مصاحبه «توده‌ای‌ها» با رفیق سیامک کیانی دربارهٔ فاجعهٔ ملی (اعدام‌های دسته‌جمعی شهریور ۱۳۶۷) و پیامد آن در سردرگمی توده‌ای‌ها تا به امروز

سخن روز شماره ۳
۲ شهریور ۱۴۰۵، ۲۴ آگوست ۲۰۲۶

پرسش: این مصاحبه در سالگرد فاجعهٔ ملی انجام می‌شود. تحلیل شما از واقعهٔ اعدام‌های دسته‌جمعی شهریور۱۳۶۷   و کشتار زندانیان سیاسی چیست و چرا جز آیت‌الله منتظری، هیچ‌یک از چهره‌های سیاسی و مذهبی داخل حاکمیت در برابر این جنایت سکوت کردند؟

پاسخ: هزاران گل سرسبد این خلق در آن روزها به چوبهٔ دار آویخته شدند. دیکتاتوری ریشه‌دار و دراز در میهن ما همیشه بازدارندهٔ رویش مغزهای پرتوان بود. با این همه، خلق‌های ایران در شرایط ستمگرانهٔ ۵۰ سال فرمانروایی رضاخان و محمدرضا توانستند این همه غنچه‌های شکوفا پرورش دهند. انسان‌های والایی در آن روزها کشته شدند، که نمونهٔ آن در تاریخ ایران کمیاب است.

افزون بر کمونیست‌های فرهیخته و مجاهدهای جوان، پرشور و میهن‌دوست، بخش بزرگی از رهبری حزب تودهٔ ایران کشته شدند. انسان‌هایی که فرای عشق به میهن، خلق و انسانیت، سال‌های درازی را با رنج و کوشش به یادگیری مارکسیسم-لنینیسم، تاریخ ایران و جهان پرداختند تا این آموخته‌ها را برای ژرفش جنبش به نیروهای جوان آموزش دهند. همهٔ این گل‌های سرخ با چرخش قلمی با خونسردی و سنگدلی به دار آویخته شدند. چرا؟ برای این که آقای خمینی شکست سیاست صدور انقلاب خودش را می‌دید، و چون نه دستش به آمریکا، اسرائیل و حتی صدام می‌رسید، انتقام خونینی از سروهای سرفراز میهن گرفت.

شگفتی این که سوای دلیری بی‌همتای آیت‌الله منتظری، هیچ‌کس در درون، پیرامون و بیرون حاکمیت در جمهوری اسلامی در برابر این کشتار نایستاد. نه سروش اصلاح‌خواه، نه کروبی، نه موسوی که نخست‌وزیر بود، نه کسانی که پس از آن به قبلهٔ فریدمن و کارل پوپر نماز آوردند، هیچ‌کس لب از دهان نگشود. بسیاری از آن‌ها می‌گویند که نمی‌دانستند. ولی اگر خبر این جنایت به گوش آیت‌الله منتظری که در قم خانه‌نشین بود رسیده بود، چگونه این آقایان در چند قدمی جماران و در دفتر رئیس‌جمهوری و نخست‌وزیری از آن بی‌آگاه بودند؟

بدبختانه، نه گروه‌های توده‌ای هوادار بورژوازی جمهوری اسلامی از دلیل طبقاتی این یورش و کشتار سخن می‌گویند و نه حزب تودهٔ ایران. این کشتار یک انتقام طبقاتی برنامه‌ریزی‌شده بود و نه یک کج‌فهمی یا خرفتی آقای خمینی. با این کشتار، طبقهٔ کارگر و دیگر رنجبران بهترین پیشاهنگان خود را از دست دادند و با این کار، فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب سال‌ها به پس افتاد.

آنچه به حزب ما برمی‌گردد، حقیقت این است که پس از کشتار آن رهبران فرهیخته و عاشق، حزب دیگر قامت راست نکرده است. آن ضربه چنان سنگین بود که بیشتر توده‌ای‌ها را گیج و مَنگ کرد؛ بخشی هوادار یک لایه بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی شده‌اند و بخش دیگر هم چندان باوری به مقوله امپریالیسم ندارند.

پرسش: بگذارید در ادامه مصاحبه از نقش آن ضربه در وضعیت کنونی حزب توده ایران صحبت کنیم. برخی از اعضا و هواداران حزب در فضای مجازی خواستار استعفای رفیق امیدوار شدند و او را رهبر نظرات انحرافی در حزب می‌دانند، نظر شما در این مورد چیست؟

پاسخ: همهٔ هواداران و کسانی که خود را توده‌ای می‌دانند حق دارند که دیدگاه خود را دربارهٔ خط مشی کنونی حزب با دیگران در میان بگذارند. ولی آنچه که ما می‌بینیم پیچیده‌تر از این سخنان است. سخنانی که رفیق عاصمی دربارهٔ گفت‌وگوی خود با رفیق خاوری به ما گفته است و نامه‌هایی که از ایشان در دست داریم، نشانگر این است که آغاز این کج‌روی پس از فروپاشی اتحاد شوروی و با پذیرش خاموش رفیق خاوری همراه بود. ایشان دربارهٔ برنامهٔ سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب از سوی رفیق صفری به رفیق عاصمی گفت که خود او هنوز مارکسیست-لنینیست است، ولی سخن صفری هم درست است.

از زمان رفیق خاوری، و به رهبری خود او، خط مشی حزب دگرگون شده است. ایشان دموکراسی بورژوازی را مهم‌تر از سوسیالیسم می‌دانست. ما نامه‌های فراوانی از رفیق عاصمی به رفیق خاوری داریم که این کج‌روی را گوشزد می‌کند. از همان زمان، بار ضدجمهوری اسلامی خط مشی حزب سنگین‌تر از سیاست ضدامپریالیستی حزب شد. رفیق خاوری آگاهانه و اندک‌اندک آن‌هایی را که خط کمونیستی داشتند از حزب بیرون راند و دیگران را که بیشتر سوسیال‌دموکرات بودند را آرام‌آرام در حزب بالا آورد.  

رفیق خاوری راه را برای بالا آمدن بله‌قربان‌گویان باز کرد. همین که دیدگاهشان با او همراه بود برای انجام وظیفه کافی بود. رفیق خاوری نه به دنبال دانش مارکسیستی آن‌ها بود و نه نگران جایگاه طبقاتی آنان. ایشان فضای حزبی را برای رفیق عاصمی، رفیق کاظم ندیم، رفیق ملکی و بسیاری از رفیقان خوب دیگر چنان تنگ کرد که یا به بیرون رانده شدند و یا از سر بی‌مهری خود را کنار کشیدند. ولی کنگرهٔ ششم و هفتم نشان داده است که با این که ایشان توانست رهبری حزب را در دست هم‌دیدگاهان خود بدهد، ولی نتوانست دیدگاه مارکسیست-لنینیستی عضوهای حزب را دگرگون کند.

این تضاد را ما در رسانه‌های حزبی می‌بینیم. دو یا سه رفیقی که با کمک رفیق خاوری در رهبری حزب جای گرفته‌اند، نامهٔ مردم و به سوی آینده و صدای مردم را رهبری می‌کنند. سرمقاله‌های نامهٔ مردم با خط تصویب‌شدهٔ کنگرهٔ ششم و هفتم در تضاد است. معنی این تضاد چیست؟ معنای این است که حزب تودهٔ ایران با این که یک کمیتهٔ مرکزی و هیئت سیاسی دارد، ولی تصمیم‌گیرندگان و خط‌دهندگان اصلی، همان سه رفیق به رهبری رفیق امیدوار هستند. برای ما روشن نیست که چرا جناح کمونیستی کمیتهٔ مرکزی تا این اندازه سر به زیر و خاموش است.

پرسش: آیا می‌توانید این تضاد میان خط کنگره و رسانه‌های حزبی را بیشتر باز کنید؟

پاسخ: ببینید، خط چیرهٔ کنگرهٔ ششم و هفتم – با همهٔ کمبودها – یک خط مارکسیست-لنینیستی و ضدامپریالیستی و طبقاتی است. حتی اگر به یاد داشته باشید، در کنگرهٔ هفتم آمده است که حتی آزادی هم طبقاتی است. ما این خط را در سرمقاله‌های نامهٔ مردم نمی‌بینیم. بیشتر نوشته‌های نامهٔ مردم، به آزادی، زنان، حقوق بشر، دیکتاتوری، اعدام و غیره می‌پردازد. خوب این‌ها موضوع‌های مهمی هستند، ولی این سیاست یک‌چشمی چالش‌برانگیز است و در تضاد با سیاست دیرینهٔ حزب تودهٔ ایران است. نبرد دموکراتیک و نبرد سوسیالیستی، دو حلقه از یک زنجیر هستند. پیکار برای آزادی‌های سیاسی، تنها زمانی رهایی‌بخش است که در راستای نبرد طبقاتی و رهایی کارگران  و رنجبران باشد.

ما این تضاد را در سخنرانی‌های رفیق امیدوار دربارهٔ جنگ اوکراین و سرمقاله‌های نامهٔ مردم دربارهٔ یورش امپریالیسم و صهیونیسم به میهن ما می‌بینیم.

پرسش: آیا می‌توانید با بررسی نوشته‌ای از نامهٔ مردم و بیانیهٔ حزب، این کج‌روی را نشان دهید؟

پاسخ: بگذارید با بررسی دو نوشتهٔ نامهٔ مردم این کج‌روی را نشان دهیم.

جنگ، بحران، و بقای حکومت استبدادی به نقل از «نامهٔ مردم» شمارهٔ ۱۲۶۴، ۲۲ تیر ۱۴۰۵:

مقاله به درستی این جنگ را خطری ویرانگر برای ایران می‌داند که به نفع مردم نیست. مقاله بازهم به درستی بر این باور است که جنگ و بحران‌های خارجی ابزاری در دست حکومت برای سرکوب مخالفان، فضای بسته و بازسازی اقتدار فرسودهٔ خود است. اما هنگامی که مقاله دربارهٔ آغاز و دنبالهٔ جنگ می‌نویسد، جمهوری اسلامی (سپاه پاسداران، دفتر رهبری و اطرافیان رهبری مانند احمد وحیدی و عزت‌الله ضرغامی) را برابر با گناه‌کاران خارجی (آمریکا و اسرائیل)، گناه‌کار می‌داند.

بیانیهٔ حزب تودهٔ ایران: جنایت‌های جنگی امپریالیسم آمریکا در سومین تجاوزِ نظامی به ایران و ضرورتِ مقابله با سیاستِ خانمان‌سوزِ «جنگ، جنگ تا پیروزی»، حزب تودهٔ ایران، ۲۶ تیرماه ۱۴۰۵:

بیانیه، جنگ را به درستی یک تجاوز امپریالیستی فاجعه‌بار می‌داند که برخلاف منافع ملی ایران است. بیانیه چه کسی را دربارهٔ آغاز و دنبال کردن جنگ گناه‌کار می‌داند؟ بیانیه گناه‌کار اصلی را آمریکا می‌داند، ولی در کنار آن تندروهای درون حکومت را نیز مسئول می‌داند.

نخست این که این یک جنگ نیست، یک دستیازی به کشور برای نابودی و چندپارگی آن است. دو کشور بیگانه بدون هیچ دلیل قانونی به یک کشور دیگر یورش بردند و کشور سوم از خود دفاع می‌کند.

آیا جمهوری اسلامی نابخردانه عمل کرد؟ بدون هیچ تردیدی این‌گونه است. ولی دوم این که، بورژوازی ایران پرخاشگرتر از بورژوازی دیگر کشورهای خاورمیانه نیست.

کمونیست‌ها نباید به بازگویی گفتمان امپریالیسم دربارهٔ «تنش‌آفرینی» جمهوری اسلامی بپردازند. بورژوازی همهٔ این کشورهای خاورمیانه – از ترکیه در سوریه، لیبی و قره‌باغ تا عربستان در یمن، مصر و سوریه – به شیوه‌های گوناگون دست به تنش‌آفرینی می‌زنند و از قدرت نظامی خود برای پیشبرد منافع طبقاتی خویش بهره می‌گیرند. با این همه، غرب و امپریالیسم با هدف‌های روشنی، مانند چندپارکه کردن ایران و ساختن چندین کشور کوچک سرسپرده یا بی‌قدرت در درون مرزهای کنونی آن، بار گناهان همهٔ تنش‌های خاورمیانه را به دوش جمهوری اسلامی می‌گذارد.

غرب و کشورهای واپس‌گرای خلیج فارس با هدف‌های ویژه‌ای به این سخن دامن می‌زنند که ریشه‌های همهٔ تنش‌های خاورمیانه را باید در جمهوری اسلامی یافت. خوب این سخن برای هدف مشخصی گفته می‌شود، برای گمراه‌سازی خلق‌های خاورمیانه و نشان دادن دشمن فرضی به جای دشمن اصلی، یعنی اسرائیل.

بازوی نظامی ایران، یعنی بورژوازی نظامی به رهبری سپاه، قانون‌های نوشته و نانوشتهٔ جهانی دربارهٔ رقابت‌های ژئوپولیتیک را زیر پا نگذاشت. جمهوری اسلامی به هیچ کشور دیگری یورش نبرد، مگر برای دفاع. پشتیبانی از نیروهای نیابتی و جایگزینی از آغاز تاریخ انسان، در رقابت‌های ژئوپولیتیکی و برنامه‌های سیاسی و نظامی هر کشوری دیده می‌شود. این کار به هیچ‌گونه روش ویژهٔ جمهوری اسلامی نیست. همهٔ کشورهای خاورمیانه برای دفاع از منافع طبقهٔ حاکم خود و نه منافع ملی، کم و بیش با شیوه‌های گوناگون دست به این‌گونه کارها می‌زنند.

در برابر این کارهای ددمنشانه ولی پذیرفته‌شده در رقابت ژئوپولیتیکی، اسرائیل و آمریکا به ایران یورش کردند، بمب انداختند، رهبران و مردم را کشتند. این دو کار، با هم یکسان نیست. حتا بر پایه گزارش رسانه‌های غربی و سخنان بلندپایگان خاورمیانه مانند وزیر خارجه عمان، امریکا و اسرائیل هنگامی که گفت‌وگو با نمایندگان جمهوری اسلامی خوب پیش می‌رفت و چشم‌انداز یک پیمان صلح نزدیک بود، به ایران یورش بردند.

مارکسیست‌ها به دلیل‌های گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، ایدئولوژیک و طبقاتی با جمهوری اسلامی درگیرند، ولی هیچ نیازی نیست که دادگری را هنگام داوری فراموش کنند. جمهوری اسلامی با همهٔ تنش‌آفرینی خود در منطقه، تا پیش از یورش به ایران به هیچ کشور دیگری یورش نبرد. گفتن این که گناه جنگ به اندازهٔ یکسان به دوش آمریکا و جمهوری اسلامی است، سراسر نادرست است. جمهوری اسلامی، یا درست‌تر بگوییم، نیروهای نظامی به رهبری بورژوازی نظامی و با پایگاه بزرگ اجتماعی آن در برابر یورشگران ایستادگی کردند و از میهن و منافع خود دفاع کردند. یادمان باشد که سپاه پاسداران تنها نهادهای امنیتی، شکنجه و زندان نیستند. نیروهای نظامی هم هستند که بخشی از آن‌ها میهن‌دوست هستند. حتی در ارتش شاه هم ما ارتشیان میهن‌دوست و مردم‌دوست داشتیم.

گفتن این که جمهوری اسلامی در هر شرایطی باید پیمان‌های پیشنهادی آمریکا را بپذیرد هم درست نیست. چرا گروه‌های مارکسیستی باید هوادار این باشند که جمهوری اسلامی شرایط سرسپردگی آمریکا را بپذیرد؟ راه صلح‌آمیز نه در فشار به جمهوری اسلامی برای سرسپردگی در برابر غرب، بلکه در دستیابی به یک پیمان صلح عادلانه و پایدار است که حق مشروع ایران را به رسمیت بشناسد. این به‌معنای پذیرش حق ایران بر تنگهٔ هرمز به‌عنوان یک اهرم استراتژیک برای تأمین امنیت ملی، و همچنین آغاز دوبارهٔ برنامهٔ هسته‌ای صلح‌آمیز زیر بازرسی نهادهای بین‌المللی است.

ببینید، نامهٔ مردم پس از ترور آقای خامنه‌ای از سوی آمریکا و اسرائیل، آن را آغاز تحولات بزرگ برای جنبش خواند. به زبان دیگر، هدفی که ترامپ و نتانیاهو برای ترور رهبران جمهوری اسلامی، یعنی آزادی ایرانیان از چنگال ستم جمهوری اسلامی داشتند، نه تنها درست بود، بلکه تا اندازه‌ای پیاده هم شد. این سخنان پرسش‌برانگیز است. مخالفت با جمهوری اسلامی، به‌معنای همراهی با اهداف امپریالیسم و صهیونیسم نیست و نباید باشد.

پرسش: برخی از رهبران حزب تودهٔ ایران، روسیه را در جنگ اوکراین متجاوز معرفی می‌کنند. تحلیل شما در این باره چیست؟

پاسخ: هیئت سیاسی و کسانی که رهبری واقعی حزب را در دست دارند،، درک درستی از درگیری اوکراین ندارند. روسیه در جنگ اوکراین تجاوزگر نیست، بلکه در برابر گسترش بی‌امان ناتو تا مرزهای خود ایستاده و از حق دفاع مشروع برخوردار است. بگذارید کمی این درگیری را بشکافیم.

اوکراین از دیرباز راه‌گذر تاریخی یورش به روسیه بوده و پیوستن آن به ناتو، خط قرمز امنیت ملی روسیه را در هم می‌شکند. این خط قرمزی است که هر دولت مستقلی در جایگاه همانند، آن را نادیده نمی‌گیرد. این حقیقت ژئوپلیتیکی را حتا کسینجر هم بارها گوش زد کرده بود.

 جنگ اوکراین زاییدهٔ دهه‌ها سیاست محاصره، روسیه‌ستیزی و گسترش ناتو به شرق است. کاهش این درگیری به «پرخاشگری روسیه»، نادیده گرفتن ریشه‌های ژئوپلیتیکی و تاریخی آن و نیز نقش تنش‌آفرینی غرب در شعله‌ور کردن این بحران است. در جهان در روند گذار به نظم چندقطبی، روسیه یکی از قطب‌های مستقل است (یا بهتر است بگوییم که طبقهٔ کارگر، لایه‌های میانی و بورژوازی ملی روسیه)، که در برابر فشار امپریالیستی غرب می‌ایستد تا هم‌سنگی راهبردی را در اوراسیا نگه دارد. هدف مسکو اجازه ندادن به نظم تک‌قطبی است که با گسترش ناتو، مرزهای امنیتی آن را در هم شکند. همکاری روسیه با چین و کشورهای جنوب جهانی، نشان می‌دهد که این جنگ تنها یک بحران محلی نیست، بلکه بخشی از نبرد بزرگ‌تری بر سر نظم آیندهٔ جهان است. نظمی که در آن قدرت‌های غیرغربی می‌خواهند جایگاه مستقل خود را در برابر برتری‌جویی غرب بازپس گیرند و جهانی چندقطبی را ممکن سازند.

