بهاران خجسته باد!
باز می‌آید بهار رفته از خانه

سخن روز شماره ۴
۲۵ اسفند ۱۴۰۱، ۱۶ مارس ۲۰۲۳

نوروز
بی چلچله بی بنفشه می آید،
جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی گندم ِ سبز و سفره می آید،
بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

(شاملو)

یک بار دیگر زمستان با همه ی درازی و جان سختی خود جای خود را به بهار سُرورانگیز و شادی آفرین داد. شوربختانه یک بار دیگر، بهار با دست تهی آمد و پیش کش آزادی برای ما نیاورده است. یک بار دیگر، بهار هم سفر دیرینه خود نوروز را به هم راه خود دارد و باز هم سفره نوروز رنج بران و تنگ دستان تهی از آجیل که هیچ، حتا خالی از نان است. بهار جهان پیر و فرسوده را سرسبز و رنگین می کند و باز هم آسمان میهن سیاه است و پرندگان خوش آواز در قفس زندانی هستند. در بهار شور زندگی در طبیعت بی جان جوانه می زند، ولی دل های ما هنوز پژمرده است.  

بهار آمد ولی “پیروز”، توله یوز پلنگ دیگر به جولان گای خود بر نمی گردد. بهار آمد ولی واپسین  پلنگان درمانده جایی برای شکار در جنگل گلستان ندارند. بهار آمد ولی میگوی آرتمیا در دریاچه ارومیه آبی برای زیستن ندارد. بهار آمد ولی نیلوفرهای زیبا و برگه‌های گل لوتوس در تالاب انزلی در پس آب گندالود، شور باز شدن را از دست داده اند. بهار آمد ولی نشانی از نوزادان اردک ماهی در مرداب های انزلی دیده نمی شود. بهار آمد ولی ماهی خاویار که از آلودگی دریای مازندران رنج می برد، مروارید سیاه نمی آفریند. بهار آمد ولی دشت ها، نیزارها و جنگل ها به جای آواز خوش آمد گویی، تله برای پرندگان مهاجر پهن کرده است.  

زمستانی که گزمگان و تاریک اندیشان در میهن ما ساخته اند، انگار بهار ندارد. انگار شب یلدایی آن، هیچ گاه به سر نمی رسد و پگاه هرگز نمی آید. زمستانی که چهل سال آزگار به درازا کشیده است، ارمغانی برای رنج بران و تنگ دستان فرای درد و رنج نداشته است. بزرگ ترین پیش کش نوروزی و ارمغان همه ی فصل های این خودکامگان ستم، گرسنگی، بیکاری، مردم کشی و زندان و شکنجه بوده است. کارگران برده وار کار می کنند و سود به جیب بهره کشان می ریزند، زن و کودک برای زنده ماندن در خیابان ها گدایی می کنند. رگبار گلوله به سوی زنان آزادی جو شلیک می شود، تا گیسوان رنگ آفتاب را نبینند و وزش باد را حس نکنند.         

کودکان گشنه خیابان خواب، زنان تهی دست تن فروش، مردان بی کار گرده (کلیه) فروش، دختربچه های بدبخت نوعروس، دیگر باوری به بهار ندارند. در کشوری که زیر زمینش رودهای طلای سیاه شناور است، کودکان بی نوا برای کارتن خواب و آوارگان روستایی در حلبی آباد برای لاستیک با هم درگیر می شوند. توان گران درنده، خانه های فراوان تهی برای گشت و گذار و خرمستی خود و یا سودورزی دارند، ولی حتا گوشه های خیابان را از کودکان خیابانی دریغ می کنند. تنگ دستان از بی نانی گرسنه می خوابند و دارایان از پرخوری چربی از تن مکش می کنند. اندوه دیدن کودکان ولگرد دل هر انسانی را پر خون می کند، ولی این ددمنشان آزمند در کاخ مرمرین خود به عیش و نوش می پردازند.  

دل ها هم چنان ابری، چشمان مادران هنوز گریان، باغ ها بی گل، سفره ها خالی از نان، آسمان بی ستاره، چشمان ز اشک خون است روان. بهار امسال هم، به در خانه ی ما نکوفت، ولی گریه و شیون و زاری هم کار درستی نیست. بهار ساختنی است، آمدنی نیست. دانه امیدی که دختران پرشور در این زمین کال کاشته اند، بی گمان روزی این کویر لوت را سروستان آزادی می کند. پیکار آن ها مانند پیکانی نومیدی را نشانه گرفت و علف های هرز را از دل نومیدان برچید و به جای آن گل شاخه های امید کاشت.

 امید ان آتشی است که یخ زمستانی را آب می کند. امید انگیزه پیکار است. گل شاخه های امید، خارستان پهن و دراز نبرد را گلستان می کند.    امید آن چراغی است که در ته دهلیز تاریک و تنگ می تابد، تا به پیکارگران ره نماید. امید ما، امید خاموش نیست، برای گول زدن و چشم بستن به روی دشواری نبرد هم نیست، دانه ای است که در زمین کال نبرد با دست پیکار کاشته می شود، تا درختی شود و بار آورد. امید، این پادزهر نومیدی، یاخته های رزم را در تن نیرومند می کند. امید آن ستاره ی درخشانی است که کورسوی آن را می توان حتا در شب تاریک و دراز زمستانی نبرد دید. امید به تو می باوراند که می توان با نبرد آگاهانه و شکیبا، پگاه روشن را جانشین تاریکی شب کرد. امید به تو می گوید که اگر چه دشمن نیرومند و سنگ دل است، ولی یگانگی و یک پارچگی ما چنان سیل آبی خواهد ساخت که کاخ ستم گران و خودکامگان را با خود خواهد برد.   

بدین گونه، بهار آرزوهای ما، بی گمان چندان دور نیست. به زودی، هزاران خوش آواز به سوی لاله زار پرواز می کنند و زنبورهای سخت کوش از انگبین لاله های سرخ و سپید سر مست می شوند و عسل آزادی به کندوها می آورند. کرم ابریشم از پیله تنهایی رهایی می یابد و به پروانه ای خوش رنگ و خال دگردیسی می کند و به پرواز عاشقانه در باغ  و بیشه می پردازد. پرستوهای مهاجر دوباره با آسودگی به جلگه های پیشین خود برمی گردند و آشیانه های نو می سازند. خرگوشان بازی گوش، شور پای کوبی باز می یابند. کودکان با شکمی سیر بادبادک های خود را  در آسمان آزادی به پرواز در می آورند. کارگران از شرم نداشتن توان خرید نان برای خانواده رهایی می یابند. دست های بی کاران دوباره چرخ های جامعه را می گردانند و سفره رنگین پهن می کنند. داستان زنان تن فروش و مردان گرده فروش را باید در افسانه ها خواند. دل باختگی نوجوانان دیگر “حرام” نیست و دل های عاشقشان پذیرای گلوله های گرم نمی شود. خورشید که از ترس “ممنوع” شدن خود را سال ها پشت ابرهای سیاه و کلفت پنهان کرده بود، دوباره رخسارهای زرد و یخ زده را با تابش خود گرم می سازد. زنان ما با پاهای برهنه، سر لخت و گیسوان افشان در کناره دریا به شادمانی می پردازند. تب تن عاشقان با بوسه های آتشین خاموش می شود و پشتی با نوازش تازیانه آشنا نمی شود. لب خندی که در دهان پنهان شده بود، دوباره بر چهره می نشیند و مروارید دندان ها را به نمایش می گذارد.

دست افسون گر بهار سیاه و سپیدی طبیعت را رنگین کمانی می کند.

ای بهار، ای میهمان دیر آینده
کم‌کمک این خانه آماده ست
تک درخت خانۀ همسایۀ ما هم
برگ‌های تازه‌ای داده ست
گاه گاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گل‌های کوهی را
در نفس پیچیده‌ام آزاد
این همه می‌گویدم هر شب
این همه می‌گویدم هر روز
باز می‌آید بهار رفته از خانه
باز می‌آید بهار زندگی افروز

 (شبان امید، شاعر توده ای توده ها، سیاوش کسرایی)




به مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن
«قو خورشید را انتظار می کشد» (احسان طبری)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ۴۵ (١۵ اسفند) باز انتشار

واژه راهنما:  جنبش آزادی خواهی و تساوی طلبی زنان.

زنده یاد احسان طبری در شعر “قو، خورشید را انتظار می کشد”، که سال ها پیش به مناسبت روز جهانی زن در زندان جمهوری اسلامی سروده است، در تائید خط مشی انقلابی حزب توده ایران که اکنون نیز در مواضع ششمین کنگره حزب آن تبلور یافته، ارتباط آزادی در جامعه انسانی را در روند مَردُمِش گونه انسان با برقراری تساوی حقوق میان زن و مرد در جامعه تصویر می کند. طبری در این شعر «حماسه ای در وصف زن و نبرد تاریخی او برای دستیابی به تساوی حقوق، “در انتظار دراز و دردآور خورشید”، خلق کرده است.» …

«نقش تاریخی زن که در بخش عمده دوران قریب به صدوپنجاه هزارساله روند ”مَردُمِش“ انسان، مرکز و لنگر گروه، خانواده و … گونهِ انسانی بوده و ”بقایای فراوان مادرسالاری“ (احسان طبری، “درباره انسان و جامعه انسانی”، ص ۱۳۰) را نزد برخی از گروه ها و قبایل انسانی در منطقه آمازون، یا در جنگل های جنوب شرقی آسیا در برمه و … امروز هم می توان یافت، تصویری در شعر طبری یافته است که خواننده در آن در ”هر سطری، باغی از عاطفه و اندیشه“ (“با پچپچه پاییز”، دیباچه) طبری را می یابد. طبری در شرایط زندان نیز به طیف وظایف حزب طبقه کارگر می اندیشد و سرشت دوگانه ”ستم مضاعف“ اِعمال شده علیه زن را در طول تاریخ، همانند ”نقاشی چیره دست“ (ا ط) به تصویر می کشد: «ترا انکار کردند، لطافت گلگونت را، اشک های چون خونت را …

بر دریچه های آرزویت گِل گرفتند …

دنیایت را باغچه ای نهادند، در حیات خلوط خانه ات، که با پرچین غمینِ تنهایی محصور شده بود …

آسمان بر تو حکم راند، به کثرت باران هایش، و ترا نیمه خواند …

حاکمان و محکومان، توامان بر تو حکم راندند، … عاشقانت بر تو حکم راندند، … فرزندانت بر تو حکم راندند، هم آنانی که دیروز از پستان هایت شیره حیات می مکیدند …» … (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)

«طبری در این شعر، دیالکتیک “تاریخی- ضروری” و منطق این روند را در استعاره های استه تیک شکوهمندی تصویر می کند. روند طولانی نبرد برای تساوی حقوق زن و روند مَردُمِش انسان با آمدن ”خورشید“ راه حل دیالکتیکی منطقی- تاریخی خود را می یابد.

طبری با پیوند حق تساوی حقوق میان زن و مرد با روند مَردُمِش انسان — که با آغاز دوران ”تاریخ واقعی“ انسانیت در جامعه کمونیستی به راه حل دیالکتیکی خود دست می یابد –، بر اهمیت درک تساوی حقوق میان زن و مرد، در ارتباط با هستی گونه انسان، به مثابه مساله ای ”انسانی“ که مضمون مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران را نیز تشکیل می دهد، تاکید می کند: «آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است!»

این اندیشه ستَرگ انساندوستانه طبری در وصف انسان و روند ”دراز و دردآور“ مَردُمِش ش در ”با پچپچه پاییز“ (بخش ۱۲) همانند بلوری می درخشد. وصف انسان که موضوع اندیشه او را در ,حجم بلند ذهن“ش تشکیل می دهد، و همانند بلندای ”کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشاگر سپیده دمانند [و] اولین آشیانه زمینی اشعه خورشید“ (احسان طبری، ”به آنکس که به او می اندیشم“، شعر سروده در زندان جمهوری اسلامی)، توسط او در توصیف شخصیت زن در جامعه نیز در شعر ”قو، خورشید را انتظار می کشد“ پرداخته می گردد. در آیینه اندیشه طبری است که مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران همانند نور ”خورشید“ بازتاب می یابد: ”آزادی هر جامعه‌یی در گروی آزادی زنان آن جامعه است!“» …

«به یاد دارمت ای زیبای من و عشق ما نپژمردنی بود. و بلور محبت ما فرارویید و زندگی را ساخت. چرخشت سالیان از ما عصاره ای تلخ چکانید. آه چه اشک ها و چه دردهای نهفته و ناگفته! …

و مرواریدهای شب و روزمان، چه سبک سرانه غربال شد!

و چگونه عمر، طاقه ابریشمین خود را فرو پیچید! …

انتظارها. انتظارها در چارچوب هستی ما، سوزن دوزی بی انتها بود.

و تو ای پرستیده من، حفره های تاریک این انتظار را با نور بزرگ خود پرکردی و مرا از تهی بودن سرنوشت رهاندی و ما با هم در کنار درّه های ژرف و دریاهای آشفته و در زیر آسمان خشمناک ایستادیم.

و در این دالانِ عکس هایِ گوناگون، سرانجام درِ خروج فرا می رسد. …» (“با پچپچه پاییز”، ١٢).

آزادی زن و آزادی انسان برای طبری دارای مضمونی واحد هستند:

«اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند، اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نیاموختند، اگر بال های مرا شکستند، ترا هرگز پرنده نخواستند، من زیستم، و تو زیستی شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید …» (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)

قـو خورشیـد را انتظـار مـی کشـد

– بمناسبت ٨ مارس روز جهانى زن –

ترا انکار کردند، لطافت گلگونت را، اشک‏هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه‏ات را، زیبائى شاعرانه‏ات را.

سقف خانه ‏هایت را کوتاه ساختند،

بر دریچه ‏هاى آرزویت گِل گرفتند،

و آسمانِ خانه ‏ات هماره ابرى بود،

و تو خورشید را انتظار مى کشیدى.

          ***

دنیایت را باغچه‏ اى نهادند، در حیاط خلوت خانه ‏ات،

      که با پرچین غمینِ تنهایى  …  محصور شده بود،

قلبِ خونینت را کاشتى، و زبان خاموش و شیرینت را، و رنج‏ها را، و قصه ‏هاى بى پایان حقارت‏ها را،

و تو خورشید را دردمندانه انتظار مى کشیدى.

          ***

آسمان بر تو حکم راند،

      به کثرت باران‏هایش،

و ترا نیمه خواند.

زمین بر تو شورید، و ترا انسانى حقیر نامید،

حاکمان و محکومان، توأمان بر تو حکم راندند.

همسرانت بر تو حکم راندند

      و تو، مرهم دردهایشان بودى.

عاشقانت بر تو حکم راندند

      آنانى که نوازش دستانت را تمنا مى کردند،

فرزندانت بر تو حکم راندند

      هم آنانى که دیروز از پستان‏هایت شیره حیات مى مکیدند.

و آسمان گواه بود، و ماه و خورشید گواه.

ترا در حریر پیچاندند، و تو هیچ نگفتى، و دردمندانه نگاه مى کردى مظهر خورشید را،

تو را در سریر خواستند، و تو هیچ نگفتى، و نگاه مى کردى.

ترا چون تابلویى رنگین، بر دیوار سرد خانه ‏ها آویختند، و تو هیچ نگفتى، و باز هم نگاه مى کردى.

          ***

اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند،

اگر لبخند را از لبانم گرفتند،

ترا هرگز لبخند نیاموختند،

اگر بال‏هاى مرا شکستند،

ترا هرگز پرنده نخواستند.

          ***

من زیستم، و تو زیستى شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید.

         ***

یک روز، چون امروز، خورشید به خانه ‏مان آمد،

همانگونه که بر تو تابید، بر من تابید و بر غنچه تابید.

