هنر و وظیفه هنرمند!

سخن روز شماره ۳۵
۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰

به بهانه درگذشت شجریان خواننده مردمی میهن ما!

پیش گفتار

اگر شاخه های ریز و نازک چگونگی برخورد با جامعه را برچینیم در می یابیم که دو شیوه برخورد برجسته تر از دیگر شیوه ها می شوند: یا همه چیز را آن گونه که هست می پذیریم، یا برای دگرگونی آن و پایه ریزی جهانی نو گام به نبردگاه می گزاریم!  

روشن است که اگر دسترسی ما به فراورده های جهان هر چه بیشتر باشد، خواست ما برای دگرگونی آن کمتر است. هنرمند هم چون که انسان است، در برابر این گزینه ها نمی تواند چشم ببندد و به ناگزیر یکی از این شیوه ها را باید برگزیند.

در برابر پرسش چگونه زیستن ما با پنج گونه هنرمند برخورد می کنیم.

یک- هنرمندی که برای بورژوازی هنر می آفریند. هنرمندی که از گروه نخست است، کسی هست که بر شانه های دزدی که در حال تهی کردن جیب رنجبران است، سوار است. او به بورژوازی کمک می کند تا برتری فرهنگی خود را نگه دارد و پاسبانی کند و در برابر این همکاری و همیاری، بورژوازی بخشی از سرمایه ی ربوده شده را به او می سپارد.  

دو- هنرمندی که برای پول هنر می سازد. هنرمندی که از گروه دوم است، کسی است که نان به نرخ روز می خورد. او برای پول هنر می آفریند و سبکی را دوست دارد که پول ساز باشد و برای کسی هنر می آفریند که پول بپردازد.

سه- هنرمندی که برای دل خودش هنر می سازد. هنرمندی که از گروه سوم است، کسی است که  نه می خواهد که سر پياز و یا ته پياز باشد. چنین هنرمندی مردم را ناچیزتر از آن می داند که برای رنج آنان آه و ناله کند. چنین هنرمندی به آن اندازه در چنبره ی تنهایی خود گرفتار است که اگر دنيا را آب ببرد او را خواب می برد. چنین هنرمندی می بیند که بهره کشان خون رنجبران را توی شيشه می کنند، ولی او خود را به کوچه ی علي چپ می زند و آن ها را نادیده می گیرد.    

چهار – هنرمندی مردمی که رنج مردم را در هنر خود بازتاب می دهد.  هنرمند مردمی نارسایی و ناکارایی جامعه کنونی را در می یابد و با نادرستی های آن نبرد می کند، بی آن که چشم انداز جامعه آزاد و برابر آینده برایش روشن باشد.

پنج- هنرمند انقلابی در اندیشه کسانی هست که حتا يک ستاره توي آسمان ندارند. هنرمند انقلابی دارای بینشی است که او را از میان همگنانش جدا می سازد. او در راستای بهبودی زندگی مردم و مردم‌سالاری کار می‌کنند و هنر می آفریند. او نه تنها پرده زشت رویدادهای امروز را پاره می کند، بلکه سیمای روشنی از دنیای فردا را برای توده ها نمایان می کند. او راه آینده و چگونگی دگرگونی جهان را در هنر خود نشان می دهد. 

هنرمندان دسته چهارم و پنجم هنرمندانی هستند که همیشه پای خود را  از گليمی که ستمگران پهن کرده اند بيرون می برند و مرزها را می شکنند؛ سنت ها را می شکنند.   

بگذارید پیش از آن که به بررسی جایگاه شجریان در این میان بپردازیم، نگاهی کوتاه داشته باشیم به این که هنر از دیدگاه مارکسیستی چیست و وظیفه هنرمند چیست؟

وظیفه هنر!

نمی توان پویش های هنری را سوا و جدا از دیگر جلوه های زندگی بررسی کرد. انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده است، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست هایش دستبند می زنند.  

یک هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین “نظام هرمی” هنر می آفریند. او می داند که سرچشمه آفرینش های مادی یا معنوی کار ھدفمند است و نه کار دلبخواه و بی ھدف کسی که دارای ضرورت اجتماعی نیست. هنر انقلابی آرمانی است طبقاتی که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را در خود بازتاب می دهد. هنر انقلابی نه تنها هنری است که به بازتاب شرایط روز می پردازد، بلکه آن هنری است که با دیدگانی نوجو، دورنمای جامعه آزاد از بهره کشی فردا را نیز به پیش روی می گذارد. از آنجایی که هنر همیشه با رشد جامعه به ویژه با رشد اقتصاد جامعه همخوانی همه سویه ای ندارد، هنر راه همواری را نمی پیماید.هنر انقلابی جهان مادی کهن را نابود نمی کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان ها، ابزار دگرگونی آن را به دست انسان ها می دهد. هنر رزمی به انسان می آموزد که سرسپردگی را نپذیرد، بلکه شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگوارایی ها بایستد. هنر رزمی خوشه های خشم توده ها را هر روز رسیده تر می کند.   

هنر پدیده ای است که مانند همه ی پدیده ها یک درونه (محتوا) و یک نمود (شکل) دارد. هنر انقلابی آن آفرینش است که این درونه را با پوسته ای زیبا می پوشاند و همزمان پوسته را به آن اندازه زیبا نمی کند که درونه و پیام رزمی هنر در آن گم شود. درونه ویژگی هاي کم و بیش پویا و ناآشکار یک نمود است. نمود به آسانی دیده می شود، ولی درونه به گردویی می ماند که تنها پس از برداشتن پوست و شکستن پوسته آن می توان به هسته نهفته در درون دست یافت.

با این همه، هر پرده دری و آینده نگری را نمی توان هنر دانست. هنر همانند شعار نیست. هنر رونوشت رنگ پریده و خشک از زندگی نیست. طبری به هنرمندانی که به خشکی سرشت و درون مایه یک پدیده هنری را برجسته تر از نمود و ریخت آن می دانند سرزنش می کند و خواستار روشی زنده و بالنده برای آفرینش است که در آن سرشت پر معنا و نمود زیبا با همگونی با هم درآمیخته می شود. 

ولی زیبایی چیست و ریشه آن را در کجا می توان یافت؟  

آن چنان که چرنیشوسکی می گوید، زیبایی در هماهنگی و هم نوایی خود زندگی تبلور می یابد و زیبایی همان زندگی است، اما همه ی زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم، زیباست. در این سخن ما پیوند دیالکتیکی میان زیبایی عینی و زیبایی ذهنی را می بینیم. زیبایی با اینکه که مستقل از شعور ماست، ولی دارای ویژگی اجتماعی- تاریخی نیز است. ویژگی عینی زیبایی، فرا و سوای اندوخته های اجتماعی و تاریخی و شرایط محیطی طبیعی و  جغرافیایی انسان نیست. در دامنه اجتماعی پدیده هایی زیبا هستند که در آن ما آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره دست انقلابی آن چنان زیبا، زشتی روزگار را بازتاب می دهد که همراه تلخی مزه امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا دهان را پر می کند.    

هنرمند انقلابی اندیشه ای پویا و همگام تاریخ در سر و شوری آتشین در دل دارد و آن چنان هنری می آفریند که می تواند دگرگونی بزرگی در زندگی انسان به بار آورد. به گفته شلی آتش “آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان” در هنرمند باید زبانه کشد و شراره آفریند تا جان های مرده، دل های یخ زده و گل های پژمرده از پرتو زندگی آفرین او دوباره جان گیرند.

برای همین هنرمند برای آفریدن هنری جاودان، نه تنها به اندیشیدن بلکه به شور نیز نیاز دارد.  لنین می گوید که جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده است و نمی تواند باشد. و همان گونه که برشت می گوید پیوند دیالکتیکی میان خرد و عواطف بدان گونه است که عواطف ما به تلاش پیگیر خرد ما نیازمندند. کسی که نمی اندیشد، نمی تواند به عواطف والایی دست یابد که از آن برای آفرینش در هنر سود جوید. اندیشیدن برای شناخت از جهان پیرامون خود و دانستن آرزوهای انسانی انسان است.

هنرمند بی آن که درس اخلاق بدهد، یک آموزگار اجتماعی است که برخی از پدیده ها و رویدادها را زیر ذره بین خود آن چنان بزرگ می کند که دیدنش آسان باشد. هنرمند بازتابی بی آلایش و مستقل از نقش خود را از روند زندگی نمی دهد، بلکه با دید هنری و ایدیولوژیک خود، گزینشی هنری و برگزیده از آن چه که در پیرامون او می گذرد، می دهد. برخی رویدادها و پدیده ها را که بر جسته می داند، بزرگ می کند و برخی را که همچون کف در آب شناور است به کناری می زند. هنرمند انقلابی در راه جستجوی خود راه چاره های بسیاری می یابد، ولی باید آرمان های درستی را از پیرامون خود خوشه چینی کند که پویا باشند و در راه پیشرفت به سوی آینده.  هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج رنجبران بسنده نمی کند، بلکه از پس پرده زندگی اندوهگین امروز روزنه ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر فردا می گشاید.

همان گونه که گورگی می گوید مفهوم واقعی زندگی در زیبایی نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. هنرمند انقلابی هدفمند زندگی می کند و نه تنها زندگی خود را به سوی آراستگی، دانایی و خردمندی و حتا زندگی دیگران را هم به سوی انسانی می کشاند؛ سویی که در راه تکاملی انسان و برای انسان تر شدن او است. او خوشبختی خود را در بهروزی دیگران می بیند.

هنرمند انقلابی نیشتر جستجوگر و شکافنده خود را در ژرفای رویدادها و پدیده ها فرو می برد. چشم هنرمند انقلابی تیزبین و کاوشگر است و یک بعدی نیست، بلکه مانند چشم زنبور منشورگونه است. چنین هنرمندی در سرشت درونی هستی و پدیده ها کندوکاو می کنند تا راهی بیابد برای نشان دادن زندگی، آن گونه که می بایست و می تواند باشد. او اندوخته های روند پرشتاب زندگی را در هنر خود بازتاب می دهد و  در چشم رس انسان های دیگر می  گذارد.

هنرمند آن چنان به دگرگونی های حتا کوچک حساس است که با میکروسکوپ کوچک ها را بزرگ و با تلسکوپ دورها را نزدیک می کند و  از ورای زندگی  می تواند آینده را گمان زند. هنرمند انقلابی پوست کلفت و تاریک شب را با هنرش برش می دهد تا مردم ستارگان درخشان را در پشت آن ببیند. هنرمند همراه با باریک بینی و تیزهوشی و دل نازک خود به یک اندیشه خارایی نیاز دارد تا روان او را آن چنان آبدیده کند تا او را از ناکامی ها به نومیدی نکشاند. بنابراین هنرمند انقلابی دارای بینشی امیدوارانه و پیشرویی هست تا به او آن چنان توانایی واکاوی رویدادها و شرایط زندگی هم اکنون مردم خود را بدهد، تا او بتواند بر پایه این شناخت آینده روشنی را پیش بینی و در هنر خود بازتاب دهد.

ستمگران امیدهای پرشور مردم را یکی یکی سر می برند، تا دلسردی فرمانروا شود و هنرمند انقلابی با هنر خود آتشی زنده و جاوید در سینه های می دمد که هرگز خاموش نمی شود و امیدهای پژمرده شده را دوباره زنده می کند. بورژوازی می خواهد به انسان بیاموزد که او در برابر جهانی ستمگر به تنهایی رها شده است و دیگر انسان های دور و بر او گویا آماجی فرای خرد کردن او ندارند. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه های امیدها و رویاهای لرزان، پایه های آرزوهای یک جامعه ای انسانی آینده را پی ریزی کند. هنرمند انقلابی در روزگار نومیدی و فصل خزان مانند برگی زرد از درخت جدا نمی شود و سر به زمین فرود نمی آورد و روان سرکش او را نمی توان به خشکی کشاند و آرمان هایش را نمی توان خوار و رام کرد. هنرمند انقلابی مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران شمشیرکش و رخ بهره کشان فرو می برد و همزمان به کام آزادگران و رنجبران انگبین شیرین می ریزد.     

هنگامی که خودپرستی و زراندوزی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی و همبستگی را از بین می برد، هنرمند انقلابی با هنر خود شمشیر نبرد به دست آزادگان و رنجبران می دهد تا سینه ستمگران را نشانه گیرند. هنرمندان انقلابی “از ان  امواج جوشانی هستند که دائم در میان مانند”. هنرمند انقلابی نان و جان را، کار و بار را، دانه و پیمانه را، جام و کام را، شام و بام را، خانه و آشیانه را ، دانه و کاشانه را ، عشق و عیش را، خیش و میش را برای همه می خواهد. برای خوشبختی جمع از آب و آتش می گذرد و به “بدبختی” فردی خود نمی اندیشد. برای خوشبختی دیگران خطر را بجان می خرد و  آتش را از خدایان و ثروت را از اربابان قدرت می گیرد و به رنجبران و زحمتکشان ارزانی می کند.  او “به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم” از تلاش برای بهبودی شرایط زندگی رنجبران دست بر نمی دارند. 

حتا زمان هم نمی تواند آفرینش های این چنین هنرمندانی را  با همه ی سادگی و بی آلایشی اش کهنه کند. آن هنری که می آفریند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی زند؛ ساختمانی است که در آن خزه روییده نمی شود.

جایگاه شجریان!

شجریان موسیقی را برای پول در آوردن نمی خواهد و می گوید که “من به موسیقی به عنوان کار و یا حرفه که فقط پول از آن دربیاریم نگاه نمی کنم”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را برای خود نمی خواهد و رک و راست می گوید که آن گونه موسیقی را می پسندد که انسان را به اندیشه وادارد.

او در گفتگویی می گوید که “من موسیقی را دنبال کردم که اندیشیدن به انسان ها بده. آن موسیقی که خواسته باشه فقط برای لحظه ای انسان خوشش بیاد و حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمی کنم. آن موسیقی را دنبال می کنم که اندیشیدن به مردم بده. انسان در فکر کردن ساخته میشه در اندیشیدن راه کمال را طی می کنه”.

شجریان موسیقی را جدا از جامعه نمی بیند. هر چند که هنر از درون هنرمند می جوشد ولی به دید شجریان درون انسان در پیوندش با پیرامونش معنا می یابد. او می گوید که “موسیقی برخاسته از درون جامعه است. باید دید که جوامع ما در گذشته چه وضعیتی داشتند. موسیقی از درون انسان می اید بیرون و درون انسان همه در ارتباط با محیطش هست در ارتباط با حکومتش هست در ارتباط با شکست ها و پیروزی  هاست” .[گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد].   

شجریان نمی خواست برای بورژوازی وابسته دوران شاه نیز بخواند و در باره همکاری خود با تلویزیون دولتی در آن زمان می گوید که “آن موقع، آن‌جا با روحیات من نمی‌خواند، سیاست پخش صداها را از رادیو تلویزیون، من حس می‌کردم کاباره‌دار دارد تعیین می‌کند و ابتذال فرهنگی …” است.

بدین گونه شجریان خود را از دسته یک، دو و سوم هنرمندانی که با مردم کاری ندارند جدا می کند.   

شجریان سنت را چارچوبی زندانی کننده می داند که باید آن را شکند، ولی اصالت را آن علمی می داند که هنر بر دوش آن سوار است. هنرمند باید سره را از ناسره سوا کند و اصالت را همراه سنت به دور نریزد. سننت از رهگذر اندوخته های نوین باید دگرگون و پربار شود و گسترش یابد.

او در گفتگویی می گوید که ” سنت ها را میشه رها کرد ولی اصالت ها را میشه نگه داشت. از سنت ها آمدم بیرون ولی اصالت ها را حفظ کردم. نیاز هر جامعه هست که مطابق زمان پیش بره و هنر بهترین یاور جامعه بشری است”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را تافته یی جدا بافته از مردم نمی داند. بلکه خشنود است که “موسیقی ما از طریق تعزیه و توی دربارها زنده ماند.” [همانجا] تا عاشقان بتوانند آن را به میان مردم آوردند و پس از آن موسیقی به راه دیگری گام گذاشت. انسان به یاد پرومته می افتد که آتش را از خدایان ربود تا به انسان ها هدیه بدهد. 

شجریان موسیقی را که در ستایش درباریان و ستمگران باشد دوست ندارد و بر این باور است که وظیفه موسیقی همراهی با مردم و ایستادگی آن ها در برابر ستم هست. او در گفتگویی دیگری می گوید که “موسیقی در ارتباط با جامعه است با زندگی مردمان یک سرزمینه. موسیقی ندا و نوا و سروش برخاسته از  دل های مردمانش هست که در ارتباط با نوع زندگی و فرهنگ و [شرایط] جغرافیایی که دارند خواسته ها انگیزه ها و هدفهایی که دارند که این خواسته ها به طریق هنر که یک شکلش موسیقی هست بیان میشه. که البته اغلب شکل اعتراض درش هست. موسیقی درش بیشتر جنبه اعتراض است تا جنبه مداحی. . . . .اعتراض به حکومت ها و ستمهایی که بر یک مردمی و یا ملتی وارد میشه” [همانجا].

او دلاورانه در برابر سیاست بازان دوروی جمهوری اسلامی می گوید که “وقتی سیاست برای مردم باشد حرف دیگری است؛ [موسیقی] وظیفه دارد حرف مردم را در مقابل سیاست بزند” [روزنامه شرق]. او در برابر زن ستیزی رژیم ولایت فقیه می ایستد و با خرسندی می گوید که “دخترهای ما با همه اینکه همه راه ها بریشان بسته است انگیزه اینکه هنر را دنبال بکنند در شون نمرده است” [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]. او در واکنش به سخن آقای احمدی‌نژاد گفته بود: “صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود.”

او با نوای سوزناک خود از دست ستمگرانی نالید که هر چه را که ما به آنها عشق می ورزیدم از بین برده بودند؛ عشق، آزادی، برابری، راستی و درستی را در ترانه هایش ستایش کرد. از ترانه هایش می توان تاریخ ۵۰ سال نبرد مردمان ما برای آزادی را خواند.

پیش از انقلاب برای دلگرمی رزمندگان می خواند که “عارف اگر، در عشق گل جان خسته، بر باد داد بر بلبلان، درس عاشقی خوش در این چمن، یاد داد”. هنگام انقلاب “همراه شو رفیق را!” برای مردم شورشی خواند. پس از آن که جمهوری اسلامی به کشتار انقلابی ها پرداخت و دیگرانی که زنده مانده بودند از کشور کوچ کرده بودند، او دوباره از دل سوزنده ی مادران فرزند از دست داده و پدران دلتنگ خواند که “یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد”. و پس از سرکوب جنبش سبز و دستگیری مهندس موسوی او بار دیگر در کنار مردم ایستاد و دلاورانه خواند که “تفنگت را زمین بگذار  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار. تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن”.  و پس از پیروزی ستم بر جنبش سبز و از بین رفتن امیدها و شکسته شدن دل ها او خواند که “کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است”.  

پایان سخن

کسی را نمی توان یافت که در چارچوب سنجه هایی که خود به زبان می راند و هماهنگ با داوری هایی که خود در باره ی دیگران می کند زندگی کند. هنرمند در زمینی گام می گذارد که هر آن لجنزاری می‌تواند او را به کام خود فرو برد.

با این همه، شجریان همچون سیاوش شاهنامه با سرفرازی از زیر آتش آزمایش روزگار گذشت.

با آن چه که گفته شد می توان به این نتیجه رسید که شجریان اگر چه انقلابی به معنای آن چه که ما گفته ایم نبوده است، ولی بی تردید هنرمندی مردمی بوده است.  

او اگر چه برای خوشبختی دیگران خود را بدبخت نکرد، ولی خوشبختی خود را بر پایه بدبختی دیگران نیز  پی ریزی نکرد. می گویند که در وصیت نامه خود نوشته است که “دو درخت [….] بر سر گورم بکارید، تا [….] تا مرغِ شبِ گم کرده‌ آشیانه‌ای بیاساید! و یا میوه‌ای داشته باشد و گرسنه‌ای را به راحت برساند. یا گلی و سایه‌ای بر رهگذر خسته‌ای هدیه کند. یا دست کم هیمه‌ای بر سرما ‌مانده‌ای ببخشد.”  این سخن نمی تواند از انسانی باشد که از آن چه که بر دیگران می گذرد بی تفاوت باشد و بگوید که “من مانند اسبی هستم، که از این بیابان گذشته ام، دیگر چه باک که پس از من، چاله‌های سُم مرا از خاکستر پر بکنند یا از الماس! (ا.ط) “.  

