فرخنده باد هشتم مارس، روز همبستگی جهانی زنان!
پیام نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ‌ ایران به زنان دلیر و پیکارگر میهن مان!

زنان آگاه و دلیر ایران

پلنوم کمیته مرکزی حزب توده ایران، پرشورترین درودهای خود را نثار شما، غرور آفرینان آوردگاه پیکار با کهنه پرستی و کهنه پرستان می کند. درود ما بر شما قهرمانان که با رزم جسورانه و مبتکرانه خود، خواب راحت را ازچشمان واپسگرایان خرافی و خرافه پرستان تاریک ترین دالانهای تاریخ، ربوده اید.

پیکار حماسی شما زنان آزادیخواه ایران، برای رسیدن به حقوق برابر با مردان و روبیدن هنجارها و بسترهای فرهنگی و اجتماعی واپس مانده که پدیدآورنده نابرابری های جنسیتی اند، یکی از ستایش برانگیزترین پهنه های پیکار عمومی مردم ایران با رژیم ولایی و واپس گرایی است. فرارسیدن هشتم مارس، روز همبستگی رزمجویانه جهانی زنان، بر شما زنان پیکارجوی ایران مبارک باد!

۱۱۰ سال پیش، دومین کنفرانس جهانی زنان سوسیالیست در ۲۷ اوت ۱۹۱۰ (چهار شهریور ۱۲۸۹) در کپنهاگ، تحت تاثیر معنوی بی بدیل کلارا ستکین، با پیشنهاد زنان سوسیالیست آمریکا مبنی بر انتخاب روزی به عنوان روز جهانی زنان، موافقت کرد و بی آن که برای این روز، تاریخی مشخص را پیشنهاد دهد، در قطعنامه خود تصویب کرد که: ”زنان سوسیالیست همه کشورها، هرساله روزی را در هم آهنگی با سازمان های آگاه به مسایل طبقاتی و سندیکاهای کشورشان، برگزار خواهند کرد که در درجه نخست به ترویج حق رای زنان کمک رساند. … روز زنان باید کاراکتری بین المللی داشته باشد و با کمال دقت، آماده و سازماندهی شود.“ از آن پس تا سال ۱۹۲۱ میلادی (۱۲۹۹ خورشیدی) ، روز جهانی زنان هر ساله در روزهایی متفاوت بزرگ داشته می شد. برای نمونه، نخستین روز جهانی زنان در سال ۱۹۱۱ میلادی (۱۲۹۰ خورشیدی) در چهار کشور، آلمان، دانمارک، اتریش، مجارستان و سوئیس، با شرکت بیش از یک میلیون تن از زنان، در روز ۱۹ مارس و یک سال پس از آن (۱۹۱۲ میلادی) روز ویژه زنان در کشور آلمان، در روز ۱۲ ماه می برگزار شد.  بدین گونه روز جهانی زنان تا سال ۱۹۲۱ میلادی و برپایی دومین کنفرانس زنان کمونیست در مسکو، هر سال در روزی متفاوت برگزار می شد. در این کنفرانس و در پی پیشنهاد هیئت زنان بلغاری، روز ۸ مارس به عنوان روز جهانی زنان به تصویب رسید. دلیل این پیشنهاد نیز شرکت گسترده زنان دهقان و تهیدست در روسیه، در روز ۸ مارس ۱۹۱۷ میلادی (۸ مارس بنا بر سالنامه نوین و ۲۳ فوریه بر پایه سالنامه قدیم روسیه) در تظاهرات برای نان، صلح و آزادی در این کشور بود. برخی از پژوهش گران تظاهرات گسترده زنان در این روز را سرآغاز انقلاب فوریه ۱۹۱۷ در روسیه می دانند.

در ایران، نخستین جشن روز ۸ مارس در هفدهم اسفندماه سال ۱۳۰۰ خورشیدی (سال ۱۹۲۲ میلادی) در شهر رشت از سوی انجمن های زنان که از حزب کمونیست ایران تاثیر می گرفتند، برگزار شد که در سال های پس از آن، دامنه ای گسترده تر یافت. با بنیان‌ گذاری حزب توده ایران و آغاز فعالیت پر ثمر اعضا و هواداران تشکیلات دمکراتیک زنان ایران، این روز به ویژه در دورهٔ کوتاه فعالیت سیاسی علنی، هر چه با شکوه تر و با تظاهرات بزرگ خیابانی جشن گرفته می شد. نزدیک به یک میلیون زن از گروه ‌ها و سازمان‌ های مختلف تنها در خیابان‌ های تهران، نخستین سالروز ۸ مارس پس از انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ خورشیدی را که شوربختانه به استبداد سیاه مذهبی حاضر انجامید، جشن گرفتند. با تثبیت استبداد و سرکوب در ایران، برگزاری ۸ مارس از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۷۶ خورشیدی در درون خانه ها و محفل های خصوصی برگزار می شد ولی از آن پس تا به امروز، با هم گرایی و توانمندتر شدن پیکار زنان و کاربست شکل ها و ترفندهای گوناگون، مراسم و همایش های گوناگون زنان، به انگیزه بزرگداشت ۸ مارس، با شرکت ده ها و صدها تن از زنان در مکان های مختلف فرهنگی، پارک ها، دانشگاه‌ها و مدارس عالی برگزار می شود که بی گمان به بردن آگاهی جنسیتی در جامعه ایران یاری فراوان می رسانند. 

در همگی این سال ها تا به امروز، روز بین المللی زنان چه در سطح جهان و چه در پهنه ایران، همواره جلوه ایی از پیکار همبسته سراسری زنان برای رسیدن به آماج های انسانی، صلح خواهانه، برابر حقوقی  و دگرگون سازی روابط مردسالارانه و زن ستیزانه حاکم بوده است. حزب ما بر این باور بنیادین است که آزادی هر جامعه، درگرو آزادی زنان آن جامعه است و از این روی، پشتیبانی از پیکار و شرکت فعال در مبارزه و تلاش برحق زنان، در راه دست یابی به خواست‌های برابری‌خواهانه و لغو هرنوع ستم جنسیتی را، وظیفهٔ ملی و انقلابی هر پیکارگر آزادی‌خواه می داند. امروز زندانهای ایران لبریز از زنان مبارز و آزادیخواهی است که با پایداری خود حماسه ها آفریده و می آفرینند، زنانی از لایه های گوناگون جامعه، از زنان حقوقدان و خبرنگار گرفته تا زنان خانه دار، فعالان حقوق زنان و حقوق بشر، و از دختران دانشجو گرفته تا کنشگران محیط زیست و جز آن که با مقاومت و روحیه بی نظیر خود در زندانهای جمهوری اسلامی، به مقاومت و مبارزه عمومی در جامعه،  کمکی بی بدیل و ارزشمند، می رسانند. نشست وسیع کمیته مرکزی حزب توده ایران بر شما زنان هوشیار و بیدار دربند که دلاورانه با خودکامگی و واپس گرایی پیکار می کنید، درود می فرستد و از همه توده ای ها در هر کجای جهان، می خواهد تا تمامی توان خود را برای افشای رژیم آزادی کش جمهوری اسلامی و برپایی کارزارهای همبستگی با شما زنان آگاه و مبارز و دیگر زندانیان سیاسی و عقیدتی دربند به کار گیرند و از هیچ کوششی تا گشودن درهای زندان و آزادی شما عزیزان، خودداری نکنند.

* درودها به پیکار درخشان و دلیرانه زنان ایران بر ضد واپس گرایی، برای زدودن ستم جنسی و جنسیتی و در راه تحقق حقوق و آزادی های دموکراتیک!

* درودها به زندانیان زن مبارز که در دخمه های قرون وسطایی رژیم به پیکار دلاورانه خود ادامه می‌دهند!

* پیروز باد پیکار زنان ایران و جهان برای برابری حقوق و پایان ستم جنسیتی!

 

نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران

اسفندماه ۱۳۹۸

 به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۸، ۱۲ اسفند




به‌استقبال صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران!

رفقای گرامی!

با فرارسیدن خردادماه ۱۳۹۹ از تاریخ تأسیس حزب کمونیست ایران صد سال سپری می‌شود. اگرچه نطفه‌های جنبش کارگری و سوسیال‌دموکراسی در میهن ما در دوران انقلاب مشروطیت نضج یافت و تأثیرهایی تعیین کننده بر روند شکل‌گیری و پیروزی انقلاب مشروطیت داشت اما بااینهمه جنبش کارگری و کمونیستی ایران در هیئت حزبی سازمان ‌یافته و منسجم در تیرماه ۱۲۹۹ خورشیدی و تشکیل حزب کمونیست ایران به‌رهبری شخصیت برجسته انقلاب مشروطیت حیدر عمواوغلی به‌طوررسمی آغاز می‌گردد. 

سرآغاز رشد اندیشه‌های چپ و مارکسیستی در ایران اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی است. با رشد صنعت و توسعهٔ شیوهٔ تولید سرمایه‌داری، آموزه‌های مارکس به ایران راه می‌یابد. صحنهٔ اجتماعی و سیاسی این دوره را در چارچوب تحوّل تاریخی جامعهٔ ایران در گذار آن از فئودالیسم به سرمایه‌داری می‌توان خلاصه کرد. پا گرفتن سرمایه‌داری نوزادهٔ آن زمان، اگرچه به‌کندی، اما درحال ‌رشد بود و زایش و شکل‌گیری طبقهٔ کارگر کشور درحال کامل شدن بود. در سال‌های آخر قرن نوزدهم میلادی، و زیر تأثیر و نفوذ دیدگاه‌های چپ مترقی، مبارزهٔ ضداستبدادی رشدی چشمگیر کرد و شمار فزاینده‌ای از مردم به مبارزهٔ انقلابی پیوستند. تاریخ‌دان برجسته میهن ما، رفیق جان‌باخته عبدالحسین آگاهی در “تاریخ احزاب در ایران”، در زمینه رشد اندیشه‌های سوسیالیستی در ایران می‌نویسد: “پیرامون اندیشه‌های سوسیالیسم معاصر برای نخستین بار در ایران، در مقاله‌ای که روزنامه ایران (شمارهٔ ۴۰۲، اسفندماه ۱۲۹۵) به‌نقل از روزنامه “اختر” (چاپ استانبول) به‌مناسبت نهمین سالگرد کمون پاریس (۱۸ مارس ۱۸۷۱/ اسفندماه ۱۲۴۹ خورشیدی) درج کرده، به‌تفصیل سخن رفته است. روزنامه علت درج مقاله را چنین توضیح می‌دهد: سوسیالیست‌ها… روز به‌روز در ترویج دادن مقاصد خودشان ترقی می‌نمایند… و الآن قریب بیست سال می‌شود که در جمیع اروپ [اروپا] منتشر شده‌اند. …” نویسنده در توضیح “اصل مقصود این گروه” ازجمله می‌نویسد می‌خواهند “فقرا و عمله در کل اموال مردم مشترک سازند و از این راه معیشت و سعادت حال فقرا و رنجبران را خاطرجمعی دهند و در این خصوص مؤلفین بسیار تألیفات بی‌شمار نوشته‌اند.”

گرچه عقیده محققان دربارهٔ تاریخ دقیق آغاز جنبش سوسیال‌دمکراسی در ایران مختلف است، اما همگی در این باور شریک‌اند و آن هم این است که “اجتماعیون‌عامیون” اولین حزب نسبتاً متشکل در ایران بود که نقشی فعال در تدارک و برپایی انقلاب مشروطیت (۱۲۸۴- ۱۲۹۰) داشت. فعالان جنبش سوسیال‌دمکراسی انقلابی، مانند اسدالله غفارزاده و دیگران کوششی فراوان در راستای انقلاب مشروطیت داشته‌اند.

در این دوران بود که با تأثیر پذیرفتن از دیدگاه‌ها و اندیشه‌های مارکسیستی، در شهرهای بزرگ ایران- به‌ویژه در تبریز، تهران، و اصفهان- سازمان‌های سیاسی‌ای زیرزمینی شکل گرفتند تا توده‌های مردم را بسیج و به مسیر انقلاب هدایت کنند. جنبش سوسیال‌دمکراسی در ایران پس از شکست انقلاب مشروطیت و بعد از آن یعنی در طی جنگ جهانی اول، چه در ایران و چه در مهاجرت (در اروپای غربی و به‌ویژه در روسیه)، فعالیتش را ادامه داد. اوایل جنگ جهانی اول گروهی از مجاهدین “اجتماعیون‌عامیون” و کارگران معادن نفت باکو، به‌رهبری اسداله غفارزاده (صدرمیرزا اقوام) کاتب، بهرام آقایف، باباهاشم زاده، رستم کریم‌زاده، سیف‌اله ابراهیم‌زاده، و دیگران، که تظاهرات و میتینگ‌های اعتراضی کارگران را تشکیل می‌دادند، خود را گروه “عدالت”  نامیدند.

در میان آن‌ها گروهی سیاسی بود که “علی مُسیو”، از روشنفکران برجستهٔ تبریز، در سال ۱۸۹۸ (۱۲۷۷ ش) تشکیل داد. این سازمان بعدها به یکی از قدرتمندترین مرکزهای مبارزهٔ ضداستبدادی تبدیل شد. نخستین بار کارگران ایرانی‌ای که برای کارهای فصلی به قفقاز و مناطق آسیایی روسیه می‌رفتند، به‌ویژه برای کار در صنعت نفت باکو (بیشتر از نیمی از کارگران میدان‌های نفتی باکو، ایرانی بودند)، سوسیال‌دموکراسی را به ایران آوردند. انقلابی‌های ایرانی‌ای بزرگ همچون حیدر عمواوغلی (از رهبران برجسته انقلاب مشروطیت و دبیرکل حزب کمونیست ایران) از میان این کارگران برخاستند. در سال ۱۹۰۴، گروه سیاسی “همت” در باکو پایه‌گذاری شد تا فعالیت‌های انقلابی سوسیال‌دموکرات‌ها را بین زحمتکشان آذربایجان و دیگر ایرانیان سازمان‌دهی کند. در همان سال، علی مسیو اعلامیه‌ها و جزوه‌هایی را که در شعبه‌های باکو، تفلیس، و تبریزِ “حزب کارگران سوسیال‌دموکرات روسیه (بلشویک)” منتشر می‌شد، نه‌فقط در آذربایجان و دیگر نقاط ایران، بلکه پس از ترجمه کردن آن‌ها به عربی، در شهرهای بغداد و کاظمین (در عراق) نیز پخش می‌کرد. نسخه‌های نشریهٔ “ایسکرا”، ارگان مرکزی حزب بلشویک‌ها، در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۲، از طریق باکو به تبریز ‌فرستاده می‌شدند. عملیات ارسال ایسکرا را خود لنین و همسرش کروپسکایا سازمان‌دهی می‌کردند. اصطلاح سوسیال‌دموکراسی را نخستین بار گروه “همت” به “اجتماعیون‌عامیون” ترجمه کرد تا معنای آن از سوی زحمتکشان ایرانی که با زبان‌های اروپایی آشنایی نداشتند ‌فهمیده شود. حیدر عمواوغلی وقتی‌که در سال ۱۹۰۴ از روسیه به ایران بازگشت، همراه با برخی از رفقایش، نخستین هسته‌های سوسیال‌دموکرات‌های انقلابی را در شهر مشهد تشکیل داد. یک سال بعد و در آستانهٔ انقلاب مشروطیت، نخستین سند رسمی جنبش سوسیال‌دموکراسی ایران در جلسه‌ای در مشهد به‌تصویب رسید. پس از شکست انقلاب مشروطیت (برآمدن استبداد صغیر) و سپس در جریان جنگ جهانی اوّل (۱۹۱۴)، سوسیال‌دموکرات‌های ایرانی به فعالیت‌های  انقلابی‌شان هم در ایران و هم در تبعید ادامه دادند. پس از پیروزی انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ روسیه و سرنگون شدن رژیم تزاری، انقلابی‌های ایرانی‌ای که به روسیه مهاجرت کرده بودند امکان پیدا کردند تشکیلات‌شان را علنی کنند، فعالیت‌های‌شان را شدّت بخشند، و دفترهای حزبی و مراکز کارگری برای خود برپا کنند. حزب سوسیال‌دموکرات “عدالت” ایران در ماه مه ۱۹۱۷ در شهر باکو تأسیس شد و برنامه‌اش به دو زبان فارسی و آذری منتشر گردید. در بخش فارسی سند برنامهٔ حزب عدالت، صفحهٔ ۱۲، آمده است: “یکی از خواست‌های [حزب] ٬عدالت٬ تغییر و تحوّل زندگی و مناسبات اجتماعی بر پایهٔ سوسیالیسم است تا بتوان به استثمار زحمتکشان توسط آن‌هایی که بر جامعه حکومت می‌کنند پایان داد.”

نخستین کنگرهٔ حزب سوسیال‌دموکرات “عدالت” ایران در تیرماه ۱۲۹۹ (ژوئن ۱۹۲۰)، در انزلی، “حزب کمونیست ایران” را  بنیاد گذاشت. به‌طورکلی سیر اوضاع سیاسی در جامعه در آغاز تشکیل حزب کمونیست ایران را می‌توان به‌این شکل خلاصه کرد که، پس از ناکامی‌های قیام‌های شمال کشور، تا مدتی به‌طورعموم روحیه ضد استعماری بر کشور تسلط دارد و منافع محدود طبقه‌ها و قشرهای مختلف تحت‌الشعاع این روحیه قرار می‌گیرد. در اثر این وضع، سازمان‌هایی وسیع از نیروهایی ضد استعماری در نقطه‌های مختلف کشور- به‌خصوص در نقطه‌هایی نظیر قزوین، همدان، کرمانشاه، و جز این‌‌جاها- وجود دارند. این سازمان‌ها، بازمانده‌های حزب‌های گوناگون سابق (مانند: دمکرات‌ها، سوسیال‌دمکرات‌ها، وجزاین‌ها) بودند که بنا بر ویژگی‌های محل و سابقهٔ مبتکران‌شان، شکل و نامی خاص به‌خود گرفته‌اند. حزب کمونیست ایران، از زمانی که مرکزیتش را به تهران منتقل می‌کند، کار در بین این تشکل‌های پراکنده را در برنامه‌اش قرار می‌دهد. حزب کمونیست ایران به‌دلیل نداشتن کادرهای ورزیده، هنوز توان رهبری این جنبش‌های پراکنده را در خود ندارد، اما ارتقای سطح  این تشکل‌ها را مدنظر خود قرار می‌دهد، و درنتیجه، به‌منظور به‌وجود آوردن وحدت تشکیلاتی و بالا بردن توان نظری (تئوریک) این تشکل‌های ضد استعماری، نخست روزنامهٔ “حقیقت”، سپس روزنامهٔ “کار”، و به‌دنبال آن‌ها روزنامه‌های محلی‌ای مثل روزنامهٔ “نصیحت” قزوین، “پیک رشت”، و روزنامه‌های محلی (ولایتی)‌ای دیگر را منتشر می‌کند. در این دوره، حزب ترقی‌خواه و مبارز دیگری که به‌شدت زیر تأثیر انقلاب اکتبر بوده، به‌رهبری شخصیت بنام انقلاب مشروطه یعنی سلیمان‌میرزا اسکندری، و آن، حزب “اجتماعیون” (معادل فارسی “سوسیالیست”) نام دارد که بر مبنای گرایش‌های قشرهای میانهٔ جامعه شکل گرفته است. همکاری‌ای بسیار نزدیک میان حزب کمونیست ایران و حزب اجتماعیون به‌وجود آمد. نزدیکی و وحدت کاری میان این دو حزب به‌نحوی است که بارها کنسول بریتانیا در ایران در گزارش‌هایی که در این دوران برای وزارت خارجه کشور متبوعش می‌فرستد این دو حزب را با هم اشتباه گرفته است. در آن هنگام جوانان روشنفکر کشورمان برای ایجاد جمعیت‌هایی فرهنگی، ادبی، و نمایشی ذوق و شوق مخصوصی از خود بروز می‌دادند. در برخی از  شهرها، صرف‌نظر از سازمان‌های سیاسی، چنین جمعیت‌هایی نیز به‌وجود آمده بودند. مهم‌ترین این جمعیت‌ها عبارت بودند از: “جمعیت فرهنگ” در رشت، “انجمن پرورش” در قزوین، “جمعیت فرهیخت” در بندر انزلی، و “پیک سعادت نسوان [زنان]” و “نسوان [زنان] وطنخواه” در تهران. در تمام این تشکل‌ها، حزب اجتماعیون و حزب کمونیست ایران نقشی برجسته‌ داشتند. سال‌های پیش از تشکیل حزب کمونیست ایران یعنی سال‌های دهه ۱۲۹۰ همچنین با رشد جنبش کارگری و شکل‌گیری اعتصاب‌های کارگری همراه است. در این حرکت‌ها، کارگران خواستار حقوق خود ازجمله حق ۸ ساعت کار در هفته بودند. رفیق آگاهی در کار تحقیقی‌اش در این زمینه یادآور می‌شود که،‌ در سال ۱۲۹۹ خورشیدی “شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تهران” پدید آمد که در تاریخ جنبش کارگری و اتحادیه‌ای اهمیتی به‌سزا داشت. همین شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تهران، بعداً توسعه یافت و اتحادیه‌های کارگری دیگر شهرها نیز به‌ آن می‌پیوستند. بر اساس منابع آماری گوناگون، در دی‌ماه ۱۳۰۰، در تهران با بیش از ۲۰۰ هزار نفر جمعیت، ۱۰ اتحادیهٔ کارگری با حدود ۱۰ هزار نفر  عضو فعالیت می‌کرده‌اند. در تبریز با حدود ۲۰۰ هزار نفر جمعیت، اتحادیه‌های کارگری و صنفی در حدود ۳ هزار نفر عضو داشته‌اند. در رشت با حدود ۴۰ هزار نفر جمعیت، اتحادیه‌های کارگری در حدود ۳ هزار نفر عضو داشتند. در انزلی و حومه اتحادیه‌ کارگران ماهیگیری ۳ هزار نفر عضو داشت که ۳۰ درصد آن‌ کارگران روسی بودند. درعین‌حال، در بندر انزلی کارگران بندر نیز اتحادیه خودشان را داشته‌اند با در حدود ۲۰۰ نفر عضو. در دیگر شهرهای ایران نیز اتحادیه‌های کارگری و  صنفی به‌تدریج به‌وجود می‌آیند. در این دوره درنتیجهٔ سازمان‌دهی و رهبری اتحادیه‌ها، جنبش اعتصابی گسترش یافت و اتحادیه‌های کارگری توانستند اوایل سال ۱۳۰۰ چندین اعتصاب پیروزمند را سازمان دهند. از جمله آن‌هایند اعتصاب  کارگران چاپخانه‌های تهران، اعتصاب کارگران نانوایی‌های تهران، اعتصاب کارگران کارخانه‌های ریسندگی تهران، اعتصاب کارگران بندر انزلی و جز این‌ها، که به‌طورکلی جنبهٔ اقتصادی داشتند. پس از استقرار حکومت دیکتاتوری رضاخان در سال ۱۳۰۴، حمله‌های نیروهای ارتجاعی بر ضد جنبش کارگری و اتحادیه‌ای بُعدی تازه و گسترده‌تر پیدا کرد. در همین سال ۱۳۰۴ و در آستانهٔ انتخابات مجلس شورای ملی، شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تهران به‌فرمان رضاشاه منحل گردید و کارزاری گسترده‌ بر ضد کمونیست‌ها و نیروهای چپ آغاز شد. سرانجام، در سال ۱۳۱۰، رضاشاه قانونی ننگین را از تصویب مجلس دست‌نشانده‌اش گذراند که بعدها به “قانون سیاه” معروف شد. مطابق این “قانون سیاه” ضد کمونیستی، هرگونه فعالیت کمونیستی در ایران ممنوع شد. در همین سال است که دکتر تقی ارانی در جمع رهبری حزب کمونیست ایران جای می‌گیرد. رهبری جدید حزب کمونیست که هدفش متحد کردن رده‌های تشکیلاتی حزب بود، در اوایل سال ۱۳۱۱ نشریهٔ‌ “دنیا”- که درواقع نشریه‌ٔ سیاسی و تئوریکی کمونیستی بود- آغاز به‌انتشار کرد که و نخستین بار “جهان‌بینی ماتریالیستی” را در جامعهٔ به‌شدت مذهبی و عقب ‌نگه‌داشته شدهٔ ایران مطرح کرد. پلیس رضاشاه در سال ۱۳۱۵، دکتر ارانی و گروهی از رهبران و کادرهای حزبی را دستگیر کرد که بعدها به “گروه ۵۳ نفر” شهرت یافتند. بازداشت‌ این ۵۳ نفر درعمل به از هم پاشیده شدن حزب کمونیست ایران منجر شد. چندی بعد موتور محرک حزب یعنی دکتر ارانی در زندان رضاشاهی و  بر اثر شکنجه‌هایی که شده  بود جان باخت. 

پس از آنکه نیروهای متفقین رضاشاه را از قدرت برکنار کردند و افراد گروه ۵۳ نفر و دیگر زندانیان سیاسی به‌دلیل شکسته شدن یخ فضای دیکتاتوری از زندان آزاد شدند، در مهرماه ۱۳۲۰ حزب تودهٔ ایران، در مقام حزب طبقهٔ کارگر ایران و ادامه دهندهٔ راستین راه حزب کمونیست ایران و انقلابی‌های سترگی همچون حیدر عمواوغلی و دکتر تقی ارانی، بنیاد نهاده شد و  به عرصهٔ فعالیت پا نهاد و بار دیگر پرچم ظفرنمون رزم طبقهٔ  کارگر و زحمتکشان را در میهن ما به‌اهتزاز درآورد.

رفقا!

به‌گواهی تاریخ صدسالهٔ  اخیر، کمونیست‌ها و حزب تودهٔ ایران در انجام شدن تغییرهایی سیاسی، فرهنگی، و اجتماعی در میهن‌‌مان ایران، نقشی یگانه و تاریخی‌ای داشته‌اند‌ که هیچ تلاش تبلیغاتی‌ای از سوی ارتجاع و بلندگوهای رسانه‌های امپریالیستی توان نفی آن را ندارد و بنا بر این تلاشی است مذبوحانه. در نتیجه کار کمونیست‌ها و خصوصاً مبارزان توده‌ای بوده است که آموزش‌های مارکس و لنین و دیگر آثار و نوشته‌های جنبش انقلابی جهان به‌فارسی ترجمه و به‌طور گسترده‌ در ایران منتشر و پخش شد. غنای نظری و اجتماعی حزب ما و پایگاه مردمی عظیم آن در سال‌های دهه‌های ۱۳۲۰و۱۳۳۰ و سپس در نبرد انقلاب بهمن ۵۷ آن‌چنان بوده است که حتی دشمنان و مخالفان حزب نیز به‌ آن اعتراف می‌کنند. نفوذ اندیشه‌های حزب در بین روشنفکران و تأثیر پایگاه مردمی آن در ارتقای خواست‌ها و انسجام جنبش طبقهٔ کارگر و دیگر طبقه‌ها و لایه‌های زحمتکش کشورمان را بسیاری از ناظران بی‌غرض جامعه و تاریخ ایران اذعان کرده‌اند. برخی از برجسته‌ترین آثار مارکسی از سوی حزب توده ایران منتشر شده‌اند که عبارتند از: ترجمهٔ آثار کلیدی‌ای از مارکس و انگلس و ازجمله “سرمایه” [کاپیتال] به‌ترجمهٔ رفیق ایرج اسکندری، بخش بزرگی از آثار لنین به‌ترجمهٔ رفیق جان‌باخته محمد پورهرمزان، دو کتاب مرجع “ماتریالیسم دیالکتیک” و “ماتریالیسم تاریخی” نوشتهٔ رفیق جان‌باخته هوشنگ ناظمی  (امیر نیک‌آیین)، آثاری مهم در زمینه‌های اقتصاد سیاسی و امپریالیسم نوشتهٔ رفقا: فرج‌الله میزانی (جوانشیر) و رفعت محمدزاده (اخگر)، از اعضای کمیتهٔ مرکزی و هیئت سیاسی حزب که از سوی رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند، بنیان‌گذاری تاریخ‌نگاری نوین مردمی در ایران  به‌وسیلهٔ رفیق جان‌باخته عبدالحسین آگاهی و رفقا: ‌رحیم نامور، و حسن قزلچی (در زمینه تاریخ خلق کُرد)‌، انتشار آثاری کلیدی در زمینه جنبش رهایی‌بخش زنان از ستم جنسی به‌قلم رفقا: زنده‌یاد ملکه محمدی و مریم فیروز، و چاپ و نشر آثاری مهم و برجسته‌ در زمینه‌های ایدئولوژی و تئوری مارکسیسم، زبان‌شناسی، و تاریخ با قلم توانای رفیق احسان طبری و همچنین آثاری ارزنده از رفیق قهرمان رحمان هاتفی (مهرگان) که زیر شکنجه‌های وحشیانه رژیم ولایت فقیه جان باخت. به‌علاوه، چهره‌هایی همچون علی امید، شناسایی،‌ معلم، حسین پور تبریزی، و دیگران، نقشی درخشان در جنبش سندیکایی ایران داشته‌اند و در تاریخ مبارزات معاصر جنبش کارگری و کمونیستی میهن ما ماندگارند.

کوتاه سخن:‌ انتشار صدها کتاب و جزوه علمی، نشریه‌ها و مجله‌های پرمحتوای سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی، نشر گستردهٔ اندیشه‌ها و آموزه‌های دوران‌ساز مارکسیسم-لنینیسم در جامعه، سازمان‌دهی سندیکاهای کارگری و دهقانی، سازمان‌دهی فعالیت‌های صنفی دانشجویی و ایجاد تشکل‌های پیشرو در راه رهایی زنان میهن از چنگال واپس‌گرایی و ستم جنسی و طبقاتی، طرح برنامه‌هایی انقلابی و مبارزه برای به‌رسمیت شناخته شدن حقوق کارگران و تصویب قانون کار، مبارزه برای اجرای اصلاحات ارضی به‌نفع دهقانان، مبارزه برای دستیابی زنان میهن به حق انتخاب شدن و انتخاب کردن، کوشش به‌خاطر بهره‌مند شدن همگان از بهداشت و آموزش رایگان برای همه، تقسیم عادلانه ثروت و تحقق عدالت اجتماعی، تحقق حق خودمختاری برای همه خلق‌های کشورمان در چارچوب ایرانی آزاد و یگانه، مبارزه به‌خاطر آزادی فعالیت حزب‌ها و جمعیت‌های صنفی، در زمرهٔ دیگر اندیشه‌ها و کارزارهایی دوران‌ساز بودند که نخستین بار از سوی کمونیست‌ها خصوصاً حزب ما در میهن‌مان در شکل و محتوایی سازنده و خلاق مطرح شدند و از استقبال گستردهٔ  جامعه برخوردار شدند. در راه جامه عمل پوشاندن به این اندیشه‌ها و به‌بار نشستن این تلاش‌ها، هزاران توده‌ای و همچنین نیروهایی مترقی مبارزه‌ای متشکل را سازمان‌دهی کردند.

نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، رهبری حزب را موظف می‌کند که در گرامی‌داشت  صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران در خلال یک سال آینده مجموعه‌ای از برنامه‌های تبلیغی و ترویجی ازجمله انتشار کتابی به‌این مناسبت را سازمان‌دهی کند.

 

نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران

اسفندماه ۱۳۹۸ ‌

 

 به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۸، ۱۲ اسفند ۱۳۹۸




یک کلمه

دنیز ایشچی

مستشارالدوله یکی از روشنفکران دوران انقلاب مشروطیت بود که در تلاش بود تا مدرنیته، دموکراسی و حکومت قانون را در جامعه ایران وارد بکنند. در زمانیکه روحانیون شرع اسلام، نظام مدیریت تسلیم امت اسلامی در مقابل دستورات الهی را از طریق شرع اسلام دانسته و اربابان، ملاک و شاه را بعنوان سایه خدا و دین  بر روی زمین قلمداد میکردند، جایی برای صحبت کردن از حقوق مردم، حقوق بشر، حقوق شهروندی، دموکراسی، حکومت قانون و نظر مردم و افکار عمومی مطرح نبود. هر روشنفکری در این زمینه ها سخنی بر زبان جاری میکرد، بر اساس فلسفه و ایدئولوژی دینی- پادشاهی حاکمه، به “کفر” گویی و جدال با خدا متهم میشد. آنهایی هم که کفر میگفتند، نه تنها موجب غضب الهی، اربابان،  و شاهان میشدند، بلکه جدال آشتی ناپذیر روحانیانی را  که با بسیج “امت اسلامی” برای نجات دین از دست کفاّر اعلام جهاد میکردند را پیش رو داشتند.

در چنین شرایطی بود که حدود صدو پنجاه سال پیش میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی، زمانیکه در سفارت ایران در فرانسه مقام شارژدافر را داشت، در نزدیکی های پایان خدمتش کتاب “یک کلمه” را که منظورش همان “قانون” بود، نوشت. وی در این کتاب تلاش کرده بود نشان دهد که دین مبین اسلام هم با حقوق بشر، حق مردم در تعیین سرنوشت خویش و مدیریت مدنی خویش، تعیین و تنظیم قوانین برای مدیریت مدنی اجتماعی خویش منافاتی ندارد. وقتی این کتاب را به میرزا فتحعلی آخوندزاده در تفلیس داد تا بخواند، آخوندزاده به ایشان گفت که حکومت قانون، بر اساس حقوق شهروندی و مدنی مردم و حق آنها در مدیریت خویش تنظیم گردیده است، و نمیتواند هیچ همخوانی با حکومت شرعی مبتنی بر قانون الهی مبتنی میباشند داشته باشد که مردم را بصورت امت اسلامی میشناسد. جدال بین حکومت شرعی و عرفی، همان جدالی میباشد که آخوندزاده آنموقع ترسیم میکرد، و امروز هم ما نتوانسته ایم گریبان خویش را از دست آن رها کنیم.

اگر کلمه کلیدی دوران انقلاب مشروطیت “قانون” بود، “سوسیالیسم” کلمه کلیدی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی  دوران ما میباشد. سوسیالیسم، مضمون تحول آلترناتیو دوران گذار از نظام سرمایه داری امپریالیستی حاکمه، به یک نظام انسان محور میباشد. سوسیالیسم، محتوای آرمان های صلح طلبانه انسانی، زیست هارمونیک انسانها با طبیعت، پایه گذاری نظامی انسان محور، به جای سود محوری و استثمار اقلیت یک درصدی از نود و نه درصد احاد جامعه میباشد. سوسیالیسم، نسخه از قبل نوشته شده ای نبوده، بلکه مبتنی بر بکارگیری یکسری نظام های ارزشی جهت آفرینش مدل های ساختاری مدنی خودمدیریتی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی میباشد.

مدلهای  سوسیالیسیتی برای هر جامعه ای از ویژگیهای اجتماعی، فرهنگی اقتصادی همان جوامع تاثیر گرفته و توسط توده های زحمتکشان خود آن جوامع بازسازی، پالایش و اداره میگردد. سوسیالیسم، از تمامی دستاوردهای مثبت، بالنده و ارزشمند دوران تاریخی نظام سرمایه داری در راه بالندگی اجتماعی انسانها استفاده میکند. سوسیالیسم، تحول آفرینش و سازندگی نوین میباشد، نه تخریب دستاورهای علمی، مدنی،  اقتصادی و اجتماعی بشری. سوسیالیسم، مدل ها و نهادهای اقتصادی اجتماعی ساخته شده در دوران سرمایه داری را از طریق وارد کردن کارگران و کارکنان همان موسسات در شراکت در سرمایه و مدیریت آنها، بازساختاری مینماید.

مستشارالدوله از ترس متهم به کفر شدن، اسم کتاب خویش را قانون نگذاشت، بلکه آن را “یک کلمه” نامید. ایشان تلاش کرد تا نشان دهد تا حقوق مردم در انتخاب نمایندگان، اظهار نظر در باره سرنوشت خویش، تنظیم قوانین جهت مدیریت مدنی خویش در شرع اسلام نیز موجود میباشد. با وجود تمامی این تلاش ها، ایشان را به کفر متهم کردند، به زندان انداختند و بقول مجتبی آجودانی در کتاب مشروطه ایرانی، آنقدر در زندان با کتاب “یک کلمه” بر سرش کوبیدند، تا بینائی چشمش مختل گردد.

امروزه در میان خیلی از رفقای چپ ما، سوسیالیسم، یا کلمه ای میباشد که به دوران مارکس، لنین و استالین در گذشته های خیلی دور مربوط میباشد، یا اینکه  کلمه ای ایده آل و تئوریک، یا مدینه فاضله ای  میباشد که باید وعده احتمالی پیاده شدن  آن را در افق آینده های دور دست دید. همانطوریکه  محققین اسلامی که حقیقت را در کتاب آسمانی خویش و روایت ها و حدیث های باستانی مربوطه میجویند، بعضی از دوستان ما نیز  اکثیر ارزش ها و باورمندی های سوسیالیستی را فقط  در کتاب های بنیانگذاران این آرمان گرائی سوسیالیستی  و نظریه پردازی های دیگر آن دوران جستجو میکنند.

بعضی از نیروهای چپ ما در ایران، در فکر آشتی ایدئولوژیک آرمانی با بعضی از اصلاح طلبان حکومت اسلامی میباشند. آنها تجربه های میرزا ملکم خان ها، مستشارالدوله ها را فراموش کرده اند.  آنها را باید به گفته صدو بیست سال پیش اخوندزاده  مراجعت داد. بخش دیگر قابل توجهی از نیروهای چپ ما آرمان های خویش را در محدوده های سوسیال دموکراسی محدود کرده اند، که جای نقد ویژه خود را دارد و بجای خویش ارزشمند بوده و قابل قدردانی میباشد.

 آنهایی هم که میگویند نظام های ارزشی  و راهکارهای سوسیالیستی  با ویژگیهای رنگارنگ مخصوص مردم مناطق مختلف، میتواند بعنوان مناسبترین برنامه های نظام جایگزین پسا سرمایه داری امپریالیستی بکار گرفته شود، یا به دنبال الگوهای آن در گذشته های دور میگردند، و یا اینکه آن را بصورت ایده ال هایی رویایی در آینده های خیلی دور ترسیم میکنند.

عدم به روز کردن صحبت در مورد ارزشمندی ها و راهکارهای سوسیالیستی بعنوانبرنامه هایی عملی و قابل اجرا،  قابل بحث برای پاسخگویی به مشکلات روزمره، که خود را بصورت فرار به گذشته ها و آینده های دور نشان میدهد، به نوعی تمکین کردن به وضعیت فعلی،  آلترناتیو جمهوریت سکولار دموکراتیک موجود در خیلی کشورهای جهان میباشد. جمهوری سکولار دموکراتیک نظام های سرمایه داری بطور غالب، عدالت سوسیالیستی را برای سرمایه داران، ثروتمندان، و صاحبان شرکت های بزرگ آورده و برده داری نوین و مدرن را برای شهروندان رای دهنده و توده های مردم عادی تقدیم میکند.

ارزش های سوسیالیستی فقط متعلق به طبقه کارگز نیست، بلکه تمامی مردم میتوانند از آن بهره مند گردند. این ارزش ها جهانشمول بوده و متعلق به مردم مناطق خاصی نمیباشد. انسان قرن بیست و یکم بخاطر انقلاب دیجیتال داده ها و روبوتیک، آنقدر به همدیگر پیوسته است که تاثیرات غیرقابل تصور این تکنولوژی را در تمام کشورهای جهان میشود مشاهده کرد. این ارزش ها نه تنها در تمامی کشورهای جهان قابل ترویج میباشد، بلکه میتواند در تک تک کشورهای جهان بکار گرفته شده و توسط پیشگامان آن منطقه بصورت مدل ها، الگوها و ساختاربندی های و نظام های پالایشی ساختارهای موجود بکار گرفته شوند.

دنیز ایشچی

 04 مارس




در جستجوی بدیل:
بازگشت به دیالکتیک انقلابی

دیالکتیک انقلابی

مقاله ی در جستجوی بدیل: بازگشت به دیالکتیک انقلابی را که در نویدنو انتشار یافته (۱۴ اسفند ۱۳۹۸) با علاقه ی پرانتظار خواندم و لذت بردم. مواضع در انتقاد به نظرات جریان های انحرافی و ضرورت بازگشت به دیالکتیک ماتریالیستی که توسط رفیق عزیز کسرا فروهی به درستی «انقلابی» نامیده می‌شود، مورد تأیید کامل من است. انتشار مقاله، گامی در جهت درست است. جهتی که در آن منافع طبقه ی کارگر ایران در مرکز اندیشه و کارکرد توده‌ای ها قرار داده می شود.

حزب توده ایران به اندیشمندانی که به تئوری و فلسفه علاقمند هستند، نیازی بزرگ دارد با هدف جبران گذشته ی خونین نبرد خود. لذا، همان‌طور که رفیق کسرا فروهی اشاره دارد هر توده‌ای باید خود را تئوریسین و فیلسوف در روند شدن بخواهد و مانند او برای آن «در حد بضاعت خود» بکوشد. این نکته را آموزگار همه ی توده‌ای ها، زنده یاد احسان طبری در  «واژه ای چند از نگارنده» در پیش گفتار اثر خود نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (جلد اول، چاپ اول) مورد تأکید قرار می‌دهد و می نویسد: «ضرورت کوشش برای اجتهاد در مسائل تئوری عمومی مارکسیستی- لنینیستی انکار ناپذیر است و تئوری از هر سخن الکنی در این زمینه می‌تواند غنی تر شود. ..».

همان‌طور که رفیق فروهی اشاره دارد، آموزش تئوری مارکسیست- لنینیستی روندی طولانی است. نیاز به بحث و گفتگو و تصحیح برداشت‌ها دارد. از این رو نیز او همانجا خواستار بحث درباره ی نظرات طرح شده توسط خود می شود، چنانچه برداشتی اشتباه آمیز وجود داشته باشد. با چنین پشتوانه ای مایلم یک نکته را در توضیح سرشت «دیالکتیک انقلابی» ذکر کنم.

دیالکتیک ماتریالیستی، آن طور که به طور کلاسیک نامیده می شود: ماتریالیسم دیالکتیک، از این رو سرشتی انقلابی داراست، زیرا وظیفه ی آن، تغییر شرایط حاکم است. مارکس این سرشت را در تز پایانی درباره ی فویرباخ با جمله ی معروف «فلاسفه تاکنون به توصیف جهان پرداخته اند، وظیفه ولی تغییر آن است»، بیان می کند.

در این جمله این مضمون نیز ناگفته نهفته است که مارکس فردریش هگل را نیز در زمره فیلسوفانی قرار می‌دهد که تنها به توصیف شرایط پرداخته اند.

بی تردید هگل در این میان از جایگاه خاصی برخوردار است. جایگاه خاص هگل در دو نکته از دستاوردهای او متمرکز می‌شود که در ارتباط و بهم تنیدگی مضمونی و محتوایی قرار دارند. هگل روند گذار آگاهی انسان از ایده آلیسم ذهی به عینی را به ثمر و سرانجام می‌رساند که با کوشش هایی توسط ابن سینا، بیرونی و دیگران قریب به هزار سال پیش آغاز شده است.

هگل، و این بزرگ‌ترین دستاورد او در تئوری شناخت انسان است، ساختار دیالکتیکی قوه ی ادراکه انسان را دریافت و با ارایه اسلوب پژوهش دیالکتیکی، انطباق مضمون پدیده و اسلوب دیالکتیکی شناخت آن را نشان داد. لنین هنگام مطالعه ی این توضیحات هگل است که در کناره کتاب نوشته است: «بسیار عالی است!»

ولی هگل درنیافت که او با کشف انطباق اسلوب و مضمون واقعیت، به قانون بررسی علمی از واقعیت در کلیت آن دست یافته است. برای هگل که از نظر فلسفی پایبند به ایده آلیسم ذهنگرای عینی است، این کشف تاریخی او به عنوان دستیابی به «ایده ی مطلق» یا خدا ارزیابی می شود.

این درست است که هگل مساله ی پراتیک را مورد توجه قرار می دهد. ولی آن را در خدمت ثبات نظام سرمایه داری در حال رشد در پروس قرار می دهد. ٬٬خطر٬٬ کارگران را گوشزد می کند، ولی با هدف جلب توجه حاکمیت برای این خطر.

