«سوخت و ساز» میان انسان و طبیعت
مارکس و انگلس و محیط زیست

مقاله ی شماره ۶ / ۱۳۹۸
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ – ۵ مه ۲۰۱۹

فاجعه ی سیل در  ایران در آغاز سال جاری به نبرد برای گذار از
نظام سرمایه داری مبرمیتی خاص از این رو نیز داده است، زیرا شرایط حاکم بر اقتصاد
سیاسی سرمایه داری در ایران به خطری کشنده ازجمله برای محیط زیست در کشور نیز بدل
شده است. ایجاد سد و زیرساختارها در مسیر آب و همچنین سد در مسیر آب به تالاب هایی
که مورد بهره برداری نفت و گاز قرار گرفته اند، نشان این امر است که برای برنامه‌های
دولتی و سازمان های اقتصادی نظامی حاکم تنها دستیابی به سود سریع هدف است. حاکمان
نظام سرمایه داری وابسته در ایران با پیروی از «منطق سرمایه» (مارکس) نه تنها
منافع مردم و ملی ایران را به تاراج گاه سرمایه مالی امپریالیستی و داخلی بدل
ساخته اند، بلکه همچنین خطر نابودی محیط زیست را در ایران به خطری انکارناپذیر بدل
نموده اند.

حزب توده ایران همانند نیروهای دیگری که
خواستار حمایت عملی از محیط زیست در ایران و حفظ آن برای نسل های آینده هستند، از
موضعی ویژه به «طبیعت» می نگرد. «طبیعت» برای حزب طبقه کارگر ایران، مانند نیروی
کار کارگر، منبع «همه ثروت» است که در جریان روند زندگی اجتماعی انسان ایجاد می
شود.
منبع دوگانه ثروت اجتماعی را مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی و هم در
کاپیتال و در دیگر آثار خود برجسته می سازند. با غارت استثمارگرانه نظام سرمایه
داری هر دو منبع ثروت،  نیروی کار انسان
و طبیعت با خطر نابودی روبروست.

زنده یاد احسان طبری ٬٬طبیعت٬٬ را «مهم ترین مقوله ی وجودی» ارزیابی می‌کند که باید مورد توجه قرار گیرد. او در توضیح «پی برُد ٬٬ماهیت٬٬ جامعه»، «طبیعت را مهم‌ترین مقوله ی وجودی» می نامد (درباره ی انسان و جامعه انسانی، ص ۱۵- تاریخ نگارش ۱۳۶۱-۶۲).

این ارزیابیِ احسان طبری، بازتولید مضمون
نقد برنامه گتا است که توسط بانیان سوسیالیسم علمی مطرح شده است. در این نقد، موضع
فلسفی آن‌ دو نسبت به رابطه میان انسان و طبیعت تبلور می‌یابد و استواری نظری آن
ها را صد و پنجاه سال پیش در دفاع از طبیعت به نمایش می گذارد.

در رساله ای با عنوان مارکس، انگلس و
مقوله  اکولوژی، فیزیک دان مارکسیست هلموت
زئلینگر، عضو انستیتوی تحقیقات اقتصادی اکولوژیک- اجتماعی در مونیخ با ارایه ی
مواضع بانیان سوسیالیسم علمی در اوراق مارکسیستی آلمانی (۲/۲۰۱۹)، به توصیف رابطه
ی میان انسان و طبیعت از دیدگاه مارکس و انگلس می‌پردازد. او نشان می‌دهد که
بانیان سوسیالیسم علمی صد و پنجاه سال پیش با چنان شفافیتی بر حفظ محیط زیست پای
فشرده اند که هر گونه انتقاد به مواضع مارکسیسم را به بیهوده گویی بدل می سازد.
هنوز مدعیانی وجود دارند که مارکس را متهم می‌سازند که گویا به حفظ محیط زیست بی
توجهی نشان داده است و تنها مساله تولید را مورد توجه قرار داده است.

زئلینگر ضمن نقد به برخورد کشورهای
«سوسیالیسم واقعاً موجود» به مقوله ی حفظ محیط زیست در دهه های گذشته که زیر فشار
نبرد طبقاتی میان دو سیستم و ضرورت جبران عقب افتادگی تاریخی این کشورها در شرایط
جنگ سرد تحمیلی تحقق یافته است، با نقل اسنادی، کوشش های انجام شده در این کشورها
را در سال‌های هفتاد سده گذشته ی تاریخ اروپایی نشان می‌دهد که در جهت حفظ محیط
زیست عملی شده است. او می نویسد: «رشد صنعتی در این سال‌ها نکته ی عمده را تشکیل
می‌داد که اغلب بدون توجه به حفظ محیط زیست عملی می شد. ولی بحث‌های شدید داخلی
نیز در سال‌های هفتاد برای حفظ محیط زیست با طرح پیشنهادهای هوشمندانه در اتحاد
شوروی، آلمان دمکراتیک و دیگر کشورهای اتحادیه ی اقتصادی وجود داشت». برای نمونه
از سندی نقل می‌شود که در آن پیشنهادهای بسیاری برای حفظ محیط زیست مطرح می‌گردد و
گفته می‌شود که «برای هر کس روشن است که این گام ها با مخارج هنگفتی همراه است ..
بدون تردید در زمانی دیرتر بخش سرمایه‌گذاری های کلان برای حفظ محیط زیست در سطح
مخارج نظامی در سطح کنونی ضروری خواهد بود ..» (بستوشو- لادا ۱۹۸۴ اتحاد شوروی).

رابطه ی طبیعت و انسان

اشاره شد که درباره ی
برداشتِ فلسفی بانیان سوسیالیسم علمی از رابطه میان طبیعت و جامعه انسانی در آثار
بسیاری نشانه‌هایی قاطع و شفاف وجود دارد. نکته ی مرکزی را در این برداشتِ فلسفی
این اندیشه تشکیل می‌دهد که نیروی کار انسان که یک نیروی «طبیعی» است، همانند
«طبیعت» در کلیت آن، «دو منبع ثروت» را تشکیل می دهد. زئلینگر در توضیح
برداشت مارکس- انگلس به نقد آن‌ها از برنامه گتا اشاره دارد که پس از تصویب آن در
کنگره زیر نفوذ سوسیال دمکرات ها در اختیار آن دو قرار گرفته است و می نویسد:
«تنظیم گران سوسیال دمکرات طرح برنامه سال ۱۸۷۵، منبع ثروت را تنها کار انسان
نامیده، ولی طبیعت را فراموش کرده بودند. کارل مارکس اما در ارزیابی نقادانه خود
از طرح  برنامه ی کنگره که پس از برگزاری
کنگره دریافت کرد، بر این نکته پای می فشرد که یک دومین منبع برای ثروت وجود دارد
که همانا طبیعت است که به هیچ وجه نباید ذکر آن را فراموش نمود.»

مارکس می نویسد:

«کار تنها منبع همه ی ثروت
نیست، که به نوبه خود، تظاهر نیروی طبیعی است .. طبیعت نیز به همان شدت منبع ایجاد
ارزش‌های مصرفی است (که از آن‌ها ثروت‌های عینی تشکیل می شود).» (کلیات م ا ۱۹، ص
۱۵).

موضع بنیادین کارل مارکس درباره ی دو ستون
و یا «دو سرچشمه ی همه ی ثروت» که در کاپیتال نیز تکرار می شود، جایگاه فلسفی
برداشت از رابطه ی طبیعت و انسان را نزد بانیان سوسیالیسم علمی روشن و برجسته می
سازد.

مارکس در کاپیتال می نویسد:

«تولید سرمایه داری به ایجاد
تکنیک و اشکال بهم آمیخته ی فراورده ها در روند تولید از این طریق می‌پردازد که
همزمان سرچشمه های ثروت را نابود می سازد: زمین و کارگر را». (کلیات ۲۳، ص ۵۲۹)

بدین ترتیب می‌توان با سرافرازی و غرور
برجسته ساخت که بانیان سوسیالیسم علمی صد و پنجاه سال پیش مساله ی رابطه ی میان
انسان و طبیعت را
در اصول آن به درستی شناخته و بیان کرده اند.

اندیشمندان دیگری نیز در همین زمینه مواضعی
را در گذشته اتخاذ کرده‌اند که مواضع مارکسیستی را تشکیل می دهد. برای نمونه ارنست
بلوخ، آن طور که  زئلینگر همانجا نشان می
دهد، در سال ۱۹۵۹ در اثر خود با عنوان ٬٬پرنسیب امید٬٬ رابطه ی میان انسان و طبیعت
را از دیدگاه مارکسیستی مطرح می‌سازد و خواستار رابطه ی دیگری از در سرمایه داری
در جامعه سوسیالیستی می شود. او همانجا مورد انتقاد قرار می‌دهد که در نظام کنونی
سرمایه داری برداشتی به مثابه ی یک «اتحاد تکنیکی» برقرار است که در آن، «برداشت
ساده انگارانه یک غارتگر برقرار است که گویا به رام کردن یک حیوان مشغول است».

بحث درباره ی مرزهای رشد بحثی هایی در همین
جهت است که در سال‌های ۷۰ در اتحاد شوروی طرح شدند. برای نمونه دنیس مدودیو همزمان
با طرح بحث‌ درباره ی مرزهای رشد، به طرح «مساله های انسانی» می‌پردازد که برای
همه ی «کشورها و نظام ها یکسان است».

در ادامه این بحث هاست که در آلمان
دمکراتیک نیز بحث‌های مشابه مطرح می شوند. اقتصاددان آلمانی هاری نیک در کتاب اخیر
خود با عنوان ٬٬شرایط اقتصادی در آلمان دمکراتیک٬٬ و در بحث برای ضرورت تنظیم
برنامه اقتصاد ملی متمرکز، پرسش «چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم» را مطرح می‌سازد که
در آن نیز رابطه میان انسان و طبیعت موضوع بررسی را تشکیل می دهد.

در رساله خود  زئلینگر به ارایه اندیشه دفاع از محیط زیست نزد
مارکس و انگلس می‌پردازد و با برجسته کردن طرح اصول رابطه میان انسان و طبیعت نزد
آنان در صد و پنجاه سال پیش، جایگاه فلسفی دفاع از محیط زیست را در اندیشه
مارکسیستی نشان می دهد. در سطور زیر این اسناد به ترتیب طرح آن‌ها توسط  زئلینگر با تلخیص و اضافاتی بازتاب می یابد.

۱- در نوشته‌های پاریس ۱۸۴۴
مارکس رابطه میان انسان و طبیعت را چنین برمی شمرد:

«طبیعت تا آنجا که جزیی از بدن
انسان نباشد، تن نازیستمند نخستین برای انسان است. انسان با استفاده از طبیعت می
زید، به این معناست: طبیعت تن اوست که با آن باید در داد و ستد مداوم باقی بماند
تا نمیرد. این که زندگی بدنی و روحی انسان در ارتباط و پیوند با طبیعت است، دارای
هیچ معنای دیگری نیست، جز آن که طبیعت با خودش در پیوند درونی قرار دارد، زیرا
انسان بخشی از طبیعت است.» (ک م ا ۴۰، س ۵۱۶).

مضمون «طبیعت تا آنجا که جزیی از بدن انسان
نباشد، تن نازیستمند نخستین برای انسان است» را احسان طبری در پچپچه پاییز با بیان
«از خاک سیاه، گیاه خِرَد رویید» ترسیم می‌کند (بخش۹)

۲- مارکس همانجا مساله
«بیگانگی» میان انسان و کار و طبیعت و جامعه را مطرح کرده و می پروراند.

او ریشه ی بیگانگی را نزد انسان در جامعه،
ناشی از «نابودی درک وحدت رابطه انسان و طبیعت» ارزیابی می‌کند. مارکس در برابر
این جدایی ناشی از بغرنج شدن روابط در جامعه سرمایه داری و به منظور گذار از آن،
«اندیشه آزادی بخش درک  مجدد وحدت رابطه ی
انسان و طبیعت» را قرار می دهد:

«کمونیسم به معنای نفی مثبت
مالکیت شخصی است که ریشه ی ایجاد شدن بیگانگی از خود نزد انسان است. از این رو
کمونیسم برای انسان به معنای به ثمر رسیدن روند آدمیت نزد انسان است در خدمت انسان
اجتماعی. از این رو [کمونیسم] بازگشت تام و تمام و آگاهانه ی انسان به کلیه ثروتی
است که انسان در روند آدمیت خود در جامعه ی انسانی برای انسان ایجاد کرده است. این
کمونیسم را باید به معنای کامل ناتورالیسم [طبیعت گرایی]، یعنی بازگشت به
هومانیسم- انساندوستی- طبیعت دوستی [درک کرد]. چنین است حل واقعی تضاد میان طبیعت و
انسان …» (ک م ا ۴۰، ص ۵۳۶).

زنده یاد احسان طبری برخی سویه های اندیشه
داهیانه مارکس را درباره ی بازگشت دوباره ی انسان به مادر همه ی ثروتی که در طول
تاریخ برای خوشبختی خود ایجاد نموده، یعنی بازگشت به شناخت رابطه ی انسان و طبیعت،
در قالب استه تیک هم نوایی واژه‌ها در پچپچه ی پاییز ترسیم می کند.

طبری که به ثمر رسیدن روند آدمیت را نزد
انسان عروج از «پلکان آدمیگری» (۸) ارزیابی می کند و آن را روند گذار از «بوزینگی
تا آدمیگری» (۶) می نامد، بازگشت مورد نظر مارکس را به انسان و طبیعت دوستی در
جامعه کمونیستی، با استه تیکِ حصرتی هومانیتسی برای «راه افتادگان»، در قالب واژه‌های
هم آهنگی می‌ریزد و با آن، مانند پیکرتراشی آزموده، «نثر موزون شاعرانه» خود را می
تراشد: «آه که خواهان رهایشم با شراع های سپید در این شامگاه سیاه ..» (۲) که همان
«شهر آرزو در پس پیچ» است (۷) .. «تا از ذغال به نور بدل شوم. به کیهان، مادر سترگ
خویش درود گویم که اینک من باز آمده ام.» (۸)

(کیهان یا طبیعت، مجموعه همه
اشیاء و پدیده های موجود در هستی- فرهنگ سخن)

برای طبری جامعه ی کمونیستی که «فرا زمانی
بی سرانجام» مورد نظر مارکس است که به معنای «بازگشت تام و تمام و آگاهانه انسان
به کلیه ثروتی است» که در روند طولانی آدمیگری برپا داشته است، «مرغزار کبود»ی (۹)
است که برای دسترسی به آن «.. چه جُبّه های چرکین را باید بَر کَند تا مرمر انسانی
نمودار شود» (۶) .. «شهر آرزو» که  به آن
«.. راه افتادگان ..» باری دیگر با «لبخند پیروزی تو.. فرا خواهند رسید ..» (۹)،
سرود بر زبان «.. بازمی گردم با پادشاهان تگرگ و ستارگان بانگ زن. بازمی گردم با
عصارهء فرازگیر سُنبله ها. .. بازمی گردم تا در همهء ریشه‌ها هم آهنگی گرم آسمان‌ها
را بنوازیم: در روزی معصوم. در روزی خردمند، ..» (۲) «.. فرا زمانی بی انجام ..»
(۱۰).

۳- برداشت فلسفی مارکسیسم از
رابطه ی انسان و طبیعت
بر این امر حکم می‌کند که انسان
نباید علیه منافع خود، تن به «نابودی پایه و اساس» هستی خود بدهد. برای نشان دادن
این برداشتِ وحدت «طبیعت- انسان دوستی» در اندیشه ی بانیان سوسیالیسم علمی می‌توان
نمونه‌های بسیاری در نظرات ابراز شده یافت. برای نمونه فردریش انگلس در ٬٬دیالکتیک
طبیعت٬٬ برخوردی شدیداً انتقادی به برداشت مذهب مسیحی دارد که خواستار «حاکمیت»
انسان بر طبیعت است:

«.. با هر گامی توجه ما به این
نکته جلب می‌گردد که ما بهیچ وجه حاکم بر طبیعت نیستیم، آن طور که سردار جنگی بر
خلق زیر سلطه خود حاکم است، انگار فردی که خارج از طبیعت و در بالای آن قرار دارد
– بلکه ما با گوشت و خون و مغز خود به آن تعلق داریم و جزوی از آن هستیم، و این که
همه ی سلطه ی ما بر او [طبیعت] تنها در این خلاصه می‌شود که برخلاف دیگر موجودات،
قوانین آن را بشناسیم و بتوانیم آن‌ها را به درستی به کار گیریم.» (ک م ا ۲۰، س
۴۵۳)

۴- مشابه همین برداشت را مارکس
در کاپیتال (جلد سوم) علیه این پنداشت مطرح می‌سازد که گویا انسان می‌تواند
«مالک زمین و یا بخش‌هایی از آن» باشد.

مارکس در این اندیشه این نکته را که امروز
به برداشت عمومی و شناخته شده بدل شده است می پروراند که «انسان باید زمین را
بهبود یافته برای نسل های بعدی باقی بگذارد»:

«از موضع یک فرماسیون اقتصادی
پیشرفته‌تر، مالکیت شخصی فرد انسان بر زمین آن‌چنان بی معنی تظاهر می‌کند که
مالکیت یک فرد بر فرد دیگر [امروز] تهی از هر مضمون است. حتی کلیه یک ملت، و حتی
همه ی جوامع همزمان، مالکین زمین نیستند. آن‌ها تنها صاحبان بهره از آن هستند، و
موظفند آن را مانند پدران خوب خانواده boni partres
familias بهبود یافته به نسل بعدی بسپارند.» (ک م ا
۲۵، ص ۷۸۴، ۴۶، بخش قیمت زمین)

۵- نبرد برای سوسیالیسم امروز
نبردی است در دفاع از نیروی کار، دفاع از محیط زیست و برقراری تساوی حقوق میان زن
و مرد و خلق ها در جهان.

