یادتان هست چه ندای کوچکی بود و چه فریاد بزرگی شد؟

سامناک آقایی

از نزدیک ندیده بودمش تا بگویم آبی بودنش را به رغم قرمز بودنم دوست می داشتم … ماجرای غم انگیز مرگ

سحر خدایار ملقب به دختر آبی ایران که مثل هزاران دیگر معصومانه پر کشید و آسمانی شد اولین چیزی را که در  ذهن و قلب من زنده می کند و تند قلبم را می فشارد لحظه آسمانی شدن ندا آقا سلطان است. ندای کوچکی که تبدیل به فریاد بزرگی شد … مرگ سحر هم تبدیل به روز بزرگی شد.

درباره زیر پوست ایران حرف بزنیم. پوستی که زخمی ست، طاول زده و دیگر
تاب مقاومت کردن ندارد. زیر این پوست به حدی دردهای اجتماعی، اقتصادی،
سیاسی و فرهنگی هست که می شود گفت تنها یک درد دیگر کم داشت برای رویشی
دیگر، یک درد ورزشی با یک رقص حزن انگیز آبی.

به جرات می توان گفت اگر  تنها نیمی از دردهای و مشکلات اقتصادی،
اجتماعی، سیاسی و یا فرهنگی که در کشور ما هست اگر در هر کشور دیگر می بود
در طول این چهل سال دستکم چهل تا انقلاب با رنگ های مختلف از جمله ارغوانی و
سبز و آبی اتفاق می افتاد اما نه انقلاب خونین و سیاه، بلکه انقلاب
نرم.سحر خدا یار و تراژدی مرگش به باور من یک انقلاب زیر پوست ایران است که
باید اتفاق می افتاد! سحر باید می گفت زیر پوست کشور انقلاب ورزشی به رنگ
آبی آسمانی باید رخ بدهد. مرگ سحر داستان حق و حقوق نصف جمعیت کشور است
یعنی چهل میلیون نفر. داستان محرومیت از حق انتخاب است، تنها داستان دیدن و
ندیدن یک مسابقه ورزشی نیست. عده ای به ما تحمیل کرده اند و عده ای دیگر
به ما یاد داده اند که خیلی از حق و حقوق ها را برای خودمان به رسمیت
نشناسیم و ما هم از چهل سال پیش و در دوره های مختلف به بهانه ها و عناوین
مختلف بعضا این به رسمیت نشناختن ها را پذیرفته ایم تا به نقطه ای برسیم؛
نقطه به نام نقطه جوش انقلاب.

چهل سال سیاست سرکوب و خفقان، چهل سال اقتصاد کاذب، چهل سال فرهنگ کاذب و
جعلی و چهل سال جامعه بسته و دوستان آن و حالا داریم به چهل سال ورزش کاذب
که همیشه از قلم افتاده است هم می رسیم. از داستان عجیب و شرم آور مسابقه
ندادن با حریفان اسرائیل تا عدم حضور زنان در ورزشگاه ها، کشور ما را در
صحنه های بین اللمللی ورزشی به عجیب و غریب ترین کشور دنیا تبدیل کرده
است.سوال این  است که آیا این اتفاق تنها تقصیر حاکمیت است یا بخشی از آن
به خود ما برمی گردد؟ اساسا ما خودمان می توانیم بخشی از راه حل باشیم یا
حداقل با در خواست ها و  کلید زدن کمپین های مختلف بخشی از خود حاکمیت را
تبدیل به راه حل کنیم؟ و یا این که اصلا آیا می توان کلیت مشکل را تبدیل به
راه حل کرد یانه؟

بهترین حالت ممکن این است که ما هم مثل خیلی از کشورهای در حال توسعه
جهان کلیت و ماهیت مشکل را در متن و بطن جامعه تبدیل به راه حل کنیم. هنر و
منطق سیاست می گوید خود مشکل را تبدیل به راه حل باید کرد و تهدید را به
فرصت. مهم است نگاهی گذرا به تاریخ نیم قرن گذشته جهان بندازیم تا به آسانی
متوجه این واقعیت مهم بشویم که هیچ جنبش به تنهایی به سرمقصد نهایی نمی
رسد. بخصوص جنبش هایی که یک طبقه، قشر و یا طیف خاصی را نمایندگی می
کنند.ما جنبش ها خوبی دارم. توان هم دارم و تا دلمان هم بخواهد دلیل و
انگیزه داریم نه تنها برای تغییر حتا برای انقلاب اما از هم دور شده ایم یا
بهتر است بگویم از هم دورمان کرده اند. اجازه داده ایم از هم دور نگه مان
دارم.

چه اتفاقی باید بیفتد که دوباره به هم برسیم؟ مرگ ندا و سحر؟ به بند کشیدن سپیده و مریم؟

به خودمان رحم بکنیم نه از سر احساسات بلکه  از سر واقعیت. سحر خودش را
به آتش نکشید سحرمان را به آتش کشیدند و دوباره خنده های ما را هر چند
کوتاه اما دزدیدند. حق دیدن یک مسابقه فوتبال که هیچ حق حیات را هم از سحر
گرفتند و  لابد عادت داریم  و به قول شاملو :و نوبت خود را  انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای!
واکنش
ها به مرگ دلخراش سحر در سطح جهانی حاکی از آن ست که جهان دلش برای ما و
سحر های ما می سوزد. ما برای از دست دادن دلیل نداریم اما برای بدست آوردن
که دلیل داریم. همیشه داشته ایم. حال رقص آبی یک انقلاب ورزشی به نام سحر
را داریم و آینده ای که باید رقم بزنیم. رقص آبی دیر یا زود زبانه می کشد.




وای از آن آتشی که بر تن و جان ما افکنده شد

فریبرز رئیس دانا

سحر خدایاری ( سارا) خود را به آتش کشید و چهار روز بعد در منتهای درد، درست در عاشورای حسینی که میلیونها نفر در آن از فرط عزاداری از خود بیخود بودند، جان باخت. او نمونه ی باز مانده ی سنت اعتراض بود. وقتی این سنت با بی رحمی تمام در ملک تبعیض ها سرکوب می شود باقیمانده آن چه بسا به گونه ای ناسالم و ویرانگر سر برون می آورد.

سارا، “دختر آبی”، دختری با
تمایل انسانی و سالم برای شور ورزشی بود. چه بسا پیش از آن بارها سرکوب و
محرومیت و بی اعتنائی او را دچار بیماری روانی یا شخصیتی دو قطبی کرده بود.
او تاب تحمل تبعیض و تنبیه بیش از این را، آن هم برای آن که به یک خواست
انسانی خود پاسخ داه است، نداشت. او در حالی بار تحمل رنج بازجوئی و دادگاه
و محکومیت به زندان را بر دوش می کشید که از روانی سخت ضربه‌خورده و آزرده
رنج می برد. او در زمانی بار این نا ملایمت های روارفته بر خود را می دید
که حتا یکی از فوتبالیست های با نام و بی نام و ثروتمند و کم توش و یکی از
فوتبال‌دوستان عادی هوشیار یا مسخ شده و بی خیال دست کمک اجتماعی و فردی به
سوی او دراز نکرد، که هیچ، اعتنائی هم نشان نداد.

پس از خود سوزی
سارا نیز صدائی دراین سکوت کویری و در این زمزمه ی همیشگی عقب‌مانده های”
آبیته و قرمزته” شنیده نشد مگر به استثنای بسیار. و حالا با مرگ او نیز جز
نامه ی آبکی یک مسول دولتی به مسول دیگر تاکنون آوائی از دل مردگان در قید
حیات، تقریبا هیچ صدائی در نیامده است. باشگاه استقلال که دختر آبی به آن
عشق می ورزید دم بر نیاورده است. هنوز نیز، پس از خبر مرگ جانگداز او خبری
از ذره ای جوانمردی ورزشی و پر کاهی از “یادگار تختی” نیست. اعتراضی اگر
هست فقط از سوی شماری از معدود نمایندگان فکری آزاداندیشی این کشور است.
این سکوت بی غیرتی است، بی معرفتی است و ضد اخلاق انسانی و انسانی- ورزشی
است.

سارا پروانه وار سوخت و ما را با این دل شکسته و جان رو به
پایان سوزاند. مسئول این مرگ رقت بار و تکان دهنده فشار‌آوران بر آزادی
زیست انسانی در این سرزمینند. بی تردید، اما، خاموش ماندگان این عرصه ی
فراخ ورزشی و ورزشکارانی که از صدها هزار بل میلیونها نفر هوادار و شیفته
به ثروت های کلان و مال و منال و حاشیه ی امن دست یافته اند و بی اعتنا و
بزدل توپ می زنند و تماشا می کنند و معترض این رنج جانکاه دختر آبی و همه ی
ما و خانواده و یارانش نمی شوند، همان قدر مقصر بلکه خاک بر سراند.

دیگر، از مسولان و با زبان خوش و قانونی چه بخواهیم که تاکنون نخواسته ایم. اما همچنان دوره می کنیم رنج ها را.




دروغ بزرگ یازده سپتامبر

باز انتشار با اندکی ویرایش

تبهکاری دولت در سایه با اجرای سینماگران هالیوود

جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات و دروغ‌پردازی رژیم فاشیستی آلمان
هیتلری می‌گفت: «دروغ هر چه بزرگتر باشد، باورش به همان نسبت برای توده‌های مردم آسان‌تر
است».

دروغ‌های بزرگ بمثابه بن‌مایه جنگ روانی اساسا برای ارعاب و
ایجاد هرج‌ ومرج روانی در میان نیروهای دشمن، و همچنین، برای تحریک و تهییج افکار
عمومی در جهت حمایت از هدف مورد نظر دروغ‌پرداز ساخته و پرداخته می‌شوند. دروغ‌پرداز
قبل از همه، این موضوع را مد نظر قرار می‌دهد که، بمصداق ضرب‌المثل معروف، «از مرگ
بگیر تا به تب راضی شود». بعبارت دیگر محاسبه می‌کند، که دروغ هر چه بزرگتر باشد،
توده‌های مردم حتی اگر اینجا و آنجای آن را مورد تردید قرار دهند، بالآخره، چهارچوب
کلی‌اش را باور خواهند کرد.

هنگام صحبت از کاربست تاکتیک دروغ بزرگ،  رخدادهای ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ نیویورک و
واشینگتن را می‌توان بعنوان یکی از برجسته‌ترین نمادهای آن بحساب آورد. چرا که
سؤالات متعددی در رابطه با آنها تاکنون بی‌پاسخ مانده و از سوی رسمی‌های آمریکا
عملا نه تنها هیچگاه پاسخ روشنی به آنها نداده‌اند، بلکه، همچنان بر مدعیات گمراه‌کننده
خود پای می‌فشارند. در چنین حالتی، مشکل بتوان بر اساس مدعیات واهی مقامات
امپریالیسم آمریکا به واقعیت حادثه، طراحان اصلی و عوامل اجرایی واقعی آنها پی
برد. ادعای کلی مقامات امپراطوری تا کنون چنین است که گویا «تروریست‌های اسلامی»
به رهبری اسامه بن‌لادن ١۴، کمی بعد، ١١ و یک کمی بعدتر، ۵ فروند هواپیمای مسافری
آمریکا را بطور همزمان ربودند و برخی مراکز «حیاتی» امپراطوری دروغ و جنگ، از
جمله، برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی و پنتاگون را بواسطه آنها هدف حمله قرار
دادند…

در اینجا، بنظر می‌رسد یافتن پاسخ به چند سؤال ذیل بسیاری از
جوانب تاریک واقعه ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ را  روشن خواهد کرد:

ــ چرا وقتی که حداقل پنج هواپیما بطور همزمان از مسیر
پرواز خارج شدند، برج مراقبت فرودگاه‌ها، سامانه‌های ردیابی ارتش و پدافند عامل
آمریکا بسرعت واکنش نشان نداد؟

ــ به چه دلیل ۵ فروند هواپیمای مسافری همزمان از باند
فرودگاه به پرواز درآمدند؟

ــ چگونه ممکن بود گروه‌های تروریستی سه- چهار نفری با
چاقوهای کاغذبری پنج هواپیما را بطور همزمان ربوده باشند؟

ــ در تاریخ هوانوردی زیاد اتفاق افتاده که هواپیما در اثر
اشکال فنی یا برخود به مانع و یا به هر علت دیگر سقوط کرده و معمولا آتش گرفته
است. با این حال، هیچ موردی در تاریخ هوانوردی وجود ندارد که هواپیما بطور کامل
سوخته و به خاکستر تبدیل شود، بطوری که حتی جعبه سیاه مقاوم آن در مقابل ضربه و
درجه حرارت بالا بطور کامل پودر شده باشد. بنا بر این، چرا تا کنون لاشه هیچیک از
هواپیماها که جای خود، جعبه سیاه هیچیک از آن‌ها یافته و رمزگشایی نشده است؟

ــ بفرض محال اگر قبول کنیم، که از تعداد حداقل ۵ هواپیمای
ربوده شده، دو فروند آنها برجهای دوقلو و یکی دیگر، پنتاگون را مورد هدف قرار داد.
با این فرض، پس چرا از سرنوشت دو هواپیمای دیگر هیچ خبر و اطلاعی در رسانه‌های
جمعی انتشار نیافت؟  

ــ چرا متخصصان امر در آمریکا اعلام نمی‌کنند که لاشه
هواپیما و جعبه سیاه آن در کدام درجه حرارت به خاکستر تبدیل می‌شود؟

ــ آیا در اثر سوختن مخزن سوخت هواپیما درجه حرارت به ٣٠٠٠
درجه سانتیگراد (درجه حرارت آتشفشان) می‌رسد؟ اگر اینطور بوده، پس چرا قطعات
سیمانی و فلزی خود برج‌ها به پودر تبدیل نشدند؟

ــ چرا پاسپورت‌های کاغذی «تروریست‌ها» در میان آوار
برجها سالم بدست آمدند، اما لاشه هواپیماها، بویژه، جعبه سیاه آنها پودر شده، به
خاکستر تبدیل گردیدند؟ 

ــ دلیل اینکه همه دوربین‌های خبری روی طبقات فوقانی برجهای
دوقلوی مرکز تجارت جهانی متمرکز بوده و لحظه اصابت هواپیماها به آنها را ثبت
کردند، چه بود؟

ــ تصاویر بندرت منتشر شده از محل ادعایی اصابت هواپیما به
پنتاگون حاکی از آنند که در دیوار آن حفره‌ای تقریبا به قطر یک توپ فوتبال ایجاد
شده است. اما در آنجا نیز نه از لاشه هواپیما اثری بود و نه از آتش‌سوزی و جعبه
سیاه آن خبری! پاسخ این معما چیست؟

ــ تصاویر و فیلم‌های منتشره گواهی از آن می‌دهند که
هواپیماها به طبقات فوقانی برجها کوبیده شده، اما آنها از پائین فروریختند. راز این
واقعه را بر اساس کدام قانون فیزیک می‌توان توضیح داد؟

ــ تا آنجا که روشن است تا کنون هیچ مقام مسئول یا رسانه
جمعی مدعی نشده که برج ۴۷ طبقه «سالومان برادرز» واقع در نزدیکی مرکز
تجارت جهانی با هواپیمای ربوده شده توسط «تروریست‌های اسلامی» مورد هجوم قرار گرفته
است. پس چرا همین برج ۸ ساعت پس از سقوط برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی بطور کامل
تخریب گردید؟ و چگونه تخریب گردید؟

ــ آیا در میان مجموعا ۲۹۹٣ نفر کشته شدگان این حادثه، حتی
یک نفر از میلیاردرها، بویژه، از صهیونیست‌ها وجود داشت یا همه کشته شدگان شامل کارکنان
بخش‌های خدماتی برجها، انسانهای عادی و شهروندان کشورهای مختلف بودند؟

ــ اگر «تروریست‌های اسلامی» واقعا قصد داشتند ضربه سیاسی به
آمریکا بزنند، چرا ساختمان‌های کاخ سفید، مجالس کنگره و سنای آمریکا را که منشاء و
مبداء همه جرم و جنایت در جهان هستند، هدف قرار ندادند؟ و یا اگرقصد داشتند ضربه
مالی- اقتصادی به آمریکا وارد آورند، چرا بانکهای وال استریت، بانک فدرال رزرو و
چاپخانه دلار که با چاپ ۲۴ ساعته کاغذ بخش اصلی ثروت‌های بشریت، بویژه، دارایی‌های
خلق‌های خاورمیانه مسلمان را چاپیده و می‌چاپند، مورد حمله قرار ندادند؟

ــ …

بنا بر آنچه ذکرش رفت، تا حدود زیادی معلوم می‌شود که
رویدادهای ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ نیویورک و واشینگتن با توجه به اینکه مقامات آمریکا
برغم گذشت ١۸ سال از وقوع آن، هنوز هیچ پاسخی به سؤالات منطقی و در عین حال ساده فوق
نداده‌اند، یکی از برجستته‌ترین نمونه همان دروغ‌های بزرگ بوده است.

