اعتراض نهادهای کارگری و اجتماعی به سرکوب بازنشستگان در برابر مجلس

برخورد خشونت آمیز پلیس و نیروهای امنیتی با بازنشستگان در جریان تجمع روز گذشته آن ها در برابر مجلس اسلامی که به ضرب و شتم و بازداشت عده ای از شرکت کنندگان در تظاهرات انجامید، مورد اعتراض تشکل های کارگری و اجتماعی قرار گرفته است
Bildergebnis für ‫تظاهرات بازنشستگان در برابر مجلس‬‎

برخورد خشونت آمیز پلیس و نیروهای امنیتی با بازنشستگان در جریان تجمع روز گذشته آن ها در برابر مجلس اسلامی که به ضرب و شتم و بازداشت عده ای از شرکت کنندگان در تظاهرات انجامید، مورد اعتراض تشکل های کارگری و اجتماعی قرار گرفته است.

سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه در اطلاعیه ای با عنوان «ضرب و شتم بازنشستگان در اطراف مجلس و دستگیری تعدادی از آنان» نوشت: روز یکشنبه ۱۹ آبان، بازنشسته‌های کشوری و تامین اجتماعی که برای پیگیری مطالباتشان قصد تجمع اعتراضی در مقابل مجلس داشتند، مورد ضرب و شتم شدید پلیس و نیروهای امنیتی قرار گرفتند. بر اساس خبر های منتشر شده استقرار زیاد پلیس و نیروهای امنیتی در محل، مانع از شکل‌گیری تجمع شده است. حداقل ۱۰ تا ۱۵ تن از بازنشستگان دستگیر و به پلیس امنیت خیابان وزرا منتقل شده‌اند. ویدیویی هم منتشر شده که در آن تعدادی از بازنشستگان در کنار مترو بهارستان در حال شعار دادن هستند.
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه حمله به تجمع اعتراضی بازنشستگان در مقابل مجلس را قویا محکوم کرده و‌ خواستار آزادی فوری و بی‌قید و شرط تمام بازداشت‌شدگان شده است.

گروه اتحاد بازنشستگان از جمله گروه های فراخوان دهنده برای این تجمع با انتشار بیانیه ای نوشته است: امروز ۱۹ آبان چهره های مصمم بازنشستگان و جان هایی که همدل و متحد به شوق اعتراض جمعی و فریاد از بیداد، انرژی دو صد چندانی گرفته بودند ، ایستگاه های مترو را پر کرده بود. بسیاری علیرغم بیماری و شرایط سرما، خستگی را به جان خریده و از شهرستان ها خود را به همراهان رسانده بودند. اما از پله های مترو بهارستان به بالا، منطقه در محاصره نیروهای امنیتی_ انتظامی، زنان ویژه سرکوب و گشت های موتور سوار قفل شده بود و همه را به خارج از محوطه هدایت میکردند. اما بازنشستگان باز بصورت جمعی حرکت کرده و یکدیگر را می یافتند و دنبال فرصتی برای شکستن فضا و اعتراض بودند. جمع های پراکنده در پیاده روها شعار آزادی معلمان و کارگران زندانی، معیشت منزلت… خط فقر … و … را سر دادند ولی یورش و فشار نیروهای انتظامی و لباس شخصی هایی که جمعیت را کنترل می‌نمودند مانع از تحرک بیشتر میگردید. آخرین خبرها حاکی از ضرب و شتم و دستگیری تعدادی از بازنشستگان و انتقال آنان به وزرا می‌باشد. ضمن محکوم کردن این اعمال سرکوبگرانه در ممانعت از تجمع مسالمت آمیز و شنیده شدن فریاد مطالبه گرانه بازنشستگان، خواهان آزای بازداشت شدگان به فوریت و بی قید و شرط هستیم.
در پایان این اطلاعیه آمده است: بازنشستگان و شاغلین که در قبال کار و زحمات چندین ساله خویش، سفره ها و زندگیشان، در هم پیچانده شده است، عقب نخواهند نشست و حقوق مسلم خود را باز هم پیگیر بوده و فریاد خواهند زد.

شورای بازنشستگان ایران، یکی دیگر از دعوت کنندگان به تجمع روز یکشنبه در بیانیه ای اعتراض آمیز پیرامون «لشکرکشی» علیه تجمع بازنشستگان نوشته است:
امروز یکشنبه ١٩ آبان طبق فراخوانی که اعضای صندوقهای مختلف بازنشستگی برای پیگیری مطالبات خود اعلام نمودند، جمعیت انبوهی از بازنشستگان بسمت مجلس و میدان بهارستان حرکت کردند ولی پیش از پیوستن به صفوف خود و آغاز تجمع با صحنه ای از آرایش نیروهای امنیتی و نظامی مواجه شدند بطوریکه خروجی های مترو و خیابانهای اطراف بهارستان مملو از نیروهای سرکوبگر، چه نظامی و چه لباس شخصی بود.
در این فضای بشدت کنترل شده، حتی از حضور ۲ الی۳ نفر در کنار یکدیگر بشدت ممانعت می نمودند.
در این اطلاعیه قید شده است: این درجه از سرکوب برای تجمع بازنشستگانی که همواره صلح آمیز ترین و قانونی ترین شیوه های تجمعی را برگزار کرده اند، بی سابقه بوده است.
بنابر این اطلاعیه، یکی دیگر از ویژه گیهای قابل توجه حضور چشمگیر زنان پلیس بود که نشان از هراس آنان از حضور گسترده زنان در تجمعات است.
طبق مشاهدات عینی، تعدادی از بازنشستگان تهدید، دستگیر و گوشی هایشان مصادره گردید.
شورای بازنشستگان ایران خاطرنشان کرده است: بازنشستگانی که پس از سالها زحمت، باتوجه به صندوق های غارت شده و معیشت چهار برابر زیر خط فقر، وضعیت نابسامان درمان و بهداشت زندگی میکنند، چیزی برای از دست دادن ندارند که با این فشارهای سیستماتیک به عقب نشینی تن دهند.
شورای بازنشستگان ایران ضمن محکوم نمودن این لشگر کشی شدید علیه بازنشستگان به نهادهای مسئول اعلام داشته است این تعرض آشکار به مطالبه گری بازنشستگان بی پاسخ نخواهد ماند و بازنشستگان تا رسیدن به خواسته های خود، همچنان به پیگیری مطالبات خود ادامه خواهند داد.

کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری: نیز با انتشار اطلاعیه ای به رفتار خشونت آمیز حکومت در برابر بازنشستگان و ضرب و شتم آن ها اعتراض کرده و نوشته است: کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری حمله به تجمع بازنشستگان را شدیدا محکوم کرده و‌ خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط تمام باز داشت شده گان می باشد.




نسل‌کشی سرخپوستان و قتل‌عام مداوم اساس موجودیت ایالات متحده آمریکا

سرگئی پطروف (Sergey Petrov)

https://riafan.ru/1211811-genocid-indeicev-i-neprekrashayushiesya-ubiistva-stali-osnovoi-sushestvovaniya-ssha

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2019/11/09/

ایالات متحده فعلی آمریکا که «چراغ» دموکراسی حساب می‌شود، فقط امروز نیست که با تحمیل جنگ به همه جهان تمامی قوانین انسانی و اخلاقی قابل تصور را نقض میکند. ایالات متحده آمریکا کشوری است که از ابتدا با خونریزی و ظلم بر جمعیت بومی و نسل‌کشی آن ساخته شده است.

ایالات متحده آمریکا را افراطیون مذهبی معتقد به ویژه و برگزیدۀ خدا بودن خود بنیان نهادند. در اصل همه آنهایی را که با سفیدپوستان آمریکایی بنوعی تفاوت داشتند، آدم حساب نمی‌کردند، بدین سبب، ایالات متحده آمریکا بعنوان یک کشور از ابتدا بر اساس نسل‌کشی خشن جمعیت بومی ساکن آمریکای شمالی ساخته شد.

اگر چه این نسل‌کشی امروز تا حدودی شکل «متمدنانه‌» بخود گرفته، اما همانطور که در مقالۀ مربوط به جزئیات مشکلات سرخپوستان(۱) هم در اردوگاههای نگهداری خود و هم در خارج از آنها گفته می‌شود، هرگز متوقف نشد. سخن از مشکلاتی مانند فقر، وحشیگری پلیس، قتل‌عام، بی‌کاری، گرسنگی و بوم‌شناسی، محیط زیست و دیگر اشکال فشار در میان است، که «آخرین موهیکان»‌ها از آنها رنج می‌برند.

(جای تصویر)

نسل‌کشی سرخپوستان و قتل‌عام مداوم اساس موجودیت ایالات متحده آمریکا

گناه اصلی آمریکا

دموکراسی که آمریکا به آن فخر می‌فروشد، از آغاز فقط برای سفیدپوستان در نظر گرفته شد، ابتدا بر روی خون سرخپوستان و سپس، خون بردگان سیاه، که هزار هزار از آفریقا برای کار در مزارع آوردند، بنا شد.

نخستین استعمارگران بنیادگرایان مذهبی اصیل بودند: آنها که خود را پیروان راستین تعالیم مسیح تصور می‌کردند، هر کسی را که اعتقاد یا رنگ دیگری داشتند، مشمول شفقت مسیحیت نمی‌دانستند. بر این اساس، زمانی که استعمارگران چاه سرخپوستان را مسموم کردند، بین آنها پتو‌های آلوده به ویروس آبله توزیع کردند یا به قتل‌عام کامل ساکنان بومی آمریکای شمالی دست زدند، هیچ تردید بخود راه ندادند وعذاب وجدان نکشیدند.

در واقع، مهاجران که پس از خرید جزیره منهتن، خود را آمریکایی می‌نامند، سیاست نسل‌کشی ساکنان بومی را بلاانقطاع با توسل به هر وسیله‌ ممکن، از قتل‌عام‌های نامنظم تا اکولوژی سازمانیافته(۲) پیش بردند (رجوع کنید به مقالۀ «نسل‌کشی با ابزاری دیگر»). ارتش آمریکا در طول جنگ با سرخپوستان، بمنظور محکوم کردن ساکنان بومی به انقراض کامل از راه گرسنگی دادن، بوفالوها را در دشت‌ها می‌کشت.

(جای تصویر)

دموکراسی که آمریکا به آن فخر می‌کند، از آغاز برای سفیدپوستان در نظر گرفته شده است

نسل‌کشی ادامه دارد

نباید تصور کرد، که جنایات ایالات متحده آمریکا علیه بومیان آمریکا، و در واقع، جنایات آن علیه بشریت به گذشته مربوط است. امروزه در حقیقت همه سرخپوستان، که تنها آمریکایی‌های واقعی هستند، در شرایط وحشتناک کوچگاه‌ها بسر می‌برند. اکثریت قریب به اتفاق این اردوگاه‌های نگهداری در مناطق دارای آب و هوای سخت، فاقد خاک حاصلخیز یا چراگاه‌های غیرلازم برای سفیدپوستان زندگی می‌کنند.

با این حال، سرخپوستان نه تنها از نظر قلمرو، حتی از نظر اقتصادی نیز به حاشیه رانده شده‌اند. بالاترین میزان بی‌کاری، فقر مفرط، سطح بسیار نازل تحصیلات در میان جمعیت بومی آمریکا مشاهده می‌شود. در مناطق نگهداری هیچگونه نظام بهداشتی وجود ندارد. هیچ راه رشد و ترقی برای جوانان سرخپوست وجود ندارد تا بتوانند با جامعه سازگار شوند. همه اینها هیچ معنای دیگری غیر از نسل‌کشی در طول زمان ندارد.

در این باره در گزارش مشروح دایر برعدم درک ابعاد گستردۀ مشکلات ساکنان بومی آمریکا(۳)، از جمله، بوسیلۀ رسانه‌های گفته می‌شود.

در این گزارش، بویژه گفته می‌شود، که جمعیت بومی تا امروز نیز در آمریکا انسان درجه دو، حتی درجه سه شمرده می‌شود. این نه فقط یک نژادپرستی معمول، حتی مغرضانه‌ترین نگانه رژیم آمریکا و رسانه‌های جمعی نسبت به بومیان آمریکایی می‌باشد. پیامد این نگرش آنچنان شرایطی است، که هر وقت سرخپوستان قصد دارند مشکلات خود را بیان نمایند، هیچ‌کس صدای آنها را نمی‌شنود و حتی نمی‌خواهد بشنود.

(جای تصویر)

در فواصل بین قیام‌ها، جمعیت بومی در پاسخ به تلاشهای سفیدپوستان برای غصب همین اراضی کوچک باقی‌مانده و یا ‌راه‌اندازی موسسات تولیدی مضر در اردوگاههای نگهداری خود به اقدامات زیادی بشکل نافرمانی مدنی دست می‌زند

تا «آخرین نفر قبیلۀ موهیکان»

تعداد زیاد قیام‌های مسلحانه سرخپوستان، که تقریبا هر ده سال یک بار اتفاق می‌افتد، یکی از شاخص‌های رنج و عذاب آمریکایی‌های بومی در ایالات متحده معاصر محسوب می‌شود. در فواصل بین قیام‌ها، جمعیت بومی در پاسخ به تلاشهای سفیدپوستان برای غصب همین اراضی کوچک باقی‌مانده و یا ‌راه‌اندازی موسسات تولیدی مضر در کوچگاههای خود به اقدامات زیادی بشکل نافرمانی مدنی دست می‌زند. البته، همه این قیام‌ها و اعتراضات با خشونت تمام سرکوب می‌شوند (رجوع شود به گزارش «تشدید فعالیت بومی‌های آمریکا(۴) از سال‌های ۱۹۶٠»).

بنا به اذعان کارشناسان، بومیان آمریکا تا امروز همچنان محروم‌ترین گروه قومی در ایالات متحده آمریکا هستند. علاوه بر این، در آینده قابل پیش‌بینی هیچ امیدی نیست، که اوضاع در جهت بهتر تغییر یابد. به این ترتیب، انقراض مردم بومی ایالات متحده آمریکا تا «آخرین نفر قبیلۀ موهیکان» ادامه خواهد یافت. گزارش تصویری(۵) در مورد زندگی سخت و بسیار اسفناک بومیان آمریکا در کوچگاهها این مدعا را تأئید می‌کند.

۱۹ آبان- عقرب ۱۳۹۸

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)- https://www.huffpost.com/entry/13-native-american-issues_n_55b7d801e4b0074ba5a6869c?guccounter=1&guce_referrer=aHR0cHM6Ly93d3cuZ29vZ2xlLmNvbS8&guce_referrer_sig=AQAAABGMklFuHE72zthfwJ55xGcMcfretOuU_CdqOo6MmniG1QzLx0B6IZDsi5T4QioxYP0MBCoQuZoHwqQBsEk9o-KEShanhIRa6My1LQfgo8M-DHyTqFiNX0jhoiuDKPAFjUQVY4_OlXCndfoOO3k_QbHg13qbink7YVr9ZSAthXmq

(2)- https://newsmaven.io/indiancountrytoday/archive/genocide-by-other-means-u-s-army-slaughtered-buffalo-in-plains-indian-wars-nEWiK2AZik-yWbnFLXOqfw/

(3)- https://www.voanews.com/usa/report-us-news-media-part-problem-misunderstanding-native-americans

(4)- https://www.zinnedproject.org/materials/native-american-activism-1960s-to-present/

(5)- https://www.huckmag.com/art-and-culture/photography-2/native-american-reservation-pine-ridge-photography/




تجمع بزرگ بازنشستگان در برابر مجلس

بازنشستگان تامین اجتماعی امروز (یکشنبه) در برابر مجلس شورای اسلامی تجمع بزرگی برپا کردند. پلیس در بهارستان حکومت نظامی اعلام نشده برقرار کرده بود. ده ها تشکل مختلف از این تجمع حمایت کرده بودند
تجمع بازنشستگان

بازنشستگان تامین اجتماعی امروز (یکشنبه) در برابر مجلس شورای اسلامی تجمع بزرگی برپا کردند. این تجمع در پی فراخوان های قبلی از سوی تشکل های مختلف بازنشستگان کشور صورت گرفت. این فراخوان مورد حمایت گسترده ی تشکل های بازنشستگان، فرهنگیان و کارگران قرار گرفته بود.

بنابر گزارش ها، پیش از برگزاری این تجمع حکومت نظامی اعلام نشده در منطقه ی بهارستان برقرار شده بود و نیروهای پلیس و از جمله پلیس زن و نیروهای ضدشورش محوطه ی اطراف بهارستان را اشغال کرده بودند. ماشین های خالی پلیس و ون های پارک شده در خیابان ها خبر از تصمیم حکومت به دستگیری گسترده ی شرکت کنندگان در این تجمع می داد.

گزارش ها حاکی است بیش از چند هزار نفر از شهرهای مختلف ایران در این تجمع بزرگ شرکت کردند. پلیس که از حضور انبوه جمعیت غافلگیر شده بود، سعی در متفرق کردن تجمع کنندگان کرد. نیروهای امنیتی تعدادی را به طرف پارک جلوی محوطه سازمان برنامه وبودجه و گروهی را به طرف میدان بهارستان و دسته دیگری را به سمت بیمارستان رهی معیری راندند.

با این حال تظاهرات بازنشستگان با شعارهایی نظیر:
معلم زندانی آزاد باید گردد،
معیشت منزلت سلامت، حق مسلم ماست!
خط فقر ۸ میلیون، حقوق ما ۲ میلیون!
فریاد فریاد از این همه بی داد!
این همه بی عدالتی، هرگز ندیده ملتی!
گرانی، تورم؛ بلای جان مردم!
پلیس برو دزد را بگیر!
تا حق خود نگیریم، از پا نمی نشینیم!
تجمع تشکل حق مسلم ماست!
ادامه یافت.

تعدادی از تجمع کنندگان از جلوی بیمارستان رهی معیری به سمت پارک نزدیک مترو گروهی از میدان بهارستان به سمت پارک مترو راه پیمایی کردند و با تکرار شعارهای خود فضای پلیسی منطقه را شکستند.

بنابر گزارش ها تعدادی از بازنشستگان و شرکت کنندگان در این تجمع توسط پلیس دستگیر شدند. اسامی دستگیرشدگان هنوز اعلام نشده است.

این تجمع اعتراضی حدود ساعت دوازده ظهر به پایان رسید.

بیانیه تجمع اعتراضی ۱۹ آبان

ما بازنشستگان بار دیگر در مقابل بی توجهی مسئولین، در یک حرکت متحدانه، در مصاف با شرایطی بیسابقه از فقر و فلاکت تحمیلی تجمع خواهیم کرد.
درطول سا‌ل جاری ، دولت و مجلس حتی از اجرای قوانین نیم بند تصویب شده ی خود به بهانه عدم تامین بودجه کافی، سر باز زده و کماکان تعرض مداوم به سطح زیست و معیشت بازنشستگان را ادامه میدهند.
علاوه بر این، هیچ اقدام جدی در مورد کاهش نرخ تورم و افزایش و ترمیم حقوق بازنشستگان مطابق هزینه سبد خانوار، توانمندسازی سازی و احیای ظرفیت صندوق ها ، پرداخت بدهی های دولت به آن ها و کنترل و نظارت نمایندگان واقعی بازنشستگان بر صندوق ها صورت نگرفته است.
مشکلات بهداشت و درمان عمق بیشتری یافته و مطالبه درمان مناسب و بیمه کارآمد و موثر همچنان بی پاسخ مانده است.

