تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیست وظیفه امروز است!
سخن روز شماره ۹۸/۷6
۱۵ بهمن۱۳۹۸ -۴ فوریه2020
سخن روز شماره ۹۸/۷6
۱۵ بهمن۱۳۹۸ -۴ فوریه2020
سخن روز شماره ۹۸/۷۳
۱۴ بهمن۱۳۹۸ -۳ فوریه2020
در ابرازنظر خود رفیق سیامک عزیز به سوتفاهم ایجاد شده در سطح کافی پرداخته است. سوتفاهمی که میان بحث عام درباره ی تجاوزگری و جنگ طلبی امپریالیسم از یک سو و خطر مشخص تجاوز نظامی آمریکا به ایران در شرایط تاریخی کنونی نزد رفیق عزیز نوید شادی ایجاد شده است.
با وجود این هنگام مطالعه ی دقیق نظر ارایه شده توسط رفیق شادی نکتهای جلب نظر میکند که ضرورت پرداختن به آن از دید تئوری شناخت مارکسیستی ضروری است. در سخن ابراز شده با نمونهای چشمگیر روبرو هستیم که چگونه اسلوب نظاره گر ظاهربین در تضاد قرار دارد با اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی برای شناخت کلیتِ واقعیت که حقیقت است.
در بخش دوم ابرازنظر، موفقیت آمریکا در استخراج نفت از سنگ شیل به مثابه ی تکنولوژی ای ارزیابی میشود که با تبدیل این کشور به «صادر کننده عمده نفت در جهان»، این کشور را به «ابر قدرت انرژی» در جهان بدل می سازد، همراه با «وارد کردن میلیونها بشکه نفت به بازار و ایجاد هزاران شغل در آمریکا». در این شرایط است که «رؤیاى ابر قدرت انرژى شدن براى آمریکا فراهم می شود». خطر تشدید جنگ علیه ایران با «محوریت اسرائیل و ایران» که متکی است بر نظرات دانیل پارگین و جیمز متیس، نتیجهگیری در ابرازنظر را تشکیل می دهد.
انتقال کل بند دوم در ابرازنظر به این سطور ضرورت ندارد.
وظیفه ی این سطور ارزیابی از وزن تحلیلیِ برخی «نشانه ها» نیست که در ابرازنظر ذکر شده است. وظیفه محدود است به نشان دادن اسلوبی که بر پایه آن از یک «واقعیت امر» یا «فاکت»، به نتیجهگیری پرداخته شده است.
این شیوه ی تاریخ نویسی بورژوازی است که این بار حتی آینده را نیز در برمی گیرد و مواضع پارگین ها و متیس ها را به پیش گویی از درون گوی شیشهای و ته فنجان قهوه شبیه می سازد.
۱- پیش گویی بر پایه برداشتی قرار دارد که گویا یک «قانون طبیعی» را تشکیل می دهد. استخراج نفت از سنگ شیل گویا زنجیره ای را به حرکت در میآورد که ردیف حلقات آن امری محتوم و گویا از پیش تعیین شده، تلئولوژیک، هستند. همانطور که ردیف صبح و ظهر و عصر و شب و یا چهار فصل سال از یک «قانون طبیعی» پیروی می کند، زنجیره ی برشمرده شده وقایع که یک نظارهگر ظاهر بین پس از وقوع حادثه برمی شمرد، اکنون پیش گویانه برشمرده می شود.
برداشتی که متکی است بر ماتریالیسم قدیمی (فویرباخ). این ماتریالیسم، برخلاف ماتریالیسم مورد نظر بانیان سوسیالیسم علمی، یعنی ماتریالیسم دیالکتیکی، برای نقش انسان فعال و آگاه تاریخی جای در روند در جریان نه قایل است و نه آن را می پذیرد. زیرا ماتریالیسم قدیمی نقش فعال ذهن و احساس و عاطفه ی انسان را در روندهای در جریان دخالت نمی دهد. دخالت آن را نفی می کند. نگرش نظارهگر ظاهر بین میتواند تنها ظاهر واقعیت را که می بیند، توصیف کند. مقاله های ژورنالیستی تقریباً بدون استثناء چنین برداشت و شیوه ای را به نمایش می گذارند.
در مورد مشخص، که در آن با حذف «نشانه ها»یی که علیه روند ترسیم شده در ابرازنظر در کارند، شیوه ی نظارهگر ظاهر بین به اوج یک سو نگری فرا میروید و به پیش گویی می پردازد. تکنولوژی استخراج نفت از سنگ شیل جدید نیست. شناخته شده است. به کار گرفتن آن با چنان صدمات برای محیط زیست همراه است که تنها یک حاکمیت فاشیست مآب سرمایه داری که گرفتار در بحران خانمانسوز است، به خود اجازه ی به کار گرفتن این شیوه را می دهد. مقاومت در آمریکا و در اروپا علیه این شیوه ی استخراج نفت حتی در سطح دولت های امپریالیستی در اروپا نیز آنچنان بالا است که با وجود تهدید و تحریم آمریکا، لوله ی انتقال گاز از روسیه به اروپا را از راه دریای بپایان خواهند رساند. مقاومت مبارزان محیط زیست خواب «ابر قدرت انرژی» شدن را بر باد خواهند داد. توضیح این سوی بحث، و یا توضیح روند رشد تکنولوژی بهرگیری از انرژی قابل بازتولید ولی وظیفه در اینجا نیست. تنها اشاره شود که رشد این صنعت در چین تا سال ۲۰۲۵ قریب به یک سوم نیاز این کشور را تأمین خواهد کرد. وظیفه اینجا نشان دادن سلطه ی ماتریالیسم قدیمی است بر اندیشه ی طرح شده.
۲- رابطه ی دیالکتیکی میان «امکان و واقعیت» که یک جفت دیالکتیکی را تشکیل می دهد، جایی در اندیشه ی حاکم بر ابرازنظر ندارد و دوری اندیشه را با برداشت دیالکتیک ماتریالیستی نشان می دهد.
اهمیت درک دیالکتیک امکان و واقعیت از این رو بسیار پروزن است، زیرا هنگام هضم فکری آن، اندیشه با تضادهای دیگری نیز روبرو می شود. برای نمونه تضاد میان آزادی و جبر. اهمیت درک دیالکتیک امکان و واقعیت ولی به ویژه از این رو بسیار مهم است، زیرا روند و چگونگی لحظه ی تبدیل شدن ذهن به عین را قابل شناخت می سازد.
انسان، هنگامی که میان امکان ها به انتخاب می نشیند، ذهنیت خود را به واقعیت عینی بدل می کند. اندیشه ی درک شده را به نیروی مادی بدل می سازد. با آزادی، جبر را به کنار می زند. تاریخ زندگی خود را می سازد. تاریخی که میتواند تنها در چهارچوب عینیت موجود ساخته شود. و از آنجا که انسان آگاه به منافع آنی و آتی خود اسلوب نظارهگر ظاهربین را به کار نمیگیرد – نمیتواند به کار گیرد، یا دقیقتر، اگر به کار گیرد بازگشت به رمز و استرلاب خواهد بود -، چارهای ندارد که از درون امکان های موجود به طور خلاق و فعال یکی را انتخاب کند. این انتخاب را بر پایه منافع آنی و آتی خود انجام می دهد.
در اندیشه طرح شده در ابرازنظر ولی «امکان» تکنولوژی جدید به مثابه ی یک امکان طرح نمیشود که میتواند تحت شرایطی به «واقعیت» تلخ تبدیل شدن آمریکا به «ابرقدرت انرژی» بیانجامد. میان «امکان» و «واقعیت» در ابرازنظر یک رابطه ی مکانیکی پذیرفته می شود. محتوم، انگار خواست خداوندی است و یا «قانونی طبیعی» و سرپیچی ناپذیر.
قابل دریافت است که در یک ابرازنظر نمیتوان سویه های دیگر پدیده را از منظر اندیشه ی تئوریک مارکسیستی- تودهای به طور کامل شکافت. ولی بهر جهت امیدوارم قابل شناخت شده باشد که جنبش تودهای نیازی جدی به تشدید فعالیت نظری- تئوریک دارد. نبود مجله ی دنیا به شدت احساس می شود.
نگارنده به زودی درسهایی از کتاب تاریخ و دیالکتیک را در تودهای ها انتشار خواهد داد. باید امیدوار بود که با کمک رفقا و علاقمندان به تواند کوششی در راستای این وظیفه باشد. کمک باشد برای ایجاد شدن جو ضروری میان علاقمندان برای مطالعه ی آثار پر ارزش تئوریک حزب توده ایران در زمینه ی نظری- ایدئولوژیک، تا گامی در جهت برطرف ساختن کمبود برداشته شود. این کوشش را ما مدیون خاطره زنده یادان آموزگاران بسیاری هستیم که سمبل آن رفیق احسان طبری، نیک آیین، رحمان هاتفی و دیگران هستند. کوشش برای برطرف کردن کمبودی که یکی از عمده ترین علل آن قتل عام دانشمندان توده است که با برنامه تخلیه ی ایدئولوژیک حزب توده ایران ادامه یافته است.
سخن روز شماره ۹۸/۷1
4 بهمن۱۳۹۸ -۲4 ژانویه2020
مقدمه: نوشتار کنونی متن تدقیق و توسعه یافته یک ابرازنظر است در اخبارروز. هدف، شرکت درباروری بیش تر اندیشه ی وزین و چشم گیر در مقاله ی انتشار یافته در اخبارروز است. ضرورت شفافیت در برخی مقولههای طرح شده در مقاله به منظور یافتن علت علَـی پدیدار شدن شرایط حاکم کنونی در ایران انکارناپذیر است. برای نمونه مقاله به درستی «سه عامل اسلام سیاسی، قطبی شدن طبقاتی و مداخلات امپریالیستی» را برای ایجاد شدن بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران مسئول اعلام می کند. «تشدید و تقویت» این سه عامل بر روی یکدیگر برجسته می شود، ولی با شفافیت ضرور جایگاه هر کدام در پدیدار شدن بحران حاکم بر ایران، تعیین و برجسته نمی شود. امری که مستلزم بررسی ریشه علّـی هر کدام و چگونگی تأثیر آنها بر هستی اجتماعی ایران و مردم آن می بوده است.
ژرفش نبرد طبقاتی که با فرمول «قطبی شدن طبقاتی» بیان می گردد، تضاد میان منافع طبقات را نمودار می سازد. ولی جای تضادها را در نبرد طبقاتی در جریان در جامعه روشن نمیکند که به معنای یافتن راه حل تضاد- سنتز ضروری تاریخی دو قطب تضاد است.
نوشتار کنونی به عنوان «نظر من» در برابر «نظر من» دیگر در مقاله در اخبارروز مطرح نمیشود که به معنای پذیرش ایدئولوژی اتمیزاسیون و تکثرخواهی نظری میبود که برداشت ایدئولوژی پسامدرن مدافعان نظام سرمایه داری است. نوشتار کنونی به عنوان برخوردی انتقادی به مواضعی در آن مقاله باید درک شود که نیاز به شفافیت دارا هستند.
بی پاسخ گذاشتن انتقادها میتواند به مثابه ی پذیرش ایدئولوژی فردگرایی تعبیر گردد که به راه فراری برای مدافعان شرایط حاکم بدل شده است. اندیشه ی پسامدرن میخواهد که «نظر من» و «نظر من» فرد دیگر به صورت مجسمه های یخین مقدس گونه در این سو آن سوی صحنه ی بحث و جدل فکری دست نخورد باقی بماند. اندیشه ی پسامدرن مدافعان سرمایه داری میخواهد توده ها هاج و واج به این سو آن سو بنگرند، ناتوان از درک مضمون مواضع، خسته و مأیوس و سرخورده شوند . آمار بالای خودکشی میان دانشجویان – چهار خودکشی در ۲۶ روز در اهواز – اشارهای به این وضع است. به وضع انجماد مقدس و فئتیش گونه ی «نظر من» که در مقالهای پیش تر در صفحه ی تودهای ها شکافته شده است!
انجماد جنبش چپ ایران با این بیماری پسامدرن روبروست که پیامد آن نیافتن ریشه ی علّـی پدیدار شدن «ناهمراهی» و نزدیکی مواضع و رسیدن دست گروه ها به یکدیگر است. یافتن «مفصل» ها تنها با شفاف سازی تضادها و بحث درباره ی سنتز آنها قابل دستیابی است!
«اکنون به مثابه ی تاریخ»
عنوان زیبای اکنون به مثابه ی تاریخ، روند شدن و زایش آینده را در ایران، با توضیح شرایط کنونی در مقاله ترسیم می کند. آن را «تاریخ ساز» شدن مبارزان کنونی می نامد. ترسیمی توانمند و هشیارانه توسط نظریه پرداز رفیق پرویز صداقت در اخبار روز (۲۶ دی ۹۸/ ۱۶ ژانویه ۲۰۲۰).
