اپیدمی کرونا و ضرورت درک درست لحظه

نویدنو 

مسعود امیدی

اخبار مربوط به اپیدمی کرونا، فقر و فلاکت، بیکاری، تعطیلی کسب وکارها و معیشت عمومی مردم آنقدر تیره و تار و نگران کننده است که فضای کاملاَ متفاوت و منحصر به فردی را ایجاد کرده است:

1-         ویروس کووید ۱۹ یا کرونا یک اپیدمی جهانی است و طبق پیش بینی سازمان بهداشت جهانی دو سوم جمعیت جهان را درگیر خواهد کرد. دامنه گسترش و شیوع این اپیدمی و پیامدهای مرگبار آن  ابعادی جهانی و انسانی به آن داده و آن را به دغدغه جامعه بشری تبدیل کرده است. جهان را در وضعیتی قرار داده است که به معنای واقعی همبستگی جهانی بشریت را اجتناب ناپذیر کرده است. ویروس کرونا مرزهای ملی، قاره ها، اقوام و ملل، طبقات، جایگاه سیاسی و اجتماعی و… را درمی نوردد و قربانیان خود را از میان همه می گیرد.

2-         تاثیر و تلفات آن در کشورهای مختلف به عوامل متعدد از جمله زیرساخت های مناسب بهداشت و درمان عمومی در آن ها  بستگی دارد. در همین ارتباط می توان به سهم بودجه های پژوهشی کشورها ، شاخص های توسعه انسانی از جمله شاخص های آموزش و بهداشت و درمان نیز اشاره کرد که می تواند به عنوان زیرساخت و پتانسیل مقابله با اینگونه اپیدمی های جهانی عمل کند.

از سوی دیگر میزان اثربخشی ساختار مدیریتی و منابع تخصیص یافته برای مدیریت بحران در کشورهای مختلف نیز می تواند تاثیر چشمگیری بر چگونگی مهار این گونه بحران ها داشته باشد.

3-         اپیدمی کرونا نیز بی شک مانند بسیاری از اپیدمی های دیگری که در تاریخ جوامع بشری قربانیان زیادی را گرفته است، در نتیجه تلاش و فداکاری جامعه بهداشت و درمان، پزشکان، پرستاران و کادر پزشکی انسان دوست و …و آگاهی و مشارکت توده های مردم در بازه ای از زمان مهار خواهد شد و سلامتی و احساس امنیت به جامعه بشری بازخواهد گشت.

4-         تجارب تاریخی متعدد و تجربه اخیر چین در برخورد با کرونا و روند طی شده برای مهار آن حاکی از آن است که تنها با رویکرد “مردم مقدم بر سود”، همکاری و مشارکت دولت و مردم می توان بر چنین معضلی فائق آمد. از یک سو  برنامه ریزی، سازماندهی و هدایت و رهبری و اعمال نظارت و کنترل مقتدارانه از سوی نهادهای دولتی و حاکمیتی برای اعمال قاطعانه اقدامات بازدارنده برای شیوع بیماری و از سوی دیگر همکاری و مشارکت آگاهانه، فعال و گسترده مردم در رعایت الزامات مقابله با آن لازمه متوقف کردن شیوع آن و مدیریت موفقیت آمیز بحران کنونی است.

5-         میزان انسجام مدیریتی، جهت گیری اجتماعی در تخصیص منابع و زیر ساخت های بهداشت و درمان، توسعه منابع انسانی و قابلیت مدیریت بحران و میزان مشروعیت حکومت ها به عنوان عامل جلب مشارکت مردم، نقش تعیین کننده ای در مدیریت موفق این گونه بحران ها در جوامع دارد. نکته مهم و کلیدی آن که کشورهای درگیر در بحران از نظر میزان توسعه یافتگی، ساختار سیاسی، توانایی اقتصادی، زیرساخت ها و پتانسیل های بهداشتی و درمانی، توانمندی مدیریت بحران، مشروعیت اجتماعی و سیاسی  و…و بسیاری عوامل دیگر در سطوح مختلفی قرار دارند. هیچ عقل سلیمی نمی تواند تغییرات اساسی در ساختارهای عملاَ موجود و تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در جهان واقعیت را به عنوان پیش شرط مبارزه با ویروس کرونا و لازمه مهار آن تصور کند. نتیجه منطقی این گزاره آن است که فارغ از هر تحلیلی که ممکن است در باره ماهیت حاکمیت های عملا موجود در کشورهای مختلف گرفتار این ویروس وجود داشته باشد، باید به تدابیری مسئولانه، عمل‌گرایانه و فوری برای خروج از بحران موجود به تعامل با همین حاکمیت های عملاَ موجود اندیشید. به نظر می رسد این رویکرد می‌تواند یکی از پیامدهای درک درست از مفهوم حاکمیت و دولت مستقر (De Facto State) و (De Facto Government) باشد که مفهومی شناخته شده در ادبیات سیاسی است. حاکمیت های مستقر با توجه به امکانات و اقتداری که از آن برخوردار هستند، در برابر چنین بحران هایی در جایگاه پاسخگویی  قرار دارند و باید با تمام توان خود در این حوزه وارد عمل می شوند. رویکرد صرف نقادانه و مبتنی بر تخطئه اقدامات انجام شده و در دست انجام  در زمینه چگونگی مبارزه با ویروس کرونا در چنین شرایطی به هیچ وجه مسئولانه و عمل‌گرایانه به نظر نمی رسد. ضمن نقد اشتباهات و کاستی های آن، می‌توان و باید از پتانسیل های آن و تلاش های در حال انجام بیشترین استقبال را نمود و در حد امکان به تاثیرگذاری و هدایت آن اندیشید. ترویج، تشدید و به چالش کشیدن اقدامات انجام شده و در دست انجام حاکمیت ها و از جمله ایران ( که همواره می توان در هر زمینه ای و از جمله در این زمینه نقدهایی بر آن داشت) و ترویج نافرمانی مدنی در این زمینه آشکارا می تواند به زیان جامعه و تلاش های در دست انجام برای مدیریت بحران بیانجامد. 

6-         از سوی دیگر البته زمینه های تاریخی – فرهنگی و رفتار اجتماعی مردم در جوامع مختلف نیز بی شک بر این فرآیند مدیریت بحران تاثیر گذار است. به عنوان مثال در جوامع شرق آسیا واژه‌ی “اطاعت” حامل نوعی ارزش اجتماعی بوده و متأثر از این ویژگی فرهنگی، شاهد نوعی مدیریت پدرانه نیز در ساختار مدیریتی این جوامع هستیم که زمینه فرهنگی- اجتماعی بسیار مناسبی را برای مدیریت بحران در چنین مواردی فراهم می کند. این شیوه مدیریت از این پتانسیل برخوردار است که مشارکت و همکاری توده های رهبری شونده و مردم را از سوی رهبران جلب نماید که به نوبه خود عاملی تعیین کننده برای مهار اینگونه بحران های اپیدمیک است.  امری که در بسیاری از جوامع از جمله جامعه ما نه تنها شواهد نیرومندی در باره زمینه های تاریخی– فرهنگی و اجتماعی – سیاسی آن مشاهده نمی شود، بلکه برعکس ساختار حاکمیتی به دلایل مختلف با نوعی بحران مشروعیت نیز درگیر است که به نوبه خود بر اعتماد توده های مردم و همکاری آن ها برای مهار کرونا تآثیر منفی گذاشته است. این واقعیت ضرورت عبور از چارچوب های تنگ سیاسی برای افزایش اثربخشی مدیریت بحران را اجتناب ناپذیر می کند.

7-         بحران کرونا در عین حال اشاره بر چرایی مخالفت با خصوصی سازی سیستم بهداشت و درمان دارد. چراکه ضعف زیرساخت های بهداشت و درمان دقیقاَ در چنین شرایطی بیش از هر زمان دیگری خود را نشان می دهد و ایجاد زیرساخت های بهداشت و درمان برای مقابله با چنین بحران هایی را تحت هیچ شرایطی نمی توان از بخش خصوصی که محرک و انگیزه ی اصلی آن از کار در هر حوزه ای از جمله بهداشت و درمان تنها سود است، انتظار داشت. از چه کسی و کدام بخش خصوصی می توان سرمایه‌گذاری در زمینه تحقیق و توسعه و ایجاد زیرساخت‌های بهداشت و درمان عمومی و افزایش ضریب ایمنی و سلامتی مردم را انتظار داشت؟

بخش خصوصی نه تنها انگیزه‌ای برای سرمایه‌گذاری در این‌گونه زمینه‌ها ندارد، بلکه با تمرکز بر سودجویی به راحتی می‌تواند متوسل به رفتارهای ضداجتماعی چون “احتکار ماسک و ژل و الکل و عرضه آن ها با قیمت ده ها برابر در بازار سیاه” شود که اینک شاهدش هستیم. و به قول یکی از رفقا ، “چنین رفتاری در قوانین و مناسبات سرمایه‌داری جرم نیست، استثنا نیست، بلکه قاعده است.” اقداماتی چون احتکار در منطق قانون عرضه و تقاضای بازار آزاد آن‌ها نه تنها ضداجتماعی نیست بلکه امری هوشمندانه محسوب شده و تحت عنوان مدیریت موجودی کالا یکی از زمینه های تخصصی برای سودجویی است…

بخش خصوصی اساساَ این گونه رفتارهای اجتماعی و اقتصادی را در قالب استراتژی های کسب و کار تحت عنوان “تبدیل تهدید به فرصت” و برنامه ریزی و مدیریت موجودی و …. تئوریزه می‌کند. و البته گاه نیز با برخی نمایش‌های فریبنده تحت عنوان مسئولیت بنگاه های اجتماعی کسب و کار (Company Social Responsibility-CSR) می‌کوشد تا اذهان کارگران و توده های مردم را با به‌اصطلاح اقدامات خیرخواهانه خود بفریبند. آنها اگر هم در حوزه هایی چون بهداشت و درمان اقدام به سرمایه گذاری کنند، ترجیح می دهند تا با تجزیه و تحلیل هزینه-فایده (Cost and Benefit Analysis) سرمایه های خود را در بخش هایی به کار گیرند که از بیشترین میزان بازگشت سرمایه (Return On Investment-ROI) برخوردار باشد. از همین روست که تمایل آن ها برای سرمایه‌گذاری جهت تولید داروها همواره می تواند بیش از واکسن ها (از جمله برای کرونا) باشد. چرا که واکسن می تواند با پیشگیری از بیماری، شانس آن‌ها را برای سودجویی از این فرصت بازار از بین ببرد اما دارو را می‌توان با ارائه‌ی قطره چکانی به بازار یعنی مردم نیازمند در حال مرگ به فرصت بزرگی برای پولسازی تبدیل کرد. البته هرگاه هم چنین سرمایه‌گذاری ای انجام شود، می توانند در ابعادی وسیع از آن برای کارهای تبلیغاتی، ژست های خیرخواهانه و انسان‌دوستانه نیز که همچنان در چارچوب همان رویکرد هزینه- فایده شخصی است ، بهره برداری کرد.

به راستی که این سیستم عمیقاَ ضدانسانی است و بی شک سیستم سرمایه‌داری از ویروس کرونا هم خطرناک‌تر و مرگبارتر است. با این تفاوت که اگر ویروس کرونا جدید و ناشناخته است و هنوز واکسن و دارویی برایش وجود ندارد، اما این دارو در برابر بیماری اجتماعی و اقتصادی سیستم سرمایه داری کشف شده و تجربه موفق و درخشان استفاده از آن در بخش وسیعی از جهان نیز وجود دارد اما طبقه مسلط با استفاده از همه ابزارهایی که در اختیار دارد، مانع از نجاتِ بخش عظیمی از مردم جهان از گرسنگی، فقر، بیکاری، عدم دسترسی به بهداشت و درمان ، آموزش و سایر نیازمندی های ابتدایی زندگی توسط آن می‌شود.

ویروس کرونا فرصتی برای شناخت بیشتر ماهیت ضدانسانی سیستم سرمایه داری است. سیستمی که مفاهیمی چون بهداشت و درمان، آموزش، نان و معیشت، کار و مسکن و آزادی انسان ها را تنها در چارچوب مقدس‌ترین اصل خود یعنی سوداندوزی درک می‌کند. در این وانفسا بیشترین نگرانی آن ها سقوط سهام و بازار بورس است نه زندگی انسان ها. نگاه این سیستم ضد انسانی به انسان بر دو پایه اساسی مبتنی است: انسان به عنوان نیروی کار که می‌توان او را استثمار کرد و انسان به عنوان مصرف کننده که می‌توان به او چیزی فروخت و از او سود برد. در این نگاه، رقابت آزاد و فارغ از مداخله‌ی دولت، بستر اقتصادی و اجتماعی آزادی را فراهم می کند و در این سیستم هر کس باید بکوشد تا خودش پاسخ به نیازهای خود را تامین کند. از این منظر دولت نباید از طریق سیاست گذاری های مالی و پولی، مالیات بر درآمد و … بخشی از هزینه بهداشت و درمان، آموزش، حمل و نقل عمومی و… را تامین کند! البته آن‌ها هیچ گاه و هیچ جا مشکلی با مداخله‌ی دولت به نفع طبقه سرمایه دار در شرایط بحران اقتصادی و پرداخت از منابع عمومی و ملی به آن ها برای پیشگیری از ورشکستگی (مانند آنچه که اوباما در فروپاشی 2008انجام داد و امروز پس از دوشنبه سیاه فروپاشی بازار سهام دولت ترامپ انجام می دهد) ندارند. آنها اگر نگران گسترش ویروس کرونا هستند، بیش از همه به دلیل تعطیلی بازارهایشان برای تعطیل شدن سوداندوزی است نه برای بیکار شدن شمار عظیمی از مردم که امکان تأمین نان و معاش و سلامتی و حیات خود را از دست داده اند.

و به قول رفیقی “طرفه آنکه این “شکار فرصت ها” نژاد و ملیت و توسعه یافته و غیره نمی شناسد، و از اروپا و آمریکا تا ژاپن و استرالیا و ایران برقرار است، زیرا نکبت سرمایه داری و محوریت سود، حاکم مطلق است. اتهام و محاکمه سودجویان در این آشفته بازار جز ریاکاری نفرت انگیز چیزی نیست.”

دروغ ، فریب و ریاکاری نیز از الزامات رایج کار آن ها در همه جای جهان است. نگاهی به ویدیوی منتشر شده در باره دروغ پردازی‌های متعدد دولت آمریکا  در مورد ویروس کرونا و عکس العمل پمپئو وزیر خارجه آمریکا در برابر پرسش های نمایندگان کنگره این کشور، مشتی نمونه خروار از این گونه موارد را نشان می دهد.[1]

این ویدیو به ویژه برای آن‌ها که منابع اطلاعاتی شان محدود به رسانه های فارسی زبان از قبیل بی‌بی‌سی، من و تو، ایران اینترناشنال و وی او ای و… هست که حتی یک بار نیز این خبر مهم را به درستی پوشش خبری ندادند، می تواند در بردارنده اطلاعات ارزشمندی در باره رویکرد دولت آمریکا باشد. وقتی که پمپئو قادر به پاسخ بله-خیر به پرسش نمایندگان کنگره جهت تخصیص منابع در نظر گرفته شده برای ساخت دیوار مکزیک به مبارزه با کرونا نیست.

این در حالی است که ترجیح می دهند ده ها بار در روز از پنهان کاری چین در باره شروع کرونا سخن بگویند و تا آن جا که می توانند مبارزه مقتدرانه دولت چین با کرونا را مسکوت بگذارند و … با اینکه رویکرد ایران در برابر ویروس کرونا قابل مقایسه با چین نیست، اما آن‌ها ترجیح می دهند تا با ابران نیز با همین رویکرد برخورد کنند.

8-          نقدهای متعددی را می توان بر برخورد ایران با ویروس کرونا وارد دانست:  از جمله اعلام دیرهنگام آن پس از انتخابات، عدم قرنطینه قم در ابتدای امر، عدم درک ابعاد و مخاطرات جدی آن واعلام این که کرونا چیز مهمی نیست، (به جای هشدار دادن جدی به مردم در مورد ابعاد واقعی خطر ویروس کرونا) که به نوبه خود نقش تعیین کننده ای در افزایش دامنه شیوع آن در سطح کشور و شکل گیری شرایط کنونی داشته است. اما رسانه های فارسی زبان در حالی که چشم خود را بر اخباری چون استیضاح پمپئو در کنگره آمریکا که با رسوایی او و دولت ترامپ همراه بود، می بندند، در ارتباط با ایران می کوشند تا با تمرکز بر نقدهای جدی وارد بر رویکرد حاکمیت ایران با موضوع ، به نوعی غیر مستقیم مردم را تشویق به مقابله با اقدامات مدیریتی حاکمیت در این زمینه کنند که این اقدامات با نگاه مثبت سازمان بهداشت جهانی نیزهمراه بوده است.  این رویکرد تحریک آمیز در شرایط کنونی نه تنها در بردارنده هیچ پیامد مثبتی برای مردم گرفتار نیست، بلکه دقیقا می تواند وضع را بدتر کند.

9-         سطح پایین مشروعیت اجتماعی و سیاسی ناشی از فروپاشی اقتصادی در نتیجه سه دهه پیاده‌سازی دستور کار نئولیبرالی که با نارضایتی گسترده توده های مردم در کشور همراه بوده است، در کنار انسداد سیاسی و پیامدهای تحریم های ضدانسانی حکومت آمریکا بر کشور در ترکیب با بحران ناشی از کرونا،  شرایط بسیار ناپایداری را در کشور ایجاد کرده است که بیش از هر زمان دیگری مستعد ظهور نوعی بناپارتیسم به نظر می رسد. در مقیاس جهانی نیز اقتصاد جهانی با چنان بحران گسترده ای مواجه شده است که یکی از محتمل ترین پیامدهای آن را باید در رشد همزمان گرایشات فاشیستی و نئوفاشیستی دانست.

10-     درک این نکته نباید مشکل باشد که موضوع دارای ابعاد انسانی و جهانی است و نباید فهم آن را تا حد چارچوب های محدود سیاسی تقلیل داد. این تقلیل گرایی نه تنها هیچ کمکی به خروج از بحران موجود نمی کند، بلکه دقیقاَ می تواند ضرورت همبستگی و مشارکت عمومی و هماهنگی با برنامه‌ها و اقدامات نهادهای دولتی – حاکمیتی مستقر برای مدیریت بحران را با اختلال نیز مواجه کند.

11-     اینکه شروع کرونا از یوهان در چین ممکن است نتیجه نوعی  جنگ بیولوژیک هدایت شده از سوی ارتش آمریکا باشد یا خیر، مسئله ای است که زیاد طول نخواهد کشید تا چگونگی آن روشن شود. آنچه که اینک مهم تر از هر چیز دیگر است،  این است که جامعه ما (و جهان ما) نیاز به آگاهی،  امید و مشارکت یکپارچه و هماهنگ توده های مردم فارغ از همه تفاوت ها در رویکردهای فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و کار سازمان یافته و مدیریت شده و منسجم برای عبور از این بحران دارد. به اعتبار سخن مارکس مبنی بر اینکه هستی اجتماعی مقدم بر شعور اجتماعی و طبقاتی است، امروز می توان گفت که آنچه بیش از هر چیز دیگری هستی اجتماعی و زیستی توده های مردم را به مخاطره انداخته است به ویروس مرگبار کرونا برمی گردد و ویروس کرونا هم به معضلات دیرینه و مزمنی چون بیکاری، فقر، تورم و فلاکت اقتصادی که از پیامدهای مزمن نظام سرمایه داری است و مردم با آن دست و پنجه نرم می کنند، اضافه شده است. و تردیدی نیست که توده های مردم با پیروزی در برابر ویروس کرونا همچنان خود را در برابر سرطان سیستم سرمایه داری و در میدان مبارزه طبقاتی و اجتماعی خواهند یافت.

۲۳ اسفند ۹۸




آیا ویکی پدیا یک عملیات تحریف است؟

کاری از پژوهش تبلیغات سویس – برگردان: هاتف رحمانی

 

پیش سخن مترجم : در دنیای دیجیتال امروز، ویکی پدیا به یکی از منابع اصلی مراجعه برای کسب اطلاعات تبدیل شده است. میزان اعتماد به این داده ها همیشه مورد مناقشه بوده است. در مقاله زیر به موارد مشخصی از دستکاری و تحریف داده ها در ویکی پدیای انگلیسی اشاره می شود و حقایق جالب توجهی را پیش روی خواننده می گذارد.  

***

ویکی پدیا اگر چه به مثابه دانشنامه ای، باز، شفاف و عموما قابل اعتمادِ برخط تلقی می شود، اما با بررسی نزدیک تر، این تصور درست به نظر نمی رسد.

در حقیقت، ویکی پدیای انگلیسی با ماهانه  9 میلیارد صفحه بازدید، تنها توسط 500 مدیر فعال اداره می شود، که هویت واقعی آن ها در موارد زیادی ناشناس باقی می ماند.

بعلاوه، مطالعات نشان می دهد که 80 درصد از محتوای ویکی پدیا تنها توسط 1 درصد ازکل دبیران ویکی پدیا نوشته می شود، که باز هم تنها چند درصد افراد تقریبا ناشناس را در بر می گیرد.

یک چنین ساختار آشکارا غیر شفاف و سلسله مراتبی مشکوک به فساد ودستکاری است، که استخدام  ” ویرایش گران حقوق بگیر” بدنام  از سوی شرکت ها تنها یک نمونه آن است.

در واقع، پیش از این در سال 2007 ، پژوهشگران دریافتند که  کارمندان سیا و اف بی آی مقاله های ویکی پدیا در موضوعات جنجالی از جمله جنگ عراق و زندان نظامی گوانتانامو را ویرایش می کردند. 

هم چنین در سال 2007 ، پژوهشگران دریافتند که یکی از مدیران بسیار فعال و با نفوذ ویکی پدیای انگلیسی معروف به “سلیم ویرجین” در حقیقت خبر چین سابق اطلاعاتی انگلیس بوده است.

در همین اواخر،یکی دیگر از ویرایشگران بسیار پر کار ویکی پدیا با نام جعلی “فیلیپ کراس” که با اطلاعات بریتانیا و نیز بسیاری از روزنامه نگاران جریان مسلط ارتباط داشته است افشا شد.

در آلمان، یکی از پرکارترین ویرایشگران ویکی پدیا، بعد از دوسال جدال قانونی، به عنوان یک عامل سیاسی که پیش از آن به عنون داوطلب خارجی در ارتش اسرائیل خدمت می کرد افشا شد.

حتی در سوئیس، کارمندان نا شناس دولت در حال ماستمالی ورودی های ویکی پدیا در باره سرویس مخفی سوئیس درست قبل از رفراندوم عمومی در باره آن سازمان دستگیر شدند.

بسیاری از این  اشخاص ویکی پدیا تقریبا تمام روز و همه روزه  در حال ویرایش مقاله ها هستند که حاکی از آن است که آن ها یا اشخاصی  به شدت اختصاصی  یا در واقع، گروهی از افراد مجری این عمل هستند. 

به علاوه، مقاله های ویرایش شده از سوی این افراد به راحتی قابل تجدید نظر نیستند، چون مدیرانی که در بالا ذکرشان رفت  همیشه می توانند تغییرات را بر گردانند یا به سادگی  همراه با آن  دسترسی کاربران مخالف را مسدود کنند.

به نظر می رسد هدف اولیه این پویش مخفیانه پیش بردن مواضع دولت های غربی و اسرائیل ، در عین حال خراب کردن شهرت روزنامه نگاران و سیاست مداران مستقل باشد.

بیشترین مقاله های آسیب دیده از این نوع تحریف، مقالات سیاسی، ژئوپولیتیکی و موضوع های معین تاریخی و نیز زندگی نامه های  دانشگاهیان، روزنامه نگاران و سیاست مداران ناسازگار را در بر می گیرد.

شاید تعجب آور نباشد که جیمی ویلز بنیان گذار ویکی پدیا، دوست تونی بلر نخست وزیر سابق بریتانیا و “رهبر جوان” همایش داووس بارها از این عملیات دفاع کرده است .

خود ویکی مدیا، با سخنرانی در داووس ،ثروتی بیش از 160میلیون دلار، که نه از سوی دانشجویان تنبل بلکه از سوی شرکت های بزرگ امریکایی و بنیاد های بانفوذ اهدا شده بود به دست آورده است.

به علاوه رسانه های جمعی امریکا و سیستم های انتشار ویدیوئی (مانند یو تیوب- مترجم) به صورت فزاینده ای برای قالب بندی یا مبارزه با موضوعات “جنجالی” به ویکی پدیا ارجاع می دهند. آشکار سازی مورد بحث در بالا شاید به توضیح چرایی آن کمک کند.

پژوهشگران المانی، برای افزودن شفافیت  بیشتر مرور گر رایگانی به نام ویکی هو WikiWho را فرآوری کرده اند، که به خوانندگان اجازه می دهد دریابند به تازگی چه کسی چه چیزی را در ویکی پدیا ویرایش کرده است.

در موارد بسیاری،  نتیجه ناراحت کننده تر از حد انتظاربه نظر می رسد.

سرچشمه : آف گاردین




کرونا ویروس جهانی‌سازی

 فریبرز
مسعودی

از حدود چهار دهه پیش که فوکویاما پایان تاریخ را اعلام کرد ویروس
جهانی‌سازی با سرعت مرزهای جغرافیایی و سیاسی و اقتصادی جهان را
درنوردید. به‌زودی در هر سرزمین بکر و ناشناخته‌ جهان جریان سرمایه راه
باز کرد و دولت‌ها و سیاستمداران را یکی پس از دیگری مقهور خود کرد.
صاحبان صنایع با منتقل کردن صنایع به مناطق با کارگران و انرژی ارزان
یا نزدیکی به بازار قدرت اتحادیه‌های کارگری کشورهای غربی را در هم
شکستند. سیاست‌های اقتصادی نو لیبرالی هر مقاومتی را در هم می‌شکست،
کارگران بنگلادش محصول نایک تولید می‌کردند و کارگران رومانیایی، مصری،
ترکیه‌ای و ایرانی قطعات رنو، کارگران چینی ب.ام. و، و به این‌گونه
صنایع بزرگ زنجیره تأمین خود را در سراسر جهان به راه انداختند و
شعبه‌های بانک‌ها و شرکت‌های خدماتی کشورهای کانونی سرمایه‌داری در هر
نقطه از جهان گشایش یافتند. با چیره شدن سرمایه مالی بر اقتصاد کشورهای
کانونی بازارهای بورس به داد و ستد سهام صنایع و خدماتی پرداختند که
ارزش ذاتی آن‌ها نه میزان سرمایه و داشته‌های فیزیکی بلکه قدرت نقد
شوندگی و ارزش سهام آن در بورس بود. سهام اپل یا ماکروسافت بسیار
بالاتر از سهام خودروسازی تویوتا یا جی‌ام ارزش یافت و نوعی از اقتصاد
بورسی در جهان کانونی سرمایه‌داری نضج گرفت که ساختار آن فراتر از قدرت
صنایع و حتی بانک‌ها عمل می‌کرد. روندهای نوپدید گسست‌ها و اتحادهای
نوینی در چهارسوق بازار ایجاد کرد در این ساختارمندی مالی بازارهای
بورس دولت‌ها به کارگزاران بورس‌های تبدیل شدند و در خدمت بازار سهام
درآمدند.