او اگر چه که چشم انداز روشنی از آینده آزاد از زنجیر بهره کشی نداشت، ولی آزاده بود و آزادی را دوست می داشت و در برابر ستمگران به اندازه توان خود ایستاد و به مردم پشت نکرد. او می خواست که از آنِ همه ی طبقه ها و لایه های اجتماعی باشد که خواهان آزادی هستند.

بدین گونه ستاره عشق مردم به او هر روز در آسمان میهن بالا گرفت و او همچون شاخه های درخت بید مجنون با فروتنی سر فرود آورد و این عشق او را پربارتر و پرکارتر کرد.

نابودی جسمش با جاودانگی نامش، کردارش و رفتارش همزاد است.  سوگواری مردم برای این است که مردم هیچگاه به فرزندی که پشت به آنها نکرده است، پشت نخواهند کرد.  

یادش گرامی باد!




اندیشه ی ناتمام انقلابی را به سرانجام برسانیم!

سخن روز شماره ۳۴
۱۵ مهر ۱۳۹۹، ۶ اکتبر ۲۰۲۰

اندیشه ی حاکم بر سرمقاله ی نامه مردم با عنوان تلاش دیکتاتوری ولایی برای تغییرهای شکلی و دورِ باطل «اعتماد سازی با حاکمیت»، اندیشه‌ی انقلابی است که در انتظار به ثمر و سرانجام رسیدن خود است! (نامه مردم ۱۱۱۳، ۷ مهر ۹۹) اندیشه ی حاکم بر مقاله، اندیشه «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران نیست! تحت تاثیر سلطه ی  اندیشه «جناح راست» قرار دارد، ولی اندیشه، اندیشه‌ای انقلابی است که در انتظار به ثمر و سرانجام رسیدن خود است! سرانجامی که تنها با منطق ماتریالیسم دیالکتیکی ممکن می گردد! چرا این ادعا مستدل است؟ به منظور یافتن پاسخ، مضمون مقاله را بشکافیم!

اول- اندیشه ی انقلابی حاکم با ظرافت و دقت افتراقی نشان می‌دهد که در ایران ج ا، «بد و برتر» در حاکمیت وجود ندارد. همه ی لایه‌های حاکمیت از یک قماشند. میانشان حتی درجه‌بندی جدی ای را نمی‌توان شناخت و پذیرفت. اصلاح طلبانی که به صحنه ی تدارک انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰ وارد شده اند، مانند «آیت الله موسوی خوئینی ها» همانقدر جزو «بدترها» است که دیگر نظریه پردازان اصلاح طلب چنین اند. زیرا این نیروها نیز مانند جریان های دیگر در حاکمیت

می‌خواهند با کوشش خود «حفظ نظام» را تضمین کنند!

هیچ لایه‌ای از حاکمیت برنامه ی مشخص برای مبارزه با بحران اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی حاکم در ایران ندارد! تنها هدف همه ی لایه ها ادامه ی حاکمیت است و بس! ادامه ی این حاکمیت ضد مردمی و ضد ملی، در هر شکل تلطیف شده ی آن هم، برای مردم میهن ما و به ویژه زحمتکشان یدی و فکری بدترین شکل ممکن است. خواست گذار از ج ا، خواستی مستدل است که مردم میهن ما دنبال می کنند!

دوم- شناخت وحدت ساختار و کارکرد – با بیان مارکسیستی شناخت زیربنا و روبنا – در نظام حاکم بر ایران که توسط اندیشه ی انقلابی حاکم بر مقاله در نامه مردم تبلور داده می شود، از اهمیت درجه اول برای ارزیابی مضمون انقلابی مقاله برخوردار است. اندیشه ی انقلابی در مقاله به درستی دیکتاتوری ولایی را ٬٬شکل٬٬ برای مضمون ٬٬نظام٬٬ سرمایه داری وابسته حاکم کنونی ارزیابی می کند!

اندیشه انقلابی «٬٬اسلام سیاسی٬٬» را به عنوان ایدئولوژی این نظام قهقرایی و ارتجاعی و ضد ملی افشا می سازد!

سوم- اهمیت شناخت وحدت شکل و مضمون در سلطه ی طبقات حاکم در ایران ج ا ناشی است از این امر که به این افسانه پایان می‌دهد که از یک سو می‌توان ٬٬شکل٬٬ دیکتاتوری ولایی را تغییر داد، بدون آن که نیازی به تغییر ٬٬مضمون٬٬ نظام، نیاز به تغییر دیکتاتوری سرمایه باشد.

و از سوی دیگر با شناخت وحدت شکل و مضمون، اندیشه ی انقلابی حاکم بر مقاله، به این افسانه پایان می‌دهد که گویا نیروهای «اصلاح طلب» در حاکمیت و پیرامون آن می‌توانند با شرکت در جبهه ضد دیکتاوری، گسرتش جبهه را تضمین کنند. (به این نکته بازمی گردم)

جبهه ضد دیکتاتوری- ضد امپریالیستی!

«جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران، سرشت ضد امپریالیستی جبهه ی ضد دیکتاتوری مورد نظر حزب طبقه ی کارگر ایران را که زنده یاد منوچهر بهزادی در مقاله ی راهبردی سال ۱۳۵۳ بیان و مستدل می کند، با این امیدواری پندارگونه حذف نموده است، زیرا می‌خواهد راه را برای شرکت «اصلاح طلبان» در پیرامون و در حاکمیت در این جبهه بگشاید و آن را «گسترش» دهد! «گسترش» در جهتِ تحکیم  سلطه ی ٬٬راست٬٬!

اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه ی مردم به اثبات می‌رساند که برداشت «جناح راست» نادرست و بیهوده و نازا است!

همانطور که در زیر نشان داده می شود، اندیشه ی «جناح راست»، اندیشه ی عاریه گرفته شده است از شرایط حاکم بر کشورهای پیشرفته امپریالیستی مانند بریتانیای کبیر که به طور مکانیکی به شرایط ایران منتقل می شود.

سرشت ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی جبهه ی ضد دیکتاتوری که حزب توده ایران در نبرد پیش از پیروزی انقلاب بهمن مطرح نمود که زنده یاد منوچهر بهزادی در مقاله ی پیش گفته و ضرورت پایبندی به آن را زنده یاد جوانشیر در سیمای مردمی حزب توده ایران در چارچوب برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران مستدل می سازد، از وحدت درونی برخوردار است!

نمی‌توان آن را پاره پاره کرد، ولی پنداشت که کارکردی ترقی خواهانه برای گذار از دیکتاتوری دارا خواهد بود! زیرا با حذف سرشت ضد امپریالیستی با جهت گیری سوسیالیستی از جبهه ضد دیکتاتوری، دّر جبهه را حتی برای سلطنت طلبان و دیگر نیروهای ضد انقلابی می گشاید. «گسرتش» به راست را حتی تضمین می کند!

اندیشه ی انقلابی حاکم بر مقاله به درستی دیرتر و در نتیجه‌گیری پایانی مقاله دو بار بر اهمیت «بسیج کردن طیف وسیع مردم» برای تغییرات بنیادین در ایران انگشت می‌گذارد و آن را «واقعیت»ی ارزیابی می‌کند که برای نبردهای آینده از اهمیت درجه اول برخوردار است!

اندیشه ی انقلابی وجود موضع توده ی وسیع مردم را انکارناپذیر ارزیابی می‌کند. زیرا «اقعیت پشت کردن توده ی مردم کشور ما به حکومت ولایی جمهوری اسلامی و جناح های درونی آن»، پشت کردن به وابستگی اقتصادی- اجتماعی نظام حاکم بر ایرانِ ج ا است به سیاست اقتصادی دیکته شده توسط امپریالیسم!

زیرا مردم با گوشت و پوست خود تأثیر سیاست نواستعماری را حس می‌کنند و در زیر فشار آن جان می دهند. مردم باورهای مذهبی خود را کنار نگذاشته اند! علیه سیاست اقتصادی- اجتماعی حاکم قد علم کرده اند!

مضمون واقعیت «پشت کردن» که در مخالفت با سلطه ی «حکومت ولایی» حاکم است و اندیشه ی انقلابی به درستی و به جا آن را با مقاومت «بخش تعیین کننده ای از مردم کشور ما» برجسته می سازد، سلطه غارت و استثمار «نولیبرالی» است که بر هستی آن‌ها سایه انداخته و زندگی را برای آن‌ها ناممکن ساخته است!

«واقعیت پشت کردن»ی توده های مرم میهن ما، علیه سرشت امپریالیستی سیاست اقتصادی- اجتماعی کنونی متوجه است و غیرقابل انکارناپذیر است! اندیشه ی انقلابی به این واقعیت اشاره دارد، هنگامی می نویسد: «بخش تعیین کننده ای از مردم کشور ما به حکومت ولاییِ جمهوری اسلامی و جناح های درونی آن پشت کرده‌اند ..»!

«پشت کردنی» که در دفاع از شعار و خواست طبقه ی کارگر ایران در مبارزات اعتراضی و اعتصابی سال‌های اخیر  به شعار و خواستی سراسری بدل شده است و پایان خصوصی سازی هستی اجتماعی و پایان نظم پیمانکاری را طلب می‌کند که مضمون مبارزات ضد امپریالیستی وسیع ترین لایه‌های اجتماعی را در ایران امروز تشکیل می دهد!

رشد وضع عینی انقلابی در ایران در ارتباط با ناتوانی حاکمیت برای ادامه ی سیاست خود، و رشد ذهنیت و آگاهی انقلابی نزد طبقه ی کارگر و متحدان ملیونی آن در «بخش تعیین کننده ای از مردم کشور ما» ریشه در این «واقعیت» دارد!

پیش از آن  که درستی و مستدل بودن ارزیابی اندیشه ی انقلابی حاکم بر مقاله ی نامه مردم  و سرشت انقلابی آن را نشان دهیم و به ثبوت برسانیم که با ارایه نظرات «اصلاح طلبان» در مقاله  بازتاب می یابد، به این نکته اشاره شود که این اندیشه ی انقلابی فاتحه اندیشه ی اصلاح طلبی و کارکرد اصلاح طلبان را برای استحاله پذیری رژیم ولایی می‌خواند و به امکان استحاله ی رژیم پاسخی دندان‌شکن و قاطع می دهد و می نویسد: «چشم اسفندیار اصلاح طلبان به ٬٬اسلام سیاسی٬٬ مانند تاجزاده، حجاریان و موسوی خوئینی ها اینجاست که آنان اصولاً به روند تنگاتنگ و نهادین بین دگرگونی بنیادین سیاسی به سمت آزادی ودموکراسی و دگرگونی های واقعی و مؤثر اجتماعی- اقتصادی و ساختاری باور و اعتقاد ندارند [ت ف ع]. ازاین رو، آنان – و ٬٬نظام اسلامی ای که به آن دل بسته اند، هیچ گاه اعتبار نظری و اعتماد مردم را به دست نخواهند آورد، و در مقابل، اصلاح طلبان مطیع رهبری همچنان در دورِ باطلِ ٬٬اعتماد سازی با حاکمیت٬٬ در جا خواهند زد»!

این ارزیابی واقع‌بینانه نسبت به مضمون سیاست اصلاح طلبان توسط اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران، نشان می‌دهد که نظرات اصلاح طلبان، نظراتی «بدتر» است از نظرات «بدتر» مخالفانشان!

ما با «بد و بدتر» روبرو نیستم که راه توده ی قلابی می‌خواهد القاء کند. ما نزد اصلاح طلبان با نظرات «بدتر»ی روبرو هستیم که وظیفه ی امروز آن ریختن خاک به چشم مردم است! وظیفه ی امروزی آن القای استحاله پذیری «نظام» است!

اگر راه توده ی قلابی پرچم استحاله پذیری رژیم ولایی را به دوش می کشد، تنها عمق جدایی خود را از «مشی توده ای» برملا می‌سازد که ورد زبانش است!

شناخت و درک جایگاهِ پیوند در «روند تنگاتنگ و نهادین بین دگرگونی بنیادین سیاسی .. و مؤثر اجتماعی- اقتصادی [بخوان اقتصادی- اجتماعی] توسط اندیشه ی انقلابی حاکم بر مقاله که نشان اعتقاد به پیوند میان زیربنا روبنای جامعه و در تأیید موضع مارکسیستی- توده‌ای قرار دارد، از این رو بسیار پراهمیت و تعیین کننده است برای دریافت سلطه ی «جناح راست» بر اندیشه ی انقلابی در رهبری کنونی حزب توده ایران، زیرا در تأیید موضع مارکسیستی- توده‌ای درباره ی «پیوند تنگاتنگ» زیربنا و روبنا در جامعه قرار دارد! این شناخت مارکسیستی، هسته ی مرکزی تضاد میان اندیشه ی «جناح راست» و اندیشه ی انقلابی را در رهبری حزب توده ایران نشان می‌دهد و به اثبات می رساند!

«جناح راست» و موسوی خئینی ها، برخلاف اندیشه ی انقلابی در رهبری کنونی حزب توده ایران به این «پیوند باور و اعتقاد ندارند»، چه رسد به تاجزاده و حجاریان و امثال آن ها!

در‌واقع «باور و اعتقاد» در اندیشه انقلابی حاکم بر مقاله ی نامه مردم علیه بی باوری اصلاح طلبان و هم فکران آن‌ها بپا می خیزد!

با تأکید بر یک پارچگی شرایط حاکم بر ایرانِ ج ا و مردم آن توسط اندیشه ی انقلابی، کلیت و یکپارچگی شرایط و روابط حاکم مورد تأیید قرار می‌گیرد وعلیه برداشت استحاله پذیری کلیت یکپارچه حاکم نزد اصلاح طلبان و «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران به یورش می پردازد!

واقعیت بهم پیوستگی کلیت هستی اجتماعی، توسط «طیف وسیع مردم» ایران شناخته و درک شده است. لذا نفی کلیت و بهم پیوستگی شرایط و روابط حاکم «هیچ گاه اعتبار نظری و اعتماد مردم را به دست نخواهد آورد»! این آموزش را باید آواره ی گوشِ هوش نمود!

انتقال مکانیکی شرایط حاکم بر جامعه ی بریتانیا کبیر توسط «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران به شرایط مشخص ایران در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب، علت علّـی ژنتیکی پنداشت حاکم نزد «جناح راست» است!

انتقال شرایط از کشور امپریالیستی به ایرانِی که گرفتار در «جنگل چنگال وحوش نامیمون» نواستعمار است (اط، گریز، سروده ی زندان)  و دویست سال است برای به ثمر رساندن استقلال ملی در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب می زمد که یکی از وظیفه های عمده آن، پایان بخشیدن به وابستگی نواستعماری طولانی میهن ما به امپریالیسم و اقتصاد جهانی آن است، و در دویست سال اخیر بورژوازی و خرده بورژوازی برای به ثمر رساندن آن ناتوان بوده است و تجربه انقلاب بهمن، دردناک ترین تجربه در این زمینه در سال‌های طولانی دو قرن مبارزه است -، علت علّـی ژنتیکی پنداشت حاکم بر «جناح راست» درباره ی استحاله پذیری رژیم ولایی، تلطیف آن از طریق شرکت اصلاح طلبان در جبهه ضد دیکتاتوری است!

«جناح راست» در ایران مانند اصلاح طلبان می پندارد که می‌توان با دل بستن به ٬٬دمکراسی پارلمانی٬٬ و در طول زمان، شرایط استحاله ی  تدریجی دیکتاتوری ولایی را ایجاد ساخت و استحاله ی نظام سرمایه داری وابسته ایران را به اقتصاد امپریالیستی به یک «سرمایه داری خوب» فراهم آورد و برقرار ساخت.

گویا تنها آن زمان، یعنی هنگامی که تلطیف رژیم ولایی از طریق یک جبهه ی ضد دیکتاتوری بدون سیما و مضمون ضد امپریالیستی تحقق یافته است، شرایط برای نبرد طبقاتی در ایران و مبارزه برای سوسیالیسم مهیا شده است و باید برای به پیروزی رساندن آن کوشید! دفاع نکردن از شعار و خواست انقلابی طبقه کارگر مبارز ایران برای پایان بخشیدن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی و نظم پیمانکاری توسط «جناح راست»، ریشه در این امیدواری پندارگونه نزد «جناح راست» است! 

ابراز تأسف برای ٬٬کوربین٬٬ که نتوانست در «انتخابات پارلمانی» اخیر در بریتانیا پیروز شود، ناشی از عقب افتادن این روند «دمکراسی خواهی» در بریتانیای کبیر توسط همین «جناح راست» است که در مقاله‌ای در نامه مردم درباره ی نظر مارکس نسبت به ارزش اضافه طرح شد. لابد رفقا در «جناح راست» امیدوارند که با پیروزی کوربین های دیگر در بریتانیا، در طول زمان سوسیالیسم در بریتانیا بر قرار شود. «جناح راست»، همانطور که دیرتر نشان داده خواهد شد همین برنامه را برای ایران در نظر دارد!

آیا نگرانی رفیق عزیز علی خاوری از پیامدهای پیشنهاد بابک امیر خسروی برای انتقال رهبری حزب «به غرب»، نگرانی واقع‌بینانه ای نبود؟ آیا او که  در آن نشست با لبه ی دست بر گردن خود با رگ‌های برافروخته از خشم و درد، گفت که اگر «گردن من را هم بزنید، رهبری حزب را به غرب منتقل نخواهم نمود»، نگران برقراری سلطه ی اندیشه «جناح راست» در حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران نبود؟

اصلاح طلبان حکومتی در حاکمیت یک پارچه

اکنون به بررسی موضع اصلاح طلبان بپردازیم و نشان دهیم که آن ها چگونه دست خود را باز می‌کنند و ناخواسته نقش خود را در خاک ریختن به چشم مردم برملا می‌سازند که در مقاله ی نامه مردم توسط اندیشه ی انقلابی با شفافیت بازتاب یافته است. در آنجا با نقل موضع و نظر موسوی خئینی ها، حجاریان و تاجزاده نشان داده می‌شود که هر سه دارای نظر مشترک هستند درباره ی حفظ سلطه ی «٬٬اسلام سیاسی٬٬».

اصلاح طلبان نیز «٬٬اسلام سیاسی٬٬» را در هستی حاکمیت کنونی، تنها شکل ممکن  برای مبارزه ی ایدئولوژیک به منظور «٬٬حفظ نظام٬٬» ارزیابی می کنند. آن را به ابزار برقراری سلطه ی ایدئولوژی قهقرایی و ارتجاعی ولایی تبدیل کرده اند. اختلافشان با دیگر لایه‌ها در کلیت حاکمیت، کوشش آن هاست برای القای گویا وجود «٬٬نماد جمهوریت نظام٬٬» در کلیت «نظام». نگرانی آن‌ها متوجه ی سلطه ی بحران  اقصادی- اجتماعی فزاینده بر ایران و مردم آن و پیامدهای دهشتناک پاندمی ویروس کرونا نیست، بلکه این نگرانی است که به قول رفقای ۱۰مهر، رژیم «برای حفظ منافع خودش هم شده، باید به خواست مردم توجه کند.»

در مقاله می خوانیم: «هدف موسوی خئینی ها حفظ رانت های سیاسی و اقتصادی جناحی در چارچوب حفظ حاکمیت ٬٬اسلام سیاسی٬٬ است که به بهانهٔ دفاع از آنچه آن را ٬٬نماد جمهوریت نظام٬٬ می نامد، حکومت ولایت فقیه را با ٬٬سایر جمهوری ها دنیا٬٬ در یک‌ کاسه قرار می دهد!» .. «موسوی خئینی ها با .. توضیح واضحات .. برای کمک به ٬٬نمایندهٔ خدا بر روی زمین٬٬ وارد میدان می شود. ..»!