نظریه پرداز همانجا به درستی از تازاندن روند جاری برای تغییرات بنیادین در ایران هشدار میدهد و توجه را به «توانمندی های بالفعل و بالقوه .. طبقات و هویتهای موجود ..» برای تغییرات در ایران جلب میکند و می نویسد: «باید طبقات و هویتهای موجود در ایران را چنان که هستند شناسایی کرد و سپس برمبنای توانمندیهای بالفعل و بالقوهشان مطالبات را طرح کرد نه آن که طبقات و هویتها را بهتمامی آگاه از منافع خود و ٬٬برای خود٬٬ ارزیابی کرد و مطالبات را به شکل غیرانضمامی و عام طرح نمود.»
نظریه پرداز به درستی کارکرد توده ها و مطالبات آنها را در روند جاری نبرد طبقاتی به عنوان محـک عـینی برای بیرون کشیدن وظایف پیش رو ارزیابی می کند. مارکس این نکته را با «هر گام جنبش مهمتر است از یک دوجین برنامه»، مورد تأکید قرار می دهد! (به نقل از کتاب بحران مستولی بر مفهوم طبقه، ص ۲۲).
به سخنی دیگر، نظریه پرداز به درستی ضرورت توجه به «پراتیک انقلابی» توده ها و مطالبات آنها را در نبرد طبقاتی جاری در ایران به عنوان محـک عینـی برای بیرون کشیدن وظایف پیش رو ارزیابی می کند. او هشدار میدهد که تامیم ذهنی خواست ها به سطح برداشت عام از منظر طبقه کارگر، بی توجهی است به «توانمندی ها..»ی واقعاً موجود در جنبش. او این هشدار را ضروری می داند، زیرا در گذشته تکیه یک سویه بر خواست «یک طبقه» انجام شده است. اصلاح طلبان «توسعه سیاسی» را پیش شرط «توسعه اقتصادی» پنداشتند!
در ادامه در بخش دوم نوشتار می خوانیم: «یکی از عوامل مهم ناتوانی خیزشهای اعتراضی یک دههی گذشته، در پیشروی اتکا بر یک طبقه یا یک هویت و ناهمراهی طبقات و هویتهای گوناگون درون جامعهی بزرگتر با آن بوده است.» و در ادامه میخوانیم که در سال ۱۳۸۸ لایههای میانی در صحنه ی مبارزاتی حضور داشتند و تنها ماندن و در دی دو سال پیش و آبان امسال «طبقات فردوست» تنها ماندند: «جنبش اعتراضی سال ۱۳۸۸ .. ناتوان از همراه ساختن طبقات فرودست جامعه با مطالبات عام خود [آزادی انتخاب] بوده [است] .. در خیزش دیماه ۱۳۹۶ نیز شاهد ناهمراهی نسبی لایههای طبقهی متوسط و نیز هویتها (قومها، ملتها، زنان) در اعتراضات بودیم. در اعتراضات آبانماه سال جاری این ناهمراهی کمرنگتر شد اما منتفی نشد.»
مقاله علت علّـی «ناهمراهی»ها را مورد توجه خاص قرار نمی دهد. برای نمونه به این پرسش نمی پردازد که آیا علت تنها ماندن لایههای میانی در سال ۸۸، سرشت انتزاعی و درک نشده ی مطالبات آزادی خواهانه ی آنها توسط «فرودستان» بوده است؟ به سخنی دیگر، این پرسش طرح نمیشود و پاسخی نیز نمی یابد که آیا «کمررنگ تر شدن ناهمراهی» در مبارزات آبان ماه امسال ناشی از درک شعار مرگ بر دیکتاتور- مرگ بر خامنه ای به مثابه مضمون «آزادی» است که شعار لایههای میانی را از انتزاعی توخالی به مضمونی درک شده برای توده های زیر فشار بدل ساخته است؟ و یا آیا «ناهمراهی نسبی لایههای متوسط ..» از مطالبات اقتصادی «فرودستان»، ناشی از رفاه نسبی لایههای میانی در جامعه کنونی است؟ که هنوز مضمون شعار «نان، کار، آزادی» را نزد طبقات زحمتکش درنیافته اند؟ و پرسش های مشابه ..
تنها با چنین ریشهیابی عینی و پاسخ به علت علَـی پدیدار شدن «ناهمراهی» در هر دو مبارزه، زمینه ی درک و ارزیابی از «مفصل»های ضرور میان مطالبات و نیازهای طبقات درگیرِ مختلف شناخته و درک می شود. زمینه ی یافتن سنتـزی ضروری بوجود می آید برای حل تضاد شناخته شده که ریشه ی «ناهمراهی» در مبارزه را در هر دو مرحله تشکیل می دهد.
بدین ترتیب اندیشه بدون بررسی علل علّـی «ناهمراهی»، به نتیجهگیری درباره ی سطح و کیفیت «مطالبات» می پردازد.
در حالی که شناخت از علت گرایشی که خود از تقلیل «ناهمراهی» در آبان ما امسال بیان کرده به ثمر و هضم فکری نرسیده و نقشی در یافتن «برنامه حداقل» ایفا نمی کند، خواست توجه به منافع متفاوتِ «طبقات و هویتهای موجود در ایران» به مثابه ی مقوله ای ثابت، به اصلی مطلق گونه بدل می شود. گرایش در روند در جریان نقشی در جستجوی سنتز ایفا نمی سازد.
با چنین مقدمه ی ناتمامی اندیشه خواستار تصمیم گیری درباره ی یک خواست «حداقل» میشود که مضمون آن، همانطور که خواهیم دید، خواست لایههای میانی جامعه در مبارزات سال ۸۸ است: «دمکراسی خواهی» و یا «توسعه ی سیاسی»!
اندیشه موضع خود را با برجسته ساختن ضرورت حرکت با حزم و احتیاط برای روند انقلابی مستدل میسازد که خواستی به جا و واقعبینانه است. ولی سویه منافع لایههای میانی را به عنوان «محک» برای بیرون کشیدن وظایف روز کافی میداند که پیش تر آن را «مطالبات عام» نامیده بود که برای «فرودستان» مطالباتی درک نشده است.
خواست حزم و احتیاط در روند انقلابی جاری از این رو خواستی به جا و واقعبینانه است، زیرا که روند تجهیز زحمتکشان و لایههای میانی جامعه به طور عینی به زمان بیش تری نیاز دارد. وظیفهای که اکنون عمده ترین وظیفه را در برابر مبارزان تشکیل میدهد و باید با همه شیوههای ممکن علنی و مخفی و با استفاده از همه ی امکان ها عملی گردد. بدون چنین تجهیز و سازماندهی، حرکت روند انقلابی در جریان میتواند با خطر سرخوردگی و شکست روبرو گردد. متأسفانه این واقعیت با شفافیت ضرور مطرح نمی شود.
اندیشه ولی با مسکوت گذاشتن سرشت ژرفش انقلابی در روند تغییر یابنده در جریان مبارزات و گرایش آن به سوی «کمرنگ تر شدن ناهمراهی در آبان ماه امسال»، به نتیجهگیری برای وظایف پیش روی جنبش و نبرد طبقاتی در ایران نمی پردازد که با ژرفش روزافزون و گرایش برای همنوایی لایه ها و طبقات همراه است. ژرفشی که همچنین موجب شده است که «سایه خدا بر روی زمین» خود به صحنه آید!
حرکت و گرایش موجود در جنبش انقلابی مورد توجه قرار نمی گیرد. بیش از این! وضع «اکنون به مثابه تاریخ» اراده گرایانه به مفهوم ثبات وضع درک می شود. حرکت زایش نو از مد نظر دور می ماند، نفی می شود.
برداشتی که نه تنها در انطباق نیست با برداشت جورج لوکاش که در زیرنویس یک در مقاله نقل و از آن عنوان مقاله اقتباس شده است، بلکه در تضاد مستقیم با آن قرار دارد. جورج لوکاش در متن نقل شده در زیرنویس مقاله از «جوهر غیرتاریخی [غیرگذرایی بودن!] و ضد تاریخیِ تفکر بورژوازی» می نالد. جورج لوکاش «اکنون» را لحظهای در روند «تاریخی»، در روند زایش و شدن آینده ارزیابی می کند: «آنگاه که به مساله ی اکنون به مثابه مساله ای تاریخی [گذرایی] می نگریم، جوهر غیرتاریخی و ضدتاریخی تفکر [ایستای] بورژوازی را بهتر درک می کنیم» که می پندارد میتوان سرمایه داری را ابدی ساخت!
برای تعیین هدف استراتژیک روند تاریخی در جریان در ایران، اندیشه به بررسی خواست های مشخص، به بررسی مشخص «توانمندیهای بالفعل و بالقوه مطالبات» در روند رشد یابنده ی آن در طول سالهای اخیر نمی پردازد. به این پرسش پاسخی داده نمی شود که «کم رنگ تر شدن ناهمراهی» ناشی از چیست؟ امری که میتوانست برای بیرون کشیدن وظیفه ی روز کمک باشد.
گرچه از ضرورت «مفصل بندی» برای مطالبات سخن میرود، ولی بدون پاسخ به علت علّـی کمرنگ شدن ناهمراهی، اراده گرایانه استراتژی «تاریخ ساز شدن» توده های مبارز همانجا تنها به پذیرش «حداقلی از مطالبات» به مثابه یک «مفصل بندی» مبهم محدود می شود. مضمون «حداقل مطالباتِ» مبهم که با ایجاد شدن «حس همبستگی اجتماعی» در ایران تعریف می شود (بخش ۳)، به «دمکراسی خواهی» محدود میگردد (۵)
ضرورت خواست مطالباتیِ «دمکراسی خواهی» به مثابه ی خواست حداقل که گویا ملات و یا «مفصل بندی» مشترک میان خواست و منافع لایه ها و طبقات زیر فشار را تشکیل می دهد، از طریق جستجوی عـلـت علّـی تأثیر «سه عامل اسلام سیاسی، قطبی شدن طبقاتی و مداخلات امپریالیستی» جستجو نمی شود. به این ترتیب پاسخی در خور برای حذف سه عامل ذکر شده ارایه نمی شود.
ناروشن میماند که مضمون «قطبی شدن طبقاتی» چیست که «دیگر تاب آور نیست»؟ همانطور هم مضمون «همبستگی» مورد بررسی قرار نمیگیرد و در سطح انتزاعی درک نشده باقی می ماند.
مضمون «قطبی شدن طبقاتی»، مضمونی ناآشنا و درک نشده است برای توده های زحمتکش، برای طبقه کارگر ایران. آیا این بیان جز به معنای ژرفش نبرد طبقاتی در ایران معنایی دیگر دارد؟ آیا این بیان جز به معنای ضرورت حل تضاد اصلی در سرمایه داری قابل درک است که تضاد میان کار و سرمایه است که «دیگر تاب آور نیست»، دیگر برای توده های زحمتکش غیرقابل تحمل است؟
«مفصل بندی» به معنای مقوله ای به منظور تفهیم رابطه ی مطالبات لایههای میانی و فرودست درک نمی شود. مقوله ی «مفصل بندی» به مثابه ی مقوله ای با مضمون میانجیگری روشنگرانه برای قابل شناخت ساختن رابطه میان منافع لایههای میانی و طبقات «فرودست» به کار گرفته نمی شود. بلکه خواست «دمکراسی خواهیِ» لایههای میانی مطلق گرانه به عنوان مضمون «مفصل بندی» مورد تأیید قرار می گیرد.
انتخاب «حداقلی مطالبات» از منظر روند ترقی خواهی که پیش تر ضرورت توجه به جهت گیری آن در مقاله مطرح شده است، نیز انتزاعی درک نشده باقی می ماند. روشن نیست چرا این «حداقل مطالبات» که سالیان زیادی توسط همه ی گردان های چپ در ایران مطرح می شود، و حتی «مفصل بندی» با جمهوری خواهان و دیگران را نیز تشکیل می دهد، به چه علت به ایجاد یک اتحاد وسیع اجتماعی فرانرویده است؟
«حداقل» مورد نظر خود را مقاله به درستی گذار از شکل دیکتاتوری سلطه ی طبقات حاکم ارزیابی میکند (بخش ۴) و می نویسد: «دست مایه ایجاد بحرانهایی که .. سرتاسر زندگی اجتماعی و اقتصادی را درنوشته و برداشتن هر گامی برای برونرفت از بحرانها قبل از هرچیز مستلزم ازمیان برداشتن انسداد ساختاری سیاسی است» (تکیه از ف ع).