در این صورت، بجرأت می‌توان گفت که در حادثۀ ١١ سپتامبر سال
۲٠٠١ هیچ هواپیمایی بواسطه «تروریست‌ها» ربوده نشده و به هیچ جایی هم اصابت نکرده
است. باحتمال قریب به یقین، این حوادث برای مقابله با بحرانهای ساختاری اقتصادی-
مالی، سیاسی و اجتماعی نظام سرمایه‌داری، طبق برنامه دولت در سایه بشکل مین‌گذاری
در پایه برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی روی داده و بعید هم نیست که صحنه‌های
اصابت هواپیماها به طبقاتی بالایی برجها و آتش گرفتن آنها را و همچنین، حمله
ساختگی به پنتاگون را سینماگران هالیوود شبیه‌سازی کرده‌‌ باشند.

با این اوصاف، بی‌خیالی مقامات رژیم آمریکا در مقابل سؤالات
فوق‌الذکر از یکسو و از سوی دیگر، شروع دور جدید تهاجمات استعماری- تروریستی مرئی
و نامرئی امپریالیسم جهانی بسردمداری امپراطوری آمریکا بعد از حادثه ١١ سپتامبر به
افغانستان و متعاقب آن، به ده‌ها کشور دیگر جهان، حقانیت این مدعای مستدل و منطقی را
ثابت می‌کند، که حادثه ١١ سپتامبر سال ۲٠٠١ واشینگتون و نیویورک از پیش طراحی شده بوده
و طراحان، آمران و عاملان آن را باید در میان هیأت حاکمه ایالات متحده آمریکا جست
نه در خاورمیانه اسلامی و یا هر کشور دیگر.

https://eb1384.wordpress.com/2019/09/11/

ا. م. شیری

۲۱ شهريور- سنبله
۱٣۹۷




زخلوتم دور شوید می خواهم «مرا ببوس» را بخوانم!

از اتاقی کوچک که اتاق بازرسی بدنی است بگذرم‌‌ – تا دقیقه ای بعد با باز شدن در آخر‌‌ – دختر بچه ای که با تمام توانش ‌‌می‌دود تا خود را به خط پایان برساند و تو‌‌ – پدرم در آن سوی خط زانو زده ای روی زمین تا هم قد من باشی و دستهایت را از دو طرف باز کرده ای‌‌ – و دقیقه ای بعد پرنده ای هستم که پرتاب ‌‌می‌شود در آغوش تو‌‌ – محکم بغلش ‌‌می‌کنی – محکم بغلت ‌‌می‌کنم‌‌ – روی دست‌‌هایت بلندم ‌‌می‌کنی‌‌ – ‌‌می‌خندم‌‌ – در هوا ‌‌می‌چرخانی ام‌‌

این نامه را در میان نوشته‌‌هائی که به عادت، بایگانی ‌‌می‌کنم تا فصلی از تاریخ نانوشته روزگار سپری شده ما باشد پیدا کردم. ن‌‌می‌دانم نویسنده اش کیست و حالا چند سال دارد و بر سر او و پدرش چه آمده، اما میدانم آنچه را که نوشته رنجنامه چند نسل ایرانی است که با آرزوهای بزرگ زیستند و همراه با آرزوهای بزرگ در گورستانهای مسگرآباد و ابن بابویه، بهشت زهرا و خاوران به خاک سپرده شدند.و در ادامه نامه ای که درمیان نوشته‌‌های بایگانی شده ام یافته ام ، ‌‌می‌خوانم

من دوست ندارم ترانه مرا ببوس را بشنوم

دوست ندارم وقتی با رفقایم نشسته ایم، پیاله ای زده ایم و در ادامه اش زده ایم زیر آواز، مرا ببوس را بخوانیم.

دوست ندارم وقتی در جاده ی هراز‌‌ – درسی دی پنجاه سال موسیقی ایران نوبت برسد به مراببوس تا همراه ما شود در پیچ در پیچ راه .

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم.

دوست دارم بنشینم کف اتاق – دستهایم را دور خودم حلقه کنم و همان جور که خودم را بغل کرده ام،‌‌های‌‌های گریه کنم.

دوست ندارم هیچ کس دیگری باشد تا جای او مرا بغل کند.

دوست دارم خودم‌‌ – خودم را به جای او بغل کنم.

او پدرم است‌‌ – من پنج ساله ام – تمام طول راهروی سالن ملاقات – راهی که تما‌‌‌‌می‌‌ندارد را با شور ‌‌می‌دوم‌‌ – حتی اگر جیب‌‌های مخفی لباسم یا حتی شورتم پُر باشد از بسته‌‌های قرص‌‌های مولتی ویتامین‌‌ – شکلات‌‌ – بسته ای کوچک مغز پسته یا گردو‌‌ – و … با نامه ای کوتاه در چند خط که‌‌ – او که مادرم است‌‌ – نوشته‌‌ – و بعد از اتاقی کوچک که اتاق بازرسی بدنی است بگذرم‌‌ – تا دقیقه ای بعد با باز شدن در آخر‌‌ – دختر بچه ای که با تمام توانش ‌‌می‌دود تا خود را به خط پایان برساند و تو‌‌ – پدرم در آن سوی خط زانو زده ای روی زمین تا هم قد من باشی و دستهایت را از دو طرف باز کرده ای‌‌ – و دقیقه ای بعد پرنده ای هستم که پرتاب ‌‌می‌شود در آغوش تو‌‌ – محکم بغلش ‌‌می‌کنی – محکم بغلت ‌‌می‌کنم‌‌ – روی دست‌‌هایت بلندم ‌‌می‌کنی‌‌ – ‌‌می‌خندم‌‌ – در هوا ‌‌می‌چرخانی ام‌‌ – دوگیس بافته شده ام و دامن پیراهن قرمزم هم تاب می‌خورد در هوا‌‌ – مرا می‌بوسی‌‌ – سفت‌‌ – مرا هزار بار ‌‌می‌بوسی‌‌ – موهایم را می‌بوسی‌‌ – پیشانی ام را‌‌ – چشم‌‌هایم را‌‌ – گونه‌‌هایم را‌‌ – چانه ام را‌‌ – دست‌‌هایم‌‌ – را‌‌ – من چشم‌‌هایم را ‌‌می‌بندم و دستهایم را روی زبری ته ریش صورتت ‌‌می‌کشم‌‌ – روی جودانه‌‌های پولیور طوسی یقه اسکی که زیر لباس آبی فرم زندان پوشیده ای‌‌ – و بعد دستهایم را قلاب ‌‌می‌کنم دور گردنت‌‌ – چشم‌‌هایم را باز ‌‌می‌کنم تا نگاهت کنم – و بینایی به کمک لامسه بیاید تا تو بهتر و بیشتر ذخیره شوی‌‌ – در من‌‌ – که پنج ساله ام و نمی‌دانم ملاقات که تمام شود چند تای دیگر باید بخوابم و بیدار شوم تا تو از زندان برگردی‌‌ – یا حتی اگر بر نمی‌گردی چند تای دیگر باید بخوابم و بیدار شوم تا بتوانم در همین سالن به جای همه ی روزهایی که نیستی به تو بچسبم و از بغلت پایین نیایم‌‌ – و حریصانه تو را برای روزهای دلتنگی برای تو ذخیره ‌‌می‌کنم‌‌ – تو‌‌ – پدرم‌‌ – که صدایت را دوست دارم وقتی آرام آرام مرا ببوس را در گوشم زمزمه ‌‌می‌کنی.

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم-

دوست دارم یادم بیاید که وقت ملاقات داشت تمام ‌‌می‌شد و صورتم را که گم شده بود در شانه‌‌های تو و گرمی جودانه‌‌های پولیورت‌‌ – میان دو دستت ‌‌می‌گیری و به چشم‌‌هایم مستقیم نگاه ‌‌می‌کنی و با صدای بلند تر ‌‌می‌خوانی:

دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم

در پیش تو ‌‌می‌مانم

تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن گردد یک امشب من

دوست دارم هر بار به اینجای آواز که ‌‌می‌رسد خودم‌‌ – خودم را محکم فشار دهم و با تمام توانم رو به سقف داد بزنم‌‌ – دوست ندارم دیگری بشنود ناله ام را در وقت همخوانی:

برای آخرین بار

تو را خدا نگهدار

که ‌‌می‌روم به سوی سرنوشت.

پاسدارها ‌‌می‌کوبیدند روی در، که ملاقات تمومه‌‌ – و بعد نزدیک ‌‌می‌شدند و من را از بغل تو بیرون ‌‌می‌کشیدند‌‌ – تو برای بار آخر صورتم را بین دست‌‌هایت ‌‌می‌گرفتی و به چشم‌‌هایم نگاه ‌‌می‌کردی‌‌ – من آن صدا را دوست دارم:

«بابا همیشه تو رو دوست داره، هیچ وقت یادت نره که بابا همیشه تو رو دوست دارد. هر اتفاقی هم که بیفتد‌‌ – حتی اگه از تو دور باشم‌‌ – همیشه دختر خوب بابا باش. مواظب خودت و مامانی و سحر هم باش. آدم‌‌ها رو دوست داشته باش. با همه مهربون باش. به دوست‌‌هات کمک کن. مامان نرگس بهترین آدمیه که میشناسم‌‌ – به همه چیزهایی که ‌‌می‌گه گوش کن. قوی باش و امیدوار‌‌ – دختر من هرگز ناامید نمی‌شه. بابا یه روزی بر‌‌می‌گرده و اون وقت چهار تایی همیشه با هم خواهیم بود. بابا همیشه عاشق توست»

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم و به این فکر کنم که هربار ملاقات و دیدن دخترهایت – چند شب تو را‌‌ – در زندان روشن ‌‌می‌کرد؟ تا چند روز دلت گرم ‌‌می‌ماند؟ من آنقدر از تو پر بودم که راهروی طولانی بازگشت از ملاقات زیر کرت کرت دمپایی‌‌های حاج آقا و نور سفید و زننده مهتابی‌‌ها هم ن‌‌می‌توانست حواسم را پرت کند‌‌ – حواسی که جمع تو بود که در من ذخیره شده بود. من دوست ندارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم کسی آن دور و بر باشد تا بتوانم دستهایم را دور گردن تو حلقه کنم‌‌ – تو‌‌ – پدرم‌‌ – از زمین بلند شوم‌‌ – و آرام آرام در بغل تو چرخ بخورم و با تو برقصم. دوست دارم حتی وقتی عروس هم شدم، شب که از مهمان‌‌ها خداحافظی کردم تنها برگردم خانه و با لباس سپید و تور سپید سرم را روی جودانه‌‌های پلیور طوسی ات بگذارم و مرا ببوس را با تو برقصم و تو مرا روی دستهایت بلند کنی و دامن پیراهن سپیدم تاب بخورد روی هوا و من صورتت را در دستهایم نگه دارم و به چشم‌‌هایت نگاه کنم و بگویم: سپیده همیشه تو رو دوست داره. یادت نره، هر اتفاقی که بیافتد، حتی اگر تو امشب هم غایب باشی، همیشه عاشق توست.

من دوست دارم وقتی مرا ببوس را ‌‌می‌شنوم تنها باشم تا هیچ کلمه ای راجع به قهرمان بودن او‌‌ – پدرم‌‌ – نشنوم. یا هیچ جمله ای که با آزادگی، انسانیت، مبارزه، ایستادن تا پای جان در راه آزادی و… شروع ‌‌می‌شود نشنوم‌‌ – هیچ تفسیری‌‌ – هیچ توضیحی‌‌ – هیچ توجیهی‌‌ – تا بتوانم من قهرمان او باشم. قهرمان دونده‌ی او حتی بی حضور واقعی اش آن سوی خط پایان.

من دوست ندارم وقتی «مرا ببوس» را ‌‌می‌شنوم به جای خالی او در همه ی روزهایی که آمده اند و گذشته اند نگاه نکنم و چشمهایم را از دردناک ترین زخم زندگی ام بردارم‌‌ – و از درد به خود نپیچم‌‌ – دوست دارم گریه و خنده قاطی شود و به آخرهای آهنگ که ‌‌می‌رسد دختر خوب و امیدوار او باشم‌‌ – او که پدر است‌‌ – و من جدا از قهرمان بودن اش یا مبارز بودن اش یا اصلاً نبودن اش‌‌ – دوستش دارم.

این یکی از هزاران «من» است. منی که کودکی‌ام در ترس و اضطراب و دلتنگی و فاصله گذشته ‌‌ – و همه‌ی این‌‌ها در طی سال‌‌ها من‌‌های متفاوتی از من ساخته .

امروز که این نامه را ‌‌می‌نویسم سالهاست که او دیگر نیست‌‌ ‌ – همه ی من‌‌هایی که در سال‌‌های بی او‌‌ ‌- پدرم‌‌ ‌‌– زیسته‌ام در «من» امروزم آرام گرفته‌‌ – منی که غیاب او‌‌‌‌ – و حجم همه ی روزهای زندگی پس از آن سال‌‌ها بخشی از هویت ام است که شاید عادات انسانی متفاوتی برایم ساخته باشد‌‌ – یا کمی خسته ام کرده باشد‌‌ ‌‌- اما آرام زیر پوست «من» به حیاتش ادامه ‌‌می‌دهد‌‌ ‌‌- و دیگر زندگی من نه تنها در جنگ که در صلح کامل با آن به سر ‌‌می‌برد‌‌ ‌ – که ‌‌می‌دانم آن گره کور نه باز خواهد شد‌‌ ‌‌- نه سلول‌‌های خاکستری حافظه ام به یاد خواهند آورد‌‌ ‌‌ – نه هیچ گاه صراحت واقعیت فقدان او را خواهم فهمید‌‌ ‌‌- اما خوب ‌‌می‌دانم که او قهرمان نیست‌‌ – تنها انسانی است که حق داشته آن جور که باور داشته زندگی کند‌‌ – حق داشته انتخاب کند که تا کجای راه مبارزه برای ساختن جهانی که در آن آدم‌‌ها برابرند و آزاداند پیش رود. او پدر من است قهرمان من نیست، اما دیگر محکوم ذهن من هم نیست. من هم او را قضاوت نمی‌کنم. تنها به همه‌ی آنچه گذشته نگاه ‌‌می‌کنم و دستهایش را در دستهایم ‌‌می‌گیرم و او را ‌‌می‌فهمم‌‌ – دلتنگی‌‌هایش را برای ما، عذابی که از دوری ما ‌‌می‌کشیده و نگرانی از زندگی تک تک مان بیرون دیوارهای آن زندان. امروز ‌‌می‌دانم که چه قدر به او سخت گذشته‌‌ – و موهای فرفری اش را که امروز حتی خاکستری هم نیست، سفید است ‌‌می‌کنم و با صدایی آرام و مطمئن به او ‌‌می‌گویم: تو حق داشته ای که کوتاه نیایی‌‌ – شاید من هم کوتاه نمیآمدم.

