پیوند مبارزه مطالباتی و سیاسی

سخن روز شماره: ۱۰۶ (۱۴ اسفند ۱٣۹۷)

 

رفیق گرامی متأسفانه تاکنون پاسخی برای چهار نامه ی ارسالی تا تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ به شما دریافت نکرده ام.

رفیق گرامی محمد امیدوار،

ژرفش روز افزون نبرد طبقاتی در ایران و نیاز تقویت نقش انقلابی حزب توده ایران در این نبرد مرگ و زندگی، مبارزه با هر نوع بهانه و دستاویز را برای ممانعت از نزدیکی و یک پارچگی توده‌ای ها دور محور وظایف روز در برابر جنبش توده ای به مبرم ترین وظیفه بدل ساخته است.

در مقاله‌ای که چندی پیش پایان یافت، من از اقتصاددان فرشاد مؤمنی موضع بسیار متین و مستدل او را نقل کرده‌ام که لابد خوانده اید. بدون تردید این مواضع نزدیک‌ترین مواضع را به موضع حزب توده ایران درباره ی پیوند میان آزادی و عدالت اجتماعی تشکیل می دهد. ولی این اقتصاددان هوشمند، واقعاً می پندارد که می توان به این هدف والا در نظام سرمایه داری دست یافت.

به نظر او، کافی است که بتوان خشونت غارت و استثمار نظام سرمایه داری را تعدیل نمود و طبق ضوابطی قرار داد که آن را «قواعد بازی» می نامند.

برای این استاد اقتصاددان مضمون بیان مارکس که «سرمایه دار ماسک سرمایه را بر چهره دارد» روشن نیست. از این رو او و افراد صادق دیگر نمی‌توانند این نکته را در ذهن خود به ثمر برسانند، که اگر صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری در جهان امروز نمی‌تواند پایبند به «قواعد بازی» دوران رقابت آزاد در نظام سرمایه داری باشد، تنها ناشی از بدتینتی ِ سرمایه دار نیست، علت علّـی دارد که با درس اخلاق برطرف نمی شود.

دیکتاتوری ولایی در ایران بدتینتی می کند، پشت کارگر گرسنه را به خاطر مبارزه برای دریافت دستمزد عقب افتاده به شلاق می‌بندد و خونین و مالین می کند، داعش وار زحمتکش را شکنجه می کند، زیرا دستیابی به سود برای سرمایه در ایران جز از طریق سلطه ی دیکتاتور ی ممکن نیست، زیرا بدون اِعمال زور قادر نیست نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم را در ایران حفاظت کند.

به علت بی توجهی متحد نزدیک حزب ما، اقتصاددان میهن دوست فرشاد مومنی نسبت به مضمون مورد نظر مارکس، و با وجود دارا بودن مواضع نظرگیر درباره ی پیوند مضمونی آزادی و عدالت اجتماعی، هنگام مبارزه علیه رژیم دیکتاتوری گرفتار در این پندار باقی می‌ماند که می‌توان گویا نظام سرمایه داری را ادامه داد و با تعدیل خشونت آن، مشکل را حل نمود. او دیکتاتوری رژیم ولایی را علت می پندارد و نه معلوم خشونت نظام سرمایه داری دوران افول تاریخی آن. بدین ترتیب او به موضع تأیید شرایط حاکم، به موضع پوزیتویستی مفلوکی تن می دهد که هنوز امید به استحاله ی رژیم دیکتاتوری دارد.

متأسفانه در پایان بیانیه اخیر حزب به خاطر چهلمین سالگرد انقلاب بهمن، ما با همین برداشت روبرو هستیم که به آن پرداخته خواهد شد.

متحدان بالقوه از قبیل مؤمنی ها را تنها با ارایه راهکار گذار از صورتبندی اقتصادی- اجتماعی وابسته به اقتصاد امپریالیستی که سرنوشت هر نظام سرمایه داری را در شرایط کنونی در جهان تشکیل می دهد، می‌توان نسبت به جهت گیری سوسیالیستی اقتصادی- اجتماعی جلب و آنان را به متحدان بالفعل در مبارزه ی ضد دیکتاتوری و ترقی خواهی بدل نمود. این متحدان، نیاز به دریافت آگاهی سوسیالیستی دارند. انتقال این آگاهی تنها از عهده ی حزب طبقه کارگر ایران بر می آید. در این زمینه ولی سفره ی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران خالی است!! من خواستار رنگین شدن این سفره هستم و بس.  

یک یک فردی که خود را توده‌ای می خواند با نام مستعار جواد نکته بین این روزها در ابرازنظری به صفحه ی « توده‌ای ها»  باری دیگر با فرهنگی نوشته است که آن را نمی‌توان فرهنگ یک توده‌ای ارزیابی نمود. شناخت قابل اعتماد از او به این شناخت محدود است. اگر برخی از رفقا او را «دیوانه» ارزیابی می کنند، به شناخت پیش چیزی نمی افزاید. فرهنگ او از این رو در تضاد است با فرهنگ توده ای، زیرا مضمون انتقاد را درک نکرده است. انتقاد را فحاشی ارزیابی می کند، چیزی بیش از پولمیک که با فرهنگ توده‌ای همخوانی دارد. او به انتشار نیافتن بیانیه پیش گفته ی حزب در توده‌ای ها متعرض است و می نویسد: «جناب عاصمی چهل سالگی انقلاب آمد و رفت و سایت شما انگار در دنیای دیگری سیر می کند. خوب اگر حرف حسابی نداشتید بزنید اقلاً بیانیه حزب را چاپ می کردید!»

برای این فرهنگ، انتقاد تحلیل شرایط نیست به منظور مستدل ساختن موضع انتقادی. انتقاد استدلال نیست. همان‌طور که سکوت در برابر انتقاد، ابزار فرار از استدلال است.

پس از این اطلاع توسط فرد نکته بین، بیانیه را مطالعه کردم و شاد شدم. بدون تردید بیانیه با توجه به سویه های متفاوت شرایط در ایران، دارای مضمونی نظرگیر و مورد تأیید است. انتشار آن در « توده‌ای ها» به جریان افتاد.

به ویژه طرح نکردن آیه وار انتقاد به سیاست حزب پس از انقلاب در بیانیه، چشم گیر است. آنچه که اما نمی‌توان با آن موافقت داشت، باقی ماندن بیانیه در همان سطح است که برداشت پوزیتویستی فرشاد مؤمنی نیز قرار دارد. در پایان بیانیه کماکان این پنداشت حاکم است که گویا می‌توان تنها با گذار از دیکتاتوری، و با «محدود کردن سرمایه داری کلان، رشد و توسعهء اقتصاد ملّی ..» را تأمین نمود و به هدف مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه دست یافت.

چنین برداشت می‌تواند در شرایط کشور آلمان یا بریتانیا از اعتبار نسبی برخوردار باشد. برای نمونه حزب کمونیست پرتغال با چنین کوشش هایی به برخی از بهبود ها برای زحمتکشان در این کشور دست یافته است. شاید کوربین در انگلستان بتواند با چنین سیاستی به موفقیت‌هایی دست یابد، اگر در جریان ٬٬برکسید٬٬ و یا با به دست گرفتن قدرت سیاسی در این کشور از نفس نیفتد. چنین ارزیابی برای شرایط ایران و امید بستن به پایبندی ارتجاع مذهبی و یا سکولار به «قواعد بازی» خوش خیالی تام است.

البته باید راه همکاری با همین متحدان احتمالی را در لایه‌های حاکمیت جستجو نمود تا در مبارزه ی اتحادی حزب توده ایران با موفقیت روبرو شد. اما بدون استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران، جز قرارداشتن در عقبه ی صف، جایگاه تاریخی دیگری متصور و قابل دسترسی نیست.

در بیانیه، بدون طرح هر استدلالی این پنداشت به عنوان یک امکان واقعی در چهارچوب نظام سرمایه داری تبلیغ می‌شود که گویا از طریق حفظ «قواعد بازی اجتماعی» که «احترام به حقوق شهروندی بر پایهء سنّت های ملی [؟] و قوانین بین‌المللی ..» نامیده می شود، می‌توان به هدف محدود کردن سرمایه داری کلان دست یافت.

در بیانیه این تصور حاکم است که گویا برپایی اتحاد اجتماعی از طریق ٬٬همرنگ جماعت شدن٬٬ ممکن خواهد بود و نه از طریق طرح ضرورت جهت گیری سوسیالیستی زیربنای و اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی- دمکراتیک که باید درستی و صحت آن را برای متحدان در روندی طولانی مستدل نمود. هم‌اکنون مستدل ساخت و نشان داد. (به مساله به طور مجزا پرداخته خواهد شد).

پیامد چنین پنداشت ها که به معنای تعطیل عمل به وظیفه ی سوسیالیستی حزب در حال کنونی است، از یک سو نهایتاً و الزاماً باور به امکان استحاله ی رژیم دیکتاتوری است. از سوی دیگر، بی توجهی به این نکته است که گویا می توان بدون تجهیز طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری به برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری دست یافت.

این برداشت نادرست است. نه تنها جبهه ضد دیکتاتوری بدون مبارزه ی بی امان سوسیالیستی پا نخواهد گرفت، بلکه فضای مورد نیاز سواستفاده انواع جریان ها راست برای تحمیل سلطه ی ایدئولوژی خود به توده ها ایجاد می شود. واقعیتی که در رشد نیروهای فاشیستی در کشورهای اروپایی نیز تظاهر می کند.

چنین سیاست یک سویه که مبارزه ی اتحادی را مطلق می سازد، در تحلیل نهایی سیاستی در تأیید شرایط حاکم، سیاستی پوزیتویستی از کار در می‌آید که سوسیال دمکراسی دنبال می‌کند. این سیاست سوسیال دمکراتیزاسیون حزب طبقه کارگر کماکان هدف حذف اندیشه ی مارکسیست- لنینیستی را از برنامه حزب توده ایران دنبال می‌کند که زنده یاد رفیق حمید صفری به عنوان سوغات از سفر آمریکا با خود آورده بود و در کنگره سوم حزب توده ایران مردود شد. به تحمیل آرام و آرام و در عمل این برنامه به حزب توده ایران نمی‌توان تن داد.

وضع در مقاله ی دیگر در نامه مردم این شماره نیز بر همین منوال است.

مقاله ی نظرگیر درباره ی جنبش کارگری- سندیکایی- تجربه ی چهل سال و وظایف امروز در نامه ی مردم (شماره ۱۰۷۰، ۱۵ بهمن ۱۳۹۷) به درستی بر اهمیت کوشش برای برپایی سندیکای کارگری و خنثی سازی ترفند شوراهای اسلامی و زرد مورد نظر مذهب ارتجاعی اشاره دارد و آن را در طول چهل سال گدشته توصیف و ضرورت مبارزه را در این راه مستدل می سازد. مضمون مقاله مورد تأیید کامل من است. بدون وجود سازمان های صنفی مبارزه جوی طبقه کارگر ایران، مبارزه برای آینده ی سوسیالیستی ایران با مشکلات زیاد روبرو خواهد بود. دستیابی به این هدف اما بدون انتقال موضع مارکسیستی- لنینیستی برای برپایی سوسیالیسم در ایران نمی‌تواند با موفقیت روبرو گردد. این مبارزه تعطیل ناپذیر است و بخش جدایی ناپذیر را در کنار مبارزه ی اتحادی- صنفی- دمکراتیک حزب طبقه کارگر ایران تشکیل می دهد. در این زمینه فعالیت حزب توده ایران در شرایط کنونی با کمبودی چشم گیر روبروست که موضوع جدل فکری کنونی را نیز تشکیل می دهد.

به طور مجزا به این مجموعه خواهم پرداخت. تنها در این سطور مورد تأکید قرار می‌دهم که تنها شکل و شیوه ی درست، وجود و کارکرد استه تیک شکوفایی نبرد همزمان دمکراتیک- مطالباتی و طبقاتی- سوسیالیستی طبقه کارگر توسط حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران می‌تواند هدف برپایی سندیکاهای مبارزجو را در ایران تأمین کرده و به آن تحقق بخشد.

بدون انتقال آگاهی طبقاتی به درون صفوف طبقه کارگر، مبارزه ی سندیکایی به سطح سازمان ٬٬زرد٬٬ و ٬٬شوراهای اسلامی٬٬ نزول می کند.

مبارزات اعتراضی- اعتصابی کارگران در ایران در ماه های گذشته که در مقاله ی پیش گفته به آن اشاره و ارج نهاده می شود، مبتنی است بر آگاهی طبقاتی نزد طبقه ی کارگر ایران که به طور عمده دستاورد نبرد حزب توده ایران در گذشته است. ایجاد پیوند میان خواست مطالباتی و خواست طبقاتی- سوسیالیستی در نبردهای ماه های گذشته در ایران که در شعار پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی تبلور یافته است، پدیده ی اتفاقی و خود جوش نیست. نشان مبارزه دهه های طولانی مبارزه توده‌ای ها و دیگر نیروهای خواستار گذار از سرمایه داری در ایران است.

رفیق گرامی، سکوت شما درباره ی پرسش های طرح شده در نامه حاضر و سه نامه گذشته، که امیدوارم ادامه نیابد، چه معنایی دارد؟ برپایه چه «ملاحظاتی» قرار دارد؟ چرا با استدلال به نشان دادن نادرستی احتمالی انتقادها پرداخته نمی شود؟ جنبش انقلابی کنونی در ایران که از رشد خواست های دمکراتیک- مطالباتی طبقه کارگر به خواست سیاسی پایان بخشیدن به «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» فرارویده است و به آن اشاره شد، نشان غرورآفرین سطح آگاهی طبقاتی در طبقه ی کارگر ایران است که به نوبه ی خود نشان و ثمره ی مبارزات حزب توده ایران است. این تجربه ی موفق که بازتاب آن در «پراتیک انقلابی» کنونی زبان زد همه است، در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران وظیفه تشدید مبارزه ی سوسیالیستی را قرار می دهد، وظیفه ی تلفیق مبارزه ی سوسیالیستی و اتحادی حزب را قرار می‌دهد که زنده یاد جوانشیر آن را «برنامه ی حداقل کارگری حزب توده ایران» می نامد.

تشدید این مبارزه و انتقال آن به فعالیت روشنگرانه- افشاگرانه یِ ترویجی- تبلیغی حزب طبقه کارگر از مبرمیت خاص برخوردار است و از این رو کوشش برای تجهیز همه ی نیروهای توده‌ای در این زمینه به دور وظایف حزب توده ایران ضروری است. این مبارزه ی ضروری از اولویت تام از این رو برخوردار است، زیرا شرایط انقلابی در ایران تعمیق خواهد یافت، به گفته رفیق زرافشان باید امیدوار بود به آرامی و در طول زمان، اما تردید نباید داشت که این روند ادامه خواهد یافت. جای مبارزه ی سوسیالیستی توده‌ای ها نباید در آن خالی باشد.

من به نوبه ی خود نسبت به تعهدی که به حزبم سپرده ام، تا دم آخر از هیچ کوششی فروگزار نخواهم نمود. برخورد و افشای مواضع سوسیال دمکرات در این زمینه تنها با هدف برجسته ساختن و متبلور نمودن مواضع انقلابی حزب توده ایران ضروری است و نباید به عنوان کوشش علیه این یا آن فرد ارزیابی شود و تلقی گردد.

رفیق گرامی و رفقای دیگر، ضروری می‌دانم برجسته سازم و مورد تأکید قرار دهم که من خود را کماکان به عنوان یک مسئول حزبی متعهد و پایبند می دانم به موازین اساسنامه ای حزب توده ایران. مسئول حزبی که توسط رهبری وقت حزب برای انجام وظایف حزبی به خارج از کشور گسیل شده است. پذیرش نظر اکثریت برای اقلیت در حزب طبقه کارگر ایران اصلی اساسنامه ای است که برای من نیز به عنوان یک مسئول حزبی صدق می کند. توصیه‌های متفاوت در این باره که می بایستی مضمون «منشور آزادی» را به عنوان مصوبه ی اکثریت مورد تأیید قرار داده و به آن عمل کنم، آن هنگام توصیه‌ای به جا است که ضرورت آن تفهیم شود. در بحث‌های درون حزبی تفهیم شود، و یا با پاسخ به انتقادهای طرح شده، ازجمله در این نامه، ضرورت پذیرش آن برای من قابل درک گردد، اگر هم آن مضمون را کماکان نادرست ارزیابی کنم. زیرا راه مبارزه ی درون حزبی برای تصحیح مصوبه ی به نظر من نادرست در طول زمان و در نشست های دیگر و با تغییر شرایط نبرد طبقاتی در ایران وجود دارد.

 




چرا جواب سلام را نمی دهند؟ 

نقدی بر مواضع مسئولان و سخنگویان حزب چپ ایران (فدائیان خلق)

سهراب مبشری

• نه کارگران و نه دانشجویان را نمی توان با برنامه ای که به صراحت یا در لفافه از خصوصی سازی دفاع کند جذب کرد. اعتماد هیچ فعال کارگری یا دانشجویی با تکرار گفتمان مدافعان سرمایه داری،‌ با ارائه ملغمه ای از لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی برانگیخته نمی شود. رفقا باید بدانند همان عواملی که آنها را در انتظار شنیدن جواب سلام از سایر نیروهای چپ گذاشته است، مانع پیوندهای حزب چپ با تنها پایگاه های اجتماعی است که این حزب می تواند بدانها تکیه کند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۶ اسفند ۱٣۹۷ –  ۲۵ فوريه ۲۰۱۹

 


توضیح:
نگارنده بسیار با خود کلنجار رفت که اصلا چنین مطلبی بنویسد یا نه. علت این تردید،‌ این بود که در این وانفسای صحنه سیاسی ایران، صِرف این که شماری از فعالانی با نام چپ برای غلبه بر پراکندگی گامی برداشته اند، مثبت است. در صفوف حزب چپ ایران (فدائیان خلق) کسانی که نگارنده با مواضع و عقاید آنان اشتراکات بسیار دارد فعالیت می کنند. باید به این فعالیت ارج نهاد. نقدی علنی و قابل دسترس برای همه، شاید از سوی کسانی که به این حزب امید بسته اند و برای موفقیت آن می کوشند، نوعی همسویی با انواع حملات ناجوانمردانه از سوی حکومت و فاشیستهای پهلویچی به این حزب تلقی شود. اما از سوی دیگر، نیرویی که خود را چپ می داند، نباید از نقد بهراسد. حیف است بحثهای مهم درباره سمت و سوی سیاست چپ در دایره های بسته محصور بماند. یکی از نقاط قوت چپ، همواره همین نترسیدن از نقد و جدل بوده است. دلیلی بر این مدعا،‌ ده ها هزار صفحه آثار با ارزش کلاسیک های چپ است که بخش بزرگی از آن به بحث درون چپ اختصاص دارد. آخرین تلنگر به نگارنده که بحث حاضر را علنی کند، پیشنهاد برخی از رفقای فعال در حزب چپ ایران (فدائیان خلق) بود که در واکنش به گفتگوی مستقیم من با آنان، مرا تشویق کردند که حرفم را مکتوب کنم.

