چرا فلسطینی های غزه چاره ای جز مقاومت ندارند؟

نوار غزه – چرا تاریخچه این منطقه پرجمعیت برای درک منازعه فعلی کلیدی است ؟

با دستور وزیر دفاع اسرائیل برای محاصره کامل» منطقه محصور شده فلسطینی ها، تمرکز درگیری در خاورمیانه بار دیگر به نوار غزه بازگشته است.

عملیات نظامی اسرائیل، که شامل بمباران گسترده اقامتگاه ها است، به دنبال یک حمله غافلگیرانه در ۷  اکتبر توسط شبه نظامیان حماس است که از غزه به اسرائیل نفوذ کردند و بیش از ۹۰۰  اسرائیلی را کشتند آغاز شد. در حملات هوایی تلافی جویانه توسط ارتش اسرائیل علیه  مردم غزه ۱۴۰۰ تن کشته شدند. این رقم در روزهای آینده می تواند افزایش یابد.

دستور قطع تمام مواد غذایی، برق و اب به غزه تنها وضعیت ساکنان را در انچه که “بزرگترین زندان روباز جهان” نامیده می شود، بدتر خواهد کرد.

اما چگونه غزه به یکی از پرجمعیت ترین نقاط جهان تبدیل شد؟ و چرا در حال حاضر خانه اقدام شبه نظامیان فلسطینی است؟ به عنوان یک محقق تاریخ فلسطین، من معتقدم که درک پاسخ به این سوالات زمینه تاریخی حیاتی برای خشونت فعلی فراهم می کند.

تاریخچه مختصری از غزه

نوار غزه یک قطعه زمین باریک در ساحل جنوب شرقی دریای مدیترانه است. تقریبا دو برابر اندازه واشنگتن دی سی. غزه در شمال و شرق اسرائیل و در جنوب مصر قرار دارد.

غزه که یک بندر تجاری و دریایی باستانی است، از دیرباز بخشی از منطقه جغرافیایی معروف به فلسطین بوده است. در اوایل قرن بیستم، عمدتاً اعراب مسلمان و مسیحی که تحت حکومت عثمانی زندگی می کردند، در آنجا سکونت داشتند.

هنگامی که بریتانیا پس از جنگ جهانی اول کنترل فلسطین را به دست گرفت، روشنفکران در غزه به جنبش ملی فلسطین پیوستند.

در طول جنگ سال ۱۹۴۸  که دولت اسرائیل تأسیس شد، ارتش اسرائیل ۲۹ روستا را در جنوب فلسطین بمباران کرد که منجر به فرار ده ها هزار روستایی به نوار غزه شد، که در آن زمان تحت کنترل ارتش مصر پس از اعلام استقلال اسرائیل بود. اکثر انها و فرزندانشان امروز در انجا باقی مانده اند.

پس از  جنگ شش روزه اسرائیل و همسایگان عرب ان در سال ۱۹۶۷، نوار غزه تحت اشغال نظامی اسرائیل قرار گرفت.  به گفته گروه حقوق بشری عفو بین الملل، این اشغال منجر به “نقض سیستماتیک حقوق بشر” ، از جمله مجبور کردن مردم به ترک زمین های خود، تخریب خانه ها و سرکوب حتی اشکال غیر خشونت امیز مخالفت سیاسی شده است.

فلسطینی ها دو قیام بزرگ در سال های ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۱ و ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵ به امید پایان دادن به اشغال و ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی کردند.

حماس، یک گروه شبه نظامی اسلامگرای فلسطینی با محوریت غزه، در سال ۱۹۸۸ برای مبارزه با اشغال اسرائیل تاسیس شد. حماس و دیگر گروه های شبه نظامی حملات مکرری را علیه اهداف اسرائیلی در غزه اغاز کردند که منجر به خروج یکجانبه اسرائیل از غزه در سال ۲۰۰۵ شد.

در سال ۲۰۰۶ انتخابات پارلمانی فلسطین برگزار شد. حماس  رقیب سکولار خود فتح را که به طور گسترده به فساد متهم شده بود، شکست داد. انتخابات در غزه از سال ۲۰۰۶ برگزار نشده است، اما نظرسنجی های مارس ۲۰۲۳ نشان داد که ۴۵ درصد از مردم غزه در صورت رای گیری از حماس و  ۳۲ درصد از فتح حمایت می کنند.

پس از یک درگیری کوتاه بین حماس و فتح در ماه مه ۲۰۰۷ ، حماس کنترل کامل نوار غزه را به دست گرفت. از ان زمان، غزه تحت کنترل اداری حماس بوده است، اگر چه هنوز هم  توسط سازمان ملل متحد، وزارت امور خارجه ایالات متحده و سایر نهادهای بین المللی تحت اشغال اسرائیل می باشد.

فلسطینیان غزه چه کسانی هستند؟

بیش از ۲  میلیون نفر از ساکنان نوار غزه بخشی از جامعه ۱۴ میلیون نفری فلسطین هستند. حدود یک سوم ساکنان غزه ریشه های خانواده خود را در داخل نوار غزه ردیابی می کنند. دو سوم باقیمانده پناهندگان جنگ ۱۹۴۸ و نوادگان انها هستند که بسیاری از انها از شهرها و روستاهای اطراف غزه هستند.

فلسطینی های غزه جوان هستند: تقریبا نیمی از جمعیت زیر ۱۸  سال سن دارند. این منطقه محاصره شده نیز بسیار فقیر است و نرخ فقر ان ۵۳  درصد است.

با وجود این تصویر اقتصادی وحشتناک، سطح تحصیلات بسیار بالا است. بیش از ۹۵  درصد کودکان ۶  تا ۱۲  ساله غزه به مدرسه می روند. اکثر دانشجویان فلسطینی در غزه از دبیرستان فارغ التحصیل می شوند و ۵۷  درصد از دانشجویان دانشگاه معتبر اسلامی غزه که روز چهارشنبه مورد حملات هوایی اسرائیل قرار گرفت، زن هستند.

اما به دلیل شرایط محیط اطراف خود، جوانان فلسطینی در غزه زندگی رضایت بخش را دشوار می دانند. برای فارغ التحصیلان بین سنین ۱۹  تا ۲۹  سال، نرخ بیکاری ۷۰  درصد است. و یک نظرسنجی بانک جهانی در اوایل سال جاری نشان داد که ۷۱  درصد از مردم غزه علائم افسردگی و سطح بالای اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) را از خود نشان می دهند.

عوامل متعددی وجود دارد که به این شرایط کمک می کند. یک عامل مهم محاصره فلج کننده و ۱۶ ساله ای است  که اسرائیل و مصر با حمایت امریکا به غزه تحمیل کرده اند.

سالهای محاصره

مدت کوتاهی پس از انتخابات سال ۲۰۰۶، دولت بوش تلاش کرد حماس را از قدرت بیرون کند و یک رهبر رقیب از حزب فتح را که با اسرائیل و ایالات متحده دوستانه تر بود، وارد کند. در پاسخ، اسرائیل و مصر با حمایت امریکا و اروپا گذرگاه های مرزی را به داخل و خارج نوار غزه بستند و محاصره زمینی، هوایی و دریایی را اعمال کردند.

این محاصره که هنوز در حال اجرا است، واردات مواد غذایی، سوخت و مصالح ساختمانی را محدود می کند؛ رفت و آمد ماهیگیران غزه به دریا را محدود می کند؛ تقریبا تمام صادرات را ممنوع می کند؛ و محدودیت های شدیدی را برای حرکت مردم به داخل و خارج از غزه اعمال می کند. بر اساس امار سازمان ملل، در سال ۲۰۲۳، اسرائیل تنها به حدود ۵۰ هزار نفر در ماه اجازه خروج از غزه را داده است.

سالهای زندگی در محاصره فلسطینیان در غزه را ویران کرده است. ساکنان انجا اب کافی برای نوشیدن و بهداشت ندارند. انها با قطع برق مواجه هستند  که هر روز ۱۲  تا ۱۸  ساعت طول می کشد. به گفته گروه حقوق پزشکی کمک های پزشکی برای فلسطین، بدون اب و برق کافی، سیستم مراقبت های بهداشتی شکننده غزه در “استانه فروپاشی” قرار دارد.

این محدودیت ها به ویژه جوانان و ضعیفان غزه را به شدت اسیب می زند. اسرائیل به طور معمول بیماران را از دریافت مجوز دریافت مراقبت های پزشکی در خارج از غزه محروم می کند. دانش اموزان باهوش با بورس تحصیلی برای تحصیل در خارج از کشور اغلب متوجه می شوند که نمی توانند غزه را ترک کنند.

کارشناسان سازمان ملل می گویند این محاصره طبق قوانین بین المللی غیرقانونی است. انها استدلال می کنند که محاصره به معنای مجازات جمعی فلسطینی های غزه است که نقض کنوانسیون لاهه و کنوانسیون ژنو است که ستون فقرات قوانین بین المللی را تشکیل می دهد.

پایانی برای رنج نیست

اسرائیل می گوید محاصره غزه برای تامین امنیت مردم ان ضروری است و زمانی برداشته خواهد شد که حماس خشونت را کنار بگذارد، اسرائیل را به رسمیت بشناسد و به توافقات قبلی پایبند باشد.

اما حماس همواره این اولتیماتوم را رد کرده است. در عوض، جنگجویان شبه نظامی در سال ۲۰۰۸ شلیک راکت ها و خمپاره های دست ساز را به مناطق پرجمعیت اطراف نوار غزه افزایش دادند و به دنبال فشار بر اسرائیل برای لغو محاصره بودند. انها در سالهای پس از ان به طور پراکنده به اسرائیل حمله کردند.

اسرائیل چهار حمله نظامی بزرگ به غزه در سالهای ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹، ۲۰۱۲، ۲۰۱۴ و ۲۰۲۱ را در تلاش برای نابودی توانایی های نظامی حماس اغاز کرد. در این جنگها ۴۰۰۰ فلسطینی و ۱۰۶ نفر در اسرائیل کشته شدند که بیش از نیمی از انها غیرنظامی بودند.

 سازمان ملل تخمین می زند که در این مدت بیش از ۵ میلیارد دلار به خانه ها، کشاورزی، صنعت، برق و زیرساخت های اب غزه اسیب رسیده است.

هر یک از این جنگ ها با یک اتش بس شکننده به پایان رسید اما هیچ راه حل واقعی برای درگیری وجود نداشت. اسرائیل به دنبال جلوگیری از پرتاب راکت توسط حماس است. حماس و دیگر گروه های شبه نظامی می گویند حتی زمانی که اتش بس های قبلی را تایید کرده اند، اسرائیل به حمله به فلسطینی ها ادامه داده و از لغو محاصره خودداری کرده است.

حماس یک اتش بس طولانی مدت را در ازای پایان دادن به محاصره غزه توسط اسرائیل پیشنهاد کرده است. اسرائیل از پذیرش این پیشنهاد امتناع کرده و به موضع خود مبنی بر اینکه حماس ابتدا باید به خشونت پایان دهد و اسرائیل را به رسمیت بشناسد، پایبند است.

