چهار زن روآندایی که حاضر شدند در دادگاه لاهه شهادت بدهند
در صد سال گذشته جهان شاهد موارد تلخ متعددی از تجاوزهای سازمانیافته به زنان در جنگها و درگیریها بوده است: از بیش از ۲۰۰ هزار زنی که در جنگ بوسنی به آنها تجاوز شد، تا نبردهای داخلی بنگلادش برای استقلال در سال ۱۹۷۱ میلادی، تا تجاوزهای سازمانیافته به زنان ژاپنی در اشغال «نانکینگ» در سال ۱۹۳۷. اما عبارت «تجاوز به مثابهی سلاح جنگی» در اواسط دههی ۱۹۹۰ میلادی بود که وارد ادبیات سازمان ملل متحد شد و به عنوان یکی از ابزار جنگ، به رسمیت شناخته شد. اتفاق مهمی که به یمن جرات، جسارت و شجاعت زنان رواندا ممکن شد.
سالها قبل از جنبش «MeToo» زنان روستایی در رواندا، زخمخورده جرات خود را جمع کردند و تصمیم گرفتند که سکوت دیگر بس است. جنگ داخلی و نسلکشی در رواندا، فجیع و دردناک، پایان گرفته بود و طی چند ماه در سال ۱۹۹۴، نزدیک به ۱ میلیون نفر در رواندا به دلیل قومیت خود به فجیعترین شکل قتلعام شده بودند. سربازان و شبهنظامیان به دهها هزار زن تجاوز کرده بودند. با اینکه «تجاوز» در متون سازمان ملل متحد به عنوان یک «جرم جنگی» ثبت شده بود، تا آن روز نه تنها هیچکس بابت این محاکمه نشده بود، بلکه این مساله صرفا چیزی روی کاغذ بود و «جرم» و نه «سلاح جنگی». چیزی بود از جنس هزار حرف دیگر روی کاغذ و باور عمومی این که در جنگ بالاخره تجاوز هم رخ میدهد و این «واقعیتی» است «غیرقابل اجتناب.»
ویکتوریا موکامباندا، سیسیل موکاروگویزا، سرافینا موکاکینانی و گودالیو موکاساراسی، چهار زن روستایی بودند که در آن ماههای وحشت به آنها تجاوز شد. وقتی شنیدند که سازمان ملل متحد گروهی از فعالان حقوق بشر را به کیگالی فرستاده، تصمیم مهم و پر خطری گرفتند: به این فرستادههای سازمان ملل میگوییم که چه بر ما گذشت.
فرستادههای سازمان ملل بعدها نوشتند و گفتند که وسط صحرا اغلب مگس میپراکندند، کسی سراغ آنها نمیآمد و افراد به دلیل فشار و محدودیتهای قبیله و فرهنگی، ترس از انتقامجویی، بیاعتمادی به غریبههای خارجی و …اصلا سراغ آنها نمیآمدند.
چندی قبل از آن دولت زامبیا به فرستادههای سازمان ملل گفته بود یکی از «مجرمان در راس فهرست» آنها را بازداشت کرده است. فرستادههای سازمان ملل حیرت کردند، آنها اصلا هنوز فهرستی نداشتند! فردی که دولت زامبیا بازداشت کرده بود، ژان پل آکایسو، شهردار قبیلهی تابا بود. فردی که اگرچه در ابتدای جنگ سعی کرده بود جلوی کشتارها را بگیرد، اما جایی در میانهی جنگ نظرش عوض شد و خود دستور قتلعام اهالی گروه اقلیت «توتسی» و تجاوز به زنان و دختران آنها را صادر کرد. ظرف چند روز دوهزار تن از اقلیتهای توتسی در محدودهی حکمرانی او کشته شدند.
در جریان مصاحبههای فرستادههای سازمان ملل با اهالی، دو نفر از این زنان – ویکتوریا و سیسیل- تمام جرات و توان خود را جمع کردند، جلو آمدند و به اهالی سازمان ملل گفتند که آکایسو تنها دستور قتلعام صادر نکرد، دستور داد به زنان و دختران نیز تجاوز شود. فرستادگان سازمان ملل ابتدا مبهوت ماندند، آنها اصلا نمیدانستند که فقط با قتلعام سروکار ندارند و جرم گستردهی هولناک دیگری هم رخ داده است.
رسانههای محلی مبهوت سراغ این دو زن آمدند و با آنها مصاحبه کردند. وقتی مصاحبه از رادیو پخش شد، دو زن دیگر در نقطهی دیگری از کشور- سرافینا و گودالیو- نفس عمیقی کشیدند، تمام جسارت خود را جمع کردند، با رادیو تماس گرفتند و گفتند که آن دو زن راست میگویند، به آنها هم تجاوز شد و به چشم خود دیدند که به صدها زن دیگر نیز تجاوز شده است.
ورق برگشت، حالا فقط با یک نسلکشی مواجه نبودند، با یک تجاوز گسترده علیه زنان و دختران اقلیت هم مواجه بودند. سازمان ملل متحد که بهتزده شده بود تصمیم گرفت در لاهه دادگاهی برای رسیدگی به اتهام تجاوز جنگی در رواندا هم راهاندازی کند. اما آیا کسی از این زنان حاضر بود که به لاهه سفر کند، با اسم و رسم و هویت واقعی خود، در حالی که دوربینها روی او زوم کردهاند، شهادت دهد که چه بر سر آنها آمد؟ این چهار زن که پرده از تجاوزها برداشتند، تصمیم گرفتند تمام توان خود را جمع کنند، علیه همهی سنت و فرهنگ ریشهدار و فشار قبیله و مردان خانواده بایستند، به لاهه بروند و جلوی صدها دوربین به همه جهانیان بگویند که چه گذشت.
یکی از این زنان -ویکتوریا- در حالی اعلام آمادگی کرد و راه طولانی تا لاهه را طی کرد که به بیماری مالاریا هم مبتلا بود و تازه بچهی ناشی از تجاوز را به دنیا آورده بود. ضعیف بود و رنجور و در تب میسوخت، اما تصمیم او قاطع بود: سکوت بس است. جلوی چشم همه فریاد میزنم و شهادت میدهم که چطور به تک تک ما زنان اقلیت قبیلهمان تجاوز شد.
وقتی به لاهه رسید به زبان محلی خود جلوی دوربینها گفت:«شهادت میدهم تا آبرو و شان و احترام از دست رفتهی خودم و هزاران زن دیگر مثل خود را دوباره به دست آورم. آنها فقط به جسم ما تجاوز نکردند، شان و ارزش انسانی ما را هم لگدکوب کردند. میدانم اگر به سکوت ادامه دهم، از درون میپوسم و میمیرم. نمیتوانم در آینده دوباره زندگی کنم، مگر اینکه صدای خودم را بلند کنم و بگویم که چه بر سر ما آمد.»
شهادت کلیدی و مهم این چهار زن باعث شد که دادگاه بینالمللی لاهه به شکل دائمی مستقر شود و در متون بینالمللی «تجاوز» نه فقط یک «جرم» بلکه به عنوان یکی از ابزار جنگی شناخته شود.
گودالیو موکاساراسی که بعدها سازمانی کوچکی راه انداخت تا از زنانی که به آنها تجاوز شد و بچههای ناشی از این تجاوزهای گسترده حمایت کند، میگوید این بچهها حالا بزرگ شدند و نه فقط خود آنها که این بچهها هم هنوز با درد و رنج روانی آن فاجعهی هولناک مواجهاند. او معتقد است نباید این مادران و کودکان را از هم جدا کرد یا جدا دید. راه طولانی بهبود آنها، باهم و در کنار هم هست.
در مناظره لری کینگ میان یک خاخام، یک کشیش کاتولیک و یک باپتیست[۱] جنوبی، که در سال ۲۰۰۰ پخش شد، خاخام و کشیش هر دو امیدشان را به تحققپذیری وحدت میان ادیان ابراز کردند، چرا که شخصی به تمامی خوب، صرف نظر از اصول عقیدتی، میتواند مورد رحمت الهی قرار گیرد و رستگار شود. تنها باپتیست – یک جوانِ برنزه، با کمی اضافه وزن و زیرکی یک یاپی[۲] جنوبی – با استناد به نص انجیل، اصرار داشت فقط کسانی که «در مسیح میزیند»، تنها با تصدیق صریح خودشان به عنوان مخاطب او، به رهایی میرسند. به همین دلیل، او با لبخندی بهوضوح تحقیرآمیز نتیجهگیری کرد که «بسیاری از مردمِ خوب و صادق در جهنم خواهند سوخت». به اختصار، خوبی (اِعمال هنجارهای متداول اخلاقی) که بهصورت مستقیم مبتنی بر انجیل نیست، در نهایت فقط ظاهری جعلی از خود است؛ تقلید هجوآمیزی از خود… فرض اصلی کتاب این است: ممکن است این موضع بیرحمانه به نظر رسد، اما اگر بخواهیم هژمونی لیبرال-دموکراتیک را مغلوب و موضعِ رادیکالی اصیل را احیا کنیم، باید بر روایت ماتریالیستی آن صحه بگذاریم. آیا چنین نسخهای وجود دارد؟ امروزه، حتی آنها که خودشان را رادیکال پسامارکسیست اعلام میکنند نیز بر شکاف میان اصول اخلاق و سیاست صحه میگذارند، سیاست را به حوزه دوکسا (عقیده عام) واگذار می کنند؛ به حوزهی ملاحظات پراگماتیک و مصالحههایی که همیشه و بنا به تعریف به مرتبهی الزام اخلاقیِ غیرمشروط نمیرسد. مفهومی از سیاست که نخواهد صرفاً سلسلهای از مداخلات پراگماتیک باشد، بلکه [بخواهد] سیاستِ حقیقت باشد، به عنوان کنشی «توتالیتر» طرد میشود. تخریب این بنبست، اعلام دوبارهی سیاستِ حقیقت، امروزه باید در شکل بازگشت به لنین باشد. چرا لنین؟ چرا مارکس نه؟ آیا بازگشتِ مناسب همانا بازگشت به خاستگاههای مناسب نیست؟ «بازگشت به مارکس»، امروزه یک رویکرد آکادمیکِ کماهمیت است. از این رو ما باید در این بازگشت به کدام مارکس دست یابیم؟ از یک طرف، مارکس مطالعات فرهنگی، مارکس سوفیستهای پسامدرن، مارکس وعده مسیحایی؛ از طرفی دیگر، مارکسی که تحرک امروزینِ جهانی شدن را پیشبینی کرده بود و حتی کارکنان والاستریت را نیز برمیانگیزاند. نقطهی اشتراک این دو مارکس «انکار یک سیاستِ مناسب» است. رجوع به لنین ما را قادر میسازد تا از این دو معضل دوری کنیم. دو خصوصیت وجود دارد که وجه تمایز مداخلهی او را مشخص میکند. نخست، نمیتوان به حد کافی بر خارجیت لنین از مارکس اصرار نکرد: او عضوی از حلقه داخلیِ ایجاد شدهیِ مارکس نبود، او هرگز با مارکس یا انگلس دیدار نکرد؛ علاوه بر اینها، او از سرزمینی آمده بود که در مرزهای شرقی «تمدن اروپایی» قرار داشت. (این خارجیت بخشی از استدلالِ نژادپرستانهی مرسومِ غربی علیه اوست: او به مارکسیسم «اصل استبدادیِ» روسی-آسیایی را معرفی کرد؛ در گام بعدی حذفی دیگر رخ داد و خود روسها نیز با اشاره به تبار تاتاریاش، او را انکار کردند.) تنها راه ممکن برای بازیابی سائقهی اصلیِ نظریه از طریق این موضع خارجی است؛ دقیقاً به همان طریقِ سن پل، کسی که اصول اساسی مسیحیت را فرمولبندی کرد، در حالی که عضوی از حلقهی داخلی مسیح نبود، و لاکان «بازگشت به فروید»اش را با استفاده از سنت نظری کاملاً متمایزی، بهعنوان اهرم اتکا، به انجام رساند. (فروید از این ضرورت آگاهی داشت، به همین دلیل بود که او به یک غیریهودی اعتماد کرد، و یونگِ بیگانه را جهت تخریب این حلقهی بستهی انجمن مبتنی بر خرد ابداعی، وارد کرد[۳]. به هر حال، انتخاب او ضعیف بود، زیرا تئوری یونگ خودش تابع خرد مبتنی بر همین ابداع بود. این لاکان بود که از همان جایی پیش رفت که یونگ شکست خورده بود.) بنابراین، همانطور که سن پل و لاکان تعالیم اصلی را درون یک زمینه متفاوت بازنویسی کردند (سن پل مصلوب شدن مسیح را به عنوان پیروزی او تعبیر میکند؛ لاکان فروید را از طریق سوسورِ مرحلهی آینهای قرائت میکند)، لنین مارکس را بیرحمانه جابهجا میکند، نظریه او را از بافتار اصلی خود میدرد، در دیگر زمان تاریخی پیاده میکند، و بدین ترتیب عملاً آن را جهانشمول میکند. دوم اینکه، تنها از طریق چنین جابهجایی بیرحمانهای است که میتوان نظریه «اصلی» را از طریق برآورده کردن پتانسیل مداخلهی سیاسی آن به کار انداخت. قابل توجه است که کاری که صدای منحصر به فرد لنین برای اولین بار به وضوع شنیده شد «چه باید کرد؟» – متنی که ارادهی غیرمشروط لنین را برای مداخله در وضعیت نشان میدهد، نه به معنای پراگماتیک «سازگار کردن نظریه با مدعاهای واقعگرایانه بهواسطه مصالحههای ضروری»، بلکه برعکس، بهمعنای از میان برداشتن تمام مصالحههای فرصت طلبانه، و اتخاذ یک موضع صریح رادیکال که در آن تنها راه ممکن مداخله به گونهای است که مداخلات ما مختصات صحنه را تغییر دهد. در اینجا تضاد با راه سومِ امروزی «مابعد سیاست»[۴] واضح است، که بر نیاز به سرگذاشتن مرزبندیهای کهنه ایدئولوژیک تاکید دارد و برای مواجهه