• به این نتیجه نمی رسم که در غیاب تشکل های مستقل و با وجود نمایندگانی که توان سر باز زدن از امضای توافق های ستم سازانه را ندارند، می شود گام مثبتی برداشت – چه برسد به گام اساسی. نظر آن دو نفر دوست کارگر من که در این شورا شرکت می کنند و از حضور خود نیز خشنودند و آن را موثر و مفید برای جلوگیری از سقوط بیشتر می دانند، خلاف رأی من است. من می گویم دوستان من! ای کاش یک بار هم کار را به توده های کارگری ارجاع می دادید …
به مناسبت روز جهانی کارگر سال ۱٣۹٨ این مقاله را به عنوان پیش کشی بسیار ناچیز، به یک رفیق، تقدیم می کنم: به کاظم فرج الهی. او در بحث و بررسی و مقاله نویسی در زمینه های کارگری، از جمله این مقاله، مشاوره و اظهارنظرهای مفید و اصلاح بخش در اختیارم گذاشته است.
دستمزد در سال ۱٣۹٨ : متورم، پر از فلاکت
در آخرین روزهای سال ۱٣۹۷ حداقل دستمزد برای سال ۱٣۹٨ با کمی بیش از ٣۷ درصد افزایش نسبت به سال ۱٣۹۷ (که پایه ی آن ماهانه معادل ۱.۱۵ میلیون تومان بود) به رقم ۱.۵۱۷ میلیون تومان رسید. نرخ رشد حداقل دستمزد از سال ۱٣۷٣ تاکنون بی سابقه بود. در سال های ۱٣۷۰ تا ۱٣۷٣ این نرخ که در واکنش به نرخ های تورم ناشی از آغاز اجرای سیاست تعدیل ساختاری و رشد بسیار محدود این حداقل در سالهای جنگ ایران و عراق از نرخ های تورم آن سالها کاملاً بالاتر بود و به ۶۶.۷ درصد هم رسید. با توجه به متوسط دریافتی های افزون بر نرخ حداقل دستمزد (که عملاً فقط شامل در حدود ۵۰ تا ۵۵ درصد از نزدیک به ۱۴ میلیون کارگر کشورمان می شود) رقم دریافتی، برای دریافت کنندگان واقعی آن، به ۲.۶۷ میلیون تومان در ماه می رسد که بیانگر ۱.۱۵٣ میلیون بیش از حداقل مقرر است. حال اجازه بدهید واقعیت ها و توان خرید واقعی این رقم را بررسی کنیم: ۱) با وجود بیکاری گسترده، که بنا به برآورد من نرخ آن در سال ۱٣۹۷ پیش از تحریم ۱٨.۲ درصد و پس از تحریم ۱٨.٨ درصد و در سال ۱٣۹۷ تقریباً ۱۹.۲ درصد خواهد بود (و شمار کارگران بیکار نیز در این سال ها به ترتیب به ٣.۵ و ۴.۰ میلیون نفر بالغ می شود) می توان انتظار رقابتی سخت و ویرانگری را در بازار کار داشت. این رقابت همان گونه که در سالهای بحران ۱٣۹۱ تا ۱٣۹٨ نیز دیده ایم – و در باره ی آن هم نوشتم – موجب می شود که بخش وسیعی از کارگران به دریافتی کمتر و بسیار کمتر از حداقل ۱.۵۱۷ میلیون تومانی رضایت دهند. من نسبت کارگرانی را که عملاً و واقعاً همین رقم ۱.۵۱۷ میلیون تومان یا کم تر از آن را دریافت می دارند برآورد کرده ام که در همین مقاله هم خواهم آورد (مراجعه کنید به: خیزش در زمستان ۱٣۹۶، دستمزد در بهار ۱٣۹۶، سایت اخبار روز). ۲) رقم دریافتی مازاد بر حداقل دستمزد در بررسی های من معادل ۶۰ درصد بیشتر از حداقل دستمزد درنظر گرفته شده است به این ترتیب در این بررسی دریافتی مازاد برای آن ۵۰ تا ۵۵ درصد کارگران دریافت کننده در حدود ۹۱۰ هزار تومان در ماه می شود. اما برآوردهای رسمی مازاد دریافتی را ۱.۱۵۲ میلیون تومان و از این رو دریافتی کل را ۲.۶۷ میلیون تومان در ماه می داند. در اینجا برآورد من چیزی در حدود ۲۴۲ هزار تومان کمتر از برآورد دولتی است. من با دقت مجدد دریافتم که رقم برآوردی من درست است و به طور جامع تری می تواند “پوشش متوسط” داشته باشد. ٣) میانگین افراد خانوار در برآورد من ٣.۵ نفر است و فرض این است که در هر ۱۰ خانوار فقط در ۱.٣ خانوار شمار دستمزدبگیران به طور متوسط و تمام وقت به دو نفر می رسد. اگر بر این اساس ۱۰ درصد بر رقم ۹۱۰ هزار تومانی من بیفزائید و آن را به ۱.۰۱ میلیون تومان برسانید تفاوت با برآورد رسمی کمتر می شود (این تفاوت به ۱٣۰ هزار تومان می رسد). ۴) در برآورد من میانگین افراد خانوار ٣.۵ نفر است و نه ۴ یا ۵ نفر. شاید یکی از دلایل تفاوت نیز همین باشد. ۵) به هر روی با قبول فرض های من دریافتی واقعی حداکثر ۵۵ درصد از کارگران (به طور متوسط هم برای سابقه ی اشتغال و هم برای خانوار ٣.۵ نفری و هم سایر عوامل موثر بر دریافتی مازاد) به ۲.۴۲۷ میلیون تومان می رسد (برآورد رسمی با توجه به فرض های خود آن برآوردها ، رقم را ۲.۶۷۲ میلیون تومان می داند). بیائید برای ادامه بحث بگوئیم این رقم ۲.۵۵ میلیون تومان است، در آن صورت نتایج بعدی به دست میآیند. ۶) در حدود ۶۵ درصد از کارگران کشور در شرایط سخت رقابت و بیکاری به حداقل ۱.۵۱۷ میلیون تومانی و کمتر و بسیار کمتر از آن رضایت می دهند. اتحادیه و تشکل صنفی در میان کارگران وجود ندارد و با هر تشکل آزاد و واقعی نیز برخوردهای شدید می شود. شمار زیاد کارگران زندانی در تهران و تبریز و اهواز و… به این نوع برخوردها گواهی می دهند. بدین ترتیب زمینه های حقوقی و امنیتی برای فراگیر شدن بی عدالتی کاملاً مساعدند. ۷) اگر نرخ تورم رسمی ۲٨.۵ درصد باشد (که بنا به برآورد من و در واقع چیزی بین ٣۵ تا ۴۵ درصد است) می توان گفت که خط فقر مطلق در سال ۱٣۹۷، پس از تحریم ها، حداقل ۵.۴ میلیون تومان در ماه است (به مقاله ی من، “حداقل دستمزد در سال ۱٣۹۷”، سایت اخبار روز، نیز مراجعه کنید). به این ترتیب، حتی اگر همه ی کارگران ایران به طور متوسط همان ۲.۵۵ میلیون تومان را بگیرند، به طور متوسط معادل ۲.٨۵ میلیون تومان یا ۴۶ درصد کمتر از خط فقر مطلق دریافت می کنند. اما صبر کنید. چنان که گفتیم در حدود ۶۵ (و در برآوردی دیگر ۷۰) درصد از کارگران همان ۱.۵۱۷ یا کمتر از آن را دریافت می دارند بنابراین ۶۵ درصد از کارگران کشورمان (شامل ٣.۵ میلیون بیکار) در سال ۱٣۹٨ حداقل ۷٣ درصد کمتر از خط فقر مطلق دریافتی خواهند داشت. ٨) پیشنهاد من این بود که در مذاکره خط پایه برای سال ۱٣۹٨ باید ٣.٣٨ میلیون تومان در ماه باشد که با دریافتی های اضافی به ۵.۴ میلیون یعنی همان خط فقر برسد. باز صبر کنید. ۹) تازه اگر این رقم هم مقرر می شد، چنان که گفتم ساز و کار بی رحم بازار و رقابت انسان کش باز موجب می شد که دستکم ۶۵ درصد از کارگران به زیر خط فقر و حتا به قعر فقر، سقوط کنند. ۱۰) بنابراین تا زمانی که بیکاری و بی عدالتی وجود دارد که آن هم اساساً ناشی از شکل حاکمیت سرمایه ها است، نمایندگان کارگری در شورای تعیین دستمزد – که نماینده ی واقعی کارگران هم نیستند – فقط می توانند تا حدی دریافتی ها را اصلاح کنند و نه این که ساختار آن را انسانی کنند. ۱۱) مانند مقاله ی پیشین (“حداقل دستمزد در سال ۱٣۹٨”، اخبار روز) باز به این نتیجه نمی رسم که در غیاب تشکل های مستقل و با وجود نمایندگانی که توان سر باز زدن از امضای توافق های ستم سازانه را ندارند، می شود گام مثبتی برداشت – چه برسد به گام اساسی. نظر آن دو نفر دوست کارگر من که در این شورا شرکت می کنند و از حضور خود نیز خشنودند و آن را موثر و مفید برای جلوگیری از سقوط بیشتر می دانند، خلاف رأی من است. من می گویم دوستان من! ای کاش یک بار هم کار را به توده های کارگری ارجاع می دادید.
در باره منابع مالی صنعتی کردن اتحاد شوروی
بنام نامی کارگران و زحمتکشان- آفریدگاران تمامی نعمتهای
زندگی اجتماعی، روز اول ماه مه، روز همبستگی جهانی کارگران را پیشاپیش به همه
استثمارشدگان، ستمدیدگان و محروم شدگان از زندگی شایسته انسانی تهنیت عرض نموده،
امیدوارم شعار «کارگران همه همه کشورها متحد شوید» در آینده هر چه نزدیکتر از حد
شعار به عمل بدل شود.
تأمین
منابع مالی صنعتی کردن در اتحاد شوروی که ۹٠
قبل آغاز گردید، یکی از مرموزترین جوانب آن است. در نوشتههای ضد شوروی، منابع
مالی آن را معمولا به ترتیب آتی ذکر میکنند: نیروی کار رایگان گولاگها؛ کار
تقریبا رایگان دهقانان جلب شده به کالخوزها (تعاونیهای دهقانی غیردولتی. م)؛
تاراج داراییهای کلیساها بواسطه بلشویکها؛ طلاهای به ارث مانده از تزار، فروش
آثار هنری موزه ارمیتاژ و سایر موزهها به
غرب و الیآخر. گاهی اوقات موضوعات عجیب و غریب دیگری نیز مطرح میشود. من هم
زمانی که اهمیت آمار را درک نمیکردم، به چنین نسخی باور داشتم. این، از نوشتههای
فاقد ارقام مورخان بهتر بود.
در
سالهای صنعتی کردن تا آغاز جنگ کبیر میهنی (در مجموع ١۲ سال!) در اتحاد شوروی ٣۶۴ شهر و بیش از ۹ هزار واحد صنعتی احداث، تجهیز و
مورد بهرهبرداری قرار گرفت. همه اینها کاملا مستند
هستند. مؤسسات مختلفی تأسیس گردید. واحدهای صنعتی عظیم مانند کارخانه تراکتورسازی
استالینگراد یا نیروگاه برق آبی دنپر در اوکراین، واحدهای کوچک مانند آسیابها یا
مراکز تعمیر تراکتور راهاندازی گردیدند. بر اساس اسناد دولت و کمیته مرکزی حزب
کمونیست (بلشویک)، در نخستین برنامه پنج ساله ١۵٠٠ کارخانه عظیم راهاندازی شد و
مورد بهرهبرداری قرار گرفت.
اما،
مؤسسه از نقطه نظر سرمایهگذاری در تأسیس آن بمعنی چیست؟ مضمون سرمایهگذاریها
بمعنی استفاده از عناصر غیرفعال و فعال دارایی ثابت میباشد. عناصر غیرفعال عبارت
است از ساختمان، تجهیزات و امکانات عمومی و عناصر فعال شامل ماشینها، دستگاهها و
ابزارها، به سخن دیگر، وسایل تولید میباشد. اگر ایجاد عناصر غیرفعال بواسطه
کارگران محلی امکانپذیر باشد، در این صورت، این گزینه با عناصر فعال کار نخواهد
کرد.
به
سبب تولید ناچیز ابزار تولید در خود روسیه تا انقلاب، آنها عمدتا از آلمان و در
درجه بعدی، از انگلستان و آمریکا خریداری میشدند. و در اواخر سالهای ١۹۲٠ تقریبا هیچ ابزار تولیدی در
داخل تولید نمیشد. اجرای طرح صنعتی کردن فقط از راه خرید انبوه ماشین آلات،
دستگاهها، تجهیزات و ابزارهای خاص ممکن بود. برای خرید همه اینها ارز لازم بود.
من یک برآورد تقریبی از این کردم، که اتحاد شوروی برای احداث بیش از ۹ هزار مؤسسه، به چقدر سرمایهگذاری
نیاز داشت. هر کس علاقمندان به «محاسبه آشپزخانهای» میتوانند به کتاب «اقتصاد
استالین» بقلم خود من رجوع کنند (مسکو، بنیاد تمدن روسی، ۲٠١۶). نتیجه برآوردهایم عبارت است از:
برای اجرای صنعتی کردن بواسطه ماشین آلات و دستگاههای وارداتی میبایست حداقل ۵ (پنج) میلیارد دلار «روزولتی»
آمریکا ذخیره ارزی لازم بود (محتوای دلار طلایی بعد از تعیین مجدد نرخ آن در سال ١۹٣۴ تقریبا یک و نیم برابر کاهش یافت
و به نسبت هر اونس طلا= ٣۵
دلار تعیین گردید). این، معادل بیش از ۵٠٠
میلیارد دلار کنونی آمریکا بود (در آغازه دهه حاضر). برای احداث هر موسسه بطور
میانگین به بیش از ۵٠٠
هزار دلار «روزولتی» نیاز داشت.
ذخیره
ارزی اتحاد شوروی در آغاز صنعتی چقدر بود؟ بنا به دادههای بانک دولتی اتحاد شوروی
تا روز اول ژانویه سال ۱۹۲۸
ارز طلایی کشور فقط کمی بیش از ٣٠٠ میلیون روبل طلا بود (۱روبل طلا= ۷۷۴، ٠ گرم طلای خالص). یعنی، تقریبا
معادل ۱۵٠ میلیون دلار «قدیمی»
آمریکا، یا ۲۶٠- ۲۷٠ میلیون دلار «روزولتی». این، یک
مبلغ خوب بنظر میرسد. برای خرید ماشین آلات و تجهیزات ۵٠٠- ۵۵٠ مؤسسه متوسط کافی بود. اما باید
در نظر گرفت، که در همان سال اتحاد شوروی درست ۴۸۵ میلیون روبل طلا بدهی خارجی
داشت. آغاز صنعتی کردن در این موقعیت، بویژه با توجه به اینکه کشور در محاصر تجاری
– اقتصادی قرار داشت، بسیار دشوار بود.
با
این حال، صنعتی کردن آغاز گردید. ماشین آلات و تجهیزات خریداری شد. پس، اتحاد
شوروی بهای این خریدها را چگونه پرداخت؟ البته، نه با کار ساکنان گولاگها. ارز
بطور عمده از طریق صدور کالاهای اتحاد شوروی بدست میآمد. تاریخنگاران اغلب بر
صادرات گندم و سایر غلات تأکید میکنند، آما آمارها نشان میدهد که صادرات عمده،
غلات نبود (در سال ۱۹۲۸
آنها فقط ۷ درصد بهای صادرات را تشکیل
میدادند). تولید غلات در اثر تعاونی کردن کشاورزی در حد قابل ملاحظهای افزایش
یافت، ولی بخش اصلی محصولات کالخوزها به مصرف شهرها و ساخت و سازهای برنامه پنج
ساله اختصاص مییافت. تعاونی کردن نه تنها موجب افزایش کمّی محصولات کشاورزی
گردید، حتی میلیونها دست کارگری مورد نیاز در عرصه صنعتی کردن را نیز آزاد ساخت.
صدور
نفت و محصولات نفتی (۱۶
درصد)، چوب و محصولات چوبی (۱٣
درصد) در موقعیت بالاتر از غلات در صادارات کالا قرار داشتند و صادرات پوست
و خز مهمترین گروه کالایی را تشکیل میداد (۱۷ درصد). در نیمه دوم سالهای ۱۹۲٠ حجم سالانه صدور کالا به ٣٠٠ تا
۴٠٠ میلیون دلار بالغ
گردید.
آری،
حجم صادرات از اواخر سالهای ۱۹۲٠
رو به افزایش نهاد، اما این افزایش نه بلحاظ قیمت، بلکه، بلحاظ حجم فیزیکی بود.
نوعی در جا زدن اتفاق افتاد. مسئله در این است، که بحران اقتصادی که در غرب شروع
شد، به کاهش قیمتها در بارارهای کالا منجر گردید. برخی تحلیلگران میگویند، که باد
در بادبان قایق صنعتیسازی اتحاد شوروی دمید: گویی، شانس آوردیم، ما ابزار تولید
را به قیمت ارزان خریدیم. این درست است. اما مسئله این است، که کاهش قیمتها در
بازار مواد خام نیز اتفاق افتاد، مخصوصا، بمراتب زیادتر از بازار محصولات آماده.
ما ارز را به قیمت گزاف بدست آوردیم. اگر در بازه زمانی سالهای ۱۹۲۴- ۱۹۲۸ میانگین حجم صدور سالانه کالاها
از اتحاد شوروی به ۷
میلیون و ۸۶ هزار تن میرسید، در سال ۱۹٣٠ تا ۲۱ میلیون و ٣٠٠ هزار تن و در سال ۱۹٣۱ تا ۲۱ میلیون و ۸٠٠ هزار تن افزایش یافت. در
سالهای بعد تا سال ۱۹۴٠
میانگین حجم صادرات درست به ۱۴
میلیون تن رسید. با این وجود، طبق برآوردهای من، مبالغ حاصل از صادرات فقط نیمی از
همه هزینههای ارزی صنعتی کردن را تا سالهای پیش از جنگ تأمین میکرد.
منبع
دیگر- طلا، اما نه آن طلایی که گویا از روسیه تزاری به ارث رسیده بود. تا اواسط
سالهای ۱۹۲٠ از این
طلاهای ارثی چیزی باقی نماند. آنها بطرق مختلف و تحت عناوین مختلف از کشور خارج
گردیده بودند. طلای «کمینترن» (هدیه کمونیستهای کشورهای خارجی) و «طلای
لوکوموتیو»، اخذ شده از خزانه بانک دولتی برای خرید لوکومتیوها و همه وسایل راهآهن
در سوئد وجود داشت. کار معامله با «طلای لوکوموتیو» بواسطه تروتسکی انجام
گرفت. برای آزمودن این کلاهبردار، وی مدتی در پست وزارت راه و ترابری
مسغول شد. اتحاد شوروی هیچ لوکوموتیوی از سوئد دریافت نکرد و طلاها بدون ردیابی گم
و گور شدند (پیش از همه، به بانکهای سوئد، سوئیس و آمریکا انتقال یافتند).
