بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي! «سياست و خط مشي» توني بلير و بازتاب آن در ذهن نويسنده ي مقاله نامه مردم!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / 54 (15 شهریور)

واژه راهنما: نئوريك. سياسي

موضع انتقادیِ اندیشه ی مارکسیستی- توده ای. مساله ی شیئ و کالایی شدن پدیده های اجتماعی. ساختار و مضمون مقاله ی کارگری در نامه مردم.

 

بررسي چگونگي بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي و تظاهر ايدئولوژيك آن در روابطِ اجتماعي ميان انسان ها، پيش تر در دو مقاله مورد بررسي قرار گرفت (١). اين بغرنجي، همان طور كه نشان داده شد و اميد مي رود هضم ذهني شده باشد، راه سواستفادي طبقات حاكمه را براي پيش برد هدف طبقاتي خود تسهيل مي كند. آن ها اين بغرنجي را به اهرم حفظ هژموني ايدئولوژيك خود تبديل ساخته و به كار مي گيرند. نكته اي كه ماركس را بر آن داشت بگويد: «ايدئولوژي حاكم، ايدئولوژي طبقات حاكم است».

ورنر زپمان، ماركسيست آلماني، مكانيزم سواستفاده ي طبقات حاكم را براي برقراري و حفظ هژموني خود، از اين طريق ممكن مي داند كه آن ها، هدف خود را در پس ”مشيت الهي“، ”الزامات جهاني“ و از اين قبيل «جبرها پنهان مي سازند» (٢).

به پرسش در اين باره كه طبقات حاكم چگونه قادر مي شوند ايدئولوژي خود را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند، سند گزارش هيئت سياسي كميته مركزي حزب توده ايران به نشست تيرماه ١٣٩٥ پاسخي روشن مي دهد و آن را «سياست و خط مشي» مي نامد كه براي نمونه ”توني بلير“، نخست وزير اسبق انگلستان اِعمال مي كند.

توني بلير براي به راه انداختن جنگ عليه عراق، ازجمله سناريويِ را در تلويزيون به نمايش گذاشت كه زني اشك ريزان، افسانه كشته شدن بچه اش را در اثر به كار گرفته شدن سلاح شيميايي توسط صدام حسين بيان نمود. زني كه بعدها برملا شد كه دختر سفير كويت است و داستان بكلي ساختگي است. از چنين تبليغاتي، توني بلير ”الزام“ به آغاز جنگ را قابل توجيه نمود. آن را يك «جبر» قلمداد نمود! تحقيقات رسمي مقامات انگليسي اكنون اين تبليغات را به عنوان دروغ برملا ساخته است.

تونی بلیر، پس از انتشار گزارش افشاگرانه ي كميسون تحقيق در انگلستان كه شيوه ي بلير را براي آغاز جنگ عليه عراق برملا و رسوا ساخت كه بر پايه ي ارايه اطلاعات نادرست و دروغ و نيمه دروغ قرار داشت، اظهار نمود: «من با صداقت و پايبندي به اطلاعات و وجدانم» دستور آغاز جنگ را صادر نمودم.

 

پرسشي كه به منظور روشن شدن وظيفه سطور كنوني پراهميت است، اين پرسش است كه «سياست و خط مشي» بلير به طور مشخص چگونه بر اذهان مردم تاثير مي گذارد و جنگي را عليه كشور عراق توجيه مي كند كه تاكنون يك ميليون كشته و زخمي به جا گذاشته است و ٤ ميليون از جمعيت ٩ ميليوني عراق را آواره كرده و به ترك خانه و كاشانه خود مجبور و امكان برقراري سلطه داعش را در اين كشور ايجاد نموده است؟

به منظور شناختن «چگونگي» و مكانيسم عملكرد بلير نبايد به راه دور رفت و مي توان اسلوبي را مورد بررسي قرار داد كه دانسته و يا ندانسته حتي نزد نيروهاي ترقي خواه نيز به عواقب مشابه مي انجامد.

به منظور شناخت اين مكانيسم ها مي توان به بررسي مقاله اي پرداخت با عنوان ”ركود اقتصادي، بيكاريِ فزاينده، و بيشتر شدن فشار بر كارگران ميهن“ كه در بخش ”رويدادهاي هفته“ در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران انتشار يافته است (٣).

در اين مقاله، رفيق نويسنده ي مقاله، آگاهانه و يا ناآگاهانه اسلوبي را به مورد اجرا مي گذارد كه در خدمت پنهان شدن هدف محس ايزدخواه است كه در مصاحبه خود با ”آرمان“ دنبال مي كند. ايزدخواه به خواننده القا مي كند كه شرايط حاكم بر اقتصاد ايران، گويا روندي قانونمند و اجتناب ناپذير است.

 

اسلوب به كار گرفته شده در اين مقاله، همان طور كه نشان داده خواهد شد، اولاً، مساله هاي ذكر شده در عنوان مقاله را از موضع حزب توده ايران طرح نمي كند و نظر و ارزيابي رسمي حزب را توضيح نمي دهد. بلكه، ثانياً، با ظرافت، مقاله ٣٣ سطري را به صحنه ي طرح نظرات محافل دولتي و نيمه دولتي بدل مي سازد، كه هدف شناخته شده ي آن، توجيه «سياست و خط مشي» بليرگونه است كه حاكمان براي حفظ هژموني خود به آن نياز دارند.

در زير نشان داده خواهد شد كه رفیق نويسنده مقاله كه ظاهرا همان رفيق نويسنده ي كليه ي مقاله هاي كارگري در ارگان حزب توده ايران نيز است، ناخواسته، شرايط تبديل شدن ”هژموني حاكم كه هژموني طبقات حاكم است“ را در اذهان كارگران ايجاد مي كند و يا مي خواهد ايجاد كند! در سطور زير نشان داده خواهد شد كه پيامد سياست ”روشنگرانه- تبليغانيِ“ مقاله هاي كارگري كه به طور پيگير در نامه مردم دنبال و مطرح مي شود و انتقاد به آن تاكنون تنها با سكوتِ رفیقِ نويسنده ناشناخته مقاله ها همراه بوده است، ناخواسته كمك به حفظ هژموني ايدئولوژيك طبقات حاكم از كار در مي آيد.

 

مارکسیسم، اندیشه ی انتقادی

پیش از ادامه ی بررسی، ضروری است این نکته برجسته شود که ظاهراً برداشت شفافی از مضمون “انتقاد” نزد رفیق نویسنده مقاله های کارگری و متاسفانه در مجموع نزد برخی از رفقای مسئول حزبی وجود ندارد.

می دانیم که اندیشه مارکسیستی- توده ای یک اندیشه ی “انتقادی” است! مارکس عنوان نوشته ی پراهمیت خود را “انتقاد اقتصاد سیاسی” می نامد. انتقاد مارکسیستی که عمدتاً انتقادی به مضمون پدیده است، اسلوب شناخت پدیده را تشکیل داده، این شناخت را ممکن ساخته و راه تکاملی پدیده را از طریق قانون “نفی در نفی” دیالکتیکی می گشاید. جدل فکری نهفته در موضع انتقادی، اهرم رشد آگاهی طبقاتی را تشکیل می دهد و لذا شرکت فعال در آن، یکی از عمده ترین ویژگی سرشت اندیشه ی مارکسیستی- توده ای است.

این در حالی است که نزد برخی از رفقا، انتقادِ سازنده و با سرشتی علمی- انقلابی و در عین حال رفیقانه، به مثابه یک کمک سازنده برای مبارزه ی حزب توده ایران ارزیابی نمی شود. سكوت نويسنده و مسئول هاي حزبي به انتقادها که داراي ظاهري موقرانه است، نشان این ارزیابی پرسش برانگیز از سرشتِ انتقادیِ اندیشه ی مارکسیستی- توده ای است. سكوت وقارآميز در بحث سياسي، كمك نيست. مستدل ساختنِ درستي يك سياست، خود گامي روشنگرانه- آموزشي است. نمي توان مبارزان را باسكوت تربيت نمود و آموزش داد، بلكه بايد با توضيح نظرات و مستدل ساختن آن ها، «هستي اجتماعي» را براي زحمتكشان قابل شناخت و درك ساخت. در غيراين صورت، سكوت سكوتي برتري جويانه از كار در مي آيد.

پيامد سكوت برتري جويانه به انتقادها در همين مقاله ديده مي شود، و در سطور زير نشان داده خواهد شد. پيامد اسلوب غيرماركسيستي- غيرتوده ايِ به كارگرفته شده در مقاله، آن طور كه ماركس در ”كاپتال“ نشان مي دهد، شرايط «شيئ شدن و يا كالایی شدن روابط اجتماعي» را به وجود مي آورد كه گويا مستقل از اراده ي انسان ها عمل مي كند و گويا قابل تغيير نيست. بدين ترتيب، شناخت و دركِ «روابط اجتماعي» ناممكن گشته و از اين طريق اين برداشت در ذهن ايجاد می شود كه گويا «گذار از اين روابط، ناممكن است» (زپمان، همانجا).

 

همان طور كه ديده مي شود، ما با مساله «شييء و کالایی شدن روابط اجتماعي» سروكار داريم كه ماركس در ”كاپيتال“ در ارتباط با توضيح ”كالا“ به آن مي پردازد و آن را به مثابه «يك مشخصه از خصلت كالا» نشان مي دهد. در مقاله اي به طور مجزا و به طور مشخص به «روابط اجتماعي شيئ شده» پرداخته خواهد شد. در اين سطور تنها اشاره به اين نكته پراهميت است كه ماركس نشان مي دهد كه با شيئ شدن اين روابط، آن ها «براي انسان موجودات به ظاهر مستقلي به نظر مي رسند» (لئو كفلر، تاريخ و ديالكتيك، ص ٧٥).

ما خواهيم ديد كه اسلوب به كار گرفته شده توسط رفيق نويسنده ي مقاله كارگري در نامه مردم، آگاهانه و یا ناآگاهانه، این کوشش از کار در می آید كه شرايط حاكم را از زبان و منظر و ديدگاه حاكمان براي كارگر ايراني توضيح دهد، در حالي كه جاي موضع رسمي حزب توده ايران خالي است! رفيق نويسنده ي مقاله انگار مي خواهد سناريوي مورد نظر حاكمان را به زحمتكشان القا كرده و با القاي آن بگويد كه كاري از شما ساخته نيست! زيرا ”الزامات جهاني“ (كه همان ”مشي الهي“ قديمي است)  چنين حكم مي كند! پس ”با آرامش سر به بالين بگذاريد“! مطلب را بشكافيم.

 

اول- فاكت هايي از مقاله

١- عنوان مقاله، ”ركود اقتصادي، بيكاريِ فزاينده، و بيشتر شدنِ فشارها بر كارگران ميهن“ است. اين عنوان از متن مصاحبه ي محسن ايزدخواه استخراج شده است. «ركود اقتصادي» و «بيكاري فزاينده» دو نكته اي است كه با همين بيان توسط محسن ايزدخواه به كار برده شده است. «بيشتر شدن فشارها بر كارگران»، كه بخش پاياني عنوان مقاله را تشكيل مي دهد، مضموني است كه ايزدخواه مطرح مي سازد. او، همان طور كه در بخش سوم نشان داده خواهد شد، اين تشديد فشار را توجيه كرده و اجتناب ناپذير قلمداد مي سازد. به سخني ديگر، تشديد استثمار كارگران را وضعي ”الزامي“ و ناشي از شرايط گريزناپذيرِ حاکم عنوان مي كند! تشديد استثمار را يك «جبر» اجتناب ناپذير مي نمايد!

٢- رفيقِ نويسنده ي مقاله نامه مردم، محسن ايزدخواه را به مثابه فردي معرفي مي كند كه بايد «به دليل نزديكي ايزدخواه با محفل هاي كارگريِ دولت [بخوان حاکمیت] ساخته، …» از پذيرش نظر او برحذر بود و به خاطر داشت كه «جواب هايي از گونه اي ديگر نبايد از او انتظار داشت»!  اما اين رفيق نويسنده ي مقاله كه توده اي ها حتي نام مستعاري از او نمي شناسند، توضيحي در اين باره نمي دهد كه پس چرا بايد با نقل طولاني نظر چنين فردي كه قابل اعتماد نيست، خواننده نشريه مركزي حزب توده ايران با آن دست بگريبان گردد؟ راستي چرا بايد اين پاسخ هاي نادرست و ناروا و ضد مواضع رسمي حزب توده ايران در مقاله ي در نامه مردم انتشار يابد؟! (4)

به اين نكته بازمي گرديم، اما همين جا اشاره و برجسته شود كه رفيق نويسنده ي مقاله ي نامه مردم «جواب هاي» ايزدخوه را در ٢٤ سطر از مقاله ي ٣٣ سطري خود مطرح مي سازد؟ آن هم هنگامي كه ”سنگ ها را بسته است“!

 

پيش از آن كه ساختار و مضمون مقاله را مورد پژوهش قرار دهيم، بايد به اين نكته اشاره شود كه رفيق نويسنده ي مقاله كلمه اي در اطراف مواضع حزب توده ايران در باره ي نكته هاي طرح شده در عنوان مقاله مطرح نمي سازد. كارگر جواني ایرانی كه براي اولين بار نامه مردم را به دست گرفته باشد، نمي داند كه حزب توده ايران با چه استدلالي عليه ”اقتصاد سياسي“ ديكته شده توسط ارگان هاي امپرياليستي موضع گرفته است. نمي داند كه حزيش بيكاري فزاينده را پيامد اين سياست ضد كارگري- ضد مردمي و ضد ملي ارزيابي كرده است. كارگر جوان، كه توسط رفيق نويسنده ي مقاله از آشنا شدن با سياست حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در اين مقاله محروم شده است، براي اولين بار، در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، با بيان محسن ايزدخواه روبرو مي شود كه همان طور كه نشان خواهيم داد، و رفيق نويسنده مقاله نيز به آن اعتراف دارد، خواننده «با جواب هاي كليشه اي ايزد خواه» سيرآب مي شود كه به قول اين رفيق، لااقل از این به اصطلاح حُسن برخوردار است که «در هر صورت، از وضعيت كارگران و نارضايتي هاي آنان رونمايي كرده است»!

آري، رفيق نويسنده مقاله نامه مردم که موضع مبارزه جویانه خط مشی انقلابی حزب توده ایران را در مقاله ی خود مسکوت می گذارد، با سرور واژه ي اديبانه ي «رونمايي» را برای نظر ایزدخواه به كارمي گيرد! خوشحالي و خشنودي رفيق نويسنده مقاله در آن اوجي است كه او اين افشاگري ناخواسته را توسط محسن ايزدخواه «رونما» شدن مي نامد! گويا حجاب اسلامي از عروس است كه برداشته شده و «رونمايي» تحقق يافته است!

آيا نبايد كارگران ميهن مان كه زير تشديد استثمار ناشي از سياست اقتصادي نوليبرال، لـه و مچاله می شوند، پشت شان خونين است و با اعتصاب ٦٢ روزه جان بازي مي كنند، براي تلطيف ادبي «رونمايي» با ”آرامش سر به بالين بگذارند“؟!

نه تنها عنوان مقاله از متن مصاحبه محسن ايزدخواه استخراج شده است، نه تنها نبرد دردناك طبقاتي جاري در جامعه با واژه هاي ادبي تلطيف مي شود، بلكه، همان طور كه نشان داده خواهد شد، استدلال هاي حاكمان نيز به جايگزين ناشايست و زشت براي «سياست و خط مشي انقلابي» حزب توده ايران تبديل شده است. جایگزین ناشیست و زشتِ «سياست و خط مشي» كه بوي بليرگونه آن حتي از كاغذ و مركب بي گناه نيز قابل استشمام است!

 

دوم- ساختار مقاله

ساختار مقاله اسفبار است! توهيني است به فرهنگ سرشار و شكوهمند و مبارزه جوي حزب توده ايران! ضدِ منطقي است كه زنده ياد احسان طبري در شعرش مطرح و برجسته مي سازد: «از آغاز رَه، عزم سفر را جزم بايد كرد»!

همان طور كه اشاره شد، نه تنها كلمه اي از نظر و موضع خط مشی انقلابی حزب توده ايران در مقاله رفيق نويسنده تجلي نمي يابد، بلكه مقاله، دارای ساختاری مفلوك و الكن است كه اجباراً بايد با عذرخواهي از خواننده همراه باشد. مگر رفيق نويسنده ي مقاله با اشاره به سرشت سخنان «كليشه اي ايزدخواه»، كه رفيق نويسنده ي مقاله بدون هر نیازی به ذهن خواننده مي نشاند، از خواننده عذرخواهي نمي كند؟!

پاسخ «كليشه اي ايزدخواه»، همانند پاسخ توني بلير، «سياست و خط مشي» مشخصی را دنبال مي كند و مي گويد ”من با تمام دانش و اعتقادم چنين نظر مي دهم و جنگ عراق را به پا مي كنم“! به مضمون اين خط مشي بازمي گردیم، اين جا صحبت از ساختار مقاله ي كارگري در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران است كه وظيفه آن، انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر ايران مي بوده!

1- همان طور كه اشاره شد، از ٣٣ سطر مقاله، رفيق نويسنده ي مقاله كارگري در نامه مردم ٢٠ (بیست!) سطر آن را به طور مشخص به ارايه سخنان محسن ايزدخواه تخصيص مي دهد! شش سطر ديگر، مقدمه مقاله است كه در آن از «نشريه آرمان، ٦ مرداد ماه ١٣٩٥» نقل مي شود و بخشي از آن تكرار نكته هاي عنوان مقاله ي ”آرمان“ است كه رفيق نويسنده مقاله نامه مردم آن ها را يك به يك به مثابه ی عنوان مقاله خود انتخاب، و آن ها را باري ديگر به مقدمه مقاله خود نیز منتقل ساخته است. بدين ترتيب، رفيق نويسنده ي مقاله كارگري در نامه مردم، هفـت سطر، تكرار مي شود، تنها ٧ سطر را براي نتيجه گيري از صغرا و كبراهاي خود در اختيار دارد! خيال مي كنيد در اين هفت سطر، كدام شق القمر اتفاق افتاده است؟ «جواب هاي كليشه اي» و «رونمايي كردن از نارضايتي هاي كارگران»، و ذكر آن كه ايزدخواه «كوشش مي كند از اين رهگذر سياست هاي دولت كنوني به چالش كشيده نشوند»، اوج شق القمر اين رفيق براي افشاگري است!