چرا جواب سلام را نمی دهند؟

رفیق گرامی پرویز نویدی از مسئولان حزب چپ ایران (فدائیان خلق) طی سخنانی به مناسبت اولین سالگرد کنگره موسس این حزب، یکی از موانع تلاش حزب در همکاری با نیروهای چپ دیگر را عدم استقبال آن نیروهای دیگری دانست که (نقل به معنی) جواب دادن به سلام را هم منوط به اعتقاد به حکومت شورایی می کنند.
رفیق نویدی از مواضع برخی نیروهای چپ، کاریکاتوری ساخته است که به راحتی می توان آن را نقد کرد. اما ریشه های موانع بر سر راه همکاری چپ ها،‌ عمیق تر است. این نوشتار،‌ تلاشی است برای نشان دادن این ریشه ها.

دمکراسی، اسم رمز

در همان مراسمی که سخنان فوق الذکر رفیق نویدی در آن ایراد شد، رفیق عزیز دیگری که در صفوف حزب چپ فعالیت می کند،‌ یعنی بهزاد کریمی،‌ تأکیدی بسیار رسا بر »دمکرات بودن« به عنوان وجه مشخصه حزب داشت. استفاده موکد از ترم «چپ دمکرات» به این معنی است که چپ غیردمکرات هم وجود دارد و باید با آن مرزبندی داشت.
وقتی به سخنان این دو دوست عزیز دقت می کنم،‌ ناخودآگاه به این پرسش می رسم که آیا قضیه جواب سلام،‌ بر عکس نیست؟ آیا «دمکراسی» آن اسم رمزی نیست که نمی گذارد حزب چپ به دیگران سلام،‌ سلامی صادقانه بدهد؟
نزدیک به سی سال پیش، درست پس از فروپاشی اردوگاه شوروی، یکی از رفقای رهبری پیشین سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، در پاسخ به پرسش من که دیگر چه می توان کرد،‌ با لحنی امیدبخش و مطمئن گفت (نقل به معنی و با توسل به حافظه ای شاید نادقیق) چاره ای نیست جز کنار آمدن با همین نظام سرمایه داری موجود و تلاش برای انسانی تر کردن چهره آن از طریق وضع مالیات بر ثروت بالایی ها و هزینه کردن آن در یک سیستم تأمین اجتماعی.
بعدا بسیاری از کمونیستهای پیشین، این یک جمله را بسط دادند و بدین رساندند که باید از سنگر کمونیسم به سنگر سوسیال دمکراسی عقب نشست.
در این سی سال،‌ یک اتفاق مهم در جهان روی داده است. این اتفاق را می توان این گونه خلاصه کرد: طبقه حاکم سرمایه دار، دیگر در اکثر مناطق جهان نیازی به وجود سوسیال دمکراسی نمی بیند. اروپای غربی که مهمترین پایگاه سوسیال دمکراسی بود، در سالهای اخیر شاهد سقوط پی در پی احزاب سوسیال دمکرات به ورطه بی اهمیتی بوده است. خارج از اروپای غربی هم که سوسیال دمکراسی محل چندانی از اعرب نداشته است (نزدیک به چهار دهه پیش، یک سوسیال دمکرات غربی در واکنش به دفاع پرحرارت من از کمونیسم،‌ تصدیق کرد که چپ در کشوری مانند ایران، چاره ای جز کمونیست بودند ندارد). دوستان سابقا کمونیست ما که سی سال پیش خانه خود را ویران دیدند، به خانه جدیدی پناه بردند که متأسفانه (این متأسفانه را به دور از طعنه و کنایه می نویسم) آن نیز ویران شده است.

تجربه ایتالیا

این آوارگی مکرر، به هیچ وجه مختص ما ایرانی ها نیست. نگاه کنید به سرنوشت حزب کمونیست ایتالیا. این حزب، زمانی پرنفوذترین حزب کمونیست در جهان سرمایه داری بود. کمونیستهای ایتالیا از جنگ جهانی دوم و دوره نسبتا طولانی فاشیسم در این کشور، سربلند بیرون آمدند. سرودهای پارتیزانهای کمونیست ایتالیایی هنوز ورد زبان نوجوانان تشنه عدالت است. حزب کمونیست ایتالیا در طول ده ها سال پس از سقوط فاشیسم، به عنوان «حزب دستهای پاک» در این کشور شهرت داشت، در کشوری که همه احزاب بورژوایی آن فاسد و دارای پیوندهای گسترده با مافیا بودند. فقط یک حزب استثنا بود، یعنی حزب کمونیست. در کوچکترین شهرها و روستاهای ایتالیا نیز دفاتر حزب دایر بود، دفاتری که وقتی وارد آنها می شدی، اگر مثل من ایتالیایی نمی دانستی، از حرارت بحثهای جاری در آنجا سرسام می گرفتی. یک حزب زنده به تمام معنی بود، گاه تا سی درصد و بیشتر رأی می آورد. با این حال، این حزب یک مشکل بزرگ داشت:‌ از یک سو می خواست کمونیست بماند و از سوی دیگر، شاید به تأسی از گرامشی اندیشمند بزرگ خود، اردوگاه شوروی را کعبه آمال خود نمی دید. اولین عقب نشینی این حزب، پناه آوردن از کمونیسم به اروکمونیسم بود، کمونیسمی که با اتحاد شوروی مرزبندی می کرد و مثلا دیکتاتوری پرولتاریا را قبول نداشت.
ضربه ای که فروپاشی شوروی به کل چپ وارد کرد،‌ حزب کمونیست ایتالیا را نیز در امان نگذاشت. عقب نشینی بعدی این حزب، تغییر نام به «دمکراتهای چپ» بود. هدف از این تغییر نام به ویژه این بود که دمکرات بودن چپ های متشکل در حزب برجسته شود. لازم به یادآوری است که حزب کمونیست ایتالیا تا هنگام فروپاشی شوروی هنوز در جلسات مشورتی احزاب کمونیست شرکت می کرد. اما برای این حزب، مرزبندی رسمی با کمونیسم، به معنای روی آوردن به انترناسیونال سوسیالیست و عضویت در آن هم بود.
بخت بد چپ های ایتالیا در این بود که خانه جدید نیز سست از کار درآمد. مدتهاست دیگر از بین الملل سوسیالیست خبری نیست. دوستان ایتالیایی چاره ای جز یک عقب نشینی دیگر ندیدند. «دمکرات های چپ» در سال ۲۰۰۷ به «حزب دمکرات» تغییر نام دادند. برخی از رهبران این حزب به صراحت گفتند الگوی آنها، حزب دمکرات آمریکاست.
همزمان با دگردیسی گام به گام کمونیست های سابق ایتالیا، کل نظام سیاسی این کشور نیز دچار تلاطم های پیاپی شد. در خلال این تلاطم ها،‌ حزب دمکرات هر از چندی به دولت راه یافت. به ویژه پس از چند سال سیاستهای ویرانگر احزاب راست و سیاستمداران تبهکار مانند سیلویو برلوسکونی، حزب دمکرات مسئولیت دولت را بر عهده گرفت تا برای شرکای اروپایی و بین المللی سرمایه داری ایتالیا، چهره ای قابل اطمینان به دولت ایتالیا بدهد.
نتیجه قبول مسئولیت دولتمداری این شد که رأی دهندگان ایتالیایی در آخرین انتخابات پارلمانی چنان حزب دمکرات را به زمین زدند که معلوم نیست کی از این ضربه به خود آید. حزب دمکرات ایتالیا پس از چند سال حکومت، دولت ایتالیا را تحویل ائتلافی از دیوانگان، عوامفریبان و فاشیستها داد.
این پاراگراف معترضه بلند را نوشتم که نتیجه بگیرم در هیچ کشوری زمینه نفوذ سوسیال دمکراسی مساعدتر از ایتالیا نبوده است: پشتوانه سوسیال دمکراسی در این کشور، آبرو و حیثیت صدساله پاکدست ترین و زنده ترین حزب تاریخ ایتالیا بود. ثمرش را می بینیم. سرنوشت حزب سابقا کمونیست ایتالیا در انتظار هر حزبی است که بخواهد زیر نام چپ،‌ مسئولیت فجایع سرمایه داری و اداره ویرانه ای را بر عهده بگیرد که سرمایه داری از هر کشوری بر جا می گذارد.

دمکراسی، کالای لوکس

دمکراسی هم اسم رمز است و هم یک کالای لوکس.
اسم رمز است از آن رو که حداقل در صد سال اخیر، برای مرزبندی با هر تلاش جهت شکاندن چارچوب سرمایه داری به کار رفته است. صرف نظر از این که ماهیت اردوگاه شوروی چه بود، صف آرایی اردوی سرمایه داری در برابر آن، زیر پرچمی صورت گرفت که اسم رمز دمکراسی روی آن نوشته بودند. ارودی سرمایه داری نمی توانست بر پرچم خود، نام اصلی اش را بنویسد. سرمایه داری بی آبروتر از آن بود که بتواند با نام خود، در جنگ سرد موفق شود. پس چاره ای جز توسل به اسم رمز دمکراسی نداشت.
دمکراسی در عین حال یک کالای لوکس است، بدین معنی که در آنچه اریک هابسباوم عصر طلایی سرمایه داری نامیده است، یعنی در طول حدود سه دهه پس از جنگ دوم، ازدیاد ثروت و تمرکز آن در کشورهای متروپل، امکان توزیع این کالای لوکس در این کشورها فراهم آمد. درست مانند تأمین اجتماعی، دمکراسی نیز تنها می توانست در شرایطی تحقق یابد که از ته مانده ارتزاق طبقه حاکم، چیزی هم برای پایین دستی ها بماند.
سوء تفاهم نشود: دمکراسی هم مانند تأمین اجتماعی بسیار عالی است. کیست که منکر شود. اما گاه به نظر می رسد حقیقتی را فراموش می کنیم که جرج برنارد شاو نویسنده ایرلندی – بریتانیایی نزدیک به صد سال پیش در یک جمله خلاصه کرده است. شاو کمونیست نبود. با شوروی مخالف بود. او گفته است: «دمکراسی نمی تواند حکومت توسط مردم باشد، بلکه تنها می تواند حکومتی مورد تأیید کسانی باشد که بر آنها حکومت اعمال می شود.»
توصیف فوق شاو، بیان ساده چیزی است که گرامشی تحت عنوان هژمونی توضیح داده است. هسته مرکزی تز هژمونی گرامشی این است: طبقه حاکم تنها به زور و اسلحه متکی نیست، بلکه به یک دستگاه عریض و طویل فکری، رسانه ای، فرهنگی و اجتماعی نیز برای اعمال سلطه نیاز دارد.
این دستگاه وقتی موفق است که به قول شاو، پایینی ها آن را بپذیرند. پایینی ها وقتی آن را می پذیرند که خرده نانی از میز بالایی ها به زمینی بریزد که فرودستان باید از آن روزی خود را به کف آورند. به همین سادگی.
به همین سادگی، دمکراسی مال کشورهایی است که در آنها طبقه حاکم تا آخرین قطره جان و رمق پایینی ها را با چلاندنشان از آنها نمی گیرد.
حالا فرض کنید روند «جهانی سازی» به آنجا برسد که شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در سراسر دنیای سرمایه داری با همگرایی فزاینده به هم نزدیک شود. از ارودگاه رقیب هم که خبری نیست. کدام سناریو برای تحول آینده سرمایه داری محتمل تر است: این که دو کالای لوکس دمکراسی و تأمین اجتماعی (که هر یک منوط به وجود دیگری است) از نروژ تا بنگلادش را پر کند؟ یا دمکراسی نیز به همان سرنوشتی دچار شود که داریم در مورد تأمین اجتماعی می بینیم: یورش طبقه حاکم به آنچه از تأمین اجتماعی مانده است، تمامی ندارد. سرمایه داری از هر لجامی رها شده و به کمتر از بستن دفتر تأمین اجتماعی راضی نیست. به این لجام گسیختگی، چشم انداز اکولوژیک را هم اضافه کنید. وقتی آب اقیانوسها بالا بیاید و صدها میلیون نفر آواره شوند، وقتی میلیاردها نفر قربانی بی آبی و خشکسالی و قحطی و گرسنگی شوند، برای طبقه حاکم چه چاره ای می ماند جز دفاع مسلحانه از دژهایی که داغ لعنت خوردگان را بدانها راهی نیست؟ می گویید بدبینی مرا دیوانه کرده است؟ به دریای مدیترانه بنگرید و هزاران غریقی که برای ادامه زندگی، چاره ای جز به خطر افکندن جان ندارند. و به اکثریت دژنشینان اروپایی که به دفاع مسلحانه از دژ خود رأی می دهند. آنها نمی دانند که سرنوشت محتوم این دژ، کوچک و کوچکتر شدن است. وقتی دیوارهای بیرونی دژ غیرقابل دفاع شوند، دژ را کوچکتر خواهند کرد تا بتوان موثرتر از قلمرو ساکنانی کم شمارتر، دفاع کرد.
آن روز است که از کالای لوکس دمکراسی نیز جز نامی در تاریخ نخواهد ماند.
این سناریوی سیاه را توصیف کردم تا بگویم در نظام سرمایه داری، پناهگاه جدید کمونیستهای سابق که بر سردر آن نام دمکراسی حک شده است نیز بسیار سست بنیان است.

پس چاره چیست؟

چپ را همیشه متهم می کنند که خیال پرداز است و طرح عملی و واقع بینانه ندارد. اما طنز تلخ در این است که «طرح عملی و واقع بینانه» همه کسانی که خود را در نظام سرمایه داری محصور می کنند، نقشه راه به سوی جهنم است. امروز دیگر مضحک و مسخره است کاربرد حربه زنگ زده «واقع بینی». واقع بینی یعنی این که بپذیریم نظام حاکم بر جهان، تمدن بشر و مبانی حیات روی کره زمین را برای اکثریت انواع جانوران و گیاهان نابود کند. واقع بینی یعنی این که از کشف علمی رابطه سرمایه داری و فاجعه اکولوژیک چشم برگیریم و دعا کنیم که انشاءالله گربه باشد. واقع بینی یعنی امید بستن به کارآیی دیوارهای بلندی که بی چیزان را بیرون از دژهای اقلیت بهره مند نگه می دارد، یعنی روی آوردن به دیوانه ای مانند ترامپ که افسون دیوار را توی ده ها میلیون کله کم بهره از مغز کرده است.
در مورد ایران هم همه راه های سرمایه داری به آن نیرویی ختم می شود که در برابر سرمایه داری نوکرتر باشد. سرنوشت جدالی که میان جمهوریخواه و سلطنت طلب و استحاله چی در جریان است، روزی که معلوم شود باد از کدام سو می وزد و کدام اردو، بیشترین لیاقت را در خدمت به نظم تبعیض و استثمار دارد، معلوم خواهد شد. این جدال، ربطی به فرودستان و الزامات ادامه حیات آنان ندارد. هیچ منفعتی برای پایین دستان از همراه شدن با یکی از این اردوها به دست نخواهد آمد.
وجه اشتراک باند رضا پهلوی، مدافعان لیبرال – جموریخواه سرمایه داری و نیز مافیای حاکم بر ایران، این است که همه آنها تا زمان معلوم شدن تکلیف جدالی که دارند، به فرودستان تنها به عنوان سیاهی لشکر نیازمندند. اگر هر یک از این دکانها به چپها روی خوش نشان دهند، تنها برای آن است که جنس خود را جور کنند.
در بازار مکاره سیاست ایران، کشف این که چاره چپ چیست و چه باید کرد، سخت تر از دیدن دامهایی است که برای چپ، افتادن در آن همان و الفاتحه تا ده ها سال همان.
پس از این شروع کنیم که چه نباید کرد.

