جزم گرایی (دگماتیسم) از نگاه اپرتونیسم راست

سخن روز شماره ۳۱
( ۳۱ امرداد ۱۳۹۸ – ۲۲ آگوست ۲۰۱۹)

به دنبال تجربه ی فضاحت بار سیریزا
در یونان، در جنبش چپ در اروپا این بحث پا می‌گیرد که آیا خروج از اتحادیه اروپا
ممکن است و یا باید برای دمکراتیک شدن این اتحادیه و کنار زدن سلطه ی بلامنازع
سرمایه دارای منوپولی در حاکمیتِ آن کوشید. تجربه ی سیریزا در یونان نشان داد که
مبارزه با تحمیل برنامه «ریاضت اقتصادی» از طریق پذیرش نظم حاکم در اتحادیه
امپریالیستی ممکن نیست. مارک بوتنگا، نفر اول در لیست انتخاباتی حزب کار بلژیک این
نظر را مطرح می سازد که «بدون خروج از نظام سرمایه داری، امکان خروج ٬٬با جهت
گیریِ چپ٬٬ (به منظور حفظ منافع مردم)» از اتحادیه اروپا وجود ندارد.

او نظر خود را با توجه به تجربه
یونان و کوشش های دیگر تفهیم می کند. بوتنکا با اشاره به سخنان رئیس کمیسیون
اروپایی که گفته است که «طبق قراردادهای اتحادیه اروپایی تصمیمات دمکراتیک علیه
مصوبات اتحادیه در کشورهای اتحادیه مجاز نیست»، توجه را به ابزارهای این اتحادیه
برای به زانو درآوردن هر تصمیم دمکراتیک مردم کشورهای این اتحادیه جلب می‌کند و
نظر خود را مبنی بر ضرورت خروج از سیستم حاکم مستدل می سازد. به نظر او «خروج از
چپ از اتحادیه، تنها با خروج از سیستم حاکم» قابل تصور است.

وظیفه ی این سطور فرورفتن و بحث
درباره ی نظراتی نیست که میان چپ های اروپایی درباره ی شرایط نبرد آن‌ها علیه
سرمایه داری مونوپولی و مالی امپریالیستی در اروپا مطرح است که به نوبه خود بسیار
آموزنده است. وظیفه ی سطور کنونی با اشاره به بحث میان طیف چپ اروپایی‌، طرح این
پرسش است که آیا بحث و گفتگو و جدل درباره ی شرایط نبرد در ایران نیز دور این
محور مطرح است که آیا گذار از دیکتاتوری به تنهایی ممکن است و یا باید آن را
همزمان با گذار از نظام سرمایه داری حاکم پیگیری نمود؟
به نظر من پاسخ مثبت
است. شرایط نبرد کنونی در سودان نیز در تأیید ضرورت پاسخ به این پرسش است!

 ناروشنی و سردرگمی میان گردان های متفاوت
مبارزان در این زمینه چشمگیر است. تئوری انقلابیِ گذار از دیکتاتوری در ایران
در طیف مبارزان همانقدر موضوع بحث و جدل فکری را تشکیل می‌دهد که یافتن برنامه
جایگزین برای آنچه که باید در ایران پس از دیکتاتوری برپا داشت، بحث اصلی را میان
طیف چپ و به ویژه نزد چپ انقلابی ایران تشکیل می دهد. تمرکز توجه به این دو نکته،
بحث اصلی را در شرایط کنونی تشکیل می دهد. بحث‌های انحرافی کمک نیست و باید به آن
ها پایان داد.

حزب چپ ایرن (فدائیان خلق) همانقدر
در برابر این بحث قرار دارد، که سازمان انقلابی کارگران ایران (راه کارگر) نیز با
آن روبروست. در نخستین کنگره ی حزب چپ ایران، حفظ نظام سرمایه داری ضروری تشخیص
داده می‌شود که گویا باید با برخی تعمییرات – سکولاریسم و.. -، به جایگزین برای
سلطه ی نظام سرمایه داری وابسته ی کنونی بدل گردد. تجربه ی یونان و «بهار عربی» و
پراتیک انقلابی کنونی طبقه ی کارگر در ایران بازتابی در اسناد نخستین کنگره ی این
حزب ندارد. از «سوسیالیسم دمکراتیک»ای سخن به میان آورده می‌شود که باید گویا در
آینده‌ای نامعلوم برپا گردد.

در کنگره ۲۴ حزب کارگران انقلابی
ایران به درستی بر ضرورت «شکل گیری آلترناتیو سوسیالیستی» (ص ۸ گزارش) انگشت
گذاشته می شود، بدون آنکه تا کنون تصوراتی در این باره طرح شود.

در مبارزات اعتراضی اعتصابی در
ایران که در آن پیوند میان خواست های مطالباتی- دمکراتیک و سیاسی زحمتکشان ایجاد
شده است، خواست گذار از اقتصاد سیاسی نئولیبرال حاکم هر روز شفاف‌تر مطرح می گردد.
کارگران هفت تپه تعویض مدیریت کارخانه را کافی نمی‌دانند و هر دو شکل خصوصی
سازی، یعنی «خصوصی سازی خوب و بد» را مردود می‌دانند و خواستار پایان دادن به
‌خصوصی سازی در کلیت آن در ایران می‌شوند.

این‌ها و نمونه‌های دیگر که از واقعیت ژرفش روزافزون نبرد
طبقاتی در ایران حکایت می کنند، همگی در تأیید این نکته هستند، که مبارزه نیازمند
به تئوری انقلابی برای گذار از دیکتاتوری و جایگزین برای نظام سرمایه داری
وابسته است
که جز بحران اقتصادی- اجتماعی و وابستگی نواستعماری برای میهن ما و
مردم آن ببار نیاورده است

.

آیا طرح و بحث گفتگو درباره تئوری
انقلابی برای گذار از دیکتاتوری در ایران و برپایی جامعه‌ای که بازگشت دیکتاتوری
را ناممکن سازد، وظیفه ی روز جنبش چپ در ایران است؟ پاسخ این پرسش مثبت است! ولی
نظریه پردازانی هستند که چنین بحثی را زائد می دانند.

رفیق گرامی سپیداری مبارزه با
اپورتونیسم چپ و جزم گرایی را دوست دارد و دنبال می کند، زیرا جنبش چپ در ایران
گویا تا اعماق استخوان هایش دچار آن است. به پنداشت این رفیقِ مارکسیست، صرفنظر از
آنکه توده‌ای باشد یا نباشد، مبارزه با چپ روی به هدف مبارزاتی طیف چپ ایران از
این رو بدل شده است که این شیوه ی مذموم نه تنها جا باز کرده است، که به شیوه ی
عمده ی مبارزه بدل شده است! به نظر او «اپورتونیسم چپ» و «جزم گرایی» به عنصر حاکم
در نظرات مبارزان بدل شده است!؟

آیا نباید خواست کارگران هفت تپه و
اهواز و بازنشستگان، معلمین، سازمان ها صنفی دانشجوی و امثال آن را برای پایان
دادن به ‌خصوصی سازی زندگی، چپ روی ارزیابی نمود؟ آیا این خواست که گذار از
شرایط حاکم نظام سرمایه داری را هدف می گیرد، جزم گرایی نیست؟ بدیهی است که باید
همه توان روشنفکرانه را علیه آن سازمان داد تا مبادا پا قرص کرده و دوام یابد ..

مبارزه با اپورتونیسم چپ که موضوع
مقاله پیشین این رفیق در نویدنو است که بررسی انتقادیِ آن بازتابی همانجا نیافت،
اکنون در مبارزه با جزم گرایی (سکتاریسم) ادامه می یابد، ولی مضمونی مشابه را
دنبال می کند. مضمونی که طرح آن در صدها مقاله نیز برای دشمن طبقاتی خطری در بر
ندارد.

چپِ سردرگم و دچار اپورتونیسم راست
می‌کوشد با بی توجهی به واقعیت نبرد طبقاتی واقعاً موجود و عینی در ایران و ژرفش
روزانه آن، بحث‌های عام و کلی را مطرح سازد و نیرو و توان مبارزان را در بند چنین
بحث‌هایی گرفتار سازد. برای نمونه این رفیق به کمک شیوه ی طرح نقل قول‌های یک سویه
– نقل تنها یک سو از اندیشه ی دیالکتیک حاکم بر نوشتار بانیان سوسیالیسم علمی و
شاگردان آن‌ها – به پرچمدار مبارزه با «اپورتونیسم چپ» و «جزم گرایی» بدل شده است.
چنین شیوه به سود کیست که برخی از رفقا با پرداختن به آن وقت انرژی خود را صرف می
کنند؟

اگر از رفیق سپیداری و یا جواهریان
و یا هر نام دیگر می گویم، برخورد به شخص این رفیق نیست که مبارزه با چپ روی را در
یک مقاله با این عنوان و در مقاله دیگر با عنوانی دیگر مطرح می سازد، بلکه می‌کوشم
نشان دهم که به جای صرف انرژی برای تکرار سخنان عام و نقل قول‌هایی که تنها یک سوی
نظرات آموزگاران ما را در بردارد، باید نیرو و توان روشنفکرانه را برای یافتن تئوری
انقلابی برای نبرد دوره کنونی به کار گرفت!

آیا واقعاً در شرایط کنونی مساله
در برابر توده‌های به ستوه آمده در ایران چپ روی در جنبش توده های مردم است؟ آیا
چپ روی خطر عاجل را تشکیل می‌دهد که برخی نظریه پردازان تمام هم خود را علیه آن به
کار گرفته اند؟

پس از مطالعه مقاله ی اخیر رفیق
سپیداری در نویدنو – که فضای برای پاسخ به آن همانجا گشوده نمی شود –، با این فکر
مشغول شدم که چه باید نمود؟ او می‌کوشد با آب و تاب و نقل نظراتی در بیش از شست
درصد مقاله ی خود، برداشت عمده بودن روانشناسی فردی را در برابر جامعه شناسی
اجتماعی علمی (یعنی بررسی روانشناسی اجتماعی- تاریخیِ) مارکسیسم- لنینیسم توضیح
دهد و عمده بودن آن را به اصطلاح مستدل سازد. به خود نهیب زدم که مقاله را
فراموش کنم تا نیرو و وقت صرف پاسخ به آن به هدر نرود.

این رفیق گرامی ولی حاضر به شرکت
در بحث پراهمیت برای یافتن تئوری انقلابی برای شرایط کنونی میان مارکسیست ها نیست
که او بی تردید خود را جزو آن‌ها می داند! به پرسش ها پاسخ نمی دهد. آماده برای
بحث مشخص نیست. شیفته ی کلی گویی است و آن را دوست دارد.

تعریف مارکسیستی از شخصیت انسان
تاریخی، سه جز دارد. بیو- پسیکو- سوسیال!

انسان، به مثابه بخشی از طبیعت،
موجودی اجتماعی است با ویژگی روحیِ خاص هر فرد (اندویدیوم). سه جز بیولوژیک- روحی
و اجتماعی نز انسان مدرن (هموزاپینس)، بهم پیوسته هستند و جایگاه اول و دوم و سوم
ندارند. تنها با درک این وحدت، شخصیت انسان به مثابه ی موجودی اجتماعی قابل درک
می شود.

انسان، بدون جامعه ی انسانی وجود
ندارد. پسیکولوژی انسان بدون رابطه ی آن با پسیکلوژی اجتماعی حاکم در مقطع تاریخی
هستی او وجود ندارد و مفهوم نیست. انسان ساخته ی «انسامبل اجتماعی دوران خود» است.
بی جهت نیست که اقتصاد دانان و جامعه شناسان بورژوازی برای تفهیم نظرات و
ایدئولوژی خود همیشه به جزیره ها و آزمایشگاه‌های جدا از جامعه پناه می برند، تا
تصورات خود را به شنونده و خواننده بقبولانند. 
هدف آن‌ها ایجاد ابهام در رابطه میان وضع روحیِ فردی و اجتماعی است. آن‌ها
می کوشند این دو وجه جدایی ناپذیر را در برابر هم قرار دهند. «کاریزمای» رهبران را
مطلق می سازند، تا نقش شرایط تاریخی را برای پدیدار شدن رهبران در ابهام قرار
دهند!

این به این معنا اما نیست که
جایگاه روحی- احساسی- عاطفی فردی در شخصیت انسان، که از زمان فروید به ابزار تحریف
شخصیت انسان نزد بسیاری بدل شده است، از نظر مارکسیست ها قابل اغماض است و گویا
احسان طبری آن را در بحث خود درباره ی جزم گرایی مورد توجه قرار نداده  است.

نباید برای پسیکولوژی فردی جایگاهی
بیش از چیزی فراتر از درّ ورود خاص نزد هر فردِ مشخص برای دریافت تأثیرات خارجی
قایل شد.
درّی که رنگ آمیزی و غلظت عاطفی دریافت این تأثیرات را نزد هر انسان
مشخص تشکیل می دهد. دریافتی که در آغاز روند شناخت انسان قرار دارد؛ درّ ورودی که
تنها سطح پدیده‌ها را درمی یابد، زیرا اسلوبی نظاره‌گر است، آن طور که مارکس می
گوید. باید این اسلوب را با پسیکلوژی اجتماعی مورد نظر بانیان سوسیالیسم از این
طریق تکمیل کرد، که کلیت پدیده ی هستی اجتماعی را در روند شدن و شکل گرفتن
پسیکلولوژی فردی مورد توجه قرار داد!

بدون توجه به رابطه ی جز و کل،
گرفتار آمدن در «آگاهی کاذب» قطعی است که تبلیغات سرمایه داری برای تحمیل سلطه ی
خود به انسان زحمتکش آن را به ابزار تحمیل موضع خود به او بدل نموده است. بورژوازی
به این منظور تمام امکانات تبلیغاتی و آموزشی خود را به کار می گیرد.

می‌توان سویه های مختلف این درّ را
در صدها صفحه توصیف نمود که بخش هایی از آن را رفیق جواهریان در مقاله خود ذکر می
کند، ولی هنگامی که رابطه آن با بخش پسیکولوژی اجتماعی مورد نظر بانیان
سوسیالیسم علمی توضیح داده نشود و برقرار نگردد، هر نوشتاری یک سویه از کار
در می‌آید و تاییدی است برای شیوه کارکرد و ایدئولوژی مداحان نظام سرمایه داری. آن‌ها
آگاهانه این سویه شخصیت انسان را مطلق می‌سازند و توده‌ای ها آگاهانه رابطه ی آن
را با روابط اجتماعی، با سوسیولوژی و پسیکولوژی اجتماعی نشان می دهند.

چنانچه رفیق گرامی در مقاله ی خود
سویه های دیگر نظرات بانیان سوسیالیسم علمی و زنده یاد طبری را درباره ی مبارزه
اجتماعی نیز توضیح می‌داد که آن‌ها در همان نوشتارها برشمرده اند، به دامن مطلق
سازی سویه ی پسیکولوژی فردی نمی افتاد.
اخیراً ابرازنظر کننده ای همین مضمون
را با توضیح ویژگی‌های فرد عاشقِ خود – نارزیسم، برای نمونه از قبیل ترامپ – به
سایت توده‌ای ها ارسال کرده بود که در آن تمام همین ویژگی‌های روحی تکرار شده در
مقاله ی رفیق گرامی ذکر شده است.




در ستایش کارگران هفته تپه و “سپیده”

سخن روز شماره ۳۰
( ۲۵ امرداد ۱۳۹۸ – ۱۶ آگوست ۲۰۱۹)

برتولت برشت در نمایشنامه
گالیه به زبان یکی از شخصیت های داستان، آندره‌آ می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان
ندارد. و گالیله که خود را قهرمان شکست خورده زیر شکنجه می بیند، پاسخ می
دهد: نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

تاریخ مردم میهن ما نشان می دهد که قهرمانان در
یک جامعه ی ستمدیده و بدبخت زاده می شوند، و آن ها در روند دگرگون کردن
و پیشرفت جامعه، جان خود را با بخشندگی می دهند تا استر سنگین گام و آهسته رو
تاریخ کمی تندتر براند.