اما ویروسی تواناتر از ویروس جهانی‌سازی سیاست‌های نولیبرالیزم اقتصادی
را دچار وقفه و یک سکته مغزی خطرناک کرده است. زمانی که رسانه‌ها از
ویروسی ناشناخته در چین خبر دادند جهان به‌ویژه غرب واکنشی توأم با
بی‌تفاوتی و سهل‌انگارانه با این ویروس نشان داد. واکنشی که در ضمیر آن
می‌شد نشانی از بلاهتی آمیخته با ترس را سراغ گرفت. آن‌ها در بیم کاهش
رشد اقتصادی چین به انتظار نشستند تا ببینند این ویروس با اقتصاد چین
چه می‌کند! مردم کشورهای دیگر چینی‌ها را مسبب بروز این ویروس
می‌دانستند و واکنشی نژادپرستانه به آن نشان می‌دادند. اکنون‌که گسترش
این ویروس مرزهای سیاسی و جغرافیایی را درنوردیده و به دامن کشورهای
کره جنوبی، ژاپن و به‌تدریج راه اروپا را گرفته است بیم و نگرانی
دولت‌ها و بازارهای بورس اروپا و آمریکا را فرسنگ‌ها دورتر از چین به
لرزه انداخته است. این بار نگرانی غربی‌ها رنگی از سقوط بازارهای بورس
و رشد اقتصادی را گرفته است. در روزهایی که بخش بزرگی از شمال ایتالیا
قرنطینه شده و دامنه فراگیری این ویروس راه خود را به سمت دیگر کشورهای
اروپایی از جمله آلمان و فرانسه و بریتانیا باز کرده، اندام بورس‌های
بزرگ جهان به لرزه درآمده به‌طوری که در آغاز هفته شاخص داو جونز 12
درصد ریزش کرد و میلیاردرهای جهان در همان روز 444 میلیارد دلار از
دارایی‌های خود را از دست دادند به‌گونه‌ای که به گزارش بلومبرگ جف
بزوس، بیل گیتس و برنارد آرنولت و الون ماسک بیش از 40 میلیارد دلار
زیان از کرونا دشت کردند. اکنون چشم‌ها به آلمان و سرایت این ویروس به
این کشور دوخته شده زیرا آلمان بزرگ‌ترین اقتصاد صادرات محور جهان را
دارد و در صورت همه‌گیر شدن ویروس کرونا در این کشور قلب اروپا ممکن
است افق اقتصاد جهان را تیره کرده و جهان شاهد رکود و بحرانی بدتر از
بحران سال 2008 باشد.

دولت‌های نولیبرال با رها کردن انگاره تعادل بازار شروع به تزریق
نقدینگی به اقتصادهای خود کرده‌اند تا مگر روند ریزش سهام بورس‌ها را
کاهش دهند. دولت ترامپ با فشار بر فدرال رزرو برای کاهش نرخ بهره به
این وسیله امید به تحریک اقتصاد این کشور بسته است. این در حالی است که
نرخ بازدهی اوراق ده ساله این کشور همچنان روند کاهنده را می‌پیماید و
دولت ترامپ در نظر دارد دریافت مالیات‌ها را تا زمان نامعلوم به دلیل
کرونا ویروس به تعویق بیندازد.

این ویروس به‌تدریج از بازار بورس به بانک‌ها و مصرف کننده‌ها در حال
انتقال است؛ یعنی به محدوده قرمزی که در آن مصرف کننده‌ها قدرت خرید
خود را از دست بدهند و این بر روی کسب‌وکارهای کوچک و خرده‌فروشی و
همچنین وام‌دهی بانک‌ها تأثیر منفی خواهد گذاشت. شاخص کالای بلومبرگ به
پایین‌ترین سطح خود از سال 1986 رسیده، بازار سهام استرالیا نیز 7 درصد
کاهش را در آغاز هفته تجربه کرده، موسسه‌های بزرگ بار دیگر برای
جلوگیری از کاهش بیشتر رو به فروش طلا و کسب نقدینگی بیشتر آورده‌اند.
شاخص فیوچرز آلمان حدود 6 درصد و شاخص آتی انگلستان بیش از 6 درصد منفی
شده‌اند. از سوی دیگر شکست اوپک پلاس و جنگ قیمتی بین عربستان و روسیه
دولت آمریکا را که به نفت شیل امید زیاد بسته است به‌شدت نگران کرده.
ژاپن تصمیم گرفته به کسب‌وکارهای کوچک

زیان دیده از کرونا وام بدهد. بانک مرکزی آمریکا نرخ‌های بهره را 50
واحد کاهش داد. تولیدات صنعتی آلمان اگرچه از پیش‌بینی‌ها بهتر بوده
اما نسبت به دوره گذشته کاهش نشان می‌دهد. به‌طورکلی مسئولان اقتصادی و
مالی اروپا، آمریکا، ژاپن و سایر قدرت‌های اقتصادی خواهان اتخاذ
تصمیم‌هایی هستند تا به تحریک اقتصاد دست بزنند. ظاهراً باید تا نشست
پنجشنبه بانک مرکزی اروپا و رونمایی از بودجه جدید بوریس جانسون در
بریتانیا و تصمیم پایان هفته فدرال رزرو آمریکا که ممکن است بسته‌هایی
برای تحریک مالی اقتصاد آمریکا در آن در نظر گرفته شود منتظر ماند.

 در
صورت ادامه این روند ترامپ شاید بزرگ‌ترین قربانی کرونا ویروس باشد،
زیرا در صورت ادامه ریزش سهام بورس‌های آمریکا و جهان ناکامی ترامپ
برای جلوگیری از سقوط اقتصاد این کشور به ورطه رکود و درنتیجه افزایش
بیکاری، کاهش رشد اقتصادی شکننده و افزایش بهای دلار را در پی داشته و
ادامه روند کاهشی بهای جهانی نفت سرمایه‌گذاری در نفت شیل را تعطیل
خواهد کرد و به این وسیله شانس انتخاب دوباره ترامپ به ریاست جمهوری
آمریکا به مراتب کمتر خواهد شد.

 روزنامه
شرق




عاقبت، سندیکاى به آن خوبى بسته شد

«قدس جورابچى» یک کارخانه‏‌ى جوراب‏‌بافى بود، مال یک بهایى. کارگران براى خواسته‏‌هاى‏شان اعتصاب مى‏‌کنند، کارفرما کلیدکارخانه را به‏‌دست کارگران مى‏‌دهد و مى‏‌گوید: «من رفتم، کارخانه مال شما» او رفت. کارگران هم شروع به‏‌کار کردند. تولید کردند و جوراب‏‌ها را به بازار آوردند اما کسى جوراب‏‌ها را از آن‏ها نخرید. هر جا رفتند، نشد. عاقبت دیدند جنس را که نمى‏‌خرند مزدى هم که در بین نیست. گرسنه مانده‏‌اند. رفتند کارگاه را تحویل کارفرمادادند. یک‏بار منصوریان، رییس اتحادیه کارفرماها گفت: من کارگاه خود را به کارگران تحویل مى‏‌دهم به شرطى که سه نفر از تهران بروند. این سه نفر عضو هیأت مدیره سندیکاى بافنده‏‌ها بودند. منصوریان با این کار مى‏‌خواست کارگران را در مقابل سندیکا قرار بدهد، کار قدس جورابچى هم همین‏‌طورى بود. مى‏‌خواست قدرت کارفرماها را به رخ کارگران بکشد که از خواسته‏‌هاى قانونى خودشان دست بکشند. فشار و دوز و کلک و کتک و همه کارها مى‏‌شد که کارگر بیش‏تر نفهمد و توقع نداشته باشند حق خودش را نشناسد. نماینده‏‌ها هم که دایم یا اخراج مى‏‌شدند یا تهدید به زندان و کتک و غیره.

عاقبت، سندیکاى به آن خوبى بسته شد

خاطرات محمدعلى طبرسى

(دبیرِ سابقِ سندیکاى مستقلِ کارگرانِ بافتده ـ سوزنى)

نخستین قدم‏ها

من از نوجوانى مشغول کار شدم. در رشت در یک کارخانه جوراب‏‌بافى کار مى‏‌کردم. در آن زمان هنوز ماشینِ بافت زیاد نبود، شاید در کل رشت یکى یا دو تا «کشو» بود. اکثرا «بافنده» به «جوراب‏‌باف»ها مى‏‌گفتند. کارخانه‏‌اى که ما کار مى‏‌کردیم پنجاه تا شصت نفر کارگر داشت. نزدیک عید کارفرما گفت باید شب‏‌کارى کنید. آن‏ها دو برادر بودند. من همیشه ناراحت بودم که با این مزد کمى که به ما مى‏‌دهند، باید شب‏‌کارى هم بکنیم. روزگار سختى بود. مزدها کم بود و حساب و کتاب درستى هم نداشت.    

من و دوستانم با خبر شدیم که یک‏‌جایى به‏‌وجود آمده به «نام کمیته‏‌ى ایالتى گیلان». رفتیم آن‏جا و از مسایل سیاسى هم خبرى نداشتیم. آن‏جا برنامه‏‌هاى متنوعى بود، سخنرانى، نمایش، سرودخوانى و غیره. رفت وآمد ما به کمیته زیاد شد، چون‏‌که برنامه‏‌هاى آن‏جا تأثیر زیادى روى ما گذاشته بود. یک روز یک تئاتر نمایش دادند که شخصى به‏نام احمد نورهن بود و کارگر کفاشى به نام برزو. در این نمایش یک کارگرِ پرس‏کار دستش زیر پرس مى‏‌رود و انگشت‏‌هایش قطع مى‏‌شود. کارگران راجع به محیط کار و مشکلاتى که بعد از این حوادث براى کارگر پیش مى‏‌آید، صحبت مى‏‌کنند. چاره کار براى حل این گونه مسایل را در وحدت خودشان مى‏‌بینند. دست‏‌هاى خودشان را به‏‌عنوانِ اتحاد روى‏‌هم مى‏‌گذارند. آن کارگرجوان که انگشت‏‌هایش قطع شده بود هم به جمع آن‏ها پیوست و گفت: «من نیز با دستِ بریده‏‌ام با شما متحد مى‏‌شوم» و دست آسیب‏‌دیده‏‌ى خود را روى دست سایرین گذاشت. آن‏ها متحد شدند و گفتند ما باید به خیابان بریزیم و از حقوق خودمان دفاع کنیم. این نمایش روى من خیلى تأثیر گذاشت، طورى که از آن به بعد من مرتب به کمیته مى‏‌رفتم و در آن‏جا شاهدِ سخنرانى‏‌ها و گفت‏ وگوهاى زیادى مى‏‌شدم. از به‏‌وجود آمدن قانون کار، از محدودشدن ساعات کار، از کم بودن دست‏مزدها وچیزهایى از این قبیل. کارگران مى‏‌آمدند وصحبت مى‏‌کردند، اشخاص دیگرى هم که خودشان کارگر نبودند اما نسبت به این مسائل آگاهى داشتند مى‏‌آمدند و در جلسات سخنرانى مى‏‌کردند و همه صحبت‏‌ها درباره‏‌ى این بود که اگر کارگران، اتحادیه داشته باشند، مى‏‌شود این گرفتارى‏‌ها را کم کرد.

مهاجرت به تهران

 سال ۱۳۲۲ بود که من به تهران آمدم، آن موقع هیجده سال بیش‏تر نداشتم. تازه بعد از رفتن رضاخان بود و پسرش جانشین شده بود. در تهران کارخانه‏‌اى بود به‏نام «نیک‏فر» که من آن‏جا مشغول کار شدم، کم ـ کم با «شوراى متحده مرکزى» آشنا شدم. در آن‏جا ماجوراب‏‌باف‏‌ها بودیم، خیاط‏ ها، نانواها، کارگران چاپ و کفاش‏‌ها، که این صنوف از همه فعال‏‌تربودند. البته صنوف زیادى بودند، ولى این‏ها فعالیت بیش‏ترى داشتند.

اول ماه مه آن سال در ضمنِ جشن و راه‏پیمایى، مسأله هشت ساعت کار، اضافه کردن مزدها و تعطیلى تابستانى با حقوق و بخصوص بیمه مطرح شد و ما هم در کارخانه مرتب روى این خواسته‏‌ها باهم صحبت مى‏‌کردیم، آن‏موقع مزد یک جفت جوراب پنج ریال و ده شاهى بود. مرحله‏‌ى اول، ما مرخصى سالیانه را مطرح کردیم، کارفرما هفت تومان بابت مرخصى به ما داد. اغلب ما اعتراض داشتیم که مرخصى باید با حقوق کامل باشد. ما روزى ۱۰ تا ۱۵ تومان کار مى‏‌کنیم آن‏وقت بابت مرخصى روزى ۷ تومان به ما مى‏‌دهید؟ اما عده‏‌اى از کارگران روزى ۷ تومان را هم پس دادند، گفتند: چون کارفرما به این هم راضى نیست این پول حرام است. ما مى‏‌گفتیم این حق ماست. کارفرما که از خدا مى‏‌خواهد خیلى کم‏تر از این‏‌ها بدهد یا اصلاً پولى به ما ندهد ولى به خرج‏شان نرفت. از مرخصى که برگشتیم کارفرما مزد ما را جفتى ده شاهى کم کرد، در واقع حق مرخصى را داشت بر مى‏‌گرداند، ما رفتیم شوراى متحده و با راهنمایى آن‏ها رفتیم وزارت کار شکایت کردیم. وزارت کار آن موقع میدان فردوسى بود. مدیر کل آن‏جا شخصى بود به‏نام هاتفى که ما را راهنمایى کرد، آمدیم و گفتیم نباید حقوق ما کم بشود، کارفرما گفت اصلاً همه اخراجید. کار بالا گرفت اداره‏‌ى کار به کارفرما گفت اگر بخواهى اخراج کنى بایستى به آن‏ها حق اخراجى بدهى. ما گفتیم کار خودمان را مى‏‌خواهیم با حداقل همان مزد. کارفرما دست به دامن منصوریان رئیس اتحادیه کارفرماها شد. وى رییس اتحادیه کارفرماهاى جوراب‏‌باف بود و یک مغازه هم در بازار داشت و قبل از جنگ سوزن جوراب‏‌بافى از آلمان وارد مى‏‌کرد. حالا که جنگ شروع شده بود سوزنى را که قبلاً مى‏‌فروخت ۵شاهى با استفاده از شرایط جنگ یک تومان مى‏‌فروخت یعنى ۴۰ برابر. مردم جلو مغازه او صف مى‏‌کشیدند. به هر نفر هم بیش‏تر از پنج عدد نمى‏‌داد؛ در نتیجه جلو دکان او صف تشکیل مى‏‌شد. خلاصه منصوریان با نفوذى که در اداره کارداشت جریان را به سود کارفرماى ما تمام کرد. اتحادیه کارفرماها و اداره کار طرف کارفرما را گرفتند، و ما را متفرق کردند.

شکل‏ گیرى شوراى جوراب‏‌بافان

من بعد از مدتى بیکارى در کارگاهى به‏‌نام ستوده شروع به‏‌کار کردم. در آن زمان، شوراى متحده مرکزى به ما پیشنهاد کردند که شوراى جوراب‏‌باف را تشکیل بدهیم. ما هم یک شورا تشکیل دادیم که بعدها تبدیل شد به سندیکا و محلى را در خیابان چراغ گاز گرفتیم. حسن یکرنگى، آقاى قاضى، عزیزاللّه‏ وطن‏خواه و میرزا عبدالرحیم را من یادم هست که از فعالان آن زمان و اولین دسته هیأت مدیره بودند. فرد دیگرى هم بود به نام مرتضى معتضدى، که شعر هم مى‏‌گفت. یک شعرى گفته بود با این مضمون:

     هرکسى کارش بُوَد بافندگى /

     مُردنش بهتر بُوَد از زندگى /

     آن‏که تُندش بافت نان شب نداشت /

     آن‏که کُندش بافت مُرد از گشنگى.

شعر طولانى‏‌اى بود که طرف دیگر یعنى کارفرماها را هم اسم مى‏‌برد و این‏که چه سودهایى از قِبَل همین‏‌کار برده‏‌اند و زندگى مرفه آن‏ها را با فقر دائمى ما مقایسه مى‏‌کرد. اغلب آن‏ها حالا فوت کرده‏‌اند یادشان به‏‌خیر.

ما درجلسات شوراى متحده مرکزى هم شرکت مى‏‌کردیم اغلب رضا روستا یا دکتر رادمنش براى ما صحبت مى‏‌کردند. در کارگاه ستوده هم باز ما به کمبودهایى که بود اعتراض کردیم، کارفرما راضى نشد شرایط کار را بهتر کند. مزد و نظافت کارگاه و ساعت کار و این‏ها تا این‏که باز کار کم شد یعنى بازار جوراب کمى راکد شد و کارفرما خواست ما را اخراج کند ما به سندیکا و شوراى متحده مرکزى رفتیم، آن‏جا با کارفرما صحبت کردند، ما دیدیم وضع کار خراب است و به سر کار با شرایط قبلى برگردیم بهتر است. اما من مى‏‌گفتم حالا که کارفرما هم به شوراى متحده آمده بهتر است از طریق آن و با شرایط بهترى به سر کار برگردیم. یک‏روز که در کارگاه بحث داشتیم فردى از شوراى متحده آمد که بافنده هم نبود او بدون هیچ شرایطى از کارفرما خواهش کرد ما را به سر کار برگرداند، کارگران رو به من کردند و گفتند کارفرما خودش به ما گفت به سر کار برگردید، شما گفتید از طریق شورا با شرایط بهترى برمى‏‌گردیم، حالا این آقا خواهش مى‏‌کند، این یعنى چه؟! خلاصه به من اعتراض کردند و رفتند، آن‏جا هم، چون سندیکاى ما هنوز انسجام پیدا نکرده بود ما با شکست رو به‏ رو شدیم. من هم دیگر نمى‏‌توانستم در آن کارگاه بمانم. این فعالیت‏ها با شکست و پیروزى ادامه داشت، البته اوضاع مرتبا نسبت به قبل بهترمى‏‌شد. کم ـ کم ماشین‏‌هاى بافت تریکو زیاد شد و ما شدیم بافنده بلوز و کارگاه‏‌هاى جدید با نظم بهترى شروع به کار کردند. باید وضعیت کارگاه‏‌هاى جوراب‏‌باف را مى‏‌دیدید، خیلى ناجور بود، اغلب زیرزمین‏‌هاى منطقه بازار، بوذرجمهرى و کوچه عرب‏‌هابود که نمور و نیمه‏‌تاریک و کوچک و بدون وسایل بهداشتى بودند. کمردرد و واریس پا و دردهایى از این نوع عوارض کار کردن در این کارگاه‏ها بود، کم ـ کم ماشین جدید بافت که وارد شد وضع نسبتا بهتر شد بخصوص کارخانه‏‌هایى مثل «بودوا» و شمس که جا و مکان بهترى داشت.

اعضاى سندیکا

 محل سندیکا بعدا به میدان قیام (میدان شاه) منتقل شد. اصغر ثابت، اسداللّه‏ معروف به اسداللّه‏ غول و کسانى ‏که یادم نیست، افرادى بودند که در سندیکا کار مى‏‌کردند. در مدتى که ما میدان قیام بودیم حوادث ملّى شدن نفت دولت مصدق و حوادث سى‏‌ام تیر اتفاق افتاد، آن‏روزها سندیکاها و کارگران زیادى درگیر اعتصابات و تظاهرات سیاسى بودند.

روز سى‏‌ام تیر کارگرانِ زیادى کشته شدند، نظامى‏‌ها مى‏‌زدند، چاقوکش‏‎ها هم مرتب حمله مى‏‌کردند، وقتى در میدان بهارستان میتینگ بود جوان‏ها روى خیابان‏‌ها مى‏‌خوابیدند تا تانک‏‌ها نتوانند میتینگ را به هم بزنند. در میدانِ مخبرالدوله، تانک‏‌ها آمدند و از روى دو نفر رد شدند: یک دختر و یک پیرمرد که مردم سَرِ نیروهاى نظامى ریختند و خیلى‏‌ها کشته شدند. خاشع در میدان بهارستان  قطع‏نامه مى‏خواند که با تیر او را زدند، نفر بعد قطع‏نامه را ادامه داد، او را هم زدند، نفر بعد گرفت و ادامه داد و بالاخره قطع‏نامه خوانده شد.

 یک بار هم بعدا سر خاک شهداى سى‏‌ام تیر رفتیم که آن‏جا خیلى‏‌ها سخنرانى کردند و از آن‏جا پیاده برگشتیم، آن زمان از ابن‏‌بابویه تا تهران خیلى راه بود. بعد از کودتا مدت زیادى از فعالیت سندیکایى خبرى نبود تا این که از طرف اتحادیه جهانى کار (کنگره بین‏‌المللى ایتالیا) از  ایران هم خواسته بودند که نماینده بفرستد،این‏ها هم چند نفر فرستاده بودند. آن‏ها گفته بودند شما که سندیکا ندارید، این نماینده‏‌ها چه طورى انتخاب شده‏‌اند و آن‏ها عده‏‌اى دست‏‌نشانده سندیکایى درست کرده بودند، سندیکاى بافنده‏‌ها در یک قهوه‏خانه در میدان بهارستان که اتحادیه قهوه‏‌خانه‏‌ها هم آن‏جا بود توسط ساواکى‏‌ها تشکیل شد. یک فرد رشتى بود که سابقه‏‌ى شرارت هم در محل داشت و دو نفر دیگر هم بودند، آن‏جا عده‏‌اى جمع مى‏‌شدند و رفت و آمدى هم بود، ما اعضاى سندیکاى قدیمى تصمیم گرفتیم که سندیکا را از این‏ها پس بگیریم، یک روز من با عده‏‌اى از دوستان به آن‏جا رفتم و خواستم صحبت کنم. گفتند تو عضو نیستى. تقاضاى عضویت کردم کارت براى من صادر شد، بعد که خواستم صحبت کنم یکى از دوستان کارت من را دید گفت من یک ماه قبل از تو عضو شده‏‌ام شماره کارت من ۵۰۰ است ولى شماره کارت شما ۳۰۰ است. این چطور ممکن است، من از همین نکته شروع کردم گفتم که شما نماینده‏‌ى کارگران نیستید و توسط رأى مستقیم بافنده‏‌ها انتخاب نشده‏‌اید و این کاره هم نیستید، به این دلیل. ضمنا یکى از آن‏ها کارگاه داشت و چند نفرى کارگر هم داشت، خلاصه آن‏ها شلوغ کردند و جلسه به هم خورد، ما مى‏‌خواستیم سندیکا با تشکیل مجمع و با رأى کارگران و مستقل از حکومت باشد، خلاصه وقتى به سر کار آمدم از ساواک به کارگاه آمدند که تو نباید دیگر به سندیکا بیایى. بچه‏‌ها مى‏‌گفتند عده‏‌اى قرار است تو را کتک بزنند. فعلاً جلو نیا. با تلاش زیاد عاقبت سندیکا را از دست ساواکى‏‌ها خارج کردیم. اعضاى سندیکا حبیب زرشگى، خرسندى، زین‏‌العابدین‏‌زاده و سیدرضا حسینى و محل سندیکا نیز در بوذرجمهرى بود و نماینده‏‌ها نیز با رأى کارگران انتخاب شده بودند، ولى سازمان امنیت باید تأیید مى‏‌کرد. سندیکا فعالیت خوبى داشت و شعار اصلى هم بیمه بود. کارگران زیادى مى‏‌آمدند، سیدرضا حسینى مطرح کرد که شما در مقابل سود ویژه که حالا کارفرماها مى‏‌دهند نباید بیش‏تر از آن چیزى که گرفته‏‌اید امضاء بدهید، کارگران هم امضاء نمى‏‌دادند در نتیجه اخراج‏‌ها شروع شد و لطمه آن هم به سندیکا خورد، آن زمان حکومت بازى انقلاب سفید را داشت و سهیم شدن کارگران در کارگاه یکى از شعارهاى قلابى بود که داده مى‏‌شد. محلى هم براى مراجعه و تعیین سود ویژه در نظر گرفته بودند که ما را راهنمایى مى‏‌کردند که قانونا چقدر باید بگیریم.

 کار رونق پیدا کرده بود اما کارفرماها حاضر نبودند این سود را که حکومت سالى دو ماه تعیین کرده بود را بپردازند، کارفرما ۱۰۰۰ تومان به جاى ۲۰۰۰ تومان مى‏‌داد و مى‏‌گفت زیر دریافتى۲۰۰۰ تومان را امضاء کنید، سندیکا به کارگران گفت امضاء ندهید و کارفرماها عده زیادى را اخراج کردند. کارگران که تازه با این مسأله رو به‏ رو شده بودند سندیکا را مسبب بیکارى خودشان مى‏‌دانستند طورى که مدتى سندیکا نیامدند و سندیکا هم که از حق عضویت کارگران هزینه اجاره و … را مى‏‌پرداخت، پولى نداشت که بدهد و طورى شد که نزدیک بود اموال سندیکا را ضبط کنند، آخرسر هیأت مدیره با تلاش زیاد به کارگران فهماند که این چیزى که حکومت براى شما در نظر گرفته فقط کمى اضافه دست‏مزد هست نه چیز دیگر، وقتى مزد شما زیاد شده چرا بابت مزد نگرفته امضاء مى‏‌دهید، هیأت مدیره توانست از کارگران کمک مالى جمع کند و جاى جدیدى همراه با خیاط‏‌‌ ها در خیابان سعدى نبش خیابان مطبوعى اجاره کردیم که هم بزرگ‏تر بود و هم تمیزتر.

سال‏‌هاى پس از ۲۸ مرداد

  از سال ۴۳من دبیر سندیکا بودم به سال‏هاى ۴۸ و ۴۹ که رسیدیم من آن زمان عضو هیأت مدیره بودم. شاه برنامه تاج‌‏گذارى و از این بازى‏‌ها داشت، همه را وادار کرده بودند که چراغانى کنند، ما یک روز پنج‏شنبه چند تا لامپ گرفتیم و زدیم و سندیکا را بستیم و شنبه آمدیم و سندیکا را باز کردیم لامپ‌‏ها را هم جمع کردیم این جورى نه ساواک توانست حرفى بزند و نه کارگران ناراحت شدند.