فریمینگ یا همان گفتمان سازی

در زبان شناسی اصطلاحی هست به نام فرِیمینگ. فریمینگ یعنی با کاربرد هدفمند واژه ها و اصطلاحات، برای مخاطبان حصارهای فکری درست کردن. به عنوان نمونه، وقتی مدام از «هجوم پناهجویان» سخن گفته شود، این تصویر «جا می افتد» که چیزی هست دارای ارزش دفاع از آن در برابر مهاجمانی خارجی.
ترفند فریمینگ در مورد چپ نیز کارساز شده است. وقتی ورد زبانمان می شود «چپ دمکرات» یعنی باید حسابمان را از «چپ غیردمکرات» جدا کنیم.
دوست گرامی بهزاد کریمی که در این مرزبندی بسیار مُصِر است، از من خواست مقاله او درباره پرسترویکا و گلاسنوست را بخوانم. من با اکثر انتقادهای او به سیستم شوروی موافقم، اما نمی فهمم سی سال پس از فروپاشی آن سیستم، این همه وقت و انرژی برای نقد آن گذاشتن، جز به کار مرزبندی با «چپ غیردمکرات» به چه کاری می آید. نظام شوروی به تاریخ پیوسته است و تجربه مشابه آن تکرار نخواهد شد، به همین دلیل ساده که در صفوف چپ و فرودستان، اراده ای برای تکرار آن وجود ندارد.
اما آنتی کمونیسم با مرگ سیستم شوروی نمرده است. همین امروز ترجیع بند نطق های ترامپ هم علیه دولت مادورو در ونزوئلا و هم در سم پاشی پیشگیرانه علیه رقبای احتمالی انتخابات سال ۲۰۲۰ در آمریکا، آنتی کمونیسم است. آن کس که از «چپ دمکرات» قسم و آیه و شهادتین طلب می کند، چپ رادیکال نیست، سرمایه داری است که امر می کند باید همه با اسم رمز دمکراسی، تکلیف خود را با هر تلاش برای بیرون رفتن از حصار سرمایه داری در گذشته و حال و آینده، معلوم کنند. جالب اینجاست که این اسم رمز دیگر از هر محتوایی خالی شده است. ترامپ که در نطق سالانه اش در کنگره، ضمن حمله به سوسیالیستها دم از آزاد زیستن و آزاد ماندن آمریکایی ها زد، دشمن شماره یک مطبوعات و رسانه های آزاد است، متحد دیکتاتورهای خونریز و اره بدست مانند بن سلمان است.
یک مشکل حزب چپ این است که یک دغدغه اصلی آن، «جدی گرفته شدن» از سوی فضای رسانه ای ساخته و پرداخته با انواع و اقسام رانتهای حکومتی است. همان گونه که در ایران، به قول فرج سرکوهی «فرهنگی کاران امنیتی» در انواع و اقسام نشریات مجاز، با دست باز مشغول تخطئه چپ ایران و تاریخ آنند، در میان ایرانیان تبعیدی نیز بازار گفتمان سازی ضدچپ گرم است. کسب و کار امثال محمد قوچانی و ققنوسی های رضا پهلوی یکی است. جماعتی که رضا پهلوی به اسم «اندیشکده» سرهم بندی کرده اما فعلا بضاعتش از حد چند آسیستان درجه چندم دانشگاه های آمریکا فراتر نمی رود، در اولین اظهارنظرهای سخنگویانش وظیفه خود دانسته است به سیاست های شوروی در عرصه علم بتازد.
برای این سخت جانی آنتی کمونیسم، یک توضیح بیشتر قابل تصور نیست. هدف فریمینگ آنتی کمونیسم، پیوسته در موضع دفاعی قرار دادن چپ است، با این خطاب که: «در پیشگاه دمکراسی (بخوان سرمایه داری) توبه کنید تا نگوییم جماعت شما همان است که شوروی را ساخت.» مرزبندی دائمی و ابدی با شوروی، چیزی نیست جز تسلیم به گفتمان سازی ضدکمونیستی.
دوست عزیز بهزاد کریمی از من پرسید تو که سرمایه داری را نقد می کنی، چرا نمی گویی نقد تو به شوروی چیست. به احترام پیش کسوتی او و عمری که برای آرزوهای نیکش سپری کرده است، یک بار برای همیشه به این پرسش پاسخ می دهم و امیدوارم این پاسخ را بپذیرد و از من نخواهد همان حرفهایش را در مورد شوروی با زبانی دیگر تکرار کنم. نقد من به شوروی این است که (به اندازه کافی) کمونیستی نبود، به همان دلایلی که برخی از آنها را خود بهزاد نوشته است. «به اندازه کافی» را در پرانتز گذاشتم تا خواننده به سلیقه خود آن را بخواند یا نخواند. نظر شخصی خود را قبلا نوشته ام و تکرار می کنم:‌ راهی که پس از انقلاب اکتبر در حدود نیمی از جهان طی شد، یک راه رشد غیرسرمایه داری بود، راهی که برخی نظریه پردازان شوروی با همین نام آن را برای سایر کشورهای عقب مانده تجویز می کردند. اما من هیچ مشکلی با صاحبنظران چپ که معتقدند در شوروی، سرمایه داری دولتی حاکم بود، ندارم. بحث بین کسی که آن نظام را سرمایه داری دولتی می نامد و کسی که برای آن از ترم راه رشد غیرسرمایه داری استفاده می کند، دیگر یک بحث صرفا نظری بدون عواقب عملی است. نه این و نه آن، بازگشت به آن راه را تجویز نمی کند. حتی همه کسانی که کارنامه اتحاد شوروی را تا یک مقطع تاریخی معین، قابل دفاع می دانند نیز بلااستثنا عنصری از نقد این کارنامه را در تحلیل خود می گنجانند. کسی که معتقد است شوروی پس از لنین به کژراهه رفت، همانند کسی که می گوید پس از استالین چنین شد، و حتی کسی که علت فروپاشی شوروی را در خیانت افرادی مانند گارباچف و یلتسین خلاصه می کند، تکرار طابق النعل بالنعل تجربه شوروی را تجویز نمی کند.
دغدغه ضدکمونیستها نیز این نیست که شوروی دیگری دوباره سر بر آورد. آنتی کمونیسم زنده مانده است تا هرگونه امید به آینده ای پس از سرمایه داری را بکشد.

دست بالا بردن در برابر گفتمان آنتی کمونیسم

سی سال است که کمونیستهای پشیمان، نه تنها در ایران، سنگر به سنگر در برابر آنتی کمونیسم عقب نشینی می کنند. این عقب نشینی نه بر اعتبار و استقبال عمومی از نیروهای چپ افزوده و نه از حدت حملات راست به چپ کاسته است. راه ایستادن مقابل دست اندازی آمریکا به ونزوئلا این نیست که در اعلامیه ها، مانند اعلامیه حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، مساوات در انتقاد به دولتهای آمریکا و ونزوئلا رعایت شود. یکی به نعل و یکی به میخ زدن، حیثیت و اعتبار نمی آورد. اگر به این نتیجه نرسیده ایم که نقشه ای برای مداخله ایالات متحده در ونزوئلا در حال اجراست، دیگر اعلامیه دادن برای یک حزب ایرانی معنی ندارد. اگر به نتیجه مزبور رسیده ایم و شواهد موجود را به عنوان نشانه های دخالت بزرگترین قدرت نظامی جهان در کشوری دارای مشابهت هایی نه چندان اندک با ایران کافی می دانیم،‌ دیگر زمان تعلل و در وسط ایستادن نیست. ما سالها برای نقد دولت ونزوئلا فرصت داشته ایم. حالا که کار به اینجا کشیده و برآنیم که در آستانه دخالت نظامی آمریکا در آن کشور قرار داریم، و حالا که تصمیم گرفته ایم در این مورد اعلامیه بدهیم (احتمالا با گوشه چشمی هم به ایران)، در وسط ایستادن یعنی دستها را بالا بردن در برابر آنچه ترامپ می گوید. چنین موضعی هیچ مخالف حزب چپ را از مخالفتش باز نمی دارد و هیچ ناظر مردد را نسبت به صراحت و جسارت در موضعگیری های این حزب متقاعد نمی کند.
نمونه دیگر، مقاله ای است که دوست عزیز بهروز خلیق در مورد «گذار به دمکراسی» در لهستان نوشته است. در جا به جای این مقاله، عاریت گرفتن از تفکر و گفتمان ضدکمونیستی دیده می شود. رفیق خلیق بدون هیچ موضع انتقادی، مواضع ضدکمونیستهایی مانند تیموتی گارتون – اش را بازگو می کند. در مقاله بهروز، نظام های اردوی شوروی «توتالیتر» نامیده شده است. نویسنده بی توجه است که نظریه «توتالیتاریسم» اساسا برای ابداع مشابهت میان فاشیسم و کمونیسم ساخته و پرداخته شده است. کاربرد غیرنقادانه این نظریه، چیزی جز پیروی از گفتمان سازی راست نیست. در سست بودن نظریه توتالیتاریسم همین بس که مشابهت های فاشیسم و نظامهای «دمکراتیک» غرب بسیار بیشتر از مشابهت های ادعایی میان فاشیسم و اردوگاه شوروی است. از دل همین نظامهای «دمکراتیک» بود که فاشیسم و نازیسم در قرن بیستم سر برآورد و فاشیسم قرن بیست و یکم نیز زاییده همین نظامهاست. در هیچ کشوری فاشیسم حاصل براندازی رادیکال نظام حاکم نبوده است. قدرت را طبقه حاکم دودستی تحویل موسولینی و هیتلر داد، بدون هیچ نشانی از انقلاب و قهر. ترامپ را حزب جمهوریخواه آمریکا کاندید ریاست جمهوری کرد. بولسونارو در میان هلهله و کف زدن های بازارهای بورس رئیس جمهور برزیل شده است. فاشیسم در نژادپرستی با ایدئولوژی حاکم نظامهای به اصطلاح لیبرال شریک است. پلیس و ارتش نظامهای ظاهرا دمکراتیک هر جا که فاشیسم آمده است دست نخورده و یکجا به بازوی فاشیسم تبدیل شده اند. برای لاپوشانی این واقعیات است که تئوری توتالیتاریسم را ساخته اند. جای تأسف است که برنامه مطالعاتی رفقای چپ ما در کتابهای امثال گارتون – اش خلاصه شده است. رفقای عزیز، در همین جامعه ایرانی ما کتابهای چامسکی و هابسباوم هم ترجمه شده اند. این «گذار به دمکراسی» که به نظر می رسد رفیق خلیق به عنوان الگو برای ایران تجویز می کند، به چیزی جز روی کار آمدن دولتهای فاشیست و شبه فاشیست در اروپای شرقی نیانجامیده است. این که امروز دیگر اظهر من الشمس است. وقتتان را صرف خواندن کتابهای امثال گارتون – اش نکنید. اگر هم اصرار دارید آنها را بخوانید، فقط آنها را نخوانید. برای مرزبندی با چپ رادیکال، تعابیر بی معنی مانند «اصقلاب» را از نویسندگان ضدکمونیست به عاریت نگیرید. یا یک کلام بگویید با انقلاب مخالفید و می خواهید در چارچوب همین نظامهای حاکم، رفرم صورت گیرد،‌ یا بپذیرید که نظم حاکم بر جهان،‌ برای بشر ارمغانی جز سیه روزی و پیمودن راه جهنم ندارد.

ترامپ ستیزی به جای نقد امپریالیسم

حزب چپ ایران (فدائیان خلق) مواضع قاطعی علیه دولت ترامپ دارد. اما با خواندن برخی از موضعگیری های حزب می توان به این تصور رسید ترامپ ستیزی جایگزین نقد امپریالیسم شده است. درست است که رفیق گرامی فرخ نگهدار مسئولیت رسمی در حزب چپ ندارد، اما نظر به حضور او در کنگره موسس حزب، به هر حال به عنوان مدافع حزب شناخته شده است. رسانه ها به اعتبار پیشینه اش در سازمان فدائی، به او مراجعه و از او دعوت به اظهار نظر می کنند. یکی از برنامه های اخیر پرگار بی بی سی، مناظره بین فرخ نگهدار و یک مدافع دو آتشه ترامپ بود. طبیعی است که در برابر لاطائلات آن مدافع ترامپ، سخنان نگهدار حکم مرهم داشت. اما تأسف برانگیز بود این بود که دوست گرامی نگهدار از «نیروهای بالنده سرمایه داری» (نقل به معنی) سخن گفت و مصادیق را هم ناگفته نگذاشت: شرکتهای بزرگ تکنولوژی. شرکتهایی که نگهدار در این مناظره آنها را ستود، همانهایی اند که پیمانکارانشان، کارگران چینی خود را با استثمار شدید، به سوی خودکشی رانده اند. برای برانگیختن امید به آینده ای پس از ترامپ، نیازی به نسبت دادن خصوصیات مثبت به برده داران مدرن نیست. در خود آمریکا، نیروهای بالنده ای که نگهدار جستجو می کند، در جنبشهای میلیونی علیه سرمایه داری و امپریالیسم حضور دارند. اما ناظر بدبین چاره ای ندارد جز این که میان امید بستن او به اپل و مایکروسافت و دفاع او از شکوفایی جمهوری اسلامی و رأی دادن به روحانی رابطه ای منطقی ببیند.

پیروی از اقتصاددانان مدافع سرمایه داری

علم اقتصاد و دانشکده های آن در کشورهای سرمایه داری، عمدتا (نمی گویم بدون استثنا) یک وظیفه دارند: القای این که خصلت سرمایه دارانه اقتصاد، یک کشف علمی است که مو لای درز آن نمی رود. حداقل صد و پنجاه سال است که همین است. مارکس در کاپیتال، جا به جا فقر فکری را که می گوید تولید یعنی همین شیوه تولید سرمایه داری، نشان داده است. کاپیتال و به ویژه جلد چهارم آن را باید خواند تا دریافت جمیع اقتصاددانان مدافع سرمایه داری، از هشیارترین آنها مانند آدام اسمیت و دیوید ریکاردو گرفته تا ابلهی مانند مالتوس، در برابر مارکس کوتوله هایی بیش نیستند. اما صد و پنجاه سال است که اقتصاد سیاسی سرمایه داری همان ادعاهای نقد شده در کاپیتال را تکرار می کند، با ناشی گری می کوشد ریشه بحران در خود سرمایه داری را منکر شود و باور مذهب وار و ایدئولوژیک به یک نظام اقتصادی – اجتماعی معین را به عنوان علم جا بزند. این چه علمی است که هر بحران سرمایه داری مانند صاعقه بر سر آن فرو می آید و صاحبان این دانش را غافلگیر می کند؟ کدام پروفسور اقتصاد قبل از بحران مالی ۲۰۰۸ آن را پیش بینی کرد و قبل از آن سهام خود را فروخت تا دارایی اش در بحران نسوزد؟
از این اقتصاددانان مشعشع در میان ایرانی ها هم زیاد داریم. از کسانی که برنامه اقتصادی دولت روحانی را می نویسند گرفته تا امثال جمشید اسدی و فریدون خاوند. راه حل پیشنهادی اسدی به مردم ایران در بحبوحه گران شدن روز به روز دلار این بود که اجناس ضروری را احتکار کنند. نبوغ فریدون خاوند در این بود که سالها گفت و گفت و گفت که ارزش واقعی ریال پایین تر از نرخ آن در بازار است. حالا که خیالش از درستی پیش بینی هایش راحت شده، رفته است سراغ نرخ سوخت و اصرار دارد که دولت جمهوری اسلامی باید آن را گران کند. از کانال های ماهواره ای به دولت ایران رهنمود می دهد که چه ترفندهایی برای این گران کردن به کار برد تا کار به انفجار اعتراض نکشد.
اقتصاددانان مدافع سرمایه داری در اجرای وظیفه، مدام تکرار کرده اند که ریشه بدبختی ها،‌ «تصدی گری» دولت در اقتصاد است. از چهل سال پیش بدین سو، کاستن از «تصدی گری» دولت در اقتصاد، ورد زبان تئوریسین های نئولیبرال است. این ادعا آن قدر تکرار شده است که بخشی از چپ هم آن را پذیرفته است. یک نمونه، برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) است که حزب چپ ایران (فدائیان خلق) حاصل وحدت آن با دو نیروی دیگر چپ است. در این برنامه آمده است: «لازم است … از تمرکز مالکیت در دست دولت و از تصدی‏گری و بنگاه‏داری دولت در اقتصاد کاسته شود.» همین خواست را حسن روحانی بارها تکرار کرده است. او بارها گفته است می خواهد مثلا صنعت خودروسازی را به بخش خصوصی واگذار کند. فعلا در مورد بزرگترین خودروسازها نتوانسته است چنین کند اما صنایعی یک رده کوچکتر، در ابعاد وسیع خصوصی شده اند، چه در دوره دولت کنونی و چه در زمان ریاست جمهوری رفسنجانی، خاتمی و احمدی نژاد. نتیجه، چیزی نبوده است جز گسترش بیکاری و فقر و تشدید استثمار. در نتیجه، تنها به عنوان یک نمونه، خواست اصلی کارگران مجتمع هفت تپه این است که دولت بار دیگر «تصدی» این مجتمع را به دست گیرد.
اما به نظر می رسد برخی از رفقای چپ ما تسلیم گفتمان مخالفت با اقتصاد دولتی شده اند. آنها به این واقعیت توجه ندارند که فجایع ناشی از خصوصی سازی بنگاه های سابقا دولتی در سراسر جهان، بسیار بدتر از معایب تصدی دولت بوده است. خصوصی سازی مانند وحی منزل، ورد زبان طیف وسیعی است در حالی که حتی در چارچوب سرمایه داری نیز الزاما نباید همه اقتصاد خصوصی باشد. تجربه ده ها ساله اقتصاد سرمایه داری اتفاقا در دهه هایی که عصر طلایی سرمایه داری محسوب می شوند، نقیض ورد جادویی خصوصی سازی است. همین امروز که این سطور نوشته می شود، شرکت پست ایالات متحده یک اداره دولتی است،‌ با نزدیک به پانصد هزار نفر پرسنل. میزان رضایت مشتریان از پست ایالات متحده بسیار بالاتر از میزان رضایت از کشورهایی است که در آنها شرکت پست خصوصی شده است. دولتهای بسیاری از کشورهای اروپایی مالک اکثریت یا بخش قابل توجهی از سهام شماری از بزرگترین شرکتهای این قاره اند، از فولکس واگن آلمان گرفته شرکت برق فرانسه، از شرکت نفت و گاز نروژ گرفته تا واتنفال، بزرگترین شرکت سوئدی در حوزه انرژی. بخش اعظم بانکهای آلمان به دولتهای محلی (شهرداری ها) یا تعاونی ها تعلق دارد. دولتهای کشورهای سرمایه داری ثروتمند در عرصه خصوصی سازی از شعار »مرگ خوب است اما برای همسایه« پیروی می کنند. آنها خواهان خصوصی سازی در کشورهای دیگرند تا سرمایه داری »خانگی« مجال گسترش به کشورهای دیگر بیابد، اما در سیاست داخلی الزاما و در همه موارد خصوصی سازی نمی کنند. در آلمان تقریبا همه شهرداری ها پس از آنکه تجربه خصوصی سازی شرکتهای آب و برق و گاز شکست خورد،‌ دوباره به »تصدی گری« در این رشته بازگشته اند. بیشترین نوآوری ها در عرصه منابع قابل تجدید انرژی، از سوی شرکتهای متعلق به بخش دولتی به کار رفته اند.
ایدئولوژی خصوصی سازی به همه این تجارب بی اعتناست و کماکان به تکفیر »تصدی گری« دولت ادامه می دهد. این ایدئولوژی ورشکسته نباید جایی در برنامه و سیاست احزاب چپ داشته باشد.

ناکامی در جذب جوانان چرا؟

بر می گردم به سخن پرویز نویدی عزیز که یک عامل اصلی پراکندگی چپ را در عدم تمایل نیروهای دیگر به همکاری با حزب چپ می بیند. تقاضای من از رفقایی مانند پرویز نویدی این است که به کشف این پدیده قناعت نکنند،‌ به جستجوی علل آن نیز بپردازند. به این بیاندیشند که از آن همه جوانان روی آورده به اندیشه چپ در سالهای اخیر، حزب چپ کدام یک را به صفوف خود جذب کرده است. زیر فشار و علیرغم جنایات دستگاه جهنمی سرکوب در جمهوری اسلامی،‌بسیار دیده ایم موارد ابراز تعلق علنی جوانان ایرانی به اندیشه چپ را. در ایران امروز، پیوندهای فزاینده میان جنبش کارگری و فعالان چپ دانشجویی را شاهدیم. کارگران و دانشجویان، هر چه که می گذرد هراس کمتری از اعلام متقابل همبستگی از خود نشان می دهند.
اما نه کارگران و نه دانشجویان را نمی توان با برنامه ای که به صراحت یا در لفافه از خصوصی سازی دفاع کند جذب کرد. اعتماد هیچ فعال کارگری یا دانشجویی با تکرار گفتمان مدافعان سرمایه داری،‌ با ارائه ملغمه ای از لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی برانگیخته نمی شود. رفقا باید بدانند همان عواملی که آنها را در انتظار شنیدن جواب سلام از سایر نیروهای چپ گذاشته است، مانع پیوندهای حزب چپ با تنها پایگاه های اجتماعی است که این حزب می تواند بدانها تکیه کند. اقشار میانی نمایندگان سیاسی خود را دارند. پیوستن به گفتمان این نیروها، هیچ نیرویی بر چپ نمی افزاید. کسانی پیدا خواهند شد که جواب سلام شما را بدهند، اگر حساب خود را از سرمایه داری و توجیه کنندگانش جدا کنید.




