کسرایی، شبان امید و زبان انقلاب

شعرهای انقلابی کسرایی زمان نمی شناسند و کهنه نمی شوند. تا ستم هست، تا ایستادگی و مقاومت وجود دارد، شعر او زنده، جان بخش، نیرو دهنده و همچنان زبان انقلاب و امید است.
کسرایی پیوسته از فراز مرگ همراه و هم آواز توده ها است. او به آرامی، از بلندای دفترچه های شعرهای انقلابی خود فرود می آید و به هنگام اوج خشم، بر زبان خلق جاری می شود. سیاوش کسرایی شبان امیدهای بزرگ بود. او همچون چوپانی دلسوز، بره های ظریف امید را با شیر شعر خود به قوچ های شاخ تیز مقاومت دگردیسه می کرد. چون شاعر توده ها بود و توده ای، می دانست که ستم، چون شب تاریکی است که با همه ی درازی یلدایش، سرانجام به سپیده دم سحر می رسد. برای همین در هر کجا که یک نوچه نهال ایستادگی می دید، با آب واژه های زلال خود آنرا پاسداری می کرد تا که به سرو شورش رسد و سر به آسمان زند. سیاوش علف های هرزه نومیدی و شاخه های بی گل و بار دلسردی و سرخوردگی را با داس آرزوها و باورهای پایدار، دسته دسته از باغ جنبش هرس می کرد.
زورگویان و آزمندان روزگار همواره از آتشفشان عصیان مردم غافل گیر می شوند. ستمگران جمهوری اسلامی فکر می کردند که با آیه های آسمانی خود مردم را به این باور رسانده اند که خورشید برای همیشه مرده است، مهتاب دیگر هرگز نمی درخشد و تاریکی بی صدا کیهان، تنها نشان زندگی است. تاریخ نشانگر این است که همه ی این آرزوهای ناپاک خودسران و خودکامگان راه بجایی نمی برد. همواره ستم پیشگان، در پایان به گور، و مردم پیروز هستند.
برای کسرایی، حکم تاریخ والاتر از زور استبدادگران روز بود. او با فانوس تاریخ، روشنایی را در انتهای شب سنگین می دید.