برای اندیشه ی حاکم بر مقاله ریشه ی «بحرانهایی که .. سرتاسر زندگی اجتماعی و اقتصادی» جامعه ایرانی را در برگرفته اند، ناشی از شکل دیکتاتوری سلطه ی طبقات حاکم است. گرچه پیش تر به «سیاست نئولیبرال» نیز به عنوان علت علّـی بحران های اقتصادی- اجتماعی اشاره می شود، کارکرد نظام سرمایه داری به عنوان عامل اصلی بحران ها مسکوت می ماند. جایگاه شکل حاکمیت و زیربنای اقتصادی در پدیدار شدن بحران اقتصادی- اجتماعی مبهم می ماند. با شفافیت این نکته برجسته نمیشود که آیا می توان به یک «سرمایه داری خوب» پس از گذار از دیکتاتوری امید بست یا خیر؟
متأسفانه در مقاله مقوله ی «اسلام سیاسی» به مثابه ی شکل سلطه ی طبقات حاکم در شرایط کنونی مطرح نمیشود. در حالی که همانجا با اشاره به «قطبی شدن طبقاتیِ» وضع در جامعه، سرشت طبقاتی «اسلام سیاسی» نشان داده می شود (بخش ۵).
طرح «اسلام سیاسی» به عنوانِ مقوله ای مبهم، و نه به عنوان ابزار سلطه ی طبقات حاکم، به این مقوله مفهوم و مضمونی سحرآمیز و عرفانی ارزانی می کند. ابهام سازی ای که کمک برای درک مقوله ی «مفصل ها» و ایجاد «حس همبستگی اجتماعی» برای زحمتکشان نمیتواند باشد.
وجود ابهام در تفهیم مقوله ی اسلام سیاسی از این رو نمیتواند برای درک مضمون آن توسط زحمتکشان کمک باشد، زیرا آن طور که مارکس بیان می کند، مانع تفهیم «علل زمینی» نارسایی های اقتصادی- اجتماعی به توده ها میشود که توسط رژیم ولایی به عنوان نیاز «اسلام عزیز» و توجیه دامن زدن به اختلافات مذهبی- قومی قلمداد میگردد و به آن مضمونی «آسمانی» داده می شود. در نماز جمعه ی اخیر، خامنه ای ریشه ی «آسمانی» مورد نظر خود را برای توجیه وقایع روزهای گذشته، «یوم الله» نام گذاری کرد!
«اسلام سیاسی» شکل مشخص سلطه ی طبقات استثمارگر سرمایه دار داخلی و متحدان خارجی آن در ایران امروز است. گذار از این شکل ضد مردمی و ضد ملی سلطه ی حاکمیت دیکتاتوری، یا همان «برداشتن انسداد ساختار سیاسی» در مقاله، تنها گام نخست را در روند مبارزات کنونی تشکیل می دهد که هنوز به مرحله ی اوج خود فرانرویده است و نیاز به زمان برای تجهیز و سازماندهی خود دارد. در حالی که درباره ی وظیفه در جهت تجهیز و سازماندهی توده های مردم سخنی بیان نمی شود، با طرح هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری به مثابه ی هدف استراتژیِ مرحله ی کنونی، انگار مصالحه ای جستجو می شود. مصالحه ای میان لایههای میانی و «فرودست»؟!
شفافیت در این زمینه وجود ندارد که رفع «انسداد ساختار سیاسی» روندی انقلابی است! خواست آزادی زندان سیاسی، برخلاف اندیشهای که برداشت حصر موسوی- کروبی را یک ضرورت اخلاقی- قانونی اعلام می کند، خواستی انقلابی است. در جریان انقلاب بهمن نیز گشودن درهای زندان ها تنها با نبرد بی امان توده ها ممکن گشت. به عقب راندن دیکتاتوری تنها با توسعه و ژرفش روند انقلابی حاصل میشود که دورنمای آن تأمین «نان، کار، آزادی» است!
جستجوی امکان مصالحه برای یک «برنامه ی حداقل» میان لایه ها و طبقات شرکت کننده در مبارزات با پاسخ به منافع عینی کل جامعه ی ایرانی عملی نمی گردد. «حداقل مطالبات» اراده گرایانه ی تعیین می شود. انگار هدف تداوم نظام سرمایه داری بدون دیکتاتوری است.
صحبت بر سر آن نیست که آیا امکان رشد سرمایه داری در ایران با پیابندی به «دمکراسی» امکانی محتوم است یا خیر! صحبت بر سر آنست که مقاله بدون ارایه استدلال، تزی را که مطرح ساخته است، به عنوان تنهـا امکـان برای میهن ما می نماید. تنها امکانی که گویا با تز دیگر «توانمندی های بالقعل و بالقوه» لایههای میانی جامعه گویا به اثبات می رسد. اثباتی که با برداشت «اکنون» به مثابه ی یک مقوله ی گویا ثابت مستدل میگردد که در تضاد بی چون و چرا با برداشت جورج لوکاش قرار دارد که «اکنون» را لحظهای در روند تاریخی ارزیابی می کند. لوکاش از دیالکتیک گذشته- حال- آینده سخن می راند!
محدود ساختن مبارزه تنها به مبارزه ی «دمکراتیک» که در بخش ۵ مطرح می شود، بدون طرح سرشت رهایی بخش مبارزه دمکراتیک انجام می گردد. یعنی بدون نشان دادن دورنمایی که تنها با مبارزه ی پیگیر دمکراتیک به ثمر و سرانجام ترقی خواهانه خود دست مییابد و به ابزاری جدید برای سلطه ی طبقات حاکم سکولار و «دمکرات» تبدیل نمی شود – که مقاله پیش تر به درستی نسبت به آن هشدار می دهد -.
تکیه به ایدئولوژی طبقات و لایههای میانی، ازجمله در حاکمیت سرمایه داری و حامیان خارجی آن، تکیه یک سویه از کار درمی آید! بی توجهیِ است به «توانایی بالفعل و بالقوه» روند انقلابی کنونی. تاوان بی توجهی را ولی باید طبقه ی «فرودست» و کلیه زحمتکشان یدی و فکری، زنان و مردان و جوانان و خلق های ساکن ایران بپردازند!
تکیه به ایدئولوژی لایههای فرادست تبدیل غیر مستدل روند کنونی به وضع ثابتی است که مقاله به درستی آن را نفی میکند و «کمرنگ شدن ناهمراهی» میان لایه ها و طبقات را برجسته می سازد.
با برداشت ماورای طبقاتی از مقوله ی «دمکراسی»، اندیشه ی حاکم بر مقاله مضمون مورد نظر طبقات حاکم را از «دمکراسی» پذیرا می شود. در حالی که طبقات فرادست در ایران مساله اصلی حاکمیت خود را مطرح ساخته اند؛ یعنی مساله حل مالکیت به سود طبقات حاکم را مطرح و آن را به وظیفه ی روز خود اعلام نموده اند، که باید از طریق «خصوصی سازی» ثروت و منابع کشور به ثمر رسانده شود، و هنگامی که طبقات فرادست به سیاست سلب مالکیت از سلب مالکیت شدگان، یعنی عموم مردم، با شدت و خشونت ادامه می دهند، مقاله کلمهای در دفاع از مالکیت سلب مالکیت شدگان مطرح نمی سازد.
طرح دفاع از مالکیت همگانی مردم میهن ما و در مرکز آن مالکیت بر ثروتهای ملی، بر سرزمین همه ی ایرانی های ساکن کشوری با کثرت خلق ها، مضمون رهایی بخش نبرد دمکراتیک پیگیر را قابل شناخت می سازد. آن را وظیفهای برای «اکنون» در روند زایش آینده قرار می دهد!
تنها با نشان دادن این دورنمایی ترقی خواهانه ی تغییرات بنیادین است که ضرورت دفاع از «دمکراسی خواهی» توسط زحمتکشان از انتزاعی توخالی به امری درک شده بدل میشود. ضرورت مبارزه «برای مطالبات طبقاتی و تشکل یابی» توسط زحمتکشان «برای مزدبگیران و فرودستان» قابل درک می شود (۵).
مقاله در ادامه در همین بخش و با عدول از بررسی مطالبات مبارزان در روند رشد و ژرفش نبرد طبقاتی در ایران، در روند «پراتیک انقلابی» کنونی، هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری را به عنوان هدف استراتژیک برای روند «تاریخ ساز شدن» توده ها تعیین میکند و« حداقل» مورد نظر خود را اراده گرایانه به «دمکراسی خواهی» محدود میسازد و توصیه میکند که به مبارزه ی «دمکراتیک» قناعت شود. گفته می شود: باید به «نوعی دموکراسیخواهی [قناعت کرد] که علاوه بر سپهر سیاسی همچنین سپهرهای اجتماعی و اقتصادی را نیز دربرگیرد. چنین مطالبهای علاوه بر تضعیف استبداد سیاسی، با افزایش حقوق دموکراتیک [؟ ف ع]، هم امکانات مداخلات نظامی را محدود میکند، هم تودههای مردم را از اهداف امپریالیستی آگاه میسازد و هم برای مزدبگیران و فرودستان امکان تشکلیابی برای مطالبات طبقاتی را فراهم میسازد.»
مضمون حقوق دموکراتیک روشن نمی شود. حق کار، حق برخورداری از دستمزد مکفی، و حقوق دیگر ازجمله یک قانون کار دمکراتیک و امثال آن طرح نمی گردد. «امکان تشکل یابی» انتزاعی توخالی و درک نشده باقی می ماند!
کوشش برای تجهیز و سازماندهی زحمتکشان برای «مطالبات طبقاتی» به آیندهای مبهم حواله می شود!
به سخنی دیگر هدف تاکتیکی «تضعیف استبداد سیاسی» که مبارزهای دمکراتیک و ضروری است، به مثابه هدف تاکتیکی طرح نمی شود. به مثابه ی هدف استراتژیک برای «تاریخ ساز»ی اعلام می شود.
با مسکوت گذاشتن مطالبات عینی توده های زحمتکش در «پراتیک انقلابی» آبان ماه امسال، که کارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان و جوانان و دانشجویان و دیگر لایههای محروم و به کناره جامعه رانده شده فریاد زدند که در شعار «نان، کار، مرگ بر خامنه ای» تجلی یافت، هدف استراتژیک و تاریخیِ «تاریخ ساز شدن» مردم میهن ما طرح شده است.
هدفی که دورنمای برپایی ایرانی با شکوفایی اقتصادی- اجتماعی را نوید می دهد؛ ولی که برای دسترسی به آن، هنوز باید موانع سنگینی را در همین روند در جریان بر طرف ساخت. این هدف را با توجه به «پراتیک انقلابی» توده های فرودست نمی توان، به تاریخ دور و مبهمی ارجاع داد.
اشتباه نشود! صحبت بر سر آن نیست که آنچه در این سطور طرح شد، قابل طرح در ایران است. شاید هنوز دفاع از «تاریخ سازی» از منظر طبقه ی کارگر در ایران با سختی ممکن و یا ناممکن است.
صحبت بر سر آنست که اندیشه ی حاکم بر مقاله، دفاع از منافع لایههای میانی را در نظام سرمایه داری، به عنوان منافع کل جامعه ارزیابی می کند!
در حالی که اثبات درستی موضع پیش را مقاله به خواننده مدیون می ماند، یعنی اثبات این نکته که آیا در ایران در شرایط کنونی جهانی و منطقه اصلاً راه رشد سرمایه داری برای ایران ممکن است؟ تا بتوان منافع لایههای میانی – خرده بورژوازی و بورژوازی میهن دوست – را به مثابه ی منافع کل جامعه در لحظه ی تاریخی کنونی اعلام نمود، این پرسش اصلاً طرح نمیشود که آیا منافع طبقه ی کارگر ایران و یا لایه ها و طبقات میانی، منافع کل جامعه را تشکیل می دهد؟!
مقاله بی توجه به کارکرد هدفمند نظام سرمایه داری وابسته کنونی برای حل مساله مالکیت در ایران به سود خود و حامیان امپریالیستی اش – شرکت های سرمایه گذار خارجی -، از طرح مالکیت توده های مردم به عنوان آماج ضروری برای رشد و شکوفایی اقتصادی اجتماعی ایران دوری می کند.
مقاله نبود امکان احتمالی تحقق بخشیدن به هدف حفظ مالکیت همگانی و عمومی مردم میهن ما بر ثروتهای ملی را در شرایط کنونی به مثابه ی غیرضروری بودن طرح خواست حفظ مالکیت مردم میهن ما و خلق های ساکن آن از زن و مرد و کودک این نسل و نسل های آینده بر سرزمینشان ارزیابی می کند.
با سکوت در این زمینه، عملاً ایجاد شدن «مفصل»هایی نفی میشود که یه درستی در مقاله به عنوان ایجاد پل رابطه میان گردان ها و لایههای متفاوت مبارز ارزیابی و با «قوم ها، ملت ها، زنان» مشخص شده است! با این سکوت، عملاً مطالبات «فرودستان» در نبرد مبارزات به حاشیه رانده می شود.