ما بازنشستگان نیز همانند سایر اقشار زحمتکش جامعه، سال هاست که با زندگی حداقلی و زیرخط فقر دست و پنجه نرم کرده و به جز تصویب افزایش دستمزدی تحقیرآمیز برای هرسال و سرکوب، بازداشت، وثیقه و زندانی کردن فعالان جنبش های مطالباتی، پاسخ دیگری نگرفته ایم.

تنها راه برون رفت از شرایط فعلی اتحاد و یکپارچگی بازنشستگان و همه مزدبگیران حول مطالبات مشترک، با حضور گسترده و خستگی ناپذیر در تجمعات و اعتراضات بطور مستمر می باشد.

در پی فراخوان تجمع گروه های بازنشستگان، ما امضا کنندگان این بیانیه، روزیکشنبه ۱۹ آبان، مقابل مجلس و سازمان برنامه و بودجه گرد هم خواهیم آمد و دادخواهی خود علیه وضعیت غیر قابل تحمل موجود را تا رسیدن به مطالبات بحقمان همگام و همصدا فریاد خواهیم زد.

١-اتحاد بازنشستگان ایران
٢-گروه بازنشستگان تامین اجتماعی
٣-گروه ۱۹ اسفند.
۴-گروه اتحاد بازنشستگان
۵-چالش صنفی معلمان ایران
۶- اتحاد بازنشستگان
٧-پیشکسوتان آ. پ. پارک شهر
٨-شورای بازنشستگان ایران
٩ – انجمن صنفی بازنشستگان
١٠ – گروه بازنشستگان مطالبه گر
١١- همراهان١ بازنشستگان گیلان
۱۲-گروه معلمان هم آوا
١٣-اتحاد سراسری بازنشستگان
۱۴گروه بازنشستگان پارک اندیشه ۱۵ بازنشستگان استان تهران
۱۶_گروه تلگرامی اتحاد کارگر و معلم ضمن تاکید براحیای تشکل های مستقل توده ای، در کارخانه سندیکا و کمیته کارخانه، در محلات کمیته محلات و کمیته زنان و… حمایت خود را از تجمع اعلام میدارد.
۱۷_اتحادیه کارگران بازنشسته (مرکز فعالیت اهواز) ضمن تاکید بر ایجاد تشکل های مستقل توده ای، سندیکا و کمیته کارخانه و کمیته محلات و کمیته زنان، از تجمع ۱۹آبان اعلام پشتیبانی میکند.




و آمریکا، سوسیالیسم را کشف می کند!

هفتاد درصد جوانان آمریکا حاضرند به یک سوسیالیست رای دهند

تحقیقات سالانه یک انجمن ضد کمونیستی در آمریکا، حاکی از نفوذ و گسترش جدید یک ایده سیاسی است که درگذشته در کشور “پادشاهی” سرمایه داری، منفور بوده است.

گردانندگان این انجمن می خواستند با نزدیک شدن به جشن سی امین سالگرد سقوط دیوار برلین، حرکت خوبی انجام دهند. اما  آنها بر خلاف انتظار بار دیگر نتیجه عکس را در تحقیات خود جمع آوری کردند. انجمن ضد کمونیستی “بنیاد یادبود قربانیان ضد کمونیسم”، نظرسنجی سالانه خود را منتشر کرد و نتایج آن هر سال کمی نومیدانه تر برای انجمن است. بنظر می رسید که  دوسال پیش، نسلی که بین سالهای ۱۹۸۱ و ۱۹۹۶ در ایالات متحده به دنیا آمدند، از کلمه “سوسیالیسم” برداشت مثبت تر از “سرمایه داری” داشتند. نظر سنجی سال گذشته حاکی از آن بود که ۴۶٪ از همین نسل اظهار داشتند که ترجیح می دهند در یک جامعه “سوسیالیستی” زندگی کنند ، ۴۰٪ در یک جامعه “سرمایه داری” و ۶٪ در یک جامعه “کمونیستی”.

حال ببینیم نتایج نظر سنجی ۲۰۱۹ در برگیرنده چه پاسخی است؟ تعداد عناصر موجود در پاسخ ها احتمالاً می توانند موجب زخم معده  سیاسی سفارش دهندگان این نظر سنجی شوند. ۷۰ درصد متولدین دهه های فوق می گویند که آماده رای دادن به یک کاندیدای سوسیالیست هستند. یعنی ۱۰ درصد افزایش در یک سال. از نظر عددی، این پتانسیل یعنی ۵۰ میلیون رأی دهنده. این یک خبر خوب برای برنی سندرز است  که همایش انتخاباتی خود را با گفتمان اساسی در مورد “سوسیالیسم دموکراتیک” آغاز کرد. به عنوان مثال ، تقریبا نیمی از افراد زیر ۴۵ سال فکر می کنند که تحصیلات دانشگاهی باید کاملاً رایگان باشد، پیشنهاد مهم کمپین حزب دموکرات در سال ۲۰۱۶٫. یک پنجم افراد زیر ۳۵ سال موافق لغو مالکیت خصوصی هستند. قدر مسلم این میزان هنوز برای ارائه یک پیشنهاد سیاسی معتبر بسیار اندک است، اما با این وجود ۱٪ افراد بیش از ۶۵ سال  طرفدار لغو مالکیت خصوصی هستند، این قابل توجه است. در باره ” کمونیسم”، ۳۶ درصد از همان نسل دهه ۸۰ و ۹۰، ارزیابی مثبتی به “کمونیسم” داشتند. این نشان دهنده ۸درصد رشد نسبت به سال گذشته را نشان می دهد.

سرانجام اینکه در این نظر سنجی ،۲۷ درصد همه آمریکایی ها معتقدند که دونالد ترامپ تهدید اصلی برای صلح جهانی است. ۲۲ درصد کیم جونگ اون رهبر کره شمالی و ۱۵ درصد ولادیمیر پوتین را تهدید اصلی برای صلح در جهان دانسته اند.

ماریون اسمیت، مدیر این انجمن می گوید: “فراموشی تاریخی در مورد خطرات کمونیسم و سوسیالیسم در همه ابعاد آن فوق العاده آشکار شده است.” اما می توان نتیجه دیگری گرفت: جنگ سرد به ویژه در ذهن نسلهای جدید به خوبی به پایان رسیده است.

کاستا گاوراس، سینماگر فرانسوی یونانی تبار، در توئیت خود نسبت باین مقاله می نویسد: “وقتی جوانان آمریکایی، آمریکای خود را کشف می کنند”.

این نظرسنجی چه چیزی را به ما می گوید … آمریکایی هایی جوانی که من وقتی به آنجا برای ارائه فیلم هایم می روم، در محافل دانشگاهی با آنها ملاقات می کنم، درباره نقش کشورشان در آمریکای لاتین و سایر نقاط جهان اطلاعات زیادی ندارند. آنها هنوز فکر می کنند که آمریکا برای نجات دموکراسی و رهایی کشورها از بدبختی در همه جا حضور دارد. ترس از کمونیسم، از سوسیالیسم، روز به روز بیش از پیش کاهش می یابد. جنگ سرد به گذشته تعلق دارد. و نسل جدید چیز دیگری کشف می کند: او ترامپ را کشف می کند، او کشف می کند که در جای دیگر بیمه اجتماعی وجود دارد. در فرانسه تحصیلات رایگان است در حالی که آنها مجبورند برای پرداخت هزینه تحصیلات خود قرض بگیرند و تقریباً در تمام زندگی خود قروض خود را بپردازند”.

روزنامه ی اومانیته – ۶ نوامبر ۲۰۱۹ – برگردان: حسن نادری




زیر تیغ دی ماه؛ در “سرا”ی اصلاح طلبان چی می گذرد؟

تا روز قبل او را «عمو محمود» صدا می کردند و در غیاب پدر که به قتل رسیده بود، روی شانه های او تکیه می دادند؛ اما در یک شب همه چیز تغییر کرد. قاتل پدر پیدا شده بود و همه در جلو زندان ایستاده بودند تا او را ببینند و «عمو محمود» به بیرون زندان آمد. او دیگر قاتل بود، قاتل پدر و باید بار سنگین دشنام ها، بغض ها و نگاه های انتقام را تحمل می کرد. بهت، حسرت و تنفر در اوج خود از زبان فرزند مقتول بیان می شد:«با قاتل پدرم به دنبال قاتل پدرم بودم». این صحنه با موسیقی متن تاثیر گذار حسین علیزاده، صحنه ای از سریال «زیر تیغ» بود که در خاطره جمعی اکثر ما_حتی آن هایی که دیگر خاطرات صداوسیما را هم تحمل نمی‌کنند_ ثبت شده است. صحنه ای که برای من، تصویری از وضعیت پس از وقایع دی ماه سال ۹۶ است. کسانی که پیش از دی ماه در کنارشان ایستاده بودیم و به آن ها در انتخاب هایمان اعتماد می کردیم به یکباره تبدیل به بزرگترین دشمنان شدند. این شاید«پایان ماجرای» آن ها نباشد؛ اما قطعا پایان تاثیرگذاری آن ها در انسان های پس از دی ماه است. در تاریخ معاصر نیز رویدادهایی را می توان سراغ گرفت که نشانی از پایان فصل پیش، با تمام ویژگی هایش بوده اند. امضای فرمان مشروطیت و ۱۵خرداد سال ۴۲ وقایعی هستند که نشانه هایی از گسست از گذشته در آن وجود دارد. گسستی که اگرچه بازیگران قدیم همچنان درآن حضور داشتند؛ اما دیگر مجالی برای تاثیر آن ها وجود نداشت. این گسست را امروز هم می توان مشاهده کرد.

وقایع دی ماه سال ۹۶ با هر ماهیت و علتی، نشانه ی گسست از گذشته بود. گذشته ای که حتی یک روز پیش از آن هم ادامه داشت. حالا در دوره بعد از دی ماه، دیگر عرصه سیاست مانند گذشته نخواهد بود و این مهم ترین مساله ای است که در هر تحلیلی باید به آن توجه کرد. در این گسست است که نیروهای سیاسی مختلف، نقش و جایگاهشان تغییر می کند. اگر تا سال ۹۶ اصلاح طلبان حداقل در ظاهر، کنش گران اصلاح و جدال با حاکمیت محسوب می شدند، حالا آن ها در چشم مردمان پس از دی ماه به مدافعان وضعیت موجود تقلیل پیدا کرده اند. هر اشتباه کوچکشان با واکنشی وسیع در سطع جامعه روبه رو می شود و هر تحلیلی از آن ها را دفاع از وضع موجود تعبیر می کنند.

و چه کسی است که این نکته را در نیافته باشد که”کوبیدن بر در اصلاح طلبان پیام روشن تری برای دیواری که به آن تکیه داده اند دارد”. به نظر من، این شرایطی است که رادیکال های اصلاح طلب تاحدودی آن را درک کرده اند و همان ها نیز سخت در تکاپوی تغییر این شرایط یا به قول خودشان «بازسازی سرمایه اجتماعی» هستند. اما همانگونه که اکنون در کنار این بخاری، خیال های دور و درازم نمی تواند گرمای طبیعی تابستان را بازگرداند، بازگشت به گذشته دیگر برای اصلاح طلبان امکان پذیر نیست. اما این مساله ای است که آن ها باور ندارند و تلاش می کنند تا بار دیگر وضعیت گذشته را بازیابند؛ اما چگونه؟

باید به این نکته توجه داشت که همه چیز برای اصلاح طلبان در انتخابات معنا می شود. اگرچه پایان آن ها در انتخابات نبوده، اما تولد و زیستشان در انتخابات است و تنها بازگشت به انتخابات است که ممکن است روزی آن ها را نجات دهد. از این منظر، اصلاح طلبان برای فرار از فراموشی همیشگی از قدرت به انتخابات مجلس پیش رو چشم دوخته اند، و هیچ مساله ای مهم تر از بحث پیرامون آن، برایشان وجود ندارد. اما واضح و روشن است که خوشبین ترین اصلاح طلبان هم امیدی به پیروزی در انتخابات مجلس آتی ندارند و این مساله در پیام رهبر معنوی آن ها نیز آشکار است که گفته بود لیست دادن اهمیت ندارد و مهم حضور و رای دادن است. مسلم است که با این نگاه، پرداختن به بحث انتخابات عجیب است، اما توضیح خواهم داد که برای اصلاح طلبان به هیچ وجه انتخابات اخیر اهمیتی ندارد؛ بلکه خود انتخابات و انتخاب های آینده است که برایش سرمایه گذاری می کنند. انتخابات مجلس سال ۹۴ را بیاد آورید و همه چیز را درک خواهید کرد. انتخاباتی که رد صلاحیت آن حتی گسترده تر از انتخابات پس از مجلس ششم بود. چهره های اصلی اصلاح طلبان رد صلاحیت شدند و در اکثر نقاط کشور هیچ چهره شناخته شده ای، حتی در سطح محلی برای حضور در انتخابات مجلس وجود نداشت.

در این شرایط، اصلاح طلبان با شورای عالی سیاست گذاری فراگیرشان، “در انبار کاه بدنبال سوزنی می گشتند که اگر یارشاطرشان هم نبود، بار خاطرشان نباشد”. عجب آنکه آن ها در سراسر کشور لیست هایشان را برای مجلس پر کردند. برای مثال، در شهری که من بودم نماینده لیست اصلاح طلبان را در حال خرید در بازار یافتند و وارد لیست کردند. در آن سال، اعتراض به شورای نگهبان، انتقاد به ساختارها و روش های اصلاح طلبان، تحریم انتخابات و هرچیزی که به معنای دوری از آن باشد کم ترین بسامد را بین اصلاح طلبان داشت و دلیل آن هم واضح بود: اکثریت جامعه خواهان تغییر وضعیت از راه شرکت در انتخابات بودند و این شادی بزرگی برای اصلاح طلبان بود که می توانند جای مردان سیاست درخت بنشانند و همه به آن ها رای دهند. این مساله نکته مهمی در تحلیل رویکرد انتخاباتی اصلاح طلبان است. برای آن ها نه رد صلاحیت اهمیت دارد، نه تغییر رویکرد اصلاح طلبی و نه اصلاح ساختارهایشان؛ تنها رسیدن به قدرت از راه انتخابات است که آن ها را گرد هم می آورد و به همین دلیل، در شرایطی کنونی که مجالی برای همراهی جامعه با آن ها در راه شرکت در انتخابات وجود ندارد، باید به فکر انتخاب های بعدی باشند. به همین دلیل آن ها اولا با پررنگ کردن بحث رد صلاحیت ها به دنبال توجیه عدم اقبال جامعه نسبت به خود در انتخابات هستند و ثانیا با یادآوری مکرر گذشته، سعی می‌کنند دوگانه سازی بد و بدتر را زنده نگه دارند.

در مسیر این دوگانه سازی احتمالا مجلسی پر از تندروهای اصول گرا به آن ها کمک بیشتری خواهد کرد تا در انتخابات بعد روی آن تکیه کنند. گرچه اتفاق مهم دیگری که احتمالا آن ها در نظر گرفته اند بحث مذاکره با آمریکا است که شاید از شدت نارضایتی ها کم کند و دوباره تنور انتخابات به نفع آن ها داغ شود. به نظر من، این نقشه راه اصلاح طلبان برای بازگشت جامعه به صندوق های پلاستیکی رای است و در بیشتر دوره ها هم تکرار شده. اما همانگونه که در ابتدا توضیح دادم، این بار مساله بسیار متفاوت است و اکثریت جامعه گذشته خود را در«زیر تیغ» می نگرد و هر روز پس از دی ماه، برای خود یادآوری می کند که دشمنم در کنار من بود و به همین دلیل هم رویکرد منتقدان خودی اصلاح طلبان از همه مضحک تر می‌نماید. آن ها سعی دارند سازی را برای اصلاح طلبان کوک کنند که هرگز نواهای دلخواه آن ها را نداشته و نخواهد داشت. به نظر من، هرچند در دودهه اخیر این حکومت بود که به هر طریقی سعی داشت تا درهای سیاست را روی جامعه بسته نگاه دارد؛ اما پس از دی ماه، این جامعه است که برای همیشه درهای سیاست مرسوم را بسته و امکان بیرون آمدن هرچیزی از آن وجود دارد مگر اصلاح طلبی دوم خردادی.

مجتبی رحیمی – @




انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر

پیامدها و عواقب پیروزی و بر زمین افکندن آن

بازنشر بمناسبت یکصد و سومین سالروز پیروزی انقلاب دوران ساز اکتبر.

این جستار بمناسبت نود و نه سالگی انقلاب کبیر اکتبر نوشته شده و همان وقت نیز در چهار بخش تقدیم عاشقان آزادی و عدالت اجتماعی گردید. با گذشت زمان و برغم انحلال اتحاد شوروی و الغای سوسیالیسم در آن و یکسری کشورهای اروپایی، جوهره انسانی این انقلاب و حقانیت سوسیالیسم علمی رفته رفته واضح‌تر و آشکارتر می‌شود. بویژه در هنگامه‌ای که نظام انگلی سرمایه‌داری نه تنها زندگی نوع بشر، حتی، کل حیات در کره زمین را با مخاطرات جدی مواجه ساخته است.

گرامی باد خاطره جاودانۀ انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر!

ا. م. شیری

شانزدهم آبان- عقرب ۱۳۹۵ هجری شمسی برابر با هفتم نوامبر سال ۲٠۱۶ میلادی، نود و نهمین سالروز پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر روسیه است.

انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر با تمامی انقلابات، جنبشها و نهضت‌های ماقبل و مابعدی خود بلحاظ ماهوی و ایده‌ایی کاملا متمایز بود. خود ویژه‌گی انقلاب اکتبر و وجه تمایز آن با انقلابهای دیگر در این است که برای اولین بار در تاریخ جهان، تقدس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و زمین را در هم شکست و پایان دوران استثمار انسان از انسان، مرگ سرمایه‌داری و آغاز دوران بطور کلی نوین: دوران گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم را نوید داد.

انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ در شرایطی روی داد که در نتیجه اوجگیری تضادهای داخلی بین امپراطوریهای وقت برای تقسیم جهان به حوزه نفوذ خود، آتش جنگ ویرانگر جهانی اول از سه سال پیش از آن شعله‌ور بود. در چنین شرایطی که اتحاد و همبستگی طبقات استثمارگر و ستمگر، سرمایه‌داران و فئودالها برای مقابله مشترک با مبارزان عدالت اجتماعی تا حدود قابل ملاحظه‌ایی تضعیف شده بود، حزب بلشویکهای امپراطوری روسیه با رهبری خارق‌العاده ولادیمیر ایلیچ لنین، انقلابی کبیر، آموزگار کارگران همه دورانها موفق شد، انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر سال ۱۹۱۷ را به ثمر برساند.