تو شکفتى، من شکفتم، و گل‏هاى باغچه شکفت،

و پرنده‏اى کوچک، اما خوش آواز، بر پرچین غمینِ حیاط خانه ‏مان نشست،

و در جشن افتتاح عطر باغچه ‏مان، شادمانانه خواند.

و تو خواندى و من خواندم،

و آنگاه هم‏صدا شدیم، و یک صدا خواندیم.

طبری در ”با پچپچه پاییز“ و شعر سروده در زندان، ”قو، خورشید را انتظار می کشد“، روند ”مَردُمِش“ انسان را باری دیگر، این بار از دیدگاه «اولین برده» (مارکس) در جامعه طبقاتی، ترسیم می کند. در طول هزاران ساله دوران «همبود نخستینِ» رشد جامعه بشری (احسان طبری، “درباره انسان و جامعه انسانی”، ص ۹۶)، همان طور که اشاره شد، زن دارای نقش و جایگاه مرکزی بوده است. تحت تاثیر رشد نیروهای مولده و برقراری حاکمیت مرد و تقسیم جامعه به طبقات در این دوران طولانی، ما با روندی روبرو هستیم که در نگرش اول از بلندای تاریخی جامعه بورژوازی و برداشت لیبرالیستی ”برابری“ در این نظام قابل درک نیست، بلکه تنها با درک دیالکتیک ”تاریخی- ضروری ، تاریخی- منطقی“، در روند فرازمندی ماتریالیست دیالکتیکی جامعه بشری شناخته و درک می شود.

با توجه به این تاریخ طولانی مبارزه برای تساوی حقوق زن با مرد است که نمی توان این مبارزه را در سطح تنها حقوقی- اجتماعی (سیاسی- مدنی) در جامعه طبقاتی کافی دانست و باید آن را تا سطح تساوی حقوق اقتصادی تعمیق بخشید. آزادی واقعی زن و تساوی حقوق او با مرد و پایان سرکوب جنسی حاکم بر هستی «اولین برده» (مارکس) در جامعه انسانی، نکته ای که در مصوبه ششمین کنگره حزب توده ایران و در برنامه نوین آن «ستم مضاعف» نامیده می شود، هنگامی فرا خواهد رسید که جامعه از شرایط بردگی روزمزدی فرا روید و با برافتادن استثمار انسان از انسان دوران واقعی تاریخ انسانی، تاریخ انسانیت فرا رسد. دیالکتیک تلفیق مبارزه برای آزادی زن، برده قدیم و طبقه کارگر، بردگان روزمزد، بردگان جدید صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری، از این منطق دیالکتیک ضروری- تاریخی برخودار است. مبارزه علیه صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری و مبارزه برای برقراری آزادی زنان در جامعه پیوندی جدایی ناپذیر دارد. این مبارزه تلفیق وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی حزب طبقه کارگر و همه ترقی خواهان را در جامعه طبقاتی سرمایه داری تشکیل می دهد.

عجیب هم نیست که نظریه پردازان بورژوازی، مانند کارل پوپر، نخواستند و نتوانستند سرشت تاریخی دوران همبود نخستین جامعه بشری و جامعه سوسیالیستی- کمونیستی را درک کنند و هر دو را ”جامعه توتالیتر“ نامیدند. پوپر تز ”جامعه باز و بسته“ را ارایه داد که بر پایه برداشت ”دموکراسی لیبرالیستی“ در جامعه بورژوازی امروزی پایه نهاده شده است.

پیش تر اشاره شد که طبری دیالکتیک «منطقی- ضروری» و یا «منطقی- تاریخی» را در ”بنیاد آموزش انقلابی“ (ص ۴٢)، «پروسه رشد و تکامل» می نامد. روند تاریخی رشد، منطقی دارد. «وحدت تاریخی و منطقی، … حاوی پروسه تکوین ”کل“ است.» (همانجا). «وحدت تاریخی و منطقی در آنست که مناسبات و وابستگی های جهات یک کل معین، تاریخ ظهور آن کل و تشکل ستروکتور ویژه ی آن را بیان می کند.»

نقش مرکزی و مادرسالارانه زن در جامعه همبود نخستین، نقشی منوط بر شیوه تولید اجتماعی در این دوران بود که عمدتا در جستجو و جمع آوری مواد خوراکی محدود می شد. در چنین دورانی، نقش جمع و کل برای حفظ شرایط تداوم هستی گروه، ضرورت تاریخی ای را تشکیل می داد که با منطق خود، یعنی در اولویت تام قرارداشتن منافع جمع بر منافع فرد تعیین می شد. زن و مادر به مثابه مرجع بازتولید حیات، مرکز ثقل منافع جمع را تشکیل می داد و در مرکز آن قرار داشت.

دوران طولانی مادرسالاری و پدرسالاریِ متکی به شیوه تولیدی همبود نخستین بر این پایه استوار بود. نامیدن چنین جامعه ای به عنوان ”جامعه توتالیتر“ توسط کارل پوپر که در آن گویا حاکمیت جمع بر فرد برقرار است، به طور ساده عدم درک آن شرایط تاریخی توسط او می باشد. احسان طبری در اثرش که در بهمن ماه ۱۳۹۱ توسط انتشارات حزب توده ایران همزمان با برگزاری ششمین کنگره حزب با عنوان “درباره انسان و جامعه انسانی” انتشار یافته است نیز به توضیح دیالکتیک تاریخی- ضروری و بد-نافهمی این دیالکتیک توسط مداحان سرمایه داری همانند پوپرها می پردازد.

این در حالی است که در جامعه کمونیستی که در آن با رشد نیروهای مولده، استثمار انسان از انسان محو شده است و تامین نیازهای مادی و معنوی هستی انسان در سطحی فراخ و همه جانبه تامین می شود، ضرورت وجود استبداد و ”توتالیتاریسم“ نیز محو گشته و از این روی تز کارل پوپر درباره  توتالیتر بودن جامعه کمونیستی فاقد زمینه علمی و واقعی می باشد.

نظر بانیان سوسیالیسم علمی در مانیفست کمونیستی درباره به وجود آمدن شرایط همه جانبه رشد فردی در جمع همبسته جامعه کمونیستی، به عنوان پیش شرط رشد کل جامعه، تنها با درک برقراری شرایط تساوی حقوق کامل زن با مرد در آن، قابل شناخت و درک است. از این روی باید درجه برقراری تساوی حقوق زنان در جامعه بورژوازی را، نزدیکی و دوری از برقراری آزادی و تساوی حقوق برای انسان به مفهوم عام آن، برای گونه انسانی و برقراری ارزش های انسانی درک کرد.

در چنین شرایط است که می توان واژه زیبای «روند مَردُمِش» طبری را برای زندگی انسانی دست یافتن به آزادی و تساوی حقوق همه جانبه اجتماعی- اقتصادی زن در جامعه نیز ارزیابی نمود و روند و جستجوی مورد نظر او را در همه بعدها و نماهای آن درک نمود: «آخر در این کهکشان ها چیزی را می جوییم: از بوزینگی تا آدمیگری» … «ما ذرات نوریم. ما دارندگان عنوانی شگرفیم: انسان!! … انسان با همه طنین بلورینش» (با پچپچه پاییز، ۶ و ١٠) … «تو زیستی شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید … در یک روز، چون امروز، خورشید به خانمان آمد … گل های باغچه شگفت، و پرنده کوچک، اما خوش آواز، بر پرچین غمینِ حیاط خانه ما نشست، و در جشن افتتاح عطر باغچه مان، شادمانه خواند …» (احسان طبری، ”قو، خورشید را انتظار می کشد“- به مناسبت ٨ مارس، روز جهانی زن-، شعر سروده در زندان). (به نقل از نوشتار منتشر نشده «دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری»)




چرایی یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران!

“توده ای”ها به مناسبت چهلمین سال یورش ددمنشانه جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران به بازانتشار مقاله زیر می پردازد.

*****

سخن روز شماره ۷

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲ مه ۲۰۲۰

تلاش های فراوانی از سویه های گوناگون شده است تا یورش غیرقانونی جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران به شیوه پلیسی گزارش داده شود. در این گزارش ها، نویسنده با آب و تاب و شیوه ای شیوا به گزارش این که چه کسی با چه کسی و در کجا و در باره چه چیزی و چگونه و در چه زمانی نشستی  یا کنشی در پیوند با یورش به حزب توده ی ایران داشته است، می پردازد. 

همه ی این پرسش ها در جای خود و به ویژه در فردای روز آزادی که دسترسی ما به نوشته های پنهان شده جمهوری اسلامی آسان تر می شود، می تواند زمینه شایسته ای برای بررسی و ارزیابی پژوهشی شیوه های به کار گرفته شده “تعقیب و گریز” میان رژیم های ستمگر و نیروهای پیشرو فراهم کند.

ولی هم اکنون این چنین گمانه ها ما را از پرسش بنیانی و از دید طبقاتی برجسته تر، یعنی چرایی یورش به حزب توده ی ایران به دور می کند و سایه سنگین فراموشی بر این چرایی می اندازد. خرده و ریز کردن این یورش به گزارش های کوتاه و گوناگون پلیسی، مانند این که چه کسی و در چه باغی از سوی گزمگان، برای روبرویی با چه کسی آورده شده بود، ما را از جستجوی در باره ی آماج بنیانی این یورش به دور می کند و این یورش به تکنیک ها و ندانم کاری های کوچک و جدا از هم بخش می شود که از پیوند دیالکتیکی با نقشه بزرگ برای یورش به حزب برخوردار نیست.     

آن هایی که می خواهند یورشی را که میخ های پایانی را بر تابوت انقلاب زده است، یک ندانم کاری و ناگهانی و بی‌برنامگی از سوی رهبری انقلاب بدانند، نه تنها چیزی از پیوند آن یورش با شکست انقلاب درنیافته اند بلکه تخم بدبینی در دلها در باره ی خط مشی کنونی حزب نیز می کارند. مگر کسی در آن زمان گستاخی نوشیدن حتا یک لیوان آب بی اجازه آیت الله خمینی داشته است؟ مگر کسی می توانست بی پشتیانی او  کسی را دستگیر و یا آزاد کند؟ چگونه شدنی است که او با تحلیلی از “شرق و غرب” با یورش به حزب توده ی ایران “مخالفت” می کند، ولی این کار انجام می گیرد؟  آیت الله خمینی همان کسی است که  آیت الله شریعت مداری، بازرگان و بنی صدر را هنگام شورش به سر جای خود نشاند. چه کسانی توده های حزبی را به چنین خوش باوری ها می کشانند و برای چه؟ 

راستش این است که این یورش هماهنگ برنامه ریزی شده و با پذیرش همه ی سردمداران بزرگ جمهوری اسلامی پیاده شده بود. تنها می توان آیت الله منتظری را در این باره بی گناه دانست که نقشه دور کردن او از کانون فرمانروایی در همان زمان کلید خورده بود.

راستش این است که پس از  ۳۸ سال کنجکاوی توده ای ها برای دانستن چگونگی این یورش کمتر نشده است و نوشته ها در این باره در هر کجا که پخش شود، خوانندگان بی شماری خواهد داشت. چه توده ای هایی که به آرمان خود وفادار مانده اند و چه توده ای های دیگری که دیگر توده ای نیستند، دلبستگی فراوانی به خواندن این گونه گزارش ها دارند، اگر چه که می دانند که چیز تازه ای به دانستنی های آن ها افزوده نمی شود. نه تنها رازی گشوده نمی شود و حتا وارونه بخت رازگشایی با مرگ هر ساله ی کسانی که در این رویدادها درگیر بودند کمتر می شود. نویسنده به ناگزیر پس از به ته دیگ خوردن کفگیر باید از آقای خدایی و آقای اسدی بازگویی (نقل قول) کند.  

تاریخ پیکار مارکسیست ها انباشته از نمونه های غم انگیز یورش نیروهای واپسگرا به اندیشه پیشرو کمونیست ها است. با همه ی پیش روی گیری نکته های امنیتی و هوشیاری و دوراندیشی سازمانی، نیروهای فرمانروای واپسگرا همواره جلوتر از نیروهای پیشرو هستند.  نیروهای پیشرو به ناچار باید برای سازماندهی ایستادگی توده ها تن به کولاک پرخروش دریای نبرد دهند و نیروهای بزدل خودکامگان در کشتی های آهنین در پی شکار این شاه ماهی های خلق در همه جا تور انداخته اند.  

هنگام بررسی یورش به کمونیست ها، باید با آموختن از آموزه های سوسیالیسم علمی به ارزیابی طبقاتی پرداخت. بنابراین پژوهش گر باید با روش دیالکتیکی در واکاوی پدیده ها و رویدادها  و با آگاهی از نکته های اصلی آن لحظه و بر پایه داده های (facts) واقعیت عینی از آن شرایط مشخص به واکاوی طبقاتی و یافتن ریشه های برنامه این یورش بپردازد. 

پیش از آن که زبان سخن بگشاییم، بی ریب (شک) بازگویی آن چه که خط مشی حزب بر آن پایه گزاری شده بود برای روشن کردن دلیل یورش بد نباشد. نخست بگذارید گذری داشته باشیم به این که خط مشی حزب بر پایه چه چیزی پایه گزاری شده بود.

تئوری مارکسیستی در باره ی روند دگرگونی اقتصادی- اجتماعی در جامعه  بر پایه ماتریالیسم تاریخی سوار است. با کمک ماتریالیسم تاریخی می توان گرایش چیره (مسلط) تکاملی و طبقه های بالنده و طبقه های بازدارنده را در یک لحظه مشخص شناسایی کرد. با واکاوی مشخص از وضعیت مشخص حزب برنامه خود را می نویسد که در آن هدف جنبش طبقه پیشرو را در یک دوره کوتاه و بلند در توسعه سرمایه داری (برنامه حداقل و برنامه حداکثر) نشان می دهد. بر پایه برنامه نوشته شده، استراتژی حزب با دانش در باره ی آرایش نیروهای دوست و دشمن، در درون و برون مرزها شناسایی و آشکار می شود. استراتژی راه و سوی کلانی را که جنبش انقلابی پرولتاریا، باید برای رسیدن به هدف های خود در آن گام بگذارد را نشان می دهد و جنبش را برای دستیابی به آنها رهنمایی می کند. هدف استراتژی کمک به پیروز شدن زحمتکشان در نبرد طبقاتی است. 

برای به سرانجام رساندن یک استراتژی، حزب باید دارای تاکتیک هایی باشد که کنش ها و نبردهای روزانه ما را به سوی آماج استراتژیک رهنمایی کند. تاکتیک ها، پله های روزانه برای رسیدن به سرکوی استراتژی هستند. برنامه رهبری تاکتیکی این است که همه شیوه های نبرد و سازماندهی پرولتاریا و همراهانش را آن چنان بکار برد که تا پیش نیازهای پیروزی استراتژیک با بهترین راندمان فراهم گردد. بنابراین تاکتیک ها در یک دوره استراتژیک می توانند بارها دگرگون شوند و پیروزی و یا شکست آن ها خود به خود به معنای پیروز و شکست یک استراتژی نمی باشد. برنامه ریزی استراتژی و  تاکتیک، بخشی از سازه های (عوامل) ذهنی جنبش طبقاتی طبقه کارگر است. سازه های ذهنی می توانند دگرگونی سازه های عینی را  تند و یا آهسته کنند، ولی سازه های عینی در روند کلان خود وابسته به آگاهی و خواست پرولتاریا برای دگرگونی نیست.  

هنگامی که به جستجوی دلیل بنیانی یورش جمهوری اسلامی به حزب می پردازیم، باید توانست از داستان سرایی پرهیز کرد و دست به روی برجسته ترین و سنگین ترین سازه ها گذاشت.