در گفت و شنفتی با خبرنگار در خیابان پس از کشتار آبان ماه، «فرودستی» گفت: «اگر پول داشتیم نان می خریدیم، نه اسلحه»!
سخن روز شماره ۹۸/۷۰
1 بهمن۱۳۹۸ -21 ژانویه ۲۰۲۰
برگزاری نماز جمعه ی اخیر که علی خامنه ای پس از چندین سال به عنوان سخنگو در آن شرکت داشت، در وهله ی نخست نشان ژرفش نبرد طبقاتی در ایران است. نشان آن است که نبرد میان نیروی نو و کهن از مرحله نخست خود فرارویده است که در آن نیروی کهن سلطه ی بلامنازع داراست. در نبرد فرهنگی در سنگر نیز ارتجاع حاکم مواضعی را از دست داده است. کمک گرفتن از «آسمان» برای توجیه جنایات «زمینی» طبقات حاکم کارکرد خود را از دست داده و می دهد.
«دوران نبردها دورانی» آغاز شده است که زنده یاد احسان طبری آن را در نوشتههای فلسفی و اجتماعی برمی شمرد.
خامنه ای با پافشاری بر مواضع ضد مردمی و ضد ملی، نتوانست شک و تردید را نسبت با حقانیت خود حتی نزد شرکت کنندگان در ردیف اول در مراسم بر طرف سازد. دقت به صورت و وجنات آنها در فیلم و عکس ها، شکاف های موجود را در حاکمیت دیکتاتوری نظام سرمایه داری وابسته نشان می دهد. این روندی عجیب نیست. برای حاکمان در همه ی رده ها نیز مرحله داشتن حساب کارشان در برابر «سایه خدا» آغاز شده است.
در دوران دورانی نبرد میان نو وکهن، گرچه صلابت سلطه ی بلامنازع نیروی کهن ترک برداشته و یا شکسته است، این اما به این معنا نیست که سبعیت رفتار نیروی کهن پایان یافته است. بازگشت سبعانه به سرکوب، کماکان در برنامه است و باید به خطر آن اندیشید و از هشیاری نکاست. ولی در عین حال فضایی ایجاد شده است که سرکوب نمیتواند به شکل گذشته ادامه یابد. در تظاهرات به مناسب سرنگونی هواپیمای مسافربری نشانه ای از این وضع دیده شد.
نیروی نو که توانسته است دوران سلطه ی بلامنازع ارتجاع را با تحمل «شکست های خونین» و همچنین با «جانبازی های شگرف» به سود خود تغییر دهد، در دوران نبردهای دورانی از امکان ها وسیعتری برخوردار است و میکوشد این امکان ها را با حزم و احتیاط توسعه دهد. یورش در لحظه ی مناسب، و عقب نشینی بهموقع میتواند با شیوههای دیگر مبارزه در این دوران پیوند داده شود.
در این دوران نیروی نو به ویژه به سازماندهی مشخص مبارزه و مبارزان توجه خاص دارد. از همه ی امکان ها برای تحکیم روابط میان گردان های نیروی نو بهره می گیرد. مبارزه ی علنی را با مباره ی مخفی پیوند می دهد.
در این دوران حفظ آنچه به دست آمده از اهمیت برخوردار است. حفظ و حراست از مواضع به دست آمده، به ویژه حفظ نیروی خود که در آن چهرههایی نقش خاص خود را یافته و یا می یابند، در راس دستور کار قرار می گیرد. باید از تلفات کاست. باید با جابجایی نیروها، با جابجایی وظیفه ها در برابر افراد، حفظ نیروها و چهرههای خاص را در صحنههای دیگر ممکن ساخت. برای نمونه آن را در صحنه ی تجهیز و سازماندهی به کار گرفت. در صحنه ی فعالیت ایدئولوژیک- فرهنگی به کار گرفت!
وظیفه ی تئوریزه کردن شرایط تغییر یافته در برابر نیروی نو در این دوران نیز از اهمیت درجه اول برخوردار است. تئوریزه کردن شرایط در این دوران هم به معنای قابل شناخت ساختن تضادها در روند جاری نبرد طبقاتی است.
درک جایگاه عمده و غیرعمده در تضاد ها که پدیدهای متغییر است کماکان وظیفه ی روز است. شناخت گرایش ها و علل آن که از طریق درک چگونگی ژرفش رابطه ی میان تضادها به دست می آید، عمده است. تئوریزه کردن شرایط تغییر یافته از طریق توصیف دقیق وضع و همچنین توضیح امکان ها برای تغییرات بعدی عملی می گردد.
استراتژی و تاکتیک در این دوران
هدف نیروی نو دستیابی به وسیعترین دستاورد ترقی خواهانه در روند انقلابی در هر دوران در جامعه است. دسترسی به این هدف استراتژیک، باید ولی تنها به عنوان یک امکان درک شود. امکانی که تنها آن هنگام میتواند به واقعیت بدل گردد که شرایط برپایی آن ایجاد شده است. لذا نبرد روز، نبردی تاکتیکی است و باید باشد برای تغییر شرایط به سوی هدف استراتژیک.
بدون روشن بودن هدف استراتژیک – وسیعترین دستاورد ترقی خواهانه – و برنامه مشخص برای آن، ستاره ی راهنما در نبردهای تاکتیکی «گم» می شود. سردرگمی پیامد چنین امری است. مبارزان باید بدانند برای چه هدف استراتژیک می رزمند. باید پیوند مبارزه ی روزِ دمکراتیک و آتی سوسیالیستی را درک کنند و از این طریق سرشت رهایی بخش مبارزه ی دمکراتیک پیگیر را دریابند.
برای نمونه مبارزه ی برای آزادی زندانیان سیاسی میتواند در لحظه ی کنونی نیز عمده ترین حلقه ی پیوند میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی فهمیده شود. اهمیت دنبال کردن شعار آزادی زندانیان سیاسی با استفاده از امکان های ایجاد شده را نمیتوان به مثابه عمده ترین حربه علیه سلطه ی طبقات حاکم به اندازه کافی مورد تأکید قرار داد!
سردرگمی در این زمینه که هدف استراتژیک، کلیت هستی اجتماعی را در برمی گیرد، فعالیتهای تاکتیکی را کوتاه نفس می سازد. به پاره پاره شدن جنبش و نیروی نو می انجامد. این در حالی است که روشن و شفاف بودن هدف استراتژیک که کلیت هستی جامعه را در برمی گیرد، مانع دست یافتن به سازش ها و توافق های بین راه نیست.
برعکس، پیش شرط چنین توافق های بین راهی است. نقش عمدهای در آن دارد که توافق های بین راهی نیز بلندترین گام های ممکن ترقی خواهی را تشکیل دهند و نه کم نفس و تنها در خدمت حفظ منافع لایههای فرادست در نبرد طبقاتی روز باشند.
افق روشن است. ما پیروز خواهیم شد!
مقاله شماره ۳8/ ۹۸
۳۰ دی ۱۳۹۸- ۲۰ژانویه 2020
کشته شدن فرمانده سلیمانی در یک یورش تروریستی به دست نیروهای آمریکایی در عراق بهانه ای شد برای ارزشیابی و هم سنجی دسته هایی که خود را توده ای می نامند. بیشتر نیروهای سیاسی ایران در ارزیابی از این رویداد به دو دسته بخش شده اند. یک دسته که در کنار امپریالیسم برای کشته شدن این سردار جمهوری اسلامی دست زدند و دسته دیگر که در کنار جمهوری اسلامی ایستادند و برای بی گناهی این سردار جمهوری اسلامی گریستند.
بدبختانه برخی از گروه هایی که خود را توده ایی می دانند در کنار گروه دوم ایستادند و هر چه را که از مارکسیسم و واکاوی دیالکتیکی یاد گرفته بودند به فراموشی سپردند.
گروه هایی همچون “عدالت”، “راه توده” و ” ۱۰مهر” به جای پشتیبانی از استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران، همیشه در تلاش هستند تا ما را دنباله رو یک گروه در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی بکنند. “راه توده” همیشه سنگ هاشمی رفسنجانی و دوستان را به سینه می کوبد، “عدالت ” دلباخته احمدی نژاد و و شیفته مشایی و دوستان او است و ” ۱۰مهر” برای سپاه پاسداران و رهبرآن آبت الله خامنه ای سرشت ضدامپریالیستی می بافد و فرمانده ای را که او برایش دعای شهادت خواند را “نماد بی همتای مقاومت” می خواند.
در این میان تنها سیاست حزب توده ایران و تارنگاشت “توده ای ها” همخوان سیاست طبقاتی مستقل کمونیست ها بوده است.
بسیاری از خوانندگان تارنگاشت “توده ای ها ” دیدگاه خود را در این باره فرستاده اند. برخی ها از آنها بسیار دوست دارند که به بررسی امنیتی این چالش بپردازند. نگارنده ولی بر این باور است که با این دیدگاه ها باید برخورد ایدیولوژیک کرد، چرا که برخورد امنیتی چیزی به چنته هواداران راست گو و درست کار این دیدگاه ها نمی گذارد و آن ها را تنها در این کژراهه رها می کند.
بگذارید این نوشته را از آنجایی آغاز کنیم که برای واکاوی یک رویداد و یا پدیده برای یک مارکسیست بسیار برجسته است. در زیر ما نگاه کوتاهی به آرایش طبقاتی در دستگاه فرمانروایی ایران خواهیم داشت.
دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی در دست بورژوازی بوروکراتیک (دیوان سالاری), بورژوازی مالی و بورژوازی تجاری (بازرگانی) است. همگرایی و همگامی این سه لایه بورژوازی در سرکوب مردم برای نگه داشتن برتری طبقاتی خود است. هر سه لایه در گام گذاشتن به سوی اقتصاد نئولیبرالی با هم هم گام و هم اندیشه هستند و برای زنده ماندن خود را نیازمند پیوند با سرمایه جهانی می بینند. هر سه لایه می کوشند تا پرسش بنیانی درباره ی داشتاری (مالکیت) در نظام سرمایه داری را به سود خود حل کنند.
بورژوازی دیوان سالاری و بورژوازی مالی می خواهند که با گام گذاشتن هر چه بیشتر در بازارهای سرمایه جهانی، پیوند با جهان سرمایه را تنگ تر کنند و به پیادهسازی سیاستهای هر چه بیشتر نئولیبرالی بپردازند. برنامه های این دو لایه انگلی بسیار روشن است، آن ها می خواهند که با این پیوند برخی از لایه های میانی کشور را خشنود کنند و با پیاده کردن یک گونه از دموکراسی آبکی همچون ترکیه برخی از زنان و دانش جویان را هم به دنبال خود بکشانند. بگذارید برای آسانی کار، این دو لایه بورژوازی را بورژوازی نئولیبرال بنامیم.
برای انجام این کار بورژوازی نئولیبرال باید با برنامه ایدئولوژیک شیعه سازی خاورمیانه بجنگند و یا دست کم آن را رام کنند. شیعه سازی کشورهای پیرامون از همان آغاز از برنامه های بنیانی بورژوازی بازرگانی بوده است.
بورژوازی بازرگانی ساختار تئوکراتیک و نظامی ایران را در دست خود دارد. خامنه ای سخنگو و نماینده این بورژوازی است که بزرگترین و برجسته ترین نهادهای فرمانروایی یعنی ولایت فقیه، شورای نگهبان، سپاه و بسیج را در دست خود دارد.
بورژوازی بازرگانی هیچ گاه در برابر نئولیبرالی سازی اقتصاد کشور نایستاده است و حتا نئولیبرال ها با پشتیبانی خامنه ای برای از بین بردن اصل های پیشرو قانون اساسی برخوردار بوده اند. ولی این پشتیبانی هزینه ای نیز برای بورژوازی نئولیبرالی داشته است. خامنه ای و بورژوازی بازرگانی پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی را به این شرط پذیرفتند که بورژوازی نئولیبرالی با پیوندهای جهانی و زبان سیاسی و ریخت نوین خود برنامه شیعه سازی خاورمیانه را به پیش ببرد.
به سخنی دیگر بورژوازی بازرگانی با در دست داشتن نهادهای کلیدی اقتصاد همچون نفت و اقتصاد نظامی که سپاه پاسداران در دست دارد، سیاست های برون مرزی را دربست برنامه ریزی و پیاده می کند. بورژوازی بازرگانی برای انجام این کارها تنها به لبخند “ظریف” بورژوازی نئولیبرال در پهنه جهانی نیاز دارد تا پیامدهای آن را به زبان دیپلماسی بپوشاند.
