چپ اروپا باید به جای قبول فرستادن اسلحه به اوکراین از صلح  دفاع کند

سخن روز شماره ۴
۲۹ آبان ۱۴۰۳، ۱۹ نوامبر ۲۰۲۴

اگر ترامپ و تیمش، همانطور که در طول مبارزات انتخاباتی خود وعده داده‌اند، به دنبال راه حل مسالمت‌آمیز برای مناقشه اوکراین باشند، اکنون بهترین فرصت برای شروع مذاکرات صلح است.

اما به طور شگفت‌انگیزی، مقاومت در برابر چنین مذاکراتی از طرف احزاب چپ‌گرای اروپا تراوش می کند. استدلال آنها این است که اوکراین یک کشور دموکراتیک است و بنابراین باید خود تصمیم بگیرد که جنگ چه هنگامی  باید متوقف شود . بسیاری از چپهای اروپا به تصمیم (2024/2799 (RSP) پارلمان اروپا در ۱۹  سپتامبر ۲۰۲۴  در مورد ادامه حمایت اقتصادی و نظامی از اوکراین رای مثبت دادند.

این چپها که بیشتر ضد روس و دوست نورسیده ناتو هستند حقایق مهمی را فراموش می کنند. در اوایل سال ۲۰۱۴، اوکراین دولتی دموکراتیک و طرفدار دوستی با روسیه‌ داشت که از سوی مردم انتخاب شده بود. در بهار، میان مردم کشور به‌شدت درباره اینکه آیا باید همکاری با روسیه ادامه  داد و یا به‌طور فعال برای پیوستن به اتحادیه اروپا تلاش کرد، اختلاف نظر افتاد. در حالی که مردم بخش‌های شرقی کشور که بیشتر از فرهنگ روسی برخوردار بودند، از همکاری با همسایه خود روسیه راضی بودند، یک حرکت اعتراضی و تا حدی مسلح که به سمت غرب گرایش داشت در کی‌یف شکل گرفت که به‌سرعت می‌خواست مسیر کشور را تغییر دهد. اعتراضات و آشوب‌های شدیدی در پایتخت بروز کرد. حتی تک‌تیراندازانی وجود داشتند که از بام‌ها شلیک می‌کردند. بر اساس رسانه‌های غربی، این تک‌تیراندازها از افراد حکومت بودند.

در بهار، یک راه‌حل مذاکره‌ای بین دولت و اپوزیسیون برای پیشبرد انتخابات به ماه مه پیدا شد. همه این تصمیم را پذیرفتند. با این حال، آشوب‌ها در پایتخت ادامه پیدا کرد. معترضان نمی‌خواستند تا زمان انتخابات در ماه مه صبر کنند. آنها به سیاستمداران طرفدار دوستی با روسیه حمله کردند، وارد پارلمان شدند، از برگزاری جلسات دولتی در پارلمان جلوگیری کردند و در نهایت رئیس‌جمهور را مجبور به فرار کردند. پس از این، کشور دیگر دولتی مشروع و رئیس‌جمهور قانونی نداشت، به عبارت دیگر یک کودتا رخ داده بود.

در چنین شرایطی، پارلمان محلی کریمه که خودمختاری محدودی داشت، تصمیم به قطع ارتباط با کی‌یف گرفت و اعلام کرد که چون دیگر دولتی قانونی در کشور وجود ندارد، آنها از این به بعد تصمیم‌گیرنده خواهند بود. این روند بسیار سریع اتفاق افتاد و برای حاکمان جدید کاملاً غافلگیرکننده بود.

روسیه نیازی به حمله به کریمه نداشت زیرا پارلمان محلی و دادستان  خودشان تصمیم‌گیری کردند. کریمه در آن زمان یکی از آرام‌ترین مناطق اوکراین بود. حکومت محلی تصمیم به برگزاری یک همه‌پرسی در مورد وضعیت آینده این شبه‌جزیره گرفت. این همه‌پرسی از سوی کشورهای غربی به رسمیت شناخته نشد.

نتیجه همه‌پرسی تمایل شدید مردم به پیوستن به فدراسیون روسیه بود. روسیه  تصمیم گرفت که درخواست مردم کریمه برای پیوستن به روسیه را بپذیرد

روسیه دو توجیه برای قبول درخواست داشت:

1. اوکراین دولتی قانونی نداشت، زیرا یک کودتا اتفاق افتاده بود.

2. کار روسیه مانند جداشدن کوزوو از صربستان توسط ناتو و بدون تایید سازمان ملل، بوده است.

تصور این چپ ها بسیار غلط و غم انگیز است. اوکراین نه یک کشور دموکراتیک است و نه خود می تواند تصمیم بگیرد.

در اوکراین، بسیاری از احزاب سیاسی ممنوع شده‌اند، سانسور وجود دارد و آزادی بیان و مطبوعات محدود است. دوره ریاست‌جمهوری رئیس‌جمهور چند ماه پیش به پایان رسید، اما انتخاباتی برگزار نمی‌شود. آمار قابل اعتمادی وجود ندارد که نشان دهد چند نفر خواهان پایان جنگ هستند و احتمالاً ابراز این نظر به طور علنی در اوکراین غیرقانونی است. احتمالاً بسیاری خواهان صلح هستند؛ برای مثال، ده میلیون نفر که فرار کرده‌اند و امیدوارند که بتوانند به خانه‌هایشان بازگردند، یا کسانی که به شدت خواهان فرار از خدمت نظامی هستند. ماکسیم گلدرب Maxim Goldarb رهبر چپگرایان اوکراین می نویسد: احزاب چپ اوکراین، به ویژه اتحادیه نیروهای چپ اوکراین، صرفا به دلیل حمایت از صلح، توقف فوری خصومت ها و آغاز مذاکرات صلح ممنوع شدند. زیرا آنها از فساد فاجعه بار، از اوج نئونازیسم در کشور، از نابودی اقتصاد ملی و غنی سازی الیگارش ها و مقامات نزدیک به رئیس جمهور شکایت داشتند. 

گفتن این که اوکراین (که منظور دولت فاسد اوکراین است) حق دارد سرنوشت خود را تعیین کند و باید تنها خود تصمیم بگیرد که آیا جنگ ادامه یابد یا نه، ممکن است جذاب به نظر برسد، ولی مشکل‌ساز است. اول این که همه می دانند که اوکراین خود تصمیم نمی گیرد. اوکراین در آغاز این درگیری، خواهان پیدا کردن یک راه صلح آمیز بود، ولی همانطور که اردوغان و نخست وزیر وقت اسراییل که در آن زمان میانجی گفتگوی صلح بودند گفتند، غرب نگذاشت صلح برقرا شود. دوم این که این دیدگاه به این معنی است که کشورهای دیگر باید همچنان مقادیر زیادی پول به جنگ اختصاص دهند—پولی که می‌توانست و باید در امور سازنده‌تری مانند رفاه اجتماعی استفاده شود. ادامه جنگ به معنای صدها هزار کشته و زخمی، زیرساخت‌های ویران‌شده و تأثیرات منفی گسترده بر محیط زیست و اقلیم است. جنگ، همانطور که سازمان ملل اشاره کرده است، همچنین می‌تواند موجب تشدید بحران غذایی جهان شود و افزایش قیمت‌ها می‌تواند برای بسیاری در فقیرترین مناطق جهان به معنای زندگی یا مرگ باشد.

بنابراین نمی‌توان چکی سفید به دولت اوکراین داد تا تنها خود تصمیم بگیرد که آیا سایر کشورها باید جنگ را تأمین مالی کنند یا در تشدید آن مشارکت کنند.

شعار انحرافی “جنگ تا پیروزی کامل” اوکراین نیز نمی تواند اجرایی باشد. افراد چپی هستند که معتقدند جنگ باید سال‌ها ادامه یابد تا روسیه شکست قطعی بخورد. اما به این فکر نمی کنند که برای تحقق این “رویا” چه چیزی لازم است و چه هزینه‌هایی در پی دارد؟ آیا هدف شکست روسیه آنقدر مهم است که باید جان این همه انسان فدای آن شود و خطر جنگ هسته‌ای پذیرفته شود؟

علاوه بر این، بسیاری از تحلیلگران نظامی غربی اشاره می‌کنند که اوکراین بدون نیروهای ناتو در میدان نبرد نمی‌تواند ” پیروز” شود، که این ممکن است منجر به تشدید خطرناک جنگ شود، و تأکید دارند که لازم است غرب نظم جهانی بین‌المللی در حال تغییر را درک کند. آنها می گویند که غرب نمی‌تواند همچنان واقعیت‌های امنیتی را نادیده بگیرد. امروز، کشورهایی مانند چین و هند نیز نقش بزرگی در امنیت جهانی و تعیین نظم جهانی بین‌المللی ایفا می‌کنند. آنها می گویند که غرب باید به دنبال راه‌حل‌هایی باشد که این واقعیت‌های جدید را در نظر بگیرد، نه اینکه همچنان به رویکردهای غیرواقعی و هژمونیک غربی پایبند باشد.

در مقایسه با دیدگاه‌های عمل‌گرایانه تحلیلگران نظامی، نیروهای سیاسی چپ‌گرای اروپا همچنان بر ادامه جنگ و افزایش کمک تسلیحاتی به اوکراین تأکید دارند. دیدگاه آنها نسبت به این مناقشه نگران‌کننده است، زیرا آنها جنگ را سیاه و سفیدی می‌بینند و به ندرت هزینه‌های انسانی جنگ را ذکر می‌کنند.

هم اکنون در میان چپ اروپا نیاز زیادی به بحث در مورد راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز وجود دارد، نه حمایت از جنگ، بلکه بررسی اینکه چگونه می‌توان عواقب ویرانگر آن را برای مردم، چه در اوکراین و چه در روسیه، متوقف کرد. قربانیان جنگ به ندرت در بحث‌های جنگی نیروهای سیاسی چپ‌گرای اروپا  ذکر می‌شوند—هزاران کشته و زخمی، میلیون‌ها نفر آواره و آسیب‌های روانی طولانی‌مدتی که یک نسل کامل را تحت تأثیر قرار خواهد داد، فراموش می شود.

سؤالی که این چپها باید از خود بپرسند این نیست که چه چیزی برای دولت اوکراین بهتر است، بلکه چه چیزی برای مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند بهتر است. چگونه می‌توان صلحی ایجاد کرد که خواسته‌های مردم را در نظر بگیرد؟ دو سوم اوکراین که در غرب اوکراین زندگی می کنند شاید عمدتاً به سمت غرب متمایل هستند، در حالی که یک سوم شرقی  به زبان روسی صحبت می‌کنند و بیشتر تحت تأثیر فرهنگ اروپای شرقی هستند. بنابراین اوکراین یک ملت یکدست نیست که همه خواهان یک چیز باشند.

پیدا کردن یک راه‌حل پایدار اگر ما به افرادی که در مناطق درگیری زندگی می‌کنند توجه نکنیم دشوار است. این شامل شرق اوکراین می‌شود، جایی که مردم به شدت تمایل دارند تا پیوند خود را با روسیه حفظ کنند، و همچنین کریمه که پیشتر بخشی از روسیه اتحاد جماهیر شوروی بوده و بیش از یک دهه جزئی از روسیه کنونی بوده است. اگر اوکراین بخواهد کریمه را پس بگیرد، این امر باعث ناراحتی اکثر ساکنان آن خواهد شد که اکنون روسی هستند و به زبان روسی صحبت می‌کنند.  

اگر تمایل و خواست صلح میان رهبران غرب وجود داشته باشد، می توان مدلهای فراوانی برای حل مسائل تکنیکی پیدا کرد. برای مثال، شرق اوکراین می‌تواند وضعیتی پیدا کند که متعلق به هیچ یک از دو کشور روسیه و اوکراین نباشد، بلکه منطقه ای مستقل با احترام به حقوق مردم و خارج از ناتو باشد.

این جنگ دارای ابعاد سیاسی و ژئوپلیتیکی بزرگ است. تعداد زیادی از ذینفعان در این مناقشه دخیل هستند و جامعه بین‌المللی باید به طور کلی در تلاش برای یافتن راه‌حل باشد. بسیاری از دیپلمات‌های ارشد سابق و کنونی بر این باورند که هنوز امکان صلح در اوکراین وجود دارد. آنها استدلال می‌کنند که مذاکرات باید در شورای امنیت سازمان ملل و میان پنج عضو دائمی آن انجام شود و همه طرف‌ها، از جمله روسیه، باید برای راه‌حلی پایدار، مصالحه کنند.

بسیاری از سازمان‌ها و احزاب چپ‌گرای اروپایی از ناتو حمایت می‌کنند و می‌گویند که نمی‌توان با پوتین مذاکره کرد. اما صلح با اراده به مذاکرات و مصالحه با دشمنان شروع می‌شود. این امر به اراده بزرگی از سوی همه طرف‌ها نیاز دارد و هدف این است که راه‌حل‌هایی پیدا کرد که تنها منافع صاحبان قدرت سیاسی را تأمین نمی کند، بلکه در نهایت به مردم آسیب‌دیده از این مناقشه، اجازه می دهد که در صلح زندگی کنند.




چرا و چطور اوضاع منطقه خاورمیانه به اینجا رسید؟
نقش قدرتهای جهانی و قدرتهای منطقه ای در این جریان چیست؟
تحلیل شماره دو جمعی از توده ایهای داخل کشور

سخن روز شماره ۳
۲۴ مهر ۱۴۰۳، ۱۵ اکتبر ۲۰۲۴

چرا و چطور اوضاع  منطقه خاورمیانه به اینجا رسید؟ نقش قدرتهای جهانی و قدرتهای منطقه ای در این جریان چیست؟

تولد جهان قطبی

حقیقت این است که پس از سقوط شوروی ما مقابل یک جهان یک قطبی قرار گرفتیم که در آن امپریالیسم امریکا با قلدری و  نقض حقوق ملل و قوانین بین المللی جهان را به زیر یوغ خود کشاند و هر دولتی یا کشوری که با این زورگویی حتا مقابله حداقلی کرده بود را با جنگ و غارت و تحریم یا سرنگون و یا تجزیه کرد. امریکا چند دهه با فشار و استفاده از زور بازو استقلال تمام  کشورها را به خطر انداخت و تمام بحرانهای داخلی خود را با چاپ دلار  بدون پشتوانه به دیگر کشورهای جهان منتقل کرد.

امپریالیسم امریکا آنچنان به قلدری خود عادت کرد که به چیزی کمتر از تسلیم کامل دیگر کشورها راضی نخواهد شد. هر کشوری که با اوامر امریکا کمترین تقابل را داشته باشد با سیلی محکم امریکا در تمام زمینه ها روبرو خواهد شد. تمام کشورهایی که برای اجرای سیاست های ژئوپلیتیک امریکا مهم هستند، به دلایل مختلف با مشکلات اقتصادی، امنیتی  و سیاسی مواجه میشوند تا اینکه تسلیم کامل این سیاست ها شوند.

سیاست های استعماری غرب به خصوص سیاست های امپریالیستی قرن ۲۰ و ۲۱ام بزرگترین مانع خلق های “جنوب” برای ترقی و پیشرفت است. پس از یک وقفه ۷۰ ساله به خاطر وزن جهانی سنگین شوروی، از سال ۱۹۹۰ میلادی به بعد استعمار غرب شیوه های استعماری گذشته خود را به شدت احیا کرد. آمریکا برای تسلط بلامنازع بر جهان، تمام کشورهای قوی را موی دماغ خود می داند. امپریالیسم امریکا در تلاش دائمی تجزیه چین و روسیه است تا با تکه تکه کردن این دو کشور، خود را از تهدید این دو کشور مجهز به تسلیحات اتمی خلاص کند.

 امریکا سعی میکند تا چین را از طرق مختلف، با ایجاد ناتوی آسایی با شرکت ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، فیلیپین  محاصره کند . امپریالیسم آمریکا حاضر است که با هزاران روش ارتباط کشورهای آسیایی را با چین قطع کند، تا برنامه جاده ابریشم چین که برای مبادله کالا بدون دخالت امریکا و وابستگی به شبکه ارتباطی زمینی، هوایی و دریایی غرب برنامه ریزی شده است به تمامی به مرحله اجرا نرسد.

از طرف دیگر امریکا سعی می کند که از طریق اوکراین کنترل  دریای سیاه را هم در دست خود گیرد. امپریالیست‌های غرب به رهبری آمریکا با حرکت به سوی مرزهای روسیه و ایجاد پایگاه‌های نظامی در اطراف آن به دنبال تجزیه اوروسیا و سلطه بر آن هستند. دفاع روسیه از خود در مقابل ناتو،  مشروع و عادلانه است. جنگ روسیه علیه ناتو در اوکراین را باید به عنوان اولین جنگ برای تاسیس  یک نظم چند قطبی تحلیل کرد.

روسیه و چین با همکاری برزیل و هندوستان در مقابل هژمونی آمریکا و اروپا، سازمان شانگهای و اتحادیه بریکس را تاسیس کردند.       این حقیقت که کشورهای سرمایه داری مثل ایران، مصر، اتیوپی، عربستان سعودی و امارات عضو آن شده اند و به جز ویتنام و کوبای سوسیالیستی ۳۲  کشور سرمایه داری مانند پاکستان، ترکیه، تایلند، اندونزی، بنگلادش ووو خواهان عضویت در ان هستند به وضوح نشانگر تمایل بورژوازی کشورهای ”جنوب” به مقابله با هژمونی غرب است.

همانطور که روسیه و چین از هر شکافی در گردان امپریالیسم استفاده می کنند امریکا هم تمام تلاش خود را مصروف شکاف انداختن بین چین و روسیه می کند. بعضی از سیاستمداران غربی به وضوح میگویند که اگر چین راه خود را از روسیه جدا کند از لطف غرب بهره مند خواهد شد. جمهوری خواهان و دموکرات ها نماینده بخشهای مختلف بورژوازی امریکا هستند. سیاستهای هر دو حزب بر اساس مصلحت منافع کل بورژوازی تنظیم و اجرا می شود. الان که با رشد اقتصادی چین  نظم چند قطبی در حال شکلگیری است امپریالیسم آمریکا برای  حفظ هژمونی جهانی خود می خواهد چین را داغون کند. دموکراتها داغون کردن روسیه را پیش شرط داغونی چین می دانند. جمهوری خواهان تحریک نکردن روسیه را پیش شرط داغونی چین می دانند.

نقشه کشی برای جنگ در تایوان، جنگ فعلی در اوکراین و حمله وحشیانه اسرائیل به خلق های منطقه، همه را باید در این ارتباط تحلیل کرد. برای همین ما همانطور که قبلا گفتیم این جنگها با هم در ارتباط ارگانیگ و برای تثبیت و حفاظت از هژمونی امریکا در جهان طراحی شده است.

اوضاع منطقه خاورمیانه قبل از ۷اکتبر

درگیری ها و بی ثباتی در خاورمیانه با سطوح نسبتا بالای فقر، توزیع نابرابر ثروت، نهادهای سیاسی که اغلب در نتیجه جنگ یا حکومت استبدادی طولانی مدت و فساد ضعیف شدند، بعلاوه ناهمگونی مذهبی و قومی زمینه هایی به وجود می آورد که امپریالیسم و دیکتاتوری های خلیج فارس از آن سوءاستفاده می کنند.

امپریالیسم به شکاف های ژئوپلیتیک خاورمیانه برای بی ثبات کردن این منطقه دامن می زند. غرب اعراب را در برابر غیرعربها، سنی ها را در برابر شیعه، غربگرایان را در برابر ضد غرب، کشورهای نفت خیز را در برابر کشورهای فقیر، و طرفداران وضع موجود را در برابر قدرت های تجدیدنظرطلب قرار میدهد.

حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و  خیزش های عربی در سال ۲۰۱۱  رویدادهایی هستند که عمیق ترین و گسترده ترین تأثیرات را بر دگرگونی نظم منطقه ای داشته اند.  

در  سوریه، عراق و سینا در مصر شورش طولانی مدت و جنگ داخلی تمامیت ارضی دولت ها را به چالش کشید و منجر به آن شد که بازیگران غیردولتی تکه ها و بخش هایی از قلمروهای این کشورها را به عنوان قلمروهای مستقل اعلام کنند. در جاهای دیگر مانند لیبی و یمن، بسیاری از جناح ها و مراکز قدرت در تلاش های خود برای استفاده از روند بازسازی نهادهای دولتی به عنوان ابزاری برای تضمین کنترل قدرت و اقتدار به ضرر رقبای خود موفق شدند.

افول نسبی مصر و خنثی شدن سوریه و عراق مرکز ثقل منطقه را به سمت خلیج فارس سوق داده است. به گفته مارک لینچ (Mark Lynch) از “حمایت برای صلح بین المللی”، رویدادهایی که پس از قیام های عربی در سال ۲۰۱۱  رخ داد، فروپاشی نظم کهن را تأیید کرد و شرایط را برای توازن قدرت جدیدی فراهم کرد.

حضور حداقل پنج کشور به عنوان قدرت های منطقه ای – عربستان سعودی، مصر، اسرائیل، ایران و ترکیه – به رقابت ها تا حد جنگ میدان داده است. منابع نفتی جاه طلبی کشورهای کوچکتر خلیج فارس، مثل قطر و امارات متحده عربی، را تقویت کرده است. این منطقه با  فقدان یک قدرت منطقه ای مسلط و  هژمونیک روبرو است که به دلایل زیر حادتر شده است.