خوانندگان برای اطلاع از سرنوشت طلای روسیه تزار ی میتوانند به کتاب «طلا در
تاریخ روسیه و جهان در اعصار نوزده تا بیست و یکم»، تألیف همین قلم رجوع کنند
(مسکو، «مام میهن»، ۲٠۱۷).
در
هر حال، از طلا برای صنعتی کردن استفاده شد. اما این، همان طلایی بود که در کشور
اندوخته شده بود. در اواخر سالهای ۱۹۲٠
تولید طلا در اتحاد شوروی به سطح سالهای قبل از انقلاب رسید (در سال ۱۹۲۸، ۲۸ تن تولید شد). در خصوص تولید سال
۱۹٣٠ تا کنون اطلاعی در دست
نیست، اما بر اساس منابع ثانوی میتوان قبول کرد، که در اواسط برنامه ده ساله،
استخراج طلا به ۱٠٠ تن در سال رسید. و در
پایان برنامه ده ساله، برخیها به رقمی در حدود ۲٠٠ تن در سال اشاره میکنند. اما
همه طلا برای وارد کردن ماشین آلات و تجهیزات صرف نشد؛ کشور برای جنگ آماده میشد،
وجود ذخیره دولتی ضروری بود و طلا بمثابه منبع راهبردی تلقی میگردید. اندوخته طلای
اتحاد شوروی تا آغاز جنگ کبیر میهنی حداقل ۲٠٠٠
تن برآورد میشود. «کارگاه ارز» که در آنسوی اورال، بویژه، در شرق دور،
دایر شده بود، در سالهای جنگ نیز به کار خود ادامه داد. آمریکاییها، در ضمن،
بدلیل عملکرد مؤثر «کارگاه ارز» در شرق دور، در راستای اجاره دادن آن به اتحاد
شوروی تصمیم مثبتی اتخاذ نمودند.
در
پایان موضوع طلا، لازم به ذکر میدانم، که شبکه مغازههای خرید فلزات گرانبها
بعنوان یک منبع دیگر، نقش مهمی در افزایش اندوخته طلای کشور ایفاء کرد (خرید فلزات
گرانبها و ارز از شهروندان و خارجیان به ازای فروش کالاهای مصرفی کمیاب). حداکثر
میزان طلای خریداری شده از شهروندان در سال ۱۹٣۲، ۲۱ تن و در سال ۱۹٣٣، ۴۵ تن بوده است. واقعیت این است، که
پس از بهبودی تأمین خواربار شهرها از اواسط سالهای ۱۹٣٠، خرید فلزات گرانقیمت از طریق
شبکه مغازههای خریدار بشدت کاهش یافت.
توجه
نامتناسب هر چه بیشتر نسبت به چنین منبع تأمین ارز، مانند فروش آثار هنری ارزشمند
موزه ارمیتاژ و سایر موزههای کشور مبذول میشود. سازمان ویژه اشیای «عتقیه» تشکیل
گردید (تحت مدیریت کمیساریای تجارت خارجی)، که تعداد ۲۷٣٠ فقره تصویر از موزههای مختلف
به آن تحویل گردید. در بنیاد اشیای «عتقیه»، به اعتقاد کارشناسان، آثار هنری
ارزشمندی وجود نداشت. فروشها در شرایط بحران اقتصادی جهانی، زمانی که تقاضا برای
آنها بسیار کم بود، انجام گرفت. کمتر از نیمی از تصاویر- ۱۲۸٠قطعه بفروش رفت، بقیه به جای اول
خود برگردانده شد. در مجموع، از فروش آثار هنری موزهها در حدود ۲۵ میلیون روبل طلا بدست آمد.
نسخه
دیگری برای افراد کم سواد وجود دارد. گویا صنعتی کردن در اتحاد شوروی را شرکتهای
خارجی، پیش از همه، آمریکایی، سپس انگلیسی و بخشا فرانسوی و تا چند سال قبل از
شروع جنگ، آلمانی انجام دادند. بعضیها معتقدند، که کسب و کار غربی با سرمایهگزاریهای
خود به اتحاد شوروی آمدند. به هیچوجه چنین نبود! غربیها نه با پول، بلکه، بمنظور
بدست آوردن پول به کشور ما آمدند. آنها بعنوان تحویل دهندگان ماشین آلات و
تجهیزات، طرح مؤسسات را اجرا کردند، به کارهای ساخت و ساز، مانند نصب و راهاندازی
کارخانهها مشغول شدند، کار با دستگاهها
را به اتباع اتحاد شوروی آموزش دادند و الیآخر. یادآوری شرکت آمریکایی آلبرت
کون(۱)،
که پیش از همه به بازار اتحاد شوروی وارد شد، مخصوصا جالب است. این شرکت، ساخت ۵٠٠ کارخانه عظیم و بسیار
بزرگ را طراحی و اجرا کرد. مؤسساتی مانند نیروگاه برق آبی دنپر، کارخانه
تراکتورسازی استالینگراد و دیگر کارخانههای تراکتورسازی، مجتمع فولاد
ماگنیتاگورسک، کارخانه خودروسازی (شهری) نیژهگوراد و غیره، چند نمونه از ساخت و
سازهای این شرکت بودند. کمپانیهای غولآسای آمریکایی مانند شرکت جنرال الکتریک،
کمپانی رادیوی آمریکا، فورد موتور، هاروستر اینترنشنال، داپونت د نمورز(۲) و دیگران طرف تجاری پیشرو
در سالهای نخستین برنامه پنج سال بودند. با این وجود، بار دیگر تأکید میکنم: آنها
نه با پول، بلکه، برای بدست آوردن پول به کشور ما آمدند. بحران اقتصادی جهان
را درنوردیده بود، و کمپانیهای غربی ممنوعیتهای متعدد اعلام شده دولتهای غربی
برای همکاری با اتحاد شوروی را آشکارا زیر پا میگذاشتند یا دور میزدند (محاصره
تجاری – اقتصادی کشور ما تا پایان سال ۱۹۲۹
بسیار شدیدتر از تحریمهای کنونی غرب بر علیه فدراسیون روسیه بود؛ بحران باعث تضعیف
محاصره گردید).
غرب
تقریبا هیچ اعتبار بانکی بلند مدت به اتحاد شوروی نداد. فقط پولهای کوتاه مدت،
وامهای تجاری میداد. بانک صادرات و واردات ایالات متحده آمریکا از سال ۱۹٣۴ اعتبار دو سوم خریدهای اتحاد شوروی
از بازار آمریکا را تأمین کرد، اما اینها، باز هم وامهای کوتاه مدت بودنذ، که
صادرکنندگان آمریکایی دریافت کنندگان آنها بودند. آمریکا علیرغم همه دشمنیهای خود
با اتحاد شوروی، مجبور بود بمنظور حمایت از کار و کسب گرفتار شده در شرایط سخت،
این اعتبارات را تأمین نماید. وامهای تجاری هم بودند- تعویق پرداختها در
قراردادهای تحویل تجهیزات، امور نصب و ساخت و ساز و غیره پیشبینی شده بود.
تعبیر
دیگری مبنی بر این وجود دارد، که غرب در هر حال برای صنعتی کردن اتحاد شوروی پول
زیادی در اختیار استالین گذاشت. صنعتی کردن اتحاد شوروی، یعنی پروژه پشت صحنه
جهانی که زمینه رویارویی نظامی آلمان و اتحاد شوروی را آماده ساخت. سرمایه
آنگلوساکسونهای غربی واقعا هم آلمان را تأمین مالی کرد. این واقعیت را، بعنوان
مثال، نویسنده آمریکایی، اِ. ساتون(٣) در
کتاب «وال استریت و به قدرت رسیدن هیتلر» توضیح داده است. در این کتاب و
آثار مشابه آن اسناد زیادی دال بر تأئید این واقعیت وجود دارد، که غرب هیتلر را
تأمین مالی کرد، او را به قدرت رساند، و سپس میلیاردها دلار و پوند استرلینگ به
اقتصاد آلمان تزریق نمود و برای تهاجم نظامی به اتحاد شوروی او را آماده کرد. در
همین حال، حتی یک سند هم دال بر تأئید حمایت غرب از صنعتی کردن در اتحاد جماهیر
سوسیالیستی شوروی وجود ندارد!
ذکر
همه گمانهزنیهای دایر بر منابع تأمین ارزی صنعتی کردن اتحاد شوروی در مقاله نمیگنجد.
برخی از آنها خیالی، برخی دیگر، شبهواقعیت هستند، اما تاکنون هیچگونه مدرکی دال
بر تأئید آنها وجود ندارد (همه آرشیوها باز نشده است). برای آشنایی با این مسائل،
علاقمندان میتوانند علاوه بر کتاب «اقتصاد استالین» به کتاب «روسیه و غرب در
قرن بیستم. تاریخ رویارویی اقتصادی و همزیستی» (مسکو، بنیاد تمدن روسی، سال ۲٠۱۵)، از تألیفات من رجوع کنند.
ادامه
دارد…
بقلم،
والنتین کاتاسانوف (Valentin Katasonov)، پروفسور، دکتر
علوم اقتصاد، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه، مشاور اقتصادی اسبق دبیر
کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه.
برگردان: ا.
م. شیری
۸ اردیبهشت- ثور ١٣۹۸
https://eb1384.wordpress.com/2019/04/28/
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱، ۲ و ٣–
عناوین شرکتها و نویسنده آمریکایی به الفبای اصلی:
2- General Electric, Radio Corporation of
America, Ford Motor Company, International Harvester, Dupont de Nemours
3- E. Sutton
دیالکتیک هگل و فعلیت انقلابی
فریبرز مسعودی
” برای آدمهای متوسطِ معمولی، انقلاب پرولتاریائی وقتی چشمگیر میشود که تودههای کارگر بر باریگادها ایستاده باشند، و اگر این آدمهای متوسط اطلاعی عامیانه از مارکسیسم داشته باشند ــ حتی آن را هم انقلاب نمی دانند“
از نویدنو
لنین در نقدی بر آثار تولستوی با تمرکز بر دورۀ سالهای 1861 تا 1905، از کتاب «آناکارنینا» گفتگوی لوین دربارۀ گردآوری خرمن را نقل میکند: «اینجا اکنون در روسیه همه چیز آشفته و وارونه شده است و چیزها تازه دارد دوباره شکل می گیرد. این پرسش که شرایط چگونه شکل خواهد گرفت به یگانه پرسش مهم روسیه تبدیل شده است».
لنین طبق اسلوب نظریۀ هنری «بازتاب» بلینسکی با تحلیل و تبیین رویدادهایی که در آثار تولستوی، نویسندۀ بزرگ رئالیست روسیه، بازتاب یافته به کشف آن دسته از روابط و مناسبات اجتماعی روسیه از خلال این آثار می پردازد و آیندۀ آن را نشان میدهد؛ آیندهای که برای تولستوی خالق این آثار ناشناخته و مبهم است. لنین در این ارتباط به تفاوتهای گسترده از رشد و گسترش مناسبات اجتماعی و اقتصادی سرمایهداری در روسیه سوای آن چه در انگلیس، آلمان و فرانسۀ سرمایهداری روی داده پرداخته و ریشۀ تاریخی عدم شناخت تولستوی از آن چه که در روسیه آن زمان گذشته را ناشی از حضور نوعی از سوسیالیسم فئودالی در اندیشههای او تحلیل میکند. لنین با اشاره به وجود عنصر آرمانگرایی در آثار تولستوی اضافه میکند:
«در اینجا لازم است به این نکته اشاره کنیم که انواع متفاوتی از سوسیالیسم وجود دارد. در تمام کشورهایی که در آنها شیوۀ تولید سرمایهداری حاکم است، سوسیالیسمی است که بیانکنندۀ ایدئولوژی طبقاتی است که میرود جانشین بورژوازی شود؛ و نیز سوسیالیسمی که مبین خواست و نیازهای طبقاتی است که بورژوازی جای آن را میگیرد» (تولستوی و دوران او، ولادیمیر ایلیچ لنین، ترجمۀ مجید مددی).
ذهن نقاد لنین با ارتجاع مطلق خواندن نوع سوسیالیسم تولستوی ضمن بیارزش شناختن عنصر انتقاد در آثاری از این دست مینویسد: «در زمانی که ما نباید این اظهارنظر و مشاهدۀ تیز و ژرف مارکس را دایر بر این که ارزش عناصر انتقادی در سوسیالیسمهای آرمانگرا ”دربردارندۀ رابطۀ باژگونهای با تکامل تاریخی هستند“، از نظر دور بداریم. هرچه فعالیتهای نیروهای اجتماعی که در کار ”شکل بخشیدن“ به روسیۀ جدید و فرآیند رهایی از قید بدیها و زشتیهای اجتماعی امروز شتاب بیشتر و ویژگی نمایانتری به خود میگیرد، سوسیالیسم انتقادی آرمان گرا نیز سریعتر ”همهی ارزشهای عملی و حقانیت نظری خود را از دست میدهد“». (۱)
لوکاچ یکی از بزرگترین نظریهپردازان جامعهشناسی هنر و شاگرد تراز اول هگل که دست بر قضا نزد مخالفان لنین و انقلاب بولشویکی جایگاهی دارد و آثار درخشان او «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، «پژوهشی در تاریخ رئالیسم اروپایی»، «هگل جوان»، «تاملی در وحدت اندیشه لنین» و … به بیشمار زبانهای دنیا ازجمله فارسی ترجمه شده است در کتاب « پژوهشی در رئالیسم اروپایی»(ترجمه اکبر افسری) با بررسی آثار نویسندگان برجستۀ سدههای نوزده و بیست ازجمله بالزاک، استاندال، تولستوی، زولا و گورکی با دیدگاهی جامعهشناسانه مینویسد: «رئالیسم سترگ راستین، انسان و جامعه را از دیدگاهی صرفاً انتزاعی و ذهنی به نمایش نمیگذارد، بلکه آنها را در تمامیت پویا و عینیشان به روی صحنه میآورد». وی در نقد آثار تولستوی مینویسد:
«معیار حقیقت، درک واقعیت است اما واقعیت هرگز نباید با آنچه تجربی است، با آنچه وجود دارد، اشتباه شود. واقعیت در بودن نیست؛ واقعیت در شدن است و آن هم نه بی یاوری اندیشه».
فعلیت انقلاب و آگاهی طبقاتی
لوکاچ ضمن بحث دربارۀ خودآگاهی طبقۀ کارگر، ماتریالیسم تاریخی را بهمثابۀ تئوری انقلاب پرولتاریایی که برای رهایی خود تلاش میورزد دانسته و دربارۀ فعلیت انقلابی مینویسد: «لنین “در محل و در نخستین لحظۀ اثربخشی، مسئلۀ اساسی زمان ما را دریافت و انقلابی را که در راه بود شناخت و از این دیدگاه، از دیدگاه فعلیت انقلاب به دیگران تفهیم کرد“».
درک لحظۀ انقلاب تنها مشکل نارودنیکها و سایر گروههای خردهبورژوا نبود بلکه بخش بزرگی از نیروهایی که جهانبینی مارکسی عامیانه داشتند حتی کسی مانند پلخانف را از دیدن فروغ انقلاب در افق ممکنات ناتوان کرده بود. لوکاچ مینویسد: «برای آدمهای متوسط ِمعمولی انقلاب پرولتاریائی وقتی چشمگیر میشود که تودههای کارگر بر باریکادها ایستاده باشند. و اگر این آدمهای متوسط اطلاعی عامیانه از مارکسیسم داشته باشند ــ حتی آن را هم انقلاب نمی دانند».
مارکسیستهای عامیانه که به آموزههای مارکس همچون آیات آسمانی مینگرند با دیدگاه مکانیکی و جبرگرایانه خود در مقایسه شرایط سرمایهداری انگلیس، آلمان و فرانسه با روسیه به این نتیجۀ غلط میرسند که شرایط آن روز روسیه انقلابی نبوده و بایستی تحت لوای حکومت بورژوازی کرنسکی تا رشد نیروهای کار برای انقلاب سوسیالیستی منتظر ماند. آنچه بخش بزرگی از مارکسیستهای همزمان با لنین در ارتباط با درک لحظۀ انقلاب نمیدانستند و اکنون نیز با جعل مارکسیسم ارتدوکس و نوگرا و هگلی و دمکرات و حقوقبشری نمیدانند، درک فعلیت انقلابی و پیوند آن با موضوع آگاهی طبقاتی پرولتاریا در طرح افق ممکنات است. فعلیت انقلابی همان رشتهای که لنین را به مارکس پیوند میدهد.
بررسی آثار لنین نشان میدهد که او از سال ۱۹۱۴فعالیتهای نظری خود را برای تبیین ویژگیهای سرمایهداری قرن بیستمی با خوانشی دوباره از آثار هگل و درک دیالکتیک هگلی آغاز کرد، خوانشی که نقطۀ عزیمت لنین را از فلسفه به سیاست و پس از آن به نظریههای اقتصادی شکل داد و اینگونه بود که مارکسیسم را از چربش خوانش عوامانۀ آن رهانید. او در اثر خود “درمورد مسئلۀ دیالکتیک” که نتیجۀ مطالعات عمیق فلسفۀ هگل بود، مارکسیسم را از نوع عامیانۀ آن جدا کرد و نشان داد که مارکسیسم عبارت از مشتی جزمیات نیست و در هر بحرانی باید و میتواند پیشفرضهای خود را بازآزمایی کند (اهمیت گسست لنین از مارکسیسم عامیانۀ برای بازسازی چپ، ترجمه ح آزاد). او همچنین در کتابهای «امپریالیسم» و «دولت و انقلاب» با خلق مفاهیم جدید به تبیین سرمایهداری قرن بیستم رسید، این مفاهیم جدید به او و مارکسیستها کمک کرد تا دیدگاههای تازهای دربارۀ تضادهای درونی نظام و نیروهای متضاد و همچنین قطببندیهای خارج از نظام مانند جنبشهای آزادیبخش به دست بیاورند. خلق این مفاهیم جدید از سرمایهداری بر پایه دیالکتیک هگلی به او کمک کرد تا دریابد که: «کلید انقلاب صرفاً نیروهای عینی نیستند، بلکه همچنین تکامل ذهنیت خودآگاهی است که از فعلیت خود آگاهی دارد» ( لوکاچ).
لنین با بهرهگیری از نظریۀ آگاهی طبقاتی کارگران بهعنوان یک طبقه و تحلیل ساختاری رویدادها به آنچه که میتواند برآیند این تضادها و تناقضهای عظیم در جامعۀ آن روز روسیه باشد در «تزهای آوریل» با طرح ریزی شِما و جهت گیری کلی انقلاب میگوید: «ویژگی لحظۀ کنونی در روسیه عبارت است از گذار از مرحلۀ اول انقلاب که حاکمیت را در اثر فقدان آگاهی و تشکل پرولتاریا به دست بورژوازی داده به دومین مرحله که باید حاکمیت را به دست پرولتاریا و بیچیزترین دهقانان بسپارد» (مجموعه آثار لنین ج 1).
