ویران‌گری محیط زیست

یکی از ویژگی‌های سیستم سرمایه‌داری، تولید بیش از اندازه برای فروش و سود بیش‌تر است. مواد اولیه بسیاری در روند اضافه تولید به کار برده می‌شود، ولی این کالاها به دلیل نداشتن بازار مصرف، به دور ریخته‌می‌شوند. تولید کالاهایی که نیاز انسان‌ها را برآورده نمی‌کنند، نه تنها مواد اولیه از میان می‌برد، بلکه انرژی و زمان کارگران نیز بی‌هوده به کار برده می‌شود. اضافه تولید در نظام سرمایه‌داری نقش ویران‌گری بر محیط زیست دارد، چرا که این روند کاربرد سرچشمه‌های طبیعی و آلودگی محیط‌زیست را افزایش می‌دهد.

در نظام سرمایه‌داری، برای تولید بیش‌تر کالا و خدمات، سرمایه‌داران به برون‌آوری بیش‌تر سرچشمه‌های طبیعی و مواد اولیه نیاز دارند. به دلیل نیاز به سود بیش‌تر، سرمایه‌داران انگیزه دارند تا تولید را بیش‌تر کنند، بدون آن که به پیامدهای زیست‌محیطی آن بیاندیشند. برون‌آوری بی‌رویه از سرچشمه‌های طبیعی، مانند معدن‌ها، جنگل‌ها و آب مایه ویرانی محیط‌زیست و کاهش گونه‌های زیستی می‌شود.

برای افزایش تولید، کارخانه‌ها به فرآیندهای صنعتی نیاز دارند که بسیاری از آن‌ها محیط‌زیست را آلوده می‌کنند. این آلودگی‌ها دربرگیرنده آلاینده‌های هوا، آب و خاک است که به‌دلیل کاربرد سوخت‌های فسیلی تولید می‌شود.

ساخت کارخانه‌ها و کشت‌زارها به دلیل تولید بیش از اندازه، جنگل‌ها و زیست‌گاه‌های طبیعی را نابود می‌کند که مایه از دست رفتن اکوسیستم‌ها و جان جانوران و نابودی گیاهان بومی می‌شود.

آسیب‌های زیست‌محیطی در نظام سرمایه‌داری طبقاتی است. طبقه‌های پایین‌ی با مواد شیمیایی خطرناک کار می‌کنند و در جاهایی زندگی می‌کنند که بیش‌ترین آلودگی هوا و آب دارد. آن‌ها به دلیل نداشتن توانایی خرید فراورده‌های کشاورزی و خوراکی خوب، میوه‌ها و سبزی‌های خوردنی آلوده به مواد شیمیایی می‌خرند.

سرمایه‌داری با گسترش فرهنگ مصرف‌گرایی، به مردم انگیزه می‌دهد که به خرید کالاهای بیش‌تر، حتا اگر نیاز به آنها نداشته باشند بپردازند. این مصرف‌گرایی مایه افزایش تولید و فشار بیش‌تر بر طبیعت و محیط‌زیست می‌شود.




سیستم ناقص سرمایه داری

شکاف طبقاتی

مارکس می‌گوید که در این سیستم، دارایی به‌جای کاربرد آن برای برآورده شدن نیازهای واقعی رنج‌بران و تنگ‌دستان، تنها بر پایه سود اقتصادی و رقابت پخش می‌شود. برایند این روند گرد آمدن دارایی تولید شده در دست شمار اندکی می‌شود که شکاف طبقاتی و نابرابری‌ اجتماعی و اقتصادی را افزایش می‌دهد.

بر پایه گزارش مجله فوربز و Oxfam، در سال 2023، دارایی 10 تن از پول‌دارترین جهان بیش از 1.2 تریلیون دلار ، یعنی به اندازه  1.5 درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) همه‌ی کشورهای جهان، بود. دارایی این ده تن برابر با تولید ناخالص ملی کشورهای میلیاردی مانند هند و چین هست. بر پایه  آمارهای نهاد امپریالیستی مانند بانک جهانی، 700 میلیون تن در جهان هنوز تهی‌دست و یا تنگ‌دست هستند.