تنها پس از قرار دادن دیالکتیک هگل بر روی پای ماتریالیستی توسط بانیان سوسیالیسم علمی مارکس- انگلس است که سرشت انقلابی دیالکتیک شناخته و درک می‌شود. این دستاورد تاریخی، تنها متعلق به مارکس- انگلس است.

یکی از شیوه‌های به کار گرفته شده در «خوانش جدید مارکس» که با عنوان «بازگشت به هگل» در صفحه هایی دنبال می‌شود که نوشتار های آن‌ها امکان انتشار وسیع در نشریاتی مانند اخبارروز دارند، این کوشش است که مطالعه ی ضروری آثار هگل را به ابزار برای بازگشت به مواضع غیرانقلابی او در مساله های مبارزه ی اجتماعی قرار دهند. این کوششی است برای کم‌رنگ کردن مواضع مارکسیستی- لنینیستی. خوشبختانه در نوشتار رفیق کسرا فروهی تکیه به مواضع مارکسیستی- لنینیستی برجسته می شود.

با به کار بردن واژه ی «مارکسی» در ترکیب «آموزه های هگلی، مارکسی و لنینی» نمی‌توان از این رو موافق بود، زیرا همان‌طور که پیش تر نیز نشان داده شد – زبان علمی مارکسیستی را حفظ کنیم و ارج نهیم -، اندیشه ی مارکسیستی و یا مارکسیست- لنینیستی بیان یک سیستم کامل تئوریک- کارکردی است که حربه ی نبرد طبقه ی کارگر در نبرد طبقاتی است.

توضیح های بیش تر در این زمینه در ابرازنظر به مقاله ضروری نیست. امیدوارم که بزودی ازجمله جایگاه اندیشه فردریش هگل در تاریخ فلسفه و تئوری شناخت ماتریالیسم دیالکتیکی به صورت درس‌هایی در توده‌ای ها انتشار یابد. همین جا مطالعه ی کتاب تاریخ و دیالکتیک را در کنار آثار بسیار آموزگاران توده‌ای به همه ی توده‌ای ها توصیه می کنم. این کتاب در توده‌ای ها انتشار یافته است و بزودی با اضافاتی برای چاپ دوم به صورت کتاب انتشار خواهد یافت. تمنای انتشار کتاب توسط انتشارات حزب توده ایران در جریان بررسی است.

پیشنهاد می شود، به جای واژه ی مارکسی، هگلی و لنینی، از ترکیب «اندیشه مارکس، هگل، لنین» و غیره استفاده شود.

************

کسرا فروهی

ای دوست که داغ آتش به پیشانی داری

ای دوست که چهره‌ات را به خون شستی

به هنگام مرگ، برلبانت لبخند چون گلی کبود شکفت

بگذار قلبم آکنده از عصیان شود

کنون که سکوت در تن من فریاد می‌شود (ترانه ترکی احمد کایا، ترجمه ناشناس)

پیش از انتخابات اخیر مجلس اعلامیه‌ای در سایت “10 مهر ” به نقل از “تارنگاشت عدالت” مبنی بر شرکت در انتخابات و رأی دادن به «پویش مجلس عدالت‌خواه» منتشر شد! در تحلیل دیگری با عنوان “تحریم انتخابات مجلس در شرایط کنونی به چه معناست؟” منتشر شده در همان سایت تحریم گسترده انتخابات از سوی مردم و سازمان‌های سیاسی «واگذاردن سرنوشت کشور به توطئه‌های دولت‌های امپریالیستی برای ایران و … پیامدی که نمی‌تواند خواست هیچ نیروی صادق میهن‌دوستی باشد» تحلیل شده و سیاست‌های جمهوری اسلامی را موجب شکست حتمی رژیم دانسته و شرکت در انتخابات را توصیه کرده و از حکومت خواسته‌ شده «حتی در جهت حفظ منافع خود هم که شده، باید به یک سری تحولات بنیادین در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تن دهند…»

من بی‌آن‌که بخواهم به جزییات دو اعلامیه بالا وارد شوم (دیدگاه خود را درباره نتیجه انتخابات با نام “سپاه در رأس امور ” منتشر شده در سایت نویدنو گفته‌‌ام و نیازی به بازگو کردن آن نیست) به چند نکته مهم در مورد شرکت در آیین انتخابات اخیر مجلس با رفقای گرامی 10 مهر و سایر همفکران ایشان اشاره کرده و سپس با دست‌مایه قرار دادن انتخابات اخیر مجلس مختصرا به موضوع‌ مهم  “بدیل”  می پردازم.

پیشاپیش اعلام می‌کنم در حد بضاعت خود در جستجوی جایگزین یا بدیل در آموزه‌های هگلی، مارکسی و لنینی پرداخته‌ام و و آن هم بسیار فشرده، ممکن است در برخی موارد در انتقال پیام نوشتار و یا حتی در برداشت از مباحثی که طرح خواهد شد دچار اشتباه شده باشم و هرگونه نقدی بر این نوشتار را با جان و دل می‌پذیرم. همچنین می‌پذیرم که این بحثی است دراز دامن و گسترده که به بضاعت علمی و سیاسی رفقایی با دانش بیشتر از من نیاز دارد.

همچنین درباره بحث “حداکثر آگاهی ممکن “بسیار سخن می توان گفت که من در این جستار فقط به آن اشاره کردم تا در فرصتی دیگر به آن بپردازم.

نگاهی کلی به سوگیری حاکمیت جمهوری اسلامی در بازه انتخابات اخیر مجلس

1- نگاهی به بیلان کاری مجلس کنونی که عمر آن رو به پایان است نشان می‌دهد که اساساً نهاد مجلس شورای اسلامی کارکرد خود را از دست داده و با رویه‌ای که رهبری در پیش گرفته حتی اصلاح‌طلبان پیرو ولایت‌فقیه رغبت چندانی به مشارکت در این انتخابات نداشته و به‌طور رسمی از هیچ گروهی حتی از لیست کارگزاران نیز حمایت نکرده تا آن‌جا که خانواده هاشمی متعرض انتساب لیست کارگزاران به هاشمی فسنجانی شدند (تیتر “یاران هاشمی “روزنامه محمد قوچانی). چند حزب مهم اصلاح‌طلب و شخصیت‌های مهم آن مانند شکوری‌راد، حجاریان و تاج‌زاده و دیگر سران آن در تحلیل‌های خود به این موضوع اشاره کردند که با سازوکار کنونی حاکمیت مجلس تأثیری در سرنوشت سیاسی کشور ندارد. (کانال امتداد، ” مجلس در رأس امور نیست ” نویسنده مهرزاد همتی. جواد امام: “رهبر اصلاحات هیچ توصیه انتخاباتی به هیچ حزبی نداشته است ” و سخنان خاتمی درباره این‌که این بار کسی به حرف ما برای شرکت در انتخابات گوش نخواهد داد. توییت تاج‌زاده: “سه‌پنجم مردم رأی ندادند زیرا به هر نامزدی رأی دهند سیاست‌ها تغییر نمی‌کند “. یادداشت روزنامه ایران به قلم رضا نصری حقوق‌دان “باوجود شورای نگهبان، مجلس می‌تواند در رأس امور باشد؟”)

2-خروج آمریکا از برجام و اعمال تحریم‌های ثانویه علیه ایران تیر خلاصی بود بر عمر دولت اعتدال؛ زیرا روحانی که یگانه راه رشد اقتصادی و امنیت ایران را در پیوند با انحصارات سرمایه‌داری جهانی تعریف کرده (ن.ک. من جز گفتگو با دنیا راه دیگری بلد نیستم. سخنرانی در بانک مرکزی)* و برجام را برگ برنده خود در برابر رقبای نظامی و امنیتی می‌دید؛ با این عمل ترامپ که به معنی قطع ارتباط اقتصاد ایران با انحصارات سرمایه‌داری جهانی بود تسلیم محض رقبا شد زیرا که خود کرده را تدبیر نیست. از سوی دیگر همان‌گونه که سایت 10 مهر در اعلامیه خود اشاره کرده بحران اقتصادی، ناکارآمدی دولت و سمت‌گیری کلی رژیم در سه دهه گذشته موجب بیشتر شدن فاصله طبقاتی در ایران شده؛ همه این‌ها به علاوه فساد ساختاری به بی‌اعتمادی گسترده مردم به حکومت و در پیامد آن به التهاب‌های موجود در جامعه دامن زده به گونه‌ای که می‌توان ادعا کرد جنبش دی‌ماه 96 هفده شهریور جمهوری اسلامی و سرآغاز بروز گسست تاریخی میان حکومت و مردم بود.

3- تا پیش از سال 96 اگر مردم بنا به ملاحظات اقتصادی یا سیاسی و فرهنگی به اصلاح‌طلبان یا امثال احمدی‌نژاد رأی می‌دادند که بایستی به‌طور جداگانه و مفصل به چگونگی و چرایی شرکت مردم در انتخابات پرداخت، در انتخابات اخیر مجلس چنان چه دیده شد و انتظار می‌رفت مردم به‌ویژه در شهرهای بزرگ که انتخابات شکل و شمایل سیاسی و ملی دارد از شرکت در انتخابات خودداری کردند. گرچه بخشی از ریزش شرکت‌کنندگان در این دوره را هواداران اصلاح‌طلبان تشکیل می‌دهند و نمی‌توان تمام تحریم کنندگان را مخالف حکومت به شمار آورد، ولی چه اصلاح‌طلبان و چه اصول‌گرایان در یادداشت‌هایی (ازجمله سرمقاله روزنامه وطن امروز درباره “چه کنیم مردم آشتی کنند” ) قهر مردم (به‌اصطلاح خودشان) با حکومت را پذیرفته‌اند.

4- 40 سال سیاست سرکوب و مشت آهنین جمهوری اسلامی برخی گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی اپوزیسیون چپ را چنان در بی‌عملی، رخوت و بیم قرار داده که حتی در جریان اعتراض‌های گسترده خیابانی مردم در دو سال گذشته و حتی در جریان جنبش سبز در جستجوی بدیل سیاسی از حضور در خیابان کناره گرفته و چشم به بازی‌های حکومت و شرکت در بازی بد و بدتر و مناسک انتخاباتی که هر 4 سال یک‌بار برگزار می‌شود دوخته اند، یا چنگ در دامن سکولارهایی که سرشان در آبشخور سیاست‌های امپریالیستی و انحصارهای سرمایه‌داری جهانی است زده‌ و یا دن‌کیشوت‌وار شعار انقلاب سوسیالیستی سر داده و از حضور در جنبش‌های مدنی و سیاسی مردم ایران کناره گرفته‌اند.

دره ژرف بی‌اعتمادی بین حکومت و مردم

اعتراض‌های گسترده زحمتکشان در دی‌ماه 96 و آبان 98 و کشتار جنون‌آمیز قیام‌کنندگان در خیابان‌ها گسست مردم از حکومت را که از سال‌های پیش روند آن آغاز شده بود پیش چشم همگان آشکار ساخت. از سوی دیگر رویدادهای پس از قیام دی‌ماه 98 لخت بودن پادشاه را در سر هر کوی و برزن فریاد زد و دره ژرف بی‌اعتمادی بین توده و حکومت دهان باز کرد. حکومت که (به‌ویژه) از فردای پایان جنگ با مجموعه سیاست‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و امنیتی مشغول بازتولید طبقه متحد خود بوده (آن‌چه رفقای 10 مهر و تارنگاشت عدالت چشم خود را بر روی آن بسته‌اند) به‌طور کامل حساب خود را از مردم جدا کرده در جریان این انتخابات نشان داد که اعتمادی به توده ندارد. (“انتخابات دوم اسفند ایران ازنظر کیفی برای منطقه خیلی معنادار بود. پیروزی قاطع نیروهای انقلابی و هوادار مقاومت نشان داد نظام جمهوری اسلامی به سمت انسجام بیشتر در حال حرکت است… این رونمایی از نتایج کیفی انتخابات خرداد 1400…”. سرمقاله کیهان 8 اسفند 98 سعدالله زارعی)** توده مردم نیز که خود را طرد شده، به حاشیه رانده و در بی‌پناهی احساس کالا شدن و از خود بیگانگی می‌کنند، اعتمادشان به حکومت را کاملاً بریده‌ و با شعارهایی چون: اصلاح‌طلب، اصول‌گرا دیگه تمامه ماجرا به خیابان‌ها می‌ریزند. در چنین شرایطی به‌جای تحلیل دیالکتیکی موقعیت جامعه و حاکمیت و به قول لنین تحلیل مشخص از شرایط مشخص برخی از گروه‌ها و شخصیت‌های منتسب به چپ با پیش کشیدن موضوع بدیل در برابر حکومت جمهوری اسلامی عملاً چشم خود را بر زنجیره اعتصاب‌های کارگری ( که برخی از آن‌ها مانند اعتصاب‌های کارگران هفت‌تپه در گستردگی پس از انقلاب بی‌نظیر هستند) می‌بندند و خیزش میلیون‌ها کارگر، فرهنگی، پرستار و دانشجو و جنبش پرقدرت زنان و محیط‌زیست را در جامعه نمی‌بینند. آنان یا دست روی دست گذاشته یا در میان حاکمیت یا محفل‌های سکولار و بعضاً سیا ساخته و یا لابلای کتاب‌ها و در محفل‌های بی‌خاصیت در پی کشف بدیل انقلاب سیاسی خود هستند؛ غافل از آن‌که یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.

اما چه باید کرد!

آیا ماتریالیسم و آن‌چه دیالکتیک انقلابی خوانده می‌شود مشتی جزمیات به درد نخور هستند که در شرایط کنونی ایران، منطقه و جهان به کار نمی‌آیند؟ آیا مارکسیسم با فروپاشی شوروی پایان یافته و جهان آن‌گونه که فوکویاما ادعا می‌کرد در منافع سرمایه‌داری جهانی مضمحل شده! آیا مارکسیست‌ها جز چنگ زدن در ایده‌های رفرمی مبتذل امثال اصلاح‌طلبان در برابر توطئه‌های امپریالیستی راهی دیگر نداشته و به ته خط رسیده‌اند؟ آیا می‌توان بار دیگر به هگل، به مارکس و آموزه‌های لنینی بازگشت و برابر نهادی در شرایط پیچیده و دشوار کنونی یافت؟

دیالکتیک ماتریالیستی در برابر مارکسیسم جبر باور

یک یادآوری کوتاه از بحران سوسیال دمکراسی پس از نخستین جنگ جهانی شاید بتواند به یافتن راه‌کاری  برای جنبش چپ و مارکسیست و توده زحمت در شرایط کنونی ایران و جهان به ما کمک کند!

پس از جنگ اول جهانی شخصیت‌های انترناسیونال دوم مانند کائوتسکی و برنشتاین و غیره با نوعی جبرباوری و تصلب فرماسیون‌هایی که مارکس با یاری جستن از دیالکتیک انقلابی ترسیم کرده بود دست روی دست گذاشته و در انتظار رشد طبقه کارگر برای انقلاب سوسیالیستی چشم امید به بورژوازی سابقاً انقلابی دوخته بودند. این پیروان مارکسیسم جبر باور با برداشتی سطحی و مکانیکی از مقوله “عین ” و “ذهن ” این‌گونه استدلال می‌کردند که روسیه شرایط انقلاب سوسیالیستی را ندارد، زیرا در این کشور سرمایه‌داری هنوز به تکامل نرسیده و تکامل سرمایه‌داری سرانجام موجب رشد و توان سازمان‌دهی طبقه کارگر و آمادگی ذهنی آنان برای انقلاب سوسیالیستی خواهد شد. لذا این وظیفه سرمایه‌داری است تا شرایط اقتصادی را ایجاد کند که طبقه کارگر نظام سرمایه را با مالکیت اجتماعی جابه‌جا کند!

لنین پس از تبعید به برن در سال 1914 از موقعیت به دست آمده نهایت استفاده را برده و به‌طور جدی مطالعه آثار هگل به‌ویژه اثر سترگ وی “علم منطق ” را آغاز کرد که به نتایجی سوای آن‌چه خود در سال‌ها پیش در کتاب “مارکسیسم و امپریوکریتیسیسم ” رسیده بود دست یافت. این نقطه عطفی تاریخی در پیوند تئوری ماتریالیستی با پراکسیس به شمار می‌رود، زیرا لنین پس از شرحی که خیلی خلاصه به آن اشاره خواهم کرد می‌نویسد: «پراکسیس می‌تواند از ره گذر عقل برپایه شناخت و کاربرد قوانین عینی واقعیت بیرونی را دگرگون کند.» این نه یک گزاره سهل و برتری دادن به پراتیک در برابر تئوری بلکه برعکس حاصل درک لنین از دیالکتیک انقلابی است که وی بی‌خبر از مطالعات مارکس بر روی آثار هگل به آن دست یافته بود. (کتاب “دست‌نوشته‌های اقتصادی – فلسفی ” سال‌ها پس از مرگ لنین کشف و منتشر شد). لنین در یادداشت‌هایی که بر کتاب “منطق هگل ” نگاشت با طرح مبحث “ایدئالیسم هوشمند “ به موضوع وحدت “عین” و “ذهن ” که ناشی از درک دیالکتیکی هگل از علیت است اشاره می‌کند. به نظر او این علیت به معنی پیوستگی دوسویه رویدادهاست نه ارتباط مکانیکی که درباره تئوری ” بازتاب ” پیش از این نزد رهبران انترناسیونال دوم و خوانش افرادی چون پلخانف از ماتریالیسم وجود داشت؛ به عبارت دیگر او از وحدت ایدئالیسم و ماتریالیسمی می‌نویسد که از ایدئالیسم و ماتریالیسم متمایز است. وی سپس با برداشتی از نظریه “شناخت ” می‌نویسد «شناخت انسان نه تنها جهان عینی را بازتاب می‌دهد بلکه آن را می‌آفریند»؛ از این رو «جهان انسان را قانع نمی‌کند و انسان تصمیم می‌گیرد با مخالفت خویش آن را تغییر دهد».

لوکاچ در شرح این موضوع در کتاب “تاریخ و آگاهی طبقاتی ” می‌نویسد: «مطمئناً منظور لنین از شناخت تنها شناخت فلسفی و علمی نیست بلکه شناخت سیاسی نیز هست». در این جهان واقعی عمل سوژه انقلابی در یک انقلاب اجتماعی می‌تواند آن را نفی کند؛ اما نکته مهم این است که سوژه انقلابی دیگر صرفاً نیروهای عینی تکامل یافته نیستند، بلکه ذهنیت خودآگاهی و نظریه انقلابی نیز هست. اینک می‌توان دریافت دقیق‌تری از گزاره: «پراکسیس می‌تواند از ره گذر عقل برپایه شناخت و کاربرد قوانین عینی واقعیت بیرونی را دگرگون کند» پی برد.

آگاهی جمعی و حداکثر آگاهی ممکن

اکنون در پیوند با پراکسیس گریزی به بحث “آگاهی جمعی” و “حداکثر آگاهی ممکن” می‌زنم. من این بحث را با یاری از نظریه “نقد تکوینی ” لوسین گلدمن انجام می‌دهم.

گلدمن می‌نویسد: فیلسوفان زیادی ازجمله پاسکال، هگل و مارکس (اگر مارکس را فیلسوف بدانیم، تاکید از نگارنده) و کانت اعتقاد دارند که «هر عنصر درک نمی‌شود مگر با مجموعه روابط آن با عناصر دیگر، یعنی همه عناصر به سبب تأثیری که هر عنصر بر همه عناصر می‌گذارد و تأثیراتی که از آن‌ها می‌پذیرد درک می‌شود». (لوسین گلدمن، بیان و پیکره. ترجمه محمدتقی غیاثی). این را نیز می‌دانیم که ماهیت مجموعه روابط بین افراد و واقعیت اجتماعی چنان است که در گذر زمان از آن یک ساختار روانی جمعی پدیدار می‌گردد که در میان افرادی که طبقه اجتماعی را تشکیل می‌دهند مشترک است. اما طبقه خود نیز متشکل از گروه‌های گوناگونی است که در روندهایی دارای یک شناخت مشترک از جهان پیرامون خود هستند که ممکن است در برابر گذر (انتقال) اطلاعات ایستادگی کنند. یک کنشگر سیاسی با بازشناخت بیان‌های منسجم و سازگار این جهان‌بینی‌ها “حداکثر آگاهی ممکن ” گروه اجتماعی را که از ساختار منسجم طبقه نشات گرفته است بیان می‌کند. این بیانِ کشف لنین در موضوع تکامل ذهنیت خودآگاهی سوژه انقلابی است که با نشان دادن چیرگی عمل بر تفاوت عینی و ذهنی در بحث ایدئالیسم هوشمند بر آن تأکید می‌کند. کشفی که پایه‌های دیالکتیکی برای تأسیس حزب به‌عنوان پیشاهنگ طبقه کارگر را در اختیار او نهاد.

لوکاچ نیز درباره اهمیت دیالکتیک انقلابی لنین می‌نویسد: «مسئله پذیرش غیر انتقادی مارکس نیست، بلکه جوهر مارکسیسم همان دیالکتیک انقلابی است. اثر لنین درباره دیالکتیک هگل مهم‌ترین و پایدارترین بخش مارکسیسم لنین است». در واقع لنین با حرکت از این خاستگاه توانست مارکسیسم و ماتریالیسم را به پراتیک طبقه کارگر تبدیل کند. لنین در سال 1914 راه برون‌رفت از بحران مارکسیسم را در پراتیک صرف جستجو نکرد، بلکه با مراجعه به هگل از فلسفه به سیاست و اقتصاد حرکت کرد و جنان‌چه بعداً می‌بینیم در پرتو کار تئوریک پیگیرانه در سال‌های بین 1914 تا 1917 بر پایه همین دیالکتیک انقلابی دو موفقیت بزرگ را به مارکسیست‌ها هدیه کرد. صورت‌بندی “امپریالیسم” که کار سترگی بود در مفهوم جنبش‌های رهایی‌بخش و ضد استعماری در دوران جدیدی که سرمایه‌داری جهانی در آن به سر می‌برد و دیگری کتاب “دولت و انقلاب ” که شوراها و دمکراسی سوویتی از پایین به بالا را در برابر دولت متمرکز سرمایه‌داری و صف‌بندی دهقانان به‌عنوان متحدان طبقه کارگر نهاد.