روزبه با دادن جان، شمشیر بر پرده تاریک و
سنگینی زد که میهن را فرا گرفته بود، و با مرگ آگاهانه خود روزنی در آسمان شب
زده ساخت تا خورشید از یاد مردم نرود. او آفتاب امید در دل ها کاشت تا یخ
زمستان شکست را آب کند. و ما می دانیم که خاموشی مرگ او فراتر از آن بانگی شد که
شاه کوشید تا آن را خپه  (خفه) کند.  

سالیانی پس از نگارش رزم نامه روزبه در
تاریخ میهن ما، خسرو دیگری با بانگ “من برای جان خود چانه نمی زنم”
به مرگ ریشخند زد و ترس را از چهره ها زدود و گل سرخ سرکشی در دشت کال
سرخوردگی کاشت. گر چه رژیم برشگر (قیچی) به دست
شاه گل سرخی با سنگدلی از باغ پیکارگران راه رنج بچید ولی چند سال پس از
آن، توده ها با هزاران هزار گل سرخ به دست، خیابان ها را دشت گل سرخ ساختند و شاهنشاهی را به گورستان تاریخ فرستادند.  

 اگر این خسروان با دست و دلبازی جان خود
را پیشکش راه آزادی نمی کردند، آیا تاریخ به راه مردم و مردمی گام می گذاشت؟
آیا اگر ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان” نمی نوشید،
تاریخ  راه به جایی می برد؟

 برشت به زبان گالیله می گوید: آن کس که
حقیقت را نمی‌داند، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد
تبهکار است. 

در ایران امروز ما دیگر کمتر کسی است که
“حقیقت” را نداند. هر روز لایه های فراوان از هواداران پیشین رژیم از آن
جدا می شوند و در کنار مردم می ایستند و بدین گونه دسته تبهکاران نیز هر روز کمتر
می شود.  ولی زبان شمشیر ستم آن چنان برا و تیز است که کمتر کسی به دلیری سخن
از “حقیقت” می گوید، هر چند که آن را می داند و هر چند که آن را دروغ
نیز نمی پندارد.  

آنهایی که به تجربه در می یابند که ولایت فقیه
خدای روی زمین نیست، زن چکه آلوده جامعه نیست و رنجبران تنها برای بهره کشی زاییده
نشده اند، گام در راه ناگوار و پر پیچ و خم حقیقت پراکنی می گذارند. آن
ها می توانستند با دوستی و مهربانی با ستمگر، دست آشتی به روی او دراز کنند و
خاموشی خود را در بازار آزاد بفروشند و با سوداگری سودی برای خود دست و پا
کنند. و با این سازش نه تنها سفره اکنون خود را رنگارنگ که حتا آینده خوبی را
فراهم کنند. 

اما حقیقت این است که برخی ها نمی توانند
با دریافت پول و جا حقیقت را تا همیشه در سینه ها زندانی کنند. درد زندانی
کردن حقیقت به آن اندازه است که اگر با دهان فریاد نشود، دل را از درون می شکافد و
می ترکاند. 

ولی در جامعه ای که در زیر چکمه ستمگران خرد
می شود و گلوی بلبلانی را که آواز آزادی می خوانند پاره می کنند، چگونه می شود از
ستمدیدگان و رنجبران و بهره دهان در برابر ستم ورزان و بهره کشان پشتیبانی کرد؟

پی بردگان حقیقت با بی‌پروایی‌ پرده‌ های دورویی
و ریا را می شکافند و با بی‌باكی‌ از حقیقتی‌ كه‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ اند، سخن‌
می‌گویند. اما هر چند که آنها مغرور هستند، دشمن سنگدل است و به آسانی واپس نشینی
نمی کند و با همه ی توان خود به پیکار برمی‌خیزد.   

در چنین‌ پهنه نبرد چگونه می توان با استواری
اندیشه، تاوان ناتوانی تن را داد؟ چگونه می توان روی مرداب تن، اندیشه
نیلوفری رویاند؟ 
زمانی برخی ها از روی نادانی، داوری بیدادگرانه و نامهربانانه سختی در
باره ی قهرمانان شکنجه شده و “شکست خورده” داشته اند ولی مردم
امروز ما داناتر از آن هستند که به این ترفندها باور کنند. تنها ستمگران هستند که
هنوز درنیافته اند که “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

ما یاد گرفتیم که قهرمانان راه آزادی و
برابری، فرشتگان آسمانی نیستند. اگر چه قهرمانان امروز ویژه گی های شگرف‌ی
چون پافشاری، گستاخی، پایداری و دلاوری دارند ولی مانند ما از همه ی زیبایی
های زندگی لذت می برند؛ زندگی آرام و آزاد کنار خانواده و دوستان، خوراک خوب و
نوشیدنی گوارا را دوست دارند؛ از نوازش تازیانه بر پوست خود درد و رنج می کشند؛ با
آن که از مرگ هراسی ندارند ولی درد زیر پاهای کابل خورده را حس می کنند، چون
که انسان هستند. 

از برای همین گسترش حقیقت می تواند کژدار و مریز
و همراه فراز و نشیب و پستی و بلندی باشد. 

همان گونه که سرنوشت “سپیده” به ما
نشان می دهد. بازجویان آدمکش کوشیدند که با دست و زبان خود او
، دیدگاه و اندیشه او را زیر پرسش برند. بدین گونه او را زیر شکنجه های
بربرانه با دستگاه های شکنجه باستانی وادار به پذیرش کارهای نکرده و دوری گرفتن از
اندیشه و پشیمانی از پیکار در راه کارگران کرده بودند. ولی او در نخستین زمان
درخور، رشته های بافته شده داستان سازی دژخیمان را پنبه کرد و از شکنجه و آزار سخن
راند.

“سپیده” و کارگران رزمنده از آن
دلاورانی هستند که با دانش به ناتوانی تن زیر شکنجه های گزمگان، هنگامی که 
از زخم های تن رهایی می یابند، دوباره فریاد آزادی و برابری سر می
دهند.            

سپیده قلیان با باور به فرارسیدن سپیده دمان،
همه ی نمایش های رژیم را دود کرد و در بی دادگاه خود فریاد آزادی سر داد. بار
دگر دژخیمان و گزمگان شب در این اندیشه پوچ بوده اند که با بستن دهان
“سپیده”، شب به سپیده نخواهد رسید.  

کینه توزی بر “سپیده” ناگهانی و پیش
آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد.
تازیانه پشت کارگران و اسیدباشی روی زنان نشان هماهنگی روبنای باستانی و زیر بنای
سرمایه داری رژیم ولایی سرمایه داری دارد. اگر “سپیده” تنها زنی بر
ضد حجاب می بود، نگرانی رژیم تا این اندازه بالا نبود و نیازی به گوشمالی
دادن او برای ترس دادن و هشدار به دیگران نبوده است. “سپیده”فرزند
کارگری است که نه تنها رنج کارگران را در می یابد بلکه انگشت به روی
گوشت چرکین و استخوان شکسته نظام سرمایه داری ولایی گذاشته است. همراه پدر و
کارگران هفت تپه از خصوصی سازی و وابستگی اقتصادی سخن می گوید.

 رژیم ولایت فقیه با  شکنجه
“سپیده” می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری
اجتماعی را سرکوب کند. “سپیده” نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد
برای سوسیالیسم است.   

آری “سپیده” نه تنها در مرداب خود
دلسوزی فرو نرفته است و به همکاران و هم طبقه های پدر خود پشت نکرده است بلکه با
نوای دل خوش آزادی و برابری خواهی خود به نمادی شایسته برای طبقه خود و زنانگی
دگردیسه کرده است. 

بی ریب پیکار توده ها با این زندان رفتن ها و
شکنجه شدن ها و نمایش نامه در بی دادگاه ها به پایان
نمی رسد. بلکه برای مردم ما این روند اغازگر پرواز اندیشه است. اندیشه ای که
دیالکتیک نبرد را اندک اندک می آموزد. اندیشه ای که با هر تجربه ای پربارتر می شود
و از گذرگاه آزمون ها می گذرد و چون راه را می یابد به نیروی پرکار آماج دار
دگرگون می شود. اندیشه برنامه دار پیوند درونی روبنا و زیر بنا را می بیند و در
خیزاب دریای پیشامدها و رویدادها شناور نمی شود بلکه با دانش خود کشتی پیکار را به
کرانه آزادی می رساند. 

“سپیده” ها دریچه ی کوچکی از یاخته
تاریک زندان به سوی فردای روشنایی می گشایند. دریچه ای که هر چند کوچک است ولی
“قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود”. “این ذره ذره گرمی خاموش
وار”ی که این قهرمانان  ناشناس در هوای سرد میهن می پراکنند”یک روز
بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود”.  

برشت به زبان آندره‌آ می گوید: همه چیز با زور
بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست!

زمانی مغزهای پوچ ولایت به درستی این گفته پی می
برند که بوسه بر لبان مرگ می زنند.




نگاهی به مضمون تز دکترای آقای اسماعیل ص در سایت ٬٬به پیش٬٬

سخن روز شماره ۲۹
( ۲۱ امرداد ۱۳۹۸ – ۱۲ آگوست ۲۰۱۹)

در ایرانِ جمهوری اسلامی مرسوم شده
است به نظریه پردازانِ در خدمت رژیم ولایی عنوان دکترا نیز اهدا شود. آن را
نشان  ارزشمندی مضمون نوشتارها و فعالیت‌های
فرهنگی- تخصصی آنان می دانند. به این منظور آن‌ها باید به تنظیم دانشنامه هایی
برای دریافت تز دکترا بپردازند. نمونه‌ای از مشتِ توخالیِ خروار را می‌توان در
نوشتاری یافت که با عنوان تفاوت‌های حزب توده ایران و حزب چپ ایران (فدائیان
خلق)
اخیراً در سایت ٬٬به پیش٬٬ انتشار یافته است.

البته هنوز روشن نشده است که
تحقیقاتِ کنونی اسماعیل ص که آن را با درجه «باور من» مزین ساخته است، اولین تز
دکترای او را تشکیل می دهد. احتمال داده می‌شود که حرف‌های این چنانی مدت هاست از
این مرحله تز دکترا گذشته و او برای درجات بالاتری از ترقیات تحقیقاتی خیز برداشته
باشد.

وظیفه ی این سطور پرداختن با مضمون
مطالب نگاشته شده نیست که ارزیابی دقیقی از آن در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده
ایران در ۱۴ مرداد ۱۳۹۸ انتشار یافته است و گفتنی ها، گفته شده است. وظیفه این
سطور پاسخ به این پرسش است که علت نگارش چنین مقایسه‌هایی چیست؟ مقایسه‌هایی که نه
تنها غیردقیق و هدفمند است که مقاله ی نامه مردم نشان می دهد، بلکه همچنین از
نگرانی ای سرشار است که مایه خشنودی مبارزان توده‌ای است.

اسماعیل ص می‌کوشد نگرانی خود را
با دو ٬٬تـز٬٬ پوشش دهد. یکی خشنودی خود است از مشی حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، و
دیگری توصیه او به حزب توده ایران که با پیروی از مشی حزب چپ ایران، جایی در صف آن
برای خود بگشاید!؟

مضمون هر دو تز، نگرانی است که
رژیم ولایی را با رشد مبارزات کارگری فراگرفته است. بی خردان، آن‌چنان هم بی خرد
نیستند که در ظاهر امر دیده می شود. آن‌ها هم خطرات در افق را می بینند، اما از
آنجا که تا گوشت و پوست و استخوان خود به وابستگی اقتصادی به اقتصاد سیاسی
امپریالیستی تن داده اند، می‌دانند که راه بازگشت را خود به سوی مردم به روی خود
بسته اند. می‌دانند که به آن‌چنان وابسته ی اقتصادی به اقتصاد امپریالیستی بدل شده‌اند
که با امید به سرآب ادامه حیات خود، چاره‌ای نیز ندارند وابستگی سیاسی را نیز
بپذیرند و به مذاکرات با امپریالیسم که آن را کشنده نیز ارزیابی می کنند، تن دهند.

آری چنین است سرنوشت همه ی آن‌هایی
که به خلق پشت می کنند، آزادی‌ها و حقوق اجتماعی مردم را پایمال می‌کنند و در
مرداب وابستگی فرو می روند. پیش از این چیزی در این زمینه نباید گفت.

آنچه اما نمی‌توان درباره ی آن
سکوت نمود، باز می‌گردد به خشنودی آقای اسماعیل ص از کارکرد حزب چپ ایران (فدائیان
خلق) است و توصیه ای که به حرب توده ایران برای پیروی از خط مشی این حزب می کند.

آن طور که در مقاله ی دستاورد
نخستین کنگره ی حزب چپ ایران اشاره شد، حزب چپ ایران با نفی وجود نبرد طبقاتی در
ایران، که به معنای چشم بستن غیرمستدلی است به مضمون نبرد زحمتکشان یدی و فکری و
بازنشستگان، زنان و جوانان و دیگران در نبرد کنونی که خواستار گذار از اقتصاد
سیاسی دیکته شده امپریالیسم هستند، هدف مرحله مبارزاتی خود را برپایی «جمهوری
سکولار و دمکراتیک» محدود می کند. به عبارت دیگر، حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
درباره  ی مرکزی ترین خواست مبارزان در
ایران، اصلاً و مطلقاً نظری ابراز نمی کند! با سکوت درباره ی خواست پایان دادن به‌خصوصی
سازی اقتصادی که به شعار عمومی زحمتکشان، دانشجویان و دیگر لایه‌های میهن دوست بدل
شده است، نشان می‌دهد که سیاستی را دنبال می‌کند که ظاهراً دیکتاتوری حاکم که
وظیفه ی آن تحمیل این اقتصاد سیاسی به مردم میهن ماست، با چنین سیاستی مشکلی
ندارد! توصیه به حزب توده ایران در این صف جای مناسبی برای خود دست و پا کند توسط
اسماعیل ص، در تأیید این ارزیابی و در تایید نیاز دیکتاتوری است.

رژیم دیکتاتوری می‌داند چنین سیاسی
قادر نخواهد بود زحمتکشان را تجهیز کرده و در طول زمان سازمان دهد و لذا برای
بقایش بی خطر است. وعده‌هایی که می‌تواند برای گشودن امکان حضور این اندیشه بدهد،
ناشی از چنین برداشتی نزد ارتجاع حاکم داخلی و متحدان خارجی آن است. آن هنگام هم
که غلیان و یورش توده ها همانند بهار عربی در ایران هم فرارسد، امیدوار است، راه
حلی از انواع مصری، سودانی و امثال آن بیابد. جدل در سودان بر سر حتی شرکت صوری
مردم در حاکمیت نیز از شانس کمی برخوردار است! ابزار سرکوب و کشتار دست نخورده
باقی می ماند.

بدین ترتیب، امیدواری دشمن طبقاتی
در این نکته فشرده شده است، که جنبش ترقی خواهی میهن ما که باید از دالان نبرد ضد
دیکتاتوری بگذرد، با نیافتن مضمونی فراتر از پایان دادن به «رانت خواری» که ضروری
است، ولی خرده ریزی است بی خطر، در زیرمجموعه ی نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد
جهانی امپریالیستی، باقی بماند. زیرا زیر مجموعه‌ای است در نظام اقتصاد
امپریالیستی که «رانت خوار» ترین رانت خوار است و رشوه گیر ترین رشوه گیر است.

انتظار ارتجاع داخلی و خارجی از
اپوزیسیون چپ ایران آن است که با پرداختن به خرده ریز ها خود را مشغول سازد. در
برابر نظام سرمایه داری سکوت کند که مادر همه ی بدبختی‌های کنونی، مادر تعمیق
بحران فزاینده ی اقتصادی- اجتماعی در ایران است. مطمئن باشیم که در شرایط کنونی،
ارتجاع داخلی و متحدان خارجی آن هیچ چیز دیگری از طیف چپ مبارزان ضد دیکتاتوری در
ایران ندارند! به آن تن ندهیم!




شکل و مضمون فعالیت ترویجی- روشنگرانه و اپورتونیسم راست

سخن روز شماره ۲۸ سال ۱۳۹۸

۲۰ جولای ۲۰۱۹

در
گفت و شنفت ها میان توده‌ای ها، مساله ی
شکل و مضمون فعالیت ترویجی-
روشنگرانه
و تبلیغی-
افشاگرانه
حزب توده ایران مطرح شد و در ابرازنظری
به آن اشاره شد.
وظیفه
ی این سطور ادامه بحث در این باره است که
از طریقِ بررسی و تحلیل شکل و مضمون مقاله
ی منتشر شده در نامه مردم با عنوان سیاست
های مخرب رژیم و گسترش پدیدهء دستمزدهای
معوقه
(۱۷
تیر ۱۳۹۸)،
انجام می شود.

