میان رزم و بت‌سازی: گفت‌وگوی “توده‌ای‌ها” با رفیق سیامک کیانی درباره‌ی حزب توده ایران
به مناسبت چهارمین سالگرد مرگ رفیق فرهاد عاصمی

سخن روز شماره ۳
۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ۹ سپتامبر ۲۰۲۵

پرسش:
به ۱۱ سپتامبر و سالگرد مرگ رفیق فرهاد نزدیک می‌شویم. به نظر شما، دستاورد سیاسی او چه بود؟

پاسخ:
برخی از گروه‌ها دوست دارند که با بت‌سازی از رفیقان ما، گوهر بنیانی زندگی آن‌ها که همانا رزم آن‌هاست، را زیر سایه بگذارند. هدف ما بت‌سازی از رفیق فرهاد نیست.

دست‌آورد سیاسی او کم و بیش مانند همه‌ی رزمندگانی بود که گام در نبرد طبقاتی گذاشته‌اند؛ هم پیروزی‌ها بود و هم شکست. شخصیت این رفیق هم همین‌گونه، هم فراز داشت و هم نشیب، ولی مانند همه‌ی پیکارگران راه برابری و آزادی، به گفته‌ی طبری «در عصاره‌ی خود با عشق به تبار انسانی می‌جوشید».

برخی‌ها او را به دلیل همکاری با آقای خدایی سرزنش می‌کنند و آن را خراشی به ‌یادگارِ چهره سیاسی او می‌دانند. و برخی دیگر به او خرده می‌گیرند که چرا برای برگشت به حزب، خود را تا آن اندازه کوچک کرده بود. رفیق فرهاد نقش برجسته‌ای در سازماندهی رفیق‌های دانشمند توده‌ای در آلمان داشت و زمانی بند پیوند میان گروه‌های پنهانی حزب در ایران و رهبری حزب در آلمان دموکراتیک هم بود. پس از ضربه، هم عضو اصلی کمیته‌ی برون‌مرزی حزب بود. داستان‌های پس از آن را دیگر همه می‌دانند.

بزرگ‌ترین دست‌آورد ده سال پایانی زندگی او، پافشاری بر خط مستقل طبقاتی در جنبش توده‌ای و روشن‌سازی پیوند دیالکتیکی و گسست‌ناپذیر میان وظیفه‌های سوسیالیستی و دموکراتیک بود.

پرسش:
شما از بت‌سازی صحبت کرده‌اید. لطفاً توضیح دهید که بت‌سازی چگونه می‌تواند در جنبش «چپ» اثر بگذارد و اندیشه‌ها را محدود کند؟

پاسخ:
بت‌سازی، این خوی دیرینه‌ی انسان، از پرستش خدایان سنگی و چوبی آغاز شد و آرام‌آرام به جان فرهنگ‌ها و جنبش‌ها نیز راه یافت. چه در دین و چه در سیاست، هرجا که کسانی بت ساخته‌اند، اندیشه به زنجیر کشیده شده، و زبان نقد و پرسشگری بریده شده و خاموشی چیرگی یافته است.

شگفت‌آور نیست اگر ببینیم جنبش «چپ» ما نیز، با همه‌ی سخن‌های خود درباره‌ی روشنگری و خردمندی، گاه در دام همین فرهنگ گرفتار آمده است؛ فرهنگی که، به گفته‌ی دکتر سروش، بخشی از مرده‌ریگ (میراث) شیعه است. میراثی که شیعیان، زیر فشار توان‌فرسای اکثریت سنی‌مذهب، به جای پشت دادن بر خرد و آزادی، به داستان‌پردازی، گزافه‌گویی و اسطوره‌سازی روی آورده‌اند تا زخم‌های تاریخی خویش را مرهمی پنداری نهند.

پرسش:
فکر کنم منظور شما غلوهای راه توده باشد که به مزاج خیلی از توده‌ای‌ها خوش می‌آید. به نظر شما، چرا از رفقای مبارز و جان‌داده‌ی ما نباید تقدیر شود؟

پاسخ:
ببینید رفیق جان، تنها راهِ توده نیست که دست به این کار می‌زند؛ دیگران هم به شیوه‌ای دیگری به بزرگ‌سازی رهبر خود می‌پردازند. سخن از ستایش ویژگی‌های والای برخی از رفیقان و دوستان ما نیست . سخن این است که ما نیز، ناخواسته و نادانسته، گاه در همین چاله‌ی بت‌سازی افتاده‌ایم. از رفیقان خود تندیس ساخته‌ایم و آنان را بر فراز سپهر نشانده‌ایم؛ گویی از گوهر دیگری فرای سرشت انسانی ساخته شده‌اند.

ولی حقیقت روشن است: رفیقان ما انسان بودند؛ انسان‌هایی با درخششی شایان ستایش، و در کنار آن لغزش‌هایی ناگزیر و کژ‌روی‌هایی گاه پرهزینه. ما مارکسیست‌ها، بیش از هر کس، باید بدانیم که هیچ انسانی سزاوار ستایش پیامبرگونه نیست.

حتا اندیشمندان دینی ـ همان‌سان که سروش می‌گوید ـ پذیرفته‌اند که پیامبر نیز بدون کج‌روی، نادرست‌کاری و نادرست‌گویی نبود. پس ما چرا باید کسانی را تا مرز خدایی بالا ببریم؟

پرسش:
انتظار چه ویژگی‌هایی از رفقای ارزشمند صحیح است و چه انتظاری نباید از آن‌ها داشت؟

پاسخ:
برای ما همین بس است که رفیقان‌مان دانش خویش، شور جوانی خویش و گاه جان، این گوهر یکتای بی‌همانند خویش را، در راه آزادی و بهروزی انسان‌ها، به‌ویژه رنجبران، پیش‌کش کرده‌اند. این بس است و کاری پرومته‌گونه است که زیباتر از هر بت‌تراشی.

باید دانست که از یک انسان، سوای آنچه انسانی است، نباید چشم داشت. رفیقان ما فرشته نبودند و نیستند؛ نه فرزانه‌ی جاوید، نه همواره بی‌گناه و نه همه‌چیزدان. آن‌ها نیز، همچون هر انسان دیگر، درگیر ترس، خستگی و کم‌توانی تن بودند و هستند. با این همه، ارزش آن‌ها در این است که با همه‌ی این کاستی‌های انسانی، در راه مردم گام گذاشته‌اند و بدون امید به پاداشی، همه‌ی سرمایه‌ی زندگی خود را با جوانمردی بخشیدند.

بگذارید یک نمونه بیاوریم. ایرج اسکندری یکی از بنیان‌گذاران حزب توده‌ی ایران بود. در فرانسه حقوق خواند و در فلسفه و علم اقتصاد مارکسیستی هم چیره‌دست بود. پس از بازگشت از فرانسه، بدون تردید یکی از باسوادترین انسان‌های آن دوره‌ی ایران بود. وی نماینده‌ی دوره‌ی چهاردهم مجلس شورای ملی و وزیر بازرگانی و پیشه و هنر در کابینه‌ی قوام‌السلطنه هم شد. می‌گویند که در فرانسه با هویدا آشنا شد و هویدا پس از نخست‌وزیری، خیلی تلاش کرد که او را به ایران برگرداند و هر جایگاه و پیشه‌ای که دوست داشت را به او پیش‌کش کند. ولی این رفیق، تا پایان زندگی پربار خود، به مارکسیسم و آرمان‌های حزب، طبقه کارگر و رنجبران وفادار ماند. همین برای ما بس.

پرسش:
آیا منظور شما قهرمان‌سازی از رفقای زندانی هم هست؟

پاسخ:
بسیاری از رفیقان ما، دیگر کمونیست‌ها و رزمندگانی با ایدئولوژی دیگر در تاریخ، زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها کشته شدند، ولی نام و آرمان خود را نفروختند. برخی‌ها زیر شکنجه‌ تا دم مرگ ایستادگی کردند و سرفراز ماندند و برخی‌ها، زیر فشارهای توان‌سوز، ناگزیر به خاموشی یا اعتراف ساختگی شدند. اما حتا آنان نیز شایسته‌ی ارجمندی‌اند، چرا که هیچ انسانی را که زیر ابزارهای وحشیانه‌ی شکنجه تاب نیاورده است، نمی‌توان محکوم کرد. چشم‌داشت «قهرمانی مطلق» از انسان، بی‌جا و غیراخلاقی است. کسانی مانند وارطان و کتیرایی از اندکان و کمیابان در میان تبار انسانی‌اند.

آنچه می‌توان و باید از یک رفیق همراه و همرزم امید داشت، درستی، همبستگی و پایداری به پیمان تا اندازه‌ی توان انسانی اوست. فراتر از این، چشم‌داشت بی‌جاست. اگر کسی به هنگام شکنجه یا فشار خرد شد، نه کم‌توانی او، بلکه باید ددمنشی دشمن را سرزنش کرد. یک رزمنده‌ی طبقاتی از پیش نمی‌داند که در برابر شکنجه‌های ددمنشانه‌ی گزمگان بیمار، تن و روان او چگونه برخورد می‌کند و چه توانی نشان می‌دهد. ارزش واقعی یک رفیق نه در کم آوردن او زیر شکنجه، بلکه در راهی است که برگزیده و در آن، تا اندازه‌ی توانش، ایستادگی کرده است.

این قهرمان‌باوری نیز از فرهنگ شیعه به ما رسیده است و در فرهنگ‌های اروپایی دیده نمی‌شود؛ حتا در دیگر فرهنگ‌های بزرگ شرقی نیز به این اندازه دیده نمی‌شود.انسان، با همه‌ی کاستی‌ها و توانایی‌هایش، هنگامی که گام در راه برابری و آزادی مردم برمی‌دارد، والاترین باشنده است.

.پرسش:
چگونه می‌توان شخصیت یک رفیق را با دید دیالکتیکی بررسی کرد؟

پاسخ:
نمونه‌ی درخشان چنین داوری انسانی را در صبر تلخ رفیق عمویی می‌بینیم. او، از بلندا و والایی شخصیت رفیق کیانوری سخن می‌گوید و هم‌زمان از لغزش‌ها، کاستی‌ها و ندانم‌کاری‌های او پرده برمی‌دارد. این است روش دیالکتیکی: دیدن روشنایی و تاریکی در کنار هم و سنجش انسان‌ها نه در بُرز و بالای اسطوره، بلکه در اندام انسانی.

گیرایی خواندن صبر تلخ در این است که رفیق عمویی همین شیوه را در بررسی ایستادگی‌ها و کاستی‌های خود هم به‌کار می‌برد. او نشان می‌دهد که چگونه قهرمان زندان‌های محمدرضا، زیر شکنجه می‌شکند و برنامه‌ی کودتا را می‌پذیرد و گرداننده‌ی اعتراف‌های زیر شکنجه می‌شود، و باز هم نشان می‌دهد که پس از آن دوران سیاه، چگونه همین انسان از همه‌ی دام‌های بیشمار رژیم در زندان با سربلندی گذر می‌کند.

پرسش:
ما نمی‌توانیم از شخصیت رفقای حزبی صحبت کنیم و حرفی از رفتار خارج از اصول حزبی رهبری وقت، به‌خصوص رفیق خاوری با رفیق فرهاد، نزنیم. چرا خاوری راهِ برگشت رفیق فرهاد به حزب را باز نکرد؟ این عمل درباره‌ی شخصیتِ او چه می‌گوید؟

پاسخ:

من می‌دانم که رفیق فرهاد، پس از به کنار گذاشته شدن غیراساسنامه‌ای خود، برای بازگشت به حزب، هر آنچه را که رفیق خاوری از او خواسته بود، انجام داد. ولی رفیق خاوری با ناجوانمردی، نه‌تنها هیچ تلاشی در این‌باره نکرد، بلکه به گفته‌ی رفیق مسعود ملکی، چوب لای چرخ بازگشت او گذاشت.

پرسش:

حال که صحبت از اسطوره‌سازی شد، بگذارید گذاری به رفیق خاوری داشته باشیم. از غلوها که بگذریم، نظر واقعی رفیق خاوری نسبت به نقش و ساختار حزب چه بود؟

پاسخ:
رفیق ملکی بارها به رفیق فرهاد گفته بود که رفیق خاوری هیچ شوری برای ساختن یک حزب کمونیستی ندارد، بلکه بیشتر دوست دارد که حزب توده‌ی ایران یک حزب فراگیر و توده‌ای شود؛ چیزی مانند حزب «چپ».

پرسش:
بگذارید در این مورد برگردیم به نقشه‌ی رفیق صفری برای سوسیال‌دموکرات‌سازی حزب. رفیق خاوری چرا و چگونه نظر رفیق صفری درباره‌ی سوسیال‌دموکرات کردن حزب را قبول کرد؟

پاسخ:
رفیق خاوری دیدگاه رفیق صفری درباره‌ی سوسیال‌دموکرات کردن حزب را پذیرفته بود. او به رفیق فرهاد گفته بود که خود هنوز مارکسیست-لنینیست است، ولی زمان دگرگون شده و سخن رفیق صفری در این‌باره (سوسیال‌دموکرات‌سازی حزب) درست است. اما خوشبختانه، این برنامه به دلیل هوشیاری برخی از شرکت‌کنندگان کنگره‌ی سوم، مانند رفیق اردشیر، نتوانست پیاده شود.