با مسائل جدید، مسلح به دانشِ تخصصی ضروری و مشورت آزاد است که نیازها و تقاضاهای انضمامی آدمها را در نظر میگیرد. سیاست لنین، به معنای دقیق کلمه، نه تنها نقطهی مقابلِ حقیقیِ فرصت طلبیِ پراگماتیستی راه سوم، بلکه همچنین [نقطهی مقابلِ] خوانش چپگرایان مارژینالیست[۵] از آنچه لاکان «نارسیسیزمِ چیز از دست رفته»[۶] مینامید، است. آنچه یک لنینیست حقیقی و یک محافظهکار سیاسی در آن اشتراک دارند این واقعیت است که آنها آنچه را که میتوان «مسئولیتناپذیری» لیبرالهای چپگرا نامید رد میکنند (حمایت از پروژههای بزرگ همبستگی آزادی و غیره، در عین حال جا زدن هنگامی که شخص باید در قالب اقدامات سیاسیِ انضمامی و غالبا «بیرحم» تاوانش را بدهد): همانند یک محافظهکار اصیل، یک لنینیستِ حقیقی هراسی از گذار به کنش ندارد، از پذیرش عواقبِ –حتی ناخوشایند- تحقق پروژهی سیاسی خود نمیهراسد. رودیارد کیپلینگ (کسی که تحسین برشت را برانگیخت) لیبرالهای بریتانیایی را، که از آزادی و عدالت حمایت میکردند، خوار میشمرد هنگامی که پنهانکارانه برای انجامِ کارِ کثیفِ ضرورریِ خودشان روی محافظهکاران حساب میکردند؛ همین را میتوان برای رابطه میان چپگرایان لیبرال (یا سوسیالیستهای دموکرات) در رابطه با کمونیستهای پیرو لنین گفت: چپگرایان لیبرال [ایدهی] «مصالحه»ی سوسیال دموکراتیک را رد میکنند، آنها یک انقلاب حقیقی می خواهند، در عین حال آنها از بهای واقعیای که باید برای آن پرداخت شانه خالی میکنند و بدین صورت ترجیح میدهند نگرش یک «جان زیبا»[۷] را اتخاذ کنند و دستان خود را پاک نگه دارند. در تضاد با این موضع قلابیِ چپگرایانِ لیبرالِ رادیکال (افرادی که برای مردم دموکراسی حقیقی را میخواهند، اما بدون پلیس مخفی جهت مبارزه با ضد انقلاب، بدون این که امتیازات دانشگاهی آنها در معرض تهدید قرار گرفته شود) یک لنینیست، همانند یک محافظهکار، به این معنا اصیل است که تماماً عواقب انتخاباش را بر عهده میگیرد، به عبارت دیگر، او کاملا آگاه است از اینکه تصاحب قدرت و اِعمال کردن آن عملاً به چه معناست. بازگشت به لنین کوششی برای بازیابی لحظهای منحصر به فرد است که در آن یک اندیشه خود را به تشکیلاتی جمعی قلب میکند، اما در عین حال خود را در جایگاه یک نهاد (کلیساهای تثبیتشده، انجمن بینالمللی روانکاوی، حزب-دولتِ استالینیستی) مستقر نمیسازد. هدف آن نه دوباره جویای نوستالژیکِ «ایام خوش انقلابی قدیم» شدن، نه تطبیق فرصتطلبی-عملگراییِ (اُپورتونیستی ـ پراگماتیکِ) برنامهی قدیم با «شرایط جدید»، بلکه هدفش تکرار ژست لنینیستیِ راهاندازیِ پروژهای سیاسی در شرایط حال حاضرِ موجود در سراسر جهان، است که تمامیت نظم لیبرال ـ سرمایهداری جهانی را از بنیان تضعیف کند؛ و مضاف بر این، پروژهای است که جسورانه خودش را چونان عملی بهنیابت از حقیقت اظهار میکند، همچنان که در وضعیت جهانی موجود از نظرگاه حقیقتِ سرکوبشدهی خویش مداخله میکند. کاری که مسیحیت با امپراتوری روم، این جامعه سیاسیِ «چند فرهنگیِ» جهانی کرد، ما باید با امپراتوری امروز انجام دهیم.[۸]
پانوشت:
این مقاله ترجمهای است از درآمد کتاب زیر: On Belief, Slavoj Zizek, Routledge, 2001 – Philosophy جهت مطالعه بیشتر دربارهی موضوعات مطرح شده در این مقاله: ۱٫Revolution at the Gates: A Selection of Writings from February to October 1917, Edited by slavoj Zizek, 2002 (بخشی از این کتاب توسط امید مهرگان در کتاب «اسلاوی ژیژک، گزیده مقالات» نشر گام نو، به چاپ رسیده است) ۲٫Lenin 2017: Remembering, Repeating, and Working Through by Slavoj Zizek, 2017 تکرار؛ جستاری در روانشناسی تجربی، نوشتهی سورن کیرکگور، ترجمهی صالح نجفی، نشر مرکز. با تاکید بر مؤخره این کتاب با عنوان: «تکرار شکست: خاطره وارونه رهایی» [۱]. باپتیست ها (Baptists) فرقه ای از مسیحیت به شمار می آیند.م [۲]. یاپی (yuppie) معمولاً به افراد زیر چهل سالی گفته میشود که در دهه ۸۰ و دوره سیاست ریگان و تاچر به ثروت رسیدند، آن به اصطلاح تازه به دوران رسیدههایی که در تظاهر و فخر فروشی و ولخرجی از هم پیشی میگرفتند.م [۳]. فروید همیشه از این ترس داشت که دانش روانکاوی، به عنوان دانشی مختص به یهودیان شناخته شود، و نه دانشی جهانشمول.م [۴]. نام یکی از کتابهای آلن بدیو نیز «مابعد سیاست» است.م [۵]. مارژینالیسم که به نام مکتب روان شناسی یا مکتب اتریشی نیز خوانده می شود، در دهه های ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ چیرگی داشت و عقاید آن ها عکس العملی در برابر تحقیقات موضوعی کلاسیک ها بود. در حقیقت، مارژینالیست ها همان اصول کلاسیک ها را در زمینه آزادی و رقابت و منافع شخصی، پذیرفتند؛ لکن اصل مطلوبیت را جایگزین نظریه ارزش-کار کردند و برخلاف کلاسیک ها که عامل تعیین قیمت را در نیروی کار می دیدند، در طرف تقاضا جستجو نمودند.م [۶]. le narcissisme de la chose perdue [۷]. موضع جان زیبا مفهومی است که هگل برای طعنه زدن به رومانتیستهای هم عصر خود ضرب کرد. از منظر او «جان زیبا » صفت آنهایی ست که خود را بیرون از شرایطی که به آن انتقاد می کنند، قرار می دهند و برای خود جایگاهی منزه قائلند. به اعتقاد هگل چنین جایگاهی یک توهم است؛ توهم «دستان پاک داشتن » آنهم از جایگاهی امن و آرام که می کوشد خود را در واجد قدرت درک شرایط دیگران و یا اوضاع نابسامان آنها جا بزند.م ۸. بنگرید به کتاب «امپراتوری»، نوشته آنتونیو نگری و مایکل هارت، منتشر شده در سال ۲۰۰۰ منبع:پروبلماتیکا
آموزش و پرورش در اتحاد شوروی
پرتاب نخستین ماهواره زمین بسیاری از دشمنان اتحاد شوروی را سراسیمه کرد. بعضی از آنها
مثل شحصیت داستان آنتون چخوف به تکرار گفتند: «این ممکن نیست،
برای اینکه هیچگاه ممکن نیست». این افراد حتی ۴ سال بعد از ظهور
اولین ماهواره در فضای نزدیک زمین از باور به پرتاب دستگاههای سرنشیندار اتحاد
شوروی امتناع نمودند. اما پس از پروازگرمان تیتوف، دیوید لورنس، سردبیر
مجله پرنفوذ «یو اس نیوز اند ورد رپورت» (U.S. News& World Report) در مقاله
خود تأئید کرد: گفتگوی ضبط شده بین فضانوردان با مرکز هدایت پرواز که از رادیو پخش
میشد، از وجود ضبط صوت در کشتی فضایی «واستوک ۲» گواهی میدهد.
در عین حال آمریکاییها
خوشفکر چنین نتیجهگیری کردند، که کشور آنها در یکسری از مهمترین عرصههای علمی و
فنی از اتحاد شوروی عقب مانده است، و این عقبماندگی پیامد بیتوجهی به توسعه
آموزش و پرورش در ایالات متحده آمریکا میباشد. معلمان آمریکایی برای آشنایی بیشتر
با نظام آموزشی اتحاد شوروی به کشور ما روی آوردند. آنها ناچار به اعتراف بودند،
که در برنامه آموزشی اتحاد شوروی در قیاس با مدارس آمریکایی، بیشتر به آموزش
ریاضیات، فیزیک، شیمی و سایر علوم توجه میشود. مطابق الگوی اتحاد شوروی به وارد
کردن رشتههای علمی در نظام آموزشی آمریکا دست زدند.
با این وجود، برخی دانشمندان
آمریکایی دریافتند، که تفاوت میان دو کشور در آمادهسازی نسل جوان برای زندگی مستقل، به تعداد درسهای
تخصیصی به جبر، هندسه، فیزیک محدود نمیشود. یکی از آنها پروفسور آوری
برنفنبرنر (Uri Bronfenbrenner) بود. هدفی که او برای
خود تعیین کرد، در روی جلد کتابش توصیف شده است: «آمریکاییها و روسها برای آموزش
کودکان دو روش متفاوت به کار میبرند، و آنها شهروندان کامل میشوند. چرا؟»
پروفسور آوری برنفنبرنر پاسخ خود را در کتابش تحت عنوان «دو دنیای کودکی: ایالات
متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» توضیح داد. اگر چه این کتاب در
سال ۱۹۷٠ به چاپ رسید، محتوای آن تا کنون که نتایج نابودی نظام آموزشی
کودکان اتحاد شوروی و رسوخ معیار زندگی اجتماعی غربی آشکار شده است، اعتبار دارد.
مراجعه به اثر آموزگار آمریکایی در روز جهانی حمایت از کودکان لازم است.
سفر
آوری برنفنبرنر به دنیای کودکی اتحاد شوروی
پروفسور برنفنبرنر بعنوان یک
دانشمند واقعی در باره شیوه آموزش و تربیت کودکان اتحاد شوروی داوطلبانه تحقیقات
متعددی بعمل آورد. او در کتاب خود مزیتهای خاص معلمان سرشناس اتحاد شوروی را که
توضیههای آنها در امور تربیتی به کار بسته میشد، تشریح نمود. پروفسور توجه ویژهای
به آثار آنتون سیموناویچ ماکارنکو مبذول داشت، که در شالوده
تعلیم و تربیت اتحاد شوروی قرار گرفته بود.
در کتاب برنفنبرنر جهت اصلی
امور آموزشی و پرورشی در کتابهای راهنما برای معلمان و مربیان توضیح داده شده است.
«مفهوم خوب یعنی چه و بد یعنی چه» را به وظایف تربیت کودکان از ۷
تا ۱۱ ساله اضافه کردند. (پروفسور شعر مربوطه مایاکوفسکی را، که همه
کودکان اتحاد شوروی با آن آشنا بودند، یادآوری نکرد).
در ادامه گفته میشود:
«حقیقت، صداقت، مهربانی.
آتیسم: علم علیه تعصب. انضباظ شخصی. دقت در کار و مراقبت از اموال عمومی. دوستی با
همکلاسیها، عشق به زادگاه و به میهن خود. علاقمندی و اشتیاق به دانش و مهارتهای
کاری. شوق آموختن. سازماندهی کارهای فکری و جسمی. کوشش برای بهرهگیری از دانش و
استعداد خود در زندگی و کار. نظم و انضباط. ادب و صمیمیت. رفتار مناسب در بیرون و
اماکن عمومی. نزهت کلام. درک زیباییهایی طبیعت، رفتار مردم و هنر خلاق. خلاقیتهای
هنری. مراقبت از بدن خود. رعایت معیارهای تندرستی و بهداشتی. آمادگی ورزشی و تربیت
بدنی». (از آنجایی که اینها از متن انگلیسی کتاب برنفنبرنر ترجمه شده، بعضی
فرمولبندیهای جداگانه که پروفسور از اصل روسی اخذ نموده، ممکن است غیردقیق باشد.-
نویسنده).
آوری برنفنبرنر کتاب خود را
با تصاویری از کتابهای درسی برای تربیت شیربچگان تزیین نموده است (قبل از
عضویت در سازمان جوانان، کودکان در دو سازمان آموزش میدیدند: معادل شیربچگان و
پیشگامان. مترجم). یک تصویر قابل درک برای کودکان خردسال، عکس کودکی را نشان میدهد،
که به خواهر کوچکترش برای لباس پوشیدن کمک میکند. روی تصویر نوشته شده است: «چرا
فدیا برادر خوب محسوب میشود؟». واضح است، کودکان، با دیدن این عکس میبایست
به سؤال بالا پاسخ بدهند. در تصویری دیگری یک مادر با پسرش پرخاش میکند و دخترش
را که همین حالا از در منزل وارد شد، تمجید میکند. برخلاف برادر، دخترک کفشهایش
را در ورودی ساختمان تمیز کرده است.
پروفسور
پنج دستورالعمل برای آموزش شیربچگانه را در کتاب خود برشمرده است:
«۱ــ شیربچگان، پیشگامان آینده هستند؛
۲ــ به شیربچگان آموزش خوب، عشق به مدرسه،
احترام به بزرگان توصیه میشود؛
٣ ــ فقط دوستداران کار شیربچه نامیده میشوند؛
۴ــ شیربچگان- کودکان صمیمی و دوستدار حقیقت
هستند؛
۵ــ شیربچگان- دوستان خوب هستند، درس میخوانند،
نقاشی میکشند و شادمان زندگی میکنند».
در
کتاب، فتوکپی پوسترهای مربوط به ۱٠ دستورالعمل برای تربیت پیشگامان چاپ شده است.