بحران‌های اقتصادی

مارکس می‌گوید که سرمایه‌داری در سرشت خود با بحران‌های اقتصادی هم‌راه است. این بحران‌ها ریشه در تضادهای درونی سیستم دارند. یکی از دلیل‌های این بحران‌ها، ناتوانی دست‌گاه سرمایه‌داری برای فراهم کردن درخواست برای کالاهای تولید شده‌است. این روند مایه اضافه تولید، یعنی تولید بیش‌تر از نیاز مصرف‌کنندگان می‌شود.

بحران‌های اقتصادی (Great Depression) در دهه 1930 میلادی، یکی از برجسته‌ترین نمونه‌ها از چالش اضافه تولید در نظام کاپیتالیستی بود.

اضافه تولید در صنعت خودرو در دهه 1970 و 1980، نمونه دیگر این چالش است. برخی از خودروسازان بزرگ در کشورهای صنعتی مانند امریکا و ژاپن، به دلیل دگرگون شدن درخواست بازار، دچار بحران اضافه تولید شدند.

صنعت فن‌آوری پس از دوره‌ای که تولید گوشی‌های هوشمند کم‌تر از درخواست بازار بود، به تولید بیش از اندازه پرداخت. ولی به دلیل رکود اقتصادی و دگرگون شدن نیازهای مصرف‌کنندگان، شرکت‌ها نتوانستند کالاها را به فروش برسانند.

در دنیای مُد، بسیاری از شرکت‌ها به دلیل پیش‌بینی نادرست از نیاز بازار، به تولید بیش از اندازه پوشاک می‌پردازند که مایه به دور ریختن هزاران میلیون تن پوشاک می‌شود.




چالش‌های همگانی سرمایه‌داری

کارل مارکس در نوشته‌های خود، به‌ویژه در کتاب “سرمایه”، نشان داد که سرمایه‌داری دارای دشواری‌ها و تضادهای بنیانی است که ریشه در روابط تولیدی و اجتماعی دارد.

بهره‌کشی

مارکس یکی از مهم‌ترین ددمنشی سرمایه‌داری را، بهره‌کشی از کارگران می‌داند. مارکس بر این باور بود که سرمایه‌داران سازمندانه – سیستماتیک- از طبقه کارگر بهره‌برداری می‌کنند. به گفته  مارکس، ارزش کالا به اندازه کار اجتماعی نیازمند برای تولید آن بستگی دارد. به زبان دیگر، ارزش یک کالا در پیوند با زمان و تلاش کارگران برای تولید آن است، ولی در اقتصاد سرمایه‌داری، کارگران پول کم‌تر از ارزش تولید شده خود را دریافت می‌کنند. در سیستم سرمایه‌داری، کارگران هنگام کار بخشی از زمان تولید را به‌ رایگان برای سرمایه‌داران انجام می‌دهند. مارکس این فرآیند را یک ویژگی ساختاری در سرمایه‌داری می‌خواند که در آن سرمایه‌داران با بهره کشی از کارگران برای خود سود بیش‌تر، به دست می‌آورند.

این فرآیند بهره‌کشی، به گفته مارکس، پایه نابرابری و تضادهای اجتماعی هم است.

بیگانگی (Alienation)

مارکس در ایدئولوژی آلمانی و مفهوم اقتصادسیاسی هم‌چنین مفهوم بیگانگی را در باره‌ی کارگرانی که در نظام سرمایه‌داری به ناگزیر  تن به انجام کارهای یک‌نواخت و بی‌معنی می‌دهند، به کار برده است. همان‌گونه که چاپلین نشان داده‌است یک کارگر در کارخانه‌ای که در آن خط تولید خودکار است، بدون این‌که در برنامه‌ریزی، یا فروش آن کالا نقشی داشته‌باشد، به انجام کارهای یک‌نواخت مانند بسته‌بندی و یا پیچ و مهره سفت کردن در هنگام کار در کارخانه خودرو می‌پردازد. در این سیستم، کارگر نه تنها از نتیجه‌ی کار خود جدا است، بل‌که در فرآیند تولید با هم‌کاران خود نیز بیگانه می‌شود.