پرسش:
گویا این نظر زیر تأثیر فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم شکل گرفته بود. رفیق خاوری پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم چه تغییرات دیگری در مورد نظرات حزبی خود داد؟

پاسخ:
رفیق خاوری دیگر به یک تشکیلات هم‌دست، هم‌گام و سازمان‌یافته باور نداشت و خواهان آن بود که حزب توده‌ی ایران، مانند هر حزب اروپایی، دارای بخش‌های مستقل در هر کشوری باشد. پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، او مانند خیلی‌ از حزبی‌ها سردرگم بود که حتا پیشنهاد برگشت حزب به ایران را به رفیق فرهاد داده بود. این رفیق در نامه‌ای به رفیق فرهاد از دو برنامه گوناگون برای آینده حزب نوشت: یکی برگشت به ایران و دیگری بخش‌های مستقل حزبی در هر کشور اروپایی.  خواهشمندم که رفیق بایگانی آن نامه را پیدا کند و آن بخش را در اینجا چاپ کند.

ولی فراموش نشود، از سکوی امروز نگاه کردن به این سخنان شگفت‌انگیز است، ولی باید به یاد داشت که پس از یورش ددمنشانه‌ی جمهوری اسلامی به حزب، فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم بدون تردید ضربه‌ی بزرگی به چارچوب ایدئولوژیک و ساختار حزب زده بود.

پرسش:
گویا تنها این مسائل نبود، بعضی‌ها از نکات دیگری مثل انتصاب و بالا آوردن مسئولین نیز صحبت می‌کنند. رفتار رفیق خاوری در انتصاب رهبری حزب چه نکاتی را نشان می‌دهد؟

پاسخ:
ببینید رفیق جان، ما برمی‌گردیم به همان چالش سیاه-سپیدی نگاه کردن به شخصیت یک انسان رزمنده. هیچ تردیدی نیست که پس از ضربه، کس دیگری مانند رفیق خاوری نمی‌توانست رهبری حزب را در دست بگیرد. رفیقان کارکشته و بزرگی چون اسکندری، رادمنش، اردشیر آوانسیان، داوود نوروزی و … هم بودند که یک سروگردن از دید سازمانی و تئوریک از رفیق خاوری بالاتر بودند. ولی رفیق خاوری، به دلیل دلیری خود در زندان‌ها و خونسردی در برابر حکم مرگ خود، از دوست‌داشتنی‌ترین رهبران حزب در آن زمان بود که هم پیش حزبی‌های درون کشور و هم برون‌مرزی‌ها از پشتیبانی گسترده‌ای برخوردار بود.

ولی از بد روزگار، آموزگار او در رهبری، رفیق صفری بود که شیوه‌ی ویژه‌ی خود در رهبری را داشت؛ یعنی صفری باوری به خرد جمعی و کار گروهی نداشت و رهبری حزب را وظیفه‌ی یک گروه کوچک و همدست می‌دانست که دیگران می‌بایست از آن کورکورانه پیروی کنند. برای این کار باید هم‌دستان را بالا آورد و دیگران را در پایین نگه داشت. نمونه‌های بسیاری نشانگر این است که این شیوه در رفیق خاوری هم نهادینه شد.

ما می‌بینیم که رفیق خاوری از تجربه‌ی تاریخی خود درباره‌ی گرفتن رهبری تشکیلات شرق آسیا از رفیق فرهاد و سپردن آن به آقای خدایی چیزی نیاموخت. ما در روند کنگره‌ی سوم می‌بینیم که رفیق خاوری به رفیقان آزمایش پس‌نداده در رهبری حزب میدان داد. این نشان از این دارد که این کار تنها یک کج‌روی یا نادرستی نبود، بلکه بخشی از خط اندیشه و دیدگاه خاوری درباره‌ی رهبری بود.

پرسش:
مثل اینکه این‌کار در آوردن افراد به هیئت سیاسی هم تکرار می‌شد. چه نتیجه‌ای از آوردن رفقای جدید به هیئت سیاسی حزب حاصل شد؟

پاسخ:
بسیاری از عضوهای حزب، به دلیل جایگاه والای خاوری، از او گوش‌شنوایی داشتند. هنگامی که او رفیقی را نامزد هیئت سیاسی می‌کرد، دیگران می‌پذیرفتند، مگر اندک کسانی مانند رفیق مسعود که جاافتاده بودند و سرد و گرم روزگار را چشیده بودند.

رفیق ملکی به رفیق فرهاد درباره‌ی کنگره‌ی پنجم گفته بود که رفیق خاوری با آوردن یک رفیق نو به هیئت سیاسی، شمار فرصت‌خواهان و جاه‌خواهان را در درون حزب بالا برده است. شگفتی در این است که تاریخ نشان داد که حق با رفیق مسعود ملکی بود و آن رفیق که نه جهان‌دیده بود و نه در کار حزبی زبده و تنها برای جا‌خواهی به آن‌جا آمده بود، پس از زمان کوتاهی خود از حزب بیرون رفت.

پرسش:
چرا رفیق خاوری به صلاحیت این افراد فکر نمی‌کرد؟ یا پس از اشتباه آن‌ها را تصحیح نمی‌کرد؟

پاسخ:
رفیق مسعود، پس از بازنشستگی از کارهای حزبی، ماهانه چندین دیدار با رفیق فرهاد داشت. بگذارید در این‌جا از شخصیت والای این رفیق برای شما بگویم. رفیق مسعود به‌راستی شایسته نام کمونیست است. در یکی از این دیدارهای بی‌شمار من هم با رفیق فرهاد بودم. با این‌که او از دیدار ما بسیار خشنود شد، ولی نمی‌خواست که ما با سخن‌گفتن به زبان فارسی درباره سیاست مایه رنجش هم‌خانه آلمانی او شویم. برای همین ما را به لابی سالمندان (Pflegeheim) برد.

در آن دیدار، رفیق مسعود به ما گفت که رفیق خاوری گاهی به نادرستیِ تصمیم خود پی می‌بُرد. برای نمونه، کار به جایی رسیده بود که حتا رفیق خاوری درباره‌ی یک رفیق تازه‌کار، که خود او را بالا آورده بود، گفته بود که این رفیق را آوردیم تا در «نامهٔ مردم» بنویسد، ولی او همه‌ی خوانندگان را بی‌سواد کرد. رفیق خاوری هم‌زمان به این رفیق می‌فهماند که باید گوش‌شنوایی داشته باشد و دیدگاه او را در نوشته‌ها بازتاب دهد.

پرسش:

چرا به نظر شما انتصاب رفقای هم‌نظر در پست‌های مختلف حزبی کار درستی نیست؟ مگر همیشه در حزب دسته‌ای مخالف دسته‌ی دیگر نبوده‌اند؟

پاسخ:

نخست اینکه، در کارهای حزبی و حتا در هر کاری، باید اسلوب و شیوه‌ی درست را به‌کار برد. سنجش هم‌دیدگاهی نه‌تنها یک شیوه‌ی درست برای گزینش نیست، بلکه زیان‌بخش است و راه را برای چاپلوسان و کاسه‌لیسان باز خواهد کرد. شیوه‌ی درست این است که نخست به واکاوی همه‌ی سویه‌ها و زمینه‌های گوناگونِ کاری که باید انجام شود پرداخت و پس از آن به دنبال رفیقی گشت که شایستگی و توانِ انجام این کار را دارد.

دوم اینکه، کاربرد واژه‌ی «دسته» درباره‌ی حزب پیش از انقلاب درست نیست. دو دیدگاه گوناگون درباره‌ی چگونگی انقلاب در میهن ما بود که در سال‌های ۵۰ شکاف میان آن‌ها بزرگ‌تر شد. از یک‌سو دیدگاه رفیق اسکندری، رادمنش و … که رفیق خاوری هم تا پیش از زندان با این دیدگاه همراه بود. از سوی دیگر دیدگاه رفیق کیانوری و هواداران سرنگونی محمدرضا و خط مشی انقلابی. ولی نه‌تنها هیچ دیدگاهی تلاش نکرد که هواداران دیدگاه دیگر را از حزب بیرون کند، بلکه درک می‌کرد که برای پایداری یگانگی حزب، همسنگی دیدگاه‌های گوناگون در نهادهای رهبری برجسته است. در کمیته‌ی مرکزی پس از انقلاب، هر دو دیدگاه در کنار هم کار می‌کردند و جمهوری اسلامی هواداران هر دو دیدگاه را به دار آویخت.

ولی خوب، نتیجه مثبتِ یک‌دست‌سازی حزب از سوی رفیق خاوری، نبودِ انشعاب در دو–سه دهه گذشته در حزب است، ولی بهای سنگین آن، کناره‌گیری بسیاری از توده‌ای‌ها بود.

پرسش:
در دوران پس از ضربه تخریب شخصیتی رفیق عمویی هم به کار افتاد. دلیل مخالفت حزب با رفیق عمویی چه بود؟ آیا رفیق خاوری در آن نقشی داشت؟

پاسخ:
رفیق ملکی بارها به رفیق فرهاد گفته بود که هیچ دلیل منطقی برای دشمنی با رفیق عمویی نمی‌توان یافت؛ تنها دلیلش این است که رفیق خاوری خواستار بودن کسانی که هم‌وزن او در حزب باشند، نیست؛ خیلی ساده.

پرسش:
گفت‌وگوی پایانی «نامهٔ مردم» با رفیق خاوری چه مشکلی داشت؟

پاسخ:
گفت‌وگوی پایانی «نامهٔ مردم» با رفیق خاوری روشن است که سخنان خود او نبود و بازسازی سخنان پیشین او با چاشنی نوین و تازه بود. ما همان هنگام هم در این باره نوشتیم و به آن پرداختیم. رفیق خاوری پیش از آن، دچار بیماری فراموشی شده بود و دیگر توان این گونه گفت‌وگوها را نداشت.

پرسش:
بگذارید موضوع گفت‌وگو را به مسائل امروز حزب بکشانیم. به نظر شما، خط غالب در حزب چه ویژگی‌هایی دارد؟

پاسخ:
هیچ تردیدی نیست که خط چیره در حزب، خط سوسیال‌دموکراسی است و اگر بخواهیم تیزبین باشیم، بیشتر به خط دموکرات سوسیالیستی، مانند دی‌لینک (Die Linke) آلمان و دیگر حزب‌های «چپ» اروپایی می‌ماند. نوشته‌های «نامهٔ مردم» و به ویژه به سوی آینده به روشنی این گرایش را به نمایش می‌گذارد.

پرسش:
چگونه می‌توان بازتاب این خطِ غیرِمارکسیست‌-لنینیستی را در تحلیلِ جنگ‌ها و سیاستِ جهانی در «نامهٔ مردم» دید؟

پاسخ:
در تحلیل‌های جنگ در اوکراین و کشتار بورژوازی صهیونیسم در غزه، ما این خط غیرمارکسیست-لنینیستی را می‌بینیم. برای نمونه، «نامهٔ مردم» هنوز درک روشنی درباره‌ی جهان چندقطبی به پیش نگذاشته است و گاهی سخنان برخی از رهبران حزب درباره‌ی پوتین و روسیه شگفت‌آور است. درباره‌ی اسرائیل هم در «نامهٔ مردم» بیشتر درباره‌ی دولت دست‌راستی نتانیاهو سخن گفته می‌شود تا نهاد بورژوازی صهیونیستی و ارتش فاشیستی. کسانی که به سخنرانی رفیق امیدوار در روز یک‌شنبه، ۱۸ اوت، گوش کردند، می‌دانند که ما از چه سخن می‌گوییم. این رفیق با شگفتی، بدون داشتن نگاهی تاریخی به چالش فلسطین، به‌گونه‌ای ریشه‌ی کشتار همگانی کنونی ارتش فاشیستی اسرائیل در غزه را رویداد هفتم اکتبر می‌داند. با این همه، فراموش نشود که حزب توده ایران، درباره یورش فاشیستیِ اسرائیل به ایران، دیدگاهِ درست و میهن‌دوستانه داشته است.

در برابر چالش‌های درون کشور نیز این گنگ‌گویی و دوگانگی دیده می‌شود. با اینکه از اقتصاد نئولیبرالیستی انتقاد می‌شود، نوشته‌های «نامهٔ مردم» آن را زیر ذره‌بین ضدسرمایه‌داری نمی‌گذارد و گاهی گرایش‌هایی به اصلاح‌خواهان از میان خط‌های نوشته‌ها چشمک می‌زنند. ما این چشمک‌زنی را در دوپهلوگویی سرمقاله‌ی «نامهٔ مردم» شماره‌ی ۱۲۴۱، «بن‌بست سیاست‌های حکومت ولایی و ضرورت سازماندهی جنبش مردمی برای نجات ایران»، به روشنی می‌بینیم.

پرسش:
چرا «نامهٔ مردم» با کسی یا حزبی بحث سیاسی و ایدئولوژیک نمی‌کند؟ ضعف رهبری حزب در مقابله ایدئولوژیک چه نشانه‌هایی دارد؟

پاسخ:
پاسخ ساده این است که در توان نویسندگان «نامهٔ مردم» نیست. به چه دلیل؟ به این دلیل که بیشترِ رفیقان برجسته در رهبری کنونی حزب، نقشی در سیاست‌گذاریِ پس از انقلابِ حزب نداشته‌اند و یا پیش از یورشِ ددمنشانه و پس از آن در ایران نبوده‌اند. حتا درکِ برخی از آن‌ها از آن روزگار، نادرست و یا دست‌کم پر از کاستی‌های فراوان است.

برای همین، رهبری کنونی حزب هیچ انگیزه‌ای برای نبرد ایدئولوژیک با بورژوازی ندارد و مانند کبکی هر بار سر به زیر برف می‌گذارد. کم‌توانی رهبری کنونی را می‌توان از یورش نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی به رفیقان جان‌داده‌ی ما دید. آگاهی نو که یک ماهنامه‌ی امنیتی است و زیر سردبیری آقای اصلاح‌خواه محمد قوچانی نوشته، چاپ و پخش می‌شود. در شماره‌ی ۷ خود از حزب جاسوسان نوشته است. باید از آقای قوچانی پرسید که چگونه توانست با دسترسی به پنهان‌ترین تاریک‌خانه‌های جمهوری اسلامی، عکسی از پیکر بی‌جان رفیق جان‌داده در راه برابری و آزادی، حیدر مهرگان، در آگاهی نو چاپ کند.