تفاوت نصیحت اصلاح طلبان به حاکمیت نسبت به رفقای ۱۰ مهر، صراحت و شفافیت نظر آنان است برای «حفظ نظام». رفقای ۱۰ مهر خوش‌بینانه توصیه می‌کنند و به نصیحت رژیم می پردازند و می‌خواهند و می پندارند که از این طریق به اهرمی برای بهبود نسبی شرایط هستی زحمتکشان «در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب» دست یافته اند. این رفقای عزیز، ناخواسته در کنار اصلاح طلبان حکومتی قرار گرفته اند!

راه توده ی قلابی در این زمینه صریح‌تر و شفاف‌تر عمل می کند. اصلاح طلبان حکومتی را سویه «بد» در برابر سویه ی «بدتر» قرار می‌دهد و دنباله روی از «بد» را به توده‌ای ها توصیه می کند. عدالت یک‌دنده می‌خواهد تکیه خود را بر روی خرده بورژوازی در ٬٬نظام٬٬ قرار دهد که بوسه به شانه ی «رهبر» می زند!

فاجعه ی پهن شده در برابر چشمان نگران و حیرت زده از وضع حاکم بر جنبش توده‌ای که همراه است با خطر ایجاد شدن یک تراژدی تاریخی، به طور مستقیم ناشی از از بر باد دادن سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، مطلق ساختن مبارزه ی اتحادی و به فراموشی سپردن مبارزه ی ضد امپریالیستی و مبارزه ی سوسیالیستی در برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران است که زنده یاد جوانشیر در سیمای مردمی حزب توده ایران برمی شمرد و صلابت نظری و سیاسی آن را به اثبات می رساند!

سردرگمی نظری- سیاسی همه ی این جریان ها ناشی از عدم درک دیالکتیک نبرد در خارج و داخل ایران توسط این رفقا و دیگران در جنبش توده‌ای و همچنین در کلیت طیف چپ ایران است که در آن «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران  مانند الماسی بدل و به عاریه گرفته شده می درخشد!!

در مقاله ی انتشار یافته در نامه مردم می‌خوانیم که «موسوی خوئینی ها، دبیر مجمع روحانیون مبارز، در نامه سرگشاده خطاب به خامنه ای .. می گوید: زمان آن است که تمام احزاب و گروه‌ها و فعالان سیاسی از هر قشر و جناحی در انتخابات حضوری فعال داشته باشند.»

«سخنان حجاریان در مقام ٬٬تئوریسین اصلاحات٬٬ (در واقع اصلاح کردن دیکتاتوری ولایی و حفظ آن) در پی بسیج کردن اصلاح طلبان حکومتی و ٬٬حفظ نظام٬٬ از راه جذب نیرو از میان جریان های سیاسی است [؟! توده‌ای وچپ است؟]. .. او [حجاریان] برای از زیر ضربه خارج کردن کلیت ٬٬نظام٬٬ .. به جای پرداختن به رابطهٔ میان راس هرم قدرت رژیم ولایی با سرمایه ها و ثروت عظیم انباشته شده به برکت سه دهه برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی، [می کوشد با سکوت درباره ی شرایط حاکم زیربنایی] مسئلهٔ ٬٬عدم اعتماد مردم٬٬ به حکومت را به دروغ‌گویی، مدیریت نامطلوب و حضور ٬٬آقازاده های جناح های رقیب٬٬ تقلیل دهد.»

در نزد مصطفی تاجزاده نیز در بر همین پاشنه می چرخد. او «که .. مانند سران حکومتی از ورود مردم به صحنهٔ تحول اجتماعی به شدت احساس خطر و نگرانی می‌کند .. [در روزنامه آرمان ملی می گوید]: یکی از مهم‌ترین راه‌های جلب اعتماد و رضایت و مشارکت مردم برپایی انتخابات رقابتی و آزاد است.»

نباید فراموش نمود که هر سه نظریه پرداز اصلاح طلب، «انتخابات رقابتی» را به مفهوم آزادی انتخاب در ایران خواستار نمی شوند، بلکه آن را به خدمت توسعه ی جایگاه اصلاح طلبان حکومتی در کلیت نظام حاکم مطرح می‌سازند که وظیفه ی آن «حفظ کلیت نظام» است!

آزادی انتخاب در جامعه‌ای که زندان ها پر از زندانیان سیاسی است، احزاب طبقاتی و در راس آن حزب توده ایران از فعالیت علنی و قانونی منع شده است، نه ممکن است و نه مورد نظر آقایان اصلاح طلب است.

اندیشه ی «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران نیز مانند اصلاح طلبان حکومتی در ایران خواستار «توسعه ی جایگاه»  ٬٬کوربین٬٬ در انتخابات پارلمانی اخیر در بریتانیا می‌شود و ابراز تأسف می‌کند که او در انتخابات پیروز نشد، زیرا گویا چنین پیروزها در پارلمان راه را برای برپایی سوسیالیسم در بریتانیای کبیر هموار می کند!

سویه ی دیگر پیروزی کوربین ها را در بریتانیا، اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم نزد اصلاح طلبان و برای ایران نشان می‌دهد و نقش فاجعه بار آن را از زبان خئینی ها، حجاریان و تاجزاده در جهت تثبیت ٬٬نظام٬٬ به ثبوت می رساند.

ولی این استدلال پر صلابت نظری- سیاسی برای «جناح راست» در ارزیابی جایگاه پیروزی ها احتمالی ٬٬کوربین٬٬ها در بریتانیا نه مطرح می‌شود و نه مورد بررسی قرار داده می شود.

گویا دستیابی به آزادی انتخاب با شیوه ی مورد علاقه ی «جناح راست»، که خواستار حذف سرشت ضد امپریالیستی جبهه ی د دیکتاتوری است، ادعایی است به منظور ریختن خاک به چشم توده‌ای ها برای چشم پوشیدن از مبارزه برای سوسیالیسم!

با این توضیح های به جا در مقاله ی نامه مردم است که مضمون انقلابی اندیشه ی حاکم بر مقاله به اثبات می رسد.

اندیشه انقلابی به اثبات می‌رساند که اصلاح طلبان حکومتی می‌توانند در بهترین حالت نیروی عقبه را در «جبهه ی گسترده ی ضد دیکتاتوری» برای شرایطی تشکیل دهند که کنشگر اصلیِ تاریخی در مرحله ی کنونی انقلاب ملی- دمکراتیک، یعنی طبقه ی کارگر ایران و متحدان آن در لایه‌های زحمتکش و میهن دوست تا درون حاکمیت، رهبری تغییرات بنیادین را به دست آورده است و با جلب «وسیع توده های مردم» به انقلاب، هژمونی اندیشه و برنامه خود را برای پایان دادن به وابستگی نواستعماری به اقتصاد امپریالیستی برقرار ساخته است!

برداشتی که در چنین لحظه ی ظفرنمون نبرد، مبارزه ی ضد امپریالیستی را به سطح تضاد اصلی در جامعه ارتقا می‌دهد به منظور ایجاد پایه‌های عینی و ذهنی برای اقتصاد سیاسی مرحله گذار ملی- دمکراتیک که جمهوری خلق چین و دیگر کشورهای سوسیالیستی نیز هم‌اکنون برای تحقق آن می رزمند!

اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم با دستیابی به این نتیجه‌گیری مارکسیستی- توده‌ای درباره ترکیب جبهه ضد دیکتاتوری با سرشت ضد امپریالیستی- با جهت گیری خروج از نظام اقتصادی مورد خواست سرمایه مالی امپریالیستی، از «نئولیبرالیسم»، وحدت و یک پارچگی هستی اجتماعی را در ایران به ثبوت می‌رساند.

اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم در عین حال وظیفه ی پیش روی چپ انقلابی، حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را قابل شناخت می‌سازد و ناگفته وظیفه ی پیش رو را از درون نبرد طبقاتی جاری بیرون می‌کشد. که عبارت است مبارزه برای تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران که با سطح بالای آگاهی طبقاتی خود به نیرو و کنشگر تغییرات تاریخی بنیادین در مرحله انقلاب ملی- دمکراتیک بدل شده است!

وظیفه ای که بدون داشتن تصور شفاف برای تجهیز و سازماندهی زحمتکشان، بدون داشتن برنامه ی مستقل برای اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای شرایط مشخص ایران با توجه به امکان ها، توان ها و محدودیت‌ها کشور قابل دسترسی نیست!

طبقه ی کارگر ایران نیازمند پرچمی در دست خود است که با اثبات نقش راهبردی آن در جامعه، شرایط را در طول زمان برای ایجاد هژمونی اندیشه ی سوسیالیستی و تعمیق سازماندهی خود و سازماندهی نبرد «توده های وسیع مردم» آماده سازد!

دوم- سلطه ی غیرمستدل «جناح راست» بر اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم

در ابتدا باری دیگر مورد تأکید قرار داده شود که بدون حل و شناخت دیالکتیک متناسب نبرد در ایران و خارج از کشور، خروج از دایره ی کذایی و کوشش عبث برای ٬٬خرمن کوبی٬٬ گذار از دیکتاتوری تحقق نخواهد یافت!

اندیشه ی انقلابی در بند تصورات و پندارهای ذهنگرا باقی خواهد ماند! صحنه ی اصلی نبرد طبقاتی را که در «پراتیک انقلابی» زحمتکشان تبلور می یابد، آنطور که مارکس برجسته می سازد، نخواهد یافت!

طبقه ی کارگر ایران در اعتراض و اعتصاب های جاری و سراسری که به قیمت سرکوب، شلاق، زندان و مرگ به کرسی نشانده است، خواست و شعار گذار از خصوصی سازی هستی اجتماعی و گذار از نظم پیمانکاری دیکته شده توسط سرمایه مالی امپریالیستی را بر کرسی نشانده است!

ما توده‌ای ها با پدیده ی تاریخی ای در میهن خود در مرحله ی کنونی روبرو هستیم، و باید در ابعاد غول آسای آن بیندیشیم، تا به پیروزی و «شهر آرزو» دست یابیم! این پدیده ی تاریخی تضاد میان نیروهای مولده پیشرفته در ایرانِ ج ا است با شرایط حاکم قرون وسطی سیاسی و ژَرفش تضاد اصلی میان کار و سرمایه! طبقه ی کارگر ایران از این رو تنها طبقه ی انقلابی در ایران است، از این رو کنشگر تاریخی در این مرحله است، زیرا خواستار حل این تضاد تاریخی در میهن ماست!

«طیف وسیع مردم» ایران را به دور محور مبارزاتی خود فراخواندن و با موفقیت «اعتبار نظری و اعتماد مردم» را به دست آوردند، تنها با طرح پیشنهاد و برنامه‌ای ممکن خواهد شد که در خدمت حل تضاد میان رشد نیروهای مولده و شرایط فئودالی- قبیله‌ای اجتماعی عقب مانده و ارتجاعی در مرحله ملی- دمکراتیک کنونی ممکن خواهد بود.

سطح آگاهی چشمگیر طبقه ی کارگر ایران که در شعار و خواست هایش تبلور می یابد، که در شناخت از مضمون ٬٬مدرن ترین٬٬ مدل استثمار سرمایه مالی امپریالیستی و سرمایه مالی ارتجاع داخلی ریشه دارد، مضمون تضاد تاریخی را تشکیل می‌دهد که باید در این مرحله در ایران حل و برطرف گردد!

تنها سردرگمی نظری- تئوریک طیف چپ ایران و جریان های توده‌ای که «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران در مرکز آن قرار دارد، مانع است برای کوشش و مبارزه ی مشخص توده‌ای ها و طیف چپ ایران به منظور به ثمر رساندن اندیشه ی انقلابی در شرایط مشخص کنونی در ایران در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب.

سنگینی نادرستی و غیرواقع بینانه بودن بی توجهی به «پراتیک انقلابی» زحمتکشان که زیر سلطه ی «جناح راست» در رهبری کنونی بر مضمون انقلابی مقاله در نامه مردم فشار وارد می‌آورد – که در زیر به آن پرداخته خواهد شد -، و اندیشه ی انقلابی را به بی راهه می راند و از منطق دیالکتیکی دورمی کند، هنگامی شناخته و درک می‌شود که در پایان مقاله کنشگر تاریخی به ناحق تعویض می شود.

با بی توجهی به «پراتیک انقلابی» طبقه ی کارگر، از نیرویی که می‌کوشد خود را علی‌رغم شرایط نامساعد ناشی از سلطه ی بلامنازع طبقات حاکم سازمان دهد و با انواع پیشنهادها به جستجو برای شرایطی که می‌خواهد برپا دارد پرداخته است، یعنی از طبقه ی کارگر مبارز و آگاه ایران سلب حق می شود.

با بی توجهی به «پراتیک انقلابی» طبقه ی کارگر ایران، از زحمتکشان یدی و فکری سلب حق می شود!

طبقه ی کارگر مبارز و آگاه ایران بی محابا و سهل انگارانه در نبرد طبقاتی علیه دیکتاتوری کنار گذاشته می شود!

از جایگاه برجسته و تعیین کننده ی طبقه ی کارگر یدی و فکری در نبرد علیه دیکتاتوری ولایی و دیکتاتوری سرمایه سخنی به میان آورده نمی شود!

سرشت شعار و خواست های ضد امپریالیستی طبقه ی کارگر ایران علیه «نولیبرالیسم» که نشان جستجوی تالی سوسیالیستی برای جامعه ی ایرانی است، مورد بی توجهی کامل قرار می گیرد!

نبرد طبقاتی و ژَرفش فزاینده آن که در تضاد میان کار و سرمایه تبلور می‌یابد و در شعاهای پایان دادن به‌خصوصی سازی و پیمانکاری تظاهر می کند، به عنوان «تکانه» اصلی در روند انقلابی در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب شناخته و درک نمی شود!

برعکس، با تکیه به تئوری‌های پرسش برانگیز مطلق سازی نقش ٬٬جامعه مدنی٬٬ و انواع برداشت‌های غیرطبقاتی از نبردهای طبقاتی در جامعه، که آتش توپخانه ی ایدئولوژیک طبقات حاکم است برای ایجاد حاکمیت ایدئولوژی خود بر جامعه، و جملگی نشان سلطه ی اندیشه «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران است، اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم، با نقض منطق دیالکتیکی مورد اعتقادش، خواستار «بسیج کردن مردم» می‌شود! خواستی که در سطح یک انتزاع درک نشده مطرح می شود! فاقد مضمون مشخص است! عام گویی تکراری و خسته‌کننده در پایان همه ی مقاله های «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران است!

بدون طرح مشخص «خواست های اقتصادی و سیاسی .. مردم کشور ما» در پایان مقاله ی نامه مردم، انتزاع توخالی و درک نشده ی مورد نظر «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران، همه ی بافته های مقاله ی انقلابی را که متکی به برداشت ماتریالیسم دیالکتیکی از کلیت هستی ایران است، مثله می‌کند و برباد می دهد. گفته می شود: «.. بخش تعیین کننده ای از مردم کشور ما [که] به حکومت ولایی جمهوری اسلامی و جناح های درون آن پشت کرده‌اند، خواست های اقتصادی و سیاسی و صدای اعتراضشان [را] هر چه رساتر و صریح‌تر به گوش حاکمان می رسانند»!

توصیف وضع، بدون پرداختن به مضمون، توصیف مبارزات مردم و در مرکز آن طبقه ی کارگر، بدون نام بردن از طبقه ی کارگر و خواست های مشخص و شعارهای مشخص بیرون آمده از دل «پراتیک انقلابی» طبقه ی کارگر، مضمون انتزاع توخالی و درک نشده را تشکیل می‌دهد که در سطر بعدی در خدمت خواستی موهوم و بدون مضمون طبقاتی می‌شود که گویا می‌تواند نقش «محوری» در مبارزه را تشکیل دهد! گفته می شود: «.. وظیفهٔ نیروهای سیاسیِ آزادی خواه و عدالت جو روشنگری و بسیج کردن مردم پیرامون شعارهای محوری و مشترکی است که [گویا] می‌تواند جامعه را به سوی دگرگونی های بنیادین دموکراتیک [؟]‌ و پایدار و بهبود زندگی مردم [؟] هدایت کند»!

سخنان عام و توخالی که از مقاله ی «اگر کوربین در انتخابات پارلمانی در بریتانیا پیروز می شد» نقل شده است!

نبرد طبقاتی مشخص حاکم بر ایران نفی می شود! خواست های مشخص طبقه ی کارگر حذف می شود! طبقه ی کارگر به عنوان کنشگر تاریخی، به مثابه ی سوبژکت تاریخی مورد نظر بانیان سوسیالیسم، از صحنه دور می‌شود و جای خود را به توده ی ناهمگون و اتفاقی «مردم کشور ما» می سپارد!

اندیشه ی طبقاتی بودن جامعه ایرانی بر باد می رود!

دیگر «تاریخ، تاریخ نبرد طبقاتی» نیست که در مانیفست کمونیستی برجسته می‌شود و مستدل می گردد، بلکه توده ی ناهمگون «همهٔ مردم»، به قول رفیق هاتف رحمانی «مردم وطن» و امثال آن هستند که نقش ایفا می‌سازند! زبان و اندیشه ی مارکسیستی را چنین واژه‌ها و مقوله ها به کنار می زند.

اشتباه نشود، منظور این نیست که «بسیج کردن مردم» نادرست و غیرضروری است! اصلاً و ابداً!

بدون توانایی برای بسیج توده های میلیونی تغییرات انقلابی به پیروزی نخواهند رسید. انقلاب کار یک حزب و یک گروه فداکار و جانباز نیست! کار میلیون‌ها توده مردم زحمتکش و زیر فشار است. تجربه انقلاب بهمن هنوز بسیار زنده و داغ است که در سخن روستایی ای تبلور یافت که برای اولین بار در زندگی خود از روستایش به تهران آمده بود که «در انقلاب شرکت کند»!

صحبت بر سر آن است که جایگزین ساختن کنشگر واقعیِ تاریخی در ایران که هر روز سیمای انقلابی آن نمایان تر می‌شود و خطوط قاطع صورت عزم آن برای رزم روشن‌تر می‌گردد با انبوه «همهٔ مردم»، با «مردم وطن» یک جابجایی نادرست، ضد انقلابی و ترمز کننده برای پیشبرد روند انقلابی است که «جناح راست» به اندیشه ی انقلابی در مقاله ی نامه مردم تحمیل کرده است!

 شیوه ای که در پایان هر مقاله در نامه مردم به طور خسته‌کننده تکرار می‌شود و نشان قدرت تصمیم گیری «جناح راست» است برای حذف اندیشه ی انقلابی و خدشه دار ساختن آن!

«حذف حاکمیت ولایت فقیه، جدایی دین از حکومت و ..» که در پایان مقاله با عدول از منطق دیالکتیکی حاکم بر مقاله به آن اضافه شده است، و به عنوان «شعار محوری» اعلام می‌شود که گویا باید شرایط برپایی «جبهه ضد دیکتاتوری» را در ایران ایجاد سازد، و در آن «بسیج وسیع مردم» جایگزین روند واقعی نبرد طبقاتی در ایران می شود، نشان سلطه ی اندیشه و برنامه «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران بر اندیشه ی انقلابی است.

به کمک گرفتن خواست «توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم» که برداشت «جناح راست» در پایان مقاله مطرح می سازد،  نشان سردرگمی نظری- تئوریک این جناح است.

از یک سو در بخش پایانی با طرح خواست «توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم» اعتراف می‌کند که نظام ملی- دمکراتیک پس از گذار از دیکتاتوری بدون داشتن برنامه برای اقتصاد ملی راه به جایی نمی برد.

ولی با تقلب، نمی‌گوید کدام برنامه را باید به جای «برنامه های نولیبرالیسم» به مورد اجرا گذاشت؟

این تقلب یک حادثه ی اتفاقی نیست! آگاهانه است! دفاع پوشیده است از «سرمایه داری خوب» که مانند رفقای سوسیال دمکرات در بریتانیا، برای ایران نیز تجویز و پیشنهاد می شود!

از سوی دیگر با جایگزن ساختن کنشگر تاریخی، یعنی طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب با مفهوم تبلیغات بورژوازی مآبانه «همهٔ مردم» و «مردم وطن» و امثال آن، بی باوری خود را به نبرد طبقاتی به مثابه ی «تکانه» (اط) تغییرات انقلابی نشان می‌دهد و خود را به عنوان عنصر تسلیم طلب و سازشکار در جنبش انقلابی طبقه ی کارگر و حزب آن، حزب توده ایران برملا می سازد!

