مادرم ایرانی است، من کجایی‌ام؟

نگاه به درد بی‌شناسنامه بودن از چند منظر 
مادرم ایرانی است، من کجایی‌ام؟ 
ترانه بنی یعقوب، ریحانه قبادی، سیمین کاظمی

• موضوع اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان غیرایرانی، تبدیل به موضوعی شده که سال‌هاست درباره‌اش بحث و گفت‌وگو می‌شود. ترانه بنی‌یعقوب در گزارش خود به همین معضل پرداخته است، ریحانه قبادی در نقد این گزارش به غفلت و نادیده گرفتن موضوع کودک همسری اشاره می کند و سیمین کاظمی در باره ی تداخل دو مشکل زنان: یکی پدیده کودک-همسری و دیگری عدم انتقال تابعیت کشور ایران از طریق مادر به فرزند و ضرورت توجه به راهکار قانونی نوشته است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۲۵ فروردين ۱٣۹٨ –  ۱۴ آوريل ۲۰۱۹

 

                                              مادرم ایرانی است، من کجایی‌ام؟

                                                             ترانه بنی‌یعقوب

«می‌فهمی درد ما چیست؟ نمی‌فهمی. درد ما را کسی درک نمی‌کند. خیلی‌ها نمی‌دانند ما چه می‌گوییم چون هیچ وقت جای ما نبوده‌اند. درد ما درد بی‌شناسنامه بودن است.» زهرا زن ایرانی که 15 سال پیش با یک مرد افغانستانی ازدواج کرده، اینها را می‌گوید و از درد بی‌شناسنامه بودن بچه‌هایش می‌نالد.
موضوع اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان غیرایرانی، تبدیل به موضوعی پیچیده شده که سال‌هاست درباره‌اش بحث و گفت‌وگو می‌شود. قوانین مدنی ایران انتقال تابعیت از خون پدر را به ‌صورت ذاتی پذیرفته‌ است، اما به زن ایرانی این حق را نداده‌ است. بنابراین فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان غیرایرانی تنها بعد از سن 18 سالگی می‌توانند تقاضای تابعیت کنند.
فعالان اجتماعی می‌گویند: تصویب لایحه پیشنهادی دولت برای اصلاح تعیین تکلیف تابعیت فرزندان مادران ایرانی گام رو به جلویی است. لایحه‌ای که طبق آن فرزندان زیر 18 سال هم به درخواست مادرشان می‌توانند شناسنامه بگیرند و بالای 18 ساله‌ها هم خودشان می‌توانند درخواست کنند. آنها امیدوارند این لایحه در صحن علنی مجلس تصویب و در شورای نگهبان نیز تأیید شود. این لایحه اردیبهشت ماه امسال بررسی خواهد شد.
زهرا سرش پایین است و زیر لب حرف می‌زند: «دخترم باید 18 ساله شود تا بتواند شناسنامه بگیرد اما الان تازه کلاس سوم است. کو تا 18 سالگی؟ اگر قانون اصلاح شود، خودم می‌توانم برایش درخواست شناسنامه بدهم.» مریم خودت بگو چه اتفاق‌هایی برایت افتاده؟
مریم دختر زهرا برایم از خاطرات تلخی می‌گوید که به قول خودش ما چندان درکی از آن نداریم: «همه‌ بچه‌های کلاس ایرانی‌اند. قرار بود اردو برویم. معلم‌مان خواست شناسنامه‌هایمان را بیاوریم اما من شناسنامه نداشتم. همه شناسنامه‌ها را گذاشتند روی میز. من خجالت می‌کشیدم بگویم شناسنامه ندارم، از کلاس بیرون رفتم و توی حیاط ماندم تا معلمم یادش برود.» زهرا حرف های دخترش را ادامه می‌دهد: «آنقدر توی حیاط ماند تا همه یادشان برود. هوا سرد بود و بعدش سرمای بدی خورد. سرماخوردگی برایش مهم نبود می‌گفت اینکه با همه فرق داشته، خیلی آزارش داده….»
14 سال از ازدواج هدیه با یک مرد افغان می‌گذرد، اما هنوز خیلی‌ها قبولش نکرده‌اند. دو اتاق تو در توی کوچک در جنوب شهر تهران دارند، سه بچه بدون شناسنامه، تحصیلات ناتمام، بدون دفترچه بیمه درمانی و… بچه ها خودشان را ایرانی می‌دانند اما انگار هیچ‌ کس حاضر نیست این واقعیت را بپذیرد. دخترها 10 و 11 ساله‌اند و پسرش 8 ساله و تنها مدرک هویت‌شان گذرنامه‌ای است که از سفارت افغانستان گرفته‌اند.
به هدیه گفته‌اند بچه‌ها که 18 ساله شدند می‌توانید برایشان شناسنامه بگیرید اما همسایه‌اش نتوانست این کار را بکند. بچه‌های ام کلثوم که 18 ساله شدند از بیمارستان و کلانتری نامه گرفتند اما بازهم نتوانستند شناسنامه بگیرند. این غصه انگار تمامی ندارد: «می‌گویند قانونش هست اما اجرا نمی‌کنند. خیلی چیزها می‌گویند قانون شده اما اجرا نمی‌شود. شوهرم حساب بانکی ندارد. همه چیز، یعنی همه کارهایی که نیاز به شناسنامه و کارت ملی دارد به عهده من است. بچه‌ها همه با پاسپورت رفتند مدرسه. هزار جا رفتم؛ می‌گویم مگر من مادرشان نیستم؟ مگر من ایرانی نیستم؟ یعنی بچه‌های من هیچ حقی ندارند؟»
طیبه سیاوشی، نماینده‌ مجلس شورای اسلامی و عضو فراکسیون زنان مجلس در این باره می‌گوید: «جمعیت کودکان بی‌شناسنامه‌ای که از مادر ایرانی و پدر غیرایرانی متولد شده‌اند، حدود 500 هزار نفر تخمین زده می‌شود. البته برخی از مسئولان آمار بالاتر و در مواردی کمتر دراین باره ارائه کرده‌اند. به هر حال آمار خیلی دقیقی از این کودکان در دست نیست. برهمین اساس رسیدگی به این موضوع نیازمند لایحه‌ای از طرف دولت بود و خوشبختانه این لایحه مطرح شد. موضوع تابعیت در ایران و چند کشور دیگر با محدودیت‌هایی همراه است. اینکه تابعیت فقط از طریق پدر به کودک منتقل می‌شود و شرایط دیگر تابعیتی وجود ندارد. ولی خوشبختانه با این لایحه این مشکل حل می‌شود و در واقع با اعلام مادر قبل از 18 سالگی هم، فرزند می‌تواند دارای شناسنامه شود. این امر خیلی مهمی است چراکه بعد از 18 سال هم با اعلام خود آن فرزندان و با فرآیندهای پیچیده‌ مدارک هویتی به آنها تعلق می‌گرفت اما با تصویت این لایحه این مشکلات حل می‌شود.»
او ادامه می‌دهد: «مصائب و مشکلات این قشر از افراد و خانواده‌ها واقعاً دردآور است. مثلاً چند وقت پیش موردی را به من اطلاع دادند که مادر خانواده حتی پس از مرگ فرزندش به خاطر نداشتن هیچ مدرک هویتی نمی‌توانسته بچه‌اش را دفن کند و با مشکلات پیچیده‌ای مواجه شده. لایحه‌ فعلی نتیجه زحمات بسیاری از کارشناسان و متخصصانی است که در بدنه دولت سال‌ها زحمت کشیده‌اند و امیدوارم مجلس هم در این زمینه بتواند بخوبی عمل کند و با تصویب این لایحه مشکلات و معضلات بی‌شناسنامه‌ها در کشور تا حد زیادی حل شود.»
به گفته این نماینده مجلس، نداشتن مدارک هویتی موجب شده مشکلات و آسیب‌های زنجیرواری به وجود بیاید. کلاف سردرگمی از مشکلات امنیتی و اجتماعی که از دل هم بیرون می‌آیند. اما معمولاً در اعلام مشکلات به معلول‌ها می پردازیم وعلت‌ها را نادیده می‌گیریم.
مادر علیرضا 31 ساله، ایرانی و پدرش اهل کشور افغانستان است. او می‌گوید: «مادرم چند تکه زمین به نام خودش داشت الان که فوت شده تمام زندگی مان بهم ریخته. من شناسنامه ندارم و نمی‌توانم مالک چیزی باشم. با اینکه 31 ساله شده‌ام و ۵ سال اقامت قانونی هم دارم. پدر و مادرم سند ازدواج هم داشتند و تمام مدارک قانونی تکمیل است. مشکل اینجاست که من گواهی تولد ندارم. استشهاد محلی جمع کردیم که روحانی مسجد محله‌مان هم تأییدش کرد اما مشکل بعدی این بود که سنم بالا رفته و…
اگر کسی مادرش ایرانی باشد پدرش خارجی، باید بین 18 تا 19 سالگی تقاضای تابعیت ایرانی کند و فقط یک سال برای این کار مهلت هست. من این را نمی‌دانستم و 20 سالگی تقاضا دادم. گفتند فقط یک سال مهلت داشته‌ای و بعد از آن دیگر هرگز به تو تابعیت ایرانی نمی‌دهیم. فکرش را بکنید به خاطر فرآیند طولانی اعطای تابعیت من سه دهه ازعمرم گذشته اما هنوز شناسنامه نگرفته‌ام.»
معصومه و شوهرش هم خیلی تلاش کرده‌اند برای امیرحسین پسر شش ساله‌شان شناسنامه بگیرند تا موقع مدرسه رفتن مشکلی نداشته باشد. معصومه می‌گوید: « فعلاً که نتوانسته‌ایم. من ایرانی‌ام، یعنی نباید ایرانی بودنم روی بچه‌ام تأثیری داشته باشد؟ خیلی‌ها می‌گویند برو افغانستان زندگی کن آنجا به بچه‌ات شناسنامه می‌دهند. اما نمی‌روم؛ جنگ و ناآرامی است. خواهر و مادرشوهرم هم اینجا هستند، کجا برویم؟ هرجا هم می‌روم و اعتراض می‌کنم، می‌گویند می‌خواستی شوهر افغان نگیری! اما حالا که ازدواج کرده‌ام نباید راهی برای حل این مشکل وجود داشته باشد؟»
پسر جوانی که دلش نمی‌خواهد نامی از او در این گزارش آورده شود از مادری ایرانی و پدری افغانستانی در یکی از شهرهای مازندران به دنیا آمده و از همان کودکی استعدادش در ورزش کشتی چشمگیر بوده: «بزرگ‌ترین مشکلم هویتم بود؛ نه ایرانی بودم، نه افغانستانی. مجبور شدم یک شناسنامه جعلی برای خودم درست کنم و مسابقه بدهم. بعد از اینکه هویتم برملا شد، تمام عناوین قهرمانی‌ام را پس گرفتند و بعد ‌از آن هیچ‌ وقت نتوانستم به کشتی برگردم. جرم من این بود که از مادری ایرانی و پدری افغانستانی به دنیا آمده‌ام.»
شاید هیچ کدام از ما درد بی‌شناسنامه بودن را حس نکرده باشیم اما از لابه لای کلمات و جملات زهرا، مریم و علیرضا و… می‌توانیم گوشه‌ای از سختی‌هایشان را بفهمیم. خیلی از آنها چشم‌شان به تصویب لایحه‌ای است که از این پس به آنها اجازه می‌دهد صاحب شناسنامه شوند؛ صاحب هویتی حقیقی به نام یک شهروند ایرانی.

***
                             یادداشتی برای برهم زدن خواب شیرین مدافعان مشتاق
                      لایحه‌ی اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از زنان ایرانی با مردان خارجی 

                                        ریحانه قبادی کارشناسی مددکاری اجتماعی

چهارشنبه، ۲۱ فروردین پیگیر اخبار تابعیت در فضای مجازی بودم که دیدم تعدادی از کانال های خبری ایران و تعدادی از کانال های مهاجران در تلگرام، متنی را از خانم ترانه بنی‌یعقوب، که در روزنامه ایران ( www.iran-newspaper.com به چاپ رسانده بودند منتشر کرده اند. گزارش خانم بنی‌یعقوب، در دفاع از لایحه‌ی اعطای تابعیت به فرزندان زنان ایرانی که با مردان خارجی ازدواج نموده‌اند، بود. این گزارش قصد داشت با بررسی چند تجربه‌ی زیسته محدود، ضرورت تصویب این لایحه را برای هزارمین بار و با همان ادبیات تراژیک تکراری به گوش ما برساند. در ابتدای نوشته نیز خانم بنی‌یعقوب، به مشتاقان تصویب این لایحه خبر دادند که لایحه در اردیبهشت ماه در صحن علنی مجلس بررسی خواهد شد.

البته این گزارش کام مدافعان سرسخت را شیرین کرد، اما برایم جالب است که کانال های تلگرامی مهاجران کشور همسایه، افغانستان، نیز در این شادی سهیم بودند و پوشش خبری جامعی در نسبت با این خبر داشتند.

وقتی روزنامه را خریدم پس از خواندن این گزارش، عنوان سایر مطالب را نگاه کردم، که ناگهان با نوشته های جالبی در آن مواجه شدم. پرونده‌ی روز چهارشنبه‌ی روزنامه ایران، درباره‌ی کودک‌همسری ( www.iran-newspaper.com بود و در همین راستا، با آقای رضا جعفری رییس آمار اورژانس اجتماعی کشور مصاحبه‌ای شده بود که بخشی از آن به شرح زیر بود: «_خبرنگار: براساس آمار ثبت احوال استان خراسان رضوی در صدر آمار کودک همسری قرار دارد، علت این موضوع چیست و این معظل بیشتر در چه استان هایی صورت میگیرد؟ _آقای جعفری: خراسان رضوی استان مهاجرپذیری است و تعداد زیادی از افاغنه در آن زندگی می‌کنند. یکی از مهم ترین خرده فرهنگ های اتباع خارجی، ازدواج در سنین پایین است و شاید دلیل افزایش آمار ازدواج این کودکان همین باشد. به همین خاطر آمار کودک همسری بالطبع در استانهای مهاجرپذیر بیشتر است…». از اینجا بود که ماجرا برایم جالبتر شد؛ اینکه دو مطلب در یک روزنامه و در یک روز نوشته شده، یکی از مطالب در خبرگزاری های کل کشور پخش می‌شود و اخبارش گوش فلک را کر می‌کند و یک مطلب دیگر مسکوت می ماند.

همانطور که خواندید، مرجع رسمی مرتبط با آسیب های اجتماعی کشور، یعنی اورژانس اجتماعی کشور، آمار بالای کودک‌همسری و ازدواج دختران ایرانی در مناطق مرزی، با مهاجران را به صراحت اعلام می‌کند؛ اما افرادی که تماما مدافع این لایحه هستند، همچنان می‌خواهند این موضوع را انکار کنند و بگویند که این ازدواج ها در شرایط معمول و متداول رخ داده است و حال در پی احقاق حقوق برابر برای زنان هستند.

معاونت وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی! کودک‌همسری در نقاط محروم مرزی نشانه‌ی بی کفایتی سیستم رفاهی ایست که تا کنون پیاده شده است و با تصویب این لایحه، باز هم نمی‌توانید از شر بی تعهدی های سیستم ناکارآمد خلاص بشوید. اگر در این سالها حقوق انسانی_شهروندی دختران نواحی مرزی را، بعنوان اقشار آسیب‌پذیر به رسمیت می‌شناختید و تامین می‌کردید، بسیاری از آنها محکوم به کودک‌همسر بودن نمی‌شدند و از حقوق آموزشی، اقتصادی، تحصیلی و اجتماعی، محروم نمی‌شدند. قربانی پروری و دادن تابعیت به فرزندان حاصل از این ازدواج ها، تنها سرپوش گذاشتن روی مطالبه گری هایی است که تاکنون رفع و رجوع نشده است.