پس از هفته‌ها، «نامهٔ مردم» پاسخی به این دشنام‌نامه داده است که البته نکته‌های درست در آن بسیار است، ولی به پرسش بنیانی یورش به حزب نپرداخته و دوباره در دام امنیتی‌اندیشی گرفتار شده است. هیچ تحلیل طبقاتی و ایدئولوژیک درباره‌ی ناگزیری یورش به حزب به دلیل ویژگی طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی به پیش گذاشته نمی‌شود.

پرسش:
پس در این موارد، ما با گروه‌هایی مثل «ده مهر» و «عدالت» هم‌عقیده هستیم؟

پاسخ:
نه رفیق جان، وارونه‌ی آن. به دید ما، این گروه‌ها ضربه‌ی سنگینی به تلاش برای کشاندن حزب توده‌ی ایران به سوی مارکسیسم-لنینیسم زده‌اند.

پرسش:
چرا به نظر شما گروه‌های توده‌ای مانع گسترش ایدئولوژی کمونیستی در حزب شدند؟

پاسخ:
گروه‌های «توده‌ای» مانند «ده مهر» و «عدالت» بزرگ‌ترین ضربه را به تلاش توده‌ای‌های درستکار و باریک‌اندیش برای مارکسیست-لنینیست کردن حزب زده‌اند. رهبری کنونی حزب در جاه‌انداختن ایدئولوژی کنونی حزب پیروز شد، زیرا جایگزینی که این گروه‌ها در برابر خط دموکرات-سوسیالیستی حزب به پیش گذاشته‌اند، یک جایگزینی واپس‌گرا و ضدکمونیستی، یعنی هواداری از یک لایه‌ی بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی بوده است.

اگر این گروه‌ها به خط مستقل طبقاتی حزب طبقه‌ی کارگر باور داشتند و خط مشی سیاسی خود را بر آن پایه برنامه‌ریزی می‌کردند، بدون تردید فشار بر رهبری حزب به آن اندازه سنگین می‌شد که می‌توانست هم‌سنگی نیروها در درون و برون حزب را به سود مارکسیست-لنینیست‌ها دگرگون کند و بدین‌گونه ایدئولوژی کمونیستی را به حزب برگرداند.

اما شوربختانه، اینگونه نشد. توده‌ای‌ها خود را در میان این دو دیدگاه گرفتار می‌بینند: یک گروه که به مارکسیست-لنینیست سوگند می‌خورد، زیر چتر یک لایه‌ی بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی جای خوش کرده است و گروه دیگر که ضدولایت فقیه است، چندان باوری به مارکسیسم-لنینیسم ندارد.

پرسش:
پس با این سخنان شما، دیگر امیدی به حزب توده‌ی ایران نیست؟

پاسخ:
چرا امید است. کنگره‌ی ششم و هفتم نشان داد که امید برگشت حزب به خط درست، یعنی یک خط ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی، یک پندار نیست. در حزب توده‌ی ایران، مانند همه‌ی سازمان‌های سیاسی جهان، نبرد دیدگاه‌ها که ریشه در جایگاه طبقاتی عضوهای رهبری آن دارد، آشکارا دیده می‌شود. همین‌که پس از سال‌ها تلاش برای دگرگون کردن جهان‌بینی، هنوز در اساسنامه‌ی حزب، جهان‌بینیِ حزبِ توده‌ی ایران «مارکسیسم-لنینیسم» نوشته می‌شود، نشانگرِ بودنِ یک جناحِ مارکسیست-لنینیست در نهادهای تصمیم‌گیریِ حزب، مانندِ کنگره‌ی هفتم است.

پرسش:
مصوبات کنگره‌ی ششم و هفتم چه چیزی را درباره‌ی مبارزه‌ی طبقاتی در حزب نشان می‌دهند؟

پاسخ:
وارونه‌ی آنچه «ده مهر» و «عدالت» می‌پندارند، ما نبرد طبقاتی در درون حزب را پایان‌یافته نمی‌دانیم. مصوبه‌های کنگره‌ی ششم و هفتم گواه این تحلیل ما است. به ویژه در کنگره‌ی ششم، وزن سنگین یک جناح کمونیستی دیده می‌شود. چرا این سنگینی در «نامهٔ مردم» و ایدئولوژی حزب دیده نمی‌شود و بازتاب نمی‌یابد، خود جای پرسش دارد. این شاید برگردد به همان شیوه‌ی رفیق خاوری که به این رفیقان میدان نمو و بالا آمدن در حزب را نداده است.

پرسش:

با وجود این انتقاداتی که ما از مقاله‌های «نامهٔ مردم» داریم، چرا مثل دوران رفیق فرهاد، ما به تحلیل و افشاگری در مورد این مقالات نمی‌پردازیم؟

پاسخ:

پرسش خوبی است. هدف ما هم‌چنان کمک به بازگرداندن ایدئولوژی کمونیستی به حزب است. همان‌گونه که شما می‌دانید، پس از مرگ رفیق فرهاد، بررسی و تحلیل ما این بود که این نوشته‌ها نه تنها تأثیری را که ما خواهان آن بودیم نداشته‌اند، بلکه جناح مارکسیست-لنینیست در درون و برون ارگان‌های حزبی را از ما دور ساخت. برای همین، ما به همان جستارها می‌پردازیم، بدون آن‌که از نوشته‌های «نامهٔ مردم» نام ببریم.

برای این کار، ما باید به جناح مارکسیست-لنینیستی حزب کمک تئوریک بکنیم، تا آن‌ها در نبرد طبقاتی و ایدئولوژیک برای مارکسیست-لنینیستی شدن حزب پیروز شوند. برای نمونه، نوشته‌ی بریکس میان دیالکتیک واقعیت و پندار و نقدی بر دیدگاه «هرم امپریالیستی» و تحلیل گذار به جهان چندقطبی برای همین رفیقان هم نوشته شد. برای همین، ما آمادگی خود را برای همکاری نشان داده‌ایم و برخی از نوشته‌ها و انتقادها را هم برای دبیرخانه می‌فرستیم. ما همچنین با هماهنگی با دبیرخانه حزب، چهل نسخه از کتاب «چرایی ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی؟» را برای پخش میان شعبه‌های حزبی فرستادیم.

برخی‌ها برای ما می‌نویسند که هم نوشته‌های «نامهٔ مردم» را می‌خوانند و هم نوشته‌های ما را. ما به‌ویژه می‌دانیم که دیدگاه این دسته از رفیقان درباره‌ی فلسطین، درگیری در اوکراین و ریخت گیری جهان چندقطبی، بیشتر به ما نزدیک است تا به دیدگاه رسمی و غیررسمی حزب.

پرسش:
سرنوشت «چپ» ایران را چگونه می‌بینید؟

پاسخ:
چشم‌انداز آن چندان امیدوارانه نیست. پراکندگی و اندیشه‌ی فرقه‌ای نیرومندتر از همکاری و همگامی است.

پرسش:
به نظر شما، پلتفرم چنین همکاری چه باید باشد؟

پاسخ:
رفیق جان، «چپ» در ایران کم‌توان‌تر و کم‌شمارتر از آن است که برخی‌ها می‌پندارند. ما «چپ»‌ها به دلیل شعارهای درست درباره‌ی عدالت اجتماعی، اقتصاد مستقل ملی، نبرد علیه دستیازی بیگانگان و برای آزادی، گنجینه‌ی معنوی بزرگ و ژرفی در میان توده‌ها داریم که شوربختانه، به دلیل پراکندگی «چپ»، این گنجینه به گسترش پایگاه طبقاتی ما در جامعه نمی‌انجامد.

در این شرایط، باید از همه‌ی «چپ»‌ها که خواهان سرنگونی نظام سرمایه‌داری-دینی و هم‌زمان ضد دستیازی نیروهای بیگانه به کشور ما هستند و برای نجات مردم و ایران، وابستگی و کمک به نیروهای بیگانه را نمی‌پذیرند، در یک جبهه‌ی ضد دیکتاتوری گردهم آیند. گذاشتن هر شرط دیگر، ضربه‌ی بزرگی به یگانگی «چپ» در برابر دو دشمن نیرومند (جمهوری اسلامی و امپریالیسم و نیروهای راست هوادارش) خواهد زد.




کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند. 




روز یکم ماه مه؛ کارگران ایران در چنگال ستم: از خاموشی تا توفان

سخن روز شماره ۲

۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۷ آوریل ۲۰۲۵

از زمانِ زایشِ سرمایه‌داری، کارگران برای به‌دست‌آوردنِ حق‌هایشان جنگیده‌اند و دریافتند که تنها با هم‌بستگی و سازمان‌یافتگی می‌توان در برابرِ بهره‌کِشی ایستاد. روزِ یک‌م ماه مه، روزِ جهانیِ کارگر، یادآورِ کشتارِ میدانِ هی‌مارکت در سالِ ۱۸۸۶ است که کارگرانِ شیکاگو برای خواستِ روزِ کارِ هشت‌ساعته به‌دستِ نیروهای سرکوب‌گر کُشته شدند. روز جهانی کارگر، یادآور نبرد طبقاتی در سراسر جهان است.

ولی در ایران این روز بیشتر نمادی از ستم علیه کارگران است. کارگران با چالش‌های بی‌شماری روبرو هستند؛ نبود اتحادیه‌های مستقل کارگری و حق اعتصاب نمونه‌هایی از این چالش‌هاست. حاکمیت جمهوری اسلامی، با سرشت ضدکارگری خود، همواره تلاش کرده‌است تا صدای کارگران را خفه کند و از نبرد برای خواست‌های آن‌ها جلوگیری کند. شعارهای پشتیبانی از کارگران از سوی سران، در عمل با سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی و خصوصی‌سازی‌ها در تضاد است و مایه افزایش شکاف طبقاتی شده‌است.

در پهنه جهانی، در چند ماه گذشته، فرمانروایان اروپایی و آمریکایی میلیاردها دلار برای جنگ‌افزار و نبرد با دشمن پنداری هزینه کرده‌اند. این پول از جیب کارگران و مردم رنج‌کشیده بیرون کشیده می‌شود و هنگامی که دستمزدها افزایش نمی‌یابد و بهای زندگی پیوسته بالا می‌رود، پول مردم به جای بهداشت و آموزش برای ساختن و خریدن جنگ‌افزار هزینه می‌شود.

نخستین روز ماه مه، روزی است که کارگران جهان با گردهمایی‌های پرشور صدای ایستادگی خود را به گوش جهانیان می‌رسانند. ولی کارگران در میهن ما، در خاموشی و زیر فشار، روزگار می‌گذرانند. آن‌ها از ساده‌ترین حقوق خود، مانند داشتن سندیکاهای مستقل یا حق اعتصاب، بی‌بهره هستند و نمی‌توانند حتا برای یک روز هم که شده، در برابر ستم سرمایه‌داران بدون سرکوب بایستند.

هیچ‌کس نمی‌تواند چهرهٔ ضدکارگری نظام سرمایه‌داری-دینی را پنهان کند. کارگرانی که برای گرفتن دستمزدهای پرداخت‌نشدهٔ خود زندان و شکنجه را تاب می‌آورند، نمونه‌ای روشن از ستمی هستند که طبقهٔ فرمانروا بر آن‌ها روا می‌دارد. رهبر کنونی جمهوری اسلامی، که از آموزه‌های آیت‌الله خمینی بهره برده، به خوبی می‌داند چگونه در سخن، خود را هوادار کارگران نشان دهد، و در گفتار، کشور را از آنِ کارگران می‌خواند، ولی در کردار، با سیاست‌هایی مانند «مولدسازی» و «جهش تولید»، به غارت بیشتر سرمایه‌داران دامن می‌زند.

سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، توان چانه‌زنی کارگران را کم می‌کند که به افزایش بهره‌کشی از آن‌ها میانجامد. خصوصی‌سازی‌ها، پیمانکاری و نبود امنیت کاری، از ابزارهایی هستند که برای سرکوب کارگران به کار می‌روند. سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی جمهوری اسلامی، به سود بورژوازی انگلی و تنگ‌دست کردن روزافزون کارگران بوده‌است. فرمانروایی جمهوری اسلامی با سیاست‌های نئولیبرالی خود، بار سنگین بحران‌های اقتصادی را بر دوش کارگران انداخته‌است. افزایش سن بازنشستگی، کاهش دستمزدهای واقعی، و خصوصی‌سازی‌های گسترده، زندگی را برای کارگران دشوار ساخته‌است.

دولت حتا تلاش کرده‌است حق مرزگزاری دستمزد را از شورای عالی کار بگیرد و آن را به مجلس، جایی که نمایندگانش بیشتر در خدمت سرمایه‌داران هستند، بسپارد.  آمار رسمی از مرگ و میر کارگران در محیط‌های کاری، تنها بخش کوچکی از واقعیت را نشان می‌دهد. بسیاری از کارگران بیمه نیستند و آسیب‌های کاری آن‌ها در جایی نوشته نمی‌شود. با این همه، همین  آمار نیز از افزایش شمار کارگران کشته‌شده در سال گذشته می‌گوید. بر پایه گزارش عصرایران در سال‌های ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱، نزدیک به چهار هزار کارگر هنگام کار کشته شده‌اند. گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس نشان می‌دهد که از سال ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۰، هشت هزار و ۴۹۱ پیشامد در معدن‌های کشور رخ داده که کُشته و زخمی به جای گذاشته‌است. ریزش، گازگرفتگی و کم شدن اکسیژن جان کارگران معدن را می‌گیرد و پیمانکاران با هزاران ترفند و خریدن و گول زدن کارشناسان، از پذیرش گناه خود سرباز می‌زنند.