با استفاده از نام حزب توده ایران، «جناح راست» در پایان مقاله می نویسد: «حزب توده ایران معتقد است که می‌توان و باید برای بسیج کردن طیف وسیع مردم بر گِردِ این هدف‌ها [؟] در جبههٔ متحد ضد دیکتاتوری با شعار محوری حذف حاکمیت ولایت فقیه، جدایی دین از حکومت، و توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم اقتصادی کوشید و موفق شد.»!

باید امیدوار بود که در کنگره ی هفتم حزب توده ایران که در پیش است، به این تضاد غیر ضرور و سهمگین پایان داده شود. با ایجاد شفافیت نظری- تئوریک برای ضرورت دیالکتیک نبرد در خارج و در ایران، گره‌های کور سیاسی باز گردد و نبرد پرتوان توده‌ای ها به طور یکپارچه به پیش برده شود!




«نقد مواضع حزب» در «صبر تلخ» (۳)

سخن روز شماره ۳۳
۷ مهر ۱۳۹۹، ۲۸ سپتامبر ۲۰۲۰

«می خواهم از نگرشی که حزب در سال ۶۰ داشت بپرسم. می‌خواهم ببینم فلسفه‌اش چه بود»؟

در سی صفحه ی پایانی جلد دوم «صبر تلخ»، مصاحبه کنندگان جوان غیرتوده ای از رفیق عزیز عمویی خواستار توضیح او هستند درباره ی مواضع حزب توده ایران. منظور طرح خشک و خالی مواضع نیست. این توضیح ها پیش تر داده شده است.  بلکه منظور شکافتن نظری- تئوریک مضمون مواضع است. یک بررسی انتقادی به سیاست حزب توده ایران منظور پرسش کنندگان است که آن را بررسی «فلسفه ی سیاسی» مواضع می نامند.

پرسشی که قریب به دو صفحه از کتاب را در بر می گیرد، می‌کوشد دو نکته ی مرکزی را بیرون بکشد و از «فلسفه ی سیاسی» آن با خبر شود. یکی- ارایه تعریف از «خط امامی»ها در برداشت حزب توده ایران، و دیگری- علت «تحمل اینقدر فشار»ها را!

وضع حاکم بر ایران پس از پیروزی انقلاب را پرسش کنندگان چنین برمی شمرند: «ما عده‌ای هستیم که دموکراسی می خواهیم. رهبری جریان [جاری در کشور ولی] با جریان دیگر است». سپس با اشاره به وقایعی که به طور مشخص طرح نمی‌شود – کردستان، و.. -، موضع «رهبری» در ج ا توصیف می‌شود. «رهبری جریان» با پاسخ منفی به «دموکراسی خواهی ما»، اقدام های ما را «تندروی» می‌نامد و سرکوب می کند. در ادامه ی روند سرکوب و حذف، از یک سو به «بوروکراتیک تر» شدن «رهبری» می انجامد. از سوی دیگر در پایان روند سرکوب، «رهبری» امکان می‌یابد که مدعی شود که «ما به دموکراسی رسیدیم!»

پرسش کننده در ادامه توضیح نظر خود، میان مقوله ی آزادی و عدالت رابطه ایجاد می کند. او به منظور توضیح نظرش درباره ی رابطه ی آزادی و دموکراسی، «مسئله عدالت» را طرح می‌کند و می گوید: «در مسئله عدالت هم همین است. عدالت نه به مفهوم اقتصادی اش، عدالت در آزادی، عدالتی که برای توضیح آزادی باشد. کسی که به دنبال عدالت خواهی است، مطمئناً عدالت در آزادی و در دموکراسی هم می خواهد.»

برخورداری متساوی الحقوق از قانون را توسط فرد در جامعه، ازجمله برخورداری  از آزادی بیان و عقیده و باور و مذهب و ایجاد سازمان های سندیکایی و احزاب سیاسی مستقل و امثال آن را پرسش کنندگان در مقوله «عدالت» خلاصه می کنند.

تا این بخش از پرسش، پرسش کننده که با نگرش انتقادی به پراتیک حزب توده ایران در ارتباط با مساله ی «آزادی» در ایران پس از انقلابی بهمن می اندیشد، پرسش عامی را مطرح می‌سازد که برای بسیاری از مبارزان امروز نیز پرسش عاجلی را تشکیل می‌دهد و پاسخ خود را می طلبد. برخی ها آن را «کم اهمیت دادن به مساله ی آزادی ها» توسط حزب توده ایران می نامند.

ایجاد ارتباط میان شرایط در ایران و اتحاد شوروی پس از پیروزی انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ روسیه که با جمله ی در پاراگراف بعدی ایجاد می شود، بازگشت انتقادی به همان «کم اهمیت دادن به مسأله ی آزادی ها» است که گویا حزب توده ایران دچار آن شد: «این مسأله است که روشنفکران شوروی هم روی آن خیلی تأکید داشتند که تا قبل از این  که [رهبری] بوروکریزه بشود، صلب بشود، سخت بشود، باید راهی جست و این جبهه [دمکراسی خواهی] را تقویت کرد. ..».

پیش از آن  که به بیرون کشیدن بقیه ی مضمون پرسش های انتقادی بپردازیم، باید یک نکته را به طور خاص مورد توجه قرار داد که بی تردید خواننده نیز آن را دریافته است. این نکته این واقعیت است که مضمون پرسش های انتقادی تنها یک سویه از هستی اجتماعی را در ایران در آن دوره در برمی گیرد. سویه ی پراهمیت آزادی و دمکراسی را که فقدان آن یکی از عمده ترین علت‌های علّـی- ژنتیکی انقلاب‌ها در طول تاریخ است، ازجمله در انقلاب بهمن.

محدود ساختن پیچیدگی نبرد طبقاتی در جامعه در برداشت رابطه میان «صلب .. رهبری» و دمکراسی خواهی در پرسش، در تأیید و تأکید نگرش یک سویه به مساله ی «آزادی خواهی» مورد بحث است. به این نکته بازمی گردم.

گرچه سویه ی آزادی و دمکراسی سویه ی عمده‌ای را در انقلاب‌های اجتماعی تشکیل می دهد، آنطور که اکنون نیز در ایران مبارزه برای آزادی و دمکراسی و مبارزه علیه دیکتاتوری ولایی سویه ی پراهمیتی را در نبرد طبقاتی جاری در ایران تشکیل می دهد، باوجود این نمی‌توان «کلیت» روند هستی اجتماعی را در شرایط مشخص تاریخی کنونی در ایران بازشناخت و بهم پیوستگی و بهم تنیدگی های آن را درک کرد، چنانچه تنها مساله ی مبارزه با دیکتاتوری را مد نظر داشت.

چنانچه که مباره با دیکتاتوری را تنها وظیفه ی پیش رو ارزیابی کنیم، آنطور که بیش از سی سال است توسط طیف چپ ایران و جمهوری خواهان و دیگران به آن عمل می شود. ناتوانایی برای درک شرایط عینی و ذهنی نبرد طبقاتی ناممکن خواهد بود.

با ادامه ی چنین شیوه یک سویه است که ناتوانی برای شناخت «کلیت» شرایط نبرد طبقاتی در ایران به امری قانونمند بدل می گردد. در چنین وضعی «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران قرار دارد.

این رفقا با بی توجهی به پیچیدگی نبرد طبقاتی در ایران کنونی، با بی توجهی به «پراتیک انقلابی» طبقه ی کارگر، با بی توجهی به خواست های سراسری در اعتراض و مبارزات اعتصابی طبقه ی کارگر که خواستار پایان دادن به‌خصوصی سازی و پایان دادن به نظم پیمانکاری است، با بی توجهی به جایگاه طبقه ی کارگر ایران و مبارزات اعتصابی آن برای تغییرات بنیادین در ایران، آری، «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با ناتوانی برای شناخت طبقه ی کارگر ایران به عنوان عنصر و کنشگر تاریخی (سوبژکت تاریخی) برای تحول جامعه ی ایرانی در شرایط کنونی در ایران، مجرمانه مبارزه با دیکتاتوری ولایی را از مبارزه علیه دیکتاتوری سرمایه جدا ساخته است و از این طریق بی توجهی خود را به «کلیت» نبرد طبقاتی در ایران به ثبوت رسانده است.

«جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با چنین سیاست نادرست و ضد مارکسیستی- توده‌ای امکان تأثیر گذاری نظری- ایدئولوژیک و سیاسی- برنامه ای را بر روی طبقه ی کارگر و هدایت مبارزات آن از دست داده است. امکان تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران را از دست داده است و به انواع جریان های اتفاقی دیگر گذاشته است. حزب توده ایران را در وضع انزوایی قرار داده است. همزمان امکان روشنگری برای طیف چپ سردرگم را در ایران – کلیت چپ – که همیشه نشان استواری اندیشه و عمل حزب طبقه ی کارگر ایران است، بر باد داده است.

نمی‌توان در اندیشیدن درباره ی «کلیت» هستی اجتماعی در شرایط کنونی سویه ی پراهمیت «عدالت اجتماعی» را که با اِعمال اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی که بخش عمده ی هستی توده های زحمتکش و دیگر لایه‌های مردم را با فقر و محرومیت روبرو ساخته است، از مد نظر دور و در بررسی برای مبارزه ازجمله با دیکتاتوری کنار گذاشت.

نگرش یک سویه و مطلق گرانه به یک سو از «کلیت» واقعیت، انسان را همیشه در برابر مساله های حل نشده و پرسش های بی جواب قرار می دهد. محدود کردن عدالت اجتماعی به «عدالت» در تقسیم «دمکراسی» که در پرسش مطرح می‌شود و این مطلق گرایی را در اندیشه ی پرسش کنندگان به اثبات می رساند، هیچ معنای دیگری ندارد جز برداشت بورژوامآبانه از «قانون برای همه یکسان است» که شعار بورژوازی انقلابی در انقلاب کبیر فرانسه است. کشوری که در آن «خوابیدن زیر پل های رود سن برای همه ی شهروندان ممنوع است»، ولی به طور عینی تنها کوخ نشینان را مورد تجاوز قرار می دهد!

دمکراسی مقوله ای طبقاتی

برداشت از «دمکراسی و حقوق بشر» در جامعه ی طبقاتی، برداشتی طبقاتی است. با برخورد یک سویه و مطلق گرانه برای حل این مساله ی در جامعه ی طبقاتی، اجباراً پرسش های عمده ای بدون پاسخ باقی می مانند. در ایران آن دوران و اکنون نیز باید با توجه به «کلیت» هستی اجتماعی، به یافتن پاسخ برای پرسش ها پرداخت.

بیش از این توضیح، سخن به درازا کشیده می‌شود و باید آن را به فرصتی دیگر واگذار نمود.

در ادامه و در توضیح موضع انتقادی خود پرسش کننده «پرسش اصلی» را مطرح می کند: «سوال اصلی من این است، شما می‌دیدید که روزنامه حزبتان را می بندند، می‌دید که این همه آزار و اذیت با اعضا می شود، گروه‌های دیگر را دارند حذف می کنند، …، بر اساس پلنوم هفدهم، شما می خواستید از جریان مترقی در حاکمیت دفاع کنید؛ این جریان مترقی آخر چه کاری کرده بود که اینقدر مترقی به نظر می آمد؟ ..».

با این پرسش، خواننده متوجه می‌شود که پرسش کننده به صحنه ی اصلی، به صحنه ی «کلیت» شرایط نبرد طبقاتی بازمی گردد. کلیتی که مارکس آن را با بیان «انسامبل شرایط اجتماعی» مشخص می‌کند و می نامد.

مارکس می خواهد با واژه ی «انسامبل شرایط اجتماعی» نکته‌ای را توضیح دهد که در طنین یکپارچه و بهم تنیده در یک ارکستر موسیقی ایجاد می شود. مارکس می خواهد با انتقال واژه ی «انسامبل»، ایجاد طنین یکپارچه را که معرف هنر رئیس ارکستر است، برجسته سازد. هنوز بحث در این باره به ثمر نرسیده است که آیا کارایان و یا برن اشتین، یک پارچگی موزیک بتهوون را در سمفونی شماره ی نهم او بهتر ایجاد کرده اند!؟

مارکس با بهره گیری از واژه ی «انسامبل»، می خواهد اهمیت دیالکتیک کارکرد سازهای مختلف را در ارکستر برای ایجاد برداشت یکپارچه از طنین موزیک نشان دهد و آن را به شرایط نبرد طبقاتی در جامعه منتقل می کند. او می‌خواهد دقیقاً اهمیت بهم پیوستگی و بهم تنیدگی دیالکتیکی شرایط متفاوتی را در «کلیت» شرایط اجتماعی برجسته سازد که بدون توجه به آن، جستجوگر به هدف دست نمی یابد!

هیچ کوشش با حسن نیت و صادقانه ای هم نمی‌تواند جایگزین تأثیر «آنسامبل» شرایط بشود که در لحظه ی تاریخی مشخص در ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن برقرار بود. بدون درک بهم پیوستگی دیالکتیکی این شرایط که در آن توطئه های امپریالیستی و ارتجاع داخلی و سردرگمی نظری و سیاسی چپ صادق، سردرگمی «نیروهای مترقی» در حاکمیت، نهایتاً جنگ تحمیلی، ترورها و و و … مؤثر واقع شد، نمی‌توان ابعاد استراتژی انقلابی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را در این دوران شناخته و درک نمود و بر اهمیت پراتیک انقلابی حزب طبقه ی کارگر ایران به منظور حرکت هشیارانه، محتاط و در عین حال جسورانه برای دستیابی به هدف استراتژیک تعمیق انقلاب از مرحله ی سیاسی به مرحله ی اقتصادی- اجتماعی پی برد.

رفیق عزیز عمویی در سخن و پاسخ‌های خود جهت های بسیار و عمده‌ای را از این نبرد سخت، سهمگین و جانبازانه ی رهبری حزب توده ایران و کلیت توده‌ای ها قابل شناخت می‌سازد و نیازی به تکرار همه ی آن‌ها نیست. خواننده علاقمند خود آن‌ها را در پاسخ‌های این رفیق مبارز درمی یابد.

تنها در اینجا یک بار دیگر یادآور شود که در پلنوم نوزدهم کمیته ی مرکزی حزب توده ایران در کابل، و در روز پیش از آغاز کنفرانس ملی، کمیته ی مرکزی حزب توده ایران مصوبه ای را به اتفاق آرا به تصویب رساند که در کنفرانس ملی نیز مورد تایید قرار گرفت که رفیق عزیز علی خاوریبه دنبال تقاضای من در نشست کنفرانس ملی حزب توده ایران، آن را در صحن علن کنفرانس مطرح نمود. طبق این مصوبه پلنوم نوزدهم حزب توده ایران، همه ی رفقای رهبری حزب که در زندان بودند، به عنوان اعضای کمیته ی مرکزی حزب توده ایران باقی می‌ماند تا در بررسی مشخص وضع هر کدام، وضع تشکیلاتی آن‌ها توسط کمیته مرکزی حزب تعیین شود.

چنانچه به جای برخوردهای اراده گرایانه و در تضاد با مصوبه پیش گفته ی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران، رفقای مسئول کنونی و در مرکز آن رفیق عزیز علی خاوری به وظیفه ی تقاضا برای ارایه گزارش از این رفقا عمل کرده بودند که مضمون مصوبه را تشکیل می دهد؛ چنانچه از آن ها در اولین فرصت ممکن از هر رفیق از زندان خارج شده خواسته بودند درباره ی مبارزه ی حزب توده ایران در زندان های ج ا گزارش خود را به حزب ارایه دهد، بی تردید تاریخ مبارزات توده‌ای ها در زندان، و در جمع، در سراسر این دوران اکنون شفاف‌تر و دقیق‌تر در برابر دید و بررسی قرار داشت و عمق فداکاری و از خود گذشتگی این رفیقان در نبرد در زندان ها و همچنین عمقِ ابعاد سرشت انقلابی و علمی استراتژی حزب توده ایراندر این دوران برای همه قابل درک می شد.

چنانچه رهبری حزب به این وظیفه عمل کرده است، باید اعلام گردد تا هرنوع شبهه در اینباره برطرف گردد.

صداقت دوستان پرسش کننده بی تردید است. آن‌ها می کوشند با نشان دادن علایمی نظر و برداشت خود را تفهیم کنند که سرکوبگر اصلی را همین «نیروهای مترقی» در حاکمیت تشکیل می‌دهند. آن‌ها در ادامه پرسش اشاره می‌کنند که «خط امامی ها بیشترین نقش را [در سرکوب] ایفا کردند! هیچ گروه دیگری نبود! ٬٬انجمن حجتیه٬٬ای ها را از کابینه اخراج کرده بودند، تعداد راستگراها را در مجلس دوم کم کردند، ٬٬هیئت موتلفه ای ها٬٬ و .. پرورش و .. را محدود کردند. کاملاً به نظر می‌آید که خط امامی ها دارند برجسته می‌شوند و این برجسته شدنشان دقیقاً به حذف گروه‌های دیگر منجر می شود. یعنی در حقیقتاین خط امامی ها بودند که این سرکوب را پیش می برند. حزب توده [ایران] را هم گرفتند تمام شد!»

با چنین ارزیابی دست و پا شکسته و یک سویه از نبرد طبقاتی و تضاد طبقاتی در جامعه پس از انقلاب بهمن که ناشی است از محدود ساختن توجه ی بررسی کننده تنها به یک سویه، یک سویه ی عمده در «کلیت» واقعیت، پرسش کننده چپ روی در پلنوم هیجدهم حزب توده ایران را از ٬٬چپ٬٬ دور می‌زند و با تکیه به این نکته  که «حالا [چرا باید پذیرفت که] یکباره ذهنیت [نزد خط امامی ها] عوض بشود که در پلنوم هیجدهم تحلیل کرده بودند که حاکمیت دیگر هیچ گونه خصلت مترقی ندارد.»

در پاراگراف نهایی پرسیده می شود: «می خواهم ببینم که این گروه – به قول شما مترقی، چه عملی، چه کنشی انجام می‌دادند که اینقدر فشارها را تحمل می کردید، حذف را تحمل می کردید، نبود دمکراسی را تحمل می کردید، نبود روزنامه را تحمل می کردید؟»

«انسامبل» روندهای متضاد

اشاره شد که رفیق عزیز علی عمویی با شفافیت و صراحت لازم به پرسش ها درباره ی اشتباه های حزب پاسخ داده است و نیازی به بازتاب آن‌ها در این سطور نیست. خواننده بی‌طرف «صبر تلخ» می‌تواند به کنه وضع دست یابد.

آنچه وظیفه ی این سطور است، نشان دادن این واقعیت است که در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن در ایران، ما با تأثیر روندهای متضادی روبرو هستیم که هر کدام از روندها نیز در خود دارای تضادهای گذرا و پایداری نیز هستند.

به سخنی دیگر روند رشد تغییرات مثبت و انقلابی، از قبیل اخراج مستشاران آمریکایی، پذیرش اصل های ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی، حقوق ملت، قانون کار مترقی و امثال آن یک روند خطی رشد ترقی خواهانه ی شرایط همانقدر نیست که روند ارتجاعی که نهایتاً به پیروزی ارتجاع انجامید نیز روندی خطی نیست. رفیق عمویی نمونه‌هایی را ذکر می‌کند که هم بقای لاجوردی بر سر مقام سرکوبگرانه دادستانی و هم ترمز زیر فشار قرار دادن حزب توده ایران توسط «اقای خمینی به دادستان انقلاب» را در برمی گیرد که «بگذارید حضور داشته باشند!» و هم جانبداری او را از میرحسین موسوی در برابر خامنه ای یا علیه موتلفه و..

شناخت روندهای متضاد و تضادهای در درون هر روند در جریان در این دوران تنها اهرمی است که می‌تواند کمک باشد برای درک ابعاد عمیقاً انقلابی استراتژی حزب توده ایران که با انقلابی ترین تاکتیک و با نرمش به مورد اجرا گذاشته شده است.

