به مناسبت سالگرد مرگ رفیق مسعود ملکی

سخن روز شماره ۸
۲۸ آذر ۱۴۰۳، ۱۸ دسامبر ۲۰۲۴

رفیق مسعود، نمونه بارزی از صداقت کمونیستی و جانبداری طبقاتی!

به مناسبت سالگرد مرگ رفیق مسعود ملکی

صداقت و استقامت دو ویژگی برجسته او بودند که شخصیت واقعی این انسان بزرگ را نشان می‌داد. رفیق مسعود چه در برخورد با دیگران و چه در مواجهه با خود، همواره با صداقت به اصول اخلاقی رفتار می کرد. او در برابر چالش‌ها و مشکلات سیاسی و شخصی، استقامت فراوانی نشان داد و هیچ‌گاه در برابر سختی‌ها تسلیم نشد.

در زندان‌ها، جایی که دیوارها از ظلم و سکوت پر بودند، رفیق مسعود با شجاعت و اراده‌ای استوار ایستادگی کرد. او در برابر شکنجه‌ها و فشارهای ساواک به اصول انسانی خود وفادار ماند و برای آزادی خود و هم‌میهنانش جنگید. فریاد رسای  “نه” او به دژخیمان در دل شب‌های تاریک زندان پژواک می‌یافت و به او و دیگر رفقا روحیه‌ای تازه می‌بخشید. پس از آزادی، رفیق مسعود همواره به یاد رفقای زندانی خود بود و برای دیدارشان به زندان برزجان می‌رفت و یار و غمخوار خانواده‌های آنها می‌شد.

رفیق فرهاد عاصمی می گفت که از همان روزی که در شعبه پژوهش او را دید، شیفته خصوصیات اخلاقی و فروتنی بی نظیراو شد.

رفیق ملکی، در اواخر تابستان سال ۱۳۶۲ از کشور خارج شد. هنگام ورود به آلمان با آغوش گرم رفیق فرهاد روبرو شد. رفیق مسعود در کنفرانس ملی حزب تودهٔ ایران، در سال ۱۳۶۴، به‌عضویت مشاور کمیتهٔ مرکزی حزب انتخاب شد و سپس در سومین کنگرهٔ حزب تودهٔ ایران، به‌عضویت کمیتهٔ مرکزی و کمی دیرتر به عضویت هیئت سیاسی کمیتهٔ مرکزی انتخاب شد.  دوستی و رفاقت میان این دو رفیق پس از یک وقفه چندین ساله پس از کنگره سوم همواره برقرار بود و حتا در دوران سخت پس از کنگره سوم این دو رفیق با احترام در مورد همدیگر صحبت می کردند.

این رفیق با اینکه در مسیر خود ثابت‌قدم بود ولی جزمی فکر نمی کرد، و برای همین اعتماد و احترام دوست و دشمن را به خود جلب کرد. این رفیق در روابط حزبی ساده و صادق بود و در روابطشان حتا با ضدحزبی ها  صداقت و وفاداری را رعایت می کرد. این رفیق با خلوصیت عاری از هرگونه جاه‌طلبی در زندگی خود به دنبال دستاوردهای طبقاتی و ارزش‌های انسانی رفت. رفیق  مسعود به جای جلب توجه یا کسب موقعیت‌های حزبی بالاتر، بر روی رشد و خلاقیت و خصلت طبقاتی حزب تمرکز می‌کرد.

در واقع، خلوص نیت و عدم وابستگی به موفقیت‌های حزبی شخصی، نشان از عمق انسانیت و آگاهی طبقاتی این رفیق بود. به هیمن دلیل هیچ وقت بازیچه دست کسی در درون حزب نشد و در هیچ تبانی علیه رفقای دیگر شرکت نداشت. او به رفیق فرهاد گفته بود که به شرافت حزبی خود قسم می خورد که هیچ وقت علیه توده ای های خارج از حزب ، نه در داخل حزب و نه در جاهای دیگر، بدگویی نکرد و اگر انتقادی به این رفقا داشت با عینک طبقاتی و با رعایت اصول مارکسیستی بیان کرد. 

این رفیق همواره در برابر تکروی و تصمیمات یکجانبه مقاومت می‌کرد و بر اهمیت وحدت و همدلی در حزب تأکید داشت. او معتقد بود که پیشرفت حزب تنها در صورتی ممکن است که همه اعضا در فرآیند تصمیم‌گیری مشارکت داشته باشند. این رفیق قهرمانانه در مقابل تکروی های رفیق عزیز خاوری مقاومت کرد و بارها می گفت که رفیق خاوری با همه زحمتهای بی نظیرش برای حزب، از وزن سنگین خود در درون حزب برای خاموش کردن صدای رفقای مخالف استفاده نامناسب می کند.

او همچنین در برابر هرگونه انحراف ایدئولوژیک و راست‌گرایی مقاومت کرد و این مخالفت‌ها در تصویب اصول مارکسیستی-لنینیستی در اساسنامه حزب تأثیرگذار بود.

این رفیق صادق هیچ وقت به دلیل حفظ  موقعیت و مقام بالای حزبی خود دست به سازش غیراصولی نزد و همیشه در مقابل برخوردهای نادرست با دیگر رفقا و تلاش برای تغییر ایدیولوژی حزب مقاومت کرد و هنگامی که با نامهربانی ها روبرو شد، آرام آرام خود را کنار کشید. این کار او نه تنها نشان‌دهنده تعهد به اصول اخلاقی و شرافت فردی بود، بلکه پیامی قوی به دیگران درباره لزوم پاسخگویی و پایبندی به اصول حزبی در  درون حزب ارسال کرد.

پس از ترک مسئولیت‌های حزبی، او فرصت را برای دوستی دوباره با رفیق فرهاد غنیمت شمرد و لحظات خوشی را با او گذراند. زندگی در سالمندان (Pflegeheim) به دور از فعالیتهای حزبی و عدم امکان تعمق فکری، برای او خیلی دردناک بود. ولی خوشبختانه دوستی عمیق و خالصانه ای با رفیق تنکابنی برقرار کرد که تا آخر عمرش دوام یافت. وقتی که رفیق فرهاد از او دیدار می کرد، به سرعت تنکابنی را هم به چای دعوت می کرد تا او تنها نباشد. رفیق تنکابنی به شوخی می گفت : از “نذری هایی” مسعود، چیزی هم به من می رسد.   

در پایان، می‌توان گفت که رفیق مسعود نه تنها یک مبارز و رفیق وفادار بود، بلکه نمونه‌ای از صداقت، استقامت و شجاعت در برابر هر گونه فشار و ظلم بود. او همواره به اصول اخلاقی پایبند بود و در زندگی شخصی و سیاسی خود هیچ‌گاه از اصول خود فاصله نگرفت. صداقت و خلوص نیت او نه تنها در روابط حزبی بلکه در برخورد با مخالفان و در موقعیت‌های دشوار نمایان بود. ایستادگی او در برابر تکروی‌ها و تصمیمات یکجانبه، و نیز مقاومت در برابر انحرافات ایدئولوژیک، همگی نشان از عمق آگاهی طبقاتی و تعهد به اصول مارکسیستی-لنینیستی داشت. رفیق مسعود با ترک بالاترین مقام حزبی، پایبندی به شرافت فردی و اصول اخلاقی را به رخ کشید و درس بزرگی از صداقت و مسئولیت‌پذیری به همه ما داد. او الگویی از انسانی با اراده و عزت نفس بود که در طول زندگی خود، همواره برای تحقق منافع طبقه کارگر جنگید و در مسیر حقیقت و عدالت قدم برداشت.




بازتاب خشم توده ها از نئولیبرالیسم در طرفداری از مهاجر و پناهنده ستیزی ترامپ

سخن روز شماره ۷
۱۶ آذر ۱۴۰۳، ۶ دسامبر ۲۰۲۴

در دنیای امروز، سیاست مبتنی بر خشم به عنوان یک روند جهانی، به ویژه در کشورهای پیشرفته‌ای مانند ایالات متحده و اروپا در حال گسترش است. این نوع سیاست‌ها که به طور گسترده از سوی افرادی چون دونالد ترامپ و هم‌فکرانش تبلیغ می‌شود، بر تقویت نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی و همچنین دامن زدن به احساسات منفی در برابر گروه‌های خاص مانند مهاجران و مخالفان تمرکز دارد.

در حالی که برخی این روند را با فاشیسم مقایسه می‌کنند، اما این رویکردها به طور دقیق با مفاهیم کلاسیک فاشیسم تطابق ندارد.

در ژانویه 2025، دونالد ترامپ که سیاستی مبتنی بر خشم بر ضد گروههای خاصی را در جهان گسترش داده است، برای دومین دوره خود به عنوان رئیس‌جمهور ایالات متحده به قدرت می‌رسد. این نوع سیاست خشم علیه خارجیان و پناهندگان در کشورهای مختلفی وجود دارد، از جمله در اروپا که خود را قاره‌ای منطقی و بالاتر از احساسات خشونت‌آمیز می‌داند. برخی از لیبرال‌ها ممکن است این سیاست خشم را فاشیسم بنامند، اما این دقیق نیست.

ترامپ و هم‌فکرانش در سراسر جهان، مانند جورجیا ملونی در ایتالیا یا خاویئر میلی در آرژانتین، خود را فاشیست نمی‌نامند و از سمبل‌ها و لفاظی‌های مشابه استفاده نمی‌کنند. اگرچه برخی از پیروان آنها نمادها و سمبل‌های فاشیستی را به نمایش می‌گذارند، اما بیشتر آنها محتاط‌تر هستند. آنها لباس‌های نظامی نمی‌پوشند و از ارتش نمی‌خواهند که به کمکشان بیاید.

لنین بر این عقیده بود که فاشیسم زمانی ظهور می‌کند که سیستم سرمایه‌داری با بحران‌های اقتصادی و اجتماعی شدید مواجه می‌شود. در چنین شرایطی، طبقه بورژوازی برای حفظ سلطه خود و جلوگیری از انقلاب کارگری، به استفاده از شیوه‌های استبدادی و دیکتاتوری مانند فاشیسم روی می‌آورد. لنین فاشیسم را به عنوان یک ایدئولوژی ملی‌گرایانه و نژادپرستانه می‌دانست که توسط بورژوازی برای تقسیم و تضعیف طبقه کارگر و دیگر اقلیت‌ها به کار گرفته می‌شود. به‌ویژه زمانی که سرمایه‌داری در بحران است، فاشیسم تلاش می‌کند تا وحدتی مصنوعی بین گروه‌های مختلف اجتماعی ایجاد کرده و بر هویت ملی و نژادی تأکید کند.راستگرایان افراطی امروز هم برای انجام همین ماموریتی که لنین برای فاشیسم قائل می شد به قدرت می رسند.

از نظر لنین، فاشیسم شکلی از دیکتاتوری بورژوازی است که در آن، طبقه سرمایه‌دار از نهادهای دموکراتیک و پارلمانی فاصله می‌گیرد و به حکومتی استبدادی و غیر دموکراتیک تبدیل می‌شود. این دیکتاتوری با هدف سرکوب شدید طبقه کارگر و جنبش‌های انقلابی به وجود می‌آید. ولی راستگرایان افراطی امروز مثل آنطور که لنین در باره فاشیسم می گفت از دموکراسی پارلمانی فاصله نمی گیرند.

سیاست آنها بر اساس یک لفاظی مدرن از توسعه و تجارت همراه با وعده‌های اشتغال و رفاه اجتماعی برای شهروندان تنظیم می شود.  پیام آنها به طور ساده این است که چین مراکز تولیدی کشور را بسته است؛ خارجیان و پناهندگان شغلهای باقی مانده را گرفته اند؛ آن خارجیان و پناهندگانی که کار ندارند دست به کارهای جنایی می زنند.

آنها به احزاب قدیمی لیبرالیسم و محافظه‌کاری که در چهارچوب توافق نئولیبرال عمل می‌کنند، انگشت اشاره می‌کنند و آنها را به دلیل الیت‌گرایی elitism – – مسخره می‌کنند. این گروه‌ها افراد خارج از رده‌های نخبگان را به عنوان نجات‌دهندگان معرفی می‌کنند و می‌گویند که آنها بالاخره صدای طبقات کارگری رهاشده و بی سرپرست و طبقه متوسط رو به افول را شنیده اند و می خواهند که شرایط را به نفع آنها تغییر دهند. آنها به طرز عصبی و تهاجمی سخن می‌گویند تا خود را از احزاب قدیمی لیبرالیسم و محافظه‌کاری که بدون احساسات در مورد چشم‌انداز وحشتناک اجتماعی و اقتصادی جهان امروز صحبت می‌کنند، متمایز کنند. آنها مرموزانه و با زیرکی و در نبود یک چپ قوی و متحد توانستند که خواستهای گروههای درمانده را فرموله کنند و آنها را به سمت برنامه های خود بکشانند.

این سوال پیش می‌آید که آیا رهبران جدید راست که به طور نزدیک با لیبرالیسم در ارتباط هستند – کار خاصی برای مردم انجام می‌دهند؟ بررسی دقیق‌تر نشان می‌دهد که آنها در واقع تنها بر پایه همان فورمول ساختار اقتصادی-اجتماعیی که توسط احزاب قدیمی لیبرالیسم و محافظه‌کاری ایجاد شده، عمل می‌کنند. به عنوان مثال، این احزاب دست راستی هم مثل احزاب قدیمی لیبرالیسم و محافظه‌کار:

– از طریق خصوصی‌سازی و مقررات‌زدایی، ساختار اجتماعی را نابود کرده، با سیاست‌هایی مانند «اوبریزیسیون» اتحادیه‌های کارگری را تضعیف کرده و احساس بی‌ثباتی و تجزیه در جامعه ایجاد کرده‌اند.

– سیاست‌هایی را پیاده کرده‌اند که تورم را افزایش داده و دستمزدها را کاهش داده، در حالی که ثروت عده ای قلیل از طریق سیاست‌های مالیاتی ضعیف و بازارهای سهام روبه‌رشد افزایش یافته است.

– دستگاه سرکوب دولتی را تقویت کرده و سعی کرده‌اند، از جمله با هدف قرار دادن افرادی که می‌خواهند جنبش‌های کارگری را دوباره احیا کنند مخالفت‌ها را خفه کنند.

– جنگ و ویرانی را تشویق کرده‌اند، مانند حمایت از نسل‌کشی فلسطینیان توسط آمریکا و اسرائیل.

بنابراین، سیاست‌های مبتنی بر خشم و ساده سازی مشکلات جامعه فقط توسط موج راست‌گرایی خاص ایجاد نشده باشد بلکه در حال حاضر در جامعه در جریان است. دنیای خشم، محصول توافق نئولیبرالیستی – از احزاب قدیمی لیبرالیسم و محافظه‌کار- است. هیچ کدام از احزاب دست راستی و افراطی مانند آلمان (AfD)، جبهه ملی فرانسه (Rassemblement national) و ترامپ در دوره اول خود، هرچند با سیاست‌های به شدت ناخوشایند، این دنیا را نساخته‌اند. وقتی این گروه‌ها به قدرت می‌رسند، از جامعه‌ای که توسط توافق نئولیبرالیستی ساخته شده، بهره‌برداری می‌کنند.

با این حال، لفاظی ترامپ و همراهانش نگران‌کننده است. آنها با عصبانیتی بی‌پرده سخن می‌گویند و این خشم را علیه اقشار آسیب‌پذیر مانند مهاجران و مخالفان به کار می‌برند. ترامپ برای مثال، از پناهندگان به گونه‌ای صحبت می‌کند که گویی آنها آفات هستند که باید از بین بروند. زبان کهنه و فاسد، زبان مرگ و بی‌نظمی در لفاظی‌های راست‌گرایان خاص شنیده می‌شود. اما این لفاظی‌ها تنها لحن آنهاست، نه سیاست‌هایشان.  

احزاب قدیمی نئولیبرال قبلاً مرزها را نظامی کرده، به حاشیه‌نشین‌ها حمله کرده، برنامه‌های رفاهی را کاهش داده و هزینه‌های سرکوب داخلی و خارجی را افزایش داده‌اند. این احزاب خود را مدافع «رشد اقتصادی» می‌دانند، در حالی که این «رشد» تنها به سود ثروتمندان است. احزاب قدیمی نئولیبرال ادعا می‌کنند که از حقوق زنان برای کنترل سلامت خود دفاع می‌کنند، اما هیچ قانون‌گذاری برای تحقق این امر نمی‌گذارد. آنها می‌گویند که برای آتش‌بس‌ها تلاش می‌کنند، اما در حقیقت انتقال تسلیحات برای ادامه جنگ و نسل‌کشی را مجاز می‌کنند. توافق نئولیبرالیستی قبلاً جامعه را از هم گسسته است. احزاب راست‌گرای خاص تنها دورویی و مکر این احزاب را نشان می‌دهند و خود را به عنوان مخالف توافق نئولیبرالیستی معرفی می‌کنند، تا از آب گل آلود ماهی بگیرند.