دولت کمینه دست مزد را در سال ۱۴۰۳ نزدیک به ۸.۵ میلیون تومان در ماه کرده که بسیار پایین‌تر از مرز تنگدستی است. گروه‌های کارگری مستقل می‌گویند دست مزد باید دست‌کم ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان باشد تا نیازهای پایه را برآورده کند. تورم در سال ۱۴۰۳ بیش از ۴۰ درصد در سال بوده که از توان خرید کارگران کاسته است. میزان رسمی بیکاری در سال ۱۴۰۳ به ۹ درصد است، ولی بیکاری جوانان نزدیک به ۲۵ درصد برآورد می‌شود. برپایهٔ  آمارهای رسمی در سال ۱۴۰۲، سالانه بیش از ۱۷۰۰ کارگر به ویژه در بخش‌های ساختمان‌سازی و معدن هنگام کار کُشته می‌شوند.

در میانه‌ی روز ششم اردیبهشت، انفجار پرهیاهو در بندر شهید رجایی بندرعباس، بار دیگر داغی تازه بر تن کارگران نشاند و جان ۲۵ کارگر را گرفت و ۷۵۰ تن را خاکسترنشین کرد. بار دیگر رخدادی خونبار نشان داد که جان کارگر در چشم سران رژیم ارزشی ندارد. دستگاه‌های دولتی که باید از جان کارگر پاسداری کنند، تنها پس از رخداد به صحنه می‌آیند. نبود نهادهای مستقل کارگری، نبود بازرسی درست، و چیرگی سودخواهی کور بر ایمنی، کارگر را در تیررس مرگ نگه داشته است.

در جمهوری اسلامی، کارگر نه نان دارد و نه جان. کارگر، بی‌پناه و بی‌فریاد، هر روز قربانی آزمندی سردمدارانی می‌شود. در چشم آزمند اربابان زر و زور که کاخ بر دوش کارگران می‌سازند، جان کارگر پشیزی نمی‌ارزد. باید با همبستگی و ایستادگی این روند خونبار را دگرگون کرد. باید بر خاکستر این خون، فریاد برآورد و بر چهره‌ی دروغ و ستم سیلی زد. روزی خواهد آمد که دشنه‌ی آزمندی با دست کارگران در سینه‌ی ستمکاران شکسته شود.

به یاد داشته باشیم که که کارگران حق تشکیل سندیکا برای بهبود شرایط ایمنی را ندارند. اتحادیهٔ بین‌المللی کارگران در سال ۱۴۰۲ ایران را بدترین کشور برای حقوق کارگران شناسایی کرده و از سرکوب سازمان‌یافتهٔ ایستادگی‌ها و بازداشت رهبران کارگری می گوید. کارگران ایرانی در سال ۱۴۰۳ خواستار افزایش مزدها هم‌راه با تورم، پرداخت مزدهای پرداخت نشده که گاه به بیش از ۶ ماه می‌رسد، به رسمیت شناختن سندیکاهای مستقل و پایان دادن به قراردادهای موقت برای امنیت کاری شدند.

جمهوری اسلامی سندیکاهای مستقل کارگری را به رسمیت نمی‌شناسد و تنها خانهٔ کارگر که زیر فرمان دولت است را می‌پذیرد. جمهوری اسلامی در چهار دههٔ گذشته کوشیده‌است با ساختن نهادهای کارگری فرمایشی، رزم طبقهٔ کارگر را به کژراهه بکشاند. با این همه، جنبش کارگران در سال‌های گذشته نشان داده که هر روز گسترده‌تر و آگاه‌تر می‌شود و خواست‌های خود را روشن‌تر از پیش پیش می‌گذارد.

با این همه، در رویارویی با این بیداد و ستم، کارگران به ایستادگی و رزم می‌پردازند. رزم برای مزد دادگرانه، ایمنی کاری و بازنشستگی شایسته، نشان از خواست پولادین کارگران برای دگرگونی دارد. رزم کارگران، آموزگاران و بازنشستگان، رزم برای دادگری همگانی و رهایی از چنگال سامانه سرمایه‌داری-دینی است. یازدهم اردیبهشت در ایران، اگرچه با بانگ‌های بلند همراه نیست، ولی بانگی خاموش از ژرفای دل کارگران ستمدیده است؛ بانگی که به زودی به توفانی دگرگون خواهد شد.

خیزش‌های کارگری در سال‌های گذشته، نشان از دانایی و پایداری کارگران در برابر ستم و ناراستی و خواست استوار کارگران برای دگرگونی دارد. در سال‌های گذشته کارزارها و ایستادگی‌های کارگری افزایش یافته است. برپایهٔ گفته‌های سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، در سال‌های ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۲ بیش از ۵۰۰۰ کارزار کارگری در ایران برگزار شده است. کارگران نیشکر هفت‌تپه برای مزدهای پرداخت نشدهٔ و خصوصی‌سازی ایستادگی‌های کرده‌اند. کارگران فولاد اهواز برای پرداخت نشدهٔ مزدها و شرایط ایستادگی کرده‌اند. دولت در پاسخ به این ایستادگی‌ها دست به سرکوب زده و در سال‌های ۱۴۰۲-۱۴۰۳ بیش از ۲۰۰ کنشگر کارگری را بازداشت کرده است.

در پهنه جهانی، در دورانِ فرمان‌رواییِ امپریالیستی، بورژوازی پاره‌نانی که از چپاولِ سرزمین‌های زیردست به‌دست آمده بود را به لایه های بالایی طبقه‌ی کارگر پیشکش کرد تا آن ها را نه تنها خاموش کند بلکه به همکاری نیز وادارد—و از آن پس چیزی پدید آورد به نامِ «اشرافیتِ کارگری»—. دولت‌های رفاه در کشورهای باختر، بخششِ فرمانروایان نبودند، بلکه دست‌آوردِ نبردهای سختِ کارگران بود که ترس بورژوازی از اردوگاهِ سوسیالسیم نیز به آن نیرو می‌داد.

ولی پس از فروریزیِ شوروی و پایانِ سوسیالیسم در اروپا، نئولیبرالیسم —با پشتیبانیِ سوسیال دموکراسیِ—بسیاری از دست‌آوردها را واپس‌راند. امروزه، در سرزمین‌های پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری چون فرانسه، لایه‌های فرودستِ طبقه‌ی کارگر بارِ دیگر به‌پاخاسته‌اند و با بهره‌کِشی و جنگ افروزی بورژوازی می‌ستیزند.

خوش‌بختانه جنبش کارگری لایه‌های پایینی طبقه کارگر در اروپا و آمریکا همچنان زنده است. در آلمان، کارگران صنعت فولاد برای بالا بردن دستمزدها به پا خاستند. در فرانسه، رانندگان و کارکنان ترابری همگانی در برابر ساعت‌های کاری درازمدت ایستادگی کردند. در آمریکا، کارگران خودروساز علیه فشار کارخانه‌داران برپا خاستند و توانستند دستمزدهای بهتری بگیرند.

کارگران ایران در چنگالِ ستمِ سرمایه‌داری و دینی گرفتار شده اند. هرگونه تلاش برای بهبود شرایط کاری کارگران با سرکوب خونین روبه‌رو می‌شود. کارگری برای پیروزی در رزم علیه ستم دینی و بهره‌کشی، نیازمند ایستادگی و همبستگی است. ولی آنچه که در ایران کمتر یافت می‌شود، همین همبستگی سراسری و سازماندهی جنبش های دیگر اجتماعی با جنبش کارگری است.

شماری از گروه‌های”چپ”، با نگرش‌های آشتی‌جویانه و سازشکارانه، به جای نیرومند کردن رزم طبقاتی، به دنبال سازش با سامانه سرمایه‌داری- دینی هستند. ولی تاریخ نشان داده که تنها راه رهایی کارگران، سامان‌دهی و رزم همگانی است. در این کارزار سخت،”چپ” انقلابی باید نقش پیشرو را بازی کند. جنبش”چپ” انقلابی باید پیوند خود را با توده‌های کارگر گسترش دهد و با آموزش سیاسی، سازماندهی و بسیج نیروی طبقاتی، زمینه‌های دگرگونی انقلابی را فراهم کند. بدون پیشاهنگان انقلابی ریشه‌دار در طبقه‌ی کارگر، پیروزی شدنی نیست.”چپ” انقلابی باید با یادگیری از کژروی های گذشته، به جای جدایی با همکاری، توان رزمی طبقه کارگر را بالا برد.

“چپ” انقلابی باید با شناخت شرایط ویژه ایران، برنامه‌ای روشن و انقلابی برای رهایی کارگران به پیش گذارد.”چپ” انقلابی باید بکوشد تا به کارگران برای پایه گذاری سندیکاهای مستقل کارگری کمک کند و از پایین، سازمان‌دهی مستقل کارگران را پیش ببرد. همزمان،”چپ” انقلابی باید کمک کند که تا نبرد کارگران از سطح صنفی فراتر رود و به نبردی سیاسی برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری-دینی دگرگون شود. طبقه کارگر باید گسترده‌تر و هماهنگ تر از همیشه در راه خواستهای صنفی و اقتصادی، آزادی و دگرگونی اجتماعی گام بردارد.

کارگران ایران در یکی از سخت‌ترین دوره‌های تاریخی خود به‌سر می‌برند. سرکوب صنفی و سیاسی، تنگ‌دستی، بی‌کاری، ناامنی ‌کاری و نبود آزادی‌های پایه‌ای، چشم‌انداز زندگی آن‌ها را تیره کرده‌است. با این همه، نشانه‌های امیدآفرینی از رویش آگاهی طبقاتی و  آمادگی برای رزم بیشتر به چشم می‌خورد. جنبش کارگری ایران برای پیروزی نیاز به سازمان‌دهی، همبستگی سراسری و رهبری انقلابی دارد. آینده به دست کسانی ساخته می‌شود که با آگاهی، دلیری و پایداری در برابر ستم می‌ایستند. کارگران ایران، با پیوند با حزب ها و سازمان های کارگری و با پشتوانه نیروی خود، می‌توانند آینده‌ای بهتر بسازند. روزی که طبقه‌ی کارگر پرچم سرخ رهایی را بر فراز ایران برافرازد، دور نیست. هیچ جنبش بزرگ اجتماعی برای دگرگونی های بنیانی در میهن ما بدون شرکت سنگین طبقه کارگر پیروز نخواهد شد. رهبری طبقه کارگر در جنبش های اجتماعی زمینه های فرارویی دگرگونی سیاسی را به دگرگونی های ژرف طبقاتی و اقتصادی- اجتماعی فراهم می کند.




اعلامیه در محکومیت تنش‌های قومی در ارومیه و دفاع از تمامیت ارضی و وحدت خلق‌های ایران

سخن روز شماره ۱
۹ فروردین ۱۴۰۴، ۲۹ مارس ۲۰۲۵

هموطنان عزیز،

در حادثهٔ اخیر ارومیه، درگیری‌های تحریک‌شدهٔ قومی میان پان‌ترکیست‌ها، اهالی آذری ارومیه و کردها، به صحنه‌ای از تنش و دشمنی تبدیل شد. این درگیری‌ها نه یک مسئلهٔ خودجوش، بلکه نتیجهٔ سال‌ها ستم ملی، تبعیض سیستماتیک و سیاست‌های امتی  و نئولیبرال حکومتی است که تمام خلق‌های ایران را اعم از کرد، لر، بلوچ، عرب، ترکمن و آذری در تنگنای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نگه می‌دارد.

این درگیری‌ها در حالی رخ می‌دهد که آذربایجان غربی، مانند دیگر مناطق غیرفارس‌نشین، از جمله محروم‌ترین نقاط کشور است. مناطق کردنشین و آذری‌نشین این استان، با وجود برخورداری از منابع طبیعی و موقعیت استراتژیک، عمداً در فقر نگه داشته شده‌اند. حکومت نه‌تنها زیرساخت‌های اقتصادی را در این مناطق توسعه نداده، بلکه با خشکاندن دریاچهٔ ارومیه و بی‌توجهی به معیشت مردم، شرایط را برای مهاجرت و ناامیدی اجتماعی فراهم کرده است. این محرومیت‌ها تصادفی نیست؛ نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های ظالمانه امت‌پرور است که حقوق ملت و خلق‌های ایران را نادیده می‌گیرد.

  حکومت جمهوری اسلامی و امپریالیست‌ها از درگیری‌های قومی برای تحکیم  موقعیت خود در استان آذربایجان سود می‌جویند. در شرایطی که جمهوری اسلامی با بحران‌های داخلی و فشارهای آمریکا، اسرائیل و اتحادیه اروپا روبه‌رو است، درگیری‌های قومی و تفرقه بین خلق‌های ایران نه‌تنها وحدت جنبش انقلابی را تهدید می‌کند، بلکه خطر تجزیه ایران را نیز افزایش می‌دهد.

جریان‌های پان‌ترکیستی و شوونیسم کرد که اخیراً در ارومیه فعال شده‌اند، نه نمایندهٔ خلق آذربایجان و خلق کرد، بلکه ابزار حکومت، حکومت ترکیه، امپریالیسم آمریکا و اسرائیل برای ایجاد تفرقه هستند. پان‌ترکیسم و شوونیسم کرد، همچون پان‌فارسیسم، ایدئولوژی‌هایی شوونیستی و ارتجاعی هستند که هیچ‌گونه پیوندی با منافع واقعی خلق‌های آذربایجان و کرد ندارند. این جریان‌ها، با تحریک اختلافات قومی، نه‌تنها به وحدت مبارزاتی خلق‌های ایران ضربه می‌زنند، بلکه ابزاری در دست نیروهای ارتجاع و وابسته به امپریالیسم برای تضعیف مبارزات مردم هستند.