 احمد خاموشى، عباس خالصى، سیدرضا حسینى و من عضو هیأت مدیره بودیم. تک روى در بعضى افراد هیأت مدیره دیده مى‏‌شد، یک جلسه داشتیم با نماینده‏‌هاى کارفرماها، یحث سر این بود که ما توافق کنیم سود ویژه سالى یک ماه به کارگر داده شود. دبیر سندیکاى ما بدون هم‏آهنگى با ما موافقت کرده بود و قرار براى جلسات ماهانه با کارفرماها گذاشته شد، وقتى ما در جلسه هیأت مدیره از دبیر انتقاد کردیم که چرا تو با یک ماه حقوق به‏‌عنوانِ سود ویژه موافقت کرده‏‌اى، ایشان اول منکر شد و بعد از دیدن صورت‏‌جلسه چیزى براى گفتن نداشت در نتیجه قهر کرد، بعد از تشکیل مجمع من به‏‌عنوان دبیر سندیکا انتخاب شدم، بارها براى سخنرانى در مورد سود ویژه و سایر مزایا به شهرستان‏‌هایى مثل انزلى، رشت و … رفتم، البته آن موقع اداره مربوط به سهیم کردن، ظاهرا طرف کارگران و سندیکا را مى‏گرفت اما مشکل امضاء گرفتن‏‌ها هنوز بود، اداره سهیم کردن سعى داشت آمار بالایى بدهد که در ایران کارگران در سود تولید شریک هستند و این مبلغ سود ویژه به کارگران تعلق گرفته ولى این واقعیت نداشت. بعدها سال۵۰ ما به همراه سندیکاى کفاش‏‌ها و خیاط‏ ها به خیابان لاله‏‌زار رفتیم و محلى را گرفتیم که خیلى خوب بود، یک تراس بزرگ داشت که براى مراسم مناسب بود.

فشار به سندیکا

در این دوران سندیکا زیر فشار حزب‏‌هاى دولتى مانند حزب مردم قرار مى‏‌گرفت که بایستى عضو این احزاب بشوید. مهندس جفرودى از طرف حزب مردم خیلى در این زمینه تلاش مى‏‌کرد، چند سندیکایى هم وابسته شده بودند. ما حدود ۴۲ سندیکاى مستقل بودیم که در محل سندیکاى نانواها و میدان شاه (قیام) شوراى همکارى سندیکاهاى مستقل راتشکیل داده بودیم، آن زمان دبیر سندیکاى ما سیدرضا حسینى بود. نماینده‏‌ها هر هفته آن‏جا جلسه داشتند و مسائل مشترک صنف‏‌ها مورد بحث قرار مى‏‌گرفت.

 یکى از مهم‌‏ترین مسائل همه سندیکاهاى مستقل اجبارى شدن بیمه بود که ما سعى داشتیم نیروهاى خودمان را یکى کنیم تا بهتر بتوانیم کار را پیش ببریم، تا آن‏جا که یادم هست، از سندیکاى فلزکارها جلیل انفرادى و مرحوم معلم مى‏‌آمدند. از خیاط ‏ها جعفرى و هاکوپیان، از کفاش‌‏ها مهدیون و سمنانى، از خبازها جعفر مرادى. نماینده‏‌ى رئیس هیأت مدیره آقاى عمواوغلى بود از سندیکا رسومات. این‏ها یک‏بار تحت تأثیر فشار حکومت تسلیم شده بودند که به سمت حزب مردم بروند ولى با مقاومت اکثریت اعضاى سندیکا رو به‏ رو شدند و آن‏‌هایى هم که وعده نمایندگى مجلس گرفته بودند به مجلس نرفتند و تنها سندیکاى خود را وابسته کردند. در آن زمان جلسات حل اختلاف در وزارت کار تشکیل مى‏‌شد. از طرف بافنده‏‌ها من براى کمیته حل اختلاف مى‏‌رفتم.

رسیدیم به سال ۵۵ بعد از انتخابات وقتى رفتیم کارت نمایندگى خود را از خانه کارگر بگیریم چند تا بلیت سینما هم به ما دادند در آن دوره هیأت مدیره آقایان کریمى، مرحمتى، چاپخانیان و درودیان بودند که آقاى طهماسبى هم در تعاونى که تشکیل داده بودیم فعال بود وقتى من و کریمى رفتیم وزارت کار گفتند به خانه کارگر بروید و کارت دبیر و رئیس هیأت مدیره را از آن‏جا بگیرید. به همراه کارت چند بلیت سینما هم به ما دادند، وقتى بیرون آمدیم من گفتم کریمى بلیت‏‌ها را همین‏‌جا پاره کنیم. اگر کارگران بدانند که این‏جا بلیتِ سینما و این‏جور چیزها هم هست، ممکن است پاى‏شان سُر بخورد و کم ـ کم بافنده‏‌ها هم دولتى بشوند. البته بعضى ناآگاهى‏‌ها باعث مى‏‌شود که هم کنار قدرت جا خوش کرده باشند و هم به «آلاف و الوفى» برسند. خلاصه بلیت‏‌ها را پاره کردیم. مخصوصا ما را براى گرفتن کارت به خانه کارگر فرستاده بودند که زمینه‏‌ى جذب ما به آن‏جا فراهم شود.

     داد و ستد وزارت‏خانه با اتحادیه دولتى بود. مثلاً بیمه مشکل اساسى سندیکاها بود. کارفرما هم که نمى‏‌خواست بیمه کند و کارگران هم نمى‏‌دانستند چقدر بیمه به دردشان مى‏‌خورد. اغلب موقعى که بازرس بیمه مى‏‌آمد، کارگران را از در دیگرى فرارى مى‏‌دادند کارفرماها سعى مى‏‌کردند با بازرس‏‌ها هم‏آهنگ کنند که تا موقعى که او مى‏‌آمد قبلاً کارگران رفته باشند و روى کشو هم کشیده شده باشد یعنى کارگر نداریم. یک بار خودم در خیابان لاله‏‌زارنو بچه‏‌ها را دیدم که کنار خیابان ایستاده‏‌اند، گفتم چرا معطلید؟ گفتند قرار است بازرس بیمه بیاید. من فهمیدم که کارفرما از طرفِ خود بازرس‏‌ها خبر شده. به اداره‏‌ى بیمه رفتم و مستقیم با مدیرش آقاى خواجوى صحبت کردم او بازرس‏‌ها را جمع کرد و گفت چه کسى به شرکت بودوا خبر داده که قرار است بازرس بیاید، کسى گردن نگرفت ولى از این کارها زیاد بود.

جشن‏ هاى اول ماه مه

 جشن‏‌هاى اول ماه مه همیشه براى ما اهمیّت داشت و سال‏هاى قبل از ۱۳۵۰، روز تولد رضاخان را روز کارگر اعلام کرده بودند. ما هرگز این روز را جشن نمى‏‌گرفتیم. سندیکاهاى مستقل به شکل‏‌هاى گوناگون سعى مى‏‌کردند اول ماه مه را همراه با کارگرانِ جهان جشن بگیرند. هر چقدر هم محدودیت ایجاد مى‏‌کردند ما این‏کار را مى‏‌کردیم، پلیس هم دایم بر سَرِ این قضیه با ما درگیر بود، تا بالاخره حکومت وادار شد روز جهانى کارگر را به رسمیت بشناسد. یک‏بار ما به همراه سندیکاى کفاش روى تراسِ سندیکا جشن را برگزار مى‏‌کردیم. جمعیت زیادى آمده بودند، کار به خوبى پیش رفت. سخنرانى در مورد طرح مسائل صنوف، تاریخچه و … بود. از طرف کلانترى پاسبانى براى حفظ نظم داده بودند. اواخر جلسه پاسبان آمد به من گفت این‏جا چه خبر است؟ در این مملکت هر جا جلسه‏‌اى هست باید با نام شاه و تجلیل از کارهاى او شروع شود. اما شما اصلاً هیچ اسمى از شاه نبردید، ممکن است ساواکى‏‌ها این‏جا باشند هم براى ما بد مى‏‌شود هم براى شما. من دنبال کسى مى‏‌گشتم که برود بالا و از «یارو» اسمى ببرد. عاقبت مهدیون، یک کارگر کفاش پیدا کرد که این‏کاره بود. فرستادش بالا پشتِ تریبون و او شروع کرد به تملق‏‌گویى و شعار دادن به سودِ شاه. خوب! باید کارگران در جواب شعارها، دست مى‏زدند ولى خبرى نبود! ما دیدیم این شخص افسار پاره کرده و همین‏‌طور شعار مى‏‌دهد. کارگران هم که در سندیکا از این چیزها ندیده بودند و عادت به تملق نداشتند و ناراحت بودند. به مهدیون گفتم: «یعقوب! برو طرف را بیار پایین! بدتر داره میشه».

… و خاطره‌ اى دیگر

«قدس جورابچى» یک کارخانه‏‌ى جوراب‏‌بافى بود، مال یک بهایى. کارگران براى خواسته‏‌هاى‏شان اعتصاب مى‏‌کنند، کارفرما کلیدکارخانه را به‏‌دست کارگران مى‏‌دهد و مى‏‌گوید: «من رفتم، کارخانه مال شما» او رفت. کارگران هم شروع به‏‌کار کردند. تولید کردند و جوراب‏‌ها را به بازار آوردند اما کسى جوراب‏‌ها را از آن‏ها نخرید. هر جا رفتند، نشد. عاقبت دیدند جنس را که نمى‏‌خرند مزدى هم که در بین نیست. گرسنه مانده‏‌اند. رفتند کارگاه را تحویل کارفرمادادند. یک‏بار منصوریان، رییس اتحادیه کارفرماها گفت: من کارگاه خود را به کارگران تحویل مى‏‌دهم به شرطى که سه نفر از تهران بروند. این سه نفر عضو هیأت مدیره سندیکاى بافنده‏‌ها بودند. منصوریان با این کار مى‏‌خواست کارگران را در مقابل سندیکا قرار بدهد، کار قدس جورابچى هم همین‏‌طورى بود. مى‏‌خواست قدرت کارفرماها را به رخ کارگران بکشد که از خواسته‏‌هاى قانونى خودشان دست بکشند. فشار و دوز و کلک و کتک و همه کارها مى‏‌شد که کارگر بیش‏تر نفهمد و توقع نداشته باشند حق خودش را نشناسد. نماینده‏‌ها هم که دایم یا اخراج مى‏‌شدند یا تهدید به زندان و کتک و غیره.

بعد از انقلاب

بعد از انقلاب هم ما سندیکاى خوبى داشتیم. چیزى حدود ۳ هزار عضو و یک تعاونى خوب که خیلى از کارگران عضوش بودند، اما فشارهاى گوناگونى هم بود. البته اول انقلاب مرحوم فروهر که وزیر شد ما را دعوت کرد. مرد خوبى شده بود. این اواخر کارهاى خوبى مى‏‌کرد، هر چند در جوانى‏‌اش اشتباه داشت. با ما براى راه‏‌اندازى کار مشورت کرد، خیلى از نماینده‏‌هایى را که مى‏‌شناخت دعوت کرده بود، چون کارها هنوز راه نیافتاده بود یک حقوق بیکارى به‏‌عنوان کمک تصویب کرد که براى کارگرانى که مدت طولانى براى انقلاب اعتصاب کرده بودند و حالا هم هنوز کار شروع نشده بود، خوب بود. سندیکا شعار راه‏‌اندازى کارها را با راهنماهایى که لازم بود مى‏‌داد. تعاونى سعى مى‏‌کرد جنس‏‌هایى که کم بود براى کارگران بگیرد. همیشه سندیکا و تعاونى شلوغ بود. جلسات قشنگى داشتیم. خود کارگران مى‏‌آمدند سخنرانى‏‌هاى خوبى مى‏‌کردند، اما یک‏‌عده‏‌اى هم در انجمن اسلامى جمع شده بودند، ما رفتیم از این‏ها دعوت کردیم که بیایید شما هم در انتخاباتِ سندیکا شرکت کنید و اگر کارگران به شما رأى دادند، در هیأت مدیره فعالیت کنید. چرا با سندیکا ضدیت مى‏‌کنید؟ آمدند سعى داشتند به کارگران این‏‌طور وانمود کنند که این درست نیست و آن‏ها شایسته‏‌تر هستند. خلاصه نشد و رأى نیاوردند. برخى‏‌ها هم رفتند سراغ کارهاى تخریبى دیگر مثل پرونده‏‌سازى براى هیأت مدیره. روز به روز سندیکا قوى‏تر مى‏‌شد. عاقبت به زور سندیکا را بستند و اموال تعاونى را به انجمن اسلامى بردند. ما شکایت کردیم ولى ما را دستگیر کردند، دسته‏‌جمعى از یک جلسه، هفتاد و هشتاد نفر را به اوین بردند، بعد کارگران را آزاد کردند ولى ما را مدتى نگه‏‌داشتند به من گفتند تو کمونیستى. گفتم کمونیست سواد مى‏‌خواهد من دو کلاس بیش‏تر سواد ندارم. هر چه یاد گرفتم از روى دست کارگران بوده. سال‏ها هم هست که در سندیکا براى کارگران کار کرده‏‌ام. این‏جورى که نمى‏‌شود بالاخره ما نماینده‏‌ایم! کارگران به ما رأى داده‏‌اند. عاقبت، سندیکاى به آن خوبى بسته شد.




طاقت بیاورید

بابک زمانی

وقتی که سرم را بر بالش میگذارم که بخوابم یاد چهره و چشم های “حبیب”و “حمید ” مرا رها نمیکند .در حالی که لابد با یک ماسک زیر دستگاهی بزرگ با کلی تجهیزات ، هراسان برای هر نفس در حال تلاش هستند

“حمید ” پهلوان کلاس ما بود با ان هیکل ورزشکارو چهره و خنده دلنشین همواره اماده بود با تو رفاقت کند یا حمایتت بنماید ” حبیب ” مدت ها رییس ما هم بود اما هرگاه که او را میدیدی رییست نبود همچنان همان همکلاسی قدیمت بود با یادی از ان دوران . در حال مرور خاطرات سال ۵۴ و ۵۵ با ان زمستان پر برف هستم . حمید و حبیب با همان لباس هایی که میپوشیدتد -دقیقا همان ها – در ایوان جلوی دانشکده پزشکی دانشگاه ملی در حال رفت وامد و شوخی کردن هستند که ناگاه “سایه ” را میبینم با همان ریش سفید انبوه ، هیکل بزرگ ، پیراهن مشکی بی یقه، سیگار نازکش را خاموش میکند و با همان طما نینه ای که فقط “سایه ” دارد چیزی مینویسد . عجب این هم که استاد سیاوش است . مگر مریض نبود؟ چقدر حالش خوب شده با موهای همچنان سیاه روی تخت ای سی یو نیم خیز شده . خدایا هستند . اینها هردوتا هستند . اینجا چکار میکنند ؟ تا به خودم می ایم صدای موسیقی خوش اهنگی ،از انها که تنها از ترکیب سیاوش و سایه بر می اید ، فضای ای سی یو را پرمیکند همه حتی حمید و حبیب در بهت فرو میرویم صدای تار که تمام شد سیاوش به تنهایی ابتدا لحظاتی بدون موسیقی میخواند؛

طاقت بیاورید
این رنج زمانه را
جز یک شب سیاه تا صبح نمانده است
در بین هر نفس کوهی میانه است
تا اوج کوه ها
طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

عجب صدایی همان صداست اما شعر سایه پسرفت کرده پیر شده لابد.

خانم دکتری جوان و لاغر با چشم هایی زیبا که از از زیر ماسک پیداست به سمت من می اید . یک نسخه به خطی خوش اما به رنگر قرمز نوشته است به من نشان میدهد میگوید ” ببین استاد خوب نوشتم ؟ ” دستور بستری خود اوست .سیاوش انگار هیچ گاه بیمار نبوده ادامه میدهد

بر جای ان عزیز
تنها گلی که رست
یک نسخه و قلم
یک خط پر امید
تا جام اخرین
گرچه تلخ و سخت
طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

از بین خانه ها نوری فتاده است
دل های خانه ها
دنبال رفتگان در فکر صاحبان
بی وقفه میتپند
تا بازگشت
طاقت بیاورید
طاقت بیاورید

موسیقی ای فاخر با گروه کر در مغزم طنین می اندازد . راستی گروه کر کجاست ؟ درراین قرنطینه کجا جمع شده اند ؟ “سایه “بر میخیزد بی کلامی برود .پیر مرد بی حوصله است اما به ناگاه با “حسین” روبرو میشود .

“حسین” با همان لحن تند دستوری میگوید اقا لطفا بنشینید حالا شما اینجا قرنطینه هستین حداقل تا پایان اهنگ .و میخندد لباس کار کاملا بسته ای پوشیده تماما سفید تمام سوراخ ها ی ماسک و کلاه خود روی سرش بسته شده اما من میدانم خود حسین است هیچ کس انقدر مسیولانه رفتار نمیکند ولی مگر خودش اینجا بستری نبود ؟ لابد خوب شده . بالای سر همه تخت های ای سی یو میرود میخندد اما جدی میشود امیدواری میدهد اخر سر اهسته میگوید “فقط به جلو نگاه کن فقط به روشنایی فکر کن تخت های کنار را رها کن ” حسین همیشه مسیول است پسر تازه از ای سی یو درامدی برو استراحت کن ! سیاوش همچنان در حال خواندن است انگار نسیم ملایمی بر برکه ای زیبا به ارامی بدمد ؛

بنگر به پیش رو تنها به پیش رو
زانجا که بعد از این
می ایدت بهار
در هرکنار در هر دو تخت
در زیر لوله ها
تنها نفیر مرگ
گل های ارزو
میروید از نفس
میروید از چراغ
خورشید ای سی یو
این نور بی زوال

طاقت بیاورید
در کنج خانه ها
در عمق ناله ها
با زخم های بی نظیر
با مرگ های ناگزیر
با شوق زندگی
با آتش امید

طاقت بیاورید
طاقت بیاورید




رهایی زنان، معیار رهایی همگان

فرنگیس بختیاری

نگاهی انتقادی به مناسبت ۸ مارس

«تغییر یک دوره‌ی تاریخی را همواره می‌توان با میزان پیشرفت زنان به‌سمت آزادی تعیین کرد، چراکه در این‌جا، در رابطه‌ی بین زن و مرد، رابطه‌ی بین قوی و ضعیف، پیروزی سرشت انسانی بر ستم‌گری مشهود‌تر از هر جای دیگر است. درجه‌ی رهایی زنان، معیاری طبیعی برای رهایی همگانی است.» (مارکس، خانواده مقدس)

مقدمه

۸ مارس، فارغ از پیشینه‌ی تاریخی‌اش، در بطن مبارزات زنان امروز شناخته و تثبیت شده است. زنان نیویورک با تظاهرات  ۱۸۵۷ و سپس ۱۹۰۷ آن را به‌جهان رسمی تحمیل کردند. تشکیلات بین‌الملل دوم۱۹۱۱، «کنفرانس زنان بین‌الملل سوم کمونیستی» در ۱۹۲۱ و سازمان ملل ۱۹۷۵ نیز به‌تبعیت از تلاش و خواست زنان، این روز را به‌رسمیت شناختند. به‌همین دلیل در گستردگی جهانی این روز، قدرت زنان دیده می‌شود و رسمیت یا عدم رسمیت آن، تغییری در حضور زنده‌ی این روز بین زنان ایجاد نمی‌کند. روز جهانی زن، دستمایه‌ای است برای جنبش‌های زنان در سراسر جهان تا دستاوردهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود را جمع‌بندی کنند و به «نقد مثبت و نقد منفی» این دستاوردها و تجلیل از کنش‌های شجاعانه و عزم راسخ زنان عادی که نقش مؤثری در تاریخ مبارزات زنان ایفا کرده‌اند، بپردازند. این روز مجالی است برای نگاه‌کردن به‌گذشته در مسیر تلاش‌ها، منازعه‌ها و فعالیت‌های پیشین زنان، و نیز در راستای حرکت‌های پیشِ رو. در‌این مقاله قصد داریم با نگاهی کلی و گذرا به‌دستاوردهای مثبت و منفی جنبش زنان ایران در قرنی که گذشت، درجه‌ی رهایی زنان را در عمق جامعه‌ی دیروز و امروز اندکی واکاوی کنیم، شاید نقطه‌ی عزیمت امروز آن را دریابیم.

قبل از بررسی این چهار دهه، ناگزیریم توقفی کوتاه داشته‌ باشیم و در ‌ماهیت و اشکال مختلفِ بروزِ جنبش زنان در ‌این مقطع که سال اتمام دهه‌ی دوم قرن بیست‌ویکم است، نگاهی کلی‌تر به این جنبش داشته باشیم.

ماهیت جنبش زنان

عموما جنبش زنان را با «برابری بورژوایی» همزاد می‌دانند و مدعی‌اند که این برابری بنیادی مادی برای برابری اقتصادی و اجتماعی زنان و مردان فراهم می‌آورد. تا قبل از سرمایه‌داری، در جوامع طبقاتی گذشته مانند عصر برده‌داری یا فئودالیسم، زنان بخشی از خانوارِ مردان به‌شمار می‌آمدند و ایدئولوژی سلطه با تقسیم اقشار جامعه و به‌تبع آن تقسیم جنسیتی، نابرابری زن و مرد را در باورهای جامعه امری ابدی ساخته بود. «برابری» ره‌آورد سرمایه‌داری، این نابرابری را از ابدیت خود خارج کرد و به‌چالشی طولانی کشاند. گرچه «مبادله‌ی مقادیر برابر» می‌رفت تا پشت دیوار ارگانیسم طبیعی زنان متوقف شود. اما زنان نیز از همان آغاز وارد همین قلمرو «برابری‌طلبی» سرمایه‌داری شدند و ایدئولوژی «برابری بورژوازی»، بیش‌تر و کم‌تر، بسته به‌میزان رشد مناسبات اجتماعی سرمایه، نظام باورهای آن‌ها را ساخت. باورهایی که بدون ورود به‌عرصه تولید و مواجهه مستقیم با ستم طبقاتی هنوز قادر به توضیح این امر نبود که «به‌زودی همه‌ی این‌ها به‌ نابرابری می‌کشد و همه‌ی آن نابرابری‌ها نیز، ناشی از قانون موازنه و برابری است.» [۱] دیدگاه‌های مختلف درباره‌ی آزادی زن از موج اول فمینیسم (مری ولستون‌کرافت) تا موج دوم آن و از این قبیل، به‌نوعی همراهی فمینیسم، با پس‌وندها و تفسیرهای مختلف، همه در پراتیک واقعی مبارزه علیه تبعیض جنسیتی، به‌مبارزه برای تحقق همان «برابری بورژوایی» کشانده شده‌اند و جالب اینجاست که تمام تلاش‌ها برای برابری کامل جنسیتی، در روند گسترش سرمایه‌داری مستمراً مقهور تضاد طبقاتی و عریان شدن نابرابری جبهه‌ی کار، چه مرد چه زن، در مقابل سرمایه شده است. هرچه «برابری بورژوایی» زنان بیش‌تری را به‌عرصه‌ی کار و مبادله‌ی به‌اصطلاح کالاهای هم‌ارز کشاند، به‌همان نسبت تضاد نهفته در نابرابری‌های ناشی از مبادله کار زنان آشکار‌تر بروز یافت و بورژوازی برای سرپوش گذاشتن بر این تضادها، ایدئولوژی‌های متعدد پیشا‌سرمایه‌داری، از برجسته کردن جنسیت تا تقدیس خانواده و نژادپرستی، را بازتولید کرد تا از ساختارهای پدرسالارانه برای حفظ منافع خود یعنی حفظ کار ارزان یا رایگان زنان از طریق تقسیم طبقه کارگر بر اساس جنسیت و تقسیم کار به‌کار بیرون از خانه و کار خانگی، استفاده کند. برعکس هرچه در جامعه‌ای، زنان کمتر وارد جبهه کار بیرون از خانه شدند، کمتر مواجه با نابرابری نهفته در برابری شدند، ساخت و ساز ایدئولوژی «برابری بورژوایی» بیش‌تر کعبه آمالش شد. بورژوازی نیز تا زمانی‌که با بحران اجتماعی و اقتصادی مواجه نیست و تا زمانی‌که، اصلِ «مبادله‌ی مقادیر برابر» حفظ شود، به‌اصطلاح کبکش خروس می‌خواند و تلاش زنان برای برابری جنسیتی یا همان برابری منطبق بر نظم خود را می‌پذیرد. اما وقتی با بحران مواجه می‌شود همین برابری‌های حقوق بشری را هم تحمل نمی‌‌کند، به اهرم‌های ارتجاعی سلطه عقب‌گرد کرده، به‌سرعت همه چیز در مورد حقوق بشر، برادری و برابری را زیر پا می‌‌گذارد، در همان حال، در مناسبات اجتماعی، در نظمِ نانظم اقتصادی، از «برابری مبادله» تجلیل می‌شود.

 جنبش زنان در اساس جنبش چانه‌زنی بورژوایی برای همگانی کردن «مبادله‌ی مقادیر برابر» بود. حتی وقتی در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگرِ کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا به‌خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند، موضوع چانه‌زنی زنان برای اصلاحات اقتصادی و اجتماعی درون نظام سرمایه‌داری بود. ۵۲ سال بعد در ۱۹۰۹مبارزه‌ی زنان نیویورک با شعار «حق رای برای زنان»، در مارس ۱۹۱۱ در اروپا، ۱۹۱۵و ۱۹۱۶ تحت شعار مرکزی «علیه جنگ امپریالیستی» بازهم در اروپا، حتی ۱۹۱۷ علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، ۱۹۳۶ در مادرید با شعار «آزادی و صلح»، در پی جنگ جهانی دوم در انقلاب‌ها و جنبش‌های رهایی‌بخش در کشورهای متعدد، در ۱۹۶۰ در جنبش‌های رهایی‌بخشِ کشورهای آسیا و افریقا و آمریکای لاتین، ۱۹۶۹ در ‌دانشگاه برکلی، علیه جنگ در ویتنام، همه‌ی تظاهرات زنان در چهارچوب «برابری بورژوازی» بود.