استراتژی چپ «به بهانه ی کنفرانس ورشو»

سخن روز شماره: ۱۰۵ (۶ اسفند ۱٣۹۷)

در اخبار روز ٬٬یادداشت سیاسی٬٬ پرمضمون و نظرگیری در تاریخ۲۶ بهمن ۱۳۹۷ انتشار یافت با عنوان ٬٬به بهانه ی کنفرانس ورشو٬٬.

نکته ی مرکزی به جا در یادداشت، توجه به مساله ی پراهمیت تجهیز همبستگی جهانی با جنبش آزادی و عدالت خواهی در نبرد طبقاتی تعمیق یافته در ایران است.بدون تردید جلب همبستگی نیروهای ترقی خواه در جهان می‌تواند نقش کمکی بزرگی را در نبرد امروز مردم میهن ما و به ویژه زحمتکشان یدی و فکری و دیگر نیروهای میهن دوست برای دستیابی به خواسته‌های محقانه و قانونی خود ایفا سازد. در این راستا به کوشش سازمان های مدافع حقوق بشر، فعالان کارگری برای جلب همبستگی جهانی سازمان های کارگری و کوشش حزب توده ایران برای تجهیز احزاب کارگری و کمونیستی اشاره می شود.

در یادداشت، به درستی بر اهمیت تجهیز بین‌المللی علیه خطر امپریالیسم و کوشش برای استفاده از تضادهای افزایش یابنده میان امپریالیست ها به علت رشد روند چند قطبی شدن نیروها در جهان اشاره و بهره بردن از آن توصیه می‌شود.

با تأکید بر آنکه «سرنوشت کشور ما باید به دست خود مردم ایران تعیین شود ..»، به برنامه‌های امپریالیستی و خادمان ایرانی آن پاسخ دندان‌شکن داده می‌شود. نبرد ضد امپریالیستی- رهایی بخش مردم میهن ما در جایگاه به جای تاریخی آن قرار داده می شود.

در ابرازنظری به این نکته اشاره شد که نبود طرح استراتژی مشخص در نبرد علیه ارتجاع حاکم در ایران در ٬٬یادداشت سیاسی٬٬، خلائی را ایجاد کرد که مورد انتقاد چپ سرگردان و یورش عناصر ضد کمونیست به کلیت هدف یادداشت گشت. برخورد این هر دو موضع به مضمون یادداشت، با وجود تفاوت‌هایی میان آن ها، واقعیتی را عیان می‌سازد که نگرشی انتقادی به آن ضروری است.

پرسش این است که آیا چپ ایران دارای استراتژی مستقل طبقاتی برای نبرد طبقاتی کنونی در ایران است که هدف آن، همان‌طور که ٬٬یادداشت ..٬٬ برجسته می سازد، «دفاع از حقوق و آزادی‌های دموکراتیک و خواست های عدالت جویانه ی .. مردم ایران» است؟

در چنین استراتژی باید نظر تئوریک- ایدئولوژیک درباره ی مبارزه با ارتجاع داخلی، همانقدر جایگاه خود را دارا باشد که درباره ی مبارزه با امپریالیسم داراست.زیرا مبارزه ی ضد امپریالیستی- رهایی بخش با دشمن اصلی خارجی، تنها آن هنگام از سنگ بنای واقعی و قابل اعتماد برخوردار است، که بر پایه ی مبارزه‌ ای علیه ارتجاع داخلی استوار باشد. این استراتژی باید از یک سو دارای دورنمای موفقیت باشد؛ یعنی واقع‌بینانه و عملی باشد. از سوی دیگر که ٬٬یادداشت سیاسی٬٬ آن را به درستی برجسته می سازد، باید این استراتژی مبارزان را به عمال اجرای سیاست امپریالیستی بدل نسازد، آن طور که سلطنت طلبان و مجاهدین هستند. بهره گرفتن از امکان ها در جهان باید هشیارانه و هدفمند عملی گردد. تجربه مبارزان کرد در شمال سوریه در این زمینه می‌تواند کمک باشد برای انتخاب ٬٬متحدان٬٬ و جلب همبستگی آن‌ها در کشورهای سرمایه داری.

یافتن چنین سیاست مستقل طبقاتی در مبارزه علیه ارتجاع داخلی و خارجی نیاز به بحثی همه جانبه دارد. به نظر می‌رسد می‌تواند در این زمینه تنها استراژی ای مؤثر باشد که هدف یورش آن متوجه ی نقطه ی اتکا و پل ارتباطی میان ارتجاع داخلی و امپریالیسم باشد. همان‌طور که هدف مبارزه علیه عمال امپریالیسم، نشان دادن و یورش به وابستگی رضا پهلوی و مجاهدین به عنوان نیروی کمکی برای سیاست نواستعماری امپریالیسم علیه ایران است که در ٬٬یادداشت ..٬٬ برجسته شده است.

نقطه ی اتکا و پل ارتباطی و وابستگی ارتجاع داخلی به ارتجاع جهانی، به امپریالیسم، اقتصاد سیاسی مشترک آن هاست.

ارتجاع داخلی که از طریق اِعمال دیکتاتوریِ داعش وار ولایی به مردم میهن ما، به ویژه به زحمتکشان یدی و فکری، به عامل اجرایی اقتصاد سیاسی نئولیبرالِ امپریالیستی- اسلامی در ایران بدل شده است، مانند سلطنت طلبان و مجاهدین به نیروی خادم مصالح سرمایه مالی امپریالیستی در ایران بدل شده است. اختلافات میان آن‌ها بر سر تقسیم سود است. چانه زنی بر سر سهم از غارت است.

مبارزات اعتراضی- اعتصابی کارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان و جوانان، دانشجویان و دیگر لایه‌های مردمی در دوران اخیر کمک بزرگی است برای شناخت این پل ارتباطی و وابستگی ارتجاع داخلی به جهانی، به اقتصاد سیاسی امپریالیستی.

رشد خواست های دمکراتیک- مطالباتی کارگران و دیگر نیروهای زیر فشار در ایران به خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی که «پراتیک انقلابی» (مارکس) توده های میلیونی مردم میهن ما را تشکیل می دهد، بدون تردید مضمون استراتژی مستقل طبقاتی چپ ایران را در دوران کنونی تشکیل می‌دهد که می‌تواند به هدف «دفاع از حقوق و آزادی‌های دموکراتیک و خواست های عدالت جویانه ی .. مردم ایران» تحقق بخشد. زیرا به نیاز تاریخی مردم میهن ما برای حفظ استقلال اقتصادی و به طبع آن سیاسی- اجتماعی- فرهنگی وغیره پاسخی به جا و ضروری می دهد.

چنین استراتژی به سد وجه از نیازهای مردم همزمان پاسخی تاریخی– ضروری می دهد. به خواست برقراری آزادی و آزادی‌های دمکراتیک قانونی فردی و اجتماعی؛ به خواست ایجاد شرایط زیربنایی برای رشد نسبی عدالت اجتماعی و سوم، اما نه کم اهمیت‌تر از دو خواست پیش، به خواست قطع وابستگی اقتصادی نواستعماری به اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی و از این طریق تأمین شرایط ضروری برای رهایی ملی و حفظ حق حاکمیت ملی ایران، سرزمین مشتر همه خلق های ساکن آن.

یکی از وظایف سنگین در مبارزه در ایران که در هماهنگی است با ایجاد شرایط همبستگی جهانی با مبارزه طبقه کارگر ایران و دیگر نیروهای مردمی و میهن دوست، روشنگری و نشان دادن ضرورت همبستگی طبقه کارگر ایران در کلیت آن است.

مبارزه برای آنکه زحمتکشان در بخش‌های دیگر اقتصاد از قبیل نفت، خودرو سازی و غیره دریابند که همبستگی آن‌ها با کارگران هفت تپه، اهواز و در مناطق دیگر، حافظ منافع آن‌ها نیز است، چنین مبارزه‌ای را تشکیل می دهد.

مبارزه برای آنکه زحمتکشان شاغل دریابند که مبارزه با نابود ساختن بیش از نود درصد از قراردادهای رسمی در ایران، تنها با کمک سازمان های کارگری آزاد و همبسته و سراسری ممکن است که به طور دسته جمعی خواستار تصویب قراردادهای رسمی و جمعی میان کارکزان و صاحبان سرمایه هستند و با مبارزه جمعی و همبستگی سراسری خود می‌خواهند این خواست را به سطح قانون کار ارتقا دهند، چنین مبارزه‌ای را تشکیل می دهد.

مبارزه‌ای که بدون همبستگی همه ی نیروهای مردمی در ایران، زنان، جوانان، دانشجویان و غیره با مبارزه ی کارگران به نتایج مطلب دست نمی یابد، نیز چنین مبارزه‌ای را تشکیل می‌دهد و نیرو و قادر است در جامعه نیرو و توان های بالقوه را تجهیز کند. مبارزه برای تجهیز گروه‌های به حاشیه رانده شده به صحنه ی نبرد طبقاتی در جامعه نیز چنین مبارزه‌ای را تشکیل می دهد.

سازماندهی نیروها برای هدف‌های استراتژیک فوق در ایران، اهرم‌های پرتوان مبارزه علیه ارتجاع داخلس است که با رشد و ژرفش نبرد طبقاتی هر روز بیش تر افشا می‌شود و با نزدیکی به امپریالیسم مواضع خود را عریان تر خواهد ساخت. روندی که به تجزیه در حاکمیت منجر می‌شود و شرایط پیروزی نبرد آزادی خواهی و عدالت جویی را در ایرن می گشاید.

هدفی که تنها به طور جمعی و در همبستگی میان کارگران واحدهای مختلف در ایران و متحدان نزدیک آن‌ها قابل دستیابی است.

ابتکار انتشار ٬٬یادداشت سیاسی٬٬ را باید توسط نشریه ی وزین اخبار روز که نقش پراهمیتی را اکنون در انتشار مبارزات زحمتکشان ایفا می‌کند به فال نیک گرفت.شاید بتوان به کمک اخبار روز بحث مشخصی را درباره ی مبارزه مشترک چپ برپایه سیاست مستقل طبقاتی ممکن آن برای شرایط کنونی ممکن ساخت و به نتایج مشترک دست یافت.




مضمون گام به گام و مرحله‌ در روند تغییراتِ اجتماعی

سخن روز شماره: ۱۰۴ (۲ اسفند ۱٣۹۷)

 

 در “سخن روزِ“ پیش با عنوان “نقش پیشآهنگی اندیشه مارکسیستی“،  بررسی برخی از سویه های نظرات چشم گیر میهن دوستان مذهبی و مدافع اصلاح طلبی، ابوالفضل قدیانی و علیرضا رجایی مورد توجه قرار گرفت. کوشش این دوستان  به منظور یافتن «راه کارهای استراتژی جدید» انجام شده است که هدف آن گذار از دیکتاتوری ولایی در ایران است. در نظرات این دوستان نکته‌هایی وجود دارد که مورد تأیید است و نکته هایی که باید درباره ی آن بیش تر صحبت نمود.

این دوستان خواستار حفظ «اصلاح طلبی» در ایران هستند و به درستی می‌خواهند آن را از محدودیت «اصلاحات انتخاباتی» خارج سازند که تاکنون روند حاکم را در برداشت اصلاح طلبی در ایران تشکیل می‌داده است و در این سطح منجمد شده است.

حزب توده ایران این خواست را مورد تأیید کامل قرار می دهد. حزب توده ایران، اصلاح طلب ترین حزب جامعه ی ایرانی است. بوده است و اکنون نیز است! حزب توده ایران هر گام اصلاحی را که در جهت آماج هایی قرار داشته باشد که این دوستان در نوشتار تحلیلی خود برشمرده اند، نه تنها مورد تأیید قرار می دهد، بلکه همیشه برای تحقق آن کوشیده است.

چکیده ی سیاست انقلابی حزب توده ایران پس از انقلاب بزرگ بهمن مردم میهن ما قله ی چنین کوششی را تشکیل می دهد. اولین مخالفت با اصل ولایت فقیه را حزب توده ایران، پیش از برگزاری همه‌پرسی از مردم میهن ما درباره ی طرح قانون اساسی مطرح نمود. حزب توده ایران آن را با مضمون دمکراتیک انقلاب ناهمخوان اعلام نمود. حزب توده ایران هشدار داد که امکان سواستفاده از این اصل وجود دارد و لذا باید آن را در متممی بر قانون اساسی، از قانون اساسی حذف نمود. این عمده ترین گام اصلاحی بنیادین در ایران امروز نیز است که دوستان پیش گفته نیز آن را مورد تأیید قرار می دهند. بدین ترتیب، ادعای اصلاح طلب بودن حزب توده ایران را تاریخ مبارزه ی حزب مورد تأیید قرار می‌دهد و انکار ناپذیر است.

نباید گول تبلیغات دشمن و ارزیابی های نادرست را خورد که می پندارند گویا جز مبارزه ی اصلاحی طلبی در آن دوران، راه دیگری برای تعمیق انقلاب بهمن 57 وجود داشت که گویا حزب توده ایران با آن تن نداد و به خطا رفت و از این رو باید در هر سخن و امکانی، سیل بهمنِ انتقاد را بر روی حزب طبقه کارگر ایران گشود. دشمنان انقلاب مردمی بهمن و سهل انگاران تاکنون حتی یک نکته مشخص را مطرح نساخته‌اند که چه گام مشخص در آن دوران ممکن می بوده است که گویا می بایستی حزب توده ایران بر می‌داشت و به آن عمل می‌کرد و انقلاب را نجات می داد، تا انقلاب نجات داده می شد؟ این چنین نظرات عام را طرح می کنند، اما آن را مستدل نمی سازند. کلی گویی و پرحرفی می کنند.

 

هدف استراتژیک مبارزه ی حزب توده ایران در آن دوران، ارتقای انقلاب سیاسی بزرگ بهمن مردم میهن ما به انقلاب اقتصادی- اجتماعی بود که تدارک قانونی آن در اصل های اقتصادی و حقوق ملت در قانون اساسی دیده شده بود. انقلاب بهمن 57 که به نظام فاسد و وابسته ی سلطنتی پایان داد، قراردادهای نظامی با امپریالیسم را پاره نمود و پایگاه های نظامی امپریالیسم آمریکا را بست و و و، می بایستی اکنون با ایجاد پایه‌های اقتصادی- اجتماعی مردمی و ملی ادامه یابد و استقلال سیاسی کشور را بر پایه‌های استوار استقلال اقتصادی قرار دهد. مبارزه ی جانفشانانه حزب توده ایران و همه ی اعضا و هواداران آن و بسیاری دیگر از مبارزان در جهت به ثمر رساندن این هدف استراتژیک قرار داشت. هیچ سیاست اصلاح طلبانه ی دیگری نمی‌توانست به این هدف والا دست یابد.

کوشش های چپ گرایانه مختلف، همگی به ابزارهای سواستفاده ی نیروهای ارتجاعی در داخل و خارج از کشور تبدیل شد. جبهه متحد خلق که حزب توده ایران خواستار آن بود و آن را تنها شکل و ساختار دمکراتیک و مردمی برای تعمیق انقلاب بهمن ارزیابی می نمود، پا نگرفت. رفیق محمد امیدوار، سخنگوی حزب توده ایران و سردبیر نامه مردم، ارگان مرکزی آن در مصاحبه ی اخیر خود به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب بهمن که ازجمله در روزنامه ی آلمانی جهان جوان انتشار یافته است (یازده فوریه 19)، به درستی خاطرنشان می‌سازد و ابراز تأسف می‌کند که «اگر نیروهای چپ دمکرات به اتحاد و حتی وحدت دست یافته بودند، چه بسا که سرنوشت انقلاب به صورتی دیگر رقم خورده بود».

اکنون نیز نزدیکی و اتحاد نیروهای چپ و دمکرات در میهن ما پیش شرط برای گذار از دیکتاتوری و همچنین یافتن جایگزینی واقع‌بینانه و ترقی خواهانه برای شرایط ضد مردمی و ضد ملی اقتصادی- اجتماعی حاکم در ایران است. رژیم دیکتاتوری ولایی به مظهر ارتجاعی حامی و مجری برنامه ی اقتصادی امپریالیستی- اسلامی بدل شده است و وابستگی نواستعماری نظام سرمایه داری ارتجاعی را در ایران به اقتصاد امپریالیستی تعمیق می بخشد.

 

بدین ترتیب تردیدی وجود ندارد که حزب توده ایران پیگیرترین نیروی اصلاح طلب در ایران است و باقی خواهد ماند. پیگیرترین اصلاح طلبی که برای به کرسی نشاندن اصلاحات به سود توده های زحمت و لایه‌های میلیونی مردم محروم میهن ما،  می کوشد شرایط تغییرات بنیادین را در جامعه برای اجرای اصلاحات واقعی فراهم سازد و در این راستا با دیگر انقلابیون و میهن دوستان به وسیع‌ترین اتحادهای اجتماعی نایل گردد. اتحادهایی که بر پایه «برنامه حداقل مشترک» میان آن‌ها قرار دارد.

حزب توده ایران معتقد است که مضمون این «برنامه حداقل مشترک» از ویژگی خاصی برخوردار است.

حزب توده ایران درباره ی مضمون چنین برنامه مشترک نظر مشخص و مستدل خود را دارد. این مضمون را از برداشت نظری- فلسفی خود استخراج می کند. نظرات ایدئولوژیکی که بیان منافع کل جامعه ی ایران در مرحله ی کنونی است.

زیرا بیان منافع اکثریت تام مردم میهن ما و در مرکز آن طبقه ی کارگر ایران است.

 

این برداشت ایدئولوژیک مستدل است. بحث و بررسی مشترک درباره ی آن را می‌توان گامی موفق در ایجاد اتحادهای اجتماعی ارزیابی نمود. این ادعا پرگویی نیست. مغرورانه است. ولی غروری است که مستدل است و دوستان پیش گفته در سخنان خود آن را مورد تأیید قرار داده اند. وظیفه ی سطور کنونی که ادامه ی بحث در سخن روز گذشته است، قادر است مستدل بودن این ادعا را به اثبات برساند. زیرا تالی پیشنهاد شده توسط حزب توده ایران به طور پیگیر به «زمین گیر» شدن اندیشه اصلاح طلبی در ایران پایان می‌بخشد و راه اصلاحات بنیادین را که پس از پیروزی انقلاب بهمن پامال شد می گشاید.