دو رقابت خلیج فارس را در مرکز ژئوپلیتیک منطقه قرار داد. رویارویی بین جمهوری اسلامی و عربستان سعودی است که بسیار فراتر از درگیری فرقه ای سنی و شیعه است، و بیشتر برای هژمونیک جهان اسلام و تقویت موقعیت ژئوپلیتیک دو کشور است. دوم، از سال ۲۰۱۱، رقابت منطقه ای بین بازیگران هوادار اخوان المسلمین و ضد آن در میان سنی ها بالا رفت. رویارویی بین کشورهای هوادار اخوان المسلمین مثل قطر و ترکیه علیه مصر،  امارات متحده عربی و عربستان سعودی که در مورد مصر دیدیم که به تحریم قطر از طرف عربستان و امارت ختم شد. جمهوری اسلامی به خاطر نزدیکی ایدولوژیک انجمن حجتیه و اخوان المسلمین در صف طرفداران اخوان المسلمین قرار گرفت.

علاوه بر این، حمایت کشورهای خلیج فارس از گروه های سیاسی رقیب، انتقال سیاسی را قطبی تر کرد. تونس نمونه خوبی از این است که چندین کشور خلیج فارس از گروه های سیاسی رقیب حمایت کردند و به طور غیرمستقیم به قطبی شدن کشور کمک کردند. رقابت  های خلیج فارس همچنین مانعی برای حل مناقشاتی مانند لیبی است که قسمتی از آن زیر کنترل هواداران ترکیه است.

تجزیه لیبی تلاش برای آشوب و سرنگونی در سوریه، اتحاد ها را بین کشورها در خاورمیانه را بی ثبات تر از قبل کرد. واگرایی بین حماس و بقیه «محور مقاومت» در سال های اول درگیری سوریه، اختلاف مصر و عربستان در سال ۲۰۱۶، بحران شورای همکاری خلیج فارس در سال ۲۰۱۷، تنش های پراکنده بین مراکش و عربستان سعودی و فراز و نشیب های ناگهانی در روابط ترکیه با ایالات متحده و روسیه، همه نشان از این شکاف های عمیق است. علاوه بر این، کشورهایی که در یکی از درگیری های منطقه ای در یک اردوگاه قرار دارند، ممکن است در درگیری دیگری از گروه های رقیب حمایت کنند. مثل ترکیه و قطر طرفدار اخوان المسلمین در کنار  عربستان ضد اخوان المسلمین در سوریه قرار گرفته بودند.

مدرن دیپلماسی با انتشار گزارشی مدعی شد، «رقابت ایران و عربستان سعودی ، دو بازیگر کلیدی در غرب آسیا، به لحاظ ژئوپلیتیکی پیچیدگی‌هایی را ایجاد کرده که پس لرزه‌هایش فراتر از مرزها به منطقه گسترده غرب آسیا سرایت می‌کند.» به ادعای مدرن دیپلماسی چشم‌انداز ناپایدار ژئوپلیتیکی غرب آسیا با مبارزه برای قدرت تغییر می‌کند.

این نشریه در ادامه مدعی است، «بخشی از بازی ایران برای افزایش نفوذ خود در غرب آسیا، تعاملش با حوثی‌هاست.» به ادعای مدرن دیپلماسی، «ایران با حمایت از یمن، موقعیت استراتژیک خود را در مرز جنوبی عربستان سعودی و همچنین در امتداد تنگه باب المندب تقویت کرده، نقطه‌ای که بخش زیادی از نفت جهان از آن عبور می‌کند». جمهوری اسلامی مثل هر کشور دیگری برای منافع ژیوپولیتیکی خود از نیروهای طرفدار خود که در مورد جمهوری اسلامی گروههای شیعه و شبه شیعه مثل حزب‌الله لبنان، حوثی‌های یمن، حکومت سوریه و جنبش شیعوی عراق است استفاده کرد و می کند.

به ادعای مدرن دیپلماسی، «تمایل عربستان سعودی برای محدود کردن نفوذ ایران در منطقه باعث شده که این کشور به طور قابل توجهی در یمن سرمایه گذاری نظامی کند. با تداوم جنگ در خاورمیانه اسرائیل و عربستان سعودی در تلاش برای ایجاد اتحادهای جدید جهت تقویت موقعیت منطقه‌ای خود بودند.  توافقنامه ابراهیم که در سال ۲۰۲۰ توسط امارات، بحرین و اسرائیل امضا شد، هنجار پذیرفته شده برای عادی سازی بین اسرائیل و کشورهای عربی است. عربستان سعودی روابط دیپلماتیک مستقیم با اسرائیل ندارد، اما به تدریج وارد صحنه همکاری آرام با تل آویو شده است.»

ایالات متحده متحد عربستان سعودی و اسرائیل بوده و هست.  در این میان بزرگترین چالش پیش روی ایالات متحده، ایجاد توازن در روابط ایالات متحده با بازیگران کلیدی منطقه‌ای است. به معنای دیگر، امریکا و اسرائیل در نقشه اجرای توافقنامه ابراهیم بین اسرائیل و عربستان و امارت علیه جمهوری اسلامی بودند و امید عضویت دیگر کشورهای عربی را در این توافقنامه داشتند.

دوره جدید از درگیری ها در منطقه خاورمیانه

واقعه ۷ اکتبر این نقشه امپریالیسم و اسرائیل برای خاورمیانه را بر هم زد.

در اینجا ما به حمله و نسل کشی یک ساله اسرائیل در غزه نمی پردازیم بلکه به روی آن چه که جدید است تمرکز می کنیم. فقط گفته شود که بدون کمک های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و امنیتی و  تکنولوژی بلاعوض آمریکا اسرائیل نمی تواند به این نسل کشی ها ادامه دهد.

ارتش متجاوز اسرائیل پس از ترورهای وحشیانه رهبران حزب الله در مرحله بعدی به لبنان حمله کرد. امپریالیسم آمریکا، و مقام‌های ارشد آمریکائی همگی هرگونه اطلاع قبلی خود از حمله اسرائیل به لبنان را انکار کردند. ولی هم بمب های سنگرشکن دو هزار پوندی آمریکا به اسم «مارک ۸۴» که اسرائیل در قتل رهبر  حزب الله، و هم جنگنده‌های اف ٣۵ آمریکا،  در حمله به لبنان از آنها استفاده کرده، ساختِ آمریکا هستند. امپریالیسم در سالهای قبل  بیش از ۱۴ هزار بمب مارک ۸۴ را به اسرائیل مجانی داد. امپریالیسم امریکا ترور حسن نصرالله را “معیار عدالت” خواند اما از قتل بیش از ۴۰ هزار فلسطینی خم به ابرو نیاورد.

پس از شکست مفتضحانه اسرائیل در لبنان در سال ۲۰۰۰ و  در سال ۲۰۰۶، که با مقاومت حزب الله ممکن شد، محبوبیت «نصرالله» و حزب الله به خصوص بین اقشار محروم لبنان و منطقه بالا رفت. اسرائیل پس از این شکست ها، زمانی که جمهوری اسلامی و حزب الله مشغول فحش و دشنام به امریکا و اسرائیل بودند، با یک نقشه دقیق با کمک فناوری‌های پیشرفته‌ی جاسوسی آمریکایی و غربی در نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی و حزب الله رسوخ کرد.

الان اسرائیل با تضعیف نزدیک به نابودی حزب الله، ضربه بزرگی به بازدارندگی جمهوری اسلامی غیر اتمی زد. اسرائیل این را هم می داند که به دلایل زیاد جمهوری اسلامی در داخل منفور است و از  عدم پشتیبانی مردمی رنج می‌برد. جمهوری اسلامی با علم به این ضعف ها به مهندسی انتخابات و تلاش برای سازش با غرب بود که اسرائیل هم با حرکتی متقابلی این تلاش جمهوری اسلامی را فعلا از بین برد.

دو حمله موشکی جمهوری اسلامی به اسرائیل نشان داد که اسرائیل هیچ بیمی از موشکهای جمهوری اسلامی ندارد. کارشناسان غربی می‌گویند که اسرائیل از طریق جاسوس های زیاد خود در نظام جمهوری اسلامی از محدودیت‌های نظامی، امنیتی، اطلاعاتی، اقتصادی و سیاسی برای ضربه زدن به اسرائیل کاملا با خبر است. حمله سمبلیک موشکی جمهوری اسلامی به اسرائیل، محتاطی رژیم در مقابل حمله اسرائیل به  حزب‌الله و لبنان نشانگر اولویت حاکمیت در حفظ دستاوردهای هسته‌ای هست.

علاوه بر آن اسرائیل از آنچنان حمایت آمریکا اقتصادی، سیاسی، امنیتی، نظامی برخوردار است که نگران حمله  جمهوری اسلامی به خود نیست. اسرائیل اینرا هم به خوبی میداند که جمهوری اسلامی به خاطر سرکوب چهل ساله در داخل منفور است و تنها کشوری در خاورمیانه است که اکثریت قابل توجه ضد اسرائیلی ندارد. این عوامل موجب تضعیف جمهوری اسلامی در یک جنگ معمولی و یا فرسایشی با اسرائیل میشود.

نقش قدرتهای بزرگ در خاورمیانه

مداخله آمریکا در عراق نشان دهنده اوج هژمونی جهانی ایالات متحده بود. ایالات متحده همچنان قدرتمندترین بازیگر جهانی است، اما نفوذ و جاه طلبی های آن در این منطقه در حال عقب نشینی است. این به دلیل عوامل ساختاری مانند وابستگی کمتر ایالات متحده به نفت تولید شده در منطقه، اولویت در مورد محاصره چین و ناامیدی پس از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳  و رشد بی  اعتمادی  بین ایالات متحده و متحدان سنتی آن است.  با این حال، روابط با اسرائیل و دشمنی با جمهوری اسلامی ایالات متحده را به ژئوپلیتیک خاورمیانه وصل کرده است. اگر چه که ممکن است رقابتی بین اتحادیه اروپا و ایالات متحده از نظر منافع تجاری و سرمایه گذاری در منطقه وجود داشته باشد، اتحادیه اروپا همیشه از حضور قوی ایالات متحده در منطقه مدیترانه، به طور مستقیم یا از طریق ناتو، استقبال کرده است.  اروپا همسایه مستقیم خاورمیانه بی ثبات است که  به دلیل ارتباطات قوی تاریخی در اروپا هم تاثیر میگذارد. موج استعمارزدایی پس از جنگ جهانی دوم اروپا را به منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا حساس کرد. قدرت های امپریالیستی اروپایی برای گسترش نفوذ خود در خاورمیانه رقابت می کردند و می کنند.  

امریکا در تلاش  بود که “امنیت” خاورمیانه را به دست سیاست های “نرم” اتحادیه اروپا بسپارد تا توجه خود را به چین محفوظ کند.  اتحادیه اروپا نگران فزاینده در مورد تلاش روسیه و ایران برای پر کردن برخی از شکاف های به جا مانده از ایالات متحده بوده است.

برای همین هم اتحادیه اروپا مثل امریکا اسرائیل را متحد خود در این منطقه میداند. اساسا اتحادیه اروپا در این جنگ خود را در کنار اسرائیل و امریکا می بینند و هیچ تحریمی علیه اسرائیل اجرا نکرده است و از صدور حکم جلب «نتانیاهو» و وزیر جنگ‌اش توسط دیوان بین‌المللی لاهه به جرم نسل‌کشی نیز انتقاد کرد. اتحادیه اروپا از نسل کشی اسرائیلی ها نه تنها انتقاد جدی نکرده است ولی همچنان به آنها اسلحه می‌دهد و کمک مالی می‌کند.

دالیا داسا کیه  (Dalia Dassa Kaye)، کارشناس ارشد مرکز روابط بین‌الملل بورکل وکلا می گوید: «به نظر نمی رسد که اسرائیل از خطوط قرمز ترسیمی دولت [امریکا] عبور کرده باشد». بلومبرگ نوشت که  گروهی از تحلیلگران می گویند که « ایالات متحده برای متوقف کردن نتانیاهو اهرم‌های زیادی دارد؛ اهرم‌هایی چون قطع حمایت‌های نظامی. اما کاخ سفید نمی‌خواهد بدین اهرم‌ها متوسل شود و بدین طریق معادلات ژئوپلیتیکی یا داخلی را به خطر بیندازد». یکی از دیپلمات‌های ارشد در گفت و گو با بلومبرگ مدعی است: «اسرائیل به واسطه حملاتش در لبنان توسط ایالات متحده تحت فشار قرار نگرفته است. به ادعای این منبع آگاه، رویکرد واشنگتن نشان می‌دهد که این بازیگر از تهاجمات اسرائیل ظاهرا راضی است».

همانطور که میبینیم، امریکا برای تمرکز روی چین مجبور به ترک خاورمیانه است. ولی این به معنای این نیست که نسبت به سرنوشت خاورمیانه بی خیال است، بلکه بر عکس. برای همین اینقدر از نسل کشی اسرائیل در غزه و حمله به لبنان و حرکات تروریستی آن علیه حزب الله  حمایت می کند. حمایت از اسرائیلی که تا این حد در جهان منفور شده است، برای امپریالیسم امریکا و غرب ارزان نیست. ولی آنها نمیتوانند در مبارزه با چین خاورمیانه را ول کنند. برای همین به کمک اسرائیل برای ایجاد یک خاورمیانه جدید نیاز دارند، تا با خیال راحت نیروهای خود را علیه چین بسیج کنند.

برای همین دولت امریکا جدیدا فروش بیش از یک میلیارد دلار تسلیحات- موشک‌های هوا به هوا و موشک‌های زمین به زمین-  به عربستان سعودی و امارات متحده عربی، دو متحد نزدیک خود در خلیج فارس را تصویب کرد. این تسلیحات برای مبارزه با اسرائیل نیست، بلکه برای جنگ احتمالی اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است.

اروپا و امریکا چین را به عنوان یک رقیب سیستماتیک و رقیب از نظر نفوذ اقتصادی می بیند. تا زمانی که اتحادیه اروپا سیاست های خاورمیانه ای روسیه را برای منافع ژئواستراتژیک خود در مقیاس جهانی خطرناک می بیند، برخی اروپایی ها به  خصوص لهستان و جمهوری های بالتیک توجه خاصی به خاورمیانه می کنند.

 چین به عنوان یک بازیگر عملگرا با استراتژی سیاست خارجی غیرسیاسی عمل می کند. اولویت چین نه تنها جستجوی موقعیت، بلکه تقویت  مدل اقتصادی خود با دسترسی به منابع  نفت، واردات مواد خام و ایمن سازی مسیرهای دریایی و زمینی است. برای همین چین بر عکس امریکا به شدت خواهان یک منطقه بدون تشنج است، برای مثال میتوان از توافقنامه صلح بین عربستان و جمهوری اسلامی را نام برد.

وزارت امور خارجه روسیه ورود نظامیان اسرائیلی به لبنان را محکوم کرده و از اسرائیل خواسته تا سربازان خود را خارج کند. پیشتر نیز روسیه ترور حسن نصرالله، رهبر حزب الله را محکوم کرده و گفته بود که اسرائیل «مسئولیت کامل تشدید تنش‌های بعدی را بر عهده

دارد».

با اینکه چین و روسیه به تمام قطعنامه های سازمان ملل در محکومیت تجاوز اسرائیل رای داده اند و شدیدا اعمال ضد انسانی اسرائیل را محکوم می کنند؛ با اینکه این دو کشور در اتحاد فلسطینی ها نقش مهمی داشته اند، ولی به نظر نمی رسد که بنیان گذاران نظم چند قطبی به رهبری چین و روسیه اتمی برای حفظ موقعیت خود بر ضد اسرائیل و امریکا  وارد این جنگ شوند. روسیه که خود در گیر جنگ اوکراین هست و چین نیز سابقه انجام چنین کارهایی را ندارد.

طرح اختاپوس و حمله به ایران

باید سخنرانی بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل در ۱۸ ژوئیه سال گذشته به مناسبت صدمین سالگرد انتشار مقاله رهبر صهیونیسم زئیو ژابوتینسکی با عنوان “دیوار آهنین” را یادآوری کرد.ایده اصلی ژابوتینسکی این بود که اسرائیل توسط همسایگان عرب خود مورد قبول واقع نخواهد شد، بنابراین اگر اسرائیل بخواهد زنده بماند، باید با یک دیوار آهنین نفوذناپذیر از خود محافظت کند.

نتانیاهو در این سخنرانی گفت: اسرائیل هنوز ایده های ژابوتینسکی به عنوان یک دیوار آهنین قدرتمند« با موفقیت توسط همه دولت های اسرائیل، از راست تا چپ، دنبال شده است» و اجرا می شود.

اسرائیل  می خواهد زمینه های اجرای دکترین اختاپوس را ایجاد کند . ایدۀ این است که اسرائیل باید به جای رفتن به سراغ نیروهای نیابتی حکومت ایران که به‌مثابه بازوهای این اختاپوس هستند، به‌صورت مستقیم به سر این اختاپوس یعنی جمهوری اسلامی ایران ضربه بزند.

برای اجرا کردن دکترین اختاپوس امثال معصومه علی نژاد، علی رضا نوری زاده دائما وظیفه تحریک اسرائیل برای حمله به ایران را بر عهده گرفته اند. منشه امیر و نوری زاده بارها نوشته اند که:  وقت آن رسیده که کشورهای غربی – آمریکا و اروپا – خطر اختاپوس رژیم اسلامی را دریابند و به مردم ایران یاری برسانند تا خود و ملت‌های منطقه و جهان را از شر رژیم ظالم اسلامی ایران رها سازند.

این دسته معلوم الحال از تشنگی مردم ما برای آزادی به نفع اسرائیل سوءاستفاده می کنند. آن ها برای نتنایاهو سخنرانی مینویسند تا او بشارت آزادی به ایرانیان بدهد. آن ها این وهم را در ذهن جوانان ما میکارند که گویا با حمله اسرائیل زنان ما آزاد می شوند. این طرفداران امپریالیسم و صهیونیسم حتا یک کلمه در مورد رابطه عاشقانه امریکا و عربستان، این ضد زن ترین رژیم جهان، نمی نویسند. نتنایاهو در سخنرانی اخیر خود در سازمان ملل نقشه عربستان، مصر و اسرائیل کشید و آنرا به عنوان راه مبادله شرق به غرب تبلیغ کرد.

ولی دکترین اختاپوس به دلایل زیر به راحتی اجرا نخواهد شد.

کشورهای منطقه به دلایلی با این حمله موافق نیستند، اگر چه که شکی نیست که در صورت انجام این حمله و پیروزی احتمالی اولیه آن، کشورهایی مثل عربستان به اسرائیل کمک خواهند کرد. برای مثال، ترکیه به شدت با جنگ اسرائیل علیه جمهوری اسلامی مخالف است. به گزارش عرب نیوز، رئیس جمهور ترکیه «رجب طیب اردوغان» درباره حمله اخیر اسرائیل به دمشق می‌گوید: «روسیه، سوریه و ایران باید اقدامات موثرتری برای حفاظت از تمامیت ارضی سوریه انجام دهند.اسرائیل ملموس‌ترین تهدید برای صلح منطقه‌ای و جهانی است». این نشانگر این است که ترکیه به عنوان یک قدرت بزرگ منطقه ای، برای تضعیف موقعیت اسرائیل الان به جمهوری اسلامی نزدیک می شود.

به نوشته ان‌بی‌سی‌نیوز، روسیه سیستم دفاع هوایی دارد که در صورت حمله اسرائیل به جمهوری اسلامی ایران به آن کمک خواهد کرد. حمایت روسیه مجهز به سلاح هسته‌ای از ایران، ناگزیر در ارزیابی حمله به این کشور نقش خواهد داشت.

روسلان سلیمانوف، کارشناس مستقل روس در امور خاورمیانه مستقر در باکو، گفت: «روسیه در دو سال و نیم گذشته از نزدیک با ایران همکاری کرده است، اما منحصراً در حوزه نظامی». سلیمانوف گفت: «در نتیجه روسیه مجبور است از متحدان ایران در خاورمیانه مانند جنبش حزب الله حمایت کند».

نتیجه اینکه این حقیقت است که الان اسرائیل برتری نظامی و امنیتی عجیبی بر دیگر رقبای منطقه ای خود دارد و از حمایت صد در صدی امپریالیسم امریکا و غرب هم در ارتکاب هر جنایتی برخوردار است. ولی آنچه که اسرائیل از درک آن عاجز است این استکه دیواری آهنی، راهی برای همزیستی مسالمت آمیز نیست. بزرگترین تهدید برای اسرائیل دیگر نظامی نیست، بلکه اخلاقی است.  بیش از نیم قرن، اسرائیل بر خلق دیگری حکومت کرده است و سرزمین های فلسطینی غزه، اورشلیم شرقی و کرانه باختری را اشغال کرده است و آنها را از حق ابتدایی خود محروم کرده است. این جنایتها اسرائیل را در خاورمیانه منفور کرده است و هیچ اسرائیلی فعلا نمیتواند خود را در این کشورها در امنیت ببیند.

تا زمانی که اشغال سرزمین فلسطین و سرکوب خلق فلسطین وجود دارد، اگر نیروهای مقاومتی صد بار هم نابود شوند، باز از خاکستر آنها مقاومت بر خواهد خاست و رشد خواهد کرد.

سخنی با چپ ها

نباید هیچ شکی برای افراد مترقی جهان به خصوص چپ برای مبارزه در راه سرنگونی نظم جهانی کنونی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا وجود داشته باشد. سعی و مبارزه برای ایجاد یک نظام چند قطبی در جهان وظیفه تمام نیروهای مترقی جهان و به نفع  تمام خلقهای جهان است.  

نیروهای مترقی می توانند چین را سوسیالیستی ندانند؛ می توانند نظام روسیه را نظام الیگارشی بدانند، ولی اگر از درک نقش فعلی این دو کشور در ایجاد یک جهان چند قطبی عاجز باشند در عمل در کنار غرب و در اردوگاه امپریالیسم ایستاده اند. این گروههای با درس گیری از مائویستهایی که شوروی را سوسیال امپریالیسم می‌دانستند و الان دلتنگ قدرت شوروی در مقابله با امریکا شده اند، باید قادر شوند که تا دیر نشده الویت ایجاد جهان چند قطبی را در صحنه جهانی درک کنند.