مارکس می‌گفت که در این سیستم، انسان‌ها به جای این‌که در پی شکوفایی خود و برآورده شدن نیازهای واقعی خود باشند،  ناگزیر به انجام کارهایی هستند که تنها به سود سرمایه‌داران است.




نبرد سنگر به سنگر

آنتونی گرامشی، فیلسوف و کمونیست ایتالیایی، به بررسی شیوه‌هایی که طبقه‌های فرمان‌روا در نظام سرمایه‌داری برای کنترل ایدئولوژیک و فرهنگی بر توده‌ها به کار می‌برند، پرداخت. گرامشی سرمایه‌داری را نه تنها یک سیستم اقتصادی، بل که مانند یک ساختار اجتماعی و فرهنگی پیچیده می‌دید که با سرکردگی فرهنگی و ایدئولوژیک طبقه‌های فرمان‌روا  پایدار می‌ماند. گرامشی می‌گوید که نهادهای فرهنگی و اجتماعی به گونه‌ای سازمان‌دهی شده‌اند، تا برتری و چیرگی اقتصادی و سرکردگی طبقه سرمایه‌دار را فراهم سازند. گرامشی از نقش پر رنگ ایدئولوژی و فرهنگ در پاسبانی از نظم اجتماعی سرمایه‌داری سخن می‌گوید. او می گوید که در یک سیستم کاپیتالیستی، بخش بزرگی از ستم طبقاتی با کنترل و رهبری دیدگاه و اندیشه مردم با کمک ابزارهای فرهنگی، مانند رسانه‌ها پیاده می‌شود.   

گرامشی بر این باور بود که سرمایه‌داری تنها با زور سرنیزه نمی‌تواند فرمان‌روایی کند، بل‌که نیاز به پذیرش  توده‌ها به ارزش‌های ایدئولوژیک و فرهنگی خود دارد. این هژمونی نه با زور تفنگ و تازیانه، بل‌که با شیوه پدیدآوردن هم‌راستایی در ارزش‌ها و باورها، میان توده‌ها به دست می‌آید. بورژوازی در نظام کاپیتالیستی با در دست داشتن رسانه‌ها، آموزش‌گاه‌ها، نهادهای مذهبی و فرهنگی به مهندسی دیدگاه توده‌ها در باره‌ی روی‌دادها و پدیده‌ها و چالش‌ها می‌پردازد و آن را به سوی منافع خود رهبری می‌کند. 

گرامشی در این راستا، مقوله « نبرد سنگر به سنگر» را آفرید که در کنار تلاش برای دگرگونی سیاسی و اقتصادی، نبرد سنگر به سنگر برای به دست گیری سرکردگی فرهنگی و ایدئولوژیک را نیز برای مارکسیست‌ها برجسته می‌سازد. نبرد طبقاتی دربرگیرنده نبرد اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک علیه بورژوازی است. مارکسیست‌ها باید با فراهم کردن نهادهای جای‌گزین فرهنگی و ایدئولوژیک توده‌ها را با دیدگاه‌ها و ارزش‌های خود آگاه کنند.

یکی از بزرگ‌ترین شیوه نبرد ایدئولوژیک با نیروهای راست، روشن‌گری در باره‌ی چالش‌های فراوانی که سرمایه‌داری برای مردم می آفریند، است.