 

به این منظور وظیفه سطور کنونی ادامه ی بحث درباره ی تفاوت میان حرکت گام به گام برای تغییرات اصلاحی است که نباید آن را به مفهوم حرکت مرحله‌ای درک نمود.

به سخنی دیگر، وظیفه سطور کنونی، بحثی تئوریک- سیاسی است درباره تناسب دیالکتیکی میان تغییرات گام به گام- اصلاحی- تدریجی و تغییرات کیفی- بنیادی- انقلابی در روند بهم پیوسته ی رشد و فرازمندی جامعه، در مورد ایران کنونی فرازمندی ملی- دمکراتیک جامعه.

 

صورتبندی اقتصادی- اجتماعی

اندیشه ی مارکسیستی مرحله های رشد جامعه ی انسانی را یک روند بهم پیوسته ارزیابی می‌کند که در آن برش های انقلابی و تغییرات اصلاحی- تدریجی دست در دست هم عمل می کنند. ماتریالیسم تاریخی علم توصیف این روند در طول تاریخ است.

بیان و فرمول صورتبندی اقتصادی- اجتماعی که مضمون مفهوم “نظام“ را توضیح می دهد، همان‌طور که در عنوان آن نیز دیده می شود، از دو بخش اقتصادی و اجتماعی تشکیل می شود. بخش اقتصادی، زیربنا و بخش اجتماعی روبنای جامعه را تشکیل می دهد. بخش روبنا که با واژه ی اجتماعی مشخص می شود، دارای مفهومی وسیع‌ است. با آن فرهنگ، مذهب، اخلاقیات و در کلیت آن برداشت های نظری- ایدئولوژیک حاکم در جامعه برشمرده می شود. کلیت هستی روبنایی جامعه در عین حال که مبتنی است بر بخش زیربنا و روابط حاکم بر آن، از استقلال نسبی برخوردار است.

استقلال نسبی روبنا از این ویژگی برخوردار است که می تواند در طول زمان به ابزار حاکمیت در جامعه ی طبقاتی برای حفظ شرایط زیربنای جامعه بدل گردد. آن هنگام که حاکمان بتوانند نظرات واقعی خود را برای حفظ شرایط زیربنایی در صورتبندی اقتصادی نظام حاکم در پرده نگه‌دارند و برای آن علل دیگری را برای هدف واقعی خود به توده های تفهیم کنند، استقلال نسبی روبنا در جامعه در ابهام قرار می‌گیرد و به صورت «ایدئولوژی حاکم» (مارکس) به ابزار سلطه ی حاکمیت طبقاتی در جامعه تبدیل می شود، که گویا دارای ریشه‌ای دیگر است.

برای نمونه پدیدار شدن مذهب (چند خدایی و دیرتر تک خدایی) توانست در پایان دوران مادر سالاری به پدر سالاری در جامع ی بشری جایگزین برداشت‌های میستیک- عرفانی حاکم گشته و به ابزار ایدئولوژیک سلطه ی اقتصادی مرد بر زن تبدیل گردد. مرد توانست هدف خود را در پس “مشیت الهی“ پنهان دارد. گویا برقراری سلطه ی مرد بر زن، به خاطر ایجاد شرایط روبنایی برای تصاحب جایگاه زن در تولید کشاورزی نیست که زن با انقلاب کشاورزی به آن دست یافته است.

سرشت زن ستیز همه ی مذاهب به عنوان ابزار برقراری سلطه ی اقتصادی مرد در جامعه، ناشی است از تغییر در زیربنای اقتصادی جامعه در دوران سنگ نو. برپایی صورتبندی اقتصادی- اجتماعی برده‌داری به ایدئولوژی جدیدی نیاز داشت. با اهلی کردن گاو نر و فراگرفتن تکنیک شخم زمین که توسط مرد عملی شد، رشد جامعه ضرورتاً به ایدئولوژیی نیاز داشت که در آن نقش مرد جایگاه خاص خود را دارا باشد. جامعه ی مادرسالار دوران کمونیسم کهن می بایستی جای خود را به جامعه ی مرد سالار بسپارد. روند گذار از جامعه ی زن سالار به مرد سالار که چهار هزار سال به طول انجامید و در اشعار هومر درباره ی خدایان میستیک توصیف می شود، نیاز به ایدئولوژی جدید را برای این دوران مستدل می‌سازد که با پیروزی خدای مرد بر خدای اولیه که زن است تجلی می یابد. ایدئولوژی مذهبی که در آن نقش “خدا“ و “مرد“ و “آقا“ و “حاکم“ و “صاحب“ دارای مضمونی واحد است، به ایدئولوژی جامعه برده‌داری بدل شد و زن، به گفته مارکس به اولین برده در تاریخ تبدیل گشت. جامعه ی برده‌داری برای اولین بار در هشت هزار سال پیش در جامعه سومرایی در مزوپتامین پایه ریزی شد.

ایدئولوژی مذهبی حاکم هنوز هم سلطه ی ایدئولوژیک خود را ناشی از “مشیت الهی“ قلمداد می‌سازد. در ایران امروز هم محکوم کردن زن جوانی به بیست و یک سال زندان  داعش وار با  “مشیت الهی“ توجیه می شود  که با برداشتن روسری اجباری از سر علیه این برداشت قدعلم می کند، که ضربه‌های شلاق بر پشت کارگر گرسنه که دستمزد عقب افتاده خود را طلب می کند، با “مشیت الهی“ توجیه می‌شود. احکامی که باید آن را همانند ارزیابی نمود با قانون جامعه ی برده‌داری آسوری که در همان منطقه ی پزوپتامین برقرار شد و به مرد حق بریدن دماغ، دو گوش و نک پستان زن را می دهد، اگر زن از اطاعت او سرباز زند. بانو  سهیلا وحدتی اخیراً ترجمه کتیبه های کشف شده که بر روی آن این قانون ثبت شده است را انتشار داده است که در توده ای ها بازانتشار یافت.

 

مارکس- انگلس تبدیل شدن «ایدئولوژی حاکمان» را به «ایدئولوژی حاکم» در جامعه نشان ایجاد شدن شرایط سلطه ی همه جانبه ی طبقات حاکم بر هستی جامعه ارزیابی می‌کنند که ولی مطلق و ابدی نیست.

در ایران امروز ایجاد شدن سلطه ی «ایدئولوژی حاکمان» به زمینه برای تحمیل و وارد نمودن اصل ارتجاعی «ولایت مطلقه فقیه» به قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب ملی و دمکراتیک بهمن 57 مردم میهن ما تبدیل شده است. ولی هم‌اکنون روند فروپاشی «ایدئولوژی حاکمان» انکار ناپذیر است.

بر پایه شرایطی که امکان سلطه ی نسبی «ایدئولوژِی حاکم» را در دوران پس از پیروزی انقلاب در ایران ایجاد ساخت، حاکمان و مالکان در ایران کنونی به ناحق به خود حق می دهند، با «حکم حکومتی» غیرقانونی «ولایت مطلقه فقیه» که «رهبر انقلاب اسلامی» نیز می نامندش، اصل های 43 و 44 قانون اساسی را که زمینه ی قانونی زیربنا و اصل 26 حقوق ملت را که زمینه ی قانونی روبنای دمکراتیک و ملی جامعه ی ایرانی است، نقض کنند؛ به طور غیرقانونی نقض کنند. زیرا تغییر در اصل های قانون اساسی تنها با همه‌پرسی از مردم مجاز است. استقلال نسبی ضد مردمی و ضد ملی روبنا در ایرانِ جمهوری اسلامی به ابزار سلطه برای حفظ زیربنای ارتجاعی تحمیل شده بدل شده است که باید به آن پایان داد.

 

گفته شد که مارکس- انگلس و دیگر بانیان سوسیالیسم علمی، استقلال نسبی روبنا را مطلق و ابدی نمی دانند. این برداشت تئوریک از واقعیت، هم‌اکنون در برابر ما در جریان نبرد طبقاتی جاری در ایران قابل مشاهده و درک است. دوستان پیش گفته آن را در مقاله ی نظرگیر خود نشان می‌دهند و بیان می کنند. نبرد فرهنگی- روشنگرانه- ترویجی و همچنین تبلیغی افشاگرانه در جامعه توسط نیروهای آزادی و ترقی خواه که قله آن دستیابی به آگاهی طبقاتی است، هم‌اکنون در ایران با گسترش کمّی و کیفی در برابر ما در جریان است. آنتونیو گرامشی این نبرد فرهنگی- مدنیتی را در جامعه به منظور شکستن سلطه ی ایدئولوژی حاکم، «نبرد در سنگر» می نامد.

هنگامی که در ایران کارگران و دیگر مبارزان برای دستمزد عقب افتاده دست به اعتراض و اعتصاب می‌زنند و از درون این نبرد خواست پایان بخشیدن به روند ارتجاعی «خصوصی سازی زندگی اجتماعی» فرا می روید، پدیده ی «نبرد در سنگر» و رشد آن به سطح آگاهی طبقاتی طبقه ی کارگر به عیان آشکار می گردد. آگاهی طبقاتی ای که اکنون هر روز بیش تر به برداشت و ایدئولوژی توده های میلیونی مردم میهن ما فرامی روید که خواستار تغییر شرایط زیربنای جامعه می‌شوند. این روند فرارویی ایدئولوژیک نزد توده های میلیونی مردم میهن ما، رابطه ی دیالکتیکی میان نبرد ضد دیکتاتوری و نبرد برای برپایی جایگزین اقتصاد ملی- دمکراتیک برای اقتصاد امپریالیستی- اسلامی را به نمایش می‌گذارد و تفهیم می کند. ما با روند فروپاشی ایدئولوژی طبقات حاکم در نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی روبرو هستیم که هم‌زمان و بدون مرز با روند رشد ایدئولوژی طبقات زحمتکش و محروم برای نو و بازسازی ترقی خواهانه جامعه ی ایرانی بهم تنیده می شود. ایدئولوژی ای که خواستار تغییر روبنا، گذار از دیکتاتوری، و زیربنای جامعه ی سرمایه داری، گذار از اقتصاد سیاسی حاکم کنونی است. ایدئولوژی ای که وحدت مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی را پذیرفته است و آن را مرحله ی واحدی ارزیابی می کند.

 

در ادامه این سطور می‌توانم با خرسندی موضع بسیار روشن و صریح استاد فرشاد مؤمنی را در همین زمینه نقل کنم که ساعتی پیش مطالعه کردم. استاد مومنی در گفتگو با نشریه انجمن‌های اسلامی دانشجویان کشور (تادا) وحدت آزادی و عدالت اجتماعی را به مثابه یک روند جدایی ناپذیر چنین برمی شمرد: «امروزه در سطح نظری اتفاق نظر وجود دارد بین صاحبان نظر در حوزه ی توسعه که درهم تنیدگی بین سیاست و اقتصاد آن‌چنان عمیق است که هر تصوری گمان کند که این دو ساحت مجزا هستند، از اساس فاقد اعتبار علمی است. ..».

 

این توضیح های طولانی از این رو ضروری شد، تا نشان داده شود که در مرحله معیین تاریخی رشد اجتماعی، پذیرش دو مرحله بودن تغییرات روبنایی و زیربنایی، نقض واقعیت هستی در جریان است. سویه ی روبنا، در خدمت حفظ زیربنای جامعه است. تغییر در بخش روبنا نمی‌تواند بدون تغییر بخش زیربنا پایدار باشد. تجربه ی انقلاب بهمن و سرنوشت آن نیز این واقعیت را مورد تأیید قرار می دهد.

 

اینکه باید نخست از دیکتاتوری گذشت تا توانست گویا “سر فرصت“ درباره ی بخش زیربنایی به صحبت نشست و برای آن تصمیم گرفت، نادرستی و غیرواقع بینانه بودن خود را تنها در عمل به اثبات نرسانده است. در تاریخ صد سال گذشته ی ایران و با وجود جانفشانی های بسیار بورژوازی که در زمان هایی نیز نقش انقلابی ایفا نمود، این برداشت ناکام مانده است.

این ناکامی ناشی  از آن است که این پنداشت نزد برخی ها ازجمله نزد برداشت سوسیال دمکرات و دیگر نیروی چپِ سرگردان ایران حاکم است که گویا گذار از دیکتاتوری و سازماندهی و نوسازی اقتصادی- اجتماعی جامعه دو مرحله ی جداگانه و نه دو گام در یک روند واحد هستند.

دو گامی که اولویت یکی بر دیگری تردید ناپذیر است. بدون انقلاب سیاسی و تصاحب قدرت، تغییرات زیربنایی ناممکن است. لذا انقلاب سیاسی بر انقلاب اقتصادی اولویت دارد و گام اول را تشکیل می دهد، اما این دو انقلاب به طور مضمونی از وحدت برخوردار هستند، زیرا کلیت مرحله ی معینی را تشکیل می دهند.

 

از این رو نیز باید آن نیروهایی را تجهیز نمود و سازمان داد که دوستان پیش گفته، قدیانی و رجایی نیز به آن توجه دارند و از این رو بر ضرورت «پیوند خود با واقعیت جنبشی جامعه ایران» پای می فشارند. این پیوند هیچ معنای دیگری ندارد، جز آنکه مضمون خواست مبارزات اعتصابی و اعتراضی کارگران و دیگر مبارزان زحمتکش را به مضمون مبارزه ی خود بدل سازیم. مضمونی که زیر فشار بحران اقتصادی ناشی از اجرای اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی، به خواست «پایان دادن به‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی» نایل شده است!

 

واقعیت نبرد طبقاتی در ایران که در تضاد میان زیربنای ارتجاعی و روبنای دیکتاتوری در خدمت آن تجلی می کند، خواست و نیاز طبقه کارگر ایران و همه ی زحمتکشان یدی و فکری و دیگر لایه‌های دمکرات و میهن دوست را به نوک نیزه ی خواست مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی توده های میلیونی مردم میهن ما و خلق های ایران بدل ساخته است. آن را به قله خواست ترقی خواهانه و رهایی بخش در مرحله کنونی فرازمندی جامعه ایران بدل ساخته است.

 

«استراتژی جدید» که دوستان پیش گفته در جستجوی آن هستند، دفاع از این خواست ترقی خواهانه و رهایی بخش در مرحله ی کنونی فرازمندی جامعه ایران است. خواستی که در شعار پایان بخشیدن به اقتصاد سیاسی نئولیبرال امپریالیستی- اسلامی تجلی می یابد. اقتصاد سیاسی جایگزین آن جز اقتصاد سیاسی برای مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه نیست که با آن دو آماج آزادی و عدالت اجتماعی برأی توده های میلیونی زحمتکش مردم میهن ما به ثمر خواهد رسید.

هر استراتژی دیگر، اجباراً به توجیه و تأیید شرایط حاکم منجر می‌گردد و دارای سرشتی پوزیتویستی خواهد بود.

 

«خلق استراتژی و راهبرد جدید» که دوستان پیش گفته در جستجوی آن نوشته‌اند که مورد تأیید حزب توده ایران است، تنها از طریق برداشت علمی از مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب ممکن است که حزب توده ایران تعریف آن را ارایه نموده است.

این مرحله‌ای یک پارچه و تام و تمام است که باید برای تحقق بخشیدن به آن دهه های طولانی و با هشیاری و گام به گام در جبهه متحد خلق کوشید. تجربه ی کنونی در جمهور خلق چین نمونه‌ای از چنین روند طولانی و هوشمندانه و گام به گام را برای مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه نشان می دهد.

دو گام نخست آن گذار از دیکتاتور ی و همزمان تدارک فکری و نظری و برنامه‌ای برنامه ی اقتصاد ملی- دمکراتیک است که در آن دو آماج مردمی- دمکراتیک برای زیربنای اقتصادی و روبنای اجتماعی- فرهنگی- مدنیتی و و و دست در دست در مبارزه ی رهایی بخش- ضد امپریالیستی، به مثابه مرحله‌ای واحد به وحدت




نگاهی به توطئه‌های مستمر آمریکا در ونزوئلا
ا. م. شیری

 

 دونالد ترامپ که برغم سه ملیون رأی کمتر از رقیب انتخاباتی حود- هیلاری کلینتون- از سوی هیأت حاکمه آمریکا (دولت در سایه) به مقام ریاست جمهوری امپراطوری ایالات متحده گمارده شد، در دوره باصطلاح کارزار انتخاباتی بر این نکته تأکید داشت که «آمریکا بعد از این دولت هیچ کشوری را ساقط نخواهد کرد…» و زمانی که همین معنی را عینا در مراسم تحلیف خود نیز تکرار کرد، خیل غربگرایان کج‌اندیش و دلدادگان دموکراسی آمریکایی با شور و شوق وصف‌ناپذیر فریادها برآوردند: «مژدگانی که گربه تائب شد…»(۱) و با تشدید «کار» و تبلیغات خود به شرح و بسط تغییر ماهیت و خصلت امپریالیسم دست زدند. اما مدت زیادی طول نکشید، که گماشته دولت در سایه اوج وقاحت خود و اربابانش را بطور عیان نشان داد و آب بسیار ناپاکی به دست دوستداران خونخوارترین امپراطوری تاریخ ریخت.

ترامپ با اظهارات عوامفریبانه و با تخلفات بعدی از وعده خود به چهار واقعیت اذعان کرد: نخست این که رژیم آمریکا تا کنون دولتهای زیادی را ساقط کرده است؛ دوم، امپریالیسم پدیده‌ای نیست که ماهیت و خصلت آن قابل تغییر باشد، مگر با نابودی آن؛ سوم، نشان داد که امپریالیسم نمی‌تواند به هیچ اصول و موازین انسانی و بین‌المللی پایبند باشد. حتی به منشور سازمان ملل متحد که خود یکی از مؤّسسان آن بوده؛ چهارم، اظهارت او چیزی نیست جز تکرار دروغگویی‌ها و حقه‌بازی‌های مکرر همه اسلاف خود و در کل تاریخ بشری!

