تعیّن دیالکتیکی و سطوح انتزاع – انضمام در بررسی طبقات اجتماعی

از سرشت انقلابی مارکسیسم دفاع کنیم!

کدام نیاز پژوهشی جداسازی را در بررسی ضروری می سازد؟

متاسفانه هنوز فرصت مطالعه ی رساله ی استادان اقتصاد فرهاد نعمانی و سهراب بهداد با عنوان ساختار اقتصادی سرمایه داری در سطح ناب و طبقات همپای آن را نیافته ام و بخش نخست آن را هم نخوانده ام که امیدوارم بیابم و مطالعه کنم.

ولی با آغاز مطالعه ی رساله ی کنونی در اخبار روز (۱۰ آبان ۱۳۹۸دوم نوامبر ۲۰۱۹) بلافاصله پرسشی در ذهن مطرح شد که خواستم طرح کرده و پاسخ آن را تمنا کنم. نوشتار کنونی با کمی تغییرات به صورت ابرازنظر برای مقاله ۱۰ آبان ۱۳۹۸ به اخبار روز ارسال شد. در آنجا آمده است:

شما می نویسید: «در نخستین سطح انتزاع درباره‌ی ساختار اقتصادی سرمایه‌داری ٬٬ناب٬٬، مؤلفه‌های غیراقتصادی (سیاسی و ایدئولوژیک) و مبارزه‌ی طبقاتی را از صورت‌بندی اجتماعی – اقتصادی سرمایه‌داری منتزع می‌کنیم. بااین‌حال، در این گام‌های پژوهشی، تاریخ در زمان و فضا همواره حاضر است. بر این مبنا، روابط ذاتی نظامی اجتماعی – اقتصادی با تاریخی معین را تبیین می‌کنیم

پرسش من درباره ی نیاز پژوهشگرانه ای است که به منظور روشن ساختن آن و پاسخی فراتر از موضع مارکس به آن، از بررسی ٬٬کلیت٬٬ نظام سرمایه داری صرفنظر می شود؟ جدا سازی با هدف پروراندن «انتزاع درباره ی ساختار اقتصادی سرمایه داری ٬٬ناب٬٬» باید به چه پرسشی پاسخ بدهد؟ چگونه می‌تواند «روابط ذاتی نظامی اجتماعیاقتصادی» شناخته و درک شود، بدون آن که در آن، تأثیر ایدئولوژی حاکم و مقاومت و مبارزه ی استثمار شوندگان در برابر روابط سیاسیایدئولوژیک حاکم مورد توجه قرار گیرد؟

می دانیم که مارکس به درستی در بررسی از ٬٬کلیت٬٬ یک صورتبندی اقتصادیاجتماعی یا فرماسیون، رابطه ی سیاست و ایدئولوژی را با زیربنا و شیوه تولید حاکم به مثابه ی وحدتی جدا ناپذیر ارزیابی می کند!

بی تردید بدون توجه به این وحدت، یعنی بدون توجه به نبرد طبقاتی در جامعه ی طبقاتی، بررسی اقتصادی در آزمایشگاه ذهنیت، انتزاعی است که به طور قانونمند به بیراهه ختم می شود. زیرا قادر نیست وقایع «تاریخی» را که شما بررسی جداگانه آن‌ها را هدف پژوهش خود قرار داده اید، شفاف ساخته و علل علّـی پدیدار شدن تغییراتِ «تاریخی» را در فرماسیون مورد بررسی نشان دهد. شما برای پاسخ به چه نیازی، از صوررتبندی «اجتماعیاقتصادی» یاد می کنید که نزد مارکس صورتبندی «اقتصادیاجتماعی» نامیده می شود؟

برای نمونه، آن طور که یورگن کوشینسکی، اقتصاددان و دانشمند تاریخ شناس مارکسیست آلمانی در کتاب «خاکستر برای فونیکس» نشان می دهد، رابطه ی «سیاستایدئولوژی» با اشکال «تاریخی» ایجاد شده در شیوه ی تولید، آن‌چنان تنگاتنگ است، که بدون درک این رابطه، چگونگی ایجاد شدن اشکال «تاریخی» غیرقابل درک می شود. کوشینسکی در بررسی دوران های گذار (ترانسفورماسیون) در تاریخ برده داری به فئودالیسم و دیگر دوران های گذار (فئودالیسم به سرمایه داری و دیرتر دوران گذار به سوسیالیسم) نشان می‌دهد که بدون در نظر گرفتن نبرد طبقاتی در جامعه، اشکال تاریخی شیوه ی تولید در دوره گذار درک نمی شود.

برای درک ضرورت پایبندی به اسلوب مارکس برای بررسی کلیت واقعیت صورتبندی اقتصادیاجتماعی یا فرماسیون سرمایه داری، به سخنی دیگر به منظور درک سرشت رابطه ی ایدئولوژی با تغییرات ساختاری در شیوه تولیدی، نگاه به یکی از مواردی که کوشینسکی در کتابش به آن اشاره دارد سودمند است.

اشکال استثمار برده داری در رم غربی به طور عمده در دو صورت تبلور یافت. یکی بهره گیری از کار تعداد کمی برده در محیطی بسته (خانه و باغ) برای خدمات و تولید انواع سبزیجات و امثال آن در شهرها و پیرامون بلاواسطه شهرها. کنترل این تعداد بردگانی که در خانه و باغ استثمار می شدند، برای برده دار بدون داشتن ابزار سرکوب بزرگ ممکن بود. از این رو ضرورتی برای تغییر آن برای برده دار وجود نداشت. او می توانست با ایدئولوژی شناخته شده در خدمت حفظ منافع خود، به استثمار تا دوران های طولانی ادامه دهد. بقایای آن هنوز هم وجود دارد.

شکل دیگر استثمار برده داری، در سرزمین های بزرگ خارج از شهرها عملی می شد. در چنین شکلی، مساله ی کنترل برده و جلوگیری کردن از خرابکاری در تولید و ابزارها توسط برده، معضلی خاص را تشکیل داد که می بایستی برده دار با انواع ابزارها با آن به مقابله بپردازد. ساختن برج های مراقبت در وسط محیطی که به صورت دایره محدود می‌شد و تولید در ردیف های شعاع مانند عملی می گشت، یکی از این ابزارهاست که ٬٬بارون های تنباکو٬٬ در کوبا برای کنترل کار برده ها بپا داشتن. در مزارعه کشاوری بزرگ (لاتیفوندها) در روم غربی نمی‌توانست از ابزاری که بعدها در کوبا استفاده شد، بهره گرفته شود. کدام شیوه «تاریخی» در رم غربی به وجود آمد و ریشه سیاسیایدئولوژیک توجیه ضرورت آن چه بود؟

تأثیر «آنسامبل» شرایط در روند رشد نیروهای مولده بر روی ایدئولوژیِ برده داران در رم غربی راه حل دیگری را ممکن ساخت که برشینسکی توصیف می کند. برده دارنی که سرزمین های بزرگی را برای کار کشاورزی از امپراتور روم دریافت کرده بودند، برای فرار از ضرورت کنترل برده ها، در زمین‌های خود «کلن»ها را مستقر نمودند. این افراد کشاورزان آزاد، یا نظامیان سابق ارتش و انواع دیگر گروه‌ها بودند که تکه‌هایی از زمین‌ها را برای چند سال «به رهن» می گرفتند. آن‌ها در کنار نیروی کار خود، نیروی بردگان را نیز به کار می گرفتند. بدین ترتیب، مساله کنترل بردگان دیگر بر دوش برده دار بزرگ که اکنون صاحب لاتیفوندها شده بود، و قسمت‌هایی از آن را به کلن ها واگذار می کرد، قرار نداشت. بزودی نیاز اقتصادی با تغییر ایدئولوژی بر آن شد که زمین داران بزرگ بخواهند که کلن ها به طور دایم زمین‌ها را در رهن خود داشته باشند. «دهقان وابسته به زمین» در شیوه تولید فئودالی در رم غربی چنین راه «تاریخی» را طی نمود که ایجاد شدن آن بدون تأثیر ایدئولوژی حاکمان در نبرد طبقاتی ٬٬از بالا٬٬ و مقاومت برده ها از طریق خرابکاری و یا حتی قیام اسپارتاکوس که نشان نبرد طبقاتی از پایین است، قابل درک نیست. کسی که می‌خواهد روابط «اقتصادی سرمایه‌داری ناب» را بدون توجه به ایدئولوژینبرد ایدئولوژی از بالا و پایین، سرکوب و مقاومت و عصیان در تاریخ توضیح دهد، به بیراه می رود. چگونه می‌توان نبرد طبقاتی مشخص در جریان در این دوران را از تغییر شیوه تولید برده‌داری به فئودالی کنار گذاشت و آن را تکامل مارکسیسم نامید؟

هنگامی که دیگر کلن ها به اندازه کافی وجود نداشتند، همین برنامه را با برده ها که ٬٬آزاد٬٬ اعلام شدند به مورد اجرا گذاشتند. شیوه ی تولید برده‌داری گام به گام به شیوه ی تولید فئودالی بدل شد. ترانسفورماسیونی که تحت تأثیر وحدت دو عنصر روبنا و زیربنا، ایدئولوژی و شیوه ی تولید ممکن ایجاد شد و واقعیت «تاریخ» را تشکیل می دهد!

چگونه می‌توان این روند تغییرات در شیوه تولید برده‌داری به فئودالی را در رم غربی، بدون درک رابطه ایدئولوژیک حاکم بر روی شرایط اقتصادیاجتماعی در قرن پنجم و ششم تاریخ اروپایی درک کرد و «تاریخ .. ناب» آن را دریافت؟ چگونه می‌تواند «تاریخ در زمان و فضا همواره حاضر است» که می نویسید، کمک باشد برای درک «کلیت» واقعیت که «حقیقت» است؟ شیوه ی انتخاب شده نمی‌تواند مبنای درک علمی از «روابط ذاتی نظامی اجتماعی – اقتصادی با تاریخی معین» باشد که «تبیین می‌کنیم»، آن طور که به عنوان هدف تحقیقات ارایه شده در رساله ی کنونی اعلام شده است؟

هستی انسان تاریخی، هستی جامعه ی تاریخی است که انسان در آن زندگی می کند. «انسامبل شرایط حاکم است» (مارکس). بدون درک کلیت آن، درک تغییرات و علل علـّی تغییرات قابل دریافت نیست. اندیشه ی ٬٬بازخوانی جدید مارکس٬٬ می‌کوشد با ایجاد جدایی مصنوعی در کلیت از طریق طرح پرسش های غیرضروری و بی‌فایده برای رشد ترقی خواهانه جامعه، یعنی جنبه ی انقلابی اندیشه ی مارکس را کنار بگذارد. جنبه ی انقلابی را که با شناخت از ساختار طبقاتی جامعه فرامی روید، برای نسل های جوان «گم» (احسان طبری) کند و در پرده ابهام قرار دهد!

“توده ای ها”

*****

تعیّن دیالکتیکی و سطوح انتزاع – انضمام در بررسی طبقات اجتماعی، فرهاد نعمانی و سهراب بهداد

طبقه مفهومی کانونی نزد مارکس است، اما او فرصت نکرد تبیین جامعی از طبقه ارائه کند. گرچه وی اشارات دقیقی به جنبه‌های مختلف آن دارد

طبقه مفهومی کانونی نزد مارکس است، اما او در فصل ناتمام پنجاه‌ودوم سومین جلد سرمایه فرصت نکرد تبیین جامعی از طبقه ارائه کند. اگرچه وی در سرمایه و در مطالعات سیاسی درخشانِ انضمامی‌تر درباره‌ی جنگ داخلی و مبارزه‌ی طبقاتی در فرانسه، اشارات دقیقی به جنبه‌های مختلف مفهوم‌پردازی طبقه دارد

اقتصاد سیاسی طبقه و دولت در جوامع سرمایه‌داری (بخش یکم)

اشاره:

مقاله‌ی حاضر نخستین بخش مستقل از رساله‌ای است که فرهاد نعمانی و سهراب بهداد در بررسی نظری طبقات اجتماعی در جوامع سرمایه‌داری نگاشته‌اند. این مقاله به بررسی تعیّن دیالکتیکی و سطوح انتزاع – انضمام از منظر روش‌شناسی مارکسی اختصاص دارد. در پنج بخش‌ بعدی که به‌تدریج در سایت نقد اقتصاد سیاسی منتشر خواهد شد، سه سطح انتزاع – انضمام در ساختار اقتصادی سرمایه‌داری، و طبقات و دولتِ هم‌نوا با آن در یک سرمایه‌داری درحال‌توسعه تشریح می‌شود. در بخش نهایی جنبه‌ی اقتصادی ساختار طبقاتی برای چنین جامعه‌ا‌ی به شکل «عملیاتی» طرح خواهد شد.

در این سلسله مقالات مضمون نظری دقیق مفهوم روابط اجتماعی تولید، روابط متقابل دیالکتیکی بین مؤلفه‌ها – فرایندهای اقتصادی و غیراقتصادی و به‌طور خاص دولت، معیارهای نظری تفکیک طبقات در ساختار طبقاتی جوامع سرمایه‌داری «پیشرفته» و «درحال‌توسعه« برای بررسی‌های تجربی- کمّی طبقات، و رویکردهای معرفت‌شناختی مختلف در بررسی‌های تجربی مبارزه‌ی طبقاتی، سیاست (دولت) و آگاهی طبقاتی بررسی خواهد شد. به گمان ما، هریک از این سلسله‌مقالات نوشتارهایی کم‌وبیش منحصربه‌فرد به زبان فارسی در تبیین اقتصاد سیاسی مارکسیستی است.

نخستین بخش این سلسله‌مقالات به شناخت روش‌شناسی مارکسی در تحلیل اقتصاد سیاسی به‌طور عام و طبقات اجتماعی به‌طور خاص اختصاص دارد. – نقد اقتصاد سیاسی.

***

طبقه مفهومی کانونی نزد مارکس است، اما او در فصل ناتمام پنجاه‌ودوم سومین جلد سرمایه فرصت نکرد تبیین جامعی از طبقه ارائه کند. اگرچه وی در سرمایه و در مطالعات سیاسی درخشانِ انضمامی‌تر درباره‌ی جنگ داخلی و مبارزه‌ی طبقاتی در فرانسه، اشارات دقیقی به جنبه‌های مختلف مفهوم‌پردازی طبقه دارد.

برمبنای بررسی ناتمام مارکس از طبقات، کم‌‌وبیش همه‌ی مارکسیست‌ها در مورد تعریف طبقه به‌مثابه‌ی یک رابطه و برمبنای جایگاه مشترک در روابط اجتماعی تولید، توافق دارند. اما برسر این موارد اختلاف‌نظر هست: (۱) مضمون نظری دقیق مفهوم «روابط اجتماعی تولید»، (۲) روابط متقابل «دیالکتیکی» بین مؤلفه‌ها[۱] (فرایندها)ی اقتصادی و غیراقتصادی (به‌ویژه دولت)، (۳) معیارهای نظری تفکیک طبقات در ساختار طبقاتی جوامع سرمایه‌داری «پیشرفته» و «درحال‌توسعه» در یک مقطع زمانی و یا در طول زمان، و بررسی‌های تجربی- کمّی این طبقات، و (۴) رویکردهای معرفت‌شناختی مختلف در بررسی‌های تجربی مبارزه‌ی طبقاتی، سیاست (دولت) و آگاهی طبقاتی.

هدف این مجموعه مقالات تأمل بر پرسش‌های بالا، به‌مدد تمرکز بر پیکره‌بندی طبقات و دولت در جوامع سرمایه‌داری «درحال‌توسعه» به‌صورت عام، به‌رغم تفاوت‌های انضمامی‌تر آن‌ها، است. علاوه بر آن، نقطه‌ی اتکا و آغازگر بحث ما روش‌شناسی رویکرد منطقی – تاریخی در اقتصاد سیاسی با تمرکز بر روش دیالکتیک و سطوح انتزاع در بررسی‌های اجتماعی است که در بسیاری از مطالعات مارکسیستی گاه صراحت کافی ندارد و به نظر ما ریشه‌ی برخی اختلافات میان مارکسیست‌ها به این موضوع بازمی‌گردد.

مسیر مدرنیته‌ی سرمایه‌داری و هم‌نوا باآن، پیکره‌بندی طبقات اجتماعی، در هر جامعه‌ی «درحال‌توسعه»ی به لحاظ تاریخی مشخص، فرایندی یکنواخت، تدریجی و خطی نبوده است. نمی‌توان این فرایند پیچیده را با منطق تغییرناپذیر مدرنیسم یا روایتی از توسعه‌گرایی[۲] تبیین کرد. تعاملِ دیالکتیکی[۳] به‌لحاظ تاریخی معین بین روابط طبقاتی و روابط دولت – جامعه در عرصه‌های ملی و بین‌المللی این مسیر را رقم می‌زند. این تعاملات دیالکتیکی در درون یک جامعه و در بطن روابط بین‌المللی،همگی در کانون فرایند غیرخطی،[۴] ناموزون[۵] و مرکب[۶] توسعه‌ی مدرنیزاسیون سرمایه‌داری هستند. [7]

چنین چشم‌اندازی در اقتصاد سیاسیِ طبقه و دولت مستلزم بررسی حلقه‌های میانجی[۸] بین نظریه و تاریخ است. این چشم‌انداز مستلزم سازه‌ای نظری است که بر سطوح متعددی متکی است. به عبارت دیگر، روش مورداستفاده‌ی این ساختمان نظری بر سطوح مختلف تحلیل نظری و تجربی پدیده‌های اجتماعی مبتنی است ، و بر مفاهیم و ابزارهایی مانند تعیّن دیالکتیکی[۹] و بازتعیّن مرکب،[۱۰] سطوح مختلف انتزاع[۱۱] – انضمام،[۱۲] و عملیاتی‌کردن[۱۳] مفاهیم اجتماعی سروکار دارد که هیچ‌یک از آن‌ها فارغ از بحث و اختلاف‌نظر نیست. با این حال، هدف ما در این‌جا حل اختلاف‌نظرهای موجود درباره‌ی این گونه پرسش‌های نظری و روش‌شناختی نیست. ازاین‌رو بدون مباحثات تفصیلی درباره‌ی نظریه‌ها و مفهوم‌سازی‌های رقیب، صرفاً به ارائه‌ی برداشت موردنظرمان از عناصر درخور روش‌شناختی و مفهومی در اقتصاد سیاسی برای بررسی مشخص ساختار طبقات اجتماعی می‌پردازیم.

سخن کوتاه، چنین تمرکزی نگرشی منطقی – تاریخی را ضرورت می‌بخشد تا در فضای مه‌آلود واقعیت‌ها، متغیرها، رخدادها، روابط، ستیزها، فرایندها و عاملیت‌ها[۱۴] در شرایط مشخص تاریخی، ما را رهنمون سازد. با این حال، این امر مسأله‌ی مهمی را مطرح می‌کند که چه‌گونه نظریه‌ی ساده – انتزاعی (یعنی کم‌تر انضمامی) را به فرایندهای پیچیده – انضمامی( یعنی کم‌تر انتزاعیِ) دگرگونی‌های تاریخی مرتبط سازیم. یک روش برخورد با این مسأله گزینش روش غیردیالکتیکی علت و معلولی است که اقتصاددانان و جامعه‌شناسان متعارف به کار می‌برند. طرفداران این رویکرد از روش افراطیِ تجربه‌گرایانه[۱۵] – اثبات‌گرایانه[۱۶] پیروی و فرض می‌کنند که[۱۷] متغیرهای ریاضیِ اجتماعی و اقتصادی و قوانین و گرایش‌های عام چنان همسان تاریخ‌اند که می‌توان آن‌ها را به‌طور مستقیم و بدون هیچ نظریه‌ی میانجی، با پدیده‌های انضمامی اجتماع یا تاریخ مرتبط ساخت. این رویکرد، روابط انضمامی را به‌طور مستقیم و بدون هیچ‌گونه میانجی مطابق مدعاهای غیرتاریخی ساده‌ی خود می‌سازد و هرگونه تعامل دیالکتیکی پدیده‌ها، ساختارها، عاملیت‌ها و فرایندهای اقتصادی را با موارد مشابه غیراقتصادی که بسیاری از آن‌ها کمیّت‌ناپذیرند، منکر می‌شود. همین مسأله در مورد مارکسیست‌هایی صادق است که نمی‌پذیرند نظریه را باید براساس نمودهای متعددی که به‌ظاهر در تناقض با آن هستند، تعدیل کرد و تأکید دارند که بدون میانجی‌های لازم می‌توان نظریه را بر تحولات واقعی انطباق داد. ما از این رویکردها پیروی نمی‌کنیم.

نقد اقتصاد سیاسی برخلاف اقتصاددانان کلاسیک و نوکلاسیک، نظام‌های اجتماعی – اقتصادی را وحدت متناقضی[۱۸] از روابط اجتماعی (یعنی روابط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی) مختلف، برمبنای اولویت دیالکتیکی روابط اقتصادی در وهله‌ی نهایی، به میانجی پراتیک انسانی، درک می‌کند. بدین ترتیب، پدیده‌های اجتماعی که تعیّن منطقی و تاریخی دارند، به مثابه تمامیت یا کل‌های پیچیده‌ی اجتماعی از طریق تغییر درون‌زای مستمر زاده می‌شوند و زوال می‌‌یابند.

در ادامه، با معرفی مختصری از دو مسأله‌ی مرتبط در زمینه‌ی روش‌شناسی نقد اقتصاد سیاسی آغاز می‌کنیم که در بسیاری از مطالعات نادیده گرفته می‌شود و/یا به‌رغم استفاده‌ی مکرر از واژه‌های «دیالکتیک» و «دیالکتیکی»، «انضمامی» و «انتزاعی» و مانند آن، مسلم فرض می‌شود. با توجه به هدف موردنظرمان، این امر مستلزم تشریح تعیّن دیالکتیکی و سطوح انتزاع- انضمام برای مطالعات اجتماعی – اقتصادی و استخراج منطقی – تاریخی شناسایی طبقات اجتماعی و دولت است. این مقدمه (اجزای الف و ب رساله) مفهوم‌سازی طبقات اجتماعی در اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری را تسهیل می‌کند و برای تقریب[۱۹] تجربی و کمّی ساختارهای اجتماعی – اقتصادی طبقاتی ضروری است.

بعد از این مقدمه‌ی ‌شناخت‌شناسانه،[۲۰] به منظور مفهوم‌سازی طبقات در سرمایه‌داری بر شناسایی سه بُعد مرتبط روابط تولید سرمایه‌داری در سه سطح انتزاعی – انضمامی متمرکز می‌شویم. این سطوح عبارتند از: ساختار اقتصادی سرمایه‌داری ناب و ساختار دوقطبی طبقات آن بر اساس سرمایه و کار؛ سطح میانجی مطالعه‌ی نظام اجتماعی-اقتصادی سرمایه‌داری و ویژگی ساختار طبقاتی چندگانه‌ی آن برمبنای اولویت رابطه‌ی کار و سرمایه (اجزای پ و ت ث)؛ و سرانجام سطح سوم مفهوم‌سازی طبقاتی و عملیاتی کردن آن در دولت – ملت‌های سرمایه‌داری‌های «درحال‌توسعه» (اجزای ج و چ).

ما بر این باوریم که خوانندگان‌مان خواهان طرح تفصیلی ملاحظات روش‌شناختی و نظری هستند چراکه این نکات چارچوب نظری را برای مفهوم‌سازی طبقات اجتماعی و عملیاتی کردن آن به‌صراحت روشن می‌سازد. با این حال، خاضعانه اذعان داریم که: «راهِ شاه‌واره‌ای به سوی علم وجود ندارد و تنها آنان که خستگی بالارفتن از راه‌های پرفرازوفرود را به جان می‌خرند، بخت آن را دارند که به قله‌های درخشان راه یابند.» [21]

الف. تعیّن و بازتعیّن دیالکتیکی

منطق دیالکتیک به‌مثابه آموزش منطقی ماتریالیسم دیالکتیکی روش تفکر از راه کل‌ها یا تمامیت‌های اجتماعی متضاد است.[۲۲] به‌عنوان مثال، نظام اقتصادی – اجتماعی سرمایه‌داری و طبقات اجتماعی همنوای آن، تمامیتی است براساس تعامل دیالکتیکی میان روابط مختلف (مؤلفه‌ها یا عناصر ، لحظه‌ها، فرایند‌ها) که موجودیت اجتماعی و ثبات – تغییر آن را تشکیل می‌دهند. دیالکتیک به تفکر ما نظم می‌بخشد تا وحدت و تضاد در روابط مؤلفه‌ها و فرایندها، تعاملات و تغییرات یک کل را با استفاده از قواعد استدلال دیالکتیکی در هر سطحی از انتزاع یا انضمام، در نظر بگیریم.[۲۳]

 تضاد مقوله‌ی اساسی دیالکتیک ماتریالیستی است. ازاین‌رو معرفی مختصر سرشت روابط اجتماعی متضاد و نیز پیوند بین تحلیل انتزاعی و تاریخی، برای پرهیز از تفاسیر نادرست و ساده‌انگارانه‌ی غیردیالکتیکی وغیرتاریخی، اهمیت ویژه‌ای دارد. روش شناسی نقد اقتصاد سیاسی کلاسیک و نوکلاسیک مبتنی بر سه اصل عمده‌ی روابط دیالکتیکی بین پدیده‌های اجتماعی است. پدیده‌های اجتماعی در وحدت متضادند که هم بالفعل و هم بالقوه‌، هم تعیین‌کننده[۲۴] و هم تعیین‌شده‌[۲۵]اند، و همواره دستخوش تغییرند. [26] این پدیده ها از وضعیتی بالقوه برمی‌آیند، تحقق می‌یابند و به وضعیت بالقوه‌ی دیگری بازمی‌گردند. [27] به عبارت دیگر، به سبب محتوای متضاد تمامی پدیده‌ها، دیدگاه دیالکتیکی به واقعیت اجتماعی همچون جریانی زمان‌مند از پدیده‌های متضادِ تعیین‌کننده و تعیین‌شده نگاه می‌کند که از وضعیتی بالقوه به پدیده‌های اجتماعی بالفعل می‌بالند و به وضعیت بالقوه‌ی جدیدی حرکت می‌کنند. این، چارچوب سرشت دیالکتیکی تولید دانش است که در منطق دیالکتیکی پژوهش نزد مارکس بازتاب می‌یابد.

نقد اقتصاد سیاسی نظام سرمایه‌داری را چونان وحدت متناقضی تصور می‌کند که در آن لحظه‌ها یا مؤلفه‌ها، برای مثال عناصر اقتصادی و غیراقتصادی (یعنی سیاسی و ایدئولوژیک) به‌میانجی پراتیک – مبارزه، در ارتباط دیالکتیکی با یکدیگرند. این امر نشان می‌دهد که کلیت اجتماعی تمامیتی غیرتاریخی نیست، خواه به‌عنوان جمع ساده‌ی بخش‌هایش و خواه تمامیتی که در آن هر بخش صرفاً نقشی مکانیکی در تعیّن آن داشته باشند. مؤلفه‌ها یا لحظه‌های هر تمامیت اجتماعی در وحدت و تضاد با یکدیگرند، و ازاین‌رو ماهیتی گذرا دارند، و دستخوش تغییر مدامِ زاده شدن و میرایی‌اند. وحدت تضادها نشان‌دهنده‌ی ثبات روابط و سرشت نسبی و گذرای آن است. با این‌حال، در این فرایند، مبارزه‌ی متضادها مطلق است که این خود بازتابی از استمرار فرایند تکامل است. چراکه تضاد نه‌تنها بیانگر رابطه بین مؤلفه‌های متضاد در یک کل یا بین تمامیت‌های متضاد است، که رابطه‌ی هستی اجتماعی با خودش، یعنی نفی پایای خود نیز به شمار می‌رود.

 برای پرهیز از تفسیرهای ساده‌انگارانه از تعیّن دیالکتیکی و روابط بین اجزای تشکیل‌دهنده‌ی یک هستی انضمامی در هر سطحی از انتزاع، و کاربرد آن در بررسی‌های اجتماعی (برای مثال در تعامل بین عناصر مختلف ساختار اقتصادی سرمایه‌داری و بین ساختار اقتصادی و مؤلفه‌های سیاسی و ایدئولوژیک) ومفهوم‌سازی طبقاتی، شناسایی برخی از ویژگی‌ها و جنبه‌های مختلف چنین تعیّنی ضروری است.این نکات مرتبط در مطالعه‌ی ما عبارتند از:(۱) تعیّن دیالکتیکی و تعیّن ساده (مکانیکی)؛ (۲) شرایط وجودی مؤلفه‌های تعیین‌کننده – تعیین‌شده‌ی یک کل به‌مثابه‌ی دو سوی تضاد؛ (۳) اثر مؤلفه‌ی تعیین‌شده بر مؤلفه‌ی تعیین‌کننده، وبازتعیّن مرکب[۲۸] و تعیّن در وهله‌ی نهایی؛ (۴) حدود تغییرات در بازتعیّن و استقلال نسبی مؤلفه‌ی تعیین‌شده از مؤلفه‌ی تعیین‌کننده ؛(۵) همنوایی و تضاد در تمامیتی اجتمامی.

روشن سازی این ویژگی‌ها که کم‌تر در مطالعات منطقی – تاریخی معاصر به‌صراحت بیان شده، ضروری است، خواه از آن رو که برخی مارکسیست‌ها منطق دیالکتیکی را رها کرده و خواه آن‌که، به‌رغم تظاهر لفظی به دیالکتیک، ظرایف آن را نادیده گرفته‌اند.

