دربارهٔ سردرگمی و سِتروَنیِ اندیشه‌های «چپ نو»

به نقل از نامه ی مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران

۱۷ تیر ۱۳۸۷

مقدمه
توده‌ای ها

مقاله ی دربارهء سردرگمی و
سترونی اندیشه‌های
«چپ
نو
» را به توصیه ی رفیقِ
عزیزی مطالعه کردم و لذت بردم و شاد شدم.
این مقاله که در ۱۷ تیرماه ۱۳۹۸
در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران،
حزب طبقه ی کارگر ایران انتشار یافته است،
مرا با خود به صحنه ی نبرد طبقاتی ای
هدایت کرد که در توصیف و توضیح شرایط آن،
خاطره ی سال‌های مبارزه
ی توده‌ای
ها
برای جلب روشنفکران صادق در کشور
به مواضع انقلابی
زنده می‌شود و ققنوس
گونه جان می گیرد
.

سردرگمی «چپ
نو»، سردرگمی ناشی از
گناهکاری آن نیست. ناشی از
نداشتن و یا دقیق‌تر دوباره گم کردن
پایبندی به اسلوب مارکسیستی ارزیابی از
جامعه طبقاتی است. همان‌طور
که در مقاله ی نامه مردم نشان داده می شود،
بازگشت است به بی‌هویتیِ ناشی از
برداشت غیرطبقاتی از جامعه و نفی
«مبارزه
طبقاتی در جهان
»!

نبرد به منظور بازگشت نیروهای
صادق چپ به جبهه ی اصلی در نبرد طبقاتی در
ایران، با مقاله ی کنونی در نامه مردم
گامی راهبری را طی می‌کند و سیرِ مضمونی
حرکت روشنگرانه را ترسیم می سازد.
کوشش جمعی و دسته شده در این
سو، وظیفه ای تاریخی است. نبردی
که آغاز به آن، هم‌اکنون جبران دیرکرد
در مبارزه
و به هدر دادن نیرو را کرده
است
.

بدون تردید موضع مقاله در صفحه
پنجم نوشتار برای ارایه ی «جایگزینی
در مقابل سرمایه داری جهانی»،
از این رو در نبرد در پیش به منظور پایان
بخشیدن به سردرگی «چپ نو»
از اهمیت درجه اول برخوردار
است، زیرا همان‌طور مقاله نشان می دهد،
دشمن طبقاتی قادر شده است در سال‌های پس
از پیروزی ضد انقلاب در اتحاد شوروی،
«استحاله پذیر» بودن
نظام سرمایه داری را به «چپ
نو» بباوراند. جایگزین
شدن مبارزه برای گذار از سرمایه داری به
سیاست «محور اصلاح سرمایه
داری» نزد این چپ، پیامد
این موفقیت دشمن طبقاتی زحمتکشان در ایران
و جهان است که مقاله ی نامه مردم برجسته
می سازد.

مقاله ی نامه مردم برجسته
می‌سازد که: «مهم تر
از همه، این باور است که باید – با کو
له
باری انباشته از تجربه‌های گرانبها، و
پیروزها و شکست ها
جایگزینی
در مقابل سرمایه داری جهانی بنا کرد
»!

این ارزیابی پاسخی دقیق و
مشخص و علمی به تضادی است که در جنبش چپ
سردرگم ایران حاکم است و سترونی آن را در
نبرد علیه دیکتاتوری سیرآب می سازد
.
فقدان جایگزین برای سرمایه
داری، فقدان ستاره ی راهنما در نبرد
استراتژیک و تاکتیکی است
.

در ایران نظام سرمایه داری ای
حاکم است که به دیکتاتوری به منظور اِعمال
برنامه غارتگرانه و استثمارگرانه خود
نیاز دارد. مبارزه علیه
شکل دیکتاتوریِ حاکمیت نظام سرمایه داری،
بدون مبارزه علیه خود نظام، علیه سیستم
حاکمی که دیکتاتوری حافظ آن است، نه موفق
خواهد بود – که تا کنون نیز نبوده است -،
و نه قادر خواهد بود به سردرگمی و سترونی
چپ نو پایان دهد. مبارزه ی
علیه دیکتاتوری و مبارزه علیه نظام سرمایه
داری درست از این رو یک مبارزه ی یکپارچه
است، زیرا نظام سرمایه داری استحاله پذیر
نیست،
آن طور که مقاله ی نامه مردم نشان
می‌دهد و برجسته می سازد.

هر شکل حاکمیت سرمایه داری
لزوماً سیمای پوشیده و علنی دیکتاتوری
سرمایه است. به قول مارکس،
«سیمای منطق
سرمایه
»است.

دشمن طبقاتی توانسته است به
چپ نو بقبولاند که گویا چنین نیست و می‌توان
سرمایه داری با «سیمای
مردمی» را برقرار نمود.
نظامی که به «قواعد
بازی دمکراسی پارلمانتاریستی پایبند
است» که هدف آن تنها «تعمیرات
ضروری» به منظور رفع
نابسامانی ها در جامعه است. دشمن
طبقاتی توانسته است به چپ نو بقبولاند که
گویا می‌توان سرمایه داری «ارزش
افزار»ی را ایجاد نمود که
عدالت اجتماعی را تأمین می‌کند! از
این طریق تأمین می کند که «با
ایجاد اشتغال، امکان بهره گیری زحمتکشان
را ایجاد می سازد». هدف همه
ی این القاها، حفظ مالکیت سرمایه دارانه
ی نظامو تقسیم خرده ریزها برای
«گنجشگان» است!

براین پایه است که نکته ی
پراهمیت در مقاله ی نامه مردم در ارتباط
با ارایه «جایگزینی در
مقابل سرمایه داری»، حربه
ی عمده را در نبرد برای جلب چپ سردرگم
ایران به مواضع انقلابی و طبقاتی تشکیل
می دهد که حزب توده ایران تنها حامل آن در
جامعه ی ایرانی بوده و هست. حتی
تنها طرح این بحث در صحنه ی مبارزه ی روز،
باد بادبان تبلیغات دشمن طبقاتی را خواهد
گرفت. کمک بزرگی برای
نیروهای صادق در چپ نو خواهد بود، دوباره
ستاره ی راهنما را بیابند.

در ایران ما بایستی این برنامه
جایگزین را به معنای کوشش برای توصیف
ابعاد سیاسی- اجتماعی چنین
برنامه‌ای برای شرایط مشخص ایران مطرح
سازیم که با توجه به تعریف حزب توده ایران
از مرحله ملی- دمکراتیک
انقلاب ایران، به معنای توضیح سرشت ویژه
و مستقل اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی

دمکراتیک انقلاب است.
ما بایستی سرشت رهایی بخش
آن را از وابستگی نواستعماری بر اقتصاد
جهانی شده امپریالیستی برجسته سازیم
.

این روشنگری ها اهرم ایجاد
تناسب قوای ضروری به منظور برپایی شرایط
هژمونی طبقه کارگر در ایران است. تنها
از این طریق می‌توانیم به تصحیح منطق
نظری نزد چپ نو نایل شویم که می پندارد
«مشخصه اصلی دوران ما جهانی
شدن» است که گویا خوب انجام
نشده است و باید آن را «خوب»
انجام داد و «اصلاح»
نمود.

طرح ضرورت مبارزه با «سرمایه
رانتی» از این رو نادرست
نیست که گویا نباید علیه دزدی و ارتشاء
مبارزه نمود. نادرست در
این کوشش «اصلاح طلبانه»
و «تعمیراتی»
در نظام سرمایه داری این نکته
است که می‌خواهد القاء کند که با دفع
«سرمایه داری رانتی»
گویا «سرمایه
داری خوب» در ایران حاکم
خواهد شد. کافی است که ما
با گذار از دیکتاتوری، دمکراسی، سکولاریسم
و و و را به ایران بازگردانیم!

فرخ نگهدار خواستار چنین
«اصلاح» نظام
سرمایه داری است. او بهره
گیری زحمتکشان را در جمهوری خلق چین، خروج
یک میلیارد انسان را از زیر مرز فقر و
دستیابی به عدالت اجتماعی نسبی در کوتاه
زمان، ناشی از برقراری هژمونی طبقه کارگر
و اجرای برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک
که در چین آن را «سوسیالیسم
چینی» می نامند ارزیابی
نمی کند. از این رو با چشم
بستن به واقعیت دردناک حاکم در ایران،
خواستار «بهم پیوندی بیشتر
اقتصاد کشور [ایران]
با بازارهای جهانی» می‌شود
که گویا «طبقه ی کارگر و
زحمتکشان ایران از روند جاری جهانی شدن
… بیشتر سود خواهد برد و کمتر صدمه خواهد
دید.» آیا چنین وضعی در هند
برقرار شده است؟

این حفره ی فراخ و عمیق ارزیابی
نادرست از واقعیت نبرد طبقاتی در ایران
و جهان را نزد چپ سردرگم تنها حزب توده
ایران، حزب طبقه کارگر ایران می‌تواند
و باید برطرف سازد. حربه ی
آن، همان‌طور که مقاله ی نامه مردم
خاطرنشان و برجسته می سازد،ارایه
«جایگزینی در مقابل
سرمایه داری
» به
طبقه کارگر و مبارزان است
.

در تنظیم چنین برنامه ی جایگزین بایدستی با صراحت و شافیت بر خواست توده های مبارزه کارگری و معلمان و بازنشستگان و دیگر لایه‌های میهن دوست برای پایان دادن به اقتصاد سیاسی خصوصی سازی زندگی اجتماعی و نابودی دستاوردهای اجتماعی زحمتکشان تکیه نمود. باید به «پراتیک انقلابی» (مارکس) آن‌ها در مبارزات سال‌های اخیر تکیه نمود. به این منظور باید به دستاوردها بزرگ انقلاب بهمن مردم میهن ما بازگشت و آن را «با کوله‌باری انباشته از تجربه‌های گرانبها، و پیروزی ها و شکست ها» که بر دوش داریم، به روز نمود.

دربارهٔ سردرگمی و سِتروَنیِ اندیشه‌های «چپ نو»

منتشر شده در – تیر 17, 1398

پیشگفتار

نیروهای چپ در جهان در سه دههٔ اخیر دوران
دشواری را پشت سر گذاشته‌اند. فروپاشی اتحاد شوروی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ و در
پی آن فروریزی کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی، آواری از شک و تردید بر
سر جنبش جهانی کارگری و کمونیستی ریخت و چالش‌هایی نظری-شناختی را در
مقابل این جنبش قرار داد که هنوز هم شاهد پیامدهای فرسایشی و دشواری‌های
ناشی از آن هستیم.

در این دوران بود که جورج بوش پدر،‌ به
نمایندگی از سوی امپریالیسم جهانی،‌ آغاز نظم نوین جهانی را اعلام کرد،
فرانسیس ‌فوکویاما آن فروپاشی را “پایان تاریخ” دانست، سوسیال‌دموکراسی
اروپایی از زبان آنتونی گیدنز، جامعه شناس بریتانیایی، نظریهٔ “راه سوم” را
به‌منزلهٔ بدیل سرمایه‌داری و سوسیالیسم ارائه داد، و شماری از نیروهای
جدا شده از اردوگاه جهانی چپ به فکر “انسانی کردن سیمای سرمایه‌داری ”
افتادند.

نگاهی گذرا به سیر افولی- یا درواقع نوعی
ورشکستگیِ- اندیشه‌های سوسیال‌دموکراسی در سه دههٔ گذشته و حرکت حزب‌های
حامل این اندیشه‌ها به سوی نولیبرالیسم نظری-اقتصادی، به‌روشنی نشان‌دهندهٔ
این واقعیت است که بر خلاف برخی ادعاهای نیروهای جدا شده از اردوگاه جهانی
جنبش کارگری و کمونیستی، سوسیال‌دموکراسی قرن بیست‌ویکم نه‌فقط حامل
اندیشه‌ای “نو” نیست، بلکه درعمل، هدف و برنامه‌اش حفظ ساختار سرمایه‌داری
انحصاری است، سرمایه‌داری‌ای  که در دوران “نظم نوین جهانی” در راستای
احیای سیاست‌های  نواستعماری خشن گام‌هایی بلند برداشته است.

 مطالب و نظریه‌های منتشر شده در این دوران و
بررسی آنها همراه با بررسی نظرهای کنونی نویسندگان آنها، سردرگمی و سترونی
بنیادهای نظری کسانی را نشان می‌دهد که در بهترین حالت، ساده‌اندیشانه چپ
انقلابی و واقع‌گرا را پدیده‌ای میرا، موضوع مبارزهٔ طبقاتی و طبقات را در
جامعه پایان یافته، و ماتریالیسم تاریخی را برداشتی انحرافی از تاریخ تحول و
تکامل جامعه‌های بشری اعلام کردند.

چپ، جزم‌گرایی (دگماتیسم)، و برداشت ما

یکی از تهمت‌های رایجی که به نیروهای
انقلابی و چپ و به‌ضد آنها زده می‌شود این است که این نیروها برداشتی کهنه و
جزمی (دگماتیک) از جهان امروز دارند و بر این اساس برای حل مسئله‌های
پیچیدهٔ پیش روی جامعهٔ بشری راهکارهایی مناسب و امروزین نمی‌توانند ارائه
دهند. معضل جزم‌گرایی (دگماتیسم) در میان نیروهای چپ پدیدهٔ تازه‌ای نیست.
حزب ما در تاریخ نزدیک به هشت دهه حیات و مبارزه‌اش همواره از سوی نیروهای
چپ‌رو به تجدیدنظر طلبی (رویزیونیسم) و عدول از اندیشه‌های “ناب” مارکسیستی
متهم شده است. زمانی حزب ما را به‌خاطر اینکه در برنامه‌هایش سخنی از
دیکتاتوری پرولتاریا نمی‌گفت و این شعار را مناسب مبارزۀ طبقه کارگر در
شرایط تاریخی-زمانی مشخص ایران ارزیابی نمی‌کرد، به انحراف جدی از اصول
مارکسیسم متهم می‌کردند. در دوران اوج گرفتن جنبش چریکی، به‌خاطر اینکه حزب
ما مبارزۀ مسلحانه را شیوه‌ای درستی از مبارزه برای شرایط مشخص میهن ما
نمی‌دانست و معتقد نبود که ایران در آستانهٔ انقلاب سوسیالیستی قرار دارد،
حزب را به خیانت به طبقه کارگر متهم می‌کردند. نکتۀ تأمل‌برانگیز اینکه،
شماری از همان مبارزان جنبش چریکی- که خود نمودار و تجسمی روشن از
جزم‌گرایی مطلق بودند- امروز هم در حالی که بدون نقدی منطقی و علمی از
گذشته‌شان از اندیشه‌های دوران چریکی گسسته‌اند، همچنان حزب ما را به
جزم‌گرایی و دوری از واقعیت جامعه متهم می‌کنند.

فرزانهٔ  فرهیخته رفیق احسان طبری در نوشتهٔ
پُرمحتوای خود به نام “در رُبایش آتش” که به‌مناسبت صدوشصتمین سالگرد تولد
کارل مارکس نگاشته بود، در رد این‌گونه اتهام‌ها به حزب تودۀ ایران و
تأکید بر برداشت توده‌ای از اندیشه‌های دوران‌ساز مارکس، انگلس، و لنین،
می‌نویسد: “مارکسیسم مجموعه‌ای از٬ جزئیاتِ لایتغیر نیست، دُگم نیست، علم
است. با آنکه یک سیستم فکری است، ولی سیستم جامد نیست، سیستم فکری
رشدیابنده است، و با آنکه مارکس و انگلس و لنین در ایجاد و گسترش آن سهمی
شگفت‌انگیز دارند، مارکسیسم امروزی ثمرهٔ تنها اندیشهٔ آنها نیست، بلکه در
غنا و بسط آن، جنبش‌های انقلابی کارگری و دانشمندان و اندیشه‌وران انقلابی
سراسر جهان شرکت دارند؛ به‌علاوه، از منبع علوم طبیعی و اجتماعی و اسلوبی
دم‌به‌دم غنی‌تر و غنی‌تر می‌شود. برخلاف سفسطه‌ای که می‌کنند، بسط و تکمیل
و نوسازی مقولات و احکام و استدلالات آموزش مارکسیسم- لنینیسم، ٬تجدید نظر
طلبی٬ نیست…” به‌گفتۀ لنین ‘اشتباه عمده‌ای که می‌توانند انقلابیون
مرتکب شوند، آن است که به واپس بنگرند، به انقلابات گذشته، و حال آنکه
زندگی این همه عناصر نوین به‌وجود می‌آورد.’ و نیز می‌گفت: ‘ما هرگز به
آئین مارکس به مثابه چیزی جامع و مقدس نمی‌نگریم، برعکس ما معتقدیم که این
آئین تنها سنگ بنیادی دانشی را نهاده است که سوسیالیست‌ها، اگر نخواهند از
زندگی واپس بمانند، باید آن را در همهٔ جهات به‌پیش رانند.”

حزب ما هیچ‌گاه معتقد نبوده و نیست که
مارکسیسم صرفاً بازخوانی جامد نقل‌قول‌هایی پراکنده و جدا شده از متن و
لحظه‌های معیّن تاریخی است که در همه و هر شرایطی اجرا شدنی‌اند. بر اساس
چنین اعتقادی بود که لنین نیز در روند پیش بردنِ امر انقلاب بلشویکی در
روسیهٔ عقب‌ماندۀ آن زمان، ارزیابی‌های مشخص مارکس در قرن نوزدهم در زمینهٔ
پیش‌شرط‌های تحقق انقلاب سوسیالیستی را مطابق با شرایط مشخص اوایل قرن
بیستم روسیه بازبینی کرد و به کار بست. امروزه نیز هستند کسانی که به نام
دفاع از مارکسیسم-لنینیسم، با تکرار سطحی برخی فرمول‌ها و نقل‌قول‌های
اندیشمندان بزرگ فلسفهٔ علمی و پیشگامان جنبش طبقهٔ کارگر و بدون درک درست
از آنها و ضرورت تاریخی‌شان، تنها کارشان تاختن به حزب تودۀ ایران و مبارزۀ
انقلابی آن است. “مارکس و انگلس همیشه به‌درستی می‌گفتند که تئوری ما جزمی
نیست، بلکه راهنمای عمل است، و صِرفِ حفظ کردن و تکرار فرمول‌هایی را که
در بهترین حالت فقط وظایف کلی ما را نشان می‌دهند و در شرایط اقتصادی و
سیاسی مشخصِ هر دورهٔ معیّن از روند تاریخی ناگزیر قابل‌تغییرند، مسخره
می‌کردند.” (و.ا. لنین، “نامه‌هایی دربارهٔ تاکتیک”، آوریل ۱۹۱۷، از مجموعۀ
آثار لنین، انتشارات پروگرس، چاپ ۱۹۶۴، جلد ۲۴،‌ صفحه‌های ۴۲ تا ۵۴).

“چپ دموکرات”

در دوران دشوار پس از فروپاشی اتحاد شوروی و
کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی، حمله‌‌های تبلیغاتی گسترده‌ای‌  به
جنبش کارگری و کمونیستی با هدف از هم پاشاندن آن آغاز شد. یکی از هدف‌های
عمدۀ این کارزار، تقسیم چپ به دسته‌هایی مختلف از جمله سنّتی، دموکرات،
سوسیال‌دموکرات، معتقدان به سوسیالیسم دموکراتیک، مدافعان پروستریکا، چپ
استالینیستی، مدافعان مارکس جوان، و ده‌ها عنوان دیگر بود. واقعیت امر این
است که در اثر آن هجوم گستردۀ تبلیغاتی-ایدئولوژیکی، انشعاب‌های گوناگونی
در جنبش جهانی کارگری و کمونیستی رخ داد و سال‌ها طول کشید تا چپ از آن
تهاجم گسترده سر بلند کند. باقی‌مانده‌های آن تهاجم را تا همین امروز هم در
بخش‌هایی از چپ ایران (و جهان) که هنوز در پی یافتن “هویتی نو” تلاش
می‌کنند، می‌توان مشاهده کرد.

به عنوان نمونه، در مصاحبه‌ای می‌خوانیم:
“در صفوف چپ ایران سه گرایش  عمده وجود دارد: چپ سنّتی، سوسیال دموکرات، و
چپ دموکرات و سوسیالیست. گرایش چپ سنّتی به شاخه‌های متعدد تقسیم شده و در
تعداد زیادی حزب و سازمان  متشکل است. گرایش سوسیال-دموکرات فاقد حزب و
سازمان شاخص است. در شرایط کنونی، چشم اندازی برای گرد آمدن حاملین سه
گرایش اصلی چپ در یک حزب و سازمان واحد وجود ندارد. این پروژه در اساس
می‌خواهد تشکل بزرگ چپ دموکرات و سوسیالیست را شکل دهد.” (نقل از نشریۀ
شهروند تورنتو (کانادا)، مصاحبه با بهروز خلیق، ۲۳ آبان ۱۳۹۱).

در شماری از نوشته‌های دیگر، واژۀ چپ سنّتی
به واژۀ چپ غیردموکرات تغییر یافته است. به نظر می‌رسد که از دیدگاه برخی
از چپ‌ها، در مقابل “چپ دموکرات” که “عمیقاً به آزادی، دموکراسی، و عدالت
اجتماعی و سوسیالیسم باورمند…” است (همان‌جا)، چپی هم وجود دارد که مخالف
آزادی، دموکراسی، و عدالت اجتماعی است (که لابد منظورشان همان “چپ سنّتی”
عضو خانوادۀ حزب‌های کارگری و کمونیستی جهان، یعنی حزب تودۀ ایران است)!

برای رد کردن این چنین نظرهایی، کافی است که
به تاریخ هشتاد سالهٔ  مبارزهٔ  توده‌ای‌ها در راه آزادی و دموکراسی و
عدالت اجتماعی در میهنمان نظری بیفکنیم. برنامه‌های حزب ما را در مقطع‌های
زمانی گوناگون و مشخص تاریخی باید مرور کرد تا دید که عیار چنان ادعاهایی
چقدر بالاست. حتی دشمنان حزب تودۀ ایران نیز نتوانسته‌اند انکار کنند که
حزب ما در تاریخ هشتاد ساله‌اش منشأ آوردن مبارزهٔ سیاسی مدرن به جامعهٔ
ما، منشأ آگاهی نسل‌های گوناگون از تحول‌ها و پیشرفت‌‌های جامعهٔ بشری،
پرچمدار مبارزه در راه تحقق حقوق محرومان جامعه، مدافع حقوق زنان از جمله
حق رأی آنان، مبارز در راه تحقق حقوق جوانان و دانشجویان، و از پایه‌گذاران
اصلی بزرگ‌ترین ائتلاف ضداستبدادی تاریخ معاصر میهن ما و مبارزه برای
آزادی بوده است و در این راه ده‌ها هزار توده‌ای جان و زندگی خود را فدا
کرده‌اند و هزاران سال زندان و مهاجرت را تحمل کرده‌اند. تلاش و کارزار
تاریخی پُرفراز و نشیب حزب ما، در کنار کاستی‌هایی که داشته، تأثیری عمیق و
انکارناپذیر نیز بر تحول‌های اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی و رشد جنبش
مبارزاتی میهن ما داشته است و دارد. انکار چنین تاریخ و چنین مبارزۀ سترگی
در راه آزادی و رهایی میهن و زحمتکشان از چنگال استعمار و استبداد بی‌تردید
نمی‌تواند راهی صادقانه و علمی برای تعیین هویّت هیچ نیروی سیاسی معتقد به
اندیشه‌های چپ باشد. در بخشی از گفت‌وگوی پایگاه اینترنتی “به پيش” با
سهراب مبشری از زبان وی این نکتهٔ مهم و صریح را می‌خوانیم که:”وقتی
می‌گوییم چپ دموکرات، یعنی چپی هم هست که دموکرات نیست و ما بر مرزبندی با
آن اصرار داریم. باید به همین صحنهٔ سیاسی امروز ایران بنگریم. کدام چپ
ایرانی دشمن دموکراسی است؟ دشمنان قسم‌خوردهٔ دموکراسی همه ضد چپ‌اند و
برای آیندهٔ ایران نقشه‌ها کشیده‌اند. ما نباید تسلیم شانتاژ نیروهای
راست‌گرایی شویم که مدعی داشتن انحصار آزادی‌خواهی‌اند اما در عمل فرسنگ‌ها
با دموکراسی فاصله دارند. من امروز پیگیرترین آزادی‌خواهان و دموکرات‌ها
را در صفوف همهٔ نیروهای چپ ایران می‌بینم و عمیقاً معتقدم کل چپ ایران
بسیار دموکرات‌تر از رقبای غیر چپ خود است.”

