چند روز زودتر آغاز می‌شد، براساس الگو‌های پیشرفت بیماری از مرگ‌های بسیاری اجتناب می‌شد. این اطلاعات اهمیت دارند: در هر فرایند رشد سریع نقطه‌ی انحنایی وجود دارد که پس از آن جمعیت مبتلای در حال افزایش کاملاً از کنترل خارج می‌شود (بار دیگر در این‌جا به اهمیت نسبت جمعیت مبتلا به نرخ مرگ‌ومیر توجه کنید). این واقعیت که ترامپ هفته‌ها وقت تلف کرد می‌تواند به قیمت جان بسیاری تمام شود.

تأثیرات اقتصادی ویروس در چین و کشورهای دیگر اکنون از کنترل خارج شده‌ است. اختلال‌های ایجادشده در زنجیره‌های ارزش شرکت‌های بزرگ و در برخی از بخش‌ها اساسی‌تر و عمومی‌تر از آن چیزی بود که در ابتدا به نظر می‌رسید. در درازمدت شاید زنجیره‌های عرضه کوتاه‌تر یا متنوع‌تر شوند و به اشکال تولید با نیاز کم‌تر به کارگر و اتکای بیش‌تر به نظام‌های تولید هوش مصنوعی گرایش یابد (که به همراه خود تبعات عظیمی در اشتغال دارد). اختلال در زنجیره‌های تولید منجر به اخراج و مرخصی اجباری کارگران می‌شود که از تقاضای نهایی می‌کاهد، با این‌که تقاضا برای مواد خام مصرف مولد را کاهش می‌دهد. این تأثیرات در بخش تقاضا به تنهایی حداقل موجب رکود نسبی خواهد شد.

اما بخش‌های دیگری آسیب‌پذیری بیش‌تری دارند. شیوه‌های مصرف‌گرایی که پس از ۲۰۰۷-۲۰۰۸ به اوج خود رسید، عواقب ویرانگری داشته است. این شیوه‌های مصرف‌گرایی بر کاهش زمان جایگزینی مصرف، تقریباً به صفر وابسته‌اند. هجوم سرمایه‌گذاری‌ها بر این شیوه‌های مصرف‌گرایی ارتباط نزدیکی دارد با جذب حداکثری حجم سرمایه‌ی در افزایش در اشکال مصرف‌گرایی‌ که کوتاهترین زمان ممکن جایگزینی را دارند. گردشگری بین‌المللی نشاندهنده‌ی این امر است. سفرهای برون‌مرزی از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۸، از ۸۰۰ میلیون به ۱٫۴ میلیارد افزایش یافته است. این شکل مصرف‌گرایی فوری نیازمند سرمایه‌گذاری‌های زیرساختی عظیم در خطوط هوایی و فرودگاه‌ها، هتل‌ها و رستوران‌ها، شهربازی‌ها، رویدادهای فرهنگی و… است. این بخش از انباشت سرمایه اکنون فلج شده‌ است: خطوط هوایی نزدیک به ورشکستگی‌اند، هتل‌ها خالی هستند و بیکاری عظیم در صنایع گردشگری قریب‌الوقوع است. غذا خوردن خارج از خانه فکر بدی است و رستوران‌ها و بارها در جاهای بسیاری بسته شده‌اند. حتی غذا گرفتن از بیرون خطرناک به نظر می‌رسد. لشکر عظیم کارگران مشغول در اقتصاد مبتنی بر قراردادهای کوتاه‌مدت (گیگ) یا دیگر اشکال مشاغل بی‌ثبات، بدون هیچ ابزار حمایتی روشنی از کار اخراج می‌شوند. رویدادهایی مثل جشنواره‌های فرهنگی، رقابت‌های فوتبال و بسکتبال، کنسرت‎‌ها، همایش‌های بازرگانی و تخصصی و حتی گردهمایی‌های سیاسی مربوط به انتخابات لغو شده‌اند. این اشکال مصرف‌گرایی «رویدادمحور» مشاهده‌ای برچیده شده‌اند. درآمدهای دولت‌های محلی به‌شدت کاهش یافته است. دانشگاه‌ها و مدارس بسته شده‌اند.

