سازگارسازی زبان با زمان خود!

سخن روز شماره ۹۸/۷۷

۲۶ بهمن ۱۳۹۸- ۱۵ فوریه۲۰۲۰

به تازگی نوشته ای در نقد نوشته ” رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی” نگارنده در نویدنو آمده است. انتظار نگارنده از نویسنده نقدی که گویا در علم زبان از جایگاه ویژه ای برخوردار است بیشتر از این بوده است. 

نویسنده کوشیده است تا هم به شیوه نگرش نگارنده و هم به درونمایه (مضمون) نوشته نام برده بپردازد. رفیق ارجمند عاصمی خواهند  کوشید که به پرسش هایی که در ذهن نویسنده در باره خطمشی “توده ای ها” پدید آمده است پاسخ دهند.

در این جا نگارنده  تنها می کوشد به طور کوتاه چند نکته ای در باره ی شیوه نگارش و کاربرد واژه های کم آشنا ولی همچنان زنده در نوشته خود بپردازد.    

زبان پویا و زنده است و در دوره های گوناگون و در برخورد با رویدادهای روزگار دگرگون می شود. اگر این گونه نبود در همه ی دنیا انسان های بی شماری در پی به روز کردن نوشته های گذشتگان ما نبوده اند.  

آفرینش و بازآفرینی واژه ها بخشی از سازگارسازی زبان با پیرامون خود است، که زبان برای زنده ماندن و پس نماندن از پیشرفت شناخت در جامعه به آن نیاز دارد. راستش این است که در جامعه ما گرایش نیرومندی برای بازسازی و کاربرد واژه های پارسی وجود دارد که از آن به این سادگی نمی توان گذشت. به ویژه جوانان واژه هایی همچون “درود” و “بدرود” را دوباره زنده کرده اند و هم اکنون این واژه ها بخشی از واژگان روزانه بسیاری شده اند.

بنابراین زبان هر روز دگرگون می شود و در این روند واژه هایی می میرند و واژه های نوینی زاده می شوند و واژه های فراموش شده ای بازآفرینی می شوند. البته این روند نوسازی به یک باره و ناگهانی نمی تواند انجام شود و باید هر واژه نوینی یا زنده سازی واژه های فراموش شده را با شکیبایی و آرام آرام جا انداخت.

آن چه که به نگارنده برمی گردد کاربرد واژه های جانشینی یک روند چند ساله داشته است و راه درازی را پیموده است. هم اکنون کسانی که نوشته های نگارنده را می خوانند کم و بیش با این واژه ها آشنایی دارند. افزون بر این در بسیاری جاها واژه هایی که خواننده به آن خوی گرفته است در پرانتز آورده می شود.

باید گفت که این واژه های جانشینی حتا در ذهن خود نویسنده نقد چندان آشفتگی پدید نیاورده است چرا که اگر اینگونه بود پس چرا همه ی “برگردان های” ایشان درست بوده است و دریافت شان از درون مایه این جمله ها با آن چه که نگارنده می خواست بگوید همخوانی دارد. 

با این همه نویسنده نقد انگشت به یک واژه ویژه “واکاوی”  که به جای “تحلیل” آمده است گذاشته است.

نگارنده آفریننده این واژه نیست بلکه این واژه در بسیاری از نوشته های درون ایران بکار برده می شود. برای نمونه  “واکاوی و تحلیل مفهوم خط‌مشی عمومی: ماهیت، صفات و غایت”؛ ” واکاوی مشکلات تشکلهای آببران در فرآیند انتقال مدیریت آبیاری”؛ ” واکاوی سازه‌های تاثیرگذار بر توسعه حرفه‌ای “؛ “واکاوی و تبیین نیاز های فرهنگی، تربیتی و اجتماعی”؛ ” واکاوی مفهوم جهاد و مصادیق آن در دوره صفویه “؛” واکاوی و تحلیل عوامل موثر در گرایش صادق هدایت به کاربرد نمادها “.

در همه ی این نمونه ها واژه “واکاوی” کم و بیش جانشین “تحلیل” شده است. پرسش کلیدی اما این است که هنگامی که در رسانه های ایران کاربرد این واژه به این گونه گسترده جا افتاده است چرا یک روشن اندیش “چپ” باید از خواندن آن خشمگین شود؟

افزون بر این فرهنگ فارسی معین در باره معنی تحلیل می نویسد: (تَ) [ ع . ] (مص م .) 1 – حل کردن ، تجزیه کردن. 2 – روا شمردن ، حلال کردن.

اگر معنی “تحلیل” حل کردن و تجزیه کردن است پس چرا به دید نویسنده نقد کاربرد واژه “تحلیل” از واژه  “واکاوی” درست تر و درخورتر است؟

واژه دیگری که ایشان انگشت به روی آن گذاشته اند واژه “پرسش” است که به جای واژه “مسألة” بکار برده شده است. فرهنگ نامه دهخدا می نویسد: مسألة.[ م ُ ءَ ل َ ] (ع مص ) مسایلة. از یکدیگر پرسیدن به معنی سؤال. (اقرب الموارد). و رجوع به مسایلة شود.

باز دوباره باید از نویسنده نقد پرسید که اگر “مساله” همان “سؤال” است پس چرا واژه زیبای پارسی “پرسش” به جایش بکار برده نشود؟

ایشان شاید بگویند برای اینکه ما به کاربرد “مساله” خوی گرفته ایم؟  

در پاسخ باید گفت که هر چه ما “پرسش” را کم تر در نوشته های خود به کار بریم خوانندگان به دیدن آن کم تر خوی می گیرند.       

بنابراین اگر بازآفرینی واژه های فراموش شده پارسی کاری بیهوده می بود پس فردوسی نمی بایست با دلاوری و شکیبایی به گرداوری واژه های پارسی بپردازد. اگر او این کار را نمی کرد جایگاه زبان امروز ما کجا بود؟ فردوسی هم می توانست به بهانه ی خوی گرفتن مردم آن زمان به واژه های ویژه ای خود را از رنج سی ساله برهاند و در گوشه ای زندگی آسوده خود را بگذراند.

مردم ما در درازنای سالیان به گونه ویژه ای از شعر پارسی (قصیده و غزل)  خوی گرفته بودند ولی اگر نیما پای به میدان نمی گذاشت و آغاز به نوشتن شعرنو نمی کرد، ما امروز از چشمه های سرشار گونه نوینی از شعر  پارسی برخوردار نبوده ایم. در این رزم نیما و پیروانش همیشه از پشتیبانی روشن اندیشان حزبی بهره مند بودند.

به باور نگارنده پاسبانی از زبان پارسی بخشی از پیکار فرهنگی ما بر فرهنگ واپسگرایانه ای است که این بیدادگران شب پرست می خواهند میان مردم ما جا بیندازند. ما نباید این نبرد فرهنگی را که بسیاری از جوانان ما هم به آن گرایش دارند به هواداران شاهنشاهی بسپاریم. بنابراین باری را که فردوسی و نیما در گذشته به دوش خود کشیده بودند امروز باید بر دوش همه ی روشن اندیشان “چپ” سنگینی کند.  

در پایان افزوده شود که مردم ما در گذشته به “کارگر” می گفتند “عمله” و به “همسر” می گفتند “عیال” و یا “زوجه”  ولی روشن اندیشان حزب توده ی ایران با پافشاری و رنج فراوان واژه “کارگر” ” و “همسر” را در میان مردم ما جا انداخته اند. بنابراین کار درست و انتقاد سازنده این است که اگر نگارنده واژه جانشینی نادرستی برگزیده است به او یادآوری کرد که به جای این واژه ویژه که جانشین یک واژه عربی شده است می توان واژه ی پارسی دیگری که درخورتر و رساتر است بکار برد.




تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیست وظیفه امروز است!

سخن روز شماره ۹۸/۷6

۱۵ بهمن۱۳۹۸ -۴ فوریه2020

سهند گرامی، تصدیق می‌کنید که اگر آت و آشغال های غیر ضروری سخن شما را دور بریزیم، این نکته جدی از آن باقی می‌ماند که شما، مانند برخی دیگر به دو نکته اعتقاد دارید و آن را چنین مطرح می سازید: «مبارزه با امپریالیسم و برای حاکمیت ملی در کشوری مانند ایران، مبارزه و حاکمیتی که ضرورتاً در لحظه [کنونی]‌ نمی‌تواند به سرکردگی طبقه کارگر و برای تحقق فوری سوسیالیسم و نابودی سرمایه‌داری باشد»!
گرچه دو تز شما دو سوی متفاوت را از واقعیت هستی اجتماعی در ایران تشکیل می‌دهند که نبرد طبقاتی جاری با آن و پیامدهای آن روبروست، یعنی مساله ی حاکمیت ملی و مساله رشد سوسیالیستی، یک هدف ایدئولوژیک مشترک را دنبال می کنند.
هر دو تز می‌خواهند به توده‌ای ها القاء کنند که حزب توده ایران، یعنی حزب طبقه ی کارگر ایران،گویا دست و پا بسته گرفتار شرایط حاکمی است که جز تحمل آن، راهکار دیگر وجود ندارد.
این برداشت ایدئولوژیک روند ماتریالیسم تاریخی را روندی به مثابه ی یک «قانون طبیعی» می پندارد که در آن ردیف بهار، تابستان و پاییز و زمستان روندی اجتناب‌ناپذیر است.
این برداشت ضد دیالکتیکی، نقش فعال و مبتکر انسان را برای تغییر شرایط نفی می کند. ماتریالیسم دیالکتیکی را به سطح ماتریالسم قدیمی بازمی گرداند که برای انسان تنها نقشی نظاره‌گر قایل است و می‌تواند تنها پس از وقوع حادثه به توصیف آن بپردازد.

صدای فریاد شما را می‌شنوم که می‌گوید که شما همه ی این چیزها را اتهام می‌دانید و مردود می شمارید. شما فعالیت می کنید! شبانه‌روز می کوشید که شرایط را به سود زحمتکشان تغییر دهید. در این امر من شخصاً تردید ندارم.
ولی از آنجا که شما سیاست انقلابی حزب توده ایران را از این طریق مُثله می‌کنید که آن را تنها به مبارزه ی اتحادی، یعنی به مبارزه ی دمکراتیک محدود می کنید، اگر هم واقعاً نمی خواهید، به همان نتیجه القای ناتوانی و رنجور و مظلوم و توسرخورده برای انسان توده‌ای می‌رسید که به آن اشاره شد.

شما با کلمه‌ای در سخن امروزتان و در کلیه فعالیت فرهنگی عدالت بیان نمی‌کنید که برای تغییر شرایط به سود طبقه ی کارگر، به منظور دفاع از منافع طبقه ی کارگر که تنها حزب توده ایران خود را در برابر آن مسئول می داند، چه باید کرد؟
شما که به جای مبارزه برای تغییر شرایط به سود منافع آنی و آتی طبقه کارگر ایران، دفاع از احمدی نژاد را بر پرچم خود نوشتید که گویا قادر به «مبارزه با امپریالیسم» است، پس از حذف او تقریباً به نوحه سرایی پناه بردید، همان‌گونه که اکنون رفقای ۱۰ مهر با مرگ فرمانده سلیمانی دچار آن شده‌اند. وضع ٬٬راه توده٬٬ ی قلابی نیز بهتر نیست. او هم یتیم شده است و می‌تواند تنها به میخ و به نعل بکوید. کلمه‌ای ولی درباره ی وظیفه ی سوسیالیستی توده‌ای ها به زبان نیاورد.
برخی از رفقا در ساختار حزب توده ایران نیز هنوز از این طریق امید به اتحاد با بخشی از لایه‌های طبقات حاکم بسته اند که هم نوا با آن ها خواستار اجرای برنامه بورژوازی برای یک «جمهوری سکولار دمکراتیک» هستند که در آن «دمکراسی پارلمانی» بر قرار است. آن‌ها پذیرش شرایط حاکمیت طبقات حاکم را – با پوزش، بخشی از لایه‌های آن را -، از این رو پذیرا می شوند، زیرا امیدوارند و می پندارند که حقوق دمکراتیک طبقه ی کارگر به آن ارزانی خواهد شد و زحمتکشان می‌توانند آنوقت به «چانه زنی» با حاکمان برای بهبود شرایط زندگی خود بپردازند.
وضع در بقیه ی طیف چپ ایران اسفناک تر است که اشاره به آن سخن را باز هم طولانی‌تر می کند.

همه ی این مدافعان خجول طبقات حاکم این تز را مطرح می‌سازند که «شرایط برای برپایی سوسیالیسم مهیا نیست»!
سخنی که نادرست نیست، ولی هدفمند است. اشاره شد، هدفمند است برای پوشش دادن به این واقعیت که پاسخ ندهند که برای تغییر این وضع اسفناک توده‌ای ها و حزب طبقه ی کارگر ایران و طیف چپ ایران چه باید بکند؟
از کدام استراتژی باید پیروی بکند؟ کدام تاکتیک‌ها را به کار گیرد که از عنصر مظلوم و سرخورد و تو سر خورده به ابژکت، به انسان فعال و هوشمندی بدل شود تا بتواند شرایط زندگی خود و زحمتکشان را تغییر دهد. شرایط را به سود منافع آنی و آتی طبقه ی کارگر ایران تغییر دهد که خود را حزب آن اعلام می کند!

همه ی این جریان ها نبود شرایط برپایی سوسیالیسم را بهانه قرار می‌دهند برای نفی ضرورت پاسخ به پرسش پیش، برای نفی مبارزه برای ایجاد این شرایط که تنها با تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران قابل دسترسی است.
کسی که هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری را هدف استراتژیک خود اعلام می کند، نه برنامه‌ای برای آینده دارد و نه مایل است برای آن برزمد! سخنان امروز شما نمونه‌ای دردناک و در عین حال خشم آور است برای القای ناتوانی توده‌ای ها و حزب طبقه ی کارگر برای مبارزه برای تغییر شرایط حاکم.

من هنوز این امید را از دست نداده‌ام که شما و دیگر توده‌ای هایِ سردرگم با ادامه مشخص بحث مشخص، راه نزدیکی نظرها و مواضع را جستجو کنند. ببینیم شما چه خواهید کرد؟

 

 




آموزش تئوری فلسفه ی مارکسیستی!

سخن روز شماره ۹۸/۷۳

۱۴ بهمن۱۳۹۸ -۳ فوریه2020

در ابرازنظر خود رفیق سیامک عزیز به سوتفاهم ایجاد شده در سطح کافی پرداخته است. سوتفاهمی که میان بحث عام درباره ی تجاوزگری و جنگ طلبی امپریالیسم از یک سو و خطر مشخص تجاوز نظامی آمریکا به ایران در شرایط تاریخی کنونی نزد رفیق عزیز نوید شادی ایجاد شده است.
با وجود این هنگام مطالعه ی دقیق نظر ارایه شده توسط رفیق شادی نکته‌ای جلب نظر می‌کند که ضرورت پرداختن به آن از دید تئوری شناخت مارکسیستی ضروری است. در سخن ابراز شده با نمونه‌ای چشمگیر روبرو هستیم که چگونه اسلوب نظاره گر ظاهربین در تضاد قرار دارد با اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی برای شناخت کلیتِ واقعیت که حقیقت است.

در بخش دوم ابرازنظر، موفقیت آمریکا در استخراج نفت از سنگ شیل به مثابه ی تکنولوژی ای ارزیابی می‌شود که با تبدیل این کشور به «صادر کننده عمده نفت در جهان»، این کشور را به «ابر قدرت انرژی» در جهان بدل می سازد، همراه با «وارد کردن میلیون‌ها بشکه نفت به بازار و ایجاد هزاران شغل در آمریکا». در این شرایط است که «رؤیاى ابر قدرت انرژى شدن براى آمریکا فراهم می شود». خطر تشدید جنگ علیه ایران با «محوریت اسرائیل و ایران» که متکی است بر نظرات دانیل پارگین و جیمز متیس، نتیجه‌گیری در ابرازنظر را تشکیل می دهد.
انتقال کل بند دوم در ابرازنظر به این سطور ضرورت ندارد.

وظیفه ی این سطور ارزیابی از وزن تحلیلیِ برخی «نشانه ها» نیست که در ابرازنظر ذکر شده است. وظیفه محدود است به نشان دادن اسلوبی که بر پایه آن از یک «واقعیت امر» یا «فاکت»، به نتیجه‌گیری پرداخته شده است.
این شیوه ی تاریخ نویسی بورژوازی است که این بار حتی آینده را نیز در برمی گیرد و مواضع پارگین ها و متیس ها را به پیش گویی از درون گوی شیشه‌ای و ته فنجان قهوه شبیه می سازد.

۱- پیش گویی بر پایه برداشتی قرار دارد که گویا یک «قانون طبیعی» را تشکیل می دهد. استخراج نفت از سنگ شیل گویا زنجیره ای را به حرکت در می‌آورد که ردیف حلقات آن امری محتوم و گویا از پیش تعیین شده، تلئولوژیک، هستند. همان‌طور که ردیف صبح و ظهر و عصر و شب و یا چهار فصل سال از یک «قانون طبیعی» پیروی می کند، زنجیره ی برشمرده شده وقایع که یک نظاره‌گر ظاهر بین پس از وقوع حادثه برمی شمرد، اکنون پیش گویانه برشمرده می شود.

برداشتی که متکی است بر ماتریالیسم قدیمی (فویرباخ). این ماتریالیسم، برخلاف ماتریالیسم مورد نظر بانیان سوسیالیسم علمی، یعنی ماتریالیسم دیالکتیکی، برای نقش انسان فعال و آگاه تاریخی جای در روند در جریان نه قایل است و نه آن را می پذیرد. زیرا ماتریالیسم قدیمی نقش فعال ذهن و احساس و عاطفه ی انسان را در روندهای در جریان دخالت نمی دهد. دخالت آن را نفی می کند. نگرش نظاره‌گر ظاهر بین می‌تواند تنها ظاهر واقعیت را که می بیند، توصیف کند. مقاله های ژورنالیستی تقریباً بدون استثناء چنین برداشت و شیوه ای را به نمایش می گذارند.
در مورد مشخص، که در آن با حذف «نشانه ها»یی که علیه روند ترسیم شده در ابرازنظر در کارند، شیوه ی نظاره‌گر ظاهر بین به اوج یک سو نگری فرا می‌روید و به پیش گویی می پردازد. تکنولوژی استخراج نفت از سنگ شیل جدید نیست. شناخته شده است. به کار گرفتن آن با چنان صدمات برای محیط زیست همراه است که تنها یک حاکمیت فاشیست مآب سرمایه داری که گرفتار در بحران خانمانسوز است، به خود اجازه ی به کار گرفتن این شیوه را می دهد. مقاومت در آمریکا و در اروپا علیه این شیوه ی استخراج نفت حتی در سطح دولت های امپریالیستی در اروپا نیز آنچنان بالا است که با وجود تهدید و تحریم آمریکا، لوله ی انتقال گاز از روسیه به اروپا را از راه دریای بپایان خواهند رساند. مقاومت مبارزان محیط زیست خواب «ابر قدرت انرژی» شدن را بر باد خواهند داد. توضیح این سوی بحث، و یا توضیح روند رشد تکنولوژی بهرگیری از انرژی قابل بازتولید ولی وظیفه در اینجا نیست. تنها اشاره شود که رشد این صنعت در چین تا سال ۲۰۲۵ قریب به یک سوم نیاز این کشور را تأمین خواهد کرد. وظیفه اینجا نشان دادن سلطه ی ماتریالیسم قدیمی است بر اندیشه ی طرح شده.

