سال ۹۴ معادل دستمزد ۱۱ میلیون کارگر سود سپرده پرداخت شد
فرشاد مومنی: سال ۹۴ معادل دستمزد ۱۱ میلیون کارگر سود سپرده پرداخت شد/ در این نظام مالیاتی صاحبان درآمدهای بیزحمت تشویق و درآمدهای کوچک تنبیه میشوند
از صفحه ی اندیشه نو
استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی اظهار داشت: براساس برآوردهای صورت گرفته از کل مالیاتهای اخذ شده برای سال ۹۵ بیش از ۶۰ درصد آن را صنایع کارخانهای یعنی تولیدکنندگان پرداخت کردهاند که بیش از ۴ برابر سهم صنعت در GDP است در حالیکه سهم املاک و مستغلات کمتر از ۶ درصد و عمدهفروشی و خردهفروشی ۷.۵ درصد بود. بنابراین در این زمینه نیازمند بازآرایی بسیار اساسی هستیم.
به گزارش خبرنگار اقتصادی ایلنا، فرشاد مومنی در نشست هفتگی موسسه دین و اقتصاد با اشاره به نقش و اهمیت سیستم مالیاتی گفت: تقریبا در میان متفکران اتفاق نظر وجود دارد که مالیه دولت در واقع خود دولت است به این مفهوم که میتوان با ردگیری و مشاهده رفتارهای مالی دولت مانند نحوه کسب درآمد و هزینهکرد آن به ماهیت خود دولت پی برد.
وی ادامه داد: یک دولت توسعهگرا که به دنبال حداکثر کردن سود خود است مسیری را انتخاب میکند که بستر رونق تولید فراهم شود و سهم خود را از طریق مالیات اخذ کند اما دولت غیرتوسعهگرا یا غارتی، سود خود را از طریق غارت حداکثر میکند، یعنی دولت با شیوههای مختلف مانند سیاستهای تورمزا جیب صاحبان درآمدهای ثابت را غارت و در مقابل جیب همپیمانان خود یعنی صاحبان انواع داراییها را پر میکند.
استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی با بیان اینکه نظام مالیاتی درهم تنیدگی تمام عیار با عدالت اجتماعی دارد، گفت: واقعا مایع دریغ و تاسف است در سرزمینی که در سطح ادعا میگوید عدالت در زمره اصول دین است، کمترین گفتوگو و دغدغه در این مورد است. بنابراین بیشترین هزینه و خسارت ناشی از بازتولید نظاموار نابرابریهای ناموجه را نظم اقتصادی و اجتماعی میپردازد. وقتی وارد جزییات شویم، در جایی که نابرابریهای ناموجه افزایش یابد الگوی مسلط در مناسبات اجتماعی همکاری و اعتلابخشی نخواهد بود بلکه ستیز و حذف است و وقتی الگوی مسلط ستیز و حذف است همه نسبت به هم بدگمان میشوند که مبادا اموالشان سرقت شود.
وی متذکر شد: یک اشتباه در سیاستگذاری اقتصادی میتواند روی نظم اجتماعی و چارچوب فرهنگی ما تأثیرگذار باشد. از همین روی نظام مالیاتگیری بسیار تعیینکننده و سرنوشتساز است، دولتی که در این نظام با اشکالات اساسی مواجه است در شیوه هزینهکرد و رفتارهای مصرفی خود دچار ناهنجاری خواهد شد و زمانی که نوبت به انتخاب برسد هزینههای تجملی حیاتی میشود و وقتی با کمبود درآمد روبهرو میشود آن را از بخش سلامت و آموزش مردم جبران میکند. بنابراین از این زاویه است که گفته میشود پس از قانون اساسی و قانون کار، بیشترین توجه را باید به قوانین مالیاتی داشته باشیم.
مومنی با اشاره به تاثیر تغییر و اصلاح نظام مالیاتی گفت: اگر این سیستم که مشوق رانت، ربا، دلالی و واردات است جای خود را به سیستم مشوق تولید دهد و در الگوهای مالیاتگیری تشویقها و تنبیهها معکوس شوند در آن صورت شاهد دو اتفاق خواهیم بود، اولا درآمدهای دولت جهش خواهد داشت و دیگر نیازی به سیاستهای تورمزا و تعرض به داراییهای فکری و مادی مردم ندارد. دوماً خود رونق اقتصادی برای جامعهای که ادعای فرهنگی دارد یک مسئله حیاتی است چون این جامعه در ساحت معرفت دینی ادعا دارد یک پیوند تمام عیار بین معاش و معاد وجود دارد موضوعی که بسیاری از متفکران بزرگ به بیان های دیگر به آن اشاره کردهاند.
این کارشناس اقتصادی با اشاره به نتایج مطالعهای که در زمینه مالیات صورت گرفته است، گفت: در این نظم مالیاتی که مثلا سود سپردهها و عایدی سرمایه معاف است حداکثر فشار ممکن روی حقوق بگیران ثابت است و در نهایت نابرابریهای شدید را ایجاد و کل سیستم مانند مرگ مغزی خواهد شد و واکنشهای که از سیستم اقتصادی انتظار داریم را مشاهده نخواهیم کرد. مثلا در سال ۹۳ وقتی قیمت نفت برای هر بشکه ۷۰ دلار کاهش داشت، نه رفتارهای هزینهای دولت و نه رفتارهای وارداتی دولت تغییر نکرد.
وی اضافه کرد: همچنین براساس مطالعهای برای دوره ۹۲ تا ۹۵ و مقایسه قانون بودجه آن نشان میدهد که در این دوره ۴ ساله افزایش بار بنگاههای کوچک و متوسط ۵ برابر عمدهفروشان و خردهفروشان، ۳۱ برابر مالیات بر ثروت و ۲۵ برابر مالیات بر مستغلات بود.
مومنی متذکر شد: متاسفانه به اعتبار کژکارکردی که در نظام مالیاتی وجود دارد، صاحبان درآمدهای انبوه و بیزحمت تشویق و درآمدهای کوچک و متوسط تنبیه میشوند و واقعاً هزینههای غیرعادی میپردازد که به اندازه و اهمیت جوانب آن پرداخته نمیشود. در حالیکه کل سود سپردهها در سال ۹۴ معادل دستمزد ۱۱ میلیون کارگر با استاندار حداقل دستمزد بود، صفر بودن مالیات بر سود سپردهها در واقع رها بودن این هیولا است. همچنین این سود پرداخت شده در آن زمان معادل ۱۴ درصد GDP یعنی فراتر از سهم بخش صنعت در تولیدناخالص داخلی بود.
این استاد دانشگاه خاطرنشان کرد: براساس برآوردهای صورت گرفته از کل مالیاتهای اخذ شده برای سال ۹۵ بیش از ۶۰ درصد آن را صنایع کارخانهای یعنی تولیدکنندگان پرداخت کردهاند که بیش از ۴ برابر سهم صنعت در GDP است در حالیکه سهم املاک و مستغلات کمتر از ۶ درصد و عمدهفروشی و خردهفروشی ۷.۵ درصد بود. بنابراین در این زمینه نیازمند بازآرایی بسیار اساسی هستیم.
مومنی اضافه کرد: کشور با یک انتخاب استراتژیک روبهرو است اینکه میخواهد رونق، اشتغال و درآمد مالیاتی سالم را داشته باشد یا معافیتهای غیرمتعارف به بسیار برخورداران و فشار به فرودستان را در دستور کار قرار میدهد بنابراین نظام تصمیمگیری به ویژه مجلس را باید از نظر دانایی تقویت کرد تا انتخاب بهتر داشته باشند.
رییس موسسه دین و اقتصاد با اشاره به اهداف و مسئولیتهای سطح توسعه دولت گفت: با استانداردهای متداول تا اواخر سال ۱۹۶۰ درآمد سرانه ایران بیش از ۳ برابر کره جنوبی بود اما در حال حاضر حتی با وجود رونق در درآمدهای نفتی درآمد سرانه کره جنوبی ۳ برابر ایران است. با رمزگشایی این موضوع میتوان پیبرد که کره استراتژی تشویق تولید توسعهگرا را در دستور کار داشته است. بطوریکه در سال ۱۳۹۵ سهم بخش صنعت کارخانهای در درآمدهای مالیاتی ۱۶ درصد و بخش خدمات ۶۹.۲ درصد است که در بخش خدمات سهم املاک و مستغلات ۸۰ درصد است یعنی آنها انگیزه سوداگری در املاک و مستغلات را قویا نابود کردهاند در حالیکه ما آن را تشویق میکنیم.
این اقتصاددان یادآور شد: وقتی گروه هاروارد در سال ۱۳۳۸ گزارشی در مورد ایران منتشر کردند اشاره کرده بودند که محال است ایران توسعه پیدا کند چون تا زمانی که از طریق سوداگری زمین و مستغلات و تجارت پول که بیان محترمانه رباخواری است درآمدهای بیشتر با ریسک اندک دارد دیگر کسی دردسرهای تولید را به عهده نخواهد گرفت.
در سوگت ای درخت تناور، ما را حتی امانِ گریه ندادند. شفیعی کدکنی
مقدمه
سقف ها بلند و سلولها تنگ، آنجا که تن فشرده می شود، مچاله می شود، هزار بار می شکند و هزار و یک بار بر می خیزد، و همان یکبار کافی است که عزمت را برای فردا جزم تر کنی! هر روز جانی از تو جدا می شود، یاری از تو جدا می شود. هر تَنی که جدا می شود تکه ای از روح ترا خَنج می زند، و تو می مانی و تن زخمی، تَنی که رنج انبوه یاران را با خود و در خود حمل می کند، تَنی که نوبت خود را انتظار می کشد. انتظار در راهروهای مرگ، نامَت را می خوانند! نمیتوانستیم سوگواری کنیم. تا در مورد بُردن یک زندانی برای اعدام صحبت میکردیم، نفر بعدی را صدا میزدند. نام هایی که خواندند و دیگر برنگشتند؛ نام های ستارگانی همچون شهین باوفا و شهلا و نسرین کعبی – دو خواهر، دو پرستار، فضیلت دارایی، فرشته فائقی، روُیا علی پناه، مستوره شهسواری و… به عقب بر می گردم، نَقبی به تاریخ میزنم، تا هر آنچه از آن لحظات را در ذهن و جانم حک کرده ام با شما در میان بگذارم. من از یک کشتار جمعی صحبت میکنم که نشریات و آمار و ارقام نمیتواند ابعاد فاجعهبار آن را توصیف کند. در دهه شصت کشتار زندانیان سیاسی در زندانهای کردستان هم، یکی دو تا نبود و به یک فصل مشخص از سال ختم نمیشد. من در اوایل سال شصت بعد از فروکش کردن اعدامهای سال ۵۹ و قبل از شروع دور جدید اعدامها دستگیر شدم. دورانی شوم که صدای اعدامی های بند مردان همچون، خسرو مائی، کاووس شاه نشین، شفیع رمضانی، شاشا اسعدی مقدم و .. را می شنیدیم که می گفتند: “این وقت شب با زیرپوش و دمپایی ما را به کجا می برید؟” و باز می شنیدیم که در جواب می گفتند: “به جایی که همین ها هم زیادی اند.” از دورانی می گویم که هر دوشنبه یک هفته در میان، جمعی از بهترین های شهرمان را، در حیاط دادگاه “انقلاب” سنندج به گلوله می بستند و ما با چشم خود می دیدیم که چگونه قاتلان، خون های ریخته شده بر کفِ زمین را با آب می شستند.برای ما دیدن آن صحنه ها در آن شب های شوم، چنان زجرآور و دردناک بود که به خود می لرزیدیم و هنوز آن صحنه ها از ذهنمان پاک نشده اند. از دورانی که خودِ ما نیز در انتظار فرا رسیدن روز مرگمان، لحظه ها را می شمردیم. من احساساتم را به عنوان کسی که لحظات قبل از اعدام را با تمام وجودش حس کرده است، به صورت داستانی کوتاه نوشته ام تا آن را به مناسبت سالگرد قتل عام سال ۶۷، منتشر کنم. به امید اینکه روزی مردم در ایران، این “راز جمعی” نگه داشته شده در نهانگاه خود را، فریاد بزنند. آن لحظات نفس گیر را منتشر می کنم تا هم یادی از عزیزان ازدست رفته مان کنم، هم موجبی برای تسلی خاطر دلسوختگانی شود که حتی اجازه به سوگ نشستن عزیزان شان را نداشتند و نیز همچون برگی و سندی روایت شده از سوی شاهدانِ زنده آن دوران و آن جنایات، در تاریخ ثبت شود. در این راستا، ما با حرکت های دادخواهانه، فریاد دادخواهی مان را رساتر خواهیم کرد.
آنچه که میخوانید تنها بخش کوچکی از خاطرات آن سالهاست، خاطراتی که امیدوارم مجالی باشد تا آن را به اِتمام برسانم.
کبوترهایی که در زندان بال می زدند
به هم میخورد، درست مثل برگههای کاغذ. نه؛ برگههای امتحانی را میمانست وقتی رویشان ماتام میبُرد و ممتحن یک دسته از آنها را در هوا تکان تکان میداد و کم کم نزدیکم میشد. دلهرهای که چشمانم را بیشتر خیره میکرد از وسط برگهی هنوز سفید به سمت قلبم حمله میبرد و تند تند به قفسهی سینهام میکوبید. نه؛ این هم نبود. آن گونه به هم میخورد که گویی قصد دارد همین الان پر بکشد و ببردَم از اینجا. سفیدیاش را به چشمانم میکوفت و نور بالهایش چشمم را میسوزاند؛ در مغزم میپیچید و از پسِ سرم به گوشم میرسید. دیگر چیزی نمیشنیدم جز صدای بال زدنش؛ چیزی نمیدیدم جز سفیدی محض و لحظههای تاریکی لای پرهایش. کبوتر دوباره آمده بود تا سَرَم را با خودش ببرد جایی که سکوت است و صدای نگهبانی نیست.
صدای نگهبان، کبوترم را سر جایش نشاند. دائم صدایم میزد، نفس نمیکشید و یک نفس صدایم میزد. خواستم سرم را بالا آورم. کوهی روی سرم قد کشیده بود که آسانترین حرکت عضلات نحیف گردنم را سخت میکرد. دست پاچه انرژیام را متمرکز کردم؛ درست روی عضلاتی که گردنم را به استخوانهای باریک شانههایم وصل میکرد؛ زور زدم، با تمام انرژیام. کبوتر پرهایش را در مغزم استراحتی داد و صدای خش خشاش دوباره گوشم را پر کرد. دیگر صدایی نمیشنیدم، گویی کر شده بودم: «نکند دیگر هرگز نشنوم». صدای … در گوشم سوت کشید. گویی قطاری شیهه کشان از گوش راستم وارد شد و از گوش چپم خارج. «نکند کبوترم را زیر بگیرد».
همبندیهایم مانند ارواحِ هراسان رژهای بینظم میرفتند. سرشان را هر از گاهی جلو میآوردند. چشمانشان مثل ته فنجان ماسیده قهوه از سرشان بیرون میزد و دهانشان چون تونلی باز میشد، صدای سوت قطار از ته حلقشان میآمد و مرا میترساند: «الان است که زوزه کشان بیاید و مثل برق و باد زیرم بگیره». من میخواستم زنده بمانم. «این خواسته زیادی نیست، هست؟ آیا انقلاب کردیم که فقط کلاغها زنده بمانند و از حیاطهایمان دله دزدی کنند؟ دزدها، انقلابمان را پس بدید! چقدر دلم برای رفقام تنگ شده». چشمانم را بستم. همه جا سرخ شده بود. حس میکردم خون داغی روی مردمک چشمم ریخته است، بیدرد، بیبو. پلکهایم را باز کردم. خون بود. «آره، این خونه. کشتند. این بار کدومشون را کشتند؟» خون حرکت کرد و مثل پردهای کنار رفت و لای انگشتهای نگار نشست. طوبی روسری قرمزش را روی سرش جا به جا کرد و گره محکمی زد. داشت چیزی به من میگفت. صدایش پژواک میگرفت و کلماتش لای هم قاطی میشد. یکی دستش را به سمت گلویم آورد. انگشتانش کوتاه شده بود، انگار که همراه با ناخنهایش افتاده باشند. گلویم را فشار داد. محکم. باز فشار داد، محکمتر. گرهی راه گلویم را بست. چرا میخواست خفهام کند؟ کوه روی سرم سنگینتر شد، دیگر نه میتوانستم گردنم را صاف نگه دارم نه نفس بکشم. ارواح در بند تند تند جلوی چشمانم رژه میرفتند و هر چند ثانیه به هم برخورد میکردند، یکیشان سرش را جلوی چشمم میآورد، چشمانش از صورتش میزد بیرون، دهانش به بزرگی کل صورتم میشد، قطارش سوت میکشید و به سرعت به سمت کبوترم میتاخت. چشمانم را میبستم تا کبوترم را پشت مژگانم پنهان کنم. کبوتر بال بال میزد و از گوشم تمام صداها را جارو میکرد. کر میشدم. چشم که میگشودم ارواح، شبح شده بودند و همه به سمت من میآمدند. دهانم خشک شده بود و نمیتوانستم آب دهانم را قورت دهم. گرهی راه گلویم را بسته بود. احساس میکردم پاهایم به زمین میخ شدهاند و نمیتوانم تکان بخورم: «قرار است امشب بمیرم؟ آمدهاند که من را هم ببرند و بکشند؟ مگه من چه کار کردم؟ من نمیام».
اشکهایم زیر پلکم گیر کرده بودند. پلک زدن هم دیگر سخت شده بود. فکر میکردم اگر پلک بزنم چند تیله سفت و بزرگ که زیر پلکم گیر کردهاند از لای قرنیهام بیرون خواهند زد و کورم خواهند کرد. یکی از اشباح از دور آمد و جیغ کشید. صدایش نمیآمد و تنها دهانش به اندازه یک غار بیانتها بزرگ شده بود. نزدیک که شد صدای شیپور نافرم میداد. انگار که داده باشندش دست یک پسر بچهی شیطان که وقت و بی وقت، بینت و بد صدا فوتش کند. مثل پسر ارغوان خانم که تنها تفریح عصر تابستانش این بود که زیر پنجره خانه ما صدای گاو از خودش درآورد. آنقدر این کار را بیتوجه به فحشهای همسایهها میکرد تا بقیهی بچههای کوچهمان هم بیرون بیایند و یکیشان توپش را بیاورد. اگر بقیه تعلل میکردند یکی از همسایهها با چوب میآمد بیرون و دنبالش میکرد تا حقاش را کف دستش بگذارد و سیاه و کبودش کند. هر روز کارش همین بود. این بازی بچههای کوچهی ما بود. مگر بچههای کردستان تفریحشان چه بود؟ تازه، فکر نکنم بچههای کوچه پسکوچههای تهران هم بازی دیگری بلد بودند. اسباب بازیهای لوکس و شیک را فقط در تبلیغات مجله زن روز دیده بودم. دور و بر من هر کس که بود، آنقدر در پی لقمهای نان بود که از این ولخرجیها برای بچهاش نمیکرد. شبح هراسان نزدیکم شد و اینبار صدای شیپور دهانش بلندتر شد: «مینو، مینو، مینو». دستانش را روی بازوانم گذاشت و مثل منارجنبان تکانم میداد. «مینو، حواست هست؟ عزیزم بیا دستت را بده من. چادرش کو؟ بدید سرش کنم». گردنم را چرخاندم به راست. نگار بود. چهرهاش واضحتر شده بود. ناگهان چیزی مثل چنگک از بالای زانوانم روی پوست پاهایم کشیده شد و به کف پایم رسید. انگار که طنابهایی را به زانویم منگنه کرد. این درد را میشناختم. یکی از همکلاسیهایم که عمویش برایش یک دستگاه منگنه جایزه خریده بود، هر روز با خودش به مدرسه میآورد و من هم لقمهای را که مادرم برایم پیچیده بود با یک بار استفاده از منگنهاش تاق میزدم. اوایل بلد نبودم و انگشتم زیر منگنه میرفت. درد داشت، اما نه زیاد. فقط ناخنم زق زق میکرد. سرم را پایین انداختم تا پاهایم را ببینم. پاهایم دراز شده بود. چند بار پلک زدم، پاهایم باز درازتر شد. دستانم را به سمت پاهایم بردم. به زانویم که رسیدند دیگر پایینتر نرفتند. باید بیشتر تلاش میکردم. زورم را در بازوانم ریختم تا دستانم را پایینتر ببرم، هر چه بیشتر تلاش میکردم پاهایم درازتر میشدند و از من دورتر. پنجههایم را دیگر نمیدیدم، گویی آنقدر دور شده بودند که درون زمین فرو رفته بودند. نگار دوباره صدایم زد: «مینو، خم شو. آفرین خم شو، خم شو جورابتو بپوش. زود باش عزیزم». من داشتم تلاش میکردم اما پشتم خم نمیشد. انگار به دستانم وزنه آویزان کرده بودند و پشتم را به درخت بسته بودند. «بیاین کمک کنید، دخترها. کمک کنید کفشهاشو پاش کنیم. مینو، مینو، پاتو بیار بالا». نگار جلوی پایم زانو زده بود و سرش را به سمت صورتم برگردانده بود. چقدر دوستش داشتم. «او ناجی منه. کاش بغلم کنه». تکرار کرد: «مینو، صدامو میشنوی عزیزم؟ پاهاتو بلند کن. فضیلت، اون لنگه کفش مینو کو؟» یکباره طنابها زانویم را پایین کشیدند، تمام گوشتاش را از استخوانها کَندند و از پاشنهی پایم بیرون کشیدند. مثل یک بادکنکِ باد در رفته روی زمین افتادم. اتاق و اشباح و صداها و کبوتر همه با هم شروع کردند دور سرم چرخیدن. «حکممه؟ آره حکممه. نگار من هم رفتنی شدم. نگار. نگار . من نمیخوام بمیرم. بهشون بگو من فقط ۱۷ سالمه. ۱۷. میخوام درس بخونم. بهشون میگی؟ دیگه دیر شده نه؟ حکمم را دادند، نه؟». نگار لبانش را به هم میزد. چیزی میگفت که نمیشنیدم. من میخواستم تنها یک چیز بشنوم: که حکمم عفو است. که فردا آزاد میشوم. که دوباره به مدرسه میروم، برای دانشگاه برنامه میچینم، دوباره دوستانم را میبینم. رفقایم را میبینم. و مادرم. صدایم زد. انگار پشتم ایستاده بود. محکم و استوار صدایم زد: «مینو، نفرینت میکنم اگه لب از لب باز کنی. بلند شو. ضعیف نباش. حق با ما است. ما پیروز میشیم». دلم میخواست بگوید مینو، مامان جان، دلکم، بیا بغلم. زیر بازوی چپم را گرفت و با فشار بلندم کرد. سر بر گرداندم. روسری کج شده اش جلوی چشمم را گرفته بود. مادرم نبود، فضیلت بود، انگار. زیر بغل راستم را هم گرفت و در گوشم گفت: «پاشو، پاشو، محکم باش». صدایش لای پرهای کبوتر پژواک کرد. کبوتر دوباره داشت در مغزم تلاش میکرد که بلند شود و بال بزند. چه تلاش عبثی! چه عبث بیپایانی! نگار سرش را به پشتم برگرداند و گفت: «بنداز سرش». دلم نمیخواست پشتم را ببینم یا بدانم که آنجا کیست. دلم میخواست حضور مادرم را پشتم احساس کنم، حتی اگر تنها یک خیال است، خالی از گرما، نوازش، نفس، بو. خیال مادرم به ضربی روی سرم افتاد. مثل بهمن، یا بختک. بختک خیلی از شبها به سراغم میآمد و از کف تخت بالایی چهار چنگالی روی قفسه سینهام میافتاد. من مدتها بود که از هر چیزی که روی سر و شانهام میافتاد میترسیدم. حس میکردم مثل بختک راهش را میکشد روی سینههایم و منی که تازه زنانگی را در روی پستانهای سفت و پر شرمم درک کرده بودم، به جز تجاوز به هویتام، به زنانگیام و به تنانگیام چیزی حس نمیکردم. بختکهای سیاه، سنگین و بیرحم میآمدند که سینهام را بشکافند و همانطور که آخوندهای روضه خوان میگفتند من را از پستانم آویزان کنند. چادر من گلدار و نازک بود. اوایل خیال میکردم وزن این بختک هر چه نازکتر باشد کمتر میشود و زبریاش لای گلهای ریزش قابل تحملتر. اشتباه کرده بودم. بختک، بختک بود. آمده بود از سرم به من تجاوز کند و برای زن بودنم، من را مجازات. حتی بلد نبودم درست روی سرم نگهش دارم. گویی که خودش هم میدانست بر سرِ اشتباهی گذاشته شده، قل میخورد و از روی موهایم لیز میخورد و میافتاد پشت کمرم. دشواری آن زمان معنا میداد که خودم با دستان خودم باید از پشتم میکشیدمش بالا تا روی سرم و محکم میگرفتمش که روی سرم بماند؛ چه آدم عاقلی خود بختک روی خود میکشد؟ فقط یک جنون زده متجاوزش را به زور در حفرهی خود فرو میکند و سفت او را میچسبد که به تجاوزش ادامه دهد.
