دیدگاه «هرم امپریالیستی»

دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان دانستن همه کشورها، ساختار نابرابر نظام جهانی را نادیده می‌گیرد و امپریالیسم را به یک اتحاد ساده از غارتگران کاهش می‌دهد که گاه همکاری و گاه رقابت می‌کنند. این دیدگاه، ویژگی پایه‌ای امپریالیسم یعنی فرمانروایی چند دولت‌ و ملت‌ نیرومند بر صدها کشور و میلیاردها انسان را کنار گذاشته و آن را به رقابت و درگیری میان کشورها کاهش می‌دهد. برای همین، دیدگاه «هرم امپریالیستی» توان پاسخ به چرایی این واقعیت که همه زورگویی‌ها در پهنه جهانی از سوی امپریالیسم سه‌گانه غرب (آمریکا، اروپا، ژاپن) انجام می‌شود را ندارد.

چه کشورهایی به بهانه‌های خودساخته به دیگر کشورها هزاران فرسنگ دورتر از مرزهای خود یورش جنگی می‌برند؟ چه کشورهایی با زیرپا گذاشتن قانون‌های بین‌المللی کشورهای دیگر را خودخواسته زیر فشار تحریم می‌گذارند؟ چه کشورهایی با زورگویی دارایی دیگران را در بانک‌های خود می‌دزدند؟ چه کشورهایی از سیستم بانکی خود برای فشار به دیگر کشورها بهره‌جویی می‌کنند؟ چه کشورهایی با کمک نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، برای وام دادن شرط‌هایی مانند پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی می‌گذارند؟




دیدگاه «هرم امپریالیستی»

دیدگاه «هرم امپریالیستی» (The Imperialist Pyramid Theory) همه کشورهای دارای نظام سرمایه‌داری را، تنها به این دلیل که در چارچوب یک نظام جهانی امپریالیستی کنش می‌کنند، امپریالیستی می‌داند. این نگاه، نقش و چگونگی رابطه میان ملت‌های فرمانروا و زورگو و ملت‌های زیرفرمانروایی را نادیده می‌گیرد یا کوچک می‌شمارد. هواداران این دیدگاه بر این باورند که از آنجا که سرمایه‌داری انحصاری پدیده‌ای جهانی شده است، همه کشورهای سرمایه‌داری، از کشورهای  بزرگ تا کشورهای کوچک‌تر و وابسته، به اندازه گوناگون دارای سرشت امپریالیستی هستند. آن‌ها «امپریالیست» را ویژگی چند کشور بسیار نیرومند که تاریخ استعمارگرایانه دارند نمی‌دانند و می‌گویند که بورژوازی در کشورهای سرمایه‌داری کوچک‌تر نیز با انگیزه‌های امپریالیستی در کشورهای همسایه سرمایه‌گذاری می‌کند، به درگیری‌های فرامرزی دامن می‌زند و برای پاسبانی از جایگاه خود با نیروهای امپریالیستی بزرگ متحد می‌شود. بدین‌گونه، این کشورها نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از نظام امپریالیستی هستند.

این دیدگاه به چند دلیل از درک سرشت امپریالیسم ناکام می‌ماند. نخست، به جای کاربرد روش دیالکتیکی مارکسیستی، به برداشتی ایستا و متافیزیکی از جهان می‌پردازد و امپریالیسم را پدیده‌ای یک‌سویه و جدا از ملت‌های زیرفرمانروایی آن می‌نگرد. با دادن ویژگی امپریالیستی به همه کشورها، رابطه واقعی و تاریخی میان کشورهای متروپول زورگو و کشورهای پیرامونی زیرفرمانروایی، مستعمره، نیمه مستعمره و نومستعمره نادیده گرفته می‌شود. هم‌چنین این دیدگاه تضادهای درونی رابطه امپریالیستی و روند دگرگونی آن را نادیده می‌گیرد. هنگامی که دیدگاه دیالکتیکی مارکسیستی امپریالیسم را نظامی پر از تنش‌های درونی می‌داند که نو از دل کهنه زاییده می‌شود، دیدگاه « هرم امپریالیستی» تنها یک نظام جهانی رقابتی می‌بیند که در آن هیچ چیز بنیادینی دگرگون نمی‌شود.




«کوبا و ویتنام متحد پیروز خواهند شد»

«کوبا و ویتنام متحد پیروز خواهند شد»




غزه باید زنده بماند و با دستان فلسطینی ها دوباره آزاد و آباد شود

اسرائیل، غزه را به دوزخی زمینی دگرگون کرده‌است. گرسنگی را چون جنگ‌افزاری کشنده به‌کار می‌گیرد. دارو را باز‌می‌دارد. چادرها را می‌رباید.

