قتل مجدد کمون

۲٠ سپتامبر سال ١۹١۸، قتل بی‌رحمانه کمون دنیا را، حتی جهان سرمایه‌داری را تکان داد.

در دوره حاکمیت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در مرکز شهر باکو به افتخار آن میدانی ساخته شد و پیکر ۲۶ کمیسر در آنجا دفن گردید.

متعاقب آن، در همان میدان، مجموعۀ یادواره مشتمل بر تندیس‌های متعدد که توسط مجسمه‌ساز نامدار سرگئی مرکوراوف ساخته شد، نصب گردید.

اما در اوایل سالهای ۹٠، پس از تجزیه اتحاد شوروی، حاکمیت جدید برغم خواست کمونیست‌های محلی بنای یادبود و تاریخی میدان را برچید. محل دفن پیکر کمیسر‌ها برای من معلوم نیست. (هم اکنون یک توقف‌گاه خودرو در محل یادبود ۲۶ کمیسر باکو فعالیت می‌کند. هیئت تحریریه).

کمون

در آن روز پائیزی،

در صحرا،

در جایی در ۲٠۷ فرسنگی

در آتش نسوخته‌‌گان ،

مصلوب نشدگان در انظار عمومی،

در هنگامه غروب،

مخفیانه تیرباران شدند.

شن‌های صحرای قره‌قوم به هوا برخاست.

باد خشک و سوزان نغمه «وداع» سر داد.

روح آنها

از تن پاره پاره‌شان به تیر زهرآگین،

در آسمان‌ها به پرواز درآمد.

کمون به قتل رسید!

اما شراره‌ها درخشنده آن،

در هوای تاریک روشن آن روز،

مشعل آزادی و برادری را،

از آنجا، در قفقاز برافروخت.

دوباره پرچم آزادی به اهتزاز درآمد و

انسان فقیر به پا خاست.

صدای نعل پولادین اسبان بگوش رسید،

ارتش سرخ  می‌آید- سلام!

زمان بی‌حقوقی گذشت!

دورۀ حاکمیت خلق فرارسید!

و اخلاف گذشتگان،

در سایۀ حاکمیت جدید،

خواندن و نوشتن،

شهرسازی و راه‌سازی،

آموخت!

در آن میدان دنج،

در سایه خنک درختان سرو،

همچو یک قلعه،

به افتخار کمون سرفراز،

یادواره بر پا شد.

آنجا، مکانی مقدس بود،

و مشعل جاوید در مقابل آن روشن!

جوانان در آستانۀ جشن عروسی،

دسته‌های گل به پای آن نثار می‌کردند.

اما ابر تیره نکبت،

آسمان میهن را فراگرفت،

و ستونی با شماره پنج از داخل،

راه تنفس آن را بست و خورد.

و هنگامی که میهن را مثله کردند،

همه انواع خائنان، 

برگۀ عضویت خود را به کام آتش سپردند.

تمامی آرمان‌ها مدفون گردید!

تهمت و افترا به تخت نشست.

نقاب از چهره‌ها فروافتاد!

و خرابکاران یادواره را برچیدند.

مقبره‌های بتونی را در هم کوبیدند و

بقایای اجساد را تکه پاره نمودند.

آن کشته‌ها را،

مدیونان آن‌ها،

دگر باره کشتند.

همان آهنگ غم‌انگیز،

که باد صحرایی

در آن روز پائیزی،

در آنجا، در ۲٠۷ فرسنگی،

زمزمه می‌کرد،

هنوز بگوش می‌رسد.

ما بی‌نیازیم از سخنان پر طمطراق.

حقیقت واقعیت خواهد یافت.

نسل‌ سپاسگزار امروزی،

همواره به یاد کمون خواهد بود.

اِ. گ. آروتیونوف (E. G. Arutyunov)

http://www.sovross.ru/articles/1894/45780

با پوزش از همه به سبب برگردان سطری، بدون ویرایش و پیرایش، صرفا بمنظور بزرگداشت خاطره ۲۶ کمیسر باکوو یادآوری سالگرد یکی دیگر از مدهش‌ترین جنایت مکرر مافیای سرمایه، که در حال فراموش شدن است. فراموشی گذشته، یعنی تضمین شکستهای آینده!

ا. م. شیری

۲۸ شهریور- سنبله ١٣۹۸

https://eb1384.wordpress.com/2019/09/19/




خطر زرد، یا توهم یک رویای دیرینه طبقه کارگر از خود بیگانه

ناصر آقاجری

از اخبارروز

بازی کردن با واژه ها و وارونه جلوه دادن آنها برای سر دواندن و فریب کارگرانِ بدون تشکل و افراد مسخ شده ای که با دنیای شناخت علمی بیگانه اند، یکی از شیوه های متداول نگرش لیبرالی است. سرمایه داری جهانی در شرایطی که دانش شناخت علمی همه گیر نیست، نهایت بهره را از این شرایط می برد و با ترفند وارونه سازی مفاهیم و بزرگ جلو دادن دموکراسی لیبرالی و فردگرایی، تلاش می کند نگرش کارگران از سیر تحولات اجتماعی را جهتی ضد واقعیت بدهد، تا امکان تضعیف جبهه کار را بیشترفراهم بنماید. درک واقعیت های اجتماعی به دلیل پیچیدگی هایی که دارد نیازمند پژوهش و شناخت منطقی است،این واقعیت زمینه بهره گیری بورژوازی در نبرد ایدیولوژی را فراهم می کند. شیوه هایی که این ساختار استثمارگر پی می گیرد تا دشمن طبقاتی ش کارگران وهمه حقوق بگیران را دچار تفرقه کند، نفی جمع گرایی، تشکل وضرورت شناخت علمی – طبقاتی است. بدین گونه زمینه ای را ایجاد می کند که می تواند، شرایط را برای دور کردن بخشی ازجنبش کارگری از واقعیت های تاریخی و راندن آن را به دنیا توهمات انتزایی وبیمار گونه هدایت کند.

این گونه هدفی با کمک روشنفکران پیرامون بورژوازی کاربردی می گردد (راه سومی های طبقه متوسط) از این رو این برنامه ریزی دراز مدت سرمایه داری درنهایت با کمک ادبیات فردگرایانه و خیال پردازی های بی انتهای ذهنی در باره دموکراسی لیبرالی که چیزی فراتر از دیکتاتوری دد منشانه، در پشت ماسک رنگ رو رفته ی آزادی و دموکراسی پارلمانی سرمایه داری جهانی نیست، کاربردی می گردد و در جامعه بازتاب می یابد. بهره گیری از مفاهیم مبهم و کلی مانند سوسیالیسم در کنار دموکراسی لیبرالی، یا در کنار ناسیونالیسم همیشه به وسیله راست ترین نگرش لیبرالیستی مورد سوء استفاده قرار می گرفته است و با این مفاهیم وارونه شده دیکتاتوری سرمایه داری را هنوز هم به نام دموکراسی کاربردی می کنند، همان گونه که بنام آبادانی و توسعه، با مناسبات استعماری آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی را از منابع ثروت هایش تهی کردند و با انباشت آن دزدی تاریخی، سرمایه توسعه اقتصادی خود را فراهم نمودند. برای ادامه این روند جنایت کارانه، با نسل کشی آزادی خوهان آن سرزمین های غارت شده، این قاره ها را، در فقر وواپس گرایی بیشتر به عقب راندند. در ادامه توسعه مناسبات سرمایه داری استعماری، با مناسبات امپریالیستی و جهانی سازی این روند را کامل نمودند. البته به قیمت توسعه فقر جهانی و نسل کشی تدریجی زحمتکشان جهان. و امروزه هم در تداوم این روند، با مناسبات اقتصادی نولیبرالی جهان را بدون وقفه در جنگ های منطقه ای به نیستی می کشانند و با تولیدات انبوه، بدون توجه به عوارض زیست محیطی آن، جهان را به مرز نابودی محیط زیستی می کشانند.

در میان این روند فاجعه بار ”زرد” ها هیچ واکنش اعتراض باز دارنده ای نسبت به این سیاست های فاجعه بارسرمایه داری اعمال نکردند، چون به مبارزه سیاسی باور ندارند.این بی عملی جنبش بزرگ سندیکاهای ”زرد” باعث گردیده این مناسبات فردگرایانه به نام آزادی، جانی ترین حکومت های دیکتاتوری را حمایت نظامی و تسلیحاتی بنماید. در این گونه موارد روشنفکران طبقه متوسط به کمک رسانه های مزدور سرمایه داری می آیند و با بهره گیری از واژه ها و مفاهیمی که در درون شان احتمال و امکان را به صورت پنهان حمل می کنند، به توجیه این جنایت ها می پردازند و سترونی طبقه متزلزل خود را، توجیه می کنند. نهایت صداقت آنها در بررسی و تحقیق تاریخی شان نقد فرد است نه آن سیستمی است که این فرد را در رأس قدرت قرار داده است و متداول ترین نگرش وارونه تعریف شده این جهان بینی سود محور، تئوری سوسیال دموکراسی و شعار:
” گذر تدریجی سرمایه داری به سوی سوسیالیسم با مبارزات صرفا سندیکایی و پرهیز از مبارزات سیاسی است” باوری که زیر بنای چپ ترین ” زرد” ها است. نگرشی که بیش از یک صد سال است که طبقه کارگر جهانی را زمین گیر کرده و قدرت کوبنده او را از میان برده است.

بیشترین جایگاه از خود بیگانگی و توهم گرایی های طبقه کارگر جهانی، که تاریخی به درازای سرمایه داری دارد دراتحادیه های و سندیکاهای ”زرد”ی قراردارد که با پرهیز از مبارزه سیاسی، دستان توانای خود را بسته اند. ما چکیده ای از درون مایه و سرشت این سندیکاهای زرد و تاثیر آن در سیر تحولات اجتماعی را بیان می کنیم. ولی مایلم از انتها به ابتدا برسیم از این رو از یک شخصیت کارگری ایران شروع می کنم که تحت تاثیر چنین توهماتی به تازگی قصد داشت، جنبش کارگری ایران را متحول کند. فردی که با رویاهایش در ایران آشنا شدم. او عضو بسیار فعال سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران بود که بابت تلاش هایش صدمات سنگین جسمی، روحی و زندان را تحمل کرده بود و برغم این صدمات به راه خود که متاسفانه به بی راهه کشید شد، هم چنان ادامه می دهد. منصور اصانلو تصور می کرد می تواند در جهان سرمایه با کمک گرفتن از دموکراسی لیبرالی که تنها دروغی برای جویدنِ بی پایان روشنفکران ” آزادی خواه” راه سومی ها است، می تواند با انگشت گذاشتن روی ضعف های نظام مطلقه در ایران، جنبش کارگری در ایران را متحول کند. ولی در عمل در دستان سرمایه ی جهانی مانند خمیر بازی کودکان آن اشکالی را به خود گرفت که سرمایه برای تداوم مبارزه طبقاتی خود، به آن نیازداشت و دارد. تصورات منصور در ایران بر این اساس بود، (نقل به مضمون) ” دموکراسی پارلمانی سرمایه داری یک امکان است، که ما می توانیم از آن برای قدرتمند کردن جنبش کارگری در ایران. جنبشی که در زیر تیغ سرمایه داری متظاهر به دین در حال قلع وقمع شدن است بهره ببریم. یا مبارزه با مناسبات واپس گرایی که در نهایت چیزی فراتر از یک دنباله حقیر، سرمایه داری امپریالیستی جهانی نیست” .

عدم درک منصور از اشکال پیچیده سرمایه، او را در این دام ویرانگر انداخت تا ضرباتی سنگین به جنبش کارگری ایران وارد کند، او با این نگرش سخن گوی تریبون های برخی نهادهای امپریالیستی در غرب شد، با این اشتباه نابخشودنی در عمل، نهاد های امپریالیستی را مدافع منافع طبقه کارگرایران معرفی می نماید. این زشت ترین دروغی است که منصور آن را ( ندانسته) دنبال می کند. منصورِ سرخ به ” زرد” تبدیل شد. زردی که هیچ آب تعمیدی نمی تواند او را از این آلودگی نجات دهد.این یک گرایش فردی یک رهبر جنبش کارگری بود که در کنار خیانت رهبران جنبش های بزرگ سندیکایی ” زردِ ” سرمایه داری به آرمان طبقه کارگر جهانی، بسیار حقیر و ناچیز است. روند گرایش به ” زرد” در جنبش کارگری جهانی تاریخی طولانی دارد وبه قرن نوزدهم واویل قرن بیستم می رسد. زمانی که کارگران تحت تاثیر روشنفکران خورده بورژوازیِ مخالف مبارزه سیاسی و تغیرات بنیادی در حاکمیت های استثمار گر، به این باور معتقد شدند، بخش بزرگی از کارگران اروپایی ازجبهه کار رادیکال جدا شدند و به احزاب سوسیال دموکرات (ترکیب دموکراسی پارلمانی لیبرالی و سوسیالیسم فاقد رادیکالیسم) کشیده شدند. با این وعده کودکانه که می توان به مرور با مبارزات صنفی، سرمایه داری را به عدالت اجتماعی سوق داد و نیازی به مبارزه سیاسی و به چالش گرفتن سرمایه داری وجود ندارد. در واقع تصور می کردند و می کنند، در کنار ساختار سرمایه می توان بدون چالشی سیاسی با مبارزات صرفا سندیکایی گام هایی به سوی سوسیالیست برداشت. ولی امروزه شاهد هستیم که پس از بیش از یک قرن همه آن سوسیال دموکرات ها به جای رفتن به سوی چپ و سوسیالیسم به هارترین و راست ترین نوع سرمایه داری، نولیبرالسم پیوستند و سیاست های ضد کارگری آن را کاربردی می نمایند. احزاب سوسیال دموکرات آلمان وسوسیالیست ها فرانسه و حزب کارگر انگلیس و … خود مجری سیاست های نولیبرالی و امپریالیستی سرمایه داری جهانی شده اند و دست در دستان ساختار نو لیبرالیستی، سیاست های امپریالیستی در جهان را پی می گیرند و در سرکوب جنبش های کارگری دیگر کشورها و کشور خود، بدون هیچ تردیدی عمل می کنند. چپِ چپ این نگرش حداقل دولت های سرکوب گر کارگران را تایید و مسلح می کند.