 

در نتيجه گيري پاياني در مقاله، كه نه تنها بنا به مكان آن، بايد جايگاه توصيف قله نبرد مبارزه جويانه طبقه كارگر باشد و به طور طبیعی باید در این مکان تبليغات حزب توسط رفیق نویسنده ی مقاله بازتاب بیابد، بلکه همچنين باید مكان تشريح و مستدل ساختن موضع حزب توده ايران باشد!؟ نه تنها به هیچ یک از این باید ها توجه نمی شود، بلکه این مکان عمده در مقاله، به این صورت توسط رفيق نويسنده ي مقاله كارگري مورد بهره گيري قرار مي گيرد، كه می کوشد وخامت و تعميق نبرد طبقاتي در جامعه را با جمله ي معلولِ «همچنان دست و پنجه نرم كردن» زحمتکشان با شرایط، تلطيف، و آن را يك زورآزمایی ورزش گونه توصيف كند!

اشاره به نبرد دموكراتيك و سياسي- طبقاتی طبقه كارگر ميهن ما عليه تشديد استثمار و زورگويي و حق كشي، گويا صحنه زورخانه ي كشتي گيران است! او اين نبرد دردناك و خونين را تنها با جمله «همچنان دست و پنجه نرم كردن» زحمتكشان توصيف مي كند! ما باري ديگر با يك تلطيف ادبي از واقعيت هستي اجتماعي در ايران جمهوري اسلامي روبرو هستيم كه واقعيتي عليه حرمت انسان زحمتكش است. زحمتكشي كه براي دريافت دستمزد عقب افتاده ي خود بايد ٦٢ اعتصاب غدا بكند و در سی و پنجمین سالگرد مرگ قهرمانانه “بابی سندر”، به قول شعر زنده یاد شاعر توده ای سیاوش کسرائی با عنوان “شهادت شمع”، تا مرز «قطره قطره مردن» برزمد!

آیا نمی توان به آسانی چگونگی «گم شدن» درد پشت خونين و جان به لب رسيده را در شیوه ی بلیرگونه، در «سیاست و خط مشی» بلیرگونه باز شناخت و دریافت!

البته از بيان اديبانه نبرد طبقاتي به اين مفهوم نبايد گله مند بود، زيرا به گفته زنده ياد احسان طبري در همان شعر ”نوش باد به رزمندگان“، «اندك اندك پهلوان گشتن» را نبايد فراموش نمود! اما در عين حال نبايد فراموش نمود كه مبادا اين رفيق نويسنده ي مقاله هاي كارگري داماد و يا عروس توبي بلير باشد! با بوي مضمون چنين خويشاوندي نظري- ايدئولوژيك و اسلوب عملكردي، در سطور بعدي بيش تر آشنا خواهيم شد!

٢- رفيق نويسنده ي مقاله ي كارگري با هشياري و به درستي «كليشه اي بودن» پاسخ هاي ايزدخواه را برجسته مي سازد. لذا قابل درك است كه بازنويسي سخنان ايزدخواه با دو انگشت در اين سطور، تنها تحمل درد انگشتان و تحمل رنج بدني نيست. نگارنده هميشه مطلبي را كه مورد نقد قرار مي دهد، بازنويسي مي كند تا ضمن نوشتن، عمیق تر به كُنه مضمون آن دست يابد. اين يكي از آموزش ها از كتاب پر ارج ”تاريخ و ديالكتيك“، اثر لئو كفلر، ماركسيست اتريشي- آلمانيِ لهستاني تبار است كه چهار سال براي بازگرداندن آن به فارسي صرف نمودم (5). براي درك ديالكتيك مشخصِ هر پديده، بايد مضمون آن را جستجو نمود. (6)

زنده ياد احسان طبري، آموزگار چند نسل از توده اي ها جستجوي مضمون را بارها برجسته مي سازد و ضروري مي داند، زيرا «محتوا و مضمون است كه ماهيت مي سازد» (ا ط، با پچپچهء پاييز، ديباچه). او همچنين در ”سراينده گويد“ در ”از ميان ريگ ها و الماس ها“، شعرها را «ترانه خوابگون»ي مي نامد كه براي «دريافتن مضمون آن» بايد از ظاهرامر آن گذر كرد. او اين گذر را در ارتباط با مجموعه ي شعر خود، گذر از «همنوايي واژه ها و شگفتي پندارها» مي نامد تا به مضمونِ «ماوراي واژه ها گام گذارد». در مقدمه ي كتاب ”حماسه ي نبرد انسان، ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري“، نگارنده اين نكته را به طور وسيع مورد بررسي قرار داده و منتقل كرده است (7).

این سير انديشه در سطور پیش كه غيرضرور مي ماند و مي تواند نوشتار را باري ديگر «مثنوي»گونه سازد و ابرازنظركننده گرامي ”محسن“ را بر آن دارد، دست به انتقاد بزند (8)، از اين رو ضروري نبود كه بنا دارم در بخش توضيح ساختار مقاله ی رفيق نويسنده نامه مردم، مضمون «سياست و خط مشي» بليرگونه او را توضيح دهم.

در بخش مربوط به بررسي مضمون مقاله رفيق نويسنده كارگري به اين نكته پرداخته خواهد شد. سير انديشه از اين رو ضروري بود تا نشان داده شود كه ساختار مقاله از آغاز آن، راهي را براي درك مضمون نمي گشايد!

علت اين امر آن است كه عنوان مقاله را مي توان از ادبيات دشمن طبقاتي و يا مخالف اقتباس نمود، اما در يك مقاله روشنگرانه- افشاگرانه و تبليغاتي تنها آن هنگام مي توان چنين نمود، كه همزمان مضمون مورد نظر او را با ادبيات خود افشا نمود. اين طرح بايد با كلماتي عملي گردد كه فاصله مضموني نظر دشمن طبقاتي يا مخالف را با نظر خود برجسته سازد. فاصله اي كه همزمان نقش افشاگرانه داشته باشد. آن وقت عذرخواهي از خواننده غيرضروري است!

هدف مقاله ٣٣ سطري در نشریه ی ارگان مرکزی حزب، بررسيِ علمي مصاحبه ي ايزدخواه نيست كه در آن نقل قول هاي چند سطري از او به خواننده تحميل شود و براي غذر خواهي تنها به «كليسه اي بودن» آن ها اشاره گردد! کوچک ترین کوشش علمی و یا کوششی جدی به منظور افشاگری از مضمون مصاحبه ی در مقاله در نامه مردم وجود ندارد!

لذا مي توان ساختار مقاله را اگر مي بايست ساختاري آگاهانه ارزيابي نمود، درست ساختاري ارزيابي كرد كه توني بلير با عملكرد خود به منظور تحميق توده ها پيشنهاد و توصيه مي كند و رفيق نويسنده مقاله ي كارگري در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران مانند يك شاگرد مطيع از آن پيروي مي كند: از زبان به اصطلاح ”مردم“ (دروغگویی دخیر سفیر کویت!)، سياست خود را مطرح ساختن و سخنان و شكل ارايه آن را آن چنان سازمان دادن كه به مثابه ”الزام“ براي اجراي سياست خود قابل پذيرش باشد!

به منظور شناخت بيش تر ساختار چنین سناريوهاي افشا شده می توان به مقاله هاي نشريات شناخته شده از قبيل ”لوموند ديپلوماتيك“، ”اشپيگل“ و از اين قبيل مراجعه نمود كه اين اسلوب تبليغات سرمايه داري را به كار مي گيرد. ”راه توده“ به راحتي از اين رو ترجمه هاي نشريه آلماني ”اشپيگل“ را (كه يك عضو سازمان فرماسونري ترجمه مي كند) بدون موضع انتقادي منتشر مي سازد، زيرا مي داند كه انتشار آن ها نه تنها برای نظام سرمایه داری بي خطر است، بلكه اهرم انتقال ايدئولوژي حاكم را تشكيل مي دهد.

افشا شدن زني كه سناريوي به كارگيري سلاح شيميايي توسط صدام حسين را در تلويزيون ارايه داد و هم افشاي «كليشه اي بودن» اظهارات ايزدخواه توسط رفيق نويسنده مقاله نامه مردم که به عنوان عذرخواهي از خواننده مطرح سازد، انطباق ساختار مقاله نامه مردم را با سناريوي پيش گفته قابل شناخت مي سازد. امري كه تكرار آن در مطبوعات حزب توده ايران مجاز نيست!

 

سوم- مضمون مقاله

اشاره شد كه در مقاله ی منتشر شده در نامه مردم كلمه اي در توضيح مواضع خط مشی انقلابی حزب توده ايران که علل واقعی «رکود اقتصادی» و «بیکاری فزاینده» و … که در مقاله مطرح شده است، يافت نمي شود. فاجعه اما به اين نكته پايان نمي يابد، بلكه تازه آغاز مي شود. همان طور كه رفيق نويسنده مقاله اذعان دارد، مضمون بيانات محس ايزدخواه «كليشه اي» است، خود افشا گرانه (و نه «رونما»كننده) است و در خدمت توجيه «سياست هاي دولت كنوني» است! فاجعه هنوز در انتقال و تكرار سخنانِ «کلیشه ای» ایزدخواه براي كارگران جوان در نشريه مركزي حزب توده ايران پايان نمي يابد. پايان نمي يابد، حتي هنگامي كه خاطرنشان شود كه رفيق نويسنده ي مقاله شخصاً ”سنگ را بسته“ است و کلمه ای از موضع حزب توده ایران را مطرح نمی سازد! فاجعه بيش از اين است!

فاجعه اين است كه رفيق نويسنده ي مقاله ي كارگري در نشريه مركزي حزب توده ايران، كه برخلاف توني بلير لابد سناريويي را به مورد اجرا نمي گذارد، اسلوبي را به كار مي گيرد كه سند تصويب شده ي نشست اخير كميته مركزي حزب توده ايران آن را «سياست و خط مشي» توني بلير مي نامد و آن را افشا مي كند!

– توني بلير، سياست خود را با دروغ و نيمه حقيقت ها از زبان ”مردم“ و با ادبيات خاص خود مطرح و توجيه مي كند؛

– توني بلير، از درون ترفند توجيه آميز سياست ضد مردمي خود، ”الزام“ به جنگ عليه عراق را به مثابه ي يك «جبر» طرح و به مردم مي قبولاند؛

– توني بلير و همراهانش، آن طور كه اين روزها مساله ي روز است، مي كوشند با انواع ترفندها و بازي هاي اداري، انتخاب ”كُربي“ را كه تحت تاثير چنين تضاد اجتماعي در انگلستان تحقق يافته كه پيامد سياست خانمان برانداز بلير و شركايش است و در يك لحظه تاريخي به وقوع پيوسته و پیروز شده است را خنثي سازند و او را از رياست حزب كارگر انگلستان خلع و حذف كنند. اين مورد آخر در بحث كنوني ما در ارتباط با مقاله ي رفيق نويسنده نامه مردم موضوعيت ندارد، اما ببينيم در دو نكته آغاز، كه براي رفیق نويسنده مقاله تنها «نكته هايي جالب» را تشكيل مي دهد که به کمک آن، انتشار مقاله ی پرسش برانگیز را در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران توجیه می کند، وضع از چه قرار است! تا چه حد «نكته هايي جالب» در تناسب با شرایط نبرد دردناک و تعمیق یافته طبقاتی در ایران جمهوری اسلامی قرار دارد؟ آیا این «نكته هايي جالب» قادر به انتقال آگاهی طبقاتی به درون لایه های زحمتکشان است؟ آیا این «نكته هايي جالب» پاسخگوی عمل به وظیفه ی دموکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران است؟ اگر نیست، با چه هدفی مطرح می شود؟

١- ارتجاع حاكم با زبان محسن ايزدخواه سياست طبقات حاكم را طرح و «توجيه» مي كند:

ببينيم مساله «ركودِ اقتصادي» با چه ترفندي براي توده ها توجيه پذير مي گردد. ايزدخواه، همانند يك استاد اقتصاد دانشگاهي مي آموزاند كه «در شرايط ركودِ اقتصادي» كه گويا ”بليه اي آسماني“ است و نه پيامد سياست اقتصادي حاكم، «فعاليت هاي اقتصادي به سمت كند شدن ميل پيدا مي كند»! (تكيه از ف ع) بدين ترتيب گويا ما با يك روند «جبري» رو برو هستيم. در پس اين «جبرِ» ناشي از ”مشيت الهي“ در دوران فئوداليسم، و ناشي از ”الزامات جهاني سازي“ در دوران كنوني، پرسش در باره ي علل پديده «گم مي شود» (اط).

– علت علّيِ بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران و تعميق روزافزون آن براي كارگر جوان اصلاً مطرح نمي شود!

– علت تحمیل سلطه ی رژیم دیکتاتوری که برای تحمیل اقتصاد سیاسی امپریالیستی اِعمال می شود، به سادگی «گم می شود»!

– علت علّيِ «تعطيلي بيش از ٧٠ درصد كارخانه ها»، «از بين رفتن امكان سرمايه گذاري»، «تحت تاثير قرار گرفتن اشتغال» و تبديل شدن «بيكاري [كه] به يكي از مهم ترين دغدغه هاي جامعه» تبديل شده است و ايزدخواه از موضع و جايگاه گويا ”بي طرف“ و با برشمردن اصولِ “علم” اقتصاد بورزوازی مطرح مي كند و رفيق نويسنده ي مقاله ي نامه مردم آن را يك به يك به كارگر جوان ايراني در نشريه ي مركزي حزب طبقه كارگر منتقل مي سازد، همان طور كه گفته شد، براي كارگر جوان اصلاً مطرح نمي شود، چه برسد به آن كه او در اين توضيحات با پاسخ ماركسيستي- توده اي كه مضمون ”اقتصاد سياسي“ حاكم را بر ملا مي سازد آشنا شود!

 

نپنداريم كه نگارنده تنها دل نگران كارگران جوان است. هنگامي كه اين نوع ”استدلال“ ژورناليستي به طور مداوم به خورد مردم داده شود، نه تنها افراد ساده كه ارتجاع آن ها را ”عوام الناس“ مي نامد، به گمراهی دچار می شوند. بلكه نيروهاي ترقي خواه نيز پس از بمباران كافي، مغزشويي مي شوند و در چاله مي افتند! مگر رفقاي صادق توده اي كه در چاله ”راه توده“ افتاده اند و مداوم به اصطلاح تحليل هاي آن را بدون هر پرسش در باره ی علل علًی پدیده هایی که “راه توده” توصیف می کند، پذيرا هستند،  در وضع ديگر و بهتري قرار دارند؟

نگارنده دو مقاله اقتصادي اين جريان را كه خود را يك نشريه ي توده اي قلمداد مي كند، چاپ كرده است، تا درست همين شيوه «توجيه»پذير ساختن اقتصاد سياسي ارتجاع را توسط راه توده نشان دهد. عنوان اين دو مقاله چنين اند: ”چرا نمي توانند جلوي انحطاط اقتصادي ايران را بگيرند“ (لابد هنوز نسخه پيشنهادي ”راه توده“ به دستشان نرسيده است!) و ”اقتصاد بازار آزاد آئين مذهبي غيرقابل تجديد نظر نيست“. تصور نشود وضع نزد ”عدالت“ و ”مهر“ بهتر است. ”كو اما فرصت“ براي پرداختن به آن ها!

البته مي توان «سياست و خط مشي» بليرگونه را به منظور «توجيه»پذير ساختن هدف ارتجاع حاكم و رژيم ديكتاتوري نظام سرمايه داري و دولت آقاي روحاني به كمك سخنان ايزدخواه بيش تر از آن چه انجام شد، شكافت، اما براي جلوگيري از طول كلام، به توضيح ترفند دوم مي پردازیم.

 

2- توجيه «جبر» از طريق كالايي كردن واقعيت

نقل قولي كه در آغاز از ماركسيست آلماني طرح شد، در را به روي بحثي بزرگ و پراهميتي در انديشه ماركسيستي- توده اي مي گشايد. زپمان به نقل از ”كاپيتال“ ماركس اين نكته را برجسته مي سازد كه اهرم طبقات حاكم براي برقراري هژموني ايدئولوژي خود بر جامعه، از درون «عملكرد روزانه» استخراج و به كار گرفته مي شود. ماركس آن را تبديل كردن پديده هاي زندگي روزمره به  كالا، به سخني ديگر، پوشاندن «سرشت كالايي» به روابط اجتماعي حاكم مي نامد. به اين منظور طبقات حاكم مي كوشند با تبليغات و عملكرد روزانه ي خود، سرشت طبقاتي بودن «سياست و خط مشي» خود را در پس سرشت «جبري» کویا ناشی از اين روابط از اين طريق پنهان سازند، كه اين روابط را نه به مثابه ي پيامد يك سياست طبقاتي، بلكه به عنوان پيامد پديده هايي بنمايند كه گويا «كالاي ناشي از عملكرد» هستند!

«ميل پيدا كردن فعاليت هاي اقتصادي به سمت كند شدن» كه ايزدخواه ادبيات آن را از كتاب هاي اقتصاد بورژوازي در مصاحبه خود نقل مي كند، يا انتخاب عنوان ”اقتصاد بازار آزاد آئين مذهبي غيرقابل تجديد نظر نيست“ براي مقاله ي ”راه توده“، كوششي نمونه وار است براي ايجاد «سرشت كالايي» براي سياست طبقاتي حاكمان! واژی «میل پیدا کردن» و یا «آئین مذهبی نبودن»، که در ظاهر متضاد می ماند، تغییری در هدف پنهان ساختن پدیده نمی دهد (به طور جداگانه این نکته نشان داده خواهد شد!). اصطلاح ”جنگ شيعه و سني“ كه در هيچ بياني در تبليغات امپرياليستي براي نمونه در وقایع در عراق فراموش نمي شود نيز چيزي نيست، جز شيئ و كالايي كردن سياست ”تقسيم كردن و حكومت كردنِ“ استعمارگرانه- امپرياليستی! هدف كالايي كردن روابط اجتماعي موجب مي شود كه نويسنده ي مقاله ”راه توده“ نيز عنوان مقاله را نه از ادبيات طبقاتي عليه نظام سرمايه داري، بلكه ”مذهبي“گونه انتخاب كند و همانند مبلغان امپریالیستی به اندیشه “جنگ مذهبی” به مثابه علت علًی بحران اقتصادی- اجتماعی دامن بزند!

 

خواننده ي علاقمند مي تواند با مراجعه به آدرس ذكر شده ي در زيرنويس، مقاله رفيق نويسنده نامه مردم را مطالعه كرده و در آن با نمونه هاي بيش تر از اين كوشش آشنا شود. در اين سطور تنها به اين نكته اشاره شود كه همه پرسش هايي كه رفيق نويسنده مقاله ي نامه مردم از مصاحبه ايزدخواه مطرح مي سازد، تنها از طريق «جواب هاي كليشه اي» پاسخ داده نمي شوند. بلكه براي پاسخ، «كليشه اي» به خدمت گرفته مي شود، كه ماركس آن را اسلوب تبديل نمودن «روابط اجتماعي» به پديده ي «جبري»  مي نامد كه گويا ناشي از شرايط ”الزامي“ و نه تصميم حاكمان نظام و دولت آن در ايران جمهوري اسلامي است.