 نخست، در روش‌شناسی نقد اقتصاد سیاسی، تمایز مفهوم تعیّن روابط ساده (مکانیکی) میان متغیرها در مقابل روابط دیالکتیکی آن‌ها ضروری است. تعیّن ساده‌ی غیردیالکتیکی و علت- معلولی در ریاضیات مبتنی بر رابطه‌ی متغیرهای «مستقل» و «وابسته» است. مثلاً در تابع Y=f(X) با فرض ثبات سایر عوامل، متغیرهای مستقل (X) و وابسته (Y) در کنش متقابل دیالکتیکی یا در رابطه‌ای تضادآمیز با یکدیگر نیستند. برخلاف تعیّن ساده، تعیّن دیالکتیکی با تعیّن دوجانبه‌ی عناصرِ نه مجزا، بلکه متمایزِ تعیین‌ کننده (گاه مارکس آن را «فعال»[۲۹] می‌نامد) و تعیین‌شده ( گاه مارکس آن را «منفعل»[۳۰] می‌نامد) در وحدت دیالکتیکی آن‌ها در یک تمامیت اجتماعی تاریخی سروکار دارد. بدین ترتیب، تعیّن دیالکتیکی بیانگر تغییری درون‌زا برمبنای وحدت و تضاد مؤلفه‌های تعیین‌کننده و تعیین‌شده است. در نظام‌های اجتماعی – اقتصادی، وحدت و تضادِ مؤلفه‌های اجتماعی، به‌عنوان مثال مؤلفه‌های اقتصادی و غیراقتصادی، وحدتی ساختاریافته را تشکیل می‌دهند که در آن ساختار اقتصادی، روابط تولیدی، نهایتاً جایگاه تعیین‌کننده را در نظام اجتماعی دارد. این وحدت ساختاریافته وحدتی است در تضاد در چارجوب یک کل، و از این رو، تعیّن دیالکتیکی واکاوی شرایط وجودی متناقض روابط اجتماعی (یا مؤلفه‌ها)ست. در چارچوب این کلیت اجتماعی، مبارزه – پراتیک انسان‌ها میانجی این روابط است.

 دوم آن که، مؤلفه‌ی تعیین‌کننده (مثلاً رابطه‌ی اقتصادی) عناصر تعیین‌شده (مثلاً مؤلفه‌های غیراقتصادی مانند مؤلفه‌های سیاسی و ایدئولوژیک) را در تمامیتی معین (مثلاً نظام سرمایه‌داری) بیان می‌کند. این امر بیانگر آن‌ست که مؤلفه‌ی تعیینکننده وجود عنصر تعیین‌شده (مثلاً مؤلفه‌ی سیاسی) را به‌مثابه شرط وجودی خود، ضرورت می‌بخشد: یکی بدون دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد، و تنها در این معنا یکی از عناصر دیگری را تعیین می‌کند. علاوه بر این، تعیین‌شده‌بودن به معنای شرط بازتولید و نیز نفی مؤلفه‌ی تعیین‌کننده است. به‌عنوان مثال، ساختار اقتصادی سرمایه‌داری مبتنی بر روابط ستیزه‌جویانه‌ی تولید است و ستیز طبقاتی در آن ناگزیر است. با این حال، این ستیز موجد بازتولید ساختار اقتصادی است. بنابراین، ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک که این مبارزه را محدود می‌سازند، در عین حال بازتولید روابط اقتصادی را تسهیل می‌کنند. به عبارت دیگر، وجود ساختار اقتصادی بدون ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک هم‌نوا قابل‌تصور نیست. چنان که خواهیم دید، شناسایی این ویژگی ‌وحدت ضدین برای مفهوم‌سازی طبقه در هر سطحی از انتزاع نیز لازم است.

سوم آن که، برخلاف تعیّن مکانیکی ساده، در تعیّن دیالکتیکی عنصر تعیین‌شده به مؤلفه‌ی تعیین‌کننده (مثلاً رابطه‌ی اقتصادی) واکنش نشان می‌دهد و بدون نفی کامل آن، تا اندازه‌ای تغییرش می‌دهد. این امر بیانگر آن‌ست که عناصر تعیین‌شده‌، بر عنصر تعیین‌کننده در آن‌چه می‌توان بازتعیّن مرکب در دنیای واقعی نامید، اثر می‌گذارد. برای مثال، منافع اقتصادی متضاد در ساختار سرمایه‌داری به مبارزه‌ی طبقاتی در روابط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک می‌انجامد. به عبارت دیگر، این مبارزات می‌تواند به تغییر نسبی توازن ایدئولوژیک و سیاست اقتصادی دولت به نفع کارگران به‌دلیل تغییر برخی از مواد قانون کار منتهی شود (یا برعکس) و به تغییر کمّی در روابط تولید بینجامد، و غیره. از این روی، در چنین مواردی، سیاست دولت در عرصه‌ی روابط سیاسی و ایدئولوژیک ، و به میانجی مبارزه‌ی طبقاتی، ساختار اقتصادی سرمایه‌داری را تا حدودی تغییر می‌دهد و تعدیل می‌کند. [31]

براساس نظر مارکس، در جلد سوم سرمایه (فصل سی‌وهفتم):

شکل اقتصادی خاصی که در آن کار اضافی پرداخت‌نشده از تولیدکنندگان مستقیم مکیده می‌شود، رابطه‌ی حاکمان و محکومان را تعیین می‌کند. این رابطه خود مستقیماً از تولید سرچشمه می‌گیرد و به‌نوبه‌ی خود همچون عنصری تعیین‌کننده نسبت به آن واکنش نشان می‌دهد. با این حال، بر این مبنا صورت‌بندی کلی اجتماع اقتصادی، و ازاین‌رو همزمان شکل سیاسی خاص آن که برخاسته از خود این روابط تولید است، شکل می‌گیرد. همواره رابطه‌ی مالکان شرایط تولید با تولیدکنندگان مستقیم ـ رابطه‌ای که همیشه طبیعتاً معادل مرحله‌ی خاصی از تکامل روش‌های کار و ازاین‌رو بهره‌وری اجتماعی آن است ـ نهفته‌ترین راز، شالوده‌ی پنهان کل ساختار اجتماعی و به همراه آن شکل سیاسی حاکمیت و تبعیت، یعنی به‌اختصار شکل مشخص همنوای دولت، را افشا می‌کند. این امر مانع از آن نمی‌شود که شالوده‌ی اقتصادی یکسان ـ شکل مشابه از منظر شرایط عمده‌ی آن – به سبب بی‌شمار شرایط تجربی، محیط طبیعی، روابط نژادی، عوامل نافذ برون‌زای تاریخی متفاوت و جز آن، نشان‌گر بی‌نهایت تنوع و مدارج در نمود خود نباشد و این‌ها را تنها با تحلیل موقعیت‌های مشخص تجربی می‌توان درک کرد.[۳۲]

چهارم آن‌که، اثر تعدیلی عناصر تعیین‌شده بر مؤلفه‌ی اقتصادیِ تعیین‌کننده محدود است، چراکه در تعیّن دیالکتیکی عنصر تعیین‌کننده استقلال عناصر تعیین‌شده را محدود می‌سازد. به عبارت دیگر، مؤلفه‌های تعیین‌شده دارای استقلال کامل از مؤلفه‌ی تعیین‌کننده نیستند و در واقعیت پیوند این دو مؤلفه توأم با میانجی است و تعیّن در وهله‌ی نهایی است. در تعیّن دیالکتیکی مؤلفه‌ی تعیین‌کننده بازتعیّن خود را از طریق مؤلفه‌ی تعیین‌شده محدود می‌سازد و تنها به تغییر کمّی یک تمامیت منتج می‌شود. برای مثال، رفرم‌های سیاسی و اقتصادی در چارچوب نظام سرمایه‌داری تنها به تغییر کمّی می‌انجامند. با این حال، همچنین ممکن است در برخی شرایط ذهنی و عینی مساعد، برای مثال در مورد دگرگونی انقلابی، محدوده‌های تغییر از میان بروند. این جنبه‌ی تعیّن دیالکتیکی (برخلاف کنش متقابل غیر دیالکتیکی در جامعه‌شناسی متعارف) اصل نفیِ نفی[۳۳] را بازتاب می‌دهد.

 همچنان‌که در بالا گفته شد، مؤلفه‌ی تعیین‌کننده، برای مثال مؤلفه‌ی اقتصادی، به‌مثابه‌ی یک رابطه، وجود عناصر تعیین‌شده (مثلاً روابط سیاسی و ایدئولوژیک) را به‌مثابه‌ی شرط وجودی خود، ضروری می‌کند، و تنها به این معنی این مفهوم، دومی را تعیین می‌کند: تعیین‌شده بودن به معنای شرط بازتولید و نیز نفی مؤلفه‌ی‌ تعیین‌کننده است. مؤلفه‌های تعیین‌شده خود بر عنصر تعیین‌کننده تأثیر می‌گذارد، اما رابطه‌ی آن‌ها تعیّنی مکانیکی نیست. در تعیّن دیالکتیکی مؤلفه‌های تعیین‌کننده و تعیین‌شده از یکدیگر متمایزند، اما مجزا نیستند، زیرا این مؤلفه‌ها در وحدت و تضاد با یکدیگرند و به همین دلیل عنصر تعیین‌شده از استقلال نسبی برخوردار است.

 در شرایط واقعی مؤلفه‌های تعیین‌شده در ارتباط با عناصر بسیاری‌اند. در چنین وضعی مؤلفه‌ی اقتصادی نقش میانجی آن‌ها را ایفا می‌کند، و از این رو پیوند عنصر تعیین‌کننده و هریک از مؤلفه‌های تعیین‌شده تعیّن در وهله‌ی نهایی است. این رابطه هیچ‌گاه بلافصل، مستقیم و بدون میانجی نیست. در واقع، تعیّن دیالکتیکی برخلاف دو ادعای افراطی است مبنی بر این‌که رابطه‌ بین مؤلفه‌های تعیین‌کننده و تعیین‌شده بلافصل و بدون میانجی است یا این که تمامی مؤلفه‌های یک نظام از استقلال کامل برخوردارند. نخستین ادعا، مثلاً در اقتصاد نوکلاسیک، به اکونومیسم عامیانه و محض می‌رسد، در حالی که ادعای دوم، یعنی استقلال کامل، به سرگردانی و عدم‌قطعیت کارکردی – ساختاری غیردیالکتیکی در جامعه‌شناسی متعارف می‌انجامد.

 پنجم آن‌که، مؤلفه‌های تعیین‌کننده و تعیین‌شده در نظام اقتصادی – اجتماعی در همنوایی (تناظر) یا ستیزهستند. در مورد نخست، مؤلفه‌ی تعیین‌شده پشتوانه‌ی بازتولید مؤلفه‌ی تعیین‌کننده است یا آن را تسهیل می‌کند یا شرطی برای بازتولید مؤلفه‌ی تعیین‌کننده می‌شود، در حالی که در حالت تضاد آن دو، معکوس‌اش رخ دهد. [34]

مارکس بدون اشاره‌ی صریح به عناصر «تعیین‌کننده»، «تعیین‌شده» و «بازتعیّن » در وهله‌ی آخر (نهایتاً)، این جنبه‌های تعیّن دیالکتیکی را در گروندریسه به شکل زیر مطرح می‌کند:

 «نتیجه‌ای که به آن دست می‌یابیم این نیست که تولید، توزیع، مبادله و مصرف همسان‌اند، بلکه همه‌ی آن‌ها اجزای یک تمامیت، تمایزهای درون یک وحدت هستند. تولید، در تعریفی متضاد از تولید، نه‌تنها بر خودش غلبه دارد بلکه بر دیگر اجزا نیز غالب است. این فرایند همواره به تولید بازمی‌گردد تا از نو آغاز شود. این که مبادله و مصرف نمی‌توانند سلطه داشته باشند بدیهی است. به همین ترتیب است توزیع به‌مثابه تولید محصولات؛ اما توزیع عوامل تولید خود لحظه‌ای از تولید است. بنابراین یک تولید معین یک مصرف، توزیع و مبادله‌ی معین و علاوه بر آن روابط معین بین این لحظه‌های مختلف را رقم می‌زند. اما باید پذیرفت که تولید در شکل یک‌سویه‌ی خود توسط مؤلفه‌های دیگر تعیین می‌شود. برای مثال اگر بازار، یعنی سپهر مبادله، گسترش یابد، آن‌گاه کمیّت تولید رشد می‌یابد و تقسیم‌بندی‌های بین شعبه‌های مختلف آن عمیق‌تر می‌شود. تغییر در توزیع تولید را تغییر می‌دهد، برای مثال تراکم سرمایه، توزیع متفاوت جمعیت بین شهر و روستا و از این قبیل. سرانجام، نیازهای مصرف تولید را تعیین می‌کنند. تعامل دوجانبه‌ای بین این عناصر مختلف رخ می‌دهد. این وضعیت هر کل ارگانیکی است.»[۳۵]

سخن کوتاه، هستی ساختار اقتصادی سرمایه‌داری (یا در این مطالعه، جنبه‌ی اقتصادی ساختار طبقاتی) و تغییر آن بدون ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک متناسب به میانجی کنش‌های طبقاتی قابل‌تصور نیست. همچنان که در ادامه خواهیم دید در شرایط تناقض و تحول، مبارزه‌ی طبقاتی که به لحاظ ساختاری با مؤلفه‌های متعددی محدود می‌شود، به‌طور مستقیم بر این فرایندهای ساختاری اجتماعی تأثیر می‌گذارد و به‌طور همزمان به آن شکل مجدد می‌بخشد. روابط – فرایندهای اقتصادی (یعنی روابط تولیدی) و غیراقتصادی (یعنی سیاسی و ایدئولوژیک) یک کلیت اجتماعی، به میانجی کنش‌های طبقاتی، در روابط متقابلِ دیالکتیکی هستند، و بدین گونه است که مؤلفه‌های غیراقتصادی برمبنای جنبه‌ی تعیین‌کننده‌ی روابط اقتصادی در وهله‌ی نهایی، در هر دو جنبه‌ی منطقی و تاریخی، به لحاظ دیالکتیکی مفصل‌بندی می‌شوند. تنها به این معنی تمامیت صورت‌بندی اجتماعی از سرگردانی و عدم‌قطعیت در دیدگاه کارکردی – ساختاری جامعه شناسی متعارف رها می شود.

افزون بر این، مادامی که مفهوم‌بندی طبقاتی ما در نظر گرفته شود، شناسایی کامل طبقات اجتماعی درون نظام اجتماعی – اقتصادی سرمایه‌داری باید وحدت متضاد تمامی جنبه‌های اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک و مبارزه را در نظر بگیرد. جنبه‌ی اقتصادی طبقات اجتماعی، یعنی هدف مطالعه‌ی حاضر در هر سطحی از انتزاع، تنها مبنایی برای این شناسایی کامل است.

ب – چرا سطوح انتزاع؟

درپی آگاهی از تعیّن دیالکتیکی(بخش الف)، عمده‌ترین کار برای نظریه‌پردازی طبقات اجتماعی در سرمایه‌داری و پویایی هرگونه روابط اجتماعیِ انضمامی، شناخت سطوح مناسب انتزاع است. چراکه جهان پیچیده‌ی واقعی که مرکب از نمودهای مشخص تجربی است، پیچیده‌تر از آن است که به‌طور مستقیم، یا بدون میانجی، به شناخت آن دست بزنیم. نمی‌توان این پیچیدگی را یکباره تبیین کرد و نیازمند بازتولید انضمامی و انضمامی‌تر آن طی مراحلی هستیم. مفهوم سطوح انتزاع به‌مثابه‌ی یک ابزار نظری، بررسی پدیده‌های پویای اجتماعی در سطوح متفاوت انتزاع (یا انضمام) و تکامل را آسان می‌سازد. در این برداشت در آغاز بر مجموعه‌ی از مفروضاتِ به‌غایت انتزاعی، ساده، اما مناسب و کم‌تر انضمامی، یعنی بر گرایش‌های ذاتی پدیده‌های اجتماعی، تمرکز می‌‌کنیم، و سپس اشکال پیچیده‌ی نهایی، انضمامی‌تر، یا کم‌تر انتزاعی، و همچنین پاد-گرایش‌های[۳۶] آن‌ها در سطوح مختلف تکامل، را مطالعه می‌کنیم. [37] در واقع، به گفته‌ی‌ مارکس «اگر نمود بیرونی و ذات چیزها مستیقماً بر یکدیگر منطبق بودند، اصلاً نیازی به علم نبود.»[۳۸] به‌مدد تفکر انتزاعی و از راه خلق نظریه‌ای از فرایندهای مورد پژوهش، ذات را می‌شناسیم. این شناخت، با کشف روابط دیالکتیکی عوامل تعیین‌کننده در کلیت‌های اجتماعی، تغییر و تکامل آن‌ها، جهشی کیفی از سطح تجربی به سطح نظری دانش است. این امر در توافق با گذار از توصیف نمودها به تبیین، یا بیان علل آن‌ها است.

 در چنین برداشتی از زندگی اجتماعیِ انضمامی و شمار انبوه پدیده‌های آن که بی‌واسطه با آن مواجه می‌شویم، آغاز می‌کنیم تا پویایی اجتماعی بنیادیِ ساختارهایی را بپژوهیم که موجد این تجارب اجتماعی است.[۳۹] بااین‌همه، باید تأکیدکرد که فراروی در فرایند انتزاع به سطوح پایین‌تر انتزاع (یاانضمام بیش‌تر) به این معنا نیست که فرایند نیل به واقعیت از انگاره‌ای انتزاعی آغاز می‌شود (نگرشی که ایده‌آلیستی یا انگارگرایانه است)، یا این‌که این روش‌ از سنخ آرمانی[۴۰] غیرتاریخی (مانند نگرش وبری) پیروی می‌کند. حرکت به سطوح انضمامی‌تر به‌معنای بازتولید امر انضمامی در ذهن، حرکت به سطوح انضمامی‌تر به مفهوم مشخص‌کردن هرچه بیش‌تر آن، با به شمار آوردن عناصر و متغیرهای مختلف در تحلیل همان پدیده است.[۴۱] برای مثال، چنان‌که در بخش‌های آتی خواهیم دید، در سطح عالی انتزاع در ساختار سرمایه‌داری «ناب»، فرایند تولید سرمایه‌داری را به‌مثابه‌ی عنصر تعیین‌کننده‌ی کل نظام شناسایی می‌کنیم، و وجود عناصر دیگری مانند ساختارهای اقتصادی پیشاسرمایه‌داری را (که در واقع در ارتباط با روابط سرمایه‌داری‌اند) موقتاّ نادیده می‌گیریم. ناگزیر از این کار هستیم زیرا بررسی و تحلیل اثرات تعدیل‌کننده‌ی آن‌ها بر روابط سرمایه‌داری در سطوح پایین‌تر انتزاع رخ می‌دهد.[۴۲]

علاوه بر این، حرکت متناقض واقعیت اجتماعی در وجوه متعدد آن برمبنای سه اصل بنیادی تغییر بالفعل ـ بالقوه، تعیین‌کننده ـ تعیین‌شده و تغییر دایمی، مستلزم تشریح بیش‌تر دیگر جنبه‌ی مهم روش مارکس در منطق دیالکتیکی است. در تولید دانش، این جنبه، قیاس ـ استقرای دیالکتیکی است (بر خلاف قیاس و استقرا در منطق صوری). برای مفهوم‌پردازی ما از طبقات اجتماعی در سرمایه‌داری در سطوح مختلف انتزاعی‌سازی / انضمامی‌سازی این شفاف‌سازی ضروری است.

مقوله‌های کل/جزء و انضمام/انتزاع نقش بسیار مهمی در تحلیل دیالکتیکی سرمایه و سرمایه‌داری ایفا می‌کنند. برای مثال، تمامی کنش‌های اقتصادی، مانند خرید و فروش‌، تنها در زمینه‌ی‌ کل نظام سرمایه‌داری قابل‌درک‌ است. هر شکل منفرد سرمایه جزیی از کل سرمایه‌ی اجتماعی و هر فرد سرمایه‌دار جزئی از طبقه‌ی سرمایه‌دار به حساب می‌آید، و درک یکی بدون دیگری نا‌ممکن است. امّا این که یک پدیده تنها در رابطه با کل قابل‌فهم است، به معنای این نیست که تحلیل باید از هر «کل» قابل‌مشاهده‌ای آغاز شود. چنین «کل»ی نمی‌تواند ابژه‌ی شناخت باشد. این کارکرد تحلیل است که براساس انتزاع و با ساده‌ترین مقولات اجتماعی به بازتولید انضمام بپردازد. به قول مارکس، غیرازاین حرکتی «آشفته» خواهد بود. ظرافت نهفته در این مبحث با نقل‌قولی طولانی از مارکس آشکار می‌شود که هم به فهم صعود از انتزاع به انضمام و ترتیب بازنمودن پدیده‌های اجتماعی کمک می‌کند و هم به درک اهمیّت سطوح تحلیل یاری می‌رساند.

«به نظر می‌رسد که آغاز از واقعی و انضمامی، با پیش‌شرط واقعی، درست است، بنابراین در علم اقتصاد مثلاً از جمعیت آغاز می‌شود که شالوده و سوژه‌ی تمامی کنش اجتماعی تولید است. اما در بررسی دقیق‌تر این کار نادرست است. برای مثال اگر طبقاتی که جمعیت را تشکیل می‌دهد کنار بگذاریم، جمعیت یک انتزاع است. اگر با عناصری که این طبقات بر آن اتکا دارند، یعنی کار دستمزدی، سرمایه و جز آن، آشنا نباشیم، این طبقات به‌نوبه‌ی خود عبارتی تهی هستند. این عناصر به‌نوبه‌ی خود مستلزم مبادله، تقسیم کار، قیمت‌ها و جز آن هستند. برای مثال، سرمایه بدون کار مزدی، بدون ارزش، پول، قیمت و جزآن هیچ است. بنابراین، اگر قرار باشد از جمعیت آغاز کنیم، این امر مفهومی آشفته [Vorstellung] از کل خواهد بود، پس باید با مددگیری از تعیّن بیش‌تر، به سوی مفاهیمی [Begriff] هرچه ساده‌تر، از انضمام تصورشده به سوی انتزاع‌هایی هرچه بسیط‌تر حرکت تحلیلی بکنیم، تا هنگامی‌که به ساده‌ترین تعیّن‌ها برسیم. از آن‌جا، این سفر را باید ردیابی کرد تا سرانجام بار دیگر به جمعیت برسیم، اما این‌بار نه به‌عنوان مفهومی آشفته از یک کل، بلکه همچون تمامیتی غنی از تعیّن‌ها و روابط متعدد. روشن است که [این روش] به‌لحاظ علمی درست است. انضمامی انضمامی است، چراکه تمرکز بسیاری از تعیّن‌های متعدد و از این رو وحدت در کثرت است. بنابراین در فرایند تفکر به‌مثابه فرایند تمرکز، به‌مثابه نتیجه، پدیدار می‌شود، نه همچون نقطه‌ی گسست؛ ولو آن‌که نقطه‌ی گسست در واقعیت و بدین ترتیب نقطه‌ی گسست برای مشاهده [Anschauung] و مفهوم باشد… [این] روش برآمدن از انتزاعی به انضمامی تنها روشی است که در آن تفکری که انضمامی را دربرمی‌گیرد، آن را به‌مثابه انضمامی در ذهن بازتولید می‌کند.»[۴۳]

در قطعه‌ی طولانی بالا، مارکس بر کل/ جزء و انتزاعی / انضمامی دیالکتیکی در تولید دانش تأکید می‌کند. نزد مارکس استقرای دیالکتیکی از مشاهده («مفهوم آشفته‌ی [Vorstellung] کل» ) به‌مثابه لحظه‌ی تحلیلی / استقرایی آغاز می‌شود. به عبارت دیگر، صعود از انتزاع (انضمام کم‌تر) به انضمام (انتزاع کم‌تر) مستلزم حرکتی اولیه از انضمامی به انتزاعی است. سپس «با مددگیری از تعیّن بیش‌تر» این لحظه «به لحاظ تحلیلی به مفاهیم هرچه ساده‌تر [Begriff]، از انضمام تصورشده به سوی انتزاع‌های هرچه بسیط‌تر» حرکت می‌شود تا به «ساده‌ترین تعیّن‌ها» دست یابیم. «از آن‌جا باید این سفر را ردیابی کرد» سرانجام «بار دیگر به جمعیت [می‌رسیم]، اما این‌بار نه به‌مثابه‌ی مفهومی آشفته از کل، بلکه همچون تمامیتی غنی از تعیّن‌ها و روابط بسیار» یا آن‌چه مارکس انضمامی در تفکر می‌نامد: «تعیّن‌های انتزاعی به‌مدد تفکر به بازتولید انضمامی می‌انجامد.» در این‌جا لحظه‌ی بازگشت، فرایند قیاسی، در مفهوم مشخص آشکارسازی درک هرچه انضمامی‌تر واقعیت از انتزاعی‌ترین تعیّن‌هاست، به نحوی که «انضمامی انضمامی است چراکه تمرکز تعیّن‌های بسیار و از این رو وحدت در کثرت است.» انضمامی واقعی (در برابر «انضمامی تصورشده») به‌طور بالقوه دربردارنده‌ی انتزاعی‌ترین تعیّن‌هاست و این تعیّن‌ها به‌طور بالقوه دربرگیرنده‌ی انضمامی در تفکر است که که از طریق بازنمایی واقعیت اجتماعی متناقض که به شکل فزاینده تفصیلی‌تر می‌شود، به آن دست می‌یابیم.

پیش از تبیین تفصیلی طبقات در سرمایه‌داری در سطوح مختلف انتزاع، ارائه‌ی مثالی مختصر از کاربرد استقرا / قیاس دیالکتیکی در مفهوم‌سازی طبقاتی سودمند است. استقرای دیالکتیکی از مشاهده آغاز می‌شود. برای مثال، اگر جمعیت به‌مثابه یک «کل آشفته» نقطه‌ی آغاز استقرا باشد، نتیجه مفهوم طبقه به‌مثابه مفهومی انتزاعی‌تر است. مفهوم طبقه تفصیل کم‌تری دارد، «انتزاع بسیط‌تر»ی است اما در خودش مفهوم جمعیت را دربر دارد. در این روش، طبقه شرط وجود جمعیت، یعنی شرط تعیین‌کننده، یا «ساده‌ترین تعیّن‌ها»ی آن، می‌شود. مرحله‌ی بعد، از طبقات (یک مفهوم انتزاعی) آغاز می‌شود و به مفاهیم انتزاعی‌تر مانند فرایند تولید، فرایند کار، و فرایند ارزش‌یابی یا تصاحب ارزش اضافی گذر می‌کند. بنابراین، در این فرایند، انتزاع به معنای انتزاع از واقعیت (برای مثال از جمعیت، تولید، تصاحب ارزش اضافی) نیست، «بلکه تمرکز فزاینده بر واقعیت انضمامی در مفاهیمی از سرشت اصلی‌اش به‌مثابه تعیین‌کننده‌هایی هرچه ساده‌تر است. از خلال تعیّن دیالکتیکی به ساده‌ترین تعیّن می‌رسیم، که سپس تمامی دیگر جنبه‌های واقعیت اجتماعی را به‌عنوان بالقوه‌ها… دربر می‌گیرد»، برای نمونه روابط تولیدی سرمایه‌داری (کارکدی: ۲۰۰۸ ب). فرایند بعدی فرایند قیاس است که به «کلیت غنی بسیاری از تعیّن‌ها و روابط» منتهی می‌شود. در این صعود از انتزاعی به انضمامی «تفکر انضمامی را ضبط و آن را به‌مثابه انضمامی در ذهن بازتولید می‌کند».[۴۴] در این صعود، بازسازی ذهنیِ هرچه انضمامی‌تر، تصویری تفصیلی‌تر، اما موقتی، از واقعیت و عوامل تعیین‌کننده‌ی آن ارائه می‌کند. در بخش‌های آتی، ما این روش را در مورد مفهوم‌پردازی طبقات در سرمایه‌داری در سطوح مختلف انتزاعی / انضمامی به کار می‌‍‌بریم. [45]

در مقام مثالی دیگر در مورد بررسی طبقات اجتماعی در جامعه‌ا‌ی به لحاظ تاریخی معین، در بالاترین سطح انتزاع (یا پایین‌تر سطح انضمام)، این فرایند مستلزم شناسایی وحدت متناقض تبلوریافته در ساختار اقتصادی، یعنی روابط تولیدی، است. با مفروضات ساده‌ساز، اما مربوط و مناسب، مانند کنارگذاشتن وهله‌های غیراقتصادی تمامیت روابط اجتماعی در نظام سرمایه‌داری، مانند روابط سیاسی، پیش از سروکار داشتن با میانجی‌هایی که آن‌ها را برای تحلیل تاریخی انضمامی‌تر سودمند می‌کند، قواعد عام اصلی یا ابعاد مختلف طبقات اجتماعی در فرایند اجتماعی تولید سرمایه‌داری را شناسایی می‌کنیم. بنابراین در سطح پایین‌تر انتزاعی (یا بالاتر انضمامی)، شمار هرچه بیش‌تری از متغیرها، روابط – فرایندها در نظر گرفته می‌شود، برای مثال در سرمایه‌داری انحصاری به‌مثابه‌ی مرحله‌ای در تکامل سرمایه‌داری. سرانجام ما پیکره‌بندی طبقاتی و تغییر آن در طول زمان و در مرحله‌ی مشخصی از تکامل سرمایه‌داری را با در نظر گرفتن روابط دیالکتیکی تعیّن‌های متعدد اقتصادی و غیراقتصادی، می‌‌توانیم بررسی کنیم. این، روش تحلیل مارکس در سه جلد سرمایه است، چنان که خود وی به‌صراحت می‌گوید:

«در جلد یکم پدیده‌هایی را تحلیل کردیم که فرایند تولید سرمایه‌داری را در مفهوم دقیق آن، به‌عنوان فرایند بی‌واسطه‌ی تولیدی، تشکیل می‌دهد، بدون توجه به هیچ‌یک از اثرات ثانوی عوامل مؤثر بیرونی. اما این فرایند بی‌واسطه‌ی تولید کل حیات سرمایه را دربر نمی‌گیرد. در دنیای واقعی این فرایند با فرایند گردش تکمیل می‌شود که موضوع بررسی جلد دوم بود… در بخش سوم که فرایند گردش را در مقام میانجی فرایند بازتولید اجتماعی بررسی می‌کند، فرایند تولید سرمایه‌داری درکل همنهاد فرایند تولید و گردش در نظر گرفته شد. با ملاحظه‌ی آن‌چه… در [این] جلد سوم بررسی می‌کنیم، در این مجلد نمی‌توان خود را به تأملاتی کلی در زمینه‌ی این همنهاد محدود کنیم. برعکس، این جلد… باید بر بر اشکال انضمامی که از حرکت‌های سرمایه به مثابه یک کل برمی‌بالد، متمرکز شود و آن را توصیف کند.» [46]

شناسایی سطوح انتزاع روش نیرومندی برای مرتبط ساختن ساختار اقتصادی سرمایه‌داری ناب با جوامع سرمایه‌داری به‌لحاظ تاریخی مشخص به میانجی مراحل مختلف است. اتکا به سطوح تحلیل ما را قادر می‌سازد در مسیر پیکره‌بندی تاریخی در جوامع سرمایه‌داری، پلی بین نظریه و ویژگی تاریخی بزنیم.