رمز پیروزی انقلاب اکتبر در وهله اول، نه گسست نسبی اتحاد و انسجام تاریخی طبقات غارتگر و بهره‌کش، بلکه، جلب و جذب کارگران، دهقانان و سایر اقشار زحمتکش همه خلقها و ملتهای جامعه کثیرالمله روسیه بسوی انقلاب ماهیتا متفاوت با همه انقلابها، سازماندهی و رهبری شگفت‌انگیز آنها توسط حزب بلشویکها بود.

تاریخ گواه است که جنگ جهانی اول موجب از هم پاشیدن سه امپراطوری: امپراطوریهای آلمان، اتریش- مجار و عثمانی گردید. اما، بلشویک‌های امپراطوری روسیه موفق شدند آن را بطور بنیادی متحول ساخته و در ویرانه‌های آن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تحت حاکمیت شورایی کارگران و دهقانان را برای اولین بار در تاریخ جهان برقرار نمایند.

انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر بر خلاف تفاسیر، تعابیر و تعاریف نظریه‌پردازان و بلندگوهای تبلیغاتی طبقات استثمارگر از انقلاب، یک انقلاب کاملا مسالمت‌آمیز بود که در جریان پیروزی آن، فقط ۸ نفر، آنها هم در حوادث مختلف جان خود را از دست دادند.

پیروزی انقلاب اکتبر و دستاوردهای سترگ و حیرت‌انگیز آن با وجود مقاومت شدید ضد انقلاب داخلی و خارجی و جنگهای دهشتناک با آنها، در مدت کمتر از دو دهه  سازندگی، ابتدا برهبری لنین کبیر و پس از درگذشت او در سال ۱۹۲۴، برهبری خردمندانه استالین، اتحاد شوروی را به جایگاه یکی از دو قدرت سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی، صنعتی و فرهنگی جهانی رساند. بطوریکه هیچ مشکل بین‌المللی بدون آن نمی‌توانست حل و فصل شود.

کشفیات، اختراعات و نوآوری‌های بی‌سابقه و بی‌نظیر دانشمندان اتحاد شوروی در تمامی عرصه‌های علمی- صنعتی، نشانه انکارناپذیر رشد و شکوفایی نبوغ و استعداد فرد در جمع، وجود فرصت برابر برای همه در جامعه سوسیالیستی، تحقق شعار «یکی برای همه و همه برای یکی» و در عین حال، بمعنی رد و طرد قاطعانه فردگرایی بورژوایی بود.

اتحاد شوروی ضامن صلح و امنیت جهانی، منادی، مروج و مدافع انترناسیونالیسم پرولتری و دوستی، برادری و همزیستی خلقها و ملتهای اتحاد شوروی و همچنین، سراسر جهان بود.

وجود اتحاد شوروی الهام‌بخش خیزشها و انقلابات سوسیالیستی، عدالتخواهانه، ملی- دموکراتیک و رهایی‌بخش ملی در جهان بود. به برکت مساعدتها و حمایت‌های فکری، معنوی و مادی اتحاد شوروی، نظام استعمارکهن بدست توانای خلقهای تحت ستم مستعمرات برهبری احزاب و سازمانهای مترقی در سراسر جهان در هم کوبیده شد.

انقلاب سوسیالیستی اکتبر، بنا به خصلت و ماهیت خود، هر قدر از احترام، اعتماد و محبت کشورها و انسانهای دربند، بردگان، کارگران و زحمتکشان، خلقها و ملل اسیر و استعمارزده جهان برخوردار گردید، به همان نسبت و شاید بسیار بیشتر از آن، موجب تشدید کینه، خصومت، نفـرت و دشمنی برده‌داران و فئودالان کهنه و نو (سرمایه‌داران)، صاحبان انبارهای پول (بانکسترها)، کنسرنهای مولد مرگ (اسلحه سازی)، راهزنان و غارتگران بین‌المللی، دشمنان صلح و آزادی، انسانیت و عدالـت گردید.

عربده‌کشی‌ها و دروغپراکنی‌های امپراطوری رسانه‌ایی امپریالیسم غرب و تولیدات انبوه روانی- تبلیغاتی اتاقهای جعلکاری بورژوازی چه در دوره حیات اتحاد شوروی و چه پس از نابودی آن، گواه روشن مدعای فوق است.

بازتاب جهانی انقلاب کبیر اکتبر، ابعاد تأثیرات بین‌المللی آن و گشایش افق روشن آینده در برابر چشمان بشریت، بدین معنی است که انقلاب اکتبر نه تنها به کارگران و زحمتکشان اتحاد شوروی، بلکه، به همه کارگران و زحمتکشان جهان، به همه خلقها و ملل تحت ستم و استثمار سراسر دنیا تعلق دارد و ارجمندترین ارثیه مبارزات عدالخواهانه بشریت است.

در پایان بخش اول، فرصت را غنیمت شمرده، نود و نهمین سالگشت پیروزی انقلاب دوران‌ساز اکتبر برهبری ولادیمیر ایلیچ لنین در رأس حزب بلشویکهای روسیه را به همۀ دوستداران حق و حقیقت و عدالت، به مبارزان راه آزادی کار و انسان از قیود استثمار و بردگی و بندگی، به همۀ انساندوستان و صلح‌جویان، به منادیان دوستی، برابری و برادری ملت‌ها و خلق‌ها، به مخالفان جنگ و سلطه‌طلبی و استعـمار، به پیروان افکار و اندیشه‌های ترقیخواهانه تبریک می‌گویم.

۲

انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر برغم تمامی دستاوردهای خارق‌العاده و اعجازگونه‌اش، بویژه، در دوره سی ساله رهبری یوسف ویساریونویچ جوگاشویلی (استالین- همرزمانش او را در جوانی «کُبا»= شکست‌ناپذیر می‌نامیدند)، در سال ۱۹۹۱ مانند اولین انقلاب کارگری تاریخ- کمون پاریس در خون غلطید و بخاک افکنده شد. وحدت جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی از هم گسست.

لازم به یادآوری است که امپراطوری دروغ سعی کرد شکست انقلاب کبیر اکتبر را بدون خونریزی و تنها بدست عوامل داخلی ضدانقلاب قلمداد نماید. اما، چنین ادعایی چیزی جز یک دروغ آشکار و جعل واقعیت نیست. شکست انقلاب اکتبر برعکس پیروزی بدون خشونت آن، قطع نظر از مصایب و پیامدهای فاجعه‌بار دیگرش، در پی خشونتهای دهشتناک و کشته شدن بیش از یک میلیون نفر و جنگ‌زدگی و آوارگی بیش از ۱۲ میلیون نفر میسر گردید.

البته، چنین درکی اشتباه است هر گاه  تصور شود که انقلاب اکتبر در سال ۱۹۹۱ سرکوب گردید. واقعیت امر این است که در آن سال نکبت فقط تیر خلاص بر پیشانی مبارک انقلاب شلیک شد. چرا که بسیار پیش از آن تاریخ، باند خائن و تبه‌کار تروتسکیستی در سیمای نیکیتا خروشچوف پس از درگذشت استالین در ۵ مارس سال۱۹۵۳، در جریان کنگره‌های بیستم (ماه فوریه سال ۱۹۵۶) و بیست و دوم (ماه اکتبر سال ۱۹۶۱) و سخنرانی محرمانه سراسر کذب خروشچوف در خصوص مبارزه با «کیش شخصیت‌ استالین»، «بمب‌های» تأخیری در زیر ساختمان سوسیالیسم و اتحاد جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی  تعبیه کرد که بواسطه اخلاف شاخص این باند- میخائیل گارباچوف، الکساندر یاکولییف، باریس یلتسین، یگور گایدر و عده‌ای دیگر در آن سال منفجر گردید. با گذشت زمان واقعیتهای انکارناپذیری گواهی از آن می‌دهند که یگانه علت تأخیر در انفجار بمبها، شالوده استوار، دوام و استحکام فوق‌العاده ساختمان سوسیالیسم و پشتوانه خلقی آن بود.

بسیار از احزاب، سازمانها و یا شخصیت‌های منفرد سعی می‌کنند برای «حراست» از نزهت و پاکیزگی مارکسیسم- لنینیسم خروشچوف را سمبل رویزیونسیم (تجدیدنظرطلبی) قلمداد نموده و افشای آن را بمثابه مبارزه برعلیه رویزیونیسم تعریف نمایند. اما پیروان این دیدگاه متوجه نیستند که خروشچوف همانند «استاد اعظمش» تروتسکی، نه درکی از مارکسیسم- لنینیسم داشت و نه تصوری از سوسیالیسم علمی. او یک ماجراجو و احتمالا مأمور بود همانند اغلب پیروان تروتسکی، که در جنگ جهانی دوم و جنگ کبیر میهنی در جبهه فاشیزم سرمایه‌داری بر علیه اتحاد شوروی می جنگیدند. حتی در سالهای اخیر اسناد و مدارک زیادی حاکی از رابطه و پیوند پنهانی او با وینستون چرچیل، نخست وزیر انگل‌ستان و شعبه مبارزه با کمونیزم سازمان جاسوسی- خرابکاری این کشور (ام آی ۵) منتشر گردیده است. اگر چه این مسئله بعلت ممانعت لئونید ایلیچ برژنف از محاکمه خروشچوف و بسنده کردن به حبس خانگی مادام‌العمر او هنوز تا آخر روشن نیست، اما تعلق وی و اخلافش به جریان متزلزل و ماجراجوی خرده بورژوایی تروتسکیستی و حتا وابستگی برخی از آنها، از جمله، الکساندر یاکولییف طراح و مغز «متفکر نوسازی»، به سازمان سیا یک واقعیت آشکار است.

در همه حال، پس از آن که تیرخلاص انقلاب اکتبر در سال ۱۹۹۱ زده شد، امپراطوری رسانه‌ایی و «نظریه‌پردازان» امپریالیسم و ارتجاع جهانی سر سگ به دهان، بی‌وقفه، از شوق «فروپاشی» اتحاد شوروی از نقشه سیاسی جهان و شکست سوسیالیسم، در میدان خالی و بی‌رقیب به جست‌و‌خیز پرداختند، سرمایه‌داری «پیروزمند» را پایان تاریخ اعلام نمودند. البته، تا اینجا هیچ مشکلی نیست. چرا که آنها به اقتضای ماهیت و طبیعت خود عمل کردند و هنوز هم می‌کنند.

مشکل اما، آن مدعیانی بوده و هستند که قبل از هر گونه تحقیق و بررسی مستقل، بدون ارائه هیچگونه سند و مدرک، بی هیچ استدلال و منطق، بدون تأمل و تعقل، فقط بر اساس داده‌های جعلی امپراطوری دروغ، «فروپاشی» سوسیالیسم را سند اثباتی پیشداوری‌ها و احکام از قبل صادرۀ خویش اعلام نمودند و هلهله‌کنان صحت «نظرات» خود را جار زدند.

اگر نقطه‌نظرات این طیف رنگین‌کمانی از تخریب سوسیالیسم و اتحاد شوروی را بصورت سرفصل ارائه دهیم، مجموع آنها عبارتند از:

ــ ناکارآمدی اقتصاد سوسیالیستی؛

ــ برنامه‌ریزی مرکزی اقتصاد؛

ــ مشکلات اقتصادی؛

ــ حاکمیت تک حزبی و فقدان دموکراسی؛

ــ تن دادن به مسابقه تسلیحاتی؛

ــ «جنگ افغانستان»؛

ــ تسلط رویزیونیسم بر حاکمیت سیاسی اتحاد شوروی و تحول آن به سوسیال- امپریالیسم؛

ــ جنگ «سرد».

بحث را با نگاهی گذرا به سرفصل‌های فوق پی می‌گیریم:

ناکارآمدی اقتصاد سوسیالیستی

طراحان ادعای فوق به عمد فراموش می‌کنند، که بلشویکهای اتحاد شوروی پس از پیروزی انقلاب اکتبر، بویژه در دوره رهبری خردمندانه استالین موفق شدند، علاوه بر بازسازی و ترمیم ویرانی‌های عظیم سه جنگ- جنگ جهانی اول، جنگهای داخلی طولانی مدت با حمایت مستقیم چهارده کشور خارجی و جنگ کبیر میهنی، کشور پهناور اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را به جایگاه یکی از دو قدرت سیاسی، اقتصادی، صعنتی، علمی، نظامی جهان ارتقاء دهند بطوری که هیچ مشکل جهانی بدون مشارکت مستقیم آن حل و فصل نمی‌شد.

آنها همچنین موفق شدند ریشه بی‌کاری، بی‌مسکنی، بیسوادی را بخشکانند، امکانات تحصیل و آموزش رایگان از ابتدایی تا بالاترین مدارج، بهره‌بری از طب و مراقبتهای پزشکی و حتا استراحت رایگان و بیمه همگانی از نطفه تا گور بدون کمپانی‌های کلاهبرداری بیمه فراهم نمایند.

بنا بر این و بنا بر گواهی تمامی واقعیتهای جامعه سوسیالیستی اتحاد شوروی، ادعا ناکارآمدی اقتصاد سوسیالیستی کمترین قرابتی با واقعیت ندارد و بطور کلی نمی‌توانست مبنای تخریب سوسیالیسم باشد. طرفه اینکه، اگر ناکارآمدی اقتصادی می‌توانست باعث از هم پاشیدن یک نظام اجتماعی- اقتصادی بشود، نظام سرمایه‌داری توأم با بحرانهای ساختاری، ایجاد لشکر انبوه بی‌کاران، خانه‌بدوشان، فقرا، گرسنگان و قربانیان میلیونی و سایر مفاسد اجتماعی اعم از اعتیاد و فحشاء، بطور کلی نمی‌توانست شکل بگیرد.

برنامه‌ریزی مرکزی اقتصاد

مخالفان برنامه‌ریزی مرکزی اقتصاد نمی‌توانند بپذیرند که اقتصاد بدون برنامه بطور کلی اقتصاد نیست و بدون مدیریت آن از یک مرکز واحد، به هرج و مرج در تولید، اضافه تولید و انباشت برخی کالاها، کمبود و نارسایی برخی کالاهای ضروری دیگر منجر می‌گردد. برنامه‌ریزی مرکزی اقتصاد در واقعیت امر، تقسیم کار در عرصه تولیدات داخلی یک کشور نیز هست. با این وصف، برنامه‌ریزی مرکزی اقتصاد در اتحاد شوروی نه باعث بروز مشکلات اقتصادی در اتحاد شوروی گردید و نه می‌توانست چنان مشکلاتی ایجاد نماید که باعث نابودی کشور شود.

مشکلات اقتصادی

مشکلات اقتصادی اتحاد شوروی هیچ گاه، حتی در دوره‌های ترمیم و بازساز‌ی ویرانی‌های عظیم سه جنگ ویرانگر و پرکشتار به چنان درجه حاد و غیرقابل حل نرسید که بتواند بر سرنوشت انقلاب و کشور تأثیر بگذارد و مسیر آن را دگرگون سازد. طرفه اینکه، اگر رشد اقتصادی امپریالیسم آمریکا در دهه آخر موجودیت اتحاد شوروی در حدود سه درصد بود، رشد اقتصادی کشور شوراها در همین دوره ۴ و نیم درصد را نشان می‌داد. گذشته از این، اگر مشکلات اقتصادی بتوانند موجب نابودی یک نظام اجتماعی- اقتصادی بشوند، در این صورت، نظام سرمایه‌داری با مشکلات عدیده‌، بحرانهای ادواری و ساختاری خود باید خیلی وقتها پیش محو و نابود می‌شد. قاعده وقتی قاعده شمرده می‌شود که همه شمول باشد نه اینکه در اینجا عمل بکند، در جای دیگر نه.

وانگهی، مشکلات اقتصادی سامانه سرمایه‌داری چه در دوره حیات اتحاد شوروی و چه پس از آن تا امروز جلو چشم عموم است: بحران ساختاری غیرقابل کنترل و حل، لشکر عظیم بی‌کاران، خانه‌بدوشان، فقرا، گرسنگان و… در اینجا سؤال مطرح می‌شود: چگونه «آن» بر زمین افتاد، «این» ایستاده ماند؟ چرا اتحاد شوروی از نقشه سیاسی جهان محو گردید اما کشورهای سرمایه‌داری نه؟ آیا کشورهای سرمایه‌داری مشکلات اقتصادی نداشتند و امروزه هم ندارند؟ پاسخ سؤال روشن است: ادعاهای مبنی بر «مشکلات اقتصادی علت نابودی سوسیالیسم و اتحاد شوروی بود»، هیچ ارتباطی با استدلال و منطق علمی ندارد.

۳

حاکمیت تک حزبی، فقدان دموکراسی و حقوق‌بشر

در پاسخ به ادعای فوق، قبل از هر چیز، لازم به ذکر است که حاکمیتهای چند حزبی، دولتهای ائتلافی و یا تعدد احزاب، خاص جوامع طبقاتی هستند که در آنها، هر حزب یا گروهی به نمایندگی از سوی اقشار و لایه‌های مختلف طبقات اجتماعی، اساساً طبقات مالک ابزار تولید و زمین، استثمارگران و ستمگران در دولت شرکت می‌کنند و عمدتا احزاب و گروه‌های منتسب به طبقات و اقشار استثمارشونده و فرودست جامعه نیز از منافع آن‌ها در خارج از حاکمیت دفاع می‌کنند. بنا براین، این ایراد در جامعه‌ایی که طبقات بهره‌کش و ستمگر، مانند جامعه اتحاد شوروی برافتاده باشد، محلی از اعراب ندارد.

اما اگر دمکراسی را به معنی عام آن، بمفهوم شرکت مردم در قدرت سیاسی قبول کنیم، باید حاکمیت اتحاد شوروی را بمثابه نمونه کامل آن بپذیریم. زیرا، حاکمیت اساسا در دست شوراهای کارگران فکری و یدی، دهقانان و سایر عرصه‌های شغلی و فکری متمرکز بود و شورایعالی خلق از جمع نمایندگان آنها تشکیل می‌گردید.

در اینجا در خور توجه این است که اگر ترکیب نمایندگان شورای عالی خلق اتحاد شوروی را که مجموعا از کارگران، اعم از فکری و یدی، از متخصصان عرصه‌‌های مختلف علمی و صنعتی تا دوشنده و ریسنده و بافنده و دهقانان و تا علما و دانشمندان منتخب شوراها تشکیل می‌شد، با ترکیب نمایندگان مجالس قانونگذاری جوامع سرمایه‌داری، بویژه امپریالیستی که بطور سنتی از صاحبان کمپانیها، انحصارات و مؤسسات صنعتی و مالی، از اقشار بالائی بورژوازی، از ثروتمندان و میلیاردرها تشکیل می‌یابد،  مقایسه کنیم، بیهودگی مدعیاتی مانند «فقدان دموکراسی» در اتحاد شوروی روشن و معلوم می‌گردد.