البته زمانی که اهرم های قدرت سیاسی را به دست می گبرند، والی در زمان ضعف ودر اقلیت قرار گرفتن، رادیکال می شوند وچپ. به همین دلیل می بینیم روز به روز مردمان و کارگران کشورهای پیشرفته غربی به دلیل نا امیدی از این نوع چپ، چپ طبقه متوسط ( راه سومی های تاریخ جنبش کارگری جهان) بیشتر به راست ونژادپرستی روی می آورند. زیرا تحت تاثیر تبلیغات رسانه های بورژوازی، از دیکتاتوری پرولتاریا یک تصور غیر واقعی فاشیستی را پذیرفته اند ودرکی منطقی از آن، ندارند. روشنفکران طبقه میانی برای یاری رساندن به روند این نگرش با بهره گیری از رسانه های امپریالیستی و رسانه های دیکتاتورهای منطقه ای، جهان بینی علمی را نفی می کنند و ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک را تیوری های اثبات نشده نشان می دهند و با وارونه کردن واقعیت ها پیچیده اجتماعی برای سرمایه داری جهانی، دم تکان می دهند وتکه استخوان خود را طلب می کنند. بدین گونه نگرش کارگران و دیگرمولدین نعمات مادی(کشاورزان) و دانشجویان را مخدوش می نمایند، تا راه سرمایه داری بدون چالشی به پیش برود. این نگرش کهنه و واپس گرا با یاری گرفتن ازاین امکانات، توانسته این روند ضد منافع جنبش کارگری جهان را با باور به نکرش سوسیال دموکراسی و کار در سندیکاهای” زرد” کاربردی بنماید و بدین گونه هم چنان در میان طبقه کارگر تفرقه ایجاد می کنند وبا این توهمات غیر واقعی، بخش بزرگ جنبش کارگری را سترون می نمایند. آری گرایش به راه سومی روشنفکران طبقه متوسط در میان کارگران است که از دیر باز در اشکال پیچیده ای بستگی به شرایط زمانه، در شکل و رنگ تازه ای مبارزه ضد کارگری خود را سامان داده وهم دوش سرمایه داری جهانی جبهه کار را شکست داده است. نمونه های معاصر آن مانند نوتروتسکیسم ها که سرمایه داری را به خوبی نقد می کنند ولی ناتوان از ارایه یک آلترناتیو برای رسیدن به عدالت اجتماعی هستند، و آن تیوری را هم که ارایه می دهند، یک صد سال است که نتوانسته حتی بخش کوچکی از آن نگرش را در گوشه ای از جهان کاربردی ینمایند، ولی برای گریه و زاری کردن از دست سرمایه داری، دست همه روضه خوان ها را از پشت بسته اند. نمونه دیگر، مایوییسم که در چین بحران جدی انسانی – صنعتی ایجاد کرده بود و در سطح بین المللی هم دوش امپریالیسم جهانی جبهه کار به رهبری شوروی را به چالش گرفته بود و تفرقه را در جبهه جهانی کار را رقم زد، که در نهایت به وسیله مردم چین برای همیشه به گور سپرده شد. و چپ اروپایی – فرانکفورتی است که به جای سرمایه داری، تکنولوژی را عامل فاصله طبقاتی تعریف می کند و هزاران ایسم بدون درون مایه علمی دیگر. امروزه در ایران این روند را در روشنفکران خورده بورژوازی راه سومی و در هواداران دوران جوانی مارکس که هنوزبند ناف ایدآلیسم عینی هگل را نبریده بود، کمونیست های بدون لنینیسم، حکمتیسم، حزب کمونیست کارگری، و افراد مدعی سوسیالیسم راه سومی و برخی ” مستقل” های سر درگم میان سرمایه و کار، مانند مرتضویسم، مالجو ایسم و تعداد زیادی مارکسیم بدون باور به فلسفه علمی را می توان نام برد. در واقع می توان مدعی شد یکی از عوامل اصلی شکست جبهه کار جهانی این تفرقه در جنبش کارگری جهانی بود، که آن را به مرور تضعیف نمود و کارگران رادیکال را تنها گذاشتند تا محاصره اقتصادی – نظامی همه جانبه امپریالیسم تنگ تر شود و با مشکلات اقتصادی جنگ سرد و جنگ ستارگان همه منابع آنها به جای سرمایه گذاری برای توسعه و توریع اجتماعی صرف دفاع گردد، تا در میانه این چنگ طبقاتی، کارگران فراموش شوند و در نهایت بی تفاوت.
سندیکاهای زرد در واقع توانسته اند بیشترین بخش کارگری را از نظر کمیت به خود جذب کنند، با تبلیغ امید واهی رفتن تدریجی به سوی مناسبات عدالت اجتماعی، این دروغ تاریخی ” زرد” باعث تفرقه بزرگ در جنبش کارگری جهان شده است، زیرا گرایش به اتحادیه های ” زرد” و دور شدن از مبارزه سیاسی روندی است که در فراز و نشیب پدیده های اجتماعی، در نهایت سرازکیسه حاکمیت های واپس گرا و سرکوب گر در می آورد، رهبری و مدیریت های این سازمان های ” زرد” یا در سایه مجبورند همگام با استثمار گران حرکت کنند و منافع آنها را پاسداری بنمایند و یا، به صورت فیزیکی توسط حاکمیت سرمایه حذف می شوند. امروزه در ایران استفاده تاکتیکی از کانون و اتحادیه های زرد برای افشاگری در میان کارگران وبازنشستگان و جذب آنها در تشکیلاتی مستقل، می تواند هدفی منطقی باشد و برای ادامه مبارزه مفید باشد، که شیوه های این عمل کرد هم، بستگی به شرایط عینی و ذهنی جامعه باید سامان بگیرد. ولی اندیشه استفاده از این نهادهای ” زرد” برای تغیر شرایط در ساختارِ سیستم های دیکتاتوری در جهت منافع کارگران وبازنشستگان تنها یک رویای غیر واقعی است که ناشی از اشتباهات ما در بررسی و پژوهش پدیده های پیچیده اجتماعی موجود خواهد بود.

به فرض به دست گرفتن این نهاد های صنفی تنها می توان خدمات جزیی را کمی بیشتر کرد که در نهایت حاکمیت از آن بهره بیشتر خواهد برد. کارگران، به خصوص در مناسباتی استبدادی که قانون و مقررارتی را که خود تدوین کرده است، بدون کمتری تردیدی نفی می نماید و با دادگاه های غیر علنی و اتهامات امنیتی به تقاضای دریافت حقوق توافق شده پاسخ می دهد و با سنگین ترین احکام جنایی به معترضین این مناسبات ( تعدیل ساختاری و خصوصی سازی) جوابی دندان شکن می دهد، چگونه می توان کنارآمد؟! البته درکشور هایی با دموکراسی پارلمانی آزاد نه استصوابی چنین دست یابی به رهبری این گونه نهاد های در ظاهر مستقل، اگر باعث فساد آن مدیران نشود،حداقل قدرت مانوری را به صورت محدود در پی خواهد داشت. ولی همان گونه که تاریخ می آموزد در نهایت رادیکال ترین ” زرد” ها، به یک نولیبرال ضد کارگری بدل می گردند و فرد مترقی درون چنین تشکلی به مروربی اثر خواهد شد. مناسبات واپس گرایی که کارگران را به جرم مطالبه گری حقوق توافق شده ای که کارفرما پذیرفته بود، بمانند جنایت کاران به شلاق و زندان محکوم می کند وبا کارگر هم چون یک جنایت کار وبرده ی بدون حقوق سیاسی و مدنی برخورد می نماید ودر دادگاه های جنایی محاکمه می کند، نه در شوراهای حل اختلاف، آن هم با اتهامات امنیتی !!!! تقاضای حقوق ش را پاسخ می دهد، نیاز به بازنگری بیشتری دارد. تشکل های مستقل در ایران در شرایطی نیستند که همه نیروی شان را صرف چنین نگرشی بنمایند. راه این نهاد های مردمی ایجاد تشکل مستقلی است که در نهایت با کارهای عملی قابل دیدن بازنشستگان و کارگران، بتواند آنها را جذب تشکل گرایی بنماید. نه راهی، که در نهایت حل شدن در تشکل های ” زرد” باشد.تجربه های بی شمارتاریخی و دانش می آموزد که، با واژه های اگر و شاید و احتمال دارد، به کویر به آب و علفی می رسیم که تنها مرگ تشکل های مستقل را در پی خواهد داشت.

بازنشسته ای از اتحادیه نیروی کار پروژه ای ایران
ناصر آقاجری – مورخه ۱۸ شهریور ۹




واقعی بینی انقلابی نیاز جنبش مردمی برای تغییرات اساسی است!

هستی اجتماعی، کلیتی یک پارچه!

بسیار شنیده و خوانده می‌شود که گذار از دیکتاتوری وظیفه و هدف روز و عمده مبارزه است. برخی آن را علیرغم برداشت مارکسیستی، «تضاد اصلی» در جامعه ی کنونی ایران اعلام می کنند. با ارزیابی از دیکتاتوری به عنوان تضاد عمده و روز در نبرد طبقاتی امروز در ایران می‌توان موافقت کامل داشت. در‌واقع هم بدون تسخیر سنگر نخست در نبرد طبقاتی جاری در ایران شرایط برای تغییرات بنیادین در کشور ایجاد نخواهد شد. با بقای دیکتاتوری سرمایه داری حاکم از مناسب‌ترین وضع برای غارت و استثمار توده ها برخوردار است و به راه خود ادامه خواهد داد. تشدید سرکوب مبارزان که در ماه های اخیر به اوجی جنایتکارانه نیز دست یافته است، نشان مصمم بودن ارتجاع حاکم است برای ادامه ی راه خود، حتی به قیمت به خون و خاک کشاندن مبارزان بی‌گناه است. «مذاکره نمی کنیم» که باری دیگر از طرف خامنه ای مطرح شده است، به معنای دفاع از حق حاکمیت ملی ایران نیست. چانه زنی و جنگ زرگری است برای تعیین سهم از غارت میان ارتجاع امپریالیستی و داخلی.

این برداشت از منطقی پاقرص برخوردار است که بدون گذار از دیکتاتوری، حاکمیت ملی مردم میهن ما و تمامیت ارضی ایران در خطر است و استقلال کشور غیرقابل دفاع است. برخلاف دوران جنگ با عراق، حاکمیت با توده های مردم قطع رابطه کرده است. دفاع از استقلال کشور و دفع تجاوز احتمالی امپریالیسم بدون پشتیبانی و شرکت داوطلبانه ی توده های زحمت ممکن نیست. استدلال های درست و سهمگینی که بی تردید ضرورت تاریخی حذف دیکتاتوری مذهب ارتجاعی را بر ایران مستدل می‌سازد و مبرمیت آن را نشان می دهد. لذا می‌توان و باید برپایی جبهه گسترده ضد دیکتاتوری را که حزب توده ایران پیشنهاد می کند، خواستی واقع‌بینانه و نیاز تاریخی مبرمی ارزیابی نمود.

چنین ارزیابی ولی به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که به هدف گذار از دیکتاتوری که حزب توده ایران آن را «طرد ولایت فقیه» می نامد، چگونه می‌توان دست یافت؟ درواقع با طرح ضرورت ایجاد شدن جبهه ضد دیکتاتوری، ما تنها با طرح مساله روبرو هستیم. هنوز پاسخی برای کارکرد و سیاستی که ما را به دستیابی به هدف کمک می کند، دست نیافته ایم. اغلب این راهکار با جملاتی مانند «تلاش مشترک همه نیروهای ملی، مردمی و آزادی خواه .. حول شعارهای مشخص ..» ترسیم می شود. اشاره می‌شود که «تنها حرکت‌های اعتراضی خیابانی ..» کافی نیست. به «سازماندهی مشترک و مؤثر همه نیروهای آزادی خواه و مردمی کشور» نیاز است.

می‌بینیم که زیر پوست راهکارهای پیشنهاد شده، اندیشه‌ای مسکوت گذاشته شده‌ای در جریان است. «تلاش مشترک همه نیروها ..» به چه معناست؟ در پشت آن انتزاع درک نشده‌ای جریان دارد که توان تظاهر نداشته است؟ مستولی بودن یک انتزاع توخالی- درک نشده برای «تلاش مشترک» ریشه‌ در شناخت غیرمارکسیستی دارد!

