بیانیهٔ‌ حزب تودهٔ ایران: سیاست‌های ورشکسته و غیرانسانی رژیم جهل و جنایت در برابر جنبش توده‌های جان به‌لب رسیده!

حزب تودهٔ‌ ایران

اعتراض‌های مردم جان به‌لب رسیده در بیش از صد شهر کشور و سرکوب خشن و خونین معترضان از سوی رژیم ولایت فقیه و ادامه پیگردها، دستگیری‌ها، بازداشت‌ها، و آزار و شکنجه هزاران تن از آنان، بازتابی گسترده‌ در افکارعمومی ایران و جهان داشته است. بر اساس آخرین برآوردها، بیش از ۳۶۰ نفر در جریان این اعتراض‌ها به‌ضرب گلولهٔ  “سربازان گمنام امام زمان” به‌قتل رسیده‌اند و نزدیک به هشت هزار تن دستگیر و صدها نفر هم زخمی شده‌اند.

افزون بر این‌ها، و در شرایطی که ایران در وضعیت اقتصادی‌ای بسیار وخیم قرار دارد، قطع اینترنت و شبکه‌های ارتباطی کشور از سوی رژیم به‌منظور مهار و خاموش کردن اعتراض‌های مردمی و همچنین سرپوش گذاشتن بر آن‌ها، بر اساس بررسی‌های انجام شده، بالغ بر میلیاردها دلار خسارت اقتصادی به کشور وارد شده است.  

علی خامنه‌ای، رهبر رژیم، که فرمان سرکوب خشن و خونین جنبش مردمی را صادر کرده بود، روز چهارشنبه ششم آذرماه (۲۷ نوامبر) در دیدار با جمعی از اعضای بسیج، در تأیید سرکوب خونین مردم ازجمله گفت: “یک توطئه‌ی عمیق و وسیع بسیار خطرناکی که آن‌همه پول خرج آن شده بود و زحمت کشیده بودند که بتوانند در یک بزنگاهی حرکت تخریب، شرارت و آدمکشی را انجام دهند به‌وسیله‌ی مردم نابود شد.” پیش از خامنه‌ای نیز سالار آبنوش، فرمانده عملیات سازمان بسیج، روز پنج‌شنبه ۳۰ آبان‌ماه ۹۸، اعتراض‌های مردم را “جنگ جهانی تمام‌عیار” توصیف کرد که “یک‌دفعه کل کشور را فراگرفت” و اضافه که “فقط خدا ما را نجات داد”. حسن روحانی، رئیس جمهور کارگزار ولایت، در سخنانی که امروز چهارشنبه ۱۳ آذرماه بیان کرد، ضمن اشاره به اینکه به‌زودی “اعتراف سازمان دهندگان” اعتراض‌های اخیر پخش خواهد شد، مدعی گردید:‌ “این افراد بیش از دو سال برای این کار برنامه‌ریزی کرده بودند، سال گذشته در مقطعی می‌خواستند کاری انجام دهند که زمان مناسب نبود امسال می‌خواستند در مقطع دیگر که با زمان مناسب ندیدند بیشتر در فکر آخر دی و بهمن و نزدیک انتخابات در این ایام برنامه‌ریزی کرده بودند. وقتی این مسئله اعلام شد [گران شدن بنزین] آنها با دستور اربابانشان از خارج که الآن زمانش فرارسیده و آن را اجرا کنید آمدن بیرون بنابراین باید با آنها برخورد شود.”

واقعیت امر این است که گستردگی اعتراض‌های اخیر در بیش ار صد شهر کشور و درگیری مستقیم مردم با نیروهای سرکوبگر رژیم، در دل رهبران رژیم که کشور را در وضعیت فاجعه‌بار ورشکستگی اقتصادی،‌ فقر، محرومیت گسترده، بیکاری مزمن، تورم افسارگسیخته، و ناهنجاری‌های وسیع اجتماعی قرار داده‌اند، هراسی عمیق‌ برانگیخت. برخلاف مدعیات تبلیغاتی رژیم درباره عامل بیگانه بودن اعتراض‌کنندگان، هزاران تن از جوانانی که جان بر کف به‌مقابله با نیروهای سرکوبگر رژیم برخاستند رنج و دردشان از محرومیت، بیکاری، و خفقان حکومتی ظالم بوده است که حال این خیل عظیم جوانان را تباه و آینده‌شان را بدتر از حال کرده است.

میرحسین موسوی، نخست‌وزیر دوران هشت‌ساله جنگ در حکومت جمهوری‌اسلامی ‌که ده سال است در حصر به‌سر می‌برد،‌ در پیامش در اعتراض به سرکوب خونین اعتراض‌های مردمی و قیاس جنایت‌های رژیم کنونی با جنایت‌های حکومت شاه، با شهامت و به‌درستی یادآور شد: “برخورد خشن و خونین با مردمی خشمگین و فرودستانی جان به‌لب رسیده که در اعتراض به یک تصمیم غیرمعقول کاسب‌کارانه و مخالف منافع اقشار مستضعف، و زخم‌خورده از سیاست‌های خانمان‌برانداز به خیابان‌ها آمده بودند، و تأمل در گستردگی اعتراض‌ها در تهران و سایر نقاط کشور که نشان‌دهنده سرخوردگی همگانی در میان اقشار جان به‌لب رسیده از اوضاع کشور دارد، شباهت تام و تمام با کشتار بی‌رحمانه مردم در ۱۷ شهریور خونین ۵۷ دارد. آدمکشان سال ۵۷ نمایندگان یک رژیم غیردینی بودند، و مأموران و تیراندازان آبان ۹۸ نمایندگان یک حکومت دینی. آنجا فرمانده کل قوا شاه بود و امروز اینجا ولی فقیه با اختیارات مطلقه.”

حزب تودهٔ‌ ایران، ادامه یافتن پیگرد مردم جان به‌لب رسیده، شکنجه و آزار وحشیانه دستگیر شدگان، و نمایش‌های مشمئزکنندهٔ‌ اعتراف‌های تلویزیونی درحال تدارک از سوی رژیم را شدیداً محکوم می‌کند! ما ضمن تسلیت و همبستگی با خانواده های شهدا  و هزاران زندانی سیاسی، برخورد خشن  و غیر انسانی با خانواده های داغدیده که در ازای تحویل گرفتن پیکر عزیزانشان مجبور به دادن پول و تعهد دفن شبانه می شوند، و نیز خانواده دستگیر شدگان که همراه با آزار و تهدید، در بی خبری کامل از عزیزانشان هستند را محکوم می کنیم.

سیاست‌های ورشکسته و غیرانسانی رژیم جهل و جنایت در مقابل جنبش توده‌های جان به‌لب رسیده بیش از هرچیز نشانهٔ درماندگی رژیم فقها و هراس عمیق آنان از آغاز پایان رژیمی است که ثمره‌اش برای میهن ما ظلم، محرومیت، و بدبختی بوده است.

در شرایط حساس کنونی که رژیم همچنان به پیگرد و سرکوب جنبش مردمی ادامه می‌دهد، بسیج گسترده افکارعمومی ایران و جهان برای مقابله با سیاست‌های ضد انسانی رژیم از اهمیتی ویژه‌ برخوردار است. همبستگی جنبش سندیکایی،‌ کارگری، و کمونیستی جهان با اعتراض‌های مردم و محکوم کردن خشونت رژیم را باید هرچه دامنه‌دارتر کرد و آزادی فوری و بدون قیدوشرط همهٔ دستگیرشدگان و همهٔ زندانیان سیاسی- عقیدتی و متوقف کردن ماشین شکنجه و اعتراف‌گیری گزمگان رژیم را بی‌درنگ خواستار شد.

اگرچه رژیم توانست با دست زدن به سرکوب خشن و خونین در هفته‌های اخیر بار دیگر صدای اعتراض توده‌های جان به‌لب رسیده را موقتاً خاموش سازد، اما شراره‌های سرکش انزجار اکثریت قاطع مردم ما از این حکومت ظالم نه‌تنها فروکش نکرده است، بلکه دیر یا زود روزی دیگر سر خواهد کشید. با صبر و حوصله و آماده کردن همه گردان‌های اجتماعی،‌ از طبقه کارگر و زحمتکشان گرفته تا زنان، جوانان، و دانشجویان را برای آن روز باید تدارک دید و آغاز مبارزه‌ای مشترک،‌ فراگیر، متحد و مؤثر  را آماده شد.

 

حزب تودهٔ‌ ایران

۱۳ آذرماه




تأملی بر شورش آبان ۱۳۹۸

۱۵ آذر ۱۳۹۸

نویسنده: 
هیأت تحریریه سایت «۱۰ مهر»

آنچه را به‌طور یقین می‌توان گفت، زمینه اقتصادی شورش آبان ۹۸ و این نتیجه‌گیری است که اعتراضات تهیدستان گسترده‌تر شده است، جنبه طبقاتی آن تعمیق یافته است و مردم زحمت‌کش بیش از هر زمانی خود را در مقابل حکومتی می‌بینند که یکپارچه از منافع غارتگرانه لایه‌های سرمایه‌داری بزرگ دفاع می‌کند … همه و همه نشان از آگاهی حکومت از احتمال وقوع اعتراضات گسترده به افزایش بهای بنزین و آمادگی برای کنترل و سرکوب این اعتراضات دارد. در عین‌حال این پرسش باقی است که با وجود چنین آگاهی، چرا حکومت جمهوری اسلامی ریسک افزایش بهای بنزین را به جان خرید؟ آیا پاسخ چنین پرسشی را تنها و تنها باید در منافع اقتصادی و طبقاتی هیأت حاکمه و در راستای تعمیق اجرای سیاست نئولیبرالی تعدیل ساختاری جستجو کرد؟ پاسخ ما به این پرسش منفی است. به‌زعم ما نقش معادلات منطقه‌ای را نمی‌توان نادیده گرفت.
 
 

بر‌اساس تصمیم سران ۳ قوه، از ساعت صفر جمعه ۲۴ آبان ماه ۱۳۹۸، بنزین سهمیه‌بندی شد و قیمت بنزین آزاد ۳ برابر گردید. پس از گذشت ۲ روز آیت‌الله خامنه‌ای از مصوبه سران سه قوه حمایت کرد و بدین ترتیب تصمیم یکپارچه حکومت جمهوری اسلامی را درباره افزایش قیمت بنزین به نمایش گذاشت.
گران شدن ۲۰۰درصدی بنزین جرقه شورشی شد که صدها شهر کشور را دربر‌گرفت.
این نوشتار به اجمال علل اقتصادی و سیاسی اقدام حکومت مبنی بر افزایش قیمت بنزین را بر‌می‌شمرد و به بیان مشخصه‌های شورش آبان ۱۳۹۸ می‌پردازد.

۱ــ افزایش بهای بنزین: رابطه آن با سیاست‌های نولیبرالی و کسری بودجه

گران‌ کردن قیمت سوخت، پیشنهاد همیشگی صندوق بین‌المللی پول (IMF) و یکی از نشانه‌های تعدیل ساختاری نولیبرالی است که طی سه دهه‌ اخیر همواره در دستور کار دولت‌های جمهوری اسلامی بوده است. آخرین بار در ۲۹ مارس ۲۰۱۸ (۹ فروردین ۱۳۹۷)، پس از دیدار مشورتی هیأت مدیره صندوق بین‌المللی پول با مقام‌های جمهوری اسلامی، کاهش یارانه سوخت مورد توافق هر دو طرف قرار گرفت. (I) دلیل افزایش قیمت بنزین در شرایط کنونی‌ صرفاً به اجرای سیاست‌های نولیبرالی حکومت محدود نمی‌شود‌. مسأله مهم‌تر، کسری بودجه بی‌سابقه دولت، امید به کاهش مصرف بنزین از طریق گران کردن آن، با هدف افزایش صادرات بنزین و کسب درآمد ارزی برای جبران انسداد منابع مالی حکومت است. (II) ‪(III)‬

۲ــ افزایش قیمت بنزین از زاویه منافع طبقاتی حکومت

برخلاف تبلیغات حکومتی، گران شدن بنزین، منجر به جهش نرخ ارز، بالا رفتن قیمت کالا‌های اساسی، افزایش کسری بودجه دولت، … و سبب سخت‌تر شدن وضعیت معیشت زحمت‌کشان می‌شود. بنابه گفته معاون اقتصادی بانک مرکزی افزایش قیمت بنزین تورم ۴ درصدی ایجاد می‌کند که به‌معنای افزایش ۱۰ درصدی هزینه‌های اساسی (از قبیل هزینه بهداشت، مواد خوراکی و …) مردم تهیدست است. ‫(IV)‬
بنابه اعتراف دولت، امروز ۷۵ درصد مردم نیازمند کمک‌های مالی هستند. به‌رغم این واقعیت تلخ، در شرایط اعمال شدیدترین تحریم‌های اقتصادی از سوی امپریالیسم آمریکا بر مردم و کشور ما، حکومت جمهوری اسلامی از هرگونه راه‌حل برای جبران کمبود‌های مالی دولت، که غارتگری لایه‌های بورژوازی بزرگ را، هر‌چند جزیی، محدود کند، اجتناب می‌ورزد و سیاست‌های خود را بر‌اساس افزایش فشار اقتصادی بر کارگران، زحمت‌کشان و مزدبگیران جامعه تنظیم می‌کند. در این زمینه نمونه‌هایی ذکر می‌‌کنیم: ‌‌
ـــ در دی ماه ۱۳۹۷، مرکز پژوهش‌های مجلس با انتشار گزارشی با عنوان «بررسی لایحه بودجه سال ۱۳۹۸ کل کشور ۳. منابع بودجه (ویرایش اول)»، هشت راهکار برای افزایش منابع عمومی بدون فشار بر طبقات درآمدی پایین و متوسط ارائه داد که عبارتند از: «ساماندهی معافیت‌های مالیاتی؛ مالیات بر مشتریان پُرمصرف آب، برق و گاز؛ پلکانی کردن مالیات بر حقوق؛ وضع مالیات بر سود برخی سپرده‌های بانکی؛ وضع مالیات بر عایدی سرمایه (املاک)؛ وضع مالیات بر خانه‌های لوکس؛ جلوگیری از فرار مالیاتی برخی از مشاغل؛ و مالیات بر مجموع درآمد.» (V) در ادامه، لایحه «مالیات بر عایدی سرمایه» در کارگروه مشترک وزارت اقتصاد و کمیسیون اقتصادی مجلس تدوین شد. اما این لایحه در دستور کار دولت و مجلس قرار نگرفت. جلسه سران قوا راه‌های دیگری از‌جمله برداشت از حساب ذخیره ارزی، برداشت از صندوق توسعه ملی، واگذاری دارایی‌های دولت و … و در پایان گران کردن بنزین را برای تأمین منابع مالی دولت در پیش گرفت.
ـــ بنابه آنچه روز اول آذر ماه ۱۳۹۸ در کانال تلگرام مهندس احسان سلطانی، اقتصاددان نهادگرا، منتشر شده است: در سال ۱۳۹۷، ۱۱۸ میلیون تن کالای غیرنفتی (موادمعدنی، مواد نفتی، محصولات شیمیایی و فلزات اساسی) به ارزش ۴۵ میلیارد دلار صادر گردید. رانت حمل‌و‌نقل (سوخت) این کالاها بیش از ۱۰۰‌هزار میلیارد تومان برآورد می‌شود. این رانت جدا از رانت انرژی استخراج، حمل‌و‌نقل غیرمستقیم، آماده‌سازی و فرآوری است.
در شرایطی حکومت بنزین ۳۰۰۰ تومانی را به مردم ایران تحمیل کرد، که فقط رانت حمل‌و‌نقل سوخت صادرات مواد معدنی (۴۰‌هزار میلیارد تومان)، بیش از کل درآمد دولت از محل افزایش قیمت بنزین (۳۰‌هزار میلیارد تومان) است.
بدین ترتیب در شرایط اعمال بی‌سابقه‌ترین تحریم‌های اقتصادی، حکومت جمهوری اسلامی نیز به‌طور یکپارچه در دفاع از منافع لایه‌های غارتگر بورژوازی بزرگ، فشار اقتصادی را بر مردم افزایش داده است.

۳ــ شورش آبان ۹۸

افزایش بهای بنزین جرقه شعله‌ور شدن اعتراضات گسترده و شورشی شد که پس از گذشت ۳ روز با سرکوبی شدید پایان یافت.‌‌‌ اعتراضات از محروم‌ترین مناطق کشور در خوزستان آغاز شد و با ‌سرعتی دور از انتظار ‌گسترش یافت. بنابه گفته یدالله جوانی، معاون سیاسی فرمانده سپاه، اعتراضات در ۲۹ استان (از ۳۱ استان کشور) و صدها شهر انجام گرفت. در تهران اعتراضات در حدود ۱۰۰ نقطه (وزیر کشور) و در استان اصفهان در ۱۱۰ نقطه (یدالله جوانی) به‌وقوع پیوست.
اعتراضات به‌طور عمده در شهرهای کوچک و حاشیه شهرهای بزرگ و توسط تهیدستان انجام شد. بنابه اعتراف حکومت دامنه اعتراضات از اعتراض‌های دی ماه ۱۳۹۶ گسترده‌تر بود. به‌گفته عبدالرحمان فضلی، وزیر کشور، جمعیتی حدود ۱۳۰ تا ۲۰۰‌هزار تن در تجمعات اعتراضی حومه تهران شرکت کرده‌ بودند. بنابراین می‌توان به‌سادگی حدس زد که در سراسر کشور صدها‌هزار تن در شورش آبان ۹۸ شرکت داشتند.
به نظر می‌رسد که بخش بزرگ معترضان جوانان بیکار، بی‌ثبات‌کار و یا با مشاغل کم‌درآمد بوده‌اند. این نتیجه‌گیری با اظهارات سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس (۵ آذر ماه) مبنی بر دستگیری هفت هزار تن در اعتراض‌های اخیر که «اغلب بیکار و یا دارای مشاغل کم‌درآمد بودند»، مطابقت دارد.
این گروه‌ها در شرایط کنونی پتانسیل بسیار بالایی برای رادیکالیسم و تخریب دارند. بی‌شک خشم انفجاری فقیرترین اقشار مردم نقش قابل‌توجهی در تخریب صدها بانک، پمپ بنزین و … ایفا کرده است. اما در این میان نمی‌توان به‌هیچوجه بر دخالت و پرووکاسیون عوامل حکومتی، نیروهای وابسته به اپوزیسیون ارتجاعی و عناصر نفوذی دشمنان خارجی، چشم فروبست. هیچ‌گونه اطلاعات موثق و قابل استنادی برای تعیین ترکیب دقیق شرکت‌کنندگان در اعتراض‌ها و تفکیک نقش عوامل گوناگون در آن موجود نیست. تنها می‌توان موضوع را از جنبه تحلیلی و در رابطه با تحرکات اپوزیسیون ارتجاعی و همچنین آمریکا و دشمنان ایران در منطقه مورد بررسی قرار داد.   
اما آنچه را به‌طور یقین می‌توان گفت، زمینه اقتصادی شورش آبان ۹۸ و این نتیجه‌گیری است که اعتراضات تهیدستان گسترده‌تر شده است، جنبه طبقاتی آن تعمیق یافته است و مردم زحمت‌کش بیش از هر زمانی خود را در مقابل حکومتی می‌بینند که یکپارچه از منافع غارتگرانه لایه‌های سرمایه‌داری بزرگ دفاع می‌کند.

۴ــ تأثیر گرانی بنزین بر معیشت حاشیه‌نشینان شهری

بنابر برآوردهای ‌متفاوت، ۱/۴ تا ۱/۳ جمعیت کشور در حاشیه شهرها زندگی می‌کنند.
مناطق حاشیه تهران یکی از مراکز شورش آبان ۹۸ بوده است. بنابه آمار رسمی، رشد جمعیت تهران در سال‌های اخیر بسیار کم بوده است و سالانه کمتر از ۱۰۰‌هزار تن به جمعیت مناطق ۲۲‌گانه تهران اضافه می‌شود. اما شهرهای اطراف تهران طی ده سال ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۵ رشد جمعیتی حدود ۲۵ تا ۲۰۰ درصد داشته‌اند. (VI)
یکی از تبعات گرانی سرسام‌آور زمین، مسکن و ‌اجاره‌ بهای آن‌، مهاجرت معکوس از کلانشهرها به حاشیه‌هاست. هیچ اطلاعات دقیقی از میزان مهاجرت معکوس از تهران به شهرهای حاشیه‌ای و پیرامونی پس از موج تورمی سال ۱۳۹۷ در دست نیست. در‌واقع مشخص نیست چه تعداد از تهرانی‌های کم‌درآمد که عموماً متعلق به طبقه‌ کارگر و مزدبگیر هستند، از ابتدای سال قبل مجبور شده‌اند به تدریج تهران را رها کنند و به شهرهای درجه دوم یا حتی درجه سوم نزدیک پایتخت بروند.
این موج مهاجرت در یکی، دو سال گذشته پُررنگ‌تر شده و به گفته‌ برخی از کارشناسان بیش از یک‌سوم ساکنان مستأجر تهران به شهرهای پیرامونی مهاجرت کرده‌اند. مهاجرت از متن به پیرامون گرچه از هزینه‌های مسکن و برخی هزینه‌های مرتبط با آن مانند شارژ آپارتمان می‌کاهد، اما هزینه‌های سربار دیگری برای خانوار به‌وجود می‌آورد که یکی از مهم‌ترین آنها هزینه‌های حمل‌و‌نقل است.
«اگر چهار شهرستان ـ شهرری، شهریار، ساوجبلاغ و پاکدشت ـ را در نظر بگیریم، بیش از یک میلیون خانوار کارگری در همین محدوده‌ها زندگی می‌کنند و اگر هر خانواده را سه نفر در نظر بگیریم، ۳‌میلیون تن در همین چهار شهرستان پیرامونی، وابسته سازمان تأمین اجتماعی و کارگر تبعی محسوب می‌شوند که همه این سه میلیون تن از گرانی بنزین و افزایش هزینه‌های حمل‌و‌نقل آسیب دیده‌اند.
بعد از گرانی بنزین، با فرض ثابت ماندن باقی کالاها و خدمات زندگی، هر کدام از این خانوارها به‌طور متوسط ماهی ۲۰۰‌هزار تومان سربار هزینه تحمل می‌کند؛ ۲۰۰‌هزار تومان هزینه‌ مازاد برای خانواری که مجموع درآمدش به سختی به ۲‌میلیون تومان می‌رسد، پول کمی نیست. ده درصد هزینه‌ سربار مازاد را نمی‌توان در معادلات معیشتی خانوارهای کارگری در نظر نگرفت و از کنارش به سادگی عبور کرد.» (VII) ‪(VIII)‬
داده‌های بالا خشم فروخورده میلیون‌ها توده زحمت‌کش بر اثر وخامت اوضاع معیشتی آنها و دلیل فوران این خشم در جریان ۳ برابر شدن قیمت بنزین را قابل تصور می‌کند.