ای کاش نمایندگان مجلس به جای دفاع بی چون و چرا از لایحه‌ی اعطای تابعیت، به آمارهایی توجه می‌کردند که مددکاران اجتماعی و کارشناسان آسیب های اجتماعی در حال ارایه آن هستند؛ در آن صورت صداها و داستان هایی به مراتب تراژیک‌تر از آنهایی که در روزنامه ایران منتشر شد، به گوششان می‌رسید؛ صدای زنانی که صدایی در این گونه نوشته های پرهیاهو ندارند.

حکایت آن قسمت از وزارت رفاه که دنبال تصویب این لایحه‌ است، با نمایندگان بی‌خبر ما، حکایت این داستان مولاناست: دزدی نیمه شب به سمت یکی از خانه ها رفته بود و قصد داشت تا در خانه را باز کند، مردی از کنار او می‌گذرد و از او می پرسد: این وقت شب آنجا چه میکند؟ و دزد به مرد پاسخ میدهد: دارم طبل می‌زنم، مرد می‌پرسد: این چه طبلی ست که صدا ندارد؟ و دزد در پاسخ می گوید: «فردا صدایش در می آید!»
باشد که مانند تمام تصمیم های بی تدبیرانه، صدای این طبل تو خالی هم درآید و رسوایی اش بماند برای کسانی که مدافعان بی‌خبر آن بوده اند.

***
                         تداخل دو مشکل زنان و ضرورت توجه به راهکارهای قانونی
                                                            سیمین کاظمی

تعدد مشکلات زنان و تفاوتهای طبقاتی، قومیتی، فرهنگی ایجاب می کند که طرح مطالبات با دقت و حساسیت بیشتری صورت گیرد، که هم رفع مشکل زنان را به همراه داشته باشد و هم پیامد منفی و مشکلات دیگر را به دنبال نیاورد. در مطلبی که لینک آن در زیر این یادداشت آمده است، به واقعیتی درباره تداخل دو مشکل مهم زنان اشاره شده است، که لازم است مورد توجه فعالان حقوق زنان قرار گیرد. 

این دو مشکل یکی پدیده کودک-همسری است که بیشتر گریبانگیر دختران است و دیگری عدم انتقال تابعیت کشور ایران از طریق مادر به فرزند است. این دو مشکل هر دو مورد توجه فعالان اجتماعی و فعالان حقوق زنان قرار گرفته اند. هر چند افزایش حداقل سن ازدواج در مجلس شورای اسلامی تاکنون راه به جایی نبرده است، اما ظاهراً لایحه اعطای تابعیت به فرزندان مادران ایرانی شانسی برای تصویب در مجلس یافته است و بعد از سالها بحث و گفتگو و پیگیری درباره این موضوع که از مصادیق تبعیض علیه زنان و محرومیت فرزندان آنها از حقوق اجتماعی است، امید می رود این مشکل حل شود. اما با تصویب این قانون بیم آن می رود پدیده کودک-همسری در برخی مناطق رواج بیشتری پیدا کند.

توضیح اینکه، در مناطق روستایی، حاشیه ای و دور از مرکز، و در میان طبقات فرودست اقتصادی، ازدواج کودکان شیوع بالاتری دارد، و از طرفی ازدواج اتباع خارجی با زنان ایرانی در این مناطق مرسوم است. حال با چنین وضعیتی، این احتمال و نگرانی قابل طرح است، که مردان غیرایرانی در شرایطی که مهاجران فاقد حقوق شهروندی هستند، با اعطای تابعیت به فرزندان، بیشتر از قبل به ازدواج با زنان ایرانی راغب شوند و چنین رغبتی در زمینه تمایل به ازدواج با دختربچه ها به عنوان یک مشخصه فرهنگی مهاجران، موجب افزایش ازدواج دختران در سنین پایین و پیامدهای آن شود. 

برای اینکه دختران زیر 18 سال در معرض سواستفاده قرار نگیرند، و تحت عنوان ازدواج، با شهروندان سایر کشورها معامله نشوند، لازم است، مطالبه برای اعطای تابعیت ایرانی به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با اتباع خارجی، با این قید مهم صورت گیرد که حداقل سن زنان در زمان ازدواج باید 18 سال باشد. در واقع پیش نیازِ قانون اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با اتباع خارجی، تصویب قانون افزایش حداقل سن ازدواج به 18 سال است. 

با رعایت چنین نکته ای است که می توان امیدوار بود، لایحه اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با اتباع خارجی، منجر به مشکلی جدید برای زنان و تشدید معضل کودک همسری نشود.

منبع: تلگرام تلگرام ریحانه قبادی و دکتر سیمین کاظمی




آیا نئولیبرالیسم در حال نابودی روسیه است؟

نویسندگان: پال گِرِیگ رابرتس و مایکل هادسن

احسان صالحی

• تا جایی که ما می‌توانیم بگوییم، انستیتوی اقتصاد آکادمی علوم روسیه چنان با اقتصاد نئولیبرالی شست و شوی مغزی شده‌ است که ذهن شان نسبت به سیاست‌های درست کار نمی کند. نبود رهبری اقتصادی هزینه‌های بسیار بیشتری نسبت به تجریم های واشنگتن بر اقتصاد روسیه تحمیل می کند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۲۵ فروردين ۱٣۹٨ –  ۱۴ آوريل ۲۰۱۹

 
رتبه مقبولیت پوتین بالا است، اما در خلال سال گذشته کاهش یافته است، که بیشتر به سیاست داخلی مربوط می شود. به نظر می‌رسد مردم سیاست اقتصادی اخیر کرملین را به مثابه ادامه سیاست‌های فاجعه باری می‌بینند که واشنگتن در دهه 1990 به روسیه تحمیل کرد، آن هنگام که روسیه تا خرخره زیر بار بدهی های خارحی رفت مادامی که جرگه سالان (الیگارش های) مورد حمایت غربی‌ها دارایی‌های دولتی را خصوصی و تاراج کردند، کسانی که اقتصاد این کشور را با فروش این دارایی‌ها فرو پاشیدند. 
به خاطر بازپرداخت وام های بخش های خصوصی روسیه به طلبکاران غربی، این کشور در حال تجربه برون ریزش (خروجی) سرمایه است. روسیه از اوایل دهه 1990 تا کنون سالانه بیش از 25 میلیارد دلار برون ریزش سرمایه را شاهد بوده است. برای افزایش بهره وری و استانداردهای زندگی شهروندان، این پول می‌توانست در خود روسیه سرمایه‌گذاری گردد. این برون ریزش روبل را زیر فشار گذاشته و پرداخت های سودسبب خروج پول‌ از کاربران روسی به بیرون کشور می شود. اگر به دلیل این برون ریزش ها نبود، ارزش روبل و دستمزدهای روس ها بالاتر از این می بود.
تحریم های ایالات متحده همه نوع انگیزه را به روس ها می‌دهد که وام های خارجی شان را پرداخت نکنند، با این حال، روس ها خارجی ها را قادر می‌سازند همچنان به استثمارشان ادامه دهند، چرا که اقتصاددانان نئولیبرال به آن‌ها گفتند که هیچ جایگزین دیگری وجود ندارد. 
مشکلات اقتصادی روسیه به سببِ (1) چپاول کشور در سال‌های زمامداری یلتسین، (2) تحمیل اقتصاد نئولیبرال از سوی آمریکایی ها و (3) مالی شدن [اقتصاد] در نتیجه خصوصی سازی ها است.
بازار سهام روسیه در میانه دهه 1990 آن هنگام که استخراج معدن، نفت و زیرساخت های زیرقیمت با کسری از ارزش شان به خارجی ها فروخته شد، عزیزدردانه غرب می‌شود، بنا بر این انتقال در‌آمد روسیه مثل جوی به خارج جاری می شود به جای اینکه در‌آمد را برای سرمایه‌گذاری در روسیه خرج کنند. در واقع، به روس ها گفته می‌شود که راه ثروتمند شدن کشورشان این است که به جرگه سالاران رانتخوار و کارگزاران آمریکایی و بریتانیایی اجازه دهند از طریق خصوصی سازی قلمرو عمومی روسیه صدها میلیاردها دلار کسب کنند.
واشنگتن از دولت هالو و زودباور یلتسین بهره برداری کرد تا بتواند در سر حد امکان به روسیه آسیب های سیاسی و اقتصادی وارد کند. این کشور تکه‌تکه شد. بخش‌های تاریخی روسیه مانند اکراین به کشورهای جداگانه ای تقسیم شدند. واشنگتن حتی پافشاری کرد که وقتی اتحاد شوروی تجزیه شد، اکراین، کریمه را در اختیار داشته باشد، که مدت درازی بخشی از روسیه و بندر آب‌های گرم این کشور بود.
ابرتورم ها پس اندازهای مردم را خشکاند. خصوصی سازی با سرمایه‌گذاری جدید همراه نبود. اقتصاد نه صنعتی، بلکه مالی شد. دولت روسیه عایدی های خصوصی سازی را به بانک های خصوصی ای ریخت که پول در آنجا ها بیشتر برای خصوصی کردن دارایی‌های روسیه استفاده شد. نظام بانکداری بنا بر این در خدمتِ نه تأمین بودجه سرمایه‌گذاری های جدید، بلکه تأمین منابع مالی واگذاری مالکیت قرار گرفت و این عایدی ها به خارج از کشور انتقال یافت. روسیه به مستعمره ای مالی بدل شد که در آن مقامات عالی رتبه ثروت خلق کنند.
امروز خصوصی سازی در خصوصی سازی بالفعلِ دارایی های عمومی مانند دریافت پول به خاطر استفاده از بزرگ‌های فدرال، ادامه دارد. از آن جایی که فعالین اقتصادی روسیه از سوی آمریکایی ها شست و شوی مغزی شده اند، این کشور فاقد رهبری اقتصادی است.
بیش از یک مناسبت اشاره کرده‌ایم که معنی ندارد روسیه برای تأمین مالی سرمایه‌گذاری ها خودش را با دریافت وام از خارج مقروض کند. به روس ها گول زدند که بانک مرکزی بدون پشتوانه دلار نمی‌تواند روبل چاپ کند. کارآیی این پند و اندرز این است که مانع می‌شود روس ها از بانک مرکزی خود استفاده کنند بودجه زیرساخت های عمومی و پروژه های سرمایه‌گذاری خصوصی را از طریق چاپ روبل تأمین کنند. به عبارت دیگر، روسیه ممکن است از یک بانک مرکزی هم برخوردار نباشد.
ظاهراً، اقتصاددانان روسی درک نمی‌کنند که روسیه پول‌های حارجی قرض گرفته شده را در داخل روسیه خرج نمی کند. اگر روسیه یک وام خارجی دریافت کند، آن پول وارد ذخایر بانک مرکزی می شود. بانک مرکزی سپس روبلی چاپ می‌کند که برابر است با آنچه که در آن پروژه خرج می‌شود و هزینه آن پروژه به واسطه سود بیهوده ای که به وام دهنده خارجی پرداخت می گردد، بالا می رود..
تا جایی که ما می‌توانیم بگوییم، انیسیتوی اقتصاد از آکادمی غلوم روسیه چنان با اقتصاد نئولیبرالی شست و شوی مغزی شده‌ است که ذهن شان نسبت به سیاست‌های درست کار نمی کند. نبود رهبری اقتصادی هزینه‌های بسیار بیشتری نسبت به تجریم های واشنگتن بر اقتصاد روسیه تحمیل می کند.
رهبری خردمند به همراه بسیاری در آن طبقه روشنفکر که هوادار هم آمیزی با غرب هستند تا با شرق، از قدرت لازم برخوردار نیست. از پتر اول تا کاترین کبیر، هدف این بوده است که روسیه بخشی از غرب باشد، و هم آمیزگرایان آتلانتیسیت روسی نمی‌توانند از این هدف رها شوند. این هدف دیگر قابل فهم نیست یا با عقل جور در نمی آید. این نه تنها دلالت بر دست نشاندگی روسیه دارد، بلکه اروپا هم، دیگر هسته قدرت نیست. شرق در حال ظهور است و چین مرکز آن است و خواهد بود مگر اینکه چینی‌ها با تقلیدِ از سیاست نئولیبرالی غرب – مالی کردن اقتصاد – خود را نابود کنند
اگرچه پوتین رهبر است و از احساس هدفمندی روسی برخوردار است، بسیاری از مسئولان از ادارات خود نه در خدمت به روسیه بلکه در خدمت به ثروت‌ خودشان، که بسیاری از آن در خارج کشور نگهداری می شود، بهره برداری می کنند. به نظر می‌آید فساد و اختلاس هدف بسیاری از کادرهای اداری باشد. رسوایی و بدنامی ها به وفور میان اعضای دولت به چشم می‌خورد و بازتاب بدی بر پوتین و مدودف دارند.
زمانی که دولت روسیه هوش و اراده اش را برای الحاق مجدد کریمه به روسیه از خود نشان داد، محبوبیتش در اوج بود. اما درخواست های جمهوری های لوهانسک و دونسک را برای الحاق مجدد به روسیه رد کرد، با این امید که امیدوار بود بتواند اطمینان دوباره ای به واشنگتن و اروپا بدهد. ملی گرایان روسی، اکثریت جمعیت این کشور، این عمل را به نشانه کرنش در برابر غرب دیدند. همچنین، این تصمیم دولت روسیه به تجاوز نظامی جاری اکراین به جهوری های جدایی طلب و به مسلح کردن اکراین از سوی غرب منتهی شد. به جای عمل قاطعانه، دولت روسیه تداوم کشمکشی را شدنی کرد که واشنگنتن می‌تواند از آن بهره برداری کند. مردم روسیه این را می دانند حتی اگر دولت نداند.
با نشان ندادن اقتدار، دولت روسیه به نظام جان جانی جرگه سالارانی دلگرمی داد که خواهان دولتی هستند که آن‌ها بتوانند از آن برای منافع محدودشان استفاده کنند. منافع آن‌ها دربر گیرنده مشارکت در نظام غارتگرایانه غرب، مشهور به ”جهان گرایی» است. این نخبگان وابسته به غرب مخالف یک دولت روسی قدرتمندند که خودش بتواند در این عرصه جهانی مدعی باشد و سیاست جایگزینی را برای سیاست چپاولگرایانه غرب ارایه کند. تأثیر این گروهِ دارای منافع محدود بر سیاست دولت نشان می‌دهد که دولت روسیه سازش یا از مرام خود عدول کرده است.
با هدایت جهت گیری اقتصاد روسیه به سمت شرق، پوتین تلاش می کند از چنگ غرب رها شود. تحریم های آمریکا به این تلاش او کمک می کند. اما روسیه به قدر کافی در نظام غربی فرو رفته است که به تحریم ها آسیب‌پذیر باشد و فقط به کندی دارد تقلاکنان خودش را [از این چنگ غربی ها] بیرون می کشد.
مفسران در باره ابعاد گوناگون مشکلات روسیه و تبدیل آن به قدرتی با یک پا در هم غرب و هم شرق بحث کرده‌اند. آنچه که ناشناخته است این می‌باشد که سیاست اقتصادی روسیه در تنگنا – در‌واقع فلج – است. در نتیجه، روسیه نزار و ضعیف می‌شود هم با سیاست اقتصادی ای که خصوصی سازی و مالکیت خارجی را تشویق می‌کند و نیز با مالی کردن رهن های اقتصادی، یعنی، مالی کردن منابع درآمدی که ناشی از سرمایه‌گذاری بارآور نیست، بلکه نتیجه عواملی مانند موقعیت مکانی و بالا رفتن ارزش آن است که مدیون توسعه عمومی زیرساختارهایی مانند جاده است که مقابل زمین یا ساختمانی ساخته می شود. در یک اقتصاد مالی شده، از اعتبارات مالی برای انتقال و واگذاری مالکیت املاک استفاده می شود به جای اینکه کارخانه و تجهیزات و ساخت زیرساحتارهای اقتصادی جدید تأمین مالی شوند.
دولت و بانک مرکزی روسیه بینایی خود را نسبت به این حقیقت از دست داده‌اند که پروژه های زیرساختاری روسیه و سرمایه‌گذاری خصوصی متکی به قرض دلار از خارج یا کسب دلار با فروش اموال روسیه به بیگانگان نیستند. پولی که وارد پروژه های تولیدیِ افزایش دهنده برون دهی می شوند تورم زا نیستند. در کل می‌توان گفت، این پروژه ها هزینه‌ها را کاهش می دهند.
روسیه برای اینکه موفق شود، نیازمند بازآموزی اقتصاد و یک دولتی است که جاپایش را در ملی گرایی روسی بیابد و با واکنش‌های قاطعانه تر جلوی تحریکات غربی‌ها را بگیرد.
نگاه ما این است که جهان غرب، در حقیقت تمام حیات، سود می برد از یک روسیه ای آن‌قدر قدرتمند که نتوان به آن حمله یا آن را تحریک کرد، چرا که این تنها راهی است که می‌توانیم از ستیزه جویی غرب بکاهیم که دارد به جنگی هسته ای منتهی می شود.
[1]
مایکل هادسن اقتصاددان آمریکایی ، استاد اقتصاد دانشگاه میسوری در شهر کانزاس و محقق انیسیتوی اقتصاد لِوِی در کالج بارد، تحلیلگر سابق وال استریت، مشاور، مفسر و روزنامه‌نگار سیاسی است.