راستش این است که تنها حزب توده ی ایران نگاره (تصویر) روشنی در باره ی دوران و ویژه گی های یک انقلاب ملی- دموکراتیک داشت. حزب از آماج  های چنین انقلابی آگاه بود و تضاد های نهفته در آن را می شناخت و می دانست که دشمنان درونی و برونی انقلاب چه کسانی بودند. بر پایه همین هم حزب در برخورد با انقلاب دارای استراتژی و تاکتیک های نوشته شده، کار کرده و آزمایش شده بوده است.

همه ی کوشش حزب در راستای استراتژی ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک بکار برده می شد. حزب توده ایران تلاش می کرد که تا زندگی طبقه های انگلی میرنده را با یک سری دگرگونی اقتصادی و اجتماعی ریشه ای آن چنان دشوار کند که از پهنه های کلیدی فرمانروایی جامعه بدور بمانند . هدف استراتژیک حزب، ژرفش انقلاب بوده و چون رهبری انقلاب در دست “دمکرات های انقلابی” بوده است، چالش این بود که در کجا و چگونه می شد نیروهای خود را با کمترین هزینه و با بیشترین کارایی در راه نزدیک تر شدن به دستیابی به هدف های استراتژیک بکار برد.

در هیچ زمان حزب برای بزرگ و نیرومند شدن و داشتن نقش برجسته در رویدادها به “راست” نرفته بود بلکه حزب توده ی ایران با برجسته کردن خط اقتصادی، جامعه را به “چپ” کشانده بود. تلاش های نیروهای واپسگرا برای رهبری دستور کار گفتگوی همگانی شکست خورده بود. آنها نتوانستند که گفتگوی درون جامعه را به سوی خداپرستی و ضد کمونیسم بکشانند. حزب با هشیاری آبریز گفتگوی همگانی را به سوی برپایی میهنی مستقل و بهبود زندگی زحمتکشان با در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری سرازیر کرده بود.  

حزب می کوشید که تا گفتگو در باره ی خط اقتصادی را که جان و زندگی رنجبران زمینی به آن وابستگی داشت، جانشین گفتگوهای پنداری در باره ی “آسمان” بکند. جهان بینی مارکسیسم برای دگرگونی ریشه ای جهان است. بسیج مردم علیه امپریالیسم و سازماندهی توده ها برای به انجام رساندن گذر از دگرگونی سیاسی به دگرگونی ژرف اجتماعی و اقتصادی مهمتر از هر چیز دیگری بود. با این برش حزب تلاش می کرد که تا مسلمانان پیشرو را از چنگال “خدا خواهی” نیروهای واپسگرا برهاند و همبستگی آن ها را با نیروهای غیرمسلمانان پیشرو برای دستیابی به هدف ها  و آرمان هاى والای انقلاب ملی و دموکراتیک نیرومند کند.

تاکتیک های برگزیده حزب هم برای رسیدن به آن هدف های استراتژی برنامه ریزی و پیاده می شد. برای حزب توده ی ایران در پی گیری یک اقتصاد سیاسی مردمی از هدف های استراتژیک بود. برای دستیابی به این هدف استراتژیک بخشی از تاکتیک ما پشتیبانی از هر گامی که در راه به سرانجام رساندن ژرفش انقلاب برداشته می شد  و انتقاد از  گامهایی که این روند را کند می کرد، بوده است.

بنابراین هنگام پیاده سازی سیاست “اتحاد و انتقاد” ما در برابر نیروهای “دموکرات انقلابی”، تنها سویه “اتحاد” برجسته نبود. حزب انتقادهای فراوان کرده و هشدارهای فراوان در باره ی چالش های کلیدی که می توانست سرنوشت انقلاب را دگرگون کند و به هدف های استراتژیک ما زیان برساند به رهبری جمهوری اسلامی داده است. از میان آن ها نزدیک شدن به امپریالیسم، دشمنی با اردوگاه سوسیالیسم و افغانستان،  قانون کار ضدکارگر، پیاده نکردن بند ج و د، پیامدهای ناگوار اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و پایان ندادن به جنگ پس از آزادی خرمشهر را می توان نام برد.

حزب می دانست که برای دستیابی به هدف های استراتژیک، “چپ”  باید جایگاه سنگین تری در جامعه داشته باشد و بر پایه ی همین ارزیابی پیشنهاد پایه گزاری جبهه متحد خلق را داده بود. 

در همسنجی با دیگر نیروهای پیشرو حزب توده ی ایران کنش های سیاسی دوران انقلاب را در هوایی بسیار چرکین و آلوده آغاز کرده بود. در رگ های روشن اندیشان جامعه، زهر ۲۵ ساله دستگاه شاهنشاهی ضدحزبی روان بود. بسیاری از روشن اندیشان “چپ” برای توده ای بودن کسرایی و به اذین گریستند. روشن اندیشان “چپ” به چشم خواری به ما نگاه می کردند. در زمان کوتاهی ما با رنج و سختی ها این دشمنی های کور را به دوستی های گرم دگرگون کردیم. بدین گونه اندک اندک تخمی که گروه تیزابی و نوید مهرگان در زمینی کال کاشته بود، با آبیاری و نگه داری توده ای ها به سرو تنومندی دگرگون شده بود. ما با کوشش شبانه و روزی و با دستهای پینه زده علف های هرز را در دشت جامعه کندیم و کشتزار بزرگ ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی ساخته بودیم.  

یکی از دلیل های یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران، پیروزی نه چندان کوچک حزب در برپایی جبهه متحد خلق بوده است. حزب توانسته بود که با توانمندی ایدیولوژیک و برایی سیاست انقلابی خود، بخش بزرگی از سازمان چریک های فدایی خلق را به سوی خود بکشاند. همکاری و هم اندیشی، فراتر از سیاست های روزانه پیشرفت کرده بود و می رفت تا به یگانگی سازمانی سرانجام یابد. ترس واپسگرایان از نیرومند شدن این جبهه و فرارویی انقلاب از مرحله سیاسی به دگرگونی های ریشه ای اقتصادی – اجتماعی از انگیزه های بنیانی یورش به حزب توده ی ایران بوده است. این جبهه به خودی خود می توانست، سپری در برابر تیر کین دشمنان بسوی آماج های انقلاب بسازد.

رفیق عاصمی بارها گفتگوی خود را با رفیق طبری  بازگویی کرده است که در آن رفیق طبری می گوید که ما در دو سال باید آنچنان نیرومند شویم که سرکوب ما آسان نباشد. راستش یگانگی و یکپارچگی نیروهای حزبی و سازمانی همان سپری بود که رفیق طبری از آن سخن گفته بود. جمهوری اسلامی هم می دانست که “چو رستم پدر باشد و سهراب پسر نباید به گیتی کسی تاجور”.

با نیرومندی این جبهه متحد “چپ”،  بورژوازی انگلی پهنه را برای به کژراهه کشاندن هدف های اقتصادی- اجتماعی انقلاب تنگ دید و نمی توانست برنامه  یورش به حزب را دیگر فراموش کند. واپسگرایان از این بیم داشته اند که نکند حزب توده ی ایران با مادی کردن سخنان رادیکال رهبری جمهوری اسلامی در جامعه، بتواند سپهر محکمی و دژ استواتری در برابر به پس راندن آماج های انقلاب بسازد.

زنده یاد کیانوری چندی پیش از یورش به حزب در گفتگو با خبرنگار روزنامه ی رولوسیون فرانسه گفته بود که:
نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی که… در بسیاری از پست ھای کلیدی، نھادھای انقلابی و حاکمیت جمھوری اسلامی جا گرفته بودند، …. حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش و تکامل کندتر و کندتر کردند و آن را به رکود کشاندند. 

این گفته کیانوری که چکیده واکاوی حزب توده ی ایران از شرایط آن زمان بوده است به روشنی دلیل بنیانی یورش را نشان می دهد. نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری در نهادهای کلیدی جا گرفته بودند و اندک اندک روند انقلاب را از پیشرفت بازداشتند. سخنان بالا به روشنی نشان می دهد که چه چیزی برای حزب توده ی ایران برجسته بوده است. آن چه که رفیق کیانوری “حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش ” می نامد، همان ژرفش انقلاب و فرارویی آن از مرحله سیاسی به دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است. از همان روز نخست، نمایندگان بورژوازی بازرگانی (تجاری) با پیوند دیرینه خود با بسیاری از روحانیان تلاش کردند که از فرارویی انقلاب به مرحله اقتصادی – اجتماعی جلوگیری کنند. رفیق کیانوری آشکارا می گوید که  پیشرفت این روند از کندی به ایستادگی و پسرفت رسیده است. این سخنان همزمان هشداری به رهبران جمهوری اسلامی بوده است، به این معنا که ما به پایان پشتیبانی مشروط حزب توده ی ایران از رهبری انقلاب رسیده بودیم.

زنده یاد کیانوری با دلاوری بی همتایی به روشنی سخن از پایان “نبرد که بر که” می گوید و این گنجینه ای که به ما رسیده است به ما نشان می دهد که نباید کارکرد درست حزب را در سال های نخست انقلاب فروکاست‌ گرایانه تا همیشه بر پایه “نبرد که بر که” درون رژیم استوار کرد. برخی ها با ناگهانی خواندن یورش به حزب، شاید می خواهند که درهای سازش با برخی از نیروهای درون رژیم را باز کنند. خط مشی حزب توده ی ایران همواره بر پایه ی استراتژیک ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک سوار بوده است. زمانی برای پیروزی این هدف، ما نیاز به همکاری با نیروهای “پیشرو” در جمهوری اسلامی داشته ایم و امروز که سران واپسگرا و اصلاح خواه جمهوری اسلامی آشکارا به پابوس امامزاده نئولیبرالیسم رفته اند، ما برای ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک نیاز با نبرد با این نیروها در جمهوری اسلامی داریم.

یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه رهبران بزرگ و کوچک آن را باید در پیوند با برنامه طبقه های انگلی بورژوازی برای شکست فرارویی انقلاب ملی- دموکراتیک از سیاسی به جابجایی طبقاتی با دگرگونی اقتصادی- اجتماعی دید و بررسی کرد. بازگویی درد و رنجی که بر حزب توده ی ایران رفته است و داستان سرایی های پلیسی در باره ی یورش اگر با ذره بین طبقاتی به برنامه بورژوازی انگلی برای شکست انقلاب پیوند نخورد، از بررسی احساسی و جنایی رویدادها به کاوش ژرف چرایی ان فرا نمی روید.

بگذارید دوباره بگوییم که تاریک اندیشان توانستند که گردش چرخ تاریخ را کمی کند کنند، ولی نتوانستند که خورشید را از یاد مردم بزدایند. همچنان ستارگان فراوانی هر چند کم سو در آسمان نبرد میهن می درخشند و هنوزم بلبلان خوش آواز در دشت پیکار می خوانند و باز هم پروانه های عاشق به دنبال گل های زیبا و خوش بو در باغ ایستادگی در پروازند.

اگر ما نمی خواهیم که سرنوشت انقلاب آینده را به دست نیروهای ناپایدار و هوادار سرمایه داری بسپاریم، باید برایبرپایی جبهه متحد خلق میان نیروهای ”چپ” بکوشیم. تنها با بودن سنگین یک ”چپ” یکپارچه و با برنامه در جبهه ضددیکتاتوری می توان جلوی برنامه اقتصادی سرمایه داری نیروهای غیرپرولتری را پس از انقلاب گرفت.




داستان دختر جوانی که با جان فشانی، شب جمع را به سحر نزدیک کرد!
برای مادرم، مادرت؛ برای خواهرم، خواهرت؛ برای دخترم، دخترت!

سخن روز شماره ۳
۳ آبان ۱۴۰۱، ۲۵ اکتبر ۲۰۲۲

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گُل بلبل از این غصه خزیده
گُل نیز چو من در غمشان جامه دریده (عارف قزوینی)

به تازگی دختر جوان نمی توانست بخوابد. در درونش نبرد سختی هنگامه می کرد، نبردی میان قلب سوزانش و مرزی که دیگران می خواستند که او از آن نگذرد. او می خواست راهی کم هزینه، برای برون رفت از این ستیز جان کاه درونی بیابد.

او هر شب ساعت ها را در رویا می گذراند. رویاهایی بسیار ساده ولی پر هزینه؛ راه رفتن در کرانه ی دریا، با موهای شل و پاهای برهنه، و حس کردن نوازش باد به روی گردن لُخت. شنیدن واژه آزادی، مانند موسیقی کلاسیک او را به شور می آورد و به اندرون تاریک خانه ی دل نگران او روشنایی می افکند. با این  که تن او  برای آزادی، برای عشق در تب بود، ولی دودل بود و احساس گیج کننده ای داشت. میان خواست دل و مرزهای تنگ و فراوان فرسنگ ها دوری بود و در هر بزنگاهی گزمگان تاریک اندیش در کمین رهروان کنجکاو بودند. گام در این راه، با خطر جان هم راه بود و فرجام آن ناروشن.     

گاهی بار سرخوردگی آن چنان سنگین می شد که بردباری او را به آزمایش می گرفت. در این گونه شب ها آرزو می کرد که یک مرگی ناگهانی به درد پیوسته او پایان دهد. آه چه شیرین است، مرگی که ترا از شکنجه همیشگی برهاند، اگرچه همه ی یاخته های تو به سوی خورشید زندگی می چرخد و دلت در رویای عشق می تپد. شب ها خسته و مانده از این درد بی درمان، ساعت ها در رخت و خواب بیدار می ماند. گاهی پا به بیرون می گذاشت تا به ماه نگاهی کند؛ و با خود می گفت “پس آن ها دروغ می گویند و ماه هنوز می تابد”، سپس بروی ماه لبخندی می زد و دوباره به رختخواب بر می گشت. هر از گاهی با خدا نیایش می کرد. “خدايا کمکم کن راهی بیابم. چرا مرا این همه تشنه آزادی کردی و دانه عشق در دلم کاشتی، اگر نمی خواهی کمک کنی؟” ولی همیشه به پرسیدن بسنده می کرد و می دانست که خدایان با زبان های دراز سخن بسیار می گویند، ولی گوش های کری دارند و پاسخی نمی دهند.  

در آن شب، اندیشه او در پرواز بود، بی آن که آغازی یا پایانی داشته باشد، ولی مرکز دایره اندیشه او – آزادی – بود. سرانجام آن شب، نه از خستگی تن، بلکه از کوفتگی تلاش برای گریز از بن بستی که به آن دچار شده بود، به خواب رفت.   

او زیر پای کوهی نشسته است، نزدیک پیرمردی که دختر هم او را می شناسد و هم او را نمی شناسد. او را خیلی جاها دیده است؛ در کارخانه ، در پارک، در دبیرستان، در کوچه و بازار، هر بار به ریخت و پوششی تازه، ولی همیشه با چهره ای غمین و لبخندی امیدبخش.

پیرمرد می پرسد: چرا اینجایی ای بانوی جوان؟   

دختر جوان  پاسخ  می دهد: گیج شده ام. نمی دانم آرزوی قلبم را دنبال کنم، یا  مرزها را بپذیرم و برای همیشه رنج بکشم.

پیرمرد می گوید: شتاب نکن. هنگامی که زمانش برسد، خودت ميدانی چه کاری درست است.

دختر جوان  می گوید: ولی من می ترسم.

پیرمرد می گوید: اگر ترس بر تو چیره شود، دیگر نمی توانی با قلبت در گفت و گو باشی.

دختر جوان  می گوید: می ترسم اگر به سخن قلبم گوش دهم، به دیگران آسیب برسانم.

پیرمرد می گوید: اگر دیگران خوبی ترا می خواهند، پس چرا شادی تو باید آن ها را غم انگیز کند.

دختر جوان  می گوید: اما من می ترسم که روی داد ناگواری رخ دهد. چگونه می توانم از رویای آزادی رها شوم؟

پیرمرد می گوید: جستجوی تو همیشه بخشی از رویای تو خواهد بود، مهم نیست کجا هستی و چه می کنی، این رویا در سراسر جهان به شکار تو خواهد آمد.

