فلسطین در تلاطم است. هزاران نفر به اعتراض برخاسته است، پرچمهای آمریکا و تصاویر دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده را آتش میزنند.
شرکت کنندگان اعتراضات شعار میدهند: «ترامپ فلسطین مال تو نیست که آن را بفروشی!» محمود عباس، رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین اعلام کرد: «بیتالمقدس فروشی نیست!» عباس تصریح کرد، که نه با شرکت تنها واشینگتن، بلکه، بشرط مشارکت همه اعضای گروه «چهارگانه» خاورمیانه (روسیه، ایالات متحده آمریکا، سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا) آماده است راجع به موضوع حل و فصل مسائل خاور میانه با اسرائیل مذاکره کند.
جلسه مشترک جنبشهای سیاسی فتح و حماس در رامالله، پایتخت فلسطین بمنظور همآهنگی اقدامات در راستای جلوگیری از اجرای باصطلاح «معامله قرن» برگزار گردید.
دمشق نارضایتی خود را از اینکه ایالات متحده آمریکا بر خلاف تصمیم سازمان ملل متحد، قلمرو سوریه را به اسرائیل تسلیم میکند، بطور رسمی اعلام کرد. مشاور رئیس جمهور، لیوانا امل ابو زید اظهار داشت، حتی اگر ایالات متحده آمریکا کشور ما را با حربه تحریم تهدید کند، نقشه آمریکا «برای تخریب صلح» را نخواهد پذیرفت.
چنین بود واکنش جهان عرب به «نقشه حل و فصل صلحآمیز مسئله خاورمیانه»، که دونالد ترامپ روز سهشنبه، ٢٨ ژانویه آن را اعلام کرد. در کاخ سفید این نقشه را «معامله قرن» مینامند. به اعتقاد آنها این یک فرصت برد- برد برای اسرائیل و فلسطین است، و اسرائیل «گام بزرگی برای صلح برمیدارد». افزون بر این، ترامپ هشدار داد، که طرح آمریکا احتمالا میتواند آخرین فرصت فلسظینیها برای تشکیل کشور خود باشد. آخرین اظهارات ترامپ تهدید صریح فلسظینیها بود. او گفت: با شروط ما موافقت کنید، در غیر این صورت، از داشتن کشور بطور کلی محروم خواهید شد. تصمیم سازمان ملل متحد در این باره چه خواهد بود یا چه قطعنامهای صادر خواهد کرد، از نظر ما اهمیت ندارد. زیرا، حقوق بینالملل برای ایالات متحده و اسرائیل یک فرمان نیست.
در ضمن، شرایط مذکور در «معامله قرن» نه تنها برای فلسطینیها، حتی برای دیگر کشورهای عربی منطقه قابل قبول نیست. معامله آمریکا بر سر سرزمین دیگران تمام پیآمدهای سیاستهای اشغالگرانه و پاکسازی قومی توسط اسرائیل را تقویت میکند. به این ترتیب، مشکل منطقه نه فقط حل نمیشود، حتی تعمیق هم مییابد.
طبق این نقشه، بیتالمقدس و بخش شرقی اشغال شده آن، که بنا به تصمیم سازمان ملل متحد میبایست پایتخت کشور فلسطین باشد، باید به «پایتخت غیرقابل تقسیم اسرائیل» تبدیل شود. نقشه رئیس جمهور آمریکا توقف چهار ساله شهرکسازی اسرائیل در مناطق اشغال شده فلسطین را پیشبینی کرده است. در عین حال شهرکهای اسرائیلی تحت کنترل اسرائیل باقی میمانند و سخنی در باره حذف آنها در میان نیست. پناهندگان فلسطینی حق سکونت در اسرائیل، (از جمله، در اراضی اشغالی) نخواهند داشت. آنها باید انتخاب کنند: یا اسکان در کشور فلسطین و یا در کشور ثالث.
این طرح «ادامه پروژه کشاورزی فلسطین در وادی اردن» را پیشبینی میکند. اما خود دره باید عملا تحت کنترل اسرائیل باشد.
طبق نقشه، اراضی باریکه غزه بواسطه تونل به بخش ساحل غربی رود اردن متصل میشود. دو پل ساحل غربی رود را به اردن وصل میکند. به سخن دقیقتر، نوار غزه عملا از ساحل غربی جدا میشود. خلع سلاح کامل حماس پیشبینی شده است. لازم به ذکر است، که نوار غزه را حماس اداره میکند و بهیچوجه به خلع سلاح تن نمیدهد. به این ترتیب، «برنامه صلح»، آشکارا بمعنی آغاز جنگ جدید است. بلندیهای جولان که بخشی از خاک سوریه است، به اسرائیل واگذار میشود. شورای امنیت سازمان ملل متحد آن را بعنوان بخشی از خاک سوریه برسمیت میشناسد. در نقشه ساحل غربی نام شهرهای جنین، تولکرم، نابلس، کالکیله، رامالله، ایریهون، ویفلهم، و هبرون قید شده است که تا اکنون هم شهرهای فلسطین هستند. در نقشه، خروج اراضی ساحل غربی به بحرالمیت پیشبینی نشده است. با این حال، در توضبح برنامه حل و فصل گفته میشود، فلسطینیهای میتوانند اقامتگاههای تفریحی در ساحل شمالی دریای مرده ایجاد نمایند. البته، آن هم با اجازه اسرائیل. ایالات متحده آمریکا دسترسی کشور فلسطین به دو بندر اسرائیلی حیفا و اشدود را پیشنهاد میکند، اما این تصمیم نیز در واقع، به رضایت اشغالگر منوط شده است. فلسطینیها میبایست به ازای وعده ۵٠ میلیارد دلاری، از اراضی خود چشمپوشی کنند، اما، قصد انجام چنین کاری را ندارند.
محمود عباس طی نطق خود در رامالله اظهار داشت: «ما این معامله را قاطعانه رد میکنیم، در این باره پیشتر نیز گفتهایم، و موضع ما تغییر نکرده است». بنا به باور خلیل الحیه، عضو دفتر سیاسی حماس، لازم است فلسطینیهای باریکه غزه و ساحل غربی در راستای مبارزه با اشغالگری متحد شوند.
صائب عریقات دبیر کل کمیته اجرایی سازمان آزادیبخش فلسطین طی مقاله منتشره خود در شماره روز سهشنبه واشینگتن پست چنین نوشت: «ایالات متحده دیگر قهرمان صلح خاورمیانه نیست، و اکنون جامعه جهانی میبایست بمنظور متوقف کردن شهرکسازیها، اسرائیل را زیر فشار قرار دهد». او در ادامه مینویسد: «چنین معاملهای ممکن است در دنیای ورشکستگی و املاک و مستغلات جواب دهد، اما در رابطه با انسانهایی که در راه آزادی خود مبارزه میکنند، نه! ایالات متحده بار دیگر نشان میدهد، که خودش بخشی از این مشکل است و وجودش در خاورمیانه روز به روز بیمعنیتر میشود».
در اسرائیل با خرسندی از نقشه آمریکا استقبال کردند. بنیامین ناتانیاهو ترامپ را «بهتریت دوست اسرائیل در کاخ سفید نامید».
میخائیل باگدانوف، نماینده ویژه رئیس جمهور روسیه در امور خاورمیانه و کشورهای آفریقا و معاون وزیر امور خارجه روسیه خاطرنشان کرد، که واشینگتن هنگام تنظیم «معامله قرن» با مسکو مشورت نکرده است. باگدانوف رفتار ترامپ را که به نظرات دیگران، بویژه فلسطینیها اهمیت نمیدهد، غیرقابل قبول خواند. بگفته او، موضع مسکو در رابطه با حل مسئله تشکیل دو کشور، از جمله، تشکیل کشور مستقل فلسطین در محدوده مرزهای تا ۴ ژوئن سال ١٩۶٧، و همچنین، در باره حق مردم فلسطین در تعیین سرنوشت خود تغییر نکرده است.
در ضمن، اشغالگران اسرائیلی در اثر چنین حمایت واشینگتن خود را در شرایط بیمجازاتی کامل حس میکنند. ٢٨ ژانویه شهرکنشینان یهودی به روستای عینالعبوس واقع در جنوب شهر نابلس در ساحل غربی رود اردن هجوم بردند و یکی از مدارس آن را به آتش کشیدند. در همین روز نیروهای اشغالگر اسرائیل به شهر الخلیل در ساحل غربی رود اردن وارد شدند و مؤسسات تجاری فلسطین را مورد تاخت و تاز قرار دادند.
خبرگزاری وافا (WAFA) گزارش داد، که نیروهای مهاجم در مناطق بابالداویه و سوکالعمیان در مرکز الخلیل، درهای مغازهها را شکستند، کالاها را منهدم نموده، پستهای بازرسی دایر کردند.
پ. ن.
در جهانی که جرم هست و جزا نیست، اوضاعی بهتر از اوضاع کنونی جهان نمیتوان انتظار داشت. و گر نه، تا کنون نه خشنترین امپراطوری تروریستی تاریخ بنام «ایالات متحده آمریکا» وجود داشت، نه استرالیا و کانادای انگلیسی زبان و نه رژیم صهیونیستی اشغالگر فلسطین!
در همه جهان در روز جهانی کارگر “اول ماه می” یا همان یازده اردیبهشت، کارگران و طرفداران آنها برای اعتراض به خیابان ها میروند و پس از آن به خانه بر میگردند و همسر وی ندا ناجی پس از رفتن به یک راهپیمایی مسالمت آمیز هنوز به خانه برنگشته است
حسین اکبری: همسر ندا ناجی از بازداشت شدگان روز جهانی کارگر ۱۳۹۸ در گفتگویی به نکته مهم و درخور توجهی برای همه اعم از مردم و اهالی رسانه و یا مقامات و مسوولین اطلاعاتی و امنیتی و دستگاه قضایی و در راس همه آنها مقامات اداره کننده و طراز اول جمهوری اسلامی اشاره کرده است و آن اینکه:
در همه جهان در روز جهانی کارگر “اول ماه می” یا همان یازده اردیبهشت، کارگران و طرفداران آنها برای اعتراض به خیابان ها میروند و پس از آن به خانه بر میگردند و همسر وی ندا ناجی پس از رفتن به یک راهپیمایی مسالمت آمیز هنوز به خانه برنگشته است.
این گزاره در عین بسیار نامعمول و غیرعادی بودنش خیلی درناک و تاسف بار است. دردناک از آن رو که در نظام سیاسی که طبق اصل ۲۷ قانون اساسی اش تشکیل اجتماعات و راهپیماییها، بدون حمل سلاح به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است؛ هنوز بر جامعه ما مشخص نیست آیا تجمع مسالمت آمیز در روزی که تعطیلی آنهم در قانون کار به رسمیت شناخته شده است و هیچ اخلالی هم در تولید و خدمات نیز بر اثر حضور کارگران در عرصه عمومی بوجود نمی آید؛ و در جلو مجلس شورای اسلامی که باز هم علی القاعده بنا به قول مشهور خانه ملت قلمداد میشود و حضور در آنجا نه تنها اخلال آمیز نیست؛ بلکه توجه نمایندگان آن را به خواست ها و مطالبات جمعیت کثیری از مردم جلب می کند، که این تجمع هم علی الاصول نه تنها مخل به مبانی اسلام هم نیست بلکه باز هم بنا به قول مشهور، اگر اسلام را حامی ستمدیدگان بدانیم! قاعدتا با منطق اسلام مداران این تجمع باید در راستای اهداف دین مبین اسلام تلقی شود. چرا این حضور موجب بازداشت و زندان و محاکمه و احکام سنگین ناشی از آن میگردد؟
تاسف بار اینکه تمامی این تجمع ها و شرکت کنندگان در آنها پیشاپیش از دید دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی با عناوین مجرمانه کلی و بی مسمایی چون اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام و… به آنها شناخته می شوند و بدون هیچ ادله محکمه پسندی (بسته به وجود محاکم واقعا بی طرف و عادلانه) براساس بازجویی های بی حضور وکیل مدافع (مشروط برحق داشتن وکیل از سوی فرد بازداشت شده) در شرایط تفهیم اتهام باز هم ناعادلانه و بی حضور وکیل مدافع و امکان خوانش پرونده از سوی وکیل “متهم”، بر اساس پرونده ای متشکل از اقرارهایی که در شرایط غیرعادی کسب شدهاند و “متهم” از چند و چون اتهامات تا لحظه حضود در نزد قاضی و دادیار بی اطلاع است؛ در جایگاه مجرمی قرار می گیرد که بنابر آن احکام سنگینی برایش صادر میشود که حتی برای دزدان و اختلاسگران هم در بدو امر چنین احکامی با وسواس در دستگاه های قضایی صادر نگردیده است.
نگاهی با احکام اولیه شرکت کنندگان در تجمع روز جهانی کارگر نشانگر رفتار امنیتی و اطلاعاتی و قضایی با متهمان سیاسی و به ویژه با این “متهمان” است. نمونه حکم اولیه صادره برای مرضیه امیری روزنامه نگاری که به عنوان روزنامه نگار در این تجمع شرکت داشت، ۱۴۸ ضربه شلاق و مجموعا ده سال و نیم زندان بود که شش سال از آن قابل اجرا است. هر چند این احکام در مراحل بعدی تا حدودی تخفیف مییابد، اما نفس ماجرا همچنان تاسف بار و برای کسانی که حداقل شناخت را از مباحث حقوقی دارند، عجیب و بسیار ناروا و ناعادلانه است.
این روزها همه کسانی که در روز جهانی کارگر بازداشت و پس از آن محاکمه شده اند باید برای تحمل کیفر به زندان بروند. از جمله احکام قطعی بازداشت شدگان عبارتند از:
تایید حکم ۵ سال زندان حسن سعیدی، عضو سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران در دادگاه تجدیدنظر.
شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران ندا ناجی را به پنج سال و شش ماه زندان محکوم کرده است.
تایید احکام مرضیه امیری و عاطفه رنگریز از بازداشت شدگان تجمع روز جهانی کارگر که هر یک به پنج سال زندان محکوم شده اند.
دادگاه تجدیدنظر بدون حضور این افراد و یا وکلایشان پرونده را بررسی و رای را صادر کرده است. به گفته وکیل حسن سعیدی «معمولا در پروندههایی که احکامِ حبس بلندمدت دارند، تشکیل جلسه میدهند و به دفاعیات وکیل گوش میدهند». اگر اظهارات وکیل آقای سعیدی درست است که هست؛ چرا داددگاه تجدیدنظر در پشت درهای بسته و با صدور احکام فله ای تشکیل و پایان می یابد؟
هرچند وکیل پرونده گفته است که برای احقاق حق موکلش به دیوان عالی شکایت میکند و امیدوار است که در آنجا رای بشکند. اما آیا عدالتخانه ای برای تظلم خواهی این بیگناهان و همه کسانی که با این رویه ها محکوم شده اند؛ وجود دارد؟
حسین اکبری – فعال کارگری
تحلیل یک جانبه «نگاهی به روند مبارزه برای رهائی» و فقدان استراتژی برای رهائی – احمد آزاد
مقاله با مضمون روشنگری درباره ی برخی مواضع مورد انتقاد خود نسبت به مواضع نظریه پردازان دیگر، خود نظریه و تزی را مطرح می سازد که نیاز به روشنگری دارد. نیاز به اثبات درستی خودِ نظریه دارد.
رفیق گرامی احمد آزاد در پاراگراف پایانی که در آن موضع و استراتژی مورد نظر خود را برای نبرد طبقاتی کنونی در ایران، با صرفه جویی بسیار خلاصه می کند، می نویسد: «.. در شرائط کنونی جامعه ایران، تنها دمکراسی نمایندگی در چشم انداز محتمل است.»
سخنی برای روشنگری و اثبات این تز و نظریه ارایه نمی شود.
انگار این رفیق روند در جریان تاریخ را روندی بر پایه یک «قانون طبیعی» می پندارد. قانونی که تغییرات اجتماعی را به سطح برداشت از تغییرات در طبیعت بازمی گرداند که به مثابه ی قانونی طبیعی — بهار، تابستان، پاییز و زمستان — عمل می کند.
این برداشت ماتریالیستی از جامعه ی انسانی، برداشتی کهنه است. برداشت ماتریالیسم قدیمی فویرباخ است. برداشتی است که تنها قادر است با شیوه ی نظاره گر ظاهربین خود، به توصیف وقایع تحقق یافته بپردازد.
برخلاف برداشت ماتریالیسم قدیمی، ماتریالیسم دیالکتیکی نقش فعال و خلاق انسان را که بازتاب رابطه ی ذهن و عین است، که بیان نقش خلاق انسان است از میان امکان ها، مناسب ترین امکان به سود منافع خود را برگزیند، نفی می کند.
تفاوت میان ماتریالیسم قدیمی و دیالکتیکی درست در مقوله ی «پراتیک اجتماعی» انسان قرار دارد که مارکس آن را در تزهای فویرباخ توصیف می کند.
باید امیدوار بود که رفیق گرامی احمد آزاد، استدلالی برای ثبوت درستی برداشت خود ارایه دهد.
بخشی از چپ ما برای تعیین جایگاه دمکراسی در مبارزه برای رهائی با دشواری روبرو است. این بخش خود بخوبی می داند که مبارزه برای رهائی در ایران با مبارزه برای دمکراسی عجین است و از آن گریزی نیست و در عین حال بیان آن برایش بسیار سخت است. چرا که در شرائط کنونی جامعه ایران، تنها دمکراسی نمایندگی در چشم انداز محتمل است
نقدی بر مقاله «دوران بدون بازگشت؛ نگاهی به روند مبارزه برای رهائی» نوشته اصغر ایزدی، پیران آزاد و تقی روزبه
اخیرا نوشته ای با عنوان «دوران بدون بازگشت؛ نگاهی به روند مبارزه برای رهائی» نوشته پیران آزاد، اصغر ایزدی و تقی روزبه در سایتها منتشر شده است. نویسندگان مطلب چهره هایی آشنا در میان فعالین چپ هستند که هر یک حدود پنجاه سال سابقه مبارزه و قلم زنی در عرصه فعالیت های سیاسی و نظری دارند.
کلیت نوشته، که طولانی و مفصل هم هست، به بررسی شرائط کنونی جامعه ایران، مبارزات مردم علیه حکومت، خیزش آبان ماه و وضعیت حکومت می پردازد. همچنین اشاره مفصلی هم به تاریخچه و کارکرد نظام سرمایه داری، خصلت های آن و ویژگی های اقتصاد سرمایه داری تک محصولی کشورهای نفت خیز دارد. نویسندگان همچنین نگاهی هم دارند به همزمانی خیزش آبان ماه در ایران با خیزش مردم در عراق و لبنان «یعنی دو کشور تحت نفوذ و فعالیت حکومت اسلامی» و و تاثیرات همزمانی این سه خیزش بر حکومت اسلامی.
نهایتا در پایان مقاله، در بخش بسیار مختصر “چشم انداز”، نوشته نتیجه می گیرد که « حکومت اسلامی، از هر سو محاصره شده و زیر فشار نارضایتی عظیم مردم و قیام خردکننده آبان ماه ۹۸؛ بیاعتباری کامل آن در سرنگونی هواپیمای اکراینی و درهم شکستن پروپاگاندای دروغ؛ همچنین خیزش های مردم عراق و لبنان علیه مداخله گری حکومت ایران و بعلاوه ریزش پایگاه مستضعف پناهی و سردرگمی در جناح های حکومتی و حتی هسته اصلی قدرت؛ و نیز فشارهای بین المللی، بویژه فشار حداکثری دولت آمریکا، قرار گرفته است.»
بعد ازاین نتیجه گیری نوشته با این جمله پایان می یابد: «ما براین باور هستیم که مبارزه مردم با تمرکز به سرنگونی رژیم، به عنوان دشمن مستقیم و رودر روی مردم، همچنین با نه گفتن به جنگ و مداخله قدرت های بزرگ جهانی، صدای سوم را بازتاب دهیم». همین و بس!
بیش از چهار دهه از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و استقرار حکومت اسلامی در ایران میگذرد. حکومتی که اگر چه نام جمهوری را یدک میکشد، اما با تلفیق دین و حکومت در چارچوب یک نظام سرمایه داری وابسته کمتر توسعه یافته، استبدادی، مذهبی، خشن، سرکوبگر و فاسد و ناکارآمد را در ایران مستقر کرده است. حکومتی که از دل یکی از بزرگترین انقلابات اجتماعی پایانه قرن بیستم سر برآورد، پس از چهاردهه با از دست دادن مشروعیت و حمایت توده ای خود، امروز در چنبره ای از بحران های اقتصادی-اجتماعی و سیاسی غوطه ور است و اعتراضات طبقات و اقشار مردم رو به فزونی دارد. کارگران و زحمتکشان هرروز و هر هفته برای خواسته هایشان پیکارهای سختی را پیش میبرند. پس از خیزش آبان ماه گذشته و سرکوب و کشتار بیسابقه مردم، می توان گفت که جامعه ما به پایان یک دوران رسیده است و می توان با نویسندگان مطلب هم صدا شد که جامعه ما وارد دوران جدیدی شده است، به گفته آنان «دوران بدون بازگشت».
اگر چه از همان سالهای اول پس از انقلاب پاسخ به «چه باید کرد» دغدغه دائمی چپ ایران بود، ولی از چند سال پیش این مسئله با تقویت چشم انداز شروع این دوران جدید مهمتر و مبرم تراز پیش در مقابل چپ ایران قرار گرفته است. تحلیل وضعیت ایران، ارزیابی توازن قوا بین مردم و حکومت و نهایتا تدوین یک استراتژی برای سرنگونی این حکومت و رسیدن به آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی به مشغله ذهنی چپ ایران تبدیل شده است.
چنین به نظر می رسد که نوشته این سه فعال با سابقه چپ تلاشی است در این راه، اما متاسفانه در پایان خواننده تنها با یک تحلیل فاقد استراتژی سیاسی جهت «روند مبارزه برای رهائی» روبرو میشود واین پرسش در ذهن باقی می ماند که هدف این تحلیل و نوشته چه بوده است؟
نویسندگان از سرنگونی حکومت دفاع می کنند و بلافاصله میپرسند «چگونه سرنگونی ای»؟ و خود پس از توضیحاتی پیرامون وضعیت جامعه و حکومت پاسخ می دهند که «همه با هم» راه درستی نیست و سپس میگویند « آینده ۹۹%ها در چگونگی مبارزه همین امروز آن ها و در جهت گیری علیه مناسبات اقتصادی و سیاسی در بستر مبارزه با استبداد شکل می گیرد. نمی توان به بهانه آن که سرنگونی و انقلاب یک امر همگانی است، مبارزه طبقاتی علیه نظم سرمایه داری را به کُما فرستاد.» در کل بر سر این نتیجه گیری اختلافی نیست اما این پرسش پیش می آید که این «۹۹%ها» چه کسانی هستند و ایا همه آنها یک طبقه در مقابل طبقه سرمایه دار صف آرائی کرده اند ؟ واضح است که اکثریت این توده مردم را کارگران و زحمتکشان و مزد و حقوق بگیران تشکیل میدهند. آیا منظور نویسندگان راه اندازی یک حرکت پوپولیستی است؟ وگرنه جایگاه هر یک از طبقات و قشرهای مختلف در مبارزه طبقاتی چیست؟ دیگر آن که «۹۹%ها»، یعنی تقریبا همه مردم و روشن است که هیچ حکومتی در مقابل به میدان آمدن همه مردم نمی تواند بایستد، پس لازم است که همه مردم برای رهائی از بختک حکومت اسلامی به میدان بیایند، و این مستلزم تدوین و اجرای یک استراتژی معین از جانب نیروهای چپ و آزادی خواه است. تفاوت های آشکاری میان آلترناتیوهای پیشنهادی وجود دارد.