همینطور نیروهای چپی که خواهان براندازی حاکمیت بورژوازی و دینی جمهوری اسلامی هستند، باید قادر به تفکیک مسائل مختلف باشند. باید بین نقش جهانی جمهوری اسلامی و حاکمیت بورژوازی در سرکوب آزادی‌خواهانه و استثمار شدید طبقه کارگر و پایمال کردن حقوق ابتدایی صنفی آن تمایز قائل شد.  حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت وحشی سرمایه داری است که بر خلاف دولتهای سرمایه داری غربی نه تنها در آن مردم، خلقها، اقلیت های دینی، جنسی و جنسیتی و طبقه کارگر هیچ حقوقی ندارند بلکه سه قوه از هم جدا نیستند و فساد، رشوه خواری، پارتی بازی، رانت خواری اساس این حکومت را تشکیل داده است. نه تنها وظیفه هر کمونیست بلکه وظیفه هر نیرو و فرد مترقی است که در سرنگونی چنین نظام کثیفی سعی و تلاش کند.  

ولی همین جمهوری اسلامی در صحنه جهانی به دلایلی با هژمونی جهانی امریکا مخالف است و نقش آن در ایجاد یک جهان چند قطبی مثبت است. یکی از دلایل این نقش وجود نیروهای نظامی خیلی قوی در جمهوری اسلامی است که در تمام عرصه های جمهوری اسلامی نفوذ کرده اند و در عمل قوه مجریه، قوه قضاییه و قوه مقننه را در دست خود دارند. حیات این نظامیان به جو متشنج در منطقه وابسته است.  تشنج تا در مرز جنگ ولی همزمان اجتناب از جنگی که موجب نابودی شود. این دسته نظامیان خیلی سعی کردند که موجودیت خود را به امریکا بقبولانند ولی امریکا با توجه به سیاست تسلیم کامل تمام کشورها، نیروهای نظامی جمهوری اسلامی را در ردیف نیروهایی نمیداند که حاضر به تسلیم کامل باشند.

برای همین با اینکه حاکمیت بورژوازی ایران به خصوص بورژوازی بوروکراتیک، در مجموع غربی است، ولی تا نیروهای نظامی از قدرت فعلی برخوردار هستند، آشتی کامل با غرب ممکن نیست و  نیروهای پرقدرت نظامی جمهوری اسلامی هژمونی امریکا را به زیر ضربه می برند. برای همین این حاکمیت برای حیات خود لازم به نگاه به شرق هم دارد. به نوشته وال استریت ژرونال، «تقریبا ۹۰ درصد صادرات ایران راهی چین می‌شود. همزمان برخی از بازرگان‌ها و تجار ایرانی برای فرار از تحریم‌های موجود با استفاده از شرکت‌های مستقر در مالزی، چین، هند و امارات متحده عربی کالاهای خود را به چین و سایر مقاصد انتقال داده‌اند». این نشریه در ادامه آورده، «حدود ۱۵ درصد از واردات نفت چین از ایران است».    

این دوگانگی بین سیاست ارتجاعی در داخل و زاویه داشتن با هژمونی قدرتهای غربی در خارج، در شکل ضعیف تر و کمتر متشنج آن در حاکمیت های هندوستان و ترکیه نیز برقرار است. بخش بزرگی از بورژوازی انحصاری هندوستان به انرژی ارزان روسیه محتاج است و برای همین زیر بار هژمونی امریکا نمیرود اگر چه که بخش دیگر بورژوازی حاکمیت هندوستان در پیمان نظامی کواد بر ضد چین و روسیه با امریکا همکاری میکند. اردوغان هم نقش میانجی میان بخش های مختلف بورژوازی ترکیه را دارد. اردوغان جدیدا گفت که ترکیه به خاطر نزدیکی به غرب شرق را ول نمی کند و در همان سخنرانی گفت که نزدیکی به شرق به معنای دوری با غرب نیست. درست کپی همین حرفها را عبداللهیان وزیر خارجه دولت رئیسی گفته بود.

این حقیقت را که به دلایل مختلف بخشی از بورژوازی کشورهای ”جنوب” با هژمونی امریکا زاویه پیدا کرده اند را باید درک کرد و از آن به نفع ایجاد جهان چندقطبی استفاده کرد. همزمان نباید اجازه داد که بخشی از چپ که متاسفانه بعضی از آنها خود را توده ای می خوانند به این دلیل، ما را به ائتلاف با بورژوازی حاکم تشویق کنند و جنبش کارگری را تسلیم حاکمیت بورژوازی سازند. مبارزه برای ایجاد یک جهان چندقطبی به معنای ترک مبارزه طبقاتی و آشتی با بورژوازی نیست. مبارزه برای ایجاد یک جهان چندقطبی نه تنها در تضاد با مبارزه طبقاتی در داخل کشورها نیست، بلکه شرایط مناسب تری را برای مبارزه طبقاتی ایجاد خواهد کرد.

ما جهان چند قطبی را برای خیانت به طبقه کارگر و قبول رهبری بورژوازی داخلی نمی‌خواهیم، بلکه درست بر عکس آن، به نظر ما جهان چند قطبی شرایطی را ایجاد می کند که با تکیه بر آن می توان در مقابل امپریالیسم و بورژوازی داخلی ایستادگی کرد. به نظر ما شرایط موفقیت راه رشد غیرسرمایه داری و راه رشد سوسیالیستی بعد از آن، در یک جهان چندقطبی بهتر ایجاد میشود.

در این ارتباط حرف دیگر ما با چپها در مورد خاصیت دوگانه جنبشهای اجتماعی به رهبری خرده بورژوازی است. چپ ها هنگام تحلیل ایدولوژی نیروهای غیرپرولتری ملی و دموکراتیک فراموش نکنند که ایدولوژی خرده بورژوازی به خصوص شکل مذهبی آن همیشه در طول تاریخ جنبه های ارتجاعی دارد. ولی همانطور که کمینترن صد سال قبل گفته بود باید در هر موردی به تحلیل مشخص از سیاست مشخص آن ها پرداخت.  حماس، حزب الله و دیگر گروهها محصول اشغال فلسطین از طرف اسرائیل هستند. اگر سیاستهای استعماری اسرائیل نبود این گروهها سبب وجودی خود را از دست می دادند. حزب الله توانست که رهبری مقاومت علیه تجاوز اسرائیل و دفاع از حقوق خلق فلسطین را در لبنان به دست گیرد و در یک جبهه اتحادی با کمونیست ها و سوسیالیستها و سنی های ضد اسرائیلی مقاومت را بسیج کند.

چپ باید از خود سوال کند که وزن اصلی ایدولوژی حزب الله در شرایط الان در کجاست؟ جنبه های ارتجاعی آن قوی تر است یا جنبه مقاومت در مقابل تجاوز اسرائیل و قلدری امپریالیسم امریکا؟ آیا توان و علم ما برای تحلیل این موضوع از علم حزب کمونیست لبنان و حزب کمونیست فلسطین که در یک جبهه اتحادی با حزب الله همکاری میکنند بیشتر است؟

رفقای عزیز!

فراموشی مبارزه ضد امپریالیستی به حد فراموشی مبارزه طبقاتی در داخل غلط است. بین این دو مبارزه یک رابطه دیالکتیکی برقرار است. ما مثل بورژوازی در این فکر نیستیم که مبارزه علیه حاکمیت ضدکارگری جمهوری اسلامی با مبارزه برای آزادی خلق فلسطین و علیه صهيونيسم و امپریالیسم جدا است.

اگر چپ مایل به عقب افتادن از قافله نیست، باید با اتحاد و هم افزایی وارد میدان شود. تمام چپ هایی که مخالف دیکتاتوری جمهوری اسلامی ضد کارگری و مخالف امپریالیسم و صهیونیسم اسرائیلی هستند باید با مدیریت اختلافات خود، متحدا در یک جبهه وارد عمل شوند.




گفتگوی سایت “توده ای ها” با رفیق سیامک، به بهانه سومین سالگرد درگذشت رفیق فرهاد عاصمی!

سخن روز شماره ۲
۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۴

پرسش:

رفیق عزیز! بگذارید در سومین سال‌گرد درگذشت رفیق فرهاد در باره میراث سیاسی او صحبت کنیم؟ به نظر شما بزرگ‌ترین دست‌آوردی که ایشان برای جنبش کمونیستی و به خصوص جنبش توده‌ای به جا گذاشت، چه است؟

پاسخ: 

بدون هیچ تردیدی یکی از بزرگ‌ترین دست‌آوردهای او به جا انداختن وظیفه دوگانه کمونیست‌ها در جامعه ما است. یعنی از یک سوی رزمیدن برای حقوق دموکراتیک مردم و از سوی دیگر نبرد پیوسته و همیشگی برای سوسیالیسم. ایشان هنگامی که با بردباری بی‌همانندی به باز کردن اندیشه رفیق جان داده در راه برابری و آزادی، رفیق جوانشیر در باره‌ی پیوند دیالکتیکی این دو وظیفه پرداخته بود، با بازدارنده‌های گوناگونی روبرو شد.

جوانشير ”برنامه حداقل كارگری“ی حزب توده ايران را به روشنی باز می‌کند. ١- پيوند گسست ناپذير وظايف سوسياليستی و دموکراتیک؛ ٢- تحكيم  انديشه و عمل حزب از طريق پيوند دو وظيفه بالا؛ ٣- وفاداری به ماركسيسم- لنينيسم به مثابه خصلت انقلابی حزب توده ايران. در این برنامه پیوند دیالکتیکی میان  وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ و برجستگی پیوند میان وظیفه آنى‏‏ و آتى‏‏ حزب طبقه کارگر نشان داده می‌شود.

پس از پیروزی گذرای سرمایه‌داری در اردوگاه سوسیالیسم، بسیاری از کمونیست‌ها به ویژه در کشورهای دیکتاتوری، بزرگ‌ترین وظیفه خود را نبرد برای آزادی می‌دانستند. رفیق فرهاد در نوشته‌ای به رفیق خاوری (نگاه کنید به سخن روز تارنگاشت توده‌ای‌ها:طرح تنها مسئله ”آزادى ها“ کافی نیست!) هم گفته بود که نبرد برای آزادی کافی نیست. در آن نامه رفیق فرهاد نوشت، “در ميان گذاشتن تنها آماج آزادى به مثابه هدف مبارزات كنونى، بازگرداندن انقلاب به سطح انقلاب بورژوازى است.”

خوش‌بختانه امروز که به برخی از رسانه‌های چپ نگاه می‌کنیم به درستی نشان می‌دهند که پیوند دیالکتیکی این دو وظیفه درک شده‌است. آن‌هایی هم که در گذشته بیش‌تر از نبرد طبقاتی و سوسیالیستی سخن می‌گفتند و آزادی‌خواهی را چندان برجسته نمی‌دانستند، امروز برجستگی وظیفه دموکراتیک کمونیست‌ها را دریافتند و از جنبش آزادی‌خواهانه زنان پشتیبانی می‌کنند. 

یکی دیگر از دست‌آوردهای او  پافشاری بر خط مستقل طبقاتی کمونیست‌ها هنگام تحلیل روی‌دادها بود. برخی از چپ‌ها، به بهانه نبود شرایط شایسته ذهنی، وظیفه کمونیست‌های را ایستادن زیر سایه یک لایه بورژوازی انگلی می‌دانند. همه ی این کژروی‌ها هنگامی رخ می‌دهد که پیوند دیالکتیکی میان آماج سه گانه یعنی استقلال، آزادی و عدالت‌اجتماعی درک نمی‌شود. یکی از پیامدهای این کژروی‌ها، مطلق کردن یکی از آماج‌های انقلاب ملی- دموکراتیک میان چپ‌ها است.

هم امپریالیسم و هم جمهوری اسلامی از مطلق‌گرایی چپ‌ها به سود خود بهره‌جویی می‌کنند و به دنبال نیرومند کردن چپی هستند که دیالکتیک را درک نمی کند. امپریالیسم یک دسته از چپ‌ها را به دنبال دست‌یابی به آزادی می‌فرستد و به سوی خود می‌کشد و جمهوری اسلامی هم یک دسته دیگر از چپ‌ها را سرگرم نبرد “ضدامپریالیستی” می‌کند و به سوی خود می‌کشد.

پرسش: 

آیا به این دلیل، جمهوری اسلامی بقول رفیق فرهاد در فکر تاسیس یک حزب توده ایران جدید با همکاری “ضدامپریالیست”ها هست؟

پاسخ:

جمهوری اسلامی هیچ‌گاه پذیرای حزبی مانند حزب توده‌ی ایران پس از انقلاب، که با یک خط مستقل طبقاتی و با هوشیاری سیاسی حتا در نوشتن قانون‌اساسی و دگرگونی قانون کار دست داشته است، نخواهد شد. ریشه یورش جمهوری اسلامی به حزب توده‌ی ایران را باید در ترس آن از تراوش اندیشه‌های انقلابی حزب توده‌ی ایران به ویژه در میان رنج‌بران، یافت. خامنه‌ای خودش در یک سخن‌رانی برای دانشجویان گفته بود  که سردم‌داران رژیم ناگهان دریافتند که سر و نخ بسیاری از کارهای انقلابی در دست حزب توده‌ی ایران است. رژیم از سرشت طبقاتی حزب می‌ترسید. این ترس  لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، بورژوازی بازرگانی و بورژوازی دیوان سالاری را واداشت تا برنامه ضربه کُشنده به حزب طبقه کارگر را با ددمنشی بی‌همانندی پیاده کنند.

برای همین، بزرگ‌ترین امتیازی که یک رژیم دیکتاتور و سرمایه‌داری مانند جمهوری اسلامی می‌تواند برای منافع بورژوازی انگلی به دست بیاورد، ساختن یک حزب دست‌آموز کمونیستی است. این کار از برنامه‌های همیشگی و پیوسته نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از ضربه به حزب توده‌ی ایران بوده و خواهد بود. 

روشن است که وظیفه این چنین حزبی، پشتیبانی از سیاست درون- و برون‌مرزی رژیم با کاربرد مقوله‌ها و واژه‌های مارکسیستی است، مانند همین کاری که تارنگاشت‌های راه توده و ۱۰مهر امروز انجام می‌دهند.

پرسش:  

در این مورد چیز جالبی به ذهنم رسید. یک نفر در سایت ما نوشت که رفیق عمویی به رفیق خاوری قول داد که به دنبال حزب‌سازی نرود. با توجه به این‌که تا آن‌جا که ما می‌دانیم هیچ  دیدار رسمی بین این دو در آلمان انجام نشد، منظور این حرف چیست؟  آیا شما چیزی در این مورد می‌دانید؟

پاسخ:

پس از آمدن رفیق عمویی به آلمان، رفیق فرهاد به رفیق عمویی در خانه خودش گفت که ایشان باید با رفیق خاوری دیدار کند و گزارش آن چه را که پیش از زندان و در درون زندان گذشت را به حزب بدهد. پاسخ رفیق عمویی به او این  بود که نشد. “نشد” می‌تواند معنای بسیاری داشته باشد. می تواند به این معنا باشد که او درخواست دیدار کرد، ولی رفیق خاوری نپذیرفت! می‌تواند این هم باشد که دیدار رودررویی میان این دو رفیق انجام نشد، ولی پیام‌هایی و گفت‌وگویی میان آن دو انجام شد، یا به شیوه تلفنی و یا با کمک یک پیام‌آور و پیام‌رسان.

آن چه که از این سخنان دست‌گیر رفیق فرهاد شد این بود که رفیق عمویی دلش نمی‌خواست که این جستار را بیش‌تر از این باز کند. از سوی دیگر به گفته رفیق فرهاد، رفیق عمویی بسیار تشکیلاتی در آن گفت‌وگو سخن می‌گفت و برنامه حزب جانشینی توده ساختن را از بُن نادرست می‌دانست و نمی‌پذیرفت. با تحلیل سخنان رفیق عمویی می‌توان این گمان را زد که دست کم در سخن یک پیمانی میان این دو رفیق بسته شد و با روحیه تشکیلاتی که رفیق فرهاد از عمویی می‌شناخت بر این باور بود که رفیق عمویی بدون تردید اگر قولی به رفیق خاوری داده باشد، به آن وفادار خواهد بود. به هر روی، اینها گمان است. از آنجایی که رفیق خاوری دیگر در میان ما نیست و رفیق عمویی هم هوشش مانند گذشته دیگر تیز نیست. تنها چندین تن از دوروبرهای این دو رفیق می‌توانند از این پیمان آگاه باشند و از آن پرده‌برداری کنند.   ولی آن چه که حقیقت روشن است، این است که رفیق عمویی با همه‌ی فشارهایی که از سویه‌های گوناگون به او آورده‌اند، هیچ‌گاه به دنبال حزب توده سازی نوینی نرفته‌است.

نا گفته نماند که پس از پخش سه‌جلدی “صبر تلخ”، رفیق فرهاد گفت که رفیق عمویی وظیفه گزارش‌دهی خود را با شایستگی انجام داده است. به گمان رفیق فرهاد، شاید “صبر تلخ” از سوی رفیق خاوری به رفیق عمویی پیش‌نهاد شده‌بود. البته این سخن هم تنها گمان است.

پرسش:

اگر هم‌چنین قول‌هایی داده‌شد و شواهد هم نشان می‌دهد که رفیق عمویی با تمام فشارهای راه توده و دیگران، هیچ‌وقت به دنبال حزب‌سازی نرفته است. پس چرا رهبران حزب توده ایران با این رفیق این همه بد هستند؟

پاسخ:

نخست اینکه همه‌ی رهبران حزب توده ایران با رفیق عمویی بد نبودند. برای نمونه، رفیق ملکی در دیداری که با رفیق فرهاد داشت به روشنی گفت که در باره‌ی برخورد با رفیق عمویی، در درون رهبری حزب، همه با هم دید یک‌سانی ندارند. رفیق ملکی به رفیق فرهاد گفت که او هیچ‌گاه به رفیق عمویی ناروا نخواهد گفت و افزود: “من هم‌بند او بودم. روز آزادی برایش پیراهن خریدم، نان و پنیر تهیه کردم و هم‌راه با رفیق هوشنگ قربان‌نژاد خانه برای این رفیق پیدا کردم”. او گفت که عمویی رفیق او است، او چگونه می تواند به او دشنام دهد؟ برداشت رفیق فرهاد این بود که رفیق ملکی به هیچ‌رو خودش را ضد رفیق عمویی نمی‌دانست، اگرچه انتقادهایی داشت.    

 دوم این‌که رفیق عمویی از جای سنگینی در جنبش توده‌ای برخوردار بوده و هست. برای همین، بدون تردید کسانی در رهبری حزب به جای‌گاه ایشان رشک می‌بردند و هم احساس خطر می‌کردند.

پرسش: 

حالا که از رفیق ملکی صحبت شد، نظر این رفیق در مورد اخراج رفیق فرهاد چه بود؟

پاسخ:

کسی رفیق فرهاد را هیچ‌گاه از حزب بیرون نکرد، بل‌که بر ضد اساس‌نامه حزب، کسانی او را که یک عضو کمیته مرکزی بود،  در روند برگزاری کنگره سوم شرکت ندادند و پس از کنگره هم او را از روند زندگی حزب بیرون نگه داشتند. رفیق فرهاد گفت: “از شرکت من به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب توده ایران در آن با نقض اساسنامه حزبی ممانعت بعمل آمده بود.” پس از آن هم، هیچ گاه هیچ نشستی در باره‌ی “گناهان” رفیق فرهاد در یک نهاد حزبی برگزار نشد و حزب هم هیچ‌گاه به بررسی حقوقی گله‌ها و نامه‌های او نپرداخت. تنها یک‌بار با پافشاری رفیق فرهاد، رفیق خاوری پذیرفت که درخواست حل این چالش را، در یک نشست حزبی به پیش بگذارد. پس از آن، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که نشست حزبی درخواست او را نپذیرفت.

پس از کنگره سوم رفیق فرهاد بر این باور بود که رفیق ملکی هم، در برون نگه‌داشتن او از درون حزب نقشی داشت. برای همین این رفیق از رفیق ملکی سال‌ها دل‌گیر بود.   

سال‌ها پس از آن روی‌داد، رفیق فرهاد در یک مهمانی از رفیق ملکی که عضو رهبری آن‌زمان بود پرسید که آیا گفت‌وگویی  در باره‌ی درخواست او در باره‌ی حل چالش کنارگذاری ضد اساس‌نامه‌ای او از حزب در یک نهاد حزبی انجام شد. رفیق ملکی که خیلی تشکیلاتی بود، بدون سخن گفتن از این که آیا نشستی برگزار شد و یا اگر برگزار شد در آن نشست چه گذشت ، تنها به این پاسخ بسنده کرد که: این یک تصمیم جمعی نبود. برداشت رفیق فرهاد این بود که رفیق خاوری خواهان برگشت او به حزب نبود.

پس از آن رفیق فرهاد از این رفتار نادرست رفیق خاوری خیلی دلش درد گرفت. رفیق فرهاد در جایی گفت: “رفیق عزیز خاوری می‌تواند با من اختلاف نظر سیاسی داشته‌باشد، با شیوه‌ی رفتاری من موافقت نداشته باشد، می‌تواند صراحت من درباره‌ی رفتار رفیق صفری را نپسندد و نمونه‌های دیگر، ولی او نمی‌بایستی من را از فعالیت درون حزبی محروم سازد.”

پرسش:

حال که صحبت از رفیق صفری شد، رابطه رفیق فرهاد با صفری چطور بود؟

پاسخ:

به گفته رفیق فرهاد و رفیقان دیگر، رفیق صفری با کار و خرد گروهی بی‌گانه بود و دوست داشت کارها در دست چند تن رهبری شود و گردانش ارگان‌های حزبی هم به کسانی، نه بر پایه شایسته‌سالاری، بل‌که بر پایه وفاداری و دوستی با ایشان سپرده شود. رفیق صفری از آن دسته‌ای بود که رفیق طبری در کتاب “بازگشت به خویشتن” می‌گوید که بر پایه سهم‌خواهی و دوست‌بازی رهبری ارگان‌های حزبی را به دست کسی می‌داد و نه بر پایه شایسته‌سالاری.  