در زیر پوستر اول که تصویر پیشگامان به صف ایستاده در زیر پرچم پیشگام را نشان میدهد،
نوشته شده: «پیشگام یاد همه کسانی را که در مبارزه برای آزادی و شکوفایی کشور
اتحاد شوروی زندگی خود را فدا کردند، گرامی میدارد». در پوستر دوم تصویر کودکی با
ظاهر اسلاو و کراوات سرخ به گردن ترسیم شده و در سمت چپ آن، تصویر دخترکی با ظاهر
شبیه به چینیها و در سمت راست آن نیز تصویر کودک سیاهپوست، هر دو با کراوات سرخ
به گردن نقش بسته است. روی پوستر نوشته شده: «پیشگام کودکان همه کشورها را دوست میدارد».
در پوستر سوم، پیشگام گچ تحریر بدست ترسیم شده، که در روی تخته سیاه کلاس اعداد
ریاضی را مینویسد. در این عکس گفته میشود: «پیشگام باید درسخوان، منضبط و مؤدب
باشد». در پوستر چهارم، عکس دختر و پسر پیشگام در مقابل دستگاهی ثبت شده، که در
حال ساختن یک قطعه هستند. روی آن نوشته شده: «پیشگام به کار علاقمند است و از
اموال ملی مراقبت میکند». پوستر پنجم پسر جوانی را با کراوات سرخ در گردن نشان میدهد
که برای طفل خردسال کتاب «داستان» میخواند. از نوشته روی پوستر چنین استنباط میشود:
«پیشگام رفیق خوبی است، از خردسالان مراقبت و به بزرگان کمک میکند». در پوستر ششم
یک صحنه فاجعهبار ترسیم گردیده: «یک زن به رودخانه یخزده سقوط کرده و پیشگام با
چوب بلند در دست به او کمک میکند تا از درون یخها بیرون بیاید. روی پوستر نوشته
شده: «پیشگام شجاع است و از دشواری نمیهراسد».
یک
وضعیت مناقشهآمیز در پوستر هفتم بیان شده است. پسری با لباس مدرسه و کراوات سرخ
به گردن در حالی که تند تند صحبت میکند، با انگشت همکلاسی هیجانزده خود را نشان
میدهد. در روی دیوار پشت سر سخنران جوان تصویر پاولیک ماروزوف نقش
بسته و روی آن نوشته شده: «پیشگام حقیقت را میگوید، او به وجود همگامان خود
افتخار میکند». آ. برنفنبرنر شرح کوتاهی در باره زندگی پاولیک
ماروزوف و چگونگی کشته شدن او و برادر کوچکترش بدست کولاکها (زمینداران) نوشته
است.
پسرک
نیمه برهنه لبخند شادی زد و پشتاش را با حوله خشک کرد. این تصویر دستورالعمل هشتم
پیشگام را به نمایش درآورده است: «پیشگام خود را آبدیده میکند، همه روزه ورزش میکند».
پوستر نهم دختر پیشگام خندانی را نشان میدهد، که خرگوش سفیدی را در آغوش گرفته
است. در سمت چپ دخترک درخت و بوته ترسیم شده است. روی پوستر نوشته شده: «پیشگام
طبیعت را دوست میدارد، از فضای سبز، پرندگان و حیوانات محافظت میکند». در پوستر
دهم بیش از همه عکس ترسیم شده است. علاوه بر دختر و پسر پیشگام، در آن صحنههای
مختلف ترسیم گردیده، که میبایست بیانگر دستورالعمل دهم باشند: «پیشگام- برای همه
نمونه است!»
برنفنبرنر
وظایف تعیین شده برای نوجوانان ۱۶ تا ۱۸ ساله را نیز توضیح داده است:
«اتحاد،
پایداری در انجام وظیفه، شرف و وجدان، تقویت قدرت اراده، بردباری، پایداری. نگرش
کمونیستی به کار و مالکیت اجتماعی. انساندوستی سوسیالیستی. میهندوستی شوروی و
انترناسیونالیسم پرولتری. درک اهمیت اجتماعی آموزش و پروش. پیگیری و ابتکار در
کلاس درس. تقویت توان فعالیتهای فکری خود (تکامل طراحی با استفاده از کار خود، توسعه
نوآوریهای کاری، انتقاد از خود و غیره). درک هنجارهای خوابگاههای سوسیالیستی. خوش
رفتاری و رعایت قواعد رفتارهای اجتماعی. درک زیباییهای طبیعت، زندگی اجتماعی و
آثار هنری. توسعه حداکثری مهارتهای جسمانی. تسلط بر قواعد بهداشت شخصی و معیارهای
بهداشتی. آمادگی بدنی و مشارکت در ورزش. تسلط بز مهارتهای گردشگری در آغوش
طبیعت».
اما
پروفسور خود را فقط به مطالعه نظری، دستورالعملهای آموزشی و کمکهای بصری برای
شیربچگان و پیشگامان مقید نکرد. در مدت چند سال آوری برنفنبرنر از مهد کودکها،
کودکستانها، مدارس، مؤسسات کار خارج از مدرسه در شهرها و روستاهای چند جمهوری
اتحاد شوروی دیدن کرد. او در نشستهای شوراهای آموزشی و کلاسهای درس، در جلسات
شوراهای واحدهای پیشگام و در گردهمآییهای سازمان جوانان حزب کمونیست حضور یافت.
آنچه که پروفسور مشاهده کرد، متفاوت از آمریکا بود و او سعی میکرد ویژگی تربیت
کودکان شوروی را با جزئیات هر چه بیشتر که در کشورش معمول نبود، توضیح دهد.
گاهی
پروفسور از یافتن کلمات انگلیسی برای تشریح دقیق شیوه رفتاری شوروی با کودکان عاجز
میماند. پروفسور ناچار بود کلمه «آموزش و پرورش» (vospitanie)
را که مفهوم کامل آن در زندگی آمریکایی وجود ندارد، با حروف لاتینی بنویسد.
برنفنبرنر توجه خاصی به تعلیم و تربیت کاری کودکان و نوجوانان مبذول داشت. او
توضیح داد که هدف بازی کودکان در کودکستانهای اتحاد شوروی آشنا کردن آنها با
مشغلههای مختلف بزرگسالان میباشد. کودکان عروسکها را «معالجه» میکردند،
«فروشگاه بازی» میکردند. مربیان تربیتی مهد کودکها بموازات بازی در کار مراقبت از
باغچهها شرکت مینمودند. این روش تربیتی در مدرسه هم ادامه داشت. برنفنبرنر
جزئیات تعهدات کشیک نگهبان کلاس درس را نیز توضیح داده و با تصاویر مربوطه، آن را
ثابت کرد.
آوری
برنفنبرنر توضیح میدهد، که نه تنها مدرسه و والدینها، حتی مؤسسات غیرمدرسهای و
انبوه سازمانهای کودکان و نوجوانان در تعلیم و تربیت کودکان اتحاد شوروی مشارکت میکردند.
پروفسور
در کمال شگفتزدگی مشخص کرد، که در کشوری که ایالات متحده آمریکا آن را بعنوان
سلول زندان تصور میکرد، کودکان مثل زندانیان عذاب کشیده بنظر نمیرسیدند.
برنفنبرنر در زیر عکسی از پنج طفل چاق و چله خندهرو بدرستی نوشت: «در واقعیت امر،
کودکان تحت نظر «رژیم» رشد میکنند. تعلیم و تربیت با اطمینان کامل انجام میگیرد.
لحن محبتآمیز مربیان مهد کودکها و کودستانها هنگام مراجعه به کودکان، پروفسور
را به حیرت انداخت. او لحن موسیقایی کتابخوانی یا قرائت متن گفتگوی فیلمهای
سینمایی را مورد تأکید قرار داد.
برنفنبرنر
در باره «نگاه مثبت کودکان و همه جامعه نسبت به مربیان و معلمان را تشریح نمود.
این نگاه مثبت در سنین تحصیل در مدرسه ادامه مییابد. به دیده دوست به معلم نگاه
میکنند. مشاهده آموزگار در حلقه جمع کثیر دانشآموزان پس از پایان درس روزانه که
برای تماشای تئاتر، کنسرت، سیرک یا حتی گردش دستهجمعی میروند، بهیچوجه اتفاق
غیرمعمول نیست… البته، صرفنظر از موارد استثنایی، رابطه میان کودکان و معلمان در
اتحاد شوروی را میتوان بمثابه احترام دوستانه توصیف کرد».
پروفسور
با مشاهده جشن اول سپتامبر، که کودکان دستههای گل به معلمان اهدا میکردند، و صبح
گل بدست در خیابانها به راهپیمایی جمعی پرداختند، بویژه ذوقزده شد. رابطه دوستانه
با مدرسان و مربیان آنها فضای جامعه اتحاد شوروی را نشان میداد. پروفسور آمریکایی
رابطه صمیمانه با کودکان را با تجربه شخصی درک نمود. عابران ناآشنا بارها به پسر
او لبخند میزدند و گاهی توصیههای والدین خود در خصوص چگونگی مراقبت از کودکان را
یادآور میشدند. توصیهها ناخواسته، اما از صمیم قلب بودند.
پروفسور
که به رفتارهای محتاطانه مردم در خیابانهای شهرهای آمریکا عادت کرده بود، گاهی
اوقات از احساس گرم عابران نسبت به پسر خود متحیر میشد. پروفسور بخاطر میآورد،
که یک بار، چگونه او هنگام گردش در خیابان همراه با همسر و فرزند دو سالهاش گروه
نوجوانان را دید، که برای برانگیختن تعجب پروفسور آنها با بیان این جمله: «کوچولوی
عزیز!» به طرف پسرش آمدند و به نوبت او را به آغوش گرفتند. برنفنبرنر مطمئن
بود، که اگر چنین اتفاقی در آمریکا رخ میداد، نوجوانان را به تیمارستان منتقل میکردند.
اما در این اینجا برنفنبرنر یقین کرد که در کشور اتحاد شوروی فضای متفاوت از محیطی
که او به زندگی و کار در آن عادت کرده، حاکم است.
دلیل
نگرانی پروفسور چه بود؟
آوری
برنفنبربر مثل یک آمریکایی اصیل، اطلاعات دقیق برای مقاصد عملی جمعآوری کرد. بنظر
میرسد، پروفسور به این نمیاندیشید، که کودکان آمریکایی پنج قاعده شیربچگان و ده
فرمان پیشگام را رعایت کنند. او گمان نمیکرد، زمانی معلمان آمریکایی با دانشآموزان
خود با مهربانی صحبت خواهند کرد. او تصور نمیکرد، که آمریکاییهای ناآشنا بطرف
کودکان بروند و آنها را صمیمانه در آغوش بگیرند. با این وجود، تجربه اتحاد شوروی
در آموزش و پرورش کودکان برنفنبرنر را مطمئن ساخت، که کودکان شوروی دانشآموزان
کوشاتر هستند و به شهروندان مطمئنتر کشور خود تبدیل میشوند. برای اینکه از
سالهای اول زندگی آنها چنین نمونههای متقاعدکننده را به آنها نشان میدهند.
پروفسور آزمایشات روانشناسی متعددی را در این زمینه یادآوری کرد، که کودکان و
نوجوانان در اثر نشان دادن نمونههای مثبت با علاقمندی بمراتب بیشتر «نیرو» میگیرند.
پروفسور میخواست آمریکاییها برای حل مشکلات جوانان کشور خود که در سالهای ۷٠ شدت
گرفت، الگوی اتحاد شوروی را بدقت مطالعه کنند.
شروع
رونق کودک در آمریکا پس از سال ۱۹۴۵ بمنزله رشد ناگهانی زاد و ولد بود. رکود بزرگ
که از سال ۱۹۲۹ آمریکا را فلج کرد و سپس جنگ جهانی دوم بدان منتهی شد، که آمریکاییها
برای تشکیل خانواده عجله نکنند. فقط پس از آن که صلح برقرار گردید و اقتصاد ثبات
یافت، تعداد ازدواجها و به تبع آن، شمار زاد و ولدها افزیش یافت. صنایع آمریکا با
روی آوردن به سمت مصرفکنندگان جدید، تولید کالاهای مورد نیاز کودکان، و سپس
نوجوانان را افزایش دادند، به روحیه مصرف کالاهای ضروری و غیرضروری در میان نسل
جوان کشور بشدت دامن زدند.
کودکی
و جوانی بچههای «رونق کودک» با پخش برنامههای تلویزیونی در آمریکا همزمان شد.
کودکان از دو تا پنج ساله توانستند بطور میانگین ۵ هزار ساعت برنامه تلویزیونی
ببینند. بچهها بطور مستمر به دیدن سریالها و تبلیغات تلویزیونی مجبور شدند. لاندون
جونز، جامعهشناس نوشت، که بچههای «رونق کودک» ابتدا کلمه «پودر رختشویی» را
یاد میگرفتند و بعد از آن کلمات «پاپا» و «ماما» را. آوری برنفنبرنر سریالها و
تبلیغات تلویزیونی را مهمترین سلاح مخرب شعور جوانان آمریکا حساب میکرد. والدین
بچهها برای تأمین خواستهای حاصل از تبلیغات فرزندان دلبند خود به داشتن دو شغل یا
اضافه کاری مجبور بودند. برآوردها نشان دادند: پدر متوسط آمریکایی برای بذل توجه
به فرزندان خود در سالهای ۶٠، بطور میانگین روزانه ۱٠ دقیقه وقت صرف میکرد. برای
اینکه مادران هارلم ویرانه را به مراقبت از فرزندان خود وادار
نمایند، برای اینکه مادران برای فرزندان خود کتاب بخوانند، کارکنان بخش اجتماعی به
آنها اضافه پرداخت میکردند. با این حال، بخش بزرگی از کودکان در خارج از مرکز
توجه و مراقبت قرار گرفتند. مجله «ریدرز دایجست» در شماره اوت سال ۱۹۸۲
گزارش داد، که سالانه تا ۱٠٠ هزار کودک و نوجوان در آمریکا گم و گور میشود.
مجله تصریح نمود: «ثبت، نظارت و بازگرداندن اتوموبیل، تفنگ و نقره بسیار راحتتر
است از یافتن کودک. کن وودن، مدیر ائتلاف ملی برای رفتار عادلانه با
کودکان تأئید کرد: «ظاهرا، کودکان برای ما اهمیتی ندارند».