اما عصبانیت کسانی که به این احزاب رأی می‌دهند غیرعاقلانه نیست. آنها زندگی اسف بار خود را می‌بینند و مشکلاتشان را به دولت نسبت می‌دهند. نمی‌توان آنها را ملامت کرد. نهادها دولتی که با این محرومان ارتباط هستند، کارمندان اجتماعی، شغل یابی و دفاتر رفاه نیستند، بلکه پلیس خشن است که حقوق بشری و مدنی‌شان را نادیده می‌گیرد. به همین دلیل، آنها دولت را به عنوان بخشی از توافق نئولیبرالیستی می‌بینند و از آن نفرت دارند. سیاستمداران راست‌گرا با سواستفاده از این نفرت و در نبود چپ قوی، به عنوان نجات‌دهندگان ظاهر می‌شوند، هرچند هیچ برنامه‌ای برای اصلاح خرابی‌هایی که سیاست‌های نئولیبرالیستی احزاب قدیمی ایجاد کرده‌اند، ندارند.

برای همین، برنامه راست‌گرایان، حل مشکلات اکثریت مردم نیست؛ بلکه تشدید آنها است. آنها با تحمیل نوعی ملی‌گرایی افراطی بر جامعه، که ریشه در نفرت از آسیب‌پذیران دارد، مشکلات را عمیق‌تر می‌کنند. این نفرت خود را در قالب میهن‌پرستی به نمایش می‌گذارد. این نوع از میهن‌پرستی به جای عشق به کشور، بوی خشونت، ناامیدی و کینه می‌دهد.

انسان‌ها به دنبال انسانیت و شرافت هستند، اما این آرزو تحت تاثیر فقر و ناامیدی قرار گرفته است.

خشم نهفته در این جریان‌های سیاسی بی‌دلیل نیست. بسیاری از افرادی که به این جهت‌گیری‌های راست‌گرایانه روی می‌آورند، از احساس ناامیدی و بی‌عدالتی ناشی از سیاست‌های احزاب قدیمی رنج می‌برند. با اینکه رهبران راست‌گرا مانند ترامپ و هم‌پیمانانش خود را به عنوان نجات‌دهندگان معرفی می‌کنند، سیاست‌هایشان در حقیقت به تشدید مشکلاتی که ادعا می‌کنند قصد حل آن‌ها را دارند، می‌انجامد. لفاظی‌های ملی‌گرایانه و پر از خشم آنها خطر ترویج فرهنگی از خشونت و نفرت را به همراه دارد.

نظر خیلی ها در حزب دموکرات هم در خفا همین جور است. بنا به گزارش سی ان ان، هنگام عملیات نجات برای کمک به سیل زدگان به ماموران گفته شده بود که از نجات دادن کسانی که پرچم حزب جمهوری خواه و یا عکس ترامپ آویزان کرده بودند، خودداری کنند. پس از پیروزی ترامپ و بازگشت او به ریاست‌جمهوری، برخی دموکرات‌های خشمگین به شیوه‌ای نژادپرستانه و حذف‌گرایانه واکنش نشان داده‌اند. این واکنش‌ها نشان می‌دهد که تعصب و تبعیض به‌طور انحصاری به ترامپ و هم‌فکرانش تعلق ندارد.

بیانیه‌هایی چون “امیدوارم همه‌شون اخراج بشن” یا “منتظر تحریم بعدی مسلمان‌ها هستم” از جمله پیام‌هایی است که پس از شکست کامالا هریس در انتخابات در فضای مجازی به اشتراک گذاشته شد. دموکرات‌ها که همواره ترامپ را به عنوان یک فاشیست و مشابه هیتلر معرفی می‌کنند، اکنون خود در رفتارهایی خشونت‌آمیز و نژادپرستی غرق شده‌اند و به تکرار شیوه های او می پردازند.

کمپین هریس به جای اینکه مزایای برنامه‌های دموکرات‌ها برای مردم را مطرح کند، بیشتر بر روی تبلیغات علیه ترامپ تمرکز کرد. این رویکرد نه تنها منجر به ناامیدی و خشم از پیروزی ترامپ شد، بلکه باعث شد تا حملات زبانی و تهدید به مرگ علیه گروه‌های مختلف مانند مردان سیاه‌پوست، لاتین‌تبارها و اعراب افزایش یابد.

این رفتارها نشانه‌ای از ضعف حزب دموکرات است که در عوض تصویب قوانینی که زندگی مردم را بهبود بخشد، بیشتر به تحریک احساسات ضد جمهوری‌خواهان پرداخته بود. وعده‌هایی مانند بیمه درمانی برای همه و افزایش حداقل دستمزد که در دوران اوباما مطرح شد، هرگز محقق نشدند.

دموکرات‌ها به جای تمرکز بر مسائل واقعی و نیازهای رای‌دهندگان، به استراتژی‌هایی مانند استفاده از ترس از جمهوری‌خواهان پرداخته بودند. این در حالی است که حزب دموکرات در زمینه‌های مهمی همچون بهبود وضعیت اقتصادی، رفع نابرابری‌ها و حل مشکلات سیاه‌پوستان و اقلیت‌ها کاری انجام نداده است.

گروه‌های مختلف، به‌ویژه سیاه‌پوستان، از این وضعیت سردرگم و ناامید شده‌اند. در عین حال، بسیاری از گروه‌ها، مانند فلسطینی‌ها و لاتین‌تبارها، در برابر سیاست‌های جنگ‌طلبانه و ضد مهاجرتی دموکرات‌ها معترض هستند، اما از نظر بسیاری از دموکرات‌ها به دشمن تبدیل شده‌اند.

حزب دموکرات به جای مواجهه با مسائل داخلی و اصلاحات، بر اساس هیجانات و احساسات به پیش رفت و می‌رود. شکست‌ها و ناکامی‌های این حزب باید مورد نقد قرار گیرد، به‌ویژه زمانی که یک رئیس‌جمهور ضعیف با حمایت مالی و تبلیغاتی از ریاست‌جمهوری کنار می‌رود.

در نهایت، نه تنها ترامپ، بلکه دموکرات‌ها نیز در دنیای سیاست‌های خودکامه و نخبه‌گرایانه گرفتار شده‌اند. مردم امریکا از سیاست‌های فریبکارانه و بی‌عملی خسته شده‌اند، اما هنوز قدرت و ابزارهای تغییر را در دست ندارند. در حقیقت، این دو گروه اصلی سیاسی که به ظاهر مخالف یکدیگرند، در درون خود شباهت‌های زیادی دارند؛ هر دو به نوعی سیستم نئولیبرال را حفظ کرده و به جای پرداختن به ریشه‌های مشکلات اجتماعی و اقتصادی، به احساسات و تنش‌های سیاسی دامن می‌زنند. این وضعیتی است که تنها به نفع نخبگان و کسانی است که از وضعیت موجود بهره‌برداری می‌کنند و عملاً باعث می‌شود که مردم با احساس ناتوانی و ناامیدی در جستجوی تغییر واقعی بمانند.

در چنین شرایطی، نیاز به تحولی بنیادین در سیاست‌های جهانی و اجتماعی احساس می‌شود که نه تنها به رفع مشکلات اقتصادی و اجتماعی بپردازد، بلکه به بازسازی اعتماد مردم به نظام سیاسی و اصلاح واقعی ساختارهای اقتصادی و اجتماعی کمک کند. انجام این کار فقط از عهده یک چپ متحد، برنامه دار و با اعتماد به نفس زیاد بر خواهد آمد. در غیر این صورت، خشم و نارضایتی مردم همچنان می‌تواند ابزارهایی برای نیل به قدرت‌های سیاسی باشد که تغییرات واقعی را به ارمغان نمی‌آورند.

با الهام از دو منبع

 /thetricontinental.org و //unac.notowar.net




نشست سران بریکس در کازان: برای جهانی عادلانه‌تر و صلح‌آمیزتر

سخن روز شماره ۶
۱۳ آذر ۱۴۰۳، ۳ دسامبر ۲۰۲۴

این نوشته به طور خلاصه مسائل کلیدی و اهداف استراتژیک بریکس را از بیانیه 2024 بازتاب می‌دهد و به موضوعات مهمی چون توسعه پایدار، امنیت، تجارت، فناوری، فرهنگ، و حقوق بشر پرداخته است.

در این راستا، ۱۳ کشور جدید به عنوان شریک به بریکس پیوستند که نشان‌دهنده گسترش نفوذ این گروه و تأکید بر اهمیت همکاری میان کشورهای در حال توسعه است. این گسترش عضویت و ارتقای سطح همکاری‌ها در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به وضوح تأثیرات زیادی بر آینده روابط جهانی خواهد داشت.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نشست بریکس در کازان، کاهش تنش‌ها بین چین و هند بود. این دو کشور که از زمان استعمار بریتانیا اختلافات مرزی داشتند، در طول سال‌های متمادی درگیر درگیری‌های نظامی بودند. آخرین برخورد نظامی میان چین و هند در ژوئن ۲۰۲۰ در منطقه لاداخ رخ داد که موجب کشته شدن ده‌ها سرباز از هر دو طرف شد. پس از این درگیری‌ها، روسیه به‌عنوان یکی از اعضای اصلی بریکس، تلاش‌های دیپلماتیک گسترده‌ای را برای کاهش تنش‌ها و یافتن راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز آغاز کرد. در نتیجه، پیش از نشست کازان، توافقی میان چین و هند برای کاهش تنش‌ها و بازگشت به وضعیت صلح‌آمیز در مرزهای مورد اختلاف امضا شد. این توافق، هرچند به‌طور رسمی اعلام نشد، اما نشان‌دهنده پیشرفت در روابط میان این دو کشور مهم آسیایی بود.

در عرصه اقتصادی، بریکس به‌ویژه بر تقویت بانک توسعه نوین تأکید کرد. رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ، در سخنرانی خود اشاره کرد که بریکس باید به درخواست کشورهای مختلف برای پیوستن به این گروه واکنش مثبت نشان دهد و گسترش عضویت بریکس را ترویج کند. بانک توسعه نوین که معادل صندوق بین‌المللی پول (IMF) و بانک جهانی است، به‌ویژه برای حمایت از کشورهای در حال توسعه و کاهش وابستگی آن‌ها به بانک‌های غربی ایجاد شده است. این بانک از ابتدای تأسیس خود، توانسته است، بدون شرط هایی مانند خصوصی‌سازی یا کاهش خدمات عمومی، وام‌های قابل توجهی به کشورهای فقیر ارائه دهد. این رویکرد موجب شده است که کشورهای در حال توسعه بتوانند پروژه‌های زیربنایی خود را بدون فشار به انجام رسانند و در عین حال، از نظر مالی به‌طور مستقل عمل کنند. برای مثال، آفریقای جنوبی وام‌هایی برای توسعه انرژی‌های تجدیدپذیر دریافت کرده‌ است که به گذار سبز این کشور کمک خواهد کرد.

در همین راستا، بریکس همچنین بر لزوم کاهش سلطه دلار در تجارت‌های بین‌المللی تأکید کرد. ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، در نشست کازان گفت که استفاده از دلار به‌عنوان ابزار سیاسی باعث ایجاد بی‌اعتمادی به این ارز شده است. وی تأکید کرد که کشورهای عضو بریکس باید مکانیزم‌های جدیدی برای تسویه حساب‌ها با ارزهای محلی ایجاد کنند تا از وابستگی به دلار کاسته شود. در این راستا، گروه بریکس اقدام به ایجاد مکانیزم همکاری بانکی بریکس (ICM) کرده است که به بانک‌های کشورهای عضو اجازه می‌دهد تا از ارزهای محلی برای تسویه پرداخت‌ها و تأمین مالی پروژه‌های مختلف استفاده کنند.

در زمینه اصلاحات بین‌المللی، بریکس همچنین از اصلاحات سازمان ملل متحد، به‌ویژه در شورای امنیت، حمایت کرد. این شورا به‌عنوان یکی از ارگان‌های مهم تصمیم‌گیری در سطح جهانی، در حال حاضر تنها پنج عضو دائمی دارد که شامل ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه، چین و روسیه هستند. این پنج کشور به‌طور غیرمنصفانه‌ای حق وتو دارند که به معنای تأثیرگذاری بر تصمیمات شورای امنیت است. بریکس معتقد است که باید نمایندگی کشورهای در حال توسعه در شورای امنیت افزایش یابد تا بتواند به‌طور مؤثرتری به چالش‌های جهانی پاسخ دهد. در این بیانیه تأکید شده است که کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتینی باید نقش بیشتری در تصمیم‌گیری‌های جهانی ایفا کنند.

در کنار این مسائل، بریکس همچنین از فلسطین به‌عنوان یک کشور مستقل حمایت کرده و خواستار به رسمیت شناختن آن در سازمان ملل متحد شد. این گروه در بیانیه خود، از تشدید خشونت‌ها در جنگ اسرائیل و فلسطین ابراز نگرانی کرده و خواستار آتش‌بس فوری و کمک‌های بشردوستانه به مردم غزه شد. بریکس همچنین بر لزوم حمایت از راه‌حل دو دولتی برای ایجاد صلح پایدار در منطقه تأکید کرده است.

در خصوص جنگ اوکراین، بریکس نسبت به رویکردهای نظامی غربی انتقاد کرده و بر لزوم یافتن راه‌حل‌های دیپلماتیک تأکید نمود. این گروه اعلام کرد که از تمامی تلاش‌ها برای مذاکره و برقراری آتش‌بس و صلح در اوکراین حمایت می‌کند و به دنبال پیدا کردن راه‌حل‌های دیپلماتیک و میانجی‌گری در این زمینه است. بریکس به‌طور خاص به‌عنوان یک گروه مخالف ارسال کمک‌های نظامی به اوکراین است و بر اهمیت گفتگو و دیپلماسی برای حل بحران تأکید کرد و از تلاش‌های کشورهای مختلف برای میانجی‌گری در این جنگ حمایت کرد.

در نهایت، نشست بریکس در کازان تأکید کرد که گروه بریکس به‌دنبال یک نظم جهانی عادلانه‌تر و دموکراتیک‌تر است که در آن کشورهای در حال توسعه نقشی پررنگ‌تر ایفا کنند و بتوانند به‌طور مؤثری در تصمیم‌گیری‌های جهانی سهیم باشند.

هشت نکته کلیدی تصمیمهای نشست اخیر بریکس

1. تقویت چندجانبه‌گرایی و توسعه عادلانه جهانی

رهبران کشورهای بریکس بر اهمیت تقویت همکاری و همبستگی میان این کشورها برای ارتقای توسعه عادلانه و امنیت جهانی تأکید کردند. این همکاری بر پایه احترام متقابل و مساوات حاکمیتی، بهبود نظام چندجانبه بین‌المللی و گسترش فرصت‌ها برای کشورهای در حال توسعه (EMDCs) خواهد بود. اعضای بریکس همچنین تعهد خود به اصلاح شورای امنیت سازمان ملل را تأیید کردند تا نمایندگی کشورهای در حال توسعه افزایش یابد.

2. اصلاحات اقتصادی و مالی بین‌المللی

کشورهای بریکس خواستار اصلاحات در نهادهای مالی بین‌المللی، به‌ویژه صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، برای ایجاد سیستمی عادلانه‌تر و نمایندگی بیشتر کشورهای در حال توسعه هستند. تأسیس مکانیزم‌هایی نظیر “بانک توسعه جدید” (NDB) برای حمایت از پروژه‌های زیرساختی و توسعه پایدار در این کشورها مورد استقبال قرار گرفت. اعضای بریکس همچنین از استفاده از ارزهای محلی در تراکنش‌های مالی و تلاش برای افزایش کارایی سیستم‌های پرداخت بین‌المللی حمایت کردند.

3. امنیت و ثبات بین‌المللی

بریکس تأکید کرد که درگیری‌ها باید از طریق مذاکره و دیپلماسی حل‌وفصل شوند. این کشورها نگرانی‌های امنیتی منطقی همه کشورها را به رسمیت شناخته و از احترام به قوانین بشردوستانه بین‌المللی در مناطق درگیر حمایت کردند. بریکس همچنین در برابر تروریسم و تهدیدهای سایبری ایستادگی می‌کند و خواستار همکاری بین‌المللی برای مقابله با تهدیدات نوظهور در این حوزه‌هاست.