بیش‌ترِ الگوهای جدید مصرف‌گرایی سرمایه‌داری معاصر در شرایط کنونی قابل‌اجرا نیست. انگیزه‌ی چیزی که آندره گرز «مصرف‌گرایی پاداشی» (که در کارگران بیگانه‌شده قرار است با بسته‌ی تعطیلات در سواحل گرمسیری حال‌شان را بهتر کنند) می‌نامد، کمرنگ شده‌ است.

اما اقتصادهای سرمایه‌داری معاصر ۷۰ یا حتی ۸۰ درصد با مصرف‌گرایی پیش می‌روند. اعتماد و احساس مصرف‌کننده در طول چهل سال گذشته برای تحریک تقاضای مؤثر اهمیت یافته است و سرمایه به‌طور فزاینده تقاضا – و نیاز – محور شده است. این منبع انرژی اقتصادی تابع نوسانات شدید نبوده است (مگر استثنائات اندکی مثل فوران آتشفشان ایسلند که دو هفته‌ای پروازها بر فراز آتلانتیک را متوقف کرد). اما کووید-۱۹ ‌تنها نوسانی شدید ایجاد نمی‌کند، بلکه سقوطی تمام‌عیار در دل این شکل از مصرف‌گرایی ایجاد می‌کند که در ثروتمندترین کشورها غالب است.

شکل مارپیچی انباشت سرمایه‌ی بی‌حد و حصر از یک بخش جهان تا بخش‌های دیگر در حال فروریزی درونی است. تنها چیزی که می‌تواند آن را نجات دهد دولتی است که تأمین بودجه کند و مصرف‌گرایی گسترده‌ی از هیچ زاده‌شده را تشویق کند. این کار نیازمند سوسیالیستی شدن تمام اقتصاد برای مثال ایالات متحده‌ آمریکا بدون سوسیالیسم خواندن آن است.

افسانه‌ی متداولی رایج است که بیماری‌های واگیردار طبقه یا مرز و محدودیت‌های اجتماعی دیگر را به رسمیت نمی‌شناسند. مانند بسیاری از این قصه‌ها شمّه‌ای از حقیقت در این سخن هست. در واگیرهای وبا در طول قرن نوزدهم تقدّس مرزهای طبقاتی به قدری قوت داشت که موجب تولد بهداشت عمومی و جنبش سلامت (و تخصصی‌شدن آن) شد و تا امروز ادامه دارد. این‌که جنبش سلامت برای حفاظت از همه طراحی شده بود یا طبقات بالاتر، هیچ وقت روشن نشد. اما امروز طبقه‌ی کم‌دستمزد و آثار و نتایج اجتماعی داستان دیگری را روایت می‌کند. نتایج اقتصادی و اجتماعی از صافی تبعیض‌های «عادی» گذشته‌اند که در همه‌جا آشکار است. اولاً، نیروی کاری که از او انتظار می‌رود از تعداد رو به افزایش بیماران مراقبت کند، عمدتاً در بسیاری از نقاط جهان جنسیتی، نژادی و قومیتی شده است. همانند نیروهای کار مبتنی بر طبقه که برای مثال در فرودگاه‌ها و بخش‌های حمل‌ونقل دیگر می‌توان دید. این «نیروی کار جدید» در صف اول است و با بدترین شرایط دست‌وپنجه نرم می‌کند: نیروهای کاری هستند که به واسطه‌ی شغل‌شان بیش‌تر در خطر ابتلا به بیماری و اخراج‌شدن بدون هیچ پشتوانه‌ای به‌دلیل صرفه‌جویی اقتصادی‌ ناشی از ویروس، هستند. برای نمونه این پرسش مطرح است که چه کسانی می‌توانند در خانه کار کنند و چه کسانی نمی‌توانند. پرسش مزبور همچون این پرسش که چه کسانی در صورت تماس یا بیماری استطاعت جدا کردن یا قرنطینه‌ کردن خودشان را دارند (با یا بدون حقوق)، شکاف اجتماعی را عمیق‌تر می‌کند. دقیقاً به همان شکلی که من تصمیم گرفتم لرزش زمین نیکاراگونه (۱۹۷۳) و مکزیکوسیتی (۱۹۹۵) را «لرزش طبقاتی» بنامم، به همین طریق پیشرفت کووید-۱۹ تمام ویژگی‌های یک واگیر طبقاتی، نژادی و جنسیتی را نشان می‌دهد. با این‌که تلاش‌ها برای تسکین دردها به سادگی در لفاظی «ما همه در کنار هم هستیم» پنهان شده‌اند، اقدامات، به‌ویژه از سوی دولت‌های ملی حکایت از انگیزه‌های شوم‌تری دارد. طبقه‌ی کارگر معاصر در ایالات متحده‌ آمریکا (عمدتاً متشکل از آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، لاتین‌تبار و زنان کارگر مزدی) با انتخاب ناخوشایند آلوده شدن به اسم مراقبت و یا باز نگه‌داشتن بخش‌های اصلی تدارک مواد موردنیاز (مثل خواروبار فروش‌ها) یا بیکاری بدون بیمه ( مثل بیمه‌ی سلامت مناسب) مواجه است. کارمندان حقوق‌بگیر (مثل من) از خانه کار می‌کنند و حقوق‌شان را مثل قبل دریافت می‌کنند. درحالی‌که مدیران با هواپیماها و هلیکوپترهای شخصی‌شان گشت می‌زنند.

