ارتقا افشاگری به روشنگری و تلفیق ان با سازماندهی توده ها!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۲ ( ۱۵ اسفند)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

برای تشخیص وظیفه اصلی، ما مجبوریم که مروری کوتاه به شیوه های گوناگون زمامداران برای تحمیق توده ها و حفظ اقتدار حکومت داشته باشیم.

کاربران زبان فارسی متاسفانه بین افشاگری و روشنگری فرق چندانی قائل نمی شوند.

کشف و افشا حرکتهای پشت پرده حکمرانان ظالم و فرمانروایان خونخوار و نقشه های شوم شان برای پایمال کردن حق و حقوق مردم همیشه یکی از وظیفه های مهم مبارزان راه آزادی بوده است. روشنگری ولی تحلیل این حرکتهای پشت پرده با زره بین طبقاتی و قرار دادن آنها در بستر تاریخی و اجتماعی است. مثلن در زمان مارکس هر انسان با وجدانی مانند چالز دیکنز با  دیدن شرایط اسف بار زندگی کارگران و زحمتکشان به افشاگری می پرداخت و پرده از رازهای نهان میگشود و با دیدی قوی و زبانی فصیح به تصویر این رنجها می پرداخت. ولی فقط مارکس بود که با روشنگری این دردها و زخمها را در بستر تاریخی خود بررسی کرد و از ماهیت استثماری نظام سرمایه داری سخن گفت و با تکیه بر دیده ها و دیدنیها به اختراع و کاربرد مفاهیم تجریدی پرداخت و با آنها پیچیدگی روابط اجتماعی در این نظام را برایمان روشن کرد.

با این حال نباید نقش افشاگریها را در به جوش آوردن خشم مردم و در ایجاد وضعیت طغیانی دست کم گرفت. بطور مثال بعد از کودتای ۲۸ مرداد حتا یک افشاگری ساده در باره رفتار و کردار اشرافی و ولنگاری مالی و مصرفی دربار قدرت تهییج عجیبی داشت و مردم را بر علیه رژیم شاه بسیج میکرد. تمام تلاش دستگاه امنیتی رژیم شاه در این دوران بر این بود که توده ها را از آگاه شدن در باره فساد دربار باز دارد. خلقی که طعم تلخ ستم و فقر را چشیده بود منتظر جرقه یی بود که با ان مشعل رو به خاموشی آزادی را دوباره روشن کند.

در سطح جهانی نیز وضع به همینگونه بود. تمام سعی امپریالیسم امریکا بر این بود که شهروندان خود را از حقیقت آنچه که در ویتنام می گذرد بی خبر نگه دارد. وقتی که روزنامه نگاران شجاع و مترقی بدنهای مثله شده سربازان مرده آمریکایی را برای جامعه خود تصویر و ترسیم کردند، افکار عمومی امریکا به ناگاه تغییر جهت داد. مستدل کردن تجاوز به ویتنام برای حاکمیت امریکا از آنروز به بعد هر روز سختر شد. دانشجو، استاد، کارگر و کارمند روزانه در تظاهرات با شکوه بر علیه سیاستهای استعماری موضع گرفتند.

بعد از مدتی امریکا جنگ را باخت. اگر چه که مردم ویتنام برای رهایی سرزمین تحقیر شده و در بند خود از چنگال اشغال گران  قهرمانانه جنگیدند ولی امریکا نه در جبهه ها بلکه در میدان افشاگری، جنگ را باخت؛ نه در ویتنام بلکه در خیابانهای عادی امریکا. سلطه گران با همه ددمنشی خود نیاز دارند که برای پرخاشگری خود برهانهای اخلاقی بیابند، نیاز دارند که “گرگ” متجاوز را با لباس “بره” به توده ها بفروشند. هیچ دیکتاتوری، وهیچ استعمارگری نمی تواند بدون پوشاندن لباس اخلاق بر تن کردار کریه خود به رفتار خود ادامه بدهد.

پس از شکست امپریالیسم امریکا در جنگ ویتنام قدرتهای استعمارگر و استثمارگر خیلی زود با درسگیری از این تجارب توانستند با صیقل دادن افکار و شیوه اداری رومیان قدیم از جمله ماکیاول –  که یاد داده بود که چگونه میتوان با بکار بردن تفکر “هدف وسیله را توجیه میکند” به کسب و حفظ قدرت سیاسی رسید-  سلطه خود را تحکیم بخشند.

قدرت مندان و تشنگان ثروت به ویژه با ابداع “خود مدیریتی” و “روابط عمومی” وسایل موثر جدیدی را به جعبه ابزار سرکوب و نظارت خود افزودند.     

“خود مدیریتی” شیوه ای است که در ان حکومت گران با نظارت انضباطی جامعه، رفتار اجتماعی مردم را بنا به خواست خود تنظیم می کنند. مراکز قدرت از تمایل خود بخودی انسان به رفتار اخلاقی مکانیزمی (ساز و کاری) را ساختند که در ان مدیریت کنترل انسان را از طریق شرکت داوطلبانه خود او انجام میدهند. مکانیزمی که به مردم تادیب نفس و خود مدیریتی می آموزد و به آنها کمک می کند که در کمال آزادی و بدون اجبار قابل رویت بخشهای مهمی از زندگی خود را بر حسب خواست قدرت مندان اداره کنند.  شیفتگان قدرت با بهره برداری زیرکانه از فن آوری و استراتژی مدرن با سازماندهی و قالب بندی فضای عمل انسان، عمل اجتماعی او را به دلخواه خود شکل می دهند.

بنابراین تابع نظم و انضباط کردن توده ها به یک وسیله قوی و موثری برای مهار خشم آنها علیه حافظان نظام سرمایه تبدیل شده است. بجای کنترل فعال و دائمی توده ها حاکمان توانستند نظم و انضباط خاص را بطور منفعل به آنها انتقال دهند.

در این مورد میتوان به یک مثال کوچک اشاره کرد. فقط فکر کنید که چند درصد از مردمان جهان تمام رفتار و پندار و اطلاعات شخصی خود را داوطلبانه در کامپیوترهای عظیم بیگانه ضبط می کنند؟

بطور موازی سلطه گران و سیطره كنندگان یاد گرفتند که دستگاهی به اسم “روابط عمومی” بسازند که مسول تمام “ارتباطها” و “اطلاع رسانی” روزانه به مردم است. به زبانی دیگر یاد گرفتند که با کنترل منابع خبری و در دست گرفتن کامل کانالهای خبررسانی مردم را بهتر از سرنیزه مهار کنند. هر چقدر هم که مردم هوشمند باشند، بدون اتکا به اطلاعاتی که دریافت می کنند نمی توانند وقایع را  تجزیه و تحلیل کنند. با در دست داشتن منابع خبری و جریان اطلاعات، سرمایه داری موفق شده است که افکار مردم را جهت بدهد و باور و احساس آنها را در موارد گوناگون رهبری کند.

مدیریت و تنظیم رفتاری توده ها به مراتب آسانتر و کم هزینه تر از حکومت سرنیزه است.

به خاطر اهمیت و حساسیت این موضوع،  کنترل خبرهای رسیده به گوش مردم از بالاترین و مهمترین وظیفه های دستگاه های قدرت شده است. کنترل مردم از دست پلیس های خشن خارج شده و بدست بوروکراتهای تحصیل کرده دانشگاهی داده شده است. در اینجا بود که بهترین متخصصان روابط عمومی و اطلاع رسانی و ارتباطات جمعی با حقوق های هنگفت و با عنوانهای دهان پر کن شغلی، معمولن با چهره ای روباز و خندان و با لباس شسته و رفته و کراوات و یا پاپیون سفید به خدمت دستگاه استثمار و استعمار قرار گرفتند. این افراد بجای ژنرالهای خشن که فقط مسائل جنگی را خوب می فهمند به سوالهای جنگی جواب می دهند و مانند مارماهی لیزی  با ظرافت قابل تحسین از زیر هر سوال انتقادی در می روند.

با همین حقه شرکت Hill & Knowlton که از طرف دولت کویت و وزارت جنگ امریکا مسول اطلاع رسانی در جنگ اول خلیج بوده است با اجیر کردن یک هنرپیشه زن آنطور به جهانیان وانمود کرد که سربازان عراقی با دزدیدن نوزادان از بیمارستان انها را بقتل رساندند. بدین ترتیب افکار عمومی را بر ضد نیروهای عراقی شوراندند و زمینه حمله به عراق را چیدند.

شرکت متخصص روابط عمومی Ruder & Finn مسول اطلاع رسانی از طرف ناتو در دوران حمله نظامی به یوگسلاوی بوده است. این شرکت تصویر یک زندانی مجرم صربی را به عنوان اسیر نحیف مسلمان در زندان صرب ها به سراسر جهان فرستاد و موجب خشم افکار عمومی جهان بر علیه صرب ها شد. بدین ترتیب افکار عمومی را بر ضد جمهوری فدرال سوسیالیستی یوگسلاوی تحریک و جاده حمله نظامی به این کشور را هموار کردند.

کارمندان کرواتی “روابط عمومی” و “اطلاع رسانی” چیزهایی را که یک خبرنگار می بایست ببیند و یا مسائلی را که یک خبرنگار میبایست بشنود به دقت ردیف چینی و صحنه سازی می کنند. هیچ چیز نباید به عوامل تصادفی واگذار شود. با کنترل دقیق، برنامه ریزی شده و سناریو سازی خبرها آنها کنترل افکار عمومی را بدست می گیرند. یکی از این متخصصان روابط عمومی وزارت جنگ امریکا می گفت، مطلب مورد بحث را باید در سه مرحله بیان کرد.

۱- باید گفت که موضوع صحبت روز چیست؟

۲- سپس در باره ان موضوع  صحبت کرد و به سوالها جواب داد.

۳- در آخر یک جمعبندی از آنچه که گفته شد باید ارائه داد.

بدین ترتیب سه بار مغز بینندگان و شنوندگان را برای دریافت پیام خود آماده می کنند.

واقعیت اینست که اکنون با ورود جهان به عصر دیجیتالی و وجود رسانه های اجتماعی، کنترل منابع خبری برای قدرتمندان بسیار سخت شده است. آنها مجبور شدند که علاوه بر شیوه های کنترل قبلی، آشفته سازی در اطلاع رسانی را با دادن اطلاعات نادرست و اطلاعات بیش از حد نیز به آنها اضافه کنند.

برای درک موثر بودن و نقش مخرب اطلاعات بیش از حد میتوان از مثال زیر استفاده کرد.

در داستان “علی بابا و چهل دزد بغداد” دزدان برای شناسایی محل زندگی “علی بابا” بروی در خانه او علامت ضربدر می زنند. این علامت نشان دهنده اطلاعی برجسته ای بود ولی وقتی تمام درهای خانه های شهر با ضربدر علامت گزاری شد دیگر ضربدر روی در خانه “علی بابا” حامل هیچ اطلاعی نبود. اطلاعات بیش از حد، ارزش اطلاعاتی ضربدر روی در خانه “علی بابا” را به کلی از بین برد.

بعد از این مقدمه بلند در باره مدیریت رفتار و پندار مردم برای حفظ و تحکیم سلطه که سران جمهوری اسلامی نیز با دقت و زکاوت از ان نسخه برداری می کنند می توانیم وظیفه اصلی خود را با  توضیح و تحلیل شرایط موجود در کشور روشن کنیم.

وضعیت کنونی جمهوری اسلامی و وظیفه ما

دیگر روشن است که هدفهای انقلاب ملی و دموکراتیک بهمن به ثمر نرسیده است. از آنهمه وعده‌های چرب و رنگارنگ دوران انقلاب بجز بدن های استخوانی و شعارهای رنگ پریده روی دیوارها چیزی نسیب زحمتکشان  نشده است. تاجران دین با کمال وقاحت حتا به مقدسات خود خیانت کردند و به گله گرگان درنده پیوستند. این مکاران حرفه یی ثروت اندوزی خود را با توسل به آیه های قرانی توجیه می کنند.

خودکامگان مستبد بجای حل مسائل بی شمار و عاجل میهن مان هرآنچه باب میل شان است، بر مردم بی‌دفاع روا میدارند و کاخهای ظلم خود را با خون مردم مزین می کنند. هر طلوع آفتابی بجای شادی رعشه بر تن مردم می اندازد چونکه گزمگان شب برای طولانی کردن زندگی زالویی ضحاکان دین سبعانه فرزندان میهن را میدزدند و به بند و زنجیر میکشند. دولت مردان انحصارگر که با هزاران دوز و کلک بر گرده‌ زخمی ملت ما سوار شدند بجای پیش گرفتن آیین و شیوه مردم‌سالاری توده ها را مانند گاو شیردهی میدانند که فقط برای دوشیدن مفید هستند.

زحمتکشان میهن تحت شرایط مشقت‌باری با تحمل توهین و حقارت روزگار تیره‌ای را سپری می کنند. ظلمت بر زندگی شان سایه افکنده است، و جغد گرسنگی، بی کاری و دربدری هر لحظه حیات آنان را تهدید می‌کند.

این بی‌عدالتی ها و ستم ها را مردم حس و درک میکنند. اما ابزار قدرت در چنگال نامردمان تبهکاری است که برای افزودن به ثروت خود از تیره‌بخت کردن مردم و خون آلود کردن لاله های جوان وطن ابایی ندارند.

آنهایی هم که خود از گزند نیش عوامل رژیم مصون هستند و گرسنگی نمیکشند روزانه چهره های پریشان کودکان، دستان ترکیده کارگران ساختمانی و چشم های غمزده  زنان بیوه را می بینند.

سران چپاولگر و حیله‌گر جمهوری اسلامی با زیرکی شگفت انگیزی عده یی را با وعده های پوچ و دروغین بهشتی مغبون و عده یی دیگر را با رشوه دادن از اموال عمومی شریک جرم خود کرده اند و اکثریت مردم را با معجونی از سرنیزه، مدیریت رفتاری و با بمباران اطلاعاتی برای ادامه حیات ننگین خود “هدایت” می کنند و از هر نوع حرکت بارز اعتراضی باز نگه می دارند.

حال که همگان میدانند که سرکردگان زر و زور و تزویر با انتشار اخبار دروغ ما را فریب میدهند، و یا ما را در دریایی از خبرهای درست ولی بی محتوا غرق میکنند، و یا مغز ما را با نشان دادن دائمی تصویر گرسنگان و یا گزارش از فساد انقدر بمباران می کنند که ما به بی حسی دچار میشویم، چاره چیست؟ راه مبارزه کدام است؟

تجربه نشان می دهد که نه تنها رابطه مستقیمی بین تعداد خبرهای افشاگرانه و ندای اعتراضی مردم وجود ندارد بلکه وقتی حجم خبرها از ظرفیت تحلیلی مغز انسانی بیشتر می شود کیفیت تصمیم گیری انسانها کاهش می یابد. اطلاعات بیش از حد مردم را از لحاظ ذهنی خسته میکند و از توانایی واکنش مناسب آنها در برابر رخ دادها می کاهد.

اینرا هم باید اضافه کرد که دسترسی به منابع خبری جانشینی و درست وجود دارد و حتا نگاهی گذرا به روزنامه های رژیم نشانگر این است که خبرها در مورد اختلاس، فساد و ستم بطور گسترده یی در آنها انعکاس می یابد. و صحبت با مسافران تازه خارج شده از ایران نشان میدهد که مردم نیز بدرستی رژیم ولایت فقیه را ریشه همه ی بدبختی های خود می دانند.

در این حالت اگر اخبار افشاگرانه با ارائه برنامه مشخص و نشان دادن امکان جهانی بهتر به قله روشنگری صعود نکند ما را به فلج عملی دچار میکند و ناتوان و معلول به گوشه یی میراند. در این شرایط باید با ارائه و توضیح برنامه جانشینی، افشاگری را به روشنگری ارتقا داد و آنرا با سازماندهی مردم تلفیق و تکمیل کرد.

آنچه که کم است نه اخبار افشاگرانه بلکه باور مردم به یک نظام جانشینی پویا و پایدار است. آنچه که کم است نه اعتراض خاموش و تکصدایی بلکه سازماندهی و هماهنگی اعتراضات مردم است.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری در کنار تلاش خود برای ایجاد اتحادهای اجتماعی با لايه های میانی و بورژوازی ملی برای هر چه گسترده کردن جنبش ضد دیکتاتوری باید به سازماندهی زحمتکشان فکری و یدی بویژه طبقه كارگر به عنوان یک نيروی موثر سياسی جامعه در مرحله ملی- دموكراتيك انقلاب بپردازند.  

بنابراین خبررسانی در باره مبارزه کارگران برای افزایش دستمزد، و لغو قراردادهای موقت و غیره،  باید با روشنگری ماهیت برنامه های کلان اقتصادی رژیم سرمایه داری همراه باشد. بدین ترتیب باید با استفاده از و با استناد به شرایط زندگی  کارگران و مبارزه شان برای بهبود سطح زندگی که با خواستها و مطالبات فوری همراه است، آموزش سیاسی را در میان این طبقه بالا دارد. این طبقه به علت موقعیت اجتماعی و اقتصادی خود در نظام تولیدی سرمایه داری  از ضریب هوش بالایی برای درک مسائل پیچیده نظام استثماری بر خوردار است. رنجبران برای رهایی از یوغ سرمایه چاره دیگری جز وحدت و تشکیلات ندارند. و عملی کردن این امر درست از وظیفه اصلی نیروهای سوسیالیستی و کارگری است.

باید تا آنجا که ممکن است به کارگران در سازماندهی اعتصاب ها کمک کرد و اعتصاب ها را با جنبشهای اجتماعی موجود در جامعه پیوند داد و مبارزه شان را هماهنگ کرد. تنها با هماهنگی این دو بال پرواز مبارزه است که پرنده آزادی و برابری می تواند اوج بگیرد و در قله آرزوهایمان بنشیند.