۲- رابطه ی دیالکتیکی میان «امکان و واقعیت» که یک جفت دیالکتیکی را تشکیل می دهد، جایی در اندیشه ی حاکم بر ابرازنظر ندارد و دوری اندیشه را با برداشت دیالکتیک ماتریالیستی نشان می دهد.
اهمیت درک دیالکتیک امکان و واقعیت از این رو بسیار پروزن است، زیرا هنگام هضم فکری آن، اندیشه با تضادهای دیگری نیز روبرو می شود. برای نمونه تضاد میان آزادی و جبر. اهمیت درک دیالکتیک امکان و واقعیت ولی به ویژه از این رو بسیار مهم است، زیرا روند و چگونگی لحظه ی تبدیل شدن ذهن به عین را قابل شناخت می سازد.
انسان، هنگامی که میان امکان ها به انتخاب می نشیند، ذهنیت خود را به واقعیت عینی بدل می کند. اندیشه ی درک شده را به نیروی مادی بدل می سازد. با آزادی، جبر را به کنار می زند. تاریخ زندگی خود را می سازد. تاریخی که می‌تواند تنها در چهارچوب عینیت موجود ساخته شود. و از آنجا که انسان آگاه به منافع آنی و آتی خود اسلوب نظاره‌گر ظاهربین را به کار نمی‌گیرد – نمی‌تواند به کار گیرد، یا دقیق‌تر، اگر به کار گیرد بازگشت به رمز و استرلاب خواهد بود -، چاره‌ای ندارد که از درون امکان های موجود به طور خلاق و فعال یکی را انتخاب کند. این انتخاب را بر پایه منافع آنی و آتی خود انجام می دهد.

در اندیشه طرح شده در ابرازنظر ولی «امکان» تکنولوژی جدید به مثابه ی یک امکان طرح نمی‌شود که می‌تواند تحت شرایطی به «واقعیت» تلخ تبدیل شدن آمریکا به «ابرقدرت انرژی» بیانجامد. میان «امکان» و «واقعیت» در ابرازنظر یک رابطه ی مکانیکی پذیرفته می شود. محتوم، انگار خواست خداوندی است و یا «قانونی طبیعی» و سرپیچی ناپذیر.

قابل دریافت است که در یک ابرازنظر نمی‌توان سویه های دیگر پدیده را از منظر اندیشه ی تئوریک مارکسیستی- توده‌ای به طور کامل شکافت. ولی بهر جهت امیدوارم قابل شناخت شده باشد که جنبش توده‌ای نیازی جدی به تشدید فعالیت نظری- تئوریک دارد. نبود مجله ی دنیا به شدت احساس می شود.
نگارنده به زودی درس‌هایی از کتاب تاریخ و دیالکتیک را در توده‌ای ها انتشار خواهد داد. باید امیدوار بود که با کمک رفقا و علاقمندان به تواند کوششی در راستای این وظیفه باشد. کمک باشد برای ایجاد شدن جو ضروری میان علاقمندان برای مطالعه ی آثار پر ارزش تئوریک حزب توده ایران در زمینه ی نظری- ایدئولوژیک، تا گامی در جهت برطرف ساختن کمبود برداشته شود. این کوشش را ما مدیون خاطره زنده یادان آموزگاران بسیاری هستیم که سمبل آن رفیق احسان طبری، نیک آیین، رحمان هاتفی و دیگران هستند. کوشش برای برطرف کردن کمبودی که یکی از عمده ترین علل آن قتل عام دانشمندان توده است که با برنامه تخلیه ی ایدئولوژیک حزب توده ایران ادامه یافته است.

 




«دمکراسی خواهی» طبقاتیِ!

سخن روز شماره ۹۸/۷4

۱۴ بهمن۱۳۹۸ -۳ فوریه2020

بسیاری از مبارزان در طیف چپ ایران از این تز دفاع می کنند، که در شرایط کنونی در ایران نبرد طبقاتی را باید محدود به «دمکراسی خواهی» نمود. به نظر آن‌ها تنها از این طریق می توان به هدف برپایی وسیع‌ترین اتحادها علیه دیکتاتوری ولایی دست یافت. با گذار از دیکتاتوری و ایجاد شدن شرایط دمکراتیک در کشور، امکان بهتر و مناسب تری برای مبارزه ی طبقاتی ایجاد خواهد شد.

استدلال های دیگری نیز در این زمینه مطرح می شود. یکی از عمده ترین و محبوب‌ترین آن نزد بسیاری از مبارزان در طیف چپ ایران این تز است که گویا با توجه به آماده نبودن شرایط عینی و ذهنی برای گذار به سوسیالیسم در ایران، طرح و انجام مبارزه ی نظری و سیاسی- اقتصادی برای دورنمای سوسیالیستی غیرضروری و یا حتی مضر است. گویا طرح هدف‌های سوسیالیستی و به طریق اولی مبارزه برای چنین هدف هایی در شرایط کنونی ایران چپ روی است، تازاندن روند در جریان و ایجاد انزوای بیش تر برای توده‌ای ها و دیگر مدافعان سوسیالیسم است.

 

استدلال‌ها همگی در سطح باقی می ماند، روند واقعی، یعنی «پراتیک» توده های زحمتکش را در نبرد طبقاتی در ایران مورد توجه قرار نمی دهد. ایجاد زمینه‌های جستجوی جایگزین سوسیالیستی را برای شرایط حاکم در این پراتیک انقلابی زحمتکشان اصلاً طرح نمی‌کند و به طریق اولی مسکوت می گذارد.  تغییرات بزرگ به سود جنبش ضد دیکتاتوری و علیه نظام سرمایه داری را که دیکتاتوری ابزار دفاع و تحکیم آن است، مورد توجه قرار داده نمی‌دهد و در استدلال به سود تز پیش گفته، و علیه ضرورت مبارزه ی سوسیالیستی در نبرد طبقاتی جاری، کنار گذاشته می شود. روند ژرفش نبرد طبقاتی در مبارزات طبقه ی کارگر و طبقات زیرفشار و محروم که خیزش آبان ماه قله آن است، و همچنین بحران و شکاف ها در صف طبقات حاکم که ژرفش نبرد طبقاتی را از سوی دیگر نشان می دهد، در بحث‌ها نقش عمده‌ای ایفا نمی سازد. «پراتیک» واقعی در جریان و تئوریزه کردن آن نقشی در موضع گیری به سود تز پیش گفته ندارد.

ازجمله به این پرسش پاسخ داده نمی‌شود که مبارزه برای برپایی جایگزین سوسیالیستی چه نقشی در تغییر جو سیاسی- فرهنگی در جامعه داراست؟ آیا چنین مبارزه‌ای را نباید به عنوان عنصر عمده ی «نبرد در سنگر» مورد نظر گرامشی به منظور عقب راندن سلطه ی ارتجاع و پیش برد مبارزه ی دمکراتیک در لحظه ی کنونی ارزیابی نمود؟ چه نقش کمکی می تواند مبارزه ی سوسیالیستی در جستجوی سردرگم طبقه ی کارگر برای جایگزین ترقی خواهانه برای شرایط حاکم ایفا سازد؟ آیا کمک است برای شفاف شدن بحث‌ها درباره ی «رهبری شورایی واحدهای اقتصادی توسط کارگران» در نظام سرمایه داری؟ آیا کمک است برای نشان دادن نادرستی این پنداشت که سرنوشت «شوراهای کارگری» در سرمایه داری جز افتادن در زیر چرخ های سیستم حاکم نیست و شکست آن محتوم است؟ و پرسش هایی بیش تر در این زمینه اصلاً طرح نمی‌شود و به طریق اولی پاسخی به آن‌ها داده نمی شود.

 

علت َعلّـی- ژنتیکـی تز عمده بودن «دمکراسی خواهی» نزد طیف جنبش چپ ایران، پذیرش غیرمستدل سرشت ماورای طبقاتی و مارورای تاریخی برای مقوله ی «دمکراسی» است. بدون تردید تجربه ی منفی گذشته در پذیرش مکانیکی این تز نقش عمده‌ را ایفا می سازد. تجربه ی منفی در اتحاد شوروی و همچنین در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ برای طیف چپ ایران تردیدی باقی نمی‌گذارد که باید مضمونی از دمکراسی را پذیرفت که دارای سرشت عام، ماورای تاریخی و ماورای طبقاتی است. سویه هایی که به عنوان ارزش های مطلق پذیرفته می شوند.

 

البته در بحث‌های مشخص، این رفقا با سرعت آماده به پذیرش واقعیتی هستند که انکار آن، انکاری جدی نمی بوده و نیست. یعنی انکار طبقاتی بودن مقوله ی دمکراسی. آن‌ها می پذیرند که برای نمونه در ایران «دمکراسی» برای طبقات حاکم وجود دارد. این رفقا ابایی هم ندارند که تأیید فرمان کشتار مبارزان و معترضان را به ازدیاد قیمت بنزین توسط همه ی لایه‌های طبقات حاکم در ایران به مثابه آزادی برای طبقات حاکم در ایرانِ ج ا بپذیرند. ولی با این مشکل روبرو هستند، سرشت طبقاتی «دمکراسی» را آن هنگام مورد تأیید قرار دهند، هنگامی که در بحث مشخص با این پرسش روبرو می شوند، که آیا به نظر آن‌ها باید چپ ایران در برابر «دمکراسی» طبقات حاکم، «دمکراسی» طبقات محکوم و زیر سلطه را مطرح نموده و از آن دفاع کند، یاخیر؟

 

بحث که به اینجا می رسد، پای تجربه ی منفی گذشته را پیش می‌کشند و شیوه ی استالین را به عنوان مفهوم ضد دمکراسی مورد خطاب قرار می‌دهند که گویا کمونیست‌ها و توده‌ای ها از آن دفاع می کنند. بی توجهی حزب توده ایران را به «میانگین زرین» در ارتباط با مبارزه برای دمکراسی در ایران پس از انقلاب بهمن مطرح می سازند. آن وقت، یا دیگر اصلاً به بحث ادامه نمی‌دهند و پشت می‌کنند و به پرسش ها پاسخی نمی دهند. و یا با بی‌فایده بودن بحث با ٬٬کله شق٬٬هایی که نمی آموزند را ابزار توجیه بی‌زبانی منطق خود می کنند. قهر خود را با «ملاحظات امنیتی» توجیه می کنند.

 

این رفقا به ویژه مایل و قادر نیستند به این پرسش پاسخ دهند که آیا اطلاع دارند که جنبش کمونیستی در جهان و توده‌ای در ایران از تجربه ی گذشته در کشورهای سوسیالیستی آموخته است؟ آیا می‌توانند یکی از این آموزش‌ها را نقل کنند؟

آیا می‌توانند به این پرسش پاسخ دهند که کمونیست‌ها بی توجهی به آزادی‌های فردی را چگونه اشتباهی ارزیابی می کنند؟ آیا آن را اشتباهی در برداشت فلسفی- شناختی می‌دانند و یا تنها آن را در سطح یک اشتباه سیاسی ارزیابی می کنند؟

این رفقای طیف چپ ایران در هیچ یک از بحث‌های که ممکن شد، متأسفانه پاسخی برای گفتن نداشتند.

 

اشاره شد که برخی از رفقا در طیف چپ ایران «دموکراسی خواهی» را مقوله ای فراتاریخی ارزیابی می کنند. آن‌ها به درستی استدلال می‌کنند که سوسیالیسم بدون دمکراسی ناممکن است. آن‌ها با تکیه به موضع بانیان سوسیالیسم علمی که در مانیفست کمونیستی آزادی فرد را شرط آزادی جامعه اعلام می‌کنند و تصریح دارند که «رشد آزادانه هر فردی شرط رشد آزادانه همهٔ افراد است»، به این نتیجه‌گیری درست نایل می‌شوند که پس دمکراسی و سوسیالیسم مقوله‌های مشابهی هستند.

 

در نتیجه‌گیری درست خود ولی طیف چپ سردرگم پیگیر نیست. آن‌ها ماهیت و سرشت دمکراتیکِ سوسیالیسم را با راه دسترسی به سوسیالیسم یک می پندارند. می‌گویند اگر ما با پیگیری برای دمکراسی مبارزه کنیم، گویا به سوسیالیسم دست می یابیم!

از نظر فلسفی- تئوری شناخت، برداشت فراتاریخی از دمکراسی، بازگشت به ماتریالیسم قدیمی (فویرباخ) است. فویرباخ با نگرش نظاره‌گر خود به واقعیت، واقعیت را، یعنی آنچه را که تحقق می یابد، یک روند ناشی از تاثیر «قانون طبیعی» ارزیابی می‌کند. آن را روندی طبیعی و قانونمند ارزیابی می کند. روندی که انسان می‌تواند تنها  پس از وقوع، آن را بشناسد و درک کند. این در حالی است که بانیان سوسیالیسم علمی برداشت بکلی متفاوتی را مطرح می‌سازند و آن را ماتریالیسم دیالکتیکی می نامند. برخلاف فویرباخ، اندیشه ی مارکسیستی رابطه ی دیالکتیکی میان عین و ذهن را برجسته می کند. این به معنای آن است که انسان تاریخ خود را آگاهانه و فعالانه بپا می دارد. این برداشت، آن طور که مارکس تأکید می کند، انطباق جامعه به یک آرمان از پیش تعیین شده نیست. کار خلاق و طولانی آموختن ذهن انسان است در روند تغییر واقعیت عینی و ضرورت انتخاب او از میان امکان ها. مارکس آن را در تزهای فویرباخ توضیح می دهد. نقش پراتیک انقلابی توده ها را برجسته می‌سازد و آن را برش ماتریالیسم دیالکتیک از ماتریالیسم تاریخی ارزیابی می کند. به این نکته باید بازهم به طور مجزا پرداخته شود.

 

برداشت این رفقا چپ از دمکراسی  شرایط واقعیت طبقاتی جامعه را نادیده می گیرد. زیرا دمکراسی خواهی را مقوله ای ماورای طبقاتی و ماورای تاریخی می پندارد. آن‌ها مانند شاگرد کودن و تنبلی که با گوشزد خانواده روبرو شده بود که اگر درس نخواند، پول‌دار نخواهد شد، پاسخ می دهند: «یک ابتکار، یک ابتکار کافی است!»

طیف چپ ایران نیز می‌خواهد با پیروی از نظرات استادان دانشگاه‌های بورژوازی و پذیرش عیرانتقادی «یک ابتکار» آن‌ها سوسیالیسم را با دگردیسی دمکراتیک سرمایه داری برپا سازد!

 

برداشت ماورای تاریخی بودن دمکراسی برش فکری است میان برداشت این رفقا با نظرات مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی. این رفقا با حذف نظرات دیگر بانیان سوسیالیسم علمی درباره ی وظیفه ی ایجاد شرایط برقراری سوسیالیسم، که تصاحب قدرت سیاسی گام نخست آن را تشکیل می دهد، می‌خواهند روند برپایی سوسیالیسم را از طریق دمکراسی گویا کوتاه و حل کنند.

به نظر برخی ها (برای نمونه اجمد هاشمی در اخبارروز) کافیست که شرایط کارکرد «دمکراسی مستقیم و مشارکتی» را ایجاد نمود تا توانست سوسیالیسم را بدون هر فراز و نشیبی پایه گذاری نمود. آن‌ها اراده گرایانه و بدون هر استدلالی دمکراسی سوسیالیستی را در جامعه ی رشد یافته سوسیالیسی- کمونیستی به شرایط سرمایه داری منتقل می‌سازند و به کمک آن مبارزه برای برقراری سوسیالیسم را نفی می کنند. بدون برداشت ماورای تاریخی و طبقاتی از دمکراسی، چنین بندبازی فکری ممکن نیست!

 

برای این رفقا برش با نظر بانیان سوسیالیسم به سطح یک فئتیش سحرآمیز و مقدس ارتقا می‌یابد که گویا کلید حل مشکلات بین راه برای پرپایی سوسیالیسم است. همان «یک ابتکار!» معروف است.

حل وظایف سر راه، در وهله نخست تصاحب قدرت سیاسی توسط زحمتکشان، تثبیت حاکمیت نوین در نبرد طبقاتیِ بغرنج و بی امان پس از پیروزی انقلاب و به ویژه یافتن راه‌های مشخص باز و نوسازی اقتصادی- اجتماعی کشور در شرایط مشخص حاکم بر کشور که عمده ترین مواضع را در نظرات بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس- انگلس و لنین و دیگران تشکیل می دهد، با به کار گرفتن کلید سحرآمیز «دموکراسی خواهی» از واقعیت نبرد طبقاتی حذف می شود.

.

این رفقا با مسکوت گذاشتن مشکلات و وظایف سنگین در سر راه برای دستیابی به آرمان سوسیالیستی، مضمون دمکراسی سوسیالیستی را نزد بانیان سوسیالیسم علمی از محتوای تاریخی آن تهی می سازند. آن را به مفهومی ماورای تاریخی بدل می سازند. نقطه ی پایانی یک روند طولانی و بغرنج را بدون هر استدلالی به لحظه ی تاریخیِ کنونی سلطه ی سرمایه داری منتقل می کنند. آن را فئتیش سحرآمیز و مقدس اعلام می کنند. عدول از آن را چپ روی می دانند.