با آگاهی از نکات روش‌شناختی درباره‌ی تعیّن دیالکتیکی (قسمت الف) و سطوح انتزاع (قسمت ب)، در پنج بخش‌ بعدی نوشته(قسمت‌های پ تا چ) بر اساس سه سطح تحلیلی مرتبط با هم به بررسی ساختارهای طبقات اقتصادی و نیز دولت هم‌پایشان در یک دولت ـ ملت سرمایه‌داری در حال توسعه می‌پردازیم. این سه سطح بررسی( یا به گمان برخی از مارکسیست‌ها سطوح بیش‌تر یا کم‌تر) را نویسندگان مختلف به شکل‌های اندکی متفاوت نام‌گذاری می‌کنند و شرح می‌دهند. ما تاحدی واژگان و مفهوم‌سازی‌های آنان را تعدیل می‌کنیم. [47] سرانجام، جنبه‌ی اقتصادی ساختار طبقاتی برای یک جامعه‌ی سرمایه‌داری در حال توسعه را در بخش پایانی عملیاتی می‌سازیم.

 

 

پی‌نوشت‌ها

[1] istances عناصر،فرایند‌، لحظه‌ها یا وهله‌ها

[2] developmentalism

[3] dialectical interaction

[4] non- linear

[5] uneven

[6] combined

[7] برای آگاهی از جنبه‌ی عام تکامل ناموزون و مرکب در تاریخ و کاربرد آن در تاریخ ایران، ن.ک. نعمانی، تکامل فئودالیسم در ایران (1358)، به ویژه فصول دو تا پنج.

[8] mediating links

[9] dialectical determination

[10] combined redetermination

[11] abstraction

[12] concreteness

[13] operationalization

[14] actors

[15] empiricist

[16] positivist

[17] appearances

[18] unity in opposition

[19] approximation

[20] epistemological

[21]پیش‌گفتار مارکس بر ترجمه‌ی فرانسوی جلد اول سرمایه، در:

 https://www.marxists.org/archive/marx/works/1867-c1/p2.htm.

[22] در کوران نوشتن گروندریسه، مارکس در نامه‌ای به انگلس به تاریخ 16 ژانویه 1858 می‌نویسد: «…نگاه مجد‌د اجمالی‌ام به کتاب منطق هگل خدمت بسیار بزرگی به من کرده ‌است» (Marx and Engels, Selected Correspondence, 1955, p.93 ). درسا‌ل 1914، لنین نیز به‌هنگام مطالعه‌ی کتاب منطق هگل می‌نویسد: «فهم کتاب سرمایه مارکس، به‌ویژه فصل اول، بدون مطالعه و درک تمامی کتاب منطق هگل به‌کلی ناممکن است. در نتیجه، پس از گذشت نیم قرن، هنوز هیچ‌یک از مارکسیست‌ها مارکس را درک نمی‌کنند.»

http://www.marxistsfr.org/archive/lenin/works/1914/cons-logic/ch03.htm

[23] در مورد کاربرد جنبه‌های هستی‌شناسانه و شناخت‌شناسانه و به‌مثابه روش پژوهش-بازنمایی، تشریح و پراتیک در سنت مارکسی، ما از مطالعات انگلس، دیالکتیک طبیعت، لنین (1976)، ایلینکف (2008)، روسدولسکی (1980)، کارکدی (1983، 1991 و 2008)، اولمان (1993 و 2003)، آلبریتون و سیمولدیس (2003)، به‌رغم برخی نظرگاه‌های متفاوت، بهره برده‌ایم. در مورد روش پژوهش ـ بازنمایی مارکس و سطوح انتزاع ما ازجمله از مطالعات روبین (1927)، هریس (1939)، ایلینکف (1982)، روسدولسکی (1980)، کارکدی (2007)، رایت (1983)، بل (2003 و 2005)، آلبریتون (2007)، آلبریتون و سیمولدیس (2003)، پالوچی (2007) و فاین و هریس (1979)، به‌رغم برخی تفاوت‌ها با آن‌ها و تااندازه‌ای رویکردهای متمایزشان، بهره برده‌ایم.

[24] determinant

[25] determined

[26] منطق دیالکتیکی بر مقولات فلسفی از جمله کل و جزء،انتزاع و انضمام، وحدت نامتناهی و متناهی در حرکت، مطلق و نسبی، درونی و برونی، شکل و محتوا، نمود و ذات، حدوث و وجوب، برای بررسی روابط – فرایندهای اقتصادی و غیراقتصادی در نظام‌های‌ اجتماعی – اقتصادی، ثبات پویا و تغییر آن‌ها اتکا دارد. دو اصل منطقی عام آن در ارتباط با بررسی‌های اجتماعی وحدت تاریخی و منطقی و روش فرارفتن از انتزاع به انضمام درسطوح مختلف انتزاع و انضمام‌اند.

[27] باید تأکید کرد که این رویکرد به دیالکتیک مارکسی مبتنی بر دیالکتیک جدید و سرمایه‌ی مارکس (2004) اثر کریس آرتور نیست. به عنوان مثالی از کاربرد رویکرد مارکس، در برابر رویکرد آرتور، توجه کنید که ارزش شکل ماهیت آن است و این ماهیت، کار انتزاعی است. کار انتزاعی انرژی انسانی است که صرف نظر یا منتزع از اشکال مشخص کارهای انضمامی است. کارگران، و نه سرمایه‌داران، در فرایند تولید و تحت اجبار هم ارزش مصرفی کالاها و هم ارزش اضافی مستتر در کالاها را تولید می‌کنند. نزد مارکس، کار انضمامی به کار انتزاعی تقلیل نمی‌یابد. مارکس مطرح می‌کند که «کالاها به‌عنوان ارزش‌های مصرفی مهم تر از هر چیز صرفاً کیفیت‌های متفاوت هستند و در نتیجه شامل حتی یک ذره ارزش استفاده هم نیستند.»

 https://www.marxists.org/archive/marx/works/1867-c1/ch01.htm.

در جلد نخست سرمایه ارزش پیش از آن که خود را در شکل ارزش مبادله تحقق بخشد (یعنی پیش از آن که فروخته شود) در خود کالا مستتر است.

[28] combined redetermination

[29] active

[30] passive

[31] روابط اقتصادی سرمایه‌داری ساختاریافته است. این ساختار تمامیتی است با عناصر متمایز، نه مجزای تولید، مبادله، توزیع و مصرف. در این تمایزِ در وحدت، تنها یک رابطه یا مؤلفه، یعنی روابط تولید، نقش تعیین‌کننده را ایفا می‌کند. برای مثال، تولید اشکال خاص توزیع و الگوی مشارکت در توزیع آن را تعیین می‌کند و مادامی که جنبه‌ی وحدت این رابطه با سایر عناصر به میانجی مبارزه‌ی طبقاتی از میان برداشته نشود، دیگر عناصر و مبارزه‌ی طبقاتی تا حد معینی آن را بازتولید می‌کنند.

[32] https://www.marxists.org/archive/marx/works/1894-c3/ch47.htm

[33] negation of negation

[34] برای آگاهی از منطق و تعیّن دیالکتیکی در علوم اجتماعی ن.ک. کارکدی (2009، 2008، بخش یک و دو،2005 و1991). توجه داشته باشید که مفهوم‌سازی ما از بازتعیّن متفاوت از از مفهوم «فراتعیّن» نزد التوسراست. برای آگاهی از دیدگاهی مشابه اما با واژگانی متفاوت درباره‌ی رابطه‌ی علّی ساختاری، ن.ک.wright (1983). درباره‌ی روش علوم اجتماعی، دیالکتیک همنوایی و تضاد در نظام‌های اقتصادی – اجتماعی ن.ک. نعمانی (1358).

[35] https://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/grundrisse/ch01.htm

[36] counter-tendencies

[37] مقوله‌های انتزاعی و انضمامی در وحدت دیالکتیکی با یکدیگر هستند. انتزاعی بخشی از یک کل، یک‌سویه، ساده، مقدماتی و تکامل‌نایافته است، در حالی که انضمامی روابط متقابل چندسویه و پیچیده‌ی کلِ تکامل‌یافته است. انضمام بیانگر روابط متقابل عینی جنبه‌های یک پدیده است که با ذات، قانون حاکم بر آن رابطه که شالوده‌اش را تشکیل می‌دهد، تعیین می‌شود. انتزاعی «معنای ساده، تکامل‌نایافته، یک‌سویه، ناکامل و ناب (به این معنا که تاثیرات تغییرشکل دهنده آن را پیچیده نکرده است) را مبنا قرار می‌دهد… انتزاعی در این مفهوم را می‌توان گوهر عینی پدیده‌های واقعی دانست، و نه‌صرفاً پدیده‌های آگاهی» یا مدل آرمانی ناب و غیرتاریخی (ایلینکف، 1982: 34). در حالی که انضمامی به‌مثابه نقطه‌ی مقابل دیالکتیکی انتزاعی، بیانگر وحدت جنبه‌های متنوع یک کلیت، و بیان‌کننده‌ی واقعیت مادی پیجیده، تکامل‌یافته و فراگیر است. به قول مارکس «انضمامی انضمامی است جرا که تمرکز تعیّن‌های بسیار و از این رو وحدت در کثرت است».

(http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/grundrisse/ch01.htm).

صعود از انتزاعی ( یاکم‌تر انضمامی) به انضمامی (کم‌تر انتزاعی) مستلزم حرکت اولیه از انضمامی به انتزاعی است. شکافتن یک عینیت، واکاوی روابط یا جنبه‌های اساسی آن، و تحلیل یکپارچه‌ی آن‌ها در شکل «ناب»شان، یعنی «سرمایه‌داری ناب» به‌تمامی از کار ذهنی انتزاع سرچشمه می‌گیرد. به همین ترتیب، تفکر ژرف‌نگرانه از انضمامی به انتزاعی، بازتاب‌دهنده‌ی واقعیت و روابط متقابل دیالکتیکی آن به شکل عمیق‌تر است. روشن است که این برداشت از فرایند انتزاع ارتباطی با «سنخ آرمانی» وبری ندارد که وسیله‌ای برای نظام‌مند کردن و درک واقعیت‌های منفرد است. مفهوم «سنخ آرمانی، مفهومی به‌کل عقلانی است که تاریخ‌پژوهان وبری برای مطالعات تطبیقی‌شان به آن اتکا دارند» (نعمانی 1352) یا

https://pecritique.com/2018/08/13/

[38] https://www.marxists.org/archive/marx/works/1894-c3/ch48.htm

[39] همچنان که در قسمت الف گفتیم، با استفاده از رابطه‌ی علت و معلولی مکانیکیِ ساده قادر به تبیین سرشت فرایند اقتصادی ـ اجتماعی نیستیم. چنین فرایندی نتیجه‌ی تبیین دیالکتیکی بین گرایش بنیادی و شماری از پاد-گرایش‌هاست که همزمان با خودِ گرایش بنیادی و به‌مثابه‌ بخشی از همان فرایند، زاده می‌شود و تکامل می‌یابد. گرایش بنیادی و پاد-گرایش‌ها متمایز از یکدیگرند، اما بخشی از یک وحدت و یک کل، هستند که تکامل آن متناقض است. تکامل در برگیرنده‌ی دو روند بنیادی و پاد-گرایش‌های آن است. مارکسیسم، برخلاف علم اجتماعی اثبات‌گرا، بر تغییر درون‌زا و دیالکتیکی تمرکز دارد.

[40] ideal type

[41] http://www.marxists.org/archive/marx/works/1857/grundrisse/ch01.htm

 

[42] اگرچه مارکس همواره در سه جلد سرمایه به منظور روشن‌سازی مثال‌هایی از جهان واقعی را جا می‌داد، در نتیجه‌گیری‌های عمومی در سطح استدلال «ناب» یا «ژرف» (به قول مارکس)، اثر پاد-عوامل را وارد نمی‌کند. برای مثال رجوع کنید به بحث مارکس درباره‌ی تحقق ارزش اضافی:

https://www.marxists.org/archive/marx/works/1885-c2/ch21_01.htm and https://www.marxists.org/archive/marx/works/1885-c2/ch20_04.htm.

[43] https://www.marxists.org/archive/marx/works/sw/course/mscp-supp.pdf

[44] https://www.marxists.org/archive/marx/works/sw/course/mscp-supp.pdf

[45] روشن است که تمامی نکات بالا برگرفته از تناقض بین جنبه‌های بالفعل و جنبه‌های بالقوه‌ی آن است. استقرا، قیاس و تناقض در مفهوم صوری کاملاً متفاوت از استقرا، قیاس و تناقض دیالکتیکی است. در منطق صوری پیش‌فرض‌ها تناقض‌آمیز نیستند.

[46] https://www.marxists.org/archive/marx/works/1894-c3/ch01.htm

 https://www.marxists.org/reference/subject/philosophy/works/ge/weber.htm#s2

همان‌طور که تاکنون روشن شد، این روش‌شناسی کاملاً متفاوت از مدل «سنخ آرمانی» وبری است. وبر پدیده‌های اجتماعی – اقتصادی را به‌عنوان رابطه بین مردم و چیزها و کالاها در بازار تبیین می‌کند، نه برمبنای روابط و فرایندهای میان مردم. «سنخ آرمانی» وبر برمبنای این انگاره است که شالوده‌ی تمامی پدیده‌های اجتماعی – اقتصادی را نظرگاه پژوهشگر، اهمیت فرهنگی مرتبط با هر فرایند معین، تعیین می‌کند و از این فرض پیش می‌رود که علوم اجتماعی تنها جنبه‌های فردی پدیده‌های گوناگون را بررسی می‌کند.«سنخ آرمانی» وی به‌عنوان جایگزینی برای روش دیالکتیکی سطوح انتزاع، اساساً روشی کانتی و غیرتاریخی ـ اثبات‌گرایانه برای نظام‌مند کردن و درک واقعیت‌های فردی است، برای مثاال برمبنای «انسان آرمانی فئودالی» یا «انسان آرمانی سرمایه‌داری» (نعمانی 1352، صص 58-6). ر.ک. وبر 1921 و https://www.marxists.org/reference/archive/weber/protestant-ethic/index.htm.

وبر درباره‌ی سنخ آرمانی می‌نویسد: «ساخت یک روش عمل کاملاً عقلانی در چنین مواردی همچون یک سنخ («سنخ آرمانی») به جامعه‌شناس کمک می‌کند. این سنخ آرمانی از مزیت درک‌پذیری روشن‌تر و فقدان ابهام برخوردار است. در مقایسه با آن، می‌توان روش‌هایی را که عمل بالفعل متأثر از انواع و اقسام عوامل غیرعقلانی، مانند عواطف و خطاها، هستند درک کرد که برمبنای این گمانه که عمل به‌طور ناب عقلانی است، این عوامل مسئول انحراف از مسیر رفتاری موردانتظار هستند.»

 (https://www.marxists.org/reference/subject/philosophy/works/ge/weber.htm#s2)

[47] در این مورد برای آگاهی از نظرات مختلف در باره‌ی سطوح انتزاع به آثار زیر ر.ک.

رابین (1927)، گروسمان (1929)، ا.ل. هریس (1939)، سوییزی (1942)، فاین و هریس (1979)، کارکدی (1977)، رایت (1983)، سکین (2003)، آلبریتون (2007) و بل (2009).




بحران رانت‌خواری سرمایه‌داری در ونزوئلا

مرحله ی گذار و تضادی که حزب کمونیست ونزوئلا نشان می‌دهد

دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، رفیق اسکار فیگوئرا، در سخنان پرمضمون و همه جانبه ای تضادی را در ونزوئلا برجسته می‌سازد که انقلاب بولیواری با آن روبروست. همانجا او مواضع حزب کمونیست این کشور و مصوبه های حزب کمونیست را برای خروج از بحران برمی شمرد و مستدل می‌سازد.

رفیق فیگوئرا ریشه ی «بحران جدی در ونزوئلا» را «وابستگی تولید به نظام سرمایه داری» اعلام می‌کند که با «الگویِ رانتی انباشت سرمایه مشخص می‌شود.» دبیرکل حزب کمونیست خاطرنشان می‌سازد که پس از آغاز انقلاب بولیواری به این «الگو .. برخوردی» صورت نگرفته است؛ نه در زمان چاوز و نه زمان ریاست جمهوری نیکولاس مادورو. باوجود این حزب کمونیست ونزوئلا مدافع انقلاب بولیواری است، زیرا این انقلاب «در مسیر رهایی بخش ملی» حرکت می‌کند. چاوز خواستار «جبهه ی متحدی از مردم قارهّ ما است.» او سرشت «رهایی بخش» انقلاب را «اسلوبی» ارزیابی می‌کند که حزب کمونیست ونزوئلا «از دیرباز به کارش گرفته .. واز دیدگاه ما بنیادین است.» (ص ۱، از حالا تنها شماره ی ص)

در ادامه گفتگو، رفیق فیگوئرا به مسایل فاز کنونی انقلاب که دور تثبیت حاکمیت انقلابی است می‌پردازد و پیش شرط آن را یافتن و به مورد اجرا گذاشتن برنامه ی اقتصادیِ منطبق با نیازهای جامعه در شرایط کنونی در ونزوئلا می‌داند. او از «بحث های موشکافانه و ادامه داری درباره ی سمت و سوی اقتصادی دولت» توسط حزب کمونیست سخن می راند که هدف آن «جستجوی رهیافتی انقلابی به منظور خروج از بحران ناشی از الگوی رانتی سرمایه داری [است]. باید بر برآوردن نیازهای مردم به وسیله فراهم کردن خدمات اجتماعی تمرکز» نمود. (۲)

برای دسترسی به این هدف است که حزب کمونیست ونزوئلا خواستار جبهه متحد خلق می‌شود و آن را «اتحادی گسترده بر ضد امپریالیسم» می‌نامد. گامی که باید با «سازماندهی و تشکیل جبههٔ طبقهٔ کارگر، دهقانان، مردم بومی و نیروهای مردمی» (۳) به ثمر رسانده شود. وظیفه ی «جبهه .. یک اتحاد گستردهٔ ضد امپریالیستی برای رو در رویی و شکست دادن تهاجم خارجی .. رو در رو شدن با اصلاح طلبان داخلی و جریان های تسلیم طلبی است که با گفتمان انقلابی ای دروغین، سرگرم تشکیل اتحادهایی اند که مخالف فرایند جنبش رهایی بخش ملی بوده و چشم اندازی مخالف با مسیر سوسیالیستی دارند.» (۴) باید در این جبهه گسترده «جایگاه طبقه کارگر، دهقانان و بومیان مشخص گردد». این جایگاه نمی‌تواند «تنها به یک گفتمان منطقی [پایان یابد]، بلکه [باید] با مشارکت واقعی در روند سازندگی نهادهای تولیدگر [عملی گردد]، به همین دلیل است که ما باید اتحادی گسترده بر ضد امپریالیسم را با همهٔ بخش ها، ازجمله دولت رئیس جمهور نیکلاس مادورو برپا کنیم. همهٔ آن‌هایی که خواهان دگرگونی جدی اجتماعی هستند، حتا بخش بورژوازی ملی را باید همراه ساخت.» (۳)

رفیق اسکار فیگوئر، دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا با اشاره به تضاد کنونی در جنبش انقلابی، وجود تضاد را امری طبیعی ارزیابی می‌کند و آن‌ها را «مشکل آفرین» نمی داند، و اضافه می‌کند «بروز تضاد می‌تواند سازنده باشد.. مساله این نیست که در درون جنبش تضادهایی می‌توانند وجود داشته باشند، چگونگی رویکرد ما با این تضادها است که می‌تواند مسأله سازد باشد!» (۳)

مساله های دیگری نیز در این گفتگو که در نامه مردم ۶ آبان ۱۳۹۸ بازانتشار یافته است، از طرف رفیق دبیرکل حزب کمونیست مطرح می گردد مانند مساله سرمایه‌گذاری خارجی. او برجسته می‌سازد که «ونزوئلا .. در عرصه ی رشد نیروهای مولده که در برپایی ساختارهای ملی مستقل امری کلیدی است، پیشرفتی نداشته است» (۱) او برجسته می‌سازد که «ما بر این باوریم که سیاست‌های اقتصادی لیبرالی نمی‌تواند ما را از بحران بیرون بیاورد.» بر این پایه است که او سرمایه‌گذاری خارجی را تنها در چارچوب برنامه ی اقتصاد ملی مفید می‌داند و برجسته می‌سازد که هدف «سرمایه گذاری خارجی .. حضورش را تنها به هدف سودبری مستقیم از ثروتی که فروش نفت با خود همراه می‌آورد توجیه خواهد کرد. سرمایه داران هرگز برای پیشرفت ونزوئلا از خود مایه نگذاشته اند، آن‌ها هرگز یک پشیز سرمایه‌گذاری نکرده اند.» (۲)

او در این راستا مخالفت حزب کمونیست ونزوئلا را با «سازش طبقاتی» اعلام می‌کند و مخالفت حزب کمونیست را با «مزایا و امتیاز [در خارج از برنامه اقتصاد ملی] به سرمایه‌گذاری خارجی» برجسته می‌سازد. رفیق دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا خواستار آن است که «پیشنهادها و نقش طبقهٔ کارگر و دهقانان و جمعیت های بومی برای برون رفت از بحران در نظر گرفته شود. (همانجا)

علاوه بر آن، رفیق اسکار فیگوئرا وجود سیاست برتری جویانه «خودی و غیر خودی» را در ونزوئلا توسط حزب حاکم و دولت مادورو مورد انتقاد قرار می‌دهد و سرشت برتری جویانه آن را محکوم می‌کند.

 

وضعی که دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، رفیق اسکار فیگوئرا از شرایط حاکم بر کشور خود ترسیم می‌کند و تضادی را که برجسته می‌سازد که در تغییرات در روبنا و توسعه «سیاسی» محدود می‌ماند و به تغییرات در زیربنا، در اقتصاد سیاسی حاکم ایجاد نمی‌سازد. این تضاد در کشورهای دیگر مانند برزیل نیز وجود دارد، گرچه حزب کارگر برزیل و لولو رهبر آن نیز خود را مانند جنبش چاوزیسم، مبارزان راه سوسیالیسم می‌دانند. حزب کارگر نتوانست در طول ده سال حاکمیت در برزیل تغییرات بنیادین را در زیربنای جامعه پی ریزی کند. علت را باید سردرگمی و ندانم کاری درباره ی برنامه جایگزین برای اقتصاد نئولیبرالی است. بازگشت ارتجاعِ فاشیست به برزیل از طریق رأی مردم نشان «غیبت» اندیشه و کارکرد چپ ترقی خواه است، در مرکز آن چپ انقلابی در این کشورها.

«غیبت» مستمر اندیشه ی انقلابیِ حزب توده ایران، بی‌تفاوتی مزمن برای بحث درباره ی یک برنامه جایگزین برای تغییرات بنیادین در آینده در ایران توسط بخش اپورتونیست رهبری حزب طبقه کارگر، بی تردید به سردرگمی جبهه ی ضد دیکتاتوری دامن زده است. موضع حزب طبقه ی کارگر و دورنمایی که نشان می دهد، تنها برای طبقه کارگر از اهمیت قطعی برخودار نیست. متحدان دور و نزدیک نیز از آن بهره مند می‌گردند.

سخنان سرمداران اصلاح طلب که نامه مردم در مقاله ی دیگر همین شماره بازتاب می دهد، پیامد این «غیبت» و کمبود در سیاست حزب توده ایران است. چانه زدن‌های تاج زاده و امید او به استحاله رژیم، پیامد چنین «غیبت» غیرمجاز توسط حزب توده ایران در صحنه ی مبارزه ی انقلابی است! چنین وضع مبهم و دو دل، بازگشت دیکتاتوری بعدی را صیقل خواهد داد.

وضع در ونزوئلا، برزیل و کشورهای عربی و امثال آن نشان می‌دهد که حتی هنگامی که نیروهای ترقی خواه و ضد امپریالیست نیز – صرفنظر از شکل آن – قدرت حکومتی را در اختیار می گیرند، آنچنان در زیر فشار شرایط تشدید شونده ی نبرد طبقاتی قرار دارند، که زمان و فرصت تنظیم یک برنامه مردمی– دمکراتیک و ملی- ضدامپریالیستی برای اقتصاد کشور بوجود نمی‌آید. دشمن طبقاتی با توطئه های رنگارنگ خود فرصت لازم را برای تنظیم یک برنامه دقیق و منطبق با شرایط و امکانات نخواهد داد. فشار از درون و بیرون، این دولت ها را مجبور می سازد، به طور عمده نقش آتش نشانی ایفا سازند. آیا شرایط بعد از انقلاب بهمین ۵۷ میهن ما تداعی نمی شود؟

بر این پایه است که باید با توجه به تغییرات انقلابی در پیش در ایران، بر اهمیت اندیشیدن و ارایه برنامه‌ای جایگزین برای شرایط بعد از گذار از دیکتاتوری پای فشرد. نسل های آینده این کمبود را به سیاست حزب توده ایران نخواهند بخشید. کوشش برای تنظیم برنامه اقتصاد ملی به عنوان جایگزین برنامه امپریالیستی نئولیبرال می‌تواند در جامعه و میان نیروهای ترقی خواه در طیف چپ با پیامدهای مثبت بسیار همراه باشد و به ایجاد پایه‌های اتحاد نیروها کمک رساند.

برنامه برای مرحله ملی– دمکراتیک انقلاب، که هنوز یک برنامه ی سوسیالیستی نیست، آن طور که حزب کمونیست ونزوئلا نیز آن را ارزیابی می کند، دارای ویژگی ضد امپریالیستیملی است که در خدمت حفظ و تحکیم استقلال ایران وایجاد شرایطی است که حفظ سرشت دمکراتیک تغییرات اقتصادیاجتماعی را در ایران تضمین می کند.

واگذار نمودن انجام این وظیفه به شرایط مبهم آینده، کمبود وحشتناکی را در سیاست کنونی حزب توده ایران تشکیل می دهد که پیامد آن می تواند رشد راستگرایانه ملی گرایی و سیاست‌های برتری جویانه امثال خارجی ستیزی و مدهب ستیزی و زن ستیزی بیش تر باشد و حتی به کودتای بناپارتی بیانجامد!

بخش اپورتونیست و تسلیم طلب رهبری حزب توده ایران که پرچم و ستاره ی راهنما را به دست توده ها ی مبارز نمی دهد، جنبش مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی ایران را خلع سلاح می‌کند!

***

دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا “اتحادِ گرایش‌های متنوع” در جنبش “چاویستا”- جنبش مردمی طرفدار سیاست‌های رئیس‌جمهور فقید ونزوئلا هوگو چاوز- را خواستار است.

اسکار فیگوئرا متولد ۱۹۵۴، در سال‌های اخیر دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا بوده است. او در ۱۷ سالگی، وقتی‌ کارگری فلزکار بود و در استان آراگوئا کار می‌کرد، در “اتحادیه مرکزی کارگران ونزوئلا” شروع به فعالیت کرد. در ۱۹۸۶ دبیرکل اتحادیه کارگری وابسته به حزب کمونیست ونزوئلا شد. او پس از اینکه در ۱۹۹۶ به مقام دبیرکلی حزب کمونیست ونزوئلا انتخاب شد، برای نخستین بار در ۲۰۰۵ به پارلمان ونزوئلا وارد شد. در این گفت‌وگو، اسکار فیگوئرا برنامهٔ حزب کمونیست به‌منظور غلبه بر بحران سیاسی- اجتماعی در ونزوئلا را توضیح می‌دهد.