نظام
آموزشی کهنه امریکا به آموزش ضعیف کودکان منجر میگردید، افزون بر این، دانشآموزان
این برنامه ساده شده را نیز هر چه بدتر میآموختند. از سال ۱۹۶٣ در مدارس آمریکا
کاهش مداوم میانگین نمرات در روند گذراندن باصطلاح آزمون تجارب مدرسهای مشاهده شد،
که ارزیابی از سطح مهارتهای گفتاری، نوشتاری و ریاضیات را میسر میساخت. دو سوم
شرکتکنندگان از این آزمون به مؤسسات آموزش عالی قبول میشدند. شرکتکنندگان برای
قبول شدن در دانشگاهها میبایست دورههای تکمیلی ویژه بگذرانند.
تحصیلات
نچندان سختگیرانه در مدارس با فقدان نظام آموزش و تربیت نسل در حال رشد در آمریکا
انطباق داشت. والدین و مدرسان دانشآموزان و نوجوانان مانده در خارج از مرکز توجه،
در گروههای غیررسمی متحد شدند. مدیریت این گروهها را اغلب بچههایی با تمایلات
ضداجتماعی و جنایی بدست گرفتند. بگزارش مؤسسه ملی آموزش و پرورش، در اواسط
سالهای ۷٠ ماهانه ۲۸۲ هزار دانشآموزش و ۶ هزار معلم مورد آزار و اذیت جسمی قرار
میگرفت. اعتیاد به مواد مخدر در میان گروههای غیررسمی وسعت گرفت. مصرف
مواد مخدر توسط دانشجویان به یک امر عادی تبدیل گردید. هنگامی که من در ماه اکتبر
سال ۱۹۷۷ برای دانشجویان دانشگاه ایالت اوهایو سخنرانی میکردم، از من سؤال
شد: «آیا در اتحاد شوروی بخاطر حفظ ماریجوانا کسی را مجازات میکنند؟» پاسخ مثبت
من باعث خشم همه شد. رفته رفته مسئله اعتیاد به مواد مخدر در میان جوانان آمریکا
گسترش یافت. برای توقف رشد اعتیاد به مواد مخدر و جنایتکاری، جامعه آمریکا، که به
آزادیهای خود افتخار میکرد، در راه گسترش تدابیر پلیسی و مجازات زندان گام
گذاشت. ایالات متحده آمریکا که در حال حاضر ۶ درصد جمعیت جهان را در خود جای میدهد،
یک چهارم از کل زندانیان جهان را دارد.
برنفنبرنر
تصریح میکند، که تعلیم و تربیت جوانان در گروههای جوانان، راه مطمئنی برای تخریب
اخلاقی، فکری و روحی آنان است. در این وضع او به رمان گلدینگ با
عنوان «مگسان پادشاه»، قهرمانان جوان بدون بزرگسالان گرفتار در یک جزیره
خالی از سکنه، که بسرعت وحشی میشوند، استناد میکند. به باور پروفسور نظام آموزش
و پرورش کودکان و نوجوانان اتحاد شوروی چراغ راهنمای حل مشکل جوانان آمریکا میباشد.
روسیه
در کدام راه پیش رفت؟
در روند مبارزه برای برقراری نظام ضد انقلابی سرمایهداری،
«کارگزاران نوسازی» نیز بسوی حمایت از گروههای غیررسمی جوانان، که مانند قارچ بعد
از باران در همه جا ظاهر شدند، روی آوردند. مجریان تلویزیونی جوانانی را به مصاحبه
دعوت میکردند که خواستار تخصیص ساختمان
رایگان، حمایت مالی، و اغلب خواستار حمایت ایدئولوژیک از خود بودند. گروههای
غیررسمی بدون اینکه برنامه روشنی داشته باشند، مخالفت خود با همه اتحاد شوروی را
که خواست «کارگزاران نوسازی» بود، به نمایش گذاشتند.
نابودسازی همه اتحاد شوروی به حذف همه آن نهادهایی منجر شد،
که پروفسور آمریکایی را به شگفتی وامیداشتند. در نخستین ماههای پس از ممنوع کردن
حزب کمونیست در کشور، اتحادیه سراسری سازمان جوانان کمونیست لنینی، سازمانها
پیشگام و شیربچگان منحل گردیدند. بحثی نیست، در این سازمانها پدیدههای کهنه،
فرمالیسم که آغاز زنده را خفه کرد، کم نبود. با این وجود، ضرورت بهسازی سازمانهای
کودکان و نوجوانان نمیبایست به نابودی آنها منجر شود.
انحلال سازمانهای کودکان و نوجوانان زمینه تخریب جوانان را
فراهم ساخت. تا زمانی که این سازمانها در سمت آرمانهای عالی اجتماعی حرکت میکردند،
و رهبری آنها را انسانهایی بعهده داشتند که دارای تجارب ارزشمند و دانش ژرف بودند،
آنها به رشد فکری و روحی جوانان خدمت میکردند. طبیعتا، در زندگی کودکان و
نوجوانان ضرورت بودن بدون راهنمایان بزرگسال پیش میآید. با این حال، حتی
موتورسیکلت سواری یا دویدن به دنبال توپ فوتبال را بهتر است تحت نظر مربیان بالغ
شروع کنند تا با کمک موتور سواران یا فوتبالیستهای جوان همسن و سال خود. جداسازی
از نمونههای مثبت و از مدیریت مجربتر و عاقلان، ناگزیر به سمتگیری بسوی محدودیت
آگاهی، صدمات اخلاقی و پوچگرایی منتهی میگردد که در آن باند غیررسمی چهره خود را
در پشت واژههای غیراستاندارد و رفتارهای خشونتآمیز، هوسهای معیوب پنهان میکند.
گسترش سریع اعتیاد به مواد مخدر و نوشیدنیهای الکلی در
میان جوانان، رشد جنایتکاری پیآمد پیوستن کشور ما به «تمدن» غربی بود. تردیدی در
این نیست، که بسیاری از معلمان روسیه هنوز هم برای نجات کودکان و نوجوانان مبارزه
میکنند. سازمانهای کودکان و نوجوانان در کشور وجود دارند، که به سنتهای نیک
وفادارند. با این کوششها آنها، آن کسانی مقابله میکنند، که در فاسد شدن جوانان ما
ذینفع هستند.
سقوط نظام شورایی با رسوخ ابزارهایی به زندگی ما همراه شد،
که بعقیده برنفنبرنر، بویژه به سقوط شعور نسلهای جوان قادر بود. نمایش دائمی
سریالهای بیپایان در باره خیانتهای زن و شوهر، دعوایهای خونین، مسموم کردنهای
بیمحابا، آتش زدنها و مثله کردن جنازهها در تلویزیون فقط برای متقاعد کردن بینندگان
به ضرورت شستوشوی سر با چه نوع شامپو، خوردن سوسیس کدام تولیدی مشخص و استفاده از
خدمات شرکت تلفن مشخص قطع میشود (یعنی، در فاصله آگهیهای تبلیغاتی).
کانالهای تلویزیونی چه نمونههای مثبتی را برای الگوبرداری
به ما پیشنهاد میکنند؟ روز به روز ما با زندگی هنرمندان، اغلب درجه دوم، و تعداد
زیاد زنان و اموال قابل تقسیم آنها آشنا میشویم. اگر برنامهای را در باره
کنشگران نامدار عرصههای هنری اتحاد شوروی به نمایش میگذارند، تنها به این دلیل
است، که در این باره افسانه بسرایند که چگونه در دوره اتحاد شوروی عذاب کشیدند. ما
میدانیم که برای باز کردن پیچیدگی روابط خانوادگی افراد کاملا عادی، از آنها
آزمایش دی.ان.ای (DNA) بعمل میآورند. محتوای اکثریت
برنامههای تلویزیونی بحد کافی مضر است. اما شکل این تولیدات تلویزیونی هم خوب
نیست.
در میان کسانیکه به خود احترام میگذارند، تکرار مکرر یک
لطیفه پذیرفته نیست. حتی یک لطیفه خوب که به ندرت در آگهیهای تلویزیونی شنیده میشود،
دهها بار در طول روز تکرار میگردد. سپس روز به روز تکرار میشود. محتوای سریالهای
تلویزیونی درست مشابه مضمون سایر سریالها هستند. سریالهای با قهرمانان مختلف
اساسا دیگر سریالها را یادآوری میکنند. موضوع و شخصیتهای کلیشهای آنها بدان
منجر میگردد، که تماشاگران محتوای سریالهای قبلی را بسرعت فراموش کنند. مانند «توک
شوهای» متعدد شبیه به دوقلوها. تکرار بلاانقطاع به کندذهنی منجر میگردد. مغز
از درک اطلاعات جدید، از تجزیه و تحلیل بر مبنای مشاهدات واقعی و افکار عمیق باز
میماند.
ظهور تارنمای الکترونیک جهانی، که هنگام چاپ و انتشار کتاب
برنفنبرنر هنوز وجود نداشت، به آزادی بشریت از قدرتهای ویرانگر که بر اکثریت
وسایل ارتباط جمعی مسلط هستند، منجر نشد. تلویزیون نیز مانند تارنمای جهانی از
میان مهمترین اخبار روز، ما را با زندگی ستارههای تلویزیونی آشنا میکند. در همین
حال، اینترنت یک فضای غیررسمی به روی ما گشود. هر یک از کاربران شبکههای اجتماعی
میتوانند داستان خود را همراه با تصاویر و ویدیو در معرض دید همگان قرار دهند.
غیررسمی این فرصت را بدست آورد تا قضاوت خود در باره زبان بزرگ روسی را با ادبیات
ناشیانه و بصورت تهاجمی و خشن توضیح دهد.
صاحبان کامپیوترها و گوشیهای هوشمند یافتن اطلاعات مختلف در تارنمای جهانی را خیلی سریع یاد گرفته و
آنها را بعنوان تألیفات خود قلمداد میکنند. پس از خواندن مقاله یک دانشجو، من
گفتم که از وی دو سؤال دارم: «فرق میان بحرانهای ادواری و مرحلهای در
چیست؟ در سال ۱۹۹۶ شما چند سال داشتید؟» دانشجو نتوانست تفاوت بحرانها را
توضیح دهد، اما پاسخ داد، که او در سال ۱۹۹۶ یک ساله بوده است. در این حال، من به
وی یادآور شدم: «اما شما نوشتهاید: فرق میان بحرانهای ادواری و مرحلهای را من
در سال ۱۹۹۶ کشف کردم». دانشجو حتی مجال خواندن نوشته آن اقتصاددان را پیدا نکرده
بود، که تعریف او را بعنوان تألیف خود قلمداد میکرد.
بسیاری از انسانهای جوان با تسلط بر ثروتهای اطلاعاتی
گسترده، بدون داشتن دانش نظاممند، قادر نیستند گنجینه باز مقابل خود را در اختیار
بگیرند. دانشجویان سال آخر دانشکده با گرایش بینالمللی، که من در آن تدریس میکنم،
بعنوان یک قاعده، دانش ناچیزی از جغرافیا و تاریخ دارند. به سؤال هندوراس در کجا
واقع است، من جواب گرفتم: «در جنوب مسکو…». بلافاصله دانشجو اصلاح کرد: «من با
قرهقند اشتباه گرفتم» (قرهقند، شهری در قزاقستان. م.). دانشجوی دیگر با اطمینان
گفت، که ایران با قزاقستان دارای مرز مشترک میباشد. به پرسش من مبنی بر اینکه،
رهبر کنونی جمهوری خلق چین چه نام دارد، مدتی هیچ کس پاسخ نداد تا من از پچپچهها
شنیدم: «مائو تسه تونگ؟»
یک بار من در مورد چاههای فوق عمیق، که حفر آنها پس از
سقوط اتحاد شوروی متوقف گردید، توضیح میدادم. من اضافه کردم: «راستی، بعضیها
عقیده دارند، چاهها را به این دلیل بستند، که صداهایی از قعر جهنم شنیده میشد.
ناگهان یک دانشجوی دختر گفت: «پس شما چه، به این باور نمیکنید؟!» در حالیکه من
فقط یک نمونه دیگر از خرافات عصر فنآوری رقمی را یادآور شدم، هیچکدام از
دانشجویان این سؤال را تقبیح نکرد.
***
بیست سال قبل بمناست
روز پیروزی نشستی در دانشکده تشکیل گردید، که من هم در آن شرکت کردم. الکساندر
گالکین، کهنه سرباز جبهه و بعد، دکتر علوم تاریخ تعریف کرد که چگونه او و
رفقایش در آزادسازی خاک اتحاد شوروی شرکت کردند. گالکین در ادامه صحبت از ویران
شدن شهرها و نابودی روستاها، ناگهان گفت: «آشنایی با کودکان و نوجوانانی که در
دوره اشغال امکان نداشتند به مدرسه بروند، به عضویت سازمانهای پیشگام و جوانان
درآیند، تأثیر دردناکی بر من گذاشت. بویژه اینکه، یک نسل کامل از تحصیل و تعلیم و
تربیت به مدت سه سال محروم گردید».
خسارات وارده به کشور از آغاز سالهای ۹٠، در مقیاس خود بیش
از دامنه ویرانیهایی است، که توسط کهنه سرباز جبهه جنگ توصیف شده است. علاوه بر
تعطیلی کارخانهها، ویران شدن کالخوز و سافخوزها و کاهش موالید، سنگینترین ضربات
به شعور نسل در حال رشد وارد آمد. پروفسور آمریکایی بر اساس توصیف خود از تباین
بین اتحاد جماهیر سیالیستی شوروی و ایالات متحده آمریکا در عرصه آموزش و پرورش
کودکان، عنوان «دو دنیای کودکی» را برای کتاب خود برگزید. اکنون تفاوت جدی
بین نسل رشد یافته اتحاد شوروی و نسل در حال رشد روسیه معاصر نیز کاملا
مشهود است.
بقلم: یوری املیانوف، نویسنده، تاریخنگار
اتحاد شوروی و روسیه، نامزد دکترای علوم تاریخ (سال ۱۹۷۹)، مؤلف بیش از ۲٠٠ مقاله
و ۲٠ جلد کتاب در زمینههای سیاسی، تاریخی، آمریکاشناسی، زندگی بینالمللی، تاریخ
معاصر روسیه و تاریخ جهان.