“هویت چپ نو”، انقلاب، و مبارزۀ طبقاتی

در سی سال گذشته، “چپ نو” برای بازتعریف
هویت چپ و ارائهٔ سیمایی نو از نوعی سوسیال‌دموکراسی که گویا با
سوسیال‌دموکراسی رو به زوال در اروپا تفاوت دارد، تلاش‌های فراوانی کرده
است. به‌رغم همهٔ این تلاش‌ها، به‌نظر می‌رسد که از جمله ویژگی‌های نظری
این بازتعریف، تکرار همان نظرها و گفته‌های کهنهٔ نفی وجود مبارزۀ طبقاتی
در جامعه، نفی امپریالیسم به مثابه پدیده‌ای عینی و ویرانگر و حاصل رشد
سرمایهٔ انحصاری، و تلاش در راه ایجاد نوعی ساختارها و نظام‌های سیاسی
فراطبقاتی است که در عین حال قدرت آن را خواهند داشت تا امر تحقق آزادی و
عدالت اجتماعی را محقق کنند. برای روشن شدن بیشتر این سیر تحول فکری که ما
تبلور آن را در سند نخستین کنگرۀ حزب چپ ایران (فدائیان خلق) می‌بینیم،
توجه به چند نمونه تأمل‌برانگیز است.

در اسناد دوّمین کنگرهٔ سازمان فدائیان خلق
ایران (اکثریت)،  شهریور ماه ۱۳۷۰ ، دربارهٔ هویت و آماج‌های این سازمان
می‌خوانیم: ”سازمان ما یک سازمان ایدئولوژیک، یعنی سازمانی که از نظام
فکری- فلسفی خاصی پیروی می‌کند نیست … سازمان ما مدافع حقوق بشر و
دموکراسی، عدالت اجتماعی، رشد اقتصادی و رفاه مردم ایران است و در راستای
باور به ارزش‌های انسانی و عموم بشری، خواهان تأمین منافع ملی و استقلال
کشور، صلح و ارزش‌های سوسیالیستی می‌باشد.”

البته عین این محتوا در سند نخستین کنگرهٔ
حزب چپ ایران (فدائیان خلق) نیز گنجانده شده است. سؤال اساسی در اینجا این
است که سازمانی “غیرایدئولوژیک” که از هیچ نظام فکری و فلسفی خاصی هم پیروی
نمی‌کند چگونه به این نتیجه رسیده است که در راه ارزش‌های سوسیالیستی (که
معلوم نیست در سازمانی غیرایدئولوژیک و بدون هویت فکری-سیاسی چیست و چه
وظایف پایه‌یی را در برابر خود قرار می‌دهد) مبارزه کند؟

بهروز خلیق زمانی در مقام ”مسئول کمیسیون
سیاسی منتخب شورای مرکزی برای تهیهٔ قطعنامهٔ سیاسی و اصلاح و تدقیق خط مشی
سیاسی سازمان“ (در کنگرهٔ چهارم سازمان فداییان خلق ایران-اکثریت) در مورد
دشواری هویتی سازمان اشاره می‌کرد که: “بخشی از نمایندگان پیشنهاد دادند
که موضوع هویت سازمان در دستور کار کنگره قرار گیرد. اما به علت عدم پیشرفت
بحث‌ها [؟!] در این زمینه و نبود یک سند کار شده، این پیشنهاد مورد تصویب
قرار نگرفت… مسائل زیادی پیرامون هویت و سیمای سازمان ما مطرح است. ما
باید روشن کنیم که جایگاه ما کجاست و خط و مرز ما با سوسیال‌دموکرات‌ها، چپ
انقلابی و کمونیست چیست؟ دیدگاه ما نسبت به نظام سرمایه‌داری و سوسیالیسم،
انقلاب و رفورم، عدالت اجتماعی و پیشرفت و غیره هنوز از روشنی لازم
برخوردار نیست.” (نگاه کنید به: نشریهٔ “کار”، شماره ۱۱۵، صفحه‌های ۷ و ۸ ،
۸ شهریور ۱۳۷۴)

نزدیک به بیست و پنج سال پس از این اظهار
نظر، به‌نظر می‌آید که رفقای فدایی، که بخشی اساسی از آنان به حزب چپ ایران
(فدائیان خلق) پیوسته‌اند، هنوز هم نتوانسته‌اند به این هویت جدید دست
یابند. واقعیت این است که نوسان‌های نظری- سیاسی ویژگی اصلی نیروهای مدافع
“چپ نو” بوده و همچنان است. در سال‌های اخیر نوشته‌ها و سندهای گوناگونی
توسط این نیروها ارائه و منتشر شده است. برای نمونه، در سند برنامهٔ آخرین
کنگرۀ سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) زیر عنوان: “برای نوسازی
دموکراتيک تحقق صلح، آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، و حفظ محیط زیست در
ايران” می‌خوانیم: “سازمان‌ فداییان‌ خلق‌ ایران‌ (اکثریت‌)، مدافع صلح،
آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، برابری، همبستگی، برابر حقوقی
زن و مرد، تنوع سبک زندگی، توسعه، حفظ محیط زیست، توزیع دموکراتیک قدرت،
ثروت، فرصت‏ها، و اطلاعات است. سازمان ما بر تأمین هماهنگی و توازن میان
آزادی، برابری، دموکراسی، توسعه و حفظ محیط زیست تاکید دارد و برای تأمین
شرایط زندگی متناسب با کرامت انسانی برای همهٔ شهروندان ایران و فراهم آمدن
شرايط گذر تدریجی از سرمایه‏داری به سوسیالیسم دموکراتیک مبارزه می‏کند.
ما مخالف تبعیض طبقاتی، جنسیتی، ملی-قومی، نژادی‌ و مذهبى‌ هستیم و علیه
آنها مبارزه‌ مى‌کنیم. میدان عمل اجتماعی ما، جهان سرمایه‌داری و جامعهٔ
سرمایه‌داری ایران است که در آن مبارزهٔ طبقاتی امری است عینى‌ و واقعى‌.
ما در مبارزه‌اى‌ که‌ هم‌اکنون‌ در نظام‌ سرمایه‌دارى‌ جهانى‌ میان‌ کار و
سرمایه‌ در جریان‌ است‌، در جانب‌ کار قرار داریم‌. دفاع‌ از حقوق صنفی و
سیاسی و مطالبات کارگران‌ و زحمتکشان و خواسته‌های دموکراتیک طبقهٔ متوسط
جدید کشور ما خصلت نمای برنامهٔ ما است. ما خود را سازمان چپ دموکرات و
سوسیالیست می‏دانیم.” (نقل از سایت سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، ۱
ماه مه ۲۰۱۳)                       

در مقابلِ این ارزیابی، در سند “راستاهای
عمومی برنامهٔ حزب چپ ايران (فدائيان خلق)” بخش دیدگاه‌ها و ارزش‌ها
می‌خوانیم: “ما بخشی از جنبش تاریخی چپ ایران و جهان‌ هستيم و ضمن
ارج‌گذاری بر دستاوردهای اين جنبش‌ها و با نقد نظری و تجربی آنها،
بهره گيری از اندیشه‌های کارل مارکس، ميراث جریان‌های سوسياليستی، و
انديشه پردازان چپ و ترقی خواه، بر اين باوريم که سوسیالیسم با دموکراسی در
هم تنيده‌ و سوسیالیسم از نظر ما، محصول روندی است آگاهانه برای دستیابی
به جامعهٔ آزاد و انسانی که بر بستر رشد نیروهای مولّد، تغییر و تحول در
مناسبات تولیدی و مبارزهٔ اجتماعی علیه بهره‌کشی و در راه تثبیت و گسترش
ارزش‏های سوسیالیستی شکل می‌گیرد.”

از آنجا‌که در فراز نقل شدهٔ اخیر از جنبش
جهانی کارگری و کمونیستی نامی برده نشده است، برای خواننده روشن نیست که
منظور تهیه‌کنندگان سند از “جنبش تاریخی چپ ایران و جهان‌” کدام جنبش است، و
این جنبش چه خصلت‌ها و ویژگی‌هایی داشته و دارد که رفقا بر آن ارج
می‌گذارند. در همین‌جا می‌خوانیم که حزب چپ ایران (فدائیان خلق) معتقد است
که: “سوسیالیسم از نظر ما، محصول روندی است آگاهانه برای دستیابی به جامعهٔ
آزاد.” البته مشخص نیست که کدام نیرو تا کنون معتقد بوده است که سوسیالیسم
محصول روندی غیرآگاهانه است و از این روی لابد ضروری است تا با این تفکر
کهنه‌گرا خط کشی کرد؟ و نکتهٔ دیگر اینکه بالاخره برای خواننده روشن
نمی‌شود که هدف نهایی چیست؟‌ آیا هدف نهایی استقرار نظام سوسیالیستی در
مقابل سرمایه‌داری است، یا آن‌طور که سند می‌گوید هدف فقط “تثبیت و گسترش
ارزش‌های سوسیالیستی” در جامعهٔ سرمایه‌داری است؟

در تمام سند به مبارزهٔ حادّ طبقاتی در سطح
ایران و جهان (که در سند قبلی از آن به منزلهٔ امری واقعی و عینی یاد شده
بود) اشاره‌ای نشده است و درعین‌حال روشن نیست که آیا تنظیم‌کنندگان سند به
وجود سرمایه‌داری انحصاری و امپریالیسم و نقش ویرانگر آن در تحمیل جهانی
شدن نولیبرالی به جامعهٔ بشری اعتقاد دارند یا نه.

سند مذکور بدون آنکه سیمایی روشن از جهان در
قرن بیست‌ویکم ارائه دهد، در تلاش برای تعریف جهانی شدن این ارزیابی را
ارائه می‌دهد:”جهانی شدن، مشخصهٔ اصلی دوران ماست و در همهٔ ابعاد حيات
بشری جريان دارد. طی اين فرآيند ارزش‌های جهان‌شمولی همانند صلح، آزادی،
برابری، دموکراسی، حقوق بشر، و همبستگی بيش از پيش به ارزش‌های مورد پذيرش
در سطح بين المللی تبديل می‌شود. جهانی‌شدن می‌تواند دستاوردهای بزرگی در
خدمت به جامعهٔ بشری و در راستای آرمان‌ها و ارزش‌های انسانی داشته باشد و
فرصت‌های جدیدی را در اختیار همگان قرار دهد.”

تنظیم‌کنندگان سند بدون آنکه از این جهانی
شدن انسانی و مدینهٔ فاضلهٔ ایجاد شده در پرتو آن کوچک‌ترین نمونه‌ای ارائه
دهند، بلافاصله با قلمی دیگر می‌نویسند:”اما سلطه‌گری دولت‌های بزرگ،
انحصارات بین‌المللی و به‌ویژه انحصارات مالی بین‌المللی، و سپردن فرآیند
جهانی شدن به بازار به‌عنوان تنها سامان‌دهندهٔ روندها، این فرصت‌ها را در
معرض خطر قرار می‌دهد. نتیجهٔ جهانی شدن نولیبرالی، از جمله تمرکز بخش هر
چه بیش‌تری از دارایی جهان در دست یک‌درصد ثروتمندترین جمعیت آن است.” آیا
بر این اساس بالاخره مشخصهٔ اساسی دوران ما جهانی شدن نولیبرالی است؟ و اگر
چنین است، وظیفهٔ نیروهای چپ در مقابل این جهانی شدن چیست؟

یکی دیگر از دیدگاه‌های کلیدی “چپ نو” در
سال‌های اخیر، نفی پدیدهٔ تحولات اجتماعی و امکان تحقق انقلاب به مثابه یکی
از راهکارهای مؤثر در تغییر بنیادی ساختارهای سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی
جامعه است. البته این “نفی” امری جدید نیست. رفقای فدایی در جریان انقلاب
بهمن ۵۷ نیز منکر وقوع انقلاب بودند و با استفاده از کلماتی مانند “قیام”،
“خیزش”، و جز اینها، تلاش می‌کردند تا از ادبیات توده‌ای  برای  تعریف آنچه
در بهمن ۵۷ رخ می‌داد استفاده نکنند.

در نمونه‌ای دیگر، در مقاله‌ای با عنوان “در
ضرورت تشکیل حزب چپ دموکرات، فراگیر و تأثیر گذار”، نوشتهٔ ماشاالله سلیمی
و منوچهر مقصودنیا- که در اردیبهشت ۸۵ و پیش از تأسیس حزب چپ ایران
(فدائیان خلق) نوشته شده است- می‌خوانیم:”سازمان ما، سال‌هاست که شعار
ضدامپریالیستی مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرگردگی امپریالیسم آمریکا را
کنار گذاشته است، اما در عمل و در رابطه با چگونگی مناسبات بین‌المللی و
سیاست خارجی سازمان و به‌ویژه در مورد آمریکا، وجه تعدیل شدهٔ دیدگاه فوق
کماکان تعیین‌کننده است. تزهای استراتژیک ارائه شده از سوی ما ضمن
فاصله‌گیری از آن سیاست، تلاش اولیه‌ای بود برای دستیابی به یک سازمان چپ
دموکرات، فراگیر، و تاثیرگذار. فکر می‌کنیم این می‌تواند هدفی باشد که
تمامی نیروهای چپ، با توجه به تغییرات فکری- نظری و سیاسی شکل گرفته در
درون طیف‌های مختلف آن، به‌صورت جدّی و فعال پیش روی خود قرار داده و با
بحث و بررسی همه‌جانبه به نتیجه‌گیری عملی‌ای برای دستیابی به آن برسند.”
از جمله ویژگی‌های مهم دیگر این چپ دموکراتیک: “پذیرش رفورمیسم اقتصادی در
راستای گسترش عدالت اجتماعی به‌جای انقلاب اجتماعی. به‌جای سیاست حذف، تلاش
برای ایحاد توافقی دموکراتیک در سطح ملی، بین نیروهای دموکراتیک جامعه، و
کنار گذاشتن سیاست لنینیِ نابود کردن طبقات و اقشار غیرپرولتری…” (نقل از
سایت “اخبار روز” http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=2561)

در اظهار نظر رهبران “چپ نو” که بخش عمدهٔ
آنان از سازمان فدائیان خلق (اکثریت) به حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
رفته‌اند، برداشت‌هایی جالب دربارۀ کهنه شدن نظریهٔ “انقلاب” است، از جمله
می‌خوانیم: “…طرفداری از انقلاب اجتماعی عملاً موضوعیت خود را از دست
داده است.” یا “مبارزهٔ طبقاتی” پایان یافته است، یا “دولت” دیگر دستگاه
سرکوب طبقات نیست، و “اساس هدف و برنامه ما باید تنها حول محور اصلاح
سرمایه‌داری متمرکز باشد”. “چپ نو” دائماً باید سیمای خود را تغییر دهد و
همرنگ زمانه سازد و گرنه ممکن است مثل “سیمای حزب توده ایران” کهنه شود.
(نگاه کنید به نشریهٔ “کار”، شماره‌های ۱۷۲، ۲۰۶ و ۲۰۷)

در سند نخستین کنگرۀ حزب چپ ایران (فدائیان
خلق)، بنا به اعتقاد این دوستان، در برابر این پدیده قرار داریم که دوران
انقلاب‌های اجتماعی به پایان رسیده است و در واقع فقط از راه اصلاح‌های
تدریجی، البته با شرکت طبقهٔ کارگر و نیروهای اجتماعی گسترده، می‌توان به
تغییر و تحول‌های بنیادین در کشور دست یافت.

پس از گذشت نزدیک به سه دهه، هنوز برای
هواداران “چپ نو” روشن نیست که بالاخره جهان را از چه دریچه‌ای می‌بینند یا
باید ببینند. چگونه ممکن است نیرویی که هنوز برای خودش هم روشن نیست در
کجای مبارزهٔ دشوار و پُرپیچ‌وخم اردوی کار در مقابله با سرمایه‌داری جهانی
ایستاده است، بتواند به حزب سراسری چپ ایران تبدیل شود و قدرت آن را داشته
باشد که جایگزین “دموکراتیک” نیروهای آزادی‌خواه میهن ‌ما در برابر رژیم
استبدادی و ضد مردمی ولایت فقیه باشد.

این سردرگمی فکری و نظری حتی از چشم
طرفداران خود حزب چپ نیز پنهان نمانده است. فرخ نگهدار، در مصاحبه‌ای با
سایت “به پیش” (۱۹ فروردین ۹۷) پس از برگزاری کنگرهٔ وحدت و تأسیس حزب چپ
ایران (فدائیان خلق)، ضمن تاریخی دانستن این رویداد در زندگی چپ ایران از
جمله می‌گوید:”تار و پود سند دیدگاه و ارزش‌های مصوّب کنگرهٔ مشترک نیز
نشان می‌دهد که نه‌تنها هنوز پاسخ بسیاری از سؤال‌ها برای ما روشن نیست،
بلکه در مواردی هنوز ما مطمئن نیستیم که حتی پرسش را به‌درستی طرح
کرده‌ایم. سند دیدگاه‌ها، و نیز مباحث کنگره، نشان می‌دهد که اختلاف نظرها
روی ماهیت سرمایه‌داری و چگونگی پاسخ ما به روندهای اقتصادی موجود هنوز
آرام یافته نیست… برخی رفقا در کنگره می‌گفتند در روند جاریِ جهانی شدن،
دیدگاه‌های نئولیبرال غالب است. آنها خواهان جهانی شدن از نوع دیگر بودند.
در اینجا خوب است توجه کنیم که حزب چپ در ایران با تناقض احزاب چپ اروپایی
مواجه نیست. بخش بزرگی از طبقهٔ کارگر در اروپا و آمریکا از جهانی شدن
بازارهای ۴گانه زیان می‌بیند و به راست افراطی می‌پیوندد. طبقهٔ کارگر و
زحمتکشان ایران از روند جاریِ جهانی شدن، بر خلاف بخش عمده‌ای از طبقهٔ
کارگر در اروپا و آمریکا، از هم‌پیوندی بیشتر اقتصاد کشور با بازارهای
جهانی بیشتر سود خواهد برد و کمتر صدمه خواهد دید.” (نگاه کنید به سایت “به
پیش” https://bepish.org/node/1041).

یک سال پس از تشکیل حزب چپ ایران (فدائیان
خلق)، دلیل ناروشنیِ سیاست و هویت این حزب را می‌توان در مصاحبهٔ سایت “به
پیش”  با اشرف روزبه مرادی (۲۹ خرداد ۹۸) به‌روشنی مشاهده کرد. او در مورد
هویت حزب چپ ایران (فدائیان خلق) و نیروهای تشکیل‌دهندۀ آن می‌گوید: “به
نظر می‌رسد چهار جریان مختلف در حزب مشغول فعالیت، رقابت و مبارزه‌اند.
جریان غرب‌گرای طرفدار نئولیبرالیسم (سوسیال‌دموکراسی راست‌گرا)، چپِ
ملی‌گرای دموکراتیک (سوسیال‌دموکراسی میانه و رادیکال)، نیروهای مارکسیست و
مارکسیست-لنینیست (کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها)، و چپ‌نماهای هوادار اصلاح
حکومتِ جمهوری اسلامی (بخش سکولار هواداران اصلاح‌طلبان استمرارطلب)… در
خودِ حزب چپ هم فراکسیون‌های ضمنیِ فعالْ هر کدام ایدئولوژیِ سیاسی خود را
دارند و غیرایدئولوژیک نامیدن حزب چپ ایران، مانع وجود چنین ایدئولوژی‌هایی
نیست. حزب چپ نمی‌تواند ایدئولوژی واحدی را سرمشق خود قرار بدهد، چون چند
گروه با چند ایدئولوژی در آن زیست می‌کنند” (نقل از سایت “به پیش”
https://bepish.org/node/2134).

اینکه چگونه می‌توان چنین طیف گسترده‌ای از
نظرهای متضاد را حتی درون جبهه‌ای واحد به‌منظور مبارزه‌ای مشترک گرد هم
آورد خود جای سئوال جدّی دارد چه رسد به آن که بتوان این طیف گستردهٔ
نظرهای متضاد را در حزبی واحد جمع کرد.

قرن بیست‌ویکم و وظایف نیروهای چپ انقلابی: مبارزه ادامه دارد

اسناد ششمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران روشن
می‌کند که “جهان بینی حزب تودهٔ ایران، حزب طبقهٔ كارگر و زحمتكشان ایران،
بر پایهٔ اندیشه‌های علمی ماركسیسم-لنینیسم بنا شده است، و هدف‌های دور و
نزدیک، و مشی سیاسی و سازمانی آن، از انطباق خلاق این جهان‌بینی علمی و
انقلابی بر شرایط ویژهٔ جامعه ایران ناشی می‌شود. حزب تودهٔ ایران، بنا به
ماهیت طبقاتی، و خصلت میهن‌دوستانهٔ خود، به اصل همبستگی جهانی كارگران و
زحمتكشان پایبند است، و اعتقاد دارد كه میهن‌دوستی و همبستگی جهانی مبارزان
راه رهایی طبقهٔ كارگر و زحمتكشان یدی و فكری، با یكدیگر پیوندی
جدایی‌ناپذیر دارند.”

به‌گمان ما، مارکسیسم-لنینسیم قرن بیست‌ویکم
عصارۀ یک سده مبارزهٔ دشوار و پُرفراز و نشیب طبقهٔ کارگر برای رهایی از
زنجیرهای سرمایه‌داری است. این مجموعه، ابزار نیرومند مبارزه‌ای است که در
مرکز آن نه بازگشت به گذشته و تکرار طوطی‌وار و بی‌محتوای این یا آن
نقل‌قول خارج از متن، بلکه حرکت به جلو با کوله‌باری انباشته از تجربه‌های
گران‌بها، و پیروزی‌ها و شکست‌هاست. مهم‌تر از همه، این باور است که باید
جایگزینی در مقابل سرمایه‌داری جهانی بنا کرد.

در سال‌های اخیر، به‌ویژه در پی فروپاشی
دولت‌های سوسیالیستی در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی، دستگاه‌های
تبلیغاتی سرمایه‌داری مردم را به پذیرش نظم نوین جهانیِ خود فرا
خوانده‌اند، نظمی كه در آن انحصارهای سرمایه‌داری تعیین‌كنندهٔ سرنوشت بشر
خواهند بود. پیام این كارزار روشن بوده است: مبارزهٔ طبقاتی در جهان پایان
یافته است، سوسیالیسم مدینهٔ فاضله‌ای دست‌نیافتنی است، بشریت سرنوشتی جز
قبول سرمایه‌داری ندارد، و سر آخر اینکه آنانی كه هنوز سوسیالیسم را تبلیغ 
می‌کنند كهنه‌اندیشان جزم‌گرایی‌اند كه از قافلهٔ  تمدن عقب مانده‌اند. در
این مجموعهٔ ارزشی و به‌اصطلاح نظم نوین سرمایه‌داری، بهره‌کشی، نابرابری،
بی‌عدالتی و ظلم بخش‌های جدایی‌ناپذیر و طبیعی زندگی بشری دانسته می‌شود
كه باید به آنها تن در داد. همچنین، در سال‌های اخیر در زمینهٔ به‌اصطلاح
انسانی کردن چهرهٔ سرمایه‌داری- چه از سوی نوکاشفان سرمایه‌داری و چه از
سوی مبلغان این نظام طبقاتی- تلاش‌هایی فراوان صورت گرفته است که با سقوط
نظام بانکی و عیان شدن ماهیت ضدمردمی انحصارهای سرمایه‌داری در سال ۲۰۰۸
این تلاش‌ها همگی نقش بر آب شد.

به اعتقاد ما، همان‌طور که در برنامهٔ ششمین
کنگرۀ حزب به‌روشنی تصریح شده است، پاسخ کمونیست‌ها به این
نظریه‌پردازی‌های ”بکر“ اما به كهنگیِ خود نظام سرمایه‌داری، روشن و قاطع
است: مبارزهٔ بشر برای رهایی از استثمار و بی‌عدالتی و دستیابی به آزادیِ
واقعیِ كار از بندهایِ سرمایه،مبارزه‌ای است عینی كه خارج از ذهن این یا آن
نظریه‌پرداز در جوشش و پویش دائمی است. دیالکتیک حركت جامعهٔ بشری كه در
گذر هزاران سال تكامل از یک صورت‌بندی به صورت‌بندی دیگر را شاهد بوده است،
دلیلی انكارناپذیر بر عینی بودن این روند و ادامهٔ آن به‌رغم تحول‌هایی
است كه برخی نظریه‌پردازان سرمایه‌داری می‌خواهند آن را به منزلهٔ پایان
تاریخ به توده‌ها- كه موتور عظیم این حركت جهانی‌اند- قالب كنند.
کمونیست‌ها تحول‌طلبان واقعی و پیشاهنگان اصیل پیشرفت جامعهٔ بشری به سمت
برقراری جامعهٔ‌ غیرطبقاتی‌اند. در طول سدهٔ گذشته، كمتر حركت یا تحول
مترقی اجتماعی را می‌توان یافت كه بر اثر نفوذ اندیشه‌های ماركسیستی انجام
نگرفته باشد. از مبارزه برای آزادی و برابری زنان و حركت به سوی صلح و نجات
جهان از خطر نابودی با سلاح‌های هسته‌یی گرفته تا مبارزه برای رهایی صدها
میلیون انسانی كه در بندهای استعمار اسیر بوده‌اند، همگی بخشی از كارنامه
درخشان و پرافتخاری است كه کمونیست‌ها به‌حق به آن می‌بالند.