اما اگر بخواهیم تعریف معمول امروز از دموکراسی، مانند نمونه هاید پارک لندن، آزادی فعالیت قمارخانه‌ها، کاباره‌ها، عشرتکده‌ها، سکس شاپها و یا انتشار روزنامه‌ها و مجلات پورنوگرافیک و سکسی را بعنوان مولفه‌های دمکراسی بپذیریم، در این حالت، بطور قطع باید اعتراف کرد، که پیش از آن که حاکمیت سیاسی چنین موانعی ایجاد نماید، طرز زندگی، فرهنگ و اخلاق والای جامعه سوسیالیستی اصولا نمی‌توانست به چنین «دموکراسی» اجازه خودنمایی بدهد.

گذشته از مختصر توصیف فوق، بفرض اگر قبول کنیم که فقدان «دموکراسی» یا در واقع، همان دیکتاتوری طبقاتی بعنوان یک قاعده می‌تواند عامل نابودی یک نظام اجتماعی- اقتصادی و یا یک کشور مانند اتحاد شوروی بشود، این تناقض را چگونه می‌توان حل کرد، که کشورهای سرمایه‌داری، بویژه، ممالک امپریالیستی غرب برغم اعمال خشن‌ترین نوع دیکتاتوری سرمایه در جامعه، چرا تخریب و تجزیه نشده‌اند؟‌

راه حل این تناقض بیشتر از دو تا نیست: اول- علمی، استدلالی و منطقی، دوم- انکار واقعیات موجود. اساساً نظریه‌پردازان سرمایه‌داری و نمایندگان فکری خجول آن که مدعیات خود را در لفافه شبه‌انقلابی عرضه می‌دارند، به روش دوم توسل می‌جویند و حتی مدعیات خود را امروز نیز بدین صورت بیان می‌دارند که «دیکتاتورها» (مثلا: میلوشویچ، صدام حسین، سرهنگ قذافی، بشار اسد و…) باعث حضور امپریالیسم در منطقه و نابودی کشورشان شدند… که خود این هم یعنی انکار آشکار ماهیت و سرشت ذاتی امپریالیسم، تعریف ناروا از دیکتاتوری طبقاتی، تأئید حق حمله و هجوم امپریالیسم به کشورها و شناسایی آن بمثابه عامل نشر و توسعه دمکراسی و حقوق‌بشر.

البته، در موارد زیادی هم «عدم رعایت» حقوق بشر را بعنوان عامل نابودی سوسیالیسم و انحلال اتحاد شوروی ذکر کردند. اما این ادعا در رویارویی با واقعیات جامعه کثیرالملله اتحاد شوروی، از جمله، عدم تقسیم جنسیتی انسان، حل تمام و کمال مسئله ملی و رعایت کامل حق و حقوق ملی، مدنی و فرهنگی همه خلقها و ملتهای کشور، دوستی، برابری، برادری و همزیستی مودت‌آمیز آنها، کار، مسکن، تحصیل، بهداشت و حتی استراحت رایگان تضمینی برای آحاد جامعه در پهناورترین کشور جهان، همچون یخ که در مقابل آفتاب نیمروزی تابستان یارای مقاومت ندارد، نتوانست دوام بیاورد.

مسابقه تسلیحاتی

مسابقه تسلیحاتی و «جنگ ستارگان» که امپریالیسم جهانی بزمامداری امپراطوری فاشیستی آمریکا بحساب غارت ثروتهای مردم جهان به اتحاد شوروی تحمیل کرد، اگر چه فشار زیادی به اقتصاد سوسیالیستی وارد آورد، اما بحساب ثروتهای مافوق تصور اتحاد شوروی، بخصوص ثروتهای هنگفت جمهوری فدراتیو روسیه و همچنین، کار و تولیدات داخلی آن همانطور که در بخش دوم نوشتار گفته شد، مشکلات اقتصادی این کشور را نه تنها به درجه حاد و ویران‌کننده نرساند، بلکه، شاخص رشد اقتصادی آن در آخرین دهه موجودیت‌اش ۴ و نیم درصد را نشان می‌داد. جهت اطلاع ، لازم به ذکر است که علاوه بر تمامی منابع و معادن تحت استفاده، بیش از هفت هزار معدن و منبع ثروت ملی در دوره رهبری استالین کشف و ثبت شد و بهره‌برداری از آنها به تصمیم نسلهای آینده منوط گردید. بنا بر اینها، این ادعا هم یعنی هیچ!

«جنگ افغانستان»

مقدم بر همه، ارائه یک تعریف روشن از ورود نیروهای اتحاد شوروی به افغانستان لازم است. زیرا، این واقعیت در اغلب اوقات با تعاریف نادرست و بدون درک معانی آنها عمدتا به صورت «اشغال افغانستان»، «لشکرکشی به افغانستان»، «حمله به افغانستان»، «جنگ با افغانستان» مطرح می‌شود.

می‌دانیم که نیروهای اتحاد شوروی در تاریخ ۶ دی- جدی ۱۳۵۸ بنا به درخواست دولت قانونی افغانستان برای کمک به این کشور در مبارزه با تروریسم دولتی غرب که به شکل سازماندهی افراطیون مذهبی در حال ارتقاء به سطح سیاست دولتی بود، اعزام گردید. این درخواست و پاسخ اتحاد شوروی به آن، فارغ از این که ما خوش‌مان بیاید یا نه، مخالف باشیم یا موافق، بلحاظ موازین و مقررات بین‌المللی، یک اقدام و عمل قانونی بود و بر این اساس هم ارائه تعاریف فوق‌الذکر، تعاریف جعلی و خودساخته محسوب می‌شوند.

اگر این حادثه مربوط به تاریخ نزدیک و بحث‌انگیز است، برای اینکه به احساسات و نظرات کسی برنخورد، مشابه امروزی آن را یادآوری می‌کنیم: درخواست دولت قانونی سوریه از دولت روسیه برای کمک به مبارزه برعلیه تروریسم بین‌المللی تحت فرماندهی غرب امپریالیستی در این کشور و پاسخ مثبت روسیه. در اینجا قطع نظر از شکست یا موفقیت جنگ با تروریسم دولتی غرب، هیچ عمل خلاف قوانین و مقررات بین‌المللی صورت نگرفته است.

حالا، مخالفت یا موافقت هر کسی با آن، امری دیگر و موضوع بحث دیگری است. مثلا، کسی می‌تواند بر این نظر باشد که روسیه نباید به تقاضای دولت سوریه پاسخ مثبت می‌داد تا امپریالیسم غرب خاک کشور سوریه را به توبره می‌کشید و آن را به وضعیت یوگسلاوی،  افغانستان، عراق، لیبی، سومالی، یمن و چندین کشور دیگر دچار می‌نمود.

با این توصیف، نه اعزام نیروهای اتحاد شوروی به افغانستان، بلکه، دستور خروج ضرب‌الاجلی آنها توسط دارودسته خائن میخائیل گارباچوف، یک اعتمادشکنی و بی‌مسئولیتی خطرناک و خیانت جبران‌ناپذیر به کشور و مردم افغانستان بود.

گذشته از اینکه، چه کسی چه تحلیل و نظری از این واقعه تاریخی داشته باشد، منطق صحیح این است که اگر کمکهای نظامی قانونی یا حتی جنگهای اشغالگرانه استعماری، تجاوزات و تهاجمات خیره‌سرانه یک یا چند کشور بر علیه یک یا چند کشور دیگر بمثابه یک قاعده می‌توانستند سرنوشت یک نظام اجتماعی- اقتصادی و یا حداقل، سرنوشت یک کشور را تغییر دهند و موجبات نابودی آن را فراهم کند، در این صورت، کشورهای سرمایه‌داری، بویژه امپریالیستهای غربی و در رأس آنها، امپراطوریهای آنگلوساکسونی که تمام  تاریخشان مشحون از جنگهای تجاوزگرانه استعماری و لشکرکشی‌های جنون‌آمیز متعدد به اغلب کشورهای جهان است، می‌بایست در همان اولین یا دومین جنگ نابود می‌گردیدند. اما اینکه معلوم نیست چرا این قاعده کلی در مورد اتحاد شوروی عمل کرد، اما در رابطه با غرب نه، جای سؤال بزرگ دارد.

سوسیال- امپریالیسم

ادعای فوق را شاید بتوان بی‌پایه‌ترین و در عین حال، ساده‌لوحانه‌ترین علتهای ادعایی برای تخریب  سوسیالیسم و انحلال اتحاد شوروی دانست.

اگر خروشچوف با سخنان جعلی خود در جلسه بسته کنگره بیستم آگاهانه زمینه انشعاب هلاکتبار در جنبش کمونیستی جهان را فراهم ساخت، پیروان «تئوری» سوسیال- امپریالیسم نیز برغم نیت‌خیر خود، در ادامه  مصممانه کار او، در عمل به رویارویی مستقیم با جنبش کمونیستی جهانی برخاستند و در ادامه، با طرح نظریه جعلی «امپریالیسم بالنده شوروی و امپریالیسم میرنده غرب» در موضعی از جبهه نبرد طبقاتی جهانی جای گرفتند که فاصله چندان محسوسی با موضع «امپریالیسم میرنده» غرب در قبال اتحاد شوروی نداشت.

پیروان این «نظریه» با این ادعا که تسلط رویزیونیسم بر حزب کمونیست و حاکمیت سیاسی اتحاد شوروی باعث تحول آن به سوسیال- امپریالیسم و در ادامه موجب نابودی آن گردید (حتا بفرض صحت این ‌نظریه، از همان ابتدا مرتکب دو اشتباه تئوریک شدند: اول- روبنا را معرف ساختار اجتماعی- اقتصادی دانستند؛ دوم- جریان فکری «خروشچوفی» را رویزیونیست، یعنی مارکسیست- لنینیست‌های تجدیدنظرطلب تعریف نمودند. در حالی که او حتا اگر یک مأمور نفوذی هم نبوده باشد، یک تروتسکیست با افکار ماجراجویانه خرده‌بورژوایی بود. حد اعلای درک خروشچوف از سوسیالیسم: عبارت «سوسیالیسم یعنی نان و، کره بیشتر» بود. وانگهی، بنا به تعریف همین جریان فکری، اگر همین فردا، مقامات حکومتی امپریالیسم آمریکا بدون دست زدن به ساختار اجتماعی- اقتصادی کشور و مناسبات تولیدی، خود را هواداران «سوسیالیسم» اعلام نمایند، ما مجبوریم امپراطوری آمریکا را بعنوان کشور سوسیالیستی بشناسیم. عجیب است، نه؟

پیروان این تفکر امروز نیز از خود نمی‌پرسند که چرا هیچیک از احزاب کمونیست و کارگری جمهوریهای سابقا متحد شوروی (اکنون شمار آنها به بیش از ۵٠ رسیده) با وجود در اختیار داشتن کامل‌ترین آمارها، اطلاعات و اسناد، حتی پس از نابودی اتحاد شوروی آن را سوسیال- امپریالیسم نمی‌دانند؟

این نکته بسیار درخور توجه است که گروهها و دسته‌های پیرو نظریه «سوسیال- امپریالیسم شوروی»، بدون در نظر گرفتن ساختار اجتماعی- اقتصادی اتحاد شوروی، بدون توجه به مناسبات تولیدی و بدون کمترین شناخت و ارزیابی از مبارزه درونی در حزب کمونیست و حاکمیت سیاسی اتحاد شوروی، تنها برای راحتی خیال خود، همه آنها را از دم و یکدست رویزیونیست اعلام نموده و در کمال بی‌انصافی، هیچ ارزش و اهمیتی به تلاشهای اتحاد شوروی برای دفاع از صلح و امنیت جهانی، به حمایتها و کمک‌های انترناسیونالیستی بی‌شائبه آن به انقلابات ملی- دموکرات، به جنبش‌ها و جنگهای آزادی‌بخش ملی در سراسر جهان که به نابودی نظام استعمار کهن انجامید، قائل نشدند. اگر پیروان این «نظریه» و یا هر جریان فکری دیگری بر این باور باشند که مقاومت و پیروزی ویتنام در مقابل تهاجمات جنون‌آمیز امپراطوری آمریکا و یا سقوط رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی بدست کنگره ملی آفریقا بدون حمایت‌ها و کمک‌های لجستیکی- انترناسیونالیستی اتحاد شوروی ممکن بود، یا بسیار ساده‌لوحند و یا بشدت متعصب و ایستاده بر روی پیشداوری‌های خود.

بالاخره، اگر بفرض محال قبول کنیم که تحول به سوسیال- امپریالیسم علت نابودی اتحاد شوروی بود و اگر بعنوان یک قاعده بپذیریم که هر کشوری در مرحله امپریالیستی «فرومی‌پاشد»، در این صورت سؤال پیش می‌آید:

ــ چرا امپریالیسم غرب بزمامداری امپریالیسم آمریکا که ادعای «سوسیال» هم ندارد و در ماهیت‌اش خلاف نیست و سابقه طولانی و بشدت سیاه نیز دارد، «فرونپاشید»؟

ــ در حالیکه امپراطوری آمریکا از پنجاه ایالت و چندین ایالت غیررسمی در اقصا نقاط جهان تشکیل شده و جامعه کشورهای اروپایی اتحادیه امپریالیستی تشکیل دادند، چرا همین حزب و دولت زیر تسلط رویزیونیستهای اتحاد شوروی بجای تلاش برای حفظ کشور متحد تحت رهبری خود در قالب یک کشور واحد اما با ساختار سرمایه‌داری، آن را متلاشی کردند؟

ــ کشورهای اروپای شرقی، از جمله، یوگسلاوی و، بویژه، آلبانی، که از قضا سوسیال- امپریالیست هم نبودند، به چه سرنوشتی دچار شدند؟ چرا و چگونه؟

ــ در حالیکه ما و حتا پیروان نظریه جعلی «سوسیال- امپریالیسم شوروی» بخوبی آگاهیم که در پی طرح تئودور هرتسل، پدر صهیونیسم و متعاقب آن طبق اعلامیه جمیز بالفور، وزیر خارجه انگل‌ستان در سال ۱۹۱۷ مبنی بر تشکیل کشور جداگانه برای باصطلاح «یهودیان»، در واقع برای صهیونیستها، سازمان ملل متحد سرزمین فلسطین را بدون شرکت نمایندگان آن به نسبت ۵۱ به ۴۹ بین مهاجران و مردم بومی تقسیم نمود و در سال ۱۹۴۸ کشور جعلی اسرائیل را برسمیت شناخت، اما حتا امروز هم با گذشت ۶۶ سال از آن تاریخ شوم، از شناسایی کشور فلسطین به بهانه‌های مختلف طفره می‌رود، چرا «استقلال» ۱۵ جمهوری اتحاد شوروی را بفوریت برسمیت شناخت؟

با این اوصاف و بر اساس پاسخ منطقی به پرسش‌های فوق، بطور قطع می‌توان گفت، که ادعای مبنی بر سوسیال- امپریالیسم یا حتا رویزیونیسم علت نابودی اتحادی شوروی بود، بی‌پایه‌ترین و در عین حال، ساده‌لوحانه‌ترین علتی است که پیروان نظریه جعلی «سوسیال- امپریالیسم اتحاد شوروی» بمنظور گریز از زیر بار مسئولیت سنگین خود در دامن زدن به انشعاب در جنبش کمونیستی جهانی مطرح می‌کنند.

جنگ «سرد»

طبق برنامه دولت پادشاهی انگل‌ستان و دولت مخفی «جهانی» قرار بود جنگ جهانی دوم پس از شکست آلمان فاشیستی با درهم کوبیدن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و شکل‌گیری ساختار جهانی کاملا دیگر  تمام شود. اما ورود نیروهای ارتش سرخ به برلین این برنامه را ناکام گذاشت.

وینستون چرچیل بعد از تسلیم آلمان فاشیستی در ۸ ماه مه سال ۱۹۴۵ با بیان اینکه از این پس خطر اتحاد شوروی جای آلمان فاشیستی را گرفته، در واقع، شروع جنگ «سرد» را اعلام نمود و هنگامی که در کنفرانس پوتسدام از دستیابی آمریکا به بمب هسته‌ایی اطلاع یافت، اظهار امیدواری کرد که این بمب بر علیه اتحاد شوروی به کار گرفته شود. بدنبال او، هری ترومن آمریکا را متعهد به ممانعت از گسترش نفوذ کمونیسم اعلام نمود.

جنگ «سرد» عبارت از کشمکش و رقابت بین دو قدرت جهانی اتحاد شوروی و آمریکا و متحدانشان در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، علمی- صنعتی، مسابقه تسلیحاتی، ایدئولوژیک، تبلیغاتی، روانی، فرهنگی و حتی ورزشی بود، که تقریبا بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم آغاز گردید و تا سال ۱۹۸۹، که میخائیل گارباچوف و جورج بوش (پدر) در نشست مالت (دوم و سوم دسامبر ۱۹۸۹) پایان آن را اعلام نمودند، ادامه داشت.

جنگ «سرد» در واقعیت امر، یک مبارزه طبقاتی شدید بین طبقات متخاصم اجتماعی- استثمارگران و استثمارشوندگان، بین مالکیت خصوصی و مالکیت اجتماعی در مقیاس جهانی، و نفوذ و براندازی به شکل تدریجی بود.

در دوره تقریبا نیم قرن جنگ «سرد» که هنوز تعادل  و توازن قوا در مقیاس جهانی به نفع سوسیالیسم جوان نبود، دشمن طبقاتی کارکشته و مجرب موفق شد نمایندگان خود را تا هرم رهبری حزب کمونیست و حاکمیت سیاسی اتحاد شوروی هدایت نماید. باریس یلتسین، الکساندر یاکوفلییف، ادوارد شواردنادزه، گنادی بوربولیس، سرگئی شاخرای و بسیاری دیگر هیچگاه ارتباط خود با آمریکا را کتمان نکردند. حتا میخائیل گارباچوف در دوره باصطلاح نوسازی نیمه دوم سالهای ۸٠، جورج سورس را به مقام مشاور اقتصادی خود برگزید…

البته، «این قصه سر دراز دارد» و شرح مبسوط آن بقول مشهور، «مثنوی هفتاد من کاغذ شود». از این رو، در اینجا فقط ذکر این نکته کافی بنظر می‌رسد که مهم نیست بمبها بواسطه چه دستها یا چگونه ساخته می‌شوند و حتما الزامی هم نیست بدست سازنده یا سازندگان آنها منفجر شوند، بلکه، مهم این است که در لحظات کاملاً غیرمنتظره‌ منفجر می‌گردند.