کلارا زتکین از فعالان مارکسیست زنان نیز نمی‌توانست از این قاعده مستثناء باشد. او این جنبش را رد‌ نکرد، فقط تلاش کرد آن را از تصرف زنان بورژوا خارج و وارد حیطه زنان کارگر کند. مارکس نیز وقتی تلاش کرد، حوزه‌های ویژه زنان را در تشکیلات ایجاد کند، همان‌طور که در نامه فوق گفته بود می‌دانست «این‌گونه برابری‌ها به‌جای خود درست ‌‌است.» علت آن بود که در سال ۱۸۶۶ بین‌الملل اول (تحت نفوذ پرودون) قطعنامه‌ای برای لغو همه نوع کار مزدی زنان، تصویب کرد، اگرچه مارکس و انگلس جدل‌های سرسختانه‌ای حول این قطعنامه داشتند. پیروان لاسال سعی داشتند با استدلال «نقش طبیعی زنان» آن‌ها را از فرایند تولید اجتماعی خارج کنند و در واقع از رقابت بیش‌تر زنان در بازار کار می‌ترسیدند. مارکس در سال ۱۸۷۱ موفق شد قانونی را در بین‌الملل اول به‌تصویب برساند که به‌موجب آن حوزه‌های ویژه زنان تاسیس شد و به‌سرعت هزاران زن کارگر به این حوزه‌ها جذب شدند. در اوایل قرن بیستم حتی برخی مارکسیست‌های آلمانی طرفدار نظریه‌ی آزادی فروش نیروی کار بودند که زنان را از انزوای خانگی رها می‌کرد و برای آن‌ها نوعی استقلال به ارمغان می‌آورد. و مگر آزادی در فروش نیروی کار همان اصل «مبادله‌ی مقادیر برابر» نیست؟ همین مارکسیست‌ها درعین‌حال بر‌آن بودند که رهایی کامل زنان فقط در یک سیستم سوسیالیستی و هنگامی محقق ‌می‌شود که زنان کل پروسه‌ی تولید مثل (مانند نگهداری از کودکان، سالمندان و کارهای خانگی و …) را مانند سیستم سرمایه‌داری رایگان انجام ندهند. در مجموع سرمایه‌داری از اجرای منطق «برابری» خود – یا همان قانون موازنه‌ی مقادیر برابر- در مورد زنان امتناع کرد. نه فقط از آن رو که در کوچکترین سلول مناسبات اجتماعی با حفظ تقدس خانواده، شکل اولیه و پایه‌ای مالکیت را از تعرض مصون می‌داشت، بلکه از آن رو که با استثمار زنان در کار خانگی یا برده‌داریِ پنهان، از هزینه‌ی بازتولید نیروی کار برای کل طبقه‌ی سرمایه‌دار می‌کاهد، نرخ متوسط بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر را افزایش می‌دهد و تقریباً تمامی جوانب زندگی اجتماعی و شخصیِ تحت نظام سرمایه‌داری را که خانواده مرکز آن است، کنترل می‌کند. این زنان علاوه بر این‌که یک بار مثل مردان هم‌طبقه‌ای خود و در کنار آن‌ها تحت استثمار و ستم‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ناشی از سیستم اقتصادی حاکم برجامعه‌‌ی طبقاتی قرار‌می‌گیرند، یک‌بار هم صرفاً به‌خاطر زن‌بودن‌شان مورد ستم قرار می‌گیرند. این استثمار مضاعف زنان در خانه و محل کار، چونان سایه‌ای رنج‌بار زنان کارگر را در تمامی طول تاریخ جوامع سرمایه‌داری دنبال کرده و می‌کند. سایه‌ای که هم‌چنان ادامه دارد و نه تنها کاهش نیافته، روز به‌روز بدتر هم شده است. ورود زنان به‌‌صحنه‌ی تولید علاوه بر ‌این‌که نرخ استثمار بالاتری را متوجه زنان می‌کند، باعث می‌شود مجموع نرخ استثمار بالا رود. از یک سو به‌تقابل کارگران مرد با کارگران زن می‌انجامد. چون مردان دستمزد پایین زنان را تهدیدی برای دستمزد و شرایط کار خود می‌دانند، از سوی دیگر با دامن‌زدن به‌رقابت بین بخش‌های مختلف طبقه‌ی کارگر، ابزاری به ‌کارفرمایان می‌دهد که جهت تضعیف دستاوردهای قبلی کارگران از آن استفاده کنند. به‌دلیلِ همین درهمتنیدگی ستم جنسیتی و ستم طبقاتی، رهاسازی کامل زنان در چهارچوب مناسبات سرمایهداری ‌میسر نخواهد بود. برابری واقعی زنان و مردان تنها زمانی می‌تواند تحقق یابد که مناسبات اجتماعی دگرگون شود و ‌همه‌ی مسئولیت‌های اجتماعی که بر دوش خانواده قرار دارد، به‌کل جامعه محول شود. زنان تنها با رهایی از این مسئولیت‌ها و حضور فعال در تولید مادی جامعه، جایگاه خود را در روابط آزاد میان انسان‌های آزاد به‌دست خواهند آورد. در فاز جدید مبارزات زنان در جهان نیز، هم‌اکنون تهیدستان برای شرایط زیست بهتر، مبارزه علیه تبعیض جنسیتی را هم به‌چالش کشیده‌اند و این درهمتنیدگی ستم جنسیتی و ستم طبقاتی به‌شکل عینی خود دیده می‌شود. زنان در این مرحله، ماهیت سلطه‌ی مرد را جدا از سلطه‌ی دولت و نهادهای ایدئولوژیک آن نمی‌دانند. سرود «تو متجاوزی» که در شیلی شروع شد و از لبنان تا کشورهای دیگر تکرار شد، حتی توسط زنان نماینده مجلس ترکیه هم اجرای نمادینی داشت. جنبش زنان نماد کامل خواسته‌های این مرحله و معیار گسترش و تعمیق مبارزه طبقاتی همگان است.

به‌علت ناموزونی رشد سرمایه‌داری، ستم جنسیتی در اقشار مختلف زنان، در ابعاد متفاوت وجود دارد و صرفاً محدود به‌زنان کارگر یا محوریت کار خانگی و کار دستمزدی نیست. اقشار مختلف جامعه زنان در هر کشور به‌مثابه یک کل بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و به‌نوبه‌ی خود از کل تأثیر می‌پذیرند

نکته‌ی مهم دیگر آن است که به‌علت ناموزونی رشد سرمایه‌داری، ستم جنسیتی در اقشار مختلف زنان، در ابعاد متفاوت وجود دارد و صرفاً محدود به‌زنان کارگر یا محوریت کار خانگی و کار دستمزدی نیست. اقشار مختلف جامعه زنان در هر کشور به‌مثابه یک کل بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و به‌نوبه‌ی خود از کل تأثیر می‌پذیرند. مبارزات زنان ممکن است در بخش‌های مختلفی بروز ‌کند، تأثیر این بخش‌ها بر یکدیگر در هر دوره‌ی تاریخی به‌تغییراتی در کل مبارزات زنان منجر می‌شود که قابل استناد به‌قشر معینی از زنان نیست. بنابراین هر جنبه از جامعه‌ی زنان باید بهطور انضمامی و در بستر تاریخیاش، و با احتساب ماهیت پویای هر واقعیت اجتماعی، درک شود. شکی نیست که تمامی بخش‌های شرکت‌کننده در مبارزات زنان، اهمیت یکسانی در پیش‌برد مبارزه‌ی طبقاتی ندارند، برخی نسبت به‌دیگری اساسی‌ترند و در فرآیند مبارزه با ستم جنسیتی باعث ارتقای مبارزه‌ی طبقاتی علیه سرمایه می‌شوند مانند تظاهرات زنان روس در فوریه‌ی ۱۹۱۷ به‌مناسبت روز زن. برخی مبارزات دیگر، گرچه با متحدکردن زنان و کسب برخی از خواست‌ها، مبارزات ضد جنسیتی را در کل ارتقاء می‌دهند، اما با تحکیم مقطعی ایدئولوژی‌های مسلط، لبه شمشیر مبارزه‌ی طبقاتی را کند می‌کنند. نمونه‌ی مبارزات زنان ایران در دهه ۸۰ که به آن خواهیم پرداخت.

نخست مقدمه به‌ماهیت جنبش آزادی‌خواهی زنان را جمع‌بندی کنیم تا وارد اشکال مبارزاتی آن شویم:

  • به‌رغم درهم‌تنیدگی ستم جنسیتی و ستم طبقاتی و غیرممکن بودنِ رهایی کامل زنان در چهارچوب مناسبات سرمایه‌داری، تبعیض جنسیتی را نمی‌توان کلاً به ‌تبعیض طبقاتی، و مبارزات آزادی‌خواهانه زنان را به‌ مبارزات طبقه کارگر محدود کرد. این مبارزات، بسته به‌سطح رشد مناسبات سرمایه‌داری و ناهم‌گونی قومی و مذهبی، در بخش‌های متناقض و سطوح متفاوتی بروز خواهد یافت و اقشار مختلف زنان حتی فمینیست‌های طبقات بالا، در رفع موانع گسترش آن تا حد معینی می‌توانند موثر باشند تا جایی‌که کارکرد اجتماعی/سیاسی‌شان در جهت حفظ مناسبات سلطه مردسالاری نباشد.
  • نقش مهم ستم جنسیتی در تشدید ستم طبقاتی به درهم‌تنیدگی آزادی زنان و آزادی طبقه کارگر انجامیده و رهایی زنان را در کانون مبارزه برای سوسیالیسم قرار داده ‌است. سازمان‌یابی زنان برای رفع تبعیض و نقد ایدئولوژی‌های جنسیتی سلطه، که ارتباط تنگاتنگ با شرایط مشخص هر جامعه و اقوام آن دارد، گام‌های اساسی در گسترش مبارزه طبقاتی در جهانی است که:«شکوفایی انسان در آن، رها از همه‌ی بندهای سلطه و استثمار نژادی، قومی، طبقاتی و جنسی، شرط شکوفایی همگان است.» (تز هفتم از مقاله‌ی «چرا مارکسیسم؟»)

اشکال پنج‌گانه مبارزه زنان

در دهه‌ی ۱۹۶۰ جنبش زنان وارد فرازی جدید شد. فعالیت این جنبش بر سه موضوع اساسی متمرکز شده بود: زندگی اجتماعی و اقتصادی برابر، مشارکت در قدرت، آزادی جنسی. خصلت آزاد سازمان‌یابی جنبش زنان هم این جنبش را ضربه‌پذیر و هم باعث قوی‌شدن آن به‌مفهوم یک جنبش پایدار شده ‌بود. شرایط و عواملی که قشر خاصی از زنان را‌ در اواخر دهه‌ی ١٩۶٠ به‌طور موقت، حول جنبشی گرد هم ‌آورد، دیگر نه واقعیت زندگی زنان امروز را شکل می‌دهد و نه نگرش‌ها نسبت به‌سیاست‌های جنسی یا مبارزه برای آزادی زنان را. عصر بی‌شرمانه‌ی زن‌ستیزی در غرب که بیانگر سیاست رسمی و نهادهای اجتماعی بود و منجر به‌اعتلای موجی از مبارزات سازمان‌یافته شد، بعید است تکرار شود، دست‌کم در جهان غرب. اکنون، دنیای رسانه‌ای مجازی، زنان را به فاز جدیدی از مبارزه برای آزادی وارد کرده‌است، در این فاز، مبارزات فردی و غیرمتمرکز زنان در مواجهه با اشکال مختلف سلطه جنسیتی و طبقاتی، در دنیای مجازی گسترش یافته و تجمعات انبوه با رای‌گیری اینترنتی همه زنان برگزار می‌شود.

نمی‌توان فقط با عینکِ قرن بیستم جنبش زنان را واکاوید. از اواخر قرن بیستم تاکنون سرعتِ تحولات و اینترنت در جهان، جنبش‌ها را چنان تحت تاثیر خود قرار داده است که قرن بیستم نیز می‌رود تا به کهن جهانِ سرمایه‌داری بپیوندد. اگر اشکالِ بروز اعتراضاتِ زنان در ایران را در ۵ شکل تقسیم‌بندی کنیم شکل اول و دوم هنوز وام‌دار همان کهن جهان هستند.

شکل اول، گروه‌ها، انجمن‌ها و محفل‌های خانگی زنان هستند که به نسبت سال‌های دهه‌ی هشتاد از نظر تعداد، در حوزه‌ی علنی کم‌تر و در حوزه‌ی مخفی بیش‌تر، اما در مجموع کمتر شده‌اند و بی‌سروصدا و البته به‌شکل مجزا از هم فعالیت می‌کنند. در حوزه‌ی علنی، سازمان‌دهندگانِ این گروه‌ها و انجمن‌ها عموماً زنان مذهبی خرده بورژوای مرفه یا تحصیل‌کردگان سکولار در اقشار میانی هستند به‌همین جهت هم امکان فعالیت جمعی دارند. در حوزه‌ی مخفی، محفل‌های زنان که آن‌ها هم از اقشار میانی هستند بیش‌تر از زنان چپ و تحصیل‌کرده‌اند. شکل دوم، رویکرد برابری‌طلبانه زنان است که از شکل «همه ‌با‌هم» در جنبش زنان، خوشبختانه فراروی کرده‌است. اکنون در گروه‌ها و تشکل‌های صنفی، با زنان برابری‌طلبی مواجه هستیم که در حوزه‌ی کار، به‌شکلی برابر با مردان و گاه در صف جلوتر از آنان برای احقاق حق‌شان در تلاش‌اند. این شکل در جنبش معلمان، بازنشستگان و دانشجویان دیده می‌شود. شکل سوم این جنبش، گسترش مبارزات فردی زنان/نامتمرکز در شکل، ولی متمرکز در محتواست که با اتکاء به‌خود و در شیوه‌ی زیست روزمره، پیش‌رویِ آرامی را در مقیاسی وسیع در حوزۀ اجتماعی رقم زده‌اند، که هرچند متکی بر افراد جدا افتاده از یکدیگر هستند ولی برآیند کلی‌شان، تغییراتی اساسی در اعماق جامعه ایجاد می‌کند که نتایج و تأثیر آن عمدتاً در آمارها منعکس می‌شود. این اشکال فردی مبارزه زنان مانند مبارزات انسان آبان نبردی مستمر به‌درازای عمر زنان است که پیوسته با مقررات نظم سیاسی به‌طور مستقیم و غیرمستقیم درگیر است و تحولاتی شگرف در موقعیت زنان در عمق جامعه به‌وجود می‌آورد که می‌توان، به‌تحولات «مدنی غیر رسمی» و نادیده در فرایند زمان، و تحولات آشکار و گسترده در لحظه یا مقطع زمانی تقسیم کرد. شکل چهارم، شامل فعالان زن مستقلِ تحصیل‌کرده و شناخته‌شده می‌شود که به‌علت اختناق حاکم بر کشور عمدتا در حوزه تبعیض جنسیتی فعالیت می‌کنند. شکل پنجم، جنبش اجتماعی مجازی در چند سال اخیر به‌دلیل گسترش گوشیهای هوشمند و شبکه‌های اجتماعی درحال گسترش است.‌ این شکل مبارزه که همزمانی با جهان دارد در ارتباط‌های شبکه‌ای در فضای مجازی، گهگاه مرئی می‌شود و در تکرار، افق‌هایی جمعی‌ می‌آفریند.

 در واقع جنبش عمومی زنان در جمهوری اسلامی، هنوز جنبشی پیوسته بر بستر زیست روزمره‌ی زنان یا همان شکل سوم است، ولی هم‌هنگام در‌ چهار شکل دیگر، تکثیر شده و کارکردهای متنوعی را مستمراً به‌نمایش می‌گذارد. به‌نظر می‌رسد بخش متشکل و سازمان‌دهی‌شده‌ی جنبش زنان در شکل دوم و بخش اجتماعی شبکه‌ای در شکل پنجم از ظرفیت بیش‌تری برای هم‌افزایی شکل‌های دیگر برخوردار است تا با استفاده از دنیای مجازی حرکت‌های یکپارچه و گفتمانی انسجام‌بخش در جنبش زنان تولید کند. امید آن است که این گفتمان‌ها در راستای نقد انقلابی باعث ارتقای جنبش زنان شود.

نقش و جایگاه اجتماعی فعالان جنبش زنان

مباحثی در جنبش زنان در بعُد تئوری و عملی در مورد بورژوا و خرده‌بورژوابودن فعالان و گروه‌های فعالیت‌کننده در حیطه جنبش ایران وجود دارد که ما در حوزه‌ی نقد جنبش زنان مدام با آن مواجه هستیم. کمال خسروی در بخش پایانی کتاب نقد ایدئولوژی بحثی راجع به‌ نقش و جایگاه در چهارچوب ایدئولوژی و «مخاطبان ایدئولوژی انقلابی» دارد. وی بین نقش انسان‌ها در هستی و پایداری جامعه از یک سو و جایگاه آن‌ها در سازمان جامعه از سوی دیگر تمایز قائل می‌شود. این مبحث چراغی بود که نگرش من به‌جنبش زنان و کنش‌گران را از نگرش اکونومیستی سابق رهانید. ‌بررسی کلمات نقش و جایگاه افراد و طبقات مختلفِ درون یک جامعه با اغتشاش نظری بسیاری مواجه است و در مقالات اشتباه و عامیانه استفاده می‌شود. در این کتاب درکی دقیق و هستی‌‌شناسانه از این مفاهیم می‌خوانیم: «‌با بررسی نقش و جایگاه افراد و طبقات مختلفِ درون یک جامعه می‌توان ملاحظه کرد که نقش برخی از آن‌ها در هستی و پایداری جامعه به‌مثابه‌ جامعه‌ای انسانی، ماهیتا مستقل از روابط اجتماعی مبتنی بر سلطه است، درحالی‌که برخی دیگر تنها در جامعه‌ای مبتنی بر سلطه نقش اجتماعی دارند و هر دوی این گروه‌ها، تنها در جامعه‌ای مبتنی بر سلطه، جایگاه اجتماعی فعلی خود را یافته‌اند. به‌عنوان نمونه کسی‌که در جامعه کار می‌کند و از این‌طریق شرایط زیست خود و دیگر افراد جامعه را (که کار نمی‌کنند) تولید و بازتولید می‌کند، نقش اجتماعی‌اش، یعنی کار برای تولید و بازتولید شرایط زیست، ربطی به روابط سلطه ندارد… در مقابل یک سرمایه‌دار، یک دولت‌مرد یا یک بوروکرات نقش اجتماعی‌شان تنها در جامعه‌ای مبتنی بر روابط سلطه ممکن و ضروری است و فعلیت دارد. یعنی پیش‌شرط فعلیت نقشِ آن‌ها، جامعه‌ای مبتنی بر روابط سلطه است. اما اگر در جامعه‌ای کارگر در جایگاه کارگر مزدبگیر و تولیدکننده‌ی اضافه ارزش قرار گیرد یا هنرمند و دانشمند در جایگاهی قرار گیرند که سازندگان گفتمان ایدئولوژیک باشند، علت این است که آن جامعه مبتنی بر روابط سلطه سازمان یافته‌است. در چنین جامعه‌ای سرمایه‌دار و بوروکرات هم ”نقشی“ به‌عهده دارند، اما این نقش تنها ناشی از جایگاه اجتماعی آن‌هاست. به‌سخن دیگر، نقش اجتماعی گروه نخست از جایگاه آن متمایز است. درحالی‌که نقش اجتماعی گروه دوم همانا جایگاه اجتماعی آن است. پس نقش گروه نخست نقشی واقعی است که در جایگاه اجتماعی‌شان قلب شده، درحالی‌که جایگاه اجتماعی گروه دوم جایگاهی است غیرواقعی که به‌صورت نقش اجتماعی قلب شده است.» [۲] با این توضیحات، دو شرطی که می‌تواند سنجه مترقی‌بودن فعالیت زنان باشد قابل شناسایی است. در شرط اول که نقش باید از جایگاه جدا و مستقلاً قابل احراز باشد، برای یک سیاست‌مدار زن که نقش اجتماعی خود را از جایگاه اجتماعی سیاستمداری اخذ می‌کند، پیش‌شرط فعلیت نقش وی جامعه مبتنی بر سلطه است و چه فقیر باشد یا ثروتمند، ظرفیت دفاع از برابری زن و مرد ندارد. اما یک حقوق‌دان، یک کارمند، یک روزنامه‌نگار یا یک نقاش، (مرفه یا تهیدست)، نقشی اجتماعی دارند که در جامعه عاری از سلطه هم وجود دارد و حتی ظرفیت دارند جایگاه اجتماعی خود را که ناشی از روابط سلطه است براندازند. این افراد وقتی توانایی فعالیت علیه تبعیض جنسیتی را دارند که شرط دوم را نیز داشته باشند؛ یعنی زمانی‌که، به‌بیان خسروی، سازندگان گفتمان ایدئولوژیک سلطه (و به‌نظر من در محدوده جنبش زنان، سازندگان گفتمان ایدئولوژیک سلطه مردسالاری) نباشند. بر این اساس زنان مرفه که برای برابری زن و مرد فعالیت می‌کنند قابل شناسایی هستند. به‌طور مثال فرح‌دیبا یا زن و دختر و خاله‌ی زمامداران کنونی ایران که نقش و جایگاه‌شان یکسان و در روابط مبتنی بر سلطه مفهوم می‌یابد، نمی‌توانند جایگاه فعال زنان را در جنبش زنان داشته باشد. فعالان زن مستقل از مشروطیت تاکنون بر این اساس قابل بازشناسی هستند که صرف‌نظر از مناسبات اجتماعی خانواده‌ای که در آن زندگی می‌کردند دارای چه نقش اجتماعی‌ای بودند؟ و آیا دفاع‌شان از حقوق زن از کانال نقش آن‌ها بود یا از کانال جایگاه اجتماعی که نقش آن‌ها را قلب می‌کرد؟ آیا سازنده‌ی گفتمان ایدئولوژیک سلطه‌ی جنسیتی بوده‌اند یا نه؟ به این مبحث در بررسی اشکال مشخص مبارزه زنان در قبل یا بعد از ۸ مارس ۱۳۵۷ باز خواهیم گشت.

Bildergebnis für تظاهرات زنان ایران

نقد منفی جنبش زنان

تاریخ مبارزه زنان ایران جهت محو ناعدالتی‌ها و نابرابری‌هایی که بر اساس جنسیت به آنان تحمیل شده تاریخ پرفراز و نشیبی است. افتادن، بلند شدن، پیش رفتن و توقف در چرخه‌ای طولانی از اشکال مختلف استبداد. در این مسیر طولانی، با گسترش شهرنشینی، تفاوت زیست شهری و حاشیه‌ای و قومی، اختلاف سطح گسترده‌ای بین موضوع آزادی زن ایجاد شده‌است. حضور ضعیف و یا کلاً عدم حضور بخش وسیعی از زنان کارگر و دیگر زنان اقشار تهیدست از نکات بارزی است که شناخت علل آن اهمیت وافر دارد. چالش‌های مقابل جنبش زنان ایران، بیش‌تر ناشی از ایدئولوژی‌هایی است که وحدت زنان در جبهه مقابلِ سلطه اعم از جنسیتی یا طبقاتی را تضعیف و به‌طبع آن روابط اجتماعی مبتنی بر سلطه را تقویت کرده است. مانند ایدئولوژی‌های قومی، مذهبی، سکولار و غیرسکولار، قوم‌محوری فعالان و جنبش زنان مرکز و نیز اولویت‌بندی ستم جنسیتی یا طبقاتی میان زنان طبقات و قشرهای مختلف اجتماعی. عدم پشتیبانی از راهپیمایی محفل‌های مرکزنشین زنان در ۸ مارس ۱۳۹۷ در تهران، ریشه در همین ناهمگونی‌ها دارد.

الف: قوم محوری / عدم توجه به‌تبعیض جنسیتی در اقوام

مبارزه زنان و مبارزه طبقاتی دو روی یک سکه‌اند. به‌همین جهت، اگر رابطه‌ی دیالکتیکی بین ستم جنسیتی و ستم طبقاتی مد نظر قرار نگیرد و یکی به‌دیگری تقلیل یابد بازتابی منفی بر وحدت زنان یک جامعه و تعمیق مبارزات آن‌ها می‌گذارد

نقطه عزیمت جنبش زنان مورد بررسی ما، بیش‌تر موقعیت، تجربه و خواست‌های زنان دگرجنس‌خواه زنان فارس است که به‌روال حاکم در دنیای واقعی و مجازی به‌عنوان تجربه‌ی کل زنان ایران معرفی می‌شود. در صورتی‌که تجربه‌ی این زنان که با تبعیض قومی روبه‌رو نیستند، الزاماً بازتاب تجربه‌ی زنانی نیست که دست‌کم تحت ستم سه گانه (قومی و جنسیتی، مذهبی) قرار دارند. تفاوت‌های فرهنگی و سنن و مذاهب در اقوام مختلف، اختلاف سطح گسترده‌ای را در خصوص موضوع آزادی زن ایجاد کرده است، تا حدی‌که زنان مرکز‌نشین فارس از درک مشکلات زنان اقوام و مذاهب عاجزند. زمانی‌که فعالان نزدیک به‌گفتمان مرکز، برای راه‌یابی زنان به استادیوم مبارزه می‌کنند، یک زن فمینیست فعال ترک، کرد یا بلوچ برای برانداختن سنت ضدانسانی آزمایش بکارت برای تازه عروسان یا زندانیان زن تمرکز می‌کند. مبارزه‌ی زنان اقلیت برای چنین حقوقی برای فعالان مرکز جذابیت ندارد. چون آن‌ها عموماً این موانع را پشت سر نهاده‌اند و دیگر درگیر چنین مسائلی نیستند. آن‌ها نگران همسان‌سازی فرهنگی و محروم بودن از حق درس خواندن به‌زبان مادری خویش هم نیستند. مساله زبان و فرهنگ زنان اقلیت که از نظر آنان بسیار مهم و بخشی از هویت زنانه‌شان  است، نزد فعالان زنان فارس، تهدیدی برای آینده ایران تلقی می‌شود. این ناهمگونی زیر سایه‌ی گفتمان قوم‌محور زنان مرکز دیده نمی‌شود، اما وجود دارد و باید به‌درستی تبیین شود، تا راه‌های نقد و برون‌رفت از آن فراهم شود. آوا هما فعال زن خوش‌فکر کُرد که این قسمت بر مبنای تجارب او تهیه شده‌است می‌نویسد: «تفاوت‌ها و تمایزات گروهای دینی و اتنیکی متنوع ساکن ایران، لزوم قبول کردن و درک اهمیت‌شان و به‌رسمیت شناختن آن‌ها در سپهر سیاسی و فضای اجتماعی، هم‌چون گروه‌هایی که هر کدام دارای ویژگی‌های خاص خود می‌باشند، نزد ایرانیانی که چند فرهنگی و واقعیت جامعه چند اتنیکی ایران را تهدیدی بزرگ برای حفظ تمامیت ارضی تلقی می‌کنند، خطرناک قلمداد می‌شود. آن‌ها به‌خاطر فهم نادرست این تمایزها و نتایجش، بر این باورند که مطرح‌کردن تفاوت‌های موجود بین گروه‌های ذکرشده می‌تواند موجب تشدید حس جدایی‌طلبی و تغییر مرزهای کنونی ایران شود.» متاسفانه بسیاری از زنان فعال مرکز با تمرکز بر ایدئولوژی فارس- شیعه، در مقابل اقلیت‌های قومی و دینی و هم‌سو با همان سیستمی قرار گرفته که او را به‌عنوان جنس دوم به‌حاشیه رانده است. ایدئولوژی ناسیونالیستی که در بطن گفتمان اعتراضات زنان مرکز تنیده‌شده‌است بستر مناسبی برای بی‌تفاوت شدن زنان اقوام و مذاهب در مبارزه متحد علیه تبعیض جنسیتی است و این بی‌تفاوتی، خشم نهفته تبعیض جنسیتی در زنان اقوام، در شکل واکنش‌های فردی خود‌زنی (خودکشی، آتش زدن) و وارد شدن به ‌مبارزه‌ی سیاسی در کنار مردان، نمود می‌یابد؛ و این نیز به‌نوبه‌ی خود متاسفانه در بستر مردسالاری اقوام، به‌بهره‌‌کشی سیاسی می‌انجامد. تبعیض جنسیتی در اقوام چنان شدید است که در دهه ۶۰ گریبان زنان سیاسی در زندان را هم گرفت، در مقاله یکی از فعالان زن کرد می‌خوانیم:‌ «‌تجربیات زنان سیاسی از مجازات در این دوره کاملا به‌مسأله‌ی جنسیت آنان گره خورده‌ا‌ست. اگر چنین تجربیاتی از مردان یک قهرمان می‌سازد، اما زنان زندانی سیاسی در ‌اقوام، تنها به‌صرف عامل جنسیت در روندی متناقض به‌عنوان یک «ضد قهرمان» و یا یک قربانی «صرف» چنین دورانی را تجربه کرده‌اند. در جوامع مبتنی بر ارزش‌های پدرسالارانه که از همان کودکی و در فرایند جامعه‌پذیری به دختر خردسال می‌آموزد که مهم‌ترین وظیفه‌اش، حفظ بکارت و کنترل میل جنسی است، سلب مالکیت از بدن زنان فعال سیاسی به‌عامل مبادله بین زندان‌بانان مرد و جامعه مردسالار (خانواده، احزاب سیاسی و جامعه) در کل  تبدیل می‌شود. … مسئله تجاوز به‌زنان زندانی در هر فرهنگ و زمینه‌ای تبعات خاص و غیرقابل جبران خود را دارد اما در بسیاری از جوامع پدرسالار چون کردستان، جایی که مسئله تجاوز به‌زنان به‌نام تجاوز به «ناموس»، از اهمیت برجسته‌ای برخوردار است در نتیجه این مسأله، چه روی داده باشد یا نه، تاثیرات خود را با شدت چه بر خود زندانی و چه خانواده‌هایشان برجای گذاشته است. در واقع زنان هستند که تمامی زوایای زندگی‌شان، از جمله سوژگی سیاسی آن‌ها به ارزش‌های منتسب به بدن و سکسوالیته و در چهارچوب مفاهیمی چون ناموس، آبرو و شرف تقلیل داده می‌شود که همگی برساخته‌های اجتماعی و فرهنگی جنسیتی‌اند. اهمیت مفهوم ناموس در جوامعی چون کردستان موجب شده‌است که از یک سو زنان سیاسی و هم‌چنین اطرافیان آن‌ها فشاری بسی بیش‌تر از مردانی متحمل شوند که خود را درگیر سیاست کرده‌اند، و از سوی دیگر، چنین فشاری بسیاری از زنان را از دنیای سیاست دور می‌کند و سیاست بر اساس دوگانه‌سازی‌های کلیشه‌ای جنسیتی، فضایی صرفا متعلق به مردان قلمداد شود.»