بدون چنين شناخت ماركسيستي از شیوه ی عملکرد ارتجاع، نقل نمونه هاي «پرداخت نشدن حق بيمه كارگران از سوي كارفرما، حداقل دستمزد، توان كارفرمايان در پرداختن [دستمزهاي] بالاتر …» و غيره، به عنوان ايجاد كردن آگاهانه ی فضا و مضموني شناخته و درك نمي شود كه ارتجاع حاكم به آن، به منظور طرح «سياست و خط مشي» بليرگونه نياز دارد!

ترفندي كه ناآگاهانه توسط رفيق نويسنده مقاله نامه مردم، با بيست سطر نقل قول مستقيم از فردی که سیاستِ حاکمان را توجیه می کند، به ارگان مركزي حزب راه يافته است.

آيا براي رفيق نويسنده ي مقاله قابل درك است كه مقاله او در خدمت كدام هدف قرار گرفته است؟ آيا او مي تواند در ذهن خود اين نكته را به ثمر برساند كه براي شناساندن سرشت طبقاتي نظرهاي محسن ايزدخواه، تنها اعلام این که پاسخ ها «جواب هاي كليشه اي» اند، كافي نيست؟! وظيفه نشريه مركزي حزب توده ايران در هر مقاله اي، نشان دادن مضمون پديده است.

 

بي توجهي پيگير به انتقادها به نظر و اسلوب به کار گرفته شده توسط رفيق نويسنده ي مقاله هاي كارگري در نامه مردم، چه هنگامي كه از طريق نامه انجام مي شود و بي جواب مي ماند، چه آن هنگام كه به طور علني طرح مي گردد، و بي پاسخ مي ماند (كه بايد اميدوار بود كه سرنوشت اين مقاله نباشد)، پرسش برانگيز است!

بي پاسخ گذاردن انتقادها توسط رفيق نويسنده ي مقاله هاي كارگري در نامه مردم تنها به او محدود نيست. ”مهر“ و ”عدالت“ و ”راه توده“ و ديگران نيز همين شيوه را دنبال مي كنند؟ آيا آناني كه روزانه اين تارنگاشت ها را دنبال مي كنند، مقاله و يا نوشتار مشخصي در باره ي پاسخ و بررسی از انتقادهای انجام شده به نظرات آن ها سراغ دارند؟

علاوه بر آن چه بيان شد، ضرورت بازانتشار نشريه دنيا، ارگان تئوريك- سياسي حزب توده ايران انكار ناپذير است. بدون ترديد جنبش توده اي بدون كار مشخص و منظم نظري- تئوريك با خطر عدول از انديشه ماركسيستي- توده اي روبروست. در طول زمان اين خطر با حذف انديشه ماركس، انگلس، لنين و دانشمندان و انديشمندان توده اي در نظرات حزب توده ايران همراه خواهد بود كه هدف اصلي از نابود و زجركش كردن رهبران حزب طبقه كارگر توسط ارتجاع بوده است که 28 مین سالگرد آن را می گذرانیم!

اگر رفيق گرامي محمد اميدوار به عنوان سخنگوي حزب توده ايران، ميلي به پاسخ به نامه ها ندارد و رابطه تلفني را نمي پذيرد، آيا ارگان و مرجعي ديگر در حزب توده ايران وجود دارد كه بتوان با آن در باره مساله هاي عمده ی طرح شده به تبادل نظر پرداخت؟ آيا امكان برگزاري جلسه و سمينارهاي علمي در باره مساله هاي مطرح وجود دارد؟ اگر همه ي اين امكان ها صلاح نيست به كار گرفته شود، نمي توان يك ”زنگ انوشيرواني“ را نصب كرد تا نشاني از امكان ”دادخواهي“ به نمايش گذاشته شود، تا لااقل كسي به اين فكر نيفتد كه بي پاسخي را ناشي از ”اجراي سناريويي“ ارزيابي كند كه در «انديشكده اي» تنظيم شده است؟!

١- مقاله ی شماره 50، مرداد ٩٥ با عنوان ”آگاهی کاذب“، اهرم تبلیغات طبقات حاکم، چرا لوس آنجلس نشینی به یاد حزب توده ایران افتاده است! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2857  و مقاله شماره ٥٣ شهريور ٩٥ با عنوان دیالکتیک منافع طبقاتی و ایدئولوژی – پیامدهای سیاسی آن! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2864

٢- ورنر زپمان، چگونه انسان را به رعيت- شهروند دست بسته بدل مي سازند“، جهان جوان، ١٥ جون ٢٠١٦

٣- نامه مردم شماره ١٠٠٥، ١٨ مرداد ١٣٩٥ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/3257-2016-08-09

4- در بحث شایسته ی توجهی که در ارتباط با مقاله ی آگاهی کاذب … در توده ای ها جریان است (نگاه شود به زیرنویس 1)، بی تردید هشدار “کاوه” نسبت به خطر تکرار فاجعه های «عبارس شهریاری ها یا مهدی پرتوی ها»، هشداری به جا و مورد تائید کامل است. انتقاد رفیق عزیز سیامک به شیوه ی نگرش “کاوه”، که همانندِ نگرش “رزمین مهرگان” و “مهرداد اخگر” نیز است، متوجه این سویه ی از نگرش انتقادی “کاوه” نمی شود. انتقاد برمی گردد به سرشت “مکانیکی”ای که در این نگرش وجود دارد. در شیوه “کاوه”، جنبه ی “مکانیکی” و “امنیتی- جنایی” پدیده مطلق می گردد. جنبه ی برخورد سیاسی به پدیده بکلی گم و حذف می شود.

سرشت مکانیکی نگرش “کاوه” در این پدیده تظاهر می کند و قابل شناخت می شود که او مورد عباس شهریاری و یا مهدی پرتویی را یک به یک و به طور مکانیکی، همانند مورد “راه توده” می نماید. این در حالی است که دو مورد نخست تا تحقق یافتن فاجعه، نشناخته باقی ماندند. در حالی که در مورد اخیر وضع چنین نیست.

تردیدی نیست که بسیاری پرسش های امنیتی را باید “راه توده” پاسخ دهد که تنها به “راه توده” محدود نمی شود. پراهمیت تر اما پاسخ این جریان وجریان های مشابه به انتقادهای سیاسی- نظری نیز است که واکنش آن ها به آن، تنها در «سکوتی موقرانه» خلاصه می شود.

“کور” بودن نگرش و شیوه ی “کاوه” به مضمون سیاسیِ نظرات “راه توده” و دیگران، این امکان را از او و امثال او با چنین نگرش مکانیکی سلب می کند، بتوانند، خطرِ در جریان انحراف از خط مشی انقلابی حزب توده ایران را در نظرات “راه توده” بازشناسد و بربشمردند. نه “کاوه” و نه “رزمین” و نه “اخگر” تاکنون یک بررسی سیاسی از مواضع “راه توده” ارایه نداده اند. “کاوه” به پرسش این باره ی مستقیم نگارنده از طریق ایمیل که خود گشوده بود، همان قدر پاسخ نداد، که “رزمین مهرگان” نیز پاسخ نداد. از این رو تعجب برانگیز نیست، که او ازجمله نتواند خطر ناشی از شیوه ی نگارش رفیق نویسنده ی مقاله پیش گفته در نامه مردم را تشخیص دهد. به طور مجزا به این نکته پرداخته خواهد شد.

٥- کتاب “تاریخ و دیالکتیک” به صورت پ د اف در توده ای ها انتشار یافته است. تدارک انتشار کتاب دیده می شود.

6- رفيقي جوياي خاطره هاي نگارنده شده است. در ارتباط با ترجمه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ اثر لئو كفلر، اين خاطره به ذهن آمد كه پس از پايان ترجمه ي كتاب، آن روزها كه نگارنده هنوز از حق ويژه ي ديدار با رفيق عزيز علي خاوري برخوردار بود، خبر ترجمه را به اطلاع اين رفيق رساند. رفيق خاوري با خشنودي پاسخ دادند كه در هنگام نياز، با من تماس گرفته خواهد شد. تاكنون تماسي در اين زمينه بر قرار نشده است.

خاطره ي ديگر برمي گردد به آموخته ها از رفيق زنده ياد منوچهر بهزادي كه هميشه تشويق به نوشتن مي كرد. اولين ”چند سطري“اي كه من نوشتم و بعد از ويرايش اين رفيق در ”جوانان دموكرات“ انتشار يافت، بازمي گردد به پيروزي انقلاب آنگولا و دفع حمله ي سفيد پوستان نژادپرست افريقاي جنوبي به اين كشور. در آن نوشتار اشاره شده بود كه نبيره هاي برده هاي افريقايي، از كوباي انقلابي به افريقا بازگشتند و دشمن نژادپرست سفيد پوست را با شكست روبرو ساختند! با اين شكستِ سلطه نژاد پرستان سفيد پوست برتري جو در انگولا، پايان سيطره ي آن ها در افريقاي جنوبي نيز رقم خورد.

7- حماسه ی نبرد انسان، دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری به صورت پ د اف در توده ای ها و همچنین کتاب انتشار یافته ISBN 578-91-88005-20-5

8- نگاه شود به ابرازنظر محسن نسبت به مقاله ي آگاهی کاذب… محسن از طولانی بودن مقاله ناراضی است و آن را «مثنوی …» می نامد.




ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي – پيامدهاي سياسي آن!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥٣ (٥ شهريور)

واژي راهنما: تئوريك. سياسي

وحدت منافع طبقه ي كارگر و لايه هاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست و ضد امپرياليست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه به مثابه وضع ”خاص“ي در روند مشخص و تاريخي. بازتاب همزمان ايدئولوژي و منافع طبقاتي در نبرد براي دمكراسي، عدالت اجتماعي و حفظ منافع ملي. چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي. رابطه ميان آگاه بودن و آگاه نبودن در باره ي علت واقعي پديده ها. موضع رفيق عزيز خاوري در مصاحبه با ”جهان جوان“ مبتني است بر انديشه ماركسيستي- توده اي.

 

وظيفه ي سطور كنوني شكافتن و شفاف سازي تئوريكِ ديالكتيكِ مشخصِ ”منافع طبقاتي و ايدئولوژي“ است كه مي تواند كمك باشد براي درك مشخص تاثير متقابل ميان مناسبات عيني در شيوه ي توليد مرحله تاريخي و برداشت ذهني انسان از آن ها. بحثي كه در ارتباط قرار دارد با رابطه ”عين و ذهن“. به سخني ديگر، در ارتباط قرار دارد با درك روند پرتضاد و بغرنجي كه «گره ي ديالكتيكيِ تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس» (كفلر) را نزد انسان قابل شناخت مي سازد. (١) رابطه ي كه ضمن بغرنج بودن، در عين حال رابطه اي بلندپروازانه و پرمدعا است. انسان براي درك آن، چاره اي جز مطالعه عميق و همه جانبه رابطه ي ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي را ندارد. بخش و سويه هاي ديگري از همين مبحث در مقاله «آگاهي كاذب، اهرم تبليغات طبقات حاكم» (٢) مورد توجه قرار گرفت. ازقبيل ديالكتيك ”نقطه و خط“، ”نسبي و مطلق“، ”ظاهر و مضمون“ و …

با روشن شدن رابطه ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي (كه اميد مي رود در پايان مقاله در ذهن خواننده ايجاد شده باشد)، وحدت منافع طبقه ي كارگر و لايه هاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست و ضد امپرياليست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه به مثابه وضع ”خاص“ي در روندي مشخص و تاريخي قابل درك مي گردد.

پاسخ ديالكتيكي براي درك اين وحدت عيني، تنها بر پايه ديالكتيك ”خاص و عام“ ممكن نيست كه مساله مركزي را در بحثي تشكيل مي دهد كه رفيق عزيزي در ابرازنظر خود مطرح ساخته است. او خواستار آن است كه ماركسيست ها تمام نيروي خود را براي تحقق انقلاب سوسياليستي و برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي به كار گيرند. در غير اين صورت، جنبش ماركسيستي با خطر ايجاد «توهم» نزد زحمتكشان روبرو خواهد بود. (در پايان همين نوشتار به ديالكتيك ”خاص و عام“ نيز پرداخته مي شود) (٣)

ترديدي در وجود تضاد آشتي ناپذير ميان منافع طبقه كارگر و طبقه بورژوازي، به مفهوم عينيتي ”عام“، روا نيست. همان طور كه وجود تضاد ميان اين دو طبقه در وضع ”خاص“ شرايط هستي طبقه كارگر در اين نظام و همچنين در دوران فرازمندي گام به گام در مرحله ي ملي- دموكراتيك جامعه، كه در نبرد روزانه طبقاتي تجلي مي يابد، نيز روا نيست. با وجود پذيرش اين واقعيت، نمي توان وجود «وحدت منافع» طبقه و لايه هاي پيش گفته را در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب- فرازمندي جامعه نفي نمود. زيرا، همان طور كه در زير نشان داده مي شود، اين «وحدت منافع»ي عيني براي اين دوران بايد با توجه به رابطه ي ديالكتيكي ميان مقوله ي ”منافع طبقاتي“ و ”ايدئولوژي“ مورد بررسي قرار گرفته و قابل شناخت و درك شود.

درك نظري- روشنفكرانه «وحدت منافع»ي طبقه كارگر و لايه هاي برشمرده شده در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، هيچ معناي ديگري ندارد، جز تصورِ ساختاري انتزاعي بر پايه اسلوبِ تحليل ماركسيستي- توده اي از نياز تاريخي رشد اجتماعي در ذهن مبارزان، كه بايد به منظور جلب زحمتكشان به مبارزه براي برپايي سوسياليسم و جامعه بي طبقه و تهي از استثمار انسان از انسان انجام شود. ساختار انتزاعي اي كه پل ارتباط است از يك طرف با سطح رشد نيروهاي مولده و از سوي ديگر با سطح آگاهي ايدئولوژيك  توده ها. دو نكته اي كه در ارتباط قرار دارد با مقوله ي ”شيوه ي توليدي“ و ”فرماسيون“ كه پيش تر طرح شد (٥). ساختار انتزاعي اي كه به معناي، عملكرد و پراتيك اجتماعي به منظور طيِ راهي كه براي برپايي سوسياليسم بايد از آن گذشت. انتزاعي كه تظاهر انديشه تئوريك- آگاهانه- خلاق انسان مبارزه انقلابي و پراتيك اجتماعي مبتني برايدئولوژي ماركسيستي- توده اي مبارزان است به منظور گذار از مرحله ”گام به گام و اصلاح طلبانه“ي رشد جامعه به منظور برپايي شرايط انقلاب سوسياليستي و جامعه تهي از استثمار انسان از انسان در آينده! به سخني ديگر، پراتيكي كه آن را مي توان ”استراتژيِ انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي“ نيز ناميد (٦). انتزاعي كه گام به گام هژموني انديشه طبقاتي زحمتكشان را به سطح آگاهي عمومي جامعه ارتقا  داده كه پيش شرط برقراري هژموني طبقه كارگر در مرحله ملي- دموكراتك انقلاب را تشكيل مي دهد! بدين ترتيب، اين انتزاع، برداشتي غيرفعال، تسليم طلبانه و «توهم»خواه نيست، بلكه، گامي فعال و انقلابي است با اين هدف «که در انتهای کار، حقّانیت خود را به ثبوت» برساند. (به نقل از ابرازنظر رفيق حسين)

رفيق عزيز ديگري در ابرازنظر خود مي نويسد: «انقلاب ملي دموكراتيكِ اصيل، داراي پايه هاي عيني و ماديِ روشني است. درهم تنيدگي تضاد هاي سه گانه استقلال، آزادي و عدالت اجتماعي در شرايطي كه وضعيتِ ذهني طبقه كارگر مهيا نيست  – و نمي توان مبارزه را براي آمادگي طبقه كارگر تعطيل كرد –  و [همچنين] نيروهاي مولد به اندازه ي كافي رشد نكرده است، نوعي از مبارزه بينابيني را اجتناب ناپذير مي سازد. كوبيدن بر طبل مبارزه ”صرفاً“ سوسياليستي، طبقه كارگر را حتي از پيش و پا افتاده ترين دستاوردهاي مبارزاتي محروم و آن را به فرقه اي در دل فرقه هاي ديگر بدل مي سازد. درست در همين شرايط است كه اين اصل كه طبقه كارگر براي [منافع] همه مردم مي رزمد، بايد تبلور پيدا كند.»

ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي

به طور مشخص، ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي به چه معناست؟ آيا مي توان به طور ساده منافع طبقاتي و ايدئولوژي را بر هم منطبق ارزيابي نمود؟ آيا مضمون منافع طبقاتي، يك به يك در ايدئولوژي بازتاب مي يابد؟ يا اين بازتاب، روندي بغرج تر از انعكاس ساده ي ظاهرامر را در ذهن توده ها تشكيل مي دهد؟ لئو كفلر به اين پرسش ها در كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ پاسخ مي دهد و در مخالفت با «برقراري تساوي مكانيكي ميان ”عامل“ اقتصادي و ايدئولوژي» [منافع طبقاتي و ايدئولوژي] (ص٢٠٥) و در اثبات نظر خود مي نويسد: «اول، منافع طبقاتي خود بخشي است از قلمروي ايدئولوژي. از اين روست كه اين منافع مي تواند ساختار به شدت بغرنجي را تشكيل دهد. اغلب به اين صورت كه آن چه به اصطلاح منافع را تشكيل مي دهد، نبايد هميشه با منافع عيني طبقه در انطباق و يكسان باشد؛ در چنين وضعي، كدام يك از منافع براي شكل مشخص ايدئولوژي تعيين كننده است، منافع واقعي [عيني] و يا تصور شده؟ [حزب سوسيال دموكرات آلمان تصويب بودجه جنگ اول جهاني را در مجلس آلمان مطابق با منافع طبقاتي طبقه كارگر آلمان پنداشت! – در […] همه جا از ف ع] و دوم، به خاطر آن كه شرايط عيني هنوز با منافع طبقاتي در انطباق در نيامده اند و يا ديگر با آن منطبق نيستند، ايدئولوژي در موارد بي شماري به صورت كاملاً متضاد با منافع طبقاتي بروز مي كند. مثلاً زير فشار شرايط عيني كه انقلاب بورژوازي را به مساله روز تبديل مي ساخت، ايدئولوژي پرولتاريا، توسط نمايندگان ”پرشور و حرارت“ آن در انقلاب فرانسه [كمون پاريس]، در جهت آنارشيسم رشد كرد. امري كه به هيچ وجه در انطباق نيست با منافع طبقه كارگر. اما اگر گفته شود كه ايجاد شدن چنين ايدئولوژي اي در آن دوران با منافع طبقه پرولتاريا در انطباق بوده است، آنوقت منافع طبقاتي بر پايه ي ايده آليستي و از درون برداشت ايدئولوژيك استخراج و ناشي از آن تعريف و توجيه مي شود و نه از آنكه ايدئولوژي ناشي از منافع طبقاتي است؛ طبقه پرولتاريا در آن دوران [انقلاب كمون] معتقد به آنارشي بود، پس گويا آنارشي انطباق داشت با منافع طبقاتيِ پرولتاريا!» (ص ٢٠٤)

با توجه به نظرات طرح شده در اين بخش از كتاب كه مطالعه كامل آن قوياً به علاقمندان به طور عام و به رفيق عزيز حسين به طور خاص توصيه مي شود، بايد به اين پرسش پاسخ داد كه آيا در شرايط مشخص مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كنوني در ايران، برپايي اتحادي ميان طبقه كارگر و بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست و لايه هاي ديگر به مثابه بازتاب همزمان ايدئولوژي و منافع طبقاتي آن ها در نبرد براي دمكراسي، عدالت اجتماعي و حفظ منافع ملي تشكيل مي دهد يا خير؟ در حقانيت عيني وحدت منافع پيش گفته در اين مرحله، صرفنظر از آن كه ايدئولوژي حاكم بر نظام سرمايه دارنه، ازجمله نزد سرمايه داران ملي كه خواستار تشديد استثمار زحمتكشان هستند و يا باشند و از هدف انباشت سود و سرمايه عدول نمي كنند، ترديدي نيست. هم چنان كه طبقه كارگر نيز در همين مرحله به مبارزه ي خود براي برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي كه در آن استثمار انسان از انسان برمي افتد، نه تنها تعديلي وارد نمي سازد. بلكه به طور پيگير و انقلابي روند ترقي خواهانه رشد جامعه را به پيش مي راند! مبارزه به منظور ايجاد هژموني طبقه كارگر در اين مرحله. بيان اين واقعيت و مبارزه ي طبقه كارگر است!