دختر جوان  می گوید: ولی اگر من به سخن دل گوش کنم، داوری دیگران در باره ی من چه خواهد بود؟

پیرمرد می گوید: گویا هر کسی در باره ی چگونه زیستن تو برنامه ای دارد، بی آن که از تو پرسیده باشد، چه را دوست داری؟ تو هرگز با پیروی از دیگران به خوش بختی نخواهی رسید. پس بهتر است از هم اکنون یاد بگیری که چه گونه زندگی ی را می خواهی.

دختر جوان  می گوید: من به راستی در تردیدم که چه باید به کنم.

پیرمرد می گوید: گاهی یک دوراهی گام به زندگی ما می گذارد و ما باید گزینش کنیم. دوراهی ها بی دلیل نمی آیند. جان که به لب رسیده است، آن ها سنگ به دست به در خانه می کوبند. تنها زمانی که ما مرزها را شکستیم، معنای دوراهی را در می یابیم.

دختر جوان  می گوید: ولی این یک گزینش بسیار غیرانسانی است.

پیرمرد می گوید: هنگامی که چیزی برای از دست دادن نداری گزینش آسان است، ولی هنگامی که یکی از این دوراهی ها به سوی آزادی می رود، ارزش خطر کردن را دارد.

دختر جوان  می گوید: اما من از شکستن این آیین ها بسیار می ترسم.

پیرمرد می گوید:  اگر آیین های ستم گرانه  را باید شکست، پس بهتر است که زودتر این کار را انجام دهی. چرا که گریز از بند با شکستن آیین فرمان روایان در پیوند است و زندگی راستین چشم به راه تو است تا به او برسی.  

دختر جوان  می گوید: نمی دانم به دنبال چه بروم.

پیرمرد می گوید: به یاد داشته باش که هر گاه به دنبال قلبت می روی، شاد هستی. این آیین ها برای به روزی تو ساخته نشده اند، برای در بند کشیدن تواند.

دختر جوان  می گوید: به من می گویند آزادی و عشق خطرناک و شیطانی هستند.

پیرمرد می گوید: آزادی پدیده ای است بهشتی و ما هنگامی که به دیگران عشق می ورزیم، بهترین ویژگی های انسانی خود را نیز شکوفا می کنیم. و با این کار ما دنیای پیرامون مان را نیز بهتر می سازیم.

دختر جوان  می گوید: کسانی به نام خدا می گویند اگر به شیوه ای که می خواهند نزییم، جای من در دوزخ است.

پیرمرد می گوید: آنها هرگز نمی توانند در باره ی زندگی تو داوری کنند، زیرا تنها تو درد و رنج و آرزو ها و رویاهای خودت را می دانی.  آنها شاید به پندار خود راه درست را بدانند، ولی راه درست برای تو، راه توست. هنگامی که تو راهت را پیدا کردی، ترسی از دوزخ نیست، چرا که به دنبال ساختن بهشت در این زندگی می روی.   

دختر جوان  می گوید: ولی اینان برای شکستن آیین شان شاید مرا بکُشند.

پیرمرد می گوید: آن ها آرزوی ترا، خوش بختی ترا، زیبایی ترا سال هاست که کُشته اند، این را سال هاست که می دانی، برای همین هم این جایی! دیگر توان پذیرش فرمان های مغزان پوچ و شب پرستان را نداری. من نمی گویم که مرگ را بر گزین، از مرگ باید پرهیز کرد، ولی زندگی زیر ستم هم مرگ آرام است. با این همه دوست دارم که زنده بمانی، هنوز پشتم از غم از دست دادگان جوانم خم است، ولی گویا این اسب کندرو که تاریخ ما را بر دوش دارد، تنها با این دلیری ها می تواند چالاک بتازد. کسی چه می داند، شاید این بار تو توانستی از این سفر برگردی، اگرچه فرزندانم نه!

دختر جوان  می گوید: ولی این همه مرزها را ببین؟

پیرمرد می گوید: تلاش برای رسیدن به یک رویا، زندگی را دل کش می کند. مرزهای بی معنی، یعنی مرگ رویا و بریدن سرشاخه های گُل امید. مرز شکستن، بخشی از زندگی ماست. آغاز کار سخت است، ولی فرزانه ای که شبان امید می خواندنش گفت ” خو گر به راه رفتن و برخاستن شود/ دست شکسته بار دگر پتک زن شود.”

دختر جوان  می گوید: من از شکستن این آیین ها می ترسم؟

پیرمرد می   گوید: زندگی در درون مرزها، با این آیین های خشک، دردناک تر از تلاش برای شکستن آن ها است. مرز شکن، بختی برای پیروزی دارد، ولی آن که مرزها را می پذیرد، پیوسته در زندان است و دل مُرده.

دختر جوان  می گوید: آیا بهتر نیست که من رویاهای خود را فراموش کنم؟

پیرمرد می گوید: زیبایی یک رویا، در نیروی سرکش آن نهفته  است. نمی توانی جلویش را بگيری؛ یا از قفس می پرد، یا برای هميشه توی قفس مي ميرد.

دختر جوان  می گوید: اگر از رویاهایم دست  بکشم، آن ها زندگی بهتری  را به من پیش کش می کنند.

پیرمرد می گوید: بستگی به این دارد که زندگی از تو چه می خواهد و تو از زندگی چه می خواهی؟ اگر زیستن در قفس های طلایی برای تو زیبنده بود، پس چرا این جا هستی دخترم؟ خردمندی گفت “آسمان بر تو حكم راند، به كثرت باران هايش، و ترا نيمه خواند.” تو در آرزوی پروازی و آن ها بال های تو را  شکستند.

دختر جوان  می گوید: سخت ترین چیز برای رسیدن به رویاها چیست؟ چه هنگامی باید دلیر بود؟

پیرمرد می  گوید: سخت ترین آزمایش، شکیبایی و چشم به راه نشستن زمان درخور برای دست یابی به رویا است. هنگامی که زمان شایسته برای دگرگونی فرا رسیده است، درنگ و دودلی سیاه بختی است، باید دلیر بود و کوله بار سفر بست و پای در راه پر خار و مار گذاشت. دریچه ی دگرگونی زمان کوتاهی باز است و زندگی هرگز به پس نمی رود، اگر پای نگذاریم به راه، شاید این دریچه برای سال ها دوباره بسته بماند.

دختر جوان  می گوید: از کجا می دانم که پیروز خواهم شد؟

پیرمرد می گوید: پیروزی در زندگی  بستگی به این دارد که چگونه با دشواری های آن کنار بیاییم! یا شرایط غم انگیز را می پذیریم، یا برای دگرگون کردن آن ها تلاش می کنیم. گام گذاشتن در راه دگرگونی، آغاز یک پیروزی است. یادت باشد که تو در این راه تنها نیستی، بسیاری رویا و آرزوهایی مانند تو دارند. هم سفرانت بی شمارانند؛ دختران، پسران، کارگران، تهی دستان، پیران. اگر هر کسی به توان خود، این کوله بار سنگین را چند گامی به سوی جلو بر دوش کشد، این خود یک پیروزی است.      

فردایش هنگام پگاه دختر جوان ما بیدار شد، همه ی ماهیچه های تنش آرام بودند و روانش استوار بود. مادرش را به آرامی بوسید. مادر پرسید: «این بوسه برای چیست؟»، او با لبخند پاسخ داد “هیچ چیز، من امروز خوش حالم”.

آن شب بانوی جوان ما به خانه برنگشت و آن بوسه ای که بر گونه ی مادر نهاد، نماد سپاس او برای یک زندگی کوتاه در مرزهای تنگ و کوتاه قفس بود، ولی بی تردید با لبخند رفت، چرا که هنگام پرواز مُرد، اگر چه پروازی کوتاه که هرگز به سروستان آزادی نرسید.    

پیرمرد هم دیگر هرگز او را ندید، ولی با دلی خونین و چشمانی پر اشک می دانست که دوستان بانوی جوان ما میترا و آناهیتا، مریم و شورا، گُلی و زهرا، مهرداد و سهراب، کارگر و بی کار و هم سایه تنگ دست از این سفر به تندرستی بر خواهند گشت.

ای بلبلان چون در این چمن وقت گُل رسد
زین پاییز یاد آرید
چون بردمد آن بهار خوش در کنار گُل
از ما نیز یاد آرید (سایه)




در سال گرد درگذشت سیاوش شجریان خواننده مردمی میهن ما!
وظیفه هنر و هنرمند!

بازپخش

سخن روز شماره ۳۵
۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰

پیش گفتار

اگر شاخه های ریز و نازک چگونگی برخورد با جامعه را برچینیم در می یابیم که دو شیوه برخورد برجسته تر از دیگر شیوه ها می شوند: یا همه چیز را آن گونه که هست می پذیریم، یا برای دگرگونی آن و پایه ریزی جهانی نو گام به نبردگاه می گزاریم!  

روشن است که اگر دست رسی ما به فراورده های جهان هر چه بیش تر باشد، خواست ما برای دگرگونی آن کم تر است. هنرمند هم چون که انسان است، در برابر این گزینه ها نمی تواند چشم ببندد و به ناگزیر یکی از این شیوه ها را باید برگزیند.

در برابر پرسش چگونه زیستن ما با پنج گونه هنرمند برخورد می کنیم.

یک- هنرمندی که برای بورژوازی هنر می آفریند. هنرمندی که از گروه نخست است، کسی هست که بر شانه های دزدی که در حال تهی کردن جیب رنجبران است، سوار است. او به بورژوازی کمک می کند تا برتری فرهنگی خود را نگه دارد و پاسبانی کند و در برابر این هم کاری و هم یاری، بورژوازی بخشی از سرمایه ی ربوده شده را به او می سپارد.  

دو- هنرمندی که برای پول هنر می سازد. هنرمندی که از گروه دوم است، کسی است که نان به نرخ روز می خورد. او برای پول هنر می آفریند و سبکی را دوست دارد که پول ساز باشد و برای کسی هنر می آفریند که پول بپردازد.

سه- هنرمندی که برای دل خودش هنر می سازد. هنرمندی که از گروه سوم است، کسی است که  نه می خواهد که سر پیاز و یا ته پیاز باشد. چنین هنرمندی مردم را ناچیزتر از آن می داند که برای رنج آنان آه و ناله کند. چنین هنرمندی به آن اندازه در چنبره ی تنهایی خود گرفتار است که اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می برد. چنین هنرمندی می بیند که بهره کشان خون رنج بران را توی شیشه می کنند، ولی او خود را به کوچه ی علی چپ می زند و آن ها را نادیده می گیرد.    

چهار – هنرمندی مردمی که رنج مردم را در هنر خود بازتاب می دهد. هنرمند مردمی نارسایی و ناکارایی جامعه کنونی را در می یابد و با نادرستی های آن نبرد می کند، بی آن که چشم انداز جامعه آزاد و برابر آینده برایش روشن باشد.

پنج- هنرمند انقلابی در اندیشه کسانی هست که حتا یک ستاره توی آسمان ندارند. هنرمند انقلابی دارای بینشی است که او را از میان هم گنانش جدا می سازد. او در راستای به بودی زندگی مردم و مردم‌سالاری کار می‌کنند و هنر می آفریند. او نه تنها پرده زشت رویدادهای امروز را پاره می کند، بلکه سیمای روشنی از دنیای فردا را برای توده ها نمایان می کند. او راه آینده و چگونگی دگرگونی جهان را در هنر خود نشان می دهد. 

هنرمندان دسته چهارم و پنجم هنرمندانی هستند که همیشه پای خود را از گلیمی که ستم گران پهن کرده اند بیرون می برند و مرزها را می شکنند؛ سنت ها را می شکنند.   

بگذارید پیش از آن که به بررسی جای گاه شجریان در این میان بپردازیم، نگاهی کوتاه داشته باشیم به این که هنر از دیدگاه مارکسیستی چیست و وظیفه هنرمند چیست؟

وظیفه هنر!

نمی توان پویش های هنری را سوا و جدا از دیگر جلوه های زندگی بررسی کرد. انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده است، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست هایش دست بند می زنند.  

یک هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین “نظام هرمی” هنر می آفریند. او می داند که سرچشمه آفرینش های مادی یا معنوی کار ھدفمند است و نه کار دلبخواه و بی ھدف کسی که دارای ضرورت اجتماعی نیست. هنر انقلابی آرمانی است طبقاتی که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را در خود بازتاب می دهد. هنر انقلابی نه تنها هنری است که به بازتاب شرایط روز می پردازد، بلکه آن هنری است که با دیدگانی نوجو، دورنمای جامعه آزاد از بهره کشی فردا را نیز به پیش روی می گذارد. از آنجایی که هنر همیشه با رشد جامعه به ویژه با رشد اقتصاد جامعه هم خوانی همه سویه ای ندارد، هنر راه هم واری را نمی پیماید.هنر انقلابی جهان مادی کهن را نابود نمی کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان ها، ابزار دگرگونی آن را به دست انسان ها می دهد. هنر رزمی به انسان می آموزد که سرسپردگی را نپذیرد، بلکه شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگوارایی ها بایستد. هنر رزمی خوشه های خشم توده ها را هر روز رسیده تر می کند.   

هنر پدیده ای است که مانند همه ی پدیده ها یک درونه (محتوا) و یک نمود (شکل) دارد. هنر انقلابی آن آفرینش است که این درونه را با پوسته ای زیبا می پوشاند و هم زمان پوسته را به آن اندازه زیبا نمی کند که درونه و پیام رزمی هنر در آن گم شود. درونه ویژگی های کم و بیش پویا و ناآشکار یک نمود است. نمود به آسانی دیده می شود، ولی درونه به گردویی می ماند که تنها پس از برداشتن پوست و شکستن پوسته آن می توان به هسته نهفته در درون دست یافت.

با این همه، هر پرده دری و آینده نگری را نمی توان هنر دانست. هنر همانند شعار نیست. هنر رونوشت رنگ پریده و خشک از زندگی نیست. طبری به هنرمندانی که به خشکی سرشت و درون مایه یک پدیده هنری را برجسته تر از نمود و ریخت آن می دانند سرزنش می کند و خواستار روشی زنده و بالنده برای آفرینش است که در آن سرشت پر معنا و نمود زیبا با هم گونی با هم درآمیخته می شود. 

ولی زیبایی چیست و ریشه آن را در کجا می توان یافت؟  

آن چنان که چرنیشوسکی می گوید، زیبایی در هم اهنگی و هم نوایی خود زندگی تبلور می یابد و زیبایی همان زندگی است، اما همه ی زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم، زیباست. در این سخن ما پیوند دیالکتیکی میان زیبایی عینی و زیبایی ذهنی را می بینیم. زیبایی با اینکه که مستقل از شعور ماست، ولی دارای ویژگی اجتماعی- تاریخی نیز است. ویژگی عینی زیبایی، فرا و سوای اندوخته های اجتماعی و تاریخی و شرایط محیطی طبیعی و  جغرافیایی انسان نیست. در دامنه اجتماعی پدیده هایی زیبا هستند که در آن ما آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره دست انقلابی آن چنان زیبا، زشتی روزگار را بازتاب می دهد که همراه تلخی مزه امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا دهان را پر می کند.    

هنرمند انقلابی اندیشه ای پویا و همگام تاریخ در سر و شوری آتشین در دل دارد و آن چنان هنری می آفریند که می تواند دگرگونی بزرگی در زندگی انسان به بار آورد. به گفته شلی آتش “آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان” در هنرمند باید زبانه کشد و شراره آفریند تا جان های مرده، دل های یخ زده و گل های پژمرده از پرتو زندگی آفرین او دوباره جان گیرند.