این سویه های نبرد ضد سرمایه داری در همه ی
کشورها در کلیت خود برقرار و مضمون نبرد دمکراتیک و رهای بخش و ملی مردم کشورهای
زیر ستم نظام سرمایه داری را تشکیل می دهد.

گرچه «پدران مارکسیسم»، آن طور که  هلموت زئلینگر در بخش بعدی بحث در رساله خود
مارکس و انگلس را می نامد، «ابعاد جهانی مساله اکولوژیک امروز را نمی شناختند، با
وجود این رابطه ی فاجعه آمیز میان تولید و گرایش به نابودی طبیعت در نظام سرمایه
داری» را در ابعاد عمده آن نشان می دهند. مارکس و انگلس نشان می‌دهند که تولید
سرمایه داری همراه است با نابودی دو «منبع ثروت، یعنی نیروی کار انسان و طبیعت».
بر این پایه است که آن دو «در جوار نبرد علیه استثمار نیروی کار انسان، همچنین
نبرد علیه استثمار و غارت و نابودی طبیعت را در چارچوب سرمایه داری» به مضمون نبرد
طبقاتی بدل و کوشش برای حفظ هر دو منبع را به سطح وظیفه ی نبرد دمکراتیک و
سوسیالیستی انسان ارتقا داده اند:

«برای پیروزی های انسان بر
طبیعت بر خود نبالیم. برای هر پیروزی، طبیعت انتقام خود را از ما می گیرد. هر
پیروزی نخست دارای پیامدهایی است که ما از آن خشنود هستیم، ولی در گام دوم و سوم
پیامدهای دیگری ببار خواهند آمد که پیروزی نخست را نفی می کند. مردمی که در
مزوپتامین، یونان، آسیای صغیر و جاهای دیگر جنگل ها را نابود ساختند تا زمین حاصل‌خیز
به دست آورند، در خواب هم نمی‌دیدند که آن ها با نابودی جنگل ها، زمینه اصلی برای
خشکی و بی حاصلی آن سرزمین ها را از این طریق پایه می ریزند که امکان و ظروف حفظ
رطوبت را از بین می برند.»

در ادامه همانجا چنین اضافه می شود:

«در شیوه ی تولید امروزی در
وحله نخست به موفقیت‌های قابل دسترسی و برجسته ساختن آن‌ها در رابطه با طبیعت و هم
در برابر جامعه می بالیم؛ آنوقت متعجب هستیم که پیامدهای دورتر و تاثیرهای بعدی آن‌ها
بکلی چیزی دیگر و اغلب در تقابل با موفقیت‌های نخست هستند.»

انگلس برای نشان دادن نمونه ی ذکر می
کند:

«اسپانیایی ها در کوبا که جنگل
ها را در کوه‌ها سوزاندند و با خاکستر آن کود لازم را برای رشد یک نسل از بوته های
پربار گیاه قهوه به دست آوردند – با چه حاصلی روبرو شدند جز آنکه باران های موسمی
منطقه ی حارّه خاک بدون حائل را شست و برد و تنها صخره های خشک را باقی گذاشت؟» (ک
م ا ۲۰، ص ۴۵۲ و ۴۵۵، دیالکتیک طبیعت ..)

۶- مارکس بزودی با پرداختن
عملی به مساله وحدت رابطه ی انسان و طبیعت، از برداشت فلسفی فراتر می رود.

در ایدئولوژی آلمانی (۴۶-۱۸۴۵) مارکس رابطه
میان انسان و طبیعت را با مفهوم واژه ی فیزیولوژیکی «سوخت و ساز» بیان می‌کند و
ناهماهنگی در آن را ناشی از تضاد روزافزون در نظام سرمایه داری می داند:

«با وزن روزافزون جمعیت شهری
که در مراکز بزرگ متمرکز می شود، شیوه تولید سرمایه داری از یک سو قدرت تاریخی
تغییرات اجتماعی را بالا می برد، از سوی دیگر اما سوخت و ساز میان انسان و طبیعت
را نابود می سازد. به سخنی دیگر،  بازگشت
مداوم مواد مصرفی را از زمین که توسط انسان به صورت خوراکی و پوشیدنی مورد استفاده
قرار می‌گیرد به زمین  [قطع می کند]، یعنی
بازتولید مداوم شرایط طبیعی زمین را برای بازآفرینی مجدد نابود می سازد. با چنین
وضعی این شیوه ی تولیدی سلامتی فیزیکی کارگرشهری را نابود می‌سازد و همچنین زندگی
روحی زحمتکش روستایی را. اما این شیوه همزمان با نابودی شرایط سوخت و ساز [متعادل
میان انسان و طبیعت] که تنها در درون طبیعت برقرار است، به نابودی سیستماتیک  شرایطی می‌پردازد که قانون تنظیم تولید اجتماعی
را تشکیل می‌دهد که در خدمت ایجاد شکل مناسب است برای رشد جامعه.» (ک م ا ۲۳، ص
۵۲۸، ماشین و صنعت بزرگ)

۷- مساله ذباله و آلودگی محیط
زیست نیز در کاپیتال مورد توجه قرار می‌گیرد و مطرح می شود:

«با شیوه ی تولید سرمایه داری
ضایعات و مدفوعات تولید و مصرف نیز توسعه می یابد. منظور از اولی مواد زائد در
صنعت و تولید کشاورزی است، با مفهوم دوم مدفوعاتی مورد نظر است که در جریان سوخت و
ساز طبیعی انسان ایجاد می شود، بخشی با این شکل، که پس از مصرف وسایل مصرفی، از آن
باقی می ماند. […] در به کارگرفتن مواد در اقتصاد سرمایه داری حیف میل شدید مواد
برقرار است؛ برای نمونه می‌دانیم که در لندن با کود چهارونیم میلیون انسان هیچ راه
حل بهتری در نظر گرفته نشده است، جز با مخارج سنگین آن را برای آلوده کردن تیمز به
کارگیرند.» (ک م ا ۲۵، ص ۱۱۰، اقتصاد مصرف سرمایه ثابت)

بازتاب نظریات پیش گفته نشان می‌دهد که
مارکس و انگلس بهیچ وجه مدافعان یک تولید بی رویه نبوده، بلکه دارای درکی عمیق از
رابطه انسان و طبیعت در ارتباط با شیوه تولید سرمایه داری هستند. اندیشه اکولوژیک
مارکس که از اواسط سال‌های ۶۰ قرن نوزدهم به طور روزافزون با زمینه ی علمی
پرورانده می شود، موضوع بررسی های اخیر نزد تعدادی از مارکسیست ها است. برای نمونه
کوهی زائیتو در اثر خود ٬٬طبیعت در مقابله با سرمایه٬٬ (۲۰۱۵) به بررسی آثار
انتشار نیافته مارکس در ارتباط با رابطه انسان و طبیعت می‌پردازد که تا سال ۱۸۸۳،
سال مرگ مارکس نگاشته شده اند.

به نظر زائیتو مارکسیسم سنتی غربی در ابتدا
برای دورانی طولانی تنها مساله اشکال اجتماعی رابطه انسان و نظام سرمایه داری را
مورد توجه قرار داده است، بدون آنکه مساله ٬٬ماده٬٬ stoff را در انتقاد اقتصاد سیاسی توسط مارکس مورد توجه قرار دهد. چنانچه
ماده در سیستم آثار مارکس به عنوان بخش مرکزی مورد توجه قرار بگیرد، راه اندیشه
برای درک موضع اکئولوژیکی مارکس گشوده می شود.

آن بخش از آثار مارکس که توسط زائیتو مورد
بررسی قرار گرفته است، تنها بخش کوچکی را در آثار انتشار نیافته مارکس در این
زمینه تشکیل می دهد. در سال‌های ۱۸۷۰ مارکس می‌کوشد تئوری خود را درباره سوخت و
ساز تعمیق بخشد. کتاب‌ها و آثاری متفاوتی که مارکس در این زمینه در این سال‌ها
مطالعه نموده است، بازتاب این مطالعات است در آثار انتشار نیافته مارکس که در انتظار
بررسی مارکسیست ها است تا به وظیفه توسعه و رشد مارکسیسم بپردازند.

مارکس نشان می‌دهد که سرمایه و منطق
بازتولید و انباشت آن، تداوم سوخت و ساز متعادل را میان انسان و طبیعت از این طریق
نابود می‌سازد که منطق وجود خود را از طریق استثمار حداکثر نیروی کار به مورد اجرا
می گذارد. از این رو از دید او در شرایط تداوم نظام سرمایه داری، ایجاد شدن بحران
های اکولوژیکی در سطوح مختلف امری محتوم است.

از آنجا که منطق استثمار نیروی کار به
منظور پاسخگویی به نیاز انسان در جامعه سرمایه داری قرار ندارد، «حرکت سرمایه […]
بی انتهاست» (ک م ا ۲، ۱۷۰).

مارکس در کاپیتال با وسعت نشان می‌دهد که
بی توجهی بدون هر مرزی به  مساله ٬٬ماده٬٬ stoff در روند تولید که به
منظور  سودورزی سرمایه انجام می شود، چگونه
همراه است با نابودی زندگی انسانی و محیط زیست. بی توجهی به مساله ماده، به
سوبژکت و عنصر فعال و تعیین کننده در روند تولید سرمایه داری بدل می‌شود با هدف
تولید ارزش اضافه.
این «سوبژکت با شعور حیوانی  بی بند و بارش مانند گرگ خونخوار گرسنه در
جستجوی ابدی برای کار [مجرد] بیش تر است» (ک م ا ۲، ۲۶۸).

همان‌طور که دیده می شود، مارکس در
پروراندن و توضیح روند تولید سرمایه داری، نسبت به طبیعت (ماده) بی توجه نیست،
بلکه آن را به طور مداوم در کنار کار مجرد انسانی به عنوان منبع تولید ثروت نشان
می‌دهد و برداشت فلسفی و عملی خود را از جایگاه طبیعت مستدل می سازد.

بر پایه ی چنین برداشتی است که مارکس تنها
به این انتقاد بسنده نمی‌کند که انسان طبیعت را نابود می سازد، بلکه فراتر از آن
نشان می‌دهد که این نابودی به طور عینی از طریق نابودی روند متعادل سوخت و ساز
میان انسان و طبیعت عملی می‌گردد که پیامد شیوه ی تولید سرمایه داری است. شیوه ی
تولیدی تنها در خدمت سود و نه در خدمت پاسخ به نیاز انسان.

۸- بازسازی وحدت رابطه میان
انسان و طبیعت در جامعه ی سوسیالیستی

با توجه به این وجه ضد انسانی و ضد محیط
زیست در تولید سرمایه داری است که مارکس برای جامعه ی سوسیالیستی آینده خواستار
بازسازی وحدت رابطه میان انسان و طبیعت می گردد.
او این خواست را از طریق
محدود ساختن و نفی قدرت سوبژکت بیگانه  در
تولید سرمایه داری دنبال می کند که به عنصر تعیین کننده در رابطه میا ن انسان و
طبیعت بدل شده است.

مطالعه ی رساله ٬٬به کار گرفتن شیمی در
تولید کشاورزی و فیزیولژی٬٬ اثر یوستوس فن لیبیگز و ٬٬Elements of Agricultural Chemstry and Geologie ٬٬ اثر
جیمز ف. و جونسون (لندن ۱۸۵۶) توسط مارکس ، از سال ۱۸۶۷ برای پروراندن عملی اندیشه
ی اکولوژیک نزد مارکس  نقش ایفا کرده اند.

۹- مارکس گرایش به «امپریالیسم
اکولوژیک» را در نظام سرمایه داری دریافته و نشان می دهد.

برای نمونه کوشش او برای شناختن پیامدهای
مصرف کود گوانو در آمریکای جنوبی توسط انگلستان نشان این امر است. دستیابی این
کشور به این کود، به جنگ گوانو میان این کشور و اسپانیا انجامید. مارکس در این
چارچوب به گرایش جهانی شدن سوخت و ساز میان انسان و طبیعت توجه داشته و کوشش
کشورهای امپریالیستی را برای وارد نمودن ماده ی خام و تولیدات کشاورزی از کشورهای
زیر نفوذ خود نشان سرشت امپریالیستی بی توجهی به حفظ محیط زیست توسط نظام سرمایه
داری ارزیابی می کند. برای او راه حلی برای 
بر طرف ساختن این تضاد در نظام سرمایه داری وجود ندارد.

بر این پایه است که مارکس برای وارد نمودن
اطلاعات علمی جدید درباره ی محیط زیست در نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری کوشید و
تاثیر آن را به مثابه ی ریشه نابودی سوخت و ساز میان انسان و طبیعت مستدل نمود.
ازجمله در نامه‌ای به انگلس بتاریخ ۲۵ مارس ۱۸۶۸ و با اشاره به تحقیقات فراس،
گرایش رشد اندیشه ی ناآگاهانه ی سوسیالیستی را نزد او برجسته می‌سازد و آن را:
«نمونه ی دیگری از گرایش غیرآگاهانه به سوسیالیسم» می نامد. (ک م ا ۳۲، س ۵۳).

بر این پایه است که زائیتو تردید ندارد که
اندیشه مارکس در این سال‌های دیرتر زندگی‌اش «نابودی سوخت و ساز در رابطه میان
انسان و طبیعت را یک تضاد عمده در نظام سرمایه داری»
ارزیابی می‌کند. و از این
روست که  زائیتو خواستار آن است که
مارکسیست ها با «نشان دادن سیستماتیک انتقاد اکولوژیک مارکس، آن را به عنوان یک
بخش جدایی ناپذیر در سیستم اندیشه» مارکس به ترویج نظر مارکس بپردازند.

باید اندیشه اکولوژیک را به مثابه بخش ثابت
در ارزیابی مارکس در انتقاد اقتصاد سیاسی سرمایه داری دریافت و نشان داد. بر این
پایه است که «تئوری اکولوژیکی مارکس را آن طور که زائیتو نیز برجسته می سازد، باید
بخش جدای ناپذیر در «انتقاد اقتصاد سیاسی» ارزیابی نمود و آن را برای طرح شرایط
ضروری در جامعه سوسیالیستی وارد نمود که هدف آن بازسازی رابطه میان انسان و طبیعت
است «با سوخت و سازی متعادل».

نکته ی قابل توجه در سیاست جمهوری خلق چین،
کوشش برای یافتن راهکارهای مشخص برای ایجاد «سوخت و ساز متعادل» با طبیعت است در
روند رشد اقتصادی- اجتماعی این کشور. این کشور توانسته است با وجود شرایط نامساعد
ناشی از عقب‌ماندگی رشد صنعتی، با تکیه به پیش رفته ترین تکنولوژی در جهت ایجاد
زیربنای شیوه تولید کمونیستی گام هایی بردارد. برای نمونه چین به پیشرفته‌ترین و
پیش رو ترین کشور در تولید انرژی بدون ضایعات برای محیط زیست در جهان بدل شده است.

۱۰- شرایط عقلایی برای برپایی
جامعه آینده

شرایط عقلایی حکم می‌کند که جامعه ی آینده
در سطح جهان می‌تواند تنها جامعه ی سوسیالیستی- کمونیستی، دمکراتیک و حافظ محیط
زیست باشد.

فاکت و واقعیت‌های غیرقابل انکار مانند
پایان پذیری منابع (کلوب رم ۱۹۷۲)، آلودگی هوا (هوای دودآلود لندن، سوراخ ازون،
غیرقابل استفاده شدن زمین به علت ترشی آن، مرگ جنگل ها و ..)، آلودگی گلوبال هوا
به دنبال آزمایش های اتمی روی زمین در سال‌های ۵۰ قرن پیش، فضولات اتمی مراکز اتمی
غیرنظامی و انواع دیگر واقعیت‌ها به مارکسیست ها می‌آموزد که باید مساله ی حفظ
محیط زیست را از منظر رابطه انسان و طبیعت که بانیان سوسیالیسم علمی مطرح ساخته
اند، به موضوع بحث روز بدل ساخت.

از سال ۱۹۹۰ که گزارش سازمان ملل درباره ی وضع
آلودگی هوا انتشار یافت (IPCC)، دیگر
برای مارکسیست ها مساله دفاع از سلامت محیط زیست به مساله عمده ی مبارزه علیه نظام
سرمایه داری بدل شده است. پیش شرط ممانعت از نابودی غیرقابل بازگشت محیط زیست،
تفهیم منافع همه ی بشری برای حفظ آن به توده هاست. ما با یک مساله همه بشری سرو
کار داریم که برای حل آن نیاز به یک هم راهی و هم آهنگی جهانی و همبستگی جهانی
انسان وجود دارد.

باید نشان داد که چنین هم آهنگی در
شرایط حاکمیت نظام سرمایه داری ناممکن است.
از این رو ضروری و پراهمیت است که
دیدگاه مارکسیستی برای حفظ محیط زیست که نشان دادن رابطه شکننده میان انسان و
طبیعت است، تفهیم شود. بر این پایه است که باید مارکسیست ها مساله دفاع از محیط
زیست را به مثابه ی مساله نبرد طبقاتی- اجتماعی مطرح سازند.