رفیق فرهاد سال‌ها با رهبری گذشته حزب مانند طبری، کیانوری، بهزادی دوستی داشت. پیش این بزرگان آموزش حزبی دید. بارها مهمان و میزبان آن‌ها بود. برای همین رفیق صفری که به گفته رفیق فرهاد بسیار کینه‌توز بود، از همان دیدار نخست با رفیق فرهاد بد شد. رفیق فرهاد می‌گفت که رفیق صفری که بسیار از رفیق کیانوری بدش می آمد، یک روز چهره شکنجه شده و شکسته رفیق کیانوری را در روزنامه کیهان به او نشان داد و با خشم گفت: تو هوادار او هستی؟ کینه‌توزی، رشک و فرهنگ یارگیری و رفیق بازی از دلیل‌هایی بود که رفیق صفری از رفیق فرهاد خوشش نمی‌آمد.

 رفیق صفری به همین دلیل رهبری سازمان‌های شرق آسیا و پس از آن غرب را از دست رفیق فرهاد گرفت. شگفتی در این است که سازمان شرق به دست آقای خدایی سپرده شده بود که بی‌گمان جای خودش را با چرب‌زبانی پیش رفیق خاوری و صفری باز کرده‌بود. رفیق فرهاد گفت: “بهر جهت پس از سفر رفیق خاوری به افغانستان بلافاصله خواستار انتقال مسئولیت سازمان هایی که من چندی پیش در پاکستان و هند ایجاد کرده بودم به علی خدایی شد.”

رفیق صفری چنین برخورد زشتی با رفیقی داشت که یکی از سه عضو “کمیته برون مرزی” پس از یورش جمهوری اسلامی به حزب بود. رفیق فرهاد گفت: که “«کمیته برون مرزی» حزب توده ایران که با مسئولیت رفیق خاوری و شرکت رفیق کاظم با نام مستعار شیرازی و من[رفیق فرهاد] پایه ریزی شده بود و از طرف رفیق زنده یاد جوانشیر، دبیر تشکیلات حزب توده ایران که در روزهای میان دو یورش نگاشته و ارسال شده بود، مورد تأیید مجدد قرار گرفت.”

پرسش:

با این حرف‌هایی که شما در مورد رفیق صفری زده‌اید، آیا این احتمال هست که صفری رفیق خاوری را با رفیق فرهاد بد کرده‌باشد؟ 

پاسخ:

ببینید پس از ضربه به حزب و هنگام برگزاری پلنوم هجدهم، رفیق خاوری به حق تنها کسی بود که با پشتوانه دلیری در دادگاه و عضو هیات سیاسی بودنش می‌توانست رهبر حزب شود. دیگر رفیقان دانشمند ما، مانند رفیق اسکندری در هم‌سنجی با رفیق خاوری از چنین اتوریته‌ای میان توده‌های حزبی برخوردار نبودند. در آن‌هنگام توده‌های حزبی، کسی را برای رهبری می‌خواستند که رنگ و بوی رهبران حزب در زندان را داشته‌باشد.

ولی راستش این است که برای در دست‌گیری رهبری، خاوری آموزشی ندیده‌بود و تجربه‌ای نداشت.

رفیق خاوری که کار رهبری یک تشکیلات به این پیچیدگی و بزرگی را بلد نبود و از دید تئوریک هم جای‌گاه والایی در حزب نداشت. ایشان پیش از کوچ از ایران در سازمان جوانان مشهد بود و حتا در پلنوم چهارم شرکت نداشت. پس از اندک زمانی از سوی رهبری آن زمان برای کار در رادیو پکن به چین فرستاده‌شد. یعنی این رفیق نه تنها نقشی در رهبری حزب نداشت بل‌که در میان کادرهای رتبه یک حزب هم نبود. یادمان باشد که پیش از رهبری رفیق خاوری، دیگر رهبران حزب، هم رفیق رادمنش، هم رفیق اسکندری و هم رفیق کیانوری، پیش از دبیراول شدن سال‌ها در رهبری گروهی حزب شرکت داشتند و از برجسته‌ترین تصمیم‌گیران سیاست حزب بوده‌اند. 

به هر روی، رفیق خاوری چند سالی پس از بیرون آمدن حزب از رادیو پکن، با دلیری سفر به ایران برای بازسازی تشکیلات را پذیرفت و به هم‌راه رفیق حکمت‌جو به ایران فرستاده و دستگیر شد. پس از آن هم که رفیق خاوری به زندان افتاد و با بی‌باکی از آرمان‌های حزب پشتیبانی کرد. روشن است کسی که در زندان است به اندازه کسی که در اروپای شرقی و یا غربی است و هر هفته پیش دانشمندان حزب آموزش می‌بیند، فضای دانش آموختن ندارد.

برای همین ایشان برای گردانندن سازمان‌های حزبی، بسیار به پند و رهنمایی رفیق صفری وابسته شد.   بنابراین از بد روزگار، رفیق صفری بزرگ‌ترین آموزگار رفیق خاوری در یادگیری شیوه‌های رهبری یک حزب شد. در برخورد صفری با برخی از حزبی‌ها مانند رفیق فرهاد، هم رشک و هم احساس خطر دیده می‌شد. رفیق صفری بدون تردید خاوری را به این خوی و فرهنگ بد درون حزبی آلوده کرد.

یادمان باشد که هیچ کدام از دبیراول‌های حزب مانند سلیمان میرزا اسکندری، محمد بهرامی، رضا رادمنش، ایرج اسکندری،  نورالدین کیانوری به اندازه رفیق خاوری نزدیک به چهل سال، یعنی نیمی از تاریخ حزب، رهبر حزب نبوده‌اند. رفیق کیانوری تنها هفت سال و رفیق اسکندری ده سال دبیراول حزب بوده‌اند. روشن است که رهبری کشتی حزب در میان خیزاب‌ها و تندبادهای بی‌شمار در چهل سال کار ساده‌ای نیست و بی‌گمان با ناجوانمردی‌ها و بند و بست‌های فراوانی گره خورده‌است.

پرسش:

در مورد تلاش رفیق صفری برای تغییر ایدئولوژی حزب چه می‌دانید؟

پاسخ:

یادمان باید باشد که این جستار را باید در بستر و زمینه تاریخی خود بررسی کرد، یعنی در روند ویران‌سازی اتحاد جمهوری شوروی سوسیالیستی و گردان سوسیالیسم.

تلاش این‌کار پیش از برگزاری کنگره سوم آغاز شده بود. ما در بایگانی خود نامه رفیق فرهاد و رفیق نظری از فرانسه را به هیت سیاسی داریم که هر دو خواهان پای‌بندی و وفاداری به مارکسیسم- لنینیسم هستند.

رفیق صفری چند ماهی پیش از یکی شدن دو آلمان، به امریکا سفر کرد. روشن نیست که ایشان با چه گذرنامه‌ای و برای انجام چه برنامه‌ای به امریکا رفت. رفیق فرهاد گفت: “در دیدار با رفیق خاوری معلوم شد که رفیق حمید صفری (در تابستان سال ۱۹۹۰)  بدون اجازه و موافقت رفیق علی خاوری، دبیر اول حزب توده ایران دو هفته ی پیش به ایالات متحده ی آمریکا سفر کرده است. رفیق صفری از پلنوم هیجدهم، عنوان دبیر دوم حزب توده ایران را به عنوان مسئولیت خود دریافت کرده بود. سفر چنین رفیقی از برلن دمکراتیک به آمریکا با چه گذرنامه و با کدام ویزا عملی شد؟ “

پس از بازگشت، روشن شد که او برنامه دگرگون کردن ایدئولوژی حزب را در سر داشت. رفیق صفری به این نتیجه رسیده‌بود که با آن چه که در جهان گذشته، باید مانند بسیاری از گروه‌های چپ کمونیستی و غیرکمونیستی از مارکسیسم- لنینیسم به دور شد و ایدئولوژی سوسیال‌دموکراسی را پذیرفت. این البته به معنای این نیست که سازمان حزبی امریکا برنامه‌ریز سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب از سوی رفیق صفری بود. کسی نمی‌داند که در آن سفر، سوای بازدید از سازمان حزب، صفری کجاها رفت و با چه کسانی دیدار کرد.

به هر روی، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که صفری هیچ گزارشی از این سفر به او نداد. در نشستی که رفیق فرهاد در همان روزها با رفیق خاوری داشت، رفیق خاوری به رفیق فرهاد گفت که او در دلش مارکسیست- لنینست خواهد ماند، ولی باید سخن رفیق صفری را پذیرفت، دنیا دگرگون شده است و یک حزب مارکسیست- لنینست بختی برای پیروزی ندارد.

به هر روی، همان‌گونه که می‌دانیم رفیق صفری در آن روزها درگذشت و برنامه دگرگونی ایدئولوژی در کنگره سوم حزب خوش‌بختانه رای نیاورد.

دو سفر همیشه برای رفیق فرهاد پرسش‌برانگیز بود. سفر رفیق صفری از آلمان دموکراتیک به امریکا و بر گشت او و سفر آقای خدایی از اردوگاه پناهندگی اتریش به امریکا و برگشت او.

پرسش:

رفیق فرهاد حتما از جریان شکست تغییر ایدیولوژی حزب خوشحال شد. آیا رفیق نگرانی ها و آرزوهای دیگری هم داشت؟

پاسخ:

آری، با این که او را به کنگره سوم راه ندادند، از شکست برنامه سوسیال‌دموکراسی‌سازی حزب خیلی خوشنود بود و پس از آن از برنامه و سیاست برآمده کنگره ششم هم خرسند بود.  

ولی او نبرد طبقاتی در درون حزب را پایان یافته نمی دانست و همیشه می گفت که تا زمان برگشت حزب توده ی ایران به میهن آزاد شده ما، سوسیال دموکرات های درون حزب در کمین خواهند ماند. او نگران سرشت طبقاتی حزب بود. همواره می گفت که رفیق طبری می گفت که ما روشن اندیشان خرده بورژوازی، ایدیولوژی طبقه کارگر را پذیرفتیم، ولی هر حزب کمونیستی برای پاکیزگی طبقاتی خود، نیاز به یک استخوان‌بندی نیرومند کارگری دارد. او در این باره برنامه‌هایی را در سر می‌پروراند که بدبختانه به روی کاغذ نیاورد. برای نمونه، او می‌گفت که پس از آزادی میهن و برگشتن حزب، حزب باید دوباره مانند سال‌های بیست و سی پرولتری شود و برای انجام این‌کار در این اندیشه بود که دست‌کم خاست‌گاه طبقاتی نیمی از عضوهای همه‌ی نهادهای حزبی باید از طبقه‌کارگر و دیگر رنج‌بران باشد.   

آرزوهای کوچک‌تر او در باره‌ی دنبال کردن کار روشن‌گری تارنگاشت “توده‌ای‌ها”، به ویژه پافشاری بر وظیفه سوسیالیستی کمونیست‌ها در جامعه و استقلال طبقاتی بود.

پرسش: برنامه سایت “توده‌ای‌ها” برای انجام این‌کارها چیست؟ کانال تلگرام چی؟   

پاسخ:

دو تا از رفیقان پر ارزش ما، همه‌ی شماره‌های مردم و نامه‌مردمی را که در ایران چاپ شده بود دیجیتالی کرده‌اند که به زودی برای دوست‌داران آشنایی به خط پس از انقلاب حزب توده ایران در کتاب‌خانه تارنگاشت در دست‌رس گذاشته می‌شود. یکی از رفیقان دیگر هم همه‌ی شماره‌های “راه توده”هایی که رفیق فرهاد سردبیر آن بوده است را در صد شماره نیز دیجیتالی کرده‌است که آن‌ها هم در کتاب‌خانه تارنگاشت در دست‌رس گذاشته خواهند شد.

افزون بر این، ما هم‌چنان تحلیل‌های هفته‌ای خود را در باره‌ی شرایط جهان و ایران در تارنگاشت پخش می‌کنیم. ما نمی‌خواهیم که تارنگاشتی باشیم که تنها به بازتاب بدون تحلیل روی‌دادها می‌پردازد و یا خشنود از برگردانی نوشته‌های اندیشمندان مارکسیست جهان است.

 کانال تلگرامی ما، یک کانال خبری نیست. در این باره ما نه می‌خواهیم و نه می‌توانیم با کانال‌های خبری رقابت کنیم. تنها خبرهایی برای پخش در این کانال برگزیده می‌شود که برای درک یک پدیده، روی‌داد و یا سیاست نمونه‌وار باشد. برای نمونه، خودکشی کارگران که در باره‌ی سیاست بسیار ضدکارگری رژیم روشن‌گری می‌کند؛  و یا کمک جنگی امریکا به اسراییل که سیاست “شریک دزد و رفیق قافله” ان را نمونه‌وار نشان می دهد؛ و یا تلاش امپریالیسم امریکا برای انقلاب مخملی در بنگلادش که به روشن‌گری در باره‌ی پرخاش‌گری امریکا می‌پردازد. گروه گرداننده تارنگاشت می‌خواهد که کانال تلگرام، بیش‌تر یک کانال تحلیلی، آموزشی در باره ی کمونیسم و تاریخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران و جهان، و امیدبخش در راه نبرد برای برپایی سوسیالیسم باشد تا یک کانال خبری.




تحلیل جمعی از توده ایهای داخل کشور از شرایط جهان و ایران

سخن روز شماره ۱
۳ شهریور ۱۴۰۳، ۲۴ اوگوست ۲۰۲۴

شرایط جهانی

جهان به سرعت به سمت چندقطبی شدن پیش میرود. ریشه تقریبا تمام درگیریهای فعلی از این حقیقت ناشی میشود.

امریکا به هیچ وجه خواهان از دست دادن هژمونی خود در جهان نیست و تا آخرین نفس میجنگد و در این راه حتا از نابودی جهان توسط بمب هسته ای ابایی ندارد.  بطور مثال نخست وزیر بنگلادش پس از رد تقاضای امریکا برای تسلط بر خلیج بنگال با ایجاد پایگاه نظامی در جزیره سنت مارتین و دوستی و رابطه صمیمی با چین و هندوستان مجبور به فرار شد. امریکا توسط مارکوس جدید فیلیپین که پسر مارکوس قبلی از دوستان بزرگ امریکا است در نقشه تاسیس ناتو آسیایی با شرکت ژاپن و کره جنوبی و فلیپین است.

در گوشه و کنار دنیا قطبهای جدید ساخته میشود و حتا کشورهایی که سالیان دراز طرفدار هژمونی امریکا و غرب بوده اند امروز به صحیح بودن این سیاست شک دارند و حداقل میخواهند که فقط با یک قطب دادوستد و مراوده نداشته باشند. عربستان سعودی نه تنها نقشه مصادره پول های روسیه در بانک های غربی را محکوم کرد بلکه در فکر خارج کردن دارایی های خود از بانکهای غربی است.

ترکیه و مجارستان عضو ناتو بارها گفته اند که غرب باید تفکر هژمونیک خود را کنار بگذارد. این دو کشور در قلب ناتو با نقشه های امپریالیسم امریکا برای حفظ جهان تک قطبی به رهبری امریکا مبارزه میکنند. اوربان گفت که توازن قوا بین قدرتهای جهانی به نفع چین برهم خورده است و اگر امریکا این حقیقت را قبول نکند کار به جنگ خواهد کشید. امریکا با تمام تلاشهای خود حتا نتوانست هندوستان را به سمت نقشه های خود در اوکراین و علیه روسیه بکشاند. مسلم است که این کشورها از یک موضع مترقی مخالف برنامه های هژمونیک امریکا نیستند. ولی به هر حال اینطور به نظر میرسد که بورژوازی این کشورها برای حفظ منافع خود دیگر نمیخواهند که تمام تخم مرغ های خود را در سبد امریکا بگذارند. بسیاری نیروها و کشورهای دیگر در گوشه و کنار دنیا هم نمیخواهند که مثل گذشته از سیاستهای استعماری و صهیونیستی تبعیت کنند .

رشد اقتصادی، ثبات اجتماعی و سیاست عدم مداخله در امور داخلی دیگر کشورها در سیاست خارجی جمهوری خلق چین را به چنان قدرت بزرگ جهانی تبدیل کرده است که جذابیت بیشتری برای کشورها در حال رشد دارد.

فهم روند چندقطبی شدن جهان برای درک مناسبات بین‌المللی کنونی بسیار پراهمیت است. تلاش امریکا برای ایجاد انقلابات رنگی در کشورهای مختلف، ادامه جنگ در اوکراین، تحریک چین در تایوان و برافروختن آتش جنگ در خاورمیانه را باید از این منظر تحلیل کرد. گسترش دائمی ناتو در اروپا، عملیات نظامی ناتو که یک پیمان جنگی غربی است در خاورمیانه سالها بدون جواب از سوی دیگر کشورها ادامه داشت.

تا اینکه چین و روسیه با تاسیس بریکس، پیمان شانگهای و دیگر پیمانهای منطقه ای به مقابله با این پرخاشگری پرداختند. چین و روسیه در مبارزه علیه سلطه جویی و هژمونی آمریکا نقشی با اهمیتی دارند. این دو کشور با ایجاد سازمانهای همکاری مختلف امکان همکاری بین کشورهایی  که خواهان توسعه اقتصادی بدون از دست دادن استقلال خود هستند، را فراهم کرده اند. گروه اقتصادی بریکس ۱۱ عضو دارد که اکثریت آن نظام سرمایه داری دارند که ۴۰  درصد جمعیت و حدود ۴۰ درصد اقتصاد کل جهان را تشکیل می دهد. کشورهای زیادی در صف عضویت ایستاده اند. علاوه بر این سازمان همکاری شانگهای  ۸ عضو دارد و گروه اقتصادی اوراسیا با ۱۷ عضو به رهبری چین، هند و روسیه نظام تک قطبی مورد نظر امریکا را زیر فشار قرار داده است.

شرایط ژئوپلیتیک و نظام حقوقی و سیاسی جهان در حال تغییر است و به موجب آن ایدئولوژی امپریالیستی برای حق آقایی امریکا به شدت زیر سوال رفته است. گلوبالیزم ابتکاری نولیبرالیسم در تقسیم جهان به بازار نیروی کار و مواد خام از یک طرف و تولید صنعتی و فن آوری و صدور سرمایه از طرف دیگر با شکست مفتضحانه ای روبر شده است. الان کشورهایی که به هر دلیلی نمیخواهند استقلال خود را در مقابل امریکا از دست بدهند، میتوانند با مبادله و مراوده با جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، سیاست استقلالی خود را عملی کنند.

جواب کشورهای امپریالیستی به این بحرانها نظامی‌گری و جنگ طلبی برای حفظ هژمونی و کسب سود است.

اوکراین

پس از فروریختن دیوار برلین، امپریالیسم امریکا هر سال ناتو را به سمت مرزهای روسیه گسترش داد. روسیه ضعیف دوره گرباچف و یلتسین نه توان و نه خواست مقابله با سلطه جویی امریکا را داشت. حتا هنگامی که ناتو به یوگسلاوی حمله کرد و آنرا به شش کشور مختلف تقسیم و صربستان را کاملا ایزوله و از دسترسی به دریا محروم کرد، با اینکه روسیه با این عمل ناتو مخالف بود ولی احساس نمیکرد که توان نظامی مقابله با یکه تازی امپریالیسم را دارد.  

ولی در سال ۲۰۰۸، ویلیام برنز،  سفیر سابق امریکا در روسیه و هم کسینجر به سیاستمداران آمریکایی گفته بودند که خط قرمز روسیه اوکراین است. غرب از کودتای فاشیستهای اوکراین علیه رئیس جمهور منتخب طرفدار صلح با روسیه حمایت و در مورد جنگ علیه روسی زبانان در دنباس سکوت کرد. ناتو و امریکا به اوکراین قول عضویت در ناتو را دادند.

امریکا اوکراین را میدان جنگ بین امپریالیسم غرب و کسانی که در تلاش چند قطبی کردن جهان هستند میداند. داوید آراخامیا، یکی از رهبران حزب زلنسکی، در مورد هدف روسیه گفت: «اگر ما متعهد می شدیم که به دنبال عضویت در ناتو نرویم، آنها آماده بودند که به جنگ پایان دهند. آنها واقعاً تا آخرین لحظه امیدوار بودند که ما را مجبور به امضای چنین توافقی کنند، تا بی‌طرف شویم. ». او ادمه میدهد که  «وقتی از استانبول برگشتیم، بوریس جانسون [نخست وزیر سابق انگلیس] به کیف آمد و گفت که ما اصلاً با آنها قرارداد نمی‌بندیم و بیایید فقط بجنگیم».  

گرهارد شرودر، صدر اعظم سابق آلمان هم با تایید این موضوع در مورد شکست مذاکرات صلح در استانبول گفت: «هیچ اتفاقی نمی‌توانست بیفتد زیرا همه چیز در واشنگتن تصمیم گرفته شد». صدر اعظم سابق دیگر آلمان، خانم مرکل با صراحت گفت که قرارداد یک و دو مینسک که اوکراین با روسیه بسته بود تزیینی بود و هیچگاه قرار نبود که اجرا شود. سخنرانی بایدن وقت کنار کشیدن از کاندیتاتوری رئیس جمهوری کاملا این نقشه را فاش میکند. با نقل به مضمون او گفت که به عنوان رهبر جهان در مقابل تهاجم روسیه در اوکراین مقاومت کرد.  امپریالیستهای غربی در طول دو سال گذشته مدام گفته بودند که سلاحهای غربی اوکراین برای دفاع از اوکراین است و به هیچ وجه نباید در خاک روسیه مصرف شود. ولی اینروزها ما دیدیم که تمام کشورهای غربی در جریان حمله اوکراین به داخل روسیه در کورسک با افتخار گفتند که اوکراین حق استفاده از این سلاحها در داخل روسیه را دارد.