ما نقشه‌های تمام جدایی‌طلبان فرصت‌طلب که از سوی عوامل جمهوری اسلامی و یا وابستگان به امپریالیسم تحریک شده‌اند را محکوم می‌کنیم و از تمامیت ارضی میهن‌مان دفاع می‌کنیم. ما هرگونه حرکت قوم‌گرایانهٔ افراطی، چه در قالب پان‌ترکیسم، شوونیسم کرد و چه پان‌فارسیسم، را محکوم می‌کنیم و بر حق تمام خلق‌ها برای زندگی آزاد و برابر در چارچوب ایرانِ متحد و مستقل تأکید داریم.

ایران سرزمینی است با تنوعی غنی از خلق‌ها، زبان‌ها، فرهنگ‌ها و مذاهب که قرن‌ها در کنار یکدیگر زیسته‌اند. اما امروز، سیاست‌های امت‌پرور تبعیض‌آمیز حکومت جمهوری اسلامی و تحریکات وابستگان به امپریالیسم، وحدت ملی ما را تهدید می‌کند. ما خواستار خودمختاری دموکراتیک خلق‌ها در چارچوب ایران واحد، توسعهٔ همهٔ مناطق، و برچیدن هرگونه تبعیض بین خلق‌ها هستیم.

تاریخ مبارزات انقلابی ایران نشان داده است که فرزندان دلیر خلق‌های کرد، آذری، بلوچ، عرب، ترکمن و دیگر خلق‌های این سرزمین، همواره در صفوف چپ و جنبش‌های مترقی، دوش‌به‌دوش برای آزادی، عدالت اجتماعی و تمامیت ارضی ایران جنگیده‌اند. ما همواره بر این باور بوده‌ایم که تنها با اتحاد طبقاتی و مبارزه مشترک علیه استبداد، ستم طبقاتی و امپریالیسم می‌توان به برابری و آزادی واقعی دست یافت. امروز نیز دشمن واقعی، نه کرد است و نه آذری، بلکه حکومت واپس‌گرای ولایت‌فقیه، امپریالیست‌ها و اقمارشان چون اردوغان و اسرائیل هستند.

ما معتقدیم تنها راه برون‌رفت از این بحران، اتحاد همه خلق‌های ایران در مبارزه‌ای مشترک علیه دیکتاتوری جمهوری اسلامی، نظام سرمایه‌داری و خطر امپریالیسم و نوکرانشان است. خلق‌های ایران باید حق تعیین سرنوشت خویش، از جمله خودمختاری دموکراتیک در چارچوب ایران واحد، را به‌دست آورند. ما خواستار پایان ستم خلقی، برابری کامل حقوقی همه خلق‌ها، توسعهٔ متوازن و عادلانهٔ مناطق محروم و ایجاد جامعه‌ای مبتنی بر عدالت اجتماعی هستیم.

زنده‌باد وحدت خلق‌های ایران!

تارنگاشت توده ای ها 

جبهۀ جهانی ضد امپریالیست- قدرت زنان 




هم‌گام با شکوفه‌های بهاری، در راه آزادی و عدالت اجتماعی

سخن روز شماره ۱۳
۲۸ اسفند ۱۴۰۳، ۱۸ مارس ۲۰۲۵

هوا دلپذیر شد، گُل از خاک بردمید / پرستو به بازگشت زد نغمه امید
به جوش آمدست خون درون رگ گیاه / بهار خجسته فال، خرامان رسد ز راه (کرامت دانشیان)

چشم به راهی ما به پایان رسیده‌است. زمستان از نفس افتاده و جای خود را به بهار داده‌است. خورشید جان‌بخش دوباره توانا و درخشان می‌شود. با پایان شب دراز یلدایی، روزها بلند و شب‌ها کوتاه می‌شوند.

شیوایی بهار همیشه انسان‌ها را افسون کرده‌است. تابش خورشید بر چهره یخ‌زده زمین و زیبایی فریبای شکوفه‌ها، روان را شاد می‌کند. گرمای بهار، تب عاشقان را در دل‌ها می‌افروزد و نسیم بهاری پیام‌آور عشق است. بهار دسته‌گُلی از امید به ما پیش‌کش می‌کند و روزهایی را نوید می‌دهد که آفتاب بوسه بر گونه می‌زند و دل مانند آسمان پاک می‌شود. در بهار، تن‌پوش زمستانی را به دور می‌ریزیم و تن را به نوازش باد بهاری می‌سپاریم. 

بهار فصل نوسازی و بازسازی است. جهان کهنه و پیر دوباره در بهار جان می‌گیرد و جوان می‌شود. بهار آغازی نو و برپایی زندگی نوینی است که انگیزه زنده بودن را نیرومند می‌کند. دشت و صحرا سبز می‌شوند، گُل‌ها شکوفا می‌شوند و پرندگان بهاری به جنب‌وجوش می‌افتند. بهار هم‌چون نقاشی زبردست، تپه‌ها، جنگل‌ها و کوه‌ها را با رنگ‌های زنده می‌پوشاند. زیبایی طبیعت ما را سرمست می‌کند و چشمانمان زندگی را دوباره رنگین می‌بینند. 

با آغاز بهار، خورشید برف‌ها را آب می‌کند تا چهره پنهان‌شده زمین دوباره آشکار شود. باران بهاری، چشمه‌های زلال را به دشت‌های خفته روان می‌کند تا زمین را از خواب سنگین زمستانی بیدار کند. بوی باران در زمین خشک، بینی را قلقلک می‌دهد. دانه‌های نهفته در خاک با تلنگری زنده می‌شوند و باغ را سرسبز می‌کنند. گُل‌ها با عطر خود هوا را پر می‌کنند و جوانه‌های سبز روی شاخه‌های درختان سر برمی‌آورند. 

بهار هم‌راه آواز شیرین پرندگان است. پرندگان برای لانه‌سازی به شاخه‌های درختان پناه می‌برند و وزوز زنبورها در میان گُل‌ها، آمدن بهار را در همه جا جار می‌زند. پروانه‌ها از پرواز دور شمع‌های شب رهایی می‌یابند و در باغ‌ها به دنبال معشوقه‌های گُل‌ها می‌گردند. خرگوش‌ها در چمن‌های سبز پایکوبی می‌کنند و کودکان بادبادک‌های خود را در آسمان به پرواز درمی‌آورند. 

نوروز نیز هم‌راه بهار می‌آید. روز نخست فروردین، که آغاز سال نو است، در ادبیات ما با شادی و خرمی انسان‌ها گره خورده است. برجستگی این روز برای نیاکان ما را می‌توان در شعرهای کهنمان یافت. سعدی، شاعر بزرگ، در وصف نوروز می‌سراید: 

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال / همایون بادت این روز و همه روز

نوروزهم چون یکی از مهم‌ترین جشن‌های ملی ایرانیان، هم‌زمان با آغاز بهار، نمادی از آغاز دوباره، نو شدن و امید است. این جشن باستانی، با آیین‌ها و خاطراتی که از گذشته‌های دور به ارث رسیده، هم‌راه است. نوروز نه تنها جشن طبیعت و شکوفایی آن است، بل‌که هنگام  بازنگری در زندگی فردی و اجتماعی است. در روند زنده شدن طبیعت در بهار ، انسان‌ها نیز به دنبال دگرگونی و بهبود شرایط زندگی خود هستند.

با این همه، نوروز همیشه با تضادهایی هم‌راه بوده‌است؛ نوروز با خود شادمانی می‌آورد، اما برای بسیاری از مردم نوروز با دردها و ناکامی‌های اجتماعی هم‌راه است. با این که طبیعت در روند نوسازی است، برخی انسان‌ها در دام درماندگی اقتصادی و اجتماعی گرفتارند. این تضاد میان شکوه نوروز و دردهای اجتماعی، هم‌واره در نوشته‌های شاعران و نویسندگان ایرانی بازتاب یافته‌است. شاعران بزرگی مانند حافظ و سعدی، در کنار توصیف زیبایی‌های بهار، به رنج‌ها و سختی‌های مردم نیز پرداخته‌اند.

یکی از مهم‌ترین چالش‌هایی که هنگام  نوروز بیش از پیش به چشم می‌خورد، شکاف طبقاتی و نبود عدالت اجتماعی است. هنگامی که اندکی در جشن نوروز شادی می‌کنند، و سفره‌های خود را با خوراک‌های خوش‌مزه، میوه‌های خوش‌رنگ، گُل‌های خوش‌بو و  خشک‌بارهای رنگارنگ پر می‌کنند، بیشتر مردم  در نداری و نابرابری زندگی می‌کنند. این بی‌عدالتی اجتماعی و اقتصادی، هم‌واره در شعرهای شاعران ایرانی مانند شاملو و کسرایی  بازتاب یافته است.

برای همین، با این همه دگرگونی‌های دل‌کش و دل‌نواز، ولی ما هنوز آن‌گونه که باید هنگام نوروز شاد نیستیم. تا زمانی که ارمغان‌های دل‌انگیز بهار پیش‌کش همه‌ی مردمان ما نشود، ما نمی‌توانیم آن‌گونه که شایسته بهار است به پیشوازش رویم.

شوربختانه، در میهن ما، فصل‌ها سراسر زمستان است. زمستانی که نه نانی برای فرزندان تنگ‌دست فراهم کرده و نه سرپناهی برای آنان ساخته است.  بهار دیگری می‌آید، ولی دل‌های مادران ابری، چشمان کودکان گریان، و دست‌های پدران تهی است. بهار می‌آید، اما بدون نان، باغ‌ها بی آواز بلبل، و آسمان بی‌ستاره. چلچلگان آزادی هنوز در بندند، پای به زنجیر، نای پرواز ندارند. شیون دل‌خراش کرکسان شوم، آواز کم‌جان بلبلان را خفه کرده است. 

همان‌گونه که می بینیم با این که بهار هر سال می آید، ولی آن بهاری که ما چشم به راه آن هستیم و برای آمدنش زمین را بارها با سرخی خون خود فرش کرده‌ایم، نمی‌آید. همین هم‌راه نبودن بهار زمینی با بهار انسانی دل شاعران مردمی را هم‌واره به درد آورده‌است.

این کم‌بود را شاملو این گونه می‌سراید:
نوروز/ بی چلچله بی بنفشه می آید،
…
نوروز/ بی گندم ِ سبز و سفره می آید،/ بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور/ بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
بهاری که بی چلچله، بنفشه، گندم و سفره است چه به درد رنجبران و تنگ دستان ما می خورد. گریه مشیری برای بهار نیامده از این هم دردناک‌تر است:
يک گل بهار نيست/ صد گل بهار نيست/ حتی هزار باغ پر از گل بهار نيست
وقتی
پرنده ها همه خونين بال/وقتی ترانه ها همه اشک آلود/وقتی ستاره ها همه خاموشند
وقتی که دستها با قلب خون چکان
سایه همین درد را به گونه‌ای دیگر به زبان می‌آورد:
نسیمی بوی فروردین نیاورد/پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست/چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟/چرا خون میچکد از شاخه گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

کسرایی هم به دنبال بهار گُم‌شده می‌گردد:
جستم به هر سپیده دمانش نیافتم / آخر به شکوه نعره برآوردم ای بهار / کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ ازوست؟

بهار می‌آید، ولی ستم‌پیشگان آزادی را زیر پای زمستان قربانی می‌کنند. گروه کوچک خودکامه بر سرنوشت مردم چیره است. داروغگان با شعارهای مقدس، در خیابان‌ها فرمان می‌رانند. کودکان گرسنه زیر لگد ستم‌گران آزار می‌بینند، کلیه‌های تنگ‌دستان به حراج، و رویاهای دختران جوان به یغما می‌رود. موهای زنان زیر روسری پژمرده، و زندانیان سیاسی در چنگال دژخیمان شکنجه می‌شوند.  مادران تهی‌دست، کودکان خود را به بازار کار می‌فرستند تا شکم گرسنه‌ کوچک‌ترها را سیر کنند. فروش‌گاه‌ها پر از خوراکی است، اما تقدس مالکیت خصوصی، شکم کودکان را گرسنه نگه می‌دارد. 

سیاست واپس‌گرایانه ولایتی با سمت‌گیری اقتصادی سرمایه‌داری-نئولیبرالی و رانتی مردم را به ستوه آورده‌است. سیاست خانمان‌برانداز، مردم‌کُش و میهن‌فروش نئولیبرالی که به فرمان صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی پیاده شده‌است، راه چپاول‌گران برونی و رانت‌خواران درونی را برای دزدیدن سرمایه ملی باز کرده‌است.

در این زمستان دراز، بزرگ‌ترین دست‌آورد زورمندان، جنگ‌افروزی، ستم، بیکاری و گرسنگی بوده‌است. کارگران زیر فشار سختی‌ها خُرد می‌شوند و کودکانشان به بردگی فروخته می‌شوند. هنوز در میهن ما کارگران برده‌وار بهره‌کشی می‌شوند،، کارگران کارخانه‌های آجرپزی و کارگاه‌های خشت‌سازی، زن و کودک هستند که روزانه ۱۲ تا ۱۶ ساعت کار می‌کنند و از گرسنگی و خستگی در جوانی می‌میرند. 