این پیچیدگی را حتی سازمان‌هایی مانند راه کارگر و اکثریت درک کرده‌اند، ولی رهبری حزب هنوز نه. به گوش ما می‌رسد که برخی از رهبران حزب تودهٔ ایران، نه تنها این پیچیدگی را درک نکردند، بلکه آشکار و پنهان از ضربه‌های اوکراین به روسیه با خشنودی سخن می‌گویند. ریشه بخش بزرگی از این کج‌اندیشی را باید در نداشتن باور هیئت سیاسی حزب توده ایران به مقوله امپریالیسم پیدا کرد. رفیقان نویسنده نامهٔ مردم باوری به مقوله «صهیونیسم» هم ندارند. همان‌گونه که شما می‌دانید، ما با بررسی ۱۸ نوشته‌ی «نامه‌ی مردم» درباره‌ی اسرائیل نشان دادیم که نویسندگان نامهٔ مردم آشکارا از به‌کارگیریِ واژه‌ها و ترکیب‌های ویژه‌ای مانند «صهیونیسم» پرهیز می‌کنند. رسانه‌های حزبی در بررسی ما ۲۵ هزار واژه در گزارش‌های خود درباره‌ی اسرائیل نوشتند، ولی «صهیونیسم» تنها دو بار در خود «نامهٔ مردم» و آن هم با گفته‌برداری‌ها آورده شده است.

نامهٔ مردم بارها از دولت دست‌راستی نتانیاهو می‌نویسد. این گونه نگارش خواننده را به این پندار نادرست می‌کشاند که گویا در اسرائیل دولت دست‌چپی هم می‌تواند باشد. این گونه گفتمان درباره‌ی اسرائیل، ایدئولوژی صهیونیستی را که دیدگاه همهٔ سیاست‌مداران اسرائیل است، به فراموشی می‌سپارد. صهیونیسم کیش و ابزار ایدئولوژیک بورژوازی یهود و امپریالیسم است. کوچ‌گران یهودی اروپایی با این دیدگاه و با پشتیبانی قدرت‌های امپریالیستی (بریتانیا و سپس ایالات متحده)، فلسطین را مستعمره کردند و مردم بومی فلسطینی را در فاجعهٔ بزرگ (النکبة) آواره کردند و دربند آوردند. دستگاه دولتی در اسرائیل با سیاست‌های استعماری و با کمک کشورهای امپریالیستی، ابزاری برای پاسبانی از چیرگی بورژوازی بزرگ و وابستهٔ یهود بر فلسطین بوده و هست.

پرسش: در همین ارتباط سوال دیگری هم به نظرم رسید. چرا حزب تودهٔ ایران نامهٔ برایان لیشمن، که با سازمان‌های نزدیک به دولت بریتانیا ارتباط دارد و عضو پارلمان است، را در نامهٔ مردم چاپ می‌کند؟ گویا ایشان از بریتانیا خواست که در «سمت درست تاریخ» بایستد؟ این اقدام با سرشت ضدامپریالیستی حزب سازگار است؟

پاسخ: ببینید، برایان لیشمن به وزیر خارجهٔ بریتانیا می‌نویسد: “برای اینکه بریتانیا در این درگیری جاری در سمت درست تاریخ بایستد”. بازتاب این نامه در نامهٔ مردم، یعنی درک نکردن سرشت امپریالیستی بریتانیا. چاپ این نامه در نامهٔ مردم، این تردید را برمی‌انگیزد که گویا می‌توان سرشت امپریالیستی بریتانیا را با یک نامه دگرگون کرد.

برایان لیشمن با سازمان Liberation ارتباط دارد و در فعالیت‌های مرتبط با (Committee for the Defence of the Iranian People’s Rights) CODIR نیز مشارکت داشته است. و همه می‌دانند که تنها کسی که از درون رهبری حزب در کدیر هست، رفیق جمشید احمدی (نوید شمالی) است. کسی نمی‌گوید که چرا این کار انجام می‌شود؟ روشن نیست که چرا جناح کمونیستی درون حزب در برابر این کارها خاموشی برگزیده است؟

پرسش: آیا این کارها به این دلیل نیست که رهبری حزب از سنت کمونیستی حزب به دور می‌شود؟ منابع الهام‌بخش رسانه‌های حزبی امروز چه هستند؟

پاسخ: شما ببینید که الهام نوشته‌های رسانه‌های حزبی از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ همه از سرچشمه‌های بریتانیایی مانند کتابخانهٔ مارکس و مورنینگ استار به سوی رسانه‌های حزب روان می‌شود. کسی نمی‌پرسد که چرا کارهای تئوریک حزب کمونیست روسیه، حزب کمونیست آلمان، حزب کمونیست چین، حزب کمونیست ویتنام و حزب کمونیست کوبا سرچشمهٔ الهام این رفیقان نیست؟

پرسش: آیا شما همچنان به باور کمونیستی رهبران فعلی حزب تودهٔ ایران اعتقاد دارید؟ یا حرکت آن‌ها را به سمت سوسیال‌دموکراسی و رفورمیسم می‌دانید؟

پاسخ: برای من هیچ تردیدی نیست که گردانندگان اصلی هیئت سیاسی حزب تودهٔ ایران هیچ باوری به کمونیسم ندارند و خواهان پایه‌گزاری یک حزب رفورمیست با دیدگاه ضداستعماری و ضدانحصارات و نه ضدامپریالیستی هستند. همین جا یادآوری می‌کنم که ما حساب کمیتهٔ مرکزی حزب را از آن‌ها جدا می‌کنیم. تحلیل ما، پس از مرگ رفیق خاوری و پس از برگزاری کنگرهٔ هفتم این بود که با رفتن رفیق خاوری که سنگرگاه سوسیال‌دموکرات‌ها در حزب بود، حزب به خط درست خود بازخواهد گشت. حتی ما پس از بررسی درون‌مایهٔ کنگرهٔ هفتم، با همهٔ کمبودها به این نتیجه رسیده بودیم که حزب به راه درست برگشته است.

شور ما تا به آن اندازه بود که حتی درخواست همکاری نزدیک‌تر به دبیرخانهٔ حزب داده بودیم. ولی پس از اندکی دریافتیم که به دلیلی که هم‌چنان برای ما ناروشن است، خط کنگرهٔ ششم و هفتم در رسانه‌های حزب، بازتاب نمی‌یابد. نمی‌دانیم چرا کسانی که به آن اندازه در کنگره پرتوان بودند که توانستند بندهای کمونیستی فراوانی را در آن بگنجانند، به نویسندگان نامهٔ مردم و به سوی آینده اجازه می‌دهند که بر خلاف آن سیاستی که تصویب کنگره است، سرمقاله بنویسند. این جای نگرانی بسیاری است. برای ما هیچ تردیدی نیست که یک جناح کمونیستی در حزب تودهٔ ایران هست. ما گاهی در برخی از بیانیه‌ها چند خط و یا چند جمله را می‌بینیم که باید تراوش اندیشهٔ این رفیقان باشد. دوستان ما در فضای مجازی هم به ما گزارش می دهند که این ناخرسندی را میان هواداران و عضوهای حزب توده ایران می بینند. دیدگاه این دسته از رفیقان در درون حزب با آن‌چه که ما می‌گوییم بسیار هم‌خوانی دارد.

پرسش: در این ارتباط خبری به گوشم رسید که در جلسه ای رفیق امیدوار، درسنامهٔ ماتریالیسم تاریخی رفیق نیک‌آیین را استالینیسم خوانده است. آیا این موضوع صحت دارد و چه بازتابی در حزب داشته است؟

پاسخ: آری، این سخن درست است. رفیق امیدوار در نشستی درسنامهٔ جاودان رفیق نیک‌آیین دربارهٔ ماتریالیسم تاریخی را سرآغاز شکوفایی استالینیسم در حزب خواند. رفیق امیدوار و هم اندیشانش حتی راه رشد غیرسرمایه‌داری را نمی‌پذیرند و حتی نوشتهٔ رفیق اخگر دربارهٔ راه رشد غیرسرمایه‌داری را در دنیا شمارهٔ ۱۳۵۹ را گنگ‌گویی می‌خوانند. حتا این شماره دنیا را از بایگانی حزب برداشتند. ما می‌دانیم که حتی رفیق خاوری هم به راه رشد غیرسرمایه‌داری باور نداشت و در پشت سر آقای سپیداری با رفیق فرهاد در این باره جدل می‌کرد.

پرسش: برخی از رفیقان معتقدند که روند شخصیت‌زدایی از چهره‌های تاریخی حزب، به‌ویژه از دوران رفیق خاوری، برنامه‌ریزی شده بوده است. آیا شما چنین روندی را تأیید می‌کنید؟

پاسخ: از زمان رفیق خاوری آهسته ولی پایدار، یک روند شخصیت‌زدایی حزبی برنامه‌ریزی‌شده وجود داشت. نام‌های بزرگانی مانند جوانشیر، بهزادی، کیانوری، نیک آیین، اخگر، عمویی، مریم فیروز آرام به فراموشی سپرده می‌شود. شما ببینید تارنگاشت ما با این همه امکانات کم، چند بار از این رفیقان و اندیشه‌هایشان در نوشته‌ها یاد کرد و به نسل جوان آموزش داد. رفیق خاوری تا زمانی که رفیق کیانوری زنده بود، نمی‌گذاشت که نامی از او در رسانه‌های حزبی آورده شود. در برابر اعتراض رفیق فرهاد، رفیق خاوری به او گفته بود: کتاب خاطرات کیانوری را بخوان. ما چطور از او دفاع کنیم؟ رفیق فرهاد در پاسخ گفت: رفیق کیانوری که بارها به همه گفته است که این کتاب ربطی به او ندارد. رفیق خاوری به خوبی می‌دانست که آن کتاب را وزارت اطلاعات نوشت و نه کیانوری، ولی از آن برای کوبیدن کیانوری بهره‌جویی می‌کرد. پس از آن روشن شد که همهٔ این کتاب‌ها دست‌پختهٔ عبدالله شهبازیان بود که به دلیل همین خدمت، اجازهٔ کوچ به آمریکا به او داده شد.

پرسش: چرا فراکسیون کمونیستی حزب در این مورد موضع نمی‌گیرد؟  

پاسخ: کاربرد فراکسیون در این باره نادرست است. ما می‌دانیم که کمونیست‌های وفادار در کنگرهٔ ششم و هفتم بودند و ما می‌دانیم که برخی از عضوهای کمیتهٔ مرکزی حزب هم کمونیست هستند. ولی آنچه که می‌بینیم این است که این رفیقان در برابر جناح راست حزب سازماندهی ندارند و یک‌پارچه نیستند. جناح راست بدون هیچ تردیدی فراکسیونی کار می‌کند و پنهانی خط مشی و خط ایدئولوژیک حزب را رهبری می‌کند. چرا این رفیقان کمونیست کاری در برابر جناح راست انجام نمی‌دهند؟ راستش این است که ما نمی‌دانیم.

بر پایه اساسنامه حزب تصمیم‌گیری با کنگره، کمیته مرکزی و هیئت سیاسی است. یعنی در سلسله مراتب ارگان‌های حزبی، هنگام تصمیم‌گیری کمیته مرکزی بالاتر از هیئت سیاسی است. برای ما روشن نیست که هیئت سیاسی حزب توده ایران چگونه به این آسانی می‌تواند تصمیم‌های کنگره را زیر پا بگذارد، و کمیته مرکزی هم خاموش بماند. این روند کاری برای ما بسیار شگفت‌انگیز است.

پرسش: بگذارید از بحث در باره وضعیت حزب بگذریم و به وضعیت مخالفان رهبری حزب که خود را توده‌ای می‌خوانند بپردازیم. به تازگی آقای خدایی هم دوباره فعال شده و مصاحبه‌هایی کرده‌اند. نظر شما در این باره چیست؟

پاسخ: هیچ تردیدی نیست که هواداری آقای خدایی، ده‌مهر و عدالت از یک جناح بورژوازی در جمهوری اسلامی، مایه آن شده است که خط نبرد با جمهوری اسلامی در رهبری حزب، پررنگ‌تر از خط ضدامپریالیستی آن شود. این گروه‌ها بزرگ‌ترین ضربه را به نبرد طبقاتی در درون حزب زده‌اند.

 بسیاری از رفیقان هوادار و عضو حزب هم به درستی نگران این هستند که اگر از ایدئولوژی حزب و کم‌رنگ شدن خط ضدامپریالیستی در حزب انتقاد کنند، آب به آسیاب این گروه‌ها می‌ریزند. از سوی دیگر، بسیاری به دام این گروه‌ها گرفتار شده‌اند، چون خط ضدامپریالیستی حزب را پررنگ نمی‌بینند. از بد روزگار، و از بدبختی توده‌ای‌ها، هم حزب تودهٔ ایران و هم گروه‌هایی که هنوز بر طبل نبرد که بر که می‌زنند، به کژراهه می‌روند. تنها گروهی که آیین و خط مشی دیالکتیکی حزب را دنبال می‌کند، همانا تارنگاشت توده‌ای‌ها است.

آقای خدایی ایدئولوژی ویژه‌ای ندارد. ایشان نه ضدسرمایه‌داری است و نه ضدامپریالیسم. کار ایشان پس از دزدی بایگانی راه توده از خانهٔ رفیق فرهاد عاصمی، همواره پاک‌شویی گناهان جمهوری اسلامی با پشتیبانی از یک جناح آن بوده است. مهم نیست که ایشان در این سی سال گذشته، سرگرم انجام چه کاری بوده‌اند، هدف اصلی ایشان همیشه هواداری از یک لایهٔ بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است؛ گاهی زیر سایهٔ ولی فقیه ایستاده بودند و هر گونه شعار علیه دیکتاتوری ولی فقیه را نادرست می‌دانستند، گاهی ضد ولی فقیه شدند و گناه همهٔ چالش‌های کشور را بر دوش او می‌گذاشتند، گاهی هوادار روحانی بوده‌اند.

در این سی سال گذشته، ایشان همواره تلاش کردن که سیمای انقلابی حزب توده ایران را آلوده اندیشه سوسیال دموکراسی بکنند. ایشان که تاکنون خود را هوادار سرسخت رفیق کیانوری جلوه می‌داد، خط خود را در این باره دگرگون کرده است و از خوش‌بینی رفیق کیانوری انتقاد می‌کند و خط درست پس از انقلاب حزب را خط میانی میان خط کیانوری و رفیق اسکندری می‌داند. خوب این دیدگاه تازه یک رخداد ناگهانی و یا بی‌دلیل نیست، چرا؟ برای این که ایشان برای سوسیال دموکرات کردن ایدئولوژی حزب، به این انتقاد از رفیق کیانوری نیاز دارد. ایشان تلاش می‌کنند که ذهن هواداران حزب را برای پذیرش خط نوین خود آماده کند.  

پرسش: با این چیزهایی که گفته اید، آیا خط راه توده و خط ایدئولوژیک رسمی حزب تودهٔ ایران با یکدیگر همخوانی دارند یا تفاوت‌هایی میان آن‌ها وجود دارد؟

پاسخ: خط راه توده و خط ایدئولوژیک رسمی حزب تودهٔ ایران با هم ناسازگاری چندانی ندارند. هر دو بر تهی‌کردن سرشت طبقاتی حزب به شیوه‌های گوناگون پافشاری می‌کنند و هر دو در تلاش برای پیاده‌کردن ایدئولوژی سوسیال‌دموکراسی در حزب هستند.

راه توده این کار را از طریق پررنگ‌کردن هواداری از یک جناح جمهوری اسلامی با تهی‌کردن اندیشهٔ انقلابی رهبری جان‌داده‌ی راه آزادی و برابری حزب، و داستان‌سازی از قهرمانی‌های آن‌ها انجام می‌دهد. و رسانه‌های حزب تودهٔ ایران نیز این کار را با کم‌رنگ‌کردن نبرد ضدامپریالیستی و به فراموشی سپردن حتی نام رهبران ضدامپریالیستی پیشین حزب، انجام می‌دهند.

گویا یک آتش‌بستی هم میان آن‌ها برقرار شده است. آقای خدایی در هیچ‌کجای داستان‌های یادماندهٔ خود، سخنی از رفیق خاوری بر زبان نمی‌آورد.

با تشکر فراوان از وقتی که به ما دادید

درود بر شما




هنر در میدانِ رنج و آزادی: رنگ‌هایی که خاموش نمی‌شوند

پیش گفتار

کتاب تازه به چاپ رسیده نقاشی ها و… ،   سه مجموعه‌ی نقاشی هنرمند گرامی بانو فرح نوتاش را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد؛ سه جهانِ به‌ظاهر جدا، اما در ژرفا به‌هم‌پیوسته: سوسیال‌ رئالیسم، «بهار عربی» و صلح. این مجموعه‌ها تنها نمایشِ رنگ و فرم نیستند، بلکه روایت‌هایی از رنج، امید، مقاومت و جست‌وجوی انسان برای آزادی‌اند. نوتاش در مقام هنرمندی متعهد، جهان پیرامون خود را نه با بی‌طرفی سرد، بلکه با شور، درد و آرمان‌خواهی می‌نگرد و هر تابلو را به سندی از تجربه‌ی تاریخی و انسانی بدل می‌کند؛ سندی که هم زخم را نشان می‌دهد و هم راهِ درمان را.

وظیفه هنر!

انسان‌ها در برابر روزگار، به‌ویژه با چالش‌های جامعهٔ انسانی، دو برخورد ناهمساز با هم دارند: یا همه‌چیز را آن‌گونه که هست می‌پذیرند، یا برای دگرگونی آن گام به نبردگاه می‌گذارند. هنرمند نیز به‌ناگزیر یکی از این دو راه را برمی‌گزیند. از این‌رو، دیدگاه هنرمندان در بارهٔ وظیفهٔ هنر را می‌توان به پنج گروه دسته‌بندی کرد: آن‌که برای بورژوازی هنر می‌سازد؛ آن‌که برای پول هنر می‌آفریند؛ آن‌که در تنهایی خویش فرو رفته و از رنج مردم روی برمی‌تابد؛ هنرمند مردمی که زندگی توده‌های رنج را در هنر خود بازتاب می‌دهد اما افق آینده برایش روشن نیست؛ و هنرمند انقلابی که نه تنها زشتی امروز را در هنر آشکار می‌کند، بلکه سیمای زیبای جهان فردا را نیز به تصویر می‌کشد. نقاش این مجموعه، بی‌گمان از دستهٔ آخر است.

انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی‌آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست‌هایش دستبند می‌زنند.

هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین «نظام هرمی» هنر می‌آفریند. او می‌داند که سرچشمه آفرینش‌های مادی یا معنوی کار هدفمند است، نه کار دلبخواه و بی‌هدف. هنر انقلابی آرمانی طبقاتی است که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را بازتاب می‌دهد؛ نه تنها شرایط روز، بلکه دورنمای جامعه آزاد از بهره‌کشی فردا را نیز پیش روی انسان می‌گذارد. هنر جهان مادی کهن را نابود نمی‌کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان‌ها، ابزار دگرگونی آن را به دست آنان می‌دهد. هنر رزمی به انسان می‌آموزد که سرسپردگی را نپذیرد و شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگواری‌ها بایستد.

هنر انقلابی آن آفرینشی است که درونه را با پوسته‌ای زیبا می‌پوشاند، بی‌آنکه زیبایی پوسته پیام آن را در خود گم کند.هنر همانند شعار نیست و رونوشت خشک و رنگ‌پریده زندگی نیز نیست. طبری هنرمندانی را که سرشت و درون‌مایه را بر نمود و ریخت برتری می‌دهند، سرزنش می‌کند و خواستار روشی زنده و بالنده است که در آن سرشت پرمعنا و نمود زیبا هماهنگ با یکدیگر درآمیزند.

زیبایی در هماهنگی و هم‌نوایی خود زندگی تبلور می‌یابد و، آن‌چنان که چرنیشفسکی می‌گوید، زیبایی همان زندگی است؛ اما همه زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم زیباست. در پهنه اجتماعی، پدیده‌هایی زیبا هستند که در آنها آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره‌دست انقلابی آن‌چنان زشتی روزگار را بازتاب می‌دهد که همراه تلخی امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا نیز در کام حس شود.

به گفته شلی، آتش «آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان» باید در هنرمند انقلابی زبانه کشد تا جان‌های مرده و دل‌های یخ‌زده دوباره جان گیرند. برای آفریدن هنری جاودان، هنرمند نه تنها به اندیشیدن، بلکه به شور نیز نیاز دارد. لنین می‌گوید جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده و نمی‌تواند باشد؛ و برشت نیز پیوند خرد و عواطف را ناگسستنی می‌داند. کسی که نمی‌اندیشد، نمی‌تواند به عواطف والایی دست یابد که از آنها برای آفرینش هنری سود جوید. و کسی که بدون احساس می‌اندیشد، شوری در آفرینش هنری خود نشان نمی‌دهد؛ هنر او نمی‌سوزاند، نمی‌شوراند، برنمی‌خیزاند.

هنرمند انقلابی بی‌آنکه درس اخلاق بدهد، آموزگاری اجتماعی است که برخی پدیده‌ها و رویدادها را زیر ذره‌بین می‌گذارد و برخی دیگر را کنار می‌زند. او بازتابی بی‌آلایش و مستقل از زندگی نمی‌دهد، بلکه با دید هنری و ایدئولوژیک خود، گزینشی از آنچه در پیرامونش می‌گذرد ارائه می‌کند. هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج‌بران بسنده نمی‌کند؛ از پس پرده زندگی اندوهگین امروز، روزنه‌ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر و آزاد فردا می‌گشاید. او در سرشت پدیده‌ها کندوکاو می‌کند تا زندگی را آن‌گونه که می‌بایست و می‌تواند باشد نشان دهد. 

بورژوازی می‌خواهد به انسان بیاموزد که در برابر جهانی ستمگر تنها رها شده است. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه امیدها و رؤیاهای لرزان، پایه‌های آرزوهای جامعه انسانی آینده را پی‌ریزی کند. در روزگار نومیدی و فصل خزان، مانند برگ زرد از درخت جدا نمی‌شود؛ آرمان‌هایش را نمی‌توان خوار و رام کرد. او مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران و رخ بهره‌کشان فرو می‌برد و همزمان به کام آزادگان و رنج‌بران انگبین شیرین می‌ریزد.

حتی زمان نیز نمی‌تواند آفرینش‌های چنین هنرمندانی را کهنه کند. هنری که می‌آفرینند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی‌زند؛ ساختمانی است که در آن خزه نمی‌روید.

این کتاب در برگیرنده سه مجموعه است: سوسیال رئالیسم، «بهار عربی» و صلح.

رنگ این نقاشی‌ها، نه فقط برآمده از ترکیبِ پیگمنت‌ها، که زاییدهٔ جانِ سوختهٔ نقاش است؛ رنگی که از «رنج» سرشته شده و با «امید» آمیخته گشته است. نقاش، چون مادری دلسوز که با دستانی لرزان اما مهربان، فرزندان نازک‌تر از گل خویش را در آغوش می‌گیرد، این تصویرها را با آب دیده پرورش می‌دهد و در هر ضربه‌قلم‌مو، جوانی و شادابی خود را به آنان می‌بخشد و دانه‌ای از روح امیدوار خود در آن‌ها می‌کارد. اگرچه این آثار از ستم سخن می‌گویند، از تاریکیِ بی‌پایان، از خفقان و خون، اما هرگز تسلیم یأس نمی‌شوند؛ آنها، در شبِ درازِ یلدا، نویدِ زایشِ روشنایی را در دل خود دارند و به سپیده‌دم، نه از سر ناچاری، که از روی ایمان، خوشامد می‌گویند.

این نقاشی‌ها، همچون داس امید، گل‌های یخ‌زدهٔ نومیدی را یک‌یک سر می‌برند و شاخه‌های دلسردی را قطع می‌کنند. آنها فریاد می‌زنند که زورگویان و آزمندان روزگار، هرچند کاخ‌های بلند برمی‌افرازند و بر تخت قدرت می‌خوابند، اما همیشه از آتشفشان خاموشِ عصیانِ مردم غافل‌گیر می‌شوند. تاریخ، این پیرِ خاموش اما بی‌تعارف، بارها نشان داده که آرزوهای ناپاکِ خودسران و خودکامگان—آنان که گمان می‌کنند با زور می‌توانند خورشید را به زندان افکنند—هرگز راه به جایی نمی‌برد. پایان همیشه یکسان است: ستم‌پیشگان در گور خویش، و مردم، با جامه‌های خون‌آلود اما سرافراز، بر صحنهٔ تاریخ باقی می‌مانند. پیروزی از آنِ جمعی است که ایمان دارند، نه از آنِ کسانی که اسلحه به دست گرفته‌اند اما وجدان را از کف داده‌اند.

چرخش قلم مو بر روی این تابلوها، تنها حرکتِ دست یک هنرمند بر بوم نیست؛ او با هر ضربه، پتکی به دست شورشیان می‌دهد تا بر ستون‌های ستم و بهره‌کشی بکوبند. نقاش این مجموعه‌ها، همان هنرمند چیره‌دست انقلابی است که آن‌چنان زیبا، زشتیِ روزگار را بازتاب می‌دهد که در تماشایش، مخاطب، هم‌زمان با چشیدنِ تلخیِ امروز، ناخودآگاه شیرینیِ پیروزیِ فردا را در دهان مزه‌می‌کند. او نشان می‌دهد که هنرِ متعهد، تنها روایتگرِ درد نیست، بلکه خود، کنشگری است در میدان نبرد؛ جایی که هر رنگ، هر خط و هر سایه، حکمِ فریادی دارد که نمی‌خواهد خاموش شود، چرا که می‌داند روزی، این فریادها، طلیعه‌ی آزادی را نوید خواهند داد.

مجموعه‌ی «بهار عربی»

مجموعه‌ی «بهار عربی» با این که نامی جغرافیایی و تاریخی دارد، اما به دنبال بازنمایی واقع‌گرایانه از کشورها، پرچم‌ها، رهبران یا میدان‌های نبرد نمی‌رود. به جای آن، هنرمند کوشیده است تا روان‌شناسی درونی یک قیام را به زبان رنگ، حرکت، زخم‌های بوم و هرج‌ومرجِ تجسمی برگرداند و مهم‌ترین پرسشی که این تابلوها پیش روی بیننده می‌گذارند، این است که درون یک انقلاب چه حسی جریان دارد، نه اینکه در «بهار عربی» چه گذشت. این تفاوت بنیادین، کلید ورود به جهان این مجموعه به شمار می‌رود.

برای یک فردی که کارشناس نیست و در زمینهٔ هنر رنگی تجربه و دانش پیشرفته‌ای ندارد، سبک انتزاعی این مجموعه دشوارترین بخش کتاب برای درک و تفسیر است. خوشبختانه، نام این مجموعه و آگاهی بیننده از روند شورش‌ها در «بهار عربی» و سرنوشت غم انگیز آن، کلید بازگشایی رمزی است که با درهم آمیزی رنگ ها قفل شده است.

ترکیب‌بندی تابلوها ناپایدار است، رنگ‌ها با هم درگیرند، فرم‌ها سرکش‌اند و نور هرگز بر تاریکی چیره نمی‌شود و این حسِ را هنرمند آگاهانه با بازتاب واقعیت تاریخی «بهار عربی» در بیننده پدید می‌آورد.

در بیشتر تابلوهای این بخش، حرکت از تاریکی به‌سوی روشنایی دیده می‌شود، اما روشنایی هرگز تاریکی را سراسر در خود فرو نمی‌برد و همین ویژگی به مجموعه سرشتی دوپهلو و دوگانه می‌دهد. انقلاب در اینجا هم‌زمان با رهایی، امید، خشم، تولدی دوباره با خشونت، ویرانی و سرگشتگی همراه است. هنرمند انقلاب را نه یک جابجایی پاک از ستم به آزادی، بلکه فرایندی گنگ، خطرناک و پر از تضاد نشان می‌دهد. این نیرومندترین نخ فکری مجموعه است که در تمام لایه‌های بصری آن جاری می‌شود.

رنگ زرد و کرانه‌های گسترده‌ی روشن در تابلوها، می‌توانند نماد آزادی، آگاهی سیاسی، امید، بیداری مردمی یا امکانِ جامعه‌ای دیگر باشند، اما هنرمند به این روشنایی شکلی پایدار نمی‌دهد؛ زرد با ضربه‌های قلم‌موی ناآرام و خط‌های پریشان ساخته شده، در جاهایی به سفید می‌ریزد و همواره با رنگ‌های تیره‌تر درگیر است. 

در یک نگاه، رنگ سرخ یادآور خونی است که هنگام اعتراض‌ها ریخته شد و بهای انسانیِ رزمیدن برای انسان ماندن است. در نگاهی دیگر، تجلی‌گر خشم فروخورده‌ی سال‌های درازی است؛ خشمی که از نابرابری، تنگ دستی و سرکوب انباشته شده و سرانجام جوشان می شود.

اما این سرخی قهرمانانه و یک‌سویه نمایش داده نشده است؛ در جاهایی زیباست و در جاهایی خشن و آشفته، و این دوگانگی به اثر ژرفای ویژه‌ای می‌بخشد، چراکه همان انرژی‌ که انقلاب را می‌آفریند، می‌تواند نیروی ویرانگر نیز شود.

سیاه به درون دیگر رنگ‌ها نفوذ می‌کند، نه اینکه پشت‌سر آن‌ها بماند. این نفوذ را می‌توان بازگشت نظم کهنه‌ای دانست که هنرمند در جای دیگری، یعنی در میهن خود پیشتر دیده است. در این فضا، قدرت خودکامگی، نیروی نظامی، زندان، مرگ و سرکوب سیاسی به هم پیوند می‌خورند.

ما در این تابلوها نه چهره‌ی رهبران انقلابی می‌بینیم، نه نظامیان، نه چهره‌ی معترضان را، نه نمادهای ملی و نه پرچم‌ها. به‌جای آن، با انرژیِ بی‌نام‌ونشان روبروییم و این به‌معنای این است که انقلاب یک کنش جمعی است، تاریخ را مردم می‌سازند، نه قهرمانانِ برگزیده. گویی هنرمند می‌گوید که «بهار عربی» تنها مجموعه‌ای از رویدادها در تونس و مصر نیست، بلکه نمایانگر کشمکش گسترده‌تر انسان‌ها علیه خودکامگی سیاسی و اجتماعی است. از این نگاه، «بهار عربی» یک انقلاب نمادین است، و بهانه‌ای برای هنرمند برای به‌تصویر کشیدن خشم شورشی توده‌ها.

هنرمند به رمانتیک‌سازی انقلاب تن نمی‌دهد، بلکه تابلوها این پرسش را به پیش روی می‌گذارند که هنگامی که انرژی انقلابی با رهبری آگاهانه و پیشرو همراه نباشد، چه روی می‌دهد؟ هنرمند در این مجموعه، انقلاب را نه یک رویداد سیاسی پیروزمندانه، بلکه یک بیداریِ خشن و دگرگون‌ساز به تصویر می‌کشد. اما امید هم در تابلوها دیده می‌شود. ولی هنرمند نمی‌خواهد به ما بگوید که آیا آن امید در پایان پیروز می‌شود یا نه؟ این پرسش را باید تاریخ و خود بیننده بیابد.

بنابراین پیام مجموعه این نیست که انقلاب پیروز شد، بلکه بیشتر این است که انقلاب یک امکان گشود و اینکه آیا این امکان به آزادی می‌انجامد یا نه، پرسش هنرمند برای بیننده است. همین نکته، این مجموعه را از شعارهای تهی انقلابیِ ساده‌انگارانه بسیار فراتر می‌برد. بی گمان، هنرمند با آگاهی از تجربه شکسته خورده انقلاب ایران، برای آینده انقلاب عربی نگران بود. این نقاشی‌ها، بیننده را به یاد شعر پس از انقلاب ۵۷ ابتهاج می‌اندازد:

ای آزادی
از ره خون می‌آیی اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده است؟
ای آزادی آیا با زنجیر
می‌آیی؟

و شوربختانه، تجربه شکست خورده «بهار عربی» به ما نشان داده است که احساس دوگانه هنرمند، شور و نگرانی، امید و ترس، آرمان‌گرایی و واقع‌بینیِ، پیروزی و شکست بی دلیل نبود.

مجموعه‌ی «صلح»

فهم مجموعه‌ی «صلح» در نگاه نخست با سادگیِ بصری‌اش آسان می‌نماید، اما همین سادگی دارای لایه‌های ژرف تکنیکی و سیاسی است. هنرمند با بهره‌برداری از تضاد کهن میان سیاه و سفید، حذف رنگ، و تکیه بر فرم‌های انتزاعی، جهانی می‌سازد که در آن صلح نه یک واقعیت، بلکه یک آرمان دوردست است. در یکی از تصویرها، کبوترِ سفید با فضای منفیِ قلب درون بدنش، همچون نماد جهانی صلح نمایان می‌شود؛ اما پس‌زمینه‌ی سیاه، این پیام را پیچیده‌تر می‌کند. اینجا صلح در برابر تاریکی ایستاده، نه در دل یک فضای آرام. این انتخاب تکنیکی، خوانشی سیاسی دارد: صلح در جهانی که پرخاشگری ساختاری و قطبی‌سازی اجتماعی آن را دوره کرده، تنها یک امید شکننده است.

در تصویر دیگری، پرنده به یک حرکت دگرگون می‌شود؛ خط‌های روان و هم‌پوشان، پرواز را به استعاره‌ای از آزادی، مهاجرت یا فرار دگرگون می‌کنند. نبود ریزه‌کاری‌ها، پرنده را از یک پدیده‌ی طبیعی به یک «ایده» که باید برای دستیابی به آن رزمید، دگرگون می‌کند. این تابلو نشانه‌ی نبود امنیت، یا تجربه‌ی زیسته‌ی انسان‌هایی است که در جهان بی‌ثبات امروز، آزادی را نه در واقعیت، بلکه در حرکت و گریز می‌یابند.

تصویر دیگری با خط‌های اریبانه و موج‌دارش، ریتمی ناپایدار می‌سازد؛ نظمی که در نمای بیرونی تکرار می‌شود اما در عمق لرزان است. این لرزش، نقدی بر ساختارهای قدرت است: ساختارهایی که در ظاهر منظم‌اند اما در واقعیت، بی‌ثباتی و فشار را وبال گردن جامعه می‌کنند. گزینش سیاه‌وسفید، این نقد را نیشدارتر می‌کند؛ گویی هنرمند جهان را به دو قطب بد که فرمانرواست و خوب که باید ساخته شود، تقسیم می‌کند. در تصویر دیگری، هنرمند از زبانی پیچیده‌تر بهره می‌گیرد، اما پیام همچنان روشن است. در بخش بالایی، دو خط منحنیِ سیاه که روی زمینه‌ی سفید نشسته‌اند، حس فشار یا دخالت را پدید می‌آورند؛ انگار چیزی در حال شکستنِ آرامش است. در بخش پایینی، مربع‌های کوچکِ پراکنده دیده می‌شود که هرکدام یک نقطه‌ی زرد درون خود دارند. این مربع‌ها می‌توانند نمادی از مردم باشند؛ انسان‌های جداافتاده، پراکنده یا در حال حرکت. پراکندگی آن‌ها یادآور مهاجرت، تبعید یا از هم‌پاشیدنِ نظم اجتماعی است. نقطه‌ی زرد داخل هر مربع، نشانه‌ی امیدی کوچک است که حتی در دل تاریکی هم خاموش نمی‌شود.

با این همه، تابلوهای گوناگون این مجموعه با وجود تفاوت‌های فرمی‌شان، یک جهان مشترک می‌سازند: جهانی که در آن صلح یک آرمان است، مردم درگیر پراکندگی و مقاومت‌اند، ساختارهای قدرت لرزان اما همچنان چیره‌اند، و آزادی در حرکت، مهاجرت و گریز معنا پیدا می‌کند. این مجموعه، هم نقد است و هم امید؛ هم اعتراض است و هم رؤیا.

مجموعه «سوسیال رئالیسم»

باور امیدوارانهٔ نقاش به هنر متعهد، ریشه در ژرف‌ترین لایه‌های وجدان تاریخی او دارد؛ او هنر را نه آینهٔ بی‌حرکت طبیعت، که سپری در برابر فراموشی و نیزه‌ای برای روشن‌کردن زوایای پنهان قدرت می‌داند. از همین روست که تابلوهایش در این مجموعه از قاب روزگار خویش فراتر می‌روند و تاریخ معاصر میهنش را، همراه با پیچیدگی‌های جهان اهریمنیِ پیرامون، در قالبی حماسی و هم زمان سوگوارانه به تصویر می‌کشند. این نقاشی‌ها، اسیر لحظه نمی‌شوند؛ زمان از فرازشان می‌گذرد اما فرسودگی بر چهره‌شان نمی‌نشیند، و کهنگی نه در بافتشان راه می‌یابد و نه در پیامشان. آنها چون زخم‌هایی هستند که هرگز التیام نمی‌یابند، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از آن رو که باید همچنان بیدار بمانند و یادآوری کنند.