سرشت انقلابی و واقع‌بینانه ی هدف تعمیق انقلاب بهمن و هدف حفظ تداوم مبارزه ی علنی- نیمه علنی حزب توده ایران در این دوران مضمون استراتژی و تاکتیک حزب طبقه ی کارگر ایران را تشکیل می‌دهد که بی تردید جایگزین ناپذیر است!

شیوه ای که «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با بی توجهی به دیالکتیک نبرد در ایران و خارج از کشور عملی می سازد، به این یا آن شکل ایجاد شدن جریان های صادق انحرافی توده‌ای را باعث شده است.

توجه و پایبندی به شیوه ی مبارزاتی گذشته ی حزب توده ایران در دوران پیش از انقلاب بهمن می‌تواند تناسب ضروری را در مبارزه در داخل و خارج کشور ایجاد سازد. تنها از این طریق راه پاره پاره شدن حزب طبقه ی کارگر ایران مسدود می شود. بخش‌های صادق توده‌ای ها در ایران از دنباله روهای پشت این یا آن لایه ی بورژوازی- خرده بورژوازی به نیرو و تکانه ی تغییرات دمکراتیک و سیاسی بدل می شوند و با ژَرفش شرایط نبرد طبقاتی و ژَرفش بحران در ایران، سیاست واقعبینانه حزب توده ایران را برای هر لحظه دنبال می کنند. آنطور که سازمان انقلابی نوید نیز در دوران پیش از انقلاب انجام داد.

شیوه ی نادرست «جناح راست» کنونی در رهبری حزب توده ایران ولی به برداشت‌های انحرافی در ایران دامن زده است. به پنداشت درباره ی «استحاله پذیری» نظام سرمایه داری توسط جریان های انحرافی دامن می زند. گرچه استحاله پذیری «دیکتاتوری ولایی» توسط «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران حاشا می‌شود، به این باور غیرمستدل جریان های انحرافی دامن می‌زند و این باور را القاء می‌کند که می‌تواند گویا «سوسیالیسم ارتجاعی» در ایران و در شرایط سرمایه داری قابل دسترسی باشد. ٬٬موفقیت٬٬ و پذیرش نسبی چنین برداشت‌ها توسط جریان های انحرافی در ایران درباره ی استحاله ی دیکتاتوری در ارتباط مستقیم و تنگاتنگ قرار دارد با برداشت نادرست نزد «جناح راست» که می پندارد می‌توان مبارزه ی علیه دیکتاتوری ولایی را از مبارزه علیه دیکتاتوری سرمایه جدا نمود.

با چنین برداشت غیرطبقاتی از نبرد طبقاتی در ایران کنونی توسط «جناح راست» که پیامد حذف سرشت ضد امپریالیستی از جبهه ضد دیکتاتوری است، نبرد حزب توده ایران و مبارزان صادق توده‌ای ها در ایران به مثابه نیروی «تکانه» برای تغییرات اصلاحی در سیاست خارجی نظام سرمایه داری کنونی در ایران با مشکل روبرو است. نمی‌تواند به نیروی راهبری بدل گردد. برایش تنها تأیید این یا آن گام مثبت، ازجمله نزدیکی به جمهوری خلق چین و روسیه، باقی می ماند، بدون آن که قادر باشد با استدلال درباره ی گذار از سرمایه داری، در رشد این روند تأثیر مثبت بگذارد.

در «کلیت» خود، سیاست «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران امکان شرکت فعال توده‌ای ها را در ایران در مبارزات اعتراضی و اعتصابی کارگری ناممکن و در ظاهر غیرضرور ساخته است. حربه تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران را از دست توده‌ای های صادق گرفته است.

حزب سیاسی و موضع گیری آن

به گفته ی رفیق عمویی «معما چون حل گشت آسان شود» (۷۵۵)، ولی در لحظه ی تاریخی باید حزب سیاسی تصمیم بگیرد و موضع خود را بر پایه آنچه می‌داند اعلام کند. سکوت فرار است از نبرد!

رفیق عمویی پیچیدگی مساله ی برخورد به مجاهدین را در چند جمله می شکافد (۷۶۱). «خوب ما خیلی عملکردهای جمهوری اسلامی را بد می‌دانستیم و خیلی از کارهای مجاهدین را دوست داشتیم. ولی این حرکتشان را [قیام مسلحانه] نادرست می دانستیم. در‌واقع موضعگیری در قبال این امر ویژه است که در حال حاضر همه چیز را تحت الشعاع خودش قرار داده! خوب حزب در موضع مخالف حرکت مجاهدها قرار گرفت، که در میانشان بچه‌های خوب هم بودند. ولی واقعیت این بود که آنان علیه روند انقلابی جامعه داشتند عمل می کردند!»

نمونه‌های دیگری را در توضیح پیچیدگی روندهای متضاد و تضادهای درونی در هر روند را رفیق عزیز عمویی برمی شمرد که خواننده خود آن‌ها را هنگام مطالعه درمی یابد. تنها برای نمونه ذکر شود که با موافقت «آقای خمینی» رابط معینی میان حزب و او تعیین شد. نکته ی جالب آن است که هنگام تماس تلفنی با فرد رابط، رفیق عمویی می بایستی با نام مستعار «دکتر وزیری» خود را معرفی کند. امری که به تضادهای درونی در حاکمیت اشاره دارد! تضادی هایی که در تاثیر «انسامبل» نهایی خود موجب شد که «بدون تردید ضربه نهایی هم به دستور شخص خمینی به ما وارد شد!»

حضور علنی حزب در صحنه ی جامعه

یا ایجاد شدن سندیکاهای مستقل از قبیل «سندیکای فلزکار مکانیک» و «سندیکای بافنده سوزنی» در برابر روند ٬٬شوراهای اسلامی٬٬ و نمونه‌های دیگر از قبیل تصویب قانون کار مترقی که متن آن پیشنهاد حزب توده ایران است، سویه های دیگری از  روندهای متضاد در دوران پس از پیروزی انقلابی بهمن قابل شناخت است. اهمیت این شناخت برای درک برنامه ی استراتژیک حزب توده ایران بی تردید است. برنامه‌ای که رفیق عمویی در قسمت‌های مختلف برجسته می‌سازد و تکرار می کند: «ما واقعاً اعتقاد داشتیم که تا وقتی این‌ها به طور رسمی حضور علنی حزب را نفی نکرده اند، ما خودمان به استقبالش نرویم؛ به رغم اینکه با چنین دشواری هایی روبرو هستیم»! (۷۳۴)

تصمیم گیری درباره ی حوادث در جریان در جامعه آسان نیست و همانطور که رفیق عمویی ذکر می‌کند با بحث‌های بسیار و تصمیم گیری ها در هیئت سیاسی کمیته مرکزی همراه است که بیان یکپارچگی سیاست حزب در این دوران است.«اگر شما در یک حزب سیاسی باشید که برنامه‌ها و روند پیشرفت سیاست کلی اقتصادی، بازرگانی و .. مورد توجه تان باشد و تا حدودی امکان تأثیر گذاری بر این سیاست‌های کلان را داشته باشید، کدامش را انتخاب می کنید؟ آیا همنوایی با این تقابل نیروهایی که نگرش خاصی دارند را برمی گزینید؟ یا آن سیاستی را دنبال می‌کنید که آینده همه اینها، منجمله خود این کشور را پی ریزی می کند؟» (۷۵۳)

سپس همانجا رفیق عمویی مساله ی امکان اشتباه در تصمیم گیری را در سخن خود توضیح می‌دهد و می گوید« «حال ممکن است در این ارزیابی اشتباه هم بشود. یعنی مثلاً در این ترازو به حساب گذاشته نشود که نادیده گرفتن حقوق سازمان های سیاسی در ایران در این روند کلی، می‌تواند [در شرایطی] اصلاً همه چیز را دگرگون بکند! [ت ف ع] یعنی اگر امروز ما می‌بینیم یک روندی هست که مثلاً پیش نویس قانون کار پیشنهادی حزب پذیرفته می شود، اگر این روند توأم با نادیده گرفتن حضور سازمان سیاسی باشد، یا آزادی‌های حداقل، در حد معینی ملحوظ نشود، این روند در آینده با موانعی روبرو خواهد شد! و تاریخ هم این را اثبات کرد. تاریخ هم این را نشان داد!» (۷۵۳)

و یا: «ما در عین حال معتقد به خوش بینی هم نبودیم که بله، ما به زودی پروانه فعالیت علنی حزب را می گیریم. معتقد بودیم که نه، ما را نگه می دارند، اینقدر که حضور داشته باشیم. نمی‌گذارند گسترش پیدا کنیم. نمی‌گذارند روزنامه ارگانمان به دست همگان برسد، یعنی کار تبلیغی، ترویجی آنچانی داشته باشیم.» و اکنون به نتیجه‌گیری می پردازد (۷۵۶): «به نظر من در همین هم ما دچار خوش بینی شدیم! چون عملاً با آن شقِّ بسیار بدبینانه و سیاهش مواجه شدیم!»

رفیق عمویی در ادامه به نتیجه‌گیری وسیع تر می‌پردازد و می گوید: «یعنی به گمان من، درست است که حزب ارزیابی منصفانه ای روی نیروهای موجود در حاکمیت جمهوری اسلامی می‌کرد و شناختی از لحاظ تفاوت نظراتشان داشت، اما به مسئله آزادی کم بها داد و از همین نبود آزادی‌ها بود که انقلاب ضربه دید! منجمله خود حزب و جریانات سیاسی.»

انتقاد به «نبود آزادی ها» و «کم بها دادن» به آزادی‌ها که به عنوان نقطه ی مرکزی انتقاد به سیاست استرتژیک حزب توده ایران توسط انواع جریان های چپ و حتی توسط رهبری کنونی حزب توده ایران نیز طرح می‌شود و رفیق عمویی نیز در این سطور به آن اشاره دارد، شناختی است که به گفته رفیق عمویی «معما چون حل گشت آسان شود»، به دست آمده است (۷۵۵).

منظور من بی‌اهمیت نشان دادن این شناخت نیست! ابداً نیست! بلکه منظور نشان دادن این نکته است که تصمیم هر لحظه ی تاریخی تحت تاثیر«انسامبل شرایط» در روندهای متضاد و با تاثیر تضادها در هر روند، اتخاذ می‌شود و باید بشود. لذا برای درک هر اشتباهی ضرورت دارد که «انسامبل شرایط» مورد توجه قرار گیرد.

اکنون و پس از واقعه می‌توان تنها برای آینده درسی آموخت که نمی‌توان بطور مکانیکی به شرایط دیگر تاریخی منتقل نمود، بلکه باید آموزش در تجربه قدیمی برای شرایط نوین تاریخی انطباقی دیالکتیکی باشد!

نکته ی جالب این نکته است که رفیق عزیز علی عمویی تنها رفیقی نیز است و به علت حضورش در بحث‌ها در هیئت سیاسی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران می‌توانسته باشد که پیشنهاد جایگزینی را نیز برای انتقاد مطرح سازد.

رفیق عمویی در برخورد شفاف و قاطع به مواضع ضد کمونیستی و توده‌ای ستیزانه در ص ۷۵۷ می گوید: «همان طور که اشاره کردم، به نظر من، حزب این خطر ضد کمونیستی را برجسته نکرد، ولی همیشه این دل نگرانی را داشت، اما برجسته اش نکرد! چرا که پس از سال‌ها عدم حضور، برایش این امکان فراهم شده بود و می‌خواست کمی بیشتر برایش دوام پیدا کند. شاید آنچنان که لازم بود، ما مار را در آستین ندیدیم، یعنی خصلت ضد کمونیستی برخی از نیروهای مذهبی را درست ارزیابی نکردیم. ولی در این مورد همواره این دل نگرانی وجود داشت! اما، اگر سیاست حزب جز این می بود، چه روشی را می بایست در پیش گیرد؟ آن‌ها که چنین نبودند به کجا رسیدند؟ [ت ف ع] از گفته‌های شما بوی خوشی استشمام نمی شود!»

انتقاد مشخصی که رفیق عمویی در پایان جلد دوم کتاب «صبر تلخ» نسبت به تاکتیک مشخصی مطرح می سازد، گویای نکته مرکزی در مضمون انتقاد های دیگر نیز است. زیرا انتقاد متوجه ی کمبودی با سرشت «عام» است.

انتقاد عام ازجمله در ارتباط با مبارزه برای دمکراسی و یا «خطر ضد کمونیستی را برجسته نکرد» می‌تواند تنها آن هنگام به انتقادی دیالکتیکی بدل گردد، هنگامی که فرد بگوید، ٬٬باید این گام مشخص برداشته می شد٬٬!

او در ص ۷۷۴ می گوید: «نسبت به اعترافات [تلویزیونی محکومان به مرگ] چیزی نگفتیم. من تصورم این است که ما در این زمینه کوتاه آمدیم! چه اصولاً درباره مقوله آزادی، ما بایستی مؤکدا مطرح می‌کردیم که هیچ روند ترقی خواهی بدون آزادی امکان‌پذیر نیست! [ت ف ع] این را خیلی بایستی  بها می دادیم. امروز هم همچنان روی این مسأله باید تأکید داشت. و در برابر برنامه‌هایی که این‌ها در تلویزیون اجرا کردند، کافی نبود که من بروم با لاجوردی این مطلب را عنوان کنم. باید در همان ٬٬پرسش و پاسخ ها٬٬ که در‌واقع سند حزبی بود، مطرح می شد. چه کسی می‌داند که من رفتم با لاجوردی چیزی گفتم؟! به نظر من مهم این بود که در آن ٬٬پرسش و پاسخ ها٬٬ که به تعداد زیادی تکثیر می‌شد و در اختیار همگان قرار می‌گرفت و جای سخنگوی حزب عمل می کرد، بایستی نسبت به اعتراف های تلویزیونی موضعگیری می کردیم. آری خطرناک بود! ولی به نظر من این خطر را باید حزب به جان می خرید! در درون حزب کسانی بودند که مایل نبودند حزب خطر بکند.» .. «ولی مهم این است که آن زمان حزب چه تصمیمی گرفت. ..»! (۷۷۷)




جبهه ضد دیکتاتوری با کدام نیروها؟

سخن روز شماره ۳۲
۳۱ شهریور ۱۳۹۹، ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۰

رفیق گرامی کیا در ابرازنظر به مقاله ی نظریه پرداز احمد هاشمی در اخبارروز (۲۸ شهریور ۹۹) از «یک امکان» واقعی صحبت می کند، و این نکته ی قدرت نظر اوست. او می گوید: «۲. ایجاد جبهه ضد دیکتاتوری با صحبت با تمام جریانهای مخالف چه برانداز و چه رفرمیسم ، چه مذهبی و چه غیر مذهبی هر چه زود تر و با بر نامه ای حد اقلی، که تشکیلش ظاهرا ناممکن بنظر می آید، ولی یک امکان است.»

چرا رفیق کیا مجبور شده است در تز «یک امکان» که باید آن را به مثابه ی یک امکان واقعی ارزیابی نمود و نمونه هایی در نبردها در گذشته داشته است، با یک جمله ی معترضه، تز خود را مورد پرسش قرار دهد و بگوید: «ایجاد جبهه ضد دیکتاتوری .. که تشکیلش ظاهرا ناممکن بنظر می آید»؟

«جبهه ی مقاومت» در فرانسه علیه آلمان نازی، در ایتالیا علیه فاشیسم موسولینی، در اسپانیا علیه کودتاگران فاشیست، در ایران جبهه روزنامه نگاران آزادی خواه و نمونه های دیگر، واقعی بودن امکان تشکیل جبهه ی ضد دیکتاتوری را در ایران امروز به ثبوت می رساند. رفیق کیا ولی نسبت به تز خودش از این رو راضی نیست و آن را مورد پرسش قرار می دهد، زیرا تجربه ی سی ساله اخیر، برای این «یک امکان» واقعی، «ظاهری» تراشیده است و ارایه می دهد که او را مجبور می کند بگوید: «.. که تشکیلش ظاهرا ناممکن به نظر می آید»!

سه عنصر اصلی در این «ناممکنی» دخالت دارند:

اول- در ایران کنونی دیکتاتوری ولایی شکل دیکتاتوری سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی است. شکل و ظاهر دیکتاتوری با مضمون آن در هم نوای است. تصور آن هایی که می پندارند اگر مضمون جبهه ی ضد دیکتاتوری را با «برنامه ای حداقلی» تعریف کنیم، دیگر قاعداً راه شرکت «تمام جریان های مخالف، چه برانداز[سلطنت طلبان؟] و چه رفرمیسم، چه مذهبی و چه غیرمذهبی» باز شده است، باز است، به مساله ی اصلی بی توجه اند که طیف مورد نظر آن ها دارای منافع طبقاتی مختلف هستند. این منافع طبقاتی نقش اصلی را در موضع گیری شرکت کنندگان احتمالی تشکیل می دهد. تجرب ی سی ساله نشان می دهد که «برنامه ای حداقلی» ذهنگرایی مجرمانه است، زیرا مساله ی اصلی، یعنی نبرد طبقاتی را از واقعیت جامعه حذف کرده است!

دوم- عنصر دوم که در ایجاد شدن «ناممکنی» دخالت دارد، این نکته است که پیشنهاد حزب توده ایران را برای مبارزه علیه رژیم سلطنتی به طور ذهنی و اراده گرایانه از محتوای «ملی» آن تهی ساخته است!

حزب توده ایران در پیش از انقلاب بهمن ۵۷ نیز شعار و خواست تشکیل جبهه ضد دیکتاتوری را مطرح نمود که در آن می‌توانستند حتی از وابستگان به طبقه های حاکم نیز ذینفع باشند و شرکت کنند. ولی جبهه ضد دیکتاتوری حزب توده ایران علیه سلطنت با اعلام سرشت «ضد امپریالیستی» برای این جبهه، از یک سو جنبه ی «ملی» جبهه را برجسته می ساخت. جنبه و سویه ی «ملی» که راه را بر وابستگان ارتجاع داخلی که با ارتجاع خارجی دارای منافع مشترک بودند می بست – در شرایط کنونی راه شرکت سلطنت طلبان و مجاهدین را می بست -.

«برنامه ای حداقلی» که اکنون «جناح راست» در رهبری حزب توده ایران به شعار سی ساله خود بدل ساخته است و مانند لمیدن روی تخم بی نطفه، روی آن لمیده، با حذف نبرد طبقاتی واقعی در جامعه و تبعات آن، جبهه ی ضد دیکتاتوری مورد نظر خود را از «یک امکان» واقعی به امکان «که تشکیلش .. ناممکن» است بدل ساخته است.

واژه ی «ظاهراً» که رفیق گرامی کیا برای تشکیل جبهه ضد دیکتاتوری پیشنهاد شده به کار برده است، دیگر نباید به مفهوم تلطیف «ناممکن»ی، بلکه به عنوان بی توجهی به واقعیت نبرد طبقاتی درک شود.

سوم- عنصر اصلی و پر اهمیت دیگر که در ایجاد شدن «ناممکنی» دخالت دارد، این نکته است که پیشنهاد «برنامه ای حداقلی» عنصر و کنشگر تاریخی را برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی تعریف نمی کند.

پاسخ به این پرسش را در سایه «تمام جریان های مخالف، چه برانداز و چه رفرمیسم، چه مذهبی و چه غیرمذهبی» پنهان می سازد!

به این منظور مضمون جبهه ضد دیکتاتوری را، محتوای تاریخی- انقلابی آن را که وحدت مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی در ایران کنونی است، ارداه گرایانه و به طور ذهنی جدا می سازد. می‌خواهد سهل انگارانه، پاسخ عمده درباره ی منافع طبقاتی را از مضمون نبرد ضد دیکتاتوری جدا و خالی کند. آن را دو مرحله مستقل بنماید!

به سخنی دیگر مضمون «برنامه ای حداقلی» را اراده گرایانه و به طور ذهنی از مبارزه علیه دیکتاتوری به نیروهای اجتماعی تسری می‌دهد که دارای منافع طبقاتی شفاف و تعریف شده‌ای هستند: پایان دادن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی، پایان دادن به نظم پیمانکاری که به معنای نفی اقتصاد سیاسی سرمایه داری دوران سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی بر اقتصاد جهانی است. خواستار اقتصاد سیاسی دیگری است که تنها با روشنگری و مبارزه‌ای ترویجی- فرهنگی- ایدئولوژیک برای آن توضیح ضرورت پیابندی به آن می‌توان متحدان نزدیک و را برای گذار از دیکتاتوری در ایران کنونی تجهیز و سازماندهی کرد!