نبرد طبقاتي در خدمت برپايي اتحادهاي اجتماعي!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۱ ( ۹ اسفند)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفيق عزيز آرش وجداني

براي اشاره ي هوشمندانه و طرح انديشه باريك بينِ انتقادي متشكرم.

حق با شماست، اشاره به واژه «لاجرم» در مقاله نامه مردم، همان طور كه نوشته ايد: «ناظر به گذار خودبخودي اين تحول [فرايند گذار از ديكتاتوري] نيست». شما آن را بياني براي «تفكيك مرحله اي گذار [مي ناميد] كه ملي- دموكراتيك است و نه سوسياليستي».

با شما كاملا هم عقيده هستم كه«همه تلاش مقاله  [كه در بحث با اصلاح طلبان بسيار موفق وتواناست] بر آن است كه بر نقش عامل آگاه در اين گذار از ديكتاتوري تاكيد بگذار …». بدون ترديد با برجسته ساختن فرازهاي نوشته متين نامه مردم در بحث با متحدانِ اصلاح طلب در مقاله ي “اميد واهي” موافق هستيد و آن را تائيد مي كنيد. و همچنين تائيد مي كنيد كه اصلاح طلبان تنها يك گردان از «عامل آگاه» هستند كه در تحولات انقلابي آينده نقشي به عهده دارد. گردان اصلي را زحمتكشان يدي و فكري، طبقه كارگر ايران به عهده دارد، به ويژه هنگامي كه بايد از تكرار سرنوشت انقلاب بهمن ممانعت به عمل آيد.

 

رفيق عزيز، نكته ي باريكي را كه شما مطرح ساخته ايد، مورد توجه من در مقاله ي “اميد واهي” نيز بوده است. در آن جا اين ادعا مطرح نشده است كه گويا مقاله ي نامه مردم باور به گذار از ديكتاتوري به طور خودبخودي دارد. «چنين تناقضي در نوشته نامه مردم نيست …» با اين نظر شما موافقم. اگر بايد به تناقضي در مقاله اشاره داشت، عدم تناسب ميان كوشش براي ارتقاي سطح شناخت «عامل آگاه» نزد متحدان اصلاح طلب از يك سو و نزد طبقه كارگر از سوي ديگر است. در حالي كه در ارتباط با اصلاح طلبان به طور مستمر مقاله هاي موفق و مستدلي انتشار مي يابد. صحنه ي بحث در اطراف جايگاه نبرد طبقاتي طبقه كارگر در ارگان مركزي حزب توده ايران خالي است. اين كمبود در ارزيابي از روند رشد نبرد مطالباتي- سياسي طبقه كارگر ايران و هم تاثير آن بر روي برپايي اتحادهاي ضروري اجتماعي، ازجمله به منظور گذار از ديكتاتوري به چشم مي خورد.

مي دانيم كه احزاب كمونيست بسياري سرگرم بحث هاي فعال و زنده اي در باره ي هدف استراتژيك خود در مرحله كنوني و تعيين تاكتيك هاي متناسب با آن هستند. حزب كمونيست پرتغال، بريتانيا، يونان و آلمان از اين جمله اند. رئيس حزب كمونيست آلمان پاتيريك كوبلر اخيرا در سخناني به اين بحث پرداخت (اوتست، ٣ فوريه ٢٠١٧). او اظهار داشت: «تنها در جستجوي اتحاد با نيروهاي بورژوازي – عليه جريان پوپوليستي راست در آلمان – بودن و آن را برپايه ارزش هاي اخلاقي بورژوازي سازمان  دادن، يك “اشتباه اپورتونيستي از راست” است. تنها به نبرد خياباني انديشيدن، يك “اشتباه اپورتونيستي از چپ” است!»

معاون رئيس حزب كمونيست آلمان، هانس پتر برنر، دو روز پيش (٢٠ فوريه ٢٠١٧) در جهان جوان رساله اي در همين زمينه با عنوان “نگرش محدود” منتشر نمود. او در آن جا زمينه تئوريك رابطه ديالكتيكي ميان مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي با لايه هاي متفاوت بورژوازي را از يك سو، و با نبرد طبقاتي طبقه كارگر و حزب آن در جامعه از سوي ديگر را، به نقل از “مانيفست حزب كمونيست” و نظرات لنين ارايه مي دهد. او به نقل از مانيفست به خطري براي مبارزه ي حزب طبقه كارگر اشاره مي كند كه بي توجهي به رابطه ديالكتيكي ميان دو وظيفه با آن روبروست: «سازماندهي طبقه كارگر به مثابه يك طبقه» و از اين طريق تبديل شدن به نيروي موثر سياسي در جامعه مي تواند در اثر اين بي توجهي «منفجر گردد». نتيجه گيري ماركس- انگلس در مانيفست كمونيستي صريح و شفاف است. برنر آن را چنين نقل مي كند: «برپا ساختن وحدت طبقه كارگر – اتحاد در درون خود طبقه – در نبرد  براي منافع مشترك اقتصادي و سياسي شرط تعيين كننده است براي هر استراتژي كمونيستي!» ازجمله و به ويژه براي برپايي اتحادهاي اجتماعي به منظور گذار از  ديكتاتوري در ايران!

در اين زمينه نياز به بحث هاي فعال، سازنده، زنده و رفيقانه در حزب توده ايران انكارناپذير است!

 

در مقاله ي “اميد واهي” دو بار واژه «لاجرم» به كار گرفته و به جوانب نظري- سياسي در ارتباط با آن، پرداخته شده است:

١- بار نخست در بند ٣، كه عنوان آن نقل از مقاله ي نامه مردم است: «جامعه لاجرم به مرحله “ملي- دموكراتيك” وارد خواهد شد». اين عنوان با علامت سوال مورد پرسش قرار گرفته است.

در اين بخش كه عمدتاً بررسي اي نظري- سياسي است، بررسي تئوريك روند “جبري” در رشد جامعه، مورد توجه قرار دارد. انتقاد به خودي كه مي توان به آن اذعان داشت، عدم نفي شفاف اين امر توسط من است كه استفاده از واژه ي «لاجرم» از مقاله نامه مردم، به معناي اين ادعا نيست كه گويا نامه مردم گذار از ديكتاتوري را لاجرم و محتوم مي داند.

«وارد شدن لاجرم جامعه به مرحله ملي- دموكراتيك» در مقاله اما اين انديشه اي را تداعي مي كند كه گذار از ديكتاتوري گويا جامعه را به طور محتوم به “مرحله ملي- دموكراتيك” وارد مي سازد. تجربه “بهار عربي” و شكست انقلاب بهمن چنين امري را مورد تائيد قرار نمي دهد.

گذار به مرحله ملي- دموكراتيك يك امكان است كه بايد آگاهانه تدارك آن را ديد. ستون فقرات اين تدارك را تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر تشكيل مي دهد كه پيش شرط برپايي اتحادهاي اجتماعي تا درون لايه هايي از حاكميت است. اين دو وظيفه در برابر هم قرار ندارند، بلكه از رابطه اي ديالكتيكي برخوردارند.

 

توضيح به جاي شما در ابرازنظر كه بيان پيش در مقاله ي نامه مردم با هدف براي ايجاد خط فاصل با نظر «بسياري در چپ [است كه] براين باورند كه انقلاب در مرحله سوسياليستي است» مي تواند كمك براي درك ريشه ي «سوءبرداشت» احتمالي باشد. بدون توضيح شما به سختي مي توان مضمون فاصله با نظر از “چپ” را در بيان دريافت.

 

درك همه جانبه ي روند رشد جامعه به عنوان يك امكان، نياز به برداشت مشترك نظري از ديالكتيك “جبر و اختيار” دارد. به گوشه هايي از اين ديالكتيك در ادامه مقاله ي “اميدي واهي” و در ارتباط مشخص با وظيفه ي كه در برابر حزب طبقه كارگر براي انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر و جامعه قرار دارد، پرداخته شده است. آن جا نشان داده شد كه به ويژه اكنون كه تجربه هاي پيش گفته ي بهار عربي و انقلاب بهمن بر ضرورت تشديدِ عملكرد آگاهانه و هدفمند حزب طبقه كارگر تاكيد مي ورزد، مبارزه براي رشد آگاهي طبقاتي و درك آن توسط طبقه كارگر و متحدانش ضروري تر از هر زمان در برابر حزب طبقه كارگر قرار دارد. وظيفه اي كه تنها از عهدي حزب توده ايران برمي آيد. ريشه ي مبرميت اين وظيفه ناشي از تغييرات انقلابي پيش رو است.

 

آن چه كه مي توان با توجه به توضيحات شما در ابرازنظر باري ديگر برجسته ساخت، ضرورت “بررسي مشخص پديده ي مشخص” است كه موضوع بند ٤ مقاله من را نيز تشكيل مي دهد. بايد آن نيروهاي “چپ” را به طور مشخص آموزش داد و راهنمايي كرد كه مي پندارند، انقلاب سوسياليستي در دستور روز قرار دارد. بايد براي آن ها روشن ساخت كه مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه تعريف آن در ششمين كنگره حزب توده ايران مورد تائيد قرار گرفته است، چرا تنها جايگزين ممكن براي نبرد براي جامعه اي انساني- دموكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي در شرايط كنوني در جهان است. ويژگي اين مرحله به عنوان يك مرحله ي طولاني و مستقل رشد جامعه و تفاوت مضموني آن با انقلاب سوسياليستي چيست؟ چرا مي توان آن را ديگر يك نظام سرمايه داري “دموكراتيك” ندانست، در عين حال كه نظام سوسياليستي نيز همان قدر نيست كه داراي جهت گيري ترقي خواهانه- سوسياليستي است. اين بحث هاي نظري- سياسي ضروري هستند، همچنين براي بحث با متحدان اصلاح طلب در مرحله سرنگوني ديكتاتوري كه روندي انقلابي است.

بايد اميدوار بود كه ضرورت بحث و بررسي مشخص پديده ي مشخص به شيوه قالب در فعاليت روشنگرانه- تبليغي تبديل گشته، و امكان شناخت مضمون پديده را از طريق بررسيِ انتقاديِ مشخص (ديالكتيك مشخص) براي توده ها ممكن سازد.

٢- در بند ٤ نيز به واژه ي «لاجرم» پرداخته شده است. اين بار با نقل كامل نظر مقاله ي نامه مردم و با طرح اين پرسش كه «چرا بايد اين گذار “لاجرم” به دموكراسي منجر شود؟»، شرايط امكان تحقق و تداوم دموكراسي مورد بررسي قرار گرفته است. بحث نظري- سياسي در اين بند نيز به عنوان اهرم براي نشان دادن ضرورت توجه به نقش طبقه كارگر براي گذار از ديكتاتوري بهره گرفته مي شود و نشان داده مي شود كه وظايف مشخصي در اين زمينه در برابر حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران قرار دارد!

 

رفيق عزيز آرش، با تفاهم براي محدود بودن «فرصت» براي پرداختن «به كل مقاله»، خوشحال مي شدم اگر مي توانستيد به اين پرسش پاسخ دهيد كه آيا طبقه كارگر نيز به عنوان نيروي عمده ي زير فشار و ستم طبقاتي در جامعه به حساب مي آيد؟ آيا طبقه كارگر مي تواند «نقش عامل آگاه در گذار از ديكتاتوري» را ايفا سازد؟ آيا در برابر اين طبقه نيز وظيفه بحث و گفتگو مانند با “اصلاح طلبان” وجود دارد و به آن عمل مي شود؟




اميدي واهـي!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۰ ( ۲ اسفند)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

١- اميدي واهي

نامه مردم در مقاله ي شايان توجه خود با عنوان «شكست انقلاب مردمي بهمن ١٣٥٧ تا “آشتي ملي”  اصلاح طلبان» به افشاي اميد واهي اي مي پردازد كه «بخش هايي عمده» از اصلاح طلبان در سر مي پرورانند و «دسته هايي [از آن ها] كه مرده ريگ “ديكتاتور پروري” رفسنجاني» را  در كفش ذهن با خود حمل مي كنند، پذيرش آن را به مردم تجويز مي كنند. پاسخ شفاف وصريح و سريعِ خامنه اي در نفي هر نوع امكان يك «آشتي ملي»، در تائيد ارزيابي مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران است. «شبان»، تسليم بلاشرط «رمه» را خواستار است. او به سكوت تائيدآميز در برابر «ولايت مطلقه» نياز دارد تا بتواند به تحميل “اقتصاد سياسي” ضد مردمي و ضد ملي ديكته شده ي توسط امپرياليسم به مردم ميهن ما ادامه دهد. او تسليمي را خواستار است كه به مبارزان فداكار و هوشمندي از قبيل وزير كشور دولت خاتمي، به مسئول روزنامه “سلام” و ديگران تحميل نمود. انتظار غيرقانوني- داعش گونه ي «عذرخواهي» او از سران در بند جنبش سبز، موسوي ها و كروبي نشان مقاومت جسورانه و انقلابي اين مبارزان است كه بايد همان قدر بزرگ داشت كه اعتصاب غذاي زندانيان سياسي را در بازداشتگاه هاي بيدادگران و مبارزه ي روزانه كارگران ايران را به عنوان نماد مقاومت انقلابي مردم ميهن ما بزرگ داشت كه براي دريافت دستمزد عقب افتاده خود شلاق مي خورند و به زندان روانه مي شوند.

در عين حال پاسخِ سريع و شفاف خامنه اي به در خواست تسليم طلبانه آن دسته از اصلاح طلبان كه هنوز دچار اين توهم هستند كه بايد از انبان مذهب ارتجاعي درس اخلاق به خامنه اي ياد بدهند، براي درك ضرورت پيشبرد مبارزه ي انقلابي توسط مبارزان آموزنده  است. همان طور كه نامه مردم مي نويسد، تسليم گراها دچار اين توهمند كه در «”گذار  از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك”» آن هنگام موفق خواهند بود كه به «پس رفت هاي فاحش و شرم آور» تن دهند.

درس هاي اخلاقي- مذهبي، ازجمله «رابطه شبان و رمه» متعلق به دوران قبيله- برده دارانه ي رشد جامعه بشري است. اين درس ها رابطه ميان رهبر خداگونه، “رهبر فرستاده و جانشين خدا بر روي زمين” را با “بردگان” و “رعايا” تعيين مي كند كه به آن ها به كمك القاي ايدئولوژي “مشيت الهي” تحميل مي شود. انتقال چنين برداشت عقب افتاده  به شرايط نظام سرمايه داري وابسته در ايرانِ جمهوري اسلامي، نشان توهمـي ذهنـگرايانـه است كه بايد آن را قوياً افشا نمود و بي پايه اساس بودن آن را نشان داد.

با توجه به توهم ذهنگرايانه حاكم بر اين دسته از اصلاح طلبانِ تسليم گرا، حزب طبقه كارگر ايران محق است براي جدا سازي آن ها از بقيه مبارزان اصلاح طلب بكوشد. زيرا سياست اين دسته از آنان به «سد كردن راه تغييرهاي بنيادي اقتصاد ايران» پس از انقلاب انجاميد، زيرا «انقلاب را از درون تهي و آن را وسيله يي براي بي حقوق كردن مردم و زراندوزي نخبگان حاكم تبديل كرد»، «آيا رفسنجاني تا لحظه آخر عمر در حال خدمت به “تداوم نظام” نبود، همو نبود كه اصرار داشت در هر شرايطي همواره حكم ولي فقيه بايد اجرا شود؟»

استدلال مقاله نامه مردم در ضرورت اين جداسازي و «ابراز نگراني» براي موضع اصلاح طلبان پيگير از اين رو به جاست، زيرا با «اضمحلال “جنبش اصلاح طلبي” …، زيرا با از دست رفتن يكي از نيروهاي مهم تشكيل دهندهء جنبش مردمي، كفه توازن نيرو – حداقل در كوتاه مدت  ناگزير به نفع استبداد سنگين تر خواهد شد.»

آنچه كه در سياست حزب طبقه كارگر تبلور مي يابد تا پاسخگوي نياز ايجاد جداسازي ميان دو دسته تسليم گرا و پيگير اصلاح طلبان باشد، تنها درس اخلاقي نيست، كه در پرسش هاي بسياري در مقاله مطرح مي گردد  – كه به منظور جلوگيري از طول سخن تكرار نشد -، برجسته ساختن علل واقعي شكست انقلاب بهمن عمده است: «سد كردن راه تغييرهاي بنيادي اقتصاد ايران» … «انقلاب را از درون تهي ساختن» و «زراندوزي نخبگان» كه براي اجراي آن، «بي حقوق كردن مردم» ضروري بود كه همانجا برجسته مي شود.

در شرايط كنوني، تضاد روز در ايران، تضاد طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري، زنان و ميهن دوستان “با روبنا و هم با زيربناي” نظام سرمايه داري وابسته است كه مي كوشد خود را در پشت ايدئولوژي مذهبي ارتجاعي و عقب افتاده پنهان سازد. مبارزه با مذهب ارتجاعي ضروري است. اما نبايد فراموش نمود كه حتي با اصلاح طلبان پيگير نيز ما تنهـا بحثي بر سر مذهب نداريم، بلكه، استدلال عمده و اصلي حزب طبقه كارگر بر روي محور “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب قرار دارد.مرحله اي كه در آن مذهب و ديگر انديشه ها جايگاه قانوني خود را دارا هستند.