۵ــ چرایی سرکوب شدید شورش آبان ۹۸

حکومت جمهوری اسلامی موفق شد که اعتراضات گسترده و صدها‌هزار نفری هفته پایانی آبان ماه را با شدتی بی‌سابقه، با کشتن و زخمی کردن هزاران تن (IX) سرکوب کند.
عوامل زیر:
ـــ شدت سرکوب؛
ـــ شکل امنیتی اجرای مصوبه سران قوا در زمینه افزایش قیمت بنزین که از‌جمله با دور زدن مجلس صورت گرفت؛
ـــ فراهم آوردن توان بالای فنی و مدیریتی در زمینه قطع ارتباط فضای مجازی داخل کشور با شبکه بین‌المللی اینترنت؛
ـــ آمادگی حکومت برای وقوع اعتراضات (X)؛
ـــ ناآرامی‌های گسترده در عراق و احتمال کشانده شدن دامنه آن به ایران.
همه و همه نشان از آگاهی حکومت از احتمال وقوع اعتراضات گسترده به افزایش بهای بنزین و آمادگی برای کنترل و سرکوب این اعتراضات دارد. در عین‌حال این پرسش باقی است که با وجود چنین آگاهی، چرا حکومت جمهوری اسلامی ریسک افزایش بهای بنزین را به جان خرید؟ آیا پاسخ چنین پرسشی را تنها و تنها باید در منافع اقتصادی و طبقاتی هیأت حاکمه و در راستای تعمیق اجرای سیاست نئولیبرالی تعدیل ساختاری جستجو کرد؟ پاسخ ما به این پرسش منفی است. به‌زعم ما نقش معادلات منطقه‌ای را نمی‌توان نادیده گرفت.
به‌دنبال پیروزی‌ در نبرد علیه داعش در سوریه و عراق، زمین‌گیر شدن عربستان سعودی و امارات در یمن و بالاخره‌‌‌ حمله نیروهای حوثی به تأسیسات نفتی آرامکو عربستان، جمهوری اسلامی در معادلات منطقه جای برتری را نسبت به عربستان و اسرائیل به‌دست آورد. اعتراضات در لبنان و عراق (XI) به‌طور بالقوه می‌تواند به تضعیف نفوذ ایران در این کشورها بیانجامد. اما خطر اصلی در کشانده شدن موج اعتراضات از عراق به کشور ما و با تحریکات دشمنان ایران است. حکومت جمهوری اسلامی با آگاهی از چنین معادلاتی و از طریق سرکوب شدید شورش آبان ۹۸ این پیام را به دشمنان خود رساند که «ایران، عراق و لبنان نیست.» اگر از این زاویه سیاست سرکوب‌گرانه حکومت جمهوری اسلامی را نسبت به اعتراضات هفته پایانی آبان ماه تحلیل کنیم، احتمال پرووکاسیون عوامل حکومتی در اعتراضات اخیر دور از انتظار نیست.
سرکوب شورش آبان ۹۸، اما وجه دیگری نیز دارد. تمام سران حکومت، و در رأس همه آیت‌الله خامنه‌ای، از وابستگی محرکین اعتراضات به اپوزیسیون ارتجاعی، به‌ویژه سلطنت‌طلبان، سخن گفتند. در کنار این سخنان سران حکومت‌‌‌، نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که نشانه‌هایی محدود از تحریکات سازمان‌یافته در بین معترضین وجود داشته است. تبلیغات و کنش‌های تعرضی بی‌سابقه سلطنت‌طلبان در خارج از کشور، در کنار تبلیغات گسترده رسانه‌های ایرانی وابسته به اپوزیسیون ارتجاعی یا رسانه‌هایی که از سوی عربستان تغذیه می‌شوند (ایران انترنشنال) و همچنین حمایت گسترده سعودی‌ها با هشتگ (#جنگ‌‌ـرا‌ـبه‌ـایران‌ـمنتقل‌ـمی‌کنیم) در توئیتر و انتشار ویدئویی که محمد بن سلمان در مورد انتقال جنگ به ایران می‌گوید، نیز گواه دیگری بر پرووکاسیون نیروهای وابسته به اپوزیسیون ارتجاعی و عناصر نفوذی دشمنان خارجی در شورش آبان ۹۸ است.
اما باید بدون کوچک‌ترین تردیدی بر این واقعیت انگشت گذاشت که اعتراض‌ها در وجه غالب خود جنبه مردمی داشته است و محرومان و قشرهای به‌شدت آسیب‌دیده جامعه اکثریت شرکت‌کننده‌ها در اعتراضات را تشکیل می‌دادند. و زمینه و بستر اصلی حرکات اعتراضی اخیر، وخامت رو به افزایش وضعیت معیشتی مردم میهن‌ ماست.

سخن پایانی

شکست پروژه آمریکا در سوریه ایالات متحده را نسبت به تغییر تعادل نیروها در سطح منطقه به‌نفع جبهه مقاومت ایجاد شده توسط ایران، سوریه و حزب‌الله، که مورد حمایت روسیه نیز هست، به‌شدت نگران کرده است. از همین رو است که آمریکا و متحدان آن در منطقه، به‌ویژه اسراییل و عربستان سعودی، تمام تلاش خود را بر درهم شکستن این جبهه مقاومت، و در وهله اول وادار ساختن ایران به خروج از سوریه و به تسلیم کشاندن جمهوری اسلامی، متمرکز کرده‌اند. تعلیق یک‌جانبه برجام از سوی آمریکا و فشار فزاینده آن کشور برای گرفتن امتیازات بیشتر از ایران، تماماً در راستای این برنامه است.
از سوی دیگر، واقعیت این است که وضعیت به‌شدت دشوار و ضربه‌‌پذیری که جمهوری اسلامی امروز با آن مواجه است، تنها نتیجه مقاومت آن در برابر برنامه‌های سلطه‌جویانه امپریالیسم آمریکا در منطقه نیست. سیاست‌های سرکوب‌گرانه داخلی و برنامه‌های اقتصادی نئولیبرالی که حاکمیت جمهوری اسلامی برای دهه‌ها بر اقتصاد کشور تحمیل کرده است و باعث ایجاد فساد گسترده، تمرکز نجومی ثروت در دست عده‌ای معدود، و گسترش عظیم شکاف طبقاتی در جامعه، از یک‌سو، و فقر و بیکاری و نارضایتی گسترده در میان توده‌های میلیونی مردم زحمت‌کش، از سوی دیگر، که در نهایت سبب دوری بخش چشم‌گیری از  مردم کشور از حاکمیت و دولت شده است، در ایجاد چنین تنگنایی نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده‌اند.
باید انتظار داشت که بر اثر تشدید بیش از پیش تحریم‌های اقتصادی آمریکا علیه ایران، وضعیت مردم در داخل کشور از آنچه که هست نیز بسیار بدتر شود و به بحران‌های گسترده‌تر اجتماعی، از نوع آنچه که در هفته آخر آبان ماه در شهرهای مختلف کشور شاهد بوده‌ایم بیانجامد. آمریکا روی این مسأله حساب باز کرده است که با تشدید تحریم‌های اقتصادی خردکننده علیه ایران خواهد توانست نارضایتی‌های موجود را به یک خیزش عمومی در داخل کشور بدل کند، کشور را از درون فلج نماید، و زمینه را برای وارد آوردن احتمالی ضربه نظامی به ایران آماده سازد.
مردم ایران اکنون در میان دو لبه قیچی قرار گرفته‌اند. از یک‌سو با حاکمیتی به‌شدت فاسد، ناکارآمد و سرکوبگر مواجهند که سرمایه‌های مادی و انسانی کشور را به نابودی کشانده و میراثش برای مردم، فقر، بیکاری، شکاف طبقاتی، اختناق و سرکوب است. در سوی مقابل سیاست امپریالیستی آمریکا قرار دارد که برخلاف شعارهای سیاسی‌اش نه به‌دنبال حقوق‌بشر و آزادی‌های سیاسی و رشد اقتصادی که استفاده حداکثری از منابع ایران به ساده‌ترین و بهینه‌ترین روش ممکن است.
حاکم بودن چنین شرایطی کار را برای احزاب و نیروهای سیاسی اصیل و حامی توده‌ها سنگین‌تر و البته مهم‌تر می‌سازد. چنانچه هدف از مبارزه از میان برداشتن ستم طبقاتی، حفظ استقلال و تأمین پایدار منافع توده‌های محروم باشد، چاره‌ای جز مبارزه در هر دو جبهه، علیه امپریالیسم و علیه حاکمیت استبدادی، و به موازات یکدیگر وجود ندارد و نیروهای چپ می‌بایست تاکتیک‌های مناسب برای مبارزه در این دو جبهه به نفع توده‌ها را به‌کار ببندند.

پانوشت‌ها

I- IMF Executive Board Concludes ۲۰۱۸ Article IV  Consultation with the  Islamic Republic of Iran
II ـ بررسی اقتصادی افزایش قیمت بنزین
III ـ چشم‌اندازهای گذر از ساعت صفر
IV ـ این شیوه اداره کشور «پُرهزینه» است
V ـ گزارشی بر فرارهای مالیاتی انبوه
VI ـ «شهر صدرا شیراز که اعتراضات اخیر در آن بسیار گسترده بوده است، تا چند سال پیش یک بیابان بود و طی مدت اندکی به شهری با ۲۰۰‌هزار جمعیت تبدیل شد و ساکنان آن عموماً مهاجر و عشایر هستند. بخش عمده اعتراض‌ها در شیراز مربوط به شورش این بخش‌ها است که بقیه هم با آنها همراهی کردند.» (سخنان عباس عبدی در نشست «شورش حاشیه بر متن»)
VII ـ نگرانی‌های کارگرانِ حاشیه‌نشین از ساوجبلاغ تا شهریار/ گرانیِ بنزین حداقل ۲۰۰ هزار تومان هزینه‌ی سربار برای خانوارها به همراه دارد
VIII ـ مصایبِ سفر هر روزه از اسلامشهر، رباط کریم، هشتگرد، شهریار، ورامین و پرند تا تهران/ مکافات برای کار در پایتخت تمامی ندارد
IX ـ حکومت جمهوری اسلامی تاکنون آماری از کشته‌ها و زخمی‌های شورش آبان ۹۸ در اختیار قرار نداده است. اما آمار گوناگون از «سازمان عفو بین‌المللی» تا وب‌سایت «کلمه» تعداد کشته‌ها را ۲۰۸ و ۳۶۶ تن اعلام کرده‌اند.
X ـ معاون سیاسی وزارت کشور در نشست کمیسیون امنیت ملی مجلس درباره اعتراضات (۵ آذر ماه ۱۳۹۸) اظهار داشت که «از قبل کاملاً آماده بودیم. پیش‌بینی‌های لازم صورت گرفته بود. شوراهای تأمین استان‌ها هم توجیه شده بودند، به‌همین دلیل توانستیم موضوع را در ۷۲ ساعت مدیریت کنیم.»
XI ـ بررسی وجوه مردمی این اعتراضات و همچنین نقش تحریکات امپریالیسم آمریکا و دول ارتجاعی منطقه، به‌ویژه عربستان، در حوادث عراق و لبنان از حوصله این نوشتار خارج است.




جنایت تکان دهندهٔ‌ رژیم ولایت فقیه به فرمان رهبر!

توصیف وقایع پس از تحقق آن و برخی حدث و گمان ها

***

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۱

“می‌توانی همۀ گل‌ها را از شاخه بچینی، اما نمی‌توانی جلو آمدن بهار را بگیری”

(پابلو نرودا) 

اعتراض‌های سراسری مردمی در واکنش به افزایش ضربتی نرخ بنزین در روز جمعه ۲۴ آبان‌ماه ۹۸ به‌سرعت به بیش از ۱۰۰ شهر بزرگ و کوچک سرایت کرد. این خیزش اعتراضی مردمی به‌دستور علی خامنه‌ای و زیر نظارت حسن روحانی، ابراهیم رئیسی، و علی لاریجانی به‌شدت سرکوب شد. با حمله خونین به خیزش عظیم اعتراضی مردم جان‌به‌لب رسیده که به‌هدف تحمیل کردن افزایش ناگهانی و ضربتی قیمت بنزین انجام شد از هفته گذشته کشور وارد وضعیت جدیدی گشت.

بشنوید

نه‌فقط پیامدهای آتی رخداد افزایش  قیمت بنزین، بلکه چرایی این تصمیم‌گیری، همچنین شیوه و نحوهٔ عملیاتی شدن آن، و درنده‌خویی سران رژیم ولایی در سرکوب کردن تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم نکته‌هایی بسیار پراهمیت در تحول‌های اخیر کشورند و وضعیت اضطراری مجموعهٔ “نظام” و در رأس آن موقعیت علی خامنه‌ای را آشکار می‌کنند. 

از مشخصه های مهم تحولات اخیر ضرورت ورود مستقیم و سریع علی خامنه‌ای در مقام حاکم مطلق یک روز پس از اعلام افزایش قیمت بنزین، یعنی در روز شنبه ۲۵ آبان‌ماه، در پشتیبانی از این تصمیم و همچنین برجسته کردن نقش “شورای هماهنگی سران قوا” از سوی او و تمامی رسانه‌های مجاز است. عمده کردن نقش این شورا از سوی ولی فقیه، در عرض چند ساعت و به‌سرعت صدای هرگونه انتقاد و گلایه درون “نظام” را ساکت کرد.

همچنین به‌منظور واکاوی ریشه‌های وضعیت کنونی در ارتباط با تصمیم مردم‌ستیزانهٔ اصحاب قدرت به افزایش نرخ بنزین و شدت بخشیدن به سرکوب‌های قهرآمیز اعتراض‌ها، واقعیت‌های زیر را می‌باید درنظر داشت: ۱.‌ در خلال سه دهه گذشته اقتصاد ملی کشورمان کاملاً از درون خالی، فاسد، و غیرتولیدی شده است. بنابراین، رژیم ولایی در برابر فشارها و پیامدهای گروگان‌گیری اقتصاد کشورمان از سوی خزانه‌داری آمریکا کار مؤثری نتوانسته و نمی‌تواند انجام دهد؛  ۲.‌  سران رژیم به ‌این نتیجه رسیده‌اند که از طریق مذاکره با دونالد ترامپ به چیزی دست نخواهند یافت. بر این اساس علی خامنه‌ای، راه امکان هرنوع مذاکره را بست. سران “نظام” هم تصمیم گرفته‌اند منتظر نتیجه انتخابات ریاست جمهوری آینده آمریکا شوند؛  ۳.‌  در خلال یک سال آینده که زمان انجام انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا فرامی‌رسد، اوضاع اقتصاد کشور و ناتوانی دستگاه‌های حکومتی در اداره امور بسیار وخیم‌تر می‌شود و فشار بر وضع معیشت مردم به‌حد فوق‌العاده خطرناکی خواهد رسید و در نتیجهٔ آن دامنهٔ اعتراض‌های مزدبگیران و حقوق‌بگیران، بازنشستگان، و بیکاران بسیار گسترده‌تر خواهد شد؛  ۴.‌  پس از خیزش و تظاهرات دی‌ماه ۹۶ ، حرکت‌های اعتراضی پیرامون خواست‌های صنفی و مطالبهٔ برقراری‌ آزادی‌ها از سوی طبقه‌ها و لایه‌های گوناگون اجتماعی به‌لحاظ کیفی و کمی ‌‌ روز به روز افزایش یافتند و بیداری جامعه سبب  بالا رفتن نسبی سطح آگاهی مردم دربارهٔ ضروری بودن سازمان ‌یافتن و تلفیق کردن مبارزهٔ سیاسی، صنفی، و مدنی با یکدیگر در اعتراض به حکومت دیکتاتوری بوده است.

 درنتیجه، سران حکومت و در رأس آنان خامنه‌ای قبل از سرکوب کردن اعتراض‌های مردمی در هفته گذشته می‌دانستند دیر یا زود  در آینده‌ای نزدیک با وخیم‌تر شدن وضعیت اقتصادی کشور جنبش مردم می‌تواند “نظام” را با خطر بالقوه مهلکی روبرو سازد. سران حکومت و در رأس آنان خامنه‌ای همچنین از ارتقا سطح آگاهی و الهام‌پذیر بودن‌شان از اعتراض‌های وسیع توده‌ای در لبنان، عراق و الجزایر اطلاع داشتند. بنابراین، پیش از فرارسیدن این وضعیت پرخطر مورد انتظارشان، در روز جمعه ۲۴ آبان‌ماه، به‌زعم خودشان پیش‌دستی کردند و  به‌صورتی برنامه‌ریزی‌شده و در زمانی که هنوز مهار هدایت تحولات را در دست دارند تصمیم گرفتند در راستای تخفیف بحران اقتصادی‌شان یکی از خشن‌ترین جراحی‌ها را در این اقتصاد  عملیاتی کنند و به‌همراه تمرین و تدارک از پیش، بتوانند ضربهٔ  لازم را در  شرایط اضطراری آتی  به جنبش اعتراضی مردم  وارد سازند.

برخلاف دلیل تراشیدن‌ها و توجیه‌ها از جانب حسن روحانی و کارشناسان حکومتی دربارهٔ ضرورت این افزایش ناگهانی بنزین- که علی خامنه‌ای با ابراز اینکه کارشناس این امر نیست به آن‌ها تکیه می‌کند [هرچند او در زمینهٔ امور مربوط به اقتصاد مبتکر اقتصاد مقاومتی بوده و بر اجرای اصل ۴۴ و خصوصی‌سازی تأکید کرده است]- طرح افزایش قیمت بنزین و پرداخت یارانه‌ای ویژه در ازای زیان این افزایش بر معیشت مردم نه‌تنها هیچ‌گونه توجیه اقتصادی به‌نفع مردم و اقتصادی ملی ندارد، بلکه در شرایط کنونی اجرایی شدن آن بسیار سؤال‌برانگیز است! در چارچوب سیاست آزادسازی قیمت‌ها، افزایش گام به‌گام و تدریجی قیمت حامل‌های انرژی در برنامه‌های کلان “نظام” همواره نقش اساسی داشته است و موضوع جدیدی نیست. این حرکت در جهت افزایش حامل‌های انرژی از ۱۳۸۶ به‌وسیلهٔ دولت احمدی‌نژاد آغاز شد که در تداوم آن تا کنون قیمت بنزین سهمیه‌ای ۱۵ برابر افزایش یافته است. هدف اصلی سران رژیم، آن‌چنان که حسن روحانی در ۱۳۹۲ به آن اشاره کرد، معادل شدن قیمت بنزین با نرخ پایهٔ “فوب خلیج فارس”۱ (یعنی حدود ۶۰۰۰ تومان) بوده است. در اینجا فقط ضروری است بگوییم این سطح افزایش بی‌سابقه و ضربتی قیمت بنزین از جمعه ۲۴ آبان‌ماه ازجمله ناب‌ترین نوع “شوک‌های اقتصادی” نولیبرالی است که با تصمیم اصحاب قدرت در رژیم و در راستای اجرای برنامهٔ تعدیل اقتصادی بر اقتصاد کشور ما وارد شده است.

تحمیل اجباری و دردآورد این‌گونه طرح‌های نولیبرالی خشن به معیشت و گذران زندگی زحمتکشان مزدبگیر و حقوق‌بگیر در نگاه طراحان و مجریان حکومتی به امور اقتصادی کشور امری ضروری و ناگزیر است. کما اینکه نظریه‌پردازان حامی برنامه‌های دولت حسن روحانی مانند سعید لیلاز- که پیش‌تر از این افزایش در این زمینه گفته بود “آمپول بدون‌درد وجود ندارد” – هفته گذشته و دقیقاً در بحبوحه کشتار و سرکوب خونین اعتراض‌کنندگان، در مطلبی در روزنامه “ایران” با دفاعی جانانه از تصمیم “شورای هماهنگی سران قوا” نوشت: “بدیهی است که تأیید می‌کنم. من یکی از طراحان و پیشنهاد دهندگان آن [یعنی افزایش نرخ بنزین] بودم”. در این ارتباط گفتنی است که در سال‌های دهه‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ خورشیدی در زیر سایه دیکتاتوری خونین کودتایی پینوشه در شیلی اولین آزمایشگاه پردازش شوک‌های اقتصادی برای تحمیل اقتصاد نولیبرالی به معیشت و زندگی مردم زیر نظارت میلتون فریدمن و فردریک هایک سال‌های متوالی با سرکوب‌های خونین همراه بود. البته اکنون خیزش اخیر مردم شیلی در اعتراض به بی‌عدالتی نولیبرالیسم اقتصادی نشان می‌دهد که این سیاست مردم‌ستیز همواره با اعتراض و مقاومت مردم روبرو شده و خواهد شد و چه خوش گفت شاعر مبارز و مردمی شیلیایی پابلو نرودا خطاب به دیکتاتور: “می‌توانی همۀ گل‌ها را از شاخه بچینی، اما نمی‌توانی جلو آمدن  بهار را  بگیری.”

بنابراین، تا آنجا که به حیطه اقتصادی مربوط می‌شود سران رژیم ولایی به عملکرد و تأثیرهای مادی و همچنین ذهنی طرح افزایش ضربتی قیمت بنزین بر مردم به‌خوبی واقف بوده‌اند. به‌دیگر سخن، این طرح درحالی عملیاتی شد که سران رژیم به‌روشنی می‌دانستند اکثر مردم- یعنی طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان مزدبگیر و حقوق‌بگیر و بازنشستگان- که زیر فشارهای اقتصادی کمرشان خم شده است، اعتراض‌های صنفی و مدنی‌شان هرروز گسترده‌تر می‌شود. بی‌تردید روز جمعه  ۲۴ آبان‌ماه سران رژیم و در رأس آنان علی خامنه‌ای می‌دانستند با واکنشِ مردم روبرو خواهند شد و مشخص است که برای مقابله با آن تدارک دیده بودند، هرچند شاید این‌چنین گستردگی دامنه و سرعت سرایت اعتراض‌ها به سرتاسر کشور را نمی‌توانستند پیش‌بینی کنند کمااینکه در برخی نقاط نیز به‌شدت غافلگیر شدند. اما اطلاعات و شواهد در دسترس نشان می‌دهند که چند ساعت پیش از اعلام رسمی خبر افزایش نرخ بنزین فرمانده‌های ارگان‌های انتظامی- امنیتی و سپاه از این تصمیم آگاه بودند و نیروهای زیر فرمان‌شان را در نقاط حساس به‌حالت آماده‌باش بسیج کرده بودند.

همچنین شواهد و مدارک حاکی از آن‌اند که “پرووکاتورها”، یعنی عنصرهای نفوذی و عامل‌های تحریک‌ حکومتی در بین مردم، در لباس شخصی، در به‌خشونت کشاندن اعتراض‌های مردم و در به‌وجود آوردن برخی آتش‌سوزی‌ها نقش داشته‌اند. این حرکت‌های برنامه‌ریزی‌شده از سوی سران حکومتی، سرکوب کردن مردم با مشت آهنین، کشتار آنان، دستگیر کردن‌شان، و قطع اینترنت را زمینه‌سازی کرد. چند روز پس از اجرا شدن تصمیم برای حقنه کردن تعدیل اقتصادی با افزایش ضربتی قیمت بنزین و در پی آن منکوب و مرعوب کردن مردم و فشرده‌تر کردن  جو اختناق، نماینده خدا بر زمین قاطعانه در خیال خویش اعلام کرد: “دشمن را عقب زدیم”. حسن روحانی نیز مردم جان‌به‌لب رسیده را آشوبگر نامید، تهدید کرد و در دنبال آن  قاضی‌القضات ابراهیم رئیسی نیز مجازات سنگین دستگیرشدگان را مژده و وعده داد. اکثر نماینده‌های مجلس و سران همهٔ جناح‌های حکومتی، رسانه‌های مجاز، و نظریه‌پردازان اصول‌گرا و اعتدالگرا- اصلاح طلب، مُهر سکوت بر لب زدند یا در برابر دستور ولی فقیه به تقبیح جنبش مردمی و محکوم کردن آن سر تعظیم  فرود آوردند.

