به تازگی دختر جوان نمی توانست بخوابد. در درونش نبرد سختی هنگامه می کرد، نبردی میان قلب سوزانش و مرزی که دیگران می خواستند که او از آن نگذرد. او می خواست راهی کم هزینه، برای برون رفت از این ستیز جان کاه درونی بیابد.
او هر شب ساعت ها را در رویا می گذراند. رویاهایی بسیار ساده ولی پر هزینه؛ راه رفتن در کرانه ی دریا، با موهای شل و پاهای برهنه، و حس کردن نوازش باد به روی گردن لُخت. شنیدن واژه آزادی، مانند موسیقی کلاسیک او را به شور می آورد و به اندرون تاریک خانه ی دل نگران او روشنایی می افکند. با این که تن او برای آزادی، برای عشق در تب بود، ولی دودل بود و احساس گیج کننده ای داشت. میان خواست دل و مرزهای تنگ و فراوان فرسنگ ها دوری بود و در هر بزنگاهی گزمگان تاریک اندیش در کمین رهروان کنجکاو بودند. گام در این راه، با خطر جان هم راه بود و فرجام آن ناروشن.
گاهی بار سرخوردگی آن چنان سنگین می شد که بردباری او را به آزمایش می گرفت. در این گونه شب ها آرزو می کرد که یک مرگی ناگهانی به درد پیوسته او پایان دهد. آه چه شیرین است، مرگی که ترا از شکنجه همیشگی برهاند، اگرچه همه ی یاخته های تو به سوی خورشید زندگی می چرخد و دلت در رویای عشق می تپد. شب ها خسته و مانده از این درد بی درمان، ساعت ها در رخت و خواب بیدار می ماند. گاهی پا به بیرون می گذاشت تا به ماه نگاهی کند؛ و با خود می گفت “پس آن ها دروغ می گویند و ماه هنوز می تابد”، سپس بروی ماه لبخندی می زد و دوباره به رختخواب بر می گشت. هر از گاهی با خدا نیایش می کرد. “خدايا کمکم کن راهی بیابم. چرا مرا این همه تشنه آزادی کردی و دانه عشق در دلم کاشتی، اگر نمی خواهی کمک کنی؟” ولی همیشه به پرسیدن بسنده می کرد و می دانست که خدایان با زبان های دراز سخن بسیار می گویند، ولی گوش های کری دارند و پاسخی نمی دهند.
در آن شب، اندیشه او در پرواز بود، بی آن که آغازی یا پایانی داشته باشد، ولی مرکز دایره اندیشه او – آزادی – بود. سرانجام آن شب، نه از خستگی تن، بلکه از کوفتگی تلاش برای گریز از بن بستی که به آن دچار شده بود، به خواب رفت.
خود نوشته را بخوانید: