مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۱۱)

نوشته: ا. لازوفسکی

برگردان: آمادور نویدی

مارکسیسم–لنینیسم و جنبش اتحادیه‌های کارگری

بنیان‌گذار مارکسیسم به اندازه آموزه‌هایش محکم و معتبر بود. هایندمن(Hyndman)، سوسیالیست بریتانیایی، در خاطراتش از مارکس چنین نقل می‌کند: «به‌یاد می‌آورم یک‌بار به مارکس گفتم که ظاهرا با پیرتر شدنم، مُداراتر می‌شوم. مارکس پاسخ داد: «مُداراتر!» – «بُِردبارتر؟» مشخص بود که مارکس مُداراتر نمی‌شد.» (۱)

این فرد ساده لوح که به اردوگاه امپریالیسم بریتانیا پیوست، به‌درستی به ویژگی اصلی مارکس اشاره نمود، زیرا که این امر از ویژگی اصلی مارکسیسم است، و مارکسیسم انقلابی نمی‌تواند به دلیل افزایش «سن» نسبت به دشمنان ایدئولوژیک و سیاسی خود مُداراتر شود. قدرت مارکسیسم انقلابی دقیقاً در آشتی‌ناپذیری آن نهفته است. این آشتی‌ناپذیری ایدئولوژیک و سیاسی مارکسیسم به‌عنوان پایه و اساس حزب بلشویک(Bolshevik) در نظر گرفته شد که راهنمای کار تئوریک و سیاسی ولادیمیر آیلیچ لنین، شاگرد بزرگ مارکس، بود.

مارکس پایه و اساس دکترین مرتبط با اتحادیه‌های کارگری را بنا نهاد. مارکس توضیح داد که اتحادیه‌ها در دولت سرمایه‌داری چه نقشی دارند و نشان داد که مبارزهٔ اقتصادی و مبارزهٔ سیاسی از هم جدا نیستند، اما مبارزهٔ سیاسی نقش تعیین‌کننده دارد. مارکس محدودیت‌ها و دامنه‌ی فعالیت اتحادیه‌های کارگری را مشخص کرد، تاکتیک‌های اتحادیه‌ای خود را بر اساس مبارزه‌ طبقاتی انقلابی بنا نهاد و به‌طور ارگانیک مبارزه برای مطالبات فوری کارگران را با مبارزه برای هدف نهایی آن‌ها پیوند داد. مارکس ثابت نمود که اگر اتحادیه‌های کارگری علیه بورژوازی مبارزه نکنند، صرفاً به ابزاری در دست همان بورژوازی علیه منافع طبقه‌ی کارگر تبدیل می‌شوند. مارکس گذشته، حال و آینده‌ اتحادیه‌های کارگری در کشورهای سرمایه‌داری را تعریف نمود.

اما مارکس فرصت نکرد نقش اتحادیه‌های کارگری را پس از تصرف قدرت توسط طبقه‌ی کارگر تعریف کند؛ او نمی‌توانست بیان کند که اتحادیه‌های کارگری تحت دیکتاتوری پرولتاریا چه جایگاهی خواهند داشت. این کار توسط شاگرد و پیرو بزرگ مارکس، بنیان‌گذار و سازمان‌دهنده‌ حزب بلشویک روسیه – لنین – انجام شد. لنین این کار را بر اساس تئوری مارکس انجام داد. لنین مارکسیسم را بر اساس تجربیات کسب شده در جنبش کارگری جهانی و در تعدادی از انقلاب‌ها غنی نمود و توسعه داد. به همین دلیل است که می‌گوییم «لنینیسم، مارکسیسم در عصر امپریالیسم و ​​انقلاب پرولتری است.» به عبارت دقیق‌تر، «لنینیسم تئوری و تاکتیک انقلاب پرولتری به‌طور کلی، تئوری و تاکتیک دیکتاتوری پرولتاریا به طور خاص است» (استالین). لنین از نظر تئوریک و پراتیک روی تمام مسائل مربوط به دیکتاتوری پرولتاریا کار کرد و بنابراین نمی‌توانست به چنین امر مهمی از دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی اتحادیه‌های کارگری، اشاره نکند. ایده مرکزی و راهنمای لنین در مورد مسئله اتحادیه‌های کارگری چیست؟ این ایده قبلاً توسط مارکس فرموله شده بود – این‌که اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است. این فرمول، علی‌رغم کوتاه بودنش، از نظر محتوا بسیار غنی است. و در واقع، چهار ایده اصلی در این تعریف گنجانده شده است:

(۱) اتحادیه‌های کارگری تشکلاتی هستند که باید کُل طبقه را در بر بگیرند.

(۲) اتحادیه‌های کارگری توده‌ها را از نظر سیاسی با روحیه کمونیسم آموزش می‌دهند و به آن‌ها کمک می‌کنند وظایف طبقاتی خود را بفهمند؛

(۳) اتحادیه‌های کارگری حزب را با توده‌ها، یعنی پیشاهنگ را با طبقه پیوند می‌دهند؛

(۴) اتحادیه‌های کارگری مبارزه علیه سرمایه را تحت رهبری حزب انقلابی پرولتاریا پیش می‌برند.

برخی از «تئوریسین‌ها» از این فرمول – «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» – دچار سردرگمی می‌شوند،، زیرا آن‌ها «مکتب» را به معنای تحت‌اللفظی کلمه در نظر می‌گیرند. تفاوت بین یک مکتب معمولی و یک اتحادیه کارگری این‌ست که اتحادیه کارگری مکتبی طبقاتی است. این مکتب، کارگران پراکنده را جمع می‌کند، کارهای مقدماتی را برای تبدیل این کارگران به یک طبقه انجام می‌دهد و آن‌ها را نه با دانش کسب شده از کتاب‌های درسی، بلکه با دانش کسب شده در نبردهای طبقاتی به یک طبقه تبدیل می‌نماید. در کشورهای سرمایه‌داری، این آموزش در نبردهایی علیه سرمایه‌داری (اعتصابات، تظاهرات، شورش‌ها یا هر شکل دیگری از مبارزه) رُخ می‌دهد؛ اما در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی(U.S.S.R) – در مشارکت فعال اتحادیه‌های کارگری در ساخت سوسیالیسم (مشارکت در مدیریت اقتصاد ملی، رقابت سوسیالیستی، تیپ‌های ضربت، انضباط کار، ارتقاء سطح زندگی مادی و فرهنگی توده‌ها و غیره) انجام می‌گیرد. در هر دو حالت، کسی که فکر کند اتحادیه‌ مثل یک مکتب عادی است، در مسائل مارکسیسم–لنینیسم هنوز در حد یک شاگرد ابتدایی است. به‌نظر می‌رسد این سئوال که فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» به‌چه معناست، این امر به‌ویژه برای اعضای حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی(C.P.S.U)، روشن است. اما اگر با دقت بیش‌تری ادبیات اتحادیه‌های کارگری خود را دنبال کنیم، می‌بینیم که در ذهن برخی از «تئوریسین‌ها» سردرگمی وجود دارد. برای نمونه، وی. یاروتسکی(V. Yarotsky) که در زمان رفیق تامسکی(Tomsky) او را تئوریسین جنبش اتحادیه‌های کارگری می‌دانستند، می‌نویسد:

فرمول «مکتب کمونیسم» ناقص است، زیراکه یک تعریف علمی باید پدیده تعریف شده را از زنجیره پدیده‌های مشابه به آن متمایز سازد. این فرمول باید به‌گونه‌ای ساخته شود که فقط پدیده مورد نظر را در بر بگیرد. و این دقیقاً همان چیزی‌ست که در فرمول «اتحادیه‌ مکتب کمونیسم است» وجود ندارد. آیا حزب کمونیست مکتب کمونیسم نیست؟ آیا باشگاه کارگری در واقع نقش چنین مکتب کمونیسمی را ایفا نمی‌کند؟ بله، روش‌های تأثیرگذاری آموزشی برای اعضای آن‌ها در همه این سازمان‌ها متفاوت است. ترکیب عضویت آن‌ها نیز متفاوت است. اما همه آن‌ها به‌همان اندازه مکتب کمونیسم‌اند که تعاونی‌های کارگری هم مکتب کمونیسم‌اند. بنابراین، فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» در مرحله خاصی از توسعه طبقه کارگر، همه سازمان‌های طبقه کارگر را در بر می‌گیرد. کاملاً واضح است این فرمول که وظایف اتحادیه‌ها را تعریف می‌کند، ظاهرا ناکافی است، زیرا تا حدی به ما اجازه نمی‌دهد که مرز مشخصی بین اتحادیه‌های کارگری و سایر سازمان‌های پرولتری ترسیم کنیم. (۲)

تئوریسین ما می‌گوید: «فرمول – اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» ناقص است و کافی نیست.» اما خود یاروتسکی(Yarotsky) در توضیح این فرمول سخنان لنین را نقل می‌کند: «اتحادیه‌ کارگری مکتب است، مکتبی جهت اتحاد، مکتب همبستگی، مکتبی جهت یادگیری نحوه دفاع از منافع کارگران، مکتبی جهت یادگیری اداره و مدیریت.» اما، به‌نظر می‌رسد، این توضیحات نیز «منتقد» سخت‌گیر ما را راضی نمی‌کند. فرمول لنین «ناقص و ناکافی» است. چرا؟ زیرا «حزب نیز یک مکتب کمونیسم است» و «باشگاه کارگران» یکی دیگر از این(!) «مکتب‌های کمونیسم» است و «تعاونی(co–operative) هم یک مکتب کمونیسم است». ما هرگز تصور نمی‌کردیم که حزب یک «مکتب» باشد. ما، به‌همراه لنین و کمینترن(Comintern)، تاکنون بر این عقیده بوده‌ایم که حزب بلشویک روسیه پیشاهنگ طبقه کارگر است.

چنین استدلال‌های ضد‌لنینیستی نتیجه عدم درک کامل از چیستی حزب است. بیایید بشنویم که کنگره دوم کمینترن(Comintern) در مورد این مسئله در قطع‌نامه‌ای که با مشارکت مستقیم لنین تدوین و تصویب شد، چه گفت:

حزب کمونیست بخشی از طبقه کارگر است. یعنی پیش‌رفته‌ترین، آگاه‌ترین و بنابراین انقلابی‌ترین بخش آن. حزب کمونیست از بهترین، باهوش‌ترین و دوراندیش‌ترین کارگران تشکیل شده است. حزب کمونیست هیچ منافعی جدا از منافع طبقه کارگر ندارد. تفاوتش با تودهٔ کارگران در این است که مسیر کلی تاریخی طبقهٔ کارگر را می‌بیند و در هر شرایطی از منافع کل طبقه کا گر دفاع می‌کند، نه فقط از منافع یک گروه یا حرفهٔ خاص. حزب کمونیست اهرم سیاسی سازمان‌یافته‌ای است که به وسیله آن بخش پیش‌رفته‌تر طبقه کارگر، کل توده پرولتاریا و نیمه پرولتاریا را رهبری می‌کند. (۳)

این به هیچ وجه شبیه یاوه‌گویی‌های کودکانه پروفسور یاروتسکی(Yarotsky) نیست که می‌گوید «حزب هم‌ یک مکتب کمونیسم است». یاروتسکی، مانند همه «منتقدان» دیگر مارکسیسم، مسائل اصلی مارکسیسم–لنینیسم را با هم قاطی می‌کند، و فرق میان سه چیز اساسی را نمی‌فهمد: حزب، اتحادیه‌های کارگری و خودِ طبقه.

و. یاروتسکی(V. Yarotsky)، که به فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» برخورده است، جهت بهبود و تکمیل تعریف اتحادیه کارگری تلاش زیادی می‌کند. اما، البته، هیچ نتیجه‌ای از آن حاصل نمی‌شود، زیرا خط کلی او اشتباه است. این چیزی است که یاروتسکی به‌جای فرمول مارکس و لنین توصیه می‌کند:

اتحادیه کارگری، به‌عنوان یک سازمان، همیشه(؟)، در همه زمان‌ها(؟) و در همه کشورها(؟)، مناسب‌ترین شکل انجمن کارگری با آگاهی طبقاتی دائماً در حال رشد است.(۴)

این هم شد یک فرمول «جهانی»، «کامل» (برای همه زمان‌ها) (!)، برای همه ملت‌ها و همه کشورها. این فرمول بدون شک از نظر تعداد کلماتی که دارد کامل است، اما از نظر محتوا چیزی جز حرف‌های پوچ نیست – زیرا که ظاهراً «علمی»، اما در اصل بی‌معناست. و و. یاروتسکی(V. Yarotsky) از ما می‌خواهد که فرمول «ناقص» و «ناکافی» «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» را به خاطر مزخرفات گزافه‌آمیز‌ش کنار بگذاریم. در واقع، ما نمی‌توانیم او را به فروتنی بیش از حد متهم کنیم… نه، ما همان فرمول «ناقص» و «ناکافی» مارکس و لنین را ترجیح می‌دهیم تا تعریف‌های پُرادعا و توخالی استاد گیج‌مان یاروتسکی را که (برای همه زمان‌ها، برای همه مردم، برای همه کشورها و برای همه اتحادیه‌های کارگری!) است.

یادمان نرود که تروتسکی(Trotsky) هم با مسئله اتحادیه‌های کارگری، بازگشت خود به سوسیال دموکراسی را آغاز کرد. بحث اتحادیه‌های کارگری نشان داد که تروتسکی معنای فرمول «اتحادیه‌ کارگری مکتب کمونیسم است» را نفهمید و نمی‌توانست بفهمد، زیرا که وی دیدگاه مارکس و لنین در مورد نقش اتحادیه‌های کارگری را به‌طرز وحشتناکی تحریف نمود، و به همین دلیل مورد حمله بی‌رحمانه لنین، استالین و کُل حزب قرار گرفت. در جلد هفتم از آثار متفرقه لنین، جزوه‌ای از تروتسکی با عنوان «نقش و وظایف اتحادیه‌های کارگری» منتشر شده است که تقریباً در هر پاراگراف، یادداشت‌های حاشیه‌ای لنین وجود دارد. لنین استدلال‌های تروتسکی را با کلماتی مانند: «حقیقتندارد، مزخرفات سندیکالیستی، اشتباه، یاوگی و غیره» همراه می‌کند. این اشتباهات در رابطه با مسائل حزب، اتحادیه‌های کارگری و طبقه، تروتسکی را مستقیماً به کمپ ضدانقلاب سوق داد.

مارکس و لنین هنگام تعریف اتحادیه‌های کارگری، فکر نمی‌کردند که همه اتحادیه‌های کارگری، در همه زمان‌ها و در همه کشورها، مکتبی از کمونیسم باشند. آن‌ها فقط در مورد اتحادیه‌هایی صحبت می‌کردند که مبارزه طبقاتی علیه سرمایه‌داران و سیستم سرمایه‌داری را پیش می‌بردند. مارکس و لنین نمی‌توانستند افرادی را تحمل کنند که بی‌سوادی تئوریک خود را با استدلال‌های به‌ظاهر «علمی»، اما گیج‌کننده می‌پوشاندند. ما فکر می‌کنیم حق داریم بپرسیم: «آیا ممکن است جنبش اتحادیه‌ای انقلاب پیروز، جنبش اتحادیه‌ای که از آموزه‌های مارکس سرچشمه گرفته و تحت رهبری لنین توسعه یافته است، حتی تحت رهبری تامسکی(Tomsky) به چنین «تئوری‌ها» و چنین «تئوریسین‌هایی» نیاز داشته باشد؟»

آموزه‌های لنین در مورد اتحادیه‌های کارگری در واقع، تحت شرایط جدید، نشان‌دهنده به‌کارگیری و توسعه اصول اساسی مارکس است.

لنین (ژرف‌تر و بهتر از هر کس دیگری) ماهیت و روش تفکر مارکس را درک نمود و به همین دلیل‌ست که به مسئله اتحادیه‌های کارگری توجه ویژه‌ای مبذول داشت. لنین نه‌تنها به توسعه تئوری جنبش اتحادیه‌های کارگری ادامه داد (در این مورد در یک نشریه ویژه صحبت خواهیم کرد)، بلکه استراتژی و تاکتیک‌ها را هم پیش از انقلاب و هم در حین و بعد از انقلاب پرولتری ترسیم و معین نمود.استراتژی و تاکتیک‌های لنینیسم چیست؟ رفیق استالین در این مورد می‌نویسد: «استراتژی و تاکتیک‌های لنینیسم، علم رهبری مبارزه انقلابی پرولتاریاست.» (۵) و ما می‌دانیم که وظیفه اصلی اتحادیه‌های کارگری مبارزه انقلابی است. لنین بزرگ‌ترین استراتژیست(strategist) و تاکتیک‌دان(tactician) مبارزه طبقاتی بود، زیراکه وی کاملاً بر شیوه مارکس تسلط داشت. اجازه دهید فقط نمونه‌ای از موارد فراوانی که می‌توان ذکر نمود را ارائه دهم. لنین در مقاله‌ای که برای دایره‌المعارف گرانات(Granat’s encyclopedia) در نظر گرفته شده بود، در مورد تاکتیک‌های پرولتاریا طبق نظر مارکس نوشت:

وظیفهٔ اساسی تاکتیک‌های پرولتری توسط مارکس کاملا منطبق با اصول کلی جهان‌بینی ماتریالیستی ـ دیالکتیکی وی تعریف شده است. تنها یک مطالعه‌ عینی از کلیت روابط متقابل همه‌ طبقات یک جامعه‌ معین، بدون هیچ استثنایی، و در نتیجه مرحله‌ عینی آن جامعه، و هم‌چنین از روابط متقابل آن با سایر جوامع – می‌تواند به‌عنوان مبنایی جهت تاکتیک‌های صحیح طبقه‌ای خدمت کند که نقش پیش‌تاز(vanguard) را ایفا می‌کند.

همه طبقات و همه کشورها در عین حال نه به‌صورت ایستا، بلکه به‌صورت پویا در نظر گرفته می‌شوند؛ یعنی ثابت نیستند، بلکه در حال حرکت‌اند (قوانین این حرکت نیز توسط شرایط اقتصادی وجود هر طبقه تعیین می‌شود). این حرکت به نوبه خود نه‌فقط از دیدگاه گذشته، بلکه از دیدگاه آینده نیز مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ و افزون بر این، نه‌تنها مطابق با برداشت رایج «تکامل‌گرایان»(evolutionists) که فقط تغییرات کُند را می‌بینند– بلکه به‌صورت دیالکتیکی: «در چنین تحولات بزرگی—بیست سال چیزی جز یک روز نیست—و ممکن‌ست روزهایی بیایند که عُصاره فشردهٔ بیست سال باشند»، (Briefwechsel، مکاتبات جلد سوم، صفحه ۱۲۷).

در هر مرحله از توسعه، در هر لحظه، تاکتیک‌های پرولتری باید این دیالکتیک عینی و اجتناب‌ناپذیر تاریخ بشر را در نظر بگیرد: از یک سو، با بهره‌گیری از مراحل رکود سیاسی، زمانی که اوضاع در مسیر به اصطلاح «تکامل مسالمت‌آمیز» به صورت مارپیچ پیش می‌رود، آگاهی طبقاتی، قدرت و ظرفیت مبارزاتی پیش‌رفته‌ترین طبقه را افزایش دهد؛ و از سوی دیگر، این فعالیت را به سمت «هدف نهایی» جنبش این طبقه هدایت کند و توانایی انجام عملی وظایف بزرگ را در روزهای بزرگی که «عُصاره فشرده بیست سال» هستند، پرورش دهد. (۶)

تنها بزرگترین شاگرد مارکس و استاد بزرگ انقلاب پرولتاریا می‌توانست تاکتیک‌های پرولتاریا را آن‌طور که لنین تعریف کرده بود، توضیح دهد. لنین در عمل نشان داد که چه‌گونه می‌توان در «روزهای سرنوشت‌ساز، که هر کدام می‌توانند بیست سال را فشرده کنند» عمل کرد.

اما لنین، مانند مارکس، نمی‌توانست همه‌چیز را پیش‌بینی کند. وی نتوانست و نمی‌توانست به این پرسش پاسخ دهد که در دوره بازسازی و ساختمان سوسیالیسم، اتحادیه‌های کارگری چه نقش و وظایفی خواهند داشت. این مسئله را شاگرد برجسته مارکس و لنین، رفیق استالین(Stalin) بررسی و حل نمود.

این بار دیگر ثابت می‌کند که مارکسیسم یک دگم نیست. مارکسیسم چیزی نیست که یک بار برای همیشه ثابت بماند. مارکس هرگز آموزه‌ها و روش خود را به صورت متافیزیکی درک نکرد. مارکسیسم یک علم انقلابی و زنده است که به ما کمک می‌کند جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنیم، درک و تغییر دهیم. مارکسیسم « تئوری و برنامه کارگران همه کشورها» است (لنین). مارکسیسم به شدت با تئوری و پراتیک «هم‌آهنگی طبقاتی» دشمن است و هیچ وجه مشترکی با ایورتونیسم(opportunism) ندارد، که نمایان‌گر «اتحاد بخشی از کارگران با بورژوازی(bourgeoisie) علیه منافع توده‌های پرولتاریا» است (لنین). از این رو، نتیجه می‌شود که فقط آن اتحادیه‌های کارگری حق دارند پرچم مارکسیسم–لنینیسم را برافرازند که مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی و حامیان ایدئولوژیک، یاران و متحدان سیاسی آن را پیش ببرند.

***

انجمن انترناسیونالیستی کارگران(The International Workingmen’s Association)، احزاب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری را در صفوف خود جای داده بود. مخالفان آن روز مارکس از دو جبهه به وی حمله می‌کردند. برخی‌ها می‌گفتند که فقط اتحادیه‌های کارگری باید عضو انجمن انترناسیونالیستی شوند، در حالی که برخی دیگر معتقد بودند که فقط احزاب سیاسی باید به آن بپیوندند. اما این منتقدان اهمیت اصولی چنین ساختاری از انجمن انترناسیونالیستی کارگران را درک نمی‌کردند.

به لطف مارکس، انترناسیونال اول، چه از نظر ساختار و چه از نظر تئوری و تاکتیک، به‌طور قابل توجهی جلوتر از اجزای تشکیل‌دهنده خود بود. فروپاشی آن به‌سبب اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی آشتی‌ناپذیر و نیز در پی سرکوب کمون پاریس((the Paris Commune) روی داد. جی. سایدل(G. Saidel)، مورخ انترناسیونال دوم، خلاف این امر فکر می‌کند. وی می‌نویسد که «اختلاف تئوریک بین مارکس و باکونین(Bakunin)، به‌ویژه بر سر مسائل سازمانی (تأکید از جی. سایدل)، علت مستقیم انشعاب و فروپاشی انترناسیونال اول بود.» (۷) امااین درست نیست. اختلافات سازمانی نتیجه اختلافات سیاسی بودند و بنابراین درگیری‌های سازمانی نه علت، بلکه فقط سبب بروز انشعاب را فراهم کردند. سقوط کمون پاریس(the Paris Commune) ضربه جبران‌ناپذیری به انترناسیونال اول وارد نمود؛ «این تلاشی بود که پس از سقوط کمون پاریس دیگر در شکل تاریخی نخست خود ممکن نبود.» (۸)

این یادداشت مارکس در مورد تأثیر جنگ‌ها و انقلاب‌ها بر سرنوشت سازمان‌های انترناسیونالیستی، توسط خود تاریخ تأیید شده است. سقوط کمون پاریس(the Paris Commune) منجر به فروپاشی انترناسیونال اول شد. جنگ جهانی ۱۹۱۴–۱۹۱۸ منجر به ورشکستگی ایدئولوژیک و سیاسی انترناسیونال‌های سوسیالیستی و اتحادیه‌های کارگری شد. انقلاب اکتبر(The October Revolution) ۱۹۱۷ انگیزه‌ای جهت ایجاد انترناسیونال کمونیستی(the Communist International) و انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری( the Red International of Labour Unions) بود. انترناسیونال اول، علی‌رغم این واقعیت که موضع درستی در رابطه با جنگ و انقلاب داشت، ولی از هم پاشید. اما انترناسیونال دوم به دلیل پای‌بندی به پلاتفرم هم‌کاری طبقاتی با بورژوازی(bourgeois) از هم پاشید، زیراکه وقوع جنگ، نمی‌توانست منجر به فروپاشی آن نشود. کمینترن(Comintern) که در شرایط جدید، خط انقلابی مارکس را ادامه می‌داد، در دوران جنگ‌ها و انقلاب‌های اجتماعی توسعه و رشد یافت و به یک نیروی بزرگ جهانی تبدیل شد. انترناسیونال اول به این دلیل از هم پاشید که اجزای اصلی آن [باکونینیست‌ها(Bakuninists)، بلانکیست‌ها(Blanquists)، پرودونیست‌ها(Proudhonists)، اتحادیه‌گرایان(trade unionists)]، سوسیالیست‌های خرده‌بورژوا(petty-bourgeois socialists) بودند و انترناسیونال را از یک سیاست پرولتری به یک سیاست خرده‌بورژوایی(petty–bourgeois) سوق دادند.

علی‌رغم مبارزات مداوم سیاسی و سازمانی در صفوف انجمن بین‌المللی کارگران، موضع انترناسیونال اول مبنی بر این‌که اتحادیه‌های کارگری باید عضو انجمن بین‌المللی کارگران باشند، درست بود. در آن‌زمان، این امر پیش‌نیازی ضروری جهت تأکید بر اهمیت سیاسی اتحادیه‌های کارگری و ضرورت سازمان‌دهی آن‌ها در مقیاس بین‌المللی بود.

در کنگرهٔ چهارم انترناسیونال اول که در سال ۱۸۶۹ در شهر بازل(Basle) برگزار شد، تصمیم زیر گرفته شد:

از آن‌جایی که کار(labour) و سرمایه(capital) ماهیتی بین‌المللی دارند، اتحادیه‌های کارگری نیز مستلزم سازمانی انترناسیونالیستی‌ست. کنگره شورای عمومی را موظف می‌کند که یک انجمن انترناسیونالیستی اتحادیه‌های کارگری تأسیس نماید.(۹)

انترناسیونال اول فرصتی جهت اجرای این تصمیم نداشت، و وقتی انترناسیونال دوم در سال ۱۸۸۹ تأسیس شد، اتحادیه‌های کارگری در کنگره‌های آن شرکت کردند و تنها خیلی دیرتر (در سال ۱۹۰۱) بود که دبیرخانه انترناسیونالیستی اتحادیه‌های کارگری تأسیس گردید، نهادی که به سازمانی با حقوق برابر تبدیل گشت و بدین ترتیب، شکافی (bifurcation) سیاسی در جنبش کارگری انترناسیونالیستی سوسیال دموکراتیک(social–democratic) پدیدار شد. این جدایی بیرونی در کنار وحدت سیاسی درونی با هدف بسیج کارگران غیرسوسیال دموکراتیک در پشت بورژوازی(bourgeoisie) و زیر پرچم «بی‌طرفی» و «استقلال» صورت گرفت.

انترناسیونال کمونیستی(The Communist International) از همان نخستین روزهای موجودیت خود، در رابطه با این مسئله، راه انجمن انترناسیونال کارگران را دنبال نمود. در کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی، نمایندگان اتحادیه‌های کارگری انقلابی، و از جمله کنفدراسیون آنارکو–سندیکالیست کار اسپانیا( Anarcho-Syndicalist Confederation of Labour of Spain)، حضور داشتند. اساسنامه مصوب کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی به شرح زیرست:

اتحادیه‌های کارگری که پلاتفرم کمونیستی را پذیرفته‌اند و در سطح بین‌المللی تحت کنترل کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی متحد شده بودند، بخش‌های اتحادیه کارگری انترناسیونال کمونیستی(Trade Union Sections of the Communist International) را تشکیل می‌دادند. این اتحادیه‌های کارگری کمونیستی نمایندگانشان را از طریق احزاب کمونیست کشورهای متبوع خود به کنگره‌های جهانی انترناسیونال کمونیستی می‌فرستادند. بخش‌های اتحادیه‌ای انترناسیونال کمونیستی، نماینده‌ای با رأی قاطع به کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی می‌فرستادند. کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی حق داشت نماینده‌ای با رأی قاطع به بخش اتحادیه‌های کارگری انترناسیونال کمونیستی بفرستد. (۱۰)

این دیدگاه کمینترن(Comintern)، که حتی قبل از کنگره دوم در چندین سند مطرح شده بود، به‌عنوان آغاز یک انشعاب سیاسی در اتحادیه‌های کارگری انقلابی عمل نمود. آن دسته از اتحادیه‌های کارگری که کمونیست‌ها قاطعانه جذب کرده بودند، به تبلور سازمانی ایده‌های کمونیستی خود روی آوردند. بنابراین، سومین کنگره اتحادیه‌های کارگری جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه (The Russian Soviet Federative Socialist Republic). (مارس ۱۹۳۰)، قطع‌نامه زیر را در مورد گزارش مرتبط با جنبش اتحادیه‌های کارگری انترناسیونالیستی تصویب نمود:

مبارزه پرولتاریای انترناسیونالیستی نه برای اصلاح سرمایه‌داری، بلکه جهت سرنگونی آن‌ست. در این مبارزه انقلابی، همه عناصر انقلابی دارای آگاهی طبقاتی، بیش از پیش با عزمی راسخ به صفوف انترناسیونال سوم، به‌عنوان سازمانی که بیان‌گر انقلاب جهانی پرولتاریاست، می‌پیوندند.

اتحادیه‌های کارگری روسیه که دوشادوش حزب کمونیست جهت سرنگونی سرمایه‌داری در روسیه مبارزه کردند، نمی‌توانند خارج از صفوف انترناسیونال سوم باقی بمانند، و بنابراین کنگره سوم اتحادیه‌های کارگری این تصمیم را می‌گیرند:

به انترناسیونال سوم کمونیستی بپیوندیم و از اتحادیه‌های کارگری انقلابی همه کشورها بخواهیم که از الگوی پرولتاریای روسیه که در اتحادیه‌های کارگری متشکل شده اند، پیروی کنند. (۱۱)

چنین تصمیمی فقط می‌توانست توسط پیش‌رفته‌ترین جنبش اتحادیه‌های کارگری اتخاذ شود، جنبشی که به رهبری و هدایت حزب بلشویک(Bolshevik) آزموده شده شود.

اما در میان اتحادیه‌های کارگری انقلابی کشورهای سرمایه‌داری، که در آن زمان تازه از دل جنبش اتحادیه‌های کارگری رفرمیست(reformist) و آنارکو–سندیکالیستی(anarcho-syndicalist) در حال شکل‌گیری کرده بودند، تصمیم کنگره دوم کمینترن(Comintern) به‌عنوان کم‌اهمیت جلوه دادن نقش اتحادیه‌های کارگری تلقی شد.

آنارکو–سندیکالیست‌هایی که در آن دوره به ما نزدیک شدند، تحت فشارهای آنارشیست‌ها(anarchists) که تصمیم کمینترن را به‌عنوان لغو استقلال سازمانی اتحادیه‌های کارگری و غیره تفسیر می‌کردند، با مشکلاتی روبرو شدند. کاملاً آشکار بود که تصمیم حهت پیوستن مستقیم اتحادیه‌های کارگری به کمینترن، که در اصل درست و مطابق با سنت انترناسیونال اول بود، اما در آن‌زمان زودهنگام و ممکن بود رشد جنبش اتحادیه‌های کارگری کشورهای سرمایه‌داری را به سمت انترناسیونال کمونیستی برای مدتی به تأخیر بیندازد.

وقتی که کنفدراسیون متحد کار فرانسه(the Unitary Confederation of Labour of France) در سال ۱۹۲۲ شرط پیوستن خود به انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری (R.I.L.U). را منوط به لغو نمایندگی متقابل بین هیئت اجرایی کمینترن و اتحادیه کارگری سرخ کرد، ما، به توصیه لنین، این امتیاز را پذیرفتیم، اما در بیانیه خود تأکید نمودیم که به موضع نقش رهبری کمینترن(Comintern) در رابطه با انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری پای‌بندیم.

تجربه نشان داده که بهترست اجرای یک سیاست درست از طریق فراکسیون کمونیستی(Communist fraction) در درون اتحادیه‌ها پیش برده شود، نه از راه نمایندگی رسمی متقابل که در اساسنامه‌ها پیشبینی شده است.

با این حال، سئوال اساسی مطرح شده توسط ساختار و اصول انجمن انترناسیونال کارگران هم‌چنان پابرجا بود: آیا اتحادیه‌های کارگری انقلابی در آینده باید به انترناسیونال کمونیستی بپیوندند، یا این امر اساسا غیرقابل‌قبول است؟ تنها یک پاسخ می‌تواند به این سوال وجود داشته باشد: یک بله قاطع، آن‌ها باید بپیوندند.

ساخت چنین انترناسیونال انقلابی‌ به‌معنای ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری نیست. یعنی قرار نیست حزب و اتحادیه یکی شوند، بلکه به‌منظور اتحادیه‌ای شدن (unionization) این دو شکل از جنبش کارگری در یک انترناسیونال واحد است. تأکید می‌کنم: دو شکل و نه همه اشکال جنبش کارگری، زیرا با پیروزی انقلاب اکتبر، تقسیم‌بندی قدیمی «کلاسیک» جنبش کارگری به سه شکل (حزب، اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها) به‌وضوح منسوخ شده است.

«انقلاب پرولتری در روسیه شکل اساسی دیکتاتوری کارگران – شوراها(Soviet) – را ایجاد کرده است. تقسیم‌بندی‌های جدیدی که اکنون در همه جا در حال شکل‌گیری هستند عبارتند از:

(۱) حزب، (۲) شورا و (۳) اتحادیه صنعتی». (۱۲)

پیروزی انقلاب پرولتری مشکل قدیمی – حزب، اتحادیه‌های کارگری و طبقه – را از بین نمی‌برد، بلکه آن را در موقعیت جدیدی قرار می‌دهد. در حالی که اتحادیه‌های کارگری باید «همه پرولتاریا»(لنین) را متحد کنند، حزب در کُل دوره گذار فقط پیش‌تاز(vanguard)، است، یعنی پیش‌روترین و آگاه‌ترین بخش اتحادیه‌های کارگری را در صفوف خود متحد می‌کند. طرح مسئله ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری در دوره گذار یعنی طرح مسئله ادغام حزب و طبقه، که به‌معنای ناپدید شدن حزب است، که بدون لغو طبقات و استقرار کمونیسم کامل در سراسر جهان کاملاً غیرقابل تصور است.

همان قطع‌نامه کنگره دوم کمینترن(Comintern)، قطع‌نامه‌ای که توسط لنین اصلاح و تکمیل شده است، در این مورد چنین می‌گوید:

ضرورت یک حزب سیاسی برای پرولتاریا(proletariat) تنها با محو کامل طبقات از بین می‌رود. در جریان این پیروزی نهایی کمونیسم، اهمیت نسبی سه سازمان اساسی پرولتاریای د وران مدرن (حزب، شوراها و اتحادیه‌های صنعتی) ممکن‌ست دست‌خوش تغییراتی شود؛ و به‌تدریج یک نوع واحد از سازمان کارگری شکل گیرد. با این‌حال، حزب کمونیست تنها زمانی در طبقه کارگر جذب می‌شود که کمونیسم دیگر هدف مبارزه نباشد، بلکه کُل طبقه کارگر کمونیست شده باشد. (۱۳)

به همین دلیل، مسئله ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری نباید اکنون مطرح شود، حال آن‌که در مرحله‌ای خاص، مسئله تشکیل یک انترناسیونال واحد مطرح خواهد شد.

انترناسیونال کمونیستی(The Communist International ) به موازات رشد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی(U.S.S.R) و گسترش جنبش کارگری انترناسیونالیستی انقلابی رشد نمود. به‌همان نسبت که کمینترن(Comintern) و انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری(R.I.L.U) بتوانند توده‌ها را از رفرمیسم جهانی( international reformism ) دور نمایند، و به همان نسبت که نیروهای پرولتاریای انترناسیونالیستی به تجمع زیر پرچم کمونیسم ادامه می‌دهند، ارتباطات بین کمینترن و جنبش اتحادیه‌های کارگری انقلابی بین‌المللی رشد نموده و تقویت خواهد شد. بدین‌ترتیب شرایط جهت وجود یک انترناسیونال انقلابی ایجاد می‌شود، و در مرحله‌ای خاص از مبارزه، انترناسیونال سرخ اتحادیه‌های کارگری( R.I.L.U) می‌تواند از نظر سازمانی نیز به بخشی از انترناسیونال کمونیستی تبدیل شود.

این چشم‌اندازها صرفاً خیال‌پردازی نیستند، بلکه مبنتی بر روندهای توسعه سیاست جهانی، اقتصاد جهانی و جنبش کارگری جهانی هستند، که بر اساس باور علمی محکم و تزلزل‌ناپذیر ما به پیروزی نهایی و پایدار مارکسیسم–لنینیسم در سراسر جهان بنا شد‌ه‌ا‌ند.

همه سیاست، استراتژی و تاکتیک‌های ما از تز لنین به‌عنوان نقطه عزیمت خود سرچشمه می‌گیرند:

دکترین مارکس قدرت‌مند است زیرا حقیقت دارد.

منابع:

1. Lenin, Hyndman on Marx, Collected Works (Russian edition) Vol. XV, p. 268.

2. V. Yarotsky, History, Theory and Practice of the Trade Union Movement (Russian edition), Part I. “Nature of Trade Union Movement.” A.U.C.C.T.U. edition, 1925, pp. 31-32.

3. Second Congress of the Comintern, stenographic report (Russian ed.), pp. 368-69. Reprinted as “The Rôle of the Communist Party,” Marston Co., London.

4. V. Yarotsky, p. 41.

5. Stalin, Problems of Leninism, “Strategy and Tactics.

6. Lenin, Collected Works, Vol. XX, Part I. “Teachings of Karl Marx,” pp. 42-3. Little Lenin Library No. 1, pp. 32-33.

7. G. Saidel, Essay on the History of the Second International (Russian edition), p. 105.

8. K. Marx, Critique of the Gotha Programme.

9. Handbuch des Sozialismus, Karl Stegmann & Go., Zurich, 1879, p. 36.

10. Second Congress of the Communist International, Stenographic Report (Russian edition), p. 624.

11. Resolutions and Decisions of the Third All-Russian Trade Union Congress (Russian edition), 1920, p. 47.

12. Resolution on The Role of the Communist Party in the Proletarian Revolution. Stenographic Report of the Second Congress of the Communist International, 1920 edition, p. 42.

13. Resolution on The Rôle of the Communist Party in the Proletarian Revolution, Stenographic Report of the Second Congress of the Communist International, 1920 edition, p. 44.

برگردانده شده از:

A. Lozovsky


Marx and the Trade Unions

Chapter XI

For Marxism-Leninism in the Trade Union Movement

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch11.htm



 
نقدی بر اعلامیهٔ حزب تودهٔ ایران دربارهٔ تجاوز نظامی امپریالیسم به میهن‌مان

منبع: کانال تلگرام رییس دانا؛ محسن صیرفی

دوستان گرامی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران،

با توجه به شرایط کنونی میهن‌مان، به نظرم اعلامیهٔ اخیر حزب دارای ضعف مهمی است که در ادامه به شرح آن می‌پردازم.

امروز میهن ما در جنگ تحمیلیِ امپریالیستی-صهیونیستی می‌سوزد. دیگر کشورهای خاورمیانه نیز به دلیل واکنش جمهوری اسلامی در این جنگ گرفتار شده‌اند. از این رو، برقراری صلح و دفع تجاوز امپریالیستی باید در اولویت نخست قرار گیرد. متأسفانه اعلامیهٔ حزب به این امر مهم توجه کافی نکرده و از بند نخست تا بندهای پایانی، نه مبارزه برای برقراری صلح و دفع تجاوز امپریالیستی، بلکه مبارزه با جمهوری اسلامی در درجهٔ نخست اهمیت قرار گرفته و تنها در بند آخر است که به اهمیت برقراری صلح اشاره شده است.

در نخستین فراز اعلامیه، از مرگ ولی فقیه توسط صهیونیسم، استقبال شده و در دومین فراز، مرگ ولی فقیه «آغاز تحولاتی مثبت» و «دمیدن سپیدهٔ آزادی و عدالت در کشور» خوانده شده است:

«مرگ ولی فقیه رژیم می‌تواند آغاز تحولاتی برای گشوده شدن راهی به‌سوی حاکم شدن مردم بر سرنوشت‌ و زندگی خودشان و دمیدن سپیدهٔ آزادی و عدالت در کشور باشد.»

این گزاره نه تنها واقع‌بینانه نیست، بلکه همسویی با امپریالیسم را نشان می‌دهد. واقع‌بینانه نیست، زیرا مرگ ولی فقیه نمی‌تواند موجب حاکم شدن مردم بر سرنوشت‌شان می‌شود. در این موضع گیری از ااقدامی امپریالیستی استقبال شده است، بنابراین همسویی با امپریالیستم است. بجز حزب توده ایران، حزب کمونیست کدام کشور جهان از مرگ ولی فقیه ایران استقبال کرده است؟

در ادامه، اعلامیه در بخشی از بند سوم به نقشه شوم امپریالیسم و صهیونیسم برای کشورمان می‌پردازد:

«در عین حال، می‌دانیم که امپریالیسم آمریکا و متحدانش در منطقه، به‌ویژه دولت نژادپرست نتانیاهو و مزدوران ایرانی آنان مانند رضا پهلوی، نقشه‌های شومی برای نابود کردن کشور و توانمندی‌های آن و تبدیل کردن ایران به نیمه‌مستعمرهٔ آمریکا در منطقه، یا درگیر کردن ایران در جنگ‌های داخلی قومی-مذهبی طولانی (نمونهٔ لیبی یا سوریه)، برای نابودی کامل حاکمیت ملی و تجزیهٔ ایران در سر دارند.»

پرسش این است: برای میهن ما، نقشهٔ شوم امپریالیسم در اولویت قرار دارد یا مرگ ولی فقیه؟ بی‌گمان، نقشهٔ شوم امپریالیسم. پس چرا اعلامیهٔ حزب این موضوع را در اولویت قرار نداده است؟ پاسخ روشن است: این رویکرد ریشه در دیدگاه سیاسی حزب دارد که بر اساس آن، تضاد اساسی جامعهٔ ایران تنها تضاد بین مردم و جمهوری اسلامی تلقی می‌شود. چنانکه در مصوبات کنگرهٔ هفتم حزب آمده است:

«ﺗﻀﺎد ﻋﻤﺪه و تعیین کننده در ﺷﺮاﯾﻂ اﺟﺘﻤﺎعی کنونی اﯾﺮان،ﺗﻀﺎد آشتی‌ناپذیر ﻣﯿﺎن ﻣﺮدم و ﺗﺪاوم حاکمیت ﻣﻄﻠﻖ وﻻﯾﺖ ﻓﻘﯿﻪ و”اﻗﺘﺼﺎد ﺳﯿﺎﺳی“آن اﺳﺖ.»

درصورتیکه جامعه ایران اکنون با دو تضاد بسیار مهم روبرو بوده است: تضاد مردم با جمهوری اسلامی و تضاد مردم با امپریالیسم. توضیح اینکه در برهه‌هایی، مانند زمان خیزش مهسا یا خیزش دی ماه ۱۴۰۴، تضاد مردم با جمهوری اسلامی تضاد عمده و در برهه‌هایی دیگر، مانند زمان جنگ دوازده روزه یا در زمان کنونی که با تجاوز امریالیستی مواجهیم، تضاد مردم با امپریالیسم عمده می‌شود.

متأسفانه، بیانیه‌های حزب و سرمقاله‌های «نامهٔ مردم» تضاد عمده و اساسی ایران را برای همه این برهه‌ها زمانی تنها تضاد بین مردم و جمهوری اسلامی تلقی می‌کنند و به تضاد بین مردم و امپریالیسم اهمیت لازم را نمی‌دهند. نتیجهٔ این نگاه می‌شود، آنچه در اعلامیهٔ اخیر حزب آمده است.

خوشبختانه در بند پایانی اعلامیه می‌خوانیم:

«در شرایطی که بمباران‌های جنایت‌کارانهٔ آمریکا و اسرائیل ادامه دارد، و در حالی که خلأ رهبری در ساختار جمهوری اسلامی ایجاد شده است، باید با استفاده از همهٔ امکانات و منابع موجود، یک‌صدا و همدوش و همگام، نخست صلح را به جنگ‌طلبان داخلی و تجاوزگران خارجی تحمیل کرد و سپس شرایط گذار به‌سوی ایرانی آزاد و رها از استبداد و بی‌عدالتی را فراهم آورد.»

ای‌کاش در تمامی اعلامیه، این نکتهٔ بسیار مهم به کار بسته می‌شد. امید که در اعلامیه‌های آینده و سرمقاله‌های بعدی نشریهٔ «نامهٔ مردم» چنین شود.

محسن صیرفی، هوادار حزب توده ایران، ۱۳ اسفند ۱۴۰۴




حزب کمونیست عراق تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران را محکوم می کند
و همبستگی خود را با مردم ایران تأیید می کند

حزب کمونیست عراق کمپین نظامی جاری آمریکا و اسرائیل علیه خاک ایران را محکوم می کند و آن را تشدید خطرناک، در زمانی که مسیر مذاکره قادر به ارائه گزینه های دیپلماتیک بود که می توانست کشورهای منطقه را از وحشت های سقوط مخرب نجات دهد می داند.

این تجاوز آشکار صرفا نقض امنیت منطقه ای یا نقض آشکار حقوق بین الملل نیست. در اصل، این پروژه حلقه ای جدید در پروژه موسوم به «خاورمیانه نو» است که هدف آن حذف مسئله فلسطین و تحمیل سلطه نظامی، سیاسی و اقتصادی بر کشورهای منطقه، مردم و منابع آن ها از طریق منطق زور است.

حزب کمونیست عراق معتقد است که بی توجهی مداوم بین المللی به جنایات مرتکب شده علیه مردم فلسطین در سال های گذشته، درهای وضعیت فعلی هرج و مرج نظامی را باز کرده است؛ وضعیتی که در حال گسترش است و همه کشورهای منطقه را به مناطق جنگی آشکار تبدیل می کند—امری که ناگزیر به فجایع انسانی و اقتصادی منجر خواهد شد که پیامدهای آن محدود به کوتاه مدت نخواهد بود.

در حالی که حزب کمونیست عراق ما محکومیت صریح این تجاوز را تجدید می کند، همچنین همبستگی اصولی خود را با مردم ایران و حق آن ها برای زندگی در صلح و امنیت و مبارزه مشروع آن ها برای نظام دموکراتیک واقعی که آرزوهایشان برای آزادی، عدالت اجتماعی و زندگی با کرامت و عاری از دخالت خارجی را برآورده کند، تأیید می کند.

در مورد عراق در شرایط کنونی، تأکید می کنیم که حفاظت از حاکمیت، وحدت و امنیت مردم عراق باید در اولویت اصلی مقابله با طرح های ژئوپلیتیکی باشد. دولت مسئولیت دارد که به طور مؤثر برای جلوگیری از استفاده از زمین یا حریم هوایی عراق در هرگونه عملیات نظامی اقدام کند و موضع روشنی در این زمینه در مجامع منطقه ای و بین المللی اتخاذ نماید.

ما همچنین به وضوح تأکید می کنیم که تصمیم گیری درباره جنگ و صلح باید منحصرا در دست نهادهای رسمی قانون اساسی دولت عراق باقی بماند. هیچ حزبی حق ندارد این قدرت حاکمیتی را غصب کند یا کشور را به ماجراهایی با پیامدهای غیرقابل پیش بینی بکشاند.

حزب از همه نیروهای سیاسی و ملی می خواهد که در این لحظه حساس مسئولیت های تاریخی و اخلاقی خود را بر عهده بگیرند و برای تقویت جبهه داخلی، تقویت وحدت ملی و قرار دادن هویت ملی فراگیر بالاتر از ملاحظات جناحی محدود تلاش کنند تا امنیت کشور تضمین شده و از گرفتار شدن آن به درگیری هایی که موجب ویرانی و ویرانی بیشتر عراقی ها می شود، جلوگیری کنند.

تمام نیروهای مردمی، مدنی و ملی باید به فعالیت های مسالمت آمیز خود ادامه دهند تا وحدت ملی عراقی ها را در مواجهه با چالش های ملی و منطقه ای کنونی، از جمله پروژه های بدنام سلطه، تقویت کنند.

بر اساس اصول همبستگی بین المللی و مسئولیت مشترک در حفظ صلح و امنیت بین المللی، حزب کمونیست عراق درخواست فوری از نیروهای دموکراتیک و پیشرو در سراسر جهان — به ویژه احزاب کمونیست و چپ — صادر می کند تا تلاش ها برای آتش بس فوری، بازگشت به مسیر دیپلماتیک و اولویت دادن به راه حل های سیاسی به عنوان تنها راه جلوگیری از ویرانی بیشتر منطقه را تشدید کنند.

دفتر سیاسی
حزب کمونیست عراق




حمل پرچمِ صهیوفاشیسم در تجمعات خارج از کشور،سقوط اخلاقی و سیاسی

در تاریخ ایرانیان، ضرب‌المثلی هست که بیش از هر تحلیل آکادمیکی، گویای پیوستگیِ رفتار حاکمان و نوادگان آن‌هاست: «از کوزه همان برون تراود که در اوست». این عبارت نه تنها یک توصیف ساده، بلکه یک قاعده‌ی حاکم بر روان‌شناسی سیاسیِ خاندانی است که دهه‌ها بر مقدرات ایران چنگ انداختند و امروز در سودای بازگشتی دوباره، همان الگوهای رفتاریِ آزموده و شکست‌خورده را در پیش گرفته‌اند. با واکاوی اسناد مکتوب و شفاهیِ به‌جا مانده از نزدیکان محمدرضا پهلوی و گزارش‌های محرمانه‌ی سفرای غربی، به مخرج مشترکی می‌رسیم که هویت سیاسی این خاندان را تعریف می‌کند: ترکیبی از تزلزل در بحران، استبداد در آرامش و وابستگیِ مطلق به بیگانه.

بسیاری از منابع معتبر تاریخی، از خاطرات «ویلیام سالیوان» و «آنتونی پارسونز» گرفته تا یادداشت‌های شخصیِ نزدیک‌ترین محرمِ دربار، «اسدالله علم»، بر یک ویژگی بارز شاهِ مخلوع اتفاق‌نظر دارند: او زمامداری بود که شخصیتش در کشاکش بحران‌های سیاسی، به ناگاه فرو می‌پاشید. برخلاف تصویری که دستگاه تبلیغاتیِ او از یک «فرمانده‌ی مقتدر» ساخته بود، محمدرضا پهلوی در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، عملاً قادر به تصمیمی مستقل نبود. او که همواره گوش‌به‌فرمانِ دیکته‌های دیپلمات‌های غربی و واسطه‌های داخلی آن‌ها بود، در اوج فشار، بار مسئولیت را به زمین می‌گذاشت و راهِ فرار را برمی‌گزید؛ همان‌گونه که در مرداد ۱۳۳۲ به بغداد و رم گریخت و در دی ۱۳۵۷، در حالی که کشور تلاطم روزهای انقلاب را تجربه می‌کرد، با چشمانی گریان صحنه را خالی کرد.

اما همین شخصیتِ متزلزل، در دوران ثباتِ ظاهری و توفیق‌های نسبیِ ناشی از درآمدهای سرشار نفتی، به هیولای خودشیفتگی بدل می‌شد. او در مصاحبه‌های متعدد با رسانه‌های خارجی، زبان به نقد فرهنگ غرب می‌گشود و خود را برتر از مربیان غربی‌اش می‌پنداشت، در حالی که در داخل کشور، حتی خیرخواه‌ترین مشاورانش را نیز «آدم» حساب نمی‌کرد. در یادداشت‌های عَلَم، بارها به صحنه‌هایی اشاره شده که شاه با نگاهی تحقیرآمیز، نخبگان کشور را منکوب می‌کرد و خود را دانای کل می‌دانست. این پارادوکس، هسته‌ی اصلی حکمرانی او بود.

از سوی دیگر، خوش‌گذرانی‌های مسرفانه و تجمل‌گراییِ بیمارگونه‌ی او در پایتخت‌های اروپایی، آن هم در شرایطی که بخش اعظمی از مناطق ایران در فقر و بی‌سوادی نهادینه دست‌وپا می‌زدند، گویای گسست عمیق او از واقعیت‌های جامعه بود. جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ای که هزینه‌های افسانه‌ای آن حتی مورد انتقاد مطبوعات غربی قرار گرفت، تنها ویترینی برای ارضای حس برتری‌جویی شخصی او بود. فساد اخلاقی و علایق خارج از چارچوب خانواده نیز، که اسناد آن از هدایای جواهرات گران‌بها به بازیگران خارجی تا افشای شماره تماس شخصی‌اش در دفترچه‌ی تلفنِ یکی از معروف‌ترین قوادان پاریسی (مادام کلود) در جراید افشا شد، لکه ننگی بود بر پیشانی زمامداری که خود را ادامه سلسله پادشاهی هخامنشیان می‌نامید. حتی نگاهِ جنسیتی و تحقیرآمیز او به زنان، که در مصاحبه‌ی مشهورش با «مایک والاس» در سال ۱۹۷۵ به وضوح عیان گشت، نشان داد که او حتی برای نزدیک‌ترین همراه زندگی‌اش (فرح دیبا) نیز لیاقت و توانمندیِ ذهنی برای حکمرانی قائل نیست.

امروز، فرزند او رضا پهلوی، میراث‌دارِ همین ژنِ تزلزل و خودشیفتگی است. او که در رفاهِ مطلق و در «پرِ قو» رشد یافته و سال‌های سکونت در غرب را به مددِ میلیاردها دلار ثروتِ به‌سرقت‌رفته از دارایی‌های ملت ایران گذرانده، زندگی‌ای در حد نجیب‌زادگانِ (بخوانید مفت‌خورانِ) غربی دارد. گزارش‌های متعددی از جمله گزارش سال ۱۹۷۹ روزنامه «نیویورک تایمز» از ثروت افسانه‌ای این خاندان، گویای آن است که این زندگیِ اشرافی نه حاصلِ دسترنج یا نبوغ شخصی، بلکه میراثِ غارتی سازمان‌یافته است. رضا پهلوی، به عنوان یک «بیکاره‌ی کم‌مایه»، هیچ‌گاه سوابقِ اجرایی، علمی یا حتی مبارزاتیِ مشخصی نداشته و تمام سرمایه‌ی سیاسی‌اش، تکیه بر تبارِ پدری است که خود با مهرِ استبداد و فرار شناخته می‌شود.

تراژدیِ اصلی آنجاست که او امروز مدعیِ «رهبری دوران گذار» شده و با نقاب دموکراسی، سودای بازگشت به تخت شاهی را در سر می‌پروراند. اما پارادوکسِ مضحکِ این ادعا در شعارِ طرفداران او نهفته است. به قول یکی از فعالان رسانه‌ای، حامیانِ این جریان یا معنای «صندوق رأی» را نمی‌فهمند یا معنای عبارت «جاوید شاه» را. این چه پادشاهیِ جاودانه‌ای است که قرار است با صندوق رأی بر پایانش حکم داد؟ این تناقض درونی، نشان‌دهنده آن است که دموکراسی‌خواهیِ رضا پهلوی، تنها یک «تاکتیک رسانه‌ای» برای جلب نظر افکار عمومی است.

ماهیتِ واقعی این جریان را باید در رفتار هوادارانش جست‌وجو کرد؛ طرفداران «چماق‌داری» که هرگونه مخالفت را با رکیک‌ترین توهین‌ها پاسخ می‌دهند. حمله به چهره‌هایی نظیر «نرگس محمدی» (برنده جایزه نوبل که در جای خود قابل نقد است) تنها به این دلیل که سلطنت‌طلب نیست، یا تکفیر و توهین به «گلشیفته فراهانی» به جرم مخالفت با حمله نظامی به ایران، پرده از فاشیسمِ خفته در این جریان برمی‌دارد. گلشیفته فراهانی که روزی در «نشست جرج‌تاون» واشینگتن در کنار پهلوی ایستاده بود، امروز به جرمِ یادآوری تجربه تلخ مردم عراق و مخالفت با ویرانیِ وطن، مورد هجمه‌ی همان کسانی قرار می‌گیرد که ادعای تکثرگرایی و دموکراسی دارند.

رضا پهلوی در حالی در کنفرانس‌های خبری مونیخ (۱۴ فوریه ۲۰۲۶) با ریاکاری از «اتحاد» و «حق کاندیداتوریِ همه‌ی ایرانیان» سخن می‌گوید که ماشینِ تخریبِ او در فضای مجازی، فضای سیاسی را مسموم کرده است. این تضاد میان «رهبرِ شیک‌پوش» در تریبون‌های غربی و «هوادارِ فحاش» در خیابان‌ها و فضای مجازی، دقیقاً بازتولید همان الگوی محمدرضا پهلوی است: در ظاهر متمدن، در باطن تمامیت‌خواه.

پرواضح است که این قدرت‌نماییِ رسانه‌ای، قطعه‌ای از یک پازلِ بزرگ‌تر است که در اتاق‌های فکر واشینگتن و تل‌آویو طراحی شده است. رضا پهلوی در این سناریو، چیزی جز یک «عروسک خیمه‌شب‌بازی» و ابزاری برای سیاست «فشار حداکثری» نیست. پیوندِ شوم او با «بنیامین نتانیاهو»، جنایتکار جنگیِ تحت تعقیبِ بین‌المللی، و به اهتزاز درآوردن پرچمِ صهیوفاشیسم در کنار پرچم ایران در تجمعات خارج از کشور، گویای سقوط اخلاقی و سیاسی این جریان است.

در این نمایشِ حقارت‌بار، بازجویان و شکنجه‌گران سابقِ ساواک نظیر «پرویز ثابتی» و نوچگانِ «شعبان بی‌مخ‌ها» دوباره به میدان آورده شده‌اند تا آبروی نداشته‌ی کارفرمایانشان را در طبق اخلاص بگذارند. آن‌ها که با شعار «جاوید شاه» برخی جوانان به حق خشمگین ایران را که تحلیل و خاطره دقیقی از دوران پهلوی ندارند، گوشت دم گلوله نیروی سرکوب جمهوری اسلامی کردند، حالا به بهانه کمک از ترامپ و نتانیاهو تقاضای بمبارانِ ایران را دارند و به این طریق می‌توان گفت مرزهای خیانت را فرسنگ‌ها جابه‌جا کرده‌اند.