کودکان گرسنه در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، آن هم به هنگامی که فروش‌گاه‌ها پر از میوه و خوراکی است. این تضاد دردناک، دل هر انسانی را به درد می‌آورد.  برخی در کاخ‌های مرمرین به عیش و نوش سرگرمند، کودکان گرسنه در حلبی‌آبادها شب را در سردی و گرسنگی به صبح می‌رسانند. بلوچ بدون نان، کُرد بدون جان، عرب بدون زبان، کشاورز بدون دانه، کودک بی‌خانمان، کارگر بی‌کار، یوزپلنگ بدون غزال، پلنگ بدون جنگل، دریای مازندران بدون ماهی خاویار، دریاچه ارومیه بدون آرتمیا، و تالاب انزلی بدون نیلوفرهای زیبا… این است میراث زمستان ستم. 

حتا جانوران بی‌زبان نیز از آزار و گزند ولایت فقیه در امان نمانده‌اند. پرنده، جونده، درنده و شکارشونده همه در دام نظام جمهوری اسلامی گرفتار شده‌اند و روی به نابودی دارند. جمهوری سرمایه‌داری اسلامی به جنگل‌های کشور چون کارخانه پول‌سازی می‌نگرد و درختان کهن چندسدساله را که به پاک‌سازی هوای آلوده شهرهای دوروبر و تازگی تن و روان خسته شهرنشینان یاری می‌رسانند را به چوب‌های بی‌ارزش ولی گران‌بها دگرگون می‌کند.

ما نمی‌توانیم با چشم بستن به روی این همه بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها در پیله‌ی پُرشکوه خود خوش‌بخت باشیم و نوروز را چشن بگیریم. ما خوش‌بخت نیستیم چراکه در میهن ما “تنها یک خوشبختی ممکن است و آن خوشبختی خوک‌منشانه است”(طبری). در شرایط کنونی میهن ما خوش‌بختی تنها با گام گذاشتن در راه نبرد علیه آن‌چه که انسانی نیست شدنی است. ما برای خوش‌بخت شدن خود “باید سراپای جامعه را انسانی” کنیم.

این زمستان ستم و نابرابری، سال‌هاست که در  چرخش همیشگی است و بهار آزادی و عدالت اجتماعی هنوز نیامده‌است.  بهار طبیعی، با بهار آزادی و عدالت اجتماعی هم‌راه نیست. این بهار نه با گردش زمین، بل‌که با دستان توانا و اندیشه‌های برتر انسان‌ها به دنیا می‌آید.

با این همه درد و رنج، گرسنگی و بدبختی، باز باید به آینده خوش‌بین و امیدوار بود. نشانه‌های فرارسیدن بهار رنج بران، بهار آزادی خواهان فراوان است. نمی‌توان باور کرد که ۱۴ میلیارد سال تکامل ماده و آفرینش شعور انسانی، تنها برای زراندوزی آزمندان بوده است. نمی‌توان باور کرد که مشعل آزادی برای همیشه خاموش شده است. “نه” بزرگ مردم، نوید دگرگونی‌های بزرگ را می‌دهد. این “نه”، ستاره‌ای درخشان در آسمان تاریک نبرد است. 

در شعر “مسافر” سپهری به آمدن بهار هنوز امیدوار است:

من مسافرم / و در این سفر
بهار را می‌بینم / که می‌آید
با سبزه‌های تازه / و بادهای نو

نوروز در درازنای تاریخ هم چون نمادی از امید برای دگرگونی های اجتماعی و سیاسی نیز در دل توده‌ها لانه کرده‌است. نوروز هم‌چون نماد دگرگونی و نو شدن، نه تنها در سطح فردی، بل‌که در سطح اجتماعی نیز می‌تواند آبستن دگرگونی‌های بزرگ باشد. در بسیاری از دوره‌های تاریخی، نوروز تلنگرزن دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی بوده‌است.

نوروز باید آن جشنی شود که نه تنها به طبیعت، بل‌که به انسان‌ها نیز زندگی، تازگی و شادابی می‌بخشد. این جشن کهن باید نمادی از تلاش برای برپایی آزادی و برابری اجتماعی شود. رزمندگان باید با بالا رفتن از نردبان نوروز پنجره را به سوی آزادی و عدالت اجتماعی بگشایند. بهاری که آن‌ها می‌سازند، بهاری است که در آن آزادی و برابری جاودان خواهد شد. بهاری که نه با گردش زمین، بل‌که با دستان پرتوان رزمندگان آزادی و عدالت به دنیا خواهد آمد. این بهار، ساخته پیکار و کار روشن‌اندیشان و رنج‌بران است. بهار انسانی، ساخته دست‌های پرتوان رزمندگان آزادی و عدالت است. این بهار، نه مانند بهار زمین گذرا، بلکه جاودان خواهد بود. 

گر بهار آرزو روزی به بار آید / این زمین‌های سراسر لوت باغ خواهد شد / سینه این تپه‌های سنگ / از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد. (کسرایی) 

ما می‌دانیم که سرمایه‌داری، که زمستان جامعه انسانی است، پایدار نیست. آتشفشان خشم انباشته‌شده در دل توده‌ها، بی‌گمان  روزی آتش به کاخ ستم‌گران خواهد افروخت.  تا آن روز، امید هم‌چنان زنده است.

خوش‌بختانه گردان کسانی که در راه آزادی و خوش‌بختی فرودستان و ستم‌دیدگان می‌رزمند هر روز بزرگ‌تر می‌شود و میدان نبرد هر روز پهناورتر. توده‌ها از زمستان جاودانی خسته شده‌اند و پا به میدان نبرد گذاشته‌اند. خیزش‌های پی‌در‌پی نشان می‌دهد که تندباد خشم توده‌ها روزی به بادبان کشتی ستم خواهد وزید و آن را در گرداب انقلاب فرو خواهد برد.

این همه می‌گفتم هر شب / این همه می‌گفتم هر روز
باز می‌آید بهار رفته از خانه / باز می‌آید بهار زندگی‌افروز (سیاوش کسرایی)

خوش‌بختانه گردان کسانی که در راه آزادی و خوش‌بختی فرودستان و ستم‌دیدگان می‌رزمند هر روز بزرگ‌تر می‌شود و میدان نبرد هر روز پهناورتر.

جنبش‌های کارگری، زنان و آزادی‌خواهان هر روز گسترده‌تر و ژرف‌تر می‌شوند. روز پیروزی فرودستان و ستم‌دیدگان چندان دور نیست. بهار رنج‌بران نزدیک است و زمانی می‌رسد که همه فصل‌ها بهاران خواهد بود. سوسیالیسم، تنها بهار جاودان است. 

به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا / به مردان تیزخشم که پیکار می کنند

به آنان که با قلم تباهی دهر را / به چشم جهانیان پدیدار می کنند

بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد

و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل / به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست

نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد (کرامت دانشیان) 




۲۹ اسفند ۱۳۹۹ (۱۹ مارس ۲۰۲۱) سالگرد درگذشت رفیق زنده‌یاد خاوری
یادنامه‌ای بدون چاپلوسی در سوگ او

سخن روز شماره ۱۲
۲۷ اسفند ۱۴۰۳، ۱۷ مارس ۲۰۲۵

یکی از ویژگی‌های فرهنگ سیاسی ایران، گرایش به افراط در ستایش یا نفی کامل شخصیت‌های سیاسی است. چهره‌های سیاسی در دوران قدرت همچون قهرمانانی بی‌خطا ستوده می‌شوند، اما پس از مرگ، یا با آشکار شدن اشتباهاتشان، به‌کلی طرد می‌شوند یا به اسطوره‌هایی اغراق آمیز بدل می‌گردند. این دوگانگی در قضاوت، مانعی جدی برای تحلیل واقع‌بینانه از عملکرد سیاسی و شخصیت اجتماعی آنان است.

این نگرش ریشه در نگاه قدسی و مطلق‌گرایانه‌ای دارد که افراد را یا منجی بی‌نقص می‌بیند یا دشمن تمام‌عیار می پندارد. چنین رویکردی نه‌تنها درک درستی از تاریخ ارائه نمی‌دهد، بلکه مانع از یادگیری از گذشته و ساختن آینده‌ای آگاهانه‌تر می‌شود.

هیچ فرد یا انقلابی کمونیستی، هرچند فداکار و جسور، از خطا مصون نیست. تاریخ مملو از شخصیت‌هایی است که در کنار دستاوردهای بزرگ، اشتباهات جدی داشته‌اند. اما ارزیابی آنان باید بر اساس تأثیر کلی‌شان بر جنبش‌های اجتماعی صورت گیرد، نه احساسات زودگذر. در مقابل فرهنگ افراط و تفریط، لازم است با نگاهی واقع‌بینانه به پیچیدگی‌های شخصیت و عملکرد آن‌ها توجه شود. تنها با رویکردی منصفانه و متوازن است که می‌توان از اشتباهات تاریخ درس گرفت و مسیر بهتری برای آینده یافت.

درک دیالکتیکی تاریخ مستلزم دیدگاهی متوازن است: دیدن هم‌زمان اشتباهات و دستاوردها، بدون گرفتار شدن در دام ستایش یا نکوهش افراطی. برای ارزیابی عادلانه‌ی شخصیت‌های سیاسی، باید به یاد داشت که هر فرد تحت تأثیر شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی زمان خود قرار دارد و باید در همین چارچوب سنجیده شود.

یکی از شخصیت‌های برجسته‌ی جنبش کمونیستی و کارگری که ستایش‌های اغراق‌آمیز درباره‌ی او، مانع از نقد جدی عملکردش شده است، رفیق زنده‌یاد خاوری است.

رفیق خاوری با دفاعیات خود در بیدادگاه محمدرضا شقایق در شب سرد و بلند یلدایی کاشت، و کویر لوت استبداد را برای رزمندگان شخم زد. سخنان او در آن بیدادگاه، نه‌تنها در دل توده‌ای‌ها، بلکه در میان تمام کمونیست‌ها، شعله‌ی امید را برافروخت و در برابر تسلیم‌طلبی و ناامیدی نشانگر مقاومت بود.

او ۳۷ سال سکان رهبری حزب را در دست داشت. یکی از دستاوردهای مهم این رفیق، حفظ رهبری حزب در شرق و جلوگیری از انتقال آن به غرب بود، اقدامی که می‌توانست در آن مقطع (قبل از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم) ضربه‌ای مهلک به حزب بزند. به گفته‌ی رفیق فرهاد عاصمی، رفیق خاوری در پاسخ به پیشنهاد بابک خسروی برای انتقال رهبری به غرب، قاطعانه مخالفت کرد و گفت که حتی اگر رگ گردنش را بزنند، اجازه‌ی چنین اقدامی را نخواهد داد. علاوه بر این، رفیق خاوری در برابر فشارهای داخلی و خارجی برای تغییر ایدئولوژی حزب مقاومت کرد و از مارکسیسم-لنینیسم قهرمانانه دفاع نمود. همچنین، نقش او در حفظ موضع مبارزاتی و تسلیم‌ناپذیری حزب در برابر دیکتاتوری ولی‌فقیه شایسته‌ی تقدیر است.

اما ازآنجایی که درباره‌ی قهرمانی‌های او بسیار گفته شده، برای ایجاد توازن در قضاوت، باید به اشتباهاتش نیز پرداخت.

رفیق اسکندری در یکی از نامه‌های خود، خاوری را فردی محافظه‌کار توصیف کرده بود. این محافظه‌کاری سبب ‌شد که تغییر نظر او درباره‌ی افرادی که به آن‌ها اعتماد داشت و یا در مورد آن هایی که دوست نمی داشت، بسیار دشوار شود. پس از مهاجرت از افغانستان، او با وجود شناخت کافی از آقای علی خدایی، وی را به پراگ برد و در کنار اسناد کلاسه‌بندی‌شده‌ی حزب مستقر کرد. پیش از آن نیز این رفیق، بدون شناخت کافی، مسئولیت شرق را از رفیق قدیمی و شناخته شده، فرهاد عاصمی گرفته و به خدایی سپرده بود.

بررسی رهبری خاوری در این دوره‌ی طولانی نشان می‌دهد که با وجود خدمات ارزنده‌اش، برخی تصمیمات او ضربه‌ی سنگینی به وحدت جنبش توده‌ای وارد کرد. خاوری، که هم سابقه‌ی مبارزاتی در زندان‌های شاه هم ردیف افسران مقاوم توده‌ای را داشت و هم از دانش رهبرانی چون طبری و جوانشیر بهره برده بود، می‌توانست با حفظ توازن، انتقادپذیری، احترام به پیشکسوتان و میدان دادن به نسل جوان پرکار و منتقد، حزبی متحد و نیرومند بر پایه‌ی تفکر طبقاتی ایجاد کند. اما متأسفانه، تحت تأثیر رفیق صفری، روش “تفرقه بینداز و حکومت کن” را در پیش گرفت و با بسیاری از پیش‌کسوتان، کادرها و اعضای حزب با ان چنان بی‌مهری برخورد کرد، که این موضوع باعث ناراحتی و کناره‌گیری آن‌ها شد.

این شیوه‌ی نامطلوب حتا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز ادامه یافت. در کنگره‌ی سوم حزب، او با همکاری برخی رفقا از جمله اردشیر و افشین، رفیق فرهاد عاصمی را منزوی کرد. سپس، همین روند را در برابر اردشیر و افشین به کار بست و آنها را ایزوله کرد و درنهایت، با کنار گذاشتن کمونیست بزرگ، رفیق مسعود ملکی، این سیاست به اوج خود رسید.  

رفیق خاوری به‌تدریج موفق شد حزبی یکدست ایجاد کند که نظرات او را بی‌چون‌وچرا می‌پذیرفت. تا آن جایی که هنگامی که رفیق خاوری هنگام نامزدی دوره دوم خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری، پرچم‌دار حمایت از او شد— درحالی‌که بسیاری از رفقا در ایران نسبت به سازش‌کاری خاتمی در برابر ولی فقیه مستبد هشدار می‌دادند—هیچ‌کس در رهبری و از کادرها جرئت مخالفت با او را نداشت.