پاسخ به پرسش «وحدت منافع» پيش گفته، تنها با درك چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي ممكن است، كه روندي بغرنج را تشكيل مي دهد و درك آن را بايد دركي پرمدعا ارزيابي نمود. كفلر علت اين بغرنجي را در چند لايگي و پر سويه بودن ”ايدئولوژي“ ارزيابي مي كند. او براي نمونه نشان مي دهد كه بورژوازي انقلابي قرن ١٦ تا ١٨ در انگلستان و فرانسه، در عين حال داراي خصوصيت «فردگرا» نيز است. او مي پرسد، براي ارزيابي ايدئولوژي بورژوازي در اين دوران، كدام سرشت او را بايد محك ارزيابي قرار داد؟ انقلابي بودن و يا فردگرا بودن؟ او نشان مي دهد كه اين بورژوازي انقلابي نه در انقلاب انگلستان و نه در فرانسه با اعطاي حق راي به «بي چيزانِ» غيرمالك كه «عوام الناس» مي نامد، از اين رو موافقت داشت، زير گويا نگران است كه آن ها راي خود را به ارباب فئودال كه به آن وابسته بودند، در صندوق بريزند. اما توسط هيچ متفكر انقلابي آن دوران «به اين نكته فكر نشده است كه حق راي را از اشراف سلب كنند»؟ علت اين امر را كفلر در «ريشه عميق اين نظر در آگاهي بورژوازي» مي داند «كه از درون روابط مالكيتي، سرمايه داري برمي خيزد و در ارتباط با ترس مشخص بورژوازي از خطري است كه از راي اكثريت بي چيزان و افراد فاقد مالكيت عليه مالكيتش احساس مي كند.» به سخني ديگر، در حالي كه انطباق عيني ”ايدئولوژي“ بر منافع طبقاتي بورژوازي برقرار و براي انديشه ديالكتيكي قابل شناخت است، همان طور كه كفلر مورد تاكيد قرار مي دهد، هيچ استدلال ديگري جز وابستگي «بي چيزان» به فئودال ها در منابع تاريخي آن دوران مطرح نمي شود.

بر اين پايه است كه بايد انديشه ي ماركسيستي- توده اي رابطه ميان آگاه بودن و آگاه نبودن در باره ي علت واقعي پديده ها را درك كند. در مورد بحث خاص كنوني، رابطه ي بغرنج «وحدت عيني منافع» طبقه و لايه هاي پيش گفته را در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب درك كند و آن را به مثابه روند ايدئولوژيكي پرتضاد و پرتضاريس براي ساختن ”تاريخ“ در لحظه مورد بررسي ارزيابي نمايد. كفلر آن را «به مثابه عملكرد اجتماعي پرتضادي» مي داند. كه «ساختن تاريخي [است] كه خود نتيجه و ناشي از روند اقتصادي پرتضادي است.» (ص ٢٠٧)

درك بغرنجي ساختمان تاريخي كه انسان در لحظه حاضر دست به كار برپاييِ آن است، براي نمونه در ايران سال ١٣٩٥، در اين امر نهفته است كه بايد بتواند  – با بهره گيري از انديشه بانيان سوسياليسم و اسلوب ماترياليست ديالكتيكي كشف شده توسط آن ها – «گره ي ديالكتيكي تو در تويِ گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس را» نزد طبقه كارگر و متحدان آن در اين مرحله بگشايد و «ساختار آن را بشناساند». زيرا، آن طور كه كفلر مي نويسد: «انسان تاريخ زندگي خود را در جريان كار بر پايه شرايط و اوضاع و احوال ”موجود“ كه مستقل از اوست، از اين طريق ”مي سازد“ كه با انسان هاي ديگر در ارتباط قرار مي گيرد. ارتباطي كه چگونگي آن ضرورتاً بر پايه ي سطح رشد نيروهاي مولده تعيين مي شود. … [و ادامه مي دهد] انعكاس مناسبات عيني در ذهن انسان به نحوي ويژه تحقق مي يابد كه ضرورتاً توسط اين مناسبات [ميان انسان ها] تعيين مي شود؛ عينيت تحت چنين شرايطي به ذهنيت راه مي يابد و به آن تبديل مي شود (فرجام مي يابد). همان طور كه نشان داديم، البته عينيت به ذهنيت آن هنگام راه مي يابد، پس از آن كه ذهنيت در جريان كار [عملكرد] به عينيت تبديل شده و فرجام عيني يافته بوده است. اما اين ذهنيت تنها ذهنيت محدود به انديشه ي روشنفكرانه نيست، بلكه از آن جا كه ذهن نقش [فعالِ] عملكردي در روند [كار، ساختن تاريخ و غيره] ايفا مي كند، ذهن، لحظه و جنبه اي از پراتيك هستي را هم تشكيل مي دهد. لحظه اي كه در شكل مشخص ذهنيت و معنويت انسان تظاهر مي كند. از آن جا كه ايدئولوژي يك لحظه و جنبه ي ضروري در جريان روندِ برپاداشتن تاريخ است، عملكرد انسان خود را توليدي ناشي از ايدئولوژي مي نمايد. يعني عملكردي است كه بر پايه موازين ايدئولوژيك تظاهر مي كند، از اين رو، به همان معنا نيز بخشي از تاريخ ”شيء شده“ و عينيت يافته و واقعي و عيني (واقعيت در برابر gegenständlich) هستيِ اجتماعي را تشكيل مي دهد، نكته اي كه براي هر شكلي از عملكرد صادق است. (ماركس در تز اول فويرباخ ازجمله مي نويسد, انسان بايد در پراتيك، حقيقي بودن، يعني واقعيت و توانائي و ناسوتي بودن تفكر خود را به اثبات برساند. بحث در باره ي واقعيتِ تفكرِ جدا از پراتيك، مساله اي است صرفاً اسكولاستيك). با چنين مفهومي در جايي ماركس مي گويد: ”قدرت هم … خود يك نيروي اقتصادي است“ (كاپيتال جلد اول، ١٩٤٧، ص ٧٩١). از اين رو انسان نمي تواند تاريخ هيچ دوراني، ازجمله تاريخ اجتماعي هيچ دوراني را به طور كامل درك كند، بدون آن كه لحظه و جنبه ي ايدئولوژيك كه ”تحت تاثير آن گروه هاي اجتماعي مي كوشند وضع خود را بشناسند“ (انگلس، ف، جنگ دهقاني در آلمان، همانجا ص ٥) در بررسي خود دخالت ندهد؛ …». (ص ٢٠٨)

ترديدي روا نيست كه در شرايط كنوني در جهان، حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران و رشد و فرازمندي ترقي خواهانه آن تنها در اتحادي از وسيع ترين نيروهاي داراي منافع مشترك در اين مرحله قابل دسترسي است، گرچه كماكان لحظه هاي عيني و ذهني تضاد منافع ميان طبقه كارگر با نظام سرمايه داري به مثابه يك تضاد عيني برقرار است. مبارزه ي ايدئولوژيك براي درك اين دو سوي هستيِ جامعه ايران، در مبارزه ي دوگانه ي حزب طبقه كارگر تظاهر مي كند كه زنده ياد ف م جوانشير آن را وظيفه سوسياليستي و دموكراتيك حزب طبقه كارگر مي نامد كه در «برنامه حداقل كارگري» آن تجلي مي يابد. همان طور كه پيش تر نيز اشاره شد، تضاد اصلي در نظام سرمايه داري، «تضاد ميان كار و سرمايه» است كه روشنگري در باره ي آن بحث ”عام“ را در وظيفه ي سوسياليستي حزب توده ايران تشكيل مي دهد، كه اما، تنها در شكل طرح ”خاص“ آن در مرحله كنوني مي تواند نقش فعال و كمكي براي مبارزه ي طبقاتيِ زحمتكشان و حزب آن ها ايفا كند.

برپايه ي ارزيابي پيش گفته است كه مي توان قوياً موضع رفيق عزيز خاوري را در مصاحبه خود با ”جهان جوان“ مورد تائيد قرار داد. در اين مصاحبه، با توجه به كليت نبرد ايدئولوژيك به منظور ايجاد اتحاد اجتماعي عليه رژيم ديكتاتوري، كه به مثابه گره گاهي است كه حل آن، به ايجاد شدن شرايط رشد انقلاب ملي- دموكراتيك در ايران كمك مي كند، وحدت منافع طبقه كارگر و لايه هاي بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست را قابل شناخت مي سازد. (٧)/

١- لئو كفلر، تاريخ و ديالكتيك، به صورت پ د اف در توده اي ها www.tudeiha

٢- نگاه شود به مقاله ي شماره ٥٠ مرداد ٩٥ در توده اي ها با عنوان”آگاهی کاذب“، اهرم تبلیغات طبقات حاکم! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2857

٣- در دو ابراز نظر، رفيق عزيز حسين موضع انتقادي خود را نسبت به «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» مطرح مي سازد كه همان زمان انتشار يافت (٤). چكيده ي انتقاد اين رفيق، اين برداشت است كه «تز‌ `مرحله ملی‌ دمکرتیک` بر این ایده استوار بود که جوامع نه چندان پیشرفته احتیاج به آن دارند که مرحله توسعه را بگذرانند، تا بتوانند به سوسیالیسم برسند». رفيق حسين با تاكيد محقانه بر اين امر كه «تضاد منافع آشتی‌ ناپذیر با موعظه حل ناشدنی ست»، خواستار آن است كه ماركسيست ها تمام نيروي خود را براي تحقق انقلاب سوسياليستي و برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي به كار گيرند. همان طور كه اشاره شد، وظيفه ي اين سطور بررسي و شكافتن سويه هاي مختلف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و فرازمندي جامعه نيست. در اين زمينه در مقاله هاي چندي كه در صفحه توده اي ها در سال هايِ اخير، همچنين با توجه به نكته هاي انتقادي رفيق حسين انتشار يافت (كه به شكل مجموعه نيز بازانتشار خواهند يافت)، سرشت و مضمون اين مرحله رشد اقتصادي- اجتماعي و شرايط ضروري براي تحقق يافتن آن، ازجمله مساله پراهميت هژموني طبقه كارگر در آن، به بحث گذاشته شده است. در آن نوشته ها ازجمله به مساله ”شيوه ي توليد“ و ”فرماسيون“ (صورتبندي اقتصادي- اجتماعيِ) مورد نظر ماركس اشاره شد و نشان داده شد كه تز مورد نظر رفيق حسين، تنها مي تواند با توجه به ديالكتيك اين دو مقوله در مرحله ملي- دموكراتيك، مورد بررسي قرار گيرد. رفيق حسين با اين برداشت موافق نيست كه عمل به «وظيفه سوسياليستي حزب توده ايران» – كه زنده ياد ف م جوانشير، دبير كميته ي مركزي حزب آن را در اثرش ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ توضيح مي دهد و ضرورت پايبندي مداوم به آن را به اثبات مي رساند -، مي تواند با وظيفه دموكراتيك برپايي ”اتحادهاي اجتماعي“ با لايه هاي پيش گفته، هم سو باشد، زيرا آشتي ميان «تضاد منافع آشتي ناپذير» ميان سرمايه دار و پرولتاري، كه همان تضاد ميان «كار و سرمايه» است، قابل تصور نيست! آيا تداوم نيافتن انتقاد رفيق حسين پيامد نزديكي نظر و برداشت به دنبال اين بحث ها است، ناروشن است. بايد اميدوار بود كه چنانچه هنوز نياز به بحث و گفتگوي مشخص در باره سويه هاي طرح شده و يا از روي سهو طرح نشده باقي است، با موضع گيري انتقادي اين رفيق و ديگران، بحث ادامه يابد.

٤- نگاه شود به مقاله شماره: ١٣٩۴ / ٣۴ (٩ شهریور) با عنوان اندیشه سوسیال دموکرات و برنامه اقتصاد ملی، ”فرهنگ“ و ”سانترالیسم دموکراتیک“ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2567

٥- نگاه شود به مقاله ي شماره ٥ فروردين ٩٥ با عنوان مضمون ماركسيستيِ صورتبنديِ اقتصادي- اجتماعي، نقش رشد مدنيِ جامعه بر رشد نيروهاي مولده، نقش ضد ملي مذهب ارتجاعي در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2720

٦- نگاه شود به مقاله ٤١ آذر ٩٤ با عنوان سياست انقلابي در شرايط غيرانقلابي، پيامد نبود برنامه اقتصاد ملي جايگزين در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2604

٧- نگاه شود به مقاله ي شماره ٥٢ شهريور ٩٥، ”راه توده“ و ”عدالت“ پايبند به تحليل ماركسيستي نيستند در توده اي ها  http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2861




”راه توده“ و ”عدالت“ پايبند به تحليل ماركسيستي نيستند!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥٢ (٤ شهريور)

واژي راهنما: سياسي

«دو تارنگاشت مدعي ”چپ“» نه ”عمده“ و نه ”كليت“ را طرح و مورد توجه قرار مي دهند.

 

در نويدنو مقاله اي با عنوان «راه توده و عدالت: تطهير چهره جلاد!» به قلم رفيق هاتف رحماني انتشار يافته است. در آن، موضع دو جرياني كه بزرگوارنه «دو تارنگاشت مدعي ”چپ“» ناميده مي شوند، مورد بررسي همه جانبه و افشاگرانه اي قرار گرفته است. به اين تحليل موشكافانه نبايد سرسوزي افزود. (١)

رفيق رحماني با روشني نشان مي دهد كه اين دو جريان در ترفند به اصطلاح ”بررسي“ خود از فاجعه ملي و از «انتشار نوار گفتگوي آقاي منتظري با هيئت مرگِ كشتارهاي تابستان ١٣٦٧»، نه ”كليت“ واقعيت را مورد توجه قرار مي دهند و نه ”عمده“ را براي نبرد امروزي جنبش توده اي و آزادي خواهاي عليه رژيم ديكتاتوري ولايي تشخيص مي دهند! در پايبند نبودن اين دو جريان به اسلوب انديشه و بررسي ماركسيستي- توده اي ترديدي روا نيست. صرفنظر از آن كه رفقاي صادقي با اين دو جريان همكاري داشته باشند يا خير، مي توان با جسارت تعلق آن ها را به جنبش توده اي نفي نمود، زيرا عملاً اسلوب بررسي جامعه شناسي علمي را زيرپا مي گذارند.

اين دو جريان و جريان هاي از قبيل ”مهر“ و ديگران، كه همگي ”ظاهرامر“ را مي بينند و توصيف مي كنند، اجباراً هم نه به ”كليت، كه حقيقت است“ باور دارند و نه ”عمده“ را در لحظه تاريخي مي بينند و برجسته مي سازند. از اين رو در فعاليت مطبوعاتي آن ها نيز مبارزه عليه ديكتاتوري حاكم، و لذا جستجوي نزديك ترين متحدان آزادي خواه با موضع ترقي خواهانه، ”عمده“ نيست! در اين زمينه در دو مقاله ”آگاهي كاذب“ (٢) و مقاله ”ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي“ كه در روزهاي آينده انتشار خواهد يافت، نكته هايي طرح شده اند و علاقمندان به آن جا مراجعه داده مي شوند.

در اين مختصر اما ضروري است كه موضع رفيق عزيز علي خاوري در مصاحبه با ”دنياي جوان“ كه در مقاله رفيق هاتفي نيز بازتاب يافته، مورد تائيد كامل قرار داده شود. اين موضع واقع بينانه در جهت وظايف عمده روز در نبرد ضد ديكتاتوري همان قدر قرار دارد كه كليت نبرد دشوار حزب توده ايران را براي به ثمر رساندن مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران مورد پشتيباني قرار مي دهد.

فرهاد  عاصمي

١- هاتف رحماني، «راه توده و عدالت: تطهير چهره جلاد!» نويدنو، سوم شهريور ١٣٩٥ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-862-95-171-950603.htm

٢- آگاهي كاذب، اهرم تبليغات طبقات حاكم، مقاله ي شماره ٥٠ مرداد ٩٥ http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2857




مصرف گرایی و یا رفاه اجتماعی؛ دیالکتیک نیاز به کالا و نیاز به مصرف چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥١ (٢ شهريور)

واژه راهنما: سياسي. اقتصادي

رفيق عزيز سيامك در باره «مصرف گرايي» به مثابه يك «مدل اقتصادي» در نظام سرمايه داري دوران افول مي نويسد.

 

اهميت مقاله ي تحقيقاتي پيش رو تنها در مضمون پر سويه ي آن در افشاي جوانب مختلف ”مصرف گرايي“ به مثابه يك ”مدل اقتصادي“ در نظام سرمايه داري دوران افول نيست كه به خطري براي هستي بر روي زمين تبديل شده است. جنبه ي پراهميت ديگر مقاله كه مطالعه آن را به مثابه دريافت يك مجموعه از اطلاعات براي مبارزان علاقمند براي تغيير شرايط در ايران و جهان ضروري مي كند، طرح پرسش «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» است كه به پرسشي مبرم براي انسان و گونه انساني بدل شده و موضوع بحث و انديشه كارشناسان را ازجمله در كشورهاي آلماني زبان نيز تشكيل مي دهد.