اما این بار این بختک سنگینتر از هر زمانی بود. احساس میکردم کمرم صاف نمیشود و پاهایش را از دو طرف کتفم آویزان کرده و فاتحانه روی سرم نشسته است. نگار کشان کشان مرا به راهرو برد. «راه بیا عزیزم. بیا». کسی مرا درک نمیکرد. شاید هم خوب درک میکردند اما قویتر از من بودند. «آخه من همهاش ۱۷ سالمه». وزن بختک را باید اضافه میکردم به وزن دو شقه راسته گوساله که به جای ران و ساق و پا از دو طرف بدنم آویزان بودند و حرف حساب هم نمیفهمیدند. اصلا کمترین حس همکاری نداشتند و راه نمیآمدند. من باید اینهمه بار را با هم حمل میکردم. «آخه مگه من چند سالمه؟ همهاش ۱۷ سالمه. نمیخوام بمیرم. میخوام درس بخونم». رو به نگار که بازوی راستم را رها نمیکرد گفتم. چشمانم مات میدید، گویی که از پشت پارچ پر از آب با نگار حرف میزدم. صدایش دیگر کامل قطع شده بود. رو به رو دو کلاغ بزرگ جثه ایستاده بودند و سرشان را بالا و پایین میبردند. لحظهای نگاهم میکردند و غار غار میکشیدند. وسطشان سایه زردی ایستاده بود. تا سرش را بالا کرد، راهرو دراز شد. کلاغها غارغارکنان رفتند ته راهرو و کبوتر از ترسش از خواب پرید. بالهایش را باد کرد و شروع کرد بال بال زدن. از لای بالهایش قطرات آب میپاشید درون چشمم. دیگر چشمم پر شده بود از آب و هر لحظه ممکن بود مردمک چشمم را مثل سدی بشکند و بپاشد وسط راهرو. هر چه جلوتر میرفتم، راهرو طولانیتر میشد، صدای کلاغها وسط جیغ کبوتر و غرولند بالهایش حواسم را با خودش میبرد به ته راهرو و دوباره میکوباندش به صورتم. یکی از کلاغها نوکش را به گوش چپم زد و گفت: «بکش جلو این گل گلیو. بیحیای نجس». کلاغ سمت راست نوکش را از لای پرش بیرون آورد و چادر را محکم کشید جلوی چشمم. کبوتر بالش را باز کرد، فریادی زد و جلوی چشمم را گرفت. «بگو، بگو حکممو، بگو من هم قهرمان میشم. اما من میخوام زنده بمونم». سایه زرد رویش را برگرداندند. دهانش را باز که کرد، تمام سرم در آن جا میشد. بوی معده گاو از دهانش با تف روی صورتم پاشید: «بیا، ببین مادرت برات چی آورده!». شریفی، پاسدار نگهبان بود. از بوی دهان گندهاش به خوبی شناختمش. «کاش میشد به جای تمام رفقا و خواهرانم توی صورتش تف کنم. یک تف غلیظ. غلیظتر از شقشقیه دهن شتریاش. دهنت را ببند آشغال اسم مادر من را نیار. باید بزنم زیر گوشش. من که دیگه اعدامیام، چرا بترسم». کبوتر یکباره بالش را مثل پاهای بالرینی باز کرد و گذاشت روی چشمم. مادرم آمده بود و آن پشت ایستاده بود. برگههای امتحان خردادماه را آورده بود که امتحان بدهم. «مامان! کاش اینجا بودی». شریفی خندهی چندش آوری زد. تمام ترشحات متعفن لای دندانهایش روی صورتم پاشید: «فکر کردی قراره بمیری چریک کوچولوی کثیف؟ زوده حالا. باهات هنوز کار دارم. بیا بگیر. مادرت کارنامهات را آورده، قبول شدی». کبوتر شروع کرد بال بال زدن. آنقدر تند تند بال میزد که هر آن ممکن بود از سرم بال بکشد و برود به آسمان. پاهایش روی هوا معلق شد و داشت اوج میگرفت که سرش محکم خورد به جمجمهام و گیج خورد و افتاد. باران شروع به باریدن کرد. چشمم فقط شُرّههای آب را میدید و صدای دست زدن همبندیها که شبیه پژواک بالهای اکنون شکسته کبوتر بود. پاهایم را حالا احساس میکردم که در پوتینهای چرمی روی کاشیهای راهرو رژه میروند و بلند میخوانند: «و این بند بندگی، و این بار خشم و جهل، زسرتاسر جهان، به هر صورتی که هست، نگون و گسسته باد».
مرداد ۱۳۹۸ مینو همیلی
سرمایه داری ملی و چپ در ایران
تئوری مشخص جنبش انقلابی در ایران
نکات طرح شده «در مناظره ی از راه دور» میان دو استاد، هر کدام دارای نقطه نظرهای شایسته ی توجه هستند، ولی هیچ یک کمکی به نیروهای انقلابی برای یافتن راه درست مبارزه در شرایط کنونی ایران نمی کنند. هیچ کدام به تئوری مشخص جنبش انقلابی در ایران توجهی ندارند و از کنار آن می گذرند. به سخنی دیگر می توان هر دو نظر را که در ظاهر در تضاد با یکدیگر مطرح شده اند، هم سو ارزیابی نمود که خواسته یا خواسته به ایجاد ابهام در این زمینه می پردازند که بالاخره: ۱- آیا در شرایط کنونی سلطه ی اقتصاد سیاسی امپریالیستی بر جهان، اصلاً امکان راه رشد سرمایه دارنه در ایران وجود دارد؟ ۲- آیا «سوسیالیسم دمکراتیک» قادر است در شرایط بقای مالکیت سرمایه دارانه در هر جامعه، ازجمله در ایران پس از دیکتاتوری ولایی، تصورات سوسیالیستی خود را تحقق بخشد؟
به نظر حزب توده ایران، مرحله ی کنونی فرازمندی جامعه ی ایرانی که از دالان گذار انقلابی از رژیم دیکتاتوری کنونی می گذرد، نیاز به یک جایگزین مردمی- دمکراتیک و ملی برای اقتصاد سیاسی حاکم دارد. برنامه ی جایگزینی که باید اول- ضامن برقراری آزادی ها و حقوق فردی و اجتماعی طبقات زحمتکش و میهن دوست باشد که مضمونی بیش از برخی مقررات لیبرالی ٬٬دمکراسی٬٬ در زندگی سیاسی و اجتماعی دارا است. در آن تامین رشد و توسعه ی عدالت اجتماعی نسبی، در راس برنامه قرار دارد؛ دوم- ضامن پایان دادن به هر نوع وابستگی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و.. به امپرالیسم باشد و به روابط نواستعماری وابستگی روزافزون ایران به امپریالیسم پایان دهد. حق حاکمیت ملی ایران و دفاع از آن را بر پرچم خود بنگارد. سرشت ملی و آزادی بخش داشته و کارکردی علیه هرنوع وابستگی نواستعماری ایران داشته باشد؛ سوم- به سیطره ی قشرهای ممتاز فوقانی حاکم بر سرنوشت مردم میهن ما در همه اشکال سیاسی، اقتصادی و .. آن پایان دهد.
ضرورت ارایه تئوری مشخص برای چنین برنامه ی جایگزین وظیفه ی روز نظریه پردازی های مشخص است. بحث های اسکولاستیکی که می کوشد این یا آن «حقایق عام» را بر «واقعیات مشخص» به طور مکانیکی و اسکولاستیکی انطباق دهد، کوششی انحرافی را تشکیل می دهد که تنها به تولید شدن ابرازنظرهای انحرافی کمک می کند که برای نمونه در اولین ابرازنظر ارایه شده به این «مناظره» قابل ملاحظه است.
***
مناظره ی از راه دور کمال اطهاری و عادل مشایخی در باره ی
راست و چپ تخیلی در ایران کمال اطهاری پژوهشگر اقتصاد توسعه
شنبهشب ۱۲ مرداد، دوستی به من زنگ زد که مشایخی در مقالهای در «شرق» تو را نقد کرده است. گفتم مطمئنی، گفت: بله! در سایت اخبار روز مقاله را یافتم. ابتدای مقاله او را که میخواندم، فکر کردم چه خوب شد درسگفتار جاری پرسش (نظریهها و تحولات مکتب وابستگی…) را گذاشتهام و جواب مشایخی که برایش احترام شخصی بسیار قائلم، خودبهخود بهطور اثباتی داده خواهد شد؛ اما هنگامی که با شگفتی در انتهای متن دیدم او هنوز درحالیکه این درسگفتار برگزار نشده، درباره محتوا و نتیجه آن سخن گفته است، خود را ناچار به پاسخ دیدم. تا عصر دوشنبه، مقاله مخاطب راستگرای مشایخی را نخوانده و نامش را هم نمیدانستم. درواقع به نظرم رسید تیغکشیدن مشایخی بر روی نقش بورژوازی ملی در توسعه، برای نقدش کافی است. بهعلاوه این نقد خودبهخود جواب مخاطب راستگرای او نیز هست.
بههرصورت مقاله قوچانی را دوشنبه عصر خواندم. من یک بار در نشریه مهرنامه (احتمالا ۱۳۹۲، به خواهش خود او در آن زمان که هنوز تختهبند سیاست حزبی نشده بود)، در مقاله «چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد» رویکردش را با این مقدمه نقد کرده بودم: کسی که خواب آشفته میبیند، پیوسته از پهلوی راست به چپ و از چپ به راست میغلتد؛ تا زمانی که بیدار شود. ناهوشیار نیز گاه به راست و گاه به چپ میچمد؛ اما هوشیار در پویشی پیوسته، راه چپ یا راست را برمیگزیند. در واقع جناحهای سیاسی در ایران هنوز خواب چپ و راست را میبینند؛ چون به دلیل فقدان نظریه و عمل اجتماعی (پراکسیس)، هنوز خواب آنها به آرزو [برگرفته از هگل، برای اجتماعیکردن رابطه انسانها]بدل نشده است؛ یعنی بیلنگرِ نظریه و عمل اجتماعی و پشتیبانی طبقاتی، تنها کژ و مژ میشوند، نه راست یا چپ. در پاسخ به پرسش مهرنامه، من در این نوشته میکوشم نشان دهم که این شیوه نامگرایانه (نومینالیستی) برای نامیدن جناحها- راست مدرن برای دولت روحانی و دیگر انواع راست محافظهکار و تکنوکراتیک و… و نیز اصلاحطلبان بهعنوان چپ جدید- خوابهایی است که جناحها برای خود میبینند؛ نه واقعیت؛ و معبرانشان آنها را با تعبیرهای نادرست به راه خطا میبرند. پیشازاین هم دستکم در دو سرمقاله مهرنامه «برخاستن دولتها از دندههای چپ و راست» با این شیوه نامگذاری روبهرو شده بودیم که در واقع تقلیل تحلیل اجتماعی به سیاسی و ترفیع نامجازِ تفسیر سیاسی به تحلیل اجتماعی است. البته همانطور که فروید و یونگ میگویند، خواب ریشه در واقعیت دارد؛ اما بیان ضمیر ناخودآگاه از آن است، نه خودآگاه.
من هنوز هم بر این باورم که نوشتههای قوچانی، تقلیل تحلیل اجتماعی به سیاسی و ترفیع نامجازِ تفسیر سیاسی به تحلیل اجتماعی است؛ اما معتقدم هرکس در ایران بورژوازی ملی را جزء نیروهای محرک توسعه بداند، قابل گفتگو است؛ هرچند که بنیانگذار فقید حزبش خود کمر به نابودی نمایندگان آن بسته بوده باشد.
یک، عادل مشایخی در مقاله «سرمایه داری علیه سرمایه داری» ادعایی موهوم، با نفی امکان وجود بورژوازی ملی در کشورهای پیرامونی، بالاخره به مباحثات بیهوده صد سال اخیر درباره نقش آن در فرایند توسعه از سوی لنین، مائو، پولانزاس، آندره گوندر فرانک، سمیر امین، امانوئل والرشتاین، پیتر ایوانز و… پایان بخشید. بهعلاوه به نظر خود، جواب این معادله یکمجهولی را بالاخره در یک کلام داد؛ توسعه یعنی سوسیالیسم دموکراتیک. با این احکام او به سبک بلانکیستهای شجاع، دیگران را از ایستادن در ایستگاههای سر راه برحذر داشت و داهیانه خواهان آن شد که بلیتی یکسره برای خود و مردم جهان برای رسیدن به سوسیالیسم دموکراتیک تهیه کنند. در درسگفتارهایم، سالها است کوشیدهام با زبانی علمی و منضبط در چارچوب یک برنامه پژوهشی، به طور مشخص (concrete) و ایجابی، ضرورت و شیوه تدوین «برنامه جایگزین توسعه» را به روشنفکران رادیکال ارائه دهم. با این هدف که در حوزه عمومی این گفتمان جای سخنان فلسفی- انتزاعی و روایت رویاهایی رهاییبخش را بگیرد که اینک به افیون روشنفکران تبدیل شده است؛ چراکه بسیاری تکرار رویای بهشتی زمینی را برای تحققش کافی میدانند و به نام چپ ترویج میکنند و غیر آن را تقبیح؛ در میان آنها بهویژه کسانی هستند که سرمایه را نه یک رابطه اجتماعی بلکه روح دانسته و درنتیجه به جنگ ارواح میروند!
دو، گفتم بلانکیستهای شجاع؛ لنین در بیماری کودکی چپروی، پس از نقل گفته آنها، ابتدا نقد انگلس را میآورد و بعد نقدهای خود را: بلانکیستها: ما کمونیست هستیم؛ زیرا میخواهیم بدون توقف در ایستگاههای بین راه و بدون تندادن به مصالحه که فقط روز پیروزی را به تعویق میاندازد و دوران بردگی را طولانی میکند، به هدف خود نائل شویم. پاسخ انگلس: بلانکیستها از آن نظر کمونیست هستند که خیال میکنند، چون خودشان میخواهند از روی ایستگاههای بین راه جستن کنند، دیگر همه چیز روبهراه است و اگر در همین روزها کار «آغاز شود» … و حکومت به دست آنها بیفتد، آنگاه پسفردا «کمونیسم برقرار خواهد شد» …. چه سادهلوحی کودکانهای است که انسان ناشکیبایی شخصی خود را استدلال تئوریک جلوهگر کند! بخشی از پاسخ لنین نیز چنین است: جنگ در راه سرنگونی بورژوازی بینالمللی، جنگی که صد بار دشوارتر، طولانیتر و بغرنجتر از سرسختانه جنگ معمول بین دولتهاست- درعینحال در همان پیش امتناعورزیدن از مانور و استفاده از تضاد منافع (حتی تضاد موقتی) بین دشمنان و مصالحه…. این موضوعی بیاندازه مضحک نیست؟ آیا این شبیه نیست به اینکه ما به هنگام صعود از کوهی دشوار که تاکنون اکتشاف نشده و پای کسی به آنجا نرسیده است، از پیش امتناع ورزیم از اینکه گاهی با پیچوخم بالا برویم، گاه به عقب بازگردیم و از سمت انتخابشده صرفنظر کنیم و سمتهایی گوناگون را آزمایش کنیم؟
در جایی دیگر از کتاب، لنین به این گفته کمونیستهای «چپ» آلمان که «باید هرگونه بازگشتی را بهسوی شکلهای مبارزه پارلمانی که از لحاظ تاریخی و سیاسی کهنه شده است با قاطعیت رد کرد»، چنین پاسخ میگوید: سرمایهداری را از دهها سال پیش از این ممکن بود و با حق کاملی هم ممکن بود «از لحاظ تاریخی و سیاسی کهنهشده» اعلام نمود، ولی این امر بههیچوجه لزوم مبارزه بسیار طولانی و بسیار سرسخت را بر زمینه سرمایهداری منتفی نمیسازد… استناد به مقیاس جهانی- تاریخی در مورد مسئله سیاست عملی، فاحشترین خطای تئوریک است.
مشایخی و همه کسانی که با استناد به مقیاس جهانی- تاریخی، میخواهند از روی ایستگاههای بین راه جستن نمایند، نباید فراموش کنند که بهخصوص پس از فروپاشی سوسیالیسم دولتی، ما هنوز در پای همان کوهی دشواریم که تاکنون اکتشاف نشده و پای کسی بدانجا نرسیده است. پس از انقلاب سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ گمان میرفت که قوانین اقتصادی و اجتماعی نظام سوسیالیستی کشف و ابداع شده است، اما اکنون همه نظریهپردازان بزرگ سوسیالیسم معتقدند که قواعد اقتصادی و اجتماعی سوسیالیسم کشف نشده است.
باید توجه داشت بخشی مهم از انگیزه نومارکسیستها برای طرح اولیه نظریه وابستگی در واکنش به انواع سوسیالیسم دولتی بوده و اصولا این نظریه برای توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب نظام جهانی سرمایهداری مطرح میشود نه برای برپایی مستقیمِ سوسیالیسم در یک کشور پیرامونی. انکشافات بعدی نظریه وابستگی نیز پس از شکست نسخهها و راهبردهای اولیهاش، چون «راهبرد جایگزینی واردات» و با تأیید لزوم حضور در بازار جهانی صورت میپذیرد. قواعد اقتصادی و اجتماعی سوسیالیسم بهتدریج با مبارزه طبقاتی در بطن نظام سرمایهداری و همراه با توسعه در همین متن و زمینه کشف خواهد شد؛ نه بیرون از آن، نه با سوسیالیسم در یک کشور و نه با توسعهنیافتگی.
نظریههای رادیکال توسعه نیز بهجای تکرار استناد به مقیاس جهانی- تاریخی، بهطور مشخص به تبیین و ترسیم همین مسیر بر زمینه نظام جهانی سرمایهداری پرداختهاند. پس دعوت به بهشتِ سوسیالیسم دموکراتیک، دعوت به ناکجاآباد است نه توسعه. مارکس نیز در مانیفست خود دعوت عجولانه به سوسیالیسم را -قبل از تعریف ایجابی راه طولانی و غیرقابل جهشِ رسیدن به آن- سوسیالیسم تخیلی خردهبورژوایی میخواند که با احساساتی رقیق تنها بهطور سلبی سرمایهداری را نقد میکنند و با بزرگکردن خطر بورژوازی، مترسک مطلوب استبداد برای ترساندن مردم و تبعیت از خود میشوند.
سه، حال برای آنکه بدانیم بهرهگیری از سرمایهداری علیه سرمایهداری توهم است یا نه، به مارکس در نبردهای طبقاتی در فرانسه رجوع میکنیم: مبارزه ضد سرمایه در شکل مدرن توسعهیافتهاش، در نقطه اوج آن (یعنی) مبارزه مزدبگیر صنعتی ضد بورژوازی صاحب صنعت، در فرانسه رویدادی فرعی است؛ پس از ایام فوریه (۱۸۴۸) چنین رویدادی از آن رو نمیتوانست تعیینکننده محتوای ملی انقلاب باشد که مبارزه ضد صور بهرهکشی ثانوی سرمایه… برضد اشراف مالی بود. پس کاملا منطقی است که پرولتاریای فرانسه خواسته باشد از منافع خود در کنار منافع بورژوازی دفاع کند، بهجای آنکه بخواهد منافع خود را در حکم منافع کل جامعه جا بزند و پرچم سرخ را جلوتر از پرچم سه رنگ برافرازد. کارگران فرانسوی قادر به برداشتن هیچ گامی به جلو، یا حتی کمکردن یک مو از سر بورژوازی نخواهند بود… پیش از آنکه انبوه ملت که میان پرولتاریا و بورژوازی قرار دارند… ناگزیر به پیوستن به پرولتاریا به عنوان پیشتاز خود شوند.
چهار، من مقاله قوچانی را مجموعهای ناساز از سخنان درست و نادرست میدانم، اما تلاش مشایخی برای بازنمایاندن تناقضات اندیشه او و نیز تناقضات چپگرایانی که به تفوق سرمایه نامولد بر سرمایه مولد و وجود بورژوازی ملی در ایران قائلاند، خود دچار کاستیها و تناقضاتی اساسی است و نمیتواند در اندیشه و عمل از پس راست برآید که مقوم آن میشود. مبانی اصلی بینشی و منشی این تناقضات را در بندهای یک و دو پرداختم و اینک تجلی آنها را در استدلالهای او نشان میدهم: الف، هیچگاه قبول نتیجه منطقی ناگزیر و گریزناپذیر قبول وجود تفوق سرمایه نامولد بر سرمایه مولد و وجود بورژوازی ملی در ایران این نیست که شرط کافی توسعه در ایران پیروزی بورژوازی ملی بر بورژوازی نوکیسه سوداگر است؛ و در نتیجه وظیفه سیاسی ما «دفاع از سرمایهداری در برابر سرمایهداری» است. همانطور وقتی لنین در دو تاکتیک سوسیال- دموکراسی در انقلاب دموکراتیک میگفت: فکر تجسس راه نجات برای طبقه کارگر در چیزی بهجز ادامه تکامل سرمایهداری، فکری است ارتجاعی. در کشورهایی مانند روسیه آنقدر که به طبقه کارگر از کافینبودن تکامل سرمایهداری آسیب میرسد از خود سرمایهداری نمیرسد.
ازینرو وسیعترین، آزادترین و سریعترین تکامل سرمایهداری مورد علاقه مسلم طبقه کارگر است… انقلاب بورژوازی از لحاظ معینی برای پرولتاریا بیشتر سودمند است تا برای بورژوازی. منظورش دفاع مطلق طبقه کارگر از سرمایهداران یا انحلال سیاسی احزاب چپ نبود. تنها کسانی که دیدگاهی بهشدت اکونومیستی و منطقی صوری دارند (چه چپ چه راست) ضرورت تاریخی آزادترین و سریعترین تکامل سرمایهداری را در یک جامعه، با نفی موضع مستقل طبقه کارگر و دیگر اقشار پیشرو اشتباه میگیرند. راستها و نیز چپهای تسلیمطلب (شبیه منشویکها) میگویند اگر چنین است، هر موضعی مستقل راه توسعه را مسدود میکند. چپهایی که در واقع همان باور را دارند، برای فرار از آن مجبور میشوند بگویند در یک کشور پیرامونی با شرایط ایران چیزی بهنام بورژوازی ملی نمیتواند شکل بگیرد و اصولا وجود بورژوازی ملی را در ایران افسانه دانسته؛ چین را هم سرمایهداری دولتی بخوانند که زدن چنین برچسبی آرزوی هر راستی است. نقلقولهای بسیاری از همه نظریهپردازان چپ درباره نادرستی این احکام میتوان آورد که در حوصله این پاسخ نیست. پاسخ به کوتاهی این است که مارکسیسم میگوید درک ضرورت مایه آزادی است و، چون نمیتوان از سرمایهداری به سوسیالیسم دموکراتیک جهش کرد، الزاما توسعه جامعه ما نیز در گروی آزادترین و سریعترین تکامل سرمایهداری است.
حال با درک این ضرورت با روششناسی دیالکتیکی لنین، اگر نیروهای پیشرو برای چنین تکاملی که برای مردم منافعش بیشتر از خود بورژوازی هم میتواند باشد، تلاش کنند، هم راه تکامل جامعه را کمدرد و رنجتر میکنند و هم «هژمونی» لازم را برای پیمودن راه طولانی سوسیالیسم بهدست میآورند. البته همانطور که لنین معتقد بود، این نه یک توطئه بلکه توافق است. به علاوه تضمینی ندارد که حتما این هژمونی به دست آید. ولی این دلیل کنارگذاشتن ضرورت نمیشود، چون هر درجه از تکامل سرمایهداری به منزله یک درجه نزدیکشدن به سوسیالیسم هم هست و به همان میزان از درد و رنج مردم در تکامل تاریخی میکاهد. بدیهی است که این منطق دیالکتیکی را راست متوجه نشود؛ اما بر چپی که خطر تدریس کتاب سرمایه را میپذیرد، روا نیست.
ب، درباره چین به کوتاهی بگویم که اکنون تضاد عمده بیرونی چین بین توسعه اقتصاد سوسیالیستی و رشد در اقتصاد جهانیشده سرمایهداری، و تضاد درونی آن بین سوسیالیسم دموکراتیک و شبهدموکراتیک کنونی برای کاملشدن مدیریت اجتماعی تولید است. در این میان از آنجا که تضاد درونی مقدم است، حل تضاد بیرونی به درونی وابسته است. البته از آنجا که هیچکدام از این تضادها اکنون برای چین آنتاگونیستیک نیست، به حل فرایاز آنها امید بیشتری میتوان داشت، هرچند تاریخ به هیچکس تضمینی نداده و نمیدهد.