مقاله
نامه ی مردم در مقدمه خود طیفی از نابسامانی
های اقتصادی-
اجتماعی
را در ایران برمی شمرد و ارتباط آن را با
برنامه ی اقتصادی «تعدیل
ساختاری و خصوصی سازی»
برقرار
می سازد.
سپس
با نمونه‌های بسیاری به نقل از رسانه‌ها،
تضـادی را در جامعه توصیف
می‌کند که میان منافع زحمتکشان و سیاست
اقتصادی حاکم ایجاد شده است که «عرصه
های تولید و خدمات، بازنشستگان معلمان،
پرستاران و جز اینان»
را
در برمی گیرد و به پدیده‌ای سراسری در
ایران تبدیل شده است.
مقاله
تضاد حاکم را به درستی «پدیدهء
دستمزد معوقه»
می
نامد.
رابطه
ی پدیده با اقتصاد نئولیبرال به درستی
پذیرفته می شود.
ولی
به ریشه ی تضاد، یعنی به اقتصاد سیاسی
سرمایه داری اشاره نمی گردد.

بدین
ترتیب مقاله با دیدی دقیق، پدیده‌ و تضادی
را در نبرد طبقاتی ایران توصیف می‌کند و
به کمک داده‌ها قابل شناخت می سازد که
هستی و گذران زندگی طبقه ی کارگر ایران و
کلیه زحمتکشان را به خطر انداخته است.
پیامد
منطقی این خطر برای هستی طبقه کارگر ایران،
برآمدن رزمجویانه مبارزات اعتراضی و
اعتصابی زحمتکشان در همه لایه‌هایی است
که مقاله برمی شمرد
.

مارکس-
انگلس
علل ایجاد شدن جنبش اعتراضی-
اعتصابی
را در ایران امروز در شرایط زمان خود مورد
بررسی قرار داده اند.
آن
ها در تز اول فویرباخ واکنش در برابر
نابسامانی ها را «فعالیت
حسی انسان»
می
نامند که زمینه «فعالیت
و پراتیک انقلابی»
او
به منظور تغییر شرایط حاکم و دفع نابسامانی
است.
ریشه
ی «پدیده
دستمزد معوقه»
در
ایران امروز، اقتصاد سیاسی سرمایه داری
است که در دوره نئولیبرال آن، به بروز
پدیده کنونی در ایران با شکل مشخص کنونی
انجامیده است
.
شکل
خاص تضاد حاکم در ایران که در کمتر کشوری
دیده می شود، با دوره ی نئولیبرال سرمایه
داری در ارتباط است، ولی مضمون آن ناشی
از غارت و استثمار نظام سرمایه داری است.

بی
تردید در مقاله ی نامه مردم زمینه ی ضروری
برای یک بررسی همه جانبه یِ مارکسیستی-
توده‌ای
از شرایط کنونی در نبرد طبقاتی در ایران،
سطح و ژرفش و همچنین مضمون مبارزه ی
زحمتکشان در کشور ترسیم شده است.
به
سخنی دیگر مقاله، گرچه پر حوصله و با دست
انداز به برشمردن واقعیت دست می یابد.
پرحوصلگی
و دست اندازها در آن ناشی است از ارایه
واقعیت از زبان رسانه‌های ایران و نه
بازتاب واقعیت با بیان توده‌ایِ مجهز به
توانایی برای «تلخیص
دیالکتیکی»
نظرها
از رسانه ها.

بدین
ترتیب مقاله به وظیفه ی تدارکاتی برای
بازتاب تضاد
عمده در نبرد طبقاتی
در جامعه کنونی ایران دست می یابد
.
تضاد
عمده‌
را در ایرانقابل شناخت
می‌سازد
که سرشت تضاد اصلی را در
جامعه سرمایه داری
کنونی در میهن ما
داراست.
ولی
شناخت به سطح درک دیالکتیک ماتریالیستی
فرانمی روید و علت علّـی
ِ ظهورِ«پدیدهء
دستمزد معوقه
»
بر
ملا نمی
شود.
روشنگری
در سطح بازتاب ظاهر پدیده باقی می ماند
.
مضمون
پدیده برای توده ها توضیح داده نمی شود
!

با
کارِ نظرگیر تدارکاتی انجام شده در مقاله،
اکنون زمان به ثمر رساندن تدارکات به
منظور پیشبرد نبرد طبقاتی فرارسیده است.
نخست
مواضع بانیان سوسیالیسم را برای به ثمر
رساندن تدارکات ضروری برای یک بررسی همه
جانبه از پدیده‌ها در جامعه مورد توجه
قرار دهیم.

مارکس-
انگلس
تفاوت و مرز «سوسیالیسم
علمی»
و
یا «سوسیالیسم
انقلابی»
را
با انواع دیگر اندیشه‌های «سوسیالیستی
خیالبافانه»/
اتوپیایی،
در توجه اندیشه ی مارکسیستی-
توده‌ای
به «فعالیت
و پراتیک انقلابی»
زحمتکشان
و تکیه بر آن می دانند.
آن‌ها
این مقوله را نقطه ی گرهی برای شناخت مضمون
پدیده و تفهیم آن به توده های زحمت ارزیابی
می کنند.

به
برداشت آن ها، «پراتیک
انقلابی»
است
که در طول زمان و کارکرد انقلابی بسیار و
همراه با فراز و نشیب ها، شکل و مضمون
«جایگزین»
را
برای
«سرمایه
داری
»
نشان
می‌دهد و برای توده ها برملا می سازد
.

آن
ها، انگار با بررسی شرایط ایران نظر خود
را فرموله و بیان می کنند.
در
مبارزات کارگران در هفت تپه، بحث درباره
ی پایان بخشیدن به «پدیده
دستمزد معوقه»
از
طریق «پیوند»
میان
خواست مطالباتی-
صنفی-
دمکراتیک
و سیاسی طرح و به سطح آگاهی طبقاتی رسانده
شد.
این
آگاهی طبقاتی بازتاب یکی از مصوبه های
پراهمیت ششمین کنگره ی حزب توده ایران
است.
کارگران
راه خروج از نابسامانی را با «جایگزین»
کردن
برقراری هژمونی خود در ارتباط قرار دادند
و خواستار آن شدند که مدیریت کل هفت تپه
را به دست گیرند و یا با نقش تعیین کننده
در آن شرکت داشته باشند.
چنین
خواستی صرفنظر از تحقق پذیری آن در شرایط
حاضر در ایران، بازتاب موضع حزب توده
ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران درباره ی
ساختار حاکمیت مرحله ی ملی-
دمکراتیک
فرازمندی جامعه ی ایرانی است که در پیشنهاد
تشکیل «جبهه
متحد خلق»
طرح
می شود.

چپ
سردرگم، با پی‌گیری این خواست ها، به طرح
نظرات خود در رسانه‌ها ازقبیل اخبار روز
پرداخت.
ولی
در هیچ نوشتاریبه این پرسش پاسخ
داده نشد که ساختار حاکمیت در ایران پس
از گذار از دیکتاتوری چگونه است؟ و دارای
چه مضمونی است؟ این پرسش که آیا در شرایط
سلطه ی اقتصاد سیاسی سرمایه داری در ایران
اصلاً چنین راهکاری ممکن خواهد بود؟ یک
مساله ی دیگر است که باید به آن به طور
مجزا پرداخت.
مضمون
نوشتار های چپ سردرگم در این زمینه همگی
آن‌چنان است که در آن سوسیالیست خیالپرداز
فرانسوی قرن نوزدهم تاریخ اروپایی اُون
سلام می کند!

نوشتارهای
چپ نو در همه سایه روشن های آن، پیشنهادهای
خود را در سطح «اصلاحات
ارضی»
بناپارتی
مطرح می سازند که مارکس در هیجدهم برومر
..
مورد
تمسخر قرار می دهد.
در
نیشخند مارکس ولی دورنمای تغییرات
بنیادیندر جریان نبرد طبقاتی قابل شناخت
و درک می‌شود که پیش شرط «تغییرات
بنیادین»
است!

.

مارکس
و انگلس در تزهای فویرباخ از این رو «پراتیک
انقلابی»
را
عمده و آن را مرز با انواع دیگر اندیشه ی
سوسیالیستیِ «فئودال،
بورژوا و خرده بورژوا»
اعلام
می کنند، زیرا مضمون نظام سرمایه داری را
برملا می‌سازد و رابطه علت و معلول «پدیده
دستمزد معوقه»
را
برای توده ها قابل درک می کند.
این
مواضع انواع اپورتونیسم راست و خیالپردازی
های روشنفکرانه ی «چپ
نو»
را
در ایران برملا می سازد که می‌خواهد
«جایگزین»
پیشنهادی
خود را با «سوسیالیسم
دمکراتیک»
تحقق
بخشند.
آن
ها از این رو به «پراتیک
انقلابی»
کارگران
هفت تپه نمی پردازند تا از آن ضرورت تغییرات
بنیادین و انقلابی را مورد تأیید قرار
دهند و شکل ساختار حاکمیت ضروری را برای
این دوران نشان و قابل درک سازند.
پناه
بردن آن‌ها به «دمکراسی
پارلمانی»
بورژوایی،
نشان ناتوانی برای ارایه راهکار بنیادینی
است که دورنمای رشد تاریخی جامعه را نشان
می دهد.
آن
ها آگاهانه و یا ناآگاهانه می‌خواهند
برای برنامه ی «اصلاح»
و
«تعمیرات»
خود
برای اقتصادِ نئولیبرالیسم به پردازند
به منظور «تعدیل
نوک نیزه ی نابسامانی»ها.
کوشش
بانیان سوسیالیسم گامی انقلابی و کوشش
چپ نو گامی پوزیتویستی است
.

انواع
اپورتونیسم راست، کم‌تر و بیش تر، ابایی
برای پشتیبانی از «پراتیک
انقلابی»
زحمتکشان
ندارد و یا حتی کم و بیش نیز در آن شرکت می
کند.
حتی
با جدیت در بحث‌ها درباره ی راه حل‌هایی
که مبارزان مطرح می سازند شرکت می کند.
چنین
پدیده‌ای در ایران نیز ایجاد شد.
بحث
درباره ی شکل‌های ممکن رهبری کارگران در
مجتمع هفت تپه حتی در اخبار روز نیز مطرح
شد.
ولی
تا آنجا که دیده شد، پیشنهاد کارگران
به عنوان عنصر دورنمایی در روند نبرد
طبقاتی کنونی مورد توجه قرار نگرفت
.
به
گفته مارکس در هجدهم برومر ..،
صحبت‌ها در سطح «اصلاحات»
خرده
بورژوا مآبانه باقی ماند که دستاورد آن
دستیابی به کرسی «ریاست
جمهوری برای بناپارت و ورشکستگی دهقان
دو سال بعد از اصلاحات»
است.

به
سخنی دیگر، القای این برداشت توسط چپ نو
علت شرکت آن در بحث‌ها است که می‌خواهد
به اصطلاح این ادعا را به اثبات برساند
که گویا سرمایه داری در ایران استحاله
پذیر است.
گویا
در اقتصاد سیاسی سرمایه داری حاکم در
ایران تغییرات «اصلاحی»
و
دمکراتیک عملی است.
آن‌ها
به این بحث پرداختند که آیا مشارکت کارگران
در مدیریت و یا در اختیار گرفتن کل مدیریت
مجموعه، شیوه ی درست و عملی در شرایط حاکم
سرمایه داری در ایران خواهد بود؟ سوسیالیست
خیالپرداز فرانسوی اون سلام می کند!

خوشبختانه
چنین بحث‌هایی در هیچ مقاله در نامه مردم
دنبال نشد، ولی شناختی هم از پدیده ارایه
نشد که نشان دهد که پیشنهادهای کارگران
هفت تپه نشان
تعمیق و ژرفش نبرد طبقاتی
در ایران است
.
سطح
نبرد تعمیق یافته نبرد طبقاتی در ایران
درک نشده باقی ماند.
با
سکوت، این نکته ی مورد نظر مارکس و انگلس
را گذاشتند و گذشتند.

به
برخی از مواضع پیش گفته ی مارکس-
انگلس
در مقاله ی حزب توده ایران خواستار
جایگزین برای سرمایه داری
، پرداخته شد
و بازتاب یافتند.
در
آنجا به این نکته اشاره شد که هیچ فعالیت
ترویجی-
روشنگرانه
به سطح ارزبابی ماتریالیسم تاریخی فرانمی
روید، اگر قادر نشود، اول-
تضاد
اصلی و عمده لحظه ی تاریخی را دریابد و
نشان دهد، و راه خروج از آن را از دیدگاه
ماتریالیسم تاریخی ارایه دهد!
به
سخنی دیگر راه حلی ارایه کند که علت عّـلی
نابسامانی ها را برطرف می سازد،
که
راه حلی
«بنیادین»
و
انقلابی است
!

مقاله
ی پیش گفته ی در نامه مردم به این سطح ارتقا
نمی یاید.
کارمقدماتی
پرتوان بر باد می‌رود و نیرو هرز می شود.
حتی
خواننده ی با صبر و حوصله نیز که مقاله را
تا پایان خوانده است، دستاوردی از سیر
اندیشه ی طرح شده در مقاله دریافت نمی‌کند
و خسته مقاله را به کنار می گذارد.

آنجا
که اما سیر اندیشه در مقاله از مرز ظاهر
امرِ داده‌ها می گذرد، از ظاهری که علت
نابسامانی ها را به «تحریم»
و
«مداخله
جویی امپریالیسم آمریکا»
و
نوسان و سقوط «ارزش
پول ملی»
و
کارکرد «رانت»خواران
محدود می‌سازد می گذرد و با تکیه به اسلوب
دیالکتیک ماتریالیستی علت عّلـی نابسامانی
های برشمرده شده را نشان می‌دهد و ریشه
ی سیرآب کننده آن، یعنی نظام سرمایه داری
را برملا می‌سازد و رابطه ی علت و معلول
را قابل شناخت و درک برای خواننده می کند،
به هدفی دست می‌یابد که مارکس و انگلس
خواستار آنند
.

آن‌ها
در تزهای فویرباخ نشان می‌دهند که چنین
اندیشه تحلیل گر مسلح به دیالکتیک
ماتریالیستی از مرز نظاره گری به واقعیت
که رسانه‌های بورژوازی و چپ نو استادان
بازتاب دادن آن هستند، گذشته است و به سطح
مارکسیستی-
توده‌ای
فرا رویده و مضمون «پدیده
دستمزد معوقه
»
را
دریافته و برای توده ها توضیح می دهد
.

تنها
با چنین اسلوب و تنها با هدف به دستیابی
به چنین مضمونی برای فعالیت رونشگرانه-
ترویجی
می‌تواند فعالیت مطبوعاتی در نامه مردم،
ارگان مرکزی حزب توده ایران، حزب طبقه
کارگر ایران به وظیفه ی تاریخی خود دست
یابد، طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان را
در ایران تجهیز کرده، سازماندهی کند،
متحدان نزدیک و دور طبقه کارگر و سرمایه
داری میهن دوست را جلب و قانع سازد برای
همکاری و اتحاد عمل به منظور تغییرات
«بنیادین»
در
ایران که یکی از مهم‌ترین مصوبه های ششمین
کنگره ی حزب توده ایران است جلب کند.
دستیابی
به چنین سطح و محتوای مضمونی در فعالیت
ترویجی-
تبلیغی
حزب توده ایران که رابطه و وحدت جبهه ی
گسترده ی ضد دیکتاتوری و جبهه متحد خلق
را قابل شناخت و مستدل می سازد، بایستی
هدف هر مقاله و نوشتار باشد
.