4. تغییرات اقلیمی و توسعه پایدار

بریکس بر تعهد خود به اجرای توافقنامه پاریس و حفظ تنوع زیستی تأکید کرد. این کشورها خواستار حمایت مالی از کشورهای در حال توسعه برای دستیابی به اهداف توسعه پایدار هستند. کشورهای بریکس همچنین به ایجاد «پلتفرم بازار کربن بریکس» برای ارتقای همکاری و تبادل تجربیات در زمینه بازارهای کربن و اقدامات زیست‌محیطی اشاره کردند.

5. تقویت همکاری اقتصادی و تجاری

کشورهای بریکس در زمینه توسعه زیرساخت‌های حمل‌ونقل و تجارت آزاد، به‌ویژه در حوزه محصولات کشاورزی و فناوری اطلاعات، همکاری‌های گسترده‌ای را برنامه‌ریزی کرده‌اند. این همکاری‌ها شامل حمایت از کسب‌وکارهای کوچک و متوسط (MSMEs) و ارتقای تجارت دیجیتال می‌شود. هدف از این اقدامات، افزایش رفاه اجتماعی و اقتصادی و تضمین زنجیره‌های تأمین پایدار است.

6. فناوری، نوآوری و امنیت دیجیتال

بریکس به نقش مهم فناوری و نوآوری برای رشد اقتصادی پی برده و به دنبال توسعه پروژه‌های مشترک در زمینه‌های هوش مصنوعی، انرژی‌های تجدیدپذیر و پزشکی هسته‌ای است. همکاری در زمینه امنیت سایبری و کاهش مخاطرات دیجیتال از اولویت‌های بریکس است و این کشورها تأکید کرده‌اند که استفاده از فناوری‌های اطلاعات و ارتباطات باید تحت اصول امنیت و حاکمیت کشورها باشد.

7. تقویت تبادلات فرهنگی و اجتماعی

کشورهای بریکس به‌دنبال گسترش تعاملات مردمی، از جمله در زمینه فرهنگ، آموزش، ورزش و گردشگری هستند. آنها بر اهمیت برگزاری رویدادهایی نظیر جشنواره‌های فرهنگی، المپیادهای ورزشی و تبادلات آموزشی تأکید دارند که باعث تقویت درک متقابل و همبستگی فرهنگی بین ملت‌ها می‌شود.

8. برابری جنسیتی و توانمندسازی زنان

توانمندسازی زنان و ترویج کارآفرینی در میان آنان از اهداف بریکس است. این کشورها تأکید کردند که زنان باید نقش فعالی در فرآیندهای تصمیم‌گیری داشته باشند و حمایت از دسترسی زنان به سرمایه و فناوری به تحقق این هدف کمک می‌کند. همچنین، بریکس از تلاش‌ها برای برابری جنسیتی در حوزه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حمایت می‌کند.




پول افزایش هزینه نظامیگری اروپا از جیب محرومان آن دزدی می شود

سخن روز شماره ۵
۹ آذر ۱۴۰۳، ۲۹ نوامبر ۲۰۲۴

افزایش هزینه‌های نظامی به توسعه صنعت دفاعی داخلی اروپا نیز کمک می‌کند. برخی ها از منظر کینیزم میلتاریستی در این فکر هستند که این امر می‌تواند موجب رشد اقتصاد و ایجاد فرصت‌های شغلی در کشورهای مختلف اتحادیه اروپا شود.

نیروی جنگی اروپا با یک تقویت قابل توجه مواجه است. با توجه به درخواست‌های سختگیرانه ناتو که قرار است در سال ۲۰۲۵ اعمال شود، بسیاری از دولتهای  اروپا تصمیم گرفته اند  که پول بیشتری برای دفاع صرف کند. طبق گفته‌های وزیران دفاع، اروپا نمی‌تواند از انتظارات جدید ناتو فرار کند و بودجه دفاعی افزایش خواهد یافت.

اخیراً برخی از کشورهای اروپا مانند دانمارک اعلام کرده اند که حدود سه درصد از تولید ناخالص داخلی خود را برای دفاع هزینه خواهند کرد. اگر اروپا بخواهد به سه درصد برسد، این موضوع سالانه ۳۰ میلیارد کرون هزینه خواهد داشت. وزیر خارجه دانمارک صاف و ساده گفت که پول افزایش نظامی از جیب محرومان جامعه دزدیده می شود. او گفت: نمی‌توان هم بودجه دفاعی را افزایش داد و هم سن بازنشستگی مردم اروپا را کاهش داد.

در مجموع، ۱۹۵ میلیارد کرون پول  (برابر با ۲۶ میلیارد یورو یا ۲۷ میلیارد دلار آمریکا) در ده سال آینده برای تسلیحات جنگی فقط در دانمارک مصرف خواهد شد. با این پول در طول ده سال می شود صد تا بیمارستان مجهز و یا هفت صد مدرسه مدرن در هر کشور اروپایی ساخت. با این پول صد هزار نفر بیکار و بیچاره می توانند کاملا در ده سال با کمک هزینه های اجتماعی زندگی کنند.

اما در حالی که سیاستمداران اروپا برنامه‌هایی برای تقویت موقعیت کشور خود در ناتو می‌ریزند، جای دارد که بپرسیم: چه کسی باید هزینه این تقویت نیروی جنگی ناتو را بپردازد؟

از دیدگاه تاریخی، همیشه مردم عادی بوده‌اند که اثرات هزینه‌های اضافی دولتی برای جنگ و تسلیحات را احساس کرده‌اند. مالیات‌های جدید، عوارض و کاهش‌های رفاهی ابزارهای رایجی هستند که دولت‌ها برای تأمین مالی بودجه‌های دفاعی از آنها استفاده می‌کنند.

بعضی از سیاستمداران اروپا  به تازگی شروع به صحبت در مورد “مالیات صلح” یا “مالیات جنگ” کرده‌اند.

ما همچنین از جنگ‌های پیشین مانند جنگ‌های افغانستان و عراق دیده‌ایم که کسانی که هزینه جنگ‌ها را پرداخت می‌کنند، نه سیاستمداران یا نخبگان اقتصادی، بلکه مردم عادی هستند. به ندرت فرزندان سیاستمداران به جنگ می‌روند و به ندرت آنها با تضعیف شرایط اقتصادی مواجه می‌شوند. این هزینه‌ها اغلب به‌طور غیرمستقیم از منابع عمومی تأمین می‌شود و موجب کاهش بودجه‌های اجتماعی و رفاهی می‌شود. به‌ویژه در دوران بحران‌های اقتصادی، این منابع می‌توانند به جای آنکه صرف تولید سلاح و تقویت نیروی نظامی شوند، به پروژه‌های اجتماعی، بهبود آموزش، بهداشت و زیرساخت‌ها تخصیص یابند. جنگ‌ها نه‌تنها موجب کشته شدن افراد می‌شوند، بلکه پیامدهای روانی و اجتماعی طولانی‌مدت برای بازماندگان دارند.

ما در اروپا می بینیم که چطور نظامی گری باعث سرکوب آزادی‌های فردی، محدودیت‌های سیاسی و اجتماعی، و برقراری کنترل‌های شدید بر رسانه ها و کل جامعه شده است. نظامی‌گری به جای تمرکز بر حل ریشه‌ای مشکلات اجتماعی مانند فقر، نابرابری، و بی‌عدالتی، تنها موجب بهانه جویی و پیدا کردن دشمن فرضی برای کنترل بیشتر جامعه می شود و گروه های شبه فاشیستی و ضدخارجی را تقویت می کند.

این مردم عادی هستند که بیشترین خسارت‌ها را، هم از نظر اقتصادی و هم انسانی، متحمل می‌شوند. افزایش بودجه نظامی باعث نگرانی‌هایی در خصوص تخصیص منابع به بخش‌های دیگر مانند آموزش، بهداشت و رفاه اجتماعی شد. در بلندمدت این موضوع می‌تواند فشار مالی بر اقتصاد کشورهای عضو وارد کند، به ویژه در زمانی که مشکلات اقتصادی دیگری نیز وجود دارد.

چرا بسیاری از اروپای‌ها این روند نظامیگری را پذیرفته‌اند؟

با وجود این حقیقت، به نظر می‌رسد که بخشی بزرگی از جمعیت اروپا از افزایش بودجه دفاعی حمایت می‌کنند.

آخر چطور ممکن است که کسانی که احتمالاً بیشترین عواقب افزایش نظامیگری را بر دوش خواهند کشید، همان کسانی هستند که به شدت از آن حمایت می‌کنند. چرا ظاهرا بسیاری از اروپای‌ها روند نظامیگری را پذیرفته‌اند؟

یک توضیح این است که اینکار ناشی از ترسی است که سیاستمداران و رسانه‌های جریان اصلی در دل مردم ایجاد کرده‌اند. تصویری از جهانی ترسناک کشیده شده که در آن تهاجم روسیه تهدیدی برای توسعه در سراسر اروپا است. این روایت باعث شده است که بسیاری احساس کنند که تقویت تسلیحاتی تنها راه درست است، حتی اگر در واقع راه‌حل‌های دیپلماتیک اغلب ممکن باشند.

برخی از کشورها و تحلیلگران به بهانه برگشت ترامپ بر این باورند که هنوز کشورهای اتحادیه اروپا در بسیاری از زمینه‌ها به صنایع نظامی ایالات متحده وابسته هستند و برای داشتن یک قدرت نظامی مستقل، باید  سرمایه‌گذاری بیشتری در صنعت جنگی اروپا کرد.

این نگرانی هست که تا زمانی که این ترس بر گفت‌وگوی عمومی حاکم باشد، همچنان مردم از بودجه دفاعی بیشتری حمایت خواهند کرد. و تا زمانی که مردم سوالی از تصمیم گیران سیاسی نپرسند، همچنان به جای رفاه و راه‌حل‌های صلح‌آمیز اولویت به باروت و گلوله داده خواهد شد.

در زمانی که عدم اطمینان اقتصادی و رکود در حال افزایش است و دونالد ترامپ چندین بار هشدار داده که اگر رئیس‌جمهور شود جنگ در اوکراین را متوقف خواهد کرد، تعجب‌آور است که نمایندگان اروپا همچنان بر فشار برای تقویت تسلیحاتی کشورهای خود ادامه می‌دهند.

جالب اینکه اکثر مردم اروپا خود را روشنفکر با نظر انتقادی به پدیده ها و ریدادها می دانند و حتا گاهی اوقات مسلمانان را برای باور مذهبی شان به سخره می گیرند. ولی اکثر مردم اروپا هم اکنون تمام مزخرفات سیاستمداران خود را بدون نظر انتقادی قبول می کنند. لیستی که بیشتر مردم اروپا بدون نظر انتقادی آنرا قبول کرده اند دراز است:

اوکراین، ناتو و امریکا در جنگ اوکراین بی تقصیر هستند این روسیه و رهبر دیکتاتور آن پوتین است که تجاوزگر است

اسراییل حق دفاع از خود دارد و این فلسطینی ها هستند که تروریست هستند

ناتو با حمله خود به عراق، لیبی و افغانستان سعی کرد به انها راه روش دمکراسی بیاموزد

چین در آسیا تجاوزگر است  

وووو

اعتماد راسخ مردم اروپا به سیستم و عدم تفکر انتقادی ممکن است یکی از دلایل تصمیمات نمایندگان مردم باشد. به هر حال زمان آن رسیده است که مردم اروپا به‌طور انتقادی به تصمیمات نمایندگان خود نگاه کنند، چرا که در نهایت این مردم هستند که باید بهای این تصمیمات و هزینه نظامیگری را بپردازند.

نظامی‌گری اروپا مستقیما با دیدگاه توسعه‌طلبی و سرشت امپریالیستی آن رابط دارد. نظامی‌گری ابزاری برای گسترش سلطه و نفوذ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی اروپا و جلوگیری از  تشکیل جهان چند قطبی است.




هیچ محدودیتی برای ماجراجویی وجود ندارد. آنها با نژاد بشری قمار می‌کنند…

نوشته: دیمیتریس کونس تان تاکوپولوس

به نظر می‌رسد که رئیس‌جمهور بایدن، با توجه به پایان زیستی خود، تصمیم گرفته است که همه بشریت را همراه خود ببرد!

درباره تصمیم رئیس‌جمهور آمریکا برای اجازه دادن به نماینده‌اش، رئیس‌جمهور و دیکتاتور اوکراین—ولودیمیر زلنسکی (که مدت‌هاست دوره‌اش به پایان رسیده و به‌طور غیرقانونی در قدرت مانده است)، برای استفاده از سلاح‌های غربی به‌منظور حمله به عمق خاک روسیه چه می‌توان گفت و چه می‌توان نوشت ؟ این یک مأموریت است که زلنسکی نمی‌تواند بدون پرسنل ناتو انجام دهد و همانطور که هشدار منطقی رئیس‌جمهور پوتین نشان می‌دهد، ممکن است این امر به جنگ مستقیم بین ناتو و روسیه تبدیل شود. این هشدار با تجدید نظر در دکترین هسته‌ای روسیه همراه بود که شرایط استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را گسترش داد.

 برخی از شخصیت‌های احمق و بی‌مسئولیتی که بخشی از طبقه سیاسی کنونی غرب را تشکیل می‌دهند، که از یک فرآیند انتخاب افراد پیچیده در یک سیستم فزاینده‌ً توتالیتر بیرون آمده‌اند، و به طور عمده توسط «بین‌المللی مالی» که دنیای ما را اداره می‌کند، « منصوب» شده‌اند می‌گویند پوتین بلوف می‌زند.

اما تنها راهی که می‌توان فهمید آیا پوتین بلوف می‌زند، بازی رولت روسی است؛ پوکر، با  وجود بشریت. ما مدت‌هاست که در فرایند تشدید متقابل گرفتار شده‌ایم که هر دو طرف را در وضعیتی قرار می‌دهد که هیچ‌کدام نمی‌توانند به راحتی عقب‌نشینی کنند، اما خطر درگیری هسته‌ای ناشی از اشتباه یا محاسبه اشتباه نیز افزایش می‌یابد. این فرآیند تشدید مداوم در نهایت به ویرانی هسته‌ای منتهی می‌شود، مگر اینکه آن را متوقف کنیم. اگر روسیه بیشتر از سوی غرب مورد حمله قرار گیرد آنها از پوتین چه انتظاری دارند ؟ آیا انتظار دارند که تسلیم شود؟ آیا انتظار دارند که بی‌سر و صدا بدون اینکه واکنشی نشان دهد به پرخاشگری غربی‌ها نظاره کند ؟ یا او خود درگیری را به یک شکل یا شکل‌های دیگر تشدید خواهد کرد؟ و غربی‌ها وقتی پوتین درگیری را تشدید کند، چه خواهند کرد؟

از همان ابتدا، سیاست سرنگونی رژیم یک ابرقدرت هسته‌ای، با استفاده از مردم اوکراین به عنوان «گوشت دم توپ»، محکوم به شکست بود. آمریکایی‌ها نمی‌توانستند رژیم‌های افغانستان، سوریه، ایران یا کوبا را سرنگون کنند؛ چه چیزی باعث می‌شود فکر کنند که می‌توانند رژیم روسیه را سرنگون کنند؟

دقیقا به این دلیل که تشدید مداوم جنگ به تدریج، اگر نه به طور اجتناب‌ناپذیر، به ویرانی هسته‌ای اروپا و اگر نه خود بشریت منتهی می‌شود، باید اکنون آن را متوقف کنیم. و راه متوقف کردن آن، وارد شدن به مذاکرات، نه تشدید با اقدامات تهاجمی جدید است.

سیاست ناتو هیچ کمکی واقعی به اوکراین نکرده است؛ بلکه تنها به تخریب بیشتر این کشور تحت عنوان حمایت از آن کمک کرده است.

 و چون رهبران ناتو و کسانی که تصمیمات واقعی پشت پرده را می‌گیرند، احمق نیستند، انگیزه واقعی آنها قطعاً نجات اوکراین ویران‌شده نیست، که پیش از این نیز در نتیجه سیاست‌های نئولیبرالی تحمیل‌شده از سوی صندوق بین‌المللی پول و غارت توسط اولیگارشی داخلی طرفدار غرب و شرکت‌های چندملیتی غربی ویرانی زیادی متحمل شده بود. هدف واقعی از همان ابتدای بحران اوکراین، تضعیف و نابودی دولت روسیه و جایگزینی رژیم پوتین با یک رژیم طرفدار غرب و جمهوری دست نشانده، حتی بیش از رژیم بوریس یلتسین، بود. کمترین چیزی که اکنون می‌خواهند این است که از پذیرش شکست در اوکراین اجتناب کنند، که به‌درستی باور دارند که ضربه سنگینی به هدف سلطه جهانی آنها—نه برای مردم، بلکه برای طبقات حاکم در «غرب جمعی» خواهد بود.