نویسندگان در تحلیل خیزش آبان ماه از جمله می نویسند «همین جمعیت پاسخ آن [افزایش بهای بنزین …] را در خیزش آبان ماه ۹۸ با بازپس گیری بخشی از دسترنج ربوده شده شان از بانک ها، و تامین مایحتاج روزانه زندگی شان از فروشگاه های بزرگ زنجیره ای غارتگران، نشان دادند که معنای مناسبات اقتصادی حاکم و سیاست های آن را می دانند و مراکز آن را می شناسند و برای آنان آشکار است که حق گرفتنی است!» جملاتی است زیبا اما نگاهی است نادقیق و یک جانبه به وقایع آبان ماه. اولا حرکت مردم عمدتا مسالمت آمیز بود و تنها درموارد محدودی به مقابله با خشونت مامورین حکومتی و یا حمله به مراکز اقتصادی برآمدند. دیگر آن که اکنون روشن شده است که مواردی از حمله به بانک ها و فروشگاه ها توسط مامورین حکومتی، عامدانه و به قصد تحریف و تخریب خیزش حق طلبانه و آزادی خواهانه مردم، سازمان دهی شده بود. تردیدی نیست که حرکت مردم در آبان ماه، همچون دی ماه ۹۶، خصلت ضد سرمایه داری داشته است ولی این نیز روشن است که صرفا محدود به آن نمی شود.
نویسندگان بر این باورند که فریادهای آزادی خواهی با مطالبه نان همراه شده است و این دو در شرائط ویژه کنونی با هم گره خورده اند. با این تحلیل می توان موافق بود اما پرسش اینجا است که دوستان این گره خوردگی را چگونه می بینند و فراتر از آن، چه جایگاهی برای آن در استراتژی عملی سرنگونی رژیم قائل هستند؟ برای این که این گره خوردگی کارآئی داشته باشد و نه این که سدراه پیشرفت مبارزه شود، چه باید کرد؟ آیا غیر از این است که وجه مشترک این دو را تشخیص داد و بر آن تاکید گذاشت. رهائی از حکومت اسلامی و آزادی از جور و ستم دیکتاتوری خواست مردم است ولی آیا این کافی است؟. آیا جز این است که برای پاسداری از این رهائی نیاز به دمکراسی داریم. نوشته کوچکترین اشاره ای به جایگاه دمکراسی در مبارزه مردم برای سرنگونی حکومت اسلامی ندارد.
در ارتباط با مسئله دمکراسی، نوشته بدون آن که ذکری از دمکراسی در مورد ایران داشته باشد، به کاستی ها و بحران دمکراسی نمایندگی در کشورهائی پیشرفته سرمایه داری، که دمکراسی نمایندگی در آنها اجرا می شود، اشاره کرده و می گوید که دمکراسی مستقیم و مشارکتی از دمکراسی نمایندگی به مراتب بهتر است. در این مورد حق با نویسندگان است و دمکراسی مشارکتی و مستقیم بهتر است از دمکراسی نمایندگی، ولی فعلا در جامعه دیکتاتورزده ما همان دمکراسی نیم بند نمایندگی هم وجود ندارد. شهروند ایرانی فاقد ابتدائی ترین حقوق فردی و اجتماعی چون حق آزادی بیان آزاد و اندیشه، آزادی تشکل و فعالیت سیاسی، آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن و بسیاری از حقوق و آزادی های دیگر است. آیا عدم اشاره به وجود مبارزه برای دمکراسی نمایندگی در تلاش مردم برای سرنگونی رژیم به معنی این است که یا دمکراسی مستقیم و مشارکتی و یا دیگر هیچ؟
نویسندگان از «هم زمانی خیزش مردم ایران با جهت گیری رهایی بخش و با مبارزات مردم جهان در کشورهای مختلف از شرق تا غرب جهان، از هُنگ کُنگ تا فرانسه و شیلی ». سخن به میان می اورند و نتیجه می گیرند که «ریشه های مشترک مسائل زندگی مردم جهان …… مناسبات اجتماعی سرمایه داری است که سرتاسر جهان را بهم دوخته و پوشانده است.» بر سر این که در ایران مناسبات سرمایه داری، با ویژگی های محلی خود، حاکم است بحثی نیست و طبعا مبارزه با سرمایه داری جهانی هم مبارزه ای است جهانی، اما آوردن آن در کنار مبارزات مردم در فرانسه و شیلی و هنگ گنگ به چه منظوری است؟ نوشته خود می گوید که: «اکثریت بزرگ مردم …. در زندگی خود استبداد دینی فاشیستی حکومتی را که دشمن آزادی و هر حقی برای انسان است تجربه کرده اند و می کنند» این بدین معنی است که مردم ایران برای حق حیات و نفس کشیدن مبارزه می کنند. آیا در این کشورها مبارزه مردم برای تامین حداقل های حقوق انسانی است؟ آیا در فرانسه و یا شیلی ظرف یک هفته که از اعتراضات مردم گذشت، بیش از یک هزار کشته و هفت هزار زندانی گزارش شده است؟ این شبیه سازی ها برای چیست؟ اینها از جمله مواردی است که متاسفانه تحلیل دوستان را هم بعضا یک جانبه و خدشه دار می سازد.
در بخش پایانی، چشم انداز، نویسندگان هیچ استراتژی ای برای این که چگونه «انبوه میلیونی توده ۹۹% ها» را در جهت هدف معین می توان بسیج کرد؟ و یا چگونه مبارزه برای نان را با مبارزه برای آزادی پیوند زند؟ و در نهایت چگونه دمکراسی مستقیم و مشارکتی را در ایران تحقق بخشید، ندارند و تنها به این بسنده کرده اند که «ما براین باور هستیم که مبارزه مردم با تمرکز به سرنگونی رژیم، به عنوان دشمن مستقیم و رودر روی مردم، همچنین با نه گفتن به جنگ و مداخله قدرت های بزرگ جهانی، صدای سوم را بازتاب دهیم.» درحقیقت نویسندگان هیچ استراتژی برای «روند مبارزه رهائی» ارائه نمیدهند و علاوه بر آن پرسشی هم می افزایند که «صدای سوم» موردنظرشان چیست که این دوستان قرار است بازتابش باشند.
بخشی از چپ ما برای تعیین جایگاه دمکراسی در مبارزه برای رهائی با دشواری روبرو است. این بخش خود بخوبی می داند که مبارزه برای رهائی در ایران با مبارزه برای دمکراسی عجین است و از آن گریزی نیست و در عین حال بیان آن برایش بسیار سخت است. چرا که در شرائط کنونی جامعه ایران، تنها دمکراسی نمایندگی در چشم انداز محتمل است. این چپ بخوبی می داند که پذیرش این مسئله همراه است با استراتژی دیگری و همپیمانان دیگری. از نتیجه گیری مختصر و بی خاصیت بخش پایانی مقاله می توان چنین استنباط کرد که نویسندگان به این امر واقفند ولی عامدانه از بیان آن طفره رفته اند.
سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸ – ۲۸ ژانویه
انسان آبان: کارگر به حاشیه رانده
از مطاله ی مقاله ی پزوهشگرانه، روشنگرانه و افشاگرانه بسیار لدت بردم و آموختم. سپاس از بانو فرنگیس بختیاری.
مضمون رسای مقاله به پرسشی پراهمیت پاسخی راهگشا می دهد. این پاسخ به بدفهمی ای پایان می دهد که می پندارد، طبقه ی کارگر گویا به تعریف مارکس، تنها کارگران شاغل در مراکز تولید صنعتی را شامل می شود. این اندیشه ی کمونیست ستیزانه، بدفهمی و نارسایی درک خود را از چگونگی تغییر ساختار و کارکرد سرمایه داری به مثابه ی اتهام به سوی «چپ سنتی» پرتاب می کند. مقاله ی پرمظمون و نظرگیر کنونی، به این بدفهمی و اتهام پایان می دهد.
نکته ی پراهمیت دوم در مضمون مقاله ی پژوهشگرانه این نکته است که نشان دادن وسعت کمیّ ی طبقه ی کارگر ایران در جمع تمام لایه های آن، اشکال جدید مبارزه ی طبقاتی را ایجاد ساخته است که شناخت آن ها برای طیف چپ ایران از ضرورت مبرم برخوردار است. تنها با چنین شناختی می تواند طیف چپ ایران و در مرکز آن چپ انقلابی ایران، شناختی دقیق ار طیف فعالیت هدفمند و خلاق برای شرکت در نبرد طبقاتی جاری برخوردار شود و آن را به کار گیرد.
همچنین با توجه به نتایج تحقیقات انجام شده تردیدی نمی ماند که نبرد طبقاتی جاری برای حل تضاد اصلی در نظام سرمایه داری، عمده ترین تضاد را در شرایط کنونی در ایران تشکیل می دهد. گذار از دیکتاتوری بدون حل ترقی خواهانه ی تضاد اصلی، تضاد میان کار و سرمایه که ناشی از کارکرد و اعمال چندین دهه ی ٬٬مدرن ترین٬٬ مدل شیوه ی تولید سرمایه داری در ایران است، هدفی تاکتیکی را در نبرد طبقاتی کنونی تشکیل می دهد.
به نظر می رسد که با توجه به نتایج مقاله ی پژوهشگرانه بتوان بر ضرورت یافتن اشکال ممکن سازماندهی صنفی و حتی المقدور سیاسی کلیت طبقه ی کارگر ایران و به طور خاص به کنار جامعه رانده شدگان پای فشرد.
این متن برآن است که نشان دهد خیزش آبان خلق الساعه نبود، خیزشی تکوین یافته درزیر پوست استثمارهولناک اقتصادی، سیاسی و مذهبی و دراسارت ایدئولوژیهای زادهی ایدئولوژی حاکم مذهبی بود. انسان آبان با پاره کردن ایدئولوژی خاص خودش (ایدئولوژی مستضعفان) بانگ سرنگونی رژیم سلطه را درخیابانها به صدا در آورد. واکاوی این انسان، واکاوی زندگی و کارش، دیدن واقعیتِ جنبش نادیدهای است که فیلم هایش پساآبان همه را مبهوت کرد. گرچه سلطهگران، انسان آبان را مسبب بروز«جنگ جهانی»! خواندند اما او پیوسته در جنگی به قدمت عمرش درگیر است؛ نه جنگ جهانی بلکه نبردی طبقاتی
بخش نخست
«چپ سنتی نسبت بهاین وضعیت نابیناست و ذهنش را فقط کارگران در صنایع بزرگمقیاس اشغال کردهاست و به هویت قومیشان توجهی نشان نمیدهد. با اینکه بیتردید کارگران صنعتی برای کار در معادن اهمیت دارند، در مقایسه با کارگران بومی در اقلیت بودند، کارگران بومیای که در حقشان تبعیض اعمال میشد و حتی بیرحمانه تر استثمار میشدند. …مشکل چپ سنتی این است که مفهوم «شرایط پرولتری» را با شکل تاریخی خاصی از کار مزدی خلط میکند. شرایط پرولتری در همه جا گستردهاست و به یک شرایط مادی در سراسر جهان بدل شده. حقیقت ندارد که جهان کار در حال ناپدیدشدن است ــ هرگز این تعداد کارگر در همهی کشورها نبودهاست. اما رشد عظیم نیروی کار جهانی زمانی اتفاق افتاده که همهی اتحادیههای کارگری و ساختارهای سیاسی موجود در هم شکسته شدهاست. شرایط طبقهی کارگر، بیش از هر زمانی از اوایل سدهی نوزدهم، بار دیگر همان شرایط مطلوب سرمایه و به نفع سرمایهاست، اما اکنون به طریقی که جهان کارگران پیچیدهتر، درآمیختهتر، خانهبهدوشتر و با وخامت بیشتری روبرو شدهاست. در عصری که هر جنبهاز زندگی انسان کالا شدهاست، به نحو متناقضی به نظر میرسد که هر چیزی میتواند رخ دهد، چنانکه گویی دیگر هیچ کارگری وجود ندارد.» (آلوارو گارسیا لینرا: درمقاله «کارگر بومی و تجدیدحیات چپ»).
این متن بر آن نیست: که خروش عظیم و بنیان کن آبان را تشریح کند، فیلم ها، فغان مادران و پدران، تعداد کشته شدگان، مجروحین و به بند کشیدن جوانان در ارقام چندین هزار، برای هر بیندهای کشتار تاریخی دوران بربریت را تداعی میکند، تصویر تهیدستانی که زنجیر ایدئولوژی مذهب کوخ نشینان را پاره کردهاند، وارد خیابان شدهاند و از پشت و جلو با تیر و تبر سلاخی شدهاند.
این متن بر آن نیست: که ویرانگری شورشها را توجیه و تفسیر کند، سوزاندن بانکها، مراکز ستم، ماشین پلیس ضد شورش و برخی مراکز فساد وغارتگران ثروت مردم در لوای حوزههای علمیه توسط مردم جان به لب رسیده، انفجار خشم مردم از سرمایه بهرهآور، نهادهای ایدئولوژیک و ارگانهای سرکوب، دفاع مشروع در برابر رژیمی است که تا بن دندان مسلح و بی رحم است. بازتولید خشونت توسط سرکوبگران در تشدید آتش و ویرانگری، سیاست همیشگی اما رنگ باخته سلطه گران برای تطهیر خود در نمایش کهنه “اخلال گر و اشرار“ است طنین این کلمات از رضاشاه تا شاه تا مقامات کنونی ایران، عراق و لبنان، داستانی تکراریست که واکنشی جز لبخند تمسخر آمیز مردم ندارد.
این متن، با توجه به آمار شاخص حاشیه نشینان و نیز بیکاران و بی ثبات کاران که بیشترین نیرو جبهه کار حداقل در بخش بدنه مبارزه طبقاتی را به خود اختصاص می دهد، بر آن است که در بخشهای اول و دوم از زاویه تمایزات کارگران رانده به حاشیهی کار و زیست، تجربه زیسته آنان را در نبرد طبقاتی پیوسته، هم چنین سوژهگی آنها در این نبردها را نشان دهد؛ و در بخش آخر، با نگاه بر گرفته از متن به واکاوی کوتاهی از خیزش آبان بپردازد. به نقش پراتیک خودگستر سوژهی آبان.
مقدمه
پائیز ۱۳۹۸، در حالی که استبداد سرگرم زندان، محاکمه و شکنجه دانشجویان، روشنفکران مبارز و نمایندگان کارگران کارخانجات بزرگ بود، در زیر زمینهای حاشیه شهرها، کنار خیابانها، بی ثباتکاران شهر «موشهای کور تاریخ» مشغول کار بودند. وقتی انفجار تعارضات اجتماعی و سیاسی راه را برای ظهور تودهها به مثابهی سازندگان تاریخ باز میکند، حاشیه راندهگان نماد محرز این انفجار میشوند. آنان که تا قبل از آبان ۱۳۹۶ در نبرد طبقاتی سراسری علیه قدرت مسلط، مستقلاً وارد نشده بودند و در مبارزات نیم قرن اخیر به صورت سیاهی لشکر به میدان میآمدند اینبار در بازه زمانی و مکانی تعین شدهِ قهرمانان کاریزماتیک و نیز در محدوده نقشی که آنان تعین کرده بودند وارد خیابان نشدند. سیاه لشکر خمینی، خاتمی، موسوی و کروبی نشدند. ازهمه قطع امید کردند، از امید به خارج و داخل دست شستند. در اوج ناامیدی و استیصال، با گوشت و پوست خود دریافتند: «کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من». قیمت بنزین که حداقل یک چهارم درآمدشان را میربود یا در باک پرایدها و موتورها ممر درآمدشان بود، جرقهای عمومی بود برای شعله ور شدن خشم آنها و سرازیر شدن به خیابان، سیلی توفنده که حباب قدرت و وحشت را شکست.
همبستگی نشسته بر خشم مردم درآخرین هفتهی آبان ٩٨، روزهایی را در تاریخ ایران رقم زد که بر تارک آن، غرور و عزت نفس بازیافتهِ تهیدستانی نقش بستهاست که در حوزه نبردِ طبقاتی از آنها کمتر دیده و شنیده شدهاست. آنها عموما زیر سایهاعتصابات و اعتراضات کلاسیک کارگران قرار میگیرند. تهیدستانی که نام کارخانه یا سازمان یا موسسه خاصی را با خود حمل نمیکنند. از اینان با عنوان حاشیه نشینان، تهیدستان، فرودستان و فقرا و مستضعفان نام میبرند. تهیدستان شامل همه نوع کارگر مولد و غیر مولد میشود که جز نیروی کارش چیزی برای فروش ندارد و گرچه شامل تاریخ سازان آبان نیز میشود اما ویژگیهای آنها را نشان نمیدهد. فقیر و مستضعف هم بار ایدئولوژیکی و عام دارد. من ترجیح میدهم خیزشگران آبان را در میان تهیدستان مشخص و دقیق کنم و فکر میکنم عنوان بهحاشیه راندهشدگان، شامل حاشیه نشینان و حاشیهکاران، نامی مناسبتر از صرف کاربرد حاشیه نشینان است. زیرا آنها نه فقط به خارج از نظم شهر و محدودههای قانونی شهر بلکه به خارج از ضوابط رسمی کار نیز رانده شدهاند. این حاشیه راندهشدگان از کار و مسکن در ۴۰ سال گدشته وارد مقاومت و مبارزه مستمر با نظام سلطه، بیشتر پنهان و کمتر آشکار، شدهاند، در فضاهای زیستی و در حاشیه خیابانها بر بستر ریاضت اقتصادی رو به رشد وبی رحم، برای زنده ماندن صبورانه و پیوسته جنگیدند، تجربهاندوختند، سرکش و آبدیده شدند و نهایتا در دی ۱۳۹۶اعلام وجود و در آبان وارد عرصه نبرد طبقاتی شدند. این متن بر آن است که نشان دهد خیزش آبان خلق الساعه نبود، خیزشی تکوین یافته در زیر پوست استثمار هولناک اقتصادی، سیاسی و مذهبی و در اسارت ایدئولوژیهای زادهی ایدئولوژی حاکم مذهبی بود. انسان آبان با پاره کردن ایدئولوژی خاص خودش (ایدئولوژی مستضعفان) بانگ سرنگونی رژیم سلطه را درخیابانها به صدا در آورد. واکاوی این انسان، واکاوی زندگی و کارش، دیدن واقعیتِ جنبش نادیدهای است که فیلم هایش پساآبان همه را مبهوت کرد. گرچه سلطهگران، انسان آبان را مسبب بروز«جنگ جهانی»! خواندند اما او پیوسته در جنگی به قدمت عمرش درگیر است؛ نه جنگ جهانی بلکه نبردی طبقاتی، نبردی که علاوه بر نمایندگان هژمون مذهبی سرمایه، نمایندگان هژمون در خاورمیانه را نیز به وحشت انداخت. ترور سردار کودک کش و موشکهای مردم کش تنها جرقههای واکنشی حضور انسان آبان در خیابان است. درود و احترام بهانسان آبان.
***
از طلوع مناسبات سرمایه داری و بنا بر شرایط عرضه و تقاضای نیروی کار، جوامع با تحرک کارگران برای فروش تنها مایملکی که داشتند، مواجه شدند. در قرن بیستم ساختار درونی کشورهای توسعه نیافته، بخشی از نظام جهانی تولید شد. لذا تولیدات بومی محدود به کالاهای معین و انگشت شمار متناسب با این تقسیم کار شد. ساختار اقتصاد سنتی و بخش کشاورزی تحت الشعاع صنعت مونتاژ و تولید نامولد قرار گرفت و مازاد نیروی کار روستایی ناگزیر به مهاجرت به شهرهای بزرگ، و بهاین ترتیب، بیکاری روستایی به بیکاری شهری مبدل شد. از سال ۱۳۳۲ که با اتکا به درآمد نفت، طرحهای زیربنایی برای تسهیل حرکت سرمایه کالایی -واردات- و ساخت نهادهای ایدئولوژیک سرمایه شروع شد، کشاورزی مغبون و سرمایه گذاری در شهرها خانه کرد. در دهه ۴۰ و به خصوص پس از اصلاحات ارضی و در غروب عصر طلایی، روستائیان مجبور شدند محل زیست خود را ترک و با مستقر شدن درآلونکها و حلبی آبادها، مفتخر به عنوان حاشیه نشین شوند. با گسترش شهرنشینی، شهرها نیز مواجه با یک مشکل ساختاری به نام حاشیه نشینی شدند و فقر روستایی به فقر شهری تعییر مکان داد. پس از قیام بهمن با تعطیل کارخانجات، شروع تحریم ها، وزش گردباد الگوهای نئو لیبرالی به سمت ایران و کند شدن سیر انباشت، کارگران مجبور شدند تحت شرایطی ناامن (بیثبات، رقابتی و فاقد حمایتهای قانونی) کارکنند. لذا بسترمادی و اجتماعی «فروش نیروی کار تحت هر شرایطی» عمومیت یافت به طوریکه نیروی کار در سطحی هرچه گستردهتر و به گونهای هرچه فردیتر وارد مناسبات کالایی شد. در روند طبیعی گسترش تضاد کار و سرمایه، بازتاب هجوم سیاستهای نئولیبرالیسمی برای محدد کردن نرخ کاهنده نرخ سود عبارت بود از تشکل زدایی (ممانعت مطلق از ایجاد تشکلهای مستقل، حتی چانهزنی) بیثباتسازی روابط کار (موقتی و روزکاری)، افزایش نرخ اسثمار (کاهش قدرت خرید و فقر مطق کارگران، مستثنی شدن اکثریت کارگران از شمول قانون کار، کاهش مضاعف دستمزدها و حمایت های حقوقی و رفاهی) هم چنین بازار سیاه کالا و نهایتا سیل مستمر مهاجران که بهافزایش نیروی مازاد کار (بیکاری و بیکاری پنهان) در شهر منجر و باعث شد اکثریت غالب این لشکر مازاد در حاشیهی شهرهای بزرگ و حاشیه خیابانها و کوچهها مستقر و دنبال نان باشند. بهاین ترتیب استثمار فزاینده، بیکاری کامل و پنهان (عدم ثبات کاری– معیشتی) رهآورد بحران سرمایه داری بلاخص در نیمه دوم قرن بیست بود. بهحاشیه راندهگان هم کسانی نبودند جز بیکاران، بیثباتکاران، کارگران کمتر تولیدی و بیشتر خدماتی. با کنشهایی متفاوت با کنش کارکران کلاسیک، چنانکه لینرا میگوید: «آمیزهای از کسبوکارهای متفاوت، موضوعات متقاطع و انعطافپذیر، سیال و تغییرپذیر»
تعریف و آمار حاشیه نشینی و حاشیه کاری در ایران
پدیده بهحاشیه راندهشدگی بیشتر در کشورهای در حال توسعه رشد یافتهاست اما در کشورهای توسعه یافته هم وجود دارد، منتهی از الگوهای خاص خود پیروی میکند. این الگوها از نظر فضایی با جهان سوم متفاوت و به صورت پدیدهی گتو است. گتوها معمولا اقلیتهای مذهبی، قومی و یا زبانی تشکیل شدهاند، وجه تشابه زیادی با حاشیه نشینان دارند که مهمترین آنها جذب نشدن در متن شهرهاست. گتوها با موانع فیزیکی مثل رودها، ایستگاههای راهاهن، گورستانها و فرودگاههای قدیمی از بقیه شهر جدا میشوند. بزرگترین آنها که بر اثر تفاوت نژادی شکل گرفتهاست، در محله هارلم نیویورک واقع است. در این کشورها به دلیل فرآیند متفاوت گذار به سرمایه داری و رشد آن، اکثرا دارای مناطق فقیر نشین هستند که معمولا در مناطق مرکزی شهرهای بزرگ قرار دارد تازه واردین نیز بیشتر در مجاورت قسمتهای مرکزی شهر سکونت میکنند. در کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه حاشیه نشینان نه در مرکز شهر که در اطراف حاشیههای بیرونی آن و به صورت پراکنده درون شهر در بخشهای قدیمی وجود دارند. سازمان ملل حاشیه نشینی را «چالش اصلی هزاره سوم » جهان اعلام کردهاست. به نظر من به حاشیه راندهگان نظم شهری، اکثریت طبقه کارگرهستند که در نبرد طبقاتی کار و سرمایه در هزاره سوم نقش تعیین کننده دارند و«چالش» آنها با سرمایه از دههی اول این قرن شروع شدهاست.