دیکتاتوری حاکم در هفته گذشته توانست به‌طور موقت به جنبش مردمی ضربه بزند و شوربختانه عده بسیاری از تظاهرکنندگان معترض کشته، زخمی و بازداشت شده‌اند، اما رخدادهای دردناک آن، تجربه و درس‌آموزی‌هایی مهم در بر داشته‌اند. حکومت و کارگزارانش با تدارک و سازمان‌‌یافتگی از پیش و داشتن هدفی واحد و مشخص به جنبش مردمی حمله‌ور شدند. درحالی که برعکس حکومت و کارگزاران آن، تظاهرات اعتراضی‌ مردمی با همهٔ گستردگی‌اش، درمجموع بدون سازمان‌یافتگی، بدون شناخت از توازن نیرو و بدون درک شرایط عینی بود و درعمل هدفی واحد و  ‌دسترس‌پذیری  را  دنبال  نمی‌کرد. مبارزه جنبش مردمی کشور ما با دیکتاتوری ولایی با وجود فراز و نشیب‌ها تا پیروزی نهایی ادامه خواهد یافت، زیرا همچنان که تحولات اخیر نشان داده‌اند تداوم حاکمیت مطلق ولایت فقیه در تضاد آشتی‌ناپذیر با خواست‌های بی‌درنگ مردم برای ترقی میهن قرار دارد، تضادی که، هیچ‌گونه تغییر واقعی در وضعیت کنونی را امکان‌پذیر نمی‌سازد. برخلاف ادعاهای علی خامنه‌ای، دیکتاتوری ولایی از نظر اقتصادی و به ‌لحاظ پایگاه اجتماعی اش در مجموع در بحران عمیقی دست و پا می زند . با اتحادعمل، سازمان‌دهی مؤثر، و تمرکز نیرو بر اساس شناخت نقطه‌ضعف‌های حکومت، می‌توان و می‌باید قدم به قدم دیکتاتوری ولایی را با شیوه‌های گونه‌گون در راستای هدفِ واحد “حذف کامل حاکمیت مطلق ولایت فقیه” به‌چالش طلبید.

—————————————————-

۱.‌ قیمت فوب (FOB)، اصطلاحی در بازرگانی و به معنای قیمت کالا تا لحظه تحویل روی کشتی است. فروشنده کالا- بنابر قوانین بین‌المللی در شرایط فوب- تمام هزینه‌ها تا تحویل کالا به کشتی را برعهده می‌گیرد. نرخ بنزین بر پایه “فوب خلیج فارس”،  به‌معنای بنزین به‌قیمتی است که به کشتی در خلیج فارس فروخته می‌شود.

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۹۱، دوشنبه ۴ آذر ماه




تابستان ۶۷ – اوين، بند زنان، ليلا خالدی

ويژه خبرنامه
گويا

برای آرش و
نازلی، بهاره و امين، البرز گُلی، حنيف صابر،
و برای همه جوونای عزيز کشورم

من اين حس
آشنا رو خوب می شناختم: ترس! اين ترس لاکردار! خيلی ترسيده بودم. خيلی- زياد-
ترسيده- بودم! خيلی درد داشت آخه. خارج از تحمل من. چشمام داشت از کله م می زد
بيرون. پشتم آتش گرفته بود. شلاق رو می زدن پشتم، اما کله م بود که داشت منفجر می
شد، اصلا اين همه درد رو انتظار نداشتم. همه ش پنج تا ضربه و اين همه درد؟ خودم رو
باخته بودم حسابی. دوباره کوچک شده بودم. با خوردن اولين پنج ضربه، دوباره همون
دختر بی دفاع و بی عرضه ای که ته مغزم و ته دلم لونه داشت اومده بود بيرون. از
خودم و از تصميمی که تو کله م داشت هی پررنگ تر می شد آن چنان وحشتی ورم داشته بود
که نگو؛ « نماز می خونم! آره نماز می خونم. من نمی تونم! من نمی تونم!» فکر کردم
اصلا اين بچه هايی که چهار – پنج روز حد خورده بودن و تازه بعدش گفته بودن نماز می
خونن، چه جوری تحمل کرده بودن؟ آخه يه ضربه شم نميشه تحمل کرد. خيلی سخته! … اين
جوری بودم من اون لحظه!

ظهر شنبه ۵ مهر ۶۷ بود. درست
ميگم؟ والله قسم نمی خورم، من اين جوری يادمه. اذان رو تو ۲۰۹ پخش کرده
بودن. صدای تلق تلق چرخ گاری غذا و بعدشم بوی غذا. من تو دادگاه کذايی گفته بودم
اعتصاب غذای خشک (۱) می کنم. در
آهنی سلولا يکی يکی باز می شد، بعد از چن ثانيه دوباره بسته می شد. سلولا داشتن يکی
يکی غذا می گرفتن. در سلول منم باز کردن. طالقانی بود يا اکبری يا اون پاسدار قد بلنده،
يادم نيست. به من گفت ظرف غذات رو بده. گفتم من اعتصاب غذا هستم. دررو بست. بعدش
صدای باز و بسته شدن چن تا در ديگه. چقدر طول کشيد؟ يادم نيست. نبايد خيلی طولانی
بوده باشه. بعدش چن دقيقه سکوت. و بعدش همون صدای ترسناکی که انتظارش رو داشتيم-
کشيده شدن نيمکت چوبی سر ِبند رو زمين. بعدش بازم سکوت. و بعدش باز شدن در يه
سلولی. و بعدشم صدای اولين ۵ ضربه شلاق. چن تا سلول قبل از من شلاق
خوردن، يادم نيست. سه – چهار تا؟ دو- سه تا؟ ميگم که، يادم نيست.

نوبت من
رسيد. زنه پاسداره در رو باز کرد و گفت چشم بند بزنم. اوائل مهر بود. توی سلولای
در آهنیِ “آسايشگاه” (۲) بوديم که آفتاب نداشت. آسايشگاه دو
سری سلول داشت، يه سری شون دراشون چوبی بود، طرف حياط بودن و آفتابگير، يه سری شون
طرف ديوارای سنگی، دراشون آهنی. بند زنان هم طبقه اول، به همين دليل سلولای در
آهنی طبقه اول که ما زنا بوديم کلاً سرد بودن. چی داشتم می گفتم؟ آها، داشتم می
گفتم مهر ماه بود، اما خدائيش مهر کجا بود؟ من سرمای بهمن رو تو وجودم حس می کردم.
چشم بندم رو زدم و رفتم بيرون. «در معيت» پاسداره به طرف نيمکته راهنمايی شدم.
فاصله خيلی کوتاه بود. نيمکته همون بغل بود. فاصله ده مترم نمی شد. از زير چشم بند
نيمکت رو ديدم؛ نيمکته از اين نيمکت چوبيا بود که همه جا هست، از اونايی که دم
قهوه خونه ها مردا می شينن روش، يا بچه ها تو مدرسه ها، از اين ساده ها ، پهنا شون
۴۰ سانت هم نميشه،
طول شونم بگير يه متر و خورده ای به زور. يه رويه، چهار تا پايه. پاسداره ازم
پرسيد نماز می خونم؟ گفتم نه. گفت بخواب. به سينه خوابيدم. قبل از اين که بدنم رو
جمع و جور کنم و مغزم بفهمه چی در انتظارمه، ضربه اول اومد رو پشتم. يه آخ از تو
سينه گفتم. اما ، دلم می خواست فرياد بکشم، آتيش گرفتم. چهار تا ضربه بعد، داغونم
کرد. يعنی راستشو بخوای متلاشی ام کرد. خيلی زور زدم جيغ نزنم. پنج تا که تموم شد،
به زحمت بلند شدم. به زحمت هم خودم رو جمع و جور کردم. باز دوباره «در معيت»
پاسداره برگشتم به سلول. اينايی که گفتم، اين حس ِشکست، اين حس خورد شدن، اين
برتری بی چون و چرای دشمن قدرتمندی که هر کاری می خواد می تونه باهات بکنه، می
تونه شرفت رو ازت بگيره، می تونه مثل آب خوردن گردنت رو خم کنه، اين حسی که تو
کوچيکی، خيلی کوچيک و اون بزرگه، خيلی بزرگ، آره، اين حس مال همون موقع ِ بعد از
برگشت به سلول بود. خيلی بدبخت بودم. خيلی زياد! خيلی ترسيده بودم، خيلی زياد! چن
تا سلول بعد از من هم رفتن و حدشون رو خوردن. اما من گرفتار خودم و ترسم بودم. تو
وجودم طوفان بود، کر شده بودم، کور شده بودم، جز احساس بدبختی، کوچکی، ناتوانی و
بی پناهی هيچ چی ديگه تو جونم نبود.

اصلا بذار يه
کم برم قبل تر. داستان از کجا شروع شد؟ از شهريور. يه عصری خبر اومد که بچه های
ملّی کِش (۳) رو دارن تو
سلولا «حدِ نماز» می زنن. چی؟!؟ حد نماز! با اين پديده آشنا بوديم. يعنی شنيده
بوديم سال های ۶۲ و ۶۳ بعضی ها رو واسه نماز نخوندن حد زده
بودن. طرف رو بعد از هر اذان می بردن بيرون، می خوابوندنش و شلاقش می زدن. اما صد
سال بود از اين خبرا نبود تو زندان. خبر بعدترشم بلافاصله اومد که بچه ها حاضر شدن
نماز بخونن. اين فاجعه بود واسه ما. ما چپا نماز نمی خونديم. نه اين که ضد مذهب
باشيم. نه! اصلاً مذهب وسيله بود اين وسط – هم ما که غير مذهبی بوديم اين رو می دونستيم،
هم اونا که می گفتن نماز بخونين. همه می دونستيم نماز بهانه س، می خوان گردن مون
رو بشکنن. تجربه ای که طی سالها داشتيم اين بود که يه سانتيمتر می رفتی عقب، ديگه
بايد تا تهش وا می دادی. اين جوری بودن اينا. سر خم می کردی ديگه بايد تا انزجار
دادن و مصاحبه کردن و نمی دونم صد تا کار ديگه پس پسکی می رفتی. مصاحبه می گم،
مصاحبه می شنوی؛ زندانی بدبخت رو می آوردن جلوی جمع، مجبورش می کردن چيزای عجيب
غريب بگه عليه سازمان و گروهش و باورهای انسانی و سياسی اش، عليه همه کس و کارش،
عليه خودش. خيلی وقتا می گفتن «مصاحبه قبول نيست!»، «هنوز تو وجودت نفاق هست!»،
«هنوز خودت رو نشکستی!» فکر کن! رسما می گفتن اينو. لاجوردی می گفت، سرلک می گفت:
«خودت رو بشکن، خودت رو! » ، «من ات رو نشکستی!» اين جوری بودن اينا… چی داشتم
می گفتم؟ آها، گفتم که خبر حد و نماز خوندن بچه ها اومد.

اصلا بذار يه
کم برم قبل تر. همون اوائل شهريور، فردين (۴) رو از بند بردن. فردين زير حکم بود.
زير حکم يعنی اين که حکم اعدام داشت، اما اجراش نمی کردن. اين حکم اعدام هم بالای
گردن اون بود و هم روی اعصاب ما. هر موقع صداش می کردن، ما از ترس مُی مرديم. می
دونستيم اين رفتن می تونه بدون برگشت باشه. فردين رو بعد از دو هفته، يه شب دوباره
برش گردوندن به بند. خوب يادمه، ۱۷ شهريور بود که برش گردوندن. همه سر
بند نشسته بوديم و اخبار شب رو گوش می کرديم. فردين تعريف کرد که بردنش ۲۰۹ و گفت يه
خبرايی بوده. گفت بردنش دادگاه و دوباره داستان تکراری حاکم شرع و مسئولين زندان و
ناصر، سر بازجوی شعبه ۵ ، و خوندن کيفر خواست. فردين از تکرار اين پرسش ها عصبانی
شده بود و سفت و سخت تر از هميشه از مواضع سياسی اش دفاع کرده بود. فردين گفت که
جلوی اين دادگاه مردها صف کشيده بودن و اون رو چون زن بوده خارج از صف بردن توی
دادگاه. ما دقيقا نمی دونستيم که چه اتفاقی داشت می افتاد، اما از هيچ کدوم اينا
بوی خوشی به مشام نمی رسيد.

اصلا، بذار
يه کم برم قبل تر. اوائل مرداد، همون روزايی که ايران قطعنامه ۵۹۸ رو پذيرفت، يه
دفه پاسدارا اومدن تو بند، به همه مون گفتن بريم تو اتاقامون. اگر اشتباه نکنم يه
بار پاسدارای زن پرسيدن، بعدترشم يه بار مردا اومدن توی بند. از همه مون پرسيدن
اتهام مون چيه، آيا گروه سياسی مون رو قبول داريم؟ والله قسم نمی خورم، من اين
جوری يادمه. بچه های مجاهد بايست می گفتن « منافق»، يعنی اين بچه ها حق نداشتن اسم
رسمی خودشون رو بيان کنن. اما اين دفعه برای اولين بار بعضی هاشون گفتن «مجاهد»
هستن. من تو اتاق ته بند بودم که اکثراً مجاهد بودن. خيلی برام تعجب آور بود.
نشنيده بودم بگن «مجاهد» هستن. سر مرز، مجاهدين با ارتش و سپاه درگير شده بودن و بچه
های مجاهد جسور شده بودن. ما می دونستيم اين «مجاهد» گفتن شوخی نيست و تبعات خيلی
بدی براشون داره. يکی دو روز هم طول نکشيد تلويزيونای بند رو جمع کردن، روزنامه ها
رو هم قطع کردن. يه چن روز که گذشت ديديم از ملاقات هم خبری نيست. و بعد ديديم
اصلا بچه ها رو بهداری هم نمی برن. آره، تماس ما رو با دنيا و حتی با خارج از بند
خودمون به کلی قطع کردن. بعدش بچه های مجاهد رو دسته دسته از بند بردن. اولين گروه
شون رو يادمه يه شب جمعه ای خيلی دير وقت بود که صدا کردن. خيلی عجيب بود. اولين
گروه از بچه های تشکيلات ۲۰۹ بودن. در عرض چند روز ديگه هيچ
مجاهدی تو بند نموند. همه ديگه چپ بوديم.

خلاصه چند
روز بعد از رسيدن خبر حد، اومدن سراغ ما تو بند عمومی. يه روز حدودای ساعت ۱۰ ، که ساعت
هواخوری بود، بچه ها رو صدا کردن که برای بازجويی، دادگاه، يا نمی دونم چی برن
بيرون. تو اين گروه، ميترا و ناهيد از بچه های توده ای رو خوب يادمه، اما فکر کنم
کلاً از بند عمومی و ملی کِش ها هفت نفر رو بردن. اونم دقيق يادم نيست. چيزی که
بود اين بود که همه شون از بچه های توده ای و اکثريتی بودن. ولوله افتاد تو بند.
بدو بدو همه رفتيم سراغ بچه هايی که اسماشون رو خونده بودن. همه می دونستيم چی در انتظارشونه.
بچه ها چادر و چشم بنداشون رو زدن و با بدرقه ما و دعای دل های نگران مون رفتن
بيرون. طرفای ظهر برشون گردوندن به بند. دوباره ولوله افتاد. برامون تعريف کردن که
بردن شون دادگاه، ازشون پرسيده بودن نماز می خونن يانه، و وقتی با جواب منفی بچه
ها روبرو شدن، گفتن حدشون خواهند زد. بچه ها هم نمی دونم تو «دادگاه» گفتن که در
اعتراض به اين حکم اعتصاب غذای خشک خواهند کرد. ناهيد اون وسط حاضر جوابی کرده
بود، حد دفعه اولش رو به جای ۵ تا ضربه، کرده بودن ۱۰ تا. دوباره
بلندگوها به صدا دراومدن، اسمای اونايی رو که برده بردن دادگاه دوباره خوندن و
بردن شون. آورده بودن شون که به ما خبر بدن. مشخص بود که جنگ، جنگ روانيه ، جنگ
اعصاب بود. گذاشته بودن که خبر به ما برسه که قبل از اين که با فشار روبرو بشيم،
پيشاپيش وا بديم. بچه ها رو که بردن، طولی نکشيد اذان ظهر پخش شد. آی که حال همه
مون چقدر بد شد. همه می دونستيم الان تو ۲۰۹ چی داره به سر دوستای عزيزمون مياد.

راستش بچه
های بند «سرموضعی» کم تو زندان بلا نکشيده بودن. پای در دل هر کی که می نشستی صد
تا قصه عجيب غريب داشت واسه گفتن. از «تابوتا» (۵) بگير تا
انفرادی های طولانی مدت تو گوهردشت و اوين، از تعزير و پاهای له و لورده بگير تا
اعدام عزيزترين نزديکای آدم، از تحقير و کتک و بازجويی های سخت و فشار فيزيکی طاقت
فرسا بگير تا بند های بی هواخوری، بی ميوه و غذای درست و حسابی، آب سرد حمام تا صد
تا چيز ديگه. يادش زنده، فردين هميشه می گفت: «اين رژيم عجيب غريبه از سبعيت، اين
بچه های ساده و کم سن و سال هم عجيب غريبن از مقاومت. آخه کی می تونه بفهمه چه
جوری يه دختر بچه ۱۸-۱۹ ساله که کل
دانش سياسی اش خوندن يه اعلاميه س، می تونه چنين فشارهايی رو تاب بياره؟» اما خب، اين
داستان حد ديگه اصلا آسون نبود. شوخی هم نبود. فکر کن اين همه سال زندان کشيده
باشی، صد تا بدبختی و بلا رو تاب آورده باشی، آخر سر بخوان اين جوری داغونت کنن.

بچه ها رو
بردن. يه چن روز بعدش خبر اومد که ميترا و ناهيد رو بردن بهداری چون زير فشار
اعتصاب غذای خشک حال شون بد شده. فکر کنم تنها من نبودم که خوشحال شدم. «حال بد»
چيه، مرگ هم برامون شيرين بود. اون قدر که تصور آينده و شکستن، سخت و غير قابل
قبول بود. مهم اين بود که خطر ِ« شکستن» از سرشون رفع شده. فکر کن، اين جوری بوديم
ما!

نوبت ما که
رسيد فک کنم پنج شنبه ۳ مهر بود. داستان تقريبا درست همون جوری اتفاق افتاد که
برای سری قبل. دوباره يه سری ديگه از بچه های توده ای و اکثريتی. منتها ما رو پنج
شنبه بردن به دادگاه کذايی، يه چن ساعتی منتظرمون نگه داشتن، بعد گفتن «حاج آقا»
نيامده از قم، برگرديم بند، شنبه دوباره ميارن مون دادگاه. گفتم که، جنگ، جنگ
روانی بود. با اعصاب ما و بقيه بازی می کردن. يه اتفاق خوبی افتاد اين وسط. ملاقات
ها از سر گرفته شد. يعنی وقتی ما رو شنبه بردن دادگاه، همزمان اولين گروه ملاقاتی
ها هم رفتن ديدن خونواده هاشون. اين خيلی خوب بود. اين يعنی که اخبار زندان و
داستان حدها داره به خونواده ها و «بيرون» گفته می شه. از پنج شنبه تا شنبه که دوباره
بريم دادگاه، قدم خير، يکی از بچه های شعبه شش (۶) با يکی از پاسدارای
زن دعواش شد. اسم گيتی رو از ليست حذف کردن، به جاش قدم خير رو گذاشتن. دادگاه ما
هم چيز خاصی نداشت. من مال خودمو می گم. من رو بردن تو يه اتاقی، گفتن چشم بندتو وردار!
ورداشتم، ديدم جلو يه گروه ۴-۵ نفری هستم که نشستن رو به روم . يکی
شون که معلوم بود «حاکم شرع» هستش، با عمامه سياه، از من پرسيد نماز می خونم يا
نه، گفتم نه. طرف که بعداً فهميدم نيری بوده، گفت: «ما می خواهيم از اين به بعد
احکام بر زمين مانده اسلام رو اجرا کنيم و به همين دليل چون شما مرتد نمی دونم چی
چی حساب ميشی، به تحمل ۲۵ ضربه شلاق در روز محکوم ميشی تا نماز بخونی.» اين
اصطلاح «احکام بر زمين مانده اسلام» رو خيلی خوب يادمه. خيلی لجم گرفت. نه ورداشتم
و نه گذاشتم، گفتم: «احکام بر زمين مانده اسلام فقط شامل اجرای حد نماز ميشه؟ اين
همه اختلاف طبقاتی، اين همه دزدی، اين همه فحشا و بدبختی، رفعِ اينا حکم اسلام نيست
که بر زمين مونده؟» يادم نيست چی جوابم داد، اما اينو يادمه که بهش گفتم در اعتراض
به اين حکم ناعادلانه اعتصاب غذای خشک خواهم کرد و يادمه که سر تا ته اين مثلا
دادگاه، ده دقيقه هم طول نکشيد. الان که فکر می کنم خنده م می گيره. يعنی راستشو
بگم گريه م می گيره از سادگی خودم. بچه بودم و بی تجربه، فکر می کردم اعتصاب غذای
خشک يه فرمول جادوئيه برای شکست نخوردن. فکر می کردم يه کار خيلی آسونه که دو سه
روز غذا نمی خوری، بعدش همه چی تموم ميشه. ببين، اصلا اين طور نبود!

اگر اشتباه
نکنم مارو ديگه نبردن بند. يه راست همه مون رو بردن آسايشگاه. حدّ اول رو که گفتم.
حدّ دوم بعداز ظهر بود. بعد از شام. دوباره همون صداها و همون بوها و همون چن نفر
قبل از من و بعدشم که نوبت من. يادم نيست همون پاسدار ظهريه بود يا يکی ديگه.
دوباره رفتيم پيش نيمکت کذايی. دوباره پرسيد نماز می خونم يا نه، دوباره گفتم نه و
دوباره گفت بخواب. خوابيدم. اولين ضربه اومد، دومين و … پنجمين. يه معجزه اتفاق
افتاده بود، اصلا دردش مثل درد حدّ ظهر نبود. اصلا قابل مقايسه نبود. خيلی قابل
تحمل تر بود. برگشتم سلولم. در رو که پشت سرم بستن از خوشحالی دستم رو گذاشتم رو دهنم
و چن تا جيغ محکم بی صدا کشيدم. از خوشی داشتم خفه می شدم. اِه، اين سخت نبود ،
اين اصلاً سخت نبود، اين اصلاً اصلاً سخت نبود! اين رو می شد تحمل کرد. هزار فکر و
سوال به مغزم هجوم آوردن. فکر کردم چرا ظهريه اين قدر درد داشت؟ چرا اين يکی اين
طور نبود؟ يه دفه يه نتيجه تو ذهنم جرقه زد: هميشه زير فشار، اون ضربه اول، مهم
ترين ضربه س. اون رو که رد کنی، بقيه ش می تونه اون قدر سنگين نباشه. آخ که چقدر
اين نتيجه گيری تو اون روزا و بعدها تو زندگيم به دردم خورد.

