اطلاعیه هیئت تحریریه «توده‌ای‌ها» در مورد مصاحبه آقای عیسی صفا با «رسانه ما»

سخن روز شماره ۲
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۸ مه ۲۰۲۶

آقای عیسی صفا در مصاحبه‌ای با کانال یوتیوبی «رسانه ما» که در هفتم آوریل ۲۰۲۶ پخش شد، در مورد مسایل زیادی صحبت فرمودند. غرض این نوشته، صحبت کردن در مورد بخش کوچکی از این گفت‌وگو است که به شرکت آقای صفا در برنامهٔ تلویزیون «صدای آمریکا» با مجری‌گری آقای سیامک دهقان‌پور برمی‌گردد. 

آقای صفا در این مصاحبه می‌گوید که «رفیق خاوری گفت برو». برخی از رفقا از ما سؤال کردند که آیا این ادعا درست است که رفیق خاوری به ایشان گفت با صدای آمریکا (یعنی صدای امپریالیسم جهانی) صحبت کند؟    

ما می‌دانیم که این حرف صحیح است. پس از این مصاحبه، رفیق فرهاد عاصمی در تماسی با رفیق خاوری به این موضوع اعتراض کرد و از خاوری سوال کرد که چطور ایشان اجازه دادند یک عضو حزب با صدای آمریکا مصاحبه کند. رفیق فرهاد در ادامه این گفتگو به خاوری اضافه کرد: «من وقتی فهمیدم که خدایی با مانوک خودبخشیان مصاحبه کرده، تمام ارتباطات خود با او را قطع کردم، ولی شما چطور به یک عضو حزب اجازه می‌دهید با صدای آمریکا مصاحبه کند.» رفیق خاوری با خونسردی گفت: «اولا صفا هوادار حزب است نه عضو، دوما اینکه من بهش اجازه دادم تا این مصاحبه را انجام دهد، تا ما بتوانیم بابک امیرخسروی را به زبان یکی از طرفداران قبلی‌اش بی‌آبرو کنیم.»

پس از آن معلوم شد که این کارها اتفاقی نبود. رفیقی از کلن به رفیق فرهاد گفته بود که به ما دستور داده شده که با سلطنت‌طلبان جلسه داشته باشیم. رفیق فرهاد که باورش نمی‌شد این حرف صحیح باشد، در تماسی با رفیق ملکی از او در این مورد سوال کرد. رفیق ملکی که هم رفیقی صادق و هم رفیقی بسیار منضبط تشکیلاتی بود، فقط گفت که «به شرافت حزبی‌ام قسم دستور من نیست».

متأسفانه رفیق خاوری از چنین روش‌هایی استفاده می‌کرد و آنها را درست می‌دانست. رفیق فرهاد بارها این شکل نادرست را، از جمله سواستفاده از رفیق اردشیر برای محروم کردن رفیق فرهاد از شرکت در کنگره سوم، تجربه کرده بود و هیچ شکی در استفادهٔ ابزاری رفیق خاوری از افراد گوناگون نداشت.   

مثالی دیگر، فردی به اسم «رزمین مهرگان» بارها علیه رفیق فرهاد در جاهای مختلف حرف زد و مقاله نوشت. رفیق فرهاد به رفیق خاوری شکایت کرد: «شما که می‌دانید این حرف‌ها همه دروغ است، چرا آنها را پخش می‌کنید و چرا فرد مذکور را توبیخ نمی‌کنید یا تکذیب نمی‌کنید؟» رفیق خاوری دوباره با خونسردی گفت که این کار رفیق فلانی در هلند (نام او را به رفیق فرهاد گفت) است که به تایید من نبوده است. در برابر اعتراض دوباره رفیق فرهاد، خاوری اضافه کرد: «من که نمی‌توانم پلیس باشم و بروم جلوی دهان مردم را بگیرم. ولی شما بدانید که این حرف‌ من نیست.»  پس از این گفتگو برای رفیق فرهاد مسلم شد که این آقای «رزمین مهرگان» به تایید خود خاوری دست به این کار زده است.

یک بار دیگر، رفیق فرهاد در جدل جدی مطبوعاتی با آقای سپیداری بود. آقای سپیداری در آن جدل، راه رشد غیرسرمایه‌داری را رد می‌کرد. رفیق فرهاد دوباره از رفیق خاوری سؤال کرد که آیا نظر سپیداری، نظر رسمی حزب است؟ اگر نیست، چرا ایشان و یا حزب چیزی در این مورد نمی‌گوید؟ رفیق خاوری باز با خونسردی گفت: «نه، به من ربط ندارد. هر کسی کار خودش را می کند. ایشان (سپیداری) اکثریتی هستند، اصلاً ارتباط تشکیلاتی با حزب ندارند. ولی از من سؤالاتی کردند و مشورت‌هایی خواستند که من کمک کردم.» رفیق فرهاد گفت: «پس حزب رسماً بنویسد که نظر سپیداری، نظر حزب نیست.» رفیق خاوری دوباره با خونسردی گفت: «نه دیگه، من به شما گفتم. دیگر لزومی به اطلاعیه و این حرفا نیست.» 

یک بار دیگر، قبل از کنگرهٔ سوم، رفیق خاوری فردی را به رفیق فرهاد معرفی کرد و گفت: «ایشان خیلی به من لطف دارد و شخصیت جالبی است. نظر شما چیست که یک پستی به او بدهیم و از او در این‌وآن کار استفاده کنیم؟» رفیق فرهاد پس از مراوده با آن شخص به رفیق خاوری گفت: «ایشان در رشتهٔ خود استاد است؛ ولی من حتی در کمونیست بودن ایشان شک دارم.»

همانطور که مثالهای بالا نشان می‌دهند، رفیق خاوری متأسفانه هیچ ابایی از استفاده از افراد برای هدفهای خود — حتی بدون مشورت با هیئت سیاسی — نداشت و در این مورد بسیار پراگماتیستی عمل می‌کرد.

هیئت تحریریه «توده‌ای‌ها»     




اول مه؛ فریاد زنجیرگُسل کارگران

سخن روز شماره ۱
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۶ آپریل ۲۰۲۶

آگوست اسپایس (August Spies)، کارگر شورشی که به دلیل پیکار با نظام سرمایه‌داری در آمریکا، در ۱۱ نوامبر ۱۸۸۷ در شیکاگو به چوبه دار آویخته شد، هنگام مرگ فریاد زد: 

«خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهید اکنون خفه‌اش کنید.» پیش‌بینی‌ای که درست از آب درآمد. بدین گونه، اول ماه مه – که در کنفرانس بزرگ جهانی کار در سال ۱۸۸۹ به روز تظاهرات جهانی کارگران دگرگون شد – هنوز زنده است و سالیان سال زنده خواهد ماند. صدای کارگران جهان امروز بسیار «رساتر از آن بانگ» خفه‌شده آگوست اسپایس و رفیقان هم‌رزمش است.

چرا اول ماه مه؟ آیا خواست‌های نخستین جنبش کارگری سال‌ها پیش برآورده نشده است؟ آیا برگزاری آیین اول ماه مه، کوششی بی‌ثمر از سوی اندیشه‌های درمانده برای زنده نگاه داشتن یک سنت کهنه و مرده نیست؟ آیا این روز بهانه‌ی ناشیانه‌ی «چپ‌گرا»یان دون‌کیشوتی برای جنگ با آسیاب بادی به نام «سرمایه‌داری» نیست؟

آیا به راستی اول ماه مه و جنبش کارگری امروز، فرای بازگویی شعارهای فرسوده‌ی دیروز، چیزی برای گفتن ندارد؟

رسانه‌های نیروهای «راست» همیشه با نیش و کنایه به این روز می‌نگرند و می‌کوشند چهره‌ای از آن را به نمایش بگذارند که گویی جشنی بی‌بار و بزمی بی‌پشتوانه‌ی سیاسی است. اما راستش این است که نویسندگان مزدبگیر طبقه‌های سوداگر سرمایه، باز هم از گردهمایی صدها هزار کارگر و رنجبر زیر پرچم‌های سرخ و با خواست‌های گوناگون سیاسی، دلگیر و هراسانند.

نیش‌وکنایه به اول ماه مه بخشی از راهبرد همیشگی آنان است؛ می‌کوشند طبقه‌ی کارگر را مرده نشان دهند و پیکار طبقاتی را ساخته‌ی ذهن بیمار «چپ‌گرا»یان بخوانند. سرمایه‌داران امروز می‌گویند نبرد طبقاتی مرده است و دیگر طبقه کارگر یک هستی عینی بیرونی ندارد. ولی راستش این است که جنبش کارگری آگاه، هیچ‌گاه به اندازه‌ی امروز نیازمند و ناگزیر نبوده است. رقابت کارگران برای ماندن در کار، اتحادیه‌های دروغین و زرد، و تازش نئولیبرالیسم به دستاوردهای تاریخی کارگران، هیچ‌کدام بدین گونه ژرف و فراگیر نبوده است.

اول ماه مه، روز اصلی تظاهرات جنبش کارگری است. کارگران در بیشتر جای‌های جهان، از این روز برای برجسته کردن رهایی سیاسی و خواست‌های صنفی بهره می‌برند. این روز هنوز نماد همبستگی همه‌ی رنجبران جهان برای زندگی بهتر است؛ کارگران در این روز، شمار بسیار و توان پنهان مبارزاتی خود را به نمایش می‌گذارند.

ریشه‌های خونین یک روز جهانی

در پایان سده‌ی نوزدهم در اروپا، کارگران در فرودست‌ترین لایه‌های جامعه جای داشتند. در ازای مزد اندک، ساعت‌های دراز روز کار می‌کردند. از همین رو، زندگانی آنان آکنده از بدبختی بود و در خانه‌های نمناک و نادرست زندگی می‌کردند. خواست اصلی آنان در سراسر جهان، روز کاری هشت‌ساعته بود. گروهی از سازمان‌های کارگری در ایالات متحده، برای رسیدن به هشت ساعت کار در روز، تظاهرات اول ماه مه ۱۸۸۶ را برپا کردند. در شیکاگو، پلیس به تظاهرکنندگان تاخت و با خشونتی بی‌همانند، شش کارگر را با گلوله کشت. چهار تن از آنان – مانند آگوست اسپایس، کارگر پیکارجو – به دار آویخته شدند و یکی دیگر در زندان خودکشی کرد.

سرمایه‌داری آمریکا گمان می‌کرد با چوبه دار و گلوله می‌تواند فریاد کارگران را خاموش کند، اما وارونه‌ی این پندارِ نادرست، آن فریاد تپنده و رساتر از گذشته شد. پیکار روزانه‌ی کارگران، سال‌های پیاپی، کارفرمایان بسیاری از کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری را وادار به پذیرش قانون کوتاه‌تر شدن زمان کار کرد. پس از جنگ جهانی یکم، روز کاری هشت‌ساعته در اروپا گسترش یافت. کارفرمایان که زیر فشار نرمش کرده بودند، خود را در چشم دیگران بخشنده و یاری‌دهنده‌ی کارگران جلوه دادند. ولی این فریفتنِ مردم دیری نپایید. قانون به گونه‌ای گسترده از سوی کارفرمایان نادیده گرفته شد و قانونگذاران نیز شوری برای پیاده کردنشان نداشتند و کارگران را در برابر ستم کارفرمایان تنها گذاشتند. از میان برداشتن عملیِ قانون هشت ساعت، به کارگران آموخت که نباید به کارفرمایان و قانونگذاران باور داشت؛ برای برگشت‌ناپذیر ساختن دستاوردها، باید سازمان‌یافته و یکپارچه باشند و خودشان پشتوانه‌ی پیاده‌سازی چنین قانونی گردند.

بیش از یک صد سال است که کارگران خواست‌های سیاسی و اقتصادی خود را وبال گردن طبقه‌های بهره‌کش کرده‌اند و در این راه به پیروزی‌های بزرگی نیز رسیده‌اند. به ویژه در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری، کارگران در درازنای سال‌ها به شرایط کاری بهتر و مزدهای بیشتر دست یافته‌اند. ولی امروز همه‌ی آن دستاوردها زیر تازش پیوسته‌ی نئولیبرال‌هاست و روز به روز واپس رانده می‌شود.

در بسیاری از کشورهای جهان، کارگران همچنان با ستم طبقاتی و زور می‌جنگند. نه طبقه‌ی کارگر و نه پیکار او برای زندگی بهتر، از میان نرفته و کهنه نشده است. اول ماه مه نشانه‌ی همبستگی جهانی کارگران و رنجبران با یکدیگر است.

کارگران جهان در یک نگاه

در جهان بیش از سه میلیارد کارگر زندگی می‌کنند. نزدیک به ۱۳۰ میلیون نفر از آنان کودک‌اند و ۱.۴ میلیارد نفر در پیشه‌های آسیب‌پذیر کار می‌کنند که با بیکاری، ناامنی شغلی و بی‌پشتوانگی اجتماعی روبرویند. در کشورهای در حال رشد، نیمی از کارگران در چنین شرایطی به سر می‌برند — و این شمار به زودی به هشتاد درصد خواهد رسید. در جنوب آسیا و جنوب صحرای آفریقا، نزدیک به دو سوم کارگران با درآمد روزانه‌ی کمتر از ۳.۱۰ دلار در ژرف‌ترین بدبختی زیست می‌کنند. حتا در اروپای ثروتمند، دستمزدهای واقعی در سال ۲۰۲۲ به میزان ۳.۷ درصد کاهش یافت و توان خرید مزدبگیران پیوسته افت کرده است (European Commission, 2023; OECD, 2024).

این کاهش توان خرید، تنها یک روی سکه است. روی دیگر، جایگزینی اندک اندک کارگران در چرخه‌ی تولید با ماشین‌هاست. این کاهش پیوسته‌ی توان خرید در اروپای ثروتمند، تنها یک سرنخ است؛ سرنخی که ما را به لایه‌ای ژرف‌تر از نظام سرمایه‌داری می‌رساند: لایه‌ای که در آن، ماشین‌ها و امروزه هوش مصنوعی، نه برای آسایش انسان، بل‌که برای بیرون راندن او از چرخه‌ی تولید به کار گرفته می‌شوند.

در نظام سرمایه‌داری، همان گونه که مارکس در «کاپیتال» به روشنی می‌گوید، یکی از پیامدهای مهم کاربرد ماشین از سوی سرمایه‌داری، بیرون ریختن شمار بسیاری از کارگران است. ماشین که جای انسان را می‌گیرد، هنگامی که در درون روابط تولید سرمایه‌داری به کار گرفته شود، به جای یاری به انسان و افزایش آسایش او، بر ضد انسان رنجبر بر می‌گردد. با به کار افتادن ماشین، هزاران انسان رنجبر کار خود را از دست می‌دهند و «بیکاره» می‌شوند.

پیامد کمدی- تراژیک این روند این است که در سراسر جهان، کسانی برای آموزش ماشین‌ها به کار گرفته می‌شوند؛ همان ماشین‌هایی که سرانجام پس از چند ماه و یا سال جای نیروی کار انسانی را می گیرند. کارگران آفریقایی در پرورش سامانه‌های هوش مصنوعی، مانند برچسب زدن و دسته‌بندی داده‌ها به کار شبانه‌روزی می‌پردازند تا الگوها بهتر شناخته شوند و هوش مصنوعی پاسخ‌های درست‌تری برای کاربران تهیه کند. این گونه کار، بخشی از فرآیندی است به نام «یادگیری تقویتی با بازخورد انسانی». در این روش، انسان‌ها پاسخ‌های ساخته‌شده به دست مدل‌ها را ارزیابی می‌کنند و با پاداش دادن به پاسخ‌های درخور یا درست کردن لغزش ها، به سامانه یاری می‌رسانند تا دریابد چه چیزی پاسخ خوب شمرده می‌شود. این پیشه‌ها از راه بسترهای جهانی آنلاین (DataAnnotation، Mercor) ، جایی که انسان‌های کارجو برای انجام کارهای کوتاه‌مدت با هم رقابت می‌کنند، فراهم می‌شوند. دستمزدها اندک است و کار می‌تواند بس فشرده باشد؛ بدان گونه که نیاز به تمرکز پیوسته و انجام تند کارها دارد.

در سال‌های گذشته، شرکت‌های بزرگ فناوری همزمان با سرمایه‌گذاری گسترده در هوش مصنوعی، به کاهش نیروی انسانی دست زده‌اند. برای نمونه، شرکت متا (فیسبوک) گفته است که نزدیک به ۸۰۰۰ کارمند – یعنی ۱۰ درصد نیروی کار خود – را بیرون خواهد کرد. این کار بخشی از دگرگونی راهبردی به سوی پرورش هرچه بیشتر هوش مصنوعی و افزایش بازدهی است. انسان‌ها به پیشرفت فناوری‌هایی یاری می‌رسانند که بسا در آینده، کار خودشان را خودکار کند.