اما آیا ارزش آن را دارد که برای وارد شدن اوکراین به ناتو، با وجود بشریت قمار کرد؟

اروپا

چه می‌توان گفت درباره دیگر شخصیت‌های غیرقابل باور، مانند امانوئل ماکرون بانکدار سابق خانواده روتشیلد و کییر استارمر که اکنون فرانسه و بریتانیا را رهبری می‌کنند؟ هر دو به سرعت به تصمیم بایدن برای اجازه دادن به استفاده از سلاح‌های بریتانیایی و فرانسوی توسط رژیم زلنسکی واکنش نشان دادند. و چه می‌توان گفت درباره لهستان، که پیشتاز هیجان ضد روسی است، حتی اگر آن کشور نخستین جایی باشد که خطر نابودی از نقشه را در صورت وقوع جنگ هسته‌ای در اروپا خواهد داشت؟

خوشبختانه، چیزی در آلمان در حال حرکت است، جایی که اولاف شولتز، صدراعظم آلمان، با حمایت سوسیال دموکرات‌ها، سرانجام تصمیم به گفت‌وگوی تلفنی با پوتین گرفت، اما این تلاش‌ها توسط وزیر امور خارجه‌اش، که در سخن گفتن سبز است اما در عمل سیاه در روح و سیاست است، خراب شد.

ما باید دوباره تکرار کنیم: ایالات متحده، همراه با نهادهای بین‌المللی پول که به نظر می‌رسد آنها را کنترل می‌کند، اکنون با خطر جنگ هسته‌ای و انهدام بشریت روبرو است تا از شکست غرب در اوکراین جلوگیری کند و عضویت کیف در ناتو را تضمین کند. آنها کاملاً بی‌تفاوت به آنچه در اوکراین یا اروپا می‌گذرد، هستند. تنها چیزی که سیاست آنها تاکنون به دست آورده است، ویرانی اوکراین است، در حالی که به‌عنوان مدافع آن خود را معرفی می‌کند.

اختلاف یا همکاری بین ترامپ و بایدن؟

پسر ترامپ از مجتمع نظامی-صنعتی آمریکا انتقاد کرد که جنگ را تشویق می‌کند. ولی نیروهای مسلح ایالات متحده، چه در جنگ اوکراین و چه در جنگ‌ها (قتل‌عام‌ها) در خاورمیانه جدی‌ترین و محافظه‌کارترین بازیگران هستند ، زیرا آنها هنوز تحت منطق «کشور-ملت»، حتی اگر امپریالیستی باشد، عمل می‌کنند. صنایع جنگی ممکن است بخواهند درگیری را طولانی کنند، اما ما باور نداریم و هیچ دلیلی برای این باور نداریم که ارتش ایالات متحده خطر و عواقب جنگ هسته‌ای را دست کم بگیرد. (روشن است که نویسنده ارتباط میان لایه های مختلف بورژوازی و نمایندگان سیاسی آنها را در حاکمیت امریکا درک نکرده است. )   

اما اینجا، ترامپ باید صحبت کند. اگر او مخالف است، باید دستور بایدن (و سایر خدمتگزارانش، مانند ماکرون و استارمر) را لغو کند و بایدن را برای هر آنچه که اتفاق می‌افتد مسئول بداند.

اگر این اتفاق نیفتد، این به این معنی خواهد بود که ترامپ ما را فریب داده است.

ترجمه از منبع defenddemocracy.press




چپ اروپا باید به جای قبول فرستادن اسلحه به اوکراین از صلح  دفاع کند

سخن روز شماره ۴
۲۹ آبان ۱۴۰۳، ۱۹ نوامبر ۲۰۲۴

اگر ترامپ و تیمش، همانطور که در طول مبارزات انتخاباتی خود وعده داده‌اند، به دنبال راه حل مسالمت‌آمیز برای مناقشه اوکراین باشند، اکنون بهترین فرصت برای شروع مذاکرات صلح است.

اما به طور شگفت‌انگیزی، مقاومت در برابر چنین مذاکراتی از طرف احزاب چپ‌گرای اروپا تراوش می کند. استدلال آنها این است که اوکراین یک کشور دموکراتیک است و بنابراین باید خود تصمیم بگیرد که جنگ چه هنگامی  باید متوقف شود . بسیاری از چپهای اروپا به تصمیم (2024/2799 (RSP) پارلمان اروپا در ۱۹  سپتامبر ۲۰۲۴  در مورد ادامه حمایت اقتصادی و نظامی از اوکراین رای مثبت دادند.

این چپها که بیشتر ضد روس و دوست نورسیده ناتو هستند حقایق مهمی را فراموش می کنند. در اوایل سال ۲۰۱۴، اوکراین دولتی دموکراتیک و طرفدار دوستی با روسیه‌ داشت که از سوی مردم انتخاب شده بود. در بهار، میان مردم کشور به‌شدت درباره اینکه آیا باید همکاری با روسیه ادامه  داد و یا به‌طور فعال برای پیوستن به اتحادیه اروپا تلاش کرد، اختلاف نظر افتاد. در حالی که مردم بخش‌های شرقی کشور که بیشتر از فرهنگ روسی برخوردار بودند، از همکاری با همسایه خود روسیه راضی بودند، یک حرکت اعتراضی و تا حدی مسلح که به سمت غرب گرایش داشت در کی‌یف شکل گرفت که به‌سرعت می‌خواست مسیر کشور را تغییر دهد. اعتراضات و آشوب‌های شدیدی در پایتخت بروز کرد. حتی تک‌تیراندازانی وجود داشتند که از بام‌ها شلیک می‌کردند. بر اساس رسانه‌های غربی، این تک‌تیراندازها از افراد حکومت بودند.

در بهار، یک راه‌حل مذاکره‌ای بین دولت و اپوزیسیون برای پیشبرد انتخابات به ماه مه پیدا شد. همه این تصمیم را پذیرفتند. با این حال، آشوب‌ها در پایتخت ادامه پیدا کرد. معترضان نمی‌خواستند تا زمان انتخابات در ماه مه صبر کنند. آنها به سیاستمداران طرفدار دوستی با روسیه حمله کردند، وارد پارلمان شدند، از برگزاری جلسات دولتی در پارلمان جلوگیری کردند و در نهایت رئیس‌جمهور را مجبور به فرار کردند. پس از این، کشور دیگر دولتی مشروع و رئیس‌جمهور قانونی نداشت، به عبارت دیگر یک کودتا رخ داده بود.

در چنین شرایطی، پارلمان محلی کریمه که خودمختاری محدودی داشت، تصمیم به قطع ارتباط با کی‌یف گرفت و اعلام کرد که چون دیگر دولتی قانونی در کشور وجود ندارد، آنها از این به بعد تصمیم‌گیرنده خواهند بود. این روند بسیار سریع اتفاق افتاد و برای حاکمان جدید کاملاً غافلگیرکننده بود.

روسیه نیازی به حمله به کریمه نداشت زیرا پارلمان محلی و دادستان  خودشان تصمیم‌گیری کردند. کریمه در آن زمان یکی از آرام‌ترین مناطق اوکراین بود. حکومت محلی تصمیم به برگزاری یک همه‌پرسی در مورد وضعیت آینده این شبه‌جزیره گرفت. این همه‌پرسی از سوی کشورهای غربی به رسمیت شناخته نشد.

نتیجه همه‌پرسی تمایل شدید مردم به پیوستن به فدراسیون روسیه بود. روسیه  تصمیم گرفت که درخواست مردم کریمه برای پیوستن به روسیه را بپذیرد

روسیه دو توجیه برای قبول درخواست داشت:

1. اوکراین دولتی قانونی نداشت، زیرا یک کودتا اتفاق افتاده بود.

2. کار روسیه مانند جداشدن کوزوو از صربستان توسط ناتو و بدون تایید سازمان ملل، بوده است.

تصور این چپ ها بسیار غلط و غم انگیز است. اوکراین نه یک کشور دموکراتیک است و نه خود می تواند تصمیم بگیرد.

در اوکراین، بسیاری از احزاب سیاسی ممنوع شده‌اند، سانسور وجود دارد و آزادی بیان و مطبوعات محدود است. دوره ریاست‌جمهوری رئیس‌جمهور چند ماه پیش به پایان رسید، اما انتخاباتی برگزار نمی‌شود. آمار قابل اعتمادی وجود ندارد که نشان دهد چند نفر خواهان پایان جنگ هستند و احتمالاً ابراز این نظر به طور علنی در اوکراین غیرقانونی است. احتمالاً بسیاری خواهان صلح هستند؛ برای مثال، ده میلیون نفر که فرار کرده‌اند و امیدوارند که بتوانند به خانه‌هایشان بازگردند، یا کسانی که به شدت خواهان فرار از خدمت نظامی هستند. ماکسیم گلدرب Maxim Goldarb رهبر چپگرایان اوکراین می نویسد: احزاب چپ اوکراین، به ویژه اتحادیه نیروهای چپ اوکراین، صرفا به دلیل حمایت از صلح، توقف فوری خصومت ها و آغاز مذاکرات صلح ممنوع شدند. زیرا آنها از فساد فاجعه بار، از اوج نئونازیسم در کشور، از نابودی اقتصاد ملی و غنی سازی الیگارش ها و مقامات نزدیک به رئیس جمهور شکایت داشتند. 

گفتن این که اوکراین (که منظور دولت فاسد اوکراین است) حق دارد سرنوشت خود را تعیین کند و باید تنها خود تصمیم بگیرد که آیا جنگ ادامه یابد یا نه، ممکن است جذاب به نظر برسد، ولی مشکل‌ساز است. اول این که همه می دانند که اوکراین خود تصمیم نمی گیرد. اوکراین در آغاز این درگیری، خواهان پیدا کردن یک راه صلح آمیز بود، ولی همانطور که اردوغان و نخست وزیر وقت اسراییل که در آن زمان میانجی گفتگوی صلح بودند گفتند، غرب نگذاشت صلح برقرا شود. دوم این که این دیدگاه به این معنی است که کشورهای دیگر باید همچنان مقادیر زیادی پول به جنگ اختصاص دهند—پولی که می‌توانست و باید در امور سازنده‌تری مانند رفاه اجتماعی استفاده شود. ادامه جنگ به معنای صدها هزار کشته و زخمی، زیرساخت‌های ویران‌شده و تأثیرات منفی گسترده بر محیط زیست و اقلیم است. جنگ، همانطور که سازمان ملل اشاره کرده است، همچنین می‌تواند موجب تشدید بحران غذایی جهان شود و افزایش قیمت‌ها می‌تواند برای بسیاری در فقیرترین مناطق جهان به معنای زندگی یا مرگ باشد.

بنابراین نمی‌توان چکی سفید به دولت اوکراین داد تا تنها خود تصمیم بگیرد که آیا سایر کشورها باید جنگ را تأمین مالی کنند یا در تشدید آن مشارکت کنند.

شعار انحرافی “جنگ تا پیروزی کامل” اوکراین نیز نمی تواند اجرایی باشد. افراد چپی هستند که معتقدند جنگ باید سال‌ها ادامه یابد تا روسیه شکست قطعی بخورد. اما به این فکر نمی کنند که برای تحقق این “رویا” چه چیزی لازم است و چه هزینه‌هایی در پی دارد؟ آیا هدف شکست روسیه آنقدر مهم است که باید جان این همه انسان فدای آن شود و خطر جنگ هسته‌ای پذیرفته شود؟

علاوه بر این، بسیاری از تحلیلگران نظامی غربی اشاره می‌کنند که اوکراین بدون نیروهای ناتو در میدان نبرد نمی‌تواند ” پیروز” شود، که این ممکن است منجر به تشدید خطرناک جنگ شود، و تأکید دارند که لازم است غرب نظم جهانی بین‌المللی در حال تغییر را درک کند. آنها می گویند که غرب نمی‌تواند همچنان واقعیت‌های امنیتی را نادیده بگیرد. امروز، کشورهایی مانند چین و هند نیز نقش بزرگی در امنیت جهانی و تعیین نظم جهانی بین‌المللی ایفا می‌کنند. آنها می گویند که غرب باید به دنبال راه‌حل‌هایی باشد که این واقعیت‌های جدید را در نظر بگیرد، نه اینکه همچنان به رویکردهای غیرواقعی و هژمونیک غربی پایبند باشد.

در مقایسه با دیدگاه‌های عمل‌گرایانه تحلیلگران نظامی، نیروهای سیاسی چپ‌گرای اروپا همچنان بر ادامه جنگ و افزایش کمک تسلیحاتی به اوکراین تأکید دارند. دیدگاه آنها نسبت به این مناقشه نگران‌کننده است، زیرا آنها جنگ را سیاه و سفیدی می‌بینند و به ندرت هزینه‌های انسانی جنگ را ذکر می‌کنند.

هم اکنون در میان چپ اروپا نیاز زیادی به بحث در مورد راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز وجود دارد، نه حمایت از جنگ، بلکه بررسی اینکه چگونه می‌توان عواقب ویرانگر آن را برای مردم، چه در اوکراین و چه در روسیه، متوقف کرد. قربانیان جنگ به ندرت در بحث‌های جنگی نیروهای سیاسی چپ‌گرای اروپا  ذکر می‌شوند—هزاران کشته و زخمی، میلیون‌ها نفر آواره و آسیب‌های روانی طولانی‌مدتی که یک نسل کامل را تحت تأثیر قرار خواهد داد، فراموش می شود.

سؤالی که این چپها باید از خود بپرسند این نیست که چه چیزی برای دولت اوکراین بهتر است، بلکه چه چیزی برای مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند بهتر است. چگونه می‌توان صلحی ایجاد کرد که خواسته‌های مردم را در نظر بگیرد؟ دو سوم اوکراین که در غرب اوکراین زندگی می کنند شاید عمدتاً به سمت غرب متمایل هستند، در حالی که یک سوم شرقی  به زبان روسی صحبت می‌کنند و بیشتر تحت تأثیر فرهنگ اروپای شرقی هستند. بنابراین اوکراین یک ملت یکدست نیست که همه خواهان یک چیز باشند.

پیدا کردن یک راه‌حل پایدار اگر ما به افرادی که در مناطق درگیری زندگی می‌کنند توجه نکنیم دشوار است. این شامل شرق اوکراین می‌شود، جایی که مردم به شدت تمایل دارند تا پیوند خود را با روسیه حفظ کنند، و همچنین کریمه که پیشتر بخشی از روسیه اتحاد جماهیر شوروی بوده و بیش از یک دهه جزئی از روسیه کنونی بوده است. اگر اوکراین بخواهد کریمه را پس بگیرد، این امر باعث ناراحتی اکثر ساکنان آن خواهد شد که اکنون روسی هستند و به زبان روسی صحبت می‌کنند.  

اگر تمایل و خواست صلح میان رهبران غرب وجود داشته باشد، می توان مدلهای فراوانی برای حل مسائل تکنیکی پیدا کرد. برای مثال، شرق اوکراین می‌تواند وضعیتی پیدا کند که متعلق به هیچ یک از دو کشور روسیه و اوکراین نباشد، بلکه منطقه ای مستقل با احترام به حقوق مردم و خارج از ناتو باشد.

این جنگ دارای ابعاد سیاسی و ژئوپلیتیکی بزرگ است. تعداد زیادی از ذینفعان در این مناقشه دخیل هستند و جامعه بین‌المللی باید به طور کلی در تلاش برای یافتن راه‌حل باشد. بسیاری از دیپلمات‌های ارشد سابق و کنونی بر این باورند که هنوز امکان صلح در اوکراین وجود دارد. آنها استدلال می‌کنند که مذاکرات باید در شورای امنیت سازمان ملل و میان پنج عضو دائمی آن انجام شود و همه طرف‌ها، از جمله روسیه، باید برای راه‌حلی پایدار، مصالحه کنند.

بسیاری از سازمان‌ها و احزاب چپ‌گرای اروپایی از ناتو حمایت می‌کنند و می‌گویند که نمی‌توان با پوتین مذاکره کرد. اما صلح با اراده به مذاکرات و مصالحه با دشمنان شروع می‌شود. این امر به اراده بزرگی از سوی همه طرف‌ها نیاز دارد و هدف این است که راه‌حل‌هایی پیدا کرد که تنها منافع صاحبان قدرت سیاسی را تأمین نمی کند، بلکه در نهایت به مردم آسیب‌دیده از این مناقشه، اجازه می دهد که در صلح زندگی کنند.