فعالیت‌های تئوریک لنین ضمن نشان دادن بی‌راهه منشویک‌ها و رهبران انترناسیونال دوم در بزنگاه شکست انترناسیونال دوم که رهبران آن به دنباله‌روهای دولت‌های امپریالیستی به بودجه‌های جنگ روی خوش ‌نشان می‌دادند، بدیل دولت بورژوای کرنسکی را فراروی کارگران و زحمتکشان و روشنفکران طبقه کارگر نهاد. بدیلی که نشان می‌داد مارکسیسم مجموعه‌ای از دگم‌ها و جزم‌اندیشی نیست بلکه روش تحقیقی است که در گردنه‌ها و بحران‌ها پیش‌فرض‌هایی برای حل آن‌ها ارائه می‌دهد.

بازگشت به دیالکتیک انقلابی!

آن چه اکنون از نان شب برای چپ‌ واجب‌تر است تحلیل جامع از صف بندی نیروهای سیاسی و اجتماعی درایران، تعیین متحدان بالقوه طبقه کارگر، ترسیم سیاست‌های اقتصادی حکومت و همچنین نوع حکومت ایران، موقعیت سیاسی و ژئوپلتیک منطقه و صف بندی نیروهای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای و تدقیق بحث‌ها و عنوان‌هایی مانند نولیبرالیسم، جهانی‌سازی، شناخت سیاست‌های پولی و مالی جدید جهانی و لایه‌های جدید بورژوازی، بازار و  بالاتر از همه بیان مسایل تئوریک با ادبیات و زبانی امروزی و در خور جوانان است.

آن‌چه امروز با آن روبه‌روییم بحران مارکسیسم نیست، بلکه بحران سرمایه‌داری جهانی است که در انواع شکل‌های بحران محیط‌زیست، بحران بیکاری، مهاجرت، جنگ، تغییرات اقلیمی، بیماری‌های همه‌گیر چون ویروس کرونا، بحران گرسنگی و فقر و بحران عدم رشد اقتصادی است. لنین پس از تبعید به برن در سال 1914 و مطالعه ژرف آثار هگل در بحثی با تحریریه “به زیر پرچم مارکسیسم” در سال 1922 اذعان کرد هیچ کس مارکس را بدون مطالعه هگل درک نخواهد کرد.

برای برون‌رفت از بحران‌های فراگیر سرمایه‌داری و در جستجوی پیش‌فرض‌هایی برای عبور جامعه از آن نیاز به بازگشت به دیالکتیک انقلابی و آموزه‌های علم مارکسیسم است. به بیان لنین ماتریالیسم علمی، دیالکتیک انقلابی و ماتریالیسم تاریخی همگی از زیر شنل هگل(۱) بیرون آمده‌اند؛ پس پیش به‌سوی هگل! پیش به‌سوی دیالکتیک انقلابی!

 

۱:داستایوفسکی نویسنده بزرگ روس در تعظیم گوگل نویسنده داستان شنل می نویسد: ما همه از زیر شنل گوگل بیرون آمده ایم.

 

 *- روحانی در بانک مرکزی

 **- سرمقاله کیهان 8 اسفند 98 سعدالله زارعی

 

 




موجودی به نام چپ بورژوا

هسته‌‌ی سخت استدلال چپ بورژوایی پیراسته از وراجی‌‌های شبه‌علمی از این قرار است: شرط شکل‌گیریِ جامعه‌‌ی سوسیالیستی شکل‌‌گیریِ یک طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند است. اما طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند فقط با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داریِ صنعتی و بنابراین در سایه‌‌ی بورژوازیِ مولد می‌‌تواند به‌وجود آید. بنابراین، طبقه‌‌ی کارگر واقعا موجود باید دست از مبارزه و مقاومت در برابر توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در ایران بردارد، به این دلیل ساده که یا اصلا در ایران هنوز چیزی به‌نام سرمایه‌‌داری وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد هنوز در مرحله‌‌ی جنینی است و به‌هیچ وجه توانِ آن‌را ندارد که در برابر نیروهای «نئوفئودال» قد برافرازد؛ اصلا راستش را بخواهید در ایران هنوز طبقه‌‌ی کارگری وجود ندارد: چپ بورژوا وقتی تعارف را کنار می‌‌گذارد و اندکی روراست می‌‌شود، چنین می‌‌نالد. بنابراین، از دیدگاه چپ بورژوا طبقات فرودست در ایران نه در سیطره‌‌ی سرمایه، بلکه تحت سلطه‌‌ی دولتی نئوفئودال زندگی می‌‌کنند و برای رهایی و دیدن روی رفاه و عدالت و آزادی چاره‌‌ای ندارند جز آن‌‌که با همان هسته‌‌ی ضعیف بورژازیِ مولدِ در حال تولد ائتلاف کنند.

عادل مشایخی

منبع: نقد

یکی از پدیده‌‌هایی که در دوره‌‌های اخیر، مبارزه و مقاومت طبقه‌‌ی کارگر را به انحراف کشیده است، چپ بورژوایی است. این یادداشت به‌هیچ وجه ادعای تحقیقی همه‌جانبه در باب این پدیده‌‌ی مخرب را ندارد. هدف فقط اشاره به‌یکی از ویژگی‌‌های چپ بورژوایی است: اقتصادزدگی که روی دیگرش نادیده‌گرفتنِ سرشت طبقاتیِ مقولاتی است که به‌گونه‌‌ای بت‌‌واره به‌منزله‌‌ی مقولات اقتصادیِ محض به‌کار می‌‌روند؛ مقولاتی که کارکردی ندارند جز عرضه‌‌ی تصویری از جامعه به‌منزله‌‌ی کلی یکدست و یکپارچه که دارد در مسیر «توسعه» حرکت می‌‌کند و در این مسیر گاهی تند پیش می‌‌رود و گاهی کند و گاهی هم کلا عقب‌گرد می‌‌کند. چپ بورژوایی مانند همتای راستش مدام از علم اقتصاد دم می‌‌زند و اعضای طبقه‌‌ی کارگر را به ناآشنایی با مقتضیات تفکر علمی متهم می‌‌کند. از نظر او کسانی که از فلاکت‌‌های زندگی در سیطره‌‌ی سرمایه به‌تنگ آمده‌‌اند و با سرمایه‌داری سر ستیز دارند و گوش‌شان بدهکارِ خزعبلات شبه‌علمی ایشان نیست، دچارِ «بیماریِ کودکانه‌‌ی چپ‌روی»‌‌اند. این دسته از مدافعان سرمایه‌‌داری که از سر دغل‌کاری لباس چپ به‌تن کرده‌‌اند گه‌گاه از سوسیالیسم یا حتی کمونیسم نامی به‌میان می‌‌آورند اما هیچ‌گاه از یادآوریِ مواهب توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری و خدماتی که سرمایه‌‌داری به‌طبقه‌‌ی کارگر ارائه کرده است خسته نمی‌‌شوند. آن‌‌ها گونه‌‌ای جبرگراییِ اقتصادی را اساسِ دفاع خود از سرمایه‌‌داری قرار داده‌‌اند. به اتکای همین جبرگراییِ اقتصادی است که می‌‌توانند از سرمایه‌داری دفاع کنند و در عین‌حال هم‌چنان خود را سوسیالیست یا حتی کمونیست جا بزنند. و در مواجهه با هرگونه انتقادی در این‌مورد، به‌‌شکلی طوطی‌‌وار چند سطر از مانیفستِ مارکس و انگلس را (اثری که در سال ۱۸۴۸، یعنی تقریبا بیست سال قبل از کاپیتال منتشر شده است) تکرار می‌‌کنند، بدون این‌‌که ذکری از درون‌مایه‌‌ی اصلی و خط استدلالیِ این اثر به‌میان آورند.

هسته‌‌ی سخت استدلال چپ بورژوایی پیراسته از وراجی‌‌های شبه‌علمی از این قرار است: شرط شکل‌گیریِ جامعه‌‌ی سوسیالیستی شکل‌‌گیریِ یک طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند است. اما طبقه‌‌ی کارگرِ صنعتیِ نیرومند فقط با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داریِ صنعتی و بنابراین در سایه‌‌ی بورژوازیِ مولد می‌‌تواند به‌وجود آید. بنابراین، طبقه‌‌ی کارگر واقعا موجود باید دست از مبارزه و مقاومت در برابر توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در ایران بردارد، به این دلیل ساده که یا اصلا در ایران هنوز چیزی به‌نام سرمایه‌‌داری وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد هنوز در مرحله‌‌ی جنینی است و به‌هیچ وجه توانِ آن‌را ندارد که در برابر نیروهای «نئوفئودال» قد برافرازد؛ اصلا راستش را بخواهید در ایران هنوز طبقه‌‌ی کارگری وجود ندارد: چپ بورژوا وقتی تعارف را کنار می‌‌گذارد و اندکی روراست می‌‌شود، چنین می‌‌نالد. بنابراین، از دیدگاه چپ بورژوا طبقات فرودست در ایران نه در سیطره‌‌ی سرمایه، بلکه تحت سلطه‌‌ی دولتی نئوفئودال زندگی می‌‌کنند و برای رهایی و دیدن روی رفاه و عدالت و آزادی چاره‌‌ای ندارند جز آن‌‌که با همان هسته‌‌ی ضعیف بورژازیِ مولدِ در حال تولد ائتلاف کنند.

با همین استدلال است که چپ بورژا با خیال راحت و سری افراشته و زبانی دراز اجرای نقش مدافع و مشاورِ بورژوازیِ مولد را بازی می‌‌‌‌کند و با وقاحتِ تمام خود را سوسیالیست یا حتی کمونیست می‌‌خواند و اعضای طبقه‌‌ی کارگر را به بلانکیسم و توهم‌‌زدگی و خیال‌‌پروری متهم می‌‌کند و در حمله‌‌های پیاپی به طبقه‌‌ی کارگر مدام از مارکس و انگلس و حتی لنین نقل قول می‌‌آورد با این پندار که طبقه‌‌ی کارگر او را سوسیالیستی صادق قلمداد خواهد کرد و دستش را نخواهد خواند.

اما برای پی بردن به استراتژیِ چپ بورژوایی باید علم‌‌گرایی‌‌اش را کشفِ رمز کرد. در بوق و کرناکردنِ صفت «علمی» برای مدعیات بورژوایی درواقع، نقابی است برای پنهان‌کردن نقشی که در جهتِ روغن‌‌کاریِ چرخ دنده‌‌های ماشین سرمایه ایفا می‌‌شود؛ صفتی جعلی برای برداشتی بتواره از فرایند انباشت. چپ بورژوایی این برداشت بت‌‌واره را پشت کلمه‌‌ی «توسعه» پنهان می‌‌کند. بر اساس این برداشتِ بت‌‌واره، فرایند انباشت فرایندی اقتصادی و مستقل از هرگونه ستیز طبقاتی است؛ البته چپ بورژوا اذعان می‌‌کند که این فرایند بر زندگیِ طبقات اثر می‌‌گذارد اما به‌خودیِ خود امری یکسر اقتصادی و متعال از ستیز طبقاتی است که «قوانین حرکت‌‌ دورنیِ» آن را باید به‌شیوه‌‌ای به‌اصطلاح علمی و کاملا غیر سیاسی فهمید و موانع «بیرونی» را از سر راهش برداشت. از دیدگاه چپ بورژوا این حرف که حتی مقولات به‌‌ظاهر اقتصادی مانند نرخ ارزش اضافی و ترکیب ارگانیک سرمایه و نرخ سود نیز مقولات سیاسی (مقولاتی که محتوای طبقاتی دارند و درواقع، عناصرِ ستیز طبقاتی‌‌)اند، کفرگویی و اهانت به‌ساحت مقدس علم است.

چپ بورژوا اصلا به‌روی مبارکش نمی‌‌آورد که مارکس در کاپیتال نشان داده است که تمام دقایق فرایند انباشت که از دیدگاه سرمایه‌‌دار فرایندیِ صرفا اقتصادی جلوه می‌‌کند، درواقع، محتوایی طبقاتی دارند و هیچ یک بدون به‌فلاکت کشاندنِ طبقه‌‌ی کارگر تحقق پیدا نمی‌‌کند؛ چرا که سرمایه نه یک چیز، بلکه رابطه‌‌ی طبقاتیِ سرمایه‌‌-کار است و هسته‌‌ی این رابطه‌‌ی طبقاتی چیزی جز تحمیل کار نیست. از دیدگاه مارکس، فرایند انباشت لحظه به‌لحظه‌‌اش با کار از خودبیگانه، تحمیلی و «نامحدود» پیش می‌‌رود و هر دور گردش سرمایه متناظر است با نابودیِ زندگی‌‌های کثیری که سرمایه آن‌‌ها را به «کار انتزاعی» فروکاسته است. چپ بورژوایی در مواجهه با این واقعیت که انباشت سرمایه بدون تبدیل انسان به‌کالا و قراردادنِ زندگی‌‌اش تحت سیطره‌‌ی کالای اعظم، پول، نمی‌‌تواند پیش برود، سریع بالای منبرِ علم‌‌ اقتصاد می‌‌پرد و این حقایق را کلی‌‌گویی‌‌های فلسفی و شعربافی معرفی می‌‌کند. وقتی به او یادآوری می‌‌کنند نابودیِ بدن‌‌ و زندگیِ آدم‌‌های واقعیِ گوشت و پوست و استخوان ‌‌دار در خط تولید، پشت چرخ‌‌دستی یا زیر گونی‌‌های زباله، پشت فرمان و جلوِ تخته سیاه، جلو سینک ظرفشویی و پشت میز منشی‌گری … یا زیر بار قرض و قسط فلسفه‌‌بافی نیست و فلاکت سرمایه‌‌داری را باید از میلیون‌‌ها انسانی پرسید که مجبورند هر روز زندگیِ خود را ــ فکر و احساس و سلامتی و قدرت عضلانی یا زیبایی جسمانیِ خود را ــ بفروشند، چپ بورژوا از همان بالای منبر علم اقتصادش، کیلو کیلو آمار را مانند برگ برنده به‌زمین می‌‌کوبد و یکی یکی «شاخص‌‌های توسعه‌‌ی انسانی» را که با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری افزایش یافته‌‌اند کنار هم ردیف می‌‌کند. غافل از این‌‌که طبقه‌‌ی کارگر به‌نیروی خشم ناشی از رنج کار در سیطره‌‌ی سرمایه به‌‌سادگی مرعوب این آمارهای توخالی نمی‌‌شود.

آمارهای تولید ناخالص داخلی، نرخ رشد و تورم و بیکاری و … آیا در این آمارها اثری از زندگی‌‌هایی که به‌کار انتزاعی فروکاسته شده‌‌اند هست؟ آیا نگرانی از تورم واقعا نگرانی برای طبقه‌‌ی کارگری است که در تامین نیازهای اولیه‌‌اش درمانده و در مسیری قرارگرفته که تمام وجودش، زندگی‌‌اش، به‌شکم، به‌حیات بیولوژیک فروکاسته شود، یا صرفا نگرانی از مصرف نامکفی و عدم تحقق ارزش‌‌های تولیدشده در قلمروهای تولید توسط خود طبقه‌‌ی کارگر است؟ آیا نگرانی از نرخ بیکاری صرفا نگرانی از نگاه‌‌داشتن نرخ بیکاری در سطح بهینه‌‌ای نیست که توازن «ارتش ذخیره»/«ارتش فعال» حفظ شود طوری‌که  از یک سو آنقدر افزایش پیدا نکند که به شورش و عصیانِ «پرولترهای بی‌‌نزاکت» بیانجامد و از سوی دیگر آنقدر کاهش نیابد که ارزش نیروی کار بالا برود و سرمایه‌‌داران عزیز، همان بورژوازیِ مولد نور چشمی که کینز آن‌‌ها را «گل‌‌های سرسبد زندگی» می‌دانست، بدون نگرانی از بالارفتن هزینه‌‌ی این «عامل تولید»، یعنی «کار»، به‌سرمایه‌‌گذاری و «سازندگی» و مهرورزی و خدمت به‌خلق مشغول باشند به‌حول و قوه‌‌ی الهی!

در اینجا، چپ بورژوا بلافاصله فریاد خواهد زد نه، فقط اینها نیست؛ آمارهای مربوط به‌شاخص توسعه‌‌ی انسانی برای اندازه‌‌گیریِ سطح زندگی هم هست! یا می‌‌توان به آمارهای مربوط به‌دستمزدها و اقلام مصرفی طبقه‌‌‌‌ی کارگر در دوره‌‌های متفاوت تاریخ سرمایه‌‌داری رجوع کرد و نشان داد که با توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در کشورهای پیشرفته دستمزدها و میزان و تنوع اقلام مصرفی طبقه‌‌ی کارگر بالا رفته است! در این مورد مغلطه‌‌ی چپِ بورژوا مغلطه‌‌ای چند وجهی است که در روشن‌کردنِ جوانبش نباید شتاب ورزید. در این یادداشت کوتاه فقط می‌‌توان فهرست‌‌وار  به‌برخی از وجوه و جوانب این مغالطه اشاره کرد.

  • در این تلاش برای اثبات مواهب توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری فقط به افزایش مقطعیِ دستمزدها و اقلام مصرفی طبقه‌‌ی کارگر اشاره می‌‌شود و از نابرابری و فاصله‌‌ی فزاینده‌‌ میانِ عایدیِ و اقلام مصرفی طبقه‌‌ی کارگر و اقشار مختلف طبقات فرادست سخنی به‌میان نمی‌‌آید.
  • چپ بورژوا طیِ لفاظی در افزایش رفاه طبقه‌‌ی کارگر در کشورهای پیشرفته اشاره‌‌ای به این نکته نمی‌‌کند که بخشی از این رفاه به‌قیمت فلاکت طبقات فرودست در کشورهای به‌اصطلاح جهان سوم ممکن شده است.
  • از سوی دیگر، رفاه مقطعیِ طبقه‌‌ی کارگر در برخی کشورها نه نتیجه‌‌ی لطف و مرحمت بورژوازی بلکه حاصل مبارزه‌‌ی طبقه‌‌ی کارگر بوده است که بورژازیِ این کشورها را واداشته است هزینه‌‌ی امتیازهایی را که به‌زور واگذار کرده با استثمار طبقات فرودست کشورهای به‌اصطلاح «توسعه نیافته» یا «در حال توسعه» جبران کند.
  • چپ بورژوا در دفاع از توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری با استناد به‌مواهبی که این توسعه برای طبقه‌‌ی کارگر در پی داشته، مجبور است مانند بیماران زمان‌‌پریش حرف بزند چنان‌‌‌‌که گویی در فاصله‌‌ی پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دهه‌‌ی هفتاد میلادی و در اوج «شکوفایی دولت رفاه» به‌سر می‌‌برد، و اصلا به‌روی خود هم نمی‌‌آورد که در ایالات متحده، مرکز سرمایه‌‌داریِ جهانی، اکنون حدود چهل سال است که دستمزد واقعیِ مزد و حقوق بگیران افزایش نیافته است.
  • از همه‌‌ی اینها گذشته، چپ بورژوا چیزی از تمایز میان «سطح زندگی» و «شیوه‌‌ی زندگی» (ادوارد تامپسون؛ تکوین طبقه‌‌ی کارگر انگلیس) به‌گوشش نخورده است و گویی تاکنون به این نکته فکر نکرده است که «مردم چه‌‌بسا فرآورده‌‌های بیشتری مصرف کنند و درعین‌حال خشنودیِ کم‌‌تر و آزادیِ ناچیزتری داشته باشند» (ترجمه‌‌ی محمد مالجو).

درواقع، چپ بورژوا هم‌‌گام با فرایند انتزاع در مسیر گردش و انباشت سرمایه که زندگی و تجربه‌‌ی زیسته‌‌ی انسان‌‌ها، رنج و فلاکت و سیه‌‌روزیِ واقعیِ انسان‌‌های واقعی، را به اصل موضوعه‌‌ی کار انتزاعی به‌منزله‌‌ی جوهر ارزش فرومی‌‌کاهد، با ادعای رویکرد تجربی، از تجربه‌‌ی زیسته‌‌ی انسان‌‌های واقعی روی می‌گرداند و با آمار و ارقام انتزاعی که فقط به‌کار درک و  تنظیم و برنامه‌‌ریزیِ فرایند انباشت از دیدگاه سرمایه می‌‌آیند، به ارزیابی انباشت سرمایه می‌‌پردازد تا با پیچیدن نسخه‌‌های به‌اصطلاح علمی توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری و فلاکت‌‌هایش را توجیه کند و طبقه‌‌ی کارگر را با وعده‌‌های توخالی بفریبد.

اما طبقه‌‌ی کارگر در مسیر آگاهی از این نکته قرار گرفته است که جز بر توان خود نمی‌‌تواند تکیه کند و یگانه راه رهایی‌‌اش مقاومت در برابر انباشت سرمایه و ایجاد فضاهای زندگی جمعی در شکاف‌‌های این فرایند و بیرون‌کشیدنِ زندگی از گرو سرمایه است؛ امری که جز از طریق تشکل و سازمان‌‌یابی و تشکیلِ صفی مستقل در برابر بورژوازی و مشاورانش میسر نمی‌‌شود. کارشناسان توسعه و عالمان علم اقتصاد مشاورانِ سرمایه‌‌اند و کاری برای طبقه‌‌ی کارگر نمی‌‌توانند و نمی‌‌خواهند بکنند چرا که خود چیزی نیستند جز سرمایه‌‌ی تشخص‌یافته که مطابق منطق سرمایه می‌‌اندیشند و برنامه می‌‌ریزند و عمل می‌‌کنند. چپ بورژوایی می‌‌تواند تا دلش می‌‌خواهد سفسطه کند و هیاهو به‌راه بیاندازد و سرخوش از بودجه‌‌های تحقیقاتی «مقاله‌‌ی علمی» و «برنامه» بنویسد؛ طبقه‌‌ی کارگر راز وجود او را دریافته است: او نیز چیزی نیست جز شکلی از سرمایه‌‌ی تشخص‌‌یافته.