نیروهای کار در اکثر نقاط جهان مدت‌ها تربیت شده‌اند تا مثل سوژه‌های نولیبرال خوب رفتار کنند (که به این معناست که برای پیشامد هر مشکلی خودشان یا خدا را سرزش کنند، اما هرگز جرأت نکنند که به فکرشان هم خطور کند که شاید سرمایه‌داری مشکل اصلی باشد). اما حتی سوژه‌های نولیبرال خوب هم می‌توانند ببینند که در واکنش به این بیماری واگیردار مشکلی هست.

پرسش مهم این است: این وضعیت چقدر ادامه خواهد داشت؟ می‌تواند بیش از یک سال باشد و هرقدر که بیش‌تر طول بکشد، ارزش‌زدایی بیش‌تر خواهد بود. ازجمله در نیروی کار. در صورت عدم دخالت کلان دولت تقریباً مطمئنم بیکاری به سطحی قابل‌مقایسه با دهه‌ی سی قرن بیستم خواهد رسید. اما این دخالت مطلوب نولیبرال‌ها نیست. این وضعیت برای اقتصاد هم مانند زندگی روزمره‌ی اجتماعی پیامدهای اولیه‌ گوناگونی دارد. اما همه‌ی پیامدها بد نیستند. مصرف‌گرایی معاصر به‌اندازه‌ای افراطی شده که در آستانه‌ی چیزی قرار ‌گرفته است که مارکس آن را «مصرف‌گرایی افراطی و مصرف‌گرایی جنون‌آمیز» توصیف کرده بود که « تبدیل شدن آن به چیزی عجیب و غریب و هیولاوار دال است بر سقوط» کل نظام. بی‌پروایی در مصرف‌گرایی افراطی نقشی اصلی در تخریب محیط‌زیست بازی می‌کند. لغو پروازهای خطوط هوایی و محدودیت شدید حمل‌ونقل و حرکت نتایج مثبتی در خصوص انتشار گازهای گلخانه‌ای داشته است. کیفیت هوای ووهان و همچنین بسیاری از شهرهای آمریکا بسیار بهتر شده است. مکان‌های اکوتوریستیِ لگدمال شده‌ فرصتی برای بازیابی دارند. قوها به کانال ونیز بازگشته‌اند. این حد از کاسته شدن اشتیاق برای مصرف‌گرایی افراطی بی‌پروا و بی‌خردانه می‌تواند مزایای بلندمدتی داشته باشد. مرگ‌ کم‌تر در کوه‌های اورست می‌تواند چیز خوبی باشد. و با این‌که هیچ کس آن را به زبان نمی‌آورد، سوگیری جمعیت‌شناسانه‌ی ویروس ممکن است به اثرگذاری بر هرم سنی با آثار بلندمدت بر وظایف تأمین اجتماعی و آینده‌ی «صنعت نگهداری از سالمندان» ختم شود. زندگی روزمره کند می‌شود و این برای برخی نعمت است. درصورتی‌که وضعیت اضطراری بیش‌تر ادامه پیدا کند، قواعد فاصله‌گیری اجتماعی توصیه شده می‌تواند به تغییرات فرهنگی منجر شود. تنها شکل مصرف‌گرایی که می‌توان گفت قطعاً سودآور است، چیزی است که من اقتصاد «نت‌فلیکسی» می‌نامم که در خدمت «خوره‌های سریال» خواهد بود.