یکی از تمجیدهایی که از رفیق خاوری می شود محکم بودن او در مقابل مضیقه های روزگار بود. نباید از افراد انتظارات غیرانسانی داشت، اما باید حقیقت را گفت. رفیق عاصمی تعریف می‌کرد که رفیق خاوری پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم دچار سردرگمی شدیدی شده بود و پیشنهاد انتقال رهبری حزب به ایران را داده بود. خوشبختانه، او وقتی با مخالفت شدید رفیق عاصمی روبرو شد، از نظر خود برگشت. 

همان‌طور که گفته‌ایم، در قضاوت باید توازن و عدالت را رعایت کرد. با تمام اشتباهاتی که ذکر شد، تردیدی نیست که خاوری تا پایان عمر در راه رهایی طبقه‌ی کارگر و دیگر زحمتکشان گام برداشت.

رفیق خاوری، به تعبیر طبری، “در عصاره‌ی خود با عشق به تبار انسانی جوشید” و برای گشودن “دروازه‌های شهرهای ناگشوده” تلاش کرد.

یاد این کمونیست رزمنده گرامی باد.




بهمن دیگری از بلندای میهن؛ از تیغ پربرف دماوند بر سر جمهوری اسلامی فرود خواهد آمد

سخن روز شماره ۱۱
۲۲ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰ فوریه ۲۰۲۵

پیش گفتار

روند رنج‌آمیز روزگار مردم در چهل پنج سال گذشته، برخی‌ها را به فراموشی دچار کرده است. لکه‌های تاریکی اندک اندک در ویر (حافظه) تاریخی خانه کرده‌است و شاهنشاهی خواهان با دروغ‌گویی، حقیقت روی‌دادهای تلخ دوران شاهنشاهی، را با پرده سیاه می‌پوشانند. هواداران شاهنشاهی هم برای سپید کردن روی سیاه خود “مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مي پاشند”.

ولی چاکری شاه برای امپریالیسم را، نمی‌توان زیر ابرهای سنگین آدم‌کشی و تبه‌کاری جمهوری اسلامی پنهان ساخت.

بگذارید در آغاز از نوکری محمدرضا برای امپریالیسم بگوییم. در دنباله نوشته به انقلاب بهمن و شکست آن بپردازیم. در پایان بررسی کنیم که امروز در کجا ایستاده‌ایم.

چاکری محمدرضا دیکتاتور برای امپریالیسم

کشتار سنگ‌دلانه آزادی‌خواهان در ۲۸ مرداد، درخت آرزوهای توده را از بُن برید و اخگر آزادی را برای ۲۵ سال خاموش کرد.

پس از ۲۸ مرداد تیرگی و غم سراسر میهن را فرا‌ گرفت. شب پس از ۲۸ مرداد تا به آن اندازه تاریک بود که حتا ستارگان بزرگ در پشتش رنگ می‌باختند. پاسخ نازک‌ترین نوای آزادی سرب آتشین در دهان بود. در این سال‌ها کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه، وکیلی ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کشته شدند. زندان‌ها پر از جوانان پردانش و کنجکاو بودند و دستگاه دولتی پر از کاسه‌لیسان تهی‌مغز. شاه، شاهنشاه و سایه خدا در روی زمین بود و نخست وزیر، وزیران دولت، سرلشکران ارتش و نمایندگان مجلس، نه از رای‌زنان او، که همه از چاکران او بودند. بسیاری گرسنه بودند و شمار اندکی میلیاردها دلار به جیب می‌زدند.

ولی سمندر رزم در خاکستر ۲۸ مرداد آرام آرام به خود آمد و دوباره جان گرفت. این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، چاره‌ای فرای سرکوب خواست توده‌ها و کشتار فرزندان خلق ندید. در این سال‌ها جزنی، کتیرایی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی ووو در زیر شکنجه کشته و یا در تپه ها به رگبار بسته شدند. در این سال‌ها پویان جوان، مهرنوش ابراهیمی شیرزن، حمید اشرف پهلوان ووو در خیابان‌ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان‌ها کشته شدند. در این سال ها شاه و چاکرانش، گُل سرخی را از گل‌ستان بزرگ و پربار آزادی‌خواهی بریدند و بزدلانه تنها برای “کتاب خواندن”، گلوله سُربین به دل انقلابی گُلسرخی نشاندند.  

با این همه، بورژوازی وابسته و دربار شاه، با همه‌ی دستگاه‌های بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، نتوانستند روند تاریخ را ایست دهند و آییژ (شراره) آزادی‌خواهی را برای همیشه فرو نشانند. 

آتشی که زیر خاکستر پنهان شده بود، اخگر زد و سرکش و سوزنده شد. بهمن آمد، با هزاران امید و آرزویی که بیست و پنج سال در دل‌ها نهفته بود. زمان اندکی، ندای خاموش شده در گلوی توده‌ها، فریاد تندر آسایی شد که خواب را از چشم بهره‌کشان و ستم کاران  پراند.

بهمن آمد

بهمن آمد. فریاد تندرآسای توده ها خواب را از چشم سپیدجامگان بهره‌کش و خوش‌پوشان ستم کار پراند. روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شد. سپیده دمید؛ درخت پر شکوه آزادی در ماه زمستان بهمن شکوفه کرد. دنیایی پر شکوه، در پرتو روشنی سپیده دم درخشید. انقلاب شمع آرزوها را در دل‌ها روشن کرده بود. امید بود که زندگی از لجن‌زارهای دوران شاه به فراز انسانی آن بالا رود. 

هوای روز ۲۲ بهمن ۵۷ هوای دیگری بود. دلاوری جانشین ترس شده بود. هوا سرد بود، ولی دل‌ها و دَم‌ها گرم. باور به این بود که روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شود.

امید بود که نوچه کم‌جان آزادی در زمین کال ستم‌زده ریشه دواند و درخت پر شکوه تنومندی شود که در تندباد روی دادهای ناگوار پابرجا بماند و با تبر هیچ ستم‌گری سرنگون نشود. امید بود که فصل‌ها سراسر بهار شود. امید بود که پس از پرده‌دری از شب تاریک، میهن زیر پرتو روشن سپیده دم بدرخشد. انقلاب یک شبه انسان نوینی آفرید که از لجن‌زار فردگرایی دوران شاه به بلندای جمع گرایی انسانی فراز کرد. خیزاب هم‌بستگی و برادری دل‌ها را در خود فرو برده بود. امید بود که نوبهار آزادی، آورد گُل تازه ی فرازمندی؛ امید بود که گرسنگی از میان رود؛ امید بود که کویرهای میهن، دشت‌های سرسبز شوند؛ امید بود که خردمندان، جانشین نادانان و چاکران شوند. امید بود که زندان‌ها، جای‌گاه دگراندیشان نباشند. امید بود که کودکان خیابانی سرپناهی داشته باشند. امید بود که دیگر زنی از بی نوایی، تن را برای سیر کردن شکم کودکانش نفروشد.

شکست انقلاب

ولی افسوس که بال کم توان پرنده امیدها و آرزوها شکست و رویاهای شیرین پس از اندکی باد هوا شد. تردیدی نیست که بورژوازی بازرگانی بی کمک و یاری آیت الله خمینی نمی توانست پشت انقلاب بزرگ ما را به دین‌گونه بشکند.

برخی‌ها کمر بر نابودی هدف‌های انقلاب بسته بودند. پهنه سیاسی کشور دست‌خوش نیروهای سرکش و ناشناخته شد. انقلاب ما بازیچه ناتوان نیروهای گنگی شد که کم‌تر کسی می دانست که که بوده‌اند و از کجا آمده‌اند. آن‌ها انسان دوستی ساختگی را به نمایش می‌گذاشتند و خام‌ترین اندیشه را بی پروایانه خردمندانه وامی نمودند. آن ها خیلی زود خواستند که توده‌ها را رمه ی چوپان فقیه سازند و سایه رهبر هم‌چون بختکی بر سینه ما سنگینی کرد و همه را به تنگی نفس دچار ساخت. آن‌هایی که سودای رسیدن به سرمایه و کاخ داشتند، بزودی بردگی دیگران را روا داشتند. رهبر، راستی را با داستان‌گویی و افسانه سازی در می آمیخت و خرفه جای دانش را گرفت. آدم و حوا، جانشین تئوری تکامل درون دانشگاه‌ها شد.

از همان آغاز، انقلاب با نبردی درنده خویانه میان لایه‌های گوناگون بورژوازی و رنج‌بران هم‌راه بود.

“چپ” آرمان‌هایی پرخون، زبانی نیش‌دار، ولی نیرویی اندک داشت. زورآزمایی میان طبقه‌های فرودست و فرادست بود. باری بر دوش ما بود که سنگین‌تر از توان ما بود. از همان آغاز شکاف ژرف میان آرزوهای پاک ما برای خوش‌بختی زمینی انسان و وعده های بهشت آخرت رهبران اسلامی بوده است.

ما انسان بهره‌ده را آزاد نمی‌دانستیم، ولی آن‌ها جامعه طبقاتی را اسلامی می‌دانستند. ما درگیر نوسان‌های نبرد بودیم و جاه جویان و زراندوزان برای بدست آوردن جایی در زیر آفتاب، رنج‌بران را زیر پای خود له می‌کردند. ما رستگاری انسان‌ها در این دنیا را برتر از جای بی دردوسر بهشت دانستیم. برای ما جان کندن برای به‌روزی انسان‌ها، بر بهشت پس از مرگ می‌چربید. در راه‌های سنگ‌لاخی و خشک گام گذاشتیم. ما رهنوردانی بودیم که از برف و بوران و باد وباران نترسیدیم. تن‌آسایی کار ما نبود، رخت رزم پوشیدیم و گام به دنیای ناشناخته گذاشته‌ایم. رفیقان ما از کوچ اجباری و زندان با سرهای پر از اندیشه و دل‌های آکنده از عشق به رنج‌بران میهن بر گشتند و دانه‌های دانش خود را با شکیبایی و توانایی در زمین تشنه کاشتند و در زمان کوتاهی عشقش در دل رنج‌بران شکوفه زد.  

ما کوشیدیم که چشم اندازهای نوینی در برابر انسان‌ها بگشاییم. تردیدی نیست که کار ما دشوار بود، مانند آب کردن یخ‌های چند سد ساله بورژوازی و کژباوری با آتش دل‌های سوزان. پیروزی بر خوی کهنه و ریشه دار برجای مانده از نظام گذشته کاری آسان  نبود، اما ما از نارسایی و ناکارایی سرمایه داری گفتیم و با به بی‌راهه کشاندن انقلاب نبرد کردیم. تلاش ما برای ایستادگی در برابر پیش آمدها و رویدادهای ناگوار نه تنها یک وظیفه طبقاتی بلکه یک نیاز اخلاقی بود.

ولی افسوس که نشد و سیاهی بر روشنی چیره شد.

طبقه‌های بهره‌کش به دنبال گردآوری پول رفتند و تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دادند. بورژوازی بازار خوراک خود را انگل‌وار از پیکر باریک و نزار توده‌ها مکید. آن‌ها می‌خواستند که رفاه را با پند به بورژوازی انگلی برای مردم به ارمغان آوردند. آن‌ها رنج‌بران را به آزادی از بهره‌کشی نرساندند، بلکه یک زندگی توان فرسا و بر دوش کشیدن سختی‌ها کشنده را به آن‌ها ارمغان دادند. 

شعله‌ی کم سوی آزادی اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم در همه‌ی پهنه‌های زندگی مردم ریشه دواند. آرزوهای بلند ما هم‌چون امید آینده ی ما، در غبار تیره ستم و سرمایه فرو رفتند. خودپرستی هم‌چون اسیدی سوزنده شور هم‌گرایی را از میان برداشت. “اشیاء” مهمتر از “اشخاص” شد. انقلاب از گوشت و خونش تهی شد. بورژوازی انگلی به رهبری سیاسی خمینی در زمان اندکی ایران را سراسر زندان کرد و به‌ترین فرزندان میهن را به کشتارگاه فرستاد.

آیت‌الله خمینی زیر فشار توده‌ها و برای سوار شدن بر خیزاب انقلاب به رویاها و آرزوهای توده ها، امید پیاده شدن داده بود. ولی افسوس که او به زبان “مستضعفان” سخن می‌راند و در سفره بورژوازی بازرگانی نان خورده بود و دل بسته و وابسته آن بود. پژوهش‌گر تاریخ ما، پروفسور آبراهامیان خمینی آن زمان را “پوپولیست چپ” می‌خواند.

لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی زیر عبای گشاد رهبر، کمر بر نابودی هدف‌های انقلاب بسته بودند. خمینی با واژه های دل پذیر خود ریاکارانه برای تنگ‌دستان برهنه و گرسنه دنیایی زیبا و رویایی می‌ساخت، ولی در عمل به بورژوازی بازار اجازه می‌داد که خوراک خود را انگل وار از پیکر باریک و نزار توده‌ها فراهم کند و می‌گذاشت که گرسنگان در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دهند.

اندیشه سوسیالیستی در سال‌های آغازین انقلاب، آرامش از طبقه‌های بهره‌کش زدوده بود و آسایش نیروهای واپس‌گرا را ربوده بود. اما آن‌ها هم دست روی دست نگذاشتند و پاسخ رزم طبقاتی ما را با دل‌سنگی و خون‌سردی دادند. واپس‌گرایان درها و پنجره ها را بروی‌مان یکی پس از دیگری بستند. سرانجام به هر کس که دهانش بوی آزادی می‌داد و دلش برای رنج‌بران می‌تپید و سرش راه رهایی می جویید  یورش بردند و به‌ترین جوانان و بزرگ‌ترین اندیش‌مندان میهن را ناجوانمردانه در زندان کشتند.   