براي نمونه پروفسور نيكو پچ Niko Paech ، استاد كرسي ”توليد و محيط زيست“ در دانشگاه اولدنبورگ (آلمان) كه در مصاحبه اي كه هم زمان با برگزاري ”نمايشگاه Gamescom“ در شهر كلن در آلمان با روزنامه جهان جوان (١٩ اوت ٢٠١٦) انجام داد، مي گويد: «انسان داري حقي براي برخورداري از يك جامعه مصرف گرا ندارد، اما داراي حق انساني در برخورداري از خوراك، پوشاك، سلامتي و آموزش است». استاد اقتصاددان كه در تحقيقات خود شرايط عملكرد و تاثير يك «اقتصاد بدون رشد» را مورد پژوهش قرار مي دهد، با نشان دادن خطراتِ ناشي از ”مدل اقتصادي توليد براي مصرف“ براي محيط زيست و سرنوشت هستي بر روي زمين، خواستار «تقليل خواست هاي مادي زياده خواهانه» است و آن را «بحث در باره ي كيفيت اقتصاد پس از رشد» مي نامد. در مدل مورد پژوهش اين استاد علم اقتصاد، «تقليل ساعات كار هفته به ٢٠ ساعت» براي سطح رشد نيروهاي مولده در كشور آلمان توصيه مي شود. او خواستار «تقليل توليد صنعتي در سطح نياز اجتماعي» است، تا از جمله به توليد افزارهاي الكترونيكي كه تنها در خدمت سودورزي اند، پايان داده شود.
مقاله ي تحقيقاتي رفيق عزيز سيامك با مروري بر تاريخ مصرف گرايي آغاز مي شود و با زباني انتقادي و در عين حال شيرين كه ترفندهاي صنعت تبليغاتي نظام سرمايه داري را با ريشخند برملا مي سازد، مطالعه نوشتار را دو چندان لذت بخش مي سازد. (ف ع)

 

مروری بر تاریخ مصرف گرایی
بین سال های ۹۰۰ و ۱۲۰۰ میلادی تجارت در دوران اولیه سرمایه داری شروع شد. در سال ۱۳۰۹ در بروگس (Bruges)  بریتانیا اولین بازار کالای چوب شروع به کار کرد. در همین زمان برای راحتی مبادله کالا سکه وارد بریتانیا شد و در نتیجه تبادل کالا با کالا جای خود را به کالا- پول- کالا داد. پول تبدیل به کالای ویژه ی می شود که نقش معادل عمومی را بازی می کند.
ولی با وجود همه این ها، مصرف رشد نکرد. چرا که مصرف کننده ای نبود. این کار دولت را “مجبور” کرد تا  کارگران کشاورزی را به زور از مزارع جدا و مستقیم به کارگاه ها در شهرها منتقل کند.
در سال ۱۶۳۶ جهان سرمایه داری  با اولین بحران مازاد تولید در هلند، با پایین آمدن قیمت گل های لاله، مواجه شد.
انقلاب صنعتی به وضوح شیوه تولید را تغییر داد، ولی آنچه که کم تر به آن توجه شده است، اینست که به همان اندازه مصرف را هم  تغییر داده است. در بریتانیا صنعتی شدن در مقیاس بزرگ در صنعت نساجی  شروع شد؛ مقدار پنبه مورد استفاده در صنعت از کمتر از ۱،۳ میلیون کیلو در سال ۱۷۶۰ به بیش از ۱۶۰ میلیون کیلو  در سال ۱۸۳۰ رسید. درمدت عمر یک انسان تولید منسوجات در بریتانیا بیش از ۱۰۰ برابر شده است.
دیگر این فقط طبقه فوقانی انگلیسی نبود که مصرف لوکس داشت، بلکه  سرعت رشد نشان دهنده آنست که دو سوم این تولید به کشورهای دیگر در سراسر جهان فروخته شد و طبقات تهی دست نیز وارد بازار مصرف شدند. در سال ۱۸۵۰ تعداد شهر نشینان به یک سوم کل جمعیت رسید. ولی هنوز این کارگران جدید به مصرف کننده تبدیل نشده بودند. چرا که بعد از بر آوردن نیازهای اولیه خوراک، مسکن و پوشش پولی برای مصرف باقی نمی ماند. کم کم با رشد نيروهاي مولده و تكنيك شدت بهره کشی بحدی رسید که سرمایه داران بخشی از آن را به عنوان حقوق و به منظور مصرف کالاهای خود به کارگران پرداختند.
در سپیده دم صنعتی شدن اصلان معلوم نبود که کارگران بتوانند و یا بخواهند که روزی به  مصرف کنندگان تبدیل شوند. صنعتگران اولیه بریتانیا از این حقیقت که کارگران بعد از به دست آوردن پول برای گذران روزگار خود دیگر علاقه یی به کار کردن نداشتند، شکایت می کردند.
رفتار عمومی و گسترده کارگران با تبدیل موفقیت آمیز جامعه صنعتی به مصرفی در تضاد بود.

در ابتدا، کارفرمایان با کاهش دستمزد و اعمال نظم و انضباط دقیق بر کارگران آن ها را مجبور به کار ساعت های طولانی کردند. کارخانه های نساجی شروع به استخدام زنان، نوجوانان و حتی کودکان کردند، چرا که منضبط کردن آن ها آسان تر، کنترل آن ها راحت تر و حقوقشان کم تر بود.
با اجرای استراتژی شدید نظم و انضباط کار، شرایط کار چندین نسل اول کارگران کارخانه غیرانسانی و بدتر از دوره قبل از صنعتی شدن بود. دومین پاسخ کارفرمایان به اخلاق کاری کارگران، تبدیل تدریجی آن ها  به مصرف کنندگان بود، وقتی که کارگران با هزار کلک و ترفند به دام مصرف گرایی افتادند، دیگر علاقه یی  به اوقات فراغت نداشتند و ترجیح می دادند که برای تملک اشیای بیش تر سخ تر و طولانی تر  کار کنند.
در پایان قرن نوزدهم  بسیاری از نهادهای حفظ و ترویج مصرف برای اولین بار شکل می گیرد. فروشگاه های بزرگ در شهرستان های بزرگ انگلستان، فرانسه، و ایالات متحده با ایجاد فضای نیمه عمومی و راحت به مصرف کنندگان امکان خرید بسیاری از اشیاء در یک محل را فراهم کردند.
توسعه فن آوری جدید بسته بندی امکان توزیع کالا در کیسه ها، قوطی، بطری را فراهم کرد . این پیشرفت فن آوری برای اولین بار به تولیدکندگان امکان داد تا “نام های تجاری” خود را  به روی بسته بندی ها حک کنند و از این طریق اولین بازاریابی فعال براي جلب مشتری برای مواد غذایی، نوشابه، محصولات آرایشی، و سایر محصولات به روی غلتک افتاد.
کم کم تبلیغات به یک جزء اساسی از بازاریابی و توزیع محصولات تبدیل شد. اگر چه عمر تبلیغات به عنوان یک حرفه تخصصی حدود یک قرن بیش تر نیست، ولی در همین زمان کوتاه تبدیل به یک نیروی رقابتی عظیم در مقابل آموزش و پرورش، مذهب و جنبش های سیاسی و اجتماعی برای  شکل دادن به ارزش ها و آرمان ها و افکار عمومی قد علم کرد.
در بریتانیا با حذف قانون گندم در سال ۱۹۳۰ عملن یکی از آخرین موانع تجارت آزاد از بین رفت. در سال ۱۹۳۲ اولین سوپرمارکت در نیوجرسی (new  jersey) افتتاح شد. و در سال های بعد از جنگ جهانی دوم دیگر برای هر جنسی آن قدر کالاهای متفاوت عرضه می شد که به خریدار حق انتخاب می داد.

رشد در ایالات متحده با توجه به این که این کشور در جنگ جهانی دوم ضربه چندانی ندید، به طور عمده از صنعت خودروسازی شروع شد. به عنوان مثال تعدادی خودروهای تولید شده در سال های بین ۱۹۴۶ و ۱۹۵۵ چهار برابر شد.
همزمان با آن، صنعت ساخت و ساز خانه های تکی خانوادگی رونق بیحدی پیدا کرد. بعلاوه  دولت با صرف پول هنگفت صنعت نظامی را توسعه داد و به این ترتیب به نوبه خود تقاضا برای کالاها و خدمات آمریکایی را تحریک کرد. رشد بی نظیر اقتصادی آمریکا در دهه ۵۰ موجب رشد مصرف گرایی در این کشور شد. برای آمریکایی ها در این دوران یک زندگی خوب برابر بود با زندگی در یک خانه در حومه شهر و خرید ماشین و دسترسی به سوپرمارکت ها و مراکز خرید برای خرید لباس شویی، ظرف شویی و دیگر لوازم خانگی.
ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۵۰ با دارا بودن یک سوم از مصرف جهانی کشوری ثروتمند در جهانی جنگ زده و  ضعیف بود. افزایش رفاه و ثبات اقتصادی مردم این فرصت را به آن ها داد که با خیال راحت شروع به افزایش مصرف در همه زمینه ها از لوازم خانگی تا ماشین،  ماشین چمن زنی و غيره کنند. این افزایش عظیم در تقاضا به افزایش قابل توجهی در تولید منجر شده است. …
با خرید تلویزیون، اتومبیل و خانه، ارزش های مصرفی فرهنگ و اقتصاد آمریکا را تحت سلطه خود قرار داد. آمریکایی ها با تجربه رفاه اقتصادی در وحله اول  مشتاق به خرید کالاهایی بودند که در طول جنگ کمیاب بود. یک سری محصولات جدید برای آسان سازی مشکلات زندگی روزمره مثل وعده های غذایی از پیش پخته برای مصرف کنندگان آماده و ارائه شد.
با به وجود آمدن  مراکز خرید بزرگ که شامل مجموعه ای از کالاهای متفاوت بوده است، عادات مصرف کننده رفته رفته تغییر کرده است. تعداد این مراکز خرید بزرگ از تنها هشت عدد در پایان جنگ جهانی دوم به ۳۸۴۰ در سال ۱۹۶۰ رسید. این مراکز خرید با احداث پارکینگ و با باز بودن ساعات طولانی برای فروش، خرید را برای مصرف کنندگان بسیار آسان کرده بودند.
با معرفی سبد خرید چرخ دار دیگر لزومی به حمل و نقل دستی اشیاء به ماشین نبود و این إختراع موجب خرید های پر حجم برای کل هفته شد … وقتی خانواده ها به خارج شهر کوچ کردند، دیگر لزومی نداشت که کدبانوی خانه منتظر ماشین همسر شود تا به خرید بروند. با خرید یک ماشین جدید، همسر خسته از کار برگشته می توانست استراحت کند. چرا که کدبانوی خانه با ماشین خود در طول روز به خرید لوازم مورد نیاز می پرداخت. تعداد خودروهای فروخته شده در سال ۱۹۵۵،  تقریبا ۸ میلیون بوده است. در زمان نسبتا کوتاهی  تعداد اتومبیل از ۲۴ میلیون در سال ۱۹۴۵ به ۷۴ میلیون در سال ۱۹۶۰ رشد کرد. و در این سال بود که از هر ده خانواده حومه نشین نه نفر ماشین داشتند، در حالی که از هر  پنج خانواده یک خانواده صاحب دو خودرو بود.
برای خرید بیش تر باید حمل و نقل به شهرستان ها و فروشگاه ها آسان تر می شد. زیاد شدن تعداد اتومبیل ها  موجب گسترش جاده های بیش تر و بهتر شد. و بهمین خاطر در تاریخ ۲۹ ژوئن ۱۹۵۶ آیزنهاور قرار داد احداث بزرگراه ها را امضا کرد. این برنامه ساخت و ساز بزرگراه با ساختن ۶۶ هزار کیلومتر جاده و  ۲۶ میلیون  دلار هزینه موجب وصل ایالت های مختلف و  ارتباط آنها با یکدیگر شده  است. بر حسب محققان صنعتی، تولید عظیم خودرو خط واصل اساسی یک جامعه تولیدی و یک جامعه مصرفی را نشان می دهد. با افزایش تعداد اتومبیل کم کم  اتومبیل نقش اصلی خود را به عنوان یک وسیله حمل و نقل از دست داد. و خود ماشین داشتن به یک هدف و نشانه خود نمایی بدل شد؛ هر چه بزرگ تر و خوشگل تر بهتر. هر سال ديگر، خودروسازان با مدل های  جدید بدون توجه به ایمنی و مصرف بنزین و با طراحی های زرق و برق دار بازار را از خودرو اشباع می کردند.
یکی از کالاهای مصرفی، که بیش از هر چیز دیگری زندگی روزمره آمریکایی ها را متحول کرد تلویزیون بود. اگر چه تلویزیون در ۱۹۳۰ اختراع شد، ولی حتی در اواخر ۱۹۴۰ یک کالای لوکس محسوب می شود که محفوظ عده ای پولدار بود. در ایالات متحده در سال ۱۹۴۶،  تنها  ۱۷ هزار دستگاه تلویزیون وجود داشت، اما سه سال بعد تعداد فروش ماهانه تلویزیون به ۲۵۰ هزار رسید. به طوری که  در سال ۱۹۵۹ ، ۴۴ میلیون  دستگاه تلویزیون در کشور وجود داشت. وقتی که  تلویزیون جای  خود را میان خانواده های آمریکایی باز کرد، کل فرهنگ جامعه را تغییر داد. دیگر همه آمریکایی ها در همه جای ایالات متحده به طور همزمان  برنامه های مشابه و تبلیغات تلویزیونی مشابه می دیدند. این آغاز جامعه مصرفی را راحت تر کرد. کم کم اکثر آمریکایی های  تلویزیون دار تبلیغات تلویزیونی را به عنوان حقیقت محض می پذیرفتند .
آمریکا که یک جامعه بشدت چند فرهنگی بود، با  مصرف گرایی به طور سریع به یک فرهنگ مشترک ملی دست یافت. مصرف هر چه بیش تر به هدف مشترک همه مردم بدل شد. در یک جامعه تولیدی، اصل بر برآوردن نیاز  اساسی مردم بود، در حالی که یک جامعه مصرفی فقط مشتاق راضی کردن مصرف کننده است و تا آن ها مصرف می کنند، جامعه مصرفی راضی است.
وقتی که کارفرمایان موفق به تبدیل کردن کارگران به مصرف کنندگان شدند، تمرکز مبارزات کارگری هم از ساعات کار کم تر در هفته، به روی مزد بیش تر رفت. از آن به بعد، سرمایه دران از دو شیوه سرکوب و “مصرف کننده کردن” برای وادار کردن کارگران به کار بیش تر استفاده کردند. در حالی که شیوه سرکوب بیش تر در کشورهای کم رشد و در حال رشد به اجرا در می اید، سیاست “مصرف کننده کردن” همچنان شیوه اول و مرجح در کشورهای توسعه یافته است. همین اطمینان به مکانیسم مصرف گرایی بود که هنری فورد، بنیانگذار شرکت فورد موتور را بر آن داشت تا دستمزد کارگران را به اندازه کافی بالا، و قیمت اتومبیل های خود را به اندازه کافی پایین نگاه دارد، تا هر کارگری استطاعت خرید یک ماشین  شرکت خود را داشته باشد. این کار علاوه بر این که تامین کننده خریدارهای قابل دسترس برای شرکت بود، به ثبات تولید هم کمک می کرد.
در سال ۱۹۸۰ جوامع ایالات متحده آمریکا و بریتانیا از مرحله مصرفی به “سریع مصرفی” رسیدند.
مصرف در جوامع سرمایه داری کنونی
آمار پراکنده از شدت مصرف گرایی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا
۷۱ % تولید نا خالص ملی در امریکا و ۶۶% تولید نا خالص ملی در بریتانیا مختص مصرف شخصی است.
در نتیجه ایالات متحده در حال حاضر بزرگ ترین کشور بدهکار جهان است. مصرف بیش از حد باعث افزایش بدهی های دولتی و خصوصی به اندازه رقم نجومی ۴۵ هزار میلیارد $، و یا ۳۰۰ در صد تولید ناخالص ملی آمریکا شده است. این بدهی ها به نوبه خود موجب کاهش ارزش دلار، افزایش پرداخت بهره و بالا رفتن تورم می شود.
یک  ساکن ایالات متحده سالانه به طور متوسط  ۱۲۵ کیلو  گوشت، ۲۹۰ کیلو کاغذ، و  معادل حدود ۸ تن نفت مصرف می کند. چهل و پنج سال پیش این ارقام به ۹۰ کیلو گوشت،  ۱۶۵ کیلو کاغذ، و معادل ۵,۵ تن نفت محدود بود.
در حومه لندن مرکز خریدی ساخته شد که ۲ میلیارد پوند خرج برداشت و شامل ۲۷۰ مغازه، ۵۰ رستوران، ۱۳ سینما و ۴۵۰۰ محل پارکینگ است.
بعضی از فروشگاهای بزرگ چندین بار در سال جشن تولد می گیرند وکالاهای خود را به حراج می گذارند و بدین ترتیب یک سرابی برای مصرف کننده ایجاد می کنند که به مصرف کننده این احساس را منتقل می کند که خرید اشیایی غیر ضروری کم قیمت یعنی صرفه جویی در پول.
مصرف سال ۲۰۰۶ در بریتانیا برابر با یک تریلیون پوند، یعنی ۴۰ هزار پوند برای هر شخص بوده است. هر بریتانیایی در طول عمر خود ۱،۵ میلیون پوند خرج می کند. در عرض ۱۰ سال خرید اینترنتی در بریتانیا دو برابر افزایش یافت.
حجم معاملات سالانه تسکو tesco  از تولید ناخالص ملیِ كشور پرو بالاتر است. (تسکو tesco  متشکل از یک گروه سوپر مارکت زنجیره ای بین المللی با مقر در بریتانیا است که با در دست داشتن  یک سوم از بازار مواد غذایی،  بزرگ ترین زنجیره ی خرده فروشی در انگلستان و  چهارمین در کل جهان است. شرکت تسکو tesco  بیش از ۲۵۰ هزار نفر کارمند و کارگر دارد که حتا از تعداد افراد ارتش بریتانیا بیش تر است.)
سالانه در بریتانیا  ۳ میلیارد پوند خرج اسباب بازی می شود. بسیاری از این اسباب بازی ها بعد از یک ماه بدور ریخته می شود. به طور متوسط هر کودک تا ۱۶سالگی بیش از ۱۱ هزار پوند خرج اسباب بازی می کند.
در بریتانیا به طور متوسط هر جشن تولد یک کودک بین ۱۳۰ تا ۵۰۰ پوند خرج بر می دارد. البته منظور از رقم متوسط این نیست که فرزندان کارگران و زحمتکشان و بیکاران هم این مقدار پول برای جشن تولد فرزندانشان خرج می کنند. این رقم متوسط است، نمونه هایی وجود دارد که افراد ثروتمند بین ۲۰ تا ۲۵۰ هزار پوند برای تولد فرزندانشان خرج کردنده اند.
در یک همه پرسی در سال ۲۰۰۵ بیش تر بریتانیایی ها معتقد بودند که برای یک زندگی لذت بخش  به ۱۰۰ هزار پوند در سال احتیاج دارند. این در حالی است که فقط ۴ درصد از جامعه دارای همچین درآمدی هست.
در ۲۰۰۶ در یک همه پرسی ۶۰ در صد از بریتانیایی معتقد بودند که برای خوب زندگی کردن سالانه به ۵۰ هزار پوند احتیاج دارند.
در سال ۲۰۰۶ زنان بریتانیایی ۳۵۰ میلیون پوند خرج کیف دستی کردند. بعضی از زنان ثروتمند بیش از ۲۸ هزار پوند برای یک کیف دستی پول دادند. بازار کیف به حدی سود آور است که در سال ۲۰۰۰ شرکت های کیف سازی به فکر عرضه کیف دستی مردانه به بازار شدند. در سال ۲۰۰۷، ۱۴ میلیون از مردان بریتانیایی صاحب کیف بودند.
بعضی از اشخاص به مارک تبلیغاتی بدل شده اند و حق ثبت انحصاری گرفته اند.
در روز کریستمس هر خانواده انگلیسی به طور متوسط بین ۵۰۰ تا ۷۰۰ پوند خرج می کند.
با بمب باران تبلیغاتی مصرف های بیهوده روزانه افزایش می آبد، به طور مثال در  بریتانیا در سال ۲۰۰۲، ۲ میلیون پوند خرج روز هالووین (Halloween) شد. در همین روز در سال ۲۰۰۶، ۱۲۰ میلیون پوند خرج شد، یعنی به ده برابر رسید.
در سال ۲۰۰۵ شرکت های ترتیب دهنده عروسی ۵ میلیارد پوند در آمد داشتند.
در سال ۲۰۰۷ هر عروسی به طور متوسط ۱۷ هزار پوند خرج داشت، تنها لباس عروسی قابل مصرف برای چند ساعت به طور متوسط ۸۲۵ پوند قیمت داشت  و هر مهمان حدود ۳۰۰ پوند خرج کرد.
در سال ۲۰۰۷ هر بریتانیایی  به طور متوسط حدود ۸۰۰ پوند خرج مسافرت کرد.
از جمله این مسافرت ها می توان از گردش به دور زمین به قیمت ۵۰۰۰ پوند و پرواز بر فراز زمین در ارتفاع ۸۰ کیلومتری به قیمت ۱۰۰ هزار پوند، ۱۰ میلیون پوند برای یک سفر یک هفته ای به ایستگاه فضایی بین المللی نام برد.