برخلاف کسانی که متأثر از گذشته‌شان راه
“نجات چپ” و “موضوعیت داشتن” آن را در تعریف “هویتی نو” می‌بینند که عصارۀ
آن، مرزبندی با جنبش جهانی طبقهٔ کارگر و مبارزهٔ  تاریخی‌اش با
سرمایه‌داری انحصاری و امپریالیسم جهانی، یعنی عامل اصلی فقر، عقب‌ماندگی، و
ویرانی خطرناک محیط زیست است، حزب ما خصلت و مضمون اساسی دوران کنونی
جامعه بشری را دوران گذار از سرمایه‌داری جهانی شده و عمیقاً انحصاری به
صورت‌بندی اجتماعی-اقتصادی‌ای انسانی و مترقی، یعنی صورت بندی‌ای می‌داند
كه در آن جامعه از بندهای استثمار انسان از انسان رها شده و زمینه‌های عملی
شدن عدالت اجتماعی بر پایهٔ از بین رفتن نظام طبقاتی پدید می‌آید. دوران
كنونی ما دوران تحول‌های عظیم در عرصهٔ  فنّاوری، دوران پیشرفت‌های بزرگ و
سرنوشت‌ساز علمی، و دوران رشد بیش از پیش آگاهی اجتماعی بشر در مسیر بنا
كردن جامعه‌ و دنیایی نوین است. با سردرگمی نظری و سیاسی نمی‌توان طبقهٔ
کارگر و نیروهای اجتماعی ایران و جهان را برای مبارزهٔ دشوار و بغرنجی که
در جریان است سازمان‌دهی و بسیج کرد. تجربهٔ تغییر و تحول‌های دو دههٔ اخیر
در میهن ‌ما و ارزیابی‌های نادرست نیروهای “چپ نو” از ماهیت رژیم ولایت
فقیه و نظام سیاسی حاکم بر کشور ما و تبلور آن در شعارهایی همچون
“رفراندوم”، “وفاق ملی”، “اصلاحات تدریجی”، “انتخابات آزاد” (آن هم در
شرایط ادامۀ حاکمیت رژیم ولایت فقیه)، “انتخاب میان بد و بدتر”، و درواقع
باور داشتن به امکان استحالۀ رژیم، شعارهایی که اثر آنها را همچنان در
موضع‌گیری‌ها و سندهای سیاسی حزب چپ ایران (فدائیان خلق) می‌توان مشاهده
کرد، نشان داده است که نداشتن و استفاده نکردن از ابزار دقیق و علمی بررسی
حوادث اجتماعی چه دشواری‌های عملی بنیادینی را در تعیین تاکتیک و استراتژی
مبارزاتی پدید می‌آورد. زنده‌یاد رفیق احسان طبری در همان نوشتهٔ ”در
رُبایش آتش“ که پیشتر به آن اشاره شد، از قول ”گوته“ تئوری را خاکستری و
درخت زندگی را همیشه سرسبز می‌داند. درک دوران و مرحلهٔ رشد جامعۀ بشری و
تنظیم و تدقیق برداشت‌های نظری بر پایهٔ پیشرفت علوم اجتماعی و طبیعی
همواره مدّ نظر توده‌ای‌ها بوده و است. برای ما، آینده بشر محصول رویش
خودبه‌خودیِ حال نیست، بلکه نتیجهٔ آفرینش فعال و مبارزهٔ انسان‌ها در
شرایط کنونی است.

ما با این نظر که چپ ایران باید خود را از
پراکندگی و چند دستگی رها سازد موافقیم، ولی جمع‌آوری گروه‌های دارای
اندیشه‌های متضاد، و از جمله آنها که به آرمان‌های زحمتکشان اعتقادی
ندارند، در درون یک ظرف را راه تحقق این امر مهم و درنگ‌ناپذیر نمی‌بینیم.
نمی‌توان مدافعان سرمایه‌داری نولیبرال و هواداران حکومت ولایی جمهوری
اسلامی را در کنار مبارزان راه آزادی و عدالت و حقوق زحمتکشان جامعه و
معتقدان به جنبش چپ ایران و جهان قرار داد و از آن “حزبی نو” و “چپ” پدید
آورد.

ما همچنان بر این اعتقادیم که گام نخست در
راه اتحاد و وحدت نیروهای چپ ایران (با درک تنوع نظری-سیاسی‌ موجود در میان
آنها) رسیدن به نقاطی مشترک در روند پیشبُرد مبارزه بر ضد رژیم ولایت
فقیه، بستر سازی برای تحول های ملی دموکرتیک  در میهن  و برپایی ساختارهایی
دموکراتیک برای حرکت و عمل مشترک در این عرصه است.

  به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۸۱، دوشنبه ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۸




اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران:
ضرورت بسیج افکارعمومی ایران و جهان، برای جلوگیری از فاجعهٔ دهشتناک جنگی دیگر در منطقه!

کمیتهٔ مرکزی
حزب تودۀ ایران

 ۲ تیرماه ۱۳۹۸
  

 سایت حزب تودۀ ایران

هم میهنان گرامی!

خبرهای روزهای اخیر حاکی از آن‌اند که
میهن ما در یک قدمی درگیری نظامی‌ای بسیار خطرناک با دولت ترامپ قرار گرفته است.
در پی سرنگونی پهپاد تجسسی دولت آمریکا در روز ۲۹ خردادماه-
پهپاد تجسسی‌ای که طبق گزارش‌های منتشر شده وارد حریم هوایی میهن ما شده بود-
خبرگزاری‌های جهان گزارش دادند که نیروهای آمریکایی عملیات نظامی بر ضد ایران را
در آخرین لحظه‌ها و به‌دستور ترامپ متوقف کردند. ترامپ ضمن تأیید این خبر، در گفت‌و‌گوی
تلویزیونی‌اش با شبکۀ “ان.بی.سی”، شنبه ۱ تیرماه (۲۲ ژوئن)،
 تأکید کرد که “خواهان جنگ با ایران نیست، ولی اگر کار به‌درگیری نظامی
کشیده شود ایران نابود خواهد شد.”

افزون بر این خبرگزاری جهان خبر دادند
که به فرمان دولت ترامپ  روز پنجشنبه ۳۰ خرداد (۲۰ ژوئن) حمله
سابیری گسترده ای به سامانه تسلیحاتی سپاه پاسداران صورت گرفت که هدفش از کار
اندازی سیستم‌های کامپیوتری کنترل تجهیزات شلیک موشک‌ و راکت‌ سپاه بوده است. بر
اساس دیگر گزارش های منتشر شده ترامپ در آخرین اظهار نظرهایش دربارۀ وضعیت خطرناک
منطقه اعلام کرد که تحریم های اقتصادی جدیدی را علیه ایران اعلام خواهد کرد.
همچنین دونالد ترامپ، رییس جمهوری آمریکا، در تازه‌ترین “توییت” خود در
مورد دستورش مبنی بر توقف حمله به مواضع ایران و در پاسخ به سرنگونی پهپاد تجسسی
آمریکا نوشت که این “حمله را لغو” نکرده است. ترامپ نوشت: “برخلاف
آنچه مردم به اشتباه می‌گویند، من هرگز حمله به ایران را لغو نکردم، بلکه آن را
فقط در حال حاضر متوقف کردم”.

این افزایش تنش‌ها در پی حمله‌هایی به
تانکرهای نفتی در خلیج فارس و متهم کردن ایران به سازمان‌دهی آن از سوی رسانه‌های
امپریالیستی، و همچنین موضع‌گیری اجلاس سران کشورهای اسلامی بر ضد ایران در این
ارتباط، جای شک و شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد که ارتجاع منطقه، به‌رهبری رژیم قرون‌وسطایی
عربستان سعودی و دولت نژادپرست اسرائیل، همراه با چهره‌هایی مهم از گردانندگان سیاست
خارجی دولت ترامپ- از جمله مایک پومپئو و جان بولتون- به دنبال آماده کردن شرایطی‌اند
تا بر زمینهٔ آن  بتوانند درگیری نظامی‌ای خطرناک را به منطقه و میهن ما
تحمیل کنند.

دونالد ترامپ، در سخنانی که روز ۱ تیرماه (۲۲ ژوئن) ‌
بیان کرد، مدعی شد که تنها هدفش جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح اتمی است و
خواهان مذاکره با سران ایران است. توجه به این موضع‌گیری از این منظر قابل تأمل
است که، این دولت ترامپ بوده است که با خروج از توافقنامه برجام (با وجود مخالفت
دولت های اتحادیه اروپا، روسیه، و چین که از امضاکنندگان این توافقنامه بودند) و
اعمال شدیدترین تحریم‌های اقتصادی به‌هدف تغییر رژیم در ایران، زمینه‌ساز تنش‌های
کنونی در منطقه شد.

حزب تودۀ ایران، در ماه های اخیر، ضمن
هشدار‌هایش دربارۀ خطر جدی‌ای که صلح در منطقه خلیج فارس را تهدید می‌کند، تأکید
کرده است که مسایل منطقه باید تنها  از طریق تخفیف تشنج‌ها و در چارچوب
مذاکره حل و فصل شود. روشن است که، برخلاف همه مدعیات سران رژیم، تحریم‌های
اقتصادی ضد انسانی امپریالیسم آمریکا وضعیتی دشوار در کشور ما و برای میلیون‌ها
ایرانی پدید آورده است، و درعین‌حال وضعیت اقتصادی رژیم را هم با دشواری‌هایی جدی
روبرو کرده است. ناتوانی کشورهای اتحادیه اروپا در به‌وجود آوردن شرایط به‌منظور
دُور زدن تحریم‌های اقتصادی آمریکا و خصوصاً تأمین نشدن امکان فروش نفت برای
جمهوری اسلامی که بر اثر آن میزان صادر کردن نفت از ۸ /۲ میلیون بشکه
در روز به ۷۰۰ هزار بشکه
تقلیل پیدا کرده است، بر دشواری‌های اقتصادی کنونی کشور افزوده است، دشواری‌های
اقتصادی‌ای که نتیجهٔ دهه‌ها سیاست مخرب  نولیبرالی رژیم در مسیر تأمین منافع
کلان‌سرمایه‌داری کشور بوده‌اند.

بدیهی است که ادامهٔ وضعیت کنونی در
کشور در دراز مدت امکان‌پذیر نیست، و سران رژیم نیز با آگاهی از امکان‌پذیر نبودن
ادامهٔ این وضعیت دشوار، متقابلاً، آمریکا و اروپا را به‌خروج کامل از توافقنامهٔ
“برجام”، شدت بخشیدن به روند غنی‌سازی اورانیوم، و همچنین متشنج‌تر کردن
اوضاع منطقه، تهدید کرده‌اند.

تهدیدهایی همچون: “اگر ایران
نتواند صادرات نفت داشته باشد طبیعتاً اینگونه نیست که بنشیند و نگاه کند که بقیه
در حال صادرات نفت هستند، اگر ما نتوانیم صادرات داشته باشیم دیگران هم نخواهند
توانست. گزینه‌ها، اختیارات و انتخابات ایران زیاد است، اینطور نیست که یک راه حل
و یک تنگه هرمز وجود داشته باشد…” [به‌نقل از: مصاحبهٔ عراقچی، معاون وزیر
امور خارجه، در گفت‌وگویش با شبکه “العالم” دربارهٔ  بستهٔ
 پیشنهادی اروپا برای حفظ برنامه برجام]، نه‌تنها به تخفیف تشنج در منطقه نمی‌تواند
کمک کند، بلکه بهانه‌ای به کشورهای ارتجاعی منطقه و امپریالیسم آمریکا به‌منظور پی‌گیری
مقاصدشان و تشدید دخالت‌های نظامی امپریالیستی در منطقه می‌دهد. در روزهای اخیر
آمریکا و متحدانش از بررسی تصمیم به اعزام نیروهای نظامی بیشتر به منطقه به‌منظور
حفاظت از خط‌لوله‌های نفتی تنگه هرمز و خلیج فارس سخن گفته‌اند. قطعاً چنین اقدام‌های
مداخله‌جویانه‌ای می‌تواند به بالا گرفتن تنش‌ها و خوردن جرقه به بشکهٔ باروتی
منجر شود که در منطقه شکل گرفته است.

هم میهنان گرامی!

هیچ نیروی ملی، میهن‌دوست، و آزادی‌خواهی
نمی‌تواند مدافع ادامه یافتن تنش‌های کنونی و خواهان حمله نظامی به میهن ما باشد.
تجربه نشان داده است که زحمتکشان شهر و روستا اولین و اصلی‌ترین قربانیان هر جنگ و
درگیری نظامی خواهند بود. افزون بر این، ادامۀ تشنج‌های کنونی و “جنگی
شدن” شرایط کشور بهانه‌ای خواهد بود برای شدت یافتن جو خفقان و سرکوب در میهن
ما.

ما نیز همچون همهٔ نیروهای ملی و
آزادی‌خواه کشور، مخالف سرسخت دخالت کشورهای امپریالیستی و ارتجاع منطقه به منظور
“تغییر رژیم” در ایران هستیم. طرد رژیم استبدادی حاکم بر میهن ما و
استقرار حکومتی دموکراتیک و مردمی که بتواند آزادی و استقلال میهن‌مان را تأمین
کند و راه اجرا و تحقق عدالت اجتماعی و پایان دادن به ظلم و فساد کنونی را باز کند
تنها از طریق مبارزهٔ مردم میهن ما و نیروهای ملی و آزادی‌خواه آن امکان‌پذیر است.
تجربه تاریخی، از جمله رویدادهای تاریخ معاصر ایران و کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دیگر
تجربه‌های تاریخی در منطقه از سرنگونی حکومت ملی ناصر در مصر گرفته تا حمایت همه‌جانبهٔ
نظامی‌سیاسی از رژیم فاسد، ضد مردمی، و ضد انسانی سعودی‌ها در مقام نزدیک‌ترین
متحد آمریکا، همگی حکایت از آن دارند که نمونه حکومت‌های مورد پسند امپریالیسم و
متحدانش حکومت‌های دیکتاتوری و وابسته‌ای‌اند که با خواست‌های مردم ما و نیروهای
ملی و آزادی‌خواه کشور ما هیچ‌گونه همخوانی‌ای ندارند.

مبارزه در راه تخفیف تشنج‌ها و برپایی
جنبشی نیرومند در پشتیبانی از صلح در منطقه و جهان به‌هدف جلوگیری از درگیری‌های
نظامی خطرناک منطقه‌ای و جهانی، وظیفه‌ای درنگ‌ناپذیر است که باید با تمام توان در
راه تحقق آن کوشید. نباید اجازه داد تا جنگ‌طلبان در حکومت آمریکا، در دولت‌های
ارتجاعی و ضد مردمی منطقه، و در درون رژیم ولایت فقیه بار دیگر فاجعه دهشتناک جنگی
دیگر را به منطقه ما تحمیل کنند. بیاید دست در دست هم با شعار “نه به تحریم‌های
ضد انسانی، نه به جنگ، و نه به دیکتاتوری” برای حفظ صلح در منطقه که
 پشتوان برقراری اوضاعی مساعد به‌منظور تشدید مبارزه برای طرد رژیم ولایت
فقیه خواهد بود، راه را هموار کنیم.

کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران

 ۲ تیرماه ۱۳۹۸
  

 سایت حزب تودۀ ایران




ارز دولتی، به نام مردم به کام رانت خواران

جوانب عمده ی نابسامانی حاکم بر اقتصاد کشور را برمی شمرد و آن را از زاویه تامین نیازهای ضروری و اولیه مردم که زحمتکشان محرومترین گروه آن هستند، توضیح می دهد. اقتصاددانان شرکت کننده در بحث و نظرخواهی به اتفاق مخالف حذف ارز دولتی و اجرای توصیه های بازارپرستان هستند. آن ها همچنین بر ضرورت دولتی بودن واردات و توزیع مواد مورد نیاز طبقات و لایه های زیردست انگشت می گذارند. مشکلات توزیع را توسط دولت و شبکه های تعاونی گوشزد می کنند.

بدین ترتیب، پژوهش ارزشمند انجام شده حکایت از بحران اقتصادی- اجتماعی ای در ایران می کند که زاییده ی سیاست اقتصادی امپریالیستی- اسلامی کنونی و رهبری حاکمیتی است که اجرای برنامه دیکته شده ی سازمان های مالی امپریالیستی را به برنامه رسمی دولتی در ایران بدل ساخته است. اجرای برنامه ای که گویا باید سپر پوششی برای سیاست خارجی رژیم ولایی باشد. سیاستی که رابطه ای با حفظ منافع ملی ایران ندارد.

به سخنی دیگر، باید برای ارایه راه حل واقع بینانه برای بحران حاکم بر ایران و هستی توده ی مردم و خلق های آن، ارایه ی پیشنهادهای ترمیمی اقتصادی با مضمونی درست که طرح می شوند، کافی نیست. اجرای این پیشنهادها در شرایط کنونی سلطه ی نظام سرمایه داری وابسته در ایران از این رو قابل اجرا نیست، زیرا با دو سیاست اقتصاد اسلامی و برنامه ماجراجویانه ی در سیاست خارجی در تضاد است.

بدون یک برنامه اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد ملی- دمکراتیک، بحران اقتصادی- اجتماعی حاکم غیرقابل مهار کردن است. گذار از دیکتاتوری پیش شرط نخست برای تنظیم چنین برنامه ای است. تنها جبهه متحد خلق می تواند به تنظیم چنین برنامه ای دست یابد.

***

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۲۹ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۹ ژوئن ۲۰۱۹

«مناقشه ارز» همچنان در جریان است؛ جنجال‌ها بر سر قیمت ارز و آزادسازی‌های این حوزه به نگرانی‌های مردم به خصوص طبقات فرودست دامن می‌زند؛ در حالی حامیانِ اقتصاد بازار آزاد بر طبل آزادسازی قیمت ارز و تک‌نرخی شدن آن می‌کوبند، که اگر قیمت‌ها مهار نشود، در ماه‌های باقیمانده از سال ۹۸، طبقات متوسط و قشر کارگر با دشواری‌های زیادی در معیشت روبرو خواهند بود.

نسرین هزاره مقدم در ایلنا می نویسد، در این اوضاع، مساله ارز و نرخ آن، تبدیل به یک چالش چندوجهی شده است؛ از یک طرف حمایت از سیاست تخصیص ارز دولتیِ ۴۲۰۰ هزار تومانی به کالاهای اساسی مردم، «درست‌ترین» سیاست در شرایط فعلی‌ست و از سوی دیگر همین سیاستِ درست در سال گذشته، براساس تمام پارامترهای اندازه‌گیری – میزان تامین کالاهای اساسی سبد خانوار با قیمت ارزان و دولتی و یا میزان خروج تولید از رکود و تامین مواد اولیه و واسطه‌ای تولید- به معنای واقعی کلمه، «ناموفق» بوده است؛ به گفته‌ی وحید شقاقی شهری (کارشناس اقتصادی) تخصیص ارز دولتی در سال ۹۷، یکی از بزرگ‌ترین رانت‌های اقتصادی دهه‌های گذشته بود که فقط خواصی که به بلوک‌های توزیع ثروت نزدیک هستند؛ از آن منتفع شدند؛ سیاستی که نه به نفع مردم، بلکه فقط به نفع همان ۱۰ هزار نفری تمام شد که توانستند «ارز ارزان» بگیرند!

سال گذشته چه کردند؟

سایت رسمی بانک مرکزی روز شنبه ۱۴ اردیبهشت، لیست افراد و شرکت‌هایی که در سال گذشته، ارز دولتی (دلار به نرخ ۴۲۰۰ تومان و ارزهای ارزان دیگر) دریافت کرده‌اند را منتشر کرد. در همان روز لیست دریافت‌کنندگان ارز نیمایی نیز منتشر شد؛ براساس گزارش ارز دولتی که در قالب یک جدول منتشر شده است، در سال ۹۷ بیش از ۱۰۷ هزار مورد پرداخت ارز دولتی به افراد حقیقی و حقوقی صورت گرفته است. این آمارها نشان می‌دهد در سال پیش، بیش از ۲۷ میلیارد معادل دلار ارز دولتی به شرکت‌ها و افراد پرداخت شده است که تقریبا نیمی از آن یورو و بیش از ۲۲ درصد آن هم یوان چین بوده است.
ظاهراً از ۲۷ میلیارد دلار مورد اشاره، حدود ۹ میلیارد دلار به واردات مواد اولیه تولید و ۱۳ میلیارد دلار نیز به واردات کالاهای اساسی تعلق گرفته است. اما با این وجود، نه کالاهای اساسی مردم با قیمت ارزان تامین شد و نه کارخانه‌ها توانستند با تامین مواد اولیه، چرخ‌های خود را به حرکت درآورند.
شقاقی شهری، رشد حباب قیمتی کالاهای ضروری از جمله گوشت قرمز در همه ماه‌های متوالیِ سال گذشته را شاهدی بر ناکارآمدی سیاست تخصیص ارز دولتی می‌داند و معتقد است؛ بخش اعظم ارز ترجیحی هدر رفته است؛ یا آنها که ارز گرفتند، چیزی وارد نکردند و ارز ترجیحی را به قیمت آزاد با سود سه برابری در بازار فروختند و یا اگر کالا وارد کردند، کالا را به قیمت آزاد در بازار فروختند.

گزینه‌ها چیست؟

اما با وجود این فرضیات و ناکامی سیاست تخصیص ارز ۴۲۰۰ تومانی در سال گذشته، سیاست ارزی در سال جاری چگونه باید باشد؛ چگونه باید نرخ ارز و تخصیص آن کنترل شود که جامعه هدف که مهم‌ترین بخش از آن، کارگران و فرودستان هستند، منتفع شوند؛ آیا باید سیاست تخصیص ارز دولتی به خواص ادامه داشته باشد یا نه برعکس، پدیده‌ی «ارز دولتی» به کلی از عرصه اقتصاد محو شود؟
شنیده‌ها حاکی از آن است که در گام اول، از ابتدای سال، تخصیص ارز دولتی به ۵ قلم کالا متوقف شده است و گمانه‌زنی‌هایی نیز مبنی بر توقف کامل سیاست تزریق ارز دولتی وجود دارد؛ در کل، دو سناریو در سطوح بالای تصمیم‌گیری‌های اقتصادی مطرح است؛ یکی توقف کامل تزریق ارز دولتی و محدود نمودن نرخ ارز به ارز نیمایی و ارز آزاد و دیگری، محدودسازی تخصیص ارز دولتی به گروه‌ کوچک‌تری از واردکنندگان و به مجموعه کوچک‌تری از کالاها.
سوال اینجاست که کدامیک از این دو سیاست که در مورد آنها در رسانه‌های وابسته به جناح‌های راست اقتصاد ایران، پروپاگاندا می‌شود، «می‌تواند» به نفع سفره‌های مردم تمام شود و از آن مهم‌تر اینکه آیا آلترناتیوی برای این دو گزینه‌ی روی میز وجود دارد؟

اقتصاددان‌ها چه می‌گویند؟

مصطفی شریف (کارشناس اقتصاد و عضو هیات علمی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی تهران) در رابطه با این گزینه‌ها می‌گوید: سیاست‌های ارزی باید «همه‌جانبه‌نگر» باشند تا بتوانند «کارایی» داشته باشند؛ سیاست تخصیص ارز دولتی در سال گذشته، جز فراهم کردن یک رانتِ چرب و نرم برای یک عده‌ خاص، هیچ کاری نکرد؛ در نهایت، مردم بسیاری از کالاهایی را که دولت بابت آنها پول داده بود و ارز دولتی تزریق کرده بود، با قیمت‌های بازار آزاد خریدند؛ بنابراین هدف اولیه‌ی دولت که هدف درستی بود، محقق نشد. در رابطه با دو سناریویی که برای سال جاری مطرح شده، مساله مهم اینست که قبل از هر چیز، بایستی همه جوانب در نظر گرفته شود و از همه مهم‌تر اینکه، بایستی هدف اصلی برآورده شود که این هدف، چیزی نیست جز سود بردن اقشار آسیب‌پذیر و همه مردم از سیاستِ تزریق ارز دولتی. ارز در هر حال یک ثروت ملی ست و باید به گونه‌ای توزیع شود که عدالت رعایت شود؛ علی‌ایحال، در مورد یک مساله مطمئن هستم و آن اینکه اگر بخواهند، ارز را به شیوه سال گذشته تخصیص دهند، به هیچ وجه کارِ درستی نیست. سیاست تخصیص ارز دولتی باید قبل از هرچیز، برنامه‌ریزی‌شده، هدفمند و دربرگیرنده‌ی اولویت‌های زیستی مردم باشد.
او تاکید می‌کند: اگر سیاست تخصیص ارز دولتی، محدود به همان دو سناریوی دولتی‌ها باشد، من با گزینه دوم موافقم؛ یعنی تخصیص ارز دولتی به موارد محدود و خاص مثل داروها و برخی مواد غذایی و البته با نظارت و کنترل دقیق و با این پیش فرض که باید روند کار، به طور کامل از صفر تا صد مانیتور شود تا کالاهای ضروری به قیمت ارزان به دست طبقات فرودست برسد؛ من با حذف ارز دولتی مخالفم.
مرتضی افقه (کارشناس اقتصادی و عضو هیات علمی دانشگاه شهید چمران اهواز) نیز در تحلیل سناریوهای روی میز دولت می‌گوید: من موافق تداوم سیاست تخصیص ارز ۴۲۰۰ تومانی هستم؛ اما این سیاست، یکسری اقدامات تکمیلی لازم دارد تا بتواند به هدف غایی خود برسد؛ مشخص است که وقتی یک رانتی به این درخشندگی و عظمت را تقدیم عده‌ای خاص کنید، حتماً از آن سوءاستفاده خواهند کرد. مخصوصاً اینکه در دو دهه گذشته، گرفتن رانت و سوءاستفاده از آن، تبدیل به یک امرِ «عادی» شده است.
او با حذف ارز دولتی به شدت مخالف است: «برای حمایت از طبقات کم درآمد، از تزریق ارز دولتی گریز نداریم؛ اما باید با توزیع رانت در این چرخه مقابله شود و مساله مهم دیگری نیز وجود دارد؛ بایستی به گونه‌ای ارز تزریق شود که مردم، به خصوص دهک‌های پایین درآمدی از آن منتفع شوند؛ سال گذشته، در مسابقه توزیع رانت، مردم باختند و رانت‌خواران، برنده شدند.»