همان‌طور که مارکس- انگلس نشان داده اند،
دورنمای جامعه بشری در ارتباط تنگاتنگ با مساله سوخت و ساز میان انسان و طبیعت
قرار دارد:

«آزادی در این زمینه [یعنی در
بخش ضرورت‌های طبیعی] می‌تواند تنها در این نکته خلاصه شود که انسان اجتماعی شده،
تولید کنندگان همیار، سوخت و ساز با طبیعت را به طور عقلایی تنظیم کنند، تحت کنترل
عمومی و دسته‌جمعی خود قرار دهند، به جای آنکه تحت سلطه ی آن به مثابه یک قدرت کور
قرار داشته باشد؛ سوخت و ساز را با مصرف کمترین نیرو و منطبق با طبیعت انسانی خود
و در حرمت و بزرگداشت کامل و تحت شرایط متناسب عملی سازند.» (ک م ا ۲۵، س ۸۲۸)

این سخنان مارکس- انگلس ازجمله نکته مبارزه
برای تقلیل ساعات کار روزانه و طول کاری عمر انسان را به مساله ی روز مبارزه
طبقاتی در جامعه سرمایه داری بدل ساخته است. نکته‌ای که در ایران با نامساعدترین
شرایط روبروست و باید آن را در طول زمان به مساله ی روز مبارزه ی طبقاتی علیه نظام
سرمایه داری وابسته بدل نمود.

چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم؟

این پرسش که هاری نیک، اقتصاددان آلمان
دمکراتیک مطرح ساخته است، هسته ی مرکزی را برای کوشش به منظور ارایه ی جایگزینی
مردمی و دمکراتیک و ملی برای ایران توسط نیروهای ضد دیکتاتوری و خواستار برپایی
سوسیالیسم در ایران تشکیل می‌دهد که باید آن را در برابر اقتصاد سیاسی
امپریالیستی- اسلامی قرار دهند. خواست مبارزان برای پایان داده به ‌خصوصی سازی
زندگی اجتماعی که هسته ی مرکزی اقتصادی سیاسی وابسته به اقتصاد امپریالیستی را در
ایران اسلامی تشکیل می دهد که نابودی محیط زیست را به مساله ای مبرم در میهن ما
بدل ساخته است. فاجعه‌ای که ابعاد همه جانبه ی آن را از جمله از تاثیر صدمات ناشی
از سیل های آغاز سال نیز می‌توان دریافت.

اعتراضات کارگری از دی ۱۳۹۶ تا کنون نشان
می دهد که در ایران به دنبال نابودی دستاوردهای قانونی طبقه کارگر، نه تنها فقر
زحمتکشان مساله ی عمده ی روز است، بلکه همچنین روند طولانی‌تر شدن زمان کار و
نابودی قوانین در ارتباط با آن، ابزار اصلی را در اختیار سرمایه داران وابسته به
اقتصاد امپریالیستی قرار داده است که همراه است با نابودی محیط زیست.

وقایع آغاز سال به دنبال سیل های خانمان
برانداز در بخش‌های بزرگی از ایران نشان نابودی «سوخت و ساز متعادل» میان زندگی
اجتماعی ناشی از سلطه ی سرمایه مالی داخلی و خارجی بر منافع زحمتکشان و منافع ملی
مردم میهن ما است. باید با

گذار انقلابی از نظام سرمایه داری به این
وضع ناهنجار پایان داد.




بازداشت ده ها تن از فعالان کارگری و دانشجویی در تهران

• ماموران امنیتی و لباس شخصی ها، با حمله به تجمع بزرگداشت اول ماه مه در تهران، ده ها نفر از کارگران و دانشجویان و از جمله تعدادی از فعالین سرشناس کارگری را بازداشت کردند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۱۱ ارديبهشت ۱٣۹٨ –  ۱ می ۲۰۱۹

 

سندیکای کارگران شرکت واحد از بازداشت ده ها تن از اعضای این سندیکا و دانشجویان و شرکت کنندگان در مراسم روز جهانی کارگر در برابر مجلس خبر داد. 

بنابر این گزارش، رضا شهابی، حسن سعیدی، وحید فریدونی، ناصر محرم زاده، رسول طالب مقدم، محمدعلی اصلاغی و اسدالله سلیمانی از اعضای سندیکا درمیان بازداشت شدگان هستند. 
این گزارش می افزاید: امروز از شروع برگزاری مراسم اول ماه مه حضور نیروهای پلیس و لباس شخصی چشمگیر بود. هنوز نیم ساعت از تجمع اعتراضی کارگران و دانشجویان و بازنشستگان نگذشته بود که پلیس و لباس شخصی ها با خشونت زیاد با تظاهرکنندگان برخورد کردند و ضمن ضرب شتم تاکنون بیست تن را بازداشت کرده اند. 
سندیکای کارگران شرکت واحد ضمن محکوم کردن برخوردهای خشن نیروهای انتظامی و امنیتی، خواستار آزادی تمامی بازداشت شدگان شده است. 

 

کمیته ی هماهنگی برای ایجاد تشکل های کارگری نیز گزارش داده است: به دنبال فراخوان سندیکای کارگران شرکت واحد، گروه اتحاد بازنشستگان، کمیته هماهنگی و دانشجویان برای برگزاری مراسم روز کارگر در مقابل مجلس، کارگران و بازنشستگان در گروه های مختلف در مقابل مجلس حضور یافتند. تجمع با شعار کارگر معلم دانشجو اتحاد اتحاد شروع شد. 
بعد از حدود یک ربع از شعار دادن جمعیت، نیروی انتطامی و لباس شخصی ها به کارگران شرکت واحد حمله کرده و سعی در دستگیری انان داشتند که با مقاومت جمعیت روبرو شدند. 
جمعیت با شعار “ولش کن ولش کن” مانع دستگیری شدند. در مرحله بعدی دوباره مامورین لباس شخصی و نیروی انتظامی با حمله به دختران و پسران دانشجو سعی در برهم زدن تجمع داشتند. 
جمعیت با شعار اعتصاب، تجمع تشکل حق مسلم ماست، مقاومت نموده که دوباره ماموران هجوم اورده و به ضرب و شتم کارگران و دانشجویان و بازنشستگان پرداختند. تاکنون حدود ۲۰ نفر از کارگران شرکت واحد، بازنشستگان و دانشجوبان دستگیر شده اند. 

مطابق آخرین خبرها، افراد بازداشتی به مقر دادستانی در میدان ارک منتقل شده اند. اسامی تکمیلی بازداشت شدگان به شرح زیر اعلام شده است: 
رضا شهابی، حسن سعیدی، وحید فریدونی، ناصر محرم زاده، محمدعلی اصلاغی، سیدرسول طالب مقدم، اسدلله سلیمانی، فرحناز شیری که از اعضای سندیکای کارگران شرکت واحد میباشند، کیوان صمیمی از اعضای کانون نویسندگان و کامیار فکور، مرداس طاهری، سلیمانی نژاد، عباس شمس، هادی سلیمانی، مهدی عظیمی، ماهان صالحی، قاسم خالویی، داود رفیعی، اسدلله سلیمانی.




سیلاب رودها و رگبار خشم توده ها

سخن روز شماره: ۷ (۲۶ فروردین ۱۳۹۸)

پنداشتی که خشم فروخورده ی قرون
جوشیده از خرابه ی فرتوت روزها (نادر نادرپور)

برف، باران و سیلاب ویرانگر بسیاری از شهرهای میهن
ما را در کام خود فرو برده و پیامدهای سنگینی آن بر دوش نازک
توده های رنج و تهی دستان افتاده است. پیشکش نوروزی دولت به زحمتکشان، سوگواری
در غم از دست رفتگان بوده است و سیلاب اشک های پر خون در چشم. این
دولت پوشالی به جای کنش همچو تماشاگری انگشت به دهان از پهنه ی این رویداد ناگوار
گیج و آشفته شده است.

هنگامی که آب سرکش جان شهروندان بی پناه را در
گرداب خود می گیرد، گردانندگان شهرها درگیر زدوخورد ها و کشمکش ها ی درونی برای پر
کردن کیسه های پول خود هستند. برخی از این کارگزاران بی خرد و نادان خدا را
سپاسگزارند که “با بارش‌های کنونی، ایران از خطر کم‌آبی رهایی یافت”! این
کارناشناسان به جای پذیرفتن خویش کاری (وظیفه) سرپرستی و هم آهنگی گروه های امداد
از کشاورزان می خواهند که سردهنه آبگیر کشت زارها 
را ببندند.  

این پنداربافان که خواب دستیابی به فن آوری اتمی را می بینید حتا یک ریال برای خرید سامانه های پیشرفته پیش بینی بارش ها هزینه نمی کنند و در پیشگیری سرازیر شدن سیلاب به شهرها و روستاها و سازماندهی برون بری مردم از بخش های سیل زده ناتوانند.

 مردم اما دلسرد و ناامید از یاری رسانی دولت مانند همیشه خود انجمن
های همبستگی ساخته اند تا به داد سیل زدگان برسند.    

باید پرسید که آیا نقش و نیروی دولت نئولیبرال
روحانی در جامعه به ان اندازه ای کم شده است که دیگر حتا توان یاری رسانی به مردم
به هنگام رویدادهای ناگوار و پیامدهایش را هم ندارد؟

اما این گونه نیست! ناتوانی دولت تنها در زمان
کمک رسانی به نیازمندان آشکار می شود. و گرنه همین دولت در نگهبانی از طبقه های
انگلی بورژوازی بسیار هم توانا است و می تواند با گسترش خصوصی سازی دارایی های
مردم را به پشیزی به سرمایه داران بفروشد و یا با دادن ارز دولتی خزانه میهن را تهی
کند. دوستان آقای روحانی در دزدی های کلان، همچون دستبرد هفت میلیارد یورویی
پتروشیمی پشتیبانی می شوند ولی همین دستگاه دولت برای رویارویی با پیامدهای
جانگداز سیلاب پول برای زیرساختارهای نیازمند ندارد . این رویداد ناگوار یک بار دیگر
چشم توده ها را در برابر ناتوانی رژیم برای سازماندهی کمک رسانی و نگه داری از جان
و  خانه مردم نشان داد. نابسامانی ها و رویدادهای
لگام  گسسته کنونی نشانه ورشکستگی، واگرایی
و ازهم پاشیدگی بی برگشت ساختار نهادهای دولتی است.

روزگار شگفتی است. دولت نئولیبرال برای گذاشتن کاهی
بر دوش سرمایه داران اندوهگین است و می گرید ولی چشمی نابینا در برابر کوهی از بار
گرانی و سختی بر دوش توده ها دارد.  کوهی از خوراک روزانه از سوی ازمابهتران بدور ریخته می شود ولی کاهی
از آن به شکم تهی کودکان کار و کارتون خواب نمی
رود . زراندوزان
می خواهند که کمر مردم زیر بار گرانی و گرفتاری ها  به اندازه ای خم
شود که توان دیدن خورشید نداشته باشند و به کوچکی خود در برابر نامردمان روزگار
باور کنند.   

دو رنگی در گفتار و رفتار دولت نئولیبرال آقای
روحانی به ان اندازه است که دیگر با هیچ سیه کاری نمی توان آنرا پنهان کرد. این
درندگان در شکار همیشگی سرمایه هستند و اگر گوشه چشمی  به توده ها 
می کنند نه برای آرامش و آسایش آن ها بلکه همچو زالو برای مکیدن خون است.

این دورویان  با ریا و دروغ می خواهند همه ی بدبختی ها از گرسنگی مردم تا ویرانی میهن
را به پای آمریکا بنویسند ولی این نئولیبرالها با دوستان نئولیبرال آمریکایی خود
در دستگاه  ترامپ همیار و همکار هستند. نئولیبرالهای
آمریکایی و میهنی هر دو دشمن توده های ما و در اندیشه غارت سرمایه های میهن هستند. تیر
مرگبار امپریالیسم امریکا نه به سوی ستم پیشگان سرمایه پرست جمهوری اسلامی بلکه به
دل های گرم و تن های خسته کارگران، کشاورزان، تهی دستان، حاشیه نشینان، کم داران و
کودکان خیابانی شلیک می شود. لاف زنی های پوچ ضدآمریکایی نیرنگ کاران رژیم هم نه تنها آسیبی به
امپریالیسم نمی زند بلکه با وابستگی هرروز گسترده تر به سرمایه جهانی همراه است و
دود این یاوه گرایی ها تنها به چشم زحمتکشان می رود.

از آرمان های والای انقلاب بهمن دیگر نه آزادی
مانده است و نه برابری.

این بیدادگران و مفت خوران فربه می گویند که در
میهن ما “عدل نهج البلاغه ای علی” فرمانروا است و همه با هم
برابرند. راست هم می گویند! مردم میهن ما در گرسنگی با هم برابرند. جوانان ما در بیکاری
با هم برابرند. زنان ما در زندانی کردن زیبایی برونی خود با هم برابرند. کشاورزان
ما در بی ابی و سیلاب با هم برابرند. سیل زدگان ما در آوارگی و بی خانمانی
با هم برابرند. کارگران ما در نداشتن حق تشکل صنفی با هم برابرند. زندانیان ما در
شکنجه شدن با هم برابرند. خلق های ما در برابر ستم شوونیسم با هم برابرند. ستمگران
حکومتی در ستم پیشگی با هم برابرند. زمین دزدان در زمین خوری با هم برابرند. رانت
خوران ما در دستیابی به درآمدهای بادآورده با هم برابرند. کلان دیوان سالاران دولتی
در دزدی سرمایه توده ها با هم برابرند.

این گزمگان آزادی کش با پررویی بی همتایی می
گویند که
آزادی در میهن ما فراوان  است. آری این چنین نیز هست! مردم
آزادند گرسنه باشند، بی کار و بی خانه باشند. جوانان آزادند تا معتاد شوند. ناداران
و تنگ دستان آزادند که آزادانه کلیه های خود را در بازار آزاد بفروشند. برای سیر
کردن فرزندان گرسنه زنان جوان آزادند که خود را در بازار آزاد “پوست و گوشت”
به آزادی بفروشند. سرمایه داران آزادند که از مزدبگیران بهره کشی کنند. رانت
خواران آزادند که سرمایه مردم را بچاپند. بانکداران و کاغذبازان آزادند که اندوخته
ناچیز مردم را بربایند. زمین خواران آزادند که زمین را پول
کنند. ستمگران آزادند که بر پشت کارگر شلاق زنند. ولی فقیه آزاد
است که پول نفت را هزینه رویای جهان گشایی و آرزوی بیمارگونه سرکردگی جهان
اسلام خود کند.   

آزادی و برابری به راستی فراوان
است.  

اما بدا به حال این چپاول گران
بدسگال  که مردم این گونه آزادی و برابری را
نمی خواهند. رویگردانی مردم از دستگاه فرمانفرمایی جمهوری اسلامی سرمایه داری برای
همین گرسنگی ها، بیکاری ها، آوارگی ها، زن‌ستیزی‌ها، دزدی ها، کاستی
ها، ندانم کاری ها، کمبود ها و ستم هاست.      

رشته های پیوند جمهوری اسلامی سرمایه داری با
مردم حلقه به حلقه از هم دریده می شود. شیرازه این رژیم
از هم گسسته است. مردم  آه ندارند که با ناله
سودا کنند. نمی توان دیگر با پند و اندرزها دل‌خوش
و خشنود بود و این کژروان را به راه راست کشاند. درد بیکران توده‌های
به جان رسیده و زخم های ژرف به تن رنجبران را نمی توان با سخنهای پوچ و بی پشتوانه
مرهم گذاشت. جمهوری اسلامی زمین شوره زاری است که با کاشتن دانه “اصلاح خواهی”
هم بارور نخواهد شد. اصلاح خواهی آن
آبی نیست که بتواند آتش تشنگی توده ها برای برابری و آزادی را خاموش کند.
آسمانه (سقف) آرزوها را باید بالا برد. نیاز و
خواست توده ها بسیار بلندتر از اندام کوتاه اصلاح خواهی است.      

گلوی مردم پر از خشم است ولی ددمنشان می
خواهند لبهایشان را با زور بدوزند. همان گونه که زن دلیر چادری به تلویزیون
رژیم گفت دیگر این زورگویی ها کارایی ندارد. شکم گرسنه نان
می خواهد و با زور شلاق بیداد نمی توان آن را پر و سیر کرد. بیمی دیگر از دستگیری و
شکنجه و مرگ نیست. بیمی اگر هست بیم اندک اندک مردن کودکان گرسنه است.  مردم دیگر دریافتند
که دستیابی به برابری و آزادی با گدایی از زراندوزان و دژخیمان شدنی است. آن ها دیگر
می دانند که گذر
از رنج ها بی رزم شدنی نیست و باید دل به دریایِ خروشانِ نبرد
سپرد. در رویارویی با خیزش توده ها فرمانروایان مردم آزار پاسخی به جز خودکامگی و پرخاشگری بیشتر ندارد و نمی تواند داشته
باشد. هرروز دست‌ شمشیر بدست این آدمکشان دلی را نشانه می گیرد و
خون می ریزد. دشت های میهن از خون آزادی خواهان لاله زار شده است.     

 فنر بردباری
توده ها آن چنان فشرده شده است که بی گمان به ناگهان پرش می کند و کاخ ستم را
سرنگون. پس آنگاه خشم توده ها همچو آتشفشانی زبانه خواهد
گرفت و آتش به خرمن “زور و زر و تزویر” خواهد افکند .

گویا سیلاب رودها تلنگرزن رگبار خشم توده ها
شده است. روزی می آید که توده‌های شیفته آزادی و برابری زنجیرهای بردگی پاره می
کنند و کهنه دژ ستم و سرمایه را واژگون می سازند. آن روز بسیار نزدیک
است. نه! من خواب ندیده ام. من چشمک زدن های ستاره ی قرمز را در کهکشان دوردست
آزادی می بینیم.