چرا و چطور اوضاع منطقه خاورمیانه به اینجا رسید؟
نقش قدرتهای جهانی و قدرتهای منطقه ای در این جریان چیست؟
تحلیل شماره دو جمعی از توده ایهای داخل کشور

سخن روز شماره ۳
۲۴ مهر ۱۴۰۳، ۱۵ اکتبر ۲۰۲۴

چرا و چطور اوضاع  منطقه خاورمیانه به اینجا رسید؟ نقش قدرتهای جهانی و قدرتهای منطقه ای در این جریان چیست؟

تولد جهان قطبی

حقیقت این است که پس از سقوط شوروی ما مقابل یک جهان یک قطبی قرار گرفتیم که در آن امپریالیسم امریکا با قلدری و  نقض حقوق ملل و قوانین بین المللی جهان را به زیر یوغ خود کشاند و هر دولتی یا کشوری که با این زورگویی حتا مقابله حداقلی کرده بود را با جنگ و غارت و تحریم یا سرنگون و یا تجزیه کرد. امریکا چند دهه با فشار و استفاده از زور بازو استقلال تمام  کشورها را به خطر انداخت و تمام بحرانهای داخلی خود را با چاپ دلار  بدون پشتوانه به دیگر کشورهای جهان منتقل کرد.

امپریالیسم امریکا آنچنان به قلدری خود عادت کرد که به چیزی کمتر از تسلیم کامل دیگر کشورها راضی نخواهد شد. هر کشوری که با اوامر امریکا کمترین تقابل را داشته باشد با سیلی محکم امریکا در تمام زمینه ها روبرو خواهد شد. تمام کشورهایی که برای اجرای سیاست های ژئوپلیتیک امریکا مهم هستند، به دلایل مختلف با مشکلات اقتصادی، امنیتی  و سیاسی مواجه میشوند تا اینکه تسلیم کامل این سیاست ها شوند.

سیاست های استعماری غرب به خصوص سیاست های امپریالیستی قرن ۲۰ و ۲۱ام بزرگترین مانع خلق های “جنوب” برای ترقی و پیشرفت است. پس از یک وقفه ۷۰ ساله به خاطر وزن جهانی سنگین شوروی، از سال ۱۹۹۰ میلادی به بعد استعمار غرب شیوه های استعماری گذشته خود را به شدت احیا کرد. آمریکا برای تسلط بلامنازع بر جهان، تمام کشورهای قوی را موی دماغ خود می داند. امپریالیسم امریکا در تلاش دائمی تجزیه چین و روسیه است تا با تکه تکه کردن این دو کشور، خود را از تهدید این دو کشور مجهز به تسلیحات اتمی خلاص کند.

 امریکا سعی میکند تا چین را از طرق مختلف، با ایجاد ناتوی آسایی با شرکت ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، فیلیپین  محاصره کند . امپریالیسم آمریکا حاضر است که با هزاران روش ارتباط کشورهای آسیایی را با چین قطع کند، تا برنامه جاده ابریشم چین که برای مبادله کالا بدون دخالت امریکا و وابستگی به شبکه ارتباطی زمینی، هوایی و دریایی غرب برنامه ریزی شده است به تمامی به مرحله اجرا نرسد.

از طرف دیگر امریکا سعی می کند که از طریق اوکراین کنترل  دریای سیاه را هم در دست خود گیرد. امپریالیست‌های غرب به رهبری آمریکا با حرکت به سوی مرزهای روسیه و ایجاد پایگاه‌های نظامی در اطراف آن به دنبال تجزیه اوروسیا و سلطه بر آن هستند. دفاع روسیه از خود در مقابل ناتو،  مشروع و عادلانه است. جنگ روسیه علیه ناتو در اوکراین را باید به عنوان اولین جنگ برای تاسیس  یک نظم چند قطبی تحلیل کرد.

روسیه و چین با همکاری برزیل و هندوستان در مقابل هژمونی آمریکا و اروپا، سازمان شانگهای و اتحادیه بریکس را تاسیس کردند.       این حقیقت که کشورهای سرمایه داری مثل ایران، مصر، اتیوپی، عربستان سعودی و امارات عضو آن شده اند و به جز ویتنام و کوبای سوسیالیستی ۳۲  کشور سرمایه داری مانند پاکستان، ترکیه، تایلند، اندونزی، بنگلادش ووو خواهان عضویت در ان هستند به وضوح نشانگر تمایل بورژوازی کشورهای ”جنوب” به مقابله با هژمونی غرب است.

همانطور که روسیه و چین از هر شکافی در گردان امپریالیسم استفاده می کنند امریکا هم تمام تلاش خود را مصروف شکاف انداختن بین چین و روسیه می کند. بعضی از سیاستمداران غربی به وضوح میگویند که اگر چین راه خود را از روسیه جدا کند از لطف غرب بهره مند خواهد شد. جمهوری خواهان و دموکرات ها نماینده بخشهای مختلف بورژوازی امریکا هستند. سیاستهای هر دو حزب بر اساس مصلحت منافع کل بورژوازی تنظیم و اجرا می شود. الان که با رشد اقتصادی چین  نظم چند قطبی در حال شکلگیری است امپریالیسم آمریکا برای  حفظ هژمونی جهانی خود می خواهد چین را داغون کند. دموکراتها داغون کردن روسیه را پیش شرط داغونی چین می دانند. جمهوری خواهان تحریک نکردن روسیه را پیش شرط داغونی چین می دانند.

نقشه کشی برای جنگ در تایوان، جنگ فعلی در اوکراین و حمله وحشیانه اسرائیل به خلق های منطقه، همه را باید در این ارتباط تحلیل کرد. برای همین ما همانطور که قبلا گفتیم این جنگها با هم در ارتباط ارگانیگ و برای تثبیت و حفاظت از هژمونی امریکا در جهان طراحی شده است.

اوضاع منطقه خاورمیانه قبل از ۷اکتبر

درگیری ها و بی ثباتی در خاورمیانه با سطوح نسبتا بالای فقر، توزیع نابرابر ثروت، نهادهای سیاسی که اغلب در نتیجه جنگ یا حکومت استبدادی طولانی مدت و فساد ضعیف شدند، بعلاوه ناهمگونی مذهبی و قومی زمینه هایی به وجود می آورد که امپریالیسم و دیکتاتوری های خلیج فارس از آن سوءاستفاده می کنند.

امپریالیسم به شکاف های ژئوپلیتیک خاورمیانه برای بی ثبات کردن این منطقه دامن می زند. غرب اعراب را در برابر غیرعربها، سنی ها را در برابر شیعه، غربگرایان را در برابر ضد غرب، کشورهای نفت خیز را در برابر کشورهای فقیر، و طرفداران وضع موجود را در برابر قدرت های تجدیدنظرطلب قرار میدهد.

حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و  خیزش های عربی در سال ۲۰۱۱  رویدادهایی هستند که عمیق ترین و گسترده ترین تأثیرات را بر دگرگونی نظم منطقه ای داشته اند.  

در  سوریه، عراق و سینا در مصر شورش طولانی مدت و جنگ داخلی تمامیت ارضی دولت ها را به چالش کشید و منجر به آن شد که بازیگران غیردولتی تکه ها و بخش هایی از قلمروهای این کشورها را به عنوان قلمروهای مستقل اعلام کنند. در جاهای دیگر مانند لیبی و یمن، بسیاری از جناح ها و مراکز قدرت در تلاش های خود برای استفاده از روند بازسازی نهادهای دولتی به عنوان ابزاری برای تضمین کنترل قدرت و اقتدار به ضرر رقبای خود موفق شدند.

افول نسبی مصر و خنثی شدن سوریه و عراق مرکز ثقل منطقه را به سمت خلیج فارس سوق داده است. به گفته مارک لینچ (Mark Lynch) از “حمایت برای صلح بین المللی”، رویدادهایی که پس از قیام های عربی در سال ۲۰۱۱  رخ داد، فروپاشی نظم کهن را تأیید کرد و شرایط را برای توازن قدرت جدیدی فراهم کرد.

حضور حداقل پنج کشور به عنوان قدرت های منطقه ای – عربستان سعودی، مصر، اسرائیل، ایران و ترکیه – به رقابت ها تا حد جنگ میدان داده است. منابع نفتی جاه طلبی کشورهای کوچکتر خلیج فارس، مثل قطر و امارات متحده عربی، را تقویت کرده است. این منطقه با  فقدان یک قدرت منطقه ای مسلط و  هژمونیک روبرو است که به دلایل زیر حادتر شده است.

دو رقابت خلیج فارس را در مرکز ژئوپلیتیک منطقه قرار داد. رویارویی بین جمهوری اسلامی و عربستان سعودی است که بسیار فراتر از درگیری فرقه ای سنی و شیعه است، و بیشتر برای هژمونیک جهان اسلام و تقویت موقعیت ژئوپلیتیک دو کشور است. دوم، از سال ۲۰۱۱، رقابت منطقه ای بین بازیگران هوادار اخوان المسلمین و ضد آن در میان سنی ها بالا رفت. رویارویی بین کشورهای هوادار اخوان المسلمین مثل قطر و ترکیه علیه مصر،  امارات متحده عربی و عربستان سعودی که در مورد مصر دیدیم که به تحریم قطر از طرف عربستان و امارت ختم شد. جمهوری اسلامی به خاطر نزدیکی ایدولوژیک انجمن حجتیه و اخوان المسلمین در صف طرفداران اخوان المسلمین قرار گرفت.

علاوه بر این، حمایت کشورهای خلیج فارس از گروه های سیاسی رقیب، انتقال سیاسی را قطبی تر کرد. تونس نمونه خوبی از این است که چندین کشور خلیج فارس از گروه های سیاسی رقیب حمایت کردند و به طور غیرمستقیم به قطبی شدن کشور کمک کردند. رقابت  های خلیج فارس همچنین مانعی برای حل مناقشاتی مانند لیبی است که قسمتی از آن زیر کنترل هواداران ترکیه است.

تجزیه لیبی تلاش برای آشوب و سرنگونی در سوریه، اتحاد ها را بین کشورها در خاورمیانه را بی ثبات تر از قبل کرد. واگرایی بین حماس و بقیه «محور مقاومت» در سال های اول درگیری سوریه، اختلاف مصر و عربستان در سال ۲۰۱۶، بحران شورای همکاری خلیج فارس در سال ۲۰۱۷، تنش های پراکنده بین مراکش و عربستان سعودی و فراز و نشیب های ناگهانی در روابط ترکیه با ایالات متحده و روسیه، همه نشان از این شکاف های عمیق است. علاوه بر این، کشورهایی که در یکی از درگیری های منطقه ای در یک اردوگاه قرار دارند، ممکن است در درگیری دیگری از گروه های رقیب حمایت کنند. مثل ترکیه و قطر طرفدار اخوان المسلمین در کنار  عربستان ضد اخوان المسلمین در سوریه قرار گرفته بودند.

مدرن دیپلماسی با انتشار گزارشی مدعی شد، «رقابت ایران و عربستان سعودی ، دو بازیگر کلیدی در غرب آسیا، به لحاظ ژئوپلیتیکی پیچیدگی‌هایی را ایجاد کرده که پس لرزه‌هایش فراتر از مرزها به منطقه گسترده غرب آسیا سرایت می‌کند.» به ادعای مدرن دیپلماسی چشم‌انداز ناپایدار ژئوپلیتیکی غرب آسیا با مبارزه برای قدرت تغییر می‌کند.

این نشریه در ادامه مدعی است، «بخشی از بازی ایران برای افزایش نفوذ خود در غرب آسیا، تعاملش با حوثی‌هاست.» به ادعای مدرن دیپلماسی، «ایران با حمایت از یمن، موقعیت استراتژیک خود را در مرز جنوبی عربستان سعودی و همچنین در امتداد تنگه باب المندب تقویت کرده، نقطه‌ای که بخش زیادی از نفت جهان از آن عبور می‌کند». جمهوری اسلامی مثل هر کشور دیگری برای منافع ژیوپولیتیکی خود از نیروهای طرفدار خود که در مورد جمهوری اسلامی گروههای شیعه و شبه شیعه مثل حزب‌الله لبنان، حوثی‌های یمن، حکومت سوریه و جنبش شیعوی عراق است استفاده کرد و می کند.

به ادعای مدرن دیپلماسی، «تمایل عربستان سعودی برای محدود کردن نفوذ ایران در منطقه باعث شده که این کشور به طور قابل توجهی در یمن سرمایه گذاری نظامی کند. با تداوم جنگ در خاورمیانه اسرائیل و عربستان سعودی در تلاش برای ایجاد اتحادهای جدید جهت تقویت موقعیت منطقه‌ای خود بودند.  توافقنامه ابراهیم که در سال ۲۰۲۰ توسط امارات، بحرین و اسرائیل امضا شد، هنجار پذیرفته شده برای عادی سازی بین اسرائیل و کشورهای عربی است. عربستان سعودی روابط دیپلماتیک مستقیم با اسرائیل ندارد، اما به تدریج وارد صحنه همکاری آرام با تل آویو شده است.»

ایالات متحده متحد عربستان سعودی و اسرائیل بوده و هست.  در این میان بزرگترین چالش پیش روی ایالات متحده، ایجاد توازن در روابط ایالات متحده با بازیگران کلیدی منطقه‌ای است. به معنای دیگر، امریکا و اسرائیل در نقشه اجرای توافقنامه ابراهیم بین اسرائیل و عربستان و امارت علیه جمهوری اسلامی بودند و امید عضویت دیگر کشورهای عربی را در این توافقنامه داشتند.

دوره جدید از درگیری ها در منطقه خاورمیانه

واقعه ۷ اکتبر این نقشه امپریالیسم و اسرائیل برای خاورمیانه را بر هم زد.

در اینجا ما به حمله و نسل کشی یک ساله اسرائیل در غزه نمی پردازیم بلکه به روی آن چه که جدید است تمرکز می کنیم. فقط گفته شود که بدون کمک های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و امنیتی و  تکنولوژی بلاعوض آمریکا اسرائیل نمی تواند به این نسل کشی ها ادامه دهد.

ارتش متجاوز اسرائیل پس از ترورهای وحشیانه رهبران حزب الله در مرحله بعدی به لبنان حمله کرد. امپریالیسم آمریکا، و مقام‌های ارشد آمریکائی همگی هرگونه اطلاع قبلی خود از حمله اسرائیل به لبنان را انکار کردند. ولی هم بمب های سنگرشکن دو هزار پوندی آمریکا به اسم «مارک ۸۴» که اسرائیل در قتل رهبر  حزب الله، و هم جنگنده‌های اف ٣۵ آمریکا،  در حمله به لبنان از آنها استفاده کرده، ساختِ آمریکا هستند. امپریالیسم در سالهای قبل  بیش از ۱۴ هزار بمب مارک ۸۴ را به اسرائیل مجانی داد. امپریالیسم امریکا ترور حسن نصرالله را “معیار عدالت” خواند اما از قتل بیش از ۴۰ هزار فلسطینی خم به ابرو نیاورد.

پس از شکست مفتضحانه اسرائیل در لبنان در سال ۲۰۰۰ و  در سال ۲۰۰۶، که با مقاومت حزب الله ممکن شد، محبوبیت «نصرالله» و حزب الله به خصوص بین اقشار محروم لبنان و منطقه بالا رفت. اسرائیل پس از این شکست ها، زمانی که جمهوری اسلامی و حزب الله مشغول فحش و دشنام به امریکا و اسرائیل بودند، با یک نقشه دقیق با کمک فناوری‌های پیشرفته‌ی جاسوسی آمریکایی و غربی در نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی و حزب الله رسوخ کرد.

الان اسرائیل با تضعیف نزدیک به نابودی حزب الله، ضربه بزرگی به بازدارندگی جمهوری اسلامی غیر اتمی زد. اسرائیل این را هم می داند که به دلایل زیاد جمهوری اسلامی در داخل منفور است و از  عدم پشتیبانی مردمی رنج می‌برد. جمهوری اسلامی با علم به این ضعف ها به مهندسی انتخابات و تلاش برای سازش با غرب بود که اسرائیل هم با حرکتی متقابلی این تلاش جمهوری اسلامی را فعلا از بین برد.