او در کوران رویدادهای فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷ درمییابد که حکومت دیگر توان سرکوب تودهها را از دست داده و مردم نیز نمیخواهند تحت ارادۀ حکومت بمانند. فرایند شدن در ژرفنای روابط اجتماعی و سیاسی جامعه دیرزمانی بود که آغاز شده بود، ولی چه چیز نویی جای آن چه کهنه است را خواهد گرفت؟ لنین هر مبارزۀ دیگری را در راه آزادیهای سیاسی و مقابل نهادن سوسیالیسم با سیاست در مبارزه طبقه کارگر برای پس گرفتن حکومت از دست دولت بورژوازی به سود بورژوازی تحلیل کرده (اشاره به شعارهای مبارزاتی منشویک ها و نارودنیکها) و با درس گرفتن از تجربۀ کمون پاریس که کمونارها علیرغم حضور جانانه و گسترده در صحنۀ انقلاب هرگز نتوانسته بودند شکل سازمانی مشخصی از حکومت انقلابی را برای حفظ حکومت کارگران در برابر بورژوازی و ارتجاع تأسیس کنند، با ترسیم افق انقلاب برخلاف نظر پلخانف و سران انترناسیونال اول و منشویکها مبنی بر تاسیس جمهوری پارلمانی، فرمان «همه قدرت به شوراها» را داد. این دقیقاً نمایش عینی درک لحظۀ انقلاب و همان ریسمانی است که لنین را به مارکس پیوند میدهد. کمونیستها به رهبری لنین با ترسیم طرح انقلاب در افق ممکنات چپ مارکسی و بهرهگیری از آگاهی طبقاتی پرولتاریا توانستند رهبری انقلاب را از تملک حاکمان بورژوا که دولت را آنگونه که لنین میگفت به علت کمبود «آگاهی طبقاتی پرولتاریا» غصب کرده بودند به در آورده و با این شعار ضمن تسخیر ماشین قدرت بوروکراتیک بوژوازی، دمکراسی مستقیم از پایین را در برابر دولت متمرکز سرمایهداری بنا کردند.
پ.ن ۱: اشارۀ لنین به بیاهمیت بودن عنصر انتقادی در اینگونه آثار ناظر به پیدایش مکتب انتقادی در روسیه است که پس از قیام بوگاچف در سدۀ ۱۸ میلادی شکل گرفت. بلینسکی منتقد و نظریهپرداز بزرگ روس نویسندگان و شاعران بزرگی همچون پوشکین، لرمانتف، نکراسف، تورگنیف و بزرگانی مانند گوگول و شچدرین را متعلق به این مکتب میداند. نویسندگان وابسته به این مکتب با انتقاد از وضعیت بردگی و استبداد به ستایش آزادیخواهی و انساندوستی بر نقش انتقاد تأکید میکردند. لنین این گونه انتقادها را اگرچه در سده 18 و 19 مهم می شمرد اما در جامعه سده بیستم نوعی بازگشت به عقب و ارتجاعی میدانست.
برگرفته از کانال تلگرامی توسعه ، فرهنگ ، آزادی
جنبش انقلابی سودان با تمام توان ادامه دارد
منتشر شده در – ارديبهشت 04, 1398
رخدادهای سودان به دلیل اهمیتی که در تحوّلهای مردمی در دو قارهٔ آفریقا و آسیا دارد، همچنان در میان خبرهای قابلتوجه جهان است. در پی برکناری و بازداشت عمر البشیر در روز پنجشنبه ۲۲ فروردین ۹۸، پس از نزدیک به سی سال که او در صدر قدرت دولتی بود، شورای انتقالی نظامی مسئولیت ادارهٔ کشور را به دست گرفت. امّا برخلاف نظامیان سودان- که بخشی از آنها در پُستهای کلیدی در دولت البشیر شرکت داشتهاند- و نیز برخلاف حامیان خارجی شورای نظامی موقت مثل قطر و ایران و مصر و عربستان و امارات متحد عربی و آمریکا و اتحادیهٔ اروپا که خواستار فرونشاندن اعتراضهای مردمی پس از برکناری البشیر و تثبیت قدرت نظامیان- دستکم برای مدّتی- هستند، مردم سودان به این تغییر از بالا رضایت ندادهاند و همچنان به تظاهرات «برای برقراری دولت غیرنظامی» و استقرار دموکراسی ادامه میدهند.
روزهای جمعه و یکشنبهٔ گذشته ۳۰ فروردین، صدها هزار تن از مردم سودان در برابر وزارت دفاع گرد آمدند و با شعارهای «آزادی، صلح، و انقلاب، انتخاب مردم است» خواهان برقراری حاکمیت غیرنظامیان و برگزاری انتخابات دموکراتیک شدند. امّا نظامیان حاکم فعلاً با این خواست معترضان مخالفت کرده و اعلام کردهاند که دورهٔ انتقالی ممکن است تا دو سال، تا زمان برگزاری انتخابات، طول بکشد و آنها حاضرند که با گروههای مخالف و ضد البشیر برای شرکت دادن آنها در دولت غیرنظامی مذاکره کنند. همانطور که پیش از این در گزارشی که در نامهٔ مردم (شمارهٔ ۱۰۷۵) منتشر شد نوشتیم، حزب کمونیست سودان که نقش مؤثری در سازماندهی تظاهرات اخیر داشته است، روی کار آمدن نظامیان را کودتایی ارزیابی کرده است شبیه به آنچه در سال ۲۰۱۱ در مصر رخ داد و هدف از آن، حفظ قدرت در دست نیروهای سازشکار و راست و جلوگیری از تعمیق از انقلاب و قدرت گرفتن نیروهای مردمی ترقیخواه و دموکراتیک بود. حزب کمونیست سودان با درسگیری از تجربههای جنبشهای مردمی گوناگون در کشورهایی که مبارزه در شرایطی مشابه با شرایط سودان صورت میگیرد، بهویژه با علم به اهمیت و اثربخشی ادامهٔ حضور مردم در صحنهٔ مبارزه، به طور جدّی بر جنبههای دموکراتیک و ضددیکتاتوری انقلاب، توجه به خواستهای مبرم مردم و سکولاریسم، بازگشت نظامیان به پادگانها، و طرد اسلام سیاسی تأکید دارد.
حزب کمونیست سودان در اطلاعیهای که دوشنبهٔ هفتهٔ پیش منتشر کرده بود، خواهان تشدید مبارزهٔ تودهیی شده بود. در این اطلاعیه آمده است: «پژواک صدای جمعیت معترض که با شعار ‘آزادی، صلح، و انقلاب، انتخاب مردم است’ به خیابانها آمدهاند، در هر گوشهای از کشور به گوش میرسد… بهرغم برکناری و بازداشت البشیر، مخالفان خواهان انتقال فوری قدرت به نمایندگان مردماند که در جبههٔ ‘نیروهای آزادی و تغییر’ متشکل شدهاند. این سازمان، که شامل حزب کمونیست سودان نیز است، شورای نظامی حاکم را مجری کودتای نظامی بود، بخشی از رژیم گذشته میداند. نیروهای متشکل در سازمان مذکور، همچنان نقشی پیشاهنگ در پیشبُرد و تقویت اتحاد مردم در خیابانها به عهده دارند و فعالیت آنها تا همین امروز هم به برکناری البشیر و مقامهای نزدیک به او، آزادی زندانیان سیاسی، و پایان دادن به وضعیت اضطراری و حکومت نظامی و منع رفتوآمد منجر شده است.»
در ادامهٔ اطلاعیهٔ حزب کمونیست سودان آمده است که «پس از نزدیک به پنج ماه تظاهرات مسالمتآمیز بیوقفه، و بهرغم پیروزیهای به دست آمده، نیروهای مخالف در مبارزهشان برای تحقق تغییرهای بنیادی- شامل انتقال کامل قدرت به نمایندگان جبههٔ ‘نیروهای آزادی و تغییر’ و برچیدن و انحلال رژیم دیکتاتوری- همچنان متحدند… قدرت واقعی انقلاب سودان در حضور مردم در خیابانها و حفظ ماهیت مسالمتآمیز انقلاب است. حزب کمونیست سودان بار دیگر بر اهمیتِ تقویتِ همبستگی بینالمللی با پیکار مردم سودان که به مراحل پیشرفتهای رسیده و به تحقق هدفهایش نزدیک شده است، تأکید میکند.»
همانطور که اشاره شد، در تحوّلهای جاری سودان، دو جریان عمده تلاش دارند که مسیر تحوّل را به سمتوسوی دلخواه خود بکشانند. از یک سو، سازشکاران داخلی به حمایت آمریکا و اتحادیهٔ اروپا و دولتهای مرتجع منطقه مانند عربستان و بحرین و قطر خواهان توقف تحوّل انقلابیاند، و از سوی دیگر، نیروهای ترقیخواه و دموکراتیک مانند حزب کمونیست سودان و تشکلهای مشاغل حرفهیی خواهان پیشبُرد و تعمیق انقلاباند.
شایان توجه است که تشکیل جبههٔ وسیعی از مخالفان با دیدگاههای متفاوت، بر اساس کارپایهای مشترک و مورد پذیرش همه و منطبق با شرایط مشخص مبارزه، در سودان نتایج مثبت و پُرباری در امر طرد رژیم دیکتاتوری داشته و توانسته است به اتکای شعارهای مشترک، اتحاد کارسازی را در جنبش مردمی به وجود آورد و ابتکار عمل را از دست نیروهای راستگرا بگیرد. بر پایهٔ همین اتحاد است که اکنون جنبش مردمی مصرّانه خواستار واگذاری قدرت از نظامیان به حاکمیتی غیرنظامی و دموکراتیک است.
دفتر روابط خارجی حزب کمونیست سودان نیز روز شنبه ۳۱ فروردین اطلاعیهای دربارهٔ اوضاع جاری در سودان منتشر کرد. در این اطلاعیه آمده است: «مردم سودان همچنان شبانهروز برای تحقق خواستهای انقلابشان در امر دموکراسی و برقراری دولت غیرنظامی در حال پیکارند… این انقلاب ادامهٔ مبارزاتی است که از صبح روز کودتای رژیم اخوانالمسلمین در روز ۳۰ ژوئن ۱۹۸۹ [۱۵ شهریور ۱۳۷۶] آغاز شد. حزب ما از ژانویه ۲۰۱۸ تصمیم گرفت که جنبش مردمی آماده است که موضع تهاجمی بگیرد. خیزش ژانویهٔ ۲۰۱۸ بهرغم سرکوب خشنی که شد، به مردم اعتماد به نفس داد.» در ادامهٔ این اطلاعیه، حزب کمونیست سودان از همهٔ ملّتها، حزبها، و سازمانهایی که با مردم سودان و حزب کمونیست سودان ابراز همبستگی و از آنها حمایت کردهاند، سپاسگزاری کرده و بار دیگر بر موضع حزب کمونیست در مورد مخالفت با کودتای نظامی تا برقراری دولت غیرنظامی دموکراتیک تأکید کرده است. اطلاعیه در ادامه میافزاید: «نظر ما هنوز این است که اقدام شورای نظامی و کمیتهٔ امنیت، کودتایی نظامی است و کودتای نظامی باقی میماند تا زمانی که حاکمیت غیرنظامی در کشور برقرار بشود و موضع ارتش به سود مردم سودان و انقلاب آن باشد و این نهاد نظامی در جایگاه طبیعی خودش قرار بگیرد. این پیکاری است که ما همراه با مردم سودان به پیش میبریم و بیگمان هم پیروز خواهیم شد.» در پایان این اطلاعیه، ضمن اشاره به همبستگی بینالمللی با جنبش انقلابی مردم سودان آمده است: «ما تأکید میکنیم که تودههای مردم سودان و حزب کمونیست اکنون با تمام قوا در راه به سرانجام رساندن وظایف و هدفهای انقلاب دسامبر و برقراری حاکمیت غیرنظامی و دموکراتیک مبارزه میکنند. همبستگی شما بخشی اساسی از قدرت ما در این مبارزه است.»
گفتنی است که در پاسخ به درخواست رفقای سودانی، به کوشش حزب تودهٔ ایران کارزاری برای بسیج همبستگی حزبهای کمونیست و کارگری با جنبش ضددیکتاتوری سودان تدارک دیده شد و بیانیهٔ مشترک تازهای در حمایت از پیکار مردم و حزب کمونیست سودان در مرحلهٔ کنونی مبارزه پس از کودتای نظامیان و تشکیل شورای انتقالی نظامیان منتشر شد. این بیانیه جنبههای متعددی از مرحلهٔ کنونی مبارزهٔ مردم سودان را توضیح میدهد و تا کنون توسط 55 حزب کمونیست و کارگری حمایت شده است. در بخشی از این بیانیه آمده است: «خبر مربوط به ملاقات استیون کوتسیس، فرستادهٔ آمریکا به سودان، با محمد حمدان داغلو، معاون صدر شورای انتقالی نظامی، در مجمتع کاخ ریاستجمهوری در خارطوم، برای ما نگرانکننده است. داغلو از فرماندهان نیروهای پشتیبانی سریع است که در اساس از شبهنظامیان منفور جَنجَوید تشکیل میشود که به مدّت پانزده سال عامل کشتار و غارت در دارفور بودند و با کشتن دههای هزار نفر، مرتکب جنایت عظیمی علیه بشریت شدند. نیروهای مخالف سودان بهشدّت نگران ماهیت فعالیتهای دیپلماتهای آمریکایی در سودان و پیامد آن برای آیندهٔ دموکراسی در آن کشورند.» در پایان این بیانیه، حزبهای کمونیست و کارگری امضاکننده همبستگی خود را با پیکار مردم سودان به رهبری جبههٔ ‘نیروهای آزادی و تغییر’ که شامل حزب کمونیست سودان نیز است، اعلام کردهاند.
روز دوشنبه ۲۲ آوریل (۲ اردیبهشت) نیز دبیرخانهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست سودان اطلاعیهٔ تازهای دربارهٔ رخدادهای جاری در سودان منتشر کرد و در آن خواستار «پایان دادن به حکومت شورای انتقالی نظامی و انتقال بیدرنگ قدرت به نمایندگی برحق مردم» شد چون «این شورا را ادامهٔ رژیم کهنه میداند… سه تن از اعضای آن تا دو هفته پیش در سرکوب معترضان شرکت داشتند و از البشیر دفاع میکردند.» در این اطلاعیه، حزب کمونیست سودان بر موضع خود مبنی بر آمادگی همکاری با همهٔ نیروهای مخالفی که خواستار گذار از رژیم دیکتاتوری هستند تأکید شده است. بر اساس این اطلاعیه، جبههٔ ‘نیروهای آزادی و تغییر’ اعلام کردهاند که در چند روز آینده فهرست اشخاص پیشنهادی این جبهه را برای شرکت در شورای ریاستجمهوری و دولت غیرنظامی اعلام خواهند کرد. در پایان این اطلاعیه آمده است: «رخدادهای اخیر نشان میدهد که پیکار برای سرنگون کردن رژیم دیکتاتوری هنوز به پایان نرسیده است و مبارزه برای شکست دادن کامل ضدانقلاب بیوقفه ادامه خواهد یافت.»
سایت حزب تودۀ ایران
تأملی بر نمایشِ »وحدت و یکپارچگی ملی« برگرد سپاه پاسداران رژیم ولایت فقیه
null منتشر شده در – فروردين 26, 1398
در هفته گذشته توجه روزنامهها و رسانههای کشور بهطورعمده به اعلامیه دولت ترامپ در مورد قرار دادن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لیست سازمانهای تروریستی و بازتاب دادن واکنشها به آن اختصاص یافته بود. داستان در همه روزنامهها چه از سنخ اصولگرا، اصلاحطلب و یا از جنس تندرو گرفته تا اعتدالگرا یکدست بود: وحدت و یکپارچگی برگرد سپاه. نمایندگان در مجلس و صداوسیما با بر تن کردن یونیفورم سپاه خود را سپاهی نامیدند که بتوانند نمایشی از “وحدت و یکپارچگی ملی” را بهنمایش بگذارند.
واقعیت انکارناپذیر اما این است که در انظار عمومی و در متن جامعه فرماندههای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رژیم ولایی بهدرستی بهعنوان عناصری سرکوبگر و تحت فرمان ولی فقیه شناخته شدهاند. مردم بنا بر تجربه زندگی دیدهاند و میدانند که سپاه نیرویی است خشن و پرقدرت و آزادیکُش. در این ارتباط نگاهی به برخی از روزنامهها و سخنوریهای شخصیتهای سیاسی درون حاکمیت نشان میدهد که در مورد نقش مخرب سپاه در کشورمان تا چه حد بین درک مردم و گفتههای سیاستمداران و رسانههایی که هفته گذشته اینچنین عشق و علاقه به این نیروی سرکوبگر نشان دادند فاصله وجود دارد.
سرمقاله روزنامه ایران، ۲۲ فروردینماه، با تیتر “دیدار دیپلماتها با سرداران”، نوشت: “سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در نخستین واکنش نسبت به اقدام دولت آمریکا، در بیانیهای بازتابهای داخلی نسبت به این رویداد را ٬حماسه پرشور وحدت و یکپارچگی ملی٬ توصیف کرد. روز گذشته البته یک اتفاق کمسابقه برگ سترگ دیگری بر این دفتر حماسه پرشور افزود آنجا که وزیر امور خارجه کشورمان بههمراه دو معاون خود به دفتر فرماندهی کل سپاه رفتند و با فرماندهان ارشد این نهاد دیدار و گفتوگو کردند.” این همان جواد ظریفی است که چند هفته پیش بهدلیل اینکه قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس در کنار بشار اسد و علی خامنهای بدون او با هم عکس گرفته بودند، بهصورتی نمایشی برای دو روز قهر کرد و استعفا داد و گفت: “وزارت خارجه مسئول روابط خارجی کل کشور است نه اینکه هر دستگاهی در داخل یا خارج از دولت سیاست خارجی خود را دارد و ما صرفاً مسئول سیاست خارجی وزارت خارجه هستیم.” حالا همان جواد ظریف در عکسی بههنگام ماچ و بوسه با فرمانده کل سپاه، محمدعلی جعفری، در صفحه روزنامههای اصلاحطلب و تندرو و اصولگرا نشان داده میشود و از او با آبوتاب نقلقول میشود: ”ملت، دولت و نظام از کسانی که جان خود را برای امنیت ما مایه گذاشتهاند و فداکاری و ایثار میکنند دفاع کرده و در کنار آنها ایستادهاند.” در این دیدار، فرمانده سپاه هم طبق روال معمول با لاف زدنهای توخالی و خطرناک مدعی شد: “گوشت نیروهای نظامی آمریکا در منطقه زیر دندان ماست”.
یکی از تیترهای صفحه اول روزنامه آرمان، ۲۲ فروردینماه، هم از قول حسن روحانی نوشت: “سپاه مدافع آزادی در منطقه است.” این سخن رئیسجمهور حکومتِ ولایت در جلسه هفته گذشته هیئت دولت، به مفهوم کلمه آزادی بهویژه با توجه به فعالیتهای سرکوبگرانه سپاه معنایی تازه بخشید. این همان حسن روحانی است که در کارزار انتخاباتی سال ۹۶ بهمنظور جلب توجه و گرم کردن تنور نمایش انتخابات مهندسی شده اجازه یافت در حرکتهایی نمایشی انواع اتهامات را به سپاه وارد سازد و فعالیتهای موشکی و اقتصادی آن را زیر سؤال ببرد.