اگرچه این گونه کار در بیشتر با آفریقا یا جنوب خاوری آسیا پیوند داشت، اکنون به گونه‌ای روزافزون در سراسر جهان گسترش یافته است. در کنار آن، نگرانی‌هایی درباره‌ی کارکردها، فشارهای روانی، و نیز رازداری داده‌ها افزایش یافته است. پیام اصلی روشن است: پشت هر فناوری پیشرفته، انسان‌هایی هستند که آن را می‌سازند. درک این ویژگی انسانی برای ارزشیابی راستین سودها و هزینه‌های هوش مصنوعی، نیازِ بنیادین است.

این تنها یکی از چهره‌های تازه‌ی بهره‌کشی است. چهره‌ی دیگر را باید در گسترش کارِ بنده‌وار (precariat) در دل اروپا جست. در کشورهای اتحادیه اروپا، کارِ بنده‌وار چنان دامنه دارد که گریبان یک سوم همه‌ی مزدبگیران را گرفته است. بهره‌کشان، پهنه‌ی بهره‌کشی را روزانه گسترش می‌دهند و شرایطی پدید آورده‌اند که حتا استادان دانشگاه را به بخشی از رنجبران اندیشه دگرگون کرده است. کارِ بنده‌وار به تندی گسترش می‌یابد و به گونه‌ای روزافزون، حتا در بنیادهای پژوهشی و علمی به کار گرفته می‌شود. برای نمونه، بسیاری از کسانی که همچون استادیار و پسادکترا در دانشگاه‌ها کار می‌کنند، زیر چنین شرایطی کار می‌کنند. این گونه پیشه‌ها حتا گونه‌های کهن و همیشگی اشتغال را نیز زیر نفوذ خود گرفته است. این وظیفه‌ی نیروهای کارگری است که این پرولتاریای اندیشه (روشنفکر تازه) را زیر شعارهای نئولیبرال‌ستیز سازماندهی کنند.

پیشه‌های ایمن و همیشگی روزبه روز به کارهای ناایمن و کوتاه‌مدت دگرگون می‌شوند. اگر مزدبگیران نتوانند توانایی کاری، دگرش‌پذیری پیوسته، و بازدهی خویش را نشان دهند، بی‌درنگ از رده‌ی مزدبگیران بیرون می‌افتند. بسیاری از نجاران، بنایان و دیگر گروه‌های پیشه‌ور، از قراردادهای همیشگی بیرون رانده می‌شوند و با قراردادهای مشاوره‌ای و تنها به هنگام نیاز به کار گرفته می‌شوند. این گروه، مزایایی چون حقوق بیکاری، حقوق زمان بیماری و بازنشستگی را از دست می‌دهند و باید خودشان آن را فراهم آورند.

شرکت‌های جهانیِ سودجو و پولدار چون آمازون (Amazon)، اوبر (Uber)، ایربی‌ان‌بی (Airbnb)) با درآمدهای افسانه‌ای، مزدبگیرانی دارند که حتا از کمترین مزایای یک کارگر در روزگار سرمایه‌داری نخستین هم بی‌بهره‌اند. این مزدبگیران مدرن، همواره با یکدیگر در رقابتند و نمی‌دانند همکارشان در کشوری دورتر، نیروی کار خود را به چه بهایی پیشنهاد می‌کنند و می‌فروشند.

دو سوم از مزدبگیران اروپایی شرکت جهانی پوشاک اچ اند ام (H&M) با قراردادهای ده ساعتی در هفته کار می‌کنند. کار نیمه‌وقت همراه با قراردادهای موقت گردن‌بار آنان می‌شود. همین شرکت کودکان ۱۴ ساله را در کشورهای «جهان سوم» با ۱۲ ساعت کار در روز، با مزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند به کار می‌گمارد.

یکی از شرکت‌های بزرگ سیمان جهان (FLSmidth) سال‌ها کارگران زیردست خود را در دهکده‌ای در قبرس، با نادانی از خطرهای مرگبار کار با آزبست نگه داشت. فرزندان کارگران با گرد و خاک آزبستی، بی هیچ فیلتر تنفسی، روزانه بازی می‌کردند. بسیاری از آن کارگران و فرزندانشان اکنون یا بیمارند، یا بر اثر سرطان شش از میان رفته‌اند.

شرکت فراملی مونسانتو (Monsanto) کارگران کم‌درآمد کشورهای «جهان سوم» را با نویدهای دروغین و مزدهای نادرست به کار می‌گیرد، سپس آنان را به ساعت‌ها کار دراز با دستمزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند، در کشتزارها وادار به کار می‌کند.

ایران؛ بهشت سرمایه‌داران، جهنم کارگران

شرایط کارگران کشور ما نیز از دیگر کارگران «جهان سوم» بهتر نیست. همه‌ی جناح‌های رژیم – که به آیین تازه‌ی نئولیبرالی خویش سوگند خورده و به درستی سیاست ریاضیِ دیکته شده‌ی آن، همچون آیه‌های قرآنی باور دارند – با همکاری شرکت‌های فراملی می‌کوشند تا رنجبران را بیشتر و بیشتر استثمار کنند. نئولیبرال‌های اسلامی با واگذاری دارایی‌های همگانی، یارانه‌گیری عملی و سپس برداشتن یارانه‌ها، تحمیل قراردادهای کوتاه‌مدت و زدودن مزایای شغلی، راه را برای دوستان جهانی سرمایه‌ی مالی می‌گشایند. کارگران ما هر روز با خطر اخراج و بیکاری و سرزنش رویارویند.

پس‌ماندن سطح مزدها از سطح تورم هزینه‌های زندگی، به دشواری گذران روزانه‌ی کارگران و خانواده‌هایشان انجامیده است. بر همین پایه، دارایی کلانی در دست گروهی اندک انباشته شده که نمود آن را می‌توان در گرانی خانه‌های بسیار زیبا، خودروهای چندصد میلیونی و ولخرجی‌های زندگی اشرافی‌شان دید. سخن گفتن درباره‌ی این ولخرجی‌ها، تنها برای شرم سرمایه‌داران نیست، بل‌که دنبال کردن اندیشه و دیدگاه مارکس درباره‌ی سازوکار شکاف طبقاتی در سرمایه‌داری است. تا از درون این شناخت علمی، به ناچاری پیوستگی جنبش کارگری برسیم. زیرا بدون جنبشی یکپارچه در رشته‌های گوناگون و در سراسر کشور، اهرم سازمانی انقلاب طبقه‌ی کارگر بر ضد نظام سرمایه‌داری، کارایی نخواهد داشت.

رژیم جمهوری اسلامی، یک رژیم کارگرستیز است. این رژیم خیلی زود چهره‌ی کارگرستیز خود را نمایان کرد. آقای خمینی در سخن، کارگران را دارنده‌ی کشور می‌دانست، ولی راه اقتصادی برگزیده‌ی او چیزی نبود جز سرمایه‌داری با رنگ و بوی اسلامی. پایمال کردن مردم‌سالاری راستین سیاسی و اقتصادی، راه را برای پیاده کردن دموکراسی به سود لایه‌های گوناگون بورژوازی سرمایه باز کرد.

نقدینگی چند صد میلیارد دلاری سرمایه‌داران، تنها با غارت مردم و دزدی از دارایی همگانی کشور شدنی شده است. این نقدینگی هنگفت بورژوازی که با دزدی به دست آمده، باید با کنش آزاد سرمایه‌ی مالی امپریالیستی در کشور بیشتر شود. این چنین همکاری با امپریالیسم، استقلال سیاسی-اقتصادی راستین کشور را بر باد داده است. اندک اندک حتا صنعت‌های کلیدی جامعه مانند صنعت نفت باید به دست این غارتگران بیفتد. برنامه‌ی واگذاری دارایی‌های همگانی، با پیاده کردن دستورهای نهادهای امپریالیستی برای آزادی بی‌چون و چرای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی از بندهای قانونی انجام می‌شود. برنامه‌ی نهادهای مالی امپریالیستی مانند بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی این است که تنها یک قانون باید در کشور فرمانروا باشد :قانون «آزادسازی اقتصادی» است. گام‌های کارگرستیز رژیم همچون پیمان کاری را باید در پیوند با این برنامه‌ی کلانِ ملی‌ستیز دید که به گونه‌ای عینی، استقلال اقتصادی و سیاسی کشور را از میان می‌برد.

سرکوب آزادی‌ها و حقوق قانونی کارگران، رنجبران روستا، زنان و مردان و جوانان و میهن‌دوستان، و پایمال کردن همه‌ی بندهای بخش «حقوق ملت» در قانون اساسی (در مرکز آن، اصل ۲۶ و ۲۷) از سوی حاکمیت سرمایه‌داری در سال‌های دراز گذشته، با هدفِ آفریدنِ شرایط چپاول مافیایی و رانت‌خوارانه به نفع مشتی سرمایه‌دار، انجام شده است. شرایطی که زمینه را برای زیر پا گذاشتنِ اصول ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی – که برای برپایی اقتصادی همگانی و مردمی، دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۱۳۵۷ بود – پدید آورد. اصل ۴۴ قانون اساسی با فرمان غیرقانونی آیت‌الله خامنه‌ای، بر باد داده شد. حاکمیت سرمایه‌داری با این «حکم حکومتی» زیربنایِ نیازمند برای نگاهداریِ استقلال اقتصادی کشور را شکست و از این راه، زمینه‌ی عینی برای نگاهداریِ استقلال سیاسی کشور را نابود ساخت.

سیاست «بازرگانی آزاد» و درهای باز برای ورود تولیدهای خارجی به کشور، به فروافتادن سطح تولید داخلی انجامیده است. «بازرگانی آزاد» در خدمتِ هدف‌های اقتصاد سرمایه‌داری جهانی، زیر نام «بازار آزاد جهانی» است. از این رو، سرشت ملی‌ستیزِ سیاست «بازرگانی آزاد» برای کشورهای پیرامونی، بر همه‌ی رنجبران و میهن‌دوستان آشکار است. آیت‌الله خامنه‌ای با برنامه‌هایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» – که در عمل به معنای فروش یا واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی (به‌ویژه به بنگاه‌ها و شرکت‌های وابسته به نهادهای نظامی و امنیتی) بوده است – جاده‌بازکن اقتصاد نئولیبرالیستی در میهن ما بوده است.

هدف برنامه‌ی اقتصادی نئولیبرال آفریدنِ شرایط انباشت سود و سرمایه برای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی است. پیاده‌سازی این برنامه‌ی امپریالیستی – که هدف آن دگرگون کردنِ اقتصاد کشورهای پیرامونی به اقتصادی وابسته و استعمارزده به سود سرمایه‌ی مالی جهانی است – از سوی رژیم دیکتاتوریِ ولایی، همچون بهترین گزینه پیشرفت اقتصادی کشور خوانده می‌شود. تجربه‌ی همه‌ی کشورهای پیرامونی در جهان نشان می‌دهد که سرمایه‌گذاری بیرونی تنها آن هنگام به پیشرفت اقتصادی-اجتماعیِ مردم‌سالارانه و به سود منافع ملی خواهد بود که در چارچوب برنامه‌ی اقتصادیِ ملی-دموکراتیک با چشم‌انداز سوسیالیستی انجام گردد.

راستگرایانِ درون و بیرون کشور می‌کوشند با برجسته‌سازی یک‌سویه‌ی شعارهای آزادی‌خواهانه و ضددیکتاتوری، شکاف طبقاتی را به فراموشی بسپارند و تنها با پیشنهاد جابه‌جاییِ حاکمیت سرمایه‌داری-اسلامی به سرمایه‌داری-شاهنشاهی مردم را خرسند کنند. آنان تا آنجا پیش می‌روند که آشکارا از بمباران ایران از سوی اسرائیل و آمریکا پشتیبانی می‌کنند و آتش بیگانگان را به جان مردم و میهن ما فرومی‌خوانند. پیروزی چنین گروه‌هایی نه‌تنها فشار بر کارگران و رنجبران را افزایش می‌دهد، بل‌که استقلال سیاسی ایران را نیز به خطر می‌اندازد و ایران را تکه‌پاره خواهد کرد. از این‌رو، پیکار طبقه‌ی کارگر علیه دیکتاتوری سرمایه‌داری- اسلامی و یورش امپریالیستی، هم وظیفه‌ای طبقاتی و هم میهنی است.

در چنین شرایطی است که پیکار برای آزادی‌ها و حقوق مردم‌سالارانه و قانونیِ مردم – و در مرکز آن، آزادی‌های اصل ۲۶ قانون اساسی، مانند برپاییِ آزادانه‌ی تشکل‌های مستقل کارگری – به یکی از آماج‌های اصلی مبارزاتی مردم دگرگون شده و خواستِ بهره‌مندی از آزادی‌های مردم‌سالارانه و حقوق قانونی، خواستی همگانی و فراگیر گشته است. بر همین پایه است که پاسداری کارگران و دیگر لایه‌های میهن‌دوست از آزادی‌ها و حقوق قانونی خود، پیکاری است در پاسداری از منافع همه‌ی جامعه و پاسداری و نگهبانی از منافع ملی ایران. پیکارهای کارگری، نبردی است ملی بر ضد گفت‌وگوهای پشت پرده و پنهان از مردم ایران، میان حاکمیت سرمایه‌داری در ایران و امپریالیسم جهانی.

جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه کوشیده است که با ساختن سازمان‌های کارگری دروغین (زرد)، پیکار طبقه‌ی کارگر را از راه درست خود به در برده است. ولی جنبش کارگری در سال گذشته نشان داده است که هم در پهنا و هم در ژرفا گسترش می‌یابد و هر روز هدف‌های خود را دقیق‌تر از روز پیش شناسایی می‌کند و در راه آن گام برمی‌دارد. پیکار کارگران بر ضد پیمان کاری و بر ضد خصوصی‌سازی، پیکار کارگران برای مزد یکسان در برابر کار یکسان، پیکار آموزگاران و فرهنگ‌ورزان کشور برای آموزش رایگان، و پیکار بازنشستگان کشور بر ضد فشارهای اقتصادی، نشانه‌های برجسته‌ای از رویارویی طبقه‌ی کارگر با جمهوری اسلامی سرمایه‌داری است.

پیامدهای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی برای مردم کشور ما، افزایش بیکاری و تنگدستی کارگران و دیگر توده‌های رنج شهری و روستایی و لایه‌های میانی جامعه است. پاسخ به این شرایط ناگوار کنونی، برپایی تشکل‌های سراسری و همبستگی میان همه‌ی کارگران، رسمی و پیمانی، است. بدون این یکپارچگی، دولت و سرمایه‌داران می‌توانند بهره‌کشی را افزایش دهند. از این‌رو، پاسداری و توان‌بخشی یگانگی جنبش کارگری شرط پایه‌ای پیشبرد نبرد و دستیابی به دگرگونی‌های بنیادین در کشور است.

طبقه‌ی کارگر ایران – همه‌ی رنجبران دستی و اندیشه‌ای، چه زن و چه مرد، چه در تولید و چه در خدمات، آموزگار و پرستار – بار اصلی پاسداری از منافع ملی و پاسداری از یکپارچگی میهن را بر دوش می‌کشند. از این رو، طبقه‌ی کارگر و پیشاهنگانش باید در کارکردِ فرهنگی در روزگار «پیکار در سنگر»، دیدگاه آشکار و روشن خود را بپرورند، رشد دهند و پیش بگذارند. تنها از این راه است که طبقه‌ی کارگر می‌تواند فرهنگ جایگزینی را برای فرهنگ چیره پیش‌گزاری کند و آن را به اهرمی برای به سوی خود کشاندن نیروهای غیرپرولتری جنبش دگرگون سازد.

برای پیش‌گذاری این فرهنگ جایگزین، نخست باید ایدئولوژی فردگرایانه بورژوازی را به چالش کشید که می‌کوشد ستم سرمایه‌داری را طبیعی و ناگزیر جلوه دهد. فیدل کاسترو در اول ماه مه ۲۰۰۹ گفت: «می‌پندارند که می‌توانند ما را با این دروغ بفریبند که تنها چیز مهم در جهان، قانون‌های بازار و نظام سرمایه‌داری است.»