٢- سرمايه دار «ماسك» منافع سرمايه را بر چهره دارد! (ماركس)

مقاله ي نامه مردم به درستي نشان مي دهد كه منافع «بورژوازي تجاري» بر آن حكم مي كرد كه مانع «تغييرات انقلابي» بعد از انقلاب بهمن باشد، زيرا به قول ماركس “ماسك منافع سرمايه” حاكم را بر چهره داشت. اين انتقاد ماركس، توجيه سياست سرمايه داران نيست، بلكه تكرار هشداري است به مبارزان براي دچار نشدن به اين توهـم كه گويا از سرمايه  داران ميهن دوست و اصلاح طلبان واقعي مي توان اين انتظار را داشت كه خودبخود و به طور ناگهاني براي استقرار آن “اقتصاد سياسي”ي نكوشند كه مي پندارند در خدمت منافع  سرمايه آن ها قرار دارد. مگر در دوران هشت ساله دولت اصلاحات كه «هر ٩ روز يك بار … با بحران تراشيدن» روبرو شد، تداوم سياست “تعديل اقتصادي” عملي نگشت؟ مگر رژيم ديكتاتوري و همه دولت هاي آن، مجري برنامه نوليبرال امپرياليستي نيستند؟ مگر بخشي از پيگيرترين اصلاح طلبان نيز خواستار “توسعه و رشد” بر پايه نظام سرمايه داري نيستند؟ در اين زمينه نظريه پردازان آن ها در “اخبار روز” و انتشارات ديگر نظر مي دهند  – به برخي از آن ها پاسخ هايي در توده اي ها در “كتاب اقتصاد سياسي” انتشار يافت.

در روند انقلابي سرنگوني رژيم ديكتاتوري تنها اصلاح طلباني متحدان طبقه كارگر خواهند بود، كه عميقاً به پيوند مقوله “آزادي و عدالت اجتماعي” باور داشته باشند و آن را اهرم حفظ “منافع سرمايه” خود در اين مرحله ارزيابي كنند.

سخن طبقه كارگر و حزب آن بايد به طور عمده در جهت ارتقاي آگاهي طبقاتي اين لايه از سرمايه داران ميهن دوست باشد. از اين روست كه حزب توده ايران به طور مداوم، ازجمله در همين مقاله هشدار مي دهد: «٥- نمي توان در راه گذار به مرحله  دموكراتيك مبارزه كرد، اگر رابطه يي بسيار قوي و ارگانيك ميان فرايندِ برپايي دموكراسي و به وجود آوردن تغييرهايي بنيادي به منظور تدارك و توسعه مباني “عدالت اجتماعي” در نظر گرفته نشود.» نبايد فراموش نمود كه شكست «انقلاب مردمي ٥٧ … نيز [ريشه] در درك خطا [از] رابطه بسيار مهم و ارگانيك بين مباني “آزادي هاي دموكراتيك”، “عدالت اجتماعي” و مبارزه براي “حق حاكميت ملي” در برابر امپرياليسم» توسط مبارزان داشت.

بدين ترتيب، «رابطه بسيار مهم و ارگانيك» ميان تضاد روز و اصلي در جامعه كنوني در نظرات طرح شده در مقاله نامه مردم قابل شناخت مي شود. به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، در مقاله شايان توجه نامه مردم “تضاد  ميان طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان و متحدان ميهن دوست تا درون لايه هايي از حاكميت نظام سرمايه داري با ديكتاتوري  – تضاد با روبناي حاكميت نظام سرمايه داري –  و تضاد با اقتصاد سياسي اين نظام وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي  – تضاد با زيربناي حاكميت نظام سرمايه داري -” قابل شناخت و درك مي گردد.

در اين توضيحات مقاله نامه مردم “ماسك” منافع طبقه كارگر را كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بر چهره ي ذهن خود دارد. بدين ترتيب قابل درك است كه با كدام استدلال مي توان پيگيرترين اصلاح طلبان را نيز قانع نمود كه ادامه “اقتصاد  سياسي” ديكته شده كه دولت هشت ساله ي اصلاحات نيز به آن پايند باقي ماند، به سود “منافع سرمايه داران ملي” در ايران در دوراني نيست كه اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي به ابزار برقراري سلطه حاكميت نواستعماري سرمايه مالي بدل شده است!

دوران رشد سرمايه داري “دموكراتيك” در تاريخ پايان يافته است! انتقال اين آگاهي طبقاتي به سرمايه داران ميهن دوست و اصلاح طلب از ضرورت اجتناب ناپذير برخوردار است!

“دوران، دوران گذار به سوسياليسم است! چگونه مي توان انتظار داشت كه سرمايه مالي امپرياليستي اي كه حتي كشورهاي پيراموني حيطه قدرت خود را به مستعمره هاي وابسته تبديل مي كند، استقلال سياسي و اقتصادي كشورهاي پيراموني را در جهان پذيرا باشد؟! آيا سرنوشت يونان، ايتاليا، پاره پاره هاي جمهوري سوسياليستي يوگسلاوي و … پاسخي قانع كننده به اين پرسش نيست و خطر نومستعمره شدن ايران را مورد تائيد قرار نمي دهد؟

از اين رو ترديد روا نيست كه بدون طرح و توضيح “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران، نمي توان سرمايه داران ملي را به شركت در جبهه ضد ديكتاتوري جلب نمود. براي دسترسي به اين هدف بايد نشان داد كه مبارزه ي موفقيت آميز با «تهديد حق حاكميت ميهن ما از جانب سياست هاي امپرياليستي آمريكا …» تنها به كمك “اقتصاد سياسيِ” مردمي- دموكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي اي قابل دستيابي است.  سياستي كه مضمون آن را گذار از زيربناي نظام سرمايه داري وابسته و گذار از شكل ديكتاتوري ولايي حاكم تشكيل مي دهد. پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي را تنها با دفاع صريح و  شفاف از منافع طبقاتي طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، مي توان نشان داد. پيوندي كه هدف گذار انقلابي از ديكتاتوري را ممكن مي گرداند. اين يقين در اين امر ريشه دارد كه «تكيه بر نيروهاي مردمي و برپايي تشكل هاي مردمي»، كه نامه مردم به درستي ضرورت آن را گوشزد مي كند، بدون تحقق يافتن حق طبقه كارگر از حق داشتن سازمان هاي صنفي و سياسي- طبقاتي، ناممكن و ناكافي است. كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨ از اين رو قادر به سركوب “جنبش سبز” شد، زيرا “جنبش سبز”‌ با جنبش كارگري تكميل نشد. زيرا “اقتصاد سياسي” امپرياليستي و ضرورت مبارزه عليه آن توسط مبارزان شناخته و درك نشد و با وجود جانفشاني هاي بسيار مبارزه به ثمر نرسيد. سرنوشت “بهار عربي” نيز جز اين نيست!

به سخني ديگر، دفاع صريح و شفاف از “اقتصاد سياسي” و يك برنامه ي اقتصاد ملي وظيفه ي روز مبارزان است كه پيروزي آن تنها با ايجاد شدن هژموني “منافع طبقاتي متحدان اين مرحله”  – طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ميهن دوست تا برخي لايه هاي حاكميت نظام سرمايه داري – بر هستي اجتماعي ممكن مي گردد. شكست انقلاب بهمن ٥٧ نهايتاً به علت ايجاد نشدن اين هژموني تحقق يافت. هژموني اي كه براي درك آن بايد به مبارزه اي روشنگرانه- تبليغيِ وسيع و همه جانبه براي شناخت و درك “اقتصاد سياسيِ” مردمي- ملي توسط توده ها پرداخت. وظيفه اي كه انجام آن تنها از عهده حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران برمي آيد. هيچ طبقه ديگري، هيچ “سوبيكت تاريخي” ديگري، در برابر اين وظيفه تاريخي قرار ندارد!

٣– «جامعه لاجرم به مرحله “دموكراتيك ملي” وارد خواهد شد»؟

براي «گذار از ديكتاتوري»، بود «شرايط عيني» – كه مقاله نامه مردم به درستي برجسته مي سازد – همان قدر ترديدناپذير است كه در وجود اين شرايط در ايران امروز ترديدي نبايد داشت. مقاومت مصمم ديكتاتوري در سركوب هر جنبش مطالباتي- سياسيِ طبقات زير فشار و ادامه اجراي برنامه امپرياليستي “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” نشان وجود «شرايط عيني» براي گذار انقلابي جنبش مردمي- ملي از ديكتاتوري است.

وضع “شرايط ذهني” چگونه است؟ بي ترديد رشد مقاومت طبقه كارگر و اعتراض ها و اعتصابات مداوم واحدهاي متفاوت زحمتكشان يدي و فكري، مقاومت جانبازانه زندانيان سياسي با اعتصاب غذا، با “قطره قطره مردن” خود، پافشاري رهبران دربند جنبش سبز بر سر مواضع خود و علائم بي شمار نگراني “رهبر” از پا گرفتن نظرات مبارزان، به ويژه حزب توده ايران در دانشگاه ها و در ميان زحمتكشان، نشان رشد كمّي و كيفي “شرايط ذهني” سرنگوني انقلابي رژيم ديكتاتوري است.

اِعمال تروريسم دولتي- قضايي- امنيتي (سياست روبنايي رژيم) و اجراي خشونت آميز “اقتصاد سياسي” امپرياليستي (سياست زيربنايي رژيم سرمايه داري) تنها راه امكان گذار انقلابي را از اين موانع تاريخي براي مردم باز گذاشته است.

باوجود اين نمي توان به اين امر دلخوش نمود كه گذار از ديكتاتوري امري «لاجرم» و محتوم است كه به «وارد شدن جامعه به مرحله “دموكراتيك ملي”» خواهد انجاميد. چنين برداشتي روند خودبخودي را در رشد جامعه مطلق مي سازد. جنبش انقلابي را نفي مي كند. اميد واهي را در دل مبارزان مي كارد و آن ها را از فعاليت هدفمند و انقلابي دور مي سازد.

روند گذار از ديكتاتوري و دستيابي به هدف ملي- دموكراتيك، يك “امكان” است! براي تحقق آن بايد فعالانه و آگاهانه كوشيد و آن را تدارك ديد! در مقاله قبلي، “تنها حركت آگاهانه در مسير ضرورت تاريخي، امكان را به واقعيت مبدل مي كند”، رفيق عزيز سيامك جوانب عمده اي را از اين برداشت ماركسيستي- توده اي به كمك شعرهاي زنده ياد رفيق طبري قا بل شناخت ساخته است.

به اين منظور بايد ميان “شناخت فردي” از شرايط حاكم كه “آگاهي” فرد را تشكيل مي دهد و “آگاهي طبقاتي” تفاوت قايل شد. شناخت فردي از زاويه ديد هر فرد، از اين محدوديت برخوردار است كه بازتاب محدود از واقعيت است. شناختي كه تنها هنگامي مي  تواند بيان شناخت “عمومي در جامعه” باشد كه كليت واقعيت تاريخي را در برگيرد. چنين پديده اي نزد رهبران برجسته جنبش هاي تاريخي ديده شده است و موارد استثنا را در تاريخ تشكيل مي دهد. مي توان آن را در سازمان پيشاهنگ طبقه كارگر آموخت. به بيان فيلسوف معاصر آلماني هينس هولس، جمع عددي شناخت- آگاهيِ فردي، به معناي آگاهي “عمومي در جامعه” نيست! (ه ه هولس، “ما كمونيست ها”، ص ٨٧).

“آگاهي عمومي”، شناخت كليت شرايط لحظه تاريخيِ رشد اجتماعي است كه بايد آن را هر فرد درك كند. امري كه تنها به كمك حزب طبقاتي كارگران و در روندي سخت كوشانه ي آموزشي و روشنگرانه ممكن خواهد بود. نگارنده به طور مجزا دو بخش كتاب هولس را ترجمه و منتشر خواهد نمود تا خطرهاي كمبود مبارزه ي براي انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر واضح تر گشته و روند تاريخي به عنوان روندي جبري و محتوم كه انديشه اي مذهبي است، درك نشود.

٤- بررسي مشخصِ پديده ي مشخص!

بحث درباره چگونگي ادامه مبارزه، يعني يافتن تاكتيك هاي ضروري براي دستيابي به هدف استراتژك گذار از ديكتاتوري در مرحله كنوني پايان نيافته است. مقاله نامه مردم اين كمبود را چنين توصيف مي كند: «… هنوز شماري از نظريه  پردازان و شخصيت هاي سياسي  – برخي با پيشينه اصلاح طلبي. برخي ديگر با كارنامه چپ –  نتوانسته اند درس هاي لازم را در مورد فرايند گذار كشورمان از مرحله استبدادي به مرحله دموكراتيك در عمل به كار گيرند. … [لذا] درجه درك و پايبندي اينان به فرايند مردمي كردن مبارزه زير سوال قرار دارد.»

در حالي كه مقاله نامه مردم به درستي به بررسي مشخصِ نظرات برخي از مبارزان «با پيشينه ي اصلاح طلبي» مي پردازد، برخورد انتقادي مشخصي با نظرات “چپ” و ايجاد جو گفتگوي متقابل با آن ها متاسفانه جايي در مقاله نمي يابد. انگار نيروهاي “چپ” نبايد لااقل مانند اصلاح طلبان توسط ارگان مركزي حزب توده ايران راهنمايي شوند و آموزش ببينند.

به طور عام مي تواند بند ٥ در «معيارهاي» مقاله براي دريافت نظر مقاله درباره ي «درجه درك شناسايي شخصيت، كنش گران و نيروهاي سياسي از تغيير بنيادي و پايبندي شان به اين تغيير» كمك باشد: «٥- نمي توان در راه گذار به مرحله دموكراتيك مبارزه كرد، اگر رابطه يي بسيار قوي و ارگانيك ميان فرايندِ برپايي دموكراسي و به وجود آوردن تغييرهايي بنيادي به منظور تدارك و توسعه مباني “عدالت اجتماعي” در نظر گرفته نشود.»

روي سخن اين بند به نظرات “چپ” ماركسيستي- توده اي نيست. مي توان به جرئت گفت كه صفحه توده اي ها از آغاز فعاليت در سال ١٣٨٧ مساله وحدت مقوله آزادي و عدالت اجتماعي را به طور پيگير و مشخص مطرح ساخته است و نشان داده است كه تحقق بخشيدن به عدالت اجتماعيِ نسبي تنها از طريق اجراي “اقتصاد سياسي” براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ممكن خواهد بود (١).

گذار از ديكتاتوري ولايي، همچنان كه گذار از ديكتاتوري سلطنتي در انقلاب بهمن، يك روند انقلابي است كه حزب طبقه كارگر ايران بايد تدارك نظري و سازماني آن را در همه ابعاد آن بررسي كرده و توضيح داده و براي عملي ساختن آن بكوشد. محدود ساختن بحث تنها با اصلاح طلبان كه مي توانند «يكي از نيروهاي مهم تشكيل دهنده جنبش مردمي باشند»، آن طور كه مقاله ي نامه مردم به درستي برجسته مي سازد، كافي نيست. طبقه كارگر ايران نيروي اصلي و «تكانه» تحول انقلابي آينده در ايران است. گفتگو با اصلاح طلبان  توسط حزب طبقه كارگر آن هنگام نتيجه بخش خواهد بود كه “ماسك” منافع طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بر چهره ي استدلال هاي حزب طبقه كارگر قرار داشته باشد. انتقال “آگاهي طبقاتي” به كارگران پيش شرط اين امر است.  بحث و گفتگو درباره چگونگي تاكتيك هاي مبارزاتي روز براي تحقق بخشيدن به هدف استراتژيك گذار از ديكتاتوري، همان طور كه مقاله ي نامه مردم نيز اذعان دارد، نياز مبرم جنبش انقلابي است.

هنگامي كه گفته مي شود، «برخي با كارنامه چپ –  نتوانسته اند درس هاي لازم را در مورد فرايند گذار كشورمان از مرحله استبدادي به مرحله دموكراتيك در عمل به كار گيرند»، آن وقت اين وظيفه در برابر نويسنده و گوينده نظر قرار مي گيرد كه «درس هاي لازم را» بياموزاند! آموزشي كه تنها با گفتگو و بحث مشخص و پاسخ به پرسش هاي مشخص ممكن مي گردد و نه با كلي و عام  گويي. چرا چنين نمي شود؟ آيا رفقايي كه با مقالات خود به راهنمايي اصلاح طلبان مي پردازند، در برابر توده اي ها و «كنشگران چپ» خود را مسئول نمي دانند؟

براي نمونه بحث بسيار جدي درباره ضرورت و چگونگي انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر مطرح است. وظيفه اي كه در خدمت گذار انقلابي از ديكتاتوري و ممانعت كردن از تحقق يافتن “بهار عربي” است. به نظر رفيق نويسنده مقاله نامه مردم، گويا گذار از ديكتاتوري به طور محتوم و جبري به «مرحله “دموكراتيك ملي”» فرامي رويد: «به دليل شرايط عيني موجود در ايران، در فرايند گذار از ديكتاتوري، جامعه لاجـرم به مرحله “دموكراتيك ملي” وارد خواهد شد». آيا در كشورهاي عربي چنين شد؟ آيا نبايد در اين باره به  گفتگو نشست كه با مطلق ساختن وجود «شرايط عيني» در ايران براي گذار از ديكتاتوري،  چرا بايد اين گذار «ﻻجـرم» به دموكراسي منجر شود؟

سكوت درباره ضرورت و چگونگي تدارك و تجهيز “شرايط ذهني”، سكوت درباره ي ضرورت و چگونگي تجهيز و سازماندهي “عنصر ذهنيِ” طبقه كارگر و نيروهاي “چپ” براي گذار از ديكتاتوري، از نظر سياسي با خطر ايجاد شدن “بهار عربي” ديگري در ايران و شكست دوباره ي “انقلاب بهمن” روبرو نخواهد شد كه به اذعان مقاله، با همين كمبود روبرو بود؟ آيا نبايد در اين باره به گفتگو نشستكه براي ايجاد عنصر ذهني در گذار انقلابي از ديكتاتوري نقش طبقه كارگر چيست؟ و اگر اين نقش تعيين كننده است  – كه تجربه كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ آن را باري ديگر به اثبات مي رساند -، چگونه بايد تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر را به پيش برد؟ آيا پاسخ پرسش هاي مطرح، تائيد ضرورت انتقال “آگاهي طبقاتي” به درون طبقه كارگر نيست كه بايد با شركت فعال حزب طبقه كارگر در مبارزه ي روز طبقه كارگر عملي گردد؟ و پرسش هايي از اين قبيل.