برای همین هنرمند برای آفریدن هنری جاودان، نه تنها به اندیشیدن بلکه به شور نیز نیاز دارد.  لنین می گوید که جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده است و نمی تواند باشد. و همان گونه که برشت می گوید پیوند دیالکتیکی میان خرد و عواطف بدان گونه است که عواطف ما به تلاش پیگیر خرد ما نیازمندند. کسی که نمی اندیشد، نمی تواند به عواطف والایی دست یابد که از آن برای آفرینش در هنر سود جوید. اندیشیدن برای شناخت از جهان پیرامون خود و دانستن آرزوهای انسانی انسان است.

هنرمند بی آن که درس اخلاق بدهد، یک آموزگار اجتماعی است که برخی از پدیده ها و رویدادها را زیر ذره بین خود آن چنان بزرگ می کند که دیدنش آسان باشد. هنرمند بازتابی بی آلایش و مستقل از نقش خود را از روند زندگی نمی دهد، بلکه با دید هنری و ایدیولوژیک خود، گزینشی هنری و برگزیده از آن چه که در پیرامون او می گذرد، می دهد. برخی رویدادها و پدیده ها را که بر جسته می داند، بزرگ می کند و برخی را که همچون کف در آب شناور است به کناری می زند. هنرمند انقلابی در راه جستجوی خود راه چاره های بسیاری می یابد، ولی باید آرمان های درستی را از پیرامون خود خوشه چینی کند که پویا باشند و در راه پیش رفت به سوی آینده.  هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج رنجبران بسنده نمی کند، بلکه از پس پرده زندگی اندوهگین امروز روزنه ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر فردا می گشاید.

همان گونه که گورگی می گوید مفهوم واقعی زندگی در زیبایی نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. هنرمند انقلابی هدفمند زندگی می کند و نه تنها زندگی خود را به سوی آراستگی، دانایی و خردمندی و حتا زندگی دیگران را هم به سوی انسانی می کشاند؛ سویی که در راه تکاملی انسان و برای انسان تر شدن او است. او خوشبختی خود را در به روزی دیگران می بیند.

هنرمند انقلابی نیشتر جستجوگر و شکافنده خود را در ژرفای رویدادها و پدیده ها فرو می برد. چشم هنرمند انقلابی تیزبین و کاوشگر است و یک بعدی نیست، بلکه مانند چشم زنبور منشورگونه است. چنین هنرمندی در سرشت درونی هستی و پدیده ها کندوکاو می کنند تا راهی بیابد برای نشان دادن زندگی، آن گونه که می بایست و می تواند باشد. او اندوخته های روند پرشتاب زندگی را در هنر خود بازتاب می دهد و  در چشم رس انسان های دیگر می  گذارد.

هنرمند آن چنان به دگرگونی های حتا کوچک حساس است که با میکروسکوپ کوچک ها را بزرگ و با تلسکوپ دورها را نزدیک می کند و  از ورای زندگی  می تواند آینده را گمان زند. هنرمند انقلابی پوست کلفت و تاریک شب را با هنرش برش می دهد تا مردم ستارگان درخشان را در پشت آن ببیند. هنرمند همراه با باریک بینی و تیزهوشی و دل نازک خود به یک اندیشه خارایی نیاز دارد تا روان او را آن چنان آبدیده کند تا او را از ناکامی ها به نومیدی نکشاند. بنابراین هنرمند انقلابی دارای بینشی امیدوارانه و پیشرویی هست تا به او آن چنان توانایی واکاوی رویدادها و شرایط زندگی هم اکنون مردم خود را بدهد، تا او بتواند بر پایه این شناخت آینده روشنی را پیش بینی و در هنر خود بازتاب دهد.

ستم گران امیدهای پرشور مردم را یکی یکی سر می برند، تا دل سردی فرمانروا شود و هنرمند انقلابی با هنر خود آتشی زنده و جاوید در سینه های می دمد که هرگز خاموش نمی شود و امیدهای پژمرده شده را دوباره زنده می کند. بورژوازی می خواهد به انسان بیاموزد که او در برابر جهانی ستم گر به تنهایی رها شده است و دیگر انسان های دور و بر او گویا آماجی فرای خرد کردن او ندارند. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه های امیدها و رویاهای لرزان، پایه های آرزوهای یک جامعه ای انسانی آینده را پی ریزی کند. هنرمند انقلابی در روزگار نومیدی و فصل خزان مانند برگی زرد از درخت جدا نمی شود و سر به زمین فرود نمی آورد و روان سرکش او را نمی توان به خشکی کشاند و آرمان هایش را نمی توان خوار و رام کرد. هنرمند انقلابی مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستم گران شمشیرکش و رخ بهره کشان فرو می برد و هم زمان به کام آزادگران و رنج بران انگبین شیرین می ریزد.     

هنگامی که خودپرستی و زراندوزی همچون اسیدی سوزنده شور هم گرایی و هم بستگی را از بین می برد، هنرمند انقلابی با هنر خود شمشیر نبرد به دست آزادگان و رنجبران می دهد تا سینه ستم گران را نشانه گیرند. هنرمندان انقلابی “از ان  امواج جوشانی هستند که دائم در میان مانند”. هنرمند انقلابی نان و جان را، کار و بار را، دانه و پیمانه را، جام و کام را، شام و بام را، خانه و آشیانه را ، دانه و کاشانه را ، عشق و عیش را، خیش و میش را برای همه می خواهد. برای خوشبختی جمع از آب و آتش می گذرد و به “بدبختی” فردی خود نمی اندیشد. برای خوشبختی دیگران خطر را بجان می خرد و  آتش را از خدایان و ثروت را از اربابان قدرت می گیرد و به رنج بران و زحمت کشان ارزانی می کند.  او “به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم” از تلاش برای بهبودی شرایط زندگی رنجبران دست بر نمی دارند. 

حتا زمان هم نمی تواند آفرینش های این چنین هنرمندانی را  با همه ی سادگی و بی آلایشی اش کهنه کند. آن هنری که می آفریند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی زند؛ ساختمانی است که در آن خزه روییده نمی شود.

جایگاه شجریان!

شجریان موسیقی را برای پول در آوردن نمی خواهد و می گوید که “من به موسیقی به عنوان کار و یا حرفه که فقط پول از آن دربیاریم نگاه نمی کنم”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را برای خود نمی خواهد و رک و راست می گوید که آن گونه موسیقی را می پسندد که انسان را به اندیشه وادارد.

او در گفتگویی می گوید که “من موسیقی را دنبال کردم که اندیشیدن به انسان ها بده. آن موسیقی که خواسته باشه فقط برای لحظه ای انسان خوشش بیاد و حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمی کنم. آن موسیقی را دنبال می کنم که اندیشیدن به مردم بده. انسان در فکر کردن ساخته میشه در اندیشیدن راه کمال را طی می کنه”.

شجریان موسیقی را جدا از جامعه نمی بیند. هر چند که هنر از درون هنرمند می جوشد، ولی به دید شجریان درون انسان در پیوندش با پیرامونش معنا می یابد. او می گوید که “موسیقی برخاسته از درون جامعه است. باید دید که جوامع ما در گذشته چه وضعیتی داشتند. موسیقی از درون انسان می اید بیرون و درون انسان همه در ارتباط با محیطش هست در ارتباط با حکومتش هست در ارتباط با شکست ها و پیروزی  هاست” .[گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد].   

شجریان نمی خواست برای بورژوازی وابسته دوران شاه نیز بخواند و در باره همکاری خود با تلویزیون دولتی در آن زمان می گوید که “آن موقع، آن‌جا با روحیات من نمی‌خواند، سیاست پخش صداها را از رادیو تلویزیون، من حس می‌کردم کاباره‌دار دارد تعیین می‌کند و ابتذال فرهنگی …” است.

بدین گونه شجریان خود را از دسته یک، دو و سوم هنرمندانی که با مردم کاری ندارند جدا می کند.   

شجریان سنت را چارچوبی زندانی کننده می داند که باید آن را شکند، ولی اصالت را آن علمی می داند که هنر بر دوش آن سوار است. هنرمند باید سره را از ناسره سوا کند و اصالت را همراه سنت به دور نریزد. سننت از رهگذر اندوخته های نوین باید دگرگون و پربار شود و گسترش یابد.

او در گفتگویی می گوید که ” سنت ها را میشه رها کرد ولی اصالت ها را میشه نگه داشت. از سنت ها آمدم بیرون ولی اصالت ها را حفظ کردم. نیاز هر جامعه هست که مطابق زمان پیش بره و هنر بهترین یاور جامعه بشری است”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را تافته یی جدا بافته از مردم نمی داند. بلکه خشنود است که “موسیقی ما از طریق تعزیه و توی دربارها زنده ماند.” [همانجا] تا عاشقان بتوانند آن را به میان مردم آوردند و پس از آن موسیقی به راه دیگری گام گذاشت. انسان به یاد پرومته می افتد که آتش را از خدایان ربود تا به انسان ها هدیه بدهد. 

شجریان موسیقی را که در ستایش درباریان و ستمگران باشد دوست ندارد و بر این باور است که وظیفه موسیقی همراهی با مردم و ایستادگی آن ها در برابر ستم هست. او در گفتگویی دیگری می گوید که “موسیقی در ارتباط با جامعه است با زندگی مردمان یک سرزمینه. موسیقی ندا و نوا و سروش برخاسته از  دل های مردمانش هست که در ارتباط با نوع زندگی و فرهنگ و [شرایط] جغرافیایی که دارند خواسته ها انگیزه ها و هدفهایی که دارند که این خواسته ها به طریق هنر که یک شکلش موسیقی هست بیان میشه. که البته اغلب شکل اعتراض درش هست. موسیقی درش بیشتر جنبه اعتراض است تا جنبه مداحی. . . . .اعتراض به حکومت ها و ستمهایی که بر یک مردمی و یا ملتی وارد میشه” [همانجا].

او دلاورانه در برابر سیاست بازان دوروی جمهوری اسلامی می گوید که “وقتی سیاست برای مردم باشد حرف دیگری است؛ [موسیقی] وظیفه دارد حرف مردم را در مقابل سیاست بزند” [روزنامه شرق]. او در برابر زن ستیزی رژیم ولایت فقیه می ایستد و با خرسندی می گوید که “دخترهای ما با همه اینکه همه راه ها بریشان بسته است انگیزه اینکه هنر را دنبال بکنند در شون نمرده است” [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]. او در واکنش به سخن آقای احمدی‌نژاد گفته بود: “صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود.”

او با نوای سوزناک خود از دست ستم گرانی نالید که هر چه را که ما به آنها عشق می ورزیدم از بین برده بودند؛ عشق، آزادی، برابری، راستی و درستی را در ترانه هایش ستایش کرد. از ترانه هایش می توان تاریخ ۵۰ سال نبرد مردمان ما برای آزادی را خواند.

پیش از انقلاب برای دل گرمی رزمندگان می خواند که “عارف اگر، در عشق گل جان خسته، بر باد داد بر بلبلان، درس عاشقی خوش در این چمن، یاد داد”. هنگام انقلاب “همراه شو رفیق را!” برای مردم شورشی خواند. پس از آن که جمهوری اسلامی به کشتار انقلابی ها پرداخت و دیگرانی که زنده مانده بودند از کشور کوچ کرده بودند، او دوباره از دل سوزنده ی مادران فرزند از دست داده و پدران دل تنگ خواند که “یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد”. و پس از سرکوب جنبش سبز و دست گیری مهندس موسوی او بار دیگر در کنار مردم ایستاد و دلاورانه خواند که “تفنگت را زمین بگذار  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار. تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن”.  و پس از پیروزی ستم بر جنبش سبز و از بین رفتن امیدها و شکسته شدن دل ها او خواند که “کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است”.  

پایان سخن

کسی را نمی توان یافت که در چارچوب سنجه هایی که خود به زبان می راند و هم اهنگ با داوری هایی که خود در باره ی دیگران می کند زندگی کند. هنرمند در زمینی گام می گذارد که هر آن لجن زاری می‌تواند او را به کام خود فرو برد.

با این همه، شجریان همچون سیاوش شاهنامه با سرفرازی از زیر آتش آزمایش روزگار گذشت.

با آن چه که گفته شد می توان به این نتیجه رسید که شجریان اگر چه انقلابی به معنای آن چه که ما گفته ایم نبوده است، ولی بی تردید هنرمندی مردمی بوده است.  

او اگر چه برای خوشبختی دیگران خود را بدبخت نکرد، ولی خوشبختی خود را بر پایه بدبختی دیگران نیز پی ریزی نکرد. می گویند که در وصیت نامه خود نوشته است که “دو درخت [….] بر سر گورم بکارید، تا [….] تا مرغِ شبِ گم کرده‌ آشیانه‌ای بیاساید! و یا میوه‌ای داشته باشد و گرسنه‌ای را به راحت برساند. یا گلی و سایه‌ای بر رهگذر خسته‌ای هدیه کند. یا دست کم هیمه‌ای بر سرما ‌مانده‌ای ببخشد.”  این سخن نمی تواند از انسانی باشد که از آن چه که بر دیگران می گذرد بی تفاوت باشد و بگوید که “من مانند اسبی هستم، که از این بیابان گذشته ام، دیگر چه باک که پس از من، چاله‌های سُم مرا از خاکستر پر بکنند یا از الماس! (طبری) “.  

او اگر چه که چشم انداز روشنی از آینده آزاد از زنجیر بهره کشی نداشت، ولی آزاده بود و آزادی را دوست می داشت و در برابر ستم گران به اندازه توان خود ایستاد و به مردم پشت نکرد. او می خواست که از آنِ همه ی طبقه ها و لایه های اجتماعی باشد که خواهان آزادی هستند.

بدین گونه ستاره عشق مردم به او هر روز در آسمان میهن بالا گرفت و او همچون شاخه های درخت بید مجنون با فروتنی سر فرود آورد و این عشق او را پربارتر و پرکارتر کرد.

نابودی جسمش با جاودانگی نامش، کردارش و رفتارش هم زاد است.  سوگواری مردم برای این است که مردم هیچ گاه به فرزندی که پشت به آنها نکرده است، پشت نخواهند کرد.  

یادش گرامی باد!




با شیوه های نادرست نمی توان به هدف های درست رسید!
کوتاه در باره ی هدف های “توده ای ها”!

سخن روز شماره ۲
۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ۲ سپتامبر ۲۰۲۲

مارکس می گوید:
»هدفی که برای اجرایش وسایل نادرست ضرور باشد، هدف درستی نیست.«
لنین می گوید:
»پرولتاریا هرگز به افتراء متوسل نمی شود. پرولتاریا نه با سخن افتراء آمیز، بلکه با سخن حق عمل می کند.«
(احسان طبری، نوشته های فلسفی و اجتماعی-جلد ۱-صفحه ۲۵۴)

گویا برخی ها هدف های “توده ای ها” را نمی دانند و یا آن را فراموش کرده اند. امید است که این نوشته پاسخ روشنی باشد برای برخی از این گونه پرسش ها.

روشن است که هر تارنگاشت سیاسی یک هسته گردانش دارد که گرداننده آن تارنگاشت است. این هسته بر پایه ی هدف های کلان پذیرفته شده گروه، جستارهایی که باید نوشته شود را گزینش می کند و پیش از پخش نوشته پایان یافته آن را بررسی و در باره ی آن داوری می کند.

هدف های زیر از وظیفه های برجسته ما هستند که با همکاری رفیق زنده یاد عاصمی از میان هدف های بسیار گل چینی شده اند.

  • روشن گری در باره ی سرشت درونی نظام سرمایه داری اسلامی و روبنای ولایت فقیهی آن و نشان دادن پیوند آن ها با هم و  پافشاری بر پیوند وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی ”چپ” انقلابی

ما باوری به دموکراتیزه کردن رژیم فقیه و دگرگونی خط اقتصادی نئولیبرالیستی آن از درون نداریم. به باور ما نبرد “که بر که” با پیروزی ضدانقلاب و شکست انقلاب بیش از سه دهه است که به پایان رسیده است. ”چپ” انقلابی باید برای آزادی های دموکراتیک بجنگد و از جنبش های آزادی خواهی زنان، جوانان و روشن اندیشان پشتیبانی کند.