روزنامه کیهان شریعتمداری هم روز شنبه ۲۴ فروردینماه با استناد به چند عکس چند راهپیمایی نمازگزاران در نماز جمعهها در برخی از شهرها، در تیتری با حروف درشت نوشت: “خروش یکپارچه ملت علیه آمریکا و در حمایت از سپاه”. روزنامه جوان، وابسته به سپاه، ۲۲ فروردینماه، نیز از قول ظریف نوشت: “امروز به دیدار فرماندهان سپاه آمدیم تا در کنار برادرانمان مانند سابق حضور جدی داشته باشیم و خوشبختانه این اقدام احمقانه آمریکاییها باعث شد اتحاد و همدلی در کشور ما بیشازپیش شود.” اینکه جواد ظریف میگوید: “مانند سابق…”، خندهدار است، زیرا تا بهحال روزنامههایی مثل جوان و کسانی مانند جواد ظریف یکدیگر را متهم میکردند که برخلاف منافع ملی عمل میکنند. مخصوصاً ظریف و روحانی همواره تندروها (ازجمله سپاه) را متهم میکردند که در دستگاه دیپلماتیک کشور سنگاندازی و خرابکاری میکنند. در هفته گذشته شماری از سیاستمداران و روزنامههای حامی دولت حسن روحانی و اصلاح طلبی- اعتدالگرایی که گویا برای اصلاح کردن حاکمیت ولایت فقیه تلاش میکنند بههمراه صداوسیما و در کنار رسانههایی با دیدگاههایی بهشدت واپسگرا مانند کیهان، همگی، برگرد سپاه در حاکمیت ولایت فقیه ذوب شدند.
این نمونهای بارز از وجود ارزشهای دوگانه و دروغین در تاروپود مجموعه حاکمیت ولایت فقیه و در شمار زیادی از رسانهها و تحلیلگرهایی است که به جناحهای قدرت متصلاند. آنها هرگاه که لازم باشد برای “تداوم نظام” در هر نقشی بازی خواهند کرد و به هر رنگی درخواهند آمد و همزمان در رقابت با یکدیگر برای کسب منافع کلان اقتصادی و رانتهای سیاسی و حفظ آنها به هر کاری دست میزنند: برای گرم کردن انتخابات از پیش مهندسیشده نقشآفرینی میکنند، اعتراضهای مردم را سرکوب میکنند، آزادیخواهان را به زندان میاندازند، اقتصاد ملی را برای منافع جناحی از درون خالی میکنند و امنیت و منافع ملی را به خطر میاندازند.
دولت راست افراطی ترامپ بهصورتی برنامهریزیشده هرروز کشور ما را با خطرهایی جدید و ویرانگر روبرو میکند. در هفته گذشته مرحله دیگری از حرکتهای حسابشده را عملیاتی کرد. بدین ترتیب، سیاست دولت ترامپ زیر پرچم مبارزه با “تروریسم اسلامی” و از سوی دیگر عملکرد و لافزنیهای رژیم ولایی، کشور ما را با خطر جنگ روبرو خواهد کرد. اصحاب قدرت رژیم ولایی که حتی نتوانستهاند کشور ما را در مقابل بلایای طبیعی مانند سیلابها مصون نگهدارند، با گرفتن انواع ژستهای توخالی و بهراه انداختن نمایشهایی ساختگی از وحدت و یکپارچگی ملی در کوچه و خیابان و مسجد و مجلس، تصور میکنند میتوانند زیر لوای دروغین دفاع از ایران برای خود اعتباری تازه کسب کنند.
مردم بهخوبی میدانند در نزدیک به چهار دههٔ گذشته چگونه و چرا نیروهای سپاه و بسیج در درون کشور برای ایجاد جو رعب و سرکوب کردن هرگونه اعتراضی بهکار گرفته شدهاند. برای مردم جای تردیدی نیست که سپاه پاسداران آخرین خط دفاع و از ابزار اصلی تهاجم حاکمیت ولایی به جنبش مردمی بوده و هست. مردم بهخوبی میدانند که دستگاه مخوف امنیتی سپاه همواره حرف آخر را میزند و بهسرعت هر ندای آزادیخواهی را در گلو خفه میکند و آزادیخواهان و فعالان مدنی و صنفی را بیدرنگ به زندان میاندازد. مردم بهیاد دارند که در سال ۱۳۸۸ چگونه سپاه و بسیج اعتراض مردم را بهشکلی خونین سرکوب کردند. مردم میدانند که فعالیتهای برونمرزی سپاه قدس منافع ملی کشور و حاکمیت ملی ما را در مرز وضعیتی پرتنش، نامتعادل و خطرناک قرار داده است و هزینههای مالیای هنگفت را بر کشور تحمیل کرده است.
کارنامه سپاه و بهویژه فرماندههای ارشد آن بسیار سیاه است و این نمایش یکپارچگی و ابراز شیفتگی نسبت به آن از جانب دولت “تدبیر و امید” در کنار ولی فقیه و همداستان شدن اصلاحطلب با اصولگرا و تندرو و همچنین عملکردِ مجموعه رسانهای مجاز در کشور زیر سایه حاکمیت مطلق ولایی، در حافظه مردم ثبت میشود. در آینده سرانجام زمانی خواهد رسید که خروش واقعیِ یکپارچه مردم برای آزادیخواهی بهصورتی قدرتمند در برابر رژیم ولایی قد علم خواهد کرد و در راهِ گذار از مرحله دیکتاتوری به دموکراسی این ذوب شدگان در ولایت و هواداران سینه چاک سپاه پاسداران را کنار خواهد زد.
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۵، ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۸
اقتصاد سیاسی سیل
مسعود امیدی
سیل در نخستین روزهای نوروز ۹٨ منجر به کشته شدن دهها نفر از هممیهنان ، نابودی تعداد زیادی از اماکن مسکونی ، مزارع کشاورزی ، محلهای کار ، راهها و جادهها ، تخریب و نابودی خودروها و سایر اموال مردم ، زیر ساختها و… گردید و کام مردم را تلخ کرد.
سیل هم مانند زلزله از جمله پدیدههای طبیعی است که وقوع آن تقریباً از کنترل بشر خارج است. اما میتوان برای کاهش پیامدهای زیانبار آنها تدابیر اثربخشی را اتخاذ نمود. باران و سیل را نمیتوان محکوم کرد اما بیتردید میتوان دههها زیرپا گذاشتن مبانی ، اصول و استانداردهای توسعهی پایدار ، تخصیص نادرست منابع ، چگونگی مدیریت آب ، مدیریت محیط زیست، مدیریت بحران ، مدیریت ایمنی و … را مورد نقدهای جدی قرار داد. نگاه علمی به چنین پدیدههایی در بردارندهی این حقیقت است که به هیچ وجه نمیتوان سادهاندیشانه و تکعاملی با چنین فجایعی برخورد کرد و سعی کرد یا مانند رسانههای دولتی “بیسابقه بودن بارش باران” و… را دلیل این رویداد فاجعهبار معرفی کرد و یا مانند جریان مسلط رسانهای ماهوارهای که سعی میکند با استمداد از ترامپ و عربستان و …خود را به عنوان آلترناتیو معرفی کند ، صرفا در صدد بهرهبرداری سیاسی از آن برای پیشبرد اهداف سیاسی خود برآمد.
حجم بارش انجام شده در حقیقت نیز بسیار دور از انتظار بوده و سیستمهای هواشناسی نیز قادر به پیشبینی این حجم عظیم از باران در مدتی کوتاه نشدند. رحمانی فضلی وزیر کشور بیان کرد: ” سیلی که امسال در کشور رخ داد، مربوط به دورههای ۲۰۰ تا ۲۵۰ ساله است، توضیح داد: بر اثر جاری شدن سیل، دِبی رودخانه کرخه از هزار متر مکعب به ۲۰ هزار متر مکعب در ثانیه، گرگان رود از ۱۲۰ متر مکعب به ۸۰۰ مترمکعب در ثانیه، معمولان از ۸۰۰ متر مکعب به ۲ هزار و ۵۰۰ متر مکعب در ثانیه و پلدختر از ۲ هزار و ۵۰۰ متر مکعب به پنج هزار متر مکعب در ثانیه رسید. همهی اینها خارج از ظرفیتهای رودخانهها بودند که حجم آنها نیز به خاطر رسوبگیری کاهش پیدا کرد و آب به سمت منازل سرازیر شد.” وزیر کشور همچنین اعلام کرد “صدها هزار هکتار از زمین های کشاورزی مردم زیر آب رفت” او در ارتباط با امدادرسانی به سیل زدگان نیز مطالب را مطرح کرد، از جمله اینکه “برق بیش از ۹۰ درصد روستاها و بخشهایی از شهرها که پس از سیل قطع شده بود، اکنون وصل شده است…روزانه ۴۰۰ هزار غذا میان سیل زدگان توزیع میشود.”.. در همین ارتباط او از نمایندگان مجلس شورای اسلامی خواست که لایحهی مدیریت بحران را نهایی کنند و خطرهای سیلپذیری را در بودجههای سالانه در نظر بگیرند. در همین رابطه مطرح شد که بحث رسیدگی به تجاوز به حریم رودخانهها و پاکسازی منازل ساخته شده در این حریم باید به صورت جدی دنبال شود و …
سیل هر ساله در جهان پیامدهای ویرانگری بر جا میگذارد و شواهد فراوان حاکی از آن است که ابعاد واقعی خسارات اجتماعی، اقتصادی، انسانی و زیرساختی سیل در سطح جهان بسیار بالاست. مرکز تحقیقات اپیدمولوژی بلایای طبیعی، وضعیت سیل را در جهان از سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۶ بررسی کرده و آن را از پر آسیبترین بلایای طبیعی دستهبندی کرده است. بر اساس گزارش پایگاه بین المللی مدیریت سیل (IFM) چین یکی از کشورهایی است که بیشترین آسیب را از سیل دیده است. در سال ۱۹۹۸، ۲۳۸ میلیون نفر از مردم این کشور تحت تأثیر سیل قرار گرفتند. در سال ۱۹۹۱، ۲۱۰ میلیون نفر از چینیها از سیل متأثر شدند و در یک واقعهی تاریخی در سال ۱۹۳۱، ۳.۷ میلیون نفر به خاطر سیل در چین جان باختند. سیل تنها در سال ۱۹۹۸ باعث خسارت ۳۰ میلیارد دلاری به اقتصاد این کشور شد.
در سیل سال ۲۰۱۶ در امریکا، ۱۲.۵ میلیارد دلار خسارت به بارآمد، پیش از آن نیز در سال ۲۰۱۴ اقتصاد هندوستان ۱۶ میلیارد دلار از سیل خسارت دید و در سال ۲۰۱۳ هم آلمان، نزدیک به ۱۳ میلیارد دلار از اقتصادش را به خاطر سیل از دست داد. بر این اساس به نظر میرسد این میزان از بارش در هر جایی از جهان میتوانست موجب خسارات و زیانهای قابلتوجه شود. از میان صدها شاخص توسعهی پایدار، ۱۷ شاخص مستقیماَ مرتبط با بلایای طبیعی هستند و تعداد ۲۶ شاخص نیز به حوزههای جنگلداری ، ۶ شاخص به تاثیرات گلخانهای، ۳ شاخص به مسائل جغرافیایی و ۹ شاخص به حوزهی مدیریت آب مربوط میشوند. بین شاخصهای توسعهی پایدار در حوزههای اقتصادی و اجتماعی ، زیستمحیطی ، جغرافیایی و جمعیتی، شاخصهای بهداشتی ، آموزشی و… و توسعهی انسانی تاثیر متقابل وجود دارد. عدم رعایت الزامات توسعهی پایدار یکی از مهمترین دلایل تشدید خسارات ناشی از بلایای طبیعی در همه جای جهان است. بدیهی است که ابعاد این خسارات با توجه به میزان توجه حکومتها به توسعهی پایدار و نیز مدیریت بحران، میتواند بسیار متفاوت باشد. عدم توجه به الزامات توسعهی پایدار در طی چندین دهه در کشور نیز علت اساسی این میزان وسیع از آسیبهای زیرساختی، اقتصادی، انسانی و… در نتیجهی سیل بوده است. معنای این سخن آن نیست که رعایت الزامات توسعهی پایدار میتوانست این خسارات را به صفر برساند، اما بیتردید میتوانست ابعاد آن را بسیار کاهش دهد. در ارتباط با سیل اخیر در ایران بهویژه از سوی کارشناسان به نابودی بخش وسیعی از جنگلها در دهههای گذشته ، سدسازیهای فراوان بدون توجه به الزامات زیست محیطی، استفادهی غیرمجاز از حریم رودخانهها و مسیلها برای راهسازی و ساختوسازهای متعدد و ایجاد زمینههای تراکم جمعیت در آن و… اشاره شده است.
نگاهی به رویکردهای کلان مدیریتی در کشور ، مسائل مورد توجه و تمرکز تصمیمگیران کلان کشور، ساختار بودجه و منابع تخصیص داده شده به مسائل مختلف در آن ، بهروشنی نشان میدهد که بههیچوجه وزن و اهمیت کافی به به الزامات توسعهی پایدار در آن داده نشده است. این موضوع را بسیاری از دستاندرکاران حکومتی نیز تأیید میکنند. نکته ای که هست، سعی میکنند تا تقصیر آن را به گردن جناحی دیگر بیاندازند. اما تداوم این روند طی دهههای گذشته به معنای آن است که این وضعیت محصول جهتگیریهای سیاسی، اقتصادی ، اجتماعی، فرهنگی و… مجموعهی حاکمیت در کشور با همهی اختلافات موجود در آن است.
مدیران کلان کشور هیچگاه در کارنامهی خود نشان ندادند که بر اساس گزارش سال ۲۰۱۸ عملکرد زیست محیطی ، نگران رتبه ۸۰ ایران در بین ۱۸۰ کشور و رتبهی ۱۰ در میان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا (پایینتر از کشورهایی چون مراکش، اردن ، مصر، لبنان، کویت و قطر ) در ارتباط با عملکرد زیست محیطی خود هستند. نمیتوان این وضعیت را نتیجهی چالشهای سیاسی با آمریکا و… تحریم و … نیز دانست. چرا که نمیتوان واقعیت وجودی کشوری چون کوبا را در دهان امپریالیسم آمریکا با دهههای طولانی تحریم و توطئهی براندازی و ترور و … انکار کرد که دارای تجربهی درخشان نه تنها در مدیریت بلایای طبیعی چون توفان (در مقایسه با آمریکا) بلکه دارای جایگاه متمایز در میان کشورهای حوزهی کارائیب و برخوردار از نخستین رتبه ها در ارتباط با شاخص های توسعهی انسانی چون بهداشت و درمان، آموزش و… در جهان است. و نباید از یاد برد که کوبا کشوری بدون درآمدهای نفتی نیز هست.
در هر صورت مدتهاست که کشور در شرایطی قرار گرفته است که نهتنها نمیتوان سخنی از توسعهی پایدار گفت بلکه نشانی از توسعه و رشد اقتصادی متعارف در ادبیات اقتصادی یعنی GDPکه به معنای افزایش تولید ناخالص داخلی است، نیز نمیتوان یافت. در چنین شرایطی هم ابعاد خسارات و ویرانیهای ناشی از بلایای طبیعی و از جمله سیل بسیار وسیعتر می شود و هم تحمل آن برای مردم گرفتار در آن و جامعه بسیار دشوارتر . سیل زندگی بخش بزرگی از مردم مناطق مختلف از شمال تا جنوب کشور را ویران کرد و همه چیز آن ها را با خود برد. عصبانیت، خشم و اعتراض به مسئولان حکومتی، ابتداییترین و طبیعیترین واکنش مردمی است که اینچنین خشم طبیعت همراه با ناتوانی و ناکارایی حاکمیت در مدیریت اوضاع ، آن ها را به این روز سیاه نشانده است.
شکل گیری اعتراضات و وجود پتانسیل بسیار بالا برای تشدید آن در روزها، هفته ها و ماه های پیش رو با توجه به روند غیر اثربخش مدیریت بحران، وجود چالشهای جدی برای تأمین دهها هزار میلیارد تومان منابع مالی مورد نیاز برای مدیریت خسارات وارده ، زمینه و چشمانداز شکلگیری اعتراضات گستردهتر و چالشهای سیاسی بسیار جدیتر را در پیش رو قرار داده است. در چنین شرایطی رسانههای فارسی زبان وابسته به غرب و ارتجاع منطقه نیز بیشترین تلاش خود را جهت بهرهبرداری سیاسی از فرصت پیشآمده در ارتباط با سیل و نارضایتیها و اعتراضات ناشی از آن تخصیص دادهاند. جناحهای مختلف حکومتی نیز از این واقعیات به خوبی آگاهند. از این رو از هم اکنون درصدد آن هستند که با موضعگیریها، حرکتها، مصاحبهها و جهتگیریهای سیاسی حساب شده ، توپ را به زمین حریف بیاندازند. این برون فکنی از سوی مقامات حکومتی در ارتباط با سیل طی هفتههای گذشته شاید بیش از هر خبر دیگری در زمینهی مدیریت بحران و اقدامات امدادرسانی در این زمینه جلب توجه کرده است.
عدم تخصیص منابع ، عدم آمادگی برای مدیریت بحران و عدم برخورداری از توانایی و چابکی برای ارائهی خدمات به موقع و کافی به مناطق آسیبدیده ، به عامل مهم گسترش نارضایتی و اعتراضات در میان سیلزدگان تبدیل شده است. مسئولیت چنین تخصیص منابعی بر عهدهی همهی مسئولین حکومتی است، نهادهایی که هدایت کنندهی جهتگیریهای استراتژیک نظام اند، بخشی از قدرت که لایحهی بودجه را با چنین ساختاری به مجلس ارائه میکند(دولت)، مجلس و ساختار قانونگذاری که خود را نمایندهی مردم میداند ، اما چنین ساختار بودجه ای را به زیان مردم و در جهت اولویتهای ساختار قدرت حاکم تصویب میکند، بوروکراسی و ساختار اجرایی حاکمیت که به دلیل عدم وجود مدیریت اجرایی شایسته در آن ، بودجهی مصوب را با کمترین راندمان و اثربخشی به مصرف میرساند و…
مردم حق دارند از مسئولان حکومتی بپرسند آیا مدیریت بحران در کشوری چون ایران که اساساَ به دلیل شرایط جغرافیایی خود از کشورهای در معرض حوادث بسیار است (۳۰ مورد از ۴۰ حادثهی طبیعی شناخته شدهی جهان در ایران رخ میدهند) و حوادثی چون زلزله، سیل، خشکسالی و… ، کمتر از تخصیص رانت قانونی به اموری چون حوزههای علمیه و… اهمیت دارد که اینچنین در تخصیص منابع به آن بیتوجهی صورت میگیرد؟! در برابر ارقام چند هزار میلیارد تومانی تخصیصیافته به این گونه نهادها و حوزهی فعالیت آنها ، تنها ۷۵/۱۲ میلیارد تومان به سازمان مدیریت بحران تخصیص داده میشود! اما حقیقت این است که مدتهاست که دیگر این موضوع از مرحلهی پرسش گذشته است. زیرا تجربهی سیاسی مردم به این نتیجه رسیده است که نه دموکراسی و فضای سیاسی مناسب برای طرج این پرسشها و نه گوش شنوایی برای شنیدن آنها وجود دارد و نه احساس مسئولیتی از سوی مقام مسئولی برای پاسخگویی به آنها !