اگر تنها سیاستی که مؤثر خواهد بود سیاست سوسیالیستی است، آن‌گاه الیگارشی حاکم بی‌تردید در راستای تحقق ناسیونال‌سوسیالیسم حرکت می‌کند، نه سوسیالیسم مردم‌گرا. وظیفه‌ی سیاست ضدسرمایه‌داری جلوگیری از وقوع این رخداد است

واکنش‌ها در جبهه‌ی اقتصادی بستگی به شیوه‌ی خروج از بحران سقوط [بازارها] در سال‌های ۲۰۰۷-۲۰۰۸ داشته است. این شیوه‌ها شامل سیاست‌گذاری‌های پولی بسیار دست‌و‌دل‌بازانه می‌شود که مرکب از نجات مالی بانک‌ها، به همراه رشد چشمگیر مصرف مولد و توسعه‌ی کلان سرمایه‌گذاری زیرساختی در چین است. سرمایه‌گذاری زیرساختی در چین در مقیاس موردنیاز قابل تکرار نیست. بسته‌های نجات مالی در سال ۲۰۰۸ بر بانک‌ها متمرکز بود و همچنین در عمل شامل ملی‌شدن جنرال موتورز شد. احتمالاً اهمیت دارد که سه شرکت اتومبیل بزرگ دیترویت با روبرو شدن با ناخرسندی کارگران و سقوط تقاضای بازار، دست‌کم به‌طور موقت درحال بسته شدن هستند. بنابراین اگر چین نتواند نقش خود در سال ۲۰۰۷-۲۰۰۸ را تکرار کند، مسئولیت خروج از بحران اقتصادی کنونی به‌عهده‌ی ایالات متحده خواهد بود و این‌جا اوج طنز ماجرا است: تنها سیاست‌گذاری‌هایی از نظر اقتصادی و سیاسی موفق هستند که بسیار سوسیالیستی‌تر از هر چیزی باشند که برنی سندرز ارائه خواهد کرد و این برنامه‌های نجات باید زیر سایه‌ی دونالد ترامپ به اجرا دربیایند، لابد زیر نقاب آمریکا را به عظمت خود برگردانیم. همه‌ی جمهوری‌خواهانی که کاملاً به شکل غیرمنطقی با نجات مالی سال ۲۰۰۸ مخالفت کردند، یا باید حرف خودشان را پس بگیرند و یا در مقابل ترامپ بایستند. ترامپ در صورت مخالفت جمهوری‌خواهان با او، اگر عاقل باشد، باید با اعلام شرایط اضطراری انتخابات را لغو کند و برای نجات سرمایه و جهان از «شورش و انقلاب» ریشه‌ی ریاست جمهوری امپراتوری[۳] را اعلان کند. اگر تنها سیاستی که مؤثر خواهد بود سیاست سوسیالیستی است، آن‌گاه الیگارشی حاکم بی‌تردید در راستای تحقق ناسیونال‌سوسیالیسم حرکت می‌کند، نه سوسیالیسم مردم‌گرا. وظیفه‌ی سیاست ضدسرمایه‌داری جلوگیری از وقوع این رخداد است.

[۱] اشاره دارد به داستان شاه کانوت که در قرن دوازدم میلادی بر امپراتوری دریای شمال حکومت می‌کرد. بنا به داستان «پادشاه کانوت و موج» نوشته‌ی هنری هانتینگتونی در قرن سیزدهم، وی اظهار کرده بود که او هیچ کنترلی بر عناصر (موج دریاها) ندارد و قدرت سکولار در مقابل قدرت ماوراءالطبیعه‌ی خداوند هیچ است. به تعبیری دیگر او خود را دارای قدرت فراطبیعی می‌دانست. م.