پ، اعتقاد به افسانهبودن بورژوازی ملی در ایران و تقلیل آن به دعوای جناحی دیگر نوبر تحلیل در این زمینه است. من به این اکتفا میکنم که ایران اولین کشور پیرامونی است که در آن ابتدا انقلاب دموکراتیک مشروطه به پیروزی رسید و بعد ملیکردن نفت که هردو توسط نمایندگان بورژوازی ملی به انجام رسیده است. شکستهای سیاسی آنها هم مهم نیست و ماهیت قضیه را عوض نمیکند، چون انقلاب بورژوایی فرانسه هم یک قرن دچار شکست بود. اما بزرگترین تناقض وی (که به بند الف. برمیگردد) در همین نفی ریشه دارد: به قول مارکس و لنین، سرمایه یک رابطه اجتماعی است که زیرساختهای سخت و نرم آن (بازار، بانک، حق مالکیت، رابطه قانونی کار و سرمایه، بندر و…) در چارچوب ملی برپا میشود. شکلگیری همه کشورهای سرمایهداری و حتی بازگشت دولت حمایتگر ترامپ موید نظر آنها و همه نظریهپردازان وابستگی و توسعه است. از آنجا که جهیدن از سرمایهداری ناممکن است، اگر بورژوازی ملی در چارچوب دولت ملی موجودیت نیابد، شکلبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایهداری ظهور نخواهد کرد و برپایی سوسیالیسم در کشوری عقبمانده ممکن نیست. نتیجه اینکه سوسیالیسم دموکراتیک مشایخی نیز هیچوقت در کشورهای پیرامونی مانند ایران قابل تحقق نخواهد بود. یعنی مشایخی با افسانه و غیرممکن دانستن بورژوازی ملی، سوسیالیسم دموکراتیک را به رویا و تخیلی غیرممکنتر تبدیل میکند. پس حتی اگر حرف مشایخی درباره افسانهبودن بورژوازی ملی در ایران صحت داشته باشد، برای تحقق سوسیالیسم دموکراتیک، وی جلوتر و پیگیرتر از همه راستها برای ظهور آن باید بکوشد!
ت، مارکس در مانیفست گفته بود بورژوازی در پی جهانیشدن است: بورژوازی با توپخانه کالای ارزان دیوار چین را فرو میریزد. اما اکنون این چین است که با توپخانه کالای ارزان، اقتصاد ایالات متحده آمریکا را چنان فرو ریخته که میخواهد دور خود دیوار تعرفه بکشد. این به قول انگلس طعنه تاریخ است. باید به مشایخی گفت که نظام اقتصادی جهانی (که مساوی امپریالیسم اقتصادی هم نیست) به سوی چندقطبیشدن پیش میرود که یکی از اقطاب آن چین شده است، سرمایهداری دولتی بودن یا نبودن آن هم فرقی ندارد. به قول تنگ شیائوپینگ، گربه باید موش بگیرد، چه سیاه باشد چه سپید! در این میان به قول سمیر امین کشورهای پیرامونی مانند ایران در متن این نظام جهانیشده سرمایهدارانه باید برای جهانیشدن توافقی (negotiated globalization) تلاش کنند که در صورت حصول به آن، جهان خواهد توانست راه طولانی سوسیالیسم را بپیماید. اشتباه بزرگ و مشترک قوچانی و مشایخی این است که دولت توسعهبخش (developmental state) را که اقتصاددانان توسعه، کشورهای ژاپن، کرهجنوبی و… و چین را با همه تفاوتهای آنها دارای آن دانستهاند، با دولت رانتیر یکی دانسته و سرمایهداری دولتی میخوانند.
این خصلتنمای راست و چپ تخیلی در ایران است. در این میان به نظر میرسد راست تخیلی ریگی به کفش دارد، چون به نام حمایت از بورژوازی ملی به جای اندک درافتادنی با بورژوازی رانتی سوداگر (با خودش در دولت و با بورژوازی مستغلات رانتی) به کوبیدن حماسههای رهاییبخش ملی میپردازد؛ گویا نمیداند یا نمیخواهد بداند بورژوازی ملی بدون پشتیبانی (نه تابعیت) طبقه کارگر و متوسط مستقل و بدون حماسه انقلابی، امکان شکلگیری ندارد. چپ تخیلی نیز در نقطه مقابل به دنبال جهیدن به ناکجاآبادی تعریفنشده و تاکنون ناموجود در جهان، به نام سوسیالیسم دموکراتیک است. رویکردی که مارکس در ایدئولوژی آلمانی، آن را نشاندن تحلیل فلسفی- انتزاعی به جای واقعیت میخواند. شاید از همین روست که این روزها جامعه فریاد برمیآورد: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟ *** شب تیره سرمایهداری و اسطوره بورژوازی ملی عادل مشایخی
محقق، مترجم و نویسنده محترم، آقای کمال اطهاری که خوشبختانه «پژوهشگر اقتصاد توسعه» نیز هستند، در پاسخ به یادداشت اینجانب با عنوان «سرمایهداری علیه سرمایهداری: ادعایی موهوم»، برخی عبارتهای آن یادداشت، مانندِ «سوسیالیسم دموکراتیک»، را گرفتهاند و خواستهاند آنچه را «رویا»ی من و احتمالا روشنفکران رویازده خواندهاند، تأویل کنند. ولی در این کوشش رویاکاوانه به جای تحلیل گفتههای «بیمارِ» افیونزدهای که من باشم، بیشر تداعیهای آزاد خودشان را پی گرفتهاند. بنابراین، مقاله آقای اطهاری به جای اینکه چیزی درباره من یا روشنفکرانِ رویازده بگوید، اطلاعاتی درباره ناخودآگاه طیفی از چپ ایرانی در اختیار خواننده میگذارد. برای نمونه میتوان به بخش «ت» از قسمت چهارم مقاله ایشان اشاره کرد؛ آنجا که مینویسد: «باید به مشایخی گفت که نظام اقتصادی جهانی (که مساوی امپریالیسم اقتصادی هم نیست) به سوی چندقطبیشدن پیش میرود که یکی از اقطاب آن چین شده است، سرمایهداری دولتی بودن یا نبودن آن هم فرقی ندارد». اگر نویسنده محترم ضمن بیان نظرات خویش، اندکی هم به متن یادداشت من (که گمان میکنم دستکم یکی از ابژههای نقد مقاله ایشان است!) دقت میکرد، متوجه میشد که همه جا «نظام سرمایهداری جهانی (امپریالیسم اقتصادی)» در گیومه آمده و نقلِ مستقیم تعبیری است که قوچانی به کار برده است. بنابراین، آقای اطهاری عزیز دستکم تا زمانی که نظر مرا درباره امپریالیسم نمیداند باید از خطابی اینچنین بپرهیزد (و این حکم نه اخلاقی، بلکه حکمی منطقی است!). در مورد نقش چین در «جهانی که به سوی چندقطبیشدن پیش میرود» و ارزیابی ادعاهای آقای اطهاری دراینباره نیز بد نیست خواننده به کتاب «بحران بیپایان»، نوشته جان بلامیفاستر، یا فصل پنجم کتاب دیوید هاروی، «تاریخ مختصر نئولیبرالیسم»، رجوع کند. متأسفانه یکی از ضعفهای بزرگ پاسخ شتابزده اطهاری به آن یاداشت خلط گفتههای من و قوچانی است و این خلط ناشی از آن است که من در سراسر یاداشت برای اقامه برهان خلف، اظهارات قوچانی را فرض گرفتهام. البته تشخیص این نکته کار دشواری نیست؛ اما از سوی دیگر، با شتابزدگی و بیدقتی و سرسریخوانی هم میسر نیست. مثالی دیگر: اطهاری ادعا میکند من درباره «محتوا و نتیجه » درسگفتاری که هنوز برگزار نشده سخن گفتهام! خواننده با رجوع به آن یادداشت درخواهد یافت که اینجانب هیچ سخنی درباره «محتوا و نتیجه» درسگفتار آقای اطهاری نگفتهام، بلکه فقط به «عنوان» آن درسگفتار اشاره کردهام و گفتهام که راهحل معمای توسعه در این «عنوان» (فقط «عنوان») «نهفته» است. عنوان فرعی درسگفتار آقای اطهاری این است: «آیا بدون تحقق سوسیالیسم میتوان توسعه یافت؟» هر پرسشی که با «آیا» شروع میشود، اگر پرسشی واقعی باشد، دو پاسخ «آری» و «نه» را در خود «نهفته» دارد که باید براساس دلایل یا شواهد تجربی بسط یابند. بنابراین، من صرفنظر از پاسخی که آقای اطهاری به این پرسش خواهد داد، به یکی از پاسخهای ممکن آن اشاره (فقط اشاره) کردم. تصور من این بود که آقای اطهاری یک پرسش واقعی طرح کرده است و به این ترتیب بار دیگر باب بحث مهمی را گشوده است. به همین دلیل فکر کردم بد نیست بعد از نقد قوچانی، برای اندیشیدن به بدیل، به این پرسش اطهاری اشاره و خواننده را به تأمل دراینباره و توجه به بحثهای ایشان دعوت کنم، ولی گویا اشتباه کردهام. شاید آقای اطهاری به این علت ناراحت شده است که عنوانی را که قرار بوده یک پرسش بلاغی باشد تا حد یک پرسش واقعی ارتقا دادهام و به یکی از پاسخهای ممکن اشاره کردهام. نمیدانم، شاید. ولی به هر حال باید از آقای اطهاری از این بابت عذرخواهی کنم! اما «سوسیالیسم دموکراتیک». کاربرد این عبارت فقط برای اشاره به «ایده» یا «پروژه»ای بود که باید مورد تأمل و بحث و تبادل نظر قرار گیرد. معلوم نیست آقای اطهاری بر چه اساس و از کجای آن یادداشت به این نتیجه رسیده است که من مدعی تحقق یکشبه سوسیالیسمام و میخواهم «از روی ایستگاههای بین راه جَستن نمایم!». به نظر میرسد آقای اطهاری علاقه خاصی به نادیدهگرفتن گفتههای موضوع نقد و پیگرفتن تداعیهای آزاد خودش دارد، چراکه مثلا اگر به قید «دموکراتیک» توجه میکرد درمییافت که در اینجا منظور چیزی متفاوت با مدلهای سوسیالیستی قرن بیستم است. مسلما هنگام اندیشیدن به «سوسیالیسم دموکراتیک» بهمثابه یک «ایده» یا «پروژه» باید میان هدف نهایی، استراتژیها، تاکتیکها و تکنیکها فرق گذاشت و مسئله «ایستگاههای بین راه» را درنظر گرفت. بنابراین، نمیتوان هرکسی را که از این پروژه نام میبرد متهم به «چپروی کودکانه»، «طرح ادعاهای مضحک» و «سادهلوحی کودکانه» کرد، مگر اینکه بخواهیم همسو با پروپاگاندای راست، هر سنخی از «سوسیالیسم» را پروژهای «مضحک» معرفی کنیم. بر اساس این نکات فرازهایی را که اطهاری از لنین و انگلس در نقد بلانکیسم نقل کرده است نادیده میگیرم (دقیقا به این دلیل که ربطی به بحث اصلی ندارند) و به دو نکته دیگر میپردازم. 1آقای اطهاری من را متهم کرده است که صد سال بحث درباره بورژوازی ملی و نقش آن در توسعه را نادیده گرفتهام. این به آن معناست که آقای اطهاری یک لحظه هم به این احتمال فکر نکرده است که ممکن است من نیز از آن بحثها بیخبر نباشم و اتفاقا شاید آنچه درباره بورژوازی ملی گفتهام، علاوه بر شواهد تاریخی، مبتنی بر همان بحث چنددههای باشد. احتمالا به همین دلیل است که به جای تشریح پاسخها و نقد استدلالها، چند اسم را پشت سر هم قطار کرده و سرانجام در وصف نئومارکسیستها گفته است: «باید توجه داشت که بخشی مهم از انگیزه نئومارکسیستها برای طرح اولیه نظریه وابستگی واکنش به انواع سوسیالیسم دولتی بوده و اصولا این نظریه برای توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب نظام جهانی سرمایهداری مطرح میشود؛ نه برای برپایی مستقیمِ سوسیالیسم در یک کشور پیرامونی». منظور آقای اطهاری از «نئومارکسیست»ها چه کسانی است؟ همان کسانی که اسمشان را برای افشای «شتابزدگی» و «نادانی» امثال من پشت سر هم قطار کرده؛ یعنی باران، فرانک، امانوئل و امین و…؟ آیا پل باران یکی از اولین کسانی نبود که گفت «در کشورهای پیرامونی چشمانداز توسعهای که بر بورژوازی سرمایهدار بومی مبتنی باشد، اساسا وجود ندارد»؟! (جالب اینجاست که دقیقا برخلاف ادعای اطهاری، پل باران در کتاب اقتصاد سیاسی رشد، الگوی استالین-فلدمن را برای توسعه کشورهای پیرامونی پیشنهاد میکند). آیا آندره گوندر فرانک نبود که ادعا کرد در چارچوب نظام سرمایهداری جهانی فقط آن دسته از کشورهای متروپل که مازاد دیگر کشورها را تصاحب میکنند، میتوانند به طور کامل توسعه یابند؛ اما همه مناطقی که مازادشان به این طریق تصاحب میشود، محکوم به توسعهنیافتگیاند؟! (البته درون سنت نئومارکسیستی هستند، کسانی مانند ارنستو لاکلائو که برداشت فرانک را از سرمایهداری به سبب تمرکزش روی روابط مبادله به جای روابط تولید، بهدرستی نقد میکنند؛ اما اکثرا با او بر سر این نکته توافق دارند که در چارچوب نظام سرمایهداری جهانی، توسعهنیافتگی پیرامون بدیل ناگزیرِ توسعه مرکز است). آیا آرگیری امانوئل که مانند باران و فرانک عقیده داشت «پیرامون تا زمانی که بخشی از نظام سرمایهداری جهانی باقی بماند، ارزش مازاد خود را همچنان از دست خواهد داد»، «خودکفایی اقتصادی» را یگانه راه کمک به توسعه اقتصادی کشورهای پیرامونی نمیدانست؟ هدف از اشاره به این نکات نه تأیید همهجانبه آنها؛ بلکه فقط نشاندادن میزان اعتبار ادعای آقای اطهاری درباره نئومارکسیستها است و بدیهی است که در چارچوب یک یادداشت یا حتی مقاله در روزنامه نمیتوان به تشریح نظرات نئومارکسیستهای مختلف و نقد و ارزیابی آرای ایشان پرداخت. در این سنت ضمن اجماع تقریبی در باب ناممکنبودن توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب نظام سرمایهداری جهانی، وقتی پای «بدیل سوسیالیستی» به میان میآید، تفاوتها و واگراییها افزایش پیدا میکند؛ مثلا رابرت برنر یکی از کسانی است که مانند لاکلائو تحلیل طبقاتی فرانک را نقد میکند؛ اما برخلاف لاکلائو بر این عقیده است که توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب سرمایهداری جهانی ممکن نیست و تنها راه پیشرفت اقتصادی در پیرامون، با توجه به سطح فعلی توسعه نیروهای مولد در مرکز، همکاری بینالمللی میان جنبشهای سوسیالیستی طبقه کارگر در مرکز و پیرامون است؛ اما درباره نقش بورژوازی ملی! در میان نامهایی که آقای اطهاری پشت سر هم قطار کرده است، به نام نیکوس پولانزاس برمیخوریم. از قضا نیکوس پولانزاس یکی از منتقدان پروپاقرص «اسطوره بورژوازی ملی» است. در کتاب طبقه در سرمایهداری معاصر، بهویژه در فصل دوم، میتوان نقدی یافت از دو برداشت متفاوت که وجه اشتراکشان دفاع از نقش پیشرو «بورژوازی بهاصطلاح ملی» در کشورهای اروپایی در نیمه دوم قرن بیستم است: از یک طرف کسانی مانند پل سوییزی و هری مگداف و از طرف دیگر، کسانی مانند ارنست مندل، بیل وارن و دیگران. در اینجا باید از خواننده به خاطر این اشارات گذرا عذرخواهی کنم. هدف فقط نشاندادن این است که با ردیفکردن چند اسم نمیتوان هرگونه نقد آموزه «نقش بورژوازی ملی» در پیشرفت و ترقی اقتصادی-سیاسی را تخطئه کرد و آن را موضعی ناپخته و نشانه «چپروی کودکانه» جلوه داد؛ بنابراین در پایان این بخش، صرفا به نقل فرازی از کتاب سوءتوسعه (1990) نوشته سمیر امین بسنده میکنم. امین در فصل پنجم این کتاب، فصلی با عنوان «توسعه بدیل برای آفریقا و جهان سوم»، میگوید تاریخ نشان داده است که در زمانه ما بورژوازی ملی دیگر قادر نیست همان نقشی را ایفا کند که در اروپا، آمریکای شمالی و ژاپنِ قرن نوزدهم ایفا کرد: «گسترش جهانی سرمایهداری، در پیرامون با نابرابری فزاینده توزیع اجتماعی همراه است؛ حال آنکه در مرکزهای نظام شرایطی را برای نابرابری اجتماعی کمتر و (ثبات توزیع بهمثابه مبنایی برای یک وفاق دموکراتیک) به وجود میآورد. ازآنجاکه بورژوازی پیرامون از کنترل فرایند انباشت محلی ناتوان است و بهایندلیل [فرایند انباشت محلی] فرایند باقی میماند که مدام باید خودش را با محدودیتهای انباشت جهانی تطبیق دهد، طرح استقرار یک دولت ملی بورژوایی به دلیل عوامل خارجی اساسا نامساعد، نهفقط دستخوش نقصان میشود؛ بلکه کلا ناممکن است؛ بنابراین دولت پیرامونی به سبب ضعف آن ضرورتا استبدادی است. این دولت برای بقا ناگزیر است از معارضه با نیروهای امپریالیستی مسلط اجتناب ورزیده و بکوشد تا موقعیت بینالمللی خود را به حساب شرکای پیرامونی آسیبپذیرتر، بهبود بخشد. نتیجه اینکه دموکراسی اجتماعی و سیاسی و همبستگی بینالمللی خلقها اقتضا میکند که اسطوره «بورژوازی ملی» را رها کنیم و برنامه «ملی-بورژوایی» را با یک برنامه «ملی مردمی» جایگزین سازیم». (این فصل از کتاب امین را سعید گازرانی ترجمه کرده است).یکی از نکات مهم این فراز اشارهای است که امین به تفاوت جایگاه و نقش بورژوازی داخلی در جهان امروز با جایگاه و نقشش در اروپا، آمریکای شمالی و ژاپن در قرنهای گذشته میکند. این یکی دیگر از نکاتی است که کمال اطهاری نادیده میگیرد. در بخش دوم و آخر این نوشته به همین نکته میپردازم. 2اطهاری برای دفاع از نقش «بورژوازی ملی» در ایران به آثار مختلف مارکس ارجاع میدهد. قبل از همه، به مانیفست. مارکس در دهه 1840، به شیوهای «تکراستایی» به توسعه کشورهای پیرامونی مینگریست و بر این باور بود که سرمایهداری جهان «تصویری قرینه» از سرمایهداری کشورهای مرکز را در کشورهای پیرامونی ایجاد خواهد کرد. اما برخلاف تصور کسانی مانند ادوارد سعید یا به طریقی دیگر، سمیر امین، این اعتقاد که ناشی از «اطلاعات تاریخی اندک» از کشورهای پیرامونی در این دوره از حیات مارکس بود، در دورههای بعدی حیات فکری او، جرح و تعدیل و سرانجام کاملا دگرگون شد. کوین اندرسن در کتاب مارکس و جوامع پیرامونی (ترجمه حسن مرتضوی) نشان داده است که مارکس در گروندریسه و کاپیتال از این دیدگاه «تکراستایی» فاصله گرفته و گونهای نظریه تحول «چندراستایی» را بسط داده است؛ همچنین در 1882-1881 به این نتیجه رسیده است که «روسیه به شیوهای غیرسرمایهداری و ترقیخواهانه» میتواند «مدرنیزه» شود. با توجه به این نکات، استناد به بحث مارکس در نبردهای طبقاتی در فرانسه برای اثبات ضرورت ائتلاف طبقه کارگر با بورژوازی به اصطلاح ملی در یک کشور پیرامونی به هیچ وجه موجه به نظر نمیرسد. در اینجا میتوان به فهرست نامهای مقاله آقای اطهاری نام دیگری را نیز اضافه کرد. کوین اندرسون در فصل پنجم کتابی که پیشتر به آن اشاره شد، جملات آغازین ضمیمه سوم کتاب تروتسکی، تاریخ انقلاب روسیه، را نقل میکند: «کشوری که رشد صنعتی بیشتری داشته است تصویری است از آینده کشوری که رشد کمتری کرده است». این گفته مارکس [در جلد اول کاپیتال] که عزیمتگاه خویش را از لحاظ روششناختی نه اقتصاد جهانی بلکه یک کشور واحد سرمایهداری به عنوان نمونه [یعنی انگلستان] قرار داده است، به نسبتی که تکامل سرمایهداری تمامی کشورها را صرفنظر از سطح صنعت و سرنوشت پیشینیان دربر گرفته است، مصداقش کمتر شده است. انگلستان در زمان خود آینده فرانسه را نشان داد، اما به نحو چشمگیری آینده آلمان را کمتر و از همه کمتر آینده روسیه را نشان داد و آینده هندوستان را ابدا آشکار نکرد. اما منشویکهای روسی این گزاره مارکس را بیقیدوشرط تلقی کردند. آنها میگفتند روسیه عقبافتاده را نباید به جلو هل داد بلکه باید فروتنانه از مدلهای آماده پیروی کند. لیبرالها نیز با این نوع «مارکسیسم» موافق بودند». (ترجمه حسن مرتضوی) در اینجا البته میتوان ایراد گرفت که بدیل مورد نظر تروتسکی به استالینیسم ختم شد؛ اما پیشفرض ایرادهایی از این دست این است که هر سنخی از «استراتژی سوسیالیستی» ضرورتا به استالینیسم یا سایر نسخههای سوسیالیسم دولتی منتهی خواهد شد: پیشفرضی که ترجیعبند پروپاگاندای راست است (راستی که متأسفانه اصلا «تخیلی» نیست و جهتگیریهای نظری و عملیاش ریشه در ستیزی طبقاتی علیه طبقات فرودست دارد). درواقع با شعارهایی از همین سنخ است که «سوسیالیسم» را به یک کلمه ممنوعه تبدیل کردهاند، تا جایی که حتی برخی نویسندگان چپ نیز حاضر نیستند آن را بر زبان آورند که مبادا برچسب «چپ تخیلی»، «چپ استالینیستی»، «چپ یوتوپیایی» و… بر آنها زده شود. از طرف دیگر، در مورد ارجاعی که تروتسکی به کاپیتال مارکس داده است، کوین اندرسن اعتقاد دارد تغییری که مارکس در ویراست فرانسوی کاپیتال، «زیر جلی» و به یک معنا «دور از چشم انگلس»، در این جمله ایجاد کرده نشان میدهد که او در ترسیم این مسیر تکراستا بیشتر کشورهای «مرکز» را در نظر داشته است تا «پیرامون». اما همانطور که از جملات تروتسکی نیز بر میآید، آلمان یکی از کشورهایی بوده که دقیقا همان مسیر انگلستان را نپیموده است (به سبب «فقدان تقریبا کامل بورژوازی قدرتمند تجاری و صنعتی در بیش از دو قرن»)؛ بنابراین، چطور میتوان در کشوری پیرامونی مانند ایران، دفاع از نقش بورژوازی به اصطلاح ملی را با استناد به الگوی تحولات انگلستان و فرانسه توجیه کرد؟ با توجه به تمام این نکات، با کمال احترام باید گفت متأسفانه هیچ یک از «پاسخ»های آقای اطهاری قانعکننده نیستند. اما نباید شتاب ورزید. بلکه باید منتظر ماند و «محتوا و نتیجه» درسگفتارهای او را شنید و به ارزیابی قوت و ضعف استدلالهایش پرداخت. اما امیدوارم نتیجه بحث ایشان این نباشد که طبقه کارگر باید بار دیگر قبای ژنده خود را به چنگالهای بورژوازی به اصطلاح ملی بیاویزد!
نقض توافقنامه پوتسدام پیامد بازنگری جمعی سریع، اگر چه تدریجی آن راهبردی بود، که قدرتهای غربی اشغالکننده آلمان به سیاست «اشغال سرکوبگرانه» پایان دادند و کشور مغلوب را به متحد مهم و تعیینکننده علیه کمونیسم، یعنی روسیه تبدیل نمودند.