به
منظور جلوگیری از هر سوتفاهمی ضروری است
خاطر نشان گردد که هدف این سطور و مشابه
آن، حذف برداشت راست در حزب توده ایران و
راندن دارندگان آن نیست.
کوشش
برای تداوم سنت گذشته حزب طبقه کارگر
ایران است که در دسته و جمع کردن نظرات و
دارندگان آن با نظرات دیگر در حزب همراه
است.
زیرا
تنها جدل فکری میان جهت گیری ها متفاوت و
از این طریق مطرح شدن نگرش به پدیده‌ها
از زوایای گوناگون است که ضامن دوری
فعالیت حزب از
«اپورتونیسم
راست و اپورتونیسم چپ
»
در
حزب
طبقه ی ایران می گردد.

پیامد
منفی مسدود ساختن امکان فعالیت درون حزبی
بر روی اندیشه ی انقلابی اکنون قابل مشاهده
است.
مقاله
ی نامه مردم با وجود شناخت تضاد عمده با
سرشت تضاد اصلی در نبرد طبقاتی در ایران،
قادر به بهره گیری از آن برای تجهیز توده
های زحمت و راهنمایی چپ سردرگم نیست.
نتیجه‌گیری
در پایان مقاله این واقعیت را نشان می
دهد.

نتیجه‌گیری
در پایان مقاله به خواست «اصلاح»یِ
«رهایی
از سرکوبگری رژیم ولایی و فقر و محرومیت»
محدود
می گردد.
این
خواست دمکراتیک ولی به طور پیگیر مطرح
نمی‌شود تا به سطح خواست سوسیالیستی
فراروید که مضمون شرایط سرکوبگری را نشان
می دهد.
علت
چنین ارزیابی اصلاح طلبانه و باورمند به
استحاله پذیری سرمایه داری، ناتوانی
از دریافت علت علّـی پدیده است
.

به
سخنی دیگر مضمون ماتریالیست تاریخی سرشت
«پدیده
دستمزد معوقه»
دریافت
نشده است.
آن
وقت عجیب هم نیست که راهکار خروج تنها به
«سازماندهی
سندیکای کارگری مستقل»
محدود
می ماند.
با
بی توجهی به موضع بانیان سوسیالیسم علمی،
ژرفش نبرد طبقاتی واقعاً موجود که در
خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی
اجتماعی به سطح عمومی و سراسری در جامعه
رشد کرده است، به سنگ زیربنای مبارزه حزب
طبقه کارگر بدل نمی شود.
مقاله
جای خود را در کنار «چپ
سردرگم»
درست
آن هنگام می جوید که هنگامه ی «دروازهء
شهرهای ناگشوده را بگشایم»
فرا
رسیده است.
ولی
«سیمزغ
را بال ها از پرواز است
»!
(
اط)




نبرد طبقاتی چهره های بسیار دارد!

سخن
روز شماره ۲۷

۲۶
تیر ۱۳۹۸

رفیق
عزیز احسان می پرسد:
چرا
باید
«اندیشه
های آقای جواهریان – که خود را نه توده‌ای
بلکه روشن‌فکر می داند
»،
به حزب توده ایران نسبت داد و از آن به
نتیجه‌گیری برای
«انحراف
در حزب
»
نایل
شد؟

رفیق
عزیز احسان، دو دلیل را می‌توان ذکر نمود.
یکی
مضمونی و دیگری ناشی از ظاهر پدیده.
نخست
به اولی بپردازیم که شکل پدیده را پرسش
برانگیز می کند.

درباره
ی علت ادعای علنی این رفیق من نمی‌توانم
نظری نهایی ابراز دارم.
بررسی
این علل وظیفه ی این سطور نیست.
برای
نمونه چطور می‌توان کوشش برای تطهیر برای
ایجاد امکان سفر به ایران را
بدون اطلاعات ضروری علت چنین ادعایی
دانست؟ و یا آن را تدارک شرایط برای نگارش
و انتشار کتابی ٬٬ابریشم گونه٬٬
دانست؟

آنچه
اما می‌توان خاطرنشان ساخت که برای
ارزیابی از وزن صحت ادعای رفیق جواهریان
اهمیت دارد، این واقعیت است که او، آن طور
که در نویدنو انتشار داده است، قادر به
گذشتن از حصار پرسش برانگیزی
که به دور رفیق عزیز علی خاوری ایجاد
شده است، گذشته است!
او
توانسته است از سد حصاری که دور رفیق عزیز
علی خاوری ایجاد شده است بگذرد و در دیداری
سه روزه بکوشد از او فیلمی نیز تهیه کند.
می‌دانیم
که این رفیق هنرمند فیلمساز نیز است!
بر
این پایه است که این پرسش ایجاد می‌شود
که چرا این رفیق عضویت خود را در حزب توده
ایران حاشا می کند؟ و چرا رفقای بسیاری
توجه به این نکته را به من گوشزد می کنند؟

آنجا
که از علل «امنیتی»
صحبت
می شود، روشن نیست که منظور از آن چیست؟
آیا خطری برخی از رفقا را هنگام سفر به
ایران تهدید می کند؟ آن طور که
برای بستگان من نیز پیش آمده است؟

تا
اینجا، برخی از زاویه ها که به ظاهر پدیده
برمی گردد.

رفیق
احسان، طرح این نکته‌ها
به طور علنی که حل و فصل آن در درون حزب
ممکن نشده است، از این رو ضروری شده است،
زیرا راهی به جز این راه باقی گذاشته نشده
است.
رفقای
مسئول حزبی که متکبرانه حتی آماده به پاسخ
سلام نیز نیستند، همه ی راه‌های گفتگو
درون حزبی را بسته اند
.
به
منظور تجهیز توده‌ای ها برای زنده
نمودن مبارزه ی سالم درون حربی و عملی
ساختن واقعی مبارزه با خطر «انحراف»
در
خط مشی مستقل حزب توده ایران، رفقای
مسئول راه دیگری را باقی نگذاشته اند.

ضرورت
مبارزه برای زندن شدن بحث و جدل سالم درون
حزبی میان اندیشه‌های متفاوت در حزب طبقه
کارگر، یک خواست شخصی و خصوصی نیست!
بدون
برقراری چنین گفت و شنفت ها، خطر «انحراف»
همیشه
وجود دارد.
خطر
«انحراف»
از
خط مشی مستقل طبقاتی حزب طبقه کارگر یک
خطر عینی است!
مبارزه
با آن وظیفه همیشگی است و وجود اهرم‌های
سالم برای آن در درون حزب ضرورتی انکار
ناپذیر دارد.
بدون
برقراری چنین وضعی، همیشه خطر «انحراف»،
خطری جدیدی است.
ایجاد
اکثریت ها در نشست های مسئولیت دار، تنها
آن هنگام به طور عینی به اصل لنینی
سانترالیزم دمکراتیک پایبند خواهد بود،
که قادر شده باشد برای شرایط مشخص تاریخی
برگزاری نشست، شرایط چنین بحث‌های سازنده
را ایجاد کرده باشد.
هنگامی
که بدون هر نیاز و ضرورت عینی نتوان و یا
نخواست شرایط بحث‌های ضروری و سالم را
در درون حزب ایجاد نمود، حقانیت تصمیم
های اکثریت به خطر می افتد.

واقعیت
آن است که من قریب به بیست سال است، از
امکان دیدار و گفتگو با رفیق خاوری محروم
هستم.
من
از تاریخچه ی سرگذشت رفیق
جواهریان با خبر نیستم تا بتوانم درباره
شخصیت این رفیق ابرازنظر نهایی بکنم.
ولی
در مورد خودم می‌دانم که در کنار رفیق
عزیز خاوری تنها مسئول حزبی هستم که رهبری
وقت حزب توده ایران او را پیش از یورش ها
به حزب، برای انجام مسئولیت
حزبی به خارج از کشور گسیل نمود.
من
با رفیق خاوری و رفیق عزیز ندیم، سه عضو
٬٬کمیته برون مرزی٬٬ حزب توده ایران هستم.
تأیید
این کمیته برای انجام وظیفه حزبی در
نامه‌ای مورد تأیید و تأکید قرار گرفته
است که از طرف رهبری حزب در دوره ی میان
دو یورش نگاشته شده است و به دست کمیته
برون مرزی رسید.

در
آخرین نامه ی زنده یاد رفیق فرج الله
میزانی (جوانشیر)
که
مسئول تشکیلات حزب توده ایران و دبیر
کمیته مرکزی و عضو هیئت سیاسی آن است،
موضع رهبری وقت حزب با صراحت
مطرح شده است.
در
این نامه که در دوره ی میان دو یورش
به حزب نگاشته و ارسال و دریافت شد،
ضمن تأکید بر مسئولیت رهبری کمیته ی برون
مرزی حزب بر دوش رفیق علی خاوری، توصیه‌هایی
برای مبارزه طرح شد.
ازجمله
با تأیید بر مضمون اعلامیه کمیته ی برون
مرزی پس از یورش نخست که از رادیو در
آذربایجان/
اتحاد
شوروی قرائت شد، رفیق زنده یاد همچنین
ارزیابی ای از شرایط در ایران ارایه نمود.

خاطره
ای که مانند نکته‌های پیش گوشه‌ای از
تاریخ حزب توده ایران است که در
سطور زیر نقل می شود، مرا بر آن داشت
آن‌ها را برای ظبط در تاریخ بر روی کاغذ
بیاورم.
این
خاطره که در ارتباط قرار دارد با بررسی
سطور پیش، این خاطره است
که روزی پس از یورش دوم و آشکار شدن بیش
تر شرایط در ایران و خارج از کشور برای
کمیته ی برون مرزی، رفیق عزیز خاوری که
هنوز در پراگ اقامت داشت، در نشستی که در
خانه ی زنده یاد منوچهر بهزادی در برلین
برگزار شد، از آن سخن راند که «علی
مانده و حوضش».
او
این استعاره را در آغاز دستور جلسه برای
جستجوی راه حلی به منظور نشان دادن ضرورت
جلب برخی از اعضای کمیته ی مرکزی که در
خارج از کشور بودند، قرار داد.
نتیجه
بحث ازجمله دعوت از امیر
خسروی برای دیدار بود.
او
به بهانه بیماری چشم پس از برگزاری پلنوم
هفدهم در تهران از ایران خارج شده بود.
ولی
بازنگشته بود.
در
آخرین دیدار من با رفیق جوانشیر در ایران
پیش از سفر نهایی من پس از
برگزاری پلنوم هفدهم که
در خانه من برگزار شد، رفیق
جوانشیر با اشاره به توصیه‌های متعدد به
خسروی برای بازگشت که بلا اثر مانده بود،
شرکت دادن او را در فعالیت‌های حزبی تا
روشن شدن وضع ممنوع اعلام نمود.

در
کمیته ی برون مرزی اکنون تصمیم گرفته شد
که از او برای دیداری دعوت به عمل آید که
انجام شد.
ولی
نادرستی خود را زود نشان داد.
او
خواستار آن بود که «حزب
به غرب منتقل شود»!
خواستی
که با مخالفت شدید رفیق عزیز خاوری روبرو
شد.
رفیق
خاوری با نشان دادن احساس عاطفی شدید خود
که همراه بود با قرار دادن دستش به صورت
چاقویی بر گردن خود، اظهار داشت «گردنم
را هم بزنید، چنین نخواهم کرد»!

امیر
خسروی با پیشنهاد خود برای انتقال حزب به
غرب، همان برنامه‌ای را در نظر داشت که
سال‌های پیش در مورد سازمان جوانان توده
به مورد اجرا گذاشته
بود.
او
جای نماینده سازمان جوانان توده را که
یکی از بانیان سازمان جوانان دمکرات جهان
بود، به کنفدراسیون سپرد.
زنده
یاد رفیق منوچهر بهزادی، دبیر کمیته ی
مرکزی و عضو هیئت سیاسی همیشه در گذشته
در دیدارها این اقدام را نادرست ارزیابی
نمود و آن را به عنوان ابزار او
برای ایجاد شرایط انتقال خود
از کشورهای سوسیالیستی به فرانسه ارزیابی
نمود.

وضع
برای جلب رفیق زنده یاد حمید صفری به کار
حزبی، بغرنج تر بود.
او
باوجود دستور حزبی برای بازگشت به ایران،
از بازگشت طفره رفته بود.
من
شخصاً لااقل دوبار حامل پیام برای او از
طرف رفیق جوانشیر بودم برای بازگشت.
این
پیام‌ها که من حامل آن بودم و پیش از
برگزاری پلنوم هفدهم منتقل
شد، و در سفرهای من برای سرکشی به برخی
وظایف حزبی به خارج از کشور انتقال یافت،
بی نتیجه ماند.
رفیق
صفری به ایران بازنگشت و نتوانست در پلنوم
هفدهم شرکت کرده و نظرات و انتقادات خود
را مطرح سازد.
او
دیگر به عنوان عضو کمیته ی مرکزی در پلنوم
هفدهم انتخاب و برگمارده نشد.

ازاین
رو در بحث در کمیته ی برون مرزی درباره ی
وضع این رفیق، کمیته به این نتیجه رسید
که از او تنها برای نگارش مقاله برای نشریه
هفتگی راه توده دوره ی اول که من آن را با
کمک یک هیئت تحریریه از رفقای
خارج از کشور و مهاجران جدید انتشار
می دادم، تهیه کند.
رفیق
خاوری تأکید نمود که باید نوشته‌ها در
چارچوب سیاست حزب توده ایران باشد و خواست
که به این نکته توجه شده و
کنترل به عمل آید.

رفیق
احسان من در سه نامه‌ای که اخیراً برای
رفیق عزیز خاوری و رفیق گرامی امیدوار
نوشته ام، که بی جواب مانده اند و من هنوز
آن‌ها را انتشار نداده ام، گوشه‌های
دیگری از تاریخ حزب را گوشزد نموده‌ام و
بر ضرورت توجه به خطرات ناشی از «انحراف»
اندیشه
که رفیق گرامی جواهریان به پرچمدار نفوذ
و انتقال آن به حزب بدل شده است، اشاره
نموده ام.

یکی
از این نکات در نامه اول، این نکته است که
کوشش رفیق عزیز علی خاوری برای بازگشت من
به فعالیت حزبی توسط برخی از «رفقا»
پذیرفته
نشده است.
تاکنون
هیچ دلیلی برای چنین موضعی اعلام نشده
است.
رفیق
خاوری شخصاً متنی را نگاشت و برای من فاکس
نمود.
من
پس از امضای آن، نامه را از طریق فاکس
بازگرداندم.
تقاضا
از رفیق خاوری توسط من برای تهیه متن، از
این رو ضروری شد که نامه‌ای که من پیش تر
در این زمینه نگاشته بودم، توسط این «رفقا»
با
اشاره به اینکه «کافی
نیست»
پذیرفته
نشده بود.

من
در نامه اول که اخیراً برای رفقا ارسال
کرده ام، بر ضرورت برگزاری پلنوم وسیعی
پای فشرده ام و برگزاری آن را خواستار
شده‌ام که می‌تواند به حل گره موجود در
مبارزه ی حزب توده ایران بانجامد.
گره
ای که در مقاله ی اخیر در
نامه مردم در ارتباط با سردرگمی چپ نو
مورد خطاب قرار گرفته است که باید با
مبارزه‌ای جمعی و متمرکز به سرانجام
رسانده شود.
باید
نیروی و توان بسیار بزرگی را که اکنون
برای حل مساله برقراری بحث درون حزبی صرف
می شود، در این سو و در سوی مبارزه برای
گذار از دیکتاتوری در ایران متمرکز نمود.
اهمیت
برگزاری پلنوم وسیع از چنین ابعادی
برخوردار است.

اشاره
کردم، که برای تجهیز توده‌ای ها برای
مبارزه در مرحله ی تشدید نبرد طبقاتی در
ایران، بدون حل گره و برداشت نظری انحرافی،
راه مبارزجویانه گشوده
نخواهد شد.
از
این رو برگزاری پلنوم وسیع ضروری است.
از
همین دیدگاه نیز ضروری است که به تجهیز
نیروی توده‌ای ها پرداخت.
تنها
با روشن شدن ابعاد «انحراف»
توده‌ای
ها قادر خواهند بود به
شناخت ضرورت برگزاری پلنوم وسیع کمیته
مرکزی نایل گردند که بایستی
با شرکت همه ی سویه های نظری نزد
توده‌ای ها برگزار گردد.

بازهم
به موضع پرداخته خواهد شد.

دست
شما و همه ی توده‌ای ها را به گرمی می
فشارم

فرهاد
عاصمی

۲۳
تیر ۱۳۹۸ ۱۴ جون ۲۰۱۹

۲۶ تیر ۱۳۹۸

فرهاد عاصمی




  آتشبانِ آتشکده ی سوسیالیسم باش!