[۲]  به نظر می‌رسد نویسنده ایران را در زمره‌ی کشورهای کم‌تر نولیبرال می‌داند. اماتا جایی که مشخصاً به نظام‌های درمان و سلامت در چند دهه‌ی اخیر بازمی‌گردد، این ارزیابی به‌جد محل مناقشه است. (نقد اقتصاد سیاسی)

[۳] Imperial presidency

اصطلاحی است که درباره‌ی ریاست‌جمهوری مدرن آمریکا به‌کار برده می‌شود و کتابی با همین عنوان توسط آرتور ام. شلسینجر تاریخ‌نویس آمریکا در سال ۱۹۷۳ نوشته شده است. ریاست جمهوری امپراتوری اشاره به اتخاذ تصمیمات در سیاست‌های خارجی توسط رئیس‌جمهور بدون دخالت دادن کنگره، قانون اساسی، مطبوعات و افکار عمومی دارد. م.

منبع: نقد اقتصاد سیاسی

منبع متن انگلیسی: http://davidharvey.org/2020/03/anti-capitalist-politics-in-the-time-of-covid-19/




ستاره سرخی در آسمان ایران خاموش شد اما چون شهابی همیشه فروزان است

ویژه نامه فریبرز رئیس دانا

نویدنو-اردشیر زارعی قنواتی

  در آخرین روزهای سال 1398 خبری دردناک در کنار بسیار مصیبت ها که بر این سرزمین بلاکشیده می رود افکارعمومی ایران را دچار یک شوک کرد وقتی که صبح بیست و ششم اسفند خبر فوت دکتر “فریبرز رئیس دانا” فعال سیاسی – اجتماعی سوسیالیست و اقتصاددان حامی حقوق کارگران اعلان گردید. وضعیت سلامتی رفیق فریبرز از یک هفته قبل به دلیل سرماخوردگی و بیماری های زمینه یی قبلی شروع و سپس با وخامت حال ایشان به بیمارستان تهران پارس منتقل گردید که بعد از چهار روز بدن ایشان در مقابل بیماری ذات الریه و عفونت کلیوی ناشی از عفونت بیمارستانی توان استقامت نداشت و یکی از بزرگترین رهبران جنبش چپ ایران و حامی پیگیر حقوق کارگران جان داد. بدون تردید نوشتن و سخن گفتن از جایگاه رفیق فریبرز رئیس دانا در این شرایط به خصوص برای رفقای وی و هر کسی که ایشان را از نزدیک می شناخت سخت و تا حدود زیادی تحت تاثیر احساس شخصی هم خواهد بود که بسیار طبیعی است. آسمان ایران در این شب های تاریک تاریخ خود یک ستاره سرخ خود را خاموش دید و جان شیفته این رفیق بزرگ و کمونیست پرشور در میان نگرانی و امید همه دوستان و رفقایش در شرایط ویژه و موقعیت درمانی کشور بسیار غریبانه و حتی بدون امکان حضور و شرکت دوستدارانشان نه در آنجا که خود می خواست و نگذاشتند، که در زادگاه پدری وی به خاک سپرده شد. پیکری به خاک سپرده شد که در تمام طول حیات خویش از همان جوانی از خود گذشته بود و برای جامعه و زحمتکشان می زیست که واقعیت آن را می توان از میراث سیاسی – اجتماعی رفیق فریبرز با نوشته ها، سخنرانی ها، حضور فعال در همایش ها و جنبش های سیاسی، صنفی و مدنی وی به خوبی دید و تاثیر بی بدیل ایشان را بر تحولات جاری کشور درک کرد. در چنین شرایطی فعالین سیاسی و بسیاری از نیروهای سیاسی ایران در خصوص و یا بزرگداشت دکتر فریبرز رئیس دانا هر کدام با برداشت خود بسیار نوشتند یا گفتند که متاسفانه تا حدود زیادی جایگاه و واقعیت وجودی ایشان یا نادرست یا بنا بر سوبرداشت های سهوی یا عامدانه به تصویر کشیده شد که در این مطلب کوتاه سعی می شود با تاکید بر ابعاد اساسی شخصیت و جایگاه ایشان تا حدودی به این تصویر مخدوش پرداخته شود.           