دو حمله موشکی جمهوری اسلامی به اسرائیل نشان داد که اسرائیل هیچ بیمی از موشکهای جمهوری اسلامی ندارد. کارشناسان غربی می‌گویند که اسرائیل از طریق جاسوس های زیاد خود در نظام جمهوری اسلامی از محدودیت‌های نظامی، امنیتی، اطلاعاتی، اقتصادی و سیاسی برای ضربه زدن به اسرائیل کاملا با خبر است. حمله سمبلیک موشکی جمهوری اسلامی به اسرائیل، محتاطی رژیم در مقابل حمله اسرائیل به  حزب‌الله و لبنان نشانگر اولویت حاکمیت در حفظ دستاوردهای هسته‌ای هست.

علاوه بر آن اسرائیل از آنچنان حمایت آمریکا اقتصادی، سیاسی، امنیتی، نظامی برخوردار است که نگران حمله  جمهوری اسلامی به خود نیست. اسرائیل اینرا هم به خوبی میداند که جمهوری اسلامی به خاطر سرکوب چهل ساله در داخل منفور است و تنها کشوری در خاورمیانه است که اکثریت قابل توجه ضد اسرائیلی ندارد. این عوامل موجب تضعیف جمهوری اسلامی در یک جنگ معمولی و یا فرسایشی با اسرائیل میشود.

نقش قدرتهای بزرگ در خاورمیانه

مداخله آمریکا در عراق نشان دهنده اوج هژمونی جهانی ایالات متحده بود. ایالات متحده همچنان قدرتمندترین بازیگر جهانی است، اما نفوذ و جاه طلبی های آن در این منطقه در حال عقب نشینی است. این به دلیل عوامل ساختاری مانند وابستگی کمتر ایالات متحده به نفت تولید شده در منطقه، اولویت در مورد محاصره چین و ناامیدی پس از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳  و رشد بی  اعتمادی  بین ایالات متحده و متحدان سنتی آن است.  با این حال، روابط با اسرائیل و دشمنی با جمهوری اسلامی ایالات متحده را به ژئوپلیتیک خاورمیانه وصل کرده است. اگر چه که ممکن است رقابتی بین اتحادیه اروپا و ایالات متحده از نظر منافع تجاری و سرمایه گذاری در منطقه وجود داشته باشد، اتحادیه اروپا همیشه از حضور قوی ایالات متحده در منطقه مدیترانه، به طور مستقیم یا از طریق ناتو، استقبال کرده است.  اروپا همسایه مستقیم خاورمیانه بی ثبات است که  به دلیل ارتباطات قوی تاریخی در اروپا هم تاثیر میگذارد. موج استعمارزدایی پس از جنگ جهانی دوم اروپا را به منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا حساس کرد. قدرت های امپریالیستی اروپایی برای گسترش نفوذ خود در خاورمیانه رقابت می کردند و می کنند.  

امریکا در تلاش  بود که “امنیت” خاورمیانه را به دست سیاست های “نرم” اتحادیه اروپا بسپارد تا توجه خود را به چین محفوظ کند.  اتحادیه اروپا نگران فزاینده در مورد تلاش روسیه و ایران برای پر کردن برخی از شکاف های به جا مانده از ایالات متحده بوده است.

برای همین هم اتحادیه اروپا مثل امریکا اسرائیل را متحد خود در این منطقه میداند. اساسا اتحادیه اروپا در این جنگ خود را در کنار اسرائیل و امریکا می بینند و هیچ تحریمی علیه اسرائیل اجرا نکرده است و از صدور حکم جلب «نتانیاهو» و وزیر جنگ‌اش توسط دیوان بین‌المللی لاهه به جرم نسل‌کشی نیز انتقاد کرد. اتحادیه اروپا از نسل کشی اسرائیلی ها نه تنها انتقاد جدی نکرده است ولی همچنان به آنها اسلحه می‌دهد و کمک مالی می‌کند.

دالیا داسا کیه  (Dalia Dassa Kaye)، کارشناس ارشد مرکز روابط بین‌الملل بورکل وکلا می گوید: «به نظر نمی رسد که اسرائیل از خطوط قرمز ترسیمی دولت [امریکا] عبور کرده باشد». بلومبرگ نوشت که  گروهی از تحلیلگران می گویند که « ایالات متحده برای متوقف کردن نتانیاهو اهرم‌های زیادی دارد؛ اهرم‌هایی چون قطع حمایت‌های نظامی. اما کاخ سفید نمی‌خواهد بدین اهرم‌ها متوسل شود و بدین طریق معادلات ژئوپلیتیکی یا داخلی را به خطر بیندازد». یکی از دیپلمات‌های ارشد در گفت و گو با بلومبرگ مدعی است: «اسرائیل به واسطه حملاتش در لبنان توسط ایالات متحده تحت فشار قرار نگرفته است. به ادعای این منبع آگاه، رویکرد واشنگتن نشان می‌دهد که این بازیگر از تهاجمات اسرائیل ظاهرا راضی است».

همانطور که میبینیم، امریکا برای تمرکز روی چین مجبور به ترک خاورمیانه است. ولی این به معنای این نیست که نسبت به سرنوشت خاورمیانه بی خیال است، بلکه بر عکس. برای همین اینقدر از نسل کشی اسرائیل در غزه و حمله به لبنان و حرکات تروریستی آن علیه حزب الله  حمایت می کند. حمایت از اسرائیلی که تا این حد در جهان منفور شده است، برای امپریالیسم امریکا و غرب ارزان نیست. ولی آنها نمیتوانند در مبارزه با چین خاورمیانه را ول کنند. برای همین به کمک اسرائیل برای ایجاد یک خاورمیانه جدید نیاز دارند، تا با خیال راحت نیروهای خود را علیه چین بسیج کنند.

برای همین دولت امریکا جدیدا فروش بیش از یک میلیارد دلار تسلیحات- موشک‌های هوا به هوا و موشک‌های زمین به زمین-  به عربستان سعودی و امارات متحده عربی، دو متحد نزدیک خود در خلیج فارس را تصویب کرد. این تسلیحات برای مبارزه با اسرائیل نیست، بلکه برای جنگ احتمالی اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است.

اروپا و امریکا چین را به عنوان یک رقیب سیستماتیک و رقیب از نظر نفوذ اقتصادی می بیند. تا زمانی که اتحادیه اروپا سیاست های خاورمیانه ای روسیه را برای منافع ژئواستراتژیک خود در مقیاس جهانی خطرناک می بیند، برخی اروپایی ها به  خصوص لهستان و جمهوری های بالتیک توجه خاصی به خاورمیانه می کنند.

 چین به عنوان یک بازیگر عملگرا با استراتژی سیاست خارجی غیرسیاسی عمل می کند. اولویت چین نه تنها جستجوی موقعیت، بلکه تقویت  مدل اقتصادی خود با دسترسی به منابع  نفت، واردات مواد خام و ایمن سازی مسیرهای دریایی و زمینی است. برای همین چین بر عکس امریکا به شدت خواهان یک منطقه بدون تشنج است، برای مثال میتوان از توافقنامه صلح بین عربستان و جمهوری اسلامی را نام برد.

وزارت امور خارجه روسیه ورود نظامیان اسرائیلی به لبنان را محکوم کرده و از اسرائیل خواسته تا سربازان خود را خارج کند. پیشتر نیز روسیه ترور حسن نصرالله، رهبر حزب الله را محکوم کرده و گفته بود که اسرائیل «مسئولیت کامل تشدید تنش‌های بعدی را بر عهده

دارد».

با اینکه چین و روسیه به تمام قطعنامه های سازمان ملل در محکومیت تجاوز اسرائیل رای داده اند و شدیدا اعمال ضد انسانی اسرائیل را محکوم می کنند؛ با اینکه این دو کشور در اتحاد فلسطینی ها نقش مهمی داشته اند، ولی به نظر نمی رسد که بنیان گذاران نظم چند قطبی به رهبری چین و روسیه اتمی برای حفظ موقعیت خود بر ضد اسرائیل و امریکا  وارد این جنگ شوند. روسیه که خود در گیر جنگ اوکراین هست و چین نیز سابقه انجام چنین کارهایی را ندارد.

طرح اختاپوس و حمله به ایران

باید سخنرانی بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل در ۱۸ ژوئیه سال گذشته به مناسبت صدمین سالگرد انتشار مقاله رهبر صهیونیسم زئیو ژابوتینسکی با عنوان “دیوار آهنین” را یادآوری کرد.ایده اصلی ژابوتینسکی این بود که اسرائیل توسط همسایگان عرب خود مورد قبول واقع نخواهد شد، بنابراین اگر اسرائیل بخواهد زنده بماند، باید با یک دیوار آهنین نفوذناپذیر از خود محافظت کند.

نتانیاهو در این سخنرانی گفت: اسرائیل هنوز ایده های ژابوتینسکی به عنوان یک دیوار آهنین قدرتمند« با موفقیت توسط همه دولت های اسرائیل، از راست تا چپ، دنبال شده است» و اجرا می شود.

اسرائیل  می خواهد زمینه های اجرای دکترین اختاپوس را ایجاد کند . ایدۀ این است که اسرائیل باید به جای رفتن به سراغ نیروهای نیابتی حکومت ایران که به‌مثابه بازوهای این اختاپوس هستند، به‌صورت مستقیم به سر این اختاپوس یعنی جمهوری اسلامی ایران ضربه بزند.

برای اجرا کردن دکترین اختاپوس امثال معصومه علی نژاد، علی رضا نوری زاده دائما وظیفه تحریک اسرائیل برای حمله به ایران را بر عهده گرفته اند. منشه امیر و نوری زاده بارها نوشته اند که:  وقت آن رسیده که کشورهای غربی – آمریکا و اروپا – خطر اختاپوس رژیم اسلامی را دریابند و به مردم ایران یاری برسانند تا خود و ملت‌های منطقه و جهان را از شر رژیم ظالم اسلامی ایران رها سازند.

این دسته معلوم الحال از تشنگی مردم ما برای آزادی به نفع اسرائیل سوءاستفاده می کنند. آن ها برای نتنایاهو سخنرانی مینویسند تا او بشارت آزادی به ایرانیان بدهد. آن ها این وهم را در ذهن جوانان ما میکارند که گویا با حمله اسرائیل زنان ما آزاد می شوند. این طرفداران امپریالیسم و صهیونیسم حتا یک کلمه در مورد رابطه عاشقانه امریکا و عربستان، این ضد زن ترین رژیم جهان، نمی نویسند. نتنایاهو در سخنرانی اخیر خود در سازمان ملل نقشه عربستان، مصر و اسرائیل کشید و آنرا به عنوان راه مبادله شرق به غرب تبلیغ کرد.

ولی دکترین اختاپوس به دلایل زیر به راحتی اجرا نخواهد شد.

کشورهای منطقه به دلایلی با این حمله موافق نیستند، اگر چه که شکی نیست که در صورت انجام این حمله و پیروزی احتمالی اولیه آن، کشورهایی مثل عربستان به اسرائیل کمک خواهند کرد. برای مثال، ترکیه به شدت با جنگ اسرائیل علیه جمهوری اسلامی مخالف است. به گزارش عرب نیوز، رئیس جمهور ترکیه «رجب طیب اردوغان» درباره حمله اخیر اسرائیل به دمشق می‌گوید: «روسیه، سوریه و ایران باید اقدامات موثرتری برای حفاظت از تمامیت ارضی سوریه انجام دهند.اسرائیل ملموس‌ترین تهدید برای صلح منطقه‌ای و جهانی است». این نشانگر این است که ترکیه به عنوان یک قدرت بزرگ منطقه ای، برای تضعیف موقعیت اسرائیل الان به جمهوری اسلامی نزدیک می شود.

به نوشته ان‌بی‌سی‌نیوز، روسیه سیستم دفاع هوایی دارد که در صورت حمله اسرائیل به جمهوری اسلامی ایران به آن کمک خواهد کرد. حمایت روسیه مجهز به سلاح هسته‌ای از ایران، ناگزیر در ارزیابی حمله به این کشور نقش خواهد داشت.

روسلان سلیمانوف، کارشناس مستقل روس در امور خاورمیانه مستقر در باکو، گفت: «روسیه در دو سال و نیم گذشته از نزدیک با ایران همکاری کرده است، اما منحصراً در حوزه نظامی». سلیمانوف گفت: «در نتیجه روسیه مجبور است از متحدان ایران در خاورمیانه مانند جنبش حزب الله حمایت کند».

نتیجه اینکه این حقیقت است که الان اسرائیل برتری نظامی و امنیتی عجیبی بر دیگر رقبای منطقه ای خود دارد و از حمایت صد در صدی امپریالیسم امریکا و غرب هم در ارتکاب هر جنایتی برخوردار است. ولی آنچه که اسرائیل از درک آن عاجز است این استکه دیواری آهنی، راهی برای همزیستی مسالمت آمیز نیست. بزرگترین تهدید برای اسرائیل دیگر نظامی نیست، بلکه اخلاقی است.  بیش از نیم قرن، اسرائیل بر خلق دیگری حکومت کرده است و سرزمین های فلسطینی غزه، اورشلیم شرقی و کرانه باختری را اشغال کرده است و آنها را از حق ابتدایی خود محروم کرده است. این جنایتها اسرائیل را در خاورمیانه منفور کرده است و هیچ اسرائیلی فعلا نمیتواند خود را در این کشورها در امنیت ببیند.

تا زمانی که اشغال سرزمین فلسطین و سرکوب خلق فلسطین وجود دارد، اگر نیروهای مقاومتی صد بار هم نابود شوند، باز از خاکستر آنها مقاومت بر خواهد خاست و رشد خواهد کرد.

سخنی با چپ ها

نباید هیچ شکی برای افراد مترقی جهان به خصوص چپ برای مبارزه در راه سرنگونی نظم جهانی کنونی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا وجود داشته باشد. سعی و مبارزه برای ایجاد یک نظام چند قطبی در جهان وظیفه تمام نیروهای مترقی جهان و به نفع  تمام خلقهای جهان است.  

نیروهای مترقی می توانند چین را سوسیالیستی ندانند؛ می توانند نظام روسیه را نظام الیگارشی بدانند، ولی اگر از درک نقش فعلی این دو کشور در ایجاد یک جهان چند قطبی عاجز باشند در عمل در کنار غرب و در اردوگاه امپریالیسم ایستاده اند. این گروههای با درس گیری از مائویستهایی که شوروی را سوسیال امپریالیسم می‌دانستند و الان دلتنگ قدرت شوروی در مقابله با امریکا شده اند، باید قادر شوند که تا دیر نشده الویت ایجاد جهان چند قطبی را در صحنه جهانی درک کنند.

همینطور نیروهای چپی که خواهان براندازی حاکمیت بورژوازی و دینی جمهوری اسلامی هستند، باید قادر به تفکیک مسائل مختلف باشند. باید بین نقش جهانی جمهوری اسلامی و حاکمیت بورژوازی در سرکوب آزادی‌خواهانه و استثمار شدید طبقه کارگر و پایمال کردن حقوق ابتدایی صنفی آن تمایز قائل شد.  حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت وحشی سرمایه داری است که بر خلاف دولتهای سرمایه داری غربی نه تنها در آن مردم، خلقها، اقلیت های دینی، جنسی و جنسیتی و طبقه کارگر هیچ حقوقی ندارند بلکه سه قوه از هم جدا نیستند و فساد، رشوه خواری، پارتی بازی، رانت خواری اساس این حکومت را تشکیل داده است. نه تنها وظیفه هر کمونیست بلکه وظیفه هر نیرو و فرد مترقی است که در سرنگونی چنین نظام کثیفی سعی و تلاش کند.  

ولی همین جمهوری اسلامی در صحنه جهانی به دلایلی با هژمونی جهانی امریکا مخالف است و نقش آن در ایجاد یک جهان چند قطبی مثبت است. یکی از دلایل این نقش وجود نیروهای نظامی خیلی قوی در جمهوری اسلامی است که در تمام عرصه های جمهوری اسلامی نفوذ کرده اند و در عمل قوه مجریه، قوه قضاییه و قوه مقننه را در دست خود دارند. حیات این نظامیان به جو متشنج در منطقه وابسته است.  تشنج تا در مرز جنگ ولی همزمان اجتناب از جنگی که موجب نابودی شود. این دسته نظامیان خیلی سعی کردند که موجودیت خود را به امریکا بقبولانند ولی امریکا با توجه به سیاست تسلیم کامل تمام کشورها، نیروهای نظامی جمهوری اسلامی را در ردیف نیروهایی نمیداند که حاضر به تسلیم کامل باشند.