نگارنده با توجه به تجارب اجرایی خود از سرنوشت مواردی از منابع تخصیصیافته برای پروژه های زیست محیطی، مدیریت آب، هشدار سیل و…پدافند غیرعامل مطلع است . فقط کافی است به یکی از آنها در ارتباط با پروژه هشدار سیل در یکی از استانهای شمالی کشور اشاره شود که در ارتباط با منابع آن که از سوی بانک توسعهی اسلامی تأمین شده بود، مدتها پس از پایان پروژه و پرداخت صورت وضعیت نهایی آن به پیمانکار، هیچگاه سیستمی که میباید و میتوانست بر اساس نصب تجهیزات اندازهگیری متغیرهای محیطی چون میزان دما، بارش، رطوبت، باد و … در دهها نقطه از استان و پردازش آن و شناسایی خطر سیل اقدام به ارسال پیام کوتاه برای مسئولین و نیز مردم منطقه کند، عملاَ به بهرهبرداری نرسید. تجهیزات مورد نیاز پروژه از سوی شرکتی (متعلق به همان پیمانکار ایرانی پروژه) در یکی از کشورهای حاشیهی خلیج فارس از گمرک ترخیص شد و از آنجا برای فرار از پرداخت عوارض گمرکی قانونی در گمرک ایران به صورت زیرقیمت (under value) به ایران صادر شد و سرانجام نیز با سود قابل توجه به کارفرمای دولتی تحویل گردید. هیچ برنامهریزی، کنترل و نظارت موثری بر اجرای پروژه اعمال نگردید، تا آنجا که بدون احداث ساختمانی که قرار بود اتاق فرمان و مدیریت دهها ایستگاه باشد و دادههای جمع آوری شده تحت شبکه استانی در آن پردازش و مدیریت شود، مبلغ صورت وضعیت نهایی پروژه به پیمانکار پرداخت شد. و این در حالی بود که پیمانکار ساختمان نیز از سوی کارفرمای دولتی به پیمانکار پروژه معرفی شده بود و… البته در این میان مدیران کارفرمای دولتی نیز به نوعی مورد لطف پیمانکار قرار گرفتند و … خلاصه اینکه در همان استان بارها بعد از این پروژه سیل آمد و خسارات و ویرانی نیز بر جای گذاشت. این سرنوشت نمونهوار منابع تخصیصیافته برای پروژههای عمرانی و اجرایی در یک ساختار فاسد و غیردموکراتیک است.
انباشت دههها بیتوجهی به الزامات توسعهی پایدار، تخصیص ناعادلانه منابع ملی ، عدم نظارت و کنترل دموکراتیک بر منابع تخصیص یافته ، نهادینه شدن فساد ساختاری، عدم برنامهریزی و کنترل اثربخش ، عدم ایجاد ساختار کارآ و اثربخش ، عدم تأمین منابع لازم و کافی در ارتباط با مدیریت بحران و محیط زیست و… شرایطی را ایجاد کرده است که حوادث طبیعی چون سیل و زلزله و… اساساَ با نرخ بالای خسارات و صدمات در کشور همراه میگردد. ازاینرو موضوع فقط به تخصیص نادرست منابع محدود نمیشود. عدم وجود نظارت و کنترل اثربخش و عدم امکان نظارت دموکراتیک که مستلزم آزادی فعالیت تشکلهای مدنی ، زیست محیطی و… است ، از دلایل مهم اثربخشی بسیار پایین منابع تخصیص یافته به حوزههای مختلف است.
تصویری از تخصیص منابع در بودجه سال ۱۳۹۸
در جدول و نمودار بالا ارقام تخصیصیافته به برخی از نهادها و موسسات و نیز نسبت آنها به رقم تخصیصیافته به سازمان مدیریت بحران کشور نشان داده شده است. ارقام پایین نمودار نشان دهندهی درصد از بودجه و ارقام بالای آن بیانگر مبالغ بودجهی سال ۹۸ هر یک از موسسات و نهادها به میلیارد تومان میباشد. ردیف های مربوط به همهی نهادهای مشابه با نهادهای موجود در نمودار، به این تعداد محدود نمیشوند. بهعنوان مثال ستاد اقامهی نماز را با ۱۲ میلیارد تومان و تقریباَ برابر با بودجهی سازمان مدیریت بحران داریم که به دلیل پیشگیری از شلوغی نمودار، از درج آنها در این جدول خودداری شده است.
کسانی که منابع ملی را به این صورت در تدوین اهداف استراتژیک و عملیاتی، سیستم مدیریت اجرایی ، قانونگذاری و ساختار حاکمیتی کشور طراحی و تصویب کردهاند، چگونه میتوانند خود را نمایندهی مردم بدانند؟ چگونه میشود مردم گرفتار و در معرض تهدید انواع بلاهای طبیعی چون زلزله، سیل و… را قانع کرد که اهمیت تخصیص منابع کشور برای سازمان مدیریت بحران ۵۵ بار کمتر از مرکز خدمات حوزههای علمیه، ۲۷ بار کمتر از حق بیمهی طلاب و روحانیون غیر شاغل ، ۱۳ بار کمتر از حوزه های خواهران و…است؟ چرا باید برای بیمهی طلاب و روحانیون غیرشاغل مبلغ ۳۴۶ میلیارد تومان تخصیص یابد و برای سایر دانشجویان خیر؟ و آنگاه تنها ۷۵/۱۲ میلیارد تومان به سازمان مدیریت بحران کشور که قرار است دهها بحران و فاجعه طبیعی و اجتماعی را مدیریت کند، تخصیص یابد؟!
یکی از رویکردهای رایج در تجزیهوتحلیل ریسک در سیستمهای مدیریتی رویکردی است که با عنوان FMEA یا تجزیه و تحلیل آثار شکست شناخته شده است. در این رویکرد همانگونه که از نامش پیداست، آثار بروز شکست یعنی تحقق ریسکهای احتمالی ناشی از رویداد ناخواسته مورد بررسی و تحلیل قرار میگیرد . از این منظر سه شاخص مهم شدت تاثیر خطا و به عبارت دیگر ابعاد پیامد شکست ، احتمال وقوع خطا و رویداد ناخواسته و نیز قابلیت کشف آن در مدیریت ریسک محاسبه و برآورد میشود و تاثیر متقابل آنها در عاملی با عنوان شمارهی اولویت ریسک (RPN) که حاصل ضرب سه متغیر مذکور است، مبنای اولویتبندی برای تمرکز و توجه به عوامل شکست قرار میگیرد. مقایسهای ساده و آزمایشی در این زمینه به درک بهتر موضوع کمک میکند . فرض کنیم به صورت تطبیقی برای خطر بروز سیل که یکی از دهها رویداد منجر به بروز بحران در حوزهی اهداف مدیریتی سازمان مدیریت بحران است و مخاطرهی عدم برخورداری ” طلاب و روحانیون غیر شاغل” از ییمه ، جدول رتبهبندی شاخصهای معرفی شده را به صورت زیر تنظیم کنیم:
فرض می کنیم که قرار باشد با ارزشهای مورد نظر حاکمیت نسبت به تکمیل این جدول اقدام شود . میتوان شدت اثر را کم ، متوسط ، زیاد و یا خیلی زیاد معرفی کرد . بدیهی است که گزینههای شرح آسیب فرضی است و ممکن است شرح های دیگری به جای آن تعریف شود و اولویت آنها نیز متفاوت باشد . گزینههای تعریف شده برای رویداد سیل نیز فرضی است و میتوان با شاخصهای دقیقتری آنها را تعریف کرد. واقعاَ اگر قرار باشد بازهی ۱-۵ برای شدت اثر بیمه نبودن طلاب و روحانیون غیر شاغل درنظرگرفته شود، چه بازهای را باید برای شدت اثر رویداد سیل در سمت راست جدول در نظر گرفت؟ آیا اساساَ مقایسهی شدت اثر این دو رویداد با یک بازهی مشابه ۱-۵ منطقی است؟! (فرض کنیم که پاسخ مثبت باشد!) به شاخص دوم بپردازیم :
ین گزینهها نیز به صورت فرضی تعریف شدهاند و میتوان با کمیتهای دیگری نیز هر کدام را تعریف کرد. اما واقعاَ به این پرسش بیاندیشیم که اگر قرار باشد احتمال محروم ماندن طلاب و روحانیون از خدمات بیمهای و درمانی را از بازه ۵-۱ رتبهبندی کنیم، در آن صورت چه بازهای را باید برای احتمال وقوع سیل در ایران با توجه به دادهها ، اطلاعات و اخبار هواشناسی در نظر گرفت؟ آیا اساساَ این دو رویداد دارای منطق مقایسهای مشابهی از این منظر هستند؟! آیا اساساَ میتوان احتمال بیکار ماندن و بی بیمه ماندن روحانیون و طلاب را در ایران (از معدود روحانیون منتقد و… بگذریم چون معلوم نیست با تخصیص چنین رقمی در بودجه باز هم فرصتی برای برخورداری از آن برایشان فراهم شود! ) با احتمال وقوع سیل مقایسه کرد؟ شاخص بعدی به احتمال کشف خطا مربوط میشود. این شاخص نشان میدهد که تا چه اندازه ممکن است بتوان بروز رویداد را پیشبینی کرد. همانگونه که قبلاَ نیز اشاره شد، قابلیت پیشبینی سیل در شرایط پیشرفتهای دانش هواشناسی بسیار بالاست . این پیشرفتها در حدی است که سیستمهای هشدار سیل با دقت بسیار بالا میتوانند با جمعآوری و پردازش دادههای هواشناسی نسبت به پیشبینی و هشدار سیل اقدام کنند.
بهراستی امکانِ یافتن و شناسایی طلاب و روحانیون بدون برخورداری از خدمات بیمهای و درمانی چقدر است؟ توجه به این نکته مهم است که بر خلاف دو شاخص قبل ، بالا بودن این شاخص میزان ریسک و اولویت توجه به آن را کاهش میدهد. حال اگر قرار باشد از شاخصهای سه گانهی شدت اثر، احتمال وقوع و قابلیت کشفِ دو رویداد “سیل” و ” محرومیت طلاب و روحانیون غیرشاغل از خدمات بیمهای و درمانی” را مورد ارزیابی مقایسهای قرار دهیم، چه دامنهای از امتیازات را باید برای هر کدام برگزینیم و از این دامنه چه امتیازی را به هریک تخصیص دهیم که این ارزیابی مقایسهای منصفانه باشد ؟ اگر نخواهیم بیش از این وارد بحثهای تخصصی در این زمینه شویم و ارزیابیای کلی از وضعیت شاخصهای مورد اشاره در ارتباط با هر یک از دو رویداد ارائه دهیم، بیتردید میتوان گفت که با توجه به آنچه پیش روی ماست، شدت اثر سیل زیاد یا بسیار زیاد(۴ یا ۵) و احتمال وقوع آن نیز با توجه به گزارشهای هواشناسی و اخبار مربوط به حادثشدن سیل در مناطق مختلف کشور در طول فصول بارندگی در سال نیز به عنوان یک واقعیت آشکار و غیرقابل انکار ، زیاد و بسیار زیاد (۴ یا ۵) خواهد بود. از سوی دیگر با توجه به پیشرفتهای دانش و فناوریهای حوزهی هواشناسی، قابلیت کشف آن نیز زیاد و بسیار زیاد (۱) خواهد بود. ( همانگونه که اشاره شد در مورد این شاخص برخلاف دو شاخص دیگر، افزایش قابلیت کشف ، منجر به کاستن از ریسک میشود و بر همین اساس امتیاز قابلیتهای بالاتر با کمیت کمتر در محاسبه ریسک مورد استفاده قرار میگیرد.) حال اگر با توضیحات فوق فرض کنیم که از شاخص شدت اثر، مقدار کم (۱) و از شاخص احتمال وقوع رویداد یعنی پیامدهای عدم برخورداری طلاب و روحانیون از خدمات بیمهای ، مقدار بسیار کم و کم (۱ یا ۲ ) و برای شاخص قابلیت کشف رویداد یعنی یافتن “طلاب و روحانیون غیر شاغل” فاقد برخورداری از خدمات بیمهای و درمانی، بسیار زیاد (۱) را تخصیص دهیم (به دلیل جایگاه ممتاز و متمایز آنها در ساختار موجود)، حاصل ضرب این سه شاخص، تعیینکنندهی PRN یا شمارهی اولویت ریسک در هر مورد است.
بدین ترتیب شمارهی اولویت حداقل ریسک (RPN) در هر مورد به ترتیب زیر خواهد بود : ۱۶=۱×۴×۴ = اولویت ریسک مربوط به سیل ۱=۱×۱×۱ = اولویت ریسک مربوط به عدم برخورداری طلاب و روحانیون بیکار از خدمات بیمه ای و درمانی بر این اساس اگر طراحان و تصویبکنندگان بودجه قرار بود مأموریت و وظایف سازمان مدیریت بحران را فقط محدود به بحران ناشی از سیل میکردند، باید حداقل رقمی معادل ۵۵۳۰ میلیارد تومان یعنی ۱۶ برابر بودجهی تخصیصیافته برای بیمه طلاب و روحانیون غیرشاغل به آن تخصیص میدادند. (با فرض ضرورت وجود چنین ردیفی در بودجه که جای بحث فراوان دارد. ولی بحث اساسیتر این است که چرا باید برای بیمهی طلاب و روحانیون غیرشاغل که راه برای آنها جهت به کارگماری در بسیاری از امور که هیچگونه تخصصی در آن نیز ممکن است نداشته باشند ، باز است ، ردیف بودجه ای تخصیص یابد اما برای سایر دانشجویان و فارغالتحصیلان بیکار رشتههای مختلف دانشگاهی خبری از چنین ردیفی در بودجه نیست؟!) البته تخصیص رقم ۵۵۳۰ میلیارد تومان برای سازمان مدیریت بحران، رقم بسیار بزرگی در برابر مبلغ کل بودجه و معادل ۱۴ درصد کل آن خواهد بود ، با این وجود هنوز به دو برابر رقم آشنای ۳۰۰۰ میلیارد تومان ( که به قیمت امروز از این هم فراتر خواهد رفت) نمیرسد. حال باید تصور کرد که چه ذهنیتی مبنای مقایسه، اولویتبندی و تخصیص منابع قرار میگیرد که بودجه بیمه طلاب و روحانیون غیرشاغل بیش از ۲۷ برابر بودجه سازمان مدیریت بحران میشود که قرار است بجز سیل، بحران های ناشی از دهها بلای طبیعی دیگر را نیز مدیریت کند؟! چه نامی بجز تبعیض، رانت و… میتوان بر اینگونه تخصیص منابع گذاشت؟ مقایسههای مشابه دیگری را نیز میتوان بین بودجه سازمان مدیریت بحران با سایر ارقام موجود در جدول بالا انجام داد و به عمق فاجعه بیشتر پی برد.
البته تخصیص درست منابع تنها یکی از وظایف مدیریت مسئولانه و اثربخش ، مردمی و همراه با عقلانیت است. بر اساس مفاهیم بنیادی دانش مدیریت ، هدفگذاری و برنامهریزی، سازماندهی یا ایجاد ساختار مناسب، تأمین کادر اجرایی مناسب و واجد صلاحیت، هماهنگی وظایف بین بخشهای مختلف ساختار و هدایت و رهبری آنها، نظارت و کنترل بر اجرای برنامه (به ویژه نظارت دموکراتیک و مردمی )، پیش نیاز و لازمهی تخصیص منابع یا بودجهبندی فعالیتهای اجرایی هستند که در هر مورد نیز نقدهای فراوان بر کارنامهی حاکمیت وارد است.
این بودجه مردمی نیست، یعنی تخصیص منابع در آن بر اولویتبندیهای متناسب با الزامات کشور و نیازمندیهای واقعی و رفع مشکلات و تأمین نیازهای عمومی جامعه متمرکز نیست. با اطمینان میتوان گفت اگر قرار باشد یک نظرسنجی در این مورد در جامعه انجام شود، با آگاهی مردم از چنین تصویری از وضعیت تخصیص منابع در بودجهی سال ۹۸ ، بیشک اکثریت قریب به اتفاق شرکتکنندگان در هر نظرسنجی مبتنی بر روش تحقیق علمی ، آن را مردود خواهند دانست. و این در حالی است که در سایت سازمان مدیریت بحران کشور آمده است : “با توجه به وسعت ایران ، تنوع بلایای مختلف و شدت و تعداد آنها ، لزوم وجود ساختاری مناسب برای نظام مدیریت بلایا از نیازهای اساسی کشور به شمار میرود… آثار و عواقب یک بلای طبیعی ، صرفنظر از نوع آن ، میتواند تا مدت مدیدی پس از وقوع حادثه باقی بماند. صدمات و بیماریهای بازماندگان زلزله، فرسایش خاک حاصلخیز یک منطقه و از بینرفتن کشاورزی آن در اثر سیل و … آثاری هستند که معمولاً در ارزیابی و تعیین خسارات به حساب نمیآیند . به همین دلیل میتوان گفت هزینههای اجتماعی و اقتصادی بلایای طبیعی بسیار بیش از آن چیزی است که در نگاه اول بهنظر میرسد. بخش مهمی از تولید ناخالص ملی کشورها بخصوص کشورهای در حال توسعه صرف جبران خسارات ناشی از بلایای طبیعی می شود “. بهراستی چگونه ممکن است بتوان در کشوری چون ایران با این وسعت و تنوع محیطی و بلایای طبیعی از زلزله گرفته تا خشکسالی ، سیل، رانش زمین ، ریزگرد و… با این میزان ناچیز از منابع تخصیصیافته به سازمان مدیریت بحران کشور، اقدام موثری برای مدیریت بحرانها کرد؟
پیامدها و خسارات سیل
عبدالرضا رحمانی فضلی وزیر کشور در گفتوگو با رادیو تهران مطرح کرد که “در ایام نوروز حدود ۲۴ استان درگیر بارش شدید بوده و در برخی استانها سیلهای مهیب ایجاد شد. … حدود ۱۰ استان درگیری مستقیم و شدید داشتند که منجر به آبگرفتگی و خرابی شدید شد، در این شرایط برق، آب، مخابرات و گاز قطع و راههای مواصلاتی و بین شهری و بین روستایی تخریب شدند.” او سطح پوشش مشکلات مرتبط با بارشهای بیسابقهی اخیر را شامل ۲۴ استان و ۵۰۰ شهر و روستا معرفی کرد. در این مصاحبه از تلفات جانی حدود ۶۰ نفر و اسکان حدود ۱۰۰ هزار نفر در اماکن موقت سخن گفته شد. وزیر کشور در مصاحبهای دیگر آخرین برآوردهای انجام شده در مورد خسارت سیل در ۲۵ استان و ۴۴۰۰ روستا را بین ۳۰۰۰۰ تا ۳۵۰۰۰ میلیارد تومان اعلام کرد. با توجه به پیشبینی تداوم بارشهای سیلآسا و دسترسی به اطلاعات بیشتر در زمینهی خسارات ایجاد شده در نتیجهی سیل میتوان انتظار داشت این رقم از این هم فراتر رود. مشخص نیست وزیر کشور به استناد کدام مصوبه و سند مرجع در همان مصاحبه مطرح کرد که ” قانونگذار ۲ تا ٣ درصد از بودجهی کشور را اختصاص به بحران داده است”.