هر سه لایه بورژوازی می خواهند که از برتری های ( مزایا) بازرگانی با بازار جهانی و پیوند با سیستم بانکی و مالی سرمایه جهانی بهره بگیرند، و برای انجام این کار می خواهند تا آنجا که به سیاست شیعه سازی خاورمیانه ضربه نمی زند به امریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی امتیاز (برتری) بدهند.
سیاست خودسالار (مستقل) طبقاتی طبقه کارگر سرمایه گزاری به روی جنگ میان این لایه های بورژوازی نیست. نه باید برای فراهم کردن آزادی اندک در کنار بورژوازی نئولیبرالی با بورژوازی بازرگانی جنگید. و نه باید به بهانه پیکار ضدامپریالستی در کنار بورژوازی بازرگانی با بورژوازی نئولیبرالی جنگید. ما باید از این شکاف ها به سود ژرفش جنبش بهره بگیریم ولی نباید در درون گردان یکی با دیگری جنگید. ما باید برنامه خود را برای ایرانی آزاد از هر دو دسته بورژوازی به پیش ببریم.
بخشی از “چپ” مانند “راه کارگر” هم اکنون بیشتر نیروی خود را در راه پیکار با روبنای ایدولوژیک (تئوکراسی شیعه) بکار می برد و نبرد با نئولیبرالیسم و نظام سرمایه داری را به زمان دیگری واگذار کرده است. گویا “راه کارگر” سرشت طبقاتی «اسلام سیاسی» را نمی بیند و آن را پدیده ای رازناک و شناور در هوا بدون پیوند با زیربنای جامعه می داند.
بخشی از “چپ ” هم می خواهد نبرد طبقه کارگر را به اندازه پیکار اقتصادی برای برخی دگرگونی های کوچک به سود زحمتکشان پایین بیاورد و آنرا از روبنای ایدولوژیک رژیم جدا سازد. آن ها با پیشنهاد پندارگونه تعاونی سازی و راندن شورایی کارخانه ها می خواهند از روبرو شدن با دستگاه نظامی رژیم پرهیز کنند.
بخشی دیگر”چپ ” هم که بدبختانه خود را توده ای هم می داند، پیکار با نظام سرمایه داری و روبنای تئوکراتیک آنرا فراموش کرده است و دل خود را با نبرد “ضدامپریالیستی” رژیم گرم نگه می دارد. این گرایش نه تنها تضاد میان رژیم با آمریکا را تضاد میان خلق و امپریالیسم می داند بلکه – اگر هم این ویژگی درست باشد – آن را آن چنان بزرگ میکند که در کنار بودن رژیم ستمگر را می پذیرد و درست می داند.
راستش هر سه دیدگاه بالا پای دیالکتیکی لنگی دارند. دید دیالکتیکی به ما می آموزد که همه پدیده ها و رویدادها را در پیوند به همدیگر ببینیم و واکاوی کنیم. هنگامی که سخن از خط مستقل “چپ” می شود، ما به سازماندهی طبقه کارگری می اندیشیم که بخش پیشروی آن دارای آگاهی طبقاتی هست و کار سیاسی و صنفی می کند. این بخش از کارگران باید به اندازه ای نیرومند شوند که بتوانند نه تنها کارگران دیگر بخش ها را بلکه دیگر لایه های اجتماعی را برای شورش به خیابان ها بکشانند. این کاری است ژرف و سنگین که تنها با پایداری و شکیبایی و یگانگی گردان “چپ” شدنی است و نه با دنباله روی سربزیر و دریوزه گانه از این و یا آن گروه و دسته درون و برون نظام جمهوری اسلامی سرمایه داری.
بگذارید در دنباله ی این نوشته به جوهر ناهمسانی و ناهمگونی دیدگاه توده ای ها در باره سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی بپردازم و نشان دهیم که این سیاست بر چه پایه ای سوار است و چرا نادرست و ضدمردمی است
توده ای ها نباید از روزن تنگ ناسیونالیسم به کشته شدن سردار سلیمانی بنگرند و بدین گونه به بخشی از نیروهای سیاسی شیعه سازی دگرگون شوند. ارزیابی ما در باره کشتن تروریستی سلیمانی به دست امپریالیسم امریکا که با زیرپا گذاشتن حق حاکمیت ملی کشورها انجام شد، باید با واکاوی همه ی سویه های سیاست جمهوری اسلامی و امپریالیسم امریکا انجام گردد. این ارزیابی باید خونسردانه و بر پایه منطق دیالکتیک باشد.
باردیگر باید افزود که امروز بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی، دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی به بورژوازی جهانی و گام گذاشتن در راه یک اقتصاد ملی- دمکراتیک است. و حقیقت این است که سوای همه ی آرزوهای ما، طبقه های فرمانروای کنونی نه خواست و نه توان این کار را دارند.
اگر پس از انقلاب حزب توده ی ایران از ضدامپریالست بودن انقلاب سخن می گفت، برای باور به سخنان یاوه این و یا آن فرمانده جمهوری اسلامی نبود بلکه ضدامپریالیسم بودن بخشی از ویژگی های انقلاب ملی- دموکراتیک مردم ما بود که در آن خط اقتصادی مستقلی دنبال می شد؛ بازرگانی خارجی ملی شده بود؛ بانک ها ملی شده بودند؛ سخن از بند دال و جیم بود؛ صنعت های سنگین و سبک در دست دولت بود. نمی توان پس از آغاز وابستگی اقتصاد به سرمایه جهانی همچنان از وجود شرایط ضدامپریالیستی در ایران سخن گفت.
نبرد ضدامپریالیستی در خاورمیانه، نشان دادن ویژگی های یک نظام برتر نیز هست. جمهوری اسلامی چه چیزی برای نشان دادن به توده های خاورمیانه در دست دارد تا بتواند سرکردگی نبرد ضدامپریالیستی مردمان خاورمیانه را به دست گیرد؟ جمهوری اسلامی چگونه الگویی برای مردمان این کشورهاست؟ کشوری که به گفته خودشان از تهی دستی، تنگ دستی، بیکاری و خودفروشی در رنج است و و در آن آزادی خواهان را می کشند، چه ارمغانی برای این خلق ها می تواند داشته باشد؟
داستان ضدامپریالیستی بودن رژیم از بن بر گمانه های پندارگونه سوار است. بگذارید برخی از این دریافت های کژ را در زیر بررسی کنیم.
یک- امپریالیسم و نواستعمار
لنین ویژگیهای امپریالیسم را در پنج نکته دسته بندی کرد. یک- تمرکز تولید و سرمایه، دو- ادغام سرمایه بانکی با سرمایه صنعتی و ایجاد سرمایه مالی، سه- صدور سرمایه، چهار- تشکیل کارتل ها، تراست ها و سازمان های انحصارگر بین المللی سرمایه داران و پنج- تقسیم منطقه ای جهان.
افزون براین هم اکنون امپریالیسم شیوه نوینی از بهره کشی خلق ها را بکار می گیرد که نواستعمار خوانده می شود. بهره کشی امپریالیستی امروز زیر نام جهانی شدن (Globalisation) بیشتر از گذشته انجام می گیرد. بورژوازی با بهره برداری از بازار جهانی، تولید و مصرف را در همه کشورها جهانی کرده است. صنعت های ملی و باستانی کشورها را نابودکرده است و این خراب کاری هنوز به پایان خود نرسیده است.
تا زمانی که بورژوازی انگلی و وابسته محلی در کشورهای “جهان سوم” آمادگی چاکری امپریالیسم را با پایه گزاری اقتصاد نئولیبرالی در کشور خود دارند، امپریالیسم نیازی به جنگ ندارد. از برای همین نئولیبرالیسم راه بی دردسر مستعمره سازی است که با زمان ما هم خوانی دارد و به همین دلیل نام نومستعمره سازی نام برازنده ای است.
جمهوری اسلامی نه تنها با این نومستعمره سازی در پیکار نیست بلکه در این راه چهار نعل می تازد. راه رشد اقتصادی نشان می دهد که جمهوری اسلامی در این راه گام می گذارد و میهن ما را هر روز وابسته تر می کند.
سیاست های اقتصادی دولت آقای روحانی بر محور نئولیبرالی کاهش رفاه همگانی و تولید ملی می گردد. در برنامه اقتصادی روحانی بازار ملی پشتیبانی نمی شود. نابرابری اجتماعی و اقتصادی و مصرف گرایی کالاهای زینتی افزایش می یابد. جوانان بی کار و بی آینده هستند و توده های انبوهی از تهیه نان ناتوان. دولت آقای روحانی برای مبارزه با تورم به دنبال گران فروشان نرفته است بلکه از رفاه اجتماعی کاسته است تا از رشد میزان پول در گردش جلوگیری کند.
روحانی، رئیس جمهور نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی است. دولت روحانی نه تنها تولید درون مرزی را نابود کرده است بلکه در راه آن سنگ هم می اندازد. او زیر سخنان فریبای “کارها را به مردم بسپارید” می خواهد همه ی کارهای اقتصادی را به بخش خصوصی بسپارد. او میخواهد پرسش کلیدی داشتاری (مالکیت) را به سود طبقه های سرمایه دار حل کند.
دولت او با پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی همچون خصوصیسازی کارخانه ها، شرکتها و خدمات اجتماعی؛ مبارزه با تشکیل سندیکا و اتحادیههای کارگری؛ کاهش دستمزد واقعی؛ رواج قراردادهای موقتی؛ از بین بردن مقررات ایمنی محیط کار؛ نیندیشیدن به محیط زیست؛ کنار گذاشتن نظارت بر بازار؛ دروازههای کشور را بروی کالاها و سرمایهگذاری برون مرزی باز گذاشته است.
رئیسجمهور قانون کار نیم جان جمهوری اسلامی را “قوانین جابرانه” می داند که انگیزه و آزادی سرمایه داران را برای سرمایه گزاری از بین می برد. چاره کار به نظر او این است که دستمزد کارگران کاهش و اخراج آن ها آسان ترشود.
بدین گونه نمی توان دستگاهی را که راه نومستعمره شدن ایران را هموار کرده است، یک نظام ضدامپریالیست خواند. شاید ” ۱۰مهری” ها بگویند که سپاه و خامنه ای مخالف این خط اقتصادی هستند که در پاسخ باید گفت که این گونه نیست. نه دولت روحانی و نه دولت احمدی نژاد بدون پشتیبانی خامنه ای نمی توانستند ایران را وابسته کنند. یادمان باشد که خامنه ای افزون بر از بین بردن اصل های پیشرو قانون اساسی، در زمان پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی در دوران احمدی نژاد گفته است که “بنده اقتصاددان نیستم ولی هر کاری که واجب است انجام دهید”.
دو- منافع ملی ایران یا منافع طبقاتی بورژوازی انحصاری
برای یک مارکسیست منافع ملی نمی تواند تافته جدا بافته ای از جامعه طبقاتی باشد. آن کالایی که در بسته بندی منافع ملی به مردم فروخته می شود، چیزی جز منافع بورژوازی تجاری نیست، حتا بورژوازی بوروکراتیک و مالی و بانکی با سیاست رژیم در خاورمیانه زاویه دارند.
افزون بر این سرشت ملی و دمکراتیک سیاست حزب توده ایران به ما می آموزد که باید در برابر جنگ مذهب ها که امپریالیسم خواهان است، ایستاد. همزمان باید با پیاده کردن چنین سیاستی از سوی جمهوری اسلامی نیز پیکار کرد. اگر کاشتن دانه ی پراکندگی و جدایی میان مذهب ها نادرست است، پس این کار جمهوری اسلامی همراهی با امپریالیسم است. پافشاری جمهوری اسلامی برای گسترش شیعه، نه تنها نظامی گری دیگر کشورها را افزایش می دهد بلکه راه گام گذاشتن بیشتر امپریالیسم به خاورمیانه را نیز هموارتر می کند. قطر، ترکیه، ایران، امارات متحده و عربستان برای سرکردگی خود در منطقه بسیار هزینه گذاشته اند. اندازه خرید و تولید جنگ افزار در همه ی این کشورها افزایش یافته است. افزایش تنش بین ایران و ایالات متحده بهای سهام شرکت های جنگی امریکا را بالا برده است. تنش هم اکنون میان آمریکا و جمهوری اسلامی نه تنها به امپریالیسم ضربه نزد بلکه بهای سهام شرکت های جنگی امپریالیستی همچون AeroVironment ، Lockheed Martin ، Northrop Grumman Corp. ، Raytheon را افزایش داده است.