برای همین با اینکه حاکمیت بورژوازی ایران به خصوص بورژوازی بوروکراتیک، در مجموع غربی است، ولی تا نیروهای نظامی از قدرت فعلی برخوردار هستند، آشتی کامل با غرب ممکن نیست و  نیروهای پرقدرت نظامی جمهوری اسلامی هژمونی امریکا را به زیر ضربه می برند. برای همین این حاکمیت برای حیات خود لازم به نگاه به شرق هم دارد. به نوشته وال استریت ژرونال، «تقریبا ۹۰ درصد صادرات ایران راهی چین می‌شود. همزمان برخی از بازرگان‌ها و تجار ایرانی برای فرار از تحریم‌های موجود با استفاده از شرکت‌های مستقر در مالزی، چین، هند و امارات متحده عربی کالاهای خود را به چین و سایر مقاصد انتقال داده‌اند». این نشریه در ادامه آورده، «حدود ۱۵ درصد از واردات نفت چین از ایران است».    

این دوگانگی بین سیاست ارتجاعی در داخل و زاویه داشتن با هژمونی قدرتهای غربی در خارج، در شکل ضعیف تر و کمتر متشنج آن در حاکمیت های هندوستان و ترکیه نیز برقرار است. بخش بزرگی از بورژوازی انحصاری هندوستان به انرژی ارزان روسیه محتاج است و برای همین زیر بار هژمونی امریکا نمیرود اگر چه که بخش دیگر بورژوازی حاکمیت هندوستان در پیمان نظامی کواد بر ضد چین و روسیه با امریکا همکاری میکند. اردوغان هم نقش میانجی میان بخش های مختلف بورژوازی ترکیه را دارد. اردوغان جدیدا گفت که ترکیه به خاطر نزدیکی به غرب شرق را ول نمی کند و در همان سخنرانی گفت که نزدیکی به شرق به معنای دوری با غرب نیست. درست کپی همین حرفها را عبداللهیان وزیر خارجه دولت رئیسی گفته بود.

این حقیقت را که به دلایل مختلف بخشی از بورژوازی کشورهای ”جنوب” با هژمونی امریکا زاویه پیدا کرده اند را باید درک کرد و از آن به نفع ایجاد جهان چندقطبی استفاده کرد. همزمان نباید اجازه داد که بخشی از چپ که متاسفانه بعضی از آنها خود را توده ای می خوانند به این دلیل، ما را به ائتلاف با بورژوازی حاکم تشویق کنند و جنبش کارگری را تسلیم حاکمیت بورژوازی سازند. مبارزه برای ایجاد یک جهان چندقطبی به معنای ترک مبارزه طبقاتی و آشتی با بورژوازی نیست. مبارزه برای ایجاد یک جهان چندقطبی نه تنها در تضاد با مبارزه طبقاتی در داخل کشورها نیست، بلکه شرایط مناسب تری را برای مبارزه طبقاتی ایجاد خواهد کرد.

ما جهان چند قطبی را برای خیانت به طبقه کارگر و قبول رهبری بورژوازی داخلی نمی‌خواهیم، بلکه درست بر عکس آن، به نظر ما جهان چند قطبی شرایطی را ایجاد می کند که با تکیه بر آن می توان در مقابل امپریالیسم و بورژوازی داخلی ایستادگی کرد. به نظر ما شرایط موفقیت راه رشد غیرسرمایه داری و راه رشد سوسیالیستی بعد از آن، در یک جهان چندقطبی بهتر ایجاد میشود.

در این ارتباط حرف دیگر ما با چپها در مورد خاصیت دوگانه جنبشهای اجتماعی به رهبری خرده بورژوازی است. چپ ها هنگام تحلیل ایدولوژی نیروهای غیرپرولتری ملی و دموکراتیک فراموش نکنند که ایدولوژی خرده بورژوازی به خصوص شکل مذهبی آن همیشه در طول تاریخ جنبه های ارتجاعی دارد. ولی همانطور که کمینترن صد سال قبل گفته بود باید در هر موردی به تحلیل مشخص از سیاست مشخص آن ها پرداخت.  حماس، حزب الله و دیگر گروهها محصول اشغال فلسطین از طرف اسرائیل هستند. اگر سیاستهای استعماری اسرائیل نبود این گروهها سبب وجودی خود را از دست می دادند. حزب الله توانست که رهبری مقاومت علیه تجاوز اسرائیل و دفاع از حقوق خلق فلسطین را در لبنان به دست گیرد و در یک جبهه اتحادی با کمونیست ها و سوسیالیستها و سنی های ضد اسرائیلی مقاومت را بسیج کند.

چپ باید از خود سوال کند که وزن اصلی ایدولوژی حزب الله در شرایط الان در کجاست؟ جنبه های ارتجاعی آن قوی تر است یا جنبه مقاومت در مقابل تجاوز اسرائیل و قلدری امپریالیسم امریکا؟ آیا توان و علم ما برای تحلیل این موضوع از علم حزب کمونیست لبنان و حزب کمونیست فلسطین که در یک جبهه اتحادی با حزب الله همکاری میکنند بیشتر است؟

رفقای عزیز!

فراموشی مبارزه ضد امپریالیستی به حد فراموشی مبارزه طبقاتی در داخل غلط است. بین این دو مبارزه یک رابطه دیالکتیکی برقرار است. ما مثل بورژوازی در این فکر نیستیم که مبارزه علیه حاکمیت ضدکارگری جمهوری اسلامی با مبارزه برای آزادی خلق فلسطین و علیه صهيونيسم و امپریالیسم جدا است.

اگر چپ مایل به عقب افتادن از قافله نیست، باید با اتحاد و هم افزایی وارد میدان شود. تمام چپ هایی که مخالف دیکتاتوری جمهوری اسلامی ضد کارگری و مخالف امپریالیسم و صهیونیسم اسرائیلی هستند باید با مدیریت اختلافات خود، متحدا در یک جبهه وارد عمل شوند.




گفتگوی سایت “توده ای ها” با رفیق سیامک، به بهانه سومین سالگرد درگذشت رفیق فرهاد عاصمی!

سخن روز شماره ۲
۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۴

پرسش:

رفیق عزیز! بگذارید در سومین سال‌گرد درگذشت رفیق فرهاد در باره میراث سیاسی او صحبت کنیم؟ به نظر شما بزرگ‌ترین دست‌آوردی که ایشان برای جنبش کمونیستی و به خصوص جنبش توده‌ای به جا گذاشت، چه است؟

پاسخ: 

بدون هیچ تردیدی یکی از بزرگ‌ترین دست‌آوردهای او به جا انداختن وظیفه دوگانه کمونیست‌ها در جامعه ما است. یعنی از یک سوی رزمیدن برای حقوق دموکراتیک مردم و از سوی دیگر نبرد پیوسته و همیشگی برای سوسیالیسم. ایشان هنگامی که با بردباری بی‌همانندی به باز کردن اندیشه رفیق جان داده در راه برابری و آزادی، رفیق جوانشیر در باره‌ی پیوند دیالکتیکی این دو وظیفه پرداخته بود، با بازدارنده‌های گوناگونی روبرو شد.

جوانشير ”برنامه حداقل كارگری“ی حزب توده ايران را به روشنی باز می‌کند. ١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستی و دموکراتیک؛ ٢- تحكيم  انديشه و عمل حزب از طريق پيوند دو وظيفه بالا؛ ٣- وفاداری به ماركسيسم- لنينيسم به مثابه خصلت انقلابی حزب توده ايران. در این برنامه پیوند دیالکتیکی میان  وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ و برجستگی پیوند میان وظیفه آنى‏‏ و آتى‏‏ حزب طبقه کارگر نشان داده می‌شود.

پس از پیروزی گذرای سرمایه‌داری در اردوگاه سوسیالیسم، بسیاری از کمونیست‌ها به ویژه در کشورهای دیکتاتوری، بزرگ‌ترین وظیفه خود را نبرد برای آزادی می‌دانستند. رفیق فرهاد در نوشته‌ای به رفیق خاوری (نگاه کنید به سخن روز تارنگاشت توده‌ای‌ها:طرح تنها مسئله ”آزادى ها“ کافی نیست!) هم گفته بود که نبرد برای آزادی کافی نیست. در آن نامه رفیق فرهاد نوشت، “در ميان گذاشتن تنها آماج آزادى به مثابه هدف مبارزات كنونى، بازگرداندن انقلاب به سطح انقلاب بورژوازى است.”

خوش‌بختانه امروز که به برخی از رسانه‌های چپ نگاه می‌کنیم به درستی نشان می‌دهند که پیوند دیالکتیکی این دو وظیفه درک شده‌است. آن‌هایی هم که در گذشته بیش‌تر از نبرد طبقاتی و سوسیالیستی سخن می‌گفتند و آزادی‌خواهی را چندان برجسته نمی‌دانستند، امروز برجستگی وظیفه دموکراتیک کمونیست‌ها را دریافتند و از جنبش آزادی‌خواهانه زنان پشتیبانی می‌کنند. 

یکی دیگر از دست‌آوردهای او  پافشاری بر خط مستقل طبقاتی کمونیست‌ها هنگام تحلیل روی‌دادها بود. برخی از چپ‌ها، به بهانه نبود شرایط شایسته ذهنی، وظیفه کمونیست‌های را ایستادن زیر سایه یک لایه بورژوازی انگلی می‌دانند. همه ی این کژروی‌ها هنگامی رخ می‌دهد که پیوند دیالکتیکی میان آماج سه گانه یعنی استقلال، آزادی و عدالت‌اجتماعی درک نمی‌شود. یکی از پیامدهای این کژروی‌ها، مطلق کردن یکی از آماج‌های انقلاب ملی- دموکراتیک میان چپ‌ها است.

هم امپریالیسم و هم جمهوری اسلامی از مطلق‌گرایی چپ‌ها به سود خود بهره‌جویی می‌کنند و به دنبال نیرومند کردن چپی هستند که دیالکتیک را درک نمی کند. امپریالیسم یک دسته از چپ‌ها را به دنبال دست‌یابی به آزادی می‌فرستد و به سوی خود می‌کشد و جمهوری اسلامی هم یک دسته دیگر از چپ‌ها را سرگرم نبرد “ضدامپریالیستی” می‌کند و به سوی خود می‌کشد.

پرسش: 

آیا به این دلیل، جمهوری اسلامی بقول رفیق فرهاد در فکر تاسیس یک حزب توده ایران جدید با همکاری “ضدامپریالیست”ها هست؟

پاسخ:

جمهوری اسلامی هیچ‌گاه پذیرای حزبی مانند حزب توده‌ی ایران پس از انقلاب، که با یک خط مستقل طبقاتی و با هوشیاری سیاسی حتا در نوشتن قانون‌اساسی و دگرگونی قانون کار دست داشته است، نخواهد شد. ریشه یورش جمهوری اسلامی به حزب توده‌ی ایران را باید در ترس آن از تراوش اندیشه‌های انقلابی حزب توده‌ی ایران به ویژه در میان رنج‌بران، یافت. خامنه‌ای خودش در یک سخن‌رانی برای دانشجویان گفته بود  که سردم‌داران رژیم ناگهان دریافتند که سر و نخ بسیاری از کارهای انقلابی در دست حزب توده‌ی ایران است. رژیم از سرشت طبقاتی حزب می‌ترسید. این ترس  لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، بورژوازی بازرگانی و بورژوازی دیوان سالاری را واداشت تا برنامه ضربه کُشنده به حزب طبقه کارگر را با ددمنشی بی‌همانندی پیاده کنند.

برای همین، بزرگ‌ترین امتیازی که یک رژیم دیکتاتور و سرمایه‌داری مانند جمهوری اسلامی می‌تواند برای منافع بورژوازی انگلی به دست بیاورد، ساختن یک حزب دست‌آموز کمونیستی است. این کار از برنامه‌های همیشگی و پیوسته نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از ضربه به حزب توده‌ی ایران بوده و خواهد بود. 

روشن است که وظیفه این چنین حزبی، پشتیبانی از سیاست درون- و برون‌مرزی رژیم با کاربرد مقوله‌ها و واژه‌های مارکسیستی است، مانند همین کاری که تارنگاشت‌های راه توده و ۱۰مهر امروز انجام می‌دهند.

پرسش:  

در این مورد چیز جالبی به ذهنم رسید. یک نفر در سایت ما نوشت که رفیق عمویی به رفیق خاوری قول داد که به دنبال حزب‌سازی نرود. با توجه به این‌که تا آن‌جا که ما می‌دانیم هیچ  دیدار رسمی بین این دو در آلمان انجام نشد، منظور این حرف چیست؟  آیا شما چیزی در این مورد می‌دانید؟

پاسخ:

پس از آمدن رفیق عمویی به آلمان، رفیق فرهاد به رفیق عمویی در خانه خودش گفت که ایشان باید با رفیق خاوری دیدار کند و گزارش آن چه را که پیش از زندان و در درون زندان گذشت را به حزب بدهد. پاسخ رفیق عمویی به او این  بود که نشد. “نشد” می‌تواند معنای بسیاری داشته باشد. می تواند به این معنا باشد که او درخواست دیدار کرد، ولی رفیق خاوری نپذیرفت! می‌تواند این هم باشد که دیدار رودررویی میان این دو رفیق انجام نشد، ولی پیام‌هایی و گفت‌وگویی میان آن دو انجام شد، یا به شیوه تلفنی و یا با کمک یک پیام‌آور و پیام‌رسان.

آن چه که از این سخنان دست‌گیر رفیق فرهاد شد این بود که رفیق عمویی دلش نمی‌خواست که این جستار را بیش‌تر از این باز کند. از سوی دیگر به گفته رفیق فرهاد، رفیق عمویی بسیار تشکیلاتی در آن گفت‌وگو سخن می‌گفت و برنامه حزب جانشینی توده ساختن را از بُن نادرست می‌دانست و نمی‌پذیرفت. با تحلیل سخنان رفیق عمویی می‌توان این گمان را زد که دست کم در سخن یک پیمانی میان این دو رفیق بسته شد و با روحیه تشکیلاتی که رفیق فرهاد از عمویی می‌شناخت بر این باور بود که رفیق عمویی بدون تردید اگر قولی به رفیق خاوری داده باشد، به آن وفادار خواهد بود. به هر روی، اینها گمان است. از آنجایی که رفیق خاوری دیگر در میان ما نیست و رفیق عمویی هم هوشش مانند گذشته دیگر تیز نیست. تنها چندین تن از دوروبرهای این دو رفیق می‌توانند از این پیمان آگاه باشند و از آن پرده‌برداری کنند.   ولی آن چه که حقیقت روشن است، این است که رفیق عمویی با همه‌ی فشارهایی که از سویه‌های گوناگون به او آورده‌اند، هیچ‌گاه به دنبال حزب توده سازی نوینی نرفته‌است.

نا گفته نماند که پس از پخش سه‌جلدی “صبر تلخ”، رفیق فرهاد گفت که رفیق عمویی وظیفه گزارش‌دهی خود را با شایستگی انجام داده است. به گمان رفیق فرهاد، شاید “صبر تلخ” از سوی رفیق خاوری به رفیق عمویی پیش‌نهاد شده‌بود. البته این سخن هم تنها گمان است.

پرسش:

اگر هم‌چنین قول‌هایی داده‌شد و شواهد هم نشان می‌دهد که رفیق عمویی با تمام فشارهای راه توده و دیگران، هیچ‌وقت به دنبال حزب‌سازی نرفته است. پس چرا رهبران حزب توده ایران با این رفیق این همه بد هستند؟

پاسخ:

نخست اینکه همه‌ی رهبران حزب توده ایران با رفیق عمویی بد نبودند. برای نمونه، رفیق ملکی در دیداری که با رفیق فرهاد داشت به روشنی گفت که در باره‌ی برخورد با رفیق عمویی، در درون رهبری حزب، همه با هم دید یک‌سانی ندارند. رفیق ملکی به رفیق فرهاد گفت که او هیچ‌گاه به رفیق عمویی ناروا نخواهد گفت و افزود: “من هم‌بند او بودم. روز آزادی برایش پیراهن خریدم، نان و پنیر تهیه کردم و هم‌راه با رفیق هوشنگ قربان‌نژاد خانه برای این رفیق پیدا کردم”. او گفت که عمویی رفیق او است، او چگونه می تواند به او دشنام دهد؟ برداشت رفیق فرهاد این بود که رفیق ملکی به هیچ‌رو خودش را ضد رفیق عمویی نمی‌دانست، اگرچه انتقادهایی داشت.    

 دوم این‌که رفیق عمویی از جای سنگینی در جنبش توده‌ای برخوردار بوده و هست. برای همین، بدون تردید کسانی در رهبری حزب به جای‌گاه ایشان رشک می‌بردند و هم احساس خطر می‌کردند.