هر سه کنفرانس پاریس، مسکو و لندن که در سالهای ۱۹۴۶- ۱۹۴۷ تشکیل گردیدند، یک مخرج مشترک کلی داشتند- تصمیم کشورهای غربی برای خروج یکجانبه از توافقنامه برلین- پوتسدام بامید آیندۀ کم و بیش دور. اما همه آنها عقیده داشتند، که تشکیل آلمان واحد و دموکراتیک روی خواهد داد. گفتن اینکه منظور روسیه از «آلمان دموکراتیک» چه بود، دشوار است. در هر صورت، میتوان گفت، که در این مرحله هیچ فکر خاصی در مورد چگونگی دستیابی به عادیسازی سیاسی در پشت میز مذاکره بیان نشد. مسئلۀ ساختارهای دولتی که میبایست ایجاد شود، هنور مدت زیادی باز مانده بود. اما در توافقات یالتا و پوتسدام ادامه گفتگو بین اتحاد شوروی و مجموع غرب مورد تأکید قرار گرفته بود. با این وجود، ما دیدیم که محاسبات چرچیل و ترومن چه بود. آنها در فکر ایجاد شکاف بودند نه گفتگو.
در چنین شرایطی- تحت تأثیر منافع اقتصادی کوتاه مدت بسیار قوی، بویژه آمریکایی و ارزیابیهای راهبردی دارای اهمیت حیاتی- طرح تقسیم آلمان به شکل دیگری در اولویت قرار گرفت، که هیچ ارتباطی با طرح مورگنتائو نداشت. هدف برنامه مورگنتائو عبارت بود از: یکم، مجازات آلمان بعنوان یک کشور؛ دوم، مجازات ملت آلمان تحت عنوان مسئولیت جمعی به خاطر جنگ دوم جهانی؛سوم، جلوگیری از هر گونه احتمال احیای آلمان در آینده، که قادر به ایجاد مشکل برای اروپا و جهان باشد. در این شرایط، به مسئله به شکل کاملا دیگری نگاه میکردند. تقسیم آلمان باید بگونهای انجام میگرفت، که بخش تحت نظارت غرب به متحد غرب تبدیل شود؛ این شکل تقسیم به این سبب لازم بود، که توان نظامی- صنعتی آلمان بتواند توان اقتصادی کل اروپا را به حوزه نفوذ اقتصادی- مالی ایالات متحده آمریکا جذب نماید. بدین نحو، الحاق بخش دیگر آلمان تا زمان دیگری به تعویق افتاد. این قسمت تحت نظارت اتحاد شوروی باقی ماند. برای درک چگونگی تغییر هدف، لزوما به عقب، کمی بیش از یک سال، به نخستین طرح تقسیم آلمان برمیگردیم. آن طرح در کنفرانس دوم کبک (۱۲- ۱۶ سپتامبر سال ۱۹۴۴) تدوین گردید. سخن از مذاکره کاملا محرمانۀ انگلیس و آمریکا با اسم رمز «اوکتاگون» در میان است، که در آن وینستون چرچیل، فرانکلین روزولت و رؤسای ستادهای مشترک آنها شرکت داشتند.
به نخست وزیر کانادا، ویلیام لیون مکینزی کینگ اجازه شرکت در نشست داده نشد. از اتحاد شوروی نیز نه دعوت بعمل آ مد و نه حتی برای حفظ ظاهر اطلاع داده شد، اگر چه بعید است هیچ اطلاعی در باره این نشست نداشته باشد. مسکو، اما، بخوبی درک میکرد، که ائتلاف ضدهیتلری، به تناسب روند توسعه حوادث، در تئاتر اقدامات جنگی ماه به ماه پوست عوض میکرد…
چرچیل در فولتون
میتوان گفت، که از این لحظه به بعد حوادث به سرعت و به شدت توسعه یافت. و عمدتا، از هر نظر، کشورهای غربی نقش بازی کردند. اتحاد شوروی که بسرعت به دشمن تبدیل شد، به ابتکارات متفقین پیشین تن داد. مشکلات اقتصادی داخلی، که لازم بود استالین حل کند، بسیار بزرگ بودند. ضرورت بازسازی تمامی بخشهای اروپایی اتحاد شوروی، بویژه با کمک جمعیت مرد که در اثر جنگ بشدت کاهش یافته بود، پیش آمد. در عین حال، صرف سرمایه و نیروی عظیم برای حمایت از کشورهای اشغالی اروپای شرقی نیز ضرورت داشت. مخصوصا برای فتح ایدئولوژیک، میبایست وفاداری به آنها را ثابت کند. برای انجام همه اینها، رسیدن به سطح صنعتی و نظامی ایالات متحده آمریکا الزامی بود تا به برتری آن در این عرصهها پایان دهد. و همه اینها در شرایطی میبایست انجام گیرد، که بهرهوری نیروی کار در اتحاد شوروی به کمتر از یک پنجم بهرهوری نیروی کار در ایالات متحده میرسید. هیروشیما و ناکازاکی بمثابه شاهد تحقیرآمیز عقبماندگی در برابر چشم کرملین قرار داشت. فقط بمب اتمی اتحاد شوروی میتوانست واشینگتن را بترساند. استالین حل این مسئله را به لاورنتی بریا سپرد. هم تشکیلات اطلاعاتی و هم مراکز تحقیقاتی که با عجله تشکیل شده بودند، موفق شدند این برنامه را در مدت فقط چهار سال به سرانجام برسانند. نخستین بمب اتمی اتحاد شوروی در سال ۱۹۴۹ در صحنه ظاهر شد. اولین آزمایش اتحاد شوروی در ساعت ۷ صبح روز ۲۹ اوت در میدان آزمایش سمیپاتلاتینسک سیبری با اسم رمز «اولین صاعقه»انجام گرفت. به برتری آمریکا نقطه پایان گذارده شد.
به هر حال، شواهد زیادی وجود دارد، که در این دوره سخت، چرچیل، همانطور که گفته شد، حمله هستهای پیشگیرانه به مسکو را لازم میدانست- باید از این واقعیت که اتحاد شوروی سلاح هستهای ندارد، استفاده کرد. در میان کسانی که این گفته را تأئید میکنند، علاوه بر شواهدی که وجود دارد، هستند افرادی که سیاسی هم نیستند. از جمله آنها، لرد موران، پزشک شخصی چرچیل، در کتاب خاطرات خود مینویسد: نخست وزیر انگلیس تا آنجا پیش رفت که در همین رابطه یادداشتی به ترومن فرستاد. موران مکالمه سال ۱۹۴۶ را نقل میکند، که طی آن چرچیل گفت: «آمریکا اطلاع دارد، که ۵۲ ٪ خودروسازی اتحاد شوروی در مسکو متمرکز شده و انهدام آن با یک بمب ممکن است. این میتواند بمعنی کشتار سه میلیون انسان باشد، اما این کار از نظر آنها بی اهمیت است. از نظر آنها تخریب یک بنای تاریخی مانند کرملین از اهمیت بیشتری برخوردار است». منظور او از کلمه «آنها» در این اظهارات وقیحانه، رهبران اتحاد شوروی بود، که اصلا احترامی به آنها قائل نبود. او لزوم بیان نظر خود در باره فرهنگ روسیه را در یک قالب طعنهآمیز احساس کرد، که هیچ تفاوتی با عقیده کننان (George Kennan) نداشت. در آن لحظه، ایده اصلی چرچیل این بود، که دشمنی را که بیم داشت در آینده با آن روبرو شود، غافلگیر کند. به همین سبب، او سرسختانه بر ایده خود اصرار داشت و سعی میکرد با استفاده از عوامل مخفی، از جمله آنها، سناتور جمهوریخواه راست، استایلز بریجس، رئیس جمهور آمریکا را به همراهی با خود متقاعد سازد. چرچیل در یکی از آن یادداشتهای سال ۱۹۴۶ علنا به این موضوع پافشاری میکند، که «تنها راه رهایی تمدن میتواند این باشد، که رئیس جمهور آمریکا روسیه را خطری برای صلح جهانی بشناسد و حمله پیشگیرانه را اعلام کند».
اما وینستون چرچیل محافظه کار در انتخابات ماه زوئیه سال ۱۹۴۵ شکست سختی خورد. صرفنظر از محبوبیت بالای او بمثابه یک رهبر سیاسی، انتخابکنندگان انگلیسی بعلت مسائل داخلی، اقتصادی و اجتماعی کشور، حزب کارگر را ترجیح دادند- او در این عرصهها تطابق بسیار کمتری با الزامات ملی داشت. ممکن است، کسانی که بر علیه او رأی دادند، تصور میکردند، که او مثل سابق در رأس سیاست خارجی لندن باقی خواهد ماند. و در نهایت چنین هم شد. در آن شش سالی که او در رأس مخالفان محافظهکار قرار داشت، چرچیل همچنان تأثیر بسزایی نه تنها در سیاست خارجی انگلیس، حتی قبل از همه، بر افکار نخبگان روشنفکری و سیاسی غربی در مجموع داشت. دقیقا به همین سبب، هاری ترومن با اعتماد بر او سمت و سوی تازهای را که غرب میخواست به وقایع پس از جنگ بدهد، به جهان اعلام نمود.
هنگامی که چرچیل سخنرانی مشهور خود را روز ۵ ماه مارس سال ۱۹۴۶درکالج وست مینستر فولتون ایالت میسوری ایراد کرد، اگر چه او نخست وزیر انگلیس نبود، همه غرب را مورد خطاب قرار داد. سخنان او بدقت با رئیس جمهور آمریکا توافق شده بود. هر دوی آنها، البته، سخنان هشت هزار کلمهای جورج کننان را که از ده روز قبل در روی میز آنها قرار داشت، بخوبی تکرار کردند.
این، آغاز «رسمی» جنگ سرد بود. همزمان با آن، عبارت «پرده آهنین» بطور رسمی وارد گفتمان شد. تمجید از متحد پیشین بعد از این بعنوان یک تشریفات ساده در سخنرانیها گنجانده شد. «ما خرسندیم که روسیه جایگاه مناسب خود را در میان ملتهای جهان احراز میکند، از حضور پرچم آن در دریاها استقبال میکنیم و مقدم بر همه، به حفظ تماس دائمی، پایدار و فزاینده بین مردم روسیه و مردم ما در دو سوی آتلانتیک امیدواریم». جوهر این سخنان بسیار سخت بود. «از استتین در بالتیک گرفته تا تریستا در دریای آدریاتیک، در سراسر قاره پرده آهنین فرود آمد. تمامی پایتختهای کشورهای باستانی اروپای مرکزی و شرقی در پشت آن قرار گرفتند: ورشو، برلین، پراگ، وین، بوداپست، بلگراد، بوخارست و صوفیه. همه این شهرهای مشهور و جمعیت آنها در حوزهای قرار گرفتند، که من آن را شوروی مینامم. و همه آنها به نحوی از انحا نه تنها تحت نفوذ اتحاد شوروی بودند، حتی به سختترین و در بسیاری موارد، تحت نظارت فزاینده مسکو قرار داشتند».
اتحاد شوروی بخش «بسیار بزرگ» و «بسیار مهم» اروپا را به زیر نظارت خود درآورد. معلوم شد انتظارات غرب از یالتا بسیار خوشبینانه بود. لحظه تحقق راهبرد «بازدارندگی» پیشنهادی جورج کننان فرارسید، و جای وقت تلف کردن نبود…
کنفرانس لندن
۲٣ فوریه سال ۱۹۴۸ کنفرانس جداگانه کشورهای غربی، برغم اعتراض شدید اتحاد شوروی، که خط جدید آنها را مشخص نمود و امتناع از اصل مدیریت مشترک آلمان را رسما و عملا تصویب کرد، شروع شد. لندن تصمیمات پوتسدام را ملغا کرد. یک ماه بعد، ۲٠ مارس سال ۱۹۴۸ بعلت خودداری کشورهای غربی از ارائه تصمیمات اتخاذی در لندن برای بررسی رسمی در کمیته نظارت چهارجانبه مارشال ساکالوفسکی، نماینده اتحاد شوروی جلسه کمیته را ترک نمود و اظهار داشت، که این، در واقع بمعنی پایان همکاری میباشد. سوم آوریل ترومن طرح مارشال را امضاء کرد. هفتم ماه ژوئن همان سال آمریکاییها، انگلیسیها و فرانسویها سازمان کنترل بینالمللی بر روهر را بنا نهادند و به تشکیل دولتهای ایالتی در مناطق اشغالی غربی دست زدند و آنها را به تصویب قانون اساسی ناظر بر تأسیس کشور آلمان غربی موظف کردند.
متحدین غربی در مدت پنج ماه تابلو ساخته شده بر اساس توافق قبلی را بسرعت تغییر دادند. این، یک حمله راهبردی در بسیار از جبههها بود، که تمامی راههای مذاکره را مسدود کرد. اتحاد شوروی ناگهان از ابزار دیپلوماتیک برای رویارویی با آن و همچنین، از امکانات اقتصادی و مالی برای پاسخدهی به آن محروم گردید. طرح مارشال حیلهگرانهترین نکتهای بود، که استالین هیچ طرحی برای دفاع در مقابل آن نداشت. از واشینگتن (بسیار متکبرانه) حتی پیشنهاد کردند تا اتحاد شوروی (و کشورهای شرقی- اقمار آن) را به جرگه کشورهای ذینفع از «کمکهای» آمریکا اضافه کنند. اما اگر شرایطی برای آن وجود داشت که آمریکا پیشنهاد کمک خود را به آنها گشترش دهد و پذیرفته میشد، ایالات متحده میتوانست اقتصاد اتحاد شوروی را به زیر نظارت مستقیم مؤسسات مالی بینالمللی، از جمله مؤسسه مالی ایجاد شده در کنفرانس برتونوودزدرآورد. به همین سبب، این پیشنهاد، حتی بدون بررسی رد شد. در غیر این صورت، کرملین در وضعیت آن کسی قرار میگرفت، که در مقابل ضربات پی در پی وارده، هیچ وسیله دفاعی ندارد.
۱۷ ژوئن سه دولت غرب به اصلاحات ارزی (پولی) دست زدند و لزوم آن را با «مشارکت مؤثر آلمان غربی در طرح مارشال» توضیح دادند. مارک رایشکه تا آن موقع در چهار منطقه تصرفی ارزش داشت، در سه منطقه غربی ارز قانونی- مارک آلمان- جایگزین آن گردید. این، عملا آخرین ابزار کنترل چهارجانبه بر اوضاع بود. اعلام کردند، که ارز جدید در سالهای ۱۹۴۷- ۱۹۴۸ در ایالات متحده چاپ شده است. و معلوم شد، که واشینگتن و لندن برای رسیدن به این نقطه، در مورد هر یک از مراحل این عملیات بخوبی فکر کردهاند. توطئه و فریب با هم پیش میرفتند. به این منوال، اتحاد شوروی را به انجام هر چه عجولانهتر اصلاحات پولی در منطقه شرقی- در منطقه تحت اشغال خود- و راهاندازی یکسری ارگانهای اداری و اقتصادی وادار نمودند. با این حال، مسئله برای استالین بسیار جدیتر از سر و سامان دادن به تعویض ارز بود. مسئله تغییر سریع همه سیاستها در منطقه تحت اشغال خود مطرح بود. مسکو تا این لحظه آلمان شرقی را دشمن شکستخورده تلقی میکرد. مسکو در منطقه تحت تسلط خود بطور نظاممند به سلب مالکیت از صنایع، معادن، زیرساختها، کالاهای صنعتی مشغول شد. پرداخت بدهی نظامی آلمان به روسیه بمعنای محو باقیمانده همه آنچه که در آلمان شرقی میتوانست بهرهور باشد، اتفاق افتاد. در غرب طرح مورگنتائو و دستورالعمل JCS ۱٠۶۷ اجرا میشد. در شرق نیر همینطور بود، منتها بدون نام.
حالا، در ماه ژوئن سال ۱۹۴۸، لازم بود مسکو مسئله چگونگی انجام تحول در تمامی سیاستهای اشغالی خود را حل کند. تا این لحظه رویکرد خصمانه با آلمانها داشت، اکنون میبایست از میان آنها کسانی را انتخاب کند، که همچون دوست مثمر ثمر خواهند بود. حالا لازم بود نخبگان آلمان شرقی را از میان ضد نازیها، مارکیسیست- لنینیستهای معتقد تشکیل دهد که بتوانند وظیفه ایجاد سوسیالیسم در آلمان را انجام دهند. در عین حال، همانطور که غرب نازیها را بمنظور بهرهگیری از دانش علمی آنها، از پشتکار و خشونت آنها نجات داد، اتحاد شوروی نیز لازم بود به آن کسانی تکیه کند، که در مقابل نازیها مقاومت کردند یا بواسطه آنها آلوده نشدند. لازم بود جمعآوری ثروتهای مادی و انسانی را متوقف کند. حتی میبایست جریان را در اسرع وقت به عقب برگرداند و سیل انواع کمکها را جایگزین پرداخت بدهی نظامی بکند. وظیفهای که انجام آن بخاطر کمبود بودجه «در خانه» بسیار سخت و دشوار بود. باضافه این، لازم بود خروج کادرها، پروفسورها، مقامات، پزشکان مدیران را که آغاز شده بود، متوقف کند.
۲۴ ژوئن سال ۱۹۴۸ اتحاد شوروی تصمیم گرفت با بستن همه راههای ورودی و خروجی زمینی و آبی، قطع تجهیزات آبرسانی و برق، برلین غربی را محاصره کند. ۴۸٠ کیلومتر مربع از اراضی برلین (تحت کنترل غرب) که از همه طرف در محاصره بود، در داخل بخش اشغالی اتحاد شوروی باقی ماند. عبور از خط فاصل بین دو قسمت شهر بطول ۴۴۸٠٠ متر (۴۴ کیلومتر و ۸٠٠ متر) تا آن وقت از طریق ۸۱ پست بازرسی و ۱٣ راه آهن و نقطه مرزی خیابانی ممکن بود. ترومن پیشنهاد ژنرال لوسیوسدی کلین فرمانده یگانهای آمریکایی اشغال کننده مبنی بر تشکیل ستون زرهی برای شکستن محاصره اتحاد شوروی را رد کرد. او بدرستی هم بیم داشت، که این اقدام، به درگیری مستقیم نظامی در مقیاس وسیع منجر خواهد گشت. او ژنرال آلبرت ودمیر، فرمانده نیروی هوایی آمریکا در اروپا را موظف کرد برای تأمین نیازمندیهای شهر پل هوایی سازمان دهد. پل هوایی یک روز بعد از محاصره ایجاد شد و تا ٣٠ سپتامبر سال ۱۹۴۹ بیوقفه به کار خود ادامه داد. همه ناوگان هوایی آمریکا و انگلستان در کوتاهترین مدت بسیج گردیدند. هواپیماها را نه تنها ایالات متحده آمریکا، حتی انگلستان و فرانسه نیز تأمین و هدایت میکرد، تعدادی از آنها را تیمهای پرواز از استرالیا، آفریقای جنوبی، زلاند نو نیز هدایت میکردند. سپس حساب کردند، که در مجموع تعداد پرواز ۲۷۸۲۲۸ و در هیجانیترین لحظه ۱٣۹۸ پرواز در ۲۴ ساعت انجام شده است. در واقعیت امر، استالین پس از ۱۱ ماه تصمیم گرفت به رویارویی خاتمه دهد، اما پل کماکان فعال بود. برای اینکه بیم داشتند مسکو هر لحظه میتواند از نو محاصره کند. باب هر گونه گفتگو بسته شد و دیگر باز نشد.
بهای این رویارویی برای کشورهای غربی بسیار سنگین، اما نتیجه تبلیغات بسیار عالی بود. در برابر اذهان عمومی اروپا، تشبثات هیجانی«قهرمانانه»، اتحاد شوروی، که با تحریکات مواجه شده بود، در صندلی متهم قرار گرفت. محاصره برلین یکی از نمونههای آزمایشی برای ترسیم تصویر منفی از اتحاد شوروی، بعنوان «دشمن بیرحم» غرب و خلقهای آن، بمثابه دشمن آشتیناپذیر همه توافقات تعریف شد. و، گام بعدی آن زمان، یعنی طرح ایجاد کشور آلمان غربی را تسهیل نمود و پیوستن آن به پیمان آتلانتیک شمالی را سرعت بخشید.
اول سپتامبر سال ۱۹۴۸ نخستین جلسه مجمع قانون اساسی آلمان برگزار گردید. قانون اساسی در ۸ ماه مه سال بعد تصویب شد. در ضمن، ۴ آوریل سال۱۹۴۹ ناتو (سازمان آتلانتیک شمالی) را بنیان نهادند و تصمیم تشکیل آن در ۲۴ اوت همان سال لازم الاجرا گردید. کنراد آدنائور در ۲٠ سپتامبر سال ۱۹۴۹ ریاست نخستین دولت جمهوری فدرال آلمان را به عهده گرفت.
اتحاد شوروی تهاجم سیاسی بخوبی طراحی شده را که هیچ امکان مقابله با آن نداشت، در سکوت نظاره میکرد. در میان آتشبازیهای دیدنی متحدان سابق فقط یک صدای قوی- غرش یک انفجار کاملا غیرمنتظره و حیرتانگیز شنیده شد: ۲۹ اوت سال ۱۹۴۹ نخستین بمب اتم اتحاد شوروی در میدان آزمایشاتسمیپالاتینسک منفجر گردید.
مقاله حاضر را رفیق فتحی الفضل عضو هیأت سیاسی حزب کمونیست سودان به تقاضای اخبار روز و برای انتشار در این سایت نوشته است. این مقاله حاوی توضیح مواضع کمونیستهای سودان در مورد آخرین تحولات این کشور است. حزب کمونیست سودان از نیروهای اصلی رهبری کننده انقلاب کنونی در سودان است. فتحی افضل عضو هیئت سیاسی حزب کمونیست سودان است. او در هفته های اول خیزش مردمی دستگیر شد و تا همین اواخر در زندان رژِیم سودان بود و در حال حاضر در استراحت و زیر مراقبت پزشکی است.
* * *
۱۹ آوریل، آغاز پنجمین ماه انقلاب سودان بود. تظاهرات توده ای روز ۱۹ دسامبر ۲۰۱۸ در واکنش به سه برابر شدن بهای نان و سوخت آغاز شد و به سرعت به گردهمایی های سراسری علیه البشیر و سه دهه حکومت دیکتاتوری فرا رویید. مانند هر روند انقلابی، هیچ فرد یا حزبی قادر به پیش بینی روز آغاز انفجار نبود. آنچه امروز انقلاب دسامبر نامیده می شود، نتیجه انباشت شماری از حرکات توده ای، نبردهای سخت و فداکاری ها بود.
در تاریخ متأخر ما دو تحول مهم وجود دارد. قیام سپتامبر ۲۰۱۳ که در آن هزاران نفر برای تظاهراتی مسالمت آمیز به خیابانها آمدند، با سرکوب شدیدی مواجه شد که به مرگ ۲۳۰ زن و مرد جوان انجامید. تحول دوم پس از ۱۶ ژانویه ۲۰۱۸ روی داد. در آن روز، تشکیلات حزب کمونیست سودان در پایتخت در اعتراض به تغییرات قیمتها و بودجه جدیدی که از سوی حزب کمونیست سودان بوجه فقر و مرگ نامیده شد، دعوت به یک راهپیمایی مسالمت آمیز در خارطوم کرد. این راهپیمایی که آغازی مسالمت آمیز داشت، به تظاهراتی گسترده در همه خیابانهای خارطوم تبدیل شد. روز بعد، حزب کمونیست سودان همه نیروهای اپوزیسیون را به یک نشست دعوت کرد. در آن زمان دو گروه اصلی وجود داشتند که همه احزاب و سازمانهای اپوزیسیون را نمایندگی می کردند: نیروهای اتحاد ملی که شامل حزب کمونیست سودان، احزاب ناسیونالیست، بعثی ها و و ناسیونالیست های عرب بود، و جریان قیام که دربرگیرنده سازمانهای محلی معترض و درگیر مبارزه برای حفظ اراضی اعضای آنها و علیه فروش زمینهای حاصلخیز به شاهزاده های خلیج، شرکتهای آمریکایی و سرمایه داران روس و چینی بود.