تشکیلات کارگری لازمه‏ زندگى طبقه‏ کارگر است

سخنی با خوانندگان و علاقمندان به جنبش کارگری ایران  

حسین اکبری: ماهنامه اندیشه  جامعه دردهه هشتاد به سردبیری آقای عاشوری در فضای رسانه ای ایران  خوش درخشید. بسیار بودند نشریاتی پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ با مضامین و محتوی متفاوت در قامت یک رسانه، کارِ ِآگاهی بخشی را به پیش می‌بردند و بی تردید تاثیرات معینی در ایده پردازی، راه گشایی نظری برای شکستن تک‌صدایی موجود داشتند،  اما ماهنامه اندیشه جامعه بسیار شجاعانه به موضوعی پرداخت که پیش از هرچیز نام جنبش سرکوب شده ای را بر سر زیانها انداخت و طرح موضوعی را  درانداخت تا چالش بین روشنفکران و کارگران و اهالی کار و زحمت را به تفاهم رهنمون شود و از رسانه پلی ساخت تا به سرگردانی گروه های وسیع کارگری که نمی خواستند تابع سازمان‌های زرد خانه کارگری باشند، کمک کند تا از آنسوی مزرع بی آب و علفی که سراب بود با عبور از پل رسانه به سویی بروندکه بتوانند در زمینی مساعد بذر مشارکت خود را بپاشند. کاری که این ماهنامه کرد، با حداقل امکانات بود. گرفتن مصاحبه هایی از کارگران سندیکایی دوران رژیم گذشته تا زمان بسته شدن غیرقانونی این سندیکاها و در ادامه طرح نظرات کارگران در باره مسایلی که به خودشان مربوط است. آقای عاشوری که خود دانش آموخته علوم اجتماعی است، با نشر اندیشه جامعه صدای مردم و از جمله کارگران شد. گرچه اندیشه جامعه تعطیل شد و آقای عاشوری مهاجرت کرد، اما این تعهد به کار رسانه‌ای موجبات گرد آمدن مردانی تشکیلاتی و از جنس مبارزات صنفی_ طبقاتی و فعالیت های اتحادیه ای آنان  شد و پیامد هایش هنور هم قابل لمس است.

با کسب اجازه از آقای عاشوری از طریق برادر ایشان آقای امین عاشوری (که خود از زحمتکشان عرصه رسانه است)، نسخه هایی از مصاحبه های گرفته شده از فعالان و پیش کسوتان سندیکایی در اختیارم قرار گرفت که تلاش می کنم با وجود مشکلات ناشی از تغییر  نرم افزاری این نسخه ها از زرنگار به Word این تجربیات گرانقدر را با بازنشر در این صفحه در اختیار کارگران و علاقمندان به جنبش کارگری قرار دهم. امیدوارم با انتشار این اولین مصاحبه که به سبب طولانی بودنش ناگزیر از بخش بندی آن هستم، موفق به انتشار همه ِ مصاحبه های کارگران سندیکایی ایران گردم. باشد که این کوشش مورد توجه خوانندگان قرار گیرد. بار دیگر وظیفه خود میدانم که قدردان  آقای محمدرضا آشوری به پاس این کوشش ارجمندش باشم.

Bildergebnis für فعالین سندیکایی

تشکیلات کارگری لازمه‏ ى زندگى طبقه‏ ى کارگر است
گفت و شنودى با عباس خرم (دبیرِ سابقِ سندیکاى مستقلِ کارگرانِ نانوا) بخش اول

  پیشاپیش از این‏که دعوت ما را براى این گفت‏ وگو پذیرفتید، سپاسگزاریم.
 براى شروع، از خاطراتِ دوران کودکى، جوانى و چگونگى ورودتان به صنفِ خبازان، براى‏مان بگویید.

عباس خرم: اگر بخواهم همه‏ ى این مسایل را براى شماعرض کنم، طولانى مى‏ شود؛ ولى خلاصه‏ اش این مى ‏شودکه درست به‏ خاطر دارم وقتى‏ که جنگ جهانى دوم شروع شد، یعنى ۲۳ شهریور ۱۳۲۰، من درس مى‏ خواندم وبه‏ علتِ بمباران شهرمان، قزوین، همه‏ ى بچه‏ هایى که درس مى‏ خواندیم از مدرسه فرار کردیم. در اثرناهنجارى‏ هایى که بعد از زمان جنگ به‏ وجود آمد، مجبورشدم که تحصیل را رها کنم و مشغول کار شوم و این بود که ما را بردند دَرِ دکان یک نانوایى. همان سال ۱۳۲۰ اولین کارى که شروع کردیم آن‏جا پادویى کنیم و چون سوادداشتیم یواش ـ یواش براى دفترى و نویسندگى مشغول شدیم و کار و بارَم گرفت. و بعدها با فرا گرفتن کارهاى تخصصى از قبیل نان درآرى، شاطرى، خمیرگیرى و … به مرور زمان، یک مقدار نان‏آور شدیم و تقریبا در کار نان پهن کردن استاد شدیم. از طرفى در قزوین، که گنجایش کارگران بیش‏ترى نداشت مجبور شدم که در سال ۱۳۲۶به تهران بیایم و در یک نانوایى مشغول شوم. اولین کارگاهى که در تهران کار کردم در خیابان مولوى  بازارچه سعادت بود . و بعد هم دیگر کم ـ کم آمدیم به تافتونى و بغل سید اسماعیل یک نانوایى بود که ازآن‏جا شروع کردیم به کار کردن در تافتونى. از همان موقع‏ ها هم با مسایل تشکیلات کارگرى آشنا شدیم. البته قزوین که بودیم با این جریانات آشنایى داشتیم چون سال ۱۳۲۲ در قزوین سندیکاى کارگران نانوایى تشکیل شد و ما هم تقریبا به آن سندیکا هدایت شدیم و عضوشدیم.  شاید حالا از نظر کارى و فکرى در آن حد نبودم که درک کنم که سندیکا یعنى چه؟ براى چه تشکیل مى‏ شود؟

ولى در عین حال چون بزرگ‏ترها مى‏ رفتند ما را هم با خود مى‏ بردند به سندیکاى نانوایان قزوین. آن زمان چون زمان جنگ بود مسأله ثبت مطرح نبود.

 چگونه وارد فعالیت‏هاى سندیکایى شدید؟

عباس خرم: سالِ ۱۳۲۲ در قزوین عضو سندیکا شدم.تهران هم که آمدم، بزرگ‏ترها ما را بُردند عضو سندیکاکردند. گفتند که ساعت کارمان کم مى‏ شود؛ جمعه حقوق مى‏ گیریم؛ بیمه مى‏شویم و از این حرف‏ها. ما هم علاقه‏ مند شدیم و رفتیم.    آن روزها کارگرانِ باسواد خیلى کم بودند من که چندکلاسى درس خوانده بودم و در عین حال، در محیطى هم زندگى کرده بودم که به این حرف‏ها علاقه‏ مند بودیم. یک چیزهایى یاد گرفته بودیم و فعالیت مى‏ کردیم و به کارسندیکایى علاقه داشتیم، چون فکر مى‏کردیم که اگرسندیکا داشته باشیم حتما زندگى‏مان بهتر خواهد شد. بعد که به تهران آمدم به این موضوع بیش‏ترعلاقه‏ مند شدم، چون در تهران مسکن هم که نداشتم (آن موقع، هنوز ازدواج نکرده بودم و خانه و زندگى نداشتم و درمغازه‏ ى نانوایى مى‏ خوابیدم). من از همان موقع علاقه‏ ى خیلى عجیبى داشتم و کارگران را دعوت مى‏ کردم و همراه آنان به تشکیلات مى‏ رفتیم و کارهاى سندیکایى انجام مى‏ دادیم. اما تقریبا هر روز مورد هجوم قرار مى‏ گرفتیم.  از ۱۳۲۷ به بعد سندیکاى ما یک فعالیت خاصى داشت. ۴ تا محل داشتیم و کارگران زیادى هم عضو بودند.

اما مرکز سندیکا خیابان امام‏ خمینى فعلی روبه‏ روى مسجد مجد بود. در آن دوران فعالیت‏ مان خیلى خوب بود. مثلاً یکى ازکارهاى خیلى ارزشمندى که سندیکاى ما انجام مى‏ داد(چون محیط کارگرى ما طورى بود که کارگران بیکار هم داشتیم) به این خاطر که کمک به کارگران بیکار بشود، سندیکا تعلیم مى‏ داد که ما در هفته براى این‏که کارگرانى کار که مى‏ کنند، استراحت کنند. یک روز در هفته کارگران سیار مى‏ فرستادیم کمک هم‏دیگر به‏ عنوان مثال من که درجایى کار مى‏ کردم سَرِ هفته یکى مى‏ آمد کمک من. هم اوکار مى‏ کرد و هم من مى‏ رفتم تفریح و استراحت. کارفرماهابا ما مخالفت مى‏ کردند که شما نباید این کارها را انجام بدهید به‏ همین علت، بعضى جاها با شکست روبه‏ رو مى‏ شدیم. مثلاً پلیس مانع مى‏شد که کارگر به‏ جاى من کارکند و از این حرف‏ها. خیلى در این مورد با ما کلنجارمى‏ رفتند. سندیکاى جورى تنظیم مى‏ کرد که کارگران بیکار بتوانند جاى بعضى‏ ها کار بکنند و خیلى هم جالب بود و مى‏ شدیم کارگر سیّار.

 این موضوع به دانش کارگرهاى ما اضافه مى‏ کردچون سندیکا سعى مى‏ کرد کارگرهایى که مطلع‏ ترند رابه‏ عنوانِ کارگرانِ سیّار به نانوایى‏ ها بفرستند. در نتیجه،یک کارگرِ مطلع که مى‏ رفت در مغازه از نظر فعالیت سندیکایى تبلیغ مى‏ کرد در نتیجه اثر جمعى براى سندیکا داشت. البته این موضوع از نظر دانش سندیکایى براى صنف ما خیلى با ارزش شد که بعدها ما هم حُسنِ استفاده را کردیم و توانستیم تشکیلات‏مان را خیلى بهتر وآبادتر سازیم تا این‏که ادامه داشت.   در عین حال، سندیکاها آن موقع‏ ها فعالیت مى‏کردند که کارگران‏شان شامل بیمه بشوند، جمعه را داشته باشند، ساعت کارشان مرتب باشد و ما هم یکى از آن سندیکاها بودیم که در جوار هم‏دیگر با همه همکارى مى‏ کردیم. حتا همان‏ موقع ما همکارى تنگاتنگى با سندیکاى خیاط وکفاش و نجار و کارخانجات دخانیات و بلورسازى و حتا سیلوى تهران و چیت‏ سازى (که الان مسأله دارد) داشتیم.این‏ها همه با هم کار مى‏ کردند. البته این‏ها از نظر اجتماعى همه‏ شان نسبت به هم‏دیگر در کار تشکیلاتى هم‏کار بودند. خواسته‏ هاى‏شان را مطرح مى‏ کردند و آن‏ها هم حمایت مى‏کردند تا ۲۸مرداد.

چگونه شد که سندیکاى‏تان تعطیل شد؟ ودوباره فعالیتش را شروع کرد؟

عباس خرم: روز ۲۸ مرداد ما در سندیکا انتخابات هیأتِ مدیره داشتیم. ۲۵ مرداد صحبت کردیم و هیأت مدیره اعلام کرد که ۲۸ مرداد انتخاب بشود. دوستى داریم به‏نامِ محمود حقیقى‏ پور، ایشان رئیس هیأت نظارت بودند واعضاى هیأت مدیره انتخاب مى‏ شدند. صندوق گذاشته بودند چهار راه حسن‏ آباد نرسیده به میدان حسن‏ آباد. صبح ۲۸مرداد که جریان کودتا مطرح شد، دوستان سندیکایى ما متوجه شدند که ممکن است با توجه به جایى که قرارداریم آشوب‏گران بخواهند به ما صدمه بزنند به همین خاطر، تمام اسناد و مدارک سندیکاها را همان‏جا و همان‏ روز آتش زدند. انتخابات را به هم زدیم و صندوق را برداشتند و بردند. اوباش ریختند به سندیکا و نیمکت‏ ها وصندلى‏ ها را وسط خیابان سپه (امام خمینى فعلى) پرت کردند و سندیکا را منحل کردند. ما دوباره آواره‏ ى قهوه‏ خانه‏ ها شدیم. یعنى مى‏ رفتیم در قهوه‏ خانه‏ ها وکارهاى‏مان را به‏ صورت غیررسمى انجام مى‏دادیم چون تشکیلاتى نداشتیم.  این بود که یکى ــ دو سالى خمودگى خیلى عجیبى براى کارگران پیش آمد از جمله ما که کارگر نانوایى بودیم. در همان روزها افتخار آشنایى پیدا کردیم با آقاى رسولى.چون من آن موقع در غرب تهران کار مى‏کردم: سَمتِ شاپور، امیریه و خیابان خیام، بعدها آمدم سمت شرق تهران که معروف بود به دروازه شمیران. دوستان آن‏جا بودند با هم در قهوه‏ خانه آشنا شدیم و خلاصه همه در این فکر بودیم که باز هم کارگر بیکار و مشکلات و بیکارى زیاد بود.  یک روز صبح که آمدم قهوه خانه شنیدم که یکى ازکارگران نانوایى مُرده، جریان از این قرار بود که از کارگران نانوایى فردى بود به‏نامِ احمد که خانه و زندگى نداشت،(آن‏موقع من ازدواج کرده بودم) ایشان شب در قهوه ‏خانه خوابیده بود که صاحب قهوه‏ خانه به‏نام عباس ریزه او را ازقهوه‏ خانه بیرون مى‏ کند. زمستان هم بود. ایشان مى ‏آید درکوچه مى‏ خوابد. مثل این‏که یک سگ هم مى‏آید بغلش ومى‏ خوابد! همان‏جا که در کنار خیابان خوابیده بود،مى‏ میرد. صبح که ما خبردار شدیم آمدیم و خیلى متأسف شدیم. کارگران، او را روى دوش‏شان گرفتند و از هر طرف صداى اعتراض بود که شنیده مى ‏شد. این اعتراض‏ ها، درنهایت، به تشکیل سندیکا منتهى شد. در آن خفقان خیلى شدید، کارگران مى‏ گفتند: کارگر نانوایى این‏قدربدبخت شده که مثلاً بغل سگ مى‏خوابد! رفتیم شلوغ کردیم و داد زدیم و فریاد زدیم. خلاصه! رفتیم وزارت کار وتقاضاى ثبت سندیکا کردیم. با یک مشکل خیلى غول‏آسایى ما را روبه‏ رو کردند. تحقیق و تفحص وتجسس شروع شد. همه جمع شدند و در نهایت هیأت مؤسس درست کردیم، موقعى که این‏طور شد هیأت مؤسس معرفى کردیم آقاى محمد رحیمیان، على رسولى، محمدعلى پایدار، عباس عابدپیشه، ابوالقاسم ظاهرى و على‏رضا کسادى ومحمدرضا امیرخانى (که این سه‏تاى آخر فوت کرده‏اند) وبنده. هیأت مؤسس انتخاب شد و تقاضاى ثبت سندیکا کردیم. از ۱۳۳۴ رفتیم دنبالش و آقاى رسولى به عنوان مدیرعامل انتخاب شد که پى‏گیر ثبت سندیکا شد و از۱۳۳۴ یا ۱۱ بهمن ۱۳۳۵ما مداوم دنبال این کار بودیم. روزهاى اول که وزارت کار مى‏رفتیم بعضى به مامى‏خندیدند و مى‏گفتند که شما آن‏جا که مى‏روید دستگیرتان مى‏کنند. چون آن‏جا از قشر کارگر بدشان مى‏آید و واقعا هم همین طور بود. ساواکى‏ها مى‏آمدند و سئوال مى‏کردند ما هممى‏گفتیم: ما ۴ تا شاگرد نانوا هستیم مى‏خواهیم یک تشکیلات درست کنیم که از قهوه‏خانه‏ها نجات پیدا کنیم. آن‏جا، تریاکى‏ها، دزدها و … مى‏آیند و محیط مناسبى ندارد. در نتیجه، با کوششى که همه دوستان کردند، به‏خصوص آقاى رسولى، سندیکاى ما در ۱۱/۱۱/۱۳۳۵به ثبت رسید و تابلوى ثبت‏مان را رسما گرفتیم. براى این‏کار حدود ۱۸ ــ ۱۷ ماه زمان صرف کردیم.

  در واقع بعد از کودتا، اولین سندیکاى ثبت شده‏ى قانونى سندیکاى خبازان بود؟

عباس خرم: بله! ما اولین سندیکاى کارگرى بودیم که مجوز فعالیت گرفته بودیم که شماره ‏ى ثبتِ سندیکاى‏مان نیز ۱۷ بود. البته آن‏موقع سندیکاى کارفرمایى وجودداشت اما ما نخستین سندیکاى کارگرى بودیم در مراکز مختلف شهر قهوه ‏خانه‏ هایى بود که پاتوق کارگران از جمله کارگران نانوایى بود. آن‏موقع‏ ها در دروازه‏ ى شمیران، قهوه‏ خانه‏ ى «عباس‏ ریز» و محمد دماوندى از پاتوق‏هاى معروف کارگران نانوایى بود. یک عده از دوستان ما در مولوى در قهوه خانه‏ ى معروف به قهوه‏خانه‏ى «ابراهیم خرکى» جمع مى‏شدند. یکى عده‏ى دیگر در قهوه‏ خانه ‏اى در سرسبیل به نام «یگانه» و عده‏ اى نیز در قهوه ‏خانه‏ اى جنب سینما جهان بودند که در واقع این آخرى مالِ کارگران سنگکى بود. ما با آقاى رسولى، تابلو را برداشته و در مناطق مختلف به پاتوق‏ هاى کارگران رفتیم. در جنوب شهر، در گود کوره‏ پزخانه‏ ها قهوه‏ خانه‏ اى بود به نام قهوه ‏خانه رمضان که کارگران تافتونى جنوب مى‏ رفتند آن‏جا. تابلو را آن‏جاها بُردیم و شروع کردیم به تبلیغات که: آقا سندیکا ثبت شده و کارگرها بیایند و عضو شوند و تشکیلات درست بشود و …

پس از واقعه‏ ى ۲۸ مرداد و به دنبالِ ارزیابى فعالانِ مستقل کارگرى از فراز و فرود جنبشِ کارگرى برخى از آنان توضیح مى‏دادند که وابستگى سندیکاها و اتحادیه‏ ها کارگرى به گروه‏هاى سیاسى وسیله ‏اى شد براى منکوب و سرکوب آن‏ها. به این شکل که با سرکوب مثلاً حزب توده، تشکیلات کارگرى نیز در تیررسِ مستقیم رژیم قرار گرفت. از این‏جا بود که اندیشه «سندیکاهاى مستقل» شکل گرفت ،سندیکاهایى که منطقا مى‏بایستى در اندیشه دست‏یابى به حقوق کارگران باشند تا به دست آوردنِ قدرت! آن زمان شما به‏ عنوانِ هیأت مؤسس نخستین «سندیکاى مستقل کارگرى» چه تحلیلى از شرایط داشتید و با چه برداشتى سندیکاى مستقل کارگرانِ خباز را راه انداختید؟

عباس خرم: وقتى که ما سندیکاى‏مان را دایر کردیم اولین شعبه‏ اى که زدیم نظام‏ آباد بود. مرکز سندیکاى کارگران مستقل کارگران خبازهاى استان تهران که البته خیلى صدمه خورد. ما مى‏رفتیم ساواک و مى‏آمدیم. بله! براى این‏که ساواک مرتب مزاحم ما بود بغل هر تشکیلات که ما درست کرده بودیم یک خانه ساواک هم مى‏ گذاشتند. مثلاً در امیریه، در امجدیه سرهنگ سعیدى بود و به همه‏ ى خانه‏ هاى امن‏شان همه‏ ى ما را برده‏ اند و کتک‏ مان زده‏ اند، فحش‏مان داده‏ اند. ولى ما نمى‏ آمدیم به مردم بگوییم که ما را مى‏ زنند، چون مردم مى‏ ترسیدند. ما یک چیز دیگر به مردم مى‏ گفتیم. مى‏ گفتیم ساواک عیبى ندارد، ساواک مسئول امنیت مملکت است، برادرانِ ساواکِ ما نباشند مملکت ما اصلاً به هم مى‏ ریزد! و … که مردم از ساواک ترس نداشته باشند. حتا آن موقع مُد بود که بچه‏ ها مى‏ ایستادند سر چهار راه استانبول. چون ما زیاد مى‏ رفتیم و مى‏ آمدیم این‏ها را مى‏ شناختیم. مثلاً ساواک شعبه‏ اى در بازار داشت ما هم در میدان شاه شعبه داشتیم به همین دلیل ما را مى‏ بردند بازار. در امیریه هم شعبه داشتند. ما هم در خیابان کارگر شعبه سندیکایى داشتیم که ما را مى‏ گرفتند و مى‏ بردند امیریه. یا از نظام آباد مى‏ بردندخیابان بهار، تخت‏ جمشید. به این‏ها مى‏ گفتیم: «دایى».مثلاً بچه‏ ها که مى‏ آمدند به آن‏ها مى‏ گفتیم که دایى این‏جاست حواس‏شان باشد که مثلاً یک چیزى نگویندکه بخواهند بهره‏ بردارى کنند. در عین حال ما هم به شکل خودشان با آن‏ها مبارزه مى‏ کردیم. منتها در جامعه یک وقت‏ ها بعضى از دوستان حساب مى‏ کردند که مثلاً چون من، حسن، تقى، نقى مى‏روند، ساواک مى‏ آیند این‏ها یک وابستگى خاص با ساواک دارند. نه! ما وقتى که مى‏ رفتیم ومى‏آمدیم نمى‏ گفتیم، ولى حتما کتک را مى‏ خوردیم. برو ــبرگرد نداشت.  این بود که وقتى ما اولین شعبه‏ مان را دایر کردیم شروع کردیم به توسعه‏ ى شعبه‏ هاى‏مان براى خاطر این‏که نمى‏ خواستیم کارگرها در قهوه‏ خانه‏ ها باشند دوست داشتیم کارگران بیایند در تشکیلات.