 هر چقدر جنگ در اوکراین به ضرر امریکا باشد، تهاجم اسرائیل به فلسطینی ها و قلدری آن در منطقه بیشتر خواهد شد. سیاست میلیتاریستی امپریالیسم موجب ادامه درگیری اوکراین و غزه است. امپریالیسم با رد شدن از تمام خط قرمزهای چین به  تحریک و تدارک جنگ علیه چین به بهانه تایوان نیز میپردازد.

متاسفانه بعضی از احزاب و سازمانهای چپ ایرانی اهمیت این موضوع را به خوبی درک نکرده اند. یک گروه با جملاتی مثل “تجاوز رژیم پوتین به اوکراین”، “گروه ارتجاعی حماس” اصلا این جنگها را با توجه به چند قطبی شدن جهان و ژئوپلیتیکی تحلیل نمی کند. نظم جهانی مبتنی بر قوانین امریکا بیش از یک دهه در بحران و در  حال دگرگونی بوده است. جنگ اوکراین نشان داد که  نظم‌های بین‌المللی جدیدی در حال ظهور هستند و جهان  چند قطبی اکنون یک واقعیت است. درگیری روسیه و اوکراین انتقال طولانی مدت به دنیای چند قطبی را تسریع کرده است.

 امپریالیسم امریکا ۴۵۷ پایگاه نظامی بزرگ و کوچک در سراسر جهان دارد. این پایگاه برای پخش گل بین مردم و یا برای تضمین حقوق زنان (آنطور که امپریالیسم امریکا در افغانستان ادعا کرده بود) به وجود نیامده اند، بلکه وظیفه اصلی آنها سرکوب مردم محلی و حفاظت از هژمونی جهانی امپریالیسم است. برای اولین بار در تاریخ ۵۰۰ سال گذشته جهان، سوسیالیسم مدل چینی موفق شد که یک قدرت اقتصادی بزرگ، غیراروپایی و غیر سفیدپوست بنا کند که هژمونی اقتصادی و فرهنگی امپریالیستی اتلانتیک را به چالش بکشاند. جمهوری خلق چین به هیچ وجه نمیگذارد روسیه در اوکراین شکست بخورد. شکست و فروپاشی روسیه به معنای همسایگی ناتو با چین و کریدور بدون مزاحمت ناتو از اروپا، روسیه به چین خواهد بود. وظیفه چپ جهانی تقویت چند قطبی شدن جهان در مقابل تجاوزگری و جنگ افروزی امپریالیسم است.

ولی این وظیفه جهانی به معنی ترک مبارزه طبقاتی در داخل کشور نیست. گروهی از چپ با سواستفاده از اینکه جمهوری اسلامی عضو بریکس است، بدون درک ترکیب بریکس و استفاده روسیه و چین از هر شکافی در جبهه امپریالیسم نه تنها با براندازی جمهوری اسلامی مخالف هست بلکه سعی میکند که کل چپ را زیر پرچم ولی فقیه جمع کند. این چپها با عدم درک وظیفه سوسیالیستی با نامه نویسی به جلیلی، کاندیدای ریاست جمهوری که بحران اقتصادی کشور را میخواست با کوچک کردن دولت و کارها را به دست مردم سپردن حل کند، ضربه شدیدی به اعتبار چپ در بین روشنفکران جامعه زدند.

قتل عام اسرائیل در غزه

حمله وحشیانه و غیر انسانی اسرائیل به مردم بیگناه غزه که با حمایت تمام کشورهای غربی، ژاپن، کره جنوبی، استرالیا و نیوزلاند انجام میشود را هم باید بخشی از تلاش امپریالیسم برای حفظ هژمونی خود دانست.

پایان نظم ژئوپلیتیکی سابق که توسط امپریالیسم به خصوص امریکا و بریتانیا به خلقهای خاورماینه تحمیل شده بود اسرائیل را مجبور کرد که نقاب معمولی و مظلومانه خود را از چهره بردارد و با علم به اینکه هیچ قدرت غربی به دنبال مجازات او نیست به قتل و عام غیرنظامیان بپردازد.

اسرائیل میداند که موجودیتش در یک جهان چندقطبی در خطر است. اسرائیل غرق  بازار جهانی سرمایه داری  است و در ۱۵-۲۰ سال گذشته سیاست های اقتصادی نولیبرالی و تحمیل ریاضت اقتصادی- اجتماعی را به زحمتکشان اسرائیل چه یهودی تبار و چه فلسطینی تبار تحمیل کرده است.

نقشه امریکا این بود که با اتوریته نظامی خود و بر اساس این حقیقت که خاورمیانه با اجرای اقتصاد نولیبرالی از لحاظ اقتصادی به امپریالیسم وابسته است، اسرائیل را با کمک پیمان ابراهیم به دیگر کشورهای عربی پیوند دهد. اگرچه این نقشه هنوز کنار گذاشته نشده است ولی با جنگ غزه، پیمان آشتی میان گروه های فلسطینی و صلح بین عربستان و ایران که با کوشش چین انجام شده است دیگر به سادگی قبلی قابل اجرا نیست. علاوه بر این امریکا در فکر ایجاد کریدور هندوستان-عربستان-اسرائیل برای مقابله با بریکس و پیمان شانگهای بوده است که آنرا هم نتوانست به جامه عمل بپوشاند.

افکار عمومی در خاورمیانه خیلی به سود چین و روسیه است و امپریالیسم فقط میتواند به روی صهیونیستهای اسرائیل به عنوان متحد مستحکم حساب باز کند. با علاقه ای که ترکیه، امارت و عربستان به قطب مقابل نشان میدهند و بی میلی اردن و مصر به اجرای برنامه های امریکا، امپریالیسم مجبور است که نقش ژاندارمی اسرائیل در خاورمیانه را پررنگ تر کند.

از طرف دیگر اسرائیل موجودیت و حیات آینده خود را در باقی ماندن در جبهه امپریالیسم و تقابل با چین و  روسیه میبیند. قبل از جنگ کنونی غزه اسرائیل اصلا فکر نمیکرد که چین و روسیه با وضوح کامل از فلسطینی ها دفاع کنند.

ناتو که پس از الغای پیمان ورشو مشروعیت خود را از دست داده بود با همکاری روشنفکران و دانشمندان و سازمانهای جاسوسی خود خطر تروریسم اسلامی را خلق کرد. امپریالیسم به رهبری ناتو به این بهانه به کشورهای افغانستان، عراق و سوریه تجاوز کرد و لیبی را کاملا تجزیه کرد. ناتو میخواهد که برادرهای کوچک خود را در خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا بسازد. امپریالیسم غرب قبلا با تقلب اسرائیل را در نقشه اروپا گنجاند و برای همین نقشه بعدی امریکا و غرب پس از شکست احتمالی برنامه ناتوی عربی- اسرائیلی عضویت اسرائیل در ناتو است.

ما با دو جبهه کاملا نابرابر روبرو هستیم. از یک طرف ارتش صهیونیستی با حمایت تمام عیار امپریالیسم و از سوی دیگر کودکان سنگ به دست و آورگان فلسطینی. چطور میتوان این دو را با هم در یک ترازو گذاشت و مقایسه کرد؟ آیا هیچ فرقی میان ستمگران و ستمدیدگان نیست؟ آیا خوارشدگان فلسطینی حق دفاع مشروع از وطن و خلق خود ندارند؟

اخیرا نتانیاهو نه تنها قطعنامه ۲۴۲ و بازگشت اسرائیل به مرزهای قبل از جنگ ۱۹۶۷ و پیمان اسلو برای تاسیس دو دولت را رد کرد بلکه وقیحا گفت که کل کرانه باختری مال اسرائیل است. اسرائیل فقط از واکنش امریکا نگران است. تا امریکا و کشورهای غربی با اسرائیل هستند اسرائیل لزومی به پایبندی به قوانین بین المللی نمیبیند.

در این میان نظر دو دسته از چپهای ایرانی در مورد جنگ غزه حیرت آور است.

بعضیها یادشان رفته است که جنبشهای اجتماعی  در سازمانهایی که در دسترس است و آرزوهای مردم را در برنامه خود بازتاب میدهد متشکل میشوند. با اینکه امپریالیستها و صهیونیستها در تاسیس حماس نقش غیرقابل انکاری داشتند و افکار ارتجاعی در این سازمان نفوذ دارد ولی در تکامل چند دهه خود حماس به یک سازمان مقاومت تبدیل شده است.  بعضی از چپها یادشان میرود که در غزه گروه های مارکسیستی هم هستند ولی در مقابل قدرت حماس و نفوذ آن بین مردم کوچک هستند. حماس اگر سازمان دهنده مقاومت مردم نبود، مردم خود غزه آنها را (با قولی که اسرائیل در مورد پول و کارت سبز داده است) به نیروهای اسرائیلی تحویل میدادند ولی اینطور نشد. بلکه برعکس.

این دسته بدون در نظر گرفتن اینکه  ارتش هار یک نیروی استعماری برای نابودی گروههای کوچک مقاومت در یک کشور مستعمره در جنگ است، هدفهای سیاسی و ضداستعماری گروههای مقاومت را زیر سایه افکار ارتجاعی قرار میدهد. مسله اصلی خلق فلسطین در غزه چیست؟ حجاب هست یا فرار از گلوله ها و بمبهای بی امان ارتش اسرائیل؟ نماز است یا رهایی سرزمین خود از اشغال ۷۵ ساله اسرائیل؟ مگر میتوان در این جنگ نابرابر به فلسطینها گفت که علیه حماس شورش کنند؟ مگر میتوان به آنها گفت که بخاطر ارتجاعی بودن ایدئولوژی حماس، پشت به سازمانی کنند که خود به آن رای دادند؟ اگر مردم غزه با این ایدئولوژی قرابت نداشتند پس چرا در گروه های مارکسیستی خود را سازماندهی نکردند؟ اکثر نیروهای مارکسیستی، مسیحی و غیردینی فلسطینی نقش حماس را در مقاومت فلسطین قبول دارند.

  این شرم آور است که در بین خلقهای خاورمیانه، فقط بخش بزرگی از بورژوازی ایران و لایه های فوقانی متوسط  طرفدار صهیونیسم اسرائیل هستند. ایندسته بدون در نظر گرفتن ماهیت ارتجاعی مذهب یهود و ارتدوکسهای یهودی که خیلی شبیه به ارتجاع اسلامی در جمهوری اسلامی است اسرائیل را بهتر از جمهوری اسلامی میدانند.

گروه دیگر چپ بخاطر نقش پر حرف و ادعا جمهوری اسلامی علیه اسرائیل  آن را رهبر جبهه مقاومت میداند و از تمام چپها میخواهد که زیر رهبری نظامیان جمهوری اسلامی قرار گیرند؟

طرفداران چپگرای سیاست منطقه ای جمهوری اسلامی درک نمیکنند که تمام قدرتهای اسلامی منطقه سعی میکنند که رهبری جهان اسلام را به دست خود گیرند و در این راه فلسطینی ها را به گروگان گرفته اند. بدست گیری رهبری جهان اسلام که موقعیت ژئوپلیتیکی این کشورها را در منطقه تقویت میکند، تامین کننده منافع هنگفتی برای بورژوازی این کشورها است.

این دسته از چپها چیزی از رقابت مصر و عربستان (دشمنان اخوان المسلمین) ؛ ترکیه و قطر(دوستداران اخوان المسلمین)  با جمهوری اسلامی شیعه- حجتیه برای رهبری جهان اسلام نمیگوید. جالب توجه است که لفاظی های ترکیه به رهبری اردوغان علیه اسرائیل شدیدتر از لفاظی جمهوری اسلامی است. بعضی از ایدولوگ های جمهوری اسلامی بطور صریح میگویند که جنبش های اسلامی خاورمیانه ابزارهای راهبردی قلمروسازی و عملیاتی برای جمهوری اسلامی هستند. آنها میگویند که قلمرو خواهی جمهوری اسلامی باید اساس ایدئولوژیک داشته باشد تا نقش جمهوری اسلامی را به عنوان محور ژئوپلتیک شیعه در منطقه ارتقاء دهد.

وضعیت جمهوری اسلامی

شرایط نظامی و امنیتی

رژیم به طرفداران خود اینطور القا میکند که گویا بزرگترین قدرت خاورمیانه است. ترور دکتر اسماعیل هنیه، در قلب تهران و در خانه امنیتی سپاه پاسداران، آب پاکی بر این ادعای بی اساس ریخت و موجب تحقیر اسفبار قدرقدرتی جمهوری اسلامی شد. اهمیت این ترور در این استکه پس از امضای توافق اتحادی گروههای فلسطینی در چین، پس از بازگشت نتانیاهو از سفر امریکا و قبل از مذاکرات صلح اجرا شد. سوال تمام افراد داخل و خارج نظام اسلامی این است که چه کسانی و چطور در داخلِ نظام و نهادهای  اطلاعاتِی و امنیتی آن اطلاعات فوق محرمانه را برای ترورِ هنیه را به موساد اسرائیل داده اند؟

از دست رفتن مشروعیت نظام، تحریم انتخاباتی مردم، بحران های عدیده، دزدان مختلفی را در نهادهای جمهوری اسلامی پرورش داده است. این دسته که دیگر اعتقادی به حیات جمهوری اسلامی ندارد با دزدی از اموال عمومی تا فروش اطلاعات نظامی میخواهد کیسه خود را پر از پول کند.

دلیل واضح آن را باید در ماهیت نهادهای امنیتی جست وجو کرد که برای ضربه به کمونیستها و افشای” جاسوسان شوروی” تاسیس شدند و برای همین لانه جاسوسان ریز و درشت غرب هستند. همکاری اطلاعاتی سپاه پاسداران با ام ای۶ برای ضربه زدن به حزب توده ایران و نیروهای ملی و مترقی اتفاقی نبود.

تمام این عوامل موجب تضعیف رژیم در مقابله با رقبای سنتی منطقه ای شده است. سوراخهای امنیتی بسیاری که در سالهای گذشته در جمهوری اسلامی دیده شد شاهد تغییر توازن قوا به نفع دشمنان جمهوری اسلامی در منطقه است. جواب سمبلیک قبلی جمهوری اسلامی به اسرائیل هم نشان داد که رژیم با تمام پولی که برای صنعت نظامی هزینه کرده است، حتا قادر به یک ضربه زدن جدی به اسرائیل نیست. بدون شک بخشهایی از بورژوازی ایران از این موقعیت برای تحکیم حاکمیت خود استفاده خواهد کرد.

شرایط تنش و شبهه جنگ تا سالها ادامه خواهد داشت. اسرائیل و بخشی از بورژوازی جمهوری اسلامی حیات خود را مدیون شرایط شبهه جنگی میدانند.

شرایط اقتصادی نولیبرالی

پس از انتخابات رئیس جمهوری مشخص شد که  سیاست کلی رژیم ولایت فقیه بدون هیچ تغییری مثل همیشه بر اساس اقتصاد نولیبرالی و توافق با امریکا در مورد برجام (یا به قول عباس عراقچی، وزیر خارجه دولت پزشکیان رفع تحریم) و سرکوب مردم در داخل است. پزشکیان صحبت از«دولت وحدت ملی» می کند که همان صلح موقت بین جناحهای مختلف بورژوازی است. در برنامه کلی ارائه شده دولت از خواسته کارگران و دیگر زحمتکشان خبری نیست.

اقتصاد مورد نظر پزشکیان سرمایه داری  نولیبرالی است. او بارها از کوچک کردن دولت، عدم  مداخله دولت در اقتصاد، واگذاری فعالیت اقتصادی به مردم، تنظیم خودبخودی بازارها، خصوصی سازی صحبت کرد که تمام این حرفها ریشه در افکار نولیبرالیستی او دارد. او هم مثل دیگر رئیس جمهوران چشمک به چپ خواهد زد و به سمت راست خواهد پیچید و دستور  بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را اجرا خواهد کرد. به همین دلیل سوپرنولیبرالی مثل همتی وزیر اقتصاد و دارایی میشود.

جمهوری اسلامی در ذات خود غربگرا است. تمام بچه های سران آن در کشورهای غربی مشغول درس خواندن و یا ولگردی و یا پول اندوزی هستند. تمام کسانی که از داخل جمهوری اسلامی از رژیم ولایت فقیه خسته  میشوند به غرب فرار و یا مهاجرت می کنند. هم بورژوازی ایران دور شاه و هم اکنون بورژوازی جمهوری اسلامی  در نظام سرمایه داری غربی غرق است.

اگر بخشی از این بورژوازی برای فرار از تحریم و از روی اجبار به بریکس چشمک میزند برای حفظ نظام است. با اینکه جمهوری اسلامی تمام بندهای قرارداد برجام را اجرا کرد؛ پانزده سال غنی سازی ارونیوم تعطیل بود؛ امریکا نه تنها تحریم را لغو نکرد بلکه با خارج شدن از قراداد برجام حتا تحریمها را بیشتر کرد. حاکمیت جمهوری اسلامی که به علت عدم مشروعیت و سرکوب و بحران اقتصادی، تنها به بقای فردای خود فکر می کند، برای جلوگیری از ورشکستگی کامل اقتصادی مجبور به تجارت و دوستی با شرق شد. مطمعنا امپریالیسم امریکا تا تسلیم کامل جمهوری اسلامی بخصوص به رسمیت شناختن اسرائیل و یا حداقل دوری از دشمنی با آن  به لغو تحریم ها نخواهد پرداخت. اجرای  دستورات بانک جهانی و صندوق بین المللی پول که از دوران دوران احمدی نژاد عمیق تر شد نیز موجب برداشتن تحریمها نشد. 

ما  در اینجا نمیخواهیم که به تفصیل شرایط فاجعه آور اقتصادی مردم را توصیف کنیم. وضعیت به حدی خراب است که تمام ارگانهای جمهوری اسلامی از آن شکایت و همدیگر را در این مورد متهم میکنند. فقط دو مثال برای درک عمق این شرایط ناگوار کافی است. فقر آنچنان گریبانگیر مردم فقیر شده است که برای زنده ماندن مجبور به فروش اعضای بدن خود میشوند. بازار فروش عضو آنچنان داغ و گرم هست که حتا بازار سیاه خود را ایجاد کرده است که در آن نرخ رایج عضو حتا با قیمت ده برابر بیشتر به فروش میرسد. بدینترتیب کلیه یک میلیارد تومانی را پولداران مریض کلیوی میتوانند در بازار سیاه بخرند که با بی وجدانی یک تیم پزشکی عمل جراحی به روی فروشنده و خریدار را به سرعت انجام میدهد. رفقایی از خارج کشور که امکان سفر به ایران را ندارند به اشکال مختلف میتوانند ویدوهایی این بازار کثیف، همراه با بازار فحشا و کودکان کارتن خواب و خیابان گرد را در رسانه اجتماعی ببینند.  

مواد غذایی روزانه گران میشود و عمده فروشان و خرده فروشان قیمت این کالاها را به مبادله دلار با تومان مرتبط کرده اند. روزنامه همشهری تایید کرد که قیمت نان در ۱۰ استان حدود ۲۵ درصد افزایش یافته است. وضعیت انقدر بد است که حتا مسعود پزشکیان که روز شنبه در جلسه علنی مجلس گفت: «مردم در وضعیت سخت اقتصادی قرار دا رند و بی‌عدالتی در بخش‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی وجود دارد…. مردم ما را پاسخگوی نیازهای خود نمی‌بینند.»

 سیستم سرمایه داری جمهوری اسلامی پر از ابتکارات عجیب و غریبی برای استثمار کارگران است که حتا به فکر شیطان هم نرسیده است. جالب اینکه تمام این ابتکارات که خیلی از آنها حتا بر خلاف قانون هستند مورد حمایت تمام دولتها  قرار میگیرند. شرایط استخدامی کارگران هر روز بدتر میشود. قرادادهای موقت و حجمی که زیر نظر شرکت های پیمانکاری است گسترش یافته است. به خصوص در صنعت نفت وگاز و پتروشیمی این شیوه استثمار رایج شده است. دولت قبلی قراردهای موقت را حتا در مشاغلی دائمی مجاز دانسته است. بر اساس این قراردادها بعضی از کارگران ساعتی مزد میگیرند و مزایای آنها به پیمانکار پرداخت میشود. قرارداد حجمی کارگران گرسنه را مجبور میکند که ساعات کاری خود را افزایش دهند.

نه مردم به انتخابات رئیس جمهوری

رژیم با علم به نفرت عظیم مردم از خود این دفعه به رئیس‌جمهوری نیاز داشت که بتواند بدون به چالش کشیدن کل نظام لایه‌های ناراضی و پادرهوای جامعه را به خود جلب کند. بر اساس آمار رسمی خود جمهوری اسلامی ۶۰ درصد از واجدان شرایط در دور اول و ۵۰ درصد آنها در دور دوم انتخابات را تحریم کردند. شواهد نشان میدهد که انتخاب آقای خامنه ای برای سمت ریاست جمهوری از همان اول مسعود پزشکیان “اصلاح طلب” بود. پزشکیان که در انتخابات اخیر مجلس دفعه اول از سوی هیئت‌های اجرایی به خاطر عدم التزام عملی به نظام ردصلاحیت شده بود اینبار بلافاصله مورد مهر و محبت این شورای نگهبان قرار گرفت.