سخن روز شماره
۲۶ (سه
شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸ ۱۰ جون ۲۰۱۹)

سیامک

هواپیماهای
جنگی بر سر پناهندگان و کُوچگران
آفریقایی در لیبی بمب می ریزند
و
نیروهای امنیتی به روی آن ها هنگام گریز
آتش می گشایند.

کُوچگران
مکزیکی در انبارهای بزرگ همچون کیسه های
برنج و گندم روی هم در شهرهای مرزی امریکا
نگه داری
می شوند.
کودکانشان
همچون پرندگان مهاجر در قفس های سیمانی
زندانی می شوند.

افسر
نیروی دریایی که کُوچگران
را از مرگ ناگزیر می رهاند به زندان محکوم
می شود.

و
سیریزا که به مردم یونان پشت کرده بود و
به پیاده کردن کژراه نماییِ
اتحادیه اروپا پرداخته بود،
انتخابات را می بازد.

نیروهای
هوادار قطر،
عربستان
و امریکا انقلاب سودان را از دست توده های
سودانی می دزدند تا به اندوخته های بانکی
خود چند سِفر
دیگر بیافزایند.

ان
چه که این همه رویدادهای گوناگون را به
هم پیوند می دهد،
نیاز
دگرگونی ریشه ای در این جهان امروز ماست.
روزگار
پینه بندی ها بسر آمده است و آری این هم
درست است که “دشمن
سنگدل”
است
ولی ما نباید غرور
خود را از دست دهیم.
ما
حاملان آینده هستیم و تدارک آزادی و
سرافرازی انسان زحمتکش را در برنامه
غرورآمیز خود
دنبال
می کنیم.

شکست
سیریزا بار دیگر نشان داده است که دگرگونی
در درون نظام سرمایه داری کار به
جایی
نمی رساند و این به این معنی نیست که از
سازش و اصلاح باید پرهیز کرد.
ولی
این نشان دهنده این است که این گونه مبارزه،
مبارزه یک پایی است که همیشه میلگند.
پای
دیگر نبرد نباید فراموش شود.

اگر
بتوان سخن از اپورتنیست
چپ و راست گفت دیدگاه و کارکرد آن ها روشن
است.
راست
می خواهد که پیکار را در چارچوب و درون
سیستم مرزبندی کند.

بهترین
سیاست های اقتصادی و اجتماعی اصلاحی درون
نظام سرمایه داری بر پایه پخش درآمد و
ثروت است که با سیستم مالیاتی پیشرو انجام
می شود.
هر
چند که این یک سیاست پیشرو است که بسیاری
از تهی دستان در کشورهای سرمایه داری را
از مرگ می رهاند،
ولی همانگونه که مارکس بارها نشان داده
بود،
یک داروی آرام بخش است که در پی درمان
بیماری ریشه ای نیست.
چون
که این سیاست دارایی ابزار تولید را زیر
پرسش نمی برد،
همیشه به دگرگونی کوچک رو و ناپایدار
بسنده می کند و نمی تواند بالاتر از این
اندازه رود  .
حتا
پیروزی این گونه سیاست ها نه به دل نرمی
سیاستمداران سوسیال دموکرات که به پرزوری
نیروها و جنبش های مردمی بستگی دارد.
هنگامی
که نیروهای بورژوازی این جنبش ها را ناتوان
بیابند همه ی این دستاوردها به آنی از بین
خواهد رفت.

دیوید
آدلر (David
Adler) نوسینده
گاردین می نویسد که سه
ناتوانی حزب سیریزا
را شکست داده است .

کاهش
محبوبیت حزب چپگرا،
در سرنوشت
سیریزا نشان می دهد که با
تقلید کردن از راست نظامی گری و نئولیبرالیسم،
حزب شناسنامه خود را،
هویت اصلی خود را، و حامیان خود را در طول
راه از دست می
دهد.
دولت
او به عربستان اسلحه فروخت و با نتانیاهو
دوستی و مهربانی کرد و از ترامپ امریکا
هواپیماهای جنگنده خرید.

دوم
این که جنبش
توده
ها نتوانست زیر تأثیر سیاست ضدمردمی رهبری
سیریزا، رابطه ی میان سیاست «ریاضت
اقتصادی» دیکته
شده ی اتحادیه اروپا و حاکمیت سرمایه را
به عنوان علت اصلی نابسامانی و بحران درک
کند. جنبش
توده ها نتوانست خواست مطالباتی-
دمکراتیک
را به سطح خواست و هدف سیاسی برای
پایان بخشیدن به سیاست دیکته شده ارتقا
دهد، خود به جنبشی سیاسی-
طبقاتی
بدل گردد. در
چهره يك سياستمدارِ
بدون
برنامه و آرمان دورنمادار باقی
ماند.
تنها
یک حزب که به اندازه کافی به یک جنبش
اجتماعی متکی است،
از درون خواست آن وظایف را بیرون می کشد،
می‌تواند
با
نشان دادن تضاد روز و اصلی جامعه
پایه های خود را میان
مردم بکارد و در میان آن ها ریشه دواند..
و
سوم این است که شعله شورش را زنده نگه
نداشت..
سیریزا
وعده داده بود که به نحوی شجاعانه و خلاقانه
با وضعیت موجود مبارزه کند.
به
همه امید داده بود.
رای
دهندگان می دانستند
که که شانس تغییرات رادیکال کم است –
اما
آن ها امید به
مبارزه
داشتند و نه تسلیم بدون مبارزه .
در
عوض سیریزا به جای خلع
ید از سیاست
بی عدالتیِ
«ریاضت
اقتصادی»،
به
عنصری برای گم شدن
روح شورش بدل
شد
و پایه حمایتش همراه با آن فرو ریخت.

چپ
می خواهد با اونتاریسم خود،
راه
سد ساله را بدون زمینه چینی یک شبه بپیماید.
آرزوهای
پندارگونه خود را جانشین کار سازمانی و
فرهنگی روزانه میان توده ها کرده است.
بردباری
و شکیبایی کار درازمدت و توانفرسا را از
دست داده است و به جای آن در گنجه تاریک و
تنهای خود برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی
سرود می خواند.  

 

مارکسیسم
به ما آموخت که هر دو آن ها نادرست است.
نبرد
برای دگرگونی درون نظام در بالاترین نقطه
اوج خود به سوسیال دموکراسی خواهد انجامید
که هر چند که در دوران “جنگ
سرد ”
سرمایه
داری از ترس از سوسیالیسم به او میدان
داده بود،
ولی ده های گذشته نشان داده است که آن ها
انجام گران شرمگین نئولیبرالیسم هستند
و توده ها را برای رسیدن به فرمان قدرت،
می خواهند. نه
برای زندگی را
بهتر ساختن.

برای
همین است
که
کار اصلاحی بدون نبرد و نشان دادن دورنمای
سوسیالیستی
همیشه  بدون افق است.
دیدش
کوتاه است.
ناامید
کننده است.
نفس
را تنگ می کند.
پرواز
در قفس است که هر چند بال ها را می ورزاند
ولی به آسمان اوج نمی کشد.

گام
گذاشتن در راه اصلاح سرمایه داری برای
بهتر ساختن زندگی زحمتکشان در کوتاه مدت
ان هنگام سودمند است که افق سوسیالیستی
را
ستاره ی راهنمای توده ها سازد.

باید
به هنگام پینه دوزی این تن پوش ژنده سرمایه
داری به توده ها گفت و نشان داد که می توان
با نیروی آن ها پوشش دیگری ساخت.
می
توان جهان را دگرگون کرد.
راه
دگر نیست.
اصلاح
نظام سرمایه داری مانند زندانی محکوم به
مرگی است که هرروز با نامه نویسی روز مرگ
خود را  چند روز به دنبال می اندازد.

البته
زندگی شیرین است و باید برای هر روز زیستن
جنگید ولی بسیاری از این زندگی به معنای
انسانی آن دیگر زندگی نیست بندگی همیشگی
است.

انسان
هایی که در دلهره همیشگی پیدا کردن نان
شب هستند.
کودکی
را میفروشند تا کودکان دیگری را از مرگ
برهانند.
آن
ها می دانند که این زندگی تنها هوا خوردن
است. آن
ها از همه ی شیرینی های زندگی و فرارویی
انسانی آن بی
بهره اند.

دودلان
می گویند که “آری
آری زندگی باید والاتر از این باشد.
اما
آیا این کار با همسنگی نیروهای جهانی شدنی
است؟”  
سخن
از شدنی بودن زندگی انسانی در همین امروز
نیست.
ولی
این نباید راهبند و جلوگیر نشان دادن
زندگی انسانی باشد.
زندگی
انسانی شدنی است حتا اگر امروز شرایط آن
به سختی دیده شود و
فراهم نباشد.
نباید
شعله های آتش این رویای انسانی را برای
همیشه به بهانه واقع گرایی خاموش کرد.
روشن
نگه داشتن این آتش در دل های زحتمکشان
بخش بزرگی  از پیکار روزانه ماست.
این
پیکار را حتا خبرنگار غیرکمونیست گاردین
پذیرفت و یکی از ناتوانی های دولت پیشین
یونان را در خاموش کردن شعله های شورش می
داند. 
       

برای
همین،
درهم امیزی و پیوند نبرد دموکراتیک با
نبرد سوسیالیستی برای پنهان کردن آن
در برنامه های حزب های کمونیست نیست.
بلکه
برآمده از دانش اندوخته شده جنبش کمونیستی
است. 
این
هماهنگی پیکار در دیدگاه و کارکرد روزانه
حزب باید  بازتاب داشته باشد.
این،
پیوند دیالکتیک آن بازُوبند
سهرابی است که ما را از دگران در پهنه نبرد
جدا می سازد و به رستم توده ها برای شناخت
ما کمک و یاری می کند.

هم
اکنون اگر حزب توده ی ایران را در میان
بگذاریم،
سوای “توده
ای ها”،
دیگر
نیروهایی که خود را توده ای می خوانند در
سوی راست جای دارند.
برای
همین پشتیبانی از “توده
ای ها”
برای
انجام همسنگی دیدگاه ها گوناگون برای همه
ی توده ای های جستجوگر و کنجکاو وظیفه
میهنی
و
تاریخی
است که نمی توان از آن چشم پوشید.

آتشگاه سوسیالیسم را هیچ نباید به خاموشی کشاند، با خاموشی آن امید نیز از بین خواهد رفت. و اگر امیدی به آینده ای دیگر که انسانی است در دل ها ریشه نگیرد، علف هرز سرمایه داری جای آن را خواهد گرفت.         




نبرد رهایی بخش ملی اهرم قطع دست نواستعماری امپریالیسم!

سخن روز شماره:۲۵ (دوشنبه ۲۵ خرداد ۱٣۹٨ – ۱۵ ژوئن ۲۰۱۹)

بسیاری از نظریه پردازان مارکسیست «جنگ اقتصادی- تجاری»
کنونی را که امپریالیسم آمریکا به راه انداخته است، آغاز جنگ نظامی جهانی آینده
ارزیابی می کنند. علل چنین برداشت به طور خلاصه چنین است. تضاد میان رشد مبتنی بر
تولید به منظور انباشت سود و سرمایه و امکان بازتولید و به ثمر رساندن آن به
مرزهای خود می رسد. شیوه ی تولید صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری دوران
افول خود را طی می کند. با انقلاب الکترونیکی و تبدیل شدن علم به مثابه نیروی
مادی، طلیعه ی پاقرص کردن شیوه تولید کمونیستی انکارناپذیر است.

در تاریخ رشد سرمایه داری در جهان، غارت پانصد ساله ی
استعمارگرانه ی سرزمین ها و خلق های دیگر نقش عمده را برای انباشت سرمایه در
کشورهای امپریالیستی ایفا نموده است. جنگ اقتصادی کنونی بازگشت به شیوه ی سابق
برای بهره گیری از تجربه ی استعمار- نواستعماری است که با هدف طولانی‌تر کردن
دوران افول نظام سرمایه داری عملی می گردد. ایجاد دیوار در مرز آمریکا و مکزیک تا
ایجاد «دیوار آهنین» به دور جمهوری خلق چین (احمد جواهریان در گفتگو با رادیو پویا
– ۴ جون ۲۰۱۹)، که به منظور قطع رابطه ی اقتصادی چین با کشورهای دیگر جهان انجام
می شود، چنین هدفی را دنبال می کند. مخالفت با لوله ی ارسال گاز از روسیه به
اروپای غربی از طریق دریای شرق همین هدف را دنبال می کند. تشدید محاصره ی اقتصادی
کوبا و محاصره ی ونزوئلا نیز در همین راستا عمل می کند. فهرستی که می‌توان ادامه
داد.

در دور جنگ اقتصادی کنونی امپریالیسم آمریکا می کوشد سلطه ی
خود را با تسری سلطه ی قوه ی قضایه آمریکا به 
رابطه ی اقتصادی- سیاسی میان کشورهای دیگر تحکیم بخشد که با نقض آشکار حق
حاکمیت آن‌ها همراه است و رژیم نواستعماری گذشته را در شکل جدید و دهشتناکِ
اقتصادی- نظامی «توتالیتر» به خدمت می گیرد.

محاصر و تحریم اقتصادی را از این رو باید یک «جنگ» تمام‌عیار
ارزیابی نمود که استقلال و حق حاکمیت ملی کشورهای دیگر را مورد یورش قرار داده
است. این سیاست را باید شلیک توپخانه دشمن ارزیابی نمود که با ایجاد سرزمین سوخته،
پیروزی نظامی آینده ی خود را بر کشورهای جهان تدارک می بیند.

سرمایه مالی امپریالیستی نمی‌تواند حل تضاد حاکم میان خود و
خلق های دیگر را تنها از طریق به راه انداختن جنگی خانمان برانداز نظامی در جهان
به عقب اندازد. در شرایط کنونی در توازن قوای نظامی در جهان، چنین گامی می تواند
برای ایالات متحده آمریکا با خطرات بزرگ همراه باشد. از این رو کوشش برای به خدمت
گرفتن شیوه‌های نواستعماری را باید به عنوان ابزار کمکی جنگ جهانی امپریالیستی
علیه حق حاکمیت ملی خلق ها اریابی نمود.

تعمیق نبرد رهایی بخش پاسخ ضروری

امپریالیسم با سیاست ضد انسانی و تجاوزگرانه خود، نبرد
رهایی بخش ملی را برای حفظ استقلال کشورهای «گلوبال جنوب»  به مساله روز این کشورها بدل ساخته است.

به سخنی دیگر، روشنگری برای ضرورت نبرد رهایی بخش ملیِ
کشورها در جهان و تعمیق همبستگی میان آن‌ها 
در شرایط کنونی می‌تواند نقش تعیین کننده برای جلوگیری از جنگ نظامی
امپریالیستی در جهان باشد و راه را به گسترش سلطه ی نواستعماری آن ببندد.

شرایط این نبرد در اجزای آن برای کشورهای مختلف متفاوت است،
ولی در کلیت خود بازتاب همبستگی بین‌المللی این کشورها در دفاع از حق حاکمیت ملی و
تعیین سرنوشت خود است.

توصیه ی مارکسیست مصری- فرانسوی سمیرا امین برای ایجاد یک
بین الملل کشورهای «گلوبال جنوب» به منظور به ثمر رساندن نبرد رهایی بخش ملی از
چنین تحلیلی سیرآب می گردد.

در چنین شرایطی است که جنگ اقتصادی آمریکا با رقبای
امپریالیست خود در اتحادیه اروپا و منطقه های دیگر، با جنگ میان دو سیستم تکمیل می‌گردد
که علیه کشور چین و دیگر کشورها با سمتگیری سوسیالیستی در جریان است.  رقابت آشکار همه ی کشورهای امپریالیستی با
جمهوری خلق چین تبلور چنین نبرد اقتصادی- سیاسی است که در آن امپریالیسم جهانی در
کلیت آن سهیم و شریک است.