سازماندهی کنید

هنوز پس از بیش از یک سده، بسیاری از کارگران جهان در شرایط خطرناک و نادادگرایانه کار می‌کنند؛ نابرابری مزدی — به‌ویژه برای زنان و کوچندگان — پیوسته برجاست و در برخی کشورها پاسخ اعتصاب، گلوله است. شرکت‌های فراکشوری با بهره‌کشی از کارگران و چپاول سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، دارایی‌های افسانه‌ای می‌اندوزند و حتا جنگ و ویرانی را به نام «رشد» و «مردم‌سالاری» درست می‌نمایانند. سوسیال‌دموکرات‌های شمال اروپا روبند از چهره برداشته‌اند و از راه‌های کارگری دور شده‌اند، به پشتیبانی آشکار از سرمایه‌داری روی آورده‌اند.

در رویارویی با این چیرگی، همبستگی جهانی و سازمان‌دهی به کارگران همچنان بایسته است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بدون پیکاری سامان‌یافته نمی‌توان با نظام سرمایه‌داری — که بر بهره‌کشی و انباشت دارایی استوار است — رویارو شد. اگر بازوان توانای کارگران از کار بازایستند، چرخ این نظام از چرخش می‌افتد. جایگزین آن، سوسیالیسم است: سامانه‌ای که به جای انباشت دارایی در دست سرمایه‌داران، دارایی را همگانی می‌کند و به جای بهره‌کشی از نیروی کارگران، توان آنان را تکانه و موتور اصلی جامعه برای بهروزی همگان می‌سازد.

واژگونه تبلیغات بورژوازی، میدان اصلی نبرد میان کارگران کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری و کارگران کشورهای در حال رشد نیست؛ بل‌که کارگران در همه‌جای جهان به شیوه‌های گوناگون از سوی سرمایه‌داری مالی جهانی بهره‌کشی می‌شوند و در برابر طبقه‌های بهره‌کش، منافع مشترکی برای پیکار دارند. همه‌ی رنجبران جهان خود را برای بزرگداشت روز طبقه‌ی کارگر و برجسته‌سازی خواست‌های صنفی و سیاسی آماده می‌کنند. مدیران با دریافت یک میلیون دلار و پاداش‌های کلان، باز هم در پی پول بیشترند، همزمان مزد کارگران پیوسته زیر فشار است. خیابان‌های شمال اروپا – که تاج و ویترین آرایه‌ی سرمایه‌داری جهانی است – هر ماهه از کارگران اندیشه و کار دستی پر است که بر کاهش مزایای بازنشستگی زودهنگام، حقوق بیکاری، و افت کیفیت آموزش و بهداشت اعتراض می‌کنند. کارمندان دولتی و دانش‌آموزان و دانشجویان دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های همگانی، در تظاهرات انبوه و شکوهمند، در برابر سیاست‌های ریاضتی دولت‌های اروپا می‌ایستند. پیکار طبقاتی نه تنها نمرده، بل‌که بسیار هم تپنده است. نیاز به سازماندهی و ایستادگی، هیچ‌گاه به اندازه امروز برجسته نبوده است.

جو هیل (Joe Hill)، کارگر رزمنده نامدار و شورشی آوازخوان آمریکاییِ سوئدی‌تبار، پیش از آن که زیر گلوله‌های جوخه تیرباران فرو افتد، به دوستان و هم‌رزمانش نگاه کرد و گفت: «گریه نکنید. سازماندهی کنید.»

این پیام را شاعر بزرگ خلقی ما، ابوالقاسم لاهوتی، در یک بیت ساده اما ژرف چنین بازسروده است:

«چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است.»




امپریالیسمِ فراموش‌شده؛ واکاوی پرسش‌های «نامهٔ مردم» در برابر پاسخ‌های ضدامپریالیستی و طبقاتی دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا

سخن روز شماره ۶
۸ دی ۱۴۰۴، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵

گفت‌وگوی «نامهٔ مردم» با رفیق اسکار فیگوئرا، دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، که در ۲۵ دسامبر ۲۰۲۵ پخش شد، به دلیل‌های گوناگون، از میان آن‌ها همانندی سرنوشت انقلاب بولیواری و انقلاب بهمن ما، برجسته است؛ زیرا در هر دوی آن‌ها بورژوازی با خیانت، راهِ غیرسرمایه‌داری آن انقلاب‌ها را به سوی سرمایه‌داری نئولیبرالیستی کشاند. هم‌اکنون در هر دو کشور، بورژوازی می‌کوشد با گفتمان ضدامپریالیستی و گفت‌وگوهای پنهانی با امپریالیسم امریکا، زندگی انگلیِ خود را چند سالی درازتر کند. پاسخ‌های دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، به‌ویژه از آن‌جایی که برخی از گروه‌ها با کژفهمی از سیاست انقلابی پس از انقلاب حزب تودهٔ ایران، سیاست دنباله‌روی از بورژوازی انگلیِ فرمانروا در حاکمیت جمهوری اسلامی را در پیش گرفته‌اند، بسیار آموزنده است. با این همه، جستارِ بررسیِ این گفت‌وگو چیز دیگری است.

پرسش‌گر «نامهٔ مردم» می‌توانست با هم‌سنجی جمهوری اسلامی با دولت مادورو به روشن‌گری در بارهٔ “چپ‌”های هوادار خط “ضدامپریالیستی” رژیم بپردازد. دولت مادورو که خود را دنبال‌کنندهٔ خیزش بولیواری می‌داند، در عمل مانند جمهوری اسلامی به پیاده‌سازی سیاست‌هایی اقتصادیِ نئولیبرالیستی روی آورده است. این دگرگونی اقتصادی-اجتماعی پیامدهایی ویرانگر برای زندگی مردم لایه‌های پایینی ونزوئلا دارد. با از دست دادن پشتیبانی طبقهٔ کارگر و رنج‌بران، دولت مادورو راه نجات خود را در گفت‌وگوی پنهانی با امپریالیسم امریکا می‌بیند، ولی امریکا همان‌گونه که در برابر جمهوری اسلامی نشان داده است، تا سرسپردگی سراسری دولت مادورو، سیاست فشار و جنگ‌خواهی خود را دنبال خواهد کرد.

پرسش‌گر «نامهٔ مردم» می‌توانست یادآوری کند که امپریالیسم با شیوه‌های گوناگون می کوشید تا مردم کشورهای پیرامونی را از برگزیدن راه استقلال پشیمان کند. امپریالیسم برای رسیدن به این هدف‌ها جنگ راه می‌اندازد؛ دندان برای گاز گرفتن نشان می‌دهد؛ تحریم می‌کند؛ رهبران این کشورها را می‌ترساند؛ رهبران پیش‌رو این کشورها را می‌کشد؛ با هم‌کاری لایه‌های انگلیِ طبقهٔ بورژوازی، هدف‌های انقلاب را از درون تهی می‌کند؛ با راه‌های گوناگون تلاش می‌کند که کشور تازه به استقلال رسیده را دوباره به بند و زنجیر خود گرفتار سازد؛ می‌کوشد که جنگ درون‌مرزی برپا کند و این کشورها را چندپاره کند. ولی پرسش‌گر «نامهٔ مردم» هیچ‌یک از این رویدادها را برجسته نمی‌کند. به جایش، دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا با پاسبانی از استقلال طبقاتی-ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانیِ خود در برابر پرخاش‌گری امپریالیستیِ آمریکا و اروپا ایستادگی می‌کند. هم‌زمان، در برابر سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی که رئیس‌جمهور نیکولا مادورو به سود سرمایه‌داران و زمین‌داران پیاده می‌کند نیز می‌ایستد.

پاسخ دبیرکل حزب کمونیست بی‌پرده‌ترین و روشن‌ترین نمونه‌های واکاوی ضدامپریالیستی دربارهٔ شرایط ونزوئلا و آمریکای لاتین است. فیگوئرا با پای‌بندی آشکار به جهان‌بینی مارکسیسم–لنینیسم، امپریالیسم را نه یک بانگ سیاسی، بلکه چارچوب اصلیِ تحلیل بحران‌های اقتصادی، دست‌یازی بیگانه، تحریم اقتصادی، نظامی‌گری و حتا دگرگونی‌های درونی ونزوئلا می‌داند. او در سراسر گفت‌وگو بارها—دست‌کم یازده بار—از «امپریالیسم»، «قدرت‌های امپریالیستی»، و «مرحلهٔ امپریالیستی سرمایه‌داری» سخن می‌گوید.

اما درست در همین بخش، یک ناهم‌خوانی نگران‌کننده خود را آشکار می‌کند: پرسش‌گر «نامهٔ مردم» حتا یک‌بار هم واژهٔ «امپریالیسم» را به کار نمی‌گیرد. این زدودن، تنها زدودن یک واژه نیست؛ زدودن یک مقولهٔ برجسته از جهان‌بینی مارکسیسم–لنینیسم است. در جهان‌بینی مارکسیسم–لنینیسم، امپریالیسم مقوله‌ای بنیادین برای درک مناسبات چیرگی در سرمایه‌داری جهانی است. این مقوله به راهبرد یک دولت یا کردار یک سرکرده فروکاسته نمی‌شود، بلکه بازنمای مرحله‌ای ساختاری از سرمایه‌داری است که در آن سرمایهٔ انحصاری، دولت‌های امپریالیستی، شرکت‌های انحصاریِ فرامرزی و برتری لشکری–اقتصادی در پیوندی درهم‌تنیده برای دزدی از کشورهای پیرامونی کار می‌کنند. زدودن این اندیشه، به معنای بریدن همین پیوندهای ارگانیک، برای تحلیل شرایط است.

در برابر، فیگوئرا هر کردار ایالات متحده را در چارچوب برنامهٔ امپریالیستی برای در دست‌گیری دوبارهٔ آمریکای لاتین می‌سنجد. او بستن راه‌های اقتصادی را ابزار چیرگی سرمایهٔ انحصاری و بحران ونزوئلا را پیامد فشارهای امپریالیستی و سازش بخشی از بورژوازی ونزوئلا با سرمایهٔ فرامرزی می‌داند. شکاف گفتاری آشکار است: پرسش‌ها در اندازهٔ پدیده‌ها و روابط دولت‌ها می‌مانند، اما پاسخ‌ها بر پایهٔ نبرد طبقاتی و ساختار سرمایه‌داری جهانی و بر ضدامپریالیسم آمریکا داده می‌شوند.
در پرسش‌های «نامهٔ مردم»، به‌جای امپریالیسم، واژه‌های درهم‌آمیخته‌ای مانند «سیاست دولت آمریکا»، «فشارهای بیگانه»، «تنش‌زایی ترامپ»، «بازگشت به دکترین مونرو»، «تهدیدهای آمریکا»، «مداخلهٔ مستقیم نظامی»، «سیاست دولت ایالات متحد آمریکا»، «توازن ژئوپلیتیک»، «تحریم‌های مالی»، «مواجه با فشارهای خارجی» به کار برده می‌شود. این واژه‌ها بازنماییِ شرایط هستند؛ چیزی از امپریالیسم و سرشت آن نمی‌گویند. پیامد آن است که «دخالت آمریکا» نه تنها با منطق سرمایه‌داری امپریالیستی پیوند نمی یابد، بلکه تنها هم‌چون راهبردی گذرا یا تصمیم یک دولت ویژه دیده می‌شود. این همان کوچک‌انگاری‌ای است که بخشی از چپِ غیرطبقاتی و حتا لیبرالی آن را انجام می‌دهد.

این‌گونه اندیشه هنگام بررسی نسل‌کشی فلسطینی‌ها از سوی بورژوازی صهیونیسم در غزه نیز در «نامهٔ مردم» دیده می‌شود. «نامهٔ مردم» بیش‌تر دوست دارد که بنویسد «دولت دست‌راستی نتانیاهو»؛ انگار در اسرائیل دولت چپی هم بوده است؟ انگار کشتار ۷۰سالهٔ برنامه‌ریزی‌شده از سوی بورژوازی صهیونیسم فراموش شده و به دولت دست‌راستی نتانیاهو کاهش یافته است. اسرائیل نه یک دولت دست‌راستی یا چپ‌گرا، بلکه تجسم تاریخی پروژهٔ استعمارگرانهٔ بورژوازی صهیونیسم است؛ پروژه‌ای که از آغاز با پشتیبانی امپریالیسم جهانی شکل گرفت و تا امروز پیاده می‌شود. کوچک‌سازی این واقعیت به سطح یک دولت یا یک نخست‌وزیر، همان پنهان‌سازی سرشت طبقاتی و امپریالیستی صهیونیسم است که «نامهٔ مردم» به آن دامن می‌زند.

این ناهم‌خوانی هنگامی جدی‌تر می‌شود که به پیشینهٔ اندیشه‌ای «نامهٔ مردم» و حزب تودهٔ ایران نگاه کنیم؛ حزبی که مردم جامعهٔ ما را با مقولهٔ امپریالیسم تا به آن‌جا آشنا کرد که حتا نیروهای پیش‌روِ غیرکمونیستی به درک کم‌وبیش درستی از مقولهٔ امپریالیسم رسیده بودند؛ و حزبی که دهه‌ها امپریالیسم را ستون‌بند تحلیل خود از وابستگی، فرمانروایی‌های خودکامه و بحران‌های جهان پیرامونی کرده بود. اکنون این پرسش پیش می‌آید که چه روندی مایهٔ آن شده است که این مقوله در پرسش‌ها گم شود؟ آیا این پرهیز، تلاشی برای «کم‌هزینه» نشان دادن گفتار در پهنهٔ رسانه‌ای امروز است؟ آیا این پرهیز، تلاشی برای دوستی با “چپ”هایی است که مقوله امپریالیسم را کهنه می دانند؟ یا نشانه‌ای از پس‌نشینی اندیشه‌ایِ گام‌به‌گام از مقولهٔ امپریالیسم است؟

بی‌گمان، پیامد یکی است: سست کردن گفتار ضدامپریالیستی. زدودن زبان مارکسیستی، ژرفای تحلیل را می‌کاهد و پیوند میان نبرد علیه خودکامگی درون مرزی و پیکار جهانیِ ضدامپریالیستی را پنهان می‌کند. این زبان بی‌جان، ناخواسته می‌تواند با روایت‌های غیرطبقاتی و حتا لیبرالی هم‌پوشانی بیابد؛ روایت‌هایی که خودِ امپریالیسم خواستار بازآفرینی آن‌هاست.

شایان یادآوری است که خودِ فیگوئرا، با پافشاری همیشگی بر مقولهٔ امپریالیسم، این کمبود را ناخواسته آشکار می‌کند. او بارها تحلیل خود را با «مرحلهٔ امپریالیستی سرمایه‌داری» پیوند می‌زند، ولی پرسش‌ها بیش‌تر به بازنمایی شرایط می‌پردازند، بدون آن‌که حتا در پیوند آن با مقولهٔ امپریالیسم کوششی شود. این شکاف، شکاف میان یک دیدگاه ضدامپریالیستی و طبقاتی و یک دیدگاه غیرطبقاتی است.

در پایان می‌توان گفت: گفت‌وگوی «نامهٔ مردم»، به‌ویژه از دیدگاه درون‌مایهٔ پاسخ‌ها، پربار و آموزنده است، اما شیوهٔ پرسش‌ها شگفت‌انگیز است. زدودن مقولهٔ امپریالیسم در گفت‌وگو با حزبی که در درازنای تاریخ، هویت خود را به‌روشنی با سرشت ضدامپریالیستی پیوند داده است، نمی‌تواند یک پیش‌آمد یا از فراموشی باشد.

بار دیگر باید پرسید: اگر این دوری‌گزینی از زبان و چارچوب امپریالیسم بی‌باوری—یا دست‌کم دودلی—در بارهٔ این مقولهٔ پایه‌ای نیست، پس چیست؟ و این دوری‌گزینی چگونه و در چه روند تاریخی‌ای پدید آمده است؟

پاسخ این پرسش ها، نه از دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، بلکه از خودِ «نامهٔ مردم» باید خواستار شد.




یادنامۀ کمونیست بزرگ، رفیق کاظم ندیم به مناسبت سالگرد درگذشت او (۱۳ آذر ۱۳۹۹)

سخن روز شماره ۵
۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۲ دسامبر ۲۰۲۵

رفیق کاظم ندیم ـ با نام‌های حزبیِ «عباس» و «عبدالله» و نیز با نام مستعار «عباس جوانمرد» و «رضا مهراز» ـ از اثرگذارترین عضوهای حزب تودۀ ایران در دهه‌های پرتلاطم میانی قرن بیستم بود؛ انسانی که زندگی‌اش از نخستین سال‌های جوانی تا واپسین لحظات عمر در صوفیه، در تعهد عمیق به زحمتکشان و وفاداری به کمونیسم، معنا یافت. او در ۱۱ آذر ۱۳۰۵ در تهران زاده شد، تحصیلات دبیرستانی‌اش را در همان‌جا به پایان رساند و سپس وارد دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران شد؛ جایی که آشنایی با اندیشه‌های چپ و محیط فعال دانشجویی او را به حزب تودۀ ایران کشاند و سرآغاز بیش از هفت دهه فعالیت ممتد سیاسی‌اش شد.