تا زمانی که ستم بر پیکرهٔ جامعه سایه افکنده است، تا هنگامی که ایستادگی در برابر زور، نفس‌کشیدنِ آزادگان است، این نقاشی‌ها مخاطبان خود را خواهند یافت—نه تماشاگرانی منفعل، بلکه انسان‌هایی که در نگاه به آنها، هم زخم خویش را می‌شناسند و هم رمز ماندگاری را. این آثار، جان‌بخش و نیرودهندهٔ نیروهای پیشرو هستند؛ چون چراغی در دل دهلیزی، چون نغمه‌ای در میانهٔ خاموشی سنگین وحشت. حتی اگر روزی داد بر جهان چیره شود و فریاد حق در گلوها خفه نگردد، حتی اگر نان بر سفرهٔ هر خانه‌ای، دیگر چون الماسی نایاب و دور از دسترس نباشد، این نقاشی‌ها پنجره‌هایی خواهند بود به گذشته—پنجره‌هایی اندوهبار، تلخ و گاه سخت‌باور، اما هم زمان، آموزنده و بیدارکننده؛ پنجره‌هایی که از خلال شیشه‌های شکسته‌شان، نسیم حقیقت همچنان می‌وزد.

در میان تابلوهای برجسته این مجموعه «غزه» داستان دیگری دارد. بگذارید نخست به ریزه کاری های این نقاشی بپردازیم.

نقاشی «غزه» اثری فشرده، نمادین و تأثیرگذار است که با درهم‌آمیزی واقع‌گرایی و تمثیل، رنج انسانی در بستر جنگ را به تصویر می‌کشد. نقاش با ترکیب‌بندی، رنگ و نشانه‌های بصری، روایتی از ویرانی، سوگواری، ایستادگی و امید شکننده را خلق کرده است؛ روایتی که مخاطب را با نمایش یک صحنه‌ی جنگی نابرابر، با تجربه‌ای عاطفی و انسانی روبه‌رو می‌کند.

رنگ چیره در سراسر بوم، قرمز است؛ رنگی که تداعی‌کننده‌ی خون، آتش و ویرانی است و هم‌زمان به عشق، فداکاری و ایثار نیز اشاره دارد. این رنگ، فضایی سرشار از تنش و اندوه می‌آفریند و مخاطب را به درون تجربه‌ی عاطفی نقاشی می‌کشاند. بدین‌گونه، نقاشی میان ترس و مهربانی، مرگ و همدلی، تعادلی ظریف اما تأثیرگذار می‌سازد.

در سمت چپ نقاشی، موشک‌ها، انفجارها و پرچمی با نشان جمجمه، تصویری از ماشین جنگ، خشونت سازمان‌یافته و مرگ را پدید آورده‌اند. این بخش با ساختاری سخت، سرد و مکانیکی، نیروهای غیرانسانی و ویرانگری را بازنمایی می‌کند که عامل اصلی رنج انسان‌ها هستند. در مرکز، موج عظیم خون که در سراسر پایین تابلو گسترده شده، سر کودکی در حال فریاد دیده می‌شود و بر سر نیزهٔ سربازان اسرائیلی که روی موج خون منعکس است، تصویری از خشونت پایدار نقش بسته است. خطوط سفید در وسط تابلو، یادآور بمب‌های فسفری هستند که در دسامبر ۲۰۰۸ علیه مردم بی‌دفاع غزه به کار گرفته شدند و دلمه‌های خون بر امواج سرخ، حکایت از نسل‌کشی ممتد دارند.

در میانهٔ اثر، پدری پیکر زخمی یا بی‌جان فرزند خود را در آغوش گرفته است؛ این تصویر، نقطهٔ کانونی تابلو و بار عاطفی آن را بر دوش می‌کشد. مردی تا مچ پا در خون ایستاده و در حال نجات فرزندش است. شیوهٔ حمل بدن، استعاره‌ای از مراقبت در دل فاجعه، سوگ عزیزان، سنگینی بقا و رویارویی با خشونت است. در پس این دو پیکر، دایره‌ای زرد و درخشان همچون هاله‌ای مقدس یا خورشیدی تابان، آن‌ها را از فضای آشفته پیرامون جدا می‌کند. این هاله، که یادآور از خودگذشتگی، دلیری، تقدس و رستگاری است، پدر را نه تنها یک فرد، بلکه نمادی از وجدان، انسانیت و پایداری اخلاقی در میان آشوب معرفی می‌کند. خورشید امید و پایداری، او را به قدیسی زمینی بدل ساخته است. در همین بخش، زندانی نیز دیده می‌شود که بر دیواری با نقشهٔ تحلیل‌رفتهٔ فلسطین ترسیم شده، و کودکانی که از گذشته تا کنون در برابر دیوار پیش می‌آیند و پرچم فلسطین را در دست دارند، تداوم مقاومت را روایت می‌کنند.

سمت راست نقاشی، فضایی دگرگون دارد: گل‌های سرخ، که می‌توانند یادآور خون، مزار شهیدان یا زایش دوباره باشند، در کنار پیکره‌هایی با دستان برافراشته ایستاده‌اند. بولدوزری در این بخش قرار دارد و زنی در برابر آن ایستاده تا جلوی پیشروی‌اش را بگیرد. این سوی تابلو نشانه‌ای از سوگواری، دعا یا اعتراض است و بیانگر آن است که حتی در دل ویرانی، انسان توانایی واکنش، همدلی و نبرد را از دست نمی‌دهد. جاودانگی زندگی و پایداری روح انسانی در برابر خشونت، در این بخش از اثر به تصویر کشیده شده است.

چرا این تابلو مهم است؟

این نقاشی بر تجربه‌ی غیرنظامیان در برابر یک جنگ ددمنشانه و نابرابر تمرکز دارد. آنچه در مرکز است، بدن‌های آسیب‌دیده، اندوه بازماندگان و تلاش برای ادامه‌ی زندگی است. هم‌زمان، هاله‌ی نور و پیکر حمل‌شده، به اثر کیفیتی اسطوره‌ای و آیینی می‌بخشند و رنج مردم غزه را به تجربه‌ای فراتر از یک رخداد تاریخی، و به بخشی از حافظه و هویت جمعی دگرگون می‌کنند. نور زرد، لحظه‌ای انسانی را از دل آشوب بیرون می‌کشد و آن را به نقطه‌ای مقدس و اندیشه‌برانگیز دگرگون می‌سازد؛ در حالی که تضاد میان ماشین‌های جنگی و پیکرهای سوگوار، پیام اخلاقی اثر را آشکار می‌کند: خشونت بر انسان تحمیل می‌شود، اما انسانیت همچنان زنده می‌ماند؛ موشک‌ها می‌کشند ولی پیکار زنده می‌ماند.

اگرچه این نقاشی یک بازنمایی مستند از رویدادهای غزه نیست، زبان نمادین آن با مضامینی هم‌خوانی دارد که در گزارش‌های گوناگون درباره‌ی این منطقه می‌خوانیم و می‌بینیم؛ سنگدلی جنگ‌جویان، رنج غیرنظامیان، ویرانی خانه‌ها، سوگواری، بحران انسانی و ایستادگی و امید. از این‌رو، اثر را نه تنها باید یک روایت سیاسی دانست، بلکه بازتابی هنری از تجربه‌ی انسانی جنگ و پیامدهای عاطفی و اخلاقی آن دانست؛ اثری که مخاطب را به همدلی، اندیشیدن و بازاندیشی درباره‌ی ارزش جان انسان فرا می‌خواند.

این نقاشی تصویری از سنگدلی و سیاهدلی انسان‌هایی به چشم بیننده می‌نشاند که به گفتهٔ طبری “برای اشیا، اشخاص را نابود می‌کنند”. هم‌زمان جمله‌ای از مارکس در ذهن نقش می‌بندد که می‌گوید: خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسهٔ سر شهیدان می‌نوشد. با این همه، این تابلو نماد نومیدی نیست، بلکه در سمت راست، امیدی که طبری از آن سخن می‌گوید در دل شعله می‌کشد؛ صد بار زهر یاس مرا می‌کشد، گر پادزهر من نشدی امید.

پلخانف ایدئولوژیِ «هنر برای هنر» را نه یک حقیقت جهان‌شمول، بلکه نشانه‌ای از زوال اجتماعی می‌دانست؛ زاده‌ی «ناسازگاریِ نومیدانه» میان هنرمندان و محیط اجتماعی‌شان. نقاش در این تابلو نشان می‌دهد که از این دسته هنرمندان بیزار است. هنرمند در این نقاشی نه تنها صدای خفه‌شدگان و بی‌زبانان می‌شود، بلکه تفنگ به دست شورشیان می‌دهد.

اهمیت این اثر در آن است که در روزگاری که فلسطین تنهاست و جهان بر نکبهٔ ادامه‌یافته خاموش نشسته، یادآوری می‌کند که نکبه هرگز پایان نیافته است. از ۱۹۴۸ تا کنون، ده‌ها هزار کشته، میلیون‌ها آواره، و ویرانی‌ای بی‌سابقه بر پیکرهٔ غزه تحمیل شده است. اسرائیل با بهره‌گیری از گرسنگی و محاصره، جان مردم را بازیچهٔ سیاست‌های فاشیستی خود کرده است. جامعهٔ فلسطین در آستانهٔ نابودی است.

با همهٔ این تلخی، نقاشی «غزه» فریاد برمی‌آورد که نباید از کوشش دست کشید. جنبش هم‌بستگی با فلسطین هنوز نیرومند است و مردم جهان، فریب دروغ‌های صهیونیستی را نخورده‌اند. کمک‌های ما کاراست و فلسطینی‌ها را نباید تنها گذاشت. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندانمان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کشته می‌شدند، دست روی دست گذاشتیم.

ما فریاد می‌زنیم: جنگ را بس کنید. چیرگی را بس کنید. پاک‌سازی نژادی را بس کنید. برای غزه، برای دادگری، برای انسانیت. اگر در این هنگامهٔ تاریک، دست یاری به‌سوی غزه دراز نشود، آیندگان دربارهٔ ما چه خواهند گفت؟

پایان سخن

در پایان، این سه مجموعه تصویری از هنری را پیش می‌گذارند که نه در برابر ستم خاموش می‌ماند و نه یک امید ساده‌لوحانه را فریاد می‌کشد. نوتاش با زبان رنگ و فرم، تاریخ را به میدان پرسشگری می‌کشاند و مخاطب را در برابر وظیفهٔ انسانی‌اش قرار می‌دهد. این آثار، چه از رنج سخن بگویند و چه از رؤیای آزادی، در نهایت یادآور این حقیقت‌اند که هنرِ متعهد می‌تواند هم آینه‌ی درد باشد و هم چراغِ راه؛ هم روایتِ شکست و هم نویدبخش پیروزی.

به گفتهٔ طبری، انسان تنها زمانی به جاودانگی می‌رسد که در عمل اجتماعی خود اثرگذار باشد و در جریان دگرگونی جهان نقش مثبتی بازی کند. این سخن، دربارهٔ فرح نوتاش معنایی روشن و بی‌پیرایه دارد. او با آفریدن این سه مجموعهٔ نقاشی، نه فقط تصویری از رنج و امید زمانه را ثبت کرده، بلکه بخشی از وجدان تاریخی انسان معاصر را شکل داده است. آفرینش او از جنس کارهایی نیست که در گذر زمان رنگ ببازند؛ این آثار، به دلیل پیوندشان با درد مشترک انسان‌ها و آرمان آزادی، در حافظهٔ جمعی ماندگار می‌شوند. بی‌هیچ تردیدی، نوتاش با این مجموعه‌ها در تاریخ انسانی جاودانه شده است؛ نه به‌خاطر شهرت، بلکه به‌خاطر وظیفه‌ای که در بیدار کردن نگاه، برانگیختن احساس و زنده نگه‌داشتن امید پیروزمندانه بر دوش کشیده است.

پیوند به تابلوهای بانو فرح نوتاش

https://www.farah-notash.com/2006-2011

https://www.farah-notash.com/zionist-accusation-gaza-details

https://www.farah-notash.com

هموطنان گرامی درود بر شما
کتاب تازۀ نقاشی های من
IMG_20260816_125820
در آدرس
https://www.farah-notash.com/
 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی
در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.
 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.
کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،
در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.
در ضمن در بالای سایت من، 
آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.
   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash
اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.
با بهترین آرزوها برایتان
فرح نوتاش
وین ـ 16.08.2026
 



کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند. 




اطلاعیه هیئت تحریریه «توده‌ای‌ها» در مورد مصاحبه آقای عیسی صفا با «رسانه ما»

سخن روز شماره ۲
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۸ مه ۲۰۲۶

آقای عیسی صفا در مصاحبه‌ای با کانال یوتیوبی «رسانه ما» که در هفتم آوریل ۲۰۲۶ پخش شد، در مورد مسایل زیادی صحبت فرمودند. غرض این نوشته، صحبت کردن در مورد بخش کوچکی از این گفت‌وگو است که به شرکت آقای صفا در برنامهٔ تلویزیون «صدای آمریکا» با مجری‌گری آقای سیامک دهقان‌پور برمی‌گردد. 

آقای صفا در این مصاحبه می‌گوید که «رفیق خاوری گفت برو». برخی از رفقا از ما سؤال کردند که آیا این ادعا درست است که رفیق خاوری به ایشان گفت با صدای آمریکا (یعنی صدای امپریالیسم جهانی) صحبت کند؟    

ما می‌دانیم که این حرف صحیح است. پس از این مصاحبه، رفیق فرهاد عاصمی در تماسی با رفیق خاوری به این موضوع اعتراض کرد و از خاوری سوال کرد که چطور ایشان اجازه دادند یک عضو حزب با صدای آمریکا مصاحبه کند. رفیق فرهاد در ادامه این گفتگو به خاوری اضافه کرد: «من وقتی فهمیدم که خدایی با مانوک خودبخشیان مصاحبه کرده، تمام ارتباطات خود با او را قطع کردم، ولی شما چطور به یک عضو حزب اجازه می‌دهید با صدای آمریکا مصاحبه کند.» رفیق خاوری با خونسردی گفت: «اولا صفا هوادار حزب است نه عضو، دوما اینکه من بهش اجازه دادم تا این مصاحبه را انجام دهد، تا ما بتوانیم بابک امیرخسروی را به زبان یکی از طرفداران قبلی‌اش بی‌آبرو کنیم.»

پس از آن معلوم شد که این کارها اتفاقی نبود. رفیقی از کلن به رفیق فرهاد گفته بود که به ما دستور داده شده که با سلطنت‌طلبان جلسه داشته باشیم. رفیق فرهاد که باورش نمی‌شد این حرف صحیح باشد، در تماسی با رفیق ملکی از او در این مورد سوال کرد. رفیق ملکی که هم رفیقی صادق و هم رفیقی بسیار منضبط تشکیلاتی بود، فقط گفت که «به شرافت حزبی‌ام قسم دستور من نیست».

متأسفانه رفیق خاوری از چنین روش‌هایی استفاده می‌کرد و آنها را درست می‌دانست. رفیق فرهاد بارها این شکل نادرست را، از جمله سواستفاده از رفیق اردشیر برای محروم کردن رفیق فرهاد از شرکت در کنگره سوم، تجربه کرده بود و هیچ شکی در استفادهٔ ابزاری رفیق خاوری از افراد گوناگون نداشت.   

مثالی دیگر، فردی به اسم «رزمین مهرگان» بارها علیه رفیق فرهاد در جاهای مختلف حرف زد و مقاله نوشت. رفیق فرهاد به رفیق خاوری شکایت کرد: «شما که می‌دانید این حرف‌ها همه دروغ است، چرا آنها را پخش می‌کنید و چرا فرد مذکور را توبیخ نمی‌کنید یا تکذیب نمی‌کنید؟» رفیق خاوری دوباره با خونسردی گفت که این کار رفیق فلانی در هلند (نام او را به رفیق فرهاد گفت) است که به تایید من نبوده است. در برابر اعتراض دوباره رفیق فرهاد، خاوری اضافه کرد: «من که نمی‌توانم پلیس باشم و بروم جلوی دهان مردم را بگیرم. ولی شما بدانید که این حرف‌ من نیست.»  پس از این گفتگو برای رفیق فرهاد مسلم شد که این آقای «رزمین مهرگان» به تایید خود خاوری دست به این کار زده است.

یک بار دیگر، رفیق فرهاد در جدل جدی مطبوعاتی با آقای سپیداری بود. آقای سپیداری در آن جدل، راه رشد غیرسرمایه‌داری را رد می‌کرد. رفیق فرهاد دوباره از رفیق خاوری سؤال کرد که آیا نظر سپیداری، نظر رسمی حزب است؟ اگر نیست، چرا ایشان و یا حزب چیزی در این مورد نمی‌گوید؟ رفیق خاوری باز با خونسردی گفت: «نه، به من ربط ندارد. هر کسی کار خودش را می کند. ایشان (سپیداری) اکثریتی هستند، اصلاً ارتباط تشکیلاتی با حزب ندارند. ولی از من سؤالاتی کردند و مشورت‌هایی خواستند که من کمک کردم.» رفیق فرهاد گفت: «پس حزب رسماً بنویسد که نظر سپیداری، نظر حزب نیست.» رفیق خاوری دوباره با خونسردی گفت: «نه دیگه، من به شما گفتم. دیگر لزومی به اطلاعیه و این حرفا نیست.» 

یک بار دیگر، قبل از کنگرهٔ سوم، رفیق خاوری فردی را به رفیق فرهاد معرفی کرد و گفت: «ایشان خیلی به من لطف دارد و شخصیت جالبی است. نظر شما چیست که یک پستی به او بدهیم و از او در این‌وآن کار استفاده کنیم؟» رفیق فرهاد پس از مراوده با آن شخص به رفیق خاوری گفت: «ایشان در رشتهٔ خود استاد است؛ ولی من حتی در کمونیست بودن ایشان شک دارم.»

همانطور که مثالهای بالا نشان می‌دهند، رفیق خاوری متأسفانه هیچ ابایی از استفاده از افراد برای هدفهای خود — حتی بدون مشورت با هیئت سیاسی — نداشت و در این مورد بسیار پراگماتیستی عمل می‌کرد.