خامنه ای در سخنرانی خود در باره رئیس جمهور جدید نتوانست شوق خود را پنهان کند و گفت: «توصیه موکد من تعامل سازنده مجلس با دولت جدید است همه کمک کنند که رئیس جمهور بتواند وظایفی را که در قبال کشور دارد انجام بدهد.» و پس از آن با کندذهنی به افشای نقشه های خود به نام دولت میپردازد و می گوید: «دولت برنامه هایی دارد که مجلس باید از آن حمایت کند»

شهرام دبیری، معاون پارلمانی پزشکیان در توییتر نوشت: «رئیس جمهور به صراحت اعلام کرده که وزرا را با تایید رهبر معظم انقلاب معرفی خواهد کرد». پزشکیان در مجلس گفت: «به بنده اعتماد کنید، اینطور نیست که اگر جهت‌گیری کسی در مقابل ولایت باشد بنده با او کنار بیایم» او گفت:  «وزیر ارشاد که نمی‌آمد، آقا به او دستور داده و آمد».

اسماعیل خطیب مرتجع، وزیر اطلاعات، با تجربه در قوه قضایی جنایتکار،  ید تولایی در سرکوب اعتراضهای مردم دارد. احمد دنیامالی، وزیر ورزش، شکنجه گر زندانهای بندرانزلی بوده است که با دوستی با قالیباف از نردبان ترقی به بالا کشیده شد.  عبدالناصر همتی، وزیر اقتصاد مهندس خصوصی سازی و متفکر نولیبرال است.   

۱۸ میلیون رای تقلبی به ابراهیم رئیسی را اصلاح طلبان انتخابات اقلیتی میدانستند ولی در روزهای اول پس از اعلام انتخابات رأی ۱۷میلیونی پزشکیان را پیروزی بزرگ خواندند ولی خیلی زود از اصلاح طلبی پزشکیان ناامید شده اند و یک بار دیگر فهمیدند که گول مهندسی انتخاباتی خامنه ای را خورده اند. در کابینه او جایی برای به اصطلاح اصلاح طلبان پیدا نشد، ولی چندین وزیر دولت روحانی،  چندین وزیر دولت رئیسی و نظامیان جدید حضور دارند.

آذر منصوری دبیرکل حزب اتحاد ملت ایران اسلامی و رئیس جبهه اصلاحات ایران گفت که ما از اول میدونستیم که تایید پزشکتان از سوی شورای نگهبان برای رقابتی کردن انتخابات است. «ترکیب کابینه با معدل مورد انتظار فاصله دارد».«بیش از ۸۰ درصد قدرت کشور در اختیار ارکان دیگر قدرت است»

به گزارش اقتصادنیوز، جلیل رحیمی جهان آبادی، نماینده نماینده سنی مذهب مجلس شورای اسلامی  در شبکه اجتماعی اکس نوشت: « یک وزارتخانه به اهل سنت که با همه وجود شما و جنبش اصلاحات را یاری نمودند؛ نرسید. کجای این کابینه وفاق ملی است؟ ما مگر بخشی از ملت ایران نیستیم.» عبدالحمید اسماعیل‌زهی، امام جمعه اهل سنت زاهدان گفت: «وعده‌هایی که داده شده بود با این وزرا محقق نمی‌شوند» و ادامه داد که  « ۳۰۰ وزیر در دولت‌های مختلف آمده‌اند و رفته‌اند» سهم زنان فقط یک وزیر بوده و اهل سنت هم راهی به وزارت نداشته‌اند.

تنها برخورد آقای خاتمی در مقابل انتقادات به کابینه  پزشکیان این بود که او با “طرح نور” که در مورد حجاب است مخالف است. ولی فرمانده کل انتظامی کشور، رادان پس از ملاقاتی که با رییس جمهور داشته است گفت: «در صحبتی که با همدیگر داشتیم ایشان قانون را ملاک خودشان می‌دانند و بایستی مسیر را دنبال کنیم».  همانطور که قابل انتظار بود خاتمی چیزی در مورد خط اقتصادی کابینه پزشکیان نگفت.

مردم با تحریمهای متوالی انتخابات نمایشی رژیم ولایت فقیه نشان دادند که برای ایجاد تغییرات اساسی در زمینه اقتصادی و اجتماعی و باز کردن فضای سیاسی هیچ ابهامی در مورد جناح های مختلف داخل و اطراف جمهوری اسلامی ندارند. مردم پس از سالها اعتقاد به تغییرات تدریجی از داخل با تجربه فهمیدند که اگر حتا بعضی از اصلاح طلبان واقعا طرفدار تغییر باشند این تغییر در چارچوب حفظ نظام امکان ناپذیر است. نه بزرگ مردم، نه به – راه رشد سرمایه داری نولیبرالی، – تحقیر مردم، – سرکوب زنان، – قتل بهایی ها و سنی مذهبها، – استثمار از طبقه کارگری که حق تشکل در سندیکاهای مستقل ندارد است.

نقش  طبقات

– طبقه بورژوازی متشکل است از بورژوازی بوروکرات که غارت منابع کشور را پس از سرنگونی رژیم شاه در دست گرفت؛ بورژوازی تجاری که جانشین بورژوازی کمپرادور رژیم شاه شد و منافع هنگفتی از تجارت به دست آورد. در کنار این دو دسته بورژوازی، نظامیان، بانکداران، زمینداران، مسکن سازان هستند که منافع گروه های خود را به منافع جامعه ترجیح میدهند. بورژوازی نامشهود ملی زیر فشار شدید بورژوازی تجاری و بوروکرات در حال فروپاشی کامل است و همزمان از سیاستهای ضدکارگری رژیم سود میبرد.

البته ما معتقد هستیم که تا تثبیت نشدن کامل جهان چند قطبی بورژوازی ملی برای ادامه حیات خود دیر و یا زود به بورژوازی جهانی وصل میشود. 

در کل بورژوازی بوروکراتیک در فکر مصالحه با غرب به هر قیمتی است. ولی ازانجا که تمام حاکمیت را در دست خود ندارند باید طرحی برای تسلیم بچیند که مورد قبول دیگر جناحهای بورژوازی قرار گیرد. بخش انگلیسی- آمریکایی بورژوازی بوروکراتیک و بخش های  فوقانی متوسط در ایران نه تنها از تحریم ضدبشری و غیرقانونی، دزدی پول ایران، ترور دانشمندان هسته‌ای حمایت میکنند بلکه حتا به تحریک آمریکا و اسرائیل برای حمله احتمالی نظامی میپردازند .  این دسته با هماهنگی نزدیک با سلطنت طلبان طرفدار امپریالیسم به دنبال ایرانی سرمایه داری بدون آخوند و ریش و تسبیح هستند که با امپریالیسم و صهیونیسم در یک جبهه قرار دارد.

جناح نظامی با حمایت بورژوازی تجاری فکر میکند که با ساختن بمب اتمی میتواند از نظام در مقابل فشار خارجی حفاظت کند. این جناح برای کسب سلاح هسته ای منافع مردم ما را فدا کرده است، زیرا میداند که تمام پیامدهای تحریم غرب ضربه به مردم به خصوص طبقه های محروم و زحمتکش میزند. یکی از دلایل نگاه به شرق رژیم وزن سنگین بورژوازی تجاری و نظامیان در حاکمیت جمهوری اسلامی هست.  بورژوازی تجاری که به کسب سودهای بادآورده عادت کرده است نمیتواند تا وقت آشتی تمام و کمال رژیم با غرب از مبادلات میلیاردی صرف نظر کند.

نظامیان هم برای مشروعیت فعالیتهای خود به تکنولوژی نظامی شرق نیاز دارند. نظامیان حتا پس از آشتی احتمالی رژیم با غرب به خاطر عدم اعتماد غرب به آنها  هیچ وقت قادر به تحکیم قدرت با تکیه به کشورهای غربی نخواهند شد. در حالیکه برای بورژوازی تجاری معامله معامله است و تا موقعی که کسب سودهای نجومی ممکن است، معامله شرقی یا غربی ندارد، ولی حیات آینده نظامیان به ناف نگاه به شرق بسته است.

– طبقه کارگر امروز ما قابل مقایسه با طبقه کارگر دوره شاه نیست. طبقه کارگر کنونی در ایران دارای یکی از بالاترین تحصیلات در بین کارگران کل خاورمیانه هست و  حداقل تحصیل کارگران  صنعتی دیپلم هست. لحن رفقای خارج از کشور طوری است که انگار آنها با کارگر سالهای بیست طرف هستند. جملات دستوری و عالمانه این رفقا در مورد ضرورت ایجاد سندیکا، تلفیق مبارزه سندیکایی با سیاسی و غیره به وضوح نشان میدهد که تا چه حد این رفقا از حقیقت جامعه کارگری فاصله دارند. بجرات میتوان گفت که هیچ کارگر صنعتی در ایران نیست که نفهمد خصوصی سازی همان اقتصاد نولیبرالیستی است.

بااینکه طبقه کارگر حق تشکیل سندیکای مستقل ندارد ولی به درجات مختلف موفق شده است که این ضعف را جبران کند. به خصوص تشکلات  معلمان و بازنشستگان توانستند که اعتراضات بزرگی را سازماندهی کنند و ارتباط آنرا با مبارزه علیه دیکتاتوری و نولیبرالیسم درک میکنند. نظام سرمایه داری اسلامی جمهوری اسلامی با سرکوب کارگران، با مخالفت با تشکل کارگران در  سندیکاها و با خصوصی سازی و اخراج گسترده کارگران، قدرت پایگاه طبقاتی چپ در جامعه را تضعیف کرده است.

اینکار عامدانه فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی را به نفع نیروهای راست طرفدار سرمایه داری و امپریالیسم تمام خواهد کرد. ضعف دیگر جنبش کارگری فراهم نبودن شرایط ذهنی انقلاب است که مربوط به عدم ارتباط چپ ها با پایگاه طبقاتی خود است.

نیروهای طرفدار بورژوازی با رسانه های مختلفی که از سوی امپریالیسم تامین مالی میشوند با پایگاه اجتماعی خود یعنی بورژوازی غرب گرا و لایه های فوقانی طبقه متوسط در داخل کشور در تماس هستند، ولی نیروهای چپ نه تنها اینگونه رسانه های پرسروصدا ندارند، بلکه به علت حساسیت شدید رژیم به حضور چپ در مراکز و محافل کارگری حتا برای تماس معمولی با کارگران با مشکلات عدیده ای روبرو هستند.

– خرده بورژوازی و لایه های مختلف متوسط که هر روز فقیرتر میشوند- این دسته شامل دانشجویان، پرستاران، کارمندان، زنان، خرده فروشان، و معلمان میشود. آنها بطور غریزی با طبقه کارگر منافع مشترکی دارند ولی در این حال آنها در آروزی همیشگی بالا رفتن از نردبان ترقی و فاصله گرفتن از فقرا هستند. این آرزو میتواند از سوی نیروهای راست به خصوص در برخورد با مسائلی مثل فلسطین و اسرائیل مورد سواستفاده قرار گیرد. آمارهای خود رژیم ولایت فقیه نشان میدهند که طبقه متوسط زیر فشار شدید اقتصادی هر روز کوچکتر میشود. برای همین اگر چپ به مشکلات آنها هم توجه خاصی کند پتانسیل همراهی آنها با طبقه کارگر با وجود تمام تلاش نیروهای راست زیاد است.

شرایط چپ  

بحران تمام وجود جمهوری اسلامی را فراگرفته است؛ فساد عمیق، حاکمیت غیرقانونی گروههای آنارشیست اسلامی، درگیری داخلی بین جناحها، نفوذ امنیتی غربی ها، عدم استقلال قوه قضایی تماما نشانگر این حقیقت است. تمام جناح های داخل و حتا خارج از حاکمیت طرفدار و مجری راه رشد سرمایه داری با ریاضت کشی و خصوصی سازی هستند.  

تمام شاخصهای شرایط عینی انقلاب مثل تنفر مردم از رژیم، بحرانهای اقتصادی، عدم مشروعیت، عدم توانایی مدیریت کشور و ریزش انسجام درونی برقرار است. تمام شاخصهای شرایط عینی مثل زوال تولید و نیروهای مولدۀ، کاهش درآمد عمومی طبقات پایینی و متوسط، بیکاری و تورم مزمن و پشت کردن مردم به نظام و عدم توانایی نظام در اداره کشور پایه های فروپاشی داخلی را فراهم میکند. شرایط عینی انقلاب برقرار است.  خوش شانسی رژیم در این است که مخالفین آن، چه اپوزیسیون راست و چه چپ قدرت بسیج و سازماندهی مردم را ندارند.  

بعضی از چپ ها از این حقیقت آشکار سواستفاده میکنند و خود را در کنار جمهوری اسلامی قرار میدهند. اینها یادشان میرود که فروپاشی رژیم از داخل حتمی است و اگر آنها با همکاری با دیگر نیروهای چپ به جنبش براندازی کمک نکنند این خطر است که فروپاشی به نفع نیروهای راست تمام شود.

شرایط ذهنی انقلاب با شرایط عینی انقلاب همراه نیست. قدرت چپ در پیوند با پایگاه طبقاتی طبیعی آن است. شعار سرنگونی بدون این پیوند ارگانیک و توانایی کشاندن پایگاه خود به میدان نبرد فقط در سطح شعار میماند و کسی آنرا جدی نمیگیرد. پیشگامان طبقه کارگر علاوه بر سازماندهی طبقه کارگر باید بتوانند که نظر نیروهای میانی را به برنامه های خود جلب کنند.

متاسفانه چپ خارج کشور هنوز به یک اجماع عمومی برای اتحاد نرسیده است. مشکل دیگر چپ این است که نتوانست مشعل مبارزه را به جوانان بسپارد. نگاهی سطحی به رهبران و مطرح شدگان این گروه ها نشان از کهولت جسم و ذهن این سازمان ها دارد. وجود بابک خسروی ۹۰ ساله، شالگونی، اشرف دهقانی ۸۰ ساله، بهزاد کریمی، رقیه دانشگری، فتاپور، نگهدار ۷۵ ساله و امیدوار، شمالی ۷۰ ساله و غیره در این سازمانها که هر کدام که از چهره های معروف و شناسنامه سازمان خود هستند  نشانگر این واقعیت است که تمام این احزاب در جوانگرایی شکست خوردند و یا بدتر از آن اصلا به دنبالش نرفتند. در مقابل آن، نیروهای راست در تشکیلات خود دائما جوانگرایی میکنند و به همین دلیل با جوانان راحت تر ارتباط برقرار میکنند.                 

رفقای چپ خارج کشور هنوز عمق فاجعه ای که عدم اتحاد چپ در داخل ایجاد کرده است را به خوبی درک نکرده اند. چپ تا حدی در جامعه ما در حال ضعیف شدن است که برای وزنه شدن به اتحاد میان تمام نیروهایی که دیکتاتوری ولایت فقیه و اقتصاد نولیبرالی را قبول ندارند احتیاج مبرم و ضروری دارد.




نوروز بزرگ‌ترین جشنِ خلقی و نمایش‌گاه جای‌گاه طبقاتی توان‌گران

سخن روز شماره ۵
۲۸ اسفند ۱۴۰۲، ۱۸ مارس ۲۰۲۴

طبری می‌گوید که “نوروز بزرگ‌ترین جشنِ خلقی مردم ایران است.”

با آن‌که جشن‌های باستانی فراوانی به گرد فراموشی سپرده شده‌اند، ولی نوروز با همه زخم‌های ژرف بر تن زنده است و از یادگاه تاریخی مردم ما پاک نشده است. نیاکان ما پس از اسلام با ترس و دل‌هره نوروز را در دل‌ها نهان کرده بودند و پنهانی آن را جشن می‌گرفتند. آن‌ها با دلیری نوروز را با پول دادن به فرمان‌روایان عرب و پنهان‌کاری از ددمنشان مغول‌ها زنده نگه داشتند و به دودمان های پسین پیش‌کش کردند.

تاریک اندیشان رژیم ولی فقیه هم ریشه نوروز را در فرهنگ زمینی ما دست کم گرفته بودند و نمی‌دانستند که نوروز را نمی‌توان به این آسانی از یاد مردم زدود. با آمدن هر بهاری مردم با همه ی بازداشتگی‌ها سردمداران زورگو به یاد نوروز می‌افتادند و می‌افتند.

نوروز زمان آمادگی زمین، برای حس کردن  دست نوازش‌گر و آفریننده کشاورز نیز هست. با آن‌که با فرارسیدن نوروز زمان کشت و کار توان‌فرسا نیز فرا می‌رسید، مردم آن را گرامی می‌داشتند، چرا که کار سخت را فراهم کننده نان شب می دانستند. خاک بوی تازگی می‌گیرد که کشاورز را در رویا و آرزوی کشتی پربار سرمست می کند. کشاورزان به پاشيدن دانه‌های بهاری به روی زمین آماده مي پرداختند.

برای همین طبری می گوید که “کاشتِ نمونه‌وار گندم و برنج و جو و باقلا و کاجیله و ارزن و نخود و ماش در جشن نوروز و برخی رسوم دیگر نمودارِ خصلتِ کشاورزی جشن است“.

در  آغاز کشت و کار، زنان کشاورزان رنج‌بر در نوروز، به پيشانه گاوها که افزار کار بودند رنگ می‌انداختند و گردن‌بندی‌های رنگارنگ می‌بافتند  و به گردن  گاوهای پُرکار می‌آويختند و بدین‌گونه به پيشواز بهار و شکوفايی طبيعت می‌رفتند. مردم برای جشن و پای‌کوبی به دامن تپه‌های سرسبز و صحراها می‌رفتند و با طبیعت بهاری در آمیخته و با آن هم  آجین می‌شدند.

 زنان ایران باستان برای بزرگ‌داشت نوروز و پیشوازی از آمدن بهار آماده می شدند، خوراک می پختند، سبزه می‌کاشتند و خانه تکانی می‌کردند. زنان در آستانه‌ نوروز با شستن فرش‌ها و گردگیری و پاکیزگی خانه،  شادی و شور را در آستانه بهار به خانه می‌آورند. در گذشته‌های دور زنان نوروز را با جشن‌های ویژه خود گرامی می‌داشتند. تا پاسی از شب به آوازخوانی و داستان خوانی می‌پرداختند. و هوای آنشب شور ویژه‌ای داشت. در اين شب زنان دور ديگ گرد هم می‌آمدند (گویا این آیین هنوز در بخشی از افغانستان کنونی پایدار است) و تا نزديکی‌های سپیده دم شادی و پایکوبی می‌کردند و ترانه می‌خواندند.

افزون بر این، نوروز نمود با شکوهی از دیالکتیک زندگی و مردگی؛ از زایش زندگی پرجوش از تن خسته و روان افسرده کهنگی ی که میرنده است.

طبری می‌افز‌اید که نمی توان نوروز را “تنها جشن کشاورزی دانست”. “بهار در تفکر اسطوره ای نیاکانِ انسان، یادآورِ از نو زنده شدنِ مرده است. طبیعتِ بی جان در این ماه بار دیگر بر می جوشد. درختِ خشک برگ می کند. زمینِ سیاه سبز می شود بوتۀ بی جان گُل می دهد، برفِ گداز، نهرهای جوشان را به راه می اندازد و تابشِ خورشید، جانوران را از خوابِ زمستانی بر می انگیزد.”

بهار همراه نوروز می آید. بهار فصل خانه تکانی، نوسازی و بازسازی  است. جهان کهنه و پیر که به چشم مرده می‌نمود، دوباره در بهار جان می گیرد و جوان می‌شود. دیالکتیک طبعیت این است؛ مرده‌ها به زنده‌گان تازه‌ای دگرگون می‌شوند.

پس از برگ ریزان خزان، زمستان هم هم اکنون به دم پایانی خود نزدیک می شود. ماه‌ها چشم به راهی ما برای بهار جان بخش به پایان می‌رسد. خورشید از خواب زمستانی برمی خیزد و با توانایی می‌درخشد. شب دراز یلدایی به سر می اید و روشنی درازتر می شود . زمستان با همه‌ی سرسختی خود به ناگزیر جای خود را به بهار می‌دهد.

بهار آغازی نو است که انگیزه زنده بودن را نیرومند می‌کند. دشت و صحرا دوباره سبز، گُل‌ها شکوفا می شوند و مرغ‌های بهاری با آواز گوش نواز خود خواب‌زدگان را بیدار می‌کنند. دست افسون گر بهار هنرمندانه به آنی چادر سبز را روی زمین پهن می‌کند. بهار با زبردستی، به رنگ‌کاری تپه ها، جنگُل‌ها و کوه‌ها  می‌پردازد. گُل‌های رنگارنگ پیرامون، آواز خوش پرندگان نشانه‌های طبیعتی است که با دست و دل بازی برای ما خوراک و آب در سفره می‌چیند. بهار برف را آب می‌کند تا چهره‌های پنهان شده دوباره آشکار شوند. باران بهاری چشمه‌های زلال را به دشت‌های خفته روان می‌کند، زمین را از خواب سنگین زمستانی بیدار و زنده می‌کند تا زندگی به زمین می گردد.  گُل‌ها با خوش بویه (عطر)  خود هوا را پر می‌کنند. جوانه‌های ریز  و سبز روی شاخه‌های درخت سر بر می‌اورند. پروانه‌ها که از سردی زمستان به پرواز دور شمع‌های شب دل خوش بودند دوباره در باغ  و بیشه به دنبال معشوقه گُل می‌گردند. بلبلان آواز خوانان به سوی لاله زار پرواز می کنند و مگس مرغ از انگبین لاله های سرخ و سپید سر مست می‌شود.