نویدنو – طبق اعلام دوستانی در فیس بوک نویسنده نامه سپیده پور محمدی فرزند جان باخته اسماعیل پور محمدی است .

۱۲ شهريور ۱۳۹۸

سرچشمه : تارنگاشت به پیش

نقاشی اثر خانم سکینه پایدار




بمناسبت هفتادمین سالگرد تشکیل شورای همیاری اقتصادی

جهان ما چگونه بود و چه شد

والنتین کاتاسانوف

(Valentin Katasonov)

پروفسور، دکتر علوم اقتصاد، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه، مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه

https://www.fondsk.ru/news/2019/09/05/k-70-letiu-soveta-ekonomicheskoj-vzaimopomoschi-48938.html

برگردان: ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2019/09/09/

ارمغان ارتش اتحاد شوروی به خلقهای اروپای مرکزی و شرقی چه بود

تقریبا همه روزه ما شاهد تحریف بی‌شرمانه تاریخ هستیم. تازه‌ترین نمونه آن: وزارت امور خارجی بلغارستان از روسیه خواست تا از «ادعای تاریخی مشکوک» در خصوص اینکه در نتیجه جنگ اتحاد شوروی علیه آلمان هیتلری اروپا آزاد شد، حمایت نکند. در بیانیه وزارت امور خارجی بلغارستان گفته می‌شود: «ارتش اتحاد شوروی نیم قرن سرکوب و توسعه اقتصادی ناهنجار به خلقهای اروپای مرکزی و شرقی تحمیل کرد».

جا دارد برای بلغارستان سابقا متحد هیتلر (بلغارستان تا تاریخ ۲ سپتامبر سال ١۹۴۴ در جبهه آلمان فاشیست بر علیه اتحاد شوروی جنگید) یک واقعیت را یادآوری کنیم. مثلا، شورای همیاری اقتصادی را که از زمان تشکیل آن تا امسال ۷٠ سال می‌گذرد.

از تاریخ ۵ تا ۸ ژانویه سال ١۹۴۹ نشست اقتصادی بسته، مرکب از نمایندگان آلبانی، بلغارستان، مجارستان، لهستان، رومانی، اتحاد شوروی و چکوسلاواکی برگزار شد و در آن تصمیم دایر به تشکیل شورای همیاری اقتصادی اتخاذ گردید. کشورهای شرکت‌کننده در نشست (غیر از آلبانی) در ١۸ ژانویه ‌در خصوص تأسیس شورا تفاهنامه امضاء کردند. آلبانی پس ار یک ماه بعضویت شورا درآمد و در ادامه، کشورهای آلمان دمکراتیک در ماه سپتامبر ١۹۵٠، جمهوری خلق مغولستان در ماه ژوئن سال ١۹۶۲، کوبا در ماه ژوئیه سال ١۹۷۲ به شورای همیاری اقتصادی  پیوستند. ویتنام نیز در سال ١۹۷۸ به شورا ملحق شد. آلبانی از سال ١۹۶١ در جلسات شورای همیاری اقتصادی شرکت نکرد. به این ترتیب از سال ١۹۷۸ تا ١۹۹١ که شورا به موجودیت خود خاتمه داد، ١٠ کشور عضو آن بودند. جمهوری سوسیالیستی فدراتیو یوگسلاوی از سال ١۹۶۴ عضو ناظر آن بود.

لازم به ذکر است، که شورای همیاری اقتصادی در جهت همگرایی اقتصادی کشورهای سوسیالیستی پیش از نخستین جوانه‌های همگرایی در کشورهای اروپای غربی پدید آمد.

اولویت اصلی فعالیت‌های شورای همیاری اقتصادی در ابتدا توسعه تجارت متقابل بود. بخش‌های دیگر مانند، همکاری‌‌های علمی- فنی و تولیدی، مناسبات ارزی- اعتباری، تبادل تجارب اقتصادی، تبیین سیاست مشترک در رابطه با کشورهای غیر عضو شورا، تدوین معیار‌ها و هنجارهای مشترک در اولویت‌های بعدی بودند.

شورای همیاری اقتصادی در دورۀ بیش از چهار دهه موجودیت خود چند مرحلۀ مختلف توسعه را پشت سر گذاشت. تا سال ١۹۶٠ این شورا وضعیت یک نهاد مشورتی داشت. سپس شورای همیاری اقتصادی به یک سازمان اقتصادی بین‌المللی تمام‌عیار تبدیل گردید. در ماه اگتبر سال ١۹۶٣ در چهارچوب شورای همیاری اقتصادی، بانک بین‌المللی همیاری اقتصادی بمنظور کمک به توسعه بازرگانی خارجی کشورهای عضو و تسویه حساب‌های چندجانبه با ارز فرامرزی تأسیس شد. از اول ژانویه سال ١۹۶۴ بانک بین‌المللی همیاری اقتصادی شروع به نشر روبل قابل تبدیل کرد. گردش روبل قابل تبدیل بمعنای امتناع از واحد پول ملی نبود (بر خلاف آنچه که انتشار یورو جایگزین پول ملی در اکثریت کشورهای اتحادیه اروپا گردید). در اول ژانویه سال ١۹۷٠ کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی با هدف تأمین اعتبارات بلندمدت و کوتاه‌مدت برای اجرای پروژه‌های بزرگ بین‌المللی، بانک بین‌المللی سرمایه‌گذاری را تأسیس کردند.

در سال ١۹۷١ کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی ‌برنامه جامع همبستگی اقتصاد سوسیالیستی را تدوین کردند. شکل عالی همگرایی اقتصادی شامل همیاری‌های تولیدی و تخصصی کردن، همکاری‌های علمی- صنعتی، همآهنگی برنامه‌های توسعه اقتصادی، فعالیت‌های سرمایه‌گذاری مشترک، بعنوان هدف اصلی معین شد. در سال‌های ١۹۷۲- ١۹۷۴ سازمان‌های بین‌المللی «اینترالکترو»، انجمن اقتصادی «اینتر‌اتم‌انرژی»، «اینترتکستیل‌ماش»، «اینترخیم‌والاکنو»، «اینتراتم‌اینسترومنت» تشکیل گردید. با این حال، کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی برای مشارکت یا عدم مشارکت در این یا آن پروژه‌ و  برنامه، مستقلانه تصمیم می‌گرفتند.

تأثیر شورای همیاری اقتصادی در اوایل سال‌های ١۹۷٠ بتدریج از محدوده گروه ده کشور عضو شورای همیاری خارج می‌شود. تماس‌ها میان شورای همیاری اقتصادی و جامعه اقتصادی اروپا برقرار می‌گردد. در ماه اکتبر سال ١۹۷۴ این شورا وضعیت ناظر در سازمان ملل متحد کسب می‌کند. کشورهای خارج از اردوگاه سوسیالیستی و اغلب هزاران کیلومتر دورتر از اتحاد شوروی و اروپای شرقی به شورای همیاری اقتصادی علاقه‌مندی نشان می‌دادند. شورای همیاری اقتصادی به آنها پیشنهاد می‌کرد تا بعنوان ناظر در پروژه‌های خود مشارکت نمایند. جمهوری خلق چین تا سال ١۹۶١ از چنین وضعیتی برخوردار بود، جمهوری دموکراتیک خلق کره از سال ١۹۵۶ این وضعیت را کسب کرد. فرانسه در  سال ١۹۷٣ وضعیت ناظر در شورای همیاری بدست آورد. در ادامه، کشورهای مکزیک (سال ١۹۷۵)، عراق (سال ١۹۷۵)، آنگولا (سال ١۹۷۶)، نیکاراگوئه (سال ١۹۷۴)، موزامبیک (سال ١۹۸۵) بعنوان ناظر به شورای همیاری اقتصادی پیوستند. کشورهای افغانستان، جمهوری دموکراتیک خلق یمن، لائوس و اتیوپی بلافاصله به اعضای ناظر شورای همیاری اقتصادی اضافه شدند.

شورای همیاری اقتصادی یک آهن‌ربای بسیار قوی بود که کشورهای دارای ساختار اجتماعی- اقتصادی مختلف را بسوی جذب می‌کرد. ضمنا، خط مشی هم‌تراز کردن سطح توسعه اقتصادی مناطق مختلف اصل سیاست اقتصادی اتحاد شوروی را تشکیل می‌‌داد. مسکو این اصل را در سطح شورای همیاری اقتصادی رعایت می‌کرد، وهمین اصل در این گروه همگرا به اجرا گذاشته شد.

می‌توان اوضاع اقتصادی اروپای شرقی در سال ١۹٣۸ (آخرین سال قبل از شروع جنگ) را با وضعیت آنها در سال ١۹۷٠ مقایسه کرد. در این مدت سهم کشورهای اروپای شرقی در تولیدات صنعتی جهان از ۶و۶ دهم درصد تا ۸ و ۶ دهم درصد افزایش یافت. و سهم بلغارستان شش برابر اضافه شد- از ١دهم درصد تا ۶ دهم درصد!

اتحاد شوروی یاری‌دهنده اصلی کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی بود. وام‌های گلان به کشورهای دیگر می‌داد، اغلب بدهی‌ها را (پاک می‌کرد) می‌بخشید. چشم‌پوشی از اخذ غرامت از آلمان شرقی که می‌بایست بر اساس تصمیمات کنفرانس‌های یالتا و پوتسدام پرداخت نماید، بزرگترین بخشش بدهی از طرف مسکو بود. تا هنگام ورود جمهوری دموکراتیک آلمان به شورای همیاری اقتصادی مبلغ غرامت قابل پرداخت آن به ۶ میلیارد و ٣۴٠ هزار دلار بالغ می‌شد. بنا به درخواست جمهوری دموکراتیک آلمان، استالین تصمیم گرفت آن مبلغ را به نصف کاهش دهد و مهلت پرداخت به ١۵ سال افزایش یابد. در سال ١۹۵٣ پرداخت غرامت بطور کلی منتفی شد. مبلغ باقی‌مانده از تعهد آلمان دموکراتیک تا آن لحظه ۲ میلیارد و ۷٠٠ میلیون دلار بود. در سال ١۹۵٣ بین اتحاد شوروی و جمهوری دموکراتیک آلمان قرارداد پرداخت وام با ارز خارجی بمبلغ ١٣۵ میلیون دلار آمریکا بسته شد. وام‌های اتحاد شوروی همراه با شرایط ترجیحی سالانه ١- ۲ درصد اعطا می‌شدند. چنین شرایطی را حتی بانک جهانی فراهم نمی‌ساخت. در اواسط سال‌های ١۹۸٠ جمع کل بدهی کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی به مبلغ ١۵ میلیارد روبل رسید. بیشتر این میزان بدهی از محل عرضه کالاها (نفت، گاز، فلزات رنگی، چوب، و همچنین، تانک‌ها، خودروها، سایر تسلیحات، هواپیماها، توربین‌ها‌ برای نیروگاه‌های هسته‌ای و غیره) ناشی می‌شد. قیمت قراردادی این کالاها بسیار پائین‌تر از قیمت جهانی آنها بود.

کمک‌های اتحاد شوروی به کشورهای سوسیالیستی همسایه فقط به عرضه کالاها ختم نمی‌شد. اتحاد شوروی در این کشورها کارخانه‌های صنعتی، انرزتیکی، تأسیسات حمل و نقل و غیره ساخت. همین بلغارستان را در نظر بگیریم. تمامی مؤسسات صنعتی بلغارستان و مؤسسات بزرگ زیرساختی مانند نیروگاه هسته‌ای «کازلادوی»، پالایشگاههای بنادر وارنا و بورگاس و غیره عملا با کمک اتحاد شوروی ساخته شد. و همه اینها بدون احتساب این است که در سال‌ها ۷٠- ۸٠ بلغارستان نفت ارزان از اتحاد شوروی می‌خرید و سپس آن را به قیمت جهانی به کشورهای دیگر می‌فروخت. بلغاری‌ها حتی تسلیحات اتحاد شوروی را می‌فروختند.

در سال ١۹۷٠ شورای همیاری اقتصادی به قدرتمندترین گروه‌بندی همگرایی در جهان تبدیل گردید. توان اقتصادی کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی از سال ١۹۴۹ چندین برابر افزایش یافت. در سال ١۹۷۵، کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی [ده کشور] یک سوم از مجموع تولیدات صنعتی جهان را بخود اختصاص داد (در مقابل ١۸ درصد در سال ١۹۵٠)!

کاهش ناگهانی قیمت نفت در سال ١۹۸۶ که در نتیجه اقدامات تحریکی ایالات متحده آمریکا و با مشارکت عربستان سعودی اتفاق افتاد، ضربه جدی به اتحاد شوروی و سایر کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی وارد ساخت. شورای همیاری اقتصادی به فاز بحرانی وارد شد، که پنج سال دوام داشت. ۲۸ ژوئن سال ١۹۹١ آخرین جلسه کشورهای عضو شورای همیاری اقتصادی در بوداپست تشکیل گردید (۴۶- مین نشست شورا). کشورهای بلغارستان، مجارستان، ویتنام، کوبا، مغولستان، لهستان، رومانی، اتحاد شوروی و چکوسلاواکی در این گردهمآیی شرکت کردند و  پیمان‌نامۀ انحلال شورا همیاری اقتصادی را امضاء کردند.

اما آنچه که به اظهارات صوفیه در خصوص رابطۀ اقتصادی کشورهای ما مربوط می‌شود، این است که بدون مراجعه به ارقام می‌توان گفت، که مقامات بلغاری دروغ می‌گویند. مقایسه وضعیت اقتصادی بلغارستان در دوره عضویت آن در شورای همیاری اقتصادی با اوضاع اقتصادی گنونی این کشور کافیست.

١۸ شهریور- سنبله ١٣۹۸




تحلیل طبقاتی و جهت گیریهای سیاسی

نگاهی به قوانین مالکیت و قوانین بانکی، مالیاتی، قانون کار و قوانین حمایت دولتی از سرمایه گذاری داخلی و خارجی در جمهوری اسلامی که براساس آخرین یافته های حقوقی ارگان های سرمایه داری جهانی تنظیم شده است، به ما نشان میدهد که چنان” مناسبات حقوقى و ساختارهاى اقتصادى و سیاسى مناسب براى حرکت سرمایه و کارکرد و گسترش مکانیسم بازار”  توسط کارگزاران اسلامی سرمایه تدوین و اجرا میشود که تاکنون سابقه نداشته است. نگاه سطحی به اقتصاد ایران و گردش سرمایه و مناسبات اقتصادی طبقه حاکم، عموما ناشی  از تاکیدها بر خصلت ایدئولوژیک حکومت و یا نگاه به دسته بندیهای سیاسی حاکمیت کنونی است.

***

منتشر شده ۱۳ شهریور, ۱۳۹۸ · بروزرسانی شده ۱۳ شهریور, ۱۳۹۸

م . پرهیزگار

– با گذشت حدود سه دهه از اجرای منظم الگوهای اقتصاد نئولیبرالی توسط سرمایه ایرانی، تبعات اجتماعی و طبقاتی این رویکرد به شکل شکاف عظیم طبقاتی خود را به نمایش گذ اشته است. این شرایط نه فقط زندگی مشقت باری بر طبقه کارگر تحمیل نموده ،  که  زندگی بخش های گسترده ای از طبقه متوسط را نیز بحرانی نموده است.