 سؤال: ارزیابی شما از وضعیت طبقه کارگر ونزوئلا و روی‌هم‌رفته توده‌های مردم چیست؟ به‌نظر شما ریشه‌های این بحران در کجاست؟

اسکار فیگوئرا: شرح ویژگی‌های جامعه ونزوئلا مهم است و پاسخ را با آن شروع کنیم. از دیدگاه حزب کمونیست، چیزی که سبب این بحران جدی در ونزوئلا شده است، شیوهٔ وابستگی تولید به نظام سرمایه‌داری است که با الگوی رانتیِ انباشت سرمایه مشخص می‌شود. در این الگو از سرمایه‌داری است که ریشه‌های بحران فاجعه‌باری را که با آن روبرو هستیم می‌توانیم  بیابیم. باید اضافه کنم که ما بابت پیامد خطاهای اخیر هزینه می‌پردازیم: در فرایند انقلاب بولیواری با این الگوی انباشت سرمایه برخورد نشده است. با برآمدن رئیس جمهور چاوز به حکومت و حتا کم‌تر از آن در دوران ریاست جمهوری نیکولاس مادورو این الگو دست‌نخورده باقی ماند.

این امر در جای خود پرسش دیگری را پیش می‌کشد: چرا حزب کمونیست ونزوئلا پس از به‌دست گرفتن قدرت از سوی چاوز، ونزوئلا را در مسیر روند پیکار رهایی‌بخش ملی ارزیابی می‌کند؟ پاسخ ما این است که، در برنامه چاوز یکی از سازه‌های کلیدی به‌منظور گسستن از وابستگی و ساختمان آمریکای لاتینی و منطقه کارائیبی نو گنجانده شده است و آن مبارزه و تلاش سازمان‌یافتهٔ او  برای پی‌ریزی جبهه‌ای متحد از مردم  قارهٔ  ما  است.

این اسلوبی است که از دیرباز به‌کارش گرفته‌ایم و از دیدگاه ما بنیادین است. و اگر قرار باشد به سمت شکستن سلطهٔ امپریالیسم و گسستن از وابستگی دیرینه منطقه‌مان پیشرفتی داشته باشیم، باید به‌کارگیری این اصل را ادامه دهیم. از این جهت ما طرح پیشنهادی رئیس‌جمهور چاوز را از نظر عملی و راهبردی پذیرفتیم.

درواقع، ما تا آنجا پیش می‌رویم که بگوییم، از دیدگاه ما (و در همان زمان که رئیس‌جمهور چاوز این پیشنهاد را مطرح کرد به این موضوع اشاره کردیم) توسعهٔ  اقتصادی ونزوئلا هنوز به مرحلهٔ  ارتقای لازم برای حرکت کردن  به سوی سوسیالیسم نرسیده است. هنگامی‌که چاوز صحبت از گذار به سوسیالیسم را آغاز کرد، ما می‌دانستیم چنین فراخوانی از سوی او بر واقعیت سیاسی‌ای  ویژه استوار است، و با توسعهٔ نیروهای مولده کشور یا همان شرایط عینی، و همچنین با شرایط ذهنی مردم ونزوئلا، همخوانی ندارد. بنابراین، ما به این دلیل در چنین شرایطی هستیم که هنوز بحران عمیق ناشی از الگوی رانتی انباشت سرمایه وابسته به سرمایه‌داری در جای خودش برقرار است و پس از گذشت بیست و اندی سال از فرایند انقلاب بولیواری هنوز  تغییر نکرده است.

دلیل مهم دیگر پشتیبانی ما  از چاوز موضوع حق استقلال در تولید و توزیع نفت است. با آمدن چاوز بر سر کار، دولت  ونزوئلا توانست تولید و توزیع نفت، یعنی سرچشمه اصلی ثروت کشور، را به‌دست گیرد. پیش از چاوز، نود درصد از سود حاصل از نفت به‌وسیله ابرشرکت‌های چندملیتی ربوده می‌شد. پس از چاوز، بخشی از درآمد نفت- درآمدی که ستون اصلی اقتصاد ونزوئلا در صد سال گذشته بود- در‌خدمت امور اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی مردم قرار گرفت.

با این حال، ونزوئلا در جنبه‌هایی دیگر در این عرصه مانند رشد نیروهای مولده که در ساختمان ملتی مستقل امری کلیدی است، پیشرفتی نداشت. چاوز با روشنگری، مردم را سیاسی و وارد عرصه مبارزه کرد. در دوران چاوز مردم ونزوئلا سیاسی‌تر شدند و این در جای خود یکی از علت‌های مهم سرسختی مردم ما و تاب ‌آوردن‌شان در برابر دشواری‌ها است. با آمدن چاوز، در شناخت این‌که امپریالیسم آمریکا، متحدان اروپایی‌اش، و نیروهای داخلی صاحب ثروت و قدرت که با سرمایه‌داری بین‌المللی همسویی دارند و دشمنان اصلی مردم ما شمرده می‌شوند، جهشی بزرگ در کشور روی داد.

سؤال: حزب کمونیست ونزوئلا مسیر طی شده دولت بولیواری را در سال‌های اخیر چگونه ارزیابی می‌کند؟ برخی‌ها رهبری “نیکولاس مادورو” را به‌سبب شکستن کودتای اخیر، پیروزی در انتخابات، و ایستادگی در برابر یورش امپریالیسم را جشن می‌گیرند، درحالی‌که دیگران او را از راه‌کارهای سازش با سرمایه‌داری مانند خصوصی‌سازی، کاهش هزینه‌های اجتماعی، حذف حقوق کارگران، و جز این‌ها، به‌منظور  رویارویی با بحران نکوهش می‌کنند.

اسکار فیگوئرا: نگرش حزب کمونیست ونزوئلا از زمان برگزاری پلنوم هفدهم و مصوبات آن در آغاز سال ۲۰۱۹ این بوده است که، آن سیاست‌هایی که از سوی دولت مادورو پیاده می‌شوند لیبرالی هستند، و حمل چنین باری بر دوش تنگدستان جامعه گذاشته شده است. این سند نزدیک به سه ماه پیش در پلنوم هفدهم حزب به‌تصویب رسید.

همان‌طور که پیش از این گفته شد، ریشه این بحران  در پیروی از الگوی انباشت سرمایه است که با تعرض امپریالیسم درآمیخته است. ما بر این باوریم که سیاست‌های اقتصاد لیبرالی نمی‌تواند ما را از بحران بیرون بیاورد.

در حزب ما، بحث‌های موشکافانه و ادامه‌داری درباره سمت‌وسوی اقتصادی دولت جریان دارد. آیا این برنامه نولیبرالی نیست؟ پاسخ به آن هنوز در دست بررسی است، اما ما بر این باوریم آن تدبیرهایی که تاکنون انجام گرفته‌اند به‌سود سرمایه‌داران ممتاز، شخصیت‌های ویژه، و خارجیان بوده‌اند. از این منظر، مقررات‌زدایی در سپهر نیروی کار و افت چشمگیر در ارزش نیروی کار، بیکار ساختن در سطحی گسترده، کاهش در بهسازی و خدمات اجتماعی، و جز این‌ها، را شاهد بوده‌ایم.

همان‌طور که اشاره کردم همه این اقدام‌ها به یک هدف انجام می‌شود: تشویق برای کشاندن سرمایه به سرمایه‌گذاری. با این حال، این طرح به‌دلیلی بسیار ساده موفق نخواهد شد: سرمایه‌گذاری خارجی تنها زمانی رو به ونزوئلا می‌آورد و به‌‌آن نزدیک می‌شود که بهای نفت بالا باشد، حضورش را تنها به‌هدف سودبری مستقیم از ثروتی که فروش نفت با خود همراه می‌آورد توجیه خواهد کرد. سرمایه‌داران هرگز برای پیشرفت این کشور از خود مایه نگذاشته‌اند، آنان هرگز یک پشیز سرمایه‌گذاری نکرده‌اند. و اکنون که بهای نفت پایین است، تنها چیزی که می‌توانیم از آنان انتظار داشته باشیم این است که به اینجا بیایند تا از طلای ما، کولتان (گونه‌ای کان‌سنگ فلزدار)، و سایر کانی‌‌های ارزش‌زا که در قلمرو خاک ما یافت می‌شود سود ببرند.

بنابراین، به‌جای آزادسازی بازار اقتصادی و چشم دوختن به سرمایه‌گذاری خارجی، که بی‌فایده هم خواهد بود، دولت مادورو افزون بر جستجو برای رهیافتی انقلابی به‌منظور خروج از بحران ناشی از الگوی رانتی سرمایه‌داری، باید بر برآوردن نیازهای مردم به‌وسیله فراهم‌ کردن خدمات اجتماعی تمرکز کند.

ما مخالف مسیر سازش طبقاتی‌ای هستیم که مزایا و امتیازهایی را به سرمایه‌گذاری خارجی می‌دهد. همه این‌ها به‌ویژه زمانی مشکل‌آفرین می‌شود که این مسیر در گفتمانی سوسیالیستی بسته‌بندی می‌شوند که ارتباطی با واقعیت ندارد. به‌نظر ما گفتمان سوسیالیستی در این مرحله، شرایط عینی را تحریف می‌کند و توده‌ها را متوهم ساخته و به آنان آسیب می‌رساند. تأسف‌آور است که بسیاری از مردم ونزوئلا سوسیالیسم را رد می‌کنند، زیرا آن را به آنچه هم‌اکنون در کشور رخ می‌دهد ربط می‌دهند و برخی دیگر هم می‌پندارند که دستیابی به سوسیالیسم ازخودگذشتگی و سخت‌کوشی‌ای طاقت‌فرسا را طلب می‌کند. البته، درست است که سوسیالیسم برای موفقیت به فداکاری مردم نیاز شدید دارد. سوسیالیسم در مصاف با نیروهای سرمایه به فداکاری زیاد نیاز دارد، اما سوسیالیسم تنها این نیست، سوسیالیسم ساختمان جامعه‌ای نوین هم است. و باید گفت این چشم‌انداز در زمان کنونی در جایی یافت نمی‌شود.

افزون بر پرداختن به نیازهای ضروری مردم، وظیفه‌ای که دولت باید انجام دهد- و ما هم خواهان آن هستیم- این است که پیشنهادها و نقش طبقه کارگر و دهقانان و جمعیت‌های بومی برای برون‌رفت از بحران درنظر گرفته شود. آیا برای برون‌رفت از بحران فعلی ما با نیروهای سرمایه‌داری فراملی باید هم‌پا شویم؟ آیا باید اجازه دهیم دیدگاه بوروکراتیک بر عملکرد دولت چیره شود؟ یا اینکه راه برون‌رفت از بحران کنونی به‌درستی نزد کسانی است که با دستان خود تولید می‌کنند؟ ما سرنوشت‌مان را به گزینه آخری می‌سپاریم.

می‌توان پرسشی را با توجه به شرایط ما به این صورت مطرح کرد که، آیا لازم است با بخشی از بورژوازی داخلی برای رسیدن به هدف‌هایی ائتلاف کنیم؟ پاسخ آری است. ما انعطاف‌ناپذیر نیستیم. ما درک می‌کنیم که دولت برای راه‌اندازی تولید از امکانات ناچیزی برخوردار است، بنابراین باید امتیازهایی داده شود. ونزوئلا باید به‌دنبال متحدان خود بگردد، اما به‌دنبال اتحاد با شرکت‌های فراملی رفتن راه مناسبی نیست. سرمایه‌گذاری آن‌ها نه برای توسعه کشور بلکه برای سودورزی خودشان خواهد بود. ونزوئلا به‌جای آن، باید به‌دنبال سرمایه‌گذاری از سوی بخش‌هایی باشد که روند رهایی‌بخش ملی ما را بپذیرند و تلاش ما را برای رسیدن به یکی از هدف‌های اصلی که همان خودگردانی و استقلال کشور از وابستگی است دریابند.

در هر صورت، جایگاه طبقه کارگر، دهقانان، و بومیان را باید مشخص کرد، نه‌تنها در یک گفتمان منطقی بلکه با مشارکت واقعی در روند سازندگی نهادهای تولیدگر. به‌همین دلیل است که ما باید اتحادی گسترده بر ضد امپریالیسم را با همه بخش‌ها، ازجمله دولت رئیس‌جمهور نیکلاس مادورو، بر پا کنیم. همه آن‌هایی که خواهان دگرگونی جدی اجتماعی هستند، حتا بخش بورژوازی ملی را، باید همراه ساخت.

از این‌ها گذشته، ما در میان یک کشمکش بین قدرت‌های جهانی هستیم. این رویارویی در حقیقت در ارتباط با تعرض به ونزوئلا است. قدرت‌های جهانی نمی‌خواهند ما با چین، روسیه، و هند متحد شویم، چراکه این اتحادها برای از بین بردن شرایط وابستگی ما کلیدی هستند. ما باید در جهت این اتحادها حرکت کنیم و باید در هم‌راستایی با یکدیگر اتحادیه کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب را بسازیم، زیرا این تنها راهی است که می‌تواند زنجیرهای اسارت امپریالیسم در این منطقه‌ها  را  از هم  بگسلد. 

سؤال: به‌تازگی گفت‌وگوهایی بین دولت و برخی از بخش‌های نیروهای مخالف صورت گرفته است. این گفت‌وگوها بدون شرکت سازمان‌های طرفدار چاوز یا طرفدار دولت- به‌جز حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا- انجام گرفت. افزون بر این، و با توجه به بیانیهٔ حزب شما، این حزب توافقنامهٔ “اتحاد حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا و حزب کمونیست ونزوئلا را برای مقابله با بحران سرمایه‌داری ونزوئلا” (۲۶ فوریه ۲۰۱۸/۷ اسفندماه ۹۶) را نقض کرده است که پایهٔ پشتیبانی حزب کمونیست ونزوئلا از نامزدی مادورو در انتخابات ۲۰۱۸ بود. به‌نظر شما آیا حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا توانایی شنیدن صدای جنبش توده‌ای و نیروهای چپ طرفدار چاوز را دارد؟

اسکار فیگوئرا: حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا به صداهای ناهمگون که نیروهای ملی و انقلابی دیگر را شامل می‌شود گوش ناشنوا دارد. یک دلیل ساده برای آن وجود دارد: جدا کردن خودمان، یعنی نیروهای چپ‌گرا، از اتحاد با دولت و حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا بسیار دشوار است، زیرا ما همگی یک دشمن اصلی مشترک داریم که امپریالیسم ایالات‌متحده، متحدان اروپایی‌اش، و جناح راست داخلی است. با توجه به این واقعیت، دولت و حزب سوسیالیست متحد فکر می‌کنند که به مشورت و تبادل‌نظر با ما نیازی ندارند. آن‌ها به‌طور یک‌جانبه عمل می‌کنند. این یک اشتباه جدی است، زیرا سازندگی از کار جمعی بهره‌مند می‌گردد. طبقهٔ کارگر، دهقانان، و مردم بومی همگی ارزیابی و پیشنهاد‌هایی دارند که می‌توانند برای رهایی ونزوئلا از چنگال بحران یاری برسانند. ممکن است که دولت یا حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا مایل نباشند از نقطه‌نظرها یا پیشنهادهایی که از میان توده‌های مردم مطرح می‌شوند بهره گیرند. در درون حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا جریان‌های نظری‌ای ناهمسان ازجمله جریان‌های سوسیال‌دموکرات، مسیحیان سوسیالیست، و حتی لیبرالی، وجود دارند. با این حال، رهبری سیاسی باید درک کند که ما در اتحادی ناهمسان (“اتحاد در درون ناهمسانی”) هستیم، که باید وظیفه و جایگاه همه در این سازندگی جمعی مشخص گردد.

گذشته از این، تضادهایی که پدید می‌آیند را نباید مشکل‌آفرین دید. درواقع، وارونهٔ این قضیه بیشتر درست است یعنی بروز تضاد می‌تواند سازنده باشد. مسئله این نیست که در درون جنبش تضادهایی می‌توانند وجود داشته باشند، چگونگی رویکرد ما با این تضادها است که می‌تواند مسئله‌ساز باشد! اگر با تضادها رویکردی نادرست انجام گیرد، آنگاه می‌توانند سبب گسیختگی شوند، و در شرایطی همانند امروز ونزوئلا، چنین شکاف‌هایی به تضعیف کار جمعی ما در رسیدن به هدف‌های‌مان می‌تواند منجر شود.

با آن‌که برای حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا روشن است که ما با نیروهای راست یا امپریالیسم همدست و هم‌پیمان نخواهیم شد، ولی با این وجود فضا را هر چه بیشتر برای همکاری مشترک تنگ می‌کند، به‌شیوه‌ای خودخواهانه عمل می‌کند که (حتی اگر چنین رویکردی به گسیختگی منجر نشود) زمینه را برای درگیری‌ها فراهم می‌کند. این همان چیزی است که هم‌اکنون دارد روی می‌دهد.

در نشست آخرین پلنوم حزب کمونیست این شعار را به‌تصویب رساندیم: “رویارویی، تفکیک‌سازی و گردآوری نیروها برای پیش‌رَوی به سوی سازمان‌دهی و تشکیل جبههٔ طبقه کارگر، دهقانان، مردم بومی، و نیروهای مردمی.” هدفی که این شعار بازتاب دهنده آن است، حرکت به سمت تشکیل یک اتحاد گستردهٔ ضد امپریالیستی برای رو در رویی و شکست دادن تهاجم خارجی است. هدف دیگری که این شعار بازتاب می‌دهد رو در رو شدن با اصلاح‌طلبان داخلی و جریان‌های تسلیم‌طلبی است که با گفتمان انقلابی‌ای دروغین، سرگرم تشکیل اتحادهایی‌اند که مخالف فرایند جنبش رهایی ملی بوده و چشم‌اندازی مخالف با مسیر سوسیالیستی دارند.

سؤال: و رویکرد حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا درباره گفت‌وگوهای اخیر چیست؟

اسکار فیگوئرا: گفت‌وگوهای اخیر به توافق با یک بخش از مخالفان انجامیده است. ما معتقدیم که داشتن گفت‌وگو درست و پُراهمیت بود، زیرا به دنیا نشان می‌دهد که مخالفان راست افراطی تنها نیروی مخالف در کشورمان نیستند.

 بااین‌همه، این توافق بدون شرکت بخش‌های دیگر نیروهای طرفدار انقلاب بولیواری انجام گرفت که اکنون برآمد آن وضعیتی است که برداشتن گام بعدی را ناروشن ساخته است. یکی از این موافقت‌نامه‌ها این بود که نمایندگان این “قطب میهن‌پرست” (ائتلاف همهٔ گروه‌های طرفدار دولت و مادورو) در مجلس ملی ادغام خواهند شد. با این حال، حزب کمونیست تصمیم گرفته است در چنین ادغامی شرکت نداشته باشد. تصمیم ما بر این پایه منطقی گرفته شده است که نخست، توضیح داده نشده است که این راه‌کار در آن چارچوب چگونه عمل خواهد کرد، و دوم اینکه، مجلس ملی همچنان به پایمال کردن و بی‌اهمیت شمردن قانون ادامه می‌دهد، و این نهاد ابزار کلیدی تجاوز امپریالیسم در کشورمان است. مجلس ملی نهادی است که نهادهای دولتی دیگر را ازجمله ریاست‌جمهوری مادورو را به‌رسمیت نمی‌شناسد و مشارکت ما در آنجا به ایجاد سردرگمی بیشتر در میان مردم منجر می‌شود.  حضور ما در این مجلس ابزاری خواهد شد که توطئه ضد انقلاب آن را به‌خدمت خود خواهد گرفت. هنگامی‌که با این معضل روبرو شدیم، تصمیم گرفتیم خودمان را در مجلس ملی ادغام نکنیم، هرچند که این تصمیم هنوز در دست بررسی است و به‌زودی در نشست پانزدهمین پلنوم حزب به بحث گذاشته خواهد شد. صادقانه بگویم، درک ما این است که مجلس شورای ملی زمانی که خوان گوایدو، رئیس مجلس ملی، خود را رئیس‌جمهور اعلام کرد، می‌بایست با او قاطعانه برخورد می‌کرد.  مجلس ملی بخشی از توطئه است و باید منحل شود.

اکنون، اگر حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا برای ما توضیح دهد که راهی برای غلبه بر شخصیت توطئه‌گر رئیس مجلس ملی وجود دارد، در آن صورت پس از یک گفت‌وگوی سازنده همکاری در چنین چارچوبی [چارچوب مجلس ملی] شدنی خواهد بود.

سؤال: در سال‌های اخیر روش‌هایی جدید از حرکت‌های اعتراضی بروز یافته‌اند: کنش‌گری‌هایی که به‌دنبال تغییر نظام نیستند، بلکه چاره‌جویی‌ای مشخص برای هر مشکل جدی را خواهان‌اند. در این گستره، اعتراض مردم به کمبود گاز و اعتراض دهقانان به مشکل آبیاری و خواست اجرای عدالت و محافظت شدن در برابر آزار از سوی زمین‌داران مشاهده می‌شود. دریافت شما از این پدیده جدید چیست؟

اسکار فیگوئرا: این حرکت‌های اعتراضی قانون‌مند که رو به افزایش هم دارند، از جنبش مردمی و میهن‌پرستان و آن بخش‌هایی که به دگرگونی جامعه ونزوئلا پایبند هستند سرچشمه می‌گیرند. این اعتراض‌ها نه از سمت نیروهای راست، بلکه از سوی جنبش انقلابی مردمی، نیرویی که به‌نام طرفداران آرمان چاوز شناخته شده است، پا می‌گیرند. آنان خواست‌های‌شان را مطرح می‌کنند، اما پیشنهاد‌هایی را نیز مطرح می‌کنند که با بهسازی قانون‌های کارگری، دهقانی، و جز این‌ها، در پیوند هستند. همگی این کنش‌گری‌ها و کنش‌گران، دلواپس و دل‌مشغول روند انقلاب بولیواری و شرایط زندگی مردم‌اند. 

حزب کمونیست ونزوئلا بر این باور است که، تشکیل جبههٔ ملی‌ای سراسری که هم در زمان رویارویی با امپریالیسم استوار باشد و هم با پیش‌بُرد سیاست‌های لیبرالی دولت با قاطعیت برخورد کند، اهمیتی گران‌بار دارد.

هدف ما شناساندن و پیش‌بُرد جبهه مبارزهٔ رهایی‌بخش ملی با پیشاهنگی طبقهٔ کارگر است. این جبهه شاخه‌ای از حزب کمونیست نیست. ما تنها جزو یکی از گردانندگان این جبهه هستیم. در این جبهه، طرفداران خط‌مشی تروتسکیستی و طرفداران حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا هم هستند و مسئولیتی هم‌پا دارند. البته طرفداران حزب سوسیالیست متحد اکثریت را در آن دارند.

ما همچنین در مبارزه برای پیش‌بُرد و تحقق خواست‌های جنبش the Abreu campesino Current فعالیت می‌کنیم و می‌کوشیم که با کنش‌گران بومی در منطقه‌های دیگر همکاری داشته باشیم، از میان آنان بومیان آل مایزال و دیگران هستند که به‌درستی وظیفه‌ای دشوار و مهم بر دوش دارند و زیر رهبری حزب کمونیست هم نیستند. به‌نظر ما باید با این سازمان‌های بومی متحد شویم، برای اینکه آن‌ها نمونه‌ای از اجتماع‌های خودگردانی‌اند که مفهوم بوروکراسی در اهرم‌های قدرت دولتی را زیر سؤال می‌برند.

سؤال: و سرانجام، در روبرو شدن با تعرض‌های امپریالیستی و سرگردانی دولت به سوی “رفرمیسم” یا حتی “لیبرالیسم اقتصادی”، وظیفهٔ  همبستگی انترناسیونالیستی با فرایند انقلاب بولیواری چه باید باشد؟

اسکار فیگوئرا: حزب کمونیست خط‌مشی‌ای روشن در جهت فعالیت برای جلب همبستگی دارد و در سفرهای خارجی خود و دیدار با میزبانان، به‌طور جامع رویدادهای داخلی را بازنمود می‌کند. ما در گفت‌وگوهای‌مان با نیروهای چپ، حزب‌های کمونیست، و دیگر سازمان‌ها، از اشاره به تضادها، پیچیدگی‌های موجود و گرایش‌هایی که رو در روی یکدیگر می‌ایستند کوتاهی نمی‌کنیم، اما همیشه به‌صراحت اعلام می‌کنیم که دشمن اصلی ما امپریالیسم است. ما در درون این روند انقلابی با دیگر نیروها در مصافی سازنده در حال تلاشیم، اما در جایی که با امپریالیسم روبروییم، یکدست و منضبط عمل می‌کنیم. بدین‌سان، ما درباره پیچیدگی‌ها و دشواری‌های موجود در جامعه ونزوئلا به انتقاد و روشنگری می‌پردازیم، اما در همان حال همبستگی بین‌المللی را نیز خواستاریم. اگر امپریالیسم آمریکا، متحدان اروپایی‌اش، و نیروهای راست‌گرا در قاره آمریکای جنوبی، بر ونزوئلا چنگ بیندازند پیامد آن می‌تواند با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اردوگاه سوسیالیسم در آخرین دهه سده بیستم میلادی (در سال‌های پایانی دههٔ شصت خورشیدی) همانند باشد. این ضربه‌ای سخت به نیروهای انقلابی در سراسر جهان خواهد بود. اگرچه مسئله‌هایی که ما در اینجا با آن‌ها روبروییم کلان‌اند، ولی ونزوئلا همچنان پرچم‌دار مبارزه ضد امپریالیستی باقی خواهد ماند. ما به ونزوئلایی نیاز داریم که تا هنگامی‌که در چارچوب مرزهای خود در تلاش و مبارزه هستیم بتواند ثابت‌قدمی‌اش را حفظ کند.

  به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۸۹، دوشنبه ۶ آبان ماه




قربانیان دورۀ تغییر

مختصری در بارۀ دستآوردهای خصوصی‌سازی

تجربه حرفه‌ای و انسانی امری شگفت‌انگیز است. فرای اراده تو در یک زمان مناسب در حافظه خاطراتی می‌تواند زنده شود که ناگهان بخش کاملی از صحنه تاریخ را از زاویه غیرمنتظره روشن می‌کند. صبح ۳ اکتبر، هنگامی که در اینترنت گزارشی در باره پیشنهاد باریس چرنیشوف، نماینده مجلس دومای روسیه، معاون رئیس کمیسیون علم و تحصیل مجلس، عضو شورای عالی حزب لیبرال دموکرات مبنی بر تشکیل گروه اجتماعی جدید برخوردار از امتیاز- «قربانیان نوسازی» در روسیه انتشار یافت، در واقع همان زمان مناسب بود. مخاطب پیشنهاد او نیز ماکسیم تاپلین، وزیر کار بود.

به عقیده این نماینده، شاید هم، به باور تمامی اعضای فراکسیون حزب لیبرال دمکرات، «نوسازی» (اصلاحات در عرصه‌های سیاسی، نظری و اقتصادی اتحاد شوروی در نیمۀ دوم سال‌های دهه ۱۹۸٠) به عظیم‌ترین فاجعه ژئوپلیتیکی و انسانی برای میلیون‌ها شهروند اتحاد شوروی در سال‌های ۱۹۹٠ تبدیل گردید. بنا به گفته او، اغلب، آن دسته از شهروندان که در آن سال‌ها ۲۵- ۴۵ سال سن داشتند، آسیب دیدند. در مراجعت‌نامۀ وی تصریح شده است، که به علت نوسازی در کشور میزان زاد و ولد با کاهش همراه شد و میزان مرگ و میر تا حد قابل ملاحظه‌ای افزاش یافت. بسیاری از «قربانیان نوسازی» یا پیش از موعد از دنیا رفتند و یا به بیماریهای سخت‌علاج مبتلا شدند. در این رابطه باریس چرنیشوف، نماینده مجلس ضرورت انجام اقدامات لازم برای حمایت از این دسته از شهروندان را مورد تأکید قرار داد.

دلیل چنین تعریف یک نسل کامل، حتی چندین نسل از مردم، ابتدا مضحک بنظرم رسید. اما سپس متوجه شدم، که بسیار دقیق و منصفانه است. بخصوص، از این منظر که ما در سالهای اخیر هرگز شاهد همچو پیشنهاد شجاعانه در مجلس نبوده‌ایم. و دقایقی بعد ناگهان یک خاطره دیرین بطور کاملا غیرمنتظره در حافظه‌ام زنده شد. این خاطره من، موضوع را بمعنی واقعی کلمه روشن کرد.