منبع: Information Clearing House
عنوان اصلی: ?Is Neoliberalism Killing Russia




سیل و جدال صف بندی های طبقاتی!

رحمان گلچهره 

• جنبش نیروی کارمزدی و توده مردم، در غیاب «خواب زدگی اختیاری» و «غافلگیری ساختاری» دولت و همه نهادهای متناظر قدرت، به درستی ابتکار عمل نجات جان و زندگی به سیل داده شده گان را در ابتدای فاجعه از متولیان این نظم سرمایه به دست گرفتند. و این یک ویژگی بوجود آمده از شرایط سیاسی اجتماعی در ایران است که بیانگر وجود یک اراده و خواست اجتماعی دخالتگرانه، با قابلیت روح سازمان یابی، در پاسخ عاجل به نیازهای این مردمان «مصیبت زده» میتواند باشد …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۲۱ فروردين ۱٣۹٨ –  ۱۰ آوريل ۲۰۱۹

اگر در گذشته پدیده هائی همچون سیل و زلزله بعنوان «بلایای طبیعی» و «خشم خدایان از نافرمانی» بر انسانها تحمیل میشد و اجتناب ناپذیر بود، امروزه دیگر پذیرفتنی و اجتناب ناپذیر نیست. امروز، در عصری که رشد غول آسای تکنولوژی و ارتقای ظرفیت های دانش بشری با افزایش ثروت و امکانات مادی جامعه در هم تنیده، قدرت انسان برای کنترل طبیعت بسیار عظیم است و جلوگیری از “بلاهای طبیعی” در سطح وسیعی امکانپذیر شده است. از اینرو، در توضیح چنین کشتار انسانی و ویرانی و آوارگی ناشی از سیل اخیر، اشاره و تاکید بر «بلای طبیعی»، یک شیادی نفرت آور و در تحلیل نهائی یک فاجعه برنامه ریزی شده علیه مردم است.

تبدیل این میزان از بارش به یک فاجعه انسانی و زیست محیطی نتنها محصول طبیعت نیست، که انداختن تقصیر آن به گردن طبیعت بی غرض نیست. غرض و قصد عاملین ایجاد این وضعیت صرفا توجیه قتل عمد و تخریب و آوارگی، و پنهان کردن نقش خود در ایجاد اینهمه زجر و مصائب و بدبختی های تحمیلی بر زندگی کارگران و مردم فرودست و جامعه بطور کلی است!

تسلط و اعمال چهار دهه بربریت مناسبات سرمایه با قوانین ضدکارگری و اعمال بیشترین سیاست ها و اقدامات علیه منافع کارگران و مردم زحمتکش، با حرص سود و غارتگری و بستر سازی بدترین شرایط معیشتی و زیستی غیرانسانی ناایمن بر مردم از یکطرف، در کنار تصاحب ساختاری و مصادره مافیائی همه ثروت و منابع و امکانات موجود جامعه از سوی دیگر، مسببان قطعی این فجایع را متوجه سیستم فعلی و برعهده دولت ها و همه نهادها و متولیان این مناسبات حاکم قرار داده است.

فاجعه به سیل دادن مردم، همچون زلزله ای که بر سر مردم کرمانشاه آوار شد، در عین حال صف بندی ها و مصاف هائی را بر متن این واقعه بجلو رانده است: مصاف مردمان «مصیبت» دیده علیه وضعیت موجودی که بر سرشان آوار کرده اند، تقلای انسانهای به تنگنا رانده شده برای زنده ماندن و حفظ تتمه داشته هایشان و در کشمکش علیه ستمگران و مسببین فاجعه.

دولت، نهادها و ارکان و متولیان مرتبط با قدرت، کسانی که خود مسببان این فاجعه اند و سیل را به سمت زندگی مردم هل داده اند، پس از فراغت از «در کردن خستگی»شان، به فاز بعدی ورود میکنند. چه آنان که قداره بند قلدرانه طلبکار مردم اند، چه بخشا ایستاده خندان برجنازه مردمان خفته در سیل، و «حضراتی که متخصص ترند»، همگی با ذوق زدگی میلیاردها دلار برکتی که سیل به دامانشان انداخته، در نهایت با تکمیل سناریوی زور و روضه های فریب و وعده های پوچ، اما همگی شان بر یک مخرج مشترک نشسته اند:
کماکان دست در جیب و سفره مردم، و در عین حال ممانعت از دخالتگری و عمل مستقیم مردم در کمک به مصیبت زدگان سیل، راهکارشان بوده و هست.
در این میان، طبقه کارگر ایران و توده مردم، در متن بجلو آمدن متمدنانه ترین خصائل و معرفت انسانی در قامت یک جنبش اجتماعی، در برابر این فاجعه و در یاری رساندن به مردمان به تنگنا افتاده، در یک هم سرنوشتی دخالتگرانه عرض اندام نموده است! چنین سطح از دخالتگری طبقه کارگر و مردم، و در اشکال گوناگون و نه تنها در قامت یک جنبش اجتماعی مستقل از دولت، که در شرایط کنونی بمثابه عرصه دیگری از مبارزه طبقاتی بطور کلی، علیه وضعیت موجود به میدان آمده است.

این جنبش قاطعانه و به درستی، با دخالتگری و تلاش در افشای تمام ریاکاری و شیادی نفرت آور دولت و همه نهادها و ارکان متناظر، آنان را مسئول مستقیم در این ماجرا میدانند. دولت و همه نهادهای حکومت بدلیل سیاستها و اقدامات و اختیارات تاکنونی شان، و بدلیل اینکه همه ثروت و منابع و امکانات موجود جامعه را در تملک و تصاحب خود و اعوان و انصارشان دارند، مسبب این وضعیت بوده اند. از اینرو باید آنان را وادار به قبول این کرد که پیشگیری از بروز چنین فجایعی و اقدامات بموقع در ممانعت از هر آسیب و ضرر احتمالی بر جسم و جان و معاش و عرصه های زیست و زندگی مردم وظیفه مستقیم دولت است. 
باید بطور قطع تاکید کرد دولتی که اندکی صداقت داشته باشد و در مقابل مردم و جامعه مسئولیت بپذیرد، باید در شرایطی مشابه این سیل همه ارگانها و نهادهای تحت مسئولیت آن موظف باشند که به فوریت اقدام کنند. یعنی در لحظه و با اولویت نجات جسم و جان و داشته های مردم به «سیل داده شده»، بدون هرگونه ریاکاری و فریب و دست در جیب و سفره مردم بردن، همه شرایط برخوردار شدن از یک زندگی (غیر اردوگاهی) درخور انسان متمدن امروز را برای همین مردمانی که ثروت و امکانات موجود جامعه حاصل کارمزدی و دسترنج شان است را فراهم کنند. اما عملکرد دولت و نهادهای مربوطه عکس اینرا نشان داد، و نقش مردم و این سطح از دخالتگری آنان تصویری عینی از عمیق تر شدن تنفر مردم از این وضعیت را نشان داد و مهر عدم مشروعیت برهمه ارکان دولت (به مفهوم طبقاتی آن) و متولیان و مدافعان مناسبات موجود سرمایه بعنوان مسببان این وضعیت را کوبید.

بر متن این کشمکش طبقات، نیروی کارمزدی، تشکلات و گروههای اجتماعی مستقل، و همه جریانات آزادیخواه و مدافع منافع انسانی، بمثابه یک صف بندی عظیم اجتماعی و با اراده دخالتگری بلاواسطه درپاسخ به نیاز و مطالبات مردمان (به سیل داده شده) بعنوان اقدام عاجل در مساعدت و همیاری به میدان آمده است. جنبش نیروی کارمزدی و توده مردم، در غیاب «خواب زدگی اختیاری» و «غافلگیری ساختاری» دولت و همه نهادهای متناظر قدرت، به درستی ابتکار عمل نجات جان و زندگی به سیل داده شده گان را در ابتدای فاجعه از متولیان این نظم سرمایه به دست گرفتند. و این یک ویژگی بوجود آمده از شرایط سیاسی اجتماعی در ایران است که بیانگر وجود یک اراده و خواست اجتماعی دخالتگرانه، با قابلیت روح سازمان یابی، در پاسخ عاجل به نیازهای این مردمان «مصیبت زده» میتواند باشد.
نان، رفاه، آزادی، حق توده های مردم است!

منبع کانال: انجمن کارگران برق و فلزکار کرمانشاه




سورْنای فقیرانه

اوستا علیرضایی

• به فاصله‌ی کوتاهی کلّ زندگی‌م را در دو گودال دومتری خاک کردم، با همین دست‌ها. 
یاد حرف «گونتر گراس» افتادم که می‌گوید «هر به خاکسپاری یادآور به خاکسپاری‌های دیگر است.» عثمان آدمی سختی‌کشیده و هنرمند و موسیقی‌فهم است. موسیقی‌فهم‌تر از خیلی‌هایی که به زور رانت و رابطه در آموزشگاه‌ها و رسانه‌ها «رنورسه» می‌رقصند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۱٨ فروردين ۱٣۹٨ –  ۷ آوريل ۲۰۱۹

 
آقا «عثمان» اهل شهرستان زابل است. او از صبح تا شب در جای‌جای شهر راه می‌رود و با یک «سورْنا»ی متوسط برای مردم می‌نوازد. مردم هم در ازای شنیدن صدای سورْنا به او «نازشست» می‌دهند. دوستی من و آقا عثمان از پانزده‌سال پیش شروع شد. ما کشتی‌گیران خراسانی[مشهدی]‌ در حاشیه‌ی مراسم عروسی، در یک زمین خاکی؛ مسابقه‌ی کشتی «چوخه» برگزار می‌کنیم. در میان گردوخاک مسابقه و نعره‌های هواشکاف جوانان مدعی، یک نوازنده‌ی سورْنا هم حضور دارد. در یکی از همین عروسی‌ها در شهر «قوچان» بود که با او رفیق شدم. بعد مراسم هم نشستیم و تا دم‌دمای صبح مثل شخصیت‌های داستان‌های نسیم خاکسار، عرق کشمش خوردیم و حرف زدیم. بعد هم سالی چندبار یکدیگر را می‌دیدیم. این اواخر، چندماهی بود که از او خبر نداشتم. فقط شنیده بودم که بیماری‌ پسرش شدت یافته و در «بیمارستان دکتر شیخ» در مشهد بستری شده است. چندروز پیش رفتم سراغ‌ش. نمی‌توانستم پیدای‌ش کنم. از محله‌ی «کال زرکش» رفته بود و هیچکس نمی‌دانست کجا رفته. نانوای محله گفت ما هم نفهمیدیم که چرا یکمرتبه غیب‌ش زد و رفت. حسن آقا می‌گفت این آخری‌ها گوشه‌گیر شده بود و مثل همیشه سربه‌سر پیر_پاتال‌های محله نمی‌گذاشت. بعد نگاه عذرخواهانه‌ای به اطراف انداخت و با سکوتی دورباش‌گویانه به من فهماند که چیز بیشتری نمی‌داند. ولی دروغ می‌گفت. همین که چندقدم از نانوایی دور شدم صدای‌م زد. گفت از درب پشتی بیا داخل. یک کاغذ گذاشت کف دست‌م. شماره تلفن عثمان بود. نانوایی بوی خمیر ترشیده و تنباکوی برازجان می‌داد. توی اتاقک پشت تنور یک نفر داشت قلیان می‌کشید. مثل شخصیت «ویکتور ولون» در طبل حلبی «گونتر گراس» صورتی زحمت‌کشیده داشت و نزدیک‌بین بود. روی عکس نیم‌تنه‌ی تختی و چهره‌ی خامنه‌ای و یک دعای رفع‌بلا؛ گرد آرد نشسته بود. حسن آقا همینطور که داشت با خونی که از خراشیده‌گی پشت دست‌ش بیرون می‌آمد ور می‌رفت گفت: به عثمان نگی که من شماره‌ش رو دادم.
– خیالت تخت حسن آقا.
اندکی بعد به عثمان تلفن کردم. بلافاصله شناخت. پرسید: شماره تلفن‌م را از کی گرفتی؟
– از حسن آقای نانوا. ولی گفت بهت چیزی نگم.
در یکی از کوچه‌های شهر قرار ملاقات گذاشتیم. یکساعت تمام حرف زدیم. عثمان پنج نخ سیگار کشید. به سیگارش پُک نمی‌زد. آن را هُش می‌کشید و دودش را به کثافت «روزگاری که از میان شکم داده است» می‌دمید.
اگر تا اینجای متن را خوانده‌اید بدانید که پسر یازده‌ساله‌ی عثمان کشته شده است. در تصادف رانندگی کشته شده. راننده هم فرار کرده است. دوماه پس از این اتفاق، همسر عثمان نیمه‌بینا می‌شود. بعد در محل تولدش، در روستای «یازتپه»ی سرخس دق‌مرگ می‌شود.
– به فاصله‌ی کوتاهی کلّ زندگی‌م را در دو گودال دومتری خاک کردم، با همین دست‌ها.
یاد حرف «گونتر گراس» افتادم که می‌گوید «هر به خاکسپاری یادآور به خاکسپاری‌های دیگر است.» عثمان آدمی سختی‌کشیده و هنرمند و موسیقی‌فهم است. موسیقی‌فهم‌تر از خیلی‌هایی که به زور رانت و رابطه در آموزشگاه‌ها و رسانه‌ها «رنورسه» می‌رقصند. او یک هنرمند خیابانی از طبقه‌ی زحمتکشان و اکثریت خط‌خورده است. کسانی که از شنیدن صدای سورْنای او شاد می‌شوند از زندگی و چیزی که بر او رفته و می‌رود خبر ندارند. در عصر یکه‌خواهی و فردیت‌شیدایی نئولیبرالیستی دلیلی ندارد که خبر داشته باشند. در عصر شرافت‌های زه‌کشی شده، هیچکس صدای سایش استخوان‌های عثمان‌ها را نمی‌شنود: آقای مایک پنس، آقای پومپئو، آقای ظریف، آقای سرکوب جهانی، آقای فاشیسم ولایی؛ ما کاسبان وقاحت را با یک عکس تبرک کن.
شخصیت «اسکار» در رمان «طبل حلبی» بیش از هفده‌سال پشت نزدیک به صد طبل سفید و سرخ ایستاد تا مجبور به انجام کاری دیگر نباشد. عثمان هم با اصالتی پرولتروار پشت سورْنای فقیرانه‌ی خودش ایستاده تا نان زحمتکشی خود را بخورد. تا به نئوفاشیست‌های اسلامی و فرشگردی بگوید که ما در میان تحریم خارجی و استبداد ولایی، نان بازوی خودمان را می‌خوریم[کمونیسم]. از فلاکت و بی‌صدایی ما کاسبی نکنید و از زبان ما سخن نگویید.
درآمد روزانه‌ی عثمان به پنجاه هزارتومان هم نمی‌رسد. سرطان تمام وجودش را گرفته است. سرطان در طبقه‌ی زحمتکشان اتفاقی‌ست که کسی را نگران نمی‌کند. مُردن کودکان در اثر فقر و نابرابری کسی را وحشت‌زده نمی‌کند. محمّد پسر یازده ساله‌ی عثمان در یک جاده‌ی فرعی تصادف کرد. او با چند کودک دیگر برای جمع‌آوری ضایعات پلاستیکی به آنجا رفته بودند. کودکان تحریم‌طلبان و ناسیونال_نئولیبرالیست‌های ولایی در بهترین شرایط رفاهی بسر می‌برند و «کودکان اعماق» زیر کثافت زاغه‌ی خفاش‌ها سلاخی می‌شوند.
فاشیسم سلطانی و استبداد ولایی یک جفت کفش‌ند. سینما و تلویزیون و ادبیات نیز در خدمت اردوگاه‌های فاشیستی قرار دارد. در میان سالهای ۱۹۳۳ و ۱۹۴۵ در مجموع ۱۱۰۰ فیلم در آلمان نازی ساخته شده است. به قول ویلهلم رُت، منتقد سینمای نازی؛ رنج‌های انسان در محصولات سمعی و بصری آن دوره معلول تبلیغاتی وحشتناک و وارونه و معلول کیچ‌های[kitsch، آثار هنری بی‌ارزش] اختناق‌زده و مغزشویی توده‌ها است. اگر با چشم غیرمسلح به تولیدات رسانه‌های فارسی‌زبان در تهران و لندن نگاه کنید، تجارت سوداگرانه و شستشوی مغزی توده‌ها و خدمت به بلوک‌های قدرت را می‌بینید. آنها رسانه را منطقه‌ای نظامی و امنیتی ترجمه کرده‌اند. در این منطقه‌ی امنیتی سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها سرکوب می‌شوند.
در وقایع‌نگاری «لنی ریفنشتال» از المپیک ۱۹۳۶ در برلین، فورر[رهبر] به خدایی نجات‌بخش و کلاسیک تبدیل می‌شود. آغاز فیلم در یونان است و معبد زئوس؛ و پایان آن در برلین و تصویری از نیم‌رخ هیتلر. در وقایع‌نگاری رسانه‌های پربیننده‌ی کنونی، جریان تصاویر پرسپکتیوی ثابت ایجاد می‌کنند: آغاز روایت‌ها از نواحی فیزیکی و روانی اصلاح‌طلبان و سلطنت‌طلبان؛ و پایان آن با دفاعی ملودراماتیک از پیشینه و اکنونیّت آنان است. رسانه‌ها از «کیش پریشانی» جامعه‌ی ایران سوءاستفاده می‌کنند، به نفع شاه و شیخ.