اگر یک دولت با تحریم خوراک و دارو هزاران کودک را از گرسنگی و بیماری بکُشد، آیا این کار ترور نیست؟

در سال ۲۰۰۱ جورج بوش و دست‌یارانش با پشتیبانی گسترده رسانه‌های غربی معنای مقوله «ترور» را دگرگون کرده و با چارچوب‌بندی و مهندسی دیدگاه توده‌های غربی، از آن برای یورش ددمنشانه به کشورهای خاورمیانه سودجویی کردند. بوش در سخن‌رانی خود در سازمان ملل در سپتامبر ۲۰۰۲، هشدار داد که «دنیا وظیفه دارد که پاسخ دهد» زیرا عراق به گمان آگاهانه نادرست او می‌توانست جنگ‌افزارهای کُشتار جمعی را به تروریست‌ها دهد. این سخنان آگاهانه پیوندی میان عراق و تروریسم در غرب ساخت، که چارچوب و زمینه جنگ را پایه‌گزاری کرد. آن‌ها زیر نام «جنگ علیه ترور» با بهره‌جویی از ترور دولتی کشورهای غربی، صدها هزار مردم خاورمیانه را به بهانه‌های بیهوده کُشتند و میلیون‌ها تن دیگر را آواره ساختند.

بورژوازی صهیونیسم و ارتش فاشیستی آن با یادگیری از چارچوب‌بندی «جنگ علیه ترور» امریکا ساخته، هر نبرد پرخاش‌گر آزادی‌بخش از سوی فلسطینی‌ها که حتا با قطع‌نامه (قطعنامه ۱۵۱۴، ۱۹۶۰) سازمان ملل هم‌خوانی دارد را برابر با تروریسم می‌خواند، ولی کُشتار بیش از ۴۰۰۰۰ فلسطینی که دو سوم آنان از زنان و کودکان هستند را «جنگ علیه تروریسم» می‌خواند. دولت اسرائیل از پوشش «جنگ علیه تروریسم» برای سرکوب فلسطینی‌ها و نادیده گرفتن اصل‌های بنیادی حقوق بشر سودجویی می‌کند.

«ترور» یک دست‌آویز سیاسی هم شده‌است و گروه‌ها بسته به منافع ژئوپلتیکی کشورها زیر این نام دسته‌بندی می‌شوند. برای نمونه، امریکا کُردهای جدایی‌خواه سوریه، نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF)، را نیروهای دموکرات و دوست می‌داند، ولی دولت‌های سوریه، ترکیه و جمهوری اسلامی آن‌ها را تروریست می‌خوانند.

اگر یک دولت به بهانه پوچ «جنگ علیه ترور» کشورهای دیگر را تا مرز نابودی بکشاند، آیا دست‌اندرکاران آن تروریست نیستند؟ آیا کاربرد آمریکا از بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی، کنش تروریستی نبودند؟ اگر یک دولت با تحریم خوراک و دارو هزاران کودک را از گرسنگی و بیماری بکُشد، آیا این کار ترور نیست؟




«جنگ علیه تروریسم» سیاست امنیتی اسرائیل

«جنگ علیه تروریسم» یکی از پایه‌های برجسته سیاست امنیتی اسرائیل بوده که به ویژه در زمینه درگیری با فلسطینی‌ها و دیگر بازیگران خاورمیانه به کار برده شده و می شود. اسرائیل یورش های نظامی خود را در کرانه باختری، نوار غزه و علیه کشورهای هم‌سایه بخشی از نبرد جهانی علیه تروریسم می‌خواند. پس از ۱۱ سپتامبر، سیاست امنیتی اسرائیل با «جنگ علیه تروریسم» جهانی، به رهبری ایالات متحده، بسیار هم‌سو شد. این گفتمان برای پشتیبانی جهانی از کُشتار فلسطینی‌ها از سوی ارتش فاشیستی اسرائیل است، آفریده شد و سیاست‌مداران اسرائیلی پیوسته به بازگویی آن می‌پردازند.

اسرائیل با مقوله‌سازی تا اندازه‌ای توانست که به توده‌های غرب بپذیراند که نبرد رهایی‌بخش خلق فلسطین «ترور»  و کُشتار کور و نسل‌کُشی فلسطینی‌ها از سوی ارتش فاشیستی «جنگ علیه تروریسم» است.