منبع:
http://www.sovross.ru/articles/1846/44172
مترجم: ا.
م. شیری
۲۱ خرداد-
جوزا ۱٣۹٨
https://eb1384.wordpress.com/2019/06/11/
چه سخت و سنگین می گذرد؟
نویدنو 21/03/1398
چه بیهوده می گذرد؟ در این گوشه ی گنگ خراب گویی، درمانده است زمان، به گوشه ی گنگ بطالت، سخت و سنگین نشسته است انگار، برفراز سکویی بیقرار
رحمان
چه بیهوده می گذرد؟ در این گوشه ی گنگ خراب گویی، درمانده است زمان، به گوشه ی گنگ بطالت، سخت و سنگین نشسته است انگار، برفراز سکویی بیقرار
کسانی نشسته اند، ردیف، زیر سایه بیدهایِ سربرافراشته، محو شده اند در خود، گم شده اند انگار، چون ریگهایی در تالاب ستاره ای خاموش ، بلعیده می شود، در سیاهچاله ای که دهان گوشوده ست، تا بی نهایت، من فراموش شده ام، چونان تکه سنگی، در کنار جویباری زلال آخر این رکود چیست؟ این بیگانه ماندن در تنهایی خویش؟ این جمود و نیستی در زمان؟
نگاهم میخ می شود؛ تار است کنج اتاق در چشمانم تا کیِ به انتظار نشینم…؟
خفته ست عنکبوتی، خسته از بیداری شب ، در بافته هایش، درکنج سقف، ناگاه می شنوم طنین مویه کوکی را در گهواره صبح،
که برون می آید از دهلیز تنگ شب، بیدارم می شوم، که باز آیم از خوابی گران، که باز گردم، به زمان های از دست رفته حقیقتِ مسموم حقیقت تلخ و مسموم روزگار، در گردابِ انتظار و سکون محو می شود. و شیره جان شمعدانی، با طراوت و آرام، در گوشه اتاق
نوید نو : به تازگی کتاب “افسانه طبقه متوسط” اثر مسعود امیدی از سوی نشر گل آذین در 196 صفحه ، در 1000 نسخه و به قیمت 40 هزار تومان منتشر شده است . کتاب در بردارنده یک پیشگفتار ، سه نوشته از مترجم و برگردان هفت مقاله از هفت نویسنده دیگر در رابطه با کار و طبقه متوسط است . در این کتاب به مجموعهای از مباحث مرتبط با مفهوم جامعهشناسی مارکسیستی در ارتباط با طبقهی اجتماعی به صورت عام و طبقهی کارگر به صورت خاص در شرایط جهانی سازی و نئولیبرالیسم پرداخته شده است. مقالات کتاب بهویژه بر تآثیر تحولات فناوری بر تحولات اجتماعی و طبقهی کارگر ، زوال طبقهی متوسط و تآثیر این تحولات بر جنبش اتحادیهای متمرکز است. انتخاب مجموعهی مطالب کتاب بهگونهای است که پاسخگوی برخی از مهم ترین ادعاهای نظری مخالفان جامعهشناسی مارکسیستی در ارتباط با تحولات اجتماعی و طبقهی کارگر باشد.
نویدنو ضمن آرزوی موفقیت برای نویسنده و مترجم پرکار جناب آقای مسعود امیدی ، با نظر به اهمیت موضوع برای آشنایی بیشتر خوانندگان با کتاب پیشگفتار آن را به قلم نویسنده محترم تقدیم می کند :
“مفهوم طبقهی اجتماعی از مهمترین و چالشیترین مفاهیم در جامعهشناسی سیاسی است و پیچیدگی آن به دیالکتیک تحولات اجتماعی، رشد و توسعهی فناوری، دینامیسم طبقات اجتماعی و مناسبات تولید و توزیع، ساختارها و سازوکارهای مدیریتی، تغییروتحولات در مفهوم دوران (عصر) ، تحولات در پارادایمهای اقتصادی، و … در چارچوب یک پویش سیستمی برمیگردد.
با تسلط جهانیسازی و نئولیبرالیسم بر حیات اقتصادی و اجتماعی جهان در دهههای اخیر و بهرهبرداری روزافزون طبقهی سرمایهدار از رویکردهای مدیریتی خصوصیسازی، برونسپاری، کوچکسازی، ساختارهای هولدینگ و… از یک سو زمینههای عینی انسجام و همبستگی طبقاتی و اجتماعی کارگران به مثابهی یک طبقهی جهانی در معرض آسیبهای جدی قرارگرفته و تا حدی دچار تحلیل شده است و از سوی دیگر با افزایش فاصلهی طبقاتی، بخشهای فزایندهای از اقشار میانی جامعه به مزدبگیرانی تبدیلشدهاند که در جستجوی کسانی هستند که حاضر باشند آنها را برای کار مزدی و استثمار جذبکنند. آنها در جستجوی خریدارانی برای فروش نیروی کار خود هستند تا مانند کارگران کارخانجات و شرکتها نیروی کار خود را به آنها بفروشند و از این منظر به بخشی از طبقه کارگر تبدیل میشوند.
مفاهیمی چون تولید، ابزار تولید، تکنولوژی و محصول تولیدی در طول تاریخ و نیز در طی عمر جامعهی سرمایهداری تغییروتحولات زیای را پشتسر گذاشتهاند. این تغییرات بویژه در دهههای اخیر و استفادهی گسترده از دانش سایبرنتیک و تکنولوژی اطلاعات در سیستمهای تولیدی شتابانتر از گذشته بوده است. در همین ارتباط مفهوم “ابزار تولید” و مالکیت بر آن نیز از مفاهیم و نمادهای سختافزاری چون کارخانه و ماشینآلات و… فراتر رفته و بیش از پیش درگیر با مفاهیم فناوری و نمادهای نرمافزاری و سیستمها و ابزارهای گسترده و پیشرفتهی برنامهریزی و کنترل، سیستم ها و سازوکارهای مدیریتی، نظارتی و … مرتبط شد. در نتیجهی این تغییرات، دامنهی شمول تعریف جامعهشناسی مارکسیستی که نداشتن مالکیت بر ابزار تولید و فروش نیروی کار برای معاش را ویژگی متمایز طبقهی کارگر میدانست و از این منظر نیز طبقهی کارگر را اساساً به کارگران فکری و یدی تقسیم میکرد، به صورت طبیعی بازتر گردیده و حوزههای گستردهتری را شامل میگردد. در واقع نه استفاده از فناوریهای پیشرفته در فرآیند منابعیابی، تولید، بازاریابی، توزیع و فروش و خدمات پس از فروش و نه انتقال تولید به نقاط مختلف جهان برای استفاده از نیروی کار گسترده و ارزانتر این مناطق از سوی سیستم سرمایهداری، ماهیت استثمارگرانهی مناسبات سرمایهداری و راهحل اساسی تضاد کار و سرمایه را تغییر نداده است. تغییرات فناوری نه تلاش طبقهی سرمایهدار برای افزایش درجهی استثمار از نیروی کار طبقهی کارگر و انباشت بیشتر سرمایه در نقاط مختلف جهان را ازبینبرده است و نه میتواند اعتبار باور جامعه شناسی مارکسیستی مبنی بر توسعهی کمی طبقهی کارگر را به زیر سوال ببرد. برعکسِ ادعای نظریهپردازان مدافع سیستم جهانی سرمایهداری، شواهد بسیاری نشان از حذف آنچه از سوی آنها به عنوان “طبقهی متوسط” معرفی میشد، دارد. همان به اصطلاح طبقهای که ادعا میکنند که راه ایجاد یک جامعهی مبتنی بر توسعهی انسانی و اجتماعی و عادلانه و پایدار، نه ازبینبردن سیستمِ سودمحورِ سرمایهداری بلکه بزرگکردن آن است. بیتوجهی به مفهوم طبقهی اجتماعی در جامعه شناسی مارکسیستی، سببشدهاست که بخشی از اقشار میانی در جامعهی سرمایه داری که عملاً با فروش نیروی کار خود زندگی میکنند و از سطوح درآمدی و شرایط زیست اجتماعی مناسبتری نسبت به کارگران محروم برخوردار هستند، به عنوان “طبقهی متوسط” نامیده شوند که یک تعریف نادرست بوده و مفهوم طبقهی اجتماعی را تنها متاثر از سطوح درآمدی می بیند. از سوی دیگر نیز بخشی از خردهبورژوازی که در ساختار جامعهی سرمایهداری و در سیستم توزیع و تولید فعال هستند، نیز مشمول طبقهی متوسط قرار گرفتند.
توجه به این نکته مهم است که استفاده از واژهی متوسط به میانگین درآمد و برخورداری افراد از امکانات و رفاه اجتماعی متمرکز است که به تنهایی تعیین کنندهی جایگاه طبقاتی نیست، بلکه نوع رابطه با ابزار تولید و خرید یا فروش نیروی کار به عنوان مفاهیم اساسی مرتبط با طبقهی اجتماعی در اینجا مورد بیتوجهی قرارمیگیرد.
با اینکه سیستم سرمایهداری بویژه در دوران جهانیسازی و نئولیبرالیسم به حذف آشکار طبقهی متوسط و توسعهی کمی طبقهی کارگر در سراسر جهان انجامیده است، اما سادهاندیشی است اگر این توسعهی کمی طبقهی کارگر با افزایش اشتغال یکسان پنداشته شود. تحولات فناوری بویژه استفاده از فناوری اطلاعات در فرآیندهای تولید و توزیع از یک سو به بیکاری ساختاری گسترده منجر شده و از سوی دیگر امکانات گستردهای را برای مدیریت منابع شامل منابع انسانی، مواد، ماشینآلات و تجهیزات، منابع مالی و اطلاعات و… در سیستمهای تولید و توزیع در اختیار طبقهی سرمایهدار قرارداده است. بر چنین بستری از واقعیت، انواع نظریات مدیریتی مانند مدیریت زنجیرهی تأمین[1] برای
مدیریت منابع در سطح جهانی برای دستیابی به میزان هرچه بیشتر سود (نظریه پردازان مدیریتی مدافع سیستم سرمایهداری ترجیح میدهند تا با عنوان بهرهوری از آن سخن بگویند) شکلگرفتند.
استفادهی گسترده از فناوریهای پیشرفته بویژه فناوری اطلاعات در سیستمهای کسبوکار در مناسبات سرمایهداری موجود، سبب شده است که دیگر مانوفاکتورها و کارخانههای عصر صنایع دودکشی و تصاویر ارائهشده از سوی امیل زولا در رمان ژرمینال و یا ماکسیم گورکی در رمان مادر، نماد صرف کارگر و صنعت نباشند و طیف بسیار گستردهی مزدبگیرانی که در کارخانههای صنعتی و تولیدی، شرکتهای کشاورزی، در صنایع خدماتی، در سیستمهای توزیع و فروش، در سیستمهای برنامهریزی و مهندسی، در سیستمهای مالی و…. و بهطور کلی در بخشهای مختلف صفی و ستادی سازمانهای مختلف کسبوکار به کار یدی و فکری مزدی مشغول هستند، مشمول تعریف کارگر شده و به عنوان اجزاء طبقهی کارگر محسوب شوند.
نکتهی مهم در اینجا این است که با اینکه سیستم سرمایهداری بر کمیت طبقهی کارگر افزوده است، اما با استفاده از سازوکارهای مدیریتی ضدکارگری بویژه در قالب نئولیبرالیسم کوشیده است تا از طریق رویکردهایی چون خصوصیسازی، برونسپاری، کوچکسازی، مقرراتزدایی، مدیریت زنجیرهی تامین، استفاده از ساختارهای ماژولار ، استفاده از ساختارهای هولدینگ و… به انسجام اجتماعی طبقهی کارگر به مثابهی یک طبقهی اجتماعی که قرار است با افزایش آگاهی، انسجام طبقاتی و اتحاد خود، یک نظام اجتماعی مبتنی بر توسعهی انسانی (سوسیالیستی) را جایگزین سیستم سرمایهداری کند، ضربات سنگینی وارد کرده و چالشهای معینی را در برابر جنبش کارگری در سطح جهان قرارداده است.
تاریخ جنبش اجتماعی طبقهی کارگر اساساً مبتنی بر پرولتاریا یا طبقهی کارگر صنعتی بوده است. انسجام عینی ناشی از حضور تعداد قابلتوجهی از کارگران در یک فرآیند تولید و در یک محل و زیر یک سقف در یک سیستم تولید انبوه، شرایطی را فراهم آورد که این بخش از طبقهی کارگر از نقشی کلیدی در مبارزه علیه سیستم سرمایهداری برخوردار باشد. بدیهی است که پیک موتوری و موتورسواری که پیتزا تحویل میدهد، نیز جزء طبقهی کارگر محسوب میشوند. اما آنها از وضعیت عینیای که کارگران صنعتی در یک سیستم تولیدی – صنعتی برای کنش اجتماعی و اتحاد عمل علیه سیستم سرمایه داری برخوردارند، نمیتوانند برخوردار باشند.
آنچه به طبقهی کارگر امکان کنش اجتماعی بهعنوان یک طبقه را میدهد، بیش از هر چیز دیگر، به امکان فعالیتهای هماهنگ و سازمانیافتهی این طبقه در دفاع از حقوق اجتماعی خود مرتبط است. امروزه در سراسر جهان شاغلان سازمانهای بزرگ و سراسری در صنایعی چون حملونقل، هواپیمایی، راهآهن و مترو، معلمان، پرستاران و کادر پزشکی و…در قالب انجمنها، کانونها و تشکلهای صنفی و … در کنار همبستگی و یکپارچگی کارگران واحدهای تولیدی و صنعتی، از پتانسیلهای اجتماعی قابل توجهی برای کنش اجتماعی طبقهی کارگر برخوردار هستند. شواهد جنبش کارگری در جهان نشان از آن دارند که نئولیبرالیسم علیرغم تلاش مخرب خود برای نابودی زمینههای انسجام و همبستگی طبقهی کارگر، همچنان با چالشهای جدی در این زمینهها مواجه است. با این وجود به دلایل عینی فراوان، پتانسیل موجود در کارگران صنعتی (پرولتاریا) که در ادبیات مارکسیستی بر آن تمرکز شده است، همچنان از جایگاه ویژهای برخورداراست.