اول: رفیق فریبرز رئیس دانا از جوانی و دوران دانشگاه همیشه یک آرمانگرای عدالت خواه و تا آخرین لحظه حیات پربار خویش یک کمونیست پرشور و حامی سرسخت طبقه کارگر بود. ایمان و اعتقاد وی به مارکسیسم انقلابی و الزام برقراری سوسیالیسم در بدیل نظام سرمایه داری میرات نظری و پراتیک وی در زندگی بود که این را می توان از نوشته و سخنرانی های وی و هم چنین حضور و مشارک ایشان درصف مقدم تمام تحولات و رخدادهای چند دهه اخیر به خوبی دید و اثبات کرد.                           

دوم: در حوزه علمی و آکادمیک همگان از مخالف تا موافق، دکتر رئیس دانا را یک اقتصاددانان سوسیالیست و مخالف سرسخت نئولیبرالیسم می شناسند اما رفیق فریبرز هرگز خود را درمحدوده تنگ دانشگاهی و جایگاه آکادمیک حبس نکرد و تقریبا بسیار بیشتر از این یک پراتیسین در تمامی حوزه زیست اجتماعی و سیاسی بود که بعضا خود مبارز و پیشقراول صف مقدم تمامی این نبردها هم بود. حضور فعال ایشان در جنبش های کارگری، دانشجویی، زنان، حقوق کودکان کار، دفاع از زندانیان سیاسی و همراهی با خانواده های آنان، حضور در راس حرکت های مدنی برای زلزله زدگان و دیگر طبقات آسیب پذیر در مقاطع بحران و اصولا حضور و وجود ایشان در هر جایی که نیاز بود، واقعیتی است که با زندگی فریبرز همیشه گره خورده و نسبت به دردها و آلام مردم این سرزمین و به خصوص زحمتکشان که به زعم وی ریشه در نظام طبقاتی و نظم نئولیبرالی داشت، هرگز بی تفاوت نبود.        

سوم: دکتر رئیس دانا همیشه اعتقاد راسخی به اندیشه مارکسیسم انقلابی داشت و یک کمونیست بود که به خلاف تصویری که بعضی افراد سعی می کنند از وی به صورت واژگونه بسازند هرگز یک رفرمیست و تابع سوسیال دمکراسی به عنوان یک تفکر اصلاحی در مقابل مارکسیسم انقلابی نبود. نوشته ها و سخنرانی ها و حتی موضع گیری های وی در خصوص روند تحولات سیاسی – اجتماعی و رخدادهای جاری که از وی به میراث مانده است، دقیقا این جایگاه رفیق فریبرز را به خوبی نشان می دهد.         

چهارم: رفیق فریبرز تابع تفکر مارکسیستی و انقلابی خود همیشه وجهه ضدامپریالیستی خود را شفاف و قاطع دنبال می کرد و معتقد بود که امپریالیسم به عنوان یک واقعیت (همانگونه که ولادیمیر لنین در تعریف و تبیین این خصوصیت نظام سرمایه داری در دوران انحصارات و منوپولی سرمایه بیان کرده است) واقعیت عینی دارد و این را می توان از خلال مواضع وی در مخالفت ایشان در خصوص دخالت های امپریالیستی در آمریکای لاتین، جنگ های بالکان، حملات و تجاوزات امپریالیستی در منطقه از جمله افغانستان، عراق، لیبی، سوریه و یمن به روشنی دید.                                                    

پنجم: دکتر رئیس دانا در چارچوب همان تفکر کمونیسم و انقلابی خود یک انترنالسیونالیست واقعی بود که در حوزه نظریه پردازی و کنش سیاسی خود همواره این خصوصیت و پرنسیب شخصیتی خویش را در حمایت از حقوق ملت ها و دفاع از طبقه کارگر جهانی نشان داده و نسبت به آن بسیار حساس بود.  