منافع ملی ایران با منافع طبقاتی طبقه های فرمانروا نه تنها یکسان نیست بلکه در تضاد است. منافع ملی ایران به ما می آموزد که باید با همسایگان تنش زدایی کرد و به پراکندگی و دودستگی میان مذهب ها دست نزد ولی روبنای ایدولوژیک رژیم به دنبال چیز دیگری هست. طبقه های فرمانروا، ایران را در چارچوب نظام سرمایه داری در پیوند با سرمایه جهانی میخواهند و در این حال می خواهند شیعه مذهب برتر منطقه باشد. در این چارچوب بزرگ کردن این یا آن رویداد نادرست است، چرا که همه ی کنش های برون مرزی رژیم را باید در چارچوب استراتژی شیعه سازی خاورمیانه دید.
اگر فردا ترامپ به سران رژیم پروانه بازی کردن نقش مذهب بزرگ و برتر را در منطقه بدهد، سران رژیم دیگر با او چالشی ندارند.
اگر ترامپ چنین نقشی را به رژیم نمی دهد، از نخواستن نیست بلکه برای سنگین وزنی سنی ها و اسراییل برای تامین منافع ترامپ و دوستان است. این که نیروهای ترامپ و جمهوری گاهی در کنار و گاهی در برابر هم هستند، تنها برای همین است.
سه- جنگ پیشگیرانه
بسیاری سخن از این می گویند که بودن نیروهای پنهانی و آشکار ایران در کشورهای گوناگون خاورمیانه برای جلوگیری از تازش و یورش امپریالیسم یک نیاز است. بیشتر از همه این سخن از سوی خود رژیم برای درست انگاری سیاست شیعه سازی خود به کار برده می شود.
سلیمانی بارها سیاست خارجی ولایت فقیه را جنگ پیشگیرانه خواند و بسیار روشن گفت که اگر ما می خواهیم خرمشهر، تهران و قم را از دست ندهیم باید در لبنان، سوریه و عراق بجنگیم.
این داوش (ادعا) با حقیقت به هیچ گونه هم خوانی ندارد. امپریالیسم هم اکنون دیواری بزرگ دوروبر ایران ساخته است. در همه ی کشورهای همسایه ایران امپریالیسم نیروهای نظامی دارد.
بیاید از ترکیه آغاز کنیم که عضو ناتو و هم پیمان آمریکا است. در کردستان عراق نیز نیروهای بیشمار نظامی آمریکا هست. عراق که هم چنان زیر چکمه امپریالیسم هست. پس از آن بر می گردیم به کشورهای خلیج که از کویت، عربستان، قطر، امارت، عمان و در خود خلیج پارس آمریکا نیروهای نظامی دارد. پاکستان که بزرگترین دوست آمریکا در این بخش خاورمیانه است و آمریکا توان انجام هر کار را در این کشور دارد. افغانستان که هنوز در چنگ امپریالیسم هست. و در همه ی کشورهای پیشین آسیایی اتحاد شوروی، آمریکا کم و بیش نیروهای نظامی دارد. در اینجا تنها به یاد آورده شود که بزرگترین پایگاه جاسوسی آمریکا در خاورمیانه در ارمنستان اروپایی ساخته شده است. خردمند مارکسیست خود باید بیندیشد که چگونه بودن نیروهای پنهان و آشکار ایران در لبنان و یا یمن می تواند این چنبر کمربندی دور ایران را پاره کند.
اگر حزب توده ی ایران پذیرای همچنین سیاست پیشگیرانه می بود، پس از پاکسازی خرمشهر از نیروهای عراقی، با هزینه بسیار در برابر آقای خمینی نمی ایستاد و گام گذاشتن به عراق را نابخردانه نمی دانست. این سیاست شکسته خورده، سرمایه ایران را برای بلند پروازی های بورژوازی بازرگانی و ولایت فقیه به باد داده است و کشتی اقتصاد را به گل نشانده است.
چهار- ایستادگی مردانه در برابر امریکا
بهانه دیگر این است که گویا ایران پیکار ضدامپریالیستی می کند و باید از آن پشتیبانی کرد. ایران گویا مردانه در برابر آمریکا ایستاده است و با سربازان آن در خاورمیانه دلیرانه می جنگد.
اماج آشوب تراشی و کشمکش جویی های جمهوری اسلامی در خاورمیانه گسترش شیعه و برای استواری ولایت است و زورگویی های امریکا در خاورمیانه نیز برای نگه داشت برتری امپریالیستی آن است؛ با این که این دو در برابر هم ایستاده اند ولی هر دو در پیکار با خیزش های مردمی در کنار هم ایستاده اند.
یادمان باشد که ایران در فروپاشی یوگسلاوی، همراه نیروهای امپریالیستی نقش داشته است؛ در زمان یورش به لیبی خاموش بوده است؛ برای پیکار با سنی ها با نیروهای آمریکایی در عراق و افغانستان همکاری کرده است؛ هیچ نقشی در انقلاب و شورش های سودان بازی نکرد. چرا که در آنجا هیچ گروه شیعه نیست و بنابراین پهنه کارزار میان قطر اخوان المسلمینی و عربستان حنفی واگذار شد.
بی ریب میان برنامه های امپریالیسم و برنامه های جمهوری اسلامی ناسازگاری است ولی هر ناسازگاری با امپریالیسم را نباید نبرد ضدامپریالیستی خواند و در کنار نیروهای ناسازگار با امپریالیسم ایستاد. اگر این کار درستی باشد پس باید در کنار اردغان به نبرد ضدآمریکایی پرداخت و یا در کنار نیروهای واپسگرای آدمکش (داعش، الشباب، القاعده، طالبان) که زیر پرچم سنی گرد آمده اند با آمریکا جنگید. ولی یک خردمند مارکسیست می داند که این کار درست نیست؛ چرا که هر گردی گردو نیست. نمی توان جلوی پیشرفت را گرفت و زنان را تازیانه زد و آنچنان تاریک اندیش بود که روشن اندیشان را به دار بست و همزمان ضدامپریالیست بود.
بیاد دارم گفتگو با یک رفیق کمونیست آلمانی را که آقای محمود احمدی نژاد را بزرگترین ضدامپریالیست جهان می دانست. این رفیق که به درستی تشنه ی دیدن یک گردان نیرومندی که بتواند در برابرامپریالیسم پایداری نشان دهد، بوده است، به نادرستی فریب گنده گویی های احمدی نژاد را خورد و او را که برنامه های بانک جهانی را در میهن ما پیاده کرد و تنگ دستان ما را بدبخت کرد را ضدامپریالیست می خواند.
پنج- قهرمانی سردار سلیمانی
با همه ی افسانه تراشی ها و بزرگ نمایی های رژیم در باره ی سلیمانی باید گفت که او نقش بزرگتری از آقای محسن رضایی در دوران آقای خمینی نداشته است. مگر کسی باور دارد که محسن رضایی در آن جایگاهی بوده است که بتواند بدون دستور آبت الله خمینی دست به کاری بزند و یا حتا آب بخورد. سلیمانی هم نقشی بالاتراز این برای آقای خامنه ای نداشته است و نمی توانست داشته باشد. پس از سال های نخست انقلاب سپاه پاسداران بارها از ریشه پاکسازی شد تا سرشت فرمانبری و مردم کشی خود را نگه دارد. و آرام آرام به نهادی دگرگون شده است که دربست و درجا زیر فرمان آقای خامنه ای است. اگر ما خامنه ای را واپسگرا می دانیم، باید بدانیم که شاگردی را که او برای انجام آماج های بلندپروازانه خود آموزش داد دارای ویژگی ضدامپریالیستی نیست.
در دستگاه ولایت کوشش جداگانه یک سردار، سوای خواست خامنه ای شدنی نیست. آقای خامنه ای به لب سردار سلیمانی بوسه زد و برای او سال گذشته دعای شهادت خواند و بزرگترین مدال جمهوری را به سینه او چسباند. سلیمانی دربست و درجا تنها پیاده کننده سیاست شیعه سازی بوده است.
شایعه مبارزه ضدامریکایی سردار سلیمانی هم از تبلیغات و دروغ های و پروپاگاندای جمهوری اسلامی است. آقای مرندی پرفسور علوم سیاسی در دانشگاه تهران که هنوز برای سردار پیراهنی سیاه بر تن داشت به خبرنگارcgtn چینی گفت که امریکایی ها بزرگترین همکار خود را کشته اند. این پرفسور گفت که سردار از همکاران نزدیک امریکایی ها در شکست طالبان و داعش بوده است.
بسیاری از عراقی ها سلیمانی را سرکرده سرکوب آشوب های مردمی در عراق می دانند. و حتا در شهرهای شیعه عراقی مانند نجف و کربلا بر سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی تظاهرات می شود.
بگذارید پیش از سخن های پایانی، در باره ی پیامدهای کشته شدن سردار سلیمانی سخن گوییم که برخی از آن بهانه دیگری برای همسنگری با جمهوری اسلامی ساخته اند.
یک- برای مردم ایران
پیش از کشته شدن سلیمانی، رویارویی مردم با گزمگان رژیم سراسری شده بود و بیشتر لایه های اجتماعی را در بر گرفته بود. تیراندازان و دژخیمان اسلامی فرزندان میهن را به خاک و خون کشاندند. پدر و مادران کشته شدگان خیزش ها حتا نمی دانند که فرزندانشان در کجا به خاک سپرده شدند و حتا حق گریستن برای آنها را ندارند. مردم بی گناه به فرمان خود خامنه ای به تیر بسته شده اند و هزاران هم میهن به زندان افتاده اند ولی هواداران نبرد “ضدامپریالیستی ” این سخن ها را شگرد امپریالیسم می دانند و دست خامنه ای را برای این کشتار می شویند.
کشته شدن سلیمانی به رژیم هوای تازه ای داده است. این رویداد گروه های گوناگون رژیم را به هم نزدیک کرده است. سوگواری اصلاح خواهان برای کسی که خود آنها بارها در باره ی کارهای فراقانونی او گلایه کرده بودند، نشانه دریوزگی اصلاح خواهان است. اما، این همگامی و همدستی به معنای هم اندیشی در باره ی تنش با امریکا نیست.
رژیم برای مرگ سلیمانی درهای کارخانه ها و آموزشگاه ها را بست تا مردم را با ترفند به خیابان ها بکشاند و با برنامه از پیش ساخته ای توانست احساس ناسیونالیستی و شوونیستیی را نیرومند کند. آفریننده درآمیزی شیعه با ناسیونالیسم ، آقای اسفندیار مشایی بوده است که در یک سخنرانی بلند در آلمان آن را بسته بندی و پیش گزاری کرده بود.
ولی جمهوری اسلامی نمی تواند با دمیدن به آتش ناسیونالیستی جنبش رنجبران و آزادی خواهان را بخواباند. آن چه که سرنوشت ساز است نه احساس ناسیونالیستی بلکه نیاز مادی توده ها به نان و کار و آزادی است. شکم های گرسنه را می توان چند روزی با احساس ناسیونالیستی و مذهبی به خانه ها برگرداند، ولی سفره های تهی از نان را نمی توان برای زمان درازی با این سخن ها آذین کرد.
بنابراین در دراز زمان ترفند بیدادگران چندان بهره ای ندارد. چرا که توده ها به زودی برای دستیابی به نان، خانه و آزادی دوباره روبروی رژیم خواهند ایستاد.
دو- در برابر ترامپ
سیاست اقتصادی ترامپ در درون کشور بر پایه مرکانتیلیسم است. مرکانتیلیست ها تلاش می کنند که با افزایش صادرات و کاهش واردات بپردازند. برای انجام این کار آن ها روی کالاهای وارداتی تعرفه های بالا می گذراند تا مازاد تراز پرداخت تجاری برقرار کنند.
مرکانتیلیسم بر این باور است که رقابت خارجی چوب لای چرخ تولید صنعت درون کشور خواهد گذاشت. ولی ترامپ همزمان می خواهد که دیگر کشورها سیاست اقتصادی نئولیبرالی داشته باشند تا درهای بازار کشورشان برای کالاهای آمریکایی باز باشد.
دولت آقای روحانی بارها از جمله در اجلاس داووس رک و راست گفته است که درهای اقتصاد ایران به روی جهان باز است و از شرکت های فراملی خواست که برای سرمایه گذاری به ایران بیایند.
بورژوازی بوروکراتیک و مالی تلاش می کنند که از زیر تحریم بیرون بیایند و هر چه تندتر خود را با سرمایه امپریالیستی خارجی پیوند دهند. نسخه پیچده شده توسط بنگاه های مالی نئولیبرالی برای همه کشورها همسان است. دولت های درخواست دهنده عضویت در بازار جهانی باید امنیت و سوددهی سرمایه خارجی را تضمین کنند؛ برای این کار باید هر نوع مانعی برای ورود و خروج بی درد سر سرمایه خارجی برداشته شود؛ باید از هر نوع مالیات بر سود باد آورده این شرکت ها خود داری کرد؛ باید بازار به شرایط کاملن بی بند و بار خود برگردد، یارانه ها حذف شود، بهای مواد سوخت در بازار آزاد تعیین شود؛ باید نیروی کار ارزان در دسترس باشد، اتحادیه های کارگری کم توان باشد، قانون کار به سود سرمایه باشد.