گفتم که حد ۵ بار در روز
اجرا می شد. جالب بود، شيعه می تونه نماز رو سه بار بخونه، در مورد حد، دقيق ۵ بارش رو
اجرا می کردن. چرا؟ آخه اصل داستان، داستان جنگ روانی بود. مسئله اين بود که تمام
روز آدم تنش می لرزه که کی نوبتش می شه، می ره شلاقش رو می خوره، نيم ساعتی حالش
خوبه که اين يکی تموم شد. تا حالش جا نيومده، دوباره سری بعدی. اصلا قبل از اين که
نوبت آدم بشه، اين پخش اذان و اين بوی غذا و صدای کشيده شدن نيمکت سر بند، کاملا
يه امر روانی واسه خاطر شرطی کردن ما بود.

يه چيز خيلی
بدی که اين وسط داشت من رو بيشتر از خود حد و شلاق آزار می داد اعتصاب غذای خشک
بود. من قبلا هم تجربه اعتصاب غذا داشتم، اما اين اولين بار بود که تنها بودم و
اين اولين بار بود که اعتصاب غذای خشک رو تجربه می کردم. اَه ، تجربه مزخرفی بود. سينه
م شده بوده کوره. دستام و بدنم يخ، درونم پر از آتيش. اين تشنگی ديوانه وار نمی
ذاشت بخوابم اصلا. نمی تونم تعريف کنم چقدر سخت بود برام. تا چشمام رو می ذاشتم رو
هم، يه برکه آب سرد رو می ديدم که دارم توش غوطه می خورم. هيچ چی برام مهم تر از آب
نبود. يعنی از يه طرف درد شلاق، از يه طرف تشنگی، از يه طرف هم بی خوابی. پاک داشت
می زد به سرم.

روزامون پنج
قسمتی شده بود. از يه نوبت شلاق تا نوبت بعدی شلاق. نيمکته رو که می کشيدن سر بند،
چشم بندم رو می زدم و آماده نوبت خودم می شدم، وايميسادم پشت در. روز و شب رو که
حاليم نبود اون قدر که تشنه م بود. کارم اين شده بود که همه ش می نشستم جلوی سينک
و شير آب رو باز می کردم و دستام رو زيرش می گرفتم. اين جريان خنک آب رو دستام
خيلی حس خوبی بود، اما تشنگی داشت داغونم می کرد. عجب غلطی کرده بودم! يه معمايی
هم که اون وسط اتفاق افتاد اين بود که بعد از چن روز، ضربات شلاق يه سلولی رو من
خيلی خفه می شنيدم. اصلا نمی فهميدم داستان چيه. چرا صدای همه شلاق ها واضح مياد،
صدای اين شلاقا خفه س؟

يه چيز بامزه
هم اين وسط بود: بعضی پاسدارا دست شون پرزور بود و واقعاً بد می زدن، بعضی های
ديگه شون نه. يکی شون بود که خيلی لاجون و لاغر بود و خيلی آروم می زد. وقتی اين
پاسدار لاغره در رو باز می کرد، باورت نميشه دلم می خواست بغلش کنم بگم:” به
به آخ جون، تو هستی؟ بريم، بريم شلاقت رو بزن!” فکر کن، اين جوريه آدميزاد!

يه شب اتفاق
خوبی افتاد. اون شب، شيفت اکبری بود. رئيس بند زنان ۲۰۹. يکی از
شرورترين زنايی که تو عمرم ديدم؛ قدرتمند، باهوش و بی چشم و رو تا دلت بخواد.
ماشالله قدرت دستشم هم که عالی! لامصب طوری زد که به نيمکت چسبيدم. به زحمت بلند
شدم. من گفتم که چشم بند رو چشمم بود، اومد من رو «راهنمايی» کنه، دستش رو زد به
پشتم، پشتم تير کشيد از درد، با تحقير بهش گفتم: « به من دست نزنين!» گفت : « برو
بدبخت، اين همه درد رو تحمل می کنی که نماز نخونی؟» اون قدر خوشحال شدم از جوابش
که حد نداشت. باور کن می تونستم ماچش کنم. آخه از نظر من اين بهترين تعريفی بود که
کسی تو اون شرايط می تونست از من بکنه. بله من درد رو تحمل می کنم که نماز نخونم!
شاد و سربلند برگشتم به سلولم. لخت شدم که ببينم می تونم پشتم رو ببينم؟ از گوشه چشم
بالای شونه هام رو می ديدم: سياه سياه!

يه شب هم
وقتی رفتم شلاق بخورم، ديدم نفر قبل از من ادرار کرده رو نيمکت. تو ادرارش خون
بود. من خيلی راحت روی همون ادرار دراز کشيدم. کی بود يعنی اين؟

يه چيز ديگه
هم بگم بخندی؟ گفتم که خيلی ما ساده بوديم، خيلی کم تجربه. اين لاکردارها هم واقعا
بی رحم: من برای اين که اگر زمانی نتونستم تاب بيارم، خودم رو بکُشم، يه تيغ مداد
تراش با خودم برده بودم به سلول و قايمش کرده بودم توی ليفه شلوارم. فکر کن چقدر
ما ساده بوديم که فکر می کرديم با تيغ مداد تراش ميشه رگمون رو بزنيم و فکرش رو
بکن اين مسئله شکستن برای ماها چقدر سنگين بود. حالا چرا اين رو گفتم، برای اين که
يه چيز ديگه رو برات بگم: اين اعتصاب غذای خشک نمی دونم چه جوريه، زود سيستم اعصاب
رو از کار می اندازه. من کاملا متوجه بودم که فرايند فکر کردن در من خيلی آهسته شده.
از مجموع ۲ و ۲ تا برسم به ۴، نيم ساعت
يه ساعت ممکن بود طول بکشه. تو اين وضع و اوضاع يه شب من رو بردن برای حد نماز شب.
قبل از اين که برم روی نيمکت بخوابم، از زير چشم بند لباس نفر قبلی رو که شلاق
خورده بود ديدم که از کنارم رد شد. شلاق رو خوردم، برگشتم به سلول و اين سوال مثل
خوره افتاد به جونم که اين کی بود؟ اين کی بود؟ هی فکر می کردم اين کی بود و يادم
نمی اومد. هر چی بيشتر فکر می کردم، از جواب دورتر می شدم. خدايا اين کی بود؟ می
دونستم که من سال ها با صاحب اين لباس تو بند زندگی کردم، اما مغزم ديگه کار نمی
کرد و حافظه م به کلی مختل شده بود. هی فکر کردم، هی فکر کردم و ای کاش که يادم
نمی اومد. اما يادم اومد: “ميترا! اين ميترا بود……. اِه ميترا؟!؟”
خون تو رگام منجمد شد. همه افکار بد و منفی دنيا يه دفه به طرفم حمله ور شدن: يعنی
چی؟ به ما که گفته بودن ميترا و ناهيد کارشون به بيمارستان کشيده. اين خبر غلط
بود؟ اين دختر هنوز داره شلاق می خوره؟ حساب کردم ديدم بيش از دو هفته س. يعنی چه
طوری ممکنه؟ چن دقيقه يا چن ساعت طول کشيد از همه اينا برسم به يه نتيجه وحشتناک،
يادم نيست: « ای امان، اينا کوتاه بيا نيستن! عليرغم اين که خبر به بيرون درز کرده
دست بردار نيستن. اينا تا شکستن ما می خوان پيش برن… ای واااای! اينا بی
بروبرگرد مارو می شکنن!» اون قدر حالم بد شد که نمی تونم برات بگم چه جوری. قبل از
رسيدن مرگ، مُرده بودم باور کن! زود دست زدم به ليفه شلوارم و تيغ مدادتراشه رو لمس
کردم. سرجاش بود. يه احساس آرامشی به من داد، يه راحتی خيالی به من داد که نمی
دونی. اصلا فکر خودکشی اون قدر آرومم کرد که باور نمی کنی! فکر کن! من، يه دختر
خيلی معمولی و بيست و چن ساله و ترسو، اون وقت اين تيغ کوچولوی مداد تراش آرامش
بخش ترين چيز بود تو اون روزای من. آخه مرگ چيزی بود که دست اينارو از من و غرور و
حيثتيم دور می کرد. اين جوری شده بوديم ما!

پنج روز که
گذشت عادت ماهانه شدم. می دونستم حد رو اون موقع قطع می کنن، چون زنی که عادت
ماهانه س نماز نمی خونه. همين طور هم شد. روز هفتم فکر کردم دوباره ميان سراغم اما
کسی نيامد. يعنی غذا رو توزيع کردن، اذان ظهر رو پخش کردن، ولی از صدای کشيده شدن
نيمکت روی زمين خبری نشد. اولش که نفهميدم چيه موضوع. اينايی که ميگم کلی طول کشيد
تا حاليم بشه. گفتم که، مغزم کار نمی کرد. چند ساعت گذشت يا چند سال نمی دونم، اما
از نيمکت و شلاق خبری نبود. چی شده يعنی؟ بعد صدای يه سری مرد رو شنيدم و صدای باز
و بسته شدن در سلول هارو. پاک گيج شدم. يعنی چی شده؟ به خودم گفتم: « آها، اينا ديدن
با حد و شلاق به نتيجه نمی رسن، حالا می خوان بريزن تو سلول با مشت و لگد مجبورمون
کنن!» فکر کن اين قدر ساده بودم من و اين قدر به اينا بدبين! بالاخره نوبت من
رسيد. پاسدار زن از پشت در گفت چادر و چشم بندت رو بذار. خب، درست بود پس حدسم.
اين يعنی که مردا می خوان بيان تو سلولم. در باز شد، حس می کردم چند نفری می شن.
يکی شون شروع کرد به حرف زدن: « شما چرا غذا نمی خوری؟» گفتم: « من ترجيح می دم بميرم
و اين شرايطی که شما می گين رو نپذيرم!» الان به نظر شعار مياد اين چيزا، اما اون
موقع اينا حرف دلم بود. فرياد توی وجودم بود. خيلی برام عادی بود اين جوری حرف
بزنم. اصلا جريان مقابله من با همۀ اونا اون قدر لخت و بی نقاب شده بود که اين طرف
من بودم و شور و عشق و باورهام، اون طرف با همه قدرت و همه پلشتی اش که می خواست
من رو له کنه. گفت: « اين «جريان» ديگه قطع می شه، شما غذات رو بخور!». «جريان»؟
تعارف داشت با من؟ چرا رُک و صريح نمی گه شلاق؟! من رو می گی، پاک قاطی کردم! چی
فکر می کردم، چی شنيدم! چند ثانيه فکر کردم، گفتم: «من حرف شما رو می پذيرم و غذا
می خورم، اما اگر يه بار ديگه بهم دست بزنين، اين دفه تا آخرش می رم.» گفت: « من
قول می دم ديگه تکرار نشه!» بهش گفتم: « من رو ببرين پيش دوستام. دليلی برای
انفرادی وجود نداره!» نمی دونم به کی گفت: « ايشون رو ببرين به سلول جمعی…”
اين رو گفت و با بقيه از سلول خارج شد… اونا که رفتن نشستم همون پشت در سلول آی
گريه کردم، آی گريه کردم، آی گريه کردم! رودخونه رودخونه اشک ريختم… آخ که چقدر
چقدر چقدر خوشبخت بودم! من بزرگ ترين زن عالم بودم، قوی ترين آدم روی زمين، من
مقاوم ترين انسان کل تاريخ بشريت بودم! آه که چه احساس خوبی، چه احساس شيرينی…
درد، ترس، رنج و بدبختی اون قدر از من دور بودن، اون قدر اون قله ای که من روش وايساده
بودم بلند بود که حد نداشت!

همون روز
بعداز ظهر من رو بردن به سلول مهيار و بتول. اون قدر هم ديگر رو بوسيديم و بغل
کرديم که تمومی نداشت. ما سعادتمندترين آدمای دنيا بوديم باور کن. دو هفته نگه مون
داشتن که تا يه کم ريخت وقيافه مون عادی بشه. ماها که اعتصاب غذا کرده بوديم، خيلی
قيافه مون ناجور بود. اعتصاب غذای خشک واقعا سريع بدن رو از ريخت می اندازه. بشقاب
بشقاب غذا بود که به سلول ما سرازير می شد. پاسدارا همه « مهربان و شيرين» شده
بودن. همون پاسدارايی که شلاق مون زده بودن، حالا بايد می ديدی شون چقدر ماه شده
بودن.

تو اين دو
هفته لحظه ها رو شمرديم برای اين که زودتر ببرن مون به بند عمومی. يک شب انتقال به
بند عمومی شروع شد. قبل از من کی رفت و من چه زمانی رفتم يادم نيست من رو بردن سر
بند، رئيس زندان نشسته بود. گفت که چون فلان کردی و بهمان اين جريانات برات پيش
اومده. اينم به طور موقته که قطع شده. دوباره چموش بازی در بيارم بازم شلاق در
انتظارمه. حالا من رو ميگی؟ به زور جلوی لبخند و خوشحالی ام رو می گيرم. گوش نمی
دادم يارو چی می گه که! منتظر بودم نطق و تهديداش تموم بشه، برگردم بند عمومی.

اون موقع
سالن ۳ بوديم، يعنی
طبقه سوم آموزشگاه. شب بود. نورافکنا روشن. من چشم بند رو چشمام، راه می رفتم به
زحمت اما حس پرواز داشتم. اون قدر خوشبخت بودم که حد نداشت. قبل از اين که برسم
بند، صدای همهمه و بدوبدو و شادی بچه ها رو بالا سرم می شنيدم. از دفتر بند که رد
شدم و رسيدم به راه پله چشم بندم رو برداشتم. رسيدم پاگرد بين طبقه دوم و سوم.
بالارو نگاه کردم. آخ، فردين وايساده بود با اون موهای يکدست سفيد. انگار همين
الانه، خوب ِخوب يادمه. اون پيراهن بلندش تنش بود که نقش و نگار افريقايیِ نارنجی و
قرمز و قهوه ای داشت. دستاش رو باز کرده بود به طرفين، منتظرکه من برسم بالا. نگاش
کردم، اون قدر شاد و خوشبخت بود که حد نداشت. تمام صورتش پر از خنده. از سرتاپاش
شادی می باريد. نمی تونست بياد پايين چون ممنوع بود. حالا من می خوام برم بالا،
زانوام ديگه اصلا قدرت ندارن. دستام به دستگيره پله ها، هر پله رو می رم بالا، يه
کم وايميسم تا نفس بگيرم. از چشمام همين جوری اشک روان، بدنم خيس عرق، پاهام هم از
ضعف می لرزن. برداشتن هر قدم مثل بلند کردن يه کوه. چه جوری بهش رسيدم نمی دونم و
چه جوری غرق شدم در آغوشش اونم يادم نيست… .

وارد بند
شدم. غوغايی بود. ميترا و ناهيد رو هم آوردن. ميترا و ناهيد در واقع پله ها رو
خزيده بودن. اون قدر قيافه هاشون بد بود که حد نداشت. ناهيد حتی عضلاتش رو هم از
دست داده بود. يه چيز غريبی بود قيافه دوتاشون. انگار از اون دنيا برگشته باشن. دو
تا زن جوون رفته بودن، دو تا پيرزن فرتوت برگشته بودن. تکيده و لاغر و خميده. باور
کن اغراق نمی کنم، هردوشون عين اين عکسای بازداشتگاه های يهوديا هست تو جنگ دوم،
اون جوری بود قيافه هاشون. ماها چه طوری بوديم نمی دونم. هر چی بود، بچه های بند
مارو با بهت و حيرت نگاه می کردن و بعضی ها زار زار گريه می کردن… .

ناهيد ۲۱ روز و ميترا
۲۳ روز اعتصاب
غذای خشک رو تحمل کرده بودن، چون ميترا به قول مسئولان زندان اعتماد نکرده بود و
می ترسيد که مبادا اعتصابش رو بشکنه و اونا دوباره همه چيز رو از سر بگيرن. هر
کدوم شون بالای ۵۰۰ ضربه شلاق
خورده بودن، تازه ناهيد ۵ تا هم بيشتر! کی باورش می شه؟ اين جوری بودن بچه های
ما! فرداش بود يا بعدتر که ناهيد با صدای گرفته و خفه برامون تعريف کرد اواخر اون
قدر حالش بد شده بود که ديگه نمی تونسته بره سر بند حد بخوره. حاکم شرعه اومده تو
سلولش چک کرده که هنوز زنده س، به پاسدارا دستور داده بود بقيه حد رو تو سلول اجرا
کنن. اون موقع بود که فهميدم اون صدای خفه شلاق که می شنيدم، همين صدای حد خوردن
ناهيد بود تو سلول…
آره، ما همه برگشتيم بند، يه سری مون به بند عمومی، يه سری مون هم به بند ملّی کش
ها. تنها کسی که برنگشت سهيلا (۷) بود.

***

آره، اون
روزا ما اون قدر ساده بوديم. اينا هم اون قدر در موضع قدرت و اون قدر بی رحم. اما
نمی دونم، يه چيزی بود در ما که نگه مون می داشت: اميد، آره، اميد بود به گمانم!
ما در سياه ترين سال ها اميدمون موند. من خودم والله يادم نيست به سختیِ کار فکر
کرده باشم يا به اين که کی مونده و کی رفته و کی مقاومت می کنه و کی نمی کنه.
راستش عقلم شايد خيلی هم نمی رسيد، اما ما ياد گرفته بوديم که سرمون رو بندازيم
پايين و کارمون رو بکنيم. من يه چيزرو ياد گرفتم تو زندگيم؛ آدم که بخواد بمونه و
بجنگه از در و ديوار دليل می تراشه برای مقاومت، اون که می خواد وا بده هزار دليل
پيدا می کنه برای وا دادن…

ما فکر نکرديم ميشه نايستاد، ميشه وا داد، ميشه سر خم کرد. می دونستيم قبل از ما
هزاران نفر ديگه اين راهو رفتن، ما هم بايد بريم. نمی شد نرفت، نمی شه نرفت. ما
چشممون به اون نور ته تونل بود. مطمئن بوديم که بالاخره بهش می رسيم. آره خب، می
دونستيم، هنوزم می دونيم که اصلاً کار راحتی نيست، کار يه روز و دو روز نيست، يه
عالمه کار، يه دنيا صبر می خواد… اون روزا اون جوری بوديم ما… اما، اصلا بگير
کلاً اين جوری هستيم ما… .

ــــــــ
۱- اعتصاب
غذای خشک، خودداری از خوردن و نوشيدن هر چيزی. اين نوع اعتصاب غذا معمولا آخرين
تير ترکش يک زندانی است.
۲- جمهوری
اسلامی علاقه ای عجيبی داشته و دارد که نام زندان ها و بخش های آن را به اسامی بی
ربط تغيير بدهد. به زندان اوين می گفتند «آموزشگاه شهيد کچويی»، به سلول های ته
زندان اوين می گفتن«آسايشگاه». به بندعمومی می گفتند« آموزشگاه» طوری که قيد نام «
زندان اوين» به جای «آموزشگاه» روی پاکت نامه، يکی از دلايل رايج برای عدم ارسال
نامه زندانی به خانواده اش بود.
۳- ملّی کِش
اصطلاحا به زندانيانی گفته می شد که عليرغم اتمام دوره محکوميت به خاطر نپذيرفتن
شرايط زندانبان برای ابراز انزجار و يا مصاحبه عليه تفکر سياسی خود، از زندان آزاد
نشده بودند.
۴- فردين،
فاطمه مدرسی تهرانی، عضو حزب توده ايران که در ۶ فروردين ۱۳۶۸ از بند عمومی منتقل و در تاريخی
نامعلوم اعدام شد. وسايل شخصی او در ۱۹ ارديبهشت همان سال به خانواده اش
تحويل داده شد.
۵- تابوت نوعی
از شکنجه که در زندان قزل حصار و با «ابتکار» حاج داوود رحمانی (معروف به حاج
داوود) رئيس وقت اين زندان اعمال شد. در اين روش زندانی در فضايی بسيار کوچک نگه
داشته می شد و جز در ساعات محدود خواب و استفاده از دستشويی، بايد به صورت نشسته و
بدون تماس با افراد ديگر به مصاحبه افرادی که شکنجه را تاب نياورده بودند و از
گروه خود ابراز انزجار می کردند يا قرآن و سخنرانی های مذهبی گوش می داد. تجربه
تابوت در حدود ۱۱ ماه طول کشيد
و نتيجه آن از دست رفتن سلامت روحی و جسمی بسياری از زندانيان بود.
۶- زندانيان
چپ عضو حزب توده ايران و فدائيان اکثريت در شعبه ۵ زندان اوين
و بقيه زندانيان چپ در شعبه ۶ بازجويی می شدند.
۷- سهيلا
درويش کهن، از اعضای فدائيان اکثريت هرگز از حد بازنگشت. ادعای مقامات زندان آن
بود که او با چادر خود را در سلول حلق آويز کرده است.