 تبعات روند چرخش حرکت سرمایه  از الگوی سرمایه نیمه دولتی و متمرکز دهه ۵۰ و ۶۰ به الگوی نئولیبرالی، طی سه دهه گذشته لحظه های بحرانی متناوبی را پشت سر نهاده است. این بحران های اجتماعی و سیاسی که  میتوانست به مقاطعی تعیین کننده در حیات اجتماعی طبقات منجر شود، بنا به دلایل متفاوتی از جمله سرکوب بی رحمانه، توسط بورژوازی حاکم حل و فصل گردید. اما این بحران ها بر ساخت درونی و دسته بندیهای بورژوازی ایران، تاثیرات مهمی نیز بر جا نهاد.

صرف نظر از شرایط عمومی جهان سرمایه داری، حیات و حرکت سرمایه در جوامع مختلف، همواره با بحران و تنش  همراه است. حرکت سرمایه در عرصه های تازه، دگرگونیهای وسایل تولید و نیروهای مولده، گسترش سطحی سرمایه و تغییرات و رقابت های درونی طبقه سرمایه دار…. که از تبعات ذاتی حرکت سرمایه هستند همواره به جدالی میان اشکال قدیمی و جدیدتر دامن میزند. این نوع از تنش ها بنا به موازنه قدرت نیروهای طبقاتی، به جنبش های اجتماعی عموما رفرمیستی دامن میزند و در عین حال به تناسب  توازن قوا، میتواند قدرت چانه زنی طبقه کارگر را بیشتر کند. اما در مقاطعی محدودیت حرکت سرمایه و تناقض های درونی آن موجب بحران های ساختاری سرمایه میشود که از جنس خرده بحران های پیش گفته نیست. دخالت طبقات متخاصم اجتماعی در بحران های ساختاری، این بحران ها را به  موقعیت هایی متفاوت از موانع معمول و روتین حرکت سرمایه تبدیل میکند.

بیشتر لحظه های بحرانی در ایران طی ۳ دهه گذشته از جنس بحران های نوع اول بوده اند.

اما سوالی که همواره در برابر ما قرار دارد این است، چرا  با وجود گستردگی جمعیتی و اعتراضی طبقه کارگر و شکل گیری متواتر اعتراضات گسترده اجتماعی، طبقه کارگر نه فقط قادر نبوده است اقتدار سیاسی بورژوازی را ساقط کند، حتی قادر نبوده است هروله وحشیانه نئولیبرالیسم را محدود نماید؟ و یا درمقیاس توده ای نیروهای خود را متشکل نماید؟

در پاسخ  به این سوال تنها نمیتوان ساده لوحانه به عامل سرکوب مستقیم پلیسی امنیتی، که از رویه های معمول  بورژوازی در سطح جهان است اکتفا نمود. به نظر نگارنده برای جستجوی پاسخ باید به ریشه های نظری و تبیین های چپ ایران، خصوصا بخش مدعی رهبری طبقه کارگر، از جامعه، طبقات، بورژوازی و مشخصات سرمایه داری ایران، مراجعه کرد.

این امر از آنجا اهمیت پیدا میکند که تئوریها و تحلیل نیروهای سیاسی متشکل و منفرد از موضوعات یاد شده است که  الویت های مبارزه طبقاتی، یارگیریهای اجتماعی و مواضع سیاسی این نیروها را شکل میدهد.

پدیده های اجتماعی و سیاسی در جوامع سرمایه داری، تابعی هستند از حرکت سرمایه در بسترهای مشخص جغرافیائی- تاریخی، بر این اساس برای شناخت اجزا و خصوصیات سرمایه مشخص برای تدوین اهداف سیاسی و جهت گیریهای طبقاتی، باید به شیوه ای مارکسیستی سطوح مختلف و پیچیدگیهای اجتماعی حرکت سرمایه را از یکدیگر جدا نمود.

بنا براین در قدم اول برای درک موقعیت طبقه کارگر در شرایط مشخص تاریخی و یافتن جهت اصلی پیکان نقد اجتماعی سرمایه داری در شرایط مذکور، لازم است که فعالین  طبقه کارگر شناخت درستی از موقعیت و کاراکتر بورژوازی مقابل خود داشته باشند.

نقطه عزیمت هر جریانی برای تبیین تئوریک شرایط مشخص تاریخی کنونی، توضیح  شیوه و مناسبات تولیدی حاکم بر جامعه است. از اواسط دهه ۴۰ تا به امروز سه تعریف عمده (از تبیین های متقاوت غیرفراگیر فاکتور گرفته ام) از مناسبات اقتصادی و طبقاتی در ایران از سوی جنبش چپ ارائه شده است.

تئوری معروف به تز نیمه فئودال – نیمه مستعمره

 سرمایه داری وابسته (بورژوازی کمپرادور)

 بورژوازی نامتعارف

فراگیری و دایره نفوذ هر کدام از این تئوریها محدوده زمانی و اجتماعی مشخصی را دربر می گیرد. در تمام این نظریه ها یک هسته مشترک وجود دارد ، “سرمایه در ایران  با سرمایه در تعریف جهانی آن متفاوت است”

در همه این تئوری ها تصوری  از سرمایه، منطبق با تعاریف انتزاعی و یا در تعین یافته ترین شکل، سرمایه در تعین سوسیال دمکراتیک اروپائی غالب است.

هواداران تز نیمه فئودال و نیمه مستعمره  تا اواخر دهه ۵۰ هنوز به سلطه مناسبات اقتصادی سرمایه داری و سلطه  بورژواری بر جامعه به عنوان یک طبقه مسلط سیاسی اقتصادی اعتقاد نداشتند.

این رویکرد با نادیده گرفتن تفوق مناسبات سرمایه دارانه بر حیات اجتماعی و سیاسی،  در عرصه مبارزه اجتماعی خواهان مبارزه با استبداد فئودالی و انقلاب اجتماعی در جهت سرنگونی سلطه فئودالی و سلطه استعماری خارجی و  رشد و بسط مناسبات اقتصادی بورژوائی بود. البته فعالین این جریان که عموما به نوعی از سوسیالیسم خلقی اعتقاد داشتند، در جهت اثبات تئوری های شان دست به تحقیقات میدانی و انتشار نوشته های تحلیلی نیز میزدند. مشکل اساسی این رویکرد در نفی روند تاریخی شکل گیری مناسبات سرمایه داری چه در هیئت مناسبات اقتصادی و چه به مثابه یک طبقه اجتماعی در ایران بود. در این نظریه  بورژوازی در شمایل روح آدام اسمیت بر آنها ظاهر میشد و تصور آنها از سلطه مناسبات کاپیتالیستی الگوی گسترش سطحی سرمایه)   extensive ) بود.

معتقدان به این تئوری فراموش میکردند که جامعه ایران اساسا سابقه استعماری ندارد و وجود دهقانان و مالکان ارضی  جدای از میزان اهمیت شان در مناسبات اقتصادی، به تنهائی نشان دهنده تفوق مناسبات فئودالی بر شیوه تولید اجتماعی نیست.

مارکس در جلد سوم کاپیتال در توضیح بهره مالکانه توضیح میدهد، که در مناسبات کاپیتالیستی چگونه مالکان ارضی به دلیل انحصار مالکیت بر زمین و امتیازات گروهی به جا مانده از دوره قبل، بخشی از ارزش اضافی را تصاحب میکنند. از سوی دیگر دهقانان نیز بیش از پیش توسط اشکال متفاوت سرمایه در بخش کشاورزی به انقیاد کشیده میشوند.

اما به طور مشخص سرمایه در ایران تاریخن با بخش کشاورزی مناسبات ویژه ای داشته است .سلطان زاده در فصل یکم کتاب انکشاف اقتصادی ایران…. در سال ۱۹۱۳ میلادی مینویسد”  پرواضح است که ، روابط کالائی – پولی که با چنین شدتی مستقر می شد، باعث افزایش شدید قیمت زمین ها می گردید. به این مناسبت ما دائما شاهد سرازیر شدن ” سرمایه تجاری- ربائی” به طرف بخش کشاورزی هستیم. سرمایه داران تجاری- ربائی با استثمار نامحدود توده های دهقان امکان داشتند نرخ سود مطلوب خود را از زمین به دست آورند و به این مناسبت با رغبت زمین می خریدند”

معتقدان به تز نیمه فئودال و نیمه مستعمره از آنجا که فئودالیسم و مناسبات اجتماعی فئودالی را دشمن عمده(تضاد اصلی مائو) میدانستند در یارگیری های اجتماعی شان بالطبع، دهقانان نیروی اصلی تحول اجتماعی به شمار میرفتند و بخش های عمده ای از بورژوازی هم متحدان طبیعی آنها بودند. کارگران و صنعتگران شهری هم در گوشه ای از این جبهه خلق می پلکیدند. هدف بلاواسطه این نیروها برانداختن سلطه استبداد، استقرارو رشد مناسبات سرمایه داری برای ایجاد زمینه های برقراری سوسیالیسم بود!

شاید امروز نیروی چپی که به این نظریه در شکل کلاسیک آن اعتقاد داشته باشد را نتوان یافت. اما استنتاجات سیاسی مشترکی میان معتقدان به این تز و برخی نیروهای چپ همچنان مشهود است. ( هدف این نوشته نقد تفصیلی تز نیمه فئودال- نیمه مستعمره نیست، گو اینکه در زمان خودش هم این تئوری ربطی به واقعیات اجتماعی تاریخی ایران نداشت، بلکه صرفا آشنائی با نظریه های چپ دهه های قبل است و ردگیری استنتاجات سیاسی آن تا به امروز)

از اواسط دهه ۴۰ با شتاب گرفتن تحولات اقتصادی و صعود شاخص های رشد اقتصادی که رشد گسترده و ملموس    شهرنشینی را به همراه داشت، دیگر  تفوق مناسبات سرمایه دارانه بر سایر اشکال تولیدی قابل کتمان نبود.

در این دوره بخشی از نیروهای چپ تحت تاثیر نظریه پردازانی نظیر پل باران و آندره گوندر فرانک برای توضیح ساختار طبقاتی و اقتصادی به تئوری سرمایه داری وابسته( بورژوازی کمپرادور) روی آوردند. در این نظریه مناسبات اقتصادی مسلط بر فعل و انفعالات اقتصادی، از منظر رابطه کشورهای مرکز و پیرامون تحلیل میشود. از نظر آنان  ارزش تولید شده در کشورهای پیرامون توسط کشورهای مرکز(امپریالیستی) ربوده میشود و چرخه تولید و بازتولید گسترش یافته در کشورهای پیرامون کامل نمیشود.

 این نظریه عملا به روند تولید  و مناسبات طبقاتی ناظر بر تولید ارزش اضافه در کشورهای پیرامون توجهی ندارد، و عقب ماندگی جهان سوم را ناشی از سلطه و ربایش اضافه ارزش توسط کشورهای مرکز قلمداد میکند. در تز وابستگی عنصر اصلی، سلطه است، آنهم در رابطه میان کشورها،  مناسبات طبقاتی جوامع تولید کننده اضافه ارزش و تولید کنندگان و تصاحب کنندگان این اضافه ارزش در کشورهای وابسته جایگاهی در این تئوری ندارند.

تخاصم طبقات در این جوامع نادیده گرفته شده و امپریالیسم به نیروی خارجی غارتگر تقلیل داده میشود. معتقدان به نظریه وابستگی در ایران ، معتقد بودند که بخش کوچکی از بورژوازی انگلی و دلال، با اعمال دیکتاتوری و سرکوب تبدیل به کارگزار کشورهای امپریالیستی( بخوانید غارتگر) گردیده تا روند چپاول اضافه ارزش توسط آنان را سازمان دهی کند. در این دیدگاه طبقه کارگر علیرغم جایگاه والای ادبی و معنوی، تنها بخشی از خلق تحت ستم بود. در جبهه خلق طبقه کارگر، دهقانان ، طبقات میانه شهری و روستائی و بخش هائی از بورژوازی ( ملی و لیبرال) حضور داشتند. معتقدان به بورژوازی کمپرادور به مناسبات سرمایه دارانه در ورای مناسبات اقتصادی داخلی اعتقاد داشتند، آنان نیز هنوز ایمان خود را به بورژوازی ازنوع آرمانی آن از دست نداده بودند.

برای آنان کشورهای امپریالیستی بیشتر حامل رابطه سلطه گری استعماری بودند تا مناسبات گسترش یاقته اقتصاد بورژوائی.

با توجه به تعاریف درهم ریخته از طبقات، این نیروها یارگیری اجتماعی خود را از میان طبقات گوناگون انجام میدادند. این نیروها علیرغم رشادتها و قهرمانیهایشان، نه برنامه  اقتصادی اجتماعی مستقلی از بورژوازی داشتند و نه تصوری مارکسیستی از مبارزه طبقاتی. به همین دلیل با سقوط حاکمیت  پهلوی، استنتاجات تئوریک این نحله فکری هم دچار شکاف های اساسی گردید.

نظریه وابستگی در زمینه اقتصاد سیاسی از پایه های محکمی برخوردار نبود. این نظریه قادر به توضیح پروسه تولید و تصاحب ارزش اضافه در کشورهای پیرامون نبود از همین رو بیشتر محملی تئوریک برای جنبش های خلقی و چریکی در آسیا و آمریکای لاتین بود.

در میانه دهه پنجاه گرایشی در چپ شروع به رشد کرد که تلاش داشت تا خود را به نظریه های مارکسیستی و غیر چریکی  مسلح کند.

پیشگامان این جریان همچون تقی شهرام تلاش کردند تا با گسست از تئوریهای حاکم بر مشی چریکی و تعریف طبقاتی مبارزه  و پذیرش تفوق مناسبات تولید بورژوائی بر جامعه ، تصویر تازه ای از نیروهای اجتماعی و انقلابی ارائه دهند. وی با نفی وجود  بورژوازی ملی و مرتجع دانستن خرده بورژوازی سنتی، تلاش نمود تصویر تازه ای از طبقه کارگر به عنوان نیروی اصلی انقلاب و ترکیب تازه ای از  صف بندی های اجتماعی را ترسیم کند. در بیانیه تغییر مواضع سازمان مجاهدین در مهر ۵۴ تقی شهرام در باره رفرمیست های بورژوا در دهه ۴۰ می نویسد ” آنها وقتی که امپریالیسم و گروه طبقه حاکمه جدید وابسته به او ، مراسم کفن و دفن کامل نیروهای ملی و در راس آن بورژوازی ملی را آغاز میکنند، این تفکر لنگ لنگان لزوم مبارزه را در اصول ایدئولوژیک خود مورد قبول قرار میدهد”

اما روند وقایع منتهی به انقلاب ۵۷ و سلطه جهانی انواع روایت های تحریف شده از مارکسیسم در دهه ۷۰ میلادی، این فرصت را به چپ رادیکال تازه شکل گرفته نداد تا تصویر خود از جامعه و مبارزه طبقاتی را کامل کند.

پس از سقوط حاکمیت پهلوی و استقرار نیروهای تازه در قدرت دولتی، چپ سوسالیست تلاش کرد تا توضیحی برای صورت بندی طبقه و نیروهای حاکم بیابد.