جنبشهای ضدسرمایهداری در جهان امروز محدود به طبقهی کارگر صنعتی نیست و خیل عظیم آسیب دیدگان از نئولیبرالیسم شامل جنبش 99 درصدیها، طیف وسیع مزدبگیران، کارگران مهاجر، طرفداران محیط زیست، آوارگان جنگهای تجاوزکارانه و مداخلهگرانهی امپریالیستی و حتی جنبشهای برابریطلبانه ضدنژادپرستی و فمینیستی و… نیز به میزان زیادی جهتگیری ضدسرمایهداری یافتهاند و به عنوان متحدان بخش صنعتی طبقهی کارگر (پرولتاریا) عمل میکنند. درست است که بخش عظیمی از این نیروهای آسیب دیده و معترض به سیستم جهانی سرمایهداری از جمله مهندسان و مدیران مزدبگیر شرکتها و سازمانها را هم از این منظر که نیروی کار خود را می فروشند، میتوان جزء طبقهی کارگر محسوب نمود اما اشتیاه بزرگی است اگر این طبف از نیروی اجتماعی متعلق به طبقهی کارگر با ویژگیهایی همسان با کارگران صنعتی تصور شود.
بدیهی است که معنای این سخن چشم فروبستن به پتانسیلهای جنبشهای اجتماعی چون 99 درصدیها، حاشیهنشینان شهری، طرفداران محیط زیست، مهاجران و… در جوامع سرمایهداری نیست. اما این جنبشها با طیف متنوع شرکتکنندگان در آن از وضعیت عینی اجتماعیای که بتواند آنها را به یک نیروی پیگیر و انقلابی تبدیل کند، فاصله نشان میدهند. با این وجود، این جنبشها اساساً بهعنوان متحدین طبقهی کارگر صنعتی در مبارزه علیه سیستم سرمایهداری جهانی مطرحاند.
امروزه بخش بسیار عظیمی از سرمایهها در سرمایهگذاریهای مالی، بازرگانی و امور خدماتی در گردش است. این واقعیت تأثیر خود را بر ساختار طبقهی کارگر نیز میگذارد و جنبشهای کارگری در کشورهای سرمایه داری را با ویژگیهایی همراه میکند که آن را با جنبش کارگران صنعتی در دهههای پیش از تسلط نئولیبرالیسم تا حدی متفاوت میکند. درک این تفاوتهای سیاسی و تأتیرات آنها بر جنبش کارگری در کشورهای سرمایهداری از منظر جامعهشناسی از اهمیت زیادی برخوردار است. “
بیانیهٔ مشترک: حزب تودهٔ ایران و حزب کمونیست آمریکا به تشدید تنشها و کوبیدن بر طبل جنگ با ایران «نه» میگویند
به نقل از سایت حزب تودۀ ایران
در بحبوحهٔ تنشهای جاری میان دولت ترامپ در آمریکا و رژیم دینسالار [ولایی] ایران، دو حزب کمونیست آمریکا و حزب تودهٔ ایران در مورد تحولات جاری تبادل نظر و تحلیل کردند. هر دو حزب نسبت به بالا گرفتن سریع و چشمگیر اظهارات تحریکآمیز دولت آمریکا در ارتباط با ایران هشدار میدهند و ابزار نگرانی میکنند.
رهبری دو حزب بر اساس تعهدشان به حفظ صلح و حمایتشان از حقوق بنیادی زحمتکشان ایران، بیانیهٔ زیر را دربارهٔ وضعیت کنونی در منطقهٔ خلیج فارس به طور مشترک تدوین کردند:
در پی اعلام تشدید و گسترش تحریمهای ضدانسانی آمریکا علیه ایران که بیشتر از همه به مردم عادی ایران آسیب میرساند، و گنجاندن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در فهرست آمریکایی سازمانهای تروریستی خارجی، دنیا در هفتههای اخیر شاهد افزایش بسیار نگرانکنندهٔ تنش میان دولت ترامپ و جمهوری اسلامی ایران بوده است.
نیروی نظامی چشمگیر آمریکایی شامل نیروی ضربتی مستقر در ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن، و نیز بمبافکنهای نیروی هوایی آمریکا، به خلیج فارس گسیل شده است. این بسیج نظامی، در کنار اظهارات تهدیدآمیز دولت آمریکا و متحدانش در خاورمیانه، از قبیل عربستان سعودی و بحرین و اسرائیل، و نیز تهدیدهای ماجراجویانه و اظهارات نابخردانهٔ رژیم اسلامگرای ایران، از قبیل تهدید به بستن تنگهٔ هرمز، در مجموع شرایطی را به وجود آورده است که اکنون منطقهٔ خلیج فارس و خاورمیانه با خطر برخوردی فاجعهبار روبروست که باید از آن جلوگیری کرد.
در پی تنشهای اخیر، و در واکنش به خروج آمریکا از برجام و اقدامهای ناکافی سایر کشورهای امضاکنندهٔ این توافقنامه، جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد که از ادامهٔ رعایت بخشهایی از شرایط برجام عقب خواهد نشست.
افزایش این تنشها نمیتواند به سود مردم ایران باشد که در درون کشور درگیر مبارزهای حیاتی با دیکتاتوری دینسالار حاکماند. بروز یک ماجراجویی نظامی دیگر به سود مردم آمریکا نیز نیست و فقط به سود مجتمع نظامی-صنعتی و شرکتهای خصوصیای است که کسبوکارشان، جنگ است.
در ایران، رژیم دینسالار بیش از پیش با بحرانهای همهجانبهٔ سیاسی-اقتصادی روبروست. وخیم تر شدن وضعیت اقتصادی که ناهنجاری که میلیونها تن از مردم ایران را به زندگی در زیر خط فقر رانده است، تورّم شدید، ورشکستگی گسترده در بخش تولید، بیکاری فزاینده، خصوصیسازی گسترده و دیگر پیامدهای دنبالهرَوی سفتوسخت از نسخههای صندوق بینالمللی پول، در کنار فساد و ظلم بیسابقه، در مجموع شرایطی انفجاری را در ایران پدیده آورده و اقتصاد کشور را در آستانهٔ فروپاشی کامل قرار داده است. برای سردمداران رژیم دینسالار ایران، هدف اصلی، حفظ نظام سیاسی کنونی به هر قیمت، و باقی ماندن در قدرت است.
برخلاف همهٔ ادعاهای سردمداران حکومت آمریکا از قبیل جنگطلبانی مثل مایک پنس معاون ریاستجمهوری، مایک پومپئو وزیر امور خارجی، و جان بولتون مشاور امنیت ملّی، سیاستهای مداخلهگرانهٔ دولت ترامپ در خدمت منافع ملّت و میهن ایران نیست؛ تنها هدف این سیاستها تأمین و تضمین سلطه و سرکردگی بلامنازع امپریالیسم آمریکا و متحدانش در منطقه است. دخالتهای امپریالیسم آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی در منطقهٔ خاورمیانه در دهههای اخیر فقط به نابودی بسیاری از این کشورها منجر شده است و بنابراین باید با تمام توان در برابر این دخالتها مقاومت و با آنها مقابله کرد. نیروهای صلحدوست جهان باید با تلاش متحد در راه تنشزدایی بکوشند و هر گونه مداخلهٔ خارجی در امور داخلی ایران را محکوم کنند.
به اعتقاد ما، آیندهٔ تغییر و تحوّلهای سیاسی ایران باید به عهدهٔ مردم ایران گذاشته شود. ما ضمن تاکید بر احترام به حق مردم ایران در تعیین سرنوشت شان همبستگی خود را با مبارزه مردم ایران در راه صلح، آزادی، دموکراسی، و عدالت اجتماعی اعلام میکنیم. فقط بدون هر گونه مداخلهٔ خارجی و در شرایط صلحآمیز است که مبارزهٔ مردم ایران برای زندگی بهتر و برای آزادی و عدالت اجتماعی و تحقق تغییرهای بنیادی، پایدار، و دموکراتیک میتواند به پیروزی برسد.
حزب تودهٔ ایران و حزب کمونیست آمریکا مخالفت کامل خود را با هر جنگی میان دو کشور اعلام میکنند. ما چنین جنگی را تهدیدی نسبت به صلح جهانی و در تضاد کامل با منافع مردم و خصوصاً زحمتکشان ایران و ایالات متحد آمریکا میدانیم.
دو حزب ما خود را متعهد به پیکار جدّی در راه صلح و انجام اقدامها و ابتکارهایی میدانند که زحمتکشان و سازمانهای کارگری، تودهیی، و هوادار صلح را برای کارزار مردمی مؤثری بسیج کند.
دو حزب ما، با استفاده از هر مجرای ممکن و میسّر، برای حمایت از اقدامها و ابتکارهایی که با هدف پیشبُرد امر گفتوگوی صلحآمیز میان دو کشور برای حلوفصل مسائل فوری و تاریخی میان آنها صورت میگیرد، همکاری خواهند کرد.
حزب تودهٔ ایران و حزب کمونیست آمریکا خود را به عمل در راستای پیشبُرد همبستگی بینالمللی با مبارزهٔ مردم ایران به منظور تحقق حاکمیت مردمی، حقوق بشر و حقوق دموکراتیک، دموکراسی، و عدالت اجتماعی در ایران متعهد میدانند.
استفاده رئیس جمهور دونالد ترامپ از شریرانه ترین جنبه های جنگ اقتصادی آزمون دیگری از سیاست های گرسنگی دادن را به نمایش می گذارد. بعد از دولت جرج دبلیو بوش، باراک اوباما و دونالد ترامپ رئیس جمهور های بعدی جنگ تهاجمی بوش را شل و به جنگ اقتصادی تکیه کردند. جنگ اقتصادی در مقایسه با انفجار بمب ها بی ضرر به نظر می رسد، اما چنین نیست – جنگ اقتصادی می تواند بدون شلیک گلوله ای دشمن را له کند. جنگ اقتصادی در عمق افراطی خود نیروی یک بمب نوترونی را دارد، زیر ساخت های کشور را از کار می اندازد و نفس مردم آن را می گیرد. انزوا از سیستم مالی جهانی، تحریم های مادی، و دیگر تحریم ها سطح استاندارد زندگی را کاهش و مردم را به گرسنگی نزدیک می کند، جدی ترین جنبه های جنگ اقتصادی جنایت هایی بزرگ و شکلی از تروریسم هستند. ایران، کوبا، کره شمالی، و عراق تنبیه کننده ترین تحریم های ایالات متحده را تحمل کرده اند. نتایج تحریم ها علیه این کشور ها، که مدل هایی برای تاثیرات تحریم ها هستند، نشان می دهد که تحریم ها به ندرت هدف های اعلام شده خود را بر آورده اند و ممکن است هدف آن ها دلایل دیگری – به تاخیر انداختن رشد اقتصادی، تضعیف چالش ها در اقدامات آشتی ناپذیر، پیش برد سلطه، و ترویج تغییر رژیم – را داشته باشد.
ایران رئیس جمهور جیمی کارتر آشفته از حاکمیت آیت الله روح الله خمینی و خشمگین از به گروگان گرفته شدن ۵۲ کارمند سفارت امریکا توسط دانشجویان اسلامگرای افراطی و رزمنده، چندین میلیارد دلارسپرده بانکی، طلا و دیگر دارایی های ایرانیان را مسدود کرد، و در سال ۱۹٨۰ با تحریم تجاری و منع مسافرت به ایران تحریم ها را ادامه داد. این اقدامات تنبیهی نتیجه ای برای ایالات متحده نداشت، قدرت آیت الله را تقویت کرد و درخواست آزادی مقامات دستگیر شده سفارت از دانشجویان را سخت تر کرد. رئیس جمهور ریگان، که تا حد زیادی صعود خود به مقام اجرایی را مدیون بحران گروگانگیری بود، احساس تحقیر خود را با قطعنامه مسئله ایران نشان داد. رئیس جمهور امریکا با حرکت ازاین ادعای ثابت نشده که ایران در بمب گذاری پادگان دریایی بیروت در سال ۱۹٨٣ دست داشته است، و با طرف داری از صدام حسین در جنگ ایران و عراق، تحریم بیشتری را بر جمهوری اسلامی تحمیل و در سال ۱۹٨۷ تمام واردات از ایران را ممنوع اعلام کرد. در زمان دولت کلینتون، لایحه تحریم های ایران – لیبی (ILSA) تمام شرکت های خارجی را که بیش از ۲۰ میلیون دلار در توسعه منابع نفت این کشور ها سرمایه گذاری می کردند جریمه کرد. ورود ایران به دوران اتمی سبب رشته جدیدی از تحریم ها شد. جنگ اقتصادی خیلی زود با محروم کردن ایران از گرانبها ترین منبع و صادرات خود – نفت – به مقیاس کامل رسید. کنگره تحریم های یک جانبه ای را که بخش های انرژی و بانکی ایران را هدف می گرفت تصویب کرد. تحریم ها نتوانست فعالیت های اتمی ایران متوقف کند، یا آن را از امضا قرارداد با شرکت های خارجی برای توسعه منابع نفت خود باز دارد. صادرات در سال ۲۰۱۲ به آرامی تا حدود ٨۲ میلیارد دلار، با عراق آزاد شده و چین مستقل که شکاف را به عنوان شرکای تجاری پرمی کردند رشد یافت. با این حال جنگ اقتصادی بر صنعت و رفاه ایران تاثیر گذاشت. در اکتبر ۲۰۱۲ پول ایران، ریال، رکوردی را در کاهش ارزش برابری در برابر دلار تجربه کرد، و نزدیک به ٨۰ درصد ارزش خود را در یک سال از دست داد. فقدان قطعات یدکی و ناتوانی در جایگزین کردن هواپیما ها امنیت هوایی را تحت تاثیر قرار داد. رشد واقعی نرخ تولید ناخالص داخلی، که در سال های دهه اول قرن بیست و یکم در ۶ درصد ثابت بود، در سال های ۲۰۱۱-۲۰۱۲ به دو درصد سقوط کرد. بنا به گزارشی به نقل از مقامات وزارت خانه های کشور و انرژی، واردات بنزین که در زمان شاه سابق ۱٣۰.۰۰۰ بشکه در روز بود در سال ۲۰۰۹ به ۵۰.۰۰۰ بشکه در روزکاهش یافت. پوشش، هزینه ها و زمان تعمیرات ماشین آلات به سرعت افزایش یافت. ملتی با متخصصان دانش آموخته، که به دسترسی به فن آوری خارجی و همکاری علمی وابسته بود، دسترسیش به دانش به شدت محدود شد. بان کیمون دبیر کل سازمان ملل درگزارش ۵ اکتبر ۲۰۱۲ خود به مجمع عمومی سازمان ملل، تاثیرات تحریم بر مردم ایران را خلاصه کرد: «تحریم های تحمیل شده بر جمهوری اسلامی ایران تاثیرات شدیدی بر عموم مردم، از جمله گسترش تورم، بالا رفتن قیمت کالاها و انرژی، افزایش نرخ بیکاری و کمبود اقلام ضروری از جمله دارو داشته است. تحریم ها حتی مانع عملیات بشر دوستانه شده است، چون محدودیت های تحمیل شده بر سیستم بانکی ایران واردات داروهای موردنیاز برای درمان بیماری هایی مانند سرطان و قلب و نارسایی تنفسی را متوقف کرده است. » دولت اوباما سرانجام محدودیت ها بر فروش دارو به ایران را بر طرف کرد، و پس از برجام، که بر اساس آن ایران غنی سازی اورانیوم خود را متوقف و کوچک کرد، سازمان ملل تحریم ها را لغو کرد. در سال بعد، تولید ناخالص ملی ایران ۱۵ درصد افزایش یافت. در هشتم ماه می ۲۰۱٨، دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا اعلام کرد که ایالات متحده از برجام خارج می شود، و تحریم های امریکا دو باره از نوامبر ۲۰۱٨ برقرار خواهد شد. رئیس جمهور ترامپ هدف از طرح خود برای تحریم های نو شده را “رساندن صادرات نفت ایران به صفر، و از بین بردن منبع اصلی درامد رژیم” اعلام کرد. ترامپ نهایت جنگ اقتصادی آسیب رسان– گرسنگی دادن به مردم و وادار به شورش کردن آن ها علیه رژیم – را تحمیل کرد. آن (هدف) رخ نداده است و پیش بینی هم نمی شود که اتفاق افتد. آمار ۲۰۱۹ بانک جهانی کاهش شدید اقتصادی و افزایش سریع تورم را نشان می دهد.