نشست گروه های اپوزیسیون در مقر حزب امت برگزار شد. در آن جلسه، جریان دیگری از اپوزیسیون نیز حضور داشت، متشکل از حزب امت، کنگره سودان و دو گروه از جریانات مسلح دارفور. در آن نشست، در نتیجه تلاشهای حزب کمونیست سودان، یک پلاتفرم مشترک شکل گرفت و خواهان سرنگونی رژیم و احیای دمکراسی شد. آن جلسه اولین گام در راه اتحاد اپوزیسیون بود. با این حال، برخی از گروه های حاضر در آن نشست، به ویژه حزب امت و جبهه خلق برای آزادی سودان (شمال) اندکی بعد مواضع خود را تغییر دادند. آنها تسلیم فشار جامعه بین المللی شدند و نقشه راه ارائه شده از سوی سازمان وحدت آفریقا و گروه سه جانبه متشکل از ایالات متحده آمریکا، نروژ و بریتانیا را پذیرفتند. نیروهای اتحاد ملی نقشه راه را رد و محکوم کردند و این موضع خود را با عموم در میان گذاشتند. به جای نقشه راه، حزب کمونیست سودان خواهان بسیج توده ای شد. کمیته مرکزی حزب تصمیم گرفت اعضای خود را مأمور تلاش مشترک با بدنه و شاخه های حزب با هدف اصلی تقویت تشکیلات حزب در سطح جنبش و احیای ائتلافهای دمکراتیک با جوانان و دانشجویان و نیز زنان کند. کمیته مرکزی گروه ویژه ای برای کار سازمانگرانه در میان زحمتکشان، دهقانان و متخصصان تشکیل داد. این تلاش برای ساماندهی مقاومت توده ای در محلات، موسسات و نهادهای آموزشی ضروری تشخیص داده شد. این تدابیر، نقش اساسی در پایه گذاری ستونهای اصلی جبهه دمکراتیک ملی به منظور رهبری اعتراضات توده ای داشت. در نتیجه این اقدامات، ایجاد جبهه وسیعی در سطح توده ها آغاز شد. از آن پس، موج جدید از مبارزه علیه رژیم و سیاستهایش شکل گرفت.
لازم به ذکر است که از ژانویه تا دسامبر ۲۰۱۸ البشیر سه دولت را برکنار کرد، برای دادن پایگاه های نظامی به روسیه سفر کرد و از پوتین خواست در برابر آمریکا از او حمایت کند. در عین حال، او با اعزام نیرو به یمن برای شرکت در جنگ به محوریت عربستان سعودی موافقت کرد. وی همچنین کنترل سواکن، دومین بندر بزرگ سودان در کرانه بحر احمر را به ترکیه واگذار کرد و حاصلخیزترین اراضی را در اختیار قطر گذاشت. آشکار بود که رژیم آخرین روزهایش را می گذارند. در ژوئیه ۲۰۱۸ کمیته مرکزی حزب کمونیست سودان به بازبینی کار انجام شده و دستاوردهای کسب شده پرداخت. حزب بار دیگر بر موضع خود مبنی بر عدم سازش با رژیم و عدم سازش با جامعه بین المللی، خودداری از مذاکره با رژیم و عدم شرکت در انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۲۰ تأکید کرد. حزب در راستای این مواضع، از احزاب و سازمانهای شرکت کننده در فراخوان سودان، دعوت به همکاری و تشکیل جبهه ای وسیع برای براندازی رژیم کرد. در آن نقطه عطف بود که سازمانهای متخصصان شکل گرفتند. این سازمانها که به ویژه از پزشکان، مهندسان، وکلا، استادان دانشگاه و گروه های جامعه مدنی تشکیل می شوند، موافقت کردند که تلاشهای خود را یکپارچه کنند.
فراخوان اولیه برای راهپیمایی توده ای ۲۵ دسامبر در اعتراض به بودجه سوم، از سوی گروه متخصصان صادر شد. اما حزب کمونیست سودان بر آن بود که باید موضوع تظاهرات عوض شود تا همه احزاب سیاسی در آن شرکت کنند. فکر تغییر موضوع تظاهرات پس از تظاهرات توده ای در عطبره در شمال شرقی خارطوم شکل گرفت. عطبره مرکز اصلی راه آهن سودان است و یک شهر کارگری محسوب می شود. در آنجا بود که خیزش جدید آغاز شد. این یادآوری اهمیت دارد که همچنان دو پروژه اصلی برای آینده وجود دارد، یکی طرح پیشنهادی حزب کمونیست سودان و متحدانش است که اکنون مورد حمایت متخصصان نیز هست. به عنوان حامیان دیگر این طرح، می توان از گروه های مسلح اصلی به رهبری عبدالوحید و الحیلو نام برد که ایده ها و برنامه هایشان منطبق بر مواضع نیروهای اتحاد ملی است، از جمله براندازی کل رژیم و اتخاذ سیاستهایی که به برچیدن و امحای دولت دیکتاتوری منجر شود. پروژه دیگر، طرح ملایم ارائه شده از سوی گروه سه جانبه آمریکا، اتحادیه اروپا و دولتهای مرتجع منطقه یعنی عربستان، امارات متحده عربی، بحرین، ایران، مصر، قطر و ترکیه است. هدف این طرح، گسترش پایه اجتماعی رژیم از طریق دعوت از برخی نیروهای اپوزیسیون به شرکت در دولت است. کودتای نظامی اخیر، کوششی برای اجرای طرح سازش است.
مبارزه در سودان حول دو طرح نامبرده ادامه دارد.
آمریکای برنی سندرز
آمریکای برنی سندرز سینا امین
• “من در جریان این پانزده ماه مبارزات انتخاباتی نفس گیر بارها و بارها تاکید کردم که ما برای تغییر بنیانی در ساختار سیاسی-اقتصادی و اجتماعی آمریکا مبارزه می کنیم. این مبارزه انتخاباتی نه فقط برای ریاست جمهوری آمریکا است، بلکه برای این هدف است که این تغییرات بنیانی باید با کمک توده های مردم و از پایین به بالا صورت پذیرد. بدون این مکانیسم هیچ تحول پایدار و بنیانی در این کشور اتفاق نخواهد افتاد. این تحول زمانی بازگشت ناپذیر می شود که توده های معمولی مردم مستقیما در این مبارزه برای عدالت اجتماعی درگیر شوند و از حقوق خود دفاع کنند.” …
بسیاری از ناظران سیاسی آمریکایی برنی سندرز را پدیده ناشناخته و شگفت آور انتخابات ۲۰۱۶ ریاست جمهوری آمریکا به شمار می آورند. ولی اگر به سوابق این نماینده مستقل کنگره از سال ۲۰۰۷ نگاهی بیندازیم متوجه میشویم او از دوران دانشجویی خود در سالهای دهه هفتاد میلادی از مخالفان سرسخت جنگ ویتنام بوده و به خاطر شرکت در تظاهرات ضد جنگ توسط پلیس بازداشت می شود. وی همچنین در گروه های مختلف ضد خشونت و طرفدار برابری نژادی فعال بوده است. برنی سندرز از سال ۱۹۹۰ تا کنون به عنوان عضو مجلس نمایندگان و سنا توانسته است انجمن نمایندگان پیشرو حزب دموکرات را تاسیس و گسترش دهد. در اثر تلاشهای او و متحدانش در انتخابات اخیر مجلس نمایندگان در نوامبر ۲۰۱۸ بیش از ۸ نماینده پیشرو دموکرات و سوسیالیست به این انجمن اضافه شدند.
در کوران انتخابات ۲۰۱۶ و بعد از آن، برنی سندرز دو کتاب پر فروش را به بازار داغ کتابهایی که در مورد این انتخابات جنجالی نوشته شده عرضه کرد: کتاب “انقلاب ما” Our Revolution و کتاب “ما از اینجا به کجا میرویم؟” Where We go from Here.
کتاب اول که بلافاصله بعد از انتخابات منتشر شد در برگیرنده استراتژی های برنی سندرز بود که ایجاد و گسترش پلاتفرمی نوین در میان رای دهندگان آمریکایی و دمکرات، به ویژه جوانان، را هدف گذاری کرده بود. او در مقدمه کتاب می نویسد:
“ما نشان دادیم تغییر بنیانی و همیشگی در شیوه جذب آرای توده مردم امکانپذیر است و میتوانیم بدون کمک گرفتن از میلیونرها و ثروتمندان با نفوذ و فقط با اهدای پول های کوچک میلیون ها طرفدار جوان و مشتاق یک انتخابات رقابتی و سالم را به پیش ببریم. متوسط کمک های انتخاباتی ۲۷ دلار بود و دو ونیم میلیون نفر به مبارزه انتخاباتی ما کمک کردند که اغلب از طبقات پایین و متوسط جامعه بودند.” (ضفحه۲)
برنی سندرز از طریق این مبارزات انتخاباتی موفق شد علیرغم نفوذ باورنکردنی الیگارشی مالی، صنعتی و نظامی فاسد و رسانه های کنترل شده توسط همین الیگارشی، خواسته های حیاتی اجتماعی و سیاسی روز مردم را مطرح و راه حل هایی اجرایی آن را به میان توده های مردم ببرد: حداقل حقوق ۱۵ دلار برای همه مبارزه با انحصارات عظیم مالی و بانکی اصلاح نظام مالیاتی به نفع توده های مردم مبارزه با شرکتهای فوق ثروتمند سوختهای فسیلی که مقصر اصلی فاجعه زیست محیطی و شرایط اضطراری آب و هوایی هستند مبارزه با شرکت های فوق ثروتمند بیمه و دارویی و حرکت به طرف بیمه درمانی همگانی ایجاد تحول بنیادی در برنامه های مهاجرتی برنامه ای همه جانبه برای حمایت از حقوق اجتماعی بومیان آمریکایی
برنی سندرز بارها و بارها در جریان مبارزات قبلی و فعلی و بویژه در کتاب دوم خود بر نکات بنیانی زیر تاکید می کند:
“من در جریان این پانزده ماه مبارزات انتخاباتی نفس گیر بارها و بارها تاکید کردم که ما برای تغییر بنیانی در ساختار سیاسی-اقتصادی و اجتماعی آمریکا مبارزه می کنیم. این مبارزه انتخاباتی نه فقط برای ریاست جمهوری آمریکا است، بلکه برای این هدف است که این تغییرات بنیانی باید با کمک توده های مردم و از پایین به بالا صورت پذیرد. بدون این مکانیسم هیچ تحول پایدار و بنیانی در این کشور اتفاق نخواهد افتاد. این تحول زمانی بازگشت ناپذیر می شود که توده های معمولی مردم مستقیما در این مبارزه برای عدالت اجتماعی درگیر شوند و از حقوق خود دفاع کنند.” (صفحات ۳ و ۴)
رسانه های قدرتمند در مقابل برنی سندرز
برنی سندرز در کتاب دوم خود به طور مشخص به تسلط ۶ شرکت اَبَررسانه ای بر ۹۰٪ اخبار و اطلاعات نوشتاری- تصویری- و اینترنتی اشاره می کند و از آنها نام می برد و دامنه تسلط آنها را با آمار و ارقام نشان می دهد. (صفحات ۱۹۷-۲۰۰ و همچنین ۴۴۴ – ۴۳۸ )
مکانیسم نفوذ ابرثروتمندان و رسانه های تحت تسلط آنها در سی سال گذشته چنان بلایی بر سر آزادی های لیبرالی ایالات متحده آمریکا آورده که مشکل بتوان از “آزادی انتخابات” در این کشور صحبت کرد! جدال بی رحمانه این مافیای قدرت و بویژه بخش رسانه ایِ آن با پلتفرم برنی سندرز در چند سال گذشته، نشان از جنگ قدرتی دارد که کریس هجز، Chris Hedges روزنامه نگار و فعال سیاسی پیشرو، در مصاحبه خود با کانال تلویزیونی کانادایی TVO به ان اشاره کرده و از آن به عنوان “زوال امپراتوری آمریکا” یاد کرده است[1].
برنی سندرز در ویدیو های متعدد تبلیغاتی اش در مراحل مختلف مبارزات انتخاباتی، بر نقش مخرب رسانه های تحت کنترل کمپانی های عظیم مالی-صنعتی تاکید می کند. وی صراحتا این رسانه ها را ابزار فریب مردم می داند که به جای مطرح کردن موضوعات مبتلابه مردم همچون فقر ، بیکاری ، عدم دسترسی به بهداشت و تحصیل همگانی، به خبرپردازی و حرافی در مورد زندگی شخصی این یا آن سیاستمدار و هنرپیشه مشغول اند و افکار عمومی را به انحراف می کشند. در یکی از ویدیوها می بینیم چگونه نیویورک تایمز برای تخریب چهره محبوب او به تحریف نقشه جغرافیایی می پردازد که نشان می دهد او در جلب کمک های کوچک مردمی در تقریبا تمام ایالت های آمریکا محبوب ترین کاندیدا ست. نیویورک تایمز با تغییر نقشه آمار محبوبیت سراسری برنی سندرز را حذف می کند و الیزابت وارن (Elizabeth Warren) را به جای او می نشاند[2]. جالب است که بعد از اولین مناظره تلویزیونی دموکرات ها، شبکه روسی آرتی (RT) هم به میدان می آید تا ضمن دفاع از دموکرات های میانه رویی مثل جو بایدن، نقش برنی سندرز را کم اهمیت جلوه دهد[3]
برنی سندرز در مصاحبه دیگری به جدل با گزارشگر NBC می پردازد تا نشان دهد که چرا سال ها ست به شکلی پیگیر برنامه های خود را دنبال می کند و از تکرار آن ها خسته نمی شود. او تاکید می کند که تمام مشکلاتی که مردم امریکا در سی سال گذشته با آنها درگیر بوده اند، لاینحل مانده اند و یا حتی تشدید شده اند؛ این در حالی است که رسانه ها به بازی های دیگری مشغول بوده اند. وی دلیل محبوبیت خود را در نظرسنجی ها همین موضوع می داند و می گوید هیچگاه از تاکید بر این مشکلات و راه حل های واقعی آن ها خسته نخواهد شد[4].
در دور جدید مبارزات انتخاباتی برای سال ۲۰۲۰، برنی سندرز و تیم تبلیغاتی وی ایالت های سنتیِ طرفدار محافظه کاران و اغلب فقیر مانند ویرجینیای غربی را هدف گرفته اند تا با شعارها و برنامه های مترقی همچون بیمه های همگانی و کاهش مالیات برای اقشار کم درآمد، بتوانند دونالد ترامپ را از پایگاه های اجتماعی خود محروم کنند. وی حتی در مصاحبه با فاکس نیوز که یکی از حامیان پروپاقرص دونالد ترامپ است با صراحت از برنامه های خود دفاع می کند و با خطاب قرار دادن حضار در استودیو، از آن ها در مورد مشکلات مبرم اجتماعی جامعه آمریکا سوال می کند و پاسخ آن ها همان است که در خطوط کلی برنامه های وی مطرح شده است. پخش این برنامه گفتگوی دو بخشی از فاکس نیوز خشم دونالد ترامپ را برمی انگیزد. او در توئیتی گردانندگان این برنامه را ساده لوحانی می خواند که بازیچه دست برنی سندرز شده اند. او می گوید: ” خیلی عجیبه که برنی دیوانه را در فاکس نیوز تماشا کنیم! مجری و حضار خندان و مهربان! خیلی عجیبه که ما در فاکس نیوز نفوذی داریم![5]” اهداف استراتژیک برنی سندرز
موضوعات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مختلفی در پلتفرم برنی سندرز مطرح می شود. ولی وی معتقد است که اگر تسلط ابرثروتمندان بر ساختارهای کلیدی سیستم انتخاباتی، اجرایی و یا حتی دادگاه ها مورد پرسش قرار نگیرد، هیچ زمینه ای برای “انقلاب اجتماعی” در امریکا فراهم نخواهد شد. او در کتاب اول خود به قانون “اتحاد شهروندی” Citizen United اشاره می کند که در ژانویه ۲۰۱۰ از طریق اعمال نفوذ اَبَرثروتمندانی چون برادران کوک Koch Brothers در دادگاه عالی ایالات متحده تصویب شد. طبق این قانون، ثروتمندان و شرکت های عظیم مالی- صنعتی می توانند در جریان انتخابات مختلف به هر کاندیدایی به صورت نامحدود کمک مالی کنند و نیازی ندارند که نام یا عنوان خود را مطرح کنند! بدین ترتیب این ابرثروتمندان در هر انتخاباتی با پول فراوان و به صورت مخفی اعمال نفوذ می کنند. برنی سندرز در کتاب دوم خود، “ما از اینجا به کجا میرویم؟”، Where We go from Here با جدیت بیشتری بر اهمیت فعالیت با توده های مردم و به خاطر آن ها تاکید می ورزد. وی در مقدمه این کتاب بر همان موضعی پافشاری می کند که در کتاب اول خود اهمیت حیاتی آن ها را یادآور شده است. او می نویسد:
” در جریان مبارزات انتخاباتی 2016، من همواره تاکید میکردم که سرنوشت کشور ما وابسته به این است که بتوانیم یک انقلاب سیاسی ایجاد کنیم و این اتفاق نخواهد افتاد مگر اینکه در ساختار سیاسی این کشور تحولی واقعی و از پایین صورت بگیرد.” ( صفحه ۵ )
او در همینجا به تاریخ مبارزات اجتماعی و سیاسی امریکا رجوع می کند تا نشان دهد که هر تحول ثمربخشی که در جریان این مبارزات پدید آمده، با حضور توده های میلیونی مردم بوده است و این موضوع پایه اصلی مبارزات برنی سندرز را تشکیل می دهد. در همین مقدمه، برنی سندرز بار دیگر به اماج اصلی مبارزات مردم اشاره می کند:
“و خبر خوب این است که ما در این راه در حال جلو رفتن هستیم. مردم ما در هر ایالت، شهر، و منطقه ای در حال جنگیدن با ارتجاعی ترین و متقلب ترین رئیس جمهور تاریخ جمهوری ما هستند! آنها در هر ایالتی با سیاستمداران سیستمی درگیر اند که با پول گرفتن از ابرثروتمندان به جای دفاع از منافع زحمتکشان و طبقه متوسط از منافع این ابرثروتمندان دفاع می کنند.” ( صفحه ۶ )
برنی سندرز در همین کتاب از آبراهام لینکلن، شانزدهمین رئیس جمهور امریکا، نقل قول می آورد که حکومت باید از مردم باشد و به مردم خدمت کند و حکومت مردم باشد. برنی سندرز اعتقاد دارد که حکومت فعلی آمریکا سال هاست که حکومت اقلیت ثروتمند بر اکثریت فقیر و زحمتکش است. وی تنها راه ایجاد تحول برگشت ناپذیر را ایجاد یک دموکراسی همه جانبه توسط همین اکثریت مردم می بیند. همین مواضع روشن و مستمر در دفاع از زحمتکشان است که نشریه وابسته به حزب کمونیست آمریکا را به تحسین وا می دارد:
“برنی سندرز، برداشت خود از “سوسیالیسم دموکراتیک ” را به عنوان اجرای نیودیل (New Deal) دهه ۱۹۳۰ رئیس جمهور فرانکلین روزولت مطرح می کند. از نظر او، سوسیالیسم جامعه ای است که ” استاندارد زندگی اقتصادی مناسبی را برای مردم ما ” ایجاد خواهد کرد… مارکسیست ها – مارکسیست های غیر فرقه گرا – به هیچ وجه اصلاحات را را رد نمی کنند، اما نسبت به اصلاحات به شیوه دیگری می اندیشند. اصلاحات تحت حاکمیت سرمایه داری از نظر آنان به تغییر روابط نیروها، تغییر تعادل بیشتر و بیشتر به سود طبقه کارگر، بالا رفتن آگاهی های طبقاتی و سیاسی، و در نهایت هموار کردن راه برای تغییر انقلابی کمک می کند… زمانی که توده های مردم به چپ حرکت می کنند، قدرت شرکتی را به چالش می کشند، و مفهوم سوسیالیسم را مطلوب تر از آن چه ما طی دهه ها، یا شاید همیشه، شاهد آن بودیم مورد بررسی قرار می دهند، اشتباهی بزرگتر از آن نیست که تلاش غیر ضروری برای انتقاد از مردمی که به اندازه کافی سوسیالیست نیستند را گسترده کنیم. این به ویژه در کشوری با تاریخ سرکوب شدید سرخ ها (چپ های کمونیست) مانند آمریکا مصداق دارد… او (برنی سندرز) بیش از هرکسی در سطح سیاست های ملی برای وادار کردن همه به گفتگو درباره سوسیالیسم و تصویر آن چه ممکن است معنی دهد، کار کرده است. پس باید از برنی تشکر کرد.[6]”
برنی سندرز و شبکه های اجتماعی نسل جوان
در جریان مراحل مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶، رسانه های رسمی و سنتی آمریکایی برنی سندرز را جدی نمی گرفتند و تفکر جدیدی را که او در صحنه سیاسی آمریکا و حزب دمکرات مطرح کرد به عنوان حرف یک نامزد انتخاباتی بیرون از گود ارزیابی می کردند.، اما او با پیگیری استثنایی و بدون کمک گرفتن از پول کثیف ابرثروتمندان ذی نفوذ، بخش بزرگی از جوانان را به طرف خود جلب کرد. در شبکه های اجتماعی همچون اینستاگرام، فیسبوک، و تویتر گفتگوهایی را با این جوانان آغاز کرد که او را در ۱۳ ایالت مهم یاری کردند تا بر هیلاری کلینتون، نماینده قدرت مسلط ثروتمند در حزب دمکرات، پیروز شود. در بسیاری از ایالت های آمریکا ۷۰ تا ۸۰ درصد آرای برنی سندرز متعلق به جوانان و رای اولی ها بود. تیزرهای تبلیغاتی او در اینستاگرام، فیسبوک و یوتیوب به طور مستمر و با شیوه های نوین همان پیام هایی را به جوانان می رساندند که در هر دو کتابش بر آنها تاکید کرده بود.
اخیرا طرح حداقل حقوق ۱۵ دلار در مجلس نمایندگان تصویب شد که کمپین برنی سندرز تلاش می کند با بسیج نیروهای مترقی در ایالت های مختلف این طرح را به صحن کنگره بیاورد و سناتورهای راستگرای جمهوریخواه را وادار کند که این طرح حیاتی را تصویب کنند.
برنی سندرز و سیاست خارجی
در عرصه سیاست خارجی نیز برنی سندرز مواضع مترقیانه تر و فعالتری نسبت به کاندیداهای دیگر حزب دمکرات اتخاذ کرده است. وی در یکی از ویدیوهای تبلیغاتی خود با اشاره به کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد و برکناری مصدق، از حق مردم ایران برای استقلال دفاع کرده است. در همین ویدیو برنی سندرز به کودتای آمریکایی پینوشه بر علیه سالوادور آلنده، جنگ ویتنام و جنگ بر علیه صدام حسین اشاره می کند و بر ضد مردمی بودن تمامی این سوابق تاریخی آمریکا تاکید می کند[7]:
بعد از خروج دونالد ترامپ از برجام و بالا گرفتن خطر جنگی جدید و ویرانگر در خلیج فارس، برنی سندرز بر فعالیت های صلح طلبانه خود افزود و با هدف گرفتن ابرشرکت های نظامی-صنعتی و بودجه کلان ۷۶۰ میلیارد دلاری دونالد ترامپ، پیشنهادهای مشخصی در کنگره مطرح کرد. جناح پیشرو و میانه حزب دمکرات که بعد از انتخابات مجلس نمایندگان ابتکار عمل هایی را به دست گرفته بود، طرح هایی برای پایان دادن به جنگ خانمانسوز یمن در این مجلس تصویب کردند که با وتوی دونالد ترامپ معلق شد.
تحولی که در جریان انتخابات مجلس نمایندگان در سال ۲۰۱۸ رقم خورد باعث شد که گروه جدیدی از نمایندگان پیشرو جوان و سوسیال دموکرات بعد از سالها وارد مجلس نمایندگان شوند که می توانند تحولات مثبتی را در آینده رقم بزنند.
در کنار روشهای تبلیغاتی دقیق برای مطرح کردن شعارهای مردمی وارایه برنامه های مشخص اجتماعی رفاه طلبانه، برنی سندرز و تیم او به طور مستمر قدرت مسلط سیاسی-اقتصادی یا الیگارشی اَبَرثروتمندان را نشانه گرفته اند. برنی سندرز در یکی از تیزرهای تبلیغاتی خود در اینستاگرام بنام: ” برنی سندرز به وال استریت می رود.” و در حالی که در این خیابان با دوربین حرکت می کند به بینندگان این تیزر تبلیغاتی می گوید:
” در این خیابان مرکز بورس نیویورک قرار دارد. من میدانم که بسیاری از مردم گمان میکنند مرکز قدرت واقعی در ایالات متحده آمریکا در شهر واشنگتن، در کنگره و در کاخ سفید است. این موضوع لزوما صحیح نیست. قدرت واقعی در اینجا است که شش موسسه مالی و بانکی عظیم قرار دارد که با داشتن دارایی بالغ بر ۱۰ تریلیون دلار ۵۰٪ درآمد ناخالص ملی این کشور را در اختیار دارند.”
او در همین ویدیو به لابی گری این ابرثروتمندان در کنگره و کاخ سفید اشاره می کند که با تمام توان در مقابل افزایش حداقل حقوق کارگران ایستاده اند و بودجه های رفاهی و تامین اجتماعی توده های مردم را نشانه گرفته اند. برنی سندرز در ادامه همین تیزر تبلیغاتی به معرفی این لابی گران می پردازد و با نام بردن از تک تک آنها شیوه های استدلالی نئولیبرالی آنها را افشا می سازد.