ولی  نقشه‌یِ دولتِ اسرائیل تنها به کشتن پایان نمی‌یابد. خواستِ آن، راندن است. وزیرانِ بلند‌پایه چون اسموتریچ و بن‌گویر آشکارا از «انگیزه‌دادن» فلسطینی‌ها به ترکِ سرزمین‌شان سخن می‌گویند.
آن‌ها هرگز نباید باز‌گردند. این تنها کینه نیست؛ کوششی است برایِ دگر‌گونیِ نژادی: دگر‌گون‌کردنِ غزه به سرزمینی برایِ یهودیان، زیرِ فرمانِ صهیونیست‌ها، بی‌هیچ فلسطینی. و همه با خاموشی و پشتیبانیِ نهانِ آمریکا و اروپا انجام می‌گیرد.

این باید ما را بلرزاند.جنگِ اسرائیل، پدافند از خود نیست. این، خشونتِ استعماری است .این، کوششی است برایِ راندنِ مردمی که از ۷۵ سال تبعیضِ نژادی، در‌بند و بمباران، جان به‌در برده‌اند.

ما باید سنگر خود را در جنگ میان ستم‌گران و ستم‌دیدگان گزینش کنیم. در کدام  سوی تاریخ ایستاده‌ایم؟ ما با سرافرزای باید فریاد برآوریم که در کنارِ مردمِ فلسطین می‌ایستیم، برایِ زیستنِ آزادانه در سرزمین‌شان. غزه نباید با خاک یک‌سان شود. غزه باید زنده بماند. زمانِ کنش فرا‌رسیده‌است. باید اسرائیل را در تنگ‌نا گذاشت. پرونده‌ها باید به داد‌گاه‌هایِ جهانی برده شوند. اگر خاموش بمانیم، شکست‌خورده‌ایم.
هم‌بستگی، یعنی سوی‌گزینی. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندان‌مان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کُشته شدند، دست رویِ دست گذاشتیم.

ما فریاد می‌زنیم: جنگ را بس کنید. پاک‌سازیِ نژادی را بس کنید.
برایِ غزه. برایِ داد‌گری. برایِ انسانیت.

چپِ اروپا و آمریکا باید با سازمان‌دهیِ نیروهایِ صلح‌دوست به رژیم‌هایِ خود فشار آورند تا پشتیبانیِ سیاسی و اقتصادیِ خود را از رژیمی که نسل‌کشی می‌کند، باز‌ستانند.کمک‌های ما کارآ است و فلسطینی‌ها را نباید تنها گذاشت، با این همه، این حقیقت تلخی است که فلسطین در رزم خود تنهاست. به گفته رمزی بارود روزنامه‌نگار آمریکایی-فلسطینی: دیگر زمان اسطوره‌سازی به پایان رسیده؛ فلسطینی‌ها راه نجات خود را، خود باید بسازند.




هدف‌های زورگویانه آمریکا  در مذاکره هسته ای

آمریکا می‌داند دیگر نمی‌تواند مانند گذشته بر خاورمیانه مسلط شود، اما پذیرش برنامه‌هایش را شرط دوستی می‌داند. تغییر رفتار ترامپ نه از روی نیک‌خواهی، بلکه بخشی از نقشه‌ای گسترده‌تر برای وادار کردن کشورها به اطاعت است. او با نمایش چهره‌ای “صلح”، می‌کوشد در صورت بروز جنگ، ایران را مقصر جلوه دهد. اما اگر به اهدافش نرسد، خود آتش‌افروز خواهد شد. 

سیاست‌های جنگ‌طلبانه آمریکا نه‌تنها خاورمیانه، بلکه آرامش جهانی را نابود کرده است. از عراق و لیبی تا یمن و سوریه، میلیون‌ها انسان قربانی شده‌اند. این سیاست‌ها تنها برای سود شرکت‌های بزرگ و امپریالیسم است و هیچ‌گاه خواست مردم را در نظر نمی‌گیرد. 

ترامپ با ترفند “چماق و هویج” می‌خواهد جمهوری اسلامی را به تسلیم وادارد. آمریکا نه‌تنها به نفت ایران چشم دارد، بلکه می‌خواهد جمهوری اسلامی را کاملاً مطیع کند. شرط اصلی آمریکا، حذف هرگونه تهدید برای اسرائیل است، حتی اگر جمهوری اسلامی در سخن حق انتقاد داشته باشد. 

حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه، از ۲۵ پایگاه تا ناوگان بمب‌افکن‌های B-2، نشانه‌ی آمادگی برای جنگ است. پایگاه دیه‌گو گارسیا بار دیگر فعال شده و پیام روشنی به ایران می‌فرستد. 