گرایشاتی که همچنان به دسته بندی های طبقاتی پیشین اعتقاد داشتند، حاکمیت جدید را آش شله قلمکاری از بورژوازی متوسط و خرده بورژوازی ضد امپریالیست می انگاشتند و به حمایت از آن پرداختند. چپ رادیکال اما قادر نبود تصویر روشن و مدونی از ماهیت طبقاتی نیروهای دخیل در قدرت را ارائه دهد. به طور مثال بخشی از این چپ با تکیه بر نظرات مارکس پیرامون لوئی بناپارت، حاکمیت تازه را بناپارتیستی و یا “کاست حکومتی” میدانستند و حضور طبقاتی بی واسطه بورژوازی در حاکمیت را بعید می دانستند، و یا گروهی حاکمیت تازه را ترکیبی از بورژوازی متوسط و بورژوازی تجاری سنتی در ائتلاف با بورژوازی لیبرال می دانستند. اما این باور که حاکمیت تازه مستقیما پاسخی به نیازهای حرکت سرمایه در لحظه مشخص تاریخی باشد، هنوز هم در میان بخش هائی از چپ مورد تردید بود.

با سرکوب های دهه ۶۰ کار تبیین دیدگاهی منسجم از ساختار اقتصادی و اجتماعی بورژوازی ایران ناتمام ماند.

امروز اکثریت قریب به اتفاق نیروهای چپ به غالب بودن مناسبات تولیدی سرمایه دارانه بر اقتصاد ایران در متون ادبی اعتقاد دارند، اما هنوز هیچ گرایشی تبیین خود از مختصات سرمایه و طبقه سرمایه دارو ترکیب اجتماعی آن را ارائه نکرده است. به نظر میرسد چپ هنوز نتوانسته است از تصویر اسطوره ای و انتزاعی خود از بورژوازی به عنوان طبقه ای “مترقی” و” مدرن” دست بردارد.

تعریف دیگری که از بورژوازی و مناسبات سرمایه دارانه، برای توضیخ شرایط کنونی ایران، توسط بخش هائی از چپ تکرار میشود،” سرمایه داری نامتعارف” است.

متاسفانه برخلاف  موارد گذشته این تبیین مبتنی بر هیچ تحقیق میدانی و یا تحلیلی از داده های  اقتصادی و مکانیسم های داخلی سرمایه در ایران نیست. این برداشت بیشتر به  احکام حزبی میماند تا تحلیلی جامع از اقتصاد ایران و موقعیت طبقات و ارتباط بورژواری با قدرت سیاسی. مشخص ترین اعلام نظری این رویکرد را در اسناد کنگره سوم حزب کمونیست کارگری که توسط منصور حکمت نوشته شده است میتوان یافت.

“بقاء هر حکومت بورژوایى، و از جمله رژیم اسلامى، در وهله اول در گرو تضمین یک دوره رشد و توسعه اقتصاد کاپیتالیستى در ایران است، صرفنظر از دشوارى عظیم سازماندهى و تضمین چنین افق اقتصادى اى براى هر بخشى از بورژوازى ایران، رژیم اسلامى بنا به مشخصات ماهوى اش بطور ویژه اى از تحقق این امر عاجز است. رژیم اسلامى بنا به ماهیت سیاسى و هویت اسلامى خود تاکنون نتوانسته و نمیتواند به یک حکومت متعارف سرمایه دارى در ایران تبدیل شود مناسبات حقوقى و ساختارهاى اقتصادى و سیاسى مناسب براى حرکت سرمایه و کارکرد و گسترش مکانیسم بازار را ایجاد و تضمین کند، و شرایط ادغام فعالانه بازار داخلى ایران در اقتصاد و بازار جهانى سرمایه دارى را فراهم کند. جمهورى اسلامى نه فقط توان رفع بحران اقتصاد سرمایه دارى ایران را ندارد، بلکه خود موجب تشدید این بحران است. بن بست اقتصادى سرمایه دارى ایران مبناى اصلى بحران چاره ناپذیر حکومت اسلامى است (قطعنامه درباره اوضاع سیاسی ایران- کنگره سوم سال ۲۰۰۰)”. 

میتوان خرده گرفت که در این متن ” رژیم اسلامی، حکومت نامتعارف سرمایه داری” اعلام گردیده و نه مناسبات اقتصادی بورژوائی در ایران، اما در نوشته ها و گفته های فعالان این جریان به کرات به نامتعارف بودن  بورژوازی ایران اشاره شده است.

از سوی دیگر اگر به تاریخ قطعنامه توجه شود مربوط به  سال ۲۰۰۰ میلادی، یعنی ۲۰ سال پس از شکل گیری حکومت اسلامی ، اما به این مسئله که طی ۲۰ سال گذشته این مناسبات اقتصادی-طبقاتی تحت  حاکمیت نامتعارف بورژوازی چه گونه مناسباتی بوده است و سرمایه بی ارتباط با گردش جهانی سرمایه چگونه ۲۰ سال دوام آورده است؟  اشاره ای نمی شود. اگر به این متن توجه کنیم دلایلی که جمهوری اسلامی را تبدیل به مجموعه سیاسی اقتصادی نامتعارفی تبدیل میکند به شرح زیر است:

الف: ناتوانی در  تضمین یک دوره رشد و توسعه اقتصاد کاپیتالیستى در ایران

ب: قادر نیست مناسبات حقوقى و ساختارهاى اقتصادى و سیاسى مناسب براى حرکت سرمایه و کارکرد و گسترش مکانیسم بازار را ایجاد و تضمین کند

پ: نمیتواند شرایط ادغام فعالانه بازار داخلى ایران در اقتصاد و بازار جهانى سرمایه دارى را فراهم کند

ت: این ناتواتی های حکومت ایران ناشی از ماهیت سیاسی و ایدئولوژیک آن است

(“حکومت اسلامى با بحران اقتصادى، سیاسى و اجتماعى عمیقى مواجه است. این بحران مزمن، که رژیم بخاطر هویت اسلامیش قادر به حل و تخفیف آن نیست” قطعنامه درباره حککا و چشم انداز انقلاب در ایران  دسامبر ۲۰۰۳)

فعالین این جریان به جز در مورد مسائل ایدئولوژیک حاکمیت، تاکنون نسبت به توضیح و مستدل کردن احکام  بالا تلاشی  نکرده اند.

 احکام بالا را تنها با بررسی واقعیات و داده های اقتصادی و کارکرد بازاراقتصادی سرمایه در ایران و ارتباط این سرمایه طی ۴۰ سال گذشته با بازار جهانی،  میتوان اثبات و یا رد کرد. بررسی عامل ایدئولوژیک برای توضیح رابطه قدرت سیاسی با طبقه اقتصادی در سطح دیگری از تحلیل تاریخی بورژوازی ایران میگنجد و توضیح دهنده مکانیزم های حرکت سرمایه نیست. تکیه بر عامل ایدئولوژیک ناشی از ناتوانی در ارائه تحلیل علمی پیرامون مقولات  اقتصاد سیاسی است.

طبقه حاکم اقتصادی در ایران(بورژوازی)  بر بازار اقتصادی به ارزش ۱٫۴ تریلیون دلار که یکی از ۲۰ اقتصاد بزرگ جهان به شمار میرود(داده های صندوق بین المللی پول ۲۰۱۶) و در کشوری که اولین دارنده منابع گاز و نفت جهان( ب نقل از  بی پی) است حکومت میکند.

بر اساس داده های بانک مرکزی تولید ناخالص داخلی(به قیمت های ثابت سال ۱۳۸۸) در سال ۹۰ برابر با ۲۰۱۱۵۵۴ میلیارد ریال بوده است. در سال ۱۳۸۸ این رقم معادل۱۹۴۲۹۸۹ میلیارد ریال بوده است. سهم نفت  از  تولید ناخالص داخلی طی این سالها به ترتیب ۱۶٫۱ و ۱۷٫۴ درصد و سهم صنعت به ترتیب ۲۶ و ۲۵٫۵ درصد و خدمات ۵۵٫۶ و ۵۴٫۷ درصد بوده است.

این ارقام گوشه کوچکی از داده های اقتصادی بازار سرمایه در طی تنها دو سال است. برای اینکه نشان دهیم که چه حجمی از ارزش در این بازار اقتصادی در چرخش است.

تولید ناخالص داخلی ( به قیمت های جاری) در سال ۱۳۵۵ معادل ۴۴۴۰٫۸ میلیارد ریال و در سال ۱۳۹۵ به ۶۶۹۱٫۱  هزار میلیارد ریال رسیده است . ارقام بالا نشاندهنده چرخش معمول  و کارکردهای متعارف مکانیسم های سرمایه در  بازار اقتصادی تحت هدایت بورژوازی طی چند دهه  است.

مسلما در چنین ساختار اقتصادی و سیاسی، رقابتها ی  برنامه ای جناح های متفاوت سرمایه نیز قابل مشاهده است، اما این اختلافات گاها جدی اقتصادی و سیاسی،  الزاما نمایانگر بحران های لاعلاج  اقتدار بورژوازی در ایران نیست.

نگاهی به قوانین مالکیت و قوانین بانکی، مالیاتی، قانون کار و قوانین حمایت دولتی از سرمایه گذاری داخلی و خارجی در جمهوری اسلامی که براساس آخرین یافته های حقوقی ارگان های سرمایه داری جهانی تنظیم شده است، به ما نشان میدهد که چنان” مناسبات حقوقى و ساختارهاى اقتصادى و سیاسى مناسب براى حرکت سرمایه و کارکرد و گسترش مکانیسم بازار”  توسط کارگزاران اسلامی سرمایه تدوین و اجرا میشود که تاکنون سابقه نداشته است. نگاه سطحی به اقتصاد ایران و گردش سرمایه و مناسبات اقتصادی طبقه حاکم، عموما ناشی  از تاکیدها بر خصلت ایدئولوژیک حکومت و یا نگاه به دسته بندیهای سیاسی حاکمیت کنونی است.

تغییر مداوم قانون کار در ایران طی چند دهه و تغییراتی متناسب با سیاست های نئولیبرالی از یک سو و تلاش برای مقررات و تشکل زدائی ازرابطه نیروی کار و سرمایه  نشان از به روز بودن ارگان های قانونگذاروحاکمیتی سرمایه داران دارد. خصوصی سازی ها طی  دهه های گذشته بر بستری از ساختارهای مناسب حقوقی و سیاسی به روز شونده و بر اساس الگوهای جهانی سرمایه انجام پذیرفته است.

اما تا آنجا که به ”  تضمین یک دوره رشد و توسعه اقتصاد کاپیتالیستى در ایران ” مربوط میشود باید گفت شاخصه های رشد و توسعه کاپیتالیستی از داده ها و جداول اقتصادی استخراج میشود و نه از ظواهر مناسبات قدرت و اعتقادات دنیوی و اخروی حاکمان.

بر اساس داده های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول ؛ میانگین نرخ رشد اقتصادی از سال ۶۸ تا سال ۸۸  به طورمتوسط  ۵ درصد در سال بوده است. در دوره اول دولت خاتمی نرخ رشد اقتصادی در محدوده کمتر از۵ درصد و در دوره دوم در محدوده بالاتر از ۵ درصد حفظ شده است و در مجموع نرخ رشد اقتصادی در دوره هشت ساله دولت خاتمی به طور میانگین برابر ۹٫۴ درصد بوده است.

یادآوری میشود میانگین نرخ رشد اقتصاد ایران در فاصله سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۵۶ که شکوفا ترین دوره اقتصادی در تاریخ معاصر به شمار میرود معادل ۱۰/۵ درصد در سال بوده است. البته نباید فراموش کرد که طی دوره جنگ یعنی در فاصله سالهای ۵۹ تا ۶۸ متوسط نرخ رشد اقتصادی به رقم ۳٫۲-  درسال هم می رسد.

مقایسه آماری نرخ رشد و تولید ناخالص داخلی  از سال ۱۳۳۹ تا سال ۱۳۸۹ نشان میدهد که علیرغم افت و خیز های دوره های بحرانی مانند انقلاب و جنگ ، این شاخص های اقتصادی از روند تقریبا ثابتی برخوردار بوده اند.

نگاهی به آمار فوق نشان میدهد که حاکمیت کنونی سرمایه داران نه فقط با سایر حکومت های مشابه تفاوتی در خدمات رسانی به کل طبقه سرمایه دار ایران ندارد بلکه بازار اقتصادی ایران نیز مکانیسم های درونی هر بازار اقتصادی در منطقه و جهان را دارد. رشد و توسعه کاپیتالیستی در یک جامعه را با مشاهده مواردی از قبیل ، سطح معیشت، تغییرات استایل زندگی، توسعه زیر ساخت های مورد نیاز حرکت سرمایه، نیروی کار و میزان تولید و مصرف اجتماعی میتوان قضاوت کرد.

حال باید از خود پرسید اگر حاکمیت کنونی نتوانسته است طی سالهای طولانی ”  شرایط ادغام فعالانه بازار داخلى ایران در اقتصاد و بازار جهانى سرمایه دارى را فراهم کند” این اقتصاد منفرد که اتقاقن از اقتصادهای مهم خاورمیانه نیز به شمار میرود چگونه است که چند دهه به حیات خویش ادامه میدهد؟

شاخص های تشخیص میزان و نوع رابطه یک اقتصاد ملی با اقتصاد جهانی ، شامل رابطه این بازار اقتصادی مشخص با نهادهای مالی و حقوقی جهانی سرمایه، میزان و حجم مبادلات اقتصادی با سایر بازارهای جهان وسهم اقتصادی از بازار جهانی است. مبنای تعلق و ادغام در بازارهای  بین المللی از مناسبات سیاسی بین دول استخراج نمی شود اگر چه افت و خیزهای این روابط میتواند بر دامنه تعاملات اقتصادی کشورها در بازار جهانی موثر باشد.

حاکمیت ایران عضو صندوق بین المللی پول، بانک جهانی، موسسه توسعه بین المللی ، عضو ناظر سازمان تجارت جهانی، سازمان همکاری اقتصادی (اکو)، سازمان همکاری شانگهای، سازمان همکاری اسلامی ، وسایر نهادهای شناخته شده بین المللی با هویت حقوقی مشخصی است.

 رابطه یا عدم ارتباط میان سرمایه ایرانی با بازار جهانی،  با شناخت از روابط اقتصادی نهاد های سرمایه جهانی و سرمایه های ملی تعیین کننده در سطح بین المللی با بازار اقتصادی ایران  قابل توضیح است.

میزان واردات کالا در سال ۱۳۷۰ معادل۲۰۲۶٫۲ میلیارد در سال ۱۳۷۵ برابر با ۲۳۹۳۸ میلیارد در سال ۱۳۷۸ معادل ۲۲۲۰۱ میلیارد ریال و در سال ۱۳۹۵ معادل ۴۳۶۸۴ میلیون دلار بوده است( منابع: سالنامه آماری و گزارش های بانک مرکزی) . کشور های اصلی صادر کننده کالا به ایران کشورهای آسیائی، اروپائی و ایالات متحده آمریکا بوده اند. برای نمونه در سال ۱۳۷۸  (۱۹۹۹) سهم آلمان از واردات  ایران  ۱۰٫۹، سهم ژاپن ۴٫۷، سهم چین ۴٫۸ و سهم آمریکا ۱۲٫۷ درصد بوده است.( برای طولانی نشدن مطلب از ارائه جدول های تفصیلی و تفسیرهای مربوطه اجتناب کرده ام).

در زمینه صادرات کالا هم مقصد اصلی صدور نفت و گاز به اروپای غربی، ژاپن ، چین و هند بوده است که میزان درآمدهای نفتی به تناسب تولید و قیمت های جهانی متغیر بوده است. در زمینه صادرات کالای غیر نفتی، به عنوان مثال در سالهای ۶۸ تا ۷۲ مجموعا ۱۱٫۷۳ میلیارد دلار میزان صادرات غیر نفتی بوده است و مجموع صادرات در سال ۹۵ معادل ۸۴ میلیارد دلاربوده که عموما به بازار کشورهای مختلف صادر گردیده.