گرمایی که بهار با خود می‌آورد، رخسار یخ زده را آب می‌کند و تن را از تن پوش های سنگین می‌رهاند و روان افسرده  را شاد می‌سازد. کارشناسان زیبایی شناسی می‌گویند که شوری که بهار در انسان برمی‌انگیزد، در نهاد انسان نهفته است.  خورشید درخشان، درازی روز، گرمایی تن، سبزی طبعیت، آواز پرندگان مایه‌ی شادی روان می‌شود. در روانی که شاد است، دانه امید کاشته می‌شود. انسان که زمستان را جاودانه می‌یافت، هنگامی که بوسه آفتاب به گونه را حس می‌کند و آسمان پاک و آبی را می‌بیند، باور به سرافرازی زندگی در او نیرومند می‌شود. بهار مرز میان رویا و واقعیت را در هم می‌شکند و به رویای آینده‌ای روشن بال‌های نیرومند پرواز می‌دهد. بهار فصل عاشقان هم هست. نیاکان ما آواز بُلبُل در باغ‌چه و پرواز پروانه به دور گُل را در پیوند ناگسستنی با دل‌دادگی می‌دیدند.   

نوروز اما همیشه نمایش‌گاه جای‌گاه طبقاتی دارایان نیز بوده است. طبری در این باره سخن از “عامل پیوند فرهنگ با زندگی سیاسی جامعه (اشرافیت شاهنشاهی و نظام زمره ای)” می‌گوید.

زراندوزان با آزمندی شگفت‌انگیزی زور خود را با زر به نمایش می‌گذاشتند. آن‌ها در آستانه نوروز سامان (اسباب) خانه خود را نو می‌کردند. درون خانه‌ خانواده‌های دارا هنگام خانه تکانی با خون انگشتان و عرق تن زنان رنج‌بر آمیخته بود. میهمان نوازی اربابان و پذیرایی مهمانان با کار توان‌فرسای مردان رنج شدنی بود.

شوربختانه، نوروز هنوز هم نمایش‌گاه جای‌گاه طبقاتی است. ما در سفره‌های لایه‌های گوناگون بورژوازی “صد ناز و نعمت”  و در سفره‌های طبقه کارگر و لایه‌های پایینی “نان جو آلوده با خون” را  می‌بینیم.

دریغا! که نوروز تهی‌دستان و رنج‌بران در روند گذر از نظام فئودالی به سرمایه‌داری چندان دست‌خوش دگرگونی نشده‌است. سفره‌ی نوروزی آن‌ها هم‌چنان کم رنگ است، اگر چه آن‌ها رویاهای پُررنگی دارند.

شاملو می سراید:

نوروز
بی گندم ِ سبز و سفره می آید،
بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

با این همه، نوروز نماد پیروزی اهورا بر اهریمن،  پیروزی نیکی بر بدی، و پیروزی بهار بر زمستان است. انسان در طبیعت دگرگون شده پیرامون، سراسر شور رستاخیز می شود و در می یابد که می‌توان بهار زندگی  را با سازندگی و رزمندگی برپا ساخت.

بگذارید انسان‌ها با الگوگیری از طبیعت، تن پوش نومیدی زمستان را به دور ریزند و با رویشی  نو، نیرومند پای در راه آزادی و برابری بگذارند، تا نوروز آینده نمایش‌گاه نیروی سازنده کارگران و رنج‌بران شود.

 نوروز امسال برای طبقه کارگر و دیگر رنج‌بران نوید آزادی و رهایی از سردی فرمان‌روایی سرمایه با کمک واپس‌گرایان دینی است.

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

نوروز به مردمان رنج و کار، به رزمندگان راه آزادی و برابری خجسته باد!




کُلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور

سخن روز شماره ۴
۲۵ اسفند ۱۴۰۲، ۱۵ مارس ۲۰۲۴

بهار دیگری می‌آید، ولی دل‌های مادران هم چنان ابری، چشمان کودکان هنوز گریان، دست‌های پدران تهی است. بهار دیگری می‌آید، بدون نان، باغ بی آواز بلبل، آسمان بی ستاره. می‌آید، ولی چلچلان آزادی هنوز در بندند و پای به زنجیر، نای پرواز ندارند. بهار می‌آید، ولی صدای هجوم کرکسان شوم، آواز کم جان بلبلان باغچه را خفه کرده‌است.

کسرایی هم به دنبال بهار گمشته می گردد.

جستم به هر سپیده دمانش نیافتم
آخر به شکوه نعره برآوردم ای بهار
کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ ازوست

بهار می‌آید، باز هم امروز، ستم‌پیشگان آزادی را زیر پای زمستان قربانی می‌کنند. گروه کوچک خودکامی بر سرنوشت مردم کارکن چیره است. داروغگانی که جار تقدس آیه‌های آسمانی می‌کشند در خیابان‌ها فرمان می‌رانند. این گزمگان دزد، لگد می‌زنند به شکم کودک گرسنه، می‌دزدند کلیه تنگ‌دست، بهره می‌گیرند از تن زن بیوه  بی نوا، می‌ربایند رویای دختر جوان، ناسزا می‌دهند به باورهای کرد، عرب، بلوچ و ترکمن. موهای زنان دلاور ما زیر روسری چو گُل آفتاب‌گردان نور ندیده پژمرده می‌شوند. زندانیان سیاسی ما در چنگال دژخیمان خون‌آشام شکنجه می‌شوند.

دست‌اندرکاران زورمند همه‌ی فصل‌های میهن را زمستان کرده‌اند. این زمستان تنها برای ما ستم، بی‌کاری، مردم‌کُشی و گرسنگی و جنگ‌افروزی به ارمغان آورده است. این زمستان دراز، بهار دزدان و بهره‌کشان و دوزخ تنگ‌دستان و بهره‌دهندگان شده‌است. هنوز در این زمستان از کارگران برده وار بهره‌کشی می‌شود و بی‌کاران در جستجوی نان کلیه فروشی می‌کنند. هنوز در این زمستان  زنان و کودکان کارگر در کارخانه‌های آجرپزی دوازده تا شانزده ساعت روزانه کار می‌کنند. در این زمستان، مادر تهی‌دستی که چندین فرزند دارد، به ناگزیر کودکی را به بازار کار می‌فرستد. کودک که توان کار ندارد، ولی گرسنگی برادران و خواهران کوچک‌تر او را هر روز خسته‌تر از روز پیش به سر کار روان می‌کند. کودک خشت زن هنوز خورشید سر بر نیاورده به سر کار می‌رود و پس از خفتن خورشید، او هنوز به خانه بر نگشته‌است. در این زمستان تهی‌دستان و تنگ‌دستان از گرسنگی می‌میرند و دارایان  پرخور  برای مکش چربی  در کلینیک‌ها بستری می‌شوند. فروشگاه‌ها از خوردنی ها  انباشته است، ولی “تقدس مالکیت خصوصی” شکم‌های کودکان را گرسنه نگه می‌دارد.

پس از بیش از چهل سال ستم، دزدی و بهره‌کشی، آن چه که برای هم میهنان ما مانده‌است، بلوچ بدون نان، کرد بدون جان، عرب بدون زبان، کشاورز بدون دان، کودک بی‌خانمان، ول‌گرد بی‌آشیان، کارخانه‌های بسته، کارگران بی‌کار، بی‌کاران بی نهار، یوز پلنگ بدون غزال، پلنگ بدون جنگُل، دریای مازندران  بدون ماهی خاویار، دریاچه ارومیه بدون میگوی  آرتمیا و فلامینگو، تالاب انزلی بدون  نيلوفرهای زيبا، برگه‌های گُل لوتوس، اردک ماهی، کویر بدون بلدرچین است.

چه سروهای جوانی که به پای بهار نهادیم و باز هم دریغ از آمدنش؟ زمستان آن چنان در خانه‌ها لانه کرده‌است که کسی را توان در بروی بهار گشادن نیست؟ زمستان چنان زنجیری به پاهای بهار زندانی شده در زیرزمین تاریک و نمناک بسته است که بهار را نای جنبش نیست. سال‌هاست که ما برای مهمانی بهار آماده ایم، سماور هم چنان جوشان است.

با این همه باید امیدوار بود.

برای این که نمی‌توان باور داشت که ۱۴ میلیارد سال تکامل ماده و آفرینش شعور انسانی برای زراندوزی آزمندان بوده‌است. نمی‌توان باور داشت  که مشعل آزادی برای همیشه خاموش شده‌است. نمی توان باور داشت که سپیده دم رهایی از یوغ سرمایه هرگز فرا نخواهد رسید. باور کنیم که گُل دیگر نمی‌شکفد؟ باور کنیم دشت بدون پروانه را؟ یزد بدون یوز پلنگ را؟ باور کنیم مرگ “اشخاص” را به خاطر “اشیا”؟ باور کنیم که نظام بهره‌کشی جاودان و به‌روزی انسان دست نیافتنی و آفریده اندیشه دیوانگان شب‌گرد است؟

نیاکان ما براين باور بوده اند که سالی که نکوست از بهارش پیداست. “نه” بزرگ مردم نوید دهنده دگرگونی‌های بزرگی است.

مردم ما به زمستان ولایی “نه” گفته‌اند و چشمه امید در جامعه را جوشان کرده‌اند. مردم چراغ امیدی راه برافکنده‌اند که روشنایی و گرمابخش ره نوردان  شب است . امید امسال امیدی کور نیست، امیدی است که ریشه در “نه” بزرگ مردم به بورژوازی انگُلی دارد. دانه‌ی امیدی که این “نه” در دل های شخم زده کاشته است می‌روید. “نه” توده ها ستاره‌ی درخشانی در آسمان تاریک رزم آویزان کرده است. “نه”  نوید آینده روشنی را می‌دهد که ستم بهره‌کشی در ان جایی ندارد.

شهباز درنده رژیم همه‌ی توان خود را به کار خواهد برد تا چنگال به گُلوی بلبل امید بیاندازد. این “نه” لنگر دریادلان نشسته در کشتی میان خیزاب نومیدی شده‌است. مردم ما با “نه” بزرگ خود نشان داده‌اند که زمستان فرمانروا بر جامعه‌ی ما با همه درازی‌اش جاودان نیست، بهار بی گمان می اید. بهار دیر کرده‌است، ولی این “نه” آن چنان سیلی به گوش پاسداران شب زمستانی زده‌است که آن ها هم اکنون گیج شده‌اند؛ پنجره‌ای برای آمدن بهار گشوده شده‌است. امید است که با نیروی بازوان توده‌های رنج و کار، با بال پرواز رویای جوانان آزادی خواه، با آرزوی نان گرسنگان، با شور برابر بودن خلق های مان، بهار انسانی، ساخته شود.

برماست تا این خیزاب ستم ورزی و عدالت‌خواهی را خروشان نگه‌ داریم تا کرانه‌های زمستان را ویران کند. شورش‌ها و خیزش‌های پی در پی سال های گذشته، هم راه با این “نه” دیکتاتورشکن نشان می‌دهد که توده‌ها از زمستان جاودانی که خودکامگان پرگزند برایشان ساخته‌اند دیگر خسته شده‌اند و پا به میدان نبرد طبقاتی گذاشته اند تا بهاری جاودان برپا کنند. با سازمان‌دهی آتش‌فشان خشم توده ها می‌توان کاخ ستم را به آتش کشید. بهاری که انسان‌ها می‌سازند، بهاری است جاودان، نه مانند بهار زمین که با بند بودن به زنجیر کشش خورشید گذرا است. بهار انسانی را نه خزانی است  و نه زمستانی. فصل‌ها سراسر بهار است.

گرچه سفره تنگ‌دستان از نان تهی، جام مستان از می تهی، بهار امسال شمعی را روشن کرده‌است که در پایان دهلیز دراز و تاریک می‌درخشد. “نه” بزرگ مردم، نوروزی بالنده، روینده و زاینده به ارمغان می‌آورد. مردم می‌دانند که باید “گُل برافشانیم و می در ساغر اندازیم، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.”دست‌گاه فرمان‌روایی جمهوری اسلامی آن چنان از درون پوسیده‌است که نمی‌توان آن حتا با آب زمزم نجات داد. کبوترهای سرمست دوباره  تخم می‌گذارند؛ چشمه‌ها نور یخ دل را آب می‌کند؛ غنچه‌های نیمه باز باغچه به بهار باور می‌آورند؛ جام شراب لبریز می‌شود؛ گرمای آفتاب به زمینیان جان می‌دهد. بهاری که با “نه” آغاز شده به دل سرد زمستان تیری رها کرده‌است و که دل شب‌پرستان را از تپش وا می‌دارد.

آری! تا زمانی که فرزندان آزادی در برابر بهره‌کشی و ستم ایستاده‌اند، امید است.  تا زمانی که اندکی از ما در میان توفان سهمگین، زیر رگبار گُلوله ستم‌گران از کنار کلبه‌های ستم‌دیدگان بی تفاوت نمی‌گذریم و صدای رنجورشان را نشنیده نمی‌گیریم، امید زنده است. تا زمانی که چند تایی از ما برای شرکت در جشن و سرور به پای‌بوسی زورگویان شکم فربه  به کاخ‌های ظلم نمی‌رود. و تا زمانی که بخش کوچکی از ما هم‌راه تهی‌دستان کوخه‌نشین برای نان شب نبرد می‌کند، امید  زنده‌است.

باید در برابر صدای ناخراش شیپور یورش پاسبانان “سرمایه”، ما سمفونی دل‌نشین ایستادگی و شورش گردان “کار” را سازمان‌دهی کنیم.  هم‌نوازی را جانشین تک‌نوازی کنیم و تاری هم‌نواخت و هم‌اهنگ بنوازیم و متحد و متشکل شویم. بدون تردید آرزوها و هدف‌های مان به بار خواهد رسید.

تا زمانی که ارمغان دل‌انگیز بهاری، آزادی و برابری در میهن ما جاودان نشود، نمی توان چشم به روی رنج کوخ‌نشینان و شکنجه پای به زنجیربستگان بست. تا برابری جانشین زرگری، تا برادری جانشین دشمنی، تا مهر مادر جانشین بوی پول، تا عشق جانشین کینه کور نشود، نمی توان آرام گرفت.

گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین‌های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه‌های سنگ
از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد (کسرایی)




راه رهایی راستین زن، از راه رهایی مرد جدا نیست!

سخن روز شماره ۳
۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ۶ مارس ۲۰۲۴

“پیش رفت اجتماعی را می توان با جای گاه اجتماعی زن بازشناخت .” (مارکس)

بی ریب هشت مارس در میهن ما رنگ و بوی خود را دارد. زن در میهن ما افزون بر رنجی که همانند دیگر زن های کشورهای پیش رفته سرمایه داری می کشد، درد دیگری را نیز در دل دارد؛ واپس گرایان و گزمگان شب او را نیمه می خوانند. نیمی از مردم میهن ما که چرخ خانواده و جامعه را با توانایی می گردانند، زیر پندارهای بیمارگونه بازمانده از دوران برده داریِ – فیودالی رنج می برند.

زنان دلیر و آگاه ما علیه زن ستیزی رژیم ستم‌پیشه ولایت فقیه برخاستند. زنان آزادی خواه و  سرفراز با ایستادگی پرخروش خود هر روز دستگاه زن ستیز را وادار به پس نشینی می کنند. نبرد زنان جوان ما در سرزمینی که زیر چکمه واپس گرایان خون می ریزد برجسته است. در جنبش زنان نیرویی خفته است که اگر با پهنه های دیگر خیزش اجتماعی پیوند یابد همچون پیکانی از کمان رها شده دل چرکین رژیم را نشانه می گیرد.

زنان ما خواهان آزادی پوشش و حقوق مدنی برابر با مردان هستند. نبرد برای برابری حقوق زنان با مردان در ایران، نبرد انقلابی علیه دیکتاتوری واپس گرا نیز است. بی ریب باید برای حقوق مدنی زن رزمید و هم زمان دانست که این پایان کار نیست.

مگر پدر، برادر، هم سر و پسر زن در میهن ما آزاد است که زن با رسیدن به آن ها به آزادی رسد؟ آزادی راستین زن هنگامی فرا خواهد رسيد که جامعه از شرايط بردگی روزمزدی فرا رويد و انسان با رهایی از بهره کشی به انسانی با نهاد انسانی دگرگون شود. آزادی راستین زنان با نبرد برای گذار انقلابی از سرمایه داری و بهره کشی انسان از انسان پیوند ناگسستنی دارد.

*****

به مناسبت ۸ ام مارس “توده ای ها” یک شعر و یک مقاله از احسان طبری در باره نقش زن در تاریخ را تقدیم خوانندگان می کند.

*****

قـو خورشيـد را انتظـار مـى كشـد

از شعرهای زندان احسان طبری
منبع: از کتاب “حماسه نبرد انسان، دیالکتیک شعرهای زندان طبری”؛ نوشته زنده یاد فرهاد عاصمی

- بمناسبت ٨ مارس روز جهانى زن -

ترا انكار كردند، لطافت گلگونت را، اشك ‏هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه ‏ات را، زيبائى شاعرانه ‏ات را.
سقف خانه‏ هايت را كوتاه ساختند، بر دريچه ‏هاى آرزويت گل گرفتند،
و آسمانِ خانه‏ ات هماره ابرى بود، و تو خورشيد را انتظار مى كشيدى.
***
دنيايت را باغچه‏ اى نهادند، در حياط خلوت خانه‏ ات،
كه با پرچين غمينِ تنهايى … محصور شده بود،
قلبِ خونينت را كاشتى،
و زبان خاموش و شيرينت را، و رنج‏ ها را، و قصه ‏هاى بى پايانِ حقارت ‏ها را، و تو خورشيد را دردمندانه انتظار مى كشيدى.
***
آسمان بر تو حكم راند،
به كثرت باران ‏هايش،
و ترا نيمه خواند.
زمين بر تو شوريد، و ترا انسانى حقير ناميد.
حاكمان و محكومان، توأمان بر تو حكم راندند.
همسرانت بر تو حكم راندند
و تو، مرهم دردهايشان بودى.
عاشقانت بر تو حكم راندند
آنانى كه نوازش دستانت را تمنا مى كردند،
فرزندانت بر تو حكم راندند
هم آنانى كه ديروز از پستان‏ هايت شيره حيات مى مكيدند.
و آسمان گواه بود، و ماه و خورشيد گواه.
ترا در حرير پيچاندند، و تو هيچ نگفتى، و دردمندانه نگاه مى كردى مظهر خورشيد را.
تو را در سرير خواستند، و تو هيچ نگفتى، و نگاه مى كردى.
ترا چون تابلويى رنگين، بر ديوار سرد خانه ‏ها آويختند، و تو هيچ نگفتى، و باز هم نگاه مى كردى.
***
اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند.
اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نياموختند.
اگر بال‏ هاى مرا شكستند، ترا هرگز پرنده نخواستند.

من زيستم، و تو زيستى شكيبا، در انتظار دراز و دردآور خورشيد.

يك روز، چون امروز، خورشيد به خانه ‏مان آمد، همانگونه كه بر تو تابيد، بر من تابيد و بر غنچه تابيد.
تو شكفتى، من شكفتم، و گل ‏هاى باغچه شكفت،
و پرنده ‏اى كوچك، اما خوش آواز، بر پرچين غمين حياط خانه‏ مان نشست،
و در جشن افتتاح عطر باغچه ‏مان، شادمانانه خواند،
و تو خواندى و من خواندم و آنگاه هم ‏صدا شديم، و يك صدا خوانديم.

*****

احسان طبری: چهره زن در فرهنگ و تاریخ ایران

منبع:  مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران ۱۸ اسفند ۱۳۵۸

از قدیمی ترین ایام که در آن اسطوره ای تاریخ ما است آغاز کنیم. در آن هنگام که گاتاها ویشت ها و دیگر بخش های اوستا کتاب مقدس زرتشت نوشته شد، ما به نام زنان نامور متعددی برخورد میکنیم. در اساطیر زرتشتی بعضی از ایزدان زن هستند، مانند آناهیتا یا ناهید که الهه ی زیبای نمو و فراوانی بود و چیستا که رب النوع دانش است و تقریبا همسنگ است با مینروا الهه خرد در یونان و همتای او آتنا الهه خرد در اساطیر قدیم روم و احتمالا رتا خدای دارایی نیز الهه ایست زن. در اوستا و دیگر کتب مذهبی زرتشتی که به زبان پهلوی نوشته شده نام زنان بسیاری به میان می آید، مانند دغدو که نام مادر زرتشت است، هوی همسر زرتشت، پورو چیستا دختر کوچک و محبوب زرتشت، مشیآنه نخستین زن آفریده اهورا مزدا، مانند حوا در اساطیر سامی و شهرناز و ار نواز که دختران جمشید بودند و جهیکا دخت اهریمن و زن نابکار در قبال ناییریکا که مظهر زن نیکوکار است و غیره.

از این اساطیر دینی که بگذریم در حماسه ملی ما نیز چهره زن فراوان است. در داستان های حماسی منظوم و منثور به چهره زن گاه به مثابه مظهر عشق، گاه به مثابه مظهر دلاوری، گاه به مثابه مظهر مکر و دغل برخورد میکنیم. در حماسه عظیم منظومه فردوسی چهره زن جای برجسته ای دارد مانند فرانک، رودابه، جچریره، سودابه، تهمینه، گرد آفرید، بانو گشسپ، فرنگیس، منیژه و غیره.

در دوران اشکانیان و ساسانیان داستان های منظوم و منثور دیگری درباره عشق نگاشته شده است که در آن چهره زن دارای نقش مرکزی است، مانند داستان های خسرو شیرین، ویس و رامین، زال و رودابه و نیز درقه و گل شاه، هما و همایون، رابعه و بکتاش و غیره که پس از اسلام تنظیم شده است. در تاریخ سیاسی ایران برخی از زنان نقش مهمی بازی کردند، مانند آمی تیستی یا هما‌ زن کوروش هخامنشی، آتسا دختر کوروش، رکسانا یا روشنک دختر داریوش سوم و زن اسکندر.