سرکوبی خشن انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر و نابودی دستاوردهای آن، یعنی نظام سوسیالیستی و حاکمیت طبقه کارگر در اتحاد شوروی در پی انفجار بمبهایی بوقوع پیوست که بدست نیکیا خروشچوف بصورت هیولانمایی عامدانه استالین در زیر ساختمان سوسیالیسم و حاکمیت کارگری اتحاد شوروی کار گذاشته شده بودند. به بیان واضح‌تر، شکست انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر و انحلال اتحاد شوروی، نخستین نمونه موفق «انقلابات رنگی» با انفجار بمبهای پیشتر کارگذاشته شده در جریان کودتای بلاوژسکی (۸ دسامبر سال ۱۹۹۱) بفرماندهی مستقیم جورج بوش (پدر) بدست عوامل مزدور تحت حمایتهای مالی، سیاسی، تشکیلاتی، تبلیغاتی، روانی و فرهنگی آمریکا و متحدان خارجی و داخلی آن و با رهبری و مدیریت «جامعه باز» جورج سورس و «خانه آزادی» آمریکا و در کمال بی‌اعتنایی وقیحانه به رأی نزدیک به۸٠ درصدی مردم شوروی در رفراندوم ۱۷ مارس سال ۱۹۹۱ مبنی بر حفظ سوسیالیسم و تمامیت اتحاد شوروی بوقوع پیوست و هیچ ارتباطی با علل برشمرده فوق، بویژه، با رویزیونیسم و مخالفان داخلی سوسیالیسم نداشت. زیرا، امپریالیسم غرب از سیاست «هر چه کوچکتر، بهتر» پیروی می‌کرد و به وجود یک «شریک» بزرگ، حتا با ساختار سرمایه‌داری در کنارش بهیچوجه راضی نبود.  اگر غیر از این ‌بود، همچنانکه امروز دولتهای برآمده از انحلال اتحاد شوروی به انحاء و اشکال مختلف، با تشکیل اتحادیه گمرکی، پیمان دفاع جمعی، اتحادیه آوروآسیا برای احیای اتحاد شوروی با نظام سرمایه‌داری تلاش می‌کنند، همان رویزیونیستها هم می‌توانستند «سوسیال- امپریالیسم اتحاد شوروی» را حداقل با حذف «سوسیال»، در قالب یک کشور واحد سرمایه‌داری حفظ ‌نمایند.

اما چرا اولین نمونه موفق «انقلابهای رنگی»؟ چون غرب، شکست این نوع «انقلابها» را هنگام اعزام گروه‌های شبه‌نظامی فاشیستی به بوداپست (مجارستان) در سال ۱۹۵۶ و به پراگ (چکوسلاواکی) در سال ۱۹۶۸و ایجاد آشوب در آن کشورها تجربه کرده بود.

به هر صورت، اگر چه دشمنان تاریخی- طبقاتی عدالت اجتماعی در نهایت موفق شدند تنه درخت  جوان و پر بار سوسیالیسم را بر خاک افکنند، اما ریشه آن همچنان در خاک است و بی‌تردید، باز هم به بار خواهد نشست و ثمر خواهد داد. چرا که، این جبر تاریخ است و آن «ریشه در خاک»، بدیل ناگزیر این به زور «ایستاده»!

۴

بالاخره، درخت جوان و پربار انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر سال ١۹۱۷ برغم تمام دستاوردها و ثمرات شگرف و بی‌نظیرش هم در بعد داخلی و هم در بعد جهانی، طی یک دوره نسبتا طولانی مبارزه طبقاتی شدید، بدلیل نابرابری و عدم توازن قوا در مقیاس جهانی، در زیر ضربات مداوم تبر زهرآگین خصم طبقاتی عدالت اجتماعی و در نهایت، در اثر وقوع «انقلاب رنگی» بشدت قهر‌آمیز، از جمله، مثله کردن، پرتاب از بلندی و کشتارهای خیابانی انسانها بدست دستجات و گروه‌های ناسیونالیستی- تروریستی بخوبی آموزش دیده، در سال ١۹۹۱ بر زمین افتاد.

تاریخ گواه است و همه تحقیق و بررسی‌های متعدد نیز نشان می‌دهند، که نه تشکیل جمهوری‌‌های متحده سوسیالیستی شوروی و ساختن سوسیالیسم در آن آسان بدست آمد و نه نابودی و تخریب آنها به همان راحتی که ناتوی رسانه‌ایی به اذهان عمومی القاء می کند، میسر شد.

«انقلاب رنگی» در اتحاد شوروی بعنوان اولین نمونه موفق این نوع «انفلابها» پیش از هر چیز، در مجموع به بهای جان بیش از یک میلیون نفر و آوارگی ١۲ میلیون انسان بی‌گناه «پیروز» گردید و پس از آن که اتحاد شوروی، از جایگاه یک قدرت سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی، صنعتی، فرهنگی و اخلاقی جهان پائین کشیده شد و از نقشه سیاسی آن حذف گردید، امپریالیسم غرب بسردمداری امپراطوری فاشیستی- صهیونیستی آمریکا قبل از هر اقدامی برای نابودی نائلیت‌های داخلی  و جهانی انقلاب اکتبر کمر همت بست.

طی یکسری حملات غافلگیرانه سراسری و ضربات پیاپی شوک‌آور، دهها هزار کارخانه، کارگاه، مؤسسه تولیدی، علمی- صنعتی، کشاورزی و خدماتی نابود گردید. تنها در جمهوری فدراتیو روسیه بیش از هفتاد هزار واحد تولیدی- صنعتی تعطیل گردید و بیش از ١۵ هزار روستا  در همان دو- سه سال اول از سکنه خالی شد. روند فرار علما، دانشمندان و بطور کلی مغزها از کشور آغاز گردید.

نظام آموزش و پرورش، خدمات بهداشتی- پزشکی و بیمه مادام‌العمر رایگان بمثابه بخشی از دستاوردهای ارزشمند و بی‌نظیر انقلاب اکتبر در کشور شوراها را طوفان «انقلاب رنگی» در هم کوبید، هنر و ادبیات انسان‌محور به ابتذال کشیده شد و… پول، معیار همه ارزشها و جایگزین آنها گردید.

در نتیجه غیرصنعتی کردن اجزاء منشعب از اتحاد شوروی و حذف بخش اعظم مؤسسات تولیدی، صعنتی و علمی، پدیده نحس بی‌کاری بعنوان مادر تمامی مفاسد اجتماعی جنبه عمومی بخود گرفت؛ اردوی دهها میلیونی بی‌کاران تشکیل گردید. در نتیجه، روند فزاینده فقر و گرسنگی، فروش اعضای بدن به یکی از راههای مبارزه برای بقاء تبدیل شد و باضافه آن، پدیده‌های ولگردی، روسپی‌گری، اعتیاد به مواد افیونی- پدیده‌های بطور کلی بیگانه با جامعه سوسیالیستی سابق، ابعاد دهشتناکی بخود گرفتند. بر اساس برآورد پیامدهای اولین دهه نابودی سوسیالیسم و انحلال اتحاد شوروی، تنها از اوکراین یک و نیم میلیون زن و دختر زیر ۲۵ سال به قصد تن‌فروشی کشور خود را ترک کردند. تعداد معتادان روسیه به بیش از پنج میلیون نفر و سن اعتیاد به ده سال رسید. شمار کودکان ولگرد و خیابانی در روسیه نیز به همین میزان تخمین زده می‌شد. با عطف توجه به اینکه چند آمار فوق مربوط به جمهوری فدرالی روسیه است که هنوز بطور کامل غیرصنعتی نشده، می‌توان تصور کرد که اوضاع در جمهوریهای بطور کامل غیرصنعتی شده قفقاز، آسیای میانه و حوزه دریای بالتیک و همچنین، در کشورهای اروپای شرقی  که به حیاط خلوت ناتو تبدیل شده‌اند، از چه قرار است.

دولتها و آژانسهای امنیتی- خرابکاری خارجی تحت عنوان «کمک به توسعه دموکراسی و حقوق بشر» برای معتقدان هر دین و مذهبی صدها کلیسا، کنیسه، مسجد، صومعه و معبد در هر یک از جمهوریها ساختند. فرهنگ، اخلاق و ارزشهای اجتماعی مسیر قهقرایی و انحطاط در پیش گرفت، باور به خرافات، موهوم‌پرستی، فال‌بینی، فال ستارگان و کف‌خوانی به سطح سیاست دولتی ارتقاء یافت و جایگزین علم و دانش گردید.

ناسیونالیسم افراطی جای انترناسیونالیسم پرولتری را گرفت و هر ملت و خلقی بی‌توجه به دوستی، برادری و همزیستی با دیگران طی قرون اعصار متمادی، ناگهان نزدیکترین همسایه خود را دشمن خود شمرد.

در نتیجه نابودی ساختار اجتماعی- اقتصادی کشور، همه جمهوریها با رشد جمعیتی منفی روبرو  شدند. آمار کاهش جمعیت روسیه تا سال ۲٠٠٠، سالانه یک میلیون نفر، در مجموع، ١٠ میلیون نفر اعلام شد.

امپریالیسم و ارتجاع جهانی به موازات تخریب و نابودی دستاوردها و ارزشهای داخلی انقلاب کبیر اکتبر، هجوم بشدت گسترده‌ایی را برای محو و لغو تبعات و دستاوردهای جهانی آن آغاز نمود. عواقب و پیامدهای فاجعه‌بار تهاجمات امپریالیسم و ارتجاع جهانی قبل از همه، موجب نابودی صلح، امنیت و آرامش در جهان گردید. زیرساختهای صنعتی و اقتصادی کشورهای اردوگاه سوسیالیستی سابق بطور کامل برچیده شد و همه آنها به مستعمره مفلوک غرب و پایگاه نظامی ناتو تبدیل شدند.

 در پی وقوع «انقلابهای رنگی» پیاپی در کشورهای اردوگاه سوسیالیستی سابق، قدرت سیاسی بدست عوامل مزدور و مأمور دولتهای خارجی سپرده شد و همه آنها به عرصه تاخت‌و‌تاز مأموران امنیتی غرب بدل شدند. بی‌کاری، فقر و فاقه گسترده دامنگیر عموم مردم شد. مثلا، بلغارستان از جایگاه بیست و هفتمین کشور صنعتی جهان و بعنوان یک کشور فاقد بی‌کار تا سالهای ۱۹۹٠، به سطح یکی از فقیرترین کشورهای جهان سقوط کرد.

در این دوره، جمهوریهای چک و سلاواکی را از هم جدا کردند، جمهوری دموکراتیک آلمان طعمه آلمان امپریالیستی شد، جمهوری کوچک آلبانی در عرض فقط یک هفته «انقلاب رنگی» زیر و زبر گردید، اتحاد و ثبات از یوگسلاوی رخت بربست، روند قطعه- قطعه کشور آغاز شد و در پی بمبارانهای جنون‌آمیز ناتو در سال ١۹۹۹، تقسیم آن به هفت منطقه (کشور) تحت الحمایه غرب نهایی شد.

تهاجمات گسترده امپریالیسم در شرایط فقدان اتحاد شوروی بمثابه پشتیبان و ضامن صلح و امنیت جهانی، چه به شکل «انقلاب‌های رنگی»، چه به شکل حملات مسلحانه مرئی و یا نامرئی (جنگ نیابتی با دست دیگران) تنها به اردوگاه سوسیالیستی بمثابه ارجمندترین ثمره جهانی انقلاب اکتبر محدود نشد. بلکه، فاجعه عموم بشری زمانی به اوج خود رسید که امپریالیسم غرب بزمامداری رژیم فاشیستی امپراطوری آمریکا دو سال پس از حمله به یوگسلاوی، با کاربست متدولوژی سنتی «هیولاسازی» متناسب با هر مورد مشخص (خطر تروریسم، اسلام‌هراسی، دیکتاتورنمایی سران کشورها)، حملات استعماری به دیگر کشورها را با اشغال افغانستان به سفارش مافیای جهانی مواد مخدر تداوم بخشید. دو سال بعد از آن نیز به بهانه واهی «وجود تسلیحات کشتار جمعی»، اما در واقع، در اجرای طرح آمریکایی «سرزمین‌های بی‌صاحب» عراق را بخاک و خون کشید، بیش از ۶۵ درصد جمعیت آن را کشت، مجروح ساخت و یا در داخل و خارج کشور آواره کرد.

دهها کشور دیگر جهان، از جمله مالی، نیجر، نیجریه را با دست گروه‌های تروریستی دست‌ساز سازمانهای امنیتی- نظامی غرب به آشوب کشید، گرفتار هرج و مرج نمود. لیبی، سومالی را بعنوان یک کشور نابود ساخت. سودان، بزرگترین کشور قاره اغنیای فقیر را به بهای دستیابی به نفت ارزان تقسیم نمود. در کشور ساحل عاج رئیس جمهور منتخب را بزور نیروهای مسلح فرانسه برکنار و حسن واتارا، معاون بانک جهانی را بجای او گمارد. آتش جنگهای استعماری ویرانگرانه که برعلیه سوریه را از ۵ سال پیش و بر علیه یمن را از ۲ سال قبل برافروخت، هنوز هم با شدت تمام شعله می‌کشد. بزرگترین موج مهاجرت پس از جنگ جهانی را براه انداخت. برغم لفاظی‌ها در خصوص مبارزه با تروریسم، از هیچ کوششی برای ارتقاء تروریسم به سطح سیاست رسمی دولتی و به تبع آن، برای سازماندهی، آموزش، تسلیح و تجهیز باندها و گروه‌های جدید تروریستی  مانند «داعش»، «جبهةالنصره» و غیره کوتاهی نکرد. در نتیجه، غرب تروریسم را بمثابه ابزار مهم جهانی‌سازی بکار گرفت. 

علاوه بر اینها، تلاش ارتجاع جهانی برای انجام «انقلابهای رنگی» و کودتاهای ضد دولتی با حدت و شدت هر چه تمامتر ادامه یافت. اگر چه این تلاشها مانند «انقلاب‌های رنگی» در قزاقستان، قرقیزستان، بلاروس، ارمنستان، ونزوئلا، ایران هنوز قرین موفقیت نشده، اما موارد بسیاری از آن، از جمله در مصر، تونس، یمن، اوکراین، گرجستان، مولداوی، هندوراس، بزریل به بار نشست و در اغلب موارد قدرت سیاسی در کشورهای نومستعمره بدست ناسیونالیست‌های افراطی و باندهای فاشیستی سپرده شد.

بموازات اینها، امپریالیسم جهانی برهبری امپراطوری آمریکا با گسترش هر چه بیشتر شبکه‌های باصطلاح دانشگاهی- علمی، اتاقهای «فکر» و سازمان‌های باصطلاح «غیردولتی»، کوشش‌ها برای مهندسی و مدیریت افکار عمومی را تشدید نمود؛ فکر و ذهن و شعور انسانی را هدف گرفت؛ با بهره‌گیری از ناتوی فرهنگی و رسانه‌ایی اذهان عمومی را برای تهاجمات سیاسی، اقتصادی، ایدئولوژیک، فرهنگی و اخلاقی بیشتر و شدیدتر آماده ساخت؛ موضوع و مشغله فکری محققان، کارشناسان و تحلیلگران را تعریف و تعیین نمود. در نتیجه آن، آشفته فکری و پریشان‌گویی رونق بی‌سابقه بخود گرفت. بطوریکه اغلب احزاب و سازمانها، تحلیلگران و کارشناسان معتبر، قبل از ارزیابی از اقدام و عمل مهاجم، قبل از تعیین و تعریف ماهیت آن، با قربانی تصفیه حساب کردند. مثلا، هنگامی که در تحلیل یک حزب سیاسی پرسابقه یا یک تحلیلگر معتبر گفته می‌‌شود: «دیکتاتورها باعث حضور امپریالیسم در منطقه شدند» یا زمانی که هجوم استعمارگرانه امپریالیسم آنگلوساکسونی به عراق را «جنگ امپریالستی»، به لیبی، سوریه و یمن را «جنگ داخلی» می‌نامد، می‌توان به ژرفای تأثیرات مخرب تبلیغات ناتوی رسانه‌ایی پی برد.

به این ترتیب، ارتجاع جهانی برهبری رژیم فاشیستی- صهیونیستی آمریکا تا کنون موفق شده است تمامی پیامدهای ارجمند داخلی و جهانی انقلاب اکتبر و در صدر آنها،  صلح و امنیت جهانی را نابود ساخته؛ دوستی، برادری، همزیستی مودت‌آمیز دیرینه بین خلقها و ملتها، بین پیروان ادیان، مذاهب و عقاید مختلف را به نفرت، کینه و خصومت تصنعی و کور بین آنها تبدیل نماید؛ «جنگ همه با همه» راه بیاندازد؛ در جای خالی استعمارکهن نابود شده در اثر مبارزات خلقها و ملتهای مستعمرات و با کمکهای فکری، معنوی و انترناسیونالیستی اتحاد شوروی در دهه‌های ۶٠ و ۷٠ قرن گذشته میلادی، نظام نواستعماری را برقرار نماید.

در همه حال، واضح است که جهان ناامن و جنگ‌زده پساشوروی با منافع نامشروع و سیاستهای ضدبشری امپریالیسم و ارتجاع جهانی و، هوسها و امیال پیروان تز جعلی «سوسیال- امپریالیسم شوروی» بطور موقتی انطباق دارد. جالب اینکه بعقیده دومی‌ها، «امپریالیسم جوان و بالنده از درون پوسید و متلاشی شد»، اما «امپریالیسم فرتوت و میرنده» از درون نپوسید و متلاشی نشد! با این وجود، هیچ قدرتی قادر به نفی حقیقت سوسیالیسم و خشکاندن ریشه در خاک مانده آن نیست و دور نیست که دوباره سر از خاک برآورد و به بار نشیند!