 قوم‌محوری موضوع زن و ندیدن مشکلات و مطالبات خاص زنانِ اقلیت‌های ایران که از ناهمزمانی اشکال تبعیض جنسیتی نیز تغذیه می‌کند، موجب بی‌اعتمادی زنان اقلیت به‌زنان مرکز شده و انشقاق و گسیختگی در جبهه زنان ایجاد کرده است که تا زمانی‌که فعالان زن فارس نتوانند مبارزه خود را از زیر سایه گفتمان قوم‌محور مرکز برهانند قادر نخواهند بود با زنان اقلیت‌ها، به‌خصوص اقوام مختلف به‌شیوه‌ای موثر و رهایی‌بخش هم‌پیمان باشند. شکی نیست که هم‌پیمانی در فعالیت کلی «همه باهم» مد نظر نیست. فعالیت زنان برای رهایی زن، باوجود این‌که بایستی بر یک نگاه طبقاتی مبارزه با نظام سلطه تکیه کند، اما راهکارهای آن برای هر منطقه و هر جامعه باید مختص خود آن منطقه و یا جامعه باشد. چنین فعالیتی نمی‌تواند برگونه‌ای از کلی‌گویی‌های طبقاتی، جنسیتی برگرفته از جوامع پیشرفته‌ی غربی یا تعدادی نخبه‌ی فکری تکیه کند. فعالان باید طبقاتی بیاندیشند، اما منطقه‌ای عمل نمایند و راهکارها و تاکتیک‌ها و تکنیک‌های پیشرفت کار برابری زنان را در جامعه‌ی خود پیش ببرند. به‌نظر من فعالان زن در ایران باید بتوانند بنیان‌های سلطه‌ی دولت طبقاتیِ را که درون‌مایه‌ی آن را نظام قوم‌گرای پدرسالار آریایی و مذهب‌گرا تشکیل می‌دهد زیر سوال ببرند، چرا که استبداد با تکیه بر این هویت‌های ایدئولوژیکی، جامعه را در جهت اهداف استبدادی خود چه در شکل پادشاهی و چه دین‌سالار بازتولید کرده است.

ب: مرکز گرایی/ عدم توجه به اولویت مبارزه در زنان اقشار مختلف

زنانِ به‌حاشیه‌رانده، که در بخش اول مقاله‌ی انسان آبان معرفی شدند، از نظر روابط اجتماعی شرایط مناسبی برای پیدا کردن کار ‌ندارند و اگر هم موفق به‌گرفتن کار در کارگاه و یا کارخانه‌ای شوند، مزد بسیار ناچیزی به آن‌ها تعلق می‌گیرد که حتی کفاف زندگی ساده و فقیرانه‌‌شان را هم نمی‌دهد. شرایط آن‌ها نسبت به زنی که از لایه‌های میانی است اساساً قابل مقایسه نیست. وضعیت او حتی نسبت به‌زنان کارمند و کارگر رده بالای مستقر در نظم شهر هم متفاوت است. درحالی‌که زنان قشر میانی مخالف روسری هستند، در همان مقطع زنان روستایی و حاشیه‌نشین که در این رژیم و به‌تدریج از زیر چادر خارج شدند و امکان یافتند با روسری و مانتو از خانه خارج شوند دلیل محرکی برای مبارزه علیه روسری ندارند. زیرا اکنون به‌نسبت قبل از امتیازی برخوردار شده‌اند که فرای سنن و فرهنگ خانواده به آن‌ها حداقلی از آزادی می‌دهد. هم‌چنین او می‌داند اکنون با یک روسری و روپوش می‌تواند ماه‌ها زندگی کند، دانشگاه برود و تفاوت‌هایش با دختران نسبتاً مرفه‌تر زیر روسری و مانتو کمی پنهان شود. اما اگر روسری نباشد. به‌علت مشکلات مالی قادر به‌تامین لباس مناسب، آرایش مو و … نیست، لذا در مجموع گرایشی به‌حذف روسری ندارد. شرکت زنان در خیزش آبان، اما عدم ذکر شعار در مخالفت با روسری را از این زاویه می‌توان توضیح داد. در جریان مبارزه‌ی زنان، چه در مرحله طراحی تاکتیک‌ها و چه در هنگام عمل، زنان روستایی و شهری هم‌سو نیستند. زنان متعلق به‌طبقات اجتماعی بالا و میانی در شهرها و مناطقِ مرفه‌تر، در تلاش برای به‌دست آوردن حق تحصیلات عالی، کار، انتخاب آزادانه‌ی محل زندگی، سفر و عضویت در تیم‌های ورزشی و برخورداری از امکانات تفریحی برابر با مردان در جامعه هستند. اما زنان طبقات پایین جامعه، زنان کارگر به‌حاشیه‌رانده و زنان روستایی که از دسترسی به‌حقوق و امکانات اولیه محروم هستند، در تلاش دسترسی به‌حقوق بدیهی هر انسانی هم‌چون دسترسی به آب تمیز، بهداشت و درمان و حق آموزش و حق زنده ماندن هستند. متاسفانه صدای زنان کارگر و زحمتکش آن‌چنان که باید در جنبش زنان شنیده نمی‌شود. فعالان زنان در موقعیت مشخص با دست‌گذاشتن بر مشکلات عینی زنان تهیدست می‌توانند تجارب زیسته‌ی آن‌ها، ارتباط ستم طبقاتی با تبعیض جنسی را از زاویه‌ی مناسبات سلطه، توصیف و نقد کنند. امید است در موج مبارزات آینده علیه جمهوی اسلامی، صدای زنان زحمتکش اعم از کارگر خدماتی و مولد، کارمند، معلم و… در بطن خواسته‌های جنبش زنان، همگون گردد و شنیده شود.

ج: یک جانبه‌نگری / عدم توجه به سویه‌ی دموکراتیک نبرد طبقاتی

ستم جنسیتی چنان در تار و پود‌ ستم طبقاتی فرو رفته است که بهره‌کشی طبقاتی، ستم جنسیتی را بازتولید و ستم جنسیتی، بهره‌کشی طبقاتی را تشدید و تسهیل می‌کند. به‌طوری‌که مساله زنان را نمی‌توان از مساله‌ی طبقاتی مجزا کرد همان‌طور که مساله‌ی طبقاتی را هم نمی‌توان از مساله‌ی زنان جدا کرد. مبارزه زنان و مبارزه طبقاتی دو روی یک سکه‌اند. به‌همین جهت، اگر رابطه‌ی دیالکتیکی بین ستم جنسیتی و ستم طبقاتی مد نظر قرار نگیرد و یکی به‌دیگری تقلیل یابد بازتابی منفی بر وحدت زنان یک جامعه و تعمیق مبارزات آن‌ها می‌گذارد. آیا کارگری که در خانه‌ی خود حقوق زن خود را زیرپا می‌گذارد، توانایی آن را دارد که نظام سلطه‌ی سرمایه را نفی کند؟ آیا این کارگر می‌تواند مناسبات برابر و آزاد عاری از ستم و استثمار را درک کند که دنبال به‌دست‌آوردنش باشد؟ مردان کارگر ما برای این‌که بتوانند وارد مبارزات ضد سرمایه‌داری شوند باید از سلطه خود در نهاد خانواده بگذرند یا حداقل با حمایت از مبارزات زنان، آمادگی کسب کنند در نبردی بزرگ‌تر با سلطه بر خود مخالفت کنند. دموکراتیزه کردن مناسبات جنسی بین زن و مرد، عملاً مبارزه علیه نظام سلطه در کوچک‌ترین نهاد جامعه سرمایه‌داری است. به‌دلیل همین رابطه، رهایی طبقه کارگر وابسته به‌رهایی زنان، و رهایی کامل زنان وابسته به‌رهایی از سلطه طبقاتی در کل جامعه است. نقد منفی این سویه جنبش زنان که بیش‌تر متوجه نیروی چپ است در ‌پرداختن به‌تظاهرات ۶ روزه اسفند ۱۳۵۷ در بخش بعد در جزییات انضمامی ادامه می‌یابد.

۱۷ اسفند ۱۳۵۷ (۸ مارس)

«دین به‌منزله‌ی ایدئولوژی این ویژگی را دارد که به‌عنوان یک ایدئولوژیِ خاص مخالف وضع موجود فعال شود، می‌تواند با اتکا به اجزایش (نهادها و نظام باورها) ایدئولوژی‌های دیگر را به‌خدمت خود درآورد و با تغییرِ ایدئولوژیِ حاکم به‌عنصر مرکزی ایدئولوژیِ حاکمِ تازه بدل شود. اما درمورد وضعیت ایران، خطای نخست (نادیده‌گرفتن سرشت ایدئولوژیک خود دین یعنی نهادی‌بودن روابط سلطه در دین) باعث شده است که دین تنها به‌عنوان امر خصوصی انسان‌ها تلقی شود، و در نتیجه به‌عنوان وسیله‌ای در دست ایدئولوژی‌های دیگر (ملی‌گرا و چپ‌گرا) برای براندازی یک رژیم، مورد ارزیابی قرار گیرد. همه‌ی دیدگاه‌هایی که خود به‌تسلط ایدئولوژیِ دینی در مبارزه علیه رژیم پهلوی یاری رساندند، «روحانیت مبارز» را وسیله‌ای پنداشتند و بر این گمان بودند که پس از سرنگونی شاه، روحانیت به‌حصار قم (‌واتیکان اسلامی‌) محدود خواهد شد و دین (‌اسلام‌) امر خصوصی توده‌ها باقی خواهد ماند، دچار این خطا شدند. خطای دوم (‌نادیده‌گرفتن دین در مقام یک عنصر غیرمسلط در نهادهای ایدئولوژیِ عام‌) نیز باعث شده‌است که ارزیابی امکانات و توان ایدئولوژیِ دینی، به‌عنوان عنصری از ایدئولوژیِ عام، اساساً فراموش شود.» [۳]

نوشتن به‌مناسبت ۸ مارس را با ورود به‌بحث همیشگی ۱۷ اسفند۱۳۵۷ باید آغاز کرد. آنجا و آن روزها، تاریخی است که هم ما را با گذشته زنان ایران و هم با آینده آن‌ها پیوند می‌زند. روزهایی که ما چپ‌ها نیز «سرشت ایدئولوژیک خودِ دین یعنی نهادی‌بودن روابط سلطه در دین را نادیده گرفتیم»، آن روزها که ما مبارزین، مقهورِ چند سال مبارزه علیه رژیم پهلوی، «امکانات و توان ایدئولوژیِ دینی» روحانیت را دست‌کم گرفتیم و با این تصور که «پس از سرنگونی شاه، روحانیت به‌حصار قم (‌واتیکان اسلامی‌) محدود خواهد شد و دین (‌اسلام‌) امر خصوصی توده‌ها باقی خواهد ماند»، احکام حکومتی در سلب آزادی پوشش زنان، لغو قوانین حمایتی حداقلی از زن را گذرا دانستیم و دموکراسی را در مقابل باور مبارزه با سرمایه‌داری وابسته و ایدئولوژیِ مبارزه «ضد‌امپریالیستی» قربانی کردیم. به آن روزها برمی‌گردیم و بدون تعصب‌های فدایی‌وار از دور به ۸ مارس زن ایرانی، قبل از آن و بعد از آن نگاه می‌کنیم.

در موقعیت انقلابی سال ۱۳۵۷ تشکیل شوراهای اعمال قدرت در کارخانجات و اقوام غربی ایران، هشداری به‌نظم سرمایه جهانی در منطقه خاورمیانه، سرمایه‌ی لیبرال، تجار و سرمایه‌ی مالی بازار بود. آنان از طبقۀ کارگر و اقوام زجرکشیده اما با تجربه ایران به‌شدت ترسیده بودند. لذا همگی به احکام متحجر و باستانی مذهب تمکین کردند و کمک کردند که سیستم قدرت به‌نظم حاکم گذشته عقب‌گرد کند و به‌سرعت همه آن اندک «برابری بورژوایی» را که رضاشاه پیش‌کش ورود واردات کالا و ماشین‌آلات دست دوم غرب کرده بود، زیر قوانین ارتجاعی ۱۴۰۰ سال قبل قربانی شود، غاصبان قدرت، از همان آغاز، بر نیروی نظامی، مذهب و خانواده، یعنی سه پایه‌ی نظم سرمایه تمرکز کردند و هنوز سال ۱۳۵۷ به اتمام نرسیده بود که طوفانی از نابرابری طبقاتی و جنسیتی را به‌جامعه ایران تحمیل کردند، مبادا شبح کمونیست در شوراها جان گیرد و منطقه را فرا گیرد. قوانین تکمیلی زنان در دوران پهلوی‌ها نیز نه تنها از ورود به این قربانگاه در امان نماندند که اتفاقا آن‌ها، قربانیان اعظم برای حفظ تقدس خانواده بودند.

یک روز پیش از هشتم مارس، درحالی‌که گروه‌های مختلف سیاسی در تدارک برگزاری اولین مراسم روز جهانی زن در ایران بودند، روزنامه کیهان با این تیتر منتشر شد: «زنان باید با حجاب به ادارات بروند». این تیتر نشان می‌داد که حکومت جدید با قصد قبلی برای سر بریدن آزادی‌ها، می‌داند کی و کجا وارد عمل شود. سخنرانی ۱۵ اسفند خمینی مبنی بر استفاده از حجاب در اداره‌های دولتی، ۲روز قبل از تظاهرات زنان، حکم حکومتی را صادر کرده بود. در پایان همین اعتراضات طالقانی هم از حکم حکومتی تبعیت کرد: «حجاب ساخته‌ی من و فقیه و دیگران نیست، این نص صریح قرآن است.» جامعه که هنوز قانون را معیار، و تبعیت قانون از حکم ولی‌فقیه را شایعه می‌دانست، آن را چنان‌که باید جدی نگرفت. حکم حکومتیِ اجباری‌شدن حجاب، با گذشت التهابات روزهای اول و استقرار و تحکیم پایه‌های حاکمیت جدید، در سال ۱۳۵۹ با تصویب شورای انقلاب، توسط رئیس جمهور وقت ابلاغ و سرانجام در سال ۱۳۶۲، یواشکی لباس قانون پوشید. اما واقعیت این است که همان حکم حکومتی اسفند ۵۷، در روند سرکوب ایدئولوژیکی رسانه‌ها، تحکمِ حزب‌الله و چماق اخراج از کار، در این مدت عمومی و تثبیت شده ‌بود. در صدور همین احکام بود که پایه‌های ساختمان ایدئولوژی دو گانه «رهبر- دولت» در شکل صدور احکام حکومتی در سخنرانی‌های رهبر، سپس اجراشدن آن‌ها و در پایان، مراحل فرمایشی قانونی‌شدن آن‌ها با امضای ابلاغ قانون توسط دولت، بنیان گذاشته‌شد. با همین احکام بود که استبداد نه آرام آرام، که چون گردبادی ما را محاصره کرد.

 به هفدهم اسفند ۱۳۵۷ برگردیم. آنجا و آن روزها، که دموکراسیِ کوتاهِ موقعیت انقلابی ناباورانه خیابان را تسخیر کرده بود تا از موجودیت خود، از تولدش و برحق‌بودنش دفاع کند، واکنش خودجوش ده‌ها هزار زن از قشرهای گوناگون اجتماعی و تعداد زیادی از دانش‌آموزان مدرسه‌های دخترانه در هشت مارس علیه حجاب اجباری زیر برف و باران شروع شد و شش روز ادامه داشت. زنان کارمند بدون حجاب اجازه‌ی ورود به‌محل کارشان را نیافتند. زنان اما به‌جای برگشتن به‌خانه، به‌خیابان‌ها ریختند. تعداد زیادی از زنان کارمند هم عامدانه از رفتن به‌سر کار سر باز زدند. برخی گروه‌های تازه‌تأسیس زنان برای برگزاری برنامه‌هایی به این مناسبت فراخوان داده بودند. تعدادی از آن‌ها اعضای کنفدراسیون دانشجویان بودند که تازه به ایران برگشته بودند و برخی هم گروه‌هایی که وابسته به‌برخی گروه‌های کوچک سیاسی چپ بودند، از جمله، «اتحاد ملی زنان»، «جمعیت بیداری زنان»، «اتحادیه انقلابی زنان مبارز» و «جمعیت زنان مبارز» که برای هشت  مارس در دانشگاه برنامه داشتند. این گروه‌ها بدون اشاره به‌سخنان خمینی در مورد حجاب یا لغو قانون حمایت از خانواده درحالی به سخنرانی‌ در باره‌ی هشت  مارس پرداختند که همان زمان بیش از پنجاه‌‌هزار نفر زن جلوی دانشگاه تهران تجمع کرده بودند و شعار علیه حجاب می‌دادند. این زنان نه به‌خاطر هشت مارس و روز جهانی زن، بلکه در اعتراض به‌نخستین اعلام موضع حکومت جدید درباره‌ی اجباری‌شدن حجاب به‌خیابان آمده بودند. این تظاهرات درواقع واکنش شدیدِ خودجوش و سریع زنان عمدتا تحصیل‌کرده، دانشگاهی، اعضای کانون وکلا، کارمندان، دانشجویان و دانش‌آموزان بود. روز سوم، جلوی دادگستری جمع شدند. ضرب و شتم زنان و فحاشی و آبِ دهان تف‌کردن به آن‌ها توسط حزب‌اللهی‌ها، همزمان متلک‌ها، لبخندهای تمسخر و یا بی‌تفاوتی مردهای تماشاچی نشان می‌داد زن‌ها خیلی تنها مانده بودند. خوب به‌یاد دارم که بسیاری از گروه‌های زنان نزدیک به احزاب سیاسی چپ، موافق ادامه‌ی این تظاهرات نبودند. ‌گفتند که «الان وقت این حرفها نیست»! همین جمله کوتاهِ ۵ حرفی، شرطی بود که آزادی را همان روزها از همه ما گرفت. شرطی‌که در تشکیلات اغلب گروه‌ها هم مدام تکرار شد. همین جمله کوتاه که زنان را به‌خانه فرستاد تا مزاحم مبارزات «ضد‌امپریالیستی» نشوند. قید و شرطی برای دموکراسی بود که مثل بومرنگ به‌طرف تشکیلات سیاسی چپ برگشت. تز ‌ششم از تزهای یازده‌گانه «چرا‌ مارکسیسم؟»، «بالیدن هیولای استبداد» را در همین قید و شرط‌ها می‌بیند: «هر شرطی در آزادی بی‌قیدوشرط اندیشه و بیان، هرچند کوچک و به‌هر بهانه‌ای، نطفه و دانه‌ای است که روزی مجال بالیدن به هیولای تنومند و قدر قدرت استبدادی سلطه‌گر را خواهد یافت. آزادی بی‌قید و شرط، هیچ قید و شرطی ندارد. به این اعتبار، مارکسیسم شفاف‌ترین پنجره را به چشم‌انداز جهانی رها از سلطه و استثمار، به سوسیالیسم، می‌گشاید.»

١٩ اسفند فیلم گزارش‌گونه‌ی «صدا و سیما» از این تظاهرات جهت تفرقه‌افکنى در جنبش اعتراضى زنان پخش شد. این گزارش با عمده‌کردن پوشش زنان معمولی که متفاوت با پوشش زنان انقلابی آن‌ دوره بود، چنین القا کرد که رهبری این جنبش را سلطنت‌طلبان در دست دارند. در اینترنت و تحلیل‌ها بسیار گفته شده است که بسیاری از کسانی‌که در جریان انقلاب علیه رژیم سلطنتی پهلوی مبارزه‌ کرده ‌بودند، با دیدن این گزارشات و هیاهوی رسانه‌ها از همراه‌شدن با جنبشی که می‌توانست به‌سود سلطنت‌طلبان باشد، خودداری کردند و از این حرکت اعتراضی فاصله گرفتند. شعار «یا روسری، یا توسری» در همین مقطع زمانی مطرح و با عدم ادامه اعتراضات ماندگار شد. به‌نظر من تاثیر این فیلم در این حد نبود. قبل از الزام حجاب، قانون حمایت خانواده اولین قانون لغوشده توسط دفتر خمینی بود. لغو این قانون مهم نیز کمابیش با بی‌توجهی و توجیه نیروهای انقلابی و روشنفکران مواجه شد. از سوی این نیروها خبررسانی برای اطلاع عموم زنان هم صورت نگرفت. دو علت را می‌توان در توقف این واکنش اعتراضی اساسی دانست:

اول این‌که جنبشی به‌نام زنان در دوران پهلوی سابق سابقه‌ی رشد و نمو در اقشار گسترده زنان را نداشت و محدود به‌زنان طبقه بالا و تشکیلات «بیداری زنان» بود که این تشکیلات نیز گر‌چه در آن مقطع مترقی بود اما پشت دیوار استبداد رضاشاهی در بخش محدودی از زنان نفوذ کرد. حتی در میان زنان کارمند هم پدیده‌ای به‌نام جنبش زنان نداشتیم. آزادی‌هایی که زنان به‌دست آورده بودند و از جمله آزادی پوشش، یا گرفتن حقِ طلاق و یا حق رای با بخششِ حاتم طایی حاکمان وقت برای گسترش مناسبات سرمایه‌داری و تلاش همان زنان معدود بود. در فرهنگ مبارزاتی احزاب چپ آن سال‌ها متاسفانه «حجاب نه دغدغه‌ی‌ زنان کارگر بلکه دغدغه‌ی‌ زنان خرده‌بورژوا و بورژوا محسوب می‌شد»!! زنان مبارز و کارگر (از جمله معلم، کارمند) با تلاش خود به این خواسته‌ها نرسیده بودند که از دست دادنش را برنتابند. آنچه آسان به‌دست آید آسان هم باز پس گرفته می‌شود. اگر در این تظاهرات زنانی مانند هما ناطق یا مهرانگیز دولتشاهی یا برخی حقوق‌دانان و نویسندگان زن فعالانه حضور داشتند، چون خودشان برای کسب برخی از آزادی‌ها تلاش کرده بودند و اهمیت از دست دادنشان را می‌فهمیدند. دوم، فقط نیروهای سیاسی چپ نبودند که به‌حمایت از جنبش زنان برنخاستند یا آن را نادیده گرفتند ـ و به این ترتیب خود را‌ از یکی از مهم‌ترین فرصت‌های مبارزه با استبداد مذهبی محروم کردند ‌‌ـ عمده‌ی جریان‌ها و نیروهای مدعی «سکولار» نیز درعدم پشتیبانی یا بی‌اعتنایی به این اعتراضات شریک بودند. حتی اعلامیه محکوم‌کردن حجاب از سوی فداییان و مجاهدین، به‌نظر من انجام وظیفه بود و نه بیش‌تر. این گروه‌ها نیز در تجربه‌ی زیسته خود برای آزادی زنان یا ضرورت آن فعالیت یا تلاش نکرده بودند که اهمیت از دست دادنش را‌ دریابند. وقتی «کمیته‌ی دفاع از حق زنان» متشکل از همه ملیت‌ها به‌ریاست سیمون دوبووار و نویسنده‌ی آمریکایی، کیت میلت از طرفداران «حزب کارگران سوسیالیست» کنار زنان ایران ایستادند، اهمیت این همراهی جهانی و استفاده از پتانسیل آن برای به‌چالش کشیدن اقدامات اولیه‌ی حکومت در سلب آزادی‌ها، برای چپ آن دوره قابل درک نبود. وفاداری به‌پیکر مادیت یافته سازمان خود، چنان همه‌ی فعالان چپ را کور کرده بود که از‌ دیدن واقعیت غافل شدند، بنابراین از هزاران دختر جوان که به‌ عشق آرمان چپ با مشت‌های گره‌کرده علیه پوشش اجباری شعار می‌دادند، انتظاری نبود. ما دختران چپ داخل کشور در پوشش خود فرقی جز روسری با پوشش دختران مجاهد نداشتیم. همان‌طور هم ملزم بودیم نیازهای زنانه‌ی خود را سرکوب و مثل زنان مذهبی خود را پشت رفتار مردانه اثبات کنیم، علاوه بر آن در سال ۵٧ و نیز قبل از آن، حجاب نه تنها با نگاه دینی که با نگاه اغلب مارکسیست‌ها، متاسفانه یک ارزش و نماد «مبارزه با امپریالیسم» محسوب می‌شد!! بخشی از چپ سنتی معتقد بود که اکنون مهّم‌ترین مسأله پرهیز از کشمکش و ستیز در فضای انقلابی است، چراکه چنین کشمکش و ستیزی می‌تواند شرایطی فراهم کند برای مداخله‌ آمریکا! همین موقعیت بود که طرفداران فدایی را که بیش‌ترین نیرو در میدان تجمعات زنان بود ساکت و زنان بی‌حجاب را در اقلیت عددی و فکری قرار ‌داد. موقعیتی که دلیل «خویشاوندی و نزدیکی گفتمان‌های ایدئولوژیک دینی و چپ بود.» [۴] دلیلی که در تشریح «منطق ویژه‌ی هر موضوع ویژه» نباید از نظر دور داشت. هنوز عبارات سیمین دانشورکه اتفاقا چپ‌اندیش آرامی هم بود در ویکی پدیا ثبت و باقی است. این عبارات ایدئولوژی‌ای را نشان می‌دهد که فکر می‌کرد با چوب‌زدن بر امپریالیسم می‌تواند عدالت اجتماعی به‌دست آورد: «ما هر وقت توانستیم این خانه‌ی ویران را آباد کنیم، اقتصادش را سروسامان دهیم، کشاورزیش را به‌جایی برسانیم، حکومت عدل و آزادی را برقرار سازیم، هر وقت تمامی مردم این سرزمین سیر و پوشیده و دارای سقفی امن بر بالای سرشان شدند و از آموزش و پرورش و بهداشت همگانی بهره‌مند گردیدند، می‌توانیم به‌سراغ مسائل فرعی و فقهی برویم، می‌توانیم سر فرصت و با خیال آسوده و در خانه‌ای از پای بست محکم بنشینیم و به‌سر و وضع زنان بپردازیم» این عبارات بیان برداشتی به‌اصطلاح «ضدامپریالیستی» از رهنمودهای استالین بود که امروز هم با شکل و شمایل جدید هنوز در بازار چپ سنتی ایران نورافشانی می‌کند! عمده نیروهای چپ ایران اگر آن روز فریاد آزادی زنان، اقلیت‌ها و اقوام را می‌شنیدند و از آن کاتالیزورهای جوشان استقبال بِهنگام می‌کردند شاید دهه‌ی ۶۰ گونه دیگری رقم می‌خورد. گویا شبح گرامشی در سال ۱۳۵۷ بر فراز ایران در گردش بود که هشدار می‌دهد: غفلت از جنبش‌های خودجوش، تحقیر آن‌ها و عدم هدایت‌شان در مسیری آگاهانه و ارتقای سطح آن‌ها با قراردادن‌شان در درون سیاست، اغلب می‌تواند پیامدهای جدی و خطرناکی داشته باشد! گرامشی حق داشت. پیامد نفی و بی‌توجهی به اعتراضات به حجاب، واقعا خطرناک بود. دموکراسی، فرصتِ مهّمِ کشتنِ گربهِ استبداد را دم حجله مذهب را در اسفند ۱۳۵۷ از دست داد.