علاوه بر مبادلات مستمر و مناسبات اقتصادی ایران با حوزه های اصلی اقتصاد جهانی طی ۴ دهه گذشته، ایران  بارها از بانک جهانی وام گرفته است . از جمله،  وام اعطایی بانک جهانی  مربوط به پروژه مدیریت یکپارچه آب و خاک شبکه آبیاری سد البرز به مبلغ ۱۲۰میلیون دلار، وام ۲۷۹میلیون دلاری پروژه آب و فاضلاب شهرهای اهواز و شیراز، وام ۲۲۰میلیون دلاری برای بازسازی شهر زلزله‌زده بم، وام ۲۲۴میلیون دلاری پروژه آب و فاضلاب شهرهای شمال کشور و… ازجمله وام‌های دریافتی ایران از بانک جهانی هستند.

علاوه بر این پس از پایان جنگ و طی برنامه ۵ ساله اول روند جذب سرمایه خارجی مجددا آغاز شد و طی این دوره بالغ بر ۳۰ میلیارد دلار سرمایه خارجی جذب گردید. جذب سرمایه خارجی به دلیل افت و خیزهای سیاسی و برنامه های حمایت دولتی روند ثابتی ندارد اما  میزان سرمایه مستقیم خارجی جذب شده در سال ۲۰۱۲ برابر با ۴ میلیارد و ۶۶۲ میلیون دلار برآورد شده و در سال ۲۰۱۳ نیز ۳ میلیارد و ۵۰ میلیون دلار بوده است این رقم در سال ۲۰۱۶ ۴٫۷ میلیارد دلار اعلام شده است (آنکتاد).

. طبق آمارهای سال ۲۰۱۷ بانک جهانی، اقتصاد ایران ۰٫۵۵ درصد از اقتصاد جهان را به خود اختصاص داده است. بد نیست  بدانیم سهم کشورهائی نظیر امارات ۰٫۴۸ درصد، سنگاپور ۰٫۴۱درصد و مالزی ۰٫۴ درصد است.

این مختصری از مناسبات اقتصادی سرمایه ایرانی با سرمایه جهانی و نقش آن در اقتصاد جهانی است( در این نوشته برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب به نقش اقتصادی سرمایه ایرانی در بازارهائی مانند عراق، افغانستان، امارات ، ترکیه، آسیای میانه و لبنان … نپرداخته ام). بر این اساس آیا میتوان سرمایه ایرانی و از آن مهمتر طبقه بورژوای ایران را نامرتبط و پرت افتاده ازبازار جهانی و مناسبات اقتصادی جهان دانست؟ برای تحلیل سیاسی و تاریخی از پدیده های عینی اجتماعی باید توجه داشت که مفاهیم انتزاعی را جایگزین واقعیت های موجود نکنیم و بستر تاریخی مناسبات سرمایه در عرصه داخلی و جهانی را مد نظر داشته باشیم. بخشی از چپ  مجموعا تحلیل و تحقیق پیرامون داده های موجود اجتماعی و اقتصادی را به کناری نهاده و تنها با تکیه بر احکام خود و پیشینیان به توضیح شرایط روزمی پردازد.

این چپ به عامیانه ترین شکلی تلاش دارد تا مناسبات اقتصادی و طبقاتی موجود را با تحلیل های  پیش پا افتاده ای نظیر صدور نفت و تقسیم آن میان باندهای حکومتی و یا چپاول ثروت توسط دزدهای حکومتی توضیح دهد.

شناخت از سوخت و ساز بازار اقتصادی ایران و آشنائی با مناسبات تولید و خدمات ما را با حجم ارزش های تولید شده در این بازار آشنا خواهد کرد. این موضوع  باعث می شود  تا تصویر عینی تری از طبقه خالق این ثروت و همینطور طبقه مالک این ثروت داشته باشیم.

برای نمونه، تنها در سال ۹۵ ،به میزان ۵۴ میلیون تن سیمان، ۱۳۵۰٫۱ هزار دستگاه خودرو، ۱۸ میلیون تن فولاد خام، ۱۷٫۷ میلیون تن محصولات فولادی،۵۰٫۶ میلیون تن محصولات پتروشیمی (صادرات محصولات پتروشیمی معادل ۹٫۸ میلیارد دلار) بوده است. علاوه بر صادرات کالاهای صنعتی به میزان ۳۰ میلیارد دلار، حجم کالاهای صنعتی و معدنی معامله شده در بازار بورس نزدیک به ۱۰ میلیون تن بوده است.

این ارقام تنها  به بخشی از تولید کالاها و گردش سرمایه در اقتصاد ایران مربوط میشود. چنانچه به این موارد، بخش ساختمان، بانکداری، خدمات، کشاورزی و بخش های غیر رسمی اقتصاد را نیز اضافه کنیم ، به حجم عظیم کارکرد سرمایه و ارزش اضافی استخراج شده از این گردش میتوان پی برد.  هر درجه از ضدیت با حکومت اسلامی و یا سرمایه داری حاکم، توجیه کننده  عامیانه کردن تبیین سلطه اقتصادی و سیاسی طبقه بورژوا بر جامعه ایران نیست.

 تحلیل چپ از موقعیت و ماهیت طبقه حاکم اقتصادی به این دلیل که فقط سطح این پدیده  را مشاهده میکند وقادر به درک تمایز میان بورژوازی و سرمایه، به عنوان مقولاتی تجریدی – تحلیلی، و در عین حال پدید ه هائی متعین و تاریخی   نیست ، قادر به توضیح روندهای طبقاتی و نیازهای مبارزه طبقاتی جاری نیست .

تصور چپ از بورژوازی، تصویری انتزاعی از بورژوازی لیبرال است و سرمایه را در شرایطی غیرتاریخی و ذهنی درک میکند.با اندکی دقت در تحلیل مارکس از سرمایه، میتوان به  متدولوژی مارکس که مبتنی بر دو سطح متفاوت در بررسی مقولات است یعنی تحلیل تجریدی و تحلیل تاریخی و عینی است واقف شد. به عنوان نمونه مارکس در بخش مربوط به انباشت اولیه در جلد اول کاپیتال برای توضیح این مسئله مستقیما به سراغ واقعیت های تاریخی و عینی میرود اما برای توضیح موضوعاتی مانند قانون کاهش نرخ سود ویا تبدیل ارزش اضافه به سود، این موضوعات را در سطح مشخصی از تجرید بررسی میکند. مکانیسم های درونی سرمایه همواره بر بسترهای مشخص تاریخی عمل میکند. این شرایط تاریخی دلیل بروز و تعین اجتماعی سرمایه در هویت های متفاوتی با خصوصیات تاریخی و محیطی متفاوتی میشود. به همین دلیل است که بنا بر شیوه انباشت سرمایه، در ادبیات کلاسیک مارکسیستی، به اسامی مانند سرمایه اسکاندیناویائی، منچستری، و …   برخورد می کنیم، که نشاندهنده تفاوت های  سرمایه در بسترهای متفاوت تاریخی- اجتماعی است.

درک و شناخت هر جریانی از مبارزه طبقاتی، ناشی از شناخت و تصوری است که از طبقات آن جامعه دارد. مسلما نیروئی که بخش حاکم طبقه مسلط اقتصادی را  “سگ زنجیری” یا ” وابسته” و یا ” غیر متعارف” بداند به  بخش های مستقل و لیبرال و متعارف آن با دیده احترام خواهد نگریست.

با چنین تئوریهائی است که جریانات سیاسی چپ به دنبال هم پیمانان بورژوا  برای تشکیل جبهه خلق، جبهه متحد و جنبش سرنگونی  و یا به دنبال هم سنگری با بورژوازی “مدرن” برای  تحقق سناریوی سفید هستد .

به نظر نگارنده طبقه کارگر و فعالین چپ برای عبور از مشکلات کنونی علاوه بر نقد و عبور از تبیین های ساده انگارانه سیاسی و اجتماعی باید موقعیت طبقات اجتماعی درگیر را بر بستر شرایط موجود توضیح دهند. بورژوازی ایران به عنوان یک طبقه اقتصادی و سیاسی مسلط ، در شرایط مشخص  کنونی و بر اساس موقعیت تاریخی اش در مبارزه طبقاتی باید مد نظر  باشد و نه به عنوان دارو دسته هائی در قدرت دولتی و از زاویه مناسبات سیاسی با دولت های غربی. یارگیری های سیاسی و اجتماعی نیروهای چپ ، تابعی است از تبیین آنها از ماهیت ونقش  طبقات و درک آنها از مبارزه طبقاتی.

 در پاسخ به این سوال که” چرا با وجود لحظات بحرانی جدی  طی ۴ دهه گذشته که اقتدار سیاسی و اقتصادی بورژوازی را تهدید کرده است، طبقه کارگر که از نیروهای اصلی اعتراض اجتماعی  بوده ، نتوانسته است اقتدار اقتصادی و سیاسی بورژوازی را به طور جدی به چالش بکشد؟ باید گفت،  با وجود سرکوب مداوم اقتصادی و اجتماعی  توسط  بورژوازی حاکم ، تا آنجا که به طبقه کارگر مربوط میشود، یکی از دلایل،  وجود جریانات متشکل و غیر متشکلی در جناح چپ اجتماعی است که صندلی نمایندگی این طبقه را اشغال نموده اند . این جریانات با تبیین تئوریهای متفاوتی که با وضعیت عینی طبقات و جدال طبقاتی در ایران ارتباطی ندارد نه فقط بخش هائی از فعالین اجتماعی چپ را  به بیراهه فرد گرائی و محفلیسم کشانده اند، بلکه با مشغول کردن فعالین میدانی طبقه کارگر به بگو مگو های پیش پا افتاده ، تبدیل به مانعی برای کار جمعی و ایجاد تشکل های مخفی و علنی کارگران شده اند.                                                                                                                            

فعالین و  کارگران سوسیالیستی که طی سالهای گذشته اعتراضات جمعی و رادیکال کارگران را هدایت نموده اند تنها با نقد مارکسیستی ، منصفانه و عبور از بخش های بازدارنده میراث نظری  به جا مانده از انقلاب ۵۷ میتوانند، حضور اجتماعی و متشکل طبقه کارگررا، مانند دهه  20 ، این بار در مقیاسی وسیع تر و سوسیالیستی سازماندهی کنند.

م . پرهیزگار – شهریور ۹۸




ایران در کانون قرن آمریکایی- چینی

13 شهریور, 1398

فریبرز مسعودی

– سیاست‌مداران آمریکا در آستانه سال 2000، سده بیست و یکم را قرن آمریکا نام نهاده و دولت‌های آمریکا از آن پس چه دمکرات و چه جمهوری خواه هم و غم خود را برای ادامه سروری آمریکا بر سه عرصه مهم و تاریخ‌ساز کنونی نهاده‌اند.

کنترل جریان مالی، پولی و به طور کلی جریان سرمایه،- جریان نفت و انرژی و سوم کنترل بازار اسلحه سه پایه اصلی هژمونی و مختصات قرن آمریکایی هستند که اولویت اصلی سیاست‌های مالی، پولی، نظامی و اقتصادی آمریکا را در این سال‌ها تشکیل داده‌اند. در واقع سیاست‌های ترامپ ادامه همان سیاست‌هایی است که دولت‌های بوش و اوباما به صورت یورش نظامی به عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، یمن یا به صورت تحریم ایران، کره شمالی، ونزوئلا، روسیه و سایر کشورها انجام داده‌اند، تحرکاتی که داده‌های آماری نشان می‌دهد نتوانسته در روند افول هژمونی این کشور در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی، نظامی جهان بازدارندگی چندانی داشته باشد.

کمربند ابریشم

در دیگر سو شاهد سربرآوردن اژدهای زرد از خاورزمین هستیم. چین با جمعیتی عظیم، بازاری گسترده که رشد اقتصادی را با توسعه اجتماعی، سیاسی و فنی گره زده و با یک برنامه‌ریزی همه جانبه قصد دارد به تدریج خود را از سایه شرکت‌های فراملی و غربی خارج کرده و قرن چینی را در برابر قرن آمریکایی رقم بزند.

دولت چین در چند سال گذشته با اصلاحات مداوم و مستمر سیاست‌ها و قوانین تجاری و اقتصادی به جلب و جذب سرمایه‌های خارجی به ویژه از آمریکا، اتحادیه اروپا، ژاپن و کره و استفاده از ظرفیت‌های بندری هنگ‌کنک و ماکائو و دسترسی آن به اعماق اقیانوس هند و آرام اهتمام ویژه داشته و هم‌زمان با اجرای منظومه‌ای از کنش‌های سیاسی، اقتصادی، بازرگانی و فنی زمینه اجرای پروژه تاریخی کمربند ابریشم را با جلب روسیه، کشورهای آسیای مرکزی و شبه قاره هند، شمال آفریقا و حتی زیر صحرا و گستردن دامنه آن از ترکیه به ایتالیا فراهم کرده، پروژه‌ای که در عمل همان کمربند پیوسته اوراسیایی است که با پیوند دادن تمدن‌های باستانی از میان‌رودان، دره سند و رود زرد از خاور تا جنووا و ونیز در باختر کره زمین را به یک دیگر برای دو هزار سال تمدن بشری را پی ریخت.

سرمایه‌گذاری عظیم چین برای این منظور که از به کارگیری چندین ماهواره برای مسیریابی خارج از سلطه ماهواره‌ای  GPS آمریکا و قدرت لجستیکی و ترابری دریایی، هوایی و زمینی ریلی و جاده‌ای با حضور تقریبا نیمی از دولت‌های جهان و دو سوم جمعیت جهان شکل ‌می‌یابد چنان چه با مشارکت عادلانه کشورهای جهان همراه باشد تجربه جدیدی از اقتصاد جهانی عاری از سلطه کشورهای کانونی علیه کشورهای پیرامونی خواهد بود و شرایط را برای رشد و توسعه عظیم کشورهای جهان اعم از دارا و ندار فراهم خواهد آورد.

ایران در کمربند ابریشم

پیمان شانگهای تا حدود زیادی پایه‌های حقوقی و سیاسی کمربند ابریشم را از سال 2001 با حضور و مشارکت چین، روسیه، قزاقستان، تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان به منظور همکاری‌های چندجانبه سیاسی، اقتصادی و امنیتی در برابر آمریکا پدید آورد. این پیمان در سال‌های بعد ایران، مغولستان، افغانستان و بلاروس را به عنوان عضو ناظر و هند و پاکستان را به عنوان عضو اصلی پذیرفت و به این وسیله مرزهای خود را گسترش داد. اما ایران هنوز در مرحله عضو ناظر در نشست‌های این پیمان حضور دارد. دشمنی‌های ادامه‌دار آمریکا و انگلیس علیه ایران و همراهی اروپا با این سیاست ها از یک سو و همکاری‌های ایران با روسیه در جنگ سوریه و جانبداری روسیه و چین از ایران در جریان گفتگوهای برجام و مخالفت با تحریم‌های غرب علیه ایران زمینه‌های همکاری و همگرایی ایران با چین و روسیه را فراهم آورده، اما هنوز سیاست مدون اقتصادی، سیاسی و امنیتی مشخصی از سوی ایران برای  پذیرش در پیمان شانگهای و همکاری و همگرایی بین اقتصاد ایران و روسیه به عنوان یک همسایه بزرگ و دارای منابع عظیم نفت و گاز و اقتصاد چین به عنوان یک شریک اقتصادی خارج از مرواده‌های عادی تجاری در زمینه فروش نفت به چین و خرید کالاهای ساخته شده از این کشور ارائه نشده است.