نقش تبلیغات و بازاریابی
تلاش برای جلب خریدار به خرید کالا، تولید کنندگان مختلف را بر آن داشت که در رقابت با دیگران کالای خود را به طریقی بر جسته کنند و بهتر بنمایانند. این رقابت موجب رشد عظیم و بیسابقه موسسات و شرکت های تبلیغاتی شد. وقتی که این شرکت های تبلیغاتی با کمک روانشناسان و جامعه شناسانی که علم خود را برای قادر بودن به مصرف کردن بیش تر فروختند، دیگر همه چیز در جامعه مصرفی به صورت یک تبلیغات عرضه  می شد. در زمان کوتاهی دین و سیاست با کمک  موسسات و شرکت های تبلیغاتی به واعظان و سیاستمداران نه با جملات اخلاقی و برهان های سیاسی، بلکه با آگاهی های تبلیغاتی به مردم عرضه می شد.
بازاریابان حرفه ای (marketing) کار سختی در پیش دارند: آنها باید به طریقی مصرف کنندگان را قانع کنند تا کالای مورد نه ظر آن ها را خریداری کنند. تحقیقات علوم اجتماعی بورژوازی، در درجه اول با کمک علم روانشناسی و جامعه شناسی پایه های اصلی افشاء و پیشبینی رفتار و کردار اقتصادی مصرف کننده توسط  بازاریابان حرفه یی را تشکیل می دهد.
برای موفقیت در این کار، آن ها باید بدانند که چه چیزهایی مردم را ترغیب به خرید و مصرف پول می کند. مطالعه و تمرکزشان بر اینست که  درک کنند که چه عواملی یک مصرف کننده را وا میدارد تا در یک لحظه خاص در یک محل خاص یک محصول از یک مارک خاص brand را برای مصرف انتخاب کند.
بر اساس تحقیق متخصصان تبلیغات نیاز انسان ها به تعلق گروهی، احساس امنیت و آزادی با مصرف بر آورده می شود. ما با خرید، هم با هم وصل، و هم از هم دیگر جدا می شویم. شلوار های “گاوچرانی” با همه همجنس بودن با طرح و رنگ های مختلف و با مارک های گوناگون به بازار عرضه می شود. با انتخاب یکی از آن ها بر حسب سلیقه، ما هم به دیگران وصل و هم از آنها جدا می شویم. شاید به همین دلیل فقط یک مارک در سال ۲۰۰۷ در انگلیس ۱،۵ میلیارد پوند شلوار فروخت. دسته بندی های مصرف کننده در گروه های مختلف هویتی جای تعلق به مذهب، گروه سیاسی- اجتماعی را گرفت. بجای ابراز نظر و بیان برهان ما با چینه بندی مارک های مصرفی به بیان هویت و نظرات خود می پردازیم.
شرکت های تبلیغاتی از یک فرمول ساده برای متقاعد کردن مردم به مصرف استفاده می کنند. “تصور کردن کالا، یعنی خواستن آن. خواستن آن آرزوی داشتن آن را قوی می کند. آرزوی داشتن آن احساس نیاز به آن را تقویت می کند. از آن جایی  که من به آن نیاز دارم، تملک آن حق من است. از آن جایی که تملک آن حق من است، من هر چیزی که لازم است برای به دست آوردن آن انجام می دهم .”
شرکت های تبلیغاتی با بمباران شبانه روزی ما را آرام آرام از “تصور کردن کالا” به مرحله “من هر چیزی که لازم است برای به دست آوردن ان انجام می دهم”، می کشانند. این “هر چیزی که لازم است“، می تواند از اضافه کار کردن تا قرض گرفتن و در نهایت دست زدن به جنایت “برای بدست آوردن” منتهی شود.
برای شرکت های تبلیغاتی هیچ چیزی مهم تر از  خلق و حفظ علامت های تجاری (brands ) نیست. بقول لیانگ رئیس سابق هیئت مدیره بیسکویت متحد(United Biscuits)، مراکز تولید جا به جا می شود، ادارات مدرن می شود، کالا تغییر شکل و محتوا می دهد، صاحبان شرکت ها و خریداران می میرند، ولی اگر “علامت تجاری” زنده بماند، مصرف هم چنان ادامه خواهد داشت. برحسب تخمین متخصصان خودرو، قیمت واقعی یکی از مارک های معروف فقط ۱۶ در صد قیمت بازار است! بقیه پول را مصرف کنندگان به خاطر نام “مارک” ماشین می پردازند.
تبلیغات و طراحی، موتور حرکت مصرف گرایی  در جامعه هستند. این دو عامل با ایجاد تمایل به مصرف و دنبال کردن مد روز  و ایجاد احساس پاداش و خود مهم بینی در مصرف کنندگان، انگیزه آن ها را برای خرید و تملک اشیاء دائما تحریک می کنند. تملک اشیاء یکی از هدفهای اصلی و نتایج پایانی مصرف گرایی است. وقتیکه ایجاد احساس مناسب و تحریک اشتیاق به مصرف در مصرف کننده جایگزین نیاز فیزیکی مصرف کننده به کالا می شود، کار فروشنده بسیار آسان می شود. انتخاب ۸۰ در صد از اشیای مورد نیاز در خود فروشگاه و ۶۰ درصد آن به طور بل بداهه اتفاق می افتد.
اقتصاد دانان سرمایه داری از تبلیغات به عنوان یک منبع اطلاعات رسانی در مورد محصولات و خدمات موجود در بازار دفاع می کنند. در حالی که قطعن  نقش تبلیغات بسیار بیش از این است.  تبلیغات با استفاده از دست گذاشتن به روی ارزش های مختلف، از عاطفی و همچنین نیازهای عملی و حقیقی، به طیف وسیعی از خواسته ها، رویاها و توهمات پر و بال می دهد. بسیاری از تبلیغات در ظاهر حامل پیام های جداگانه هستند، ولی در باطن ایجاد کننده  اشتیاق به خرید، و ترویج کننده این ایده هستند که مصرف کردن یک فعالیت لذت بخشی است که موجب خوشبختی مصرف کننده می شود.
ولی  واقعیت اینست که نقش تبلیغات به مراتب مخرب تر از یک اطلاع رسانی ساده است. تبلیغات با تکیه بر رقابت، هراس، فریب و رویا ما را برای خرید بیش تر تحریک می کند. خرید برای بسیاری به داروی مشکلات روانی آن ها تبدیل شده است. حداقل در کوتاه مدت فرد غرق در شادی کاذب مصرف، مشکلات خود را فراموش می کند. ماشین به عنوان نشانه عشق و هوس و نشانده دهنده شخصیت و هویت ما در صدر هزینه های تبلیغاتی قرار دارد. آن وقت اندکی که برای خانواده می ماند صرف دیدن تلویزیون و غرق شدن در رویای مصرف بیشتر می شود.
تبلیغات در ایالات متحده آمريكا کسب و کار بزرگی است. در  ایالات متحده امروز، مقدار پولی که در سال صرف تبلیغات می شود بیش از هزینه های عمومی کل ایالات متحده  (توسط دولت فدرال، ایالتی، و محلی) در حفاظت پلیس از مردم ، حفظ منابع طبیعی، و آموزش عالی است. در سال ۲۰۰۴  حدود ۱۳۴ میلیارد $، و یا حدود ۴۶۰ $ در ازای هر آمریکایی برای تبلیغات در تلویزیون ورادیو، صرف شد. این رقم نجومی بیش از کل تولید ناخالص ملی سالانه بسیاری از کشورها، از جمله دانمارک و عربستان سعودی است.
در همین زمان  بیش از ۲۶۳ میلیارد $  صرف فرم های دیگر تبلیغات، از جمله پست الکترونیکی مستقیم، بازاریابی تلفنی و تبلیغات اینترنتی، شد. بخش بزرگی از گسترش روزانه اینترنت مختص به ترغیب ما برای خرید و مصرف بیش تر است. در سال ۲۰۰۷ حدود یک میلیون بریتانیایی فقط در شب کریستمس به اندازه ۵۳ میلیون پوند خرید کردند.
برای عادت دادن ما به مارک های مختلف شرکت های تبلیغاتی مغز ما را روزانه با ۳۵۰۰ آگاهی های “مارکی” بمباران می کنند، یعنی سالانه ۱۳۰۰۰۰۰. بار. یک فرد آمریکایی به طور متوسط وقتی که به  سن ۶۵ سالگی می رسد، ۲ میلیون آگهی های بازرگانی تلویزیونی تماشا کرده است. تاثیر تبلیغات بروی والدین به حدی است که بعضی از آن ها حتا نام نوزادان خود را در بین مارک های مورد علاقه خود انتخاب می کنند.
شرکت های تبلیغاتی حتا کودکان را با طمعه های گوناگون به دام مصرف گرایی می اندازند. تخمین زده می شود که یک کودک  آمریکایی سالانه به طور متوسط ۲۰۰۰۰ آگهی های بازرگانی تلویزیونی تماشا می کند. در نتیجه ۶۰ در صد کودکان دختر انگلیسی  ۴ تا ۱۰ ساله ماتیک مصرف می کنند و ۹۰ در صد دختران ۱۴ ساله به طور منظم آرایش می کنند. شرکت های  تبلیغاتی  انگلیسی سالانه ۳۰۰ میلیون پوند در مدارس برای ترغیب دانش آموزان به خرید مارک های مشخص خرج می کنند.
شرکت های مختلف بازاریابی با همرایی و همکاری شرکت های تبلیغاتی دائماً در خلق و توسعه اشتیاق به مصرف در حال برنامه ریزی هستند. تعداد کارمندان شرکت های مختلف بازاریابی (marketing) در انگلیس ۶۵۰۰۰ نفر و درآمد آن ها ۱۰ میلیارد پوند در سال است. این شرکت ها دائما در حال تجزیه و تحلیل رفتار مصرفی ما هستند.
گوگل (google)هم نقش بسیار مخربی در ترغیب مصرف گرایی بازی می کند. این شرکت با توانایی آگهی های شرکت ها را با عادت مصرف و رفتار ما در اینترنت هم ساز و هدف مند می کند. تسکو (tesco) عادات مصرفی ما را برای بازاریابی جمع و دسته بندی می کند.
مغازه ها هر چند وقت طرح و چینه بندی قفسه ها را تعویض می کنند تا ما را با گیج کردن از عادت همیشگی به دور و  به قفسه های جدید با کالاهای جدید هدایت کنند. بدین طریق شانس وسوسه کردن ما با کالاهای جدید بیش تر می شود. بسته بندی ها در فروشگاه ها طوری است که خریدار را مجبور به تماس فیزیکی با کالای مورد علاقه می کند. محققان فروش به این نتیجه رسیدند که تماس فیزیکی با اشیاء موجب افزایش ۲۰ در صدی زمان ماندن در فروشگاه و خرج ۱۷ در صد بیش تر می شود. شرکت های توزیع کالا هر هفته ۱۵۰ هزار بازدید از فروشگاه های مختلف می کنند تا فروش و مکان کالا خود را در این  فروشگاه ها زیر نظر داشته باشند. حتا  فروشگاه ها  قفسه های مناسب را به شرکت های توزیع می فروشند.

 

نقش بانک ها و کارت های اعتباری
یکی دیگر از موسسات ایجاد شده برای حمایت از جامعه مصرفی، دادن اعتبار مصرف به مصرف کننده است. ارزش های فرهنگی حاکم و رایج در جامعه تولیدی مردم را ترغیب به صرفه جویی، احتیاط در مصرف، و برابری دخل و خرج می کرد. ولی جامعه مصرفی این فرهنگ را کاملا تغییر داد. به طور مثال، برای خرید مایحتاج زندگی به خانواده های فقیر امکان خرید قسطی و  وام کوچک داده شد. خانواده های طبقه متوسط  برای خرید خانه و مبلمان و ماشین می توانستند پول از بانک قرض بگیرند.
کارت اعتباری و بالا بردن سقف  اضافه برداشت (نسیه) یکی از دلایل اصلی اضافه مصرف بوده است. فقط در سال ۲۰۰۸ حدود ۷۰ میلیون کارت اعتباری و ۱۳۰۰ میلیارد پوند قرض شخصی در بریتانیا وجود داشت.
در سال ۲۰۰۴، حدود سه چهارم خانواده های آمریکایی مالک حداقل یک کارت اعتباری بوده اند. در سال ۲۰۰۴ حدود ۴۰ درصد از صاحبان کارت  اعتباری توان پرداخت به موقع قرض خود را نداشتند و مجبور به پرداخت بهره شدند. میانگین میزان بدهی در میان خانواده هایی که حداقل یک کارت اعتباری داشته اند ۵۱۰۰ $ بود. در پایان سال ۲۰۰۷ دارندگان کارت اعتباری ۲.۵ تریلیون $ به بانک ها و دیگر موسسات پولی بدهکار بودند.
بسیاری از اقتصاددانان بورژوازی دست و دلبازی و ولنگاری موسسات بانکی در دادن وام  به مصرف کنندگان را از دلایل اصلی بحران مالی فعلی می دانند. موسسات بانکی در اکثر کشورهای غربی به مصرف کنندگان تا صد در صد قیمت خانه قرض می داند، هر چند که تمام نشانه های اقتصادی بیانگر پایین آمدن قیمت خانه بود. افزایش قیمت خانه یکی از دلایل اصلی شدت مصرف گرایی بوده است. قبل از بحران تعداد خانه های میلیون پوندی در انگلیس فقط در طول یک سال به دو برابر رسید. و بسیاری از صاحبان این خانه های گران شده روی افزایش قیمت خانه های خود وام مصرف گرفتند. و وقتی که بازار قیمت مصنوعی خانه ها  شکست میلیون ها خانواده که توانایی پرداخت وام های هنگفت خود را نداشته اند یکشبه ورشکست و از خانه های خود رانده شدند.