ابرهای نومیدی را باید پس راند تا پرتو جانبخش
خورشید امید نمایان شود. کالی این زمین به سر رسیده است، زمین پیکار آماده شخم زدن
است. اگر اکنون ما ستاره نکاریم نمی توانیم فردا نور درو کنیم. درو نخواهد کرد آن کس
که نکاشت.

نگو خسته ام! پای بسته ام! دست
شکسته ام!

خو اگر به راه رفتن و برخاستن شود
دست شکسته بار دگر پُتک زن شود (کسرایی)




مصاحبۀ رفیق زنده یاد نورادین کیانوری با هفته‌نامهٔ ‏روولوسیون
چند روز پیش از یورش سالهای 61-62

 

نوشته رسیده

(خوانندگان عزیز می توانند خود مصاحبه را از کتابخانه “توده ای ها” دانلود کنند.)

“اگر این نیروهای هوادار محرومان،
نیروهای هوادار استقلال واقعی و همه‌جانبه، نیروهای هوادار آزادی برای ‏اکثریت
محروم جامعه بتوانند در این دوران سرنوشت‌ساز با توجه به مسؤولیت تاریخی خود جبهه
متحدی به ‏وجود آورند و با تکیه به نیروی عظیم توده‌های زحمتکش خواستار دگرگونی‌های
بنیادی، حمله نیروهای راستگرا را ‏با ناکامی روبه‌رو سازند، بدون تردید انقلاب راه
پرافتخاری را که در چهار سال پیش آغاز کرد، ادامه خواهد داد”

رفیق فقید احسان طبری، در مورد سیر و پویه تحولات و روندهای
تاریخی، درک روشن از آن‌ها و ارزیابی ‏واقع‌بینانه از همۀ کنش‌گران آن، مثال جالبی
دارد، او می‌گوید:‏

‏«هنگامی که از دره‌ها و شیب‌های کوهساری
بزرگ می‌گذرید و پیچ‌وخم‌های گوناگون آن را پشت سر می‌گذارید، ‏از هیأت و منظر
عمومی و ابعاد آن کوهسار نمی‌توانید تصوری روشن به دست آورید. ولی وقتی از آن
کوهسار ‏خارج می‌شوید و لختی جادۀ هامون را می‌پیمایید و سپس سر بر می‌گردانید،
آنگاه کوهساری را که درنوردید ‏نیک می‌بینید و از ابعاد و منظرۀ عمومی آن تصوری
درست به دست می‌آورید.»‏

حکایت انقلاب خلقی، ضد امپریالیستی بهمن ۱۳۵۷ ایران، و
جایگاه اندیشه‌ای پیروان سوسیالیسم علمی و ‏نمایندۀ آن حزب تودۀ ایران نیز در این
میان، از این قاعده کلی مستثنا نبوده و نیست.‏

در تیر ماه ۱۳۵۴ کمیته مرکزی حزب تودۀ
ایران در پلنوم پانزدهم خود، علی‌رغم صدماتی که از فردای کودتای ‏آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ متحمل شده بود، قادر
گردید با تحلیل علمی از شرایط ایران و جهان، سر زدن طلوع ‏انقلاب خلق را بشارت
دهد.‏

کمیته مرکزی حزب تودۀ ایران، با شروع خیزش مردمی کشور در سال ۱۳۵۶ به استقبال شانزدهمین پلنوم خود ‏رفت.‏

بر بستر تحولات انقلابی کشور، پلنوم شانزدهم حزب تودۀ ایران ضمن
تدقیق سیاست مبارزاتی حزب حول پنچ ‏محور مشخص، به دفاع از انقلاب خلق قهرمان
ایران، برای تحقق آماج‌های اساسی این انقلاب یعنی استقلال، ‏آزادی و عدالت
اجتماعی، برخاست.‏

رفیق کیانوری که در تنظیم این سیاست  نقش به‌سزایی داشت، در
این پلنوم به عنوان دبیر اول کمیته مرکزی ‏حزب تودۀ ایران انتخاب گردید. به جرأت
می‌توان گفت، رفیق کیانوری در یکی از دشوارترین دوران حیات حزب، ‏سکان رهبری آن را
به دست گرفت.‏

طی سال‌های گذشته منتقدین و مخالفین خط مشی انقلابی حزب تودۀ ایران
در انقلاب بهمن تلاش کرده اند تا:‏


اول) محتوای
علمی این خط  مشی را نفی کنند و آن را به اصطلاح غیر مارکسیستی ـ لنینیستی!
بدانند؛


دوم) دفاع
حزب تودۀ ایران از انقلاب بهمن، محملی بشود برای «مقصر» دانستن حزب در به وجود
آمدن شرایط  ‏دشوار سیاسی کنونی؛

برای رسیدن به این هدف که چیزی جز تخطئه خط مشی انقلابی حزب تودۀ
ایران از یک طرف و بی‌حرمتی به ‏خرد و شعور سیاسی توده‌ای‌ها از طرف دیگر نیست،
تلاش می‌شود تا:

‏
‏۱ـ تحلیل از
انقلاب بهمن جدای از ظرف زمانی و مکانی آن صورت پذیرد.‏


‏۲ـ آنجا که
مربوط به خط مشی سیاسی حزب است، القا شود که اعضای حزب و رهبری آن دو مقوله جدا از
هم ‏بوده است، و اعضای حزب در اتخاذ تصمیم نسبت به آنچه که سیاست پشتیبانی از
انقلاب نامیده می‌شد ‏کوچک‌ترین نقشی نداشته اند، و یا با کشف «خط فاصل‌هایی» 
میان کمیته مرکزی از یک طرف و رفیق کیانوری ‏به عنوان دبیر کمیته مرکزی از طرف
دیگر، «ثابت» کنند که سیاست حزب تودۀ ایران ناشی از «القائات» و یا 
‏‏«پراگماتیسم» رفیق کیانوری بوده است.‏

سخن کوتاه، اگر بپذیریم که، تلاش ایثارگرانه، عبارت از عمل کارا،
مؤثر و دارای مبنای علمی و اخلاقی، در سمت ‏نوسازی و بهسازی نظام اجتماعی به سود
مردم زحمتکش و ستمدیده است، به جرأت می‌توان گفت که رفیق ‏کیانوری یکی از چهره‌های
شاخص این‌گونه نگرش بوده است.‏

‏در تاریخ جمعه ۱۴ آبان ماه ۱۳۷۸ رفیق کیانوری
سیاستمدار برجسته، کمونیست و ‏انترناسیونالیست توده‌ای از میان ما رفت. از رفیق
آثار قلمی متعددی بر جای مانده است. از آن جمله آخرین ‏مصاحبه رفیق کیا چند روز
پیش از یورش سالهای 61-62  با هفته نامه
«روولوسیون»؛ ارگان تئوریک حزب کمونیست فرانسه است، که به‌مثابه سیاستمداری تیزبین
و تحلیل‌گری کم‌نظیر با سلاح ‏دانش، تجربه و واقع‌بینی علمی به تحلیل انقلاب بزرگ
ایران، خطرات و دسایس دشمنان طبقاتی داخلی و ‏خارجی آن و راه برون‌رفت از وضعیت
دشواری که حرکت اعتلایی انقلاب را تهدید می‌کند، می‌پردازد.‏


در این
مصاحبه رفیق کیانوری به روی آن رشته از معضلات انقلاب انگشت می‌گذارد، که امروز هر
سیاستمدار ‏میهن‌پرستی با گوشت و پوست خود آن را لمس می‌کند.‏

پیام رفیق کیانوری و حزب تودۀ ایران برای برون‌رفت از معضلاتی که
انقلاب خلق با آن دست به گرِیبان بوده و ‏هست، «ایجاد یک جبهه متحد از همه نیروهای
انقلابی مسلمان و نیروهای دگراندیش پیرو سوسیالیسم علمی ‏و سایر نیروهای میهن‌دوست
و آزادی‌خواه که به نیروهای عظیم خلق متکی است» می‌باشد. امید که این پیام را
‏دریابیم!

با مطالعه این مصاحبه و تعمق در محتوای آن، یاد رفیق نورالدین
کیانوری را گرامی می‌داریم.‏


‏ * * * * * * * * * *‏

س: از
انقلاب ایران که موفقیتی عظیم در جنبش جهانی ضدامپریالیستی به شمار می‌آید، چهار
‏سال می‌گذرد. لطفاً بیلان دگرگونی‌هایی که این انقلاب در زمینه داخلی و در زمینه
سیاست ‏بین‌المللی به همراه آورده است را برای ما شرح دهید؟

ج: بدون تردید
انقلاب ایران را می‌توان مهم‌ترین رویداد جهانی در سال‌های آخر دهه هفتاد شمرد.
اکنون، در ‏آستانه پایان چهارمین سال زندگی جمهوری اسلامی که مهم‌ترین محصول آن
انقلاب نیرومند  ضد سلطنتی، ضد ‏امپریالیستی و مردمی به شمار می‌آید، هستیم.
یکی از وجوه با اهمیت انقلاب ایران همین ویژگی است که ‏این‌که اکنون ۴ سال از عمر آن می‌گذرد، هنوز یکی از مهم‌ترین مسایل بین‌المللی
است و نیروهای عظیمی را در ‏سراسر جهان به خود مشغول می‌کند.‏


آنچه را که
این انقلاب تاکنون در زمینه سیاست بین‌المللی، یعنی در مناسبات ایران با دنیای
خارج انجام داده، ‏می‌توان به شرح زیرین خلاصه کرد:‏


‏۱ـ انقلاب
ایران یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های جهانی را در یکی از مهم‌ترین مناطق استراتژیک
جهان، یعنی منطقه ‏خلیج فارس درهم شکست. همه می‌دانند که ایران زمان شاه سرنگون‌شده،
با هزاران زنجیر به امپریالیسم ‏جهانی و در درجه اول به امپریالیسم آمریکا وابسته
بود و دولت ایران و ارتش ایران به طور همه‌جانبه، مانند رژیم ‏صهیونیستی اسرائیل،
اجرا کننده نقشه‌های امپریالیسم آمریکا بودند و به صورت ژاندارم مقتدری در منطقه
خلیج ‏فارس عمل می‌کردند.‏


اعتماد
امپریالیسم جهانی به نقش رژیم شاه سرنگون‌شده تا این حد بود، که احتیاجی به ایجاد
پایگاه‌های ‏نظامی نیرومند متعلق به خود در منطقه احساس نمی‌کرد، زیرا مطمئن بود
که با وجود رژیم سرسپرده و نیرومند ‏ایران در خلیج فارس، نفت این منطقه که برای
امپریالیسم جهانی اهمیت حیاتی دارد، بدون کوچک‌ترین تهدید به ‏سوی دنیای سرمایه‌داری
جریان خواهد داشت و حرکت مردمی در کشورهای این منطقه ـــ همانطور که در عمان ‏شاهد
بودیم ـــ به وسیله نیروهای متجاوز رژیم شاه در هم کوبیده می‌شد.‏


همانطور که
می‌دانیم، آمریکا برای نگاهداری این پایگاه با اهمیت تمام شریان‌های حیاتی اقتصادی
و نظامی و ‏تمام دستگاه دولتی ایران را در دست خود گرفته بود، ارتش ایران را با
مدرن‌ترین جنگ‌افزارها مسلح کرده بود و ‏بیش از ۵۰ هزار
مستشار نظامی خود را برای اعمال حاکمیت سیاسی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی به ایران
‏تحمیل کرده بود و ایرانیان تعلیم دیده در آمریکا را، که عده زیادی از آن‌ها
آگاهانه به خدمت امپریالیسم در آمده ‏بودند، در مهم‌ترین مقامات دولتی و ارتشی
مستقر ساخته بود.‏


البته باید
یک جنبه دیگر سلطه آمریکا در ایران را به همین اندازه مورد توجه قرار دهیم و آن
اهمیت اقتصادی ایران ‏برای امپریالیسم جهانی و به ویژه امپریالیسم آمریکا بود. می‌دانیم
که ایران در دوران شاه، با تولید بیش از ۳۰۰ ‏میلیون تن
نفت خام در سال، دومین کشور تولید کننده نفت در اوپک بود و نفت ایران، طبق قرارداد
خائنانه‌ای از ‏طرف رژیم شاه به یک کنسرسیوم انگلیسی، آمریکایی، هلندی، فرانسوی
واگذار شده بود.‏
انحصارهای نفتی
امپریالیستی سالیانه ده‌ها و ده‌ها میلیارد دلار از نفت ایران سود می‌بردند و
انحصارهای دیگر ‏امپریالیستی، آن سهمی را که به ایران داده می‌شد، از راه فروش جنگ‌افزار
و اجناس مصرفی خود به هزار ترفند ‏دوباره به بازار‌های مالی جهان امپریالیستی باز
می‌گرداندند. کشورهای عمده امپریالیستی بازار ایران را در اختیار ‏داشته و بیش از ۴۸ درصد تجارت خارجی ایران در دست آنان بود.‏


سومین جنبه
سلطه آمریکا بر ایران دوران شاه، اهمیت استراتژیک کشور، برای نقشه‌های امپریالیستی
در زمینه ‏محاصره نظامی اتحاد شوروی بود. همان‌طور که می‌دانیم، ایران با اتحاد
شوروی در طول نزدیک به ۳ هزار کیلومتر ‏هم‌مرز است و این مرز از
لحاظ نزدیکی به بخشی از عمده‌ترین مناطق استراتژیک درون اتحاد شوروی برای
‏امپریالیسم آمریکا اهمیت فوق‌العاده دارد.‏

ایران حلقه اساسی ارتباط سیستم امپریالیستی «ناتو» با سیستم‌های
نظامی امپریالیستی در جنوب و جنوب ‏شرقی آسیا بود. ایران عضو پیمان امپریالیستی
سنتو بود، که از یک طرف به وسیله ترکیه عضو دیگر این پیمان با ‏ناتو و از طرف دیگر
به وسیله پاکستان «عضو سوم این پیمان» با پیمان ناتو ارتباط پیدا می‌کرد. در ایران
مهم‌ترین ‏دستگاه‌های الکترونیک جاسوسی علیه اتحاد شوروی در نزدیکی مرزهای آن کشور
مستقر گردیده بود.‏


این بود
مختصات عمده ایران دوران شاه، به عنوان یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های استراتژیک
امپریالیسم جهانی به ‏سرکردگی امپریالیسم آمریکا و یکی از میدان‌های غارت نواستعماری.
انقلاب ایران این پایگاه را درهم کوبید و ‏تمام حساب‌های امپریالیسم جهانی را در
منطقه بسیار با اهمیت جهان درهم ریخت.‏


در پی‌آمد پیروزی انقلاب، قرارداد دوجانبه نظامی با آمریکا لغو
گردید. ایران از پیمان سنتو خارج شد و در نتیجه ‏پیمان سنتو از هم پاشید.
قراردادهای خرید میلیاردها دلاری جنگ‌افزار آمریکا و سایر کشورهای امپریالیستی
ملغا ‏شد. ده‌ها هزار مستشار آمریکایی از ایران اخراج شدند و هزاران مستشار و
غارتگر کشورهای امپریالیستی ‏مجبور شدند ایران را ترک گویند.‏


نفت ایران
به عنوان بزرگ‌ترین منبع درآمد ملّی از دست هشت‌پاهای امپریالیستی بیرون کشیده شد.
مقدار ‏زیادی از قراردادهای غارتگرانه تحمیلی به وسیله کشورهای امپریالیستی باطل
گردید. به این ترتیب ضربه ‏نیرومندی به منافع سیاسی و اقتصادی امپریالیسم جهانی و
به ویژه امپریالیسم آمریکا وارد آمد. ایران از حلقه ‏کشورهای وابسته و سرسپرده به
امپریالیسم جهانی خارج شد و به جرگه کشورهای غیرمتعهد وارد گردید.‏


‏۲ـ در زمینه
مسایل درون جامعه ایران، انقلاب توانست دگرگونی‌های قابل توجه به وجود آورد.
انقلاب نظام ‏سلطنتی را، که طی دوهزار و پانصد سال در ایران برقرار بود، با یک
نهیب برانداخت و راه را برای ایجاد یک نظام ‏جمهوری بر پایه افکار و آرای عموم
مردم هموار کرد.‏


گردانندگان
درجه اول نظام سلطنتی، که مهم‌ترین کارگزاران امپریالیسم جهانی بودند، یا از ایران
فرار کردند و یا ‏این‌که در دادگاه‌های انقلاب محاکمه و مجازات شدند. بخش عمده‌ای
از افسران ارتش سرسپرده به آمریکا از ‏ارتش برکنار و عده‌ای از مهم‌ترین مهره‌های
جنایات دوران شاه اعدام گردیدند.‏


سازمان مخوف
ساواک، که ساخته و پرداخته سازمان «سیا»ی آمریکا و «موساد» اسرائیل بود، منحل
گردید. ‏مجلس شورا و سنای دوران شاه، که تنها سرسپردگان امپریالیسم جهانی در آن
گرد آمده بودند، از هم پاشیده ‏شد و نمایندگان آن مانند وزرای سابق نظام سلطنتی،
از اشتغال در هرگونه مقام دولتی محروم شدند. بانک‌های ‏خصوصی که یکی از عمده‌ترین
وسیله غارت کلان سرمایه‌داری وابسته به رژیم شاه و امپریالیسم جهانی بودند، ‏ملّی
اعلام شدند.‏


ثروت‌های
عظیم خاندان شاه سرنگون‌شده و وابستگان دربار، که اکثراً همان بزرگ‌ترین مالکان و
سرمایه‌داران ‏کشور بودند، مصادره گردید و در اختیار نهادهای انقلابی قرار گرفت.
بخش مهمی از کارخانجات بزرگ (نزدیک به ‏‏۷۰ درصد) که
صاحبانشان به بانک‌های دولتی و شخصی وام‌های کلان بدهکار بودند، در اختیار دولت
قرار گرفت.‏


‏شورای انقلاب، به
تبعیت از خواست توده‌های ده‌ها میلیونی زحمتکشان شهر و روستا، که با نیروی عظیم
خود، ‏بدون جنگ‌افزار، انقلاب شکوهمند ایران را به پیروزی رسانده بودند یک دسته
قوانین به سود زحمتکشان و در ‏جهت محدود کردن امکانات غارتگری کلان سرمایه‌داران و
بزرگ مالکان تصویب کرد، قوانین مزبور به محدودیت ‏مالکیت ارضی و واگذاری زمین‌های
متعلق به بزرگ مالکان به دهقانان بی‌زمین و کم‌زمین، قانون ملّی کردن ‏تجارت
خارجی، قانون ملّی کردن زمین‌های شهری و کوتاه کردن دست سفته‌بازان از بخش ساختمان
و نظایر ‏این‌ها.‏


این سلسله
تصمیمات مثبت در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تثبیت شدند و به طور چشم‌گیری
مورد ‏تأیید توده‌های میلیونی رأی‌دهندگان به این قانون قرار گرفتند. قانون اساسی
جمهوری اسلامی ایران سند ‏تاریخی بسیار با اهمیتی است که در آن مبانی مهم عمده‌ترین
شعارهای انقلاب و جمهوری اسلامی ایران یعنی ‏تأمین استقلال، آزادی و عدالت
اجتماعی، جا گرفته است.‏


البته در
قانون اساسی نقاط ضعفی وجود دارد که در صورت چیره شدن نیروهای راستگرا در حاکمیت،
می‌تواند در ‏جهت معکوس محتوای واقعی قانون مورد سوءاستفاده قرار گیرد.