برنی سندرز در تیزر تبلیغاتی دیگری در فیسبوک گروه دیگری از این لابی گران بیلیونر را با نام افشا می کند و روشن می سازد که چرا آنها با اتحادیه های قدرتمند کارگری دشمنی می ورزند و از زبان خود آنها ریشه های نئولیبرالی و ضد مردمی اندیشه های این قدرتمندان در دولت پنهان آمریکا را نشان می دهد. او همچنین روشن می سازد که چرا و چگونه همین لابی گران بیلیونر در همراهی با رسانه های بانفوذ تبلیغاتی، با شعارها و برنامه های مترقی سوسیال دموکرات هایی مثل او مخالفت می ورزند و افکار عمومی را فریب می دهند[8] برنی سندرز و نئولیبرالیسم امریکایی
هسته اصلی نئولیبرالیسم مسلط بر سرمایه داری شرکتی جهانی بر “مقررات زدایی” از فعالیت های مالی-تجاری این شرکت های فراملیتی بنا شده است. دونالد ترامپ و تیم قدرتمند حامی او در کنگره تحت تسلط جمهوری خواهان راستگرا و اَبَرثروتمندان وال استریت با فراهم کردن معافیت مالیاتی تریلیون دلاری برای این شرکت ها و توسعه بخش خصوصی در عرصه هایی چون بهداشت و آموزش، به سیاست هایی که از دوره ریگانیسم اقتصادی شروع شده بود، دامنه وسیع تر و ویرانگر تری بخشیدند. برنی سندرز و دموکرات های پیشرو حامی او هوشیارانه وبا جدیت با این برنامه ریزی های نئولیبرالیستی مقابله می کنند. برنی سندرز در تیزرهای تبلیغاتی خود و مصاحبه های متعدد با رسانه های مختلف، بر برنامه های اصلاح طلبانه رادیکال (در ابعاد سرمایه سالاری آمریکای شمالی) اصرار می ورزد. او برنامه بهداشت همگانی، آموزش دانشگاهی رایگان و عمومی و حداقل حقوق ۱۵ دلاری را با افزایش مالیات بر شرکتهای قدرتمند و ابرثروتمندان قابل اجرا می بیند و می داند که باید با قدرت مسلط درگیر شود تا این برنامه ها را به پیش ببرد:
” فکر می کنم من تنها نامزد ریاست جمهوری هستم که به شما می گویم که در تحلیل نهایی، این کافی نیست که ما در مورد خدمات بهداشتی-پزشکی برای همه صحبت کنیم و یا در مورد شرایط بحرانی آب و هوایی بحث کنیم ، بلکه باید درک کنیم، دلیلی وجود دارد که در عرض ۳۰ سال گذشته یک درصد ثروتمند بالای جامعه شاهد افزایش ثروتشان به ۲۱ تریلیون دلار بوده اند ، در حالی که ثروت نیمه پایینی جامعه کاهش پیدا کرده است؛ و یا اینکه ۵۰۰۰۰۰ نفر در خیابان ها می خوابند و یا حتی اینکه ما تنها کشور ثروتمند و پیشرفته دنیا هستیم که خدمات پزشکی ملی و همگانی تضمین شده نداریم؛ و یا مرخصی زایمان برای والدین و مرخصی استعلاجی با حقوق نداریم. همه اینها دلیلی دارد. و تمام این مبارزه انتخاباتی ما به خاطر این دلایل و اوضاع است. اگر تغییر و تحول واقعی می خواهید باید یک انقلاب سیاسی اتفاق بیفتد. و این به چه معنا است؟ معنایش این است: ما باید با قدرت وال استریت و شرکتهای بیمه، شرکتهای داروسازی، مجتمع های صنعتی-نظامی، و مجتمع های زندان های خصوصی درگیر شویم… به همین دلیل است که من بدون رودربایستی به شما می گویم: من از این افراد قدرتمند نمی ترسم؛ اینها می خواهند مرا به خیلی چیزها متهم کنند و می گویند من یک خطر جدی برای موجودیت حزب دموکرات هستم! خب باشد! بله، ما می خواهیم با این ساختار قدرت درگیر شویم![9]”
برنی سندرز در مصاحبه ای با “جیمی کیمل”(Jimmy Kimmel) و تیزر تبلیغاتی خود با صراحت بیشتری به این قدرتمندان الیگارشی مالی آمریکا اشاره می کند:
” بزرگترین مشکل ما مجلس سنایی است که هیچ کاری نمی کند چون بسیاری از این ها بوسیله شرکت های سوخت فسیلی خریده شده اند! این شرکتها بیشتر به فکر سودهای هنگفت کوتاه مدتشان هستند تا آینده کره زمین… ببینید ما زورمان به این نمایندگان شرکت ها نمی رسد، اگر به سراغ غولان ثروتی مثل برادران کوک و سه خانواده ای نرویم که به تنهایی نیمی از ثروت آمریکا را در اختیار دارند. همه اینها؛ وال استریت، شرکتهای عظیم بیمه و دارویی و شرکتهای صنعتی نظامی هر ساله صدها میلیارد دلار برای نفوذ در انتخابات و سیاستگذاری در کنگره خرج می کنند… ما به یک انقلاب سیاسی واقعی در آمریکا نیاز داریم که به جای حکومت این یک درصدی ها شاید و فقط شاید بتوانیم حکومت مردم برای مردم و توسط مردم را جایگزین کنیم.[10]”
برنی سندرز تا کجا پیش خواهد رفت؟
آیا واقعا برنی سندرز کاندیدای ریاست جمهوری برای مقابله با کنگره ای که در مقابل او خواهد ایستاد، برنامه مدونی در اختیار دارد؟ آیا می تواند از پس دولت پنهان و مافیایی ابرثروتمندان و وال استریت برآید؟ این سوالات و نکات مبهم دیگر در شیوه ریاست جمهوری برنی سندرز شاید به پاشنه آشیل برنامه های او و طرفدارانش تبدیل شوند. خود او در یکی از مصاحبه های خود با شبکه مترقی و مستقل “ترکهای جوان” Young Turks Network به امکان درگیری سرنوشت ساز با این الیگارشی قدرت در صورت رئیس جمهور شدن اشاره می کند. وی در مواجهه با این سوال که در صورت برنده شدن در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۰ اگر جناح راست حزب دموکرات و سنای جمهوری خواه راستگرا در مقابل برنامه های ترقی خواهانه او بایستند، چه خواهد کرد، به این شکل پاسخ می دهد:
“خب، همانطور که بارها گفته ام تغییر واقعی از واشنگتن دی سی و مراکز قدرت سرچشمه نمی گیرد؛ تغییر واقعی از میان میلیون ها مردم واقعی بوجود می آید. به عنوان رئیس جمهور آمریکا من هرگز خود را در اتاق بیضی کاخ سفید محبوس نخواهم کرد… استراتژی این رئیس جمهور رفتن به میان مردم خواهد بود و بسیج کردن این مردم بر علیه طمع و حرص این شرکت های بسیار ثروتمند. شاید من یگانه رییس جمهوری خواهم بود که این چنین در مقابل اینها خواهم ایستاد. ما حکومتی را نمی توانیم تحمل کنیم که توسط ثروتهای عظیم و قدرت های غیر پاسخگو اداره می شود. تنها راهی که ما می توانیم این تحولات را ایجاد کنیم به میدان کشیدن میلیون ها مردمی است که این حکومت مال آنهاست و باید برای آن مبارزه کنند… این روش رئیس جمهور برنی سندرز خواهد بود. … و من موافق هر تغییری حتی در قانون اساسی ایالات متحده خواهم بود که به این وضع ناهنجار قدرت بی حساب پول و ثروت در جریان انتخابات پایان دهد. ما حتما به طرف لغو قانون “اتحاد شهروندی” Citizen United خواهیم رفت تا بتوانیم انتخابات واقعا آزاد با بودجه های عمومی انجام دهیم. واقعا بسیاری از محافظه کاران واقعی نیز مخالف این قانون هستند و به نفوذ پول و قدرت در انتخابات واقعی اعتراض دارند.[11] “
به نظر میرسد که برنی سندرز به خوبی آگاه است که در صورت رئیس جمهور شدن درگیر چه نبرد پیچیده و سختی با الیگارشی آمریکایی خواهد شد، ولی روش هایی که پیشنهاد می دهد زمانی کارا خواهد بود که او و “دموکرات های سوسیالیستی” که از او حمایت می کنند وارد فاز متحد کردن زحمتکشان و نیروهای مترقی دیگر در اتحادیه ها و سازمان های قدرتمند شوند و از یاری گرفتن از نیروهای چپ مترقی هراسی نداشته باشند. تیزرهای تبلیغاتی او در مورد متحد کردن کارکنان مک دونالد، آمازون و به ویژه معلمان آمریکا نشان میدهد که او از این نکته نیز آگاه است. در این رابطه “مارک گرونبرگ” در مقاله ” کارگران باید ابزار تولید را کنترل کنند. ” می نویسد: “برنی سندرز این بار به شکلی متفاوت از چهار سال قبل به مبارزه می پردازد. او به طور شخصی با چندین نفر از رهبران اتحادیه ها ملاقات یا تلفنی با آنها صحبت کرده که راندی وینگارتن رئیس ا اف تی ، رئیس اتحادیه فولادگران لئو جرارد، و رئیس خدمات کارکنان ماری کی هنری از آن جمله اند.”
در همین ارتباط، برنی سندرز به روزنامه واشنگتن پست می گوید:
“ما اکنون می توانیم به سوی اقتصادی برویم که کارگران فکر نکنند فقط یکی از دندههای ماشین اند، آن ها در شغل خود قدرت دارند و می توانند تصمیمگیری کنند… دموکراسی فقط فرصت داشتن برای رای دادن نیست. معنی واقعی دموکراسی، داشتن کنترل بر زندگی خود است.”
امریکای برنی سندرز اگر صورت واقعی به خود بگیرد، وارد یک فاز بسیار متفاوتی از تحولات و یا شاید انقلاب اجتماعی می شود که در تحولات بین المللی قرن بیست و یکم تاثیرات شگرف و ماندگاری خواهد داشت. نیروهای پیشرو و مترقی چپ در سراسر جهان به ویژه اروپا از نزدیک حرکت برنی سندرز و هواداران او را دنبال می کنند و با امیدواری به آینده جهان قرن بیست و یکم چشم دوخته اند.
سرمایه داری، عشیره ای تر، فرقه ای تر و رانتی تر از همیشه
ژاکوبن: گفتگوی جو هینز با جوزف ضاهر
پروین اشرفی
• علیرغم جنگ طولانی و فجایعی که به بار آورد، نیروهای عمیقا درگیر در منازعه سوریه حتی از سوی چپ ها هم درست درک نمی شوند. عاملان عمده، غالبا در چارچوب الفاظ فرهنگی دیده می شوند، مثلا “سنی ها در مقابل شیعه ها”، یا “اسلام گرایان بر علیه سکولارها”. نشانی از یک بحث و گفتگوی سازنده در مورد آن دینامیسم طبقاتی ای که حتی پیش از منازعات ۲۰۱۱ دولت و جامعه سوریه را شکل داده بود، نیست. جوزف ضاهر با جو هینز در مورد عمق منشاء منازعه، دلایل بقاء رژیم اسد و در باره استراتژی وی در طرح “سوریه نوین”، به گفتگو پرداخته است …
در سپتامبر ۲۰۱۱ یاسین الحاج صالح شخصیت چپگرای سوریه هشداد داد که انقلاب در حال ورود به “یک وضعیت سرنوشت ساز، مستعد تخریب” می باشد. اولین اعتراضات صلح آمیز آن بهار، توسط دیکتاتوری بشار اسد به طرز وحشتناکی سرکوب گردید و در تابستان به یک قیام مسلحانه مبدل شد. با این وجود، امروز با گذشت هشت سال از این “وضعیت سرنوشت ساز”، این رژیم اسد است که پیروز شده است.
علیرغم جنگ طولانی و فجایعی که به بار آورد، نیروهای عمیقا درگیر در منازعه سوریه حتی از سوی چپ ها هم درست درک نمی شوند. عاملان عمده غالبا در چارچوب الفاظ فرهنگی دیده می شوند، مثلا “سنی ها در مقابل شیعه ها”، یا “اسلام گرایان بر علیه سکولارها”. مثل همیشه جنگ به یک مسئله ژئوپلیتیک ناب تقلیل یافته است با مفروض شمردن اینکه عوامل هدایت کننده آن صرفا نایبین آمریکا و مخالفان (یا مخالفان متحد) بین المللی آن می باشند.
نشانی از یک بحث و گفتگوی سازنده در مورد آن دینامیسم طبقاتی ای که حتی پیش از منازعات ۲۰۱۱ دولت و جامعه سوریه را شکل داده بود، نیست. البته که این دینامیسم تأثیر تعیین کننده ای در قیام و قدرت رژیم در سرکوب آن داشته است. چنانچه بخواهیم استراتژی رژیم اسد را در طرح “سوریه نوین” و اینکه چگونه با برنامه های متحدین روسی و سوریه ای اش تلاقی میکند را بفهمیم، امروز درک این عناصر اجتماعی منازعه بسیار حائز اهمیت است.
جوزف ضاهر مولف کتاب “سوریه پس از قیام ها : اقتصاد سیاسی مقاومت دولت” (Pluto, ۲۰۱۹) می باشد. او با جو هینز در مورد عمق منشاء منازعه، دلایل بقاء رژیم اسد و در باره استراتژی وی در طرح “سوریه نوین”، به گفتگو پرداخته است.
جو هینز: ژیلبر آشکار واژه “پدرسالار” را بکار میبرد تا آن دسته از کشورهای عربی زبان دنیا را که در آن دارودسته های خانوادگی “صاحب” هم دولت و هم سرمایه می باشند، توصیف کند: مانند مراکش، عربستان سعودی و دیگر کشورهای حوزه خلیج. او در عین حال کشورهای دیگری مانند مصر و تونس را “نو – پدرسالار” توصیف مینماید – کشورهایی که در آن خویشاوندی، تملک سرمایه و کنترل دولتی با یکدیگر هم پوشانی دارند، اما نه تا آن حد. شما سوریه را در گروه اول جای میدهید. چرا؟
جوزف ضاهر : استفاده ژیلبر آشکار از نظام پدرسالار و نظام نو – پدرسالار بسیار مفید بود. منظور من از نظام “پدرسالار” همانا خصوصی سازی کامل یک حکومت در درون یک خانواده و شبکه های متعلق به آن می باشد. این امر، سرنگونی این حکومت را بسیار سخت تر از حکومت های “نو – پدرسالار” مینماید که نام برده اید، جایی که بخش های کلیدی ای از قدرت قادر شدند ضمن حفظ شکل اصلی نظام ، بن علی و مبارک را برکنار نمایند.
در سودان و الجزایر که این روزها شاهد بروز قیام های عظیمی هستند، فرایند نو – پدرسالار در جریان بوده است، اگرچه قدرت واقعی توسط بالاترین مقام های ارتش حفظ میگردد. این امر به سطح سوریه نرسیده است، جایی که قدرت بوروکراتیک، نظامی و مالی کاملا در اختیار یک خانواده و شبکه گسترده آن قرار دارد.
جو هینز: با توجه به این سیر تسلسل، آیا میتوانید تحول سیاست های دولتی از “شرکت گرا” به “نئولیبرال” را توضیح دهید؟
جوزف ضاهر : بسط سیاست های نئولیبرال و تضعیف سازمان های شرکت گرا – مانند حزب بعث، شبکه های دهقانی و فدراسیون عمومی اتحادیه های کارگری – با رئیس جمهور شدن بشار اسد در سال ۲۰۰۰ همراه بود. این شبکه ها هرگز بنا نبود روستائیان و کارگران را قدرتمند سازند، بلکه ارگان های کنترل و حامی پرور بودند. با این حال پس از سال ۲۰۰۰ کمتر مورد استفاده قرار گرفتند.
فراموش شده است که حافظ اسد (پدر بشار) وقتی که در مقابل جناح رادیکال حزب بعث به قدرت رسید (در سال ۱۹۷۱)، یا باید نابودی نهادهای موجود را انتخاب میکرد و یا استفاده از آنها را. اولین کسانی را که او سرکوب کرد بعثی ها بودند و چپ های دیگر خارج از حزب. او نهادها را به مثابه شبکه های کنترل حفظ نمود، ضمن اینکه در صدد همدستی با بخش هایی از بورژوازی، بویژه در دمشق بود.
اما می بینید که از اواسط تا اواخر سال های ۱۹۷۰ “گشایشی” در سرمایه رخ داد که با بحران های مالی در سال های ۱۹٨۰ گسترده شد. تشویق بانک های خارجی، سرمایه گذاری خارجی و غیره با بشار سرعت گرفت. این تغییر وسیع، با تضعیف پیوندهای رژیم با پایه اجتماعی تاریخی خود – از جمله طبقه متوسط روستایی و کارگران، بخصوص در بخش های دولتی – و اتکاء به طبقه متوسط شهری و بخش های معینی از بورژوازی همراه بود.
بشار مانند پدرش نبود. او در دمشق و در میان ثروتمندترین اقشار جامعه بزرگ شد و در بریتانیا تحصیل کرد. در سال های ۲۰۰۰ نسل جدیدی از تکنوکرات ها بودند که سیاست های کلاسیک نئولیبرال را وضع و تصویب کردند. آنها میگفتند “این راه حلی است برای سوریه”. اما حرکت کلی از یک دولت سرمایه دار به یک حالت پدرسالار – نئولیبرال از اواخر سال های ۱۹۷۰ شروع شد.
جو هینز: آیا هنگامیکه از اتکاء رژیم به سازمان های توده ای در سال های ۲۰۰۰ کاسته شد، طبقات توده ای قادر شدند سازمان های مستقلی را ایجاد کنند که از طریق آنها خود را از نظر سیاسی بیان داشته و مطالباتشان را طرح کنند؟
جوزف ضاهر : در ابتدای سال های ۲۰۰۰ بیش از ۱۷۰ کلوپ های بحث در سراسر سوریه وجود داشت. برخی از آنها – از جمله کردها و آسوری ها و غیره – بیشتر به مقولات مربوط به حقوق دموکراتیک ملی و گاها به مقولات دیگری مانند اقتصاد و دولت توجه داشتند. چپ گراها هم بودند. کلوپ های کوچکی از مردم هم بودند که بر پایه چپ سازماندهی می کردند. مثلا گروهی بود ملهم از Attac (کمپین مالیات بر معاملات مالی). فقط با گذشت یکسال اکثر کلوپ های بحث با زور بسته شدند، مردم مورد حمله قرار گرفتند.
دانشجویانی هم بودند که تلاش میکردند مستقل از اتحادیه اصلی دانشجویان سازماندهی کنند، بخصوص در رابطه با انتفاضه فلسطین در سال ۲۰۰٣. آنها توسط رژیم سرکوب گردیدند زیرا به مثابه تهدیدی دیده میشدند که ممکن است به چیزی رادیکال تر بسط داده شود. هر بار که کارگران تلاش کردند در مقابل سیاست های لیبرالی سازماندهی و یا مقاومت کنند – اعتصاباتی نیز وجود داشت – توسط رژیم یا در اشتراک با فدراسیون عمومی اتحادیه های کارگری متعلق به رژیم سرکوب شدند. هیچ تلاشی برای سازماندهی مستقل اتحادیه ای – بعنوان مثال مانند مصر – وجود نداشت. و ما میتوانستیم این را در قیام (۲۰۱۱) ببینیم که هیچ گروه توده ایی که مشخصا بر پایه طبقاتی سازماندهی کند، وجود نداشت. ظرفیت های گروه هایی که از ارگان های دولتی مستقل باشند، بسیار زیاد محدود بود. اتحادیه های کارگری و انجمن های حرفه ای در اواخر سال های ۱۹۷۰ نقش مهمی ایفا میکردند، اما آنها تقریبا کاملا سرکوب گردیده و با سازمان های رژیم ساخته جایگزین شدند.
جو هینز: آیا هیچ چیز از این اتحادیه ها در دهه های بعد باقی ماند – نه به عنوان یک نهاد بلکه به عنوان فشار حافظه جمعی؟ آیا شخصیت هایی وجود داشتند که بر سال های ۱۹٨۰ و ۱۹۹۰تأثیر گذاشته باشند ؟
جوزف ضاهر : متأسفانه هیچ سازمانی دوام نیاورد و از اعتصابات و تظاهرات های مهم که در سرتاسر سوریه در سال های ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹٨۰ رخ داد، به سختی خاطره جمعی باقی مانده است. این تاریخ برای نسل جدید معترضان سال ۲۰۱۱ شناخته شده نبود – فقط برای نسل های قدیمی، یعنی برای کسانی که در جنبش ها و گروه های جپ گرا درگیر بوده اند، شناخته شده بود.
بسیاری از چپ های برجسته گذشته در کمیته های هماهنگی محلی مختلف و نهادهایی که در طول قیام پا گرفتند، بطور مستقل ، و نه از طریق سازمان های سیاسی رسمی، فعالیت میکردند. بسیاری نیز در ائتلاف متشکل ۱۴ سازمان چپ گرا و دموکراتیک – مانند الوطن، یا “ملت” – که مخالفان قدیمی را با نسل های جوان تر گرد هم آورد، درگیر بودند. اما این ائتلاف در سال ۲۰۱۲ ناپدید گشته و با سرکوب اکثر اعضاء خود روبرو شد.
جو هینز: در شمال سوریه گروه های کرد در طی سال های ۲۰۰۰ در هر دو زمینه ملی و اجتماعی دست به سازماندهی زدند. چرا چنین تفاوت آشکاری با بقیه مناطق کشور وجود دارد؟
جوزف ضاهر : البته سازماندهی و مقاومت کردها در سوریه سابقه ای طولانی دارد. اولین حزب سیاسی کرد در سوریه در اواسط سال های ۱۹۵۰ تأسیس شد – قبلا اکثرا عضو حزب کمونیست سوریه بودند، اما از آنجائیکه این حزب “ناسیونالیستی” بود، از حقوق آنها دفاع نکرد، در نتیجه بسیاری آن را ترک کردند.
بیش از ۱۰ حزب کرد در آستانه قیام وجود داشت، برخی بسیار شخصیت محور بودند و برخی نیز در سطح توده ای سازماندهی میکردند. مثلا یه کیتی، حزب بسیار مهمی که در سال های ۱۹۹۰ توسط کردهای سابقا چپ – ملی تأسیس گردید. اعتراضات در سال ۲۰۰۴ به مناطق کردنشین اطراف سوریه بسط یافت. آنها بر اساس مخالفت با تبعیضی که با آن روبرو بودند، و همچنین در رابطه با مقولات اجتماعی اقتصادی سازماندهی میکردند. مناطقی که بیشترین جمعیت کرد را دارد، علیرغم اهمیت آن برای کشاورزی و نفت، از نظر تاریخی نیز فقیر ترین هستند. اما استفاده بیشتر از گفتمان اجتماعی اقتصادی لزوما به معنای سازماندهی بر اساس طبقه نبود. حتی وقتی که به حزب اتحادیه دموکراتیک – PYD – حزب خواهر برادر حزب کارگران کردستان – PKK – مینگریم، می بینیم که این حزب در اواخر سال های ۲۰۰۰ شروع به ترک گفتمان طبقاتی PKK نمود.
با این وجود، نوعی از برداشت جمعی در رابطه با مسائل اجتماعی اقتصادی وجود داشت. در آغاز قیام به این گونه موارد پرداخته شد. بطور مثال آنها دفتر شرکت ارتباطات سیریاتل را در درعا که متعلق به رامی مخلوف پسر عموی بشار اسد بود، مورد هدف قرار دادند تا بگویند که “این شخصی است که از ما می دزدد.” این برداشت جمعی وجود داشت، اما عمده نبود.
جو هینز: اگرچه طبقات توده ای فاقد سازمان های خود بودند، اما هنوز شیوه های تفکر جمعی وجود داشت، از جمله در زمینه های قومی و فرقه ای، امری که در طول جنگ برجسته تر گردید. نویسندگانی چون ریما ماجد و یاسین الحاج صالح (فقط از دو تن نام میبرم) فرقه گرایی را به مثابه استراتژی ای که توسط دولت به کار گرفته میشد، مورد استدلال قرار دادند. اما آیا این فقط یک استراتژی دولتی بود؟
جوزف ضاهر : حافظ در دوران حکومت خود توزیع مجدد را مقداری حفظ کرده بود، اما در سال های ۲۰۰۰ این امر کاهش یافت و به افزایش سطح فقر انجامید. همزمان با این امر، تقویت هویت های “پدرسالار” و روابط “کهن” هم همچنان توسط رژیم تشویق میشد – از جمله روابط عشیره ای، گروه بندی در اطراف شخصیت های مذهبی و غیره، بخشا هم انصراف دولت از خدمات رسانی، جا را برای خیریه های مذهبی باز کرد.