یادمانده‌‌ای از بند زنانِ زندان اوین ـــ شهریور-۱۳۶۷

از ۱۰مهر

نویسنده: 

میترا تهامی

روز ۲۰ شهریور سال ۶۷ بود. بلندگوی بند به‌صدا در آمد. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد. پاسدار بند اعلام کرد: «اسامی افرادی که خوانده می‌شود، جهت بازجویی آماده شوند!» اسامی سه توده‌ای و دو نفر از سازمان اکثریت اعلام شد. شنیده بودیم که در طی چند هفته گذشته چند نفر را از بند آزادی‌ها [۱] به دادگاه برده‌اند و به آنها حکم ارتداد داده‌اند، و به کسانی که به‌عنوان «مرتد» محکوم شده‌اند شلاق می‌زنند. شلاق ارتداد را «حد ارتداد» می‌نامیدند.
در جمع خودمان تصمیم گرفته بودیم که چنانچه چنین حکمی برای ما نیز صادر شد، به‌عنوان اعتراض اعتصاب غذای خشک اعلام کنیم. در جوّی سرشار از اضطراب حاکم بر بند، از پله‌ها پایین رفتیم. در راهروی بند پایین، سه نفر دیگر را دیدیم که آنها را نیز از بند «آزادی‌ها» برای بازجویی خواسته بودند. از زیر چشم‌بند آنها را شناسایی کردیم. دو نفر توده‌ای و یک نفر از سازمان اکثریت بودند. در مجموع ۸ نفر بودیم. ما را به‌صف به سوی ساختمان دادگاه بردند. به‌سوی سرنوشت نامعلومی پیش می‌رفتیم.
در ساختمان دادگاه، در اطراف اتاق محل تشکیل دادگاه، در حالی که همگی چشم بند بر چشم داشتیم رو به‌دیوار ایستاده بودیم. بالاخره نوبت من شد. در اتاق موسوم به دادگاه، مردی با لحن آمرانه‌ای گفت: چشم‌بندت را بردار! از میان افرادی که در اتاق بودند «نیّری» و «حلوایی» را می‌شناختم. حجت‌الاسلام نیّری چند سال پیش به‌عنوان حاکم شرع حکم ۱۵ ساله مرا صادر کرده بود. مجتبی حلوایی دادیار جلاد اوین بود و در تمامی اقدامات تنبیهی و ضرب و شتم‌ها نقش ویژه‌ای را ایفا می‌کرد.
نیّری نامم را پرسید. سپس از چگونگی وابستگی سیاسی‌ام سؤال کرد. گفتم: توده‌ای هستم. گفت: هنوز حزب توده را قبول داری؟ گفتم: بله. گفت: پدرت هم توده‌ای بوده است؟ گفتم: نه. پرسید: نماز می‌خوانی؟ گفتم: نه. نیّری گفت : چون پدرت مسلمان بوده است، خودت مرتد محسوب می‌شوی و حکم زن مرتد شلاق تا مرگ است. سپس حلوایی را مورد خطاب قرار داد و گفت: او را می‌برید و در هر وعده نماز (۵ بار در روز) هر نوبت ۵ ضربه شلاق می‌زنید تا زمانی که متنبه شود و به‌صورت کتبی تعهد بدهد که نماز خواهد خواند.
از اطاق بیرون آمدم و همراه دیگران که دادگاه مشابهی را گذرانده بودند در میان فحاشی و رجزخوانی نگهبانان از ساختمان دادگاه خارج شدیم. از زیر چشم‌بند تا حدودی قادر به شناسایی مسیر بودم. در نهایت حیرت متوجه شدم که به‌سوی بند عمومی پیش می‌رویم. آری اشتباه نکرده بودم، ما را دوباره به بند عمومی بازگرداندند. برگرداندن ما به بند عمومی ناشی از اشتباه نگهبان نبود. هدف آنها این بود که ما خبر صدور حکم ارتداد را به همبندی‌هایمان بدهیم. در واقع هدف آن ها ایجاد جوّ رعب و وحشت بود. پس از گذشت حدود ده دقیقه، دوباره اسامی ما را جهت رفتن به بازجویی از بلندگوی بند اعلام کردند. ما را به‌سوی ساختمانی موسوم به آسایشگاه (بند انفرادی) بردند. در ابتدای بند تخت شلاق را آماده کرده بودند. صدای اذان ظهر در فضا طنین‌افکن شد. مرد پاسدار شلاق‌بدستی سؤال کرد: نماز می‌خوانی؟ گفتم: نه! گفت پس روی تخت دراز بکش! بعد از زدن شلاق یا به‌اصطلاح «اجرای حد شرعی»، ما را به سلول‌های انفرادی منتقل کردند. هنگامی که پاسدار زن در سلول را پشت سرم بست، شروع به دست زدن و آواز خواندن کردم. دلیل شادی‌ام این بود که حدس زدم که برای مدت طولانی می‌شود درد شلاق را تحمل کرد، زیرا شلاق حد را به ناحیهٔ کتف و کمر می‌زدند و از جهت دردی که ایجاد می‌کرد  قابل مقایسه با شلاق زدن بر کف پا نبود.
به‌عادت معمول زندانیان، به کندوکاو سلول پرداختم. هنگامی که لبهٔ موکت کثیف سلول را بالا زدم، در زیر موکت دو تیغ تراش پیدا کردم .تیغ تراش در سلول انفرادی پدیده عجیبی بود. آیا نوعی تحریک و تهییج جهت خودکشی بود؟ آیا امکان داشت که آنها سلول را بازرسی نکرده باشند و وجود این دو تیغ از چشم آنها دور مانده باشد؟ باید تکلیف خودم را با این دو تیغ روشن می‌کردم. فکر کردم که به‌هر دلیلی که باشد باید این دو تیغ را برای روز مبادا از دست ندهم.
پاسدار زن در سلول را برای دادن ناهار باز کرد. طبق قراری که با دوستان دیگر داشتیم، غذا را نگرفتم و شروع اعتصاب غذای خشک را اعلام کردم. یک اسفنج و مقداری مایع ظرفشویی از زندانی قبلی به‌یادگار مانده بود. به‌سرعت شروع به نظافت سلول کردم. احتمال می‌دادم که در روزهای آینده با توجه به اعتصاب غذای خشک توان این کار را نداشته باشم. زمانی که ساعت شلاق بعدی رسید، سلول را کاملاً تمیز کرده بودم.
در چند روز اول، پاسداران مرد شلاق می زدند. یک بار حلوایی، دادیار جلاد اوین، برای شلاق زدن آمد و دوباره همان سؤال‌های نیّری در دادگاه را تکرار کرد: گروهت را هنوز قبول داری؟ از گروهت انزجار می‌دهی؟ نماز می‌خوانی؟ مرد تنومندی بود و در شلاق زدن و درنده‌خویی استاد دیگران. آنچنان با بیرحمی و قساوت می‌کوبید که بدنت را بر تخت شلاق میخکوب می‌کرد. احساس می‌کردی که بدنت با تخت شلاق یکی می‌شود. بعد از چند روز، پاسداران و نگهبانان زن مسئول زدن شلاق شدند. سه نفر از آنان به نام‌های «اکبری» و «سبحانی» و «طالقانی» از دیگران خشن‌تر بودند و شدیدتر شلاق می‌زدند. چهره «طالقانی» را هنوز کاملاً به‌یاد دارم. در اکثر روزها او مسئول زدن شلاق نوبت نماز سحر بود. در سلول را باز می‌کرد و می‌گفت: بلند شو! ماشاالله! بیا بیرون! آستین‌هایش را نیز برای گرفتن وضو بالا زده بود.
پاسداران بند به تذکر مداوم من که در اعتصاب غذا هستم توجهی نمی‌کردند و ظرف غذا را در سلول می‌گذاشتند، در سلول را می‌بستند و می‌رفتند. هوا گرم بود و من مجبور بودم که هر بار با دشواری فراوان به انتهای بند بروم و ظرف غذا را در سطل زباله خالی کنم. روز به‌روز این کار برایم سخت‌تر می‌شد وانرژی زیادی از من می‌گرفت.
هرچه زمان بیشتر می‌گذشت، سقف سلول از من دورتر و دورتر می‌شد. گویا همه‌چیز در مه غلیظی فرو می‌رفت. احساس می‌کردم که چهره پاسدارها را پرده‌ای از دود پوشانده است. دیگر احساسی به‌نام گرسنگی را نمی‌شناختم. اما تشنگی سخت آزاردهنده بود. احساس می‌کردم که در سینه‌ام آتشی روشن کرده‌اند. زمانی که از شدت عطش بی‌تاب می‌شدم، سینه‌ام را به دیوار سرد سلول می‌چسباندم. برخی از شب‌ها فواره‌ای را که در حیاط هواخوری بود باز می‌کردند. طنین ریزش آب زیباترین آهنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. یک رویای شیرین، همدم بسیاری از شب‌های من بود. در خواب می‌دیدم که از یال‌های آخر توچال بالا می‌روم. همه‌جا از برف پوشیده شده است. از روی زمین برف بر می‌دارم و در دهانم می‌گذارم. رویای بس شیرینی بود و عطش کشنده مرا تا حدی فرو می‌نشاند.
فاصله زمانی مابین شلاق نوبت نماز عشاء تا نماز سحر آرام ترین ساعات بود. فاصله بین این دو نوبت در مقایسه با نوبت‌های دیگر شلاق طولانی‌تر بود. همه‌جا را سکوت فرا می‌گرفت و می‌توانستی برای ساعاتی به خواب پناه ببری. با بلند شدن صدای اذان سحر نوبت شلاق زدن شروع می‌شد. در سلول‌ها به‌نوبت باز و بسته می‌شد. صفیر شلاق را می‌شنیدی تا نوبت به خود تو برسد. در گذشته‌های دور، شنیدن صدای اذان یادآور خاطرات شیرینی برای من بود. دوران کودکی را به‌یاد می‌آورد که در کنار سجاده مادربزرگ به‌خواب می‌رفتم و نوازش دست‌های گرم و نوازشگر او را به‌روی موهایم حس می‌کردم. اما اکنون شنیدن صدای اذان درد و سوزش کتفم را به‌یاد می‌آورد و دشنام‌ها و توهین‌های پاسدار را، و آماده شدن برای نوبت شلاق. در آن زمان نمی‌دانستم که شنیدن صدای اذان برای همیشه برای من یادآور صفیر تازیانه خواهد بود.
پیمودن مسیر حدفاصل مابین سلول تا سر بند، که تخت شلاق در آن قرار داشت، روز به‌روز دشوارتر می‌شد. در روزهای آخر، رو به دیوار می‌ایستادم، دو دستم را به دیوار تکیه می‌دادم و با استفاده از دیوار و با گام‌های بی‌نهایت آهسته خودم را تا سلول می‌کشاندم. در یکی از نوبت‌های شلاق، اکبری، مسئول بند، سؤال‌های همیشگی را تکرار کرد و پس از شنیدن جواب «نه»، دیوانه‌وار شروع به زدن شلاق کرد. هنگامی که از تخت شلاق برخاستم و طبق معمول دست‌هایم را به دیوار تکیه دادم تا بتوانم با استفاده از دیوار راه بروم، اکبری با لگد محکمی مرا از دیوار جدا کرد. تعادلم را از دست دادم، اما با دشواری فراوان دوباره به دیوار تکیه دادم تا جلوی او به زمین نیافتم. یک روسری به گردنم بود. اکبری سر روسری را به پاسدارزن دیگری به نام «امیری» داد و به او گفت: سر روسری را بگیر و او را مثل خر تا در سلولش بکش! می‌خواست تا به این ترتیب مرا خوار و زبون کند. اما نمی‌دانست که خشم و عصبانیت او به من نیرو و انرژِی می‌دهد.
در روزهای نخست، زمانی که بعد از هر نوبت شلاق به سلول بر می‌گشتم، در سلول شروع به قدم زدن می‌کردم. اما دیگر توان این کار را نداشتم و به‌مجرد برگشتن، روی پتوی سربازی دراز می‌کشیدم. اما دراز کشیدن مداوم هم طاقت‌فرسا بود. تماس استخوان‌های بدنم با زمین دردآور بود. اما آنچه بیش از هرچیز آزاردهنده بود، وحشت دائمی از جهت از دست دادن قدرت ادراک و تمرکزم در اثر طولانی شدن اعتصاب غذا بود. نمی‌بایستی تعادل فکری‌ام را از دست می‌دادم. نمی‌بایستی که تمرکزم را از دست می‌دادم. نمی‌بایستی که کار ناخواسته‌ای انجام می‌دادم. کابوس همیشگی‌ام این بود که به‌حالت اغماء بروم و ناخواسته به من سرم وصل کنند. باید فکرم را روی مورد مشخصی متمرکز می‌کردم. رمان‌هایی که در گذشته خوانده بودم و یا اشعاری را که حفظ کرده بودم ، مرور می‌کردم. مسیرکوه‌هایی را که رفته بودم، از دامنه تا قله، به‌یاد می‌آوردم. در کوچه پس‌کوچه‌های شهرها و روستاهایی که سفر کرده بودم، قدم می‌زدم. قدرت تکلم را تا حدود بسیار زیادی از دست داده بودم. تلاش می‌کردم که صدای خودم را بشنوم. ادای جملات طولانی برایم دشوار بود. مدام باخودم تکرار می‌کردم: نماز نه! انزجار نه! صدای شلاق‌ها کمتر شده بود. افراد کمتری شلاق می‌خورند؟ شرایط را پذیرفته‌اند؟ نه! شاید آنها را به بند دیگری منتقل کرده‌اند. جواب دیگری به خودم نمی‌دادم.
یک روز در فاصله نوبت‌های شلاق، پاسداری مرا به سر بند برد و روی یک صندلی نشاند و کاغذ و خودکاری روبرویم گذاشت. مردی در کنارم از من می‌خواست که به سؤال‌ها جواب بدهم. لحن آرامی داشت. خطوط کج و معوجی روی کاغذ می‌دیدم. سرم را به‌روی کاغذ کاملاً خم کردم تا توانستم چند جمله‌ای بخوانم. سؤالاتی در مورد نحوه شلاق خوردن مطرح شده بود. بعد از چند لحظه پاسداری مرا بلند کرد و به طرف سلول برد. متوجه شد که اگر تصمیم به نوشتن هم داشته باشم، توان نوشتن را ندارم. بعدها متوجه شدم که افرادی از سوی آیت‌الله منتظری به زندان آمده بودند.
بیش از بیست روز از آمدن ما به سلول می‌گذشت. در روز بیست و سوم سکوت عجیبی بند را فرا گرفته بود. شلاق نوبت سحر را خورده بودم. صدای اذان ظهر بلند شد. عجیب بود! در سلول را باز نکردند. صدایی به‌گوش نمی‌رسید. آیا دیگر شلاق نخواهند زد؟ نه، نه! چنین افکاری را نباید به‌سرم راه بدهم. نباید دچار خوش‌خیالی و خیال‌پردازی شوم. نه، نه! حتماً برنامه خاصی داشته‌اند و ساعت زدن شلاق به‌تعویق افتاده است. ساعت دانشگاه ملی، ساعت ۳ بعد از ظهر را اعلام کرد. نگهبان زن در سلول را باز کرد و گفت: می‌خواهی به بهداری بروی؟ سؤال بسیار عجیب و مضحکی بود. و از آن عجیب‌تر، لحن و برخورد آرام او. چه اتفاقی افتاده است؟ ادای هر کلمه عذاب فراوانی به‌همراه داشت. اما تمام نیرویم را جمع کردم و گفتم: شلاق می‌زنید، بهداری هم می‌برید؟ نه! من کاری با بهداری ندارم.
دقایقی بعد دوباره نگهبان زن در سلول را باز کرد و گفت: بلند شو و بنشین و حجاب داشته باش! بعد از چند لحظه دو هیولا به درون سلول خزیدند. هر دو پوتین سربازی به‌پا داشتند. به زحمت سرم را بالا کردم تا صورت آنها را ببینم. احساس می‌کردم که سر این دو هیولا به سقف سلول چسبیده است. هردو انیفورم پاسداری به‌تن داشتند. احساس می کردم که پوتین‌های آنها تا نیمه‌های سلول را پوشانده است.
یکی از آن دو شروع به صحبت کرد و گفت: من «فروتن» رئیس جدید زندان هستم. به گوشه سلول که ظرف غذای ظهر در آنجا بود اشاره کرد و گفت: چرا غذایتان را نخورده‌اید؟ به‌دشواری و بریده بریده گفتم: خودتان بهتر می‌دانید. تا زمانی که شلاق بزنید نمی‌خورم. گفت: غذایتان را بخورید، قول می‌دهم که دیگر کسی شلاق نخواهد خورد. فروتن به مرد دیگری که در کنارش ایستاده بود گفت: برادر مجتبی، دیگر کسی حق ندارد که شلاق بزند!
تازه متوجه شدم که این هیولای دوم، همان مجتبی حلوایی جلاد است. حرف فروتن را باور نداشتم و آن را بازی و شگرد تازه‌ای می‌دانستم. حلوایی به‌من خیره شده بود. حالا که شلاق در دست نداشت، با نگاهش مرا شلاق می‌زد. ساکت بود. مانند همیشه عربده نمی‌کشید. مانند حیوان زخم‌خورده‌ای خشمگین به‌نظر می‌رسید. احساس بسیار شیرینی بود.
صدای اذان مغرب و عشاء هم بلند شد. سکوت بند همچنان ادامه داشت. پاسدار زن در سلول را باز کرد و گفت: چرا غذایت را نمی‌خوری؟ دیگر شلاق نمی‌زنند. اعتمادی به گفته‌هایشان نداشتم. دو روز بعد هم اعتصابم را ادامه دادم. اما به‌راستی زدن شلاق قطع شده بود. بعد از گذشت ۲۵ روز قادر به خوردن غذا نبودم. در بهداری بند، پاسداری که ادعا می‌کرد که دانشجوی پزشکی است بیهوده سعی در تزریق سرم داشت، اما عاقبت نتوانست که سوزن سرم را به دستم وصل کند. در آخرگفت که رگ‌هایت خشک شده است و نمی‌توانم که رگی برای تزریق سرم پیدا بکنم. به سلول برگشتم.
طالقانی که مسئول فروشگاه بند هم بود در سلول را باز کرد و گفت: چیزی نمی‌خواهی بخری؟ یک مسواک و یک خمیردندان از او خریدم. در خمیردندان را باز کردم و برای چند دقیقه آن را بو کردم. بوی زندگی می‌داد. احساس می‌کردم که دوباره به دنیای زندگان برگشته‌ام. در حال تلاش برای مسواک زدن دندان‌هایم بودم که «رحیمی»، مسئول بند عمومی زنان، در سلول را باز کرد. دهانم پر از خون شده بود. با ریاکاری همیشگی‌اش حالت متأثری به‌خود گرفت و گفت: ببینید با خودتان چه کرده‌اید! حالا که از این راه توفیق نماز خواندن را پیدا نکردید، انشاءالله در آینده خودتان از راه مطالعه به این سعادت برسید.
آمدن رحیمی می‌توانست نشانه ای از برگشتن به بند عمومی باشد. پیراهنی به‌تن داشتم که هدیه «سهیلا» [۲] بود. نمی‌دانستم که او دیگر در میان ما نیست. نمی‌دانستم که صدای خنده‌های پرشور او را دیگر هرگز نخواهم شنید. در یکی از نوبت‌های شلاق، اکبری گوشه‌ای از پیراهن را به تن من پاره کرده بود. احتمال می‌دادم که به بند عمومی برگردم. نمی‌خواستم که با پیراهن پاره و ظاهر ناآراسته به بند برگردم. تصمیم گرفتم که پیراهن را بدوزم. اما تلاشی بیهوده بود. دستم توان نداشت. دید کامل چشمانم را هنوز به‌دست نیاورده بودم. هنوز همه‌جا در مه فرو رفته بود. بعد از سپری شدن یک هفته از قطع شلاق‌ها، با اعلام این که حکم شلاق ارتداد به‌حالت تعلیق در آمده است و در هر زمانی می‌تواند که دوباره اجرا گردد، ما را به بند عمومی باز گرداندند. آغوش گرم رفقایمان بهترین مرهم دردهایمان بود.
ــــــــــــــــــــــــ
۱ـ «بند آزادی‌ها» از زندانیانی تشکیل می‌شد که دوره محکومیت‌شان به‌پایان رسیده بود و یا اساساً حکمی نگرفته بودند و صرفاً به‌دلیل ننوشتن انزجارنامه و یا عدم پذیرش مصاحبه از زندان آزاد نمی‌شدند.
۲ـ «سهیلا درویش‌کهن» دختر جوانی بود که در ارتباط با سازمان اکثریت دستگیر شده بود و در بند آزادی‌ها بود. او در روز ۲۰ شهریور ماه ۶۷ حکم ارتداد گرفت. او هرگز به بند بازنگشت. مسئولین زندان به خانواده‌اش اعلام کردند که در سلول خودش را با چادر حلق‌آویز کرده است.




چگونگی نابودسازی سرخپوستان، دهشتناکتر از هر نسلکش

ی

ا. م. شیری

سرخپوستان (جمعیت بومی آمریکا) بواسطه لشکر فاتحان سرزمینها و دیگر جنایتکارانی که ایالات متحده و کانادا هنوز هم آنها را قهرمان ملی خود حساب میکنند، تقریبا بطور کامل نابود گردیدند…

سکوت در مقابل کشتار بومیان شجاع به سبب تعلق ملی آنها در آمریکای شمالی بسیار ناگوار است. از هولوکاست یهودیان همه آگاهند، از هولوکاست سرخپوستان چه… جامعه دموکرات بر آن چشم فروبست. این، یعنی همان نسلکشی! مردم را فقط به این دلیل که آنها سرخپوست بودند، میکشتند! نیم قرن پس از کشف آمریکا جمعیت بومی را بطور کلی آدم حساب نمیکردند. در حقیقت، سرخپوستان را بر اساس اینکه در کتاب مقدس (انجیل) از آنها یاد نشده، حیوان حساب میکردند. انگار آنها وجود نداشتهاند.

هیتلر در قیاس «استیلاگران آمریکا» توله سگ بود: در نتیجه هولوکاست سرخپوستان آمریکا، همچنین در جریان «جنگهای پانصد ساله» مشهور، ۹۵ میلیون نفر از ۱۱۴ میلیون نفر بومیان قلمرو کنونی ایالات متحده آمریکا و کانادا نابود گردید.

ایده اردوگاههای مرگ هیتلر حاصل تسلط او به زبان انگلیسی و مطالعه تاریخ ایالات متحده است. او از ایجاد اردوگاههای مرگ برای نگهداری بورها (یکی از قبایل آفریقایی) در آفریقای جنوبی و برای  سرخپوستان در غرب وحشی به وجد میآمد و اغلب در محفل نزدیک به خود اثربخشی نسلکشی جمعیت بومی آمریکا، سرخهای وحشی در نتیجه گرسنگی و جنگهای نابرابر را که نمیتوانند به اسارت دربیایند و تربیت شوند، مورد تمجید قرار میداد.

اصطلاح ژنوساید (نسلکشی) دارای ریشه لاتینی گنوس بمعنی نژاد و ساید بمفهوم کشتار بوده و دقیقا بمعنی نابودسازی یا قتلعام کامل یک قبیله یا ملت است. در فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد با استناد به رفائیل لمکین که اصطلاح ژنوساید را نخستین بار برای توصیف اقدامات نازیها در کشورهای اشغالی اروپا به کار برد، بمعنی «نابود کردن عمدی و منظم گروههای قومی یا ملی» آمده است.

ایالات متحده آمریکا از تصویب اعلامیه سازمان ملل متحد راجع به نسلکشی امتناع کرد. البته، جای شگفتی نیست. بسیاری از اشکال نسلکشی بر علیه ساکنان بومی آمریکای شمالی به اجرا گذاشته شد.

لیست سیاستهای نسلکشی آمریکا شامل کشتار انبوه، جنگ بیولوژیک، کوچ اجباری از محل آبا و اجدادی، محرومیت از آزادی، تحمیل ارزشهای متفاوت با ارزشهای بومی، عقیم کردن اجباری زنان محلی با روش جراحی، ممانعت از انجام مناسک مذهبی و غیره میباشد.

حل نهایی

از حل نهایی مسئله سرخپوستان آمریکای شمالی بمثابه الگو برای هولوکاست یهودیان و نژادپرستی در آفریقای جنوبی استفاده شد. اما چرا بزرگترین هولوکاست از جامعه پنهان میشود؟ آیا نه برای اینکه چنان طولانی مدت ادامه یافت، که عادی بنظر برسد؟ قابل توجه این است، که اطلاعات مربوط به این هولوکاست عامدانه از پایگاه دانش و شعور جمعیت آمریکای شمالی و همه جهان حذف شده است.

