سخنان نغز

سرنوشت تاریخی مارکسیسم بر حسب سرشت درونیش، اعتلاء به سوی آن چنان سنتز و همبست (یا برآیند) جهانی تاریخی است، که آن را به وحدت علمی منطقی اش در مقیاس بشریت می رساند، گرچه هرگز معرفت فلسفی، حتی بالاترین آن، فاقد گرهها و مسائل نخواهد بود.
لذا سرنوشت فلسفه در دو مجرای عمدهٔ امروزی یکسان نیست. در مجرائی که فلاسفهٔ معاصر بورژوائی آن را سیر می دهند، علیرغم درخشها، یافتها، برآیندهای جداگانه، سرنوشت نهائی آن بن بست است، زیرا برداشت ذهنی و غیر علمی و مغرضانه در بنیاد آن رخنه دارد. در مجرائی که مارکسیسم سیر می کند علیرغم تصلبها، غلوها، انحرافهای موقت و گذرا، سرنوشت نهائی، اعتلاء و جهان شمول شدن است. زیرا برداشت عینی و علمی و اصولی در بنیاد آن رخنه دارد. ممکن است این روند به مدت زمانی نسبتاً طولانی نیازمند باشد. در کنار این دو روند، یک روند دیگر نیز وجود دارد و آن یک حرکت درونی، حتی در فلسفهٔ معاصر جهان سرمایه داری به سوی جذب بیشتر و جسورانه تر عناصر مارکسیسم (ولو با تغییر لفظ و اصطلاح و بدون اعلام مطلب) گاه در بینش، گاه در اسلوب و گاه در جامعه شناسی است.