فيلسوف آلماني به منظور نشان دادن اهميت فعاليت هدفمند و مستمر پيش آهنگ سازمان يافته طبقه براي انتقال آگاهي اجتماعي به درون طبقه كارگر، وجود چنين حزبي را پيش شرط اين انتقال مي داند. فعاليت نظري و عملي اي كه بايد در سازماندهي روزانه تحقق يابد (همانجا ص ٩٠).

١- نگاه شود ازجمله به مقاله ي شماره ٤، شهريور ١٣٨٧ در توده اي ها با عنوان “وحدت ديالكتيكي دموكراسي سياسي- اقتصادي در جامعه و استقلال سياسي- اقتصادي كشور” http://www.tudeh-iha.com/?p=259&lang=fa




تنها حرکت آگاهانه در مسیر ضرورت تاریخی امکان را به واقعیت مبدل می کند!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۹ (۲۷ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

از زمانی که کمون اولیه جای خود را به جامعه پيچيده‌تر سپرد و ابزار و وسايل توليد اجتماعي متعلق به عده‌یی معدود گشت، استثمار انسان از انسان نیز شروع شد و طبقه های بهره کش از آن پس از هر وسیله یی برای تعمیق و پایداری سلطه طبقاتی خود استفاده کرده اند. بهره کشان با خلاقیت عجیبی در مراحل مختلف از شکل ها و روش های گوناگون برای تهدید و ترساندن مردم و ایجاد رعب و وحشت در جامعه بهره برداری نمودند. طیف وسیعی از ابزار زمینی و آسمانی برای تفهیم تغییر ناپذیری سرنوشت مردم به کار برده شد. و تحقیر و ضرب و شتم مردم همواره رمز استمرار تحکم و استبداد بوده است.

قرن ها تولید کنندگان نعمات مادی “در پى آب تيره گون خضر” با پای برهنه دویدند. و با “پياله هاى تهى در دست” و سفره های خالی از نان  بر زمین، نجات را در آسمان دیدند و برای تسکین شکم گرسنه و انتقام از ستمگران خدایان بسیار غنی و پرتوانی ساختند و شب های دراز را با درد دل با این خدایان به سحر آوردند.

“زمان در دوّرانِ ابدىِ خويش، غلتان” و زمین در چرخش همیشگی خود بود ولی فصل ها جز زمستان نبود و ارمغان دیگری سوای “چشم ها غرقه در گودال …، و قلب ها در سينه ها ريش ريش” برای رنجبران نداشت.

“فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه”ي زحمتکشان و “نعره هاى خوف انگيز جباّران، در خود نداشت”. شب طولانی بود و خواب کوتاه. روزها بلند، ولی “از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز تيرگى چهره” و کوری چشم نصیب شان نبود. یوغ کار سنگین بود و گرده ها ضعیف و پشت ها  خمیده. تازیانه صاحبان انسان و مالکان زمین بسیار وحشتناک بود و قدرت تحمل درد عضلات کم. “بسيط زمين در پهنه آرزوها[] تنگ بود.”

با این همه توده های محروم و تهی دستان روزگار رویای رهایی و آزادی در سر، و آرزوی نان و آب در دل داشتند. و همواره در گردباد زمانه شعله کوچک شمع امید را در نهان خانه ی دل به دور از چشم گزمگان شب روشن نگه داشتند. ولی جاده آزادی پر نشیب و فراز، و سنگلاخی و نیزه زار بود و افق رهایی بسیار دور و آسمان تیره و تار. در این دوره بسیار “رویای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار” پژمرد و به خاک شد. ولی انسان ها تسلیم شرایط نشدند و قهرمانان آسمانی و زمینی، ذهنی و عینی بسیاری برای به حقیقت پیوستن رویا و بر آوردن آرزوی دل آفریدند.

اندیشمند بزرگ ما، احسان طبری در “فرسايش در خزان” ( شعرهای زندان)، دیالکتیک “سير خود بخودی و سير آگاهانه” را، امید و یاس را، طغیان و تسلیم را، رابطه ي ميان آسمان و زمین را در انديشه انسان دوران هاي گذشته بدين گونه با زیبایی واژه هاي شكوهمند و استه تيك بيان چکیده ي استادانه تصویر و توصیف می کند.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاى شيرين را

برافروختيم، هرکول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك کشاند.

آشيل را کاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم، رنج هامان را به يادها سپرديم، چو

ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاکوس، از رم برخاست، با برده هاى بى شمار،

بهر کارزار.

کاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف

بياراست، فاعلان زمين را،

ليك، خدعه در کف جباران بود و زمانشان بكام، و ما

را، بهره، خون بود.

با این حال ستمگران با همه بربریت، وحشیگری، قساوت، خشونت، بی رحمی و قتل و قصابی  هرگز قادر نشدند که جلوی شورش تهی دستان و ستمدیدگان را برای همیشه بگیرند. بودند دلاوران بی پروایی که جان بر کف رهبری قیام توده ها را در مقابل ظالمان به دست گرفتند و به نبردی نابرابر پرداختند.

یکی از نمونه های برجسته آن، جنگجوي بی باک و برده رومی، اسپارتاکوس است که با سرداری ۷۰۰۰۰ برده بر ضد حکومت روم شورید و در زمان کوتاهی به پیروزی های بزرگی دست یافتت. اسپارتاکوس و یارانش می دانستند چه نمی خواهند. ولی از آنچه که می بایست می خواستند آگاه نبودند و عوامل عینی و ذهنی نیز به ماندگاری پیروزی آن ها کمک نکرد. با این حال نه دستگاه شکنجه و آزار رومیان  و نه عدم آگاهی اجتماعی پیشقراولان جنبش هیچ کدام نتوانست مانع سرکشی و تمرد بردگان شود. چرا که تن آدمی به ضربه شلاق هم نوع خود غریب است و شعور او وی را به فکر وا می دارد که در درستی و بلامنازع بودن شرایط موجود شک کند.

از شکست اجتناب ناپذیر اسپارتاکوس و یارانش در نبرد نابرابر و سرنوشت معصومانه شان بیش از دو هزاره گذشته است. ولی امیدواران سعادت بشری، آنان که جهانی دگر را هم ممکن و هم لازم می دانند، با همه نامرادی های روزگار دمی از مبارزه باز نیایستادند. مبارزان امروزی دیگر تنها نیستند و بر شانه های پهن تجربه اسپارتاکوس ها ایستاده اند. پشت به شلاق کشیده شان را حس می کنند،  با آزادی طلبی آن ها پیوند عاطفی دارند، شجاعت و دلیری آنها را تحسین می کنند،  از شکست شان غمگین می شوند، و در سوگ مرگشان اشک می ریزند. ولی به این بسنده نمی کنند. همزمان برای درس آموزی به مطالعه انباشته های مبارزاتی گران بهای آن ها می پردازند، دلیل پیروزی های زودگذر و شکست های تلخ را می شناسند.

مبارزان امروزی بر خلاف نیاکان و سلف شان به ماتریالیسم  تاریخی تسلط دارند. قانون مندی حرکت تکاملی اجتماعی- اقتصادی جامعه ها را با همه کج و معوج رفتن های احتمالی آن می شناسند. به اطلاعاتی دسترسی دارند که اگر هنوز خاکستر آتش عشق انسانی در دل ها کاملن سرد نشده است، آنها را ناگزیر به واکنش می کند.

اگر از دسته گرگان بهره کش و مزدبگیران اداری و نظامی آن بگذریم، آیا  از کسانی که رنج می برند و فکر می کنند و یا فکر می کنند و رنج می برند، کسی هست که بداند که نیمی از مردمان کره زمین زیبای ما گرسنه به رخت خواب می روند و هشت نفر از سردستگان این نظام درنده به اندازه اندوخته تمامی آن ها ثروت انباشته اند و به آن بی تفاوت باشد؟ آیا بی تفاوتی در جبهه یی که تا این اندازه قطبی و روشن است، قرار گرفتن در کنار گرگان نیست؟ آیا در چنین حالتی بی تفاوتی جایز است؟

رفیق جان باخته راه آزادی و اندیشمند ما، طبری در “پيمان” (شعرهای زندان)، حتا در سیاه چال زندان و در محاصره “بدسگالان مردمى آزار” و زیر رگبار تازیانه شلاق دژخیمان به این وظیفه آگاه بود و به سهم خود با جوهر قلم سینه سرد بی تفاوتی را نشانه گرفت و توضیح داد که چرا نمی توان بی تفاوت بود.

بى تفاوت نخواهم زيست، به رنج هاتان، به دردهاتان،

به خانه هاى سرد و حقيرتان، به دست هاى از فقر بسته تان،

به گناه بى گناه کودکان يتيمتان،

و اشك هاى پنهان و آشكار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زيست.

به شادى اندکتان، بى تفاوت نخواهم زيست.

 

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم مرد،

پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

بی تفاوتی ما یعنی کند کردن روند حرکت تاریخ در راستای انجام و تحقق آنچه که ضرورت دارد.

برای فهم این موضوع ما نیاز به کاوش مقوله های دیالکتیکی “ضرورت و تصادف” داریم. مطالعه تاریخی تکامل فورماسیون های اقتصادی و اجتماعی به ما می آموزد که یک فورماسیون مشخص برای حل تضادی که در درون خود حمل می کند (در مورد نظام سرمایه داری تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید)، ضرورت می بیند که با نفی و دفع خصلت های میرا و بازدارنده خود، راه را برای یک فورماسیون جدید بگشاید. این ضرورت برخاسته از سرشت و ماهیت درونی پدیده سرمایه داری است. دیر و یا زود دانه سوسیالیسم با آب و خاک و خورشید فراهم شده از نیروی کار انسانی از شرایط مناسب رشد بر خوردار خواهد شد و به درختی تنومند بدل خواهد گشت. هر چند که فورماسیون سرمایه داری در درون خود باردار نطفه سوسیالیسم است، ولی بدون مامایی آگاهانه ما این زایش با غرق شدن در توفانی از حوادث ناگوار با مشکل بر می خورد. اگر ما آگاهانه به این دگردیسی کمک نکنیم حوادث تصادفی گوناگون می توانند سرعت این حرکت تکاملی را كند و یا حتا آنرا بطور موقت متوقف و یا به عقب برگردانند. عدم حرکت آگاهانه ما در به ثمر رساندن این ضرورت خواه نا خواه و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم به برتری نقش تصادف ها در روند ها کمک می کند.

کند کردن روند تحقق ضرورت توسط این تصادف ها هر چند در مقایسه با تاریخ بشری کوتاه و گذرا است، ولی برای عمر چندین ساله ما دائمی می نمایند و ما را به این اوهام می رساند که وضعیت موجود با ثبات، پایدار و برای همیشه تغییرناپذیر است. جباران و زراندوزان و بهره کشان به این امر آگاهند و با اشاره به این موضوع  و با هزاران دوز و کلک ریشه های یاس و ناامیدی را در دل ما کلفت تر و گسترده تر می کنند.

ولی ماتریالیسم تاریخی به ما می آموزد که پیروزی موقت کنونی سرمایه داری یک ضرورت نیست، بلکه یک تصادف است. این تصادف، این حادثه، این توقف را نباید دلیل بر باروری، حقانیت سرمایه داری و حرکت آن در مسیر تاریخ و ضرورت تاریخی دانست. این تصادف ناگزیر و اجتناب ناپذیر نبوده و نیست. این نتیجه ضروری عدم حرکت ما در جهت انجام ضرورت تاریخی است، این نتیجه عدم باور ما به این ضرورت است، این نتیجه کرختی تن و کاهلی ذهنی ماست. این نتیجه ضروری عواملی است که به طور تصادفی جلوی شكوفايي ضرورت را گرفته است. حرکت آگاهانه ما در مسیر ضرورت می توانست و می تواند راه تحقق آنچه که ضرورت دارد را در میان انواع و اقسام تصادف ها بگشاید.

ضرورت گذار صورتبندی اقتصادی- اجتماعي سرمایه داری به سوسیالیسم، امکان نهفته موجود در این نظام است. این امکان فقط وقتی به واقعیت مبدل می شود که ما، تاریخ سازان واقعی جامعه بشری، با دست و مغز توانای خود آن را به واقعیت تبدیل کنیم. و گرنه این امکان نهفته مانند بذری می ماند که هرگز با دست توانای کشاورز در زمین بارور کاشته و پرداخته و آبیاری نشده است.

بنابراین بی تفاوتی گزینشی نیست که به انسانی کردن انسان و حرکت تکاملی تاریخ کمک کند. بی تفاوتی و تن در دادن به واقعیت موجود (سلطه بلا منازع سرمایه) یعنی نفی حرکت در مسیر انجام ضرورت تاریخی، یعنی عدم حرکت در بالفعل کردن نیروهای بالقوه موجود درپدیده ها. یعنی مجال پرواز دادن به عقاب تصادف برای تعقیب و کند کردن مسیر پرنده تکامل. یعنی کمک به نیروهای قهقرایی.

تسلیم وضعیت موجود شدن و “واقعیت پذیری” ما منجر به یک لاقیدی سیاسی (apolitisation) می شود که راه را برای نیروهای ترمزگر و واپسگرا هموار می کند. مسلمن این نیرو ها به این لاقیدی که ریشه در ناامیدی و مایوسی از اندیشه سوسیالیستی و عقب نشینی و زیر سوال رفتن آن دارد، دامن می زنند و آنرا به عناوین مختلف تشویق می کنند. تاریک خانه های تحقیقی و دانشگاهی بورژوازی، سوسیالیست های فکری را با درگیر کردن به مسائل فرعی، “حقوق بشری”، “محیط زیستی”، “فرهنگی” و “خیریه” از “قشون زحمتکشان” خارج و غیر فعال می کنند. هرچند که انجام همه این وظایف هم قابل ارج است و هم لازم ولی این فعالان با تزیین شکل ظاهری پدیده ها از تلاش برای تغییر ماهیت درونی و حل تضاد اصلی آن ها باز می مانند.

با این که بورژوازی بدین ترتیب موفق شده است که بخش عظیمی از نیروهای بالقوه سوسیالسیتی را خنثا و غیر سیاسی کند، نیروهای خود را بیش از پیش سیاسی و متشکل کرده است و با مطرح کردن عوام فریبانه شعارهای ما، توده ها را زیر پرچم خود گرد هم آورده است.

سال گذشته هیچ نیروی سوسیالیستی و کارگری مهم در بریتانیا باور نداشت که خروج از اتحادیه اروپا امکانی ست تحقق پذیر. بسیاری از این احزاب با “تسلیم واقع گرایانه” توده ها را به پذیرش وضعیت موجود و به اصلاح موسسات و نهادهای تصمیم گیری اتحادیه اروپا از درون دعوت می کردند. عدم باور آن ها به امکان بروز این امر موجب آن شد که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا به رهبری بورژوازی انجام بگیرد. وظیفه یی که ضرورت تاریخی آن را بردوش نیروهای سوسیالستی گذاشته بود. ولی محبوس شدن در زندان واقعیت، مسحور شدن قدرت ظاهری سرمایه، و نداشتن بال پرواز اندیشه این نیروها را عقیم کرد و در حساس ترین لحظه از انجام مسولیت بزرگ تاریخی و اجتماعی خود باز داشت. واقع بین انقلابی نه واقعیت موجود را تغییر ناپذیر می داند و نه پندار ها و آرزوهای بلند پروازانه خود را جانشین واقعیت می کند. بلکه با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و با درک ماتریالیسم تاریخی پی می برد که مادر آبستن تاریخ چه جنینی را در بطن خود حمل می کند و بدین ترتیب در آمادگی شرایط مناسب زایمان تلاش می کند.

در طول تاریخ بشری میدان رویارویی “حق” با “باطل” هیچ وقت به اندازه امروز واضح و شفاف نبوده است. صف گرگان درنده استثمار و استعمار در یک طرف عرصه نبرد و “قشون زحمتکشان” و خلق های در بند در طرف دیگر آن. طرف سومی وجود ندارد. یا در کنار انگل هایی که با تغذیه از معده خالی تهی دستان زنده اند و زالو هایی فربه که خون از بدن نحیف زحمتکشان می مکند ایستاده ایم و یا در گردان آفریندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه. تماشاگری و گریز از صف خلق یعنی در عرصه پیکار کنار دشمن ایستادن. ما باید با صداقت و بدون بازی با الفاظ زیبا ولی بی محتوا مشخص کنیم که در کجا ایستاده ایم. این کار با محاسبات کاسب کارانه فرق می کند.

صحبت بر این نیست که همه ما با جانسپاری چگوارا زمان خود شویم، هیچ کس چنین انتظاری از ما ندارد. باور به ممکن بودن انسانی کردن انسان و قربانی افسونگری ددان انسان خوار نشدن، قدم اول است. قدم بعدی این است که هر کس بر حسب شجاعت، توان، وقت، موقعیت خانوادگی و وضع سلامتی خود می تواند گوشه کوچکی از کوله بار این مبارزه را بر دوش کشد. بدین ترتیب هر کس می تواند نقشی برازنده نام انسان برای خود در این قشون بیابد. هر چقدر هم این نقش کوچک باشد. ولی  انتخابی است فعال و تغییر گرا که حرکت تاریخ را هر چند به اندک به جلو می راند و با توصیف سطحی “فیلسوف های ظاهربین” از پدیده ها و بحث های بی سرانجام “کافه نشینان” تفاوت دارد.

«در شطی که آن جنبنده تاريخ است. مشو زان قطره ها کاندر لجن ها بر کران مانند. بشو امواج جوشانی که دائم در ميان مانند»!

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

منبع: حماسهء نبرد انسان: ديالکتيک شعرهای زندان احسان طبری، فرهاد عاصمي

ISBN 978-91-88005-20-5




تلفیق مبازه مخفی و علنی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۸ (۲۲ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

نگاهی به مقاله ی شایان توجه کارگران با مجامع عمومی خود به میدان می آیند در “اخبار روز” (٢٨ دی ٩۵). ناصراصغری، فعال کارگری در این مقاله نکته های پراهمیتی را در ارتباط با نبرد طبقاتی کارگران ایران مطرح می سازد. آشنا شدن با فرازها و نکته های آموزنده در مقاله می تواند در شناخت و ارزیابی شرایط نبرد طبقاتی در ایران کمک باشد که طبقه کارگر با آن دست بگریبان است. بررسی این شرایط در عین حال می تواند به پرسش هایی پاسخ دهد که در مقاله ناصر اصغری پاسخ نهایی و پیگیر نمی یابد. مطلب را بشکافیم:

۱-   چشم انداز تغییر انقلابی

بحران روبنا و زیربنای حاکم بر کشور و «چشم انداز» یک «انفجار توده ای عظیم» برای حل آن، «تقش مهم و حیاتی» طبقه کارگر ایران را در روند تغییرات قابل شناخت می سازد. امری که بر ضرورت یافتن اشکال [و مضمون] مبارزه و گذر از «نقطه ضعف» های کنونی مبارزه کارگران را برجسته می کند fjbpcf6.

۲-   پیوند مبارزه ی صنفی و سیاسی

سیطره ی دیکتاتوری حاکم و «تجربه ی نزدیک به چهار دهه» جای تردید باقی نمی گذارد که سرشت مبارزه ی اقتصادی کارگران ایران «خصلتی فراصنفی و سیاسی» دارد و لذا مبارزه ای «سراسری» و در سطح کل جامعه است که علیه کلیت نظام حاکم سرمایه داری عمل می کند. تجربه نشان می دهد که دستیابی به کوچکترین خواست های صنفی- مطالباتی کارگران، «به مبارزه ی سیاسی کشانده می شود» و بدون حذف انقلابی نظام تحقق پذیر نیست. «تشکل های توده ای طبقه کارگر باید توان بسیج توده ای کارگران در هر شرایطی را داشته باشند و خود را به مبارزه در چهارچوب قانون و قانونیت بورژوازی محدود نکنند.»

۳-   تلفیق مبارزه ی مخفی و علنی

برخلاف تصورات چپ روانه ی “سندیکاهای انقلابی مخفی” و …، «شکل متناسب با مبارزات … شورا و تشکل های شورائی طبقه کارگر است». گرچه «بهترین و مطلوب ترین شکل … تشکیل مجموع عمومی کارگری … برپایی منظم مجمع عمومی در یک ساعت خاص  و ثابت در طول ساعات کاری و در یکی از سالن های محیط کارست»، باید اذعان داشت که نمی توان «تا فراهم شدن شرایط برای این شکل مطلوب … دست روی دست بگذاریم … تشکیل مجامع عمومی حتی می تواند غیرفرمال و همانند پیک نیک و گلگشت هم صورت بگیرد.» به سخنی دیگر، بهره بردن از اشکال مخفی و علنی و نیمه علنی برگزاری نشست ها ضروری است. برگزاری هیچ شکل را نباید مطلق نمود.

۴-   مضمون مبارزه ی طبقاتی

مضمون مبارزه ی طبقاتی از مسائل خرد و کلان تشکیل می شود. به سخنی دیگر، از مطالبات صنفی- رفاهی در چهارچوب نظام سرمایه داری حاکم و خواست هایی که تنها با گذار از نظام استثمارگر قابل دستیابی اند. از این رو باید طبقه کارگر و هر کارگر مبارز بکوشد سطح دانش و آگاهی خود را نسبت به هر دو بخش وظایف ارتقا دهد. وظیفه ای که بازتاب نیاز کارگران برای تشکل در سازمان های صنفی- شورایی- مجمع عمومی و حزب طبقاتی خود است. تربیت «فعالین و رهبران» از میان کارگران برای هر دو بخش مبارزه ضروری و ممکن است. شناخت و درک نظری- تئوریک رابطه ی مساله های خرد و کلان، پیوند میان مبارزه صنفی- سیاسی و از همه مهم تر، شناخت ساختار و مضمون جامعه ای که در آن استثمار نیروی کار پایان یابد، یعنی جامعه سوسیالیستی- کمونیستی از اهمیت اجتناب ناپذیر برای پیش برد نبرد طبقاتی به سود طبقه کارگر برخوردار است.

            ۵- برنامه ی حداقل کارگری

«نباید مناسبت ها را قاطی کرد. … تجمعی که بخاطر دستمزدهای پرداخت نشده و بیکاری برپا شده، می تواند با وارد کردن بحث بر سر مسائل عمومی تر سیاسی به بیراهه برود و متشنج شود».

در تجمعی که به خاطر پرداخت نشدن دستمزدها تشکیل شده، نگرانی عمده ی بخش اصلی شرکت کنندگان دریافت دستمزد عقب افتاده است که در دوران اخیر با حکم شلاق تروریسم دولتی- قضایی- امنیتی رژیم روبرو می شود. یافتن شیوه ی مبارزه ای که دست سرکوبگر را از ضربه زدن باز دارد و دریافت دستمزد عقب افتاده را ممکن سازد، وظیفه ی روز و بلاتردید است. یافتن این شیوه، به کمک هنر و بهره گیری از تجربه ی مبارزاتی «رهبران عملی کارگری» عملی می شود.

اما همان طور که اشاره شد، «مبارزه ی اقتصادی کارگران در ایران، خصلتی فراصنفی، سراسری و سیاسی دارد.» بدون انتقال این آگاهی به مبارزان کارگر که مضمون برنامه حداقلِ کارگری را تشکیل می دهد، مبارزه برای دریافت «دستمزدهای پرداخت نشده»  سرشت سیاسی خود را از مد نظر دور می دارد و در سطح «ترودیونیستی» باقی می ماند.

تحمیل گرسنگی و بیکاری به کارگران و خانواده های آن ها توسط حاکمیت نظام سرمایه داری در جمهوری اسلامی، ریشه ی سیاسی دارد که در هر «تجمعی» باید به کارگران منتقل شود. تصمیم سیاسی نظام برای اجرای نسخه ی “اقتصاد سیاسی” امپریالیستی، برنامه”خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی”، یک برنامه سیاسی است که پیامد آن، تشدید استثمار کارگران، پرداخت نشدن سرموعد دستمزد پنج بار زیر مرز فقر و امثال آن است. ریشه ی سیاسی مبارزه علیه این سیاست ضد کارگری از این واقعیت ناشی می شود. هر «تجمعی» که وظیفه آن القای این نظر است که گرسنگی و پرداخت نشدن دستمزد «مشیت الهی» است، باید افشا گشته و ریشه وضع برای زحمتکشان قابل شناخت گردد. اگر قرار نیست که زحمتکشان با گریه و زاری بخواهند ترحم استثمارگران را برانگیزند و تقاضای دستمزد عقب افتاده را بزرگواری ارباب و دریافت “خیریه” بپندارند، و یا اگر نباید مبارزه برای دستمزد عقب افتاده به مبارزه «ترودینیستی» محدود نشود که ناصر اصغری آن را به درستی مردود می داند، آن وقت باید علل وضع حاکم در هر «تجمع» و نوشتاری طرح و با زبان قابل درک بیان شده و از این طریق شرایط برای تغییر وضع حاکم ایجاد گردد. وظیفه ای که به تجربه «رهبران عملی کارگری» نیاز دارد.  

هنگامی که واحدهای تولیدی و یا خدماتی به فروش می رسد، هنگامی که سرویس اتوبوس رانی شهری به یک شرکت خصوصی واگذار می شود و امثال آن، شرایط سیاسی- اقتصادی برای تشدید استثمار و بیکاری کارگران تشدید می شود. تشدید فقر با دستمزد ناکافی به کارگران تحمیل می گردد. پرداخت نشدن به موقع دستمزد و امثال آن به معضل زندگی زحمتکشان بدل می شود. اقدام سیاسی نظام سرمایه داری که همان اعمال “نبرد طبقاتی از بالا است، ریشه ی «خصلت سیاسی» برنامه حداقل کارگری را پایه می ریزد  و سیرآب می کند. کارگران و «رهبران عملی کارگران» تنها آن هنگام پاسخ ضرور و متناسب به اقدام سیاسی نظام سرمایه داری می دهند که دورنمای جایگزین را در برابر اقدام سیاسی نظام سرمایه داری طرح کنند.

بدون طرح “اقتصاد سیاسی” جایگزین برای مرحله رشد جامعه ایرانی در هر نوشته و در هر مجمع که باید با زبان متناسب و توجه به شرایط مشخص و سطح آگاهی و آمادگی مبارزاتی لحظه ی کارگران، ازجمله در «تجمعی که بخاطر دستمزدهای  پرداخت نشده و بیکاری برپا شده است» عملی گردد، مبارزه از سطح مبارزه ی اقتصادی فرانمی روید و با «خصلت … سیاسی» مبارزات کنونی در تضاد قرار می گیرد. وظیفه روشنگری و قابل شناخت ساختن رابطه ی عقب افتاده دستمزد و بیکاری با عملکرد نظام سرمایه داری، «انقلابیگری» کاذب نیست.

نقض غیرقانونی اصل های اقتصادی قانون اساسی، اصل ۴۴ که مالکیت عمومی- دموکراتیک مردم میهن ما را بر ثروت های ملی تثبیت کرده است، زمینه ی سیاسی اجرای برنامه های ضد کارگری رژیم دیکتاتوری را تشکیل می دهد، و بحران روبنایی و زیربنایی حاکم بر کشور را موجب شده است که در مقاله ی “کارگران با مجامع عمومی خود به میدان می آیند” با توانایی برشمرده  شده است. خروج از بحران، جز از طریق زنده کردن دستاوردهای ترقی خواهانه و  دموکراتیک انقلاب بهمن ممکن نیست.

گذار از شرایط کنونیِ سیطره ی دیکتاتوری بدون دفاع از این دستاوردها، در مرکز آن دفاع از مالکیت عمومی- دموکراتیک مردم ممکن نیست. سکوت در این زمینه گامی ناپیگیر است که پاسخ نهایی به علل شرایط سلطه نظام سرمایه داری را مطرح نمی سازد.  دفاع از مالکیت عمومی- دموکراتیک مردم، پرچمی است که طبقه کارگر ایران می تواند در زیر آن «نقش مهم و حیاتی خود را بازی کند».

۶- جنبش کارگری ایران و تاریخ آن

در مقاله ی تحلیلی و آموزنده که برخی از فرازهای آن مورد توجه قرار گرفت و طرح شد، به درستی بر ضرورت سازماندهی طبقه کارگر در سازمان های توده ای و در حزب طبقه کارگر پای فشرده می شود. تاریخ جنبش کارگری ایران، تنها یک تاریخ است. تاریخ حزب توده ایران و مبارزات آن. شناخت و آموختن از دستاوردها و فرودهای مبارزه ی حزب طبقه کارگر ایران برای هر کارگر آگاه اجتناب ناپذیر است.

 

http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=77797

 

 

۷




دفاع از سندرزها و مبارزه براي تغيير بنيادين شرايط هر دو وظيفه روز است!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۷ (۱۸ بهمن)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

گرچه رفيق عزيز سيامك در گفتگو با رفيق “خواننده”ي مقاله ي “ناكارايي افشاي ترفندهاي نئوليبراليسم بدون ارائه چشم انداز سوسياليستي”، نكته هاي اصلي و تعيين كننده را مطرح ساخته است، مايلم با اجازه ي رفيق “خواننده” برخي ديگر از سويه هاي پراهميتي را مورد بررسي قرار دهم كه او در سطور متاسفانه كوتاه خود (*) مطرح ساخته است.

١- وظيفه ي دموكراتيك و سوسياليستي توده اي ها

دفاع ضروري از ساندرزها كه وظيفه روز است، وظيفه مبارزه دموكراتيك توده اي ها را تشكيل مي دهد.

در ايران اين دفاع در دفاع از مبارزان و در مبارزه اي تبلور مي يابد كه نماد آن در شرايط كنوني، دفاع از مبارزه ي طبقه كارگر است براي بهبود شرايط كار و زندگي خود، و عليه ترور دولتي- قضايي- امنيتي داعش گونه حاكميت سرمايه داري، از يك سو. از سوي ديگر، دفاع از نبرد جانفشانه زندانيان سياسي است كه با اعتصاب غذاي خود، با “قطره قطره مردن”، اوج شكوهمندي حماسه نبرد انسان در بند را در نبردهاي اجتماعي- طبقاتي قابل شناخت مي سازد، قرار دارد. مبارزه اي كه همزمان روي ديگر مبارزه براي آزادي بانو زهرا رهنورد، مهندس ميرحسين موسوي و آيت الله مهدي كروبي است.

حزب توده ايران، همان طور كه در ششمين كنگره ي خود نيز مورد تاكيد قرار داده است، محدود ساختن مبارزه طبقاتي- اجتماعي را تنها به مبارزه ي دموكراتيك، كافي نمي داند. از اين رو بر ضرورت پيوندِ مبارزه دموكراتيك كه به منظور تغييراتِ ترقي خواهانه در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي حاكم انجام مي شود، با مبارزه ي سياسي- سوسياليستي كه گذار بنيادين از شرايط حاكم را دنبال مي كند، مورد تائيد قرار داده است و در اين راه مبارزه مي كند.

اين نكته درستي است كه بحث و گفتگو در باره محتوا و شكل و چگونگي سازماندهي پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سوسياليستي، كه رفيق “خواننده” با هشياري به چگونگي آن اشاره دارد، ازجمله در حزب توده ايران نيز مطرح است. همين بحث در حزب كمونيست آلمان و احزاب ديگر نيز وجود دارد. موفقيت حزب كمونيست پرتغال با ايجاد پيوندِ واقع بينانه براي شرايط اين كشور ميان اين دو وظيفه را كنگره اخير آن برجسته ساخت (نگاه شود به “طرح نظر، اسلوبي ضروري”، مقاله شماره ٩٥/٨٤ http://www.tudeh-iha.com/archives/3411). در هفتمين جلسه رهبري حزب كمونيست آلمان به منظور تدارك كنگره ي آينده، همين موضوع از طرف رئيس حزب پاتيريك كوبلر طرح شد (اوتست، ٣ فوريه ٢٠١٧). او در اين جلسه اظهار داشت: «تنها در جستجوي اتحاد با نيروهاي بورژوازي – عليه جريان  پوپوليستي راست در آلمان – بودن و آن را برپايه ارزش هاي اخلاقي بورژوازي سازمان  دادن، يك “اشتباه اپورتونيستي از راست” است. تنها به نبرد خياباني انديشيدن، يك “اشتباه اپورتونيستي از چپ” است!» رئيس حزب كمونيست آلمان وظيفه كنگره ي آينده حزب كمونيست اين كشور را يافتن استراتژي و تاكتيك هاي ضروري براي «دخالت حزب در نبرد طبقاتي جاري» اعلام نمود كه بايد «متناسب باشد با استمرار يورش بورژوازي مونوپولي آلمان» به منافع طبقه كارگر و ديگر لايه هاي زير فشار اين كشور. حزب بايد «با تمام توان خود بكوشد، مرحله نبرد پيش رو را تعيين و تعريف» كند.

حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، با تعريف مرحله ي كنوني فرازمندي جامعه ايراني به مثابه “مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب” در ششمين كنگره خود، به پرسش مطرح در بالا پاسخ داده است. بحث و گفتگو در حزب توده ايران از يك سو در ارتباط است با يافتن تناسب واقع بينانه- ديالكتيكي براي استراتژي و تاكتيك مبارزه ي روز در پيوند ميان وظيفه دموكراتيك و سياسي- سوسياليستي حزب طبقه كارگر ايران. در توده اي ها به اين نكته پرداخته شده است و در صورت لزوم مي توان به آن مراجعه نمود (براي نمونه نگاه شود به “برپايي جبهه ضد ديكتاتوري روندي انقلابي”، ٩٥/٨٢ http://www.tudeh-iha.com/archives/3250). تنها در اين سطور اشاره شود كه برپايي جبهه گسترده ي ضد ديكتاتوري، همان طور كه تشكيل آن عليه رژيم سلطنتي تجربه شد، يك روند انقلابي است. البته بايد كوشيد با نيروهاي بورژوازي براي حذف ديكتاتوري به توافق رسيد و در اين راه ارزش هاي  اخلاقي آن ها را نيز در كفه ي ترازوي استدلال گذاشت، اما تكيه تنها به اين استدلال، همان طور كه رفيق كوبله اشاره مي كند، با خطر سلطه ي سياست “اپورتونيسم راست” بر حزب توده ايران همراه است.

از سويي ديگر نمي توان نه تنها در آلمان، بلكه حتي در ايران نيز «تنها به نبرد خياباني انديشيدن»! به كار بردن واژه ي «حتي» در جمله آگاهانه است. رژيم ديكتاتوري حاكم در ايران با اِعمال سلطه ي تروريستي دستگاه دولتي- قضايي- امنيتي خود، خود هرگونه راه حل مسالمت آميز تغيير شرايط را در ايران از بين برده است و يا به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، باور به استحاله رژيم، جز توهمي ذهنگرا نيست. با وجود برقراري بي ترديد شرايط عيني براي تغيير انقلابي در ايران در لحظه ي حاضر، بر خلاف وضع در آلمان، حتي در ايران نيز «تنها به نبرد خياباني انديشيدن»، يك “اپورتونيسم چپ” است!   پس چه بايد كرد؟ چگونه مي توان زحمتكشان يدي و فكري و ديگر ميهن دوستان را به طور «متناسب» عليه سلطه ي تروريستي رژيم ديكتاتوري و شيوه هاي داعش گونه حاكميت نظام سرمايه داري به حركت انداخت و سازمان داد؟ پرسشي كه به طور مستقيم از طرف رفيق “خواننده” نيز مطرح شده است؟!