هیئت تحریریه «توده‌ای‌ها»     




اول مه؛ فریاد زنجیرگُسل کارگران

سخن روز شماره ۱
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۶ آپریل ۲۰۲۶

آگوست اسپایس (August Spies)، کارگر شورشی که به دلیل پیکار با نظام سرمایه‌داری در آمریکا، در ۱۱ نوامبر ۱۸۸۷ در شیکاگو به چوبه دار آویخته شد، هنگام مرگ فریاد زد: 

«خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهید اکنون خفه‌اش کنید.» پیش‌بینی‌ای که درست از آب درآمد. بدین گونه، اول ماه مه – که در کنفرانس بزرگ جهانی کار در سال ۱۸۸۹ به روز تظاهرات جهانی کارگران دگرگون شد – هنوز زنده است و سالیان سال زنده خواهد ماند. صدای کارگران جهان امروز بسیار «رساتر از آن بانگ» خفه‌شده آگوست اسپایس و رفیقان هم‌رزمش است.

چرا اول ماه مه؟ آیا خواست‌های نخستین جنبش کارگری سال‌ها پیش برآورده نشده است؟ آیا برگزاری آیین اول ماه مه، کوششی بی‌ثمر از سوی اندیشه‌های درمانده برای زنده نگاه داشتن یک سنت کهنه و مرده نیست؟ آیا این روز بهانه‌ی ناشیانه‌ی «چپ‌گرا»یان دون‌کیشوتی برای جنگ با آسیاب بادی به نام «سرمایه‌داری» نیست؟

آیا به راستی اول ماه مه و جنبش کارگری امروز، فرای بازگویی شعارهای فرسوده‌ی دیروز، چیزی برای گفتن ندارد؟

رسانه‌های نیروهای «راست» همیشه با نیش و کنایه به این روز می‌نگرند و می‌کوشند چهره‌ای از آن را به نمایش بگذارند که گویی جشنی بی‌بار و بزمی بی‌پشتوانه‌ی سیاسی است. اما راستش این است که نویسندگان مزدبگیر طبقه‌های سوداگر سرمایه، باز هم از گردهمایی صدها هزار کارگر و رنجبر زیر پرچم‌های سرخ و با خواست‌های گوناگون سیاسی، دلگیر و هراسانند.

نیش‌وکنایه به اول ماه مه بخشی از راهبرد همیشگی آنان است؛ می‌کوشند طبقه‌ی کارگر را مرده نشان دهند و پیکار طبقاتی را ساخته‌ی ذهن بیمار «چپ‌گرا»یان بخوانند. سرمایه‌داران امروز می‌گویند نبرد طبقاتی مرده است و دیگر طبقه کارگر یک هستی عینی بیرونی ندارد. ولی راستش این است که جنبش کارگری آگاه، هیچ‌گاه به اندازه‌ی امروز نیازمند و ناگزیر نبوده است. رقابت کارگران برای ماندن در کار، اتحادیه‌های دروغین و زرد، و تازش نئولیبرالیسم به دستاوردهای تاریخی کارگران، هیچ‌کدام بدین گونه ژرف و فراگیر نبوده است.

اول ماه مه، روز اصلی تظاهرات جنبش کارگری است. کارگران در بیشتر جای‌های جهان، از این روز برای برجسته کردن رهایی سیاسی و خواست‌های صنفی بهره می‌برند. این روز هنوز نماد همبستگی همه‌ی رنجبران جهان برای زندگی بهتر است؛ کارگران در این روز، شمار بسیار و توان پنهان مبارزاتی خود را به نمایش می‌گذارند.

ریشه‌های خونین یک روز جهانی

در پایان سده‌ی نوزدهم در اروپا، کارگران در فرودست‌ترین لایه‌های جامعه جای داشتند. در ازای مزد اندک، ساعت‌های دراز روز کار می‌کردند. از همین رو، زندگانی آنان آکنده از بدبختی بود و در خانه‌های نمناک و نادرست زندگی می‌کردند. خواست اصلی آنان در سراسر جهان، روز کاری هشت‌ساعته بود. گروهی از سازمان‌های کارگری در ایالات متحده، برای رسیدن به هشت ساعت کار در روز، تظاهرات اول ماه مه ۱۸۸۶ را برپا کردند. در شیکاگو، پلیس به تظاهرکنندگان تاخت و با خشونتی بی‌همانند، شش کارگر را با گلوله کشت. چهار تن از آنان – مانند آگوست اسپایس، کارگر پیکارجو – به دار آویخته شدند و یکی دیگر در زندان خودکشی کرد.

سرمایه‌داری آمریکا گمان می‌کرد با چوبه دار و گلوله می‌تواند فریاد کارگران را خاموش کند، اما وارونه‌ی این پندارِ نادرست، آن فریاد تپنده و رساتر از گذشته شد. پیکار روزانه‌ی کارگران، سال‌های پیاپی، کارفرمایان بسیاری از کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری را وادار به پذیرش قانون کوتاه‌تر شدن زمان کار کرد. پس از جنگ جهانی یکم، روز کاری هشت‌ساعته در اروپا گسترش یافت. کارفرمایان که زیر فشار نرمش کرده بودند، خود را در چشم دیگران بخشنده و یاری‌دهنده‌ی کارگران جلوه دادند. ولی این فریفتنِ مردم دیری نپایید. قانون به گونه‌ای گسترده از سوی کارفرمایان نادیده گرفته شد و قانونگذاران نیز شوری برای پیاده کردنشان نداشتند و کارگران را در برابر ستم کارفرمایان تنها گذاشتند. از میان برداشتن عملیِ قانون هشت ساعت، به کارگران آموخت که نباید به کارفرمایان و قانونگذاران باور داشت؛ برای برگشت‌ناپذیر ساختن دستاوردها، باید سازمان‌یافته و یکپارچه باشند و خودشان پشتوانه‌ی پیاده‌سازی چنین قانونی گردند.

بیش از یک صد سال است که کارگران خواست‌های سیاسی و اقتصادی خود را وبال گردن طبقه‌های بهره‌کش کرده‌اند و در این راه به پیروزی‌های بزرگی نیز رسیده‌اند. به ویژه در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری، کارگران در درازنای سال‌ها به شرایط کاری بهتر و مزدهای بیشتر دست یافته‌اند. ولی امروز همه‌ی آن دستاوردها زیر تازش پیوسته‌ی نئولیبرال‌هاست و روز به روز واپس رانده می‌شود.

در بسیاری از کشورهای جهان، کارگران همچنان با ستم طبقاتی و زور می‌جنگند. نه طبقه‌ی کارگر و نه پیکار او برای زندگی بهتر، از میان نرفته و کهنه نشده است. اول ماه مه نشانه‌ی همبستگی جهانی کارگران و رنجبران با یکدیگر است.

کارگران جهان در یک نگاه

در جهان بیش از سه میلیارد کارگر زندگی می‌کنند. نزدیک به ۱۳۰ میلیون نفر از آنان کودک‌اند و ۱.۴ میلیارد نفر در پیشه‌های آسیب‌پذیر کار می‌کنند که با بیکاری، ناامنی شغلی و بی‌پشتوانگی اجتماعی روبرویند. در کشورهای در حال رشد، نیمی از کارگران در چنین شرایطی به سر می‌برند — و این شمار به زودی به هشتاد درصد خواهد رسید. در جنوب آسیا و جنوب صحرای آفریقا، نزدیک به دو سوم کارگران با درآمد روزانه‌ی کمتر از ۳.۱۰ دلار در ژرف‌ترین بدبختی زیست می‌کنند. حتا در اروپای ثروتمند، دستمزدهای واقعی در سال ۲۰۲۲ به میزان ۳.۷ درصد کاهش یافت و توان خرید مزدبگیران پیوسته افت کرده است (European Commission, 2023; OECD, 2024).

این کاهش توان خرید، تنها یک روی سکه است. روی دیگر، جایگزینی اندک اندک کارگران در چرخه‌ی تولید با ماشین‌هاست. این کاهش پیوسته‌ی توان خرید در اروپای ثروتمند، تنها یک سرنخ است؛ سرنخی که ما را به لایه‌ای ژرف‌تر از نظام سرمایه‌داری می‌رساند: لایه‌ای که در آن، ماشین‌ها و امروزه هوش مصنوعی، نه برای آسایش انسان، بل‌که برای بیرون راندن او از چرخه‌ی تولید به کار گرفته می‌شوند.

در نظام سرمایه‌داری، همان گونه که مارکس در «کاپیتال» به روشنی می‌گوید، یکی از پیامدهای مهم کاربرد ماشین از سوی سرمایه‌داری، بیرون ریختن شمار بسیاری از کارگران است. ماشین که جای انسان را می‌گیرد، هنگامی که در درون روابط تولید سرمایه‌داری به کار گرفته شود، به جای یاری به انسان و افزایش آسایش او، بر ضد انسان رنجبر بر می‌گردد. با به کار افتادن ماشین، هزاران انسان رنجبر کار خود را از دست می‌دهند و «بیکاره» می‌شوند.

پیامد کمدی- تراژیک این روند این است که در سراسر جهان، کسانی برای آموزش ماشین‌ها به کار گرفته می‌شوند؛ همان ماشین‌هایی که سرانجام پس از چند ماه و یا سال جای نیروی کار انسانی را می گیرند. کارگران آفریقایی در پرورش سامانه‌های هوش مصنوعی، مانند برچسب زدن و دسته‌بندی داده‌ها به کار شبانه‌روزی می‌پردازند تا الگوها بهتر شناخته شوند و هوش مصنوعی پاسخ‌های درست‌تری برای کاربران تهیه کند. این گونه کار، بخشی از فرآیندی است به نام «یادگیری تقویتی با بازخورد انسانی». در این روش، انسان‌ها پاسخ‌های ساخته‌شده به دست مدل‌ها را ارزیابی می‌کنند و با پاداش دادن به پاسخ‌های درخور یا درست کردن لغزش ها، به سامانه یاری می‌رسانند تا دریابد چه چیزی پاسخ خوب شمرده می‌شود. این پیشه‌ها از راه بسترهای جهانی آنلاین (DataAnnotation، Mercor) ، جایی که انسان‌های کارجو برای انجام کارهای کوتاه‌مدت با هم رقابت می‌کنند، فراهم می‌شوند. دستمزدها اندک است و کار می‌تواند بس فشرده باشد؛ بدان گونه که نیاز به تمرکز پیوسته و انجام تند کارها دارد.

در سال‌های گذشته، شرکت‌های بزرگ فناوری همزمان با سرمایه‌گذاری گسترده در هوش مصنوعی، به کاهش نیروی انسانی دست زده‌اند. برای نمونه، شرکت متا (فیسبوک) گفته است که نزدیک به ۸۰۰۰ کارمند – یعنی ۱۰ درصد نیروی کار خود – را بیرون خواهد کرد. این کار بخشی از دگرگونی راهبردی به سوی پرورش هرچه بیشتر هوش مصنوعی و افزایش بازدهی است. انسان‌ها به پیشرفت فناوری‌هایی یاری می‌رسانند که بسا در آینده، کار خودشان را خودکار کند.

اگرچه این گونه کار در بیشتر با آفریقا یا جنوب خاوری آسیا پیوند داشت، اکنون به گونه‌ای روزافزون در سراسر جهان گسترش یافته است. در کنار آن، نگرانی‌هایی درباره‌ی کارکردها، فشارهای روانی، و نیز رازداری داده‌ها افزایش یافته است. پیام اصلی روشن است: پشت هر فناوری پیشرفته، انسان‌هایی هستند که آن را می‌سازند. درک این ویژگی انسانی برای ارزشیابی راستین سودها و هزینه‌های هوش مصنوعی، نیازِ بنیادین است.

این تنها یکی از چهره‌های تازه‌ی بهره‌کشی است. چهره‌ی دیگر را باید در گسترش کارِ بنده‌وار (precariat) در دل اروپا جست. در کشورهای اتحادیه اروپا، کارِ بنده‌وار چنان دامنه دارد که گریبان یک سوم همه‌ی مزدبگیران را گرفته است. بهره‌کشان، پهنه‌ی بهره‌کشی را روزانه گسترش می‌دهند و شرایطی پدید آورده‌اند که حتا استادان دانشگاه را به بخشی از رنجبران اندیشه دگرگون کرده است. کارِ بنده‌وار به تندی گسترش می‌یابد و به گونه‌ای روزافزون، حتا در بنیادهای پژوهشی و علمی به کار گرفته می‌شود. برای نمونه، بسیاری از کسانی که همچون استادیار و پسادکترا در دانشگاه‌ها کار می‌کنند، زیر چنین شرایطی کار می‌کنند. این گونه پیشه‌ها حتا گونه‌های کهن و همیشگی اشتغال را نیز زیر نفوذ خود گرفته است. این وظیفه‌ی نیروهای کارگری است که این پرولتاریای اندیشه (روشنفکر تازه) را زیر شعارهای نئولیبرال‌ستیز سازماندهی کنند.

پیشه‌های ایمن و همیشگی روزبه روز به کارهای ناایمن و کوتاه‌مدت دگرگون می‌شوند. اگر مزدبگیران نتوانند توانایی کاری، دگرش‌پذیری پیوسته، و بازدهی خویش را نشان دهند، بی‌درنگ از رده‌ی مزدبگیران بیرون می‌افتند. بسیاری از نجاران، بنایان و دیگر گروه‌های پیشه‌ور، از قراردادهای همیشگی بیرون رانده می‌شوند و با قراردادهای مشاوره‌ای و تنها به هنگام نیاز به کار گرفته می‌شوند. این گروه، مزایایی چون حقوق بیکاری، حقوق زمان بیماری و بازنشستگی را از دست می‌دهند و باید خودشان آن را فراهم آورند.

شرکت‌های جهانیِ سودجو و پولدار چون آمازون (Amazon)، اوبر (Uber)، ایربی‌ان‌بی (Airbnb)) با درآمدهای افسانه‌ای، مزدبگیرانی دارند که حتا از کمترین مزایای یک کارگر در روزگار سرمایه‌داری نخستین هم بی‌بهره‌اند. این مزدبگیران مدرن، همواره با یکدیگر در رقابتند و نمی‌دانند همکارشان در کشوری دورتر، نیروی کار خود را به چه بهایی پیشنهاد می‌کنند و می‌فروشند.

دو سوم از مزدبگیران اروپایی شرکت جهانی پوشاک اچ اند ام (H&M) با قراردادهای ده ساعتی در هفته کار می‌کنند. کار نیمه‌وقت همراه با قراردادهای موقت گردن‌بار آنان می‌شود. همین شرکت کودکان ۱۴ ساله را در کشورهای «جهان سوم» با ۱۲ ساعت کار در روز، با مزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند به کار می‌گمارد.

یکی از شرکت‌های بزرگ سیمان جهان (FLSmidth) سال‌ها کارگران زیردست خود را در دهکده‌ای در قبرس، با نادانی از خطرهای مرگبار کار با آزبست نگه داشت. فرزندان کارگران با گرد و خاک آزبستی، بی هیچ فیلتر تنفسی، روزانه بازی می‌کردند. بسیاری از آن کارگران و فرزندانشان اکنون یا بیمارند، یا بر اثر سرطان شش از میان رفته‌اند.

شرکت فراملی مونسانتو (Monsanto) کارگران کم‌درآمد کشورهای «جهان سوم» را با نویدهای دروغین و مزدهای نادرست به کار می‌گیرد، سپس آنان را به ساعت‌ها کار دراز با دستمزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند، در کشتزارها وادار به کار می‌کند.

ایران؛ بهشت سرمایه‌داران، جهنم کارگران

شرایط کارگران کشور ما نیز از دیگر کارگران «جهان سوم» بهتر نیست. همه‌ی جناح‌های رژیم – که به آیین تازه‌ی نئولیبرالی خویش سوگند خورده و به درستی سیاست ریاضیِ دیکته شده‌ی آن، همچون آیه‌های قرآنی باور دارند – با همکاری شرکت‌های فراملی می‌کوشند تا رنجبران را بیشتر و بیشتر استثمار کنند. نئولیبرال‌های اسلامی با واگذاری دارایی‌های همگانی، یارانه‌گیری عملی و سپس برداشتن یارانه‌ها، تحمیل قراردادهای کوتاه‌مدت و زدودن مزایای شغلی، راه را برای دوستان جهانی سرمایه‌ی مالی می‌گشایند. کارگران ما هر روز با خطر اخراج و بیکاری و سرزنش رویارویند.

پس‌ماندن سطح مزدها از سطح تورم هزینه‌های زندگی، به دشواری گذران روزانه‌ی کارگران و خانواده‌هایشان انجامیده است. بر همین پایه، دارایی کلانی در دست گروهی اندک انباشته شده که نمود آن را می‌توان در گرانی خانه‌های بسیار زیبا، خودروهای چندصد میلیونی و ولخرجی‌های زندگی اشرافی‌شان دید. سخن گفتن درباره‌ی این ولخرجی‌ها، تنها برای شرم سرمایه‌داران نیست، بل‌که دنبال کردن اندیشه و دیدگاه مارکس درباره‌ی سازوکار شکاف طبقاتی در سرمایه‌داری است. تا از درون این شناخت علمی، به ناچاری پیوستگی جنبش کارگری برسیم. زیرا بدون جنبشی یکپارچه در رشته‌های گوناگون و در سراسر کشور، اهرم سازمانی انقلاب طبقه‌ی کارگر بر ضد نظام سرمایه‌داری، کارایی نخواهد داشت.

رژیم جمهوری اسلامی، یک رژیم کارگرستیز است. این رژیم خیلی زود چهره‌ی کارگرستیز خود را نمایان کرد. آقای خمینی در سخن، کارگران را دارنده‌ی کشور می‌دانست، ولی راه اقتصادی برگزیده‌ی او چیزی نبود جز سرمایه‌داری با رنگ و بوی اسلامی. پایمال کردن مردم‌سالاری راستین سیاسی و اقتصادی، راه را برای پیاده کردن دموکراسی به سود لایه‌های گوناگون بورژوازی سرمایه باز کرد.

نقدینگی چند صد میلیارد دلاری سرمایه‌داران، تنها با غارت مردم و دزدی از دارایی همگانی کشور شدنی شده است. این نقدینگی هنگفت بورژوازی که با دزدی به دست آمده، باید با کنش آزاد سرمایه‌ی مالی امپریالیستی در کشور بیشتر شود. این چنین همکاری با امپریالیسم، استقلال سیاسی-اقتصادی راستین کشور را بر باد داده است. اندک اندک حتا صنعت‌های کلیدی جامعه مانند صنعت نفت باید به دست این غارتگران بیفتد. برنامه‌ی واگذاری دارایی‌های همگانی، با پیاده کردن دستورهای نهادهای امپریالیستی برای آزادی بی‌چون و چرای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی از بندهای قانونی انجام می‌شود. برنامه‌ی نهادهای مالی امپریالیستی مانند بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی این است که تنها یک قانون باید در کشور فرمانروا باشد :قانون «آزادسازی اقتصادی» است. گام‌های کارگرستیز رژیم همچون پیمان کاری را باید در پیوند با این برنامه‌ی کلانِ ملی‌ستیز دید که به گونه‌ای عینی، استقلال اقتصادی و سیاسی کشور را از میان می‌برد.