به محصلین هنوز هم میآموزند که حریم آمریکای شمالی خالی از سکنه بوده است. اما تا مهاجرت اروپائیان در اینجا شهرهای سرخپوستان آمریکا توسعه مییافتند. شهر مکزیک بیش از هر شهر اروپا جمعیت داشت. انسانها سالم و سیر بودند. اروپائیان حیرت میکردند. محصولات کشاورزی تولید شده توسط مردمان بومی در مقیاس بینالمللی شهرت داشت.

هولوکاست سرخپوستان آمریکای شمالی دهشتناکتر از نژادپرستی در آفریقای جنوبی و نسلکشی یهودیان در سالهای جنگ جهانی دوم بود. یادواره آن کو؟ مراسم یادبود آن کجا برگزار میشود؟

آمریکای شمالی بر خلاف آلمان پس از جنگ از برسمیت شناختن نسلکشی سرخپوستان خودداری میکند. حاکمیت آمریکای شمالی نمیخواهد اعتراف کند که بخش اعظم جمعیت بومی طبق برنامه منظم نابود گردید.

اصطلاح «حل نهایی» از ابداعات نازیها نبود. آن بواسطه دانکن کمبول اسکات، مدیر اداره امور سرخپوستان، کانادا آدولف آیشمان که در سال ۱۹۱٠ نگران «مسئله سرخپوستان» بود، ابداع شد: «ما میدانیم کودکان سرخپوست در این مدارس تنگ نیروی مقاومت خود در مقابل بیماریهای را از دست میدهند و با سرعت بیشتر از روستای خود میمیرند. ولی این بخودیخود نمیتواند مبنای تغییر سیاست اداره ما برای حل نهایی مسئله سرخپوستان باشد».

استعمار اروپایی آمریکا زندگی و فرهنگ بومیان آمریکا را برای همیشه تغییر داد. در قرون ۱۵- ۱۹ شهرهای آنها ویران گردید، ملتها قتلعام شدند یا به بردگی درآمدند.

به نام خدا

مارلن براندو چند صفحه از کتاب شرح حال خود را به نسل کشی سرخپوستان آمریکا اختصاص داده است. او مینویسد: «پس از آنکه زمینهای آنها را تصرف کردند، جان بدر بردگان را به اردوگاهها راندند، و دولت مبلغان دینی به نزد آنها فرستاد که سعی میکردند آنها به قبول مسیحیت مجبور نمایند. پس از اینکه مسئله سرخپوستان توجه مرا جلب کرد، متوجه شدم، که افراد بسیاری آنها را بطور کلی بعنوان انسان نمیشناسند. از ابتدا نیز همینطور بود.

کوتن ماتر (Cotton Mather)، مدرس مدرسه عالی هاروارد، دکتر افتخاری دانشگاه گلاسکو، وزیر پاکدینی (وزیر ارشاد)، نویسنده و ناشر پرکار، پژوهشگر مشهور جادوگران سالمی، سرخپوستان را فرزندان شیطان (منحرف) تصور میکرد و قتل وحشیان مشرک (مفسدین فیالارض) را که در مقابل مسیحیت ایستادهاند، خواست خدا میدانست.

در سال ۱۸۶۴ یک سرهنگ ارتش آمریکا بنام جان شوینگتن یک روستای سرخپوستان را به زیر آتش توپخانه سنگین گرفت و گفت: به کودکان سرخپوستان نباید رحم کرد، زیرا شپش از تخم برون آید. او به افسران تحت امر خود دستور داد سرخپوستان را بکشند و گفت این یک حق و وظیفه افتخارآمیز است. و برای کشتن سرخپوستان باید از هر وسیله در زیر آسمان خدا استفاده کرد».

سربازان مهبل زنان سرخپوست را میبریدند و از آنها برای کمان خود روکش درست میکردند، و از رحم و پوست پستان زنان سرخپوست کیسه تنباکو درست میکردند و سپس، این غنایم را بهمراه گوشها، بینیهای بریده و سرهای پوستکنده سرخپوستان کشته شده در اپرا- تئاتر دنور به نمایش میگذاشتند. به تمدنسازان متدین، با فرهنگ و متمدن چه باید گفت؟

هر گاه که ایالات متحده آمریکا تصمیم خود را برای متمدن کردن یک ملت غرق در توحش، فاقد معنویت و تمامیتخواه اعلام میکند، نباید فراموش کرد که خود آمریکا را بوی گند گرفته، ابزار مورد استفاده آن را نمیتوان متمدنانه نامید و بعید است هدف از آن منافع خودش نباشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت مترجم به این سند تکاندهنده

تمامی حاکمیتهای امپریالیسم ایالات متحده آمریکا جنایات خارج از تصور بشری اسلاف بردهدار، فئودال و سرمایهدار متدین، «با فرهنگ» و «متمدن» خود علیه سرخپوستان آمریکای شمالی، نسلکشی کامل آنها را کماکان به انحاء و اشکال مختلف- از طریق جنگ و تروریسم دولتی و کودتا، جنگهای نیابتی، بشکل محاصره و تروریسم اقتصادی علیه کل بشریت جهان همواره ادامه داده و میدهند. کشتارهای میلیونی مردم کره، کامبوج، ویتنام، ژاپن… یوگسلاوی، افغانستان، عراق، لیبی، سوریه، سومالی… فقط چند نمونه است. علت وجودی قریب به هزار پایگاه نظامی- تروریستی آمریکا در بیش از ۱۵٠ کشور جهان همین هدف شوم است.

امپریالیسم، تضاد اصلی و عمده دوران ماست و ایالات متحده آمریکا سرکرده امپریالیسم جهانی را همه باید بعنوان خطر اصلی بشناسند، همه! نسل اندر نسل تمام بشریت، بویژه، دوستان آمریکا و علاقمندان به شیوه زندگی و دموکراسی و حقوق بشر آمریکایی! بدون این شناخت، بدون دفع خطر آمریکا توسعه، ترقی، اعتلا و آزادی امکانپذیر نیست. حوادث کودتایی اخیر در ونزوئلا، بولیوی، لبنان، عراق و … گواه است.

منابع:

http://ecology.md/page/kak-unichtozhali-indejcev-postrashnee-ljubogo-massovogo-genocida

https://eb1384.wordpress.com/2019/11/26/

۵ آذر- قوس ۱۳۹۸

 




توده‌ای‌ستیزان زیر چتر پرونده‌سازان

 

نویسنده: 
میترا تهامی

«بلوای جناحی زیر چتر رفقای شوروی»، نام  یک فیلم‌ هالیوودی نیست که در دوران جنگ سرد به نمایش درآمده باشد … آیا بازیگران کارزار تبلیغات چپ‌ستیزی و به‌ویژه توده‌ای‌ستیزی با استراتژی مشترک و با هماهنگی کامل وارد این میدان می‌شوند؟ 
زمینه‌های عینی و ذهنی شدت گرفتن این کارزار را چگونه باید تبیین کرد؟ 
 
 
«بلوای جناحی زیر چتر رفقای شوروی»، نام  یک فیلم‌ هالیوودی نیست که در دوران جنگ سرد به نمایش درآمده باشد. 
نوشته‌ای تحت این عنوان به قلم آقای بابک امیرخسروی در نشریه «اندیشه پویا» (شماره ۳۸، مهر و آبان ۹۵) منتشر شده است. 
در زیر عنوان اصلی آمده است: گزارشی از پلنوم‌های حزب توده ایران در دوران مهاجرت. 
ایشان در بخش پایانی گزارش خود به این جمع‌بندی می‌رسند که رهبری حزب توده ایران در دوران فعالیت چهار ساله حزب، به‌دلیل هراس از توده‌های حزبی و مردم ایران در پی آن بود که با ارائه تصویری غیرواقعی از خود، صورت خود را سرخ جلوه دهد. 
«رهبری حزب در طول سال‌های طولانی مهاجرت و سکون و دوری از صحنه مبارزه، با ابتلا به بیماری‌های گروهی مانند بند‌و‌بست‌ها، انتقام‌جویی‌ها و ضعف خصلت‌های انقلابی، به‌صورت یک جریان بیمار و با تنی رنجور به ایران انقلابی منتقل شد. 
منتها از ترس توده‌های حزبی و مردم ایران، بیماری و رنجوری خود را مخفی ساخت و با قلم‌زنی‌های چند رفیق برجسته و پُرتوان و جمله‌پردازی‌ها و گنده‌گویی‌های «علمی» در محیط سیاسی جوان، کم‌تجربه و کم‌سواد مارکسیست‌های ایرانی، صورت خود را سرخ جلوه داد …» 
با مروری کوتاه بر نوشته‌ها و عملکرد آقای امیرخسروی خواهیم دید که تعبیر «جلوه‌گری»،  به‌معنای ارائه تصویری غیرواقعی از خود، از قضا به‌روشنی بیانگر منش و روش سیاسی ایشان است. 
خواهیم دید که صحنه عمل سیاسی به صحنه تئاتر تبدیل می‌شود. 
پرده تئاتر بالا و پایین می‌رود و بازیگر با نقش‌های متفاوت به‌روی صحنه می‌آید. 
به‌یاد می‌آوریم که آقای امیرخسروی در اردیبهشت ماه ۱۳۶۵، رسالت زیر را در برابر خویش قرار داده بودند: 
«مبارزه خستگی‌ناپذیر برای سالم‌سازی و احیای حزب توده ایران بر اساس رعایت دقیق و بی‌خدشه نرم‌های واقعاً لنینی و شیوه‌های کار و عمل لنینی» 
(بابک امیرخسروی، بررسی و ریشه‌یابی اشتباهات حزب توده ایران در چهار سال اول انقلاب، اردیبهشت ۱۳۶۵) 
به تأکیدات ایشان توجه کنیم: رعایت دقیق و بی‌خدشه نرم‌های واقعاً لنینی! 
آقای بابک امیرخسروی در سال ۱۳۶۵ از مبارزه‌ای خستگی‌ناپذیر برای «سالم‌سازی و احیای حزب توده ایران» و «رعایت دقیق و بی‌خدشه نرم‌های لنینی و شیوه‌های کار و عمل لنینی» سخن می‌راندند؛ چرا که  به نقض شیوه‌های کار و عمل لنینی از سوی رهبری  حزب معترض بودند. 
می‌گفتند که «راه ارانی» را می‌پیمائیم و دل نگران «حیثیت جنبش کمونیستی ایران» هستیم. 
می‌گفتند آمده‌ایم که سیاست را با «اخلاق» بیآمیزیم. 
 
هنوز در سال ۱۳۶۵ هستیم. با گذاری سریع خود را به سال ۱۳۸۵ می‌رسانیم.  
در کمال شگفتی در نوشتاری به قلم آقای امیرخسروی می‌خوانیم: 
«در دهه ۱۳۵۰ و پس از استقرار در فرانسه و مطالعه آثار تحلیلی بی‌شمار در نقد لنینیسم بود که به سرشت «سوسیالیسم روسی» پی بردم. متوجه شدم که سرچشمه نارسایی‌ها در‌‌ همان انقلاب اکتبر و خود لنینیسم است …» (زندگی‌نامه سیاسی ـ شخصی بابک امیرخسروی برای کتاب «فرهنگ ناموران ایران»، پاریس، مهرماه ۱۳۸۵) 
از سال ۱۳۸۵ به امروز می‌رسیم و به‌یاد می‌آوریم که آقای امیرخسروی به‌تازگی در گزارشی که در نشریه «اندیشه پویا» انتشار یافته است، مدعی می‌شوند که رهبری حزب در دوران انقلاب، چهره غیرواقعی از خود ارائه می‌داد. 
اما پس از سفری که از سال‌های گذشته تا به امروز داشته‌ایم، به این نتیجه خواهیم رسید   که ایشان آدرس اشتباه می‌دهند و در واقع حدیث نفس می‌گویند. 
در زندگی‌نامه سیاسی ـ شخصی خود که در سال ۱۳۸۵ منتشر شده است، اشاره کرده‌اند که در اواخر دهه ۵۰ بر این اعتقاد بودند که «لنینیسم، سرچشمه نارسایی‌هااست»، اما در سال ۱۳۶۵، در نوشتاری تحت عنوان «بررسی و ریشه‌یابی اشتباهات حزب توده ایران در چهار سال اول انقلاب»، بر ضرورت «رعایت دقیق و بی‌خدشه نرم‌های واقعاً لنینی و شیوه‌های کار و عمل لنینی» تأکید می‌ورزند. 
این تناقض آشکار را چگونه می‌توان تببین کرد؟ 
دشواری کار و شرایط نامناسب، اعلام نتایج مطالعات دهه پنجاه ایشان را به تأخیر انداخت؟ 
«در شرایط دشوار تبعید، کار با اعضای تازه حزب به تلاشی طاقت‌فرسا نیاز داشت. بیشتر آن‌ها بی‌چون و چرا همچنان به‌درستی سیاست مبتنی بر «خط امام» باور داشتند، یا بر اصل «انترناسیونالیسم پرولتری» که در عمل پیامدی جز دنباله‌روی کورکورانه از شوروی نداشت، پافشاری می‌کردند … بیشتر همراهان و همرزمان ما همچنان اتحاد شوروی را «دژ پرولتاریای پیروز جهان» می‌پنداشتند. از این‌رو طرح و نقد مقوله‌های کلیدی مانند «انترناسیونالیسم پرولتری» که بسیاری با تعصب از آن دفاع می‌کردند، بی‌‌‌نهایت دشوار بود. ناچار بودیم با احتیاط و حساب شده گام برداریم، تا مخالفان، ما را با انگ «دشمن طبقاتی» و «ضدشوروی»، انکار و منزوی نکنند.» (زندگی‌نامه سیاسی ـ شخصی بابک امیرخسروی برای کتاب «فرهنگ ناموران ایران»، پاریس، مهرماه ۱۳۸۵) 
مراد از «اعضای تازه حزب»، از قرار نیروهای فعال حزب در دوران انقلاب هستند که آقای امیرخسروی در گزارش منتشر شده در «نشریه پویا»، آن‌ها را مارکسیست‌های جوان، کم‌تجربه و کم‌سواد می‌نامد. 
آقای امیرخسروی به‌گفته خودشان «در شرایط دشوار تبعید» نگران بودند.  
پس چاره‌ای می‌اندیشند. چگونه؟ 
چاره کار را در «جلوه‌گری» می‌یابند. 
به‌گفته خودشان «با احتیاط و حساب شده» گام برمی‌دارند.  
خود را «لنینیست» جلوه می‌دهند و «چون به خلوت می‌روند، آن کار دیگر می‌کنند.» 
 
از بازنویسی نوشته‌ها و گفته‌های فراوان ایشان پیرامون ضرورت پیوند پرنسیب‌های اخلاقی و مبارزه سیاسی از سویی و نکوهش رفتار رهبری حزب (به‌ویژه دبیر اول وقت حزب در دوران انقلاب) از سوی دیگر، اجتناب می‌کنیم. 
چرا که به‌دلیل داوری‌های یک‌سویه آقای امیرخسروی و مهم‌تر از همه، عدم انطباق گفتار و عملکرد ایشان، نتیجه‌ای جز افزودن ملال عایدمان نخواهد گشت. 
سال ۱۳۸۵، در زمانی که دیگر از بابت انگ‌زنی‌ها دغدغه‌ای به‌خود راه نمی‌دهند، در شرایطی که دیگر ضرورتی به پنهان کردن نظرات واقعی خود احساس نمی‌کنند، در زمانی که نیازی نمی‌دیدند که صورت خود را طور دیگری جلوه دهند، سرمست از شوق رهایی، در زندگی‌نامه سیاسی ـ شخصی خود می‌نویسند: 
«با تشکیل «حزب دموکراتیک مردم ایران» که تهیه اساسنامه و طرح برنامه آن بر عهده من بود، برای اولین بار در زندگی نسبتاً دراز سیاسی، احساس کردم در محیط و فضایی راحت و دلخواه کار می‌کنم. برای نخستین بار ذهن و قلم را از آن جزمیات سخیف‌‌ رها کرده بودم: «سانترالیسم دموکراتیک» جامه‌ای بود که لنین بر قامت «استبداد شرقی» پوشانده بود و هدفی جز درهم کوبیدن دگراندیشان نداشت». (زندگی‌نامه سیاسی ـ شخصی بابک امیرخسروی برای کتاب «فرهنگ ناموران ایران»، پاریس، مهرماه ۱۳۸۵) 
کمی‌ درنگ کنیم. هنوز به پایان راه آنکه خود را پرچمدار گام نهادن در «راه ارانی»  می‌نامید نرسیده‌ایم. 
در خرداد ماه ۹۳، ویژه‌نامه‌ای به‌منظور بزرگداشت آقای بابک امیرخسروی توسط نشر «تلاش» انتشار یافت. یکی از نویسندگان ویژه‌نامه، اشاره‌ای دارد به طرح پرسشی از آقای امیرخسروی: 
«هفته گذشته در رابطه با نگارش این سطور، تلفنی از بابک پرسیدم که آیا می‌توان از شما به‌عنوان یک مارکسیست اسم برد؟ قاطعانه جواب منفی داد و توضیح داد؛ از اینکه مارکس جامعه را طبقه‌بندی و طبقه کارگر را عمده کرده است منتقد است وانگهی اگر طبقه‌ای در سرنوشت اجتماع تأثیر داشته باشد طبقه متوسط است که غالباً بخش اعظم جوامع را دربر می‌گیرد و نقش تعیین‌کننده دارد و افزود که به‌طور کلی با هر آنچه که انسان را در چهارچوب خاصی قرار دهد موافقت ندارد. ذهن را باید متوجه ایران و رشد و اعتلاء آن نمود.» (۱) 
مراد ایشان از چارچوب خاص، صرفاً ایدئولوژی است؟ 
یا صداقت و انصاف را نیز می‌توان به‌نوعی چارچوب و تنگنا و حصار برای انسان به‌شمار آورد؟ 
طرفه آنکه به‌رغم تلاش پیگیر و خستگی‌ناپذیر آقای امیرخسروی در راستای اعلام برائت از حزب توده ایران،  کماکان به هنگام مصاحبه با رسانه‌ها، حتی اگر موضوع گفت‌و‌گو ارتباط مستقیمی ‌هم با حزب توده ایران نداشته باشد، عنوان«عضو پیشین حزب توده» را در زیر تصویر ایشان مشاهده می‌کنیم. 
شاید عملکرد ایشان در تشکل‌های سیاسی دیگر آنچنان بازتاب و انعکاس درخوری نداشته است که قابل قیاس با عنوان توده‌ای باشد. از این‌رو به‌دست فراموشی سپرده می‌شود و مورد توجه قرار نمی‌گیرد. 
 
در شرایطی که نیروهای چپ از هر گونه تریبون رسمی ‌در کشور بی‌بهره‌اند، نشریه «اندیشه پویا» پرونده‌ای به بهانه ۷۵ سالگی بنیادگذاری حزب توده ایران می‌گشاید و گزارش آقای امیرخسروی از پلنوم‌های حزب توده ایران را به این پرونده ضمیمه می‌کند. 
سردبیر این نشریه پرونده‌ساز، پیشگفتاری بر گزارش ایشان نوشته است و اعترافات زیر شکنجه را به‌عنوان مستندات اثبات جرم، معتبر جلوه می‌دهد: 
«سال‌های اول انقلاب، سال‌های خرامیدن و تاختن بود. اما طشت رسوایی اهتمام تاریخی‌ای که آن حزب در چهار سال ابتدای انقلاب اسلامی ‌در افشای توطئه نیروهای خارج از اردوگاه شوروی به خرج داده بود، خیلی زود از بام تاریخ افتاد، وقتی کیانوری و اعضای حزبش، بلافاصله پس از بازداشت در بهمن ۱۳۶۱ به جاسوسی برای همسایه شمالی اعتراف کردند.» 
از سوی دیگر آقای امیرخسروی در پیرانه‌سر با گسستن از ایدئولوژی، اندرز می‌دهند که «ذهن را باید متوجه رشد و اعتلاء ایران نمود»، 
اما چگونه و با به‌کارگیری کدام راهکار به «رشد و اعتلای ایران» یاری می‌رسانند؟ 
از راه انتشار گزارشی با عنوان «بلوای جناحی زیر چتر رفقای شوروی» در رسانه پرونده‌سازان؟ 
با فراهم آوردن خوراک تبلیغاتی ـ فکری برای  پرونده‌سازان ضد‌توده‌ای که «اعترافات» زندانی را با اظهارات داوطلبانه و از سر اختیار برابر می‌دانند؟ 
شاید در ست در همین جاست که باید گفت: 
«راه دوزخ نیز با نیات حسنه مفروش شده است» 
 
 
طیف متنوع پرونده‌سازان 
آیا بازیگران کارزار تبلیغات چپ‌ستیزی و به‌ویژه توده‌ای‌ستیزی با استراتژی مشترک و با هماهنگی کامل وارد این میدان می‌شوند؟ 
زمینه‌های عینی و ذهنی شدت گرفتن این کارزار را چگونه باید تبیین کرد؟ 
به‌نظر نمی‌رسد که گمانه‌زنی‌ها ما را به نتیجه منطبق با واقعیت  برساند. چرا که از بحث‌هایی که در اتاق‌های فکر و حوزه‌های اطلاعاتی ـ امنیتی در جریان است آگاهی نداریم. 
اما می‌توانیم مروری کوتاه داشته باشیم بر نمودها. شاید با در کنار هم نهادن نمودها، تصویر روشن‌تری از بودها به‌دست آوریم. 
به‌نظر می‌رسد که بازیگران این میدان با راهکارها و شعارهای واحدی وارد این کارزار نمی‌شوند. هر چند که هدف واحدی را دنبال می‌کنند. 
پرونده‌سازان گاه به طیفی تعلق دارند که خود را «راست مدرن» می‌نامند. گاه نیز پرونده چپ‌ستیزی و به‌ویژه توده‌ای‌ستیزی در خبرگزاری وابسته به سپاه پاسداران و نیروهای همسو تشکیل می‌شود. 
زبان و شعارهای تبلیغاتی آنان نیز متفاوت است. 
«راست مدرن» می‌گوید که اندیشه چپ با آزادی، دموکراسی و توسعه اقتصادی، سر سازگاری ندارد. نمایندگان طیفی که عنوان «راست مدرن» را برای خود برگزیده است، در تحلیل‌های  خود به فریدمن، فون‌هایک، ساموئل ‌هانیتینگون و … استناد می‌کنند.  
نشریاتی همانند «مهرنامه» و «اندیشه پویا» در این طیف قرار می‌گیرند. 
نیروهای تابع رهبر جمهوری اسلامی ‌نیز به تبعیت از او می‌گویند که می‌باید با هشیاری کامل در پی یافتن راهکارهایی بود تا از مدرنیته و تهاجم فرهنگی دشمن در امان بمانیم: 
«این را داستایوفسکی در قرن نوزدهم گفته است. او گفته در مقابل نیست‌انگاری، فقط ایمان دینی قرار دارد؛ هر راه دیگری اگر می‌رفتیم ـ یعنی راه چپ‌ها (چه حزب توده، چه سازمان فدائیان، چه چپ‌های مائوئیست)، یا ‌راه مجاهدین خلق که التقاط مدرنیستی بود، یا راه لیبرال‌هایی مثل نهضت آزادی و جبهه ملی ـ نهایت همه این راه‌ها به مدرنیته ختم می‌شد؛ فقط راه روحانیت شیعه می‌توانست به‌سمتی برود که ما را از این منجلاب غرب‌زدگی شبه مدرن رها کند.» (۲) 
خبرگزاری «فارس» وابسته به سپاه و بولتن‌های اطلاعاتی ـ امنیتی مانند «رمز عبور» در این راستا فعالیت می‌کنند. 
آن‌چنانکه به‌بهانه سی و دومین سالگرد یورش به حزب توده ایران، پرونده‌ای تحت عنوان «مرگ یک ایدئولوژی» توسط خبرگزاری وابسته به سپاه پاسداران (خبرگزاری فارس) گشوده می‌شود. به‌یاد داریم که بازگشایی این پرونده همزمان بود با انتشار اخباری پیرامون نفوذ شبکه جاسوسی اسرائیل در ارگان‌های امنیتی جمهوری اسلامی. 
«رمز عبور» نیز با مسئولان امنیتی تحت عنوان «پژوهشگران برجسته تاریخ معاصر» مصاحبه می‌کند و از جمله پرسش زیر را با وی در میان می‌گذارد: 
«الان که سه دهه از برخورد جمهوری اسلامی‌ با حزب توده می‌گذرد، به‌نظرتان چه اقداماتی باید برای تبیین تجربه ناموفق چپ در ایران صورت بگیرد؟» 
مسئول امنیتی مورد اشاره که مدال «پژوهشگر برجسته تاریخ معاصر» را بر سینه او می‌آویزند، تاریخ‌نگاری چپ بر مبنای «اعترافات» و انتشار اسناد نهادهای امنیتی مانند وزارت اطلاعات و دادستانی و ارتش پیرامون چپ را از اقدامات ضروری برای «تبیین تجربه ناموفق چپ» برمی‌شمرد. 
جای شگفتی نیست. زمانی که رهبر جمهوری اسلامی‌، اعترافات زیر شکنجه را «مسموع» و «اسناد باارزش» می‌نامد، کار به اصطلاح پژوهشی نیز از بیخ و بن با اسلوب کار تحقیقی بر اساس موازین علمی ‌منافات خواهد داشت. 
مسئول امنیتی همچنین اضافه می‌کند: 
«ما الان به‌دنبال محکوم کردن کیانوری و توده نیستیم. دنبال این هستیم که به نسل‌های فعلی و بعدی بگوئیم که این اشتباهات را تکرار نکنیم.» 
 