این تصمیمات
که به طور کلی در چارچوب اصلاحات بورژوا ـ دمکراتیک قرار داشتند، می‌توانستند، در
صورت پیگیری ‏و اجرا، پایه‌ای برای دگرگونی‌های ژرف‌تر اجتماعی ـ اقتصادی علیه
نظام غارتگر سرمایه‌داری به وجود آورند. در ‏دستگاه حاکمیت کشور تغییرات بنیادی به
وجود آمد. نمایندگان اقشار بینابینی و روحانیت وابسته به آنان تمام ‏مقامات کلیدی
دستگاه‌های دولتی و قضایی و قانونگذاری، جای نمایندگان طبقات حاکمه کهنه جامعه
سلطنتی ‏را اشغال کردند.‏


این‌ها بودند
عمده‌ترین دست‌آوردهای انقلاب شکوهمند مردم ایران، که بخش اساسی و عمده آن در همان
‏سال‌های اول و دوم پیروزی انقلاب عملی گردید و با این‌که در سال‌های سوم و چهارم،
بر اثر یک سلسله ‏عوامل، پیشرفت انقلاب دچار کندی و رکود شد و در زمینه‌هایی گام‌هایی
به عقب برداشت، هنوز اثرات عمیقش ‏در جامعه ایران وجود دارد و به عنوان یکی از
عوامل عمده، در درگیری‌های اجتماعی دورانی که در برابر ماست، ‏اثر خواهد گذاشت.‏

س: با این
همه در کنار بیلان مثبت، مبارزات درونی میان نیروهایی که از انقلاب ایران پشتیبانی
کرده‌‏اند نیز گسترش یافته است. سرکوب بسیار شدید و اعدام‌های متعدد هنوز رواج
دارد. به‌نظر ‏می‌رسد که اقداماتی نگران کننده نسبت به حزب تودۀ ایران انجام می‌گیرد.
آیا نمی‌بایست این ‏وضعیت را در رابطه با تمایل برخی‌ها به تضعیف انقلاب ایران
ارزیابی نمود؟

ج: این پرسش
کاملاً به‌جا و با اهمیتی است. واقعیت این است که در انقلاب ایران طیف فوق‌العاده
رنگارنگی از ‏نیروهای اجتماعی، با افکار و عقاید و آماج‌ها و خواست‌های گوناگون
اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در همه ‏زمینه‌ها شرکت داشتند. در یک سوی این طیف
نیروهای وابسته به بورژوازی لیبرال و بخش قابل ملاحظه‌ای از ‏روحانیون پشتیبان
آنان قرار داشتند، که اهدافشان تنها در چارچوب «محدود کردن» اختیارات شاه و کم‌رنگ‌تر
‏کردن وابستگی به امپریالیسم جهانی جای می‌گرفت.‏

در سمت دیگر این طیف نیروهای انقلابی مبارزی قرار داشتند، که
خواستار دگرگونی‌های بنیادی به سود ‏محرومان جامعه بودند. این‌ها خواستار آن
بودند، که هرگونه وابستگی به امپریالیسم ریشه‌کن بشود، امکانات ‏غارتگری سرمایه‌داران
و مالکان تا حدود زیاد به سود توده‌ها محدود شود و شعار «استقلال، آزادی و عدالت
‏اجتماعی» به معنای واقعی و وسیع و ژرف آن به موقع اجرا درآید.‏


در اینجا
باید به این نکته هم توجه داده شود که با کمال تأسف در میان این نیروهای انقلابی
از همان آغاز ‏اوجگیری جنبش انقلابی سوءتفاهمات ذهنی بسیار و اختلاف‌نظرهای عمیق
در شیوه‌های عمل و برداشت‌ها و ‏ارزیابی‌ها وجود داشت و امپریالیسم و ارتجاع با
مهارت توانستند از این اختلافات بهره‌گیری نمایند و این نیروها را ‏در مراحل مختلف
انقلاب به جان هم بیندازند و مجموعه نیروهای انقلابی را به میزان قابل‌توجهی
ناتوان سازند.‏


یکی از
ویژگی‌های انقلاب ایران این بود، که هیچ سازمان متشکل سیاسی و یا جبهه متشکل از یک
سلسله ‏سازمان‌های سیاسی، که برنامه مشخص و مدونی برای انقلاب داشته باشد، در مقام
رهبری این انفجار عظیم ‏مردمی قرار نداشت و درست است که امام خمینی، به عنوان
شخصیت پرنفوذ بدون رقیب در مقام رهبری ‏انقلاب جا گرفته بود، ولی شعارهای اساسی
انقلابی امام خمینی، که در بخش تخریبی کاملاً مشخص بود و به ‏طور ساده در براندازی
نظام پوسیده سلطنتی شاه، کوتاه کردن دست امپریالیسم جهانی و به ویژه امپریالیسم
‏آمریکا و ایجاد جمهوری اسلامی خلاصه می‌شد، برنامه مشخصی برای دوران سازندگی
انقلاب مطرح نمی‌کرد و ‏در نتیجه گروه‌های گوناگون، هر کدام برنامه مورد علاقه خود
را در چارچوب شعار کلی «جمهوری اسلامی» که به ‏صورت عمده‌ترین شعار سازنده انقلاب
درآمده بود، جای می‌دادند.‏


با چنین
آغازی مسیر رویدادهای بعدی انقلاب را می‌توان تا حد زیادی قانونمندانه دانست. این
نقطه ضعف بسیار ‏قوی، یعنی بدون یک سازمان و یک برنامه مدون مورد توافق برای
سازندگی انقلاب، میدان برای مانور دشمنان ‏انقلاب باز می‌کرد و به آنان امکان می‌داد،
که در کوتاه‌مدت و هم در درازمدت نقشه‌های شیطانی نفاق‌افکنانه ‏خود را گام‌به‌گام
به مورد اجرا درآورند.‏


نیروهای
راست‌گرا، یعنی آن بخش از نیروهایی که در حقیقت خواستار سازش با امپریالیسم جهانی
و نگاهداری ‏پایه‌های نظام کهنه بزرگ مالکی و کلان سرمایه‌داری هستند و با هرگونه
دگرگونی بنیادی به سود محرومان ‏جامعه دشمنی می‌ورزند، موفق شدند، علی‌رغم ضربه‌های
چندی که در جریان برکناری دولت بورژوا ـ لیبرال ‏موقت و پس از آن جریان برکناری
قطب زاده و بنی صدر به آنان وارد شد، از اختلافات آشتی‌ناپذیر میان نیروهای ‏مبارز
انقلابی، چه میان مسلمانان مبارز و نیروهای چپ دگراندیش (از آن جمله نیروهای
راستین مارکسیست) و ‏چه میان خود نیروهای مبارز مسلمان به سود حفظ مواضع خود
سوءاستفاده کنند.‏


در این
جریان باید به اشتباهات بزرگ بخش مهمی از نیروهای ضدامپریالیست و مردمی و تحریکات
آن قسمت از ‏ستون پنجم دشمن امپریالیستی که ماسک‌های «چپ» بر صورت خود زده‌اند و
از همان آغاز انقلاب به‌جای ‏اتخاذ سیاست اتحاد و انتقاد و مبارزه، سیاست دورویی و
برخورد را با توده‌های میلیونی مسلمانان مبارز پیرو خط ‏امام خمینی برگزیدند،
اشاره کنیم.‏


این
اشتباهات آب به آسیاب نیروهای راستگرا سرازیر کرد و به آن‌ها امکان داد، که در
چارچوب مبارزه با تروریسم ‏کور، که به‌وسیله حادثه‌جویان از یک سو و از طرف ستون
پنجم امپریالیسم، یعنی ساواکی‌ها و شاه‌پرستان و ‏نظایر آن‌ها از سوی دیگر، در
جامعه ایران به‌مورد اجرا گذاشته شد، ضربات جدی به همه نیروهای انقلابی ‏مردمی،
اعم از پیروان سوسیالیسم علمی و یا آن بخش از نیروهای مسلمان مبارز، که خواستار
جدی ‏دگرگونی‌های بنیادی به سود محرومان هستند، وارد آورند.‏


نیروهای
قشری و راستگرا توانستند از این شرایط بهره‌گیری کنند و مبارزه علیه تروریسم کور
را در ابعاد بسیار ‏گسترده‌تری به‌صورت مبارزه با آزادی‌های فردی و اجتماعی تصریح
شده در قانون اساسی، درآورند و همه ‏دگراندیشان را مورد تعقیب و مجازات قرار
دهند.‏


بدون تردید
این روش سیاسی، که در حاکمیت ایران هر روز وزنه سنگین‌تری پیدا می‌کند، به انقلاب
زیان ‏می‌رساند و موجب می‌شود که بخشی از نیروهای انقلابی، که هوادار پیگیر و
راستین انقلاب هستند، از صحنه ‏مبارزه برای نگاهداری دست‌آوردهای انقلاب کنار زده
شوند و در نتیجه صف نگهبانان انقلاب هر روز ناتوان‌تر شود.‏


این واقعیتی
است که به‌ویژه در یک سال اخیر، یعنی در چهارمین سال زندگی انقلاب ایران، ما شاهدش
‏هستیم. در عین این‌که اقدامات تروریستی به‌میزان چشم‌گیری ناچیز شده اند، ولی
محدودیت‌های سیاسی در ‏مورد آزادی‌های فردی و اجتماعی و فشار سیاسی به دگراندیشان
و به‌ویژه به نیروهای چپ هر روز افزایش ‏می‌یابد و این فشار نه‌تنها به آن بخشی که
از عملیات تروریستی پشتیبانی کرده، بلکه به آن بخش‌هایی، که از ‏همان آغاز اقدامات
تروریستی را محکوم کرده و از خط ضد امپریالیستی و مردمی در حاکمیت جمهوری اسلامی،
‏یعنی خط امام خمینی، پشتیبانی کرده، نیز وارد می‌آید.‏


حزب تودۀ
ایران از همان اولین روزهای اوجگیری جنبش انقلابی ایران، با ارزیابی درست از
نیروهای شرکت کننده ‏در انقلاب و گرایش‌های آن‌ها، سیاست پشتیبانی از خط
ضدامپریالیستی و مردمی امام خمینی و پیروانش را در ‏پیش گرفت و آن را با قاطعیت
دنبال کرد، و به‌همین جهت مورد دشمنی کینه‌توزانه دشمنان انقلاب ایران قرار ‏گرفت.


حزب ما شعار
جبهه متحد خلق را، جبهه‌ای که همه نیروهای ضدامپریالیستی و مردمی مسلمان و
دگراندیش را ‏در برگیرد، برگزید و پیگیرانه در راه تحقق آن تلاش کرد. حزب ما با
تجربه‌گیری از مبارزات چهل ساله انقلابی خود و ‏با آموزش از تجربه انقلاب‌های
مردمی در سایر کشورها سیاست اتحاد و انتقاد با همه نیروهای ضدامپریالیست و ‏هوادار
حقوق محرومان را انتخاب کرد و سعی کرد تا با کمک فکری به سایر نیروهای مترقی و
مردمی که دچار ‏گمراهی و اشتباه می‌شدند، به آنان در تصیحح اشتباهاتشان یاری
رساند.‏


تحول سیاسی
چشمگیر «سازمان فداییان خلق» که بخش قابل توجهی از نیروهای مبارز جوان پیرو
‏سوسیالیسم علمی را در برمی‌گیرد، از مواضع سکتاریستی چپ‌روانه به مواضع درست
انقلابی و ‏انترناسیونالیستی را می‌توان اولین رویداد مهم در روند چیره شدن بر
اختلافات در جبهه نیروهای خلقی به ‏حساب گذاشت. ‏


در یک سال
اخیر اولین نطفه‌های توجه به اهمیت تشکیل جبهه‌ای از نیروهای مسلمان مبارز با همه گروه‌ها
و ‏سازمان‌ها و نیروهای دگراندیش انقلابی، در میان پیروان اسلام انقلابی دیده می‌شود
و می‌توان امیدوار بود که ‏مسیر آینده رویدادهای سیاسی در ایران و در منطقه، تشدید
فشار امپریالیسم جهانی برای سرکوب جنبش‌های ‏انقلابی ضدامپریالیستی در منطقه و
آشکارتر شدن عملکرد سازش‌کاران و تسلیم‌طلبان و نقش روزافزون آنان در ‏حاکمیت
جمهوری اسلامی، این نطفه را بیش از پیش تقویت نماید.‏

س: جنگی که
کشور شما را در مقابل عراق قرار داده، هم‌چنان ادامه دارد. این جنگ تاکنون
قربانیان ‏زیادی داشته و ضربات شدیدی نیز بر اقتصاد کشور وارد آورده است. شما
پایان دادن به این جنگ را ‏چگونه می‌بینید؟

ج: نظر شما
درست است. جنگی که آتش آن را امپریالیسم آمریکا روشن کرد و با تجاوز عهدشکنانه
نیروهای ‏عراقی به یکی از حساس‌ترین مناطق اقتصادی و سوق‌الجیشی میهن ما آغاز
گردید و اکنون سال سوم خود را ‏می‌گذراند و هنوز دورنمایی برای پایان پذیرفتن آن
دیده نمی‌شود، تاکنون به دولت ایران و عراق خسارات انسانی ‏و مادی بسیار سنگین
وارد ساخته است. خسارات وارده از لحاظ انسانی بر دو طرف مدت‌هاست از مرز صد هزار
‏نفر گذشته و خسارات مادی آن در ایران در این یا آن سوی مرز صد میلیارد دلار قرار
گرفته است.‏

هزینه جاری جنگ هر روز ۲۰ ـ ۱۵ میلیون دلار از امکانات مالی ملت ایران را می‌بلعد و بدون شک در
طرف عراق ‏هم همین‌طور است. صدها هزار نفر از جوانان دو کشور، به‌جای فعالیت
سازنده برای شکوفا کردن اقتصاد و ‏فرهنگ میهن خود، رو در روی هم ایستاده اند و
یکدیگر را نابود می‌کنند.‏

علاوه بر این خسارات و شاید مهم‌تر از آن خسارات، تأثیر بسیار منفی
جنگ بر روند تثبیت و تحکیم و گسترش ‏انقلاب در درون جامعه ایران است. تجاوز عراق،
که به‌تحریک امپریالیسم آمریکا صورت گرفت، غیر از ناتوان کردن ‏ایران انقلابی دو
هدف مهم دیگر نیز داشت، یکی ایجاد مصنوعی دشمنی میان خلق‌های ایران و خلق‌های عرب
‏همسایه و در پی‌آمد آن، کند کردن سرعت تأثیر انقلاب ایران در کشورهای امپریالیسم
زده و ارتجاعی منطقه، ‏دوم کند کردن روند گسترش و تکامل انقلاب در خود ایران.‏

در پی‌آمد جنگ و محاصره اقتصادی امپریالیستی، مشکلات درونی جامعه
ایران به‌سرعت افزایش یافته و ‏نیروهای راستگرای وابسته به کلان سرمایه‌داری و
بزرگ مالکی، که اهرم‌های مهم اقتصاد کشور را در دست ‏داشتند و با تظاهر به موافقت
با انقلاب در بسیاری از پست‌های کلیدی نهادهای انقلابی و حاکمیت جمهوری ‏اسلامی جا
گرفته بودند، با مهارت از این دشواری‌ها بهره‌برداری کردند و حرکت طبیعی انقلاب را
به سوی ‏گسترش و تکامل کندتر و کندتر کردند و آن را به رکود کشاندند.‏