 

برای پذیرش مفهوم ماورای تاریخی برای دمکراسی، این رفقا که می خواهند ساده انگارانه سختی راه مبارزه ی انقلابی را برای تغییرات بنیادین در جامعه ایرانی دُور بزنند، سرشت طبقاتی دمکراسی را نفی می کنند. مفهوم دمکراسی را بی توجه به واقعیت نبرد طبقاتی از بالا تغییر می دهند. مفهوم طبقاتی بودن آن را که نشان وجود دمکراسی برای طبقات حاکم در ایران است نفی می کنند. دمکراسی را مفهومی عام و مارورای طبقاتی- ماورای تاریخی برداشت می کنند.

 

برخلاف این برداشت‌ها و تـزهای التقاتی که در دانشگاه‌های بورژوازی تدریس می‌شود و ذهنیت بخش بزرگی از طیف چپ ایران را تصاحب کرده است، حزب توده ایران مقوله ی دمکراسی را مفهومی تاریخی و طبقاتی ارزیابی می کند.

بازتاب مضمون نظرات زنده یاد احسان طبری در نوشته‌های فلسفی و اجتماعی (ج۲، ص۱۹۲) با عنوان دموکراسی و سیر تکامل تاریخی آن در این سطور غیرضروری است. علاقمندان می‌توانند یک بار دیگر به آن مراجعه کنند.

تنها اشاره شود که احسان طبری نیز خواستار «دمکراسی مستقیم و مشورتی» است. او همانجا  (ص ۲۰۱) «اسلوب آزادی سوسیالیستی» را متکی بر«شور جمعی و مسئولیت فردی» می داند. طبری اضافه می‌کند که آینده اشکال مشخص بسیار خود را برای این اصول ایجاد خواهد کرد. زنده یاد احسان طبری با این سخن درعین حال سرشت تاریخی اشکال و مضمون دمکراسی سوسیالیستی را مورد تأیید قرار می‌دهد و آن را قله رشد جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی ارزیابی می کند.

او با انتقال مکانیکی و غیرمستدل این قله ی ترقی خواهی و مدنیت در رشد جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی به جامعه ی ارتجاعی سرمایه داری موافق نیست و آن را مورد تأیید قرار نمی دهد!

 

پاسخ به این پرسش از اهمیت زیادی برخوردار است، که چرا حزب توده ایران اشتباه های دوران استالین و اشتباه های در شرایط مشابه آن را اشتباهی فلسفی- شناختی ارزیابی می کند. چرا حزب توده ایران حذف آزادی بیان را از این رو گامی ضد فلسفه ی مارکسیستی و تئوری شناخت دیالکتیک ماتریالیستی می داند؟ پاسخ شفاف است، زیرا حذف آزادی بیان و عقیده، سرپوش گذاشتن بر روی تضادها است که یافتن راه حل ترقیخواهانه ی آن‌ها را ناممکن می سازد!

 

اصل آزادی ابرازنظر بدون هر محدودیت و تصمیم گیری درباره ی پذیرش یک نظر که حزب توده ایران آن را اصل سانترالیزم دمکراتیک می نامد، تنها امکان عملی است برای شناخت تضادها و مشکلات و حل به‌موقع و ترقی خواهانه آن درحزب طبقه ی کارگر و همچنین در کل جامعه. مشکلات سیاسی- اقتصادی بعدی و .. پیامدهای این بی توجهی به اندیشه ی فلسفی- شناختی در اتحاد شوروی است.

 

گویا نیافتن «میانگین زرین» توسط حزب توده ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن در مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک، که به ابزاری مکانیکی برای ضرورت پایبندی به «دموکراسی خواهی» نزد طیف چپ ایران و حتی بخشی از توده‌ای ها تبدیل شده است، ما با مساله ی متفاوت دیگری روبرو هستیم. متفاوت از برداشت فراتاریخی- طبقاتی برای مقوله ی دمکراسی.

نزد برخی ها این برداشت حاکم است که حزب توده ایران با نیافتن «میانگین زرین» به وظیفه ی مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک در این دوران پایبندی اصولی نشان نداد. برای نمونه رفیق عزیز بانو فروغ اسدپور از «تنها گذاشتن زنان» در این دوران توسط چپ و حزب توده ایران صحبت می کند و آن را عنوان مقاله‌ای نیز قرار داده است.  با ارایه اسناد، نادرستی گویا «تنها گذاشتن زنان» توسط حزب توده ایران در آن دوران در مقاله‌ای که در همان صفحه (اخبارروز) انتشار یافت، نشان داده شد. هدف تکرار آن‌ها در اینجا نیست.

 

وظیفه ی این سطور، کوشش برای نشان دادن بغرنجی ای است که پیامد ترک برداشت طبقاتی نزد این رفقا از مقوله دمکراسی است، پیامد برداشت ماورای تاریخی از دمکراسی است.

شرایط پس از پیروزی انقلابی بهمن ۵۷ در ایران شرایط بسیار خاص و با سویه های بسیار است. برداشت تاریخی- طبقاتی از دمکراسی در این مرحله، با طرح این یا آن اعلامیه و موضع گیری و یا حتی ده ها موضع گیری که ضروری است و انجام شده است، غیرقابل درک برای زحمتکشان است. چنین اعلامیه ها و یا فعالیت‌های مشخص که در آن دوران نیز وجود داشت و دنبال شد، و یا نشان دادن نبود و فقدان آن‌ها نمی‌تواند مضمون برداشت تاریخی- طبقاتی از دمکراسی را در آن دوران تفهیم کند. همان‌طور هم تظاهرات و اعتراض های انجام شده در آن دوران که متأسفانه بی و یا کم اثر و حتی مضر بودن، برای درک شرایط و مضمون نبرد طبقاتی جاری در آن دوران نارساست.

درک شرایط در این دوران و همچنین درک اشکال ضرور مبارزه ی دمکراتیک در این دوران برای آزادی‌های فردی و اجتماعی می‌تواند تنها در چارچوب درک کلیت شرایط حاکم آن دوران بر جامعه ی ایرانی ممکن گردد.

به سخنی دیگر تنها از این طریق می‌تواند مواضع نیروها درک و جایگاه مثبت و یا منفی آن تعیین شود که در متن روند نبرد طبقاتی جاری در آن دوران مورد توجه قرار گیرد.

برداشت ازظاهر وقایع، از «واقعیت امر» و «فاکت»ها، تاریخ نویسی بورژوامآبانه است که تنها به نظاره گری بسنده می کند. این موضع را رفیق عزیز بانو فروغ اسدپور در سمیناری در کلن و در رساله ی خود برای همان سمینار مورد تأیید قرار می دهد.

برخلاف این شیوه ی سطح نگری، تاریخ نگاری مارکسیستی، ارزیابی از «واقعیت امر»، «فاکت»ها و وقایع را در روند رشد و تغییرات اجتماعی در لحظه ی تاریخی مورد توجه قرار می دهد. از این طریق می‌تواند به مضمون نهفته در پشت ظاهرامر دست یابد. باید تفاوت این دو شیوه ی نگرش به تاریخ را به طور مجزا مورد توجه قرار داد تا در این سطور از طول کلام پرهیز نمود.

 

نبرد طبقاتی در آن دوران به طور عمده نبردی بود برای تثبیت حاکمیت بیرون آمده از دل انقلاب بهمن. کیفیت این حاکمیت ناشی از شرایط مشخص تناسب قوای نیروی نو در ایران در آن تاریخ بود. این یک حاکمیت یک دست نبود. در آن عنصرهای ضدانقلابی و قهقرایی و ترقی خواهانه وجود داشت. حضور مواضع متضاد تنها بین لایه‌های حاکمیت تقسیم نمی شد. به سخنی دیگر، وجود لایه‌های «ناب» و یک دست با مواضعی مشابه حاکمیت را تشکیل نمی داد. تضاد و تقابل در مواضع در حاکمیت حتی نزد یک فرد از آن نیز دیده می شد.

چگونه می توان در چنین شرایط بغرنج و چند لایه، روند نبرد طبقاتی را در جهت ترقی خواهی فظ و آن را به پیش برد؟ پاسخ را حزب توده ایران با تعیین یک استراتژی برای مرحله پیش رو تعیین کرده است. هدف استراتژیک، مبارزه برای تعمیق انقلاب است از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی. امری که به معنای تغییرات بنیادین زیربنایی در جامعه است که با قانون اساسی تصویب شده با دستاوردهایی چشم گیری نیز همراه است.

 

یافتن «میانگین زرین» برای دمکراسی خواهی مقوله ای جدا از این شرایط و یا مقوله ای در خلاء تاریخی و طبقاتی نیست.  هر برداشت دیگری، برداشتی سردرگم از کار در می آید. «میانگیین زرین» از این رو نمی‌تواند به معنای فرمولی برای درک دیالکتیک تناسب مبارزه برای آزادی‌های فردی و اجتماعی تلقی گردد، زیرا شرایط در حال جریان است. ساکن نیست. هم‌اکنون در ایران می‌توان مشاهده نمود و در موضع گیری ها نشان داد که مبارزه برای آزادی‌های فردی و اجتماعی هر روز گسترش می یابد، ژرفش می پذیرد. آزادی بیان و موضع رشد می کند. به عبارت دیگر در روند شدنی قرار دارد که با برداشت مکانیکی «میانگین زرین» غیرقابل پاسخگویی است.

تناسب دیالکتیکی در مبارزه برای آزادی‌های دمکراتیک با تغییر هر لحظه و سویه در نبرد طبقاتی جاری تغییر می کند. زیرا جایگاه و نقش و تأثیر لحظه‌ها در جریان روند شدن تاریخ در هر لحظه تغییر می کند. برداشت دیالکتیکی، از این رو نمی‌تواند جستجوی «میانگین زرین»ی باشد، زیرا این بیان وضع ثابتی را می پذیرد. تناسب دیالکتیکی در مبارزه برای دمکراسی باید در چارچوب تغییرات در کلیت روند اصلی – در دوران پس از بهمن تعمیق انقلاب از سیاسی به اقتصادی -، در جریان باشد و این تغییرات را بازتاب دهد و از آن بهره گیرد.

 سیاست حزب توده ایران در دفاع و مبارزه برای ژرفش انقلاب بهمن از تغییرات سیاسی به اقتصادی، تنها سیاست علمی در شرایط آن دوران است. سرکوب حزب پیامد و ناشی از درستی و مؤثر بودن این سیاست است و نه نادرستی آن!

 

باید به برداشت طبقاتی- تاریخی از دمکراسی بازگشت. امری که به معنای پیوند مبارزهی دمکراتیک و سوسیالیستی در نبرد کنونی در ایران نیز است.




پاره پاره بودن جنبش توده‌ای و دفاع از منافع طبقه ی کارگر ایران!

سخن روز شماره ۹۸/۷۲

۸ بهمن۱۳۹۸ -۲۸ ژانویه2020

یک پارچگی جنبش توده‌ای ناشی از دفاع مشترک آن است از منافع طبقه ی کارگر ایران!

زیرا حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران است! تنها حزبی در ایران است که اندیشه و عمل آن در موضع تاریخی دفاع از منافع طبقه کارگر ایران ریشه دارد و جانبدار جهت ترقی خواهانه برای تحقق بخشیدن به آن است.

منافعی که اکنون به سطح منافع کل جامعه ایرانی فرارویده است.

 

در اساسنامه و برنامه ی حزب توده ایران، تعریف حزب به عنوان حزب طبقه ی کارگر ایران آن حلقه ی ارتباطی کیفی میان توده‌ای ها را تشکیل می‌دهد که جایگزینی برای حفظ و تحکیم یک پارچگی اندیشه و کارکرد انقلابی حزب توده ایران ندارد. لذا هیچ گردانی از توده‌ای ها وجود ندارد که موضع خود را نسبت  به این حلقه ی ارتباطی میان توده‌ای ها روشن نکرده باشد.

نمی‌توان به این اصل اساسنامه ای و برنامه‌ای حزب توده ایران باور داشت و به آن پایبند بود، ولی به این پرسش پاسخ نداد که «دفاع از منافع طبقه کارگر ایران» در شرایط تاریخی کنونی دارای چه مضمون مشخص است و با کدام تاکتیک‌ها دست یافتنی است؟

وظیفه ی بررسی مواضع مشخص گردان های توده‌ای وظیفه ی این سطور نیست. به آن باید به طور مجزا پرداخت.

تنها اشاره شود که پایبندی به «دفاع از منافع طبقه  کارگر ایران» اهرم پرتوانی است برای ممانعت از قرار گرفتن زیر سایه لایه‌های متفاوت حاکمیت. به این پدیده باید بازهم پرداخت.

 

در زمینه ی تعیین تاکتیک‌ها برای دفاع از «منافع طبقه ی کارگر ایران» در شرایط کنونی می‌تواند و مجاز است اختلاف نظر در ارزیابی وجود داشته باشد. اختلاف نظر ولی نمی‌تواند اراده گرایانه و بدون اثبات درستی آن در خدمت حفط و تحکیم منافع طبقه کارگر ایران، پذیرفته شود. لذا وظیفه ی استدلال برای درستی نظر ارایه شده، یک گام ضروری را در تعیین سرشت هر گردان توده‌ای در موضع جانبداری از «دفاع از منافع طبقه ی کارگر ایران» تشکیل می دهد. «مشی توده ای» پیشنهاد شده باید مستدل گردد!

 

این گام ضروری ولی بدون داشتن محک مشترک برای ارزیابی، گامی اتفاقی- فردگرایانه و ذهن گرایانه از کار درمی آید.

 

یکی از عمده ترین مشکلات جنبش پراکنده ی توده‌ای در شرایط کنونی ناشی از ناروشنی درباره ی محک مشترک ارزیابی است.

راه حل نهایی برای این ناروشنی را برخی ها، پذیرش واقعیت اختلاف‌ها می پندارند که گویا با رشد و ژرفش نبرد طبقاتی به طور معجزه آسا و خود بخود برطرف خواهد شد. این حواله به محال است. امیدی واهی است که ناشی از درک نادرست درباره ی علت علّـی است که با آن می‌توان «محک مشترک» را تعیین نمود و باید تعیین نمود! 

 

کدام «محک» را می‌توان به عنوان اهرم عینی برای اثبات منافع طبقه ی کارگر ایران در لحظه ی تاریخی به کار گرفت؟

چگونه می‌توان درستی برداشت از تعریف «محک» مورد توافق میان توده‌ای ها را در اندیشه و کارکرد خود نشان داد؟

 

پاسخ به این دو پرسش مرکزی و مستدل ساختن درستی برداشت، امروز یک پارچگی جنبش توده‌ای را تأمین و ممکن خواهد ساخت. از این طریق شرایط تاثیرگذاری جنبش توده ای بر روند نبرد طبقاتی در ایران به سطح ضروری- تاریخی ارتقا خواهد یافت.

گرچه در این سطور سویه ی تأثیر نفوذ امپریالیسم بر سرنوشت مردم میهن ما و کل جامعه ی ایرانی موضوع بررسی را تشکیل نمی‌دهد و باید بازهم به آن به طور مجزا پرداخت، اشاره به این نکته سودمند است که در شرایط جهای سازی امپریالیستی، مبارزه ی سوسیالیستی حزب طبقه ی کارگر اهرم پرتوان و موثری را برای افشاگری علیه برنامه نواستعماری امپریالیسم تشکیل می‌دهد. نقش این مبارزه ملی- ضد استعماری یکی از مرکزی ترین وظایف مبارزه ی دمکراتیک را نیز تشکیل می دهد. خواست خروج نظامیان آمریکایی در عراق که این روزها اوجی درخشان در مبارزات مردم عراق نشان می دهد، پیامد شناخت ضرورت پایان دادن به تقسیم مذهبی- قومی مردم این کشور توسط امپریالیسم توسط مردم عراق است.

 

منافع طبقه ی کارگر از دو بخش تشکیل می شود. بخش نیازهای و مطالبات آنی و بخش نیازها و مطالبات آتی یا دورنمایی آن.

تحقق بخشیدن به مطالبات آنی و روز طبقه ی کارگر در سرمایه داری، به معنای نبرد برای تغییر- بهبود شرایط زندگی زحمتکشان است در شرایط سلطه ی شیوه تولید سرمایه داری. این مبارزه‌ای دمکراتیک- مطالباتی- صنفی است.

برای تحقق بخشیدن به آن ایجاد اتحادهای وسیع اجتماعی ضروری است. خواست فعالیت آزاد سازمان های صنفی کارگری و اتحاد و همکاری میان آن‌ها و نهایتاً داشتن سقف مشترکی در سراسر جامعه برای سازمان های صنفی متفاوت، که به آن شورای متحده نام داده شده است، برای مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی طبقه کارگر ایران خواستی مرکزی و جایگزین ناپذیر را تشکیل می دهد. دفاع از این خواست و مبارزه برای تحقق بخشیدن به آن یکی از سویه های «محک عینیِ مشترک» را میان گردان های توده‌ای تشکیل می دهد.

 

این محک عینی مشترک تنها یک دفاع لفظی نیست. بدون یافتن شکل های مشخص همکاری در این زمینه، گردان های پراکنده توده‌ای دچار فردگرایی مزمن خواهند شد. بدون ارایه پیشنهادهای مشخصی برای نبرد مشترک در این زمینه، این تصور که خود را به عنوان یک گردان توده‌ای ارزیابی کنیم، به شوخی می ماند.

متأسفانه در این زمینه سکوت و کم کاری شدیدی میان توده‌ای ها و در جنبش توده ای برقرار است.

 

مطالبات آتی یا دورنمایی مطالباتی هستند که جهت گیری ترقی خواهانه ی تغییرات تاریخی را در جامعه نشان می دهند. دورنمای گذار از سرمایه داری و برپایی جامعه ی بدون طبقه واستثمار انسان از انسان را قابل شناخت می سازند. مبارزه برای دستیابی به آرمان‌های آتی و دورنمایی طبقه کارگر ایران مبارزه‌ای است که تنها آن هنگام با موفقیت روبرو خواهد شد که شرایط تحقق بخشیدن به آن آماده شده باشد. از این رو مبارزه برای تغییرات کیفی در ساختار و کارکرد نظام استثمارگر سرمایه داری، مبارزه‌ای استراتژیک است. برای پیروزی در آن ایجاد شرایط ذهنی و عینی ضروری است.

 

همانند مبارزه ی دمکراتیک، مبارزه برای تغییرات انقلابی در جامعه نیز نیاز به «محک عینی مشترک» میان گردان های توده‌ای و کارکرد مشترک آن ها دارد.