اسرائیل کُشتار فلسطینی‌ها مانند «یورش سپر دفاعی» (۲۰۰۲) و «یورش سرب گداخته» (۲۰۰۸-۲۰۰۹) در غزه را زیر نام «جنگ علیه تروریسم» انجام داد. در درگیری‌ «تیغه استوار» (۲۰۱۴)، یورش هوایی و توپ‌خانه در جاهای پرجمعیت غزه بسیاری از غیرنظامیان را کُشت.

ویرانی خانه‌ها، جلوگیری از رفت‌وآمدها و ندادن دست‌رسی به خوراک، دارو و نیازهای پزشکی که به میلیون‌ها فلسطینی آسیب می‌رساند زیر نام «جنگ علیه تروریسم» انجام می‌شود. به گفته خود اسرائیل از میان بیش از ۴۰ هزار کُشته ۵ هزار عضو حماس بوده‌اند، یعنی شمار کُشته‌شدگان غیرنظامی هفت برابر کُشته‌شدگان عضو حماس بوده‌است. با این همه، ارتش فاشیستی اسرائیل هم‌چنان کُشتار گسترده خود در غزه را «جنگ علیه تروریسم» می‌خواند.

سیاست بازداشت بدون اتهام علیه فلسطینی‌ها، به‌ویژه بازداشت‌های اداری،  شکنجه و آزار جسمی و روانی زندانیان هنگام بازجویی‌ها، همه‌ی این ددمنشی‌ها با پنهان شدن زیر مقوله «جنگ علیه تروریسم» انجام می‌شود. بورژوازی صهیونیسم پررویی را تا بدان‌جا کشانده است که از مردم جهان می‌خواهد که برای سرکردگی اسرائیل در «جنگ علیه تروریسم» سپاس‌گزار آن باشند.




تاثیر نبرد مسلحانه در رهایی خلق ها از بند استعمار

جنبش‌های رهایی‌بخش خلق‌های زیر ستم برای رهایی از زیر یوغ استعمار و برای به دست گرفتن سرنوشت خود و استقلال می‌جنگند. هرچند که این جنبش‌ها می‌توانند پرخاش‌گر و تفنگ‌به‌دست باشند، ولی نبرد آن‌ها برای رهایی و استقلال مردم است، نه ترساندن مردم. نبرد آزادی‌بخش از روش‌هایی مانند اعتراض، اعتصاب و نافرمانی مدنی و نبرد مسلحانه (مانند جنگ چریکی) سود می‌جوید. این روش‌های برای استقلال و آزادی برای ضربه زدن به نیروهای  نظامی یا استعماری به کار برده می‌شوند. 

 جنبش‌های ملی‌گرایانه و آزادی‌بخش از سوی جهانیان مشروعیت دارد، به‌ویژه اگر این جنبش‌ها به  نمایندگی از بخش بزرگی از مردم علیه سرکوب دولتی و استعماری بجنگند. این نبردها از پشتیبانی دیپلماتیک، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی، نظامی و اقتصادی دیگر کشورها برخوردار هستند.

اعلامیه سازمان ملل متحد در باره‌ی استقلال کشورهای مستعمره (قطعنامه ۱۵۱۴، ۱۹۶۰) به جنگ مسلحانه از سوی خلق‌های زیر ستم می‌پردازد. اعلامیه اگرچه بر کاربرد از روش‌های مسالمت‌آمیز برای دست‌یابی به استقلال  پافشاری می‌کند، ولی هنگامی که روش‌های مسالمت‌آمیز کارا نیست، از حق ایستادگی خلق‌ها علیه نیروهای استعماری، حتا از نبرد مسلحانه پشتیبانی می‌کند.