پاسخي كه از تعريف شفاف و علمي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران كه در ششمين كنگره ي حزب توده ايران (١٣٩١) به تصويب رسيده است، يك پاسخ مي تواند باشد و آن طرح “اقتصاد سياسي” اين مرحله فرازمندي جامعه است كه اصل هاي اقتصادي آن نيز در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن تثبيت شده بودند. نظام سرمايه داري و بورژوازي حاكم با پايمال نمودن سرشت دموكراتيك اين اصل ها، به ويژه با نابودي حق كنترل سازمان هاي سياسي- طبقاتي زحمتكشان، بخش عمومي- دموكراتيك اقتصاد را (كه دولتي ناميده شده است) به ورشكستگي كشاند، با اجراي سياست “تعديل اقتصادي” كه هاشمي رفسنجاني آغازگر آن بود و تبديل آن به برنامه رسمي دولتي كه احمدي نژاد به دنبال نقض غيرقانوني اصل ٤٤ از طريق “حكم حكومتي” خامنه اعلام نمود، فقر، بيكاري، گرسنگي زحمتكشان و وسيع ترين لايه هاي مياني را به مردم ايران تحميل نمود. اجراي “اقتصاد سياسي” امپرياليستي، اجراي نسخه “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” توسط رژيم ديكتاتوري، ايران را به نومستعمره ي سرمايه مالي امپرياليستي بدل ساخته است. تحميل چنين برنامه اي به زحمتكشان و همه مردم ميهن ما توسط حاكميت سرمايه داري به سلطه تروريستي دولتي- قضايي- امنيتي نياز دارد.

مبارزه با سلطه بلامنازع نظام حاكم سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي، تنها با تجهيز طبقه كارگر عليه “اقتصاد سياسي” امپرياليستي ممكن است. امري كه به رشد هژموني انديشه دموكراتيك و ملي بر جامعه  كمك خواهد كرد. نبايد «تنها به نبرد خياباني انديشيد»! بايد آن را در كنار گفتگو با نيروهاي بورژوازيِ ميهن دوست‏، با تجهيز و سازماندهي طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن پرداخت. به اين منظور بايد به ترويج و روشنگري درباره “اقتصاد سياسيِ” مرحله ي ملي- دموكراتيك‏، كه اقتصاد سياسي سرمايه دارانه نيست و لذا ريشه وابستگي ايران را به اقتصاد امپرياليسي قطع مي كند، دست زد. “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني، “اقتصاد سياسي سوسياليستي” نيست، بلكه برپا داشتنِ واقع بينانه شرايط ضروري در هر كشور است براي جهت گيري اقتصاد ملي بر پايه يك اقتصاد مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي.

سوسياليسم «ساخته [اي] ذهن»ي نيست. نتيجه گيري علمي از روند رشد تاريخي جامعه بشري است. علم “ماترياليسم تاريخي” كه پايه گذاران آن بانيان سوسياليسم علمي هستند، اين روند را ترسيم و مستدل ساخته است. انديشيدن درباره ي چگونگي مشخصِ برنامه “اقتصاد سياسي” براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، وظيفه مبارزان امروز و هر كشور است كه بايد با بهره گيري از انديشه ي نظري- تئوريك مبتني بر علم “ماترياليسم ديالكتيك” و تجربه هاي مثبت و منفي انسان ترقي خواه در طول تاريخ، تنظيم گردد. اين مرحله يك مرحله تاريخي مستقل را در دوران “گذار از سرمايه داري به سوسياليسم” تشكيل مي دهد كه با پيروزي انقلاب بزرگ اكتبر در صد سال پيش آغاز شد.

٢- دفاع از صلح، دفاع از تغيير انقلابي است!

بايد اميدوار بود كه رفيق “خوانند” مايل باشد، نظر خود را به طور مشخص در باره ي “استراتژي انقلابي در دوران غيرانقلابي” كنوني كه برشمرده شد، مطرح سازد و تبادل نظر را ادامه دهد. اين رفيق اما نكته پراهميت ديگري را نيز با مساله انتخاب «دونالد ترامپ» مطرح ساخته است. او به درستي انتخاب ترامپ را موجب تحت تاثير قرار گرفتن «سياست جهاني» مي داند. به منظور درك شرايط جديدي كه مي تواند باعث نگراني مبارزان شود، به بررسي اين نكته به پردازيم كه با انتخاب ترامپ چه اتفاقي در جهان رخ داده است و علت پديدار شدن آن چيست؟ وظيفه مردم ميهن ما و به طور اخص حزب طبقه كارگر ايران در برابر وضع تغيير يافته چيست؟

تاچر و ريگان بيش از چهل سال پيش اجراي نسخه نوليبرال را كه در خدمت حفظ منافع سرمايه مالي امپرياليستي بود به همه كشورهاي سرمايه داري تحميل كردند. تحميلي كه در سيماي رژيم پينوشه در شيلي، سيمايي فاشيستيِ عرياني نيز يافت. اين “جنگ طبقاتي از بالا” در چهار دهه، تنها فقر و بيكاري و محروميت را براي طبقه كارگر به وجود نياورد. بلكه با تغييرات بسياري در ساختارهاي كشورهاي سرمايه داري امپرياليستي نيز همراه بود. بخش اقتصاد توليدي در اين كشورها زير فشار قرار گرفت. درصد سود در بخش توليدي اقتصاد از حدود ده به شدت تقليل يافت و گه گاهي نزديك به صفر رسيد. فشار اين شركت ها به كاركنان خود و تشديد استثمار آن ها باوجود رشد چشم گير سطح نيروهاي مولده، پيامد اين وضع است. در حالي كه ساعات كار در هفته مي تواند با حفظ سطح دستمزد كارگران در آلمان امپرياليستي تا ٢٥ ساعت تقليل يابد (خودرو سازي پورشه آن را عملي ساخته است)، ازدياد ساعات كار هفته و سال هاي كاري تا بازنشستگي كه پيامد “آزادي سازي اقتصادي” است هم هم نمي توانست به جبران فشار مالي ايجاد شده به بخش توليدي بيانجامد. تقريبن كليه كنسرن هاي توليدي و خدماتي نيز مجبور شدند بخشي از سرمايه خود را در بازي هاي “اشپكولاتيو مالي” به كار اندازند.

روي ديگر اين سكه، اما اين وضع نيز است كه كشورهايي مانند انگلستان و آمريكا كه به طور عمده به مراكز اقتصاد مالي در جهان تبديل شدند (لندن بزرگ ترين مركز)، با نابودي بخش توليدي در كشور خود روبرو گشتند. صادرات آلمان به آمريكا و يا انگلستان به مراتب بيش تر از واردات از اين كشورها است. يكي از علل عمده اين وضع، اخيرن در رسانه هاي آلمان مطرح شد. حتي براي اولين بار رئيس كنسرن زمينس اين وضع را با صراحت و در اخبار تلويزيون عمومي- نيمه دولتي آلمان مطرح ساخت. اين وضع، مساله ي ايجاد شدن برتري كيفي و تخصصي به ويژه در توليد دستگاه ها و ماشين آلات در توليد اين كشور است. رئيس كنسرن زمينس اين برتري توليدات كنسرن خود و در كل در كشور آلمان را در برابر تهديد ترامپ به قطع روابط آزاد تجاري مطرح نمود. او رشد تكنولوژي صنعتي در اين كشور را علت شكست سياست ترامپ در طول زمان عنوان نمود. توليد كننده ديگر آلماني در تلويزيون: «آمريكا بايد از ما كالاهاي مورد نياز خود را وارد كند، زيرا قادر به توليد آن نيست»!

موقعيت آلمان امپرياليستي در اتحاديه اروپايي دو گانه است. با نگاه داشتن سطح دستمزدها در آلمان در سطح سال ١٩٧١ (پس از حذف تورم) از يك سو، و با برقراري سلطه مالي خود بر ديگر كشورهاي اين اتحاديه از طريق ايجاد پول واحد يورو، آلمان به هدف برقراري سلطه نظام امپرياليستي خود به كشورهاي اروپايي دست يافت كه با دو جنگ جهاني به آن دست نيافته بود. سيريزا در يونان، يك كشور پيراموني در اتحاديه حق استقراض از هيچ بانكي ندارد، زيرا آقاي شوبله، وزير ماليه آلمان با آن مخالف است. سيريزا بايد با تشديد سياست “رياضت اقتصادي” به مردم يونان، با آن ها به مثابه مردم يك نومستعمره ي وابسته به اقتصاد امپرياليسم آلمان رفتار كند. آلمان با سياستي به عنوان برنامه ٢٠١٠ شورودر، صدراعظم سوسيال دموكرات و اسكار فيشر، از حزب سبزها، زندگي زير مرز فقر را براي يك سوم مردم آلمان به ارمغان آورد، اما از موقعيت دوگانه ي رشد صنعتي پيشرفته و برقراري سلطه سرمايه مالي خود بر كشورهاي اتحاديه اروپايي برخوردار شد.

آنچه اكنون مضمـون ظاهر امر تاثير گذاشتن ترامپ بر  «سياست جهاني» را تشكيل مي دهد كه بايد پشت انتخاب او به رياست جمهوري آمريكا ديد و دريافت، خطر برخوردهاي نظامي و جنگ ميان مراكز امپرياليستي است كه به حق براي مبارزان ترقي خواه و صلح دوست در همه كشورها و ما توده اي ها نگراني آور است و تشديد مبارزه براي صلح جهاني را در دستور كار آن ها قرار مي دهد. بحث هاي مطرح در مطبوعات و رسانه هاي آلماني درباره ضرورت در اختيار داشتن قدرت نظاميِ هسته اي و كوشش براي ايجاد پايگاه هاي مستقل نظامي اين كشور در آسيا، افريقا و اروپاي شرقي نشانه هايي از خطر تشديد امكان جنگ ميان گروه هاي امپرياليستي است. سفر خانم ماي براي ديدار ترامپ، و يا سخنان در ظاهر مسالمت آميز ترامپ درباره روسيه و پوتين را بايد سويه هايي از كوشش براي يارگيري ها جديد در شرايط اقتصادي ناشي از “اقتصاد سياسي” نوليبرال به سود آلمان و به ضرر بانيان انگليسي- آمريكايي آن ارزيابي نمود.

وضع در جهان در تلاطم است و لذا براي ترقي خواهان و انسان دوستان نگران كننده. بي ترديد خطر تحميل جنگ به ايران افزايش يافته است. يورش تبليغاتيِ ترامپ به ايران، هدف تعميق وابستگي ايران را دنبال مي كند. حاكميت جمهوري اسلامي كه با اميد بستن به “سرازير شدن سرمايه خارجي به ايران” كه گويا نقش ضامن را براي حفظ نظام سرمايه داري وابسته ي جمهوري اسلامي و رژيم ديكتاتوري آن ايفا خواهد كرد، دل خوش بود، به مرز پايان اوهام و سرآب خود رسيده است. اجراي برنامه اقتصادي امپرياليستي نه تنها استقلال اقتصادي ايران را برباد داده، كه استقلال سياسي- فرهنگي- نظامي كشور را نيز با نابودي روبرو ساخته است. مردم ايران تشديد خطر جنگ و تشديد وابستگي را با گوشت و پوست خود لمس مي كنند.

درست در چنين شرايطي است كه بايد مبارزه عليه رژيم ديكتاتوريِ حاكمِ نظام سرمايه داري را در ايران تشديد نمود. بايد با طرح سياست جايگزين براي “اقتصاد سياسي” حاكم كه كشور را وابسته به اقتصاد  امپرياليستي و از اين طريق به كشوري نيمه مستعمره بدل ساخته است، به تجهيز طبقه كارگر و همه زحمتكشان و آزاديخواهان و ميهن دوستان پرداخت و انقلاب ملي- دموكراتيك را به ثمر رساند. به اين منظور بايد از سرمايه داران آموخت كه مساله مالكيت به سود خود را با برنامه “خصوصي سازي” به مركز ثقلِ “نبرد طبقاتي از بالا” بدل ساخته اند. بايد دفاع از مالكيت عمومي- دموكراتيك مردم ميهن ما را بر ثروت هاي ملي و متعلق به نسل ها و خلق هاي ايران، به مساله روز در “نبرد طبقاتي از پايين” تبديل نمود.

شايد توضيحات فوق براي رفيق “خواننده”، و مبارزان توده اي كمك باشد، دست كمك و ياري دراز كنند. لااقل كمك و ياريِ انديشه اي براي تنظيم برنامه اقتصاد ملي ايران بر پايه “اقتصاد سياسيِ” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب. ياري رسانند «به پرولتاریای انقلابی [براي تدارك]انقلاب سوسیالیستی» در دورنماي مرحله فرازمندي كنوني ايران. انتقال متناسبِ تحليل فوق به بررسي وضع در كشورهاي ديگر، شايد بتواند براي بررسي مشخص شرايط حاكم در آن ها، و شركت در مبارزات دمكراتيك و سوسياليستي در آن ها كمك باشد.

…………………………………………………………………………………………………………………………………………….……………………….……………………….……………………….……………………….………

 

* خدمت نویسنده ي محترم مقاله سلام عرض می کنم
از این نوشته واقع تعجب کردم.
نمی دانم این مقاله کی نوشته شده باشد. در دور اول انتخابات ایالات متحده ی آمریکا یا امروز. اگر بنا بر تاریخ مقاله این روزها نوشته شده باشد؛ وقتی که دونالد ترامپ دارد با تمام توان سیاست های جهانی را با اقدامات خود تحت تاثیر می گیرد؛ حمله به برنی سندرزها که از دور انتخابات بیرون انداخته شدند؛ کوچه غلط دادن نیست؟
اگر بخواهیم در آمریکا به جای اعتراض به ترامپ در اوضاع کنونی همراه با دیگر مردمان برویم و از پرولتاریای انقلابی در حال انقلاب سوسیالیستی ساخته ي ذهن شما حمایت کنیم،‏ سراغ کی برویم؟ لطفا سایتی آدرسی نامی نشانی چیزی بدستمان بدهید. متشکر خواهیم شد.

 




ناکارایی افشا ترفندهای نئولیبرالیسم بدون ارائه چشم انداز سوسیالیستی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۶ (۱۲ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق سیامک می نویسد:

تاریخچه کوتاه نئولیبرالیسم:

اقتصاد دانان بورژوازی برای حل بحران دوره ای اقتصادی سرمایه داری در مراحل مختلف نسخه های مختلف پیچیده اند و می پیچند تا ذهن توده ها را از حل اصلی و ریشه یی تضادهای موجود در نظام سرمایه داری به دور کنند. در حالی که در سال های سی میلادی این راه حل با اختراع و معرفی اقتصاد کینزی که دخالت گسترده دولت و گسترش سرمایه گزاری دولتی را تشویق می کرد انجام می شد، نئولیبرالسم  با سو استفاده از بحران دوره ای اقتصادی سرمایه داری سال های هفتاد میلادی (وقتی که بیکاری و تورم همزمان ابراز وجود کردند) برای افزایش قدرت رقابت در مرحله اول مقررات زدایی گسترده از بازارهای مالی و تخریب موانع تجاری را تجویز و اجرا کرد. و در مرحله دوم، از نقش و اهمیت دولت از طریق خصوصی سازی (privatization) و برونسپاری (outsourcing) کاست تا بازار بتواند با مکانیسم های کنترل و تعادل داخلی خود سریع تر در برابر نوسان های اقتصادی واکنش نشان بدهد.

هنوز در دهه هفتاد به خاطر وجود ارودگاه سوسیالیسم و “خطر کمونیسم” امپریالیسم به دولت های واحد و سیاست تخصیصی- توزیعی (allocation policy) آنها احتیاج داشت. ولی با عقب نشینی تدریجی نیروهای سوسیالیستی در دهه نود میلادی ضرورت و اجرای مرحله سوم سهل تر شد.

بدون هراس و خوف از جنبش های اجتماعی، امپریالیسم نیازی به سیاست تخصیصی- توزیعی دولت های رفاهی دیگر ندید و با خیال راحت با زیر کنترل قرار دادن شدید مالی دولت ها و محدود کردن امکان کسری بودجه موقتی آن ها برای ایجاد آرامش عمومی به اجرای مرحله سوم پرداخت.

هم راه حل بحران سال های سی میلادی و هم راه حل بحران سال های هفتاد و تهاجم بعدی نئولیبرالیسم جلوه و شکل های مختلف حصول سلطه طبقاتی بر حسب وضعیت مشخص در شرایط مشخص بوده است. گاهی این سلطه غیر مستقیم از طریق نمایندگان بوروکرات طبقات انگلی در دولت انجام می شد و می شود و گاهی در برخی زمینه ها طبقات انگلی به دست گرفتن مستقیم ابزار قدرت را ضروری یافتند و می یابند. نگفتن این اصل مارکسیستی مخفی کردن تضاد اصلی در نظام سرمایه داری است.

انتقاد از نئولیبرالییسم:

این درست است که که اجرای سیاست های چون “مقررات زدایی” و ” کوچک کردن دولت” در بیشتر از سی سال زندگی بیشتر اقشار جامعه را  تحت تاثیر قرارداده است و حقوق مدرن اجتماعی را که ضامن بقای سرمایه داری در عرصه عمومی و در نهادهای مدنی بوده اند به کلی تضعیف کرده است. نهادهای متضمن حقوق اجتماعی که حتا در خدمت  سرمایه داری و تضمین کننده رشد پایدار و ثبات اجتماعی بوده اند اندک اندک به کنار زده و از دایره تاثیرگزاری به حاشیه پرتاب شده اند. و این هم درست است که نئولیرالیسم تمام عرصه های جامعه سرمایه داری را از دانشگاه ها، بیمارستان ها  تا  روابط  فردی میان انسان ها را رفته رفته کالایی  کرده است.

ولی هم اکنون نئولیبرالیسم به تنگی نفس شدیدی دچار شده است که توانایی حفظ جایگاه بلامنازع گذشته خود را از دست داده است. و این بیماری و رنگ پریدگی از چشمان تیزهوش دوستان نئولیبرالیسم پنهان نمانده است.