عواقب مصرفگرایی برای بشر
هلن رهبر یک باند دختران چینی مقیم آمریکا که به  ۱۳ سال زندان محکوم شد، در دادگاه چنین گفت: من غرق در دنیاي اشیا و  یک فرهنگ مصرفی  شده  بودم. سعی می کردم تا صاحب بهترین لباس های زیبا و آخرین مدل آی فون  (iphon)باشم، اما تمام این کارها برای این بود که احساس تنهایی و خودگمشدگی را پنهان کنم.
در روزنامه ها می خوانیم که  پسر بچه ای کلیه خود را برای یک اپل (apple)  به فروش می رساند. چگونه ما به جایی رسیده ایم که اپل  (apple) از سلامت انسان از اهمیت بیش تری برخوردار است؟ امروز، مصرف تبدیل شده است به بت جدید، و حتا به خدای جدید.
این سرنوشت البته با پایانی کم اسفبارتر می توانست سرنوشت هر کسی که به دام مصرف گرایی می افتد باشد، می توانست سرنوشت من و شما باشد.
بیش از دهه ها است که رشد اقتصادی مستمر هدف اول سیاستمداران نالایق جهان  بوده است و هست ولی حتا افزایش سالانه 10 درصدی تولید ناخالص ملی به جای سعادت بشر به دره بی انتهای مصرف گرایی ریخته شده است. مصرف گرایی در تضاد  کامل با عملکرد یک جامعه عقل گرا است. مصرف گرایی بجای تامین ضروریات زندگی، تقویت ارتباطات و روابط سالم اجتماعی، حمایت از خانواده پایدار،  با تلاش مداوم تبلیغات و اشتیاق سیری ناپذیر شرکت ها برای کسب ارزش اضافی ایجاد کننده احساس خوشبختی مصنوعی در زمان مصرف و تملک اشیاء در مصرف کننده است. مصرف گرایی به بخشی از هویت ما تبدیل شده است. اما با گذشت زمان، مصرف بیش تر منتج به شادی و خوشبختی بیش تر در جوامع مرفه نشده است. در سال ۱۹۵۷ در یک همه پرسی بزرگ ۳۵ درصد  از آمریکایی ها خود را “بسیار خوشحال” می دانستند و با وجود افزایش فوق العاده مصرف در ۴۰ سال، در سال ۱۹۹۸ این رقم کمی پایین تر از ۳۲ درصد بود.
در طول ۶۰ سال با پيشرفت نيروهاي مولده، بهره وری کار دو برابر شده است، ولی این افزایش برای رفاه اجتماعی و سعادت بشری به کار برده نشده است. اگر این طور بود، ما می توانستیم مثلن ۴۰ در صد این بهره وری اضافه را صرف کم کردن ساعت کار در مقایسه با سال ۱۹۵۰  کنیم .
فروش تلویزیونی هر روز در حال افزایش است. البته مسلم است که بدون پول نمی توان مصرف کرد و بدون کار نمی توان پول در آورد. اکثر مصرف کنندگان برای توانایی مصرف زیاد باید ساعات طولانی  کار کنند. ما وقت را از خانواده می گیریم تا به جای آن، به آن ها کالایی بدهیم که وقت لذت از آن را ندارند. هر چه ما مصرف بیش تر می کنیم، خصلت اجتماعی ما کمتر می شود. اندک اندک ما مصرف کردن را هیجان آمیز تر از بودن با عزیزان می یابیم، حتا بودن با عزیزان را در زمان خرید در مراکز خرید بیش تر از اتاق نشیمن دوست داریم. کم کم روزهای شنبه که فروشگاه ها نیمه بسته و روزهای یکشنبه که  بسته بودند، جای خود را به “آزادی انتخاب” دادند. بدین ترتیب مصرف گرایی جای وقتی را که قرن ها مختص لذت بردن در آغوش خانواده بود گرفت. ساعات طولانی کار وقت کم تری برای وظایف انسانی ما در برابر عزیزان ما باقی می گذارد، ولی “خوشبختانه” جامعه مصرفی راه حل مصرفی برای انجام وظایف انسانی ما به ما عرضه می کند. شرکت های مراقبت سالمندان آماده خدمت هستند. با پرداخت پول، آن ها کسی را برای دیدار والدین ما به مراکز سالمندان می فرستند. شرکت های دیگری در تنظیم تقویم ما و فرستادن گل به دوستان و افراد خانواده در سالروزهای مختلف به ما کمک می کنند.
در سال ۲۰۰۲ یک ششم بریتانیایی ها بیش از ۶۰ ساعت در هفته کار می کردند. وقت کم بسیاری را مجبور به مصرف داروهای روانی کرد تا میزان خواب مورد نیاز را پایین بیاورد. و البته شرکت های داروسازی آماده “خدمت” بوده اند و با کشف دارو پروییل Provigil خوشبختانه مشکل “پر خوابی” را حل کردند.
وقتی که روان و جسم تو را با این اضافه کاری ها، عدم توانی پرداخت قرض و … بیمار کردند، جای هیچ “نگرانی” نیست چرا که شرکت های گوناگون دارویی و مؤسسات‎ روان پزشکی برای کمک به برگشتن تو به بازار مصرف آماده هستند. وقتی که مشکل نا قابل پرداخت این هزینه ها را حل کردی، بقیه کار ها را با “خیال راحت” می توانی به دست این “متخصصان توانا” بسپاری. قبل از سال های ۶۰ میلادی داروی ضد اضطراب چیزی نا شناخته بود، ولی در سال ۲۰۰۸ تنها در بریتانیا ۱۰ میلیارد پوند داروی ضد اضطراب و افسردگی فروخته شد.
اگر با بد شانسی این بیماری ها موجب مرگ ما شد، حداقل می توانیم با خیال راحت بمیریم چرا که “مؤسسات‎ خیریه” دفن و کف و غیره برای کمک به بازماندگان ما در صف ایستاده اند. البته با دریافت”مقداری ناچیز”. البته بازماندگان ما هم برای هر چه آسان تر و بهتر کردن سفر آخر ما هرگز از هیچ چیزی از جمله صرف پول برای مراسم دریغ نخواهند کرد. چرا که این مراسم برای نشان دادن جایگاه اجتماعی ما و بازماندگان ما بسیار مهم است. هر چه گل رنگارنگتر، هر چه غذا متنوع تر، هر چه تعداد عزاداران بیش تر، هر چه مقام واعض و قیمت ش بالاتر و جایگاه مراسم بزرگ تر، احساس عزیز و مهم بودن از دست رفته ما در مردم عمیق تر می شود. انگار مردگان با زبان بی زبانی می گویند: بازماندگان من برای من مصرف می کنند. پس من “هستم” اگرچه که دیگر “نیستم“.
فروشگاه ها در سال های متوالی عرضه مواد چاق کننده را زیاد کرده اند. رژیم غذایی پر قند و چربی منجر به اضافه وزن می شود. چاقی به نوبه خود موجب بیماری قلبی، سرطان، و دیابت از عاملان اصلی مرگ و میر در جهان صنعتی است. در ایالات متحده سالانه ۳۰۰۰۰۰  نفر از بیماری های مرتبط به چاقی می میرند.
در سال های ۶۰ میلادی فقط ۲۵۰ نوع شیرينی جات در فروشگاه ها وجود داشت. این تعداد در سال ۸۰ به ۱۰۰۰ و در سال ۲۰۰۰ به ۲۰۰۰ رسید. ولی جای هیچ نگرانی نیست. چرا که هر وقت ناراحتی وجدان گرفتید، می توانید مواد غذایی و نوشیدنی کم کالری انتخاب کنید. در سال ۲۰۰۴ در بریتانیا به اندازه ۴،۶ میلیارد پوند مواد غذایی و نوشیدنی کم کالری به فروش رسید. از یک طرف تولید کنندگان بیشماری با عرضه غذا های ارزان و چرب همرا با نوشابه های شکری موجب اضافه وزن مصرف کنندگان می شوند و از طرف دیگر تولیدکنندگان بی شمار دیگری با عرضه غذا های کم کالری همرا با نوشابه های غیر شکری، شفاي مریضی چاقی شما را ارائه می دهند. از یک طرف با نشان دادن مدل های کم وزن و مردان با عضله، الگو موفق بودن را به شما نشان می دهند. از طرفی دیگر با فروختن کارت عضویت سالن های ورزشی و بدن سازی، انواع و اقسام مراکز رژیم غذایی، جراحی زیبایی، کاهش پستان، بزرگ کردن پستان، و دیگر جراحی های بدنی، راه رسیدن به بدن ایده ال را به شما عرضه می کنند.
مغز ما با بمباران تبلیغاتی به یک نوع بدن خاص به عنوان بدن زیبا و ایده ال عادت می کند و چشمان ما به طور شرطی با دیدی انتقادی به  بدن ما در آیینه می نگرند. و به دست آوردن یک بدن ایده ال هم وقت گیر و هم سخت است. بنابراین ما به یک راه کوتاه تر و راح تر نیاز داریم. کلینک های جراحی پلاستیک برای خدمت آمده اند. هر سال حدود 1.5  میلیون آمریکایی برای جراحی بینی، مکیدن چربی شکم و یا بزرگ کردن پستان در بیمارستان های خصوصی بستری می شوند. بسیاری از این افراد قادر به پرداخت هزینه این عمل جراحی نیستند، ولی “خوشبختانه” شرکت های وام گزاری و بانک ها آماده کمک به این افراد “بیمار” هستند، البته برای جبران این زحمت وام گیرنده باید نرخ بهره “نا چیزی” بالاتر از ۲۲.۵ در صدی بپردازد.
برای فروشگاه ها نه چاق شدن شما و نه سلامتی شما مهم است. آن چه که مهم است، ایجاد اشتیاق به مصرف و توانایی پولی شما است. شما تا آن جا برایشان ارزشمندی که مصرف کننده ي کالا و خدمات آن ها باشی.
عطش مصرف گروه اندکی به حدی است که جهان را به سمت یک نابرابری وحشتناک و خطرناک سوق داده است. درآمد سالانه یک درصد ثروتمند جمعیت ایالات متحده برابر با درآمد ۲۳ درصد کل جامعه است و  این یک درصد بیشتر از ۹۰ درصد آمریکایی های هموطن خود ثروت دارند. این در حالی است که  ۴۷ میلیون در فقر هستند، و طبقه متوسط دچار رکود شده و شرایط زندگی آن سخت تر و سخت تر می شود. چرخه ی کار و مصرف همیشه مخرب است، اما زمانی که ساعت های اضافه کاری برای حفظ سطح کنونی مصرف کافی نیست، و یا بی کاری خانواده ها را برای مصرف کردن به بدهی می اندازد و  یا وقتی فقرا به خاطر عدم مصرف احساس  بی ارزشی می کنند، دیگر چرخه ی کار و مصرف فقط مخرب نیست، بلکه کشنده است. مقیاس اندازه گیری همه چیز صرف پول برای خرید کالاها و خدمات است. در همه اشکال نظام سرمایه داری همیشه قشرهای عظیم فقرا وجود داشتند. ولی در زمانی که این نظام در کشورهای پیشرفته صنعتی شکل تولیدی داشت، فقرا حداقل به عنوان منابع ذخیره کار برای این نظام کمی ارزش داشتند. ولی در یک  جامعه مصرفی، انسان هایی که توانایی مصرف ندارند، به قول زیگمونت باومن انسان هایی بی ارزش محسوب می شوند.
در یک جامعه مصرفی مراکز بزرگ خرید، جانشین پارک ها، پیاده روهای وسیع  و محلات اجتماعی می شود. به قول دوید هاروی هیچ چیز در طراحی یک شهر اتفاقی نیست. عادت کردن به مصرف مدام و تعویض کالا به خاطر دلزدگی به حدی رسیده است که روابط انسانی را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. وقتی که کالاهای از مد افتاده وقت پول داشتن قابل تعویضند، چرا محل مسکونی، همسایه ها و دوستان نباشند. سرعت خریدن کالاهای جدید با تعویض کالاهای قابل مصرف، ولی از مد افتاده نسبت مستقیم دارد.

طراحی کالاهای جدید صنعتی به گونه ای است که اشکالات فنی آن ها قابل تعمیر نیستند و باید به دور ریخته شوند. در نتیجه مصرف گرایی و شعار “مصرف کن- به دور بریز“، دیگر وسائل خانگی اشکال دار تعمیر نمی شود و علم و مهارت تعمیر اشیاء از بین رفته است. مصرف گرایی به حدی رسید که دیگر در خانه های معمولی  جای کافی برای کالاهای ما نیست. ولی جای هیچ “نگرانی” نیست. شرکت های دیگری برای کمک  به  بسیاری از انسان های “با وجدان” که با به دور انداختن اشیاء قابل مصرف مخالف هستند، آماده اند. این شرکت ها با اجاره دادن  یک متر مربع به قیمت ماهانه ۵۰ پوند، این اشیاء را در انبارهای بزرگ ذخیره می کنند تا مالکان آن ها اگر زمانی دلشان برای این اشیاء “تنگ” شده است و یا یک خانه بزرگ تر خریده اند، فرصت “دیدار” و یا انتقال داشته باشند.
از طریق تلویزیون، فیلم سینمایی، رادیو، مجلات و غیره شیوه زندگی مصرفی به سرعت در جهان به خصوص در غرب اروپا مورد تقلید قرار گرفت که در پیامد آن راه نوشابه ها و شلوارهای آمریکایی را به خانه های اروپایی و کشورهای در حال توسعه باز کرد. جامعه مصرفی دارای کشش قوی است و برای انسان دشوار است که  به نفی کالاهای زرق و برق مادی بپردازد و گرایش به یک زندگی اخلاقی و  ساده را پیدا کند. تشنگی ویتنامی ها و شوق آن ها برای نوشیدن نوشابه به طور قابل توجهی در سال های اخیر افزایش یافته است. در سال ۲۰۱۰ ویتنامی‌ها ۵۸۷ میلیون لیتر نوشابه نوشیدند، اما این رقم در سال ۲۰۱۴ به ۸۳۶ میلیون لیتر افزایش یافت. به خصوص  تبلیغات مستمر موجب شد که یک گروه مهم از مصرف کنندگان، یعنی جوانان و تحصیلکردگان به نوشابه علاقه پیدا کرده اند. یک سری رسوایی در جامعه تازه مصرفی چین مردم این کشور را به خود آورد از جمله منفجر شدن هندوانه به خاطر آلودگی به مواد شیمیایی یا آبی رنگ شدن گوشت خوک.
جامعه مصرفی موجب افزایش قمار و قماربازان هم شده است. چرا که با برد در قمار می توان پول بیشتری برای مصرف به دست آورد. در سال ۲۰۰۵ در بریتانیا ۴۸ میلیارد به خزانه قمارخانه های قانونی و حرفه ای ریخته شد و این رقم افزایش سالانه ۱۵ درصدی دارد. ۳۰۰۰۰۰ بریتانیایی به طور رسمی به  بیماری قمار مبتلا هستند.

عواقب مصرف گرایی برای محیط زیست
هر کسی به سادگی می تواند متوجه شود که که زمین نمی تواند برای مدت درازی تامین کننده همه کالاهای مصرفی مورد تقاضای ما باشد. بدیهی است که مصرف بیشتر موجب تولید مواد زائد و تخریب بیشتر محیط زیست می شود. تخمین تحلیلگران این است که اگر دیگر ساکنان زمین باندازه آمریکایی ها و انگلیسی ها مصرف کنند، ما به دو تا چهار سیاره جدید برای تامین منابع و جذب زباله  ها نیاز پیدا خواهیم کرد .
در اوایل ۱۹۳۰ سیستم حمل و نقل در بسیاری از شهرستان های ایالات متحده  از جمله لس آنجلس توسط سیستم تراموا الکتریکی انجام می شد. در سال ۱۹۳۶، یک گروه از شرکت های  تولید بنزین و  دیزل باهمکاری  جنرال موتور  سیستم تراموا الکتریکی در ۴۵ شهر بزرگ را خریدند و از خیابان ها برداشتند و بجای ان اتوبوس های  بنزینی و دیزلی جایگزین کردند. حمایت دولت ایالات متحده برای ساخت و ساز بزرگ راه ها در سال های ۵۰ میلادی نقش حمل و نقل توسط قطار را کمرنگ تر کرد. بدین ترتیب مصرف گرایی در زمانی کوتاه سیستم های حمل و نقل کم آلودگر را از رده خارج کرد و جای آنرا با اتوبوس ها و خودروهای آلودگر و کثیف کننده هوا استنشاقی پر کرد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ جهان رشد اقتصادی به مردم این امکان را داد تا خانه های  گرم را با دستگاه  تهویه مطبوع و خنک کنند، ولی متاسفانه هم زمان با آن، آب آشامیدنی آن ها را آلوده به مواد شیمیایی و هوا ی شهر را مسموم کرد. هر ساله در کشورهای “توسعه یافته” ۲۲۰ میلیارد قوطی، بطری، کارتن و پلاستیک وامثالهم به دور ریخته می شود.
موبایل هم مانند بسیاری از کالاهای مصرفی ما فقط وسیله ارتباط نیست نشان دهنده شخصیت و هویت اجتماعی ماست. در سال ۲۰۰۸ در بریتانیا ۱۵ میلیون موبایل قابل استفاده ولی از مد افتاده، به دور ریخته شد. سالانه ۲ میلیون ماشین قابل مصرف در بریتانیا به دور ریخته می شود. یک سوم وسایل خانگی قابل مصرف به دور ریخته می شود. یک سوم خرید از سوپرمارکت ها مستقیما به دور ریخته می شود. ۲۱ درصد از اشغال های به دور ریخته شده شامل مواد غذایی قابل مصرف است که می تواند ۱۵۰ میلیون انسان گرسنه را سیر کند. سالانه هر بریتانیایی نیم تن اشغال بدور می ریزد.
بجای خوردن سبزیجات، میوه ها و مواد غذایی محلی فروشگاه ها دائما به واردات مواد غذایی لوکس مشغولند. ۲۵ در صد کامیون های جاده ها و ۹ میلیارد پوند صرف حمل مواد غذایی می شود که عامل تولید  ۲۰ میلیارد تن کربن دی‌اکسید هستند. گوشت مرغ بسیاری از رستوران های “تند غذاپز ” (fastfood ) از جنگل های نابود شده با طی مسافت ۷۰۰۰ کیلومتری به این  رستوران ها می رسد.
در ایالات متحده برای هر دو نفر حدود ۱ ماشین سواری  وجود دارد. در اروپا  برای هر ۳ نفر حدود ۱ ماشین سواری  است. و در کشورهای در حال توسعه، به طور متوسط، برای هر ۴۹ نفر حدود ۱ ماشین سواری  است.
۳۲ میلیون مسافرت های هوایی در سال ۱۹۷۰ در انگلیس وجود داشت. این رقم در سال ۲۰۰۴ به ۲۱۶ میلیون رسید و تخمین زده میشود که در سال ۲۰۳۰ به ۶۰۰ میلیون در سال برسد. قابل ذکر است که به طور متوسط هر مسافر برای هر کیلومتر سفر هوایی به اندازه سه کیلومتر رانندگی ماشین هوا را آلوده می کند. ۹۶ در صد مسافرت های هوایی از فرودگاه هیترو (heatrow) در سال ۲۰۰۳ توسط پولداران انجام گرفت.
تولید کنندگان و فروشندگان گوشت با عادت دادن ما به گوشت خواری زیاد و مضر و با تولید سالانه ۱۲ میلیارد مرغ، یک میلیارد خوک، ۱،۳ میلیارد گاو و ۲ میلیارد گوسفند و بز، زمین هایی را که می توانست با تولید سبزیجات و حبوبات گرسنگی مردم جهان را کم کند، به تولید غذا برای حیوانات گوشتی مصرف می کنند. فقط تهیه یک کیلو گوشت گاو به مصرف بین ۲۰ تا ۱۰۰ هزار لیتر آب و تولید ۲۰ کیلوگرم کربن دی اکسید می انجامد. کافی است اضافه کنیم که مصرف سالانه آب هر افریقایی کمتر از ۸ هزار لیتر است.
ما مواد معدنی و آلی از زمین استخراج می کنیم. ولی مواد سمی و غیر قابل تجزیه به زمین بر می گردانیم. در تمام قرن گذشته حرارت زمین به اندازه ۰،۶ درجه بالا رفت ولی در این قرن ۵،۸ درجه بالا رفت. این گرمی موجب از بین رفتن مرجان های دریایی، اسیدی شدن  آب اقیانوس ها، آب شدن یخ قطب ها و افزایش سیل و توفان شده است. مصرف گرایی موجب مرگ تدریجی زمین و نشان از مرگ هدفمندی زندگی و فساد اخلاقی است.
چگونه  زمین می تواند  رشد مداوم  اقتصادی را تحمل کند؟ این یک فرمول ساده ریاضی است که بیشتر مردم باید قادر به درک آن باشند.
چشم انداز آینده و آلترناتیو سوسیالیستی
در حال حاضر دو راه متضاد پیش روی بشر است. یکی این است که زمین و دستاوردهای عظیم تاریخی انسان زیر بار مصرف گرایی نابود می شود و از بین می رود. و دیگري آن که ما از این راه به دور می شویم و به فکر یک راه جدید می افتیم. رشد اقتصادی برای تکامل انسان و رشد سعادت بشری می تواند مفید باشد، ولی این رشد باید با احترام به محیط زیست و در راه این سعادت برنامه ریزی شود.
مارکس با تکیه به تحلیل تاریخی و همه جانبه نشان داد که شیوه تولید سرمایه داری در همه انواع و اشکال آن موقتی و گذرا است و در نهایت جای خود را به شیوه تولید عالی تر سوسیالیستی می دهد که در آن مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید حاکم است. ولی مارکس به عنوان یک دانشمند وظیفه شناس و واقع بین آگاه تر از آن بود که برای آیندگان به جز دادن یک تصویر کلی از جهان سوسیالیسم تعیین و تکلیف کند.
انسان های مترقی می دانند که چه نمی خواهند. ولی ساختن آن چه که می خواهند و در ذهن دارند، کار آسانی نیست. ساختن سوسیالیسم راهی است صعب و دشوار و پر از پیچ و خم. این اصلن بعید نیست که به تجربه ثابت شود که گام هايبرداشته شده، به سعادت بشری نیانجامید و برگشتن را از راه رفته و جستجوي راه ديگر، بسیار محتمل است.  آنچه که مسلم است اینست که هرگز نباید از تلاش برای پیدا کردن راه برون رفت از منجلاب مصرف گرایی چشم پوشید. ما تجربه سال های فراوان از ساختن جامعه یی نوین داریم, برخی از آن ها موفق و قابل تکرار و برخی دیگر مایه ننگ انسان های مترقی است که برای سعادت بشری مبارزه می کنند. باید با تحلیل اشتباهات و شکست ها و مشکلات رفتن به راهی تازه را آغاز کرد. اگر تجربه ساختن سوسیالیسم صد بار هم شکست بخورد، ما چاره یی به جز دوباره برخاستن و از نو شروع کردن نداریم. ولی حتما هر دفعه از بار قبل با تجربه تر و عاقلانه تر عمل خواهیم کرد.
در حال حاضر می توانیم خلاقیت را از بند اسارت فلج ذهنی رها و  با پرواز دادن مرغ خیال تصویری از آینده قابل دسترس بدهیم
تصور کنید که شما در یک جامعه دلپذیر و تمیز و پاکیزه و امن با همسایگانی که می شناسید زندگی می کنید. راحت شما می توانید  با راه رفتن، دوچرخه زدن و یا توسط حمل و نقل عمومی موثر به محل کار خود بروید. به کاری مشغولید که به درد جامعه می خورد و به محیط زیست ضربه نمی زند. محل کار و همکاران به کار شما و به خود شما علاقه دارند. به کمک سندیکاها و شوراهای کار شما در مدیریت محل کار خود و تمام مراحل تولید دخالت دارید. با توسل به علم آمار و تحقیقات محل کار شما آنچه را که مورد نیاز واقعی مردم است به همان قدر تولید می کند که جامعه نیاز دارد. نگران بیکاری نیستید. چرا که اضافه تولید نمی کنید. آنچه که تولید می کنید، کالا نیست و هر کس می تواند به اندازه نیازش بدون پرداخت پول از آن بردارد. شما از طریق شوراهای مختلف در تصمیم گیری تمام عرصه های زندگی شهر خود شرکت دارید. مدیر مدرسه و رئیس کودکستان را انتخاب می کنید. به تصمیم های سبزسازی شهر رأی می دهید.
اسباب و اثاثیه کم اما با کیفیت و مرغوب دارید. نگران پرداخت اجاره و قبض آب و برق نیستید چرا که  به یک  خانه کوچک و رایگان راضی هستید. زمان مدت کار شما به حدی است که وقت کافی برای بودن با خانواده، دوستان و انجام کارهای فراغت را دارید. پول کنترل کننده زندگی شما نیست، چرا که تاثیری در خوشبختی شما ندارد و نیازهای اولیه شما براورده شده است. شما به اندازه استعداد و توانتآن کار میکنید و به اندازه نیازتان از تولید عمومی برداشت میکنید.