ندیم از همان آغاز در زمرۀ کادرهای فعال و مورد اعتماد حزب قرار گرفت. فعالیت او در میان کارگران راه‌آهن، سپس در سازمان اطلاعات حزب و همکاری نزدیک با قهرمان ملی، رفیق خسرو روزبه، از او چهره‌ای شناخته‌شده در ساختار تشکیلاتی حزب ساخت. بنا به اسناد متعدد، او در تشکیل شاخه‌های اطلاعاتی، سامان‌دهی شبکه‌های ارتباطی، نگهداری بایگانی‌های محرمانه و حتی در عملیات‌های حساس و پرخطر نقش داشت. در یکی از مقاطع بحرانی، در کنار روزبه و دستیارانش در مرکزیت اطلاعاتی حزب فعالیت می‌کرد و مسئولیت شاخه‌های احزاب و جمعیت‌ها، ادارات، مطبوعات و بخش مربوط به «اصل چهار ترومن» را برعهده داشت.

پس از شکست نهضت ملی شدن نفت و ضربات سهمگین پس از ۲۸ مرداد، ندیم که مدتی مراقبت و پناه‌دادن به روزبه را نیز برعهده داشت، ناگزیر از کشور خارج شد و از ۱۹۵۵ به بلغارستان رفت. در صوفیه، زندگی خانوادگی‌اش را با همسر بلغاری و دو فرزند ادامه داد، اما هویت سیاسی‌اش همچنان محور زندگی‌اش باقی ماند. او به‌عنوان رابط حزب تودۀ ایران با حزب کمونیست بلغارستان فعالیت کرد، مسئول حوزۀ حزبی صوفیه شد و نقش مهمی در انتقال و مدیریت «رادیو پیک ایران» پس از استقرار آن در صوفیه ایفا کرد. او در کنار نیک‌آیین، صفری، پورهرمزان، نوروزی، بهزادی و دیگران در تولید محتوا و سازماندهی این رسانه حزبی فعال بود. سخت‌گیری، انضباط و بی‌انعطافی در کار تشکیلاتی، ویژگی‌هایی بود که همکاران بلغاری‌اش نیز بعدها از آن تعریف می‌کردند.

در سال‌های میانی دهۀ ۵۰ خورشیدی، او با شرکت در نشست‌های فراوان در برلین شرقی همراه با رفیق کیانوری، طبری، بهزادی و جوانشیر، از طراحان خط انقلابی حزب پیش از انقلاب شد و در شعبۀ تشکیلات مسئولیت هسته‌های مخفی حزب در ایران را برعهده گرفت.

با وجود پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، ندیم که در ۱۳۴۵ در دادگاه‌های نظامی رژیم پهلوی به‌طور غیابی به اعدام محکوم شده بود، نتوانست به میهن بازگردد. پس از یورش ۱۳۶۲ و فروپاشی تشکیلات داخلی حزب، او بار دیگر نقشی اساسی در سازماندهی توده‌ای‌های مهاجر پیدا کرد و همراه با رفیق فرهاد عاصمی و رفیق علی خاوری، در ساختار تشکیلاتی بیرون‌مرزی از اعضای ارشد «کمیته برون‌مرزی» حزب شد.

از نکات مهم در شخصیت سیاسی او، مخالفت سرسختانه با گرایش‌های «سوسیال‌دموکرات‌سازی» در درون حزب بود؛ روندی که رفیق صفری پس از تحولات جهانی دنبالش بود، اما ندیم آن را انحراف از خط انقلابی حزب و تضعیف آرمان‌های طبقۀ کارگر می‌دانست.

در این ارتباط، رفیق عاصمی روز چهارم مارس ۱۹۹۱ به رفیق خاوری می‌نویسد:

«نام و سنت حزب تودۀ ایران سرمایهٔ طبقۀ کارگر ایران است.

آیا ایجاد یک سازمان چپ تحت نام حزب تودۀ ایران با برنامه و اساسنامه‌ای همانند طرح چاپ‌شده در نام مردم شمارۀ ۳۴۰ واقع‌بینانه و عملی است؟ به‌نظر نگارنده چنین کوششی موفق نخواهد بود.

ظاهراً رفقایی که طرح‌های فوق را منتشر ساخته‌اند از این موضوع حرکت می‌کنند که اگر حزب تودۀ ایران از خود ایدئولوژی‌زدایی به‌عمل آورد، آن‌قدر “پاک” و “منزه” خواهد شد که عنصر ضدتوده‌ای در بین نیروهای چپ بی‌اثر می‌گردد و نیروهای چپ در طول زمان و در عمل صداقت حزب تودۀ ایران را می‌پذیرند و با شرکت خود در تشکیلات حزب، سازمان چپ موردنظر را با نام حزب تودۀ ایران ایجاد می‌سازند. این تصور خوش‌بینانه و ذهنی است.

آیا رفقا توجه ندارند که با ایدئولوژی‌زدایی حزب و خالی کردن جای تاریخ حزب تودۀ ایران، حزب طبقۀ کارگر ایران، این جای خالی تاریخی نمی‌تواند و نباید خالی بماند؟»

برای همین، رفیق ندیم به‌دلیل پافشاری شدید بر مارکسیسم ـ لنینیسم، همراه با رفیق عاصمی مورد بی‌مهری رفیق خاوری قرار گرفت.

زندگی کاظم ندیم در سال‌های پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم دشوار بود. با این حال، شرافتمندانه، با پشتکار و ایمان به کاری که «خدمت به فرهنگ و زبان مردمش» می‌دانست، به همراه همسرش فرهنگ لغت بلغاری ـ فارسی و فارسی ـ بلغاری را به پایان رساند؛ اثری که خود آن را میراث معنوی‌اش برای نسل‌های آینده می‌دانست.

کاظم ندیم روز ۱۳ آذر ۱۳۹۹، یک روز پیش از تولد ۹۴سالگی‌اش، پس از بیماری‌ای طولانی در صوفیه درگذشت؛ بدین‌سان، قلب مردی که زندگی‌اش با فراز و فرودهای تاریخ معاصر ایران گره خورده بود، از تپش ایستاد.

رفیق عاصمی که خود بیمار بود، دربارهٔ مرگ رفیق کاظم نوشت: «خبر درگذشت رفیق ندیم خبر بسیار تلخی است. ولی زندگی و نبرد ادامه دارد. نبرد پیگیر رفیق کاظم (عباس) ندیم در سنگر حزب تودۀ ایران در سراسر زندگی پرتلاطم او، نشان جایگاه آگاهانهٔ او در کنار توده‌ای‌ها، در حزب تودۀ ایران، حزب طبقۀ کارگر ایران است!»

زندگی او پر از لحظات دشوار و تصمیم‌های خطیر و آمیخته با وفاداری بی‌چون‌وچرا به طبقۀ کارگر و ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم بود. او از چهره‌های اثرگذار تاریخ سیاسی حزب تودۀ ایران و تجربهٔ مهاجرت سیاسی ایرانیان در قرن بیستم و بیست‌ویکم بود.

یادش گرامی.




نیاز اتحاد “چپ” برای استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی!
به‌بهانه‌ی ۱۰-مهر سالگرد بنیان گذاری حزب توده‌ی ایران!

سخن روز شماره ۴
۵ مهر ۱۴۰۴، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۵

ریشه‌های جنبش «چپ» برابری‌خواه و آزادی‌خواه در ایران به روزگار مشروطیت بازمی‌گردد؛ زمانی که جامعه‌ی فرسوده و فئودالی ایران با انقلاب مشروطه، نیروهای روشن‌اندیش و پیشرو را در خود پرورد. ستارخان و دیگر پیشگامان مشروطه نشان دادند که در ژرفای جامعه‌ی ایران توان انقلابی بزرگی نهفته است و ویژگی‌هایی چون دلاوری، جانبازی و پایمردی در راه آزادی، در بستر تاریخی این سرزمین ریشه می‌دواند.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و نفوذ اندیشه‌های سوسیالیستی در ایران، نیروی تازه‌ای به جنبش آزادی‌خواهی و طبقه‌ی کارگر نوپای آن بخشید و حزب کمونیست ایران، پیشقراول نبرد طبقاتی، پا به پهنه‌ی نبرد نهاد. بزرگانی چون حیدر عمواوغلی، آوتیس سلطان‌زاده، احسان‌الله‌خان دوستدار و دیگران، دلیرانه گام در میدان رزم گذاشتند. ‌حتا پس از شکست انقلاب گیلان و سرکوب‌های خونین رهبران کمونیست، آتش پیکارهای «چپ» به خاموشی نگرایید و تجربه‌ها و روش‌های سازمان‌دهی آنان، توشه‌بار نسل‌های پسین «چپ» شد.

پس از فروریزی دودمان قاجار و برآمدن رضاخان، نیروهای «چپ» همچنان استوار ماندند و در برابر خودکامگی، زورگویی و سرکوب نظامی او ایستادگی کردند. این دوره نشان داد که تنها سازمان‌هایی با آرمان‌های ریشه‌ای و سامان‌یافته می‌توانند در برابر سرکوب پایداری کنند.

چهره‌هایی مانند دکتر تقی ارانی و یارانش با پراکندن اندیشه‌های مادی‌گرایانه و آموزش نسل جوان آگاه، زمینه را برای زایش نهادهای «چپ» و کنش‌های پس از آن فراهم آوردند. حزب توده‌ی ایران، پس از گریز شرم‌آور رضاخان در سال ۱۳۲۰، پایه‌گذاری شد و برای نخستین بار گروهی از روشن‌اندیشان و رهجویان آزادی‌خواه بر آن شدند تا رنجبران و تهی‌دستان کشور را سامان‌دهی و گرد هم آورند.

آنان نه در جست‌وجوی پول و جایگاه بودند، بلکه آگاهانه برگزیدند که همه‌ی توان خود را برای بهبودی زندگی مردم و پیکار با بی‌عدالتی و ستم به کار گیرند.

فرمانروایان خودکامه و سرداران ستمگر، سده‌ها بود که فرزندان سخت‌کوش این سرزمین را به پرتگاه نابودی کشاندند. ستم و نابرابری بیداد می‌کرد و گلوگاه نسل‌های پیاپی در چنگال بی‌عدالتی فشرده می‌شد. ابری تیره بر آسمان میهن ما سایه افکنده بود و نداری و تنگدستی، زندگی مردم را در تاریکی فرو برده بود.

هر گام کوچک به سوی بهبودی، با سنگدلی بی‌اندازه‌ای روبه‌رو می‌شد و دارایی ناچیز مردم به یغما می‌رفت. هرگاه دستی به امید آزادی برمی‌خاست، شمشیرهای خونین آن را می‌بریدند و امید را از دل‌ها می‌ربودند. آزادی و دادگری هرگز میدان ریشه‌دواندن نمی‌یافت و هر غنچه‌ی امیدی، پیش از شکفتن پژمرده می‌شد. آرزوی پرواز هر جوجه‌ای، پیش از آنکه بال بگیرد، با خواری خاموش می‌گشت.

در روزگاری که خون پاکِ جوانان بر زمین می‌چکید و فریاد بی‌گناهی ستمدیدگان آسمان را می‌شکافت، نوری از دل همین خاک برخاست. نوزادی چشم به جهان گشود که نام و نشانش با «توده» درهم تنیده بود؛ نه زاده‌ی افسانه‌ها و نه فرودآمده از آسمان‌های دور، بلکه برآمده از زمین خشکیده‌ی رنج، از میان مردم اندوه‌کشیده و اندیشمند، و از ژرفای اندیشمندان رنجمند.

بر لبانش زمزمه‌ی دردهای سالیان روان بود و دستانش آماده‌ی مرهم نهادن بر زخم‌های چرکینِ دیرسال. او فریاد برآورد: آسمان را رها کنید و زمین را به تاریکی مسپارید! راه آزادی بسته نیست! و این فریاد، نخستین پرتو روشنایی در دل شب‌های سترگ و تاریک بود.

در روزگاری که فرمانروایان تاریک‌اندیش، زیبایی و شادی را ممنوع می‌کردند، شور زندگی را برنمی‌تافتند و رنگ‌ها، عطرها و آوازها را خطری برای خود می‌پنداشتند، جوانان توده‌ای گام در راهی دشوار نهادند. آنان می‌دیدند که چگونه گل‌های سرخ در زندان‌ها پژمرده می‌شوند و سر سروهای آزاده بر زمین می‌افتد و دشت‌ها به‌جای عطر شکوفه‌ها، بوی خون می‌دهند.

با این همه، هرگز امید را رها نکردند و در برابر ستمگران ایستادگی کردند. زخم و آوارگی هم‌زاد راهشان شد، اما مهر به مردم و آتش آرمان‌هایشان چراغی بی‌پایان بود که آنان را در تاریک‌ترین شب‌ها به پیش می‌راند.

آنان به‌خوبی آگاه بودند که خردِ تنها راه به دگرگونی نمی‌برد و تنها با «وحدت و تشکیلات» می‌توان به رهایی رسید. با بی‌باکی افسانه‌وار پا در گذرگاه ناپیموده نهادند، جایی که در پایان دالان تاریک و دراز، مرگ در کمین آنان بود. اما آرمان جهانیِ تهی از ستم و بهره‌کشی، چونان مشعلی فروزان راهشان را روشن می‌کرد. آنان نشان دادند که آزادی، برابری و عشق به مردم، گران‌بهاترین سرمایه‌ی یک خلق است.

در این راه، توده‌ای‌ها همیشه با مردم بودند، از دل مردم برخاستند و گام‌هایشان را با توان و آرزوی توده‌ها همسو کردند. هنر و فرهنگ را از دست نخبگان رها کردند، غزل، موسیقی، داستان و نمایش را به درون مردم بردند و نشان دادند که زیبایی و آزادی حق همه است. در زمانه‌ای که انسان گرگِ انسان بود و زشتی بر زندگی فرمان می‌راند، توده‌ای‌ها سخن از نان و زیبایی برای همه می‌گفتند.

اما راه از پیش‌ساخته‌ای برای رسیدن به آن آرمان‌شهر زیبا و دلکش برای پیمودن نبود. هر راهی، هر گذرگاهی می‌بایست از بن ساخته می‌شد. راه، پر از پیچ‌وخم، خارستان و سنگلاخ بود و از میان رودخانه‌های خروشان می‌گذشت. با این همه پا در راه نهادند و چه‌بارها به کژراهه رفتند. دوست را گاهی دیر شناختند و دشمن را گاهی خرد شمردند، اما هرگز از جنبش بازنایستادند.

با این همه، راهشان هیچ‌گاه پاداش اقتصادی برایشان نداشت؛ بلکه زندان، شکنجه و تیرباران، همنشین همیشگی‌شان شد.

کشتار ددمنشانه‌ی آزادی‌خواهان پس از ۲۸ مرداد، ریشه‌های امید مردم را خشکاند و شعله‌ی آزادی را برای بیش از دو دهه خاکستر کرد. پس از آن روزگار سیاه شد و غم و تیرگی سراسر میهن را فرا گرفت. شب‌های پس از ۲۸ مرداد چنان تاریک بود که ‌حتا ستارگان بزرگ در آسمان رنگ می‌باختند و کوچک‌ترین نوای آزادی با پاسخ‌های خونین روبه‌رو می‌شد. زندان‌ها لبریز از جوانان دانا و کنجکاو بود و دستگاه محمدرضا پر از چاپلوسان و کاسه‌لیسان تهی‌مغز.

این رزمندگان، انسان‌هایی واقعی بودند؛ کسانی که درخششی ستایش‌برانگیز در تلاش برای آزادی و عدالت داشتند و در کنار آن، لغزش‌ها، کاستی‌ها و گاه کژروی‌هایی بزرگ. مانند همه‌ی انسان‌ها، بدون ترس، خستگی یا کم‌توانی نبودند. رومن رولان می‌گوید: «قهرمان کسی است که آنچه را که می‌تواند انجام می‌دهد.»