بخشی از عدم گسترش همکاری‌های اقتصادی ایران با روسیه و چین در دولت‌های اصلاح طلب و اصول‌گرا به دلیل نفوذ اندیشه‌های اقتصادی بازارگرا که اقتصاد ایران را در عمل به حاشیه رانده است و بخشی نیز به دلیل تبلیغات غرب در افکار عمومی علیه هرگونه همکاری اقتصادی و سیاسی ایران با این دو کشور است. در حالی که در هر مرحله اعمال تحریم‌های ضد ایرانی غرب علیه ایران کشورهایی اروپایی و شرکای اصلی تجاری ایران از قبیل امارات و قطر به دلیل وابستگی سیاسی و اقتصادی آنان به غرب پیشتاز اجرای تحریم‌ها بوده و دست ایران را در پوست گردو گذاشته‌اند، اما ایران در تمام این سال‌ها همواره سیاست نزدیکی اقتصادی و سیاسی به غرب را دنبال کرده است. اکنون سفر ظریف به چین و ارائه برنامه همکاری راهبردی 25 ساله ایران و چین موجب غافلگیری ناظران اقتصادی گردیده، و اگرچه هنوز اطلاعات چندانی از این برنامه به بیرون درز نکرده اما با سکوت رسانه‌های حامی جریان اصلی در اردوگاه اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان روبر شده و با این که سفر ظریف به فرانسه دستاوردی برای اقتصاد ایران نداشته برنامه راهبردی ایران و چین در گرد و خاک پیغام، پسغام‌های عادی دیپلماتیک روحانی و ترامپ فرسوده شده است.

با توجه به بی عمل مفرط وزارت‌خانه‌های اقتصادی دولت، ارائه این برنامه توسط وزیرخارجه ‌می‌تواند نشان دهنده گستره جامع این برنامه در چهارچوب کمربند راه ابریشم باشد و ای بسا سیاست‌مداران ایران را از گرداب اندیشه‌های جریان اصلی اقتصادی رها کرده و گشایشی در گره فروبسته اقتصاد ایران ایجاد کند!

فریبرز مسعودی – روزنامه نگار




چپ و چشم انداز تحولات پیش رو

سایت ۱۰ مهر در تحلیلی با عنوان ” پوست‌اندازی سیاسی حاکمیت در طوفان نارضایتی عمومی” [1]کوشیده است تا افق تحولات سیاسی پیش رو در کشور را بر بستر تلاش‌های رهبری و سپاه برای ایجاد جریان سومی با گرایشات عدالت‌خواهانه و منتقد جدی جناح‌های سنتی حاکمیت و حتی همه‌ی چهره‌های برجسته‌ی آن بجز خامنه ای و رئیسی مورد بررسی قرار دهد. در این تحلیل آینده‌ی این تلاش با اضمحلال آن پیش بینی می‌شود. در مقاله مطرح می‌شود که”هسته‌ی قدرت این امید را دارد تا با کمک این جریان بتواند در کوتاه‌ مدت بر بحران‌های خود فائق ​آید.” اما در مورد شانس موفقیت یا عدم موفقیت  این جهت‌گیری برای کوتاه مدت اظهار نظری نشده است.  نکته‌ی مهم دیگر اینکه در این تحلیل هیچ تلاشی جهت ارائه‌ی راهنمای عمل برای فعالان کارگری و دموکراتیک مشاهده نمی‌شود و نمی‌توان هیچ نشانه ای برای پاسخ به پرسش “چه باید کرد؟” در شرایط کنونی را در آن یافت!

با اینکه می‌توان با تصویری که از شرایط اقتصادی جامعه ی ایران ، پدیده‌ی دستمزد گرسنگی و … در مقاله ارائه شده است، اساساَ موافق بود، اما نمی‌توان دامنه‌ی وسیع عوامل و نشانه‌های بحران را به این حوزه محدود کرد. افزایش فاصله‌ی طبقاتی و گسترش فقر تنها چالش‌های اقتصادی و اجتماعی نیستند که احتمال شکل‌گیری شورش گرسنگان را در چشم‌انداز نزدیک قرار داده است، شاخص‌های اقتصادی چون نرخ سرمایه‌گذاری در اقتصاد ملی، نرخ رشد (رشد منفی) تولید ناخالص داخلی، صنعت‌زدایی و تعطیلی واحدهای تولیدی و صنعتی، فرار سرمایه‌ها از بخش تولید و روی آوردن آن به بخش‌های مختلف بازار سرمایه بجز بورس یعنی بازار مسکن، ارز و طلا و فعالیت‌های سفته‌بازی،  نرخ بسیار بالا و فزاینده بیکاری ، افزایش بزهکاری و جرایم اجتماعی و… ناتوانی دولت در صادرات نفت در نتیجه‌ی تحریم، ناتوانی در مدیریت قیمت ارز بیش از هرچیز به دلیل فساد نهادینه شده در ساختار مدیریتی کشور، حجم عظیم بدهی دولت به پیمانکاران بخش خصوصی و سازمان تأمین اجتماعی و….، افزایش محتمل قیمت سوخت و انتظارات تورمی جدید، افزایش چراغ خاموش و اعلام نشده‌ی بهای انرژی و خدمات دولتی، حذف گسترده‌ی دریافت کنندگان یارانه، ناتوانی حاکمیت در کنترل زمینه‌ها و نشانه‌های فزاینده‌ی فساد و سوء استفاده‌های نجومی مالی و اختلاس و… در نتیجه‌ی مقررات‌زدایی نئولیبرالی و نبود نظارت دموکراتیک در یک حاکمیت دیکتاتوری و… بسیاری مسائل دیگر را نیز می‌توان و باید به عنوان زمینه‌ها و نشانه های بحرانی که جامعه و حاکمیت را فراگرفته است مورد توجه قرار داد. هر یک از این نشانه‌ها از یک سو معلول برخی عوامل‌اند و از سوی دیگر علت برخی دیگر از  مسائل. از این رو  بین آن‌ها ارتباطی متقابل و سیستماتیک وجود دارد که شناخت این ارتباط و سازوکار تاثیرات متقابل آن‌ها با یکدیگر و با عوامل بیرونی، برای پیش‌بینی  روند رویدادها در کشور از اهمیت زیادی برخوردار است.  

طبقه‌ی کارگر و جنبش کارگری ایران به دلایل مختلف در دهه‌های گذشته هیچ‌گاه نتوانسته است در سطح  یک طبقه و یک جنبش برای خود مطرح شود. از این رو همواره در معرض بهره برداری جناح های سنتی قدرت در حاکمیت قرار داشته است و این بحث به‌هیج‌وجه بحث جدیدی نیست. شواهد متعددی در دست است که نشان می‌دهد جناح های مختلف حاکمیت اعم از اصول گرا و اصلاح طلب و مهرورز ، همواره سعی کرده‌اند تا حمایت بخش‌هایی از طبقه ی کارگر را  به خود جلب کنند و به دلایل مختلف تا حدی در این کار موفق نیز بوده‌اند. ارتجاع سلطنتی بیرون از حاکمیت نیز در صدد بهره‌برداری سیاسی از اعتراضات کارگری در سال های اخیر بوده و تا حدی نیز در این مسیر موفق بوده است. اساساَ این موضوع محدود به ایران هم نمی‌شود. حتی بخشی از پایگاه اجتماعی نئوفاشیسم در آمریکا نیز به بخش هایی از طرفداران آن میان کارگران سفید پوست و ضد مهاجر بر‌می‌گردد. مادامی که جنبش طبقه‌ی کارگر از رشد کمی و کیفی لازم برای تبدیل شدن به یک جنبش برای خود، برخوردار نشده است، همواره در معرض بهره‌برداری نیروهای اجتماعی- طبقاتی و سیاسی مختلف خواهد بود. وقتی یک طبقه می‌تواند در خود باشد، این ویژگی جنبش آن را هم تحت تأثیر قرار می دهد. اهمیت این موضوع از آن روست که رشد کمی اعتراضات کارگری در سال‌ها و ماه‌های اخیر و در شرایط ضعف آگاهی و انسجام طبقاتی لزوماَ ممکن است در خدمت تحولات دموکراتیک و عدالت‌خواهانه قرار نگیرد. با توجه به وضعیت ویژه‌‌ی جامعه‌ی ایران و محدودیت‌های گسترده برای فعالیت‌های صنفی و اتحادیه‌ای که به مثابه‌ی مدرسه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی برای رزم‌های بزرگتر پیش روست، و عدم امکان فعالیت نیروهای چپ انقلابی در فضای سیاسی مانند برخی از جوامع بورژوایی، این مخاطره در شرایط کنونی کشور می‌تواند جدی‌تر نیز باشد.

می توان با نگاه نویسنده مقاله به شکل‌گیری یک خط سوم با برند عدالت‌خواهی و مبارزه با فساد و … موافق بود اما نمی‌توان همه‌ی شواهد و نشانه‌های شکل‌گیری این خط سوم را به برنامه‌ریزی و مدیریت و مهندسی سپاه و نهاد رهبری و رئیسی و… منتسب نمود. حقیقت آن است که بخش‌هایی از آنچه را به عنوان نشانه‌های شکل‌گیری یک خط سوم  و مستقل از جریانات سنتی قدرت در حاکمیت مشاهده می‌شود، باید نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر سه دهه پیاده‌سازی دستور کار نئولیبرالی در این کشور دانست. امروزه سه دهه پس از دنبال نمودن این برنامه‌ها از سوی مجموعه‌ی حاکمیت و جناح‌ها و دولت‌های مختلف آن، طشت رسوایی آن از بام افتاده و پیامدهای ویرانگر آن بر زندگی طبقه‌ی کارگر به مفهوم وسیع آن یعنی مزدبگیران آشکار شده است. نشانه‌های شکل‌گیری این خط سوم را باید بیش از هرچیز در این ارتباط دید و آن را محصول تجربه‌ی سیاسی و اجتماعی طبقه‌ی کارگر و توده‌های مردم، اضمحلال باصطلاح طبقه‌ی متوسط و البته تا حدی نیز در سایه‌ی کار آگاه‌گرانه چپ انقلابی دانست. از این رو طبیعی است که هسته‌ی سخت قدرت در حاکمیت نیز با اتاق فکر خود این روند عینی را ببیند و در صدد بهره‌برداری و مدیریت آن از طریق سوار شدن بر این موج  برآید. نمی‌توان اساساَ همه‌ی نشانه‌های این اعتراضات ضد نئولیبرالی که برخی از نمونه‌های آن در مقاله نشان داده شد، را محصول مهندسی هسته‌ي سخت قدرت در حاکمیت برای راه انداختن خط سوم دانست.

با اینکه مشروعیت سیاسی جریانات سنتی قدرت در حاکمیت به‌شدت خدشه‌دار گردیده است، اما آن‌ها همچنان دارای سهمی از قدرت اقتصادی، سیاسی، قضایی و حقوقی، قانونگذاری، مدیریت اجرایی، فرهنگی، رسانه‌ای و حتی نظامی در ساختار قدرت هستند و حذف آنها توسط جریان سوم خلق‌الساعه‌ای زیر پرچم سپاه، خامنه‌ای و رئیسی با جهت‌گیری دفاع از محرومان و… چندان آسان قابل تصور نخواهد بود. آن‌ها دست به مقاومت خواهند زد و فضای سیاسی کشور در این ارتباط می‌تواند آبستن تغییر و تحولات جدی و نگران کننده‌ای باشد. آن‌ها در ساختار فاسد حاکم سهم دارند و ممکن است به هر وسیله‌ای برای مقاومت در برابر روند حذف خود متوسل شوند. در صورت اقدام جدی این جریان موسوم به خط سوم برای حذف آن‌ها، احتمال شکل گیری ائتلاف های جدید در صف‌بندی‌های نیروهای سیاسی حاکم را نباید نادیده گرفت. به نظر می‌رسد هسته‌ی سخت و پنهان قدرت در حاکمیت هوشمندتر از آن است که پروژه‌ی خط سوم خود را بر روی چهره‌های امتحان پس‌داده ای چون خامنه‌ای و رئیسی متکی کند. آنها خوب می‌دانند که این چهره‌ها از چه میزان اعتبار و مشروعیت در نزد افکار عمومی یعنی توده‌های مردم برخوردارند، از این رو طبیعی است که سعی کنند تا برای خروج از بحران با گفتمان و چهره‌های جدیدی توجه توده‌های مردم را به به‌اصطلاح خط سوم خود جلب کنند. اگر در این رابطه به این نکته نیز توجه شود که ایالات متحده‌ی آمریکا لابی‌هایی نیز در دو جناح اصول‌گرا و اصلاح طلب در حاکمیت کشور و حتی در سپاه پاسداران دارد که تلاش می کنند تا تحت عنوان عقلانیت و مصلحت اهداف خود را پیش ببرند، و اگر به این حقیقت نیز توجه کافی صورت گیرد که این هسته‌ی سخت قدرت عمیقاَ پراگماتیست است، در نتیجه این احتمال را نباید منتفی دانست که گفتمان و گزینه‌های پیشنهادی آن‌‌ها برای نمایندگی خط سوم می‌تواند ویژگی‌هایی آشکارا متفاوت از خامنه‌ای و به‌ویژه امثال رئیسی داشته باشد. حتی می‌توان تصور کرد که این خط سوم می‌تواند تا حدی ساختار شکن و تابو شکن نیز بوده و از برخی از ارزش‌های نهادینه شده در ساختار حکومت عبور کرده و حتی سیمای مذهبی حاکمیت را نیز دچار تغییراتی کرده و تا حدی نیز با ارزش‌های سکولار مدارا نشان دهد. . این خط سوم حتی در زمینه‌ی مسائل و مطالبات زنان نیز ممکن است با مطالباتی چون آزادی پوشش بانوان ، لغو حجاب اجباری  و ایجاد شرایط برای رفتن بانوان به ورزشگاه و…نیز به شکلی مدارا نشان داده و به نوعی اصلاحات محمد بن سلمانی تن دهد تا بتواند در کنار شعار مبارزه با فساد و …. ، بخش‌های وسیع‌تری از توده‌های مردم را با خود همراه کند.

مقاله‌ی مورد بحث اساساَ تلاش کرده است تا سیما و افق تغییر و تحولات سیاسی کشور را بر پایه‌ی تصویری که از وضعیت معیشتی طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان ارائه داده است، مورد توجه قرار دهد. با اینکه در سال های اخیر نقش مطالبات معیشتی و اقتصادی و میزان اعتراضات کارگری نسبت به گذشته آشکارا افزایش یافته است، اما هنوز سهم مطالبات دموکراتیک به ویژه با توجه به پایگاه اجتماعی گسترده‌ی آن ، در مجموعه‌ي کنش‌های سیاسی و اجتماعی قابل توجه و بسیار بالاست. این واقعیت بر صف‌بندی نیروهای اجتماعی و طبقاتی تاثیر گذاشته و می‌تواند آن را از تصویر دو قطبی‌ای که در مقاله ارائه شده است، متفاوت کند. این موضوعی است که به نظر نمی‌رسد در مقاله مورد توجه کافی قرار گرفته باشد. اهمیت موضوع از آن روست که هسته‌ی سخت قدرت در تدوین استراتژی خود به این موضوع توجه خواهد داشت. لابی آشکار و پنهان آمریکا در جناح های حاکمیت نیز مبنای حرکت خود را متمرکز بر این موضوع خواهند کرد. آنها خوب می‌توانند ببینند که در این جهان کنونی می‌توان خاشقجی را کشت و اره کرد و ….و از سوی دیگر با دادن حق رانندگی به بخشی از زنان مرفه جامعه‌ی عربستان، به عنوان نماد اصلاحات در عربستان و متحد استراتژیک آمریکا باقی ماند. با این تفاوت که جمهوری اسلامی با توجه به تنوع تضادها، و تنوع مطالبات دموکراتیک از یک سو و جایگاه ژئوپلیتیک و پتانسیل‌ها و  ابزارهای دیپلماتیکی که  از سوی دیگر در اختیار دارد، ممکن است به مراتب بهتر از عهده‌ی اجرای چنین نقشی برآید.  