ششم: مبارزه و مخالفت قاطع دکتر رئیس دانا علیه هرگونه وجوه دیکتاتوری و ارتجاعی در عرصه داخلی همیشه بخشی از شخصیت سیاسی وی بود که به همین دلیل بارها به زندان رفت و از بسیاری مزایای شغلی خود در دانضشگاه تا به آخر عمر محروم گردید. رفیق فریبرز مبارزه با دیکتاتوری را در راستای مبارزه با امپریالیسم می دید و هرگز به بهانه مخالفت با سیستم حاکم نگاه به هیچ قدرت خارجی و نیروی امپریالیستی نداشت. به همین دلیل وی دمکراتیزاسیون و عدالت اجتماعی را در راستای حق حاکمیت ملی و استقلال سیاسی می دید و به شدت نسبت به دو گروه مرزبندی داشت یکی آنان که تابع آمریکاستیزی حکومتی به دامن ارتجاع داخلی می غلتند و دیگر کسانی که به بهانه مبارزه با استبداد دست دوستی و همکاری با نیروهای خارجی می دهند.                                                        

 هفتم: رفیق فریبرز برای موضوع استقلال سیاسی کشور اهمیت ویژه قائل بود و ضرورت تامین این مساله را کلیدواژه رشد و توسعه جامعه چه به لحاظ ساختار قدرت و چه قاعده اجتماعی برای پیاده سازی طرح ها و برنامه های مترقی می دانست. البته تاکید همیشگی ایشان بر موضوع استقلال سیاسی و هم چنین احترامی را که برای شادروان دکتر “محمد مصدق” و دولت ملی ایشان به عنوان گامی در یک مقطع تاریخی ایران که در مسیر استقلال کشور برداشته شد و توسط دیکتاتوری داخلی به کمک امپریالیسم جهانی با کودتای بیست وهشتم مرداد سرکوب شد و وی همواره به نیکی از آن یاد می کرد، بعضا موجب سوبرداشت هایی شده است که این روزها در رسانه های فارسی زبان حتی از وی به عنوان یک “سوسیالیست مصدقی” سعی در چهرپردازی نادرست از ایشان شده است.                      

هشتم: شیوه کارسیاسی و نوع رفتار رفیق رئیس دانا یک ویژگی منحصر به فرد داشت که معمولا سعی می کرد خود را با همه گرایشات سیاسی و فعالین اجتماعی ترقیخواه و البته در چارچوب اهداف بنیادین اصل همپیوندی و الزام دمکراتیزاسیون و عدالت اجتماعی در این مقطع از تاریخ کشور نزدیک و در ارتباط قرار دهد. همین ویژگی یکی از چالش های زندگی سیاسی وی بود که بعضا مورد انتقاد بسیاری از رفقای همفکر وی هم قرار می گرفت اما همه آنان که فریبرز را از نزدیک و به خوبی می شناختند واقف بودند که این خصوصیت وی ناشی از اپورتونیست و فرصت طلبی شخصی و سیاسی نیست.     

نهم: با توجه به همت و تلاش دکتر رئیس دانا برای حضور و مشارکت فعال در جنبش های مطالباتی در حوزه کار و زحمت و هم چنین سیاسی و اجتماعی، ایشان در یک پیوند ناگسستنی با نسل جوان قرار گرفت که تا آخر این مناسبات بسیار دوستانه و رفیقانه ادامه داشت. تفاوت بارز رفیق فریبرز با دیگر شخصیت های سیاسی و اجتماعی کشور تا حدود زیادی تابع این رفتار بود که وی هرگز از موضع بالا با جوانان سخن نمی گفت بلکه همیشه با برخوردی صمیمانه و تعامل آمیز طوری رفتار می کرد که فعالین سیاسی، صنفی، اجتماعی، فرهنگی و مدنی در کنار ایشان به شدت احساس راحتی می کردند. این ویژگی دکتر رئیس دانا فضیلت بزرگی بود که متاسفانه در این شرایط جامعه ایران که یک گسست بین نسلی نهادینه شده است وی توانست از چنین مناسبات تنگ و محدود کننده عبور کند.                       

دهم: دکتر رئیس دانا بسیار فراتر از آنچه در مورد لقب رفیق در فرهنگ سیاسی ما جا افتاده است به معنای واقعی کلمه حتی در مناسبات شخصی هم بسیار رفیق و صمیمی بود و به همین دلیل در حالی که همیشه بر سر مواضع خود سرسختانه ایستادگی می کرد و کمتر کوتاه می آمد، اما همیشه نقد پذیر و بسیار فروتن بود و این را همه کسانی که از نزدیک وی را می شناختند به عینه دیده و تجربه کرده اند.