علم جامعه شناسی بورژوایی برای بررسی خود واقعیت را تقسیم می کند، تا وضع لحظه ی تاریخی را بشناسد. با این شیوه مارکسیست ها موافق هستند و خود نیز برای شناخت از پدیده چنین می کنند. آنچه را که مارکسیست ها نادرست در علم جامعه شناسی بورژوایی می دانند، ندیدن رابطـه ی لحظه با روند حاکم در جامعه است. لنین مو گوید، خط را به نقطه ها تقسیم می کنیم، تا نقطه ها را بشناسیم، رابطه ی آنا ها را با یکدیگر درک کنیم، تا کل روند را دریابیم!

«رژیم ولایت فقیه» و «اسلام سیاسی» ایدئولوژی حاکم در نظام سرمایه داری ج ا است. دیکتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته در ایران وحدتی را تشکیل می دهند. بدون درک رابطه میان این دو و تفهیم آن به توده ها، مضمون جبهه ضد دیکتاتوری برای توده های زحمتکش انتزاعی توخالی باقی می ماند. مبارزه با دیکتاتوری، مانند همه ی این سال‌ها در سطح حرف باقی می ماند. به ارتجاع حاکم امکان داده می‌شود با انواع مانورها که انتخابات نخ نما ترین ترفند است، به حیات خود ادامه دهد.

بدون دیدن رابطه ی دیکتاتوری و نظام سرمایه داری در ایران شعار «تلاش مشترک»، شعاری توخالیو انتزاعی درک نشده باقی می ماند. فراموش نکنیم، نظام سرمایه داری در جهان جز با عمل به اقتصاد سیاسی نئولیبرال، پیشنهاد دیگری ندارد و نمی‌تواند داشته باشد. انباشت سود و سرمایه تنها با اجرای خشن چنین اقتصاد سیاسی ممکن است. زحمتکشان ایران این رابطه را میان دیکتاتوری و اقتصاد سیاسی درک کرده اند. خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی و به نابود ساختن حقوق قانونی زحمتکشان، نشان این شناخت است که در پایان مبارزه ی صنفی برای دریافت دستمزد عقب افتاده نزد آن‌ها به سطح آگاهی طبقاتی فرارویده است.

تئوری شناخت دیالکتیکی ریشه ی انتزاع توخالی پیش گفته را جدا سازی مصنوعی و غیرواقع بینانه میان رابطـه شکل حاکمیت و زیربنای اقتصادی جامعه می داند. جدا سازی میان دیکتاتوری حاکم و اقتصاد سیاسی ای که «نظام سیاسی مبتنی بر ٬٬اسلام سیاسی٬٬ و نوعی ٬٬خلیفه گری٬٬ در قرن بیست و یکم» را نمی پذیرند، زیرا اسلام سیاسی و نوعی خلیفه گری را به عنوان ایدئولوژی حاکمان دریافته‌اند که وظیفه ی آن حفظ اقتصاد سیاسی سرمایه داری است. رژیم ولایت فقیه چنین وظیفه ای به عهده دارد و با سماجت چشم گیر طبقاتی نیز از هدف و خواست خود دفاع می کند.

بر خلاف اندیشه ی غیرمارکسیستی، اندیشه ی مارکسیستیتوده‌ای کلیت هستی جامعه را پدیده ی بهم پیوسته و یکپارچه درک می کند. گرچه تسخیر سنگر دیکتاتوری و حذف آن، «حذف ولایت فقیه» گام نخست را در نبرد کنونی تشکیل می دهد، این، اما به معنای استقلال این گام نیست. گذار از دیکتاتوری در شرایط مشخص کنونی در ایران، بدون گذار از اقتصاد سیاسی سرمایه داری حاکم، ناممکن است، زیرا نیروی اجتماعی برای گذار، زحمتکشان و طبقه ی کارگر است که زیر فشار چنین اقتصاد سیاسی نابود می شود. شعار نان، کار ، آزادی بیان این واقعیت است که زحمتکشان در نبرد طبقاتی جاری رابطه میان دو پدیده ی رژیم ولایت فقیه و نظام اقتصادی حاکم را دریافته اند. زحمتکشان می‌دانند که برای دستیابی به عدالت اجتماعی به آزادی‌های قانونی نیاز دارند که دیکتاتوری با آن مخالفت می کند!

آن‌هایی که رابطه میان روبنا و زیربنای جامعه را در نمی یابند، چاره‌ای هم ندارند جز کمک گرفتن از انتزاع های توخالی (مارکس). بر این پایه است که ضرورت گذار از دیکتاتوری ولایی، به عنوان یک مرحله ی تام و تمام اعلام می‌شود – آن طور که علمِ جامعه شناسی بورژوایی در دانشگاه‌های خود می آموزاند و اعلام می کند!

می‌گویند باید به ٬٬گنجشک توی دست قناعت کرد٬٬! اما زحمتکشان که رابطه میان گنجشک را با کلیت غارتگری نظام درک کرده اند، زیر بار نمی روند. این توصیه‌ها دیگر کاری نیست و کمک به تجهیز توده های زحمتکش نمی‌کند که در مبارزه ی روز خود رابطه میان دستمزد عقب افتاده و اقتصاد سیاسی سرمایه داری را درک کرده اند. خواست اصلی زحمتکشان در این شعار نه طرح می‌شود و نه موضوع بحث و جدل فکری و کارکرد سیاسی مدعیان مدافع منافع طبقه ی کارگر ایران است.

آیا این است آن «شعارهای مشخص» که باید حول آن جمع شد؟ البته خیر! چنین شعاری نشان از چیزی دیگر می‌دهد که به دوش می‌کشد ولی از طرف بورژوازی و حامیان آن طرح نمی شود! «اعتراض های خیابانی» که به تنهایی برای گذار از دیکتاتوری کافی نیستند، چه هدفی را دنبال می کنند، باید بکنند تا به چیزی بیش تر از «اعتراض های خیابانی» تبدیل شوند و شرایط گذار از دیکتاتوری را فراهم سازند؟ به این پرسش پاسخ داده نمی شود!

باید به این پرسش پاسخ داد. این پرسش تنها خواست برای ٬٬آزادی و قانونمداری٬٬ و یا «جمهوری سکولار» و امثال آن نیست که اصللاح طلبان دولتی دهه ها شعار دادند و اکنون به شکست آن اعتراف می کنند. سخنان خاتمی (کلمه، ۱۵ اسفند ۹۷)، مواضع قدیانی، آقاجری و دیگران در تأیید شکست این سیاست اصلاح طلبانه است. آن‌ها به چیزی اذعان دارند که موضوع بحث کنونی است. آن‌ها به عنوان نمایندگان بورژوازی سال‌ها زحمتکشان را با امید واهی «توسعه ی سیاسی» پا به هوا نگه داشتن. چانه زنی با این جریان ها و تفهیم مواضع زحمتکشان به آن ها ضروری است، ولی باید این تفهیم با هدف تفهیم مضمون یک پارچگی هستی اجتماعی انجام شود، تا به عنوان موضع زحمتکشان درک گردد.

باید تفهیم شود که بدون طرح «هدف های مشترک»ی که در آن اقتصاد سیاسی ای که باید جانشین نظام سرمایه داری وابسته کنونی گردد، زمینه عینی و ذهنی تغییرات اجتماعی ایجاد نخواهد شد. تنها با چنین سیاست و راهکار واقع بینانه است که می‌توان به «سازماندهی مشترک و مؤثر همه نیروهای آزادی خواه و مردمی کشور» دست یافت، زیرا وزن مخصوص از دوش اصلاح طلبان دولتی و پیرامون آن بر دوش زحمتکشان و طبقه کارگر ایران قرار داده می شود.

مقاله ی نامه مردم با عنوان واقعی بینی انقلابی نیاز جنبش مردمی برای تغییرات اساسی است (شماره ۱۰۸۶، ۲۵ شهریور ۹۸) که نقل قول‌های پیش از آن است، مبتنی نیست بر درک ضرورت تفهیم یک پارچگی هستی اجتماعی. به این وظیفه ی مارکسیستی- توده ای عمل نمی کند. نمی‌تواند تز خود را برای ضرورت گذار از دیکتاتوری برای زحمتکشان و طبقه ی کارگر ایران تفهیم کند، زیرا بر خلاف زحمتکشان، ظاهراً یک پارچگی هستی مردم میهن ما را در نیافته است. زحمتکشان درک کرده‌اند که آزادی برای اعتراض و اعتصاب به منظور دستیابی به زندگی بهتر، مهار شدت استثمار و گشودن صحنه ی نبرد طبقاتی برای تغییرات بنیادین است.

مقاله ی نامه مردم که در نیمه ی نخست خود به درستی از شناخت درباره ی ضرورت نگاه به کلیت واقعیت هستی اجتماعی حرکت می‌کند و به استدلال می‌پردازد – که در آن باور مستدل و توده‌ای خط مشی طبقاتی حزب توده ایران قابل شناخت می‌شود و نشان داده می‌شود -، «روحانیت را نماینده کلان سرمایه داری» اعلام می کند. ولی متاسفانه در ادامه ی مقاله اندیشه ی درست خود را دنبال نمی کند! به دفاع از خواست زحمتکشان یدی و فکری که همین برداشت را مورد تأیید قرار داده اند نمی پردازد و آن را محور بحث و جدل خود با اصلاح طلبان قرار نمی دهد.

بی توجهی به کلیت هستی اجتماعی در ایران که در آن اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه و وابستگی کلان سرمایه داران به امپریالیسم، مادر همه ی نابسامانی ها و بی‌عدالتی‌ها و قانون شکنی های رژیم ولایت فقیه است، تهی از «واقع بینی انقلابی» می‌شود که مقاله خود مطرح ساخته و توصیه می کند. حق با مقاله است، «تنها اعتراض های خیابانی» برای تغییرات بنیادین کافی نیست که جرقه آن ناشی از درد و رنج ناشی از اقتصاد سیاسی سرمایه داری حاکم است که از سال ۹۶ هنوز خاموش نشده است. تغییرات بنیادین، تغییر در اقتصاد سیاسی کشور را نیز در برمی گیرد، که بدون طرح آن، امکان تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر ایران وجود ندارد.

ادامه بحث با اصلاح طلبان به جای زحمتکشان فرار به جلو توسط اندیشه‌ای است که مانند دیگر گروه‌ها در طیف چپ ایران «سردرگم» است! طبقه ی کارگر ایران که قلب پرشور و مبارزه جوی نیروی «تغییرات اساسی است» با «واقع بینی انقلابی» خود راهکار نبرد را نشان داده است: طرح اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک!

پناه بردن نامه مردم باز و باز به بحث با اصلاح طلبان، پیامد ندیدن و مراجعه نکردن به طبقه کارگر ایران و خواست های آن است. پیامد گم کردن ستاره ی راهنمای تئوریک- ایدئولوژیک مارکسیستی است. طبقه ای که حزب توده ایران خود را حزب سیاسی- طبقاتی آن می داند! سلطه ی اپورتونیسم راست در بخشی از رهبری حزب توده ایران با چنین فاجعه‌ ی خود ساخته روبروست!

***

واقعی بینی انقلابی نیاز جنبش مردمی برای تغییرات اساسی است!

بیش از بیست و دو سال از آغاز جنبش اصلاحات در میهن ما می گذرد. جنبش مردمی عظیمی در جریان مبارزات انتخاباتی سال ۷۶ به میدان آمد و توانست با قاطعیت روشنی بیست میلیون رای را در نفی نظام سیاسی کشور به صندوق های رای بریزد.‌ این جنبش اجتماعی با قول ”مردم سالاری دینی“ و استقرار ”جامعه مدنی“ به  مبارزه برخاست و در این راه فداکاری های بسیاری از خود نشان داد و امروز با کوله باری از تجربیات و فراز و نشیب های پشت سر گذاشته به آینده و در جستجوی راهکارهای عملی برای رهایی از استبداد نظر دارد.

ما آقای خاتمی و همراهان او را ”اصلاح طلبان حکومتی“ نامیدیم از آنجایی که اعتقاد داشتیم خواست اساسی این نیروها نه تغییر نظام سیاسی کشور، بلکه ”اصلاح“ آن در جهت بقای آن است. جنبش اصلاح طلبی نیروی عظیم اجتماعی یی را به میدان مبارزه آورد و توانست در نخستین سالهای ریاست جمهوری آقای خاتمی فضای باز تری از فعالیت اجتماعی و مبارزه سیاسی را به رژیم ولایت فقیه تحمیل کند ولی قبول خط قرمز ”خودی و غیر خودی“ و فعالیت و مبارزه در چارچوب ”قانون“ و حد و حدود تعیین شده از سوی ولی فقیه، توسط  اصلاح طلبان حکومتی توان بزرگ جنبش مردمی حاضر در صحنه و تشنه اصلاحات اساسی در راه آزادی و عدالت را به تحلیل برد و جای آنرا سرخوردگی از جنبش اصلاح طلبی و بی اعتمادی  به رهبران سیاسی همچون خاتمی و همراهان او گرفت.

”شعار مردم سالاری دینی و استقرار جامعه مدنی“ کم کم جای خود را به سیاست مخرب ”آرامش فعال“ و  شرکت مقطعی در انتخابات ”برای انتخاب میان بد و بدتر“ داد و سرانجامش به ”اعتماد سازی“ با ولی فقیه رژیم استبدادی و دستگاه های ظلم و سرکوب آن منجر گردید. 