در ماه های منتهی به اخرین تشدید تنش ها، شرایط در غزه حتی بدتر شد. صندوق بین المللی پول در ماه سپتامبر گزارش داد که چشم انداز اقتصادی غزه همچنان وخیم» است. شرایط زمانی وخیم تر شد که اسرائیل در 5 سپتامبر اعلام کرد که  تمام صادرات  از یک گذرگاه مرزی کلیدی غزه را متوقف می کند.

بدون امید به پایان دادن رنج ناشی از محاصره، به نظر می رسد که حماس تصمیم گرفته است وضعیت موجود را در یک حمله غافلگیرانه به اسرائیلی ها، از جمله غیرنظامیان، تغییر دهد. حملات هوایی تلافی جویانه اسرائیل و تحمیل محاصره کامل» نوار غزه، رنج بیشتری را برای مردم عادی غزه به بار اورده است.

این یک یاداوری غم انگیز است که غیرنظامیان فشار این درگیری را تحمل می کنند.

*****

ماها نصار (Maha Nassar) دانشیار دانشکده مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا در دانشگاه اریزونا است.

این مقاله در ۱۲ اکتبر ۲۰۲۳ https://theconversation.com.انتشار یافت و توسط “توده ای ها” ترجمه شد.




صدای یهودی برای صلح (JVP) از همه افراد با وجدان می خواهد که نسل کشی قریب الوقوع فلسطینی ها را متوقف کنند

دولت اسرائیل جنگ نسل کشی را علیه مردم غزه اعلام کرده است. ما به عنوان سازمانی که برای آینده‌ای کار می‌کند که در آن فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها و همه مردم در برابری و آزادی زندگی می‌کنند، از همه افراد با وجدان می‌خواهیم که نسل‌کشی قریب‌الوقوع فلسطینیان را متوقف کنند.

صدای یهودی برای صلح عمیقا برای بیش از ۱۲۰۰ اسرائیلی کشته شده، خانواده های ویران شده، از جمله بسیاری از خانواده های ما، و ترس از جان اسرائیلی هایی که به گروگان گرفته شده اند، عزادار است. بسیاری هنوز در حال شمارش کشته شدگان هستند و قلب شکسته از تلفات به دنبال عزیزان مفقود شده می گردند.

ما از صمیم قلب با گروه های برجسته حقوق فلسطینی موافقیم: قتل عام های حماس علیه غیرنظامیان اسرائیلی جنایات جنگی وحشتناکی است. در حقوق بین الملل هیچ توجیهی برای کشتار بی رویه غیرنظامیان یا گروگان گرفتن آن ها وجود ندارد.

و اکنون، به طرز وحشتناکی، دولت‌های اسرائیل و آمریکا از این مرگ‌ها برای دامن زدن به جنگ نسل‌کشی علیه فلسطینیان در غزه استفاده می‌کنند و متعهد می‌شوند که «درهای جهنم را بگشایند». این جنگ ادامه نکبه (Nakba) است، زمانی که در سال ۱۹۴۸ده ها هزار فلسطینی که از خشونت گریخته بودند به غزه پناه بردند. این ادامه ۷۵ سال اشغال و آپارتاید اسرائیل است.

در این هفته بیش از ۱۰۰۰ فلسطینی در غزه کشته شده اند. دولت اسرائیل ویرانی کامل بر فلسطینیان در سرتاسر غزه وارد کرده است و به بیمارستان ها، مدارس، مساجد، بازارها و ساختمان های مسکونی حمله کرده است.

در حال حاضر که می نویسیم، دولت اسرائیل تمام برق غزه را قطع کرده است. بیمارستان ها نمی توانند جان انسان ها را نجات دهند، اینترنت از بین خواهد رفت، مردم تلفنی برای برقراری ارتباط با دنیای بیرون نخواهند داشت و آب آشامیدنی دو میلیون نفر تمام خواهد شد. غزه در تاریکی فرو خواهد رفت زیرا اسرائیل محله ها را به ویرانه تبدیل می کند. بدتر از آن، اسرائیل علناً اعلام کرده است که قصد ارتکاب جنایات جمعی و حتی نسل‌کشی را دارد و نخست‌وزیر نتانیاهو گفت که پاسخ اسرائیل «برای نسل‌ها طنین‌انداز خواهد شد».

و در حال حاضر، دولت ایالات متحده به جنایات دولت اسرائیل کمک می کند، سلاح می فرستد، کشتی های جنگی ایالات متحده را نزدیک می کند و مهمات ساخت ایالات متحده می فرستد، و برای هر اقدامی که توسط دولت اسرائیل انجام می شود، قول حمایت و پوشش بین المللی می دهد. علاوه بر این، مقامات دولتی ایالات متحده در حال پخش لفاظی های نژادپرستانه، نفرت انگیز و آتش زا هستند که به جنایات جمعی و نسل کشی دامن می زند.

از دست دادن جان اسرائیلی ها، برای توجیه عجله به نسل کشی توسط دولت ما استفاده می شود، تا پوششی اخلاقی برای فشار غیراخلاقی برای سلاح های بیشتر و مرگ بیشتر فراهم کند. فلسطینی ها توسط دولت خود ما، رسانه ها و بسیاری از مؤسسات یهودی ایالات متحده، غیرانسان معرفی می شوند. وزیر دفاع یوآو گالانت (Yoav Gallant) گفت که اسرائیل “با حیوانات انسان نما می جنگد” و باید “بر این اساس عمل کرد.” ما به عنوان یهودیان می دانیم که وقتی مردم را حیوان می نامند، چه اتفاقی می افتد.

ما می توانیم و باید جلوی این کار را بگیریم. هرگز دوباره به معنای هرگز دوباره – برای هر کسی است.

ما از همه افراد با وجدان می خواهیم که نسل کشی قریب الوقوع فلسطینیان را متوقف کنند. ما از دولت خود (امریکا) می خواهیم که برای کاهش تنش تلاش کند و فورا ارسال سلاح به ارتش اسرائیل را متوقف کند. آینده صلح و امنیت برای همه، مبتنی بر عدالت، آزادی و برابری برای همه، هنوز تنها گزینه است.




حزب کمونیست اسرائیل: ما هر گونه حمله به غیرنظامیان بیگناه از هر دو طرف را محکوم می کنیم

      منبع: https://maki.org.il

اوفر کاسیف (Ofer Cassif) ، یکی از قانونگذاران هاداش و عضو برجسته حزب کمونیست اسرائیل به الجزیره گفته است  که حزب او به اسرائیل در صورت ادامه اشغال سرزمین های فلسطینی توسط دولت این کشور، در مورد رویدادهایی مانند حمله مرگبار روز شنبه حماس هشدار داده بود.

در این حمله که روز شنبه اغاز شد، دست کم ۷۰۰ اسرائیلی کشته و ۲۰۰۰ نفر از جمله ده ها سرباز زخمی شدند. در همین حال، دست کم ۴۳۶ فلسطینی کشته و بیش از ۲۲۰۰ نفر دیگر در بمباران غزه توسط اسرائیل زخمی شده اند.

ساختمانی در غزه پس از حمله هوایی اسرائیل، 8 اکتبر 2023 (عکس: وفا)

کاسیف گفت که او هشدار داد که اگر دولت راست افراطی بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر، سیاست های خود را در قبال فلسطینی ها تغییر ندهد، وضعیت ” انفجاری” خواهد شد. « ما هرگونه حمله به غیرنظامیان بیگناه را محکوم می کنیم و با آن مخالفیم. اما بر خلاف دولت اسرائیل، این بدان معنی است که ما با هر گونه حمله به غیرنظامیان فلسطینی نیز مخالفیم. ما باید این حوادث وحشتناک [حملات مرگبار] را در زمینه درست تجزیه و تحلیل کنیم و ان نتیجه اشغال مداوم است.»

او گفت «ما بارها و بارها هشدار داده ایم… همه چیز فوران خواهد کرد و همه بهای ان را خواهند پرداخت – عمدتا غیرنظامیان بیگناه در هر دو طرف. و متاسفانه، این دقیقا همان چیزی است که اتفاق افتاده است.»

«دولت اسرائیل که یک دولت فاشیست است، از قتل و عام فلسطینیان حمایت، و آن را تشویق و رهبری می کند. یک پاکسازی قومی در حال انجام است. واضح بود که این نوشته روی دیوار با خون فلسطینیان نوشته شده و متاسفانه اکنون با خون اسرائیلیها نیز نوشته شده است.» « نتانیاهو به رفاه شهروندان اسرائیل هیچ اهمیتی نمی دهد، چه رسد به فلسطینی ها در سرزمین های اشغالی.» «او علاقه مند به زنده ماندن است. او فقط می خواهد از زندان دور بماند. این تنها انگیزه ای است که او را هدایت می کند.»

کاسیف روز یکشنبه ویدئویی را در شبکه های اجتماعی منتشر کرد: هیچ چیز جنایات و قتل عام هایی را که امروز در جنوب اسرائیل انجام می شود توجیه نمی کند. اما همانطور که برای مدت طولانی هشدار داده بودم، نوشته روی دیوار بود: ما بهای سنگینی برای جنایات اشغال، محاصره غزه و استکبار دولت نژادپرست کاهانیست خواهیم پرداخت. هیچ راه حل نظامی وجود ندارد، فقط یک راه حل سیاسی وجود دارد،  پایان اشغال و استقلال فلسطین.

یکی دیگر از اعضای برجسته حزب کمونیست دوو خنین (Dov Khenin)  نوشت. «حوادث امروز دلخراش است. حمله وحشتناک به غیرنظامیان در خانه هایشان یک جنایت غیر قابل تصور است.» روزهای اینده روزهای امتحانی خواهد بود. ما نباید اجازه دهیم افرادی که می خواهند، ما برای همیشه از یکدیگر متنفر باشیم، موفق شوند. بدون تغییر جهت، ما محکوم به ادامه زندگی وحشت بار امروز هستیم. دو ملت در کشور ما زندگی می کنند و اگر ما نتوانیم به انها اجازه زندگی، ازادی و استقلال بدهیم، هرگز نمی توانیم در ارامش بخوابیم. این کار اسان نخواهد بود و به زودی اتفاق نخواهد افتاد، اما تنها صلح واقعی می تواند امنیت را برای ما به ارمغان بیاورد.




برای بزرگ داشت ۸۲-مین سال روز ریش سپیدی که هزاران هزار سرو ناز و گل سرخ دل نواز در دشت آزادی کاشته است

باز انتشار مقاله شماره:۵۷ (۱۶ مهر ۱٣۹۷) برابر با اکتبر 8, 2018

چپاول گران سده هاست که در میهن ما فرمان رانده ا ند. جنگ سالاران سده هاست که فرزندان کار را به چاه نیستی فرستاده اند. ستم‌پیشه گان سده هاست به مردم ستم کرده اند. غارتگران سده هاست از دارایی اندک توده ها بی‌شرمانه دزدیده اند. این درندگان سده هاست که فرزندان آزادی خواه را به بند و دار کشیده اند.

در روزگاری که میهن در خون سروان بی گناه پوشانده بود، نوزادی زاییده شد که همنام “توده” بود.