برای همین، یکی از وظیفه های برجسته ”چپ” انقلابی برپایی اتحادهای بزرگ اجتماعی علیه رژیم واپس گرای ولایت فقیه است، ولی این وظیفه نباید به بهای کنار گذاشتن وظیفه سوسیالیستی ما و فراموشی پیش گذاری “طرحی نو” انجام شود. این دو وظیفه را نه تنها نباید در برابر هم گذاشت، بلکه باید پیوند دیالکتیکی آن را به هم نشان داد.  

برای همین روشن گری در باره ی خط اقتصادی نئولیبرالیستی همه ی دسته های درون و پیرامون جمهوری اسلامی و پیش گزاری یک برنامه ملی- دموکراتیک که هموار ساز راه سوسیالیسم است، از برجسته ترین وظیفه ما نیز هست.

  • روشن گری در باره ی سیاست شیعه سازی جمهوری اسلامی که ناسازگار است به یک سیاست ضدامپریالیستی

به دید ما، ژئوپلتیک رژیم بر پایه گسترش شیعه برنامه ریزی شده است و همه ی گام های این رژیم در خاورمیانه برای پیاده کردن این هدف است. این سیاست با دمیدن آقای خمینی در شیپور “صدور انقلاب اسلامی” و شعار پندارگویانه “از کربلا تا قدس” (که حزب توده ی ایران هرگز نپذیرفت و هزینه این “سرپیچی” را با جان بهترین فرزندان خود پرداخت) آغاز شد و پس از نوشیدن زهر از سوی خمینی زیر نام های دیگر هم چون “ام القری”  دنبال شد. سیاست نادرست شیعه سازی خاورمیانه، کم و بیش اگر چه با شیوه های گوناگون از سوی همه ی دولت های گوناگون جمهوری اسلامی پیاده شده است. این  سیاست با تنش آفرینی در خاورمیانه، به هدف امپریالیست ها  برای پدید آوردن چنددستگی و جنگ مذهبی در خاورمیانه کمک می کند و بهانه ای برای بودن (حضور) همیشگی نیروهای جنگی امپریالیسم در خلیج فارس شده است و هم چنین مایه افزایش فروش جنگ افزارهای شرکت های انحصاری نظامی به کشورهای دوروبر خلیج فارس می شود.    

برای همین ما به روشن گری در باره ی دیدگاهی می پردازیم که با “ضدامپریالیستی” خواندن سیاست برون مرزی رژیم، نبرد علیه دیکتاتوری و برای آزادی و کنش در نبرد طبقاتی کارگران را با  “ثانوی” خواندن این تضادها به فراموشی می سپارد. 

  • روشن گری در باره ی اقتصاد نئولیبرالیستی سرمایه داری جمهوری اسلامی که ناسازگار است با سیاست “نگاه به شرق”

همان گروهایی که سیاست برون مرزی رژیم را “ضدامپریالیستی ” می دانند، هر گونه نزدیکی رژیم به روسیه و چین را با “نگاه به شرق” خواندن آن گردش به چپ هم می دانند. آن ها فراموش می کنند که جمهوری اسلامی با پذیرش و پیاده کردن نسخه نئولیبرالیستی اقتصاد سرمایه داری نه تنها ضدامپریالیست نیست، بلکه با همه ی پیامدهای تحریم،  هنوز پیوندهای ژرف با اقتصاد امپریالیسم جهانی دارد.

  • روشن گری در باره ی نیروهای راست درون، پیرامون و برون جمهوری اسلامی

به دید ما، همه ی نیروهای راست خواهان راه رشد اقتصادی سرمایه داری ددمنشانه هستند. راست گرایان نه تنها با ساختار اقتصادی– اجتماعی جمهوری اسلامی  در جنگ نیستند، بلکه همه ی تلاش خود را خواهند کرد که این دستگاه دست نخورده به دست خود آن ها بیفتد. نیروهای راست چیزی فراتر از سرمایه داری بی “عبا و عمامه” نمی خواهند.  

افزون بر این، همه ی نیروهای راست نه تنها با امپریالیسم در جنگ نیستند، بلکه برخی هاشان تا مرز چاکری بی چون چرا امپریالیسم هم پیش رفته اند. 

  • پشتیبانی از هم آهنگی میان گروه های پراکنده توده ای و نبرد با حزب توده سازی رژیم

“توده ای ها” هم واره تلاش کرده است که به همه ی توده ای ها برای گفت و گو با یک دیگر انگیزه بدهد. “توده ای ها” تنها تارنگاشت توده ای است که به پخش دیدگاه های دیگران حتا ناهمساز با دیدگاه خود پرداخته است.  “توده ای ها” تلاش کرده است، تا خانه ای برای  گفت و گوی آزاد و روشن گر در چارچوب زبانی ارج مند باشد.  

“توده ای ها” نه تنها خود را در برابر حزب توده ایران ایران نمی بیند، بلکه با هر گونه تلاشی با حزب توده ی ایران ساختن دیگری در ستیز است. خوش بختانه، با هوشیاری همه ی توده ای ها، کوشش رژیم برای برپایی حزب توده ی ایران “دست آموز”، بارها به شکست انجامیده است. هم زمان ما باید بگویم که تنها راه نبرد با برنامه های دشمن برای پاره پاره کردن حزب را گفت و گو میان توده ای ها می دانیم.

اگر کسی بر این باور هست که نوشته های رفیق عاصمی برای کم توان کردن حزب توده ی ایران (به زبان برخی ها “نامه مردمی ها”) بوده است، به کژراهه رفته است. رفیق عاصمی صددرصد خواهان یک پارچگی حزب توده ی ایران بوده است. نوشته های رفیق همیشه سویه آموزشی داشته است و بیش تر برای آموزش کادرهای جوان درون حزب نوشته می شد و در آن جاهایی که ایشان دگرگون کردن برنامه ریزی شده خط مشی پذیرفته شده کنگره ششم را می دید، به روشن گری در باره ی دیدگاه “جناح راست” در حزب توده ی ایران می پرداخت (ولی هیچ گاه خواهان زدایش (حذف) و برون رانی “جناح  راست” از  حزب توده ی ایران نبود).

ایشان نه تنها خواهان کم توان کردن حزب و حتا بدتر از آن دشمنی با حزب نبود، بلکه بارها درخواست رسمی بازگشت به همین حزب توده ی ایران را به رفیق خاوری و دیگر رفیقان داده بود که شوربختانه پذیرفته نشد. بزرگ ترین دریغ، افسوس و اندوه او پیش از مرگ، همین مردن در برون از خانه ی طبقاتی خود بود. پس اگر کسی در اندیشه نبرد با حزب توده ی ایران و نابودی آن است، باید با استواری به او گفت که خط او هیچ هم خوانی با خط رفیق عاصمی ندارد. 

  • پشتیبانی از هم کاری میان گروه های ”چپ” سوسیالیستی 

به دید ما، اگر ما بخواهیم که جبهه ضددیکتاتوری را بسوی ”چپ”  بکشانیم، باید با یک صدا و یک برنامه گام به درون چنین جبهه ای بگذاریم. “چپ” انقلابی تنها با هم آهنگی هم می تواند به سازماندهی نیروهای طبقاتی خود بپردازد و آن چنان نیرومند شود که بتواند نیروهای میانی را به دنبال خود بکشاند. “چپ” انقلابی برای پیروزی در نبرد خود با نیروهای راست، در همه ی زمینه ها به هم اندیشی، هم کاری و هم گامی نیاز دارد.    

اگر ”چپ” بر پراکندگی خود پیروز نشود و دهان بدگویی در باره ی هم دیگر را نبندد، بدان گاه از کانون نبرد در پیش به برون رانده می شود و فروپاشی رژیم به سود نیروهای راست و امپریالیسم خواهد بود. ”چپ” ها برای فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب به هم کاری با هم نیاز شتابان دارند. باید به یاد داشت که “چاره رنج بران وحدت و تشکیلات است” و برای انجام این کار پیش آهنگان این رنج بران نیاز به هم اندیشی، هم کاری و هم گامی در نبرد با سرمایه داری دارند.

  • هواداری از جهان چند قطبی

باید با هر شیوه ای با یکه تازی امپریالیسم نبرد کرد. پیامدهای ناگوار یک قطبی بودن جهان را، ما در سه دهه گذشته دیدیم؛ امپریالیسم با یورش ها، دست یازی ها و پرخاش گری های خود چندین کشور را به مرز نابودی کشانده است. برای همین، ما هر گونه تلاشی در راه چند قطبی کردن جهان را کوششی درست می دانیم. کشورهای گوناگون به دلیل های گوناگون و حتا گاهی با اندیشه ای واپس گرا می توانند خواهان چندقطبی کردن جهان باشند. حتا اگر تلاش برخی از این کشورها برای چند قطبی کردن جهان، گذرا و برای گرفتن برتری (امتیاز) از امپریالیسم باشد، باید آن را کاری درست دانست. باید یادآوری کرد که تلاش برای چند قطبی کردن جهان به معنا ضدامپریالیستی بودن نیست. هر کشور ضدامپریالیست بی گمان خواهان جهان چند قطبی کردن جهان است، ولی هر کشوری که خواهان جهان چند قطبی است به بایست (لزوما) ضدامپریالیست نیست.

  • سیاست ضدامپریالیستی

تضاد میان خلق های میهن ما و امپریالیسم را نباید فراموش کرد. با درهم آمیزی انحصارهای صنعتی و بانکی با هم و چیرگی انحصارهای بانکی این انحصارها توانستند که دستگاه های فرمان روایی کشورهای خود را در دست خود گیرند. امپریالیسم دارای سرشت اقتصادی، سیاسی، جنگی و امنیتی است. جنگ‌افروزی یکی از سرشت های بنیانی نظام امپریالیستی است که برای سودورزی و پاسبانی از برتری صنعتی و منافع اقتصادی آن به کار برده می شود. بنابراین گنده گویی و یا حتا ایستادن در برابر این و یا آن زورگویی امپریالیسم، بی آن که منافع اقتصادی امپریالیسم را با در پیش گیری یک اقتصاد ضد نئولیبرالیستی زیر ضربه بگیرد یک سیاست ضدامپریالیستی نیست.

  • پشتیبانی از جمهوری خلق چین

هدف امپریالیسم امریکا و غرب آن است که با همه ی نیرو جمهوری خلق چین را کم توان کنند و تا آن جا که شدنی است آن را به زانو در آورند. خلق های جهان می دانند که دست آوردهای بی همانند جمهوری خلق چین با کاربرد نوآفرینی (خلاق) اندیشه های مارکس و لنین و با یادگیری از آموخته های گران بهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شدنی بوده است. برای همین آن ها تلاش می کنند  در همه جا از آسیا تا امریکاى لاتین و آفریقا چین را تنها کنند.  

خوش بختانه، چین هر روز دوستان بیش تری در آمریکای لاتین و آفریقا می یابد و هم اکنون بزرگترین دادوستد کننده بازرگانی با  پرو، شیلی و برزیل است. هم اکنون کوبا، مکزیک، نیکاراگوئه، کلمبیا، ونزوئلا، شیلی، پرو و آرژانتین و بزودی برزیل دولت های دست چپی دارند که خواهان دوستی با چین هستند. 

پشتیبانی از جمهوری خلق چین به دلیل های بسیاری برجسته است. دلیل روانی آن این است که خودباوری (اعتماد بنفس) کمونیست ها  را در جهان افزایش می دهد. تردیدی نیست که پس از پیروزی گذرا ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم، ساختمان باور بسیاری از کمونیست ها به پیروزی سوسیالیسم بر سرمایه داری واژگون شد. بالیدن به پیروزی های بزرگی که سوسیالیسم چینی در زمان بسیار کوتاه تاریخی به آن دست یافت، باور به برتری نظام سوسیالیستی در نزد کمونیست ها را نیرومند می کند. دوم این که برای پیروزی انقلاب ملی- دموکراتیک، کشورهایی مانند میهن ما نیاز به یک اقتصاد نیرومند مستقل و ملی دارند که تنها به کمک جمهوری خلق چین پایه گذاری آن شدنی است. جمهوری خلق چین هم تکنولوژی نیازمند پای گزاری به راه رشد غیر سرمایه داری را دارد و هم سیاست کمک رسانی آن به گواه همه ی کشورهایی که از این کمک برخوردار شده اند، با شرط پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی انجام نمی شود. اگر چه کمر کمونیست ها زیر غم فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم شکست، ولی با سری افراشته امروز باید از دست آوردهای بزرگ سوسیالیسم در چین پشتیبانی کنند و به دام “امپریالیسم” بودن جمهوری خلق چین که امپریالیسم غرب و امریکا انداخته اند نیفتاد.      

در پایان باید افزوده شود که خوانندگان اگر به شماره های چند ماه گذشته “توده ای ها” نگاهی بیندازند در می یابند که کم و بیش به همه ی این جستارها پرداخته شده است.

روش و شیوه ای که ما هم اکنون در روشن گری خود به کار می بریم، در هم سنجی با گذشته کمی دگرگون شده است. تلاش ما بر این است تا به بررسی دیدگاه ها بپردازیم و ابزاری به دست خواننده بدهیم، تا او بتواند این دیدگاه ها را در هر کجا که می بیند شناسایی کند و نکته های درست و نادرست یک دیدگاه ویژه را به یاد بیاورد.

چسباندن یک دیدگاه ویژه به یک گروه دو نادرستی دارد. یک- به هواداران آن گروه انگیزه نمی دهد تا نوشته را بخوانند دو- دیدگاه را تنها به یک گروه ویژه پیوند می دهد.   

با این همه، در آن جایی که نام آوردن می تواند برای روشن گری سودمند باشد، ما هیچ ترسی از کاربرد آن نداریم.

روشن است در انجام یک کار گروهی، رفیقان گوناگون وظیفه های گوناگونی را بر گردن خود می گیرند. یکی جستار را برمی گزیند، یکی داده ها و دانسته ها را گردهم اوری می کند، یکی می نویسد، یکی ویراستاری می کند، همه بازبینی می کنند و یکی پخش می کند. هر اندازه هم که یک گروه کوچک باشد، باید این وظیفه ها را میان خود بخش کند و انجام دهد.   

بدین گونه، آن که قلم به دست است، دیدگاه گروه را پژواک و بازتاب می دهد و فشرده به پیش روی خوانندگان می گذارد.  برای همین هم، چون که پیمان پایی به خط مشی و پای بندی به خرد گروهی سرشت نوشته ها را کم و بیش یک دست می کرد و می کند، در گذشته کسانی نوشته بودند که “این سیامک همان خود عاصمی است ” .




گفت و گو با رفیق سیامک در باره ی رفیق عاصمی!

سخن روز شماره ۱
۳۱ فروردین ۱۴۰۱، ۲۰ آپریل ۲۰۲۲

رفیق عزیز! بعضی از ناگفته ها را در مورد رفیق عاصمی بگویید؟

رفیق در سال ۱۹۵۸ یعنی پنج سال پس از کودتا به ماینس آلمان آمد. از همان هفته های نخست با حزب پیوند یافت که آغاز زندگی سیاسی حزبی نوین ایشان بود.

در آن زمان بخشی از کار آموزشی حزب برای او، فرستادن او به آلمان دموکراتیک و دیدار و آموزش در کنار رفیق بهزادی بود. سه و چهار بار در سال و هر بار نزدیک به یک هفته پاسخ پرسش های خود را نزد رفیق بهزادی دریافت می کرد و با مغزی پر و دلی پرشور به آلمان فدرال بر می گشت. هنگامی که رفیق طبری به آلمان دموکراتیک آمد، رفیق فرهاد در کلاس های آموزشی او هم شرکت می کرد.