سرکوب آزادی‌ها و حقوق قانونی کارگران، رنجبران روستا، زنان و مردان و جوانان و میهن‌دوستان، و پایمال کردن همه‌ی بندهای بخش «حقوق ملت» در قانون اساسی (در مرکز آن، اصل ۲۶ و ۲۷) از سوی حاکمیت سرمایه‌داری در سال‌های دراز گذشته، با هدفِ آفریدنِ شرایط چپاول مافیایی و رانت‌خوارانه به نفع مشتی سرمایه‌دار، انجام شده است. شرایطی که زمینه را برای زیر پا گذاشتنِ اصول ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی – که برای برپایی اقتصادی همگانی و مردمی، دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۱۳۵۷ بود – پدید آورد. اصل ۴۴ قانون اساسی با فرمان غیرقانونی آیت‌الله خامنه‌ای، بر باد داده شد. حاکمیت سرمایه‌داری با این «حکم حکومتی» زیربنایِ نیازمند برای نگاهداریِ استقلال اقتصادی کشور را شکست و از این راه، زمینه‌ی عینی برای نگاهداریِ استقلال سیاسی کشور را نابود ساخت.

سیاست «بازرگانی آزاد» و درهای باز برای ورود تولیدهای خارجی به کشور، به فروافتادن سطح تولید داخلی انجامیده است. «بازرگانی آزاد» در خدمتِ هدف‌های اقتصاد سرمایه‌داری جهانی، زیر نام «بازار آزاد جهانی» است. از این رو، سرشت ملی‌ستیزِ سیاست «بازرگانی آزاد» برای کشورهای پیرامونی، بر همه‌ی رنجبران و میهن‌دوستان آشکار است. آیت‌الله خامنه‌ای با برنامه‌هایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» – که در عمل به معنای فروش یا واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی (به‌ویژه به بنگاه‌ها و شرکت‌های وابسته به نهادهای نظامی و امنیتی) بوده است – جاده‌بازکن اقتصاد نئولیبرالیستی در میهن ما بوده است.

هدف برنامه‌ی اقتصادی نئولیبرال آفریدنِ شرایط انباشت سود و سرمایه برای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی است. پیاده‌سازی این برنامه‌ی امپریالیستی – که هدف آن دگرگون کردنِ اقتصاد کشورهای پیرامونی به اقتصادی وابسته و استعمارزده به سود سرمایه‌ی مالی جهانی است – از سوی رژیم دیکتاتوریِ ولایی، همچون بهترین گزینه پیشرفت اقتصادی کشور خوانده می‌شود. تجربه‌ی همه‌ی کشورهای پیرامونی در جهان نشان می‌دهد که سرمایه‌گذاری بیرونی تنها آن هنگام به پیشرفت اقتصادی-اجتماعیِ مردم‌سالارانه و به سود منافع ملی خواهد بود که در چارچوب برنامه‌ی اقتصادیِ ملی-دموکراتیک با چشم‌انداز سوسیالیستی انجام گردد.

راستگرایانِ درون و بیرون کشور می‌کوشند با برجسته‌سازی یک‌سویه‌ی شعارهای آزادی‌خواهانه و ضددیکتاتوری، شکاف طبقاتی را به فراموشی بسپارند و تنها با پیشنهاد جابه‌جاییِ حاکمیت سرمایه‌داری-اسلامی به سرمایه‌داری-شاهنشاهی مردم را خرسند کنند. آنان تا آنجا پیش می‌روند که آشکارا از بمباران ایران از سوی اسرائیل و آمریکا پشتیبانی می‌کنند و آتش بیگانگان را به جان مردم و میهن ما فرومی‌خوانند. پیروزی چنین گروه‌هایی نه‌تنها فشار بر کارگران و رنجبران را افزایش می‌دهد، بل‌که استقلال سیاسی ایران را نیز به خطر می‌اندازد و ایران را تکه‌پاره خواهد کرد. از این‌رو، پیکار طبقه‌ی کارگر علیه دیکتاتوری سرمایه‌داری- اسلامی و یورش امپریالیستی، هم وظیفه‌ای طبقاتی و هم میهنی است.

در چنین شرایطی است که پیکار برای آزادی‌ها و حقوق مردم‌سالارانه و قانونیِ مردم – و در مرکز آن، آزادی‌های اصل ۲۶ قانون اساسی، مانند برپاییِ آزادانه‌ی تشکل‌های مستقل کارگری – به یکی از آماج‌های اصلی مبارزاتی مردم دگرگون شده و خواستِ بهره‌مندی از آزادی‌های مردم‌سالارانه و حقوق قانونی، خواستی همگانی و فراگیر گشته است. بر همین پایه است که پاسداری کارگران و دیگر لایه‌های میهن‌دوست از آزادی‌ها و حقوق قانونی خود، پیکاری است در پاسداری از منافع همه‌ی جامعه و پاسداری و نگهبانی از منافع ملی ایران. پیکارهای کارگری، نبردی است ملی بر ضد گفت‌وگوهای پشت پرده و پنهان از مردم ایران، میان حاکمیت سرمایه‌داری در ایران و امپریالیسم جهانی.

جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه کوشیده است که با ساختن سازمان‌های کارگری دروغین (زرد)، پیکار طبقه‌ی کارگر را از راه درست خود به در برده است. ولی جنبش کارگری در سال گذشته نشان داده است که هم در پهنا و هم در ژرفا گسترش می‌یابد و هر روز هدف‌های خود را دقیق‌تر از روز پیش شناسایی می‌کند و در راه آن گام برمی‌دارد. پیکار کارگران بر ضد پیمان کاری و بر ضد خصوصی‌سازی، پیکار کارگران برای مزد یکسان در برابر کار یکسان، پیکار آموزگاران و فرهنگ‌ورزان کشور برای آموزش رایگان، و پیکار بازنشستگان کشور بر ضد فشارهای اقتصادی، نشانه‌های برجسته‌ای از رویارویی طبقه‌ی کارگر با جمهوری اسلامی سرمایه‌داری است.

پیامدهای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی برای مردم کشور ما، افزایش بیکاری و تنگدستی کارگران و دیگر توده‌های رنج شهری و روستایی و لایه‌های میانی جامعه است. پاسخ به این شرایط ناگوار کنونی، برپایی تشکل‌های سراسری و همبستگی میان همه‌ی کارگران، رسمی و پیمانی، است. بدون این یکپارچگی، دولت و سرمایه‌داران می‌توانند بهره‌کشی را افزایش دهند. از این‌رو، پاسداری و توان‌بخشی یگانگی جنبش کارگری شرط پایه‌ای پیشبرد نبرد و دستیابی به دگرگونی‌های بنیادین در کشور است.

طبقه‌ی کارگر ایران – همه‌ی رنجبران دستی و اندیشه‌ای، چه زن و چه مرد، چه در تولید و چه در خدمات، آموزگار و پرستار – بار اصلی پاسداری از منافع ملی و پاسداری از یکپارچگی میهن را بر دوش می‌کشند. از این رو، طبقه‌ی کارگر و پیشاهنگانش باید در کارکردِ فرهنگی در روزگار «پیکار در سنگر»، دیدگاه آشکار و روشن خود را بپرورند، رشد دهند و پیش بگذارند. تنها از این راه است که طبقه‌ی کارگر می‌تواند فرهنگ جایگزینی را برای فرهنگ چیره پیش‌گزاری کند و آن را به اهرمی برای به سوی خود کشاندن نیروهای غیرپرولتری جنبش دگرگون سازد.

برای پیش‌گذاری این فرهنگ جایگزین، نخست باید ایدئولوژی فردگرایانه بورژوازی را به چالش کشید که می‌کوشد ستم سرمایه‌داری را طبیعی و ناگزیر جلوه دهد. فیدل کاسترو در اول ماه مه ۲۰۰۹ گفت: «می‌پندارند که می‌توانند ما را با این دروغ بفریبند که تنها چیز مهم در جهان، قانون‌های بازار و نظام سرمایه‌داری است.»

سازماندهی کنید

هنوز پس از بیش از یک سده، بسیاری از کارگران جهان در شرایط خطرناک و نادادگرایانه کار می‌کنند؛ نابرابری مزدی — به‌ویژه برای زنان و کوچندگان — پیوسته برجاست و در برخی کشورها پاسخ اعتصاب، گلوله است. شرکت‌های فراکشوری با بهره‌کشی از کارگران و چپاول سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، دارایی‌های افسانه‌ای می‌اندوزند و حتا جنگ و ویرانی را به نام «رشد» و «مردم‌سالاری» درست می‌نمایانند. سوسیال‌دموکرات‌های شمال اروپا روبند از چهره برداشته‌اند و از راه‌های کارگری دور شده‌اند، به پشتیبانی آشکار از سرمایه‌داری روی آورده‌اند.

در رویارویی با این چیرگی، همبستگی جهانی و سازمان‌دهی به کارگران همچنان بایسته است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بدون پیکاری سامان‌یافته نمی‌توان با نظام سرمایه‌داری — که بر بهره‌کشی و انباشت دارایی استوار است — رویارو شد. اگر بازوان توانای کارگران از کار بازایستند، چرخ این نظام از چرخش می‌افتد. جایگزین آن، سوسیالیسم است: سامانه‌ای که به جای انباشت دارایی در دست سرمایه‌داران، دارایی را همگانی می‌کند و به جای بهره‌کشی از نیروی کارگران، توان آنان را تکانه و موتور اصلی جامعه برای بهروزی همگان می‌سازد.

واژگونه تبلیغات بورژوازی، میدان اصلی نبرد میان کارگران کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری و کارگران کشورهای در حال رشد نیست؛ بل‌که کارگران در همه‌جای جهان به شیوه‌های گوناگون از سوی سرمایه‌داری مالی جهانی بهره‌کشی می‌شوند و در برابر طبقه‌های بهره‌کش، منافع مشترکی برای پیکار دارند. همه‌ی رنجبران جهان خود را برای بزرگداشت روز طبقه‌ی کارگر و برجسته‌سازی خواست‌های صنفی و سیاسی آماده می‌کنند. مدیران با دریافت یک میلیون دلار و پاداش‌های کلان، باز هم در پی پول بیشترند، همزمان مزد کارگران پیوسته زیر فشار است. خیابان‌های شمال اروپا – که تاج و ویترین آرایه‌ی سرمایه‌داری جهانی است – هر ماهه از کارگران اندیشه و کار دستی پر است که بر کاهش مزایای بازنشستگی زودهنگام، حقوق بیکاری، و افت کیفیت آموزش و بهداشت اعتراض می‌کنند. کارمندان دولتی و دانش‌آموزان و دانشجویان دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های همگانی، در تظاهرات انبوه و شکوهمند، در برابر سیاست‌های ریاضتی دولت‌های اروپا می‌ایستند. پیکار طبقاتی نه تنها نمرده، بل‌که بسیار هم تپنده است. نیاز به سازماندهی و ایستادگی، هیچ‌گاه به اندازه امروز برجسته نبوده است.

جو هیل (Joe Hill)، کارگر رزمنده نامدار و شورشی آوازخوان آمریکاییِ سوئدی‌تبار، پیش از آن که زیر گلوله‌های جوخه تیرباران فرو افتد، به دوستان و هم‌رزمانش نگاه کرد و گفت: «گریه نکنید. سازماندهی کنید.»

این پیام را شاعر بزرگ خلقی ما، ابوالقاسم لاهوتی، در یک بیت ساده اما ژرف چنین بازسروده است:

«چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است.»




امپریالیسمِ فراموش‌شده؛ واکاوی پرسش‌های «نامهٔ مردم» در برابر پاسخ‌های ضدامپریالیستی و طبقاتی دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا

سخن روز شماره ۶
۸ دی ۱۴۰۴، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵

گفت‌وگوی «نامهٔ مردم» با رفیق اسکار فیگوئرا، دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، که در ۲۵ دسامبر ۲۰۲۵ پخش شد، به دلیل‌های گوناگون، از میان آن‌ها همانندی سرنوشت انقلاب بولیواری و انقلاب بهمن ما، برجسته است؛ زیرا در هر دوی آن‌ها بورژوازی با خیانت، راهِ غیرسرمایه‌داری آن انقلاب‌ها را به سوی سرمایه‌داری نئولیبرالیستی کشاند. هم‌اکنون در هر دو کشور، بورژوازی می‌کوشد با گفتمان ضدامپریالیستی و گفت‌وگوهای پنهانی با امپریالیسم امریکا، زندگی انگلیِ خود را چند سالی درازتر کند. پاسخ‌های دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، به‌ویژه از آن‌جایی که برخی از گروه‌ها با کژفهمی از سیاست انقلابی پس از انقلاب حزب تودهٔ ایران، سیاست دنباله‌روی از بورژوازی انگلیِ فرمانروا در حاکمیت جمهوری اسلامی را در پیش گرفته‌اند، بسیار آموزنده است. با این همه، جستارِ بررسیِ این گفت‌وگو چیز دیگری است.

پرسش‌گر «نامهٔ مردم» می‌توانست با هم‌سنجی جمهوری اسلامی با دولت مادورو به روشن‌گری در بارهٔ “چپ‌”های هوادار خط “ضدامپریالیستی” رژیم بپردازد. دولت مادورو که خود را دنبال‌کنندهٔ خیزش بولیواری می‌داند، در عمل مانند جمهوری اسلامی به پیاده‌سازی سیاست‌هایی اقتصادیِ نئولیبرالیستی روی آورده است. این دگرگونی اقتصادی-اجتماعی پیامدهایی ویرانگر برای زندگی مردم لایه‌های پایینی ونزوئلا دارد. با از دست دادن پشتیبانی طبقهٔ کارگر و رنج‌بران، دولت مادورو راه نجات خود را در گفت‌وگوی پنهانی با امپریالیسم امریکا می‌بیند، ولی امریکا همان‌گونه که در برابر جمهوری اسلامی نشان داده است، تا سرسپردگی سراسری دولت مادورو، سیاست فشار و جنگ‌خواهی خود را دنبال خواهد کرد.

پرسش‌گر «نامهٔ مردم» می‌توانست یادآوری کند که امپریالیسم با شیوه‌های گوناگون می کوشید تا مردم کشورهای پیرامونی را از برگزیدن راه استقلال پشیمان کند. امپریالیسم برای رسیدن به این هدف‌ها جنگ راه می‌اندازد؛ دندان برای گاز گرفتن نشان می‌دهد؛ تحریم می‌کند؛ رهبران این کشورها را می‌ترساند؛ رهبران پیش‌رو این کشورها را می‌کشد؛ با هم‌کاری لایه‌های انگلیِ طبقهٔ بورژوازی، هدف‌های انقلاب را از درون تهی می‌کند؛ با راه‌های گوناگون تلاش می‌کند که کشور تازه به استقلال رسیده را دوباره به بند و زنجیر خود گرفتار سازد؛ می‌کوشد که جنگ درون‌مرزی برپا کند و این کشورها را چندپاره کند. ولی پرسش‌گر «نامهٔ مردم» هیچ‌یک از این رویدادها را برجسته نمی‌کند. به جایش، دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا با پاسبانی از استقلال طبقاتی-ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانیِ خود در برابر پرخاش‌گری امپریالیستیِ آمریکا و اروپا ایستادگی می‌کند. هم‌زمان، در برابر سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی که رئیس‌جمهور نیکولا مادورو به سود سرمایه‌داران و زمین‌داران پیاده می‌کند نیز می‌ایستد.

پاسخ دبیرکل حزب کمونیست بی‌پرده‌ترین و روشن‌ترین نمونه‌های واکاوی ضدامپریالیستی دربارهٔ شرایط ونزوئلا و آمریکای لاتین است. فیگوئرا با پای‌بندی آشکار به جهان‌بینی مارکسیسم–لنینیسم، امپریالیسم را نه یک بانگ سیاسی، بلکه چارچوب اصلیِ تحلیل بحران‌های اقتصادی، دست‌یازی بیگانه، تحریم اقتصادی، نظامی‌گری و حتا دگرگونی‌های درونی ونزوئلا می‌داند. او در سراسر گفت‌وگو بارها—دست‌کم یازده بار—از «امپریالیسم»، «قدرت‌های امپریالیستی»، و «مرحلهٔ امپریالیستی سرمایه‌داری» سخن می‌گوید.

اما درست در همین بخش، یک ناهم‌خوانی نگران‌کننده خود را آشکار می‌کند: پرسش‌گر «نامهٔ مردم» حتا یک‌بار هم واژهٔ «امپریالیسم» را به کار نمی‌گیرد. این زدودن، تنها زدودن یک واژه نیست؛ زدودن یک مقولهٔ برجسته از جهان‌بینی مارکسیسم–لنینیسم است. در جهان‌بینی مارکسیسم–لنینیسم، امپریالیسم مقوله‌ای بنیادین برای درک مناسبات چیرگی در سرمایه‌داری جهانی است. این مقوله به راهبرد یک دولت یا کردار یک سرکرده فروکاسته نمی‌شود، بلکه بازنمای مرحله‌ای ساختاری از سرمایه‌داری است که در آن سرمایهٔ انحصاری، دولت‌های امپریالیستی، شرکت‌های انحصاریِ فرامرزی و برتری لشکری–اقتصادی در پیوندی درهم‌تنیده برای دزدی از کشورهای پیرامونی کار می‌کنند. زدودن این اندیشه، به معنای بریدن همین پیوندهای ارگانیک، برای تحلیل شرایط است.