همان طور که در نمودارها نشان داده می شود، تولید نفت و رشد تولید ناخالص ملی به صورت نسبی و شدید کاهش یافت. ارزش پول ملی شوک اولیه را تحمل کرد و بعد تا حدی بهبود یافت. تورم به حدود ۴۰ درصد به ویژه در مواد غذایی (۶۰ درصد) رسید. اقتصادی رنجور، مردمی رنجور، و بدون هیچ دست آوردی برای امریکا.
کوبا بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۶۰ کوبا، ایالات متحده تحریمی را علیه کوبا بر قرار کرد. تحریم های بیش از ۵۰ ساله در بر آوردن اهدافی که امریکا به عنوان هدف تحریم ها مطرح کرد – جبران خسارت برای شرکت های ملی شده امریکایی از سوی کوبا و سرنگونی رژیم کاسترو – موفق نبوده است. تنها نتیجه تحریم محرومیت مردم کوبا بوده است. اگر چه مجمع عمومی سازمان ملل در ۲ نوامبر ۱۹۹۵، با رای ۱۱۷ به ٣ خواستار پایان دادن به تحریم علیه کوبا شد، اما رئیس جمهور کلینتون در ۱۲ مارس ۱۹۹۶، قانون رسوای آزادی کوبا و همبستگی دموکراتیک را امضا کرد. این لایحه جرائمی را بر شرکت های خارجی که در کوبا کسب و کار انجام می دادند تحمیل کرد، به شهروندان امریکایی اجازه داد از سرمایه گذاران خارجی که از دارایی های امریکایی مصادره شده از سوی دولت کوبا استفاده می کنند شکایت کنند، و ورود سرمایه گذاران در صنعت کوبا را به امریکا ممنوع کرد. سازمان بهداشت جهانی (WHO) پیش از دهه ۹۰ از کوبا به خاطر سیستم بهداشت عمومی آن، که با لغو گرسنگی و سوء تغذیه و از بین بردن بیماری های عفونی ایجاد شده بود قدردانی کرد. تحریم تشدید شده ای پس از برداشتن سوبسیدهای روسیه بر کوبای رنجور تحمیل شد. و به زودی، کوبای میانه ی دهه ۹۰ تصویر دیگری به نمایش گذاشت. انجمن امریکایی برای بهداشت جهانی و انجمن بهداشت عمومی امریکا اعلام کردند که تحریم سبب زوال قابل توجهی در تولید غذایی و مراقبت بهداشتی کوبا شده است: • کوبا از خرید نزدیک به ۲/۱ داروهای جدید بازار ممنوع شده بود. • پزشکان تنها به ٨۹۰ دارو، پایین تر از ۱.٣۰۰ دارو در سال ۱۹٨۹ دسترسی داشتند. • از بین رفتن منابع عرضه آب سالم بیماریهای ناشی از آب را افزایش داد. • بین سال های ۱۹٨۹ و ۱۹۹٣ مصرف روزانه کالری تا ٣٣ درصد کاهش یافت. سرانجام دولت کلینتون در سال ۲۰۰۰، تا حدی اجازه رهایی از جنگ اقتصادی تهاجمی را به کوبا داد. دولت برای اهداف بشردوستانه مجوز فروش مواد کشاورزی و دارو به کوبا را صادر کرد. طبق اعلام خدمات خارجی دپارتمان کشاورزی امریکا، صادرات کشاورزی امریکا در سال ۲۰۰۴ به کوبا به ٣٨۰ میلیون دلار رسید. و پس از عبور از ۷۱۰ میلیون دلار در سال ۲۰۰٨، در سال ۲۰۱۱ فروش مواد غذایی امریکا به کوبا بیش از ۵۰ درصد کاهش یافت. دلایل کاهش تا حد زیادی اقتصادی – فقدان ارز خارجی و شرایط مالی بهتر پیشنهاد شده از سوی کشور های دیگر- بودند. (نقل از هزینه ها و تحریم نوشته مارگوت پپر) نمایندگان ده ها سازمان کسب و کار برجسته امریکایی، از جمله اتاق بازرگانی امریکا نامه ای را با درخواست برداشتن تحریم در زمان اوباما امضا کردند. نامه زیان اقتصاد امریکا را ۱.۲ میلیارد دلار در سال بر آورد می کند. برآوردهای سی پی اف بسیار بالاتر است: سالانه حدود ۴.٨۴ میلیارد دلار زیان در فروش و صادرات. از این رو هزینه های تحریم امریکا تا ۴.۱۵۵ میلیارد دلار بیش از هزینه های آن برای کوبا است. پس از دوره ای سیاست خشن نسبت به کوبا در زمان جرج دبلیو بوش، در سال ۲۰۱۴ رئیس جمهور اوباما اعلام کرد که واشنگتن و هاوانا به عادی سازی روابط تمایل دارند. به این منظور دولت اوباما به سه پایه از عادی سازی دست یافت: ۱- حذف کوبا از لیست کشورهای حامی تروریسم، که به کوبا اجازه دسترسی به منابع مالی بین المللی را داد، ۲- استقرار دوباره روابط دیپلماتیک، ٣- لغو محدودیت های سفر و تجارت از طریق اقدام اجرایی. تحریم در جای خود باقی ماند. در سال ۲۰۱۷، دولت ترامپ برخی از تغییرات ایجاد شده در زمان اوباما را برعکس کرد، اما اکثریت بزرگ آن سیاست امریکا باقی ماند. با وجود برخی تشدید تحریم های تجاری و محدودیت ها در سفر رسمی، هنوز راه های قانونی برای امریکایی ها وجود دارد تا به کوبا سفر و صادرات نمایند. در لیست تازه تحریم ها به امریکایی ها اجازه داده می شود تا از شرکت های خارجی در کوبا که از دارایی های مصادره شده در زمان انقلاب کوبا استفاده می کنند شکایت کنند. از اخبار سی بی اس ۱۱ ماه می ۲۰۱۹ هاوانا – دولت کوبا روز جمعه اعلام کرد جیره بندی مرغ، تخم مرغ، برنج، حبوبات، صابون و دیگر اقلام بنیادی را در مقابل بحران شدید اقتصادی به اجرا می گذارد. بستی دیاز ولاکوئز وزیر بازرگانی به خبرگزاری رسمی کوبا گفت که اشکال مختلفی از جیره بندی در راستای تعامل با کمبود مواد غذایی اساسی به اجرا گذاشته می شود. دیاز سخت تر کردن تحریم تجاری از سوی دولت ترامپ را سرزنش کرد. اقتصاددان ها سرزنش همانند یا بیشتری را به غرق شدن در کمک از سوی ونزوئلا می دهند، که فروپاشی شرکت نفت دولتی تقریبا به کاهش دو سوم حمل نفت سوبسید دار به کوبا منجر شده است که کوبا از آن برای برق و به دست آوردن ارز معتبر در بازار آزاد استفاده می کرد. اقتصاد رنجوری دیگر، مردم رنجوری دیگر، بدون هیچ دست آورد سیاسی برای امریکا.
کره شمالی مردم پرافتخار و قدرتمند کره شمالی مستمرا هدف تحریم ها، تهدید به تحریم های اقتصادی، و کنار زدن سریع تحریم ها بوده است. رسانه ها با کلمات: “امریکا تحریم ها را بر می دارد”، “امریکا تحریم ها را توصیه می کند”، “کره جنوبی از تحریم ها احتیاط می کند” تندتر می شوند. شناخت آن که آیا کره شمالی تحریم شده است یا وادار به تحریم شدن می شود دشوار است. پس از ادعای آزمایش هسته ای ۲۰۰۶، رهبران جمهوری دموکراتیک خلق کره به تحریم های در نظر گرفته شده با زدن برچسب “اعلان جنگ” پاسخ دادند. جمهوری دموکراتیک خلق کره از جنگ اقتصادی، که محدودیت هایی در تجارت و تبادل مالی را در بر می گیرد رنج برده است. صادرات اقلام حساس با کاربرد دوگانه (اقلامی که هم کاربرد نظامی دارند و هم کاربرد غیرنظامی) ممنوع بوده است. در طی ماه مارس ۲۰۱۲، سیاست های گرسنگی دادن وارد عرصه شد، امریکای عصبانی از آزمایش موشکی اعلام شده کره شمالی، کمک غذایی به “پادشاهی منزوی” را به حال تعلیق در اورد. واشنگتن ( رویترز)- مقامات نظامی امریکا روز چهارشنبه اعلام کردند به خاطر آن که پیونگ یانگ برنامه به راه انداختن موشک دور برد را در مغایرت با هشدارهای جهانی به پیش می برد امریکا برنامه کمک غذایی به کره شمالی را به حال تعلیق در می آورد. در زمان اوباما، تحریم ها به مثابه سیاست “صبر راهبردی” افزایش یافت، امریکا منتظربود تا کره شمالی رفتار خود را پیش از درگیر شدن با دولت تغییر دهد. در نتیجه، تجارت بین کره شمالی و چین افزایش یافت و تحریم ها کیم جونگ اون را تشویق به گفتگوی خلع سلاح هسته ای نکرد. در ۲۱ سپتامبر۲۰۱۷، دونالد ترامپ، به عنوان بخشی از کارزار “فشار حداکثری” دولت، به قطع کامل از سیستم مالی امریکا / یا مسدود کردن دارایی شرکت ها، کسب و کارها، سازمان ها و افرادی که با کالا، خدمات، و فن آوری با کره شمالی معامله می کنند اجازه داد. گفتگو های امریکا با کره شمالی یک خطای اساسی دارد، آن ها خواهان خلع سلاح هسته ای در برابر بهبود روابط و کاهش تحریم ها هستند. اصلا توجه نمی شود که زرادخانه هسته ای کره در واکنش به اقدامات امریکا در شبه جزیره کره به عنوان تهدید مستقیم نسبت به رژیم آن کشور و تحولاتی که هیچ ربطی به تحریم ها نداشتند توسعه یافت. بنا بر این، جمهوری دموکراتیک خلق کره خلع سلاح هسته ای را با برطرف کردن تحریم ها معامله نخواهد کرد، و رویکرد آن عدم آغازگری (جنگ) است. تحریم ها که سرنگونی رژیم کره را هدف گرفته اند، توسعه سلاح های هسته ای و سیستم موشک های هوشمند آن را متوقف نکرده است. تحریم ها اقتصاد را دچار فرو پاشی و به مردم کره شمالی آسیب زده اند، گرسنگی در طی خشکسالی ها رخ داد. اگر چه برخی کمک های بین المللی برای کره شمالی تامین شده بود، اما جنگ اقتصادی عظیم به راه انداخته شده علیه “پادشاهی منزوی”، بدون هیچ سود ظاهری برای ایالات متحده معارض اصلی آن، مشکلات آن را تشدید کرده است.