تداوم اعتراضات به‌حجاب در سال‌های ۵۸ و ۵۹ محدودتر بود. پس از سلب اختیار زنان بر پوشش خود و تثبیت آن در دستور شورای انقلاب، تهاجم به انقلابیون، دستگیری و شکنجه و اعدام و کشتار آن‌ها شروع شد. ما که از درک اهمیت اختیار پوشش خود که اولین و طبیعی‌ترین آزادی انسان است باز مانده بودیم و در واکنش به این اجبار، معترضین را حمایت فعال نکرده بودیم. وقتی عزیزانمان را به‌بند می‌کشیدند، حس تنها بودن، جدا بودن از توده‌ها و بی‌پشتیبان بودن را در اعماق وجود خود حس می‌کردیم. عزیزان‌مان که می‌خواستند چون ماهی در دریای توده‌ها باشند، در بی‌خبری کشته شدند و بسیاری از مردم از آنچه بر آن عزیزان گذشت، تا سال‌ها بعد بی‌خبر ماندند. ما که زنان را در خیابان در اعتراض‌شان به‌سلب آزادی، تنها گذاشته بودیم، ما که به‌بستن مغازه‌ی صدها کاسب اعتراض نکرده بودیم، تکیه‌گاه‌های خود را از دست داده بودیم. به‌قول مارکس زنی را مانند بودیم که نخستین ماجراجویی که از راه رسیده بود بر او دست یافته بود. غفلت ما نابخشودنی بود.

قبل از اسفند ۱۳۵۷

این بخش را با الهام از این جملاتِ مارکسیست آلمانی، کلارا زتکین می‌نویسم که: دیدگاه ماتریالیستی تاریخ پاسخ‌های حاضر و آماده به‌مسئله‌ی زنان نمی‌دهد، اما چیزی بهتر ارائه می‌کند: روش صحیح و دقیق مطالعه و فهم مسئله.

امروز که به‌قبل از ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ برمی‌گردم درعجب می‌مانم از غفلت ما حامیانِ طبقه کارگر از زنان و مشکلات‌شان! وقتی تاریخ زیسته زن ایرانی را از جنبش مشروطیت تا ۱۳۵۷ ورق می‌زنم، به‌جز دهه‌‌ی منجر به‌کودتای مرداد ۳۲ که تشکیلات محدودی از زنان به‌همت حزب توده فعال شدند، هم‌چنین مبارزات اسطوره‌ای زنان فدایی، نشانی از فعالیت زنان جامعه برای گسست از ایدئولوژی‌های اسارت‌بار پهلوی‌ها که برای خفیف کردن زنان ساخته و تسری داده شده بود، دیده نمی‌شود. اگر امتیازاتی به‌تدریج برای زنان کسب شد عمدتاً توسط زنان تحصیل‌کرده مستقل یا گروه‌هایی از زنان از قشر مرفه جامعه بود. در دوران مشروطیت زنان زیادی حتی از قشر میانی یا حتی فرودست در حوزه‌ی سیاست فعال شدند. انجمن و سازمان‌های مخفی مخصوص به‌خود را برپا، و در فعالیت جمعی، نسبت به‌موقعیت اجتماعی خود آگاه‌تر شدند اما جالب است که تاریخ‌نگاران یا مقاله‌نویسان، کمتر به‌مباحث زنان روزنامه‌نگار و نویسنده، و نقد آن‌ها از حقوق خود اشاره کرده‌اند، بیش‌تر همآوردی آن‌ها با مردان، مرکز توجه است. وجود اجساد بیست زن در آذربایجان که ملبس به‌لباس مردانه بودند، گروه‌هایی از زنان مسلح که با ریاست مجلس درباره‌ی تمامیت ارضی کشور اتمام حجت نمودند. زنان مبتکری که کالاهای خارجی را تحریم کردند، و گروهایی که در صدد بیرون انداختن مستشاران روسی و انگلیسی برآمدند. در همه‌ی این اعتراضات، زنان با هیبت مردان شرکت کرده‌اند. درآن زمان، مثل بیش‌تر نقاط جهان هنوز ایدئولوژی جنسیتی مبتنی بر ارگانیسم طبیعی، باورهای زنان را می‌ساخت. آن‌ها برابرشدن قدرت فیزیکی خود با مردان را حامل بار برابری می‌دانستند. اعتراضات زنان در این دوره، حرکتی بود که با جنبش عمومی همکاری می‌کرد و هدف آن کاهش قدرت سلطنت، استقلال ایران و حاکمیت قانون بود، برای گسترش و سازماندهی فعالیت‌شان در سطح وسیع جامعه و در میان طبقات پایین وقت کمی می‌گذاشتند یا حتی بها نمی‌دادند، امری که با تسلط مناسبات فئودالی، طبیعی می‌نمود. وقتی در قانون مشروطه، زنان در کنار فاسدین و جنایتکاران از حق رای محروم شدند، وقتی قوانین مشروطیت، قرن‌ها ستمِ مالکیت بر زن را در ماده و تبصره قانون مدنی، رسمیت صد ساله می‌بخشید. همین زنان شجاعی که مسلحانه وارد مجلس می‌شدند، به‌تثبیت این قوانین ضد زن اعتراضی نکردند. شروع دوره‌ی پهلوی اول با هدف توسعه سرمایه‌داری و با تکیه بر قداست مالکیت، خانواده، مذهب و نظم، برای زنان گشایشی در دفاع از برابری فراهم کرد. برخی زنان بورژوای تحصیل‌کرده در جمع‌هایی مستقل به‌نام فعالان زن، خواسته‌هایی مانند منع تعدد زوجات برای شوهر، سخت‌کردن طلاق‌ِ یک‌طرفه‌ی زن از جانب شوهر، و بالابردن سن ازدواج زنان را در فهرست مطالبات‌شان قرار داده بودند و «انجمن غیبی نسوان» به‌ریاست صدیقه دولت آبادی اولین انجمن زنان بود که به‌محرومیت زنان از حق رای، اعتراض کرد. عده‌ای از زنان تحصیل‌کرده نیز موفق شدند از کانال دوستان و آشنایان خود در دولت، لایحه‌ی «بهبود شرایط زندگی زنان» را به‌منظور تغییر قوانین به‌نفع زنان به‌مجلس شورای ملی ارائه کنند.‌ صرف‌نظر از تلاش خانم صدیقه دولت آبادی و چند خانم دیگر از طبقات ممتاز در دفاع از حق رای زنان، رفع حجاب با زور از بالا تحمیل شد، آزادشدن ورود دختران به‌دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی، آزادی ورود زنان به‌مراکز تفریحی بدون تبعیض، اصلاح قوانین مربوط به‌طلاق و ازدواج از جمله تعیین حداقل سن ازدواج برای دختران ۱۵ سال و برای پسران ۱۸ سال از جمله اصلاحات اعمال‌شده در قانون مدنی، محصول مشروطیت بود که در بازتاب تلاش زنان تحصیل‌کرده و باز هم از بالا در اختیار زنان گذارده‌شد. در این دوره، مدت کوتاهی خواسته‌های جنسیتی در زمره خواست‌های فعالین زنانِ خارج از دولت قرار گرفت. تشکیلات زنان متعلق به‌حزب توده و حقوق‌دان مستقلی از فمینیست‌های بورژوا به‌نام مهرانگیز منوچهریان، عمده فعالیت خود را بر گرفتن حق رای زنان متمرکز کرده بودند. یکی از رادیکال‌ترین گروه‌های زنان، «تشکیلات زنان ایران»، شاخه‌ای از حزب توده ایران بود که در پایان همین دوره تشکیل شد. هدف این سازمان آزادی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زنان بود. در سال ۱۳۲۳ این سازمان نشریه‌ای به‌نام بیداری ما منتشر کرد. این مجله به‌صراحت دیدگاه بسیار رادیکالی درباره‌ی حقوق زنان را منعکس می‌کرد. تشکیلات زنان ایران بر ضرورت محو استثمار زنان کارگر در کارخانه‌ها تأکید داشت و خواسته مرخصی باحقوق برای زنان، ایجاد مهد کودک برای مادران و حقوق مساوی برای کار مساوی را مطرح می‌کرد. در نشریه بیداری ما، مؤسسات آموزشی و روحانیت به‌شدت مورد نقد قرار می‌گرفتند و رضاشاه به‌عنوان دیکتاتوری که قصدش استثمار بیش‌تر زنان بود مطرح می‌شد. اما در این نشریه هم قوانین موجد نابرابری زنان که قبل از آن‌ها تصویب و در حال اجرا بود کمتر مورد اعتراض واقع می‌شد. ایدئولوژی اکونومیستی حزب توده، ستم طبقاتی را چنان بهایی می‌داد که نه فقط سلطه‌ی مرد را نمی‌دید بلکه سلطه حاکمان را نیز چندان بها نمی‌داد. رفرمیسم این حزب و مصالحه مداومش با مردان قدرت، از این زاویه قابل‌درک است! پس از کودتای ۲۸ مرداد و قلع و قمع نیروهای سیاسی و سلب اجازه فعالیت نهادهای مدنی، دیگر فعالیت مستقلی خارج از دربار وجود علنی نداشت. ایدئولوژی رسمی، نزدیک به‌رویای امریکایی بود که هر چیز از سوی زن آمریکایی را نماد و الگویی از زنِ برتر ارائه می‌کرد و تصویری التقاطی از جنبش فمینیستی در غرب ارائه می‌شد. جنبش زنان یا به‌حیاط خلوت نزدیکان پهلوی تبدیل شد و یا در دامان زنان تحصیل‌کرده بورژوا نفس می‌کشید که بارزترین آن‌ها تلاش‌های فردی خانم‌ها مهرانگیز منوچهریان و دولتشاهی برای حق رای زنان بود. «جمعیت راه نو» که در سال ۱۳۳۴ تأسیس شده بود، یا «اتحادیه‌ی زنان حقوقدان ایران» گروهی از همین زنان بودند. در سال ۱۳۴۵ با تلاش‌های این دو گروه، طرح قانون حمایت خانواده بالاخره به‌مجلس رسید. در خاطرات مهرانگیز دولتشاهی می‌خوانیم: برخی نمایندگان پهلوی دوم از این طرح با عنوان «آتش‌افروزی بین زن و مرد» یاد کردند. یا پهلوی دوم می‌گوید از قم تلفن زده‌اند و گفته‌اند مهرانگیز منوچهریان کافر است و بیرونش کنید. بالاخره این قانون با حذف موارد مغایر شرع تصویب می‌شود. این قانون و متمم آن در سال ۱۳۵۳ به‌نظر من از معدود قوانین خانواده‌‌ به‌نفع زن بود که زنان کسب کرده‌اند. اما چنان‌که قبلا گفته شد مانند حق رأی زنان، این قانون نیز تغییر از بالا، توسط معدودی از زنان بودزنان جامعه با آن درگیر نشدند و حقوقی نبود که با تلاش و مبارزه خود به‌دست آورده باشندوقتی هم حاکمان مذهبی پس از غصب قدرت، آن را لغو کردندزنان جامعه که در تولد آن نقش نداشتند به‌مرگش هم اعتراض نکردنددر فقدان این قانون و تجربه‌ی زیسته پس از آن بود که به اهمیت آن پی بردند. طرفه آن‌که وقتی زنان روشنفکر، انقلابی و اقشار میانی در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ یعنی اولین ۸ مارس به‌خیابان آمدند و به‌محدودیت اختیار پوشش خود اعتراض کردند، به‌جز معدودی، سابقه قبلی و دستاوردی از خود در کسب حقوق برابر زنان نداشتند، دستاوردی اگر‌هم بود متعلق به‌زنان تحصیل‌کردهِ مرفه بود که اتفاقا از کشور نگریخته بودند و کنار زنان در راهپیمایی بودند. جالب اینجاست که اعتراض مکتوب به‌لغو قانون حمایت از خانواده خطاب به‌غاصبان قدرت، هم دقیقا توسط همین نمایندگان بورژوازی زنان صورت گرفت. خبری کوتاه، در روزنامه کیهان که اعتراض گروه وکلای مدافع حقوق زن و جبهه ملی ایران به‌دستور ِلغو «قانونِ حمایتِ از خانواده» را منعکس کرده بود، نشان زنان لیبرال را نیز بر‌این اعتراضات ثبت کرده است.

در نیمه اول دهه۵۰، زن فدایی، با توسل به ارزش‌های انسانی و برابری‌طلبانه زن و مرد در جامعه ایران معیارهای جدیدی از استقلال زن وارد جنبش زنان ایران نمود. آن‌ها پس از زنان مبارز مشروطیت که با لباس مردانه می‌جنگیدند، شکلی نوین از آزادبودن زن را آفریدند و سد تاریخی شرکت با مردان در مبارزات سیاسی را شکستند. در فعالیت‌های سیاسی مخفی انقلابیون، زنان مستقلا هم‌پای مردان شرکت کرده و می‌کردند، همین فعالیت‌ها هم باعث اعتبار زن ایرانی و حضور هزاران طرفدار در تجمعات آن‌ها می‌شد. اما این مبارزات از یک سو عموماً هم‌آوردی با مردان در عمل بود، چنان‌که در مشروطیت آموخته بودند. از سوی دیگر به‌تبعیت از تفکر اردوگاهی حزب توده کلا اکونومیستی و متمرکز بر ستم طبقاتی بود. در‌این فعالیت‌هایِ ایثارگرانه از فداییان تا مجاهدین، خواسته‌های جنسیتی غایب، و بورژوایی محسوب می‌شد. بنابراین نباید تعجب کرد که در غیاب نیروهای انقلابی و در غیاب آزادیِ بیان، در عرصه‌ی جنبش آشکار زنان، باز هم زنان مرفه که امکان ارتباط با دربار را داشتند از بالا اقدام کنند. در جوامع عقب‌مانده یا جوامع درحال رشد، حتی فعالان زنِ طبقات مرفه، ظرفیت کسب برخی برابری‌های جنسیتی زنان را دارند. اما همین امتیازات را اگر زنان از پائین و با تلاش و مبارزه خود به‌دست آورند باعث آگاهی جنسیتی زنان در شناخت نظام سلطه و اتکا به‌نفس برای حرکت بعدی می‌شود، ثانیا این امکان از نظام سلطه سلب می‌شود که هر وقت بخواهد، برای گسترش مناسبات بهره‌کشی، برابری کوچکی قائل شود و هر وقت نخواهد، آن را پس بگیرد و با زن ابزارگونه برخورد کند.

بعد از ۸ مارس ( اسفند  ۱۳۵۹)

سال‌ها در سایه‌ی ایدئولوژی‌های فریبنده‌ی نظام مذهبی و در خدمت سرکوب پنهان در بیرون زندان و درد، شکنجه، اعدام و تیرباران و کشتارهای گروهی گذشت. پس از اتمام جنگ و جام زهرِ خمینی، قدرت فریبنده‌ی ایدئولوژی‌ها وارد سراشیب مشکلات زندگی شد. کم کم مبارزات آشکار زنان در هیبتی درون‌رژیمی، از زیر پوست شهر درحال سر بیرون‌آوردن بود. همان‌طور که تلاش تحصیل‌کردگان مرفه زمان شاه، یا فمینیست‌های بورژوا، موردتوجه نیروهای چپ قرار نگرفت، این جنبش نیز مورد لعن و نفرت قرار گرفت. آن‌ها که از کشور رفته بودند باز هم در آینه خود جنبشی ساختند، به‌نقد خود نشستند و البته «نقد خود» و نه نقد ایدئولوژی‌هایی که نظامِ باورهایشان را ساخته بود. در متن ذیل ادعا می‌شود اگر جنبشی از زنان پس از سال‌های اختناق سیاه شکل گرفته است در خارج کشور بوده است:

«بعد از سرکوب سال ۱۳۶۰، خیل عظیم مبارزان و مخالفان که توانسته بودند از سرکوب جان به‌در برند، به‌ناگزیر به‌خارج کشور رفتند. در اینجا بود که جنبش فمینیستی زنان ایرانی، که نطفه‌ی آن در ایران بسته شده بود، به‌تدریج شکل گرفت. فعالان زن، در روند فعالیت‌های عملی و نظری‌شان، از نقطه‌نظرات پیشین کم کم فاصله گرفتند و به‌نقد خود نشستند. البته روند تغییر و تحول فکری زنان، مانند هر تغییر و تحول جدی دیگری، نه به‌یک‌باره بود و نه برای همه در یک زمان اتفاق افتاد. این تغییر و تحول رفته‌رفته به‌وجود آمد و کل فعالین یک نسل را بیش و کم در برگرفت.»

من با این جمع‌بندی موافق نیستم. تغییر دیدگاه زنان روشنفکر و مبارز چپ ایرانی خارج کشور، البته قابل توجه و ارزشمند است اما با تعاریف شناخته‌شده، جنبش محسوب نمی‌شود. جنبش زنان در داخل کشور، در فرایند زیست اقشار مختلف زنان در ۴ دهه مبارزه عینی با سیستم‌های عقب‌مانده، آرام آرام رشد کرد تا به اینجا رسید. روشنفکرانِ مخالف حاکمیت، در محفل‌های خانگی به‌هم پیوستند. روشنفکران باورمند به‌حاکمیت در اواخر دهه‌ی ۷۰ و دهه‌ی ۸۰ با دغدغهِ مشکلاتِ روز زنانِ قشرِ پایین جامعه، تشکل‌های مختلف مبارزه برای تغییر قوانین مربوط به زن را ایجاد کردند، زنان مستقل و تحصیل‌کرده در رده استاد و نویسنده در جایگاه اجتماعی خود، با گزارشات تحقیقی و کتاب، و اکثریت زنان با تلاش فردی برای تغییر خود (ذهنی و مادی) جنبش واقعی و گسترده‌ای را از بالاترین تا پایین‌ترین اقشار جامعه ایجاد کردند که در مبارزه‌ای روزمره و مستمر در زیست و کار، تغییرات مهمی ایجاد کرد. دختران انقلاب نماد تبلیغی این اشکال مبارزه در روند صعودی آن بود.

جنبش زنان، نه در خارج کشور و نه در یک هویت مشخص بلکه در هویت‌های مختلفی از مبارزات اقشار مختلف زنان داخل کشور، مثل موج خود را گستراند. در این موج، بازتاب آثار و تلاش زنان خارج کشور در ترجمه‌ی مقاله و کتاب، سخنرانی، مصاحبه و اکسیون‌های متعدد، کتمان‌کردنی نیست اما این تلاش‌ها به‌مفهوم جنبش نبود، ولی در خدمت توسعه‌ی جنبش داخلی بود. ما در این مجال، به‌هویت‌های مهم جنبش زنان ایران پس از سرکوب دهه ۶۰ می‌پردازیم.

محفل‌های خانگی زنان، روشنفکران مخالف حاکمیت

جنبش زنان ایران، که در دهه‌ی ۲۰ اندک جانی گرفته بود و با کودتای ۳۲ مرداد مخفی و به‌تدریج خاموش یا دگردیسی یافت، در اسفند ۵۷ حضور خود را چون آذرخش اعلام کرد و تا مدت کوتاهی هم در فعالیت مستقل یا در جنب فعالیت برخی گروه‌های تازه‌تشکیل زنان چپ و سکولار تلاش خود را ادامه داد که هزینه آن را هم با اعدام و تیربارانِ برخی مدافعانش پرداخت. این جنبش در شکل حرکت‌های فردی زنان یا حرکت‌های آنان در قالب گروه‌های کوچک چند نفره، با پایان جنگ ایران و عراق تداوم یافت که در بین فعالین زن به‌دوران محفل‌های خانگی معروف است.

محفل‌های خانگی زنان که بعداً جنبش زنان دهه ۸۰ از آن متولد شد در تظاهرات اسفند ۵۷ پا گرفتند. اکثریت زنان جوان شرکت‌کننده در این تظاهرات، نیز از هواداران فداییان خلق و سایر گروه های چپ بودند.

اما جنبش محفلی زنان چگونه به‌وجود آمد؟ [۵]

«از سال‌های نخست دهه‌ی ۶۰ به‌بعد، تا بیش از یک دهه اثری از جنبش زنان در صحنه‌ی علنی و عمومی جامعه نبود. سرکوب گسترده‌ی نهادهای سیاسی و مدنیِ مخالف و منتقدِ حکومت پس از سال ۱۳۶۰، دامن جنبش زنان را نیز گرفت و منجر به‌توقف فعالیت گروه‌ها و نشریات زنان شد. در چنین شرایطی و در نبود هیچ امکانی برای سازماندهی دوباره‌ی فعالیت علنی مستقل از حکومت، برخی زنانِ جان‌ به‌‌دربرده از بازداشت و اعدام و زندگی مخفی، به‌محافل دوستانه‌ای پناه بردند که اغلب بر اساس پیوندهای سیاسی ایجاد شده بود. این محافل در یک حرکت هماهنگ‌نشده و بدون هیچ‌گونه ارتباط و گاه اطلاع از هم، در گوشه‌ گوشه‌ی شهر برگزار می‌شد و پل لرزان و معلقی برای ادامه‌ی حرکت جنبش زنان در دهه‌های بعد بود.» به‌قول یکی از فعالان همین محفل‌ها، زنانی که در سال‌های نخست دهه‌ی ۶۰  نه تنها امکان فعالیت سیاسی و اجتماعی نداشتند، بلکه بسیاری با پاکسازی‌ها، از اشتغال و تحصیل محروم شده بودند و یا در حرفه‌هایی نامتناسب با تخصص و تحصیلات‌شان مشغول به‌کار بودند، حضور در این محافل اندک مجالی برای بازیابی هویت سیاسی ـ اجتماعی سرکوب شده‌شان بود. پس از جنگ ایران و عراق و به‌ویژه از سال‌های نخست دهه‌ی ۷۰ بود که این محافل گسترده‌تر شد و توانستند فضایی برای دورهم جمع‌شدن طیف‌های مختلف زنانِ به‌حاشیه‌ی سیاست رانده‌شده باشد. «بیش‌تر این جلسات با جمع‌های کوچک حداکثر ۱۰ نفره‌ از زنانی شاغل یا خانه‌دار، اغلب تحصیل‌کرده و از طبقه‌ی متوسط شروع می‌شد. جلساتِ اغلب ماهانه‌ی این محفل‌ها به‌صورت گردشی در خانه‌ی اعضای آن برگزار می‌شد و اعضای آن معمولاً در گروه سنی حدود ۳۰ تا ۵۵ سال بودند.» برخی، حمایت از خانواده‌های زندانیان سیاسی و اعدام‌شدگان را اولین انگیزه‌ی شکل‌گیری این محافل می‌دانند. برخی دیگر نیز، بزرگداشت روز جهانی زن در هشت مارس را مقدمه‌ی ایجاد محافل زنان عنوان می‌کنند. به‌طوری‌که به‌تدریج نقطه اشتراک اکثر ‌این محفل‌ها، برگزاری مراسم هشت مارس شد. گردهمایی ۸ مارس ۱۳۹۷ محصول همین محافل بود. نوشتن و انتشار مجموعه‌های مقالات در حوزه‌ی زنان در داخل (نشریاتی هم‌چون جامعه سالم، آدینه، دنیای سخن، فرهنگ و توسعه، کتاب توسعه، گفتگو و ایران فردا، ماهنامه زنان) یا در دنیای مجازی با اسامی مستعار، انجام کارهای پژوهشی در حوزه‌ی زنان از اقدامات این محفل‌ها بود.

زنانی نیز که پس از تشدید سرکوب‌های حکومتی مجبور به‌ترک کشور شده بودند، با راه‌اندازی نهادها و رسانه‌هایی در حوزه‌ی زنان فعالیت‌های پیشین‌شان را در خارج از ایران ادامه دادند. فصل‌نامه‌‌ها، ماهنامه‌ها، مقالات و کنفرانس‌ها، ترجمه کتاب و خاطرات از جمله پل‌هایی بود که فعالان زن در داخل کشور را به‌زنانی که در خارج از ایران در حوزه‌ی زنان فعالیت و پژوهش می‌کردند، وصل می‌کرد. این مقاله‌ها و مباحث طرح‌شده در نشریات و کنفرانس‌های خارج از ایران، در محفل‌های زنان دست به‌دست می‌شد و برخی مقاله‌های انگلیسی نیز پس از ترجمه به‌فارسی، در برنامه‌های مطالعاتی محفل‌ها قرار می‌گرفت. اکثریت این محافل چپ‌اندیش بودند. اما در محفل‌های غیرچپ، ملی‌مذهبی‌ها، طرفداران رژیم پهلوی و حتی اصلاح‌طلبان جوان تحصیل‌کرده هم بودند. اولین تشکل‌هایی که به‌همت این محفل‌ها ایجاد شد، «انجمن حمایت از حقوق کودکان» و «جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست» بود. تشکل‌هایی که مؤسسین و اعضای اغلب آن‌ها زنان سکولار یا چپ بودند و راه را برای فعالیت مدنی زنان خارج از قدرت و ایدئولوژی حاکم باز کردند. همین محفل‌ها بودند که راه به‌سوی تشکل‌های فراگیر جنبش عمومی زنان در دهه ۸۰ بردند. بررسی این فعالیت‌ها نیازمند کار مستقل و جداگانه‌ای است.