منبع: فیسبوک نویسنده




امپریالیسم و آینده‌ی ما

پرویز صداقت

• بحران‌های داخلی و دامنه‌ی نارضایتی از وضع موجود ژرفا و گستره‌ای بی‌سابقه یافته‌اند و به‌طور همزمان دولت ترامپ فشار روزافزونی به نظام سیاسی ایران تحمیل می‌کند.احتمال فرارفتن از جنگ سرد و لفاظی، به رویارویی‌های نظامیِ عملی افزایش یافته است؛ وضعیتی که نه‌تنها ایران که آینده‌ی خاورمیانه را نیز متأثر خواهد کرد. در یادداشت حاضر تلاش می‌کنم ضمن ارائه‌ی تصویری از بغرنجی‌های وضع کنونی تصویری از چشم‌اندازهای احتمالی و وظایف نیروهای ترقی‌خواه ارائه کنم …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۲۱ فروردين ۱٣۹٨ –  ۱۰ آوريل ۲۰۱۹

 
در مسیری پرپیچ‌وخم از تحولات پرشتاب سیاسی قرار داریم. بسیاری بر خطیر بودن این مسیر و بروز تحولات دگرگون‌کننده در امتداد آن اذعان دارند. بحران‌های داخلی و دامنه‌ی نارضایتی از وضع موجود ژرفا و گستره‌ای بی‌سابقه یافته‌اند و به‌طور همزمان دولت ترامپ فشار روزافزونی به نظام سیاسی ایران تحمیل می‌کند. اقدام اخیر وزارت خارجه‌ی امریکا در «افزودن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به فهرست سازمان‌های تروریستی» گام دیگری در رویارویی امریکا و ایران به شمار می‌رود. با این اقدام، علاوه بر آن که کماکان تمامی مخاطرات یک دوره‌ی «صلح مسلح» در کمین ماست، احتمال فرارفتن از جنگ سرد و لفاظی، به رویارویی‌های نظامیِ عملی افزایش یافته است؛ وضعیتی که نه‌تنها ایران که آینده‌ی خاورمیانه را نیز متأثر خواهد کرد. در یادداشت حاضر تلاش می‌کنم ضمن ارائه‌ی تصویری از بغرنجی‌های وضع کنونی تصویری از چشم‌اندازهای احتمالی و وظایف نیروهای ترقی‌خواه ارائه کنم.

یکم: گمان‌های ژئوپلتیک

در وضعیت کنونی خاورمیانه مهم‌تر از هرچیز صف‌آرایی گسترده‌ای است که میان امریکا و متحدانش (شامل اسراییل و کشورهای ارتجاعی حاشیه‌ی جنوبی خلیج فارس) در مقابل ایران شکل گرفته است. به‌رغم تأکید امریکا بر باز بودن راه مذاکره برای ایران، تأمل در پیش‌شرط‌هایی که برای آن برشمرده و نیز تروریستی قلمدادکردن سپاه پاسداران عملاً نشانه‌های آشکاری از دنبال کردن سیاست «تغییر رژیم» را به ذهن متبادر می‌کند. اما در شرایط نگران‌کننده‌ی خیزش جهانی جریان نوفاشیستی در جهان، مجموعه‌ای از ابهامات در شرایط خاورمیانه سایه افکنده است و چشم‌اندازهای وضع کنونی را ناروشن‌تر ساخته است.

قبل از هر چیز، موضع قدرت‌های بزرگ امروز جهان در قبال صف‌آرایی کنونی مبهم است و قاطعانه نیست. در عین حال که اقدامات دولت ترامپ تاحدود زیادی منعکس‌کننده‌ی مواضع نومحافظه‌کاران امریکایی است نه ضرورتاً تمامی بدنه‌ی حاکمیت در امریکا. درباره‌ی مواضع احتمالی قدرت‌های جهانی، اعم از کشورهای اروپایی و روسیه و چین، در قبال این تحولات نمی‌توان قاطعانه نظر داد. بااین‌حال، به نظر می‌رسد اروپا نیز درنهایت مواضعی کم‌وبیش مشابه امریکا، اما با انعطاف بیش‌تر در قبال ایران، اتخاذ کند. موضع روسیه احتمالاً به امتیازی که طرفین این صف‌آرایی به این کشور بدهند منوط خواهد بود. با توجه به حضور نظامی این کشور در سوریه و دایمی شدن وجود پایگاه‌های نظامی‌اش در این منطقه از جهان، به نظر می‌رسد ارتباط روسیه با الیت نظامیان در منطقه‌ی خاورمیانه (از سیسی در مصر تا ارتش سوریه) تقویت شده است. اما این الیت در عین حال که با اسلام‌گرایان سیاسی مرزبندی داشته‌اند در برابر ایران مواضع ضدونقیضی دارند. به نظر می‌رسد اسد متحد استراتژیک ایران است اما احتمالاً بقای درازمدت خود را به بقای متحد استراتژیکش ترجیح می‌دهد. به‌ویژه آن که در حقیقت دو نیروی نظامی اسراییل در جنوب و روسیه در خود سوریه، اسد را در برابر شرایطی دشوار برای مانور در برابر تحولات سیاسی آتی قرار می‌دهد. در سال‌های اخیر برخی خوش‌بینانه با حضور نظامی روسیه در خاورمیانه برخورد کرده‌اند و بر آن گمان‌اند که این کشور می‌تواند در برابر یکه‌تازی امریکا در این منطقه توان‌آزمایی چشم‌گیری به نمایش بگذارد. اما بی‌اعتنا به این واقعیت هستند که روسیه، در مقام کشوری نیمه‌پیرامونی، نه قدرت اقتصادی توان‌آزمایی جدی با غرب و امریکا را دارد و نه قابل‌انتظار است که در برابر منافع مالی ناشی از انواع قراردادهای فروش تسلیحات به آن دسته از کشورهای عربی که امروز خصم جمهوری اسلامی هستند، با آن‌ها همراهی نکند.

مواضع چین نیز منطقاً تابعی از منافع استراتژیک درازمدت و منافع مالی و اقتصادی آن است. به لحاظ منافع استراتژیک بغرنجی پیش‌بینی مواضع چین از دوگانگی ارتباط آن با امریکا در نقش شریک تجاری و همزمان در مقام رقیبی استراتژیک برمی‌خیزد. از سویی اقتصاد چین به عنوان دارنده‌ی بیش‌ترین ذخایر دلار و شریک تجاری بزرگ امریکا بیش از هر کشور دیگری در دنیا از هرگونه آسیب به اقتصاد امریکا لطمه می‌بیند. از سوی دیگر در مقام یک رقیب ژئوپلتیک باید بتواند در برابر امریکا استقلال سیاسی خود را نشان بدهد و در فرایند رقابت‌های ژئوپلتیک ائتلافی از متحدان سیاسی خود را در مناطق مختلف جهان تشکیل بدهد. مواضع چین در قبال تحولات ونزوئلا شاهدی بر این مدعاست.

اما مسأله این است که آیا ایران نیز قادر خواهد بود در نقش متحد و شریک اقتصادی چین در منطقه‌ی خاورمیانه جایگاه این قدرت ژئوپلتیک نوظهور را تقویت کند یا خیر. مهم‌ترین عاملی که به نفع این گمان‌زنی است رقابت هژمونیک چین و امریکاست. اما به موازات آن مجموعه‌ای از عوامل دیگر به ضرر این ائتلاف استراتژیک است. به علت مشکلات سیستم بانکی و تحریم‌های بین‌المللی، افزایش احتمال عدم تصویب معاهده‌ی پالرمو، و فساد ساختاری موجود، ارتباط مالی چین با ایران در شرایط حاضر بسیار دشوار خواهد بود و در چنین ارتباطی چین نه با نگاه به منافع مالی بلکه به منافع استراتژیک درازمدت باید به ایران بنگرد. اما آیا با توجه به انواع قراردادهای مالی پرمنفعت اعراب جنوب خلیج فارس با چین و شرق آسیا چنین چشم‌اندازی محتمل است؟ بعید به نظر می‌رسد. قابل‌تأمل است که رقیب منطقه‌ای چین، یعنی هند، در سال‌های اخیر تلاش کرده با تقویت بندر چابهار در ایران (و مستثنا کردن آن از تحریم‌های امریکا) در برابر سرمایه‌گذاری‌های مشابه چین در پاکستان صف‌آرایی کند. به عبارت دیگر، روشن نیست که آیا چین ضرورتاً ایران را در مقام متحد پایدار استراتژیک خود در برنامه‌ی توسعه‌ی ژئوپلتیک خود ارزیابی می‌کند، یا خیر.

در میان قدرت‌های منطقه‌ای در خاورمیانه، اگرچه اختلافات میان قطر و عربستان در حقیقت اختلافات بین ترکیه و عربستان هم به شمار می‌رود و باتوجه به صف‌آرایی میان ایران و عربستان در برابر یکدیگر می‌تواند فرصت‌هایی برای ایران فراهم کند، اما به نظر می‌رسد در کوتاه‌مدت اردوغان در ترکیه برای منظور حفظ قدرت در دستان حزب اعتدال و توسعه و به‌ویژه بعد از شکست اخیر در انتخابات شهرداری‌ها بیش‌تر به دنبال سروسامان دادن به اقتصاد ترکیه برآید. اگرچه در شرایط کنونی بعید است که ترکیه به دنبال سرشاخ شدن ژئوپلتیک با عربستان و اسراییل باشد، اما توسل اردوغان به بلندپروازی منطقه‌ای برای سرپوش گذاشتن بر بحران‌های داخلی را نیز نباید از دامنه‌ی احتمالات خارج کرد. در عین حال، ترکیه قطعاً در پی آن است که از فرصت‌های مالی ناشی از تحریم ایران بهره‌مند شود.

عراق و افغانستان در تمامی سال‌های اخیر تلاش کرده‌اند از ارتباط دوستانه‌ با ایران برخوردار باشند و بعید است در رویه‌ی خود تغییری دهند اما، به موازات آن، ائتلاف استراتژیکِ هر دو با امریکا و منافع مالی ناشی از سرمایه‌گذاری‌های شیوخ عرب (به‌ویژه در عراق) عواملی‌اند که آنان را به ارتباطی کج‌دارومریز برای ایران بدل می‌کنند که روی آن‌ها نمی‌توان اتکای استراتژیک داشت، به‌ویژه در شرایط بحرانی کنونی.

بنابراین نیروهایی مانند سپاه بدر در عراق، حزب‌الله لبنان، سپاه فاطمیون در افغانستان، و حوثی‌ها در یمن اصلی‌ترین تکیه‌گاه‌های جمهوری اسلامی خواهند بود. این گروه‌ها قطعاً در نقش اهرم فشار می‌توانند در مواردی سپرهای حفاظتی برای ایران فراهم کنند اما از آن‌جا که هدف‌های استراتژیک‌شان با نظم کنونی خاورمیانه مغایر است نمی‌توانند چیزی فراتر از اهرم فشار باشند. در عین حال، تقویت بیش از حد آن‌ها ائتلاف منطقه‌ای علیه جمهوری اسلامی را تقویت می‌کند.

پرسش کلیدی این است که هدف امپریالیسم در مقطع کنونی در منطقه‌ی خاورمیانه چیست. آیا چنان‌که برخی نگران‌اند هدف˚ شکل دادن به فرایند تجزیه‌ی کشورها و ایجاد دولت‌های جدید و تجدید نقشه‌ی خاورمیانه و شکل‌گیری یک خاورمیانه‌ی جدید خواهد بود؟ پاسخ به این پرسش به‌هیچ‌وجه آسان نیست و فقط می‌توان درباره‌اش حدس‌هایی زد. اما باید توجه داشت هرگونه تجزیه‌ی خاورمیانه در کنار تضعیف دولت – ملت‌های کنونی آن، تشکیل و تقویت واحدهای سیاسی جدید برمبنای عواملی مانند قومیت و زبان را به همراه دارد که می‌تواند با ایجاد کانون‌های جدید قدرت به «نظم سیاسی» کنونی در منطقه آسیب‌های به‌مراتب بیش‌تری وارد کند. ازاین‌رو، فراتر از تضمین امنیت اسراییل و احتمالاً گسترش حوزه‌ی سرزمینی آن و مهارکردن دولت‌های نافرمان و تقویت دولت‌های فرمانبر، دشوار بتوان با قاطعیت از یک طرح امپریالیستی جدید برای تجزیه‌ی قدرت‌های بزرگ این منطقه برمبنای متغیرهای قومی و مذهبی صحبت کرد.

در مجموع به لحاظ آرایش ژئوپلتیک وضعیتی معماگونه با دوگانگی‌ها و ابهام‌های بسیار در منطقه حاکم است اما در کوتاه‌مدت و میان‌مدت شرایط ژئوپلتیک مستعد بروز بحران‌هایی حاد خواهد بود که به زیان ملت‌های منطقه است. اگرچه دولت‌های منطقه می‌توانند برای سرپوش گذاشتن بر بحران‌های درونی از آن بهره ببرند.