 آقاى خرم! در این زمان که شما مى‏فرمایید که تقریبا هر روز جلساتى داشتید تعداد اعضایى که درسندیکا بودند چند نفر بودند؟ شرایط عضویت و حق عضویت کارگران در آن موقع چگونه بود؟ آیا بایدداراى شرایط خاصى مى‏ شدند یا هر کارگرِ خبازى مى‏ توانست عضو سندیکا بشود؟

عباس خرم: ما یک دفتر بزرگى داریم (که الان هم درمرکز سندیکاى حسن‏ آباد هست) حدودا ۸۰ درصد کارگران آن روز تهران عضو سندیکاى ما بودند یعنى حدود ۹ ـ ۸هزار نفر عضو سندیکا بودند. حتا یک روزى ساواک ما رامتهم کرد که شما از کشورهاى خارجى پول مى‏ گیرید.چون سندیکاى ما واقعا عظمت داشت. سندیکاهایى که ازکارگران مختلف مى‏ خواست تشکیل بشود، به ما مراجعت مى‏ کردند و ما با آغوش باز مى‏ پذیرفتیم، جا به آن‏هامى‏ دادیم، مکان مى‏ دادیم، چون ساعت ما طورى بود که بااین‏ها تطبیق نمى‏ کرد. خودمان مى‏ رفتیم سراغ‏شان و مى‏ آوردیم. چون ما صبح‏ ها ۲ ساعت در سندیکاها بودیم(ساعت ۸ تا ۱۰) بعد کارگرها مى‏ رفتند سَرِکار بعد ازظهرها هم ساعتِ ۲ تا ۴ از ۴ به بعد سندیکاى ما خالى بود.  چون بزرگ بود، همه مى‏ توانستند بیایند. مثلاً درمیدان شاه ۱۰ تا اتاق داشتیم  با یک سالن بزرگ که۱۰۰ نفر جمعیت مى‏گرفت، نظام‏ آباد ۲ تا ساختمان بزرگ بود و یک سالن بزرگى داشت، چند تا اتاق و خط تلفن که این‏ها را من با همکارى هیأت مدیره خریده بودیم. اعضاى‏مان همه حق عضویت مى‏ دادند یعنى ۵ریال که سال بعد یک تومان در ماه شد و شاطرها ۲ تومان در ماه، چونه‏ گیر ۵ ریال حق عضویت مى‏ دادند.      سال‏هاى ۳۶ و ۳۷ مخارج سندیکا بالا رفت ۱۰ نفر  کادر، استخدام کرد یعنى از دوستانِ فعال‏مان ۱۰ نفر کادر داشتند که ماهى ۱۵۰ تومان حقوق به آن‏ها مى‏ دادند (مزدیک شاطر در آن زمان) این‏ها فعال همه‏ ى بخش‏ ها بودند، مى‏ رفتند و سرکشى مى‏ کردند، شمیرانات، کرج، شهر رى، تهران، اعضاء جمع‏ آورى مى‏ کردند و کارهاى آنکت و غیره را انجام مى‏ دادند. آن موقع از کارگران عضو ۵ ریال حق عضویت مى‏ گرفتیم. بچه‏ ها در بعضى از مراسم کمک مالى جمع مى‏ کردند. یادم مى‏آید سرهنگ مولوى مى‏ گفت: که به شماخارجى‏ ها کمک مى‏ کنند ما ته چک‏ هاى عضویت‏مان را ۲گونى برداشته، بُردیم ساواک. چون ما همه‏ ى حق عضویت‏ ها را جمع مى‏ کردیم. گفتیم: بفرمایید. این‏هاکمک‏ هاى خارجى‏ست که به ما شده است.  بعدها وقتى که ما سندیکاى‏ مان را درست کردیم، دوستانِ خیاط و نجار، کفاش، بلورساز، خم‏کار ــ نوردکار و فلزکار و مکانیک همه آمدند در داخل سندیکاى ما. البته تا آن‏جایى که همیشه ما امکان داشتیم کمک معنوى وفکرى به آن‏ها مى‏ کردیم و کرایه هم از آن‏ها نمى‏ گرفتیم،اگر چیزى مى‏ دادند و یا کمکى مى‏ کردند مسأله نبود ولى هیچ‏وقت به آن‏ها فشار نمى‏آوردیم.

 شما در گفته‏ هاى‏تان اشاره داشتید به آن جلساتى که هر روز بین اعضاى سندیکاى تشکیل مى‏ شد، چه مباحثى در آن جلسات مطرح مى‏ شد؟ آیا آموزشى که به کارگران نانوا داده مى‏ شد که حقوق‏تان این هست؟ شما باید با کارفرماهاى تان این جورى برخورد کنید یا به آن‏ها مشاوره داده مى‏ شد که باوزارت کار صحبت مى‏ شد که مشکلات آن‏ها را حل کنید؟ آن‏جا چه مباحثى مطرح مى‏ شد و چه خدماتى رابه اعضا مى‏ دادند؟

عباس خرم: تمام جلسات روزانه را که در هر شعبه‏ اى برگزار مى‏ کردیم، به آن مى‏ گفتیم «اکیپ». مثلاً اکیپ شاطرها، اکیپ نان‏ درآورها، اکیپ خمیرگیرها و … در این جلسات همیشه دوستانى که از نظر سندیکایى آگاهى بهترى داشتند، تعلیماتِ سندیکایى مى‏ دادند.  به غیر از این، ما کلاسِ درس هم داشتیم. در داخل سندیکاها و درهمه‏ ى شعبه‏ ها، کلاسِ اکابر را داشتیم. درس مبارزه بابى‏سوادى و … برخى‏ ها این کار را آن روزها به ما ایرادمى‏ گرفتند که شما از اکابر معلم گرفته‏ اید. ولى ما حس مى‏ کردیم که اگر کارگرانِ ما سواددار بشوند، بهتر است. ماهم‏زمان با درخواستى که در مورد منافع کارگرى از وزارت کار مى‏ کردیم مثلاً براى ساعت کار، بیمه و … در فکرِآموزشِ کارگران هم بودیم. یکى از مسایل مهم این بود که به کارگرها مى‏ گفتیم که شما در محیط کارتان سعى کنید خوب عمل کنید، شاخص باشید، معلوم باشد یک عضو سندیکا آدم شایسته‏ اى است. یکى دیگر از مسایلى که براى‏شان مطرح مى‏ کردیم این بود که بدانید قانون کار چى هست؟ ساعات کار یعنى چه؟ تشکیلات یعنى چه؟ ما تشکیلات داشته باشیم چه کار مى‏ توانیم بکنیم و … از مسایل دیگرى که خیلى به آن توجه مى‏ کردیم همین درس خواندن بود.

 ما در داخلِ سندیکاى‏مان، ۱۰ کلاسِ مبارزه بابى‏سوادى  داشتیم و شاید، ۱۳۰۰ ــ ۱۲۰۰ نفر در دورانى که ما فعالیت‏ مان درخشان بود، گواهى اکابر گرفتند. حتا بعضى‏ ها رفتند و ادامه‏ ى تحصیل دادند و به مدارجِ بالا رسیدند و اصولاً از صنفِ ما خارج شدند. خوشحال بودیم که مى‏ توانیم این کارها را بکنیم. به هر عنوانى نیروى خودمان را نشان مى‏ دادیم. مثلاً در پایانِ هر دوره تصمیم مى‏ گرفتیم که گواهى ‏نامه‏ هاى فارغ‏ التحصیلان را توزیع بکنیم. براى این‏کار جشن مى‏ گرفتیم، یک محل بزرگ، مثل گاراژِ بزرگِ پشتِ نظام‏ آباد را آذین‏ بندى مى‏ کردیم و فرش و صندلى و …مى‏ چیدیم. مى‏ گفتیم که ۱۰۰ تا از شاگردهاى‏مان، ۱۰۰ تا از کارگرمان فارغ‏ التحصیل شده‏ اند. (از نظر اکابر)، وزیر را،نخست‏ وزیر را دعوت مى‏ کردیم البته نمى‏ آمدند، منتها به هر حال، کسى مى‏ آمد؛ و گواهى‏ نامه‏ ها را توزیع مى‏ کردند ودر جامعه مطرح مى‏ شدیم که یک تشکیلاتى هست و این کارها را مى‏ کند و… خوب هم بود.

حدودا چند نفر فارغ‏التحصیل شدند؟

عباس خرم: سندیکا حدودا ۱۲۰۰ نفر را از آن مدارس فارغ‏التحصیل کرد. با این مسایل هم مبارزه مى‏ کردند. مثلاً کارفرماها نمى‏ گذاشتند کارگرها بیایند ولى ما هم تلاش مى ‏کردیم.

 سیاست ‏گذارى و برنامه ‏ریزى این نوع فعالیت ‏هاتوسط هیأت مدیره ‏ى سندیکا عملى مى‏ شد؟ اعضاى هیأت مدیره‏ ى سندیکا در آن زمان چه کسانى بودند؟

عباس خرم: ما تا آن زمان ۲ تا انتخابات کرده بودیم، ما ۱۵ نفر هیأت مدیره داشتیم بعدها کم کردند. ۱۵ نفر هم ۲گروه بودیم یک گروه طرف‏دار این طرف و یک گروه طرفدیگر بودند جناح چپ و راست مثل هیأت حاکمه بودیم.البته کارمان بد نبود، هم‏دیگر را درک مى‏ کردیم، کارمى‏ کردیم، هیأت مدیره تصمیم مى‏ گرفتند این کار رابکنند. مثلاً یکى از کارهایى که کردیم آمدیم و گفتیم کهنانوایى ‏ها چیه تا ساعت ۱۱ مى ‏پزند. سال‏هاى ۳۸ ــ ۳۹ما تا ساعت ۱۲ مى ‏پختیم بعد از آن کارفرما مى ‏آمد ومى‏ گفت که یک ماشین ته خط است بگذارید آن‏هم بیاید اگر نان نخواستند، مى‏ توانید بروید! گفتیم که کارى کنیم که کارگرها تا ساعت ۹ کار کنند. ما در جنوب توانستیم این طرح را پیاده کنیم چون مردمانش فقیر و بى سر و صدا بودند و زورشان به کسى نمى‏ رسید و تلفن هم نداشتند و … این‏ها تقریبا هم‏زمان بود با صحبت ‏هاى بین ‏المللى براى آزاد گذاشتن مردم. ویک نسیم آزادى بدهند و ….جناح ملّى در صنف ما یک مقدار نفوذ داشت و این‏ها مُصّر بودند در سراسر تهران این‏ کار را بکنند، ما مى‏ گفتیم: نه، شمال نمى‏ شود این کار را بکنیم، شمال باید خود به خود این کار بشود. گفتند: چرا؟ گفتیم: باید متوجه باشید که در شمال همه وزیر، وزرا و وکیل‏ اند، این‏ها با ما برخورد مى‏ کنند و خواه ـ ناخواه موفق نمى ‏شویم. على‏رغمِ این‏که رأى نیاوردند، این‏کار را کردند که منجر به دستگیرى عده‏اى از رفقا شد و بردندشان به قزل ‏قلعه و چند هفته ‏اى هم آن‏جا نگه داشتند …

 دستگیرشدگان از بینِ اعضاى هیأتِ مدیره بودند یا از کارگرانِ معترض؟

عباس خرم: کارگرهایى که مى‏ گفتند مثلاً ما نان نمى‏ پزیم، ساواک و ژاندارم مى‏ ریخت و مى‏ بُرد. ریختند و ۱۷ نفر از ما را گرفتند. تلاش زیادى براى آزادى بچه‏ ها کردیم و آن‏ها را نجات دادیم ولى خب شکست خوردیم یعنى از بین رفتن ولى در این جریان نوشتیم که ما یک کارى خواهیم کرد . همان سال وقتى این کار را کردیم از اصفهان تومارى امضاء کردند و براى ما فرستادند که ما حمایت‏ تان مى‏ کنیم. تومار بزرگى که آوردند و دادند وزارت کار و بعد هم ارتباط ما با اصفهان مستقیم شد و نسبت به شهرهاى دیگر بچه‏ هاى فهمیده زیاد بود و از نظر تشکیلاتى حتا از تهران غنى‏ تر بود. ما یک روز رفتیم وزارت کار من با یک دوست دیگرى به نام آقاى نصیرى رفتیم پیش آریانا که شده بود معاون وزیر و خسروانى هم وزیر. گفتم که: این نامه چى هست، شما که چیزى به مانمى‏ دهید همه‏ اش وعده‏ ى سرخرمن مى‏ دهید کارگرهاى ما مریض مى‏ شوند، مى‏ خواهند بروند دکتر پول ندارند، اقلاً مزدشان را به ما بدهید دفترچه بدهید و … توى همین وضع به من که دبیر سندیکا بودم معاون وزیر گفتند که: شما مى‏ آیید بروید پاکستان، جلسه‏ اى است ما مى‏فرستیم بروید. گفتم: چرا نمى‏ روم، مسأله‏اى ندارم گفتند، شایدمشکلى در سندیکا باشد، گفتم: نه! مشکلى نیست. گفت : پس برو عکس، شناسنامه را بیاور و گذرنامه را بگیر و برو، در واقع آمدند و ما را خریدند! ما هم شب همه‏ى بچه‏ ها را دعوت کردیم، سندیکاى نظام‏ آباد و از همه شهر تهران که سر هم حدود ۳۰ نفر شدند گفتم که جریان این است وشما هر کارى بگویید من انجام مى‏ دهم اگر گفتید بروم، مى‏روم، اگر هم گفتید نروم، نمى‏ روم. گفتند که تو کاره‏اى نیستى، برو. ما خواسته‏ ایم و هر چیزى بخواهیم صبح از آن‏ها مى‏ گیریم. چرا نروى؟ ما صبح عکس و شناسنامه را بردیم و دادیم و خلاصه قرار شد ما برویم پاکستان. هم‏زمان با تاریخى که ما اولتیماتوم را داده بودیم آن‏ها ما را سوار هواپیما کردند. من بودم با آقاى سیفى، تقى(نماینده کارگرهاى دخانیات) و یک عده‏اى از وزارت کار، از سفارت آمریکا هم ۲ نفر بودند، ما سوار هواپیماى ۴ موتوره شدیم، شاگرد نانوا کجا و هواپیما کجا! خلاصه رفتیم. قرار بر این شد که ما که مى‏ رویم بچه‏ ها به‏عنوان تشکر بروند پیش آقاى خسروانى وزیر کار، و آن‏جا کارشان را شروع کند. بعضى از رفقا و دوستان ما آن‏جا رفته بودند و پاسبان گفته بود چه کار دارید؟ جمعیت زیاد بود. گفته بودند آمدیم تشکر کنیم از آقاى وزیر کار، خلاصه بردن‏شان به سال کنفرانس وزارت کار و این‏ها مى‏ نشینند و وزیر هم مى‏ آید و تشکر مى‏ کنند و… چایى مى‏ خوردند و این‏ها نمى‏ روند، مى‏گویند: بلند شوید بروید، کارگران جواب مى‏دهند: ما نمى‏رویم. ما این‏جا بست نشسته‏ایم تا خواسته‏هاى‏مان را برآورده کنیم، مى‏گویند: ما نماینده‏ تان را فرستادیم، جواب مى‏دهند به ما چه؟ ایشان دبیر سندیکاست، مجرى اوامر ماست، حالا آمده گفته مى ‏خواهم بروم، ما هم گفتیم: برو! ولى خواست کارگر این نیست، خواست کارگر بیمه، حقوق و غیره است. ۲۴ ساعت در آن‏جا مى‏ مانند و خلاصه یکى قرآن مى‏ آورد که کارتان را انجام مى‏ دهیم، یکى از اعضاى هیأت مدیره به نام غلام‏رضا برجستانى مى‏ گوید: این که قرآن نیست این پارچه است گذاشتى توى جیب، تو به این قسم مى‏ خورى؟! در آخر کار ما کشید به دکتر اقبال و دستور مى‏ دهد که دفترچه‏ هاشان را صادر کنند و کارشان رادرست. این کار را مى‏ کنند.

 پاکستان رفتنِ شما بدون مقدمه و بدون هیچ پیش‏ زمینه‏ اى بود؟ از سفرتان به پاکستان بگویید.چه کارهایى کردید، با چه کسانى بودید، چه مسایل کارگرى مطرح شد؟ آیا جلسه‏ى اتحادیه کار جهانىبود؟

عباس خرم: یک نوع جلسه‏ ى کارگرى بود. ببینید! درآن‏زمان ایران در پیمان سنتو بود. این پیمان جلساتمختلفى داشت که یکى از آن جلسات، جلسات ونشست‏ هاى کارگرى بود. وقتى وارد پاکستان شدیم دیدیمدر فرودگاه آقاى مهندس مجد رییس اداره‏ ى کار تهرانگفت: چرا ماشین آمده تا دَمِ هواپیما؟ من به ایشان گفتمکه مى‏ خواهند شماها در نروید، براى این‏که مى‏ خواهندببرند جایى. من مى‏ دانستم این جاها ممکن است که مشکلى پیش بیاید. چون مى‏دانستم در تهران چه خبر است و چه کار دارند مى‏کنند. بعد ماشین رسید و آمدیم پایین و از داخل ماشین یک شخصى آمد بیرون و اسم آقاى مهندس مجد و رئیس هیأت را برد و گفت که جناب سفیر شما را خواسته که بروید سفارت. ما سوار ماشین شدیم و رفتیم، هى این‏ها مى‏گفتند که چه خبر شده؟ گفتم با شماها کارى ندارند با من کار دارند. دکتر هاتفى وشایان هم با ما بود. تیمسار پاک‏روان آن موقع سفیر ایران در پاکستان بود. گفت: خرم کدام‏ یک از شمائید؟ گفتم: من.  گفت: تهران چه خبر است؟ گفتم: نمى‏دانم. گفت: کارگران نانوایى، فلان … گفتم: به من چه مربوط است! گفت: پدرترا در مى‏ آورم و بر مى‏ گردانمت. گفتم: برگردانید! مرا براى چى این‏جا آورده‏ اید؟ مگر من گفتم بیاورید، خودتان گفتید بیا، آمدم. حالا هم مى‏ گویید برو، من هم مى‏ روم، برایم مهم نیست. شاگرد نانوا هستم، مى‏روم پشت تنور کار مى‏ کنم، زندگى مى‏ کنیم، به این حرف‏ها هم کار ندارم و … پاکروان متعجب شده بود. گفت: الان برگردانمت، گفتم: برایم مسأله‏اى نیست، برگردان، چه عیبى دارد، کارى که ندارد. نشستیم چایى آوردند و برگشت به مهندس مجد گفت: تهران چه خبر؟…

 خلاصه بلند شدیم، آمدیم هتل. در هتل مهندس مجد فورا گفت: دیدى از من چى مى‏ پرسید؟ گفتم: بله!  گفت: «خیال مى‏کند خودش ساواکیه، به من مى‏گوید تهران چه خبر که من یک چیزى بگویم. چهار تا روش بگذارد.»   ۱۰ ــ ۱۵روز در پاکستان بودیم و از پاکستان آمدیم ولى دفترچه را به کارگرهاى نانوایى دادند البته اختیارش را دادند دست سندیکا. وقتى ما برگشتیم دیگه ما دفترچه داشتیم.

چگونه شد که حاکمیت راضى شد که بخشى ازنمایندگان مجلس از کارگران باشند؟ آیا زمینه‏ ى قبلى وجود داشت؟ با چه تحلیلى بود که رژیم به این سیاست تَشبّث مى‏کرد؟

عباس خرم: وقتى که ما رفتیم پاکستان یک آقایى با مابود کارمند سفارت آمریکا در ایران بود به اسم لیندا. یک مرد گُنده و خوش‏ مشربى بود بعدها که بیش‏تر با او آشنا شدیم فهمیدیم که در نیویورک رییس اتحادیه کارگران برق نیویورک بود و به جرم داشتن افکار خوب که متهم کرده بودند که کمونیست است (در صورتى که کمونیست نبود) و به ایران تبعیدش کرده بودند. مرد والایى بود. یک دوستى داشتیم که مترجم بود. ما یک روز به او گفتیم که شما زورتان مى‏ رسد که جلوى دلال بازى‏ هاى کارگرى را بگیرید؟ گفت: چه‏طور؟ گفتم: انتخابات که مى‏ کنند و کارگر به ژنو مى‏ فرستند به عنوان هیأت این‏ها همه دلال‏ هاى کارگرند، نماینده‏ى کارگر نیستند. مثلاً آقاى بیوک صابرکجا نماینده‏ى کارگر است که به‏ عنوان نماینده مى‏ فرستند خارج. این مطلب را آقاى لیندا گرفت. گفتم: شما یک کارى کنید که وزیر کار این کارها را انتخاب کند. به این صورت که هرکسى را مى‏خواهند بفرستند ژنو، سندیکاها را دعوت کند و رأى بدهند تا آن‏ها نماینده‏ ى خودشان را،درست مثل آمریکا انتخاب کنند. این موضوع قبل از پاکستان بود. وقتى که جریان پاکستان پیش آمد لیندا هم با ما بود وقتى که جریان ما را در تهران شنید یک مقدار بیش‏ترى به من علاقه‏ مند شد. بیش‏تر اوقات سراغ من مى‏ آمد و بامن حرف مى‏ زد. ما این مسایل را به او القاء کردیم و او هم رفت و پیاده ‏اش کرد و این کارها انتخابى شد، البته براى مدت کمى.