آن‌که به «مامِ میهن» این‌چنین خیانت می‌کند و برای رسیدن به قدرت، ویرانیِ خانه‌اش را از دشمنان طلب می‌کند، هیچ‌گاه در قلب ملت ایران جایی نخواهد داشت. این دهن‌پارگانِ فاشیست که امروز در پایتخت‌های غربی «هل من مبارز» می‌طلبند، همان‌هایی هستند که آرزوی رسیدن به «آب و علف» در پارکابیِ ارتش‌های بیگانه را به گور خواهند برد. تاریخ ایران همواره نشان داده است که خائنان به استقلال و تمامیت ارضی، حتی اگر لباسِ شیکِ دموکراسی بر تن کنند، در نهایت به زباله‌دانِ تاریخ سپرده خواهند شد.

جاوید ایران برابر، مستقل و آزاد؛ و دستِ هر بیگانه و مزدوری از این خاکِ کهن کوتاه باد!

توفان الکترونیکی شماره ۲۳۶ نشریه الکترونیکی حزب کارایران – اسفند ماه ۱۴۰۴




دعوتی به خروج از انزوا، ائتلاف، و بازگشت به جامعه

چپ ایران امروز در موقعیتی ایستاده است که دیگر نمیتوان آن را با واژه هایی چون «دورهٔ سخت»، «عقب نشینی موقت» یا «بازآرایی نظری» توصیف کرد. مسئله عمیقتر است. ما با خطر حذف تاریخی مواجه ایم. در شرایطی که بحران معیشت، ناامنی اجتماعی و فرسایش زندگی روزمره مردم را به ستوه آورده، این راست است که توانسته زبان پاسخگویی به این اضطراب عمومی را به دست بگیرد. اگر این روند ادامه یابد، هژمونی راست نه فقط قدرت سیاسی، بلکه تخیل اجتماعی جامعه را نیز در اختیار خواهد گرفت.


این متن نه بیانیه ای نظری، بلکه فراخوانی برای تغییر جهت عملی است. متن را نقد کنید. بسنجید. راهی بیاید. ما جوانان مارکسیست ایرانی از شما عزیزان دعوت می کنیم که برخیزید.
ما باید از تجربه ها—بویژه از دیماه—درس بگیریم. آن لحظه نشان داد که جامعه می تواند ناگهان به حرکت درآید، اما اگر نیرویی ریشه دار، سازمان یافته و قابل اعتماد حضور نداشته باشد، انرژی اعتراضی یا فرومی نشیند یا به راحتی توسط نیروهای دیگر مصادره می شود. مشکل، نبود خشم یا نارضایتی نبود؛ مشکل، غیبت ما بود.
اکنون پرسش اصلی این نیست که «حق با کدام گرایش چپ است»، بلکه این است: آیا چپ می خواهد در تاریخ بماند یا به حاشیهٔ آن رانده شود؟

برای ماندن، باید چند تغییر اساسی را بپذیریم.
۱. از حاشیهٔ گفتار به متن زندگی بازگردیم چپ سالهاست بیشتر سخن گفته تا حضور داشته باشد. بازسازی از نوشتن برنامه های کلان آغاز نمیشود؛ از درگیر شدن با مسائل مشخص آغاز می شود. باید در کنار مطالبات واقعی مردم—دستمزد، اجاره، درمان، امنیت شغلی—حضور پیدا کنیم. مردم به نیرویی اعتماد می کنند که در لحظهٔ دشوار کنارشان دیده شود، نه فقط در سطح تحلیل.
۲. سازماندهی را از مقیاس کوچک و واقعی آغاز کنیم تشکیلاتهای بزرگِ اعلامی، بدون ریشهٔ اجتماعی، فقط نام هایی توخالی می سازند. باید هسته های کوچک، منعطف و مداخله گر ایجاد کرد؛ جمع هایی که در محیط کار، محله یا یک مسئلهٔ مشخص فعال شوند، اعتماد بسازند و به تدریج به شبکهای گسترده تبدیل شوند. آینده از اتصال این نقاط کوچک ساخته میشود.

۳. زبان خود را تغییر دهیم بخش بزرگی از جامعه امروز بیش از هر چیز به «ثبات» و «قابلیت پیشبینی زندگی» می اندیشد. اگر چپ نتواند عدالت اجتماعی را به زبان امنیت زندگی ترجمه کند، میدان را واگذار کرده است. باید نشان دهیم که عدالت، نه آرمان دوردست، بلکه شرط یک زندگی قابل دوام است.
۴. به محیطهای کار و زیست واقعی بازگردیم سیاست فقط در فضای مجازی یا محافل فکری شکل نمی گیرد. محل کار، مدرسه، بیمارستان، کارخانه، و محله همانجایی است که اعتماد اجتماعی ساخته میشود. بدون حضور در این فضاها، چپ به صدایی بیرونی تبدیل میشود.

۵. رسانه را به ابزار پیوند بدل کنیم، نه نمایش دانایی نیاز به تولید مستمر محتوای ساده، قابل فهم و مرتبط با زندگی روزمره داریم. رسانه باید توضیح دهد، آموزش دهد، تجربه ها را به هم وصل کند و امکان همبستگی بسازد. پیچیدگی زبانی، ما را از جامعه دورتر کرده است. بسیار از رفقای چپ گرا در داخل کشور درحال تولید محتواهای بی نظیر هستند اما به کمک شما احتیاج دارند.
۶. مبارزات پراکنده را به یکدیگر متصل کنیم امروز هر گروه اجتماعی جداگانه می جنگد و همین پراکندگی، نیروی اعتراض را فرسوده میکند. نقش چپ باید ایجاد پیوند میان این مبارزات باشد؛ نشان دادن اینکه ریشهٔ مسائل مشترک است و راه حل نیز باید جمعی باشد. دست از تک روی برداریم. بیاید باهم بسازیم.

۷. اختلافات درونی را به سطحی ثانویه ببریم تداوم منازعات فرقه ای، در شرایط کنونی، به معنای خودانحلالی است. هیچ گرایشی به تنهایی قادر به بازسازی چپ نیست. باید یاد بگیریم حول حداقلهای مشترک همکاری کنیم، حتی اگر در افق های نظری اختلاف داشته باشیم. ائتلاف، امروز یک انتخاب تاکتیکی نیست؛ شرط بقاست.
۸. از دگماتیسم عقب نشینی کنیم وفاداری به سنت فکری، زمانی معنا دارد که بتواند در واقعیت زنده عمل کند. تکرار قالب های گذشته، بدون بازاندیشی در شرایط امروز، ما را به نیرویی موزهای بدل می کند. مارکسیسم، اگر زنده است، باید در تحلیل اکنون و عمل امروز بازتولید شود، نه در حفظ شکلهای کهنه.

۹. مفهوم جمعی «ایران» را به میدان عدالت اجتماعی بازگردانیم احساس تعلق ملی را نمی توان به نیروهای اقتدارطلب واگذار کرد. دفاع از کرامت و آیندهٔ این سرزمین، فقط با دفاع از زندگی مردم آن معنا پیدا میکند. عدالت اجتماعی باید به عنوان شرط بازسازی جامعه طرح شود، نه در تقابل انتزاعی با مسئلهٔ ملی.
۱۰. صبور، اما مداوم باشیم بازسازی اجتماعی یک پروژهٔ بلندمدت است. نمی توان با شتاب زدگی یا انتظار جهش ناگهانی، آن را پیش برد. باید حضوری پیگیر، قابل اعتماد و ماندگار ایجاد کرد. اگر ما این کار را نکنیم، دیگران جای آن را پر خواهند کرد.

چپ امروز زمین خورده است، اما هنوز از میدان بیرون نرفته است. اگر اکنون دست به بازسازی نزنیم، فردا دیگر نیرویی برای بازسازی باقی نخواهد ماند. این متن دعوتی است برای رها نکردن چپ در لحظه ای که بیش از همیشه به آن نیاز است. نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن حضوری تازه در دل جامعهٔ امروز. زمان آن رسیده است که به جای دفاع از نامها، به بازسازی یک نیروی اجتماعی واقعی بیندیشیم. یا این کار را با هم انجام میدهیم، یا جداگانه حذف خواهیم شد.
این ده گزینه هرروز درحال به روزرسانی و دریافت نقد سازنده است. به کمک کردنش بپیوندید.

به یاد رفیق کشته شده ما، جاوید نام امین
حلقه جوانان مارکسیست ایرانی

نوشته ای از جوانان مارکسیست داخل کشور

برای ائتلاف بزرگ گرایشات مختلف چپ

در قالب کمیته های اقدام و عمل مشترک :باز نشر دریافتی از دنیای مجازی، جبهۀ مردم برای نجات ایران ـ فرح نوتاش  23. 02. 2026




در مقابل یک آلترناتیو مترقی، حفظ وضعیت موجود ارتجاعی‌ست

کارگران، زحمتکشان، خرده بورژوازی فقیر، خرده بورژوازی میانه حال و بخش تحتانی خرده بورژوازی مرفه که مجموعاً اکثریت قاطع جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند، با رژیم کنونی حاکم بر ایران در تقابل آشتی ناپذیر قرار گرفته‌اند. جنبش میلیونی اخیر که هزینه سنگینی را نیز متحمل شده است، دلیلی گویا بر این واقعیت است.

بورژوازی در اپوزیسیون نیز از مهره‌های این رژیم ناراضی است و دل خونی دارد.

این شرایط، جامعه ما را بحرانی و آشفته کرده است. این بحران و آشفتگی تا زمانی ادامه دارد که راه خروج از بحران و آشفتگی خود را نشان ندهد و یا اگر نشان بدهد، اکثریت آن را نپذیرند.

به بیان دیگر تا زمانی که آلترناتیو سوسیالیستی خود را ننمایاند و مورد قبول اکثریت جامعه قرار نگیرد، در بر همین پاشنه می‌چرخد. جنبش‌های اجتماعی اوج می‌گیرند و پس از لمحه‌ای درخشش فروکش می‌کنند. در چنین شرایطی امکان یک کودتا از طرف ارتش و یا سپاه منتفی نیست. در این نظام هر تغییری روی دهد به ضرر زحمتکشان جامعه و به نفع بورژوازی داخلی و خارجی تمام می‌شود. فقر ادامه می‌یابد، بیماری و مرگ ناشی از آن گسترده می‌گردد، بی خانمانی اکثریت جامعه را در خود می‌فشرد، دزدی، جنایت و تن فروشی به اوج می‌رسد، مردم از جنگ در خاورمیانه بی نصیب نمی‌مانند و سرکوب و زندان و شکنجه و اعدام روزافزون‌تر می‌گردد.

برای بیرون رفتن از چنین شرایط تحمل ناپذیر و مرگ آوری باید مبارزه قهر آمیز توده‌ای به سمت برپائی جامعه سوسیالیستی را سازمان داد.

ولی چه نیروئی موظف به چنین امر مهمی‌ست؟ طبقه کارگر! فقط طبقه کارگر به عنوان تنها طبقه مترقی، پیشرو و به شدت استثمار و سرکوب شده قادر است دیگر اقشار جامعه را که مایل به بیرون رفتن از چنین شرایط هولناکی‌ هستند رهبری و متحد کند (جبهه متحد) و برای برپائی سوسیالیسم مبارزه قهرآمیز علیه بورژوازی را سازمان دهد.