تجهیز و سازماندهی نیرو و کنشگر تاریخی برای مرحله کنونی، طبقه ی کارگر ایران به مرکز فعالیت سیاسی– ايدئولوژیک و اقتصادی برای گذار از دیکتاتوری بدل می شود.

پیشنهاد «برنامه ای حداقلی» می کوشد شرایطی را به ایران منتقل سازد که در آن دیگر مبارزه ی دمکراتیک– مطالباتی– قانونی و مبارزه برای خواست های آتی که در مرکز آن پاسخ به این پرسش است که چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم، در ارتباط قرار ندارند! ناکارآمدی سی ساله ی این پیشنهاد دارای چنین ریشه ی علّـی– ژنتیکی است!




کلاف سردرگم را بگشایم!

سخن روز شماره ۳۱
۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۰

نگرانی رفیق گرامی کسرا فروهی در مقاله ی دیکتاتوری های مزاحم نسبت به شرایط حاکم بر جمهوری بلاروس و کوشش او برای یافتن راه حل خروج از آن که به «مارکسیست- لنینیست ها» توصیه می‌کند، کوششی مورد تأیید نگارنده نیز است. ولی به نظر می‌رسد که برای گشودن کلافی که سردرگم می نماید و ریشه ی کوشش ناموفق ارایه شده را در مقاله ی فروهی تشکیل می دهد، برای یافتن راه حل انقلابی که «مارکسیست- لنینیست ها» برای شرایط پیچیده در واقعیت هستی دنبال می کنند، باید شیوه ی دیگری را به کار برد که اندیشه ی مارکسیستی می آموزد.

سطور زیر کوششی است برای توضیح این شیوه.

بررسی سخنان و پاسخ‌های احتمالی به پیشنهادها و نگرانی‌های رفیق فروهی را بی تردید رفیق عزیز مسعود امیدی در صورت ضرور انجام خواهد داد. انتقاد رفیق فروهی متوجه نظر در مقاله ی رفیق مسعودی در نویدنو است.

شیوه ی مارکسیستی- توده‌ای برای بررسی پدیده ها، یافتن آغاز جنینی هر روند است که در مرحله‌ای از رشد خود در پدیده‌ای  عینی و یا در برداشت ذهنی ای بروز می کند. از این رو باید در گام نخست روندهایی را که دارای علت علّـی- ژنتیکـی متفاوت هستند از یکدیدگر جدا نمود و به طور مشخص به بررسی آن پرداخت. در مورد نمونه‌های ذکر شده توسط فروهی در مقاله، مانند بلاروس، اوکرئین، سوریه و امثال آن، دو روند اصلی قابل مشاهده است. وضعی که برای ایران و یا برای روسیه و ریاست جمهوری پوتین نیز صدق می کند.

بررسی را به این دو روند اصلی محدود می کنیم، گرچه پرسش های بسیاری دیگر وجود دارند که بررسی آن‌ها را باید پس از به نتیجه رسیدن دو صحنه ی بررسی و شناخت اصلی عملی ساخت.

دو صحنه ی اصلی نبرد، یکی «نبرد طبقاتی» در جامعه و دیگری «نبرد طبقاتی در جهان» است که در «تضاد میان دو سیستم سوسیالیستی و سرمایه داری» برقرار است و  جریان دارد.

نبرد میان دو سیستم که پیچیدگی های خاص خود را نیز در ٬٬جنگ سرد دوم٬٬ که امپریالیست ها به آن دامن می زنند داراست.

نبرد طبقاتی در جامعه ی سرمایه داری

در این صحنه، همچنین در صحنه ی نبرد دیگر، نمی‌توان شیوه ای را که فروهی پیشنهاد می کند،  مورد تأیید قرار داد. او مرور زمان را عاملی می داند که با تکیه به آن باید به پاسخ به پرسش ها پرداخت. این نگرش تاریخ نگاری بورژوامآبانه است که ازجمله می‌کوشد وقایع را در روند زمانی ظهور آن‌ها دسته بندی کند و از آن به نتیجه‌گیری بپردازد. شیوه‌های ظاهری دیگر از قبیل ایجاد شباهت‌های ظاهری در پدیده‌های متفاوت نیز کمک برای یافتن راه حل مساله های مطرح در نبرد طبقاتی در جامعه ی طبقاتی نیست.

برای نمونه مورد سوریه را مورد توجه قرار دهیم که رفیق فروهی نیز مورد خطاب قرار می دهد. او به درستی این واقعیت که هنوز سیصد هزار نفر از خلق کرد در سوریه فاقد شناس‌نامه هستند، یعنی به عنوان فرد غیرسوری توسط حزب بعث تلقی می‌شوند که همان برداشت مذهبی در ایرانِ ج ا است که جامعه را به خودی و غیرخودی تقسیم کرده است و این تقسیم ارتجاعی و فاشیست مآبانه- داعش گونه را حتی به مذهب فرد نیز تسری داده است.

در تمام سال‌های اخیر که روسیه به طور فعال و با هشیاری و دقت علیه هدف امپریالیستی برای تقسیم سوریه فعال است، این کشور خواستار شرکت دادن خلق کرد و سازمان های سیاسی- مدنی- و اجتماعی ایجاد شده نزد آن‌ها در مذاکرات برای پایه ریزی یک قانون اساسی دمکراتیک و فدرال برای سوریه است. در ابتدا به نظر ناظری که تنها خبرها را در اختیار دارد  می‌رسید که روی سخن مسئول ها عالیرتبه ی روسی نیروهای ضد دولت سوریه است. ولی از چندی پیش و نهایتاً در چند روز گذشته روشن شد که مخاطب اشاره ی ضرورت توجه به شرکت خلق کرد در مذاکره برای تعیین سرنوشت و قانون اساسی در سوریه، دولت بشار اسد است.

سخنان وزیر امورخارجه روسیه در روزهای پیش که برای اولین بار به دمشق نیز سفر نمود، تردیدی باقی نمی‌گذارد که مقاومت اصلی در برابر شرکت خلق کرد در مذاکرات دولت سوریه است. نکته‌ای که در سخنان معلم، وزیر خارجه ی سوریه در مصاحبه ی مطبوعاتی مشترک با لاوروف قابل شناخت شد.

بدین ترتیب پدیده‌ای که علت علّـی- ژنتیکی ظهور آن را باید نزد طبقات حاکم و سیاست طبقاتی آن‌ها در سوریه جستجو کرد، قابل شناخت می گردد. در عین حال رابطه ی بغرنج آن با نبرد طبقاتی در صحنه ی دوم، در صحنه جهانی نیز شفاف می گردد. قابل درک می‌گردد که کدام عنصرهای منفی در ایجاد شدن امکان برای امپریالیسم آمریکا نقش دارند که توانسته است با ادعای کمک به خلق کرد، با کمک خلق کرد در سوریه که برای نمونه در کوبانی با نبرد قهرمانان علیه داعش به پیروزی رسید، هفت پایگاه نظامی در سوریه ایجاد سازد، دست بر روی منابع نفت و گاز سوریه بگذارد و..

واکنش روسیه متناسب است. روسیه در حالی که به ترکیه ی اردوغان سیستم دفاعی اس اس ۴۰۰ را فروخته است و آن را به عربستان نیز پیشنهاد کرده است، آماده نیست این سیستم را که خود در سوریه به خدمت می گیرد، در اختیار دولت بشار اسد بگذارد.

طبقات حاکم در سوریه عمده و غیرعمده را از یکدیگر جدا نمی کنند، زیرا آن‌ها می‌خواهند نبرد طبقاتی را در سوریه به سود منافع خود پیش ببرند.

ارتباط همین برداشت طبقاتی نزد طبقات حاکم ایرانِ ج ا اسلامی نیز در وضع در سوریه قابل شناخت و درک است. ج ا، برخلاف روسیه که با دفع خطر عاجل در سوریه برای تمامیت ارضی و استقلال آن از کشور سوریه نیروهای خود را خارج نمود و آن را اعلام نیز نمود، از خود آمادگی برای خروج نیروهایش از سوریه نشان نمی دهد. زیرا برخلاف روسیه که هدف کوشش هایش در سوریه به عقب راندن برنامه ی امپریالیستی برای تقسیم سوریه و ایجاد پایگاه نظامی برای خود در آن است، حاکمیت ج ا نیز هدف‌های مشابه امپریالیستی را با حضور نیروهایش در سوریه دنبال می کند. هدف ایجاد «خلیفه گری اسلامی» را برای «شیعه» در برابر همین برنامه ی ارتجاعی داعش برای «سنی»ها دنبال می کند.

لذا خواست مردم میهن ما برای خروج نیروهای نظامی ایران از سوریه اکنون که خطر عاجل بر طرف شده است، تنها پدیده ای در چارچوب مبارزه با «سیاست ماجراجویانه ج ا» نیست که طیف چپ بر سر آن توافق دارد، بلکه همچنین مبارزه‌ای است در چهارچوب نبرد طبقاتی در جامعه ی ایرانی علیه طبقات حاکم در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی در ایران.

سو استفاده ی ارتجاع هم دست با امپریالیسم، سلطنت طلبان و مجاهدین از این تضاد نیازی به توضیح در این سطور ندارد.

به نظر می‌رسد با این توضیح ها بتوان به بررسی اصلی بازگشت که هدف آن نشان دادن اسلوب بررسی مارکسیستی- توده‌ای از وقایع پیچیده و تودرهم در ایران و کشورهای دیگر است.

مشکلات اقتصادی- اجتماعی در بلاروس و یا روسیه و همچنین در ایران، می‌تواند تنها با توجه به نیاز و هدف‌های نبرد طبقاتی در جامعه شناخته و درک شود.

در این نبرد، طبقه ی کارگر ایران به نیرو و طبقه ی تاریخی برای تغییرات بدل شده است، زیرا با دفاع از منافع خود برای پایان دادن به‌خصوصی سازی و پایان دادن به نظم پیمانکاری، از منافع تاریخی «کلیت» جامعه ی ایرانی دفاع می کند.

شعار سراسری و همه گیر شده ی پایان دادن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی و پایان دادن به نظم پیمانکاری که هر دو دستورات سازمان های مالی امپریالیستی هستند که نابودی قوانین ملی و نابودی حق حاکمیت ملی ایران را دنبال می کنند، بی تردید بازتاب انقلابی منافع «کلیت» مردم میهن ما است که در مرکز آن طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان فکری در قرار دارند و زنان و خلق های ایران محروم ترین گروه ها را در آن تشکیل می دهند.

به منظور ممانعت از طولانی شدن سخن، بررسی شرایط نبرد طبقاتی در جهان و تضاد میان دو سیستم اقتصادی- اجتماعی را باید به نوشتاری مجزا واگذاشت. در این بخش بایستی مساله مدل اقتصادی- اجتماعی را برای دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم توضیح داد و رشد اندیشه ی مارکسیستی را در این زمینه نشان داد.




چالش بلاروس و “چه باید کرد” کمونیست‌ها برای برون رفت از آن!

سخن روز شماره ۳۰
۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ۷ سپتامبر ۲۰۲۰

نزدیک به یک ماه از شورش های خیابانی در بلاروس گذشته است.

چگونگی برخورد جنبش سوسیالیستی جهانی با شورش های کنونی در بلاروس کار آسانی نیست؟

ان چه که به پیشرفت اقتصادی و تهیه نیازهای پایه ای مردم برمی گردد، بلاروس در میان جمهوری‌های گذشته اتحاد شوروی از بهترین ها بوده است. شرایط زندگی مردم خیلی بهتر از اوکرایین، لتونی، لیتوانی و استونی است.
از یک سوی سیستم رفاه همگانی دوران اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تا اندازه ای دنبال یافت و از آن نگه داری شد. مردم از نیازهای پایه ای خود هر چند در یک سطح پایین بر خوردار هستند.
و از سوی دیگر از حقوق کارگران کاسته شد و سن بازنشستگی بالا رفته است. قانونی علیه بیکاران نیز پیاده شد که بر پایه آن برخورداری از حقوق بیکاری سخت و دشوار شده است. دولت از صنعت های سنگین پشتیبانی کرده است، ولی همزمان در بخش هایی از اقتصاد در انجام خصوصی سازی است. به دست آوردن کار در بسیاری از بخش ها نیاز به آشنا داشتن در سیستم اداری دولتی دارد.   

پیچیدگی رویدادها تا به آن اندازه است که برای نمونه حزب کمونیست روسیه، شورش ها را کار نیروهای هوادار امپریالیسم می خواند و از لوكاشنكو پشتیبانی می کند، ولی اتحادیه سراسری کارگران روسیه از خواست های پرولتاریای این کشور پشتیبانی می کند. باید یادآوری کرد که با این که این دو سیاست در نمای بیرونی خود در برابر هم می ایستند ، ولی در نهاد خود دو سویه گوناگون رویدادها کنونی در بلاروس را برجسته می کنند.

بلاروس مانند هر کشور مرزی با ناتو نقش برجسته ژئوپلیتیکی برای امپریالیسم دارد، روشن است که ایالات متحده، ناتو و اتحادیه اروپا و همپیمانان آن ها خواهان این هستند که رویدادها را به سود خود رهبری کنند. می توان فروکاستگرایانه با گفتن این که گردانندگان این شورش ها همانا دوستان امپریالیسم جهانی هستند بسنده کرد.

اگر چه که این سخن درست است، ولی همه ی حقیقت نیست.
در هیچ جای دنیای پهناور ما یک نیروی برون مرزی بدون زمینه های اقتصادی اجتماعی شورش در جامعه نمی تواند مردم را بشوراند و با سازماندهی به خیابان ها بکشاند.

باید در برابر دست اندازی و دست یازی نیروهای برون مرزی ایستادگی کرد، چرا که کارشان چیزی فرای بدست گرفتن رهبری جنبش و راندن آن به سویی که به سود سرمایه جهانی است، نیست. ولی همزمان باید این را پذیرفت که دشواری های فراوانی توده ها را به خیابان کشاند و کارگران را به اعتصاب وا داشت. باید پذیرفت که دولت لوکاشنکو  نتوانست کاهش فروش فراورده‌های پتروشیمی و بحران برآمده از کرونا که بخشی از نیروی کار کوچگر بلاروس را به کشور بازگرداند، رهبری کند و راه چاره ای توده ای برای این چالش بیابد. دولت نتوانست با گسترش پیشرفت اقتصاد در پهنای جامعه به نیاز مصرف گرایی پاسخ درست بدهد.   
اعتصاب در برخی از کارخانه ها هنوز پایان نیافته است. ده ها روزنامه نگار و کارمندان دولتی برای نمایش همبستگی خود با شورش گران از کار خود بیرون شده اند. باید به یاد داشت که اعتصاب ها در صنعت تولیدی دولتی مانند مینسک تراکتورفبیرک، و کارگران معدن در شهر سلیگورسک با خواسته های سیاسی همراه است.
نمی توان خودسرانه کارخانه ها را برای اعتصاب بست و کارگران را بیرون کرد. کمونیست های جهان باید لوكاشنكو را وادار سازند که به جای سخن گفتن از بسیج کارگران خارجی برای جایگزینی کارگران اعتصابی در کارخانه ها به گفتگو با کارگران بپردازد.    

کمونیست های بلاروس به جای پراکندگی باید با پشتیبانی از جنبش برابر خواهی و آزادی خواهی رهبری آن را به دست گیرند.
ما می بینیم که رهبران کنونی یورش دنباله رو ایدیولوژی نئولیبرال هستند و اگر آنها بتوانند طبقه کارگر را به دنبال خود بکشانند، کشور نه به پیش که به پس رانده می شود. طبقه کارگر باید بداند که اگر این دسته که از دگم های نئولیبرال پیروی می کنند، رهبری کشور را به دست گیرند به بهره برداری بیشتر از طبقه کارگر خواهند پرداخت؛ توان اقتصادی و صنعتی کشور را کم توان خواهند کرد و سیستم رفاه اجتماعی را از بین خواهند برد. کمونیست ها باید همزمان با دموکراسی خواهی از همبستگی زحمتکشان پشتیبانی کنند و برای یکپارچگی کشور نبرد کنند.  تنها راه درست این کار انتقاد از دولت از یک دیدگاه سوسیالیستی است. کمونیست ها باید شوراهای مردمی را در همه ی پهنه جامعه گسترش دهند و به سازماندهی کارگران برای دستیابی به خواست های بر حق خود بپردازند.   

کمونیست ها باید رهبری یورش کارگران را به دست گیرند و به کارگران نشان دهند که خواستهای اقتصادی و سیاسی آنها بر حق است، ولی رهبران شورش به دنبال  خصوصی سازی صنعت سنگین و از بین بردن نقش دولت در رفاه همگانی هستند که بیش از پیش به زیان کارگران خواهد بود.

باید راه درست نبرد را به کارگران نشان داد و به آن گفت که اعتصاب های سیاسی در بلاروس جنبش دموکراسی خواهی مردم را نیرومند می کند، اما همزمان اقتصاد کشور را کم توان می کند. نچرخیدن چرخه تولید تنها به سود رقیب های بلاروس در بازار جهانی است که جایگاه تولید کنندگان بلاروسی را به دست می گیرند و در پایان طبقه کارگر بلاروس را نابود خواهند کرد.
همیشه در دوران بحران های اقتصادی، نبود دموکراسی در کشور نمایان و برجسته می شود. جوانان چیز بیشتری از براورده شدن نیازهای پایه ای می خواهند اکنون آن ها نیازهای دیگری مانند آزادی و ارجمندی فردی و عدالت و برابری در برابر توانایی های کاری و آموزشی می خواهند. کمونیست باید از جنبش دمکراسی خواهی، از حق کارگران برای اعتصاب و از حق جوانان برای اعتراض های خیابانی نیز پشتیبانی کنند. نباید مردم را به این گزینه روبرو کرد که انگار میان دموکراسی، رفاه همگانی و خودسالاری کشور تضاد است. کشوری که در دست سرمایه نیست نباید ترسی از گسترش دموکراسی و آزادی های مدنی داشته باشد.

کمونیست ها باید پشتیبان خرد همگانی و رهبری جمعی جامعه باشند. یک راه اقتصادی شکوفا و یک جامعه برابر نباید به بودن یک کس در رهبری نهاد دولت وابسته باشد. وابسته بودن جنبش به یک تن، هر چند دانا، نیرومند و توانا درست نیست. نیروهای مردمی با همین دشواری هم در بولیوی و هم در ونزوئلا روبرو بوده اند و هستند. باید ان چنان پایگاه جنبش را نیرومند کرد که به یک تن وابسته نباشد و بتواند با خرد همگانی رهبری شود.




نگرشی به گزارش هیئت سیاسی به نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران (بخش ایران)

سخن روز شماره ۲۹
۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ۵ سپتامبر ۲۰۲۰

مقدمه:

آنطور که از بیانیه ی ۱۰ شهریور کمیته ی مرکزی حزب توده ایران مستفاد می شود، نشست تدارکاتی برای برگزاری کنگره ی هفتم حزب توده ایران در روز دوم شهریور برگزار شده است. در آن ازجمله اسنادی که باید در کنگره ارایه شوند، مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.

پس از انتشار گزارش هیئت سیاسی به نشست وسیع کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران (بخش ایران) در نامه مردم، ارزیابی ضمیمه از آن برای دبیرخانه حزب ارسال شد. دریافت ارزیابی توسط دبیرخانه اطلاع داده نشد. از سرنوشت ارزیابی خبری داده نشد. روشن نیست که ارزیابی در اختیار هیئت تنظیم سندها برای کنگره ی هفتم گذاشته شده است؟ آیا موضعی از طرف این رفقا اتخاذ شده است. احیاناً چه موضعی، کماکان در پرده ی ابهام قرار دارد.

از این رو انتشار ارزیابی ارسال شده درباره ی قدرت و ضعف گزارش هیئت سیاسی بخش ایران اکنون در توده‌ای ها ضروری است.