او آمد، “نه از فراز، که از فرود، از زمین، نه آسمان”. او آمد، “عاشقانه آمد”، “بر لبانش زمزمه دردهایمان جارى بود، در دستانش، مرهم زخم کهنه سالیان”.

“فریاد برآورد:

آسمان را به آیش رها کنید! « زمین را به موران وامگذارید!”

او زمانی آمد که فرمان روایان تاریک اندیش رنگ گل سرخ را، بوی بنفشه را، آواز پرنده را، انسان زنده را، چشمه پالوده را  ناروا دانستند. رنگ سیاه را، بوی مرداب را، جیغ کلاغ را، دل مرده را، آب آلوده را به جا دانستند. بلبلان آواز نیک را از دشت ربودند، شب پره های پوزه باریک را در شب ستودند.

گل های سرخ را در زندان پرپر می کردند، گورستان های خود را سنگ مرمر می کردند. دل دشت را تهی از سرو والا می کردند، و سینه زمین را پر از کنگرهای خارا می کردند.

ناباوران شب پرست به شب نشینی این کرکسان مرده خور می رفتند و روزها اعدام ماهیان سپید در رودخانه های زلال را به تماشا می نشستند.

روزگار سختی بود، روز توده ها “چون روی بدخواهان شان تیره، دشمن بر جانشان چیره” بود. در زمانی که شب تیره بود، خاموشی بر شهر چیره بود و سراپای آزاده دلان را ناامیدی فرا گرفته بود، رنجبران اندیشمند و اندیشمندان رنج کش توده ای که توان دیدن ستم بر کارگر و کشاورز را نداشته اند پای به میدان نبرد گذاشتند. توده ای ها شیفته آزادی و دل باخته توده های رنج بودند.

در زمانه ای که کسی به سلام کسی پاسخ نمی داد، “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید،  “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، آرزوی بزرگ آن ها پاره‌ کردن زنجیرهای بردگی بسته بر پای توده ها بود.

بسیاری از آنان یک شبه با شادی کودکانه بیگانه و با راز رزم هم خانه شدند. آنان هم سانان خود را هنگام گرد آوری هیمه و چراندن گاو و گوسپند و یا هنگام بازی در کوچه‌های پر از گرد و خاک تنها گذاشتند و کوله بار رهایی توده ها را به دوش کشیدند.

این  توده ای های جوان از مهربانی پدر و نوازش مادر و عشق به فرزند، از دارایی و جان گذشتند تا آتش آزادی را از خدایان بروبایند و به توده ها پیشکش کنند. در این راه آنان سخن های نیش دار و زخم زبان های بی شمار شنیدند. پرخاشگری‌ و آزار فراوان دیدند.

بسیاری شان در جوانی گام در این راه گذاشتند و برای دگرگون سازی پیرامون شب زده خود چیزها خواندند و رنج ها کشیدند.

آنان آموختتند که دانایی خوب است ولی دانای تنها راه به جایی نمی برد. اندک اندک یاد گرفتند که “چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است”.

با دلاوری و پایمردی و با آهنگی بی شتاب ولی پایدار گام در راه ناشناخته و نارفته ای گذاشتند که در آن سوی آن مرگ با نیش خند پلید چشم به راه آنها بود. آن ها اگر چه حضور مرگ را می دانستند اما آن چه که آنان را به آن سوی مرز می کشاند جهانی تهی از بهره کشی انسان از انسان بود.

این مبارزان خویی آرام و دلی مهربان برای توده ها داشتند ولی تند و پرخاشگر در برابر دشمن خلق بودند. دلبستگی پرشوری به آرمان خود داشتند. با پند و اندرز به بهره کشان خرسند نبودند. برای ساختن جهانی نو پرکار و پربار بودند، تنبل و تن‌پرور نبودند.

اندیشه‌ی توده ای فراختر از زمان خود بود، ولی توده ای ها در آموزش توده ها ناشکیبا نبودند. اگر چه پیشرو ولی همگام توده ها بودند. آهنگ گام خود را با توان توده ها هم سان کردند.

در درگیری درشت مبارزه از ارزش ریزه‌کاری‌های فرهنگی ناآگاه نبودند. دستی در همه ی رشته های فرهنگی داشتند.  عمر را در تنگنای خود‌خواهی سر نکردند و دل‌خوش به چیدن واژه های بی معنا کنار هم نبودند. این گونه ماندگارترین شاهکارهای فرهنگی را هم چون مرواریدهای سپید و تابان از صدف اندیشه برون آوردند و به توده ها پیشکش کردند.

غزل و چکامه را،  نمایش و نمایش نامه را،  داستان و حماسه را، موسیقی و ترانه را به میان مردم بردند.

هنگامی که “انسان گرگ انسان” بود آن ها در یادمانان باشکوه، ارزش و جایگاه انسان و جامعه انسانی را ستودند. هنگامی که زراندوزان زشتی را پایدار کردند آن ها نان و زیبایی را در سفره همگان خواستند.

برای این همه از خودگذشتگی ها، تلاش فراوان، خون دل خوردن ها، بهره توده ای ها پاداش نبود. ستم گران و زور گویان و فرمان روایان روزگار همیشه روشن اندیشان آزادی خواه را به زندان، شکنجه و مرگ دادباخته (محکوم) کردند.

سرنوشت توده ای ها از این قاعده مستثنا نبود. هر چه “توده” در نزد توده ها دوست داشتنی تر شد بیزاری بهره کشان از توده ای ها افزون تر شد. از آن پس شکنجه، زندان و تیرباران هم زاد توده ای ها شد.

گاهی انگار در این شب بی پایانی که دشت را فرا گرفته بود تنها یک سرو سربلند و کشیده به آسمان آشیان پرندگان کوچ گر و سایبان مسافران خسته در راه بود. ستم گران برای پوشاندن رخت خاموشی بر تن خسته شهر گمان می کردند که با کوبه تبر و برانداختن سرو آزاده بر زمین آواز هر پرنده ای را خاموش می کنند.

بدین گونه تن وارطان را پاره پاره و دست هایش را بی ناخن کردند ولی “وارطان سخن نگفت؛ سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…چو خورشید از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت”.

پس از زمان کوتاهی دشمنان توده ها فرزند دیگر توده، روزبه را به تیر بستند. ولی “لرزید دل خصم چو از چوبه اعدام بشنید غریو سخن پر شر و شورش”، “بی مایه شد عربده” دژخیمان “نزد نهیبش، بی جلوه شد طنطنه” شکنجه گران پیش غرورش. به جای خاموشی “تابنده بر اطراف وطن منبع نورش”.

این رشته را سری دراز است و تو خود بهتر از من می دانی که بر سر آن ها چه گذشت.

می گویند که با یک گُل بهار نمی شود ولی با به خاک افتادن هر سروی زمستان تاریک فرمان روا نشد بلکه بهار آزادی نزدیک تر شد.

آن توده ای هایی که برای وفاداری به آرمان خلق و برای آزادی خواهی تیرباران نشدند شکنجه و زندانی شدند. بدین گونه توده ای ها مهمان همیشگی زندان بانان و قهرمانان زندان شدند.

در زندان روزگار تنهایی است، زمان به کندی می گذرد، انگار زمین از چرخش به دور خود و خورشید باز می ماند. حتا چشم به راه نشستن تازیانه دژخیم درنگی است برای گریز از یک نواختی روزگار بند. برای گردن افراشته بودن با “تن خسته و زخمى” باید از “اندیشه چابک و چالاک” یاری گرفت. برای ایستادگی تن باید دلی “روئین تن و بى باک” داشت.

دژخیمان در سیاهی شب زندان، یافتن حقیقت را دشوار می کنند. آن ها هر روز “بر طناب حیله، حلقه ها” می زنند تا زندانی چاه را از راه نیابد.

“شب پرستان مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مى پاشند” تا زندانی خورشید را از یاد ببرد.

زندان بان یاد داشته های زندانی را از او می گیرد. “روزن تنگ خاطره ها”ی زندانی “هر روز تنگتر مى شود”. او روز را، خورشید را، بهار را، پرنده را، سرو را، عشق را،, دل را، دل عاشق را اندک اندک از یاد می برد.

این زورگویان می خواهند خُردی و نازکی برهان اندیشه را با تازیانه بلند و ستبر خود جبران کنند. آن ها که می دانند که هرگز از پستی خود به بلندای پر غرور و شکوه انسانی نخواهند رسید می خواهند زندانی را به اندازه ی خود کوچک و خوار کنند.

آن ها بر تن زندانی توده ای “زخم هاى بى شمار” می کارند و “آسمان ذهن” او را “بى ستاره” مى خواهند. ولی زندانی به “تبعید اندیشه” اش تن در نمی دهد.

هرچند که این شکنجه گران خرمست می کوشند که با آب و تاب و بازی های نمایشی آمیخته با دروغ و بزرگ‌سازی خود را خردمند بنمایاند ولی زندانی می داند که این “بدسگالان مردمى آزار” با همه ی بزرگ بینی و بزرگ سازی خود “اوج عظمت را در شکوه حشرات مى بینید”.  اندیشه این “ژاژخایان دشمن کار” با همه ی فلسفه دانان و بزرگ اندیشان خود “از پر مگس فراتر نمى رود”.

پادزهر زندانی توده ای  ورزش پرواز است. او با ورزش روزانه بال های خسته و شکسته رویا را نیرومند می کند. هر چه شاهین پندار توانا تر باشد شکار موش های اندیشه زدایی زندان بان آسان تر می شود.

زندانی توده ای با بال های زخمی ذهنش از بام خاردار بندش پرواز می کند و شب را در شب نشینی با ستارگان می گذراند.

پس از چای نوشی “با خیش نگاه” خود “زمینِ آسمانِ شب زده را شخم” مى زند تا پرتوی روشن و گرما بخش ستارگان از روزنه ها به زمینیان بتابد.
زندانی توده ای داستان مادربزرگی را می شنود که برای نوه ی جوان خود از آرش می گوید. او صدای پای زنان پرکار را بر تن پر آب شالیزار می شنود. زندانی توده ای برای مرگ نا به هنگام سهراب می گرید و به پاکی سیاوش آفرین می گوید و همراه رستم به جنگ افراسیاب می رود. او آواز پتک بر پولادی می شنود که  کاوه از آن شمشیر رزم می سازد. زندانی توده ای فریاد آزادی توده ها را می شنود.”زندانی سیاسی آزاد باید گردد”. تنها پژواک بانگ توده ها مرهم زخم و روزنه امید توده ای دربند است.

این گونه است که اندیشمند و رزمنده بزرگ توده ای در حالی که در زندان است ولی در زندان نیست. طبری “پرندهاى زیبا، در آسمان بر فراز سر” خود موج زنان می بیند. او حتا گمان می زند که این “پرنده مهاجر از برکه اى کوچک و آرام، از میان نهالستان هاى توسکا، از زادگاهش، از سواحل سبز آبى شمال” تنها برای دیدار او آمده است.