این خاطره به حادثه‌ای مربوط می‌شود که در همان آغاز سالهای دهه ۱۹۸٠ در سامارا (کویبیشف) اتفاق افتاد: دفتر خبری روزنامۀ «کامسامولسکایا پراودا»، که من خبرنگار آن بودم، در طبقه ۱۲ یک ساختمان مسکونی در نبش تقاطع خیابان‌های مایاکوفسکی و گالاکتیونسکی واقع بود. یک روز عصر، دیر هنگام از پنجره رو به شمال به تماشای بیرون ایستاده بودم، که یک چیزی باعث نگرانیم شد. نگاه کردم. در داخل یک خانه تاریک در طبقه اول ساختمان دو طبقه واقع در طرف دیگر خیابان گالاکتیونسکی در محله‌ای که تخته‌پاره‌های یک خانه چوبی قدیمی مدت زیادی روی هم انباشته بود، شراره‌های آتش مثل انبوه مردم شمع بدست سوسو می‌زدند. لحظاتی بعد متوجه شدم، که آنجا در حال آتش‌ گرفتن است. فورا به آتش‌نشانی زنگ زدم و برگشتم به جلو پنجره. طبقه اول همان خانه آتش گرفت. و- دهشت!- معلوم شد، که در طبقه دوم، بالای آتش، در اتاقی که چراغش روشن بود، زنی به تماشای تلویزیون نشسته بود. آتش‌نشانان به محل رسیدند. زن همان لحظه از جا برخاست، به سویی رفت و سپس، چراغ خاموش شد.

چند سال بعد، هنگامی که به مسکو منتقل شدم، همه ما به وضعیتی گرفتار شدیم، که آن زن گرفتار شد.

در جایی در همسایگی ما آتش نفرت طولانی نسبت به ما، نسبت به شوروی‌ها در پس پرده نگرانی از آزادی و دموکراسی در کشور ما شعله می‌کشید، و ما، در کمال امنیت و آرامش به تماشای تلویزیون نشسته بودیم. در تلویزیون‌ها نوسازی انجام می‌شد.

تا کنون در اینجا و آنجا در باره توطئه بر علیه اتحاد شوروی گفته می‌شود. خوب، که چه، ای خدا، راز آن «الهۀ توطئه» چیست؟ تقریبا یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، بدنبال سخنرانی جناب چرچیل- «سِر بعدی» در فولتون، جنگ آشکار علیه کشور ما، جنگی عریان، آشکارا بی‌پرده در عرصه‌های ایدئولوژیکی، اقتصادی، ژئوپلیتیکی، روانی همراه با مسابقه تسلیحاتی سنگین، بویژه، هسته‌ای تحت عنوان «جنگ سرد» شروع شد. و بطوری که امروز معلوم می‌شود، جنگ سرد نه تنها بر علیه اتحاد شوروی، حتی برعلیه روسیه، که همچون صخره‌ای بسیار عظیم در راه توسعه یک تمدن دیگر، اما غیراخلاقی از نظر مسیحیت قرار گرفته بود، آغاز گردید. و دقیقا این جنگ نامرئی برای ما، اما بسیار کارآمد، از همان ابتدا در مبنای نوسازی نمود یافت.

سخنرانی‌های میخائیل گارباچوف، ناطق چیره‌دست ‌از همه فرستنده‌های تلویزیونی ما اعم از رنگی یا سیاه و سفید پخش می‌شد. در آغاز، بسیاری‌ها از او حمایت کردند. اما مردم زودتر از اعضای حزب کمونیست اتحاد شوروی تشخیص دادند. در نهایت، همکاران او فهمیدند، که سخنان نخستین و آخرین رئیس جمهور اتحاد شوروی حاوی آن مسائل سنجیده و تدوین شده نیست و بطور کلی فاقد برنامه است. افکار مارشال نوسازی از دو سو قطع شد: از سوی اعضای میهن‌پرست، اما نچندان خردمند کمیته اضطراری دولتی و افرادی که «می‌دانستند، چه می‌کنند». از سوی باریس یلتسین، صدر کمونیستهای اورال، که در رأس ائتلافات متنوع و مختلف ضد گارباچوفی قرار گرفت.

کسانی که پس از نوسازی به سیر و سفر در روسیه نرفته‌اند، نمی‌توانند گسترۀ ویرانی‌های بی‌شرمانه و به عبارت صریح‌تر، هدفمندانه را بطور کامل تصور کند.

اما من به حکم وظیفه رفته‌ام. بجای دستمزد به کارگران در یک جا لاستیک اتومبیل، در دیگری، نان، در سومی، ورمیشل و در آن یکی آجر می‌دادند. بطور کلی، هر کس از هر چیزی که «می‌پخت»، پرداخت می‌کرد. چیزی نمانده بود که پرداخت دستمزد به محصولات خاص، مثلا تابوت برسد. بعدها وضع باز هم بدتر شد: تعطیل کردن مؤسسات آغاز گردید. در زادگاه من- شهر ساراتوف کارخانه هواپیماسازی، که در طول جنگ کبیر میهنی تحت پوشش کارخانه کمباین‌سازی فعال بود، چنان از صفحه زمین پاک شد که انگار اصلا وجود نداشت و در محل آن مرکز خرید بسیار بزرگ ساخته شد. از قضا، فراپونت گالاواتی زنبوردار موفق و مشهور ساراتوفی ساخت هواپیمای یاک-۳ برای جبهه را با پول خود به همین کارخانه سفارش داد و بعدها هواپیماهای غیرنظامی یاک-۴٠ در همانجا تولید می‌شد. در محل کارخانه سابق ساخت ماشین‌آلات (بنا به اطلاعات محرمانه، کارخانه تولید تانک برای جبهه) نیز حالا مرکز تجاری بنا شده است. کارخانه اتوموبیل‌سازی معروف لتونی (راف) حتی آزمایش بازار را تحمل نکرد: شاید امسال تولید مینی‌بوس در آنجا از سر گرفته شود.

در نتیجه تعطیل شدن معادن، منابع کانی و کارخانجات در سراسر کشور دهها شهر صنعتی ویران شده است. چرا راه دوری برویم؟ از ایوان منزل خودم در مسکو می‌بینم که در محل کارخانه تعطیل شده «کالیبر» محله مسکونی جدید احداث می‌شود. «تریوخگورکا» بخشی از مؤسسه تولیدی خود را به جایی در ولگای علیا انتقال داده است، باز هم جای شکرش باقی است، که برای ولگایی‌ها کار پیدا شد. اما کارخانه معروف «زیل» (یکی از قدیمی‌ترین کارخانه‌های اتوموبیل‌سازی روسیه. م.) بطور کلی وجود ندارد…

با این حساب، نه تنها کارگران سابق کارخانه زیل، حتی میلیونها انسان در سراسر کشور از سلامتی، حقوق و دستمزد، رفاه، حقوق بازنشستگی بالا، مناسب و مطمئن محروم گردید. البته، این هم بخش بسیار کوچکی از آن است، که نوسازی گارباچوفی- مسلما لازم، اما سر سوزنی اندیشیده نشده- به خلق‌های اتحاد شوروی اهدا کرد.

اما مهمتر از همه، آن تحولی که نوسازی در زندگی ساده، اما نسبتا عادلانه ما و در روح و روان روسیه ایجاد کرد، تنفر عجیب، غیرقابل تحمل، تحریک به جنایت و خودکشی بود و حسادت به برلیان، پول و املاک اغنیای جدید.

آری، نماینده جوان، همه ما، بجز چند صد میلیاردر و یک مشت مقامات موفق روسیه، «قربانیان نوسازی» هستیم!

تاتیانیا کارساک‌اوا (Tatyana Korsakova)

http://www.stoletie.ru/vzglyad/zhertvy_epohi_peremen_893.htm

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2019/10/28/

ضمیمه:

مائو‌ تسه‌دونگ (Мао Цзэдун) و انور خوجه (Энвер Ходжа) در بیانیۀ مشترک خود تحت عنوان «بمناسبت زادروز یوسف ویساریونویچ استالین» بتاریخ ۲۱ دسامبر ۱۹۶۴ نوشتند: «اعمال جنایتکارانۀ خروشچوف و همدستان او عواقب طولانی مدت بدنبال خواهد داشت، این اعمال آنها به  انحطاط و سپس به نابودی اتحاد شوروی و حزب کمونیست اتحاد شوروی منجر خواهد گردید» (غبارروبی از حقایق اتحاد شوروی، ص. ۵۷).

***

الکساندر یاکوولیف در مقدمه‌ایی بر چاپ روسی «کتاب سیاه کمونیسم» می‌نویسد: «پس از کنگرۀ بیستم ما در محفل کوچک دوستان و همفکران نزدیک، اغلب مسئلۀ دمکراتیزه کردن کشور و جامعه را مورد مذاکره قرار می‌دادیم. برای تبلیغ «افکار» خود از روش ساده و کوبندۀ لنینی مثل پتک استفاده می‌کردیم. یک گروه واقعی، نه خیالی اصلاح‌طلبان (البته، بطور شفاهی) این طرح را تدوین کرد: با حمله به استالین و استالینیسم می‌توان به اعتبار لنین ضربه زد. پس از آن و در صورت موفقیت، با استفاده از روش پلخانوف (Плеханов) و سوسیال- دمکراسی باید لنین، آزادیخواهی و «سوسیالیسم اخلاقی» را و بطور کلی، «انقلابیگری» را درهم کوبید. تخریب نظام تمامیت‌خواه شوروی فقط از طریق علنیت و شکستن نظم و انضباط محکم حزبی و پنهان شدن در پشت پردۀ تکامل سوسیالیسم میسر بود. ضمن بازنگری گذشته، می‌توانم با افتخار بگویم، که تاکتیک‌های حیله‌گرانه و در عین حال بسیار ساده، سازوکار‌های تمامیت‌خواهی بر علیه نظام‌های تمامیت‌خواه هستند»(همانجا، ص. ۵۸).

***

شی جین‌پینگ بر وفاداری انقلاب چین به فلسفه کسی که مانو او را «آموزگار بزرگ» خود می‌شمرد، تأکید کرد. آن کس، یوسف استالین بود. شی جین‌پینگ خود را در موقعیت مدافع میراث استالینی قرار داد. هنگامی که پنج سال پیش هجدهمین کنگره حزب مقام وی را تأئید نمود، او گفت: بی‌اعتنایی به تاریخ اتحاد شوروی و حزب کمونیست اتحاد شوروی، بی‌اعتنایی به لنین و استالین، لاقیدی به هر چیز دیگر برابر است با پوچگرایی تاریخی. چنین غفلتی اندیشه ما را تهدید می‌کند و سازمان حزبی را در تمام سطوح از هم می‌پاشد(*).

۶ آبان- عقرب ۱۳۹۸

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 (*)-https://news.rambler.ru/asia/38176682-si-tszinpin-stremitsya-vozrodit-stalinskuyu-kommunisticheskuyu-ideologiyu/




قدمت راه‌ اشک

یوری امیلیانوف (Yuriy Emelyanov)

http://www.sovross.ru/articles/1370/23886

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2019/10/28/

صدمین سالگرد مرگ آخرین سرخپوست (هندی در متن اصلی) از قبیلۀ یانا، یک تاریخ بی‌اهمیت بنظر می‌رسد. با این حال، لازم به یاداوری است که این تعبیر بی‌شرمانۀ ژنرال فیل شریدان را که « سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است!»، ایالات متحده آمریکا همیشه بمثابه معیار تنظیم مناسبات با همه اقوام، قبایل و ملت‌ها قرار داده است.

تبلیغات غرب از متهم کردن کشور ما به همه جنایت علیه بشریت خسته نمی‌شود. خشم و عصبانیت ایالات متحده آمریکا، کانادا و کشورهای اتحادیه اروپا از «الحاق غیرقانونی کریمه به روسیه» در سال ۲٠۱۴ پایان ندارد. اتهامات مشابهی در داخل کشور نیز مطرح می‌شود. بعنوان مثال، دو روز پیش، هنگام فیلمبرداری برنامه «حق رأی» تحت سرپرستی «بنیاد برنامه‌های منطقه‌ای و قانونگزاری» باریس نادیوژدین اظهار داشت، که اتحاد شوروی تنها کشور جهان در قرن بیستم بود، که بخاطر «عظمت‌طلبی» مرتکب جنایت بی‌سابقه تا آن تاریخ علیه بشریت شد، و رهبری اتحاد شوروی برای دستیابی به موفقیت‌ها در مقیاس کشوری، ارزشی به قربانیان قائل نبود. او تصریح کرد، که فقط افراد با فرهنگ می‌توانند به ارزش زندگی انسان بیاندیشند. نادیوژدین و همیچنین، پاول گوسی‌‌یف سردبیر روزنامۀ «مسکوسکی کامسامول»، الکساندر گنزدیلوف، معاون رئیس حزب «یابلاکا» (سیب)، یان راچینسکی عضو هیأت مدیره انجمن «مِموریال» (یادبود) از جمعیت روسیه خواستند بخاطر نقض قانون در زمان شوروی باتفاق توبه کنند.

ما در اینجا قصد نداریم دروغ‌ها را مورد بحث و مذاکره قرار دهیم. اما یادآوری می‌کنیم که کشوری در جهان وجود دارد، که نه در قرن بیستم، نه در قرن بیست و یکم اذعان نکرده است که صعود و شکوفایی آن به بهای قربانیان عظیم انسانی حاصل شده است. این کشور هرگز جنایت دولت خود علیه میلیون‌ها انسان بومی را محکوم نکرده است. مقامات این کشور-مقصران این جنایت، بعنوان پیامران آزادی و دموکرسی تکریم می‌شوند، برای آنها تندیس‌های باشکوه برپا می‌دارند، و تصاویر آنها روی اسکناس‌هایی چاپ می‌شود که در همه کشورها کاربرد گسترده دارد. این کشور ایالات متحده آمریکا نام دارد. با این وجود، مداحان و مدافعان شیوۀ زندگی آمریکایی، چگونگی بنای نظم اجتماعی «بر پایه اصول آزادی، دموکراسی و حقوق بشر» را به همه جهان آموزش می‌دهند.

نگهبان موزه یا شئی زنده موزه؟

اگر چه ۱٠٠ سال پیش، ۲۵ مارس سال ۲٠۱۶، ایالات متحده آمریکا در جنگ جهانی اول شرکت نکرد، اما صفحات مطبوعات آن را گزارش‌های خبری نبردهای خونین در جبهه‌های جنگ پر می‌کردند. با این وجود، اطلاعات جزیی مندرج در روزنامه‌های سانفرانسیسکو در روز کشته شدن ایشی، نگهبان موزۀ محلی، توجه خوانندگان را بخود جلب کرد. حتی در فاصلۀ دور، در کانزاس‌سیتی، دانشجویان دانشگاه یک جلسۀ یادبود به یاد آن متوفی برگزار کردند. اما چندی بعد در قبرستان سانفرانسیسکو بستوی حاوی خاکستر جنازه در تاقچه گذاشته شد. روی بستو (بستو- ظرف نگهداری خاکستر مرده) نوشته نوشته شده است: «ایشی، آخرین سرخپوست قبیلۀ یانا، سال ۱۹۱۶». به این ترتیب، تشیع جنازه نمادین سمبل قربانیان سه قرن جنگ آمریکایی‌ها علیه جمعیت بومی آمریکای شمالی در بحبوحۀ جنگ جهانی اول برگزار گردید.

کمتر از پنج سال پیش از حادثه مذکور، در روز ۲۹ اوت سال ۱۹۱۱، کارکنان کشتارگاه شهرک اوروویل کالیفرنیا با کمک پلیس محلی سرخپوستی را که بشدت خسته بود، دستگیر کردند. لباس تن او عبارت بود از تکه‌های پارچۀ کهنه که زمانی جل اسب بوده است. شاهدان عینی با توصیف فرد دستگیرشده، متذکر شدند: نگاه چشمان سیاه سرخپوست محتاطانه بنظر می‌رسید؛ شکل دهان او دل‌پذیر و نجیبانه بود. اما ترس و خستگی مفرط سیمای پرتحرک و معنی‌دار او را غیرعادی جلوه می‌داد». سرخپوست در برابر پلیس مقاومت نکرد و امکان داد تا به او دستبند بزنند. سپس او را به زندان شهر بردند و در سلول بیماران روانی جای دادند.

نخستین تلاشها برای صحبت با سرخپوست بی‌نتیجه ماند. او زبان انگلیسی بلد نبود. هنگامی که هندی‌های بومی یا دو رگه‌های آشنا به زبانهای سرخپوستان سعی کردند با او صحبت کنند، معلوم شد، که فرد زندانی زبان آنها را نمی‌فهمد و آنها نیز نمی‌توانند سخنان او را بفهمند.

بتدریج خبر مربوط به یک سرخپوست وابسته به یک قبیلۀ ناشناخته به دانشمندان سانفرانسیسکو رسید. بزودی انسان‌شناسان دانشگاه کالیفرنیا- ت.ت. واترمن و آ. ل. کروبر به زندان اوروویل رفتند. پس از تلاش‌های طولانی برای گفتگو با زندانی، آنها دریافتند، که او به قبیلۀ یانا، که تا این اواخر در بخش مرکزی کالیفرنیا اسکان داشت، تعلق دارد. انسان‌شناسان بتدریج موفق شدند با سرخپوست زندانی صحبت‌کنند، اما نتوانستند نام او را بدانند. به تصور وی، نام شخصی را نباید به غریبه‌ها گفت. از این رو، سرخپوست را «ایشی» نامیدند، که در زبان قبیلۀ او بمعنی «مرد» است.

نماینده دولت خواستار انتقال این زندانی به نزدیک‌ترین اردوگاه نگهداری جمعیت بومی شد. اما انسان‌شناسان ایشی را بعنوان نگهبان ثبت کردند و او را به موزۀ انسانشناسی دانشگاه انتقال دادند.

زمان گذشت. ایشی به شئی زنده و ذیقیمت این موزه بدل شد. او هنر ساختن نوک پیکان از سنگ‌های آتشفشانی یا سنگ چخماق را همه روزه به بازدیدکنندگان نشان می‌داد. این نوک‌ها را او، طبق معمول، به بازدیدکنندگان اهداء می‌کرد. او چگونگی روشن کردن آتش از راه اصطکاک را به آنها نشان می‌داد. هنر تیراندازی با کمان را به کارکنان موزه آموزش می‌داد. ایشی به منشاء دانش‌های مفید تبدیل گردید. او دانشمندان دانشگاه را با گیاهان دارویی آشنا می‌کرد، که کمترین تصوری از آنها نداشتند.‌‍‍‍‍‍‍ او هم مثل همه سرخپوستان می‌دانست، که از سم مارهای افعی می‌توان با بستن وزغ یا قورباغه به محل نیش‌زدگی نجات یافت. بعدها دانشمندان کشف کردند که پوست این دوزیستان خاصیت پادزهر دارد. ایشی به دانشمندان کمک کرد تا زبان قبیله یانا را بیاموزند و با شیوه زندگی، فرهنگ عامه، اساطیر، افسانه‌ها و تاریخ آنها آشنا شوند.‍

زمانی قبایل یانا بواسطه سرخپوستان جنگجوتر از دشت‌ها به کوه‌ها رانده شدند، و به همین دلیل مجبور شدند کشاورزی را رها کنند. حداقل در مدت هزار سال آنها از راه شکار (گوزن، خرگوش، سنجاب، پرندگان مختلف)، ماهیگیری (در رودهای مناطق کوهستانی ماهی آزاد زیاد است) و جمع‌آوری میوه (بلوط، فندق، جوز کاج، شاه‌بلوط، انواع میوه‌های جنگلی) زندگی می‌کردند. آرد بلوط بخش اصلی خوراک آنها را تشکیل می‌داد. از آرد بلوط فرنی و نان درست می‌کردند. ذخیره خوراکی تا اواخر زمستان تمام می‌شد و سرخپوستان دچار سوء تغذیه می‌شدند. به همین دلیل با فرارسیدن بهار سرخپوستان یونجه را با ولع می‌خوردند، و سپس، پیاز گیاهان مختلف را.

سرخپوستان پوست حیوانات مرده را با مهارت پردازش می‌کردند، ظروف حصیری می‌بافتند، و ابزارهایی برای شکار می‌ساختند. کمان‌ها، تیرها، نیزه‌ها، چاقوها و زوبین‌های ساخته شده توسط آنها براحتی به ابزارهای دفاعی در مقابل هجوم قبایل همسایه بدل می‌شدند، اما این سرخپوستان آرام ابزارهای مخصوص جنگ نداشتند.

تئودور کروبر بعدها بسیاری از آنچه را که انسانشناسان دانشگاه کالیفرنیا از «نگهبان موزه» آموخته بودند، در کتاب خود با عنوان «ایشی در دو جهان» توصیف کرد. این کتاب در سال ۱۹۷٠ در اتحاد شوروی ترجمه شد. کروبر در مورد این قبیله منقرض شده نوشت: «یانا‌ها به زندگی سخت و خطرناک عادت کرده بودند و برای دفاع از آن مبارزه می‌کردند… آنها صاحب بیش از دو هزار مایل مربع اراضی بودند». بنا به نوشتۀ کروبر، صفاتی مانند درون‌گرایی، انزوا، نگرش فلسفی غور و تعمق نسبت به زندگی در شخصیت این سرخپوست یانا برجسته بود. او با عرفان و ماورای طبیعی جهان اطراف بخوبی همراه می‌شد و تفکیک عرفان با داده‌های مستقیم را و ماورای طبیعی با طبیعی را ضروری نمی‌دانست… آیده‌ئال قبیله یانا مردی بود خویشتن‌دار، متعادل، صریح و صادق، با عزت نفس و اصول اخلاقی عالی. زندگی یک سرخپوست بنا به عقاید سرخپوستان و فراتر از آن، از بدو تولد تابع روال متداول و نظم و آهنگ دیرپای بود و تا مرگ ادامه داشت. آهنگ موزون زندگی شامل رسوم و اعیاد سنتی، آوازها و رقص‌های آئینی بود، که از آداب و سنن باستانی نشأت می‌گرفت و طبق افسانه‌ها، به روزهای خلقت جهان بازمی‌گشت. همه اینها در افسانه‌ها و داستان‌هایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل ‌شده، بازتاب می‌یافت».

«شکرگزاری» مردان سفید

با وجود تنوع بسیار زیاد زبان‌ها و آداب و رسوم صدها قبیله مختلف سرخپوست، تشابه سبک زندگی، ویژگی میلیونها سرخپوست قبل از ورود استعمارگران سفیدپوست به آمریکای شمالی بود.

بیگانگان نمی‌توانستند با شرایط محلی طبیعت بلافاصله سازگار شوند. کاشت بذر اروپایی آنها در خاک آمریکا به بار ننشست. احداث نخستین شهرک انگلیسی جیمرتاون در سال ۱۶٠۶ به مرکز پرورش مالاریا بدل گردید. دو سال پس از بنیانگذاری این مستعمره از ۱٠۴ ساکن آن فقط ۵۲ نفر، در شرایط بقاء نیمه گرسنه زنده ماند. سرخپوستان آنها را از گرسنگی مهلک نجات دادند. مهربانی سرخپوستان را استعمارگران چنین توصیف می‌کنند: «خدا، با دیدن نیاز شدید ما، حس ترحم سرخپوستان را برانگیخت، و در حالی که انتظار داشتیم آنها ما را نابود کنند، با دادن غله از ما حمایت کردند».

ساکنان مستعمره پلیموت را نیز سرخپوستان از گرسنگی نجات دادند. بگفته شاهدان، کاشت ذرت، ماهیگری، شکار و  انجام هزاران کار دیگر لازم برای زندگی در طبیعت وحشی را یک سرخپوست آشنا به زبان انگلیسی بنام اسکانتو به استعمارگران آموخت. زمانی که نخستین محصول را برداشتند، معلوم شد، که «ذرت کاشته شده تحت هدایت اسکانتو خوب رشد کرد، بذر اروپایی (گندم، نخود)، بد… تصمیم گرفتند «روز شکرگزاری» برگزار کنند. سال ۱۶۲۱ نخستین مراسم برگزار شد. سرخپوستان پنج لاشه گوزن آوردند. غذا خوردند، تیراندازی کردند، رقصیدند. به یاد این جشن بعد از دو قرن در آمریکا روز شکرگزاری تعیین گردید. در این روز آمریکایی‌ها به یادبود اولین مهاجران به پلیموت کار نمی‌کنند، و در سر سفره گوشت بوقلمون (turkey) می‍‍‍‌خورند، مانند همان پرندگان که زینت‌بخش سفره جشن سال ۱۶۲۱ بودند.

با این حال، استعمارگران خیرخواهی سرخپوستان را نشانه ضعف آنها قلمداد نمودند و از مهمان‌نوازی صمیمانه آنها سوءاستفاده کردند. ساکنان پلیموت به سرپرستی کاپیتان مایلز استندیش خیلی زود پوست‌ سگ‌های آبی را از قبور سرخپوستان، که بعنوان قربانی در آنها نهاده بودند، دزدیدند. انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند این پوست‌ها را با سود قابل توجهی به بازرگانان بفروشند. زمانی که سرخپوستان از اهانت انگلیسی‌ها به مقدسات عصبانی شدند، استندیش و سربازان او آن‌ها را هدف تیراندازی قرار دادند. رهبر سرخپوستان زخمی شد.

خشم سرخپوستان شدت گرفت. سپس، پلیموتی‌های هراسیده از گزارش‌ها در مورد «توطئه سرخپوستان»، ظاهرا برای تجارت به نزد سرخپوستان ماساچوت رفتند. هنگام گفتگو، وقتی که میزبانان «غافل از هر گونه تله» از گوشت خوکی که مهمانان آورده بودند، می‌خوردند، ناگهان انگلیسی‌ها به آنها حمله کردند و همه آنها را با «چاقوهای خودشان زدند». تنها فرد زنده مانده از آنها را به دار آویختند. سرخپوست‌ها پاسخ استعمارگران را با حمله دادند. از سال ۱۶۲۱ جنگ بین استعمارگران و سرخپوستان دائمی شد. بدین گونه، نابودی سازمان‌یافته جمعیت بومی آمریکای شمالی تقریبا ۴٠٠ سال قبل شروع شد.

تاریخ‌نگار انگلیسی، و. رابرتسون جنگ‌های آغاز شده بر ضد سرخپوستان را چنین توصیف می‌‌کند: «پس از چند ماه تعقیب بی‌نتیجه آن کسانی که موفق به فرار به جنگل‌ها شده بودند، انگلیسی‌ها با تأکید بر خیرخواهی خود و فراموش کردن شرّ، وانمود کردند، که برای صلح آماده‌اند. آنها سرخپوستان را برای بازگشت به مکان‌های پیشین (نامۀ آنها نگهداری می‌شود و عمل آنها این را ثابت می‌کند) و کشت و کار در مزارع سابق ترغیب کردند…». هنگامی که سرخپوستان بازگشتند و در انتظار برداشت محصول جدید بودند، انگلیسی‌ها، آنگونه که رابرتسون می‌نویسد، «ناگهان به آنها حمله کردند و هر کسی را که نتوانست فرار کند، قطعه قطعه کردند، و سپس، مزارع آنها را بطور کامل از بین بردند». علاوه بر این، هنگام مصالحه ادعایی، انگلیسی‌ها با شراب مسموم از هندی‌های پذیرایی کردند، که درنتیجه آن نزدیک به ۲٠٠ نفر کشته شد.

مردم‌شناس آمریکایی، روت بندیکت تصریح نمود: « انگلیسی‌ها قصد داشتند زمین‌های سرخپوستان‌ را تصرف کنند، اما بدون سرخپوستان. در نخستین تقدیرنامه سلطنتی برای زمین در دنیای جدید حتی نام جمعیت بومی ساکن این سرزمین ذکر نشده بود. بطوری که انگار از سرزمین خالی از سکنه صحبت می‌کرد. مهاجران تمام تلاش خود را کردند تا چنین وضعیت مطلوب برای خودشان ایجاد کنند».

و. فاستر، مورخ و یکی از رهبران حزب کمونیست آمریکا خاطرنشان کرد، استعمارگران سفید در خشونت از سرخپوستان پیشی گرفتند؛ آنها کل جمعیت غیرنظامی را اعم از زن، مرد و کودک قتل‌عام کردند؛ اسیران را شکنجه کردند، آنها را در آتش سوزاندند، پوست از سرشان کندند. سیاست قتل‌عام جمعیت بومی بر اصلی مبتنی بود، که در نهایت ژنرال آمریکایی، فیل شریدان فرمول‌بندی کرد: «هندی خوب، هندی مرده است!»

گاهی نابود کردن سرخپوست در فرایند کارزار نظامی سازمانیافته صورت می‌گرفت. جنگ سال‌های ۱۶۷۵- ۱۶۷۷ مستعمرۀ انگلیس جدید علیه قبیلۀ سرخپوست ناراگانست درگرفت (پس از چهار قرن از جمعیت این قبیله تا حال حاضر ۲۴٠٠ نفر باقی مانده است. م.). چنین جنگهایی تا نابودی کامل این یا آن قبیلۀ سرخپوست ادامه می‌یافت. در طول جنگ سال ۱۷۱۱ عملا قبیلۀ توسکارور نابود گردید. بسیاری از قبایل چروکی در روند کارزار جنگی سال ۱۷۵۹ به همین سرنوشت دچار شدند. فقط در سال ۱۷۲۳ مقامات ماساچوست بابت کندن پوست سر یک مرد سرخپوست ۱٠٠ پوند استرلینگ پاداش می‌پرداخت. مقامات پنسیلوانیا برای کندن پوست سر مردان بزرگتر ۱۲ سال، ۱۳٠ دلار اسپانیا و بازای سر زنان، ۵٠ دلار می‌پرداختند.