رفتار دبیرخانه حزب توده ایران که در گذشته و در موارد بسیاری رفتاری شایسته ی یک ارگان حزب توده ایران بود، اکنون رفتاری پرسش برانگیز است. امری که می‌تواند نشان «فرهنگ» حاکم بر کارکرد «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران باشد. در گزارش هیئت سیاسی (بخش ایران) مساله ی سطح فرهنگی در جنبش طیف چپ ایران مورد انتقاد قرار می گیرد. مبارزه با فرهنگ توده‌ای ستیزی و کمونیست ستیزی یکی از وظیفه های حزب توده ایران اعلام می شود.

متأسفانه وارثان مسئولیت ها در رهبری حزب توده ایران بنا ندارند در این مبارزه ی فرهنگی شرکت کنند که نشان سرشت کارکرد سیاسی «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران است. با فرهنگ توده‌ای ستیزی نمی‌توان با فرهنگ عقب افتاده ی خودی و غیرخودی مبارزه کرد!

***

رفقای عزیز هیئت سیاسی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران!

ما رفقای فعال در صفحه ی توده‌ای ها، ضمن شادباش برای برگزاری موفقیت آمیز نشست پلنوم وسیع، دستتان را می فشاریم و برایتان در انجام وظیفه های پراهمیت پیش رو در نبرد طبقاتی ژرفش یابنده در ایران توان مضاعف آرزو داریم.

رفقای عزیز، گروه توده‌ای ما کلیت و اجزای گزارش را مثبت ارزیابی می‌کند و آن را مورد تأیید قرار می دهد.

به منظور شرکت در بحث‌های درون حزبی در جریان، آن طور که به نظر ما می رسد، گزارش در چند نکته نیاز به تدقیق دارد. همچنین ضروری به نظر می‌رسد که بهتر است که در گزارش یک کمبود بر طرف گردد. در سطور زیر به این نکات می‌پردازیم و به  برداشت‌های توده‌ای در موارد ذکر شده اشاره می کنیم.

ضرورت تدقیق در موارد زیر به چشم می خورد:

اول- در بخش ۲، بحران عمیق اجتماعی- اقتصادی و اعتراض های فرایندهٔ توده ها، «اوضاع اقتصادی- اجتماعی کشور ..» مورد بررسی قرار می‌گیرد (ص ۵).

در توضیح بحران فزاینده و تعمیق یابنده در ایران، دو عنصر در ارتباط با اقتصاد کشور به عنوان علت علّـی- ژنتیکی بحران ذکر می‌گردد که باید به عنوان نکات عمده علّـی ایجاد بحران تلقی گردد.

علت نخست به درستی «اجرای دهه ها سیاست های اقتصادی متکی بر نولیبرالیسم و سیاست‌ها تجویز شده توسط بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول ..» ذکر می شود؛

علت دوم در گزارش، با واژه ی «در کنار»‌ در آغاز «تحریم های ضد انسانی ترامپ ..» ذکر می شود.

واژه ی «در کنار» می‌تواند به بدفهمی ای نزد خواننده بیانجامد که گویا گزارش از دو عنصر هم وزن صحبت می کند. گویا حزب توده ایران اجرای دستورات سازمان های مالی امپریالیستی را علت ایجاد شدن شرایطی ارزیابی نمی‌کند که شدت تاثیر «تحریم»ها را باعث گردیده است!؟

به طور جنبی اشاره شود که در عنوان بخش ترکیب «بحران اجتماعی- اقتصادی» به کار رفته است. در متن به درستی از بحرانی سخن می‌رود که ناشی از روابط «اقتصادی- اجتماعی» حاکم هستند. ذکر واژه ی اقتصادی در جای نخست، نشانه جایگاه عنصر اصلی در ایجاد بحران است که با دریافت مارکسیستی- لنینیستی در گزارش در انطباق است.

دوم- در صفحه ی ۷ و در ارتباط با بخش ۴، اعتراض های فزایندهٔ کارگری.

آنجا با نشان دادن جهت گیری مبارزات کارگری، به درستی این جهت گیری برجسته می شود: «ابعاد مبارزهٔ طبقه کارگر با خصوصی سازی و تعدّی های جمهوری اسلامی به حقوق کارگران است.»

چند سطر زیرتر در ادامه، آنجا که در گزارش از «نشست کمیته مرکزی حزب توده ایران در بهمن ۹۵» نقل می شود، به درستی به «پراکندگی، ضعف سازماندهی، و نداشتن هماهنگی لازم ..» طبقه ی کارگر اشاره می شود.

درباره ی علت علّـی این وضع به درستی به «سرکوب و پیگرد فعالان کارگری  توسط نیروهای امنیتی حکومت ولایی» اشاره می شود.

ذکر تنها یک «دلیل» در وضع حاکم بر مبارزه ی طبقه ی کارگر در نبرد طبقاتی در جریان، می‌تواند توسط خواننده نگرشی از روزنی تنگ را به واقعیت نبرد طبقاتی و کلیت شرایط حاکم در نظام سرمایه داری ایران درتوسط هیئت سیاسی برداشت شود.

.

چنین نگرشی می‌تواند در ذهن خواننده این توهم را ایجاد سازد که گویا علت‌های علّـی عمده ی دیگری برای  «پراکندگی و ضعف سازماندهی …» طبقه کارگر ایران وجود ندارد. چنین برداشت نادرستی توسط خواننده می‌تواند مانع جستجوی او برای «دلایل» دیگر باشد.

این نکته به ویژه از این رو نیاز جدی به تدقیق و توسعه ی مضمون نظر گزارش دارد، زیرا همانجا و در ادامه با طرح نکته‌ای همراه است که می‌تواند برای خواننده این توهم را ایجاد سازد که گویا گزارش بر این باور است که با رفع کمبود اجرای «مقاوله نامه‌های پایه یی سازمان جهانی کار» در ایران، علت علّـی- ژنتیکی «پراکندگی و ضعف سازماندهی …» طبقه ی کارگر ایران بر طرف خواهد شد و لذا عمده ترین وظیفه روشنگری و توضیح این ضرورت است. برداشتی که می پندارد با عملی شدن «مقاوله نامه ها»، علت وجود و بودگی پراکندگی بر طرف خواهد شد.

اضافه بر آن می‌تواند تکیه تنها به یک «علت» برای  «پراکندگی و ضعف سازماندهی …» در طبقه ی کارگر نزد خواننده این توهم را ایجاد سازد که گویا جنبش چپ ایران و در مرکز آن چپ انقلابی به کلیه ی وظیفه های خود در این زمینه عمل کرده است. بدین ترتیب می‌تواند این پرسش با پاسخی ذهنی نزد خواننده روبرو گردد که آیا مبارزه ی نظری- تئوریک برای روشن شدن علت‌های  «پراکندگی و ضعف سازماندهی …» طبقه کارگر در سطح ضرور و متناسب عملی شده است؟ از طرف حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران در سطح ضرورت تاریخی عملی شده است؟

با جا افتادن چنین برداشتی در ذهن خواننده، شرایط نظری- تئوریک برای مبارزه علیه مواضع ضد توده‌ای در زمینه مبارزه ی سندیکایی با طیف چپ سردرگم از بین می‌رود که گزارش به درستی به آن اشاره دارد (ص ۷).

سوم- در بخش ۵، تاملی دربارهٔ شرایط کنونی، «وضعیت انقلابی»، انقلاب و شیوه‌های مؤثر مبارزه، در گزارش به درستی از «نشانه های نیرومندی از وجود وضعیت انقلابی در کشور ما» سخن می رود.

در این برداشت باید دو سویه در نظر طرح شده، تدقیق گردد.

یکی، ریشه ی زیربنایی وجود «نشانه های نیرومندی از وجود وضعیت انقلابی» که پیش تر در گزارش توضیح داده شده است. یعنی شرایط  عینی- زیربنایی ایجاد شدن و روندِ ژرفش «وضعیت انقلابی».

آنجا اجرای اقتصاد سیاسی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی علت ایجاد شدن این شرایط ذکر می‌شود که به آن اشاره شد.

تدقیق در این زمینه از این رو ضروری به نظر می رسد، زیرا شناخت نکته ی عمده‌ای در مضمون گزارش می‌تواند در متن کنونی  برای خواننده قابل دسترسی و تفهیم نباشد.

این نکته ی عمده، که به نظر می رسد گزارش به تدقیق آن نیاز دارد، ریشه ی عینی «وضعیت انقلابی» در ایران است.

آیا ریشه‌ای را که گزارش به درستی با توضیح اجرای سی ساله ی برنامه ی نولیبرال امپریالیستی برجسته ساخته است می توان ریشه عینی و علت ایجاد شدن «وضع انقلابی» ارزیابی نمود؟ جای شیوه ی تولید سرمایه داری در این صحنه برای ایجاد «وضع انقلابی» چیست؟

باید نگران بود که خواننده می‌تواند با مطالعه ی متن کنونی دچار این توهم گردد که گویا حزب توده ایران تنها به اجرای برنامه نولیبرال به مثابه علت ایجاد شدن «وضع انقلابی» می‌اندیشد و نقش شیوه ی تولید سرمایه داری را از مد نظر دور داشته است.

به سخنی دیگر، می‌تواند برای خواننده این توهم ایجاد شود که گویا گزارش هیئت سیاسی، سرشت استثمارگرانه ی سرمایه داری را علت علّـی- ژنتیکی فرارویدن «نشانه های نیرومندی از وضعیت انقلابی» ارزیابی نمی کند.

دیگری- نکته ی دیگری که تدقیق را در نکته پیش درباره ی «وضعیت انقلابی» در گزارش ضروری می کند، این نکته است که خواننده می‌تواند هنگام مطالعه ی این بخش با این پرسش روبرو گردد که تضاد ناشی از شرایط حاکم که در آن «نشانه های نیرومندی از وضعیت انقلابی» قابل شناخت است، چیست؟ کدام تضاد در جامعه ریشه ی علّـی- ژنتیکی «نشانه‌های نیرومند»ی است که در گزارش طرح شده است؟ آیا تضاد اصلی در جامعه، تضاد ناشی از شیوه ی تولید سرمایه داری، یعنی تضاد میان کار و سرمایه است، و یا ناشی از مدل نولیبرال آن؟

تدقیق این نکته از این رو نیز کمک است به درک کلیت شرایط حاکم بر نبرد طبقاتی در ایران نزد خواننده، زیرا برای مضمون مبارزه ی اتحادی- دمکراتیک حزب و مبارزه علیه توده‌ای ستیزی شفافیت نظری- تئوریک ایجاد می سازد.

گزارش به درستی بر روی ترک برداشت «نبرد طبقاتی» در جامعه توسط چپ سردرگم انگشت می گذار و آن را ریشه ی توده‌ای ستیزی آن‌ها و همچنین ریشه ی سردرگمی آن‌ها برای شناخت کلیت شرایط  حاکم بر ایران ارزیابی می کند. لذا تدقیق نکته ی «تضاد اصلی» در جامعه، زمینه ی نظری- تئوریک پر اهمیتی را برای مبارزه ی ایدئولوژیک علیه توده‌ای ستیزان به دست می دهد.

چارم- در همین بخش به‌ زمینه ی ذهنی «شرایط انقلابی» پرداخته می شود. گفته می‌شود که «شرایط ذهنی لازم .. موجود نیست» که متناسب باشد با ژرفش روزافزون شرایط عینی برای ایجاد شدن «نشانه های نیرومندی از وضعیت انقلابی».

همانجا و در ارتباط با فقدان «شرایط ذهنی» که به معنای «وجود نیروهای اجتماعی سازمان یافته با رهبری معتبر» تعریف می شود، به مساله ی پراهمیت «جایگزین مردمی» برای شرایط حاکم کنونی اشاره می شود.

در ادامه، نسبت به مضمون برنامه ی «جایگزین مردمی» پرداخته می‌شود و برای آن مضمونی ارایه می‌شود که عبارت است از: «جبههٔ واحدی با برنامهٔ سیاسی- مبارزاتی مشخص برای ارائهٔ جایگزینی مردمی  و تحقق خواست های جنبش  مردمی و طرد کامل رژیم ولایت فقیه از حیات سیاسی کشور».

بدون تدقیق نظر در این نکته می‌تواند برای خواننده این توهم ایجاد شود که گویا برای حزب توده ایران طرح یا مسکوت گذاشتن اقتصاد سیاسی در «جایگزین مردمی و تحقق خواست های مردمی و [که باید به] طرد کامل رژیم ولایت فقیه از حیات سیاسی کشور» بانجامد، امری بی‌تفاوت است و گویا حزب طبقه ی کارگر ایران در این زمینه فاقد موضع شفاف و صریحی است.

به سخنی دیگر متن حاضر می‌تواند با این توهم نزد خواننده همراه باشد که گویا برای حزب توده ایران  بی تفاوت است که با چه برنامه ای برای اقتصاد ملی باید در جهت تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر کوشید؟! پرسشی که سویه ی اصلی مضمون «جایگزین مردمی» را تشکیل می دهد! گزارش با ذکر نقش طبقه ی کارگر ایران در انقلاب بهمن، این نقش تاریخیِ طبقه ی کارگر را نشان می دهد.

پرسش درباره ی اقتصاد سیاسی حاکم بر برنامه اقتصاد ملی، پرسش درباره ی «کدام اقتصاد سیاسی» حربه اصلی را برای تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر تشکیل می‌دهد تا شرایط «اعتصاب عمومی» ایجاد شود که گزارش به درستی به آن اشاره دارد (ص ۸)، به پرسشی مبرم و عاجل و بدون جایگزین بدل می‌سازد که نیاز به شفافیت و صراحت داراست.

به سخنی دیگر برای خواننده می‌تواند این توهم ایجاد شود، که تنها خواست  «طرد کامل رژیم ولایت فقیه از حیات سیاسی کشور»، که مضمون دمکراتیک- اتحادی مبارزه ی حزب توده ایران را برای تشکیل اتحادهای اجتماعی تشکیل می‌دهد و شعاری به جا و دقیق است، پاسخی کافی و متناسب را برای تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر ایران ارایه می دهد. سازماندهی ای که تنها حربه را برای پایان دادن به کمبود «شرایط ذهنی» تشکیل می دهد!؟

تدقیق این نکته از این رو ضروی است، زیرا در ذهن خواننده پرسشی ایجاد شده است که در ارتباط قرار دارد با «کیفیت حرکت‌های اعتراضی کارگران» که گزارش در ارتباط با مبارزات اخیر زحمتکشان به آن اشاره دارد (ص ۷). مبارزاتی که در شرایط تشدید استثمار نیروی کار کارگران در نظام سرمایه داری در جریان است که ناشی از «گرایش منفی سود» سرمایه است و برنامه ضد انسانی نولیبرال پاسخی ضد مردمی- ضد انسانی به گرایش منفی سود است!

این پرسش می‌تواند در ذهن خواننده مطرح و بی پاسخ بماند که چه شعاری متناسب است با «ارتقای کیفیت حرکت‌های اعتراضی کارگران بر ضد حکومت» (ص ۷).

رفقای گرامی هیئت سیاسی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران،

کمبود اساسی ای که در متن حاضر قابل شناخت است و موجب تقلیل ارزش علمی ارزیابی ها درست در آن می شود، ناروشنی و فقدان صراحت در طرح «پیشنهاد جایگزین مردمی» در آن است.

دو پرسش در این زمینه که بدون پاسخ می‌مانند، عبارتند از:

یک- پیشنهاد جایگزین برای جامعه ی پسا دیکتاتوری چیست که نقش «ترقی خواهانه» آن و جهت گیری تاریخی رشد آن مورد نظر حزب توده ایران است، باید باشد؟ که در گزارش به آن برجسته می گردد. پرسش درباره ی چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم؟

دو- ترسیم شفاف و صریح پیشنهادی علمی- انقلابی برای تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران از ضرورت اصلی برخودار است. بدون طرح و اجرای یک چنین پیشنهادی، مبارزه علیه مواضع توده‌ای و کمونیست ستیزان ممکن نخواهد شد و هم شرایط لازم برای تجهیز متحدان طبقه ی کارگر به منظور گذار از دیکتاتوری با مشکلات عدیده و غیرقابل حل روبرو خواهد گشت.

در توضیح و مستدل ساختن زمینه‌های پیش در توده‌ای ها نوشتارهای بسیاری انتشار یافته است. تکرار آن‌ها در این سطور غیرضروی است.

وظیفه ی تدارک کنگره ی هفتم در برابر حزب توده ایران ضرورت یافتن اشکال دیگر تبادل نظر و گفت و شنفت را میان توده‌ای ها به ضرورتی انکار ناپذیر بدل ساخته است. بدون یافتن اشکال ضروری مانند انتشار مجله ی دنیا و یا مسایل حزبی و انواع دیگر ممکن آن برای بازتاب مواضع، و یا برگزاری سمینارهای علمی و غیره، «ارتقای کیفیت» مبارزه ی فداکارانه توده‌ای ها با مشکلات عمده و اساسی روبرو خواهد بود.

برای رفقای فعال در توده‌ای ها پیشنهاد یک شکل مناسب بدون شناخت مشخص شرایط مبارزاتی شما، ذهن گرایی از کار در می آید. لذا وظیفه ی یافتن شیوه و یا شیوه‌های مناسب وظیفه ی شماست.

تا یافتن شیوه ی مناسب در این زمینه، به نظر ما می‌تواند نظرات طرح شده در مقاله ی تحول دمکراتیک بدون سمت گیری سوسیالیستی سرابی بیش نیست، در توده‌ای ها نقش مثبتی در پاسخ به پرسش ها و ایجاد شفافیت و صراحت در نکته‌های ناروشن طرح شده در بالا باشد.




دیالکتیک «صبر تلخ» و زندگی مبارزه جویانه (۲)

سخن روز شماره ۲۸
۱۱ شهریور ۱۳۹۹، ۱ سپتامبر ۲۰۲۰

اختلاف نظر در رهبری حزب توده ایران در دوران انقلاب بهمن

رابطه ی عین و ذهن در روند تاریخی

جلد دوم گفتگوی رفیق عزیز علی عمویی را با جوانان علاقمند چپِ غیرتوده ای هنوز تا به پایان مطالعه نکرده ام. ولی مضمون عمده ی بحث‌ها در کتاب‌ دوم، پرسش درباره ی اختلاف نظر در میان اعضای رهبری حزب در دوران انقلاب بهمن و چگونگی برطرف کردن آن است.

در این بخش از گفتگو، پدیده ی وحدت بر سر استراتژی حزب توده ایران برای دوران مورد بحث با شفافیت بازتاب می یابد.

بحث‌ها در رهبری بر سر سیاست روز و تاکتیک‌ها برقرار است، که نهایتاً با توجه به هدف استراتژیک حزب مورد تأیید اکثریت هیئت سیاسی حزب قرار می گیرد.

دو هدف ادامه ی فعالیت علنی و قانونی حزب توده ایران و مبارزه برای تعمیق انقلاب که مضمون برنامه ی استراتژیک حزب طبقه ی کارگر ایران را در این دوران تشکیل می دهد که با ایجاد یک پارچگی و همبستگی سراسری در حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران همراه است، باصراحت و شفافیت قابل شناخت می شود!

دو هدف انقلابی در استراتژیی حزب توده ایران، حفظ شرایط ادامه نبرد علنی و قانونی، که با اِعمال پراتیک انقلابی با نرمش به مورد اجرا گذاشته می‌شود و مبارزه برای تعمیق انقلاب از طریق شرکت فعال در «نبرد که بر که» در حاکمیت عملی می‌گردد که به معنای تقویت نظرات ترقی خواهانه در حاکمیت و مبارزه با مواضع ارتجاعی در آن و در جامعه است.

رفیق عمویی در این بخش نیز با قاطعیت و درعین ها روشنگرانه به پرسش ها پاسخ می‌دهد و راه هرنوع سواستفاده را می بندد. او به ویژه به چاله ی تاریخ نگاری بورژوازی نمی افتد. این شیوه ی تاریخ نگاری در جستجوی «تاریخ ناب» می‌خواهد  داده‌های تاریخی را با «وسواس» جمع آوری کند. در آن‌ها هیچ پیش‌داوری و نظر خود و کس دیگر را وارد نسازد.

اندیشه حاکم بر این شیوه می پندارد که با «امانت داری» می‌توان «تاریخ» را مورد بررسی ٬٬علمی٬٬ قرار داد و آن را در شکل ٬٬ناب٬٬ آن درک نمود. به سخنی دیگر، بدون آن که در آن تأثیرات خواست و اندیشه شرکت کنندگان در وقایع تأثیر داشته باشد.