عراق اگر عراق پمپی بود، پس امریکا می توانست کوه موسوویوس باشد. تحریم ها علیه عراق در ۶ اوت ۱۹۹۰، چهار روز پس از تجاوز صدام حسین به کویت آغاز شد، و تقریبا تحریم کامل مالی و تجاری را در بر گرفت. حاصل درد و رنج تحریم ها در گزارش سازمان ملل در باره وضعیت انسانی در عراق امروز، که در ماه مارس ۱۹۹۰ به شورای امنیت ارائه شد، به تصویرکشیده شده است. به خاطر طولانی بودن گزارش، تنها جنبه های مهم آن ذکر می شود. پیش از جنگ خلیح (فارس) • شاخص های اجتماعی و اقتصادی عراق قبل از ۱۹۹۱ عموما بالاتر از منطقه و میانگین کشور های پیشرفته بود. • تا ۱۹۹۰، سازمان غذا و کشاورزی (فائو) از عراق به عنوان یکی از بالاترین شاخص های دسترسی سرانه به غذا در منطقه یاد می کرد. • براساس اعلام سازمان بهداشت جهانی (دبلیو اچ او) قبل از ۱۹۹۱، مراقبت بهداشتی به حدود ۹۷ درصد مردم شهری و ۷٨ درصد ساکنان روستایی بالغ می شد. از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ کاهش بزرگی در نرخ مرگ کودکان، همراه با نرخ مرگ نوزادان در ۶۱ در هزار تولد زنده در ۱۹٨۹ رخ داد. (در گزارش توسعه انسانی ۱۹۹۱ میانگین کشورهای در حال توسعه ۷۶ در هزار تولد زنده بود). یونیسف نشان می داد که سیستم رفاه ملی به کودکان و نوزادان معلول کمک و از خانواده های فقیر حمایت می کرد. • قبل از ۱۹۹۱، جنوب و مرکز عراق سیستم آب و فاضلاب را، متشکل از دویست تاسیسات تصفیه آب برای مناطق شهری و ۱۲۰۰ تاسیسات تصفیه آب برای خدمت به مناطق روستایی، و نیز شبکه توزیع گسترده را به خوبی توسعه داده بود. سازمان بهداشت جهانی بر آورد کرد که ۹۰ درصد از جمعیت به آب آشامیدنی سالم کافی دسترسی دارند. تحریم های پس از جنگ خلیج (فارس) • واحد اطلاعات اقتصادی بر آورد می کند که تولید ناخالص ملی عراق ممکن است تا ۶۷ درصد در سال ۱۹۹۱ سقوط کرده باشد و کشور “تغییر از فراوانی نسبی به فقر شدید” را تجربه کرده و نرخ مرگ و میر نوزادان در عراق به “بالاترین نرخ در جهان” رسید. • صندوق جمعیت سازمان ملل (UNFPA) برآورد کرد نرخ مرگ و میر مادران از ۵۰ در ۱۰۰.۰۰۰ تولد زنده در سال ۱۹٨۹ به ۱۱۷ در ۱۰۰.۰۰۰ در سال ۱۹۹۷ افزایش یافت. نرخ مرگ و میر کودکان زیر پنج سال از ٣۰.۲ در ۱۰۰۰ در همان دوران به ۹۷.۲ در ۱۰۰۰ تولد افزایش یافت. سازمان امور اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل ( (DESA محاسبه کرد که نرخ مرگ و میر نوزادان از ۶۴ در هزار در سال ۱۹۹۰ به ۱۲۹ در هزار در سال ۱۹۹۵ رسید (گزارش توسعه انسانی میانگین نرخ مرگ و میر نوزادان را برای کم توسعه یافته ترین کشور ها ۱۰۹ در هزار قرار داده بود) تولد نوزادان کم وزن (کمتر از ۲.۵ کیلو گرم) اساسا به خاطر سوء تغذیه مادران از ۴ درصد در ۱۹۹۰ به حدود یک چهارم تولد های ثبت شده در ۱۹۹۷ رسید. • مصرف روزانه کالری از ٣۱۲۰ کالری پیش از جنگ به ۱۰۹٣ کالری سرانه روزانه در سال های ۱۹۹۴-۹۵ سقوط کرد. شیوع سوء تغذیه در کودکان زیر پنج سال عراقی تقریبا از سال ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۶ دو برابر شد (از ۱۲ درصد به ۲٣ درصد). سوء تغذیه مطلق در مرکز/ جنوب عراق از ٣ درصد به ۱۱ درصد برای همان سن بالغ شد. • برنامه غذایی جهان (WFP) براورد کرد که دسترسی به آب سطحی در مناطق شهری تا ۵۰ درصد و در مناطق روستایی ٣٣ درصد نسبت به سطح ۱۹۹۰ کاهش یافت. • ثبت نام مدارس در سنین ۶ تا ۲٣ سال تا ۵٣ درصد کاهش یافت. طبق نظرسنجی میدانی انجام شده در سال ۱۹۹٣، چنان که یونسکو نقل می کند، در فرمانداری های مرکزی و جنوبی، ٨٣ درصد از ساختمان های مدارس به بازسازی نیاز داشتند، ٨۶۱٣ مدرسه از ۱۰٣٣۴ مدرسه از آسیب های جدی رنج می بردند. همان منبع نشان داد که برخی از مدارس با ظرفیت برنامه ریزی شده برای ۷۰۰ دانش اموز عملا ۴۵۰۰ ثبت نام شده داشتند. پیشرفت اساسی در کاهش سواد بزرگسالان و زنان متوقف شد و به سطح میانه دهه ۱۹٨۰ رسید. اکثر خانواده ها ناگزیر از تکیه بر کار کودکان برای تامین در آمد خانواده بودند. آمار تهیه شده از سوی یونسکو نشان می دهد که ترک تحصیل در مدارس ابتدایی از ۹۵.۶۹۲ مورد در سال ۱۹۹۰ به ۱٣۱.۶۵٨ نفر در سال ۱۹۹۹ رسید. تحریم ها و ابزار آن بر مردم عراق، تا تجاوز امریکا به عراق در سال ۲۰۰٣ ادامه یافت. انتشارات ۲۰۱۰ دانشگاه هاروارد، میزان غیرمنطقی جنگ اقتصادی انجام شده از سوی امریکا علیه عراق بی دفاع را توصیف می کند. «در حالی که ایالات متحده امریکا به طور پیوسته سیاست های باز داشتن عراق از توسعه سلاح ها یا تهدید همسایگان خود را توجیه می کرد، سیاست امریکا آشکارا فراتر از نگرانی امنیتی رفت. معمار چیره دست سیاست ها وجود داشت که برای انجام ساده آسیب بلاعوض ده ها راه دیگر یافت که کمترین ربطی به تهدیدی که عراق می توانست بر همسایگان خود یا هر کس دیگری مطرح کند نداشت. ایالات متحده به مدت سیزده سال به طور یک جانبه عراق را از وارد کردن تقریبا همه چیز در رابطه با برق، ارتباطات و حمل و نقل باز داشت، بسیاری از آن چه برای کشاورزی و ساختمان سازی مورد نیاز بود تحریم کرد، و حتی برخی از تجهیزات و مواد مورد نیاز برای مراقبت بهداشتی و تهیه مواد غذایی را ممنوع کرد. با رشد انتقاد، هیچ نشانه ای که کسی در دولت امریکا، و غیر از تعداد انگشت شماری در کنگره عملا آنتقاد ها را – که عملا عقلانی و قانونی بودن فرو کاستن تمدنی کامل را به کشوری پیشا صنعتی، ورشکست کردن کامل کشور به خاطر دربر داشتن یک مرد مستبد را زیر سوال می برد – جدی گرفته باشند وجود ندارد.» در ۱۲ می ۱۹۹۶، مادلین البرایت سفیر امریکا در سازمان ملل در برنامه ۶۰ دقیقه سی بی سی حاضر شد. مفسر لسلی شال از او پرسید: “ما شنیده ایم که نیم میلیون کودک (در عراق) مرده اند. فکر می کنم بیشتر از کودکانی است که در هیرو شیما کشته شدند. آیا (تحریم) ارزش آن را داشت؟” مادلین البرایت پاسخ داد “ما فکر می کنیم ارزشش را داشت.” آیا از یک انسان عادی چنین پاسخی انتظار می رود؟ تجاوز ۲۰۰٣ امریکا به عراق آن چه را که تحریم ها موفق به انجام آن نشده بودند انجام داد – هل دادن عراق به خرابی کامل. پرسشی مطرح می شود، “اگر تحریم ها را داریم چرا جنگ یا اگر لازم است به جنگ رفت چرا تحریم؟”
جمع بندی همان طور که نشان داده شد، تحریم ها هرگز اهداف اعلام شده خود را برآورده نمی کنند و به شدت به مردم آسیب می زنند. جنگ اقتصادی معادل جنگ نظامی است. کشوری که تهاجم را انجام می دهد همانند هر جنگی به متجاوز تبدیل می شود، و نابودی برای کشور دفاع کننده معادل وحشی گری است. در یک درگیری یک طرفه، مردم متمدن کشور مدافع زیان های بزرگ و کشور متجاوز زیان های کمتری را متحمل می شوند. جنگ های اقتصادی هرگز به نتیجه ای که طرف وضع کننده انتظار آن را دارد نمی رسد، و هیچ پیمان صلحی امضا نمی شود. مبارزات موضوع بازی باقی می ماند. شکل محدود شده ای از شیوه جنگ اقتصادی، یک هدف قانونی دارد. جنگ کامل اقتصادی، که تمام جنبه های زندگی کشور را اشغال می کند و تا زمین گیر کردن مردم ادامه می یابد، قابل پذیرش نیست. در یک جنگ نظامی، اغلب شقاوت ها و نقض حقوق بشر صورت می گیرد. با این که (در جنگ اقتصادی) هیچ گلوله ای شلیک نمی شود و میدان های جنگ قابل شناسایی نیستند، اما جنگ اقتصادی نمی تواند شقاوت های خود را استتار و بر نقض حقوق بشر خود لباس مبدل بپوشاند.
دان لیبرمن سردبیر خبرنامه چشم انداز بدیل، یک وب سایت خبری اینترنتی است. مقالات او در نشریه انلاین در سراسر جهان درج می شود. بسیاری از مقالات او به عنوان منبع در دانشگاه های متعدد تدریس می شود و به کلاسیک های اینترنتی تبدیل شده است که سالانه هزاران خواننده را به خود جلب می کند. ای میل لیبرمن: [email protected] بر گرفته از کانتر کیورنت
توی تاکسی ساعت حدود ۹ صبح بود به سمت دفتر کارم می رفتم. موبایلم زنگ خورد. زنده یاد کوش ابادی بود. کوتاه و مختصر گقت “صمیمی جان به اذین رفت، ما از جلوی بیمارستان اراد او را به سوی منزل و سپس برای دفن به کرج می بریم…” به تاکسی گفتم مسیرت را به سوی خیابان سمیه کج کن و علت را گفتم. سپس گفتم “ایا به اذین را میشناسی”؟ ٣۰- ۴۰ ساله بود، گفت “نه”. شرح او را دادم. با غیظ گفت: “برای این مرد بزرگ الان باید رادیو فوتش را اعلام می کرد…” شرح دادم که چه بلایی سرش آورده اند… چند بد و بیراه به سیستم گفت و ابراز تاسف از قدر ندانستن بزرگان فرهنگ و ادب ایران زمین. به بیمارستان که رسیدیم رفته بودند. به سوی خانه اش رفتیم. به راننده هرچه اصرار کردم کرایه اش را بگیرد. نگرفت. گفت اینهم سهم من. ما که برای او و امثال او کاری نکرده ایم. با خواهش و تمنا از من خواست بپذیرم و نگرفت. دور و بر خانه یک خانم چادری کاملا پوشیده پرسه میزد. نمیدانم از یاران بود که می ترسید به داخل بیایید و یا از آنان بود که برای سر و گوش دادن آنجا ها پرسه می زد. همسرش با قامت کوتاه و خمیده و لهجه کاملا شمالی خیرمقدم گفت. دوستانی چند گرد آمده بودیم. تعداد زیادی نبودیم. عبدالفتاح سلطانی تنها آمد و غریبانه در گوشه اتاقی نشست. تنی چند هم در حیاط گرد آمده بودیم. چهره های غریبانه و آشنا و خاطراتی از ایشان می گفتیم. به سوی کرج رفتیم در گورستانی سوای گورستان معروف امام زاده طاهر کرج. در انجا نویسنده گان در مراسمی گویا برای شاملو گرده امده بودند و همراه ما نبودند. تابوت را تنها ده پانزده نفر مشایعت می کردند. گورکن چندین بار برای روح مرحوم صلوات فرستاد و پاسخی نگرفت. وقتیکه آخرین خاک ها را بر سر متوفی ریخت، بلند گفت: «فاتحه… صلوات»! باز هم صدایی نشنید – خسته و کوفته از بین اندک جماعت خودش را بیرون کشید و در حالیکه روی مزار بغل دستی می نشست و سیگاری روشن می کرد گفت: «اهه!! اینها دیگه چطور آدم هایی هستند برای مرده اشان یک فاتحه هم نمی خوانند.» عمه خانم روی یک صندلی نشسته بود بر سر مزار و قران می خواند. و تنها او بود قران خوان جمع. دو سه نفری آمدند شعار بدهند. “کاوه” پسرش گفت شعار ندهید خودش وصیت کرده شعار ندهید. من و من ها و اعتراضاتی کوچک از میان جمع شنیده شد و زود هم فروکش کرد. علی اشرف درویشان سخنی گفت – کوش ابادی گفت “پدر معنوی خود را از دست دادم. و شعری پراحساس خواند.” ابتهاج آرام در گوشه ای سیگار می کشید. مسعود رفت و چندین شاخه گل سرخ رز خرید و بین حضار توضیح کرد و حضار جانی گرفتند و گل سرخ ها را بر سر مزارش با گفتار هایی گذاشتند. در این هنگام تنی چند از اعضای کانون نویسنده گان از مراسم شاملو خود را از امام زاده طاهر به سر مزار به اذین رساندند. “سهیل” را فرستادم بدنبال اعلام پخش خبر دفن به خبر گزاری ها. با ماشین شخصی که نمی شناختیمش. باعث نگرانی مادرش شد و بر من خرده گرفت “که این شخص را می شناسی”!؟ و منهم نگران شدم. اما گویا در آن زمان همه چیز بخیر گذشت. به اذین را دفن کردیم در گورستانی غریبه و تنها دور از جمع تمامی اعضای نویسنده و هنرمندان در کرج. وصیت نامه اش را که کاوه خواند قیافه بسیاری از دوستان در هم شد “من مگسی بیش نیستم”
در اولین شماره انتشار مجله ام” رونا” چند روز بعد از فوت به آذین با عکسی بزرگ از او بر روی جلد از قول یکی از نوشته هایش تیتر زدم «و اکنون نوبت منهم به سر آمد»