ما از همان دوران همواره بر این مسئله اساسی تأکید داشتیم که به گمان ما نظام سیاسی حاکم بر میهن ما، یعنی رژیم ولایت مطلقه فقیه که اساس اش بر پایه حاکمیت مطلق یک فرد ”نماینده خدا بر روی زمین“ بر همه قوانین و ساختارهای قانونی و انتخابی کشور نهاده شده است نه اصلاح پذیر است و نه با اصل حاکمیت مردم بر سرنوشت شان همخوانی دارد. رژیم ولایت فقیه برپایه الیگارشی ”ابدی“ بخشی از روحانیت نماینده کلان سرمایه داری و کنترل انحصاری همه اهرم های قدرت سیاسی، اقتصادی، و امنیتی بنا شده است و بدون یک مبارزه گسترده و وسیع اجتماعی که پایه های حیات آنرا به چالش جدی بگیرد و آنرا وادار به عقب نشینی بکند نمی توان به هیچ تغییر اساسی در میهن ما خوش بین بود. خواست ما روشن بوده و هست چنین نظام سیاسی یی  با حقوق و آزادی ها دموکراتیک مردم میهن، با عدالت و حق حاکمیت مردم بر سرنوشت شان  تضاد آشتی ناپذیری دارد و از این رو باید آنرا از پایه تغییر داد.

اگر چه در قانون اساسی کشور، به خواست توده های میلیونی، ساختار حکومتی کشور ”جمهوری“ تعیین شده است ولی آنچه امروز در میهن ما حکومت می کند جمهوری نیست بلکه نظام سیاسی است مبتنی بر ”اسلام سیاسی“ و نوعی ”خلیفه گری“ در قرن بیست و یکم. مشکل ما جمهوری نیست مشکل ما حکومت ولایی است که جمهوریت را در کشور ما نابود کرده است و از این رو است که حزب ما سالهاست شعار ”طرد رژیم ولایت فقیه“ را به عنوان شعار راهبردی خود در شرایط مشخص کشور مطرح کرده است.

نکته قابل تأمل دیگری که توجه به آن ضروری است تغییرات اساسی یی است که ما در طیف نظری  جنبش اصلاح طلبی کشور شاهد بوده ایم. در پی کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و سرکوب خونین اعتراض های میلیونی توده ها که به مخالفت خیابانی با کودتای سپاه-خامنه ای برخاسته بودند، ما کم کم شاهد گسست جدی بخش های رادیکال جنبش اصلاح طلبی از رهبرانی همچون عارف و ”شورای سیاست گذاری اصلاح طلبان“ که عملکردشان به مجیزگویی علنی رهبری رژیم خلاصه می شود، بوده ایم. بسیاری با دور شدن از موضع گیری های سیاسی کارانی همچون حجاریان و تاج زاده که زمانی کباده ”نظریه پردازان“ اصلاحات را به دوش می کشیدند به سمت خواست های رادیکال مردمی و طرح شعارهای واقع گرایانه روی آوردند که باید از آن استقبال کرد.

چنین تحولی که ما در سال گذشته شاهد تشدید آن بوده ایم بی شک راه را برای همکاری بیشتر نیروهای مردمی و آزادی خواه، در هم کوبیدن مرزهای ارتجاعی ”خودی و غیر خودی“ و حرکت در راه مبارزه مشترک برای طرد نظام سیاسی استبدادی حاکم می گشاید. اگر در بیست سال گذشته حزب توده ایران از جمله معدود سازمان های سیاسی کشور بود که بر اصلاح ناپذیری نظام سیاسی حاکم تأکید داشت امروز بسیاری دیگری به این موضع و اعتقاد رسیده اند که جای بسی خوشوقتی است.

حتی آقای خاتمی نیز در ماه های اخیر به شکست سیاست هایی که او سالهاست مدافع آنها بوده است اعتراف می کند و می گوید: ” امروز من از سوی مردم با این سوال مواجهم که ما را کشاندید پای صندوق رای، یک مورد نشان دهید که در راستای اصلاحات واقعی باشد؛ آیا قوه قضاییه و نحوه برخوردها بهتر شد یا بخش خصوصی سالم می‌تواند در عرصه حضور داشته باشد؟ آیا رویکردهایی که ما را در تنگناهای بزرگ خارجی قرار داد، اصلاح شد یا در برابر رویکردهای سالم مقاومت شد تا مردم نتیجه امتیازی که بدست آمده را احساس نکنند؟ دیگر خیلی سخت است که به مردم بگوییم بیایید رای بدهید. آیا فکر می‌کنید در دور آینده انتخابات به حرف من و شما مردم پای صندوق‌ها خواهند آمد؟…“ (به نقل از سایت کلمه ۱۵ اسفند ماه ۱۳۹۷ – در دیدار با فراکسیون ”امید مجلس“)

هاشم آقاجری نیز در ارزیابی جنبش اصلاح طلبی و اصلاح طلب ها می گوید: ”در این خصوص اصلاح‌طلب‌ها باید به این پرسش پاسخ بدهند که سیستم قابل اصلاح است یا نه؟ با روشن شدن این پرسش حداقل این امکان را فراهم می‌کند که از یک توهم بیرون بیایند و خروج از توهم موجود خود می‌تواند مقدمه‌ای برای پیدا کردن راه‌حل بدیل باشد. من هم بنا به دلایل تاریخی یعنی تاریخ اصلاحات در دو دهه اخیر و هم بنا به دلایل منطقی فکر می‌کنم که اصلاح در سیستم ایران کنونی ناممکن است…اصلاح‌طلبان دیگر توان و امکان چنین نمایندگی را ندارند و گفتمان آن‌ها هم آن‌چنان سیر تنازلی پیداکرده است که حتی مترقی‌ترینشان یعنی به‌ اصطلاح رادیکال‌ترینشان خواسته‌اش نبود نظارت استصوابی در انتخابات است به عبارتی این خواسته اوج رادیکالیزم اصلاح‌طلبی است. مردم نیز در تجربه زیستی و زندگی روزمره خود گام‌هایی را در این مسیر برداشته‌اند. مقاومت مردم در مقابل پدیده‌های مختلف مثل ماجرای ورود خانم‌ها به استادیوم‌ها، اعتراض و تحصن کارگران و مال‌باختگان همه نمونه‌های مقاومت مردم است. درهرصورت ما نیازمند یک نیروی آلترناتیو در داخل ایران هستیم.“ (به نقل از سایت کلمه،
چهارشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۹۸)

و ما در ماه های اخیر شاهد انتشار موضع گیری های دقیق و واقع بینانه ای از سوی ابوالفضل قدیانی زندانی سیاسی دو رژیم شاه و ولایت بوده ایم که می گوید: ”نباید فراموش کرد که تنها چیزی که امروزه می تواند کشور ایران را از گزند آسیب های کلان اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی-سیاست خارجی برهاند استقرار حکومتی دمکراتیک و ملی است که، متکی بر آراء جمهور مردم، حافظ تمامیت ارضی، منافع ملی و حقوق تک تک شهروندان ایران باشد. خطر خارجی و تهدیدی که استواری این کشور هزاران ساله را تهدید می کند نباید چشمان ما را به این واقعیت بدیهی ببندد که دلیل اصلی قرارگیری ما در این موقعیت پارادوکسیکال یعنی قرار گرفتن بین دو لبه قیچی رئیس جمهور فاشیست مسلک آمریکا و مستبد امروز ایران، علی خامنه ای- حاکم بودن نظام ولایت فقیه در قالب جمهوری اسلامی این مرز و بوم است.باری، در راه حل مسئله امروز ایران چندان شک و ابهامی در کار نیست هرچند این راه حل به همان نسبت دشواریاب و دیریاب است و جز با استقامت نیروهای تحول خواه سیاسی و پشتوانه مردمی به دست نمی آید. همان قدر که نیروهای سیاسی دمکراتیک و ملی می‌بایست در نفی دخالت خارجی و تحریمهای غیر انسانی ایالات متحده بکوشند می‌باید در نفی استبداد ولایت فقیه حاکم بر ایران بدون پرده پوشی و لکنت کلام سخن بگویند…“ (به نقل از سایت کلمه، یکشنبه، ۱۳ مرداد، ۱۳۹۸)

امروز میهن ما و جنبش ضد دیکتاتوری به واقع بینی انقلابی و درک مبارزه بغرنج و دشوار پیش رو نیازمند است. با شکست قاطعانه سیاست ”استحاله پذیری“ رژیم ولایت فقیه و بی اعتباری حامیان آن جنبش مردمی میهن ما نیازمند یک جایگزین مبارزاتی منسجم و متحد است که خواست اساسی آن تغییر نظام سیاسی حاکم بر میهن ما و استقرار حکومتی متکی بر آراء و خواست مردم است که بتواند گام های اساسی را در راه تغییرات دموکراتیک، پایان دادن به ظلم و فساد سیستمیک حاکم بردارد. دستیابی به چنین مهمی نیز نیازمند تلاش مشترک همه نیروهای ملی، مردمی و آزادی خواه است که بتوانند حول شعارهای مشخص مردم را دوباره به صحنه مبارزه جلب کنند.

قیام های مردمی دی ماه ۹۶ در بیش از ۸۰ شهر کشور نشان داد که توان بالفعل عظیمی در مخالفت با ظلم و فساد دستگاه های حاکم از دولت و قوه قضائیه تا سپاه و بسیج و رهبر در جامعه موجود است که آماده است با جرقه ای دوباره به صحنه مبارزه برگردد. تجربه حرکت های مردمی، از اعتراض های انتخاباتی میلیونی خرداد ۸۸، صدها اعتصاب کارگری، حرکت های اعتراضی دانشجویان، زنان، معلمان و بازنشستگان کشور که در سال های اخیر به میدان مبارزه آمده اند و رژیم توانسته است با سرکوب و خفقان آنها را مهار کند این است که تنها حرکت های اعتراضی خیابانی برای فلج کردن چرخ ارتجاع کافی نیست باید همانطور که تجربه انقلاب بهمن ۵۷ نشان داد ادامهٔ کار ماشین حکومتی را با دشواری های جدی رو به رو کرد. این امر نیازمند سازماندهی مشترک و موثر همه نیروهای آزادی خواه و مردمی کشور است. باید همه توان و امکانات را در راه تحقق چنین مهمی با کنار گذاشتن برخوردهای فرقه گرایانه به کار گرفت. 

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۸۶، دوشنبه ۲۵ شهریور ماه




احکام ظالمانه علیه فعالان کارگری را محکوم می‌کنیم

بر پایه گزارش‌های منتشره دادگاهای انقلاب
اسلامی احکام سنگین و ظالمانه‌ای برای گروهی از سندیکالیست‌ها، خبرنگاران و
فعالان رسانه‌ای صادر کرده‌اند. این احکام پس از برپائی دادگاهای نمایشی و
در ادامهٔ اجرای سیاست ایجاد فضای ترس و ارعاب در جامعه صادر شده است.
اتهام بازداشت شدگان «اقدام علیه امنیت ملی»، «تبلیغ علیه نظام» و «همکاری
با گروهای معاند» عنوان شده بود. مطابق رأی بیدادگاهای انقلاب اسلامی
بازداشت شدگان شامل؛ اسماعیل بخشی  ۱۴ سال، سپیده قلیان ۱۹ سال و ۶ ماه،
امیر حسین محمدی فرد ۱۸ سال، عسل محمدی ۱۸، ساناز الهیاری ۱۸، امیر امیرقلی
۱۸ سال و محمد خنیفر به ۶ سال حبس تعزیری محکوم شده‌اند.

پیش‌تر نیز گروه دیگری از کارگران مجتمع
نیشکر هفت تپه به زندان و تحمل ضربات شلاق محکوم گردیده بودند. همچنین چند
روز پیش از اعلام صدور احکام ناعادلانه و سنگین برای کارگران پرونده نیشکر
هفت تپه و فعالان رسانه‌ای، ۴۱ تن از کارگران فولاد اهواز به دادگاه انقلاب
اسلامی شعبهٔ اهواز احضار و مورد تهدید قرار گرفته بودند. گرچه رئیس
دادگستری خوزستان روز گذشته ریا کارانه اعلام کرد که احضار کارگران به این
علت بود تا قرار منع تعقیب به آن‌ها ابلاغ شود. اما واقعیت این است که
انتشار خبر احضار ۴۱ تن از کارگران پولاد همچون صدور احکام سنگین برای
پرونده نیشکر هفت تپه با هدف معین یعنی ارسال پیام سرکوب هر صدای حق طلبانه
انجام پذیرفته است.