 هم‏زمان با این جریان که سال‏هاى ۳۹ به بعد بود وصحبت سیاسى مطرح شده بود ما طورى با این صحبت کردیم که اصلاً چرا کارگرها در مجلس نباید نماینده داشته باشند. از کارگرها هم بگذارند، خلاصه کار به آن‏جا رسید که قرار شد ۱۵ نماینده‏ ى کارگر به مجلس بروند. قرار شد از تهران ۳ نماینده کارگر از شهرهاى کارگرى هم یک نفر. در کل ۱۵ نفر به مجلس بروند. این موضوع تصویب شد. از تهران من و یک آقایى بود به نام اکبر امیراحمدى رییس سندیکاى بلورسازها با آقاى حیدرعلى صائبى نماینده‏ ى کارگرهاى سیمان تهران کاندیدا شدیم. مارفتیم براى مبارزات و بعد جریان مسافرت‏ ها مطرح شد وتیم ما برنده شد. مى‏ خواستند براى مطالعات کارگرى به آمریکا هیأت بفرستند. ۳ بار تیم ما برنده شد. همه‏ اش رأى آورد، «شوراى همکارى» رأى آورد و باز آمدند و جابه جا کردند گفتند این باشد، آن باشد، البته آن‏هایى را که آوردند کارگر بودند ولى وابسته بودند. مثلاً از تهران آقایى بود به نام مبارکى، نماینده‏ ى کارگرهاى آب‏جوسازى مجیدیه، یکى بود به نام شاه حسینى نماینده‏ ى کارگرهاى سد کرج، از اصفهان هم آقایى بود به‏نام رضایى که این‏هارا در جمع ما گذاشتند و یک هیأت ۸ نفرى اول ما انتخاب شدیم و براى مطالعه‏ ى امور کارگرى به آمریکا فرستاده شدیم. ۴ تا هم از کارگرهاى چیت‏ سازى اصفهان، نخ باف و … که از بچه‏ هاى مبارز و خوب سندیکایى بودند تشکیل هیأتى دادیم. سال ۳۹ بعد از آن که از پاکستان آمدیم، رفتیم آمریکا. این مسافرت هم‏زمان بود با مبارزات انتخاباتى کندى با نیکسون براى ریاست جمهورى. از نظر کلى ما یک ایده‏ هاى داشتیم و این موضوع‏ ها را با همه‏ ى بچه‏ ها صحبت کرده بودیم و همه‏ ى آن‏ها قبول کرده بودند که این کار بشود، منتها ما هدف داشتیم. کنفراس در آن‏جا تشکیل شد، صحبت‏ هایى شد و مثلاً در یکى از کنفرانس‏ها نزدیک ۷۰ کشور بودند. از زندگى مردم صحبتى مى‏ شد. ما یک مترجمى داشتیم به نام آقاى وزیرى. سئوال کردند که حداقل دستمزد در ایران چقدر است؟  گفتیم ۳ تومان و ۴ ریال و ۱۰ شاهى. نماینده وزارت کار با ما بود و گفت: چرا این حرف را گفتى؟ گفتم: چیه بیش‏تر است؟

 گفت: آخه!   گفتم: آخه! نداره مرد حسابى! سازمان ملل متحد هر سال آمار اقتصادى دنیا را دارد، من الان بگویم ۱۰ تومان، به من نمى‏ خندد؟!  نماینده سد گفت: کارگرهاى سد کرج ۱۰ دلارمى‏ گیرند. گفتم: واللّه‏، مثل این‏که آن‏ها زمین‏ هاى‏شان را داده‏ اند و ۱۰ دلار مى‏ گیرند، کارگرهاى‏شان نمى‏ گیرند. طورى شد که آن‏جا، یک عده از بچه‏ هاى ژاپن و انگلستان بودند وقتى حرف‏ هاى مرا ترجمه کردند واقعا چند تاى آن‏ها گریه کردند از وضع زندگى که ما در ایران داریم. من در صحبت‏ هایم گفتم که دولت آمریکا با این کمک‏ هایى که به کشورهاى عقب افتاده مى‏ کند، خیانت مى‏ کند، پرسیدند چرا؟ گفتم به دلیل این‏که: مثال مى‏ زنم، شما خیال مى‏ کنید مردم اسپانیا فرانکو را دوست دارند؟ این کمک‏هاى شما باعث شده آقاى فرانکو سرپا بایستند. این پول‏ها را مى‏ دهد به چاقوکش ‏ها و گردن کلفت‏ ها و اسلحه و مردم را خفه مى‏ کند. مرد هستید شما دست‏تان را از پشت فرانکو بردارید، اگر صبح نیفتاد زمین.  اتفاقا این جریان باعث شد که با ۲، ۳ تا از بچه‏ هاى آمریکایى که کارگر بودند و به مدارج عالى رسیده بودند، آشنا شدیم که مال حزب دموکرات بودند. به نام‏ هاى باگز، هِنرى که از کارگرى به سناتورى رسیده بودند. همان‏طورکه گفتم این جریانات مربوط به دوران مبارزات کندى بود. هدف ما این بود که به ایران کمک نکنند و شاه یکى کمى ضعیف بشود. یک دفعه ما را دعوت کردند و به باغ‏شان بردند و آن‏جا ما بى‏ پرده مطالب‏ مان را گفتیم و مترجم‏ مان هم ترجمه مى‏ کرد، گفتیم: شما که کمک مى‏ کنید این‏ها همه را خرج اوباش مى‏ کنند و به مردم فشار مى‏ آورند و …اگر خاطرتان باشد و در تاریخ خوانده باشید، کندى که رییس‏ جمهور شد، کمک نظامى ایران را قطع کردند، من نمى‏ خواهم بگویم همه‏ اش ما بودیم ولى یک درصدى را ما بودیم. براى این‏که ما سناتورها را قدرى تفهیم کردیم، آن‏ها گفتند که اگر کندى رییس‏ جمهور بشود ما سعى مى‏ کنیم که قدرى کمک مالى به ایران را قطع کنیم، البته باید اعتراف کنیم که مسایل سیاسى هم تا حدى قاطى شد و آن این‏که دوست داشتیم که با همسایه‏ ى شمالى‏ مان روابط‏ مان بهتر باشد. غافل از این‏که همه‏ شان یکى‏ اند و جالب این‏که وقتى کندى رییس‏ جمهور شد،کمک نظامى را قطع کردند بعدا البته رفتند و التماس کردند و برقرار شد ولى هم‏زمان با این جریان این‏ها مجبور شدند براى برقرارى رابطه در جامعه‏ ى ما بیایندجریان ذوب آهن را با روس‏ها قرارداد ببندند، البته این از شگرد کارهایى بود که آن روز شد. نمى‏ خواهم بگویم ما، در آن‏جا بچه‏ هاى دانشگاه با ما همکارى مى‏ کردند روزنامه‏ ها با ما بودند، مثلاً یک روزنامه بود به نام «پیغام امروز» که مدیرمسئولش عظیمى نماینده‏ ى شیراز و سردبیرش مرزبان که جوان پخته‏ اى بود و مفسر بزرگى بود. بعد ماتوانستیم یک حرف‏هایى بزنیم و کارهایى بکنیم و واقعا جالب بود توانستیم مسایل سندیکایى را آن‏جا (در آمریکا) مطرح کنیم که کارگرها ۳ تومان و ۴ ریال و ۱۰ شاهى مى‏ گیرند. مثلاً پرسید زندگى کارگرها در ایران چه جورى است؟  من حساب کردم چه جورى بگویم، آن موقع حداقل دستمزد در آمریکا ۵/۲ دلار بوده در ساعت. آن وقت یک پیراهن «بشور و بپوش» که بهترین پیراهن بود در استانبول مى‏ دادند ۲۰۰ ــ ۳۰۰ تومان آن‏جا یک دلار بود. گفتیم بهترین کار این که این‏را مثال بزنیم، گفتم: شما ۲تا پیراهن بخواهید بخرید یک ساعت کار مى‏ کنید ولى در ایران ما حداکثر ۳ تومان و ۴ ریال مى‏ گیریم و ۱۲ ساعت هم کار مى‏ کنیم نه ۸ ساعت. این ۳ تومان و ۴ ریال و ۱۰شاهى وقتى که بخواهیم یک پیراهن بخریم حالا در ایران نمى‏ گویم ۲۰۰ ــ ۳۰۰ تومان بلکه ۱۰۰ تومان. ۳ ــ۳۲ روز باید ما کار کنیم یعنى چهارصد و ــ ساعت کارکنیم تا یک پیراهن بخریم. آن‏ها ماندند و واقعیت این بود. گفتم: بله! زندگى ما در ایران این است، آن دولت شما مدعى است که ما با کمونیست مبارزه مى‏ کنیم با این فقر کمونیست ــ همه را از بین مى‏ بَرَد. وقتى که آمدیم ایران در فرودگاه ما را بردند ساواک. شما این حرف‏ ها را زده‏ اید و این کارها را کردید؟ گفتم مگر شما ما را قسم ندادید که در آن‏جا حرف دروغ نزنیم؟ ما هم قسم خوردیم که حرف دروغ نزنیم. مگر دروغ گفتیم؟  گفتم جناب سرهنگ مولوى! شما که مى‏دانید (و شاید هم نمى‏دانید)، سازمان ملل متحد هر سال درآمد سرانه کشورها را چاپ مى‏کند و همه ى کشورها مى‏دانند ما وسیله نداریم ولى آن شخصى که در آن کنفرانس نشسته و کتاب دم دستش است حالا من برگردم بگویم، این نمى‏ گوید که ملت ایران چقدر احمق است که این نماینده‏ شان است. بعد از مدتى ول‏مان کردند و ما آمدیم و مانده بود دستمزد کارگرها، از نظر تشکیلاتى یک چیزهایى در آن جا یاد گرفتیم و مى‏ خواستیم پیاده کنیم.

چنان‏که گفتم: ظاهرا در همین دوران بود که قرار شد نمایندگانى از کارگران و از جمله کارگران خباز براى مجلس شوراى ملى کاندیدا بشوند. شما نیز جزو نامزدهاى مجلس بودید نتیجه چه شد؟

عباس خرم: در جریان انتخابات مجلس مبارزاتى شروعکردیم و رفقا در عین حال بعضى‏ ها معتقد بودند که خرمبرود و وکیل بشود و بعضى‏ ها هم مخالف بودند مى‏ گفتندوکیل شدن خیانت است ولى من خودم دوست داشتماین کار بشود و هدفم این بود که ۱۵ نفر کارگر به مجلسمى‏روند، سندیکاها را در سراسر ایران بسط و توسعهبدهیم وقتى که وکیل مى‏ شویم، پول بیش‏ترى در اختیارداریم و ایده‏ مان هم فقط این بود. حالا خدا مى‏ داند و خودما. شاید آن‏چه که آن‏ها مى‏گفتند راست بود ولى ایده‏ ى مااین بود هنوز هم روى این ایده هستیم.

 وقتى که از آمریکا آمدیم پرستیژمان هم بالا رفته بود رفتیم و گفتیم که دستمزد کارگرها چى مى‏شود؟ انتخابات شروع شد و ما کاندیدا شدیم قرار شد از تهران ۳نفر بشویم من، اکبر امیراحمدى و حیدرعلى صائب. مبارزات انتخاباتى را کردیم که شهریور بود و در این جریانات دوستى داشتیم به نان آقاى احمد مرادى. من که آمریکا بودم بچه‏ ها مرا  کاندیدا کرده بودند من که نبودم عکس مرا برداشته و چسبانده بودند و فعالیت‏ هاى تبلیغى بسیارى را براى من انجام داده بودند و کنفرانس داده بودند و آقاى مرادى صحبت کرده بودند که من از آمریکابراى‏شان نوشتم که این کارتان غلط است. چرا این کار راکردید؟ به انتخابات چه کار دارید؟ چون آن‏جا من یک برخوردهایى با بچه‏ هاى جبهه‏ ى ملى کرده بودم. من از آن‏جا براى بچه ها نوشتم که انتخابات را تحریم کنید.

  1339که جبهه‏ ى ملى در میدان جلالیه میتینگ گذاشت اولین جمعیتى که انتخابات را تحریم کرد سندیکاى ما بود. ما طى اعلامیه‏ اى این انتخابات را باطل و شرکت درآن را تحریم کردیم. بعد هم جبهه‏ ى ملى تحریم کرد و بعد هم شاه انتخابات را باطل کرد این مالِ زمانى که ما آمریکا بودیم. از آمریکا که آمدم، قرار شد دوباره انتخابات بشود و ۱۵ نفر کارگر هم بروند مجلس. ما هم شروع کردیم به فعالیت این زمانى بود که جبهه هاى مختلفى در بین کارگرها ایجاد شده بود. جریان مائو مطرح بود، و مصاحبه کردند و ….

 با چه تحلیلى در انتخابات دور قبل شرکت نکردید و حتا آن‏را تحریم کردید اما در انتخابات بعدى شرکت فعال کردید؟ بنیان چنین حرکت‏ تان برچه تحلیلى بود؟

عباس خرم: این وقایع زمانى بود که جبهه‏ هاى مختلفى در بین کارگران ایجاد شده بود. جریانِ مائو مطرح بود، جریانِ خروشچف بود و … یک عده مى‏ گفتند خروشچفى هستیم، یک عده مى‏گفتند مائوئیستى هستیم. جناح چپ و راست در بین کارگرها مطرح بود. در این مورد سندیکاى میدان شاه میتینگ انتخاباتى گذاشتیم همان‏طور که گفتم در این سازمان افکار مختلفى در بین کارگرها مطرح شده بود، طرفداران خروشجف، مائو و متعدد بودند. آقاى مرادى، یک کمى تند بود. چپ بود. مى‏ گفت: باید بزنیم، باید اعتصاب کنیم و فلان. مى‏ گفتم: ما باید یک قدرتى داشته باشیم، چیزى نداریم که، چه اعتصابى!؟ على‏رغم این‏که تشکیلات ما خوب شده بود اما هنوز آن خمیره‏اى که بتوانیم بگوییم آقا صبح نان پخت نکنید را نداشتیم. چون «جریان ساعت ۹» به ما ثابت کرد که نداریم. کارگرها اگر مى‏ ایستادند و دنبال آن جریان اعتصاب مى‏ کردند ما که دنبال شاه‏ خلیلى نمى‏ رفتیم. صبح اگر نمى‏ پختند. کارگرها موفق مى ‏شدند. فرهنگ اجتماعى و زمینه‏ ى کار تشکیلاتى قوى در بین ما ضعیف بود. این بودکه آقاى مرادى ــ دوست ما ــ مخالف بود و مى‏گفت که نباید شما کاندیدا بشوید. در جلسه کنفرانس من رییس بودم، جمعیت انبوهى هم آمده بود میدان شاه بلند شد و گفت که: آقایان مى‏دانید چیه؟ (باین‏که مى‏ دانستیم داخل جمعیت نیروهاى ساواکى، شهربانى و … پُر هستند) ایشان برگشت گفت: این شاه خائن است. این شاه مى‏ خواهد خرم را نجس کند. ما نمى‏ گذاریم خرم را شاه نجس کند. شاه اگر راست مى‏ گوید انتخابات آزاد بگذارد، ما به دکتر مصدق رأى مى‏ دهیم به خرم هم رأى مى‏ دهیم (آن موقع دکتر مصدق هنوز زنده بود) خلاصه نطق غرا و آتشینى کرد و ما دیدیم، به این چى بگوییم؟! اگر بخواهم جواب‏ اش را بدهم، مُردم. اگر هم جواب‏ اش را ندهم، بازهم مُردم. در هر دو صورت حساب مرگ بود. دیدم که این طرفى بمیرم بهتر است تا آن طرفى. یعنى جوابش ندهیم و بمیرم بهتر است تا جوابش را بدهم و بمیرم. چون آن طورى اقلاً ۴ نفر زیر تابوت‏ مان مى‏ آیند ولى این‏طورى حتا زن و بچه‏ مان هم زیر تابوت‏ مان نمى‏ آیند. ما هم بلندشدیم و جوابش را دادیم و گفتیم که این آقاى مرادى مادرست مى‏ گوید، حرفش، حرفِ منطق. ولى در یک جریانى ۲ نفر رفیق مى‏ روند و مى‏ رسند به ۲ راهى یکى مى‏ خواهد از این طرف برود و دیگرى از آن طرف. ایشان دارند از آن طرف مى‏ روند و به ما چه؟ ما مى‏ خواهیم از این طرف برویم. حالا شما هر کدام را قبول دارید ما همان راه را مى‏ رویم. یک عده قبول کردند و یک عده قبول نکردند وشلوغ شد. یک عده هم لمپن‏ ها بودند که مى‏ خواستند از این شرایط استفاده کنند، آن‏ها هم بلند شدند و رفتند پیش وزیر کار گفتند: دیدى گفتیم این خرم هم کمونیست است بفرما! این مرادى این کارها را کرده ایشان اصلاً جواب‏ اش را نداده یک کلام نگفت. آن‏ها این کار را کردند و ما هم به خانه‏مان رفتیم.

ساواک آمد گفت: چرا جوابش را ندادى؟ گفتم: چى را جوابش بدهم. گفت: این حرف‏ها را که زد. گفتم: شمامى‏ توانستید جوابش را بدهید. کارگرها تکه ــ تکه‏ ات مى‏ کردند. من هر چى مى‏ گفتم کارگرها من‏ را مى‏ کشتند. زن و بچه‏ هایم را دوست دارم. گفت: این به اعلى‏حضرت توهین کرده‏ است. گفتم: شما هر کارى مى‏ خواهید باهاش بکنید به من چه مربوطه؟ من زورش را نداشتم. من به عنوان مسئول کنفرانس آن چند کلمه را حرف زدم که کنفرانس را خاتمه بدهم. این‏ها گفتند که ما لیستى داریم که در سندیکاى شما حدود ۵۰ نفرى کلاه‏شان پشم دارد باید بگیریم‏شان. گفتم: نمى‏توانید. آن موقع هنوز ساواک آن‏قدر قوى نشده بود. ما نمى‏گذاریم، این‏ها هیچ‏ کدام این حرف‏ هایى که شما مى ‏زنید نیستند، شاگرد نانوا چه مى‏ داند توده ‏اى چیه؟ اصلاً چه مى‏ داند سیاست چیه؟  خلاصه! آن روز ما سفت ایستاده‏ ایم و گفتیم: نه شماحق دخالت به کار ما را ندارید. گفت: پس اعلى‏حضرت دستور داده شما را برداریم. گفتم خوب بردارید! مگر مامى‏ خواستیم وکیل بشویم؟ ما همان شاگرد نانوا هستیم، خدا برکت بده، چه عیبى دارد؟ گفتند: اسم‏ ات را حذف مى‏کنیم. گفتم: بر دارید. گفت: ببینید قلم قرمز دارم مى‏ کشم .  گفتم: بکشید. گفت: اگر این‏جا قلم قرمز بکشم، خیلى جاهاى دیگر هم قلم قرمز مى‏ کشم. گفتم: همه‏ ى ایران را قلم قرمز بکشید. عصبانى شد، ۳ ـ ۲ تا بد و بیراه گفت و دستور داد: این را بیرون کنید. پشت‏سر من گفت: الان مى‏روى خانه ‏ات و حق هیچ رقم فعالیت ندارى. تازه امینى چند روزى بود آمده بود و نخست‏ وزیر شده بود. منتها آن موقع ما یک قدرت عجیبى داشتیم و آن این بود که رییس سندیکاهاى کارگرى شرق آسیا آقایى به نام هوگن بود که آن موقع در ایران بود و من هم چندبارى دیده بودمش

ادامه دارد




طب اسلامی خطرناک تر از کرونا

مقدمه :

نبرد فرهنگی، نبردی روشنگرانه
مقاله ی پرمضمون و نظر گیر مسعود نقره کار  با روشنگری فرهنگی خود صحنه ی نبرد بزرگی را در برابر ما علیه سحر و جادو و خرافات و پندارهای مذهبی ذهنگرا می گشاید.
این صحنه ی نبرد، صحنه ی پیچیده، ظریف و حساسی است. در یک سو باید با محترم داشتن باورهای مردم، روشنگری را درباره ی خرافات به پیش برد. از سوی دیگر باید مفهوم مذهب را با ظرافت و به طور افتراقی برای توده ها قابل شناخت ساخت.

در این زمینه باید میان مذهب به عنوان اهرم ضروری حل و فصل مساله های مطرح در جامعه در مرحله ی معینی از رشد تاریخی آن، تفاوت قایل شد از مفهوم ٬٬مذهب٬٬ به عنوان مرحله ای از رشد آگاهی انسان در خدمت شناخت محیط پیرامون و شناخت از خود در مرحله معین رشد تاریخی.

اسلام، که فردریش انگلس آن را «انقلاب اسلامی» می نامد، خیزشی است برای برقراری وحدت میان قبایل مختلف عرب. دیگر دوران چند خدایی و باور هر قبیله به «خدای خود» سپری شده است. نیاز به «خدای واحد»، نیاز به وحدت قبایل به مساله ی روز در برابر جامعه ی عرب بدل شده است و قرار دارد که تنها با حل آن می توان به دستاوردهای چشمگیر دست یافت که عملی شد.
باورهای مذهبی به عنوان راه حل مشکلات و نابسامانی های «زمینی انسان»، بازتاب سطح آگاهی تاریخی انسان است برای حل مشکلات. باور به یافتن حل مشکلات در «آسمان» که کارل مارکس به آن اشاره دارد است.

مذهب ارتجاعی، همان طور که مقاله با شفافی قابل شناخت می سازد، می کوشد با ایجاد آگاهی کاذب نزد توده ها، سطح آگاهی انسان امروز را به دوران برده داری قبیله ای بازگرداند.

نبرد فرهنگی در این دو زمینه وظیفه ی روز نیروی ترقی خواه و مردم دوست و خواستار دفاع از حق حاکمیت ملی ایران، سرزمین تاریخی خلق های آن است.

***

مسعود نقره کار

طبی به نام ” طب اسلامی” نداریم ، دراین معنا که دین اسلام برای بهداشت و درمان سازوکارهائی برآمده ازآموزش ها و روش های این دین داشته و طب ویژه ای را شکل و سامان داده است، واقعی نیست، جعلی ست، خدعه ست. آنچه در کتاب های دینی – اسلامی به عنوان ” طب” و ” پزشکی” جمع آوری شده برگرفته ازطب ایرانی، هندی، یونانی و مصری (عرب) است و ربطی به اسلام و مشتقات اش ندارد. آنچه اسلام، به ویژه تشیع و “طب شیعه” به طب سنتی و ایرانی افزوده خرافه ها، موهوم ها، “نسخه های زیان آور” و بدآموزی هائی ست که سالیانی ست سرزمین مان را آلوده و غیربهداشتی کرده است.

نه فقط شارلاتان های مروج و کاسبکارطب قرانی – اسلامی، حتی آگاهان و مترجمان تاریخ طب به نادرستی و خطاکارانه در رواج این جعل و خدعه یاری رسانده اند. یک نمونه این است:

“ادوارد، گ. براون” پزشک و شرق شناس انگلیسی ۴ مورد از سخنرانی هایش را دررابطه با تاریخ طب با عنوان “طب عرب” منتشر کرده است. مترجم فارسی این کتاب عنوان را به “تاریخ طب اسلامی” برگردانده است، نه فقط مترجم، استادی که بر این ترجمه مقدمه ای نوشته است چشم بر واقعیت های تاریخی بسته و به تبلیغ و ترویج “طب اسلامی” رو آورده است.