در برابر، فیگوئرا هر کردار ایالات متحده را در چارچوب برنامهٔ امپریالیستی برای در دست‌گیری دوبارهٔ آمریکای لاتین می‌سنجد. او بستن راه‌های اقتصادی را ابزار چیرگی سرمایهٔ انحصاری و بحران ونزوئلا را پیامد فشارهای امپریالیستی و سازش بخشی از بورژوازی ونزوئلا با سرمایهٔ فرامرزی می‌داند. شکاف گفتاری آشکار است: پرسش‌ها در اندازهٔ پدیده‌ها و روابط دولت‌ها می‌مانند، اما پاسخ‌ها بر پایهٔ نبرد طبقاتی و ساختار سرمایه‌داری جهانی و بر ضدامپریالیسم آمریکا داده می‌شوند.
در پرسش‌های «نامهٔ مردم»، به‌جای امپریالیسم، واژه‌های درهم‌آمیخته‌ای مانند «سیاست دولت آمریکا»، «فشارهای بیگانه»، «تنش‌زایی ترامپ»، «بازگشت به دکترین مونرو»، «تهدیدهای آمریکا»، «مداخلهٔ مستقیم نظامی»، «سیاست دولت ایالات متحد آمریکا»، «توازن ژئوپلیتیک»، «تحریم‌های مالی»، «مواجه با فشارهای خارجی» به کار برده می‌شود. این واژه‌ها بازنماییِ شرایط هستند؛ چیزی از امپریالیسم و سرشت آن نمی‌گویند. پیامد آن است که «دخالت آمریکا» نه تنها با منطق سرمایه‌داری امپریالیستی پیوند نمی یابد، بلکه تنها هم‌چون راهبردی گذرا یا تصمیم یک دولت ویژه دیده می‌شود. این همان کوچک‌انگاری‌ای است که بخشی از چپِ غیرطبقاتی و حتا لیبرالی آن را انجام می‌دهد.

این‌گونه اندیشه هنگام بررسی نسل‌کشی فلسطینی‌ها از سوی بورژوازی صهیونیسم در غزه نیز در «نامهٔ مردم» دیده می‌شود. «نامهٔ مردم» بیش‌تر دوست دارد که بنویسد «دولت دست‌راستی نتانیاهو»؛ انگار در اسرائیل دولت چپی هم بوده است؟ انگار کشتار ۷۰سالهٔ برنامه‌ریزی‌شده از سوی بورژوازی صهیونیسم فراموش شده و به دولت دست‌راستی نتانیاهو کاهش یافته است. اسرائیل نه یک دولت دست‌راستی یا چپ‌گرا، بلکه تجسم تاریخی پروژهٔ استعمارگرانهٔ بورژوازی صهیونیسم است؛ پروژه‌ای که از آغاز با پشتیبانی امپریالیسم جهانی شکل گرفت و تا امروز پیاده می‌شود. کوچک‌سازی این واقعیت به سطح یک دولت یا یک نخست‌وزیر، همان پنهان‌سازی سرشت طبقاتی و امپریالیستی صهیونیسم است که «نامهٔ مردم» به آن دامن می‌زند.

این ناهم‌خوانی هنگامی جدی‌تر می‌شود که به پیشینهٔ اندیشه‌ای «نامهٔ مردم» و حزب تودهٔ ایران نگاه کنیم؛ حزبی که مردم جامعهٔ ما را با مقولهٔ امپریالیسم تا به آن‌جا آشنا کرد که حتا نیروهای پیش‌روِ غیرکمونیستی به درک کم‌وبیش درستی از مقولهٔ امپریالیسم رسیده بودند؛ و حزبی که دهه‌ها امپریالیسم را ستون‌بند تحلیل خود از وابستگی، فرمانروایی‌های خودکامه و بحران‌های جهان پیرامونی کرده بود. اکنون این پرسش پیش می‌آید که چه روندی مایهٔ آن شده است که این مقوله در پرسش‌ها گم شود؟ آیا این پرهیز، تلاشی برای «کم‌هزینه» نشان دادن گفتار در پهنهٔ رسانه‌ای امروز است؟ آیا این پرهیز، تلاشی برای دوستی با “چپ”هایی است که مقوله امپریالیسم را کهنه می دانند؟ یا نشانه‌ای از پس‌نشینی اندیشه‌ایِ گام‌به‌گام از مقولهٔ امپریالیسم است؟

بی‌گمان، پیامد یکی است: سست کردن گفتار ضدامپریالیستی. زدودن زبان مارکسیستی، ژرفای تحلیل را می‌کاهد و پیوند میان نبرد علیه خودکامگی درون مرزی و پیکار جهانیِ ضدامپریالیستی را پنهان می‌کند. این زبان بی‌جان، ناخواسته می‌تواند با روایت‌های غیرطبقاتی و حتا لیبرالی هم‌پوشانی بیابد؛ روایت‌هایی که خودِ امپریالیسم خواستار بازآفرینی آن‌هاست.

شایان یادآوری است که خودِ فیگوئرا، با پافشاری همیشگی بر مقولهٔ امپریالیسم، این کمبود را ناخواسته آشکار می‌کند. او بارها تحلیل خود را با «مرحلهٔ امپریالیستی سرمایه‌داری» پیوند می‌زند، ولی پرسش‌ها بیش‌تر به بازنمایی شرایط می‌پردازند، بدون آن‌که حتا در پیوند آن با مقولهٔ امپریالیسم کوششی شود. این شکاف، شکاف میان یک دیدگاه ضدامپریالیستی و طبقاتی و یک دیدگاه غیرطبقاتی است.

در پایان می‌توان گفت: گفت‌وگوی «نامهٔ مردم»، به‌ویژه از دیدگاه درون‌مایهٔ پاسخ‌ها، پربار و آموزنده است، اما شیوهٔ پرسش‌ها شگفت‌انگیز است. زدودن مقولهٔ امپریالیسم در گفت‌وگو با حزبی که در درازنای تاریخ، هویت خود را به‌روشنی با سرشت ضدامپریالیستی پیوند داده است، نمی‌تواند یک پیش‌آمد یا از فراموشی باشد.

بار دیگر باید پرسید: اگر این دوری‌گزینی از زبان و چارچوب امپریالیسم بی‌باوری—یا دست‌کم دودلی—در بارهٔ این مقولهٔ پایه‌ای نیست، پس چیست؟ و این دوری‌گزینی چگونه و در چه روند تاریخی‌ای پدید آمده است؟

پاسخ این پرسش ها، نه از دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، بلکه از خودِ «نامهٔ مردم» باید خواستار شد.




یادنامۀ کمونیست بزرگ، رفیق کاظم ندیم به مناسبت سالگرد درگذشت او (۱۳ آذر ۱۳۹۹)

سخن روز شماره ۵
۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۲ دسامبر ۲۰۲۵

رفیق کاظم ندیم ـ با نام‌های حزبیِ «عباس» و «عبدالله» و نیز با نام مستعار «عباس جوانمرد» و «رضا مهراز» ـ از اثرگذارترین عضوهای حزب تودۀ ایران در دهه‌های پرتلاطم میانی قرن بیستم بود؛ انسانی که زندگی‌اش از نخستین سال‌های جوانی تا واپسین لحظات عمر در صوفیه، در تعهد عمیق به زحمتکشان و وفاداری به کمونیسم، معنا یافت. او در ۱۱ آذر ۱۳۰۵ در تهران زاده شد، تحصیلات دبیرستانی‌اش را در همان‌جا به پایان رساند و سپس وارد دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران شد؛ جایی که آشنایی با اندیشه‌های چپ و محیط فعال دانشجویی او را به حزب تودۀ ایران کشاند و سرآغاز بیش از هفت دهه فعالیت ممتد سیاسی‌اش شد.

ندیم از همان آغاز در زمرۀ کادرهای فعال و مورد اعتماد حزب قرار گرفت. فعالیت او در میان کارگران راه‌آهن، سپس در سازمان اطلاعات حزب و همکاری نزدیک با قهرمان ملی، رفیق خسرو روزبه، از او چهره‌ای شناخته‌شده در ساختار تشکیلاتی حزب ساخت. بنا به اسناد متعدد، او در تشکیل شاخه‌های اطلاعاتی، سامان‌دهی شبکه‌های ارتباطی، نگهداری بایگانی‌های محرمانه و حتی در عملیات‌های حساس و پرخطر نقش داشت. در یکی از مقاطع بحرانی، در کنار روزبه و دستیارانش در مرکزیت اطلاعاتی حزب فعالیت می‌کرد و مسئولیت شاخه‌های احزاب و جمعیت‌ها، ادارات، مطبوعات و بخش مربوط به «اصل چهار ترومن» را برعهده داشت.

پس از شکست نهضت ملی شدن نفت و ضربات سهمگین پس از ۲۸ مرداد، ندیم که مدتی مراقبت و پناه‌دادن به روزبه را نیز برعهده داشت، ناگزیر از کشور خارج شد و از ۱۹۵۵ به بلغارستان رفت. در صوفیه، زندگی خانوادگی‌اش را با همسر بلغاری و دو فرزند ادامه داد، اما هویت سیاسی‌اش همچنان محور زندگی‌اش باقی ماند. او به‌عنوان رابط حزب تودۀ ایران با حزب کمونیست بلغارستان فعالیت کرد، مسئول حوزۀ حزبی صوفیه شد و نقش مهمی در انتقال و مدیریت «رادیو پیک ایران» پس از استقرار آن در صوفیه ایفا کرد. او در کنار نیک‌آیین، صفری، پورهرمزان، نوروزی، بهزادی و دیگران در تولید محتوا و سازماندهی این رسانه حزبی فعال بود. سخت‌گیری، انضباط و بی‌انعطافی در کار تشکیلاتی، ویژگی‌هایی بود که همکاران بلغاری‌اش نیز بعدها از آن تعریف می‌کردند.

در سال‌های میانی دهۀ ۵۰ خورشیدی، او با شرکت در نشست‌های فراوان در برلین شرقی همراه با رفیق کیانوری، طبری، بهزادی و جوانشیر، از طراحان خط انقلابی حزب پیش از انقلاب شد و در شعبۀ تشکیلات مسئولیت هسته‌های مخفی حزب در ایران را برعهده گرفت.

با وجود پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، ندیم که در ۱۳۴۵ در دادگاه‌های نظامی رژیم پهلوی به‌طور غیابی به اعدام محکوم شده بود، نتوانست به میهن بازگردد. پس از یورش ۱۳۶۲ و فروپاشی تشکیلات داخلی حزب، او بار دیگر نقشی اساسی در سازماندهی توده‌ای‌های مهاجر پیدا کرد و همراه با رفیق فرهاد عاصمی و رفیق علی خاوری، در ساختار تشکیلاتی بیرون‌مرزی از اعضای ارشد «کمیته برون‌مرزی» حزب شد.

از نکات مهم در شخصیت سیاسی او، مخالفت سرسختانه با گرایش‌های «سوسیال‌دموکرات‌سازی» در درون حزب بود؛ روندی که رفیق صفری پس از تحولات جهانی دنبالش بود، اما ندیم آن را انحراف از خط انقلابی حزب و تضعیف آرمان‌های طبقۀ کارگر می‌دانست.

در این ارتباط، رفیق عاصمی روز چهارم مارس ۱۹۹۱ به رفیق خاوری می‌نویسد:

«نام و سنت حزب تودۀ ایران سرمایهٔ طبقۀ کارگر ایران است.

آیا ایجاد یک سازمان چپ تحت نام حزب تودۀ ایران با برنامه و اساسنامه‌ای همانند طرح چاپ‌شده در نام مردم شمارۀ ۳۴۰ واقع‌بینانه و عملی است؟ به‌نظر نگارنده چنین کوششی موفق نخواهد بود.

ظاهراً رفقایی که طرح‌های فوق را منتشر ساخته‌اند از این موضوع حرکت می‌کنند که اگر حزب تودۀ ایران از خود ایدئولوژی‌زدایی به‌عمل آورد، آن‌قدر “پاک” و “منزه” خواهد شد که عنصر ضدتوده‌ای در بین نیروهای چپ بی‌اثر می‌گردد و نیروهای چپ در طول زمان و در عمل صداقت حزب تودۀ ایران را می‌پذیرند و با شرکت خود در تشکیلات حزب، سازمان چپ موردنظر را با نام حزب تودۀ ایران ایجاد می‌سازند. این تصور خوش‌بینانه و ذهنی است.

آیا رفقا توجه ندارند که با ایدئولوژی‌زدایی حزب و خالی کردن جای تاریخ حزب تودۀ ایران، حزب طبقۀ کارگر ایران، این جای خالی تاریخی نمی‌تواند و نباید خالی بماند؟»

برای همین، رفیق ندیم به‌دلیل پافشاری شدید بر مارکسیسم ـ لنینیسم، همراه با رفیق عاصمی مورد بی‌مهری رفیق خاوری قرار گرفت.

زندگی کاظم ندیم در سال‌های پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم دشوار بود. با این حال، شرافتمندانه، با پشتکار و ایمان به کاری که «خدمت به فرهنگ و زبان مردمش» می‌دانست، به همراه همسرش فرهنگ لغت بلغاری ـ فارسی و فارسی ـ بلغاری را به پایان رساند؛ اثری که خود آن را میراث معنوی‌اش برای نسل‌های آینده می‌دانست.

کاظم ندیم روز ۱۳ آذر ۱۳۹۹، یک روز پیش از تولد ۹۴سالگی‌اش، پس از بیماری‌ای طولانی در صوفیه درگذشت؛ بدین‌سان، قلب مردی که زندگی‌اش با فراز و فرودهای تاریخ معاصر ایران گره خورده بود، از تپش ایستاد.

رفیق عاصمی که خود بیمار بود، دربارهٔ مرگ رفیق کاظم نوشت: «خبر درگذشت رفیق ندیم خبر بسیار تلخی است. ولی زندگی و نبرد ادامه دارد. نبرد پیگیر رفیق کاظم (عباس) ندیم در سنگر حزب تودۀ ایران در سراسر زندگی پرتلاطم او، نشان جایگاه آگاهانهٔ او در کنار توده‌ای‌ها، در حزب تودۀ ایران، حزب طبقۀ کارگر ایران است!»

زندگی او پر از لحظات دشوار و تصمیم‌های خطیر و آمیخته با وفاداری بی‌چون‌وچرا به طبقۀ کارگر و ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم بود. او از چهره‌های اثرگذار تاریخ سیاسی حزب تودۀ ایران و تجربهٔ مهاجرت سیاسی ایرانیان در قرن بیستم و بیست‌ویکم بود.

یادش گرامی.




نیاز اتحاد “چپ” برای استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی!
به‌بهانه‌ی ۱۰-مهر سالگرد بنیان گذاری حزب توده‌ی ایران!

سخن روز شماره ۴
۵ مهر ۱۴۰۴، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۵

ریشه‌های جنبش «چپ» برابری‌خواه و آزادی‌خواه در ایران به روزگار مشروطیت بازمی‌گردد؛ زمانی که جامعه‌ی فرسوده و فئودالی ایران با انقلاب مشروطه، نیروهای روشن‌اندیش و پیشرو را در خود پرورد. ستارخان و دیگر پیشگامان مشروطه نشان دادند که در ژرفای جامعه‌ی ایران توان انقلابی بزرگی نهفته است و ویژگی‌هایی چون دلاوری، جانبازی و پایمردی در راه آزادی، در بستر تاریخی این سرزمین ریشه می‌دواند.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و نفوذ اندیشه‌های سوسیالیستی در ایران، نیروی تازه‌ای به جنبش آزادی‌خواهی و طبقه‌ی کارگر نوپای آن بخشید و حزب کمونیست ایران، پیشقراول نبرد طبقاتی، پا به پهنه‌ی نبرد نهاد. بزرگانی چون حیدر عمواوغلی، آوتیس سلطان‌زاده، احسان‌الله‌خان دوستدار و دیگران، دلیرانه گام در میدان رزم گذاشتند. ‌حتا پس از شکست انقلاب گیلان و سرکوب‌های خونین رهبران کمونیست، آتش پیکارهای «چپ» به خاموشی نگرایید و تجربه‌ها و روش‌های سازمان‌دهی آنان، توشه‌بار نسل‌های پسین «چپ» شد.

پس از فروریزی دودمان قاجار و برآمدن رضاخان، نیروهای «چپ» همچنان استوار ماندند و در برابر خودکامگی، زورگویی و سرکوب نظامی او ایستادگی کردند. این دوره نشان داد که تنها سازمان‌هایی با آرمان‌های ریشه‌ای و سامان‌یافته می‌توانند در برابر سرکوب پایداری کنند.

چهره‌هایی مانند دکتر تقی ارانی و یارانش با پراکندن اندیشه‌های مادی‌گرایانه و آموزش نسل جوان آگاه، زمینه را برای زایش نهادهای «چپ» و کنش‌های پس از آن فراهم آوردند. حزب توده‌ی ایران، پس از گریز شرم‌آور رضاخان در سال ۱۳۲۰، پایه‌گذاری شد و برای نخستین بار گروهی از روشن‌اندیشان و رهجویان آزادی‌خواه بر آن شدند تا رنجبران و تهی‌دستان کشور را سامان‌دهی و گرد هم آورند.

آنان نه در جست‌وجوی پول و جایگاه بودند، بلکه آگاهانه برگزیدند که همه‌ی توان خود را برای بهبودی زندگی مردم و پیکار با بی‌عدالتی و ستم به کار گیرند.

فرمانروایان خودکامه و سرداران ستمگر، سده‌ها بود که فرزندان سخت‌کوش این سرزمین را به پرتگاه نابودی کشاندند. ستم و نابرابری بیداد می‌کرد و گلوگاه نسل‌های پیاپی در چنگال بی‌عدالتی فشرده می‌شد. ابری تیره بر آسمان میهن ما سایه افکنده بود و نداری و تنگدستی، زندگی مردم را در تاریکی فرو برده بود.

هر گام کوچک به سوی بهبودی، با سنگدلی بی‌اندازه‌ای روبه‌رو می‌شد و دارایی ناچیز مردم به یغما می‌رفت. هرگاه دستی به امید آزادی برمی‌خاست، شمشیرهای خونین آن را می‌بریدند و امید را از دل‌ها می‌ربودند. آزادی و دادگری هرگز میدان ریشه‌دواندن نمی‌یافت و هر غنچه‌ی امیدی، پیش از شکفتن پژمرده می‌شد. آرزوی پرواز هر جوجه‌ای، پیش از آنکه بال بگیرد، با خواری خاموش می‌گشت.

در روزگاری که خون پاکِ جوانان بر زمین می‌چکید و فریاد بی‌گناهی ستمدیدگان آسمان را می‌شکافت، نوری از دل همین خاک برخاست. نوزادی چشم به جهان گشود که نام و نشانش با «توده» درهم تنیده بود؛ نه زاده‌ی افسانه‌ها و نه فرودآمده از آسمان‌های دور، بلکه برآمده از زمین خشکیده‌ی رنج، از میان مردم اندوه‌کشیده و اندیشمند، و از ژرفای اندیشمندان رنجمند.

بر لبانش زمزمه‌ی دردهای سالیان روان بود و دستانش آماده‌ی مرهم نهادن بر زخم‌های چرکینِ دیرسال. او فریاد برآورد: آسمان را رها کنید و زمین را به تاریکی مسپارید! راه آزادی بسته نیست! و این فریاد، نخستین پرتو روشنایی در دل شب‌های سترگ و تاریک بود.