“به جای ایجاد رشد، سیاست های نئولیبرالی موجب افزایش نابرابری و به طور همزمان در خطر قرار دادن رشد دراز مدت شده است.”

انتقاد بالا از نئولیبرالیسم نظرات یک گروه و یا دسته طرفدار سوسیالیسم نیست. این انتقاد از طرف محققان اقتصادی و مزدبگیر صندوق بین المللی پول نوشته شده است. آن ها ادعای این که قشرهای متوسط و گروه های گسترده ای در جامعه واقعن از مزایای رشد اقتصادی بهره مند شده اند را به طور جدی زیر سوال می برند. آن ها معتقدند که هزینه های اجتماعی رشد اقتصادی- از جمله افزایش نابرابری – به حدی بوده است که امروز موجب تهدید ثبات اجتماعی و عدم  پایداری رشد شده است. به کلامی دیگر رشد اقتصادی موجب غنی تر شدن طبقات فوقانی شده است، ولی منجر به توسعه جامعه ها نشده است.

آن ها همچنین با محدودیت سوداگرانه گردش و حرکت سرمایه های بزرگ در بازارهای  جهان موافقند و توصیه می کنند که می توان با سرمایه گذاری مستقیم در کارهای تولیدی دوباره تولید و تجارت جهانی را رونق داد. آن ها در انتقاد خود از سیاست های نئولیبرالی تا آن جا پیش می روند که برای آفرینش رشد پایدار حتا افزایش برابری اجتماعی را توصیه می کنند. همان طور که می بینید انتقاد آن ها از انتقاد برخی “چپ” های شرمگین نیز تندتر است.

این گونه انتقادها که با رسوا شدن سیاست های نئولیبرالی و مقاومت توده ها علیه آن اجبارن گفته شده است، به حکایت دزدی می ماند که برای رد گم کردن همراه دیگران فریاد می زند که دزد را بگیرید. منتقدان علاوه بر پنهان کردن عوامل اجرای سیاست های نئولیبرالی، از جمله خود صندوق بین المللی پول، می خواهند پرچم مبارزه علیه  نئولیبرالییسم را به دست گیرند و آن را از مسیر سوسیالیستی و درست آن خارج سازند.

موسسات و بنگاه های گوناگون امپریالیستی همواره نشان داده اند که در درک حساسیت و خطرناک بودن اوضاع بسیار قوی هستند. به خاطر همین، برای جلوگیری از رشد جنبش و از مسیر خارج کردن سمت منطقی آن نقشه های گوناگون را سریعن به اجرا می گذارند. بنابراین این اعترافات ناگزیر محققان دانشگاهی طبقات فوقانی انگلی را نباید دلیلی بر “توبه گرگ”  دانست.

آقای ابستفلد (Obstfeld) ، اقتصاددان ارشد صندوق بین المللی پول علاوه بر تایید این طرز فکر جدید به این مساله بدون هیچ تعارفی اقرار می کند. ایشان که این تغییر نظر را تحول فکری و نه انقلاب فکری می خواند، اضافه کرده است که این فرآیند فکری نوین هسته اصلی رویکرد اقتصادی صندوق بین المللی پول را که بر اساس بازار آزاد و رقابتی استوار است، تغییر نداده است. بلکه چشم اندازهای مهم و راه چاره های نوینی را برای یافتن یک راه رشد پایدار به افکارشان افزوده است. به زعم ایشان بحران مالی جهانی کنونی، و همچنین بحران های قبلی، نشان داده اند  که موج افزایش سرمایه در گردش می تواند موجب بی ثباتی، به خصوص با دامن زدن به ازدیاد اعتباری- قرضی داخلی در جامعه شود.

بدین ترتیب بسیاری از سیاستمداران بورژوازی با درس گیری از رشد جنبش “سندرزی” در ایالات متحده و رشد جنبش “کوربنی”  در بریتانیا به این نتیجه رسیده اند که باید هیولای  نئولیبرالی را مهار کرد. و گرنه باید منتظر عواقب غیر قابل پیش بینی برای کل نظام سرمایه داری بود. به خاطر همین مصلحت گرایی نظری حتا برخی از اقتصاددانان بورژوازی فشار اتحادیه اروپا به  یونان، اسپانیا و پرتغال به خاطر بحران مالی و بدهی را نادرست ارزیابی می کنند و آن را بر ضرر حفظ بلند مدت نظام سرمایه داری می دانند.

بنابراین به روشنی می بینیم که در حالی که بعضی از طبقات فوقانی انگلی جامعه منافع خود را در خلاصی از قید و بند دولت و در دست گرفتن کل اهرم های قدرت می بینند، بعضی از طبقات فوقانی انگلی دیگر برای جلوگیری از شورش های اجتماعی و تداوم حیات آتی نظام بهره کشی به دنبال ایجاد یک “سرمایه داری انسانی” هستند تا با کمک دولت بتوانند با سیاست مالیاتی عقلانی تر شرکت هایی مانند گوگل،آمازون و اپل را مجبور به پرداخت مالیات کنند و با پول به دست آمده، نابرابری را محدود کنند و سرمایه گذاری را در بخش های واقعی ارزش افزا و  تولیدی گسترش دهند.

بدین ترتیب باید در بررسی نقش دولت در نظام فعلی جهانی شده سرمایه داری (globalisation) از تمرکز به روی منافع  چند شرکت و یا یک طبقه خوداری کرد و به مجموعه روابط و ترکیب و تناقض کل طبقات انگلی نظر داشت. در نهایت و در بلند مدت جمع دیالکتیکی منافع  کل این طبقات تعیین کننده است نه حرکت و یا خواست جداگانه این یا آن شرکت.

وظیفه نیروهای سوسیالستی:

آیا در این وضعی که ما در آن قرار داریم-  زمانی که در صف خود سينه چاکان نئولیرالیسم نسبت به حقانیت آن تردید ابراز می شود-  باز گفتن چنین انتقادها از طرف ما کافی است؟

نه. اگر در سال های آغازین دوره جدید بحران اقتصادی سرمایه داری این انتقاد ها برای نشان دادن ریشه واقعی مشکلات لازم بود، حال دیگر مسلم است که بسنده کردن به گفتن این انتقاد ها و افشاگری ها دیگر اصلن کافی نیست. به نظر نگارنده این گونه انتقادها از نئولیبرالیسم انتقاد از موضع “راست” است و با سطح کنونی جنبش همخوانی ندارد.

بدین ترتیب هر چند افشاگری دخالت های مستقیم و غیرمستقیم شرکت های فراملی در انتخاب دولت های مدافع منافع خود کاری است لازم ولی بدون ترسیم یک آلترناتیو سوسیالیستی این انتقاد در حد انتقاد “راست” گرایانه نظیر صندوق بین المللی پول باقی می ماند و از ان فراتر نمی رود. امروز وظیفه ما بزرگتر و مهمتر از این افشاگری های ساده است. امروز ما باید با ارائه یک راهکار سوسیالیستی توده ها را حول این محور متشکل کنیم. فراموش کردن این وظیفه و سیاست مستقل ما و بیش از حد بزرگ کردن پیام جنبش “تسخیر وال استریت” به عنوان جنبشی که نه تنها سوسیالیستی نیست، بلکه اعتقادی نیز به مبارزه متشکل و سازمان یافته ندارد در این لحظه یک قدم به عقب است نه به جلو.

در طول ۳۵ سال گذشته نئولیبرالیسم موفق شد که با تغییر تدریجی درک مردم از مسائل اقتصادی این ابهام را جا بیاندازد که انگار ثروت جامعه در بازارها از جمله در موسسات مالی و با عملکردهای انگلی در “وال استریت” ایجاد می شود، نه با کاربرد نیروی انسان در مراکز تولیدی.

امروز که حتا اقتصاددانان صندوق بین المللی پول نقش تولید را در ایجاد توسعه تایید می کنند و کار را و  نه پول در گردش در اقتصاد کاغذی را منبع ثروت واقعی می دانند، افشا نابرابری اجتماعی و تکیه کردن به سیاست توزیعی کینزی کافی نیست.

احزاب سوسیال دموکرات و احزاب سازشگر “چپ” در سال های اخیر تلاش ناموفق بسیار کرده اند که با بزک کردن سیمای کریه نئولیبرالیسم آن را “عادلانه” و “انسانی” به ما نشان دهند. ولی خودآگاهی طبقاتی، چشم انداز تاریخی و خلاقیت فکری  نیروهای سوسیالیستی باید فراتر از این “پرواز مگسی” اندیشه باشد.

همگامی، همصدایی و همراهی سوسیالیست های واقعی با جنبش های اجتماعی نظیر “تسخیر وال استریت” لازم و ضروری است، ولی به جای دنباله روی از این جنبش ها که افق دید محدود و گاهگاهی “عمر مگسی”  دارند، باید هژمونی اندیشه ی سوسیالیستی  را در آن ها ایجاد و رهبری آن ها را به دست گرفت. کاری که بسیاری از احزاب سوسیالیستی و کارگری از گفتن آن حتا شرم دارند و آن را تفکر کهنه و قدیمی می نامند و می دانند.

در زمانی که نئولیبرالیسم کماکان موفق شده است که خشم مردم را علیه توزیع ناعادلانه ثروت و حرص و طمع ثروتمندان محدود کند. وظیفه سوسیالیستی حکم می کند که به رهبران صادق و آگاه این جنبش ها آموزش مارکسیستی داد و به آنها فهماند که مساله اصلی ربطی به حرص و طمع این یا آن فرد سهامدار “کاغذباز” ندارد، بلکه سرمایه بطور ذاتی به سمتی حرکت می کند که سود بیشتری نصیبش کند. وقتی که سود کسب شده از استثمار نیروی کار کمتر از سود خرید و فروش اوراق بهادار و دلالی مسکن است، پس منطق ذاتی سرمایه حکم می کند که آن را در اوراق بی دردسر بهادار و یا بازار مسکن انباشت کند تا در مراکز تولیدی و مواجه شدن با اتحادیه های کارگری و کند شدن چرخش سرمایه.

بدون توضیح دادن این مساله کلیدی و ریشه ای به زحمتکشان و مبارزان جنبش های اجتماعی، نیروهای عوامفریب “راست” افراطی می توانند با سو استفاده از خشم و غضب احساسی و سطحی توده ها آن را درگیر راه حل های سطحی، انحرافی و تقلیل گرایانه (reductionist) کنند.

هرچند که نیروهای امپریالیستی تا کنون توانستند خواسته های بر حق مردم را برای اجرای عدالت اجتماعی به سمت نیروهای “راست” افراطی هدایت کنند، ولی می دانند که امکان مصرف چنین راه حلی شمشیر دوتیغه و جاده صاف کن فاشیسم است و در بلندمدت بدون کاربرد واقعی.

ما می توانیم با علم به این واقعیت و پیگیری و بردباری و اعتماد بنفس و اعتقاد به راه حل سوسیالیستی با توده ها وارد گفتگو شویم و با سازماندهی آن ها جلوی رشد “راست” افراطی طرفدار نظام سرمایه داری را بگیریم. باید به توده ها نشان بدهیم که سوسیالیسم تنها جایگزین منطقی و انسانی سرمایه داری است و آن ها را قانع کنیم که تحقق این امر بدون رزم میسر نیست و قدم اول نیز وحدت و تشکیلات است.

منابع:

FINANCE & DEVELOPMENT، June 2016، Vol. 53، No. 2
Jonathan D. Ostry، Prakash Loungani، and Davide Furceri
IMF Survey : Evolution Not Revolution: Rethinking Policy at the IMF، June 2016، 2

Link: link: http://www.tudehiha.com/archives/3513




“فيلسوف”هاي توصيف گرِ ظاهربين! 

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۵ (۶ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

عنوان مقاله ي «مبارزه با سياست هاي خصوصي سازي رژيم از پيكار با “اصلاح قانون كار” جدا نيست» در نامه مردم ٧ دي ١٣٩٥ باعث شادي شد. اما مضمون مقاله “ضد شادي” بود!

تضاد ميان توصيفِ تكراري شرايط حاكم و سكوتِ پيگير در باره راه خروج از اين شرايط را مي توان در همه ي مقاله هاي منتشر شده در نامه مردم بازيافت و نشان داد. ماركس و انگلس اين وضع را باجمله معروف كه «فيلسوف ها تاكنون جهان را توصيف كرده  اند، اما مساله بر سر تغيير آن است» به انتقاد كشيده اند. هدف اين اسلوب، آن طور كه زنده ياد احسان طبري آن را در “نوشته هاي فلسفي …” (جلد ٢، ص ٢٣٢) افشا مي كند، كوشش عبث براي ايجاد «ثبات در سيستم» حاكم است كه از طريق سكوت درباره ي علل وجود شرايط حاكم عملي مي گردد (*).

 براي دسترسي به «ثبات سيستم»، “فيلسوف”هاي توصيف گر از دو “ابزار” استفاده مي كنند

يكي قناعت به توصيف وضع و ديگري تن ندادن به بحث و مجادله ميان انديشه خود و موضع انقلابي در مبارزه ي طبقاتي. براي نشان دادن اين شيوه ي غيرماركسيستي- غيرتوده اي به مضمون دو مقاله اخير در نامه مردم و همچنين «سرمقاله»ي “راه توده”ي قلابي (شماره ٥٨٣) مراجعه كنيم و آن را كالبدشكافي نمايم.

١- «مبارزه با سياست هاي خصوصي سازي رژيم از پيكار با “اصلاح قانون كار” جدا نيست»

تنها جمله اي كه به مضمون عنوان مقاله بازمي گردد، تكرار عنوان در آخرين جمله در مقاله است: «مبارزه براي افزايش دستمزد، از پيكار با لايحه “اصلاحِ قانونِ كار” و نيز مبارزه يي منسجم و پيگير با تمام سياست هاي رژيم در ارتباط با  “آزادسازيِ” اقتصاد در جهت “جذب سرمايه هاي” امپرياليستي، جدا نيست.»

در ٩٥ سطر مابقيِ مقاله، خواننده بدون استثنا با تكرار داده هايي روبروست كه در نشريات ايران در توصيف وضع حاكم انتشار يافته. لااقل نيمي از آن، سخنان مسئولان دولتي از قبيل ربيعي است. به سخني ديگر، از يك سو مقاله داده هايي را ارايه مي دهد كه زمينه لازم را براي تحليل برپايه انديشه ماركسيستي- توده اي ايجاد مي سازد، از سوي ديگر تنها به بيان اين داده ها قناعت مي شود و از برداشتن گام تحليلي طفره مي رود. گامي كه هدف آن بايد تغيير شرايط باشد كه بانيان سوسياليسم علمي خواستار آن هستند.

تكرار همه داده ها در اين سطور، سخن را به درازا مي كشاند. خواننده ي علاقمند مي تواند به مقاله نامه مردم مراجعه كرده و ارايه راه خروج از شرايط حاكم را در مقاله جستجو كند و نااميد شود. براي نمونه تنها يك نكته نقل مي شود: «يكي از عواقبِ ويرانگر “خصوصي سازي”، به وجود آمدن لشگر عظيمي از كارگران بيكار است.» اين بيان، توصيفي واقعي است. نتيجه گيري از آن چيست؟ چه بايد باشد؟ در مقاله نه تنها كلمه اي در اين زمينه مطرح نمي شود، بلكه بلافاصله «عهد و پيمان ربيعي با كارگران» نقل مي شود كه باز يك توصيف واقعيت تلخ حيله گري رژيم است، بدون آن كه به نتيجه گيري به  منظور تغيير وضع بيانجامد. جمله ي بعدي نيز بلافاصله نقل از روحاني است كه دولت خود را «دولت راست گويان» ناميده است! انگار طرح «لشگر عظيمي از بيكاران» به منظور نقل دفاع ربيعي و روحاني از سياست خود انجام شده است!؟

بدين ترتيب، موضوع مقاله در باره پيامد وحشتناك و «ويرانگر “خصوصي سازي”، به وجود آمدن لشگر عظيمي از كارگران بيكار است» نه تنها در ادامه مقاله دنبال نمي شود، بلكه با نقل قول ها از ربيعي و روحاني موضوع اصلي به فراموشي سپرده مي شود. اين در حالي است كه داده ها تنها در اين چند سطر نشان مي دهد كه مبارزه ي كارگران براي دريافت دستمزد عقب افتاده خود نيز،تنها با تغيير شرايطي تحقق مي يابد كه در آن ديگر سياست “خصوصي سازي” جايي ندارد و به آن قاطعانهِ پايان داده شده است! چگونه بايد به اين هدف دست يافت؟ بي پاسخ مي ماند!

در مقاله ظاهر امر كه ديكتاتوري رژيم ولايي است، به درستي مطرح مي شود، اما علت ضرورت وجودي آن براي نظام سرمايه داري، كه همان اِعمال خشن سياست ضدمردمي و ضدملي نوليبرال است، مسكوت مي ماند. مبارزه براي آزادي و  دفع رژيم ديكتاتوري به مثابه تنها مبارزه اجتماعي به موضوعي بحث بدل مي شود، اما رابطه ديكتاتوري با اجراي “اقتصاد سياسي” امپرياليستي نشان داده نمي شود. كمبودي كه تنها با ارايه برنامه جايگزين براي “اقتصاد سياسي” ايران برطرف مي شده است. تضاد ميان خواست مبارزه با برنامه امپرياليستي كه مقاله در عنوان خود مطرح مي سازد، و سكوت براي طرح برنامه جايگزين براي آن، پرسش برانگيز است! انگيزه ي اين سكوت چيست؟ (به اين نكته بازمي گردم)

محدود ماندن مبارزه با ديكتاتوري و در بر نگرفتن سياست اقتصادي حاكم  – شعاري كه “راه توده” و ديگران نيز مطرح مي سازند –، به اين نكته بي توجه مي ماند كه «انسان پيش از آن كه به آزادي بيانديشد، بايد بخورد، بپوشد، سرپناهي داشته باشد و از امكان بازتوليد هستي مادي و معنوي در سطح تاريخي برخوردار گردد» (فردريش انگلس).