در این چهارچوب می‌توان امروز به‌روشنی دید، که با کمال تأسف
امپریالیسم آمریکا، که آتش‌افروز اصلی این ‏جنگ است، به بخش زیادی از هدف‌هایی که
با روشن کردن این آتش در برابر خود قرار داده بود، رسیده است.‏

حزب تودۀ ایران در عین این‌که همیشه از لزوم مجبور کردن نظامی
متجاوزان عراقی به ترک زمین‌های اشغال ‏شده میهنمان پشتیبانی کرده است، عقیده دارد
که ادامه این جنگ در شرایط کنونی تنها  و تنها به‌سود ‏امپریالیسم جهانی و
صهیونیسم اسرائیل در منطقه است. امپریالیسم آمریکا می‌کوشد که از درگیری دو کشور
‏از بزرگ‌ترین کشورهای منطقه خلیج فارس بهره‌گیری کند و مواضع خود را در این منطقه
مستحکم‌تر سازد و ‏شرایط را برای استقرار حکومت‌های کاملاً وابسته به خود در این
دو کشور آماده گرداند.‏

صهیونیسم اسرائیل هم با راهنمایی و پشتیبانی آمریکا، از این درگیری
هر روز بیش‌تر بهره‌گیری می‌کند و فشار ‏خود را بر مردم فلسطین و لبنان می‌افزاید
و تجاوز جنایتکارانه خود را گسترش می‌دهد.‏

بی‌جهت نیست که هم آمریکا و هم اسرائیل و هم سایر همدستانشان در
دنیای امپریالیستی می‌کوشند از ‏راه‌های ممکن نفت بر این آتش بریزند و شعله‌های
جنگ بین دو ملت محروم و برادر را، هر قدر ممکن است، ‏شعله‌ورتر سازند.‏

بسیاری از دولتمردان و مسؤولان در حاکمیت ایران هم این واقعیت تلخ
و دردناک را می‌بینند، ولی با کمال تأسف ‏هنوز دورنمایی برای پایان یافتن جنگ
پدیدار نشده است. از طرف دیگر، باید انتظار داشت که با تدارکات وسیع و ‏همه‌جانبه‌ای
که امپریالیسم آمریکا در تمام منطقه اطراف خلیج فارس، از دریای مدیترانه و دریای
قرمز گرفته تا ‏پاکستان، دیده است، ادامه جنگ میان ایران و عراق و به‌ویژه حدت
یافتن آن، وضع منطقه را به‌طور جدی و به ‌سود امپریالیسم متزلزل سازد.‏

واقعیت مسلمی است که هدف اساسی و تغییرناپذیر امپریالیسم آمریکا در
منطقه براندازی رژیم کنونی ‏جمهوری اسلامی و جانشین ساختن آن با یک رژیم سرسپرده
به آمریکا است، امپریالیسم آمریکا می‌کوشد یا از ‏راه فشار‌های خارجی و یا از راه
تحریکات داخلی در جهت مسخ حاکمیت کنونی ایران و مسلط ساختن نیروهای ‏راست در آن،
به این هدف برسد.‏

ادامه جنگ، که بدون تردید موجبات ضعیف کردن ایران را در بر خواهد
داشت، برای پیشرفت نقشه جهنمی ‏امپریالیسم آمریکا شرایط هر روز مساعد‌تری به‌وجود
می‌آورد.‏

بر پایه این واقعیات، حزب تودۀ ایران بر آن است که ادامه این جنگ
با زیان‌های باز هم بیش‌تری برای میهن ما ‏همراه خواهد بود، و برعکس، پایان بخشیدن
به جنگ، علی‌رغم همه خساراتی و زیان‌هایی که وارد آورده است، ‏از این جهت که در
جهت خنثا ساختن نقشه‌های شیطانی امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم اسرائیل در منطقه،
‏اثر عمیق خواهد گذاشت، به‌علاوه به سود انقلاب ایران و گسترش جنبش ضد امپریالیستی
در تمامی منطقه ‏تمام خواهد شد.‏

س: به‌طور کلی چه دورنمای سیاسی به مردم
ایران پیشنهاد می‌کنید؟ موضع حزب تودۀ ایران ‏نسبت به نیروهای مختلف اجتماعی و
سیاسی در ایران چگونه است؟

ج: پاسخ به این
پرسش دشوارتر از پاسخ به پرسش‌های دیگر است. علت هم اینست که انقلاب ایران یکی از
‏بغرنج‌ترین دوران‌های خود را می‌گذراند. واقعیت اینست که در چهارمین سال انقلاب،
نیروهای راستگرا در ‏سیاست داخلی و سیاست خارجی، و در زمینه‌های اقتصادی و فرهنگی
و اجتماعی حملات همه‌جانبه خود را به ‏دست‌آوردهای انقلاب شدت دادند و مواضع مهمی
را از دست نیروهای وفادار به انقلاب، یعنی پیروان راستین خط ‏ضد امپریالیستی و
مردمی امام خمینی بیرون کشیدند.‏

در مجلس شورای اسلامی، در طی این سال تعداد قابل توجهی از
نمایندگانی که در گذشته در جهت خط ‏مردمی، یعنی هواداری از دگرگونی‌های بنیادی به‌سود
محرومان جامعه و محدود کردن امکان غارتگری ثروتمندان ‏قرار داشتند، به‌تدریج به
اردوگاه مقابل پیوستند. قوانینی که به‌نحوی از انحاء منافع طبقات استثمارگر بزرگ
‏جامعه را مورد تهدید قرار دهد، تنها اقلیت ناچیزی می‌تواند در مجلس به تصویب
برسد.‏

تازه این قوانین، اگر در مجلس به تصویب برسد، در شورای نگهبان
قانون اساسی، که از فقهای اسلامی شیعه، ‏با انتخاب امام خمینی، برگزیده می‌شوند،
مورد تأیید قرار نمی‌گیرد.

آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و مطبوعاتی بیش از پیش زیر پا گذاشته می‌شوند
و به‌ویژه در این زمینه ‏نیروهای راستین انقلابی چپ هر روز بیش‌تر زیر فشار قرار
می‌گیرند. هرگونه فعالیت سیاسی نیروهای ‏دگراندیش مردمی، اعم از مسلمانان چپ‌گرا و
یا پیروان سوسیالیسم علمی، غیرممکن گردیده است.‏

با این‌که طبق قوانین تصویب شده در مجلس، فعالیت احزاب سیاسی و
آزادی مطبوعات، تا حدود معینی مجاز ‏اعلام شده، اما در عمل، این فعالیت به‌وسیله
نیروهای راستگرا که در دادگاه‌های انقلابی مواضع کلیدی را در ‏دست دارند، غیرممکن
می‌گردد.‏

در زمینه سیاست خارجی، با این‌که آمریکا و اسرائیل به‌عنوان دشمنان
شماره یک و شیطان بزرگ در مرکز ‏تبلیغات قرار دارند، و در دوران اخیر فرانسه هم به
آن‌ها اضافه شده است، ولی در عمل گرایش دولت جمهوری ‏اسلامی به توسعه مناسبات و
داد و ستدهای اقتصادی با دنیای امپریالیستی و به‌ویژه با ژاپن، اروپای غربی و
‏کشورهای وابسته به آنان، مانند ترکیه و پاکستان و نظایر آن‌ها، به‌طور روزافزونی
گسترش پیدا می‌کند.‏

در میدان مناسبات سیاسی با دنیای خارج، به شوروی‌ستیزی آشکار در
تبلیغات پردامنه داخلی وابسته به ‏حاکمیت و در تظاهرات سیاست خارجی رسمی کشور،
دامن زده می‌شود و کوشش می‌شود که با بزرگ کردن ‏خطر واهی شوروی و کمونیسم، افکار
مردم برای گرایش‌های جدید حاکمیت جمهوری اسلامی در سیاست ‏خارجی آماده گردد.‏

در زمینه اقتصادی، از یک‌سو در جهت تأمین عدالت اجتماعی به‌سود
محرومان تقریباً می‌توان گفت که هیچ ‏اقدام اساسی و بنیادی انجام نگرفته است، ولی
در مقابل گام‌هایی در جهت تحکیم و تقویت کلان سرمایه‌داران ‏و مالکان بزرگ برداشته
شده و می‌شود. مالکانی که از ترس انقلاب گریخته بودند، به اراضی خود باز می‌گردند
و ‏به‌کمک نهادهای دولتی و انقلابی زمین‌های خود را از دهقانان، که در چند سال
اخیر آن را کشت می‌کردند، پس ‏می‌گیرند.‏

بسیاری از کارخانجاتی که در اثر بدهکاری کلان صاحبانشان به دولت،
به‌تملک دولت درآمده بود، یکی پس از ‏دیگری به صاحبان اولیه بازگردانده می‌شود،
فشار گرانی سرسام‌آور، که در درجه اول پی‌آمد غارتگری بی‌سابقه ‏محافل سرمایه‌داران
بزرگ است، بر روی میلیون‌ها کارگر و دهقان و کارمند و روشنفکر و تولیدکنندگان خرده‌پا
هر ‏روز سنگین‌تر می‌شود.‏

اقدامات نیروهای انقلابی در حاکمیت جمهوری اسلامی در برابر مقاومت
سرسخت محافل سرمایه‌داری و ‏مدافعان و وابستگانشان در حاکمیت و دستگاه دولتی، تا
حد زیادی خنثا می‌شود.‏

به این ترتیب می‌توان گفت که انقلاب در همه زمینه‌ها دچار بحران
درونی شده است و در پی‌آمد این بحران، ‏ناخشنودی توده‌های وسیع زحمتکشان شهر و
روستا هر روز شدت پیدا می‌کند.‏

ضد انقلاب داخلی و دشمنان خارجی انقلاب و به‌ویژه امپریالیسم
آمریکا و صهیونیسم اسرائیل که ستون پنچم ‏نیرومندی در داخل کشور در اختیار دارند،
با تمام وسایل تبلیغاتی و سازمان‌های وابسته به خود به بخشی از ‏روحانیت وابسته به
ارتجاع، می‌کوشند این ناخشنودی را در جهت ناتوان کردن انقلاب، جدا کردن مردم از
نیروهای ‏راستین هوادار پیشرفت و گسترش انقلاب، مورد بهره‌گیری قرار دهند.‏

فقدان یک تشکل سیاسی ـ اجتماعی، که نیروی راستین انقلاب را به‌صورت
جبهه‌ای در برگیرد، نبودن تشکل ‏سیاسی در میان پیروان خط ضدامپریالیستی و مردمی
امام خمینی، وجود اختلافات جدی در زمینه مسایل ‏استراتژی و تاکتیک در میان نیروهای
انقلابی چپ، وجود سوءتفاهمات میان نیروهای انقلابی چپ و نیروهای پیرو ‏خط امام
خمینی، که گاهی به دشمنی‌های شدید می‌انجامد، همه و همه کار را برای دشمنان انقلاب
آسان ‏می‌کند.‏

ولی در برابر این روند منفی، رشد بیداری و آگاهی انقلابی در توده‌های
محروم شهر و روستا به ویژه در میان ‏کارگران، روشنفکران و دهقانان بی‌زمین و کم‌زمین،
عامل مهمی در جهت جلوگیری از دسایس نیروهای راستگرا ‏و ضد انقلاب به‌شمار می‌آید.

در این شرایط، مسؤولیت تاریخی سنگینی به‌عهده تمامی طیف نیروهای
مردمی پیشرو، از پیروان اسلام ‏انقلابی امام خمینی تا نیروهای پیرو سوسیالیسم علمی
است. البته سنگین‌ترین بخش این مسؤولیت به‌عهده ‏نیروهای انقلابی مسلمان است، که
از نفوذ قابل‌توجهی در میان توده‌ها برخوردارند.‏

اگر این نیروهای هوادار محرومان، نیروهای هوادار استقلال واقعی و
همه‌جانبه، نیروهای هوادار آزادی برای ‏اکثریت محروم جامعه بتوانند در این دوران
سرنوشت‌ساز با توجه به مسؤولیت تاریخی خود جبهه متحدی به‌وجود آورند و با تکیه به
نیروی عظیم توده‌های زحمتکش خواستار دگرگونی‌های بنیادی، حمله نیروهای راستگرا را
‏با ناکامی روبه‌رو سازند، بدون تردید انقلاب راه پرافتخاری را که در چهار سال پیش
آغاز کرد، ادامه خواهد داد.‏

آنچه حزب ما به عنوان راه برون‌رفت از بحران کنونی پیشنهاد می‌کند،
گام برداشتن در این راه، یعنی راه ایجاد یک ‏جبهه متحد از همه نیروهای انقلابی
مسلمان و نیروهای دگراندیش پیرو سوسیالیسم علمی و سایر نیروهای ‏میهن‌دوست و آزادی‌خواه
است.


تنها زمانی
که، چنین جبهه‌ای در داخل کشور به نیروهای عظیم خلق متکی باشد و در صحنه جهانی، با
جبهه ‏عظیم نیروهای ضد امپریالیستی همکاری نماید و از پشتیبانی بی‌دریغ این جبهه
عظیم جهانی به‌سود مبارزه ‏آشتی‌ناپذیر با امپریالیسم جهانی بهره‌گیری کند، می‌تواند
انقلاب را از بحران کنونی خارج سازد و به‌سوی ‏شکوفایی هدایت نماید.‏




دگرگون کن، دگرگون شو

سخن روز شماره: ۵ (۲۲ فروردین ۱۳۹۸)

در قلب هاى
شيار خورده مان، بذر سبز حيات را بنشان (ا.ط)

در داوری باید
دادگر بود. حق هر انسان و از جمله یک هوادار حزبی هست که با خط مشی گذشته و یا
کنونی حزب موافق نباشد. ولی انسان باید به ویژه در برابر آنهایی که دیگر امکان
دفاع از خود و سیاست خود را ندارند دادگر باشد و با پروا و دور اندیشی داوری کند.
وظیفه رفیق حزبی حتا از این هم بالاتر است. یک رفیق حزبی باید جانبداری طبقاتی را در
انتقاد خود از یک خط مشی از یاد نبرد و اصول و اسلوب مارکسیستی  را در انتقاد بکار گیرد.  

کسانی که رفیقان
جانباخته راه آزادی و برابری ما را قربانی ساده اندیشی خود می دانند بسیار از حقیقت
بدور و در داوری سخت گیر هستند. ما از کسانی سخن می گوییم که از اندیشمند ترین
و داناترین ایرانیان سده کنونی بوده اند. آنها تجربه مبارزه حیدرخان عمواوغلی را بر دوش داشتند؛ همنشین ارانی و
کنشگر جنبش ملی کردن نفت بودند؛ تجربه مبارزه در دوران مخفی را داشتند؛ بسیار کتاب
خوانده بودند؛ تاریخ میهن و جهان را خوب می شناختند؛ از نوترین تئوری های انقلابی
و مارکسیستی آگاه بودند؛ پرکار بودند. باید به یاد داشت که فراورده های نوشتاری
رفیق طبری تنها چه از کمیت و چه از کیفیت از همه ی رهبران “چپ” و
“راست” کنونی میهن ما بیشتر بوده است. بسیاری از این رفیقان نزدیک به یک
چهارم سده در زندان بودند؛ با گروه های گوناگون اجتماعی و سیاسی نشست و برخاست و
گفتگو داشتند؛
رنگین کمان نیروهای
سیاسی و اجتماعی در میهن را خوب می شناختند.  

رهبری پس
از  انقلاب در زمان اندکی حزب را به یکی از
نیرومندترین و سازمان‌یافته ترین حزب سیاسی دگرگون کرده بود. سخن تنها پشتیبانی از
این اندیشمندان نیست، سخن از پشتیبانی ازخط مشی انقلابی هم هست که این رفیقان سازنده و کارشناس
آن بوده اند.

ساده اندیش
خواندن همچنین گروه بی همانند مبارزان و دانشمندان خود یک ساده اندیشی است.

این رفیقان
به خوبی می دانستند که جمهوری اسلامی بورژوازی زده بدنبال بهانه ای برای یورش به
حزب می گردد. نگارنده خود چند هفته پیش از یورش نخست از زبان یک عضو هیئت سیاسی
وقت شنیده بود که “زندان منتظر ماست”.

زنده یاد کیانوری
در بھار سال ١٣۵٩ در پرسش و
پاسخ گفت: ما به ھیچ وجه چنین امکانی [قتل عام کمونیست ھا حتی بدتر از عراق و
اندونزی] را رد نمی کنیم… تمام سیاست ما اینست که چنین امکانی پیش نیاید…  

پس چگونه می توان گفت که رهبران حزب نمی دانستند که چه می کردند و آقای خمینی آنها را گول زد؟ آنها از نقشه یورش جمهوری اسلامی آگاه بوده اند ولی چه می توانستند بکنند؟ بیرون فرستادن رهبری و عضو های برجسته می توانست زمان یورش را نزدیک تر و پهنه آن را گسترده تر کند. اگر رهبری در آن روزها تصمیم به فرار می گرفت بهانه جمهوری اسلامی برای یورش مستدل تر می شد. کس را که ریگی در کشف نیست چرا نقشه فرار می کشد؟ پهنه سیاست و ژرفی تعقیب و گریز گسترده تر و پیچیده تر از آن بود که برخی از رفیقان اکنون به آن به سادگی می اندیشند.