راز جاودانگی زندانی توده ای در باور خراش ناپذیر او به پیروزی راستی بر کژی، درستی بر نادرستی، روشنی بر تاریکی است. زندانی توده ای برای جشن پیروزی آزادی شراب از سرکه می سازد. هنگام رزم خنجر از ترکه می سازد. برای آزادی ماهی، دریا از برکه می سازد. هر چند یاخته زندان تنگ است، سرد است، تاریکی و خموشی در آن فرمان رواست، و او در بند “ناکسانِ سرمستی”  هست که “ابلهانه مى پندارند که جاویدند” و “با دوصد خدعه و نیرنگ، ز او انکار مى خواهند” و “بى هیچ گفتگو، او را “بردار مى خواهند” ولی باز زندانی توده ای می داند “که بى گمان، تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پیمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هایمان خواهد گذاشت”.

بدین گونه پاسداران شب پره خوی بهره کشان در تلاش همیشگی خود به عبث می کوشند به روی خورشید پرده ای سیاه بکشند. اما همان گونه که کشیش های خشک اندیش نتوانسته اند زمین را از چرخش بدور خورشید باز دارند، خونخواران ضحاک منش نیز نخواهند توانست که آزادی خواهان و آزادی خواهی را نابود کنند. این دست‌های تبه کار جوهای خون بسیاری آفریده اند. ولی انگار خون هر آزاده ای که بر زمین ریخته شد رودی روان شد که دشت بزرگ آزادی خواهی را آبیاری کرد.

آنچه را که خوانده اید داستان و افسانه نیست، حقیقت تلخ و شیرینی است که سرنوشت ما است. حکایتی است که بر سر ما گذشته است.

رزم ما شعر زندگی است، زنده و تپنده است، سرود ما از دشواری گذر می گوید ولی از ایستادن بی زار است و جنبش را  می ستاید.

سرگذشت توده ای ها، داستان درد ما، جدا از سرنوشت دیگر آزادی خواهان جهان نیست.

ما می خواهیم “دروازه های شهرهای ناگشوده را بگشاییم!”. “نصیب ما آسیب بود و توشه ما نبرد”. توده ای های جان باخته می دانستند و توده ای های امروز نیز می دانند که ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان می نوشد.“

ما باکی از مرگ نداریم. آرمان بزرگ ما آینده درخشان برای نوادگان ماست.

دل سوز ما مباش، برای جان دادگان ما اشک مریز، برای ناکامی های ما افسوس نخور. ما آن کرده ایم که می بایست می کردیم. کوشیدیم باری را که تاریخ بر دوش ما نهاد به سر منزل مقصود رسانیم.

ما “در دکان هیچ نزول خواری” ننشسته ایم و نخواهیم نشست. “ما نرگس خودپسند دشتی نیستیم که در چشمه سارها به خویش می نگرد، ما تاک آسمانی هستیم و به سوی فرا زمانی بی انجام می رویم” .

اگر دلاوری ما را ارج می نهی، اگر دانش ما را می ستایی، اگر به شکیبایی و پایداری ما آفرین می گویی، اگر نابرابری و ستم را نمی پذیری، اگر هوای پاک و آب ناب می خواهی، با ما همراه شو. اگر خرسند از صدای غوکان برکه نیستی با ما به دریا بیا. ما نمی گوییم که با ما بودن آسان است ولی با همیاری هم خود را خوشبخت شاید نه ولی توده ها را خوشبخت خواهیم کرد و با این وظیفه “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی خواهیم جوشید”.

“آری ما از قبیله سوختگانیم”. “تنها نمان به درد کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود”.




در ستایش کارگران هفته تپه و “سپیده”

باز پخش:
( ۲۵ امرداد ۱۳۹۸ – ۱۶ آگوست ۲۰۱۹)

برتولت برشت در نمایشنامه گالیه به زبان یکی از شخصیت های داستان، آندره‌آ می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد. و گالیله که خود را قهرمان شکست خورده زیر شکنجه می بیند، پاسخ می دهد: نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

تاریخ مردم میهن ما نشان می دهد که قهرمانان در یک جامعه ی ستمدیده و بدبخت زاده می شوند، و آن ها در روند دگرگون کردن و پیشرفت جامعه، جان خود را با بخشندگی می دهند تا استر سنگین گام و آهسته رو تاریخ کمی تندتر براند.

روزبه با دادن جان، شمشیر بر پرده تاریک و سنگینی زد که میهن را فرا گرفته بود، و با مرگ آگاهانه خود روزنی در آسمان شب زده ساخت تا خورشید از یاد مردم نرود. او آفتاب امید در دل ها کاشت تا یخ زمستان شکست را آب کند. و ما می دانیم که خاموشی مرگ او فراتر از آن بانگی شد که شاه کوشید تا آن را خپه  (خفه) کند.  

سالیانی پس از نگارش رزم نامه روزبه در تاریخ میهن ما، خسرو دیگری با بانگ “من برای جان خود چانه نمی زنم” به مرگ ریشخند زد و ترس را از چهره ها زدود و گل سرخ سرکشی در دشت کال سرخوردگی کاشت. گر چه رژیم برشگر (قیچی) به دست شاه گل سرخی با سنگدلی از باغ پیکارگران راه رنج بچید ولی چند سال پس از آن، توده ها با هزاران هزار گل سرخ به دست، خیابان ها را دشت گل سرخ ساختند و شاهنشاهی را به گورستان تاریخ فرستادند.  

 اگر این خسروان با دست و دلبازی جان خود را پیشکش راه آزادی نمی کردند، آیا تاریخ به راه مردم و مردمی گام می گذاشت؟ آیا اگر ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان” نمی نوشید، تاریخ  راه به جایی می برد؟

 برشت به زبان گالیله می گوید: آن کس که حقیقت را نمی‌داند، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد تبهکار است. 

در ایران امروز ما دیگر کمتر کسی است که “حقیقت” را نداند. هر روز لایه های فراوان از هواداران پیشین رژیم از آن جدا می شوند و در کنار مردم می ایستند و بدین گونه دسته تبهکاران نیز هر روز کمتر می شود.  ولی زبان شمشیر ستم آن چنان برا و تیز است که کمتر کسی به دلیری سخن از “حقیقت” می گوید، هر چند که آن را می داند و هر چند که آن را دروغ نیز نمی پندارد.  

آنهایی که به تجربه در می یابند که ولایت فقیه خدای روی زمین نیست، زن چکه آلوده جامعه نیست و رنجبران تنها برای بهره کشی زاییده نشده اند، گام در راه ناگوار و پر پیچ و خم حقیقت پراکنی می گذارند. آن ها می توانستند با دوستی و مهربانی با ستمگر، دست آشتی به روی او دراز کنند و خاموشی خود را در بازار آزاد بفروشند و با سوداگری سودی برای خود دست و پا کنند. و با این سازش نه تنها سفره اکنون خود را رنگارنگ که حتا آینده خوبی را فراهم کنند. 

اما حقیقت این است که برخی ها نمی توانند با دریافت پول و جا حقیقت را تا همیشه در سینه ها زندانی کنند. درد زندانی کردن حقیقت به آن اندازه است که اگر با دهان فریاد نشود، دل را از درون می شکافد و می ترکاند. 

ولی در جامعه ای که در زیر چکمه ستمگران خرد می شود و گلوی بلبلانی را که آواز آزادی می خوانند پاره می کنند، چگونه می شود از ستمدیدگان و رنجبران و بهره دهان در برابر ستم ورزان و بهره کشان پشتیبانی کرد؟

پی بردگان حقیقت با بی‌پروایی‌ پرده‌ های دورویی و ریا را می شکافند و با بی‌باکی‌ از حقیقتی‌ که‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ اند، سخن‌ می‌گویند. اما هر چند که آنها مغرور هستند، دشمن سنگدل است و به آسانی واپس نشینی نمی کند و با همه ی توان خود به پیکار برمی‌خیزد.   

در چنین‌ پهنه نبرد چگونه می توان با استواری اندیشه، تاوان ناتوانی تن را داد؟ چگونه می توان روی مرداب تن، اندیشه نیلوفری رویاند؟ 
زمانی برخی ها از روی نادانی، داوری بیدادگرانه و نامهربانانه سختی در باره ی قهرمانان شکنجه شده و “شکست خورده” داشته اند ولی مردم امروز ما داناتر از آن هستند که به این ترفندها باور کنند. تنها ستمگران هستند که هنوز درنیافته اند که “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

ما یاد گرفتیم که قهرمانان راه آزادی و برابری، فرشتگان آسمانی نیستند. اگر چه قهرمانان امروز ویژه گی های شگرف‌ی چون پافشاری، گستاخی، پایداری و دلاوری دارند ولی مانند ما از همه ی زیبایی های زندگی لذت می برند؛ زندگی آرام و آزاد کنار خانواده و دوستان، خوراک خوب و نوشیدنی گوارا را دوست دارند؛ از نوازش تازیانه بر پوست خود درد و رنج می کشند؛ با آن که از مرگ هراسی ندارند ولی درد زیر پاهای کابل خورده را حس می کنند، چون که انسان هستند. 

از برای همین گسترش حقیقت می تواند کژدار و مریز و همراه فراز و نشیب و پستی و بلندی باشد. 

همان گونه که سرنوشت “سپیده” به ما نشان می دهد. بازجویان آدمکش کوشیدند که با دست و زبان خود او ، دیدگاه و اندیشه او را زیر پرسش برند. بدین گونه او را زیر شکنجه های بربرانه با دستگاه های شکنجه باستانی وادار به پذیرش کارهای نکرده و دوری گرفتن از اندیشه و پشیمانی از پیکار در راه کارگران کرده بودند. ولی او در نخستین زمان درخور، رشته های بافته شده داستان سازی دژخیمان را پنبه کرد و از شکنجه و آزار سخن راند.

“سپیده” و کارگران رزمنده از آن دلاورانی هستند که با دانش به ناتوانی تن زیر شکنجه های گزمگان، هنگامی که  از زخم های تن رهایی می یابند، دوباره فریاد آزادی و برابری سر می دهند.            

سپیده قلیان با باور به فرارسیدن سپیده دمان، همه ی نمایش های رژیم را دود کرد و در بی دادگاه خود فریاد آزادی سر داد. بار دگر دژخیمان و گزمگان شب در این اندیشه پوچ بوده اند که با بستن دهان “سپیده”، شب به سپیده نخواهد رسید.  

کینه توزی بر “سپیده” ناگهانی و پیش آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد. تازیانه پشت کارگران و اسیدباشی روی زنان نشان هماهنگی روبنای باستانی و زیر بنای سرمایه داری رژیم ولایی سرمایه داری دارد. اگر “سپیده” تنها زنی بر ضد حجاب می بود، نگرانی رژیم تا این اندازه بالا نبود و نیازی به گوشمالی دادن او برای ترس دادن و هشدار به دیگران نبوده است. “سپیده”فرزند کارگری است که نه تنها رنج کارگران را در می یابد بلکه انگشت به روی گوشت چرکین و استخوان شکسته نظام سرمایه داری ولایی گذاشته است. همراه پدر و کارگران هفت تپه از خصوصی سازی و وابستگی اقتصادی سخن می گوید.

 رژیم ولایت فقیه با  شکنجه “سپیده” می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری اجتماعی را سرکوب کند. “سپیده” نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد برای سوسیالیسم است.   