زنان مستقل در جایگاه اجتماعی خود

یکی از اشکال مهم جنبش زنان در یک قرن گذشته، حضور فعال زنان آزادیخواهی است که از جایگاه اجتماعی خود به‌دفاع از حقوق زنان پرداختند. این زنان تاثیر تعیین‌کننده‌ای بر رشد جنبش زنان داشته‌اند. زنانی که نقش اجتماعی آن‌ها مبتنی بر روابط سلطه نبود و در جایگاه خود، از سازندگان گفتمان‌های ایدئولوژیک تبعیض جنسیتی نبودند یا نیستند. کسانی مانند فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی، مشهور به طاهره و قُرَّهُالعَین شاعر و محدث ایرانی، از اولین مریدان سید علی‌محمد باب، مریم عمید سمنانی ملقب به مزین‌السلطنه از زنان روزنامه‌نگار دوران قاجاریه، بی‌بی‌خانم استرآبادی و صدیقه دولت آبادی از نویسندگان و روزنامه‌نگارانِ دوره مشروطیت، محترم اسکندری شاعر و از پیشگامان جنبش زنان در ایران، خلعتبری مادر سیمین دانشور که در تمام عمر معلم بود، اما درعین‌حال روزنامه‌نگار و شاعر نیز بود. سیمین دانشور، ستاره فیروز، مرضیه احمدی اسکویی در جایگاه یک معلم  و بسیاری دیگر. در این ۴۰ سال اخیر نیز چنین زنانی کم نبودند و نیستند: زنانی که برای آزادی زنان فعالیت کردند و در دهه ۶۰ اعدام شدند، زنان چپی که هم اکنون در پوشش زن سکولار فعالیت دارند یا زنان سکولاری که به‌عنوان حقوقدان، وکیل دادگستری، روزنامه‌نگار، فعالین حقوق بشر، پژوهش‌گر و مترجم، نویسنده و استاد دانشگاه در بستر شغلی و جایگاه اجتماعی‌شان برای حقوق برابر زنان فعالیت کردند و می‌کنند.

 تشکل‌های فراگیر جنبش عمومی زنان

پس از پایان جنگ و اتمام کشتار خونین انقلابیون که تعداد زیادی از آن‌ها زنان بودند، بخشی از زنان از اقشار میانی جامعه که تحصیل‌کرده و خود را نواندیشی دینی می‌دانستند تحت تاثیر ایدئولوژی دوگانه‌ی «اسلام واقعی»/«اسلام متحجر» با هدف رهایی زن از نگاه متحجرانه اسلام و تفسیر کالایی به‌فعالیت پرداختند. این زنان مثل اکثریت زنان کشور، هنوز در بند ایدئولوژی مستضعفان و ضدامپریالیسم در دو گانه رهبر- دولت، مدافع اصلاح‌طلبی در حوزه حقوق زنان بودند. بخشی هم، زنانی بودند که «سکولاریزه نمودن جامعه» را، گام نخستِ مقابله با سیستم ایدئولوژیک مردسالار می‌دانستند، این دو بخش در راستای دفاع از حقوق زنان، در دهه ۷۰ و ۸۰ تشکل‌هایی به‌وجود آوردند. به‌نظر من هر دو به‌طور مشخص از سنت دینی تغذیه می‌کردند؛ سکولار و غیرسکولار دو روی یک سکه‌اند: «مخالفت با کارکرد دین به‌عنوان عنصر محوری ایدئولوژی حاکم و حمایت از ضرورت آن، دو روی سکه‌ی شعار «جدایی دین از دولت» بوده‌اند. این شعار نه نافی دولت است و نه نافی دین، به‌عکس جاودان‌کننده‌ی هر دو است. جدایی دین از دولت در نظام‌های سیاسی اروپا و آمریکا و شکوه و جلال «‌دربار پاپ» و تعظیم و تقدس او از سوی حاکمان این نظام‌ها، نمایش‌دهنده‌ی این دو روی سکه است.» [۶]

در دهه ۸۰ زنان فعال در اقشار مختلف بسته به‌سلیقه‌ها، پشتوانه‌ها و باورهای فرهنگی، مذهبی و سیاسی خود، هر کدام با تعریفی متفاوت از دیگری مشغول به‌رایزنی برای کسب حقوق پایمال شده‌شان شدند. گروه‌هایی از زنان که به‌اصطلاح «غیر خودی» بودند به‌تشکیل گروه‌ها و هسته‌های کاری در قالب سازمان‌های غیرانتفاعی و یا انجمن‌ها پرداختند که بیش‌تر شباهت به‌کار نهادهای خیریه داشت. خیریه قالبی متناسب با اسلام بود که ظرفیت داشت اختناق را دور بزند. لذا آن‌ها مجبور شدند، مؤسّسه‌های خیریه را طبق نگرش خود یا به‌نام خیریه یا به‌نام ان.جی.او برای بردن اهداف خود در میان زنان کارگر به‌کار گیرند. شکی نیست خیریه‌ها، نهادهای سرمایه برای گدا‌پروری کارگران و بازداشتن آن‌ها از مبارزه است، اما در شرایط مشخص که اختناق همه راه‌‌های مبارزه علیه سلطه‌ی خود را می‌بندد، استفاده از نهادهای آن علیه خودش یکی از اشکال مبارزه است. سازمان‌دهندگان این حرکت شاید امروز با امیدبستن به سرمایه‌داری لیبرال در مسیری دیگر قدم می‌زنند اما نفس صحیح بودن یک حرکت در مقطع مشخص و حتی ادامه آن، ربطی به امیدهای واهی آن‌ها در آینده ندارد. در کنار خیریه‌ها آن‌ها به‌تشکیل و تشکل و تقویت کمپین‌های اجتماعی با هدف برابری جنسیتی پرداختند که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به «کمپین یک میلیون امضا و یا تغییر برای برابری» و یا «کمپین نه به‌قانون سنگسار» و هم‌چنین «نه به لایحه حمایت خانواده» اشاره کرد. کمپین یک میلیون امضاء به‌طور تصنعی «برپا» و به‌دلخواه «تصمیم گرفته» و «تبلیغ» نشد، بلکه پدیده‌ای بود در جنبش زنان که در لحظه‌ای معینِ ناشی از شرایطی اجتماعی یا اجتناب‌ناپذیری تاریخی رخ داد. برخی از زنان که برای این کمپین بسیار زحمت کشیدند، هزینه سنگینی پرداختند، مثل نرگس محمدی که هنوز در زندان است. کار این کمپین‌ها ایجاد آگاهی در سطوح مختلف جامعه در مورد وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان و تلاش برای یک صداکردن زنان، مردان و خانواده‌ها در‌مورد برابری جنسیتی بود. فمینیست‌های مسلمان نیز مثل سایر ادیان می‌توانند در تحولات جامعه زنان نقش مثبتی داشته باشند، اگر بکوشند تفسیرهای دینی را تابع اصل برابری زنان و مردان کنند. ولی اگر در پی آن باشند که خواست برابری زنان و مردان را تابع تفسیرهای دینی و نظر این و آن آیت‌الله در خصوص برابری زن و مرد کنند، در واقع تابع ایدئولوژی قیم‌گرایی می‌شوند که شالوده پدرسالاری است. مشکل اساسی اعتراضات زنان جنبش سبز در شروع دهه ۸۰، با تکیه به‌قدرت جناحی از حاکمیت و تبلیغ برای آن جناح در طول انتخابات تابعیت از همین ایدئولوژی بود. تحکیم مقطعی ایدئولوژی‌ مسلط خط اصلاح‌طلب رژیم، لبه شمشیر مبارزه طبقاتی را کند می‌کرد.

 اما به‌تدریج گفتمان غالب در این تشکل‌ها از تعدیل قوانین درجهت ‌تغییر قوانین حرکت کرد و از استراتژی اصلاح به‌سوی استراتژیِ تغییر، تغییرِ جهت داد. در انتخابات ۸۸، پس از گذشت بیش از دو دهه ممانعت قدرت حاکم برای سیاسی‌نشدن حرکت زنان، آنان در یک حرکت هدفمند، مستقیماً پا به‌عرصه سیاست گذاشتند و تشکیل گروه «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» را اعلام کردند. زنان از طیف‌های بسیار متنوع، رسماً با هم ائتلاف کردند و به‌جای حمایت از یک کاندیدای مشخص، نامزدهای انتخاباتی را مورد سئوال قرار دادند که این در تاریخ مبارزات زنان ایران نقطه عطفی بود. فعالان گردآمده در این ائتلاف صریحاً اعلام کردند آن‌ها درصدد حمایت از کاندیدایی خاص و یا دعوت از زنان برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات آتی نیستند، بلکه هدف آن‌ها صرفا طرح مطالبات زنان است: «ما می‌خواهیم گفتمان «دولت ـ مردانه» را، که معمولا بر فضای انتخابات غلبه دارد، از راه مسالمت‌آمیز به‌سمت تحقق نیازهای جامعه‌ی مدنی و به‌خصوص مطالبات معوق‌مانده‌ی زنان سوق دهیم. ما می‌خواهیم از طریق کنش جمعی خویش، مسئولان را متوجه کنیم که باید، نه فقط به لایه‌های راس هرم قدرت، که به‌گروه‌های مردمی و اقشار حاشیه‌ای نیز پاسخگو باشند و اگر درصدد جلب آرای زنان، دانشجویان، معلمان و سایر اقشار جامعه و کسب مشروعیت هستند، باید در قبال آن برای تحقق مطالبات و خواسته‌های آنان نیز تلاش کنند.» در این ائتلاف، زنان فعال ایران با دیدگاه‌های بسیار متفاوت بر سر چند محور اصلی توافق کردند. مهم‌ترین محور مطالباتی این ائتلاف دو خواستهِ ضرورت پیوستن ایران به کنوانسیون رفع تبعیض از حقوق زنان و تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان بودتاکید زنان ایرانی بر تغییر قانون برای کسب برابری جنسیتی حقوقی به‌دلیل وخامت موقعیت قانونی زنان طبق قوانین حاکم بر ایران بود. از زمان مشروطیت تاکنون با اعمال قوانین شرعی ناظر بر خانواده و احوال شخصیه، تبعیض‌های بی‌حدوحصری بر زندگی زنان تحمیل می‌شد و سنن و فرهنگ را پیوسته بازتولید و جان‌سخت می‌کرد. قانونیت سلطه بورژوایی ایران نسبت به‌مالکیت و ابژه زن، دقیقاً در زمانِ مشروطیت و در قانون مدنی آن شکل گرفت و در طول چندین دهه در پراتیک ایرانیان در خرید و فروش زن با مهریه چنان جا افتاده بود که حتی در موقعیت انقلابی بعد از ۵۷، گروه‌های چپ هم به آن اشاره نکردند. به‌همین دلیل، زنان ایرانی محور اصلی فعالیت‌های خود را بر مبنای دست‌یابی به برابری قانونی، بنا نهادمحوری که از ظرفیت بالایی برای گسترش جنبش زنان در تمام اقوام برخوردار است. با این ائتلاف آنان اعلام کردند که دیگر کورکورانه پیرو نخواهند بود، بلکه آگاهانه تصمیم خواهند گرفت. زنان ایرانیِ «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» امید به این حکومت نداشتند. اما در زیر سلطه اختناق سیاه، سعی کردند با همین روش‌ها، از طرق مسالمت‌آمیز به‌سوی اهداف خود پیش روند و در آن فضای خطرناک به‌حیات خود ولو با رشد کندتر ادامه دهند. شکلی از بقای سیاسی که برای دوستان خارج کشور که چند دهه است از کشور دورند قابل هضم نیست. در شرایطی که حکومت از هیچ ابزاری برای سرکوب مخالفان و به‌قول زنان آزادیخواه آن دوره، «دگراندیشان» کوتاهی نکرده و نمی‌کند، این روش برای شکستن یخ‌های موجود و ارتقای سطح جنبش زنان بسیار قوی‌تر از لغو حجاب بود. زیرا قانون مردسالاری در زندگی روزمره تمام زنان تهیدست چون هیولای ویرانگری، در تمام ابعاد تبعیض جنسی حضور دارد. متاسفانه چپ نتوانست ضرورت طرح و الزام «برابری‌های بورژوازی» و نحوه استفاده از آن‌ها در مقطع مشخص تاریخی را درک، پشتیبانی و گفتمان حقوق زن را در ابعاد وسیع، حتی در لایه‌های سنتی و مذهبی زنان گسترش دهد. خواست سرنگونی یک رژیم مغایر حضور در جامعه حتی دنیای مجازی، حمایت زنان و شکستن رعب تغییر قانون نیست.

البته فضای امنیتی و سرکوب هم ادامه این جنبش را متوقف کرد. بسیاری از فعالان دهه‌ی ۸۰، ناچار به‌ترک ایران گشتند و این امر باعث مسکوت‌ماندن خواسته‌های آنان شد. پس از دی ۱۳۹۶ نیز، در نیروهای چپ و فعالان زن در ایران، تلاش مشخص و شناخته‌شده‌ای برای کشف وجوه مشترک سیاسی حرکت‌های زنان از ۱۳۸۸ به‌بعد دیده نشد.

تجربه زیسته فردی زنان، نامتمرکز در شکل، اما متمرکز در محتوی

زنان توانستند با تلاش‌های فردی، خستگی‌ناپذیر و تدریجی‌ و درعین‌حال نامرئی‌، نظام مرد‌سالاری را در ایران به‌چالش جدی بکشانند. اصرار و پایداری هوشمندانه و شجاعانه‌ی بسیاری از زنان مذهبی، مدرن و سکولار و غیرسکولار بر ادامه‌ی حضور اجتماعی خود در جامعه و تداوم دخالت و مقاومت روزمره‌ی آن‌ها و فرزندان‌شان در امور جاری مملکتی و در مواجهه با فشارها و سرکوب‌ها و تحمیل‌های حکومت تبعیض، یکی از عوامل مهم در تداوم و گسترش حضور اجتماعی زنان در اکثر عرصه‌ها در چهل سال گذشته بوده است. زنان مجبور شدند برای تامین زندگی وارد اجتماع شوند، برای کارکردن در جامعه، کم کم چادر را کنار گذاشتند و مانتو پوشیدند. دختران‌شان در خیابان‌ها از نیروهای امنیتی کتک خوردند و در خانه از پدر و برادر زور می‌شنیدند. آن‌ها‌ در بحث و جدال برای اختیار پوشش، ناخواسته وارد مبارزه فردی با مردان خانه و مامورین حاکمیت شدند. مقاومت‌ها و نافرمانی‌های مدنیِ روزمره و عبور از خط و مرزهای تعیین‌شده علیه حجاب اجباری سال‌هاست که به‌دستگیری و ضرب و شتم توسط گشت ارشاد و یا پرداخت جریمه نقدی می‌انجامد. اما استمرار در همین شیوه‌های مبارزه باعث شده است که امروز از «حجاب برتر» مطلوب حکومت (یعنی چادر سیاه و مقنعه) در بیش‌تر جاها و مکان‌ها اثر محدود و معدودی باقی بماند. با گسترش سواد و تحصیلات و به‌خصوص ورود زنان و دختران آن‌ها به‌دانشگاه‌ها (با توجه به افزایش دانشگاه‌های آزاد) و در پی آن آشنایی با زنان و مردان دگراندیش و منتقد در مراکز دانشگاهی و عرصه‌های دیگر اجتماعی به‌خصوص حوزه هنر و مشاهده و تجربه‌ی مستقیم تبعیض‌های رسمی و غیررسمی علیه زنان، باورهای زنان به‌تفاوت‌های بیولوژیکی و ابدیِ نابرابری با مردان، به‌تدریج فرو می‌ریخت. در‌این عرصه‌ها بود که در مقابل نگاه جنسی کارفرما، هم‌دانشجو و همکار‌مرد، با تبعیض جنسیتی فراتر ‌از خانه مواجه و مبارزه زنان، از مقاومت‌کردن، به احقاق حقِ خشم‌گینانه بالای سکوی انقلاب فرا رفت. در دهه ۸۰، اقشار میانی زنان، این حق را در تظاهرات خیابانی ناشی از انتخابات در شعارها عمومیت بخشیدند. متعاقبا زندان، شکنجه، اعتراض مادران مدافع فرزندان زندانی، تغییراتِ مستمر در پوشش و آرایش و ‌مانتو و بالاخره استفاده گسترده از دنیای مجازی و اشکال مختلف هنر برای بروز تقابل خود با محدودیت‌های زنان، واکنش‌های فردی را در ‌اشکال نامتمرکز گسترش داد. تجربه‌ی زیسته زنان و مواجهه‌ی آن‌ها با موانع روزمره و تبعیضات جنسیت‌گرا نقش اصلی را در شکل‌گیری جنبش حق‌خواهانه‌ی زنان در طی چهل سال گذشته بازی کرده است. جنبشی با تجارب فردی یکسان و نامتمرکز در حال شکل‌گیری بود. زنانی که هر روز در زیست عادی خود به تک‌صدایی و تحمیل یکسان‌سازی هویت و زور و اجحاف حکومت «نه» گفتند. آن‌ها حق کنترل بر بدن خود و هویت خود و سیستم ارزشی و سبک زندگی خود را حق طبیعی و جزئی از حقوق بشری خویش تلقی می‌کنند اما با روش‌هایی آهسته، پیوسته و مستمر؛ یعنی روزمره. دو قدم جلو، یک قدم عقب و اغلب با عاملیتی فردی یا خانوادگی پایه‌های اصلی جنبش زنان را به‌وجود آوردند.

بسیاری ازاین تحولات ذهنی در زنان که با تلاش فردیِ غیرمتمرکز به‌وجود آمد، محدود به‌جامعه ایران، چه پیش و چه پس از انقلاب، نبوده و نیست. بلکه روندهایی جهانی است. نفوذ روندهای جدید جهانی در افکار جوانان (زن و مرد) در دنیای به‌هم ‌پیوسته‌ی امروز، اثرات خود را کمابیش در دیدگاه‌های جنسیتی و وضعیت زنان ایران در چهل سال اخیر گذاشته است. ماهواره و دنیای فیلم و موسیقی، اخبار از آن طرف مرزها، نقش زنان کنش‌گر و فمینیست بین میلیون‌ها ایرانی مهاجر، تبعیدی و پناهنده در خارج کشور، در ایجاد ارتباط‌ها و ترویج آگاهی‌ها نسبت به‌نقض حقوق بشر زنان، بسیج حمایت‌های جهانی از مبارزات حق‌خواهانه، به‌خصوص زنان سیاسیِ زندانی، انتقال دو طرفه ادبیات و پژوهش‌های علمی میان داخل و خارج، و ایجاد شبکه‌های فراملی و چند ملیتی برای بسط آگاهی‌ها و پیوند‌های فراملی بسیار اثرگذار بوده است.

خلاصه این‌که زنان ایران در چهار دهه اخیر با تلاشی پیوسته، آرام و تحول‌خواهیِ تدریجی عملا شکل حداقلی از آزادی مدنی غیررسمی یا حجابِ ناحجاب را به‌حاکمیت تحمیل کردند؛ تغییرات کوچک و گاه بزرگ در حوزۀ اجتماعی و زندگی روزمره و محیط اطراف خود بدون یا با رویارویی مستقیم با نظم و مقررات سیاسی. این همان شیوه‌ای است که به‌حاشیه‌رانده‌گان نیز داشتند، شیوه‌ای از مقاومت پایدار و مبارزه ذره‌‌ای، که از سوی بخش بزرگی از جامعه‌ی ما مورد استقبال قرار گرفته. دو سال گذشته، قدرت رسمی و آمرانه‌ی حاکم چنان تضعیف شده‌است که مقررات حجابِ ناحجاب را زنان در خیابان‌ها می‌نویسند. شکل آرامِ تغییرِ مستمرِ حجاب طی چهل سال گذشته، از حجاب به «بدحجابی»، از بدحجابی به «کم‌حجابی»، و از کم‌حجابی به «حجاب الصاقی»، نتیجه عیانِ همین مقاومت پایدار و مبارزه‌ای ذره‌‌ای بوده‌است که، تا زمانی‌که روسری‌ای بر چوب ما را موردِ خطاب قرار نداد، نادیده مانده بود. مثل رعد و برق آمد و رفت. اما همان گردبادش کافی بود تا ما چپ‌ها و فعالان زن که در کتاب‌های مارکس و لنین دنبال انقلاب بودیم از خواب زمستانی بیدار شویم و ببینیم کف خیابان و در بطن جامعه چه اتفاقی می‌افتد، زیرا این‌ها هستند که در نهایت، روندهای تغییر را در بافت زندگی روزمره پیش می‌برند.

مبارزات اجتماعیِ شبکهایشده

مبارزات فردیِ غیرمتمرکز با گسترش اینترنت و همه‌گیرشدن گوشی‌های هوشمند وارد فاز نوینی شد. درواقع گوشی‌های هوشمند که حامل انواع اپلیکیشن‌های ارتباطی‌اند، صرفاً «ابزار» نیستند که مثلاً کنش‌گران اجتماعی از آن‌ها برای بازتولید همان روش‌های پیشین که نسل گذشته به‌کار می‌گرفت استفاده کنند، بلکه این ابزارها اساساً ساختار و شیوه‌ی مبارزاتی را تحت تأثیر قرار داده است. به‌لحاظ تاریخی جنبش‌های اجتماعی در هر دوره وابسته به‌مکانیزم و ابزار آن دوره بوده‌اند. دهه۶۰ با جزوه و بیانیه و کتاب، ارتباط اشخاص، و در ایران بالاخص مساجد و هیئت‌های مذهبی، در دهه ۸۰ علاوه بر موارد دهه ۶۰ کارکرد گسترده مطبوعات از مجله تا روزنامه و در دهه۹۰، شبکه دیجیتال و چندوجهی ارتباطِ افقی، سریع‌ترین و خودگسترنده‌ترین ابزارهای ارتباطی طول تاریخ هستند که خودارتباط‌ توده‌ای را جایگزین تشکیلات هرمیِ گذشته کرده‌اند. به این جنبش‌ها، جنبش‌های اجتماعی شبکه‌ای‌شده‌ی عصر اطلاعات می‌گویند. جنبش زنان در این دهه نمونه‌ی بارز آن است.

به‌کمک شبکه دیجیتال، شکل‌های جدید کنش‌گری زنان، عموماً فردمحور و «بی‌واسطه» هستند. کنش‌گران بدون نیاز به‌هیچ واسطه‌ای (واسطه‌ی تشکل، سازمان، انجمن و حزب) به آسانی و از طریق یک کلیک به آن می‌پیوندند و در نتیجه ظرفیت دارد به‌شکلی شبکه‌ای گسترش یابد، که البته با عدم برخورداری از سیستم هرمی تشکیلات یا سازمان‌دهنده‌ی خاص، سرکوب‌شان هم مشکل‌تر است و به‌همین جهت در کشورهایی که دیکتاتوری شدید است، به‌شیوه‌ی غالب فعالیت تبدیل شده است. نسل ما آموخته بود برای فعالیتی که محورش قائم به «جمع» و هدفش آرمان زندگی بهتر بود فعالیت کند، بهای سنگینی نیز پرداخت. اما نسل جدید برای فعالیت‌هایی که محورش «خود» و هدفش «خواسته‌ای فردی» است، در یک موج جمعی به کنش‌گری می‌پردازد. به‌همین جهت است که فعالیتش «نمایشی» جلوه می‌کند.

برای تلخیص این بحث دامنه‌دار از یکی از مقالات نوشین احمدی خراسانی روزنامه‌نگار و فعال حقوق زنان دهه ۸۰، که با او در نقد نظام سلطه اختلاف نظر صریح دارم، اما سال‌هاست حضوری فعال و علنی در جنبش زنانِ داخل کشور دارد استفاده می‌کنم: «اگر فعالیت‌های نسل ما عمدتاً ”نوشتاری“، ”بلندمدت“، ”ادامه‌دار“، ”منسجم“، ”ائتلافی“ و ”دیربازده“ بود، اما فعالیت‌های نسل جدید زنان با توجه به‌گسترش و نفوذ تکنولوژی‌های جدید ارتباطی، عمدتاً ”قائم به‌فرد“، ”بی‌واسطه“، ”تصویری“، ”کوتاه‌مدت“، ”منقطع“، ”پراکنده و سیال“، ”شخصی“، ”متکثر“ و ”زودبازده“ است؛ این کنش‌گری به‌جای آن که مبتنی بر ”افراد خاص“ (یا شاخص) باشد مبتنی بر کنش‌گرانی سیال، پراکنده و گمنام است… این نوع کنش‌گری جدید مبتنی بر طرح خواسته‌های شخصی و قائم به‌فرد است و به انگیزه‌های فردی و متنوع تک تک کنش‌گرانش گره خورده است، بنابراین با ساختارهای کلاسیک حرکت‌های توده‌وار (پوپولیستی) که مطالبات و شعارهای توده‌ها ”با واسطه“ی رهبران کاریزماتیک و یا توسط ”مفاهیم انتزاعی و کلان روایت“ (هم‌چون اسلامیت، ایرانیت و انواع مدینه‌های فاضله) شکل می‌گرفت، تفاوت دارد… کنش‌گر نسل جدید، واسطه‌هایی هم‌چون اصلاح‌طلبی، انقلابی‌گری، براندازی و … را نیز دور می‌زند و مثلاً زمانی در دوران انتخابات با انگیزه‌های کاملاً شخصی – و نه لزوماً به‌خاطر حمایت از فلان فرد یا جناح سیاسی ــ حرکت‌های انتخاباتی به‌نفع خود می‌سازد و در زمانی دیگر برای طرح و خواسته‌های شخصی‌اش کل نظام سیاسی را به‌پرسش می‌گیرد. نسل جدید جامعه، از این پس می‌خواهد به‌پاسخی صریح و سریع در برابر مطالباتش که در زندگی روزمره‌اش واقعاً تأثیر دارد، دست یابد.»

در کنش‌گری سیاسی، تشکل، فعالیت جمعی، سازمان وگروه به‌دلیل ساختارها و نوع ابزارهایی که در آن دوره وجود داشت، پاسخگوی نسل ما و سپس نسل دهه ۸۰ بود. اکنون این شکل دیگر پاسخگوی مبارزات، بالاخص جنبش زنان نیست و کم‌تر می‌تواند نسل جدید زنان را به‌خود جذب کند. جایگزین آن در همین پراتیکِ کنش‌گران فردی، در فعالیت شبکه‌ای آن‌ها در دنیای مجازی زاده‌شده و در اشکال جدید‌تری زاده خواهد شد. پراتیک خودزاینده هم اکنون از ایران تا لبنان، شیلی و فرانسه درحال نو زایشی بهت‌آور در جنبشی گسترده از زنان برای احقاق حق خود است. با تحقیق و تفحص باید روی این امواج خودگستر به پیش برانیم. و‌گر‌نه تاریخ از روی ما خواهد گذشت. با کمک دوستانی‌که منتظرشان در بخش شبکه‌ای زنان هستیم، این مهم می‌تواند در تجارب زیسته زنان کشورمان، مدام واکاوی و به‌روز شود.