نشریات توده‌ای‌ستیز از هر طیف، روند بی‌دادگاه‌‌های فرمایشی را به‌نوعی دیگر ادامه می‌دهند: تحریف تاریخ، ایراد اتهام و صدور کیفر‌خواست‌هایی سرشار از دروغ به‌طور سیستماتیک و به‌مناسبت‌های گوناگون. 
با بهره‌وری از رانت و امکانات مادی و قدرت حامیان پشت صحنه از طیف‌های گوناگون، فضای رسانه‌ها را از آن خود می‌سازند. هر از چندی خواه به‌مناسبت سالگشت بنیادگذاری حزب توده ایران، یا به‌مناسبت سالگرد یورش به حزب، یا به‌منظور فرافکنی، پرونده قطوری گشوده می‌شود. تنها به قاضی می‌روند و راضی برمی‌گردند. 
کارشناسان امنیتی و برخی از اعضای پیشین حزب  نیز به یاری آنان می‌آیند. 
 
حکایت تعجب رهبر؟؟؟ 
در پیشگفتاری که سردبیر نشریه «اندیشه پویا» بر گزارش آقای بابک امیرخسروی نوشته است، از‌جمله چنین آمده است: 
«حزب توده، و در رأس آن نورالدین کیانوری، در فضای ضدامپریالیستی ایران و در شرایطی که بند اول شعار «نه شرقی، نه غربی» همچنان در تعلیق بود، عجیب نبود که تا مدتی خوش بدرخشند؛ و خوش درخشیدند.» 
گفتار سردبیر نشریه «اندیشه پویا» که از قرار معلوم، از متولدین بعد از انقلاب است، سخنان رهبر کنونی جمهوری اسلامی ‌را در خرداد ماه ۱۳۶۲ به‌یاد می‌آورد: 
«آن روزى هم که برادران جان برکف سپاه پاسداران، شبکه‌ جاسوسى حزب خیانتکاران را برمى‌چیند، باز بلندگوهاى دیگرى، تبلیغات دیگرى، ما را متهم مى‌کنند که تحت تأثیر ابرقدرت غرب قرار گرفتیم … » (۳) 
بند اول شعار «نه شرقی، نه غربی» بدین ترتیب به تعبیر سردبیر «اندیشه پویا» از حالت تعلیق خارج می‌شود و به مرحله اجرا درمی‌آید. 
سال‌ها می‌گذرد. افشاگری‌های فراوانی پیرامون شکنجه‌های سیستماتیک انجام می‌شود. اما رهبر جمهوری اسلامی ‌همچنان «اعترافات» زیر شکنجه را قابل اتکا می‌داند. 
همزمان با امضای «توافق‌نامه اتمی» با دولت‌های غربی که رهبر جمهوری اسلامی ‌نام «نرمش قهرمانانه» را برای آن برگزیده است، به مسئولین رسانه‌ها توصیه می‌کند که به آرشیوها مراجعه کنند و نوار «اعترافات» توده‌ای‌ها را بار دیگر پخش کنند و ازین طریق  فرمان ایجاد فضای هیستریک ضد‌توده‌ای را صادر می‌کند. 
رهبر جمهوری اسلامی ‌دست به فرافکنی می‌زند و زهر کلام خود را متوجه حزب توده ایران می‌کند و در جمع دانشجویان چنین می‌گوید: 
«همان‌هایی که عضو حزب توده بودند و بیست سال زندان هم کشیده بودند، بعد آمدند در تلویزیون جمهوری اسلامی، بدون اینکه فشار و زوری وجود داشته باشد، «غلط‌‌کردم‌نامه» را نوشتند و خواندند؛ این را شماها شاید یادتان نیست؛ مال سال‌های اوائل [دههٔ] ۶۰ است. ده دوازده نفر از عناصر حزب توده آمدند تلویزیون جمهوری اسلامی‌ـ بنده آن‌وقت رئیس‌جمهور بودم؛ من تعجّب کردم، ما دوستان فعّال و مسئولین درجهٔ یک کشور تعجّب کردیم که این‌ها چطور آمده‌اند …» 
«این جزو اسناد بسیار باارزش صداوسیما است؛ نگذارند از بین برود؛ این‌ها خیلی چیزهای باارزشی است.» (۴) 
در پی «رهنمود رهبر معظم انقلاب» «اعترافات» زیر شکنجه رهبران حزب از آرشیو بیرون کشیده شد و از شبکه مستند سیمای جمهوری اسلامی ‌پخش شد. 
 
جریان چپ را دشمن استراتژیک انقلاب می‌دانستیم 
نشریه «رمز عبور» در پرونده‌ای که به‌نام « پرونده حزب توده»، انتشار داده است، گفتگویی دارد با یک «کارشناس خبره مسائل گروه‌های چپ و مارکسیست» با نام مستعار «آقای پرویز». 
معرفی «آقای پرویز» به وقت دیگری وعده داده شده است. 
به‌کارگیری عنوان «آقا» در مورد یکی از فعالین واحد اطلاعات سپاه جای سئوال دارد. از قرار معلوم «آقای پرویز» در« بخش چپ واحد اطلاعات سپاه» فعالیت می‌کردند. 
ایشان در این گفتگو می‌گوید: «در حقیقت دشمن اصلی‌مان را جریان چپ می‌دانستیم. ما یک انقلاب ایدئولوژیک داشتیم. چون چپ هم یک جریان ایدئولوژیک بود. در واقع جریان چپ بود که مدعی انقلاب بود؛ مدعی حاکمیت انقلابی بود. از نظر پایه و اساس به‌عنوان دشمن محسوب می‌شد.» 
نظر «آقای پرویز» در مورد اهداف حزب از‌جمله به قرار زیر است: 
«این‌ها برای رضای خدا اینجا نیامده بودند موش بگیرند.(از نحوه بیان ایشان شاید بتوان گمان برد که در برخورد با زندانیان از چه ادبیاتی استفاده می‌کردند) چون حزب توده انقلاب را ملی ـ دموکراتیک می‌دانست و بنابر راه رشد غیر‌سرمایه‌داری و در انقلاب ملی ـ دموکراتیک، دموکرات‌ها همکاری می‌کنند تا وقتی که هژمونی به‌دست شان بیفتد و برای مرحله انقلاب سوسیالیستی آماده شود. برای همین در ابتدای انقلاب، نظام را تقویت می‌کنند.» 
«پژوهشگر برجسته» دیگری در پرونده‌ای که «رمز عبور» گشوده است بر این نکته تأکید می‌کند که: «در ابتدای انقلاب، بزرگ‌ترین گروه چپ را باید حزب توده دانست. حزب توده وقتی که رهبرانش وارد ایران می‌شوند، کیانوری با سرعت و دقت تشکیلات را سازماندهی می‌کند. یعنی سال ۵۸ را باید سال سازماندهی قوی حزب توده دانست. به‌حدی که اواخر این سال، ۳۷ نشریه از حزب توده منتشر می‌شود در حیطه‌های مختلفی مثل زنان، دهقانان و برای هر کدام هم تشکیلات درست می‌کرد». 
 
این گونه باید کار حزبی کرد 
با نزدیک شدن موسم برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بحث ضرورت سازماندهی و نقش احزاب مورد توجه قرار گرفته است. 
پس از پیروزی ترامپ در خبرگزاری وابسته به سپاه هم نوشتاری منتشر می‌شود که ضرورت تشکیل احزاب را مورد تأکید قرار می‌دهد. 
«نمی‌توان این واقعیت را انکار کرد که در کشورمان نیز شاهد برتری پوپولیسم بر اصول سیاسی خاص جریانات شناخته شده هستیم. تجربه پیروزی محمود احمدی‌نژاد با شعارهای چپ‌گرایانه اما سوابقی راست‌گرا، نمونه‌ای از همین چالش‌های فکری ـ سیاسی است 
… 
بنابراین می‌توان پیش‌بینی کرد که اگر احزاب موجود در کشور، نتوانند در ماه‌های مانده تا انتخابات ۹۶، به انسجامی ‌قابل قبول برای انتخابات پیش‌رو برسند، باید گفت که بساط تحزب دست‌کم در جریان انتخابات ایران نیز رفته رفته برچیده شده و این هنرنمایی نامزدهاست که نتیجه انتخابات را روشن می‌کند، نه تدابیر حزبی» (۵) 
دبیرکل «حزب اسلامی ‌ایران‌ زمین» از دیدار اعضای این حزب با حجت‌الاسلام ناطق نوری و پیشنهاد تشکیل جبهه اعتدال با محوریت وی خبر می‌دهد. 
حجت‌الاسلام ناطق نوری در این دیدار تأکید می‌کند: « تنها حزبی که می‌شد حزب نامید، حزب توده بود که در کف خیابان بود و هر کسی را که خوب حرف می‌زد؛ از کارگر حمامی‌ که  مثل لنین حرف می‌زند که سال ۴۶ هم به زندان  افتاد، گرفته تا صف اتوبوس و قهوه‌خانه‌ها و مجالس ختم و …،  همه افراد را به‌خود جذب می‌کرد. حزب توده سازوکار حزبی داشت و آنقدر قدرت گرفته بود که رژیم شاه نتوانست آن را از پا درآورد.» (۶) 
در شهریور ماه سال جاری نوشتاری با عنوان: «گزارشی از حزب مطلوب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، این کونه باید کار حزبی کرد» انتشار یافت. در این نوشتار می‌خوانیم که رهبر جمهوری اسلامی ‌در سال ۱۳۷۱، پیرامون گسترش تشکیلات حزب و نفوذ آن چنین گفته بود: 
«به‌نظر من، دیرپایی حزب توده در کشور ما و گسترش تشکیلاتش که خیلی وسیع و بدون سروصدا بود، ۲ عامل داشت؛ یکی همان مسأله‌ سازماندهی بود که آن‌ها یک استاندارد جهانی داشتند. همه جا آن سازماندهی از پیش آماده شده، بدون هیچ زحمتی داده و پیاده می‌شد. یکی هم ادبیات قوی آن‌ها بود.» (۷) 
یادداشت کوتاهی نیز که تحت عنوان «محصول اصول‌گرایی توده‌ای» در «خبر آنلاین» رسانه نزدیک به علی لاریجانی  منتشر شده است، اشاره به دهم مهرماه و هفتاد و پنجمین سالروز بنیادگذاری حزب توده ایران دارد. در این نوشته پیرامون گستردگی نفوذ و نقش تأثیرگذار حزب چنین می‌خوانیم: 
«نويسنده و روزنامه‌نويس و معلم و فيزيكدان و شاعر و ارمني و مسلمان و شاهزاده و آخوندزاده و آرتيست و ارتشی و كارمند و كارگر به حزبی پيوستند كه توده نام گرفته بود تا از اين پس، نبض فرهنگ و سياست ايران زمين را در دست گيرد» (۸) 
 
سئوالم این است که مشی ما تعطیل حزب توده است یا احیاء حزب توده؟ 
به‌یاد داریم که در اردیبهشت ماه سال ۸۴، در جریان یورش به جلسه مجمع عمومی ‌سندیکای مستقل رانندگان شرکت واحد اتوبوسرانی که با ضرب و شتم کارگران و دستگیری فعالان سندیکایی و تاراج اموال و اسناد آنان همراه بود، تشکل دولتی «خانه کارگر» نقشی هدایت‌کننده بر عهده داشت. 
در پی یورش به مجمع عمومی‌ سندیکای مستقل رانندگان شرکت واحد اتوبوسرانی، دبیرکل «خانه کارگر» در گفت‌و‌گو با «ماهنامه تولید»، نقش سرکوب‌گرانه و رویکرد ضد‌سندیکایی «خانه کارگر» از سویی و مترادف دانستن نام حزب توده ایران با تشکل‌یابی کارگران را به‌روشنی عریان ساخت. 
بخشی از این مصاحبه را با هم مرور می‌کنیم: 
«خبرنگار: کلی از مدارک و پولشان را مدعی هستند به سرقت برده‌اند چه پاسخی دارید؟ 
محجوب: این‌ها پول دارند که پولشان گم شود؟ 
خبرنگار: مدعی هستند که این پول، حق عضویت سندیکایی‌ها بوده که به سرقت رفته است؟ 
محجوب: این‌ها ۲۰۰ نفر عضو دارند که ۲۰۰هزار تومان حق عضویت داشته باشند؟ 
یعنی روزی ۲۰۰ نفر به این‌ها مراجعه می‌کردند که پول نقد نگه دارند، این‌ها دروغ گفته‌اند. 
ما شبهه‌ای نداریم که بگوییم. سئوالم این است که مشی ما تعطیل حزب توده است یا احیاء حزب توده؟ 
مشی ما احیاء نیست و اجازه هم نمی‌دهیم احیاء شود حالا هر اتهامی ‌که به ما زده شود مهم نیست. 
خبرنگار: آن‌ها مدعی هستند نام سندیکا ۱۰۰ سال ریشه دارد برای همین تأکید می‌کنند؟ 
محجوب: این کلمه را ما فارسی کردیم، اگر می‌خواهند در ایران زندگی کنند باید از این کلمه استفاده نکنند. ما هم نمی‌گذاریم از کلماتی دیگر استفاده شود، این کلمه پشتوانه قانون اساسی دارد. در مجلس خبرگان بحث شده که کلمه سندیکا به فارسی معادل تغییر کند.» 
 
آنانی که در مکتب حزب توده ایران با مفهوم مبارزه اجتماعی و سیاسی آشنا شده‌اند، بذر آگاهی و ضرورت سازمانیابی و تشکیل تشکل‌های صنفی را در جای جای ایران می‌پاشند. 
سیاست‌های شکست خورده نئولیبرالی، امکان بالقوه احیای آرمان‌های حزب توده ایران را افزایش می‌دهد. 
مشی، روش، منش و بینش توده‌ای شکست نخورده است. چرا که اندیشه را نمی‌توان به‌دار کشید. 

برچسب ها ( تگ): 



یک «پرسش اساسی» از ایرج مصداقی

نویسنده: 
میترا تهامی
برگرفته از : 
سایت «اخبار روز»، ۲۸ مرداد ماه ۱۳۹۷

ایرج مصداقی در برنامه هفتگی خود در «میهن تی وی» به بیان مطالب غیر‌واقعی در‌باره محمد‌علی عمویی، یکی از معدود رهبران حزب توده ایران پرداخت که از زندان جمهوری اسلامی جان سالم به در برده است.
او قدیمی‌ترین زندانی سیاسی ایران که به‌مدت قریب به ۳۷ سال در زندان‌های رژیم شاه و جمهوری اسلامی در اسارت بوده است. از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۵۷ در زندان رژیم شاه و از بهمن ماه ۱۳۶۱ تا مهر ماه ۱۳۷۳ در زندان جمهوری اسلامی.
چرا ایرج مصداقی چنین رویکردی را در پیش گرفته است؟

 

چندی پیش، ایرج مصداقی در یکی از نوشته‌های خود به نقل خاطره‌ای از دوران زندان خود پرداخت. (۱)

از یکی از دوستان ایرج مصداقی خواسته شد تا حامل پیامی برای وی باشد و به اطلاع ایشان برساند که بخشی از روایت ایشان منطبق با واقعیت نمی‌باشد.

ایرج مصداقی اما تصمیم گرفت که این پیام را به‌عنوان «سوژه»، در یک برنامه تلویزیونی بگنجاند.
او دقایق نخستِ (قریب به بیست دقیقه) گفت‌وگوی هفتگی خود با «میهن تی وی» را به این پیام اختصاص داد. (۲)

ایرج مصداقی در برنامه هفتگی خود در «میهن تی وی» به بیان مطالب غیر‌واقعی در‌باره محمد‌علی عمویی، یکی از معدود رهبران حزب توده ایران پرداخت که از زندان جمهوری اسلامی جان سالم به در برده است.
او قدیمی‌ترین زندانی سیاسی ایران که به‌مدت قریب به ۳۷ سال در زندان‌های رژیم شاه و جمهوری اسلامی در اسارت بوده است. از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۵۷ در زندان رژیم شاه و از بهمن ماه ۱۳۶۱ تا مهر ماه ۱۳۷۳ در زندان جمهوری اسلامی.
چرا ایرج مصداقی چنین رویکردی را در پیش گرفته است؟

در مقدمه کتاب «نه زیستن، نه مرگ» (خاطرات زندان ایرج مصداقی)، با طرح یک «پرسش اساسی» از سوی نویسنده مواجه می شویم:
«در این کتاب آنچه که به ديده داشته‌ام، از‌جمله اين پرسش اساسی بوده است که ما ایرانیان با “واقعيت” چگونه و تا چه اندازه واقعی، يعنی همان‌گونه که بوده و هست، روبه‌رو می‌شويم و چگونه آن را بيان می‌کنيم».

بیائیم و این بار ما ایرج مصداقی را در برابر این «پرسش اساسی» قرار دهیم:
ایرج مصداقی با «واقعیت» چگونه  و تا چه اندازه واقعی، یعنی همان‌گونه که بوده و هست، روبه‌رو می‌شود و چگونه آن را بیان می‌کند؟
برای یافتن پاسخ، مروری داشته باشیم بر مواردی که او در گفت‌وگو با «میهن تی وی» به‌عنوان «واقعیت» مورد تأکید قرار داد.

ادعای شرکت در میزگردهای سال ۶۶

ایرج مصداقی در گفت‌وگو با «میهن تی وی»، مدعی شد که محمد‌علی عمویی در جلساتی که در سال ۶۶ در زندان اوین برگزار شد، شرکت کرده است. او جهت اثبات مدعای خود از بینندگان «میهن تی وی» دعوت کرد که به تماشای «مجموعه مستند سیمرغ» بنشینند.
ایرج مصداقی در ادامه به تشریح فضای زندان در سال ۶۶ پرداخت. وی گفت که در سال ۶۶، فشاری بر زندانیان اعمال نمی‌شد. همه به‌طور آشکار سرموضع بودند و از مواضع‌شان دفاع می‌کردند. از زمان دستگیری عمویی هم ۵ سال گذشته بود و شکنجه‌ای هم در کار نبود.
گفتنی است که ایرج مصداقی در بخشی از گفت‌وگوی خود این فرضیه را نیز مطرح ساخت که احتمالاً محمد‌علی عمویی به فراموشی ناشی از کبر سن مبتلا شده است.
اما با مروری بر نوشته‌های ایرج مصداقی  به این نتیجه خواهیم رسید که از قضا این ایرج مصداقی است که به فراموشی مبتلا شده است. آنهم نه در سن بالای نود سال، بلکه در سنین میانسالی.
چرا؟

به این دلیل که ما نیز مانند او به چشمان خود باور داریم و در نوشتاری که  تحت عنوان «فراز و نشیب حزب توده در دهه‌ ۶۰» در بهمن ماه ۱۳۹۰ به قلم ایرج مصداقی منتشر شده است (۳)، در ارتباط با میزگردهای سال ۶۶ چنین می‌خوانیم:

«برخلاف میزگردی که در سال ۶۲ تشکیل شده بود این بار افرادی چون عمویی، حجری، محمد‌زاده، پورهرمزان و … حاضر به شرکت در میزگرد نشدند.»

ایرج مصداقی این تناقض‌گویی را چگونه توضیح می‌دهد؟

در بهمن ماه ۱۳۹۰، یعنی نزدیک به هفت سال پیش، به‌روشنی می‌نویسد که محمد‌علی عمویی حاضر به شرکت در میزگردهای سال ۶۶ نشده است.
اما قریب به هفت سال بعد، یعنی در مرداد ماه سال جاری، در گفت‌وگوی هفتگی با «میهن تی وی» ادعا می‌کند که محمد‌علی عمویی در سال ۶۶ نیز در میزگردها شرکت کرده است و بر‌اساس این ادعا، مطالب خلاف واقع به وی نسبت می‌دهد.

در این فاصله هفت ساله چه پیش آمده  است که ایرج مصداقی که همواره بر ضرورت بیان واقعیت تأکید دارد و به تصحیح دیگران نیز می‌پردازد، این‌گونه به‌طور آشکار، حقیقت را نادیده می‌گیرد و به تناقض‌گویی گرفتار می‌آید؟

در ضمن لازم به یادآوری است که ایرج مصداقی در همان نوشتاری که در سال ۹۰ منتشر شده است، اشاره‌ای دارد به سمینار یک روزه‌ای که توسط سازمان تبلیغات اسلامی و وزارت اطلاعات در اسفند ماه ۶۷ در تالار رودکی برگزار شده است.

همچنین در کتاب «تا طلوع انگور»، (ص ۱۸)، به تشریح مراسم آزاد‌سازی زندانیان در تالار وحدت و ذکر اسامی شرکت‌کنندگان می‌پردازد.