یازدهم: دکتر رئیس دانا چه در حوزه تخصص و دانش آکادمیک خود و چه در مورد تجربه کار سیاسی – اجتماعی خویش همیشه یک “پژوهشگر” بود و تنها به نظریه پردازی بسنده نمی کرد. دو حوزه شاخص پژوهش های وی در خصوص “مدیریت شهری” بود که حتی ریزترین نکات را هم در نظر می گرفت (چنانچه در طی یک گفتگو آن چنان با ظرافت از شیوه خانه سازی متخصصین شوروی برای کارگران و کارمندان ذوب آهن اصفهان و رعایت حقوق زیستی ساکنین خانه شرح می داد که اشراف وی بر موضوع شگفت انگیز بود) و دیگری هم کارهای پژوهشی وی در عرصه شناخت و درک عینی از جنبش کارگری و تلاش وی برای انتقال دستاوردهای چنین پژوهش هایی به درون طبقه کارگر و تفهیم فعالین کارگری بود.                                                                                                

دوازدهم: شاید یکی از موضوعات چالش برانگیزی که باید در خصوص رفیق فریبرز به آن پرداخت تاکید وی بر استقلال عمل در حوزه کار سیاسی – اجتماعی بود که معمولا همیشه در مورد خود بر آن تاکید می کرد و به همین دلیل بعضا در موضع نقد قدرت بدون هیچ ارتباط سازمانی و حزبی هم عمل می کرد. این ویژگی رفیق فریبرز هر چند که می توان موافق یا مخالف آن بود اما به زعم وی ناشی از این برداشت بود که در شرایط ایران که کار حزبی در محیط دمکراتیک امکان پذیر نیست و به همین دلیل امتال وی می توانند در جایگاه مستقل تاتیرگذاری بیشتری داشته باشند، حداقل برای شخصیت های شناخته شده یی چون ایشان تا حدود زادی قابل توجیه است. ولی این نگاه دکتر رئیس دانا هرگز در نفی کار جمعی و سازمانی نبود و به همین دلیل خط کشی و مرزبندی بین شیوه کار مستقل وی به عنوان یک فعال سیاسی، اجتماعی، صنفی و فرهنگی مارکسیست انقلابی با ضرورت و الزام کار حزبی با توجه به شناختی که از رفیق فریبرز وجود دارد می تواند یک تصویر گمراه کننده از وی ترسیم کند.             

در مورد دکتر فریبرز رئیس دانا بسیار می توان نوشت و گفت و ابعادی از شخصیت و جایگاه وی را تشریح کرد اما در همین حد معرفی به اختصار و محدود با رجوع به میراث فکری و عملی وی می توان به همین مختصر هم بسنده کرد. البته در فرصت مناسب دوستان و رفقای فریبرز که در تمام این سال ها هم رزم و هم گام وی بوده اند می بایست درخصوص رفیق فریبرز بیشتر بنویسند و چهره واقعی و جایگاه والای وی را در عرصه تحولات نیم قرن اخیر برای افکار عمومی و برای ثبت در تاریخ معاصر ایران تبیین و تعیین کنند. اما آنچه در مورد فریبرز رئیس دانا اهمیت دارد اینکه می بایست برای نگاه و شناخت وی به کتاب ها، نوشته ها، مصاحبه ها، سخنرانی ها و فعالیت های سیاسی – اجتماعی وی توجه کرد نه اینکه با استناد به یک برخورد در یک جمع دوستانه یا دیدارهای مناسبتی که ناشی از جو و فضای آن دیدار یا نشست است با یک برش کوتاه از یک اظهارنظر وی بخواهند در مقام قضاوت و داوری در خصوص معرفی شخصیت وی به خطا برآیند. با افسوس بسیار مردم، طبقه کارگر و جنبش چپ ایران یک اندیشمند بزرگ، یک مدافع پرشور و یک رفیق کبیر را در زمانی از دست دادند که به دلیل شرایط کنونی وجود وی می توانست بیش از همیشه بر تحولات شتابنده کنونی تاثرگذارباشد. بدرود رفیق بزرگ کارگران و زحمتکشان … بدرود.