به منظور درک ابعاد جنگ اقتصادی میان امپریالیسم و کشورهای
«گلوبال جنوب» باید تأثیر آن را به طور افتراقی بر روی کشورهایی که در سیستم دیکته
شده ی اقتصاد سیاسی امپریالیستی قرار دارند – مانند ایران -، و کشورهایی که برای
فرازمندی اقتصادی- اجتماعی خود جهت گیری سوسیالیستی را دنبال می‌کنند – مانند چین،
کوبا، ویتنام .. -، تفاوت قایل شد. 
به این منظور باید تاثیر وجه استعمارگرانه ی جنگ اقتصادی امپریالیسم را در
جهان امروز در برابر دو گروه از کشورها به طور افتراقی مورد توجه قرار داد. وجه
استعمارگرانه این جنگ اقتصادی علیه چین انکارناپذیر است، ولی تأثیر مخرب آن را
شفاف‌تر می‌توان در ارتباط با کشورهایی از قبیل ایران و امثال آن مورد بررسی و
مطالعه قرار داد.

سرشت ترقی خواهانه نبرد رهایی بخش ملی

سرشت ترقی خواهانه ی نبرد رهایی بخش ملی، آن را از نوع ناسیونالیستی-
برتری جویانه و فاشیستی- شوینستی استقلال طلبی در جهان جدا می سازد.

در ایران، ناسیونالیسم شوینستیِ سلطنت طلب‌ و هم ناسیونالیسم
مذهبی ارتجاع که بر ایرانِ جمهوری اسلامی حاکم است، فاقد سرشت میهن دوستانه
است.
گرچه هر دو وجه ناسیونالیسم در شکل سکولار و مذهبی آن دارای تفاوت‌های
ظاهری هستند، ولی سرشت برتری جویانه نژادپرستانه- فشیست مآب آن در هر دو شکل نقش
عمده و مشابه را ایفا می سازد. یکی از برتری نژاد آریایی سخن می راند و دیگری از
برتری تعلق به گروه شیعه در مذهب حاکم.

برتری نژادی نزد یکی و یا برتری ناشی از فرقه گرایی مذهبی
نزد دیگری، انسان را نه به مثابه انسان، بلکه با تعلق آن به گروه خاص برتر مورد
نظر دارد. مبارزه با یک سوی ارتجاعی نمی تواند به معنای قرار گرفتن در کنار سوی
دیگر درک شود. چنین شیوه ی تعیین جایگاه مبارزان در مبارزه ی فرهنگی- طبقاتی در ایران،
به طور انحرافی،  نسبت به سرشت دو
وجه ارتجاعی سکوت می کند.

مبارزه با وجه ناسیونالیسم سلطنت طلب، نمی تواند به معنای
قرار گرفتن در جوار ناسیونالیسم مذهب ارتجاعی حاکم در ایرانِ جمهوری اسلامی درک و
عملی گردد.

سرشت نبرد رهایی بخش ملی در شرایط کنونی جهان، و همچنین
در ایران، سرزمین کهنسال خلق های ساکن آن، می‌تواند از منظر چپ انقلابی، یعنی از
منظر حزب توده ایران تنها به معنای ترقی خواهانه آن درک شود. به معنای کوشش برای
خروج از سیستم اقتصاد سیاسی امپریالیستی درک شود. به معنای نبردی ضد امپریالیستی
درک شود. به معنای سرشتی با جهت گیری سوسیالیستی درک و تصور گردد.

بر این پایه است که در ایران سرشت ترقی خواهانه ی نبرد رهایی
بخش می‌تواند تنها به معنای گذار از دیکتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته کنونی
درک شود.
نظامی که برای ادامه ی حیات خود نیاز به دیکتاتوری در کشور از یک سو،
و ارتباط ماهوی با سیاست ارتجاعی امپریالیسم در سیستم حاکم نظام سرمایه داری دوران
افول از سوی دیگر داراست.

بر این پایه است که مبارزه علیه خطر جنگ علیه ایران توسط
امپریالیسم، همزمان مبارزه علیه دیکتاتوری در ایران است.

مبارزه‌ای است برای «تغییرات بنیادین در ایران» است که مصوبه ی ششمین کنگره ی حزب
توده ایران سال را در ۱۳۹۱ تشکیب می دهد.

مبارزه ی دمکراتیک- سوسیالیستی

همکاری و همیاری با نیروهای ضد دیکتاتوری در ایران توسط
مبارزان برای رهایی ملی ضروری است. همانقدر نیز ضروری است که سرشت ضد امپریالیستی
نبرد برای متحدان ضد دیکتاتوری توضیح داده شود و ضرورت خروج از سیستم سرمایه داری
وابسته به امپریالیسم تفهیم گردد.

با پیروزی اتحاد شوروی در جنگ جهانی دوم دوران فروپاشی نظام
استعماری پانصد ساله در جهان فرارسید. پیروزی انقلاب چین، ویتنام، کوبا و کشورهای
دیگر در آسیا، آفریقا و آمریکا این فروپاشی را سنگفرش می کند. نظام سرمایه داری با
٬٬چهره ی انسانی٬٬ را باید واکنشی در برابر تغییر شرایط و تناسب قوا در جهان
ارزیابی نمود. در برابر این گرایش، باید آغاز دور نئولیبرال حاکمیت سرمایه را در
جهان که از سال‌های پایانی هفتاد قرن گذشته ی تاریخ اروپایی آغاز شد، کوششی است
برای بازگرداندن رژیم نواستعماری در شرایط سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی.

رابطه میان دو کشور ایران و امپریالیسم آمریکا را باید تحت
تأثیر شرایط سیاست نواستعماری امپریالیسم در مدنظر داشت و به مطالعه ی افتراقی آن
پرداخت. پرداختن به جهت گیری سوسیالیستی برای تغییرات، وظیفه ی جدایی ناپذیر از
مبارزات دمکراتیک است. تنها از این طریق می توان جایگاه تاریخی یورش اقتصادی
امپریالیسم آمریکا وکیفیت  تهدید آن را
برای یورش نظامی به ایران در سیاست عمومی امپریالیستی درک نمود و راه حل واقع‌بینانه
مبارزه برای حل تضاد حاکم را میان دو کشور دریافت.

هدف امپریالیسم آمریکا در تشدید جنگ اقتصادی علیه ایران که
با تشدید تحریم و محاصره همه ی جانبه ی اقتصادی- تجاری ایران همراه است، به
معنای تجدید حیات نواستعمار و تحمیل همه جانبه ی شرایط سلطه ی آن به میهن ما است.

آمریکا همین سیاست را در برابر دیگر کشورها در وضع مشابه نیز به مورد اجرا گذاشته
است.

کوشش امپریالیسم  در
مرکز آن امپریالیسم آمریکا برای برقراری مجدد سلطه ی نواستعماری خود بر کشورهای
«جنوب گلوبال»، تنها هدف اقتصادی انباشت سود و سرمایه را دنبال نمی کند.
اکنون امپریالیسک آمریکا با همین ابزار نواستعمارانه کشور مکزیک را مجبور کرده
است، مانند چوبدست اجرای خواست آمریکا، مهاجرانی را که از کشورهای آمریکای میانی
به قصد آمریکا در حرکتند، در مکزیک نگه دارد و یا از ورود آن‌ها به مکزیک جلوگیری
کند. اتحادیه اروپا نیز همین برنامه را با ترکیه و لیبی در خارج از اتحادیه خود به
مورد اجرا گذاشت. یونان، ایتالیا، اسپانیا نقش همین کشورها را در اتحادیه اروپایی
ایفا می سازند. آن‌ها به عنوان کشورهای حاشیه ی اتحادیه اروپای مجبور هستند از
مهاجران با دریافت بخشی از هزینه‌ها نگهداری کنند و از ورود آن‌ها به دیگر کشورهای
اتحادیه جلوگیری نمایند. بحران و اختلاف میان این کشورهای حاشیه اتحادیه اروپا با
هسته ی مرکزی آن، در مرکز آن آلمان امپریالیستی، ناشی از سیاست نواستعماری آلمان و
فرانسه علیه کشورهای پیرامونی در اتحادیه اروپایی است. این بحران به رشد فاشیسم
نوین در این کشورها منجر شده است.

به سخنی دیگر در «جنگ اقتصادیِ» امپریالیسم، در راس آن
امپریالیسم آمریکا ازجمله علیه ایران، تحمیل سلطه ی نواستعمارانه به ابزار
اقتصادی- سیاسی برای برقراری و حفظ سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی بدل شده است که
می‌کوشد آن را در سراسر جهان به مورد اجرا بگذارد.

هدف برپا ساختن «دیوار آهنین به دور چین و روسیه که به منظور
قطع رابطه ی اقتصادی دو کشور با جهان انجام می شود» (احمد جواهریان در گفتگوی پیش
با رادیو پویا)، به منظور تحمیل «جنگ اقتصادی» به مثابه گام نخست برای تحمیل یورش
نظامی امپریالیسم عملی می گردد. وزیر امورخارجه آلمان هیکو ماس، سه روز پیش در
برلین سیاست مشترک امپریالیست ها را در مذاکرات خود با وزیر امورخارجه آمریکا
پمپئو با صراحت مطرح ساخت و آن را «راهکارهای متفاوت برای هدف مشترک» نامید. نتایج
مذاکرات دیروز او در تهران نیز در تأیید این برنامه مشترک است.

حفظ رابطه و ادامه مذاکره با ایران توسط امپریالیست های
اروپایی که فاقد هرنوع مضمون جدید است، همانند برنامه امپریالیسم آمریکا در دو
صحنه عملی می گردد. یکی دور کردن ایران از گروه کشورهای بریکس و به ویژه تخریب
رابطه ی ایران با روسیه و چین.
در این صحنه امپریالیست ها همان سیاستی را
دنبال می‌کنند که روسیه برای دور کردن اردوغان از غرب و تضعیف ناتو انجام می دهد.

در صحنه ی دیگر هدف مذاکره تحمیل عقب نشینی بیش تر به ایران
است به منظور برباد دادن مصالح عالیه ی کشور در ارتباط با حق حاکمیت ملی. برجام،
صرفنظر از درستی و یا نادرستی آن، گوشه ای از برباد دادن حق حاکمیت ایران را قابل
شناخت می سازد. حتی «رهبر» هم آن را می‌داند، که فاصله گرفتن از آن را اخیراً
انجام داد. این فاصله گرفتن به معنای اذعان به تأثیر برجام علیه حق حاکمیت ایران
است. «رهبر» می داند و اذعان دارد که در هر مذاکره ی با سرشت سلطه گرانه آمریکا،
بخشی از حق حاکمیت ایران برباد می رود.

اکنون هم مذاکره با امپریالیسم با حفظ سیاست اقتصادی-
اجتماعی حاکم،
پیامد دیگری نخواهد داشت جز برباد دادن بیش تر از مصالح عالیه
ایران در ارتباط با حق حاکمیت ملی کشور؛ جز تن دادن به سلطه ی نواستعماری
امپریالیسم که هدف آن تأثیر و تعیین سیاست ملی ایران به سود سلطه ی امپریالیسم
است. روندی که همراه است با تغییر قوانین داخلی برای توسعه ی سیاست اقتصادی
نئولیبرال حاکم به منظور خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی و پذیرش دستورات سازمان
های مالی امپریالیستی از قبیل صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و …

نباید اشتباه نمود، هدف این سطور نفی ضرورت مذاکره و یافتن
توافق با امپریالیسم نیست. به منظور خنثی ساختن سیاست تجاوزگرانه ی آن، مذاکره و
توافق ضروری است. ولی توافق تنها آن زمان به سود دو طرف است که طرف ایران مجری
سیاست اقتصادی امپریالیستی نباشد. از استقلال اقتصادی- سیاسی واقعی برخوردار
باشد. امری که در شرایط سلطه ی دیکتاتوری و نظام سرمایه داری وابسته کنونی ناممکن
است.

اعلام ترامپ در تأیید بقای حاکمان کنونی، محترم شناختن حق
حاکمیت مردم بر سرنوشت خود و به منظور حفظ منافع ملی ایران نیست، بلکه به معنای
اِعمال سیاستی به منظور عقب نشینی حاکمان ایران در برابر تهاجم آمریکا است. اِعمال
سیاستی برای تعمیق وابستگی نواستعماری ایران به اقتصاد جهانی امپریالیستی است.
ترامپ می‌داند که رژیم دیکتاتوری مجری فرامین سازمان های مالی امپریالیستی هیچ راه
دیگری جز گردن نهادن به خواست او ندارد.

با بیانی دیگر، در شرایط کنونی حاکم بر صحنه ی بین المللی،
حاکمیت سرمایه داری وابسته در ایران فاقد توانایی و انگیزه است برای مقاومت مشروع
و ترقی خواهانه در برابر سیاست نواستعماری امپریالیسم. چنین توانایی را حاکمیت
کنونی برباد داده است. نشان واقعیتِ عینی بر باد دادن توان مقاومت مشروع توسط حاکمیت
جمهوری اسلامی در برابر سیاست تجاوزگرانه ی امپریالیسم این امر است که حفظ این
حاکمیت وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی، تنها با برقراری و ادامه ی
دیکتاتوری ولایی ممکن است.

از این رو  مذاکره ی
این حاکمیت با امپریالیسم می‌تواند تنها به معنای عقب نشینی باشد برای حفظ حاکمیت
ارتجاع مذهبی در ایران که جریمه آن را باید مردم میهن ما با برباد رفتن منافع
دمکراتیک- قانونی و ملی خود بپردازند.

دوران هژمونی بلامنازع بورژوازی پایان یافته

ناتوانی بورژوازی و خرده بورژوازی ایران – سرمایه داری
بوروکراتیک، نظامی و تجاری – ناشی است از باقی ماندن در سیستم اقتصاد سیاسی
امپریالیستی در جهان.

ناتوانی برای دفاع از حق حاکمیت ملی ایران تنها پیامد
مستقیم رژیم دیکتاتوری ولایی نیست که شکل حاکمیت ارتجاعی نظام را تشکیل می دهد،
بلکه همچنین ناشی است از بقای نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم در سیستم
حاکم جهانی.

برای خروج از سیستم حاکم جهانی امپریالیستی و احراز توانایی
برای حفظ حق حاکمیت ملی، جهت گیری ضد امپریالیستی ضرورت دارد که به معنای
پایان بخشیدن به اجرای اقتصاد سیاسی دیکته شده‌ی امپریالیسم و سازمان های مالی آن
است. خروج از این سیستم نواستعماری به معنای اتخاذ سیاست اقتصای- اجتماعی مردمی-
دمکراتیک و ملی است برای دوران فرازمندی جامعه ی ایرانی که هژمونی آن را نمی‌تواند  سرمایه داری به تنهایی بر عهده داشته باشد.

بدون شرکت طبقه کارگر در حاکمیت در کشورهای «گلوبال جنوب»
و بدون اتخاذ اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک که دارای جهت گیری سوسیالیستی است، دفاع
از حق حاکمیت ملی در برابر سلطه خواهی امپریالیسم در شرایط کنونی در جهان ممکن
نیست.

دوران هژمونی طبقه کارگر

بر این پایه است که می‌توان با صراحت و شفافیت اعلام نمود که
تنها با برقراری هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه کارگر در جبهه ی متحد خلق، شرایط
ضروری تاریخیِ داخلی برای حفظ حاکمیت ملی ایران در برابر یورش و جنگ اقتصادی-
نظامی امپریالیسم ایجاد خواهد شد و از این روست که اولویت گذار از دیکتاتوری، تنها
به مفهوم ضرورت شرکت طبقه کارگر در رهبری جامعه است.

طبقه کارگر به عنصر و سوبژکت تاریخی برای به ثمر رساندن
نبرد رهایی بخش ایران علیه سیاست نواستعماری امپریالیسم فرا رویده است.

واقعیت در جهان کنونی آن است که
دوران تاریخی هژمونی بورژوازی ملی پایان یافته است.

آنجا که این بورژوازی در جبهه متحدی و در همکاری با زحمتکشان
به نو و بازسازی اقتصادی- اجتماعی می پردازد، آن طور که اکنون در چین عملی می
گردد، امکان قد راست کردن داراست و می‌تواند نقشی مثبت و خلاق در ایجاد شرایط
فرازمندی جامعه خود ایفا سازد.