دوم: تشدید بحران‌های داخلی

به همین ترتیب، به لحاظ شرایط داخلی در ایران با اوضاع بغرنجی مواجهیم، تاحدی که مهار بحران‌های کنونی عملاً ناممکن به نظر می‌رسد. تصویری از روندهای اقتصادی ـ اجتماعی در دوره‌ی کوتاه‌مدت ارائه می‌کنم.

از اوایل دهه‌ی حاضر نوعی بحران ساختاری در اقتصاد ایران به فعلیت رسیده است که امکان برون‌رفت از آن بدون دگرگونی‌هایی ساختاری و به‌طور خاص بدون تغییر ساخت قدرت ناممکن جلوه می‌کند. به سبب همزمانی بحران ساختاری با دور نخست تحریم‌های مالی، خیلی‌ها این بحران را صرفاً برخاسته از تحریم‌های بین‌المللی دانستند. همچنین اجرای برجام و افزایش تولید نفت که متعاقب آن به افزایش نرخ رشد اقتصادی انجامید نیز به‌ظاهر چنین تصوری را تأیید می‌کرد. بی‌توجه به این‌که این افزایش نیز عمدتاً حاصل بهره‌برداری از ظرفیت‌های ازپیش موجود بود، نه آن که ظرفیت تازه‌ای در اقتصاد ایجاد شود.

در چنین شرایطی می‌توان انتظار داشت که بحران ساختاری در اقتصاد ایران استمرار و رکود اقتصادی و تورم تعمیق یابد. از سویی نرخ رشد اقتصادی در اعداد منفی سیر خواهد کرد و از سوی دیگر نرخ تورم در ابعاد سنگین استمرار خواهد یافت. تأثیر بلافصل استمرار رکود عبارت خواهد بود از افزایش آمار بیکاران و بی‌ثبات‌کاران و نرخ بیکاری و بی‌ثبات‌کاری در اقتصاد ایران توأم با تمامی تبعات‌ منفی‌‌اش. استمرار تورم نیز تضعیف قدرت خرید خانوارها را بیش از پیش به دنبال خواهد داشت و این هردو نیز بحران فقر و نابرابری طبقاتی را تشدید خواهند کرد. تضعیف هرچه بیش‌تر طبقه‌ی متوسط و راندن شمار هرچه بیش‌تری از آنان به زیر خط فقر دیگر پی‌آمد این وضعیت خواهد بود.

در چنین شرایطی دولت که از فقدان اقتدار ساختاری آسیب می‌بیند ناگزیر به انواع ترفندها برای تزریق نقدینگی به اقتصاد متوسل می‌شود که گرچه در شرایط کنونی چاره‌ی دیگری برایش تصور نمی‌توان کرد اما تأثیر مهم آن تشدید شرایط تورمی و بحران‌های اقتصادی حاصل از آن خواهد بود.

پی‌آمد دیگر وضع کنونی، تشدید بحران ناشی از فقدان تقاضای موثر برای انواع کالاهای مصرفی بادوام، بخش مسکن و بسیاری از فعالیت‌های خدماتی خواهد بود و همین امر پی‌آمدهای رکودی را تقویت می‌کند و بر ابعاد بیکاری، بی‌ثبات‌کاری و بر آهنگ توقف فعالیت خویش‌‎فرمایان مستقل و بخشی از خرده‌بورژوازی می‌افزاید.

بنابراین تغییرات ساختاری طی یک دهه‌ی اخیر در پیکره‌بندی طبقاتی در ایران که با تضعیف طبقه‌ی متوسط و خرده‌بورژوازی سنتی آغاز شده بود تشدید می‌شود و ابعادی بحرانی‌تر خواهد یافت. به این ترتیب بحران فقر و شکاف طبقاتی تشدید می‌شود و از سویی تقویت انواع آسیب‌های اجتماعی ناشی از آن و از سوی دیگر تشدید اعتراضات معیشتی گروه‌های مختلف مردم را شاهد خواهیم بود.

در زمینه‌ی بحران زیست‌محیطی نیز دلیلی بر کاهش اثرات مهلک آن در دست نداریم. نمونه‌ی باران‌های اخیر صرف‌نظر از ابعاد کم‌سابقه‌ی بارندگی به‌روشنی نشان داد که برنامه‌های توسعه طی نیم قرن اخیر و به‌ویژه توسعه‌ی سوداگرانه‌ی سه دهه‌ی اخیر، چه‌گونه کالبد اجتماعی را در برابر بحران‌های طبیعی بی‌حفاظ ساخته و چه‌گونه هر سانحه‌ی طبیعی می‌تواند به‌سرعت به بحرانی اجتماعی و حتی سیاسی بدل شود. بنابراین استمرار بحران زیست‌محیطی و بحران‌های حاد اجتماعیِ منتج از آن کاملاً محتمل است.

در زمینه‌ی بحران موسسات اعتباری، به سبب سقوط ارزش پول ملی در یک سال و نیم اخیر با افزایش ارزش ریالی دارایی‌های واقعی بانک‌ها و موسسات مالی و کاهش ارزش واقعی وام‌های معوّق و استفاده از ترفندهای حسابداری برای تجدید ارزیابی دارایی‌ها، به‌ظاهر از ابعاد بحران مالی بانک‌ها و موسسات مالی کاسته شده است. اما به سبب زیان انباشته در بخشی از بانک‌ها، و نیز به‌واقع از آن‌جا که بخش عمده‌ای از دارایی‌های بانک‌ها «منجمد» و غیرقابل تبدیل به وجوه نقد هستند ادامه‌ی حیات بخش عمده‌ی بانک‌های خصوصی صرفاً تابعی از شرایط ناشی از انتظام سیاسی است و از این رو هر آن امکان فرارفتن بحران بانکی به ابعاد مهلک‌تر وجود دارد.

در چنین اوضاع و احوالی در حیطه‌ی اقتصاد شاهد امواج سوداگری مالی و نیز تقویت فرار سرمایه از کشور خواهیم بود. این امواج سوداگری مالی عمدتاً به سوی بازارهای ارز، کالاهای مصرفی ضروری و برخی سهام بورس برای بهره‌بردن از نوسانات قیمتی کوتاه‌مدت خواهد بود. این حرکت‌های سوداگرانه در جهت تضعیف هرچه بیش‌تر بخش واقعی اقتصاد خواهد بود و به تشدید رکود تورمی منجر خواهد شد. علاوه بر آن، جریان خروج ارز از کشور نیز به‌قوت استمرار می‌یابد. مجموع بحران‌های سیاسی و اقتصادی حادشونده در کشور به‌تمامی به زیان حضور سرمایه‌ در کشور و تمایل به انتقال آن به خارج است. بنابراین سرجمع با مجموعه‌ای از بحران‌های ساختاری متقابل سروکار داریم که در رابطه‌ای هم‌افزا با یکدیگر حیات متابولیک درازمدت اقتصاد را بعید می‌سازند.

سوم: چشم‌اندازها

به گمان من، مجموع بحران‌های اقتصادی و اجتماعی داخلی استمرار درازمدت وضع موجود را ناممکن ساخته و به بحران‌های کنونی خصایلی بخشیده که نشان‌دهنده‌ی مهارناپذیری آنها است و در این میان بحران ژئوپلتیک و مداخلات امپریالیستی ابعاد آن را وخیم‌تر کرده است. سوال مهمی که باید درصدد پاسخ‌گویی به آن برآمد این است که در چنین شرایطی، و به‌ویژه با توجه به تهدیدات امپریالیسم، اسراییل و نیروهای ارتجاعی منطقه، نیروهای آگاه چه وظایفی بر دوش دارند.

تجربه‌ی چهار دهه‌ی گذشته‌ی خاورمیانه نشان می‌دهد که چه‌گونه در پی افول نیروهای سکولار ملی و چپ، شاهد قدرت‌گیری بنیادگرایی و لفاظی‌های ضدامپریالیستی این جریان بوده‌ایم. در مقاطع گوناگون بخشی از نیروهای چپ اسیر انواع لفاظی‌های این گفتمان «ضدامپریالیستی» شدند و به این ترتیب در نهایت به اعتبار چپ آسیب زدند. امپریالیسم یک رابطه‌ی اجتماعی جهانی مبتنی بر سلطه و انتقال ارزش اقتصادی از کشور تحت سلطه است. سیاست‌های اقتصادی چهار دهه‌ی گذشته در ایران نیز کماکان مبتنی بر استمرار وضعیت پیرامونی / تحت سلطه‌ی آن در نظام اقتصاد جهانی بوده است و نشانی از یک سیاست اقتصادی ضدامپریالیستی نمی‌بینیم. علاوه بر آن، به‌ویژه در شرایط کنونی، به گمان من، مبارزه‌ با مناسبات سلطه اصولاً به‌مدد دموکراتیک‌سازی فضای سیاست و اقتصاد و اتکا به نیروهای اجتماعی درونی امکان‌پذیر است، نه با شعار و لفاظی. اگر نیرویی خود را مخالف امپریالیسم و رابطه‌ی سلطه در سطح جهانی می‌داند باید در جهت دموکراتیک‌سازی اجتماعی و اقتصادی گام بردارد، نه به سوی انواع لفاظی‌ و شعار و تهدید و زمینه‌سازی برای تقویت امپریالیسم و صهیونیسم در منطقه. آن نیروی آگاهی که در این بازی فریب داستان کهنه و تکراری رویارویی امپریالیسم و ضدامپریالیسم را بخورد صرفاً محکوم به تکرار تراژدی‌های گذشته است.

البته در این میان خطر جنگ موضوعی نیست که بتوان نادیده‌اش گرفت. تجربه‌ی مشقت‌بار افغانستان و عراق و لیبی، این قربانیان امپریالیسم بشردوستانه، در برابر چشمان ماست و نمی‌توانیم بر این تهدید چشم بپوشیم. بزرگ‌ترین خطر برای ملت‌ها خطر درگیرشدن در جنگ‌ است. اما این تقابل با امپریالیسم به‌طور توأمان باید تقابل با همه‌ی جنگ‌افروزان نیز باشد. از این رو، وظیفه‌ی نیروهای مترقی قبل از هرچیز تلاش برای ایجاد یک جنبش فراگیر اجتماعی منطقه‌ای برای صلح است.

در عرصه‌ی جنبش‌های اجتماعی، دینامیک عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، مالی و ژئوپلتیک همه در جهت تغییر شتابان وضع موجود گام برمی‌دارند، اما قدرت سیاسی با اتکا به ابزار قهر می‌خواهد وضع موجود را استمرار بخشد. آیا می‌توان صرفاً به اتکای این نیرو وضعیت را در درازمدت تداوم بخشید؟ منطق تحولات تاریخی خلاف آن را گواه می‌دهد. البته سرکوب سیاسی، حذف و حتی نسل‌کشی به‌کرات در تاریخ رخ داده و حافظه‌ی تاریخی آکنده از بوی مشمئزکننده‌ی آن است. اما در شرایطی که در فردای سرکوب امکان حیات‌بخشی به سوخت‌وساز اقتصادی جامعه وجود نداشته باشد، چنین اقداماتی گذار را فقط پرهزینه‌تر و بغرنج‌تر می‌سازد، نه آن که وضع موجود را در درازمدت استمرار بخشد.

شرایط نومیدکننده‌ای وجود دارد. مجموع تحولات چهار دهه‌ی گذشته عناصر پیوندبخش اجتماعی را بسیار کم‌رمق ساخته است. آرایش و مواضع نیروهای سیاسی نیز نومیدی نسبت به چشم‌اندازهای موجود را تشدید می‌کند. به‌طور کلی همه‌ی جناح‌های رسمی موجود در نظام سیاسی مستقر و از جمله جریان موسوم به «اصلاح‌طلب»، هیچ یک برنامه‌ای عملی برای برون‌رفت از بحران‌های موجود ندارند. همه‌ی آن‌چه طی سه دهه‌ی گذشته دستگاه نظری‌ و راهکارهای عملی اصلاح‌طلبان برای گذار از وضع موجود را تشکیل می‌داد در برابر بحران‌های موجود فاقد راه‌حلی عملی است. بخت آنان برای تأثیرگذاری بر سمت‌وسوی تحولات آتی به‌ویژه از دی‌ماه 1396 به این سو به‌طرز چشم‌گیری کاهش یافته است؛ بماند که اغلب آنان به‌شدت در فساد ساختاری موجود مستحیل شده‌اند.

در میان نیروهای سیاسی خارج از ایران نیز وضعیت کلی به‌شدت نومیدکننده است. جمع بزرگی به صف دشمنان منافع ایران پیوسته‌اند و عملاً طرح‌های امپریالیسم و نظام سلطه‌ی جهانی را ترویج و نمایندگی می‌کنند. جمعی نیز که در گذشته گرایش‌های چپ داشته‌اند اکنون روایتی رقیق از سوسیال‌دموکراسی را نمایندگی می‌کنند که آن نیز هیچ برنامه‌ای برای برون‌رفت از بحران‌های ساختاری جاری ندارد. البته گروه‌های اندک‌شمارتری هم هستند که بخش عمده‌ی از انرژی خود را کماکان صرف تصفیه‌حساب‌های کهنه با رقبای همفکر می‌کنند.

در سطح داخلی، از سال گذشته اعتراضات اجتماعی ضمن گسترش قابل‌توجه، به‌تدریج تاحدودی میل به متشکل‌شدن را از خود نشان داده است اما هنوز با تشکل‌یابی واقعی (فراتر از تشکل‌های نمادین موجود) فاصله‌ی بسیار دارد و کنشگران معترض با شرایط دشواری برای غلبه بر این امر مواجه‌اند. علاوه بر آن، در صورت تشکل‌یابی بازهم برای برخورداری از تمهیدات و ابزارهایی برای مفصل‌یابی جنبش‌های متعدد با یکدیگر به منظور دنبال کردن یک پروژه‌ی مطالباتی سیاسی مسیر سختی در پیش است، چه برسد به آن که این اعتراضات بتواند در قامت یک «بدیل» پدیدار شوند. با همه‌ی این‌ها، نیروهای مترقی هیچ راه و گزینه‌ی دیگری به‌جز دنبال کردن این اعتراضات، تعمیق و بسط تشکل‌یابی، مفصل‌یابی تشکل‎ها و در نهایت شکل‌دادن به بدیلی مترقی بر اساس آن در پیش ندارند.

عواملی می‌تواند به روندهای جاری شتاب بخشد، مانند شکاف در سازوبرگ سرکوب یا دستگاه بوروکراتیک، عواملی هم می‌تواند آن را کند سازد، مانند بحران‌های منطقه‌ای، بروز جنگ‌های محدود و جز آن. عوامل کوتاه‌مدت قاطعانه قابل‌پیش‌بینی نیستند، اما روندهای درازمدت قطعی است. اگرچه این قطعیت سلبی است، نه ایجابی. یعنی عوامل عینی استمرار درازمدت وضع موجود را ناممکن می‌کند، اما عوامل سوبژکتیو است که سمت‌وسوی تحولات آتی را رقم خواهد زد. این‌جاست که مردم می‌توانند تاریخ خود را بسازند.