این رزمندگان واقعی کسانی بودند که با همه‌ی کاستی‌های انسانی خود، با همه‌ی توان، گام در راه عدالت، آزادی و بهروزی هم‌گنان برداشتند. بسیاری از آنان جان، این بزرگ‌ترین سرمایه‌ی زندگی خود، را در راه مردم، به‌ویژه رنجبران، فدا کردند؛ برخی زیر شکنجه تاب آوردند و سرافراز ایستادند، برخی ناچار به خاموشی شدند و برخی به دشمن پیوستند.

زندان، خاموشی و تنهایی، هرچند توان‌فرسا، نتوانست روان سرفرازان را به بند بکشَد. توده‌ای‌هایی که زنده ماندند و از هفت‌خوان شکنجه سیاوش‌وار با سرفرازی گذشتند، با اندیشه‌ای پرتوان و دلی روئین، بال‌های آرمانشان را نیرومند کردند و در چارچوب تنگ زندان نیز پرواز کردند؛ شب‌ها با ستارگان هم‌نشین شدند و داستان‌ها، صداها و یاد آزادگان را زنده نگه داشتند و همراه با قهرمانان افسانه‌ای، با افراسیاب زمانه نبرد کردند. آنان از مرگ ترسی نداشتند و آرمانشان ساختن آینده‌ای درخشان و انسانی برای فرزندان میهن بود. فریاد آزادی و عدالت، تنها مرهم زخم‌هایشان بود. آنان در دل زندان، آزاد و تابنده بودند و راز جاودانگی‌شان باور به پیروزی راستی بر کژی و نور بر تاریکی بود.

با هر سرو آزاد که فرو افتاد، رودخانه‌ی نبرد برای آزادی خروشان‌تر شد. هر رفیق از دست رفته، نه پایان، بلکه چراغی بود که راه را روشن می‌کرد؛ هر قطره‌ی خون، نوری بود بر راه آزادی. آنان دریافتند که هر زخمی که بر تن خورده‌اند و هر قطره‌ی اشکی که ریخته‌اند، خشت‌هایی بوده‌اند در شالوده‌ی فردایی روشن. آنان دریافتند که رزم، افسانه نیست؛ واقعیتی زنده و تپنده است که رنج امروز را به امید فردا می‌دوزد. باوری استوار داشتند که تاریخ، سرانجام دروازه‌های دژهای ستم را خواهد گشود و خورشید عدالت، با لبخندی گرم و پیروزمند، بر فراز آسمان زمان خواهد درخشید.

بهمن آمد و با فریاد تندرآسای خویش، خواب را از چشمان سپیدجامگان ستمگر ربود. روزگار ستم به سر آمد و چهره‌ی آسمان میهن، بار دیگر از ابرهای تاریکی زدوده شد. انقلاب، شمع آرزوها را در دل‌ها برافروخت و نسیم تازه‌ای از امید در کالبد میهن روان ساخت. آنان، دسته‌دسته، از پشت میله‌های زندان و از شهرهای دور کوچ بازگشتند و با دستانی پرامید، دگربار چرخ زندگی را به جنبش درآوردند تا ویرانه‌ها را آباد سازند.

ولی دریغ و افسوس که کبوتر آزادی، در هوای کُشنده‌ی واپسگرایی، از پرواز بازماند و بر خاک افتاد. رویاهای شیرین، دود شدند و به آسمان رفتند. بورژوازی آزمند، با همدستی و پشتیبانی بی‌چون‌وچرای آقای خمینی، پیکر انقلاب بزرگ ما را در هم شکست و آزادگان را یک‌به‌یک، بار دیگر به سیاهچال‌ها بازگرداند.

پس از آن ضربه‌ی کمرشکن جمهوری اسلامی به پیکر حزب، جهان توده‌ای‌ها در تاریکی فرو رفت. دل‌ها خرد شد و ناله‌ای بی‌صدا از سینه‌ها برآمد. گویی نه تنها بال‌های پروازمان، که ستون‌های باورمان را در هم شکستند و ما را، بی‌پناه و سرگشته، در میانِ توفانی از سردرگمی رها کردند. جهانِ پس از شکست، جهانی وارونه بود. در دل شب‌های بی‌ستاره و بی‌امید، رفیقان یکی پس از دیگری، همچون چراغ‌پاره‌هایی که بادی سهمگین خاموششان کند، به خاموشی گراییدند.

پس از سی سال، داستان روزهای پس از کودتا، در پستوهای تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی بازگو شد؛ روایتی از تاب‌آوردن‌ها و درهم‌شکستن‌ها. برخی، چون کوه، زیر شکنجه ایستادند و سرافراز ماندند. برخی، به ناچار، به خاموشی فرو رفتند و برخی نیز بودند که در تاریکی، به سپیده‌دم دروغین دشمن پیوستند.

برخی در کنج سلول‌های سرد، و برخی در بی‌هدفی کوچِ ناگزیر تنها ماندند و ما، در میان آوار آرزوهای فروپاشیده، گیج، بی‌پناه و بی‌راه مانده بودیم. شب‌ها، در خاموشی سنگین تاریکی، اشک‌های خاموشمان روان می‌شد و روزها، با پرسش‌های بی‌پاسخ هزارساله‌ای که چون خوره به جانمان افتاده بود، دست‌وپنجه نرم می‌کردیم. گویی همه‌ی جهان به ما پشت کرده بود؛ همه‌ی راه‌ها به بن‌بست رسیده، هر تلاشی نقش بر آب گشته و هر امیدی، چون پر کاهی در تندباد سرنوشت، ناپدید شده بود.

سال‌ها سپری شد، اما زخم‌ها هنوز کهنه نشده بود. آینه‌ها غبارگرفته بودند و اشک‌های شبانگاهان، تنها همدمِ تنهایی‌مان. اما در ژرفای تاریکی، اخگری کوچک از آتشِ امید زنده ماند؛ عشقی که ما را دوباره به راه فرامی‌خواند. در همان ویرانه‌های دل، عشق به مردم و امید به آزادی جانسخت زنده ماند؛ عشقی که همچون ققنوس، هر بار از دل خاکسترها سر برمی‌آورد و با بال‌هایی گشوده، پروازی نو را آغاز می‌کند.

خواست دشمن، پایان داستان ما و خاموشی همیشگی آوازمان بود؛ ولی هر رفیق جان‌باخته، نه یک پایان، که سرآغاز فصلی نوین شد. خون آنان، رود خروشانی در راه تاریخ گردید و یادبودشان، پژواکی که در طلوع هر روز پدیدار می‌شود. هر رفیق ازدست‌رفته، ستاره‌ای شد بر تارک آسمان تاریک ما که راه را نشانمان داد و مایه‌ی امیدی شد که هیچ‌گاه به خاموشی نمی‌گراید. هر شکست، اگرچه بال‌هایمان را شکست، اما نتوانست آرزوی پرواز را از جانمان برباید. هر اشک، پیمانی تازه برای نبرد بود و هر زخم، درسی ژرف و چراغی فراروی آینده. هر قطره‌ی اشک، نه نماد نومیدی، که سوگندی دیگر برای فردایی روشن‌تر بود.

در ژرفای زندان‌ها و دل تنهاییِ تبعید، در گذرگاه‌های تاریک و میدان‌های خونین، سرودی نو سروده شد؛ سرودی که از دل‌های سوخته‌ی ما برآمد و در طنین تاریخ جاودانه شد.

ما به این باور رسیدیم که روزی که دل‌ها دوباره چون آیینه‌ای روشن گردند، خورشید دادگری پیروزمندانه خواهد درخشید. هر شکست، هر زندان و هر ضربه‌ی پیاپی، نه ما را درهم شکست و نه شعله‌ی مهر را در سینه‌هایمان خاموش کرد؛ بلکه موجی از یک چکامه‌ی اسطوره‌ای شد که در دل تاریک‌ترین شب‌ها زمزمه می‌کند: «هنوز برپاییم، هنوز در پروازیم، هنوز امید، در پایان، زنده است.»

و این‌گونه بود که ایستادیم؛ با دلی سوخته ولی سرشار از آرزو، با بال‌هایی شکسته اما با شور اوج دوباره. چرا که باور داشتیم که اگرچه جهان اکنون تاریک است، برآمدن روز آزادی نزدیک است و خورشید دادگری، با لبخندی پیروزمند، کمان آسمان را در نور خواهد پیچید.

این سرگذشت، یک افسانه نیست؛ حقیقتی زنده و روان است که سرنوشت تاریخی ما را برمی‌شمارد. رزم توده‌ای‌ها، چکامه‌ی زنده و تپنده است؛ داستان رنجی است که با امید گره خورده و پیوندی ناگسستنی با همه‌ی آزادی‌خواهان جهان دارد.

تاریخ حزب توده‌ی ایران تنها داستان سرگذشت یک حزب سیاسی نیست، بلکه آیینه‌ی زنده و گویای پیکار نسل‌های پیاپی ”چپ” در این سرزمین است و از این رو، این تاریخ از آنِ همه‌ی نیروهای ”چپ” ایران است. این تاریخ، تاریخ جنبش ”چپ” ایران است. دستاوردها، پیروزی‌ها، جانبازی‌ها، شکست‌ها، کژروی‌ها، تجربه‌ها و اندیشه‌های این حزب، سرمایه‌ای مشترک برای همه‌ی ”چپ” است.

این راه پرخار اما سرفراز، گواهی است پایدار بر جاودانگی آرمانی که هرگز در دل تاریکی‌ها به خاموشی نگرایید. از دل همین خاکسترها بود که هر بار جوانه‌های نوین پیکار سر برآوردند و رشته‌ی پیوند نسل‌ها را استوار نگه داشتند. این تاریخ پرفرازونشیب، با همه‌ی رنج‌ها و پیروزی‌ها، با همه‌ی تجربه‌های تلخ و شیرین خود، نه تنها یادآور پایداری و جانبازی‌های گذشته، بلکه سرمایه‌ای بی‌همتا و چراغ راه آینده‌ است. آینده‌ای  که در آن اتحاد و همبستگی نیروهای ”چپ” می‌تواند بار دیگر آرمان آزادی و برابری را به پیش برد. اینک وظیفه‌ی تاریخی ما گرد هم آوردن همه‌ی نیروهای ”چپ” و پیشرو در زیر پرچم نبرد با دستگاه ولایی- سرمایه‌داری و بیگانگان پرخاشگر است.

یکی از دستاوردهای حزب توده‌ی ایران پافشاری بر «وحدت و تشکیلات» است. اکنون، در شرایط حساس میهن ما، خطر بزرگی از سوی جمهوری اسلامی و نیروهای راستگرای درون و برون آن، و همچنین از سوی هواداران راستگرای امپریالیست، خواب را از چشمان ما ربوده است. در چنین زمانی، تلاش برای اتحاد، وظیفه‌ای سنگین و برجسته برای نیروهای ”چپ” می‌شود.

بی‌گمان، نیروهای ”چپ” به پشتوانه‌ی شعارهای راستین و تاریخی خود در زمینه‌ی داد اجتماعی، اقتصاد خودبنیاد ملی، پیکار با چیرگی‌جویی بیگانگان و جانبازی در راه آزادی، از جایگاه ارزشمند در میان توده‌ها برخوردارند. این گنجینه اگرچه گران‌بها و ژرف است، اما افسوس که به دلیل پراکندگی و چنددستگی، هنوز نتوانسته است پایگاه طبقاتی ”چپ” را در جامعه استوار سازد و گسترش دهد. تجربه‌ی تاریخ به ما می‌آموزد که تنها از راه یگانگی و همبستگی می‌توان بر دشمنان درونی و برونی چیره شد و آرمان‌های برابری و آزادی را به کرسی نشاند.

در این شرایط حساس و بحرانی، نیاز است که همه‌ی سازمان‌های ”چپ” که خواستار برچیدن نظام سرمایه‌داری-دینی هستند و همزمان، با هرگونه چیرگی‌جویی بیگانگان بر میهن ما سر ناسازگاری دارند، در یک جبهه‌ی متحد و ضددیکتاتوری گرد هم آیند. گذاشتن هر شرط دیگری برای همکاری، نه تنها سودی در بر نخواهد داشت، بلکه ضربه‌ای سهمگین به یکپارچگی ”چپ” خواهد زد. تاریخ پیکارهای ”چپ” ایران، از جنبش مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷ و سال‌های پس از آن، به ما آموخته است که پراکندگی و درگیری‌های درونی هیچ پیروزی به ارمغان نیاورده و تنها به توانایی دشمنان آزادی و برابری افزوده است.

امروز، برای پاسداری از آرمان‌ها، پاسداشت دستاوردهای تاریخی و نجات ایران و مردم ستمدیده، همبستگی ”چپ” یک نیاز تاریخی است. این همبستگی تنها یک گزینش راهبردی نیست، بلکه یک وظیفه‌ی اخلاقی و تاریخی است که باید بی‌درنگ، با بینش و شور، انجام شود.

”چپ”-ها، به پاس خون‌های ریخته‌شده، پیکارها و جان‌فشانی‌های نسل‌های گذشته، وظیفه دارند که این همگامی و هم‌اندیشی را ابزار پایه‌گذاری داد اجتماعی، آزادی و استقلال ملی کنند. اکنون زمان آن رسیده است که همه‌ی نیروهای ”چپ”، با پافشاری بر انبوه نکته‌های هم‌سویی که در میانشان هست، در یک جبهه‌ی متحد و نیرومند، برای مردم و میهن خود، برای کارگران و رنجبران، برای زنان و کودکان، برای دگراندیشان و دگرباشان، در برابر دشمنان ایستادگی کنند.

بی‌گمان، هیچ نیرویی یارای خاموش کردن امیدی را ندارد که با خون و رنج آبیاری شده است. با هر پرکشیدن، با هر فریاد، فردایی تابناک‌تر ساخته می‌شود و تاریخ گواهی خواهد داد که ما نه تنها پا در میدان رنج نهادیم، که مشعل آزادی را برای همه برافروختیم.”چپ” خواهان گشودنِ درهایی است که بر روی آرمان‌های انسانی بسته شده‌اند. آرمانِ ”چپ”، آفرینشِ آینده‌ای تابناک و سرشار از دادگری برای همه‌ی فرزندان این سرزمین است.

ولی تنها هنگامی این کار شدنی است که ما با گردانی یگانه و با همکاری پای به میدان نبرد بگذاریم. پس اگر ”چپ” دلداده‌ی آزادی، برابری و زندگیِ شایسته‌ی انسان‌هاست، باید هم‌گام و هم‌صدا با هم دیگر پیش رود. این راه آسان نیست؛ اما با همدلی و پشتیبانی همگانی، بخت پیروزی فزونی می‌یابد.

آری، ما ”چپ”-ها از قبیله‌ی سوختگانیم؛ دردمان یکی است و تنها با همدلی و هم‌آوازی می‌توان بر تاریکی چیره شد.




میان رزم و بت‌سازی: گفت‌وگوی “توده‌ای‌ها” با رفیق سیامک کیانی درباره‌ی حزب توده ایران
به مناسبت چهارمین سالگرد مرگ رفیق فرهاد عاصمی

سخن روز شماره ۳
۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ۹ سپتامبر ۲۰۲۵

پرسش:
به ۱۱ سپتامبر و سالگرد مرگ رفیق فرهاد نزدیک می‌شویم. به نظر شما، دستاورد سیاسی او چه بود؟

پاسخ:
برخی از گروه‌ها دوست دارند که با بت‌سازی از رفیقان ما، گوهر بنیانی زندگی آن‌ها که همانا رزم آن‌هاست، را زیر سایه بگذارند. هدف ما بت‌سازی از رفیق فرهاد نیست.

دست‌آورد سیاسی او کم و بیش مانند همه‌ی رزمندگانی بود که گام در نبرد طبقاتی گذاشته‌اند؛ هم پیروزی‌ها بود و هم شکست. شخصیت این رفیق هم همین‌گونه، هم فراز داشت و هم نشیب، ولی مانند همه‌ی پیکارگران راه برابری و آزادی، به گفته‌ی طبری «در عصاره‌ی خود با عشق به تبار انسانی می‌جوشید».

برخی‌ها او را به دلیل همکاری با آقای خدایی سرزنش می‌کنند و آن را خراشی به ‌یادگارِ چهره سیاسی او می‌دانند. و برخی دیگر به او خرده می‌گیرند که چرا برای برگشت به حزب، خود را تا آن اندازه کوچک کرده بود. رفیق فرهاد نقش برجسته‌ای در سازماندهی رفیق‌های دانشمند توده‌ای در آلمان داشت و زمانی بند پیوند میان گروه‌های پنهانی حزب در ایران و رهبری حزب در آلمان دموکراتیک هم بود. پس از ضربه، هم عضو اصلی کمیته‌ی برون‌مرزی حزب بود. داستان‌های پس از آن را دیگر همه می‌دانند.