آلترناتیو چیست؟

آلترناتیو، ورود تمامِ قد دولت به عرصه وارداتِ کالاهای اساسی و توزیع از طریق تعاونی‌های کارگری و صنفی‌ست.
در کنار سناریوهای مطرح شده در لایه‌های بالای تصمیم‌گیری، می‌توان یک راهکار آلترناتیو مطرح کرد؛ راهکاری که به تخصیص رانت به خواص نینجامد؛ دولت می‌تواند، نبض کار را خودش در دست بگیرد و دست به اقدام اساسی بدون مشارکت بخش خصوصیِ خارج از نظارت و ضابطه بزند. خود دولت، راساً کالاهای اساسی را وارد کند و آنها را از طریق شبکه توزیعِ بخش تعاونی – تعاونی‌های مصرف کارگری و کارمندی- در اختیار مردم و در وهله اول، طبقاتِ فرودست‌تر بگذارد؛ البته باید شبکه‌ای از تعاونی‌های سالم در اختیار داشته باشیم؛ به همین دلیل، تعاونی‌های موجود، نیازمند پالایش و غربالگری هستند؛ توزیعِ کالاهای ارزان دولتی به شیوه‌ی تعاونی، دقیقاً نقطه‌ای است که همت دولت برای حل بحران معیشت می‌تواند با مشارکت خود مردم به خصوص مزدبگیران، تلاقی کند؛ مزدبگیران می‌توانند تعاونی‌های مصرف خود را ساماندهی یا بازساماندهی کنند؛ اما آیا این آلترناتیو، اجرایی است؟ 
مرتضی افقه در مورد سناریوی مداخله دولت و دولتی شدن واردات کالا با ارز دولتی می‌گوید: این گزینه، ایده‌آل است؛ دولت باید بپذیرد که شرایط کشور «عادی» نیست تا بخش خصوصی را در این نوع کارها فعال مایشا قرار دهد و به اصطلاح «بخشِ خصوصی‌بازی» دربیاورد؛ الان، شرایط بحرانی است و در شرایط بحران، این کار دولت است که وارد میدان شود؛ در همه جای جهان هم در شرایط بحران، خود دولت‌ها وظیفه حمایت از معیشت مردم به خصوص کم‌درآمدها را برعهده می‌گیرند. اما دولت اگر نمی‌تواند این کار را برعهده بگیرد، باید کار را به کسانی واگذار کند که از نظر اقتصادی «مطمئن» باشند و در ضمن مراقب آنها نیز باشد؛ مزید بر آن، دستگاه‌های نظارتی از قوه قضائیه گرفته تا نهادهای نظارتی سازمان‌ها و نهادها نیز باید چهارچشمی مراقب کسانی باشند که ارز دولتی می‌گیرند و روند کار را به‌طور کامل، از نقطه شروع تا زمانی که کالا به دست مصرف‌کننده‌ی نهایی می‌رسد، مانیتور و رصد کنند.
او به صراحت بسیار با پیشنهاداتِ «طرفداران بازار آزاد» مخالف است: «هرنوع پیشنهادی که حضرات نئولیبرال می‌دهند از جمله اینکه ارز دولتی باید کامل حذف شود و قیمت‌ ارز باید آزاد شود، باعث گران‌تر شدن بیشتر کالاهای اساسی مردم و تعمیق بحران معاش می‌شود؛ بنابراین بهترین راه، تخصیص ارز دولتی به کالاهای ضروری‌ست؛ بهترین گزینه‌ی تخصیص هم این است که کار واردات و توزیع را خود دولت انجام بدهد.»
عضو هیات علمی دانشگاه شهید چمران اهواز ادامه می‌دهد: یک عده‌ای متاسفانه فرض می‌کنند ما الان مثل یک کشور اروپایی، یک فضای آزاد رقابتی در اقتصاد داریم و در شرایط «عادی» هستیم و مرتب توصیه می‌کنند که ارز باید آزاد شود؛ درحالیکه این فرض، از اساس باطل است؛ وقتی ارز، محدود است و اجازه فروش نفت و کالاهای خود را نداریم، معنایش این است که شرایط، «بحرانی» است و در شرایط بحرانی نیز، علی‌الاصول خودِ دولت باید برای کمک به اقشار کم‌درآمد به میدان بیاید و سکاندارِ واردات و توزیع شود.»
مصطفی شریف نیز در مورد سناریوی آلترناتیو می‌گوید: این سناریو و میدانداری دولت، در شرایطی که زیرساخت‌های لازم برای توزیع دولتی فراهم باشد و بتوانیم از درستی کار مطمئن باشیم، گزینه مناسبی‌ست؛ اما اگر ساختار فراهم نباشد، باز به توزیع رانت ولی به شکل دیگر می‌انجامد؛ باید قبول کنیم هر کدام از این گزینه‌ها، چه گزینه‌های مورد بحث کاربدستان اقتصادی و چه گزینه پیشنهادی شما، درجه‌ای از فساد به همراه دارد؛ فقط درجه فساد، متفاوت است؛ بنابراین باید طوری برنامه‌ریزی شود که درجه فساد کمتر باشد. در مورد مداخله مستقیم دولت نیز، بحث سالم بودن شبکه‌های توزیع مهم است؛ ما قبلاً هم در این زمینه تجربه‌هایی داشته‌ایم؛ ابتدا به ساکن نیستیم؛ در توزیع دولتی نیز هدررفت و فساد می‌تواند زیاد باشد.
اینکه کدام گزینه بهتر است؛ از نظر شریف، جواب سرراستی ندارد؛ منتها او معتقد است؛ چند موضوع اهمیت بسیار دارد؛ اول اینکه راهکاری را انتخاب کنیم که کمتر با فساد و رانت‌خواری عجین است و دوم اینکه، کرامت انسانی مردم حفظ شود؛ نباید مردم را به مهره‌هایی سرگردانِ صف‌های طویل تبدیل کنیم؛ یک روز صف شیر و روز دیگر صفِ پودر رختشویی.
مردم در سال گذشته، بارها در صف گوشت ایستادند اما گوشت ارزان، کمتر نصیب کسی شد؛ بارها در میادین تره‌بار، هنگام خرید گوجه‌فرنگی و پیاز و ماکارونی، دچار تعجب و درماندگی شدند؛ در نهایت، علیرغم تخصیص ده‌ها میلیارد دلار ارز دولتی، مردم نه ارزانی دیدند، نه وفور و نه رونق؛ آیا زمان آن نرسیده که برای حفظ کرامت انسانیِ مردم هم که شده، دولت خود، کالاهای اساسی و مورد نیاز را وارد کند، از مشارکت طبقات مردم بهره بگیرد و از طریق شبکه تعاونی‌ها و فروشگاه‌های پالایش شده، این کالاها را در اختیار مردم قرار دهد؛ غیر از این باشد، به احتمال بسیار زیاد، بی‌نصیبی و غُبنِ مردم باز هم ادامه خواهد داشت.




گرانی بی‌رویهٔ اجناس و کالاها: دشواری‌های معیشت مردم

 منتشر شده در – خرداد 20, 1398

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۹، ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۸

گرانی بی‌سابقه اجناس و کالاهای موردنیاز مردم به‌منظور گذران روزمرهٔ زندگی‌شان، وضعیتی بس هولناک در جامعه به‌وجود آورده است. گرانی افسارگسیخته در کنار سطح پایین درآمد زحمتکشانی که دستمزدی ثابت دارند، سبب شده است بسیاری از مردم حتی از تأمین حداقل‌های خوراک موردنیاز  تغذیهٔ روزانه‌شان  ناتوان و در عذاب بمانند.

به‌سبب سیاست‌های خانمان‌سوز رژیم ” ولایت فقیه”، فقر و فلاکت مردم اپیدمی‌وار در گسترهٔ کشورمان شیوع یافته است و با شتابی بی‌سابقه قشرهای بیشتری را در چنبرهٔ تباهی آور خود بگیرد. میهن ما ذخایر عظیم مادی و معنوی دارد. درصورت وجود حاکمیتی برآمده از نیروهای ملی و مترقی و بهره‌گیری از ثروت‌های عظیم طبیعی، جامعهٔ ایرانی‌ای آزاد و میهنی آباد می‌توان پایه‌ریزی کرد تا هر کس که کار می‌کند از حاصل دسترنجش ثمر گیرد و از ارج و احترام و گذران زندگی‌ای شرافتمندانه برخوردار باشد. اما حاکمیت مرتجع جمهوری‌ اسلامی همچون رژیم ستم‌شاهی سلف خود مطلقاً در فکر مردمان زحمتکش نبوده و نیست. برای کارگزاران این رژیم کسب سود هر چه بیشتر ملاک و معیاراست و نه جز آن.

در میان تنها موردی که روندی کاهشی دارد، قدرت خرید مردم است. در لابه‌لای اخبار داغ گرانی اقلام اساسی در معیشت مردم، یعنی اخبار داغی که هر هفته در تارنماهای خبری ظاهر می‌شوند، لبنیات جزءِ لاینفک اقلامی‌اند که مرتب گران می‌شوند. باتوجه به کاهش سه برابری قدرت خرید مردم، لبنیات از سبد معیشتی بخش عمده‌ای از مردم مخصوصاً قشرهای کم‌درآمد درحال حذف شدن است. زمزمهٔ افزایش مجدد قیمت محصولات لبنی پس از ماه رمضان درحالی به‌گوش می‌رسد که آقای رضا باکری، دبیر انجمن صنایع لبنی، در اسفندماه سال گذشته گفته بود: ” سال ۹۸، محصولات لبنیاتی گران نمی‌شود”  [روزنامه جهان صنعت، ۵ خردادماه ۱۳۹۸].

 بر پایهٔ گزارش‌های انتشار یافته، برق خانگی در دو سال گذشته بدون اطلاع‌رسانی دولت و دیگر مسئولان مرتبط با این حوزه، بیش از ۲ برابر گران شده است. بحران کنونی جامعهٔ ایران محصول تدریجی حاکمیت سه دهه ایدئولوژی حاکم بر کشور است. صرف‌نظر از اینکه چه دولتی مسئولیت اجرایی کشور را برعهده داشته و حاکمیت بر مجلس دراختیار چه دیدگاهی باشد، الگوی نولیبرالیسم اقتصادی که با دیدگاه  ارتجاعی”  اسلام سیاسی عجین شده است مشی اصلی اقتصاد حاکم بر میهن ما را تعیین کرده و فاجعهٔ بزرگ فقر دهشتناک را رقم زده است. در این ارتباط، آقای حسین راغفر، در سخنرانی نشست هفتگی موُسسه دین و اقتصاد، ۳ خردادماه ۱۳۹۸، اظهار داشت: “سال ۱۳۹۷ اوج نتایج سه دهه سلطه نئولیبرالیسم بر اقتصاد ایران است. ” در تأیید این نظر که سیاست نولیبرالیسم  چه ضربه‌های سنگینی به اقتصاد کشور ما زده است، به حجم زیاد اسناد و آمارهای مفصل نیاز  نیست، کافی است سری به مراکز خرید بزنیم، آنگاه با مشاهدۀ قیمت‌ها می‌توان با حسابی سرانگشتی، سال ۱۳۹۸ را اسفناک تر از سال گذشته دانست، یعنی سالی که پیش روی مردم به ستوه آمده قرار دارد.

به‌گزارش یورو نیوز، از اردیبهشت‌ماه گذشته، طی ۱۲ ماه قیمت “سیب‌زمینی” و”رب گوجه‌فرنگی” نزدیک به ۵ برابر شده است. همچنین در این دوره زمانی بهای هر کیلوگرم “پیاز”  از حدود هزار و ۸۰۰ تومان به بیش از نزدیک هفت هزار و ۴۰۰ تومان رسیده است. در این آشفته‌بازار گرانی، دلالان حکومتی به واردات بی‌رویه کالاهای مصرفی مبادرت می‌کنند. به‌گزارش خبرگزاری ایسنا، ۹ خردادماه ۱۳۹۸، “در فروردین‌ماه امسال مجموعاً ۳/۲ میلیارد دلار کالا از طریق مرزهای رسمی وارد کشور شده است. “این ارقام نجومی که یا به کیسه سرمایه‌داران و انحصارهای غارتگر بین‌المللی سرازیر می‌شود یا در بین ارگان‌های سرکوبگر پخش می‌شود، چرا نباید برای بهبود سطح زندگی زحمتکشان به‌کار گرفته شود؟ روشن است که در این میان اوضاع  معیشتی  و  گذران روزمرهٔ  زندگی برای لایه‌های تهیدست جامعه سخت‌تر می‌شود. زحمتکشان به‌ویژه خانواده کارگران، میوه‌ها را در مغازه‌ها می‌توانند فقط تماشا کنند و حظ بصر برند. آنان هرگز قدرت خرید آن‌ها را ندارند. در این راستا یزد نیوز در گزارشی و به‌نقل از رئیس اتحادیه میوه‌فروشان یزد، ۹ خردادماه ۱۳۹۸، نوشت: “باتوجه به افزایش هزینه‌های اصلی خانوار، امسال تقاضا برای خرید میوه نسبت به سال‌های قبل بسیار کاهش یافته است. ” بر پایۀ گزارش‌های انتشار یافته، در روزهای اخیر قیمت شکر افزایش بی‌سابقه‌ای یافته است. به‌گزارش خبرنگار خبرگزاری مهر، هر بسته ۹۰۰ گرمی شکر، در مغازه‌های  سطح شهر بین ۹ تا ۱۰ هزار و پانصد تومان عرضه می‌شود. یکی از فروشندگان به این سوُال که آیا با کمبود شکر در بازار مواجه هستیم؟ به خبرنگار خبرگزاری مهر، ۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۸، پاسخ داد: “خیر، شکر وجود دارد اما آن را دِپو [انبار] کرده‌اند و عرضه نمی‌کنند. ” احتکار کالای موردنیاز مردم توسط دلالان برای گران کردن آن از برکات “اقتصاد مقاومتی” ولی فقیه، است. مسئولان در این مورد جز سخنان شعارگونه هیچ قدمی به‌سود مردم برنداشته وبر نخواهند داشت، هرچند که مقام‌های حکومتی مجبور شده‌اند به وضع سخت معیشت مردم آشکارا اعتراف کنند. در ارتباط با گرانی شکر با بوق و کرنا اعلام شد به هر شخص با ارائه کارت ملی ۳ کیلو شکر با قیمت ۳۴۰۰ تومان داده خواهد شد. ازآنجایی‌که این کار عملی نبود به‌همین دلیل خیلی زود به بوتۀ فراموشی سپرده شد. به‌گزارش اقتصاد آنلاین، ۱۴ خردادماه ۱۳۹۸، مطابق آمار ارائه شده از سوی وزارت صنعت، تغییر قیمت‌های ۵۶ قلم کالای اساسی با گرانی ۱/ ۲۰۳ درصدی رکورددار است. مطابق این آمار:  “قیمت گوشت گوساله ۱۱۷٫۴ درصد، سیب قرمز ۱۶۹٫۱ درصد، سیب زرد ۱۶۷٫۶ درصد، خرما مضافتی ۱۱۷٫۰ درصد، پیاز ۱۱۸٫۷ درصد، گوشت گوسفندی ۱۳۰٫۵ درصد و خیار ۱۳۸٫۸ درصد در اسفندماه امسال رشد قیمت را تجربه کرده است. ” گرانی بسیارشتابناک و پردامنه، عرصهٔ همهٔ کالاها و اجناس موردنیاز مردم را درنوردیده است. به‌گزارش روزنامه محافظه‌کار جوان، ۱۱ خردادماه ۱۳۹۸، “قیمت قبر در داخل شهر ۱۵۰ میلیون تومان است، و در بهشت‌زهرا ۱۶ میلیون تومان. ” آری در این کشور حتی مردن نیز هزینه‌های سنگین مالی روی دست خانواده و بستگان متوفا می‌گذارد و داغ آنان را سنگین‌تر می‌کند.

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۹، ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۸




تهاجم به فرهنگ ملی

شیوایی نگارش و استه تیک منطق فرهنگ توده ای تمام عیار

***

 منتشر شده در – خرداد 20, 1398

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۹، ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۸

“از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است”

[حافظ]

 هیچ عرصه‌ای از مظاهر زندگی سیاسی، تاریخی، فرهنگی و هنری میهن‌مان نیست که هرروزه و به‌نوعی در معرض هجوم دستگاه‌ها و چهره‌های حکومت جهل و جنایت ” اسلام سیاسی” قرار نگیرند و به تمامی از این‌گونه تهاجم‌ها بی‌نصیب نمانند. هویت و فرهنگ ملی این سرزمین کهن‌سال در کمتر دوره‌ای از تاریخ حیات فرهنگی و سیاسی‌اش همچون دوره حاکمیت اسلام سیاسی با هجوم‌هایی با این ابعاد با خطر استحاله فرهنگی مواجه شده بود.

یکی از مظاهر موجودیت و هویت ملی ما زبان فارسی است. اما دردا و دریغا، این زبان که در طول قرن‌ها اصالت خود را حفظ کرده بود امروزه و در ادامه حیات رژیم ” ولایی”، ضربه‌هایی سنگین را متحمل می‌شود. در این ارتباط، روزنامه همشهری، ۴ خردادماه ۱۳۹۸، نقاب از چهره کریه ولایت‌مداران کنار زده و می‌نویسد: “این روزها بحث آسیب‌شناسی زبان فارسی داغ شده و به‌این بهانه شاید بد نباشد نیم‌نگاهی به رسمی‌ترین نهاد متولی حفظ این زبان بیندازیم. فرهنگستان زبان و ادب فارسی جایی است که عموماً با بودجه میلیاردی و واژه‌گزینی‌های عجیب‌وغریبش شناخته می‌شود و از این نظر سوژه محبوب شبکه‌های اجتماعی است. ” آقای رسول بهروش که گزارشگر این روزنامه است در ادامه بحث می‌افزاید: “شگفت‌انگیز است که نگهبانان زبان فارسی که برخلاف عامه مردم برای این کار دستمزد دریافت می‌کنند، در یک متن ٣١٩ کلمه‌ای حداقل از صد کلمه عربی غیرضروری استفاده کرده‌اند. “

یکی از اقدامات پیگیرانه رژیم از روز نخست حاکمیتش کوشش برای راندن واژه‌های فارسی و تعویض آن‌ها با واژه‌های ثقیل و غالباً نامفهوم عربی بود. به‌اصطلاح این ابتکار از نظر حاکمان نشانه‌ای بوده و هست از علاقه و محبت به اسلام.

 بدیهی است که اشاره ما به راندن واژه‌های فارسی و آسیب به زبان و فرهنگ‌مان، کوچک‌ترین ارتباطی به استفادهٔ معقول از واژه‌های زبان عربی ندارد، یعنی زبانی که بخش بزرگی از گنجینهٔ فرهنگی ما را واژگان آن تشکیل می‌دهد و کاربرد آن‌ها نه‌تنها در ادبیات کلاسیک ایران، بلکه در زبان عامه مردم ما نیز معمول بوده و هست. سخن بر سر این نیست، سخن بر سر تبری جستن از زبان فارسی و تمسک مصنوعی و خلل‌زا به زبان عربی، یا به‌عبارت‌دیگر، کینه‌ورزی و دشمنی با یکی از مظاهر هویت ملی ماست. ضربه به زبان فارسی در این محدوده باقی نمی‌ماند. استفاده وسیع و گسترده از واژگان لمپنی و بی‌ریشه، و شایع و جاری ساختن آن در زبان گویشی افراد، بر گفتمان قشرهای مختلف جامعه – به‌ویژه گفتمان مطالبه‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی– لطمه‌ای سنگین زده و فرهنگ منطق و پویایی  تفکر ما را به تهی شدن می‌کشاند. صداوسیما به‌عنوان رسانه ملی که زیر نظر دستگاه ولایی اداره می‌شود و همچنین نوع گویش مسئولان کشوری و لشکری در این تنزل و آسیب سهمی بسیار دارند. کلماتی چون “: رپ “، “لاکچری “، “خالی‌بندی ” و بسیاری از این دست اصطلاح‌ها و واژه‌ها که به ادبیات ” لوس‌آنجلسی ” معروف است، بین جوانان رواج داده می‌شوند. تردیدی نیست که با پیش‌رفت علم و تکنولوژی و تغییرهایی که در سبک و روش زندگی و نحوهٔ ارتباط‌های اجتماعی رخ می‌دهند، طبعاً دامنه کاربرد واژه‌ها گسترده‌تر می‌شود. بر همین اساس، ضرورت واژه سازی و ای بسا تغییر در مفهوم کلمه و لغت‌ها خویش را آشکار می‌سازند. در اینجاست که با توجه به ظرفیت‌های بس غنی زبان فارسی و درنظر داشت ارتباط‌های محاوره‌ای و رسمی افراد جامعه، می‌بایست اشخاص و زبان‌شناسان باصلاحیت و میهن‌دوست این نیاز مبرم را با دقتی علمی و فرهنگی به‌صورتی خلاق برآورده سازند. در هر جامعه‌ای، با هر زبان و گویشی، این امر مصداق دارد و نیز هرقدر سرعت تحول در جامعه‌ای پرشتاب‌تر باشد، نیاز به واژگانی جدید هم به همان اندازه بیشتر می‌شود. در مرکزهای تحقیقات صنعتی و اجتماعی نیز این نیاز کاملاً محسوس است. در مواردی هم استعمال برخی کلمات الزاماً منسوخ می‌شود. نظیر واژهٔ “تلگراف” که با انقلاب علمی و فنی در حوزه ارتباطات کاربرد آن مفهوم خود را از دست داده است. بسان دیگر عرصه‌های زندگی، نگرش ما به مقوله زبان می‌بایست با روح تحول‌خواهی و طلب تغییر بر بستری علمی و عقلانی همراه باشد  تا پویش زبان فارسی از قافله توفندهٔ  تغییرها عقب نماند. کار سبک‌مغزان متحجر در این امر همواره به‌ابتذال می‌کشد. آنان بر این اعتقادند که حتماً باید “بیت رهبری” گفته شود، گفتن”خانه رهبری” ممنوع است. اگر کسی بگوید “خانه خامنه‌ای” پای اسلامش می‌لنگد.

به‌گزارش روزنامه شهروند، دیگر نیازی به گفتن نیست وقتی آقایان پیشنهاد می‌کنند به‌جای کلمه اسکی از “برف‌سُری” و به‌جای ژیمناستیک از واژهٔ “چَم‌وَرزی” استفاده شود، در این مورد با چه وضعیت وخیمی مواجه هستیم. حتی تصور اینکه شخص آقای حداد عادل، به‌عنوان رئیس فرهنگستان [زبان و ادب فارسی] در یک جمع صمیمی به‌جای”اسکیت” از عبارت “چرخ‌سُری ” استفاده کند، بسیار دور از ذهن است، چه برسد به اینکه مردم عادی در شهر‌ها و روستا‌ها به سراغ مغازه‌های فروش لوازم ورزشی  بروند و  مثلاً  یک دستگاه  “چرخ‌سُر “برای فرزندشان سفارش بدهند! این بحث‌ها البته مکرراً انجام شده و مقصود مطلب پیش رو چیز دیگری است [به‌نقل از: سایت فرارو، ۴ خردادماه ۱۳۹۸].