بهحاشیه راندهگان مقولهای گسترده تر از حاشیه نشینی است که علاوه بر وضعیت سکونت (حاشیه نشینی)، شامل زیست و کار خارج استاندارد و غیر متعارف با شیوه رایج زندگی شهری و روستائی است.. میتوان گفت: کارگرانی که در محدودهاقتصادی و اجتماعی فاقد ساختار نظم شهری ساکن هستند، ولی جذب اقتصاد و زیست استاندارد شهری نشدهاند و در حاشیه مردمِ شهر نشین- داخل یا خارج محدوده جغرافیایی شهر-، کار و زندگی میکنند، حاشیه راندهگان شهری هستند. آنها کارگرانی هستند که بدون خواست خودشان تحتِ تضاد کار و سرمایه به حاشیه رانده شدهاند. سپس تحت ایدئولوژیهای هنجارهای رسمی- اجتماعی بورژوازی، از نظر اجتماعی منفک شدهاند. قلمرو آنها نیز کلیه تهیدستانی است که کارشان مولد و یا غیر مولد است. تهیدستانی کهاعم از استاد و معلم، مهندس و کارمند، کامپیوتریست ونویسنده، کارگر فنی و ساده، کارگر خانه و کارگاه ،کارگر بازار و کارخانه همه و همه نیروی کارشان را میفروشند.
در کشورهای توسعه نیافته مثل ایران، به حاشیه راندهگان مفهوم کلی کارگران و بیکارانی هستند که طبق تعریف بالا در فضاهایی فاقد ساختار رسمی و متعارف، کار و اسکان غیر رسمی و خارج استاندارد دارند. آنها در اجتماع، اقتصاد و بافت فرهنگی- رفتاری شهرها به سختی جذب میشوند. عموما فاقد امتیاز رسمیت کار (قانون کار و بیمه)، فاقد امتیاز رسمیت اسکان و نیز فاقد تسهیلات عمومی و مرسوم هر شهر هستند. کارگرانی فاقد امتیازات نظم شهری، زاده این نظم اما رانده شده به فصای زایش بی نظمی، کارگرانی که در بند منطق سرمایه استثمار میشوند و با گسترش بحران سرمایه داری و افزایش نرخ استثمار از ساختار نظمش جدا میشوند، بدون آنکه از بند استثمارش بگریزند. بیشتر و بیشتر میشوند با بی نظمی بیشتر اما فردی تر، مناسبات کالایی را همچنان تولید میکنند. آنها پی آمد قهری منطق سرمایه هستند که با امواج بی رحم نرخ کاهنده سود، تعدیل ساختاری و ریاضت اقتصادی به حاشیه رانده شده، مستمراً افزایش مییابند. بلایای طبیعی( سیل و زلزله) و آوارگی ناشی از جنگ ایران و عراق این افزایش را در ایران به مرز انفجاری کشاندهاست. عمدهی بهحاشیه راندهگان، کارگرانی هستند که در فرایند گذار مناسبات پیشین به سرمایهداری، سیاستهای معطوف به آزاد سازی نیروی کار و تسهیل مهاجرت در شکاف توسعه بین شهر و روستا، برای فروش نیروی کار خود و در مراحل بعد که این سیاستها متوقف شد، در مواجه با عدم اتوماسیون کشاورزی و محدودیت درآمد و کار به شهر رو آوردند و به صورت جمعیت شناوری در شهر نیز در مواجه با ضعف و یا رکود بخش مولد و نیز عدم مهارت فنی عموماً در بخش غیر مولدِ حاشیه زندگی اقتصادی جذب شدند. آلونک آنها، خانههای قدیمی و مخروبه، کارهای خیابانی، موتور سهترکنشین آنها، دویدن بچهها درکوچه خاکی نزدیک زبالهها، دست به دست کردن کالای سیاه، فروشندگان تن در کنار خیابان، کودک مندرس پوشِ گلفروش درون ترافیک، فعالان منفرد و سیار دنیای مجازی، شهرکهایی که کولبر روستایی را برای دسترسی به کالای سیاه در خود فرو بردهاست، کانکسنشینانی که کانکس را درزمین بلاستفاده یا مخروبه داخل یا خارج شهرمستقر میکنند، جوانی که با دوستش در زیرزمینی از یک خانه، از سنگ، اشیا تزئینی میسازد، همه مسکن و کارشان خارج استاندارهای متداول بورژوازی و شکلهای مختلف یک مساله به نام بهحاشیهراندهگی است. همهاز محل زیست تا محل کار و ظاهر و بیان، فاقد امتیازند. آنها چشم در چشم راننده شیک و تروتمیز اتوموبیل یک میلیاردی در چهارراهها، چشم در چشم همسایه ویلای روبروی محلهاشان و چشم در چشم شهر مرتب و منظم، با حضورشان و بودشان نظم بورژوازی را به سخره میگیرند. استثمار نیروی کار به چنان کران هایی رسیدهاست که کارگران را با به حاشیه راندنِ کارشان، مسکنشان و فرهنگشان، مجبور به طرد امتیازات شهری و نظم شهری کردهاست.
اکثریت بهحاشیهراندهگان، نیروی مازاد کار هستند که بیشتر براثر عوامل رانش زادگاه خود (نابسامانی و ناپایداری اوضاع کشاورزی و بیکاری در روستا، آوارگی جنگ و بلایای طبیعی مثل زلزله) و کمتر به دلیل عوامل جاذب، زادگاه خود را ترک و به شهرها روی آوردهاند. اما به علت عدم تطبیق با محیط شهری از یک سو و براثر عوامل پسران شهری از سوی دیگر پس زده میشوند. یا کارگرانی هستند که براثر بحران اقتصادی و قطع یا کاهش درآمد همچنین گرانی فوق العاده مسکن در شهر، امکان زیست سابق خود را از دست دادهاند و برای مسکن ارزان به حومه رانده شدهاند و یا در حاشیه زندگی شهری کار بی ثبات و خیابانی دارند. رژیم سفاک موجود، علاوه بر محدود کردن تعریف بهحاشیه راندهگان به صرفا زیست در فضاهای غیر مجاز، برای مخفی کردن معضل حاشیه نشینی، طبق مصوبهای مناطقی با ۵۰۰۰۰ هزار سکنه را تبدیل به شهر کرد. لذا دهها شهر در قالب این مصوبه روی کاغذ تاسیس و آمار حاشیه نشینی مد نظر دولتیان محدود به اسکان خارج محدوده قانونی خود نوشتهی آنها در حومه شهرها شد. از طرف دیگر طبق طرحهایی به نام طرح جامع و تفصیلی شهر، هر چند سال محدوده شهر افزایش و برخی حاشیه نشینان خارج محدوده با همان زیر ساخت قبلی وارد شهر میشوند. درهر دو حالت گرچه برخی حاشیه نشینها با یک مصوبه به شهر تبدیل شدند، ولی مناسبات و روابط اقتصادی -اجتماعی به همان شکل گذشته است و نتیجه آنکه در واقعیت اغلب شهرکها و شهرهای اطراف شهرهای بزرگ همچنان حاشیه نشین محسوب میشوند. هیچ نهاد و مرکزی هم آماری رسمی و دقیق از جمعیت حاشیه نشین یا حاشیه کار کشور ندارد یا اعلام نمیکند. ولی طبق سخنرانی رسمی مقامات صرفا در بخش بهحاشیه راندهگان زیستی، ۳۰۰۰ منطقه حاشیه نشین با ۱۹میلیون جمعیت یا رسما و البته حداقلِ حداقل بیش از ۲۵٪ جمعیت شهری و ۳۵٪ جمعیت کشور زیست حاشیهای در خارج محدوده دارند (اعلام رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس در سال ۱۳۹۶). اما با در نظر گرفتن کذب آمار رسمی، بدون محدود کردن تعریف حاشیه نشینی به محدوده مکانی، بدون در نطر گرفتن این مصوبه و پنهان کردن حاشیه نشینان در غالب نام شهر و شهرک! با تعریف بهحاشیه راندهگان زیستی و کاری فوق الذکر این آمار از۳۵٪ تا ۶۰٪ جمعیت شهر نشین در شهرهای مختلف متغیر و البته روز به روز زیادتر میشود. یعنی بیش از۵٠٪ مردم کردستان، کرمانشاه و اهواز و حداقل بیش از ۴۰٪ مردم تهران، مشهد، شیراز، زاهدان، و کرج حاشیه راندهشده هستند. البته آمار رسمی مقامات – که کمترین برآورد موجود است- ۳۵٪ مردم استان تهران را حاشیه نشین اعلام کردهاند. رضا نگهبان، مدیر کل راه و شهرسازی استان تهران در ششمین جلسه ستاد باز آفرینی استان تهران در میگوید: « ۱۴ هزار هکتار مساحت بافت ناکارآمد دراستان تهران داریم و جمعیتی که در این بافت ساکن هستند نزدیک به ۴ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر هستند. مجموع بافت فرسوده و حاشیه نشین در استان تهران ۱۴ هزار و ۷۰۰ هکتار است.» این آمار با توجه بهاخرین برآورد جمعیتی تهران در آمار رسمی در سال ۱۳۹۸ که ۱۳.۸ میلیون نفر میباشد، حدودا ۳۵٪ میشود. (اطلاعات آماری تهران) .
در مراجعه به آمار جمعیت بیکاران و بی ثبات کاران ، طبق تعریف ذیل که در بخش شاخصهای کلیدی بازار کار، شاخص کلیدی ۱۲ آماری آمدهاست، نرخ اشتغال ناقص به شرح ذیل شامل کلیه بی ثبات کاران میشود و همین تعریف مبنای نگاه آماری این متن است:
شاخص کلیدی ۱۲: «نرخ اشتغال ناقص زمانی منعکس کننده کم بهره گیری از ظرفیت مولد نیروی کار است. افراد دارای اشتغال ناقص زمانی شامل تمام شاغلینی است که در مدت مرجع، حاضر در سر کار یا غایب موقت از محل کار بوده، به دلایل اقتصادی نظیر رکود کاری، پیدا نکردن کار با ساعت کار بیشتر، قرار داشته در فصل غیرکاری و کمتر از ۴۴ساعت کار کرده و خواهان و آماده برای انجام کار اضافی در هفته مرجع بودهاند»
در مورد آمار رسمی بیکاران و بی ثبات کاران ایران به مرجع مرکز آمار ایران، هم چنین بهاشتغال مجلس از وضعیت شاغلان در کشور در سال ۱۳۹۷رجوع کردیم: «نرخ بیکاری جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله در سال ۱۳۹۷ ۲۷.۲درصد بودهاست. این نرخ در تابستان به ۳۱.۵ درصد رسیدهاست…..در برخی از این استانها نرخ بیکاری جوانان تحصیلکرده در بازه۵۰ تا ۶۳ درصد است و درخصوص زنان جوان تحصیلکرده نرخ بیکاری همین استانها به بازه ۶۳ درصد تا ۷۸ درصد،نرخ ا شتعال ناقص بین ۶ تا ۱۰.۴درصد بودهاست.» با این ترتیب فقط در رده ۱۵ تا ۲۴ ساله، طبق این گزارش قرائت شده در مجلس در سال ۱۳۹۷، نزدیک به ۳۳.۲٪ تا ۴۱.۵٪ بیکار و دارای کار ناقص هستند.
چند نکته مهم نشان میدهد که به علت نوع آمارگیری بر آوردهای فوق در بخش جمعیت بیکار و بی ثبات کار بسیار کمتر از واقیعت است:
۱- کلیه فعالان به کار غیر مجاز (کمتر تولیدی بیشتر خدماتی) میلیونها حاشیهکار، مانند فروشندگان کالاهای غیر مجاز، کولبران، توزیع کنندگان غیر مجاز، حمل و نقلهای بدون مجوز و کلاً فروشندگان و توزیع کنندگان غیر مجاز، کار واقعی خود را به آمارگران اعلام نمیکنند.
۲- مدت اشتغال به کار یک هفته مرجع در نطر گرفته شدهاست در این مدت بسیاری از بی ثبات کاران که در آن هفته یک ساعت کار دارند، شاغل محاسبه شدهاند. این برداشت ناشی از تعریف سازمان جهانی کار (ILO) است که جمعیت شاغل اینگونه تعریف شدهاست: «جمعیت شاغل: تمام افراد ۱۰ساله و بیشتر (یا ۱۵ساله و بیشتر) که در طول هفته مرجع، طبق تعریف کار، حداقل یک ساعت کار کرده و یا بنا بهدلایلی بهطور موقت کار را ترک کرده باشند، شاغل محسوب میشوند.»
۳- طبق گزارش فوق الذکر «بررسی وضعیت معیشتی شاغلین بازار کار نشان میدهد که درحال حاضر جمع کثیری از شاغلین در تأمین نیازهای اساسی و حداقل معیشت دچار مشکل هستند. به عبارت دیگر هرچند این افراد براساس محاسبات بازار کار، شاغل بهحساب میآیند اما در امرار معاش تفاوتی با یک فرد بیکار ندارند و نیازمند توجه و حمایت هستند. لذا در تشریح وضعیت بازار کار نمیشود صرفا به شاخصهای رسمی بازار کار بسنده نمود و با فرض ایجاد اشتغال و شاغل شدن افراد و بهبود روند شاخصهای فوق الذکر نمیتوان ادعا کرد که چالشهای بازار کار مرتفع شدهاست.» یعنی بخشی از شاعلین رسمی کار، گرچه در آمار بیکار و بی ثبات کار نیستند اما با وضعیت درآمد موجود در زمره بیکاران پنهان هستند.
۴- در همین گزارش گفته میشود: «یکی از مهمترین معضلات کنونی بازار کار، افزایش تعداد جمعیت غیرفعال میباشد. این افراد نه جزئی از شاغلین محسوب میشوند و نه بیکاران. بطوریکه در تابستان ۱۳۹۷ در حدود ۶۰ درصد از جمعیت در سن کار جزء جمعیت غیرفعال بودهاند و ۴۰ درصد از جمعیت در سن کار جمعیت فعال بودهاست.» بخشی از این ۶۰٪ که بین ۱۵-۲۴ سال و بانشسته هم نیستند در زمره بیکاران یا بی ثبات کاران خواهند بود.
اگر موارد فوق الذکردر نظر گرفته شود، در آن صورت جمعیت فعال اقتصادی افزایش، تعداد شاغلین تمام وقت کاهش، تعداد بیکاران افزایش و درصد بیکاران و بی ثبات کاران (کارناقص و کمتر از ۴۴ ساعت در هفته) بسیار افزایش خواهد یافت. میتوان تخمین زد بسیار بیشتر از ۳۳.۲٪ تا ۴۱.۵٪ آمار رسمی فوق، شاید ۶۰٪ جمعیت فعال و غیر فعال اقتصادی ۱۵-۲۴ سال در رده بی ثبات کاران و بیکاران هستند که ۸۰٪ آن جمعیت غیر روستایی (شهر و اطراف شهر) است. نکته قابل تامل آن است که در کلیه آمارها، در ضریب سنی فعال درصد زنان بسیار بیشتر از مردان، گاهی نزدیک دو برابر است. در حاشیه نشینان نیز کلاً آمار زنان بیشتر از مردان است. عمده زنان طلاق گرفته یا شوهرفوت کرده، حاشیه نشین و خیابان کار بلاخص فروشنده سیار در مترو هستند.اخیرا فروشندکان سیار زن تحصیل کرده و دانشجو و بیشتر نیز در متروها به آنها پیوسته اند.
درپائیز ۱۳۹۸ نیز همین برآورد با درصدهای بالاتر قابل محاسبهاست.
با جمعبندی نگاه آماری فوق و صرفنظر از مرفهها، خرده بورژوازی مرفه سنتی و مدرن، هم چنین اقشار میانی، صرفا کارگران با سابقه و ماهر دارای مسکن قبلی، کارمندان رتبههای بالا و کارگران مستقر در خانههای سازمانی میتوانند از عهده زیست شهری بر آیند. بقیهی کارگران مولد و غیر مولد ساده که مسکن ندارند یا به حاشیه رانده میشوند یا با تداوم بحران سرمایه داری به تدریج رانده خواهند شد.
کارگران حاشیهای دارای سه نوع محرومیت و تمایز با شهر نشینان هستند:
۱. فضای زیستی، ۲. اجتماعی- رفتاری، ۳. اقتصادی
۱- تمایز فضای زیستی
از آلونک، خانههای فرسوده، کپر، چهاردیواریهای غیر استاندارد گل-آجری، خانههای نیمه روستایی و اتاقکهای محقر، کانکس و چادر تا ساختمانهای چند طبقه با آپارتمانهای کوچک بدون سازه مناسب و دیوارهای گچی، خانههای فرسوده قدیمی بدون سند و جواز ساخت برای فضای زیست حاشیه نشینان نام میبرند. ازدحام محل زیست، سازههای ساختمانهای نامناسب، شرایط محیطی غیربهداشتی و خطرناک و نامطمئن، آلودگیهای محیط زیستی، عدم تخصیص یا تخصیص محدود و ناکافی امکانات عمومی بهاین محلات، فقدان آبریزگاههای ضروری، مصالح نامرغوب و بافت فرسوده، تراکم اسکان بیش ازحد و نامتجانس، تصرف زمین و خانه مغایر قانون، استفادهاز کانکسهای آماده ی اجارهای و فروشی در مکانهای مخروبه، زندگی در کورهاجرپزی مخروبه از ویژگی مسکن حاشیه نشینان است. از نظر بافت معماری و شهرسازی نیز محلاتی بی شکل و درهم، فاقد خیابان و کوچهبندی و به صورت خود ساز در مکانهای بسیار فشرده با سرانه ۲ الی ۵ متر هستند. این فضاها از نظر بهداشت، فیزیک ساخت، تسهیلات زیر بنایی شهر و خدمات عمومی و اجتماعی بسیار نامطلوب، فاقد ساختار متعارف زندگی و در تمایز آشکار با ساخت نظم شهری هستند. نمونهی آن اوشونتپه در بومهن نزدیک تهران است که در آن کپرنشینی، کانکس نشینی و زندگی بدون آب و برق و گاز فیلم بینوایان را مینمایاند. کارتن خوابان پارکها و زیر پلها که برای محافظت از سرما پشت در پشت بههم میچسبند و گورخوابان نمونههاههای دردناک حاشیه نشینی است. این آلونکها به صورت غیر قانونی و بیشتر تصرفی، عموما اطراف شهرها و در زمینهای دیگران، باغها و کورههای مخروبه، زمینهای نامرغوب رها شده، طرحهای دولتی متوقف، زمینهای بایر و کشاورزی پیرامونی (خارج محدوده) بدون انتفاع، اراضی فاقد کاربری مسکونی یا شامل تغییر کاربری ولی رها شده، و گاه درون شهر (داخل محدوده) اما خارج از طرحهای مسکونی مصوب و ضوابط شهر سازی هر شهر، خلق الساعه، بدون مجوز و فاقد کاربری مسکونی ساخته شدهاند و یا مشمول طرح بافتهای فرسوده تخریبی شهر شدهاند.( طرحهای مصوب در ایران یکی ازبهانههای تملک زمین مردم است.) طرح جامع حریم هر شهر در شورای عالی شهرسازی و معماری، ساخت وسازهای غیر مجاز در محدوده حریم را کنترل میکند و به غیر از مناطقی که سطح اشغال سکونت گاهی مشخص شدهاست، همچون شهرها، شهرستانها و روستاهای واقع در حریم، هر نوع ساخت وساز مسکونی، تجاری و خدماتی غیرقانونی و فاقد مجوز محسوب میشود. طبـق مـادهی ۸ قانـون منـع واگـذاری اراضـی فاقـد کاربری مسـکونی برای امـر مسـکن نیز «کلیـه سـازمانها، موسسـات و شـرکتهای تامیـن کننـده خدمـات آب و بـرق و گاز و تلفـن و نظایـر آنهـا، خطـوط و انشـعاب سـاختمانها را بـر حسـب مراحـل مختلـف عملیات سـاختمانی فقـط در قبال ارائه پروانـه سـاختمانی، گواهـی عـدم خـلاف یـا گواهـی پاپـان کار معتبـر واگـذار نماینـد و واگـذاری امتیـاز یـاد شـده بـه واحدهای مسـکونی و صنفی و هرگونـه بنایـی که غیـر مجـاز احـداث میشـود ممنـوع اسـت.» ممنوع و غیر مجاز نیز میتواند با یک نشست توسط مسئولین مثل هیئت طرح جامع و تفصیلی یا کمسیون ماده ۵ و تفسیر و توجیه قوانین مجلس به نفع آقازادهها و وابستگان رژیم نسبت به زمینهای تهیدستان داخل یا خارج شهر، مهرسکون و نابودی بزند. سپس با توجیه و تفسیر دیگر و طرحی دیگر که راه به برج سازی و فروش و تملک آقازادهها باز میکند، زمینها را برای شهری پیراسته و آراسته واگذار کند.