اما گذشته از ترور خشن، همانطور که مورخ اتحاد شوروی، ل. یو. سلزکین می‌نویسد، «استعمارگران نتوانستند سرخپوستان را به بردگی بگیرند. آنها در مقابل بردگی مقاومت کردند و نمی‌توانستند در اسارت زندگی کنند». آنگاه استعمارگران بردگان آفریقایی را به آمریکا وارد کردند.

سرخپوستان در «کشور آزادی و دموکراسی»

شگفت‌آور نیست، که در میان سرخپوستان آمریکای شمالی کمتر کسی از شورش آمریکایی‌ها علیه سلطۀ استعماری انگلیس حمایت کرد. در طول جنگ‌های‌ استقلال‌، اتحادیۀ پرجمعیت‌ترین قبایل سرخپوست اعلام بی‌طرفی کرد. بسیاری از قبایل- موگاویکی، سنکا، کایوگا، آنونداگا– با انگلیسی‌ها متحد شدند. فقط قبیلۀ اونیدا به استعمارگران پیوست. سرخپوستان بارها به انگلیسی‌ها کمک کردند تا بر آمریکایی‌ها غلبه کنند. اما انگلیسی‌ها به متحدان سرخپوست خود خیانت کردند

پیمان صلح پاریس که بر اساس آن استقلال آمریکا برسمیت شناخته شد، منافع جمعیت سرخپوست را کاملا نادیده گرفت. انگلیسی‌ها اراضی حد فاصل رشته کوههای آپالاچیان (Appalachian) و می‌سی‌سی‌پی را به دولت ایالات متحده آمریکا واگذار نمودند. این، باعث «جنگ‌های» طولانی و خونین «سرخپوست» شد.

هاوارد زین در کتاب «تاریخ عامیانه ایالات متحده» نوشت: «زمانی که جفرسون با خرید اراضی لوئیزیانا از فرانسه در سال ۱۸٠۳، مساحت کشور را دو برابر کرد و به این ترتیب، مرزهای غربی آن را از سلسله جبال آپالاچیان از طریق می‌سی‌سی‌پی تا کوه‌های صخره‌ای تغییر داد، اعلام کرد، که سرخپوستان می‌توانند به آنجا نقل مکان کنند. او این پیشنهاد را بمنظور ترعیب سرخپوستان به اسکان و عادت به زندگی در مناطق کوچک مطرح کرد. او می‌خواست سرخپوستان با سفیدپوستان تجارت کنند، بطوری که بدهکار شوند تا بومیان مجبور شوند برای پرداخت بدهی خود، زمین‌هایشان را بفروشند. حفرسون معتقد بود، که در این صورت سرخپوستان «ناچارند به امور کشاورزی و صنعتی مشغول شده، متمدن شوند».

زین اضافه می‌کند: «وقتی که جفرسون رئیس جمهور شد، در سال ۱۸٠٠ در اراضی غربی کوههای آپالاچیان ۷٠٠ هزار نفر مهاجر سکونت داشت. آنها بسوی اوهایو، ایندیانا، ایلینویس در شمال، به آلاباما و می‌سی‌سی‌پی در جنوب حرکت کردند. جمعیت این سفیدپوستان ۸ برابر بیشتر از جمعیت سرخپوست بود. جفرسون به دولت فدرال دستور داد برای اخراج قبایل کریک و چروکی از جورجیا» اقدامات لازم بعمل آورد». رئیس جمهور توماس جفرسون بعنوان یکی از پدران دموکراسی در آمریکا شمرده می‌شود. در مرکز واشینگتن یک مجموعه یادبود به افتخار او بنا شده است، صورت او را می‌توان در روی کاغذهایی به ارزش ۲ دلار مشاهده کرد.

از سال ۱۸۱۴ تا ۱۸۲۴ پس از عقد یکسری معاهدات با قبایل سرخپوست در جنوب، سفیدپوستان سه چهارم زمین‌های آلاباما و فلوریدا، یک سوم تنسی، یک پنجم جورجیا و می‌سی‌سی‌پی، بخشی از کنتاکی و کارولینای شمالی را از آنها گرفتند. برای مجبور کردن سرخپوستان به قبول معاهدات اسارت‌بار، رئیس جمهور بعدی آمریکا ژنرال اندرو جکسون، بنا به گفته خود او، سفیدپوستان را به اسکان در سرزمینهای بومی‌ها تشویق کرد و سپس، به سرخپوستان اعلام کرد، که «دولت نمی‌تواند مهاجران را از مناطق تصرفی‌شان اخراج نماید. بنا بر این، بهتر است سرخپوستان این اراضی را واگذار نمایند. در غیر این صورت، آن‌ها را نابود خواهد کرد».

همانطور که و. فاستر خاطرنشان کرد، در سال ۱۸۲۲ «استعمارگران جورجیا مصرانه خواستار آن شدند که سرخپوست‌‌ها سرزمینهای خود را ترک کنند و به سمت غرب بروند. سرخپوستان چروکی به این خواسته شجاعانه پاسخ دادند: «مردم ما با قاطعیت و بسیار محکم تصمیم گرفته است دیگر هرگز یک وجب از خاک خود عقب ننشیند». کریکی‌ها نیز چنین موضعی اتخاذ کردند و، مثل چروکی‌‌ها سوگند یاد کردند «هر رهبر خود را که با سفیدپوستان قرارداد فروش زمین ببندد، بکشند».

در سال ۱۸۳٠ کنگره آمریکا قانون «تبعید سرخپوستان» را تصویب کرد. بر اساس این قانون هندی‌ها مشمول اسکان در غرب می‌سی‌سی‌پی شدند. قبیله چوکتائو یکی از نخستین قبایلی بود که به ترک سرزمین خود راضی شد. زین نوشت: «در اواخر سال ۱۸۳۱ در حدود ۱۳ هزار چوکتائو به راه طولانی غرب، که خاک و آب و هوای آن با منطقه زندگی قبلی آنها فرق داشت، قدم گذاشت. دیل وان اوری، مورخ در کتاب «محروم شدگان از ارث» گواهی می‌دهد: «آنها تحت الحفظ… مثل گلۀ گوسفند، مأیویانه بسوی مقصد ناشناخته می‌رفتند». در اولین زمستان، بسیاری از آنها در اثر ذات‌الریه ناشی سرمای شدید مردند. در تابستان وبا قربانیان جدیدی از آنها گرفت.

و سپس، «قبایل سرخپوست: سنکا، شوئونا، ویاندوت، اوتاوا، کریک، وینه‌باگ، پوتاواتومی، ساکی، کیکاپو، دلاوار، چیپوآ و بسیاری دیگر  یکی بعد از دیگر راه غرب در پیش گرفتند. صف سوگوار آنها تا کران‌های ناشناخته طویل شد».

سرخپوستان در ایالت‌های جنوبی نیز به همین روش اخراج شدند. در ماه مه سال ۱۸۳۸ ژنرال وینفیلد اسکات با یک دسته ۷ هزار نفری بخش اصلی جمعیت هر دو قبیله سرخپوست را محاصره کرد و آنها را به غرب راند. این تبعید طولانی یکی از عظیم‌ترین فجایع تاریخ آمریکا بود. ۴ هزار نفر از ۱۴ هزار رانده شدگان در راه مردند. هندی‌ها این راه را «راه اشک» نامیدند. مارتین ون بیورن، هشتمین رئیس جمهور آمریکا (۱۸۳۷- ۱۸۴۱) در ماه دسامبر  سال ۱۸۳۸ به کنگره گزارش داد: «من در کمال صمیمیت تبعید کامل قبیله هندی چروکی را به محل سکونت جدیدشان در غرب می‌سی‌سی‌پی به اطلاع کنگره می‌رسانم. اقداماتی را که کنگره در جلسه آخر خود تأئید کرد، بخیر و خوشی پایان یافت».

زین نوشت: «اخراج سرخپوستان»، بطوری که مؤدبانه نامگذاری شد، موجب تخلیه اراضی حدفاصل کوه‌های آپالاچیان تا می‌سی‌سی‌پی گردید، این اراضی برای پنبه‌کاری در جنوب، کاشت غلات در شمال، برای گسترش مهاجرت، کانال‌ها، راه‌های آهن، راه‌ها و  شهرهای جدید، ایجاد امپراطوری عظیم قاره‌ای تا اقیانوس آرام آزاد شد. نمی‌توان ارزش زندگی انسان را بطور دقیق معین کرد. حتی رنج‌های انسان را نمی‌توان بطور تقریبی تخمین زد. بیشتر کتابهای تاریخ برای کودکان این مسائل را دور می‌زنند. آمار می‌گوید… در سال ۱۷۹٠، سه میلیون و ۹٠٠ هزار نفر آمریکایی وجود داشت و اکثریت آن در فاصلۀ ۵٠ مایلی اقیانوس اطلس اسکان داشتند. تا سال ۱۸۳٠ جمعیت آمریکایی ۱۳ میلیون نفر بود، اما ۴ میلیون و ۵٠٠ هزار نفر آنها تا سال ۱۸۴٠ از کوه‌های آپالاچی گذشته و در حوزۀ رود می‌سی‌سی‌پی اسکان یافت… ۱۲٠ هزار سرخپوست تا در سال ۱۸۲٠ در شرق می‌سی‌سی‌پی زندگی می‌کرد. تعداد آنها در سال ۱۸۴۴ به کمتر از ۳٠ هزار نفر کاهش یافت. بیشتر آنها وادار به مهاجرت به غرب شدند».

ک. آ. بیرد و م. پ. بیرد در کتاب «ظهور تمدن آمریکایی» استنتاج غم‌انگیزی نمودند: «بر ضد سرخپوستان کارزار جنگی به کار گرفته شد، که ربع قرن دوام داشت… در طول این مدت بیش از هزار رویارویی جنگی اتفاق افتاد که اغلب آنها بشدت خشن و خونین بودند، و در برخی موارد با کشتار نیروهای دولتی خاتمه ‌می‌یافت. تمامی این درگیری‌ها بمنظور اخراج سرخپوستان از سرزمین‌هایی اتفاق افتاد که آنها را صاحبان مؤسسات کشاورزی و دامداری، جویندگان طلا، سازندگان راه‌های آهن تصرف کردند». آنوقت شعار «وحشی‌ها، بیرون!» مطرح شد.

و. فاستر نوشت: «در نهایت، همان اتفاق افتاد که اجتناب‌ناپذیر بود. گذشته از مبارزه مأیوسانه، علیرغم این که قبیلۀ کوچک سیو در سال ۱۸۷۶ واحدهای ژنرال کاستر را در لیتل بوگ هرون نابود کرد، سرخپوستان شکست قطعی خوردند و به اردوگاه‌های نگهداری رانده شدند. قبایل ساکن سواحل اقیانوس آرام نیز به همان سرنوشت دچار شدند. حملات نظامی معمولا با تصرف سرزمین‌های سرخپوستان با روش آزموده شدۀ «خرید» و عقد «قرارداد» توأم بود.

به هر حال، «شیوۀ غارت سرخپوستان با روش «عقد معاهدات»، دیگر کهنه شده بود، و دولت نیز در سال ۱۸۷۱ از آن امتناع کرد. از این زمان به بعد قبایل سرخپوست بعنوان دولت صاحب اختیار برای عقد قرارداد شناخته نمی‌‌شدند. پس از آن، نظم باصطلاح تخصیص زمین شخصی برای سرخپوستان برقرار گردید. این امر، به سلب مالکیت بیشتر سرزمین‌های سرخپوست‌ها توسط استعمارگران حریص سفیدپوست منجر شد».

جمع‌آوری سرخپوستان به اردوگاه‌های نگهداری ادامه یافت. بزرگترین آنها «سرزمین هندی» (بعدها، اوکلاهاما) بود، که به گفته هوارد فاست، «مانند جزیره در میان قاره مانده بود». قبایل سرخپوست به آنجا رانده شدند. سرخپوستان به تنگ آمده از مرگ تدریجی در اثر گرسنگی و خشکسالی اوکلاهاما در سال ۱۸۷۸ به فرار از اردوگاه نگهداری اقدام کردند. بعد از روزها تعقیب و جستجو، آنها را به این عظیم‌ترین اردوگاه مرگ بازگرداندند. (هوارد فاست کتاب «آخرین مرز» را به این واقعه اختصاص داده است).

کمی بعد، مهاجران سفیدپوست سرزمین‌های سرخپوستان را تصرف کردند. در نتیجه، همانطور که و. فاستر نوشت، «در اوکلاهاما… «پنج قبیلۀ متمدن» » (چروکی، چوکتاوی، سمینول، کریکی و چیکاسو) در مدت ۲٠ سال ۵ میلیون و ۸۷۲ هزار و ۵٠٠ هکتار از ۶ میلیون و ۴۸٠ هزار هکتار سرزمین خود را از دست داد و از سال ۱۸۸۷ تا سال ۱۹۳۳ در کل قلمرو آمریکا ۳۶ میلیون و ۵٠٠ هزار هکتار سرزمین سرخپوستان به زور تصرف شد.

پس از آن نازی‌های به نابود کردن جمعیت بومی دست زدند. جان تولاند، تاریخ‌نگار آمریکایی، نویسنده زندگی‌نامه هیتلر نوشت: «هیتلر اذعان می‌کرد، که ایدۀ ایجاد اردوگاه‌های مرگ و مفید بودن نسل‌کشی را از مطالعه تاریخ آمریکا اخذ کرده است. او شیفته آن بود، که … در غرب وحشی بموقع خود اردوگاه‌های مرگ برای هندی‌ها ایجاد شد. او اغلب در جمع اطرافیان خود اثربخشی فنون آمریکایی نابودسازی- بطریق گرسنگی دادن و جنگ در شرایط نابرابری نیروها را می‌ستود».

مرگ مردم یانا

وقایع شرق آمریکای شمالی مدت زیادی سواحل اقیانوس آرام آن را که در تسلط پادشاهی اسپانیا بود، تحت تأثیر قرار نداد. اگر چه هجوم اسپانیا زندگی سنتی سرخپوستان کالیفرنیا را به هم ریخت، کروبر خاطرنشان کرد، که «این حمله در کل به اندازه حملات آنگلو- آمریکایی مخرب نبود. چند صد اسپانیایی در میان جمعیت هزاران نفری سرخپوست ادغام شدند. آنها آزادانه با سرخپوستان درآمیختند و ظهور دو رگه‌ها را نتیجه طبیعی فتوحات تلقی می‌کردند».

ضربات مهلک به نظم متداول مردم یانا و سایر قبایل هندی پس از الحاق کالیفرنیا به ایالات متحده آمریکا وارد آمد. کروبر نوشت: «فاجعه مردم یانا با تب طلا، که در اواخر سالهای ۴٠ قرن نوزده کالیفرنیا را فراگرفته بود، ارتباط داشت… هجوم آنگلوساکسون‌ها تناسب جمعیت سفیدپوست و سرخپوست را دگرگون ساخت. کشور در عرض فقط یک سال با صدها هزار مهاجر انباشته شد. برای این که مطلقا هیچگونه حاکمیت- کلیسا یا دولت وجود نداشت، رفتار آنها بی‌مجازات ماند. وحشیگری و جنایتکاری به امر عادی تبدیل شده بود. در آن زمانهای دور، مثل حالا، آنگلوساکسون‌ها مستعد نژادپرستی بودند. به عقیده آنها انسان‌های رنگین پوست بلحاظ عقلی و اخلاقی فردی کامل نبود. ازدواج با موجود پست بمثابه رفتار ضد اجتماعی محسوب می‌شد و در برخی موارد منع قانونی داشت. بعقیده استعمارگران، هر اعتقاد دینی متفاوت از جزم‌های مسیحیت می‌بایست مورد نکوهش و تمسخر قرار گیرد»… «مردان سفیدپوست که با زنان سرخپوست ازدواج می‌کردند، مورد تعقیب و آزار قرار می‌گرفتند و کودکان ازدواج‌‌های مختلط، هندی محسوب می‌شدند، استعمارگران نیز با آنها بعنوان انسان‌های درجه دوم رفتار می‌کردند».

البته، در اینجا نیز سرخپوستان گاهی با اشغالگران مقابله می‌کردند. و تعداد کشته شدگان سفیدپوست بواسط سرخپوستان در کالیفرنیا چندین برابر بیشتر از تعداد سرخپوستان کشته شده بدست سفیدپوست‌ها بود. بگفته کروبر، طبق متواضعانه‌ترین برآوردها، بازای هر یک نفر سفیدپوست مقتول، سی الی پنجاه نفر هندی کشته شد. او یادآوری می‌کند، که «فقط در سال‌های ۱۸۵۲ تا ۱۸۶۷ در کالیقرنیا از ۳ تا ۴ هزار نفر کودک سرخپوست کشته یا ربوده شده و بعنوان برده فروخته شد. هزاران نفز از زنان، دختران و دختربچگان سرخپوستان به روسپی‌خانه‌ها فروخته شدند، آنها را نیز ربودند و مورد تجاوز قرار دادند. در اثر بیماریهای مقاربتی، پیشتر ناشناخته برای سرخپوستان و انتقالی به کالیفرنیا توسط سفید‌ها، یکسری قبایل سرخپوست بکلی منقرض شد. بیست سال پس از آغاز تب طلا، از چهل تا هشتاد درصد جمعیت سرخپوست کالیفرنیا در اثر ابتلا به بیماریهای مقاربتی از بین رفت. اشغالگران یکسری کامل از بیماری‌های «معمول» خود را با خود بهمراه آوردند: سرخک، آبله‌مرغان، آبله، سل، مالاریا، حصبه و اسهال خونی، زکام و ذات‌الریه. همه آنها با سرعت صاعقه در میان جمعیتی که هیچ ایمنی در مقابل آنها نداشت، بطور وسیع شیوع یافتند. بیشترین مرگ و میر در نخستین دهۀ پس از آغاز تب طلا مشاهده شد».

 زیستگاه سرخپوستان نیز تخریب گردید. کروبر می‌نویسد: «حیواناتی که سفیدپوستان به تعداد زیاد پرورش می‌دادند- گاو، گوسفند، گاومیش، خوک، سرزمین سرخپوستان را تخریب کردند، گیاهان را بلعیدند، زردی، بلوط‌های قدیمی را نابود کرد، چمنزارهای وسیع سرسبز دارای گیاهان آبدار، پایمال و تخریب گردید. مهاجران با شستن طلا از شن و ماسه هزاران مترمکعب لجن سمی به ساکرامنتو ریختند. این لجن‌ها صدها هزار جریب زمین حاصلخیز را ‌مسموم نمود و حرکت طبیعی ماهی‌های قزل‌آلا به سمت سرچشمه رود را مشکل کرد. در پایان همه، مهاجران سرخپوستان را به زور اسلحه بیشتر و بیشتر به داخل درّه‌های تنگ و صخره‌ای صعب‌العبور راندند. زندگی برای سرخپوستان غیرقابل تحمل شد. آنها پیشتر هم با گرسنگی آشنا بودند، حالا دیگر در تمام طول سال دچار گرسنگی شده بودند».

کروبر در کتاب خود نوشت: «زمانی‌ که ایشی ده ساله بود، ملت یانا تقریبا بطور کامل نابود گردید. اثری از گروه‌های جنوبی یانا باقی نماند، از گروه یاناهای شمالی و مرکزی فقط بیست یا سی هزار نفر زنده ماند. ایشی هم یکی از زنده ماندگان در میان یک مشت مردم باقی مانده از قبیلۀ یاها (یکی از گروه‌های قبیلۀ یانا) بود. ایشی و نزدیکان او در مدت چند ده سال زندگی رقت‌باری را تحمل کرده، از مالکان جدید کالیفرنیا مخفی می‌شدند. زمانی که ایشی در نزدیکی کشتارگاه دستگیر شد، او برای کشته شدن فوری آماده بود.

واقعا هم قتل او فقط بمدت چند سال به تعویق افتاده بود. او به بیماری سل، که سرخپوستان در مقابل آن ایمن نبودند، مبتلا شد. او شجاعانه بیماری را تحمل کرد، و کمافی‌السابق، او در مقابل تحولات ناگهانی زندگی پر رنج و مصیبت خود مقاومت می‌کرد. بسیاری از کسانی که ایشی را می‌شناختند، در مرگ این مرد فوق‌العاده فهیم، مهربان و منضبط عزادار شدند. آ. ل. کروبر انسانشناس یادآوری کرد: «او صبورترین انسانی بود، که من تا کنون شناخته‌ام… او فلسفۀ بردباری را درک می‌کرد. مصایب چیزی از خویشتنداری او نمی‌کاست و نالان نمی‌کرد، او دوستدار زندگی‌ و مقاوم بود». ت. کروبر نوشت: «همه دوستان ایشی تصور می‌کردند، که شادابی ویژگی اصلی شخصیت او بود. او سعی می‌کرد از هر چیز لذت ببرد و شیوه زندگی منظم داشته باشد، تلاش می‌کرد کمی کار، کمی استراحت کند و همیشه در کنار دوستان باشد».

آخرین فرزند خلق یانا- ایشی- علیرغم آگاهی به این، که بر اساس معیار تمدن آمریکایی او موجود درجه دوم محسوب می‌شود، روحیه پویای خود را تا آخرین روز زندگی حفظ کرد. از این گذشته، فقط در اثر تلاشهای دانشمندان ‌توانستند به او آزادی بدهند، و همچنین، حقوق متواضعانه نگهبانی و فرصت زندگی در اتاق پشتی موزه برای او فراهم نمایند. آری، از کشوری که به ایدۀ نژادپرستی آلوده است و سیاست نسل‌کشی را ‌تحت پوشش شعار دموکراسی و حقوق بشر پیش می‌برد، بیشتر از این نمی‌توان انتظار داشت.

ایالات متحده آمریکا نه همان است که چهارصد سال قبل بود، بل‌که با ایجاد صدها پایگاه نظامی در سرتاسر جهان، حتی به یک امپراطور مسلح بسیار خشن‌تر از چهار قرن پیش فراروئیده است. حمله آمریکا به یوگسلاوی، عراق و سایر کشور‌ها ثابت می‌کند، که جامعه آمریکا هنوز هم بر اساس همان اصول اداره می‌شود. نظام ارزشی تحریف شده جامعه آمریکا، گستردگی تبلیغات ریاکارانه، ایالات متحده آمریکا را در پنهان کردن جنایات بی‌شمار خود در طول جنگ سیصد ساله علیه جمعیت بومی کشور قادر می‌سازد. در همین حال، ایالات متحده آمریکا کشور ما را کانون قدیمی جنایت علیه بشریت اعلام می‌کند و نقش تاریخی سرنوشت‌ساز اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در رهایی جهان از بردگی و نسل‌کشی را انکار می‌کند. پیروان نگاه عقیدتی آمریکایی در کشور ما این تبلیغات دروغین را بمثابه بالاترین دستآورد تمدن تعریف می‌کنند.

۶ آبان- عقرب ۱۳۹۸




اعتراضات عراق و غیبت جریان چپ

حسن رحمان پناه

از اخبارروز

دور تازه اعتراض‌های ضد دولتی در عراق از شامگاه پنج‌شنبه ٢ آبانماه در چند منطقه مختلف بغداد، از جمله در “منطقه سبز” و اطراف میدان تحریر آغاز شد. بنا بە گزارشات مختلف منتشر شدە روز بعد، جمعە ٣ آبان ماه ١٣٩٨ برابر با ٢۵ اکتبر ٢٠١٩ این اعتراضات بە اوج خود رسید. در این روز تظاهرات گستردە مردمی علیە فساد اداری و حکومتی، بیکاری، گرانی، وجود میلیشیای وابستە بە احزاب مختلف مذهبی، نبود امنیت جانی، دخالت و حضور دولت های بیگانە در امور داخلی عراق، از جملە جمهوری اسلامی حاکم بر ایران در شهرهای مختلف این کشور برگزار گردید. در این روز شهرهای مختلف عراق از جملە بغداد، ناصریە، دیوانیە، عماره، نجف، کربلا، سماوە، نصیریە و چندین شهر دیگر شاهد تجمعات مردمی بودند. تظاهرات اعتراضی ناراضیان کە جدا از دلایل بیان شدە، ریشە در فاصلە عمیق تودەهای ستمدیدە با حاکمان فاسد و سرکوبگر دارد، در اکثر شهرها از جملە بغداد پایتخت توسط پلیس و نیروهای امنیتی بە درگیری و خشونت کشیدە شد. طبق آمارهای منتشر شدە از منابع بیمارستانی حداقل ۴٠ تن با آتش مستقیم نظامیان کشتە شدە و بیش از ٢٣٠٠ تظاهر کنندە ناراضی دیگر مجروح شدەاند. منابع حکومتی اعلام کردەاند کە دست کم ١٠٠ تن از مأموران پلیس نیز در درگیری‌ها روز جمعە مجروح شده‌اند. مقام‌های رسمی دولت عراق قبلآ اعلام کردە بودند در دور جدید تظاهرات در این کشور که از اول ماه اکتبر آغاز شده بودند تا روز جمعە ٢۵ اکتبر بیش از ۱۵۷ نفر کشته و ۶ هزار نفر مجروح شده‌اند.

شهروندان عراقی در تجمعات روز جمعە به ساختمان‌های حکومتی، دفاتر احزاب و همچنین دفاتر محلی گروه‌های شبه‌نظامی، به ویژه گروه‌های نزدیک به حکومت اسلامی حاکم برایران از جملە “عصائب اهل حق” و مقرات وابستە به “نوری المالکی” یورش بردە و بیش از ۵٠ مکان این احزاب و افراد را بە آتش کشیدەاند.

طبق گفتە شاهدان عینی و بە گزارش برخی از خبرگزاریها، تعداد چشمگیری از اعضای مسلح نیروهای عراقی متحد ایران و برخی از اعضا سپاە پاسداران و بسیج ایران در درگیری‌های خشونت‌بار ماە جاری در عراق، در سرکوب خونین معترضین نقش داشتە و شهروندان عراقی آنان را مسئولین و عوامل کشتار مردم ناراضی و معترض دانسته‌اند. همچنانکە در اعتراضات و نارضایتی های چند سال اخیر در ایران، افراد وابستە بە گروەهای شیعە عراقی از جملە “حشدالشعبی” نقش فعال و سرکوبگرانەای داشتەاند. امروز شنبە ٢۶ اکتبر نیز در برخی از نقاط عراق اعتراضات ضد حکومتی آدامە داشتە و حداقل ۵ نفر جان خود را از دست دادە و عدەای نیز مجروح شدەاند. قرار بود امروز نشست پارلمان عراق جهت رسیدگی بە رویدادهای روز جمعە برگزار گردد، اما این نشست بە حدنصاب نرسید و برگزار نشد.

اکثریت نارضیان اعتراضات عراق را جوانان این کشور تشکیل می دهند. مطابق آمارها ۴۵درصد از جمعیت عراق را جوانان سنین ١۴ تا ٢۵سال تشکیل می دهند و عراق یکی جوان ترین بافت جمعیت منطقە را دارد کە اکثر این جوانان بیکارند. این در حالی است کشور عراق بر دریای نفت قرار گرفتە و چهارمین ذخایر بزرگ نفتی جهان را در اختیار دارد. این کشور اکنون روزانە بیش از ٣ میلیون و ۶٠٣هزار بشکە نفت صادر میکند و سومین صادر کنندە اصلی نفت در “اوپک” است. اما ۴۰ درصد مردم این کشور در فقر بسر می‌برند و از آب و برق و تحصیل و خدمات پزشکی و اجتماعی محروم می باشند. پول نفت این کشور نە صرف نیازمندیهای زیستی، خوراکی، آموزشی و درمانی مردم، بلکە بە جیب مافیای حاکم، احزاب مسلح وابستە بە دولت های همجوار و اشغالگر سرازیر می شود. در این کشور و از جملە در بخش کردستان آن، برخی از چاههای نفت صادراتی حتی نە بە حکومت و احزاب، بلکە در اختیار افراد و بویژە جنگ سالاران قرار دارد. طبق آمارهای جهانی عراق در صدر کشورهای فاسد جهان قرار دارد.