منبع:نقد اقتصاد سیاسی




فیدل کاسترو و نقد تاریخ

پدر روحانی، خاکی را که هم‌اکنون بر آن بوسه زدید به حضور شما بر خود افتخار می‌کند. شما در این خاک به مردمان نجیب و بی‌آزاری که پیش از آمدن اروپاییان ساکن این سرزمین بودند برخورد نخواهید کرد. مردانِ آنها اکثراً زیر فشار طاقت فرسای استثمار و بردگیِ اروپاییان از میان رفتند و زنانشان به ابزار جنسی و بردگان خانگی تقلیل یافتند. خون بیشماری دیگر نیز یا با تیغِ آن آدمکشان ریخته شد یا قربانیِ امراضی گشتند که فاتحین با خود از اروپا به همراه آورده بودند. نوشته‌های کوبنده‌ی برخی از کشیشان و اعتراض‌های ثبت شده‌ی آنان علیه این جنایات، برای قضاوت تاریخ محفوظ مانده است.
اروپاییان در طول فقط چند قرن بیش از یک میلیون آفریقایی را از سرزمین‌های مادری خود کنده و برای بردگی به این سرزمین ‌ منتقل ساختند تا جای خالیِ بردگان بومی‌یی را بگیرند که تا آن زمان از میان رفته بودند. خدمات عظیم همین بردگان به ترکیب نژادی سرزمین ما غیرقابل انکار است و بنیان این کشور و ترکیب جمعیت آن بر اختلاط فرهنگی و نژادی و اعتقادات و تاریخ غنیِ هم اینان استوار گشته است. 
تخمین زده می‌شود که تسخیر و استعمار نیمکره‌ی غربی بدست اروپاییان به قیمت جان هفتاد میلیون بومی و دوازده میلیون برده‌ی آفریقایی تمام شده است. در این جریان خون‌های بیشماری به زمین ریخت و بی‌عدالتی‌های فراوانی اعمال شد: همان خونریزی‌ها و بی‌عدالتی‌هایی که بیشتر آن تا همین امروز، و به رغم تمام مبارزات و فداکاری‌ها، در اشکال تازه‌یی از سلطه جویی و استثمار نوین ادامه یافته است.
کوبا زیر شرایط توان فرسا به استقلال خود دست یافت. کشور ما در راه استقلال مجبور بود به تنهایی و با نشان دادن قهرمانی‌های فراوان بجنگد. دقیقاً صد سال پیش بود که کوبا یک هالوکاست واقعی را از سر گذراند و در آن بخش عظیمی از جمعیت خود را در اردوگاه‌های مرگ از دست داد. ابعاد این جنایت، به رغم آنکه بشریت آنرا فراموش کرده و نقطه‌یی از وجدان او را اِشغال نمی‌نماید، تقلیل پیدا نمی‌کند. شما در مقام یک فرزند لهستان و شاهدی بر اوسویچم Oswiecim این امر را بهتر از هرکس دیگری درک می‌کنید. 

پدر روحانی، امروز بار دیگر همان نسل‌کشی دارد بر مردم ما اعمال می‌شود توسط کسانی که می‌خواهند ما را با ضربات گرسنگی و بیماری و خفقان اقتصادی به زانو در آورند چرا که دیگر حاضر به پذیرش دیکتاتوری و ضوابط و قوانین دیکته شده از سوی بزرگترین قدرت اقتصادی و سیاسی و نظامیِ تاریخ نیستند. این امپراتوری امروز به مراتب قدرتمند تر از رُم گذشته است، همان امپراتوری‌یی که برای قرنها مردم را جلوی شیرهای گرسنه می‌انداخت تا تکه پاره شوند فقط به این دلیل که حاضر نبودند از اعتقادات خود دست بردارند. اگر در دوران گذشته این مسیحیان بودند که بهانه‌ی جنایت‌کاری‌های امپراتوریِ رُم محسوب می‌شدند، امروز این ما هستیم که بهانه‌ی همان جنایت پیشگی‌ها قرار می‌‌گیریم. ما اما مرگ را هزار بار بر تسلیم و نفی اعتقاداتمان ترجیح می‌دهیم. پدر روحانی، انقلاب بمانند کلیسا شهیدان خود را دارد. 
پدر روحانی، ما در مورد بسیاری از مسایل جهان امروز با شما هم عقیده هستیم و از این بابت خوشوقتیم هرچند که در دیگر موارد نقطه نظرهای خود را داریم در عینِ حال احترام به عقاید و ایمان محکم شما. 
شما در طول سفرهای بسیار خود به اطراف جهان از نزدیک شاهد بسیاری از بی‌عدالتی‌ها، نابرابری‌ها، فقر، زمین‌های رها شده، کشاورزان گرسنه‌ی بی‌زمین، بیکاری، گرسنگی، و بیماری بوده‌اید. با صرف حداقل بودجه جان‌های بسیاری نجات پیدا می‌کند از بیسوادی، فحشای کودکان، کار کشیدن از کودکان شش ساله، گدایی و دریافت صدقه برای ادامه‌ی حیات، زندگی در حلبی آبادها زیر شرایط ضدانسانی، تبعیضات نژادی و جنسی و امثال آن. خودتان شاهد بوده‌اید که اقلیت‌های نژادی در تمامیت خود از زمین‌ها و سرزمین خود پاکسازی شده و آینده‌ی آن‌ها به دست تقدیر افتاده است. بر این‌ها باید اضافه کرد لیست خارجی ستیزی، دشمنی با غیرخودی، نابودیِ فرهنگ‌ها اگر تاکنون از میان نرفته بوده باشد، عدم توسعه و سنگینیِ بار وام‌های رباخواران جهانی بر ملت‌ها، وام‌های غیرقابل پرداخت و غیرقابل دریافت، مبادلات ارزی ظالمانه، سرمایه گذاری‌های مفتضحانه و غیرتولیدی، محیط زیستی که بیرحمانه و بطرزی بازگشت ناپذیر در حال نابودیست، اسلحه سازی و فروش اسلحه برای اهداف نفرت انگیزِ منفعت طلبانه، جنگ، خشونت، کشتار جمعی، فساد مالیِ همه‌گیر، مواد مخدر، و خصلت‌های زشت فردی، و فرهنگ مصرفی که بعنوان یک مدل ذهنیِ‌ ایده‌آل بر مردم تحمیل می‌شود. 

در طول قرن جاری بشر شاهد رشد چهار برابری جمعیت خود بوده و میلیاردها انسان از گرسنگی و عطش رسیدن به برابری رنج می‌برند. لیست معضلات اقتصادی بشر و مصایب اجتماعیِ او پایان‌ناپذیر است و من از نگرانی‌های پدر روحانی در این خصوص آگاهی دارم.

تجربیات شخصی به من این امکان را می‌بخشد که جوانب دیگر نگرانی‌های شما را درک کنم. من تا روزی که مدرک لیسانس خود را گرفتم در مدرسه‌ی کاتولیک بودم. در آنجا به ما می‌آموختند که یهودی بودن یا اعتقاد به اسلام و هندو و بودایی، و یا جان گرایی و اعتقاد به روحِ اشیا، مستوجب شدیدترین عذاب‌های دائمیست. زمانی که در همان مدرسه‌‌ی خاص ثروتمندان و خواص بودم (خود من یکی از آن‌ها بشمار می‌آمدم) بارها و بارها برایم این سئوال پیش می‌آمد که چرا حتی یک نفر سیاهپوست هم در این مدرسه پیدا نمی‌شود. جواب‌های غیرقانع کننده‌‌ی آن‌ها را هنوز در خاطر دارم.   

بعدها در «دومین شورای واتیکان»، به ریاست پاپ ژان بیست و سه، برخی از این مسایل مطرح شد. ما از کوشش‌های پدر روحانی در نشر عقیده‌ی احترام به ادیان دیگر آگاهی داریم. در کشور ما احترام یکسان به عقاید خداپرستان و بی‌خدایان از اصول بنیادین انقلاب کوبا بشمار می‌آید و به وضوح در قوانین کلی و قانون اساسیِ ما توصیف شده است. اگر در این راه مشکلاتی وجود داشته است مقصر خود ما هستیم نه انقلاب.    
امید ما بر آنست که در آینده در هیچ مدرسه‌یی، در هیچ مذهبی، در هیچ جای جهان، این سئوال برای هیچ دانش‌آموزی پیش نیاید که چرا همکلاسیِ زرد پوست و سیاه‌پوست و سفید‌پوست ندارد. 
پدر روحانی، من از صمیم قلب موضعگیری‌های شجاعانه‌ی شما در خصوص محاکمه‌ی گالیله، دادگاه‌های انگیزیسیون، تاریخ خونین جنگهای صلیبی، و جنایات صورت‌گرفته در طول تسخیر قاره‌ی آمریکا را ستایش می‌کنم. همچنین موضع شما در خصوص برخی اکتشافات علمی که به رغم اثبات درستی خود تا مدتها مورد حمله و آماج دشمنی‌ها بودند. 
ما در کوبا چه داریم که به شما عرضه کنیم؟‌ مردمی که کمتر در معرض بی‌عدالتی‌ها قرار می‌گیرند، مردمی که خود را کمتر مستأصل می ‌یابند، کودکان کمتری که مدرسه ندارند، بیماران کمتری که بیمارستان ندارند، و کشوری که نسبت آموزگار و پزشک آن به کل جمعیت بالاتر از هر جای دیگری در جهان است، مردمانی آگاه که در گفتگو با شما استعدادها و فرهنگ سیاسیِ بالای خود را نشان می‌دهند، مردمی که همیشه ایمان محکم و اعتماد بنفس خود نسبت به آرمان‌های خود را بارز می‌سازند. شما هیچ کشوری نخواهید یافت که به اندازه‌ی کوبا مضمون جهانی شدن توزیع عادلانه‌ی ثروت، و اتحاد میان انسان‌ها را درک کرده باشد. 
به کشور کوبا خوش آمدید!

۲۱ ژانویه ۱۹۹۸ در استقبال از ژان پل دوم




بیانیۀ حزب تودۀ ایران: خطرِ موضع‌گیری‌های خطرناک و مداخله‌جویانۀ دولت ترامپ و سیاست‌های نابخردانهٔ رژیم ولایت فقیه برای حاکمیت ملی ایران

  منتشر شده در – فروردين 22, 1398

طبق بیانیه‌ای که کاخ سفید آمریکا در روز دوشنبه ۱۹ فروردین منتشر کرد، دولت آمریکا در اقدامی بی‌سابقه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رژیم ولایی ایران را در فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی آن کشور قرار داد. دونالد ترامپ در ارتباط با بیانیهٔ کاخ سفید گفت: “هر نهاد و شرکتی در جهان که با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تعامل تجاری داشته باشد، در تأمین مالی تروریسم مشارکت کرده است.” روشن است که این اقدام دولتِ راست افراطی آمریکا تصمیم و نقشه‌ای حساب شده است که دو هدف را دنبال می‌کند.

از یک سو در پی تعمیق و گسترش تحریم‌های اقتصادی موجود بر ضد ایران است، و از سوی دیگر، خواهان برانگیختن واکنش متقابل از سوی ایران و افزایش تنش‌ها در خاورمیانه و بهره‌برداری از این وضعیت برای تقویت سلطه و سرکردگی خود در منطقه است. باید منتظر اقدام‌هایی از این دست به منظور ایجاد بحرانی تمام‌عیار در منطقه بود.

همان‌گونه که دولت ترامپ نقشه کشیده بود و انتظار داشت که با تروریست قلمداد کردن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برخوردها و تنش‌ها افزایش یابد، شورای عالی امنیت ملی رژیم ولایی در واکنشی سریع دولت آمریکا راحامی تروریسم و ستاد فرماندهی کل نیروهای ارتش آمریکا در خاورمیانه، شرق آفریقا، و آسیای مرکزی موسوم به “سنتکام” و نیروهای وابسته به آن را “گروه تروریستی” اعلام کرد. قابل توجه است که روز قبل از انتشار اعلامیهٔ کاخ سفید، محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران گفته بود که بعد از این “ارتش و نیروهای امنیتی آمریکا در منطقهٔ غرب آسیا از آرامش امروز برخوردار نخواهند بود.” روز بعد از اعلامیهٔ کاخ سفید نیز نمایندگان مجلس ولایتمدار ایران، از به‌اصطلاح اصلاح‌طلب گرفته تا اعتدال‌گرا و اصول‌گرا، همگی یونیفرم سپاه پاسداران را پوشیدند و عکس دسته‌جمعی گرفتند و اعلام کردند: “ما همه سپاهی هستیم” و بلافاصله طرح دو فوریتی تقویت جایگاه سپاه پاسداران در برابر آمریکا را که اصول‌گرایان تهیه کرده بودند و نیز طرح سه‌فوریتی اعلام فرماندهی مرکزی آمریکا موسوم به سنتکام را که فراکسیون اصلاح‌طلب «امید» تهیه کرده بود امضا کردند و به هیئت رئیسهٔ مجلس دادند. حسن روحانی نیز مدعی شد که با این اقدام آمریکا، سپاه پاسداران در ایران و منطقه  محبوب‌تر از قبل خواهد شد! علی خامنه‌ای،‌ ولی فقیه رژیم نیز به همه اطمینان داد که “گربه‌رقصانی آمریکا علیه سپاه به جایی نخواهد رسید.”

بدین صورت، در چند روز گذشته سران رژیم ولایی بنا بر محاسبه و برنامه‌ریزی‌های دولت آمریکا بلافاصله کشور ما را وارد تله‌ای کردند که مشابه آن را سیاستمداران و کارشناسان سیاسی دولت جورج بوش در سال ۱۳۸۱ برای رژیم صدام حسین در عراق پهن کرده بودند. صدام حسین نیز در آن برهه، با وجود آنکه از حمایت مردمی گسترده برخوردار نبود، در برابر فشارهای حساب شده و جوّسازی قدم به قدم دولت بوش مدعی شد که گارد جمهوری رژیم بعث عراق در “مادرِ جنگ‌ها” نیروهای نظامی آمریکا را شکست خواهد داد. در آن زمان، دولت آمریکا با استناد به انواع مدارک جعلی، رژیم صدام را متهم به همکاری با تروریست‌های القاعده کرد و آن را خطری برای آمریکا و جهان دانست، و مدعی شد که ارتشِ مسلح به سلاح کشتارجمعیِ عراق، خطری مهلک برای آمریکا و متحدانش است. به این ترتیب بود که دولت نومحافظه‌کار (نئوکان) جورج بوش قدم به قدم و به صورت برنامه‌ریزی شده، با بالا بردن درجهٔ تشنج و برانگیختن واکنش‌های نابخردانه و لاف زدن‌ها و شعارهای توخالی از جانب رژیم صدام، زمینه‌های لازم برای حمله‌ای ویرانگر به عراق را مهیا کرد.

باید توجه داشت که در سال ۱۳۸۱، دولت جورج بوش بدون توجه به رأی سازمان ملل و حتّی مخالفت برخی از کشورهای غربی مدعی شد که حق دولت آمریکاست که برای حفظ امنیت خودش به عراق حمله کند. در برههٔ کنونی نیز دولت ترامپ با در پیش گرفتن سیاست “آمریکا نخست” خود را رها از قیدِ احترام و پایبندی به قوانین و عرف‌ بین‌المللی می‌بیند.

لازم به تذکر است که مایک پمپئو وزیر خارجه آمریکا روز چهارشنبه در کنگره این کشور از پاسخ دادن به این سوال که آیا دولت ترامپ اختیار قانونی حمله به ایران را دارد یا نه خودداری کرد. اعضای کمیته روابط خارجی از پمپئو پرسیدند آیا مجوزی که کنگره بعد از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ برای استفاده از زور علیه سایر کشورها به دولت این کشور داد، اجازه حمله به ایران را می دهد. پمپئو گفت: “ترجیح می دهم این تصمیم را به وکلای حقوقی بسپارم…. سوال مربوط به ارتباط ایران با القاعده کاملا واقعی است. آنها میزبان القاعده بوده اند، آنها به القاعده اجازه داده اند از کشورشان عبور کند.”

در همین ارتباط، قابل توجه است که دو روز قبل از اقدام دولت ترامپ در مورد سازمانِ تروریستی خواندنِ سپاه، یعنی در روز شنبه ۱۷ فروردین، وزیران امور خارجی گروه ۷ (‌آمريكا، كانادا، فرانسه، بريتانيا، آلمان، ايتاليا، ژاپن) در بیانیهٔ پایانی نشست خود در فرانسه، با اشاره به اوضاع منطقه‌ خاورمیانه اعلام کردند: ‌”ما از فعالیت‌های بی‌ثبات‌کنندهٔ ایران در منطقه، از جمله حمایت پیگیر آن از سازمان‌های تروریستی و شبه‌‌نظامیان مسلح عمیقا نگران هستیم.” در هفته‌های اخیر نیز مایک پومپئو، وزیر امور خار جی آمریکا، به پایتخت‌های چند کشور خاورمیانه‌ای سفر کرد تا در مورد برنامه‌های تهدیدآمیز نظامی آمریکا علیه ایران با سران آن کشورها رایزنی کند. پومپئو دیروز در قاهره بود و با ژنرال سیسی ملاقات و تبادل نظر کرد.