قوه قضائیه با صدور چنین احکامی سرشت واپس
گرا، سرکوبگر و مردم ستیز رژیم ولایت فقیه را بار دیگر آشکار می‌سازد.
قساوت و ستمگری دستگاه قضائي رژیم ولایت فقیه بی سابقه نیست، اما علت صدور
احکام سنگین برای فعالان کارگری در اوضاع کنونی را باید ناشی از نگرانی
رژیم از گسترش مبارزات طبقه کارگر و زحمتکشان با توجه به وضعیت بحرانی حاکم
بر کشور و ناتوانی رژیم از پاسخگویی به خواسته‌های توده‌های مردم ارزیابی
کرد. سران حاکمیت از رشد جنبش اعتراضی زحمتکشان و امکان پیوند آن با جنبش
همگانی ضد دیکتاتوری سخت در هراس هستند. از زمان برگماری ابراهیم رئیسی به
ریاست قوه قضائیه برخورد با فعالان کارگری و همه فعالان سیاسی و اجتماعی
تشدید شده است. ابراهیم رئیسی با سابقه ننگین و خون آلود خود به عنوان یکی
از بدنام‌ترین جنایتکاران رژیم فرمان برخورد با کارگران را صادر و در
راستای سرکوب همه گونه فعالیت حق‌طلبانه حرکت می‌کند. صدور احکام ظالمانه و
غیر قابل پذیرش از سوی دادگاهای انقلاب اسلامی برای فعالان کارگری با هدف
روشن مهار و سرکوب جنبش کارگری و سندیکایی میهن ما انجام گرفته است. جلاد
فاجعه ملی در مقام رئیس قوه قضائیه برای پیشبرد سیاست راهبردی حفظ نظام
شمشیر را از رو بسته است.

حزب تودهٔ ایران تشدید فضای ارعاب و صدور
احکام ظالمانه علیه فعالان کارگری و رسانه‌ای را قاطعانه محکوم می‌کند. حزب
ما همه نیروهای میهن پرست، انقلابی، مترقی و آزادی خواه میهن را به
مبارزهٔ مشترک برای افشا و محکوم کردن سیاست‌های سرکوبگرانهٔ رژیم ولایت
فقیه و دستگاه قضائی آن فرا می‌خواند. باید با اتحاد عمل توطئه رژیم ولایت
فقیه علیه جنبش کارگری و سندیکایی را خنثی و ناکام ساخت.

پیروز باد مبارزه کارگران و زحمتکشان میهن ما برای احقاق حقوق سیاسی و صنفی خود

کارگران در بند را آزاد کنید

به صدور احکام ظالمانه پایان دهید

دادگاهای انقلاب اسلامی منحل باید گردد

هرچه گسترده‌تر باد همبستگی گردان‌های جنبش مردمی در مبارزه علیه رژیم ولایت فقیه

نان کار آزادی

حزب تودهٔ ایران

۱۷ شهریور ماه




پاسخ اعضای کانون نویسندگان ایران به دلایل بازداشت های اخیر

از اخبارروز

دلیل بازداشت های اخیر

در چند ماه اخیر بازداشت نویسندگان، روزنامه نگاران، دانشجویان، معلمان،
کارگران و فعالان عرصه‌های گوناگون بیشتر، و احکام دادگاه‌ها سنگین‌تر شده
است. کانون نویسندگان ایران دلیل این رویکرد حاکمیت را از تنی چند از
اعضای کانون پرسیده است. فریبرز رئیس‌دانا، هرمز ناصرشریفی، علیرضا جباری و
علیرضا عباسی به این پرسش پاسخ داده اند.

فریبرز رئیس‌دانا:

به نظر من بحران اقتصادی و سیاسی و اجتماعی به هم پیوسته و تعمیق
یافته‌ی ایران قدرت اصلی حاکم یعنی صاحبان منابع اقتصادی، اعم از پولی و
مالی و موقعیتی و املاک و نیروهای تولیدی را متفقاً در وجدانی واحد و تبلور
یافته در قدرت سیاسی و نظامی و امنیتی حاکم، سخت نگران ادامه‌ی حیات
سلطه‌گرانه‌ی خود کرده است. اعتراض‌ها گسترده‌تر و عمیق‌تر و به گونه‌ای
آگاهانه‌تر مسری می‌شوند. اعتراض‌ها از مدتی پیش به ژرفای طبقاتی پی برده و
حذف آن را نشان گرفته است. این جریان البته جامع نیست اما آماده‌ترین و
حساس‌ترین و مسئول‌ترین لایه‌های اجتماعی را در میان روشنفکران و کارگران
به خود جلب کرده است. از همه مهم‌تر پشتوانه کارگری و نابرخورداران روز به
روز قوی‌تر می شود. این حرکت آن گونه که ادراک قدرت مسلط به آن رسیده است
شوخی‌بردار نیست.
این بار این مشت آهنین است و طبقه‌ی کارگر است که از
ذهن هوشیار آزادی‌خواهان و روشن‌اندیشان برخوردار می‌شود. این بار این
توفنده می‌خواهد ثروت‌های به یغما رفته، دسترنج‌های بالا کشیده، رانت‌ها و
امتیازهای ستمگرانه و سوءاستفاده‌های مبتنی بر قدرت و ایدئولوژی حاکم را به
نفع مردم پس بگیرد. این بار چالشگران حقوق اجتماعی با امپریالیسم و
تدبیرهای آن آشناترند و راز بقای قدرت از راه سازش پشت پرده را همان قدر
می‌شناسند که راز فقر ماندگار توده‌ها. این بار فعالان اجتماعی رشد
یابنده‌تر و آگاه‌تر و مصمم‌ترند. بیهوده نیست که آماج‌های اصلی سرکوب زنان
مستقل آزاد‌اندیش، نیروهای کارگری و چپ، طرفداران راستین حقوق بشر و
مدافعان طبیعت و ثروت کشور، مبارزان قاطع ضد امپریالیسم و همراهانشان‌اند.
قدرت طبقاتی حاکم دیگر نمی‌تواند مثل سابق از ابزار ایدئولوژی ورشکسته
استفاده کند. پس سرکوب، مستقیم‌تر و شمشیر آخته‌تر شده است. (کوتاه شده)

هرمز ناصر شریفی:

پاسخ به این سوال به گمان من، در گروی نگاه تاریخی ـ اجتماعی به وضعیت
آزادی بیان در جامعه‌ی ماست. در واقع تا چند سال پیش، امر آزادی بیان به
تعبیری یک مطالبه‌ی خاص بود، از این جهت خاص که اقشار محدودی به ضرورت
آزادی بیان به شکل «ضرورت نان» نگاه می کردند؛ از جمله می‌شود از نویسندگان
و اصحاب مطبوعات نام برد و اینکه شاهد بوده‌ایم که چگونه در طول سال‌ها
دستگاه سانسور مخاطبین‌ِ آن ها را رانده و نان‌شان را آجر کرده بود. اما
این روزها گسترش بی‌حد و اندازه‌ی فقر و مشکلات اسفناک توده‌ی مردم، وضعیت
را تغییر داده است. امروزه درخواست برای گفتن و آشکار وُ بلند گفتن، تبدیل
به مطالبه‌ا‌ی عام شده و از همین حیث، حاکمیت نیز رویکردی متفاوت در برابر
چنین خواستِ عام شده‌‌ای در پیش گرفته است و آن چنان که به نظر می‌رسد این
پاسخ، مشخصاً شکل‌گیریِ موج تازه‌ای از دستگیری‌ها و احکام به شدت ظالمانه و
غیر قابل باور دستگاه قضایی ست که در تضادی بنیادین با طبیعی‌ترین خواست
انسانی جامعه، بارز شده است.

علیرضا جباری:

به باور من دلایل این موضوع به شرح در پی آمده است:
الف). امکان مطلق
تصمیم‌گیری رهبری که با پیشبرد دمکراسی در میان توده‌ی مردم که یکی از
پایه‌های اصلی آن قشر روشنفکر جامعه است؛ مخدوش می‌شود و نهاد قضایی که
برگزیده‌ی رهبر و مطیع فرمان رهبر است نمی تواند چنین اجازه ای بدهد؛
ب).
رئیس کنونی قوه‌ی قضاییه پیشینه‌ای گسترده در تولید خشونت در سال‌های
دهه‌ی ۶۰ دارد که ظهور نمودهای استمرار آن طبیعی به نظر می‌رسد؛
پ). وضع
اقتصادی مردم ایران به سبب تحریم‌های گسترده و تحریکات اعضای پیمان ناتو و
اسرائیل و عربستان و امارات روز به روز وخیم‌تر می‌شود و این واقعیت امکان
بالقوه‌ی تحرکات اجتماعی و اعتراضات را افزایش می‌دهدکه یکی از عوامل
برانگیزنده‌ی عمده‌ی آن آزادی مطبوعات و دیگر فعالان اجتماعی از جمله
کارگران و زنان است. از این رو، سران جمهوری اسلامی احساس می‌کنند که تنها
راه دوام آن گسترش موج سرکوب، شکنجه و زندان و گاه نیز اعدام است و به همین
دلیل به رفتارخشونت آمیز خود با روشنفکران ادامه می‌دهند.

علیرضا عباسی:

بارها و بارها این اعلام و ادعا را شنیده‌ایم که برای نقد و اعتراض گوش
شنوا داریم. می‌گویند نمی‌شود که نقد نباشد؛ کسی که نقد دارد باید حرف‌اش
را بزند. باید شنید و چه و چه…؛ با این حال در تمام این سال‌ها، بارها شاهد
برخورد با منتقدان و معترضان بوده‌ایم. برخوردی که هر بار به شکلی صورت
گرفته، از احضار و تهدید گرفته تا به بند کشیدن و برنامه‌سازی و حذف فیزیکی
تا صدور حکم‌های عجیب و طولانی مدت برای کنشگران اجتماعی، روزنامه‌نگاران،
نویسندگان، کارگران و… که در حال وقوع است. اما این که چرا علیرغم ادعای
تحمل‌پذیری، برخوردهایی چنین ناعادلانه و سرکوبگرانه رخ می‌دهد؛ پاسخ روشنی
دارد. سانسور نهادینه شده در همه ی ابعاد و زمینه‌ها و بی‌اعتقادی و بی
احترامی به آزادی بیان از یکسو و از سوی دیگر بی تدبیری و رقابت‌های جناحی و
کارشکنی برای مخدوش کردن چهره رقیب، باعث شده طیف های مختلف اجتماع، متحمل
فشارهای بی‌امان شود.
وقتی آزادی بیان که از بدیهی‌ترین حقوق انسانی
است با سد نظارت و حذف و سانسور رو به رو‌ست، معنایی جز لگدمال شدن خواسته
ها و خفه کردن صداها ندارد. ساختن برنامه‌های کنترل
شده و بیان به اصطلاح نقد از زبان مجریان رسانه‌های حکومتی، فقط برای
سرپوش گذاشتن بر نقدهای جدی و مطالبه گر است. روشن است که در برابر مطالبه و
اعتراض، وقتی پاسخ درست و منطقی وجود نداشته باشد؛ حذف و سرکوب می‌شود راه
حل صاحبان قدرت.




«قدرت نرم» سخت چین

«انقلاب کنفوسیوس» یعنی چه؟

چند روز پیش حادثه
غیرعادی در استرالیا روی داد. تظاهرات دانشجویان
دانشگاه کوینسلند (University of Queensland) در حمایت از هنگ‌کنگ از سوی هم‌دانشگاهی‌های
خود که طبق برنامۀ دانشکدۀ چینی کنفوسیوس در اینجا تحصیل می‌کنند، مورد حمله قرار
گرفت. در این درگیری صدها دانشجو از هر دو طرف شرکت کردند.
بنا به گزارش بی‌بی‌سی، دانشجویان
چینی با رفتار پرخاشگرانه و با توسل به زور، سعی می‌کردند حریفان خود را بترسانند.

نیروهای انتظامی از
تشدید درگیری جلوگیری نمودند، اما تنش بجای خود باقی ماند. دولت ناچار شد حادثه را
مورد بررسی قرار دهد. نتیجه‌گیری امیدبخش نبود. تحقیقات در این باره، که توافقنامه‌های
بین دانشگاه‌های استرالیا و دفتر مرکزی مؤسسۀ کنفوسیوس چین در پکن قوانین داخلی در
خصوص مداخلۀ خارجی‌ها در امور داخلی کشور را نقض می‌کند، آغاز شد.

شبکۀ جهانی مؤسسۀ
کنفوسیوس تاریخ خود را از سال ١۹۸۷، از زمانی که شورای بین‌المللی گسترش زبان چینی
مرکب از رهبری دوازده وزراتخانه و اداره جمهوری خلق چین برای نخستین بار در تاریخ این
کشور در سطح دولتی تشکیل گردید، آغاز کرد.
دفتر (هان‌بان) ارگان کار
دائم شورا می‌باشد. مرکز ترویج زبان و فرهنگ چینی در خارج از کشور، در سال ۲٠٠۴ بطور
رسمی مؤسسۀ کنفوسیوس- کنگزی هیونان– نامیده شد.

دانشکده‌های
کنفوسیوس بر اساس توافقنامه بین هان‌بان و دانشگاههای محلی فعالیت می‌کنند و
متخصصان اعزامی از جمهوری خلق چین را بکار می‌گیرند. علاوه بر این، آنها به تحصیل
دانشجویان چینی در خارج از کشور نیز نظارت می‌کنند.

مؤسسات کنفوسیوس
طبق تفسیر رسمی چین عبارت است از:
«پل‌های تقویت دوستی بین چین و دنیای
خارج».
دایره فعالیت «پل‌ها» بسیار وسیع است. مثلا، در حال حاضر در
استرالیا در حدود ۲٠٠ هزار دانشجو و دانش‌آموز بر اساس برنامۀ دانشکده‌های
کنفوسیوس تحصیل می‌کنند، که فضای آموزش این کشور را تا حدود زیادی تحت تأثیر قرار
می‌دهد.