مهاجرین روستاها درارتباط با خویشاوندان، دوستان و هم ولایتیهای خود، در اراضی فاقد مجوز ساخت فوق الذکر به شکلی خود سامان و بنا به نیاز و وضعیت مالی خود، قطعه زمینی را تصرف، یک دو اتاق محقر بر پا و سکونتهای فوق را پدید میآورند به طوریکه شروعی برای جذب سایر مهاجرین و رانده شدگان شهر میشود. این مناطق وقتی خارج محدوده قانونی! شهر باشند خدمات، تسهیلات زیر بنایی، اجتماعی، بهداشتی و آموزشی داده نمیشود. مناطقی نیز که داخل شهرند یا با افزایش محدوده شهر و یا قوانین موردی وارد شهر شدهاند، دارای زیر ساخت عمومی نامتجانس با شهر و با کمترین میزان خدمات و بازسازی زیر ساخت ها، رها شدهاند. آب و برق و برخی امکانات زیرساختی را دارند، اما امنیت و ایمنی در آنها بسیار پایین است و نحوه تصرف زمین، نوع ساخت یا نداشتن سند و مجوز ساخت باعث شده در رده سکونت گاههای نیمه رسمی محسوب شوند. در این مناطق مردم به علت فقر و محدودیت مالی در تامین هزینهاب و برق و گاز یا بازسازی محل سکونت خود مثل حاشیه نشینهای خارج محدوده در تقابلی مستمر با ارگانهای دولتی قرار دارند. بارها موتورهایشان را توقیف کردند، موقع کول بری جنس هایشان ربودند. موقع کار سیار به عنوان ولگرد دستگیرشان کردند. هرگوشهی ارزانی مستاجر شدند، درمانده از تعمیر و هزینهاب و برق، بیرون رانده شدند. آنها مرحله به مرحله از شهر رانده و از انواع امکانات محروم شدهاند. در سالهای اخیر حاشیه نشینان به چادر و کانکس رو آوردهاند با وجود اینکه هنوز هیچ نهاد رسمی آماری در این رابطه منتشر نکردهاست، اما فضای مجازی پرشده از عکسهای خانوادههای نسبتا پر جمعیتی که در کانکس و چادر زندگی میکنند. این کانکسها سند مالکیت ندارند و انجام معاملات در واحدهای صنفی مشاوران املاک برای خرید یا رهن و اجارهانها قانونی نیست، برخی گزارشات از خرید و فروش غیر رسمی کانکسهای اهدا شده به زلزله زدگان خبر می دهند. مهاجرت بیش از اندازه افزایش اجاره بها، افراد زیادی را به کانکسنشینی در شهر و چادرنشینی در حومه کشانده و میکشاند. یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی: « بالابودن نرخ چنان برای مردم مشکل ایجاد کرده که دیگر توان اجارهخانه را نیز ندارند تا جایی که تماسهای بسیاری از سوی همشهریان برای دریافت چادر از هلال احمر و ادامه زندگی با نصب چادر در پارکها با من برقرار شده کهاین مسأله به مثابه یک مسأله ملی است.» اما اجاره زمین برای این کانکسها نیز کم کم از توان مردم خارج خواهد شد. آنها ترجیح میدهند چادر یا کانکس را بیرون شهر در خارج محدوده استفاده کنند. زیرا نه تنها توان اجاره زمین برای کانکس را هم ندارند بلکه تامین اب و برق و گاز به صورت رسمی در شهر از توان آنها خارج است. چادر نشینان بندرعباس معروف به حاشیه نشینان پشت میدان، حتی شناسنامه ندارند و خواندن داستان آنها در دروازه طلایی اقتصاد کشور ()! حزن آلود است. یکی از آنها میگوید: «معمولاً دختر و پسرهایمان در حدود ۱۵ سالگی ازدواج میکنند، در همینجا از بین خودمان خواهان هم میشوند و مراسم خواستگاری شکل میگیرد، خیلی وقتها دختر شناسنامه ندارد و پسر دارد و یا هیچکدام ندارند، چون میدانیم کسی برای اینها کاری نمیکند یک محضر آشنا داریم که برایشان صیغه ۹۹ ساله میبندد و البته شرایط برای کسانی که دو طرف شناسنامه ندارند واقعاً سخت است و بعد از ازدواج بچههایشان هم شناسنامهدار نمیشوند»
نهادهای برنامه ریز شهری حکومت اسلامی نیز با صدور کاربریهای نامناسب، صدور مجوزهای خلق الساعه پولی و ساخت و سازهای بدون برنامه در تبعت از قدرت سرمایه مالی و دودمان ولایت، چنان شهر را محل تاخت و تاز برجها و پاساژهای عرضه کالاهی خارجی کردهاست که هر روز قیمت مسکن افزایش مییابد، با این روند، هم اکنون به جز اقشار میانی بالا، خرده بورژازی مرفه و سرمایه داران کمتر کارگری حتی استاد، معلم و تحصیل کرده ماهر فنی، توان خرید مسکن داخل شهر را دارد. بیم آن میرود که در آیندهای نه چندان دور بهاستثنا کارگرانی که خانه سازمانی مینشینند یا کارگران تک فرزندی که مسکن را بهارث میبرند بقیه چارهای جز سکونت در حاشیهها نداشته باشند. نه صرفا برای تامین مسکن، حتی برای کاهش هزینه زیست. علی علیپور، مسئول ستاد هماهنگی بازآفرینی شهر استان تهران تیر ۱۳۹۸: «یکی از مهمترین مشکلات ما در سکونتگاههای غیررسمی آن است که ساکنان تمایلی به تغییر زندگی خود ندارند و تمایل به کانکس نشینی یا زاغه نشینی دارند. تلاش ما در اوشون تپه برای جابه جایی افراد و زندگی بهتر با بیرغبتی ساکنان این مناطق روبهرو میشود یا به عنوان نمونه دیگر، در شهرستان قدس و ملارد، امکاناتی را برای تبدیل قولنامه به سند در نظر گرفتهایم؛ اما ساکنان تمایلی به تغییر آن ندارند؛ زیرا نگران آن هستند که مجبور باشند هزینههای مالیات و عوارض و… بپردازند.» ()
در بسیاری از مناطق داخل شهری بافتهایی فرسوده با تاسیسات ناامن یا بدون سند و بدون مجوزساخت در کوچههای قدیمی وجود دارد که مالکین آنها تهیدست هستند و توان بازسازی یا حتی تعمیر ندارند. برای این مناطق طرحهای بهسازی، نوسازی، بازسازی و مرمت بافتها توسط وزارت مسکن اعم از قدیم، جدید یا مسئلهدار به عنوان طرح تفصیلی بخشی از بافت موجود شهر تهیه شدهاست. شهرداریها با این طرح ها، مردم این مناطق را تحت فشار میگذاردند که جهت تعریض کوچه عقب نشینی و ملک خود را تخریب کنند و طبق ضوابط جدید شهرسازی دو باره ساخته یا تجمیع کنند. اینگونه فضاهای زیستی البته محدود به خارج محدوده تفصیلی شهر یا مناطق قدیمی نمیشود در داخل محدوده و در متن شهرحتی در بخشهای مرفه نشین نیز وجود دارد. در تهران میتوان از نمونههایی موجود از ده ونک، فرح زاد، حاشیه نشینان سعادت آباد مثل زیر پل مدیریت نام برد که مثل نقاط قرمزی به نظم شهری دهان کجی میکنند و از دههها قبل تا کنون سپاهیان نظم شهرداری در جنگ و گریز دایم و در حال راندن آنها از شهر جهت پیراستن نظم شهر هستند. آنان که این روزها (آذر۹۸) از دره فرحزاد پاکسازی میشوند، در گذشتههم بارها پاکسازی شده بودند. چارهای نداشتند جز آنکه به دره فرح زاد بروند، به باقر آباد بروند، به قرچک و زمینههای اطراف آن. آنها در شهرهای زیبایمان در مشهد، شیراز، کرج، تهران، کرمانشاه، سال به سال افزایش یافتند. اما ندیدیمشان. ایرانیان عرب آوارگان جنگ خانماسوز، آن گوشه نادیده شیرازِ زیبای حافظ نشسته بودند، اما از دیده ما پوشیده و پنهان بودند، مبادا مزاحم لذت از گلهای ارم شوند. بساطشان با لگد برچیده میشد، مبادا بر بازار زیبای شیراز لک بیافتد. ما نمیدیدیمشان، نمیشنیدیمشان . عصیان عمومی آنها درآبان لازم بود تا صدایشان را بشنویم. آبانی لازم بود تا خشم خود را چون سیلی بر چهره نظم شهر بکوبند و حضور و زیست خود را اعلام دارند.
حاشیهنشینی وارد بازار مسکن زیر زمینی نیز شدهاست، بازاری غیر رسمی در کنار بازار قسطی سایر کالاها. این بازار کارگران و بیکاران را در زنجیر اقتصاد کالایی رانت خواران حکومتی زمین، استثمارمیکند. به طوریکه وقتی حاشیه نشینان با بیکاری و درآمد پایین از شهر و روستا رانده و درمانده به خارج محدودهها، به زمینهای بی مالک پناهنده میشوند تا آلونکی بسازند. بساز بفروشها و نیز مالکین مرتبط با همان دولتی کهاوارهاشان کرده بود منتظرشان هستند.
یکی از حاشیه نشینان در: «در گذ شته فردی بهاسم سپهبد وفا که زمینهای زیادی داشتهاست (حالا ایشان از چه طریقی این زمینها را تهیه کرده بگذریم). برای کسب سود بیشتر، زمینهایش را خرد کرده و فروخته، چون در این صورت پول بیشتری عایدش میشد. بحث ا صلی اینجاست که با کمترین عرض معبر شروع به تفکیک کردن خارج از ضابطه کرده و زمینهای ۴۵ تا ۱۲متری را به مردم فروخته. ما زمین ۱۸ مترمربعی هم در این محله داریم.؟ ۱۲ متری هم داریم! یک قسمت به عنوان نشیمن و خواب خانه در نظر گرفته شده، یک سرویس بهداشتی گوشهی حیاط است و چسبیده به آن خانم خانه غذا را درست میکند و همین. کوچهها چنان باریکند که دو نفر به سختی رد میشوند. میخواهیم کوچه مان را شن بریزیم دو ماه است پولش جمع نشده . بچههایمان روزهای بارانی اذیت میشوند. شهرداری هم کاری نمیکند میگوید. اینجا در حوزه ما نیست بدون مجوز ساختهاید. آب نداریم، برق را از کابلهای اطراف گرفتهایم. اما ساکنین به همین راضی هستند گاها ۲۰ نفر در یک فضای ۱۸ مترمربعی زندگی میکنند.»
یک شهروند در کامنتی در سایت میدان: «در حق مردم فرحزاد همیشه ظلم شده که تا پای جانشان پای این انقلاب ایستادند این کمترین درخواست که من ارزو داشته باشم در زادگاه خودم سکونت کنم در زادگاهابا و اجدادیم چه کسی پشت پرده زمین خواری عظیم فرحزاد است وقتی که بهاملاکی که نسل اندر نسل از پدرانشان بهازث رسیده حق ابادانی نمیدهند تا در اخر به زمینی بایر تبدیل شود و به راحتی توسط شهرداری ضبط شود به بهانه نداشتن سند وقتی یک فرحزادی حق ندارد در زمین خود یک اتاق بسازد اونوقت در زمینهای ضبط شده برجهایی میسازند و حتی حاضر نیستند یک اپارتمان از هزار اپارتمان را به صاحب ملک بدهند و به بهانه حریم رودخانه تمام باغها را که سالها پیش بازقطع اب خشک کردند بدون پرداخت هیچ پولی از صاحبان واقعیشان میگیرند.«
۲- تمایز اجتماعی- رفتاری
در حاشیهنشینان و حاشیهکاران، نبود امنیت و وجود انواع آسیبها و بی عدالتیهای اجتماعی درفضای زیستی و کاری، رفتارهای اجتماعی متمایز از جامعه شهری به وجود میآورد. چنانکه به عنوان شهروندان رسمی و مشروع در جامعه شهری کمتر پذیرفته میشوند. روستاییان با سواد محدود و نا آشنا با رفتار شهری و اقوام با سنن و فرهنگ خاص خود مالکین اولیهی این زیستهای حاشیهای هستند. حاشیه راندهگان شهر و روستا حتی وقتی وارد محدوده شهر یا کار مجاز میشوند، از نظر (زبان، زیست خویشاوندی – قومی، بی توجهی به مقررات ترافیک و نظافت شهر، ) و اقتصادی (تراکم بالای جمعیت، خانههای ارزان، نوع پوشاک و امکانات زیستی) تفاوت فرهنگی قابل رویت با شهرنشینان دارند. آنها علاوه بر ستم طبقاتی، قومی، زیست محیطی و جنسیتی، مشخصا از تحقیر توسط شهرنشینان و نیز حس از شهر راندگی رنج میکشند. تحقیری که از گفتمانهای جامعه شناسی شروع و در بین اقشار مختلف شهر حتی هم طبقه ایهای شهر نشین آنها وجود دارد. وضعیت حاشیه نشینی وضعیتی الینه شده نسبت به شهر که افراد را ازنظر اجتماعی و فرهنگی به حالت تعلیق در میاورد. هم شهری است هم شهری نیست. هم متفاوت هم به شدت مقلد.
با گسترش حاشیه راندهگان شهر و افزایش آنها نسبت به مهاجرین در لایههای زیستی حاشیه نشینان، بخشی ازتمایزات فرهنگی به تدریج کاسته میشود. مهاجرین نیز با رفتن به شهر برای کار در اقتصاد و تقسیم کار پیچیده شهر درگیر میشوند. با حضورمستمر و طولانی مدت روزانه آنها در شهر برای کار، خرید و خرده تفریحات متناسب جیبشان به خصوص اعتیاد به اینترنت به تدریج جذب فرهنک شهری میشوند. در حاشیه نشینان درون بافت شهر نیز این تغییرات فرهنگی به علت همزیستی با اقشار میانی، متخصصین و فرزندان دانشجوی خود، بیشتر و سریعتر صورت میگیرد تا جاییکه با کارگران شهری یکسان میشوند و تمایزات فرهنگی آنها محدود به تمایزات طبقاتی کل طبقه کارگر میگردد.
به علت فقر مطلق و محرومیتهای شدید در برابر هر گونه آسیب اجتماعی هم بی دفاع و به سرعت ضربه پذیرهستند. آنها بیش از همهاماج شیوع آسیبها و بیماریهای اجتماعی، اختلالات رفتاری و مستعد بروز بزههای اجتماعی هستند. لذا محلات شان مرکز انواع آسیبهای اجتماعی است. در حاشیه جامعه کار و زندگی کردن، خرده فرهنگ هایی با مجموعهای از ارزشها و هنجارها به وجود میآورد که با انحرافات اجتماعی و ویژگیهای دیگر ازجمله انزوای اجتماعی همراه هست. زیرا نه فقط آسیبهای اجتماعی در بستر فقر زاییده میشوند بلکه بیشتر از آن رو که خلاف کاران میتوانند در این حاشیهها خود را از دید قانون پنهان دارند. ایجــاد مزاحمتهـا، انــواع ســرقت ها، نزاع هــای دســته جمعی، اعتیــاد، موادمخــدر، ولگــردی، پنهان شدن مجرمین و خلاف کاران شهری و کسانی که به عنوان زورگویی در این مناطق جذب و علیه هم لشکر کشی میکنند، باندهای تکدیگری، روسـپیگری، فروش کالاهای سرقتی، در حاشیههای زیستی بیشتر دیده میشود. مهم ترین معضل این مناطق، باندهای تکدیگری و فروش موادمخدر است که سلامت روحی و روانی ساکنان این مناطق را تهدید میکند. بطوریکه والدین همواره نگران خروج فرزندان خود از خانه هستند که مبادا با چنین آسیبها و تهدیدهایی مواجه یا دچار باندهای خلاف کار و زورگو شوند. باندهایی که به مناطق دور از تیرس نظم میروند. اما و متاسفانه همین معضل بهانه پاکسازی مناطق حاشیه نشین شهرتوسط دولت شدهاست. تبلیغ در خصوص ناامنی مناطق قدیمی با هدف شکل دادن این تصویر در اذهان کهاین محله مرکز تجمع معتادان و موادفروشان و محل تجمع خلافکاران شهری است تا بستر ذهنی جامعه را برای تخریب یا خرید زمینها به حداقل قیمت فراهم کنند. طرح پاکسازی دره فرح زاد تهران در این گزارش «سایت میدان» خواندنی است؛یا گزارشهایی از معتادان این دره و تنفروشی زنان کارتنخواب پس از آبان ۱۳۹۸، پاک کردن صورت مسئله توسط غاصبان حق زیست همین آسیب دیده گان است که در نیایش، ده ونک، پل مدیریت و بسیار مناطق خارج نظم سرمایهگذاری تکرار شدهاست و خواهد شد.
یک شهروند در گزارش لینک فوق میگوید:
کیفیت زندگی تو این منطقه بسیار پایینه و خونهها بی نهایت فرسوده هستند چون سند ندارند مجوز ساخت و ساز بهشون داده نشده و ملکها یا دو سه دهه قبل ساخته شدهاند یا با متریال هایی مثل خشت و حلب و تیرچه مرمت شدهاند.جلوی اکثر تعمیر گاههای ماشینی که زیر پل مدیریت و شهرک نیایش قرار دارند بتون گذاشته شهرداری چون جواز کسب ندارند. شبها گشت زنی پسرهای لا ابالی و علاف توی خیابون هاش دیده میشه. سبک زندگی باعث شده اکثرا به مخدر و بزهکاری روی بیارند.هدفم از گفتن این حرفها اینه که باید عمیقا این مسئله رو بررسی کرد و با یک نوشته کوتاه نمیشه گفت کی درست میگه کی غلط. این نوشته در باب پاک سازی فرحزاد هستش اما محله مدیریت هم از چنین چیزی رنج میبره .بحث این نیست که من بلوار فرهنگ نشین دلم نمیخواد پنجرم رو بهاین محدوده باز بشه. مشکل باید حل شه نه که صورت مسئله پاک شه. بیرون کردن این افراد با خرید ملک هاشون به قیمت پایین (عموما ۷۰ تا ۱۵۰ ملیون بهشون پیشنهاد شده از شهرداری) نه تنها انسانی و اخلاقی نیست بلکه به مشکل بیشتر گره اضافه میکنه.من به عنوان شهروندی که بلوار فرهنگ زندگی میکنم دوست دارم بافت شهری اطرافم حداقل ساختار رو داشته باشه. واقعیت اینه که زیر پل مدیریت و ده ونک رو از لحاظ کیفیت ساخت میشه با روستای اوره (تنها روستایی که دیدم) مقایسه کرد. کیفیت ساختمانها در همین حده. خونههای ۱-۲ طبقه با مواد ساخت بی نهایت بی کیفیت و ازار دهنده بصری. قیمتهای اجارهی پایین و غیر قانونی که هر کسی که کسب و کاری غیر مجاز دارد رو به سمت خودش جذب میکنه.همه اینها روی هم رفتهاین دو محله مجاور رو بهآهن روبایی برای مخدرفروشندگان و دیگر دراگها ، معتادان و تن فروشان ، تولید کنندگان مخدر و مهاجران کم درامد و .. تبدیل شدهاست. سد کردن مغازهها و ندادن خدمات رفاهی به مسکونیهای این منطقه. شهرداری ساکنین این منطقه رو بلاخره مجبور به قبول رقم پیشنهادی خودش میکنه و با این کارهم به قول خودش پاک سازی منطقه رو انجام میده هم درامد بسیار بالایی برای این ارگان ایجاد میکنه. متاستفم برای مردم بیچارهی این منطقه که حتی اگر بزهکار باشند یا حتی اگر فعالیت غیر قانونی داشته باشند باز هم حق دارند چون راه دیگری برای گذران زندگی ندارند.من عمیقا براشون نارحت هستم و متاسفانه همون طور که نویسنده اشاره کرد، حق شهروندی فقط برای صاحبان برج هایی هست که پول دادهاند نه کسانی که در این شهر زندگی میکنند….
۳- تمایز اقتصادی
حاشیه نشینی کمتر از یک قرن است که در کشورهای توسعه نیاب به یک پدیده مخرب نظم و غیر مهار تبدیل شدهاست. دولت هایی نیز که با شهرک سازی تلاش کردهاند مسکن آنها را تامین و این پدیده را از دید پنهان کنند در بستر وجود تضاد کار و سرمایه درمانده از ادغام آنها در اقتصاد و جامعه شهری بودهاند.( سال۱۳۴۴حدوداً ۳۴۰۰ واحد مسکونی در شهرک کوی نهم آبان در تهران که پس از قیام ۵۷ به کوی سیزدهم آبان تغییر یافت، یا طرح مقدماتی- تحقیقی سال ۱۳۵۰ در چند شهر یا طرح مسکن ویرانه مهر پس از انقلاب!(
بهحاشیه راندهگان شهر به طور اعم از پایین ترین ردههای کارگری (به علت میزان سواد و مهارت و سطح در آمد) و به طورخاص دارای تحصیلات دانشگاهی و کمتر دارای مهارت هستند. فروش نیروی کار زیر خط فقر، عدم ثبات کاری و کار خارج حوزه قانون کار و فاقد استانداردهای متداول کاری در بین آنها عمومیت دارد. درآمدشان کم و پاسخگوی یک زندگی حداقل نیست. گاه چنان درآمد خانواده کم است که اجبارا به فروش اندامهای زیستی (کلیه و قلب و چشم)، خود فروشی و همچین فروش و توزیع مواد رو میآورند. با افزایش نرخ استثمار، تحصیل کردگان، معلمان، کارمندان و فنی کاران نیز در سالهای اخیر به حاشیه و به کارهای معیشتی خیابانی فاقد رسمیت کار یا محلات فقر نشین فاقد امتیازات مکان زیستی رانده شدهاند. سیاستهای ریاضت اقتصادی هم آنها را از شهر میراند هم هنگام آنها را درون بازار کالایی و تولید زیرزمینی همان شهر منتهی به صورت غیر رسمی جذب میکند.
ویژگی کارهای حاشیه ای:
الف) اولین تمایز، عدم رسمیت آنهاست، یا زیستشان رسیمیت ندارد (حاشیه نشینان) یا کارشان (حاشیه کاران). برخی آنها را غیر رسمیها نامیدهاند. کارگران فاقد امتیازات شهری، کارگرانی که با افزایش نرخ استثمار حق خود بر حداقلهای زیست در شهر را از دست میدهند یا دادهاند. ب) عموما کارگران نامولد هستند. اقلیت آنها از کارگران مولد، بیشتر شامل کارگاههای زیرزمینی و کوچک و کمتر کارگران ساده کارخانجات صنعتی بزرگ هستند که قراردادکاری، بیمهاجباری و دارای کار استاندارد شهری هستند. این اقلیت حاشیهکار نیستند و در زمره کارهای رسمی قرار دارند اما حاشیه نشین شدهاند. علاوه بر کارگران، خرده پیمانکاران، مغازهداران و تجار خردهپایی هستند کهاز میان خودشان برخاسته و کم کم سرمایهای ایجاد کردهاند. ج) بیکاران کامل و بیکاران پنهان که بیثباتکاران محسوب میشوند. بی ثباتکاران معمولا فاقد همکاری جمعی و کار گروهی هستند. مدت کارشان موقت، حداکثر کمتر از یکسال ـ بیشتر نامتناوب و کمتر متناوب ـ و حداقل چند ساعت است. بسته به فصل و شرایط، کار خود را عوض میکنند یا مجبور به ترک کار با عدم نیاز کارفرما یا ورود به کار بهتر میشوند. بدون کارفرما هستند یا اگر کارفرما دارند اغلب موارد، کارفرمای آنها یک شخص حقیقی و کمتر شخص حقوقی است. اکثریت غالب بی ثبات کاران قرارداد کار و بیمه ندارند و تحت پوشش هیچ ارگانی نمیباشند و گاه درآمدشان از حداقل درآمد یک کارگرساده کمتر است. این گروه را به علت آنکه فاقد امتیازات کارگر رسمی هستند کارگران در حاشیه نامید، کارگرانی که نیروی کار خود را به طور غیر رسمی میفروشند . بیشترین آنها کارگران حاشیه کار خیابانی هستند، کارگرانی رها شده، بیکار و دنبال یک لقمه نان.