دفاع از هژمونی طبقه کارگر برای مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب
که باید در یک اتحاد وسیع اجتماعی عملی گردد از جمله از واقعیت تناسب قوا در جهان
و یورش نواستعماری امپریالیسم ناشی می شود. «جنگ اقتصادی» کنونی که امپریالیسم
آمریکا به راه انداخته است، مرحله نخست جنگ نظامی جهانی است که امپریالیسم برای
حفظ سیطره ی خود در جهان دنبال می کند. مبارزه علیه این سیطره را با برپایی
جبهه ضد دیکتاتوری با سرشتی ضد امپریالیستی و با جهت گیری برای خروج از سیستم
اقتصاد امپریالیستی- اسلامی به پیش برانیم.




تئوری در خدمت توجیه سیاست؟

سخن روز شماره:۲۴ (دوشنبه ۲۰ خرداد ۱٣۹٨ – ۱۰ ژوئن ۲۰۱۹)

نکته‌ای حساس و باریکی در مقاله ی نه اپورتونیسم راست و نه اپورتونیسم چپ وجود دارد که بررسی آن وظیفه ی سطور کنونی است. پیش تر در نوشتار اپورتونیسم چپ و راست و مبارزه ی مشخص با آن، راه عملی دوری کردن از درغلطیدن به اپورتونیسم چپ و راست توضیح داده شد. توضیح ها مبتنی است بر شیوه ی کارکرد لنین که رفیق احمد سپیداری گرامی آن را در نوشتار پیش گفته ی خود برشمرده است. در آنجا نگارنده می کوشد به کمک ارزیابی مشخص برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران، آن طور که لنین توصیه می کند، مرز برنامه انقلابی و انحرافی را در شرایط کنونی نشان دهد که هدف آن دستیابی به موفقیت در مبارزه ترویجی- روشنگرانه و تبلیغی- افشاگرانه ی حزب توده ایران است.

مقاله ی نه اپورتونیسم راست و نه اپورتونیسم چپ، اسلوب کارکرد مشخص لنین را برای تعیین سیاست انقلابی بلشویک ها توضیح می‌دهد. این کارکرد از این طریق تنظیم می‌شود که «با برخورد [مشخص در شرایط تاریخی معین] به این دو اپورتونیسم»، به طور عملی و مرزهای چپ و راستِ سیاست انقلابی مشخص می گردد.
توجه دادن باریک رفیق سپیداری به شیوه ی کارکرد نظری- عملی لنین برای نگارنده انگیزه و کمک بود برای نگارش مقاله ی پیش گفته در سایت توده‌ای ها که در آن برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران که زنده یاد جوانشیر در کتاب سیمای مردمی حزب توده ایران توضیح می‌دهد و دستاوردهای آن را برمی شمرد و صلابت نظری آن را از نظر تئوریک مستدل می سازد، به مثابه سیاست انقلابی تعریف می شود و بر محور آن مرز با انحراف چپ و راست برجسته می گردد.

سپس رفیق سپیداری گام در صحنه ی عمل می گذارد به منظور به کار گرفتن «دیالکتیک عمل کننده در پشت تضاد چپ و راست»! آن طور که او در آغاز سخن برجسته می سازد، می‌خواهد به کمک ارایه ی نمونه‌هایی، به توضیح سیاست لنینی برای شناختِ مضمون«سنتز» میان دو اپورتونیسم بپردازد. 

با وجود تدارکات درست نظری در مقاله ی خود، خواهیم دید که رفیق گرامی در عمل به مواضع نظری بیان کرده وفادار نمی ماند.سیاست انقلابی حزب توده ایران برای شرایط کنونی تعریف نمی‌شود تا به شیوه ی لنینی مرز میان دوسوی چپ و راست اپورتونیستی با آن توضیح داده شود. اروپایی ها به این شکل استدلال می گویند “نوار متر کشی”, یعنی اندازه گیری فاصله دو نقطه با کش. در واقع هم وقتی سیاست انقلابی تعریف نمی شود شما نقطه شروعی برای مقایسه خود ندارید و بنابراین می توانید به راحتی هر چه را که میل خود نمی یابید “چپ و راست” بخوانید در حالی که نقطه وسطی را که خواننده باید از آن سمت “چپ و راست” را بشناسد نشان نمی دهید.
خواهیم دید که ارایه مواضع اپورتونیسم چپ در شرایط کنونی اصلاً مطرح نمی شود. بلکه تنها سخنان لنین درباره ی موارد «چپ روی» در شرایط مشخص سال‌های انقلاب اکتبر و پس از آن در نظرات رفقای آلمانی طرح می گردد.شیوه ای که تنها ارزش عام دارد و نه برخوردی خاص به شرایط مشخص ایران کنونی.
خواهیم دید که همین شیوه ی در ارایه نظرات احسان طبری نیز عملی می‌گردد. در آنجا نیز نظرات طبری در سطح عام طرح می شود که کمکی برای برداشت خاص در شرایط کنونی در ایران نیست!
خواهیم دید که شیوه ی طرح نکته‌های عام و یا خاص تاریخی، نقشی در رد مواضع «اپورتونیسم چپ» واقعی در دوران کنونی در ایران ندارد. مواضع «اپورتونیسم چپ»ی که اصلاً طرح نمی شوند، چه برسید به برخورد انتقادی سازنده به آن به منظور دست یافتن به «سنتز» مورد نظری که نه طرح می‌شود و نه راه شناخت آن گشوده می گردد. شیوه تنها به ابزار ٬٬تهدید٬٬، ٬٬هراس٬٬ و ٬٬هشدارها٬٬٬یی بدل می‌گردد که راه شناخت مساله را مسدود می سازد، به جای گشودن آن.

در هشت صفحه بقیه ی مقاله، دوازده نمونه و یا مورد طرح می‌شود به منظور توضیح مواضعی که نهایتاً در خدمت توجیه سیاستی قرار دارد که به طور عمده در نبرد طبقاتی جاری بر کارکرد حزب توده ایران حاکم است.
موارد طرح شده، مواضع «اپورتونیسم چپ» در ایران کنونی نیست که مورد بررسی نقادانه قرار می گیرد.
محور استدلال در کل مقاله استفاده از چماق “خطر اپورتونیست چپ” برای تطهیر و در تأیید «اپورتونیسم راست» است که درستی آن را مقاله می‌خواهد به اثبات برساند.ولی در این زمینه هم مقاله موفق نیست. در هیچ نکته ی طرح شده، درستی سیاست به طور مثبت به ثبوت رسانده نمی شود.
سخن اصلی در مقاله دور این محور قرار دارد که با توجه به شرایط نامساعد حاکم، گذار از تنگنای حاکم کنونی عمده است و باید با حداقل تلفات و صدمات طی شود.
این استدلال، استدلالی درست است. نادرست آن است که شرایط مبارزه ی توده‌ای ها در ایران و خارج از کشور یک سان ارزیابی می شود. این یک سانی به معنای انتقال غیرانتقادی شرایط مبارزه در ایران به خارج از کشور درک می شود. ناخواسته، امکانات در خارج از کشور در اندیشه و عمل حزب طبقه ی کارگر حذف می شود.
واقعیت اما چنین نیست که یک سانی شرایط در همه جا برقرار است. گردان هایی که زیر سلطه ی مستقیم ارتجاع قرار ندارند، می‌توانند و باید در مبارزه ی خود شرایط دیگری را مورد توجه قرار دهند، از آنچه که آن‌هایی با آن روبرو هستند که دستشان زیر ساطور است.
ارزش توده‌ای بودن با این کمیت تعیین نمی‌شود که یکی دو ریال کمک می‌کند و دیگری جان خود را قربانی می‌کند. ارزش توده‌ای بودن، ارزشی کیفی است که در موضع جانبدار فرد و پیگیری در نبرد تعیین می شود (کیانوری).
در مقاله با حسن نیت و با نمونه‌های بسیاری موضع مشخصی به عنوان موضع ضروری در شرایط کنونی مطرح می‌شود که یک سویه- مطلق گرانه و بی توجه به شرایط مختلف حاکم در ایران و خارج از آن طرح می شود.
اشتباهی که ناشی از ناتوانی برای تنظیم دیالکتیک متناسب مبارزه ی در درون و خارج از کشور است. با تکیه ی یک سویه بر روی شرایط مخفی مبارزه در ایران، اصل سانترالیسم- دمکراتیک مبارزه در خارج نقض می‌شود و با این نقض تلاش می شود که به خیال خود اندیشه «اپورتونیسم چپ» در حزب حذف شود. به همین خاطر ما می بینیم که رفیقی که می‌خواهد امکان سفر خود را به ایران و خروج از ایران به خطر نیاندازد، تاب حضور رفیقی را در غرفه حزب ندارد که مواضع «اپورتونیسم راست» او را مورد تأیید قرار نمی دهد!
حذف این سویه از اندیشه از زندگی درون حزبی، فضای بحث را به نادرست تنها برای «اپورتونیسم راست»ی گشوده است که شرایط مبارزه ی بخشی از مبارزان (داخل کشور) را برای همه ی مبارزان ضروری می داند. 
فضای بحث تنها به روی مواضع راست گشوده است که با به اصطلاح نظر اکثریت در نشست ها، به نظر حاکم بر حزب طبقه کارگر بدل می شود. جدل فکری میان سویه های نگرش مختلف که ناشی از تضادهای آشتی پذیر و همساز در حزب است، از زندگی درون حزبی حذف شده است. چنین است توصیف واقع‌بینانه ی ریشه ی اصلی مواضع نادرستی حاکم بر مقاله که می‌کوشد این سیاست نادرست را برای خط مشی حاکم تئوریزه کند. 

نادرستی و خطرات مبهمی که ناشی از تاثیر اپورتونیسم چپ اعلام می‌شود و در صفحه های آخری مقاله طرح شده است، کمکی برای اثبات درستی و ضرورت پذیرش سیاست کنونی حزب توده ایران نیست. برای نمونه در صفحه پایانی مقاله «ابعاد دهشتناکی [که] روی داد» گوشزد می‌شود که گویا قتل عام رهبران و کادرها و مبارزان توده‌ای منظور است. با اشاره به «خطر [که هنوز هم] بیخ گوش کمونیست هایی است که درس‌های لازم را نگرفته اند»، گویا ضرورت دوری از اندیشه و عمل«اپورتونیسم چپ» به ثبوت رسانده می شود. نکته‌ای که حتی با پذیرش هسته ای درست در آن هم به معنای استدلال برای درستی سیاست کنونی نیست که قادر نشده است دیالکتیک ضروری را میان مبارزه ی در ایران و خارج از ایران بیابد.
استدلال، مضمون خطرناک دیگری نیز داراست که به طور قطع هدف نویسنده نیست.این مضمون ناگفته، عبارت است از پذیرش ناخواسته ی مجرم شناختن در خون خفتگان که گویا با سیاست نادرست خود، مرگش شان را باعث شدند!

به سخنی دیگر، همان‌طور که اشاره شد، مقاله به اسلوب کار لنین پایبند نیست که در نشان دادن درستی سیاست حزب توده ایران خلاصه می‌شود – که باید از طریق برخورد انتقادی به «اپورتونیسم چپ و راست» نشان داده شود و ضرورت عمل به آن به اثبات رسانده شود. انگار اپورتونیسم راست در شرایط کنونی در سیاست حزب اصلاً و ابداً جایی ندارد و لذا نشان دادن مرز با آن غیرضروری است!

با بیانی دیگر که همین معنا را می رساند، مقاله در ارایه ی راهکار مشخص عملی با موفقیت روبرو نیست. برای نشان دادن چنین ناموفقیتی می‌توان به صفحه پایانی – نهم، مقاله مراجعه نمود. در آنجا مقاله خواستار ارایه راهکار مشخص برای «رساندن توده ها به مواضع نوین» می‌شود. و به منظور نشان دادن اهمیت این وظیفه که«اکنون به وظیفه ی دست اول بدل گردیده است»، برجسته می‌سازد که تنها «با تکیه به آن می‌توان پیروزی پیشاهنگ را در انقلاب تأمین کرد».
ولی در مقاله هیچ راهکار مشخصی ارایه نمی شود. «سنتز» مورد نظر لنین جایی در مقاله ندارد!
سخنی درباره ی چگونگی مبارزه ی ترویجی روشنگرانه و تبلیغی- افشاگرانه حزب توده ایران برای شرایط ژرف شونده ی نبرد طبقاتی در ایران مطرح نمی گردد. «مواضع نوین» که باید آن‌ها را «به توده ها رساند» توضیح داده نمی شود. آری، مقاله در ارایه راهکار موفق نیست!

توجیه «اپورتونیسم راست»
دوازده نمونه‌ای که در مقاله مطرح می‌شوند که ظاهراً وظیفه ایجاد ارتباط دیالکتیکی مواضع عام در مقاله ی را با شرایط خاص در ایران کنونی دارا هستند، عبارتند از:
طرح موضع انتقادی لنین نسبت به چپ روهایی که مخالفت با «هرگونه سازش با احزاب دیگر و هرگونه سیاست مانور و ساخت و پاخت ..» هستند. (ص ۲)
این نمونه از کتاب بیماری کودکی چپ روی در کمونیسم اتخاذ شده است که بدون ارایه موضع مشخصی از ایران امروز طرح و مورد بررسی قرار می گیرد. لذا ارزشی عام دارد. بررسی دیالکتیک مشخص شرایط ایران کنونی نیست!
نقطه ی ضعف آن برای شناخت و درک مبارزه ی امروز حزب توده ایران، ناروشن ماندن جایگاه متحدان نزدیک و دور در نبرد برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری است!
برای نمونه نقش متحدان دور، برخی از اصلاح طلبان، و نقش متحدان نزدیک، طبقه کارگر در برپایی جبهه ضد دیکتاتوری در مقاله طرح نمی‌شود و به پرسش درباره ی سرشت نقش هر کدام پاسخی داده نمی شود. تفاوت دو نقش چیست؟ این آن پرسش اصلی در بحث مشخص کنونی میان توده‌ای ها است در این باره که آیا حزب توده ایران قادر است با تجهیز طبقه کارگر، جبهه ضد دیکتاتوری را از سوی چپ تقویت کند؟ و اگر آری، باید برای دسترسی به این هدف چه سیاست خاص ترویجی- تبلیغی را دنبال کند؟
رفیق گرامی سپیداری برای پاسخ ندادن به این پرسش است که از کتاب لنین مخالفت با «هرگونه سازش با احزاب دیگر ..» را طرح می سازد. آیا میان توده‌ای ها نظر و یا گروهی وجود دارد که مخالف اتحاد و سازش با دیگران برای گذار از دیکتاتوری باشد؟ پاسخ منفی است. آنچه که طرح می‌شود این است که باید با پیوند میان مبارزه ی مطالباتی- صنفی و سیاسی که مصوبه ششمین کنگره ی حزب توده ایران نیز است،جبهه ضد دیکتاتوری را از ٬٬چپ٬٬ تقویت نمود. باید دورنمای پس از گذار از دیکتاتوری را به اهرم و تکانه ی مبارزات طبقه کارگر و دیگر نیروهای میهن دوست بدل نمود. پرسش در برابر حزب توده ایران به طور مشخص این پرسش است که آیا جبهه ضد دیکتاتوری سرشتی ضد امپریالیستی دارد؟ آیا خواستار جهت گیری سوسیالیستی باید باشد؟ آن طور که زنده یاد رفیق منوچهر بهزادی در مقاله ی شناخته شده خود در سال ۱۳۵۴ درباره ی سرشت جبهه ضد دیکتاتوری مطرح می سازد؟ 
اپورتونیسم راست که نمی‌خواهد به این وظیفه ی سوسیالیستی حزب توده ایران که در برنامه حداقل کارگری آن به مثابه بخش جدایی ناپذیر مبارزه حزب طبقه کارگر ایران طرح شده است، پایبند بماند، به بی راهه نقل نظرات لنین علیه چپ روی و مخالفت با اتحاد با بورژوازی می رود! به این پرسش مشخص پاسخ نمی‌دهد که بورژوازی ٬٬دمکرات٬٬ و میهن دوست کنونی ایران بنا به سرشت طبقاتی خود در جبهه ضد دیکتاتوری عقبه لشگر را تشکیل می‌دهد و یا باید جایگاه فرماندهی را به آن ارزانی داشت؟
اشتباه نشود، صحبت بر سر آن نیست که شرایط چنان است یا نیست که باری دیگر لایه‌های از بورژوازی و یا خرده بورژوازی سرکردگی در انقلاب در پیش را به دست خواهد گرفت یا نه، آن طور که در انقلاب بهمن نیز تحقق یافت.صحبت بر سر آن است که توده‌ای ها باید چه سیاستی را دنبال کنند تا چنین وضع فاجعه باری تکرار نشود!
آیا چنین خواستی اپورتونیسم چپ است؟ یا مخالفت غیرمستدل با آن اپورتونیسم راست؟