بزرگ‌ترین دست‌آورد ده سال پایانی زندگی او، پافشاری بر خط مستقل طبقاتی در جنبش توده‌ای و روشن‌سازی پیوند دیالکتیکی و گسست‌ناپذیر میان وظیفه‌های سوسیالیستی و دموکراتیک بود.

پرسش:
شما از بت‌سازی صحبت کرده‌اید. لطفاً توضیح دهید که بت‌سازی چگونه می‌تواند در جنبش «چپ» اثر بگذارد و اندیشه‌ها را محدود کند؟

پاسخ:
بت‌سازی، این خوی دیرینه‌ی انسان، از پرستش خدایان سنگی و چوبی آغاز شد و آرام‌آرام به جان فرهنگ‌ها و جنبش‌ها نیز راه یافت. چه در دین و چه در سیاست، هرجا که کسانی بت ساخته‌اند، اندیشه به زنجیر کشیده شده، و زبان نقد و پرسشگری بریده شده و خاموشی چیرگی یافته است.

شگفت‌آور نیست اگر ببینیم جنبش «چپ» ما نیز، با همه‌ی سخن‌های خود درباره‌ی روشنگری و خردمندی، گاه در دام همین فرهنگ گرفتار آمده است؛ فرهنگی که، به گفته‌ی دکتر سروش، بخشی از مرده‌ریگ (میراث) شیعه است. میراثی که شیعیان، زیر فشار توان‌فرسای اکثریت سنی‌مذهب، به جای پشت دادن بر خرد و آزادی، به داستان‌پردازی، گزافه‌گویی و اسطوره‌سازی روی آورده‌اند تا زخم‌های تاریخی خویش را مرهمی پنداری نهند.

پرسش:
فکر کنم منظور شما غلوهای راه توده باشد که به مزاج خیلی از توده‌ای‌ها خوش می‌آید. به نظر شما، چرا از رفقای مبارز و جان‌داده‌ی ما نباید تقدیر شود؟

پاسخ:
ببینید رفیق جان، تنها راهِ توده نیست که دست به این کار می‌زند؛ دیگران هم به شیوه‌ای دیگری به بزرگ‌سازی رهبر خود می‌پردازند. سخن از ستایش ویژگی‌های والای برخی از رفیقان و دوستان ما نیست . سخن این است که ما نیز، ناخواسته و نادانسته، گاه در همین چاله‌ی بت‌سازی افتاده‌ایم. از رفیقان خود تندیس ساخته‌ایم و آنان را بر فراز سپهر نشانده‌ایم؛ گویی از گوهر دیگری فرای سرشت انسانی ساخته شده‌اند.

ولی حقیقت روشن است: رفیقان ما انسان بودند؛ انسان‌هایی با درخششی شایان ستایش، و در کنار آن لغزش‌هایی ناگزیر و کژ‌روی‌هایی گاه پرهزینه. ما مارکسیست‌ها، بیش از هر کس، باید بدانیم که هیچ انسانی سزاوار ستایش پیامبرگونه نیست.

حتا اندیشمندان دینی ـ همان‌سان که سروش می‌گوید ـ پذیرفته‌اند که پیامبر نیز بدون کج‌روی، نادرست‌کاری و نادرست‌گویی نبود. پس ما چرا باید کسانی را تا مرز خدایی بالا ببریم؟

پرسش:
انتظار چه ویژگی‌هایی از رفقای ارزشمند صحیح است و چه انتظاری نباید از آن‌ها داشت؟

پاسخ:
برای ما همین بس است که رفیقان‌مان دانش خویش، شور جوانی خویش و گاه جان، این گوهر یکتای بی‌همانند خویش را، در راه آزادی و بهروزی انسان‌ها، به‌ویژه رنجبران، پیش‌کش کرده‌اند. این بس است و کاری پرومته‌گونه است که زیباتر از هر بت‌تراشی.

باید دانست که از یک انسان، سوای آنچه انسانی است، نباید چشم داشت. رفیقان ما فرشته نبودند و نیستند؛ نه فرزانه‌ی جاوید، نه همواره بی‌گناه و نه همه‌چیزدان. آن‌ها نیز، همچون هر انسان دیگر، درگیر ترس، خستگی و کم‌توانی تن بودند و هستند. با این همه، ارزش آن‌ها در این است که با همه‌ی این کاستی‌های انسانی، در راه مردم گام گذاشته‌اند و بدون امید به پاداشی، همه‌ی سرمایه‌ی زندگی خود را با جوانمردی بخشیدند.

بگذارید یک نمونه بیاوریم. ایرج اسکندری یکی از بنیان‌گذاران حزب توده‌ی ایران بود. در فرانسه حقوق خواند و در فلسفه و علم اقتصاد مارکسیستی هم چیره‌دست بود. پس از بازگشت از فرانسه، بدون تردید یکی از باسوادترین انسان‌های آن دوره‌ی ایران بود. وی نماینده‌ی دوره‌ی چهاردهم مجلس شورای ملی و وزیر بازرگانی و پیشه و هنر در کابینه‌ی قوام‌السلطنه هم شد. می‌گویند که در فرانسه با هویدا آشنا شد و هویدا پس از نخست‌وزیری، خیلی تلاش کرد که او را به ایران برگرداند و هر جایگاه و پیشه‌ای که دوست داشت را به او پیش‌کش کند. ولی این رفیق، تا پایان زندگی پربار خود، به مارکسیسم و آرمان‌های حزب، طبقه کارگر و رنجبران وفادار ماند. همین برای ما بس.

پرسش:
آیا منظور شما قهرمان‌سازی از رفقای زندانی هم هست؟

پاسخ:
بسیاری از رفیقان ما، دیگر کمونیست‌ها و رزمندگانی با ایدئولوژی دیگر در تاریخ، زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها کشته شدند، ولی نام و آرمان خود را نفروختند. برخی‌ها زیر شکنجه‌ تا دم مرگ ایستادگی کردند و سرفراز ماندند و برخی‌ها، زیر فشارهای توان‌سوز، ناگزیر به خاموشی یا اعتراف ساختگی شدند. اما حتا آنان نیز شایسته‌ی ارجمندی‌اند، چرا که هیچ انسانی را که زیر ابزارهای وحشیانه‌ی شکنجه تاب نیاورده است، نمی‌توان محکوم کرد. چشم‌داشت «قهرمانی مطلق» از انسان، بی‌جا و غیراخلاقی است. کسانی مانند وارطان و کتیرایی از اندکان و کمیابان در میان تبار انسانی‌اند.

آنچه می‌توان و باید از یک رفیق همراه و همرزم امید داشت، درستی، همبستگی و پایداری به پیمان تا اندازه‌ی توان انسانی اوست. فراتر از این، چشم‌داشت بی‌جاست. اگر کسی به هنگام شکنجه یا فشار خرد شد، نه کم‌توانی او، بلکه باید ددمنشی دشمن را سرزنش کرد. یک رزمنده‌ی طبقاتی از پیش نمی‌داند که در برابر شکنجه‌های ددمنشانه‌ی گزمگان بیمار، تن و روان او چگونه برخورد می‌کند و چه توانی نشان می‌دهد. ارزش واقعی یک رفیق نه در کم آوردن او زیر شکنجه، بلکه در راهی است که برگزیده و در آن، تا اندازه‌ی توانش، ایستادگی کرده است.

این قهرمان‌باوری نیز از فرهنگ شیعه به ما رسیده است و در فرهنگ‌های اروپایی دیده نمی‌شود؛ حتا در دیگر فرهنگ‌های بزرگ شرقی نیز به این اندازه دیده نمی‌شود.انسان، با همه‌ی کاستی‌ها و توانایی‌هایش، هنگامی که گام در راه برابری و آزادی مردم برمی‌دارد، والاترین باشنده است.

.پرسش:
چگونه می‌توان شخصیت یک رفیق را با دید دیالکتیکی بررسی کرد؟

پاسخ:
نمونه‌ی درخشان چنین داوری انسانی را در صبر تلخ رفیق عمویی می‌بینیم. او، از بلندا و والایی شخصیت رفیق کیانوری سخن می‌گوید و هم‌زمان از لغزش‌ها، کاستی‌ها و ندانم‌کاری‌های او پرده برمی‌دارد. این است روش دیالکتیکی: دیدن روشنایی و تاریکی در کنار هم و سنجش انسان‌ها نه در بُرز و بالای اسطوره، بلکه در اندام انسانی.

گیرایی خواندن صبر تلخ در این است که رفیق عمویی همین شیوه را در بررسی ایستادگی‌ها و کاستی‌های خود هم به‌کار می‌برد. او نشان می‌دهد که چگونه قهرمان زندان‌های محمدرضا، زیر شکنجه می‌شکند و برنامه‌ی کودتا را می‌پذیرد و گرداننده‌ی اعتراف‌های زیر شکنجه می‌شود، و باز هم نشان می‌دهد که پس از آن دوران سیاه، چگونه همین انسان از همه‌ی دام‌های بیشمار رژیم در زندان با سربلندی گذر می‌کند.

پرسش:
ما نمی‌توانیم از شخصیت رفقای حزبی صحبت کنیم و حرفی از رفتار خارج از اصول حزبی رهبری وقت، به‌خصوص رفیق خاوری با رفیق فرهاد، نزنیم. چرا خاوری راهِ برگشت رفیق فرهاد به حزب را باز نکرد؟ این عمل درباره‌ی شخصیتِ او چه می‌گوید؟

پاسخ:

من می‌دانم که رفیق فرهاد، پس از به کنار گذاشته شدن غیراساسنامه‌ای خود، برای بازگشت به حزب، هر آنچه را که رفیق خاوری از او خواسته بود، انجام داد. ولی رفیق خاوری با ناجوانمردی، نه‌تنها هیچ تلاشی در این‌باره نکرد، بلکه به گفته‌ی رفیق مسعود ملکی، چوب لای چرخ بازگشت او گذاشت.

پرسش:

حال که صحبت از اسطوره‌سازی شد، بگذارید گذاری به رفیق خاوری داشته باشیم. از غلوها که بگذریم، نظر واقعی رفیق خاوری نسبت به نقش و ساختار حزب چه بود؟

پاسخ:
رفیق ملکی بارها به رفیق فرهاد گفته بود که رفیق خاوری هیچ شوری برای ساختن یک حزب کمونیستی ندارد، بلکه بیشتر دوست دارد که حزب توده‌ی ایران یک حزب فراگیر و توده‌ای شود؛ چیزی مانند حزب «چپ».

پرسش:
بگذارید در این مورد برگردیم به نقشه‌ی رفیق صفری برای سوسیال‌دموکرات‌سازی حزب. رفیق خاوری چرا و چگونه نظر رفیق صفری درباره‌ی سوسیال‌دموکرات کردن حزب را قبول کرد؟

پاسخ:
رفیق خاوری دیدگاه رفیق صفری درباره‌ی سوسیال‌دموکرات کردن حزب را پذیرفته بود. او به رفیق فرهاد گفته بود که خود هنوز مارکسیست-لنینیست است، ولی زمان دگرگون شده و سخن رفیق صفری در این‌باره (سوسیال‌دموکرات‌سازی حزب) درست است. اما خوشبختانه، این برنامه به دلیل هوشیاری برخی از شرکت‌کنندگان کنگره‌ی سوم، مانند رفیق اردشیر، نتوانست پیاده شود.

پرسش:
گویا این نظر زیر تأثیر فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم شکل گرفته بود. رفیق خاوری پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم چه تغییرات دیگری در مورد نظرات حزبی خود داد؟

پاسخ:
رفیق خاوری دیگر به یک تشکیلات هم‌دست، هم‌گام و سازمان‌یافته باور نداشت و خواهان آن بود که حزب توده‌ی ایران، مانند هر حزب اروپایی، دارای بخش‌های مستقل در هر کشوری باشد. پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، او مانند خیلی‌ از حزبی‌ها سردرگم بود که حتا پیشنهاد برگشت حزب به ایران را به رفیق فرهاد داده بود. این رفیق در نامه‌ای به رفیق فرهاد از دو برنامه گوناگون برای آینده حزب نوشت: یکی برگشت به ایران و دیگری بخش‌های مستقل حزبی در هر کشور اروپایی.  خواهشمندم که رفیق بایگانی آن نامه را پیدا کند و آن بخش را در اینجا چاپ کند.

ولی فراموش نشود، از سکوی امروز نگاه کردن به این سخنان شگفت‌انگیز است، ولی باید به یاد داشت که پس از یورش ددمنشانه‌ی جمهوری اسلامی به حزب، فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم بدون تردید ضربه‌ی بزرگی به چارچوب ایدئولوژیک و ساختار حزب زده بود.

پرسش:
گویا تنها این مسائل نبود، بعضی‌ها از نکات دیگری مثل انتصاب و بالا آوردن مسئولین نیز صحبت می‌کنند. رفتار رفیق خاوری در انتصاب رهبری حزب چه نکاتی را نشان می‌دهد؟

پاسخ:
ببینید رفیق جان، ما برمی‌گردیم به همان چالش سیاه-سپیدی نگاه کردن به شخصیت یک انسان رزمنده. هیچ تردیدی نیست که پس از ضربه، کس دیگری مانند رفیق خاوری نمی‌توانست رهبری حزب را در دست بگیرد. رفیقان کارکشته و بزرگی چون اسکندری، رادمنش، اردشیر آوانسیان، داوود نوروزی و … هم بودند که یک سروگردن از دید سازمانی و تئوریک از رفیق خاوری بالاتر بودند. ولی رفیق خاوری، به دلیل دلیری خود در زندان‌ها و خونسردی در برابر حکم مرگ خود، از دوست‌داشتنی‌ترین رهبران حزب در آن زمان بود که هم پیش حزبی‌های درون کشور و هم برون‌مرزی‌ها از پشتیبانی گسترده‌ای برخوردار بود.

ولی از بد روزگار، آموزگار او در رهبری، رفیق صفری بود که شیوه‌ی ویژه‌ی خود در رهبری را داشت؛ یعنی صفری باوری به خرد جمعی و کار گروهی نداشت و رهبری حزب را وظیفه‌ی یک گروه کوچک و همدست می‌دانست که دیگران می‌بایست از آن کورکورانه پیروی کنند. برای این کار باید هم‌دستان را بالا آورد و دیگران را در پایین نگه داشت. نمونه‌های بسیاری نشانگر این است که این شیوه در رفیق خاوری هم نهادینه شد.

ما می‌بینیم که رفیق خاوری از تجربه‌ی تاریخی خود درباره‌ی گرفتن رهبری تشکیلات شرق آسیا از رفیق فرهاد و سپردن آن به آقای خدایی چیزی نیاموخت. ما در روند کنگره‌ی سوم می‌بینیم که رفیق خاوری به رفیقان آزمایش پس‌نداده در رهبری حزب میدان داد. این نشان از این دارد که این کار تنها یک کج‌روی یا نادرستی نبود، بلکه بخشی از خط اندیشه و دیدگاه خاوری درباره‌ی رهبری بود.

پرسش:
مثل اینکه این‌کار در آوردن افراد به هیئت سیاسی هم تکرار می‌شد. چه نتیجه‌ای از آوردن رفقای جدید به هیئت سیاسی حزب حاصل شد؟

پاسخ:
بسیاری از عضوهای حزب، به دلیل جایگاه والای خاوری، از او گوش‌شنوایی داشتند. هنگامی که او رفیقی را نامزد هیئت سیاسی می‌کرد، دیگران می‌پذیرفتند، مگر اندک کسانی مانند رفیق مسعود که جاافتاده بودند و سرد و گرم روزگار را چشیده بودند.

رفیق ملکی به رفیق فرهاد درباره‌ی کنگره‌ی پنجم گفته بود که رفیق خاوری با آوردن یک رفیق نو به هیئت سیاسی، شمار فرصت‌خواهان و جاه‌خواهان را در درون حزب بالا برده است. شگفتی در این است که تاریخ نشان داد که حق با رفیق مسعود ملکی بود و آن رفیق که نه جهان‌دیده بود و نه در کار حزبی زبده و تنها برای جا‌خواهی به آن‌جا آمده بود، پس از زمان کوتاهی خود از حزب بیرون رفت.