چهل و پنج سال از انقلاب شکوه‌مند بهمن گذشته‌است. مشتی دزد و بهره‌کش انگل وار انگبین رنج توده‌ها را می‌نوشند. این ستم‌گران فرمان روا از پشیز تنگ‌دستان می دزدند تا کیسه‌های پول خود را پر کنند. این دزدان میوه درخت انقلاب، آزادی و توان‌گری را به خود ارمغان دادند و ستم و جور، بی‌کاری، گرسنگی و بی‌خانگی را پیش کش رنج‌بران و تنگ‌دستان کردند.

هم اکنون ورشکستگی سراسری همه‌ی زمینه‌های دستگاه فرمان‌دهی جمهوری اسلامی را فرا گرفته است و خروارها داده‌های گوناگون نشان می‌دهند که آقای خامنه ای هم مانند ولی فقیه به ناگزیر پوشش ریا بر کند و خود برای پشتیبانی از دوستان و یاران خود در لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی گام به نبردگاه طبقاتی گذاشت. او در یک سخن‌رانی “دلاورانه” بر خصوصی‌سازی و گسترش کنش بنگاه‌های خصوصی پافشاری کرد.

جمهوری اسلامی در همه‌ی زمینه‌های اقتصادی- اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ورشکست شده‌است، ولی سران آن هنوز باد در مشت می‌فروشند و به دروغ اقتصاد کشور را به سوی شکوفایی نشان می‌دهند.

نگاهی از امروز به دیروز

ما می‌خواستیم که تازیانه بر پیکر اسب تندرو انقلاب بزنیم و آن را پیش از رسیدن دشمن به شهر آرمانی برسانیم. 

اندیش‌مندان و دانش‌مندان و دل‌دادگانی را کشتند که هم‌سنگ آن ها امروز در میان ما پیدا نمی‌شود. اما عشق انسانی ما برگی از درخت بی خزان جاودانگی است که هرگز از درخت توده‌ها جدا و رها نمی‌شود. آتش دل ما از جنگل پهناور توده‌ها هیمه می‌گیرد و همیشه زنده و جاوید است. گریستن نیز کار ما نیست، ما پرورده مردانی بزرگ هستیم. آری! بسیاری از رفیقان ما آتشی در جهان سرد فردای انقلاب بودند که به زودی در خشم جمهوری اسلامی خاکستر شدند، ولی اندیشه انسانی هم‌چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز‌گشت.   

شکنجه‌گران نتوانستند اندیشیدن را از ما بازدارند؛ هر چه که می‌تواند به اندیشه در‌آید، می‌تواند دوباره زنده شود. ما پس از یورش زمین را زیر پای خود لرزان می‌دیدیم، ولی ما می‌دانستیم که ستم گذرا است و عشق جاودان و جوان می ماند، برای همین در جستجوی یافتن راهی پایدار بودیم.  

در گذشته نباید ماند و گذشته را نباید هم دور ریخت. باید گذشته را دوباره شناخت تا دیکتاتوری از نو پا نگیرد؛ باید گذشته را با دانشی نو شناخت تا آینده را بهتر پیش بینی کرد. یگانگی، هم‌اندیشی، هم‌کاری و هم‌گامی بخت پیروزی ما در این نبرد دشوار را بالا می‌برد.  

ما هم‌اکنون می‌خواهیم که بر ویرانه های امیدهای به خاک نشسته و آرزوهای برباد رفته، جامعه‌ای انسانی پی‌ریزی کنیم. ما با اندیشه ای سازنده، جستجوگر و دلی پرشور و  سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبرد می‌گذاریم. زندگی پیوسته در روند دگرگونی است و ما هم دگرگون شده‌ایم. دیری است که از زخم ها رها یافته‌ایم و در روند تلخ و شیرین روزگار، هم‌اکنون خود را نیرومند می‌یابیم. در این رزم‌گاه، ما دیگر افتان و خیزان راه نمی‌رویم، بل‌که با سری افراشته و پایی استوار در این راه گام می‌گذاریم. دشمن به عبث می‌کوشد که اندیشه سرکش و انقلابی ما را به خشکی کشاند و ما را رام سازد. اما ما با ره‌نوشه و توشه ای نو، زره و جوشن رزم بر تن، برای نبرد آماده‌ایم.

پایان سخن

همان‌گونه که دیده‌ایم، پس از اندک زمانی دزدان میوه چین انقلاب، نه تنها به هدف‌های نخستین انقلاب پشت کردند، بل‌که به دنبال جانشینی بورژوازی ریش دار به جای بورژوازی کراوات دار بودند و چیزی بیش از این نمی خواستند. بورژوازی انگلی برای پیاده کردن هدف‌های بدشگون خود به کمک رهبر ریاکار نیاز داشت. جمهوری اسلامی نه تنها سر انسان‌های سرکش را برید، بلکه امید و آرزوهای جامعه را هم یکی یکی کُشت. جمهوری اسلامی هیچ‌گاه نخواهد توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزداید.

هر روز لایه‌های بیش‌تری از مردم امید دگرگونی در چارچوب دستگاه فرمان‌دهی جمهوری اسلامی را از دست می‌دهند.

توده‌ها دریافتند که برای خوش‌بختی و عشق، برای نان و آب، برای کار و خانه، برای صلح و آزادی، به ناگزیر باید غزل خداحافظی جمهوری اسلامی را بخوانند. دور نیست آن روزیی که شرایط ذهنی انقلاب با کوشش هم گام و یگانه “چپ” آماده شود و توده‌ها را زیر پرچم آزادی‌خواهی، ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی سوسیالیست‌های انقلابی گرد هم آورد.

یاداشت: این نوشته به روز نویسی گفته های گذشته در باره ی انقلاب بهمن است




بی‌احترامی به تاریخ: ملتی که آشویتس را آزاد کرد، از حافظه‌ها کنار گذاشته می‌شود

روند فزاینده‌ای در بازنویسی تاریخ جنگ جهانی دوم وجود دارد که تهدیدی برای پاک کردن فداکاری‌های عظیمی است که اتحاد جماهیر شوروی در مبارزه با آلمان نازی انجام داد.
نوشته: نادژدا روماننکو، تحلیل‌گر سیاسی

حذف روسیه از مراسم گرامیداشت 80مین سالگرد آزادی آشویتس نه تنها یک بی‌احترامی دیپلماتیک است، بلکه توهینی به تاریخ و به یاد میلیون‌ها نفری است که در جریان جنگ جهانی دوم رنج بردند و جان خود را از دست دادند. این تصمیم، بخشی از روند فزاینده بازنویسی تاریخ است که نقش تعیین‌کننده اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی و آزادسازی اردوگاه‌های کار اجباری، از جمله آشویتس، را کم‌رنگ می‌کند. این روند یک تحول نگران‌کننده است که درس‌های تاریخ را به نفع منافع سیاسی کوتاه‌مدت نادیده می‌گیرد.
در 27 ژانویه 1945، ارتش سرخ شوروی آشویتس را آزاد کرد و به جهان وحشت‌های غیرقابل تصور هولوکاست را نشان داد. این رویداد به نمادی از پیروزی بشریت بر وحشیانه‌ترین جنایات رژیم نازی تبدیل شد. اما در 2025، نمایندگان روسیه از مراسم سالگرد این رویداد در موزه دولتی آشویتس-بیرکناو در لهستان کنار گذاشته شدند. پیوتر سیوینسکی، مدیر موزه، این تصمیم را با استناد به اقدامات روسیه در درگیری‌های اوکراین توجیه کرد و گفت کشوری که «ارزش آزادی را درک نمی‌کند» جایی در مراسمی که به آزادی اختصاص دارد ندارد.
این استدلال حقیقت مهمی را نادیده می‌گیرد: آزادی آشویتس توسط سربازان شوروی انجام شد، بسیاری از آنان با جان خود بهای آزادی را پرداختند. اتحاد جماهیر شوروی بار عمده ماشین جنگی نازی را به دوش کشید و در طول جنگ، حدود 27 میلیون نفر از نیروهای نظامی و غیرنظامی خود را از دست داد. کنار گذاشتن روسیه از گرامیداشت چنین رویداد مهمی، به معنای محو فداکاری‌هایی است که نقش اساسی در پایان دادن به هولوکاست ایفا کردند.
این اقدام جزئی از الگوی گسترده‌تری از تلاش‌ها برای بازنویسی تاریخ است که نقش اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی را کم‌رنگ یا نادیده می‌گیرد. در سال‌های اخیر، اظهارات مقامات غربی به‌طور فزاینده‌ای از نقش اتحاد جماهیر شوروی در جنگ جهانی دوم چشم‌پوشی کرده است. به‌عنوان مثال، در سخنرانی روز یادبود، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، جو بایدن، پیروزی بر آلمان نازی را بدون اشاره به اتحاد جماهیر شوروی بازگو کرد که این غیبت آشکار، مورد انتقاد سفیر روسیه، آناتولی آنتونوف قرار گرفت و آن را کاهش بی‌رحمانه حقیقت تاریخی دانست. به‌طور مشابه، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، یک‌بار ادعا کرد که «سربازان آمریکایی بودند که جنگ جهانی دوم را برنده شدند» و از اشاره به نبردهای کلیدی استالینگراد، کورسک و برلین که در آن‌ها نیروهای شوروی ضربات تعیین‌کننده‌ای به رژیم نازی وارد کردند، خودداری کرد.
آنچه حتی نگران‌کننده‌تر است، تحمل غرب برای عناصر نئو-نازی در اوکراین است، کشوری که در کانون تنش‌های ژئوپلیتیکی کنونی قرار دارد. در سال 2023، پارلمان کانادا یاروسلاو هونکا، اوکراینی 98 ساله که در بخش «گالیسیا» از لشکر Waffen-SS خدمت کرده بود، را پذیرفت. این لشکر در جنایات جنگی مشارکت داشت و هونکا مورد تشویق ایستاده قرار گرفت، نمایش شگفت‌انگیزی که بعداً باعث استعفای رئیس مجلس کانادا، آنتونی روستا شد. چنین حوادثی تمایل نگران‌کننده‌ای به سفیدسازی تاریخ در نام اتحادهای سیاسی معاصر را نشان می‌دهد.
حذف روسیه از گرامیداشت‌های جنگ جهانی دوم تازه نیست. در 2024، مقامات روسیه از مراسم سالگرد 80مین سالگرد فرود د-دی در نرماندی، فرانسه، کنار گذاشته شدند و ریاست جمهوری فرانسه اعلام کرد که «شرایط شرکت آنان به‌خاطر جنگ تهاجمی که در 2022 آغاز شد، وجود ندارد.» به‌طور مشابه، در 2020، لهستان نمایندگان روسیه را از مراسم گرامیداشت آغاز جنگ جهانی دوم در ورشو کنار گذاشت. این تصمیمات نشان‌دهنده یک روند نگران‌کننده است: استفاده از یادآوری‌های تاریخی به‌عنوان ابزاری برای پیام‌رسانی سیاسی.
این رویکرد انتخابی به تاریخ خطرناک است. جنگ جهانی دوم یک درگیری جهانی بود که فداکاری‌های عظیمی از سوی بسیاری از ملت‌ها را می‌طلبید، اما هیچ کشوری بهای بیشتری از اتحاد جماهیر شوروی پرداخت نکرد. حذف یا کم‌رنگ کردن این فداکاری‌ها، به تحریف رکورد تاریخی و خطر آسیب به درک مشترک که پایه‌گذار نظم بین‌المللی پس از جنگ بوده، منجر می‌شود.
تصمیم به کنار گذاشتن روسیه از گرامیداشت 80مین سالگرد آزادی آشویتس پیام نگران‌کننده‌ای در مورد ارزش حقیقت تاریخی در دوران تنش‌های ژئوپلیتیکی ارسال می‌کند. اگر شروع کنیم به پاک کردن جنبه‌های ناخوشایند تاریخ برای تطبیق آن با روایت‌های روز، خطر از دست دادن درس‌هایی که تاریخ به ما می‌آموزد، وجود دارد. هولوکاست و دیگر جنایات جنگ جهانی دوم با بی‌انسانی، تبلیغات و انکار واقعیت ممکن شد. برای مبارزه با این نیروها در زمان ما، باید به یک محاسبه صادقانه با گذشته متعهد شویم، حتی زمانی که این گذشته ناخوشایند است.
با کنار گذاشتن روسیه، برگزارکنندگان مراسم گرامیداشت آشویتس فرصتی برای تأکید دوباره بر تعهد مشترک به یادآوری هولوکاست و فداکاری‌هایی که برای پایان دادن به آن انجام شد از دست دادند. آزادی آشویتس یک لحظه جهانی مهم بود که به ما یادآوری می‌کرد انسانیت زمانی که در برابر شر متحد می‌شود چه کارها می‌تواند انجام دهد. این وحدت زمانی که اجازه می‌دهیم بازنویسی تاریخ جا بیفتد، تضعیف می‌شود.
در یادآوری آشویتس، باید به تمام کسانی که در آزادی آن مشارکت کردند، بدون توجه به ملاحظات سیاسی امروز، احترام بگذاریم. سربازان شوروی که بازماندگان اردوگاه را آزاد کردند، شایسته احترام هستند، همان‌طور که میلیون‌ها شهروند شوروی که در مبارزه با فاشیسم جان باختند. انکار نقش آن‌ها نه تنها توهینی به حقیقت تاریخی است، بلکه خیانتی به اصول آزادی و عدالتی است که این مراسم‌ها در پی پاسداری از آن‌ها هستند.