دشمنی بنیادگرایان با زبان فارسی محدود به استعمال مکرر، ناموجه، و ملال‌آور واژه‌هایی عربی مانند: “مدظله‌العالی”، “دامت برکاته “، و جز این‌ها، محدود نمی‌شوند. در مقاله‌های روزنامه‌ها و کتاب‌ها و نوشته‌هایی که با نظر مستقیم رژیم چاپ می‌شوند و همچنین در نطق‌ها و نامه‌نگاری‌های اداری دستگاه‌های انتخابی و انتصابی رژیم، جمله‌ها و اصطلاح‌های عربی- که بعضی‌هایشان به‌کلی منسوخ‌اند و مرده‌اند و در سی سی یوی واژگانی رژیم زیر چتر اکسیژن قرار دارند- به‌حد وفور و مکرر به‌کار می‌روند، جمله‌ها و اصطلاح‌هایی که معنا و مفهوم و فایدهٔ اکثر آن‌ها را مردم درنمی‌یابند.

اکنون که نقاب از چهرهٔ کارگزاران فرهنگی و دیگر ذوب شدگان ولایت فقیه در این عرصه افتاده است باید سیاست‌های ضد ملی و فرهنگی رژیم را افشا کرده و به مبارزه بی‌امان و پی‌گیر با آن‌ها برخاست و واژه‌های گمراه‌کننده و نازیبایی را که با دسیسه وارد زبان فارسی کرده‌اند از زبان بیرون راند، که البته به‌دلیل امکان‌های حکومتی رواج دهندگانشان، کاری است بسیار دشوار. باید به زبان شیرین، زیبا و دلپذیر فارسی، به زبان فردوسی، سعدی و حافظ بازگشت و از این گنجینه‌های پربار که با تاریخ، زندگی و روان مردم ما پیوندی ناگسستنی دارند بهره گرفت.

ما توده‌ای‌ها از صمیم قلب به زبان، فرهنگ، هنر و ارزش‌های ترقی‌خواهانه میهن خویش دل‌بسته‌ایم و پاسداری از آن‌ها را وظیفه حزبی و انقلابی خود می‌دانیم. حزب تودهٔ ایران در طول بیش از ۷۷ سال زندگی و فعالیتش، به زبان فارسی و فرهنگ و هنر ملی ایران خدماتی ارزنده کرده و بسیاری چهره‌های ماندگار در عرصهٔ زبان و ادبیات فارسی و شعر و نثر و داستان، عضو یا هوادار آن بوده‌اند. حتی سرسخت‌ترین دشمنان و مخالفان حزب تودهٔ ایران نیز به خدمات ارزنده فرهنگی حزب اعتراف می‌کنند. بسیاری از واژه‌های نوین سیاسی- اجتماعی رایج در زبان فارسی، دستاوردهای اندیشه‌ورزی اعضا یا هواداران حزب ما بوده‌اند. ما نه‌تنها به زبان فارسی ارج می‌گذاریم و حراست از آن را وظیفه میهنی خود می‌دانیم، بلکه به زبان‌های دیگر خلق‌های میهن‌مان هم به همان اندازه احترام  می‌گذاریم  و  حفظ و رشد این زبان‌ها را نیز وظیفه خود می‌دانیم. این حق، به نحو یکسان، به تمام خلق‌های کشور تعلق دارد. حزب ما بر این باور است که خلق‌های میهن‌مان که در شرایط دشوار و بغرنج کنونی برای دست‌یابی به آزادی، برابری حقوق، و الغای ستم ملی مبارزه می‌کنند، و در طول سده‌های متمادی تاریخ، سرنوشتی مشترک داشته‌اند و در راه تحقق آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی در میهن واحدمان فداکاری‌هایی بی‌شمار از خود نشان داده‌اند. از این منظر است که زبان فارسی را پیوند دهندهٔ همه خلق‌های ساکن کشور خود می‌دانیم.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۹، ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۸




ریشهٔ بحران‌ها‌‌ و بن‌بست حکومت اسلامی در کجاست؟

توصیفی پر توان، ولی بدون ارایه ی راهکار

***

 منتشر شده در – خرداد 20, 1398

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۹، ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۸

علی خامنه‌ای در روز ۱۵ خردادماه سی سال پیش، در مقام دومین “ولی فقیه”، سکان اصلی قدرت را در ایران را به ‌دست گرفت. اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از طراحان و گردانندهٔ اصلی سناریوئی بود که صاحبان قدرت در آن دوره با انتخابات و همه ‌پرسی‌ای نمایشی توانستند قدرت و منصب ولایت فقیهی را به‌آسانی از خمینی به خامنه‌ای انتقال دهند.

بشنوید

مجلس خبرگان، در جلسه فوق‌العاده‌ای در ۱۵ خردادماه سال ۱۳۶۸، نخست به “استعفا”ی حسینعلی منتظری با اکثریت مطلق آرا رسمیت داد و سپس در همان جلسه با صحنه‌سازی‌ای از قبل طراحی شده علی خامنه‌ای را به‌طور موقت به مقام ولایت رسانید. دو ماه پس از آن، در ۶ مردادماه، سران رژیم، با سرهم‌بندی کردن یک همه‌پرسی، “اصل مرجعیت” را که از شرط‌های رهبر شدن در قانون اساسی بود، از قانون اساسی حذف کردند. ۹ روز بعد، یعنی در ۱۵ مردادماه ۱۳۶۸، بار دیگر هاشمی رفسنجانی در جلسۀ فوق‌العاده مجلس خبرگان، با صحنه‌سازی‌ دیگری، رهبری دائم سیدعلی خامنه‌ای را به‌سرانجام رسانید. اکبر هاشمی رفسنجانی، یعنی کسی که هواداران کاروان اعتدال‌گرایی- اصلاح‌طلبی در چند سال اخیر او را به‌مرتبهٔ قهرمانی ملی و آزادی‌خواه رسانده‌اند، در فرایند گزینش خامنه‌ای به‌مقام ولایت مطلقه و تحکیم و استمرار دیکتاتوری ولایی نقشی محوری داشت.                        

حدود یک سال پس از آن که سید روح‌الله خمینی به‌منظور رها کردن گریبان از ادبار دامنه‌دار جنگ ایران-عراق “جام زهر” عقب نشستن از آن را نوشید و پس از دادن فرمان صریح به کشتار پنج هزار زندانی سیاسی (که از سوی دادگاه‌های انقلاب اسلامی حکم زندان برای بسیاری از آنان صادر شده بود) در تابستان ۱۳۶۷، سید علی خامنه‌ای فرماندهی کل قوا را به‌دست گرفت. با انتقال مسند ولایت ‌فقیه از خمینی به خامنه‌ای در۱۳۶۸، اهرم‌های عمدهٔ  قدرت سیاسی و اقتصادی نیز در دست‌های خامنه‌ای متمرکز شدند و او شخصاً در بسیاری از امور حساس، تصمیم‌گیری‌ها، و تغییرها در ساختار قدرت داخل شد و از آن دوره عنصرهایی چاکرمآب و وفادار را در اطراف خود جمع کرد.

به‌موازات بازه زمانی ‌رهبر شدن علی خامنه‌ای، اکبر هاشمی رفسنجانی نیز در ۶ مردادماه ۱۳۶۸ مقام چهارمین رئیس‌جمهور را از آن خود کرد. رفسنجانی که از سوی قدرت‌ها و کارگزاران هوادارش لقب “سردار سازندگی” را دریافت کرد، آغاز اجرای برنامه‌های “تعدیل اقتصادی” (بر اساس نسخه‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی) را به‌منزلهٔ سیاست و برنامهٔ کلان رژیم پایه‌گذاری کرد، یعنی برنامه‌ای که تا هم‌کنون هم ادامه داشته است. در سه دهه گذشته این برنامه کلان اقتصادی با کش‌و‌قوس‌ها و تفاوت‌هایی از سوی همهٔ دولت‌های رژیم ولایت فقیه به‌طور مستمر و در مجموع در حکم اقتصاد ملی اجرا شده است. دولت‌های مختلف رژیم، این برنامه کلان یا درواقع اقتصاد ملی ولایی را بر اساس الگوی نولیبرالیسم اقتصادی به‌نفع لایه‌های فوقانی بورژوازی و برخلاف جهت منافع زحمتکشان مزدبگیر و حقوق‌بگیر شکل داده‌اند. آنچه ۳۰ سال پیش به‌وسیله دولت هاشمی رفسنجانی آغاز شد در طول همه این سال‌ها ضربه‌هایی شدید و مخرب بر حقوق، دستمزد، و معیشت طبقهٔ کارگر و لایه‌های مرتبط با ‌کار، تولید، و محیط‌زیست وارد آورد، زیرا انباشت سرمایه‌های کلان و ثروت‌اندوزی را محور رشد اقتصادی کشور قرار داد. این برنامه اقتصادی کلان، مرحله به مرحله و با تعدیل‌های اقتصادی [یا درحقیقت: اخراج کارگران‌ و تضییع‌ها در حق آنان]، مدرن‌ترین شیوه‌های سودآوری سریع از راه استثمار شدید نیروی کار و محیط زیست را  وارد اقتصاد کشورمان کرده است  و از همان ابتدا هم  همواره  با ترویج و  تأیید از سوی علی خامنه‌ای و سران همه جناح‌ها همراه  بوده است.   با انتقال قدرت ولایت فقیه به علی خامنه‌ای و قدرتمند شدن فرمانده‌های ارشد سپاه، سیاست خارجی رژیم ولایی در خلال ۳۰ سال گذشته هر چه بیشتر به سوی ماجراجویی در منطقه و ستیزه‌جویی‌های بی‌مورد با آمریکا و برخی کشورهای همسایه و در جهت خلاف منافع ملی ادامه داشته است. رویکرد شووینیسم اسلامی و شعارهای پیرامون صدور انقلاب اسلامی، مبارزه با “استکبار” و “مقاومت” در برابر آن، درعمل به تقویت نیروهای سیاسی واپس‌گرای شیعه منجر شده و به‌تبع آن به‌تقویت رژیم ولایی و به‌ویژه نفوذ و نقش فرمانده‌های ارشد سپاه در درون هرم قدرت انجامیده است.

برخلاف ادعاهای تبلیغاتی “نظام” و گفته‌های علی خامنه‌ای، واقعیت این است که رژیم ولایی نه‌تنها نتوانسته است برای حفظ “منافع ملی” کشورمان در برابر سیاست‌های امپریالیسم کاری مؤثر انجام دهد، بلکه در جنگ و اشغال افغانستان و عراق، با امپریالیسم همکاری هم کرده است. مهم‌تر اینکه، رژیم ولایی مملکت را در عرصه‌های دیپلماسی، امنیت کشور، و به‌ویژه تهدید علیه اقتصاد ملی، در موقعیت ضعف قرار داده است که در صورت احتمال تهاجم و دست‌اندازی از خارج، امکان درگرفتن  بحران‌های خطرناک و سرنوشت‌ساز در کشور قطعی است.                                                         

 شعارها و گزافه‌گویی‌های خامنه‌ای، روحانی و فرمانده‌های سپاه پشیزی ارزش ندارند زیرا اقتصاد وارداتی و غیرمولد کشورمان که به‌شدت به دلار وابسته و طفیل آن است، در دورهٔ ریاست جمهوری اوباما و احمدی‌نژاد با گردش قلم خزانه‌داری آمریکا در دستور به انجام تحریم‌ها به‌راحتی به‌گروگان گرفته شد. به‌همین طریق نیز دولت ترامپ اکنون به‌سهولت اقتصاد ملی را به‌زانو درآورده و ضربه‌هایی شدید بر زندگی و معیشت مردم وارد آورده است. مهم اینکه صاحبان قدرت در “نظام” و در رأس آنان علی خامنه‌ای و حسن روحانی و اعضای دولتش در برابر این دست‌اندازی آمریکا نمی‌توانند اقدامی مؤثر انجام دهند و در آینده نیز نخواهند توانست در برابر آن مقاومت مؤثری به‌جز شعار دادن سازمان دهند. زیرا اقتصاد ملی کشور پس از سه دهه اجرای برنامه‌های نولیبرالی از درون تهی شده و نیروهای مولده آن- به‌ویژه طبقه کارگر که مولد اصلی ارزش است- تضعیف و کم‌اثر شده‌اند و بر لب ورطه نابودی قرار گرفته اند. همچنین سران حکومت، عنصرهای اصلی سیاسی، مدیران حاکمیت و در صدر آنان علی خامنه‌ای و حسن روحانی، نه توان انجام تغییرهایی ضروری در ساختار اقتصادی و در راستای منافع  مردم را دارند و نه خواستِ اجرای آن‌ها را.  از بیت رهبری گرفته تا فرمانده‌های ارشد سپاه و جناح‌های اصلی حکومت که نماینده‌های لایه‌های فوقانی بورژوازی تجاری و مالی‌اند، همگی، منافع مادی‌شان درگرو تداوم “اقتصاد سیاسی” موجود است و به‌غیر از رقابت‌های سنگین با یکدیگر  و افشاگری گاه به‌گاه این یا آن فساد مالی کاری دیگر نخواهند کرد، و سر آخر، با وحدت و همدلی دور ولی فقیه و برای حفظ و تداوم “نظام” گِرد آمده و همکاری خواهند کرد.                                     “

سی سال پیش، تنها یک سال بعد از پایان جنگ ویرانگر ایران- عراق  و  کشتار  بخش عمده‌ و برجسته‌ای از شایسته‌ترین مبارزان سیاسی و اندیشمندان و نظریه‌پردازان ایران، میهن‌مان در دو عرصهٔ بنیادی به مرحلهٔ ویران‌سازی دیگری وارد شد: یکی بازسازی ساختارهای  دیکتاتوری حاکمیت  از طریق  ولایت مطلقهٔ فقیه با محوریت علی خامنه‌ای،

دیگری شکل‌‌دهی به اقتصاد سیاسی‌ای با الگوی نولیبرالیسم اقتصادی  به ‌نفع لایه‌های سرمایه‌داری کلان تجاری و بوروکراتیک با محوریت هاشمی رفسنجانی و دولت سازندگی. در سه دهه گذشته این دو فرایند به‌صورت مکمل یکدیگر عمل کرده‌اند. به‌دیگر سخن، دستگاه سیاسی دیکتاتوری حاکمیت ولایی به‌زعامت خامنه‌ای ‌همراه با جناح‌های سیاسی قدرتمند، همگی، حامی و استوار کنندهٔ همان اقتصادی سیاسی‌ای بوده‌اند که منافع لایه‌های فوقانی بورژوازی را با ثروت‌هایی نجومی تأمین کرده است. همچنین کارگزاران ریزودرشت در دستگاه حکومتی، رسانه‌ها، و نظریه‌پردازان متصل به آن‌ها ازجمله جیره‌گیران و ریزه‌خواران خوان این اقتصاد سیاسی زیر سایهٔ ولی امرند. 

بنابراین، به‌درستی می‌توان گفت که وضعیت کنونی و بحران‌های خطرناکی که فراروی کشورمان صف کشیده‌اند، از سه دهه پیش به‌حرکت درآمده‌اند.  تبلور  نهایی آنچه رفسنجانی- خامنه‌ای در اتحادی نامقدس آغازگر آن بودند، در ضعف ساختاری اقتصاد ملی‌ در برههٔ زمانی حاضر که حاکمیت ملی را نیز تهدید می‌کند می‌توان مشاهده کرد. این سرانجام محتوم سیاست‌های حکومت ولایت فقیه بوده است، یعنی سیاست‌هایی که ‌همراه با بلندپروازی‌هایش با تکیه بر فعالیت‌های برون‌مرزی سپاه به‌غیر از این نتیجه‌ای دیگر نمی‌توانسته داشته باشد و به رئیس‌جمهور شدن کسی مانند ترامپ ربط ندارد.  اینکه اقتصاد حرف آخر را می‌زند در مورد وضعیت کنونی رژیم ولایت فقیه و در بن‌بست گیر کردنش- برخلاف ادعای خامنه‌ای- تمثیل درستی است، و مهم اینکه دیگر بیش از این با شعارپرانی، خدعه‌ورزی، موعظه‌های دینی، و گزافه‌گویی واقعیت موجود اقتصادی را نمی‌توان به‌شکل دلخواه نشان داد. مردم و آینده کشورمان در منگنه فشار دیکتاتوری ولایی و دولت راست افراطی ایالات متحده  گرفتار شده‌اند. وضعیتی که کشور ما با آن درگیر شده است بحرانی بسیار خطرناک است و با مذاکره کردن یا نکردن مقام‌های جمهوری اسلامی با دونالد ترامپ به‌طور اساسی برطرف  نخواهد شد. البته روشن است که در شرایط مشخص کنونی مذاکره برای کاهش تنش‌ها و جلوگیری از برخورد نظامی تنها راهی است که می‌تواند مؤثر باشد.

ما معتقدیم که هر تحلیل تاریخی دقیقی دربارهٔ چگونگی فرایند تحمیل حاکمیت مطلق ولایت فقیه بر کشورمان نشان‌ دهندهٔ آن خواهد بود که چرا و چگونه همهٔ شئون اساسی ادارهٔ کشور در زمینهٔ سیاست داخلی و خارجی و همین‌طور اقتصاد تحت‌الشعاع این حاکمیت قرار می‌گیرد. همچنین هرنوع  تحلیل منطقی دقیقی دربارهٔ ساختار قدرت در دیکتاتوری حاکم و اقتصاد سیاسی آن نیز نشان خواهد داد که بدون حذف کامل حاکمیت مطلق ولایت فقیه امکان برون‌ رفت از وضعیت کنونی به‌هیچ صورت نمی‌تواند امکان‌پذیر شود.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۹، ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۸




کارگرانی بدون قرارداد و بیمه!

پرستو رفیعی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٣ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱٣ ژوئن ۲۰۱۹

«برای آگاهی از مشکلات کارگران موقت با تعدادی از انبوه سازان تماس گرفتم اما با یک پاسخ مواجه شدم و آن اینکه با کارگران در ارتباط نیستیم و از مشکلات آنها اطلاع چندانی نداریم و مسائل مربوط به آنها را به پیمانکار سپرده‌ایم.»

به گزارش روزنامه ایران، سوار اتوبوس که می‌شد گمان نمی‌کرد روزی چهارراه‌ها و میدان‌های پایتخت جای کارگاه چوب‌بری شهرشان را بگیرد و محل کار و کسب درآمدش باشد. چند روزی به دنبال کار می‌گشت اما هیچ… مگر می‌شود در این شهر درندشت یافتن کار مانند یافتن سوزنی باشد در انبار کاه. «اما خدا همه درها را به روی انسان نمی‌بندد.»

این را رحمان می‌گوید، کارگر فصلی و موقت یکی از محله‌های تهران که سال‌ها در کارگاه چوب بری کار می‌کرد در شهرشان، کیلومترها دورتر از پایتخت. شعله‌های آتش که به جان کارگاه افتاد چنان زبانه‌ای کشید که زندگی‌اش را هم خاکستر کرد. دیگر نتوانست کاری پیدا کند مانند همان ۵۹ نفر دیگر که باهم کار می‌کردند. اما شکم گرسنه بچه‌های قد و نیم قد را فقط نان است که سیر می‌کند. یکی دو لنگه النگوی رباب هم فقط کفاف دوماهه زندگی‌شان را داد. گوشواره‌های یادگاری عزیز جان هم که قرار بود دست به دست از عروس به دختر برسد و در خانواده باقی بماند، خرج بیمارستان پسر دوساله‌اش شد، همان موقع که اسهال و استفراغ گرفته بود. بیمه نداشت باید نقدی هزینه‌ها را پرداخت می‌کرد. دیگر صدای کف‌گیری که به ته دیگ رسیده بلند شده بود. دو راه بیشتر نداشت یا باید از دیوار مردم بالا می‌رفت و دست در سفره دیگران می‌کرد یا راهی غربت می‌شد و زیر بار سختی‌ها استخوان خرد می‌کرد. بدون پدر، بزرگ شده بود اما عزیز نگذاشت لقمه حرام وارد سفره‌شان شود پس باید راه او را ادامه می‌داد. بقچه‌اش را جمع کرد، رباب و بچه‌ها را راهی خانه پدری‌اش کرد با وعده ارسال پول ماهانه به عنوان خرجی، راهی تهران شد.

او ادامه می‌دهد: «خسته و ناامید سر چهارراهی روی جدول کنار جوی نشسته بودم. با همه پولی که برایم مانده بود تنها می‌توانستم یک نان بربری بخرم چشمم که به پل هوایی افتاد ناخودآگاه به خودکشی فکر کردم اگر خودم را از پل به پایین پرت کنم همه چی تمام می‌شود اما راحتی این خیال هم چند لحظه‌ای دوام نیاورد فکر زنده ماندن و علیل شدن تنم را لرزاند. اگر زنده می‌ماندم ذلیل‌تر می‌شدم. در همین فکرها بودم که سایه دو مرد را بر سرم احساس کردم. ساعتی چند می‌گیری آقا؟ یکی‌شان پرسید. مانده بودم چه بگویم که دیگری گفت تا آخر وقت ۱۰۰ هزار تومان خوبه؟ دستپاچه شده بودم گفتم آره و به دنبالشان به راه افتادم. چند دقیقه‌ای از حرکت ماشین گذشته بود که توانستم خودم را جمع و جور کنم تازه یادم آمد بپرسم چه کاری باید انجام دهم. مرد جوان در جوابم گفت: جابه‌جایی وسیله و تمیز کردن خانه. این طور بود که شدم کارگر موقت یا به قول تهرانی‌ها کارگر فصلی. هر روز از صبح خروس خون تا گرگ و میش هوا کنار چهارراه می‌ایستم کنار مردانی که بیشترشان از جنس خودم هستند و زخم روزگار خورده‌اند. چشممان به ماشین‌هایی است که می‌گذرند. هر کدام بایستند به سمتش می‌دویم انگار شرطی شده‌ایم. هر که زودتر برسد می‌تواند شانس بیشتری داشته باشد برای کار.»

از درآمدش می‌پرسم و سرپناهی که در آن شب‌ها را به صبح می‌رساند. رحمان اما چنان آهی می‌کشد که تا آخر ماجرا را حدس می‌زنم. جرعه آبی می‌نوشد و می‌گوید: «بسته به نوع کاری که پیشنهاد می‌شود، روزی ۳۵ تا ۱۰۰ هزار تومان درآمدمان است. بیشتر روزها را با خوردن نان و تخم مرغ و نان و پنیر می‌گذرانم تا بتوانم پولی پس‌انداز کنم و برای زن و بچه‌ام بفرستم. سرپناهی هم ندارم شب‌ها با دو نفر از همین بچه‌ها در اتاق‌هایی که جای خواب اجاره می‌دهند می‌خوابیم.»

آن‌سوتر اما مردی درشت اندام سعی می‌کرد زیر سایه کوچک درخت خود را جای دهد تا از گرمای آفتاب در امان بماند. پوست آفتاب سوخته‌اش از ساعت‌های طولانی خبر می‌داد که زیر آفتاب به انتظار یافتن کار نشسته است. می‌گوید نامش مهران است و ۴۶ سال دارد. ۸ سال پیش از کوهدشت به امید زندگی بهتر روانه تهران شده است. چند سالی طول کشیده تا توانسته خانه‌ای در مولوی اجاره کند و دختر عموی نشان کرده‌اش را عقد کند. می‌گوید: «از ۷ صبح تا ساعت ۵ بعدازظهر اینجا می‌نشینم به امید کار. بعضی روزها حتی بیشتر می‌مانم شاید کسی به دنبال کارگر بیاید. سخت است که مرد یک زندگی باشی، صبح از خانه خارج شوی و در پایان روز دست خالی به خانه برگردی. فرزندم تا ۲ ماه دیگر به دنیا می‌آید و من باید علاوه بر خرج زندگی، پول پس‌انداز کنم. بچه خرج دارد من هم که بیمه نیستم. ای کاش می‌شد بیمه شویم. می‌دانی خانم من برای تأمین مخارج زندگی‌ام هر کاری می‌کنم از بنایی گرفته تا کارگری و باربری اما درآمدم کفاف هزینه‌های زندگی‌ام را هم نمی‌دهد چه برسد به پس انداز. اگر در شهر خودم کار بود هیچ وقت راهی تهران نمی‌شدم. بیشتر شب‌ها کابوس مرگ مادر پیرم را می‌بینم هر بار که تلفنم زنگ می‌خورد فکر می‌کنم مبادا می‌خواهند خبر مرگ مادر پیرم را بدهند. اگر در شهرمان کار بود نه مادرم تنها می‌ماند و نه غربت ما را آزار می‌داد.

مردی با موهای جو گندمی و ظاهری جاافتاده به سمتمان می‌آید. حرف‌های مهران را قطع می‌کند و می‌گوید: «زندگی همه ما یک داستان دارد. کار، کار و بازهم کار آن‌هم بی‌نتیجه و بی آینده. من بر خلاف این‌ها برای بیمه شدن و رهایی از سختی‌های زندگی تلاش بسیار کرده‌ام .۴ بچه دارم از ۱۲ ساله گرفته تا ۵ ساله که برای گذران زندگیشان باید تلاش کنم. همه کار بلدم اما کار نیست. بارها به اداره‌های بیمه در خیابان مفتح، ترمینال جنوب و آزادی مراجعه کرده‌ام به امید برقراری بیمه برای هزینه‌های زندگی در سال‌های پیری و ناتوانی، اما آنقدر رفتم و آمدم که خسته شدم و دست آخر عطای بیمه را به لقایش بخشیدم. حالا هم مانند بقیه همین جا می‌ایستم برای یک لقمه نان.»