ولی طبقه کارگر به خودی خود قادر به درک و فهم سوسیالیسم نیست. برای این امر حزب کمونیست راستین ایران لازم است. ولی این حزب از درون مبارزات اقتصادی و خود به خودی طبقه کارگر نمی‌تواند پا به عرصه وجود گذارد. مبارزات اقتصادی و حتی سیاسی طبقه کارگر علیه رژیم حاکم نمی‌تواند پرولتاریا را در موقعیتی قرار دهد که بتواند حزب سیاسی خود را از درون خود سازمان دهد. لنین در چه باید کرد می‌نویسد: «تاریخ تمام کشورها گواهی می‌دهد که طبقه کارگر با قوای خود منحصراً می‌تواند آگاهی تردیونیونیستی حاصل نماید، یعنی اعتقاد حاصل کند که باید تشکیل اتحادیه بدهد، بر ضد کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قوانینی بنماید که برای کارگران لازم است و غیره. ولی آموزش سوسیالیسم از آن تئوری‌های فلسفی، تاریخی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نموده‌اند. خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ موقعیت اجتماعی خود در زمرهء روشنفکران بورژوازی بودند.»  

صحت این نظریه را پروسه تشکیل حزب کمونیست بلشویک روسیه، حزب کمونیست چین و حزب کمونیست ایران در ۱۹۲۰ گواهی می‌دهد.

جنبش کمونیستی ایران در کجای تاریخ ایستاده و در چه شرایطی قرار دارد؟

این جنبش پس از ایجاد حزب کمونیست ایران در ۱۹۲۰ و سرکوب آن توسط رضا شاه در جریان سرکوب‌های خونین و مبارزه طبقاتی بسیار بیرحمانه درونی، امروز به صورت هزاران کمونیست غیر متشکل و ده‌ها حزب و سازمان و گروه در خارج از کشور و بخشاً در داخل کشور در پراکندگی به سر می‌برد. نارنجک منفجر شده‌ایست که هنوز هم در حال انبساط و پراکندگی بیشتر است.

این وضعیت حال جنبش کمونیستی ایران است.

در مقابل چنین وضعیت پراکنده‌ای، آلترناتیو ایجاد حزب یکپارچه، منسجم و کارگری ایران قرار دارد.

تاریخ از جنبش کمونیستی می‌خواهد که با رها کردن پراکندگی، وحدت و انسجام را در پیش گیرد، به سوی طبقه کارگر رود و حزب سیاسی این طبقه را ایجاد کند. این امرِ تاریخ است. تاریخ ما را در مقابل پراکندگی، به انسجام و وحدت اراده می‌خواند.

جنبش عظیم دمکراتیک مردم ایران تا کنون چندین بار به اوج رسیده و فروکش کرده است. یکی از عوامل مهم فروکش این جنبش و به نتیجه نرسیدن آن (خارج نشدن از نظام سرمایه‌داری) پراکندگی جنبش کمونیستی و در نتیجه عدم وجود حزب کمونیست راستین ایران است.

جنبش عمومی مردم و در مرکز آن طبقه کارگر از ما می‌خواهد که به این پراکندگی پایان دهیم. یکی شویم و سازمان فولادین و منسجمی را برای رهبری طبقه کارگر و اکثریت مردم ایران به وجود آوریم. تاریخ مبارزه طبقاتی نیز این را از ما می‌طلبد.

ماندن در وضعیت حاضر یعنی تحکیم پراکندگی. حرکت به سوی وحدت عمومی جنبش کمونیستی یعنی نفی پراکندگی.

ما باید به تاریخ جواب مثبت بدهیم.

هر کمونیست و یا سازمان کمونیستی که فراموش نماید، وظیفه تاریخ‌اش ایجاد حزب کمونیست و کارگری شدن آن می‌باشد و فقط برای حفظ خود فعالیت کند و پراکندگی را تثبیت نماید، ارتجاعی و عقبگراست.

تا وقتی در مقابل بورژوازی آلترناتیو علمی قرار نداشت، یعنی در دوران شکوفائی سرمایه‌داری، سرمایه‌داری مترقی بود. ولی وقتی آلترناتیو آن پا بر عرصه وجود گذاشت یعنی سوسیالیم علمی وارد تاریخ شد، ساختار بورژوازی به یک پدیده عقب مانده و ارتجاعی تبدیل گردید. دقیقا همین مناسبات در مورد جنبش کمونیستی ایران صادق است. در مقابل پراکندگی ما، آلترناتیو ایجاد حزب کمونیست متحد و منسج قرار دارد. خواست حفظ وضعیت موجود، یعنی حفظ پراکندگی و تحکیم خود. این ارتجاعی‌ست.

امروزه تمام سازمان‌های جنبش کمونیستی ایران فقط به کار خود مشغولند. ایجاد شوراهای چپ و کمونیست نیز مشغول شدن به کار خود و کارهای فرعی است. این خود مشغولی را می‌توان در این یافت که این سازمان‌ها هیچ برنامه، سیاست و تاکتیکی  برای ایجاد وحدت اراده و یکی شدن اکثریت جنبش کمونیستی ایران ارائه نکرده‌اند. آن‌ها برای تحکیم و گسترش خود برنامه دارند ولی برای وحدت اراده کل جنبش کمونیستی هیچ ندارند. این یعنی تلاش در حفظ وضع موجود. این تلاش ارتجاعی‌ست.

این پراکندگی ریشه ایدئولوژیک در اقشار میانه و تقریبا مرفه دارد. مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست چنین می‌گویند: «صنوف متوسط، یعنى صاحبان صنایع کوچک، سوداگران خرده‌پا، پیشه‌وران و دهقانان، همگى براى آنکه هستى خود را، بعنوان صنف متوسط، از زوال برهانند، با بورژوازى نبرد می‌کنند. پس آن‌ها انقلابى نیستند بلکه محافظه کارند. حتى از این هم بالاتر، آن‌ها مرتجعند. زیرا می‌کوشند تا چرخ تاریخ را به عقب برگردانند.»

به بیان دیگر ماندگاری در وضعیت موجود و عدم تلاش برای تغییر مثبت آن، ارتجاعی‌ست.

ما می‌دانیم که جنبش کمونیستی پراکنده ایران نمی‌تواند مستقیماً به ایجاد حزب بپردازد. لذا پروسه ایجاد حزب طولانی و گام به گام خواهد بود. اولین گام آن ایجاد شرایطی است که رهبران و فعالین سازمان‌های کمونیستی در یک جا جمع شوند و در جهت ایجاد وحدت اراده اولیه برای کارگری شدن و ایجاد حزب مشورت کنند. ما این نشست را کنفرانس نامیده‌ایم.

روشن است که در این کنفرانس مبارزه ایدئولوژیک حادی جریان خواهد یافت ولی با روحیه رفیقانه و با حرکت از منافع طبقه کارگر می‌توان و باید از این مبارزه راهکارهای اولیه را برای یافتن تاکتیک‌های لازم جهت ایجاد حزب اتخاذ نمود. در ادامه چنین حرکتی جنبش کمونیستی از نخاله‌ها تصفیه خواهد شد، عناصر صادق و استوار به هم نزدیک خواهند گردید و به امر تاریخ پاسخ مثبت خواهند داد.

برای بیرون رفتن از وضعیت حاضر تلاش کنیم! 

منافع پرولتاریا را فوق منافع خود، سازمان و گروه خود قرار دهیم!

پیش به سوی کارگری شدن جنبش کمونیستی و ایجاد حزب کمونیست راستین و سراسری ایران!

کمون(نشریه نظم کمونیستی)، شماره ۵۶

نظم کمونیستی

۲۶ بهمن ۱۴۰۱




 
آقای پزشکیان لطفا بیدار شوید!

جبهۀ مردم برای نجات ایران 

خط سوم ـ نه ملا نه آمریکا 

اعلامیه شمارۀ 151

13 فوریه 2026= 23 بهمن

فرح نوتاش

امروز آقای پزشکیان در جواب به حرف‌های علی شکوری‌راد، فعال اصلاح‌طلب زندانی، که درباره سرکوب مرگبار دی گفته بود: «نهادهای امنیتی در ایران، در هر اعتراضی خشونت تزریق کرده‌اند تا آن خشونت را برای سرکوب بهانه کنند.»

گفته است: «ما اشتباه را انگار نمی کنیم ، اما این که یکی بیاید در فضای مجازی به اسم

اصلاحات، ادعا بکند که حاکمیت خودش این کارها را کرده، این خیلی بی انصافی است»

بله آقای پزشکیان، خیلی خوب هم ممکن است. 

نظامی که شما رئیس جمهورش هستید اساسن این کاره است. 

باید بیادتان بیاوریم که شما رئیس جمهور چه نظامی هستید.

در 28 مرداد 1357 پیش قراولان همین نظام، رسیده با فرمان از عراق، سینما رکس آبادان را به آتش کشیدند و درها را بستند که بینندگان فیلم گوزن ها، نتوانند فرار کنند. آن افراد زنده زنده همگی جزغاله شدند. و بعد هو انداختن که نظام شاهنشاهی سینما را به آتش کشیده است. و همین باور یکی از دلائل عمدۀ راه پیمایی های میلیونی بر علیه رژیم شاه بود. 

این شروع کار این نظام بود. اساسا کاخ های تمام ملایان بر روی موج خون ملت ایران بنا شده است. 

بیاد بیاورید سال 1367 را ، که چگونه بعد از قبول صلح تحمیلی، فرزندان اسیر ملت 

را در زندان ها، به فرمان روح اله خمینی قتل عام کردند. جملۀ معروف او: بکشید

همه را ، ما در اسلام زندانی سیاسی نداریم !

بیاد بیاورید چگونه فرنگی کارهای امنیتی در خارج، فریدون فرخ زاد را مثله کردند و صد ها نفر را در خانه های خودشان در اروپا به طرق مختلف کشتند. 

بیاد بیاورید چطور انقلابیون را در کوچه و محله و خانه ، هر یک را به نحوی سر به نیست کردن. 

بیاد بیاورید تمام سپاهیان طرفدار اصلاحات را زمان خاتمی، چگونه یک یک با تزریق زهر، کشتند و سکته های تزریقی را به نام سکته نیم شب جا انداختند. 

بیاد بیاورید که چطور بعد از کودتای 1388 تمام معترضان را در سوله ها قرچک قتل عام کردند و عکس هایشان را برای ایجاد وحشت در فضای مجازی پخش کردند. 

بیاد بیاورید که چگونه زندانیان سیاسی را از اوین به زندان فشافویه منتقل کرده و دستور قتلشان را به قاتلان ابد با قول آزادی دادند. 

بیاد بیاورید که با دزدی های میلیلاری در رژیم ملا، بودجه ای برای ملت نماند و مردم از گرسنگی به قعر فقر سیاه و مرگ در غلطیدند.

بیاد بیاورید که این نظام سراسر دروغ و شر ، چطور اموال ملی را به دستور بانک جهانی، مفت به خودی هایش فروخت و کارگران ایران را از تمام حقوق خود، مثل بازنشستگی، بیمه، حق صدمه در حین کار خلع ید کرد. 

بیاد بیاورید ، که فرزندان طبقه کارگر چطور از شدت فقر کودکان خیابانی شدند. و در خیابان ها، دست بدست گشتند.

بیاد بیاورید، که چطور زنان ایران را از تمام حقوق خود، رانده و جذب صیغه خانه های مشهد و قم، در حراج به زائرین خاور میانه، با حق دلالی ملایان واسطه، به دلار کردند. 

بیاد بیاورید که زنانی را که از طریق ملایان صیغه نمی شدند، چطور در قتل های زنجیره ای کشته شدند. 

کاش این درد ها را پایانی بود. 