کشور عراق پس از سقوط رژیم فاشیست بعث و حاکم دیکتاتور آن “صدام حسین ” در سال ۲۰۰۳ میلادی توسط ایالات متحده آمریکا و متحدینش، وارد یک چرخه تکراری از نابسامانی، بحران اقتصادی و سیاسی، از هم پاشیدگی اجتماعی و جنگ داخلی شد. حاکمان برگماردە آمریکا (جی گارنر و پل برمر) کە طی دو دورە اقتدار این کشور را دست داشتند، در تشدید معضلات بیان شدە و تعمیق آنان نقش مهمی بازی کردند. تقسیم دورەای حاکمیت میان روسای احزاب، گروەهای مذهبی و قومی برای چندین دورە شیرازە جامعە مدنی در این کشور را از هم پاشید. از دیگر قدرت های اصلی درگیر در عراق و از عاملین اصلی تعمیق کشمکش های سیاسی، نظامی و مذهبی این کشور، رقیب دیرنە آن جمهوری اسلامی حاکم بر ایران است کە با فروپاشی صدام حسین امکان یکە تازی در این کشور را بە دست آورد. جمهوری اسلامی حاکم بر ایران، از گروەهای شیعە عراقی کە سال ها در ایران مستقر و آنان را پروار کردە بود، بە نحو احسن در جهت منافع خود در این کشور و حتی کشورهای همجوار استفادە نمود و “صدور انقلاب اسلامی” با اتکا بە آنان را در چند کشور منطقە عملی نمود. جمهوری اسلامی ایران از عاملین اصلی فقر و سیاە روزی مردم عراق و از مسببین اصلی رواج و گسترش فساد حکومتی و حزبی در این کشور است. قانون اساسی این کشور کە بر اساس شریعت اسلام تدوین شدە است (مصوب سال ۲۰۰۶ میلادی) و طرفدارن شیعە وابستە بە جمهوری اسلامی نقش اساسی در نوشتن و تصویب آن داشتند، بر تعمیق شکاف‌های دینی و قومی در این کشور و نهادینه کردن آن تاثیر ویژەای داشتە و دارد. اشغال عراق توسط سربازان آمریکا از یک سو و حضور فعال نظامی، مالی و انسانی جمهوری اسلامی در این کشور از سوی دیگر، از هم پاشیدن شیرازە زندگی مدنی، همراە با تشدید جنگ های مذهبی و قومی، بویژە مابین اکثریت شیعە این کشور و اقلیت سنی را بە همراە داشت. از بدو تاسیس عراق در سال ١٩٢٠ تا سقوط صدام حسین در سال ٢٠٠٣، بە مدت ٧٣ سال اقلیت سنی حاکم بر سرنوشت این کشور بودند. بە قدرت رسیدن جریان شیعە کە با انتقام آنان از سنی های خلع قدرت شدە در جنگ و ویرانی مناطق سنی نشین و بویژی تسلیم “موصل” دومین شهر بزرگ عراق بە جریان افراطی و جنایتکار سنی “داعش” کە بسیاری آنرا اگاهانە توسط دولت “نوری الملکی” نخست وزیر وقت عراق ارزیابی میکنند، آنچنان بذر نفرت و خصومت را در این کشور کاشت و کشتارهای کە بە دنبال داشت بە این زودیها مرهمی برای زخمهای بە شدت عفونی قومی و مذهبی پیدا نخواهد شد.

وضعیت کنونی عراق، از هم پاشی جامعە مدنی، بالا دستی گروەهای میلیشای وابستە بە احزاب و کشورهای منطقە، فساد گستردە مالی و حکومتی بعد از فروپاشی سیستم دیکتاتوری در این کشور در غیاب دخالت اگاهانە و سازمانیافتە تودەهای مردم و با دخالت قدرت های جهانی و منطقەای در رویدادهای این کشور و بە حاشیە راندن کارگران، مردم تحت ستم و جریان چپ و سکولار این جامعە همراە شد. غیبت چپ در رویدادهای دور اخیر، عدم وجود الترناتیو مترقی و سوسیالیستی، زمینە ساز دخالت روزانە گروەهای اسلامی و مراجع ارتجاعی مذهبی در سیر حوادث این کشور شدە است. کاهش نفوذ رهبران مذهبی از “مقتدا صدر” تا “علی سیستانی” مرجع بالای شیعیان، صدور فرمان های آنان و کم توجهی تظاهر کنندگان نسبت بە قبل بە این فرمانها، حاکی از کاهش نفوذ آنان در صحنە سیاسی عراق همراه با دیگر حاکمان این کشور است. اما در نبردهای خیابانی و تعارضات رودررو برای تعیین تکلیف سیاسی، طبقات اجتماعی و گرایشات متضاد سیاسی منتظر طرف مقابل جهت اجرای طرح و برنامەهای همدیگر نخواهند ماند، بلکە در چنین شرایط حساس و تعیین کنندەای تودەهای سرگردان بە دنبال گرایش و رهبری فی الحال موجود بە حرکت درخواهند آمد. در چنین شرایطی است کە نیروی مترقی، مبارز، سکولار و چپ باید و لازم است میخ خود را بر تحولات بکوبند و مسیر رویدادها را بە نفع اکثریت جامعە یعنی کارگران و محرومان تغییر دهد. این اقدام هم تنها از کانال دخالت مستقیم در رویدادها، دادن سمت و سو بە آنها و ایجاد سازمان و تشکیلات رهبری کنندە با خواست و مطالبات انقلابی و تودەگیر شدن آنها در متن لحظە بە لحظە رویدادها است. حضور کم رنگ و بسیار محدود زنان در اعتراضات عراق، نشانەای بر بالادستی جریانات مذهبی و عقب ماندە، یا خودبخودی بودن این اعتراضات است و دلیل دیگری بر عدم حضور فعال جریان چپ و سوسیالیستی در این رویدادها است.

رویدادهای کنونی عراق، لبنان، مصر و کشورهای مشابە، ادامە حرکت بە نتیجە نرسیدە موسوم به “بهار عربی” است کە بە پاییز حزن انگیز این رویدادها تبدیل شد. این رویدادها علیە سیستم های سیاسی مستبد، فساد گستردە حکومتی و اداری، فقر، بیکاری، محرومیت های عظیم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برپا گردید و علی رغم بە زیر کشیدن چندین دیکتاتور مستبد از مسند قدرت، اما در نیمە را متوقف یا بە انحراف کشاندە شدند. مضافآ کشورهای خاورمیانە و دیگر مناطق نفت خیز استبداد زدە، پمپ بنزین ارزان قیمت برای کشورهای امپریالیستی هستند کە با بە جان هم انداختن گروهای اتنیکی، ملی، مذهبی و قومی، سالها است این مناطق را بە میدان نبرد بە منظور فروش سلاح های مدرن از انبارهای فروش اسلحە خود تبدیل کردەاند. آنچە امروز در خاورمیانە و کشورهای استبداد زدە از جملە در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی می گذرد سرنوشت محتوم ساکنین این کشورها نیست. پایان دادن بە وضع موجود، چیرگی بر پراکندگی در صفوف نیروهای انقلابی و مردمی، بە نتیجە رسیدن زحمت و فداکاری هر روزە مردم بە پا خواستە، از جملە خونهای بە زمین ریختە شدە، کوتاه کردن دست قدرت های امپریالیستی و جریانات ارتجاعی و اسلامی، بە سرآنجام رساندن مبارزە با فساد و فقر و دیگر معضلات اجتماعی حاصل از نظام سرمایە سالار، در گرو اگاهی، اتحاد، سازمانیابی و رهبری جریان چپ و سوسیالیست جامعە است. امری کە آسان نیست، اما شدنی است و کار و زحمت میخواهد. آستین ها را بالا بزنیم.

شنبە ٢۶ اکتبر




مارکسیسم و «جامعه مدنی»

* این نوشتار برای نخستین بار در «راه توده»، شماره ۵۷، اسفند ١٣۷۵ منتشر شد و به تازگی در تارنگاشت عدالت بازانتشار یافت.

“توده ای ها

***

آذرنگ

بحث مربوط به «جامعه مدنی» را که در بخش نخست با نقد پاره‌ای از نظرات انتشار یافته آقای هوشنگ امیراحمدی در نشریه «ایران فردا» آغاز کرده بودیم؛ با کنکاشی در آثار کلاسیک مارکسیستی در این مورد، پی می‌گیریم.

فلسفه علمی و جامعه مدنی
مفهوم جامعه مدنی در آثار کلاسیک مارکسیستی، به ویژه در نوشته‌های مارکس، انگلس و گرامشی به دقت تشریح شده است. مارکس و انگلس در کتاب ایدئولوژی آلمانی «جامعه مدنی» را به مثایه قلمرويی که تعیین کنندۀ دولت و مجموعه روبنای سیاسی جامعه است، تعریف کرده اند: «… سازمان اجتماعی که مستقیماً از درون تولید و تجارت برآمده و در همه اعصار زیربنای دولت و مابقی روبنای ایدئولوژیک را تشکیل می‌دهد، همیشه با همین نام مشخص شده است.» (کلیات آثار مارکس و انگلس، انگلیسی، جلد سوم، ص. ٣۶)

براساس این تعریف، جامعه مدنی سازمان اجتماعی است که عناصری مانند خانواده، فعالیت‌های تولیدی، مناسبات تولیدی بین افراد، ماهیت کار و مقررات حاکم بر آن را دربر می‌گیرد. مارکس ضمن رد نظرات ایده‌آلیستی هگل دربارۀ جامعه مدنی، پی بردن به ماهیت واقعی آن‌را منوط به تشریح کامل اقتصاد سیاسی می‌داند: «… تحقیقات من نشان می‌دهند که روابط قضایی و هم‌چنین همه اَشکال دولت… ریشه در شرایط مادی، که مجموعه آن‌ها را هگل به پیروی از انگلیسی‌ها و فرانسوی‌های قرن هجدهم، تحت نام جامعه مدنی گرد آورده، ریشه دارند؛ از این‌رو تشریح جامعه مدنی را باید در اقتصاد سیاسی جست.» (نقد اقتصاد سیاسی، منتخب آثار در سه جلد، جلد اول، ص. ۵-٣)

انگلس ضمن نقد فلسفه فویرباخ چنین می‌نویسد: «… بدین ترتیب ثابت شده است که هر مبارزه سیاسی مبارزه طبقاتی است و هر مبارزه از جانب طبقات برای رهایی خود (بدون توجه به شکل آن که ناگزیر سیاسی است) سرانجام برای رهایی اقتصادی صورت می‌گیرد. پس تردیدی نیست که حداقل در تاریخ معاصر، دولت و نظام سیاسی، تابع و جامعه مدنی که عرصه مناسبات اقتصادی است، عنصر قاطع است… کلیه حوايج جامعه مدنی- صرف‌نظر از این‌که در لحظه معین چه طبقه‌ای تسلط دارد- به ناچار از خلال اراده دولت می‌گذرد تا به شکل قوانین برای همگان جنبه حتمی احراز نماید.» (لودويگ فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان، انتشارات حزب تودۀ ایران، ص. ۷)

ماتریالیسم تاریخی، جامعه مدنی را منحصر به یک مرحله تاریخی خاص نمی‌داند. از این‌رو در آثار مارکس و انگلس بسته به مضمون بحث می‌توان اشاره به «جامعه مدنی برده‌داری» و «جامعه مدنی فئودالی» را نیر دید

به عنوان مثال، مارکس ضمن نقد «جامعه مدنی بورژوایی» چنین می‌نویسد: «این بردگی جامعه مدنی، پایه طبیعی است که بر آن دولت مدرن بنا شده است…. دقیقاً همان‌طور که جامعه مدنی برده‌داری پایه طبیعی بود که دولت کهن بر آن بنا شده بود.» (کلیات آثار، ص. ۴٠٢-۴٠١) مارکس در اثر تاریخی خود «نقد اقتصاد سیاسی» و در کتاب دوران‌ساز «سرمایه» به تشریح کامل جامعه مدنی بورژوایی پرداخته و ضرورت جایگزین کردن آن را با یک جامعه انسانی را نشان می‌دهد.

دیدگاه گرامشی
در پایان دهه دوم قرن بیستم، زمانی‌که از یک طرف دولت‌های امپریالیستی تحت لوای «حمایت از اقتصاد آزاد» و صدور «مدنیت بورژوازیی» میليون‌ها انسان را در چهار گوشه جهان به آتش و خون کشیده بودند، و از طرف دیگر از بطن جامعه بورژایی هیولای فاشیسم در حال ظهور تاریخی بود، کمونیست بزرگ ایتالیایی آنتونیو گرامشی، ماهیت تبلیغات سرمایه جهانی پیرامون جامعه مدنی بورژوایی را افشاء کرد.

نقد ماتریالیستی گرامشی از جامعه مدنی بورژوایی، غنای خاصی به آموزش‌های مارکسیسم در این‌مورد بخشیده است. او نشان داد که برخلاف ادعاهای رایج، جامعه مدنی و جامعه سیاسی اجزاء تشکیل دهنده ذاتی واحد، یعنی دولت بورژاو-لیبرال هستند

گرامشی در رد نظرات لیبرالی پیرامون جامعه مدنی چنین می‌گوید:
«نظرات مدعی وجود اتحادیه‌های کارگری آزاد بر یک خطای تئوریک قرار دارند که تعیین منشاء عملی آن چندان دشوار نیست. این نظرات بر تفکیک جامعه سیاسی و جامعه مدنی استوارند… در نتیجه تصور می‌شود که فعالیت اقتصادی متعلق به جامعه مدنی است و دولت نباید بر آن نظارت کند. اما، از آن‌رو که جامعه مدنی و دولت در واقع یکی است، باید توجه داشت که «اقتصاد آزاد» خود شکلی از نظارت دولتی است که با بهره‌گیری از وسایل قهرآمیز و ابزار قانونگذاری ایجاد و مستقر شده است.» منتخب «یادداشت‌های زندان آنتونیو گرامشی، انگلیسی، ص. ١۶٠-١۵۹)

گرامشی با مطالعه دولت‌های مدرن در آمریکا و فرانسه و با توجه خاص به مورد ایتالیا نشان می‌دهد چگونه طبقات حاکم عمدتاً با استفاده از نهادهای جامعه مدنی و از طريق تسلط مستقیم بر قدرت دولتی، سلطه خود را اعمال می‌کنند. او با ارزیابی و نقد دقیق این دولت‌ها نشان می‌دهد که جامعه مدنی بورژوایی عرصه‌ای است که در آن هژمونی طبقاتی سرمایه‌داران اعمال می‌شود.

به عبارت دیگر، جامعه مدنی قلمرویی است که طبقه حاکم قدرت خود را با استفاده از وسایل مسالمت‌آمیز گسترس می‌دهد و تقویت می‌کند و در عین‌حال طبقات زیر دست را بدون استفاده از سیاست‌ها و وسایل قهرآمیز از دسترسی واقعی به قدرت سیاسی محروم می‌دارد.

بنا بر نظر گرامشی، هژمونی طبقاتی در جامعه مدنی بستگی به توافق و پذیرش اعضاء جامعه دارد. اما قوانین نتیجه خودبهخوی انتخاب آزاد افزاد نیست، بلکه با استفاده از شیوه‌های پیچیده و با به کار بستن مجموعه‌ای از وسایل و نهادهای گوناگون در روندی پیوسته در حال تغییر، ساخته می‌شوند. توانایی ایجاد توافق به طور مساوی در جامعه تقسیم نشده است. طبقه حاکم همه وسایل ایجاد توافق را در اختیار دارد. طبقات زیر دست فاقد هر گونه امکانی جهت ایجاد توافق اجتماعی در جامعه مدنی هستند. نتیجتاً، توافق همیشه پیرامون حفظ منافع طبقه حاکم، ساخته می‌شود. در عمل، بخش قابل توجهی از جامعه مدنی بدون آن‌که بداند، نظراتش آفریده شده و به آن شکل داده می‌شود. هژمونی در جامعه مدنی و تسلط سیاسی دو روی یک سکه اند. به همین دلیل، به محض این‌که طبقه‌ای هژمونی را به دست می‌آورد، نه تنها دولت، بلکه نهادهای جامعه مدنی را نیز در اختیار می‌گیرد. گرامشی می‌گوید:
«وحدت تاریخی طبقات حاکم در دولت تحقق می‌یابد، و تاریخ آن‌ها اساساً تاریخ دولت‌ها و گروهی از دولت‌ها است. اما نباید تصور کرد که این وحدت صرفاً قضایی و سیاسی است. وحدت عمده تاریخی، به طور مشخص، نتیجه روابط ارگانیک بین دولت با جامعه سیاسی و جامعه مدنی است. با توجه به این تعریف، طبقات زیردست متحد نبستند و نمی‌توانند متحد شوند، مگر آن‌که بتوانند به دولت مبدل گردند؛ تاریخ آن‌ها [طبقات زیردست] از این‌رو با تاریخ جامعه مدنی درهم آمیخته است، این تاریخ، بخشاً جدا افتاده و گسسته از تاریخ جامعه مدنی و در نتیجه [جدا افتاده و گسسته] از تاریخ دولت‌ها است.» («یادداشت‌های زندان» فصل ٢۵، شماره ۵)

برخلاف تفسیرهای رفرمیستی از نظرات گرامشی، (نگاه کنید به ترجمه فارسی «آنتونیو گرامشی- فراسوی مارکسیسم و پسامدرنیسم»، و هم‌چنین به یادداشت نشریه «کار» درباره انتشار آن، در «کار» شماره ١۴۹)، او متکی بر درکی ماتریالیستی از تاریخ و در جهت نشان دادن درستی تئوری مارکسیستی دولت، مقوله جامعه مدنی را به مثابه بخشی ضروری از روند مبارزه برای تغییر انقلابی مناسبات سرمایه‌داری و جامعه بورژوایی، ارزیابی می‌کند.

به نظر گرامشی، مجموع عناصر جامعه مدنی؛ از روابط تولیدی و مالکانه گرفته، تا معماری و حتا نام اماکن و معابر، منعکس کنننده منافع طبقه‌ای است که دولت و یا جامعه سیاسی را رهبری می‌کند.» («یاددشت‌های زندان» فصل ٣، شماره ۴۹)

نظرات رایج در «چپ» ایران
فرخ نگهدار از رهبران «سازمان فداییان خلق ایرن (اکثریت)» در میزدگرد «تلاش‌گران جامعه باز»، در ٢۸ سپتامبر ١۹۹۶، مطالبی را طرح کرده که در شماره‌های ١۴۴ و ١۴۵ نشریه «کار» انتشار یافته است. نگهدار در بخشی از سخنرانی خود می‌گوید:
«در یک جامعه مدنی و مدرن بخش عمده‌ای از قدرت سیاسی در خارج از حطیه کنترل و تسلط دستگاه‌‌های دولتی و حکومتی قرار دارد. در آمریکا مرکز کنترل، تصمیم‌گیری، تأثیرگذاری و تغییر به میزان زیاد در خارج از دستگاه اداره کشور قرار دارد. در اروپا نیز نهادهای جامعه مدنی بسیار نیرومندند. در اروپا نه فقط مراکز قدرتمند مالی-صنعتی که سازمان‌های اجتماعی، احزاب و اتحادیه‌ها، کلیسا، گروه‌های فشار و غیره هر یک در حد معینی بر روندهای کنترل تصمیم‌گیری، تأثیر‌گذاری و تغییر نقش دارند.»

این نظرات، که به عنوان نظرات بدیع در نشریات خارج کشور و از قول افراد مختلف انتشار می‌یابند، در واقع تکرار تیلیغات سرمایه‌داری درباره جدایی دولت و جامعه مدنی در نظام سرمایه‌داری است. ادعایی که کم‌ترین ارتباطی با واقعیت جاری در جهان سرمایه‌داری ندارد، و اگر کسی منکر این واقعیت شود، در حقیقت در کشورهای سرمایه‌داری نخواسته و یا نتوانسته است چشم‌های خود را به روی حقیقت باز کند.

البته این نظرات به طور کامل در تقابل با مارکسیسم نیز قرار دارند.

از نظر مارکس، دولت یعنی بیان نهادین و سیاسی روابط در جامعه مدنی. قدرت تئوریک و ماهیت علمی مارکسیسم در این است که دقیقاً نشان می‌دهد دولت در فرماسیون اجتماعی سرمایه‌داری، یعنی بیان سیاسی روابط در جامعه مدنی.

خطر عمده نظراتی که هوشنگ امیراحمدی، مهرداد درویش‌پور و یا فرخ نگهدار درباره جامعه مدنی تبلیغ می‌کنند، همانا در برخورد آن‌ها به مسأله بنای دمکراسی در ایران قرار دارد. در بررسی موضوع ساختمان دمکراسی به ویژه در جوامعی مانند ایران، که در مرحله گذار ملی-دمکراتیک قرار دارند، باید نکات زیر را در نظر داشت:
١- رابطه بین دولت و جامعه مدنی رابطه‌ای است دیالکتیکی و نه دوگانه،
٢- بنای دمکراسی به هیچ‌وجه نمی‌تواند بدون توجه به شرایط مشخص جامعه تحقق باید،
٣- روند ساختمان دمکراسی، نهایتاً روندی است که تحقق آن به ماهیت رهبری سیاسی جامعه بستگی دارد،
۴- ساختمان دمکراسی به مثابه یک پدیده سیاسی، نمی‌تواند از مسأله مرکزی قدرت دولتی جدا تصور شود،
۵- واقعیت مبارزه طبقاتی، به همراه دیوار برلین و اردوگاه سوسیالیستی از بین نرفته است، و شکل دهنده به مبارزه سیاسی در درون کشور ما است.

نهادهای «مدنی» یا نهادها و ارگان‌های قدرت توده‌ای
سوسیال دمکراسی سال‌ها مروج این نوع نظرات بوده است و بازگویی موقعیت کنونی آن در نزد مردم و به ویژه در میان مزدبگیران و زحمتکشان، در اینجا چندان ضرور به نظر نمی‌رسد. سوسیال دمکراسی نه تنها رابطه دیالکتیک بین دولت و جامعه مدنی را نادیده می‌گیرد، بلکه به شیوه‌ای ایده‌آلیستی در صدد قلمه زدن جنبش‌های اجتماعی خاص جوامع سرمایه‌داری پیشرفته در شرایط ایران است.

بنای دمکراسی در جامعه‌ای مانند ایران، پبش از آن‌که متأثر از تکثر جنبش‌های خاص جوامع سرمایه‌داری پیشرفته باشد، در گرو ایجاد نهادهای قدرت توده‌ای است.

جنبش‌های اجتماعی، جنبش‌هایی هستند که شماری از نیروهای اجتماعی و حتا طبقات و اقشار مختلف جامعه را بر محور یک موضوع خاص گرد می‌آورند. جنبش‌های اجتماعی نهایتاً در ارتباط با یک موضع خاص قرار دارند و می‌توانند ماهیتی سیاسی یا غیرسیاسی داشته باشند. این جنبش‌ها لزوماً معطوف به دگرگون‌سازی بنیادین جامعه نیستند و هدف تغییر یک جنبه یا جوانب مشخص از یک سیاست مشخص را دنبال می‌کنند. از این‌رو، جنبش‌های اجتماعی تابع نوسانات شدید بوده و معمولاً به همان سرعتی که به وجود می‌آیند، از بین می‌روند.

در سوی دیگر، نهادها و ارگان‌های قدرت توده‌ای، نهادها و ارگان‌هایی هستند که به دگرگونی بنیادین و انقلابی جامعه معطوف می‌باشند. این‌گونه نهادها نهایتاً با موضوع انتقال فدرت به توده‌ها و با گسترش قدرت دولتی به طور مستقیم در ارتباطند.

نهادهای قدرت توده‌ای، ارگان‌هایی هستند که باید در مرحله گذار ملی-دمکراتیک، رابط بین دولت و توده‌های میلیونی باشند. توده‌ها از طريق چنین ارگان‌هایی قدرت سیاسی-دولتی را اعمال می‌کنند.

دمکراتیزه کردن جامعه ایران، امری است که دخالت مستقیم دولت و مشارکت توده‌ها از طريق نهادهایی مانند شوراها، شبکه گسترده تعاونی‌ها، تشکل‌های مردمی برای بازسازی همه‌جانیه کشور و غیره را ایجاب می‌کند. اما، سوسیال دمکراسی در ایران، در راستای ساختمان دمکراسی از طريق گسترش نهادهای جامعه مدنی بورژوایی، در نهایت کاریکاتوری از دمکراسی را برای ایران در نظر دارد. امر مهم ساختمان دمکراسی تنها از طريق دخالت فعال و مستقیم دولت در دمکراتیزه کردن روابط مالکانه در جامعه و به ویژه در روستاها و حمایت و تقویت نهادهای قدرت توده‌ای در شهر و روستا، امکان تحقق دارد. بدین ترتیب و با توجه به این نکات، می‌توان نتیجه گرفت که مسأله دمکراتیزه کردن جامعه نمی‌تواند جدای از مسأله مبارزه طبقاتی برای کسب قدرت سیاسی و به دست آوردن آن مطرح باشد. بخشی از سردرگمی طیف چپی که خود را غیرایدئولوژیک اعلام می‌دارد، برای درک اوضاع ایران و اعلام یک برنامه اقتصادی-سیاسی در مرحله گذار کنونی، در همین حقایق نهفته است.

مبارزه طبقاتی در «جامعه مدنی»
احزاب سیاسی، احزاب طبقاتی هستند، یعنی منافع طبقه مشخصی را در جامعه نمایندگی می‌کنند. شخصیت‌ها، احزاب و سازمان‌های سیاسی برای تأمین منافع این یا آن طبقه، و یا ائتلافی از طبقات، مبارزه می‌کنند. در نتیجه هر یک بنا بر ماهیت و جایگاه طبقاتی خود پیوسته در صدد است تا جامعه مدنی را به گونه‌ای شکل دهد که تضمین کننده روابط طبقاتی مطلوبش باشد.

در ارتباط با طیف چپ غیرایدئولوژیک ایران، باید توجه داشت که ادعای این طیف مبنی بر ایدئولوژی‌زدایی و کناره‌گیری از مبارزه طبقاتی، در عمل پوششی است در جهت پنهان کردن ماهیت مواضع طبقاتی جدید آن‌ها.

این طبف در واقع مبارزه طبقاتی را رها نکرده است، زیرا این مبارزه در بطن تحولات وجود دارد و آن‌ها نیز به مثابه بخشی از جامعه در آن شرکت دارند. آن‌ها فقط سنگر و متحدین خود را در جریان این مبارزه تغییر داده‌اند.

جمشید طاهری‌پور، یکی دیگر از رهبران «سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)» در سخنرانی برای جمعی از کادرهای آن سازمان، که متن آن در نشریه «کار» شماره ١۴۸ منتشر شده است، پس از تکرار تبلیغات سرمایه‌داری جهانی درباره جامعه مدنی، مارکس را به «ایجاد یک آگاهی کاذب، خودغرض و ضددیالکتیک» متهم می‌کند. به نظر وی «ایدئولوژی اساساً در سرشت و ماهیت خود یک آگاهی کاذب، خودغرض و ضددیالکتیک است. مارکس با تحریر و انتشار مانیفست… خود نخستین گام را در راه ایدئولوژیک کردن اندیشه‌هایش برداشت.» تعبیر و تفسیر مخدوش طاهری‌پور به کنار، او حتا فراموش می‌کند که کمی بالاتر، در همان سخنرانی برای کادرها پلورالیسم ایدئولوزیک را یکی از زمینه‌های گسترش و تکامل جامعه مدنی عنوان کرده است: «جامعه مدنی بر بنیاد پلورالیسم گسترش و تکامل می‌یابد. پلورالیسم اجتماعی، پلورالیسم سیاسی، پلورالیسم دینی، پلورالیسم ایدئولوژی، پلورالیسم فرهنگی و دیگر شکل‌ها و گونه‌های پلورالیسم.»

پرسشی که به حق می‌بایست در جمع کادرهایی که مخاطب مستقیم او بودند مطرح می‌شد، این است که اگر به گفته شما «سیر تحول جامعه مدنی بر بستر نبردهای طبقاتی و بر زمینه بحران‌ها، جنگ‌ها و انقلاب‌ها صورت گرفته است» و جامعه مورد ستایش شما نیز بر بنیاد پلورالیسم ایدئولوژیک گسترش و تکامل می‌یاید، به چه دلیل شما و دیگر رهبران کنونی سازمان اصرار به ایدئولوژی‌زدایی از جنبش چپ ایران و کناره‌گیری از امر مهم مبارزه طبقاتی دارید؟

آینده جامعه مدنی سرمایه‌داری به کنار، چه تضمینی وجود دارد که روند تکامل «جامعه مدنی» در ایران که به قول طاهری‌پور «در مراحل نازل خود» قرا دارد، «بر بستر نبردهای طبقاتی و بر زمینه بحران‌ها و انقلاب‌ها» صورت نگیرد؟ اگر احتمال حرکت در چنین مسیر بغرنج و پیچیده‌ای وجود دارد، پس این طبف از چپ ایران در راستای تأمین منافع کدام طبقه است که از ایدئولوژی‌زدایی و فراموش کردن نبرد طبقاتی طرفداری می‌کند؟

پاسخ به پرسش بالا را می‌توان از لابلای ایده‌ها و تصورات طاهری‌پور که برای کادرهای سازمان «اکثریت» تشریح و تبلیغ شده، پیدا کرد. وی ضمن بیان تقدم رشد اجتماعی بر منافع طبقاتی، همکاری و اشتراک مساعی بیسمارک، صدراعظم وقت آلمان و لاسال از بنیانگذاران حزب سوسیال دمکرات آلمان را، به عنوان یک نمونه قدیمی و کلاسیک همکاری چپ و دیگر نیروهای اجتماعی در راستای ایجاد ارزش‌های سوسیالیستی در شماری از پیشرفته‌ترین جوامع مدنی معرفی می‌کند!

از طاهری‌پور سؤال نمی‌شود که چرا از همکاری و اشتراک مساعی همین بیسمارک با تی‌یر در فرانسه و سرکوب خونین کمون پاریس یاد نمی‌کند. همکاری و اشترک مساعی که بنا به نظر تی‌یر به «پیروزی نظم، عدالت و تمدن» ختم شد. (مارکس، «جنگ داخلی فرانسه و کمون پاریس»، انتشارات سیاهکل، ص. ۶۹)

طاهری‌پور با یک چرخش قلم و زبان، گنجينه جهانی ارزیابی و نقد علمی از دمکراسی بوژوا-لیبرال را باطل اعلام می‌کند و هدف جنبش را بنای تدریجی سوسیالیسم بر اساس آزادی‌های بورژوا-لیبرال و نهادهای سیاسی- اجتماعی جامعه مدنی بورژوایی اعلام می‌کند. او معتقد است «آرمان سوسیالیسم در مراحل عالی تکامل جامعه مدنی مجال تحقق پیدا می‌کند.»