پرسش: 

حالا که از رفیق ملکی صحبت شد، نظر این رفیق در مورد اخراج رفیق فرهاد چه بود؟

پاسخ:

کسی رفیق فرهاد را هیچ‌گاه از حزب بیرون نکرد، بل‌که بر ضد اساس‌نامه حزب، کسانی او را که یک عضو کمیته مرکزی بود،  در روند برگزاری کنگره سوم شرکت ندادند و پس از کنگره هم او را از روند زندگی حزب بیرون نگه داشتند. رفیق فرهاد گفت: “از شرکت من به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب توده ایران در آن با نقض اساسنامه حزبی ممانعت بعمل آمده بود.” پس از آن هم، هیچ گاه هیچ نشستی در باره‌ی “گناهان” رفیق فرهاد در یک نهاد حزبی برگزار نشد و حزب هم هیچ‌گاه به بررسی حقوقی گله‌ها و نامه‌های او نپرداخت. تنها یک‌بار با پافشاری رفیق فرهاد، رفیق خاوری پذیرفت که درخواست حل این چالش را، در یک نشست حزبی به پیش بگذارد. پس از آن، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که نشست حزبی درخواست او را نپذیرفت.

پس از کنگره سوم رفیق فرهاد بر این باور بود که رفیق ملکی هم، در برون نگه‌داشتن او از درون حزب نقشی داشت. برای همین این رفیق از رفیق ملکی سال‌ها دل‌گیر بود.   

سال‌ها پس از آن روی‌داد، رفیق فرهاد در یک مهمانی از رفیق ملکی که عضو رهبری آن‌زمان بود پرسید که آیا گفت‌وگویی  در باره‌ی درخواست او در باره‌ی حل چالش کنارگذاری ضد اساس‌نامه‌ای او از حزب در یک نهاد حزبی انجام شد. رفیق ملکی که خیلی تشکیلاتی بود، بدون سخن گفتن از این که آیا نشستی برگزار شد و یا اگر برگزار شد در آن نشست چه گذشت ، تنها به این پاسخ بسنده کرد که: این یک تصمیم جمعی نبود. برداشت رفیق فرهاد این بود که رفیق خاوری خواهان برگشت او به حزب نبود.

پس از آن رفیق فرهاد از این رفتار نادرست رفیق خاوری خیلی دلش درد گرفت. رفیق فرهاد در جایی گفت: “رفیق عزیز خاوری می‌تواند با من اختلاف نظر سیاسی داشته‌باشد، با شیوه‌ی رفتاری من موافقت نداشته باشد، می‌تواند صراحت من درباره‌ی رفتار رفیق صفری را نپسندد و نمونه‌های دیگر، ولی او نمی‌بایستی من را از فعالیت درون حزبی محروم سازد.”

پرسش:

حال که صحبت از رفیق صفری شد، رابطه رفیق فرهاد با صفری چطور بود؟

پاسخ:

به گفته رفیق فرهاد و رفیقان دیگر، رفیق صفری با کار و خرد گروهی بی‌گانه بود و دوست داشت کارها در دست چند تن رهبری شود و گردانش ارگان‌های حزبی هم به کسانی، نه بر پایه شایسته‌سالاری، بل‌که بر پایه وفاداری و دوستی با ایشان سپرده شود. رفیق صفری از آن دسته‌ای بود که رفیق طبری در کتاب “بازگشت به خویشتن” می‌گوید که بر پایه سهم‌خواهی و دوست‌بازی رهبری ارگان‌های حزبی را به دست کسی می‌داد و نه بر پایه شایسته‌سالاری.  

رفیق فرهاد سال‌ها با رهبری گذشته حزب مانند طبری، کیانوری، بهزادی دوستی داشت. پیش این بزرگان آموزش حزبی دید. بارها مهمان و میزبان آن‌ها بود. برای همین رفیق صفری که به گفته رفیق فرهاد بسیار کینه‌توز بود، از همان دیدار نخست با رفیق فرهاد بد شد. رفیق فرهاد می‌گفت که رفیق صفری که بسیار از رفیق کیانوری بدش می آمد، یک روز چهره شکنجه شده و شکسته رفیق کیانوری را در روزنامه کیهان به او نشان داد و با خشم گفت: تو هوادار او هستی؟ کینه‌توزی، رشک و فرهنگ یارگیری و رفیق بازی از دلیل‌هایی بود که رفیق صفری از رفیق فرهاد خوشش نمی‌آمد.

 رفیق صفری به همین دلیل رهبری سازمان‌های شرق آسیا و پس از آن غرب را از دست رفیق فرهاد گرفت. شگفتی در این است که سازمان شرق به دست آقای خدایی سپرده شده بود که بی‌گمان جای خودش را با چرب‌زبانی پیش رفیق خاوری و صفری باز کرده‌بود. رفیق فرهاد گفت: “بهر جهت پس از سفر رفیق خاوری به افغانستان بلافاصله خواستار انتقال مسئولیت سازمان هایی که من چندی پیش در پاکستان و هند ایجاد کرده بودم به علی خدایی شد.”

رفیق صفری چنین برخورد زشتی با رفیقی داشت که یکی از سه عضو “کمیته برون مرزی” پس از یورش جمهوری اسلامی به حزب بود. رفیق فرهاد گفت: که “«کمیته برون مرزی» حزب توده ایران که با مسئولیت رفیق خاوری و شرکت رفیق کاظم با نام مستعار شیرازی و من[رفیق فرهاد] پایه ریزی شده بود و از طرف رفیق زنده یاد جوانشیر، دبیر تشکیلات حزب توده ایران که در روزهای میان دو یورش نگاشته و ارسال شده بود، مورد تأیید مجدد قرار گرفت.”

پرسش:

با این حرف‌هایی که شما در مورد رفیق صفری زده‌اید، آیا این احتمال هست که صفری رفیق خاوری را با رفیق فرهاد بد کرده‌باشد؟ 

پاسخ:

ببینید پس از ضربه به حزب و هنگام برگزاری پلنوم هجدهم، رفیق خاوری به حق تنها کسی بود که با پشتوانه دلیری در دادگاه و عضو هیات سیاسی بودنش می‌توانست رهبر حزب شود. دیگر رفیقان دانشمند ما، مانند رفیق اسکندری در هم‌سنجی با رفیق خاوری از چنین اتوریته‌ای میان توده‌های حزبی برخوردار نبودند. در آن‌هنگام توده‌های حزبی، کسی را برای رهبری می‌خواستند که رنگ و بوی رهبران حزب در زندان را داشته‌باشد.

ولی راستش این است که برای در دست‌گیری رهبری، خاوری آموزشی ندیده‌بود و تجربه‌ای نداشت.

رفیق خاوری که کار رهبری یک تشکیلات به این پیچیدگی و بزرگی را بلد نبود و از دید تئوریک هم جای‌گاه والایی در حزب نداشت. ایشان پیش از کوچ از ایران در سازمان جوانان مشهد بود و حتا در پلنوم چهارم شرکت نداشت. پس از اندک زمانی از سوی رهبری آن زمان برای کار در رادیو پکن به چین فرستاده‌شد. یعنی این رفیق نه تنها نقشی در رهبری حزب نداشت بل‌که در میان کادرهای رتبه یک حزب هم نبود. یادمان باشد که پیش از رهبری رفیق خاوری، دیگر رهبران حزب، هم رفیق رادمنش، هم رفیق اسکندری و هم رفیق کیانوری، پیش از دبیراول شدن سال‌ها در رهبری گروهی حزب شرکت داشتند و از برجسته‌ترین تصمیم‌گیران سیاست حزب بوده‌اند. 

به هر روی، رفیق خاوری چند سالی پس از بیرون آمدن حزب از رادیو پکن، با دلیری سفر به ایران برای بازسازی تشکیلات را پذیرفت و به هم‌راه رفیق حکمت‌جو به ایران فرستاده و دستگیر شد. پس از آن هم که رفیق خاوری به زندان افتاد و با بی‌باکی از آرمان‌های حزب پشتیبانی کرد. روشن است کسی که در زندان است به اندازه کسی که در اروپای شرقی و یا غربی است و هر هفته پیش دانشمندان حزب آموزش می‌بیند، فضای دانش آموختن ندارد.

برای همین ایشان برای گردانندن سازمان‌های حزبی، بسیار به پند و رهنمایی رفیق صفری وابسته شد.   بنابراین از بد روزگار، رفیق صفری بزرگ‌ترین آموزگار رفیق خاوری در یادگیری شیوه‌های رهبری یک حزب شد. در برخورد صفری با برخی از حزبی‌ها مانند رفیق فرهاد، هم رشک و هم احساس خطر دیده می‌شد. رفیق صفری بدون تردید خاوری را به این خوی و فرهنگ بد درون حزبی آلوده کرد.

یادمان باشد که هیچ کدام از دبیراول‌های حزب مانند سلیمان میرزا اسکندری، محمد بهرامی، رضا رادمنش، ایرج اسکندری،  نورالدین کیانوری به اندازه رفیق خاوری نزدیک به چهل سال، یعنی نیمی از تاریخ حزب، رهبر حزب نبوده‌اند. رفیق کیانوری تنها هفت سال و رفیق اسکندری ده سال دبیراول حزب بوده‌اند. روشن است که رهبری کشتی حزب در میان خیزاب‌ها و تندبادهای بی‌شمار در چهل سال کار ساده‌ای نیست و بی‌گمان با ناجوانمردی‌ها و بند و بست‌های فراوانی گره خورده‌است.

پرسش:

در مورد تلاش رفیق صفری برای تغییر ایدئولوژی حزب چه می‌دانید؟

پاسخ:

یادمان باید باشد که این جستار را باید در بستر و زمینه تاریخی خود بررسی کرد، یعنی در روند ویران‌سازی اتحاد جمهوری شوروی سوسیالیستی و گردان سوسیالیسم.

تلاش این‌کار پیش از برگزاری کنگره سوم آغاز شده بود. ما در بایگانی خود نامه رفیق فرهاد و رفیق نظری از فرانسه را به هیت سیاسی داریم که هر دو خواهان پای‌بندی و وفاداری به مارکسیسم- لنینیسم هستند.

رفیق صفری چند ماهی پیش از یکی شدن دو آلمان، به امریکا سفر کرد. روشن نیست که ایشان با چه گذرنامه‌ای و برای انجام چه برنامه‌ای به امریکا رفت. رفیق فرهاد گفت: “در دیدار با رفیق خاوری معلوم شد که رفیق حمید صفری (در تابستان سال ۱۹۹۰)  بدون اجازه و موافقت رفیق علی خاوری، دبیر اول حزب توده ایران دو هفته ی پیش به ایالات متحده ی آمریکا سفر کرده است. رفیق صفری از پلنوم هیجدهم، عنوان دبیر دوم حزب توده ایران را به عنوان مسئولیت خود دریافت کرده بود. سفر چنین رفیقی از برلن دمکراتیک به آمریکا با چه گذرنامه و با کدام ویزا عملی شد؟ “

پس از بازگشت، روشن شد که او برنامه دگرگون کردن ایدئولوژی حزب را در سر داشت. رفیق صفری به این نتیجه رسیده‌بود که با آن چه که در جهان گذشته، باید مانند بسیاری از گروه‌های چپ کمونیستی و غیرکمونیستی از مارکسیسم- لنینیسم به دور شد و ایدئولوژی سوسیال‌دموکراسی را پذیرفت. این البته به معنای این نیست که سازمان حزبی امریکا برنامه‌ریز سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب از سوی رفیق صفری بود. کسی نمی‌داند که در آن سفر، سوای بازدید از سازمان حزب، صفری کجاها رفت و با چه کسانی دیدار کرد.

به هر روی، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که صفری هیچ گزارشی از این سفر به او نداد. در نشستی که رفیق فرهاد در همان روزها با رفیق خاوری داشت، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که او در دلش مارکسیست- لنینست خواهد ماند، ولی باید سخن رفیق صفری را پذیرفت، دنیا دگرگون شده است و یک حزب مارکسیست- لنینست بختی برای پیروزی ندارد.

به هر روی، همان‌گونه که می‌دانیم رفیق صفری در آن روزها درگذشت و برنامه دگرگونی ایدئولوژی در کنگره سوم حزب خوش‌بختانه رای نیاورد.

دو سفر همیشه برای رفیق فرهاد پرسش‌برانگیز بود. سفر رفیق صفری از آلمان دموکراتیک به امریکا و بر گشت او و سفر آقای خدایی از اردوگاه پناهندگی اتریش به امریکا و برگشت او.

پرسش:

رفیق فرهاد حتما از جریان شکست تغییر ایدیولوژی حزب خوشحال شد. آیا رفیق نگرانی ها و آرزوهای دیگری هم داشت؟

پاسخ:

آری، با این که او را به کنگره سوم راه ندادند، از شکست برنامه سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب خیلی خوشنود بود و پس از آن از برنامه و سیاست برآمده کنگره ششم هم خرسند بود.  

ولی او نبرد طبقاتی در درون حزب را پایان یافته نمی دانست و همیشه می گفت که تا زمان برگشت حزب توده ی ایران به میهن آزاد شده ما، سوسیال دموکرات های درون حزب در کمین خواهند ماند. او نگران سرشت طبقاتی حزب بود. همواره می گفت که رفیق طبری می گفت که ما روشن اندیشان خرده بورژوازی، ایدیولوژی طبقه کارگر را پذیرفتیم، ولی هر حزب کمونیستی برای پاکیزگی طبقاتی خود، نیاز به یک استخوان‌بندی نیرومند کارگری دارد. او در این باره برنامه‌هایی را در سر می‌پروراند که بدبختانه به روی کاغذ نیاورد. برای نمونه، او می‌گفت که پس از آزادی میهن و برگشتن حزب، حزب باید دوباره مانند سال‌های بیست و سی پرولتری شود و برای انجام این‌کار در این اندیشه بود که دست‌کم خاست‌گاه طبقاتی نیمی از عضوهای همه‌ی نهادهای حزبی باید از طبقه‌کارگر و دیگر رنج‌بران باشد.   

آرزوهای کوچک‌تر او در باره‌ی دنبال کردن کار روشن‌گری تارنگاشت “توده‌ای‌ها”، به ویژه پافشاری بر وظیفه سوسیالیستی کمونیست‌ها در جامعه و استقلال طبقاتی بود.

پرسش: برنامه سایت “توده‌ای‌ها” برای انجام این‌کارها چیست؟ کانال تلگرام چی؟   

پاسخ:

دو تا از رفیقان پر ارزش ما، همه‌ی شماره‌های مردم و نامه‌مردمی را که در ایران چاپ شده بود دیجیتالی کرده‌اند که به زودی برای دوست‌داران آشنایی به خط پس از انقلاب حزب توده ایران در کتاب‌خانه تارنگاشت در دست‌رس گذاشته می‌شود. یکی از رفیقان دیگر هم همه‌ی شماره‌های “راه توده”هایی که رفیق فرهاد سردبیر آن بوده است را در صد شماره نیز دیجیتالی کرده‌است که آن‌ها هم در کتاب‌خانه تارنگاشت در دست‌رس گذاشته خواهند شد.

افزون بر این، ما هم‌چنان تحلیل‌های هفته‌ای خود را در باره‌ی شرایط جهان و ایران در تارنگاشت پخش می‌کنیم. ما نمی‌خواهیم که تارنگاشتی باشیم که تنها به بازتاب بدون تحلیل روی‌دادها می‌پردازد و یا خشنود از برگردانی نوشته‌های اندیشمندان مارکسیست جهان است.

 کانال تلگرامی ما، یک کانال خبری نیست. در این باره ما نه می‌خواهیم و نه می‌توانیم با کانال‌های خبری رقابت کنیم. تنها خبرهایی برای پخش در این کانال برگزیده می‌شود که برای درک یک پدیده، روی‌داد و یا سیاست نمونه‌وار باشد. برای نمونه، خودکشی کارگران که در باره‌ی سیاست بسیار ضدکارگری رژیم روشن‌گری می‌کند؛  و یا کمک جنگی امریکا به اسراییل که سیاست “شریک دزد و رفیق قافله” ان را نمونه‌وار نشان می دهد؛ و یا تلاش امپریالیسم امریکا برای انقلاب مخملی در بنگلادش که به روشن‌گری در باره‌ی پرخاش‌گری امریکا می‌پردازد. گروه گرداننده تارنگاشت می‌خواهد که کانال تلگرام، بیش‌تر یک کانال تحلیلی، آموزشی در باره ی کمونیسم و تاریخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران و جهان، و امیدبخش در راه نبرد برای برپایی سوسیالیسم باشد تا یک کانال خبری.