ورود به دانشکده‌های
کنفوسیوس برای عموم آزاد است. آنها زبان چینی آموزش می‌دهند، دوره‌های مختلف
فرهنگی- از آموزش خوشنویسی گرفته تا غذاهای چینی برگزار می‌کنند، بودجۀ تبادل
دانشجو را تأمین می‌نمایند، مراسم اجتماعی و سخنرانی برگزار می‌کنند.

در سال ۲٠١۸، در
جهان ۵۴۸ دانشکده‌ کنفوسیوس و ١١۹٣ «کلاس کنفوسیوس» در مدارس متوسطه و ابتدایی فعالیت
می
کرد. پکن در نظر دارد تا سال ۲٠۲٠
تعداد چنین دانشکده‌هایی را تا ١٠٠٠ افزایش دهد.
برنامه‌ آنها «انقلاب
کنفوسیوس» نامیده می‌شود.
با اینکه برنامۀ دانشکده‌های
کنفوسیوس انساندوستانه اعلام شده، اما منتقدان این شبکه بر این باورند، که هدف آن،
گسترش تبلیغات

در پوشش تحصیل و حتی جاسوسی است. پکن به نوبۀ خود اصرار دارد،
که مؤسسات کنفوسیوس بنا به عملکرد خود هیچ تفاوتی با مراکز فرهنگی از قبیل «
شورای انگلیس» یا دانشکدۀ سروانتس اسپانیا ندارد
و وجود تبلیغات را منتفی می‌داند.
در عین
حال، دانشگاه‌های همکار نشان می‌دهد، که موضوعات ناخوشآیند برای پکن
(تایوان، تبت، حادثۀ میدان
تیانآنمین
) از برنامه‌های آموزشی حذف شده، اما نمایندگان چین بشدت
اصرار دارند که دانشگاه‌های همکار در فرایند آموزش نباید این مسائل را به میان
بکشند.

مات شاردر از
بنیاد آلمانی طرح مارشال (آمریکا) تأکید می‌کند
، که
مؤسسات کنفوسیوس ابزارهای تبلیغاتی هستند.
او
تصریح می‌کند:

«آنها پایگاه حزب تمامیت‌خواهی هستند، که بطور بنیادی با ایده‌هایی
مانند آزادی اظهار عقیده و آزادی تحقیق در باره اقدامات دولت دشمنی می‌کنند». بنا
به گمان شاردر، مؤسسات کنفوسیوس «پوششی برای فعالیت‌های غیر قابل قبول، مثلا، برای
جمع
‌آوری اطلاعات
و ارتقاء منافع نظامی- علمی چین هستند».

مؤسسات کنفوسیوس را
همچنین به این متهم می‌کنند، که آنها برای پیشبرد برنامه‌های خود به دانشگاه‌های
همکار فشار می‌آورند. رسانه‌های استرالیایی در ماه ژوئیه گزارش دادند، دانشگاههای
محلی با دانشکده‌های کنفوسیوس قراردادهایی بستند، که بر اساس آنها چین حق دارد
برنامه‌های آموزش دانشجویان خارجی‌ در این دانشکده‌ها را مستقلانه تنظیم کند.
وزارت آموزش و پرورش استرالیا اعلام کرد، که این امر به تقویت تأثیر خارجی در نظام
آموزشی استرالیا منجر خواهد شد.

پکن ضمن ابراز ناخوشنودی
خاطرنشان کرد، که چنین نتیجه‌گیری نادرست است و بمعنی بی‌احترامی به دانشجویان
بومی بوده و از استرالیا خواست تا تبادل دانشجو را سیاسی نکند. با این وجود، حادثۀ
دانشگاه کوینسلند نشان می‌دهد، که مستمعین مؤسسات کنفوسیوس بسیار سیاسی شده‌اند.
امروزه در این دانشگاه خواستار تعطیل کردن دانشکدۀ کنفوسیوسس هستند. وزارت آموزش و
پرورش از افزایش رو به رشد تأثیر چین در جامعۀ استرالیا نگران است. دولت برای قطع
دخالت دول خارجی در کار دانشگاه‌های بومی حتی یک واحد‌ ویژه سازمان داده است.

چنین تصوری از مؤسسات کنفوسیوس در سایر
کشورها نیز رواج یافته است. در هفته‌های اخیر یکسری از دانشگاه‌ها در سراسر جهان
برنامه‌های دانشکده‌های کنفوسیوس را تعطیل کردند. وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا
اعلام کرد، که بودجه آموزش زبان چینی از طریق مؤسسات کنفوسیوس را قطع می‌کند.
اتفاقات مشابه در انگلیس، فرانسه، سوئد، کاناد، دانمارک روی می‌دهد. ایالت
نیوبرانسک کانادا تعطیل کردن برنامه‌های مؤسسات کنفوسیوس را نه تنها در دانشگاه‌ها،
حتی در مدارس نیز اعلام کرده است*.

دولتهای غربی با
اظهار نگرانی عمیق خود از تأثیر نفوذ «قدرت نرم» چین در میان جوانان، تصمیم گرفته‌اند
به اقدامات متقابل دست بزنند. با این وجود، چین در خارج از حوزۀ نفوذ غرب، همچنان
به تأثیرگذاری بر روی شعور خوانان ادامه می‌دهد. کاهش تعداد مؤسسات کنفوسیوس در
برخی کشورها مانع از افزایش آنها در سایر کشورهای نمی‌شود. زیرا، مبارزه در مقیاس
جهانی جریان دارد.

*- «بر حسب
اینکه
دهها سال تبلیغات
سوء علیه اتحاد شوروی به نتیجۀ دلخواه امپریالیسم و ارتجاع جهانی انجامید، حالا
دیگر روی جمهوری خلق چین تمرکز کرده‌اند. م.»!

دمیتری
سدوف
(Dmitriy SEDOV)

https://www.fondsk.ru/news/2019/09/09/zhestkaja-mjagkaja-sila-kitaja-48966.html

ا.
م. شیری

۲٣
شهریور- سنبله ١٣۹۸

https://eb1384.wordpress.com/2019/09/13/

Без вирусов. www.avast.ru



عقب نشینی “رسمی” جنایتکاران و یک هشدار

از اخبارروز

ایرج فرزاد

در پی صدور احکام سنگینی که برای اسماعیل بخشی، محمد حنیفر، سپیده قلیان و دیگر حامیان کارگران هفت تپه

صادر شد، خشمی مُقًدس و امید بخش سرتاسر جامعه ایران را فراگرفت.

وزارت “عدل”
اسلام تحت هدایت عضو هیات مرگ در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، فورا و
دستپاچه، دستور “تجدید نظر” داد. مسابقه ای برای “اعلام برائت” از صدور احکام
سنگین در همه رده های نهادهای رژیم اسلامی آغاز شد. گفتند حکمی که توسط “یکی از
شعبه های دادگاه انقلاب” صادر شده است، باید لغو شود. اینها میدانستند و میدانند
که حافظه زنده جامعه ایران را نمیتوانند کاری بکنند. همین جناب رئیسی را با قتل
عامهای سال ۱۳۶۰ و ۶۷ میشناسند. مردم نه تنها آن تاریخ را فراموش نکرده و بانیان
وحشتناکترین تصفیه خونین و کشتار زندانیان سیاسی را “نبخشیده”اند، بلکه این پُز
عقب نشینی در پوشش “رافت اسلامی” را نیز در جهت وادار کردن همان جنایتکاران به
تسلیم کامل، در نظر خواهند گرفت. جامعه فراموش نکرده است که همین دستگاههای عدالت
اسلامی و داوئر امنیتی، با استفاده از همه مُهره ها و “نفوذی” ها، به هر توطئه ای
برای وادار کردن امثال اسماعیل بخشی و سپیده قلیان ها به “ابراز ندامت” و اعتراف
به “رابطه با اپوزیسیون برانداز خارج نشین” چنگ زدند. شکست خوردند و بد جوری هم
شکست خوردند.

اما بحث این
است که این رژیم قدرت دولتی را کماکان در اختیار دارد. در همین روزها، و پس از این
عقب نشینی، “عباس نوری شادکام” را به جرم “اهانت” به دین و پیامبران به حبس طولانی
مدت محکوم کردند. نمایش شنیع اهانت به حق کودک را در ماجرای “شیرخوارگان حسینی” در
رسانه ها و تلویزیون جمهوری اسلامی، تا دور افتاده ترین نقاط ایران به کنج
چهاردیواری شهروندان ایران بردند. در ماجرای “برجام” و برداشتن “گام” های جمهوری
اسلامی در راستای نقض آن “توافق” بین المللی، نه دولت ترامپ و نه کشورهای اروپائی
کمترین اشاره ای به وضعیت کارگران و مزد بگیران و بازنشستگان ایران و “حقوق
جهانشمول کودک” نکردند. مشخص شد که بحث “حقوق بشر” شامل طبقه کارگر ایران و زندانیان
این طبقه، از جمله اسماعیل بخشی، نمیشود. از منظر دولتهای غربی، “کودک” متولد شده
در ایران، نه مشمول  کنوانسیون و قوانین بین المللی حقوق جهانشمول کودک و
دستاوردهای مبارزات مردم متمدن جهان، بلکه “طبق عقاید و سنت های والدین”، جمعیت
معصوم و بی پناه و فاقد اراده همین دولت “رسمی” اسلامی اند.  کاملا مشخص است
که جایگاه حقوق طبقه کارگر، حرمت زن و حق و حقوق کودک، در بدیلهای آنها تابعی از
نحوه ایراد و انتقاد آنها به رژیم اسلام سیاسی است. آنها به رابطه رژیم اسلامی و
اسلام با کارگر، با زن و حقوق کودک ایراد و انتقادی ندارند؛ آنها میخواهند که رژیم
اسلامی در رابطه با دولتهای غربی و الزامات ناشی از قوانین بازار سرمایه داری،
“رفتارش را تغییر” بدهد.

“برکناری”
بولتون و یا استعفاء او به عنوان کسی که گزینه “دخالت نظامی” را در مقابل جمهوری
اسلامی، در سیاست خارجی آمریکا، “روی میز” داشت، بروشنی نشان میدهد که هدف از
“فشار حداکثری” به جمهوری اسلامی؛ آوردن این رژیم به پای “میز مذاکره” است. یعنی
با وساطت و باز کردن “اینستکس” و وعده های وام اعتباری از جانب فرانسه و اروپا،
تصمیم دارند تا آخرین لحظه ای که رژیم اسلامی نفس های آخرش را میکشد، به عنوان
دولت “رسمی ایران”، پراگماتیستی عمل کنند. مگر نه اینکه پلیس کانادا با اسب و سگ و
باتوم در مقابل معترضین به مراسم تاسوعا و عاشورا که مستقیما سفارت جمهوری اسلامی
سازمانده و فراخوان دهنده آن بود، به میدان آمدند؟ تصاویر یورش پلیس سوئد به
معترضین ورود وزیر خارجه جمهوری اسلامی، جز این را نشان میدهد که تا شکل دادن به
بدیل مورد نظر دولتهای غربی، اسلام سیاسی در ایران حکومت رسمی است و سینه زنی و
زنجیر زنی و نمایش شیرخواران حسینی، بخشی از “فرهنگ” مردم “مسلمان” ایران؟

مردم ایران،
اما، به شیوه های مختلف نشان داده اند که رژیم اسلام سیاسی را باید برانداخت و دست
اش را از قدرت دولتی کوتاه کرد. دانشجویان ایران، در سال ۱۳۷۸ از روزنه “تعطیلی
روزنامه سلام” و “اردوی دفتر تحکیم وحدت در خُرًم آباد” وارد شدند و ظرفیت سرنگونی
طلبی جامعه ایران را چنان به رخ سران رژیم کشیدند، که آنان را دستپاچه کرد. خیزش
میلیونی سال ۸۸ نیز در پس “رای من کو”، چنان پرقدرت بود که خامنه ای یاسین اش را
خواند و وصیت اش را در نماز جمعه به محضر امام غایب تقدیم کرد. اعتراضات دی ماه
سال ۱۳۹۷، نشان داد که مردم دیگر منتظر روزنه ای دیگر، از لابلای شکاف بین جناحهای
“اصلاح طلب و اصولگرا” برای سردادن حکم سرنگونی رژیم اسلامی نیستند.

“من نفر
پانزدهم هستم”، صرفنظر از محتوای توهم آمیز بیانیه “چهارده نفر”، با حمایت وسیع و
علنی شهروندان ایران در داخل و خارج کشور، با اسم و رسم، به یک نیروی فعال سرنگونی
طلب، دلالت دارد. مهمترین نکته ای که در این اعلام حمایت وسیع با بیانیه مذکور
برجسته است، نه “استعفاء” خامنه ای، که “نه به جمهوری اسلامی” است. متعاقب مرگ
“دختر آبی” در پی خودسوزی او، موجی از تعرض به تبعیض جنسی در ایران براه افتاد و
علیرغم اینکه مقامات رژیم اعلام کردند که ورود زنان به استادیومهای ورزشی بلامانع
است، اما کمپین همبستگی با “دختر آبی”، مرزها را در هم شکست و وسیعا پیامک ها در
رسانه های اجتماعی، پخش شد که تا ورود همه همراه با خانواده ها به استادیوم های
ورزشی، حضور در میادین ورزشی را باید “تحریم” کرد. نمایندگان رنگارنگ جناحهای
رژیم، عینا چون مورد احکام  سنگین زندان برای فعالان کارگری و حامیان آنها،
متوجه شدند که پشت شعار ورود زنان به استادیومها، نیز یک نه محکم به سیستم تبعیض
جنسی و حاکمیت و اختناق اسلام سیاسی و قوانین اسلام بر جامعه ایران، لانه کرده
است. اینجا هم برای حفظ نظام و تداوم تکیه دادن جنایتکاران منفور و بد نام چون
رئیسی بر صندلی قانون و دادگستری، از طرف مقامات دولتی، دستور عقب نشینی صادر شد.