طاهری‌پور ضمن اشاره به تز مارکس درباره فویرباخ چنین می‌گوید: «اندیشه مارکس در این تز ناظر بر اجتماعی کردن انسانیت در جامعه مدنی است. مدلول اندیشه او عبارت از این است که بر بنیاد توسعه و تکامل جامعه مدنی، جامعه از ارزش‌های سرمایه‌داری روی برمی‌تابد و در مسیر عقلایی کردن مناسبات و نهادهای خود حرکت کرده و جامعه انسانی را پدیدار می‌سازد.»

در این‌مورد بهتر است به اصل تزهای مارکس مراجعه کنیم. تزهای ۹ ، ١٠ و ١١ مارکس در رد ماتریالیسم ایده‌آلبستی فویرباخ چنین است:
«بزرگ‌ترین چیزی که ماتریالیسم مشاهده‌ای، یعنی ماتریالیستی که حیات آن‌را به مثابه فعالیت پراتیک در نظر نمی‌گیرد، می‌تواند بدان دسترسی یابد، عبارتست از مشاهده افراد جداگانه در “جامعه مدنی”»،
«نقطه‌نظر ماتریالیسم کهنه “جامعه مدنی” است. نقطه نظر ماتریالیسم نوین جامعه انسانی یا انسان اجتماعی شده است.»

«فلاسفه فقط به انحاء مختلف جهان را توضیح داده اند. روی سخن بر سر تغییر آنست.» («فویرباخ، انتشارات حزب تودۀ ایران، ص. ۹١-۹٠)

این بر عهده امثال طاهری‌پور است که روشن کنند تحت چه شرایط ذهنی و روحی به این نتیجه رسیده اند که تزهای فوق دلالت دارند بر ضرورت بنای سوسیالیسم از مسیر «عقلایی کردن مناسبات و نهادهای جامعه سرمایه‌داری.» اما واقعیات تاریخی حاکی از آن است که اگر ممیزان، بازرسان و جلادان خادم طبقات استثمارگر هم تعبیری شبیه نظرات امثال وی از متون و احکام مارکسیسی داشتند، طی ۷۵ سال گذشته در کشور ما ده‌ها هزار نفر به جرم خواندن و اشاعه آن‌ها روانه زندان و میدان‌ تیرباران نمی‌شدند:
«… تبدیل کار انسانی به کالایی که در بازار سرمایه‌داری در معرض خرید و فروش است، از خودبیگانگی را تشدید کرد. زیرا در این شرایط انسان نه به مثابه شخصیت تمام‌عیار، بلکه به مثابه وسیله اجرای عملکرد معین وارد صحنه زندگی می‌شود. مناسبات انسان‌ها از مناسبات افراد انسانی به مناسبات “عملکردهای انتزاعی” آن‌ها تبدیل می‌گردد. کارفرما کاری به شخصیت انسانی کارگر یا کارمند ندارد. شیوه حل این تضاد تنها یک راه است و آن‌هم اجتماعی‌کردن فرد و تبدیل جامعه مدنی بورژوایی به جامعه انسانی است. راه رهایی فرد در رهایی جمع است.» (احسان طبری، «فرد و اجتماع»، «نامه مردم»، ١۶ آذر‌ماه ١٣۵۹)
 
نتیجه‌گیری

نظرات اخیر درباره جامعه مدنی و رابطه آن با دولت، انعکاس مستقیم تبلیغات سرمایه‌داری جهانی درباره جامعه مدنی بورژوایی است. هدف اصلی این تبلیغات ایجاد مشروعیت فلسفی برای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی و استقرار آن نوع دمکراسی است که تحت سرمایه جهانی قرار دارد.

در این دمکراسی از مشارکت واقعی مردم در تعیین سرنوشت‌‌شان جلوگیری می‌شود، در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی، مبارزات مردم را به انحراف می‌کشد و خواست عدالت اجتماعی را به فراموشی می‌سپارد.

با توجه به رشد نیروهای مولده و جایگاه اقتصادی کشور ما در نظام جهانی سرمایه‌داری، به آسانی می‌توان دید که سازش طبقاتی این نظریه‌پردازان ایرانی، در نهایت خود سازشی است طبقاتی با سرمایه جهانی. سازشی که نه تنها «دولت رفاه اجتماعی» مورد نظر آن‌ها را در پی نخواهد داشت، بلکه در عمل وابستگی اقتصادی ایران به سرمایه جهانی را افزایش می‌دهد و هدف توسعه اقتصادی کشور را به آینده‌ای نامعلوم واگذار می‌کند.

 

 




برای آبادانی، نخست واقعیت ریشه ­ی خرابی­ ها را بپذیرید

دکتر فریبرز رئیس دانا

امسال به مناسبت هفته ­ی دولت، شور و غوغا و تبلیغات گسترده و سر و صداداری به راه نیفتاد. با این وصف، دیدارهای رسمی و سخنرانی­های دولت و نیز مراسم افتتاحیه ­های متعدد برقرار بود. دولت در این هفته، سال دیگری را پشت سر گذاشت (از شهریور ۱۳۹۷ تا شهریور ۱۳۹۸) که در آن اختلال ­های شدید اقتصادی از حیث نرخ رشد، بیکاری، ناکارآمدی و تورم تجربه شد و یک بحران تمام‌عیار را ادامه داد. بی‌شک بخش اصلی این اختلال ­ها به دلیل ادامه­ ی فشار تحریم ­ها بود اما زمینه ­ی اقتصاد کشور نیز آماده‌ی این فرو افتادن‌ها بوده است. دولت از سیاست­های بازارگرایی افراطی، خصوصی ­سازی افراطی، اتکای افراطی بر بخش مالی و پولی، وادادگی افراطی به صاحبان قدرت اقتصادی و مسلط بر منابع مالی و در مجموع از سیاست «تعدیل ساختاری» معیوب‌شده ­ی وطنی دست نکشید و برعکس سریع­تر به جلو راند. یک نمونه ­ی کمتر بحث‌شده ­ی آن، مراسم افتتاحیه­ های متعددی بود که  در بخش­های مختلف دولت با حضور نمایندگان خود و بخش خصوصی به‌عنوان اقدام دولت یا با ظاهر طرح  عمران دولتی برگزار می‌شد، اما طرح ­ها در واقع متعلق به بخش خصوصی بودند که دولت ذره­ ای هم در سرمایه ­گذاری و احداث آن‌ها دخالت نداشت.

در حالی‌که سال ۱۳۹۸ سال رونق تولید اعلام شده بود، این فعالیت­ های بانکی و مالی، واسطه ­گری، تجارت ­های قانونی و ناقانونی، مستغلات (به‌رغم افت نسبتاً شدید در فعا لیت و سرمایه­ گذاری در خانه‌سازی) بود که رشد می­کرد و در بدترین شرایط اقتصادی تحت فشار تحریم و رکود نیز دست از سر کشور برنداشت. در سال گذشته از افزایش تولید در واقع نه‌تنها خبری نبود، بلکه شاهد افت و رکود بیشتری هم بودیم. استعداد صنعتی کشور شامل صنایع پتروشیمیایی، فرآورده­های نفتی، صنایع خانگی، صادرات خدمات فنی ـ مهندسی، صنایع نساجی و جز آن کماکان کم بهره یا بلا استفاده ماند. توان واقعی تولید صنعتی (به‌ویژه با مراجعه به فعالیت در شهرک­های صنعتی) به سقوط خود ادامه داد و مازاد  ظرفیت­  افزایش یافت (امروز برآوردها به‌طور متوسط از حدود ۴۵ تا ۵۰ درصد ظرفیت عاطل تولید صنعتی کشور حکایت دارند).

این دولت همان دولت است که پس از امضای قرارداد برجام جشن ملی به پا کرده بود و حواریون آن برجام را چیزی مانند نجات شوروی از شر ارتش نازی معرفی می­کردند و گروهی هم به پایکوبی شبانه آمدند. من آن زمان در مقاله‌ای با عنوان «با ما هم یک توافق شفاف و برد ـ برد» (ماهنامه صنعت حمل و نقل شماره ۳۴۱ صفحه ۶۶) نوشتم گرچه احتمالاً جغد جنگ را چند صباحی یا حتی چند سالی از سر کنگره­ ی دیوار این وطن خسران‌دیده پرانده ­اید اما تا زمانی‌که ماهیت و واقعیت امپریالیسم جهانی را نشناخته ­اید و نگذاشته‌اید مردم در امور خود دخالت کنند، آن جغد بد آوا باز خواهد گشت یا آزارها ادامه خواهند یافت. نوشتم تا آن روز چیزی در حدود ۱۵۰میلیارد دلار بابت فعالیت هسته ­ای هزینه بر اقتصاد متزلزل تحمیل شده است. در آنجا پرسیدم عقب‌نشینی شما (که واقعاً ثابت می­کنم عقب­نشینی هم بود) از هدف­ها و برنامه ­های اتمی چه حاصلی در برابر آن هزینه ­ها داشت. مهم­تر ، این پرسش بود که اساساً از آغاز چرا باید زیر بار آن هزینه ­ها می­رفتیم که مجبور شویم برای پرهیز از خرابی بیشتر و احتمال برخورد، آن را بی‌نتیجه بگذاریم. در آن نوشته به‌طور ضمنی به نامطمئن بودن قرارداد برجام نیز اشاره کردم. گفت: «کو گوش شنوا».

از اردیبهشت سال ۱۳۹۷ که آمریکا خروج خود را از برجام اعلام کرد و از مرداد ۱۳۹۷ که احیای تحریم‌های بیش از برجام و اجرای تحریم­های حداکثری، چونان بمب­ گذاری در پایه­ های ساختمان اقتصاد کشور وارد عمل شدند . از آبان ۹۷ که دور تازه ­ی تحریم­ های حداکثری آمریکا آغاز شد و سپس ادامه ­ی آن در موارد متفاوت و جزیی دیگر تا به همین شهریور ۹۸ (که کشتی ایرانی توقیف شده و سپس آزاد شده در جبل‌الطارق و کاپیتان آن تحریم شدند) یعنی در ۱٫۵ سال گذشته نزدیک به ۱۵۰ میلیارد دلار خسارت مستقیم و نامستقیم دیگر به اقتصاد وارد آمده است. این خسارت­ها ناشی از افت درآمد نفتی و بنابراین کاهش سرمایه ­گذاری و تقاضا در اقتصاد داخلی و واردات کالاهای سرمایه­ ای و واسطه­ ای و مصرفی ضروری بوده­ اند. تحریم­های آمریکا و سازمان ملل از سال ۱۳۹۰ به بعد فقط در چند سال اول و پیش از آبان ۱۳۹۷ سالانه حداقل ۳۰ میلیارد و به گمان من سالانه ۵۰ میلیارد دلار خسارت وارد آوردند. از آن به بعد خسارت، همان‌گونه که اشاره کردم تا شهریور ۹۸ به دو سه برابر رسید و جمعاً در ۸ سال به حدود ۴۰۰ میلیارد دلار بالغ شده است (من از خسارت‌های پس از سال گروگانگیری یعنی ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۹۰ فعلاً بحثی به میان نمی­آورم) و این یعنی نابودن شدن ارزش­ های تولید شده و کارگران و مردم، نابودی منابع طبیعی، محیط زیست، رفاه اجتماعی، آموزش و بهداشت و جز آن (چنان‌که تجربه کرده ­ایم).

بگذارید کارنامه ­ی دولت را در سه زمینه­ ی بیکاری و تورم و فقر منصفانه­ تر بررسی کنیم. برای این کار حتماً لازم است تأکید کنیم که فشارهای تحریم و فشار حداکثری دولت ترامپ، که البته تا زیر خط جنگ‌افروزی نماینده­ ی طماع و فاشیست جناح محافظه‌کار افراطی، یعنی جان بولتون (که چندی پیش اخراج شد و حتی دولت ترامپ او را تحمل نکرد) بالا آمد، عوامل بسیار موثر جدی­ ای برای افزایش فقر، بیکاری، گرانی، توزیع ناعادلانه درآمد و ثروت فراهم آورد، اما همه­ ی این عوامل بر پایه­ ی ساختار اقتصادی نابسامان، اقتصاد فساد زده و ویژه‌خوارانه، عملکردها و تصمیم­ های یک‌سویه ­ی قدرت (در سیاست و جامعه و اقتصاد) توانستند این‌چنین کارآمد در نابکارسازی­ ها از آب درآیند. البته دیده­ ایم جوامع سالم یا سالم‌تری را، مانند ونزوئلا، که  در آنها فشارهای تحریم و مداخله­ های اقتصادی ناگهان آثاری شدید و نابهنجار ایجاد کرده­ اند. در مثل در ونزوئلا، زمانی در بازار ارز قیمت دلار به چند برابر افزایش یافت و کمبود کالا و افت فعالیت اقتصادی پدید آمد و فشارهای سیاسی شبه‌کودتایی به کار افتادند، اما به یمن هم‌دلی واقعی اکثریت مردم و انتخابات سالم، دولت منتخب ونزوئلا توانست بحران (از جمله بحران اخیر به رهبری گوایدوی وابسته به سیاست دولت ترامپ) را فرو نشاند (تا ببینیم در آینده چه تمهید و توطئه ­ی تازه ­ای از سوی  امپریالیست ­ها به کار می­افتد).

با این وصف من در اینجا  از اقتصاد و شرایط سیاسی و اجتماعی ایران صحبت می­کنم. در این شرایط، این متن و ساختار بحران­ پذیر اقتصاد بود که موجب بروز آثاری منفی و شدیداً آزارنده شد. بی‌تردید دولت (بانک مرکزی) توانستند روند صعودی شتابان رخ ارز را مهار کنند. این کار موفقیت­ آمیز بود، اما برای به دست آوردن آن ، مقدار زیادی هم، محرومیت گسترش یافت و هم تورم به کالاها و خدمات در بازار منتقل شد (توضیح این بحث فنی را می­گذارم برای بعد). هم‌چنین زیرساخت­های اقتصادی که در طول ۳۰ سال گذشته ساخته شده بودند (و مقدار آنها کم هم نبوده است) توانستند در دوره­ ی فشارهای بحران‌های ترامپی به یاری اقتصاد بیایند، اما یادمان باشد که این زیرساخت­ها بسیار گران­تر از حد قابل قبول و استاندارد تمام شده و در مواردی نالازم و زیان­رسان هم بوده­ اند و در کنار آن صدها طرح کوچک و بزرگ ناتمام و نیمه‌تمام نیز به جا مانده است. اگر اینها نبودند مقاومت اقتصاد مؤثرتر می­شد.

به هر روی، از دید تحلیلی ـ انتقادی شرایط اقتصادی در سال­های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸ (برآورد من) به شرح زیر، توانسته­ اند کارنامه ­ی دولت را منفی کنند:

  • شاخص نرخ تورم بنا به ارقام رسمی، از ۱۰۰ در سال ۱۳۹۵ به بیش از ۲۳۰ در سال ۱۳۹۸ رسیده است (۱۳۰درصد افزایش). اما واقعیت بیش از این است. بنا به برآورد من از سال ۱۳۹۶ تا ۱۳۹۸ قیمت­ها ۱۲۰درصد (۲/۲ برابر) افزایش یافته­ اند.
  • نرخ بیکاری رسمی بنا به برآورد من در حد ۱۳درصد رسمی (که اخیرا دولت حتی کاهش در آن را اعلام کرد) بلکه در سال ۹۸ به بیش از ۱۹درصد می­رسد و شمار بیکاران ۶٫۲ میلیون نفر است.
  •  ۶۸ درصد از کارگران شاغل معادل حداقل و کم­تر از حداقل دستمزد (۲٫۴ میلیون تومان با احتساب سهمیه­ ی انواع سایر دریافتی­ ها) دریافت می­کنند، در حالی‌که ۴ میلیون کارگر بیکار است. ۷۲درصد از کارگران زیر خط فقرند.
  • خط فقر مطلق در سال ۱۳۹۸ معادل ۴٫۷ میلیون تومان در ماه برای خانوار ۳٫۵ نفری برآورد می­شود که در حدود ۴۲درصد از خانوارهای کل کشور در زیر این خط قرار دارند.
  • توزیع درآمد ناعادلانه ­تر شده است به نحوی که چیزی کمتر از ۱۰ درصد واقعاً بالایی جامعه حداقل بیش از ۴۵ درصد درآمد و سهم بسیار بیشتری از ثروت را در اختیار دارند.
  • نرخ رشد اقتصادی (تولید ناخالص داخلی به قیمت ثابت) در سال ۱۳۹۶ به صفر نزدیک و در سال‌های ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸ در حد ۳ تا ۵ درصد منفی شده است.
  • محرومت و فشار هزینه برای خدمات درمانی و آموزشی به شدت افزایش یافته و بخش زیادی از مردم را در رنج و عذاب سهمگین قرار داده است.
  • بی‌اعتمادی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در همه­ ی ارکان (به جز ۱۰ تا ۲۰ درصد جامعه) فزونی یافته و چشم­ انداز بهبود را تیره کرده است.

 کم نیستند کسانی که راه‌حل بهسازی و ثبات و رشد در اقتصاد ایران را در «آشتی با آمریکا» می­دانند. آنان به این واقعیت توجه ندارند که آشتی به خودی خود دردی را از ساختار نابسامان اقتصاد ایران دوا نمی‌کند گرچه ممکن است امکان فروش نفت و تزریق مبالغی ارز به اقتصاد را فراهم و به نوعی تحرک در اقتصاد ایجاد کند، اما این تحرک در برابر محرومیت و ناکارآمدی گسترده اندک خواهد بود. حذف کامل تحریم­ها شاید بیش از ۱۰ سال به درازا بکشد. رونق پدیدآمدنی در اقتصاد در بیشترین مقدار به جزیره­ ی ثروت و صاحبان مال‌ها و بانک­ ها و مستغلات و منابع واقعی تعلق خواهد گرفت و محرومان هم‌چنان زیر داغی کشنده­ ی تورم و عقب ماندن دستمزدها و ادامه­ ی بیکاری خواهند سوخت. تا زمانی‌که ساختار نابسامانی طبقاتی و توزیع به‌شدت تبعیض­ آمیز و ناکارآمدساز وجود دارد، منابع حاصل از فروش نفت به توزیع ناعادلانه ­تر و ساختار رانتی و ناکارآمد کمک بیشتری می­کند تا گسترش زیرساخت­ های اجتماعی و اقتصادی.

آشتی­ جویان سطحی (و جنگ جویان سطحی نیز) به ماهیت امپریالیستی آمریکا و متحدانش توجه ندارند. این ماهیت در کلامی ساده می­خواهد از یک دست بدهد و با چند دست به‌گونه­ های مختلف و نامستقیم بگیرد. اگر آشتی به معنای ادغام کامل در سرمایه و خلاصه در تسلیم به سلطه­ ی جهانی نباشد، انواع جنگ­ های نیابتی، تحریکات سیاسی، اختلال­ های مصنوعی اقتصادی از سوی آنان یا نایبان‌شان به کار خواهند افتاد که همگی باز زندگی ۷۰درصد از مردم را به مخاطره ­های بیشتر می­ افکنند. اما این تسلیم قطعاً عبارت از دست به سینه‌گی و دستمال به دستی در پیشگاه قدرت والا نیست، که عصر این حرف‌ها در روابط بین­ الملل گرچه در همه جا تمام نشده است اما دیگر بدرد خور نیستند و برای مردم نان و آب و رونقی به بار نمی آورند. این تسلیم بیش از هر چیز عبارت است از قبول ادامه ­ی سیاست­های بازارگرای افراطی و برقراری ارتباط انفعالی اقتصادی با جهان سرمایه­ داری و قبول قدرت و ستم اذناب منطقه ای آنان چون اسرائیل و عربستان. آنچه در این روش باز می­سوزد و نابود می­شود امکان سالم­ سازی اقتصاد و نجات زیرساخت­ ها و حقوق و منافع و رفاه مردم است. امپریالیسم آزادی تشکل­های کارگری، عدالت­‌خواهانه و اداره­ ی واحدهای اقتصادی به‌گونه­ ای دموکراتیک از سوی نمایندگان مردم (شامل منتقدان به سرمایه‌داری) و همانند آنها را برنمی­تابد چنان‌که سرمایه­ داری مستبدانه­ ی داخلی نیز چنین می­کند.

از سوی محافل وابسته به سرمایه و امپریالیسم برای حل کامل بحران ایران، وابستگی کامل پیشنهاد می‌شود که نام آن را هم نوگرایی نوین و ادغام در جهان پیشرفته می­گذارند . آنان نمونه­ ی خاص و استثنایی کره‌جنوبی را چنان به رخ می­کشند تا بخش اساسی افریقا، آسیای‌جنوبی، آسیای جنوب‌شرقی و آمریکای لاتین فراموش شود. اما به گمان ما مذاکره برای پرهیز از تنش و جنگ و برای ایجاد فرصتی برای رشد و توانمندی اساساً چیز بدی نیست. مهم آن است که بدانیم مذاکره‌کننده کیست؟ در چه جایگاه اجتماعی است؟ چه سابقه­ ای در قدرت و عملکرد سیاسی دارد؟ وابستگی طبقاتی‌اش چگونه است؟ به آینده­ ی اداره‌ی کشور از طریق به میان آوردن انبوه مردم تهیدست محروم چگونه می­اندیشد؟ (و اصلاً آیا به آن بهایی می­دهد؟) شناخت استراتژی جهانی در برابر امپریالیسم چیست؟ اتکا به نیروی مقاومت مردم دل‌بسته به حکومت مردمی و آینده­ ­ی این بخش تا چه حد وجود دارد؟ (و اساساً وجود دارد یا جای آن را نخبه­ گرایی ویژه‌خوارانه گرفته است؟)

باری مذاکره تا آن زمان می­تواند تمهیدی نجات­بخش (هر چند نه اساسی) باشد که پایه­ ی آن دموکراتیسم داخلی و منافع ملی و مردمی باشد. مذاکره باید از سوی جریانی که تمامی زیان‌های گذشته و اثر تبعیض­‌سازانه سیاست داخلی و تحریم، هر دو، را می­شناسد و می پذیرد و نقد می­کند و به انتقال واقعی قدرت از «ممتازان» به «مردم» می­ اندیشد شکل بگیرد. مذاکره نباید نیاز اکثریت مردم به ویژه کارگران و کارکنان خدماتی محروم و کارگران و کارکنان خدماتی صاحب نفوذ و فشارهای امنیت مایه­ داران را فراموش کند، همچنان که البته نمی­تواند و نباید واقعیت فشار قدرت‌ مندان جهانی را نبیند و نشناسد. این دو جنبه وابسته و پیوسته به یکدیگرند.

مذاکره باید اعتماد عمومی را جلب کند و این جلب اعتماد در ایران با کارنامه­ سازی میسر نمی­شود. باید راه‌حل­هایی که سریعاً مردم را در مسیر محرومیت­ زدایی قرار می‌دهد، دموکراتیسم و حضور واقعی آنان را به‌طور عینی متجلی می‌کند و این امید را که اگر سر تسلیم فرود نمی­ آورند اما عقلایی ­تر رفتار می­کنند حتی­الامکان عمومی کند. پایه­ های تصمیم عقلی نه در حیران ماندن در مقابل فشار بلکه با نیرو گرفتن از مردم برای «عبور از بحران» و «عادی‌سازی» و «بهانه­ زدایی» ساخته می­شود.




زیرساخت هایش آماده نیست – مارال سعید

 

شاید هر کداممان در خلوت گفته باشیم، ولی وقت آن رسیده است که در صَحن عموم و با صدای بلند گفته شود. ما به بیماری مُزمن “دوآلیسم” مبتلا هستیم.

این را من تشخیص نداده ام! آنها که در ایستائی خود و جمع، تعمّق داشته اند بدان دست یافته اند.

فرهنگ دوآلیسم در سرزمین ایران دارای چنان ریشه های عمیقیست که می توان در جای جای هزار توی تاریخ این مرز بوم، رد پایش را یافت.

وقوف به یک بیماری، در این مَبحث “بیماری دوآلیسم”، گام نخست در راه درمان است. چگونگی برخورد یا مواجهه با آن گام بعدی است. در این گام می توان تقدیر گرایانه همچون مولانا گفت: تا بود چنین بود و تا باد چنین بادا طبیعی ست چنین اندیشه ی راهبری، راه به تغییر و بهبودی نخواهد بُرد. اما اگر بواقع درد را تشخیص داده باشیم، مسئولیت حکم می کند در جهت بهبودی تلاش نمائیم. در این تلاش می توان به دو گونه عمل نمود ۱- آرمانگرایانه ۲- واقعگرایانه.

با نگاهی به تاریخ ایران (تاریخ پادشاهی) درخواهیم یافت؛ انسانِ ایرانی در طول هزاران سال، مُکرر در مُکرر تلاش برای بهبودی نموده است لیک تلاش از پس تلاش، آرمانگرایانه و غلطیدن از استبداد به استبدادی دیگر بوده و راه به بهبود نگشوده است. این تلاشهای آرمانگرایانه برای بهبود امور، و از آنجمله انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ ریشه در همین فرهنگ دوآلیسم داشته و دارد. انسانِ ایرانی  تاکنون صدها بار بپا خواسته، در غُل و زَنجیر شده و بسیار خونها داده لیک پیروز یا شکست خورده، نتیجه  یکسان بوده؛ بازسازی “استبداد”.

به نظر این قلم؛ بسیار مهم است که با همین اندک شناخت موجز از خویش، به یکباره قلم بُطلان بر “آرمانگرایی” نکشیم. آنرا به بحث بگذاریم. شاید بتوانیم از راهِ این گفتگوها، رسوبات آن فرهنگی که ما را مجبور ساخته و می سازد؛ در هزار توی توهّماتمان بدنبال یک آرمانشهر بگردیم، بزُدائیم. و باز شاید بتوانیم از دل آن بر واقعگرایی نَقبی بزنیم.

اگرچه دیر است لیک در امور اجتماعی دیر بهتر از هرگز است. بایست در جمع های کوچک و بزرگمان به بحث بنشینیم. بگوئیم، بشنویم، و آنچه را که می تواند در راه زُدودَنِ این فرهنگ دیرپای دیرینه سالِ سخت جان “دیو و فرشته”، به مَددِ نزدیکی و همدلیمان آید، بپذیریم و بکار بندیم.

ما از موزائیکهای مختلفی که جمعشان ایران را ساخته است می آئیم. ما مختلفیم و زیبائیمان در رنگارنگی ماست. آنچه به این زیبائی دوام و استحکام می بخشد؛ برابر حقوقی و احترام متقابل است. ما از آنچه بر سرزمینمان و مردمان ساکن این جغرافیا میرَوَد، ناراضی هستیم. در تاریخ معاصر ایران، ما بارها و به شکلهای مختلف، نارضایتی خود را ابراز نموده ایم. شوربختانه هیچیک از اقدامات ما به راه مطلوب نیفتاده است. این شوربختیها دلیلی نبوده و نیست که ما را از ادامه ی “راه بهبودی جامعه” باز دارد. ما خود ایقان داریم؛ اشکال کار، در عدم دسترسی ما به “بهبودی” همانا خود مائیم. مائیم که خِرَد را سرلوحه ی رفتارمان نساخته و نمی سازیم. خودِ مائیم که برای پوشاندن عیبهایمان و دستهای خالیمان صرفاً به دیگران عیب می کنیم. آنچه ما با خودمان و دیگران می کنیم، هیچ نشانی از “ساختن” ندارد. ما نیازمند دشمن نیستیم چون از هر غریبه ای بهتر، خودمانیم که در حال تخریب خودمانیم.

بی گمان هر آنکه این جملات را می خواند، شانه بالا می اندازد و در دل می گوید؛ راست می گوید؛ منظورش فلانی و فلانیهاست!

نه! اشتباه می کنی تو ای هم وطن! از زبان نیما با تو سخن می گویم:

فریاد می زنم؛

من چهره ام گرفته،

من قایقم نشسته به خشکی؛

مقصود من زِ حرفم معلوم بر شماست: یک دست بی صداست.

من، دستِ من کمک زِ دستِ شما می کند طلب.

ای که با شنیدن و دیدن صدا و تصویر هم میهنانت، خود را مسئول احساس می کنی، نق زدن و ایراد کردن، تخریب است برای ساختن نیازمند عملیم. نه تو فرشته ای و نه من دیو، چهل سال تحقیر و تحمیق بس نیست؟

چه میگوئی زن؛ ما حتی از برگزاری ملی ترین جشن ایرانی “نوروز” در کنار هم بیزاریم و در هر شهر و دیاری چندین مراسم نوروزی برپا می کنیم، کی قادریم با هم و در کنار هم ایرانمان را بسازیم؟!   

بد نیست احزاب و سازمانهای سیاسی با همه ی دَک و پُز دمکرات مَعابشان اعتراف کنند؛ هنوز نفهمیده اند حسین منزوی با ما چه میگفت:

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم.

در جلسات، سخن از آن میرانیم که چرا اعتراضات مطالبه محور مردم بهم نمی پیوندد. و اصلاً به روی مبارک خود نمی آوریم که: کاکو یک نگاه به خودت کردی؟! تو که لالائی بلدی، چرا خوابت نمیبَره؟ شمائی که در ساحل اَمن نشسته اید و غُل و زَنجیر و داغ و دِرَفش تهدیدتان نمی کند چرا بهم نمی پیوندید؟!  

حال که شکل جمهوری اسلامی شده ایم، نیز همچو او استدلال کنیم: “زیر ساخت هایش آماده نیست.”

مارال سعید