پرسش:
چرا رفیق خاوری به صلاحیت این افراد فکر نمی‌کرد؟ یا پس از اشتباه آن‌ها را تصحیح نمی‌کرد؟

پاسخ:
رفیق مسعود، پس از بازنشستگی از کارهای حزبی، ماهانه چندین دیدار با رفیق فرهاد داشت. بگذارید در این‌جا از شخصیت والای این رفیق برای شما بگویم. رفیق مسعود به‌راستی شایسته نام کمونیست است. در یکی از این دیدارهای بی‌شمار من هم با رفیق فرهاد بودم. با این‌که او از دیدار ما بسیار خشنود شد، ولی نمی‌خواست که ما با سخن‌گفتن به زبان فارسی درباره سیاست مایه رنجش هم‌خانه آلمانی او شویم. برای همین ما را به لابی سالمندان (Pflegeheim) برد.

در آن دیدار، رفیق مسعود به ما گفت که رفیق خاوری گاهی به نادرستیِ تصمیم خود پی می‌بُرد. برای نمونه، کار به جایی رسیده بود که حتا رفیق خاوری درباره‌ی یک رفیق تازه‌کار، که خود او را بالا آورده بود، گفته بود که این رفیق را آوردیم تا در «نامهٔ مردم» بنویسد، ولی او همه‌ی خوانندگان را بی‌سواد کرد. رفیق خاوری هم‌زمان به این رفیق می‌فهماند که باید گوش‌شنوایی داشته باشد و دیدگاه او را در نوشته‌ها بازتاب دهد.

پرسش:

چرا به نظر شما انتصاب رفقای هم‌نظر در پست‌های مختلف حزبی کار درستی نیست؟ مگر همیشه در حزب دسته‌ای مخالف دسته‌ی دیگر نبوده‌اند؟

پاسخ:

نخست اینکه، در کارهای حزبی و حتا در هر کاری، باید اسلوب و شیوه‌ی درست را به‌کار برد. سنجش هم‌دیدگاهی نه‌تنها یک شیوه‌ی درست برای گزینش نیست، بلکه زیان‌بخش است و راه را برای چاپلوسان و کاسه‌لیسان باز خواهد کرد. شیوه‌ی درست این است که نخست به واکاوی همه‌ی سویه‌ها و زمینه‌های گوناگونِ کاری که باید انجام شود پرداخت و پس از آن به دنبال رفیقی گشت که شایستگی و توانِ انجام این کار را دارد.

دوم اینکه، کاربرد واژه‌ی «دسته» درباره‌ی حزب پیش از انقلاب درست نیست. دو دیدگاه گوناگون درباره‌ی چگونگی انقلاب در میهن ما بود که در سال‌های ۵۰ شکاف میان آن‌ها بزرگ‌تر شد. از یک‌سو دیدگاه رفیق اسکندری، رادمنش و … که رفیق خاوری هم تا پیش از زندان با این دیدگاه همراه بود. از سوی دیگر دیدگاه رفیق کیانوری و هواداران سرنگونی محمدرضا و خط مشی انقلابی. ولی نه‌تنها هیچ دیدگاهی تلاش نکرد که هواداران دیدگاه دیگر را از حزب بیرون کند، بلکه درک می‌کرد که برای پایداری یگانگی حزب، همسنگی دیدگاه‌های گوناگون در نهادهای رهبری برجسته است. در کمیته‌ی مرکزی پس از انقلاب، هر دو دیدگاه در کنار هم کار می‌کردند و جمهوری اسلامی هواداران هر دو دیدگاه را به دار آویخت.

ولی خوب، نتیجه مثبتِ یک‌دست‌سازی حزب از سوی رفیق خاوری، نبودِ انشعاب در دو–سه دهه گذشته در حزب است، ولی بهای سنگین آن، کناره‌گیری بسیاری از توده‌ای‌ها بود.

پرسش:
در دوران پس از ضربه تخریب شخصیتی رفیق عمویی هم به کار افتاد. دلیل مخالفت حزب با رفیق عمویی چه بود؟ آیا رفیق خاوری در آن نقشی داشت؟

پاسخ:
رفیق ملکی بارها به رفیق فرهاد گفته بود که هیچ دلیل منطقی برای دشمنی با رفیق عمویی نمی‌توان یافت؛ تنها دلیلش این است که رفیق خاوری خواستار بودن کسانی که هم‌وزن او در حزب باشند، نیست؛ خیلی ساده.

پرسش:
گفت‌وگوی پایانی «نامهٔ مردم» با رفیق خاوری چه مشکلی داشت؟

پاسخ:
گفت‌وگوی پایانی «نامهٔ مردم» با رفیق خاوری روشن است که سخنان خود او نبود و بازسازی سخنان پیشین او با چاشنی نوین و تازه بود. ما همان هنگام هم در این باره نوشتیم و به آن پرداختیم. رفیق خاوری پیش از آن، دچار بیماری فراموشی شده بود و دیگر توان این گونه گفت‌وگوها را نداشت.

پرسش:
بگذارید موضوع گفت‌وگو را به مسائل امروز حزب بکشانیم. به نظر شما، خط غالب در حزب چه ویژگی‌هایی دارد؟

پاسخ:
هیچ تردیدی نیست که خط چیره در حزب، خط سوسیال‌دموکراسی است و اگر بخواهیم تیزبین باشیم، بیشتر به خط دموکرات سوسیالیستی، مانند دی‌لینک (Die Linke) آلمان و دیگر حزب‌های «چپ» اروپایی می‌ماند. نوشته‌های «نامهٔ مردم» و به ویژه به سوی آینده به روشنی این گرایش را به نمایش می‌گذارد.

پرسش:
چگونه می‌توان بازتاب این خطِ غیرِمارکسیست‌-لنینیستی را در تحلیلِ جنگ‌ها و سیاستِ جهانی در «نامهٔ مردم» دید؟

پاسخ:
در تحلیل‌های جنگ در اوکراین و کشتار بورژوازی صهیونیسم در غزه، ما این خط غیرمارکسیست-لنینیستی را می‌بینیم. برای نمونه، «نامهٔ مردم» هنوز درک روشنی درباره‌ی جهان چندقطبی به پیش نگذاشته است و گاهی سخنان برخی از رهبران حزب درباره‌ی پوتین و روسیه شگفت‌آور است. درباره‌ی اسرائیل هم در «نامهٔ مردم» بیشتر درباره‌ی دولت دست‌راستی نتانیاهو سخن گفته می‌شود تا نهاد بورژوازی صهیونیستی و ارتش فاشیستی. کسانی که به سخنرانی رفیق امیدوار در روز یک‌شنبه، ۱۸ اوت، گوش کردند، می‌دانند که ما از چه سخن می‌گوییم. این رفیق با شگفتی، بدون داشتن نگاهی تاریخی به چالش فلسطین، به‌گونه‌ای ریشه‌ی کشتار همگانی کنونی ارتش فاشیستی اسرائیل در غزه را رویداد هفتم اکتبر می‌داند. با این همه، فراموش نشود که حزب توده ایران، درباره یورش فاشیستیِ اسرائیل به ایران، دیدگاهِ درست و میهن‌دوستانه داشته است.

در برابر چالش‌های درون کشور نیز این گنگ‌گویی و دوگانگی دیده می‌شود. با اینکه از اقتصاد نئولیبرالیستی انتقاد می‌شود، نوشته‌های «نامهٔ مردم» آن را زیر ذره‌بین ضدسرمایه‌داری نمی‌گذارد و گاهی گرایش‌هایی به اصلاح‌خواهان از میان خط‌های نوشته‌ها چشمک می‌زنند. ما این چشمک‌زنی را در دوپهلوگویی سرمقاله‌ی «نامهٔ مردم» شماره‌ی ۱۲۴۱، «بن‌بست سیاست‌های حکومت ولایی و ضرورت سازماندهی جنبش مردمی برای نجات ایران»، به روشنی می‌بینیم.

پرسش:
چرا «نامهٔ مردم» با کسی یا حزبی بحث سیاسی و ایدئولوژیک نمی‌کند؟ ضعف رهبری حزب در مقابله ایدئولوژیک چه نشانه‌هایی دارد؟

پاسخ:
پاسخ ساده این است که در توان نویسندگان «نامهٔ مردم» نیست. به چه دلیل؟ به این دلیل که بیشترِ رفیقان برجسته در رهبری کنونی حزب، نقشی در سیاست‌گذاریِ پس از انقلابِ حزب نداشته‌اند و یا پیش از یورشِ ددمنشانه و پس از آن در ایران نبوده‌اند. حتا درکِ برخی از آن‌ها از آن روزگار، نادرست و یا دست‌کم پر از کاستی‌های فراوان است.

برای همین، رهبری کنونی حزب هیچ انگیزه‌ای برای نبرد ایدئولوژیک با بورژوازی ندارد و مانند کبکی هر بار سر به زیر برف می‌گذارد. کم‌توانی رهبری کنونی را می‌توان از یورش نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی به رفیقان جان‌داده‌ی ما دید. آگاهی نو که یک ماهنامه‌ی امنیتی است و زیر سردبیری آقای اصلاح‌خواه محمد قوچانی نوشته، چاپ و پخش می‌شود. در شماره‌ی ۷ خود از حزب جاسوسان نوشته است. باید از آقای قوچانی پرسید که چگونه توانست با دسترسی به پنهان‌ترین تاریک‌خانه‌های جمهوری اسلامی، عکسی از پیکر بی‌جان رفیق جان‌داده در راه برابری و آزادی، حیدر مهرگان، در آگاهی نو چاپ کند.

پس از هفته‌ها، «نامهٔ مردم» پاسخی به این دشنام‌نامه داده است که البته نکته‌های درست در آن بسیار است، ولی به پرسش بنیانی یورش به حزب نپرداخته و دوباره در دام امنیتی‌اندیشی گرفتار شده است. هیچ تحلیل طبقاتی و ایدئولوژیک درباره‌ی ناگزیری یورش به حزب به دلیل ویژگی طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی به پیش گذاشته نمی‌شود.

پرسش:
پس در این موارد، ما با گروه‌هایی مثل «ده مهر» و «عدالت» هم‌عقیده هستیم؟

پاسخ:
نه رفیق جان، وارونه‌ی آن. به دید ما، این گروه‌ها ضربه‌ی سنگینی به تلاش برای کشاندن حزب توده‌ی ایران به سوی مارکسیسم-لنینیسم زده‌اند.

پرسش:
چرا به نظر شما گروه‌های توده‌ای مانع گسترش ایدئولوژی کمونیستی در حزب شدند؟

پاسخ:
گروه‌های «توده‌ای» مانند «ده مهر» و «عدالت» بزرگ‌ترین ضربه را به تلاش توده‌ای‌های درستکار و باریک‌اندیش برای مارکسیست-لنینیست کردن حزب زده‌اند. رهبری کنونی حزب در جاه‌انداختن ایدئولوژی کنونی حزب پیروز شد، زیرا جایگزینی که این گروه‌ها در برابر خط دموکرات-سوسیالیستی حزب به پیش گذاشته‌اند، یک جایگزینی واپس‌گرا و ضدکمونیستی، یعنی هواداری از یک لایه‌ی بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است.

اگر این گروه‌ها به خط مستقل طبقاتی حزب طبقه‌ی کارگر باور داشتند و خط مشی سیاسی خود را بر آن پایه برنامه‌ریزی می‌کردند، بدون تردید فشار بر رهبری حزب به آن اندازه سنگین می‌شد که می‌توانست هم‌سنگی نیروها در درون و برون حزب را به سود مارکسیست-لنینیست‌ها دگرگون کند و بدین‌گونه ایدئولوژی کمونیستی را به حزب برگرداند.

اما شوربختانه، اینگونه نشد. توده‌ای‌ها خود را در میان این دو دیدگاه گرفتار می‌بینند: یک گروه که به مارکسیست-لنینیست سوگند می‌خورد، زیر چتر یک لایه‌ی بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی جای خوش کرده است و گروه دیگر که ضدولایت فقیه است، چندان باوری به مارکسیسم-لنینیسم ندارد.

پرسش:
پس با این سخنان شما، دیگر امیدی به حزب توده‌ی ایران نیست؟

پاسخ:
چرا امید است. کنگره‌ی ششم و هفتم نشان داد که امید برگشت حزب به خط درست، یعنی یک خط ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی، یک پندار نیست. در حزب توده‌ی ایران، مانند همه‌ی سازمان‌های سیاسی جهان، نبرد دیدگاه‌ها که ریشه در جایگاه طبقاتی عضوهای رهبری آن دارد، آشکارا دیده می‌شود. همین‌که پس از سال‌ها تلاش برای دگرگون کردن جهان‌بینی، هنوز در اساسنامه‌ی حزب، جهان‌بینیِ حزبِ توده‌ی ایران «مارکسیسم-لنینیسم» نوشته می‌شود، نشانگرِ بودنِ یک جناحِ مارکسیست-لنینیست در نهادهای تصمیم‌گیریِ حزب، مانندِ کنگره‌ی هفتم است.

پرسش:
مصوبات کنگره‌ی ششم و هفتم چه چیزی را درباره‌ی مبارزه‌ی طبقاتی در حزب نشان می‌دهند؟

پاسخ:
وارونه‌ی آنچه «ده مهر» و «عدالت» می‌پندارند، ما نبرد طبقاتی در درون حزب را پایان‌یافته نمی‌دانیم. مصوبه‌های کنگره‌ی ششم و هفتم گواه این تحلیل ما است. به ویژه در کنگره‌ی ششم، وزن سنگین یک جناح کمونیستی دیده می‌شود. چرا این سنگینی در «نامهٔ مردم» و ایدئولوژی حزب دیده نمی‌شود و بازتاب نمی‌یابد، خود جای پرسش دارد. این شاید برگردد به همان شیوه‌ی رفیق خاوری که به این رفیقان میدان نمو و بالا آمدن در حزب را نداده است.

پرسش:

با وجود این انتقاداتی که ما از مقاله‌های «نامهٔ مردم» داریم، چرا مثل دوران رفیق فرهاد، ما به تحلیل و افشاگری در مورد این مقالات نمی‌پردازیم؟

پاسخ:

پرسش خوبی است. هدف ما هم‌چنان کمک به بازگرداندن ایدئولوژی کمونیستی به حزب است. همان‌گونه که شما می‌دانید، پس از مرگ رفیق فرهاد، بررسی و تحلیل ما این بود که این نوشته‌ها نه تنها تأثیری را که ما خواهان آن بودیم نداشته‌اند، بلکه جناح مارکسیست-لنینیست در درون و برون ارگان‌های حزبی را از ما دور ساخت. برای همین، ما به همان جستارها می‌پردازیم، بدون آن‌که از نوشته‌های «نامهٔ مردم» نام ببریم.

برای این کار، ما باید به جناح مارکسیست-لنینیستی حزب کمک تئوریک بکنیم، تا آن‌ها در نبرد طبقاتی و ایدئولوژیک برای مارکسیست-لنینیستی شدن حزب پیروز شوند. برای نمونه، نوشته‌ی بریکس میان دیالکتیک واقعیت و پندار و نقدی بر دیدگاه «هرم امپریالیستی» و تحلیل گذار به جهان چندقطبی برای همین رفیقان هم نوشته شد. برای همین، ما آمادگی خود را برای همکاری نشان داده‌ایم و برخی از نوشته‌ها و انتقادها را هم برای دبیرخانه می‌فرستیم. ما همچنین با هماهنگی با دبیرخانه حزب، چهل نسخه از کتاب «چرایی ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی؟» را برای پخش میان شعبه‌های حزبی فرستادیم.

برخی‌ها برای ما می‌نویسند که هم نوشته‌های «نامهٔ مردم» را می‌خوانند و هم نوشته‌های ما را. ما به‌ویژه می‌دانیم که دیدگاه این دسته از رفیقان درباره‌ی فلسطین، درگیری در اوکراین و ریخت گیری جهان چندقطبی، بیشتر به ما نزدیک است تا به دیدگاه رسمی و غیررسمی حزب.

پرسش:
سرنوشت «چپ» ایران را چگونه می‌بینید؟

پاسخ:
چشم‌انداز آن چندان امیدوارانه نیست. پراکندگی و اندیشه‌ی فرقه‌ای نیرومندتر از همکاری و همگامی است.

پرسش:
به نظر شما، پلتفرم چنین همکاری چه باید باشد؟

پاسخ:
رفیق جان، «چپ» در ایران کم‌توان‌تر و کم‌شمارتر از آن است که برخی‌ها می‌پندارند. ما «چپ»‌ها به دلیل شعارهای درست درباره‌ی عدالت اجتماعی، اقتصاد مستقل ملی، نبرد علیه دستیازی بیگانگان و برای آزادی، گنجینه‌ی معنوی بزرگ و ژرفی در میان توده‌ها داریم که شوربختانه، به دلیل پراکندگی «چپ»، این گنجینه به گسترش پایگاه طبقاتی ما در جامعه نمی‌انجامد.