در روزگاری که فرمانروایان تاریک‌اندیش، زیبایی و شادی را ممنوع می‌کردند، شور زندگی را برنمی‌تافتند و رنگ‌ها، عطرها و آوازها را خطری برای خود می‌پنداشتند، جوانان توده‌ای گام در راهی دشوار نهادند. آنان می‌دیدند که چگونه گل‌های سرخ در زندان‌ها پژمرده می‌شوند و سر سروهای آزاده بر زمین می‌افتد و دشت‌ها به‌جای عطر شکوفه‌ها، بوی خون می‌دهند.

با این همه، هرگز امید را رها نکردند و در برابر ستمگران ایستادگی کردند. زخم و آوارگی هم‌زاد راهشان شد، اما مهر به مردم و آتش آرمان‌هایشان چراغی بی‌پایان بود که آنان را در تاریک‌ترین شب‌ها به پیش می‌راند.

آنان به‌خوبی آگاه بودند که خردِ تنها راه به دگرگونی نمی‌برد و تنها با «وحدت و تشکیلات» می‌توان به رهایی رسید. با بی‌باکی افسانه‌وار پا در گذرگاه ناپیموده نهادند، جایی که در پایان دالان تاریک و دراز، مرگ در کمین آنان بود. اما آرمان جهانیِ تهی از ستم و بهره‌کشی، چونان مشعلی فروزان راهشان را روشن می‌کرد. آنان نشان دادند که آزادی، برابری و عشق به مردم، گران‌بهاترین سرمایه‌ی یک خلق است.

در این راه، توده‌ای‌ها همیشه با مردم بودند، از دل مردم برخاستند و گام‌هایشان را با توان و آرزوی توده‌ها همسو کردند. هنر و فرهنگ را از دست نخبگان رها کردند، غزل، موسیقی، داستان و نمایش را به درون مردم بردند و نشان دادند که زیبایی و آزادی حق همه است. در زمانه‌ای که انسان گرگِ انسان بود و زشتی بر زندگی فرمان می‌راند، توده‌ای‌ها سخن از نان و زیبایی برای همه می‌گفتند.

اما راه از پیش‌ساخته‌ای برای رسیدن به آن آرمان‌شهر زیبا و دلکش برای پیمودن نبود. هر راهی، هر گذرگاهی می‌بایست از بن ساخته می‌شد. راه، پر از پیچ‌وخم، خارستان و سنگلاخ بود و از میان رودخانه‌های خروشان می‌گذشت. با این همه پا در راه نهادند و چه‌بارها به کژراهه رفتند. دوست را گاهی دیر شناختند و دشمن را گاهی خرد شمردند، اما هرگز از جنبش بازنایستادند.

با این همه، راهشان هیچ‌گاه پاداش اقتصادی برایشان نداشت؛ بلکه زندان، شکنجه و تیرباران، همنشین همیشگی‌شان شد.

کشتار ددمنشانه‌ی آزادی‌خواهان پس از ۲۸ مرداد، ریشه‌های امید مردم را خشکاند و شعله‌ی آزادی را برای بیش از دو دهه خاکستر کرد. پس از آن روزگار سیاه شد و غم و تیرگی سراسر میهن را فرا گرفت. شب‌های پس از ۲۸ مرداد چنان تاریک بود که ‌حتا ستارگان بزرگ در آسمان رنگ می‌باختند و کوچک‌ترین نوای آزادی با پاسخ‌های خونین روبه‌رو می‌شد. زندان‌ها لبریز از جوانان دانا و کنجکاو بود و دستگاه محمدرضا پر از چاپلوسان و کاسه‌لیسان تهی‌مغز.

این رزمندگان، انسان‌هایی واقعی بودند؛ کسانی که درخششی ستایش‌برانگیز در تلاش برای آزادی و عدالت داشتند و در کنار آن، لغزش‌ها، کاستی‌ها و گاه کژروی‌هایی بزرگ. مانند همه‌ی انسان‌ها، بدون ترس، خستگی یا کم‌توانی نبودند. رومن رولان می‌گوید: «قهرمان کسی است که آنچه را که می‌تواند انجام می‌دهد.»

این رزمندگان واقعی کسانی بودند که با همه‌ی کاستی‌های انسانی خود، با همه‌ی توان، گام در راه عدالت، آزادی و بهروزی هم‌گنان برداشتند. بسیاری از آنان جان، این بزرگ‌ترین سرمایه‌ی زندگی خود، را در راه مردم، به‌ویژه رنجبران، فدا کردند؛ برخی زیر شکنجه تاب آوردند و سرافراز ایستادند، برخی ناچار به خاموشی شدند و برخی به دشمن پیوستند.

زندان، خاموشی و تنهایی، هرچند توان‌فرسا، نتوانست روان سرفرازان را به بند بکشَد. توده‌ای‌هایی که زنده ماندند و از هفت‌خوان شکنجه سیاوش‌وار با سرفرازی گذشتند، با اندیشه‌ای پرتوان و دلی روئین، بال‌های آرمانشان را نیرومند کردند و در چارچوب تنگ زندان نیز پرواز کردند؛ شب‌ها با ستارگان هم‌نشین شدند و داستان‌ها، صداها و یاد آزادگان را زنده نگه داشتند و همراه با قهرمانان افسانه‌ای، با افراسیاب زمانه نبرد کردند. آنان از مرگ ترسی نداشتند و آرمانشان ساختن آینده‌ای درخشان و انسانی برای فرزندان میهن بود. فریاد آزادی و عدالت، تنها مرهم زخم‌هایشان بود. آنان در دل زندان، آزاد و تابنده بودند و راز جاودانگی‌شان باور به پیروزی راستی بر کژی و نور بر تاریکی بود.

با هر سرو آزاد که فرو افتاد، رودخانه‌ی نبرد برای آزادی خروشان‌تر شد. هر رفیق از دست رفته، نه پایان، بلکه چراغی بود که راه را روشن می‌کرد؛ هر قطره‌ی خون، نوری بود بر راه آزادی. آنان دریافتند که هر زخمی که بر تن خورده‌اند و هر قطره‌ی اشکی که ریخته‌اند، خشت‌هایی بوده‌اند در شالوده‌ی فردایی روشن. آنان دریافتند که رزم، افسانه نیست؛ واقعیتی زنده و تپنده است که رنج امروز را به امید فردا می‌دوزد. باوری استوار داشتند که تاریخ، سرانجام دروازه‌های دژهای ستم را خواهد گشود و خورشید عدالت، با لبخندی گرم و پیروزمند، بر فراز آسمان زمان خواهد درخشید.

بهمن آمد و با فریاد تندرآسای خویش، خواب را از چشمان سپیدجامگان ستمگر ربود. روزگار ستم به سر آمد و چهره‌ی آسمان میهن، بار دیگر از ابرهای تاریکی زدوده شد. انقلاب، شمع آرزوها را در دل‌ها برافروخت و نسیم تازه‌ای از امید در کالبد میهن روان ساخت. آنان، دسته‌دسته، از پشت میله‌های زندان و از شهرهای دور کوچ بازگشتند و با دستانی پرامید، دگربار چرخ زندگی را به جنبش درآوردند تا ویرانه‌ها را آباد سازند.

ولی دریغ و افسوس که کبوتر آزادی، در هوای کُشنده‌ی واپسگرایی، از پرواز بازماند و بر خاک افتاد. رویاهای شیرین، دود شدند و به آسمان رفتند. بورژوازی آزمند، با همدستی و پشتیبانی بی‌چون‌وچرای آقای خمینی، پیکر انقلاب بزرگ ما را در هم شکست و آزادگان را یک‌به‌یک، بار دیگر به سیاهچال‌ها بازگرداند.

پس از آن ضربه‌ی کمرشکن جمهوری اسلامی به پیکر حزب، جهان توده‌ای‌ها در تاریکی فرو رفت. دل‌ها خرد شد و ناله‌ای بی‌صدا از سینه‌ها برآمد. گویی نه تنها بال‌های پروازمان، که ستون‌های باورمان را در هم شکستند و ما را، بی‌پناه و سرگشته، در میانِ توفانی از سردرگمی رها کردند. جهانِ پس از شکست، جهانی وارونه بود. در دل شب‌های بی‌ستاره و بی‌امید، رفیقان یکی پس از دیگری، همچون چراغ‌پاره‌هایی که بادی سهمگین خاموششان کند، به خاموشی گراییدند.

پس از سی سال، داستان روزهای پس از کودتا، در پستوهای تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی بازگو شد؛ روایتی از تاب‌آوردن‌ها و درهم‌شکستن‌ها. برخی، چون کوه، زیر شکنجه ایستادند و سرافراز ماندند. برخی، به ناچار، به خاموشی فرو رفتند و برخی نیز بودند که در تاریکی، به سپیده‌دم دروغین دشمن پیوستند.

برخی در کنج سلول‌های سرد، و برخی در بی‌هدفی کوچِ ناگزیر تنها ماندند و ما، در میان آوار آرزوهای فروپاشیده، گیج، بی‌پناه و بی‌راه مانده بودیم. شب‌ها، در خاموشی سنگین تاریکی، اشک‌های خاموشمان روان می‌شد و روزها، با پرسش‌های بی‌پاسخ هزارساله‌ای که چون خوره به جانمان افتاده بود، دست‌وپنجه نرم می‌کردیم. گویی همه‌ی جهان به ما پشت کرده بود؛ همه‌ی راه‌ها به بن‌بست رسیده، هر تلاشی نقش بر آب گشته و هر امیدی، چون پر کاهی در تندباد سرنوشت، ناپدید شده بود.

سال‌ها سپری شد، اما زخم‌ها هنوز کهنه نشده بود. آینه‌ها غبارگرفته بودند و اشک‌های شبانگاهان، تنها همدمِ تنهایی‌مان. اما در ژرفای تاریکی، اخگری کوچک از آتشِ امید زنده ماند؛ عشقی که ما را دوباره به راه فرامی‌خواند. در همان ویرانه‌های دل، عشق به مردم و امید به آزادی جانسخت زنده ماند؛ عشقی که همچون ققنوس، هر بار از دل خاکسترها سر برمی‌آورد و با بال‌هایی گشوده، پروازی نو را آغاز می‌کند.

خواست دشمن، پایان داستان ما و خاموشی همیشگی آوازمان بود؛ ولی هر رفیق جان‌باخته، نه یک پایان، که سرآغاز فصلی نوین شد. خون آنان، رود خروشانی در راه تاریخ گردید و یادبودشان، پژواکی که در طلوع هر روز پدیدار می‌شود. هر رفیق ازدست‌رفته، ستاره‌ای شد بر تارک آسمان تاریک ما که راه را نشانمان داد و مایه‌ی امیدی شد که هیچ‌گاه به خاموشی نمی‌گراید. هر شکست، اگرچه بال‌هایمان را شکست، اما نتوانست آرزوی پرواز را از جانمان برباید. هر اشک، پیمانی تازه برای نبرد بود و هر زخم، درسی ژرف و چراغی فراروی آینده. هر قطره‌ی اشک، نه نماد نومیدی، که سوگندی دیگر برای فردایی روشن‌تر بود.

در ژرفای زندان‌ها و دل تنهاییِ تبعید، در گذرگاه‌های تاریک و میدان‌های خونین، سرودی نو سروده شد؛ سرودی که از دل‌های سوخته‌ی ما برآمد و در طنین تاریخ جاودانه شد.

ما به این باور رسیدیم که روزی که دل‌ها دوباره چون آیینه‌ای روشن گردند، خورشید دادگری پیروزمندانه خواهد درخشید. هر شکست، هر زندان و هر ضربه‌ی پیاپی، نه ما را درهم شکست و نه شعله‌ی مهر را در سینه‌هایمان خاموش کرد؛ بلکه موجی از یک چکامه‌ی اسطوره‌ای شد که در دل تاریک‌ترین شب‌ها زمزمه می‌کند: «هنوز برپاییم، هنوز در پروازیم، هنوز امید، در پایان، زنده است.»

و این‌گونه بود که ایستادیم؛ با دلی سوخته ولی سرشار از آرزو، با بال‌هایی شکسته اما با شور اوج دوباره. چرا که باور داشتیم که اگرچه جهان اکنون تاریک است، برآمدن روز آزادی نزدیک است و خورشید دادگری، با لبخندی پیروزمند، کمان آسمان را در نور خواهد پیچید.

این سرگذشت، یک افسانه نیست؛ حقیقتی زنده و روان است که سرنوشت تاریخی ما را برمی‌شمارد. رزم توده‌ای‌ها، چکامه‌ی زنده و تپنده است؛ داستان رنجی است که با امید گره خورده و پیوندی ناگسستنی با همه‌ی آزادی‌خواهان جهان دارد.

تاریخ حزب توده‌ی ایران تنها داستان سرگذشت یک حزب سیاسی نیست، بلکه آیینه‌ی زنده و گویای پیکار نسل‌های پیاپی ”چپ” در این سرزمین است و از این رو، این تاریخ از آنِ همه‌ی نیروهای ”چپ” ایران است. این تاریخ، تاریخ جنبش ”چپ” ایران است. دستاوردها، پیروزی‌ها، جانبازی‌ها، شکست‌ها، کژروی‌ها، تجربه‌ها و اندیشه‌های این حزب، سرمایه‌ای مشترک برای همه‌ی ”چپ” است.

این راه پرخار اما سرفراز، گواهی است پایدار بر جاودانگی آرمانی که هرگز در دل تاریکی‌ها به خاموشی نگرایید. از دل همین خاکسترها بود که هر بار جوانه‌های نوین پیکار سر برآوردند و رشته‌ی پیوند نسل‌ها را استوار نگه داشتند. این تاریخ پرفرازونشیب، با همه‌ی رنج‌ها و پیروزی‌ها، با همه‌ی تجربه‌های تلخ و شیرین خود، نه تنها یادآور پایداری و جانبازی‌های گذشته، بلکه سرمایه‌ای بی‌همتا و چراغ راه آینده‌ است. آینده‌ای  که در آن اتحاد و همبستگی نیروهای ”چپ” می‌تواند بار دیگر آرمان آزادی و برابری را به پیش برد. اینک وظیفه‌ی تاریخی ما گرد هم آوردن همه‌ی نیروهای ”چپ” و پیشرو در زیر پرچم نبرد با دستگاه ولایی- سرمایه‌داری و بیگانگان پرخاشگر است.

یکی از دستاوردهای حزب توده‌ی ایران پافشاری بر «وحدت و تشکیلات» است. اکنون، در شرایط حساس میهن ما، خطر بزرگی از سوی جمهوری اسلامی و نیروهای راستگرای درون و برون آن، و همچنین از سوی هواداران راستگرای امپریالیست، خواب را از چشمان ما ربوده است. در چنین زمانی، تلاش برای اتحاد، وظیفه‌ای سنگین و برجسته برای نیروهای ”چپ” می‌شود.

بی‌گمان، نیروهای ”چپ” به پشتوانه‌ی شعارهای راستین و تاریخی خود در زمینه‌ی داد اجتماعی، اقتصاد خودبنیاد ملی، پیکار با چیرگی‌جویی بیگانگان و جانبازی در راه آزادی، از جایگاه ارزشمند در میان توده‌ها برخوردارند. این گنجینه اگرچه گران‌بها و ژرف است، اما افسوس که به دلیل پراکندگی و چنددستگی، هنوز نتوانسته است پایگاه طبقاتی ”چپ” را در جامعه استوار سازد و گسترش دهد. تجربه‌ی تاریخ به ما می‌آموزد که تنها از راه یگانگی و همبستگی می‌توان بر دشمنان درونی و برونی چیره شد و آرمان‌های برابری و آزادی را به کرسی نشاند.

در این شرایط حساس و بحرانی، نیاز است که همه‌ی سازمان‌های ”چپ” که خواستار برچیدن نظام سرمایه‌داری-دینی هستند و همزمان، با هرگونه چیرگی‌جویی بیگانگان بر میهن ما سر ناسازگاری دارند، در یک جبهه‌ی متحد و ضددیکتاتوری گرد هم آیند. گذاشتن هر شرط دیگری برای همکاری، نه تنها سودی در بر نخواهد داشت، بلکه ضربه‌ای سهمگین به یکپارچگی ”چپ” خواهد زد. تاریخ پیکارهای ”چپ” ایران، از جنبش مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷ و سال‌های پس از آن، به ما آموخته است که پراکندگی و درگیری‌های درونی هیچ پیروزی به ارمغان نیاورده و تنها به توانایی دشمنان آزادی و برابری افزوده است.

امروز، برای پاسداری از آرمان‌ها، پاسداشت دستاوردهای تاریخی و نجات ایران و مردم ستمدیده، همبستگی ”چپ” یک نیاز تاریخی است. این همبستگی تنها یک گزینش راهبردی نیست، بلکه یک وظیفه‌ی اخلاقی و تاریخی است که باید بی‌درنگ، با بینش و شور، انجام شود.

”چپ”-ها، به پاس خون‌های ریخته‌شده، پیکارها و جان‌فشانی‌های نسل‌های گذشته، وظیفه دارند که این همگامی و هم‌اندیشی را ابزار پایه‌گذاری داد اجتماعی، آزادی و استقلال ملی کنند. اکنون زمان آن رسیده است که همه‌ی نیروهای ”چپ”، با پافشاری بر انبوه نکته‌های هم‌سویی که در میانشان هست، در یک جبهه‌ی متحد و نیرومند، برای مردم و میهن خود، برای کارگران و رنجبران، برای زنان و کودکان، برای دگراندیشان و دگرباشان، در برابر دشمنان ایستادگی کنند.

بی‌گمان، هیچ نیرویی یارای خاموش کردن امیدی را ندارد که با خون و رنج آبیاری شده است. با هر پرکشیدن، با هر فریاد، فردایی تابناک‌تر ساخته می‌شود و تاریخ گواهی خواهد داد که ما نه تنها پا در میدان رنج نهادیم، که مشعل آزادی را برای همه برافروختیم.”چپ” خواهان گشودنِ درهایی است که بر روی آرمان‌های انسانی بسته شده‌اند. آرمانِ ”چپ”، آفرینشِ آینده‌ای تابناک و سرشار از دادگری برای همه‌ی فرزندان این سرزمین است.

ولی تنها هنگامی این کار شدنی است که ما با گردانی یگانه و با همکاری پای به میدان نبرد بگذاریم. پس اگر ”چپ” دلداده‌ی آزادی، برابری و زندگیِ شایسته‌ی انسان‌هاست، باید هم‌گام و هم‌صدا با هم دیگر پیش رود. این راه آسان نیست؛ اما با همدلی و پشتیبانی همگانی، بخت پیروزی فزونی می‌یابد.

آری، ما ”چپ”-ها از قبیله‌ی سوختگانیم؛ دردمان یکی است و تنها با همدلی و هم‌آوازی می‌توان بر تاریکی چیره شد.