پورشات همسر داریوش سوم، آذرمیدخت و توراندخت، ملکه های ایران در اواخر ساسانیان، تا بیاییم به پس از اسلام حره ختلی عمه سلطان محمود و چهار ترکان خاتون که این واژه به ترکیه جغتایی به معنای شهبانو است، مانند ترکان خاتون، همسر ملک شاه سلجوقی و ترکان خاتون، همسر سلطان سنجر و ترکان خاتون، مادر سلطان محمد خوارزم شاه و ترکان خاتون همسر اتابک سعد بن زنگی ودیرتر در دوران صفوی پری خان خانم دختر شاه اسماعیل صفوی و باز هم دیرتر در دوران قاجار مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه و غیره.

ذکر این نکته نیز خالی از فایده نیست که نام برخی از زنان اشرافیت ساسانی با تاریخ اسلام و به ویژه تشیع پیوند خورده. از جمله نام شهربانو، دختر یزدگرد ساسانی که همسر حسین ابن علی، شهید کربلا و مادر امام چهارم زین العابدین است و نامه کیهان بانو که مادرامام جعفر صادق است.

اینها زنان قشرهای فوقانی جامعه ایرانی هستند که نامی شدند ولی از میان مردم و عامه نیز، علی رغم محیط نامساعد زنان بسیاری برخاستند.

در تاریخ شعر ایران میتوان از شعرای نامداری مانند رابعه بنت کعب قزداری، شاعر پارسی گوی عرب نژاد، مهستی گنجوی، پروین اعتصامی نام برد. در تاریخ خوشنویسان ایران به نام مریم بانو نائینی، نسخ نویس معروف زمان فتحعلی شاه برخورد میکنیم. در افسانه های عامیانه و خلقی چهره زنان بسیار با خصائل متاوت وارد شده، مانند نمکی، کلثوم ننه، هفت لنگه گیس، مادر فولادزره، ملکه فرخ لقا، وغیره و یا در دو داستان کهن و خلقی ما (یعنی سمعک عیار و داراب نامه) چهره های زنان متعددی وارد میشود که از آنها میتوان به ویژهنام های روز افزون (سمعک عیار) و جهان افروز (داراب نامه) را یادآوری کرد که دلاوری روز افزون و جهان افروز مانند گردآفرید و گردید(خواهر بهرام چوبین) و آذر همایون (راهبه آتشکده اصفهان که در مقابل اسکندر مقاومت کرد،) مایه آفرین و شگفت انگیز است.

با این حال شخصیت واقعی زنان ایرانی علیرغم موانع اجتماعی و خرافات و رسوم ما تجلی یافته و اثرات خویش را جابجا در تاریخ کشور ما به جای گذاشته است. ما به همه نیاکان زن خود که این همه رنج را تحمل کردند و آن همه فضیلت را پدید آورده اند درود میفرستیم. همانطور که در یک پژوهش تاریخی خانم شیرین بیانی در مورد تحولی که در سرنوشت زن پس از هجوم مغول ایجاد شده، به درستی تشریح گردیده. در این دوران تا حدی نقش خاتونآن مغول با مردان در خور مقایسه است، زیرا در نزد مغول آن سر کوفتگی زنان در جامعه ما سنت نداشت. لااقل به آن شدت موجود نبود، حتی در قبایل عرب هم به اندازه ایران نبوده و احتمالا ایرانیان در مسئله حجاب و تعدد زوجات دخالت داشته اند، زیرا چنانکه گفتیم حجاب و تعدد زوجات خاص اشرافیت ایران بود و قضاوت هایی که در شاهنامه و یا ویس ورامین شده نشان میدهد که تحقیر شخصیت زن متاسفانه یک سنت اشرافی ایرانی است. آری زن در سراسر تاریخ ایران، به ویژه زنان زحمتکش شهر و ده علی رغم حقوق بدیهی انسانی خود، با خشونت سرکوب شدند و در محیط حرم و اندرون این سر کوفتگی و بی حقی بدون مغز، اثرات منفی خود را در روحیات زنان باقی گذاشته است و زنان ما رنج آن را تا امروز متحمل میشوند.

از زمان مشروطیت زن ایرانی به تدریج وارد عصر رهایی جنسی و اجتماعی خود میشود. آزادیخواهان و متجددان  زن و مرد در این زمینه سخن بسیار گفته و تلاش فراوانی کردند. همین سخن ها و تلاش ها همراه با فشار زمان بعدها سلسله پهلوی را که عمده ی نقشش ترمزتاریخ از راه برخی عقب نشینی های ظاهری بود، به اتخاذ تدابیری غالبا صوری در مورد زن ایرانی که در درجه اول شامل زن طبقات ممتاز میشد، مجبور ساخته بود. البته آنها می کوشیدند خود را منجی زن ایرانی نشان دهند و اشرف پهلوی با همه خصایص نا برازنده خود در این زمینه ادعا ها داشت. و حال آنکه زنان سلسله پهلوی مانند تاج ملوک، مادر شاه مخلوع و اشرف و فرح و فاطمه و یک جوخه ی دیگری از این قبیل، بیشتر دنبالگر سنن پری خانم ها و مهدعلیا ها بودند، و نه نمودار یک زن رشد یافته امروزی.

جامعه سرمایه داری زن را به مثابه برده خانگی، عروسک، افزار تفریح، و زنان زحمتکش را به عنوان نیروی کار ارزان تر می پذیرد، ولی برخلاف دعاوی جریانات به اصطلاح زن گرایانه (فیمنیست) بورژوازی در آمریکا و اروپا، مسئله بر سر روابط زن و مرد و یا مردانه بودن تاریخ و ضرورت شکاندن حکومت مردان در جهان نیست. خود مردسالاری نتیجه وجود بهره کشی و ستم طبقاتی از تبدیل مسئله زن درجامعه به موضوع تضاد زن و مرد سفسطه  گمراه کننده ایست. در جامعه طبقاتی مردان زحمتکش از زنان زحمتکش سرنوشت بهتری ندارند و ستم مرد خود محصول وجود ستم طبقاتی است که مرد نیز قربانی آن است.

سخن بر سر رهایی اجتماعی انسان و در عین حال رهایی صنفی زن است. این دو جهت را اصلا نمیتوان و نباید تفکیک کرد. تقدم البته با رهایی اجتماعی است که چون تحقق یابد بنا گزیر رهایی صنفی زن را نیز با خود دارد «چون که صد آید، نود هم پیش ماست. »زنان ما همانطور که از اقدامات دوران پهلوی (که ایجاد یک نمایی دروغین شرکت زنان در مجلس یا کابینه میخواست مسئله بی حقی خانوادگی، فردی و اجتماعی و صنفی زن را حل شده جلوه دهد) برحذر و متنفر بودند، باید از قبول نظریات زن گرایی دروغ  و مضر بورژوازی غرب که به جای آنکه دشمن اصلی (امپریالیسم و طبقات ممتاز جامعه) را معرفی کند، مرد را به عنوان دشمن اصلی زن معرفی میکند، احتراز ورزند و مبارزه در جای اصلی در صحنه جامعه انجام دهند.

برای زنان ما که حتی در تیرگی های قرون با نام های پرتو افکنی درخشیده اند، نبرد در دو جبهه، جبهه اجتماعی و جبهه صنفی هر دو در پیوند نزدیک با هم ضرور است. در این ذره ای تردید نیست که زن ایرانی با فروریختن تمام باری که گذشته ای طولانی بر دوش جسم و جانش نهاده است، به یکی از دو ستون اصلی جامعه در همه گستره ها بدل خواهد شد و به انواع اسارت ها، صنفی، طبقاتی، ملی وغیره خاتمه خواهد داد. برای این کار مبارزه و زمان لازم است. سیر عمومی تاریخ عصر ما به سود ماست. هیچ نیرویی قادر نیست از رهایی کامل زن ایرانی مانند زنهای خلق های دیگر و تبدیل شدن آنها به اعضای تام الحقوق جامعه و سازندگان تمام عیار تاریخ جلوگیری کند.




پاسخ به برخی پرسش ها در باره ی درگیری میان امریکا و جمهوری اسلامی

سخن روز شماره ۲
۱۸ بهمن ۱۴۰۲، ۷ فوریه ۲۰۲۴

۱- مبنای طبقاتی “سیاست‌خارجی ماجراجویانه جمهوری اسلامی” چیست؟
۲- مبنای طبقاتی سیاست‌های دشمنانه امپریالیستهای غرب با ایران چیست؟
۳- آیا استفاده جمهوری اسلامی از نیروهای به اصطلاح نیابتی با نیت دفاع از تمامیت ارضی ایران کاریست درست یا مردود؟
۴- آیا مداخله جمهوری اسلامی در درگیری‌های سوریه کاریست درست یا مردود؟

در این شکی نیست که امپریالیسم آمریکا پرخاش ترین، دست یازنده ترین، تنش آفرین ترین و جنگ خواه ترین کشورجهان است. نزدیک به ۱۴ هزار کیلومتر دور از مرزهای خود در خلیج فارس نیروهای جنگی دربرگیرنده ناوگان جنگی با کلاهک های اتمی دارد.

امپریالیسم آمریکا خود را سرور همه جهان می داند و در همه ی جای دنیا حضور نظامی دارد و با جنگ افروزی کشورهای گوناگون را درگیر جنگ ناخواسته می کند. امپریالیسم، در این میان به ویژه با جمهوری خلق چین در جنگ است و در دریای چین جنوبی ناوگان های جنگی دارد و آشکارا بر خلاف سیاست پذیرفته شده نهادهای قانون گذاری خود در باره ی یک چین واحد، از تایوان پشتیبانی می کند. امپریالیسم امریکا هم چنین در نزدیکی کوبا، کره، ژاپن، استرالیا پایگاه نظامی و یا ناوگان جنگی دارد.

ولی هیچ یک از کشورهایی که ما می شناسیم که هدف جنگ افروزی امپریالیسم آمریکا هستند، مانند کوبا، چین، ونزوئلا و حتا جمهوری دموکراتیک کره، هیچ کدام ازاین کشورها در پاسخ به جنگ افروزی های امپریالیسم امریکا، جنگ نیابتی برپا نکرده اند. امریکا ناوگان های سنگین جنگی در دریای جنوبی چین دارد، و ما می دانیم که گروه های چریکی بسیاری در آن پیرامون هوادار چین هستند و می توانند یک موشک به سوی کشتی های جنگنده امریکا پرتاب کنند، ولی چین از این کار پرهیز می کند. و با اینکه در نپال، در فیلیپین و در برمه گروه های هوادار چین هستند و چین به آسانی می توانند این کار را انجام بدهد، ولی خردمندانه این کار نمی کند.

راه درست نبرد ضدامپریالیستی، شاخ به شاخ شدن جنگی با امریکا نیست. این همین چیزی است که آمریکا می خواهد و همه می دانند که امریکا با همه ی آسیب های احتمالی، صددرصد در چنین جنگی برنده خواهد شد. امپریالیسم امریکا فن اوری بسیار پیشرفته ای دارد که می تواند یک هواپیمای جنگی از مکزیک-سیتی بفرستد و پایگاه های حوتی ها را در یمن بمباران کند و برگردد. صنعت جنگی امپریالیسم امریکا خیلی پیشرفته تر از آن است که حتا چین و روسیه با همکاری هم، توان پیروزی در یک جنگ، بدون کاربرد بمب اتمی را ندارند. البته هر کشوری حق دارد و باید در برابر تجاوز مستقیم و یا غیرمستقیم امپریالیسم به مرزهای خود از تمامیت ارضی خود در برابر هر دشمن نیرومندی دفاع کند.

هم اکنون بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی هر کشوری، برپایی یک اقتصاد ملی و دموکراتیک با راه رشد غیرسرمایه داری  است که این کار هم اکنون با روند چند قطبی شدن جهان، شدنی است. بهترین دفاع از تمامیت ارضی یک کشور برپایی عدالت اجتماعی، تضمین حقوق های دموکراتیک و آزادی های دموکراتیک مردم هست. کوبای سوسیالیستی که بسیار تنگ دست تر از کشور ما هست، با اقتصاد ملی و عدالت اجتماعی توانست آن چنان نیرومند شوند که تحریک های همیشگی بیش از ۶۰ سال امپریالیسم نتوانست کار را به جایی دل خواه بکشاند. راه رشد غیرسرمایه داری، برپایی عدالت اجتماعی، ارجمندی آزادی ها و حقوق دموکراتیک مردم، بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی کشورها در زمان کنونی ماست.

نیروهای راست آمریکا از دید تاریخی با اسرائیل پیوند ایدئولوژیک ویژه ای دارند و افزون بر آن لابی بورژوازی صهیونیسم درآمریکا آن چنان نیرومند است که هیج سیاست مداری بدون پشتیبانی آن ها و یا دست کم پذیرش آن ها نمی تواند در دستگاه سیاسی آمریکا راه یابد. افزون بر این، از همان آغاز بورژوازی صهیونیسم پایگاه امپریالیسم در خاورمیانه پر تب و تاب بوده است. از همان روز نخست بورژوازی صهیونیسم، نقش ژاندارمی برای امپریالیسم را در خاورمیانه پذیرفت. خاورمیانه برای آمریکا ناآرام، تنش آمیز، سرکش بوده و هست و امریکا هیچ گاه به آن اعتماد نداشته است. انقلاب های گوناگونی در آنجا شده که منافع امپریالیسم را زیر خطر برد.  بخش پیش رو حزب بعث در عراق در آغاز به منافع امپریالیسم ضربه جدی زد. قذافی می خواست ارز آفریقایی برای دادوستد میان کشورهای آفریقایی پدید آورد. جمال عبدالناصر کوشش کرد که اسرائیل را سرجای خودش بشناند. الجزایر توانست در برابر امپریالیسم فرانسه به پیروزی برسد. همه ی این روی دادها امپریالیسم آمریکا را به ناگزیر، برای پشتیبانی از پیش آهنگی خود، هژمونی خود، واداشت که بورژوازی صهیونیستی را در آن جا به به ژاندارمی بگمارد.

آمریکا فرای چالش اسرائیل، هیچ دشمنی با جمهوری اسلامی ندارد. نه با روبنای دینی آن و نه با زیربنای سرمایه داری آن دشمنی دارد. امریکا همین روبنای دینی را در عربستان سعودی، مصر، بحرین ووو به آسانی می پذیرد و با آن ها به آسانی  کنار می آید و برایش هیچ چالشی نیست و زیربنای سرمایه داری آن ها، به ویژه اقتصاد نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی، همان چیزی است که آمریکا می خواهد. آمریکا حتی آماده است که جمهوری اسلامی به گنده گویی های خود بسنده کند و مانند آقای اردوغان باشد و دست به درگیری های نیابتی و عملی علیه اسرائیل نزند. اگر این چنین شود، امریکا جمهوری اسلامی را با آغوش باز می پذیرد و حتا پیمان صلح پایدار بسته می شود.

پیش از یورش ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم علیه خلق فلسطین، همه روی دادها نشانگر این بود که امپریالیسم امریکا دل بستگی چندانی به حضورنظامی جنگی سنگین در خاورمیانه ندارد. امپریالیسم امریکا می خواست که نیروهای هر چه بیش تری را برای رویارویی با جمهوری خلق چین به دریای چین جنوبی بفرستد، تا بتواند روند پیش رفت اقتصادی چین را کند. این را هم نباید از یاد برد که آمریکا مانند گذشته نیاز به نفت خاورمیانه ندارد، زیرا خود در این زمینه به خودکفایی رسیده است. آمریکا هم اکنون از ترس جنبش بزرگ ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی در خاورمیانه خواستار حضور نظامی سنگین در خلیج فارس است.

آمریکا خواهان سرسپردگی رژیم هایی مانند ایران است. جنگ اوکرایین نشان داده است که امپریالیسم امریکا خواهان سرسپردگی دربست کشورهای اروپایی هم هست. تا جمهوری اسلامی با سرسپردگی صددرصد خود، از دشمنی با اسرائیل دست بر ندارد، هم چنان زیر ذره بین امریکا خواهد بود.

این یک حقیقت است، ولی همه کارشناسان آمریکایی، چینی و روسی می گویند که هم اکنون تمامیت ارضی ایران از سوی آمریکا زیر خطر نیست. بایدن به هیچ وجه نمی خواهد پیش از انتخابات، خود را در یک جنگ پیچیده و غیرقابل پیش بینی درگیر کند. دموکرات ها نمی خواهند که تن های بی جان سربازان آمریکایی در رسانه ها نشان داده شوند، حتا اگر شمارشان کم باشد. یادمان باشد که امپریالیسم امریکا حق خود می داند که صدها هزار تن را در خاورمیانه به بهانه جنگ با تروریسم بکشد، ولی خود توان و خواست از دست دادن حتا یک سرباز را ندارد.

دستگاه سیاسی آمریکا خیلی زود پس از یورش حماس به اسرائیل گفت که هیچ نشانی از جای پای جمهوری اسلامی در این یورش، در هیچ کجا دیده نمی شود. با این که هواداران امپریالیسم، مانند آقای رضا پهلوی و خانم مسیح علی نژاد که در مردم و میهن فروشی سرشناس هستند، از امریکا خواستند که ایران را به بهانه این که ریشه همه ی “تروریسم” در جمهوری اسلامی ایران است، بمباران کند، ولی آمریکا پیوسته با خون سردی گفته است که نشانی در باره ی درستی این سخن در دست ندارد. یادمان باشد که فن آوری امنیتی امپریالیسم امریکا پیش رفته ترین در جهان است، و آن ها با ماهواره ها و دستگاه های شنود گفت و گوهای سران جمهوری اسلامی با دیگران در خاورمیانه را زیر بازرسی خود دارند.

یادمان باشد که پیش از تنش کنونی، حتا پس از یورش ارتش فاشیستی اسراییل به فلسطین، گفت و گو میان جمهوری اسلامی و غرب در باره ی برجام دوباره آغاز شده بود. گفت و گوی غیرمستقیم میان امریکا و جمهوری اسلامی هم با کوشش قطر در روند برنامه ریزی بود. امریکا برای خویشتن داری جمهوری اسلامی در جنگ غزه، حتا برخی از پول ها را در عراق آزاد کرد.

درباره سوریه کمک نظامی جمهوری اسلامی به سوریه را نمی توان با دست یازی و پرخاش گری آمریکا در سوریه با هم سنجید. بر پایه قانون های بین المللی آقای اسد رئیس جمهور برگزیده یک کشور مستقل، عضو سازمان ملل متحد بوده و دولت او از جمهوری اسلامی کمک خواست. در این کار هیچ قانون بین المللی زیر پا گذاشته نشده است. هر کشوری مستقلی می تواند از کشورهای دیگر درخواست کمک سیاسی، اقتصادی و نظامی بکنند. همین کار را آمریکا در سراسر جهان انجام می دهد، به کشورهای دوست، در آسیا، آمریکای لاتین و به ویژه اروپا کمک نظامی می کند.

رنج بران سوریه از اسد برای پیاده کردن برنامه های نئولیبرالیستی بی زار بودند و دست به شورش قانونی و بر حق زدند. ولی امپریالیسم با همکاری واپس گرایان خاورمیانه مانند عربستان، قطر، ترکیه ووو تلاش کرد که رییس جمهور برگزیده را سرنگون کند و یک پارچگی کشور را از میان بر دارد.  همه ی نیروهایی که در برابر این نقش امپریالیسم به شیوه های گوناگون ایستادگی کردند، در این روی داد مشخص نقش مثبتی بازی کردند.

(یادمان باشد که ما در این جا در باره ی کارکرد نیروهای جنگی جمهوری اسلامی در سوریه داوری نمی کنیم. به گفته آقای احمدی نژاد، رییس جمهور پیشین، این نیروها در سرکوب مردم هم شرکت داشتند. کیهان نوشت که احمدی نژاد از آقا پرسید که چرا ما به یک دیکتاتور که مردم خود را می کشد کمک می کنیم. آقا در پاسخ گفت آیا کسی برای دفاع از منافع ملی به دیکتاتور بودن یک رییس جمهور فکر می کند؟(نقل به مضمون)).

از یاد نباید برد که کمک جمهوری اسلامی به سوریه، به دلیل علوی بودن دستگاه فرماندهی سوریه بوده است که با سیاست گسترش شیعه جمهوری اسلامی در خارمیانه هم خوانی دارد. و گرنه ،همین جمهوری اسلامی هنگام یورش امپریالیست ها به لیبی و عراق خاموشی برگزید و هنگام یورش امپریالیسم به افغانستان با آن ها همکاری کرد.

بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی برای حقانیت خود، برای مشروعیت خود میان پایگاه اجتماعی خود، به تنش آفرینی نیاز دارد. اگر این گونه تنش آفرینی ها نبود، بورژوازی نظامی به یک لایه نیرومند در میان طبقه بورژوازی انگلی در کشور ما دگرگون نمی شود. بل که مانند همه ارتش های جهان می بایست زیر بازرسی دستگاه فرمان دهی سیاسی جامعه باشد و دستور نمایندگان سیاسی کشور را پیاده کند. ولی ما می دانیم که سپاه هم صنعت جنگی دارد، هم تجارت می کند، هم در بندرها کار گمرکی می کند، هم سیاست خارجی را تعیین کند و هم دست به جنگ نیابتی فرای نهادهای دولتی می زند و هم تبلیغ های جنگی علیه آمریکا و اسرائیل را در رسانه ها در دست دارد. فلسفه وجودی بورژوازی نظامی در تنش آفرینی است.

بورژوازی نظامی برای خوشنودی احساسات ضدامپریالیستی پایگاه طبقاتی خود در میان خرده بورژوازی سنتی، لومپن پرولتاریا که دارای میلیون ها عضو در رده های پایینی سپاه، بسیج، جهاد سازندگی، نهادهای جانبازان، دستگاه امنیتی و سیاسی ایدولوژیک هستند به گنده گویی ها و جنگ های نیابتی دست می زند، تا حقانیت و مشروعیت خود را در میان آنان نیرومند کند. اگر دست به این کار نزند، در درگیری میان لایه های گوناگون بورژوازی انگلی کم توان تر خواهد شد.