ترامپ پس از نقل مکان به کاخ سفید، اظهارات عوامفریبانه انتخاباتی خود را بکلی فراموش کرد و با بی‌اعتنایی کامل به همه ارزشهای انسانی، حق حاکمیت ملی کشورها و تمامی موازین و مقررات بین‌المللی مصرحه در منشور سازمان ملل متحد، قبل از همه، جمهوری دموکراتیک خلق کره و کل جمعیت آن را به پاک کردن از صفحه زمین تهدید نمود و از رهبر این کشور خواست «به خلق و کشور خود رحم کند». اما وقتی که سمبه را پر زور دید، پس از چند بار پشتک- واروهای ابلهانه، به دیدار رهبر جمهوری دموکراتیک خلق کره در سنگاپور رفت.

پس از مشت مهلک جمهوری دموکراتیک خلق کره بر دهان یاوه‌گویان دولت در سایه، ترامپ ایران را مورد تهدید قرار داد و با لغو یکجانبه «برجام» در بهار سال گذشته، سخت‌ترین تحریمها علیه میهن ما را اعلام و هدف نهایی خود را «تغییر رژیم ایران» اعلام نمود.

ترامپ سردمدار فعلی خونخوار‌ترین امپراطوری تاریخ در ارتباط با جنگ امپریالیستی بر ضد سوریه نیز اوج وقاحت خود را نشان داد. رژیم آمریکا که از ۸ سال  پیش جنگ استعماری علیه سوریه را با همدستی نوچه‌های منطقه‌ایی و اروپایی‌اش به دست بخشی‌هایی از نیروهای ناتو و تروریستهای دست‌آموز خود آغاز کرد و در تمام این مدت نیروهایی آمریکایی تحت بهانه مبارزه با تروریسم، بخشهای وسیعی از خاک سوریه را به اشغال درآورد و بطور مستمر یگانهای ارتش، شهروندان غیرنظامی و زیرساختهای سوریه را هدف بمباران‌های جنون‌آمیز خود قرار داد، شهر رقه سوریه و موصل را عراق را بطور کامل ویران نمود، ناگهان ترامپ ادعا کرد آمریکا به داعش پیروز شده، بنا براین، نیروهای آمریکایی را بزودی از سوریه خارج می‌کند. اما ساعاتی طول نکشید تف سربالای خود را قورت داد و اراجیفی مانند «از سوریه خارج نمی‌شویم؛ طی زمان‌بندی خارج می‌شویم؛ اگر از  سوریه خارج بشویم بمعنی پیروزی روسیه و ایران خواهد بود» و اراجیف بسیاری از این قبیل بر زبان راند.

اظهارات و اقدامات ترامپ در رابطه با ونزوئلا نیز نه تازگی دارد و نه یک نمونه منحصر بفرد است. تاریخ نزدیک هنوز فراموش نکرده است که سلف او، باراک اوباما با شعار «ما تغییر می‌دهیم»، «ما می‌توانیم» به کاخ سفید آمد و وعده کرد در نخستین اقدام، پایگاه گوانتانامو را خواهد بست و به جنگ افغانستان پایان خواهد داد. اما در مدت ۸ سال حضور در رأس دولت رژیم تروریستی آمریکا نه پایگاه گوانتانامو را تعطیل کرد و نه اینکه به جنگ افغانستان خاتمه نداد، حتی ٣٠ هزار نظامی دیگر به کشور بی‌دفاع افغانستان اعزام کرد.

تلاش امپراطوری آمریکا به انجام کودتای دوم بر علیه کشور مستقل ونزوئلا در ۲۶ ژانویه و برسمیت شناختن خوان گوایدو (۲)بعنوان رئیس جمهور این کشور، یکی دیگر از این حقه‌بازی‌های تاریخی- خصلتی امپراطوری جهل و جنایت بود. رژیم آمریکا بموازات مداخلات مستمر در امور داخلی ونزوئلا، در سال ۲٠٠۲ نیز به کودتای ضد دولتی در این کشور بولیواری دست زد، اما، در اثر هشیاری و پایداری خلق و ارتش ونزوئلا و مقاومت دلیرانه فرمانده هوگو چاوز پوزه عموسام بخاک مالیده شد.

دست زدن به کودتا، اقدام به تحریم، محاصره اقتصادی و تحمیل گرسنگی و مجازات عمومی، قتل‌عام و نسل‌کشی ملتها و خلقها، برافروختن آتش جنگهای خانمانسوز توسط کشورهای قوی بر علیه کشورهای کوچک و عقب نگه‌داشته شده بمثابه مصداق روشن جنایت علیه بشریت، تعیین حاکم و فرماندار برای مستعمرات به درازای تاریخ تقسیم جوامع انسانی به طبقات فرادست و فرودست قدمت دارد و همه از خصلت و ماهیت نظامهای حاکم در ممالک مسلط، بویژه رژیمهای امپریالیستی ناشی می‌شود که بر اساس یک سناریوی واحد، اما به اشکال مختلف و متفاوت به اجرا درمی‌آید. همان سناریوی تاریخی استعماری- امپریالیستی که طی سی سال اخیر در کلیه کشورهای اروپای شرقی، در یوگسلاوی، لیبی،سوریه و شماری از جمهوریهای سابقا متحد شوروی مانند اوکراین، گرجستان، مولداوی به روی صحنه آمد.

این روش از آغاز دوره استعمار از سوی کشورهای استعمارگر به خشن‌ترین شکل به اجرا گذاشته شد و با دگرگونی ظاهری و تبدیل آن به استعمارنو به حد اعلای خود رسید، که تا کنون ادامه دارد. تاریخ ایران قحطی بزرگ سالهای ١۲۹۶- ١۲۹۸ را بروشنی به یاد دارد. در طی همین سالها رژیم انگل‌ستان با مصادره گسترده غلات و مواد غذایی ایران برای تغذیه حیوانات دو پای خود، ممانعت از وارد کردن مواد غدایی و عدم پرداخت درآمدهای نفتی کشور ما باعث مرگ تقریبا نیمی از جمعیت ایران گردید.

در تاریخ نزدیکتر، فاشیسم آلمان در جنگ جهانی دوم کل اروپا و بخش‌های گسترده‌ای از دیگر قاره‌های جهان را به ویرانه بدل نمود و موجب کشتار دهها میلیون انسان گردید. فاشیسم سرمایه‌داری بدنبال ویران کردن و اشغال هر کشور، برای آن فرماندار تعیین می‌کرد. مثلا، پس از اشغال لهستان، آلمان فاشیستی آن کشور را فرمانداری پنجم خود اعلام نمود و در سال ١۹٣۹ هانس فرانک را به فرمانداری آن گمارد. یا در اقدام دیگر، شهر لنینگراد اتحاد شوروی را از زمین و دریا و هوا هدف حملات خود قرار داد، آن را به مدت ۸۷۲ محاصره کرد. بطوری که بیش از نیمی از جمعیت این شهر را فقط با ایجاد قحطی مواد غذایی به کام مرگ فرستاد.

امپریالیسم آمریکا نیز از ابتدای وجود به این روش جنایت علیه بشریت وفادار بوده و در تهاجم سال ۲٠٠٣ به عراق نیز آن را ثابت کرد. رژیمهای آنگلوساکسونی بعد از اشغال عراق و ساقط کردن دولت قانونی آن، ابتدا پل بریمر و سپس، یک افغانی خائن بنام زالمای خلیل‌زاد را به عنوان حاکم عراق اشغالی منصوب کردند و امروز نیز کوشش می‌کند خوان گوایدو را بعنوان حاکم ونزوئلا تعیین ‌نماید.

همچنین، عراق سالهای ١۹۹٠تا ۲٠٠٣ نمونه مشابه قتل عام جمعیت ایران در تاریخ معاصر است. طی همین سالها در اثر تحریم و محاصره اقتصادی آمریکا بیش از ۶٠٠ هزار کودک عراقی کشته شد. یمن امروز نیز به همین ترتیب، با هجوم و محاصره مالیخولیایی امپریالیسم آمریکا دست به گریبان است. در نتیجه محاصره اقتصادی و حملات گسترده دیسنی‌لندهای آمریکا به سردمداری عربستان سعودی دهها هزار کودک یمنی به شهادت رسیده، شمع وجود ۸٠ هزار کودک دیگر یمنی نیز در اثر سوءتغذیه و نبود دارو در حال خاموش شدن است.

اگر در دوره استعمار کهن ممالک استعمارگر مانند انگل‌ستان، آلمان، اسپانیا، ایتالیا، بلژیک، پرتقال، فرانسه، هلند و غیره برای تسهیل و تشدید غارت مستعمرات، حاکمان و فرمانداران آنها را از میان شهروند خود می‌گماشتند، پس از شروع دوره مبارزات ضد استعماری و موفقیتهای نسبی آنها، استعمارگران بناچار روش نوینی در پیش گرفته، حاکمان و فرمانداران مستعمرات را از میان سلفه‌گان و خائنان همان سرزمین‌ها برمی‌گزیدند. بگونه‌ای که به تعبیر شهید خسرو گلسرخی، استعمار را به شکل «احمد آقای آجان» در آوردند.

آمپراطوری آمریکا برای انجام کودتای ضد دولتی در ونزوئلا و به آشوب کشیدن این کشور بولیواری، از یک سو این کشور مستقل را تحت تحریم و محاصره اقتصادی قرار می‌دهد، از سوی دیگر، در تلاش است با ارسال مجموعا ۹ تریلی حامل «کمکهای بشردوستان»، گویا کمبودهای تصنعی خلق ونزوئلا را تأمین نماید. در همین رابطه، کریستوف هارنیش، مسئول صلیب سرخ در کلمبیا، ادعای ایالات متحده برای ارسال کمک‌های بشردوستانه به ونزوئلا را «دلقک‌بازی» نامید و اعلام کرد سازمان متبوعش در آن مشارکت نخواهد کرد. وی به‌صراحت اعلام کرد: «ما هیچ مداخله‌ای در آنچه ربطی به کمک‌های بشردوستانه ندارد، نخواهیم داشت»(٣). باضافه این، نمونه‌های مشابه تاریخی نیز پشت پرده حقه‌بازی امپریالیسم آمریکا را روشن می‌سازد: پائیز خونین سال ١۹۵۶مجارستان را آمریکا در سال ١۹۴۹ طراحی کرد. در طی مدت هفت سال، بموازات مداخلات مستمر در این کشور، محموله‌های عظیم سلاح و مهمات جنگی را تحت پوشش «کمکهای بشردوستانه» با صدها کامیون دارای نشان و پرچم صلیب سرخ جهانی به این کشور وارد کرد و بالاخره، آن جنایت تاریخی مجارستان را بنام خود ثبت نمود. در بهار سال ١۹۶۸ در چکوسلاواکی نیز حادثه خونین موسوم به «بهار پراگ» را به همین ترتیب سازماندهی کرد.

البته، قصد یادداشت حاضر بر شماری و فهرست کردن تاریخ سرتاسر جنایت و خونخواری امپراطوری آمریکا نیست. هدف از اشاره گذرا به برخی حوادث تاریخی فقط روشن کردن پاسخ مختصر این پرسش بود، که چرا آمریکا به تهاجمات و مداخلات گسترده خود در سالهای اخیر شدت بخشیده و کف بر دهان بر کشورهای مختلف، از جمله، به ونزوئلا می‌تازد؟

واضح است که امپراطوری آمریکا امروزه در بدترین شرایط اقتصادی- مالی قرار دارد. بدهی داخلی آن از مرز ۲۲ تریلیون دلار گذشته است. علاوه بر بدهی داخلی، تمام دلارهای سرگردان در خارج از مرزهای ایالات متحده نیز بدهی خارجی آن کشور جعلی محسوب می‌شوند. با این حساب، پرداخت آن‌ها بطور کلی غیرممکن است. به سبب همین مشکلات اقتصادی- مالی غیرقابل حل، سیاستگزاران امپریالیسم آمریکا بمثابه خشن‌ترین رژیم تروریستی تاریخ مجبور شده‌اند سیاست «از این ستون تا آن ستون فرجی» را اتخاذ نمایند. بنا بر این، گیجی متمادی سیاستگزاران آمریکا، وعده‌های پوچ و نعره‌های مداخله‌گرانه آنها بر علیه ونزوئلا و هر کشور دیگر، از جمله ایران، جمهوری دموکراتیک خلق کره، چین، سوریه، روسیه، یمن و غیره نه از موضع قدرت، بلکه، از موضع صعف شدید است و ناشی از بیم فروپاشی امپراطوری. موقعیت جهانی آمریکا بشدت آسیب دیده و دیگر قادر نیست با کاربست دکترین مونرو آمریکای لاتین را به حیاط خلوت خود تبدیل نموده و اروپای نگران را همچنان به مثابه مستعمره امپراطوری حفظ نماید.

نکته مهمی دیگری که در ارتباط با مداخلات جنون‌آمیز امپریالیسم آمریکا و متحدانش در ونزوئلا و یا هر کشور دیگر باید همواره مد نظر قرار داده شود، این است که توأم با رد و تقبیح مداخلات امپریالیستی- استعماری، کمترین اشاره به ضعف‌ها، کمبودها و نواقص کشور مورد حمله، در واقع، بمعنی توجیه مداخلات امپریالیسم و کند کردن نوک پیکان مقابله با امپریایسم محسوب می‌شود. چه که همه مشکلات همین کشورها در وهله نخست، معلول یغماگریها و مداخلات مستمر امپریالیسم جهانی بسردمداری آمریکا و حاکمیت طولانی سرمایه‌داری وابسته در آنها بوده، که خود آن نیز به تحلیل و بررسی جداگانه نیاز دارد. در چنین مواردی، جواب امپریالیسم جهانی بسردمداری امپراطوری آمریکا فقط دو جمله مختصر و قاطع باید باشد: یانکی گورت را گم کن! هیچ کس و هیچ قانونی نمی‌تواند تو را بعنوان قیم خلقهای جهان تعیین کند و نکرده است!

با همه این اوضاف و با توجه به آسیب دیدگی شدید موقعیت جهانی آمریکا و صف‌آرایی مجموعه کشورها و نیروهای صلحدوست و مترقی جهان، موفقیت کودتای آمریکا و متحدانش در ونزوئلا کاملا بعید بنظر می‌رسد. همانطور که نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلای بولیواری نیز اقدام آمریکا به کودتا در این کشور را بدرستی دیوانگی نامید و کودتا نظامی در این کشور را شکست‌خورده‌ و تمام شده خواند(۴).

ا. م. شیری

  ٣۰ بهمن- دلو ۱٣۹۷

https://eb1384.wordpress.com/2019/02/19/

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

١ــ اشاره است به حکایت «موش و گربه» عبید زاکانی:

https://ganjoor.net/obeyd/moosh-gorbe/

۲ــ سفرای ونزوئلا در ایران و روسیه در مصاحبه با رسانه‌های ایران و روسیه هر دو این موضوع را مورد تأکید قرار دا‌دند که خوان گوایدو مأمور سازمان سیا است و دوره کارآموزی خود را در صربستان گذرانده است.

٣ و ۴ــ کانال تلگرامی «دستها ار ونزوئلا کوتاه»:

https://web.telegram.org/#/im?p=@Bolivari




نقش پیشآهنگی اندیشه مارکسیستی!

سخن روز شماره: ۱۰۳ (۲۳ بهمن ۱٣۹۷)

 

 

در سخنرانی رفیق محمد امیدوار که اخیراً در نویدندنو به صورت زنده بازانتشار یافت، ازجمله دو نکته ی پراهمیت زیر مطرح گشت. مضمون «منشور آزادی» و ارتباط آن با مبارزه ی حزب توده ایران به منظور برپایی جبهه ضد دیکتاتوری در ایران.

در سخنرانی به درستی مضمون «منشور آزادی» به عنوان «برنامۀ حداقل مشترک» ارزیابی می‌شود که می‌تواند با تعدیل و اضافاتی به عنوان زمینه فعالیت سازمان هایی که می‌توانند و باید در جبهه ضد دیکتاتوری شرکت داشته باشند، مورد پذیرش قرار گیرد و به عنوان زمینه فعالیت مشترک پذیرفته شود.

با چنین برداشتی از «برنامه حداقل مشترک»، به راستی هم تعجب‌آور است که برای نمونه، چرا نشست با حزب جدید چپ ایران (فداییان) که به برگزاری آن در سخنرانی اشاره شد، نتایج ملموس و مورد خواست به وجود نیامد؟

سخنران با اشاره با مقاومت‌های «روحی- فرهنگی» از یک سو و تبلیغات امپریالیستی از سوی دیگر، برخی از علل مقاومت و سخت جانی میان گروه‌های چپ را برای نزدیکی به مواضع حزب توده ایران برشمرد. به سخنی دیگر با احتیاط نقش منفی تبلیغات توده‌ای ستیزانه را علت عمده ای در این زمینه ارزیابی نمود.

پرسشی که مطرح است، این پرسش است که برای غلبه به این مقاومت‌ها و سخت جانی ها، کدام شیوه ی مبارزاتی علیه تبلیغات توده‌ای ستیزانه و ضد کمونیستی مؤثر است؟ راه خنثی سازی این مبارزات چیست؟ به سخنی دیگر، پاسخ به این پرسش مطرح است که خنثی سازی تبلیغات ضد توده ای- ضد کمونیستی را باید از طریق توضیح و تشریح مواضع انسان دوستانه و ترقی خواهانه حزب طبقه کارگر خنثی نمود، به عبارت دیگر از این طریق خنثی نمود که ضرورت پایبندی بر مواضع مارکسیستی- توده‌ای را توسط چپ سرگردان در ایران مستدل ساخت و بر سر آن پای فشرد و یا از طریق حرکت عکس، حرکت به سوی “همرنگ جماعت شدن”؟

“همرنگ جماعت شدن” به این معنا نیست که مواضع ما در «منشور آزادی» در انطباق بیانی و یا مضمونی کامل با مواضع انواع چپ های رنگارنگ و جمهوری خواهان سکولار گردد. “همرنگ جماعت شدن” به معنای پذیرش ایدئولوژی «پلورالیسم» است که تبلیغات دشمن طبقاتی آن را مطرح می‌سازد و می‌خواهد آن را به عنوان دمکراسی نیز به اذهان القاء سازد.

پذیرش تز پلورالیسم، نفی برداشت طبقاتی از جامعه است. پذیرش این برداشت است که گویا روند ترقی خواهی در جامعه، روندی باز است که در هر جهتی مبتنی بر این یا آن برداشت نظری- سیاسی قابل دسترسی و تحقق بخشیدن به آن ممکن است. برداشت مارکسیستی- توده‌ای اما جهت ماتریالیسم تاریخی را برایند دیالکتیکی نگرش‌های از زاویه های متفاوت به روند ترقی خواهی می‌داند که تنها از طریق پاسخ به تغییرات زیربنایی در جامعه ممکن می گردد.