مردم جامعه
ایران در دورانهای مختلف روز به روز این “نه به رژیم اسلامی” را روشنتر و شفافتر،
و البته به قیمت قربانیهای زیاد، در ابعاد اجتماعی و بین المللی، فریاد زده اند.

این مردم
نشان داده اند که نیرویشان را برای بزیر کشیدن رژیم اسلام سیاسی در ایران، به شیوه
های گوناگون و با ابتکارات هر روز تازه تر، به صحنه می آورند. سوال این است که در
غیاب یک نیروی انقلابی و سوسیالیست و برخوردار از اشتهای سیاسی برای دست بردن به
“قدرت سیاسی”، آیا این نیروی عظیم و سرسخت، توان و ظرفیت خویش را در اختیار هر
اپوزیسیون بورژوائی که قدری از قدرت “ولی فقیه” را بزند و یا “آخوندها” را به
مساجد بازگرداند، و به “چهارشنبه های سفید” رسمیت ببخشد، نخواهد گذاشت؟ تجربه تلخ
“انقلاب ۵ِ۷” جلو چشم ماست. آن مردم شریف که در ۱۷ شهریورها کشتار شدند، صف وسیع
کارگران صنعتی که گلوی حکومت نظامی را فشردند، “نه” بسیار محکمی به رژیم ساواک و
شاه گفتند. اما این جریانات اسلامی بودند که در فقدان یک جریان سوسیالیست و انقلابی
که چشم به قدرت سیاسی داشته باشد، همراه با دسیسه چینی های مرموز پشت پرده، از
جمله در کنفرانس گوادلوپ، “رهبری” آن نه را از آن خود کردند و همان مردم در صحنه و
قیام کرده، “سلاح”ها را تحویل “کمیته های امام” دادند و “کارگر  نفت ما”، به
درخواست حاشیه ای ترین عناصر و طلبه های ملی- اسلامی، مثل رفسنجانی و بازرگان، به
اعتصاب خود پایان داد.

این مردم
نجیب و خوش قلب، بار دیگر میتوانند برای این نه عظیم خود، در صورت عدم حضور یک
نیروی سیاسی انقلابی و مصمم برای دست بردن به قدرت سیاسی، “رهبر” بتراشند و یا حتی
در توهم به شخصیت ها و مهندسی بدیل ها در دوائر دولتهای اروپا و آمریکا، این بار
هم “خود را فریب بدهند”.

میگویند “آدم
عاقل برای بار دوم انگشت اش را توی سوراخ مار نمیکند”. اگر سوسیالیسم ایران در
هیات یک حزب و نیروی سیاسی نتواند تکلیف خود را با مساله “قدرت سیاسی” روشن کند،
تکرار فاجعه انقلاب ۵ِ۷ دیگر صرفا یک “کمدی” نخواهد بود. برای دوره های دیگر ما
شاهد جنایات و جنگ و قتل عامهائی خواهیم بود که بدیل های بورژوائی، از جمله از صف
همین آقازاده ها و نوکیسه ها به حامعه تحمیل خواهند کرد. اینها که از هم اکنون
طرفهای واقعی “اینستکس” و مُهره مورد نظر ترامپ ها در “فشار حداکثری” به رژیم
“مُلایان” در رژیم چینج ها و “تغییر رفتار” اسلام سیاسی هستند.

هیچ نباید
تردید کرد که در لحظات فروپاشی و سقوط اسلام سیاسی در ایران، چنین بدیلهائی
تماما
سکولار، دمکراسی خواه، سرنگونی طلب و “مدافع رای ملت” از آب درخواهند آمد.
“افشاگری” و تبلیغ مواضع سکولار و سرنگونی طلبانه، و یا خود ترویجی و
“اعلام موضع”
و صدور پی در پی “قطعنامه” و “منشور” در باره انقلاب و  سرنگونی و مزایای
“حکومت شورائی” و از این قبیل؛ در غیاب اشتها و اراده سیاسی نیروی
سوسیالیست برای
وارد شدن به جدال قدرت، فقط سرگرم ماندن با یافته ها و آموزه ها و
“مرزبندیها” و
“جنگ مواضع” درون فرقه ای در دوائر انزواهای سیاسی است. مُقدم بر هر فاکتور
دیگر،
نفس فقدان “وجود و جسم” نیروی سوسیالیست و مداخله گر در جنگ بر سر قدرت
سیاسی، نه
فقط از “پائین و در میان توده ها” که از “بالا” نیز، حاصل مبارزات و
جانفشانی های
مردم را تماما به جیب انواع بدیلهای بورژوائی خواهد ریخت. نباید کوچکترین
تردید
بخود راه داد که حاملان انسانی انواع سناریوهای رنگارنگ بدیل “رژیم
توتالیتر مُلایان”، در تحمیل خود بر نه  مردم، همه فن حریف اند و در
مردم پسند کردن اهداف خویش ید طولائی در شارلاتان بازی و عوام فریبی دارند.

از این نظر،
به باور من، بدترین عارضه ای که میتواند دامنگیر سوسیالیسم موجود ایران بشود، گُم
کردن افق دست بردن به قدرت سیاسی و قناعت به خود شیفتگی در روشنگری و تهییج و
عبارت پردازی و فرمولها، آنهم رو به دوایر خودی فرقه ای است. خطر دگر باره
پوپولیسم و خلق گرائی، سرمستی از گسترش فضای نور و التهاب طوفان سرنگونی طلبی؛ و
بی تفاوتی سیاسی در باره بند و بست ها و دسیسه ها در میان “بالائی ها” و رفتن “بی
اختیار” با موج افسون کننده “بیداری توده ها” در میان “تهی دستان و پا برهنگان” و
“جنبشهای اجتماعی” در  میان پائینی ها، با توجه به  وجنات چپی که خود را
سوسیالیست و کمونیست مینامد، بهیچوجه کم نیست. راستش من شخصا تردید دارم که با
ماتریال انسانی سوسیالیسم موجود، بتوان لنگر و تکیه گاهی برای نه مردم به اسلام
سیاسی را ساخت.

و این برای
نسلهائی که عروج خونین و چرکین اسلام سیاسی بر راس قله سرنگونی طلبی مردم ایران را
دیدند و تجربه کردند و روایاتش را خواندند و شنیدند، اگر در بستر بزیر کشیدن رژیم
اسلامی، حزب و نیروی انقلابی نوینی به اتکاء گنجینه ادبیات سوسیالیستی که موجود و
در دسترس است،شکل نگیرد، بسیار هشدار دهنده است.

۱۲ سپتامبر




دختر آبی ، قربانی تبعیض جنسیتی و ارتجاع مذهبی

 

مقاله ی نویدنو نتوانست و نخواست رابطه ی ایدئولوژی مذهبی را با جامعه ی طبقاتی نشان بدهد. مبارزه برای گذار از سرمایه داری هسته ی مرکزی نبرد برای تساوی حقوق زن و مرد در ایران را تشکیل می دهد!
توده ای ها

***

نویدنو

این بار خبر تلخ به خودسوزی و مرگ سحر خدایاری مربوط است که خیلی زود در فضای مجازی به دختر آبی معروف شد. خبری که وجدان بیدار جامعه را اندوهگین و متاثر کرد. این اولین بار نیست که شاهد خودسوزی در اعتراض به بیداد هستیم، بارها شاهد خودسوزی کارگری اخراجی و بیکار شده، دست فروشی که بساطش را ماموران شهرداری جمع کرده اند، ….و سایر قربانیان بیداد که دست خود را از دادرسی عادلانه کوتاه دیده اند، بوده ایم و با کمال تاسف باید گفت که به احتمال بسیار زیاد این بار آخر هم نخواهد بود. چه بسیار زندانیانی که در سال های اخیر در اعتراض به شرایط خود، ابزاری جز دست زدن به اعتصاب غذا در برابر خود نمی بینند که این هم نوعی خودسوزی تدریجی است.  

 چرا توجه به حادثه دختر آبی مهم است؟

زنان نیمی از جامعه ما هستند که نظام حاکم بر ایران رسما برای آنها
حقوقی برابر با نیمه دیگر جامعه یعنی مردان قائل نیست. این باور تبعیض
آمیز دارای ریشه های تاریخی و اجتماعی دیرینه ای است که ساختار فکری ،
فرهنگی و سیاسی مسلط بر جامعه همچنان آن را پاس داشته و ترویج  می
کند،  که به تحمیل تبعیض های فراوان و آشکار بر زنان به عنوان جنس دوم
می انجامد. وجود ستم جنسیتی هم مانند بسیاری دیگر از انواع  ستم ،
پدیده ای جهانی است . اما این ستم در جوامعی چون جامعه ما که با حاکمیت
نوعی ایدئولوژی بنیادگرایانه مذهبی همراه هستند، شرایط خودویژه ای
ایجاد می کند که تحلیل آن در قالب ستم مضاعف  رایج و نهادینه شده در
جوامع بورژوایی را ناکافی نشان می دهد. زنان در ایران برابر قانون
اساسی و نیز قوانین مدنی  و خانواده از بسیاری از حقوق اجتماعی
برخوردار نبوده و در معرض تبعیض های آشکار جنسیتی قرار دارند . اما درد
بزرگتر آنجاست که تبعیض های اعمال شده بر زنان به آنچه در قوانین آمده
است، محدود نمی شود و تبعیض های دیگری نیز بر زنان در جامعه ما اعمال
می شود که فاقد هر گونه مبنای قانونی است. همانگونه که بر اساس رای
دیوان عدالت اداری مشخص شد که هیچ قانونی در کشور به عنوان مثال موتور
سواری بانوان را منع نکرده است، ممانعت از حضور زنان در ورزشگاه برای
تماشای مسابقات فوتبال نیز فاقد هر گونه پشتوانه  حقوقی و  قانونی به
نظر می رسد. اما چهل سال است که حاکمیت ، این محرومیت را نیز در کنار
بسیاری دیگر از تبعیض های قانونی و غیر قانونی بر زنان جامعه ما تحمیل
کرده است. و دقیقا همین تبعیض ها و تحمیل های ریشه گرفته از سنت‌های
ارتجاعی باقیمانده از گذشته های دور تاریخی  است که در ساختارهای
زیربنایی و اقتصادی  اجتماعی و  و روبنایی فرهنگی و به ویژه توسط
نهادهای نیرومندی چون مذهب تا امروز نیز حفظ شده و تداوم یافته است.
این واقعیت یکی از برجسته ترین ویژگی های جنبش دموکراتیک و
عدالت‌خواهانه معاصر جامعه ما را شکل داده است. مسئله ستم مضاعف بر
زنان در جامعه ای چون ایران تنها به مواردی نظیر مزد کمتر در برابر کار
برابر با مردان  یا  نگاه کالایی به زن که در تمام جوامع بورژوایی
نهادینه شده است، محدود نمی شود . در اینجا حکومت با لباس پوشیدن ، درس
خواندن، خندیدن، حرف زدن، از خانه بیرون رفتن یا در خانه ماندن ، آواز
خواندن، ساز زدن، ورزش کردن، مسائل اتاق خواب و همه چیز دیگر زنان کار
دارد و در آن مداخله و برای زنان تعیین تکلیف می کند. 

با توجه به تسلط نهادهای مذهبی و روحانیت در سال های پس از انقلاب ۵۷
بر سیستم های قانونگذاری و قضایی و اجرایی کشور و اعمال گسترده تضییقات
مذهبی در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی و فرهنگی که با افزایش گسترده
ستم جنسیتی نیز همراه بوده است، مطالبات برابری خواهانه زنان و رفع
تبعیض از این نیمه جمعیت به یکی از مهم ترین مشخصه های جنبش ترقی
خواهانه کنونی جامعه ما تبدیل شده است. بدون درک این حقیقت ، نمی توان
به برداشت درستی از ویژگی دموکراتیک جنبش کنونی جامعه ایران دست یافت.

بی تردید دختر آبی  یکی دیگر از  قربانیان همین تبعیض ها و تحمیل هاست.
زنان زیادی طی چند دهه در این کشور قربانی این نگاه تبعیض آمیز شدند.
این نگاه زن را تنها به عنوان کالای جنسی و خدمتکار خانه و آشپزخانه و
پرستار بچه می بیند. این نگاه وارث تجربه بسیار سیاه در برخورد با زنان
و دختران زندانی در دهه ۶۰ است که در باره آن سخن بسیار گفته شده است.
نمی توان در اینجا از سرنوشت زنانی چون دکتر زهرا بنی یعقوب ،  زهرا
کاظمی ، ریحانه جباری ، زهرا نویدپور و … یاد نکرد که می دانیم چه بر
آن ها گذشت و نمی توان این نکته را به فراموشی سپرد که هنوز برخی از
بانوان  بازداشت شده در ورزشگاه آزادی در زندان اند . اسیدپاش ها به
زنان در اصفهان هیچگاه شناسایی و محاکمه و مجازات نشدند و… در چنین
فضایی است که احساس بن بست برای تامین حقوق و ترس از حکم زندان ، ذهن
سحر (سارا) را به این اقدام وحشتناک و مرگبار هدایت می کند!