مجاهدین و هواداران شاهنشاهی نمی توانند این همه ریزه کاری های برنامه اقتصادی نئولیبرالی را بهتر از جمهوری اسلامی سرمایه داری پیاده کنند. بنابراین ترامپ نیازی به سرنگونی رژیم نمی بیند و همچنان خواهد کوشید که این اسب سرکش خاورمیانه را با تازیانه تحریم رام کند.
رژیم ولایت توان برآوردن آرزوی مردم میهن ما برای خودسالاری (استقلال) را ندارد. نمی توان با بزرگ کردن یک سوی و یک رویداد، سویه های بسیار دیگر را نادیده گرفت. ضدامپریالیسم یک ویژگی از سرشت طبقه های ویژه ای است. اگر ما ساختار کشور را در دست بورژوازی بازرگانی (تجاری) و بورژوازی دیوان سالاری (بوروکراتیک) و مالی می دانیم، باید بدانیم که هیچ یک از این طبقه های انگلی دارای این ویژگی نیستند. سیاست ضدامپریالیستی نمی تواند، سیاستی ضد مردمی باشد؛ نمی تواند پیاده کردن برنامه های نیولیبرالیستی بانک جهانی باشد؛ ؛ نمی تواند تنش آفرینی و پراکندگی در میان مردمان خاورمیانه باشد.
نگرانی از افزایش تنش و درگیری میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی درست است. ولی گمانه زنی در باره ی جنگ میان جمهوری اسلامی و امریکا بسیار سخت نیست.
ترامپ بارها گفته است که خواهان جنگ نیست. ترامپ برای دور کردن اندیشه آمریکایی ها از دشواری های خود سلیمانی را کشت ولی نشانه هایی در دست است که نه پنتاگون و نه شورای امنیت ملی آمریکا از آن آگاه بود.
امریکا با جنگ با ایران چیزنوینی را به دست نمی آورد؛ ایران هم اکنون در چنگ سرمایه جهانی است و ترامپ برای رام کردن برنامه های فرامرزی رژیم نیازی به جنگ ندارد. این رویداد یک بار دیگر نشان داد که طبقه های فرمانروای آمریکا خواهان جنگ با ایران نیستند و دگرگونی رژیم را در دستور کار خود ندارد بلکه آن ها از سوی گیری اقتصادی جمهوری اسلامی خشنود هستند ولی می خواهند که از شیعه سازی جلوگیری کنند. آن ها می دانند که فشارهای اقتصادی به رژیم آنرا ناگزیر به دگرگون کردن رفتار می کند.
جمهوری اسلامی هم خواهان چنین جنگی نیست، چرا که با همه ی گنده گویی ها خود می داند که توان جنگی با نیرومندترین ارتش جهان را ندارد. بدین گونه جمهوری اسلامی خواهد کوشید تا راهی برای گفتگو بیابد.
باید به یاد داشته باشیم که پیش از کشته شدن سلیمانی، فرمانروایان ایران برای کاهش شورش های مردمی گفتگو با امریکا را پذیرفته بودند. طبقه های فرمانروا برای نگه داشتن سودهای کلان خود- هم به زبان رهبر و هم به زبان رییس جمهور- چند روز پیشتر از مرگ سلیمانی نشانه هایی در باره آمادگی خود برای گفتگو به امریکا فرستادند که در روزنامه های کشور بازتاب داشته است. دسته های گوناگون درون جمهوری اسلامی می دانستند که برای جلوگیری از خیزش مردمی بیشتر باید از تنش و جنگ با آمریکا بپرهیزند.
هم اکنون نیز ما می بینیم که طبقه های انگلی برای آرام کردن خیابانها و رام کردن شورش های مردمی، با میانجیگری امیر قطر می خواهند به گونه ای در گفتگو را با امریکا باز کنند و از برای همین هم تنها به “سیلی زدن” به امریکا بسنده کردند. همه ی دسته های بورژوازی برای نگه داشتن برتری طبقاتی و در راه شیعه سازی به فروش نفت نیاز دارند و بنابراین دیر یا زود به گفتگو به با امپریالیسم امریکا تن خواهند داد. چه بسا ما به زودی خواهیم دید که رهبری جمهوری اسلامی در یک نرمش “دلیرانه”، جام زهر دیگری بنوشد و شعله های آتش شیعه سازی خاورمیانه را به اندازه ای که آمریکا پذیرا باشد، پایین بیاورد.
ولی بی ریب رهبران جنایتکار جمهوری اسلامی به بهانه ی نبرد با دشمن برای سرکوب مردم آماده می شوند و زندان ها و شکنجه گاه های جمهوری بیش از پیش پر از پیکارگران راه آزادی و برابری خواهد شد.
سخن روز شماره ۶۸/۹۸
۲۲ دی ۱۳۹۸ – ۱۴ژانویه ی2020
شرایط نبرد طبقاتی با وقایع روزهای گذشته با تغییرات و ژرفش شایان توجه روبرو شده است!
سیاست تجاوزگرانه ی امپریالیسم در منطقه و علیه ایران، در همخوانی با سیاست ضدمردمی و ضد ملی حاکمیت دیکتاتوری نظام سرمایه داری در ج ا، فاجعههای سنگینی را به مردم میهن ما تحمیل نموده است. سرنگونی هواپیمای مسافربری اوکرائینی و مرگ سرنشینان آن تنها یک نمونه است برای درک همخوانی و هم سویی مضمــون سیاست امپریالیستی با سیاست ضد ملی و ضد مردمی نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی در ایرانِ ج ا.
حیثیت و اعتبار دستگاه عظیم دیکتاتوری طبقات حاکم به شدت برباد رفته است. ادامه سرکوب و غارت و استثمار زحمتکشان و پامال نمودن حقوق قانونی مردم برای رژیم دیکتاتوری به صورت گذشته سخت تر و حتی ناممکن گشته.
کوشش برای پر کردن خلاء قدرت ایجاد شده آغاز گشته و لایههای مختلفی از حاکمیت و پیرامون آن میکوشند گذار از دیکتاتوری را به شیوه ای سازمان دهند که در گذشته نزدیک در کشورهای دیگر نیز تجربه شده است.
هدف مسالحه ی طبقات حاکم جلوگیری از گذار انقلابی از دیکتاتوری است. طبقات حاکم میخواهند «با پرداخت سه ریال، هفت ریال را به سود خود» (امینی نخست وزیر شاه) حفظ کنند. طبقات حاکم میخواهند گذار از دیکتاتوری را توسط طبقات و لایههای زیر فشار اقتصادی و اقدام های غیرقانونی حاکمان ناممکن سازند. هدف ممانعت از تصاحب قدرت سیاسی است توسط طبقات زحمتکش و لایه های مدافع و متحد آنان که از منافع مشترک برخوردارند.
مسالحه میان لایههایی از حاکمان تا سربرآوردن کودتایی نظامیانی، طیف امکانات مسالحه ی طبقات حاکم را برای واکنش در برابر تغییر شرایط تشکیل می دهد. ابراز حدس و گمان درباره ی سرشت این کوشش ها کار به جایی نمی برد. در صورت وقوع چنین مسالحه هایی باید نسبت به آنها واکنشی متناسب با سرشت و کارکردشان نشان داد.
ولی وظیفه ی عمده ی کنونی در برابر جنبش ترقی خواهی و آزادی طلبی مردم میهن ما سیاستی را ضروری میکند که ضمن آمادگی برای واکنشی واقعبینانه و هشیارانه در برابر چنین کوشش های مسالحه طلبان نزد طبقات حاکم، سیاست مستقل انقلابی خود را برای تغییرات بنیادین با هشیاری به پیش ببرد.
در شرایط کنونی تجهیز و سازماندهی زحمتکشان بر پایه منافع آنی و آتی آنها کماکان عمده ترین وظیفه است که باید دنبال گردد.
چنین سازماندهی در شرایط بهبود یافته سهل تر شده است و باید از آن بهره گرفت. بی تردید تکیه به خواست مبارزات زحمتکشان در مراکز بسیار، خواست فرهنگیان و بازنشستگان و دانشجویان و زنان، در یک کلام، تکیه به تجربه ی مبارزاتی ماه های اخیر و خواست بیرون آمده از آن که در شعار «نان، کار، آزادی» تجلی یافته است، هدف مبرم مبارزاتی را در شرایط تغییر یافته تشکیل می دهد.
شعار آزادی اکنون دارای مضمونی مادی شده است و برای توده ها ملموس گشته: مرگ بر خامنه ای!
خواست زحمتکشان یدی و فکری و دیگر لایههای میهن دوست که خواستار پایان دادن بهخصوصی سازی هستی اجتماعی و نیازهای زندگی مردم شده اند، میوه رسیده ی این مرحله از مبارزات توده های زحمتکش است.
با تکیه به این ثمره ی به دست آمده در جریان مبارزات فداکارانه در سالهای اخیر میتوان نبرد طبقاتی کنونی را در شرایط تغییر یافته به طور هدفمند به سود منافع وسیعترین لایه ها و طبقات زیر فشار به پیش برد.
مضمون پایان دادن بهخصوصی سازی هستی اجتماعی، مضمون شعار «نان، کار، آزادی- مرگ بر خامنه ای» را تشکیل می دهد. این مضمون انقلابی نه تنها پاسخگوی نیاز و خواست ترقی خوهانه ی زحمتکشان و کلیه خلق های ایران است برای تغییرات بنیادین در کشور، بلکه تنها اهرمی نیز است که مانع مسالحه ی ارتجاعی میان طبقات حاکم میگردد و بر روی مضمون احتمالی مسالحه میان آن ها تأثیر مثبت و به سود مردم و مصالح ملی ایران می گذارد.
افق روشنتر می گردد. ما پیروز خواهیم شد!
فرهاد عاصمی
سخن روز شماره ۶۶/۹۸
۱۷ دی ۱۳۹۸ ۹ ژانویه ۲۰۲۰
در ٬٬کلمه٬٬ احسان ابراهیمی
مقالهای با عنوان ترور سلیمانی و شکاف
های اجتماعی انتشار داده است (۴
ژانویه ۲۰۲۰). نکته مرکزی
در این مقاله، توضیح اهمیت جایگاه ویژه
ی ایران در سیاستِ منطقه خاورمیانه است.
نظریه پرداز این جایگاه ویژه
را برای ایران ناشی از «اقتضای
عظمت ایران» ارزیابی می
کند. او می نویسد: «حضور
ایران در منطقه برای ایران امری الزامی
و ضروری است .. درواقع
حضور در منطقه، اقتضای عظمت ایران است
..».
در مقدمه، احسان ابراهیمی با
انتقاد به موضع «ایران
زداییِ» رژیم ولایی که «از
همان ده ۶۰» دنبال شده است
میپردازد که توسط «هسته
سخت قدرت و زمامداران اصلی جمهوری اسلامی
دنبال و اجرایی شده است.» انتقاد
به جای او به سیاست «ایران
زدایی»، همراه است با
انتقاد به جا به سیاست «شیعی
گری» این هسته ی سخت قدرت
در ایرانِ ج ا. او می نویسد:
«ایران و ایران دوستی به نفع
نوعی امت واحده اسلامی و فقه گرایی افراطی
و شیعه گرایی، منکوب و سرکوب» شده
است.
بر پایه استدلال فوق سپس نظریه
پرداز بر ضرورت کوشش برای سیاست ورزی به
منظور حفظ «عظمت ایران»
می پردازد که گویا مورد بی مهری
«بعضی از مخالفان سرسخت
جمهوری اسلامی» قرار دارد
که پیش تر به آن اشاره کرده است.
احسان ابراهیمی در مخالفت با
سیاست «نفی هرگونه حضور
[ایران] در
منطقه» و علیه «سیاست
انزوا طلبی منطقه ای برای آینده ایران»،
از سیاست «حضور در منطقه
[که] اقتضای
عظمت ایران است» دفاع می
کند. او برای سیاست مورد
نظر خود تعریفی ارایه میدهد مبنی بر
آنکه سیاست حضور در منطقه: «باید
دموکراتیک، توسعه گرا و در جهت اهداف
منافع ایران، منطقه و همسایگان باشد.»
ابراهیمی تعریف خود را تدقیق
میکند و می گوید: «پافشاری
بر اصل این حضور به معنای تأیید خط به خط
سیاستهای رهبر و قاسم سلیمانی نیست، بل
پافشاری بر حقی است که در روندی دموکراتیک
و مبتنی بر مشارکت تمام کشورهای منطقه،
محقق می شود.»