در این شرایط، باید از همه‌ی «چپ»‌ها که خواهان سرنگونی نظام سرمایه‌داری-دینی و هم‌زمان ضد دستیازی نیروهای بیگانه به کشور ما هستند و برای نجات مردم و ایران، وابستگی و کمک به نیروهای بیگانه را نمی‌پذیرند، در یک جبهه‌ی ضد دیکتاتوری گردهم آیند. گذاشتن هر شرط دیگر، ضربه‌ی بزرگی به یگانگی «چپ» در برابر دو دشمن نیرومند (جمهوری اسلامی و امپریالیسم و نیروهای راست هوادارش) خواهد زد.




کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند. 




روز یکم ماه مه؛ کارگران ایران در چنگال ستم: از خاموشی تا توفان

سخن روز شماره ۲

۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۷ آوریل ۲۰۲۵

از زمانِ زایشِ سرمایه‌داری، کارگران برای به‌دست‌آوردنِ حق‌هایشان جنگیده‌اند و دریافتند که تنها با هم‌بستگی و سازمان‌یافتگی می‌توان در برابرِ بهره‌کِشی ایستاد. روزِ یک‌م ماه مه، روزِ جهانیِ کارگر، یادآورِ کشتارِ میدانِ هی‌مارکت در سالِ ۱۸۸۶ است که کارگرانِ شیکاگو برای خواستِ روزِ کارِ هشت‌ساعته به‌دستِ نیروهای سرکوب‌گر کُشته شدند. روز جهانی کارگر، یادآور نبرد طبقاتی در سراسر جهان است.

ولی در ایران این روز بیشتر نمادی از ستم علیه کارگران است. کارگران با چالش‌های بی‌شماری روبرو هستند؛ نبود اتحادیه‌های مستقل کارگری و حق اعتصاب نمونه‌هایی از این چالش‌هاست. حاکمیت جمهوری اسلامی، با سرشت ضدکارگری خود، همواره تلاش کرده‌است تا صدای کارگران را خفه کند و از نبرد برای خواست‌های آن‌ها جلوگیری کند. شعارهای پشتیبانی از کارگران از سوی سران، در عمل با سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی و خصوصی‌سازی‌ها در تضاد است و مایه افزایش شکاف طبقاتی شده‌است.

در پهنه جهانی، در چند ماه گذشته، فرمانروایان اروپایی و آمریکایی میلیاردها دلار برای جنگ‌افزار و نبرد با دشمن پنداری هزینه کرده‌اند. این پول از جیب کارگران و مردم رنج‌کشیده بیرون کشیده می‌شود و هنگامی که دستمزدها افزایش نمی‌یابد و بهای زندگی پیوسته بالا می‌رود، پول مردم به جای بهداشت و آموزش برای ساختن و خریدن جنگ‌افزار هزینه می‌شود.

نخستین روز ماه مه، روزی است که کارگران جهان با گردهمایی‌های پرشور صدای ایستادگی خود را به گوش جهانیان می‌رسانند. ولی کارگران در میهن ما، در خاموشی و زیر فشار، روزگار می‌گذرانند. آن‌ها از ساده‌ترین حقوق خود، مانند داشتن سندیکاهای مستقل یا حق اعتصاب، بی‌بهره هستند و نمی‌توانند حتا برای یک روز هم که شده، در برابر ستم سرمایه‌داران بدون سرکوب بایستند.

هیچ‌کس نمی‌تواند چهرهٔ ضدکارگری نظام سرمایه‌داری-دینی را پنهان کند. کارگرانی که برای گرفتن دستمزدهای پرداخت‌نشدهٔ خود زندان و شکنجه را تاب می‌آورند، نمونه‌ای روشن از ستمی هستند که طبقهٔ فرمانروا بر آن‌ها روا می‌دارد. رهبر کنونی جمهوری اسلامی، که از آموزه‌های آیت‌الله خمینی بهره برده، به خوبی می‌داند چگونه در سخن، خود را هوادار کارگران نشان دهد، و در گفتار، کشور را از آنِ کارگران می‌خواند، ولی در کردار، با سیاست‌هایی مانند «مولدسازی» و «جهش تولید»، به غارت بیشتر سرمایه‌داران دامن می‌زند.

سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، توان چانه‌زنی کارگران را کم می‌کند که به افزایش بهره‌کشی از آن‌ها میانجامد. خصوصی‌سازی‌ها، پیمانکاری و نبود امنیت کاری، از ابزارهایی هستند که برای سرکوب کارگران به کار می‌روند. سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی جمهوری اسلامی، به سود بورژوازی انگلی و تنگ‌دست کردن روزافزون کارگران بوده‌است. فرمانروایی جمهوری اسلامی با سیاست‌های نئولیبرالی خود، بار سنگین بحران‌های اقتصادی را بر دوش کارگران انداخته‌است. افزایش سن بازنشستگی، کاهش دستمزدهای واقعی، و خصوصی‌سازی‌های گسترده، زندگی را برای کارگران دشوار ساخته‌است.

دولت حتا تلاش کرده‌است حق مرزگزاری دستمزد را از شورای عالی کار بگیرد و آن را به مجلس، جایی که نمایندگانش بیشتر در خدمت سرمایه‌داران هستند، بسپارد.  آمار رسمی از مرگ و میر کارگران در محیط‌های کاری، تنها بخش کوچکی از واقعیت را نشان می‌دهد. بسیاری از کارگران بیمه نیستند و آسیب‌های کاری آن‌ها در جایی نوشته نمی‌شود. با این همه، همین  آمار نیز از افزایش شمار کارگران کشته‌شده در سال گذشته می‌گوید. بر پایه گزارش عصرایران در سال‌های ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱، نزدیک به چهار هزار کارگر هنگام کار کشته شده‌اند. گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس نشان می‌دهد که از سال ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۰، هشت هزار و ۴۹۱ پیشامد در معدن‌های کشور رخ داده که کُشته و زخمی به جای گذاشته‌است. ریزش، گازگرفتگی و کم شدن اکسیژن جان کارگران معدن را می‌گیرد و پیمانکاران با هزاران ترفند و خریدن و گول زدن کارشناسان، از پذیرش گناه خود سرباز می‌زنند.

دولت کمینه دست مزد را در سال ۱۴۰۳ نزدیک به ۸.۵ میلیون تومان در ماه کرده که بسیار پایین‌تر از مرز تنگدستی است. گروه‌های کارگری مستقل می‌گویند دست مزد باید دست‌کم ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان باشد تا نیازهای پایه را برآورده کند. تورم در سال ۱۴۰۳ بیش از ۴۰ درصد در سال بوده که از توان خرید کارگران کاسته است. میزان رسمی بیکاری در سال ۱۴۰۳ به ۹ درصد است، ولی بیکاری جوانان نزدیک به ۲۵ درصد برآورد می‌شود. برپایهٔ  آمارهای رسمی در سال ۱۴۰۲، سالانه بیش از ۱۷۰۰ کارگر به ویژه در بخش‌های ساختمان‌سازی و معدن هنگام کار کُشته می‌شوند.

در میانه‌ی روز ششم اردیبهشت، انفجار پرهیاهو در بندر شهید رجایی بندرعباس، بار دیگر داغی تازه بر تن کارگران نشاند و جان ۲۵ کارگر را گرفت و ۷۵۰ تن را خاکسترنشین کرد. بار دیگر رخدادی خونبار نشان داد که جان کارگر در چشم سران رژیم ارزشی ندارد. دستگاه‌های دولتی که باید از جان کارگر پاسداری کنند، تنها پس از رخداد به صحنه می‌آیند. نبود نهادهای مستقل کارگری، نبود بازرسی درست، و چیرگی سودخواهی کور بر ایمنی، کارگر را در تیررس مرگ نگه داشته است.

در جمهوری اسلامی، کارگر نه نان دارد و نه جان. کارگر، بی‌پناه و بی‌فریاد، هر روز قربانی آزمندی سردمدارانی می‌شود. در چشم آزمند اربابان زر و زور که کاخ بر دوش کارگران می‌سازند، جان کارگر پشیزی نمی‌ارزد. باید با همبستگی و ایستادگی این روند خونبار را دگرگون کرد. باید بر خاکستر این خون، فریاد برآورد و بر چهره‌ی دروغ و ستم سیلی زد. روزی خواهد آمد که دشنه‌ی آزمندی با دست کارگران در سینه‌ی ستمکاران شکسته شود.

به یاد داشته باشیم که که کارگران حق تشکیل سندیکا برای بهبود شرایط ایمنی را ندارند. اتحادیهٔ بین‌المللی کارگران در سال ۱۴۰۲ ایران را بدترین کشور برای حقوق کارگران شناسایی کرده و از سرکوب سازمان‌یافتهٔ ایستادگی‌ها و بازداشت رهبران کارگری می گوید. کارگران ایرانی در سال ۱۴۰۳ خواستار افزایش مزدها هم‌راه با تورم، پرداخت مزدهای پرداخت نشده که گاه به بیش از ۶ ماه می‌رسد، به رسمیت شناختن سندیکاهای مستقل و پایان دادن به قراردادهای موقت برای امنیت کاری شدند.

جمهوری اسلامی سندیکاهای مستقل کارگری را به رسمیت نمی‌شناسد و تنها خانهٔ کارگر که زیر فرمان دولت است را می‌پذیرد. جمهوری اسلامی در چهار دههٔ گذشته کوشیده‌است با ساختن نهادهای کارگری فرمایشی، رزم طبقهٔ کارگر را به کژراهه بکشاند. با این همه، جنبش کارگران در سال‌های گذشته نشان داده که هر روز گسترده‌تر و آگاه‌تر می‌شود و خواست‌های خود را روشن‌تر از پیش پیش می‌گذارد.

با این همه، در رویارویی با این بیداد و ستم، کارگران به ایستادگی و رزم می‌پردازند. رزم برای مزد دادگرانه، ایمنی کاری و بازنشستگی شایسته، نشان از خواست پولادین کارگران برای دگرگونی دارد. رزم کارگران، آموزگاران و بازنشستگان، رزم برای دادگری همگانی و رهایی از چنگال سامانه سرمایه‌داری-دینی است. یازدهم اردیبهشت در ایران، اگرچه با بانگ‌های بلند همراه نیست، ولی بانگی خاموش از ژرفای دل کارگران ستمدیده است؛ بانگی که به زودی به توفانی دگرگون خواهد شد.

خیزش‌های کارگری در سال‌های گذشته، نشان از دانایی و پایداری کارگران در برابر ستم و ناراستی و خواست استوار کارگران برای دگرگونی دارد. در سال‌های گذشته کارزارها و ایستادگی‌های کارگری افزایش یافته است. برپایهٔ گفته‌های سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، در سال‌های ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۲ بیش از ۵۰۰۰ کارزار کارگری در ایران برگزار شده است. کارگران نیشکر هفت‌تپه برای مزدهای پرداخت نشدهٔ و خصوصی‌سازی ایستادگی‌های کرده‌اند. کارگران فولاد اهواز برای پرداخت نشدهٔ مزدها و شرایط ایستادگی کرده‌اند. دولت در پاسخ به این ایستادگی‌ها دست به سرکوب زده و در سال‌های ۱۴۰۲-۱۴۰۳ بیش از ۲۰۰ کنشگر کارگری را بازداشت کرده است.

در پهنه جهانی، در دورانِ فرمان‌رواییِ امپریالیستی، بورژوازی پاره‌نانی که از چپاولِ سرزمین‌های زیردست به‌دست آمده بود را به لایه های بالایی طبقه‌ی کارگر پیشکش کرد تا آن ها را نه تنها خاموش کند بلکه به همکاری نیز وادارد—و از آن پس چیزی پدید آورد به نامِ «اشرافیتِ کارگری»—. دولت‌های رفاه در کشورهای باختر، بخششِ فرمانروایان نبودند، بلکه دست‌آوردِ نبردهای سختِ کارگران بود که ترس بورژوازی از اردوگاهِ سوسیالسیم نیز به آن نیرو می‌داد.

ولی پس از فروریزیِ شوروی و پایانِ سوسیالیسم در اروپا، نئولیبرالیسم —با پشتیبانیِ سوسیال دموکراسیِ—بسیاری از دست‌آوردها را واپس‌راند. امروزه، در سرزمین‌های پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری چون فرانسه، لایه‌های فرودستِ طبقه‌ی کارگر بارِ دیگر به‌پاخاسته‌اند و با بهره‌کِشی و جنگ افروزی بورژوازی می‌ستیزند.

خوش‌بختانه جنبش کارگری لایه‌های پایینی طبقه کارگر در اروپا و آمریکا همچنان زنده است. در آلمان، کارگران صنعت فولاد برای بالا بردن دستمزدها به پا خاستند. در فرانسه، رانندگان و کارکنان ترابری همگانی در برابر ساعت‌های کاری درازمدت ایستادگی کردند. در آمریکا، کارگران خودروساز علیه فشار کارخانه‌داران برپا خاستند و توانستند دستمزدهای بهتری بگیرند.

کارگران ایران در چنگالِ ستمِ سرمایه‌داری و دینی گرفتار شده اند. هرگونه تلاش برای بهبود شرایط کاری کارگران با سرکوب خونین روبه‌رو می‌شود. کارگری برای پیروزی در رزم علیه ستم دینی و بهره‌کشی، نیازمند ایستادگی و همبستگی است. ولی آنچه که در ایران کمتر یافت می‌شود، همین همبستگی سراسری و سازماندهی جنبش های دیگر اجتماعی با جنبش کارگری است.

شماری از گروه‌های”چپ”، با نگرش‌های آشتی‌جویانه و سازشکارانه، به جای نیرومند کردن رزم طبقاتی، به دنبال سازش با سامانه سرمایه‌داری- دینی هستند. ولی تاریخ نشان داده که تنها راه رهایی کارگران، سامان‌دهی و رزم همگانی است. در این کارزار سخت،”چپ” انقلابی باید نقش پیشرو را بازی کند. جنبش”چپ” انقلابی باید پیوند خود را با توده‌های کارگر گسترش دهد و با آموزش سیاسی، سازماندهی و بسیج نیروی طبقاتی، زمینه‌های دگرگونی انقلابی را فراهم کند. بدون پیشاهنگان انقلابی ریشه‌دار در طبقه‌ی کارگر، پیروزی شدنی نیست.”چپ” انقلابی باید با یادگیری از کژروی های گذشته، به جای جدایی با همکاری، توان رزمی طبقه کارگر را بالا برد.

“چپ” انقلابی باید با شناخت شرایط ویژه ایران، برنامه‌ای روشن و انقلابی برای رهایی کارگران به پیش گذارد.”چپ” انقلابی باید بکوشد تا به کارگران برای پایه گذاری سندیکاهای مستقل کارگری کمک کند و از پایین، سازمان‌دهی مستقل کارگران را پیش ببرد. همزمان،”چپ” انقلابی باید کمک کند که تا نبرد کارگران از سطح صنفی فراتر رود و به نبردی سیاسی برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری-دینی دگرگون شود. طبقه کارگر باید گسترده‌تر و هماهنگ تر از همیشه در راه خواستهای صنفی و اقتصادی، آزادی و دگرگونی اجتماعی گام بردارد.

کارگران ایران در یکی از سخت‌ترین دوره‌های تاریخی خود به‌سر می‌برند. سرکوب صنفی و سیاسی، تنگ‌دستی، بی‌کاری، ناامنی ‌کاری و نبود آزادی‌های پایه‌ای، چشم‌انداز زندگی آن‌ها را تیره کرده‌است. با این همه، نشانه‌های امیدآفرینی از رویش آگاهی طبقاتی و  آمادگی برای رزم بیشتر به چشم می‌خورد. جنبش کارگری ایران برای پیروزی نیاز به سازمان‌دهی، همبستگی سراسری و رهبری انقلابی دارد. آینده به دست کسانی ساخته می‌شود که با آگاهی، دلیری و پایداری در برابر ستم می‌ایستند. کارگران ایران، با پیوند با حزب ها و سازمان های کارگری و با پشتوانه نیروی خود، می‌توانند آینده‌ای بهتر بسازند. روزی که طبقه‌ی کارگر پرچم سرخ رهایی را بر فراز ایران برافرازد، دور نیست. هیچ جنبش بزرگ اجتماعی برای دگرگونی های بنیانی در میهن ما بدون شرکت سنگین طبقه کارگر پیروز نخواهد شد. رهبری طبقه کارگر در جنبش های اجتماعی زمینه های فرارویی دگرگونی سیاسی را به دگرگونی های ژرف طبقاتی و اقتصادی- اجتماعی فراهم می کند.