بی ثبات کاران خود شامل دو گروه میشوند: ج -۱) بخشی از آنها کارشان مجاز اما غیر رسمی است ولی با توجه به نیاز همیشگی قشر مرفه در استاندارد کار شهری پذیرفته شدهاند. عموما قرارداد کاری و بیمهی اجباری ندارند و معدودی از آنها بسته بهانصاف کارفرما بیمه میشوند؛ مانند کارگران خانگی نظافتچی و باغبان ، سرایدار، پرستاری در خانه ، رانندگی اشخاص، سرایداران، نگهبانان املاک شحصی، کارگران ساختمانی روزکار، تعمیر کاران خانگی، دورهگردان، توزیع کالاهای مورد نیاز مردم ـ مانند واکسیها، لحاف دوزان ـ دلالی، مسافرکشی، بارکشی بر پشت یا با چرخ دستیها در بازار، کارگران کوره پزخانهها و فروشند… ج -۲) بخشی از بی ثباتکاران ، کارشان نه تنها غیر رسمی بلکه غیر مجاز و غیر قانونی است. بهاصطلاح کارگران بخش اقتصاد زیرزمینی یا اقتصاد پنهان هستند. این بخش قرارداد کاری و بیمهی اجباری ندارند. کارشان خلاف محسوب و از قلمرو استاندارد کار شهری خارج و محل کار اکثریت آنها خیابان است، به علت آنکه برای امرار معاش مستمر درگیر مبارات روزمره با مامورین نظم شهری هستند، آنها خیابانکاران، یا به قول آصف بیات، شورشیانخیاباناند. مانند: دست فروشان کنار پیاده روها،داخل متروها و اتوبوس های داخل شهری، موتورسواران شخصی حمل کننده بار یا اشخاص (موتور سواران معیشتی)، متکدیان، کارگران فعال در بازار سیاه ( کالا، مواد مخدر، ارز و خدمات)، کارگران فعال در تولید زیرزمینی، تن فروشان، دزدان، کودکان کار، کولبران، تعمیرکاران ماشین کنار خیابان و شاغلان به قاچاق، شرخری، مالخری، توزیع کالاهای غیرقانونی. بیتردید این کارها مختص حاشیه نشینان نیست. کارگرانی نیز که زیست شهری دارند را هم شامل میشود. اما کارگران فاقد امتیاز در ایران پس از اعمال تحریم ها، به علت فقر مطلق و اجبار به کسب درآمد برای ادامه زیست، گسترده ترین گروه کاری در حاشیه نشینها هستند.
شهرها با انسان هایی مواجهاند که تمام زندگیشان در هاشور خاکستری حاشیه زندگی خلاصه شده؛ انسانهایی که در حاشیه شهر متولد میشوند، در حاشیه زندگی میکنند، در حاشیه نفس میکشند، در حاشیه کار میکنند و در همان حاشیه میمیرند؛ انسانهایی که میدانند، اگر تمام عمرشان را بدوند، به متن شهر نمیرسند که نمیرسند. آنها انسان آبان هستند. همانها که در هفتهی اخر آبان تعرض، توهین و هتک حرمت به فرزندان و خانههایشان را تا عمق وجود حس کردند . همانها که ناامید از ناجی، روی پاهایشان ایستادند، هما نها که در مقابل هجوم دوزخیان فراموش کردند ترک، کرد ، لر، زن و مرد هستند و پشت در پشت هم ایستادند تا با چهار چشم از خود مواظبت کنند، همانها که علیرغم قطع اینترنت، بدرن تکیهها و مساجد خبر پخش کن سال ۵۷، نبرد طبقاتی را به بیش از صد شهر کشاندند. گرچه ویژگیهای خاص سه گانه در بخشهای شکلی کارو زیست، کارگران به حاشیه رانده را با کارگران کلاسیک متفاوت میکند اماآنها فراتر از هر نوع تفاوت شکلهای کلاسیک کار جمعی، در ماهیت امر، تهیدست، همچنان مالک کار زنده و بخشی حجیم از طبقه کارگر هستند. «طبقات، هویتها و جماعتهای بسیجشده انتزاعات نیستند: آنها شکلهای تجربهی جمعی جهان هستند که در مقیاسی گسترده برساخته میشوند. همانطور که صد سال پیش شکلهای تصادفی را برمیگزیدند، اکنون بار دیگر از طریق مسیرها و علتهای پیشبینینشده و اغلب شگفتانگیزی که بسیار متفاوت با گذشتهاند چنین میکنند. ما نباید مفهوم طبقهی اجتماعی ــ راهی برای طبقهبندی آماری افراد براساس دارایی، منابع، دسترسی به ثروت و غیره ــ را با شیوههای بالفعلی که در آن برپایهی همبستگیهای گزیده، محل اقامت، مسائل مشترک و خصیصههای فرهنگی گروهبندی میشوند، مغشوش سازیم. این یک جنبش واقعی برساخت متحرک طبقات است که فقط از سر تصادف با تلاقیگاههای ارائهشده در دادههای آماری منطبقاند. مشکل چپ سنتی این است که مفهوم «شرایط پرولتری» را با شکل تاریخی خاصی از کار مزدی خلط میکند.» (لینرا، همانجا)
ساختارهای حاکمیت مطلق ولایت فقیه را باید هدف قرار داد
کشور ما در خلال چندماه اخیر دستخوش تحولاتی تعیین کننده برای آینده دیکتاتوری حاکم بوده است. مهم اینکه اصحاب قدرت و در رأس آنان علی خامنهای در برابر این تحولات، ابتکار عمل را از دست دادهاند و توانشان در کمهزینهتر کردن مدیریت بحرانهای فراروی “نظام”، بهویژه در مورد گسترش و ادامه یافتن جنبش اعتراضی مردم، رو بهافول و زوال دارد. شواهد حاکی از ادامه و شدت یافتن این حرکتهای اعتراضیاند، چندان که از این بهبعد برای حکومت برگرداندن وضعیت به حال گذشته و تسلط بر اوضاع داخلی بهطور کامل و همچنین بر رخدادهای آتی، بهسادگی ممکن نخواهد بود.
حتی حضور سنگین مردم در تشییع جنازه قاسم سلیمانی در خیابانهای شهرهای مختلف کشور نتوانست توهم بهوجود آمدن “وحدت ملی” در جهت رفع بحران بهنفع حاکمیت ولایت فقیه را به واقعیت تبدیل کند.
با نگاهی به چکیدهٔ سخنان علی خامنهای در نماز جمعهٔ ۲۷ دیماه ۹۸ در مصلای بزرگ تهران، میشود دید که بهغیر از شعار دادنها و نقل آیهها برای لاپوشانی بحران عمیقی که “نظام” کنونی و رهبری او در آن درگیرند، حرفی و طرحی تازه در بر نداشت و نسخهای دیگر از تبلیغ اقتدار بر پایهٔ روایات بهمنظور تأثیر بر مردم بر پایه باور مذهبیشان و تأکید بر همان رویههای ورشکسته و خطرناک همیشگی و ادامهٔ آنها بود. او بار دیگر در تلاشی مذبوحانه بهمنظور منحرف کردن سیلاب بحرانهای درون کشور به بستر خارج کشور و خیانتآمیز بودن سیاستهای کشورهای اروپایی در برابر ایران طی سی سال گذشته همراه با بزرگنمایی عوامفریبانهٔ حمله نمایشی سپاه به دو پایگاه آمریکا که آن را دستاوردی بزرگ برای کشور اعلام کرد، گفت: “سپاه قدس، نیرویی است که رزمندگان آن بدون مرز هستند”. برخورد شعارگونه خامنهای به رخدادهای مهم دو هفته اخیر، در درون خود حاوی تهدید ادامه یافتن سرکوب اعتراضهای مردمی بود. خندهدار است که حسن روحانی در حاشیه نماز جمعه تهران گفت: “روحیه مردم برای مقاومت بیشتر شده است.“
سپاه روز چهارشنبه ۱۸ دیماه در اعلامیهای مرتبط با حمله موشکی به پایگاه نظامی آمریکا در عراق، خبر دروغ کشته شدن ۸۰ آمریکایی و صدها زخمی را اعلام کرد و علی خامنهای هم این حمله را زدن “سیلی”ای به آمریکا عنوان کرد، و در خطبه دوم نماز جمعه ۲۷ دیماه ۹۸ به مردم حاضر در مصلیٰ گفت روز این حملهٔ موشکی در زمرهٔ “ایامالله بود”. با برملا شدن توافق پنهانی میان مقامهای جمهوری اسلامی و آمریکا در مورد این موشکپرانی نمایشی بودن آنچه خامنهای و روحانی آن را گرفتن “انتقام سخت” از آمریکا به مردم اعلام کرده بودند آشکار گردیده و دست دستگاه فرماندهی ارشد سپاه، ولی فقیه، و رئیس دولت حکومت ولایی در این زمینه کاملاً رو شده است. تلاشها برای “مردمی” نشان دادن خوی و رفتار فرماندهان سپاه و همراه آن عروج شخصیت فرمانده کل سپاه و قوا یعنی خامنهای با بهرهبرداری از قهرمان سازی و برپا کردن کیش شخصیتی بر گِرد چهرهٔ قاسم سلیمانی ناگهان با ساقط کردن هواپیمای مسافربری اوکراینی و افتضاح دروغپردازیها درباره سبب سقوط آن، همگی نقش بر آب شدند. البته خامنهای در نماز جمعهٔ ۲۷ دیماه بهدرستی اذعان کرد که “[این روزها] روزهای عادی نیستند”، زیرا رخدادهای اخیر بهروشنی درجه ابتذال و استیصال عملی و نظری ولی فقیه و پوشالی بودن ادعاهای سپاه پاسدارانش را آشکار ساخته است.
همچنین، شورای نگهبان، یکی دیگر از ساختارهای حاکمیت مطلق ولایت فقیه، در دو هفته اخیر و بهمنظور تدارک زمینهٔ انتخابات مجلس شورای اسلامی یا بهعبارت دیگر، مهندسی کردن انتخابات نمایشیای تازه در اسفندماه ۹۸ وارد عمل شده است. شورای نگهبانِ “نظام” اکثر کاندیداهای اصلاحطلب ازجمله نامزدهای “لیست امید” برای انتخابات اسفندماه ۹۸ را رد صلاحیت کرده است. بدینسان برای چند و چندمین بار ثابت شد که در ظل حاکمیت ولایی و نظارت استصوابیاش فرمان قلعوقمع خودیها در “مجلس بیخاصیت” دیگری در آینده اگر ولی فقیه صلاح بداند مطاع است.
مردم بهروشنی میبینند که ولی فقیه، فرماندههای سپاه، و کارگزاران ولایت در هرم قدرت و حاکمیت، به بهانههایی گوناگون همراه دروغگوییهای آشکار در مورد تصمیمهای شوکبرانگیز ضد مردمیشان بیشرمانه از خودشان سلب مسئولیت میکنند و از ماجرا بیخبر نشان میدهند. برای مثال، حسن روحانی پس از اعلام اجرا شدن تصمیم به افزایش ضربتی قیمت بنزین، مدعی شد که تا صبح جمعه ۲۴ آبانماه از این تصمیم بیخبر بوده است. او حالا هم باز میگوید که خودش و دولتش تا روز جمعه ۲۰ دیماه از علت اصلی سقوط کردن هواپیمای مسافری اوکراینی (با موشک پدافند هوایی سپاه) مطلع نبودهاند! گفتنی است که این قبیل ادعاها به مضمون لطیفههایی بهنام “جمعههای بیخبری” رییس جمهور در بین مردم تبدیل شدهاند. بدین ترتیب بار دیگر نیز ثابت شد که رئیس جمهوری که از فیلتر شورای نگهبان بیرون آمده باشد، درنهایت، در راه “تداوم نظام” ولایی بهراحتی به مردم پشت خواهد کرد، دروغ خواهد گفت، و آنچنان که حسن روحانی هم تا حالا نشان داده در پشت کردن و دروغ گفتن به مردم، و با اطاعت تام از احکام ولی فقیه، در سرکوب و کشتار مردم نیز مشارکت کرده و خواهد کرد.
در عرصه سیاستهای خارجی و منطقهای، تصمیمهای سران رژیم ولایی و بهویژه احکام مطلق ولی فقیه در سه دهه گذشته گام بهگام کشورمان را بیهوده و بدون کسب هیچ امتیاز و نفع و مزیتی برای حاکمیت ملی و اقتصاد ملی ضعیف و فاسد و بهزانو درآمده به مسیر تقابل فزایندهتر با آمریکا سوق داده است. مردم میبینند که اکنون در برابر گروهبندی هار و خطرناک ترامپ و ماشین جنگ ضد بشری امپریالیسم آمریکا این فرمانده کل قوا و فرماندهان ارشد سپاه با توسل به انواع لافها و گزافهگوییها در مورد “صدور انقلاب اسلامی” و اقدامهای ماجراجویانه نیروی قدس سپاه، میهنمان را در موقعیتی بس خطرناک در منطقه قرار دادهاند.
در عرصه سیاستهای داخلی، ولی فقیه- درحکم نماینده خدا بر زمین- با تکیه بر ساختارها و اهرمهای سخت و نرم ساحت قدرتش، یعنی با تکیه بر توان سرکوبگری سپاه، بسیج، لباسشخصی، رسانهها، مطبوعات، مفسرانش و نیز نظارت استصوابی شورای نگهبانش– حتا برای تسویه خودیهایش- امکان هرگونه تأثیرگذاری واقعی مردم و مطالباتشان بر تصمیمها و تحولات سرنوشتساز خود و وطنشان سد و منکوب کرده و همچنان خواهد کرد. تجربه نشان میدهد هرگاه روند تحولات به افزایش نقش مردم در صحنه سیاسی منجر شده است، این ساختارها و اهرمها و عاملهای ضد مردمی گوش بهفرمان ولایت فقیه وارد عمل میشوند. برای ارائهٔ نمونه در این ارتباط، میتوان به نقش مخرب “قاسم سلیمانی” در سازماندهی نامه تهدیدآمیز ۲۴ فرمانده سپاه۱ به رئیس جمهور وقت یعنی محمد خاتمی در سال ۱۳۷۸ اشاره کرد. گفتنی است که اکثر اصلاحطلبان با فراموش کردن نقش سپاه در تمجید و ساختن چهرهای قهرمانانه از پدیدهٔ “سردار سلیمانی” به دفاع از سپاه پاسداران برآمدند. تجربه نشان داده است که رهبران و نظریهپردازان اصلاحطلبان هر بار در برابر “تشر زدن”های ولی فقیه و تهدیدهای آمران و مأموران حکومت ولایی بهتسلیم واداشته شدهاند. آنان با انواع فلسفهبافی و نظریهسازی در زمینه توجیهگری (یا تقیه)، و با هراسافکنی درباره خطر “شورشهای کور” یا “سوریهای شدن” ایران و ضرورت شرکت در انتخابات نمایشی وارد صحنه میشوند و بدین ترتیب عملاً برای دوام حکومت ولایی بر اساس ایدئولوژی ضد دموکراتیک “اسلام سیاسی” و در راستای بیرون نگه داشتن مردم از صحنه تأثیرگذاری بر تحولات کشورشان تبلیغ کردهاند. خامنهای در خطبه نماز جمعه اخیر تهران با اشاره به انتخابات آتی تأکید کرد: “مبادا دشمن خواسته خود را تحقق ببخشد که عبارت است از کمرنگ کردن انتخابات”. البته باید منتظر بود که بهزودی نظریهپردازان اجارهای و جریانهای سیاسی حامی “نظام” و اسلام سیاسی، بنا بهدستور ولی فقیه، در داخل و خارج کشور و بهتبعیت از تأکیدات او در راستای “بیمه کردن کشور” و همراه آن بیمه کردن رانتهایشان، وارد صحنه شوند.
اکنون بنبست حاکمیت مطلق ولایی بر مبنای اسلام سیاسی و مخصوصاً نقش ضد مردمی نهاد ولایت فقیه و درجه استیصال و صلاحیت نداشتن شخص خامنهای در رهبری کشور آنقدر آشکار شده که حتی صدای برخی اصلاحطلبان مطیع ولی فقیه را هم درآورده است. بهقول معروف: آش چنان شور شده که خان هم فهمیده است. در این ارتباط مصطفی تاجزاده بلافاصله پس از سخنان خامنهای در نماز جمعه در پیامی توییتری نوشت: “سکوت [رهبری] درباره رد صلاحیت تقریباً تمام نامزدهای مستقل… نشانه آن است که رهبر از اقدام ضد ملی و مشارکتسوز شورای نگهبان حمایت میکند” [!].
کل رژیم و در قلب آن “نهاد ولایت فقیه” و همچنین ستاد فرماندهی ارشد سپاه، شورای نگهبانِ انتخابات فرمایشی، دولت، و مجلس بیخاصیت نزد مردم بهشدت بیاعتبار و منفور شدهاند. از این بهبعد هر تصمیم مخرب از سوی حکومت دروغ و سرکوب برای کشورمان و رخداد منفی مؤثر بر روند سرنوشت مردم و جامعه، واکنشهای گوناگون جنبش اعتراضی مردمی را برخواهد انگیخت. اقتدار “نظام”، یعنی نهاد ولایت فقیه و ساختارهای آن، روز بهروز ضعیفتر و درعمل کم اثرتر و در واکنش خشنتر خواهد شد. ازاینروی، حضور خامنهای در نماز جمعه ۲۷دیماه ۹۸ و سخنان او مصرف داخلی داشته و مخاطبانش کسانی بودند که با ریزش روحیه و سردرگمی روبرو شدهاند. بهچالش طلبیدنهای شدید رژیم ولایی در درون کشور و از سوی اکثریت مردم که برآمده از تضاد رژیم با مطالبات مردم است و در کنار آنها مضمون و فحوای سخنان ولی فقیه در نماز جمعه ۲۷ دیماه نشان میدهد حاکمیت هیچگونه مصالحهای با مردم نمیتواند و نمیخواهد بکند. ازاینروی، تنها راه گشوده برای اصحاب قدرت و خامنهای برای “تداوم نظام”، حرکت به سوی مصالحه و بدهبستان از طریق مذاکره با آمریکا است.
واقعیت امر این است که، کشور ما، در هر صورت، در برابر سیاست امپریالیستی آمریکا نیز با درنظر داشتن وضعیت توازن قوا در جهان (که به جانب حفظ منافع جهان سرمایهداری سنگینی میکند) و بهخاطر امر حیاتی حفظ منافع و امنیت مردم ایران و همچنین حفظ حق حاکمیت ملی باید بهنحوی با آمریکا به مصالحهای مشخص دست زند. اما این امر مهم خارج از توان نظری و عملی خامنهای و ساختارهای کنونی حاکمیت مطلق ولایت فقیه است. همچنین بدون داشتن و اجرای برنامهای مؤثر در مسیر توسعه و رشد اقتصاد ملیای توانمند در جهت حفظ منافع ملیمان نمیتوان در عرصه جهانی وارد عمل شویم، امری بسیار حساس و مهم که در برنامههای نولیبرالی دولتهای جمهوری اسلامی موضوعیتی نداشته است.
هرنوع حرکت به جلو در درون کشور در مسیر دستیابی به آزادیها و برآورده شدن خواستهای اجتماعی و اقتصادی مردم و همچنین هرگونه گشایش در مناسبات بینالمللی و بهویژه با آمریکا در راستای حفظ منافع ملی کشورمان، همگی، به تغییرهای ساختاریای واقعی در حاکمیت موجود وابستهاند. در این ارتباط، نخستین گامهای ناگزیر عبارتند از: ۱. حذف کامل حاکمیت مطلق ولی فقیه با برداشته شدن اصل پنجم از قانون اساسی کشور؛ ۲. برچیده شدن کامل سامانه فرماندهی سپاه و ادغام کامل بدنه آن در ارتش و انحلال کامل سازمان بسیج؛ ۳. انحلال شورای نگهبان.
برخلاف کجفهمی خامنهای که هنوز هم مردم را با تهدید به صبر و شکر گذاری امر میکند و مردم معترض کشورش را “فریبخورده”ها مینامد، تحمل مردم در برابر این حکومت ضد ملی، دروغگو، و سرکوبگر و “رهبری” آن بهسر آمده است. حزب توده ایران بر این نکته تأکید میکند که ادامه جنگ اقتصادی میتواند به فاجعه جنگ نظامی منجر شود. ازاینرو، آینده کشورمان را نمیباید به نتیجهٔ کنشوواکنشها و خطونشان کشیدنها میان علی خامنهای و دونالد ترامپ رها کرد. با بسیج نیرو و سازماندهی جنبش اعتراضی، پیکان مبارزه را باید به سمت قلب دیکتاتوری حاکم یعنی نهاد ولایت فقیه و ساختارهای اصلی اعمال قدرت آن نشانه گرفت. درعینحال، با دفاع قاطعانه از صلح نباید اجازه داد سران رژیم ولایی و دولت مداخلهگر آمریکا با مشارکت اپوزیسیون ضد ملی سلطنتطلب و رجویپرستان، کشورمان را بهورطه جنگی خانمانسوز سوق دهند یا در پشت پرده و با زدوبند حق حاکمیت ملی و اقتصاد میهن را بهحراج بگذارند.
———————————————-
۱. نامهٔ ۲۴ فرمانده سپاه پاسداران- ازجمله قاسم سلیمانی- خطاب به رئیس جمهور وقت -سید محمد خاتمی- در روزهای بحرانی پس از ۱۸ تیرماه ۱۳۷۸، نوشته شد. انگیزه نوشتن این نامه که عنوان: “کاسهٔ صبرمان به پایان رسیده و تحمل بیش از آن را بر خود جایز نمیدانیم” را بر خود داشت، سرکوب نکردن اعتراضهای دانشجویی از سوی دولت خاتمی بود. این نامه همراه و همصدا با فریاد بلند “منکوب کنید” خامنهای در سخنانش و فرمان دادن به سرکوب خونین اعتراضهای صنفی دانشجویان و بهوجود آوردن صحنههایی دلخراش از هجوم ددمنشانه به جوانان و مجروح کردن و بهقتل رساندنشان و کشاندن عملیات سرکوب به کوی دانشگاه و پرت کردن دانشجویان از طبقه دوم خوابگاه، تأثیری جدی داشت. این نامه در روزهایی که اعتراضات دانشجویی جریان داشت محرمانه ماند.
به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۵، ۳۰ دی ۱۳۹۸
دوران بدون بازگشت؛ نگاهی به روند مبارزه برای رهائی –
ما براین باور هستیم که مبارزه مردم با تمرکز به سرنگونی رژیم، به عنوان دشمن مستقیم و رودر روی مردم، همچنین با نه گفتن به جنگ و مداخله قدرت های بزرگ جهانی، صدای سوم را بازتاب دهیم
وقایع مهم دوهفته منتهی به روز ۲۷ دی ماه ۹۸؛ حضور وسخنان خامنه ای در نماز جمعه این روز، بعد از خیزش تعین کننده آبان ماه مردم برای رهائی، وضوح بیشتری به صحنه مبارزه مردم علیه حکومت اسلامی داده و وجوه مختلف این مبارزه را روشن ترکرده است.