در این صحنه، مبارزه ی گردان های توده‌ای بغرنج تر و چند لایه است. جنبش توده ای نمی‌تواند تنها نظاره‌گر تغییرات باشد. نمی‌توان گفت باید تغییر شرایط را به طور موشکافانه مورد توجه قرار داد و توصیف نمود و نسبت به تغییر آن واکنشی متناسب نشان داد. برای نمونه گفت، آن هنگام که سندیکاهای آزاد کارگری ایجاد شد که گویا پس از گذار از دیکتاتوری محتوم است، شرایط پیش برد نبرد طبقاتی برای نیازها و مطالبات روز و آتی کارگران ایجاد می شود. پس باید هنوز صبر کرد. بلکه باید برای تحقق بخشیدن به تغییر شرایط پیشنهاد و اندیشه و کارکردی فعال و خلاق داشت و نشان داد.

 

چنین برداشتی ریشه ی علّـی ضرورت مبارزه برای تحقق بخشیدن به مطالبات طبقه کارگر را مورد توجه قرار نمی دهد. ریشه ی علّـی ضرورت پایبندی به وظیفه ی مبارزه برای مطالبات طبقه کارگر، به نادرست با ریشه علّـی ضرورت مبارزه علیه دیکتاتوری جابجا می شود. مطلق گرانه یکی پندارشته می شود و از پاسخ به علت علّـی مبارزه طبقاتی برای «دفاع از منافع طبقه ی کارگر»، تقلیل گرانه صرفنظر می‌شود و به سود علت علّـی ضرورت مبارزه ی ضد دیکتاتوری جایگزین می شود. به طور غیرمستدل بر وظیفه ی جانبداری از حقوق طبقه کارگر چشم‌پوشی می شود.

با تـز محتوم بودن ایجاد شدن شرایط برپایی برای مبارزه ی  طبقه ی کارگر پس از گذار از دیکتاتوری ولایی، بدون اثبات درستی این تـز، أن را به عنوان استدلالِ منطقی برای درستی تـز اثبات نشده ی محتوم بودن ایجاد شرایط دمکراتیک برای مبارزه طبقه ی کارگر در ایران به خدمت گرفته می شود. استدلالی ذهنی بر پایه منطق صوری!

 

مضمون کارکرد فعال و خلاق به منظور تغییر شرایط از مبارزه ی نظری- تئوریک در کنار مبارزه ی سیاسی- فرهنگی، افشاگرانه و روشنگرانه تشکیل می شود. این مبارزات سویه های عمده‌ای را تشکیل می‌دهند که محور اصلی آن را مبارزه ی اقتصادی تشکیل می دهد.

دقیق‌تر، مبارزه ی نظری- سیاسی سویه هایی هستند از مبارزه ی انتقادی نسبت  به اقتصاد سیاسی حاکم سرمایه داری. این مبارزه می تواند زمانی برای زحمتکشان تز مضمونی ملموس و درک شده برخوردار شود، هنگامی که با بازتولید ذهنی  و ارایه اقتصاد سیاسی مشخص جایگزین سوسیالیستی (برای شرایط ایران اقتصاد ملی- دمکراتیک) همراه باشد. برنامه ی جایگزین نقش تعیین کننده ای برای جلب زحمتکشان به نبرد طبقاتی و ایجاد آگاهی طبقاتی نزد آنان داراست  و از اهمیت انکارناپذیر و بی همتا برخوردار است.

 

محک عینی برای این که گردانی از جنبش توده‌ای باشیم، توانایی برای ایجاد رابطه میان دو صحنه ی نبرد دمکراتیک و سوسیالیستی در جامعه است. صحبت بر سر این نیست که این رابطه را باید هنگامی ایجاد نمود که شرایط عینی و ذهنی برای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم آماده شده است و دورنمای سوسیالیستی در دسترسی تاریخی قرار دارد. پذیرش ضرورت ایجاد رابطه ی میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی به عنودن «محک عینی مشترک» هم‌اکنون هم برقرار است.

مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی مبارزه‌ای توامان اند زیرا دارای سرشت مشترکی هستند. سویه های متفاوت را در نبرد طبقاتی تشکیل می‌دهند. کلیت نبرد طبقاتی را تشکیل و در بر می گیرند.

 

رابطه ی میان دو مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی در خدمت ایجاد شرایطی است که دورنمای رشد ترقی خواهانه را در جامعه ایجاد و همزمان برای زحمتکشان قابل شناخت می سازد. مبارزه مطالباتی- دمکراتیک برای ارتقای سطح دستمزد و تعیین حداقل دستمزد که در ایران این روزها در جریان است، آن هنگام سرشتی رهایی بخش می‌یابد که در آن برای کارگران قابل شناخت می‌شود که این مبارزه‌ای است که همیشه با کلاه سر آن‌ها رفتن همراه است.

سرشت رهایی بخش مبارزه دمکراتیک برای زحمتکشان آن هنگام قابل شناخت می‌گردد که در می یابند که آن‌ها همیشه بازنده در این «چانه زنی» هستند. فاصله میان خط فقر و دستمزد حداقل به طور روزافزون و هر سال بزرگ‌تر می شود.

شناخت این واقعیت، درک ضرورت گذار از سرمایه داری را برای زحمتکشان ممکن می سازد. شناخت منافع خود را توسط زحمتکشان به مثابه ی منافع کل جامعه ممکن می سازد!

 

اهمیت مبارزه ی سوسیالیستی تنها در این نکته متمرکز نمی‌شود که این مبارزه از منافع آتی طبقه کارگر دفاع می کند. سویه ی دیگر پر اهمیت مبارزه ی سوسیالیستی ایجاد جو عمومی در جامعه است به سود تغییرات ترقی خواهانه، که به نوبه خود کمک و دفاع است از منافع طبقه ی کارگر. اصل های ترقی خواهانه اقتصادی در قانون اساسی بیرون آمده ازدل انقلاب بهمن ۵۷ مردم میهن ما یک نمونه از تأثیر جو اجتماعی برای پای گیری تغییرات ترقی خواهانه است.

 

نشان دادن رابطه میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی در هر مبارزه ی مطالباتی وظیفه ی عمده ی روشنگری تئوریک و نظری را برای گردان های توده‌ای و فرد فرد توده‌ای ها تشکیل می دهد.

 

یکی از عمده ترین علل علّـی ضعف جنبش سوسیالیستی در ایران، ضعف مبارزه نظری و کارکردی برای ایجاد پیوند و رابطه میان دو مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی است. یکی از عمده ترین علل علّـی ضعف عنصر ذهنی در ایران، بی باوری به ضرورت مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی در جنبش توده‌ای است. علت علّـی پاره پاره بودن جنبش توده ای، فقدان شفافیت برداشت گردان های متفاوت است در ارتباط با ضرورت مبارزه ی توامان دمکراتیک و سوسیالیستی.

 

بر این پایه است که گردان های توده‌ای نمی‌تواند سرشت جانبدارانه گردان خود را بدون داشتن موضع گیری صریح و شفاف نسبت به ضرورت مبارزه ی مشترک دمکراتیک و سوسیالیستی در شرایط کنونی به اثبات برسانند. کوشش خود را در خدمت حفظ و تحکیم «منافع طبقه ی کارگر ایران» بدانند.

تنها با اتحاذ موضع صریح و روشن درباره ی رابطه  و بهم پیوستگی دو مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی است که می‌توان به «محک عینی مشترک» دست یافت. انطباق «مشی توده ای» خود را به طور عینی به عنوان مضمون مورد نظر در اساسنامه و برنامه حزب توده ایران اعلام نمود و در اندیشه و کارکرد خود نشان داد و به ثبوت رساند.

 

پایان دادن به پاره پاره بودن جنبش توده‌ای نیاز به حرکت فعال نظری و کارکردی نزد گردان های موجود دارد. هیچ گردانی در این زمینه استثناء نیست. در صورت لزوم می‌توان این نکته را با نشان دادن مواضع متفاوت برجسته ساخت.




«اکنون به مثابه تاریخ»، روند زایش نو!

سخن روز شماره ۹۸/۷1

4 بهمن۱۳۹۸ -۲4 ژانویه2020

مقدمه: نوشتار کنونی متن تدقیق و توسعه یافته یک ابرازنظر است در اخبارروز. هدف، شرکت درباروری بیش تر اندیشه ی وزین و چشم گیر در مقاله ی انتشار یافته در اخبارروز است. ضرورت شفافیت در برخی مقوله‌های طرح شده در مقاله به منظور یافتن علت علَـی پدیدار شدن شرایط حاکم کنونی در ایران انکارناپذیر است. برای نمونه مقاله به درستی «سه عامل اسلام سیاسی، قطبی شدن طبقاتی و مداخلات امپریالیستی» را برای ایجاد شدن بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران مسئول اعلام می کند. «تشدید و تقویت» این سه عامل بر روی یکدیگر برجسته می شود، ولی با شفافیت ضرور جایگاه هر کدام در پدیدار شدن بحران حاکم بر ایران، تعیین و برجسته نمی شود. امری که مستلزم بررسی ریشه علّـی هر کدام و چگونگی تأثیر آن‌ها بر هستی اجتماعی ایران و مردم آن می بوده است.

ژرفش نبرد طبقاتی که با فرمول «قطبی شدن طبقاتی» بیان می گردد، تضاد میان منافع طبقات را نمودار می سازد. ولی جای تضادها را در نبرد طبقاتی در جریان در جامعه روشن نمی‌کند که به معنای یافتن راه حل تضاد- سنتز ضروری تاریخی دو قطب تضاد است.

 

نوشتار کنونی به عنوان «نظر من» در برابر «نظر من» دیگر در مقاله در اخبارروز مطرح نمی‌شود که به معنای پذیرش ایدئولوژی اتمیزاسیون و تکثرخواهی نظری می‌بود که برداشت ایدئولوژی پسامدرن مدافعان نظام سرمایه داری است. نوشتار کنونی به عنوان برخوردی انتقادی به مواضعی در آن مقاله باید درک شود که نیاز به شفافیت دارا هستند.

بی پاسخ گذاشتن انتقادها می‌تواند به مثابه ی پذیرش ایدئولوژی فردگرایی تعبیر گردد که به راه فراری برای مدافعان شرایط حاکم بدل شده است. اندیشه ی پسامدرن می‌خواهد که «نظر من» و «نظر من» فرد دیگر به صورت مجسمه های یخین مقدس گونه در این سو آن سوی صحنه ی بحث و جدل فکری دست نخورد باقی بماند. اندیشه ی پسامدرن مدافعان سرمایه داری می‌خواهد توده ها هاج و واج به این سو آن سو بنگرند، ناتوان از درک مضمون مواضع، خسته و مأیوس و سرخورده شوند . آمار بالای خودکشی میان دانشجویان – چهار خودکشی در ۲۶ روز در اهواز – اشاره‌ای به این وضع است. به وضع انجماد  مقدس و فئتیش گونه ی «نظر من» که در مقاله‌ای پیش تر در صفحه ی توده‌ای ها شکافته شده است!

انجماد جنبش چپ ایران با این بیماری پسامدرن روبروست که پیامد آن نیافتن ریشه ی علّـی پدیدار شدن «ناهمراهی» و نزدیکی مواضع و رسیدن دست گروه ها به یکدیگر است. یافتن «مفصل» ها تنها با شفاف سازی تضادها و بحث درباره ی سنتز آن‌ها قابل دستیابی است!

 

«اکنون به مثابه ی تاریخ»

عنوان زیبای اکنون به مثابه ی تاریخ، روند شدن و زایش آینده را در ایران، با توضیح شرایط کنونی در مقاله ترسیم می کند. آن را «تاریخ ساز» شدن مبارزان کنونی می نامد. ترسیمی توانمند و هشیارانه توسط نظریه پرداز رفیق پرویز صداقت در اخبار روز (۲۶ دی ۹۸/ ۱۶ ژانویه ۲۰۲۰).

نظریه پرداز همانجا به درستی از تازاندن روند جاری برای تغییرات بنیادین در ایران هشدار می‌دهد و توجه را به «توانمندی های بالفعل و بالقوه .. طبقات و هویت‌های موجود ..» برای تغییرات در ایران جلب می‌کند و می نویسد: «باید طبقات و هویت‌های موجود در ایران را چنان که هستند شناسایی کرد و سپس برمبنای توانمندی‌های بالفعل و بالقوه‌شان مطالبات را طرح کرد نه آن که طبقات و هویت‌ها را به‌تمامی آگاه از منافع خود و ٬٬برای خود٬٬ ارزیابی کرد و مطالبات را به شکل غیرانضمامی و عام طرح نمود.»

نظریه پرداز به درستی کارکرد توده ها و مطالبات آن‌ها را در روند جاری نبرد طبقاتی به عنوان محـک عـینی برای بیرون کشیدن وظایف پیش رو ارزیابی می کند. مارکس این نکته را با «هر گام جنبش مهم‌تر است از یک دوجین برنامه»، مورد تأکید قرار می دهد! (به نقل از کتاب بحران مستولی بر مفهوم طبقه، ص ۲۲).

به سخنی دیگر، نظریه پرداز به درستی ضرورت توجه به «پراتیک انقلابی» توده ها و مطالبات آن‌ها را در نبرد طبقاتی جاری در ایران به عنوان محـک عینـی برای بیرون کشیدن وظایف پیش رو ارزیابی می کند. او هشدار می‌دهد که تامیم ذهنی خواست ها به سطح برداشت عام از منظر طبقه کارگر، بی توجهی است به «توانمندی ها..»ی واقعاً موجود در جنبش. او این هشدار را ضروری می داند، زیرا در گذشته تکیه یک سویه بر خواست «یک طبقه» انجام شده است. اصلاح طلبان «توسعه سیاسی» را پیش شرط «توسعه اقتصادی» پنداشتند!

در ادامه در بخش دوم نوشتار می خوانیم: «یکی از عوامل مهم ناتوانی خیزش‌های اعتراضی یک دهه‌ی گذشته، در پیش‌روی اتکا بر یک طبقه یا یک هویت و ناهمراهی طبقات و هویت‌های گوناگون درون جامعه‌ی بزرگ‌تر با آن بوده است.» و در ادامه می‌خوانیم که در سال ۱۳۸۸ لایه‌های میانی در صحنه ی مبارزاتی حضور داشتند و تنها ماندن و در دی دو سال پیش و آبان امسال «طبقات فردوست» تنها ماندند: «جنبش اعتراضی سال ۱۳۸۸ .. ناتوان از همراه ساختن طبقات فرودست جامعه با مطالبات عام خود [آزادی انتخاب] بوده [است] ..  در خیزش‌ دی‌ماه ۱۳۹۶ نیز شاهد ناهمراهی نسبی لایه‌های طبقه‌ی متوسط و نیز هویت‌ها (قوم‌ها، ملت‌ها، زنان) در اعتراضات بودیم. در اعتراضات آبان‌ماه سال جاری این ناهمراهی کمرنگ‌تر شد اما منتفی نشد.»

 

مقاله علت علّـی  «ناهمراهی»ها را مورد توجه خاص قرار نمی دهد. برای نمونه به این پرسش نمی پردازد که آیا علت تنها ماندن لایه‌های میانی در سال ۸۸، سرشت انتزاعی و درک نشده ی مطالبات آزادی خواهانه ی آن‌ها توسط «فرودستان» بوده است؟ به سخنی دیگر، این پرسش طرح نمی‌شود و پاسخی نیز نمی یابد که آیا «کمررنگ تر شدن ناهمراهی» در مبارزات آبان ماه امسال ناشی از درک شعار مرگ بر دیکتاتور- مرگ بر خامنه ای به مثابه مضمون «آزادی» است که شعار لایه‌های میانی را از انتزاعی توخالی به مضمونی درک شده برای توده های زیر فشار بدل ساخته است؟ و یا آیا «ناهمراهی نسبی لایه‌های متوسط ..» از مطالبات اقتصادی «فرودستان»، ناشی از رفاه نسبی لایه‌های میانی در جامعه کنونی است؟ که هنوز مضمون شعار «نان، کار، آزادی» را نزد طبقات زحمتکش درنیافته اند؟  و پرسش های مشابه ..

تنها با چنین ریشه‌یابی عینی و پاسخ به علت علَـی پدیدار شدن «ناهمراهی» در هر دو مبارزه، زمینه ی درک و ارزیابی از «مفصل»های ضرور میان مطالبات و نیازهای طبقات درگیرِ مختلف شناخته و درک می شود. زمینه ی یافتن سنتـزی ضروری بوجود می آید برای حل تضاد شناخته شده که ریشه ی «ناهمراهی» در مبارزه را در هر دو مرحله تشکیل می دهد.

 

بدین ترتیب اندیشه بدون بررسی علل علّـی «ناهمراهی»، به نتیجه‌گیری درباره ی سطح و کیفیت «مطالبات» می پردازد.

در حالی که شناخت از علت گرایشی که خود از تقلیل «ناهمراهی» در آبان ما امسال بیان کرده به ثمر و هضم فکری نرسیده و نقشی در یافتن «برنامه حداقل» ایفا نمی کند، خواست توجه به منافع متفاوتِ  «طبقات و هویت‌های موجود در ایران» به مثابه ی مقوله ای ثابت، به اصلی مطلق گونه بدل می شود. گرایش در روند در جریان نقشی در جستجوی سنتز ایفا نمی سازد.

با چنین مقدمه ی ناتمامی اندیشه خواستار تصمیم گیری درباره ی یک خواست «حداقل» می‌شود که مضمون آن، همان‌طور که خواهیم دید، خواست لایه‌های میانی جامعه در مبارزات سال ۸۸ است: «دمکراسی خواهی» و یا «توسعه ی سیاسی»!

اندیشه موضع خود را با برجسته ساختن ضرورت حرکت با حزم و احتیاط برای روند انقلابی مستدل می‌سازد که خواستی به جا و واقع‌بینانه است. ولی سویه منافع لایه‌های میانی را به عنوان «محک» برای بیرون کشیدن وظایف روز کافی می‌داند که پیش تر آن را «مطالبات عام» نامیده بود که برای «فرودستان» مطالباتی درک نشده است.

 

خواست حزم و احتیاط در روند انقلابی جاری از این رو خواستی به جا و واقع‌بینانه است، زیرا که روند تجهیز زحمتکشان و لایه‌های میانی جامعه به طور عینی به زمان بیش تری نیاز دارد. وظیفه‌ای که اکنون عمده ترین وظیفه را در برابر مبارزان تشکیل می‌دهد و باید با همه شیوه‌های ممکن علنی و مخفی و با استفاده از همه ی امکان ها عملی گردد. بدون چنین تجهیز و سازماندهی، حرکت روند انقلابی در جریان می‌تواند با خطر سر‌خوردگی و شکست روبرو گردد. متأسفانه این واقعیت با شفافیت ضرور مطرح نمی شود.