در سال ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ هواداران اندیشه مایویستی از حزب جدا شدند که به گفته رفیق از دویست هم وند پرکوش، تنها سه تن ماندند که رفیق فرهاد یکی از آن ها بود.  

همین‌ گروه کوچک، با سه هم وند حزب، توانست روزنامه ها و نوشته های حزب را مینیاتوری کند و به ایران بفرستد. در چند سال این گروه توانست که بیش از دو تن نوشته حزبی به ایران فرستد که هر کیلو نوشته در برگیرنده هفتاد و دو تا مقاله بود.

هم زمان رفیقانی که از ایران برای پیوند با حزب می آمدند، در خانه این رفیق می ماندند، تا برای دیدار با رهبری به آلمان دموکراتیک فرستاده شوند. این روند تا زمان انقلاب دنبال شد و رفیق فرهاد از نخستین کسانی بود که با همسر آلمانی و سه فرزند خود به میهن بر گشت.     

راجع به فعالیت رفیق از آن موقع تا برگزاری کنگره سوم حزب کم و زیاد می دانیم. چه حرف هایی راجع به انتشار دوباره راه توده و همکاری با آقای خدایی گفته است؟

پس از این که رفیق فرهاد دید که ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم به پیروزی گذرا رسید و رفیق صفری هم می خواهد ایدیولوژی سوسیال دموکراسی را جانشین مارکسیسم- لنینیسم کند، به این نتیجه رسید که ماه نامه و یا هفته نامه ای باز شود تا از خط درست پشتیبانی کند. از آن جایی که این رفیق کار روزنامه نگاری در آن هنگام بلد نبود با آقای خدایی برخورد کرد. به گفته خود رفیق برای انجام کار روزنامه نگاری به همکاری خدایی نیاز داشت. ولی رفیق همیشه این را می گفت که زمانی که این تصمیم را به رفیق خاوری می گوید، رفیق خآوری می گوید “خدایی آدم کلاشی است مواظب باش سرت را کلاه نگذارد”.  رفیق فرهاد بارها گفته است که ای کاش رفیق خاوری هر چه را که در باره ی خدایی می دانست به او می گفت. اگر این گونه می شد، با توجه به احترام فراوانی که رفیق فرهاد برای رفیق خاوری داشت، بی گمان گام به این هم کاری نمی گذاشت.  

خدایی در یادداشتی در راه توده در باره ی  مرگ رفیق فرهاد می گوید که این رفیق هیچ کاره بوده است و همه کارها را خدایی انجام می داده است؟

نه. این سراسر دروغ است. رفیق فرهاد بارها گفته است که خدایی روزنامه نگار زبردستی است، ولی از دید تئوریک بسیار کم توان است و به گونه ای تجربه او در پیشه روزنامه نگاری او را از تحلیل و واکاوی ژرف رویدادها به دور می کرد و می کند و او هم واره غرق جلوه نمایی ژورنالیستی پدیده ها بود و نه توان و نه علاقه واکاوی های طبقاتی را داشت. بنابراین کار تئوریک راه توده با رفیق فرهاد بود و هیچ چیزی بدون پذیرش او چاپ نمی شد. در آرشیو توده ای ها ما سند داریم که یکی از رفیقان خود آقای خدایی و همکاران پیشین راه توده می گوید که در جلسه ها رفیق فرهاد به بررسی جستارهای تئوریک می پرداخت.

آیا رفیق فرهاد خدایی را جاسوس جمهوری اسلامی می دانست؟

نه. رفیق هیچ گاه چنین سخنی نگفته است، ولی همیشه گفته است که هیچ تردیدی ندارد که خدایی با بخشی از سازمان امنیتی جمهوری اسلامی در ارتباط است. رفیق فرهاد حتا سفر خدایی از اردوگاه پناهندگی به امریکا و برگشت او را نیز پرسش برانگیز می دانست و هم واره از خدایی خواست که پاسخ آن را بدهد. به هر روی، برای رفیق فرهاد خدایی راز سر بسته ای بوده و ماند.

در باره ی نامه معروف به نامه رفیق کیانوری به راه توده چه می دانید؟    

آن چه که رفیق فرهاد گفته است این بوده است که خدایی نامه ای از صندوق پستی راه توده به او نشان داد، به این مضمون که آن ها برای دریافت نامه ای از رفیق کیانوری باید به یک نشانی مشخصی به فرانسه بروند. رفیق فرهاد می گفت که او بسیار هیجان زده شده بود و حتا بر این باور بود که شاید خود کیانوری از ایران گریخته باشد و در جایی در فرانسه پنهان شده باشد.   

به هر روی، در فرانسه خدایی و رفیق فرهاد با بردار یکی از بلندپایگان سفارت جمهوری اسلامی در فرانسه روبرو می شوند که نامه را به آن ها می دهد. رفیق فرهاد دنبال تر، هنگامی که شناخت بهتری از خدایی پیدا کرده بود، می گفت که به گمان بسیار نامه ی صندوق پستی ساختگی بوده است و خدایی از جای دیگری از نامه کیانوری با خبر شده بود.

چرا این همکاری قطع شد؟

رفیق فرهاد کم کم به این نتیجه رسیده بود که خدایی به دنبال برنامه های دیگری است، به ویژه هنگامی که خدایی با مانوک خدابخشیان بدون اجازه رفیق فرهاد ارتباط برقرار کرده بود، این شک بیشتر شد. رفیق فرهاد در این اندیشه بود که چگونه خدایی را از راه توده بیرون کند. ولی همانگونه که می دانیم، خدایی هم به این شک پی برده بود و شبانه آرشیو را دزدید و رفت.

خدایی برای اولین بار روایت دیگری را تعریف می کند. خدایی از خانمی صحبت می کند و اینکه او مجبور شد به دلایل امنیتی و برای حفظ اسناد از دستبرد جمهوری اسلامی راه توده را از خانه رفیق عاصمی به در ببرد و نجات دهد؟

این ها سراسر دروغ است. هیچ پیوندی میان آن خانم و دزدیدن آرشیو راه توده نیست. به گفته رفیق فرهاد، خدایی خودش با آن خانم آشنایی داشت. خوشبختانه نزدیک به ده ساعت نوار در این باره از رفیق فرهاد در دست است که رفیقان ما هر زمانی که پیاده کردند آن را به پایان رسانده اند می توانند به دست رس همه بگذارند. 

چرا پس از این جدایی با خدایی ، برگشت رفیق فرهاد به حزب انجام نشد؟

نخست این که رفیق فرهاد خیلی پافشاری داشت که سخن از برگشت نباشد، چرا که به دید خود او، او هیچ گاه از حزب برون نرفته بود که تا برگردد. به هر روی، پس از کنگره سوم بارها میان رفیق خاوری و میان رفیق فرهاد هم دیدار و هم گفت و گوی تلفنی و هم نامه نگاری بوده است. رفیق خاوری خیلی تلاش کرد که رفیق فرهاد را با دیگران در رهبری حزب آشتی دهد. رفیق خاوری از رفیق فرهاد خواست، چیزی برای آشتی بنویسد که رفیق فرهاد این کار را کرد. رفیق خاوری پس از آن گفت که رفیقان هنوز خشنود نیستند. از آن جایی که رفیق فرهاد به راستی به رفیق خاوری باور و دلبستگی داشت، به رفیق خاوری گفت، شما هر چه می خواهید بنویسید و من امضا می کنم. همین کار هم شد، ولی رفیق خاوری دوباره گفت که رفیقان نپذیرفتند. پس از آن شوربختانه، کسی از سوی حزب در اندیشه گفت وگو در باره ی این ناسازگاری و تلاش برای آشتی نشد. این هم کاری می توانست بهره بسیاری برای حزب و جنبش داشته باشد. که چنین نشد و به جایش هم حزب و هم ایشان زیان دیدند.    

آیا رفیق هیچ گاه در اندیشه ساختن حزب توده ی ایران دیگری نشد؟

نه. شما بی گمان به یاد دارید، در آن نشست کوچک ما زیر درخت گردو، ایشان چگونه با رفیقی که با شوخی این سخن را گفته بود برخورد کرد. رفیق فرهاد صد در صد هوادار یک پارچگی حزب توده ی ایران بوده است، یعنی همین حزبی که هست، با همین رهبرانی که دارد. با هر تلاشی در راه درست کردن حزب توده ی ایران دیگری نبرد می کرد. و از بن هر گونه انشعاب را نادرست می دانست. و حتا می گفت که رفیق کیانوری هم در آن زمان ها پیام داده بود که شما هیچ گاه راه توده را در برابر حزب توده ی ایران نگذارید. راه توده یک گاه نامه است، نه حزب توده ی ایران.     

در مورد پول حزب صحبت های زیادی می شود که گویا رفیق عاصمی آن ها را به نفع خود دزدیده است ؟  

ببینید، این سخن بسیار زشتی است که برخی ها گفته اند. ده ها نامه میان رفیق خاوری و رفیق فرهاد دادوستد شده، ولی رفیق خاوری در هیچ جا هم چین تهمت سهمگینی را به رفیق فرهاد نزد، حتا گوشه و کنایه ای در این باره نزد. حزب توده ی ایران هم هیچ گاه چنین سخنی را از کانال های رسمی خود پخش نکرده است. رفیق فرهاد همه ی زندگی خود را و همه ی دارایی خود را برای حزب گذاشت. هزینه برگزاری بسیاری از پلنوم ها را بر دوش کشید. افزون بر این، به بسیاری از رفیقانی که در تنگنا بودند کمک کرد. از آن جایی که هوادار کار گروهی بود، با این که پول خودش بود، با این همه همیشه درخواست کمک رفیقان را در نشست ما در میان می گذاشت. بسیاری از رفیقان در درون و برون کشور از این کمک برخوردار شدند که خودشان می دانند و نیازی به گفتن ما نیست.

بعضی می گویند که رفیق برای اداره راه توده به آن پول احتیاج داشت.    

ببینید، رفیق فرهاد در آن زمان یک پاتولوژی پرآوازه در شهر داشت که درآمد هنگفتی داشت. این رفیق، خدایی و خانواده اش را در خانه اش جا داد و به او و همسرش برای کمک به چاپ و پخش راه توده دست مزد می داد.  رفیق فرهاد پول های حزب را به دستور خود رفیق خاوری به رفیق صفری سپرد. با این که رفیق خاوری گفته بود که پول حزب را به صفری بدهد، باز هم رفیق فرهاد از دیبر اول پیشین حزب نیز پرسید که آیا این کار را بکند یا نه. رفیق فرهاد با کمک دختر رفیق کیانوری از ایشان پرسید که حزب آن پول را می خواهد که رفیق کیانوری گفت بدهید به حزب. پس از مرگ صفری، رفیق فرهاد به رفیق خاوری گفت که همسر رفیق صفری پس از مرگ او از خانه خود کوچ کرد و با همه ی پول ها و سندها ناپدید شد. که در پاسخ رفیق خاوری گفت که او هم نمی داند که همسر صفری در کجاست.   

حالا که صحبت از رفیق صفری شد بپرسیم که نظر رفیق فرهاد در مورد او چه بود؟

رفیق فرهاد همیشه می گفت، تا پیش از سفر رفیق صفری به امریکا ما با دو گونه صفری برخورد می کنیم. یکی رفیق صفری پرکار و با دانش تئوریک بی همانند که همه ی وقت خود را برای حزب گذاشت. و یکی صفری کینه جو و مغرور. در آن نشست ما در زولینگین که شما هم بودید، ایشان با اشک از صفری بازگویی می کرد که هنگامی که رفیقان رهبری زیر بدترین شکنجه شبانه روزی بودند، صفری عکس کیانوری شکسته زیر شکنجه را در روزنامه های جمهوری اسلامی را به او نشان داد و با خشم گفت.

– شما از این رهبرانتان پشتیبانی می کنید؟   

صفری به گفته رفیق فرهاد، در کارهای حزبی هم بسیار مغرور بود و دید خود را به تر از دیگران می دانست و چندان به خرد گروهی پای بند نبود و به ویژه به رفیقان جوان هیچ اعتمادی نداشت. البته همان گونه که می دانید، رفیق فرهاد سخن های دیگری هم در باره ی رفیق صفری زد که بگذارید برای این که رفیق صفری نمی تواند از خود پشتیبانی کند، به همین چند نکته بسنده کنیم. آن چه که باید از آن یاد گرفت، این است که شخصیت انسان ها سیاه و سپید نیست و رنگین است. 

افشای اشعار زندان رفیق طبری از چه قرار بود؟

رفیق فرهاد در گفت و گویی با آقای نافعی دریافت که دفتر شعری از سوی آقای مطلب زاده چاپ و پخش شد. با خواندن آن شعرها، رفیق فرهاد صددرصد بر این باور شد که این شعرها از آن رفیق طبری است. برای همین هم مطلب زاده را سرزنش کرد که چرا هنگام دریافت این شعرها  در افغانستان، آن را به حزب نداد تا در باره ی شاعر آن در همان زمان پژوهش کند. به گفته آقای مطلب زاده این شعرها در صندوق او ماند و فراموش شده بود. پس از آن رفیق فرهاد با نافعی و سایه نیز در این باره گفت و گو کرد که آن ها هر دو پذیرفتند که این شعرها باید از آن رفیق طبری باشد.           

مطلب زاده، شاعر را یک جان داده توده ای در زندان می دانست. پس از آن که رفیق فرهاد آن شعرها را از آن رفیق طبری خواند، به ناگهان از این جا و آن جا شاعر پیدا شد. یکی می گفت شاعر آن شعرها، جعفر مرزوقی «برزین آذرمهر» است که هم اکنون هم زنده است و یک اصفهانی هم گفت که او شاعر این شعرها است، با این که رفیق طبری در شعرش از زادگاه خود شمال سخن می گوید. رفیق عمویی که خود نخست پذیرفته بود که شعرها از آن طبری است، آقایی به نام بیژن را شاعر شعرها دانست و دو تا دفتر شعر او را برای رفیق فرهاد فرستاد. رفیق فرهاد دو دفتر شعر آقای بیژن و شعرهای زندان رفیق طبری را برای ارزیابی به یکی از بزرگ ترین شعر شناسان میهن داد که او گفت شاعر شعرهای کتاب سوم با شاعر دیگر کتاب ها یک سان نیست.

در این مورد چرا رفیق فرهاد با رفیق سایه بد بود؟

با سایه بد نبود. با هم رفیق بودند و رفت و آمد خانوادگی داشتند. ولی پس از انتشار “پیر پرنیان اندیش”، رفیق فرهاد سایه را توده ای شرم گین می نامید و از این که او در آن گفت و گو از حزب پشتیبانی نکرد و خود را جدا از حزب دانست دل گیر بود. دل گیری دیگر او برای این بود که سایه در آن گفت و گو گفت که گویا رفیق فرهاد می خواست به او ده هزار یورو بدهد، تا او به دروغ دفتر شعر را به طبری نسبت دهد. ولی گویا به گفته رفیق فرهاد ده هزار یورو در باره ی چیز دیگری بود. سایه بسیاری از دست نوشته های رفیق طبری را در گنجینه خود داشت و رفیق فرهاد به او گفت که به جای سیگار کشیدن و صدای امریکا تماشا کردن این نوشته ها را تدوین و تنظیم کن و هزینه اش هم با من.    

خواهشمندم که پاسخ رفیق فرهاد را که با دست خط خود در این باره در زیر همان بخش کتاب خاطرات سایه نوشته است بیاورید.

به هر روی یک ناسازگاری میان دو رفیق  در این باره بود که هیچ گاه نمی بایست به برون راه یابد.