آری “سپیده” نه تنها در مرداب خود دلسوزی فرو نرفته است و به همکاران و هم طبقه های پدر خود پشت نکرده است بلکه با نوای دل خوش آزادی و برابری خواهی خود به نمادی شایسته برای طبقه خود و زنانگی دگردیسه کرده است. 

بی ریب پیکار توده ها با این زندان رفتن ها و شکنجه شدن ها و نمایش نامه در بی دادگاه ها به پایان نمی رسد. بلکه برای مردم ما این روند اغازگر پرواز اندیشه است. اندیشه ای که دیالکتیک نبرد را اندک اندک می آموزد. اندیشه ای که با هر تجربه ای پربارتر می شود و از گذرگاه آزمون ها می گذرد و چون راه را می یابد به نیروی پرکار آماج دار دگرگون می شود. اندیشه برنامه دار پیوند درونی روبنا و زیر بنا را می بیند و در خیزاب دریای پیشامدها و رویدادها شناور نمی شود بلکه با دانش خود کشتی پیکار را به کرانه آزادی می رساند. 

“سپیده” ها دریچه ی کوچکی از یاخته تاریک زندان به سوی فردای روشنایی می گشایند. دریچه ای که هر چند کوچک است ولی “قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود”. “این ذره ذره گرمی خاموش وار”ی که این قهرمانان  ناشناس در هوای سرد میهن می پراکنند”یک روز بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود”.  

برشت به زبان آندره‌آ می گوید: همه چیز با زور بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست!

زمانی مغزهای پوچ ولایت به درستی این گفته پی می برند که بوسه بر لبان مرگ می زنند.




بهاران خجسته باد!
باز می‌آید بهار رفته از خانه

سخن روز شماره ۴
۲۵ اسفند ۱۴۰۱، ۱۶ مارس ۲۰۲۳

نوروز
بی چلچله بی بنفشه می آید،
جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی گندم ِ سبز و سفره می آید،
بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

(شاملو)

یک بار دیگر زمستان با همه ی درازی و جان سختی خود جای خود را به بهار سُرورانگیز و شادی آفرین داد. شوربختانه یک بار دیگر، بهار با دست تهی آمد و پیش کش آزادی برای ما نیاورده است. یک بار دیگر، بهار هم سفر دیرینه خود نوروز را به هم راه خود دارد و باز هم سفره نوروز رنج بران و تنگ دستان تهی از آجیل که هیچ، حتا خالی از نان است. بهار جهان پیر و فرسوده را سرسبز و رنگین می کند و باز هم آسمان میهن سیاه است و پرندگان خوش آواز در قفس زندانی هستند. در بهار شور زندگی در طبیعت بی جان جوانه می زند، ولی دل های ما هنوز پژمرده است.  

بهار آمد ولی “پیروز”، توله یوز پلنگ دیگر به جولان گای خود بر نمی گردد. بهار آمد ولی واپسین  پلنگان درمانده جایی برای شکار در جنگل گلستان ندارند. بهار آمد ولی میگوی آرتمیا در دریاچه ارومیه آبی برای زیستن ندارد. بهار آمد ولی نیلوفرهای زیبا و برگه‌های گل لوتوس در تالاب انزلی در پس آب گندالود، شور باز شدن را از دست داده اند. بهار آمد ولی نشانی از نوزادان اردک ماهی در مرداب های انزلی دیده نمی شود. بهار آمد ولی ماهی خاویار که از آلودگی دریای مازندران رنج می برد، مروارید سیاه نمی آفریند. بهار آمد ولی دشت ها، نیزارها و جنگل ها به جای آواز خوش آمد گویی، تله برای پرندگان مهاجر پهن کرده است.  

زمستانی که گزمگان و تاریک اندیشان در میهن ما ساخته اند، انگار بهار ندارد. انگار شب یلدایی آن، هیچ گاه به سر نمی رسد و پگاه هرگز نمی آید. زمستانی که چهل سال آزگار به درازا کشیده است، ارمغانی برای رنج بران و تنگ دستان فرای درد و رنج نداشته است. بزرگ ترین پیش کش نوروزی و ارمغان همه ی فصل های این خودکامگان ستم، گرسنگی، بیکاری، مردم کشی و زندان و شکنجه بوده است. کارگران برده وار کار می کنند و سود به جیب بهره کشان می ریزند، زن و کودک برای زنده ماندن در خیابان ها گدایی می کنند. رگبار گلوله به سوی زنان آزادی جو شلیک می شود، تا گیسوان رنگ آفتاب را نبینند و وزش باد را حس نکنند.         

کودکان گشنه خیابان خواب، زنان تهی دست تن فروش، مردان بی کار گرده (کلیه) فروش، دختربچه های بدبخت نوعروس، دیگر باوری به بهار ندارند. در کشوری که زیر زمینش رودهای طلای سیاه شناور است، کودکان بی نوا برای کارتن خواب و آوارگان روستایی در حلبی آباد برای لاستیک با هم درگیر می شوند. توان گران درنده، خانه های فراوان تهی برای گشت و گذار و خرمستی خود و یا سودورزی دارند، ولی حتا گوشه های خیابان را از کودکان خیابانی دریغ می کنند. تنگ دستان از بی نانی گرسنه می خوابند و دارایان از پرخوری چربی از تن مکش می کنند. اندوه دیدن کودکان ولگرد دل هر انسانی را پر خون می کند، ولی این ددمنشان آزمند در کاخ مرمرین خود به عیش و نوش می پردازند.  

دل ها هم چنان ابری، چشمان مادران هنوز گریان، باغ ها بی گل، سفره ها خالی از نان، آسمان بی ستاره، چشمان ز اشک خون است روان. بهار امسال هم، به در خانه ی ما نکوفت، ولی گریه و شیون و زاری هم کار درستی نیست. بهار ساختنی است، آمدنی نیست. دانه امیدی که دختران پرشور در این زمین کال کاشته اند، بی گمان روزی این کویر لوت را سروستان آزادی می کند. پیکار آن ها مانند پیکانی نومیدی را نشانه گرفت و علف های هرز را از دل نومیدان برچید و به جای آن گل شاخه های امید کاشت.

 امید ان آتشی است که یخ زمستانی را آب می کند. امید انگیزه پیکار است. گل شاخه های امید، خارستان پهن و دراز نبرد را گلستان می کند.    امید آن چراغی است که در ته دهلیز تاریک و تنگ می تابد، تا به پیکارگران ره نماید. امید ما، امید خاموش نیست، برای گول زدن و چشم بستن به روی دشواری نبرد هم نیست، دانه ای است که در زمین کال نبرد با دست پیکار کاشته می شود، تا درختی شود و بار آورد. امید، این پادزهر نومیدی، یاخته های رزم را در تن نیرومند می کند. امید آن ستاره ی درخشانی است که کورسوی آن را می توان حتا در شب تاریک و دراز زمستانی نبرد دید. امید به تو می باوراند که می توان با نبرد آگاهانه و شکیبا، پگاه روشن را جانشین تاریکی شب کرد. امید به تو می گوید که اگر چه دشمن نیرومند و سنگ دل است، ولی یگانگی و یک پارچگی ما چنان سیل آبی خواهد ساخت که کاخ ستم گران و خودکامگان را با خود خواهد برد.   

بدین گونه، بهار آرزوهای ما، بی گمان چندان دور نیست. به زودی، هزاران خوش آواز به سوی لاله زار پرواز می کنند و زنبورهای سخت کوش از انگبین لاله های سرخ و سپید سر مست می شوند و عسل آزادی به کندوها می آورند. کرم ابریشم از پیله تنهایی رهایی می یابد و به پروانه ای خوش رنگ و خال دگردیسی می کند و به پرواز عاشقانه در باغ  و بیشه می پردازد. پرستوهای مهاجر دوباره با آسودگی به جلگه های پیشین خود برمی گردند و آشیانه های نو می سازند. خرگوشان بازی گوش، شور پای کوبی باز می یابند. کودکان با شکمی سیر بادبادک های خود را  در آسمان آزادی به پرواز در می آورند. کارگران از شرم نداشتن توان خرید نان برای خانواده رهایی می یابند. دست های بی کاران دوباره چرخ های جامعه را می گردانند و سفره رنگین پهن می کنند. داستان زنان تن فروش و مردان گرده فروش را باید در افسانه ها خواند. دل باختگی نوجوانان دیگر “حرام” نیست و دل های عاشقشان پذیرای گلوله های گرم نمی شود. خورشید که از ترس “ممنوع” شدن خود را سال ها پشت ابرهای سیاه و کلفت پنهان کرده بود، دوباره رخسارهای زرد و یخ زده را با تابش خود گرم می سازد. زنان ما با پاهای برهنه، سر لخت و گیسوان افشان در کناره دریا به شادمانی می پردازند. تب تن عاشقان با بوسه های آتشین خاموش می شود و پشتی با نوازش تازیانه آشنا نمی شود. لب خندی که در دهان پنهان شده بود، دوباره بر چهره می نشیند و مروارید دندان ها را به نمایش می گذارد.

دست افسون گر بهار سیاه و سپیدی طبیعت را رنگین کمانی می کند.

ای بهار، ای میهمان دیر آینده
کم‌کمک این خانه آماده ست
تک درخت خانۀ همسایۀ ما هم
برگ‌های تازه‌ای داده ست
گاه گاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گل‌های کوهی را
در نفس پیچیده‌ام آزاد
این همه می‌گویدم هر شب
این همه می‌گویدم هر روز
باز می‌آید بهار رفته از خانه
باز می‌آید بهار زندگی افروز

 (شبان امید، شاعر توده ای توده ها، سیاوش کسرایی)




به مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن
«قو خورشید را انتظار می کشد» (احسان طبری)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ۴۵ (١۵ اسفند) باز انتشار

واژه راهنما:  جنبش آزادی خواهی و تساوی طلبی زنان.

زنده یاد احسان طبری در شعر “قو، خورشید را انتظار می کشد”، که سال ها پیش به مناسبت روز جهانی زن در زندان جمهوری اسلامی سروده است، در تائید خط مشی انقلابی حزب توده ایران که اکنون نیز در مواضع ششمین کنگره حزب آن تبلور یافته، ارتباط آزادی در جامعه انسانی را در روند مَردُمِش گونه انسان با برقراری تساوی حقوق میان زن و مرد در جامعه تصویر می کند. طبری در این شعر «حماسه ای در وصف زن و نبرد تاریخی او برای دستیابی به تساوی حقوق، “در انتظار دراز و دردآور خورشید”، خلق کرده است.» …

«نقش تاریخی زن که در بخش عمده دوران قریب به صدوپنجاه هزارساله روند ”مَردُمِش“ انسان، مرکز و لنگر گروه، خانواده و … گونهِ انسانی بوده و ”بقایای فراوان مادرسالاری“ (احسان طبری، “درباره انسان و جامعه انسانی”، ص ۱۳۰) را نزد برخی از گروه ها و قبایل انسانی در منطقه آمازون، یا در جنگل های جنوب شرقی آسیا در برمه و … امروز هم می توان یافت، تصویری در شعر طبری یافته است که خواننده در آن در ”هر سطری، باغی از عاطفه و اندیشه“ (“با پچپچه پاییز”، دیباچه) طبری را می یابد. طبری در شرایط زندان نیز به طیف وظایف حزب طبقه کارگر می اندیشد و سرشت دوگانه ”ستم مضاعف“ اِعمال شده علیه زن را در طول تاریخ، همانند ”نقاشی چیره دست“ (ا ط) به تصویر می کشد: «ترا انکار کردند، لطافت گلگونت را، اشک های چون خونت را …

بر دریچه های آرزویت گِل گرفتند …

دنیایت را باغچه ای نهادند، در حیات خلوط خانه ات، که با پرچین غمینِ تنهایی محصور شده بود …

آسمان بر تو حکم راند، به کثرت باران هایش، و ترا نیمه خواند …

حاکمان و محکومان، توامان بر تو حکم راندند، … عاشقانت بر تو حکم راندند، … فرزندانت بر تو حکم راندند، هم آنانی که دیروز از پستان هایت شیره حیات می مکیدند …» … (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)

«طبری در این شعر، دیالکتیک “تاریخی- ضروری” و منطق این روند را در استعاره های استه تیک شکوهمندی تصویر می کند. روند طولانی نبرد برای تساوی حقوق زن و روند مَردُمِش انسان با آمدن ”خورشید“ راه حل دیالکتیکی منطقی- تاریخی خود را می یابد.