این هم درست نیست که بگوییم که اگر حزب چند تا رهبر برجسته را پیش از یورش به بیرون می فرستاد دیگر ما با سختی هایی که روبرو شده بودیم روبرو نمی شدیم. گرفتاری های حزب پس از یورش در مهاجرت تنها به برون نفرستادن رهبران برجسته بر نمی گردد. نباید آشفتگی پس از یورش را فراموش کرد، باید همزمانی پیروزی کوتاه مدت نیروهای بورژوازی در اردوگاه سوسیالیستی را هم به یاد داشت. فرایندها و پدیده های پیچیده و رویدادهای همزمان بسیاری ما را به سرنوشت امروز ما کشانده است. نباید در برسی روند گذار از کذشته به امروز فروکاست گرایانه تنها یک رویداد و یا یک کارکرد را مطلق کرد. گواه نادرستی این گونه اندیشه یک بعدی سرنوشت دردناک کنونی سازمان اکثریت است که تقریبن همه ی رهبری خود را پس از یورش به بیرون فرستاده بود ولی نتوانست جایگاه خود را دوباره بیابد. .

حزب پس از یورش
نخست و دوم در برون کشور به اندازه کافی رهبران برجسته داشت که بتوانند آهوی زخمی
حزب را
دوباره چالاک
پا کنند.
آوانسیان،  رادمنش، خاوری، عاصمی، کسرایی، برومند، صفری،
لاهرودی، اسکندری، اذرنور، امیر خسروی، فروغیان، شاندرمنی، بلوریان، نامور، نوروزی،
امیرخیزی اینها از رهبران برجسته و آزاد پس از یورش بوده اند. در کنار آنها کادرهایی
همچون فرجاد، آزادگر،انور حقیقی، مهراقدم، حيدريان، ناخدا انور و بسیاری از
گردانندگان تشکیلات استانی حزب هم بوده اند. بنابراین همان گونه که می بینید پرسش
“شدید تر شدن ضربه” را نمی شود با کمبود رهبران و کادرها پیوند داد. هم
اکنون هم اگر ما کمیت و کیفیت رهبری زنده مانده پس از یورش را با همه ی رهبران کل گروه های
“چپ” کنونی هم سنجی کنیم  باز
آنها دست بالا را دارند.

ولی این که
چرا برایند کار دست اندرکاران پس از یورش حزب بهتر از این نشد یک سخن دیگری است که
نیاز به کار پژوهشی آینده در باره آن دارد؟

رفیقی که گویا
“دسته” را رهبری کنونی حزب می داند باز به تنهایی به داوری نشسته است.
تا آنجا که من می دانم بیشتر شرکت کنندگان کنفرانس ملی یا درگذشته اند و یا دیگر
در حزب نیستند و به کارهای دیگری سرگرم هستند. اگر “گناهی” در آن زمان
انجام شده باشد گذاشتن آن بر دوش رهبری کنونی از دادگری بدور است. حق هر کسی است
که با خط مشی و شیوه رهبری حزب موافق نباشد ولی نباید چشم بر این واقعیت آشکار بست
که دست اندرکاران کنونی حزب در زنده کردن حزب بسیار کارا بوده اند و بسیار رنج ها کشیده
اند. ان ها از خانواده، بالا رفتن از نردبان کاری گذشتند تا حزب را دوباره سازمان
دهی کنند. شعار “ترد ولایت فقیه” را به شعار خلق تبدیل کرده اند. از یگانگی
و یکپارچگی حزب نگهبانی و نگه داری کرده اند.

جمهوری اسلامی
با هزاران ترفند توانست آهنگ رویش حزب را کُند کند ولی نتوانست آن را بایستاند. چرا
که “دشمن سنگ دل است ولی ما مغروریم!” حزب امروز زنده است و با همه ی زخم ها
از نیرومندترین و سوسیالیستی ترین و سازمان یافته ترین نیروی “چپ” میهن
ماست.

هم سنجی رهبری گذشته و رهبری کنونی هم بسیار نادرست است. رفیقان امروز ما در دورانی که اندیشه سوسیالیستی زیر یورش شبانه روزی است بدون دلگرمی معنوی و پشتیبانی مادی  اردوگاه سوسیالیسم کار می کنند. گذاشتن خط مشی گذشته در برابر خط مشی کنونی کار خردمندی نیست و از روش دیالکتیکی نیز بدور است. هر دو خط مشی با دانش به این که مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک است آرایه (شکل) گرفته است. تلاش هر دو خط مشی برای سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی و دموکراتیک بوده و هست.

هر خط مشی می
دانست و می داند که پیروزی در این کار نیاز به یک جبهه متحد خلق نیرومند دارد. هر
دو خط مشی می دانست و می داند که با همه ی دوگانگی و بدمزاجی خرده بورژوازی باید
راهی برای همگامی و به “چپ” 
کشاندن
آن یافت.

بررسی آن چه در گذشته گذشت تا آن جا سودمند است که بتوان با آن پاسخی به چالش هایی که ما هم اکنون با آن روبرو هستیم یافت. باید در فردای روز آزادی یک گروه پژوهشی را گرد هم آورد تا همه ی سویه های خط مشی گذشته و آن چه را که بر رفیقان اندیشمند و دلیر ما گذشت را برای ما روشن کند.  

تا ان زمان ما باید با همه ی ناسازگاری ها و
ناهمسانی های درونی نیروی خود را یکپارچه و یگانه در راه نیرومند کردن سنگر طبقه
کارگر، رنجبران، تهی دستان در جبهه ضددیکتاتوری بکار گیریم. بگذارید که
“دروازه های شهرهای ناگشوده را بگشاییم!”

انجام پیروزمند
این کار نیاز به گرد آمدن همه ی ما دور خط مشی کنونی حزب دارد. با همه کندی ها، با
همه سستی های احتمالی این حزبی است که برایند شرایط  عینی و ذهنی کنونی است. اگر پاسخ  برنامه حزب به نیازهای امروز توده ها باید
گسترش یابد تا با رویدادهای روز همخوانی بیشتری داشته باشد باید گام به میدان
گذاشت. “سیمرغ را بال ها از پرواز است.
تنها عمل لازم است تا دگرگون سازیم.”

باید به جای
دراز کردن انگشت اتهام به سوی همدیگر
راه چاره نشان داد. هر کسی خود باید راه درست انجام این کار را دریابد. “هر کس در عصاره ی خود با عشق به تبار
انسانی خود بجوشد.”

این گرز و این
میدان. گام در راه
مبارزه بگذار، کوشش کن تا درستی ها نیرومند و نادرستی ها دگرگون شوند، خود هم برای دگرگونی
آماده و دلیر باش، راه دیگری نیست. حزب توده ی دیگری نیست و نخواهد بود.   




پرسش ها در برابر چپ ایران!

سخن روز شماره: ۲ (۱۴ فروردین ۱۳۹۸)

گفت و شنفت با محمد مالجو

آقای محمد مالجو گرامی، رفیق گرامی

با خرسندی و شادی 
«تجدیدنظر در دعاوی» طرح شده توسط خود را انجام می‌دهم که شما در ابرازنظری
به مقاله ی ٬٬ایجاد توهم دمکراسی تمام‌عیار فراطبقاتی٬٬ خواستار آن شده‌اید. (۱)

هنگامی که رفیق محمد مالجو «خواستار گذار از نظام سرمایه
داری حاکم بر ایران» است، هنگامی که رفیق محمد مالجو دفاع از «مبارزه ی زحمتکشان
هفت تپه و اهواز و معلمان و …» را وظیفه ی چپ در ایران می‌داند و مایل است برای
بحث و گفت و شنفت در باره ی وظایف عمده ی چپ در ایران در شرایط کنونی شرکت کند، و
برای یافتن راهکارهای ضروری بکوشد، صد البته نه تنها به «تجدیدنظر در دعاوی» خود
می پردازم، بلکه از بدفهمی خود خشمگین و متأثر می‌شوم و طلب پوزش می کنم.

پیش تر ارزیابی انتقادی خود را از موضع گیری های شما در
مصاحبه با اخبارروز در مقاله‌ای با عنوان ٬٬چپ باید قامت ارزیابی طبقاتی را
بازیابد٬٬ که شما آن را به طور مبهمی در مصاحبه مطرح نموده بودید، ارایه داده ام.
متأسفانه مقاله ی من تنها امکان انتشار در تبعید گاه مقاله ها در اخبارروز یافت که
من ستون «مقاله های وارده» را در آن چنین می نامم. احتمالاً به این علت شما مقاله
را مطالعه نکردید و موضع انتقادی خود را نسبت به آن منتشر ننمودید.

رفیق گرامی، هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کنم، جز این هدف که
چپ ایران به عمده بپردازد.
به بحث درباره ی استراتژی و تاکتیک‌های ضروری
بپردازد، تا به کمک آن به وظیفه ی تاریخی خود برای پایان بخشیدن به «خصوصی سازی
زندگی اجتماعی» در ایران عمل کند.

می‌دانیم که در ایران شرایطی حاکم است که باید آن را در
ابتدا تعریف نمود و بر سر تعریف آن به توافق رسید.

می‌دانیم که گام بعدی برای چپ ایران ارایه جایگزینی است که
می‌خواهد برای اقتصاد سیاسی کنونی نظام سرمایه داری ارایه دهد که مردم میهن ما را
با فقر روبرو ساخته و ایران را به نومستعمره ی اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی بدل
نموده است.

سرشت ضدمردمی و ضدملی اقتصاد سیاسی حاکم را مبارزه ی کارگران
و معلمان و دانشجویان و دیگر لایه‌های شرکت کننده در مبارزات سال‌های اخیر، با درد
و شکنجه و زندان و اعتصاب غذا و دیگر شیوه‌ها به اثبات رسانده اند. خواست «پایان
بخشیدن به‌خصوصی سازی زندگی» توسط مبارزان ستاره ی راهنمایی است که چپ ایران برای
یافتن راه در اختیار دارد. پرچمی است در دفاع از یک اقتصاد سیاسی مردمی و دمکراتیک
و ملی که دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما را تشکیل می‌دهد و اکنون پامال
شده است.

ایران، سرزمین کهنسال خلق های ساکن آن هر روز بیش تر به
گرداب وابستگی اقتصادی به سرمایه مالی امپریالیستی فرو می رود. حاکمیت نظام سرمایه
داری در ایران برای حفظ شرایط اجرای این اقتصاد سیاسی است که باید «آیت الله قاتل»
را به ریاست قوه ی قضایه بنشاند، تا «سایه خدا را بر روی زمین» حفظ کند. ولی همین
حاکمیت با چنین شیوه‌هایی راه را بر هر تغییر دمکراتیک و اصلاحی بسته است.

در چنین شرایطی، راهکار چپ ایران برای نجات کشور از وابستگی
نواستعماری به اقتصاد امپریالیستی و نجات مردم 
از سلطه ی دیکتاتوری چیست؟

برای نیازهای تاریخی مردم در برخورداری از آزادی و دمکراسی و
عدالت اجتماعی، برای حفظ استقلال اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی میهن ما ایرانی ها، چپ
ایران چه راهکاری را پیشنهاد می‌کند و ضروری می داند؟ بحث عمده، این بحث است.

بحثی است که کمک است برای شناخت نیازهای مردم و راه تحقق
بخشیدن به آن و برای شناخت اهمیت حفظ استقلال ملی ایران که بدون خروج از سیستم
اقتصاد امپریالیستی دست‌ نیافتنی است.

نظام سرمایه داری حاکم کنونی، مانند همه ی گذشته حاکمیت
طبقات سرمایه دار و فئودال، – و صرفنظر از شکل سکولار و یا مذهبی و یا ترکیباتی از
آن -، نتوانسته است به پرسش تاریخی مردم میهن ما برای خواست و نیاز به آزادی و
دمکراسی- عدالت اجتماعی و استقلال ایران، پاسخی به جا و شایسته بدهد. انقلاب
مشروطیت را به بن‌بست کشاند. رهبران پیروزی توده های مردم را بر ٬٬استبدا صغیر٬٬
نابود ساخت. با کودتای مرداد سی و دو دستاوردهای نبرد برای ملی کردن صنعت نفت را
برباد داد. تجربه ی چهل سال اخیر نیز نشان داده است که طبقات حاکم سرمایه دار
کنونی قادر به حل مساله ی دمکراسی و حفظ استقلال ایران نیستند.

زندگی واقعی صد سال گذشته ی مردم میهن ما و مبارزات کنونی
زحمتکشان یدی و فکری حل دو نیاز مردم میهن ما را برای آزادی- عدالت اجتماعی و
استقلال در برابر چپ ایران مطرح کرده است. نیازی که مضمون نبرد رهایی بخش ملی
مردم میهن ما را تشکیل می دهد.

آیا نباید به وظیفه ی تاریخی در برابر چپ وفادار بود و به آن
عمل کرد؟ آیا نباید هشیارانه و با حزم و احتیاط عمل کرد تا با کم‌ترین هزینه ی
انسانی همراه باشد؟ گفت و شنفت دمکراتیک در این زمینه، وظیفه ی روز چپ ایران است.

می‌دانیم که شرکت مبارزان ساکن ایران در این بحث‌ها آسان
نیست. می‌دانیم که برای مبارزان خارج از کشور نیز امنیت کامل در این بحث‌ها وجود ندارد.
باوجود این شرایط نمی‌توان به عمده نپرداخت و برای ایجاد شدن فضای لازم نکوشید که
حق قانونی مردم میهن ما و خلق های این سرزمین کهنسال است، در مرکز آن
زحمتکشان  که زنان ضعیف ترین حلقه ی آن را
تشکیل می دهند.

بر این پایه است که نمی‌توان با بحث‌های انحرافی موافقت
داشت.

با شرکت در بحث‌های عمده می‌توان اما فضای مناسب را در ایران
ایجاد نمود.

در این بحث‌ها می‌توان جایگزین واقعی را برای برطرف نمود
بحران روزافزون بر ایران توضیح داد و درستی آن را به اثبات رساند. آن را به توده
ها تفهیم نمود.

در این بحث‌ها می‌توان نادرستی سیاست‌های اقتصادی- اجتماعی
حاکمیت سرمایه داری را در ایران برملا ساخت.

این بحث‌ها حاکمیت را زیر فشار قرار می‌دهد و اقدام‌ها
غیرقانونی آن را علیه مبارزان محدود می سازد.

این بحث‌ها در عین حال به معنای قرار داشتن در کنار مبارزانی
است که به زندان افکنده و شکنجه می شوند. به معنای قرار داشتن در کنار زندانیان
سیاسی است که «قطره قطره مردن» را تجربه می کنند. به معنای در کنار زنان جسور میهن
ما قرار داشتن ست که برای دفاع از حقوق قانونی و انسانی خود و تساوی حقوق به زندان
افکنده و شکنجه می شوند.

می‌دانیم که حاکمیت دیکتاتوری نمی‌خواهد و نمی‌تواند در
برابر خواست های قانونی توده مردم به کوچک‌ترین عقب نشینی تن بدهد. دیکتاتوری
سرنوشت خود را با حلقه ی واسط اقتصاد سیاسی- امپریالیستی که «اقتصاد اسلامی» می
نامندش، عملاً به دست راست ترین گروه‌های امپریالیستی از قبیل ترامپ و نتان یاهو
سپرده و سرنوشت ایران را به آن گره زده است.

در چنین شرایط است که وظیفه ی دفاع از دمکراسی و استقلال
ملی در نبرد رهایی بخش کنونی مردم میهن ما و خلق های ساکن آن، به وظیفه ی روز چپ
ایران بدل شده است.

در انتظار ایجاد شرایط برای بحثی سازنده میان چپ ایران،
دستتان را می فشارم

۱-

عنوان : پرسش از اقای عاصمی
آقای عاصمی گرامی،

در دو اظهارنظر جداگانه تان چنین نوشته اید:

یکم) «محمد
مالجو که خواستار گذار از نظام سرمایه داری حاکم بر ایران نیست. از این رو نیز موافق نیست که
نبرد طبقاتی کنونی در ایران ژرفش یابد.
»

دوم) «… مالجو … علیه
مبارزه ی زحمتکشان هفت تپه و اهواز و معلمان و …
موضع می گیرد و به منظور توجیه شرایط حاکم قلم می زند.»

سپاسگزار میشوم مویدهایی برای این اتهامها از سخنان
شفاهی یا نوشته های مکتوب من به خوانندگان ارائه بفرمایید. در غیر این صورت، گمان میکنم که توقع تجدیدنظر در دعاوی تان
به هیچ وجه ناموجه نباشد.




مردم از گرانی کمرشکن می گویند

• امسال اصلا چیزی نمی خریم. اومدیم یک دوری بزنیم و برویم. نمی توانیم بخریم. مسئولین خودشان گوشت و میوه نمی خرند؟ نمی دانند پول آب، برق، گاز چقدر شده؟ تا کی باید نظاره گر باشیم؟ چرا ما همه اش می ترسیم بی پرده حرف بزنیم. ما حاضریم بیایند ما را بگیرند و ببرند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ٣ فروردين ۱٣۹٨ –  ۲٣ مارس ۲۰۱۹

https://www.facebook.com/291732764282211/videos/421630811931861/




نوروز امسال خوشبویه امید دارد!

سخن روز شماره: ۱۱۰ (۲۹ اسفند ۱٣۹۷)

بهار می‌شود
یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می‌کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار می‌شود
زمین شکاف می‌خورد
به دشت سبزه می‌زند
هر آنچه مانده بود زیر برف
جوان و شسته رُفته آشکار می‌شود.