 

اندیشه ولی با مسکوت گذاشتن سرشت ژرفش انقلابی در روند تغییر یابنده در جریان مبارزات  و گرایش آن به سوی «کمرنگ تر شدن ناهمراهی در آبان ماه امسال»، به نتیجه‌گیری برای وظایف پیش روی جنبش و نبرد طبقاتی در ایران نمی پردازد که با ژرفش روزافزون و گرایش برای همنوایی لایه ها و طبقات  همراه است. ژرفشی که همچنین موجب شده است که «سایه خدا بر روی زمین» خود به صحنه آید!

حرکت و گرایش موجود در جنبش انقلابی مورد توجه قرار نمی گیرد. بیش از این! وضع «اکنون به مثابه تاریخ» اراده گرایانه به مفهوم ثبات وضع درک می شود. حرکت زایش نو از مد نظر دور می ماند، نفی می شود. 

برداشتی که نه تنها در انطباق نیست با برداشت جورج لوکاش که در زیرنویس یک در مقاله نقل و از آن عنوان مقاله اقتباس شده است، بلکه در تضاد مستقیم با آن قرار دارد. جورج لوکاش در متن نقل شده در زیرنویس مقاله از «جوهر غیرتاریخی [غیرگذرایی بودن!] و ضد تاریخیِ تفکر بورژوازی» می نالد. جورج لوکاش «اکنون» را لحظه‌ای در روند «تاریخی»، در روند زایش و شدن آینده ارزیابی می کند: «آنگاه که به مساله ی اکنون به مثابه مساله ای تاریخی [گذرایی] می نگریم، جوهر غیرتاریخی و ضدتاریخی تفکر [ایستای] بورژوازی را بهتر درک می کنیم» که می پندارد می‌توان سرمایه داری را ابدی ساخت!

 

برای تعیین هدف استراتژیک روند تاریخی در جریان در ایران، اندیشه به بررسی خواست های مشخص، به بررسی مشخص «توانمندی‌های بالفعل و بالقوه‌ مطالبات» در روند رشد یابنده ی آن در طول سال‌های اخیر نمی پردازد. به این پرسش پاسخی داده نمی شود که «کم رنگ تر شدن ناهمراهی» ناشی از چیست؟ امری که می‌توانست برای بیرون کشیدن  وظیفه ی روز کمک باشد.

گرچه از ضرورت «مفصل بندی» برای مطالبات سخن می‌رود، ولی بدون پاسخ به علت علّـی کمرنگ شدن ناهمراهی، اراده گرایانه استراتژی «تاریخ ساز شدن» توده های مبارز همانجا تنها به پذیرش «حداقلی از مطالبات» به مثابه یک «مفصل بندی» مبهم محدود می شود. مضمون «حداقل مطالباتِ» مبهم که با ایجاد شدن «حس همبستگی اجتماعی» در ایران تعریف می شود (بخش ۳)، به «دمکراسی خواهی» محدود می‌گردد (۵)

ضرورت خواست مطالباتیِ «دمکراسی خواهی» به مثابه ی خواست حداقل که گویا ملات و یا «مفصل بندی» مشترک میان خواست و منافع لایه ها و طبقات زیر فشار را تشکیل می دهد، از طریق جستجوی عـلـت علّـی تأثیر «سه عامل اسلام سیاسی، قطبی شدن طبقاتی و مداخلات امپریالیستی» جستجو نمی شود. به این ترتیب پاسخی در خور برای حذف سه عامل ذکر شده ارایه نمی شود.

ناروشن می‌ماند که مضمون «قطبی شدن طبقاتی» چیست که «دیگر تاب آور نیست»؟‌ همان‌طور هم مضمون «همبستگی» مورد بررسی قرار نمی‌گیرد و در سطح انتزاعی درک نشده باقی می ماند.

مضمون «قطبی شدن طبقاتی»، مضمونی ناآشنا و درک نشده است برای توده های زحمتکش، برای طبقه کارگر ایران. آیا این بیان جز به معنای ژرفش نبرد طبقاتی در ایران معنایی دیگر دارد؟ آیا این بیان جز به معنای ضرورت حل تضاد اصلی در سرمایه داری قابل درک است که تضاد میان کار و سرمایه است که «دیگر تاب آور نیست»، دیگر برای توده های زحمتکش غیرقابل تحمل است؟

 

«مفصل بندی» به معنای مقوله ای به منظور تفهیم رابطه ی مطالبات لایه‌های میانی و فرودست درک نمی شود. مقوله ی «مفصل بندی» به مثابه ی مقوله ای با مضمون میانجیگری روشنگرانه برای قابل شناخت ساختن رابطه میان منافع لایه‌های میانی و طبقات «فرودست» به کار گرفته نمی شود. بلکه خواست «دمکراسی خواهیِ» لایه‌های میانی مطلق گرانه به عنوان مضمون «مفصل بندی» مورد تأیید قرار می گیرد.

انتخاب «حداقلی مطالبات» از منظر روند ترقی خواهی که پیش تر ضرورت توجه به جهت گیری آن در مقاله مطرح شده است، نیز انتزاعی درک نشده باقی می ماند. روشن نیست چرا این «حداقل مطالبات» که سالیان زیادی توسط همه ی گردان های چپ در ایران مطرح می شود، و حتی «مفصل بندی» با جمهوری خواهان و دیگران را نیز تشکیل می دهد، به چه علت به ایجاد یک اتحاد وسیع اجتماعی فرانرویده است؟

 

«حداقل» مورد نظر خود را مقاله به درستی گذار از شکل دیکتاتوری سلطه ی طبقات حاکم ارزیابی می‌کند (بخش ۴) و می نویسد:  «دست مایه ایجاد بحران‌هایی که .. سرتاسر زندگی اجتماعی و اقتصادی را درنوشته و برداشتن هر گامی برای برون‌رفت از بحران‌ها قبل از هرچیز مستلزم ازمیان برداشتن انسداد ساختاری سیاسی است» (تکیه از ف ع).

برای اندیشه ی حاکم بر مقاله  ریشه ی «بحران‌هایی که .. سرتاسر زندگی اجتماعی و اقتصادی» جامعه ایرانی را در برگرفته اند، ناشی از شکل دیکتاتوری سلطه ی طبقات حاکم است. گرچه پیش تر به «سیاست نئولیبرال» نیز به عنوان علت علّـی بحران های اقتصادی- اجتماعی اشاره می شود، کارکرد نظام سرمایه داری به عنوان عامل اصلی بحران ها مسکوت می ماند. جایگاه شکل حاکمیت و زیربنای اقتصادی در پدیدار شدن بحران اقتصادی- اجتماعی مبهم می ماند. با شفافیت این نکته برجسته نمی‌شود که آیا می توان به یک «سرمایه داری خوب» پس از گذار از دیکتاتوری امید بست یا خیر؟

 

متأسفانه در مقاله مقوله ی «اسلام سیاسی» به مثابه ی شکل سلطه ی طبقات حاکم در شرایط کنونی مطرح نمی‌شود. در حالی که همانجا با اشاره به «قطبی شدن طبقاتیِ» وضع در جامعه، سرشت طبقاتی «اسلام سیاسی» نشان داده می شود (بخش ۵).

طرح «اسلام سیاسی» به عنوانِ مقوله ای مبهم، و نه به عنوان ابزار سلطه ی طبقات حاکم، به این مقوله مفهوم و مضمونی سحرآمیز و عرفانی ارزانی می کند. ابهام سازی ای که کمک برای درک مقوله ی «مفصل ها» و ایجاد «حس همبستگی اجتماعی» برای زحمتکشان نمی‌تواند باشد.

وجود ابهام در تفهیم مقوله ی اسلام سیاسی از این رو نمی‌تواند برای درک مضمون آن توسط زحمتکشان کمک باشد، زیرا آن طور که مارکس بیان می کند، مانع تفهیم «علل زمینی» نارسایی های اقتصادی- اجتماعی به توده ها می‌شود که توسط رژیم ولایی به عنوان نیاز «اسلام عزیز» و توجیه دامن زدن به اختلافات مذهبی- قومی قلمداد می‌گردد و به آن مضمونی «آسمانی» داده می شود. در نماز جمعه ی اخیر، خامنه ای ریشه ی «آسمانی» مورد نظر خود را برای توجیه وقایع روزهای گذشته، «یوم الله» نام گذاری کرد!

«اسلام سیاسی» شکل مشخص سلطه ی طبقات استثمارگر سرمایه دار داخلی و متحدان خارجی آن در ایران امروز است. گذار از این شکل ضد مردمی و ضد ملی سلطه ی حاکمیت دیکتاتوری، یا همان «برداشتن انسداد ساختار سیاسی» در مقاله، تنها گام نخست را در روند مبارزات کنونی تشکیل می دهد که هنوز به مرحله ی اوج خود فرانرویده است و نیاز به زمان برای تجهیز و سازماندهی خود دارد. در حالی که درباره ی وظیفه در جهت تجهیز و سازماندهی توده های مردم سخنی بیان نمی شود، با طرح هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری به مثابه ی هدف استراتژیِ مرحله ی کنونی، انگار مصالحه ای جستجو می شود. مصالحه ای میان لایه‌های میانی و «فرودست»؟!

شفافیت در این زمینه وجود ندارد که رفع «انسداد ساختار سیاسی» روندی انقلابی است! خواست آزادی زندان سیاسی، برخلاف اندیشه‌ای که برداشت حصر موسوی- کروبی را یک ضرورت اخلاقی- قانونی اعلام می کند، خواستی انقلابی است. در جریان انقلاب بهمن نیز گشودن درهای زندان ها تنها با نبرد بی امان توده ها ممکن گشت. به عقب راندن دیکتاتوری تنها با توسعه و ژرفش روند انقلابی حاصل می‌شود که دورنمای آن تأمین «نان، کار، آزادی» است!

 

جستجوی امکان مصالحه برای یک «برنامه ی حداقل» میان لایه ها و طبقات شرکت کننده در مبارزات با پاسخ به منافع عینی کل جامعه ی ایرانی عملی نمی گردد. «حداقل مطالبات» اراده گرایانه ی تعیین می شود. انگار هدف تداوم نظام سرمایه داری بدون دیکتاتوری است.

صحبت بر سر آن نیست که آیا امکان رشد سرمایه داری در ایران با پیابندی به «دمکراسی» امکانی محتوم است یا خیر! صحبت بر سر آنست که مقاله بدون ارایه استدلال، تزی را که مطرح ساخته است، به عنوان تنهـا امکـان برای میهن ما می نماید. تنها امکانی که گویا با تز دیگر «توانمندی های بالقعل و بالقوه» لایه‌های میانی جامعه گویا به اثبات می رسد. اثباتی که با برداشت «اکنون» به مثابه ی یک مقوله ی گویا ثابت مستدل می‌گردد که در تضاد بی چون و چرا با برداشت جورج لوکاش قرار دارد که «اکنون» را لحظه‌ای در روند تاریخی ارزیابی می کند. لوکاش از دیالکتیک گذشته- حال- آینده سخن می راند!

 

محدود ساختن مبارزه تنها به مبارزه ی «دمکراتیک» که در بخش ۵ مطرح می شود، بدون طرح سرشت رهایی بخش مبارزه دمکراتیک انجام می گردد. یعنی  بدون نشان دادن دورنمایی که تنها با مبارزه ی پیگیر دمکراتیک به ثمر و سرانجام ترقی خواهانه خود دست می‌یابد و به ابزاری جدید برای سلطه ی طبقات حاکم سکولار و «دمکرات» تبدیل نمی شود – که مقاله پیش تر به درستی نسبت به آن هشدار می دهد -. 

 

تکیه به ایدئولوژی طبقات و لایه‌های میانی، ازجمله در حاکمیت سرمایه داری و حامیان خارجی آن، تکیه یک سویه از کار درمی آید! بی توجهیِ است به «توانایی بالفعل و بالقوه» روند انقلابی کنونی. تاوان بی توجهی را ولی باید طبقه ی «فرودست» و کلیه زحمتکشان یدی و فکری، زنان و مردان و جوانان و خلق های ساکن ایران بپردازند!

تکیه به ایدئولوژی لایه‌های فرادست تبدیل غیر مستدل روند کنونی به وضع ثابتی است که مقاله به درستی آن را نفی می‌کند و «کمرنگ شدن ناهمراهی» میان لایه ها و طبقات را برجسته می سازد.

 

با برداشت ماورای طبقاتی از مقوله ی «دمکراسی»، اندیشه ی حاکم بر مقاله مضمون مورد نظر طبقات حاکم را از «دمکراسی» پذیرا می شود. در حالی که طبقات فرادست در ایران مساله اصلی حاکمیت خود را مطرح ساخته اند؛ یعنی مساله حل مالکیت به سود طبقات حاکم را مطرح و آن را به وظیفه ی روز خود اعلام نموده اند، که باید از طریق «خصوصی سازی» ثروت و منابع کشور به ثمر رسانده شود، و هنگامی که طبقات فرادست به سیاست سلب مالکیت از سلب مالکیت شدگان، یعنی عموم مردم، با شدت و خشونت ادامه می دهند، مقاله کلمه‌ای در دفاع از مالکیت سلب مالکیت شدگان مطرح نمی سازد.

طرح دفاع از مالکیت همگانی مردم میهن ما و در مرکز آن مالکیت بر ثروت‌های ملی، بر سرزمین همه ی ایرانی های ساکن کشوری با کثرت خلق ها، مضمون رهایی بخش نبرد دمکراتیک پیگیر را قابل شناخت می سازد. آن را وظیفه‌ای برای «اکنون» در روند زایش آینده قرار می دهد!

تنها با نشان دادن این دورنمایی ترقی خواهانه ی تغییرات بنیادین است که ضرورت دفاع از «دمکراسی خواهی» توسط زحمتکشان از انتزاعی توخالی به امری درک شده بدل می‌شود. ضرورت مبارزه «برای مطالبات طبقاتی و تشکل یابی» توسط زحمتکشان  «برای مزدبگیران و فرودستان» قابل درک می شود (۵).

 

مقاله در ادامه در همین بخش و با عدول از بررسی مطالبات مبارزان در روند رشد و ژرفش نبرد طبقاتی در ایران، در روند «پراتیک انقلابی» کنونی، هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری را به عنوان هدف استراتژیک برای روند «تاریخ ساز شدن» توده ها تعیین می‌کند و« حداقل» مورد نظر خود را اراده گرایانه به «دمکراسی خواهی» محدود می‌سازد و توصیه می‌کند که به مبارزه ی «دمکراتیک» قناعت شود. گفته می شود: باید به «نوعی دموکراسی‌خواهی [قناعت کرد] که علاوه بر سپهر سیاسی همچنین سپهرهای اجتماعی و اقتصادی را نیز دربرگیرد. چنین مطالبه‌ای علاوه بر تضعیف استبداد سیاسی، با افزایش حقوق دموکراتیک [؟ ف ع]، هم امکانات مداخلات نظامی را محدود می‌کند، هم توده‌های مردم را از اهداف امپریالیستی آگاه می‌سازد و هم برای مزدبگیران و فرودستان امکان تشکل‌یابی برای مطالبات طبقاتی را فراهم می‌سازد.»

مضمون  حقوق دموکراتیک روشن نمی شود. حق کار، حق برخورداری از دستمزد مکفی، و حقوق دیگر ازجمله یک قانون کار دمکراتیک و امثال آن طرح نمی گردد. «امکان تشکل یابی» انتزاعی توخالی و درک نشده باقی می ماند!

کوشش برای تجهیز و سازماندهی زحمتکشان برای «مطالبات طبقاتی» به آینده‌ای مبهم حواله می شود!

 

به سخنی دیگر هدف تاکتیکی «تضعیف استبداد سیاسی» که مبارزه‌ای دمکراتیک و ضروری است، به مثابه هدف تاکتیکی طرح نمی شود. به مثابه ی هدف استراتژیک برای «تاریخ ساز»ی اعلام می شود.

 

با مسکوت گذاشتن مطالبات عینی توده های زحمتکش در «پراتیک انقلابی» آبان ماه امسال، که کارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان و جوانان و دانشجویان و دیگر لایه‌های محروم و به کناره جامعه رانده شده فریاد زدند که در شعار «نان، کار، مرگ بر خامنه ای» تجلی یافت، هدف استراتژیک و تاریخیِ «تاریخ ساز شدن» مردم میهن ما طرح شده است. 

هدفی که دورنمای برپایی ایرانی با شکوفایی اقتصادی- اجتماعی را نوید می دهد؛ ولی که برای دسترسی به آن، هنوز باید موانع سنگینی را در همین روند در جریان بر طرف ساخت. این هدف را با توجه به «پراتیک انقلابی» توده های فرودست نمی توان، به تاریخ دور و مبهمی ارجاع داد.

 

اشتباه نشود!  صحبت بر سر آن نیست که آنچه در این سطور طرح شد، قابل طرح در ایران است. شاید هنوز دفاع از «تاریخ سازی» از منظر طبقه ی کارگر در ایران با سختی ممکن و یا ناممکن است.

صحبت بر سر آنست که اندیشه ی حاکم بر مقاله، دفاع از منافع لایه‌های میانی را در نظام سرمایه داری، به عنوان منافع کل جامعه ارزیابی می کند!

در حالی که اثبات درستی موضع پیش را مقاله به خواننده مدیون می ماند، یعنی اثبات این نکته که آیا در ایران در شرایط کنونی جهانی و منطقه اصلاً راه رشد سرمایه داری برای ایران ممکن است؟ تا بتوان منافع لایه‌های میانی – خرده بورژوازی و بورژوازی میهن دوست – را به مثابه ی منافع کل جامعه در لحظه ی تاریخی کنونی اعلام نمود، این پرسش اصلاً طرح نمی‌شود که آیا منافع طبقه ی کارگر ایران و یا لایه ها و طبقات میانی، منافع کل جامعه را تشکیل می دهد؟!

 

مقاله بی توجه به کارکرد هدفمند نظام سرمایه داری وابسته کنونی برای حل مساله مالکیت در ایران به سود خود و حامیان امپریالیستی اش – شرکت های سرمایه گذار خارجی -، از طرح مالکیت توده های مردم به عنوان آماج ضروری برای رشد و شکوفایی اقتصادی اجتماعی ایران دوری می کند.

مقاله نبود امکان احتمالی تحقق بخشیدن به هدف حفظ مالکیت همگانی و عمومی مردم میهن ما بر ثروت‌های ملی را در شرایط کنونی به مثابه ی غیرضروری بودن طرح خواست حفظ مالکیت مردم میهن ما و خلق های ساکن آن از زن و مرد و کودک این نسل و نسل های آینده بر سرزمینشان ارزیابی می کند.