در پایان این جستار چهار قسمتی ناگفته نگذارم که از نواقص و کمبودهای آن، بویژه، از عدم توضیح و تشریح جنایات هولناک ناسیونالیستهای افراطی خوب آموزش دیده در روند «انقلاب رنگی» و چگونگی وقوع آن در اتحاد شوروی غافل نیستم و یقین دارم همه آنچه را که حداقل خودم در نظر داشتم، بیان نکرده‌ام. این مختصر را صرفاً بمصداق «فردا را چه دیدی، کار امروز را به فردا نیافکن»، بمناسبت نود و نهمین سالروز پیروزی انقلاب دوران‌ساز اکتبر بطور ضرب‌الاجلی تنظیم و تقدیم نمودم. امیدوارم فرصتی دست دهد تا نواقص و نارسایی‌ها موجود در این مقال را با راهنمایی‌ها و کمک‌های آگاهان و منتقدان و با ارائه جمعبندی جامع‌تری از مطالعات و بررسی‌ها، ملاحظات و مشاهدات شخصی‌ام از دستاوردهای اعجازگونه و همچنین، از عواقب دهشتناک سرکوبی خونین انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر را در آینده برطرف نمایم.

https://eb1384.wordpress.com/2019/11/06/

١۵ آبان- عقرب ١۳۹۵




آلمان شرقی، داستان یک مستعمره سازی

سال ١٩٨٩، اسطوره بنیاد گذار اتحادیه اروپا، نموداری دوپهلوست. بدین ترتیب، درآلمان شرقی، بهای دست یابی به آزادی های سیاسی ومصرف وسیع بسیارگزاف بود: فروپاشی اجتماعی ویک تاراج اقتصادی که اغلب اوقات درغرب فراموش شده است

جمهوری فدرال آلمان، تحت رهبری صدراعظم محافظه کارهلموت کوهل، با استفاده ازپشتیبانی ایالات متحده وانفعال شوروی تضعیف شده، درعرض چند ماه یک کودتای شگفت انگیز را به اجرا می گذارد: ضمیمه کردن یک کشورمستقل، انحلال کامل اقتصاد ونهاد های دولتی وعمومی آن وپیوند زدن یک رژیم سرمایه داری لیبرال برآنچه باقی مانده است

شادی وسرور، آزادی، نوازنده تردست ویلون سلی – مستیسلاو روستپروویچ – درپای دیوارترک برداشته ای آهنگ وعده « چشم اندازهای شکوفا»(١) را می نوازد : واقعه ٩ نوامبر ١٩٨٩ معمولا همچون «چکامه شادی» بتهوون زمزمه میشود. اما ازچند ماه پیش به این سو، ناهمسازی میان افسانه بزرگ « اتحاد آلمان» وخشونت هائی که پس ازاین انقلاب به اصطلاح صلح آمیز رخ داده اند، به خوبی آشکار شده است. کسب بیش ازبیست درصد آرا درچندین ایالت جمهوری دمکراتیک آلمان پیشین توسط حزب دست راستی افراطی « آلترناتیو برای آلمان » درانتخابات اخیر، نتایج یک نظرسنجی که براساس آن « ۵٨ درصد ساکنین آلمان شرقی معتقدند که دربرابرخودسری دولتی وضعیتشان بهترازآلمان شرقی نیست» ( Die Zeit، ٣ اکتبر ٢٠١٩)، همه این ها باعث شده اند که موفقیت دست آوردها ی سال های ١٩٩٠ از نقطه نظر« بازندگان» کم رنگ ترشده ومراسم یادبود سقوط دیوار برلن لحن پیروزمندانه ضعیف تری نسبت به سال های پیشین داشته باشد. درداستان پرآب وتاب یک آلمان غربی دست ودل باز، که به همسایه ورشکسته اش بر اثر چهاردهه استبداد کمونیستی، مارک آلمان ومردم سالاری هدیه میکند، ناگفته های ناخوشایندی وجود دارند.

« ما آلمانی های شرقی این مسئولیت تاریخی را به عهده داریم که نشان دهیم یک سوسیالیسم واقعی امکان پذیراست»

درپائیزسال ١٩٨٩، مردم جمهوری دموکراتیک آلمان خودشان سرنوشت خویش را رقم زدند. تظاهرات گسترده دربرلن، لایپزیک ودرسد، بدون کمک از خارج، دولت – حزب دردست حزب سوسیالیست متحده آلمان، پلیس سیاسی ونیزرسانه های تحت فرمان آنرا از کاربرکنار کردند. درهفته های پس ازسقوط دیوار برلن، اکثریت عظیمی از مخالفان رژیم ( ٧١ درصد براساس نظرسنجی Spiegel، ١٧ دسامبر ١٩٨٩) خواهان ادغام دوآلمان نیستند بلکه یک آلمان شرقی دموکراتیک را مد نظر دارند. سخنان یک کشیش به هنگام گردهم آئی وسیع ۴ نوامبر ١٩٨٩ درمیدان الکساندرپلاتزا برلن به خوبی بیانگراین تفکراست : « ما آلمانی های شرقی این مسئولیت تاریخی را به عهده داریم که نشان دهیم یک سوسیالیسم واقعی امکان پذیراست»(٢).

درفراخوان « برای کشورمان» ، که نویسنده کریستا ولف ٢٨ نوامبرتدوین کرده ودرتلویزیون ملی آنرا خواند ، نیزهمین خواسته بیان میشود. دراین فراخوان، که ١٫٢ میلیون نفراز ١۶٫۶ میلیون نفر جمعیت آلمان شرقی آنرا امضاء کردند، گفته میشود « برای ما هنوز این امکان وجود دارد که دربرابر جمهوری فدرال آلمان یک گزینه سوسیالیستی برپا کنیم». جنبش های ضد رژیم واحزاب سنتی، که با الهام ازالگوهای لهستانی ومجار برای « حفظ استقلال» کشور روز٧ دسامبر « میزگردی » تاسیس کرده و گردهم آمده اند، طرح پیشخوان یک سوسیالیسم دموکراتیک ومدافع محیط زیست را تدوین میکنند. اما تهاجم ناگهانی نیروهای سیاسی آلمان غربی به زودی این ابتکارعمل را خنثی خواهد کرد.

رهبران بن، پایتخت آنزمان جمهوری فدرال آلمان، که مدتی دربرابر وقایع بهت زده باقی مانده بودند، فتح انتخاباتی کشورهمسایه را دردستورکار خود قرار میدهند. مداخله آنان درانتخابات پارلمانی ١٨ مارس، اولین انتخاباتی که زیرنفوذ حزب – دولت ومسکو نبود، آنچنان است که اگون باهر، وزیر سوسیال- دموکرات پیشین ویکی ازدست اندرکاران نزدیکی دو آلمان در سال های ١٩٧٠، از« یکی از کثیف ترین انتخاباتی که در تمام دوران حیاتش شاهد آن بوده است»(٣) سخن میگوید. جمهوری فدرال آلمان، تحت رهبری صدراعظم محافظه کارهلموت کوهل، با استفاده ازپشتیبانی ایالات متحده وانفعال شوروی تضعیف شده، درعرض چند ماه یک کودتای شگفت انگیز را به اجرا میگذارد: ضمیمه کردن یک کشورمستقل، انحلال کامل اقتصاد ونهاد های دولتی وعمومی آن وپیوند زدن یک رژیم سرمایه داری لیبرال برآنچه باقی مانده است.

واین درحالی که جمعیت جمهوری دموکراتیک آلمان، چهار دهه پس از تاسیس آن در سال ١٩۴٩، هویت ویژه ای کسب کرده بود که از یک سو بردست آوردهای سوسیالیستی درزمینه های اشتغال، همبستگی، بهداشت، آموزش وفرهنگ تکیه داشت واز سوی دیگر، دشمنی وحشت زده نسبت به حزب – حکومت مستبد، پناه بردن به محدوده خصوصی ومجذوبیت برای غرب ازمشخصات آن محسوب میشد. معماران « ادغام آلمان» اندکی بعد متوجه میشوند که انحلال یک خلق نمی تواند همچون تعطیل کردن یک مجتمع صنعتی باشد.

برای درک بهتراظهارات خلاف واقع داستان پردازی رسمی، که درشرق آلمان هیچکس ویا تقریبا هیچکس آنرا باور نمی کند، باید خود را ازشرواژه ای که این روند را توصیف میکند خلاص کرد : « اتحاد آلمان» هرگزوجود خارجی نداشته است. دراین باره، سخنان آقای ولفگانگ شوبله، وزیرکشور جمهوری فدرال آلمان ومسئول مذاکرات پیمان «اتحاد آلمان»، خطاب به هیئت آلمان شرقی درسال ١٩٩٠ جای تردیدی باقی نمی گذارد: « دوستان عزیز، صحبت ازملحق شدن جمهوری دموکراتیک به جمهوری فدرال است ونه برعکس (…) این، روند اتحاد دوکشورهمتراز نیست»(۴). به جای آنکه قانون اساسی جدیدی به رای دوخلق متحد شده آلمان گذاشته شود، همانطورکه در بند ١۴۶ قانون اساسی جمهوری فدرال پیش بینی شده وخواسته جنبش های مدنی نیز بود، بن، با اتکاء به ماده قانون مبهمی که در سال ١٩۵٧برای پیوستن منطقه سار به جمهوری فدرال از آن استفاده شده بود، ضمیمه کردن بی قید وشرط همسایه اش را تحمیل میکند. قرارداد «اتحاد»، که روز٣١ اوت ١٩٩٠ امضاء شده و٣ اکتبر اجرائی میشود، تنها قانون اساسی آلمان غربی را به پنج ایالت جدید که ایجاد میشوند بسط داده ودرچشم به هم زدنی یک کشور را محو میکند، کشوری که از این پس فقط ازآن دیکتاتوری پلیسی غیرقابل انعطاف، نحوه لباس پوشیدن ناآراسته وترابان ( اتوموبیل تولیدی آلمان شرقی) به یاد مانده است.

اتحاد پولی شتاب زده

ازآن پس دو نیروی نابرابر درمقابل هم صف آرائی میکنند. آلمانی های شرقی مشتاق آزادی سیاسی ورفاه هستند ودرعین حال نمی خواهند ویژگی های جامعه خویش را نفی کنند. اما برای بن، همانطورکه ولادیمیرو گیاچه استاد دانشگاه ایتالیائی ، موئلف تحقیقی روشنگرانه با عنوان « دومین الحاق (Anschluss)» خاطرنشان میکند، « اولویت، منحل کردن کامل جمهوری دموکراتیک آلمان است (۵).

درمرحله نخست بایستی کیسه های پول وصندوق آرا را پرکرد، دوچیزی که دولت – حزب سوسیالیست آلمان شرقی تا حد زیادی فراموش کرده بودند. کوهل، وقتی که ۶ فوریه ١٩٩٠ پیشنهاد بسط مارک آلمان غربی به آلمان شرقی را مطرح میکند، اهداف چندگانه ای را دنبال میکند. اوقصد وابسته کردن شدید آلمان شرقی به غرب را دارد تا درصورت سرنگونی گورباچف سازشکاردرمسکودرامان باشد. اما او بیش ازهرچیزخواهان پیروزی در انتخابات مجلس روز ١٨ مارس است. اما نظر سنجی ها نشان میدهند که حزب سوسیال دموکرات آلمان، که به تازگی تاسیس شده است، به مراتب جلوترازحزب اتحادیه دموکرات مسیحی های آلمان، که طی چندین دهه دردولت تحت کنترل کمونیست ها حاضربود، میباشد. راه حل « ادغام فوری اقتصاد آلمان شرقی درحیطه اقتصادی وپولی مارک آلمان»(۶) پاسخگوی دوالزام مذکورهستند. این طرح که بویژه ازمطالعات کارشناس مسائل پولی تیلو سارازن، که بیست سال بعد با انتشار کتاب بیگانه هراسی با عنوان « آلمان محومیشود » مشهورخواهد شد، درژانویه ١٩٩٠ دروزارت دارائی دربن شکل میگیرد. کوهل که تا آنزمان نسبت به این طرح بدبین بود، سرانجام اوائل فوریه نظریه اتحاد پولی سریع را می پذیرد و هیچ اهمیتی به مخالفت رئیس بانک مرکزی آلمان، ارگان به ظاهر مستقل، که نهایتا عقب نشینی میکند، نمی دهد.

این چشم اندازدررابطه با مردم همچون شتاب دهنده نیرومند مبارزات انتخاباتی عمل میکند. وعده تبدیل مارک آلمان شرقی به مارک آلمان غربی به نرخی برابر( یک به یک)، آنهم وقتی که ارزش مارک آلمان غربی ۴٫۴ برابر مارک آلمان شرقی بود، ساکنان آلمان شرقی، که به کمبود ها عادت داشتند، را ذوق زده کرده ومسئله اتحاد دو کشوررا به محوراصلی مبارزات انتخاباتی بدل میکند. حزب اتحاد دموکرات مسیحی ها ومتحدینش عقب ماندگی خویش را جبران کرده وبا ۴٨ درصد آرا دربرابر ٢١ درصد برای سوسیال دموکرات ها و١۶ درصد برای حزب سوسیالیسم دموکراتیک (ناشی از حزب سوسیالیست متحده آلمان) برنده انتخابات میشوند. اما در پس « عملکرد سیاسی سخاوتمندانه جمهوری فدرال آلمان» مورد ستایش آقای لوتار دومازیر، رهبر حزب اتحاد دموکرات مسیحی ها ی آلمان شرقی وبرنده بزرگ انتخابات، یک تصمیم سیاسی پنهان است که خانم کریستا لوفت، وزیر اقتصاد ازدسامبر١٩٨٩ تا آوریل ١٩٩٠ آنرا بدینگونه بیان میکند : « اطمینان یافتن از اینکه، به وسیله مارک، جمهوری دموکراتیک آلمان هرچه سریع تر به جمهوری فدرال الحاق خواهد شد»(٧).

گزینش تخریب اجتماعی

با کمک پول، همه ابعاد اقتصاد بازار است که ناگهان برآلمان شرقی پیوند زده میشود. آقای سارازن یادآوری میکند که « اعطای مارک آلمان فقط درصورت یک تغییر کامل ساختار اقتصادی امکان پذیربود». مفاد قراردادی که ١٨ ماه مه به امضا می رسد، به تغییررژیم رسمیت می بخشد. « اتحاد اقتصادی براقتصاد اجتماعی بازار به مثابه نظام اقتصادی مشترک دوطرف مذاکره متکی خواهد بود. این نظام اقتصادی بویژه مالکیت خصوصی، رقابت، آزادی قیمت ها وهمچنین آزادی بنیادین جابجائی نیروی کار، سرمایه، کالا ها وخدمات را در بر میگیرد.( ماده اول قرارداد). «مفاد قانون اساسی جمهوری دموکراتیک آلمان با زیربنای سوسیالیستی جامعه ودولت» بدلیل تقابل با لیبرالیسم سیاسی و تجارت آزاد وهمچنین « مالکیت سرمایه گذاران خصوصی براراضی وابزارتولید»، «دیگرمعتبر نخواهند بود»(ماده دوم قرارداد).

کمی پس از به اجرا گذاشته شدن قرارداد روز اول ژوئیه ١٩٩٠ وهجوم متعاقب مردم به بانک ها، آلمانی های شرقی توهم خویش را از دست خواهند داد. درحالیکه مصرف کنندگان دیوانه وار به سوی کالاهای غرب روی میاورند، قیمت واقعی کالاها وخدمات تولید شده درشرق جهشی ٣٠٠ تا ۴٠٠ درصدی کرده وشرکت های تولید کننده ناگهان تمام توان رقابت خود را از دست میدهند. ازاینرو، این شرکت ها نه تنها بازار داخلی، که توسط شرکت های غربی غصب میشود، را واگذارمیکنند بلکه همزمان مشتریان شرقی آنان، بویژه شوروی که تا آنزمان ۶٠ تا ٨٠ درصد کالاهای صادراتی آلمان شرقی را جذب میکرد، نیزازآنها روی بر می گردانند. بنا بر این، آلمان شرقی، به اعتراف خود کارل اتو پوهل، سرپرست پیشین بانک مرکزی آلمان، باید « معجونی را ببلعد که هیچ اقتصادی توان هضم آنرا نمیتواند داشته باشد»(٨). مذاکره کنندگان بن، همچون دکتر نمایشنامه مولیرکه به خواص زالو اعتقاد دارد، تمام اقدامات چاره ساز حمایتی ( همترازی تدریجی نرخ ارز، کمک مالی به تولید کنندگان شرقی، مالیات اضافی بر کالاهای تولید شده درغرب) را رد میکنند.

بنابراین، آلمان شرقی ناچار است مسیرلیبرالی شدن اقتصاد را، که آلمان غربی پس از جنگ ده ساله طی کرده بود، یک شبه بپیماید. تولید صنعتی درمقایسه با سال قبل درماه ژوئیه ۴٣٫٧ درصد، در ماه اوت ۵١٫٩ درصد ودرپایان سال١٩٩١ نزدیک به ٧٠ درصد کاهش یافته وتعداد رسمی بیکاران، که درژانویه ١٩٩٠ بزحمت ٧۵٠٠ نفر بود، درژانویه ١٩٩٢ به ١٫۴ میلیون نفرمی رسد واگرتعداد کارگران بیکار به دلایل فنی ویا درحال تغییرشغل و افراد در حال بازنشسته شدن را به آن بیفزائیم، این رقم دوبرابر میشود. هیچ یک از کشورهای اروپای مرکزی ویا شرقی که ازمدارشوروی خارج شده اند، بازدهی بدتری نداشته اند…

انتخاب تخریب اجتماعی آگاهانه بود : ده ها گزارش پیامدهای این روند را بدقت تشریح کرده بودند. اما آیت الله سوسیال دموکرات ریشارد شرودر معتقد بود که « میان اتحاد هرچه سریع تر با اقتصادی ورشکسته وبازماندن طولانی تر در اردوی شوروی با اقتصادی نیمه ورشکسته، بهتر است گزینش نخست را درپیش گیریم»(٩). جای گفتن نیست که دعای آیت الله نتیجه داد. دراذهان ساکنان آلمان شرقی (Ossies) شیطان ویرانگر«آژانس امانت گذاری» (Treuhand) نامیده میشود. این آژانس، که اول مارس ١٩٩٠ ایجاد میشود، ابزار واگردانی جمهوری دموکراتیک آلمان پیشین به سرمایه داری است. آژانس مذکوربا خصوصی ویا تعطیل کردن تقریبا تمامی «میراث خلق»، نامی که به شرکت ها ودارائی های متعلق به دولت داده شده بود و اول ژوئیه ١٩٩٠ مالکیت آنها به آژانس سپرده شد، ماموریت خویش را به اتمام میرساند. این نهاد با در اختیار گرفتن هشت هزارمجتمع صنعتی وشرکت ها( با ٣٢ هزارموسسه از ذوب آهن گرفته تا مراکزتفریحی ویا فروشگاه های مواد غذائی وسینما های محلات)، اراضی دولتی (۵٧ درصد کل مساحت آلمان شرقی، بعبارت دیگر یک امپراتوری غیرمنقول) یک شبه به بزرگترین ابر شرکت جهان تبدیل شده وسرنوشت ۴٫١ میلیون کارگروکارمند ( ۴۵ درصد نیروی فعال) را دردست گرفت. به هنگام انحلال آن در٣١ دسامبر ١٩٩۴، آژانس مهم ترین دارائی های دراختیارش را به بخش خصوصی سپرده ویا تعطیل کرده بود ومیتوانست به کارنامه ای بی همانند در تاریخ اقتصادی معاصر افتخار کند : از بین بردن کامل بافت صنعتی جمهوری دموکراتیک آلمان قبلی، ٢٫۵ میلیون شغل از دست رفته، ٢۵۶ میلیارد مارک ضرر برای دارائی های خالص اولیه ای که بنا برگفته خود مدیر آژانس در اکتبر ١٩٩٠ به ۶٠٠ میلیارد مارک برآورده میشدند(١٠).

این شعبده بازی لیبرالیسم برای خانم لوفت، آخرین وزیر اقتصاد جمهوری دموکراتیک آلمان، « بزرگترین تخریب سرمایه تولیدی درزمان صلح» محسوب میشود (١١). برای پژوهشگران ولفگانگ دومکه و فریتز فیلمار، این روند همچون مستعمره کردن ساختاری آلمان شرقی است (١٢) : سرمایه گذاران وشرکت های آلمان غربی ٨۵ درصد تاسیسات تولیدی آلمان شرقی راخریداری کرده وساکنان آلمان شرقی فقط ۶ درصد از آنرا صاحب میشوند.