فرقه گرایی در آغاز قیام و در مناطق مختلط تر تقویت شد. جنایات رژیم – بخصوص در حومه حمات و منطقه حمص – این روند را پرورش داد. فرقه گرایی به لطف نحوه ای که رژیم با معترضین برخورد میکرد، گسترش یافت، مثلا بعنوان سلفی، بعنوان “افراطیون” – حتی اگر آنها مسلمان نیودند – و به مثابه راهی که از آن طریق مردم را بترسانند و فرقه گرایی را هم افزایش دهند. نباید فراموش کنیم که چگونه رژیم زندانیان بنیادگرایای اسلامی و جهادیست را در آغاز قیام آزاد کرد، دقیقا بخاطر اینکه از قیام یک تعریف بیشتر فرقه گرایانه به دست بدهد.
قطعا نیروی اصلی ای که فرقه گرایی را در جامعه سوریه تولید میکرد، دولت بود. اما این بدان معنا نیست که دولت تنها نیرو بود. کافی ست که نگاهی به آغاز درگیری نظامی بین رژیم و اخوان المسلمین در اواخر سال های ۱۹۷۰ و اوایل سال های ۱۹٨۰ بیاندازیم. اخوان المسلمین از فرقه گرایی استفاده کرد تا خود را به مثابه نماینده جامعه اهل سنت در سوریه به تصویر بکشد. این امر هیچگاه متحقق نشد، زیرا جامعه اهل سنت دارای یک هویت سیاسی واحد نیست – در واقع این جامعه دارای تنوع اجتماعی و سیاسی بسیاری می باشد.
جو هینز: اگر یکی از دلایل استحکام رژیم، استفاده از “فرقه گرایی” باشد – که شکاف های سیاسی مابین اپوزیسیون را بر می انگیزد- دلیل دیگر، توانایی خود رژیم در نگاه به مذاهب و زبانهای گذشته و غیره است. بطور مثال میتوانیم از روابط رژیم با سنی های سرمایه دار – “سرمایه دارهایی که اهل سنت هستند” – در سال های ۲۰۰۰ نام ببریم.
جوزف ضاهر : دقیقا. غلط است که بگوییم این یک رژیم علوی است. اما میتوانیم بگوییم رژیم دارای ویژگی برتری علوی می باشد، بخصوص در رابطه با خدمات امنیتی که رده های بالاتر آن اغلب مستقیما به خانواده اسد مرتبط هستند. چنانچه فقط یک رژیم علوی بود، مدتها پیش از این از بین میرفت – به همین دلیل مهم است که گفته شود این یک رژیم پدرسالار است که از ابزار مختلف سرکوب و شبکه های متنوع استفاده میکند، چه از طریق تفاوت های فرقه ای و چه ورای این تفاوت ها.
جو هینز: با این وجود در سال های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ فرقه های چندی حتی در سازمان های ضد فرقه گرایی وجود داشته اند. فقط به وضعیت PYD و کردها نگاه کنیم. اگرچه گرایشات چندی در میان چپ های انگلیسی زبان این حزب را به مثابه یک حزب مترقی، حتی انقلابی، مدافع تغییر می بینند، بقیه رابطه آنها با رژیم و ایالات متحده را مورد نقد قرار میدهند. پیوندهای این حزب با قبایل عرب زبان و سایر گروه های عربی، معمولا مبالغه آمیزترین نمودهای حزب را هم تضعیف میکند. اما هیچکس منکر این نخواهد بود که آنها زیرک بوده و از نظر تاکتیکی هم با خطر مرگباری از سوی ترکیه تحت حمایت آمریکا روبرو می باشند و از اواخر سال ۲۰۱٣ موجودیتشان از سوی داعش مورد تهدید قرار گرفته است.
جوزف ضاهر : داشتن یک استراتژی پایدار در چنین جنگ هایی سخت است، اما روشن است که هدف PYD این بوده است که نفوذ خود را بر هر منطقه ای که میتواند، تقویت نماید حتی از طریق روابط کوتاه مدت با عاملان موجود در آن مناطق. باید بخاطر بسپاریم که PYD عامل اصلی در “خیابان کرد” در آغاز قیام نبوده است – در واقع هیچ حزب کرد هم عامل اصلی نبود. عمدتا شبکه های جوانان بودند. حزب یه کیتی – که بهرحال قبلا بخاطر تفرقه ها ضعیف شده بود – در این جنبش بود و جزب کوچک تر جنبش آینده کرد که هنوز هم نفوذهایی داشت. پس از ۲۰۱۱، کمیته های هماهنگی محلی وجوذ داشتند که در سرتاسر مناطق کرد نشین در حال سازماندهی بودند، و آنهم عمدتا در شهرها و در همکاری با اقوام دیگر، چه عرب و چه آسوری و یا سریانی. حزب PYD در واقع در اواسط سال ۲۰۱۲ به یک حزب عمده سیاسی کرد تبدیل شد و آنهم زمانی که رژیم از مناطق متعددی عقب نشینی کرد تا بر مناطق دیگری متمرکز شود. به PYD اجازه داده شد که ظرفیت های سیاسی و نظامی خود را بسازد. اما این اتهام که PYD “آلت دست” رژیم است، کاملا غلط می باشد. هر دوی این عاملان، در مقاطع مشخصی با یکدیگر همکاری کردند، اما این امر به یک رابطه طولانی مدت تبدیل نشد. PYD میخواست خطی را دنبال کند که از رژیم و اپوزیسیون مستقل باشد. این امر نباید از انتقاد ما به PYD ممانعت بعمل بیاورد. همانگونه که گفتم اگرچه تفاهمی بین این دو وجود داشته است، اما PYD با رژیم متحد نیست. یکی از نمودهای آن امتناع مستمر رژیم از برسمیت شناختن هر گونه حقوق کردهاست. هنگامیکه رژیم در سال ۲۰۱۶ حلب را به تصرف خود در آورد، مناطقی را که در کنترل PYD بود را نیز به تدریج باز پس گرفت، زیرا نمیتوانست با یک نیروی قدرتمند دیگر هم سروکار داشته باشد. بشار اسد و دیگر مقامات، PYD را متهم می کنند که “دست نشانده اصلی” و “آلت دست” آمریکاست و گفته اند آنرا “داغان” خواهند کرد، و رقه (پایتخت پیشین داعش که اکنون در تصرف PYD است) را منطقه ای اشغال شده در نظر میگیرند. بطور مثال روس ها در عفرین به PYD فشار آوردند که با رژیم معامله کند، تحت این عنوان که “اگر شما همه تسلیحات سنگین خود را بردارید و به رژیم تحویل دهید، ترکیه وارد این منطقه نشده و به آن تجاوز نخواهد کرد.” PYD این را نپذیرفت و نتیجه اش هم اشغال عفرین توسط ترکیه در سال پیش بود. اگر چه هم اکنون مذاکراتی در جریان است، اما رژیم هر گونه شرطی را که از سوی PYD برای فدرالیسم و یا عدم تمرکز طرح شد، رد کرده است. غلط است که گفته شود آنها متحد یکدیگرند، حتی اگر در برخی از نقاط مابین آنها تفاهماتی هم وجود داشته است.
جو هینز: با نگاهی به گذشته آیا فکر می کنید عدم همکاری توده مردم کرد- عرب بعد از ۲۰۱۲ اجتناب ناپذیر بود، با در نظر گرفتن ضعف تاریخی اینگونه سازماندهی توده ای و در واقع این حقیقت که ترکیه نقش مهمی در “اپوزیسیون در تبعید” ایفا کرد؟
جوزف ضاهر : فکر میکنم باید بین سوسیالیسم از پائین و سازمان های توده ای فرق قائل بشویم. بدیهی است که غیبت طولانی مدت این سازمان ها، ضعفی در قیام سوریه بود. اما سازماندهی جمعی در پائین وجود داشت – کمیته های هماهنگی محلی و متعاقبا شوراهای محلی قادر بودند تسلط دولت را به چالش بکشند. در تابستان ۲۰۱۲ هنگامیکه مناطق بزرگی از کشور از کنترل رژیم خارج بود، آنها در دروازه های دمشق بودند. آنها در رابطه با انقلاب سوریه رادیکال بودند. به این معنا که دولت در مناطق معینی ناپدید شده بود، بنابراین شما شکلی از قدرت دوگانه داشتید. اکثریت قریب به اتفاق یک گفتمان دموکراتیک غیر فرقه گرا را ترویج کردند. برخی نیز مطالبات سیاسی اقتصادی طرح نمودند. بدلیل آرایش اجتماعی- جغرافیایی قیام، و همچنین بخاطر وجود فساد، مسائل اجتماعی – اقتصادی طرح شدند، اگرچه فساد در مرکز این مسائل نبود.
متأسفانه در رابطه با مسئله کرد، سنت دیرینه ای در میان بخش های متنوع اپوزیسیون سوریه – حتی در میان برخی از چپ گرا ها – وجود دارد که حق تعیین سرنوشت کرد را رد میکند. ۱۰ تا ۱۵ درصد از جمعیت سوریه کرد هستند و عمدتا در شمال شرقی آن. اما حتی در همانجا هم آنها یک اکثریت محدود هستند، و بیش از نیمی از کردها در حلب و دمشق بودند. بنابراین آنها تمایلی به جدایی به مثابه یک دولت مستقل نداشتند، بلکه خواهان یک سیستم فدرال، غیر تمرکز، رسمیت بیشتر حقوق ملی کرد، حذف کلمه “عرب” از “جمهوری عربی سوریه” و غیره بودند، امری که اتفاقا توسط اپوزیسیون وسیعتری در اولین کنفرانس تابستان ۲۰۱۱ رد شد و نقاط ضعف اپوزیسیون سیاسی سنتی را به نمایش گذاشت.
کمیته های هماهنگی کرد از آغاز ۲۰۱۲ مطالبات خود را بیش از پیش طرح کردند، اما آنها از همان ابتدا توسط اپوزیسیون رسمی کاملا مردود شمرده شدند. هر کسی که مطالبات ملی کردها را طرح میکرد، متهم به جدایی طلبی میشد. اما اینکه بگوییم این مطالبات حتما از همین طریق متحقق میشد….. فکر میکنم امکاناتی وجود داشت، بخصوص از سوی سازمان های جمعی متشکل از پائین. تجاربی هم از سازماندهی مشترک در حلب، در شهرهای مختلط و همچنین در قامشلی وجود داشت. یعنی در همان مناطقی که کمیته های هماهنگی اش متشکل از آسوری، کرد و عرب بود. آنها با یکدیگر همکاری نموده، و مطالبات مشترکشان را با هر یک از این زبان ها طرح میکردند.
در واقع این اپوزیسیون در تبعید بود که با تکیه بر رویکرد تاریخا ناسیونالیستی عرب اش، حقوق ملی کرد را مردود میدانست. این چنین امتناعی از سوی عوامل خارجی، بخصوص ترکیه که حصور PYD در مرزهایش را بزرگترین تهدید بخود میدید، مورد حمایت قرار گرفت. بهمین جهت است که ترکیه درها را بروی سازمان های بنیادگرای اسلامی باز کرد تا به کردها حمله کنند.
جو هینز: شما در مورد “بازسازی” کسور و نیاز عظیم دولت به سرمایه گذاری خارجی نوشتید. تعجب کردم وقتی خواندم که نه روسیه و نه ایران، یعنی دولت هایی که بیشترین حمایت را از رژیم کرده اند، حاضر و یا قادر نیستند این چنین سرمایه گذاری ای را فراهم کنند. این مسئله ما را به این سئوال بر میگرداند که چه چیزی آن کشورها را به این جا کشاند که این قدر قاطعانه از رژیم حمایت کنند؟
جوزف ضاهر : بدیهی است که رژیم بدون کمک روسیه و ایران – که شامل کمک حزب الله و سایر شبه نظامیان فرقه ای می باشد – نمیتوانست خود را از نظر سیاسی، نظامی و اقتصادی حفظ کند. مداخلات این نیروها مهم بود. اگرچه دخالت رسمی وسیع روسیه در سال ۲۰۱۵ شروع شد، اما روسیه نیروهای زمینی ای در سوریه داشت که به خدمات امنیتی رژیم کمک میکرد. نیروهای مورد پشتیبانی ایران – حزب الله و سایرین – از ۲۰۱۲ نقش ایفا میکردند. این عنصر کلیدی بود.
آنها چرا دخالت کردند؟ بدیهی است که دلیل اول حفظ منافع ژئوپولیتیکی خودشان است. ما امپریالیسم را هم به مثابه منافع اقتصادی و هم منافع ژئوپولیتیکی و رابطه بین این دو، میفهمیم .
یادآوری این نکته همچنین حائز اهمیت است که این دخالت به دنبال آنچه در لیبی رخ داد، بود. روسیه احساس کرد از سوی دولت ایالات متحده مورد خیانت قرار گرفته است. چونکه آمریکا گفته بود فقط چنانچه ارتش قذافی به شهر بنغازی حمله کند، دخالت خواهد نمود. اما در عوض به یک مداخله تمام عیار علیه رژیمی که با روسیه روابط اقتصادی داشت، دست زد. حضور ایران و روسیه در سوریه همچنین به تضعیف کردن امپریالیسم آمریکا در منطقه ربط پیدا میکرد، بخصوص به دنبال شکست آمریکا در عراق، بحران های مالی بین المللی ۲۰۰٨ و خود قیام ها. باراک اوباما نه خواهان یک جنگ جدید همانند جنگ عراق در سوریه ، بلکه در عوض خواهان تفاهم مابین احزاب در قدرت و اپوزیسیون محافظه کار بود، تفاهمی که به منافع ایالات متحده خدمت کند – معمولا اخوان یا گروه های متحد اخوان .
روسیه میخواست منافع خود را با کشوری در خاورمیانه حفظ کند که با آن دارای قوی ترین روابط است. روسیه همانگونه که پوتین حتی قبل از ۲۰۱۱ گفت در صدد بود دو پایگاه دریایی خود را در آنجا گسترش بدهد. موضوع اما در رابطه با ایران متفاوت است. اولا ایران نیاز دارد که یک مسیر را برای رساندن تسلیحات به حزب الله در لبنان حفظ کند. بطور کلی استراتژی اش این است که با بازی کردن نقش “مزاحم” و با تکیه بر توانائی اش در ایجاد مشکل در مناطق دیگر، در موقعیت بهتری در مذاکره با عاملان قوی تر قرار بگیرد. ایران تلاش دارد با هر تهدید ایالات متحده و یا عوامل دیگر منطفه مقابله کند. میگوید “اگر شما به ما حمله کنید، ما قادر به حمله متقابل هستیم”، حال یا در عراق، یا در سوریه، لبنان و شاید در یمن، حتی از طریق حماس با رهبری جدید آن.
برای روسیه، مسئله حفظ متحد اصلی خودش بود. برای ایران اما به مثابه یک اهرم بود و جلوگیری از وقوع چشم انداز غیر قابل پذیرشی که برای سوریه میدید و آن اینکه مبادا سوریه به دست دشمنان منطقه ای، مانند عربستان سعودی بیافتذ.
جو هینز: چرا عدم سرمایه گذاری از سوی هر دو کشور – امری که احتمالا فرصتی بزرگی برای سود و قدرت سیاسی ایجاد می کند؟ چرا کمک به مقاومت رژیم، اما نه بازسازی آن؟
جوزف ضاهر : باید نگاهی به اقتصاد خود آنها بیفکنید. هر دو کشور با تحریم و اعتراضات اجتماعی اقتصادی داخلی روبرو هستند. تلاش پوتین در روسیه برای بالا بردن سن بازنشستگی، تظاهرات های وسیعی را برانگیخت. و در ایران اعتصابات بخش های مختلف جامعه را تقریبا مداوما میتوانید ببینید. هر دوی این کشورها، بخصوص با در نظر گرفتن تحریم های موجود، فاقد این ظرفیت هستند که بازسازی سوریه را واقعا به پیش ببرند – توجه کنید که اقتصاد روسیه فقط به بزرگی اقتصاد اسپانیاست.
این موضوع را در گفتمان رسمی روسیه میتوانید مشاهده کنید که به دنیا میگوید “اگر میخواهد بازگشت پناهندگان را به سوریه ببینید، باید هزینه بازسازی را بپردازید.” این امر برای برخی از کشورها دارای جذبه است، بخصوص برای دولت های دست راستی تر، حتی دولت های فاشیستی در اروپا – ممکن است برای برخی از دولت های لیبرال اقتدارگرا هم جالب باشد، حتی اگر آنها هنوز متقاعد نشده باشند و هنوز از شرکت در هرگونه بازسازی تا زمانیکه روندی برای یک گذار سیاسی بوجود آید، امتناع بورزند.
جو هینز: برخی با استفاده از تعریف لنین از امپریالیسم، باور بر “امپریالیسم” روسی و ایرانی در سوریه را به چالش میگیرند و ادعا میکنند که تعریف لنین در عوض بر صدور سرمایه متمرکز است….
جوزف ضاهر : دخالت روسیه عمدتا بخاطر دلایل ژئوپلیتیک، و نه مستقیما دلایل اقتصادی، شروع شد – منافع اقتصادی دارد اما آنقدر عظیم نیستند. همین امر در مورد ایران هم صادق است. در واقع عربستان سعودی، قطر و ترکیه بزرگترین کسانی بودند که پیش از جنگ در سوریه سرمایه گذاری میکردند. اگر به دنبال خواندن تحت الفظی لنین باشیم، این کشورها باید اولین کسانی باشند که از دولت سوریه دفاع کنند. در شش ماهه اول این کار را کردند. در واقع تلاش کردند تفاهمی مابین رژیم و برخی از بخش های اپوزیسیون محافظه کار بجویند، کوشیدند سرکوب را فرو بنشانند. و فقط زمانی که این کارها نتیجه نداد، آنها به حمایت از بخش های معینی از اپوزیسیون روی آوردند – آن هم از ارتجاعی ترین آن.
اکنون روسیه به گونه ای در صدد جبران خسارت است، قابل توجه ترین آن کنترل منابع طبیعی می باشد، زیرا جنگ از نظر مالی پرهزینه بود. اما همانگونه که گفتم روسیه بازسازی را دشوار میداند.
جو هینز: ضد انقلاب زیرساخت ها و صنایع را نابود کرده است. برخی از پایتخت ها ویران شده اند، برخی دیگر ثروت کسب کرده اند، مسلما آنهایی که تسلیحات جنگی میفروشند، و همچنین آنان که در بخش های بازسازی سرمایه گذاری می کنند – بنگاه های معاملات املاک و مستغلات، حمل و نقل، تولید کالاهای ثانویه، فولاد، بتون و غیره. چنانچه قرار باشد دولت این روابط و رقابت مابین سرمایه ها در “سوریه نوین” را مدیریت نماید، آیا رژیم اسد قادر است چنین کاری بکند؟
جوزف ضاهر : طبقه سرمایه دار بسیار کوچک شده است. بخصوص آنهایی که از دولت بیشتر مستقل بودند، کشور را ترک کردند. امروزه بزرگترین سرمایه دارانی که باقی مانده اند به خدمات امنیتی، و به رژیم بسیار مرتبط هستند، در غیر اینصورت نمیتوانستند رشد کنند. در حال حاضر وقتی ما از بازرگانان، تجار و دلالان صحبت می کنیم منظور کسانی است که میتوانند نفت، مقدار زیادی گندم و غیره برای دولت خریداری نمایند. به عبارت دیگر رژیم در همه جوانب پدرسالارانه تر است – پایه های اجتماعی آن فرو ریخته است. یک رژیم سرمایه داری فرقه ای تر، عشیره ای تر، حامی پرورانه تر، و رانتی تر از پیش می باشد. رشد اجاره ها، تجارت و خدمات فرایندی بود که پیش از قیام شروع شد. اقتصاد تولیدی بدجوری صدمه خورده بود و نسبت حقوق ها به مثابه تناسبی از درآمد ملی، از ٣٣ درصد قبل از جنگ اکنون به ۲۰ درصد کاهش یافته است. هر دوی این امور مدیریت طبقه سرمایه دار را آسان تر مینماید.
جو هینز: شما در کتابتان به تفصیل به قانون شماره ۱۰ می پردازید. قانونی که اثبات تملک بر خانه هایشان را برای سوریه ای ها سخت تر میکند. میلیون ها سوریه ای اکنون خارج از کشور هستند و میلیون ها نفر هم در خود کشور جابجا شده اند. آنگونه که نوشته اید قبل از ۲۰۱۱ مسکن غیر رسمی در سوریه بسیار معمول بوده است و به دلایل روشنی هم پناهندگان ممکن است صاحب سند خانه نباشند. فکر میکنید این امرچه تأثیری خواهد داشت؟
جوزف ضاهر : تهدید مردم به سلب مالکیت بر خانه هایشان واقعی است، و این هم فقط یک تهدید نیست که به کار گرفته میشود – این قانون، بسط حکم شماره ۶۶ است که در سال ۲۰۱۲ تصویب شد. این قوانین دو هدف دارند: یکم، فرصت های اقتصادی ارائه میدهند، زیرا زمینهای بیشتری را قابل دسترس مینمایند. ٣۰ الی ۵۰ در صد مسکن در سوریه غیر رسمی است. مردم بدون اینکه ثابت کنند صاحب مناطق یا ملک معینی هستند، کشور را ترک کردند. چطور ثابت کنند؟ حتی اگر شما بتوانید ثابت هم بکنید باید از اقدامات امنیتی بترسید، ممکن است مجبور شوید مبلغ معینی بپردازید و غیره. دوم، این قوانین دارای انگیزه های سیاسی نیز می باشند، بر روی حذف طبقات اجتماعی خطرناک و گروه های سرکش اجتماعی هدف گیری میکنند.
بهرحال این امر بخشا در بعثت الرضی در دمشق رخ داده است ، جایی که مبلغ جبران خسارت بسیار کم بود – و آن هم برای کسانی بود که اسناد مناسبی داشتند و در سوریه باقی ماندند. این تهدید وجود دارد و اگر در مقیاس کشوری به اجرا درآید، میتواند بسیار خطرناک باشد. در واقع مردمی که باز میگردند با تهدیدهای متعددی روبرو میشوند – تهدید جوانان به اینکه یا به سربازی بروند و یا زندانی بشوند. حتی در آنجایی که توافق نامه های باصطلاح آشتی هم وجود دارد، مردم در حال کشته شدن هستند، مانند آنچه که در درعا رخ داد، جایی که افسران نظامی و شخصیت های متعلق به اپوزیسیون، توسط نیروهای امنیتی و بقیه مورد هدف قرار میگیرند.
اگر منطقه تان تخریب شده است، به کجا میتوانید”برگردید”؟ در واقع به همین دلیل ۵ الی ۶ میلیون نفر آوارگان داخلی نمیتوانند به مناطق خود بازگردند. اگر به حلب شرقی بنگرید هنوز بسیار داغان است و خدمات دولتی بسیار بد است، همینطور در غوطه شرقی در خارج از دمشق، جایی که بازسازی وسیعی در آن صورت نگرفته است. بازسازی در حمص هم بسیار کند به پیش میرود.
و دوباره میگویم برگردند چه بکنند؟ هنوز بحران های اقتصادی وجود دارد و هیچ برنامه ای برای اقتصاد تولیدی نیست. استخدام دولتی محدود است به خانواده های سربازان و خدمات امنیتی، و نتیجتا یافتن شغل برای بسیاری خیلی سخت است. تورم بالایی نیز وجود دارد – قدرت واقعی خرید سوریه ای ها از سال ۲۰۱۱ بسیار کاهش یافته است. علیرغم آنچه که رژیم میگوید، آنها خواهان آن نیستند که اکثر قریب به اتفاق پناهندگان باز گردند. دلایل متعددی وجود دارد که چرا سخن از بازگشت امروز سخت است، علیرغم اینکه تهدیدات موجود در سایر کشورها – کشورهای اطراف و همچنین اروپا – به پناهندگان “فشار” می آورد که بازگردند.
جو هینز: بنظرم بعد از اعتراضات اولیه در سودان در ماه دسامبر، اسد اولین رهبر خارجی ای بود که عمر البشیر ملاقات کرد. آیا آنهایی که از البشیر حمایت میکردند باید در مورد رژیم البشیر و سازماندهی توده ای در خاورمیانه بطور کلی سکوت کنند؟
جوزف ضاهر: فکر میکنم هنوز انترناسیونالیسم در میان بخش کوچکی از چپ گرایان دارای اهمیت است. نه فقط به شکل لفاظی، بلکه بعنوان ابزاری در یادگیری از تجربیات معینی در خارج از کشور. اگرچه ایده های کارل مارکس به نوعی در حال بازگشت است، اما سازمان های رادیکال چپ در اروپا و ایالات متحده – نتیجتا در سرتاسر دنیا – در بحران هستند. در عین حال، بخش هایی از چپ گرایان را هم داریم که فقط بر روی امپریالیسم غرب متمرکز میشوند بدون اینکه تلاش کنند از مبارزات توده ای در خاورمیانه بیاموزند. آنها فقط به محدودیت های خودشان اشاره دارند بدون اینکه توجه کنند که این قیام ها دنیا را تکان داده است.