سیاوش کسرایی

با آن‌که شماری از جشن ها ایرانیان باستان به گرد فراموشی
سپرده شده است، اما هنوز‌ هم نوروز با همه زخم های ژرف بر
تن زنده است و از یادگاه تاریخی مردم ما پاک نشده است. از روزگاران
کهن تاکنون باشندگان اين سرزمين باستانی، بزرگداشت نوروز را برپا داشتند. می دانیم
که نیاکان ما با چه ترس و دلهره نوروز را در دل ها نهان کرده
بودند و پنهانی آن را جشن می گرفتند. آن ها با چه دلیری نوروز را در برابر
فرمانروایان نافرهیخته عرب و از یورش ددمنشانه مغول ها در دل
ها زنده نگه داشتند و به دودمان های پسین پیشکش کردند.

تاریک اندیشان ژرفا و پهنای نوروز را
دست کم گرفته بودند. آن ها نمی دانستند که نوروز را همچون يک آیین دیرینه و در دل نشسته نمی
توان از ویر(حافظه) مردم زدود
و نشانه های آن را از بین برد. با آمدن هر بهاری مردم با
همه ی بازداشتگی ها فرمانرایان بیگانه به یاد نوروز می
افتادند.

نوروز يکی از
زيباترين پیشکش گذشتگان ما  است. نوروز
آغاز سال نو، شکوفايی طبيعت، پشت سرگذاشتن سختي و گرفتاری‌های زمستانی بسيار
شورانگیز است. نوروز
نمود با شکوه دیالکتیک میان  آن چه میرنده
است و آن چه از آن زنده می شود و پا می گیرد.

این رویداد شادی آفرین بیش‌تر از سه هزار سال است که جشن گرفته
می‌شود و برای مردم میهن ما با تاریخی پر از پستی‌ها و بلندی‌های و فراز و نشیب
های فراوان نوروز همیشه مهمان هرساله بوده است.

برخی از پژوهشگران بر این باورند که ريشه نوروز این آیین
کهن به دوران جمشيد شهريار بزرگ دودمان پيشدادی برمی گردد. از برای
همین در تاریخ نوشتاری ما از  “نوروز
جمشيدی” یاد شده است.

فردوسی شاعر میهن دوست و توانای زبان پارسی می
گوید که جمشيد بازه (فاصله)  بين
دماوند تا بابل را در يک روزه پيمود و بر تخت زرين نشست و زان پس مردمان آن روز (
روزهرمزد) را “نوروز” خواندند.

گذشتگان ما در این روز جشن گُل
می‌گرفتند (گویا این آیین در افغانستان به نام جشن گُل سرخ هنوز هر چند که کم جان
ولی زنده است). سینه دشت‌ها و تپه‌های سبز در پیرامون و گوش و کنار شهر از گُل‌های
سرخ و زرد و آبی پروار بود. مردمان تن پوش های زیبا  با رنگ
های روشن چو زرد و سرخ و آبی به تن می‌کردند. آن‌ها می‌کوشیدند تا برای زمانی
هرچند کوتاه با طبیعت یکی شوند، با او دمی 
تازه کنند و این تازگی را تا چندین روز جشن بگیرند.  با آمدن نوروز زندگی در همه جاها رنگ و بوی دیگری
به خود می گرفت. مردم خانه تکانی می کردند تا سردی زمستان را با همه سنگینی زندگی
از خانه بدور ریزند. گذشتگان ما نوروز را
روزی می دانستند که در آن می بایست غم ها ز دل زدود  و سردی جا مانده از زندگی را به بیرون انداخت.
مهرورزی را جانشین کینه ها کرد.

نوروز چو رنگین کمان است. همه
ی رنگ ها در نوروز خوش آیند بود. با این همه رنگ سفید نشانه خوشبختی و در برابر سیاهی شب دلنواز و دلربا است. رنگ سبز که گوشه چشمی به رنگ طبیعت در
بهار دارد رنگ نیکی و خوبی است و در برابر خشکی و نازایی خاکستری زمستان اندام
افراشته می کند.    

نوروز چون سر آغاز بهار، با زندگی روزانه مردم پيوند ناگسستنی داشت و
برزگران به چشم خود دگرگونی زمین و آمادگی شخم خوردن آن را می دیدند. باور بر اين بود که نوروز روز
زایمان دوباره زمين است. در گذشته‌های دور نوروز افزون بر این اینکه آغاز سال نو و رسيدن بهار
بوده باشد، روز کشاورزان هم بوده است. در اين روز کشاورزان برنامه‌های ويژه‌ی خودشان را داشتند که
هم اکنون به فراموشی سپرده شده است.  روز دهقان‌، همراه خوشی
و شادمانی بود. کشاورزان بهار را جشن می گرفتند و هيجان‌انگيز به آن خوش آمد می
گفتند.

در  آغاز کشت و کار زنان کشاورزان رنجبر در نوروز، به پيشانه گاوها که افزار کار بودند رنگ می انداختند و گردن‌بندی‌های رنگارنگ می‌بافتند  و به گردن  گاوهای پُرکار می‌آويختند و بدینگونه به پيشواز بهار و شکوفايی طبيعت می رفتند. مردم برای جشن و پایکوبی به دامن تپه های سرسبز و صحراها می رفتند و با طبیعت بهاری در آمیخته و با آن هم  آجین می شدند.

 کشاورزان به پاشيدن دانه های بهاری به روی زمین آماده مي پرداختند. با
آنکه با فرارسیدن نوروز زمان کشت و کار توان فرسا نیز فرا می
رسید مردم آن را گرامی می
داشتند چرا که کار سخت را فراهم کننده نان شب می دانستند. 

زنان ایران باستان برای بزرگداشت نوروز و پیشوازی از آمدن بهار آماده
می شدند، خوراک می پختند، سبزه می
کاشتند و خانه تکانی می
کردند.

زنان در آستانه‌ نوروز با شستن فرش‌ها و گردگیری پاکیزگی و شادی، شور
را در آستانه بهار به خانه می آورند. در گذشته‌های دور زنان نوروز را با جشن های
ویژه خود گرامی می‌داشتند. تا پاسی از شب به آوازخوانی و داستان خوانی می‌پرداختند.
و هوای آنشب شور ویژه ای داشت. در اين شب زنان دور ديگ گرد هم می آمدند (گویا این
آیین هنوز در بخشی از افغانستان کنونی پایدار است) و تا نزديکی های سپیده دم شادی
و پایکوبی می کردند و ترانه می خواندند.

نوروز اما همیشه نمایشگاه
جایگاه طبقاتی دارایان نیز بوده است. زراندوزان با آزمندی شگفت انگیزی زور خود را با زر به
نمایش می گذاشتند. آن ها در آستانه نوروز سامان (اسباب) خانه خود را نو می کردند. درون
خانه‌  خانواده‌های دارا هنگام خانه تکانی با خون انگشتان و عرق تن زنان
رنجبر آمیخته بود. میهمانان نوازی اربابان و پذیرائی مهمانان با کار توانفرسای مردان رنج شدنی بود.

ناداران و تهی دستان هم
نوروز را جشن می‌گرفتند، اما به گونه ای دگرگون از ديگران. اما گرامی‌داشت نوروز
در میان تنگ دستان یک رنگتر و خودمانی تر 
و اندکی گُل‌گون‌تر بود. طبیعت به اندازه نظام فئودالی ستمکار و کنس (خسیس)
نبود و به رنجبران گُل های پیش بهاری به رایگان پیشکش می کرد. بوی گُل آن دریابد که خود چیند. پیوند تهی دستان با گُل پیوند
انسان با  طبیعت بود.
آن ها در کنار هم گرد می آمدند و آش تهی از گوشت را می
خوردند و آرزو می کردند که روزی دارای کار،  نان، خانه و سرپناه شوند.

برای پیشواز نوروز، اين نخستين روز بهاری خانه‌ها را باید با خانه تکانی پاک کرد. اما مادری که در خانه ی تهی از همه چیز زندگی می کرد چیزی نداشت تا آن را تکان دهد. پدر خانه بدبختی و تهی دستی را نه از نظام فئودالی بلکه در پای سنگین پسر می دید که سال پیش گام نخست به خانه گذاشت.

سبزه‌زارها و دامنه‌های
کوه‌ها، جایگاه روزانه این خانواده‌ها در روزهای سال نو می‌بود . گویا با گریز از
خانه برای دمی گریز از کام مرگبار گرسنگی شدنی بود. تاب ساختن، گُل چیدن که نیاز
به پول زیادی نداشت.

پيش از نوروز، زنان تنگ دست، سبزه می‌کاشتند و برای کودکنشان از پارچه
های ژنده تن پوش نو می‌دوختند.
کودکان پاک و بی گناه فرا رسيدن نوروز را بی‌تابانه چشم به راه بودند. نوروز، برای
بچه ها يک روز فراموش نشدنی بود. آن روز همه بچه‌ها يکجا گرد هم آمده  و بازی می کردند.
شکاف طبقاتی برای زمان کوتاهی فراموش می شد اما مزه خوراکی
های بسيار گوارا  به کام کودکان رنج ناآشنا
بود.  

در این روز به ‌يادماندنی پيرمردان تهی دست در پشت بام خانه، و یا در تپه های بلند و یا در میان سرای خانه گرد هم می آمدند و داستان سرایی می کردند و  شاهنامه می‌خواندند.

دریغا! که نوروز تهی دستان و رنجبران در روند گذر از نظام فئودالی به
سرمایه داری چندان دستخوش دگرگونی نشده است. سفره ی نوروزی
آن ها همچنان کم رنگ است اگر چه آنها رویاهای پُررنگی
دارند.

جشن نوروز يکی
از جشن ‌های باستانی مردم است که پیشینه چندهزارساله دارد. اين جشن مانند همه ی
پدیده های فرهنگی ایستا نبوده و همچون کوهی مانا ولی پویا در برخورد با رودهای
خروشان پیشامدها، رخدادها، و رویدادهای روزگار دستخوش دگرگونی شده است.  زنده ماندن و جان سختی نوروز زیر گردبادهای ویرانگر
روزگار نشانه استقلال نسبی روبنا از زیربنا است. آیینی که برای زمانی دیگر ساخته
شده بود و با زیربنای خود هم آهنگی داشته است دیگر اکنون زندگی مستقل خود را می
گذراند.     

پس از انقلاب نوروز رنگ باخته بود.

چند روزی پیش از روز نخست فروردین ۵۸ آخوند شهر که پنهانی از بازاریان پول
نوروز برای مسجد می گرفت به مردم می گفت که گرامی‌داشت نوروز با آساها
(قانون ها)  و داده های آیین اسلامی هم خوانی ندارد. او می
گفت که جشن
گیری نوروز کاری است ناروا و ناپسند. آموزگار تاریخ که همراه او در خرید بود به او
گفت که نوروز بهانه‌ای برای خوشی و آشتی است و این آیین چگونه می تواند با اسلام ناسازگار و ناهمسو باشد.

در آن هنگام آموزگار
تاریخ نمی دانست
که هم شادی و هم آشتی روزی جای به گریه و کینه می دهد. او نمی دانست که نوروزستیزی از اندیشه‌ی‌
تندروان دینی برمی خیزد!

اما مردم را رای دیگری بود. هنوز که
نوروز پشت دروازه زمستان ناشکیبا چشم به راه آمدن بود شهر پرخروش و پر هیاهو می
شد. مردم با همه ی سختی ها و نگرانی‌های‌شان، چهره به سیلی سرخ کرده و با سرمستی
به بیرون می امدند. از جنب‌وجوش گردشگاه ها می شد گمان زد که تهی دستان، به دنبال یک
بهانه برای فراموشی تنگدستی و آرامش و خوشی می بودند. تنگ دستان در روزهای پیش از
نوروز غم‌وغصه‌های‌شان را درون گنجه خانه پنهان می کردند تا همراه دیگران بهنجار،
روامند (معمولی)  باشند.  
 

با این همه در آن سال ها نوروز برای توانگران به همان
اندازه نوروزهای پیشین پربار و پرسود بود. روزهای پیش
از نوروز،  نوروز بازاریان بزرگ و فروشندگان رنگارنگ بود.
بازارشان گرم بود و جیب هایشان پر پول. پارچه فروش از رهن گذاشتن سینه بند زن تهی
دست شرمی نداشت و آجیل فروش پسته های مانده، بسته و کوچک را به او پسادست (نسیه)
می فروخت.

جشن خاموش از روز نخست سال نو و تا چندین
روز که سبزه زارهای شهر اذین گُلهای دل انگيز می شدند، دنباله داشت.
در آن روزها نوروز آمیخته از هیجان و دلهره بود. همه از فردای خود بی خبر بودند و
برای آینده انقلاب دل نگران. جوانان دشمنی سیاسی را به کنار می گذاشتند و پاسخ کینه
و دل آزردگی، دلتنگی، رنجش، رنجیدگی را برای لختی هم که
شد با لبخند و آغوش گرم می‌دادند.

حتا در سال‌های جنگ پای مردم چمن های
سبزه‌زارها را آهنگین می کوبید، حتا در آن سال
های سخت شیخان کوچک و بزرگ نتوانستند نوروز را از یاده
مردم شهر بزدایند.

هيجان‌ انگیزترين و
باشكوه‌ترين جشن نوروزي در شهر برگزار می‌شد. مردم برای پيشوازی نوروز، خانه ها،
کوچه ها، جاده هاي شهر را پاک و تميز می کردند. 
با اینکه آن سال ها پر از خوشبختی و نیک‌بختی نبود، باز هم مردم به پیمان خود با نوروز
وفادار بودند. آنها امید داشتند به سر آغاز خوشبختی‌ها و پایان روزهای سیاه. آنها
برای رهایی از زمستان سرد و خشک آماده بودند. و چه جان فشانی ها که نکردند. افسوس
و دریغ! انگبین شیرین انقلاب به کام مردم نرفت. سرمایه داری بازرگانی و سرمایه داری
دیوان سالاری میوه انقلاب را ز دست رنجبران دزدید.

 با این همه امسال باید آغاز سال نو را گرامی داشت.

سالی که نکوست از بهارش
پیداست. نیاکان ما براين باور بوده اند که اگر گام درست در روز سال نو بگذارند، آن سال يك
سال نيكو و پربار خواهد بوده و اگر روز نخست سال به سختی بگذرد، شگون آن سال خوب
نيست‌.

به گمانم شگون امسال خوب است.  

 گرچه مانند
سال گذشته تنگ دستان ما سفره رنگین که هیچ سفره با نان نیز ندارند. اگر چه
شورمستان ما مانند پارینه جامشان تهی از 
می است. با این همه بهار امسال به گونه دگری می آید. بهار امسال همراه خود عطر
دل انگیز امید دارد. کور سوی روشنایی را می توان در
پایان این دهلیز دراز و تاریک دید.

امسال گویی نوروز سرآغاز بالندگی، رویندگی، زایندگی و
سرافراشتگی است. تهی
دستان، رنجبران و آزادی خواهان دیگر نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند. و سیب از
درون پوسیده جمهوری اسلامی دیگر گندیده تر از آن است که بتوان آن را با کیمیای
بزکی نجات داد. سران جمهوری اسلامی را دیگر توان فرمانروایی نیست.

همراه نوروز بهار آهسته اهسته می اید.
هوای شهر هنوز مملو از بوی باران شب های گذشته است.  

گویی طبیعت آیین نوروز را می داند و
با شست و شوی کوچه و پس کوچه های شهر به پیشواز آسمان آبی و برگ های سبز درختان می
رود. سرسبزی دوباره درختان پرستوها را به شور و شادی می آورد.

کبوترهای سرمست خسته از پنهان کردن
نوک ها در پرهای نرم و گرم، نوک های هم
دیگر را به هم می سایند تا در لانه دلباختگی تخم
کفترهای آینده را بگذارند. 

چشمه ها با هوای گرم دم عاشقان یخ دل
را آب کرده اند و به دشت ها برای باروری دانه ها و سرسبزی درخت
ها روانه شده اند.

غنچه های نیمه باز باغچه که در خواب
زمستانی رفته بودند با آواز پرندگان و نوازش گرم پرتو خورشید به بهار باور می آورند.
کسانی که در زمستان خراشیده و چتر زده بودند شراب در جام لبریز می
کنند و برای تندرستی بهار جاودان می نوشند. آفتاب
که باور به توانایی جان بخش خود را از دست
داده بود با دیدن جنبش و جوش دوباره ی زمینیان جان می گیرد.

مردم از بیکاری و گرسنگی خسته شده اند
و می دانند که دیگر جمهوری اسلامی سرمایه داری دستاوردی برای شان  نخواهد داشت. سال که نو می شود همه چیز باید نو
شود. کشاورزان با دانه در انبار با بی تابی چشم به راه نوروز و نرمی و مهمان نوازی
دوباره خاک هستند. کارگران آماده رزم در برابر دیو نئولیبرالیسم خود را سازمان می
دهند. آن ها دیگر می دانند که
باید گُل برافشاند و می در ساغر انداخت و فلک را سقف شکافت و طرحی نو درانداخت.

باید پلی از دانش و رزم هم آهنگ ساخت
تا ما را از این زندان زمستانی تاریک و سرد به بهار گرم آزادی و برابری رساند.

تولد بهار را
به روى دست هاى جنگل بزرگ ديده ام (سیاوش کسرایی)

تاریک اندیشان دینی نزدیک به چهاردهه کوشیده اند که نوروز را از بین ببرند. در کنار آن این واپسگرایان تلاش فراوان کرده اند که نوروز غیرمذهبی را آلوده خرافات دینی کنند. اما نشد. نوروز پاک و زنده ماند.نوروز پاینده ماند.
نوروز به فرزندان رنج و کار، به رزمندگان راه آزادی و برابری خجسته باد!