در شرایط  کنونی، و در وضعیتی که رژیم ولایی در داخل کشور نیز با بحرانی عمیق و نارضایتی گستردهٔ مردم روبروست، روشن است که هرگونه برخورد نظامی نیروهای سپاه یا ارتش ایران با نیروهای آمریکایی در منطقه، به‌سرعت از جانب آمریکا اقدامی “تروریستی” قلمداد خواهد شد و می‌تواند به درگیری‌هایی بسیار ویرانگر و خطرناک با مشارکت دیگر نیروهای ارتجاعی منطقه، از جمله رژیم نژادپرست اسرائیل و حکومت ارتجاعی عربستان سعودی منجر شود. سخنان حسن روحانی در روز ۲۰ فروردین را که مدعی شد “از پارسال تا امسال به موشک‌ها و سلاح‌هایی دست پیدا کرده‌ایم که در مخیله شما نمی‌گنجد” می‌توان از جمله موضع‌گیری‌های نابخردانه‌ای ارزیابی کرد که در انتها به سود پیشبُردِ سیاست و خواست‌های امپریالیسم و نیروهای ارتجاعی منطقه خواهد بود. در صورت ادامه یافتن این روند، و بر اساس مشی “جنگ علیه ترور” که آمریکا سال‌هاست دنبال می‌کند، آمریکا می‌تواند با ادامه انتقال نیروهای نظامی و سخت‌افزارها و ناوهای هواپیمابر خود به خلیج فارس، زمینه را برای تدارک درگیری نظامی خطرناکی برضد کشورمان سازمان‌دهی کند. باید توجه داشت که همین شخصیت‌ها و مُهره‌های خطرناک و ضدانسانی و ضدایرانی که اکنون نقش‌هایی کلیدی در دولت دونالد ترامپ به عهده دارند، از جمله طراحان اصلیِ جنگ و تجاوز خونین و خانمان‌برانداز آمریکا علیه عراق در سال ۱۳۸۱بودند. آنها اکنون با اجرای مجدد همان برنامه‌ها، در کنار جنگ اقتصادی به وسیله محدود و مسدود کردن فروش نفت، دست‌اندرکارِ زمینه‌چینی برای امکان‌پذیر کردن برخورد نظامی با سپاه پاسداران و به تبع آن با جمهوری اسلامی هستند. این برخورد نظامی می‌تواند به‌سرعت به جنگی وسیع و خانمان‌سوز تبدیل شود که مثل همیشه، این مردم عادی و زحمتکشان خواهند بود که از آن بیشترین صدمه را خواهند دید.

حزب تودهٔ ایران همواره به خطر سیاست‌های ماجراجویانه و خانمان‌برانداز سران و مقام‌های جمهوری اسلامی اشاره کرده است. چنین سیاست‌هایی، از همان دورهٔ رهبری و ولایتِ خمینی و بر اساس رویکرد به‌غایت ضدملیِ “صدور انقلاب اسلامی” و دیدگاه شوونیسم اسلامی، از طریق فعالیت‌های برون‌مرزی سپاه بدون هیچ توجیه پذیرفتنی به‌لحاظ منافع ملی، کشور ما را در وضعیتی پرتنش و خطرناک قرار داده است. اکنون دولت ترامپ به‌صورتی برنامه‌ریزی‌شده و زیر پرچم مبارزه با “تروریسم اسلامی” در منطقهٔ خاورمیانه، می‌تواند کشور ما را با وضعیتی بسیار دشوار و خطرناک روبرو کند.

 برخلاف تبلیغات “نظام” و بزرگ‌نمایی نقش قاسم سلیمانی فرمانده “سپاه قدس” در مقام رهبر و سردار ملی،‌ باید گفت که فعالیت‌های نظامی برون‌مرزی سپاه نه‌فقط به حفظ امنیت کشور کمکی نکرده است و نمی‌کند، بلکه ایران را با خطراتی بسیار نگران‌کننده‌ روبرو کرده است. فعالیت‌های نظامی و اقتصادی گستردهٔ برون‌مرزی سپاه، همانند دیگر سیاست‌های ماجراجویانهٔ رژیم ولایی، در تحلیل نهایی به منظور “حفظ و تداوم نظام”‌ ضدمردمی ولایی بوده است، و مثل دیگر سیاست‌های ضدمردمی رژیم اسلام‌گرای حاکم، دودش همیشه به چشم مردم ستم‌دیده رفته است و می‌رود.

در پی روی کار آمدن دولت دونالد ترامپ، که باید آن را نمایندۀ انحصارهای غول‌پیکر اسلحه‌سازی و نفتی آمریکا دانست، حزب تودهٔ ایران سیاست‌های دولت آمریکا را برای صلح جهانی و مصالح ملت‌های جهان بسیار نگران‌کننده ارزیابی کرد. ایدئولوژی ترامپیسم سیمای عریان‌تر و خطرناک‌تر سیاست‌های امپریالیسم آمریکا است که برای تثبیت و تقویت سلطه و سرکردگی بلامنازع این قدرتِ بزرگ بر جهان، در قالب دولتی شبه‌فاشیستی بر مصدر قدرت در این کشور قرار گرفته است. گروه‌بندی ترامپ در کاخ سفید و کسانی مانند جورج بولتون، مایک پومپئو، و برایان هوک (نماینده ویژهٔ امور ایران در وزارت امور خارجی آمریکا) برنامه‌ها و نقشه‌های خطرناکی را برای کشور ما در نظر دارند. در این برههٔ حساس و سرنوشت‌ساز در تاریخ مردم ما، در حالی که حکومت اسلامی ایران با بحران اجتماعی عمیق و گسترده‌ای در داخل کشور روبورست، و در حالی که هیئت حاکم آمریکا هر روز بیش از پیش به سوی نظریه‌های ماورای ‌راست و سیاست‌های تنش‌آفرین در منطقه پیش می‌رود، کشور ما در زیر سایهٔ حاکمیت مطلق ولایی، فاقد دولتی ملی و خردمند است. در مقابل این خطر و تهدید بزرگ از جانب آمریکا و شریکان منطقه‌یی‌اش، حکومت ولایت فقیه و در رأس آن علی خامنه‌ای، هنوز هم سیاست‌های خارجی کشور را بر اساس “شووینیسم اسلامی” و بدون در نظر گرفتن منافع اکثریت مردم ایران به پیش می‌برد. در سه دههٔ گذشته، “صدور انقلاب اسلامی” هستهٔ اصلی سیاست‌های خارجی رژیم ولایی در ارتباط با خاورمیانه بوده است و علی خامنه‌ای و سپاه پاسداران “نظام” در این رویکردِ ضدملی نقشی اساسی داشته‌اند و دارند.

حزب ما بار دیگر بر این نکته تأکید می‌کند که در شرایط مشخص کنونی باید از طریق بسیج افکار عمومی و اعمال فشار از درون جامعه رژیم ولایت فقیه را وادار کرد تا لاف‌زنی‌های غیرمسئولانه را متوقف کند و با پرهیز کردن از سیاست‌های ماجراجویانه و مداخله‌گرایانه در منطقه، بهانه‌جویی‌ها برای تشدید تنش و برخوردهای خطرناک نظامی را محدود کند.

در صورت تشدید وضعیتِ تشنج‌آمیز پیرامون کشور، یا افروخته شدن آتش جنگی خانمان‌سوز در کنار تحریم‌های کمرشکن خزانه‌داری آمریکا، و همراه با تشدید جوّ امنیتی و سرکوب اعتراض‌های مردمی در داخل کشور، ترامپ و متحدان خارجی و داخلی‌اش، از جمله نیروهای ایرانی کارگزار سیاست‌های آمریکا در درون و بیرون از رژیم ولایی، می‌توانند با استفاده از اهرم‌های اقتصادی و نظامی و ایجاد هراس و سرخوردگی در جامعه، مسیر تحول و حرکت آیندهٔ میهن ما را به زیان خواست‌های عدالت‌جویانه و آزادی‌خواهانهٔ جنبش مردمی ایران و به سود هدف‌های ضدمردمی خود منحرف و هدایت کنند.

حزب تودهٔ ایران بر این باور است که در کنار خواست عدالت اجتماعی و آزادی‌های دموکراتیک، باید خواستِ «حفظ صلح» در متن جامعه را نیز به شعاری محوری تبدیل کرد و سیاست‌های نابخردانه و ماجراجویانهٔ رژیم در منطقه را به چالش کشید. باید هر نوع تهدید به رودررویی ولاف‌زنی‌های ماجراجویانه در ارتباط با امکان رویارویی نظامی مستقیم یا نیابتیِ ایران با آمریکا،‌ اسرائیل، یا عربستان سعودی را متوقف کرد و در کنار مبارزه برای دموکراسی و عدالت اجتماعی، بر اهمیت دفاع قاطعانه از صلح به مثابه مؤثرترین سیاست برای تضمین استقلال و حاکمیت ملی تأکید ورزید.

ما بار دیگر اعلام می کنیم که مصرّانه خواهان همکاری مستقیم با دیگر نیروهای مترقی و میهن‌دوست ‌ایران در مسیر برپایی  کارزارهایی  مؤثر برای حفظ صلح با در نظر داشتن مصالح و منافع همه‌جانبهٔ مردم ایران هستیم.

حزب تودهٔ ایران

۲۲ فروردین ۱۳۹۸




دخترهای کم سن و سال جرأت ندارند روی حرف همسرشان حرف بزنند

محمدسروش محلاتی
مقصود از این عنوان بررسی وعده های جمهوری اسلامی از قبیل فقرزدایی یا کاهش
فاصله طبقاتی و یا آزادیهای سیاسی و … نیست که هرکدام چقدر تحقق یافته و یا چقدر
تحقق نیافته است. بلکه مقصود تبیینِ فقهی و حقوقی نظام است. پرسش این است که در
سال ۵۸ و درهنگام رفراندم، جمهوری
اسلامی را چگونه “تعریف” و ارائه کردند و آیا امروز نظام به آن تعریف پای بند
است و یا تعریف دیگری از آن ارائه میشود؟
شهید مطهری در هنگام رفراندوم ۵۸
در مصاحبه تلویزیونی جمهوری بودن را اینجور تعریف کرد:
“جمهوری شکل حکومت است حکومتی که حق انتخاب حاکم با همه مردم است و حکومت موقت
است و مردم حق تجدید نظر دارند”. با این تعریف “حق مردم” پایه حکومت است ومدت آن
“محدود” است. مطهری در ادامه همین مصاحبه درباره تعارض جمهوری و ولایت فقیه
میگوید : “تعارضی نیست، جمهوری یعنی مردم حق حاکمیت دارند و…” و مجددا شهید
مطهری اصرار دارد که: “اسلامی بودن این جمهوری، بهیچ وجه بر ضد حاکمیت ملی نیست”
آن روزها دائما بر “حق مردم”در حکمرانی تاکید میشد.
قبل از آن نیز شهید بهشتی در تلویزیون به تبیین “جمهوری اسلامی” پرداخت تا مردم
بدانند که به چه نظامی رای میدهند. او ابتدا اقسام حکومتها را را توضیح داد و
گفت “از میان آنها، حکومت جمهوری با مبانی اسلام سازگارتر است” و افزود در عصر
ما – دوره غیبت – حاکم صرفا باید سِمت و قدرت خویش را از آراء مردم بگیرد و کسی
حق دارد زمامدار باشد که برگزیده مردم یا لااقل پذیرفته مردم باشد” استدلال
بهشتی این بود که وقتی کسی با زور و تفوق طلبی سِمتی را ادعا میکند، موجب فساد و
مایه تیره بختی در دنیا و اخرت است. این بحث تلویزیونی مورد توجه استاد مطهری
قرار گرفت و ایشان خلاصه آن را اینگونه در یادداشتهای خود ثبت کردند تا در فرصتی
به آن بپردازند: آیا مبنای جمهوری بودن حکومت از نظر اسلام این است که حکومت
فردی نوعی استکبار و برتری طلبی است؟
امام خمینی که رهبری انقلاب اسلامی را برعهده داشت، پیوسته تشکیل جمهوری اسلامی
را بعنوان آرمان مبارزات ملت مطرح میکرد. ایشان اگرچه به بحث تفصیلی درباره نظام
جدید نمی پرداخت ولی با تعبیرات روشنی مقصود خود را آشکار میساخت. سخنان مکرر او
گویای آن بود که “جمهوری” در این ترکیب، معنا و مفهوم جدیدی ندارد و این واژه
بهمان مفهوم شناخته شده اش در دیگر نظامهای جمهوری، در ایجا هم بکار میرود. مثلا
وقتی خبرنگار بی بی سی در این باره پرسید، امام در پاسخ گفت: جمهوری اسلامی هم
یک جمهوری است مثل سایر جمهوریها(لکن قانونش قانون اسلامی است) ایشان به
تلویزیون فرانسه هم همین پاسخ را داد که: جمهوری اسلامی مثل سایر جمهوریهاست
(لکن محتوایش قانون اسلام است) در این موارد امام خمینی از راهِ تعریف به مثال
توضیح میداد که برای جمهوری تعریف تازه ای ندارد و همان را که دنیا جمهوری
میداند مورد نظرش میباشد. به تعبیر دیگر ایشان جمهوری را در این ترکیب یک مفهوم
امضایی(و نه تاسیسی) تلقی میکرد. و حتی یک بار که نماینده کاخ الیزه بملاقات
امام آمد و از جمهوری اسلامی پرسید، امام بصورت خاص به حکومت فرانسه اشاره کرد و
فرمود: اصل جمهوری همین است که در مملکت شما هم هست و آرای عمومی مردم آن را
تعیین میکند….(و سپس افزود:) جمهوری است یعنی دموکراتیک و اسلامی یعنی قانون آن
اسلامی است.
همه بیانات امام در آن دوره نشان میدهد که در نظام آرمانی و موعود، مفهوم جمهوری
تغییری نخواهد کرد.
پس از رفراندوم جمهوری اسلامی نوبت به تدوین قانون اساسی رسید و در این مرحله که
میبایست جمهوریت بمعنای “اتکای حکومت به آراء مردم”در قانون اساسی تثبیت شود،
عده ای از علما با آن بمخالفت برخاستند و آن را برخلاف مبانی اسلامی دانستند.
مقابله با جمهوریت از تابستان سال ۵۸
و هنگام تدوین قانون اساسی شروع شد. مثلا آیت الله سیدمحمد حسین حسینی طهرانی در
نامه به امام خمینی نوشت که حکومت در اسلام از بالا به پایین است برخلاف نظام
جمهوری در غرب که از پایین به بالاست. آیت الله وحید خراسانی هم در اعتراض به
پیش نویس قانون اساسی که آراء عمومی را مبنای حکومت دانسته بود، به امام نامه
نوشت که: “حکومت مردم بر مردم عامه پسند است ولی با موازین منطبق نیست. حکومت
امر الهی است و تخصصا از امرهم شوری بینهم خارج است”
در مجلس تدوین قانون اساسی هم اینگونه مطالب تکرار میشد و “حق مردم در حکومت” با
توجه به مبنای نصب الهی مخالفان جدی داشت
در زمان تدوین قانون اساسی در مجلس خبرگان، هر یک از اصول که با جمهوریت نظام و
لزوم رای مردم و حق آنان در حکومت مربوط بود با اعتراض برخی علما مواجه میشد.
مثلا یکی از بحثهای چالشی، اصل سوم پیش نویس بود که: “آرای عمومی مبنای حکومت
است” که بعدا با تغییر به عنوان اصل ششم بتصویب رسید و شهید بهشتی در دفاع از آن
تلاش زیادی کرد. بهشتی استدلال میکرد که جمهوری بودن نظام اقتضا میکند تا آراء
مردم نقش بنیادی در اداره کشور داشته باشد. ایشان در جلسه دیگری برای این اصل
استدلال کرد که “بهترین نوع حکومت، حکومتی است که قدرتش را از حمایت عموم بگیرد
نه از سرنیزه و نه از هیچ عامل دیگر”.
در هنگام بررسی اصل ۵۶
نیز که “حق تعیین سرنوشت” مطرح بود بار دیگر مخالفتها ظهور و بروز کرد. مثلا
شهید هاشمی‌نژاد گفت: بعد از تصویب اصل ولایت فقیه این اصل معنا ندارد. آیت الله
صافی هم میگفت: اگر منظور حاکمیت تشریعی انسان بر سرنوشت خویش است( نه تکوینی)،
خداوند چنین حاکمیتی به انسان نداده است.
در اصل پنجم (ولایت فقیه) نیز به اقتضای جمهوریتِ حکومت، قید قبول و پذیرش مردم،
شرط ولایت قرار گرفت.
بهرحال در تدوین قانون اساسی نیز پافشاری شهید بهشتی و همراهی برخی دیگر موجب آن
گردید که مبانی “جمهوری بودن” کم و بیش در قانون اساسی تثبیت شود هر چند در سطحی
که او میخواست بانجام نرسید. البته وی در این تاثیر گذاری نقش مهمی داشت زیرا در
آن مقطع استاد مطهری بشهادت رسیده بود، آیت الله طالقانی در ابتدای کار خبرگان
رحلت کرد و آیت الله منتظری هم در آن زمان نقشی برای انتخاب مردم در ولایت قائل
نبود و کمتر دغدغه جمهوریت داشت او اکثرا بدنبال تثبیت اختیارات بیشتر ولی فقیه
در بخشهای مختلف قانون اساسی بود.
در چهار دهه اخیر علائمی از “گریز از جمهوریت” دیده شده، هرچند پیوسته تجربه
انتخابات و رای گیری (که نماد جمهوریت است) داشته ایم. این گریز ناشی از دو عامل
اساسی در سابقه فرهنگی ماست: یکی آنکه ما پرورش یافتگان تاریخی استبداد هستیم و
استبداد طبیعت ثانویه ما شده است و همین پیشینه عمیق ما را پیوسته بطرف خود
میکشاند. برای ما مردم سالاری مثل حرکت قشری و برخلاف طبیعت است. دوم آنکه
جمهوریت در فرهنگ دینی ما سابقه ضعیف و نحیفی دارد. مثلا فقها و متکلمین امامیه
که به بحث حکومت و امامت پرداخته اند نوعا موضوع اتکای حکومت به رای مردم را
مورد اعتنا قرار نداده اند. حتی آخوند خراسانی، میرزای نائینی و امام خمینی هم
که در آثار سیاسی خود نقش مردم را پذیرفته اند، هیچ کدام در بحثهای فقهی خویش به
آن اشاره ای نکرده و برای آن استدلال نیاورده اند!
مبانی جمهوریت که در عصر ما از سوی برخی فقها مثل آیت الله منتظری مطرح و مورد
بحث جدی قرار گرفت، بازهم چندان اقبال حوزویان را بدنبال نداشت و در فضای سنتی
تحول چشمگیری بوجود نیاورد. نظریه شهید صدر هم در جمهوریت هرچند بدیع و مبتنی بر
مبانی بود، توجه علما را جلب نکرد و حتی شاگردانش مثل حضرات سیدکاظم حائری و
سیدمحمود هاشمی هم آن را کنار گذاشتند! نظریه علامه طباطبایی هم که راه را برای
جمهوریت باز میکرد، توسط شاگردانش حضرات جوادی آملی و مصباح یزدی دنبال نشد و آن
را کنار گذاشتند!
فضای فکری حوزه نشان میدهد که جمهوریت، اندیشه ای در حاشیه است و البته نظام هم از
همین گرایش فکری پشتیبانی میکند و نیروهای آن را در سِمتهای حکومتی میگمارد. در
این شرایط کسی به موقعیت میرسد که رسما اعلام میکند: “هیچ کس” در “هیچ کارِ”
حکومت و جامعه از طرف خود حق دخالت ندارد چون همه چیز حکومت از طرف خدا به ولی
امر تفویض شده است:
«و لم یکن لواحدمن الامه من عند نفسه ان یتداخل فی امر من امر الملک و الامه
فانه مفوض من عندالله الی ولی الامر»
و با این تفکر در شورای نگهبان، برای جمهوریت چه معنا و مفهومی باقی میماند؟!
کسانی که در موضوعاتی مانند نظارت استصوابی نقد دارند انگار از این مبانی بی
اطلاعند! این مبنا میگوید هرکجا که مردم رای میدهند و دخالت میکنند نتیجه لطف و
احسان حکومت است که از حق خود صرف نظر میکند، نه آنکه مردم دارای حق باشند!
به گمان این نویسنده تا وقتی معنا و مفهوم جمهوری اسلامی مشخص نشود و تفاوت آن
با حکومت اسلامی (به مفهوم عام آن) تبیین نگردد، توقع هیچ تغییر یا اصلاحی را
نمیتوان داشت. ما باید به همان بحثهای مبنایی ۴۰ سال قبل برگردیم و آنچه را ناتمام
رها کردیم به اتمام برسانیم.
ضمنا آنان که بدنبال حکومت ناب اسلامی (بدون جمهوری) هستند، باید بدانند که اگر
فرضا بین جمهوری و اسلامی جدایی اتفاق بیفتد معلوم نیست، آنچه باقی میماند، نظام
اسلامی ناب باشد، احتمال دیگر نظام جمهوری صرف است چون مردم در تعارض، چه بسا
صیانت از حق خویش در حکومت را بر حفظ دینی بودن حکومت ترجیح دهند همانطور که
شهید مطهری تصریح کرده است.