سیاست صلح جویانه ایران
آنچه در موضع گیری پیش ناروشن
است، برجسته نشدن سرشت صلح جویانه ی
سیاست ایران است!
بدون تردید ویژگی «دمکراتیک»
برای سیاست منطقه ای ایران که
احسان ابراهیمی به درستی خواستار آن است،
می تواند تنها به عنوان سیاستی صلح آمیز
درک شود. سیاستی که
در عین کوشش برای حفظ حق حاکمیت ملی ایران
و تمامیت ارضی آن در جهت همکاریهای صلح
آمیز و به سود منافع کشورهای منطقه عمل
می کند.
تصمیم «دمکراتیک»
اتخاذ کردن میان چند کشور در
ارتباط با یورش نظامی، سیاستی است که
امپریالیسم به منظور دور زدن سازمان ملل
متحد ابداع نموده است. «کشورهایی
که مایلند» که امپریالیسم
آمریکا و سازمان تجاوز گر ناتو برای ایجاد
دسته بندی های تجاوزگرانه خود ابداع کرده
است، به طور «دمکراتیک»
در اتحادیه تجاوزگر امپریالیستی
اتخاذ می شود.
بر این پایه است که تعریف سیاست
ملی و دمکراتیک برای ایران به عنوان یک
کشور بزرگ و دارای تاریخی چند هزار ساله،
باید با صراحت از ویژگی صلح آمیز و صلح
جویانه برخوردار باشد. صراحت
در این زمینه از این رو ضرورت «اقتضای
عظمت ایران» است، زیرا
مردم میهن ما میدانند که امپریالیسم
آمریکا و متحدان آن سیاست تنش میان کشور
ها، مذهب و قوم ها را دنبال می کنند.
سرشت سیاست ضد امپریالیستی،
سیاستی صلح آمیز در داخل و خارج از کشور
است. تنها این سرشت
محک ارزیابی از کارکردها است. دفاع
در برابر تجاوز امپریالیستی که وظیفهای
ملی برای هر ایرانی است، نیز سیاستی با
سرشت صلح آمیز است، زیرا علیه جنگ و تجاوز
امپریالیستی عمل می کند. بر
این پایه است که خنثی سازی هوشمندانه ی
تجاوزگری امپریالیسم گام نخست را در نبرد
ضد امپریالیستی تشکل می دهد.
حزب توده ایران چنین سیاست
با سرشت صلح جویانه را سیاست«همزیستی مسالمت
آمیز» مینامد که
سرشت ویژه آن صلح جویانه بودن این سیاست
است.
سیاست همزیستی مسالمت آمیز با
احترام به حقوق کشورهای دیگر، خواستار
احترام به حق حاکمیت و منافع قانونی ایران
است. در چارچوب چنین سیاستی
میتواند حتی دفاع مشترک میان همسایگان
از حاکمیت دمکراتیک خود نیز زمینههای
عملی بیابد. در سوریه ما
با چنین وضعی روبرو هستیم. حضور
ایران در سوریه دارای سرشت صلح جویانه
است. در جهت خنثی سازی توطئه
های امپریالیسم عمل می کند. از
هر نوع سیاست ٬٬خونخواهی٬٬ و ٬٬انتقام
جویی٬٬ به دور است و باید باشد. زیرا
چنین سیاستی بندها را از دست و پای تجاوزگری
امپریالیسم می گشاید.
سیاست همزیستی مسالمت آمیز
نمیتواند به معنای «تایید»
یک در میان سیاستی باشد که
احسان ابراهیمی آن را به طور ضمنی مورد
تأیید قرار میدهد و می نویسد: «پافشاری
بر اصل این حضور به معنای تایید خط به خط
سیاستهای رهبر و قاسم سلیمانی نیست».
مضمون مبارزه ی ضد امپریالیستی
ناروشنی در این زمینه که نزد
برخی از نیروهای چپ ایران نیز دیده می
شود، ناشی از سردرگمی درباره ی تعریف
مبارزه ی ضد امپریالیستی در شرایط کنونی
در منطقه و جهان است. مبارزه
ی ضد امپریالیستی در شرایط کنونی در منطقه
و جهان، به معنای دفاع از حق حاکمیت ایران
و کشورهای دیگر دوست است که مورد تجاوز
قرار می گیرند. از این روست
که کمک ایران، روسیه و نیروهای میهن دوست
لبنانی برای خنثی سازی سیاست پاره پاره
کردن سوریه که توسط امپریالیست ها نبال
می شود، سیاستی در چارچوب سیاست همزیستی
مسالمت آمیز است. هر هدف
دیگر در این مبارزه سرشت مبارزه علیه
سیاست امپریالیستی را تضعیف می کند.
سیاست خنثی سازی هوشمندانه
کوشش تجاوزگرانه ی امپریالیسم را تضعیف
می کند.
سیاست همزیستی مسالمت آمیز
سیاستی صلح جویانه است که دفاع از تمامیت
ارضی و حق حاکمیت ملی خود و کشورهای دوست
را در منطقه و فراتر از آن با شیوههای
متناسب با چنین سیاست صلح جویانه دنبال
می کند. از این رو مخالف
تجاوز علنی و پوشیده امپریالیسم در کشورها
است. مخالف دامن زدن به
اختلافهای مذهبی و قومی در ایران و خارج
از آن است که سیاست تعریف شده ی استعمارگران
امپریالیست بوده و اکنون نیز است!
بر این پایه است که سیاست
همزیستی مسالمت آمیز نمیتواند سیاستی
برای دامن زدن به اختلافهای مذهبی و
قومی باشد. نمیتوان با
سرشت استعمارگرانه این سیاست امپریالیستی
موافقت داشته باشد و به طریق اولی خود به
آن دست بزند.
بدین ترتیب برخورد به شخصیت
هر قربانی تجاوزگری امپریالیسم مانند
فرمانده قاسم سلیمانی باید برخوردی
افتراقی باشد. قتل عمد او
توسط امپریالیسم آمریکا اقدامی تروریستی
در سطح تروریسم دولتی است. آن
را باید محکوم نمود. باید
تضاد اقدام ترامپ را با حق حاکمیت ملی
نشان داد و اقدام را به محاکمه کشید.
باید از شخصیت و کوشش فردی قاسم
سلیمانی علیه تجاوزگری امپریالیسم دفاع
نمود و ارج نهاد. ولی
نمیتوان با سیاست ماجراجویانه ی شیعی
گری که نظریه پرداز در مقاله خود نشان می
دهد موافقت داشت. باید
علیه سیاست دامن زدن به اختلافهای مذهبی
و قومی موضع گرفت. باید
خواستار سیاست ملی برای ایران با سرشتی
صلح آمیز شد.
سهند گرامی، تصدیق میکنید که اگر آت و آشغال های غیر ضروری سخن شما را دور بریزیم، این نکته جدی از آن باقی میماند که شما، مانند برخی دیگر به دو نکته اعتقاد دارید و آن را چنین مطرح می سازید: «مبارزه با امپریالیسم و برای حاکمیت ملی در کشوری مانند ایران، مبارزه و حاکمیتی که ضرورتاً در لحظه [کنونی] نمیتواند به سرکردگی طبقه کارگر و برای تحقق فوری سوسیالیسم و نابودی سرمایهداری باشد»!
گرچه دو تز شما دو سوی متفاوت را از واقعیت هستی اجتماعی در ایران تشکیل میدهند که نبرد طبقاتی جاری با آن و پیامدهای آن روبروست، یعنی مساله ی حاکمیت ملی و مساله رشد سوسیالیستی، یک هدف ایدئولوژیک مشترک را دنبال می کنند.
هر دو تز میخواهند به تودهای ها القاء کنند که حزب توده ایران، یعنی حزب طبقه ی کارگر ایران،گویا دست و پا بسته گرفتار شرایط حاکمی است که جز تحمل آن، راهکار دیگر وجود ندارد.
این برداشت ایدئولوژیک روند ماتریالیسم تاریخی را روندی به مثابه ی یک «قانون طبیعی» می پندارد که در آن ردیف بهار، تابستان و پاییز و زمستان روندی اجتنابناپذیر است.
این برداشت ضد دیالکتیکی، نقش فعال و مبتکر انسان را برای تغییر شرایط نفی می کند. ماتریالیسم دیالکتیکی را به سطح ماتریالسم قدیمی بازمی گرداند که برای انسان تنها نقشی نظارهگر قایل است و میتواند تنها پس از وقوع حادثه به توصیف آن بپردازد.
صدای فریاد شما را میشنوم که میگوید که شما همه ی این چیزها را اتهام میدانید و مردود می شمارید. شما فعالیت می کنید! شبانهروز می کوشید که شرایط را به سود زحمتکشان تغییر دهید. در این امر من شخصاً تردید ندارم.
ولی از آنجا که شما سیاست انقلابی حزب توده ایران را از این طریق مُثله میکنید که آن را تنها به مبارزه ی اتحادی، یعنی به مبارزه ی دمکراتیک محدود می کنید، اگر هم واقعاً نمی خواهید، به همان نتیجه القای ناتوانی و رنجور و مظلوم و توسرخورده برای انسان تودهای میرسید که به آن اشاره شد.
شما با کلمهای در سخن امروزتان و در کلیه فعالیت فرهنگی عدالت بیان نمیکنید که برای تغییر شرایط به سود طبقه ی کارگر، به منظور دفاع از منافع طبقه ی کارگر که تنها حزب توده ایران خود را در برابر آن مسئول می داند، چه باید کرد؟
شما که به جای مبارزه برای تغییر شرایط به سود منافع آنی و آتی طبقه کارگر ایران، دفاع از احمدی نژاد را بر پرچم خود نوشتید که گویا قادر به «مبارزه با امپریالیسم» است، پس از حذف او تقریباً به نوحه سرایی پناه بردید، همانگونه که اکنون رفقای ۱۰ مهر با مرگ فرمانده سلیمانی دچار آن شدهاند. وضع ٬٬راه توده٬٬ ی قلابی نیز بهتر نیست. او هم یتیم شده است و میتواند تنها به میخ و به نعل بکوید. کلمهای ولی درباره ی وظیفه ی سوسیالیستی تودهای ها به زبان نیاورد.
برخی از رفقا در ساختار حزب توده ایران نیز هنوز از این طریق امید به اتحاد با بخشی از لایههای طبقات حاکم بسته اند که هم نوا با آن ها خواستار اجرای برنامه بورژوازی برای یک «جمهوری سکولار دمکراتیک» هستند که در آن «دمکراسی پارلمانی» بر قرار است. آنها پذیرش شرایط حاکمیت طبقات حاکم را – با پوزش، بخشی از لایههای آن را -، از این رو پذیرا می شوند، زیرا امیدوارند و می پندارند که حقوق دمکراتیک طبقه ی کارگر به آن ارزانی خواهد شد و زحمتکشان میتوانند آنوقت به «چانه زنی» با حاکمان برای بهبود شرایط زندگی خود بپردازند.
وضع در بقیه ی طیف چپ ایران اسفناک تر است که اشاره به آن سخن را باز هم طولانیتر می کند.
همه ی این مدافعان خجول طبقات حاکم این تز را مطرح میسازند که «شرایط برای برپایی سوسیالیسم مهیا نیست»!
سخنی که نادرست نیست، ولی هدفمند است. اشاره شد، هدفمند است برای پوشش دادن به این واقعیت که پاسخ ندهند که برای تغییر این وضع اسفناک تودهای ها و حزب طبقه ی کارگر ایران و طیف چپ ایران چه باید بکند؟
از کدام استراتژی باید پیروی بکند؟ کدام تاکتیکها را به کار گیرد که از عنصر مظلوم و سرخورد و تو سر خورده به ابژکت، به انسان فعال و هوشمندی بدل شود تا بتواند شرایط زندگی خود و زحمتکشان را تغییر دهد. شرایط را به سود منافع آنی و آتی طبقه ی کارگر ایران تغییر دهد که خود را حزب آن اعلام می کند!
همه ی این جریان ها نبود شرایط برپایی سوسیالیسم را بهانه قرار میدهند برای نفی ضرورت پاسخ به پرسش پیش، برای نفی مبارزه برای ایجاد این شرایط که تنها با تلفیق مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران قابل دسترسی است.
کسی که هدف تاکتیکی گذار از دیکتاتوری را هدف استراتژیک خود اعلام می کند، نه برنامهای برای آینده دارد و نه مایل است برای آن برزمد! سخنان امروز شما نمونهای دردناک و در عین حال خشم آور است برای القای ناتوانی تودهای ها و حزب طبقه ی کارگر برای مبارزه برای تغییر شرایط حاکم.
من هنوز این امید را از دست ندادهام که شما و دیگر تودهای هایِ سردرگم با ادامه مشخص بحث مشخص، راه نزدیکی نظرها و مواضع را جستجو کنند. ببینیم شما چه خواهید کرد؟