سحر در جامعه ای تحت ستم و تبعیض جنسیتی بدون اینکه هیچ نقشی در انتخاب
جنسیت خود داشته باشد، به دنیا می آید. با او از آفرینش آزاد و برابر
انسان ها سخن گفته می شود  اما وقتی چشم می گشاید ، در تمام عرصه‌های
زندگی اجتماعی ، اقتصادی، سیاسی،  فرهنگی ، مدیریتی و… آنچه که نمی
بیند، فرصت های برابر است و آنچه که دائم بر فرق او می کوبد، تبعیض و
نابرابری است. و این همه محصول بنیان های فکری ، فرهنگی و ایدئولوژیک
حاکمیتی است که بخش مهمی از هویت آن با همین تبعیض های جنسیتی گره
خورده است. نگاه و رویکردی به مسئله زن که دوزهای بالاتر آن را
 جهانیان در سال های گذشته در رفتار دولت اسلامی عراق و شام (داعش) با
زنان ایزدی شاهد بوده اند.

مسئولان حکومتی ما به روشنی می بینند که توده های وسیع مردم به عناصری
از نظام ارزشی ارتجاعی برآمده از اعماق تاریخ آنها در زندگی اجتماعی و
روزمره خود هیچ وقعی نمی نهند و با انواع روش ها نافرمانی خود را نسبت
به آنها نشان می دهند. پوشش زنان، سبک زندگی آنها، روابط بین زن و مرد
، برگزاری مراسم شادی و جشن، و … روز به روز بیشتر از ارزش های تحمیل
شده از سوی نظام حاکم فاصله می گیرد و پرده ریاکاری را می درد. بسیاری
از دست اندرکاران حکومتی نیز که در ظاهر برخی از ارزش های تحمیل شده را
برای برخوردار شدن از امتیازات حکومتی رعایت می کنند، چون به خلوت می
روند آن کار دیگر می کنند.

به راستی آیا آقایان نمی دانند که دیر یا زود مجبور به گشودن در
استادیوم های ورزشی به سوی بانوان خواهند شد؟ و یا آن را خواهند گشود و
یا شاهد گشوده شدن آن خواهند بود؟ پس چرا این هزینه ها را به جامعه
تحمیل می کنند؟

به نظر می رسد برای آقایان نیز روشن است که ناگزیر به عقب نشینی در
برابر سیل مطالبات برابری طلبانه زنان خواهند بود. اما بر این باورند
که تا جایی که می شود باید در برابر آن ها مقاومت کرد و هر گاه که
مجبور به تن دادن به برخی از مطالبات شدند، تا جایی که می توانند باید
آن را بپیچانند و در عمل با مشکلات متعدد همراه کرده و بسیار آرام و
قطره چکانی به این مطالبات تن دهند و هزینه دست یابی به آن ها را بالا
ببرند، زیرا  به این می اندیشند که عقب نشینی همزمان و سریع در برابر
 مجموعه ای از مطالبات دموکراتیک به مصلحت نظام نیست و می تواند منجر
به تغییر چشمگیر توان قوای اجتماعی و سیاسی به نفع نیروهای دموکراتیک
جامعه در ابعادی شود که کنترل  اوضاع را از دست آن ها خارج کند.

ارزش های مذهبی اگر به نهان گاه ها و پستوهای اخلاقی و وجدانی افراد
هدایت نشود، و به جای آن بخواهد به تحمیل سبک زندگی به توده های مردم
بیانجامد، نتیجه آن چیزی جز تحمیل و تبعیض و ارتجاع نخواهد بود. و اگر 
مسیحیت ارتودکس نیز به ورژنی تحت عنوان پروتستانیسم  (و به قول وبر به
اخلاق سرمایه داری ) تن نمی‌داد، امروز اثری از اعتبار اجتماعی آن نیز
مانند بسیاری از باورهای ارتجاعی دنیای  باستان باقی نمی ماند.

همین چند هفته پیش بود که در فینال یک برنامه با اصطلاح استعدادیابی
کپی سازی شده از نمونه های غربی به نام عصر جدید، مجری خودشیفته برنامه
به دلیل اینکه یک خانم به رتبه اول رسید و خانم های دیگری نیز در قالب
یک تیم نینجا به فینال رسیده بودند، خوش خدمتی خود را با داد سخن دادن
در باره وجود ظرفیت های رشد و توسعه برای دختران در ایران مطرح کرد. او
خوب هم می دانست که در همان زمان تعدادی از دختران و زنان این سرزمین
به دلیل درخواست شان برای حضور در استادیوم و تماشای مسابقه فوتبال در
بازداشت و زندان و تحت محاکمه اند، او به روشنی می دانست  که بانوان
این کشور با چه تبعیض های گسترده ای در زمینه حقوق اجتماعی مواجه اند
و…. خوب می دانست که استعدادهای دیگری نیز مانند آوازخوانی، رقص،
باله، شنا و هنرهای آبی، ژیمناستیک و… وجود دارند که سیستم حاکم نه
تنها برایش مسابقه استعدادیابی برگزار نمی کند بلکه  تا می‌تواند برای
زنان  در ارتباط با این هنرها محدودیت ایجاد می کند!

سحرها برای پرداختن به  هنر رقص ، ساز و  آوار ، ژیمناستیک و ورزش های
آبی که اساسا خانم ها در این رشته ها می توانند به پیشرفت های درخشانی
دست یابند، نه تنها از هیچ گونه حمایتی در این جامعه برخوردار نمی‌شوند
، بلکه اگر هم فرصت هایی زیر زمینی برای پرورش این استعدادهای خود به
دست آورند، مورد نگاه منفی ، سرزنش و تعقیب قرار می گیرند . اما فرهنگ
حاکم مشکلی نمی بیند که نینجاهای شرکت کننده در مسابقه عصر جدید را که
آن ها نیز با محدودیت های فراوان مواجهند، مورد بهره برداری تبلیغاتی
قرار داده  و آنگاه یک مجری خوش خدمت را هم برای تبلیغ این فرصت بی
نظیر برای زنان در جامعه و فریب بخش هایی از مردم به خدمت بگیرد[1]
سحرها در این جامعه حق اتتخاب پوشش ندارند، از بسیاری از حقوق اجتماعی
محرومند ، در بسیاری از زمینه ها نصف مرد یا نصف آدم حساب می شوند، در
این آشفته بازار اقتصادی، به عنوان جنس دوم در بازار کار بحران زده ما
از فرصت های برابر با مردان برخوردار نیستند، زندگی  آینده آنها به
مراتب بیش از مردان جوان در ابهام و چشم انداز آن تیره و تار است ، در
معرض نگاه کالایی و به عنوان دارایی مرد مطرح هستند ، سحر ها حق ندارند
بخوانند ، بنوازند، و….، اما حاکمیت مشکلی نمی بیند که برای ترویج
نگاه کلیشه ای خود به زن ، برای آن ها انواع مسابقات آشپزی ، خانه داری
، بچه داری و شوهر داری و … برگزار کند.

و دختر آبی فقط می خواست یک مسابقه فوتبال را در استادیوم  تماشا کند،
اما بازداشت می شود ، مورد اهانت قرار می گیرد ، حکم زندان می گیرد
و…. و این فشارها او را به جایی می رساند که چاره ای جز خودسوزی
مقابل خود نمی بیند. ریشه این وضعیت را باید در تحمیل خوانشی اولترا
ارتجاعی از ارزش ها و هنجارهای مذهبی بر شئون مختلف زندگی اجتماعی از
سوی حاکمیت دانست . و به همین دلیل است که  جدا کردن دین از حکومت و
راندن آن به حوزه خصوصی  و وجدانی افراد، و تعریف راه های این جهانی
برای حل مسائل جهان در قالب سکولاریسم به یکی از مهم ترین ویژگی های
جنبش ملی دموکراتیک جامعه ما در کنار آزادی خواهی، دموکراسی خواهی ،
عدالت خواهی تبدیل می شود.

علاوه بر ارزش های اومانیستی در ادبیات ، فلسفه و ایدئولوژی چپ ، از
دید پراتیکی نیز دفاع از خواست سحرها برای ورود به استادیوم و تماشای
بازی فوتبال از آنجا که ضد ارزش های تحمیل شده از سوی حاکمیت بر زنان
را به چالش می کشد،  دارای پتانسیل و جهت گیری دموکراتیک و مترقی است.
دختر آبی به عنوان نمادی از  برابری طلبی زنان و اعتراض به تبعیض و 
تحمیل سبک زندگی از سوی حاکمیت ، در تاریخ این کشور باقی خواهد ماند.
با این وجود اگر دامنه دید خود را از خودسوزی و مرگ دردناک دختر آبی
گسترده تر کنیم، زنان مبارز زیادی چون ترگس محمدی ها ، نسرین ستوده ها
و.. را می بینیم که آگاهانه به جای دست زدن به خودسوزی و…. ، به شیوه
های مدنی برای حقوق دموکراتیک و  برابری مبارزه می کنند، و  اگر افق
دید را  باز هم قدری گسترده تر کنیم، زنان و دخترانی چون  سپیده قلیان
ها ، عسل محمدی ها ، ساناز الهیاری ها …. را می‌بینیم که به عنوان
فعال کارگری دوشادوش کارگران و زحمتکشان این جامعه برای دموکراسی، 
عدالت اجتماعی  و نان، کار ، آزادی مبارزه می کنند و با حبس های طولانی
 و … مورد تهدید و سرکوب قرار می گیرند و تنبیه می شوند. چرا که
رهایی واقعی زن تنها در یک جامعه انسان مدار و عاری از استثمار انسان
از انسان امکان پذیر خواهد شد. مسئله رفتن به استادیوم، لغو حجاب
اجباری ، انواع تضییقات نابرابر جنسیتی موجود در ایران در بسیاری از
جوامع سرمایه داری وجود ندارند اما زن در این جوامع همچنان تحت ستم
مضاعف است. زیرا ریشه این ستم مضاعف در مناسبات طبقاتی است.

 نقش زنان معترض و مبارز در جنبش دموکراتیک و عدالتخواهانه جامعه ایران
دائماَ هم از نظر کمی و هم کیفی افزایش می یابد و این حقیقت نوید بخش
افق های روشن است.  زنان ایران حامل مجموعه وسیعی از مطالبات دموکراتیک
و لغو  قوانین تبعیض آمیز چون حجاب اجباری اند که حق رفتن به استادیوم
تنها یکی از آنهاست. و ظاهرا ایران تنها کشوری در جهان است که در آن
حضور زنان در ورزشگاه برای تماشای مسابقات فوتبال ممنوع است. رسانه های
فارسی زبان وابسته به سرمایه داری جهانی و به طور اخص امپریالیسم
آمریکا  در حالی که سعی می کنند بیشترین بهره برداری تبلیغاتی را از
این وضعیت و مرگ دختر آبی بکنند، بیشترین نقش را در توسعه اسلام سیاسی
و بنیادگرایی اسلامی و تحمیل این وضعیت تبعیض آمیز  به زنان از سوی
نیروهای ارتجاعی در دهه های اخیر در منطقه داشته اند که می توان از به
قدرت رسانیدن طالبان در افغانستان تنها به عنوان یک نمونه از آن نام
برد.

تعریف حقوق اجتماعی زنان بر اساس ضوابط مذهبی و محدودیت های ریشه گرفته
از هزاران سال پیش و تحمیل پوشش اجباری در کنار بسیاری دیگر از محرومیت
ها  و تبعیض های اجتماعی هیچ نسبتی با حقوق ابتدایی انسان ها در جهان
کنونی ندارد. با اینکه روند تحولات اجتماعی چون میزان حضور زنان در
دانشگاه ها ، بازار کار  و … طی چهار دهه گذشته بسیاری از کلیشه ها و
ارزش های تحمیل شده از سوی حکومت بر جامعه را در هم شکسته و نوع پوشش و
سبک زندگی بخش عظیم و فزاینده ای از زنان به ویژه در شهرها هیچ نشانی
از پذیرش ارزش های تحمیل شده از سوی حاکمیت را بازتاب نمی دهد و آشکارا
ارزش های تحمیل شده از سوی حاکمیت را دود کرده و به هوا می فرستد، اما
نیرویی که بر نهادهای قدرت در ایران مسلط است، برای حفظ هژمونی سیاسی –
ایدئولوژیک خود، خود را نیازمند تداوم تحمیل این تضییقات و تبعیض ها می
بیند.  رویکردی که از هیچ سازگاری درونی با منطق هزینه – فایده ‌ي مورد
توجه در برخورد پراگماتیستی  این نیرو در تعامل با چالش‌های داخلی و
خارجی پیش روی آن برخوردار نیست. و از همین رو نیز اساساَ نمی تواند از
پایه های مستحکم و پایداری برخوردار باشد.


[1]

https://www.youtube.com/watch?reload=9&v=rOpaJ3_TI10