 

 

 

مرد ۳۴ ساله ای که با کودک ۱۲ ساله ازدواج کرد: دخترهای کم سن و سال جرأت ندارند روی حرف همسرشان حرف بزنند 

پای درد دلشان که می‌نشینیم باورهای کهنه و قدیمی، سلطه‌طلبی بر همسر و حتی لذت‌جویی جنسی را دلیل ازدواج مردانی می‌یابیم که همسران خود را از میان دختربچه‌ها انتخاب می‌کنند. هرچند سخن گفتن از دشواری‌های زندگی برای قربانیان کودک همسری دشوار است اما دختران راحت‌تر از مردان از زندگی خود می‌گویند و کمتر مردی را می‌توان یافت که از دلایلش برای ازدواج بگوید. در این میان اما مسعود مردی است که حاضر شده بدعت شکنی کند و از زندگی و ازدواج خود با دختری بگوید که در ۱۲ سالگی بر سر سفره عقد او نشسته است…
چند سالتان است و اهل کجا هستید؟
متولد سال ۵۰ هستم و اهل بوشهرم.
یعنی ۴۷ سال دارید، چند ساله بودید که ازدواج کردید؟ همسرتان هنگام ازدواج چند ساله بودند؟
من حدود ۳۴ ساله بودم و همسرم ۱۲ سال داشت.
۲۲ سال اختلاف سنی با دختری که هنوز کودک بود! به چه دلیل تصمیم گرفتید با یک دختربچه زندگی مشترک را آغاز کنید؟
دخترانی که سن و سال زیادی ندارند حرف شنوی بیشتری دارند، کم‌توقع هستند و با غر زدن اعصابت را خرد نمی‌کنند.
به نظر شما حرف شنوی و کم توقعی برای همسر بودن کافی است؟
بله. دخترهای کم سن و سال جرأت ندارند روی حرف همسرشان حرف بزنند و این یعنی آرامش. می‌دانی خانم، مادر من هم تقریباً در همین سن و سال با پدرم ازدواج کرد و من هیچ وقت نشنیدم که حتی پدرم را با اسم کوچک صدا بزند. پدرم تا لحظه مرگ آقای خانه بود و حرفش قانون اول و آخر در خانه. اما در مقابل عمویم همیشه برای ساده‌ترین امور هم از زنش اجازه می‌گرفت بیچاره حسابی زن ذلیل بود.
شما از انتخاب و زندگی خود راضی هستید؟
بله البته اوایل خیلی اذیت شدم؛ هیچ چیز نمی‌دانست و یک کم هم دست و پا چلفتی بود. اما دختر باهوشی بود و توانستم کم کم او را آنطور که دوست داشتم بار بیاورم.
منظورتان این است که آنطور که دوست داشتید او را تربیت کردید؟
بله، اوایل فکر می‌کرد زندگی یعنی خاله بازی و خیلی از موضوع‌ها را جدی نمی‌گرفت، مثلاً یک روز دیدم به جای اینکه خانه را تمیز کند یا لباس‌های مرا بشوید عروسک بازی می‌کند. من که برای فردا لباس تمیز نداشتم از کوره در رفتم و حسابی کتکش زدم از آن روز فهمید که زمان بازی تمام شده و باید حواسش به زندگی باشد. البته نه اینکه دوست داشته باشم دست رویش بلند کنم اما گاهی مجبور می‌شوی.
چطور می‌توان از دختربچه‌ای که هنوز تجربه سختی‌های زندگی را نداشته و حتی برای گذران برخی از امور زندگی وابسته پدر و مادرش است و به قول خودتان از ترس سکوت می‌کند توقع داشت بتواند وظایف همسری را بدرستی انجام دهد؟
خودتان می‌دانید که خدا دختران را ۶ سال زودتر از مردان مکلف کرده یعنی آنها در ۹ سالگی به بلوغ می‌رسند پس نباید به آنها به چشم کودک نگاه کرد. هرچند بعضی از دختران نازپرورده هستند و به قول معروف مادرانشان زیادی نازشان را می‌کشند اما همه آنها می‌توانند وظایف زن بودن خود را انجام دهند هرجا هم که نفهمیدند چه باید بکنند خوب ما راهنمایی شان می‌کنیم.
منظورتان از راهنمایی همان کتک زدن است؟
همیشه نه اما خوب بعضی وقت‌ها آدم مجبور می‌شه که کمی جدیت به خرج بدهد. قدیمی‌ها بی‌خود نگفتند که جنگ اول به از صلح آخر است.
همسر شما هم جزو کودکانی بوده که باید در جریان بازی و وقت گذراندن با هم سن و سالانش خیلی از مناسبات اجتماعی را یاد می‌گرفت و در سایه حمایت پدر و
مادر برای زندگی بزرگسالی آماده می‌شد اما از همه این موارد محروم شده و به یکباره وارد زندگی مشترکی شده که در آن به جای نصیحت مادر، همسرش با جدیت و کتک وظایفش را به او آموزش داده. فکر نمی‌کنید اگر او در خانه پدری می‌ماند امروز خوشبخت‌تر بود؟
نخیر این حرف ها فقط برای داستان‌هاست. زندگی واقعی با این داستان‌ها فرق دارد خود شما وقتی نان نداری شکم دخترت را سیر کنی با محبت می‌توانی مانع مردنش از گرسنگی بشوی چه برسد به اینکه مناسبات اجتماعی یادش بدهی؟ نخیر اصلاً این طور نیست دختربچه یعنی چه من با شما موافق نیستم.
هیچ وقت به این فکر افتادید که‌ ای کاش به جای این دختربچه با دختر جوانی ازدواج می‌کردید که از پس مسائل زندگی بربیاید؟
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، این اتفاق افتاده، اما فقط در حد فکر بوده چون همسر من دختری باهوش بود که وظایفش را خیلی سریع یاد می‌گرفت. به همین دلیل تصمیم گرفتم کمی تحمل کنم و شکر خدا صبر من نتیجه داد.
از صحبت هایتان معلوم است که از ازدواج خود راضی هستید، درست متوجه شده ام؟
بله هرچند اوایلش سخت بود مانند هر کار دیگری اما نتیجه مهم است و من حالا از تصمیم و زندگی خود راضی هستم.
همسرتان چطور، او هم راضی است؟
بله از خدایش هم باشه. وقتی هم سن و سالانش مجبورند برای یک لقمه نان از صبح تا عصر کار کنند او خانم خانه خودش است. نه تنها سرپناه دارد، نان و بوقلمونی هم بر سر سفره‌اش هست. خدا رو شکر بچه‌های خوبی هم داریم پس چرا راضی نباشد.
ناراحتی نمی‌کرد، بی‌قرار نبود وقتی به او سخت می‌گرفتید نمی‌خواست به خانه پدرش برگردد؟
نه، چرا باید چنین کاری بکند. دختران ما می‌دانند که با لباس سفید به خانه شوهر می‌روند و با همان لباس سفید هم باید از خانه شوهر بیرون بیایند از این خبرها نیست که تا اوضاع بر وفق مراد نبود شال و کلاه کنند و به خانه پدر برگردند.
از بچه هایتان بگویید، چند تا بچه دارید؟
۳
تا بچه دارم ۲ تا پسر و یک دختر.
اولین فرزندتان چند سال بعد از ازدواج به دنیا آمد؟
حدود یک سال و نیم از ازدواجمان گذشته بود که پسر اولم به دنیا آمد.
یعنی همسرتان هنوز ۱۴ ساله نشده بود که مادر شد. یک مادر ۱۴ ساله توانسته به نحو احسن موجود دیگری را بدرستی پرورش دهد و تربیت کند؟
بچه‌ها را همان طور که دوست دارم تربیت کرده‌ام همان طور که همسرم بی‌چون و چرا مطابق خواسته‌ام رفتار می‌کند پسرها هم حرف شنوی خوبی از من دارند. دخترم هم که عزیز دلم است و از او راضی ام.
فکر نمی‌کنید اگر پدرتان همیشه حرف اول و آخر را در خانه نمی‌زد، امروز حرف شنوی بی‌چون چرای همسر و فرزندانتان این قدر برایتان مهم نمی‌شد؟
نه. چه ربطی دارد.
دخترتان چند سال دارد؟
۸ساله است عزیز دل بابا.
حاضرید سه یا ۴ سال دیگر او را به عقد مردی که چندین سال از او بزرگتر است دربیاورید؟
این یک موضوع کاملاً شخصی است. من علاقه‌ای به ازدواج دخترم ندارم. شاید دخترم هم دوست داشته باشد ادامه تحصیل بدهد و برای خودش دکتر یا مهندسی شود.
یعنی مثل خیلی از خانم‌ها برای یک لقمه نان ساعت‌ها بیرون از خانه کار کند؟
نه چرا این طوری به قضیه نگاه می‌کنید ممکن است دختر من دوست داشته باشه برای دل خودش کار کنه شاید هم نه. تا آن زمان کی مرده کی زنده؟
اگر دخترتان بخواهد برای دل خودش درس بخواند و ازدواج نکند، یکی مثل زن عمویتان نمی‌شود؟
خوب بشود.
از حرف‌هایتان این طور تصور کردم از رفتار او و مداخله و اظهارنظرهایش در تصمیمات عمویتان خوشتان نمی‌آید؟
نگفتم خوشم نمی‌آید.
اما گفتید بیچاره عمویم زن ذلیل بود چون باید برای ساده‌ترین امور هم با همسرش مشورت می‌کرد این طور نیست؟
زندگی هرکس به خودش مربوط است. من و همسرم از زندگی خود راضی هستیم همان‌طور که پدر و مادرم و عمو و زن عمویم راضی بودند. زندگی بقیه آدم ها به من ربطی ندارد. به دخترم هم اجازه می‌دهم خودش برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد.
اگر او خواست در ۱۲ سالگی مانند مادرش ازدواج کند چه؟
دختر من از نظر مالی چیزی کم ندارد که در ۱۲ سالگی ازدواج کند.
یعنی همسرتان به دلیل نیاز خانواده‌اش قبول کرد با شما ازدواج کند؟
دلیلش هر چه بود الآن زن من است و از زندگی‌اش هم راضی است.
مطمئن هستید؟
همین شما‌ها هستید که دخترها را پر رو کرده اید. این حرف‌هایی که شما می‌زنید فقط آمار طلاق را بالا می‌برد. حیف وقتی که برای مصاحبه با شما گذاشتم