عبدالحسین ساسان –عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان- در گفتگو با ایسنا، با اشاره به امکان پوشش خسارات سیل از طریق تسهیلات بانکی اظهار کرد: “با توجه به حجم خسارات رخ داده اگر قرار باشد برای مثال به هر منزل مسکونی حداقل پنج میلیون تومان از محل تسهیلات بانکی داده شود این مقدار کفاف هزینههای تعمیر سقف ساختمانها را هم نمیدهد، ضمن اینکه هزینهی زیادی را هم روی دست سیستم بانکی میگذارد.” ایشان با بیان اینکه یکی از گزینههای همیشگی جبران خسارات حوادث غیرمترقبه چاپ اسکناس بوده است، ادامه داد: رسیدن به تعادل دوباره در اقتصاد بعد از چاپ پول بسیار سخت است، از سوی دیگر وحید شقاقی شهری عضو هیئت علمی دانشگاه خوارزمی تهران با اشاره به تاکید رئیس مجلس شورای اسلامی بر تأمین خسارات از کانالی غیر از کانال بودجه ۹۸ ، اظهارداشت: “غیر از کانال بودجه دولت میتواند از طریق راههای دیگری نسبت به تأمین مالی خسارات اقدام کند که چاپ پول یکی از این گزینهها است، با این حال در چاپ پول دولت باید تبعات تورمی تصمیم خود را هم بپذیرد. “
ایشان با اشاره به ناتوانی بودجهی ۹۸ برای پاسخگویی به هزینههای ناشی از سیل افزود: واقعیت این است که سال ۹۸ به لحاظ اقتصادی سال سختی برای دولت خواهد بود، در این شرایط بودجهی ۹۸ هم بودجهی منضبط و مستحکمی نیست و بسیار خوشبینانه طراحی شده است و از این جهت توانایی پوشش خسارات سیل در آن وجود ندارد. پیش از این هم رئیس کل بانک مرکزی با اشاره به حجم خسارتهای سیل بر زیرساختها، منازل، کشاورزی و دامپروری و دیگر داراییهای مردم تاکید کرده بود که “به حتم بودجهی ۹۸ امکان پاسخگویی به این مسائل را ندارد و در کنار تسهیلات بانکی، استفاده از منابع صندوق توسعه ملی ضروری خواهد شد”. این در حالی است که با توجه به میزان منابع مورد نیاز، سیستم بانکی فاقد توانایی برای این منظور است. و استفاده از ذخایر صندوق توسعهی ملی نیز با توجه به شرایط عمومی اقتصادی کشور و تحریم و دشواری تأمین منابع در کشور ، با چالشهای خاص خود همراه خواهد بود. اما اگر پیامدهای سیل از منظری وسیعتر مد نظر قرار گیرد، ابعاد آن بسیار نگرانکنندهتر خواهد بود. در یادداشت کوتاهی که به قلم دکتر سلمان قادری ، جامعه شناس و مددکار اجتماعی به این موضوع پرداخته شده است، به برخی از مهمترین پیامدهای سیل اشاره شده است که عبارتند از :
-۱” ازدستدادن اموال و داراییها: اولین و فوریترین تأثیر بروز سیل ازدستدادن خانه، امکانات زیربنایی، ازبینرفتن بهداشت و شیوع بیماریهای عفونی نظیر هپاتیت A، و با و دستگاه گوارش است. لذا به هنگام مدیریت بحران و شروع اقدامات فوری توجه به این عامل اهمیت زیادی در تصمیمگیریهای فوری دارد.
۲ – از دست دادن امکان امرار معاش و درآمد برای گذران زندگی: با توجه به آسیبهایی که سیل به ارتباطات زیربنایی، نیروگاهها و جادهها وارد مینماید، در نتیجه تا مدتها فعالیتهای اقتصادی مختل شده و در بخش صنعت، کشاورزی و دامداری زندگی مردم دچار اختلال میگردد. با توجه به شبکه ارتباطی استانهای حادثه دیده با سایر مناطق کشور، چنین تأثیراتی در استانهای همجوار نیز احساس میشود.
۳- کاهش قدرت خرید و تولید: بروز بحرانهای طبیعی نظیر سیل، ارزش زمین و داراییهای ساکنین را کاهش داده و آسیبپذیری مردم بهخصوص گروههای کمتوان نظیر کودکان، افراد توانخواه، افراد مبتلا به اختلال روانی و … افزایش مییابد. بهنظرمیرسد که در تدوین پروتکلهای مدیریت بحران به ارائهی خدمات فوری و متناسب با نیاز این کودکان توجه ویژهای لازم است.
۴ – مهاجرت گروهی: بروز بحرانهایی نظیر سیل موجب مهاجرت از روستاها و مناطق کمبرخوردار به مناطق شهری و حاشیهی شهرها خواهد شد و در نتیجه به دلیل ازدستدادن امکانات اولیهی زندگی، منجر به تشدید فقر شهری، پیچیدهشدن مشکلات اجتماعی و بروز و تشدید آسیبهای اجتماعی در بین جمعیت مهاجر و مردم مناطق مهاجرپذیر میشود.
۵- تأثیرات روانی: بروز بحرانهایی نظیر سیل بر گروههای آسیبپذیر نظیر کودکان دارای تأثیرات پایدار است. همچنین مردم به دلیل ازدستدادن اموال و داراییهای خود دچار استرس و پیامدهای پایدار روانشناختی دیگری نیز میشوند که کاهش آن نیازمند مداخلات حرفهای و طولانی خواهد بود. البته این تأثیرات تا مدتهای طولانی ادامه خواهد یافت.
۶- اثرات منفی رشد اقتصادی: عمدتاً مناطقی که دچار بحرانهایی نظیر سیل میشوند منجر به آسیبدیدگی جدی به بخشهای زیربنایی، کسبوکار و توسعهی منطقه خواهد شد. ریسک سرمایهگذاری در این مناطق را افزایش خواهد داد و دولت نیز ممکن است تا مدتها تمایل چندانی به تولید اقتصادی در این مناطق نداشته باشد. چنین روندی در نهایت به تشدید مشکلات مردم محلی، افزایش فقر مزمن، کاهش قابلتوجه سطح درآمدها، افزایش تورم، مهاجرت نخبگان و کارگران ماهر و افزایش هزینههای اقتصادی منجر میشود. همچنین برنامههای توسعه را نیز به تعویق خواهد انداخت. اما چنانچه تدبیر درستی از طرف دولتها اتخاذ شود، میتواند باعث بازشدن پنجره جدیدی از سرمایهگذاری، تغییر در سیاستهای پیشین، سرمایهگذاری در زیرساختها، مدیریت خطر و برقراری عدالت در توزیع منابع آتی گردد. اما واقعیت آن است که در مناطق کمترتوسعهیافته بهندرت پس از وقوع سیل شاهد سرمایهگذاری دولتها و رشد اقتصادی هستیم و عمدتاً دارای اثرات منفی اقتصادی بر ساختار اقتصادی این مناطق است.
۷- پیامدهای سیاسی و اجتماعی: بروز بحرانهایی نظیر سیل منجر به کاهش قابل توجه سرمایهی اجتماعی و اعتماد مردم به دولت و سازمانهای امدادرسان و افزایش نارضایتی اجتماعی خواهد شد. در نتیجه مشروعیت دولت در این مناطق بهشدت کاهش خواهد یافت. چنین مناطقی میتواند بستر ساز بحرانهای آتی و ناآرامیهای اجتماعی شود …” با توجه به پیامدهای قابل انتظار در ارتباط با سیل و ضعف مدیریت اجرایی موجود در ساختار حاکم در ارتباط با موضوع مدیریت بحران و چالشهای پیش روی جامعه و حاکمیت در حوزههای اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی، با توجه به انباشت عظیم نارضایتی عمومی در ارتباط با مسائل معیشتی و طیف گسترده مطالبات معیشتی و دموکراتیک بی پاسخ مانده ، با توجه به افزایش چالشها و چشم انداز دشوارتر شدن مدیریت اوضاع ، با توجه به تشدید تعارضات درون حاکمیت ، با توجه به رشد اعتراضات اجتماعی که نارضایتیهای مرتبط با پیامدهای سیل نیز بر آن خواهد افزود، بهنظرمیرسد که سال پیش رو ، سالی همراه با چالشهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بسیار جدی خواهد بود. این چالش جدی به نوبهی خود میتواند بر تعارضات درون حاکمیت نیز بیفزاید. با توجه به تجارب معین در استفاده از شرایط بحرانی مرتبط با رویدادهای طبیعی در جهان برای پیشبرد اهداف و پروژههای سیاسی تحت عنوان شوکدرمانی، افزایش احتمال شکلگیری نوعی بناپارتیسم در فضای سیاسی موجود، به هیچ وجه دور از انتظار نخواهد بود.
پروفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه،
مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد،
پژوهشگر مسائل پشت صحنه
برگردان: ا. م. شیری
۲۹ فروردین- حمل ١٣۹۸
صنعتی کردن در اتحاد شوروی- بزرگترین معجزه اقتصادی قرن بیستم
فرمان رئیس جمهور در ماه مه سال ۲٠١۸ مبنی بر «تعیین اهداف ملی و اهداف راهبردی توسعه فدراسیون روسیه تا سال ۲٠۲۴» بمنظور تأمین جهش اقتصادی و رفع موانع منجر به عقبماندگی روسیه از بسیاری از کشورهای جهان و کاهش نقش آن در اقتصاد جهانی صادر گردید. و برای تحقق آنها لازم است روسیه از تجارب جهانی دایر بر حل چنین مسائلی بهره برگیرد. در تاریخ قرن بیستم موارد زیادی در این باره وجود دارد که معجزه اقتصادی نامیده شدند. معجزه ژاپن، آلمان، کره جنوبی. در همه جا توسعه صنعتی در قلب معجزه اقتصادی قرار داشت.
با این وجود، اغلب ما فراموش میکنیم، که صنعتی کردن در اتحاد شوروی بزرگترین معجزه اقتصادی قرن بیستم بود. ما میتوانیم از خود بیاموزیم. ارجمندترین تجربه جلو چشم ماست.
در سال ۲٠١۹، نود سال از لحظه آغاز صنعتی کردن میگذرد. اکثریت تاریخنگاران نقطه شروع آن را تصمیم کنفرانس شانزدهم حزب کمونیست سراسری (بلشویک) در ماه آوریل سال ١۹۲۹ محسوب میکنند.
نقاط عطف تاریخ اجتماعی- اقتصادی اتحاد شوروی را برمیشمارم. کمونیسم نظامی مرحله نخست آن بود. از سال ١۹۲١ سیاست اقتصادی جدید (نپ) شروع شد و مدتی بعد صنعتی کردن جایگزین آن گردید. در خصوص نطقه پایانی صنعتی کردن نظر واحدی وجود ندارد. برخیها بر این باورند، که این امر در ۲۲ ژوئن سال ١۹۴١، یعنی همزمان با حمله هیتلر به کشور ما اتفاق افتاد. گروهی دیگر عقیده دارند، که صنعتی کردن تا دهه نخست پس از جنگ ادامه یافت و با به قدرت رسیدن نیکیتا خروشچوف، مخصوصا پس از کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی (١۹۵۶) صنعتی کردن پایان پذیرفت.
در این نوشتار قصد دارم حوادثی را ترسیم کنم، که آنها را میتوان آمادگی پیش از تصمیمات کنفرانس حزبی سال ١۹۲۹ نامید. سیاست اقتصادی نوین در سالهای ١۹۲٠ یک تنفس موقتی برای کشور بود. موقعیت دولت در اقتصاد تضعیف گردید. مناسبات کالایی- پولی به فضای گستردهای دست یافت. نظام مالکیت خصوصی سرمایهداری که حاکمیت سیاسی بلشویکها را تهدید میکرد، جان گرفت.
تهدیدهای خارجی از سوی متحدان سابق روسیه در آنتانت به این اضافه شد. قبل از همه، اتحاد شوروی به محاصره اقتصادی کشورهای غربی و آمریکا درآمد. از سوی دیگر، خطر تهاجم نظامی وجود داشت. چند بار کشور با حمله نظامی به اندازه مویی فاصله داشت.
غرب اتحاد شوروی را در مقابل اولتیماتومهای غیرقابل عملی قرار داد. تعهد بر تأدیه بدهیهای دولت تزار و دولت موقت یکی از آنها بود. کل بدهی به حدود ١۸ میلیارد و ۵٠٠ میلیون روبل طلا بالغ میشد. بلشویکها در ماه ژانویه ١۹١۸ با صدور بیانیهای امتناع حاکمیت جدید از پرداخت بدهیها را اعلام کردند. خواست دیگر غرب، استرداد داراییهای ملی شده به صاحبان آنها یا پرداخت غرامت به ازای داراییها بود. یکی دیگر از درخواستهای غرب از اتحاد شوروی امتناع از انحصار بازرگانی خارجی بود.
اتحاد شوروی به همه خواستهای غرب که در بیانیه کنفرانس اقتصادی جنوا در سال ١۹۲۲ اعلام شده بود، با قاطعیت پاسخ رد داد. با این وجود، غرب به وارد آوردن فشار از طریق تحریم به اتحاد شوروی ادامه داد. همانطور که با استفاده از حربه تحریم روسیه امروزی را تحت فشار قرار داده است. تمامی اینها رهبری اتحاد شوروی را به اندیشیدن در مورد ضرورت ایجاد اقتصاد مستقل وادار نمود. آن اقتصادی که به واردات و صادرات وابسته نباشد و بتواند غرب را از امکان اعمال تحریمهای تجاری- اقتصادی بر علیه کشور محروم سازد.
خطر جنگ نیز به اندیشیدن در خصوص تقویت توان دفاعی کشور وادار نمود. صنایع نظامی کشور ضعیف بود. در این حال، رهبران حزب و دولت از درسهای جنگ جهانی اول سرمشق گرفتند. روسیه برای جنگ بسیار بد آماده شده بود، لازم بود بسیاری از انواع تسلیحات، مهمات و تجهیزات نظامی را از متحدین بخرد. اقلام خریداری شده با تأخیرهای قابل ملاحظه تحویل میگردید، اغلب قراردادها بر مبنای شروط سیاسی و نظامی بسته میشد. در سال ١۹۲٠ شرایط وخیمتر شد، متحدین سابق به دشمنان بدل گردیدند.
در اواسط سالهای ١۹۲٠ واژه «صنعتی کردن» به گفتمان رهبری اتحاد شوروی اضافه شد. در ابتدا، به آنچه کشورهای اروپایی در قرون هجده و نوزده تجربه کرده، از کشورهای کشاورزی به ممالک صنعتی بدل شده بودند، قیاس به عمل آمد. اغلب از انقلاب صنعتی در انگلیس یاد میکردند، اما، بلشویکها نمیتوانستند تجربه انگلستان را بمعنای واقعی کلمه به عاریت بگیرند.
نخست اینکه، انقلاب صنعتی انگلیس بحساب سرمایههای هنگفت ناشی از تاراج بیمهار مستعمرات محقق گردید. اتحاد شوروی چنین سرمایههایی در اختیار نداشت. دوم، انقلاب صنعتی در انگلیس تقریبا صد قبل از اتحاد شوروی بوقوع پیوست. استالین طی سخنرانی خود در نخستین کنفرانس سراسری کارگران صنایع سوسیالیستی در ۴ فوریه سال ١۹٣١ گفت: «ما ۵٠- ١٠٠ سال از کشورهای پیشرو عقب ماندهایم. ما این فاصله را باید در عرض ده سال طی کنیم. یا باید این کار را بکنیم، یا ما را له خواهند کرد…».
صنعتی کردن را بسیاریها در کرملین رؤیای دستنیافتنی تلقی میکردند. از جمله، نیکولای بوخارین، یکی از رهبران برجسته حزبی قبل از همه بطرفداری از سیاست اقتصادی جدید برخاست و با صنعتی کردن مخالفت کرد. او بر قدرت جادویی مناسبات کالایی- پولی و بازار تأکید نمود، که در وهله اول ایجاد صنایع سبک و انباشت سرمایه کافی برای گذار به راهاندازی صنایع سنگین را امکانپذیر میسازد. طبق نسخه بوخارین، صنعتی کردن میتوانست صدها سال بطول انجامد، ولی تجاوز نظامی ممکن بود هر لحظه اتفاق بیافتد.
در کرملین تندروانی هم بودند. تروتسکی از سرعت بالای صنعتی کردن حمایت کرد. عقیده او مبنی بر سرعت فوقالعاده صنعتی کردن با ایده انقلاب مداوم که میتوانست فقط جهانی باشد، همخوانی داشت. تروتسکی به مارکس و لنین استناد میکرد. اما استالین بر نظریه امکان پیروزی سوسیالیسم در کشور واحد تأکید مینمود. این نظریه با تئوری مارکسیسم- لنینیسم در باره انقلاب جهانی در تضاد بود. اما او زمینه فکری صنعتی کردن را آماده نمود.
صرفنظر از جزئیات بحثها در خصوص صنعتی کردن (سودمندی، منابع، سرعت، آلگاریتمها، شرایط خارجی) که در کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک)، شورای وزیران، شورای کار و دفاع، کمیسیون برنامهریزی دولتی در جنب شورای کار و دفاع و سایر سازمانها انجام گرفت، در اوایل ١۹۲۸ به تمامی بحثها نقطه پایان گذارده شد. اما بحثها پیرامون مسائل فنی ادامه یافت- فقط به بحثها در مورد مسائل اساسی سیاسی و نظری خاتمه داده شده شد. بمنظور گذار از حرف به عمل، استالین به کنار زدن دستهبندیهای داخل حزبی- نه بمعنای فیزیکی، بلکه، بمعنی تشکیلاتی- که از موضع افراطی از صنعتی کردن طرفداری میکردند، مجبور شد: «مخالفان چپ» (تروتسکی، زینویف، کامنیف، راکوفسکی، راداک پرهآبراژنسکی و دیگران)، ««مخالفان کارگری» (شلیاپنیکوف، کولونتای و سایرین)، «مخالفان جدید» (بوخارین، تومسکی، رئکوف و دیگران). آغاز صنعتی کردن بدون تحکیم وحدت ایدئولوژیک- سیاسی در بالاترین نهاد رهبری حزبی- دولتی امکانپذیر نبود.