او می‌گوید شرایط زندگی برایش بسیار سخت و آزاردهنده است تا جایی که حتی خود را مستحق کمک کمیته امداد می‌داند. بیمه شدن را حق خود می‌داند و از مسئولین انتظار دارد شرایط بیمه شدن امثال او را تسهیل کنند.

کارگری نه آب داشت نه نان!

اصغر پسر ۲۹ ساله‌ای است که پس از مرگ پدر و مادرش از لرستان روانه تهران شده است. چین‌های عمیقی که بر پیشانی‌اش افتاده، صورت آفتاب سوخته و دستانی که پینه بسته، همگی نشان می‌دهند که کار را از سنین جوانی شروع کرده است. خودش می‌گوید: «از همان بچگی روی زمین مردم کار می‌کردم. بزرگ‌تر که شدم در ساختمان‌های نیمه کاره برای خود کاری دست و پا کردم. کار کردن در ساختمان‌ها پول بیشتری داشت. چند کلاس بیشتر درس نخواندم اصلاً کارگری و درس خواندن باهم جور در نمی‌آید. وقتی از صبح تا شب مجبور باشی آجر جابه جا کنی و کیسه سیمان و گچ را بالا و پایین ببری دیگر جانی برائت نمی‌ماند که بتوانی چند لقمه شام بخوری چه برسد به خواندن درس و رفتن به مدرسه شبانه. خیلی شب‌ها شام نخورده قبل از این‌که سرم به بالش برسد خوابم می‌برد اما خوشحال بودم که خرج خودم و پدر و مادر پیرم را درمی‌آوردم. پدرم که به رحمت خدا رفت همه تلاشم را می‌کردم که مادرم راضی و خشنود باشد. تصمیم گرفته بودم برایش یک النگو بخرم اما همیشه هشتم گرو نه بود دست آخر هم نتوانستم یک شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد و مرا تنها گذاشت.»

برادرانش آن قدر روی زمین مردم کار کردند تا توانستند برای خود قطعه زمینی بخرند اما کارگری برای او نه نان داشته و نه آب. دست آخر هم مجبور شده به امید یافتن کاری پردرآمدتر راهی پایتخت شود. دو سال پیش ازدواج کرده اما راضی نیست. او می‌گوید: «نه این‌که همسرم زن بدی باشد نه خیلی هم نجیب است و دوست داشتنی تا به امروز با هم مشکلی نداشتیم اما من شرمنده‌ام از این‌که نمی‌توانم برای او زندگی مناسبی فراهم کنم و حتی برای رفع برخی از نیازهای ساده زندگی هم دچار مشکل هستم اصلاً همیشه نگرانم. هر روز غصه می‌خورم. یک روز کار هست، چند روز کار نیست. باید بدوی به دنبال افرادی که به دنبال کارگر می‌آیند چون امثال من زیادند و هر روز بیشتر هم می‌شوند.»

اصغر هم مانند سایر کارگران فصلی نگران آینده است. می‌گوید: «با دست درد و کمر دردی که دارم در خوشبینانه‌ترین حالت تا ۱۵ یا ۱۶ سال دیگر می‌توانم کار کنم. نمی‌دانم بدون بیمه و پس‌انداز برای آینده در زمان از کار افتادگی چگونه باید امور زندگی خود و خانواده‌ام را بگذرانم. خانواده همسرم مدام از بچه حرف می‌زنند و می‌گویند تا ما زنده‌ایم دوست داریم نوه مان را ببینیم. اما آنها نمی‌دانند خون داخل دهانم را قورت می‌دهم و با سیلی صورتم را سرخ می‌کنم تا کسی نداند چگونه روزم را شب می‌کنم.»

ته خط همه‌مان کارگری است!

در میان مردانی با قامتی تنومند، جوانی لاغر اندام جلب توجه می‌کند. بقچه‌ای در دست دارد و کنار خیابان ایستاده است. برخلاف دیگران که هرکدام حرفی می‌زنند، سکوت پیشه کرده و سخنی نمی‌گوید. با فاصله از بقیه ایستاده انگار می‌خواهد خود را از آنها جدا نشان دهد. اسمش را می‌پرسم جوابم را نمی‌دهد. می‌گویم بیست سالت شده که راهی بازار کار شده‌ای؟ زیر چشمی نگاهم می‌کند. می‌پرسم نباید الآن سر کلاس درس باشی، اینجا چکار می‌کنی؟ در کسری از ثانیه صورتش قرمز می‌شود انگار خون به زیر پوستش دویده، قفل دهانش باز می‌شود. «درس خواندن مال از ما بهترونه. برای امثال من فرقی نمی‌کنه که با هوش باشند یا با استعداد ته خط همه مان کارگری است آن هم التماسی. نمی‌بینی مردانی با این هیبت و هیأت چطور دنبال ماشین پولدارها می‌دوند که بتوانند دوزار بدست بیاورند. امروزم را نبین در مدرسه جزو شاگرد زرنگ‌ها بودم، خودم چند تا شاگرد داشتم به آنها کمک می‌کردم که درس‌ها را خوب یاد بگیرند.»

از دلیلش برای رها کردن مدرسه می‌گوید: پدرم کارگری می‌کرد و خرج زندگی من و سه خواهر و مادرم را می‌داد. چرخ زندگیمان می‌چرخید نه لاکچری اما در حد خودمان خوب بود و ما به همان لقمه بخور و نمیر پدر راضی و همیشه سپاسگزار بودیم. اصلاً همه انگیزه‌ام برای خوب درس خواندن جبران زحمات پدر و مادرم بود. می‌خواستم دکتر شوم تا کمر درد و پا دردش را مداوا کنم اما یک روز وقتی از مدرسه برگشتم شیون مادرم خانه را برداشته بود. پدر وقت بالا بردن یخچال از پله‌ها افتاده بود. دیگر ناقص شده و نمی‌تواند کار کند. مجبور شدم مدرسه را رها کنم. کاری هم که بلد نیستم اوستا محمد مرا آورد اینجا، پاتوق همیشگی پدرم تا جای پای او بگذارم اما من زورم نمی‌رسد که مانند او وسایل سنگین جابه‌جا کنم و باید کارهای خرد و سبک انجام دهم. همین است که درآمدم کم شده و زندگیمان به مشکل برخورده است. اما همه بدبختی‌اش که این نیست مادرم می‌گوید کسی که برای معاش خانواده‌اش تلاش می‌کند و سختی می‌کشد و پول حلال درمی آورد مرد واقعی است کم و زیادش فرق نمی‌کند مهم حلال بودنش است. بدبختی اصلی این است که ما را به چشم خوبی نمی‌بینند. زنان و دختران و حتی بچه‌ها می‌ترسند از کنار ما عبور کنند راهشان را دور می‌کنند تا مبادا گزندی از ما به آنها برسد، انگار ما گودزیلا هستیم اصلاً ترس در نگاه و رفتارشان دیده می‌شود.»

فکر می‌کنی چرا این طور شده چرا برخی از افراد جامعه با این دید به شما نگاه می‌کنند؟ او در جوابم از موضوعی تلخ می‌گوید. شاید در میان ما تعداد کمی افراد خلافکار هم باشند اما این به معنی بد بودن همه ما نیست. ما برای امرار معاش خانواده‌هایمان کار می‌کنیم و آدم‌های بدی نیستیم.»

نگرانی تأمین معاش خانواده و گذران زندگی در حال حاضر و در دوران ناتوانی بزرگترین دغدغه‌ای است که کارگران موقت با آن دست به گریبانند و قریب به اتفاق آنها آرزوی استخدام و بیمه در سر دارند.

گفت‌وگو با یک پیمانکار ساختمانی: بیمه کارگران برایم صرف نمی‌کرد!

عده‌ای کار می‌کنند و سودش را دیگری در جیب می‌گذارد. بعضی از مشاغل این گونه‌اند. البته نه اینکه بیکار باشند و پول روی پول بگذارند، بالاخره سود بردن هم زحمت‌های خودش را دارد منظورم زحمت شمردن پول‌هایی نیست که از کارفرما می‌گیرند و مجبورند بخش کمی از آن را به افرادی بدهند که بیشترین زحمت را کشیده‌اند. منظورم استرسی است که صاحبان مشاغلی از این دست هر روز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. خودشان می‌گویند این استرس خواب و خوراک را بر آنها حرام کرده و پولی که به‌دست می‌آورند ارزش این همه استرس را ندارد. جمعه گل آقا از همین مردان پراسترس است. مردی ۵۲ ساله که حدود سی سالی در ایران زندگی کرده و همسرش ایرانی است. دو فرزند دارد و دو خانه در باقرشهر تهران، یکی را اجاره داده و در دیگری زندگی می‌کند.

خودش می‌گوید پیمانکار ساختمانی است و با مهندسی پولدار کار می‌کند. آقای مهندس از دو چشمش بیشتر به جمعه گل اعتماد دارد و مسئولیت تأمین نیروی انسانی مورد نیاز برای انجام برخی کارهای ساختمانی از جابه‌جایی مصالح تا دیوارکشی و گچ کاری را به او سپرده است.

جمعه گل می‌گوید: حرفه درست و حسابی بلد نبودم و در یکی از ساختمان‌های نیمه کاره آقای مهندس کار می‌کردم. آنقدر از خود توانایی و استعداد نشان دادم تا خودم را در دل آقا جا کردم. کار آقا رونق گرفت و از ساخت و ساز خانه‌های ۴ طبقه به ساخت آپارتمان‌های ۸ واحدی و کم کم ۲۰ واحدی رسید. یک روز مرا کنار کشید و گفت: جمعه خسته شده‌ام. دنبال کسی می‌گردم که مسئولیت کارگرها را برعهده بگیرد. بیمه، حقوق و هر مسأله دیگری که دارند. سال‌هاست که تو را می‌شناسم، می‌خواهم امین من باشی و مسئولیت کارگرها را برعهده بگیری. این طوری هم برای من خوب است و هم درآمد تو بیشتر می‌شود.

او ادامه می‌دهد: برای پذیرفتن پیشنهاد آقای مهندس کمی مردد بودم اما دوستانم گفتند شانس یک بار در خانه هر کسی را می‌زند و این می‌تواند سکوی ترقی و پیشرفت تو باشد. راست هم می‌گفتند تا کی می‌خواستم کارگری کنم و با پول بخور نمیر کارگری زندگی بگذرانم. همین شد که تصمیم گرفتم این مسئولیت را بپذیرم. با آقای مهندس قراردادی امضا کردم و قرار شد که او هر ماه مبلغی را به‌عنوان حقوق و مزایای کارگران به من بدهد و من هم وظیفه داشتم کارگران مورد نیاز را تأمین کنم و حقوق آنها را هم بپردازم. دست آخر هرچقدر هم باقی ماند برای خود بردارم. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سال‌های اول همه‌شان را بیمه کردم و حقوق بالایی هم به آنها پرداخت می‌کردم. اما چیزی برای خودم نمی‌ماند به‌همین دلیل تصمیم گرفتم من هم مانند بقیه از کارگران فصلی استفاده کنم. خوبی این کارگران به قناعت‌شان است. آنها به حق خود قانع هستند و به‌دنبال بیمه و مزایا هم نیستند.

معامله دو سر سود

جمعه گل می‌گوید: هر روز صبح به خیابان‌هایی که پاتوق کارگران موقت است سر می‌زنم. چند تایی که به‌نظر می‌رسد زور بازوی خوب و مهارت لازم را دارند انتخاب می‌کنم و با خود به محل ساختمان می‌برم. گاهی برخی از آنها آن قدر خوب کار می‌کنند و به حق خود قانع هستند که تا چند ماه هم با هم کار می‌کنیم. بیشتر آنها به دنبال بیمه و… نیستند. آنها کارگران زحمتکشی هستند که به درآمد روزانه خود بیشتر اهمیت می‌دهند. بیشترشان هم تنها در این شهر زندگی می‌کنند و با دردسر مرخصی و بیماری زن و همسر روبه‌رو نیستم. این معامله دو سر سود است. آنها از سرگردانی در سر چهارراه‌ها و خیابان‌ها نجات پیدا می‌کنند و خیالشان راحت می‌شود که تا چند روز کار دارند و حقوقشان سر موقع پرداخت می‌شود، من هم خیالم راحت است که می‌توانم برای آینده بچه‌هایم پولی پس‌انداز کنم.

خواب و خوراک بر من حرام شده

به اینجا که می‌رسد قیافه‌ای حق به جانب به خود می‌گیرد و می‌گوید: البته فکر نکنید که من زحمت زیادی نمی‌کشم. ترس اینکه مبادا یکی از آنها هنگام کار دچار مشکلی شود خواب و خوراک را بر من حرام کرده. حتی بعضی از شب‌ها کابوس افتادن کارگری از داربست را می‌بینم. خلاصه که من از جان و اعصابم مایه می‌گذارم برای به‌دست آوردن یک لقمه نان بیشتر. فقط خدا می‌داند که چقدر تنم می‌لرزد و چقدر نگران سلامتی این بندگان خدا هستم. این گفت‌وگو را در حالی به اتمام می‌رسانم که برای آگاهی از مشکلات کارگران موقت با تعدادی از انبوه سازان تماس گرفتم اما با یک پاسخ مواجه شدم و آن اینکه با کارگران در ارتباط نیستیم و از مشکلات آنها اطلاع چندانی نداریم و مسائل مربوط به آنها را به پیمانکار سپرده‌ایم.»




فاشیسم ایرانی و میهن دوستی واقعی

امید مسعودی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۲۵ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱۵ ژوئن ۲۰۱۹

اخیرا مقاله ای عالمانه از دکتر محمدرضا نیکفر در سایت اخبار روز منتشر شده که موضوع بحث آن درباره تاریخ، هویت ملی و ناسیونالیسم ایرانی است، در این جستار می کوشم پیرامون این مسائل، دیدگاه هایم را مطرح کرده و در تکمیل مقاله مذکور نکاتی را یادآوری کنم. هدف از نگارش این مقاله، شناخت و نقد ناسیونالیسم ایرانی، روشنگری و هشدار درباره ظهور خطری است که بار دیگر قصد دارد استبداد دیگری را در شکل جدیدی بر آینده ایران تحمیل نماید! اینک که در حال گذار از جمهوری اسلامی هستیم، پس از تجربه ی تلخ ٤٠ سال استبداد دینی، جامعه ایران هرچند پتانسیل رسیدن به آزادی و دموکراسی را دارد اما نباید از این نکته غافل شد که ایرانیان به خاطر تجربه دهشتناک استبداد، ظرفیت پذیرش یک دیکتاتوری دیگری را هم می توانند داشته باشند! 
جامعه ایرانی خواهان آزادی است اما نباید فراموش کنیم که به خاطر عدم تجربه آزادی، شناخت عمومی مان از دموکراسی محدود بوده و از آنجا که با پایان حکومت تئوکراتیک، یکی از آلترناتیوهایی که توان تحمیل استبداد را دارا می باشد، گزینه ناسیونالیسم است، این آلترناتیو در عصر پسا دینی، جذاب ترین شعارها را در قالب دموکراسی به جامعه عرضه کرده و بخاطر ماهیت فریبایی که دارد، به راحتی می تواند باعث ظهور یک استبداد جدید شود! از این رو وظیفه اخلاقی و مسئولیت اجتماعی حکم می کند با افشای چهره عریان فاشیسم (این بار در شکل سلطنت)، ایران را از خطر یک دیکتاتوری دیگر مصون نگه داشته و با افشای ویژگی های ناسیونالیسم، خطرات احتمالی این تفکر را گوشزد نماییم! موضوع این مقاله توضیح درباره این مسئله است! اما پیش از ورود به بحث ممکن است این سوال در ذهن خواننده ایجاد شود که بر اساس چه مدارکی، نگارنده خطر ظهور استبدادی دیگر در ایران را مطرح می کند؟ هر چند که پاسخ در متن این مقاله عنوان شده است اما بهتر است که خواننده عزیز، مقاله “آرزوهای محمدعلی شاهی” به قلم آقای محمد امینی را مطالعه کرده و بداند که در پشت شعارهای زیبای افراد درباره ی آزادی، چه ذهنیت استبداد خواهی وجود دارد! همین یک مورد کافیست که به قول ریچارد رورتی، “نگران آزادی باشیم”، نگران آزادی بودن در زمان استبداد، درسی است تاریخی که نویسنده این سطور از انقلاب بهمن ٥٧ آموخته است! درسی که امتحانش را قبلا با طرح این شعار: “شاه برود هر که می آید، بیاید!” پس دادیم! و حال که درست در آن گذرگاه تاریخی ایستاده ایم! همین شعار، این بار به شکلی دیگر از زبان آقای رضا پهلوی خارج می شود که “اول جمهوری اسلامی، سرنگون شود و بعد از آن برای شکل نظام آینده، رفراندوم برگزار کنیم”! اتحاد برای سرنگونی رژیم اسلامی امری مبارک است اما نیروهایی که برای سقوط رژیم با هم متحد می شوند، باید از قبل تکلیف خود را دانسته و اینقدر ساده لوح نباشند که بدون آلترناتیو و برنامه سیاسی، رژیم را سرنگون کرده و بعد از “براندازی” تازه به فکر نوشتن برنامه و در جستجوی نام و عنوان برای نظام جدید بیفتند! شایسته جامعه ایرانی نیست که آن کلاهی را که آقای خمینی، چهل سال پیش بر سر ملت گذاشت را این بار آقای رضا پهلوی، بخواهد بار دیگر بر سر مردم بگذارد! این درست همان نکته ای است که در بالا درباره ظهور خطر استبداد جدید مطرح نمودم! (٢) 

کدام ناسیونالیسم؟ پروژه ناسیونالیسم ایرانی یا نهضت ملی؟ ناسیونالیسم شاهانه و آمرانه (رضا شاهی) یا ایران دوستی مشروطه خواهانه (مصدقی)؟ 

از لحاظ تاریخی، پیشینه اندیشه های ناسیونالیستی، به روشنفکران عصر مشروطه باز می گردد که حاصل آن به صورت ابتدایی در قانون اساسی انقلاب مشروطه در حول محور عبور از سنت، رسیدن به تجدد و قانون گرایی منعکس شده بود، اما گذشت زمان و وقایع مهم تاریخی (دو جنگ جهانی، اکتشاف نفت، اشغال ایران توسط بیگانگان و موضوع استقلال خواهی و حتی توسعه علوم زبان شناسی و باستان شناسی و تاریخ …) تغییرات شگرفی در اندیشه های ناسیونالیسم ایرانی به وجود آورد، تا جایی که با گذشت زمان و با شکاف نسلها، نه تنها شکل بلکه محتوای آن نیز دگرگون شده و با گذشت یک یا دو نسل از انقلاب مشروطه، کل اندیشه و مسیر تاریخی اش تغییر کرد! (٣) این تفاوت ها آنقدر آشکار است که اگر بخواهیم آن ها را نادیده بگیریم، ناگزیریم که بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران را حذف کنیم! اما از آنجا که هدف ما نه حذف بلکه نقد تاریخ است از این رو ناگزیریم که پیش از ورود به بحث، ناسیونالیسم ایرانی را به چهار دوره تقسیم بندی کرده تا حل مسئله و جمع بندی اش آسان تر شود. 

دوره ی اول: که سابقه ای بیش از صد ساله داشته و به اواسط دوران حکومت قاجار و پیش از انقلاب مشروطه باز می گردد! 

دور دوم: ظهور و سقوط حکومت پهلوی است که در درون و در قطب مخالف خود سومین دوره: ناسیونالیستی را که جنبه ی دموکراتیک و شکل ضداستعماری داشت را بازتولید کرد که این جنبش تا انقلاب بهمن ٥٧، در امتداد ناسیونالیسم پهلوی به حیات سیاسی خود ادامه داد، پایان این دوره با دو واقعه تمام شد، اول: ماجرای گروگان گیری و استعفای دولت بازرگان و دوم: ترور بختیار که این دو شخصیت تاریخی نمایندگان جبهه واحدی بودند که سومین موج ناسیونالیستی ایران را نمایندگی می کردند! (جبهه ملی بعد از مصدق ). 
چهارمین جنبش ناسیونالیستی ایران، محصول سیاست های جمهوری اسلامی است که آن هم در دو موج خود را نشان می دهد، اولی حامیان مرحوم بازرگان بودند که در شکل نیروهای ملی مذهبی در دهه های ٧٠ و ٨٠، بخش اپوزیسیون داخلی حکومت را نمایندگی میکردند و موج دوم پدیده جدید الخلقی است که با شعار “برانداز” خود را حامی رضا پهلوی معرفی کرده و مدعی بازگرداندن نهاد سلطنت به تاریخ ایران است! در واقع می توان گفت که این موج، حافظ و نگهبان دور دوم (٥٠ سال حکومت پهلوی) است که در یک سال اخیر با شناسنامه “فرشگرد” هویت خودش را آشکار کرده است! 

در نقد و بررسی ناسیونالیسم ایرانی یادآوری این نکته ضروری است که ما با دو موضوع کاملا متفاوت مواجهیم که اگر به آن اشاره نکنیم نه می توان کلیت بحث را تشریح کرد و نه می توان به تفاوت ها و تضادهایی که این چهار موج با هم دارند و من قبلا به آن اشاره کردم، پی برد! 
نخست اینکه که ما در کنار بحث |هویت ملی| که دغدغه [روشنفکران انقلاب مشروطه] و |منافع ملی| که [اصول سیاست دولت مصدق] بود با {پروژه ناسیونالیسم ایرانی} هم مواجهیم! پروژه ناسیونالیسم ایرانی _ دولت ملت سازی – با هویت ملی کاملا متفاوت است و تا زمانی که کسی به این تفاوتها پی نبرد، قادر به درک کل تاریخ معاصر ایران و جریانهای تاثیرگذار سیاسی اش نخواهد بود! 

پروژه ناسیونالیسم ایرانی، هدف نهایی و رسالت تاریخیش، کسب و حفظ قدرت بوده و آغاز آن با کودتای رضا خانی و پایانش با سقوط سلطنت محمدرضا شاه تمام می شود! برخی از تفاوت های پروژه ناسیونالیسم ایرانی با خود نهضت ملی گرایی در این است که اولی را باید با نقد ساختار قدرت مورد مطالعه قرار داد و دومی را با موضوع نقد روشنفکری و جنبش های اجتماعی، اولی پوزیسیون بود و به دولت های خارجی وابستگی داشت دومی اپوزیسیون بود و برای حفظ استقلال و احیای حاکمیت ملی، با استبداد داخلی و استعمار خارجی مبارزه می کرد. پروژه ناسیونالیسم ایرانی، طرحی مهندسی شده بود اما جنبش ملی، ریشه در تاریخ و فرهنگ ایران داشت! بی شک سبک تاریخنگاری این دو دوره هم کاملا با هم متفاوت است اولی به تاریخ شاهان پهلوی می پردازد و دومی روایت گر داستان زندگی مردمانی است که در آن دوره تاریخی زیسته و همیشه در حاشیه قرار گرفتند! … در این جستار هنگامی که سخن از پروژه ناسیونالیسم ایرانی مطرح می شود، حتما به این تفاوتها توجه کنید! 

از لحاظ تاریخی، پروژه ی ناسیونالیسم ایرانی، در دوره ی رضا شاه، تشکیل شده که بنیان خط مشی آن نه تنها ملی (بر اساس هویت ملی همه ایرانیان)، منطقی (دارای عقلانیت سیاسی و قانونی) و انسانی (بر پایه ی حقوق بشر) نبود، بلکه ریشه های فکری آن، بر اساس یک تفکر احساسی و اقتدار طلبانه، در جهت اهداف خاص سیاسی (تاسیس و تثبیت حکومت پهلوی) بنا شده بود. در واقع می توان گفت: پروژه ناسیونالیسم ایرانی، بخشی از ایدئولوژی حکومت پهلوی بود که نسخه ی آن به صورت ناشیانه، از دیگر جنبش های ناسیونالیستی و سایر نهضت های استقلال طلبانه در عصر استعمارزدایی، کپی برداری شده، و به صورت سطحی و شتابزده از طرف طبقه حاکم به جامعه در حال گذر آن روزگار تحمیل شده بود! پروژه ناسیونالیسم ایرانی، با تمامی تفاوت های ظاهری، شباهت عجیبی به پان ترکیسم و پان عربیسم داشت، که بعدها شکل متغییر آن را در ناصریسم مصر، ایدئولوژی حزب بعث عراق و کودتاهایی که در ترکیه اتفاق افتاد، مشاهده کردیم! بی شک اگر کمالیسم در ترکیه، نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا شکل نمی گرفت پروژه ناسیونالیسم ایرانی به آن شکل سطحی و به آن ویژگی های مبتذل (نژادگرا، مرکز محور، بیگانه ستیز)؛ ظاهر نمی شد! در زیر به صورت خیلی خلاصه، برخی از ویژگی های این نوع ناسیونالیسم اشاره می کنم تا خواننده ی گرامی، با تمامی اختلافات ظاهری به اشتراکات آنها پی ببرد! 