با سکوت در این زمینه، عملاً ایجاد شدن «مفصل»هایی نفی می‌شود که یه درستی در مقاله به عنوان ایجاد پل رابطه میان گردان ها و لایه‌های متفاوت مبارز ارزیابی و با «قوم ها، ملت ها، زنان» مشخص شده است! با این سکوت، عملاً مطالبات «فرودستان» در نبرد مبارزات به حاشیه رانده می شود.

در گفت و شنفتی با خبرنگار در خیابان  پس از کشتار آبان ماه، «فرودستی» گفت: «اگر پول داشتیم نان می خریدیم، نه اسلحه»!




«سایه خدا» به صحنه می آید!
استراتژی و تاکتیک نیروی نو!

سخن روز شماره ۹۸/۷۰

 1 بهمن۱۳۹۸ -21 ژانویه ۲۰۲۰

برگزاری نماز جمعه ی اخیر که علی خامنه ای پس از چندین سال به عنوان سخنگو در آن شرکت داشت، در وهله ی نخست نشان ژرفش نبرد طبقاتی در ایران است. نشان آن است که نبرد میان نیروی نو و کهن از مرحله نخست خود فرارویده است که در آن نیروی کهن سلطه ی بلامنازع داراست. در نبرد فرهنگی در سنگر نیز ارتجاع حاکم مواضعی را از دست داده است. کمک گرفتن از «آسمان» برای توجیه جنایات «زمینی» طبقات حاکم کارکرد خود را از دست داده و می دهد.

«دوران نبردها دورانی» آغاز شده است که زنده یاد احسان طبری آن را در نوشته‌های فلسفی و اجتماعی برمی شمرد.

 

خامنه ای با پافشاری بر مواضع ضد مردمی و ضد ملی، نتوانست شک و تردید را نسبت با حقانیت خود حتی نزد شرکت کنندگان در ردیف اول در مراسم بر طرف سازد. دقت به صورت و وجنات آن‌ها در فیلم و عکس ها، شکاف های موجود را در حاکمیت دیکتاتوری نظام سرمایه داری وابسته نشان می دهد. این روندی عجیب نیست. برای حاکمان در همه ی رده ها نیز مرحله داشتن حساب کارشان در برابر «سایه خدا» آغاز شده است.

 

در دوران دورانی نبرد میان نو وکهن، گرچه صلابت سلطه ی بلامنازع نیروی کهن ترک برداشته و یا شکسته است، این اما به این معنا نیست که سبعیت رفتار نیروی کهن پایان یافته است. بازگشت سبعانه به سرکوب، کماکان در برنامه است و باید به خطر آن اندیشید و از هشیاری نکاست. ولی در عین حال فضایی ایجاد شده است که سرکوب نمی‌تواند به شکل گذشته ادامه یابد. در تظاهرات به مناسب سرنگونی هواپیمای مسافربری نشانه ای از این وضع دیده شد.

 

نیروی نو که توانسته است دوران سلطه ی بلامنازع ارتجاع را با تحمل «شکست های خونین» و همچنین با «جانبازی های شگرف» به سود خود تغییر دهد، در دوران نبردهای دورانی از امکان ها وسیع‌تری برخوردار است و می‌کوشد این امکان ها را با حزم و احتیاط توسعه دهد. یورش در لحظه ی مناسب، و عقب نشینی به‌موقع می‌تواند با شیوه‌های دیگر مبارزه در این دوران پیوند داده شود.

 

در این دوران نیروی نو به ویژه به سازماندهی مشخص مبارزه و مبارزان توجه خاص دارد. از همه ی امکان ها برای تحکیم روابط میان گردان های نیروی نو بهره می گیرد. مبارزه ی علنی را با مباره ی مخفی پیوند می دهد.

در این دوران حفظ آنچه به دست آمده از اهمیت برخوردار است. حفظ و حراست از مواضع به دست آمده، به ویژه حفظ نیروی خود که در آن چهره‌هایی نقش خاص خود را یافته و یا می یابند، در راس دستور کار قرار می گیرد. باید از تلفات کاست. باید با جابجایی نیروها، با جابجایی وظیفه ها در برابر افراد، حفظ نیروها و چهره‌های خاص را در صحنه‌های دیگر ممکن ساخت. برای نمونه آن را در صحنه ی تجهیز و سازماندهی به کار گرفت. در صحنه ی فعالیت ایدئولوژیک- فرهنگی به کار گرفت!

 

وظیفه ی تئوریزه کردن شرایط تغییر یافته در برابر نیروی نو در این دوران نیز از اهمیت درجه اول برخوردار است. تئوریزه کردن شرایط در این دوران هم به معنای قابل شناخت ساختن تضادها در روند جاری نبرد طبقاتی است.

درک جایگاه عمده و غیرعمده در تضاد ها که پدیده‌ای متغییر است کماکان وظیفه ی روز است. شناخت گرایش ها و علل آن که از طریق درک چگونگی ژرفش رابطه ی میان تضادها به دست می آید، عمده است. تئوریزه کردن شرایط تغییر یافته از طریق توصیف دقیق وضع و همچنین توضیح امکان ها برای تغییرات بعدی عملی می گردد.

 

استراتژی و تاکتیک در این دوران

هدف نیروی نو دستیابی به وسیع‌ترین دستاورد ترقی خواهانه در روند انقلابی در هر دوران در جامعه است. دسترسی به این هدف استراتژیک، باید ولی تنها به عنوان یک امکان درک شود. امکانی که تنها آن هنگام می‌تواند به واقعیت بدل گردد که شرایط برپایی آن ایجاد شده است. لذا نبرد روز، نبردی تاکتیکی است و باید باشد برای تغییر شرایط به سوی هدف استراتژیک.

 

بدون روشن بودن هدف استراتژیک – وسیع‌ترین دستاورد ترقی خواهانه – و برنامه مشخص برای آن، ستاره ی راهنما در نبردهای تاکتیکی «گم» می شود. سردرگمی پیامد چنین امری است. مبارزان باید بدانند برای چه هدف استراتژیک می رزمند. باید پیوند مبارزه ی روزِ دمکراتیک و آتی سوسیالیستی را درک کنند و از این طریق سرشت رهایی بخش مبارزه ی دمکراتیک پیگیر را دریابند.

برای نمونه مبارزه ی برای آزادی زندانیان سیاسی می‌تواند در لحظه ی کنونی نیز عمده ترین حلقه ی پیوند میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی فهمیده شود. اهمیت دنبال کردن شعار آزادی زندانیان سیاسی  با استفاده از امکان های ایجاد شده را نمی‌توان به مثابه عمده ترین حربه علیه سلطه ی طبقات حاکم به اندازه کافی مورد تأکید قرار داد!

 

سردرگمی در این زمینه که هدف استراتژیک، کلیت هستی اجتماعی را در برمی گیرد، فعالیت‌های تاکتیکی را کوتاه نفس می سازد. به پاره پاره شدن جنبش و نیروی نو می انجامد. این در حالی است که روشن و شفاف بودن هدف استراتژیک که کلیت هستی جامعه را در برمی گیرد، مانع دست یافتن به سازش ها و توافق های بین راه نیست.

برعکس، پیش شرط چنین توافق های بین راهی است. نقش عمده‌ای در آن دارد که توافق های بین راهی نیز بلندترین گام های ممکن ترقی خواهی را تشکیل دهند و نه کم نفس و تنها در خدمت حفظ منافع لایه‌های فرادست در نبرد طبقاتی روز باشند.

 

افق روشن است. ما پیروز خواهیم شد!

 




جنبش ملی دموکراتیک ایران و چالش های جمهوری اسلامی ایران و آمریکا

بازانتشار
سخن روز از نویدنو ۲۴ دی ۱۳۹۸ ۱۴ ژانویه
۲۰۲۰

توده‌ای ها

سخن روز شماره ۶۹/۹۸

۲۴ دی ۱۳۹۸ ۱۴ ژانویه ۲۰۲۰ 

در
سال‌ها، ماه‌ها و هفته های اخیر روند
رویدادها در روابط بین ایران و آمریکا به
شدت بحرانی تر شده و سبب نگرانی توده های
مردم، هم در داخل کشور و هم در منطقه و نیز
افکار عمومی و نیروهای صلح دوست و ترقی
خواه در سطح جهان شد.
موضع
گیری درست در برابر این بحران از یک سو به
موضعی که یک ناظر در آن قرار دارد، بستگی
پیدا می کند و از سوی دیگر به توان درک
درست شرایط داخلی کشور، شرایط پیچیده
منطقه و بازیگران منطقه ای و اهداف آن ها
و نیز بستری که این رویدادها در آن رخ می
دهد و …

همه
این زوایای دید در واقع وجوه متفاوت یک
پدیده ی پیچیده را بازتاب می دهند و بدون
شناخت روند تحولات و تضادهای اجتماعی و
سیاسی در داخل کشور از یک سو، و روند تاریخی
و سیاسی تحولات منطقه ای و اهداف ، استراتژی
ها و نقش های  بازیگران آن به ویژه ایران
و ایالات متحده آمریکا از سوی دیگر، نمی
توان به شناخت درستی از ابعاد مختلف این
تحولات دست یافت و در نتیجه موضع شفافی
در برابر آن اتخاذ کرد.
یک
فعال اجتماعی مترقی و مدافع صلح در سطح
جهانی و همینطور فعالان مدافع طبقه کارگر
نیز در کشورهای اروپا و آمریکا و…
با
پیچیدگی زیادی برای درک این وضعیت و موضع
گیری در برابر آن برخوردار نیستند.
آن
ها از موضعی که در آن قرار دارند ، این
چالش ها و بحرانی شدن روابط میان ایران و
آمریکا و ایجاد خطر جنگ را اساسا در ارتباط
با توسعه طلبی و خوی تجاوزکارانه و جنگ
افروزانه امپریالیسم در نقاط مختلف جهان
می بینند، که در همین اواخر ، مصادیق بسیار
زیادی از جمله در عراق، لیبی، سوریه و….
داشته
و پیامدهای وحشتناکی نیز برای توده های
مردم بر جای گذاشته است.
بر
این اساس،  آن ها در این چالش ها و به
ویژه در صورت بروز جنگ، خود را در برابر
توسعه طلبی و جنگ افروزی امپریالیستی و
در کنار کشوری که مورد تهاجم قرار می گیرد،
دیده و فریاد صلح و قطع تهاجم و تجاوز به
یک کشور مستقل در هزاران کیلومتر دورتر
از مرزهای آمریکا را سر می دهند.
این
موضع گیری در دفاع از استقلال یک کشور
مورد تهاجم امپریالیستی و مبارزه برای
دفاع از صلح و قطع تجاوز امپریالیستی با
توجه به موضعی که فعالان جهانی مدافع صلح
و ترقی در سایر کشورها در آن قرار دارند،
بی شک یک موضع درست و انترناسیونالیستی
است.
اما
بدیهی است که چنین موضع گیری ای برای
فعالان مدافع دموکراسی، آزادی، عدالت
اجتماعی ، سکولاریسم ، صلح و استقلال در
داخل ایران که با حاکمیتی مواجهند که در
کارنامه خود جهت گیری اقتصادی و اجتماعی
نئولیبرالیسم را با سه دهه تلاش گسترده
برای پیاده سازی آن داشته و به صورت وسیع
حقوق دموکراتیک مردم در حوزه های مختلف
حیات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و…
را
نقض نموده و اعتراضات و مطالبات دموکراتیک
و عدالتخواهانه آن ها را به شیوه های بسیار
خشن، از جمله در همین آبان ماه گذشته سرکوب
کرده است، بسیار تقلیل گرایانه بوده و
هیچ تناسبی با موضعی که در آن قرار دارند،
نخواهد داشت.
از
سوی دیگر نیز تمرکز صرف بر شرایط داخلی
کشور و کارنامه ضدمردمی حاکمیت در پیاده
سازی مجموعه سیاست های اقتصادی فلاکت بار
، ضد دموکراتیک و سرکوبگرانه آن در داخل
کشور نیز با اینکه وجه بسیار مهم و اساسی
از واقعیت را بازتاب می دهد، اما اگر
نتواند سایر وجوه این پدیده ی پیچیده را
از زوایای منطقه ای و جهانی نیز مورد توجه
قرار دهد، تقلیل گرایانه بوده و نمی تواند
بازتاب یک موضع گیری مبتنی بر تحلیل
دیالکتیکی و مادی، همه جانبه و سیستماتیک
از واقعیت پیش رو باشد.

اساسا
چالش و بحران در روابط ایران و آمریکا را
حداقل باید از چند منظر مورد توجه قرارداد
که عبارتند از شرایط داخلی ایران ، شرایط
داخلی آمریکا ، وضعیت منطقه و بازیگران
تاثیرگذار بر توازن قوای منطقه ای و شرایط
بین المللی.
این
زوایا از برخی جهات بر هم  تاثیر گذاشته
و از برخی جهات نیز نه تنها با هم زاویه
دارند بلکه در تعارض با یکدیگر قرار می
گیرند.
این
تعارض به نوعی بازتاب دیالکتیک ملی و بین
المللی از یک سو و مبارزه طبقاتی و دموکراتیک
با  مبارزه ضد امپریالیستی و ضد جنگ از
سوی دیگر است.
دیدگاه
های دوآلیستی و کلیشه‌ای که ناتوان از
درک پیچیدگی های پدیده پیش رو هستند، به
راحتی به جهت گیری های تنگ نظرانه و تک
بعدی درغلتیده و موضع گیری خود را متمرکز
بر یک وجه از پدیده می کنند.
از
این زاویه فعالان صلح در جهان ممکن است
در چنین شرایطی ماهیت ضد دموکراتیک و
سرکوبگرانه رژیم جمهوری اسلامی در داخل
کشور را مورد اغماض قرار داده و تنها بر
فشارهای امپریالیسم آمریکا و مداخلات و
اقدامات تجاوزکارانه و خلاف قوانین بین
المللی آن در ارتباط با ایران متمرکز شوند
و چشم بر واقعیت مبارزه دموکراتیک،
عدالت‌خواهانه و حق طلبانه مردم در داخل
کشور و ماهیت ارتجاعی و اقدامات سرکوبگرانه
حاکمیت بسته و یا آن را تقلیل دهند.
از
سوی دیگر ممکن است بخشی از فعالان دموکراتیک،
آزادی‌خواه و مدافعان عدالت اجتماعی در
کشور که به صورتی بسیار گسترده در معرض
سرکوب حاکمیت ایران بوده و هستند، توجه
صرف خود را بر وجه داخلی قرار داده و از
توجه کافی به تعارضات منطقه ای و پیشینه
تاریخی آن، اهداف و استراتژی های امپریالیستی
به ویژه آمریکا در منطقه غافل شده و در
تحلیل های خود به نوعی شبیه سازی ساده
تاریخی متوسل شده و جنگ احتمالی بین ایران
و آمریکا را صرفا نوعی جنگ بین دو ارتجاع
درک کنند و …

این
نوع تقلیل گرایی ها هیچ نسبتی با تحلیل
علمی پدیده ها ندارد.
اولین
و مهم ترین  ویژگی یک تحلیل علمی، واقع
بینی است که نگرش چندجانبه و همه سونگر
را الزامی می کند.
از
منظر دیالکتیک ماتریالیستی نیز دستیابی
به “تحلیل
مشخص از وضعیت مشخص”
با
تمرکز بر برخی از جنبه های یک پدیده و
گزینش و پردازش محدود همان داده ها یا
شبیه سازی های ساده تاریخی هیچ نسبتی
ندارد. 

وضعیت
پیچیده و شرایط بحرانی منطقه خاورمیانه
از جمله عراق و ایران ، و رسیدنِ چالش های
سیاست خارجی ایران و آمریکا به مرحله‌ای
بسیار بحرانی و خطرناک، محصول تاثیرگذاری
مجموعه عوامل متعددی است که مهم ترین
آن‌ها عبارتند از :
توسعه
طلبی امپریالیسم آمریکا در قالب استراتژی
خاورمیانه بزرگ و نوین، توسعه طلبی
تجاوزکارانه اسرائیل پس از تخریب و نابودی
اتحاد شوروی و عدم وجود نقش بازدارنده و
پاسدار صلح اتحاد شوروی و
…
،
بلندپروازی های منطقه ای و بین المللی
ایران در راستای بازآفرینی تمدن اسلامی
–
شیعی
در برابر صهیونیسم از یک سو و  اسلام
سیاسی وهابی عربستان از سوی دیگر در شرایط
تضعیف و خلاء اندیشه سیاسی چپ در حوزه های
اجتماعی و سیاسی، مداخلات اتحادیه اروپا
در همکاری و رقابت با ایالات متحده برای
غارت منابع انرژی منطقه، رقابت های
ژئوپلیتیک کشورهای منطقه چون عربستان و
ایران و
…که
به وضعیتی بحرانی در کشورهای منطقه
انجامیده است که به نابودی دولت های مقتدر
مرکزی و انسجام سیاسی لیبی و عراق انجامید
که با مداخله امپریالیستی و حمایت ایران
نیز همراه بوده است.
مداخله
گسترده ایران در امور داخلی عراق پس از
سرنگونی حکومت عراق و اعدام صدام حسین،
نقشی مهم در تضعیف انسجام ساختار سیاسی
این کشور داشت که این مداخله در کنار کشمکش
های منطقه ای و مداخلات طولانی مدت بازیگران
منطقه ای و جهانی منجر به شکل گیری وضعیت
کنونی در عراق شده است.
[1]بدین
ترتیب تمرکز بر ماجراجویی و توسعه طلبی
پان اسلامیستی ایران در منطقه به عنوان
دلیل اصلی بحران کنونی در روابط ایران و
آمریکا اگر مغرضانه نباشد، ساده اندیشی
آشکاری را بازتاب می دهد.

برای
دستیابی به درکی روشن و شفاف از پیچیدگی
های منطقه و عراق و سطح بسیار خطرناک تنش
های بین ایران و آمریکا که نگرانی جهانی
در مورد آغاز یک جنگ ویرانگر دیگر در منطقه
را سبب شده است، می توان از گزاره های روشن
وارد موضوع شد :

ایالات
متحده آمریکا نماد نئوفاشیسم به عنوان
رویکرد سرمایه داری نئولیبرال در دوران
جهانی سازی است که خوی وحشیگری و تجاوزگری
خود را در نقاط مختلف جهان نه تنها در نقض
مقررات بین المللی و حاکمیت ملی کشورها
بلکه اقدام مستقیم برای سرنگونی حاکمیت
های ملی نشان داده است.
آمریکا
برای دست یابی به اهداف استراتژیک و منطقه
ای خود و براندازی حاکمیت های نامطلوب
خود در جهت تغییر جغرافیای سیاسی منطقه،
طی دهه های گذشته اقدام به ایجاد و حمایت
و بهره برداری از انواع گروه های ارتجاعی
از جمله  طالبان ، داعش و…
در
منطقه کرد. 