ابتدا ضرورت عزل تروتسکی بعنوان فعالترین شخصیت مخالفان تندرو از تمام مناصب حزبی و دولتی (سال ١۹۲۷) و تبعید او از اتحاد شوروی (سال ١۹۲۹) پیش آمد. پس از این، از قضا، استالین موضع نسبتا «چپتر» در خصوص مسئله صنعتی کردن اتخاذ نمود (سرعت بیشتر در مدت زمان فشرده).
حالا، به برشماری برخی رویدادهای رسمی مرتبط با صنعتی کردن میپردازم:
کنگره چهاردهم حزب کمونیست اتحاد شوروی (بلشویک) در ماه دسامبر سال ١۹۲۵. کلمه «صنعتی کردن» برای نخستین بار از تریبون این گنکره بصدا درآمد. تصمیم کلی دایر بر ضرورت تبدیل اتحاد شوروی از مملکت کشاورزی به کشور صنعتی اتخاذ گردید.
کنگره پانزدهم حزب کمونیست اتحاد شوروی (بلشویک) در ماه دسامبر سال ١۹۲۷. در این کنگره تمامی مخالفان کنار گذاشته شدند. اعلام گردید، که دوره آمادگی برای صنعتی کردن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بر شالوده برنامههای پنج ساله آغاز میشود. توسعه اقتصاد ملی. دستورالعملها برای اجرای نخستین برنامه پنج ساله توسعه اقتصاد ملی تصویب شد. اعلام شد، صنعتی کردن بایستی بر بستر«برنامههای فشرده» تحقق یابد، اما با سرعت بسیار بالا.
آوریل سال ١۹۲۹- کنفرانس حزب کمونیست سراسری (بلشویک). برنامه پنج ساله اول که بر مبنای بیانیههای کنگره پانزدهم حزب کمونیست (بلشویک) تدوین شده بود، در این کنفرانس تصویب گردید. برنامه میبایست در بازه زمانی اول اکتبر سال ١۹۲۸ تا اول اکتبر سال ١۹٣٣ اجرا شود (در آن سالها، سال اقتصادی از اول اکتبر آغاز میشد). با این حال، این پایان روند تصویب برنامه پنج ساله نبود. زیرا، تأئید آن در کنگره شوراهای سراسری اتحاد شوروی لازم بود.
ماه مه سال ١۹۲۹- پنجمین کنگره شوراهای سراسری اتحاد شوروی. کنگره پس از استماع گزارش شورای وزیران اتحاد شوروی، سیاست دولت را بطور کامل مورد تآئید قرار داد. کنگره نخستین برنامه پنج ساله را تصویب نمود، کلام «نخستین برنامه پنج ساله صنعتی کردن» در کنگره در سراسر کشور طنینانداز شد.
به این ترتیب، یا اول اکتبر سال ١۹۲۸ را که عملا زنگ نخستین برنامه پنج ساله زده شد، و یا ماههای آوریل- مه را که برنامه پنج ساله روند تأئید خود را در عالیترین ارگان حزبی و دولتی طی کرد، میتوان آغاز صنعتی کردن شمرد. و دو هدف عمده صنعتی کردن هم در شانزدهمین کنفرانس حزب کمونیست (بلشویک)، و هم در پنجمین کنگره سراسری شوراها بدقت فرمولبندی شد:
١ــ دستیابی به استقلال اقتصادی کامل کشور با هدف رسیدن به خودکفایی اقتصادی (بدون وابستگی به صادرات و واردات)؛
۲ــ ایجاد پایه مادی- فنی صنایع دفاعی قدرتمند بمنظور تأمین امنیت نظامی کشور.
در این حال، بسیج همه انواع منابع اعم از مادی، مالی، انسانی، علمی- فنی، ابزارهای عمده دستیابی به اهداف تعیین شده، به سخن دیگر، بسیج اقتصادی بودند. در آینده، به بررسی روشها و اشکال صنعتی کردن در اتحاد شوروی، اشتباهات، دستآوردها و نتایج مشخص آن خواهم پرداخت.
ـــــــــــــــــــــــــــ
ملاحظات مترجم:
ایران امروز درست در شرایطی قرار دارد که اتحاد شوروی در دهه ۲٠ سده بیستم میلادی قرار داشت. با این تفاوت که در ایران از چهل سال پیش حاکمیت سرمایهداری بسردمداری روحانیت مرتجع برقرار است. اما در اتحاد شوروی حاکمیت کارگری برهبری حزب بلشویک بر قرار بود.
در چنان شرایط بشدت خطرناک، دولت بلشویکها تقریبا ۹ سال پس از پیروزی انقلاب اکتبر با پیشبرد سیاست صنعتی کردن، اتحاد شوروی را به بزرگترین قدرت اقتصادی، سیاسی، علمی- فنی و نظامی جهان تبدیل نمودند. اما حاکمیت ایران، تحت عنوان خصوصیسازی به تاراج لجامگسیخته دارایهای ملی و به تبع آن، به صنعتزادیی همه جانبه دست میزند.
با این اوصاف، اتحاد شوروی با آن قدرت و توان مافوق تصور بشری خود در نهایت نتوانست در مقابل هجمههای سهمگین غرب امپریالیستی و سرسپردگان و خانین داخلی آن دوام بیاورد. آیا حاکمیت سرمایهداری ایران امروزی که در همه عرصهها صدها برابر از اتحاد شوروی ضعیفتر است و خائنین داخلی و لیبرالها کمر همت به نابودی صنایع نچندان پیشرفته کشور بسته(*)، برنامه هستهای کشور را مختل نمودهاند، خواهد توانست در زیر فشارهای جنونآمیز امپریالیستها آمریکا و اروپا دوام بیاورد، سؤالی است که آینده پاسخ روشن آن را خواهد داد.
اهمیت و نقش مارکسیسم در رهاسازیِ طبقهٔ کارگر و ستمدیدگان در دوران ما
منتشر شده در – فروردين 26, 1398
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۷۵، ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۸
به نقل از مجلۀ ”دموکراسی نو“ ارگان تئوریک حزب مترقی زحمتکشان مردم قبرس (آکل) – نوشتۀ رفیق محمد امیدوار
رفقای حزب مترقی زحمتکشان قبرس (آکل)، به مناسبت دویست مین سالگرد تولد کارل مارکس، آخرین شمارۀ نشریۀ تئوریک حزبشان، ”دموکراسی نو“، را به ویژه نامه ای دربارۀ مارکس اختصاص دادند.
در این ویژه نامه شماری از رفقای حزب های کارگری و کمونیستی و پژوهشگران مارکسیسم، از جمله رفیق آندرس کیپریانو، دبیرکل آکل، گئورگی لیانوس، حزب کمونیست یونان، جرمی کرونین، حزب کمونیست آفریقای جنوبی، انفو چنگ، آکادمی علوم اجتماعی جمهوری خلق چین، دانیل براتنویج – حزب کمونیست آلمان، فرانسیس ملو، حزب کمونیست پرتغال، سارا واگنکنشت حزب چپ آلمان، مارک آنتوان دشریور، حزب کارگران بلژیک، پروفسور ویکتور تروشکف، حزب کمونیست فدارسیون روسیه، پروفسور کنستانتین ستلیانو، آکل و پروفسور جان فاستر، از حزب کمونیست بریتانیا نوشته هایی را در بررسی جنبه های مختلف آموزش های مارکس و اهمیت آن در دوران ما ارائه داده اند. یکی از مطالب این ویژه نامه نوشته ای از رفیق محمد امیدوار است که در زیر برای اطلاع خوانندگان ”نامۀ مردم“ درج می شود.
اهمیت و نقش مارکسیسم در رهاسازیِ طبقهٔ کارگر و ستمدیدگان در دوران ما
”مارکس و انگلس همیشه بهدرستی میگفتند که “تئوری ما جزمی نیست، بلکه راهنمای عمل است ۱،” و صِرفِ حفظ کردن و تکرار ”فرمولها“یی را که در بهترین حالت فقط وظایف کلی ما را نشان میدهند و در شرایط اقتصادی و سیاسی مشخصِ هر دورهٔ معیّن از روند تاریخی ناگزیر قابلتغییرند، مسخره میکردند.“ (و.ا. لنین، ”نامههایی دربارهٔ تاکتیک“، آوریل ۱۹۱۷، از مجموعۀ آثار لنین، انتشارات پروگرس، چاپ ۱۹۶۴، جلد ۲۴،صفحات ۴۲ – ۵۴)
مقدمه: مارکس، مارکسیسم، و ایران
امسال دویستمین سالگرد تولد کارل مارکس (۵ مه ۱۸۱۸) را جشن میگیریم؛ انقلابی و فیلسوفی که در نیمهٔ دوّم قرن نوزدهم نظم فلسفی آن روزگار را به چالش کشید و ضمن ارائهٔ تعریفی عملی از سرمایهداری و بنیادهای اقتصادی-اجتماعیش، آن را نقد کرد، و مهمتر از آن، مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و تودههای زحمتکش علیه ستم طبقاتی را متحوّل کرد. ماتریالیسم تاریخی مارکس و ارزیابی او از شکلگیری و تحوّل صورتبندیهای اقتصادی-اجتماعی بهدرستی به این نتیجهٔ رسید که سرمایهداری نمیتواند ”پایان جهان“ باشد و بنابراین، دنیایی دیگر ممکن است، و ”کارگران جهان باید متحد شوند“ و آن دنیا را بسازند.
پژوهشها و آثار علمی کارل مارکس و میراث انقلابی غنی بهجا مانده از او هنوز کابوسی است برای طبقات بورژوایی و نظم جهانی سرمایهداری انحصاری، و همانطور که لنین گفت: ”در سراسر دنیای متمدن، آموزشهای مارکس، دشمنی و کینهٔ عظیم تمام علم بورژوایی (چه فرمایشی و چه لیبرال) را، که مارکسیسم را نوعی ”طریقت ضالّه“ میبیند، برمیانگیزد. برخورد دیگری هم نمیتوان انتظار داشت، زیرا در جامعهای که بنای آن بر مبارزهٔ طبقاتی گذاشته شده است، هیچ علم اجتماعی ”بیغرضی“ نمیتواند وجود داشته باشد.“ ۲
اگرچه لنین در آثارش زیاد به مارکسیسم اشاره میکند، ولی پژوهشهای تاریخی نشان میدهد که واژهٔ ”مارکسیسم“ را کارل کائوتسکی ۳ رواج داد که در مقابل برنشتاین ۴ (رویزیونیست) خودش را مارکسیستِ ”اصولی“ (ارتودوکس) میدانست. انگلس از به کار بردن چنان واژگانی انتقاد میکرد و معتقد بود که چنین واژهای، وسیلهای است برای ایجاد تفرقه میان پیروان ”واقعی“ مارکس و دیگران. انگلس در نامهای نوشته است که مارکس از پل لافارگ ۵ که خودش را ”مارکسیست“ میخواند انتقاد میکرد و میگفت که اگر دیدگاههای لافارگ را ”مارکسیستی“ بدانیم، در آن صورت ”یک چیز قطعی است و آن اینکه من مارکسیست نیستم.“ ۶
تأثیر مارکسیسم در ایران
رشد مارکسیسم در ایران به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمیگردد. با رشد صنعت و توسعهٔ شیوهٔ تولید سرمایهداری، آموزش مارکس به ایران راه یافت. صحنهٔ اجتماعی و سیاسی آن دوره را میتوان خلاصه کرد به دورهٔ تحوّل تاریخی جامعهٔ ایران از فئودالیسم به سرمایهداری. سرمایهداری نوزادهٔ آن زمان، اگرچه بهآرامی، ولی در حال رشد بود، و زایش و شکلگیری طبقهٔ کارگر کشور در حال کامل شدن بود. در سالهای آخر قرن نوزدهم، و زیر تأثیر و نفوذ دیدگاههای چپ مترقی، مبارزهٔ ضداستبدادی به طور چشمگیری رشد کرد و شمار فزایندهای از مردم به مبارزهٔ انقلابی پیوستند. سازمانهای سیاسی زیرزمینی، با تأثیر گرفتن از دیدگاهها و اندیشههای مارکسیستی، در شهرهای بزرگ ایران، بهویژه در تبریز، تهران، و اصفهان شکل گرفتند تا تودههای مردم را بسیج و هدایت کنند. در میان آنها گروهی سیاسی بود که شخصی به نام علی مُسیو که از روشنفکران برجستهٔ تبریز بود در سال ۱۸۹۸ (۱۲۷۷ش) تشکیل داد. این سازمان بعدها به یکی از قدرتمندترین مراکز مبارزهٔ ضداستبدادی تبدیل شد. سوسیال دموکراسی را نخست کارگران ایرانیای که برای کارهای فصلی به قفقاز و مناطق آسیایی روسیه میرفتند، بهویژه برای کار در صنعت نفت باکو (بیشتر از نیمی از کارگران میدانهای نفتی باکو، ایرانی بودند)، به ایران آوردند. از میان این کارگران بود که انقلابیهای ایرانی بزرگی مانند حیدرعمواوغلی (یکی از رهبران انقلاب مشروطیت و دبیرکل حزب کمونیست ایران) برخاستند. در سال ۱۹۰۴، گروه سیاسی ”همّت“ در باکو پایهگذاری شد تا فعالیتهای انقلابی سوسیال دموکراتها را در میان زحمتکشان آذربایجان و دیگر ایرانیان سازماندهی کند.
در همان سال، علی مسیو اعلامیهها و جزوههایی را که در شعبههای باکو، تفلیس، و تبریزِ ”حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه (بلشویک)“ منتشر میشد، نهفقط در آذربایجان و دیگر نقاط ایران، بلکه پس از ترجمه کردن به عربی در شهرهای بغداد و کاظمین (در عراق) نیز پخش میکرد. در فاصلهٔ سالهای ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۲، نشریهٔ ”ایسکرا“ ارگان مرکزی حزب بلشویکها را از برلین و از طریق تبریز به باکو میفرستادند. عملیات ارسال این نشریه را خود لنین و همسرش کروپسکایا سازماندهی میکردند. نخستین بار گروه ”همّت“ واژهٔ سوسیال دموکراسی را به فارسی [به اجتماعیون عامیون] ترجمه کرد تا برای زحمتکشان ایرانی که آشنایی با زبانهای اروپایی نداشتند، قابلفهم باشد.
حیدر عمواوغلی ۷ وقتی که در سال ۱۹۰۴ از روسیه به ایران بازگشت، همراه با برخی از رفقایش نخستین هستههای سوسیال دموکراتهای انقلابی را در شهر مشهد تشکیل داد. یک سال بعد، در آستانهٔ انقلاب مشروطیت، نخستین سند رسمی جنبش سوسیال دموکرات ایران در جلسهای در مشهد به تصویب رسید. پس از شکست انقلاب مشروطیت، و سپس در جریان جنگ جهانی اوّل، سوسیال دموکراتهای ایرانی به فعالیت انقلابی خود هم در ایران و هم در تبعید ادامه دادند. پس از پیروزی انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ روسیه و سرنگونی رژیم تزاری، انقلابیهای ایران که به روسیه مهاجرت کرده بودند امکان پیدا کردند که بتوانند تشکیلات علنی به وجود آورند، فعالیتهای خود را شدّت بخشند، و دفترهای حزبی و مراکز کارگری را برپا کنند. در ماه مه ۱۹۱۷، حزب سوسیال دموکرات ”عدالت“ ایران تأسیس شد و برنامهاش را به دو زبان فارسی و آذری در شهر باکو منتشر کرد. در بخش فارسی این سند در صفحهٔ ۱۲ آمده است: ”یکی از خواستهای “عدالت” تغییر و تحوّل زندگی و مناسبات اجتماعی بر پایهٔ سوسیالیسم است تا بتوان به استثمار زحمتکشان توسط آنهایی که بر جامعه حکومت میکنند پایان داد.“
نخستین کنگرهٔ حزب سوسیال دموکرات ایران در ماه ژوئن ۱۹۲۰، حزب کمونیست ایران را بنیاد گذاشت. رضاشاه پهلوی سرکوب جنبش کمونیستی را شدّت بخشید و در سال ۱۹۲۹ در مجلس دستنشاندهاش قانون ننگینی را تصویب کرد که بعدها به قانون سیاه ضدکمونیستی معروف شد و مطابق آن، هرگونه فعالیت کمونیستی در ایران ممنوع شد. در همین سالهاست که دکتر تقی ارانی در جمع رهبری حزب کمونیست ایران جای میگیرد. رهبری حزب جدید، که هدفش متحد کردن ردههای تشکیلاتی بود، در اوایل سال ۱۹۳۲ آغاز به انتشار نشریهای نظری به نام ”دنیا“ کرد که برای نخستین بار ”جهانبینی ماتریالیستی“ را در جامعهٔ بهشدّت مذهبی و عقبنگهداشته شدهٔ ایران مطرح کرد. پلیس رضاشاه در سال ۱۹۳۶ دکتر ارانی و گروهی از رهبران و کادرهای حزبی را دستگیر کرد که بعدها به ”گروه ۵۳ نفر“ معروف شدند. این بازداشتها در عمل منجر به از هم پاشیده شدن حزب کمونیست ایران شد. چندی بعد دکتر ارانی در زندان رضاشاهی بر اثر شکنجههایی که دیده بود جان خود را از دست داد.
پس از آنکه نیروهای متفقین رضاشاه را از قدرت برکنار کردند و گروه پنجاهوسه نفر و دیگر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شدند، در سال ماه اکتبر ۱۹۴۱/ مهر ۱۳۲۰ حزب تودهٔ ایران تشکیل شد. پس از این بود که آموزشهای مارکس و لنین و دیگر آثار و نوشتههای جنبش انقلابی جهان به فارسی ترجمه و به طور گستردهای در ایران منتشر و پخش شد. غنای تأثیر نظری و اجتماعی حزب ما و پایگاه مردمی عظیم آن در دهههای ۱۹۴۱/۱۳۲۰ و ۱۹۵۱/۱۳۳۰ چنان بود که حتّی دشمنان و مخالفان حزب نیز به نفوذ بینظیر حزب در میان روشنفکران، و تأثیر بیهمتای آن در ارتقای خواستها و جنبش طبقهٔ کارگر و دیگر طبقات زحمتکش کشور اذعان داشتند. برخی از برجستهترین آثار مارکسیستی منتشر شدهٔ حزب عبارتند از: ترجمهٔ بسیاری از آثار کلیدی مارکس و انگلس (شامل ”سرمایه“، مترجم: رفیق ایرج اسکندری)؛ ترجمه بخش بزرگی از آثار کامل لنین (توسط رفیق محمد پورهرمزان، عضو کمیتهٔ مرکزی حزب، که در سال ۱۹۸۸/۱۳۶۷ به دست رژیم ولایی ایران اعدام شد)؛ دو کتاب مرجع در زمینهٔ ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی (نوشتهٔ رفیق هوشنگ ناظمی (امیر نیکآیین)، عضو کمیتهٔ مرکزی حزب، که در سال ۱۹۸۸/۱۳۶۷ به دست رژیم ولایی ایران اعدام شد)؛ آثار مهمی در زمینههای اقتصاد سیاسی و امپریالیسم (توسط رفقا فرجالله میزانی و اخگر، اعضای کمیتهٔ مرکزی و هیئت سیاسی حزب، که در سال ۱۹۸۸/۱۳۶۷ به دست رژیم ولایی ایران اعدام شدند)؛ آثار مهمی در زمینههای ایدئولوژی و تئوری مارکسیسم، زبانشناسی، و تاریخ توسط رفیق احسان طبری (یکی از پیشگامان برجستهٔ اندیشهٔ معاصر در کشور ما، که در سال ۱۹۸۳/۱۳۶۲ توسط رژیم ولایی ایران دستگیر و شکنجه شد و مدّت کوتاهی پس از رهایی از زندان، در سال ۱۳۶۸ درگذشت).