این‌که جنبش زنان آنچه امروزهست، هنوز آنچه باید باشد نیست، یک واقعیت است. اما می‌تواند با هوشیاری چپ، با نقد انتقادیِ انقلابیِ مستمر، با استفاده صحیح از کاتالیزورهای اعتراضی و پشتیبانی از هویت برابری‌طلب زنان، به آنچه باید باشد، گذار کند

جمع‌بندی

به‌نظر من در هر ۵ شکلِ فعالیت زنان، از دهه مشروطیت تا کنون خواستِ رفع تبعیض از حقوق زنان و تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان، وجوه مشترک سیاسی حرکت‌های زنان را دربردارد. هم‌چنین از بسیاری از خواسته‌های کلی یا انتزاعی، موثر‌‌‌تر و عمومی‌تر است زیرا از مشروطیت تاکنون مقررات مربوط به‌خانواده که بخشی از قانون مدنی و تماماً الزامات دین شیعه در تثبیت بردگیِ زن است، زنان را در کل کشور و تمام مذاهب و اقوام، مشمول بیش‌ترین تبعیض‌های جنسیتی نموده است. رژیم اسلامی صرفاً اختیار پوشش را سلب و اضافات محدود دوران پهلوی را‌ از آن کسر کرده‌ا‌ست. مگر‌نه این‌که در این ۴ دهه همان قوانین دوره پهلوی اول اجرا می‌شود و اصول بنیادی شرعیِ مفادِ قوانین خانواده تغییری اساسی نداشته است. این قانون، نهاد ایدئولوژیکی است که از سال ۱۳۱۴با تثبیت سلطه مرد در عقب‌مانده‌ترین شکل خود، بستر لازم جهت سلطه استبدادی حاکمان، از پهلوی اول تا دوم و تا این لاشخورها را در تمامی اقوام و تهیدستان فراهم کرده است. لذا تغییر قانون مدنی و بالاخص قوانین خانواده و امور حسبی آن، مخرج مشترک خواسته زنانی مترقی است که می‌تواند حامل آغازین دموکراسی و برابری جنسیتی باشد. با نقد انقلابی این نهاد و نظام باورهای آن است که ۱) درهم‌تنیدگی ستم جنسیتی و ستم طبقاتی قابل رویت و درک می‌شود. ۲) به‌علت آن‌که این قوانین کلیه زنان کشور در اقوام مختلف و چندین نسل را اسیر و به‌شدت زجر داده‌اند، امکان هم‌گرایی بین زنان اقوام مختلف و مرکز و حاشیه برای تغییر آن فراهم ‌می‌گردد. ۳) در حذف یا تغییر این قوانین، هم‌هنگام و به‌فراخور مقتضیات هر قوم و مذهب، ضرورت جایگزین آن فراهم می‌شود و مورد بحث قرار می‌گیرد. به‌طوری‌که زنان با سرنگونی این حکومت، دیگر مقهورِ نهادهای رنگارنگِ ایدئولوژیکی که مدعی مدرنیسم و حقوق به‌اصطلاح برابر زنان هستند، نخواهند شد. فراموش نکنیم ایدئولوژی، بت عیار و هزار جامه است.

این‌که جنبش زنان آنچه امروزهست، هنوز آنچه باید باشد نیست، یک واقعیت است. اما می‌تواند با هوشیاری چپ، با نقد انتقادیِ انقلابیِ مستمر، با استفاده صحیح از کاتالیزورهای اعتراضی و پشتیبانی از هویت برابری‌طلب زنان، به آنچه باید باشد، گذار کند.

یادداشت‌ها:

[۱] نامه‌ی مارکس به انگلس. ۲ آوریل ۱۸۵۸.

[۲] کمال خسروی؛ نقد ایدئولوژی، ص ۳۳۱، نشر اختران، تهران ۱۳۸۲٫

[۳] همانجا، ص ۲۴۶.

[۴] همانجا، ص۲۴۷.

[۵] در تدوین این قسمت، از مقاله «سایت آسو» به‌نام محفل‌های زنان در دهه‌های ۶۰ و ۷۰، به‌نام آتش زیر خاکستر استفاده شده است. منبع گفتاوردهای این بخش، همین مقاله است. با تشکر از این دوستان.

[۶] منبع ۲، ص ۲۴۵.

منبع: نقد




فراموش شدگانِ جامعه کارگری ایران

ناصر آقاجری

میلیون ها خانوادۀ کارگری ایران  که از حداقل های خدمات درمانی و تامین اجتماعی محروم هستند از این ویروس، بیشترین صدمات را خواهند دید. دولت های نولیبرال هم که با تعدیل ساختاری و قانون زدایی در این موارد  وظیفه ای برای دولت ها تعریف نکرده اند و دولت را به یک مدیریت سرکوب تبدیل کرده اند

برغم اپیدمی کرونا و فاجعۀ اقتصادی – انسانی که بوجود آورده، می خواهم از کسانی بنویسم که در این شرایط دشوار، از همه آسیب پذیرترند، آن هم در حالی که، خالق نعمات مادی جامعه و مولد صنایع مادر کشور هستند، زندگی انگلی را نفی کرده اند ولی از کمترین حقوق قانونی محروم اند، ولی، بیشترین صدمه را از مناسبات سرمایه داری و از این ویروس کرونا خواهند دید، که احتمال دارد، ساخته شدۀ مهندسی ژنتیکی سرمایه داری جهانی باشد.

روزهای پایانی سال را طی می کنیم و بازار حداقل حقوق، هم چنان داغ است. برخی نمایندگان کارگران در شوراهای اسلامی کار، که به دلیل فشار گریز ناپذیر حاکمیت، این نام بدون درون مایه کارگری را برخود، پذیرفته اند، در شرایط نابرابر سه جانبه گرایی حاکمیت، تلاش می کنند تا از این کفتاردرنده “کارآفرین” مویی حقیر برای زندگی کارگران به دست بیاورند. تلاشی که هر ساله شاهد دستاورد حقیر آن، نسبت به بازی های شوک درمانی حاکمیت های نولیبرال پس از جنگ هستیم، دولت هایی که با یک حرکت در بازار “ارز” یا افزایش نرخ انرژی، آب و برق، گاز و تلفن چندین برابر، قدرت خرید کارگران و ارزش پول ملی را پایین می آورند، تا دلال های وطنی و در صورت سرمایه گذاری، شرکت های خارجی، امکان داشته باشند، خون بیشتری از کارگران را در شیشه کنند.

نمایندگان کارگران هم چه ۱۵ درصد پیشنهادی جبهه دولت و کارفرماها را امضاء کنند و چه چنین درصد بی ارزشی را امضا نکنند، چون این سه جانبه گرایی را پذیرفته اند و اکثریت را به سرمایه داری دولتی و خصوصی داده اند، پیروزی (در ظاهر دموکراتیک) بدون استثنا با اکثریت آرا، با دولت سرمایه دار و واسطه های تولید خواهد بود. هر ساله این دور باطل تکرار می شود. در این پروسه هر ساله، پیروزی با آن ها بوده است و نمایندگان کارگران مجبوربه پذیرش نظر سرمایه داری شده اند. از سوی دیگر، هرسال برای نمایش این ترفند های ماکیاولیستی ماه ها پیش از اعلام این درصد حداقل حقوق، شوهای تلویزیونی با شرکت همان نمایندگان “سه جانبه گرایی” برگذار می کنند تا به دنیا نشان دهند، کارگران در ایران می توانند از حقوق شان دفاع کنند. ترفندی که یک دروغ بزرگ و ریاکارانه بیش نیست. چون این نمایندگان، تنها یک بخش کوچک از کارگران را نمایندگی می کنند نه همه کارگران ایران را. دیر نیست که همین نمایندگان کارگران شوراهای اسلامی کار هم، این واقعیت ها را درک کنند وبا عدم شرکت در چنین شوهایی که از قبل دستاوردش مشخص شده است، مشت ریاکارانه سرمایه داری نشسته در سایه مذهب را افشا کنند.

ولی دنیای کارگری بزرگتری وجود دارد که در این معاملۀ ریاکارانه به فراموشی سپرده شده است. دنیایی که درعمل، نه یک نماینده واقعی و نه حتی، یک نمایندۀ فرمایشی هم ندارند. در این بخش بزرگ کارگری ایران، حتی همان حداقل حقوق حقیر را هم، از آن ها گرفته اند. خیل بزرگ کارگرانی که شامل کارگاه های زیر ده نفر و کارگران قرارداد موقت می شوند و هم چنین، کارگران صنعتی و فنی پروژه ای که تخصص بالایی دارند و ارزش تخصص­شان در حد استاندارد های بین ­المللی است. دستۀ اول و دوم که بزرگترین تعداد نیروی کار را تشکیل داده اند، میزان حداقل حقوق شان در اختیار پیمانکار است که هرگز به ۵۰ درصد حداقل حقوق کارگران دولتی هم نمی رسد، چون از شمول قانون کار خارج شده اند، لذا [قانون] تامین اجتماعی هم شامل حال شان نمی شود. این کارگران بیشتر در پیرامون شهرها و در زاغه ها و برخی نیز در روستاها زندگی فقیرانه ای دارند.

از این رو تا زمانی که قدرت کارکردن را دارند با وحشیانه ترین شیوه ها استثمار می شوند و زمانی که دچار حادثه و یا از  کار افتادگی شوند، هیچ خدمات درمانی و تامین اجتماعی شامل حال­شان نمی شود. به همین خاطر در شرایط فعلی که کرونا همه گیر شده است، در معرض بیشترین آسیب ها هستند زیرا به لطف جناب پدرخوانده ی بزرگ اصلاح طلب ها، “خاتمی” و مجلس اصلاح طلب ششم، از حق تامین اجتماعی و خدمات درمانی و سنوات و بازنشستگی محروم شده اند (خارج شدن از شمول قانون کار) تا در تاریخ ایران بنویسند: روحانیون دینی به اصطلاح مترقی و خیل مسخ شدگان حامی آن ها، این تولید کنندگان نعمات مادی و خدماتی را، تنها در حد و اندازه یک برده و ابزار حقیر تولید، پذیرفته اند، کالایی که مانند همه کالای دیگرهم، خرید و فروش نمی شوند و بهایی ناچیز دارند. این کارگران پس از از کار افتادگی، در دستانی که سال های بی شمار تولید و کار کرده اند، باید کاسه گدایی قرار بدهند.

گروه سوم، کارگران فنی هستند که تخصص آنها دارای چنان ارزشی است که در زمانی که کارهای پروژه ای (ساخت کارخانه های تولیدی بزرگ مانند پالایشگاه ها پتروشیمی ها و نیروگاه ها و سدها و… بطور کلی صنایع مادر) مانند این زمان تعطیل نشده باشند، سرمایه داران مجبور می شوند آنها را با حقوق های بالایی استخدام کنند. ولی آنها هم با تعدیل ساختاری و خصوصی سازی از شمول قانون کار خارج شده اند.  پیمانکاران طبق آیین نامه های مناطق آزاد تجاری– صنعتی، موظف به بیمه کردن آن ها نیستند. بدین جهت سرمایه داران، این جماعت واسطه­ ی کار، با بند و بست با مدیران تامین اجتماعی، بیمۀ کارگران صنعتی را که مجبور به بیمه کردن­شان شده اند، با حداقل حقوق، تنظیم می کنند و در زمان کار، ماه ها بیمه آن ها را پرداخت نمی کنند. از این رو، پس از رسیدن کارگران به دوران بازنشستگی با چهل سال کار در شرکت­ های مختلف و در جاهای مختلف کشور، دوران سنوات آن ها به ۳۰ سال هم نمی رسد، سختی کار دریافت نمی کنند، چون با شرکت های مختلف کار کرده اند و تامین اجتماعی از آن ها می خواهد تاییدیۀ  کار با آن شرکت ها را پس از گذر سال ها بیاورند، در حالی که می دانند  این شرکت ها حاضر به همکاری با کارگران نیستند، و هیچ قانونی هم آن ها را موظف به این همکاری نمی کند، زیرا برای سرمایه داران بار مالی دارد. سازمان تامین اجتماعی با مدیران سرسپردۀ مناسبات نولیبرالی  و انتصابی دولت، وظایف نظارت بر تخلفات کاری پیمانکاران را، کنار گذاشته و آن را ضروری نمی دانند. از این رو، به این کارگران پس از یک عمر کار و تلاش، سنوات قانونی  پرداخت نمی شود.

از سوی دیگر چون پیمانکاران، حداقل حقوق را برای بیمه­ شان به تامین اجتماعی ارسال کرده اند، با حداقل حقوق بازنشسته می شوند،آن هم با جسمی که سال ها در معرض گازهای کشنده و آلودگی های متعدد بوده و حالا در سن از کار افتادگی، نیازمند خدمات درمانی هستند، ولی دولت و مدیران انتصابی تامین اجتماعی اکثر داروها را از لیست بیمه خارج  کرده اند. در نهایت بیمه شده باید آن ها را بصورت آزاد تهیه کند. ولی حاکمیت نولیبرال به این اندازه ستم طبقاتی رضایت نمی دهد. برنامه تعدیل ساختاری و خصوصی سازی دولت های رفسنجانی به بعد، دارای سرشتی است که به گونه گریز ناپذیری در نظر دارد همین چندرغاز مستمری بازنشستگان را هم از دست شان خارج کند، بدین جهت شرکت های بزرگ و کوچک تامین اجتماعی که سرمایه بین نسلی کارگران و بازنشستگان است به نام “خصوصی سازی” برای فروش وارد بورس کرده اند. همان گونه که نیمی از آن ها را دولت پوپولیست قبلی به “خودی” هایش واگذار کرد. با ورشکسته شدن صندوق تامین اجتماعی این چندرغاز مستمری را هم از کارگران وبازنشستگان خواهند گرفت.

کارگران در این بخش بزرگ کارگری ایران، نه نماینده ای دارند و نه نهاد یا کسی آن ها را می بیند. خیل بزرگ زباله گردها و کودکان کار و زنان بی سرپرست و سرپرست خانواده را و آن هایی که در کوره­ پزخانه ها و کارگاه های کوچک مورد سوء استفاده و استثمار مضاعف قرار می گیرند، باید به این جمع اضافه کرد. کودکانی که نه حق تحصیل دارند و نه درمان و نه حق زندگی  که در این شرایط همه گیر شدن کرونا قربانیان فراموش شده ای هستند که دیده نمی شوند و در بیغوله ها و گورخواب های خود مدفون خواهند شد.

سرمایه داری چه با کت و کراوات سلطنتی باشد چه با عبا و دستار روحانی، با هم تفاوت کیفی ندارند. بلکه هر دو با  ددمنشی وحشیانه ای خون زحمت کشان را می مکند، از این رو عجیب نیست زمانی که از رسانه ها می شنویم که کارگرانی که ماه ها حقوق­شان را دریافت نکرده اند چون به این ستمگری اعتراض کرده اند، به شلاق و زندان محکوم می شوند. ولی هیچ نهاد قانونی – قضایی از واسطه ودلال کار و “کارآفرین”ها نمی پرسد، چرا به تعهد خود در پرداخت حقوق کارگران عمل نمی کنند. اگر کارگران برای یک تشکل دور هم جمع شوند تا از حقوق لگدمال شده­ خود دفاع کنند، هر سه قوه­ قانون اساسی مسخ شده، بسیج می شوند و نمایندگان آن ها را به جرم “اقدام علیه امنیت ملی” به زندان های بلند مدت محکوم می کنند. اگر برغم همۀ این مانع تراشی های ددمنشانه، سندیکایی مستقل شکل بگیرد، حاکمیت بسرعت از لشکر کارگران درمانده­ فقر و بیکاری ­های مزمن، برای ایجاد سندیکایی موازی بهره می برد و آن را ایجاد می کند و با حمایت همه جانبه از آن، کارگران را بسوی این تشکل زرد می کشاند. از سوی دیگر فعالان سیاسی وامانده درباورهای سال های ۵۰ برای هژمونی سازمان شان که تعدادی انگشت شماری بیش نیستند و در برخی موارد در کارگاه ها تنها یک مهندس است، با تلاش و پیگیری، درسندیکای موجود، یک نفوذی را وارد می کند و درنهایت اختلاف نظرهای انتزاعی و انحرافی را شروع و انشعاب را پی­ ریزی می کند.

برخی دیگر که با هوش و زیرک تر هستند نام یک سندیکا را یدک می کشند و با کمک چند روشنفکر چنان هیاهویی راه می اندازند که آن سوی آب­ نشسته ها، تصور می کنند این سندیکا هزاران کارگر را پشتوانه دارد آن هم با ارتباطی بین المللی، در حالی که کارگرانی که خود این اتحادیه را ایجاد کرده اند آن ها را تایید نمی کنند و با آن همکاری نمی کنند. اتحاد شومِ چماق اختناق و جهل پیشگامان جامعه کارگری، به جای اتحاد، تفرقه را به این نیروی بزرگ کار تحمیل کرده است. این شرایط مخدوش این امکان را برای دولت های نولیبرال فراهم نموده تا به خود اجازه دهند با ترفندها و ریاکاری های بی شمار، تعدادی تشکل بی خاصیت زرد را به نام کارگران ایران به نهادهای کارگری جهانی معرفی کنند، و کارگرانی را به عنوان نماینده نیروی کار می پذیرند که در عمل نتوانند همۀ کارگران را نمایندگی کنند و یا از کم و کیف جامعه کارگری ایران اطلاع درستی نداشته باشند و کارگران ایران را همان چند کارگاه دولتی تصور می کنند.

بدین علت نه اجازه دارند و نه شناختی طبقاتی که بتوانند در عمل از همه کارگران ایران حمایت کنند. بدین دلیل میلیون ها خانوادۀ کارگری ایران  که از حداقل های خدمات درمانی و تامین اجتماعی محروم هستند از این ویروس، بیشترین صدمات را خواهند دید. دولت های نولیبرال هم که با تعدیل ساختاری و قانون زدایی در این موارد  وظیفه ای برای دولت ها تعریف نکرده اند و دولت را به یک مدیریت سرکوب تبدیل کرده اند. با وجود این شرایطِ  و پس از کشتار کرونا، با این تشکل های زرد و سندیکاهای تضعیف شده و نیروی کاربزرگ صنایع فولاد و ذوب که تنها به گونۀ  شبکه ای وارد مبارزه می شوند، یا به سوی لهیدگی کامل پیش می رویم یا به سوی انفجار.

ناصر آقاجری – ۱۰ اسفند ۹۸




مصیبت در مرگ الهیات

فاطمه صادقی

مقاومت حوزه‌ی علمیه‌ی قم، مراجع رسمی و حکومت در برابر خواست عمومیِ قرنطینه‌ی شهر قم و دیگر «اماکن مقدس» برای جلوگیری از انتشار ویروس و بیماری، پرسش قدیمی در مورد سازگاری میان عقل و دین را بار دیگر برجسته کرده است. این‌طور به نظر می‌رسد که کرونا الهیات شیعه را به چالش گرفته است. اما واقعیت این است که جدال بر سر رویکرد عقلانی و تقدیرگرا و غیرعقلانی بیش از آن‌که الهیات را به چالش بگیرد، چالش با دیدگاهی خاص است که امروز همان‌قدر شایع است که در گذشته. می‌توان اختلاف نظر میان صحابه‌ی پیامبر بر سر طاعونِ «عَمواس» را مثال آورد که طبری آن را گزارش کرده است. در این جدل، ابوعبیده فرمانده سپاه اسلام در شام بود که به دلیل شیوع طاعون، زمینگیر شده و سربازانش کشته شده بودند. عمر با اطلاع از این موضوع، برای ابوعبیده نامه می‌نویسد و او را به ترک محل و رفتن به مکانی امن دعوت می‌کند. ابوعبیده در پاسخ می‌گوید این تقدیر خداوند است و مرگ بر اثر طاعون، شهادت است. کار به جایی می‌رسد که عمر، علی (ع) را به جای خود می‌گذارد و راهی میدان نبرد می‌شود تا شخصاً ابوعبیده را از ادامه‌ی نبرد در آن وادی منع کند (تاریخ طبری، ج 5، ص 1867 به بعد.)

بر اساس گزارش طبری می‌توان دریافت که بین مسلمانان چند دیدگاه رقیب در مورد بیماری‌های همه‌گیر رایج بوده است: نخستین آن، حزم و احتیاط نسبت به بیماری و تلاش برای دوری از آن بوده است. دوم، دیدگاه تقدیرگرا که آن را مشیت الهی تلقی می‌کرد و قائل به حزم و احتیاط نبود. سوم، دیدگاهی که به استقبال آن می‌شتافت و آن را فرصتی خداداد برای شهادت و مرگ تلقی می‌کرد. 

آنچه کرونا با تشیع امروز می‌کند، تفاوت چندانی با آنچه طاعون با باورهای گذشتگان کرده، ندارد. امروز نیز کم‌وبیش همان دیدگاه‌ها یا ترکیبی از آن‌ها شایع است.

اما شاید به این بهانه بتوان پرسش از تشیع امروزی را به صورتی مبنایی‌تر مطرح کرد. می‌توان پرسید: آیا سخن گفتن از الهیات شیعه دیگر وجهی دارد؟ تشیعِ امروز دقیقاً چیست؟ آیا یک آیین است یا یک ایدئولوژی در خدمت حکومت و قدرت؟ آیا تشیع به تسنن دچار نشده و وجه عدالت‌محور خود را از دست نداده است؟ تجربه‌ی جمهوری اسلامی با تشیع چه کرده است؟ آیا تشیع امروز چیزی جز مناسک، خرافات و ایدئولوژی است؟

زمانی داستایوسکی گفت، خدا را بردارید، همه کار مباح است. در اینجا ما با اعلام رسمیِ مرگ خدا روبرو نیستیم. با وضعیتی روبرو هستیم که در آن غیبت خدا عین حضور خدا شده است و عملاً تفاوت میان بی‌خدایی و باخدایی از بین رفته است. هم به نام خدا و هم بی نام خدا همه کاری مباح شده است. خدا به خدمت گرفته شده و به نام او و بی نام او هر کاری، مطلقاً هر کاری، مباح شده است. نامیدن چنین فرصت‌طلبی و ابتذالِ سهمگینی دشوار به نظر می‌رسد. آیا مصیبتی بالاتر از این وجود دارد؟

الهیات، در معنای رایج کلمه فهمی اخلاق‌محور و عدالت‌محور از انسان و تاریخ بر اساس دالّ اصلیِ خدا است. اگر انسان موجودی ذاتاً شریر و بد باشد و جز شرارت از او سر نزند، آیا الهیات ممکن خواهد بود؟ اگر هدف از تاریخ نه عدالت، بلکه قدرت و شرارت محض باشد، آیا الهیات بی معنا نیست؟ بر این اساس می‌شود پرسید آیا تشیع  الهیاتی است؟ در این صورت هدف آن چیست؟ آیا هدف بیوت آیات عظام، گسترش عدالت است؟ آیا حکومت به‌عنوان ماشین کشتار در پی عدالت‌گستری است؟ آیا مناسک شیعه‌ی امروز باعث ترویج اخلاق‌مداری در بین مؤمنان می‌شوند یا برعکس، توجیه‌گر فساد و سوءاستفاده است؟ آیا ترویج استفاده‌ی جنسی از زنان به نام صیغه، گسترش اخلاق است؟ آیا شکنجه، کشتار و تجاوز را می‌توان عدالت‌طلبی نامید؟

تشیع به صورت تاریخی با برداشتی از انسان و تاریخ بر اساس عدالت و اخلاق و نفی مناسبات قدرتِ موجود همراه بوده است. در واقع این تشیع بود که به صورت تاریخی وجه الهیاتیِ اسلام را که تسنن آن را وانهاده بود، نمایندگی می‌کرد. زیرا اسلام پس از شکل‌گیری خلافت، به دم و دستگاهی تبدیل شد که به قول علی عبدالرازق، به ماشین کشتار تبدیل شده بود و جز تداوم وضعیت اضطراری حاصل دیگری نداشت.

اما بی‌راه نیست اگر بگوییم تشیع با تقلیل و تبدیل به ایدئولوژیِ حکومت در ایران بعد از انقلاب تحولی بی‌سابقه را از سر گذراند. دچار هبوط شد و از وادی الهیات به وادیِ حکومت و دنیویات سقوط کرد. این گناه اولیه نه تنها این آیین، بلکه خود دین را با چالشی اساسی مواجه کرده است. بسته شدن باب الهیاتِ شیعی به معنای انحلال الهیات در اسلام نیز بوده است. البته این نافی حیات هر دو در قالب ایدئولوژی، مناسک، خرافات، و صناعت فقه- چنان‌که امروز شاهدیم- نیست. بنابراین پرسش اصلی این نیست که کرونا با الهیات شیعی چه کرده است. پرسش اصلی این است که: آیا امکان احیای الهیات در این آیین و به طریق اولی در اسلام وجود دارد؟ و مهم‌تر اینکه: اگر وضعیت به نحوی باشد که تفاوت میان باخدایی و بی خدایی از میان برود، آیا در این صورت دین وجهی دارد؟ این‌ها پرسش­هایی است که در هیچ‌یک از شاخه­های تفکر در ایران معاصر به جد مطرح نشده و پاسخ نگرفته است.

این روزها مؤمنان به طرق مختلف در تلاش‌اند تا ایمان را از چنبره‌ی فقه، و الهیات را از دین رسمی جدا کنند. اگر پیش‌تر زیست مؤمنانه بر این اساس ممکن می‌شد که آخرتی هست، عدالتی در کار است، نیکی ممکن و پایدار و شرارت نابودشدنی است- یعنی دقیقاً همان دلالت هایی که تشیع را ممتاز می‌کرد- امروز دیگر چنین نیست. این فقدان به ویژه در زمانه‌ی مصیبت و بلا بیش‌تر رخ می‌نماید. البته هنوز هم هستند کسانی که تحت هر شرایطی به اماکن مقدس و قبور پناه می‌آورند و نذر و نیاز می‌کنند. اما بحران زیست مؤمنانه عمیق و پابرجا است. روی آوردن به عرفان و معنویت نیز یکی از پاسخ‌های رایج به این بحران بوده است؛ پاسخی که با سرکوب حکومت هم مواجه شده است؛ عمدتاً به این دلیل که در چنین وضعیتی معنویت و اخلاق هم تابع حکم حکومتی است. شاید عرفان به‌عنوان راه‌حلِ فردی، موقتاً چاره‌ساز باشد، اما پاسخی به بحران‌های عمیق سیاسی، اخلاقی و وجودی ای که با گناه اولیه‌ی شیعه و هبوط الهیاتیِ آن نه تنها برای مؤمنان بلکه برای غیر مؤمنان پدید آمده است، نخواهد بود.

لذا مطایبه نیست اگر بگوییم ما دیگر نه با theology بلکه با demonology روبرو هستیم. کرونا با شیطان‌­شناسیِ شیعی به رقابت برخاسته است.

نقد اقتصاد سیاسی