طبری با پیوند حق تساوی حقوق میان زن و مرد با روند مَردُمِش انسان — که با آغاز دوران ”تاریخ واقعی“ انسانیت در جامعه کمونیستی به راه حل دیالکتیکی خود دست می یابد –، بر اهمیت درک تساوی حقوق میان زن و مرد، در ارتباط با هستی گونه انسان، به مثابه مساله ای ”انسانی“ که مضمون مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران را نیز تشکیل می دهد، تاکید می کند: «آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است!»

این اندیشه ستَرگ انساندوستانه طبری در وصف انسان و روند ”دراز و دردآور“ مَردُمِش ش در ”با پچپچه پاییز“ (بخش ۱۲) همانند بلوری می درخشد. وصف انسان که موضوع اندیشه او را در ,حجم بلند ذهن“ش تشکیل می دهد، و همانند بلندای ”کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشاگر سپیده دمانند [و] اولین آشیانه زمینی اشعه خورشید“ (احسان طبری، ”به آنکس که به او می اندیشم“، شعر سروده در زندان جمهوری اسلامی)، توسط او در توصیف شخصیت زن در جامعه نیز در شعر ”قو، خورشید را انتظار می کشد“ پرداخته می گردد. در آیینه اندیشه طبری است که مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران همانند نور ”خورشید“ بازتاب می یابد: ”آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است!“» …

«به یاد دارمت ای زیبای من و عشق ما نپژمردنی بود. و بلور محبت ما فرارویید و زندگی را ساخت. چرخشت سالیان از ما عصاره ای تلخ چکانید. آه چه اشک ها و چه دردهای نهفته و ناگفته! …

و مرواریدهای شب و روزمان، چه سبک سرانه غربال شد!

و چگونه عمر، طاقه ابریشمین خود را فرو پیچید! …

انتظارها. انتظارها در چارچوب هستی ما، سوزن دوزی بی انتها بود.

و تو ای پرستیده من، حفره های تاریک این انتظار را با نور بزرگ خود پرکردی و مرا از تهی بودن سرنوشت رهاندی و ما با هم در کنار درّه های ژرف و دریاهای آشفته و در زیر آسمان خشمناک ایستادیم.

و در این دالانِ عکس هایِ گوناگون، سرانجام درِ خروج فرا می رسد. …» (“با پچپچه پاییز”، ١٢).

آزادی زن و آزادی انسان برای طبری دارای مضمونی واحد هستند:

«اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند، اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نیاموختند، اگر بال های مرا شکستند، ترا هرگز پرنده نخواستند، من زیستم، و تو زیستی شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید …» (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)

قـو خورشیـد را انتظـار مـی کشـد

– بمناسبت ٨ مارس روز جهانى زن –

ترا انکار کردند، لطافت گلگونت را، اشک‏هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه‏ات را، زیبائى شاعرانه‏ات را.

سقف خانه ‏هایت را کوتاه ساختند،

بر دریچه ‏هاى آرزویت گِل گرفتند،

و آسمانِ خانه ‏ات هماره ابرى بود،

و تو خورشید را انتظار مى کشیدى.

          ***

دنیایت را باغچه‏ اى نهادند، در حیاط خلوت خانه ‏ات،

      که با پرچین غمینِ تنهایى  …  محصور شده بود،

قلبِ خونینت را کاشتى، و زبان خاموش و شیرینت را، و رنج‏ها را، و قصه ‏هاى بى پایان حقارت‏ها را،

و تو خورشید را دردمندانه انتظار مى کشیدى.

          ***

آسمان بر تو حکم راند،

      به کثرت باران‏هایش،

و ترا نیمه خواند.

زمین بر تو شورید، و ترا انسانى حقیر نامید،

حاکمان و محکومان، توأمان بر تو حکم راندند.

همسرانت بر تو حکم راندند

      و تو، مرهم دردهایشان بودى.

عاشقانت بر تو حکم راندند

      آنانى که نوازش دستانت را تمنا مى کردند،

فرزندانت بر تو حکم راندند

      هم آنانى که دیروز از پستان‏هایت شیره حیات مى مکیدند.

و آسمان گواه بود، و ماه و خورشید گواه.

ترا در حریر پیچاندند، و تو هیچ نگفتى، و دردمندانه نگاه مى کردى مظهر خورشید را،

تو را در سریر خواستند، و تو هیچ نگفتى، و نگاه مى کردى.

ترا چون تابلویى رنگین، بر دیوار سرد خانه ‏ها آویختند، و تو هیچ نگفتى، و باز هم نگاه مى کردى.

          ***

اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند،

اگر لبخند را از لبانم گرفتند،

ترا هرگز لبخند نیاموختند،

اگر بال‏هاى مرا شکستند،

ترا هرگز پرنده نخواستند.

          ***

من زیستم، و تو زیستى شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید.

         ***

یک روز، چون امروز، خورشید به خانه ‏مان آمد،

همانگونه که بر تو تابید، بر من تابید و بر غنچه تابید.

تو شکفتى، من شکفتم، و گل‏هاى باغچه شکفت،

و پرنده‏اى کوچک، اما خوش آواز، بر پرچین غمینِ حیاط خانه ‏مان نشست،

و در جشن افتتاح عطر باغچه ‏مان، شادمانانه خواند.

و تو خواندى و من خواندم،

و آنگاه هم‏صدا شدیم، و یک صدا خواندیم.

طبری در ”با پچپچه پاییز“ و شعر سروده در زندان، ”قو، خورشید را انتظار می کشد“، روند ”مَردُمِش“ انسان را باری دیگر، این بار از دیدگاه «اولین برده» (مارکس) در جامعه طبقاتی، ترسیم می کند. در طول هزاران ساله دوران «همبود نخستینِ» رشد جامعه بشری (احسان طبری، “درباره انسان و جامعه انسانی”، ص ۹۶)، همان طور که اشاره شد، زن دارای نقش و جایگاه مرکزی بوده است. تحت تاثیر رشد نیروهای مولده و برقراری حاکمیت مرد و تقسیم جامعه به طبقات در این دوران طولانی، ما با روندی روبرو هستیم که در نگرش اول از بلندای تاریخی جامعه بورژوازی و برداشت لیبرالیستی ”برابری“ در این نظام قابل درک نیست، بلکه تنها با درک دیالکتیک ”تاریخی- ضروری ، تاریخی- منطقی“، در روند فرازمندی ماتریالیست دیالکتیکی جامعه بشری شناخته و درک می شود.

با توجه به این تاریخ طولانی مبارزه برای تساوی حقوق زن با مرد است که نمی توان این مبارزه را در سطح تنها حقوقی- اجتماعی (سیاسی- مدنی) در جامعه طبقاتی کافی دانست و باید آن را تا سطح تساوی حقوق اقتصادی تعمیق بخشید. آزادی واقعی زن و تساوی حقوق او با مرد و پایان سرکوب جنسی حاکم بر هستی «اولین برده» (مارکس) در جامعه انسانی، نکته ای که در مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران و در برنامه نوین آن «ستم مضاعف» نامیده می شود، هنگامی فرا خواهد رسید که جامعه از شرایط بردگی روزمزدی فرا روید و با برافتادن استثمار انسان از انسان دوران واقعی تاریخ انسانی، تاریخ انسانیت فرا رسد. دیالکتیک تلفیق مبارزه برای آزادی زن، برده قدیم و طبقه کارگر، بردگان روزمزد، بردگان جدید صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری، از این منطق دیالکتیک ضروری- تاریخی برخودار است. مبارزه علیه صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری و مبارزه برای برقراری آزادی زنان در جامعه پیوندی جدایی ناپذیر دارد. این مبارزه تلفیق وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی حزب طبقه کارگر و همه ترقی خواهان را در جامعه طبقاتی سرمایه داری تشکیل می دهد.

عجیب هم نیست که نظریه پردازان بورژوازی، مانند کارل پوپر، نخواستند و نتوانستند سرشت تاریخی دوران همبود نخستین جامعه بشری و جامعه سوسیالیستی- کمونیستی را درک کنند و هر دو را ”جامعه توتالیتر“ نامیدند. پوپر تز ”جامعه باز و بسته“ را ارایه داد که بر پایه برداشت ”دموکراسی لیبرالیستی“ در جامعه بورژوازی امروزی پایه نهاده شده است.

پیش تر اشاره شد که طبری دیالکتیک «منطقی- ضروری» و یا «منطقی- تاریخی» را در ”بنیاد آموزش انقلابی“ (ص ۴٢)، «پروسه رشد و تکامل» می نامد. روند تاریخی رشد، منطقی دارد. «وحدت تاریخی و منطقی، … حاوی پروسه تکوین ”کل“ است.» (همانجا). «وحدت تاریخی و منطقی در آنست که مناسبات و وابستگی های جهات یک کل معین، تاریخ ظهور آن کل و تشکل ستروکتور ویژه ی آن را بیان می کند.»

نقش مرکزی و مادرسالارانه زن در جامعه همبود نخستین، نقشی منوط بر شیوه تولید اجتماعی در این دوران بود که عمدتا در جستجو و جمع آوری مواد خوراکی محدود می شد. در چنین دورانی، نقش جمع و کل برای حفظ شرایط تداوم هستی گروه، ضرورت تاریخی ای را تشکیل می داد که با منطق خود، یعنی در اولویت تام قرارداشتن منافع جمع بر منافع فرد تعیین می شد. زن و مادر به مثابه مرجع بازتولید حیات، مرکز ثقل منافع جمع را تشکیل می داد و در مرکز آن قرار داشت.