تأثیر مارکسیسم در شکلگیری و رشد جنبشهای رهاییبخش ملّی
پس از پیروزی انقلاب بلشویکی در سال ۱۹۱۷ زیر رهبری لنین و حزب بلشویک، و چالشی که جمهوری شوروی جوان در برابر نظم جهانی آن روز پدید آورد، جنبشهای رهاییبخش ملّی از میان جنبشهای مقاومت کارگران در مستعمرههای کهن ظهور یافتند و رشد کردند که به طور کلی از ایدئولوژی چپ مترقی و مارکسیستی و رهبری کمینترن و لنین الهام میگرفتند. موج این جنبشها سراسر ”جهان سوّم“ را فراگرفت. در زمانی که نازیسم و فاشیسم شکست خورد و جنگ جهانی دوّم در سال ۱۹۴۵/۱۳۲۴ پایان یافت، جنبش رهاییبخش ملّی به جنبشی جهانی برضد قدرتهای امپریالیستی و در راه استقلال و تعیین سرنوشت ملّی کشورها تبدیل شده بود. نظم استعماریِ کهنِ دنیا در حال فروپاشی بود: از ایران در دهههای ۱۹۴۱/۱۳۲۰ و ۱۹۵۱/۱۳۳۰ گرفته، که در آن جنبش مردمی برضد استبداد سلسلهٔ پهلوی و با خواست کنترل منابع طبیعی- مثل نفت- برضد امپریالیسم بریتانیا و آمریکا در جریان بود، تا جنبشهای استقلالطلبی در خاورمیانه، هند، آفریقا، و آمریکا لاتین.
فروپاشی امپراتوری بریتانیا در هند در سال ۱۹۴۸، پیروزی نهایی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹، پیروزی کمونیستهای مبارز راه آزادی ویتنام بر استعماگران فرانسوی در دین بین فو در سال ۱۹۵۶، پیروزی انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹، پیروزی انقلاب الجزایر در سال ۱۹۶۲، و جنبشهای ضداستعماری در کنگو، آنگولا، و دیگر کشورهای آفریقا، همگی مبارزاتی ضدامپریالیستی بودند که الهامبخشِ نهفقط ملّتهای مستعمرههای پیشین، بلکه جنبشهای ترقیخواه در سراسر جهان بودند، از جمله جنبش حقوق مدنی در آمریکا ۸ (۱۹۵۴ و ۱۹۶۴) و جنبش ضدآپارتاید که در سال ۱۹۵۹ در آفریقای جنوبی آغاز شد.
ادّعایی غیرواقعبینانه نخواهد بود اگر بگوییم که همهٔ این جنبشهای رهاییبخش و ضداستعماری از اندیشههای مترقی ضدسرمایهداری الهام گرفته بوند که در مرکز آنها، بهروشنی میتوان آموزش مارکس و به چالش کشیدن بنیادی نظم جهانی سرمایهداری توسط او را دید.
موضوعیّت و اهمیت مارکسیسم در دوران ما
در دههٔ ۱۹۹۰، بهویژه پس از فروریزی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی، شاهد کارزار تبلیغاتی جنونآمیز و هماهنگشدهای توسط سرمایهٔ انحصاری جهانی و دستگاه رسانهیی آن بودیم که مرگ مارکسیسم و ”پایان تاریخ“ ۹ را اعلام کردند.
دوران پس از فروریزی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی یکی از دشوارترین دورانی بود که طبقهٔ کارگر و جنبش کمونیستی در تاریخ کوتاهش گذراند. بنیادهای آموزش مارکس، شامل وجود جامعهٔ طبقاتی و مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و متحدانش با استثمار، مردود شمرده میشد. دستاوردهای انقلاب بلشویکی زیر رهبری لنین، و الگوی سوسیالیستی اجرا شده در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی (شامل آموزش رایگان، مراقبتهای پزشکی رایگان، آزادی زنان، مسکن برای همه، و…) ولو با همهٔ کمبودهایی که داشت، کاملاً انکار میشد و اندیشهٔ بنیادی ”نظم جهانی متفاوت“، نظم سوسیالیستی فارغ از استثمار انسان از انسان، مورد تردید واقع میشد.
امپریالیسم آمریکا و متحدان غربی آن برقراری ”نظم نوین جهانی“ را اعلام کردند. حزبهای سوسیال دموکرات در اروپا احساس پیروزی میکردند و نظریهٔ ”راه سوّم“ ۱۰ را به عنوان ”جایگزین“ مطرح میکردند. جنبش کمونیستی و طبقهٔ کارگر دچار تفرقههای متعدد شد، و سرمایهٔ انحصاری طرح بازتعریف نظم جهانی را آغاز کرد تا دستاوردهای چندین ده سالهٔ مبارزهٔ طبقهٔ کارگر را بازپس بگیرد. حقوق بنیادی کارگران در زمینهٔ تشکل، اشتغال، آموزش، مراقبتهای پزشکی و مسکن، همگی مورد یورش قرار گرفت و در برخی موارد بهکل بازپس گرفته و از میان برده شد.
نشانهٔ ”نظم نوین جهانی“ چرخش سریع امپریالیسم به سیاست ”کشتی توپدار“ و تلاش انحصارها در راه تحکیم و تقویت مواضعشان در نظم اقتصادی جهانی بود. نگاهی به سه دههٔ گذشته، دنیایی را نشان میدهد که بر اثر جنگهای گوناگون، مناقشههای داخلی، بحرانهای پیدرپی سرمایهداری و نابودی زندگی صدها میلیون مردم، و فقر بیش از پیش ۱۱ از یک طرف و ثروت عظیم و بیسابقه در طرف دیگر، از هم گسیخته شده است.
سازمان بریتانیایی آکسفَم در گزارشی که مصادف با آغاز همایش اقتصادی جهان در داووس، سوئیس، در سال ۲۰۱۷ منتشر کرد، اعلام کرد که اینکه مشتی افراد ثروتمند، و در پیشاپیش همهٔ آنها بیل گِیتس (بنیادگذار مایکروسافت)، ثروتی در حد ۴۲۶ میلیارد دلار دارند که برابر با دارایی ۳٫۶ میلیارد جمعیت دنیاست، ”فراتر از عجیب و مسخره“ است.
اکنون سه دهه از زمانی که جورج بوش پدر برقراری ”نظم نوین جهانی“ را در سال ۱۹۹۰ اعلام کرد گذشته و این نظم از هم پاشیده است. سرمایهداری انحصاری هنوز از سقوط و بحران اقتصادی ۲۰۰۸ کمر راست نکرده است، و همانطور که رسانههای غربی اعلام کردند و اخطار دادند، شبح مارکس، مارکسیسم، و لنینیسم دوباره نظم سرمایهداری جهانی را فراگرفته است.
باسکار سونکارا در مقالهای با عنوان ”چرا اندیشههای کارل مارکس در قرن بیستم و یکم بیش از پیش موضوعیت دارند“ ۱۲ که در نشریهٔ انگلیسی گاردین منتشر شد، نوشت: ”در بحران اقتصادی [سرمایهداری] مارکسیسم رواج تازهای یافته است. ولی همانطور که مارکس گفت، آنچه مهم است، نهفقط تفسیر جهان، بلکه تغییر آن است.“
در مقالهٔ دیگری در نشریهٔ نیویورکر به قلم لوئیس مِناند با عنوان ”کارل مارکس، دیروز و امروز“ و با عنوان فرعی ”اندیشههای این فیلسوف قرن نوزدهم میتواند به ما در درک نابرابری اقتصادی و سیاسی زمان ما کمک کند“، ۱۳ نویسنده مینویسد: به قول [توماس] پیکتی ”میزان بسیار بالای ثروت خصوصیای که در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ در کشورهای ثروتمند اروپا و در ژاپن جمع شده است، مستقیماً نشاندهندهٔ منطق مارکسی است. مارکس درست میگفت که در اقتصادهای مدرنی که به حال خود گذاشته شدهاند هیچ چیزی اساساً عدالتطلبانه نیست…گرایش این نظام به افزایش نابرابری قطعاً در قرنی که خود مارکس زندگی میکرد، درست بود. در آغاز قرن بیستم (۱۹۰۰)، کل داراییِ یک درصد بالایی ثروتمندان در فرانسه و بریتانیا، بیشتر از پنجاه درصد ثروت آن دو ملّت بود؛ ده درصد بالایی ثروتمندان، مالکِ ۹۰ درصد ثروت این دو کشور بودند. امروزه ما داریم به همان سطح [از نابرابری] میرسیم. در آمریکا، به اظهار فدرال رزرو [نهاد بانکی خصوصی در آمریکا، شبیه به بانک مرکزی] ده درصد بالایی جمعیت مالک هفتاد و دو درصد ثروت کشور است، و پنجاه درصد پایین، فقط مالک دو درصد ثروت است.“
نمونهٔ دیگر، مقالهای بود با عنوان ”دویستمین سالگرد تولد کارل مارکس: با نزدیک شدن سرمایهداری به نقطهٔ عطف، سرانجام دنیا آماده برای مارکسیسم است“ که در روزنامهٔ بریتانیایی ایندیپندنت منتشر شد. نویسندهٔ این مقاله مینویسد: ”در سال ۲۰۱۵، واژهای که بیشتر از همه در لغتنامهٔ آنلاین مریام وبستر جستوجو شد، سوسیالیسم بود. برای نسل جوانی که متحمل نابرابریهای سرمایهداری شده است، واژهٔ سوسیالیسم بار تاریخی منفی ندارد. یکی از پژوهشهای دانشگاه هاروارد نشان داد که اکثریت متولدین قرن بیست و یکم سرمایهداری را مردود میشمارند و یکسوّم از آنها موافق سوسیالیسماند. این پدیدهای است که میشود آن را انتقام مارکس خواند؛ تجدید حیات و اعتبار یکی از فیلسوفان تاریخی جهان.“ ۱۴
میراث انقلابی غنی مارکس، ۲۰۰ سال پس از تولدش، امروزه همچنان مطرح است و موضوعیت دارد، نه به خاطر اینکه جنبش کمونیستی و طبقهٔ کارگر کورکورانه حکمهایی جزمی را دنبال میکند، بلکه به این دلیل که نظام اجتماعی-اقتصادیای که مارکس آن را به چالش کشید، و مهمتر اینکه خواهان تغییرش بود، هنوز امروز اینجا با ماست. آثار مارکس در نقد شالودههای نظام سرمایهداری، سرشت ذاتی آز، نابرابری، و نظام طبقاتیِ سرمایهداری، که در آن اقلیتی مطلق مالک و کنترلکنندهٔ وسایل تولید است و دیکتاتوری اقتصادیاش را به سود اقلیت ”داراها“ علیه ”ندارها“ اعمال میکند، امروزه نیز مثل همان زمان که او ”سرمایه“ را نوشت، همچنان صادق است. درست است که سرمایهداری تغییرهای عمدهای کرده است. انقلاب اطلاعات چالشها و نیز فرصتهای تازهای به وجود آورده است، و شیوههای تولید دچار تغییرهای فناورانهٔ چشمگیری شدهاند، و به همین دلیل، و در پرتو چالشهای تازهای که پیش آمده است، مبارزهٔ طبقهٔ کارگر نیز نیاز به آگاهیهای تازه و انطباق خود با وضعیت تازه دارد. امّا شالودههای جامعهٔ طبقاتی و بنابراین نیاز به مبارزهٔ طبقاتی به منظور ایجاد دنیایی متفاوت، نظم جهانی سوسیالیستی، همچنان به قوّت خود باقی است.
هدف بنیادی سوسیالیسم از دید مارکس و انگلس، تحقق آزادی انسان و خودمختاری فردی بود. بهویژه، رهایی از احساس بیگانگیای که به شکل مناسبات اجتماعی، و نیز کمبودهای مادّی، بهاجبار به افراد تحمیل شده، که در آن شخص صرفاً برای زنده ماندن مجبور است که وارد فعالیتهایی معیّن بشود. هدف سوسیالیسم، تأمین شرایطی است که در آن افراد آزادند که علایق و دلبستگیها و آمال واقعی خود را مطرح کنند و آزادانه آفرینشگری کنند، بدون اینکه کنترل اجتماعی در شکلهای گوناگون- که افراد را وادار میکند شخص برای طبقهای از مالکان کار کند که محصول اضافی را مالِ خودش میکند- مانع آنها باشد. برخلاف پیشبینیهای سادهلوحانهٔ دههٔ ۱۹۹۰ در مورد مرگ مارکسیسم،مبارزه برای ایجاد دنیایی بهتر و نظم اجتماعی-اقتصادیای متفاوت، هنوز کاملاً زنده است. نوع بشر را نمیتوان محکوم به زندگی در نظامی طبقاتی و ناعادلانه کرد که مسئول فقر مفرط، دو جنگ جهانی و شمار زیادی جنگها و مناقشههای محلی دیگر، آسیب دیدنِ بیسابقهٔ محیطزیست، و ته کشیدن منابع طبیعی جامعهٔ بشری بوده است. روشن است که آینده نه از آنِ سرمایهداری، بلکه همانطور که مارکس پیشبینی میکرد، از آنِ نظم جهانی نوینی خواهد بود که ما آنرا سوسیالیسم مینامیم.
فهرست منابع
۱. نقل از نامهٔ انگلس به ف.ا. سِرج، ۲۹ نوامبر ۱۸۸۶
۲. و.ا. لنین، ”سه جزء و سه منبع مارکسیسم“، مجموعه آثار لنین، انتشارات پروگرس، ۱۹۷۷، جلد ۱۹، صفحات ۲۱ تا ۲۸
۳. کارل یوهان کائوتسکی، فیلسوف، روزنامهنگار، و نظریهپرداز مارکسیستِ چک-اتریشی. پس از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه در سال ۱۹۱۷، کائوتسکی منتقد صریح انقلاب و ماهیت اتحاد شوروی شد. لنین ”انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد“ را در اکتبر و نوامبر ۱۹۱۸ نوشت و در آن، از انقلاب بلشویکی در مقابل انتقادهایی که کارل کائوتسکی علیه بلشویکها میکرد، دفاع کرد.
۴. ادوارد برنشتاین، سیاستمدار و نظریهپرداز سوسیال-دموکرات آلمانی عضو حزب سوسیال-دموکرات آلمان (SPD).
۵. پل لافارگ، روزنامهنگار انقلابی، منتقد ادبی، و نویسندهٔ سیاسی فرانسوی. او با دوّمین دختر کارل مارکس به نام لورا ازدواج کرده بود و داماد مارکس بود.
۶. مجموعهٔ نامهنگاریهای مارکس و انگلس، ۱۸۹۰، نامهٔ انگلس به سی. اشمیت در برلین، لندن، ۵ اوت ۱۸۹۰
۷. حیدر عمواوغلی یکی از سخنرانان ”نخستین کنگرهٔ ملّتهای شرق“ بود که کمیتهٔ مرکزی ”کمینترن“ (انترناسیونال کمونیستی) از ۱ تا ۱۰ سپتامبر ۱۹۲۰ در باکو برگزار کرد. او در این کنگره به عضویت شورای اجرایی و تبلیغات انتخاب شد که ۴۸ عضو داشت.
۸. اذیت و آزار و پیگرد کمونیستها در آمریکا به ”ارعاب سرخِ دوّم“ معروف شد. این جریان، که همراه با سرکوب سیاسی شدید و کارزار دامن زدن به ترس از نفوذ کمونیستها در نهادهای آمریکایی بود، زیر رهبری سناتور جوزف مککارتی از اواخر دههٔ ۱۹۴۰ آغاز شد و در سراسر دههٔ ۱۹۵۰ ادامه یافت. این جریان نمونهٔ جالبی بود از ترس زیادی که سرمایهداری از گسترش نفوذ مارکسیسم-لنینیسم داشت.
۹. فرانسیس فوکویاما در سال ۱۹۸۹ در مقالهاش با عنوان ”پایان تاریخ؟“ که در نشریهٔ آمریکایی ”نشنال اینترِست“ منتشر شد، و سپس در کتابش با عنوان ”پایان تاریخ و آخرین انسان“، مدّعی شد که ”آنچه ما شاهد آنیم فقط پایان جنگ سرد یا گذار از دورهٔ معیّنی از تاریخ پس از جنگ نیست، بلکه پایان تاریخ است: یعنی، نقطهٔ پایانِ تحوّل ایدئولوژیکی نوع بشر و جهانگیر شدن دموکراسی لیبرال غربی به مثابه آخرین شکل دولتمداری بشر است.“
۱۰. نظریهٔ راه سوّم که توسط پروفسور آنتونی گیدنز، جامعهشناس و مدیر سابق دانشکدهٔ اقتصاد لندن، تدوین و توسط ”حزب کارگر نو“ تونی بلر در بریتانیا اقتباس شده بود، میگوید که تقسیمبندیهای قدیمی طبقاتیِ چپ و راست اکنون دیگر زائد است. استدلال پروفسور گیدنز این بود که دولتهای اصلاحطلب (رفورمیست) در برابر قدرتهای مالی جهان دیگر نمیتوانند متکی به برنامههای سنّتی دولتی باشند. در عوض، حزبهای سیاسی با در پیش گرفتن کارزار میانه، ضمن حفظ تعهد به اقدامهای ریشهیی (رادیکال)، حمایت گستردهای جلب کنند.
۱۱. با معیار ۱٫۲۵ دلار در روز به عنوان مرز فقر، در سال ۲۰۱۲ برآورد شد که ۱ میلیارد و ۲۰۰هزار نفر در جهان در فقر زندگی میکردند. با توجه به الگوی اقتصادی کنونی که مبتنی بر تولید ناخالص ملّی است، صد سال طول خواهد کشید تا فقیرترین جمعیت جهان را بتوان به مرز فقر ۱٫۲۵ دلار در روز بالا کشید. بر اساس برآورد یونیسف، نیمی از کودکان جهان (یا در حدود ۱ میلیارد و ۱۰۰هزار کودک) در فقر زندگی میکنند. (منبع: گزارش یونیسف با عنوان ”وضعیت کودکان جهان-۲۰۱۶“، https://www.unicef.org/publications/files/UNICEF_SOWC_2016.pdf)
۱۲. باسکار سونکارا، ”چرا اندیشه های کارل مارکس در قرن بیست و یکم بیش از پیش موضوعیت دارند“، روزنامۀ گاردین، ۲۵ ژانویه ۲۰۱۳