در مذاکرات، آمریکا با دست بالا فشار می‌آورد و امتیاز می‌خواهد. این گفت‌وگو برابر نیست؛ آمریکا می‌خواهد ایران را بی‌دندان و مطیع کند. صلح تحت فشار، چیزی جز استعمار نو نیست.  پرسش این است که جمهوری اسلامی به خاطر ترس از شوش مردم خود، تا چه اندازه خواست‌های بیجای امریکا را پذیرا شود

بی تردید سیاست‌های تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی در خاورمیانه به سود منافع ملی نیست. بهانه‌ی هسته‌ای تنها پوششی برای اهداف عمیق‌تر است. حتی سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا تأیید کرده‌اند که ایران برنامه‌ی ساخت بمب ندارد، اما تحریم‌ها ادامه دارد. آمریکا حق ندارد درباره غنی‌سازی یا موشک‌های ایران تصمیم بگیرد. این‌ها بهانه‌هایی برای باج‌گیری است. 

تا زمانی که آمریکا و اسرائیل بر خاورمیانه سلطه دارند، آرامش واقعی ممکن نخواهد بود.




 در محکومیت تنش‌های قومی در ارومیه و دفاع از تمامیت ارضی و وحدت خلق‌های ایران

ما نقشه‌های تمام جدایی‌طلبان فرصت‌طلب که از سوی عوامل جمهوری اسلامی و یا وابستگان به امپریالیسم تحریک شده‌اند را محکوم می‌کنیم و از تمامیت ارضی میهن‌مان دفاع می‌کنیم. ما هرگونه حرکت قوم‌گرایانهٔ افراطی، چه در قالب پان‌ترکیسم، شوونیسم کرد و چه پان‌فارسیسم، را محکوم می‌کنیم و بر حق تمام خلق‌ها برای زندگی آزاد و برابر در چارچوب ایرانِ متحد و مستقل تأکید داریم.

ایران سرزمینی است با تنوعی غنی از خلق‌ها، زبان‌ها، فرهنگ‌ها و مذاهب که قرن‌ها در کنار یکدیگر زیسته‌اند. اما امروز، سیاست‌های امت‌پرور تبعیض‌آمیز حکومت جمهوری اسلامی و تحریکات وابستگان به امپریالیسم، وحدت ملی ما را تهدید می‌کند. ما خواستار خودمختاری دموکراتیک خلق‌ها در چارچوب ایران واحد، توسعهٔ همهٔ مناطق، و برچیدن هرگونه تبعیض بین خلق‌ها هستیم.

تاریخ مبارزات انقلابی ایران نشان داده است که فرزندان دلیر خلق‌های کرد، آذری، بلوچ، عرب، ترکمن و دیگر خلق‌های این سرزمین، همواره در صفوف چپ و جنبش‌های مترقی، دوش‌به‌دوش برای آزادی، عدالت اجتماعی و تمامیت ارضی ایران جنگیده‌اند. ما همواره بر این باور بوده‌ایم که تنها با اتحاد طبقاتی و مبارزه مشترک علیه استبداد، ستم طبقاتی و امپریالیسم می‌توان به برابری و آزادی واقعی دست یافت. امروز نیز دشمن واقعی، نه کرد است و نه آذری، بلکه حکومت واپس‌گرای ولایت‌فقیه، امپریالیست‌ها و اقمارشان چون اردوغان و اسرائیل هستند.

ما معتقدیم تنها راه برون‌رفت از این بحران، اتحاد همه خلق‌های ایران در مبارزه‌ای مشترک علیه دیکتاتوری جمهوری اسلامی، نظام سرمایه‌داری و خطر امپریالیسم و نوکرانشان است. خلق‌های ایران باید حق تعیین سرنوشت خویش، از جمله خودمختاری دموکراتیک در چارچوب ایران واحد، را به‌دست آورند. ما خواستار پایان ستم خلقی، برابری کامل حقوقی همه خلق‌ها، توسعهٔ متوازن و عادلانهٔ مناطق محروم و ایجاد جامعه‌ای مبتنی بر عدالت اجتماعی هستیم.

زنده‌باد وحدت خلق‌های ایران!

تارنگاشت توده ای ها 

جبهۀ جهانی ضد امپریالیست- قدرت زنان 




مارکسیسم و پسامدرنیسم

پسامدرنیسم، با این‌که کمک‌های چشم‌گیری در درک قدرت، هویت و ساختارهای اجتماعی کرده‌است، در هم‌سنجی با مارکسیسم در نادیده گرفتن تحلیل‌های اقتصادی و طبقانی، تضادها و ناهم‌سازی‌هایی دارد. اندیشمندان پسامدرنیسم مانند فوکو، بودریار، باتلر و لیوتار بیش‌تر به بررسی قدرت در سطح خُرد (فرهنگی، گفتمانی و فردی) پرداخته‌اند، ولی به بنیان‌های مادی نابرابری‌های اجتماعی، به ویژه ساختار اقتصادی و نبرد طبقاتی که مارکسیسم بر آن پافشاری می‌کند چندان نگاهی نکرده‌اند. نقد پسامدرنیسم از روایت‌های کلان، حقیقت‌های جهانی و ساختارهای قدرت کهن بیش‌تر در باره‌ی هویت‌های فردی، گفتمان‌های محلی و حقیقت‌های پراکنده است، بدون آن‌که به تضادهای بنیادی سرمایه‌داری پرداخته و استراتژی‌های انقلابی برای دگرگونی ساختاری پیش‌گذاری کند.