دوران طولانی مادرسالاری و پدرسالاریِ متکی به شیوه تولیدی همبود نخستین بر این پایه استوار بود. نامیدن چنین جامعه ای به عنوان ”جامعه توتالیتر“ توسط کارل پوپر که در آن گویا حاکمیت جمع بر فرد برقرار است، به طور ساده عدم درک آن شرایط تاریخی توسط او می باشد. احسان طبری در اثرش که در بهمن ماه ۱۳۹۱ توسط انتشارات حزب توده ایران همزمان با برگزاری ششمین کنگره حزب با عنوان “درباره انسان و جامعه انسانی” انتشار یافته است نیز به توضیح دیالکتیک تاریخی- ضروری و بد-نافهمی این دیالکتیک توسط مداحان سرمایه داری همانند پوپرها می پردازد.

این در حالی است که در جامعه کمونیستی که در آن با رشد نیروهای مولده، استثمار انسان از انسان محو شده است و تامین نیازهای مادی و معنوی هستی انسان در سطحی فراخ و همه جانبه تامین می شود، ضرورت وجود استبداد و ”توتالیتاریسم“ نیز محو گشته و از این روی تز کارل پوپر درباره  توتالیتر بودن جامعه کمونیستی فاقد زمینه علمی و واقعی می باشد.

نظر بانیان سوسیالیسم علمی در مانیفست کمونیستی درباره به وجود آمدن شرایط همه جانبه رشد فردی در جمع همبسته جامعه کمونیستی، به عنوان پیش شرط رشد کل جامعه، تنها با درک برقراری شرایط تساوی حقوق کامل زن با مرد در آن، قابل شناخت و درک است. از این روی باید درجه برقراری تساوی حقوق زنان در جامعه بورژوازی را، نزدیکی و دوری از برقراری آزادی و تساوی حقوق برای انسان به مفهوم عام آن، برای گونه انسانی و برقراری ارزش های انسانی درک کرد.

در چنین شرایط است که می توان واژه زیبای «روند مَردُمِش» طبری را برای زندگی انسانی دست یافتن به آزادی و تساوی حقوق همه جانبه اجتماعی- اقتصادی زن در جامعه نیز ارزیابی نمود و روند و جستجوی مورد نظر او را در همه بعدها و نماهای آن درک نمود: «آخر در این کهکشان ها چیزی را می جوییم: از بوزینگی تا آدمیگری» … «ما ذرات نوریم. ما دارندگان عنوانی شگرفیم: انسان!! … انسان با همه طنین بلورینش» (با پچپچه پاییز، ۶ و ١٠) … «تو زیستی شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید … در یک روز، چون امروز، خورشید به خانمان آمد … گل های باغچه شگفت، و پرنده کوچک، اما خوش آواز، بر پرچین غمینِ حیاط خانه ما نشست، و در جشن افتتاح عطر باغچه مان، شادمانه خواند …» (احسان طبری، ”قو، خورشید را انتظار می کشد“- به مناسبت ٨ مارس، روز جهانی زن-، شعر سروده در زندان). (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)




چرایی یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران!

“توده ای”ها به مناسبت چهلمین سال یورش ددمنشانه جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران به بازانتشار مقاله زیر می پردازد.

*****

سخن روز شماره ۷

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲ مه ۲۰۲۰

تلاش های فراوانی از سویه های گوناگون شده است تا یورش غیرقانونی جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران به شیوه پلیسی گزارش داده شود. در این گزارش ها، نویسنده با آب و تاب و شیوه ای شیوا به گزارش این که چه کسی با چه کسی و در کجا و در باره چه چیزی و چگونه و در چه زمانی نشستی  یا کنشی در پیوند با یورش به حزب توده ی ایران داشته است، می پردازد. 

همه ی این پرسش ها در جای خود و به ویژه در فردای روز آزادی که دسترسی ما به نوشته های پنهان شده جمهوری اسلامی آسان تر می شود، می تواند زمینه شایسته ای برای بررسی و ارزیابی پژوهشی شیوه های به کار گرفته شده “تعقیب و گریز” میان رژیم های ستمگر و نیروهای پیشرو فراهم کند.

ولی هم اکنون این چنین گمانه ها ما را از پرسش بنیانی و از دید طبقاتی برجسته تر، یعنی چرایی یورش به حزب توده ی ایران به دور می کند و سایه سنگین فراموشی بر این چرایی می اندازد. خرده و ریز کردن این یورش به گزارش های کوتاه و گوناگون پلیسی، مانند این که چه کسی و در چه باغی از سوی گزمگان، برای روبرویی با چه کسی آورده شده بود، ما را از جستجوی در باره ی آماج بنیانی این یورش به دور می کند و این یورش به تکنیک ها و ندانم کاری های کوچک و جدا از هم بخش می شود که از پیوند دیالکتیکی با نقشه بزرگ برای یورش به حزب برخوردار نیست.     

آن هایی که می خواهند یورشی را که میخ های پایانی را بر تابوت انقلاب زده است، یک ندانم کاری و ناگهانی و بی‌برنامگی از سوی رهبری انقلاب بدانند، نه تنها چیزی از پیوند آن یورش با شکست انقلاب درنیافته اند بلکه تخم بدبینی در دلها در باره ی خط مشی کنونی حزب نیز می کارند. مگر کسی در آن زمان گستاخی نوشیدن حتا یک لیوان آب بی اجازه آیت الله خمینی داشته است؟ مگر کسی می توانست بی پشتیانی او  کسی را دستگیر و یا آزاد کند؟ چگونه شدنی است که او با تحلیلی از “شرق و غرب” با یورش به حزب توده ی ایران “مخالفت” می کند، ولی این کار انجام می گیرد؟  آیت الله خمینی همان کسی است که  آیت الله شریعت مداری، بازرگان و بنی صدر را هنگام شورش به سر جای خود نشاند. چه کسانی توده های حزبی را به چنین خوش باوری ها می کشانند و برای چه؟ 

راستش این است که این یورش هماهنگ برنامه ریزی شده و با پذیرش همه ی سردمداران بزرگ جمهوری اسلامی پیاده شده بود. تنها می توان آیت الله منتظری را در این باره بی گناه دانست که نقشه دور کردن او از کانون فرمانروایی در همان زمان کلید خورده بود.

راستش این است که پس از  ۳۸ سال کنجکاوی توده ای ها برای دانستن چگونگی این یورش کمتر نشده است و نوشته ها در این باره در هر کجا که پخش شود، خوانندگان بی شماری خواهد داشت. چه توده ای هایی که به آرمان خود وفادار مانده اند و چه توده ای های دیگری که دیگر توده ای نیستند، دلبستگی فراوانی به خواندن این گونه گزارش ها دارند، اگر چه که می دانند که چیز تازه ای به دانستنی های آن ها افزوده نمی شود. نه تنها رازی گشوده نمی شود و حتا وارونه بخت رازگشایی با مرگ هر ساله ی کسانی که در این رویدادها درگیر بودند کمتر می شود. نویسنده به ناگزیر پس از به ته دیگ خوردن کفگیر باید از آقای خدایی و آقای اسدی بازگویی (نقل قول) کند.  

تاریخ پیکار مارکسیست ها انباشته از نمونه های غم انگیز یورش نیروهای واپسگرا به اندیشه پیشرو کمونیست ها است. با همه ی پیش روی گیری نکته های امنیتی و هوشیاری و دوراندیشی سازمانی، نیروهای فرمانروای واپسگرا همواره جلوتر از نیروهای پیشرو هستند.  نیروهای پیشرو به ناچار باید برای سازماندهی ایستادگی توده ها تن به کولاک پرخروش دریای نبرد دهند و نیروهای بزدل خودکامگان در کشتی های آهنین در پی شکار این شاه ماهی های خلق در همه جا تور انداخته اند.  

هنگام بررسی یورش به کمونیست ها، باید با آموختن از آموزه های سوسیالیسم علمی به ارزیابی طبقاتی پرداخت. بنابراین پژوهش گر باید با روش دیالکتیکی در واکاوی پدیده ها و رویدادها  و با آگاهی از نکته های اصلی آن لحظه و بر پایه داده های (facts) واقعیت عینی از آن شرایط مشخص به واکاوی طبقاتی و یافتن ریشه های برنامه این یورش بپردازد. 

پیش از آن که زبان سخن بگشاییم، بی ریب (شک) بازگویی آن چه که خط مشی حزب بر آن پایه گزاری شده بود برای روشن کردن دلیل یورش بد نباشد. نخست بگذارید گذری داشته باشیم به این که خط مشی حزب بر پایه چه چیزی پایه گزاری شده بود.

تئوری مارکسیستی در باره ی روند دگرگونی اقتصادی- اجتماعی در جامعه  بر پایه ماتریالیسم تاریخی سوار است. با کمک ماتریالیسم تاریخی می توان گرایش چیره (مسلط) تکاملی و طبقه های بالنده و طبقه های بازدارنده را در یک لحظه مشخص شناسایی کرد. با واکاوی مشخص از وضعیت مشخص حزب برنامه خود را می نویسد که در آن هدف جنبش طبقه پیشرو را در یک دوره کوتاه و بلند در توسعه سرمایه داری (برنامه حداقل و برنامه حداکثر) نشان می دهد. بر پایه برنامه نوشته شده، استراتژی حزب با دانش در باره ی آرایش نیروهای دوست و دشمن، در درون و برون مرزها شناسایی و آشکار می شود. استراتژی راه و سوی کلانی را که جنبش انقلابی پرولتاریا، باید برای رسیدن به هدف های خود در آن گام بگذارد را نشان می دهد و جنبش را برای دستیابی به آنها رهنمایی می کند. هدف استراتژی کمک به پیروز شدن زحمتکشان در نبرد طبقاتی است. 

برای به سرانجام رساندن یک استراتژی، حزب باید دارای تاکتیک هایی باشد که کنش ها و نبردهای روزانه ما را به سوی آماج استراتژیک رهنمایی کند. تاکتیک ها، پله های روزانه برای رسیدن به سرکوی استراتژی هستند. برنامه رهبری تاکتیکی این است که همه شیوه های نبرد و سازماندهی پرولتاریا و همراهانش را آن چنان بکار برد که تا پیش نیازهای پیروزی استراتژیک با بهترین راندمان فراهم گردد. بنابراین تاکتیک ها در یک دوره استراتژیک می توانند بارها دگرگون شوند و پیروزی و یا شکست آن ها خود به خود به معنای پیروز و شکست یک استراتژی نمی باشد. برنامه ریزی استراتژی و  تاکتیک، بخشی از سازه های (عوامل) ذهنی جنبش طبقاتی طبقه کارگر است. سازه های ذهنی می توانند دگرگونی سازه های عینی را  تند و یا آهسته کنند، ولی سازه های عینی در روند کلان خود وابسته به آگاهی و خواست پرولتاریا برای دگرگونی نیست.  

هنگامی که به جستجوی دلیل بنیانی یورش جمهوری اسلامی به حزب می پردازیم، باید توانست از داستان سرایی پرهیز کرد و دست به روی برجسته ترین و سنگین ترین سازه ها گذاشت.

راستش این است که تنها حزب توده ی ایران نگاره (تصویر) روشنی در باره ی دوران و ویژه گی های یک انقلاب ملی- دموکراتیک داشت. حزب از آماج  های چنین انقلابی آگاه بود و تضاد های نهفته در آن را می شناخت و می دانست که دشمنان درونی و برونی انقلاب چه کسانی بودند. بر پایه همین هم حزب در برخورد با انقلاب دارای استراتژی و تاکتیک های نوشته شده، کار کرده و آزمایش شده بوده است.