پروژه ناسیونالیسم ایرانی – دولت ملت سازی – بنا به دلایل زیر، غیردموکراتیک، یکجانبه گرایانه و اقتدارطلبانه بود! 

توجه به تاریخ باستانی: 

نقطه مشترک موسولینی، رضا شاه و محمدرضا پهلوی، صدام و … تمرکز بر باستان گرایی بود! ایدئولوژی و الهیات سیاسی جنبش های فاشیستی در کشور هایی که پیشینه تاریخی دارند، باستان گرایی است و ظاهرا پوپولیسم رهبران جنبش های ناسیونالیستی، با شعار احیای افتخارات گذشته مطرح می شود! رهبران جنبش های فاشیستی، پیامبران مدرنی هستند که منابع الهیات سیاسی شان را از دل اساطیر استخراج می کنند! آنها در نقش یک منجی و در یک رستاخیز تاریخی به زنده کردن مرده گان پرداخته و در تبلیغات عوام فریبانه شان، تلاش می کنندکه با ابزار مدرن و با ایجاد فضای توهم آمیز، جامعه را اغفال کرده و در یک بستری که به خاطر بحران ایجاد شده (مثل جنگ، بحران اقتصادی و …چیزی شبیه شوک درمانی) – و جامعه در حال تلاش برای عبور از آن است -، با از بین بردن [آزادی منفی]، نابودی فردیت و کشتن شخصیت تک تک انسانها، جامعه را به شکل توده ای در آورده و با مطرح کردن شعار [آزادی مثبت]، توده ها را مسخ کرده و جذب جنبششان نمایند! هدفشان کسب قدرت و وطن پرستی شان، بهانه ای برای حفظ قدرتشان است! آنها با الهام از تاریخ به قدرت می رسند تا در نقش یک قهرمان، شکست های تاریخی را جبران نمایند! اسطوره های تاریخی، نقش مهمی در الهیات سیاسی شان دارد! آنها معتقدند که دلیل شکست جامعه به خاطر دور شدن از مسیر تاریخی و فاصله گرفتن از آرمانها و تقدس هاست و برای اینکه این تقدس احیا شود، توده ها باید به آیین جدید ملحق شوند! آیین جدید چیزی نیست جز پیوستن به نظام تک حزبی آنها! هر که با ما نیست بر ماست و اگر بر علیه ماست پس باید “پاسپورتش را بگیرد و از کشور خارج شود”. 
جنبش های فاشیستی ظاهرا شکلی مدرن دارند اما الگوی سیاسی شان قدیمی و فرسوده است به همین خاطر است که فاشیسم جنبشی ارتجاعی است چرا که با حذف عقل انتقادی، و با عقل ابزاری به بازسازی تاریخ می پردازد! برای بازسازی تاریخ، باید یک اتوپیا ساخت و این آرمانشهر ساخته نخواهد شد تا زمانی که مسیر تاریخی، به شکلی که آنها ترسیم کردند، تغییر کند! از ویژگی های این ناسیونالیسم، حمله به روشنفکران مستقل، چپ ستیزی و احیای مرده گانی است که قرنها در دل تاریخ دفن شده اند! علوم جدید (باستان شناسی، زبان شناسی) مومیایی آن ها را از دل تاریخ بیرون کشیده و آنها ابزاری می شوند برای پروژه ای که فرجامش به فاشیسم ختم می شود! اگر علوم تاریخنگاری و باستان شناسی توسعه نمی یافت، بی شک فاشیسم منبعی برای مشروعیت بخشی بر الهیات سیاسی اش پیدا نمی کرد! 

کوروش کبیر یک نمونه تاریخی است که تا اواسط دوران قاجار، نه کسی او را می شناخت و نه نامی از وی در کتابهای تاریخ هزار سال اخیر ثبت شده بود! خاورشناسان خارجی، از متون کلاسیک یونانی و رومی، شخصیت تاریخی وی را کشف کرده و به ایرانیان معرفی اش کردند! همین شخصیت که تا ٢٠٠ سال قبل حتی کسی نامش را نشنیده بود، در یک دوره کوتاه و به دست طراحان ناسیونالیسم ایرانی، به صورت آمرانه، پدر همه ایرانیان شد! کافیست به تعداد کتابهایی که در دوران حکومت پهلوی در مورد او نوشته شده و تبلیغاتی را که حول محور شخصیت افسانه ای او انجام شده با امیرکبیر که یک قهرمان تاریخی متاخر است مقایسه کنید، از نتیجه این قیاس شگفت زده خواهید شد (٤) در زمان شاهان پهلوی و در تبلیغات رسمی حکومت چنان نقشی به او داده شد که حتی اپوزیسیون حکومت (اسلامیست ها) برای مبارزه با شاه مجبور شدند که در مورد لواط کار بودن او کتاب بنویسند! کوروش نمادی شد که حتی امروزه هم مرزبندی بخشی از اپوزیسیون با حاکمیت اسلامی در نام او مشخص می شود! 
زمانی خلخالی در مورد لواط کار بودن او کتاب می نوشت و اینک مخالفان ملی گرای حکومت برای دهن کجی به رژیم اسلامی، به آرامگاه او رفته و به گور او سجده می کنند! طنز تلخ تاریخ آنجاست که نه خلخالی، که انحراف جنسی کوروش را کشف کرده و می خواست ثابت کند! دقیقا او را می شناخت (چرا که تنها منبع تاریخی او از کوروش، تبلیغات رسمی حکومت پهلوی و کتاب مقدس تورات بود که به خاطر نجات یهودیان، در آن کتاب، کوروش، “شبان یهوه و منجی قوم یهود” معرفی شده است)! و نه این جوانانی که به خاک او سجده می کنند و مدعی اند که “آریایی هستیم و عرب نمی پرستیم” کوروش را به درستی می شناسند چرا که تنها منبع آنها نیز همین شبکه های اجتماعی (فیس بوک و اینستاگرام) است که ادمین هر پیجی که قصد افزایش فالور را دارد، برای لایک جمع کردن، داستان های تخیلی و سخنان حکیمانه فلاسفه قدیم و جدید را با نام کوروش به اشتراک گذاشته و برای پیج شخصی اش، لایک و فالور جمع می کند! در واقع می توان گفت ما این روزها با جهالت مدرنی روبرو هستیم و ناسیونالیست های ما از همان روش فرسوده ای استفاده می کنند که ٥٠ سال قبل، اسلامیست های مرتجعی چون خلخالی برای مخالفت با شاه، مبتکر آن شده بود!

این پروژه احیای مردگان، اینک از کوروش کبیر به رضا شاه تغییر کرده و فاشیست های فاقد قدرت در صف اپوزیسیون، پس از کشف مومیایی رضا شاه، در شبکه های اجتماعی یارگیری سیاسی کرده و با دغل بازی و ریاکاری، به جعل تاریخ می پردازند! هدفشان از این همه ابتذال، نشان دادن منجی در قامت شخصیت رضا پهلوی است! طنز تلخ داستان در آنجاست که ما بعد از گذشت چهل سال از عمر جمهوری اسلامی، در صف اپوزیسیون حاکمیت، با شیادان نوظهور و بی سوادی طرفیم که با اسطوره سازی از رضا شاه و منجی گری رضا پهلوی، می خواهند که با روحانیت که سمبل ارتجاع است، مسابقه وقاحت داده و انتظار هم دارند که برنده این بازی شوند! اما غافل از اینکه روحانیت که با مغلطه و سفسطه مهدویت، سابقه هزارساله در منجی سازی دارد، زیرک تر از آن است که در این نبرد، تسلیم رقبایش شده و میدان بازی را به آنها واگذار کند! نبوغ و ابتکار این افراد ساده لوح، بخوبی نشان می دهد که ما تا چه اندازه از خود رژیم واپس گرای اسلامی عقب مانده و با سقوطش فاصله گرفته ایم! 

با این مقدمه می توان به تاریخ وارد شد و چند نمونه دیگر را مثال زد: فاشیسم در ایتالیا، با شعار احیای روم باستان شکل گرفت و موسولینی با تاکید بر افتخارات روم باستان و احیای تاریخ روم، قدرت را بدست گرفت، صدام حسین هم بر اساس تمدن بین النهرین، برای حاکمیتش مشروعیت می خرید! و در تبلیغات جنگ عراق با ایران، خود را سردار قادسیه نامیده و در ایدئولوژی رسمی، جنگ عرب و عجم را مطرح می کرد! تاکتیکی که در آن طرف جنگ، خمینی خلاف آن را مطرح کرده و با تاکید بر ایدئولوژی اسلامی، “آزاد سازی سرزمین های اسلامی و رسیدن به قدس از راه کربلا” شکل دیگری از فاشیسم (دینی) را نشان می داد (٥) 
باری، رضا شاه هم بر اساس این ناسیونالیسم باستان گرا، پایه های حکومتش را بنا کرد. همان ناسیونالیسمی که پیشتر موسولینی در ایتالیا و هیتلر در آلمان آن را احیا کرده بودند،(٦) اما این ناسیونالیسم، به خاطر شرایط جنگ جهانی دوم و وابسته بودن به ارباب (انگلیس) که در صحنه جنگ رقیب آلمان و ایتالیا بود سعی می کرد که بیشتر خود را با نسخه خاورمیانه ای یعنی کمالیسم در ترکیه شبیه سازی کند! از این رو با حذف جمهوریت و انقلابی گری از اصول کمالیسم، حاکمیت پهلوی به ملی گرایی اقتدارگرا، مردم گرایی پوپولیستی، دولت گرایی و سکولاریم روی آورد! که به خاطر عدم دموکراتیک بودن حاکمیت، در تمامی عرصه ها با شکست مواجه شد! انقلاب بهمن ٥٧ شکست تمامی پروژه هایی بود که در خلال پنجاه سال حکومت پهلوی برای بازسازی آن تلاش شده بود! 

سانسور و حذف بخشهایی از تاریخ 

باستان گرایی و تجدد خواهی از ویژگی های مشترک هر دو گروه ناسیونالیست ها و روشنفکران مشروطه و حکومت پهلوی محسوب می شد! در متن این گفتمان دو تناقض عجیبی وجود داشت: 

١) پل زدن از گذشته (عصر هخامنشی) به دوران مدرن (دروازه های تمدن) با حذف تاریخ ١٤٠٠ ساله ایران! بُرش و حذف ١٤ قرن از تاریخ کشور خود محصول، خام اندیشی، سطحی نگری و عدم شناخت تاریخ بود، که شبه روشنفکران آن دوره با انکار تاریخ و شتابزدگی می خواستند که رویاهای شخصی شان را به جای واقعیت به جامعه سنتی تحمیل کنند! غافل از اینکه با حذف تاریخ، نه می توانستند گذشته را بخوبی بشناسند و نه می شد به دروازه تمدن رسید! آنها به جای نقد تاریخ و یافتن جواب برای مسائل فرهنگی، آسان ترین راه حل، یعنی پاک کردن صورت مسئله و حذف تاریخ را برگزیدند! اما غافل از اینکه این سهل ترین راه یکی از پرتلفات ترین مسیرها بود که هزینه های سنگینی را به نسل های بعدی تحمیل کرد! به عنوان مثال: خمینیسم و فجایع ٤٠ سال اخیر فقط یکی از دستاوردهای منفی آن به حساب می آید. 

بی شک ساختن تاریخ با تاریخ واقعی تفاوت دارد! شاید برای آتاتورک آسان بود که با کمترین هزینه بتواند با حذف بخشی از تاریخ، بر روی ویرانه های امپراتوری عثمانی، ترکیه مدرن را بازسازی کند! اما برای ایران، که بخش مهمی از فرهنگ و تاریخش با اسلام گره خورده و تشیع، عرفان، شعر، هنر، ادبیات، معماری و … را از همان نسخه اسلام ساخته است، این کار غیرممکن بود! تاریخ، چیدن گل از باغ نیست که بخواهیم چند شخصیت علمی، ادیب، شاعر، هنرمند و بنای تاریخی را برجسته کرده و سایر دوره ها، بناها و افراد تاثیرگذار را حذف کنیم! در آن دوران تاریخی که فردوسی، حافظ، خیام و ابن سینا و… زندگی می کردند، شخصیت هایی چون ملامحمد باقر مجلسی هم در تاریخ حضور داشتند که شاید نفوذ و نقششان در جامعه و در نزد افکار عمومی مردم، از افرادی چون فردوسی و خیام بیشتر بوده! تا همین ٥٠ سال پیش، تاثیر حیله المتقین مجلسی در زندگی فردی و اجتماعی ایرانیان، بیشتر از شاهنامه بود! و همان فردوسی که اینک صد سال است که برای ایرانیان، حکیم طوس و استاد سخن شده، وقتی دار فانی را وداع گفت، هم ولایتی هایش، از خاکسپاری جسدش در قبرستان مسلمین ممانعت کردند! نگاه تاریخی با واقعیت تاریخی تفاوت دارد! همین جوانان ناسیونالیستی که اخیرا، با خواندن چهار پست فیسبوکی و دو سه توئیت طنز در شبکه های اجتماعی روشنفکر شده و به نقد اسلام می پردازند، بهتر است از پدر و مادرشان بپرسند که تا همین ٢٠ سال پیش، کدام آیت الله، مرجع تقلیدشان بوده و پدر و مادربزرگ هایشان در همان دوران عصر پهلوی، چگونه در زندگی شخصی و اجتماعیشان، آداب غذا خوردن، آداب ناخن گرفتن، آداب خلاء رفتن و… را از نوشته های مجلسی یاد می گرفتند! که اگر غیر از این بود، جنس انقلاب ایران، اسلامی و رهبری اش با خمینی نمی شد! 

٢) غربزده گی و غرب ستیزی! تناقض دوم این مسئله و طنز سیاست دوران ماست، سه موج نخست ناسیونالیسم ایرانی، غرب زده و غرب ستیز و موج چهارم، بیگانه ستیز، آمریکا پرست و ضدکارتر هستند. 
دشمنی روشنفکران مشروطه با دولت های روس و انگلیس به خاطر سوابق استعماری شان قابل درک است! اما ترامپ پرستی اپوزیسیون ملی گرا را در دو سال اخیر، با هیچ منطقی نمی توان توضیح داد! 

نگاه مشروطه خواهان به غرب توأم با عشق، حسرت و نفرت بود! این احساس در سفرنامه ها و در جملات عباس میرزا، ولیعهد فتحعلی شاه که در گفتگو با سفیر فرانسه داشته بخوبی نشان داده می شود! (٧) 

این ادبیات، بعدها گفتمان اصلی روشنفکران انقلاب مشروطه شد و آنها که زیر سلطه استعمار انگلیس و استبداد قاجار بودند در کنار حسادت و نکوهش هایی که از بیگانه می کردند مجبور به ستایش اش هم می شدند، از این رو در کنار نفرت به ناچار عاشقش هم بودند چرا که در آن زمان تنها راه نجات ایران، استفاده از دانش و تجربیاتی بود که دول استعماری در طی قرنهای اخیر بدست آورده بودند و روشنفکران که به دنبال یافتن راه نجاتی برای کشور می گشتند، برای رسیدن به تجدد ناچار بودند که این عشق نفرت آمیز را تحمل کرده و عاشق چیزی باشند که قرنها غرور ملی شان را تحقیر کرده بود! ظاهرا، تقلید از قانون نویسی به سبک کشورهای غربی، اولین راه حل بود! اما تنها با نوشتن قانون خوب نمی شد به توسعه دست یافت! شرق محکوم بود که از هر لحاظ وابسته و مقلد غرب باشد، چرا که برای پیشرفت فاقد ابزار فنی و نیروی انسانی ماهر بود و بعدها با تأسیس دانشگاه، این وابستگی بیش از گذشته در فضای روشنفکری و بعدها در سطح جامعه ایران احساس شده و از طبقه حاکم و نخبگان به کل اجتماع سرایت کرد! این میراث از روشنفکران مشروطه به حکومت پهلوی رسید! و از آنجا که آنها حکومت شان را وامدار کودتای بیگانه بودند بیش از روشنفکران مجبور بودند که این عشق حقارت آمیز را تحمل کرده و آن را تبلیغ نمایند! این حس حقارت (غربزدگی و غرب ستیزی) در موج سوم (نهضت ملی) به شکل دیگری ظاهر شد و زوال استعمار پیر انگلیس، مصدق را در دام توهمی گرفتار کرد که بعدها بلای جان دولتش شد! او که ظاهرا فکر می کرد که سیاست ورزی می کند با استفاده از رقابت بین آمریکای جوان به عنوان فاتح جنگ جهانی و انگلیس به عنوان پیر استعمار در حال مرگ، ساده لوحانه به اولی اعتماد کرد که نتیجه آن اعتماد کاذب، کودتای ٢٨ مرداد شد! کودتایی که هنوز هم با گذشت بیش از ٦٠ سال، همه بازیگرانش زنده و در مقابل یکدیگر اردوکشی سیاسی می کنند! 
از گذشته تاکنون، این غرب زدگی با شرق ستیزی همراه بوده است! از دیر باز ناسیونالیسم ایرانی همانقدر که در برابر غرب احساس حقارت می کرده، به همان اندازه، در مقابل شرق احساس اقتدار می نماید! اما این قدرت – نشانه ضعف – و جنس این غرور، کاذب است! کتاب دو قرن سکوت مرحوم زرین کوب، محصول همین تفکر می باشد! که اگر متن و مستندات این کتاب به درستی نقد شود، غیرتاریخی بودن خیلی از روایت هایش اثبات می شود! گویی نهضت شعوبیه باز احیا شده است و ایرانی مجبور است که در برابر برتری عرب بر عجم، برتری عجم بر عرب را ثابت کند! تاکید بیش از حد بر زبان و نژاد، شاهنامه خوانی و توجه بر زبان فارسی، بی توجهی به حقوق انسانی و فرهنگی سایر اقوام ایرانی، مهاجرستیزی (رفتار تحقیرآمیز با افغان های مهاجر)، خود بزرگ بینی در مقابل ترک ها و عرب ها، سر دادن شعارهای فاشیستی در میادین ورزشی و آرامگاه کوروش و… نتیجه همین غربزدگی و عرب ستیزی است! 
نکته خنده دار این داستان در اینجاست که موج چهارم ناسیونالیست های ایرانی جمع اضداد شدند! این گروه اخیر، نه منافع ملی را می شناسند و نه مثل سه گروه قبلی، اندک شناختی از مفاهیم سیاسی دارند! ترکیبی از لمپنیسم و پوپولیست اند که ظاهرا شعار دموکراسی و آزادی سر می دهند! اما از آنجا که خود محصول استبدادند به دفاع از استبداد سابق می پردازند! 

خمینی با سرقت انقلاب، حذف فیزیکی و کشتار انقلابیون واقعی، سرکوب جریان های روشنفکری و با ایجاد قبرستان اسلامی، انقلاب را به انحراف کشانید، نتیجه این سرقت تاریخی آغاز استبداد دینی بود که اینک چهل سال است که بلای جان ما شده است. حال این موج چهارم ناسیونالیست های ایرانی که در نظام آموزشی و در فضای فرهنگی این حکومت ارتجاعی متولد شده و پرورش یافته اند، به عنوان قربانیان این ارتجاع به حق به مبارزه با آن پرداخته اند! اما از آنجا که محصول استبدادند درک درستی از آزادی ندارند! زندگی در دموکراتیک ترین کشورهای جهان هم نتوانسته است عقده های حقارتشان را درمان کند! این جماعت حوزه سیاست را با چاله میدان به اشتباه گرفتند! البته ناگفته نماند که سیاست بهانه ای است برای تجارت و کاسبی شان! چرا که وقتی بین منافع شخصی و اعتقاداتشان تضادی به وجود می آید! فرصت طلبانه از منافع شخصی شان دفاع می کنند! ظاهرا افتخارات باستانی ایران و نکبت اسلام را مطرح می کنند اما بنا به دلایل شخصی، در مقابل عربستانی – که خاستگاه اسلام آنجا بوده و از آنجا به ایران صادر شده – و دولت آن کشور نام واقعی خلیج فارس را خلیج عربی نامیده و سه جزایر ایرانی را اشغال شده می خواند، سکوت می کنند! از تحریکات قومی دولت های اسرائیل و عربستان در استان های مرزی ایران (آذربایجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان) که نتیجه نهایی اش، تجزیه کشور است، حرفی نمی زنند! اما کافیست یک ترقه در خاک اسرائیل منفجر شود تا درباره ابعاد فاجعه بار سیاست های مداخله جویانه رژیم در کشورهای خاورمیانه، ده ها مقاله نوشته و ساعتها سخنرانی کنند! از تجزیه و تحریم که نقش مُسکن را برای آنها دارد که بگذریم، آنها حتی از جنگ استقبال می کنند! سکوت موذیانه آنها در مقابل خطر جنگ و حمایت مستقیم شان از مداخله خارجی، کاملا نشان می دهد که جنس وطن پرستی شان چقدر تقلبی است! 

در نظر این گروه، تاریخ معاصر ایران، به دو دوره قبل و بعد از “ارتجاع سرخ و سیاه” تقسیم می شود! تاریخ طلایی ایران، عصر پهلوی است و هر آنچه متعلق به آن دوران می شود، نشان نیکی و همه ی زشتی های آن عصر به مخالفین شاه مربوط می شود! اتحاد سرخ و سیاه باعث پایان عصر طلایی و شورش ٥٧ باعث به قدرت رسیدن “فرقه تبهکار” شده و باید با همه مخالفینی که با انقلابشان علیه شاه مبارزه کردند، ستیز کرد! در بین اپوزیسیون تنها می توان با افرادی متحد شد که یا عضو فرقه تبهکار نبوده و یا اگر هم بودند باید به اعلام برائت از گذشته خود پرداخته و به قول رضا پهلوی به پیش شاهزاده رفته و به او بگویند: «بسیاری از انقلابی های آن موقع امروز نزد من می آیند و می گویند: بهتر بود پدرت ما را بازداشت و اعدام می کرد. ما که خبر نداشتیم چه پیش خواهد آمد!» [نقل قول از رضا پهلوی!] در آنصورت خطای این افراد بخشیده شده و باید به آخر صف مبارزه رفته و در رکاب سلطنت طلبان با رژیم اسلامی مبارزه کنند! نکته حیرت انگیز در آنجاست که علاوه بر آمریکا پرستی، اعضای این گروه نفرت عجیبی از کارتر دارند! از آنجا که این افراد از درک رابطه علت و معلول عاجزند و نگاه دایی جان ناپلئونی به رویدادهای تاریخی دارند، هنوز بعد از گذشت چهل سال از انقلاب، از لحاظ فکری درگیر مسائل زیر می باشند! 
١) کارتر باعث سقوط شاه شد! 
٢) بی بی سی فارسی در ایران انقلاب کرد! و همین رادیوست که باعث بقای رژیم شده است! هشتگ آیت الله بی بی سی اخیرا یکی از روشهای مبارزاتی شان بوده است! 
٣) اوباما به ایرانیان خیانت کرد! اگر او خیانت نمی کرد، شاید اکنون رژیم سقوط کرده بود! 
٤) تا زمانی که ترامپ رئیس جمهور آمریکاست می توان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد! 

گویا ظاهرا در تحلیل سیاسی این افراد، مردم ایران هیچ نقش و اراده ای در مسیر تاریخی شان نداشته و سرنوشت و آینده یک ملت، باید در اراده و اختیار قدرت های خارجی باشد! البته از کسانی که از لحاظ ذهنی به استبداد گذشته و از لحاظ هزینه های زندگی شخصی شان، وابسته به بیگانه هستند، انتظاری بیش از این نمی توان داشت! در نقد این رویکرد پیشتر گفتیم که شاه هم که سلطنت اش را مدیون حمایت و کودتای قدرت های خارجی بود، مشابه این افراد فکر می کرد و همین حذف مردم و وابستگی به بیگانه بود که به قول وزیر آموزش و پرورشش، با یک تحلیل بی بی سی که گفته بود: “شاه باید برود! به همسرش فرح گفت: بی بی سی گفته باید برویم!” (منوچهر گنجی). (٨) 
او که شاه بود اینگونه می اندیشید از این هوادارانش، دیگر چه انتظاری می توان داشت؟ 

و نکته پایانی این بخش اینکه، پایه های حکومتی که اینقدر ضعیف بود که با یک تحلیل رادیویی، به این سادگی، سرنگون شد! همان بهتر که در زباله دان تاریخ مدفون بماند! 

غیر دموکراتیک بودن حاکمیت و حذف مردم از صحنه 

در غیر دموکراتیک بودن حکومت های فاشیستی هیچ شکی نیست، مخالفت با لیبرالیسم و سوسیالیسم از ویژگی های اصلی فاشیسم است، اصولا جنبش های فاشیستی از طریق انتخابات آزاد، علیه خود دموکراسی کودتا می کنند! اما در مثال ایران از آنجایی که حکومت پهلوی، – نه با یک قیام ملی و انتخابات آزاد – بلکه با کودتا به قدرت رسیده و فاقد شخصیت کاریزماتیکی بودند، بخاطر وابستگی نمی توانستند چهره عریان فاشیسم را نشان بدهند! در دوران حکومت محمدرضا پهلوی، اگر به کتاب خاطرات رجال سیاسی آن دوران نگاه کنیم، در کنار حملات شاه به سوسیالیسم، لیبرالیسم و دموکراسی، با نکته ظریفی مواجه می شویم که شاید در ظاهر چندان مورد توجه تاریخنگاران قرار نگرفته اما از لحاظ تاریخی خیلی مهم و تاثیر گذار است! و آن اینکه شاه، ایران را خیلی دوست داشت اما ایرانیان را نه! ادبیات و رفتار تحقیر آمیز او با مجریان دولت که تازه از خودی ها بودند، بخوبی نشان میدهد که اعلیحضرت فقید، چه نگاه تحقیرآمیزی به زیر دست ها داشت! ادبیات زشت شاه علیه روشنفکران و دانشجویان مخالف و حتی توده های مردم در متن خاطرات اعلم ثبت شده است این تفکر آنجایی بخوبی خود را نشان می دهد که شاه در تخت سلطنت در نقش یک ارباب خیرخواه و بعد از سقوطش در نقش یک پدر دلسوز به نکوهش مردم پرداخته و با منت گذاشتن سر مردم، از کارنامه اش دفاع می کند، خاطرات اعلم بخوبی نشان می دهد که آن روزی که شاه در قدرت بود، ایران را بدون مردمش، مساوی با مقام خود قلمداد می کند اما بعد از انقلاب، و در دادگاه تاریخ، حتی حاضر نشد که با زبان فارسی، از کارنامه اش دفاع کرده و با مردم سخن بگوید از این رو کتابش را به زبان فرانسه و برای خارجی ها نوشت! گویی می خواست خود را به دولت های بیگانه ثابت کرده و خدماتش را به آنها یادآوری کند! کافیست کتاب پاسخ به تاریخ را که بعد از سقوط شاه به رشته نگارش درآمده با ادبیات شاه در دوران سلطنش و کتاب خاطرات رجل سیاسی آن دوران مقایسه کنیم تا به این نکته پی ببریم! شاه وقتی مجبور شد که “صدای انقلاب مردم را بشنود” تازه فهمید که بجز ایران، ایرانیانی هم هستند که در این آب و خاک زندگی کرده و دارای حق و حقوقی هستند که اگر آنها وجود نداشته باشند، ایران به عنوان یک واحد جغرافیایی هیچ معنایی نخواهد داشت! و متاسفانه وقتی متوجه این حقیقت شد که کار از کار گذشته و خیلی دیر شده بود. این نمونه ادامه همان مثال قبلی درباره باستان گرایی و مخرج مشترک همه حکومت های فاشیستی می باشد و این بیماری مشترک؛ موسولینی، هیتلر، صدام و همه فاشیست هایی بود که کشور را بدون مردمش می خواستند! بیماری که می توان نامش را فتیش جغرافیا و تاریخ با حذف مردم نامید که اگر اینگونه نبود، هیچگاه از جان انسانهای بی گناه برای رسیدن به اهداف سیاسی شان سوء استفاده نمی کردند! همین نگاه متکبرانه و از بالا به پایین بود که با ایجاد شکاف بین نهاد سلطنت با ملت، بین مردم و حکومت پهلوی فاصله انداخته و یکی از دلایل اصلی سقوط حکومت شاه را رقم زد! 

پروژه ناسیونالیسم پهلوی ها شکست خورد چرا که ریشه اش مصنوعی و بدنه اش با حذف مردم و پایمال کردن حقوق انسانی آنها شکل گرفته بود! حال با انکار واقعیت، و از نگاه یک سلطنت طلب، علل این سقوط را به گردن دولتهای خارجی انداخته و مسئولیت این شکست را به گردن رادیو فارسی زبان بیندازیم، هیچ تفاوتی نمی کند! تاریخ با آرزوها و خواسته های افراد کاری ندارد! 

ایران بنا به تاریخ پرافتخار، فرهنگ غنی و مفاخر علمی و فرهنگی اش می توانست راه دیگری در ناسیونالیسم پیموده و مسیر متفاوتی را از سایر کشورهای منطقه طی نماید، جاده ای که می توانست ایران را به پیشرفت و دروازه های تمدن در عصر جدید کشانده و فرهنگ پربار ایران را با تصویر بهتری به جهانیان نشان دهد، یکی از دلایلی که می توانست باعث نفوذ فرهنگی ایران در سطح خاورمیانه گردد، جغرافیای فرهنگی ایران بود که محدوده ی مرزهای آن بسیار فراتر از حدود جغرافیای سیاسی آن می باشد ولی متاسفانه به علت سیاست های استبدادی رضا شاه، این مسیر نه تنها به اتحاد ملی ایرانیان منجر نگردید، بلکه بدترین نوع ناسیونالیسم در فرهنگ سیاسی ایران شکل گرفت که پایه های آن نه بر پلورالیسم و کثرت گرایی بلکه بر تبعیض و نابرابری در بین خود شهروندان ایران منجر گردید! سیاست مرکز گرایانه ی رضا شاه، «ایران را برای همه ی ایرانیان» نمی خواست بلکه این سیاست با محور قرار دادن زبان فارسی به تضعیف سایر زبانهای موجود در داخل ایران پرداخته و باعث گردید که فرهنگ قومی در ایران ضعیف تر گردد، نکته ی جالب توجه در اینجاست که همه ی گویش، لهجه و زبانهایی که در داخل ایران وجود دارند با زبان فارسی ریشه ی مشترکی داشته و اگر با عقل سلیم و نگاه واقع گرایانه ای به این موضوع توجه می گردید، این باعث غنای فرهنگی و قومی ایرانیان و تقویت خود زبان فارسی می گردید، به عنوان مثال به جای وارد کردن واژه های بیگانه (انگلیسی، عربی و فرانسوی و…) برای نامگذاری برخی از اشیاء وارداتی می توانستیم که از واژه های موجود در خود زبانهای محلی ایران معادل سازی کنیم! 
سیاست های فرهنگی رضا شاه تنها با مطرح کردن زبان فارسی، در قالب زبان رسمی کشور خود را نشان نداد، بلکه با شیوه ی تاریخ نگاری غیرعلمی، قصه نویسی و افسانه پردازی، وقایع تاریخی را نیز به افسانه ای مضحک مبدل ساخت. اسطوره سازی از شخصیت ها، ایجاد غرور کاذب در بین ایرانیان و مطرح کردن برتری نژادی ایرانیان بر سایر همسایگانشان و مهمتر از همه مطرح کردن دشمنی عجم با عرب، از جمله برنامه های اشتباهی بود که با فرهنگ سازی غیر اخلاقی، روحیه ی خود بزرگ بینی را در روانشناسی اجتماعی ایرانیان نهادینه کرده و روحیه ی فاشیستی را در بین ایرانیان بالا برد! آفتی که امروزه نیز آثار منفی آن را در فرهنگ اجتماعی مردم ایران در برخورد با همسایگانشان می بینیم. فرهنگ حقیر در برابر غرب، کبیر در برابر شرق (عرب و ترک و …) از جمله نشانه هایی از آن برنامه ریزی غلط فرهنگی است که انسان ایرانی را به مدت ٨۰ سال در پشت دروازه های تمدن نگاه داشته و حتی او را از مقام انسانی اش به درجه ی توحش و حیوانیت رسانده است. نکته ی جالب توجه در اینجاست همین ترکها و عربهایی که ایرانیان به تحقیر آنان می پردازند، در خلال ٢٠ سال گذشته، با سعی و تلاش خود به چنان پیشرفتی در عرصه های اقتصادی و فرهنگی دست یافتند که اگر ایرانیان متمدن با آن سابقه ی تاریخی با این کشورها وارد مسابقه شوند، تا ۱۰۰ سال دیگر هم نمی توانند به گرد پای آنان برسند، کافی است به ترکیه بروید و فرهنگ اجتماعی مردم آن را در برخورد با غریبه ها، حفظ محیط زیست و حتی نحوه ی رفتارشان با حیوانات را با فرهنگ ایرانیان مقایسه کنید، در آن صورت است که خواهید فهمید مفهوم انسان دوستی و فقر فرهنگی در بین ایرانیان تا چه جایگاه پستی تنزل یافته است! 

این سیاست های غلط تنها در عرب ستیزی و ترک ستیزی و برتری ایرانیان بر همسایگانشان خود را نشان نداد، بلکه تاثیر آن تا جایی بود که به محرومیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بخش بزرگی از خود ایرانیان منجر گردیده و اکثریت ایرانیان را قربانی این تفکرات فاشیستی نمود، سیاستی که جمهوری اسلامی به عنوان فرزند نامشروع حکومت پهلوی، با توسل به آن، استان های مرزی ایران را به فقر و محرومیت کشانده تا جایی که ادامه ی این روند در کوتاه مدت می تواند خطر تجزیه ایران را به دنبال داشته باشد. کافی است به دو استان زرخیز خوزستان و بلوچستان برویم تا با عمق فاجعه بیشتر آشنا شویم. عبدالمالک ریگی در فرهنگی ظهور می کند که بودجه ی آموزشی کل استان آن به اندازه ی هزینه های تحصیلی یک منطقه ی پایین شهر تهران هم نمی باشد. – در زمان شاهان ایران ساز پهلوی هم وضعیت بدتر از این بود و همان اعلیحضرت فقید که می خواست ایران را به دروازه های تمدن برساند، بسیاری از شهرهای استان های مرزی اش، فاقد ابتدایی ترین نیازهای رفاهی (آسفالت جاده ها، آب سالم، برق و گاز و… بودند! – بی شک اگر حاکمیت سیاست مرکزگرایانه را دنبال نمی کرد و بودجه ی عمرانی کشور را به صورت عادلانه در بین تمامی اقوام ایرانی (آذری، کرد، لر و بلوچ و …) تقسیم می نمود، اینک سازهای تجزیه طلبان به این آسانی در گوشه و کنار مرزهای ایران شنیده نمی شد. 
ایران خانه ی ماست و همه ی ما ایرانیان فارغ از دیدگاه های سیاسی، خاستگاه قومی و با تفاوت های زبانی مان ساکنان این سرزمین محسوب می شویم، سرزمینی که از نیاکانمان به ارث برده و این وظیفه ی ماست که برای عمران و آبادانیش بکوشیم. ایرانی بودن در انسان خوب بودن تجلی می یابد، انسانی که خود را از دیگران جدا ندانسته و با اعتقاد به ارزشهای مشترک انسانی در جهت صلح، بهزیستی و همکاری با سایر همنوعانش تلاش کند. با فروتنی از تجربه های دیگران بیاموزد و اگر چیزی برای عرضه داشت آن را از دیگران دریغ نکند. انسان ایرانی نه پست تر از آمریکایی و نه برتر از ترک و عرب می باشد. چه بخواهیم و چه نخواهیم با اعراب و ترکها همسایه بوده و تا پایان تاریخ نیز همسایه باقی خواهیم ماند و این یک جبر جغرافیایی است. اینک وظیفه ی ماست که با فراموش کردن اختلافات تاریخی در جهت صلح و دوستی با همسایگانمان بکوشیم و این را بدانیم که خراب کردن خانه ی دیگری، تحقیر همسایه؛ به آباد کردن خانه ی ما و بزرگ منشی ما نمی انجامد. نگاه انتقادی به تاریخ گذشته و اسطوره زدایی از شخصیت های تاریخی اولین گام در جهت پیشرفت و توسعه ی یک کشور است. اگر هیتلر در آلمان مقدس می ماند، هیچگاه آلمان پس از جنگ جهانی دوم به چنین قدرت بزرگی مبدل نمی شد. آنچه باعث گردید مردم آلمان به چنین مقامی دست پیدا کنند، فهمیدن این نکته بود که آنها در حمایت از نازیسم اشتباه کردند. نگاه اسطوره ای به تاریخ، قداست شخصیت های تاریخی و زندگی در گذشته ی با شکوه، چرخهای تمدن را به جلو به حرکت در نمی آورد، تجربه ی ٨۰ سال گذشته ثابت کرده است که این تفکر نه تنها راه گشا نبوده بلکه عقب گردی در تاریخ به شمار می رود و همین تفکر است که انسان ایرانی را در زندان افتخارات گذشته نگه داشته و راه او را به سوی پیشرفت و ترقی مسدود کرده است. نشان به این نشان که در خلال ٨۰ سال گذشته؛ هیچ حرکت بزرگی از سوی ایرانیان در تاریخ و تمدن بشری ثبت نشده و ایرانیان با نگاه به گذشته همچنان در قید و بند نژاد آریایی گرفتار مانده اند، موضوعی که هیچ سندیت علمی نیز نداشته و با یک آزمایش DNA می توان خط بطلانی بر تمامی این دروغ پردازی های تاریخی کشید. از لحاظ علمی و زیست شناسی، هیچ نشانی از نژاد آریایی در تاریخ بشری وجود ندارد و اگر خواننده به این موضوع مشکوک است می تواند با مراجعه به کتاب ها و سایت های معتبر علمی در اینترنت، در مورد نژادهای موجود در جهان تحقیق نماید، بر اساس تقسیم بندی های علمی در قرن ۱۹ انسانها از ۵ نژاد تشکیل شده اند که شامل نژاد سفید، سیاه، زرد، سرخ پوست و نژاد استرالیایی می باشند، تنها کافی است که خواننده ی متن با اندکی تامل و با یک جستجوی ساده در اینترنت به همه ی اسناد و تحقیقات علمی در مورد نژادها دست یابد. گفتن نژاد آریایی همانقدر مضحک و ابلهانه است که یک فاشیست ترک، در قرن ۲۱ دم از نژاد ترک بزند. 

نتیجه گیری: 

ناسیونالیسم ایرانی نیاز به یک بازتعریف جدید دارد، تعریفی که فراتر از نگاه ایدئولوژیک قرن ٢٠ و متفاوت تر از نگاه متعصبانه ی رضا شاه، و ناسیونالیست های امروزی، به تاریخ ایران و جهان باشدو این تعریف باید بر اساس آزادی و برقراری عدالت اجتماعی و برپایه ی حقوق برابر شهروندان ساکن ایران، بر اساس اعلامیه ی جهانی حقوق بشر باشد. تعریفی که در آن به مسئولیت اخلاقی همه ی ایرانیان در آبادی ایران تاکید داشته و ایران را ملک مشاع همه ی ساکنان آن قلمداد می کند. هیچ قومی بر سایر اقوام برتری نداشته و زبان و فرهنگ قومی همه ی ساکنان آن با دیده ی احترام نگریسته شود. موضوعی که نه تنها در کتاب قانون اساسی، بلکه از طریق نظام آموزشی و رسانه ای در تک تک ایرانیان نهادینه شده و فرهنگ سازی لازم در این مورد خاص انجام گرفته شده باشد. 
آنچه باعث غربگرایی ایرانیان در خلال ۲۰۰ سال گذشته شده به خاطر ضعف فرهنگ بومی و یا برتری غرب بر شرق؛ نمی باشد، بلکه ریشه ی این آسیب در اینجاست که بخشی از ایرانیان خود را ایرانی تلقی نکرده و خود را شهروند این کشور قلمداد نمی کنند. 
در یک جمع بندی بار دیگر نوشته ی پیشین خود را در اینجا بازنویسی می کنم و آن اینکه حقیقت امر این است که بسیاری از شکست های تاریخی این سرزمین در خلال ٨۰ سال گذشته و عدم اتحاد ملی ایرانیان در برابر دو جبهه ی استبداد داخلی و استعمار خارجی، بیشتر به خاطر این بوده که ما نگاهی غیرمنطقی به تاریخ و تعریف اشتباهی از مفهوم ملیت داشتیم، این نگاه غیر منطقی، توام با احساسات بوده و متاسفانه به صورت تحمیلی از سوی دولت مرکزی به جامعه القا شده، بدون آنکه در آن به مسئولیت های مشترک و حقوق ملی مردم توجهی شده باشد، نگاهی که در آن نه مسئولیت اخلاقی و انسانی دیده می شود و نه با حس شهروندی همراه است، از این رو ست که وقتی پای دخالت خارجی و بیگانگان به میان می آید، نه تنها با بی تفاوتی از کنار آن عبور می کنیم، بلکه حتی با بی شرمی از آن استقبال هم به عمل می آوریم! – نگاه فرشگردی – اگر این موضوع در افکار عمومی به بوته ی نقد گذاشته شود و تعریف نوینی از ایرانی بودن ارائه شود، در آن صورت نه عرب پرستی در ایران معنی می یابد و نه انسان ایرانی اینگونه شیفته ی تمدن غرب می شود، بی آنکه به سیاست های استعماری و امپریالیستی آن توجهی داشته باشد. بزرگترین دستاورد این توجه به نفع اقتدار حکومت دموکراتیک بعدی در عرصه ی دیپلماسی، تثبیت حقوق بشر و نهادینه شدن حقوق شهروندی در جامعه و ایجاد اتحاد ملی برای بازسازی ایران پس از سقوط جمهوری اسلامی خواهد بود. 

پی نوشت: 

١) ریچارد رورتی، “نگران آزادی باشیم”، حقیقت از خودش مراقبت خواهد کرد!” 

٢) پیش از ورود به بحث، اشاره به یک نکته هم ضروریست که عمیقا معتقدم، میهن مدینه فاضله ای نیست که به شهروندی اش افتخار کرد! به نظر اینجانب، ایرانی بودن هیچ فضیلت اخلاقی ندارد! همچنان که کانادایی بودن هم هیچ افتخاری محسوب نمی شود! و اگر ایرانی بودن افتخاری محسوب می شود باید مدال افتخارش را به گردن شاهزاده و آقازاده ها و ژن خوب هایی انداخت که از شهروندی ایران یا گرفتن اقامت کانادا، ارث و میراثی نجومی به دست آورده اند! من شهروند جهانم و جهان وطن من ست! برای من، وطن در فرهنگ و فلسفه معنا می یابد! شعر، هنر، ادبیات و فرهنگ ایرانی و اندیشه های والای افرادی چون سعدی، حافظ ، مولوی … در کنار اندیشه های علمی و فلسفی بزرگانی چون هگل، نیچه و فروید… معنای وطن را برایم تجسم می کند! من شخصا با سقراط و افلاطون و ارسطو به همان اندازه احساس نزدیکی می کنم که با ابن سینا، خیام و خوارزمی! هر چند که در عصر و زمانه ای دیگر زندگی می کنم اما با خواندن آثار این فلاسفه، تاریخ، زمان و مکان معنای خود را برای من از دست می دهند، ایرانی بودن اگر افتخار باشد، این افتخار نه در محدوده مرزهای جغرافیایی بلکه زیستن در عصر انسانهایی است که قلم و نقد و نظرشان راه گشای اندیشه و زندگی تاریخ بشر بوده است. هموطن بودن با شعبان جعفری، لاجوردی و خلخالی نه تنها فضیلت نیست بلکه باعث شرم و سرافکندگی ست! و اگر افتخاری از این ایرانی بودن نصیب من شود ترجیح می دهم که آن را در آثار محمود دولت آبادی و یا با اورهان پاموک ترک و ژوزه دی سوزا ساراماگو پرتقالی تصاحب کنم، آنچه باعث افتخار است درک و احترام به حقوق همه انسانهایی است که در جغرافیای واحدی زیسته و با هم تفاوتهای زبانی، فرهنگی، دینی و سیاسی دارند! ولی آنچه باعث شده این مقاله را بنویسم یادآوری این نکته است که در خطرات فاشیسم باید این واقعیت را هم قبول کنیم که حفظ استقلال جغرافیایی ایران، دفاع از حقوق بشر است! تجربه کشورهایی که در خلال پس از سقوط شوروی دچار تجزیه و فروپاشی شدند و نقض حقوق انسانی شهروندان آن کشور در خلال جنک های داخلی، باید ذهن هر فعال سیاسی مدافع حقوق بشر را درگیر خود کرده باشد که نه تنها استبداد داخلی را محکوم کند بلکه برای دفاع از جان انسانها، در مقابل خطر جنگ و تجزیه هم مقاومت کند! نکته حیرت انگیز در اینجاست که چپ های ایرانی که به انترناسیونالیسم معتقدند، بیشتر از ناسیونالیست های ایرانی نگران این مسئله می باشند! و این شیاد بودن ناسیونالیست های ایرانی را بخوبی نشان داده و مشت آنها را باز میکند! میهن پرستی، بستن قلاده فروهر به دور گردن، زدن پرچم شیر و خورشید به اتاق پذیرایی و خالکوبی تصویر زرتشت به دور کمر نیست! وطن دوستی دفاع از جان و امنیت ٨٠ ملیون ایرانی است که از یک سو اسیر استبداد دینی شده اند و از سوی دیگر در زیر سخت ترین تحریمها و خطر جنگ، با ترس و لرز زندگی می کنند! 

٣) به عنوان نمونه میتوان به زندگی سیاسی، کارنامه و اندیشه های دکتر محمد مصدق اشاره کرد که ایشان با اینکه فرزند بر حق انقلاب مشروطه بود اما به عنوان یک رفورمیست لیبرال، از لحاظ تئوریک و پراتیک کاملا متضاد با بنیانگذاران انقلاب مشروطه و پادشاهان پهلوی، عمل میکرد! کافیست سه اثر درخشان فریدون آدمیت درباره سه شخصیت نسل اولی روشنفکران ایرانی آخوندزاده، تبریزی، کرمانی را با کارنامه مصدق مقایسه کنیم تفاوت ها آشکار خواهد شد! 

٤) شاهان پهلوی تاریخ عصر خود را به هخامنشیان وصل کرده و جشنهای ٢٥٠٠ ساله را برگزار نمودند، “کوروش تو آسوده بخواب که ما بیداریم” معنایی جز تقدس بخشی به نهاد سلطنت و آغاز رستاخیز تاریخی نداشت! توهمی که با یک انقلاب مردمی، پوچ بودنش آشکار شد! در تبلیغات رسمی حکومتی، چندان توجهی به “قهرمانان واقعی تاریخ “نمی شد. حاکمیت سعی می کرد مصدق را از تاریخ حذف کند! در دوران پهلوی، تعداد کتابهایی که در مورد امیرکبیر نوشته شده به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید [و نکته جالب اینجاست که نویسنده گان کتاب یا افراد مستقلی بودند و یا از مخالفان حکومت شاه! کتاب امیرکبیر و ایران دکتر آدمیت مشهورترین اثر در این زمینه است که پایان نامه دانشگاهی اش محسوب می شود و کتاب امیرکبیر (قهرمان مبارزه با استعمار) هم توسط رفسنجانی در سال ١٣٤٦ منتشر شد! که از مخالفان شاه بود و این کتاب به خاطر تاریخنگار نبودن مولف، از لحاظ تحقیقاتی چندان ارزش علمی و تاریخی ندارد!] ولی تعداد کتابهایی که در مورد شخصیت افسانه ای کوروش نوشته و ترجمه شده بیشتر از همه قهرمانان واقعی تاریخی است! 

٥) لطفا برای آشکار شدن تفاوت ها به قیاس مع الفارق زیر توجه کنید. 

بخاطر عدم توازن قوا، و ضعف عراق در برابر ایران در زمان حکومت پهلوی، جنگ ایران و عراق شکل نگرفت ولی اگر در آن زمان جنگی بین ایران و عراق به وقوع می پیوست! بی شک، جنگ دو کشور، جنگ بین دو ناسیونالیسم میشد چرا که هر دو حکومت مدعی ناسیونالیسم بودند! و اسلامیت هیچ نقشی در آغاز این جنگ نمی توانست داشته باشد! هر چند که بهترین ابزار برای پایان جنگ و خاتمه برادرکشی و مسلمان کشی می توانست باشد! با این مثال ساده خواستم توجه تان را به اهمیت شرایط تاریخی و عنصر زمان و چگونگی سوء استفاده کردن از شعارها در جذب توده ها جلب نمایم! 

٦) البته ناگفته نماند که بین فاشیسم و نازیسم هم تفاوتهایی است! 

٧) “مردم به کارهای من افتخار می‌کنند، ولی چون من، از ضعیفی من بی خبرند. چه کرده‌ام که قدر و قیمت جنگجویان مغرب زمین را داشته باشم؟ چه شهری را تسخیر کرده‌ام و چه انتقامی توانسته‌ام از تاراج ایلات خود بکشم؟… 

از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع‌الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی (روسی) سرگرم داشته، مانع پیشرفت کار من می‌شوند… 

نمی‌دانم این قدرتی که شما (اروپایی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و بکار بردن قوای عقلیه متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ 

یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ 

یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم.” 

٨) فیلم اش در یوتوب است!