ترک این موضع مارکسیستی- توده ای، دانسته یا ندانسته پذیرش برداشت فلسفی- نظری- تئوریک “تغییر” به مثابه ی حرکتی اتفاقی و نهایتاً آشفته سر و بی‌هدف است.سرگشتگی ای که پیامد آن بی نتیجه بودن کوشش فداکارانه ی توده های زحمت است. امری که در کوشش ناموفق انواع جریان های چپ و جمهوری خواه و دیگران در همه ی این سال‌ها تجربه شده است و ظاهراً نمی‌خواهد پایانی هم بیابد، آن طور که برای نمونه در نظرات ابوالفضل قدیانی و علیرضا رجایی نیز دیده می‌شود که دیروز، پنجم فوریه 2019 انتشار یافته است.

این دو مبارز میهن دوست در دفاع از ضرورت تغییرات، خواستار «رهبران» جدیدی هستند «که در خیابان‌ها و به شکل بی‌واسطه تر با مردم در ارتباط باشند، زیرا در اتاق‌های دربسته و تشکیل جلسه‌های بی حاصل و بدون خطر کردن و پای در خیابان گذاشتن، هیچ جنبش اجتماعی منجر به نتیجه نخواهد شد.»

آن‌ها در اندیشه ی آزادیخواهانه ی خود از این هم فراتر می‌روند و خواستار «تغییر نگاه به قانون» هستند. «مقاومت در برابر قانون بد» و نفی «قانونی را که مخالف اراده یا منافع عمومی مردم باشد» ضروری می دانند. خواستار حذف «ساختارهای غیردموکراتیک موجود» هستند. و خواستار شکستن پاره‌ای دیگر از محرمات و تابوها هستند.

با وجود این مواضع انقلابی، این دوستان صادق و میهن دوست حتی نگاهی به اصطلاح خشم آلود و چپ هم به زیربنای نظام سرمایه داری حاکم نمی افکنند. آن‌ها که در نوشتار خود بر ضرورت «طرح افکنی استراتژی هایی متفاوت از گذشته» پای می فشارند، قادر نیستند مضمون ضروری ترقی خواهانه ی چنین «طرح افکنی های استراتژی متفاوت» را توضیح دهند. آن‌ها که در نوشتار خود با صراحت به نفی تئوری «ولایت مطلقه فقیه» پای می فشارند و ضرورت گذار از دیکتاتوری را مستدل می سازند، زیرا سلطه ی دیکتاتوری ولایی را با واقع بینی، علت «زمین گیر» شدن «مدارهای توسعه اقتصادی و سیاسی ایران» ارزیابی می کنند، قادر نیستند ضرورت تأثیر «استراتژیی های متفاوت از گذشته» را فراتر از تأثیر بر روی «مناسبات قدرت و نیز جامعه مدنی» بشناسند و ترسیم کنند. آن‌ها نهایتاً در سطح اندیشه ی تاکنون «جریان اصلاح طلبی ایران» محدود و گرفتار باقی می‌مانند که قادر نیست رابطه ی دیالکتیکی میان “آزادی و عدالت اجتماعی” را درک کند و لذا قادر نیست رابطه ی ترقی خواهانه میان گذار از دیکتاتوری و گذار از نظام اقتصادی وابسته به اقتصاد امپریالیستی را دریابند.

این دوستان عزیز با چشمانی باز «زمین گیر» شدن هستی جامعه را می‌بینند که در آن «مدارهای توسعه ی اقتصادی و سیاسی ایران» به گروگان گرفته شده است، ولی قادر نیستند ضرورت آزادی از بندهای اقتصاد سیاسی نئولیبرال را برای آزادی سیاسی دریابند. آن‌ها کماکان می پندارند، با «توسعه سیاسی»، «توسعه اقتصادی» ممکن خواهد شد. برای آن‌ها بحران تعمیق یابنده اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی و …، به معنای «بحران سیاسی- اجتماعی- اقتصادی» مطرح است که حل آن با برطرف شدن محدودیدت روبنایی وحذف دیکتاتوری ولایی و «ولایت مطلقه فقیهه» ممکن خواهد شد. آن‌ها نیز بامرحله ای بودن روند مبارزات در ایران باور دارند. می پندارند با گذشتن از دیکتاتوری، شرایط حل بحران زیربنایی و اقتصادی کشور نیز به طور خودکار ایجاد می شود. لذا کماکان به برداشت محمد خاتمی باور دارند که با «توسعه سیاسی»، «شرایط توسعه اقتصادی» نیز در ایران ایجاد می شود.

این دوستان تفاوت مضمون گام به گام و مرحله‌ای بودن را در روند تغییرات بنیادین یکی و همسان می پندارند! برای آن‌ها طی پله پله بالارفتن از نردبان ترقی خواهی، به مثابه ی نادرستی “دو پله کردن” درک نمی شود، بلکه برای هر پله از نردبان ترقی اجتماعی استقلال قایل هستند. آن‌ها از این طریق مفهوم و مضمون مرحله را در روند ترقی خواهی به طور ناصواب تقسیم می کنند، گذار از دیکتاتوری را «توسعه سیاسی» نامیده و آن را از مرحله دیگر، یعنی مرحله «توسعه اقتصادی» مستقل می پندارند. آن‌ها به طور غیرواقع بینانه به تقسیم یکپارچگی روند ترقی خواهی جامعه چشم می بندند. با چنین برداشت نظری، این دوستان با تضادی در سخنان خود روبرو می‌شوند که به آن در زیر اشاره می شود.

اشاره شد که این دوستان می پندارند که پایان دیکتاتوری، پایان «زمین گیر شدن» و رفع مانع برای اجرای یک نظام اقتصادی در جامعه خواهد بود. برای این دوستان مقاومت «ولایت مطلقه فقیهه»، یک پدیده ی مستقل است که ناشی از بدفهمی و بی توجهی حاکمان است. این دوستان روبنای جامعه را اهرم اجرای زیربنای جامعه ارزیابی نمی کنند. این دوستان رابطه ایدئولوژی حاکم را با هدف به کارگیری آن برای اِعمال منافع طبقاتی طبقات حاکم پذیرا نیستند. موضع پوزیتویستی آن‌ها برای حفظ شرایط حاکم ناشی از درک نکردن دیالکتیک میان روبنا و زیربنای جامعه، میان ایدئولوژی حاکم و ضرورت سلطه ی آن برای اِعمال زیربنای کنونی است!

این اندیشه و انواع دیگر آن که صحنه ی «پلورالیسم» نظری را در ایران و میان نیروهای چپ و میهن دوست مذهبی وغیره آشغال کرده و صحنه ی بحث میان آن‌ها را در اختیار دارد، نمی تواند با برنامه‌های مشابه «منشور آزادی»، به اتحاد با حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران جلب شود. چنین لزومی را آن‌ها نمی‌توانند با توجه به مضمون «منشور آزادی» دریابند! چنین لزومی نیز به طور عینی در مضمون «منشور آزادی» وجود ندارد. لذا عجیب نیست که هنگامی که آن‌ها برای حزب توده ایران در جستجوی جایگاه مناسبی در جبهه باشند، نمی توانند جایگاهی جز شرکت در عقبه ی صف خود در نظر بگیرند که گرفته اند.بی‌اعتنایی آن‌ها به پیشنهاد و درخواست سالیان طولانی حزب توده ایران برای گفتگو رفیقانه به منظور ایجاد وحدت عمل در مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی، هیچ معنای دیگری ندارد. گفتگو درباره ی «وحدت چپ» که توسط حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق (اکثریت) در گذشته پا گرفته بود، دیگر جای خود را دارد.

مبارزه برای اتحاد اجتماعی علیه دیکتاتوری تنها آن زمان می‌تواند به نتیجه ی مورد نظر حزب توده ایران برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری با چپ سرگردان و بخش‌هایی از جمهوری خواهان نایل شود، هنگامی که سیاست مبارزاتی روشنفکرانه– ترویجی حزب توده ایران، دورنمایی را نشان دهد فراتر از آنچه این نیروها در افق دید نظر و ارزیابی های خود از شرایط حاکم بر ایران مشاهده می کنند.

این نشان دادن کافی نیست. برای آنکه دورنما مورد تأیید همرزمان صادق نیز قرار گیرد، باید نه تنها واقع‌بینانه باشد، بلکه همچنین در وضعی قرار داشته باشد که بتواند صلابت درستی برداشت خود را مستدل سازد. صلابتی که با بیان بی صدا و کم صدا و با مِن و مِن کردن و پذیرفت «بحران سیاسی- اجتماعی- اقتصادی» به جای بیان ریشه ی علّـی اقتصادی بحران به دست نمی آید. بلکه باید استخواندار و استوار و هوشمندانه و نظرگیر باشد. دورنمایی باشد که قادر باشد با نفی در نفی واقعیت شرایط اقتصادی– اجتماعی حاکم، جایگزینی مردمی– دمکراتیک و ملی– میهن دوستانه را قابل شناخت سازد.

اگر در سال‌های بیست حزب توده ایران توانست با برپایی جبهه آزادی و روزنامه های ترقی خواه به چنین دستاوردهایی دست یابد، آن را مدیون مبارزه قاطع و روشنگرانه- ترویجی ای بود که دیشب سویه هایی از آن را در کتاب رفیق عزیز رسول مهربان با عنوان “گوشه هایی از تاریخ معاصر ایران” مطالعه نمودم. برای نمونه در صفحه های 79 به بعد که در آن روند “جنبش دموکراتیک آذربایجان و دولت انقلابی پیشه وری” توصیف می شود، اوج مبارزه ی اتحادی و سوسیالیستی انقلابی حزب توده ایران و فرقه دمکرات آذربایجان برشمرده می‌شود که در آن ازجمله از سرمقاله های ارگان حزب ایران در دفاع از جنبش آذربایجان نکته‌هایی نقل شده است. انتقال آن به این سطور ضروری نیست، اما اشاره به این نکته سودمند است که سرمقاله ی روزنامه ارگان حزب ایران، ضرورت پشتیبانی از فرقه دمکرات آذربایجان را برای گام های اقتصادی- اجتماعی آن ضروری ارزیابی می‌کند (ص 100 به بعد) که در قریب به یک سال در این منطقه برداشته شد.

تئوری، بیان واقعیت عینی در جریان

کمونیست‌ها در طول تاریخ چندین هزارساله ی بشری، تنها در تعداد کمی از انقلاب‌ها نقش راهبردی و پیش آهنگی داشته اند. اما زندگی هر بار درستی مواضع و نظر آن‌ها را به اثبات می رساند. سخنان بانیان سوسیالیسم علمی در روند کنونی نبرد طبقاتی در ایران، آن‌چنان می درخشد که بازتاب انقلابی آن در نظرات نظریه پردازان میهن دوستی مانند ابوالفضل قدیانی و علیرضا رجایی در نوشتار پیش گفته تبلور یافته است.

علت صلابت منطق دیالکتیکی مارکسیسم در این امر ریشه دارد که مارکس- انگلس- لنین و دیگران نبرد طبقاتی و شرایط آن را در نظرات خود تنها تئوریزه کرده اند، تئوری واقعیت در جریان را به ما ارایه داده اند. آن‌ها فلسفه بافی نمی کنند. هنگامی که در تزهای فویرباخ تفاوت ماتریالیسم دیالکتیک را از ماتریالیسم قدیمی توضیح می دهند، و «پراتیک انقلابی» را بیان واکنش «احساسی» انسان در نبرد طبقاتی می نامند، آن‌ها فلسفه بافی نمی کنند. آن‌ها تئوری تغییرات انقلابی و بنیادین را از کارکرد انسان بیرون می‌کشند و بیان می کنند. توانایی شگرف مارکس- انگلس در بیان این واقعیت را می‌توان در نظرات دو مبارزه ایرانی که کمونیست نیستند، بازشناخت و از آن برای وظیفه ی روز توده‌ای ها آموخت.

این دو نظریه پرداز، همان‌طور که پیش تر اشاره شد، در جستجوی «استراتژی .. راهبردی جید» به این نتیجه‌گیری درست نایل می‌شوند که «پراتیک انقلابی» مور نظر مارکس را باید در جامعه بازشناخت که «قادر به تاثیرگذاری در مناسبات قدرت و نیز جامعه مدنی است».

آن‌ها در سخنان خود که از تزلزل هایی برخوردار است که باید به طور مجزا به آن پرداخت، به سخنان مارکس- انگلس در تزهای فویرباخ می‌رسند و بر ضرورت توجه به جنبش واقعی، توجه به «واقعیت جنبشی جامعه ایران به عنوان عنصر ضروری حرکت اصلاح» اشاره می کنند. اینکه آن‌ها می‌خواهند با این توجه اصلاح طلبان و اصلاح طلبی را در ایران نجات دهند، یک مساله است که به آن به طور جداگانه پرداخته خواهد شد، این نکته ی جنبی در سخنان آنان است. نکته ی پر اهمیت آن است که دریافته‌اند که مبارزه ضد دیکتاتوری در پشت درهای بسته و در مذاکره با ارتجاع دست نیافتی است و باید «پراتیک انقلابی» را مورد توجه قرار داد که در درون آن «نیروی سیاسی متفاوتی نیز شکل [می]گیرد [که] یک عنصر اساسی و مقوم این سطح [مورد نیاز] استراتژی [است که پدیده ی] خیابان و ظهور های جنبشی و مقاومت‌های ضد وضع موجود در آن» تبلور آن است.

باید اذعان داشت که تصورات دو نظریه پرداز بسیار خام است و سرگردان و سرگشته که در جستجوی راه حلی برای «اصلاح طلبی» نافرجام در ایران است که در سطح «اصلاحات انتخاباتی» منجمد شده است. لذا جای بحث بسیار با این دوستان وجود دارد. مساله پراهمیت در برداشت آن‌ها ولی این نکته است که دریافت کرده اند که باید، آن طور که در تزهای فویرباخ توضیح داده می شود، نبرد طبقاتی کنونی را در ایران به عنوان واکنش «احساسی- عاطفی» انسانی دریافت که بنا دارد با«پراتیک انقلابی» خود به تغییر شرایط حاکم دست یابد. این آن درس مهم از نظرات این دوستان غیرکمونیست و غیرتوده ای است برای توده‌ای ها.

آموزش پراهمیت برای توده‌ای ها و حزب سربلند آن‌ها ایفای نقش راهبردی نظری توسط آن است به منظور نشان دادن دورنما برای مبارزان و نسل جدید و جوان آن. به جای “هم رنگ جماعت شدن”، می توان مواضع علمی- انقلابیِ جهت گیری ضد سرمایه داری و لزوم آن را مطرح ساخت و مستدل نمود تا به وظیفه ی خود عمل نمود. وظیفه ی پیشآهنگی نظری، وظیفه ی روز حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران است.

 




به ماجراجویی در سیاست خارجی پایان دهیم!

سخن روز شماره: ۱۰۲ (۱۹ بهمن ۱٣۹۷)

 

فرمانده سپاه پاسداران، محمد علی جعفری در سخنانی که خبرگذاری مهر آن را در 26 دی ماه انتشار داد، موضع جمهوری اسلامی را در ارتباط با علل باقی ماندن نیروهای نظامی ایران در سوریه توضیح می دهد. او دو علت را که دارای بار سیاسی متفاوت هستند، برمی شمرد و برای حضور و ادامه ی حضور نیروهای نظامی ایران در کشور عربی سوریه با ترکیب متفاوت خلقی و مذهبی مردم آن، دو علت «آموزش و توانمندسازی مبارزین مقاومت اسلامی» و هم «حمایت از مردم مظلوم سوریه» را ذکر می‌کند که علت «ارادۀ جمهوری اسلامی مبنی بر حفظ آنچه در سوریه دارد» تشکیل می دهد.

 

فرمانده سپاه پاسداران با چشم بستن به ترکیب ملی و مذهبی متفاوت مردم جمهوری عربی سوریه، مقاومت سلحشورانه ی آن‌ها را به «مقاومت اسلامی» محدود می‌سازد که بیان تبلیغاتی مشابهی است با تبلیغات امپریالیستی! بدین ترتیب، فرمانده سپاه پاسداران جمهور اسلامی با نقض ترکیب ملی- مذهبی مردم سوریه، خواست و نیازهای خلق های متفاوت این کشور عربی را اراده گرایانه پامال و سهل انگارانه نفی می کند.

 

نامۀ مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران (دو بهمن 97) با توجه به اهمیت وضع حاکم در سوریه، در مقاله‌ای با عنوان “فضای جنگی، جنبش های اجتماعی را تحلیل و به سایه می برد“، سیاست نظامی ماجراجویانه ی جمهوری اسلامی را  در سوریه از منظر تأثیر آن بر روی «جنبش های اجتماعی» در ایران  مورد بررسی قرار می دهد.

با تکیه به این بررسی پراهمیت، پیش تر نوشتار “سیاست خارجی ضد ملی- مجری سیاست امپریالیستی“ نگاشته و در ستون سخن روز صفحه ی توده‌ای ها انتشار یافت.

در این نوشتار با نگرشی افتراقی جوانب متفاوت حضور نیروهای نظامی ایران در سوریه مورد توجه قرار گرفت. تضاد موجود در سویه های مختلف و متضاد این سیاست نظامی نشان داده شد و از موضع منافع ملی و حق حاکمیت ایران و حفظ تمامیت ارضی کشور مورد ارزیابی قرار گرفت. نشان داده و مستدل شد که ادامه حضور نیروهای ایرانی در سوریه در تضاد قرار دارد با منافع عالیه میهن ما. تضادی که درستی خواست حزب توده ایران را برای خروج نیروهای نظامیِ ایرانی از سوریه در شرایط کنونی به عنوان خواستی ملی- میهن دوستانه و واقع‌بینانه به اثبات می رساند.

در سخن روز اخیر با عنوان “دیکتاتور ضد امپریالیسم و امپریالیسم آزادی خواه سرآب است“، رفیق عزیز سیامک با نگرش افتراقیِ موشکافانه ای، استه تیک سیاست انقلابی حزب توده ایران را در ارزیابی از دشمن عمده، یعنی امپریالیسم و از دشمن طبقاتی در ایران، یعنی نظام سرمایه داری حاکم و وابسته به اقتصاد امپریالیستی ترسیم می‌کند.

در این ارزیابی پر مضمون، ترکیب سرشت نبرد دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران در نبرد ترقی خواهی برجسته شده است. نشان داده شده است که حزب توده ایران با نگرش دیالکتیکی به پدیده ها، جایگاه دقیق مبارزه ی دمکراتیک و سیاسی- سوسیالیستی را در نبرد طبقاتی برای دمکراسی و آزادی و عدالت اجتمای قابل دریافت می سازد. حزب توده ایران با هر گام به اصطلاح “اصلاحی“ در جهت ترقی خواهانه موافق است، بدون آنکه سرشت و انگیزه ی شرکت کنندگان در آن را از مد نظر دور بدارد.