نظریه یک جنگ صاعقه وار برعلیه اقتصاد برنامه ریزی شده همسایه شرقی به سال های ١٩۵٠ برمیگردد. مارکوس بوئیچک تاریخ دان ومولف مجموعه ای در سال ٢٠١٨ در باره « آژانس امانت گذاری »، لودویک ارهارد، وزیراقتصاد پس ازجنگ ونگهبان معبد نظم لیبرالی را پدرخوانده روشنفکری این موجودعجیب دیوان سالاری میداند. بوئیچک می نویسد که ارهارد، درنوشته ای آینده نگر با عنوان « مسائل اقتصادی اتحاد دو آلمان» که در سال ١٩۵٣ منتشر میشود، حامی یک اتحاد پولی سریع و« الگوئی برای شوک درمانی است حتی اگرچه این الگو تنها گزینه در پیش رو نیست»(١٣).

مزاح تاریخی اینکه « آژانس امانت گذاری» که در مارس ١٩٩٠ تاسیس میشود، دراصل خصوصی سازی را دردستورکار ندارد. وظیفه این نهاد درمیان محافل ضد رژیم سابق وجنبش های مدنی این چنین تصور شده بود : «حفظ حقوق شهروندان آلمان شرقی درمیراث خلق جمهوری دموکراتیک آلمان» وبازتوزیع سهام شرکت های دولتی به مردم. سندیکای ای گ متال، به نوبه خویش خواهان آن بود که مالکیت این شرکت ها مستقیما به کارکنان آنها واگذار شود. اما پیروزی محافظه کاران در انتخابات ١٨ مارس آلمان شرقی ورق ها را تغییر داد. اول ژوئیه، دوهفته پیش از اجرائی شدن اتحاد پولی، پارلمان آلمان شرقی با عجله «قانون خصوصی سازی وسازمان دهی میراث خلق» را به تصویب رساند. بدین ترتیب جستجو برای یافتن راه حلی میانی بین سوسیالیسم وسرمایه داری، که از زمان سقوط دیوار برلن تفکر اقتصادی اصلاح طلبانه جمهوری دموکراتیک آلمان را به خود مشغول کرده بود، به پایان رسید. نظریه «شوک درمانی» پنجاه سال بعد پیروزشد.

«آژانس امانت گذاری» که در عرض چند هفته سرهم شده بود، فعالیت هایش را درمیان هرج ومرج آغاز کرد. درنبود یک شبکه تلفنی مشترک میان دوآلمان، کارکنان آن در برلن شرقی، هر روز در ساعت معینی به کابین های تلفنی برلن غربی می رفتند تا بتوانند با همکاران غربی خود تبادل نظر کنند (١۴). جنبه غیر حرفه ای فعالیت های این نهاد مانع از آن نمی شود که لشگری از کارشناسان تغییر ساختارشرکت ها ی جمهوری فدرال آلمان به کمک آن بشتابند. اولین مدیر آن، آقای راینر ماریا گولکه، مدیرعامل پیشین آی بی ام، دراوت ١٩٩٠ جایش را به دتلو کارستن روودر، مدیرگروه ذوب فلز هش می سپارد. سرپرستی شورای نظارت به آقای ینس اودوالد، یکی ازنزدیکان صدراعظم کوهل ومدیرمغازه های بزرگ زنجیره ای آلمان غربی کافهوف، که اماکن تجاری بسیارسودمند الکساندرپلاتزا را می خرد، سپرده میشود. ازهمان تابستان ١٩٩٠، بن همه عملیات را زیر نظر دارد: وزارت دارائی در«آژانس امانت گذاری» کابینه ای مملواز کارشناسان شرکت های مشاورتی مثل KPMG، McKinsey و Roland Berger مستقرمیکند که بی هیچ معیار دقیقی شرکت هائی که باید ساختارشان دگرگون شود، شرکت هائی که باید فورا بدست بخش خصوصی سپرده شده ویا تعطیل شوند را تعیین میکنند (١۵).

پوست کندن شرکت ها

مجموعه ای از تصمیمات احمقانه و همچنین تبانی میان « آژانس امانت گذاری »، دولت محافظه کار و کارفرمایان آلمان غربی به این باور، که هیچگاه تکذیب نشده، منجر شده است که این نهاد پیش ازهرچیز حذف رقبای احتمالی از بازار را دردستورکار خود داشته است تا مبدا سود شرکت های بزرگ آلمان غربی کاهش یابد. اقتصاد آلمان شرقی، علی رغم ازنفس افتادگی وکارآمدی اندک، کماکان صاحب چندین شرکت نامدار بود. به عنوان مثال، روز ٢ اکتبر١٩٩٠، درآستانه اتحاد دو آلمان، مدیریت «آژانس امانت گذاری» تصمیم می گیرد کارخانه تولید دستگاه های عکاسی پنتاکون دردرسد را ببندد، کارخانه ای که ۵٧٠٠ نفر در آن کار میکردند ومدل پراکتیکای خود را به بسیاری ازکشورهای غربی صادر میکرد.

درعرصه زیست محیطی، یکی از دست آوردهای نادر جمهوری دموکراتیک آلمان سرنو ویا شرکت ملی بازیافت واستفاده مجدد مواد نام دارد. آژانس تقاضای مسئولین مناطق مختلف شهری برای تبدیل این شرکت به شبکه شرکت های دراختیار شهرداری ها را رد کرده وترجیح میدهد این شرکت را قطعه قطعه کرده وبه گروه های آلمان غربی بفروشد. پافشاری آژانس برای نابود کردن شرکت هوائی اینترفلوگ، که بسیار سودآوراست، وانتقال حقوق بهره برداری ازخطوط وفرودگاهش به رقیب آلمان غربی آن، لوفت هانزا، شکل مضحکی بخود میگیرد. از این پس، صحبت کردن از رقابت آزاد و بی خدشه درمعادن دهکده بیشهوفرود در ایالت تورینگ، بسیار سخت خواهد بود. در سال ١٩٩٠، آژانس همه معادن پتاس منطقه را درواحدی ادغام کرده وآنرا به رقیب آلمان غربی، شرکت ک + س، واگذارمیکند وشرکت مذکوربلافاصله تمام فعالیت های معدنی درمنطقه را تعطیل میکند. آقای دیتمار بارتش، نماینده حزب چپ گرای Die Linke توضیح میدهد که « مثال بیشهوفرود نشان میدهد که چگونه شرکت های کارآمد به دلیل رقابت شرکت های آلمان غربی تعطیل شدند. بایستی نشان داده میشد که جمهوری دموکراتیک آلمان دیگر تمام شده وهیچ چیز با ارزشی در آن وجود نداشته است».

اخراج صدها هزارنفر با تظاهرات روبرومیشود. در ماه مارس ١٩٩١، ٢٠ هزارکارگر نساجی شمنیتز(ایالت ساکس) که در معرض از دست دادن شغل خود هستند، ٢۵ هزار کارگرصنایع شیمی که کارخانه ها ی ساکس- انهالت را اشغال کرده اند، ۶٠ هزارنفری که به فراخوان ای گ متال دست به تظاهرات زده اند ونیز کلیساهای انجلیک ومخالفین سابق رژیم بسیج شده اند اما اینبار نه برای بدست آوردن آزادی سیاسی بلکه برای جنگیدن برعلیه لیبرالیسم اقتصادی بسیج شده اند. روز ٣٠ مارس، گروهی دفترآژانس در برلن را به آتش می کشد، فردای آنروز، روودر مدیرآژانس به قتل می رسد. خانم بیرگیت بروئل، عضو حزب دموکرات مسیحی وحامی متعصب خصوصی سازی، که توسط کابینه Roland Berger استخدام شده است، بلافاصله به سمت مدیر آژانس برگزیده میشود.

شیاد ها، شارلاتان ها ومافیا به سرعت درک میکنند که آژانس همچون توزیع کننده اموال عمومی عمل میکند که درهایش به روی همه کسانی که وانمود میکنند خواهان خرید سپرده های آن وسرمایه گذاری هستند باز است. ازآنجائی که این نهاد اهمیتی به بررسی پرونده های قضائی وضمانت های این افراد نمی دهد، رسوائی ها چندین برابر میشوند : به جیب زدن کمک مالی دولتی درچارچوب فروش پالایشگاه لونا به الف آکیتن در سال ١٩٩١، کارمندان عالی رتبه فاسد در شعبه هال در سال ١٩٩٣، بالا کشیدن صدها میلیون مارک توسط برمرفولکان آلمان غربی درچارچوب احیای صنایع کشتی سازی روستوک وویسمار که منجر به اخراج ١۵ هزار نفرشد. اختلاس ها با چنان سرعتی گسترده میشوند که اصطلاح خاصی پدیدار میشود : « تبه کاری اتحاد دوآلمان». یک کمیسیون پارلمانی درسال ١٩٩٨ میزان این اختلاس ها را بین ٣ و ۶ میلیارد مارک تخمین میزند که به این مبلغ بایستی درآمد های نجومی واسطه ها ( ۴۴ هزار مارک برای خصوصی سازی، ٨٨ هزار مارک درصورت دست یابی به اهدافی بالاتر ازپیش تعیین شده) و همچنین هزینه گزاف مشاورین خارجی آژانس را نیز افزود. درعرض چهار سال، کارشناسان خارجی آژانس ١٫۴ میلیارد مارک، ۴۶٠ میلیارد مارک فقط برای سال ١٩٩٢، را بلعیدند(١٧).

مدیر آژانس درژوئیه سال ١٩٩٠ اذعان میکرد که « در عرض بیست سی سال آینده، همه چیزهائی که ما هم اکنون ازدست میدهیم ما را راحت نخواهند گذاشت». درشهر کوچک گروسدوبرو درایالت ساکس، تعطیلی کارخانه کاشی سازی، بنا بر توصیه کابینه مشاورتی KPMG وعلی رغم وجود داوطلبان جدی برای دوباره براه انداختن آن، هنوز در اذهان باقی مانده است. درانتخابات منطقه ای سپتامبر٢٠١٩، بیش از۴۵ درصد آرا به نفع حزب راست افراطی « آلترناتیو برای آلمان » بود. خانم پترا کوپینگ، وزیر سوسیال دموکرات تساوی وادغام ایالت ساکس رابطه علت ومعلول این جریان را درک میکند ( به مقاله « دیواری برای پنهان کردن دیواردیگر» هم مراجعه کنید). او توصیه میکند که « بایستی درمقابل مردم حضوریافت و درباره عملکرد “آژانس امانت گذاری” جوابگو باشیم» و « یک کمیسیون حقیقت یابی» برپا کرد.

«خاطرات مرده جان سخت»

درسال های ١٩٩٣-١٩٩۴ و سپس در سال ١٩٩٨ دو کمیسیون تحقیقات پارلمانی، علی رغم کارشکنی های وزیر دارائی، که مانع از بازنگری پرونده ها وقراردادها میشود، توانستند نوک کوه یخ را به نمایش بگذارند. نمایندگان حزب سوسیال دموکرات در اوت١٩٩۴ افشاء میکردند که « هیچ دولت دموکراتیک قانونی از سال ١٩۴۵ به بعد جرات نکرده بود که حق تحقیق مجلس را به شیوه دولت کنونی وآژانس امانت گذاری منسوخ کند»(١٩). بعدا این موضوع ازبحث خارج شد. نهایتا چرا باید نگران « آلمان شرقی های همیشه زاری کننده » ، لقبی که آلمان غربی ها به آنها داده اند، بود؟

ازچند سال پیش به این طرف، شبح « آژانس امانت گذاری» دوباره جان گرفته است. تحلیل خانم کوپینگ این است که «قبلا مردم هنوز امیدوار بودند. به خود میگفتند که یکبار دیکر سعی میکنم که از مهلکه خارج شوم، یک دوره آموزشی دیگر، یک تغییر شغل دیگر. این جریان مدت مدیدی است که ادامه دارد. اما نسلی که خود را معمار بازسازی پس از اتحاد دو آلمان میدانست، بعضی وقت ها به هنگام بازنشستگی کمتراز ۵٠٠ یورو دریافت میکند. آنها به خوبی می بینند که از تمام چیزهائی که آنان برای تغییر کشور انجام داده اند قدردانی نمی شود». تاریخ شناس مارکوس بوئیچک « آژانس امانت گذاری» را به «مرده جان سختی» تشبیه میکند که تمامی «ناپاکی های» اتحاد دوآلمان را در خود متمرکز کرده است : انهدام بافت صنعتی، کاهش جمعیت مناطق، نابرابری ها، بیکاری وسیع درکشوری که اشتغال، بیش از هر جای دیگر، مبنای موقعیت اجتماعی میباشد. حزب چپگرای Die Linke یک کمیسیون پارلمانی جدید طلب میکند که به اسنادی که در سال ١٩٩٠ محرمانه اعلام شدند دسترسی داشته باشد. تمام احزاب حاضر در مجلس نمایندگان آلمان بجز حزب « آلترناتیو برای آلمان » مخالف این خواسته هستند. هفت بایگان که برای تفتیش ۴۵ کیلومترپرونده این قضایا استخدام شده اند بی تردید نسبت به ١۴٠٠ بایگان که برای تفحص در پرونده های اشتازی به کار گرفته شدند حسادت خواهند ورزید.

درانتظار نتیجه گیری آنان، هم اکنون میتوان دوکارنامه از مستعمره کردن آلمان شرقی ارائه داد. در یکی از آنان میتوان به رهبران آلمان تبریک گفت : در سال های ١٩٩٠، کشورشان موقعیت مرکزی خود را بازیافت؛ اتحادیه اروپا ادغام سیاسی وپولی خود را بر اساس اصول ریاضت آلمانی تسریع کرده ومعاهده ماستریشت، میوه دیررس ادغام دو آلمان، میلیون ها نفررا بیکارکرد. کارنامه دیگرمهرسرخوردگی برخود دارد. مردم آلمان شرقی به ازای آزادی سیاسی وتوسعه زیربنائی، با سنگ سنگینی به دورگردن، درسیلاب سرمایه داری پرتاب شدند. در سال ١٩٩٨، ادلبرت ریشتر مخالف پیشین حزب – دولت خاطرنشان میکرد که « تضاد اتحاد دو آلمان دراین نکته نهفته است که ادغام مردم آلمان شرقی در مردم سالاری واقتصاد اجتماعی بازار زمانی صورت گرفت که آنان دو رکن اساسی این ساختار یعنی اشتغال ومالکیت خصوصی را در اختیار نداشتند»(٢٠).

اقتصاد آلمان شرقی که درگذشته بربخش صنعتی وصادرات استواربود اینک وابسته به تقاضای بازار داخلی وکمک های اجتماعی دولت فدرال میباشد. مستعمره کردن آلمان شرقی برای کارفرمایان آغاز دوران پربرکتی بود : ارسال منابع مالی دولتی به ایالات جدید برای خرید کالاها وخدماتی که توسط شرکت های آلمان غربی تولید میشدند به سرعت به سودهای کلانی برای آنان تبدیل شدند. سال ١٩٩۶هنیگ وشرو، شهردارسوسیال دموکرات پیشین هامبورگ می پذیرفت که « درواقع، پنج سال ” بازسازی آلمان شرقی” (٢١) بزرگترین برنامه ثروتمند کردن آلمانی های غربی بود که تا آنزمان به اجرا گذاشته میشد». همین ثروتمند تر شدن است که ٩ نوامبرهر سال طبقه متمکن غربی آنرا نیزجشن می گیرد.

گاهشمار

١٩٨٩

٢ مه. مجارستان بخشی از مرزهایش با اتریش را می گشاید. درماه های اوت و سپتامبرتعداد قابل توجهی پناهنده با استفاده از این مسیرجمهوری دموکراتیک آلمان را ترک کرده وبه جمهوری فدرال آلمان می رسند.

۴ سپتامبر. تظاهرات دانشجویان درلایپزیگ سرکوب میشود ولی دوباره هفته بعد تظاهرات دیگری برپا شده وپس از آن دوشنبه هرهفته تظاهرات برای اصلاحات سیاسی ادامه می یابد.

٧ اکتبر. چهلمین سالگرد تاسیس جمهوری دموکراتیک آلمان.

١٨ اکتبر. استعفای اریش هونکر، دبیرکل حزب سوسیالیست متحده (SED، کمونیست)

۴ نوامبر. یک میلیون تظاهرکننده درمیدان الکساندرپلاتزای برلن شرقی خواهان یک «سوسیالیسم واقعا دموکراتیک» میشوند.

٨ نوامبر. استعفای دفتر سیاسی حزب سوسیالیست متحده.

٩ نوامبر. گشایش مرزمیان دوآلمان ودیوار برلن.

١٣ نوامبر. هانس مودوری اصلاح طلب به سمت نخست وزیر انتخاب شده وقول میدهد که جمهوری دموکراتیک آلمان را به کشوری با حاکمیت قانون تبدیل کند.

٢٨ نوامبر. هلموت کوهل برنامه ای ده ماده ای برای ایجاد دولت فدرال آینده دوآلمان پیشنهاد میکند.

١٩٩٠

۶ فوریه. کوهل یک اتحاد پولی فوری پیشنهاد میکند.

٩ فوریه. آقای میخائیل گورباچف اتحاد دوآلمان را پذیرفته وقول وزیرامورخارجه آمریکا مبنی بر اینکه ناتو « ذره ای به سوی شرق گسترش نخواهد یافت» را قبول میکند.

١٨ مارس. اتحاد دمکرات مسیحی ها ومتحدینش برنده انتخابات پارلمانی جمهوری دموکراتیک آلمان میشوند.

١٧ ژوئن. قانون ایجاد «آژانس امانت گذاری»، که خصوصی سازی اقتصاد آلمان شرقی درآن پیش بینی شده است، به تصویب میرسد.

١ ژوئیه. معاهده اتحاد اقتصادی، پولی واجتماعی دوآلمان، که ١٨ ماه مه به امضاء رسیده است، اجرائی میشود.

۶ ژوئیه. آقای گورباچف ورود آلمان متحد شده به ناتو را می پذیرد.

٣١ اوت. امضای معاهده اتحاد وعضویت ایالت های جمهوری دموکراتیک آلمان درجمهوری فدرال آلمان.

١٢ سپتامبر. پیمان صلح میان جمهوری فدرال آلمان، جمهوری دموکراتیک آلمان، ایالات متحده، بریتانیا، شوروی وفرانسه ازنقطه نظر دیپلوماتیک به جنگ جهانی دوم پایان میدهد. ٣ اکتبر. اتحاد رسمی دو آلمان.

پاورقی ها

۱ شعارهلموت کوهل درسال ١٩٩٠

(۲) Cité par Sonia Combe, La Loyauté à tout prix. Les floués du « socialisme réel », Le Bord de l’eau, Lormont, 2019.

(۳) Cité par Ralph Hartmann, Die Liquidatoren. Der Reichskommissar und das wiedergewonnene Vaterland, Edition Ost, Berlin, 2008.

(۴) Wolfgang Schäuble, Der Vertrag. Wie ich über die deutsche Einheit verhandelte, DVA, Stuttgart, 1991.

(۵) Vladimiro Giacché, Le Second Anschluss. L’annexion de la RDA, éditions Delga, Paris, 2015.