“كليت شرايط حاكم”

“فيلسوفِ” نويسنده ي مقاله نامه مردم، تنها ظاهر سياستِ ويرانگر اقتصاديي را توصيف مي كند كه براي تحميل آن، نظام سرمايه داري به حاكميت ديكتاتوري و تروريستي ولايي- قضايي- امنيتي كنوني نياز دارد. به سخني ديگر، مقال به “كليت شرايط حاكم” بي توجه است!

اين در حالي است كه تحليل ماركسيستي- توده اي از داده ها آن هنگام موثر واقع مي گردد كه با انتقال اين آگاهي به درون طبقه كارگر و كل جامعه همراه باشد، كه بايد “كليت شرايط حاكم” را تغيير داد!

به منظور تغيير “كليت شرايط حاكم”، بايد “فيلسوف” توصيف گر ما پس از توصيف دو صفحه اي خود، گام به مرحله روشنگري- تبليغ مي گذاشت و براي نمونه اعلام مي كرد كه مبارزه ي مطالباتي- صنفي در شرايط حاكميت ديكتاتوري با مبارزه ي سياسي و خواست پايان دادن به “خصوصي سازي” گره و جوش خورده است. طرح چنين تحليل و خواستي را  زحمتكشان در شرايط حاكم امنيتي در ايران تنها با هشياري و فداكاري مي توانند انجام دهند. اما ارايه تحليل و آگاهي به دست آمده از داده ها در مقاله ي نامه مردم، خطري را متوجه “فيلسوف” توصيف گر نمي كند! پس چرا سكوت؟!

با انتقال اين شناخت و تحليل از داده ها به درون طبقه كارگر، كوشش او از سطح توصيف وضعِ در حال «ثبات»، در جهت تغيير آن از اين طريق عملي مي شود كه ارتقاي آگاهي را  در اين زمينه به درون طبقه كار و كليت جامعه مي برد.

قناعت غيرمستدل در انتقال تحليل ماركسيستي- توده اي به درون طبقه كارگر و كل جامعه، آن طور كه زنده ياد طبري اشاره مي كند، آگاهانه و يا ناآگاهانه با هدف حفظِ «ثبات سيستم» عملي مي گردد. در حالي كه واقعيت نبرد طبقاتي در جامعه چنين ثباتي را بر نمي تابد. تحقيقات ميداني جامعه شناسانه چهار استاد دانشگاه “ينا” در  شرق آلمان نيز در تائيد اين امر است كه «ثبات نسبي و تغيير مطلق است»! (اط، همانجا)

اين تحقيقات كه خبر آن در توده اي ها انتشار يافت، نشان مي دهد كه به طور روزافزون حتي در آلمان امپرياليستي نيز مضمون اعتصاب هاي كارگري از «هسته سياسي» از اين رو برخوردار مي شود، زيرا “رفرم”هاي نظام سرمايه داري، به اصطلاح “اصلاحاتي” هستند كه حاكميت سرمايه داري آن را با “هدف سياسي” به منظور بازپس گرفتن دستاوردهاي اجتماعي طبقه كارگر انجام مي دهد. لذا پاسخ كارگران نيز به طور روزافزون خواست ارتقاي دستمزد را با خواست تغيير شرايط كار تلفيق مي كند. براي نمونه، در مبارزات اعتصابي- مطالباتي، خواست تعيين ضابطه براي تثبيت تعداد كاركنان براي حجم كاري كه بايد انجام شود، تلفيق و تكميل مي شود. “چند تعداد كارمند بايد براي انجام كار مشخص و در چه مدت زمان مشغول به كار باشند”؟ پزشكان و پرستاران و ديگر بخش خدماتي در بيمارستان دانشگاه هومبولت (شاريتر) در برلن، با اعتصابي طولاني به تثبيت دوباره ي تعداد كاركنان بر پايه تعداد تخت بيمارستان دست يافتند. پيروزي اي كه اكنون در رشته هاي ديگر نيز دنبال مي شود.

اين به  معني “تغيير شرايط” با مضموني سياسي است عليه تصميمات “سياسي” حاكميت سرمايه داري براي “آزادسازي اقتصاد”  از محدوديت هاي اجتماعي- رفاهيِ قانوني براي كارگران و كارمندان!

پيش از بررسي مقاله دوم نامه مردم، بايد نكته ديگري را در ارتباط با مساله تغيير “كليت شرايط حاكم” اضافه شود. همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، مضمون “كليت شرايط حاكم” كه بايد تغيير يابد، از آن چنان كيفيت روشنفكرانه ي بلندپروازانه برخوردار است كه “راه توده”با انديشه ي “پرمگسي”ش نمي تواند در ذهن خود آن را به ثمر برساند! اين كاهليِ ذهني اما از “گناه راه توده” نمي كاهد!

براي نشان دادن اين ناتوانيِ روشنفكرانه مي توان براي نمونه اين برداشت را از «سرمقاله»!! “راه توده” نقل كرد كه مي پندارد «كسي» قادر خواهد بود تغيير انقلابي رژيم ولايي را «به يك مسير سازنده [براي چه كسي؟] هدايت كند»، آن هنگام كه «زنان و جوانان سرخورده و تحقير شده، آن ١٣ ميليون حاشيه نشين شهرهاي و ميليون ها بيكار و گرسنه به خيابان بريزند»!

اين كه “راه توده” طبقه كارگر را از طيف فهرست ارايه شده خود براي تغيير انقلابي “كليت شرايط حاكم” حذف مي كند، اتفاقي نيست! اميد واهي اي است كه “راه توده” به طور پيگير عليه خط مشي انقلابي حزب توده ايران دنبال مي كند و آن را در «سرمقاله» خود ناخواسته برملا مي سازد! مضمون ضد توده اي سياست اين جريان افشا شده كه مي خواهد آن را بي شرمانه “مشي توده”اي بنمايد، تنها در عدم درك مضمون “كليت شرايط حاكم” تجلي نمي يابد، بلكه در كوشش براي حفظ «ثبات» رژيم ولايي و ديكتاتوري آن برملا مي شود كه مضمون كل «سرمقاله» را تشكيل مي دهد!

اگر هم سخن به درازا كشيده مي شود، بايد اضافه نمود كه اذعان “راه توده” از “خطر” به «خيابان ريختن …» انقلابي توده ها، همچنان كه توسعه تعداد “اعتصاب غذاي زندانيان سياسي”، آن “درخت”هايي هستند كه براي انديشه ديالكتيكي نويد “جنگل” مي دهد. روند رشد عامل ذهني انقلابي را در ايران قابل شناخت مي سازد!

شركت وسيع نيروهاي متفاوت سياسي در مراسم خاكسپاري رفيق زنده ياد مسعود ملكي در خارج از كشور، و يا آنچه “راه توده” در باره همين مراسم در ايران به مناسبت خاكسپاري هاشمي رفسنجاني برمي شمرد، نشانه هاي ديگري از همين رشد شرايط ذهني در روند انقلابي هستند.

نبود يك “اقتصاد سياسي” منسجم براي مرحله بعد از تغييرات انقلابي در ايران، نبود حتي بحث در باره چنين برنامه ي اقتصاد ملي ميان گردان هاي متفاوت، خطري است جدي كه پيروزي انقلابي را به گمراه و كوره راه ديگر بكشاند.

وضع “راه توده” در اين زمينه روشن است. او ادامه شرايط سلطه اقتصادي برنامه نوليبرال امپرياليستي را با دنبال روي از دولت حسن روحاني، هدف خود ميداند و بي شرمانه آن را به نام “خط مشي” توده اي عنوان مي كند! به اين نكته در زير بازمي گردم، اما علت سكوت مقاله هاي نامه مردم در باره ي برنامه جايگزين براي اقتصاد سياسي امپرياليستي چيست؟ به بررسي اين نكته نيز خواهم پرداخت.

٢- در مقاله دوم در ارتباط با «نمايش امضاي “منشور حقوق شهروندي” در رژيم ضد مردمي و استبدادي ولايت فقيه» نيز ما با همين وضع روبرو هستيم. مقاله با ارايه داده هاي تاريخي در نزديك به صد سطر به توصيف تاريخ و وضع اسفبار كنوني “حقوق شهروند” در ايرانِ ج. ا. مي پردازد و آن را توصيف مي كند. توصيفي كه با انتقال گفته هاي بسياري از سران حاكميت و رژيم ديكتاتوري  – آزاد گذاشتن سگان – همراه است، بدون آن كه از مرحله توصيفِ وضع گامي فراتر بردارد.

آن جا كه با حسن نيت مي توان “گام”ي كوچك را در مقاله فراتر از توصيف وضع ارزيابي كرد، هنگامي است كه مقاله با اشاره به انتشار “منشور آزادي” توسط حزب توده ايران در سال ١٣٧٣، مي نويسد: «ما دهه هاست كه در كنار ساير نيروهاي مترقي و آزادي خواه كشور در اين راه [«حقوق و آزادي هاي دموكراتيك مردم»] مبارزه مي كنيم.»

مقاله علت عدم موفقيت مبارزه ي «دهه ها» را توضيح نمي دهد. علتي كه ناشي از بي توجهي بـه رابطـه ميان شرايط اقتصادي حاكم و سلطه ي داعش گونه ي ديكتاتوري ولايي است. بي توجهي به آن كه موفقيتِ مبارزه ي اجتماعي، بدون مبارزه براي بهبود شرايط اقتصادي زحمتكشان و ديگر لايه هاي زير فشار ممكن نيست. بي توجهي به اين نكته كه مبارزه براي “آزادي” و “عدالت اجتماعي” از وحدتي جداناپذير برخوردار است. بي توجهي به اين نكته كه مبارزه عليه سلطه ديكتاتوري، آن هنگام كه تنها به مساله “آزادي” محدود بماند  ـ آن طور كه مبارزه براي «حقوق و آزادي هاي دموكراتيك مردم … دهه ها» در سطح مبارزه ي «ساير نيروهاي مترقي و آزادي خواه كشور» باقي ماند و هنوز هم گرفتار اين برداشت است -، «دهه ها» در جا مي زند!

در هر نوشتاري بايد برنامه جايگزين اقتصادي را در برابر برنامه ديكته شده ي سرمايه مالي جهاني شده مطرح ساخت. تنها از اين طريق است كه انتقال آگاهي به درون جامعه و نزد طبقه كارگر پاقرص مي كند و به هژموني “اقتصاد سياسي” ضدمردمي و ضدملي  پايان مي دهد. تنها از اين طريق است كه براي طبقه كارگر و ديگر لايه هاي زير فشار رابطه ميان اقتصاد سرمايه داري و شكل حكومتي براي تحميل آن، قابل درك مي گردد!

تنها از اين طريق است كه زحمتكشان براي تغيير “كليت شرايط حاكم” تجهيز مي شوند و سازمان مي يابند. 

“فيلسوف” نويسنده مقاله ي دوم هم كماكان تنها به «توصيف وضع» قناعت كرده و از اين طريق انگار مي خواهد به ماركس دهن كجي كند. باز هم بايد اميدوار بود كه عنوان مقاله در پايان آن تكرار مي شود. شايد اين گام، زمينه ي طرح اين انديشه را  نزد رفقايي تشكيل دهد كه از خود بپرسند، آيا زحمتكشان مي خواهند بدانند كه منظور “فيلسوف” نويسنده ي مقاله چيست؟ چگونه بايد «مبارزه براي افزايش دستمزد [را سازمان داد تا] از پيكار با لايحه “اصلاح قانون كار” و نيز از مبارزه يي منسجم و پيگير با تمام سياست هاي رژيم در ارتباط با “آزاد سازي اقتصاديِ” در جهت “جذبِ سرمايه هاي” امپرياليستي جدا» نباشد؟ (نامه مردم، همانجا).

٣- آن چه به موضع “راه توده” برمي گردد، وضع شفاف و به راحتي قابل شناخت است

ارتجاع داخلي و خارجي به “حزب توده ايراني” نياز دارد كه در خدمت «ثبات» رژيم ولايي گام بردارد. اين موضع را دزدان نام “راه توده” پنهان هم نمي كنند! خواست سرمقاله ي “راه توده” (٥٨٣، دي ٩٥) از «حكومت كه هشدار را جدي بگيرد» و  انتظار بي شرمانه آن از «مردم كه اميد» به استحاله رژيم ولايي را «زنده نگهدارند»، ترديدي در شناخت وظيفه اي باقي نمي گذارد كه ارتجاع در برابر “راه توده”ي قلابي قرار داده است.

سكوت مطلق دست اندركاران “راه توده”ي قلابي درباره ي اقتصاد سياسي نوليبرال كه هاشمي رفسنجاني پايه گذار آن در ايران بود  – سياست ضدمردمي و ضدملي اي كه در رساله معروف سال ١٣٧٣ زنده ياد نورالدين كيانوري شديداً مورد انتقاد قرار گرفت -، افشاگر وظيفه اي است كه به عهده آن ها گذاشته شده است. وظيفه اي كه “دزدان”، بي شرمانه و به عبث مي كوشند به نام حزب توده ايران مطرح سازند!

صراحت و شفافيت وظيفه اي كه ارتجاع داخلي و خارجي از “يك” حزب توده ايران مقبول خود از قماش “راه توده”ي قلابي دارد، به اين معنا نيست كه آن ها اشكال ديگري را براي حزب طبقه كارگر قايل نباشند. در اين اشكال، شفافيت و صراحت در ايجاد ساختن شرايط «ثبات» رژيم در جلوي صحنه قرار ندارد، به شيوه ها و عملكردهاي ديگر  نياز است.

– آيا گويا افشاي رژيم از طريق نقل قول هاي طولاني از سخنان سران آن، “يكي به نعل و يكي به ميخ زدن”، نمي تواند يكي از اين شيوه ها باشد؟

– آيا عمل به اسلوب غيرتوده اي در فعاليت روشنگرانه- تبليغي، يعني “توصيف ظاهر امر و مسكوت گذاشتن علل پشت پرده وضع”، طرح ديكتاتوري ولايي و مسكوت گذاشتن جايگزين براي “اقتصاد سياسي” كه تحميل آن به طبقه كارگر و مردم ايران به سلطه تروريسم دولتي- قضايي- امنيتي نياز دارد، نمي تواند يكي از اين شيوه ها باشد؟

– آيا مسكوت گذاشتن مساله اصلي، يعني طرح نكردن “مساله مالكيت عمومي- دموكراتيكِ” مردم و دفاع نكردن از آن در “اقتصاد سياسيِ” ملي- دموكراتيك، نمي تواند يكي از اين شيوه ها باشد؟

– آيا ايجاد شرايط معيني براي فعاليت هاي قابل كنترل و مشخص در ايران، نمي تواند يكي از اين شيوه ها باشد؟

به طور مجزا به اين نكته خواهم پرداخت. اين به اين معنا نيست كه نبايد هشيارانه از هر امكاني در ايران بهره گرفت. مساله اين است كه رابطه ديالكتيكي فعاليت داخل و خارج، علني و غيرعلني در شرايط مشخص سلطه ي بلامنازع ارتجاع ولايي چيست؟

–        آيا جز با طرح يك “اقتصاد سياسي” مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي مي توان چنين مبارزه اي را سازمان داد و به پيش برد كه عنوان مقاله ي نامه مردم و سرمقاله ي “راه توده” طلب مي كند؟

–        آيا عنوان هر دو مقاله نمي خواهد اين توهم را ايجاد كند، كه گويا موافق پيوند ميان مبارزه ي صنفي و سياسي است، بدون آن كه گامي در ايجاد اين پيوند بردارد؟

–        آيا سرشت سركوب حاكميت ديكتاتوري با دستگاه قضايي آن، سطح مبارزه ي صنفي را در ايران به سطح مبارزه ي سياسي- انقلابي ارتقا نداده است؟ آيا تحققِ خواست پرداخت دستمزد عقب افتاده در ايرانِ ج. ا. (همچنين در عربستان سعودي) كه با شلاق و زندان پاسخ داده مي شود، جز با سرنگوني ديكتاتوري ممكن است؟

–  آيا زحمتكشان نمي خواهند بدانند كه انگيزه و يا علت محدوديت و تن دادن به «قناعت» نزد “فيلسوف”هاي توصيف كننده ي وضع در ايران در مقاله ي نامه مردم و «سرمقاله ي راه توده» چيست؟ آيا اعضاي كميته مركزي حزب توده ايران ضروري نمي دانند به اين پرسش زحمتكشان پاسخ دهند؟

 

………………………………………………………………………………………………………………………………

* نفي «برخورد سيستمي، [و نفي] تحليل ساختاري- عمل كردي (ستروكتور و فونكسيون)» شرايط حاكم، ابزار توصيف گران براي ايجاد «ثبات در سيستم» است (اط همانجا).

انديشه ي ماركسيستي- توده اي «با طرح قوانين» مبتني بر اسلوب ديالكتيك ماترياليستي، روند تغيير شرايط را با ايجاد شدن «قطب بندي» و «دوگانگي» در «ساختار»ها قابل شناخت مي سازد. در اين روند، برخورد نظرها و شفاف شدن تضادها نقش تعيين كننده دارد.

آموزگار چند نسل از توده اي ها همانجا «ص ٢٣٣) با اشاره با «محمل پيدايش تغييرات در سيستم» از «شاعران و چاپلوس دربار شاهان ايران» نقل مي كند كه خواستار «ابد مدت» بودن سيستم حاكمند. طبري اما ثبات را «درنگ در منزلگاه تكامل» اعلام مي كند كه «درنگي سپنج و موقت است … [و اضافه مي كند] امروز نيز سردمداران بورژوازي جهاني مايلند اين نظام را در تاريخ ابدي سازند. سوسيال دموكرات ها نيز به كمك آن ها شتافته اند.»

 

link: http://www.tudehiha.com/archives/3490