به گفته ی یکی از مدافعان چنین تاریخ نگاری، ماکس وبر، آنوقت برای پژوهنده امروز که نقش «امانت دارِ» واقع بین را ایفا می سازد، تنها وظیفه ی ردیف کردن داده‌ها بر محور تاریخ تحقق یافتن آن‌ها و یا دسته بندی فاکت ها بر مبنای مضمون آن‌ها و انواع دیگر شیوه‌های ٬٬علمی٬٬ باقی می‌ماند که در آن «قدرت ابتکار و خلاقیت» تاریخ نگار برای درک وقایع تاریخی نقش بزرگ و تعیین کننده داراست. (لئو کفلر، تاریخ و دیالکتیک، بخش هشتم).

به نظرانگلس، تاریخ نگار بورژوایی به تفاوت میان تکنیک و اسلوب پژوهش تاریخی بی توجه هست و جایگاه آن‌ها را جابجا می‌کند (همانجا). این در حالی است به نظر انگلس که همانجا طرح می شود، درک رابطه‌ها در کلیت روند تاریخی که بهم پیوستگی روند را قابل درک می کند، برای درک تاریخ ضروری است و نشان دادن آن وظیفه ی تاریخ نگاری مارکسیستی است.

بدین ترتیب شیوه ی بورژوایی تاریخ نگاری می‌کوشد وقایع را از مضمون تاریخی آن جدا ساخته و به صورت داده‌ها و فاکت های «خشکیده چو نعش بر دیوار» (اط، اخگران اسفند، شعر زندان) به ابزار «تاریخ نگاری بورژوامابانه» بدل سازد.

برای نمونه در پرسشی طولانی که همراه است با استدلال همه جانبه برای توضیح علت طرح پرسش، پرسش کننده جوان («۲۶ ساله») از رفیق عمویی خواستار توضیح درباره ی اختلاف نظرها در رهبری حزب می‌شود (۵۵۴). هدف پرسش، آنطور که توسط پرسش کننده با صداقت کامل برجسته می شود، مساله ی درک وقایع «تاریخ»ی است و نه بررسی موضع افراد که در لحظه ی تاریخی گذشته «به اتکای موقعیت یا به کمک قدرت اقناعشان، یک سری اعمال و حرف‌ها را بدون هماهنگی با یارانشان پیش بردند.»

پرسش کننده برجسته می‌سازد که پرسش خود را با توجه به «اتیک و پرنسیب حزبی» و همچنین با توجه به «مسله اخلاقی» که رفیق عمویی با آن روبروست، مطرح می سازد، زیرا «اینجا تاریخ در مقام قضاوت است؛ دیگر ما با عنوان اشخاص، در مقام قضاوت نیستیم.» برای استدلال در این باره اضافه می کند: «قبول بفرمایید یک سری مسائل حتماً باید باز بشود و تنها کسی که می‌تواند این مسائل را بازکند، شما هستید. شاید برایند حزبی مشخص باشد، که هست، مثلاً حزب فلان موضع را گرفته، یا کیانوری بهمان حرف را زده، ولی اگر انتقادی در داخل حزب بوده، ما در نشریات حزبی نمی بینیم.»

پرسش کننده، «انجمن ما» را پیش تر تعریف کرده است، آن را «امانت دار چپ ایران» اعلام می‌کند که تنها خواستار آموزش از وقایع تاریخی است، تخریب شخصیت‌ها و حزب توده ایران را دنبال نمی کند. بدین ترتیب می‌توان صداقت و کوشش برای «امانت داری» و بی‌طرفی را در تاریخ نگاری به عنوان سرشت اندیشه و کارکرد پرسش کننده پذیرفت. او در جستجوی واقعیت «ناب» است، زیرا به نظر او از آن می‌توان به نتیجه‌گیری بی طرفانه و امانت دارانه رسید.

واقعیت زندگی و هستی ولی نشان می‌دهد که بی توجهی میان جایگاه احساس و عاطفه ی انسان از یک سو و بهم پیوستگی و وابستگی در کلیه ی («انسامبل»، مارک) شرایط عینی از سوی دیگر، به سخنی دیگر، بی توجهی به رابطه ی ذهن و عین در روند تاریخی، مضمون تاریخی وقایع را در ابهام قرار می دهد، داده‌ها را به فاکت های «خشکیده چو نعش بر دیوار» بدل می سازد. درک رابطه‌ها در کلیت روند تاریخی که بهم پیوستگی روند را قابل درک می‌کند و انگلس آن را ضروری می داند، عملی می گردد. به این نکته در زیر پرداخته خواهد شد.

رفیق عزیز عمویی با موضع روشنگرانه خود به پرسش ها پاسخ ضروری را می دهد. سخن او نیاز به هیچ تفسیر و توضیح اضافی ندارد. شفاف و دقیق و اصولی است. او ازجمله و در ارتباط با استه تیک اخلاق و اتیک توده‌ای در پایبندی به ضرورت کار و تصمیم جمعی می گوید: «من به عنوان بازمانده ای از رهبری حزب، در یک موقعیتی قرار گرفته‌ام که حتی پیش می‌آید که از زنده بودن خودم متاسفم! چون احساس می‌کنم حتی این تداوم زنده بودنم، با آن شرافتی که همواره در زندگی‌ام سعی کرده‌ام حفظش کنم، مغایرت دارد!»

تائید مضمون تصمیمات رهبری حزب نیز از همین قاطعیت و شفافیت در نظرات ابراز شده برخوردار است. دفاع از تصمیم جمعی که به طور طبیعی پس از جدل فکری و بحث درون حزبی به دست می آید، باید به دست آید، تا نقش کار جمعی از شعار به واقعیت مؤثر در ساختن تاریخ بدل شود، شفاف و صریح است. هیچ جا با «مِن مِن» همراه نیست، حتی اگر ذکر می‌شود که او در ابتدا نظری دیگر داشته است و یا در همه ی جزئیات قانع نشده است.

باوجود این می توان پدیده‌ای را که در جلد اول کتاب نیز جلب توجه کرد، در جلد دوم نیز ملاحظه نمود. هنگام توضیح مواضع حزب که در بحث و جدل فکری پدید آمد، همیشه استدلال های متقابل در برابر استدلال های خود که به طور مشخص مطرح می شود، به طور مشخص طرح نمی شود. شاید علت آن است که بیان مشخص همیشه در ذهن حاضر نیست. ولی این شیوه می‌تواند موجب به وجود آمدن این امکان بشود که روند پذیرش تصمیم نهایی که نظر طرح شده ی انتقادی را نمی‌پذیرد تا عمق آن درک نشود.

انتقاد دیالکتیکی تنها می‌تواند همراه باشد با طرح پیشنهاد متقابل برای وضع مشخص مورد انتقاد. در این زمینه توضیح ها در گفتگو دقیق است. با طرح مشخص اندیشه ی رفقای دیگر که در پایان موافقت جمع را می یابد، امکان درک مضمون بحث‌ها وسیع‌تر به وجود می آید.

وظیفه ی سطور کنونی، بررسی این بحث‌ها و یا به اصطلاح نکته‌های اختلاف نظر در مبارزه ی تاکتیکی در رهبری حزب توده ایران در این دوران نیست. این به معنای بی‌اهمیت دانست آموزش از گذشته و دستاوردها و اشتباه های نیست. به آن‌ها به طور مجزا پرداخته شده است و باید باز هم پرداخته شود.

اصل لنینی بحث درون حزبی

وظیفه ی این سطور بررسی این نکته است که چرا اصل لنینی بحث درون حزبی که باید همیشه با تصمیم جمعی برای فعالیت مشترک پایان یابد، اصلی درست، علمی و انقلابی است.

ضرورت بررسی اصل لنینی در شرایط کنونی با توجه به تجربه ی آن سال‌ها که در نظرات رفیق عمویی بازتاب می یابد، دارای یک علت خاص و متأسفانه منفی است. نزد کلیه ی رفقا در رهبری کنونی حزب توده ایران، مضمون مورد نظر در اندیشه ی مارکس درباره «انسامبل شرایط»‌، مضمون درک شده‌ای نیست.

هنگامی که انگلس آن را به معنای درک رابطه‌ها در کلیت روند تاریخی مطرح می کند، از پدیده ی فراگیر تری صحبت می کند، از بحث‌هایی که اکنون حتی در حوزه های حزبی نیز جریان دارد. منظور انگلس طرح تناقض و تضادها تا بالاترین و رشد یافته ترین زاویه ها در آن‌ها در اندیشه‌ها است. زیرا تنها از درودن برخورد آن‌ها که بند و مفصل رابطه ذهن و عین را در زندگی انسان زنده، فعال و خلاق در درون حزب تشکیل می دهد، رابطه‌ها در کلیت در روند تاریخی درک می شود. 

آن طور که می دانیم، بحث در حوزه ها درباره ی مقاله های سایت توده‌ای ها هم جریان دارد. با وجود این نمی‌توان آن‌ها در آن سطح مورد نظر انگلس و مارکس ارزیابی نمود که بهم پیوستگی روند را قابل درک می سازد. زیرا در کلیت خود میان رفقایی با برداشت مشترک عملی می گردد.

رفیق گرامی محمد امیدوار در نامه‌ای از من می پرسد، «شما که با نظرات من مخالفید، چرا می‌خواهید با من در تماس و گفتگو باشد؟» رفیق امیدوار بی توجه است که تنها در بحث با نظر متضاد، تناقض شناخته و درک می شود!

این ادعا که بحث‌ها در حوزه های حزبی در سطح مورد نظر انگلس جریان ندارد یک تز است. چگونه می‌توان درستی آن را به اثبات رساند؟ چگونه می‌تواند مدعی شد که بحث‌ها، تا آنجا که در درون حوزه های عملی می گردد، بحث‌هایی است که کلیت «انسامبل شرایط» را در بر نمی‌گیرد و لذا شناخت و درک بهم پیوستگی روند را برای شرکت کنندگان ممکن نمی سازد؟ پاسخ شفاف و صریح است!

زیرا این بحث‌های در جریان، با بازتابی که از آن بتوان نظر شرکت کنندگان در بحث‌ها را یافت همراه نیست!

چطور می‌تواند در یک جمع توده‌ای که در آن شخصیت‌ها با تجربه‌های کم و بیش بسیار جمع هستند و از دانش و آگاهی مارکسیستی نیز برخوردار هستند، هیچ پرسش و موضع انتقادی طرح نشود و بازتاب نیابد؟

چطور ممکن است که برخورد به ٬٬راه توده٬٬ نزد این رفقا به طور عمده در سطح برخورد امنیتی محدود می شود؟

می‌دانیم که با صراحت و تهدید وجود رابطه و تبادل نظر با توده‌ای ها غیرمجاز اعلام شده است. رابطه‌ها حداکثر در سطحی که رفیق عزیز احسان کوشید مدت زمانی حفظ کند، مجاز است. یعنی کوشش برای اقناع درباره ی درستی سیاست حزب، بدون پاسخ به پرسش ها و یا موضع گیری مستدل علیه پرسش ها!

عدول از بحث درون حزبی را به مفهوم برداشت مارکسیستی- توده‌ای توسط بخشی از رهبری کنونی حزب توده ایران، «جناح راست»، باید بزرگ‌ترین اشتباه رفقایی ارزیابی نمود که با سیاست سی ساله ی خود شدیدترین انزوای ممکن را برای سیاست حزب توده ایران در طیف چپ ایران ایجاد کرده اند. این رفقا که از هیچ امکانی برای تقبیح کارکرد رهبری دوران انقلاب چشم نمی پوشند، چگونه می‌خوانند سکوت متکبرانه خود را برای توده‌ای ها و نسل های آینده آن توضیح دهند؟

«جناح راست» ازجمله از این طریق که با بهره گیری از «بد حادثه» (رفیق علی خاوری) امکان های حزب توده ایران را به طور انحصاری به دست آورد و اکنون به مثابه «ارث پدری» با آن برخورد می کند، با بستن راه بحث درون حزبی به خطای کلان و اصولی و عدول از اصل لنینی دچار است.

حذف بحث درون حزبی از طریق بستن درّ حزب به روی مواضع انقلابی، نقض آشکار و مجرمانه ی اصل لنینی و برش با سنت و شیوه ی کارکرد انقلابی حزب توده ایران است. در عین حال  شیوه ی پشت کردن آشکار «جناح راست» به زمینه عینی یافتن راه حل «تاریخی» برای پدیده‌ها و مساله ها و پرسش هاست. شیوه ای به شدت غیرعلمی و غیر سیاسی برای حزب طبقه ی کارگر ایران.

مستدل ساختن نادرستی این شیوه ی کارکرد «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران وظیفه ی این سطور است!

مطلب را بشکافیم.

رابطه ی عین و ذهن در روند تاریخی

موجود زنده برای حفظ حیات خود چاره‌ای ندارد جز آن که میان امکان های پیش رو، انتخاب کند. هر جانوری می بایستی در کوتاه ترین لحظه به انتخاب کارکرد خود بپردازد، آن لحظه که سیمای موجود دیگر را در برابر خود می بیند. باید فرار کند و یا حمله؟ در فیلمی نشان داده شد که سوسمار نوزادی که دم آن هنوز در پوست تخم قرار دارد که از آن بیرون آمده است، به صورت پرنده‌ای جهید که می‌خواهد آن را شکار کند!

پاسخ به این پرسش برای حفظ و تداوم زندگی در جهان جانوران دارای سابقه ی به طول پدیدار شده ماده ی زنده داراست. پدیدار شدن رابطه عین و ذهن بدین ترتیب با آغاز هستی ماده زنده همزمان است، نشان ایجاد شدن هستی است و نقش اصلی را در صحنه ی حفظ زندگی از ساده‌ترین آن تا پیچیده و چند لایه آن ایفا می سازد.

با جدا شدن انسان از هستی جانوری گذشته ی خود، پیچیدگی و چند لایگی و پر سویه بودن رابطه ی عین و ذهن به مرحله‌ای عالی تر ارتقا می یابد. در آن «اخلاق و اتیک» و دیگر مظاهر فرهنگی در روند مدنیت جای خاص خود را می یابد. مبارزه علیه امپریالیسم از این سویه ی فرهنگی در نبرد طبقاتی نیز برخودار است!

شناخت دقیق این رابطه به سواستفاده برداشت فاشیستی نزد مبلغان «داروینیسم اجتماعی» پایان می دهد که می کوشند سویه ی مردُمش هستی انسان را از آن حذف کنند. می کوشند شخصیت بیو- پسیکو- سوسیال انسان تاریخی را به مرحله پیش از انسانی آن منتقل سازند، رابطه عین وذهن را رابطه‌ای مکانیکی بپندارند و ارزیابی کنند.

حفظ دیالکتیک رابطه ی عین و ذهن در رهبری حزب توده ایران تنها در شرایط بررسی مضمون جدل فکری مداوم و زنده و خلاق در آن قابل دسترسی است. شیوه و مضمون بهم پیوسته است. بحث‌هایی که در گفتگوی رفیق عمویی با دوستان علاقمند مطرح می شود که گه گاهی شدت برخورد نظرات و جدل فکری را در رهبری حزب توده ایران در این دوران قابل شناخت می سازد، بیان زنده بودن و خلاقیت بحث‌ها و جدل سازنده نظر مخالفت در این مرحله  است. غرورانگیز است. در عین حال ریشه ی موفقیت سیاست استراتژیک و تاکتیکی حزب توده ایران را قابل شناخت می سازد. یورش به حزب توده ایران دلیل موفقیت سیاست است.

با توجه به مضمون بحث ها، به گفته ی مارکس در تزها درباره فورباخ، اندیشه دیالکتیکی به عمق مضمون «پراتیک انقلابی» که بازتاب مضمون «انسامبل» شرایط حاکم در نبرد طبقاتی جاری است، آگاهی می‌یابد و می‌تواند آن را در تعیین کارکرد تاکتیکی به خدمت بگیرد. انتخاب هر لحظه تاریخی توسط ذهن فعال شرکت کننده در جدل، تنها می‌تواند در چارچوب سلطه ی شرایط عینی موجود درک شود. انتخاب ذهن می‌تواند تنها در ارتباط با «انسامبل» شرایط حاکم درک شود و مورد ارزیابی و حکم قرار بگیرد، چنانچه بنیاد ارزیابی یک ارزیابی اراده گرایانه نباشد.

تاریخ «ناب» که در آن بتوان اشتباه ها را به مثابه ی «ناب» دریافت، وجود خارجی ندارد. عنصر ذهنی فاقد حقانیت است!

بر این پایه است که فاکت و داده ی «ناب» در تاریخ فاقد مضمون دیالکتیکی است و زمینه ی تاریخ نگاری واقعی ماتریالیسم دیالکتیکی را که درک بهم تنیدگی ها در روند هستی است ایجاد نمی سازد. برداشتی بورژوامابانه باقی می ماند.

کوشش پرسش کنندگان جوان در گفتگو با رفیق عمویی برای یافتن «فاکت و داده ها» در بحث‌ها در موضع افراد متفاوت در رهبری، پدیده ی «قدرت اقناعی» و امثال آن، می‌تواند تنها در ارتباط با شرایط حاکم و با توجهِ سخت گیرانه به این شریط کمک باشد برای شناخت و درک روند «تاریخ»ی که مطرح می سازند. «قدرت اقناعی» سویه ی ذهنی این رابطه میان عین و ذهن است! سویه ای که حاصل تجربه و توانایی روشنفکرانه فرد است.

ارزیابی ارایه شده از رابطه ی عین و ذهن ولی به این معنا نیست که انسان در کارکرد خود دچار اشتباه در ارزیابی نمی‌شود و اگر شد، می‌توان آن را پیامد قانونمند «انسامبل» شرایط برداشت نمود و از کنار آن گذشت!

به سخنی دیگر نمی‌توان «انسامبل» شرایط را به عنوان علت اصلی اشتباه ارزیابی نمود و جای انسان خلاق و ذهن فعال او را در تصمیم گیری برای جلب و یا دفع پدیده ی پیش رو حذف نمود.  نکته ی پراهمیت درباره ی تشخیص تصمیم درست از نادرست توسط ذهن فعال و هشیار به شرایط عینی، منظور داشتن کلیت «انسامبل» شرایط لحظه در ارزیابی است. امری که تنها پس از وقوع حادثه و روشن شدن پیامدهای آن نهایتاً قابل شناخت می گردد.

چانه زدن کاسبکارانه و تکرار مکررات در بررسی علمی درباره ی «اشتباه»ها روندی تحقیقاتی نیست، بلکه کوشش تبلیغی-  تخریبی است که می‌توان اتهام ها به حزب توده ایران را در دوران ۲۸ مرداد ۳۲ و یا گویا «تنها گذاشتن زنان» و امثال آن را در دوران انقلاب بهمن ذکر کرد که برخی ها مطرح می سازند. این ها نمونه‌هایی از چنین کوشش تبلیغی است.

ولی نمی‌توان در حزب توده ایران شرایط بحث آزاد و فعال و خلاق را نابود نمود، و سپس این اشتباه را در کارکرد، گویا پیامد «انسامبل» شرایط ارزیابی نمود. ایجاد یک دستی در نظر از طریق حذف مکانیکینظر متفاوت در بحث و جدل فکری که «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران با سماجت پرسش برانگیزیی ادامه می دهد، اگر نباید به عنوان نشان تعهد و «ملاحظات» ارزیابی شود که امیدوارم که چنین است، باید آن را عمق سردرگمی نظری نزد این جریان ارزیابی نمود.

سکوت «جریان راست» و پاسخ ندادن به انتقادها، دارای ظاهری متکبرانه و فاشیست مآبانه است، ولی در‌واقع پوششی ناموفق است برای توجیح سیاست نادرستی که سی سال است با استفاده از حادثه یورش ارتجاع به رهبری حزب و حذف فیزیکی اندیشه انقلابی از رهبری حزب طبقه ی کارگر ایران، به حزب توده ایران تحمیل کرده است. سواستفاده ای که فاقد زمینه دمکراتیک در تاریخ حزب توده ایران است. در این زمینه همه ی توده‌ای ها توافق دارند.