(۶) Thilo Sarrazin, « Die Entstehung und Umsetzung des Konzepts der deutschen Wirtschafts- und Währungsunion », dans Theo Waigel et Manfred Schell, Tage, die Deutschland und die Welt veränderten, Ferenczi bei Bruckmann, Munich, 1994.

(۷) Christa Luft, Zwischen WEnde und Ende, Aufbau, Berlin, 1991.

(۸) Cité par Vladimiro Giacché, Le Second Anschluss, op. cit.

(۹) Richard Schröder, Die wichtigsten Irrtümer über die deutsche Einheit, Herder, Fribourg-en-Brisgau, 2007.

(۱۰) Der Spiegel, Hambourg, 19 décembre 1994. Compte tenu de l’inflation, 1 000 marks de 1990 équivalent à environ 300 euros d’aujourd’hui.

(۱۱) Marcus Böick, Die Treuhand. Idee-Praxis-Erfahrung, 1990-1994, Wallstein Verlag, Göttingen, 2018.

(۱۲) Wolfgang Dümcke et Fritz Vilmar (sous la dir. de), Kolonialisierung der DDR. Kritische Analysen und Alternativen des Einigungsprozesses, Agenda Verlag, Münster, 1996.

(۱۳) Marcus Böick, Die Treuhand, op. cit.

(۱۴) Ibid.

(۱۵) « Beschlußempfehlung und Bericht des 2. Untersuchungsausschusses “Treuhandanstalt” » (PDF), Bundestag, Berlin, 1994.

(۱۶) Die Welt, Berlin, 2 octobre 2010.

(۱۷) Ralph Hartmann, Die Liquidatoren, op. cit.

(۱۸) Cité par Marcus Böick, Die Treuhand, op. cit.

(۱۹) Dirk Laabs, Der Deutsche Goldrausch. Die wahre Geschichte der Treuhand, Pantheon Verlag, Munich, 2012.

(۲۰) Cité par Fritz Vilmar et Gislaine Guittard, La Face cachée de l’unification allemande, L’Atelier, Paris, 1999.

(۲۱) Cité par Vladimiro Giacché, Le Second Anschluss, op. cit. «باز سازی شرق» به برنامه کمک مالی به ایالت های جدید اشاره میکند.

منبع: لوموند دیپلوماتیک




حزب تودهٔ ایران، سرکوب تظاهرات مردمی و دخالت‌های رژیم ولایی در عراق را شدیداً محکوم می‌کند!

مقدمه “توده ای ها “
اهمیت توجه به مبارزات جاری در عراق و دیگر کشورها عربی و شیلی و ایران و امثال آن به مثابه نبرد طبقاتی در این جوامع از این رو ضروری است، زیرا در غیراین صورت سیاست حزب توده ایران در سطح سیاست توصیف ژورنالیستی وقایع منجمد می شود.
متاسفانه موضع گیری حزب توده ایران مورخ ۱۲ آبان ماه جاری دارای نگرشی طبقاتی به مبارزات کنونی در عراق و کشورهای دیگر نیست. برای نمونه نوشتار که می توان و باید کلیت خواست طرح شده در آن را در ارتباط با سیاست ماجراجویانه رژیم ولایی مورد تایید قرار داد، از تحلیل طبقاتی وقایع بازمی ماند، هنگامی که به درستی فراگیر شدن نبرد طبقاتی را در سراسر عراق توصیف می کند. نامه مردم سراسری شدن خواست ها را در عراق نشان ژرفش نبرد طبقاتی در عراق تئوریزه نمی کند. مقاله این جنبه ی مهم را که پاسخ قاطع و انقلابی در نبرد طبقاتی در جامعه به تضاد طبقاتی است برای خواننده برجسته نمی سازد. نمی گوید که سراسری شدن خواست ها در عراق نشان درستی برداشت مارکسیستی از نبرد طبقاتی است که کوشش استعمارگران را بی پا می سازد که می کوشند به منظور حفظ سلطه ی خود، نبرد طبقاتی را از طریق ایجاد کردن تقسیم ها و دسته بندی های مذهبی و قومی  سرکوب کنند. علت بی توجهی و علت مطلق سازی نقش نیروهای خارجی در وقایع، باور نداشتن به وقوع نبرد طبقاتی در جامعه ی عراق است.
نامه مردم سراسری شدن خواست های مبارزان در عراق را که به درستی «مرحله ی کیفی تعیین کننده» ارزیابی می کند، بدون آن که آن را نشان نبرد طبقاتی بنامد، چنین توضیح می دهد:
جنبش مردم عراق که خواهان تغییرهای سیاسی‌ای مهم در این کشور است، روزهای اخیر در آستانهٔ ورود به مرحله‌ای تعیین‌کننده به‌لحاظ کیفیت قرار دارد. اکنون به‌غیر از بخش کردستان و سه ایالت سنی‌نشین، موج‌های خیزش و اعتراض‌هایی مردمی سرتاسر عراق و ازجمله تمامی مناطق شیعه‌نشین را نیز فراگرفته است.
 
برداشت غیرطبقاتی از نبرد طبقاتی جامعه در نامه مردم تنها با بازگشت به ارزیابی «سیستمی» از شرایط حاکم تصحیح خواهد شد. در همین مقاله ی افشاگرانه نیز حزب توده ایران اهمیت تناسب قوا در منطقه و جهان را برجسته می سازد که در مقاله ی دیگری نیز آن را پایه و اساس برای ارزیابی از شرایط ایران قرار داده بود که به آن پیش تر اشاره شد. دیدن تناسب قوا در منطقه و جهان ضروری است برای یافتن راهکارهای عمل به منظور تغییر آن. ولی برای تغییر شرایط حاکم در کشور، همان طور که رفیق امیدی نیز خاطرنشان می سازد، نگرش طبقاتی و «سیستمی» شرط نگرش مارکسیستی- توده ای است.
***

حزب توده ایران سرکوب تظاهرات مردمی و دخالت های رژیم ولایی در عراق را شدیداً محکوم می کند!

بر اساس آخرین گزارش‌های رسانه‌ها، اعتراض‌های مردمی‌ای گسترده‌ در عراق که از روز ۹ مهرماه ۹۸ (اول اکتبر ۲۰۱۹) آغاز شد، وارد مرحله جدیدی گردیده است. جنبش مردم عراق که خواهان تغییرهای سیاسی‌ای مهم در این کشور است، روزهای اخیر در آستانهٔ ورود به مرحله‌ای تعیین‌کننده به‌لحاظ کیفیت قرار دارد. اکنون به‌غیر از بخش کردستان و سه ایالت سنی‌نشین، موج‌های خیزش و اعتراض‌هایی مردمی سرتاسر عراق و ازجمله تمامی مناطق شیعه‌نشین را نیز فراگرفته است.

در هفته‌های گذشته گسترش اعتراض‌ها و وحدت و انسجام آن‌ به‌دور از اختلاف‌های دینی و فرقه‌ گرایی معمول قومی، نکته‌ای بسیار مهم و تعیین‌کننده در این خیزش مردمی بوده است. همچنین قابل توجه است که در چند روز گذشته میلیون‌ها تظاهرکنندهٔ عراقی و همچنین شماری از حزب‌های سیاسی این کشور و ازجمله حزب کمونیست عراق، استعفای دولت نخست‌وزیر عادل عبدالمهدی و انحلال مجلس را به‌صراحت خواهان شده‌اند. مهم‌تر اینکه، این خیزش عظیم و ایثارگرانهٔ مردم عراق فقط انجام یافتن اصلاحاتی سطحی یا جابه‌جایی این یا آن نخست‌وزیر یا سیاستمدار را خواستار نیست، بلکه خواست اساسی آن آغاز اجرای تغییرهایی بنیادی، مهم، و بی‌درنگ  در ساختار حکومتی است.

 یکی از مشخصه‌های مهم رخدادهای چند روز گذشته در عراق جهت‌گیری بسیار بارز تظاهرات بر ضد دخالت‌های قدرت‌های خارجی و به‌ویژه نیروهای  نظامی و نمایندگان جمهوری‌اسلامی ایران در عراق بوده است. ‌توجه‌برانگیز اینکه،  تنها دو روز پس از سخنرانی مداخله‌جویانه علی خامنه‌ای در هشتم ‌آبان‌ماه (۳۰ اکتبر ۲۰۱۹) در مراسم سردوشی گرفتن دانشجویان دانشکده افسری ارتش در مورد بحران عراق و تعیین تکلیف کردن برای مردم جان‌به‌لب رسیدهٔ این کشور از سوی او، بنا بر گزارش‌های رسانه های گروهی، شعارها و مطالبات تظاهرکنندگان در کربلا و در میدان تحریر (آزادی) بغداد به‌صورتی گسترده توقف اقدام‌های رژیم ولایی و شخص خامنه‌ای و قاسم سلیمانی در عراق را مستقیماً هدف شعارها و مطالبات خود قرار داده‌اند. قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران و مأمور ویژه علی خامنه‌ای، از همان ابتدا در سازمان‌دهی سرکوب و کشتن تظاهرکنندگان شرکت داشته است. او پس از آغاز اعتراض‌های مردمی در عراق به‌سرعت عازم بغداد شد و در جلسه‌ای امنیتی با مقام‌های ارشد دولت عادل عبدالمهدی، نخست‌وزیر این کشور، حضور یافت. بنا به‌گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس، به‌نقل از دو مقام ارشد امنیتی عراقی، قاسم سلیمانی با اشاره به سرکوب اعتراض‌ها در ایران (جنبش سبز در سال ۱۳۸۸)، گفته است: “ما در ایران می‌دانیم چه رفتاری با معترضان بکنیم. این اتفاق در ایران افتاد و ما توانستیم آن را کنترل کنیم.” بر اساس گزارش سازمان ملل، از آغاز اعتراض‌ها در عراق، در جریان آن‌ها حداقل ۲۵۷ نفر کشته و ۱۰ هزار نفر مجروح شده‌اند.

علی خامنه‌ای، هفته گذشته، ۸ ‌آبان‌ماه (۳۰ اکتبر ۲۰۱۹)، اعتراض‌های مردم عراق و لبنان را آشوب‌هایی اعلام کرد که آمریکا و اسرائیل پشت آن‌ها قرار دارند. او گفت: “کشورهای خارجی با پشتوانهٔ پول برخی کشورهای مرتجع منطقه قصد دارند که امنیت در عراق و لبنان را از بین ببرند.”

ادامه و گسترش خیزش گسترده مردم عراق با شفاف‌تر شدن شعارهای سیاسی‌شان حکایت از این دارد که مردم عراق به‌خوبی دریافته‌اند که بنیان‌های حکومتی عراق که در دو دهه گذشته بر فرقه‌گرایی قومی، تعصبات مذهبی، و حمایت شدن از سوی این یا آن قدرت‌ خارجی بنا شده‌اند نه‌تنها در راستای پاسخ به معضل‌های جدی اقتصادی- اجتماعی و فساد نهادینه شده در این کشور نمی‌توانند گامی بردارند، بلکه خود در پدید آمدن این انبوه از مشکلات و دشواری‌ها در عراق عامل‌های اصلی‌اند. برای نمونه، مردم عراق در جریان اعتراض‌های اخیرشان خواهان پاسخ به این سؤال بودند که بر سر صدها میلیارد دلار درآمد ارزی از فروش نفت چه آمده است؟

اکثر مردم عراق مانند مردم شماری دیگر از کشورهای جهان ازجمله شیلی، آرژانتین، لبنان، و ایران، اثرهای بسیار مخرب تعدیل‌های اقتصادی بر اساس الگوی نولیبرالیسم اقتصادی را تجربه کرده‌اند. به‌دلیل تجاوز خونین و ویرانگر آمریکا و به‌دنبال آن اشغال نظامی عراق در سال ۱۳۸۱ از سوی آمریکا که به انهدام ساختارهای اساسی اقتصادی عراق، و به‌موازات آن، رقابت و جنگ‌های نیابتی بین قدرت‌های خارجی در این کشور منجر شد، تحمیل برنامه‌های نولیبرالی در راه انباشت سرمایه‌های خصوصی نتایج فاجعه‌بار ویژه‌‌ای در بر داشته است. تاروپود ساختارهای سیاسی حاکم در عراق و رشته‌های پیوند ضد ملی این ساختارها با قدرت‌های  پرنفوذ خارجی در آن- به‌ویژه آمریکا و رژیم ولایت فقیه ایران- به‌شدت با یکدیگر در هم  تنیده شده‌اند.

 در عراق سیستم سهمیه‌بندی سیاسیِ فرقه‌ای- قومی برای حفظ اقتصادی شدیداً رانتی، هرنوع برنامه‌ریزی و اقدام اقتصادی را به‌تبعیت از منافع کلان‌بورژوازی بورکراتیک بغایت انگلی و پیوندهایش با قدرت‌های خارجی واداشته و تحت تأثیر مستقیم این منافع قرار داده است. در این ارتباط، دستگاه پرنفوذ سیاسی جمهوری اسلامی- با اتکا به سیاستمداران عراقی تابع سران جمهوری اسلامی- و همچنین نیروهای نظامی برون‌مرزی سپاه (با استفاده از جریان‌های شبه‌نظامی اسلامی واپس‌گرا در کنار سرمایه‌داران و جیره‌خواران محلی تحت فرمان ولی فقیه در این سیستم سهمیه‌بندی شده)، همواره برای کسب سهمی بیشتر در زمینه‌های سیاسی و اقتصادی عمل می‌کنند. روشن است که مردم عراق به نقش ویرانگر جمهوری اسلامی و نیروهای اسلام سیاسی تابع رژیم ولایی در کشورشان به‌خوبی پی‌برده‌اند و شدیداً به دخالت‌های آن‌ها در سیاست‌گذاری‌های کلان اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در کشورشان معترض‌اند. ازاین‌روی، سران رژیم ولایی و در صدر آنان علی خامنه‌ای و فرستادهٔ ویژهٔ او یعنی قاسم سلیمانی، این‌چنین با نگرانی و سراسیمه به‌منظور حفظ نفوذ و منافع کاملاً نامشروع برون‌مرزی جمهوری اسلامی ایران در عراق وارد عمل شده‌اند.

چهارشنبه گذشته، پس از سخنرانی و هشدارهای مداخله‌‌جویانهٔ علی خامنه‌ای در مورد اوضاع عراق، بلافاصله قاسم سلیمانی در سفری محرمانه راهی بغداد شد. او با دستور خامنه‌ای از اقدام ائتلاف جریان‌های بدر- سائرون از واداشتن نخست‌وزیر عادل عبدالمهدی به استعفا (امری که خواست مردم عراق و حزب‌های سیاسی مردمی این کشور بود) جلوگیری کرد. گفتنی است که در چند روز اخیر به‌دلیل گسترش تظاهرات سرتاسری و انسجام یافتن خواست‌های سیاسی مردم، مسیر تحولات آن‌چنان به‌سرعت و برخلاف میل رژیم ولایی ایران پیش رفته است که فعلاً خامنه‌ای و سلیمانی نتوانسته‌اند مهرهٔ مورداطمینان‌شان یعنی هادی عامری (سرکردهٔ سازمان شبه‌نظامی “بدر” وابسته به سپاه) را به‌جای نخست‌وزیر کنونی برگمارند. ازاین‌رو است که جمهوری اسلامی به‌منظور نگه‌داشتن حداقلِ اهرم‌های سیاسی در دست خود و تداوم امکان تأثیرگذاری بر وضعیت کنونی عراق، مخصوصاً کنترل کردن اوضاع از طریق سرکوب اعتراض‌های مردمی به‌وسیلهٔ نیروهای خود، بر سر کار باقی ماندن نخست‌وزیر عراق، عادل عبدالمهدی اصرار می‌ورزد. هدف دخالت علی خامنه‌ای در عراق مانند سیاست‌های مخرب و سرکوبگرانه رژیم در میهن‌مان سد کردن راه شرکت واقعی و فعال مردم در صحنه تحولات سیاسی کشور و دستیابی آنان به حق تعیین سرنوشت‌شان است. علی خامنه‌ای و گماشته‌اش قاسم سلیمانی درواقع هدفشان مانع از میان برداشته شدن ساختار فعلی حکومتی عراق بر اساس سهمیه‌ها است، زیرا در غیر این صورت این امکان وجود دارد که اهرم‌های پرقدرت نفوذ جمهوری اسلامی و سپاه قدس در عراق از دست‌شان خارج شود.

سران رژیم استبدادی و ضدمردمی ولایت فقیه همچنین از گسترش روند تحولات عراق و تأثیر آن بر حوادث میهن ما و به‌ویژه فرایند تلفیق اعتراض‌ها و خواست‌های اقتصادی با مطالبات سیاسی مردم برای تغییرهای دموکراتیک بسیار نگران‌اند. سران رژیم به‌خوبی می‌دانند که انزجار مردم میهن ما از ظلم و فساد همه‌جانبه دستگاه ولایت همچون آتش زیر خاکستری است که می‌تواند با کوچک‌ترین جرقه‌ای و یا تأثیر گرفتن از حوادث منطقه حاکمیت مطلق ولایت فقیه را تهدید کند. بنا بر این، به‌طور مشخص دستگاه‌های تبلیغاتی جمهوری اسلامی به‌شدت در تلاش‌اند تا اعتراض‌های مردمی عراق را با ایجاد اختلاف‌های دینی- قومی به‌یغما برند. در این ارتباط، موحدی کرمانی، امام جمعه موقت، در مراسم نماز جمعه تهران، ۱۱ آبان‌ماه، ازجمله گفت: “مردم عراق صف خود را از شیعه‌های انگلیسی جدا کنند.”

علی خامنه‌ای درحکم “نمایندهٔ خدا بر زمین”، نه‌تنها برای مردم کشور ما، بلکه به‌صورت عریان برای مردم عراق نیز تعیین تکلیف می‌کند، یعنی مردمی که، در ۱۶ سال گذشته به‌شکل‌هایی مختلف سعی کرده‌اند بر پیامدهای فاجعه‌بار تجاوز و اشغال نظامی خونین آمریکا چیره شوند و با مبارزه‌شان کشورشان را از یوغ نفوذ امپریالیسم آمریکا و قدرت‌های منطقه رهایی بخشند.  

حزب تودهٔ ایران، به‌همراه دیگر نیروهای مترقی منطقه و کشورمان، با پشتیبانی قاطع از خیزش دلیرانهٔ مردم عراق،‌ دخالت مخرب و اقدام‌های سرکوب‌گرانه جمهوری اسلامی با ‌رهبری علی خامنه‌ای و سپاه پاسداران ارتجاع را در کشور عراق شدیداً محکوم می‌کند. ما با حمایت از نیروهای مترقی عراق، خصوصاً رفقای حزب کمونیست عراق، همبستگی‌مان را با جنبش مردمی عراق و شعارها و آماج‌های سیاسی و اجتماعی‌شان اعلام می‌کنیم.

 

حزب تودهٔ‌ ایران

۱۲ آبان‌ماه ۱۳۹۸

سایت حزب تودهٔ ایران