در هیچ‌یک از این ۲ مورد، با نام محمد‌علی عمویی مواجه نمی‌شویم.

اگر ادعاهای ایرج مصداقی در برنامه «میهن تی وی» منطبق با واقعیت بود، چرا به گواهی نوشته‌های قبلی ایرج مصداقی، محمد‌علی عمویی در این مراسم حضور ندارد؟

ایرج مصداقی چنین پرسشی را در برابر خود قرار نمی‌دهد؟

آیا مگر واقعیت به‌غیر از این است که پس از خاتمه یافتن دادگاه‌های رهبران حزب توده ایران (اواسط سال ۶۴)، و انتقال آنان از سلول‌های انفرادی به اتاق‌های جمعی، محمد‌علی عمویی در هیچ صحنه‌سازی نظیر میزگردهای سال ۶۶ و همکاری با زندان در قالب «تحقیق» شرکت نکرد؟

ایرج مصداقی در گفت‌و‌گو با «میهن تی وی» نیازی نمی‌بیند که به یادآوری این موارد بپردازد چرا که با سایر ادعاهای وی همخوانی ندارد.

شرح و بسط و تحلیل یک ادعای خلاف واقع

ایرج مصداقی در گفت‌وگو با «میهن تی وی» می‌گوید که محمد‌علی عمویی در نقش گرداننده شوهای تلویزیونی، توده‌ای‌ها را به‌زیر مهمیز می‌کشید و از آن‌ها اعتراف می‌گرفت. ایشان همچنین اضافه می‌کند که این رفتار دیگر به اعتراف زیر شکنجه مربوط نمی‌شود و نوعی «خوش خدمتی» است.

واضح است که ایرج مصداقی برای آنکه به‌کارگیری تعبیر «خوش خدمتی» مصداق و معنا داشته باشد، این تعبیر را در توصیف میزگردهای سال ۶۶ به‌کار می گیرد، که «دیگر فشار و شکنجه‌ای در کار نبوده است»، وگرنه خود به‌درستی می‌داند که در جریان تدارک میزگردهای سال ۶۲، بازجوهای گرداننده از اعمال هیچ‌گونه فشاری خودداری نکرده‌اند.

ایرج مصداقی بینندگان «میهن تی وی» را فرامی خواند که به تماشای «مستند سیمرغ»، مجموعه ساخته شده توسط جمهوری اسلامی بنشینند تا به چشم خود ببینند که انچه که او می‌گوید منطبق با «واقعیت» است.

ایرج مصداقی اما برای مخاطبان «میهن تی وی» توضیح نمی‌دهد که سازندگان «مستند سیمرغ»، این مجموعه را عامداً به‌صورت مجموعه‌ای درهم و برهم درست کرده‌اند، آگاهانه میزگردهای سال ۶۲ را با میزگردهای سال ۶۶ (که محمد‌علی عمویی در آنها مطلقاً شرکت نداشته است) بُر زده‌اند تا بیننده را گمراه کنند و تصویری نادرست در ذهن او بنشانند.
متأسفانه ایرج مصداقی نیز ظاهراً این صحنه‌سازی و برنامه‌سازی را سکه نقد گرفته و هم‌سو با سازندگان برنامه در چشم واقعیت و مردم خاک می‌پاشد.

اما  مروری کوتاه داشته باشیم بر چرایی و چگونگی تهیه «مستند سیمرغ».

رهبر جمهوری اسلامی در بیستم تیر ماه سال ۹۴ در دیدار خود با دانشجویان (۴) از‌جمله چنین گفت:
«همان‌هایی که عضو حزب توده بودند و بیست سال زندان هم کشیده بودند، بعد آمدند در تلویزیون جمهوری اسلامی، بدون اینکه فشار و زوری وجود داشته باشد، «غلطکردم‌نامه» را نوشتند و خواندند؛ این را شماها شاید یادتان نیست؛ مال سال‌های اوائل [دهه‌] ۶۰ است. ده دوازده نفر از عناصر حزب توده آمدند تلویزیون جمهوری اسلامی- بنده آن‌وقت رئیس‌جمهور بودم؛ من تعجّب کردم، ما دوستان فعّال و مسئولین درجه‌ یک کشور تعجّب کردیم که اینها چطور [آمده‌اند]».

تا بدین جا متوجه شده‌ایم که رهبر جمهوری اسلامی در حیرت است که افرادی که بیش از بیست سال هم زندان کشیده بودند، بدون هیچ زور و فشاری، یعنی به‌طور داوطلبانه در تلویزیون جمهوری اسلامی اعتراف کرده‌اند.  

رهبر جمهوری اسلامی چنین ادامه می‌دهد:

«اینها آمدند صف کشیدند، نشستند روی صندلی، یک نفر از خودشان به‌عنوان مجری شروع کرد از اینها سؤال کردن [درباره‌] مواردی که خیانت‌های حزب توده را به کشور اثبات می‌کرد. بعد آنها هرکدام که یک خرده کوتاه می‌آمدند و حرف نمی‌زدند، این مجری چون از خودشان بود، می‌گفت آقا، فلان وقت، فلان کار را شما کردید، فلان چیز را گفتید، مجبور می‌شد بگوید بله، گفتم؛ یعنی ما نبودیم که از آنها می‌خواستیم اقرار بگیریم، خودشان از خودشان اقرار می‌گرفتند.»

رهبر جمهوری اسلامی می‌گوید مجری از خودشان بود و از دیگران اقرار می‌گرفت و دیگران نیز مجبور به اقرار می‌شدند.
یعنی یکی از زندانیان به‌طور داوطلبانه از دیگران اعتراف می‌گرفت.
رهبر جمهوری اسلامی اعترافات تلویزیونی را « اسناد با‌ارزشی» می‌داند که باید حفظ شود. او می‌گوید:
«این جزو اسناد بسیار باارزش صداوسیما است؛ نگذارند از بین برود؛ اینها خیلی چیزهای باارزشی است.»
بدین ترتیب با اشاره رهبر جمهوری اسلامی‌، پروژه «مستند سیمرغ» کلید می‌خورد.

به گزارش خبرگزاری مهر، امیر تاجیک، مدیر شبکه مستند سیما در این زمینه چنین گفته است: «پس از اعلام خاطره رهبر معظم انقلاب از اعترافات سران حزب توده، جمعی از دانشجویان کشور سریعاً با اداره کل آرشیو سازمان تماس گرفتند و جستجو برای یافتن تصاویر مورد اشاره آغاز شد.» (۵)  
 
رهبر جمهوری اسلامی جوانان را فرامی‌خواند که به تماشای این شوهای تلویزیونی بنشینند و روی معضل اصلی  دست می‌گذارد و می‌گوید:
«خب، بعد از این حرف‌ها، حالا همان‌ها برمی‌دارند کتاب می‌نویسند و جزوه می‌نویسند به‌عنوان دفاع از مارکسیسم؛ خب این مسخره است.»

«خوش خدمتی» یا تقسیم کار توسط شکنجه‌گران؟

پیش ازین اشاره کردیم که ایرج مصداقی در گفت‌و‌گو با «میهن تی وی» در مرداد ماه سال جاری، مدعی می‌شود که محمد‌علی عمویی، در زمان برگزاری میزگردها، توده‌ای‌ها را به زیر مهمیز می‌کشید و از آنها اعتراف می‌گرفت. وی به این نتیجه می‌رسد که این رویکرد به اعترافات زیر شکنجه مربوط نمی‌شود و «خوش خدمتی» است.

اما بیائیم و باز هم به نوشته‌های قبلی ایرج مصداقی نگاهی داشته باشیم.

ایرج مصداقی در اسفند ماه سال ۸۸، هنگامی که  زندانیان بازداشت شده به‌منظور شرکت در جلسات اعتراف‌گیری تحت فشار بودند، در نوشتاری تحت عنوان «شرفیابی و درخواست عفو و انابه در حضور رهبری» (۶)، به تاریخچه اعتراف‌گیری‌های تلویزیونی می‌پردازد و از‌جمله در ارتباط با میزگرد سال ۶۲ چنین می‌نویسد:

«تنها تنی چند از شرکت‌کنندگان در چنین میزگردها و مصاحبه‌هایی توانستند بعدها درباره‌ ماهیت این‌گونه میزگردها توضیح دهند. متأسفانه غالب کسانی که در چنین میزگرد‌ها و مصاحبه‌هایی شرکت کردند فرصت نیافتند تا در مورد رنج و مصیبتی که برای شرکت در این‌گونه نمایش‌ها متحمل شدند توضیح دهند.  

علی عمویی که در دوران شاه ۲۵ سال از عمر خود را در زندان‌ گذرانده بود پس از آزادی از زندان خمینی و یافتن دوباره خود، درباره‌ این دست از مصاحبه‌ها در گفت‌و‌گویی با نشریه شهروند کانادا، مورخ ۲۸ فروردین ۱۳۸۳ می‌‌گوید:  

«اما بخشی از ما كه ۱۷ بهمن [۶۱] دستگير شده بوديم در اين دوره شاهد فشارهای بی‌حد و مرزی بوديم. هدف اين فشارها آن بود كه ما را به پذيرش اتهامات بی‌پایه و اساس بازجویان وادارند.  
نتيجه سه ماه اعمال فشارهای جسمی و روانی شوهای تلويزيونی بودند كه شايد شاهدان آنها به اين امر واقف نباشند كه اين شوها تحت چه شرايطی توليد شده بودند. اينها حتی شامل قسمت‌هايی بودند كه خود آقايان نيز از نمايش آنها خودداری كردند. شايد روزی نظير آنچه امروز توسط سازمان اسناد ملی چاپ و منتشر شده و مربوط به زندان‌های رژيم گذشته است، منتشر شود كه وضعيت دوران زندان ما بعد از انقلاب را نشان دهد. اين اسناد نشان خواهند داد كه چه فشارهايی بر ما وارد شد تا به جرم‌هايی كه مرتكب نشده بوديم اعتراف كنيم. آنچه به رخدادهای درون زندان بازمی‌گردد شامل سه ماه ضرب و جرح و انواع و اقسام فشار فيزيكی و روانی می‌شود كه به ما وارد شد.»   

در بخش دیگری از نوشتار مورد اشاره ایرج مصداقی چنین آمده است:

«کیانوری که هنگام برگزاری میزگرد مزبور ۶۸ ساله بود نیز در نامه‌ مورخ ۱۰ خرداد ۱۳۷۸ خود که به خارج از کشور ارسال داشت می‌نویسد:  

آخرین مطلبی را که در این یادواره شرح می‌دهم جریان تدارک «میزگرد  کذایی» است که شکنجه‌گران آن را ترتیب دادند ….
نه تنها رفقا و دوستان، بلکه همه بینندگان تلویزیونی این صحنه‌سازی را دیده‌اند. تنها به سه نکته که توجه نکرده‌اند می پردازم.
۱ـ به رفیق عمویی دستور داده بودند، به‌عنوان فرد اول برای اظهار‌نظر «قائم پناه» را برگزیند و آن خائن هر تهمت رذیلانه‌ای که از او خواسته بودند به سراسر تاریخ حزب وارد ساخت.
۲ـ سه بار پس از گفتارهای من فیلمبرداری را قطع کردند و از من خواستند (البته با تهدید «رحیم جلاد» به بردن من زیر شکنجه) که هنگام پاسخگویی به پرسش‌ها که بیشتر شبیه بازجویی‌ها بود با قیافه عبوس و گرفته پاسخ ندهم.
۳- من همان‌گونه که در نامه به آقای خامنه‌ای نوشته‌ام، پس از هیجده شب شکنجه دست چپم به‌صورت نیمه فلج در‌آمده بود که هنوز هم به همان صورت باقی مانده است. هنگامی که پس از یکی از گفتارها خواستم بلند گوی ضبط گفته‌ها را که در برابر ما روی میز بود و پس از هر گفتار به فرد بعدی که مورد پرسش قرار می‌گرفت رد می‌شد، با دست چپم رد کنم نتوانستم آن را بلند کنم و سرنگون شد و شکست و مجبور شدند آن را عوض کنند.»

ایرج مصداقی باید به‌یاد بیاورد که این بازجویان و شکنجه‌گران هستند که کارگردانی شوهای تلویزیونی را بر عهده دارند. آن‌ها هستند که تعیین می‌کنند که کدام فرد در چه زمانی چه بگوید و چگونه بگوید. بارها و بارها فیلمبرداری قطع شده است، چرا که میمیک‌ها، باب طبع کارگردان نبوده است. هر بار که نشانه‌هایی از فشار و تحمیل و عدم رضایت بر چهره زندانیان دیده می‌شود، فیلمبرداری متوقف می‌شود. چرا که نمایشنامه می‌باید بدون نقض و قابل پخش از تلویزیون باشد.
در نوشتار مورد اشاره به قلم ایرج مصداقی و نیز به‌نقل از محمد‌علی عمویی آمده است که شوهای تلویزیونی نتیجه ۳ ماه اعمال فشارهای روانی و جسمی بوده است.

گفتنی است که ایرج مصداقی در نوشتاری که در سال ۸۸ منتشر کرده است، از محمد‌علی عمویی به‌عنوان چهره مردمی و کاریسماتیک حزب نام می‌برد. (۶)

وی می‌نویسد:

«برای به‌دست آوردن دل مقامات شوروی، کیانوری دبیر‌اول حزب، طبری نماد ایدئولوژیک، عمویی چهره‌ مردمی و کاریسماتیک حزب را اعدام نکردند».   

احتمالاً انتخاب محمد‌علی عمویی به‌عنوان مجری میزگردها از سوی بازجویان هم بی‌ارتباط با این ویژگی نبوده است.  
البته برنامه‌سازی علیه توده‌ای‌ها، نظیر تهیه «مستند سیمرغ» و نعل وارونه زدن جمهوری اسلامی درباره آنها امری طبیعی و قابل فهم است.  
اما رفتار ایرج مصداقی را چگونه باید فهمید؟

ارائه برداشتی نادرست از گزارش گالیندوپل

ایرج مصداقی در گفت‌وگو با «میهن تی وی» به دیدار گالیندوپل، گزارشگر سازمان ملل از زندان اوین در سال ۶۸ اشاره می‌کند و ادعا می‌کند که محمدعلی عمویی در دیدار با گالیندوپل سکوت کرده است و همانند نورالدین کیانوری دست به افشاگری نزده است.

وی همچنین درکتاب «تا طلوع انگور» (ص ۱۰۵) به ماجرای دیدار گالیندوپل از اوین در سال ۶۸ می پردازد و از آنجایی که از سویی به‌شخصه در محل دیدار گالیندوپل با نورالدین کیانوری، محمد‌علی عمویی و مهدی پرتوی حضور نداشته است و از سوی دیگر، شاهدی را نیز در اختیار نداشته است، تنها منبع باقی مانده برای او، متن گزارش گالیندوپل به زبان انگلیسی خواهد بود.

ایرج مصداقی پیش از این در نوشتاری به پیشینه فعالیت‌های خود اشاره کرده است (۷) و چنین نوشته است:

«از سال ۱۳۷۴ در ارتباط با نهادهای حقوق بشری ملل متحد در ژنو و نیویورک فعالیت‌ می‌کردم و پرونده‌های نقض حقوق بشر نظام اسلامی را در کمیسیون و سوءکمیسیون حقوق بشر در ژنو و کمیته سوم و اجلاس عمومی ملل متحد در نیویورک دنبال می‌کردم. سال‌های در اجلاس‌های ملل متحد شرکت داشتم، چندین بار در کمیسیون و سوءکمیسیون ملل متحد سخنرانی داشتم و همچنین با نمایندگان ویژه ملل متحد برای بررسی نقض حقوق بشر در ایران و گزارشگران موضوعی بارها ملاقات داشتم ….

«در ارتباط با امر دادخواهی با مرکز اسناد حقوق بشر، بنیاد برومند، قاضی جفری رابرتسون همکاری کردم.»

همچنین ایشان به «انتظار» خود اشاره می‌کند و می‌گوید:
«انتظاری که دارم این است که تا حد امکان تاریخ دهه‌ ۶۰ را شسته و رفته‌تر ارائه دهیم».

از محتوای سخنان ایشان به این جمع‌بندی می‌رسیم که قاعدتاً ایشان از گزارش‌های نمایندگان ویژه سازمان ملل و همچنین از چگونگی محتوای اسناد «مرکز اسناد حقوق بشر» اطلاع کامل دارند.
همچنین اطلاع داریم که ایشان با زبان انگلیسی به اندازه کافی آشنایی دارند.

اما آنچه موجب شگفتی است، برداشت نادرست ایرج مصداقی از بخشی از گزارش گالیندوپل است.
این گزارش در سایت «مرکز اسناد حقوق بشر» منتشر شده است. (۸)  

با مرور بندهای ۱۴۳ و ۱۴۴ این گزارش متوجه خواهیم شد که روایت ایرج مصداقی از این دیدار، نیاز به بازنگری اساسی دارد. (۹)

ایرج  مصداقی در کتاب «تا طلوع انگور» (صفحه ۱۰۵) می‌نویسد که هنگام دیدار گالیندوپل، مابین نورالدین کیانوری و مهدی پرتوی مشاجره شدیدی پیش می‌آید.

اما اگر به متن گزارش گالیندوپل (در سایت «مرکز اسناد حقوق بشر» به زبان انگلیسی) مراجعه کنیم، روایت دیگری را خواهیم دید. گالیندوپل در بند ۱۴۳ و ۱۴۴ گزارش خود می‌نویسد:

«سه عضو سابق حزب توده، آقای کیانوری، دبیرکل سابق، و دوعضو دیگر حزب، یکی یک عضو عالی‌رتبه و دیگری یک عضو ساده ، در یک سلول به‌سر می‌بردند. آقای کیانوری اجازه داد که نامش در گزارش برده شود، اما دو زندانی دیگر اجازه ندادند. آقای کیانوری با حرارت جاسوسی برای یک قدرت خارجی و توطئه برای سرنگونی حکومت انقلابی را انکار کرد. او در حضور مقامات و کارکنان اوین گفت که شکنجه شده است، دستان نیمه فلج و انگشتان درهم شکسته خود را نشان داد و کتک‌ها و تحقیرهای دیگری را که متحمل شده بود، تشریح کرد. او واقعاً متألم بود و برخوردش آمیزه‌ای از اعتراض و یأس بود. جوان‌ترین فرد این سه تن، که عضو ساده حزب بود، گفت که حزبش برای یک قدرت خارجی جاسوسی و برای سرنگونی حکومت توطئه کرده است، ادعایی که به‌شدت توسط زندانی دیگر رد شد و به مشاجره تندی میان آنها منجر شد. عضو عالی‌رتبه به آرامی به تشریح ۲۵ سالی که تحت رژیم شاه و ۷ سالی که در اوین بوده است، پرداخت.»

این گزارش به‌روشنی نشان می دهد که این مشاجره بین عضو جوان و «زندانی دیگر» پیش می‌آید.

گالیندوپل از نورالدین کیانوری به‌طور مشخص به‌عنوان دبیر اول پیشین حزب نام می‌برد و در بند ۱۴۳ گزارش تأکید می‌کند که او اجازه داده است که نامش در گزارش ذکر شود.
بنابراین نورالدین کیانوری نمی‌تواند «زندانی دیگر» باشد که نامش برده نمی‌شود و با مهدی پرتوی مشاجره می کند.

در بند ۱۴۴ این گزارش، می‌خوانیم که گالیندوپل اشاره به ۳ زندانی می کند. فرد جوان‌تر(مهدی پرتوی)، از جاسوسی برای یک قدرت خارجی و توطئه برای سرنگونی حرف می زند. ادعایی که به‌شدت توسط زندانی دیگر رد می‌شود و منجر به مشاجره تندی میان آنان می‌شود.
عضو عالی‌رتبه به آرامی به شرح ۲۵ سال زندان شاه و ۷ سال زندان اوین و … می‌پردازد.

بنابراین هر فرد که انگلیسی بداند و با ضوابط حقوقی نگارش این‌گونه گزارش‌ها آشنا باشد، به‌روشنی درمی‌یابد که «زندانی دیگر» و «عضو عالی‌رتبه»، محمد‌علی عمویی است که به شرح ۲۵ سال زندان خود در زمان رژیم شاه می‌پردازد و  با مهدی پرتوی نیز مشاجره می‌کند.
ایرج مصداقی در گفت‌و‌گو با «میهن تی وی» ادعا می‌کند که موضع امروز محمد‌علی عمویی با مواضع دوره زندان ایشان متفاوت است.
اما چنانچه ایشان به تعدادی از زندانیان توده‌ای مراجعه می‌کرد، به‌خوبی مطلع می‌شد که موضع محمد‌علی عمویی از مقطعی که از سلول انفرادی به در آمد (یعنی بعد از ۳ سال) و در جمع دیگر اعضای رهبری قرار گرفت (یعنی از اواسط سال ۶۴) تا هنگامی که از زندان بیرون آمد (مهرماه ۷۳) همین بوده است.

کوتاه سخن:
«پرسش اساسی» این است:
ایرج مصداقی با «واقعیت» چگونه روبه‌رو می‌شود و چگونه آن را بیان می‌کند؟
 

زیرنویس‌ها

۱ـ http://pezhvakeiran.com/maghaleh-۹۲۸۲۹.html

۲ـ https://www.youtube.com/watch?v=dPfZk۶nh۲۸۰&t=۷s

۳ـ http://www.irajmesdaghi.com/maghaleh-۴۳۵.html
و
http://www.bbc.com/persian/iran/۲۰۱۲/۰۲/۱۲۰۲۲۲_l۱۰_mesdaghi_toudeh_party

۴ـ http://www.leader.ir/fa/speech/۱۳۴۱۳

۵ـ‌ https://www.mehrnews.com/news/۲۸۵۹۸۸۴/%D۸%BA%D۹%۸۴%D۸%B۷-%DA%A۹%D۸%B۱%D۸.‎.‎.‎

۶ـ http://pezhvakeiran.com/maghaleh-۲۰۷۲۱.html

۷ـ‌ http://pezhvakeiran.com/maghaleh-۸۹۲۴۳.html

۸ـ http://www.iranhrdc.org/english/english/human-rights-documents/aadel-col.‎.‎.‎

۹ـ
۱۴۳. Three former members of the Tudeh Party, Mr.‎ Kianouri, its former Secretary—General, and two other members of the party, one a high—ranking member and the other a grass—roots member, were in one of the cells.‎ Mr.‎ Kianouri allowed his -name to be used in the report, but the two other prisoners did not.‎ Mr.‎ Kianoüri hotly denied that he had spied for a foreign power and conspired to overthrow the Revolutionary Government In the presence of Evin officials and employees, he said that he had ‘been tortured, showed his partly paralysed hands and crushed fingers and described thè beatings and otherhumiliations he hadsuffered.‎ He was genuinely distressed and his attitude was a mixture of protest and despair l۴۴ The youngest of the three, who was a grass—roots member of the party,’ said that his party had spied for a foreign power and conspired to overthrow the Government, an assertion which was firmly denied by the other pri Oner and led to sharp words between them.‎ The high—ranking member calmly described -.‎ in prison for ۲۵ years under the Shah and i Evin f-or ۷ years The three prisoners iiii e the amé

برچسب ها ( تگ):