آرمان
های انترناسیونالیسم اسلامی-
شیعی
حکومت برآمده از انقلاب در ایران که صدور
انقلاب اسلامی را در سال های ابتدایی
انقلاب در برنامه خود قرار داده بود،
زمینه جلب دشمنی همسایگان خود از جمله
عراق، عربستان و …
را
برانگیخت که پس از جنگ هشت ساله با عراق
که با تحریک امپریالیسم آمریکا برای
نابودی دو کشور مقتدر و مخالف صهیونیسم
در منطقه همراه بود، همواره زمینه ساز
تنش های فراوان بین ایران و کشورهای عربی
شد.
برآمد
انترناسیونالیسم اسلامی ایران که با خلا
قدرت اتحاد شوروی در منطقه همراه بود، به
مانعی برای پیشبرد سیاست های منطقه ای
آمریکا و اسرائیل نیز تبدیل شد.
در
این راستا شکل گیری و قوام حماس و حزب الله
و حمایت گسترده ایران از این جریانات که
به نوعی جایگزین سازمان آزادیبخش فلسطین
و جبهه خلق برای آزادی فلسطین در فضای
سیاسی منطقه در دهه های پایانی و قبل از
نابودی اتحاد شوروی در قرن بیستم شدند،
به هیچ وجه خوشایند رژیم حاکم بر اسرائیل
و آمریکا نبوده و از این رو در صدد تضعیف
حاکمیت ایران هستند.
[2]

از
سوی دیگر مداخلات (ائتلاف)
عربستان
در یمن نیز که به تمام معنا به یک فاجعه
انسانی انجامیده است، و نقش ایران در
حمایت از حوثی های یمن که عملا به جنگی
نیابتی بین ایران و عربستان (متحد
استراتژیک آمریکا)
تبدیل
شده است، نیز بر صف بندی نیروهای سیاسی
در منطقه تأثیر مهمی بر جای گذاشته است.
حکام
مرتجع عربستان و کشورهای عربی حوزه خلیج
فارس نیز اساسا با توجه به وابستگی شدید
آن ها به ایالات متحده آمریکا با رویکرد
توسعه طلبانه اسلامی –
شیعی
ایران به عنوان رقیب منطقه ای خود مخالف
بوده و به صورت دائم در چالش با ایران قرار
دارند که این تنش با حمله پهبادی به شرکت
آرامکو و شلیک به کشتی نفتکش ایرانی بعد
از آن، وارد مرحله خطرناکی شده و رجزخوانی
ها و صف بندی های سیاسی را رادیکالتر کرده
و به سوی درگیری های نظامی سوق داده است.

با
توجه به ده ها قطع نامه شورای امنیت سازمان
ملل متحد علیه اسرائیل در دهه های گذشته،
تردیدی در مورد کارنامه مداخله جویانه،
جنایتکارانه و تجاوزکارانه این کشور در
کشورهای منطقه به ویژه سوریه، لبنان،
عراق و ایران وجود ندارد و شواهد نشان می
دهند که اسرائیل دائماَ نسبت به بمباران
خاک لبنان و سوریه و …
اقدام
می کند.

–
ایران
از یک سو در براندازی دولت مردمی دکتر
نجیب در افغانستان و دولت های معمر قذافی
در لیبی و صدام حسین در عراق در راستای
سیاست های منطقه ای آمریکا عمل کرد.
اما
در سال های اخیر با قرار گرفتن در کنار
دولت سوریه، همراه با روسیه مانع از پیشبرد
سیاست منطقه ای آمریکا در منطقه شد که
آمریکا نتوانسته است آن را هضم کند.
نباید
از نظر دور داشت که نقش ایران در سرکوب
داعش در عراق و نیز سوریه چشمگیر بوده و
ایران در سال های اخیر آشکارا به عنوان
یک عامل بازدارنده در برابر اقدامات و
برنامه های آمریکا در کشورهای منطقه به
ویژه سوریه عمل کرده است.

از
یک سو همکاری نزدیک ایران با روسیه در
سوریه که سبب ممانعت از پیشبرد پروژه
امپریالیستی صهیونیستی برای براندازی
دولت سوریه شد و از سوی دیگر، به ویژه
مانور نظامی مشترک ایران، روسیه و چین که
عملا نشان از تعییر توازن قوا در منطقه
به زیان ایالات متحده دارد، برای دولت
امپریالیستی آمریکا غیرقابل قبول بوده
و نشان می دهد که مجموعه ای از عوامل مانع
از آن هستند تا پروژه بالکانیزه کردن
کشورهای خاورمیانه را به همان راحتی که
در یوگسلاوی سابق یا لیبی پیش بردند،
بتوانند پیش ببرند.
و
برایشان محرز است که از جمله موانع مهم
این امر، وجود حاکمیت مقتدری در منطقه به
نام جمهوری اسلامی ایران است که باید آن
را سر به راه نمود.

از
همه مهم تر خروج غیرقانونی آمریکا از
برجام و  روند طی شده پس از آن در سیاست
خارجی ایران در تعامل با اتحادیه اروپا
و  تحریم های گسترده و فزاینده تحمیل
شده از سوی ایالات متحده بر ایران که کشور
را در شرایط عمیقا بحرانی قرار داده است،
بر چالش های موجود بین ایران و آمریکا به
شدت افزوده و مردم ایران و افکار عمومی
جهان را نگران آغاز یک جنگ ویرانگر دیگر
در منطقه  خاورمیانه کرده است.
[3]

از
یک منظر جهانی نیز دولت ایالات متحده
آمریکا پس از نابودی اتحاد شوروی خود را
قدرت یگانه و منحصر به فرد و تصمیم گیر در
فضای بین المللی در شرایط تضعیف شدید نقش
نهادهای سیاسی و حقوقی بین المللی دانسته
و با زیرپاگذاشتن مکرر مقررات بین المللی،
در صدد تحمیل منافع امپریالیستی خود بر
همه جای جهان برآمد.
اما
دیری نپایید که با برآمد چین در حوزه
اقتصادی و برآمد روسیه پس از فروپاشی در
قامتی جدید به عنوان مدعی در فضای بین
المللی به ویژه خاورمیانه مواجه شد که با
شکل گیری چالش های جدید برای ایالات متحده
آمریکا در مناطق مختلف جهان به ویژه 
خاورمیانه همراه شد.
این
تغییرات با روی کار آمدن راست افراطی در
بسیاری از کشورهای سرمایه داری و ظهور
نئوفاشیسم درآمریکا در قالب دولت ترامپ
همراه بوده است.

اینها
بخشی از واقعیاتی است که از وجه منطقه ای
و بین المللی بر تشدید تنش در روابط بین
ایران و آمریکا و رویدادهای هفته های اخیر
تاثیرگذار بوده اند.
و
از این رو باید در تحلیل شرایط کنونی کشور
و موضع گیری درست در ارتباط با آن مورد
توجه قرار گیرند.

اما
از منظر داخلی واقعیت ها کدامند
:
  

حکومت
ایران یک رژیم فاسد و دیکتاتوری سرکوبگر
است که با پیاده سازی دستور کار نئولیبرالی
و فساد گسترده، افزایش فاصله طبقاتی،
تعطیلی واحدهای صنعتی و…
فقیرسازی
و محرومیت را به توده های وسیع مردم تحمیل
کرده و نه تنها کارنامه سیاهی در نقض حقوق
دموکراتیک توده های مردم در گذشته دارد،
نه تنها فاجعه ملی ۶۷ را در کارنامه خود
دارد، بلکه در همین نزدیکی ها یعنی در
آبان ماه گذشته نیز اقدام به سرکوب خونین
اعتراضات وسیع توده های مردم خواهان نان،
کار و آزادی و معترض به افزایش۲۰۰ درصدی
قیمت بنزین کرد.
این
حاکمیت طی چند دهه گذشته نیز هر گونه تلاش
برای گشایش فضای سیاسی را ناکام گذاشته
و با سرکوب مواجه کرده است.
کارنامه
ضد دموکراتیک و فسادآلود حاکمیت، مشروعیت
آن را در جامعه به حداقل رسانده است.
حاکمیت
به درستی می داند که با توجه به اوضاع
نابسامان اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشورکه
البته بخشی از آن نیز ناشی از تحریم های
ظالمانه و خلاف قوانین بین المللی است،
جامعه، آتش زیر خاکستر است.

 فساد
و رانت به امری نهادینه شده در ساختار
مدیریتی کشور و در همه قوا تبدیل شده است
و این امر آنچنان آشکار است که مسئولان
طراز اول کشور نیز به نوعی به آن معترف
بوده و برای مبارزه با آن کمپین راه می
اندازند و…

مطالعات
پژوهشی متعدد در زمینه های اقتصادی و
اجتماعی و داده ها و اطلاعات مراکز آماری
مختلف نیز نشان می دهند که کلیه شاخص های
اقتصادی چون نرخ سرمایه گذاری ، رشد
اقتصادی، اشتغال (بیکاری)
،
ضریب جینی، تراز بازرگانی، تعطیلی واحدهای
صنعتی، حقوق های معوقه کارگران ، تورم
افسارگسیخته و…
شاخص
های اجتماعی چون بزهکاری، جرایم ، بیماری
های روانی و افسردگی، مهاجرت، خودکشی،
فحشا، کودکان کار، ترک تحصیل، دستفروشی
زنان و دختران، کولبری و…
به
مراتب وضعیت وخیم تری را بازتاب می دهند.

اطلاعات
مرتبط با وضعیت بازداشت شدگان و زندانیان
به خصوص بعد از اعتراضات و سرکوب آبان ماه
گذشته حاکی از آن است که زندان ها لبریزاند
و جا برای بازداشتی های جدید وجود ندارد.
خشونت
با بازداشت شدگان در موارد متعدد به کشته
شدن آن ها انجامیده و حقوق زندانیان به
صورت خشن و گسترده ای مورد نقض قرار می
گیرد.

پس
از سرکوب پروژه اصلاح طلبی طی دو دهه گذشته
، طیف وسیعی از نیروهای اجتماعی و سیاسی
به این نتیجه رسیده اند که اصلاح ساختار
سیاسی موجود غیر ممکن است.
اعتراضات
اجتماعی سال های ۹۶ و اینک آبان ۹۸ با همه
هزینه سنگینی که حاکمیت با سرکوب خشن آن
ها به جنبش دموکراتیک و عدالتخواهانه
مردم، تحمیل کرد، نه تنها متوقف نشد، بلکه
هربار گسترده تر و رادیکال تر از پیش ظهور
پیدا می‌کند.
اعتراضات
کارگری دیگر به کارخانه هایی چون نیشکر
هفت تپه ، فولاد اهواز ، هپکوی اراک و…
محدود
نمی شود ….
و
شمار آنها دائما در حال افزایش است.

توده
های مردم ، جوانان و زنان به ویژه زنان
جوان، ارزش های اجتماعی و فرهنگی تحمیل
شده از سوی حاکمیت از جمله حجاب اجباری
را که برای حاکمیت به تابو تبدیل شده است،
به هیچ وجه محترم نمی شمرند.
برخی
از دختران در مسابقات بین المللی حجاب از
سر برمی‌گیرند.
زنان
در کوچه و خیابان، محل های کار در بخش های
خصوصی  و مترو و فضاهای عمومی آشکارا
ارزش ها و استانداردهای تحمیلی حاکمیت
در ارتباط با پوشش اجباری را به شیوه های
مختلف نقض می کنند.

مشروعیت
حاکمیت و نهادهای حاکمیتی نه تنها در نظر
توده های مردم بلکه در بدنه ساختار مدیریتی
کشور نیز آشکارا به کمترین میزان در چند
دهه گذشته کاهش یافته است.

حاکمیت
هراسان از امواج دائما فزاینده اعتراضات
اجتماعی از طریق سرمایه گذاری و جذب 
اراذل و اوباش به تقویت بخش ضدشورش و
نهادهای سرکوبگر پرداخته است.

و
این تنها بخشی از تصویر واقعیت پیچیده ی
مرتبط با حاکمیت و شرایط داخلی امروز
جامعه ایران است که تصویر بیرونی و منطقه
ای آن پیش تر ارائه شد.

در
چنین بستری از شرایط منطقه ای و داخلی است
که ترور قاسم سلیمانی و ابومهدی مهندس به
دستور ترامپ و توسط پهباد آمریکایی رخ می
دهد و فضای روابط ایران و آمریکا و منطقه
به شدت بحرانی می شود.

ترامپ
به دنبال شکست در سوریه، خروج از برجام و
اعمال تحریم های گسترده علیه ایران،
سرنگونی پهباد آمریکایی توسط ایران، و..
و
در شرایطی که درگیر با چالش های استیضاح
در کنگره  و انتخابات ریاست جمهوری پیش
رو در آمریکاست، تصمیم به ترور قاسم
سلیمانی می گیرد و بر اساس اطلاعات دریافتی
از ماموران  و سیستم جاسوسی و جاسوسان
خود در عراق ، دستور شلیک به کاروان خودرویی
را از پهباد می دهد که نه تنها قاسیم
سلیمانی بلکه ابومهدی مهندس رئیس حشدالشعبی
و تعدادی از فرماندهان نظامی سپاه قدس و
حشدالشعبی نیز در داخل آن بودند.
او
احتمالا می اندیشد که به دنبال کشتن
ابوبکرالبغدادی، با این کار هم سرمایه
ای سیاسی  برای رقابت با دموکرات ها در
انتخابات پیش رو به دست می آورد، هم انتقامی
از قاسم سلیمانی می گیرد که طراح اقدامات
نظامی برون مرزی ایران از جمله در سوریه
و عراق است که به نوعی سازمان ده و هماهنگ
کننده گروه های اسلامی تحت حمایت ایران
از حزب الله گرفته تا حماس و حشدالشعبی
و…
است،
هم ضرب شستی به رژیم حاکم بر ایران در
برابر سرنگونی پهباد آمریکایی و اقدامات
نامطلوب منطقه ای آن نشان دهد ، هم 
نشان می دهد که اراده آمریکا برای تغییر
رفتار رژیم ایران جدی است، هم بازار
تسلیحات را در منطقه داغ می‌کند، هم به
دنبال افزایش فشارهای اقتصادی و تحریم
های سنگین و انواع فشارهای سیاسی و …
،
این بار با نشان دادن خوی تجاوزکارانه
خود به حاکمیت ایران نشان می دهد که چاره
ای جز تسلیم در برابر آمریکا و تغییر رفتار
خود و نوشیدن جام زهری دیگر یا انجام نرمش
قهرمانانه دیگری ندارد و…

با
فرمان ترامپ از استراحتگاه خود، موشک
شلیک شد و با اصابت به هدف، منجر به کشته
شدن قاسم سلیمانی، ابومهدی مهندس و سایر
فرماندهان شد.

به
دنبال این رویداد، ترامپ ایران را تهدید
کرد که به هر اقدام متقابل با بمباران ۵۲
نقطه حساس کشور از جمله برخی مراکز فرهنگی
پاسخ خواهد داد.

حاکمیت
ایران که گویی موشک شلیک شده از پهباد را
همچون فرشته نجاتی برای برون رفت از وضعیت
بحرانی خود یافته است، کوشید تا از فرصت
به دست آمده بیشترین بهره برداری را بکند.
بدین
ترتیب با برگزاری وسیع ترین تبلیغات
ناسیونالیستی و مذهبی کوشید تا خیابان
ها را که عرصه اعتراضات گسترده توده های
مردم و سرکوب آن ها از سوی حاکمیت بود، به
عرصه گسترده ترین تجمع هواداران خود و
معترضان به ترور قاسم سلیمانی و فرماندهان
نظامی سپاه قدس و حشدالشعبی تبدیل کرده
و با وعده انتقام سریع و بزرگ از آمریکا،
جوی حماسی را برای احیای اقتدار و اعاده
مشروعیت ازدست رفته خود ایجاد کند. 

تشییع
جنازه قاسم سلیمانی و ابومهدی مهندس در
چند شهر عراق و شهرهای مختلف کشور که با
حضور میلیونی مردم همراه بود، نشانه های
بسیاری از موفقیت حاکمیت در بهره برداری
سیاسی از این رویداد را بازتاب می داد،
اما بار دیگر روند رویدادها با کشته شدن
۵۹ نفردر مراسم تشییع در کرمان و شلیک
پدافند موشکی سپاه پاسداران به هواپیمای
مسافربری خط تهران – کیف که با کشته شدن
۱۷۶ نفر  و آبروریزی بین المللی برای
مدعیان نبرد نظامی همراه بود، بی کفایتی
دست اندرکاران را بیش از پیش به نمایش
درآورد و نه تنها کام مردم را بسیار تلخ
کرد بلکه آن ها را هدایت کرد تا جو رعب و
سرکوب پس از کشتار آبان ماه را که با حضور
انبوه و میلیونی معترضان به ترور قاسم
سلیمانی از سوی امپریالیسم آمریکا در
خیابان ها همراه بود و حکومت در تلاش بود
تا تماماَ آن را به حساب پایگاه اجتماعی
خود واریز کند، شکسته و باردیگر در خیابان
حاضر شوند و با شعارهای تند خواهان رفراندوم
قانون اساسی ، استعفای رهبر و محاکمه او
و رهایی کشور از دست سپاه بی کفایت شوند.
این
بی کفایتی آنگاه آشکارتر می شود که در می
یابیم برخی از کشورهای منطقه با احساس
نگرانی از بروز احتمالی جنگ، پروازهای
خود را به حالت تعلیق در می آورند، اما
پروازهای فرودگاه های ایران به عنوان
کشوری که قرار است مثلا هدف تهاجم آمریکا
پس از موشک باران پایگاه عین الاسد باشد،
حتی برای یک ساعت هم تعطیل نمی شوند.
اما
دلیل مهم تر خشم مردم، تلاش مسئولان کشور
برای پنهان کردن شلیک به هواپیما از سوی
پدافند موشکی سپاه پاسداران است.
این
رویداد سبب شد تا نه تنها حضور میلیونی
مردم در مراسم تشییع قاسم سلیمانی به
سرمایه اجتماعی و مشروعیتی برای حاکمیت
تبدیل نشود، بلکه اعتبار حاکمیت در نزد
توده های مردم بیش از هر زمان دیگری به
چالش کشیده شود و تلاش حاکمیت برای کنترل
و سرکوب اعتراضات اجتماعی و سیاسی ناکام
بماند.
رویدادهای
روزهای گذشته نشان داد که چرا دفاع از صلح
دارای اهمیت بسیار زیادی در شرایط کنونی
است.
وقتی
هنوز رسما و به معنی متعارف آن جنگی در
نگرفته است و این همه هزینه های انسانی و
مادی به دلیل بی کفایتی مسئولان کشور رخ
می دهد، اگر قرار باشد واقعا جنگ در بگیرد،
باید منتظر چه میزان از تلفات، تخریب
زیرساخت ها و…
بود؟!
 