از این روست که حزب توده ایران اصلاحات ارضی شاه معدوم را نادرست اعلام نکرد، اما خواستار تداوم آن شد که به معنای خواست تعمیق گام برداشته شده و حل مساله ارضی در کلیت آن در کشور است. مساله ای که هنوز در انتظار حل شدن است. این در حالی است که اندیشه مذهبی در آن دوران، اصلاحات ارضی محمد رضا شاه را محکوم نمود و در طول زمان نشان داد که اندیشه ی مذهبی تحت تاثیر سرشت ارتجاعی خود، به مانع اصلی برای حل مساله ی ارضی در ایران پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 بدل شد.

 

وظیفه ی این سطور نشان دادن سویه های دیگری از درستی و صلابت منطقِ خواست حزب توده ایران است برای پایان دادن به سیاست ماجراجویانه نظامی جمهوری اسلامی. نشان دادن این امر که ادامه این سیاست علیه منافع ملی ایران متوجه است. این سیاست، همان‌طور که نامه مردم برجسته می سازد، عنصر عمده‌ای را در حفظ سیاست ضد مردمی حاکمیت نظام سرمایه داری در ایران از این طریق تشکیل می‌دهد که جنبش ترقی خواهی برای گذار از دیکتاتوری و سیاست اقتصادی ارتجاعی رژیم حاکم را تضعیف می کند. تن دادن مفلوک و تسلیم طلبانه ی رژیم دیکتاتوری ولایی به اقتصاد سیاسی امپریالیستی ریشه در سیاست ضد ملی آن دارد.

 

مقاله ی پیش گفته نامه مردم مواضع جمهوری اسلامی را در ارتباط با سیاست ماجراجویانه ی نظامی آن از سخنان بهرام قاسمی، سخنگوی وزرات خارجه و محمد علی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران نقل می کند. بهرام قاسمی با اشاره به تهدیدات تجاوزگرانه ی نتایاهو، در ابتدا برجسته می‌سازد که «جمهوری اسلامی ایران یگان و نیروهای نظامی .. در سوریه ندارد. بلکه نیروهای مستشاری ایران بنا به درخواست دولت رسمی سوریه در این کشور حضور دارند.» در این باب در نوشتار پیش سخن رفت و نیاز به تکرار نیست. تنها اضافه شود که دولت سوریه از دولت روسیه نیز همین درخواست را تقاضا کرده است که با موفقیت نسبی به نتایج ملموسی دست یافته و دولت روسیه با موافقت دولت سوریه، نیروهای خود را از کشور خارج نموده است.

سخنان فرمانده سپاه پاسداران به نقل از مقاله ی “فضای جنگی، جنبش های اجتماعی را تحلیل و به سایه می برد“ در نامۀ مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران چنین است: جعفری «با تأکید بر اراده جمهوری اسلامی مبنی بر حفظ آنچه در سوریه دارد، .. [اظهار داشت] تمامی مستشاران نظامی و انقلابی و هم تجهیزات و سلاح ها که برای آموزش و توانمند سازی مبارزان مقاومت اسلامی و حمایت از مردم سوریه، در این کشور اسلامی داریم، حفظ خواهیم کرد.»

 

بدین ترتیب همان‌طور که رفیق سیامک در مقاله ی پیش گفته نشان می دهد، برای جمهوری اسلامی حضور نیروهایش، صرفنظر از ترکیب و وظایف آن، به پیش بردن یک «سیاست شیعوی» است. سیاستی که نه تنها سرشتی ضد امپریالیستی ندارد، بلکه در هماهنگی کامل از با سیاست امپریالیستی است که به منظور ایجاد برخوردها و رودرویی های مذهبی- قومی- فرهنگی و غیره میان خلق ها در جهان عملی می گردد، با این هدف، که سرشت رهایی بخش نبرد خلق ها را خدشه دار ساخته و منحرف سازد.

هدف امپریالیسم و سیاست ضد ملی و ضد مردمی حاکمیت نظام سرمایه داری در ایران، همان‌طور که مقاله ی مردم در عنوان خود تصریح می کند، ایجاد «فضای جنگی» در منطقه ماست، تا با کمک آن به شرایط خفقان آمیز دامن زده شود تا «جنبش های اجتماعی را تحلیل و به سایه» سوق دهد.

 

جمهوری اسلامی این سیاستِ نظامی خارجی ماجراجویانه را آگاهانه و به عنوان ابزار «چانه زنی» با امپریالیسم به مورد اجرا می گذارد. جمهوری اسلامی می‌خواهد به کمک سیاست ماجراجویانه ی نظامی که آن را سویه به اصطلاح “خشم آلود“ سیاست خود می نمایاند، اهمیت سوی “مسالمت آمیز“ و “صلح آمیز“ سیاست خود را برای امپریالیسم لذیذ و پذیرفتی سازد. می‌خواهد  قیمت اجرای سیاست اقتصادی ضد ملی و ضد مردمی خود را برای امپریالیسم بالا ببرد. می‌خواهد «شاگرد اول بودن» در هزینه ی اجرای سیاست اقتصادی دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی را که دولت های احمدی نژاد و روحانی مدال های آن را دریافت کرده‌اند و بر سینه دارند، برای امپریالیسم بالا ببرد.

مقاله ی پرمضمونِ “تجاری سازی بیکاری؛ ریشه‌ها و پیامدهای توافق سازی دستمزد“ که در آن رفیق گرامی فروزان افشار سویه های خوفناک اجرای برنامه نئولیبرال را توسط دولت حسن روحانی برای زحمتکشان در شهر و روستا برملا می سازد، بیان اهمیت مدالی است که این عناصر ضد مردمی بر سینه دارند.

 

بدین ترتیب، ارتجاع حاکم بر ایرانِ جمهوری اسلامی می‌خواهد دو سوی در ظاهر متضاد سیاست خارجی و داخلی خود را که مورد تأیید کامل کلیه لایه های حاکمیت نظام سرمایه داری آن است، به ابزار معامله با امپریالیسم بدل سازد وآن طور که ترامپ و شرکاء می گویند، با قراردادن کلیه ی جوانب ممکن سیاست خود «بر روی میز مذاکره» امکان چانه زنی خود را توسعه دهد.

 

با این سیاست ضد مردمی و ضد ملی، که هر دو سوی آن الگوبرداری از سیاست امپریالیستی است، می خواهد حاکمیت نظام سرمایه داری و رژیم دیکتاتوری ولایی سیاست ارتجاعی خود را به ضامن بقای خود بدل سازد. به این امید واهی چنگ می زند، که امپریالیسم رژیم ولایی را نیز مانند نمونه پادشاهی عربستان و یا حتی اسرائیل به عنوان متحد دست نشانده ی خود پذیرا باشد. این امیدی واهی، سرابی بی سرانجام است. حاکمیت ولایی فراموش کرده است که خود برآمده از انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم میهن ماست که آن را به غارت برده است. فراموش می‌کند که مردم میهن ما در قرن اخیر با دو انقلاب و با خیزش های مردمی دیگر بارها پوزه ی ارتجاع را به خاک مالیدند و متحد امپریالیسم را به زیر کشانده اند.

 

توده های آگاه مردم میهن ما وحدت دو سوی سیاست ارتجاعی جمهوری اسلامی را می‌شناسد و افشا می کنند. مبارزان میهن دوست زحمتکش با مبارزه ی بی امان و هوشمندانه و پیگیر خود سیاست ضد ملی و ضد مردمی رژیم دیکتاتوری ولایی را افشا می‌کنند و به توده های میلیونی می شناسانند. در این روند است که اهمیت خواست حزب توده ایران برای پایان دادن به سیاست ماجراجویانه ی خارجی و سیاست ضد مردمی حاکمان جای خود را در اذهان می گشاید.

گذار از دیکتاتوری به معنای گذار از سیاست ضد ملی و ماجراجویانه ی نظامی جمهوری اسلامی نیز است که به خطری برای حق حاکمیت ایران و تمامیت ارضی آن بدل شده است.




دیکتاتور ضدامپریالیسم و امپریالیسم آزادی خواه سراب است!

سخن روز شماره: ۱۰۱ (۱۶ بهمن ۱٣۹۷)

این که کمک نیروهای نظامی ایران به سوریه به طور عینی به شکست نقشه امپریالیسم  برای تجزیه سوریه کمک کرده است درست است. ولی این برابر با یک کاربرد و کارکرد برنامه ریزی شده ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی نیست.

در این شکی نیست که سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر پایه جنگ مذهبی استوار است. به نظر نگارندهسیاست خارجی جمهوری اسلامی در سوریه همیشه و از همان روز نخست بر این پایه بوده است. از همان آغاز آن ها بر علوی بودن رژیم سوریه  تاکید داشته اند و حتا یکی از سرداران پیشین سپاه آقای رفیق دوست گفت که به همین خاطر لیبی و قذافی از کمک جمهوری اسلامی برخوردار نشد. همین سیاست شیعوی در حمایت جمهوری اسلامی از شورشیان حوثی هاییمن که مذهب شیعه گونه دارند نیز تکرار می شود.

به همین دلیل هم جمهوری اسلامی نه تنها با حمله نظامی و اشغال عراق زیر حکومت سنی ها اعتراضی نکرد بلکه نمونه های فراوانی از همکاری رژیم ولایت فقیه با نیروهای اشغالگر وجود دارد. همین سیاست در سرنگونی طالبان سنی مذهب در افغانستان نیز تکرار شد. بنابراین می بینیم که سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر اساس شیعه گری استواربوده و هست و نه بر پایه مبارزه با امپریالیسم.

ولی اینطور به نظر می رسد که برخی ها سیاست خارجی جمهوری اسلامی  را در سوریه در آغاز درست و با سمت گیری ضدامپریالیستی می دانند. آن ها حضور نظامی جمهوری اسلامی در سوریه را شرکت در دفاع از حق حاکمیت ملی مردم سوریه و تمامیت ارضی آن،  و علیه برنامه ی امپریالیستی به منظور پاره پاره کردن کشورها می دانند. ولی بر این باورند که اکنون سیاست خارجی جمهوری اسلامی از خط ضدامپریالیستی پیشینه دور شده است.

اگر این فرض درست باشد پس باید روشن شود که از چه زمانی و به چه دلیل این سیاست ضدامپریالیستی یک مرتبه به جنگ مذهبی تقلیل یافته است.

اگر قبول داشته باشیم که خصلت های ضدامپریالیستی واقعی از خاستگاه طبقاتی ویژه ای بر می خیزد، پس باید روشن کنیم که چه جابجایی طبقاتی در حاکمیت ایران بوجود آمده است که خصلت های ضدامپریالیستی آن را به خصلت ارتجاعی ایجاد جنگ مذهبی تبدیل کرده است.  بیاید این گره را کمی بیشتر باز کنیم.

جنگ داخلی امپریالیستی در سوریه در سال ۲۰۱۱ شروع شده است و ناظران سیاسی معتقدند که پس از چند ماه جمهوری اسلامی نخست توسط حزب الله لبنان و سپس به گونه مستقیم درگیر جنگ داخلی در سوریه شده است. در آن زمان، همزمان است با میانه دوره دوم ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد پس از کودتا علیه  کاندیدای جنبش سبز است که با دخالت مستقیم ولایت فقیه انجام شد. بنابراین اگر کمک جمهوری اسلامی به سوریه خصلت ضدامپریالیستی داشته است، پس ما باید مانند “عدالت” معتقد باشیم که مجموعه حکومت در آن زمان در دست نیروهای خرده بورژوازی بوده است که می تواند خصلت واقعی ضدامپریالیستی داشته باشد و نه در دست بورژوازی تجاری، بوروکراتیک و مالی که برای تقسیم منابع دزدیده شده از توده ها با امپریالیسم در اینجا و آنجا درگیرمی شود.

خلاصه این که باید ثابت کرد که فرمان رهبری جمهوری اسلامی از سال ۲۰۱۱ و تا چندی پیش در دست نیروهای خرده بورژوازی و یا بورژوازی ملی با خصلت ضدامپریالیستی بوده است. ولی اکنون، ناگهان حکومت به دست بورژوازی تجاری، بوروکراتیک و مالی افتاده است که همزمان با باز کردن بازارهای میهن و حراج سرمایه ملی و پیوست با بورژوازی جهانی به جنگ مذهبی در سوریه می پردازد.

از سوی دیگراگر ما بخواهیم که خصلت طبقاتی کشورها را از دخالت نظامی جدا کنیم و مدعی  شویم که کمک نظامی جمهوری اسلامی به سوریه ربطی به خصلت طبقاتی رژیم ندارد پس ما چگونه می توانیم از همکاری کُردهای سوریه با نیروهای نظامی آمریکایی انتقاد کنیم. ما از کُردهای سوریه انتقاد می کنیم  که از درک خصلت امپریالیستی امریکا عاجز هستند و یا آن را ندیده می گیرند و به همین دلیل همکاری با نیروهای نظامی آمریکایی را به سود منافع ملی کُردهای سوریه می دانند. به زبان دیگر کمک نظامی امریکا به کُردهای سوریه نمی تواند از خصلت امپریالیستی آن جدا باشد.

و ما این را هم می دانیم که هر تضادی با امپریالیسم ماهیت ضدامپریالیستی ندارد. برای نمونه حکومت شوینیستی ترکیه به هیچ وجه اجازه تشکیل یک کُردستان در کنار مرزهای خود را به کُردهای سوریه نمی دهد و باز هم ما این را می دانیم که امریکا برای تامین منافع خود در سوریه پس از شکست نیروهای دست نشانده داعش نیروهای نظامی کُردهای سوریه را تشویق به همکاری با نیروهای نظامی امریکا کرده است. بنابراین مخالفت اردوغان با امریکا که از زاویه شوینیستی انجام می گیرد، او و حکومت ترکیه را ضدامپریالیسم نمی کند. امپریالیسم تنها یک مقوله‌ی‌ سیاسی نیست بلکه بیشتر از آن یک مقوله اقتصادی است. حکومت ترکیه با تمام تاروپود به اقتصاد جهانی سرمایه داری وابسته است، عضو پیمان تجاوزگر ناتو به رهبری امریکا است و با دوستان و دست نشاندگان امریکا در منطقه همکاری نزدیک دارد.

البته این به این معنا نیست که نیروهای مترقی درونی و جهانی از تضادهای میان دیکتاتور و امپریالیسم سود نجویند. همان طور که روسیه و دولت بولیواری ونزوئلا از تضاد میان اردوغان و امریکا بهره می جویند و جمهوری بولیواری ونزوئلا هم از تضاد میان دیکتاتوری ایران و امپریالیسم امریکا سود می برد و برده است.

این که کمک نیروهای نظامی ایران به سوریه به طور عینی به شکست نقشه امپریالیسم  برای تجزیه سوریه کمک کرده است درست است. ولی این برابر با یک کاربرد و کارکرد برنامه ریزی شده ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی نیست.

ما یک بار برای همیشه باید برای خود روشن کنیم که آیا کسانی که سرمایه های میهن را به سرمایه جهانی ارزانی می کنند، آیا کسانی که با برنامه نئولیبرالیستی اقتصاد به اجرای دستورهای بانک جهانی و صندوق بین اللملی پول می پردازند و صنعت های بنیانی کشور را به پشیزی می فروشند،  آیا کسانی که برای خشنودی سرمایه جهانی کارگر را به شلاق می گیرند، می توانند ضدامپریالیسم باشند؟

به زبان دیگر آیا ضدخلق می تواند ضدامپریالیسم باشد؟ نیروهای ضدخلق به دلیل های گوناگون می توانند در این و یا آن مورد با امپریالیسم اختلاف نظر و تضاد منافع داشته باشند (همان گونه که امپریالیست ها با هم تضاد منافع دارند). ولی این اختلاف ها و تضاد ها در حدی نیست که بتوان آن ها را ضدامپریالیستی خواند. یک حکومت ضدامپریالیستی با اجرای برنامه ملی و دموکراتیک، با تقویت تولید داخلی و بالا بردن سطح زندگی زحمتکشان به منافع جهانی و درونی امپریالیسم ضربه می زند. جمهوری اسلامی پس از سال های نخستین انقلاب و به ویژه پس از حذف و تحریف اصل های مترقی اقتصادی و دموکراتیک قانون اساسی به راه همکاری با امپریالیسم جهانی تن در داده است.

به همین خاطر سیاست “نه دیکتاتور و نه امپریالیسم” که نشانگر خط مستقل “چپ”های مارکسیست است بسیار مهم است. این گونه است که “چپ”های مارکسیست بدون توجه به این که دیکتاتوری تا چه اندازه ستمگری کند و سازماندهی توده ها تا چه اندازه سخت باشد دست به سوی امپریالیسم برای کمک دراز نمی کنند. ما هرگز برای سرنگونی حکومت ولایت فقیه به امپریالیسم ها اجازه نمی دهیم که ایران را کشتارگاه مردم ما کنند. همان گونه که به بهانه مبارزه با امپریالیسم به رژیم ولایت فقیه اجازه نمی دهیم که مردم را برای نان و آزادی خواهی سرکوب کند.

سرنوشت غم انگیز کُردهای ناسيونالیست سوريه باید درس بزرگی برای نیروهای راست روی باشد که به کژروی دچار شده اند. هرگز نباید برای به دست آوردن آزادی با امپرياليسم جنايتکار هم سو شد. و هرگز نباید به بهانه حفظ استقلال میهن با دیکتاتوری مذهبی سرمایه داری جمهوری اسلامی هم سنگر شد. دیکتاتوری مذهبی سرمایه داری جمهوری اسلامی با اجرای برنامه های سرمایه مالی جهانی در میهن زمان درازی است که استقلال میهن ما را برای ادامه زندگی زالویی خود به امپریالیست ها فروخته است.

پاسخ رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی در برابر فشار اقتصادی و تحریک های امپریالیستی ایست برنامه های نئولیبرالیستی و خودداری از درگیری در جنگ های مذهبی نیست. این رژیم بنا بر ماهیت سرمایه داری خود با بهره برداری از حربه امپریالیسم می كوشد  که برنامه لیبرالیستی اقتصادی و خصوصی سازی و سرکوب مردم و فشار بر سازمان های كارگری و مدنی را افزایش و  گسترش دهد. و باز هم این رژیم بنا بر ماهیت مذهبی خود تلاشی برای تنش زدایی نمی کند بلکه هم سو با سازمان های نظامی امپریالیستی با سیاست شیعوی خود بر ضد منافع مردم میهن به گسترش درگیری های مذهبی می پردازد.