در پنج نمونه بعدی که در صفحه های تا پنج مقاله طرح شده است، نمونه‌ها موارد خاص شرایط روسیه و یا انگلستان را مورد توجه قرار می دهند. موضوع آن ها، توضیح ضرورت «ساخت و پاخت» با احزاب بورژوازی است. و یا همکاری با نظریه پردازانی از قبیل کائوتسکی و غیره. توجه داده می‌شود که تناسب قوا برای بلشویک ها ضروری می‌سازد که از این امکان ها برای ایجاد اتحاد با متحدان «دور» نیز بهره بگیرند، «برای به دست آوردن متحد توده ای [تکیه از ف ع] بهره گیرند، حتی متحد موقت، مردد، ناپایدار، مشکوک و مشروط ..».
بازهم توضیحی درباره ی شرایط مشخص ایران داده نمی شود. بحث، بحثی عام باقی می‌ماند و کمک برای یافتن «سنتز» مورد نظر لنین برای ایران نیست؟ به سخنی دیگر این پرسش باقی می‌ماند که نظر نویسنده برای نمونه درباره ی سلطنت طلبان در شرایط مشخص کنونی در ایران چیست؟
علاوه بر نکته‌های پیش، انتقال نمونه‌های ذکر شده در مقاله به شرایط کنونی ایران که با ده‌ها پرسش همراه می شود. 
این نمونه‌ها و نمونه های دیگر ذکر شد، پاسخ مشخص به این پرسش نیست که متحدان نزدیک حزب توده ایران در نبرد برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری کیانند؟ متحدان دور کیانند؟ کدام سیاست را باید برای گروه اول و کدام سیاست را باید برای جلب گروه دوم به کار گرفت؟
این پرسش های عمده بی پاسخ می‌ماند و مقاله را به سطح مقاله‌ای برای توضیح عام مسایل محدود می‌سازد که مهم است، ولی برای بحث کنونی و شفاف شدن وظایف حزب توده ایران در شرایط کنونی راهگشا نیست؟

برای مثال، نمونه دیگر، یعنی بحث درباره ی «کوهنوردی به قله ی توچال» و جستجوی راه ساده تر، ولی سهل تر وغیره (ص ۲)، سخنانی عام هستند. جمع آوری «حد اعلای نیرو» و بهره گرفتن از «هرشکاف» میان دشمنان که لنین در نمونه سوم مطرح می‌سازد (ص ۳)، پاسخ به این پرسش کنونی نیست که حزب توده ایران باید چگونه و با چه برنامه‌ای به تجهیز و سازماندهی «نزدیک ترین متحد» خود بپردازد که خوشبختانه در مقاله ی اخیر نامه مردم با عنوان وظایف جنبش کارگری و سندیکایی در اوضاع حساس کنونی ..، به صراحت طبقه کارگر ایران اعلام می‌شود که «ستون فقرات مبارزات» کنونی مردم میهن ما را تشکیل می‌دهد (۶ خرداد ۱۳۹۸).
آیا نیروی وجود دارد که همکاری با نظریه پردازانی را از قماش کائوتسکی و یا هندرسن ها در صحنه ایران امروز به «خیانت به انقلاب» تعبیر کرده است؟ آیا منظور از انتقاد، اندیشه ی همکاری با سلطنت طلبان است؟ آیا می‌توان سلطنت طلبان را به عنوان متحد دور و متزلزل و غیره ارزیابی نمود و با آن‌ها به سازش پرداخت، هنگامی که آن‌ها اعلام کنند و تعهد بسپارند که به شیوه‌های «فاشیستی» پس از رسیدن به حاکمیت دست نخواهند زد (آن طور که رفیق امیدوار گفته است).
می‌دانیم که لنین به قسم هندرسون باور ندارد و همان‌طور که رفیق سپیداری در مقاله برجسته ساخته است، می‌گوید که آن‌ها «طبق همان قواعد کهنه بورژوازیی ٬٬حکومت٬٬» خواهند کرد! (ص ۳).
همان‌طور که توجه می شود، دوری از شیوه ی لنینی بررسی مشخص پدیده مشخص با انواع پرسش های خطرناک همراه می شود. 
بررسی عام تئوریک برای درک سیاست حزب توده ایران ضروری است. از آن می‌توان همچنین برای توضیح شرایط خاص بهره گرفت. ولی لنین خواستار آن است که هر دو شیوه ی به طور مکمل به کار گرفته شوند. نتیجه‌گیری از عام برای خاص، باید همیشه با بررسی راه بازگشت و بررسی این نکته بپردازد که آیا مورد خاص با مضمون و شرایطِ عام اعلام شده هم خوان است یاخیر؟
زنده یاد طبری در جلد دوم نوشته‌های فلسفی (ص ۵۲) رابطه و مضمون تکمیلی دو شیوه ی استنتاج ا استقرایی (ایندوکسیون) و استدلال قیاسی (ددوکسیون) را توضیح می دهد. در آنجا رابطه استنتاج استقرایی که به کمک آن، استنتاج از کل پدیده آغاز می‌شود، از این طریق تکمیل می‌گردد که به پاسخ به این پرسش می‌پردازد که جایگاه جز را در کل نشان دهد. نشان دادن جایگاه جز در کل نقش مکمل بررسی را تشکیل می دهد. بدون پرداختن با بررسی از سوی جز به طرف کل، که آن را حرکت استدلالی به اصطلاح از پایین می نامند، کار بررسی پایان نیافته است. به سخنی دیگر باید همیشه حرکت استدلالی از عام به خاص انجام شود و با نشان دادن انطباق شرایط خاص با عام و کل به پایان برسد.
در هیچ موردی از دوازده نمونه ی طرح شده، مقاله این راه استدلالی را طی نمی کند!

استدلال های درست لنین برای جمع آوری نیرو و توجه به شرایط مشخص برای سازش حتی با بورژوازی، نمی‌تواند به معنای نفی موضع لنین درک شود که گویا می‌توان هنگام نشستن در اتوبوسی که در خیابان ولی العصر به سمت جنوب تهران در حرکت است تا به توچال برسد، نباید برای تجهیز و سازماندهی نزدیک‌ترین متحد خود برنامه داشت و مبارزه نمود. در این زمینه، اشاره شد، مقاله تهی از نظر مشخص است! این کمبود را بدون تردید رفیق گرامی سپیداری برطرف خواهد نمود.

آنجا که مقاله با نمونه‌هایی دیگر گوشه‌ای از مواضع چپ را مطرح می‌سازد، طرح موضوع در سطح عام باقی می ماند. مانند نمونه اول و یا شش در ص ۴، استدلال مشخصی از نظر نمایندگان ٬٬چپ٬٬ طرح نمی شود. به سخن طبری در بحث با سروش توجه نمی‌شود که می پرسد که چه کسی، کجا، و چه چیزی را چگونه مطرح ساخته است؟ توضیح داده نمی‌شود که این چپ، با کدام استدلال می‌خواهد درستی موضع اپورتونیستی خود را به ثبوت برساند؟ و به طریق اولی برای نشان دادن نادرستی این استدلال‌ها گامی برداشته نمی شود. 
نمونه‌ها، ازجمله در ص ۴، درواقع لشکر کمکی هستند برای اثبات مواضع راست و نه استدلال علیه نادرستی نظر مشخصی از اپورتونیسم چپ.
کمک گرفتن از ستاره ها برای جهت یابی مداوم کشتی ها، نیز چنین نمونه‌ای است.مخالفت با کنترل مداوم سیاست، و خواست حرکت سیخکی البته نادرست است. بی توجهی به نظرات کسانی که روزی «خائن» نامیدیم، نیز از همین نوع استنادات است. 
شاید سطور زیر برخورد انتقادی خشنی باشد. ترسیم سیاه و سفید باشد. هدف از آن اما کمک است برای یافتن زبان مشترک. نمی‌توان انتقاد را در نکته های عمده ی نظری و یا در اسلوب علمی- مارکسیستی برای پژوهش، با زبان نرم و نا روشن و غیرشفاف مطرح نمود. بررسی جانبدارانه از حقیقت، نمی تواند نیم بند عملی گردد.طبری خواستار آن است که در ارزیابی علمی باید سایه روشن ها را دقیق و پررنگ ترسیم نمود. ولی در بیان نرم بود. تا چه حد انجام این وظیفه در سطور زیر با موفقیت انجام خواهد شد، یک مساله است. اما قصد من چنین است. مساله دیگر – لطفاً این نکته از مد نظر دور نگه داشته نشود – به ویژه توسط رفقای عزیزی که در سخن انتقادی نوسانی می بینند. آن را برخی زمان ها مدارامند و در تأیید و در زمانی دیگر سخت و «بی رحم» درمی یابند.

سیاست حداقل کارگری حزب توده ایران که در آن میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی پیوندی مداوم برقرار است، موضوع اصلی بحث میان توده‌ای ها را تشکیل می دهد. من با این برداشت موافقم که باید سیاست را به طور مداوم مورد بررسی قرار داد، آن طور که باید به طور مداوم با نگرش به ستاره ها، جهت گیری کشتی را مورد کنترل داشت. بر این پایه است که موافق هستم که برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران نیز استثنایی را تشکیل نمی‌دهد و لذا باید بتوان آن را در شرایط جدید مورد بررسی مجدد و مجدد نیز قرار داد. بررسی ای که باید آن را در باره ی اجزا و کلیت برنامه عملی ساخت!

پرسش اکنون آنست که آیا تاکنون چنین بررسی ای عملی شده است؟ در کدام سند، نتایج آن اعلام گشته است؟ یا واقعاً می‌توان مدعی شد که مقاله و نکته‌ها و نمونه‌های ذکر شده در آن، پاسخی به پرسش درباره ی بررسی مجدد برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران است؟ نشان می‌دهد که برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران در اجزایی و یا حتی در کلیت آن قابل نفی است؟ نفی شده است؟ باید تردید داشت!
امیدوارم اگر اشتباه می کنم، رفیق سپیداری و دیگر رفقا اشتباه را به طور مشخص تصحیح کرده و به نقد بکشند.

رفقا، برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران که در آن پیگیری در مبارزه ی صنفی-مطالباتی طبقه کارگر به عنوان مبداء تفهیم دورنمای سوسیالیستی برای راه حل تضاد اصلی و عمده و روز در جامعه توصیف می شود؛ برنامه‌ای که به گفته زنده یاد جوانشیر در مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی آن‌قدر پیگیر است که به مبارزه را به سوی مبارزه ی سوسیالیستی فرامی رویاند؛ در این برنامه ی علمی، تجربه‌ ی ارایه شده ای که در برابر چشمان ما در هفت تپه، نبرد معلمان و غیره به تجربه روز در ایران بدل شد و به تحقق پیوست و باری دیگر نظر مارکس را درباره ی «پراتیک انقلابی» توده های زحمت مورد تأیید قرار داد. باری دیگر نشان داد که پراتیک توده ها که تحت تأثیر شرایط دردناک تحمیل شده به آن‌ها ستاره ی راهنمای آنان است – مارکس آن در تزهای فویرباخ تأثیر احساس و عاطفه ی انسان می‌نامد که مشخصه ی برداشت ماتریالیسم نوین- دیالکتیکی است -، همان ستاره ی راهنمایی است که دریانوردان در توفان نبرد طبقاتی جامعه باید مورد توجه مداوم قرار دهند. بازتاب تأثیر احساس و عاطفه ی مادری که راه را بر حاکمان می بندند تا از سرنوشت فرزند و نان آورد خود جویا شود، عنصر مادی- عینی را برای تنظیم برنامه مبارزاتی و درک نظری- تئوریک واقعیت در نبرد طبقاتی تشکیل می‌دهد که باری در تجربه کنونی در ایران به کرسی نشانده شد و مارکس آن را در تزهای فویرباخ توضیح می دهد. 
این برنامه‌ در اثر برجسته سیمای مردمی حزب توده ایران ترسیم می‌شود و درستی مضمون آن با نظرات مشخص بانیان سوسیالیسم علمی به ثبوت رسانده می شود.این برنامه، یک اثر اتفاقی و از راه رسیده نیست. یک مقاله ی سرهم بندی شده نیست که مجاز باشیم بدون استدلالی محکم و قابل کنترلِ دقیق علمی-مارکسیستی به نفی آن بپردازیم. بی جهت هم نیست که چنین نشده است! شده است؟ آیا نادرستی مضمون برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران در سندی مورد تردید قرار گرفته است، چه رسد به اثبات نادرستی آن؟
نه رفقا، چنین شیرمردی هنوز زاییده نشده است که به این نبرد رفته باشد و بتواند رفته باشد. می‌توان با اشاره های کنایه آمیز که در صفحه ی ۷ مقاله ذکر می شوند، با بازی با ٬٬خطر٬٬ و ٬٬هشدار٬٬ برای «ابعاد وحشتناک» وغیره به طرح کاریکاتوری پرداخت و آن را با زهرخندی مورد یورش قرار داد، اما نمی‌توان مضمون علمی برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران را سهل انگارانه نفی نمود. این برنامه، برنامه ای از راه رسیده نیست. در آن «حساب و کتابی» مطرح است که باید توانست نادرستی آن را به اثبات رساند، تا توانست برای آن برنامه ی جایگزینی ارایه داد! 
نویسندگان و تأیید کنندگان این برنامه نیز افراد از راه رسیده‌ای نیستند. طبری، کیانوری، هاتفی، و بسیاری دیگر ستون‌های استوار نظری و سیاسی آن را تحکیم کرده اند. زنده یاد جوانشیر، سی سال عضو مشاور کمیته ی مرکزی حزب توده ایران بود، تا سپس در مقام دبیر و عضو هیئت سیاسی حزب طبقه کارگر به نگارش این اثر که کتاب بالینی هر توده‌ای را تشکیل می دهد، پرداخت.

می‌توان نکته‌های بیش تری را در مقاله مورد بررسی قرار داد، ولی ضروری نیست.نکته‌ای که می‌توان تنها اشاره‌ای به آن داشت، توجه دادن به بررسی افتراقی هنگام مطالعه ی هر پدیده است. باید بررسی بخش‌های متفاوت از پدیده را در ابتدا جدا از هم و سپس در کلیت آن مورد توجه قرار داد.

«حساب و کتاب داشتن تاکتیک»ها که در ص ۶ به عنوان نمونه ی دیگری از گویا استدلال منتسب به «اپورتونیسم چپ» به آن اشاره می‌شود (نمونه ی ۷)، و یا نمونه ی ۸ که در همان صفحه مطرح شده است در ارتباط با «تاکتیک نفی مطلق»، سخنانی عام هستند و برای شرایط مشخص ایران کلی گویی از کار درمی آیند، اگر نتوان آن‌ها را به طور مشخص طرح و از آن‌ها آموخت.
تنها اشاره شود که وضع «تغییرات ساختاری» در ایران را که باید به طور مداوم در هر دو سوی ترقی خواهانه و ارتجاعی مورد توجه قرار داد، نمی‌توان طرح نامشخص آن را به مثابه ارایه ی دلیلی برای چپ روی و «اپورتونیسم چپ» ارزیابی نمود.
همین ارزیابی را باید در ارتباط با نمونه نهم خاطر نشان نمود. در ص ۷، با اشاره ی مبهم به خطرات اشتباه، به نتیجه‌گیری به سود «اپورتونیسم راست» گرفته می شود.در استدلال به طور ضمنی ترس و تهدید در صورت اشتباه به ابزار به اصطلاح ٬٬اثبات٬٬ درستی تز طرح شده تبدیل می گردد. نکته‌ای که در نمونه ی ده و از قول لنین در سطح «شیادی» کسانی توجیه می‌شود که گویا در ایران امروز معتقد هستند که «در سیاست پرولتاریای انقلابی هیچگونه دشواری و وضع پیچیده پدید» نمی آید!