ابهامات و عدم شفافیت‌های ناشی از وجود دیکتاتوری در فضای سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ایران همواره امکان وقوع رویدادهای پیش بینی نشده را در خود دارد. متأثر از نیروهای مختلف تأثیر گذار داخلی در ایران و آمریکا و نیروهای تأثیر گذار در منطقه و جهان، احتمالات مختلفی با ضرایب متفاوت می‌تواند در چشم انداز تحولات پیش رو در کشور مطرح باشد. این احتمالات از وقوع جنگ گرفته تا آغاز مذاکرات و تعامل بین ایران و آمریکا و ….می‌توانند بر صف‌بندی نیروها در داخل کشور و رویکرد حاکمیت به مسائل مختلف، تأثیرات تعیین‌کننده بر‌جای‌گذارند . اما حتی در صورت بروز جنگ نیز هیچگاه نباید پراگماتیسم نیرومند موجود در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران را که هسته‌ی سخت قدرت به‌خوبی طی چهار دهه از آن در شرایط بحران بیشترین بهره را گرفته است، نادیده یا دست‌کم گرفت. آنهایی که در مخیله خود نوعی جنگ آزادی‌بخش ضدامپریالیستی در برابر امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم را در چشم انداز می‌بینند و لابد در ناخودآگاه ذهنشان نوعی شبیه‌سازی بین هوشی مین و خامنه‌ای رخ می‌دهد و بر همین اساس طبقه ی کارگر و توده‌های مردم را به نوعی تحت عنوان دفاع از میهن به دفاع از حاکمیت موجود در صورت بروز جنگ فرامی‌خوانند، نه درک درستی از مارکسیسم لنینیسم انقلابی دارند، نه واقعیات اقتصادی- اجتماعی جامعه‌ی ایران و صف‌بندی‌های اجتماعی- طبقاتی  و سیاسی آن را  به‌درستی درک می‌کنند ، نه از استراتژی منطقه‌ای آمریکا و چشم انداز تحولات روابط ایران و آمریکا در جغرافیای سیاسی منطقه  و سناریوهای آن درک درستی دارند و نه بر اساس تجربه به پتانسیل‌های حاکمیت ایران و میزان پراگماتیسم آن در شرایط بحران توجه کافی دارند!

از آنجا که نیروهای مترقی و به‌ویژه چپ انقلابی از انسجام سیاسی و سازمانی قابل‌قبولی برای تاثیرگذاری بر روند رویدادهای پیش‌رو برخوردار نیست، چشم انداز تحولات پیش رو اساساَ می‌تواند نگران‌کننده باشد. هم ایالات متحده‌ی آمریکا و هم هسته‌ی سخت قدرت در ایران گزینه‌های متعددی را روی میز دارند و متناسب با شرایط ممکن است یک استراتژی را با دیگری جابجا کنند. با این وجود، با توجه به نشانه‌های متعددی که دائماَ از ناتوانی حاکمیت در مدیریت اوضاع خبر می دهند، سطح بالای نارضایتی و پتانسیل اعتراضات در جامعه، بحران عمیق اقتصادی و اجتماعی که هیچ چشم‌اندازی را برای بهبود بازتاب نمی‌دهد، لابی غیرمستقیم آمریکا در جناح های حاکمیت با پرچم مصلحت‌جویی و عقلانیت، تجارب موجود در ارتباط با مذاکرات آشکار و پنهان با آمریکا طی دهه‌‌های گذشته به‌ویژه تعامل جدید در ارتباط با برجام، فشار فزاینده‌ی تحریم‌ها، پراگماتیسم نیرومند نهادینه شده در حاکمیت ایران و….، زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نوعی حاکمیت بناپارتیستی در کشور بسیار نیرومند است. حاکمیتی که هم با دستاویز قراردادن تهدید امنیت ملی و تمامیت ارضی، ساختار سیاسی کشور را به نوعی بسیار بیشتر از شرایط کنونی میلیتاریزه کند، هم فضای سیاسی کشور را با توجه به افزایش اعتراضات، تحت کنترل‌های به مراتب شدیدتر و سرکوب گسترده‌تر قرار دهد، هم با آمریکا تعامل فعال‌تر و مداراجویانه‌تر و مبتنی بر بده- بستان مؤثرتر برقرارکند و هم تهدید آمریکا و اسرائیل و مرتجعین منطقه را به فرصتی برای تحکیم حاکمیت خود بدل کند و ……

نباید تصور کرد که ارزش‌های ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی در این حاکمیت نیز مانند دهه‌ی اول انقلاب آنچنان نیرومند و نهادینه شده است که نتوانند در آن تجدیدنظر کنند، اگرچه در همان هنگام نیز برای جنگ با عراق وقتی  لازم دیدند که از این ارزش‌ها بگذرند، به‌راحتی به آن تن‌دادند. چنین حاکمیتی می‌تواند رویکرد تعامل با جهان (یعنی آمریکا) را در پیش بگیرد. بدون اینکه ارزش‌های انقلاب اسلامی را رسماَ به‌کناری بگذارد، در ارتباط با برخی سخت‌گیری‌های فرهنگی، پوشش بانوان، رفتن آن‌ها به استادیوم‌ها، موسیقی و… چهره‌ای مداراجویانه از خود نشان دهد، هم‌زمان با آن در سیاست خارجی از روسیه و چین فاصله بگیرد و…. از زوایایی به چیزی شبیه جمهوری اسلامی پاکستان نزدیک شود، چرا که خوب می‌داند که آمریکا به راحتی این پالس‌ها را می‌گیرد و می‌تواند به جای یک کشور مدافع تروریسم و ضد حقوق بشر و… ، تصویر دیگری از ایران و حاکمیت  آن معرفی کنند. چنین حاکمیتی می تواند رفته رفته با برخی از رویکردهای سکولار نیز سر سازگاری در پیش ‌گیرد و همه‌ی این‌ها می‌توانند از سوی رسانه‌های غرب به عنوان اصلاحات واقعی در ایران و بازگشت ایران به جامعه‌ی جهانی و… معرفی شوند و بخش اعظم اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان امروز نیز از این استعداد برخوردارند که خود را با آن سازگار  کنند، مشروط بر اینکه به منافع اقتصادی و اجتماعی آنها تعرضی صورت نگیرد که اساساَ نخواهد گرفت.

البته این جهت‌گیری احتمالی حاکمیت،  تضادهای طبقاتی تعمیق شونده در جامعه را تعدیل نخواهد کرد اما با کاهش و به دنبال آن رفع تدریجی تحریم،ها، بخش قابل،توجهی از عوامل بحران‌ساز در حوزه‌ی مدیریت اقتصادی را از میان خواهد برداشت. بار دیگر حاکمیت به درآمد نفت دسترسی خواهد یافت تا از آن برای تحکیم خود و ساماندهی به اوضاع آشفته‌ی اقتصادی استفاده کند. حاکمیت جدید برای جلب اعتماد مردم، نمایشی از مبارزه با فساد را نیز وسیع تر از آنچه رئیسی سعی می‌کند نشان دهد، راه خواهد انداخت و حتی ممکن است برخی‌ها از جناح‌های مختلف قدرت را قربانی کند، اما بی شک قرار نیست ساختار فساد حاکم بر کشور را برچیند و یا رویکرد نئولیبرالی در اقتصاد را تعطیل کند. البته این روند نیز بدون مشکل و بدون مخالفت و چالش در داخل کشور و در میان نیروهای حاکم به پیش نخواهد رفت .

با چنین چشم‌اندازی پرسش اساسی این است که چپ چه رویکردی را باید دنبال کند؟

چپ در کنار دفاع از صلح و استقلال و تمامیت ارضی کشور در برابر احتمال مداخله‌ی امپریالیستی، هیچ‌گاه نباید از انجام وظایف خود در عرصه‌های واقعی مبارزه‌ی دموکراتیک و طبقاتی جابماند. چپ باید در کنار دفاع از مطالبات عدالتخواهانه کارگران و زحمتکشان، به صورت فعال از مطالبات دموکراتیک اقشار گسترده‌ی مردم حمایت کند و پرچم دفاع از این مطالبات دموکراتیک و حقوق بشری را از دست نیروهای امپریالیستی و متحدان آن‌ها در داخل کشور بگیرد. تنها با چنین رویکردی است که تلاش چپ برای افشای دروعین بودن ادعای امپریالیسم برای دفاع از دموکراسی و حقوق بشر در مداخلات به‌اصطلاح بشردوستانه می‌تواند از اثربخشی مناسب برخورد باشد. این مطالبات دامنه وسیعی از مسائل، از مخالفت با حجاب اجباری گرفته، تا دفاع از حضور بانوان در استادیوم‌ها، مخالفت با انواع تبعیض‌های جنسیتی، قومیتی، مذهبی، آزادی فعالیت‌های مدنی، زیست‌محیطی، صنفی‌، سیاسی و….را شامل می‌‌شود. مبنا قراردادن و ترویج این رویکرد که مطالبات برابری‌خواهانه‌ی زنان مربوط به زنان طبقه‌ی متوسط و بورژوایی است، برای جنبش چپ بسیار مضر و خطرناک است و این عرصه‌ها را به بورژوازی و امپریالیسم تقدیم می‌کند. دفاع چپ از مطالبات دموکراتیک نباید به طرح بندهایی در برنامه و اسناد بالادستی و… محدود بماند. چپ باید در کنش مبارزاتی روزمره‌ی خود از این مطالبات به صورت فعال و سازمان‌یافته دفاع کند. اگر این مهم به خوبی انجام شود، توازن قوای سیاسی و اجتماعی در کشور و متعاقب آن روند رویدادها ممکن است با تغییرات امیدبخشی همراه گردد . در حوزه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی نیز چپ باید با کار سازمان‌یافته،  به بردن شعارهای درست به میان طبقه‌ی کارگر، افزایش آگاهی طبقاتی آن‌ها، کار پرحوصله برای ایجاد نهادهای صنفی چون کانون صنفی معلمان، کانون بازنشستگان، تشکل‌های زنان، اتحادیه‌های سراسری تشکل‌های کارگری و… اقدام کند. این تشکل‌ها دریایی است که چپ تنها در آن می تواند شنا و تنفس کند. چپ باید برای استفاده از فضای مجازی و رسانه‌ای به بهترین نحو اقدام کند . اما در عین حال باید برای کار در فضای واقعی نیز با برنامه‌ریزی اقدام کند. چپ باید از سکتاریسم مزمن نهادینه شده در احزاب، سازمان‌ها‌، شخصیت‌ها و … فاصله بگیرد و منافع طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان را بر تنگ‌نظری‌های فرقه‌ای خود ارجح بشمارد. این تنگ نظری‌ها، به اپیدمی گسترده‌ای تبدیل شده‌است که همه‌ی نیروهای چپ را به درجات مختلف در برمی‌گیرد. در عین حال چپ باید خود را از نظر سازمانی برای مقابله با یورش جدید و گسترده در شرایط روی کار آمدن یک دولت بناپارتیستی احتمالی آماده کند. تلاش برای کار اجتماعی برنامه‌ریزی‌شده و گسترده، دفاع گسترده از مطالبات دموکراتیک و هم‌زمان با آن، آمادگی سازمانی برای کاهش آسیب‌پذیری در شرایط هجوم احتمالی جدید، دربردارنده‌ی تناقض نیست، بلکه بیانگر پیچیدگی و دشواری کار در شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه‌ی ماست. چپ باید ریسک کنش‌گری را بیش از پیش بپذیرد. اما این ریسک‌ها را هم باید در حد امکان خوب مدیریت کند. متأسفانه چپ از قابلیتی که شرایط امروز جامعه از آن طلب می‌کند، فاصله‌ی زیادی دارد، اما از این پتانسیل برخوردار است که خود را بازیابد. چپ باید خود را از توهمات سوسیال دموکراتیک، سوسیالیسم دموکراتیک و …از این گونه دیدگاه‌های غیرعلمی برهاند و به آموزه‌های اصیل مارکسیسم لنینیسم انقلابی برگردد. تنها با بهره‌گیری از تیم‌هایی منسجم و سازمان‌یافته، برخوردار از دانش تئوریک و با تجربه و در عین حال به‌روز از انقلابیون حرفه‌ای که همواره منافع طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان را بر هر چیز دیگری مقدم می‌شمارند، می‌توان به افزایش سهم چپ در تحولات سیاسی و اجتماعی کشور امیدوار بود. چپ انقلابی از یک سو باید با کار تئوریک سخت کوشانه و پیگیر، هژمونی نظری خود را بازیابد که پیامدهای ویرانگر و فلاکت‌بار جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم، فضای مناسبی را برای این امر ایجاد کرده است و از سوی دیگر با کار برنامه‌ریزی شده و پیگیر در دفاع از مطالبات دموکراتیک و عدالت‌خواهانه توده‌های مردم، بر شکل‌دادن و هدایت اعتراضات اجتماعی و سیاسی در قالب یک خط مستقل دموکراتیک و عدالتخواهانه در پراتیک روزمره‌ی خود متمرکز شود.

متأسفانه بخش قابل‌توجهی از نیروهای چپ به جای تمرکز بر تشابه برنامه و اهداف و جهت‌گیری‌ها و مواضع سیاسی خود با سایر نیروهای چپ، همچنان بر طبل اختلاف نظرهای گذشته و مواضع متفاوت این نیروها در گذشته متمرکز شده است. آن‌ها در‌حالی‌که منزه‌طلبانه، هراس خود را  از نزدیکی به سایر نیروها نشان می‌دهند، فراموش می‌کنند یا ناتوان از آن هستند که نگاهی نقادانه به مواضع و کارنامه خود بیاندازند و … چپ در ایران نیازمند یک دگردیسی و باززایی به معنای واقعی است. واضح است که در این باززایی باید ارزش‌های آرمانی ، نظری، تاریخی، سیاسی ، تجربی و… گذشته را پاس بدارد اما به‌هیچ‌وجه نباید خود را به آن‌ها محدود کند. و امیدبخش اینکه علی‌رغم گسست ناشی از فاجعه‌ی ملی در سال ۶۷، پتانسیل‌های این رستاخیز در چپ ایران موجود است اما انواع انحرافات “راست” و چپ و گرایشات مخرب و ناسالم بورژوایی و خرده‌بورژوایی در جنبش چپ  تا کنون مانع  از همدلی و همراهی نیروهای چپ با یکدیگر شده است. اگر بخش کوچکی از استعدادی که در نیروهای چپ برای فراکسیون سازی، انشعاب، اتهام زنی، و… نسبت به سایر نیروهای چپ و رفقای قبلی خود وجود دارد ، برای مدارا، تفاهم، درک ضرورت تاریخی اتحاد چپ برای تبدیل‌شدن به نیروی هژمون و….وجود داشت، امروز جنبش ملی – دموکراتیک و عدالت‌خواهانه مردم ایران از شرایط  به‌مراتب بهتری می‌توانست برخوردار باشد. بحث در باره ي وظایف چپ را می‌توان بسط داد و به‌صورتی کاملاَ ساختاریافته و هدفمند دنبال کرد. این نیازی جدی است که باید به‌صورت جدی به آن پرداخته شود و از سطح این کلیات فراتر رفته و به سطوح برنامه‌ عملیاتی و تاکتیکی کشیده شود.