تاریخ، بسیاری از جنبش‌های آزادی‌بخش ملی (مانند جنگ استقلال الجزایر علیه استعمار فرانسه، یا نبرد  کنگره ملی آفریقا علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی، نبرد چریک های کوبا علیه دست نشاندگان امریکا ) نشان می‌دهد که نبرد آن‌ها با شیوه‌های گوناگون، حتا مسلحانه آمیخته بود. در تاریخ نبرد ضداستعماری در کشورهای آسیایی، امریکای لاتین و آفریقایی، الجزایر و آفریقای جنوبی از نمونه‌های برجسته‌ای هستند که در آن‌ها نبرد مسلحانه در آزادی این دو خلق سرنوشت ساز بوده‌است.

هر دو نبرد ضداستعماری  مسلحانه در الجزایر و آفریقای جنوبی از جنبش‌های برجسته و پیروزمند ضداستعماری بوده‌اند که با درهم‌آمیزی نبرد مسلحانه، اعتصاب‌ها، راهپیمایی‌ها توانستند استعمار و تبعیض نژادی را شکست دهند و استقلال و حقوق بشر را برای مردم خود به ارمغان آورند.




آیا نبرد رهایی‌بخش با ترور یک‌سان است؟

برای گم‌راهی مردم غرب، سیاست‌مداران  کشورهای غرب به دنبال هم‌سان‌سازی تروریسم و نبرد رهایی‌بخش خلق‌ها رفتند، تا بدین‌گونه با گم‌راه کردن توده‌های غربی از پشتیبانی آن‌ها از جنبش‌های استقلال‌خواهانه در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین بکاهند.

آیا ترور و نبرد برای آزادی خلق‌های زیر ستم با هم یک‌سان هستند.

عرفات در سال ۱۹۷۴ در مجمع عمومی سازمان ملل متحد گفت: ”کسانی که ما را تروریست می‌خوانند، تلاش در پنهان کردن تروریسم و زورگویی خود دارند. ناهمگونی میان یک انقلابی و یک تروریست در هدف آن‌ها نهفته است. کسی که برای آزادی و رهایی از استعمارگران می‌جنگد، نمی‌تواند تروریست نامیده شود.” 

در این سخن عرفات به درستی از انگیزه و هدف گوناگون می‌گوید و باید به این سخنان نایکسانی روش‌ها و شیوه‌های نبرد میان این دو گروه را افزود.

انگیزه تروریسم پدید آوردن ترس و  برهم زدن نظم سیاسی با روش‌های پرخاش‌گر است. تروریسم دربرگیرنده تاکتیک‌هایی، مانند بمب‌گذاری‌ها، ترور، گروگان‌گیری و یورش به غیرنظامیآن، با هدف از هم‌گسیختگی نهادهای جامعه  است. هرچند گروه‌های تروریستی شاید هدف‌های سیاسی داشته‌باشند، با کاربرد شیوه‌های پرخاش‌گر و کُشتار کور به ویژه یورش علیه شهروندان غیرنظامی یا نهادهای نمادین محکوم هستند. کنش‌های گروه‌هایی مانند داعش یا القاعده که با بمب‌گذاری‌ها و خودکُشی بمبی بسیاری از غیرنظامیان در سراسر جهان را کُشتند، واکنش مثبتی در میان مردم جهان نداشته و ندارد. 

زمینه ”نبرد رهایی‌بخش خلق‌های زیر ستم”، استعمار، و پیامدهای آن، به ویژ کُشتار به دلیل نژاد، مذهب و  سرکوب سیاسی است. چنین جنبش‌هایی بر این باور هستند که حاکمیت و هویت فرهنگی آن‌ها از سوی یک نیروی بیگانه از میان رفته‌است، یا در خطر نابودی است.  این جنبش‌ها با زبان ایستادگی در برابر امپریالیسم یا استعمار و  پایان دادن به فرمان‌روایی بیگانه و یا ایستادگی در برابر رژیم سرکوب‌گر و پایان دادن به دیکتاتوری میهنی سخن می‌گویند.