با این حال جنبش اشغال میدان ها از میدان تحریر سر برآورد. به مسائل پناهندگان بنگرند و اینکه چگونه بر روی کشورهای اروپایی تأثیر میگذارد – از جمله از طریق ظهور احزاب اقتدارگرا و حتی فاشیستی. روابط بین طبقات حاکم غربی و رژیم های مستبد در منطقه را میتوان بسیار بیشتر مورد نقد قرار داد. آخرین نمونه این روابط، اختصاص بودجه از سوی اتحادیه اروپا به تأمین مالی نیروهای پشتیبانی سریع سودان بود. نیروهایی که در خدمت سیاست های راسیستی ضد مهاجرت رژیم سودان می باشند. امروز همین نیروها بکار گرفته میشوند تا معترضان سودان را سرکوب کنند. کارهای بسیار بیشتری می توانست برای سوریه صورت بگیرد. کارهایی در رابطه با همبستگی بین المللی و در مورد اینکه سوریه بدهکار یک بحران عمومی در چپ نیست. اگرچه چپ قبلا پرچم انترناسیونالیستی خود را بسیار بالا می برد، اکنون اما گروه هایی داریم که بیشتر ناسیونالیستی هستند، با این یا آن کمپ کنار می آیند. این امر نتیجه مستقیم تضعیف وجدان طبقاتی است. با این وجود سرنوشت همه ما به هم گره خورده است.
*جوزف ضاهر روشنفکر و فعال سیاسیِ مارکسیستِ سوری - سوئیسی است. او دارای درجهی دکترا در رشتهی مطالعات توسعه از مدرسه مطالعات مشرق زمین و آفریقا در دانشگاه لندن است و اکنون در دانشگاه لوزان سوئیس تدریس میکند. او مولف کتابِ حزبالله: اقتصاد سیاسیِ حزب خداوند است که پاییز ۲۰۱۶ از سوی Pluto Press منتشر شد.
۲۴ ژوئیه سال ۱۹۴۵ هاری ترومن طی گفتگوی کوتاهی به استالین اطلاع داد که هم اکنون ایالات متحده آمریکا «یک سلاح انقلابی فوقالعاده پر قدرتی» را با موفقیت آزمایش کرد.
او این کار را با لحن مغرورانه، اما خوب تمرین شده و تقریبا گذرا انجام داد، او کاملا آگاه بود، که رویداد سه روز قبل در میدان آزمایش آلاماگوردو(Alamogordo) روند تاریخ جهان را تغییر خواهد داد. او که از چند روز پیش استالین را میشناخت- هنگام دیدار در پوتسدام واقع در حومه برلین- ترومن پس از مرگ روزولت به ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا رسیده بود، و، البته، از قدرت و هشیاری مصاحبش بسیار خوب آگاهی کسب کرده بود. بعقیده برخی منابع، این اظهارات با چرچیل توافق شده بود، بخصوص، برای اینکه واکنش استالین را مشاهده نمایند. هر دو میخواستند سطح اطلاع رهبر اتحاد شوروی در باره این مسئله را آزمایش کنند.
اظهارات ترومن در اصل یک تهدید بود: «میدانید، از حالا به بعد گفتگوی ما متأثر از توازن قوا، مطلقا متفاوت از آنچه که در یالتا بود، ادامه خواهد یافت». «دیپلوماسی اتمی» شروع شد. سخنان ترومن واقعا هم بدقت برگزیده شده بود، اما ویژگی سلاح را پنهان نمود. او در این باره که سخن از بمب، از بمب اتمی در میان است، چیزی نگفت. او میخواست این فکر ساده و تند را به طرف صحبت خود القاءکند: «از امروز ما دست بالا را داریم». و، البته، مطمئن بود، که این، یک برتری بزرگ است و مدت طولانی، شاید برای همیشه، دوام داشته باشد. استالین خونسرد بود. سؤال نکرد و توضیح نخواست. اما اهمیت سیاسی و نظامی گفتههای وی را درک نمود. هنگامی که جلسه قطع شد، او که وضعیت را درک نموده، بلافاصله متوجه شده بود، که غرب قصد دارد «نرخها را بالا ببرد»، خطاب به ویچسلاو مولوتف، وزیر خارجه خود، با صدای بلند گفت: «آنها در همه حال، نرخ را بالا بردند… باید همین امروز با کورچاتوفصحبت کنیم و به وی بگوئیم که لازم است کار ما را تسریع نماید». بعید نیست، که در آن لحظه استالین حتی بیشتر از آنچه که مولوتوف تصور میکرد، اطلاع داشت.
واقعا هم، ۱۶ ژوئن، هشت روز قبل از گفتگو با ترومن، کلائوس فوکس، فیزیکدان آلمانی، کمونیست و یکی از شرکت کنندگان پروژه «منهتن»، هنگام انفجار در آلاماگوردو شخصا حضور داشت و پس از این، در ۱۹ ژوئن گزارش مبسوطی در سی و سه صفحه حاوی شرح سلاح هستهای- جزئیات سازه و عملکرد آن- را که او شخصا مشاهده کرده بود، به مسکو فرستاد. آنچه که ممکن بود استالین نداند، این بود که مشاهده مستقیم و بلاواسطه آن شکاف عظیم منجر به جدایی روسیه از آمریکا فقط بعد از ۱٣ روز امکانپذیر خواهد بود و ۶ و ۹ اوت دو شهر ژاپنی هیروشیما و ناکازاکی در مدت چند ثانیه نابود خواهد شد.
تحقیقات اتمی اتحاد شوروی در آن زمان که در مقابل استالین قرار گرفت، هزاران مایل از حل مسئله فاصله داشت. در سالهای ٣٠ در عرصه اتمی تحقیقاتی بعمل آمد، اما، گذشته از آنچه که حوادث چگونه گواهی میدهند، تخصص دانشمندان روسیه بسیار عالی بود، در آستانه جنگ جهانی دوم مسکو میتوانست عمدتا به دانشکده مطالعات رادیولوژی لنینگراد تحت رهبری آبرام ایوفه تکیه کند. البته، رهبری سیاسی کشور، رهبری رده بالای حزب کمونیست، ضمن پیشبرد جنگ، توجه خود را روی تسلیحات غیرهستهای، به حل مسئله تجهیزات و تانکها متمرکز کرده بودند. آنها در فکر تسلیحات جدید نبودند. آنها عمدتا از دانشمندان خود میخواستند توجهشان را روی فنآوریهای رهگیری، به سمت تکامل سریع حفاظت در مقابل مینهای دریایی، به ساخت کشتیهای نظامی، به بهسازی فنآوری نظامی زمینی معطوف نمایند. ایده «بمب اورانیومی» (این اصطلاح آن وقتها رایج بود) مطرح شد، اما هیچ اولویتی به مطالعات در این باره داده نشد.
فاجعه ارتش اتحاد شوروی در نخستین ماههای جنگ، عواقب انتقال سریع مؤسسات صنعتی عمده و بنیادهای طراحی و مطالعاتی از مکانهای آشنای آنها در بخش اروپایی اتحاد شوروی به شرق و شمال کشور نیز مزید بر علت بود. رهبران، دانشمندان، متخصصان فنی، کارگران همراه با کارخانهها، آزمایشگاهها و تجهیزات در سردرگمی بزرگی نقل مکان میکردند. ارتباط موجود میان آنها با مشکل مواجه شد و اغلب، هفتهها و ماهها بنوعی قطع میشد. بعنوان مثال، ایوفه همراه با پرسنل و دانشکده خود از لنینگراد به شهر قازانمنتقل گردید. بر اساس اسناد اخیرا باز شده آرشیو اتحاد شوروی معلوم میشود، که در مورد مسئله اتمی در پائیز سال ۱۹۴۱ به رهبری حزب، اساسا به استالین گزارش شده بود. گزارش را لاورنتی بریا زمانی که کمیساریای امور داخلی، عالیترین رهبر همه خدمات ویژه اتحاد شوروی بود، ارائه نمود. بر اساس گزارش بریا معلوم شد، که در انگلستان و ایالات متحده تحقیقات پیشرفته در مورد استفاده نظامی از اتم انجام میشود. اطلاعات را «مأمور اطلاعاتی از انگلستان» بدست آورد و در خصوص احتمال ساخت تجهیزات انفجاری با استفاده از نیروی اتم، و در این باره، که «تأثیر استفاده از آنها تقریبا هزار برابر بیشتر است از تأثیر بمب غیراتمی هموزن آن»، توضیح داد. هیچگاه شخصیت مأموری که این اطلاعات را به اتحاد شوروی داده بود، افشا نشد، اما از نظر مسکو محتوای گزارش او کاملا مطمئن و بسیار قابل ملاحظه بود.
در پرتو این اطلاعات، گئورگی فلروف– فیزیکدان و آکادمیسن در ماه آوریل سال ۱۹۴۲ نامه هشداردهندهای به استالین نوشت و اطمینان داد، که چرخش بسوی تحقیقات اتمی ضرورت دارد. فلروف از مدتها قبل یقین داشت، که آلمانها در راه ساخت «بمب اورانیومی» گام برمیدارند. علاوه بر آن، او به این نتیجه رسید، که نه تنها آلمانها، حتی انگلیسی- آمریکاییها نیز در همین سمت حرکت میکنند: این واقعیت سکوت عجیب همه مجلات عمده علمی در باره توسعه فیزیک اتمی طی سالهای اخیر او را به شک انداخته بود. تصور میکرد، که این سکوت نشانه انجام مطالعات محرمانه است.
همه اینها ثابت میکند، که استالین قبل از اعلام ترومن بنوعی در جریان وجود طرح اتمی غرب قرار داشت. و به همین ترتیب، وضعیت نظامی و فنی اتحاد شوروی را، شاید، حتی احتمال تهدید نظامی را بروشنی درک میکرد. بگونهای که ما میدانیم برنامه حمله اتمی به شهرهای روسیه و نابودسازی میلیونها انسان تنظیم شده بود، و اساس این آمادگی دقیقا سلاح جدیدی بود، که ترومن از آن سخن گفت. احتمالا، بخاطر نامه فلروف بود که نگرانی واقعی شدت گرفت.
کمیته دفاعی کشور بنیانگذاری شد و بهترین اندیشمندان اتحاد شوروی با تأئید شخص استالین به عضویت آن انتخاب گردیدند؛ پطر کاپیتسا، آبرام ایوفه، ویتالی کلوپین، ولادیمیر ورنادسکی و البته، ایگور کورچاتوفبعضویت آن برگزیده شدند و کورچاتوف با پیشنهاد فلروف رهبری گروه پژوهش جمعی را بعهده گرفت. اما شرایط جنگی در آن لحظه اولویتهای فوری دیگری را تحمیل میکرد. ارتش آلمان با اطمینان به پیروزی حمله کرد، و در راه تسخیر استالینگراد بود. ارتش سرخ در بسیاری از جبههها عقبنشینی کرد، بسختی و به بهای تلفات سنگین مقاومت میکرد. استالین نه تنها به نتیجه اطمینان نداشت، حتی مجبور به تبعیت از الزامات قاطع و فوری وضع موجود بود. نظر او با اصرار فیزیکدان دیگر، سرگئی واسیلیویچ کاتانوف، که خود او به سمت مشاور کمیته دفاعی کشور منصوب کرده بود، مشخص شد. دقیقا همین آخری، بطوری که معلوم شد، به چنین استنتاجی رسید: «اگر آلمانیها به ساخت سلاح اورانیومی موفق شوند، آنها برتری تعیینکننده خواهند داشت». و استالین با تردید پاسخ داد: «باید خودمان را به آن تجهیز کنیم».
سال ۱۹۴۲ بود، و، البته، در میان افراد حاضر در آن جلسه، بودند کسانی که به موفقیت این کمیته با شک و تردید نگاه میکردند. از جمله، پطر کاپیتسا و خود ایگور کورچاتوف اظهار تردید میکردند. با این حال، تصمیم مهمی اتخاذ گردید: کل ساختار مهم اطلاعات شوروی، مأموران در برلین، لندن و نیویورک دستور فوقالعاده مهمی گرفتند. از آنها خواسته شد همه توانایی خود را برای جمعآوری اطلاعات در باره تحقیقات و ابتکارات دشمنان و متحدان در عرصه اتم به کار بگیرند. در عین حال، در رابطه با دانشمندان اتحاد شوروی تدابیر احتیاطی فوقالعادهای، هم برای محافظت از آنها و هم برای اینکه جدا کردن آنها از زندگی اجتماعی موجب سوءظن مأموران اطلاعاتی دشمن نشود، بعمل آمد. همانطور که حوادث بعدی نشان میدهد، اطلاعات اتحاد شوروی اگر چه مؤلفه تعیینکننده نبود، اما قابل ملاحظه بود. مأموران اتحاد شوروی در آن برهه در لندن با بهرهگیری از منابع کلائوس فوکس، فیزیکدان آلمانی هوادار اتحاد شوروی که به یکی از سرشناسترین مغزهای پروژه «منهتن» موسوم به برنامه آمریکایی ساخت اولین بمب اتمی در تاریخ بشر بدل شد، اطلاعات محرمانه بسیار مهمی بدست آوردند.
تلاشهای صرف شده برای کسب اطلاعات، صحت خود را کاملا ثابت کردند. نتایج تعیینکننده در درجه اول در لندن بدست آمد. مسکو موفق شد به نتایج کار نظری گروه فوق محرمانه دانشمندان مشغول به فعالیت در کمیته باصطلاح مائود (MAUD) که در حوالی سالهای ۱۹۴٠- ۱۹۴۱ به این نتیجه رسیدند، که ترکیب اورانیوم ۲٣۵ بهترین روش برای تولید سلاح اتمی بحساب میآید، دست یابد. انگلیسیها به این نتیجه رسیدند، که احتمال همجوشی اتمی اورانیوم ۲٣۵ توسطه آلمان نازی حداقل سه سال قبل از این در مرکز کایزر ویلهلم برلین کشف شده است. احتمال اینکه این کشف به ساخت بمب اتمی منجر شود، بسیار بالا است. اما مسئله چگونگی رسیدن به این نتیجه هنوز حل نشده است.
کمیته مائود (MAUD) با اعلام اینکه لازم است تولید پلوتونیوم و انتشار حرارتی، روش الکترومغناطیسی و استفاده از سانتریفیوژ به تعویق بیفتد، راه را هموار کرد. رسیدن به این راه حلها به سالها تحقیق، کار مستمر بهترین مغزها نیاز داست. این واقعیت، که این دادهها در اختیار دانشمندان اتحاد شوروی درگیر در مسائل اولیه و ایستاده بر سر دو راهی در همان آغاز راه قرار گرفت، این مسیر بسیار کوتاه شد. در واقع، فیزیکدانان روسیه همه راهها را رفتند.
… استالین ضمن بررسی کنفرانس برلین- پوتسدام تصمیمات لازم اتخاذ نمود که بمنظور برقراری مجدد موازنه به هر قیمتی، باید در این «مسابقه»، بموقع غلبه کند. بمت اتمی نقشه قدرتهای جهانی را دو باره ترسیم نمود، و همه به این بآور داشتند- در واشینگتن، در لندن، در مسکو. اتحاد شوروی که هم اکنون در جنگ جهانی دوم پیروز شده بود، مجددا با خطر نابودی مواجه گردید. در چنین شرایط سیاسی، راهبردی و روانی بود که عملیات «بارادینو» آغاز شد. استالین آن عملیات را چنین مینامید. نبرد بارادینو نتیجه برنامه ناپلئون بناپارتی روسیه را پیشاپیش مشخص کرد و شکست آن را از قبل تضمین نمود. همانطور که لو تولستوی با استادی در «جنگ و صلح» ثابت میکند، این نبرد با یک وضعیت مساوی پایان یافت. اما تلفات تحمیل شده به ارتش فرانسه، دشواری تجهیز، وسعت اراضی از دست رفته توسط ناپلئون، آتشوزی متعاقب آن که مسکو را درنوردید، ناتوانی در رسیدن به ارتش تحت فرماندهی ژنرالکوتوزوف، اجتناب از رویارویی و زمستان پیش روی روسیه، فرمانده فرانسوی را به عقبنشینی مهلک وادار نمود. شاید استالین با چنین نامگذاری میخواست پیروزی پولادین خود و روسیه را از پیش تضمین نماید. و مقدمات آن را هم فراهم ساخت. خشتهای قرارگرفته در شالوده این مؤسسه همه بطور محسوسی مهم و ضروری بودند، که توانستند نتیجه عملیات را از پیش تعیین کنند. لاورنتی بریا شخصیت اصلی بود. دقیقا همه قدرت را به عهده وی سپردند. کمیسر امور داخلی آینده- رهبر کمیساریای خلقی امور داخلی، او عزم قاطع خود را در رسیدن به هدفی که استالین به وی اعتماد کرده بود، ثابت کرد. همین او بود که دنیای اردوگاهی را ساخت، که ماشین نظامی و صنعتی اتحاد شوروی را به سوی پیروزی حرکت داد. او موفق شد همه تیمهای زندانیان اردوگاههایی را که خودش ایجاد کرده بود، تحت فرمان خود درآورد. هیچ کسی مثل او نتوانست ضمن بهرهگیری از حس میهنپرستی و احساس ترس به هدف خود نائل شود. او هرگز در اجرای دستورات تردید به خود راه نداد. هرگز تزلزل نشان نداد. او کسی بود که در صورت ارتکاب اشتباه حاضر به جبران آن بود. استالین این شخص را خوب میشناخت و به وی اعتماد داشت.
بلافاصله نظم قاطع برقرار گردید، و دومین مؤلفه، سیاسی و علمی بود. برای مدیریت عملیات «بارادینو» همراه با بریا دو سیاستمدار، یعنی دو شخصیت کلیدی- هم به مفهوم مقام دولتی و هم بدلیل وفاداری به رهبر انتساب گردید:گئورگی مالنکوف، دبیر حزب کمونیست، هر چند هم ظاهری و نیکولای وازنسنسکی، رئیس سازمان برنامهریزی دولتی. پطر کاپیتس و ایگور کورچاتوف– فیزیکدانان موظف شدند از همه گروه بخواهند تا الزامات اولویتها را اعلام نمایند: چه وقت، چه کسانی، چه موادی، چه تجهیزاتی و چقدر بودجه لازم است. «خشت» سوم، تعیین «بودجه نامحدود» بود. ظهور این ابزار، نه تنها غیرقابل باور، حتی غیر قابل تصور برای کسانی که از منطق سود استدلال میکنند، فقط در نظام سوسیالیستی ممکن بود. طراح آن نیز استالین بود: «همه آنچه را که برای رسیدن به هدف لازم است، بخواهید! در اختیار شما خواهند گذاشت». گفته میشود او این سخنان را خطاب به کورچاتوف گفت، و بریا لازم ندید آن را به وی یادآور شود. به سخن دیگر، شرکتکنندگان عملیات «بارادینو» از لحاظ بودجه محدودیتی نداشتند. برنامهریزی دولتی برای آنها ملغا شد و تصمیمات آنها جایگزین آن گردید. لازم نبود برای یافتن پول، افراد، ماشین وقت صرف کنند. کافی بود گوشی تلفن را بردارند. همه چیز از کوتاهترین راه و به هر قیمتی تحویل داده میشد. همه اعضای تیم، خود را «سربازان جنگ جدید علمی» میکردند و شمرده میشدند. میهنپرستی سیمانی برای تحکیم آن بود. آنها به انجام وظیفه محوله به خود ایمان داشتند.
مجموعه ساختار اطلاعاتی خارجی، بیتردید، خشت چهارم این طرح بود. مردی که تحت ریاست بریا آنها را مدیریت میکرد، پاول سوداپلاتوف بود.
بحث در این باره که وزن اطلاعات بدست آمده توسط «عاملان» مختلف صد اطلاعات خارجی در ساخت اولین بمب اتمی اتحاد شوروی چقدر بود، از جمله برای تاریخنگاران روسیه هنوز هم باز است. پاسخ دادن به این مسئله دشوار است. البته، عملیات «بارادینو» طبق برنامه غیرجامعی اجرا شد، که امکان دستیابی به هدف را در مدت چهار سال و با مشارکت دهها میلیون انسان، مرکب از دانشمندان، مهندسان، کارگران، اسیران آلمانی جنگ- هر چند آنها اتباع خارجی بودند، زندانیان عادی اتحاد شوروی- روسها و سایر ملتها و زندانیان سیاسی اخراجی از اردوگاهها فراهم ساخت. انبوه انسانهای مشتاق، همراه با انسانهای ساده، که بطور ناخودآگاه و ندانسته رفتار خصمانه داشتند، در انجام این کار مشارکت میکردند. بخش بسیار قابل ملاحظهای از آنها بدون آگاهی به هدف آن، در این کار شرکت داشتند. فقط دایره کوچک دانشمندان و سیاستمداران به اهمیت آنچه که آنها برای انجام آن تلاش میکردند، آگاهی داشتند. یک دایره حتی کوچکتر مخبران سطح بالا و دانشمندان عالیرتبه، که تعداد افراد آن تا امروز مشخص نیست، در این پروژه نقش کلیدی ایفا کردند. بسیاری از این افراد مورد نظر حتی غیرروس و غیر شهروند اتحاد شوروی بودند. آنها عمدتا اعتقادات ضدفاشیستی و در بسیاری موارد، کمونیستی داشتند، که داوطلبانه در جبهه اتحاد شوروی میجنگیدند. آنها بدلایل اعتقادی و با به مخاطره انداختن زندگی و آزادی شخصی خود عمل میکردند (کلائوس فوکس، آلمانی یکی از آنها، شاید، مهمترینشان بود).
افزون بر این، بسیاری از دانشمندان مشغول به کار در عرصه پروژههای اتمی غرب با انگیزههای مشابه، اگر چه با محتوای دیگر، دست به اقدام میزدند. اکثریت این افراد مواضع چپ و ضد فاشیستی داشتند و از اتحاد شوروی شوروی بدلیل خدمات عمدهاش در پیروزی بر نازیسم و فاشیسم طرفداری میکردند. آنها بخوبی میفهمیدند که اگر اسرار اتمی را فقط یکی از طرفین در اختیار داشته باشد، دیر یا زود چه خطراتی بروز خواهد کرد. آنها بر این باور بودند، که فقط برابری کامل در داشتن منبع انرژی اخیرا کشف شده میتواند توازن بین طرفین را حفظ نموده و از رویارویی هستهای که در مقابل آنها بمثابه چرخش شگرف تاریخ قرار گرفته، جلوگیری نماید. این افکار و شبهات ذهنانریکو فرمی ایتالیایی، آلبرت انشتین فیزیکدان آلمانی- آمریکایی، لئو سیلارد مجاری، جوزف جون تامسون و جیمسچدویک بریتانیایی، نیلز بور دانمارکی و ژولیو کوری فرانسوی را نگران میساخت. بطوریکه خودرابرت اوپنهایمر مدیر پروژه «منهتن» بعدها اذعان کرد، خود او نیز همین اضطراب را تجربه کرد. هیچ یک از آنها رازی را فاش نکردند، اگر چه برخی از آنها بعدها به دفاع در مقابل این اتهامات مجور شدند (از جمله، همان رابرت اوپنهایمر قربانی شکار جادوگران شد).
اما دیگران که همان حس نگرانی را داشتند، تصمیم گرفتند دست به عمل زده و دانسته خود از کشفیات آزمایشگاههای غربی را که در آنها کار میکردند، با دانشمندان اتحاد شوروی در میان بگذارند و برای این کار، با دور زدن عوامل اتحاد شوروی، خود بلحاظ اعتقادی به عاملان اتحاد شوروی بدل شدند. کلائوس فوکس مهمترین نقش را در همین راستا ایفاء کرد. پس از سالهای زیاد، زمانی که اتحاد شوروی به موجودیت خود پایان داد، فیزیکدان و دانشمند یوری خاریتون اعتراف نمود، که نخستین سلاح اتمی اتحاد شوروی بر مبنای نقشه بمب اتمی آمریکا که کلائوس فوکس تحویل داد، ساخته شد. و یادآور گردید، که استالین هنگام تلطیف شرکتکنندگان اصلی این مرحله با عالیترین نشان اتحاد شوروی گفت: «اگر ما فقظ یک سال تأخیر میکردیم، شاید خود ما همین ضربه را متحمل میشدیم».
نخستین بمب اتمی اتحاد شوروی با اورانیوم غنی شده در ماه ۲۹ اوت سال ۱۹۴۹ در پایگاه سمیپالاتینسک قزاقستان آزمایش شد. اسم رمز آن «صاعقه اول» بود. توازن قوا برقرار گردید.