براون اما درهمین خطابه ها نادرستی و ناروائی این نوع تبلیغ ها را که فرهنگ و تاریخ عرب را فرهنگ و تاریخ اسلامی جا می زنند و طب عرب و “طب مصری” و مخلوطی از طب یونانی، ایرانی، هندی، چینی و… را به نام “طب اسلامی” و “طب شیعی” جا می زنند را نشان داده است. براون گفته و نوشته است:

“…چون از “علم اسلامی” یا “طب اسلامی” سخن گفتیم، منظور ما آن اصول و نظرات علمی پزشکی است که در کتب بزبان عرب تدوین گشته است. گو اینکه در اصل اکثر مؤلفین آنها یونانی هستند و هندیان و ایرانیان و سریانیان نیز ضمائمی بر آن افزوده اند و فقط بخش اندکی زاییده و محصول اندیشه اعراب است…” (تاریخ طب اسلامی، ادوارد براون، ترجمه مسعود رجب نیا)

***

طب (پزشکی) از قدیمی ترین دانش های بشری ست. درد، آسیب های جسمانی و ناهنجاری های عصبی و روانی همزاد و همراهِ پیدایش انسان بودند و چاره جوئی برای کاهش یا زدایش دردها و آسیب ها آغاز شکل گیری یکی از نخستین دانش های بشری بوده است. انسان از آغاز پیدائی اش برای درمان دردها و آسیب ها و اختلال ها، و پیشگیری از بروز درد و آسیب و اختلال، با اتکا به سطح شناخت و آگاهی اش از مواد، وسائل و امکان هائی که در دسترس داشت بهره گرفت. با پی بردن تجربی به خاصیت های داروئی گیاهان، مواد معدنی و برخی حیوان ها، به شناخت پیشگیری و درمان دردها و آسیب ها و بیماری ها دست یافت. انسان برای پیشگیری و درمان اختلال روانی و عصبی (روحی) نیز از جادو و جادوگری کمک گرفت  تا به یاری موهوم ها و خرافه ها، و نیروهای طبیعی و ماوراء طبیعی برخی  بیماری های روانی (روحی) و جسمانی را درمان کند. در واقع در آغاز پزشکی  به عنوان یک پدیدۀ تجربی – جادوئی پا به حیات گذاشت.

تاریخ طب (پزشکی) سرآغازش به هزاران سال قبل از میلاد مسیح بر می گردد، که نه فقط در یک منطقه، که در مناطق مختلف جهان آن روزگاران با کمی تقدم و تآخر آغاز شد. نخستین نسخه طبی و اسناد را متعلق به حدود سه هزار سال قبل از میلاد مسیح دانسته اند. سومریان، که نخستین تمدّن شهری را در منطقهٔ جنوب بین‌النهرین، جنوب عراق امروزی برپا کرده بودند این نسخه و اسناد را از خود برجای گذاشته اند. در این اسناد از طبیبی به نام “لولو” در شهر”اور”، نخستین شهر شناخته شده جهان، نام برده اند که به حرفه پزشکی اشتغال داشت. در این اسناد به نقش زنان در پیدائی و گسترش طب سومری اشاره می شود و شاید بهمین دلیل خدای پزشکی سومر، زن خدا یا الهه بود. طب سومری گسترش پیدا کرد و به بابل و آسور و برخی دیگر از نقاط جهان رسید. در کنار این طب، از طب مصری، هندی، چینی ، یونانی ، ایرانی نام برده شده است که هرکدام مکاتب متعدد برای امر پیشگیری و درمان اختلال ها و بیماری های جسمانی و روانی (روحی) را شامل می شدند. (مثل دو مکتب کوس و کنیدوس).

 در مناطق مختلف جهان نیز توانائی و تخصص درمانی متفاوت بود، برای نمونه در مصر در عرصه جراحی طب پیشرفت چشمگیری کرده بود، در چین و هند نیز طب سوزنی، جراحی و داروسازی پیشرفت و رواج داشت. واژه های پزشکی را نیز از ریشه هند و اروپائی و ریشه بابلی دانسته اند. نقش “بقراط”(هیپوکرات) را که “پدر پزشکی” نامیده اند نیز در تحول و دانش پزشکی مؤثر دانسته اند، به ویژه در رابطه با زدودن  پاره ای از موهوم ها و خرافه ها از دانش پزشکی.

در ایران باستان نیز طب (پزشکی) چندین قرن پیش از زادروز مسیح، وجود داشت. این تاریخ گره می خورد با دوران پیش از ورود آریائیان به فلات ایران (که در میانۀ هزاره پیش از میلاد مسیح صورت گرفت). اساس طب ایرانی را اوستا، کتاب دینی زرتشتیان و یا “دینکرت و بندهش” دانسته اند.  دراوستا از پزشکی به نام  ترانتوئه یا تریتا نام برده می شود که “اهورامزدا ۱۰ هزارگیاه شفا بخش در اختیار او قرار داده بود”. در شاهنامه  پیدایش دانش و هنر پزشکی از کارهای بزرگ جمشید دانسته شده است.

نزدیکی ایرانیان با یونانیان  و جنگ های ایران و یونان، پای پزشکی یونانی را به  ایران باز کرد و طب یونانی بر مکاتب پزشکی ایران (مکتب مزدیسنا و مکتب اکباتان” تاثیر گذاشت.

در دوران شاپوراول و دوم و انوشیروان گروهی از دانشمندان یونانی براثر مشکل ها و اختلاف های مذهبی پدید آمده در آن دیار و روم شرقی به ایران مهاجرت کردند. پشتیبانی پادشاهان ساسانی از اینان دانشگاه گندی شاپور و بیمارستانی در کنارآن را بوجود آورد. این دانشگاه (مکتب گندی شاپور) طبیبان بزرگی پرورش داد که برای نمونه می توان ال بختیشوع را نام برد. بعد ازحمله اعراب به ایران در طول تاریخ سلطه اعراب و یا پیروان و همفکران شان گفته شد طب ایران طب اسلامی شده است و نمایندگان و شارعان این طب را رازی و اهوازی و جرجانی و ابن سینا و… اعلام کردند، در حالیکه طب مورد نظر این دانشمندان و طبیبان برگرفته از طب ایرانی، یونانی، هندی و تا حدی عرب بود، و چون سلطه اعراب اجبار به نوشتن به عربی کرده بود اینان عربی می نوشتند، و عربی نوشتن به حساب اسلامی بودن گذاشته شد و طب ایرانی بتدریج طب اسلامی جا زده شد. اعراب شاید از طب بومی و سنتی شان به طب ایرانی نکاتی افزودند و نیز نکاتی آموختند اما این رابطه و تبادل ربطی به اسلام نداشت. علی بن عباس اهوازی، پزشک پُرآوازه ایرانی (متوفی ۳۸۴ هجری) در “منشور اخلاقی جامعه حکیمان و طبیبان” تمامی توصیه هایش با رجوع و اتکا به “وصایا و اندرزهای” بقراط و دیگر اطباء قدیم است و اشاره ای به اسلام و شعبات آن و طب جعلی اسلامی ندارد.

 تمامی ادیان درآموزش های بهداشتی و درمانی شان از طب منطقه ای و بومی (محلی) و سنتی و سایر دستاوردهای پزشکی استفاده کرده اند، در واقع ادیان و کارگزارانش طب بومی و سنتی را به عنوان ابزاری برای تبلیغ دین (و مذهب) خود و دستاوردی دینی معرفی می کردند.

آنچه امروز دینکاران، به ویژه اهل تشیع و آخوندها تحت عنوان طب مذهبی یا طب اسلامی و شیعه و “تعالیم طبی پیامبر و ائمه اطهار” خوانده اند و به کار گرفته اند ابزاری برای سوء استفاده مالی و تبلیغی ست، و آلوده کردن طب بومی و سنتی با انبوهی خرافه و فریب و دغل. نمونه این فریب کاران و دغلکاران دو شارلاتان شهره، “حکیم دکتر حسین روازاده” (*) و “حضرت آیت الله شیخ عباس تبریزیان” و مشابهان این دو موجود هستند، که تحت حمایت حکومت اسلامی کسب و کارشان رونقی حیرت انگیز گرفته است.

***

https://www.youtube.com/watch?v=J1ZPmgrF9ig&feature=emb_logo

*شارعان معاصر طب اسلامی، مثل روازاده و تبریزیان و….خطرناک ترین ویروس و بیماری مسری در جامعه ما هستند. گوش کنید به حرف های یکی از این موجودات در رابطه با “کرونا”:




خریداران خانه در خارج از ایران عاقبت بخیر نمی‌شوند

فریبرز رئیس دانا:

می‌توان خرید ملک در خارج از ایران را سکه‌ای با دو روی متفاوت فرض کرد؛ یک طرف آن زندگی لاکچری در خانه‌ای شیک است اما آیا تصویری که در طرف دوم نقش بسته است نیز به همین اندازه روشن، رویایی و دل انگیز است؟

خریدار خانه در ترکیه

اقتصاد۲۴- این روز‌ها وجه مشترک تلویزیون‌های فارسی زبانِ خارجی یک چیز است؛ «متقاعد کردن ایرانیان به سرمایه گذاری در بازار‌های مسکن خارجی». نه خط و ربطشان مهم است و نه فرقی دارد که برنامه هایشان از کجا پخش می‌شود؟ فصل مشترک تمام این تلویزیون‌ها، تبلیغ انحصاری برای چند شرکت ساختمانی و بنگاه معاملات ملکی است که کارشان ساخت و فروش خانه در آن سوی مرز‌های ایران و به ویژه ترکیه است.‌ می‌توان ۱۵ سال پیش را نقطه‌ای دانست که از آن زمان به بعد پخش تبلیغات گسترده برای کشاندنِ ایرانیان به بازار‌های مسکن خارجی آغاز شد؛ آن زمان هم بیشتر تلویزیون‌های فارسی زبان خارجی مبدل به تریبونی تبلیغی برای فروش خانه در دُبی و قبرس شده بودند. در روزگاری هستیم که «حقِ داشتن مسکن آبرومند» گذاره‌ای بدیهی تلقی می‌شود؛ آنقدر بدیهی که به نظر می‌رسد نمی‌توان خیلی در مورد آن صحبت کرد؛ حقی که هرچند دلیلِ ناکامی خیلی‌ها در داخل مرز‌های ایران است، اما مدتهاست که ایرانیان بسیاری مشتاق داشتنش در یک کشور خارجی شده اند؛ همین کافی است تا تلویزیون‌های فارسی زبان خارجی در رقابت با یکدیگر، برای فارسی زبانان رویاسازی کنند؛ رویایی که مواد سازنده آن از کنار هم قرار گرفتن تصاویر گوشه هایِ دنجِ یک خانه، باغچهِ سبز و گُل‌کاری شده، استخر زلال آب یا دورنمای کوه و دریا تشکیل شده است. با این اوصاف، بعید نیست که خیلی از ایرانی‌ها این روز‌ها در سودایِ داشتن ملکی شخصی در فراسوی مرز‌ها باشند، اما نیازی به گفتن هم نیست که مدتهاست شرایط اقتصادی به بیشتر ایرانیان چنین اجازه‌ای را نداده است.‌ می‌توان خرید ملک در خارج از ایران را سکه‌ای با دو روی متفاوت فرض کرد؛ در یک رو تصویری از تبلیغاتِ جذاب نقش بسته شده که تا به امروز در حال پخش بوده است؛ زندگی لاکچری در خانه‌ای رویایی با ملبمانی شیک، گرفتن حق اقامت و شهروندی، داشتن حق کار و حق تحصیل و… اما آیا تصویری که در روی دوم این سکه نقش بسته است نیز به همین اندازه روشن، رویایی و دل انگیز است؟  

خرید خانه در خارج؛ راهی برای خروج سرمایه 

 «فریبرز رئیس دانا» جامعه شناس و اقتصاددانی است که بیشترین دلیل شهرتش صحبت از قربانیان مشکلات و آسیب‌های اجتماعی در ایران است؛ گروهی اجتماعی که به سختی می‌توان ایرانیانی را در آن جای داد که می‌توانند در آنسوی مرز‌ها صاحبخانه شوند؛ با این حال او در گفتگو با اقتصاد ۲۴ از روی دیگر این تبلیغات جذابِ تلویزیونی می‌گوید: تلاش برای جذب ایرانیان به بازار مستقلات خارج از کشور اتفاق تازه‌ای نیست، تبلیغات گسترده این روز‌ها در ادامه موج مهاجرت‌هایی است که در سال‌های زمان جنگ ایجاد شد؛ آن زمان خانواده‌های بسیاری به دلایل مختلف از ایران خارج و در اروپا و آمریکا ساکن شدند؛ بخشی از آن‌ها به مرور دیگر به کشور بازنگشتند، اما شماری از آن‌ها به دلایلی که شاید مهمترینش وابستگی اقتصادی است، هنوز در رفت و آمد هستند؛ بخش قابل توجهی از این مهاجران در زمان خود صاحب ثروت و دارایی قابل توجهی بودند که با خود بردند، برای همین این مهاجرت را باید سرآغاز جریان نقل و انتقال سرمایه به خارج از ایران در نظر گرفت؛ جریانی که برخلاف فرضیات غلط و پیش بینی‌های خام خیالانه، مدتهاست بی بازگشت بودن آن ثابت شده است. 

اقلیت برخورداری که در خارج خانه می‌خرند

 در صحبت‌های رئیس دانا، مسئله انتقال سرمایه به خارج از ایران مطلبی است که باید آن را حلقه وصل معدود ایرانیان قادر به خرید ملک در خارج از کشور با قربانیان آسیب‌های اجتماعی ایران دانست؛ از دید این جامعه شناس که همواره یکی از منتقدان سرسخت نحوه توزیع ثروت در جامعه طبقاتی ایران بوده است، خرید خانه در کشور‌های همسایه راهی نسبتا قدیمی برای انتقال سرمایه از ایران است؛ او می‌گوید: اقتصاد نئولیبرال ایران آنقدر ولنگار شده که حتی عرضه نگهداشتن پولی را ندارد که از جیب فرودستان جمع شده است؛ مجریان و قانونگذاران و مشاورانش مدتهاست که در این تله گیر افتاده اند؛ مسیری که آن‌ها در اقتصاد ایران پیموده اند فقط دورنمای قشنگی از عدالت را نشان می‌دهد، اما عایدی آن چیزی جزء آشوب و سرکوب اجتماعی نبوده است؛ آن‌ها که در پیمودن این مسیر چاوشی خوانی می‌کردند به وقت مصیبت خاموش و ساکت می‌شوند و با فرافکنی، دخالت دولت در اقتصاد را مقصر می‌کنند؛ در این شرایط با اکثریتی مواجه هستیم که حتی نمی‌توانند از ظرفیت‌های تعاونی برای داشتن سقف بالاسری در داخل کشور استفاده کنند، اما در سوی دیگر اقلیتی هم داریم که به مدد نزدیکی با طبقه قدرت و داشتن رانت از چرخه توزیع ثروت بی نصیب نبوده اند؛ برای آن‌ها که از طریق موسسات مالی دولتی و شبه دولتی و خصوصی کنترل انحصاری اقتصاد کشور را در اختیار دارند دیگر داشتن خانه شخصی در ایران مهم نیست؛ آن‌ها سالهاست با سودای زندگی در ماورا جغرافیای سیاسی ایران، به وسیله‌ای برای انتقال سرمایه تبدیل شده اند. 

بازار مسکنِ همسایگان ایران؛ بهشتِ اجباری

 از نظر این اقتصاددان هرقدر هم که اجتماع امروز ایران یک جامعه نابرابر طبقاتی، دو قطبی و پرتعارض از اقلیت فرادست و اکثریت فرودست باشد؛ بازهم نمی‌توان در تحلیل اقلیت برخوردار برای اعضای این گروه اجتماعی طیف بندی قائل نشد: هرچه باشد در این گروه نیز تقسیم ثروت طبقاتی است؛ گروهی برخوردارترند و برخی دیگر به نسبت از کمتر برخوردارند؛ همین طیف بندی باعث می‌شود تا راحت‌تر بتوان صاحبخانه‌های ایرانی در خارج از کشور را تفکیک کرد؛ تنها معدودی ابرسرمایه داریم که می‌توانند به راحتی از عهده تشکیل زندگی در آمریکا و اروپا برآیند؛ مابقی کسانی که این روز‌ها از نظر اقتصادی در زمره افراد توانگر هستند راهی ندارند جز آنکه برای خرید خانه و تشکیل زندگی راهی یکی از کشور‌های همسایه ایران شوند؛ اینجا برای خانواده‌های آن‌ها بهشتی اجباری است و جای دیگری نیست؛ آن‌ها راهی ندارند مگر اینکه وعده‌های بسازبفروش‌ها و آژانس مسکنی هایِ کشور‌های همسایه را برای داشتن زندگی رویایی باورکنند. 

چرا خرید خانهِ خارجی؟ 

تا به اینجا معلوم است که ایرانیان واجد شرایط خرید خانه در خارج کشور برای زندگی در داخل نباید مشکل مالی چندانی داشته باشند؛ هرچه باشد آن‌ها برخلاف خیلی‌های دیگر در ساختار کنونی قدرت و ثروت از موقعیت خوبی برخورداند؛ پس دلیل تمایل آن‌ها به زندگی در خارج از ایران چیست؟ فریبرز رئیس دانا دلیل این شیفتگی را برداشت وارونه این افراد از شرایط موجود می‌داند؛ او به صراحت می‌گوید: برخلاف لیبرالیسمی که در جا‌های دیگر دنیا حاکم است و به ناچار خود را با قواعد دموکراسی نیم‌بند و نمایشی رایج تطبیق داده است؛ سرمایه داری ترمز بریده در ایران هیچ پایبندی ندارد؛ رئیس جمهور و رئیس مجلس و… همه هیچ کاره اند و اصول قانون اساسی که قرار بود چراغ دار مسیر توسعه جامعه باشد سالهاست فراموش شده است؛ طبیعی است که این وضعیت قابل تحمل نباشد؛ همه به جان هم می‌افتند و مرزبندی‌های میان طبقات بالادستی و پایین دستی جامعه پررنگ‌تر می‌شود؛ احساس ناامنی پدیده فراگیر اجتماعی می‌شود که راه مواجهه با آن از طبقه‌ای به طبقه دیگر متفاوت است؛ اکثریت ضعیف‌تری که با ناامیدی در جستجوی جان پناهی امن است هر آن ممکن است برای مدتی هرچند کوتاه یکی از عرصه‌های اجتماعی را به صحنه تبلور خشم و اعتراض خود تبدیل کند؛ در مقابل اقلیت برخوردار نقش خود را در به وجود آمدن این وضعیت فراموش کرده و به غلط خود را قربانی می‌داند؛ البته او هم به سب خودش برای پیدا کردن جای امن تلاش می‌کند و در نهایت جزیره آرامش در آنسوی مرز‌ها می‌باید. 

مشکلی که شاید حل نشود

 اینکه خرید ملک در کشور‌های همسایه تا چه اندازه می‌تواند آرامش مورد نظر معدود ایرانیان واجد شرایط را برآورده کند؟ پرسشی است که نمی‌توان به راحتی پاسخش را داد؛ رئیس دانا، اما در این خصوص می‌گوید: اگرچه با وعده‌هایی که دلالان مسکن خارجی به مشتریان ایرانی خود داده‌اند، زندگی جدید با جذابیت‌هایی همراه است، اما شروع این زندگی هم خالی از گرفتاری نیست؛ محدویت‌های جزم‌گرایانه‌ای که سالهاست بر شئون مختلف زندگی در ایران حاکم است باعث می‌شود تا این گروه از ایرانیان برای رفتن شوق بیشتری داشته باشند، ابتدا ممکن است این زندگی بخشی از سال باشد، اما هیچ بعید نیست که آن‌ها برای همیشه قید ماندن در ایران را بزنند؛ اما زنجیر مشکلات جامعه ایران هنوز هم می‌تواند به پای آن‌ها سنگینی کند؛ کشور‌های فروشنده خانه به ایرانیان هم اقتصادی منفک از جهان ندارند؛ آن‌ها هم در عمل وابسته به سرمایه داری جهانی هستند و همین کافی است تا گرفتاری‌های جدید شروع شود؛ هیچ بعید نیست که مدتی بعد با روی کار آمدن یک دولت راستگرا یا نزدیک به آمریکا قوانینی وضع شود که مالکیت ایرانیان را محدود یا حتی تهدید کند؛ تجربه نشان داده است که در علم سیاست می‌توان به راحتی توده‌های مردم را علیه دیگران شوراند و تحریک کرد و با برچسب زدن قومی و… کاری کرد که خیلی از زندگی‌ها از هم پاشیده شود. 

تصور اشتباهی که خیلی‌ها دارند

 صرف‌نظر از اینکه در شرایط اقتصادی کنونی، ایرانیان متقاضی خرید خانه در خارج چگونه از تمکن مالی کافی برخوردارند؛ یک مطلب را نباید فراموش کرد؛ آن هم شرایط متفاوتی است که میان بازار مسکن ایران با بازارهای مسکن کشورهای دیگری وجود دارد. رئیس دانا در توضیح آن می‌گوید: ساختار اقتصاد در ایران باعث شده است تا زمین همواره حکم دارایی ثابت را داشته باشد. در این ساختار پولی که بابت خرید مستقلات هزینه می‌شد همواره ارزش خود را حفظ می‌کند؛ اتفاقی که در مورد خیلی از کالاها و خدمات نمی‌افتد؛ خیلی از مشتریان خانه‌های خارجی ممکن است چنین نگاهی داشته باشند؛ اما برداشت آنها غلط است؛ در این کشورها بساز بفروش‌ها و دلالان مسکن سلطان بی‌حقه اقتصاد نیستند؛ اقتصاد در این کشورها تولید محور است و امور ساختمانی و عمرانی قرار است به توسعه کشور کمک کنند؛ اما در ایران این مناسبات معکوس است و کل اقتصاد کشور است که وظیفه هموار کردن راه در بازار مسکن را برعهده دارد؛ آنهایی فکر می‌کنند با خرید خانه در خارج از ایران عاقبت بخیر می‌شوند در اشتباهند؛ در آنجا نظام مالیاتی اجازه چنین خوش خیالی را نمی‌دهد؛ این خوش بینی محکوم به شکست است و هیچ تضمینی نیست که پولی که امسال صرف خرید خانه می‌شود برای همیشه ارزش خود را حفظ کند.