از دید مارکسیستی، یک چشمی پسامدرنیسم در باره‌ی نبردهای هویتی فردی و فرهنگی، کارایی کاربرد آن را برای دگرگونی‌های ساختاری و ریشه‌ای در برابر نظام سرمایه‌داری کم می‌کند. هیچ تردیدی نیست که  تحلیل قدرت در سطح خُرد و فرهنگی سودمند است، ولی از آن‌جایی که پسامدرنیسم به تضادهای مادی و اقتصادی نمی‌پردازد، توان نبرد با نابرابری‌های ساختاری را از دست می‌دهد.

با این همه، اگر ما اصل مارکسیستی پیوند دیالکتیکی میان خُرد و کلان را فراموش نکنیم، می‌توانیم از پژوهش های پسامدرنیست‌ها برای پویایی بیشتر مارکسیسم بهره بجوییم.

پسامدرنیسم به مارکسیسم کمک کرده‌است تا درک خود از روابط قدرت را، به ویژه در زمینه‌های فرهنگ، گفتمان و هویت‌های اجتماعی گسترش دهد. نقد پسامدرنیستی از هویت‌های پایدار و دگرگونی‌های هویتی می‌تواند به مارکسیسم در تحلیل تضادهای اجتماعی پیچیده‌تر کمک کند و به‌ویژه در زمینه‌هایی مانند جنسیت، نژاد و عدالت اجتماعی، دیدگاه‌های مارکسیستی را به‌روز نماید.




مارکسیسم و پسامدرنیسم

مارکسیسم، که بر تحلیل‌های اقتصادی و طبقاتی پافشاری دارد، چندان به پهنه‌های فرهنگی و گفتمانی قدرت نپرداخته‌است. پسامدرنیسم با بررسی این زمینه‌ها، مارکسیسم را به گسترش تحلیل‌های خود فرامی‌خواند و برجستگی روابط فرهنگی و نمادین در سرکوب و نابرابری را نشان می‌دهد. این بخش از کار پسامدرنیسم با نبرد با هژمونی فرهنگی بورژوازی که گرامشی از آن سخن می‌گفت هم‌خوانی دارد. برای نبرد با هژمونی فرهنگی بورژوازی مارکسیست‌ها باید با نمودهای فرهنگی قدرت در خُردساختارها (میکروسیستم‌ها) و چگونگی کارکرد آن‌ها آشنا باشند.

برای گرامشی و پسامدرنیسم، نهادهایی مانند (رسانه‌ها، کلیسا، آموزش) نقش کلیدی در انجام و نگه‌داری قدرت دارند. گرامشی بیش‌تر به چگونگی تولید و نگه‌داری یک دیدگاه برتر بورژوازی  می‌پردازد، ولی به دید پسامدرنیسم قدرت در رفتارهای روزمره انسان‌ها و در بازسازی هویت‌های فردی و اجتماعی نمایان می‌شود. هژمونی فرهنگی گرامشی روشن می‌سازد که طبقه فرمان‌روا چگونه قدرت خود را نه تنها با زور و ستم، بل‌که با کمک نهادینه کردن  فرهنگ و ایدئولوژی‌ها در انسان‌ها نگه می‌دارد. گرامشی بر این باور بود که بورژوازی با تولید و گسترش یک دیدگاه فراگیر آن را به  ارزش‌های پذیرفته جامعه دگرگون می‌کند. با این همه، هر دو دیدگاه از نقش فرهنگ، ایدئولوژی و هنجارهای اجتماعی در پاسبانی و گسترش ساختارهای قدرت سخن می‌گویند. هم گرامشی و هم پسامدرنیسم به نقش فرهنگ و هنجارهای اجتماعی در قدرت می‌پردازند. هر دو دیدگاه انجام قدرت را تنها بر پایه زور نمی‌بینند، بل‌که قدرت با کمک ایدئولوژی و هنجارهای اجتماعی نیز پیاده می‌شود.

پسامدرنیسم که به بررسی روابط قدرت در سطح میکرو و خُرد، مانند کنش‌های فردی و نهادهای اجتماعی می پردازد، می تواند به مارکسیسم برای درک مکانیزم‌های قدرت در سطح فردی و اجتماعی کمک کند. مارکسیسم برای سازمان‌دهی و بسیج توده‌ها علیه نظام سرمایه‌داری به درک سازه‌های قدرت در سطح فردی نیاز دارد.