بدنبال درگیری حکومتهای اشرار اسلامی و آمریکایی، دستگاه ولایت در کشته شدن قاسم سلیمانی فرصتی یافت تا با هیاهوی به میدان آوردن حواریون اش، و هم چنین با شعار “انتقام سخت” که فقط به “یک سیلی” نظامی تو خالی انجامید، بتواند اقتدار درهم شکسته ناشی از خیزش دلاورانه مردم در آبان ماه را به خیال خود ترمیم کند و قیام آبان ماه مردم را بفراموشی بسپارد. اما “اثرگذاری” این هیاهو در چند روز دود شد و به هوا رفت. جنایت ساقط کردن هواپیمای مسافربری اوکراینی، نفرت و خشم انباشته شده مردم را منفجر کرد. ولی فقیه و سپاه پاسداران او، یکسره و با شدت هرچه تمام تر زیر ضرب رفتند و شعار انقلاب بلند شد. این حرکت بیش از هر چیز نمایان گر قدرت و توان مردمی است که تنها دو ماه بعد از دادن صدها کشته و هزاران اسیر در آبان ماه این چنین میخروشند و از پا نمی نشینند. پیآمد این حرکت علاوه بر روشن کردن تکلیف مردم با حاکمان، لرزاندن و سست کردن اعتماد هواداران حکومت و صدمه به چسبندگی آنها هم بود. این وضعیت به بازشدن شکاف درون حکومتیان هم، راه برد. خامنه ای ورشکسته، دریافته که با توازن دیگری روبرست و دیگر شرایط بازی حتی یکسال قبل را هم ندارد، و برای سروسامان دادن به این مشکلات به نماز جمعه آمد. او روشن تر از این نمی توانست بگوید که دیگر هیچ امیدی به اکثریت بزرگ مردم ندارد و آنها را دشمن می داند؛ و تنها برای جمع و جورکردن لایه جمعیتی هوادار خود که هنوز شاید بتوانند “صَبار” و “شکور” باشند آمده و تقلا می کند؛ این همه را با تهدیدهای توخالی و سست علیه امریکا و اروپا با روحیه ای پایین پیش برد. آن هم در شرایطی که بعد از ساقط کردن هواپیمای مسافری، ارکستر فشار خارجی گسترش یافته و کانادا و اتحادیه اروپا هم به صف شده اند تا منگنه را تنگ ترکنند.
در چنین تب و تابی نه تنها نَفَس خیزش آبانماه را نمی توان بُرید، بلکه در گرمای آن میتوان جهت گیری و درون مایه مبارزه برای رهایی را حس کرد و دریافت.
چرائی و خصلت نمای قیام آبان ماه ۹۸
آنچه طی خیزش گسترده و دلاورانه مردم در آبان ماه ۹۸علیه حکومت خونریز اسلامی دیده شد، نه تنها از بسیاری جهات بی سابقه بود، بلکه خصلت نمای مبارزه برای رهائی شد. سالهاست که اکثریت بزرگ مردم به اشکال مختلف: مخالفت، بیزاری و عبور از استبداد حکومت اسلامی را بروز داده و میدهند. چرا که در زندگی خود استبداد دینی فاشیستی حکومتی را که دشمن آزادی و هر حقی برای انسان است تجربه کرده اند و میکنند؛ و در یافته اند که حکومتی که همه امور را بر مبنای “تکلیف شرعی” میبیند و سازمان میدهد چه هیولایی است. وقتی که انواع تبعیض های مذهبی- عقیدتی و جنسیتی ، و غیره به صورت “قانون” درمیآید و متولیان حکومت برای حفظ و توجیه اقتدار و امتیازهای خود از رواج دادن و تحمیل احکام شرعی در شخصی ترین وجوه زندگی و همه روابط اجتماعی دست برنمیدارند، مردم در مییابند که با چه نکبتی دست به گریبانند. این همه در شرایطی است که بخش بزرگ همین مردم در تلاش جانکاه برای تامین معاش با بن بستهای فزاینده روبرو شده و هیچ چشم انداز گشایش در کار نیست و هر دم رنج و فلاکت شدت میگیرد. آمار رسمی حکومتی از ۱۹ میلیون بیخانمانی حکایت میکند که در حاشیه شهرها انباشته شده اند؛ یعنی یک نفر از هر چهار نفر جمعیت کل کشور. این تعداد تا دو سال آینده به ۲۴ میلیون میرسد که هیچ ندارند: نه مسکن متعارف و نه درآمدی. ۶۰ملیون نفر، سه نفر از هر چهار نفرجمعیت، زیر خط فقراند و واجد شرایط یارانه دولتی شده اند. این در سرزمین ثروتمندی است که با پتر و دلارهای آن، کمتر از یک درصد جمعیت، به ویژه وابستگان حکومت، آنچنان پروار شده اند که در تصور نمیگنجد. نمایش ثروت و زندگی این جماعت و روشدن فساد و غارتی با ارقامی نجومی و بزرگتر شدن بیسابقه فاصله طبقاتی هر خواب آلوده ای را هم شوکه می کند. اکثریت بزرگ جمعیت محروم در تجربه دردناک زندگی خود ماهیت استبداد حاکم و نقش آن در تشدید بهره کشی و فلاکت را شناخته و برای نجات زندگی چاره ای جز به میدان آمدن نمیبیند.
واقعیت زندگی اجتماعی بیانگر آنست که حکومت علیرغم سرکوب و ادعاهای قدرقدرتی برای احاطه زندگی اجتماعی و تحمیل خود، از پس کار بر نیامده است؛ یعنی هر چه حکومت اسلامی بر سیستم سلطه مذهبی خود بیشتر اصرار کرده محصول کمتری برداشته است. چرا که با مقاومت بیشتری از سوی جامعه روبرو شده که به اشکال مختلف براه خود رفته است. نمونه برجسته این نوع مبارزه و مقاومت را در روال زندگی زنان دلیر سرزمین مان می توان دید. دستگاه رسمی مذهب با تمام قوا هرچه تلاش کرد تا ارزش های اجتماعی سنتی را زنده نگه دارد و بنیانهای آن را به صورت خانوادههای سنتی حفظ کند آب درهاون کوبیدن بود. نهاد رسمی مذهب بعنوان نگه دارنده سنت و جامعه سنتی نه تنها همه اعتبار خود را در میان اکثریت جامعه از دست داده، بلکه با تجربه کردن سلطه دین، باورها و اعتقادات سنتی و مذهبی مردم زیر سوال رفته و بی اعتبار شده است. علاوه بر آن، همین نهاد برای حفظ تتمه اعتبارخود هم مجبور به روزآمد کردن بسیاری از سنت های خود شده است. نهاد روحانیون شیعه با ادغام در دستگاه سلطه عریان دولت، ریشه اعتقادات مذهبی و سنتی مردم را بشدت تکان داده است. حالا جامعه ایران یک صورت ظاهر دارد و یک وضعیت فرهنگی و سبک زندگی واقعیِ زیر پوستی و دور از جامعه سنتی گذشته. دستگاه حافظ سنت، خود وظیفه “گذار از سنت به مدرنیته ” را بصورت انفعالی به عهده گرفت.
روند مخالفت و مبارزه سالیان مردم در مرحله دی ماه ۹۶ به نقطه عطفی رسید که با صراحت نسخه همه نیروها و جناحهای حکومت اسلامی و انواع مشاطه گران به اصطلاح اپوزیسیونی آن درهم پیچیده شد. به ویژه که با انتقال مراکز مبارزه از درون شهرهای بزرگ به مناطق حاشیه ای و طرح مطالبات بی چیزان، آرایش و وضعیت تازه ای شکل گرفته است. بدان معنی که: بی حقی عمومی که وسیع ترین جمعیت جامعه را در مخالفت و مقابله با حکومت اسلامی به میدان آورده است نمیتواند معنی و مقصود یکسانی در زندگی همه مردم داشته باشد و همچنین همگان نگاه و انتظار مشترکی به آینده بعد از حکومت اسلامی ندارند. حکومت اسلامی هیچگاه یک حکومت متعارف سیستم سرمایه داری نبوده اما نه تنها مناسبات اجتماعی سرمایه را اداره بلکه بهره کشی و استثمار سرمایه داری را شدت داده و غارت و چپاول را دو چندان کرده است. در روند مبارزه برای سرنگونی حکومت اسلامی، سوال کدام سرنگونی و چه گونه سرنگونیِ، که نطفه آینده را میبندد، پاسخ های متفاوتی از گرایش های متنافر میگیرد:
سرنگونی، اما چه گونه سرنگونیی؟
۱٫ بعداز سرکوب خیزش دی ماه ۹۶، روند مبارزه به اشکال مختلف جاری بود. زنان و مردان مزد و حقوق بگیر در بخشهای صنعت، کشاورزی و خدمات (بویژه آموزش و پرورش)، زنان و مردان بازنشسته، دانشجویان و جوانان و سایر اقشار کار و زحمت در هرگوشه به اشکال مختلف، مقاومت را به پیش برده اند. شایسته است که بر حرکت “دختران خیابان انقلاب” علیه حجاب اجباری و اعتصابات درخشان نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز در این روند مبارزاتی شکوهمند انگشت بگذاریم. در فوران مبارزه طبقاتی آبان ۹۸ و در امتداد خیزش دی ماه ۹۶، انبوه میلیونی تودهِ ۹۹%ها و بویژه لایه های فرودست و حاشیه نشین، پاسخ سیاست اقتصادی حکومت را با دستبردن به ریشه ها دادند. پیآمد افزایش قیمت بنزین برای حل مشکل بودجه، چیزی جز افزایش هزینه زندگی و تشدید فلاکت بیشتر وسیعترین جمعیت کشور نیست، و همین جمعیت پاسخ آن را در خیزش آبان ماه ۹۸ با بازپسگیری بخشی از دسترنج ربوده شده شان از بانکها، و تامین مایحتاج روزانه زندگیشان از فروشگاههای بزرگ زنجیره ای غارتگران، نشان دادند که معنای مناسبات اقتصادی حاکم و سیاستهای آن را میدانند و مراکز آن را میشناسند و برای آنان آشکار است که حق گرفتنی است! تجربه زندگی در مناسبات اجتماعی برمبنای بهره کشی و ستم، وقتی با توانائی ناشی از همبستگی و مبارزه جمعی همراه شود، جهت گیری برای رهائی را روشن میکند. چنانکه درفاصله دی ماه ۹۶ تا آبان ماه ۹۸ و بر بستر مبارزات پیش از آن، زمینه این روشنایی فراهم آمد. اینبار فریاد آزادیخواهی و مبارزه علیه استبداد قرون وسطائی حکومت اسلامی که در شعار مرگ بر استبداد از طرف مردم سالهاست که فضا را پر کرده است، در حمله و ویران کردن نماد دستگاه سرکوب و آزادی کشی، یعنی پاسگاه های انتظامی و سرکوب و با حمله به نمادهای نهاد مذهب و روحانیان یعنی حوزه های علمیه و مساجد و اماکن مذهبی و با آکت مستقیم و گسترده علیه بهره کشی اقتصادی، یورش به بانکها و فروشگاه های بزرگ، همراه شد. این، یعنی گره خوردگی مطالبه آزادی و نان.
۲٫ این مبارزه توامان وقتی در روند مبارزه ای دیده شود که زنان نقش فعال و تعیین کنندگی در آن دارند، نشانی از عقب راندن فرهنگ مردسالاری و پدرسالاری است و نوید زنانه شدن پروسه مبارزاتی. هر چند هنوز راه زیادی در مبارزه با فرهنگ مرد سالاری باقی است تا جایی که ستیز با هم جنس گرایی منزوی شود و افراد غیردگرجنسگرا با حقوق برابر در صحنه باشند. همه جانبگی مبارزه و جهت گیری رهائیبخش آبان ماه را می توان همچنین در شرکت فعال مردم عرب، کرد، ترک و بلوچ و… دید. آنها بطور کم سابقه ای نه تنها در مبارزه ای که ۲۸ استان را درگیر کرده بود، فعالانه شرکت کردند و کشته های بیشماری دادند، بلکه همبستگی و حمایت از یکدیگر را بجای رقابت و ستیزهای کور به صحنه آوردند؛ مردمانی که علاوه بر محرومیت همیشگیِ در حاشیه بودن، در استبداد یک قرن اخیر به دلیل پروژه “ملت سازی” حکومت مرکزی، از حقوق زبانی و فرهنگی خود محروم شده اند. طی “رشد اقتصادی سرمایه داری” بیشترین صدمات ناشی از فاجعه زیست محیطی و تغییرات اقلیمی هم بر آنان آوار شده است. در استانی که تنها رودخانه واقعی، “رود کارون”، در آن روان است، مردم نه تنها از آب آشامیدنی سالم محرومند، بلکه با بلایای سیلاب ها و ریزگردها، درگیرند؛ صنایع پتروشیمی بندر معشور (ماهشهر) که منبع حدود ۳۰% ارز وارداتی مملکت است، هیچ نوع هزینه ای برای جلوگیری از آلودگی آب و خاک نمیپردازد؛ اما انبوه مردم آن منطقه نه تنها از این ارز سهمی ندارند، بلکه زندگیشان سراسر آلوده به انواع سموم و آلاینده های پساب های صنایع پتروشیمی است. صنایع نفت و گاز عسلویه و نیشکر هفت تپه به همچنین. سودآوری و رشد اقتصادی به قیمت نابودی انسان و محیط زیست. چنان است وضعیت سیستان و بلوچستان سوخته و ویران.
۳٫ خودجوشی و گستره این مبارزه، آنهم درفاصله کوتاه زمانی- دی ماه ۹۶ تا آبان ماه ۹۸- تاکیدی است بر توانمند شدن توده وسیع ۹۹%ها و عزم آنها برای نپذیرفتن سلطه و زندگی به روال گذشته. فاصله کوتاه بین دو خیزش، به معنای آن است که همان نسلی که نیروی اصلی خیزش دی ماه ۹۶ بود، اینبار هم صحنه گردان شد، یعنی آن که نه فقط طلسم سرکوب سال۹۶ را باطل کرد، بلکه اکنون و بعداز کشته شدن چندین صد نفر در چهار روز و هزاران زخمی و اسیر، در یک قیام که چهار ستون حکومت اسلامی را لرزاند، بازهم به اشکال مختلف به مقاومت ادامه میدهد. روحیه بالا و فعال در مراسم های چهلم جان باختگان حاکی از آن بود و نمونه درخشان این مقاومت، در مراسم دانشجوئی ۱۶ آذرامسال بازتاب یافت. نقش دانشجویان در تظاهرات اعتراضی اخیر که در محوطه دانشگاهها و خیابان ها در واکنش به فاجعه سرنگونی هواپیمای اکراینی توسط پدافند موشکی سپاه پاسداران و کتمان حقیقت و دروغپردازی رژیم صورت گرفت و به خصوص با پائین کشیدن و آتش زدن تصاویر خامنه ای و قاسم سلیمانی و با گره زدن شعارهای علیه خامنه ای با سپاه پاسداران، نمادهای قدرت حکومت اسلامی را آماج خود قرار دادند، و جو خفقانی را که رژیم با بهره گیری از مراسم تشییع جنازه سلیمانی، پی می گرفت، درهم شکستند. دانشجویان، همچنین نشان داده اند که نقش مهمی در صیقل دادن و فراگیرکردن گفتمان انقلابی در پیوند و متناظر با خیزش آبان ماه و جنبشهای کارگری و معلمی و با سویه های ضداستبدادی و ضدسرمایه داری دارند. دانشجویان که از فعال ترین بخش های جوانان ۹۹%ها هستند و حالا ۷۰۰ هزار نفر از آنها هم بنا بر آمار، مستمری بگیر کمیته امداد امام هستند، بی چیز ترین بی چیزان را پوشش میدهد، که همواره نسبت به مسایل اجتماعی اعماق جامعه و سلطه و استبداد حساس بوده اند.
۴٫ خیزش آبان، صحنه سیاسی جامعه ایران را دگرگون و صف بندیهای واقعی را ناگزیر کرده است و مهم تر آنکه حکومت را واداشت تا چهره واقعی طبقاتی خود را آشکارتر کند و ادعای او در حمایت از “محرومان و مستضعفان” و “دست های پینه بسته” را برای همیشه باطل کرد. جریان سیاسیی اسلامی تا مغز استخوان ارتجاعی دارودستهِ خمینی، در شرایطی حکومت خود را در گیرودار مبارزه انقلابی مردم پایه گذاری کرد که هم مردم به پا خاسته و هم طبقه حاکم سیاسی – اقتصادی در پیشبرد امر خود ناتوان بودند؛ یک شرایط فلج طبقاتی که میراث استبداد سلطنتی بود. خمینی در چنین شرایطی با مال خود کردن شعارها و مطالبات مردم و داستان سرائی ضداستبدادی، زمینه شعار “همه با هم” خود را فراهم کرد و توانست علاوه بر وسیعترین جمعیت مملکت، حتی بخشهائی از طرفداران سلطنت و سرمایه را با خود همراه کند. حالا، بعداز آن تجربه مصیبت بار “همه با هم”، هنوز کسانی آن را عنوان و با نکبت و استبداد حکومت اسلامی توجیه می کنند! “همه با هم” اگر بتواند در ساقط کردن حاکمان سیاسی بکار آید- چنانکه در انقلاب ۵۷ شاهد آن بودیم- حاصلش اما، جز حفظ و بازتولید مناسبات اجتماعی حاکم نیست. حالا هم کسان بسیاری، بویژه آنها که فقط دستی از دور بر آتش زندگی فلاکت بار مردم دارند و نمی خواهند به فاجعه بار بودن مناسبات اقتصادی حاکم بر مملکت و همه جهان توجه کنند، همه مشکلات و نکبت و فلاکت جامعه را به ویژه گی حکومت اسلامی و سیاست های آن محدود میکنند؛ یعنی نوعی جداسازی کامل بین عملکرد حکومت و روال و منطق مناسبات اقتصادی حاکم یعنی سرمایه داری. آنها با تمرکز بر واقعیت های سرکوب و استبداد در داخل و برون افکنی بحران موجودیت به خارج مرزها و بحران زایی درمنطقه و گسترش سیاهی و تباهی در خاورمیانه با هزینه سنگین و رانت و امتیازهای ویژه برای اعوان و انصار خود، حساب مناسبات سرمایه داری از مصیبت جامعه تحت سلطه حکومت اسلامی را جدا میکنند. از اینرو نیازی به تمرکز به امری جز “آخوند های حاکم ” نیست. بنابراین “همه با هم” و “بحث بعداز مرگ حکومت اسلامی” را سرلوحه همه مبارزات میکنند. غفلت دراینباره و پذیرش هر ترفندی برای این جداسازی و پند و اندرز درباره چشم پوشی برای یکدست شدن تا سرنگونی این حکومت جهنمی فقط بکار کسانی میآید که نفعی در مناسبات اقتصادی سرمایه داری مملکت دارند، اما آینده ۹۹%ها در چگونگی مبارزه همین امروز آنها و در جهتگیری علیه مناسبات اقتصادی و سیاسی در بستر مبارزه با استبداد شکل میگیرد. نمیتوان به بهانه آن که سرنگونی و انقلاب یک امر همگانی است، مبارزه طبقاتی علیه نظم سرمایه داری را به کُما فرستاد.
سرمایه داری، حاکمیت سیاسی و مردم
۱- رابطه اجتماعی سرمایه داری ارکان جامعه را شکل می دهد که بر بهره کشی از انسان و غارت طبیعت استوار است. بهره کشی از طریق تبدیل نیروی خلاقانه کنش انسانی به “کار مزدی”، تحت ضوابط، اهداف و انظباط سرمایه و صاحب کار حاصل میشود. غارت طبیعت و نابودی محیط زیست براثر عدم تطابق و تضاد بین “رشد بی مرز” اقتصادی، که نیازدائمی سرمایه داری است با محدود بودن منابع و ظرفیت طبیعت و تعادل شکننده محیط زیستی است که طی میلیاردها سال به تدریج شکل گرفته است.
سرمایه داری از دل مبارزه طبقاتی و تکامل ابزار تولید بیرون آمده و در بستر آن توسعه یافته و بهمین دلیل زیر ضربات مبارزه طبقاتی و بنابر توازن نیروهای متضاد آن، شکل و فُرمهای متفاوتی یافته است و هیچگاه آن اسطوره و نمایه تیپیک “دست نامرئی بازار” را نه متحقق کرده و نه کارا یافته است. بنابرشرایط، برای حفظ تعادل خود سیاستهای متفاوت بکار گرفته است. آنسان که خمینی و دارو دسته، که در توازن معینی به قدرت رسیدند، با احکام پوسیده شریعت اسلامی (که اعمال آن لازمه در قدرت بودن و صاحب امتیاز بودن روحانیت است) نمیتوانستند همچون نمایندگان متعارف و ارگانیک سرمایه داری، آنهم در جوش و خروش دوران پساانقلابی با “خصلت ضدسرمایه داری” مناسبات را حفظ و تحکیم کرده و پیش برانند؛ بنابراین ملغمه ای که همیشه در سرمایه داری های نفتی- رانتی وجود دارد را چنان پختند که حالا هر کسی به آن عنوانی میدهد. تغییر سیاستها و برنامه های اقتصادی در توازن قوا مختلف و در دوره های رکود و رونق همیشه مطرح بوده است. در دوران بحران بزرگ دهه ۳۰ قرن بیستم، روزولت، رئیس جمهور ایالات متحده ، سیاستهای “کینزی” را تحت عنوان “دولت رفاه” برقرار کرد. در دهه ۸۰ میلادی، ریگان بدنبال تاچر برنامه و سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی را برای هرچه بالابردن نرخ سود سرمایه در پیش گرفت. یکی، روزولت، با ازدیاد مخارج و هزینه های دولتی، چرخ گردش سرمایه و سوددهی را به پیش میبرد و به این شیوه به بحران پاسخ میداد و سیستم را متعادل میکرد؛ دیگری در شرایط دیگر، کاستن از هزینه های دولتی، بنفع کم گرفتن مالیات از سرمایه داران و مقررات زدایی و آزاد سازی برای سود بردن بیشتر آنان و پرکردن جیب بخش خصوصی عمل کرد. هر دو تمهیداتی برای به گردش درآوردن اقتصاد سرمایه داری بنا به توازن قوا و پاسخی به بحران سیستم است.
۲٫ در اقتصاد کشورهای نفتی که همه چیز از درآمد پِتر و دلار است، این منبع در اختیار”حاکم” است و روال تخصیص آن به بخشهای مختلف بنابر منافع و تشخیص آن حاکم است. زمانی نقش شاه در این مورد فائقه بود و بعداز انقلاب ۵۷ و به قدرت رسیدن خمینی، در ید الیگارشی حاکم و دستگاه ولایت درآمده است. بخش بزرگی از اقتصاد مملکت، خارج از کنترل و روال دستگاه دولت مرکزی است و بنابر تصمیم و خواست و منافع و برنامه ولی فقیه و اعوان وانصار او اداره می شود، و نه براساس مصالح و منافع بخش عمومی. بنا بر روال دوره قبل از سال ۵۷، بخشی از درآمد نفت قبل از واریز به خزانه عمومی برداشت و در اختیار حاکم قرار می گیرد. در دیگر کشورهای نفتی منطقه و همسایه هم سهم بری ویژه از درآمد نفتی رایج است. این سهم از درآمدها وقتی که وارد فعالیت در سیستم اقتصادی به صورت سرمایه می شود بنا بر همان رانت قدرت با آزادی عمل بسا بیشتر از مقررات زدایی اغلب اقتصادهای با سیاست نیولبیرالی بهره کشی کرده و سود دهی و غارت میکنند. چنان که همان بخش اقتصادی بیرون از بخش عمومی و دولتی بدون فشار مالیاتی و فارغ از هر مقررات و کنترل و بازرسی بهره کشی سرمایه دارانه با حداکثر سود و توام با غارت پیش میبرند. روال فعالیت آنها برمبنای افراطی ترین سیاستهای نیولیبرال، رانتی و غارت است.
۳٫ سرمایه داری افزون برگسترش فقر، محرومیت و جنگ، انواع تبعیضها ی دورانهای پیشین را درخود ادغام کرده است: تبعیض جنسیتی و نژادپرستی و بیگانه هراسی و… فرهنگ تبعیض جنسیتی چنان در تارو پود جوامع حضور دارد که سرمایه داری را با خصلت مردسالاری و پدرسالاری همراه کرده است. اضافه بر همه این گونه فجایع، خطر عظیم و فوری برای محیط زیست و همه موجودات ایجاد کرده است. تغییرات اقلیمی آن فاجعه ای است که تولید و مصرف نا محدود برای “رشد اقتصادی” در مناسبات سرمایه داری، خطر انقراض زندگی را فوریتی بخشیده که هر روز تاخیر در برچیدن این مناسبات و تغییر سیستم دیراست و فرصت سوزی. نیازی نداریم که طرفداران سرمایه داری به ما پند و اندرز دهند، خوب است چشم و گوش خود را بازکنند تا خطری که حیات خودشان را تهدید می کند، دریابند.
۴٫ بهمان ترتیب که در حوزه اقتصادی، حاصل کنش انسانی از انسان جدا می شود، سیستم سیاسی جامعه سرمایه داری هم سازمان مییابد. در دوره های اولیه سرمایه داری، قدرت مردم در اکثر موارد با زور از آنها گرفته و در نهادی بنام دولت، “دستگاه اعمال قهر”، متمرکز شد تا جامعه را اداره و کنترل کند. طی مبارزه مردم و مقاومت در برابر استبداد و زور، این تفویض قدرت به شکل انتخابی و نمایندگی درآمده است. بسیاری از واحدهای ملت- دولت بر این روال دمکراسی نمایندگی این فاصله و جدائی بین قدرت متمرکز در دولت و مردم را توجیه و پذیرفتنی کرده اند. اما روز به روز در تجربه زندگی این فاصله برای مردم هر چه بیشتری سوال برانگیز شده است و تمایل به بازپس گیری قدرت در دستان خود برای دخالت و اعمال اراده در تعیین سرنوشت خود افزایش یافته است، تا با شرکت مستقیم در اداره امور جمعی و ساختن همه چیز از پائین به جای فرمانبری از تصمیم های ارگان های “بالاسری”، زندگی را براساس منافع جمعی و در برابری و همبستگی سازمان دهند، یعنی “خودتعین کنندگی” اعمال کنند. این خواست در شعار “قدرت به مردم” (Power to the People) که توسط جنبش های اجتماعی در اغلب کشورهای با دمکراسی نمایندگی سرداده می شود، از یکسو نشانگر بحران دمکراسی نمایندگی و نماینده پذیر نبودن انسان صاحب حق امروزی است و از سوی دیگر بیان خواست فراتر رفتن از دموکراسی نمایندگی به گسترده ترین دموکراسی واقعی، یعنی دموکراسی مستقیم و مشارکتی است.
خیزش مردم ایران و جنبش جهانی ضد سرمایه داری
هم زمانی خیزش مردم ایران با جهت گیری رهاییبخش و با مبارزات مردم جهان در کشورهای مختلف از شرق تا غرب جهان، از هُنگ کُنگ تا فرانسه و شیلی نشان از یک واقعیتی جهانی است. این واقعیت ریشه های مشترک مسائل زندگی مردم جهان است که در کشورهای مختلف تحت اشکال و فُرمهای متفاوت سر میکنند و انواع متفاوتی از سلطه و اراده سیاسی را تجربه میکنند. این همزمانی مبارزات در دوره های مختلف تکرار میشود. این واقعیت همان مناسبات اجتماعی است که ارکان همه جوامع را شکل داده است . وآن، مناسبات اجتماعی سرمایه داری است که سرتاسر جهان را بهم دوخته و پوشانده است. مسائل و بحران های حاصل از این مناسبات، گرچه با میزان های مختلف و اشکال متفاوت در هرگوشه و کنار بروز پیدا میکند، همزمانی مبارزاتی که بدنبال بحران اقتصادی کل سیستم سرمایه و به گل نشستن سیاست نیولیبرالی آن در ۲۰۰۸، درسال۲۰۱۱ میلادی اوج گرفت؛ مبارزاتی که با فراز و فرود پیش رفته است ، در سال ۲۰۱۹ تکانه (مومِنتوم) تازه ای یافته که خبر از شدت گرفتن تسری بحران به سیستم سیاسی میدهد. همه این مبارزات از نظر سازماندهی در خودجوشی و حذر از سانترالیزه شدن، نماینده پذیر نبودن و رد اتوریته، در عین حال شبکه ای و افقی بودن سازمانیابی، حذر از هژمونی در درون جنبش، راه دادن یکسان به مسایل و مطالبات بخش های مختلف مردم و استفاده از امکانات ارتباطی اینترنتی، اشتراک زیادی دارند. اغلب این ویژه گیها را به درجات مختلف در خیزشهای ۹۶ و ۹۸ شاهد بوده ایم، چنانکه در خیزش های مردم عراق و لبنان وضع بر همین روال است.
همزمانی خیزش مردم ایران با خیزش مردم در عراق و لبنان
همزمانی خیزش آبانماه ۹۸ با مبارزه مردم عراق و لبنان، یعنی دو کشور تحت نفوذ و فعالیت حکومت اسلامی، اضطرار بیسابقه ای برای این حکومت بوجود آورده است، چرا که اگر در کشور مادر، اُمالقراء، آشوب بشود، خطر از دست رفتن متصرفات و فتوحات بیحد است. ایضاً تاثیر ناتوانی در مناطق نفوذ بر روی وضعیت مردم کشور خودی و اصلی دوچندان و نتیجه این سیکل پایان شوم حاکمان است. این یکی از مهمترین دلایلی بود که جانیان حاکم ، تصمیم به سرکوب خیزش مردم در کوتاهترین زمان، بهر قیمتی و با خونریزی بیسابقه گرفته و اجرا کردند. اما مقاومت و به ویژه از پا ننشستن دلاورانه و به اشکال مختلف اعتراضی لایه های مختلف مردم بعداز جنایتهای خیابانی حکومت، و همچنین حضور دلاورانه دانشجویان در مراسم ۱۶ آذر، هیاهوی حکومت را بی اثر کرد و برعکس آنها را وادار کرد که برخلاف سرکوب و خونریزی های گذشته، ترفند “دلجوئی” از بازماندگان کشته شدگان را در پیش گیرند. حکومت اسلامی در هیچ دوره ای چنین موقعیت ضعیف و سرآسیمه و بی ثباتی را نداشته و تجربه نکرده است . فشار حداکثری خارجی، اقتصاد آنرا در آستانه فروپاشی کامل برده در حالیکه مخارج سرسام آور چه برای اداره کشور و چه برای سیاست ها و جنگ های منطقه آن کم نشده است. مردم بر انگیخته و بجان آمده اما توانمند و آماده برای هزینه رهایی در مقابلش صف کشیده اند؛ حتی بعد از کشتار آبان ماه، بروز شک و ترس و تزلزل در صفوف پایین دستگاه همیشه آماده سرکوب آن محتمل تر شده است.
چشم انداز
ابعاد کشتار خیزش رهایی آبان ماه ۹۸ را شاید فقط بتوان با کشتارهای خیابانی روزهای بعداز ۳۰ خرداد ماه سال ۱۳۶٠مقایسه کرد. در آن دوره اما، حکومت بر پشتیبانی بخش بزرگی از مردم متکی بود و تنها با گروههای مخالف درگیر شده بود، در حالیکه اکنون خود را در مقابله با جمعیت بزرگ مملکت میبیند و دریک فضای آکنده از انزجار توده ای و با جُوی خون در میان! روزهای تابستان ۶۰، کشتار درمرحله عروج حکومت اسلامی بود و روزهای کشتار آبان ماه ۹۸ در مرحله زوال آن. حکومت اسلامی، از هر سو محاصره شده و زیر فشار نارضایتی عظیم مردم و قیام خردکننده آبان ماه ۹۸؛ بیاعتباری کامل آن در سرنگونی هواپیمای اکراینی و درهم شکستن پروپاگاندای دروغ؛ همچنین خیزش های مردم عراق و لبنان علیه مداخله گری حکومت ایران و بعلاوه ریزش پایگاه مستضعف پناهی و سردرگمی در جناح های حکومتی و حتی هسته اصلی قدرت؛ و نیز فشارهای بین المللی، بویژه فشار حداکثری دولت آمریکا، قرار گرفته است.
ما براین باور هستیم که مبارزه مردم با تمرکز به سرنگونی رژیم، به عنوان دشمن مستقیم و رودر روی مردم، همچنین با نه گفتن به جنگ و مداخله قدرت های بزرگ جهانی، صدای سوم را بازتاب دهیم.
پیران آزاد
اصغر ایزدی
تقی روزبه
۱۹ دی ماه
ایران به سمت انقلاب می رود؟ – گفتگو با ف. تابان سردبیر سایت اخبار روز
آن چه امروز در خیابان های ایران شاهد هستیم همان روند انقلابی و «سرنگونی طلبی» است. این روند به طور آشکاری دست بالا را در مجموعه ی مبارزاتی مردم ایران به خود اختصاص داده است. عمده ترین شعارهایی که از دی ماه ۹۶ و سپس در آبان ماه ۹۸ و حالا در تظاهرات اخیر با شفافیت بیشتری شنیده می شود. دو تا شعار است «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنه ای»
اخبارروز- ایران امروز، ایران چند ماه گذشته نیست. امروز ایران آبستن تحولات بنیادی است. آیندگان از تحولاتی که این روزها در ایران رخ می دهد به عنوان نقطه عطف در تاریخ مبارزه ی مردم ایران علیه جمهوری اسلامی یاد خواهند کرد. این روزها قدرت در خیابان است و مردم رو ز به روز بیشتر خیابان ها را تسخیر می کنند. حکومت تنها با اتکا به اسلحه قادر است در سنگر خیابان در برابر مردمی که علیه او برخاسته اند، عرض اندام کند. این رویارویی آشکار مردم با حکومت سر انجام به کجا منجر خواهد شد. آیا وارد فرایند انقلاب شده ایم و علیرغم افت و خیز های آتی، ایران به سوی انقلاب پیش می رود؟ نظر به اهمیت تحولات جاری و داشتن چشم انداز مشخص از آینده ی آن، تحریریه اخبارروز بر آن شد ارزیابی خود از اوضاع ایران و چشم انداز مبارزه ی مردم علیه جمهوری اسلامی را از طریق گفتگو با فواد تابان سردبیر سایت اخبارروز با خوانندگان در میان بگذارد. این گفتگو را می خوانید
اخبارروز: بعد از سه روز دروغ، سرانجام حکومت پذیرفت که سرنگونی هواپیمای اوکرائینی و کشتن ۱۷۶ سرنشین و ۹ خدمه ی آن براثر اصابت موشک پدافند هوایی جمهوری اسلامی رخ داده است. به نظر شما چرا ابتدا به مردم دروغ گفتند و سپس آن هم تلویحا دخالت خود را در این فاجعه پذیرفتند؟
تابان: چرا دروغ گفتند؟ دروغ گفتن در ذات این حکومت است. این ها بیش از ۴۰ سال است در حال دروغ گفتن هستند و پایه های حکومتشان را بر همین دروغ گفتن ها استوار کرده اند. آن ها در برابر این فاجعه نیز به روش همیشگی خود عمل کردند، این بار اما نتوانستند از دروغ خود پاسداری کنند. برای این که جامعه در یک شرایط اعتلای انقلابی قرار دارد. مردم بیش از هر زمان به اعمال و حرف های حکومت حساس شده اند و با نظر بدبینانه به این اعمال و رفتار و حرف های حکومت می نگرند. گسترش وسایل ارتباط جمعی و اطلاعاتی که بلافاصله در مورد واقعیت این فاجعه در فضای مجازی منتشر شد و همچنین اطلاعاتی که دولت های خارجی در برابر واقعیت سقوط هواپیما منتشر کردند، حکومت را از ادامه دادن به این دروغ ناتوان ساخت.
هنوز البته معلوم نیست آن ها همه ی واقعیت را گفته باشند و حتما نگفته اند. ممکن است به بخشی از واقعیت تن داده اند تا بخش های دیگری را پنهان کنند. این ها در آینده ای نه چندان دور معلوم خواهد شد. اما آن چه تا همین الان معلوم شده است این است که در این فاجعه نیز حکومت جمهوری اسلامی کمترین بهایی برای جان مردم ایران قائل نبوده است. آن ها در موشک پرانی به سمت پایگاه های آمریکایی و برای آن که بگویند «ما هم زدیم» و «انتقام سخت» گرفتیم، دقیق و برنامه ریزی شده عمل کردند، از طریق عراق به آمریکایی ها اطلاع دادند و طوری برنامه ریزی کردند که خون از دماغ یک سرباز آمریکایی نیاید، اما با بی مسئولیتی کامل فضای هوایی ایران را بر روی هواپیماهای مسافری بی دفاع نبستند و پروازها را لغو نکردند تا از بروز چنین فاجعه ای جلوگیری شود. برخی از مسئولین حکومت گفته اند، لغو پروازها به معنای آن بود که عملیات «لو» برود، آما آن ها پیش از این عملیات موشگ پرانی را «لو» داده بودند. بنابر این مطلقا چنین استدلال هایی پذیرفته نیست.
اخبارروز: برخی رسانه ها و مقامات با طرح این موضوع که از همان ابتدا گزارش دقیق داده نشده و یا این و آن فرد در کار خود سهوا خطا کرده است، تلاش می کنند خشم مردم را کنترل و در جهت مطلوب حکومت سمت دهند، به نظر شما مسئول این فاجعه انسانی کیست؟
تابان: تظاهرات دو روز گذشته نشان داده است که آن ها در این هدف موفق نشده اند. ما با این شیوه ی عمل حکومت به خوبی آشنا هستیم. آن ها در هر مناسبتی که مجبور شده اند به بخشی از جنایت های خود اعتراف کنند، در آخر مسئولیت این جنایات را به عهده ی چند مامور دون پایه گذاشته اند و سر و ته قضیه را هم آورده اند. این بار شرایط اساسا فرق کرده است. مردم در خیابان ها هستند و جلوی ادامه ی چنین روش هایی را خواهند گرفت. مسئولین اصلی این فاجعه را مردم در جریان اعتراضات خود در خیابان ها اعلام کرده اند. درخواست استعفای «فرمانده ی کل قوا» هر چند یک درخواست سمبلیک و نشدنی است، اما به خوبی مسئول اصلی این فاجعه را از نظر مردم نشان می دهد.
اخبارروز: می دانیم که جمهوری اسلامی درحالی که علیه آمریکا رجز خوانی می کند همزمان سقف مطالبه خود برای معامله و توافق با آمریکا را به طرق مختلف به گوش ترامپ می رساند، فکر می کنید جمهوری اسلامی تا چه اندازه می تواند از طریق توافق با آمریکا و رقبای منطقه ای خود و در واقع امضای برجام ۲، بحران فعلی را مهار کند و بر اوضاع مسلط شود.
تابان: روابط جمهوری اسلامی با آمریکا پیچیدگی های خود را دارد. معامله پنهانی آن با آمریکا تازه نیست. این حکومت در سال ۹۲اگر نسبت به وضعیت خود احساس خطر نمی کرد، به توافق هسته ای-برجام- تن نمی داد. در حال حاضر از وضعیتی که جنگ را در آستانه قرار داده بود دور شده ایم. البته این تصور کلی جامعه بوده است. هم خامنه ای و هم بیشتر از او ترامپ بارها تاکید کرده بودند که جنگی صورت نخواهد گرفت. حوادث هفته های اخیر از قتل قاسم سلیمانی به بعد نشان داد که هیچ کدام از طرفین، به خصوص جمهوری اسلامی مایل نیستند به نحوی عمل کنند که روابط خصمانه ی فعلی از کنترل آن ها خارج شود و حقیقتا به یک جنگ منجر شود. این البته خبر خوبی است. هر چه از فضای جنگی دور شویم، نیروهای افراطی جناح راست اپوزیسیون و آن بخش از حکومت که از یک وضعیت خطرناک جنگی نیرو می گیرند ابتکار عمل خود را بیشتر از دست می دهند و تضعیف می شوند. منظورم از یک طرف نیروهای جنگ طلب طیف راست اپوزیسیون خارج از کشور است که سیاست خود را بر وقوع جنگ و شکست نظامی جمهوری اسلامی توسط آمریکا قرار داده و امیدوار است از این طریق خود را به قدرت نزدیک کند. در برابر این ها «جناح چپ» حکومت و هواداران آن در ایران و خارج از کشور قرار دارند که می کوشند با برجسته کردن خطر جنگ، رویارویی مردم با حکومت را از مسیر اصلی خود منحرف کنند و زیر پرچم «صلح»، صلح با جمهوری اسلامی را تدارک ببینند.
دور شدن خطر جنگ هر دوی این نیروها را تضعیف می کند و به جنبش مردمی امکان قرار گرفتن در مسیر صحیح و پیشروی در این مسیر را می دهد.
با این حال نباید خطر «سازش» را یک سره از نظر دور داشت. اما این اتفاق اگر هم قرار باشد روزی عملی شود، حکم نوشداروی بعد از مرگ سهراب را خواهد داشت. یعنی رشد اعتراضات و روند انقلابی ممکن است جمهوری اسلامی را به جایی برساند تا جام زهر دیگری را در مناسبات خود با آمریکا سر بکشد، اما آن وقت که جنبش انقلابی از چنین قدرتی برخوردار شده باشد که بتواند چنین جام زهری را به رهبری حکومت بخوراند، بعید است که خود با چنین جام زهری مسموم و از مسیر خود منحرف شود.
اخبارروز: ما در فاصله چند هفته شاهد اشکال مختلفی از برآمد مردم در کشور بودیم. در ماه آبان مردم با اعتراضات گسترده به شکل بی سابقه ای پایه های حکومت را لرزاندند و علیرغم سرکوب خشن و خونین رو در روی آن ایستادند، سپس ماجرای کشته شدن سلیمانی پیش آمد و حکومت با سرمایه گذاری عظیم تلاش کرد خیزش آبان رویدادی گذرا و فراموش شده تلقی شود و حالا مردم در اعتراض به دروغگویی رژیم در مورد کشتن سرنشینان هواپیما در آسمان ایران به خیابان ها بازگشته اند و شعارها نشان می دهد که کل حکومت هدف معترضان است. نظر شما در باره روند اعتراضات مردم چیست، آیا وارد فاز تازه ای در جهت عبور از حکومت شده ایم؟
تابان: ما از دو سال پیش وارد «فاز تازه» شده ایم و حوادثی که شما به آن اشاره کردید نشانگر این است که این فاز تازه عمق و حدت بیشتری می گیرد. نه حکومت و نه هیچ کس دیگر انتظار نداشت بعد از آن نمایشات و تابوت گردانی ها، با این سرعت با دور تازه ای از اعتراضات روبرو شویم. این اعتراضات حتی اگر امروز هم خاموش شود، کار خودش را کرده است و ضربه ی دیگری بر پایه های سست شده ی حکومت دیکتاتوری در ایران وارد آورده است. این اعتراضات پاتک معترضین به حکومت اسلامی بود که کوشید با تابوت گردانی در شهرهای مختلف و بسیج حداکثری تاثیر جنبش آبان ماه را از بین ببرد و بار دیگر بر اوضاع مسلط شود.
اکنون آن فضای روزهای عزاداری حکومت از بین رفته است و صف آرایی بین مردم و حکومت دوباره تازه شده است.
اخبار روز: در تظاهرات اخیر، اینجا و آن جا دیده شده که اصلاح طلبان کوشش می کنند به خیابان ها باز گردند و کنترل اعتراضات را در دست بگیرند؟
تابان: اصلاح طلبان هیچ وقت در خیابان نبوده اند که حالا بخواهند به آن باز گردند و کنترل آن را در اختیار بگیرند. اغراق نیست اگر گفته شود هیچ نیروی سیاسی در ایران به اندازه ی اصلاح طلبان مردم را از خیابان نترسانده است. حالا که دیگر حرف های آن ها خریداری ندارد، اما آن زمان که قدرتی داشتند یکی از تلاش های اصلی آن ها این بود که فکر خیابان را از سر مردم، جوانان و دانشجویان بیرون کنند.
با عوض شدن وضعیت ممکن است آن ها هم سعی کنند بخت خود را بیازمایند، اما بدست گرفتن کنترل خیابان از سوی اصلاح طلبان امر ناممکنی است. خیابان ذاتا رادیکال است و اصلاح طلبان از هیچ چیز به اندازه ی رادیکالیسم وحشت ندارند. آن ها پل ها را در جریان قیام دی ماه ۹۶ و آبان ۹۸ پشت سر خود خراب کرده اند. به نظر من در این زمینه شانسی ندارند. اگر هم تلاشی بکنند تا در خیابان دیده شوند به خاطر آن است که جوانان و دانشجویان را از توی خیابان جمع کنند.
اخبارروز: مشخصات این فاز تازه که از دو سال پیش شروع شده به جز شعار معروفش «اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا»، دیگر چیست؟
به نظر من گسترش مبارزات مردم پاسخ بسیاری از مسایلی را که سیاسیون ایران مدت ها بر سر آن ها در حال بحث و جدل بوده اند داده است. «شکل گذار»، «نوع گذار»، موضوع قهر و مسالمت و امثال این بحث ها اکنون در کف خیابان ها در حال حل شدن است. این فاز تازه دارد نشان می دهد که «خیابان» تکلیف نهایی مردم با حکومت استبدادی را مشخص می کند. وقتی از «خیابان» صحبت می کنیم البته فقط اعتراضات خیابانی در نظر نیست. «خیابان» از جمله اعتصاب و سایر اشکال مبارزاتی را هم می تواند در بر بگیرد، و حتما در بر خواهد گرفت. «خیابان» یک «مفهوم» است، یک تعریف است. تعریف و مفهوم چگونگی گذار. «خیابان» یعنی «انقلاب». تئوری هایی که در مورد «گذار آرام»، «گذار مسالمت آمیز»، «تحول تدریجی» و… در این سال ها مطرح شده است، نیز هر کدام مقدمات و موخرات خود را دارند و بر پایه هایی استوار هستند. اما فاز تازه ی ای که ما از آن نام می بریم در جهت هیچ کدام از این مفاهیم گسترش نیافته است و اکنون خیابان برجسته ترین جنبه ی مبارزاتی در ایران است.