همه ی کوشش حزب در راستای استراتژی ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک بکار برده می شد. حزب توده ایران تلاش می کرد که تا زندگی طبقه های انگلی میرنده را با یک سری دگرگونی اقتصادی و اجتماعی ریشه ای آن چنان دشوار کند که از پهنه های کلیدی فرمانروایی جامعه بدور بمانند . هدف استراتژیک حزب، ژرفش انقلاب بوده و چون رهبری انقلاب در دست “دمکرات های انقلابی” بوده است، چالش این بود که در کجا و چگونه می شد نیروهای خود را با کمترین هزینه و با بیشترین کارایی در راه نزدیک تر شدن به دستیابی به هدف های استراتژیک بکار برد.

در هیچ زمان حزب برای بزرگ و نیرومند شدن و داشتن نقش برجسته در رویدادها به “راست” نرفته بود بلکه حزب توده ی ایران با برجسته کردن خط اقتصادی، جامعه را به “چپ” کشانده بود. تلاش های نیروهای واپسگرا برای رهبری دستور کار گفتگوی همگانی شکست خورده بود. آنها نتوانستند که گفتگوی درون جامعه را به سوی خداپرستی و ضد کمونیسم بکشانند. حزب با هشیاری آبریز گفتگوی همگانی را به سوی برپایی میهنی مستقل و بهبود زندگی زحمتکشان با در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری سرازیر کرده بود.  

حزب می کوشید که تا گفتگو در باره ی خط اقتصادی را که جان و زندگی رنجبران زمینی به آن وابستگی داشت، جانشین گفتگوهای پنداری در باره ی “آسمان” بکند. جهان بینی مارکسیسم برای دگرگونی ریشه ای جهان است. بسیج مردم علیه امپریالیسم و سازماندهی توده ها برای به انجام رساندن گذر از دگرگونی سیاسی به دگرگونی ژرف اجتماعی و اقتصادی مهمتر از هر چیز دیگری بود. با این برش حزب تلاش می کرد که تا مسلمانان پیشرو را از چنگال “خدا خواهی” نیروهای واپسگرا برهاند و همبستگی آن ها را با نیروهای غیرمسلمانان پیشرو برای دستیابی به هدف ها  و آرمان هاى والای انقلاب ملی و دموکراتیک نیرومند کند.

تاکتیک های برگزیده حزب هم برای رسیدن به آن هدف های استراتژی برنامه ریزی و پیاده می شد. برای حزب توده ی ایران در پی گیری یک اقتصاد سیاسی مردمی از هدف های استراتژیک بود. برای دستیابی به این هدف استراتژیک بخشی از تاکتیک ما پشتیبانی از هر گامی که در راه به سرانجام رساندن ژرفش انقلاب برداشته می شد  و انتقاد از  گامهایی که این روند را کند می کرد، بوده است.

بنابراین هنگام پیاده سازی سیاست “اتحاد و انتقاد” ما در برابر نیروهای “دموکرات انقلابی”، تنها سویه “اتحاد” برجسته نبود. حزب انتقادهای فراوان کرده و هشدارهای فراوان در باره ی چالش های کلیدی که می توانست سرنوشت انقلاب را دگرگون کند و به هدف های استراتژیک ما زیان برساند به رهبری جمهوری اسلامی داده است. از میان آن ها نزدیک شدن به امپریالیسم، دشمنی با اردوگاه سوسیالیسم و افغانستان،  قانون کار ضدکارگر، پیاده نکردن بند ج و د، پیامدهای ناگوار اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و پایان ندادن به جنگ پس از آزادی خرمشهر را می توان نام برد.

حزب می دانست که برای دستیابی به هدف های استراتژیک، “چپ”  باید جایگاه سنگین تری در جامعه داشته باشد و بر پایه ی همین ارزیابی پیشنهاد پایه گزاری جبهه متحد خلق را داده بود. 

در همسنجی با دیگر نیروهای پیشرو حزب توده ی ایران کنش های سیاسی دوران انقلاب را در هوایی بسیار چرکین و آلوده آغاز کرده بود. در رگ های روشن اندیشان جامعه، زهر ۲۵ ساله دستگاه شاهنشاهی ضدحزبی روان بود. بسیاری از روشن اندیشان “چپ” برای توده ای بودن کسرایی و به اذین گریستند. روشن اندیشان “چپ” به چشم خواری به ما نگاه می کردند. در زمان کوتاهی ما با رنج و سختی ها این دشمنی های کور را به دوستی های گرم دگرگون کردیم. بدین گونه اندک اندک تخمی که گروه تیزابی و نوید مهرگان در زمینی کال کاشته بود، با آبیاری و نگه داری توده ای ها به سرو تنومندی دگرگون شده بود. ما با کوشش شبانه و روزی و با دستهای پینه زده علف های هرز را در دشت جامعه کندیم و کشتزار بزرگ ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی ساخته بودیم.  

یکی از دلیل های یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران، پیروزی نه چندان کوچک حزب در برپایی جبهه متحد خلق بوده است. حزب توانسته بود که با توانمندی ایدیولوژیک و برایی سیاست انقلابی خود، بخش بزرگی از سازمان چریک های فدایی خلق را به سوی خود بکشاند. همکاری و هم اندیشی، فراتر از سیاست های روزانه پیشرفت کرده بود و می رفت تا به یگانگی سازمانی سرانجام یابد. ترس واپسگرایان از نیرومند شدن این جبهه و فرارویی انقلاب از مرحله سیاسی به دگرگونی های ریشه ای اقتصادی – اجتماعی از انگیزه های بنیانی یورش به حزب توده ی ایران بوده است. این جبهه به خودی خود می توانست، سپری در برابر تیر کین دشمنان بسوی آماج های انقلاب بسازد.

رفیق عاصمی بارها گفتگوی خود را با رفیق طبری  بازگویی کرده است که در آن رفیق طبری می گوید که ما در دو سال باید آنچنان نیرومند شویم که سرکوب ما آسان نباشد. راستش یگانگی و یکپارچگی نیروهای حزبی و سازمانی همان سپری بود که رفیق طبری از آن سخن گفته بود. جمهوری اسلامی هم می دانست که “چو رستم پدر باشد و سهراب پسر نباید به گیتی کسی تاجور”.

با نیرومندی این جبهه متحد “چپ”،  بورژوازی انگلی پهنه را برای به کژراهه کشاندن هدف های اقتصادی- اجتماعی انقلاب تنگ دید و نمی توانست برنامه  یورش به حزب را دیگر فراموش کند. واپسگرایان از این بیم داشته اند که نکند حزب توده ی ایران با مادی کردن سخنان رادیکال رهبری جمهوری اسلامی در جامعه، بتواند سپهر محکمی و دژ استواتری در برابر به پس راندن آماج های انقلاب بسازد.

زنده یاد کیانوری چندی پیش از یورش به حزب در گفتگو با خبرنگار روزنامه ی رولوسیون فرانسه گفته بود که:
نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی که… در بسیاری از پست ھای کلیدی، نھادھای انقلابی و حاکمیت جمھوری اسلامی جا گرفته بودند، …. حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش و تکامل کندتر و کندتر کردند و آن را به رکود کشاندند. 

این گفته کیانوری که چکیده واکاوی حزب توده ی ایران از شرایط آن زمان بوده است به روشنی دلیل بنیانی یورش را نشان می دهد. نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری در نهادهای کلیدی جا گرفته بودند و اندک اندک روند انقلاب را از پیشرفت بازداشتند. سخنان بالا به روشنی نشان می دهد که چه چیزی برای حزب توده ی ایران برجسته بوده است. آن چه که رفیق کیانوری “حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش ” می نامد، همان ژرفش انقلاب و فرارویی آن از مرحله سیاسی به دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است. از همان روز نخست، نمایندگان بورژوازی بازرگانی (تجاری) با پیوند دیرینه خود با بسیاری از روحانیان تلاش کردند که از فرارویی انقلاب به مرحله اقتصادی – اجتماعی جلوگیری کنند. رفیق کیانوری آشکارا می گوید که  پیشرفت این روند از کندی به ایستادگی و پسرفت رسیده است. این سخنان همزمان هشداری به رهبران جمهوری اسلامی بوده است، به این معنا که ما به پایان پشتیبانی مشروط حزب توده ی ایران از رهبری انقلاب رسیده بودیم.

زنده یاد کیانوری با دلاوری بی همتایی به روشنی سخن از پایان “نبرد که بر که” می گوید و این گنجینه ای که به ما رسیده است به ما نشان می دهد که نباید کارکرد درست حزب را در سال های نخست انقلاب فروکاست‌ گرایانه تا همیشه بر پایه “نبرد که بر که” درون رژیم استوار کرد. برخی ها با ناگهانی خواندن یورش به حزب، شاید می خواهند که درهای سازش با برخی از نیروهای درون رژیم را باز کنند. خط مشی حزب توده ی ایران همواره بر پایه ی استراتژیک ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک سوار بوده است. زمانی برای پیروزی این هدف، ما نیاز به همکاری با نیروهای “پیشرو” در جمهوری اسلامی داشته ایم و امروز که سران واپسگرا و اصلاح خواه جمهوری اسلامی آشکارا به پابوس امامزاده نئولیبرالیسم رفته اند، ما برای ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک نیاز با نبرد با این نیروها در جمهوری اسلامی داریم.

یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه رهبران بزرگ و کوچک آن را باید در پیوند با برنامه طبقه های انگلی بورژوازی برای شکست فرارویی انقلاب ملی- دموکراتیک از سیاسی به جابجایی طبقاتی با دگرگونی اقتصادی- اجتماعی دید و بررسی کرد. بازگویی درد و رنجی که بر حزب توده ی ایران رفته است و داستان سرایی های پلیسی در باره ی یورش اگر با ذره بین طبقاتی به برنامه بورژوازی انگلی برای شکست انقلاب پیوند نخورد، از بررسی احساسی و جنایی رویدادها به کاوش ژرف چرایی ان فرا نمی روید.

بگذارید دوباره بگوییم که تاریک اندیشان توانستند که گردش چرخ تاریخ را کمی کند کنند، ولی نتوانستند که خورشید را از یاد مردم بزدایند. همچنان ستارگان فراوانی هر چند کم سو در آسمان نبرد میهن می درخشند و هنوزم بلبلان خوش آواز در دشت پیکار می خوانند و باز هم پروانه های عاشق به دنبال گل های زیبا و خوش بو در باغ ایستادگی در پروازند.

اگر ما نمی خواهیم که سرنوشت انقلاب آینده را به دست نیروهای ناپایدار و هوادار سرمایه داری بسپاریم، باید برایبرپایی جبهه متحد خلق میان نیروهای ”چپ” بکوشیم. تنها با بودن سنگین یک ”چپ” یکپارچه و با برنامه در جبهه ضددیکتاتوری می توان جلوی برنامه اقتصادی سرمایه داری نیروهای غیرپرولتری را پس از انقلاب گرفت.