سرانجام،
تصمیم اتاق فکر حاکمیت پس از مراسم تشییع
و تدفین برای پاسخ به اقدام آمریکا اجرایی
شد و دو پایگاه آمریکایی در عراق مورد
حمله موشکی قرارگرفتند.
حمله‌ای
که با اطلاع قبلی انجام گرفت و هم اقتدار
نظامی ایران را برابر وعده مسئولان حکومتی
به نمایش گذاشت و هم علی رغم ادعای ساعات
اولیه مبنی بر کشته شدن ۸۰ نفر در حملات
موشکی ، بلافاصله مشخص شد که به سربازان
و فرماندهان آمریکایی عملا آسیبی نرسیده
است.

به
نظر می رسد در اوج شرایط رجزخوانی های دو
طرف که با تهدید و انتقام گیری و…
همراه
بوده و افکار عمومی ایران و جهان را نگران
آغاز جنگی ویرانگر کرده بود، همانگونه
که انتظار می رفت[4]
پراگماتیسم
خویشتن پاسانه‌ی حاکمیت در این مورد درست
عمل کرد که در نتیجه آن از یک سو با موشک
باران پایگاه نظامی آمریکا انتقام جویی
خود را عملی کرده باشد و از سوی دیگر چنان
نشود که آمریکا ناچار به پاسخگویی و آغاز
یک جنگ همه جانبه شود.
بدین
ترتیب به صورت موقت خطر جنگ برطرف گردید
و دو طرف نیز خود را پیروز این درگیری
معرفی کردند.

حقیقت
امر آن است که این تعادل ناپایدار و موقتی
است.
چرا
که ایران با به اصطلاح برداشتن گام پنجم
برای خروج از برجام نه تنها آمریکا بلکه
اتحادیه اروپا را نیز به مقابله با خود
سوق خواهد داد و آمریکا نیز با اعلام تشدید
تحریم ها همچنان فشار بر ایران را افزایش
خواهد داد.
و
این وضعیت باز هم از پتانسیل تشدید تنش
بین دو کشور برخوردار خواهد بود.

علی
رغم تصور اپوزیسیون ارتجاعی و وابسته به
غرب که در سایه افزایش تنش و خطر جنگ در
روزهای اخیر در پوست خود نمی گنجیدند،
رویدادهای روزهای گذشته نشان داد که جنگ
نه تنها حاکمیت را  تضعیف نمی‌کند بلکه
با دادن فرصت تبلیغات ناسیونالیستی و
مذهبی به حاکمیت و بسیج گسترده نیرو و
تشدید فضای امنیتی در کشور، جنبش دموکراتیک،
ترقی خواهانه و عدالتخواهانه را به
گوشه رینگ برده و با
موانع و مشکلات جدی مواجه نموده و به شدت
تضعیف می‌کند.
به
دلایل مختلف و برخلاف عراق و لیبی، جنگ
در ایران نه تنها به نابودی حاکمیت منجر
نمی شود بلکه به حاکمیت امکان می دهد تا
انسجام نیروهای خود را بر محور ناسیونالیسم
و مذهب و نیز شعارهای ضدامپریالیستی تقویت
کرده و  بخش دیگری از نیروهای اجتماعی
را فریفته و دامنه سرکوب را در داخل کشور
گسترش دهد.
باید
به این نکته توجه داشت که بی شک استراتژیست
های نظام خواهند کوشید تا تهدید جنگ و
وقوع جنگ را به فرصتی برای تحکیم حاکمیت
خود تبدیل کنند.
امپریالیسم
نیز این فضا را به فرصتی برای فروش تسلیحات
به کشورهای منطقه و توسعه پایگاه های خود
در منطقه تبدیل خواهد نمود.

از
سویی آمریکا خواهان فاصله گرفتن  ایران
از روسیه و چین است.
لابی
های امپریالیسم آمریکا در ایران نیز از
این فرصت استفاده خواهند کرد تا فشارهای
امپریالیستی را تکمیل کرده  و حاکمیت
را قانع به سازش کنند و طبیعی است که هر
نوع سازش نیز با شعارها و تبلیغات فریبنده
ضدآمریکایی همراه باشد.
جنگ
ماهیت ضدانسانی دارد و دیکتاتوری حاکمیت
را نه تنها به یک رژیم مردمی تغییر نخواهد
داد بلکه به تشدید آن نیز خواهد انجامید.

علی
رغم تصورات خام اندیشانه برخی ها که در
صدد نوعی شبیه سازی بین جنگ احتمالی ایران
و آمریکا با جنگ ویتنام هستند، نه نشانی
از مشروعیت و کاریزمای هوشی مین در رهبری
ایران قابل مشاهده  است، نه اهداف و
آرمان ها و کارنامه حاکمیت ایران با ویتنام
قابل مقایسه است، نه اتحاد شوروی ای وجود
دارد که مانند دوران جنگ ویتنام از ایران
 حمایت کند، …
ضمنا
اگر تصور شود که جنگ از حاکمیت ایران یک
حاکمیت ضدامپریالیستی، دموکراتیک و مردمی
می‌سازد ساده اندیشی بسیار خطرناکی است.
بی
شک توده های مردم ایران نه تنها منفعتی
در چنین جنگ هایی ندارند بلکه قربانیان
اصلی آن بوده و فقر و فلاکت و محرومیت
آن‌ها در نتیجه جنگ افزایش یافته و آزادی
و امنیت آن‌ها بیش از همیشه در معرض خطر
قرار خواهد گرفت.
 اختلاف
منافع حاکمیت ایران با آمریکا را نباید
حمل بر مبارزه ضدامپریالیستی حاکمیت کرد.
چرا
که امپریالیسم در شرایط کنونی بیش از هر
چیز در قالب نئولیبرالیسم عمل می کند که
حاکمیت ایران نه تنها مشکلی با آن ندارد
بلکه بیش از سه دهه در تلاش برای پیاده
سازی آن بوده و در این راستا گاه مورد
تقدیر نهادهای مالی بین‌المللی نیز قرار
گرفته است.
باید
به این نکته توجه داشت، حاکمیت هایی که
فاقد پایگاه اجتماعی گسترده و مشروعیت
سیاسی قابل قبولی هستند، بسیار محتمل است
که در تنگناهای جنگی و نظامی و در شرایط
شکست، برای بقای خود متوسل به وطن فروشی
های غیر قابل پیش بینی شوند.
همانگونه
که جنگ لزوما یک ماهیت ضدامپریالیستی به
حاکمیت ایران نمی دهد، مذاکره و تفاهم و
صلح با آمریکا نیز لزوماَ حاکمیت را به
تسلیم و وابستگی به آمریکا نخواهد کشاند.
 تنها
ذهن های ساده هستند که برای حل تعارض به
دو گزینه پیروزی یا تسلیم می اندیشند،
حال آنکه استراتژی های مختلفی شامل رقابت،
سازش، مصالحه، اجتناب و سازگاری در برابر
تعارض وجود دارد که بسته به شرایط می
توانند توسط طرفین انتخاب شوند.
 

جمع
بندی
:

تنش
های موجود در روابط ایران و آمریکا متاثر
از عوامل تاثیرگذار متعددی است که در حوزه
های تاریخِ ژئوپلیتیک منطقه ی خاورمیانه
، اهداف توسعه طلبانه امپریالیستی و
استراتژی خاورمیانه بزرگ و نوین ایالات
متحده آمریکا، رقابت های منطقه ای ایران
و عربستان ، نقش ایران درکنار روسیه در
ممانعت از نابودی دولت سوریه توسط نیروهای
تحت حمایت ایالات متحده آمریکا و اتحادیه
اروپا، توسعه طلبی پان اسلامیستی ایران
در خاورمیانه به ویژه در حمایت از حزب اله
لبنان و حماس در برابر صهیونیسم، حمایت
ایران از حوثی ها در یمن و شیعیان بحرین
و…
،
خروج آمریکا از برجام و اعمال تحریم های
غیرقانونی و ناعادلانه بر ایران، تعریف
عمق استراتژیک ایران ورای مرزهای خود از
سوی ایران، نیاز دولت ترامپ به جلب توجه
افکار عمومی آمریکا برای انتخابات پیش
رو و عبور از چالش استیضاح، نیاز حاکمیت
ایران برای امنیتی کردن فضای کشور و ممانعت
از شکل گیری و توسعه اعتراضات اجتماعی
و…
قابل
بررسی هستند.
از
این رو تقلیل این واقعیت پیچیده به مفاهیمی
چون توسعه طلبی سیاسی و ایدئولوژیک و
ماجراجویی نظامی ایران و …
عملا
ناتوان از تبیین ابعاد مختلف موضوع است.

بحران
شکل گرفته در نتیجه ترور قاسم سلیمانی که
با تقویت خطر آغاز یک جنگ بزرگ همراه شد،
از یک سو با ایجاد جو تبلیغاتی ناسیونالیستی
و مذهبی و ضد آمریکایی شدید و بسیج میلیونی
مردم و در نتیجه تقویت حاکمیت در فضای
عمومی کشور همراه شد، به گونه ای حاکمیت
هراسان از اعتراضات فزاینده مردم خواهان
نان، کار، آزادی و معترض به تورم و …
و
دیکتاتوری ، موفق به تصرف خیابان ها با
شعارهای مد نظر خود شد و برای مدتی اعتراضات
را به حاشیه برد و از سوی دیگر نیز فرصت
آن را یافت تا نمایشی از اقتدار نظامی و
سیاسی خود  در برابر آمریکا و مخصوصا
برخی از کشورهای منطقه برگزار کند .
علی
رغم تصور برخی ها که در خیال خود تکرار
جنگ ویتنام را می پرورندند، پراگماتیسم
نیرومند و ریشه دار و آشنای موجود در
حاکمیت ایران این بار نه با نوشیدن جام
زهر یا نرمش قهرمانانه بلکه با ارائه
نمایشی از اقتدار نظامی و شلیک موشک های
هماهنگ شده به پایگاه های آمریکا، موضوع
را به صورتی ختم به خیر کرد که با موافقت
دولت آمریکا نیز همراه شد.

بخشی
از چالش حاکمیت کنونی ایران با ایالات
متحده آمریکا و رژیم های وابسته به آمریکا
در منطقه در واقع چالش هایی است که هر
حاکمیت ملی و مردمی در ایران نیز ممکن است
درگیر آن شود.
از
این رو نمی توان دلایل این چالش ها را به
ماجراجویی ها و توسعه طلبی های اسلامی
ایران در منطقه محدود نمود.

نظامی
شدن فضا و وقوع جنگ می تواند به تضعیف جنبش
دموکراتیک و عدالتخواهانه مردم بیانجامد.
از
این رو مدافعان جنبش باید دفاع از صلح را
در راس وظایف خود قرار دهند.
جنبش
ملی و دموکراتیک ایران هم به جهت گیری های
ملی و ضدامپریالیستی خود و دفاع از استقلال
و تمامیت ارضی کشور در برابر تهاجم
امپریالیستی پایبند و به عدم مداخله
امپریالیستی در امور کشور، فارغ از اینکه
چه کسی یا چه کسانی حاکمیت را در دست دارند،
وفادار است و هم در برابر دیکتاتوری حاکم
مطالبات دموکراتیک، آزادی خواهانه و ضد
نئولیبرالی و عدالت اجتماعی را دنبال می
کند.
هم
امپریالیسم آمریکا در صدد بهره برداری
از مطالبات دموکراتیک و آزادی خواهانه
مردم ایران است و هم حاکمیت در صدد بهره
برداری از جهت گیری ملی و ضدامپریالیستی
مردم است.
از
این رو فعالان جنبش ملی و دموکراتیک باید
ضمن تمرکز بر مطالبات دموکراتیک و عدالت
خواهانه خود، مانع از آن شوند که اعتراضات
آن ها در این زمینه توسط امپریالیسم مورد
استفاده سوء قرار گیرد.
مقابله
با این خطر مستلزم آن است که از یک سو 
وزن شعارهای عدالتخواهانه و ضد نئولیبرالی
و وزن جنبش کارگری در جنبش ملی دموکراتیک
افزایش یابد و از سوی دیگر نیروهای چپ با
همگرایی و نزدیکی پیرامون یک پلاتفرم
حداقلی مشترک، به محور تشکیل جبهه واحد
ضد دیکتاتوری تبدیل شوند.
این
روند اگر خوب و با احساس مسئولیت در بین
فعالان کارگری و نیروهای چپ انقلابی درک
شود، و اگر این نیروها بتوانند بر سکتاریسم
مزمن نهادینه شده در جنبش چپ غلبه کنند،
تقویت نقش آن ها و حتی کسب هژمونی دور از
دسترس نخواهد بود.
اما
حقیقت آن است که با سطح کنونی انسجام و
آگاهی طبقاتی طبقه کارگر  و سازمان
یافتگی آن و پراکندگی کنونی در جنبش چپ،
نمی توان به این امر چندان امیدوار بود.
فعالان
جنبش ملی دموکراتیک آنگاه که بر وجه ملی
مبارزه تمرکز می کنند ، نیز باید مانع
بهره برداری حاکمیت ایران از جهت گیری
ضدامپریالیستی و ضدآمریکایی توده های
مردم شوند.
و
این همان موجودیت مستقل ملی و دموکراتیک
است که باید شکل بگیرد، قوام پیدا کند
و… 
در
فضای سیاسی کشور وزن پیدا کرده و خود را
تحمیل کند.
 

در
هر صورت دفاع از صلح ، مبرم ترین وظیفه
فعالان جنبش ملی دموکراتیک ایران در شرایط
کنونی و در برابر خطر جنگ است.
جنگی
که اگر دربگیرد ، هزینه های انسانی و مالی
آن را تنها توده های مردم ایران خواهند
پرداخت ، در عین حال هم حاکمیت و شرکت های
تسلیحاتی آمریکا و هم حاکمیت ایران بیشترین
بهره را از آن خواهند برد.

۲۰
دی ۹۸  


[1]
–
(
قابل
ذکر است که در دوران اتحاد شوروی وجود
کشورهای جبهه پایداری که در همکاری
استراتژیک با اتحاد شوروی قرار داشتند،
عامل بازدارنده جدی در برابر خوی توسعه
طلبانه‌ی صهیونیسم و امپریالیسم بوده
و بر آن مهار زده بود.
در
همین ارتباط وجود دولت عراق با جهت گیری
ضد صهیونیستی را نیز نباید دست کم گرفت.
عملا
با توجه به آنچه پس از روی کار
آمدن
جبهه نجات اسلامی در الجزایر  و سپس
کودتا و حاکمیت
نظامیان
بر این کشور ، نابودی عراق و لیبی توسط
امپریالیست ها و تحمیل جنگ ویرانگر بر
سوریه گذشت، هیچ چیز از جبهه پایداری
باقی نماند.
)

[2]
–
رویکرد
ایران به مسئله جنبش فلسطین با ترویج
گفتمانی جدید از یک سو به ایجاد و حمایت
گسترده از جریاناتی چون حزب الله (شیعی)
و
حماس (سنی)
انجامید
که از وزن سیاسی قابل توجهی در بین
فلسطینیان و مردم غزه و لبنان برخوردار
شدند و از سوی دیگر با تضعیف نقش 
نماینده قانونی جنبش فلسطین یعنی سازمان
آزادیبخش فلسطین همراه بوده است.

[3]
–
همینجا
باید یادآور شد که در حقیقت دلیل اصلی
مشکلات اقتصادی و اجتماعی ایران را باید
در رویکرد مدیریت اقتصادی حاکمیت ایران
طی دهه‌های گذشته تا کنون جست.
اما
نقش تحریم های گسترده آمریکا را نیز نباید
دست کم گرفت.
همین
تحریم های گسترده اقتصادی و بسیار بیشتر
از این ها در قالب صدها توطئه برای ترور
فیدل کاسترو رهبر فقید مردم کوبا طی شش
دهه علیه کوبا و در همسایگی و در دهان
ایالات متحده آمریکا نیز اعمال شد، اما
جهت گیری های مردمی دولت سوسیالیستی کوبا
نه تنها مانع از آن شد که زندگی مردم کوبا
و تامین نیازهای اساسی آن ها دچار مشکل
نشود، بلکه در بسیاری از شاخص های اجتماعی
و اقتصادی کوبا از میانگین کشورهای منطقه
فاصله بسیار گرفته و در رده های نخست
جهانی قرار دارد. 
 

[4]
–
در
چهارم آذر ۹۸ در سخن روز نوید نو آمده است
:
 

  تجربه
چهار دهه حکومت اسلامی گواه آن است که
نوعی پراگماتیسم نجاتبخش یکی از برجسته
ترین ویژگی ها و ابعاد ایدئولو›یکی و
هویتی حاکمیت کنونی است.
این
با منافع غرب نیز سازگار است و همانگونه
که ترامپ رسما اعلام کرد، آنها خواهان
براندازی جمهوری اسلامی نیستند بلکه
خواهان تغییر رفتار آن هستند که پتانسیل
های آن وجود دارد.

البته
این یکی از احتمالات قوی در مورد مناسبات
ایران و آمریکاست.
و
نیروهای عمل کننده در دو کشور و منطقه در
شرایط خاص ممکن است با تاثیرگذاری بر این
مناسبات ، آن را به سوی تشدید تنش و درگیری
نیز هدایت کنند که البته با پیامدهای به
مراتب بدتری برای مردم ایران همراه خواهد
بود.
و
به نظر نمی رسد که درگیری نظامی با غرب
منجر به سقوط حاکمیت ایران شود بلکه با
تخریب زیرساخت های کشور و نوعی معامله با
غرب به پایان برسد.
که
دیکتاتوری بیشتری را می تواند در پی داشته
باشد