آیا هرگز از تحمیل اسلام به ایرانیان و جزغاله کردن یک ملت به مدت 1404 سال برای دوری از تمدن خود، چیزی به گوشتان خورده؟ 

آیا کمی به عنوان یک تحصیل کرده به قیافۀ خود در آینه نگاه کرده اید تا ببینید چگونه آنان توانسته اند شما را مسخ کنند و آداب نوکری را به شما بیاموزند؟ 

که شما به عنوان یک پزشک مقام و مرتبه والای پزشکی را فراموش کرده و در مقابل یک ملای وابسته به انگلیس، این چنین دست به سینه می ایستید؟ 

در سال 1349 وقتی پدرم مرد، در عزای خانگی در خیابان درختی، زنگ در بصدا در آمد. در را باز کردم. ملای لاغر اندامی با ریش سیاه و عینک ذره بینی قهوه ای پشت در بود. گفتم بله؟ گفت مرا برای خواندن فاتحه دعوت کرده اند. تعجب کردم. ولی چاره ای جز راه دادن به او نداشتم. او وارد جمع دوستان من شد. و در روی یکی از مبل ها نشست. پانزده دقیقه ای راجع به حجاب، در جمع بی حجابان صحبت کرد و بلند شد. من نیز همراه او بلند شدم. دم در، از او پر سیدم برای چه اینقدر از حجاب حرف زدید؟ این جمع برای تسلیت به اینجا آمده اند. او طلب 80 تومان حق روضه کرد! و من با ناراحتی دادم و رفت.  او سید علی خامنه ای بود. و امروز شما ببینید در مقام یک پزشک، چقدر باید سقوط کرده باشید که دست به سینه، اوامر او، را که از سازمان حجتیه انگلیسی است، اجرا کنید.  هر آنچه را که او می گوید، دستورهای رسیده از بالاست. 

روز 17 شهریور 1357 در تهران هم، تمام محله های از میدان ژاله ( میدان شهدا) تا میدان خراسان تا عمق نیروی هوایی، مثل میدان جنگ در آتش می سوخت. و شاه گفت از خارج آمده اند. ولی من به چشم خودم دیدم که همین مذهبی ها بانک ها، فروشگاه کورش و ماشین ها را به آتش می کشیدند. لطفا بیدار شوید!

http://www.farah-notash.com/womens-power

http://www.farah-notash.com

Women’s Power




با مبارزه از بروز جنگ تجاوزکارانه امپریالیستی ممانعت کنیم

 پیرامون حمله احتمالی امپریالستی صهیونیستی به ایران

 روز جمعه ششم فوریه پس از پایان  مذاکرات ایران وآمریکا در مسقط، پایتخت عمان پیرامون مسئله هسته ای ویا موضوعاتی که هنوز برما دقیقا روشن نیست تهدیدات امپریالیسم آمریکا تحت رهبری دونالد ترامپ رئیس جمهورنئوفاشیست این کشور و صهیوفاشیست اسرائیل تحت رهبری بنیامین نتانیاهو برای تجاوزنظامی مجدد به ایران وبمباران تاسیسات زیربنایی میهن ما موجی ازنگرانی و نفرت میان نیروهای صلحدوست وانقلابی و دموکرات در سراسرجهان ایجاد کرده است.

البته ایرانیهای ولگرد ومزدورسلطنت طلب و حتی بخشی با نقاب «کمونیست کارگری» و «چپ» به چهره زده اند از این تهدیدات و حمله نظامی احتمالی علیه ایران استقبال کرده و تحریمهای ضد بشری آمریکا را «موهبتی الهی» برای انقلاب  «ملی و دمکراتیک و یا اجتماعی» در ایران میدانند تا به این وسیله ارتجاعی بتوانند مواضع آمریکائی خود را توجیه کنند. این ایرانیهای خودفروخته که بیشرمانه التماس حمله نظامی به ایران دارند اساسا حقوقی برای کشورما قایل نیستند زیرا دارا بودن حقوق ربطی به ایدئولوژی و سیاست کشورها ندارد. این امر یک مسئله دموکراتیک است و نمیشود به این بهانه که گویا خاطیان وجانیان درجامعه فاقد حقوقی هستند که سایر افراد در مقابل دادگاهها دارند، آنها را از برخورداری از این حقوق محروم نمود. این عده مزدور ایرانی که با نقابهای گوناگون پیدا شدهاند نه تنها ضد جنگ تجاوزکارانه به میهن ما ایران نیستند، نه تنها ضد دموکرات و مرتجعاند بلکه ضد بشر بوده و با بیرحمی خواهان نابودی مردم ایران و فروپاشی وویرانی کامل زیر ساخت های ایران هستند.

دیگر همه جهان میدانند که  تجربه جنگ استعماری و تحریمهای کشورهای مختلف نشان داده است که تنها مردم این کشورها قربانیان واقعی این جنگ هستند و در هیچ کجای دنیا از بطن جنگ وتحریم حکومتهای انقلابی ودمکراتیک زاده نشده است. همه مردم جهان با چشم خود دیده و با عقل خود سنجیدهاند که تجاوز به کشورها که نقض آشکار حقوق ملل و لگدزدن به دستآوردهای بشریت و تحقیر میلیونها کشته دو جنگ جهانی است، تنها فقر و فلاکت و بدبختی برای مردم این مناطق به وجود آورده است.

حال امروزما با ایرانیان و گروه هائی سر وکارداریم که وقیحانه خواهان تجاوزنظامی امپریالیسم آمریکا به ایران هستند .باید بی پرده از آنها به نام مزدور نام برد و آنها را به مردم ایران معرفی وماهیتشان را رسوا نمود.

مبارزه بر ضد جنگ تجاوزکارانه به ایران  که شعار عمده کنونی است هدفش آن است که با بسیج مردم بکوشیم نیروئی در افکار عمومی بر ضد توحش امپریالیسم و صهیونیسم ایجاد نمائیم تا تاثیرات این فشار مانع از آن شود که اساسا جنگی علیه ایران در بگیرد. مبارزه بر ضد حمله نظامی به ایران و شعار دستها از ایران کوتاه باد، باید بتواند نقش بازدارنده در انجام چنین جنگ تجاوزکارانه امپریالیستی ایفاء کند و به بربرهای جهان بفهماند که برافروختن آتش جنگ هزینه گرانی برای آنها خواهد داشت.

مخالفت با نابودی ایران و تخریب شرایط مادی زندگی زحمتکشان طبیعتا به نابودی مبارزه طبقاتی انجامیده و تمام دستآوردهای تا کنونی کارگران و مبارزات مدنی مردم ایران را نابود میکند و این امرمی تواند به تقویت رژیم جمهوری سرمایه داری اسلامی منجر شود.

تجاوز به ایران مترادف با سرنگونی رژیم ایران نیست، بلکه نابودی صدها هزارایرانی، تجزیه ایران، تخریب معادن و دستآوردهای مردم و آغاز فقر و فلاکتی است که با نمونه هائی از آنها در عراق، افغانستان، یمن، سوریه و لیبی روبروبوده ایم.

اخیرا بیانیه های مختلف ومشکوکی درمورد جنگ منتشر شده است .تعدادی ازاین بیانیه ها توسط چند سازمان وگروه سیاسی ظاهرا چپ صادر شده است که موجب شرم هرنیروی انقلابی و کمونیستی است. آنها در شرایط تهدید و تجاوز دشمنان ایران به کشور ما نوشته اند سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی را پاسخی کوبنده به تهدیدات و اعمال فشارهای امپریالیستی آمریکا و نیروهای مختلف مدافع وضع موجود اعم از حکومتی و اپوزیسیونی نوشته اند. بزدلی این عده در این است که شهامت آنرا ندارند به مردم ایران بگویند که خواهان تجاوز امپریالیسم به ایران هستند و بر ضد تجاوز امپریالیستی نه تنها هیچ اقدام مثبتی نخواهند کرد، بلکه برای هرگونه خرابکاری آماده اند. آنها میان مردم ایران این دروغ را رواج میدهند که راه مقابله با تجاوز آمریکا به ایران مقابله با متجاوز وممانعت از تجاوز نیست، بلکه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی است که گویا پاسخی «کوبنده»!!؟؟ به «تهدیدات و اعمال فشارهای امپریالیستی آمریکا» محسوب میشود. آنها مُبلغ خیانت ملی هستند. بزدلی این عده در این است که به صراحت بیان نمیکنند که این «پاسخ کوبنده» همان همدستی با امپریالیسم آمریکا ودرپارکابی ماشین جنگی دشمن خارجی برای ایفای نقش خیز برداشته اند. این گروها با نقاب «چپ کارگری و شورایی»برای «سرنگونی انقلابی» جمهوری اسلامی و استقرار دولتی «کارگری و شورائی» مبارزه می‌ کنند!  این جریانات سیاسی با پرگوئیهای مردم فریب درشرایط کنونی که شرایط حمله احتمالی نظامی آمریکا به ایران است، درکنار امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم اسرائیل برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و نه برای ممانعت از درگیری و جنگ مبارزه کرده و خواهان استقرار سوسیالیسم با توافق آمریکائیهای متجاوز هستند. طبیعتا امپریالیسم آمریکا در صورت پیروزی با این گروههای خود فروخته و همدست امپریالیستها کاری نخواهد داشت و آنها را به عنوان دستنشاندگان خود به حکومت خواهد رسانید ولی واقعیت این است که اگر این نیروها انقلابی میبودند باید از تجاوز امپریالیسم آمریکا که با بمباران هوایی زیرساخت های ایران را ویران می کند ودست به کشتار جمعی می زند وده ها هزار نفر را به قتل می رساند بیشتر واهمه داشتند تا جمهوری سرمایه داری اسلامی که مبارزه کردن با آن به مراتب سهل تر از مبارزه با سلطه هیولای امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم اسرائیل است. عراق و سوریه ولیبی ….نمونه های روشن برای اثبات مدعای ماست. ولی این مزدوران مطمئن هستند که از «حکومت شورائی» و «سوسیالیسم» آنها امپریالیسم آمریکا نیز دفاع میکند. این است که مدعی میشوند که ما نیروهای طبقه کارگر!!؟؟ با:» برافراشتن پرچم آلترناتیو سوسیالیستی طبقه کارگر با هدف سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی» در پی «استقرار حاکمیت شورائی» در ایران هستیم که گویا آلترناتیو سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی در زمان تجاوز آمریکاست. 

پس میبینیم که ایرانیان میهندوست و کمونیستهای ایران که میهندوست وانترناسیونالیست هستند وجز این هم نمیتواند باشد به مقابله با «میهنپرستی» امپریالیسم و صهیونیسم ونوچه شان رضا پهلوی برخاسته و تلاش میکنند از وقوع جنگ که به فاجعه منجر میشود جلوگیری کنند ولی مزدوران در پی آن هستند تا از این «فرصت طلائی» و «موهبت الهی» تجاوز امپریالیسم و صهیونیسم به ایران استفاده کرده تا آش خود را بپزند. طبیعتا آنها تجاوز نظامی  آمریکا را در خدمت این «فرصت طلائی» دانسته و حامی آن هستند و این سیاست خود را در تمام مبارزات ضد جنگ امپریالیستی  صهیونیستی و همبستگی مردم در سراسر جهان با خلق فلسطین در طی دوسال اخیر با خرابکاری و تبلیغات ریاکارانه به منصه ظهور رسانده اند.

ما بارها گفته و از تکرار آن خسته نمیشویم که یا با مردم ایران بر ضد جنگ تجاوزکارانه، تحریم و فلاکت و یا با امپریالیسم، صهیونیسم برای تجاوز به ایران و کسب «فرصت طلائی» برای ایفای نقش ستون پنجم. آلترناتیو دیگری وجود ندارد. تاکتیک و سیاست حزب ما شفاف و روشن است:

دستها ازایران کوتاه باد!

سرنگونی نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی و هرگونه تغییر وتحول سیاسی فقط وظیفه مردم ایران است ونه قدرت های امپریالیستی صهیونیستی! 

علیه تجاوز امپریالیستی-صهیونیستی به ایران!

دستها ازایران کوتاه باد!

حزب کارایران(توفان)

۲۲بهمن ماه ۱۴۰۴