کار این شعرها به کجا کشیده است؟

ببینید، رفیق فرهاد یک کتاب بلندوبالا نوشت و دلیل های خود را برای این که طبری سراینده این شعرها هست را آورد، برای نمونه  دنبال کردن رشته اندیشه رفیق طبری؛ شیوه ویژه شعر گویی طبری؛ و واژه های به کار برده که در آن زمان چاپ نشده بود؛ و بار فلسفی ژرف شعرها. کسی که می گوید که او سراینده برخی (در بایگانی “توده ای ها” است که گویا آقای بیژن خودش در دیداری با رفیق امیدوار گفت که برخی از آن شعرها از آن اوست نه همه ی آن.) از این شعرها است، هنگام “سرودن” جوان ۲۴-۲۵ ساله ای بوده است که حتا دانشجوی ادبیات و یا فلسفه هم نبوده است. هنگام نامه نگاری ایشان با رفیق فرهاد، ایشان به روشنی نشان می دهند که توان تحلیل فلسفی این شعرها را ندارند.    

همین آقا شعری در جشن حزب خوانده است که بندهای آن را به یاد ندارم، ولی باید بتوان آن را در جایی یافت. هم سنجی آن شعر با “فرسایش در خزان” برای نمونه به روشنی نشان می دهد که سراینده این دو شعر دو شاعر بسیار گوناگون با هم هستند. برای درک این حقیقت نیازی به پرسش از شاعر بزرگ ما سایه نیست.  

به هر روی، هر کسی که در این باره تردید دارد می تواند آن را به تاریخ سپارد. پس از سرنگونی رژیم، بی گمان پرده های شک دریده می شوند.

سرنوشت “توده ای ها” با درگذشت رفیق فرهاد به کجا کشیده می شود؟

“توده ای ها” سال ها در نمای بیرونی خود با نام رفیق فرهاد نوشته و پخش می شد، ولی همیشه رفیقانی در درون و برون حزب بودند که در این کار کمک می کردند، ولی نمی خواستند که نامی از آن ها آورده شود. درگذشت رفیق فرهاد، تنها ضربه نیست، همان گونه که شما می دانید، پیش از آن هم رفیق “علی” به دلیل فشار کار و زندگی نیز کنار کشید که باز هم ضربه بزرگی بود، چرا که این رفیق دید تئوریک نیرومند و تجربه سیاسی خوبی داشت و دارد و کار ویراستاری تئوریک را بر دوش می کشید.  

ما هم اکنون کاری را که باید انجام شود می کنیم و برخی ها هم به ما کمک می کنند. ولی همان گونه که شما به یاد دارید، سفارش رفیق فرهاد این بود که همه باید به حزب برگردند و در نبرد درون حزبی شرکت کنند. رفیق فرهاد، نمونه خود را یک تراژدی پیچیده می دانست که نباید برای دیگران نمونه شود.  “باید به حزب برگردید”، پند همیشگی ایشان به ما بود.  

آخرین دیدار شما با ایشان چطور بود؟

همان گونه که می دانید در نشست های دیجیتالی ما می دیدیم که ایشان هر روز کم توان تر می شوند. ولی به ناگهان خیلی به تندی بیماری رفیق بدتر شد. هنگام دیدار نتوانست حتا در را باز کند. من از سوی ساختمان پاتولوژی رفتم تو و با پشت انگشت ها زدم به پنجره اتاق نشیمن که تا  شنید، بیدار شد، مرا دید و در را باز کرد. با دیدن آن تن ناتوان ، اشک در چشمانم گرد آمد، ولی توانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. بسیار لاغر شده بود. من از حال او پرسیدم و او از حال جنبش پرسید و غمگین شد از این که دیگران نتوانستند بیایند. شگفت زده شدم که چگونه با این ناتوانی، تا ان جا که می توانست به بررسی نوشته های ما می پرداخت. پس از چند ساعتی، گفت برویم بیرون. نمی دانم چگونه به ناگهان توان مند شده بود و من دوباره امیدوار شدم.  با هم رفتیم در کافه شیرینی پرآوازه شهر، قهوه و شیرینی خوردیم و در باره ی ایران و جهان گفت و گو کردیم.           

شب دوباره با هم گپ زدیم، ولی پافشاری داشت که در باره ی کارهای پس از مرگ خود سخن بگوید. و هر چه که من خواستم که زیر بار این گفت و گو نروم، نتوانستم جلوی او را بگیرم. به ” زور ” مرا وادار کرد، تا در باره ی سرنوشت تارنگاشت و متن نوشته در باره ی مرگ خود با هم گپ بزنیم. صبح روز بعد دوباره حالش خیلی بد شد و هنگام خداحافظی پافشاری داشت که بغلم کند و رویم را ببوسد. گفتم رفیق کرونا است، باید مواظب باشید. با لبخند گفت، رفیق کار از کار گذشته است، این آخرین دیدار ما است. نمی دانید که با چه حالی به کوچه زدم. گیج و منگ بودم.  

این هم سرگذشت یک رفیق توده ای که با همه ی خوبی و بدی خود، همه ی توان خود را برای دگرگون کردن جهان، به یک جهان انسانی به کار برد.




فلک را سقف بشکافیم و نوروز رنج بران پی اندازیم!
بهاران خجسته باد!

سخن روز شماره ۱۰
۲۶ اسفند ۱۴۰۰، ۱۷ مارس ۲۰۲۲

گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین‌های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه‌های سنگ
از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد

(سیاوش کسرایی، شاعر توده ای توده ها و شبان امید)

بسیاری از جشن های ایرانیان باستان در دوران فرمانروایی فرماندهان عرب در میهن ما به گرد فراموشی سپرده شدند، ولی نوروز سخت جان بود و چهره اش دگرگون شد و زخم های فراوان به تن خورد و از یاد مردم نرفت. تاریک اندیشان و آن هایی که توده ها را همیشه غمین می خواهند، با همه ترفندهای خود نتوانستند که نوروز را بکُشند. آن ها نتوانستند که آیین دیرین نوروز را که در دل توده ها نشسته بود و هم چون گُل نرم و نازکی دست به دست به دودمان (نسل) آینده واگذار شده بود را از تاریخ سالانه  مردم بزدایند و نشانه های امید بخش آن را از میان بردارند. مردم با آمدن هر بهاری هم واره به یاد نوروز می افتادند. توده ها به چشم خود زایش دوباره زمین از خواب زمستانی را می دیدند و ناشکیبانه چشم به راه آن روز بودند که زمین دوباره آماده شخم خوردن می شد. برای همین در گذشته‌ها کشاورزان و برزگران با برنامه‌های ویژه‌ی خودشان به پیش واز نوروز می رفتند و بهار را جشن می گرفتند. مردم برای جشن و پای کوبی به دامن تپه های سرسبز می رفتند و خود را به دامن پر مهر و آغوش باز بهار می سپردند.    

تاریک اندیشان دینی جمهوری اسلامی چهاردهه کوشیده اند که نوروز را کهنه روز کنند. آن ها در کنار تلاش برای مرگ نوروز، زهر به رگان آن ریختند، تا نوروز را آلوده به باورهای یاوه  دینی کنند. اما نشد. مردم ایستادگی کردند و نوروز را زنده نگه داشتند. مردم هنگام فرارسیدن بهار به هر بهانه ای پرخروش می شوند و به جنب‌وجوش می افتند تا  تنگدستی را برای آنی فراموش کنند و غم‌ های همیشگی را درون گنجه خانه پنهان کنند. بدین گونه، نوروز پاک و زنده ماند. نوروز پاینده ماند و به نمادی برای ایستادگی در برابر فرهنگ ایران ستیزی جمهوری اسلامی دگرگون شد.

ماه ها چشم به راهی بهار به پایان رسیده است. بهار، با شکیبایی و بی پروایی پرومته وار، با گامی استوار با شب دراز و سرد یلدایی زمستان جنگید، تا راه برای آمدن خورشید هم وار سازد. چشمه ها با شور و غوغا به سوی دشت ها برای باروری دانه ها و به سوی باغ ها برای سرسبزی درخت ها سرازیر می شوند. خورشید که دیگر باوری به توانایی جان بخش خود نداشت ، با دیدن جنبش و جوش دوباره ی زمینیان رخت کار می پوشد. نوازش گرم آفتاب پرندگان را به آواز فرا می خواند و غنچه های نیمه باز باغچه را جانی دوباره می بخشاید. کبوترهای سرمست خسته از زمستان به عشق دوباره باور می آورند و در لانه دلباختگی تخم کفترهای آینده را می گذارند.      

بهار را باید از توده ای ترین فصل ها خواند. هیاهوی ناگهانی پرندگان، سرسبزی دوباره گیاهان، رهایی از پوشش های سنگین زمستانی و نوازش نرم پرتو خورشید بر پوست، شور روان رنج بران را  بر می انگیزاند و تنشان را گرم می کند. بهار دشت و صحرا را سبز می کند،  تا تنگ دستان هم از دیدن و بوییدن آن شاد و خشنود شوند و بهار شور آواز خوانی بلبلان را  برمی انگیزد،  تا رنج بران هم گوش به سمفونی طبیعت دهند. در بهار، امید پیدا کردن کار برای تهیه نان برای رنج بران بیش تر می شود. امید به کاشتن دانه ای در زمین برای بارور شدن برای دهقان تنگ دست نیز بیش تر می شود.  

با این همه، نوروز مانند هر روی دادی طبقاتی نیز بود و هست. زراندوزان و پرخوران نوروز را به ترین زمان برای به نمایش گذاشتن توان گری خود می دانستند و می دانند. توان گران سفره های رنگارنگ برای پذیرایی مهمانان هم طبقه خود می چینند. هفته های پیش از نوروز، روزهای رنج و شرم رنج بران نیز هست، چرا که آن ها می دانند که با همه ی وام گیری و سخت کوشی نمی توانند تن پوش نویی برای فرزندان خود تهیه کنند و یا آجیلی بر سفره آن ها بگذارند. آن چه که در طبیعت به رایگان یافت می شد مانند گُل های صحرایی بوی خانه تنگ دستان را دگرگون می کرد و می کند.  نوروز تنگ دستان برای پیوند دل ها و خودمانی تر و کم رنگ تر بود و است.

دریغا! که نوروز تهی دستان و رنج بران پس از انقلاب چندان دگرگون نشده است. سفره ی نوروزی تنگ دستان ها همچنان کم رنگ است، اگر چه رویاها پُررنگ. نوروز جمهوری اسلامی هم نوروز توان گران؛ نوروز بازاریان بزرگ و آخوندان پرخور است. در نوروز جمهوری اسلامی، آزمندان و دزدان گوناگون بازارشان گرم است و جیب هایشان پر از پول. هم زمان، تنگ دستان مانند روزگار شاه گرسنه هستند و سفره شان  تهی از نان.

هنوز کارگران ما، نه کارگر بلکه برده هستند. کارگران ما، از حقوق نخستین کارگری برخوردار نیستند، نه حق اعتصاب دارند و نه حق سازمان دهی در سندیکا. شرایط ناگوار بی کاران در جستجوی کار از بردگی کارگران بدتر است. آن ها هر شب با دست تهی به خانه بر می گردند. هنوز زنان و کودکان میهن ما روزانه زیر شرایط سخت و جان فرسا برای تکه نانی نیروی کار خود را می فروشند و حتا باید سپاس گزار کارفرمای خود باشند. هنوز در میهن ما پدران و مادران برای سیر کردن فرزندان خود گرده (کلیه) خود را می فروشند. هنوز بخش بزرگی از هم میهنان ما سرپناه ندارند و در گوشه و کنار شهرهای بزرگ در حلبی آبادها می خوابند. هم زمان، بساز و بفروشان هر روز برای از مابهتران خانه می سازند. فرزندان ازمابهتران یک پایشان در تهران و یک پایشان در لندن و اوتاوا است. فرزندان تنگ دستان با شکم تهی به دنبال یافتن چیزی برای خوردن در خیابان ها پرسه می زنند، ولی این ددمنشان آزمند در گشت و گذار خرمستی خود حتا نیم نگاهی هم به این کودکان نمی اندازند.    

با این همه نباید نومید شد.

اگر چه دیگر در جام شورمستان شرابی نیست، یا اگر باشد مستی نمی آورد. با این همه، نشانه هایی از سربرامدن گل های امید در زمین کال زمستانی دیده می شود. می توان کور سوی کم توانی را در پایان این دهلیز دراز و تاریک دید. تاریخ انسانی نشان می دهد که ستم گذرا است و ماتریالیسم تاریخی نشان می دهد که سرمایه داری با همه ی دستگاه جنگ و دروغ خود ماندگار نیست. ستم گران و دستگاه سرمایه داری اگر توان هلاک کردن رزمنده را نداشته باشند، در راه نومید کردن او می کوشند. کسی که امید به دگرگونی دارد، گام به پهنه نبرد می گذارد، ولی کسی که نومید است با این که زشتی ها را می بیند، توان نبرد ندارد، گریه و زاری می کند. امید به پایان ستم و پایان بهره کشی، امید بی پایه ای نیست؛ امید است حقیقی که بر تجربه تاریخی انسان و دانش ماتریالیسم تاریخی استوار است.

نومید، هنگام دیدن این همه رنج، گرسنگی و درماندگی، امید از دست می دهد و به چاه تاریک و ژرف بی عملی و عزایم گویی می افتد. نومید، بدبختی ها و ترفندها را می بیند، ولی نبرد علیه ستم و رهایی از بهره کشی را نمی بیند. می گویند زمانی هوشی مین، رهبر انقلاب ویتنام، برای فراهم کردن پیوند با جنبش آزادی بخش، شش ماه در رودخانه کوچکی به ماهی گیری می پرداخت. این داستان اگر حتا راست نباشد، ولی آموزنده است. شکیبایی و باور شکست ناپذیر به پیروزی، ما را به آینده خوش بین و امیدوار می کند. ما می دانیم که سرمایه داری بر پایه لرزان بهره کشی از رنج بران پایدار است. پرسش ولی این است که تا چه زمان این پایه های لرزان می توانند پایدار بمانند؟ شکم های گرسنه هنگامی که آگاهی طبقاتی یابند، به چنان نیرویی دگرگون می شوند که می تواند به آسانی کاخ ستم گران و نظام گندیده بهره کشی را ویران سازد.        

بدبینان و دودلان می پرسند که آیا این همان یاوه هایی نیست که چهل سال آزگار به بازگویی آن می پردازید؟ بی ریب، سخن ما برای کسانی که هم واره در سطح پدیده ها شناور می مانند، بازگویی سخن های “تهی” گذشته  است. ولی آیا کسی می تواند نپذیرد که راه  چاره های گریز جمهوری اسلامی هر روز کم تر می شود؟ آیا کسی می تواند نپذیرد که رنج بران، خلق های ستم دیده و آزادی خواهان دیگر نمی خواهند مانند گذشته گرسنگی و ستم را بپذیرند؟ آیا کسی می تواند نپذیرد که جمهوری اسلامی سرمایه داری هم دیگر مانند گذشته توان فرمانروایی ندارد و به بن بست رسیده است؟  

پیام ما این نیست که انسان تلاش کند تا که در پیله زرین خود خوشبخت باشد. نوروز در کومه تنهایی، نوروز ما نیست. نوروز برای دارایان و توان گران نیز نوروز ما نیست. هر روز را باید برای همگان نوروز کرد. نوروز ما، آن نوروزی است که با دست و دل بازی، گُل لبخند بر لب هر تنگ دستی، هر کارگری، هر کشاورزی، هر کودک خیابانی، هر زن تن فروشی، هر مرد معتادی می کارد. چنین نوروزی ارمغان توان گران نیست، چنین نوروزی برایند پیکار شکیبا و امیدوارانه است.

برای همین دوباره باید گفت که نوروز سرآغاز ایستادگی، سرفرازی و سرافراشتگی و سرآغاز تلاش برای دست یابی به آزادی و رهایی از ستم طبقاتی است .

این همه می گویدم هر شب
این همه می گویدم هر روز
باز می آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار زندگی افروز

(سیاوش کسرایی)