ما شاهد یک روند انقلابی هستیم. مدت های مدید نه فقط حکومت و جناح اصلاح طلبش، بلکه بسیاری در میان نیروهای اپوزیسیون کوشیدند با خشونت طلب خواندن سرنگونی طلبان، و نشاندن پرچم سرنگونی طلبی در دست جریان راست طبقاتی، مردم را از سرنگونی حکومت بترسانند و «سرنگونی طلبان» را موجوداتی عجیب و غریب که ربطی به مردم ایران ندارند، جلوه دهند. گفتند «سرنگونی طلبی» مخصوص عده ای «خشونت طلب» و «خارج نشین» است. این فرهنگ حتی تا بغل گوش ما و کسانی که خود را «تحول طلب» می نامند گسترش یافت و تلاش های بسیاری شد که بین «سرنگونی طلبی» و «تحول طلبی» خط و مرز کشیده شود.
اما آن چه امروز در خیابان های ایران شاهد هستیم همان روند انقلابی و «سرنگونی طلبی» است. این روند به طور آشکاری دست بالا را در مجموعه ی مبارزاتی مردم ایران به خود اختصاص داده است. عمده ترین شعارهایی که از دی ماه ۹۶ و سپس در آبان ماه ۹۸ و حالا در تظاهرات اخیر با شفافیت بیشتری شنیده می شود. دو تا شعار است «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنه ای». این ها برجسته ترین نماد همین روندهایی هستند که اشاره کردم.
بنابر این اگر بخواهم مشخصات فاز تازه را در یک جمله خلاصه کنم، می توان از آن به عنوان یک روند انقلابی با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی یاد کرد. مسالمت آمیز بودن این روند مفهومی است که دیگر نمی توان به آن حتی فکر کرد، زیرا متعلق به گذاشته است. وقتی حکومت در چند روز آبان صدها و به گفته ای هزار و پانصد کشته روی دست مردم گذاشت، دیگر صحبت کردن از مسالمت عاقلانه نیست.
اخبارروز: اما ما با یک مشکل عمومی و حل نشده روبرو هستیم. این مشکل نبود آلترناتیو و رهبری و چشم انداز ناروشنی است که در هر حرکتی که صورت می گیرد فقدان آن به چشم می خورد. ما باز هم با معضل انقلاب بهمن مواجه هستیم که مردم می دانند چه نمی خواهند اما معلوم نیست چه می خواهند؟
تابان: این مشکل وجود دارد اما من تا این حد غلیظ کردن آن را درست نمی دانم. در مورد آلترناتیو، به معنای آن که ما چه می خواهیم، امروز و تا حدود زیادی پیشرفت حاصل شده و چشم اندازهایی مثبتی به وجود آمده است. خود این که ما جمهوری اسلامی را نمی خواهیم تا حدودی – تا حدودی – روشن می کند که ما چه چیزهایی را می خواهیم. یک حکومت دموکراتیک، سکولار، و پاسخگو. حکومت پاسخگو یک جمهوری دموکراتیک است. مضمون اجتماعی این جمهوری دموکراتیک را نیز شعارهای آبان ماه مردم معترض نشان داد. «نان، کار، آزادی»! «نان، کار، آزادی» مانیفست جنبش انقلابی کنونی است و محتوای اجتماعی آن چه که مردم – و یا دست کم بخش های پائینی مردم – از نظام آینده را می فهمند و انتظار دارند نشان می دهد. تعویض و دست به دست شدن حکومت، برقراری مجدد برخی آزادی های اجتماعی که در دوران جمهوری اسلامی از مردم سلب شده است، بی هیچ تغییری در سمت گیری های اقتصادی و ادامه ی فاجعه بار حاکمیت لجام گسیخته سرمایه و غارت، قطعا آن چیزی نیست که طبقات پائینی جامعه را که موتور تحولات اجتماعی هستند و خواهند بود راضی و آرام کند.
بنابر این در مورد آلترناتیو به معنای آن که چه می خواهیم؟ دست کم در خطوط کلی اش قیام آبان ماه پاسخ داده است. یعنی حکومتی متکی بر دموکراسی و عدالت اجتماعی. من فکر می کنم هر گام که جنبش مردمی جلوتر بگذارد، خطوط بیشتری از این طرح کلی روشن خواهد شد. نیروی چپ جامعه به نظر من می تواند کاملا به این چشم انداز متکی شود و در برابر راه حل های دیگری که مطرح می شوند، آن را مطرح کند و مورد حمایت قرار دهد.
اخبارروز: در مورد رهبری؛ آیا تلاش هایی که احزاب و سازمان های مخالف جمهوری اسلامی در خارج از کشور در جهت ایجاد نهاد رهبری به اشکال مختلف انجام می دهند پاسخگوی نیاز جنبش است، این تلاش ها تا چه اندازه با این چشم اندازی که مطرح کردید منطبق و یکسان است؟
تابان: من در مصاحبه ی قبلی هم تاکید کردم که انتظار ایجاد رهبری در خارج از کشور انتظار بیهوده و غیرممکنی است. به دلایل بسیار این ظرفیت امروز در میان نیروهای سیاسی خارج از کشور وجود ندارد. این انتظار بیهوده را اتفاقا برخی از نیروهای سیاسی خارج از کشور خودشان به وجود می آورند و به آن دامن می زنند. افراد، جریانات و گروه هایی که خیال می کنند قرار است مردم آن ها را بر تخت سلطنت و یا ریاست جمهوری بنشانند و یا مدیریت شورای گذار را به دستشان بسپارند و یا تحت فرمان آن ها حکومت شوراها را تشکیل دهند. مهم ترین نقشی که جریان ها سیاسی و میهن دوستان و دموکرات های ایرانی در خارج از کشور می توانند ایفا کنند، همان نقشی است که از موقعیت عینی و واقعی آن ها یعنی پشت جبهه بودن آن ها بر می خیزد. این حرف به معنی نفی نقش احزاب و سازمان هایی که در داخل کشور پایه اجتماعی دارند نیست ولی حزب و سازمانی که حداقل ارتباط را با دوستداران خود در داخل ندارد چگونه می تواند در رهبری جنبش مردم فعالانه مشارکت کند. احزاب سیاسی خارج از کشور به جای تلاش برای صدور رهنمود و دستور عمل برای داخل کشور و صف بندی روی بحث ها و راه هایی که جریان واقعی مبارزه نشان داده است هیچ کدام با واقعیات جامعه ی ما همخوانی ندارند، باید ابتدا خود را به داخل کشور منتقل کنند تا بتوانند نقش تاثیرگذاری بر عهده بگیرند. در خارج از کشور گسترده تر کردن صدای جنبش انقلابی داخل کشور، جلب حمایت های بین المللی در دفاع ازمردم، تلاش برای جلوگیری از جنگ و مواردی از این دست بسیار مهم است. بدون این تلاش ها صدای جنبش انقلابی مردم ایران در داخل کشور، بدون پژواک می ماند و حکومت می تواند راحت تر با آن مقابله کند.
مردمی که امروز می توانند سازماندهی کنند، زیر تیغ دیکتاتوری تظاهرات بر پا کنند، شعارهای بسیار هوشمندانه ای را مطرح کنند، قطعا می توانند گام به گام ابزارهای مناسب تری برای سازماندهی و رهبری مبارزات خود را نیز ایجاد کنند.
یکی از بهترین شعارهایی که روز یکشنبه در تظاهرات مردم مطرح شد این بود: «ملت چرا نشستی، منجی خود، تو هستی!» این پاسخ سوالی است که شما در مورد رهبری اعتراضات مطرح کرده اید. جامعه ی ما علیرغم چهل سال سرکوب، فعالین سیاسی شناخته شده و مورد اعتماد، تشکل هایی که در دوران دیکتاتوری به تدریج پدید آمده اند، رهبران کارگری که در اعتراضات و اعتصابات آبدیده شده اند، و نیز معترضینی که در جریان همین مبارزات خیابانی و حواشی آن تجربه می آموزند و پخته می شوند، زیاد دارد.
اگر یک چیز از اعتراضات چند ماهه ی اخیر آموخته باشیم این است که جنبش های مردمی خلاقیت ها و ابتکارات فوق العاده خود را دارند. این خلاقیت ها و ابتکارات کمبودها و نیازها را برطرف خواهند کرد. مهم این است که مردم ایران در جریان اعتراضات خود دارند دوباره به «ما» تبدیل می شوند. آن چه که آن ها را به هم پیوند می دهد، زبان و کلامشان را یکی و پیوندهایش را محکم می کند یک کلید واژه است: «مرگ بر خامنه ای». تبدیل شدن مردم به این «ما» شرط اول به سرانجام رسیدن این روند انقلابی است.
چپ باید خود را با واقعیتهای تازه تطبیق دهد
ترجمه شده از مورنینگ استار، روزنامهٔ چپ بریتانیا
محافظهکاران واقعیتیهایی را درک کردهاند که «لیبرال»ها (مثل دموکراتهای آمریکایی) درک نمیکنند. راستگرایان در آمریکا و بریتانیا و کشورهای دیگر خشم و نارضایتی محرومان را خوب درک کردهاند. و چپ نیز باید در همین راه بکوشد.
یکی از گفتههای معروف مارکس این است که تاریخ خودش را تکرار میکند، “نخست به صورت تراژدی، و بار دوّم به صورتی مسخره.” خیلی از صاحبنظران و تحلیلگرانی که صفحههای آرا و عقاید را در رسانههای بزرگ کشورها پر میکنند، این طور بیان میکنند که شکست حزب کارگر بریتانیا در انتخابات اخیر، نمونهٔ “فاجعه”ای است که در انتظار دموکراتهای آمریکایی است، اگر آنها برنی سندرز یا نمونهٔ ملایمتر او را برای رقابت با دونالد ترامپ در انتخابات ۲۰۲۰ نامزد کنند. به اعتقاد این صاحبنظران، این همان تکرار مسخرهٔ شکست تراژیک جرمی کوربین در بریتانیا خواهد بود.
ولی در کنار چنان تحلیلگرانی، هستند مغزهای متفکر و اندیشمندان عاقلتری در رسانهها که پیامهای ظریف تاریخ را بهتر درک میکنند. امثال جرالد سیب (وال استریت ژورنال) و استیفن فیدلر (نویسندهٔ پرسابقهٔ بخش مالی رویترز و فایننشیال تایمز)، پیروزی بوریس جانسون در بریتانیا را از دید دیگری میبییند و آن را رخدادی موازی با پیروزی انتخاباتی ترامپ در آمریکا میدانند. به نظر چنین تحلیلگرانی، نشانههای زیادی در این روند مشابه و موازی دیده میشود که بیشتر از صرفاً رخدادهای تصادفی است.
دو نویسندهٔ مذکور در مقالهای با عنوان “انتخابات بریتانیا نشانگر بازسازی محافظهکاری است” مینویسند که دوران تازهای آغاز شده است که رأیدهندگان تازهای را وارد میدان کرده است، و دستهبندیها و نگرشها و سیاستهای تازهای را پیش کشیده است: “پیروزی انتخاباتی بزرگ بوریس جانسون میخ دیگری بر تابوت ‘برند’ سیاستهای محافظهکارانهٔ رونالد ریگان و مارگارت تاچر کوبید که چهار دهه پیش به قدرت رسیدند… جریان سیاسی در غرب اکنون به طور قابلملاحظهای عوامگرایانهتر و ملیگرایانهتر شده است، به حدّی که رأیدهندگان در حوزههای انتخاباتی کارگرنشین را به خود جذب میکند. خویشتنداری مالی، که زمانی از شعارهای اصلی محافظهکاری بود، دیگر کمتر اهمیت دارد؛ بازنویسی قوانین حاکم بر اقتصاد جهانی، اهمیت بیشتری یافته است.” مقالهٔ مذکور نهضتی راستگرا را تصویر میکند که در حال چرخش به سوی ملّیگرایی حمایتگرایانه و تنگنظرانه و در خود است، که به جهانیسازی (گلوبالیزاسیون) پشت میکند، مقید به ریاضت مالی و جزمگرایی بازار نیست، و با سر دادن شعارهایی در مورد تغییر دستگاه حاکم موجود و تحقیر “قشر ممتاز لیبرال” خود را به طبقهٔ کارگر نزدیک میکند. مثل تاچر و ریگان که در دهههای گذشته سردمداران جریانی تازه بودند، امروزه دونالد ترامپ و بوریس جانسون سردمداران برجستهٔ این محافظهکاری نوع جدید هستند، ولی البته چهرههای سرشناس دیگری از این جریان در کشورهای دیگری مثل مجارستان، ایتالیا، و لهستان نیز در قدرت سیاسی هستند یا در آن شریکاند. حتّی در خارج از اروپا نیز چهرههایی مثل نارندرا مودی در هند، شینزو آبه در ژاپن، ژاییر بولسونارو در برزیل، و سباستیان پینییرا در شیلی بسیاری از ویژگیهای این محافظهکاری نوع جدید را دارند.
دو نویسندهٔ یاد شده، این ظرافت را در بینش و تحلیل خود دارند که ترامپ و جانسون را بیشتر از یک انحراف و خطای محاسبه و یک جهش زودگذر و تغییر ناگهانی در جمهوریخواهی شرکتی و محافظهکاری دیوانهٔ بازار ببینند. آنها به این نکته اشاره میکنند که امثال ترامپ و جانسون فرصتطلبانه با احساسات رأیدهندگان قشرهای میانی خردهبورژوا و طبقهٔ کارگر بازی میکنند که زندگیشان در زیر تعدیل ساختاری جهانی طبقهٔ حاکم و اوج آن در فروپاشی ۲۰۰۷-۲۰۰۹ تباه شده است. آنها مینویسند: “هر دو [ترامپ و جانسون] روی خشم و انزجار یقهآبیها و طبقهٔ متوسط از قشر ممتاز مالی و سیاسی حساب باز کرده بودند، یعنی قشری که از دید رأیدهندگان طبقهٔ متوسط و یقه آبی، برایشان اصلاً مهم نبود که جریانهای اقتصادی جهانی چگونه دارند زندگی و معیشت زحمتکشان و کارگران را در میهن نابود میکنند. به نوشتهٔ این دو: “برکزیت نماد آن نارضایتیها در بریتانیا بود؛ در آمریکا، روابط تجاری با چین و مکزیک نمادهایی بودند که آقای ترامپ از آنها بهره گرفت.” نویسندگان مقاله اشاره میکنند که ترامپ و جانسون “با دادن قولهایی در زمینهٔ آزادتر کردن مصرف بودجههای عمومی، در پاسخ مثبت دادن به خشم رأیدهندگان طبقهٔ متوسط و طبقهٔ کارگر به خاطر از خود گذشتگیهایی که از زمان فروپاشی مالی ۲۰۰۸ بهاجبار به آنها تن داده بودند و سختیهایی که بهاجبار کشیده بودند، سیاستهای پیشنهادی خود را برای این گروه اجتماعی جذابتر کردند.” به نظر نویسندگان این مقاله، جانسون با دادن قولهایی در زمینهٔ “بودجههای بیشتر برای خدمات پزشکی و بهداشتی دولتی، مدرسهها، نظم عمومی و پلیس، و زیرساختها” در واقع “پرچم سنّتی حزب کارگر چپگرا را ربود و از آنِ خود کرد.” ترامپ نیز با زیر پا گذاشتن یکی از بنیادیترین اصول محافظهکاری قرن بیستم- یعنی کاهش بدهی و کسری بودجهٔ دولت- “کسری بودجهٔ دولت فدرال را به رقمی در حدود هزار میلیارد دلار افزایش داد؛ ولی او فقط به این علت میتواند چنین کند که نرخهای پایین بهرهٔ بانکی به او امکان میدهد که وام گرفتن دولت کمهزینهتر باشد. آقای جانسون نیز با استفاده از امتیازی مشابه، سر کیسه را شل کرده است.”
نظر این دو نویسنده این است که از زمان فروپاشی مالی ۲۰۰۷-۲۰۰۹ تا کنون بخشی از نیروهای راستگرا درسهای تازهای از تاریخ آموختهاند و رویکرد سیاسی تازهای را در پیش گرفتند، بدین صورت که از جهانیسازی، رعایت مصالح بینالمللی، ریاضت، و بازارهای بیقیدوبند روی گرداندهاند و دوری میکنند. آنها فرصتطلبانه و حیلهگرانه، این چرخش سیاستهای خود را فراهم کردن آسایش برای خردهبورژوازی و طبقهٔ کارگر آسیبدیده، ناراضی، و خشمگین وانمود میکنند. البته هنوز محافظهکارانی هم هستند که همچنان به بنیادگرایی بازار و رویکرد جهانی ریگان-تاچر چسبیدهاند که خوب یا بد با عنوانهایی مثل جهانیسازی (گلوبالیزاسیون) و نولیبرالیسم نامیده میشوند، ولی روشن است که محافظهکاری نوع تازهای در حال اوجگیری است.
به این دو نویسنده ایراد گرفته شده است که نقش بیگانههراسی را در سیاستهای محافظهکاران نوین مثل ترامپ و جانسون نادیده گرفتهاند. تردیدی نیست که نژادگرایی و تحریک احساسات ضدمهاجر در پیشبُرد سیاستهای محافظهکاران جدید نقش قابلتوجهی بازی میکند. ولی یکی از نظرسنجیها نشان میدهد که در همهپرسی برکزیت در سال ۲۰۱۶ ضمن اینکه ۴۰درصد رأیدهندگان بر این عقیده بودند که مهاجرت مهمترین مسئلهٔ رأیدهندگان بوده است، ولی در آستانهٔ انتخابات اخیر بریتانیا که منجر به پیروزی جانسون شد، فقط ۱۰درصد رأیدهندگان هنوز مهاجرت را مسئلهٔ اصلی میدانستند.
جالب است که اگرچه در سی چهل سال گذشته، موج جریان ریگان-تاچر اجماع جهانی سیاست سرمایهداری را فراگرفته بود، امّا امروزه آن اجماع سیاسی در سوسیال دموکراسی و لیبرالیسم سیاسی جا خوش کرده است. پیروزی “نودموکراتها” و رویگردانندگان “موج سوّم” بر رویکرد مداخلهگرایی مالی-دولتی کینزی، اکنون آنها را سرسختترین مدافعان بازار آزاد، نهادهای بینالمللی، بودجههای متوازن، سیاستهای ریاضتی، و بازار کار غیرمتمرکز و حمایتنشده میکند.
حزبهای چپ میانه در کشورهای سرمایهداری پیشرفته، از آنجا که خیلی راحت ایدئولوژی بتوارگی بازار را در اواخر قرن بیستم پذیرفتند و به کار بستند، اکنون گیر افتادهاند و سرسختانه از همان فلسفهای دفاع میکنند که آسیبهای زیادی به زحمتکشان زد؛ فلسفهای که محافظهکاران جدید اکنون بیش از پیش پشت سر میگذارند و از آن عبور میکنند. در حالی که محافظهکاران جدید دیدگاههای خود را پس از بحران ۲۰۰۷-۲۰۰۹ تغییر دادند و اصلاح کردند، دیدگاههای بیشتر لیبرالها و سوسیال دموکراتها دستنخورده و بیتغییر ماند و آنها به بازی کردن با همان کارتهایی ادامه دادند که از زمان “انقلاب” ریگان-تاچر داشتند!
رأیدهندگانی که از اجماع سیاسی کهنهای رویگردان بودند که منجر به هرجومرجی اقتصادی شده بود که از زمان رکود بزرگ تا آن روز دیده نشده بود، به دنبال تغییر بودند، و به طرف هر جایی که بتواند چنین تغییری را ممکن کند، رفتند. در آمریکا، فکر کردند با انتخاب باراک اوباما میتوانند به این تغییر دست یابند. معلوم شد که آن انتخاب بیپایه و اساس بود و حاکمیت قشر ممتاز و ریاضت را بیش از پیش تثبیت کرد. در نتیجه، در انتخابات بعدی، ترامپ فرصت خودنمایی پیدا کرد. دموکراتهای دستگاه حاکم آمریکا (دموکراتهای شرکتی) بر این نظرند که ترامپ هم شکست خواهد خورد. البته آنها حق دارند و درست میگویند؛ چون محافظهکاران جدید نیز فقط قولهای توخالی میدهند و راهحلهایشان دروغین و قلابی است.
ولی رهبران حزب دموکرات آمریکا اگر فکر میکنند که شکست ترامپ باعث روی آوردن و هجوم مجدد مردم به حزب دموکراتی خواهد شد که در خدمت خط ریگان-تاچر است، حزبی که سرسپردگیاش در وهلهٔ اوّل به شرکتهای عظیم، به اقتصاد قطرهچکانی از بالا به پایین، به ریاضت مالی، به دولت رفاه از درون تهی شده است، و اعتقاد راسخ دارد که باید به بازار برای اجازه داد که حاکم نهایی در همهٔ تصمیمگیریهای اقتصادی باشد، سخت در اشتباهاند و ابلهانه فکر میکنند. روشن است که رهبری حزب دموکرات ترجیح میدهد بهخاطر پایبند نبودن ترامپ به تشریفات رسمی و اسطورههای ریاستجمهوری یا با توسل به داستانهایی مثل دخالت روسیه در انتخابات (روسیهگیت) به ترامپ حمله کند، و از مطرح کردن تغییرهایی واقعی که میتواند آرای مردم خواهان تغییر را جلب کند، بپرهیزد. نتیجهٔ این شیوه برای کسانی که ضرورت راهحلهای عاجل و فوری را احساس میکنند، فاجعهبار خواهد بود. ولی سردمداران حزب دموکرات ترجیح میدهند که ترامپ دوباره انتخاب شود تا اینکه دست از دفاع جانانه از شریکان سرمایهدار خود بردارند. به همین ترتیب، میراث تاچر، که از طریق رهبری گذشتهٔ تونی بلر به این حزب رسیده است، چنان در حزب کارگر ریشهدار است که بسیاری از چهرههای برجستهٔ آن ترجیح میدادند جرمی کوربین ببازد تا اینکه میراث خود را از دست بدهند.
نیروهای ترقیخواه باید به طور جدّی به این موضوع بپردازند که آیا حزبهای چپ میانه، حتی حزبهایی که حالا با عنوانهای جدید سوسیال دموکرات کار میکنند، میتوانند برنامهای را مطرح کنند یا به پیش ببرند که بتواند راهحلی در مقابل قصابی سرمایهداریِ بیش از پیش ناکارآمدِ امروزی ارائه دهد و زحمتکشان را از امیدهای واهی و دروغینی که محافظهکاری نوین به آن دامن میزند، دور و به سمت خود جلب کنند یا نه.
در زمانی که سیاست به شیوهٔ کهنه به طور کامل بیاعتبار شده است، سیاست به شیوهای نوین در دستور کار قرار میگیرد. سیاست نوین باید در پیرامون راه به سوی سوسیالیسم تنظیم شود، تنها راهی که زحمتکشان را از خیانت و عوامفریبی دور خواهد کرد و نجات خواهد داد.
به نقل از«نامهٔ مردم»، شمارهٔ ۱۰۹۴، دوشنبه ۱۶ دی ماه