بقول ترانه سرای میهن ما آقای یغما گلرویی:

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته، خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضده شورش نیست
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکراره آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه، تنه هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی  بشی تعبیر این رویا
سيامك
منابع
Bauman, Z. (2007) Consuming Life
Bauman, Z. (2002) Work; Consumerism and the New Poor
Lawson, N.  (2009) All Consuming
Goodwin, N.: Nelson, J.: (2008) Consumption and the Consumer Society
Palmer, J. (July 2013) Flawed Consuming in Think Pieces No.1:
Clarke, S. (2005) THE NEOLIBERAL THEORY OF SOCIETY
Harvey, D. (2013) Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution
Harvey, D. (2006) Spaces of Global Capitalism: A Theory of Uneven Geographical Development

 




”آگاهي كاذب“، اهرم تبليغات طبقات حاكم! ! چرا لوس آنجلس نشيني به ياد حزب توده ايران افتاده است!

مقاله ي شماره: ١٣٩٥ / ٥٠ (٣٠ مرداد)

واژه ي راهنما: تئوريك. سياسي

حقيقت به مثابه روند. سرشت سه بُعدي واقعيت تاريخي. «حقیقت، کلیت است» (هگل). ديالكتيكِ ”نقطه و خط“، ”نسبي و مطلق“، ”ظاهر و مضمون“. «تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي» (ماركس- انگلس). بازتاب مضمون تاريخ، درك مرحله ي ”ماترياليسم تاريخي“ رشد جامعه، درك ”اقتصاد سياسي“ آن.

وظيفه سطور كنوني، بررسي روندي است كه لئو كفلر آن را در كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“، «بغرنجي ظاهر امرِ پديده هاي تاريخي» مي نامد. به سخني ديگر، وظيفه، بررسي ريشه هاي ذهني و عيني ايجاد شدن ”آگاهي كاذب“ نزد انسان است. تبليغاتِ طبقاتي حاكمان با استفاده از چه مكانيزم و اهرم هايي مي تواند موثر واقع شود؟

خطر حذف انديشه ماركس، انگلس و لنين از مطبوعات حزب طبقه كارگر ايران را با انتشار ”دنيا“ پاسخ دهيم!

 

اين شناختي جا افتاده است كه هدف تاريخ نويسي حاكمان، دفاع از منافع طبقاتي خود است. اين واقعيت كه جنبش مزدكي هنوز هم جنبشي براي ”اشتراك زن“ عنوان مي شود، نشان اين امر است كه تاريخ نويسي حاكمان مي كوشد با ادعاهاي دروغين و نيمه دروغين به تكفير جنبش هاي انقلابي بپردازد. به اين منظور اهداف آن ها را پنهان و مخدوش كرده و تبليغات زهرآگين خود را جايگزين هدف ها و ريشه هاي تاريخي اين جنبش ها مي سازد. سركوب جنبش دهقاني مزدكي نمونه ي چشم گيري براي اين واقعيت در تاريخ ميهن ماست. دهقان بي پا شده كه زير فشار سلطه نظام فئودالي- برده داري به فقر و تهيديستي دچار شده و حتي امكان پايه ريزي خانواده را نيز ندارد، ولي مي جنگد و مقاومت مي كند، با حيله ي حاكمان سر به نيست و قتل عام مي شود و حاكمان براي تطهير خود، اتهام ”اشتراك زن“ را به ثبت تاريخ مي سپارند!

 

وظيفه اين سطور پاسخ به محمد علي مهرآسا و يا خلف او نيست كه در ”گويا“ به تاريخ نويسي از قماش ضد جنبش مزدكي، اين بار عليه حزب توده ايران پرداخته است. در اين زمينه هم در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران و هم در تارنگاشت نويدنو (١) حق مطلب بيان شده است و نيازي به افزودن كلمه اي به آن نيست. تنها اشاره شود كه هنگامي كه باري ديگر ارتجاع و «عمله» آن از ايران و تا ”لوس آنجلس“ خود را موظف به كشيدن شمشير بر روي حزب توده ها و توده اي ها مي بينند، علت آن را ميهن دوستي كه آن را ”وطن پرستي“ مي نامند، نبايد پنداشت. علت، بحران همه جانبه نظام غارتگر و استثمارگر سرمايه داري حاكم بر ايران و تنگناي است كه رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه با آن روبروست. علت، موضع انقلابي و خط مشي مردمي و ميهن دوستانه حزب توده ايران است كه باري ديگر پا قرص كرده و ققنوس وار پرچم مبارزه را عليه ارتجاع حاكم با ”اقتصاد سياسي اسلامي“ آن كه زائده ي چركين از اقتصاد سياسي امپرياليستي است، برافراشته است!

 

آگاهي كاذب

وظيفه ي اين سطور بحث نظري- تئوريكي در اين زمينه است كه چرا و تحت چه شرايطي مي تواند تبليغات ارتجاع موثر واقع شود و اين توهم لااقل براي انديشه اي ايجاد گردد كه بلنداي پرواز آن، «از پر مگس فراتر نمي رود»! (اط ٢)  – از قماش انديشه ي نزد محمد علي مهرآسا و … –. انديشه اي كه مدعي است كه گويا هدف جنبش مزدكي ”اشتراك زن“ بوده است! و يا اين پرسش كه همان معنا را مي رساند، با برخورداري از چه شرايطي، تبليغات ارتجاع مي كوشد هدف انسان دوستانه ي مبارزه ي نسل هاي توده اي و حزبشان را  براي آزادي و عدالت اجتماعي و دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي ميهن خدشه دار سازد؟

وظيفه ي اين سطور فقط بررسي امكان مالي و تبليغاتي ”ميرزا بنويس هاي تاريخ نويس“ و يا امكان مالي و مادي ارتجاع حاكم بر ايران براي تاريخ نويسي به سود منافع طبقاتي خود نيست. اين امكان كه ”سنگ ها را ببندند و سگ ها را بگشايند“، بلاترديد موثر و حتي شايد تعيين كننده باشد، اما بررسي آن وظيفه اين سطور نيست!

وظيفه سطور كنوني، بررسي روندي است كه لئو كفلر آن را در كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“، «بغرنجي ظاهر امرِ پديده هاي تاريخي» مي نامد. به سخني ديگر، وظيفه، بررسي ريشه هاي ذهني و عيني ايجاد شدن ”آگاهي كاذب“ نزد انسان است.

 

تبليغاتِ طبقاتي حاكمان با استفاده از چه مكانيزم و اهرم هايي مي تواند موثر واقع شود؟

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، وظيفه سطور زير نشان دادن تاثير ذهنيِ روندي است كه با استفاده از آن، بي خردي از قماش محمد علي مهرآسا مي خواهد با حذف نبرد طولاني و ميهن دوستانه ي ستارخان و باقرخان و شيخ محمد خياباني و ديگران، جنبش دموكراتيك مردم آذربايجان را براي پايان دادن به ديكتاتوري رژيم سلطنتي و استقرار آزادي و عدالت اجتماعي در ايران، با تهمت ”جداطلبي“ خدشه دار سازد، و يا نبرد براي حفظ دولت ملي دكتر محمد مصدق را توسط حزب توده ايران مخدوش كند؟! حزبي كه پس از كودتاي ٢٨ مرداد، وزير امور خارجه دولت مصدق، دكتر فاطمي، خانه هاي مخفي آن را به عنوان پناهگاه خود انتخاب نمود؟ و …

 

لئو كفلر در بخش هفتم كتاب خود با عنوان ”ديالكتيك شيء شدن“ (ص ١٤٠ به بعد) به تشريح ”ريشه هاي ذهني و عيني“ برداشت انديشه ي انسان از پديده مي پردازد. پديده، كه آن را پيش تر به مثابه ”شكل تظاهر واقعيت امر“ توصيف كرده است و آن را «نقطه اي» بر مي شمرد كه «تنها به معناي نقطه اي است در روند در جرياني كه برداشتِ بر پايه عقل سليمِ روزمره، بر روي آن متمركز مي شود و آن را از درون روند جاري، به طور انتزاعي، بيرون مي كشد. اين نقطه، يا تنها زمان وقوع واقعه ي تاريخيِ معيني را بيان مي كند كه فاقد محتوا است، و يا اين نقطه تنها ظاهر تحريف شده و تغيير يافته ي بخشي از وقايع را بيان مي دارد [مثلاً واقعه انفجار بمب در روزهاي گذشته در لندن- همه جا در […]، از ف ع].

تنها به كمك تئوري ديالكتيكي مي تواند انديشه قادر شود، آگاهانه، اين مانع [براي شناخت كليت را كه] ناشي از ظاهر امر است بشناسد، تا بتواند بر آن غلبه كند. به عبارت ديگر، رابطه ”نقطه و خط“ را درك كند، درك كند كه تنها با درك وحدت نقطه و خط، ”حقيقت“ قابل شناخت مي شود! زيرا، «حقيقت، كليت است!» (هگل)

آنچه كه در حكمِ سطحي، خود را به طور ساده شده- تقليل گرايانه، به عنوان تنوع ”مواضعِ“ [پژوهشگران متفاوت] نشان مي دهد [كه انديشه پسامدرن آن را نشان دموكراسي قلمداد مي سازد]، در واقع همان تضاد ميان انديشه متافيزيكيِ [نظاره گر كه نقطه را مي بيند] و برداشت ديالكتيكي [است كه در جستجوي شناخت و درك مضمونِ كليت روند، يا خط] است. ما با يك تفاوت اساسي در اسلوب بررسي روبرو هستيم.

[انفجار در لندن را تاريخ نويسي غيرديالكتيكي در انديشه نظاره گر- ظاهربين خود، نتيجه عمل ”تروريست ها”ي بنيادگرا ارزيابي مي كند. اما انديشه ي ديالكتيكي در اين سطحِ شناخت از واقعيت امر، از حركت بازنمي ايستد، بلكه مي كوشد با شناخت شرايط تغيير يافته در سطح جهاني، علل علّـي وقايع را نيز درك كرده و توضيح دهد. برقراري حاكميت جهاني سرمايه مالي امپرياليستي در اذهان اقشار خرده بورژوازي و روشنفكراني كه قادر به شناخت دورنماي نبرد طولاني در سطح جهاني نيستند، و به خاطر محدوديت توان خود براي كار طولانيِ انقلابي و بر پا ساختن ”انتفاضيفه“ها امكاني نمي بينند، روزن ديگري جز شيوه ي ”ترور عليه ترور“ را جستجو نكرده و شيوه ي ديگري را توجيه پذير ارزيابي نمي كنند. اين در حالي است كه شناخت و درك علت علّـي پديده به كمك اسلوب ديالكتيكي، فضايي براي جولان انديشه ي قانع تنها به شناخت ظاهرامر باقي نمي گذارد! [به مضمون ”ترور عليه ترور“ ديرتر پرداخته خواهد شد – ف ع]»

 

پيش تر اشاره شد كه اگر جنبش مزدكي را در متن تاريخي رشد اقتصادي- اجتماعي جامعه آن روزي مورد بررسي قرار دهيم  – كه آن را بررسي روند ماترياليسم تاريخي رشد جامعه ي انساني، بررسي ”اقتصاد سياسي“ آن دوران مي ناميم -، به نتيجه گيري ديگري مي رسيم، از آن چه كه تاريخ نويسي حاكمان مدعي است. توجه پژوهش گرانه به پيامدهاي اقتصادي- اجتماعي نظام فئودالي- برده دارانه ي حاكم در آن دوران،  حتي امكان شناخت ريشه تهمت ”اشتراك زن“ را هم به وجود مي آورد كه تاريخ نويسي حاكمان عليه جنبش مزدكي مطرح مي سازد. برپايي حرمسرا و تعداد بسيار كنيزان و زنان ”متعلق“ به حاكمان و ناتواني دهقانان بي پا شده از ايجاد خانواده، تضادي را در جامعه ي فئودالي- برده داري قابل شناخت مي سازد كه يكي از اشكال تظاهر نبرد طبقاتي تاريخي را در اين دوران تشكيل مي دهد.

اين تضاد طبقاتي در شكل امروزي آن، در احكام شلاق براي كارگران گرسنه اي تظاهر مي كند كه دستمزد عقب افتاده خود را طلب مي كنند، و با شكل جان بازانه ي اعتصاب غذاي ٦٢ روزه ي جعفر عظيم زاده و اعتصاب هاي كوچك و بزرگ و متنوع زحمتكشان همراه است. همه اين اشكال مبارزاتي، شكل تظاهر نبرد طبقاتي اي را در ايران سال ١٣٩٥ بر ملا مي سازند كه شناخت مضمون آن، تنها از طريق بررسي ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر ايران ممكن مي گردد.

شكل بروز امروزي اين تضاد پيامد نبرد طبقاتي زحمتكشان ميهن ما در دوران كنوني با نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد سياسي امپرياليستي در ايران جمهوري اسلامي است. حاكمان، حق خواهي زحمتكشان را براي سير كردن شكم خانواده خود، با حكم ”حفظ امنيت نظام“ جريمه مي كنند كه در آن دوران همان حفظ حرمسراهايشان بود.

 

كفلر همانجا تفاوت ميان شكل ظاهر امر (تاريخ نويسي حاكمان) و مضمون را از قول انگلس در باره ي «مرتدينِ انقلابي در مونستر» برمي شمرد (٢٠١). سپس او به كمك اين مورد تاريخي، به توضيح و تشريح «اغفال»ي مي پردازد كه آن را «پوششي دوگانه براي ظاهر پديده» مي نامد. اين اغفال دوگانه، كه انديشه ي «پرمگس»ي  محمد علي مهرآسا نيز دچار آن است، بيان تضاد ديالكتيكي اي است كه انديشه نظاره گر ظاهربين با آن روبروست و آن را درك نمي كند، زيرا به رابطه ي پيش گفته ميان ”نقطه و خط“ بي توجه است. گرفتاري اي كه از نظر اسلوبي با بي توجهي به سرشت روند گونه ي پديده براي انديشه ي غيرديالكتيكي ايجاد مي شود. اين انديشه، حركت و تغيير مداوم واقعيت را نمي بيند، روند شدن را در پديده درك نمي كند. براي شناخت خود، حركت را قطع مي كند، مقطع قطع شده را نظاره مي كند و در شگفت زدگي انديشه خود كه از حركت بازمانده، آن چنان مشعوف مي شود كه ”نسبي“ بودن ”واقعيت امر“ را ”مطلق“ مي سازد. چنين انديشه اي هيچ گاه نمي تواند در برش ضايعه در بررسي ميكروسكپي بافت بيمار، روند شدن و پيامد بيماري را تشخيص دهد و بيان كند.

مهرآسا با هدف سواستفاده ژروناليستي- تبليغاتي در نوشتارش به سرشت سه بُعدي واقعيت تاريخي بي توجه است! او براي شناخت واقعيت، ضروري نمي داند كه به بررسي گذشته ي تاريخي، تشخيص همه جانبه ي شرايط لحظه، به منظور ”طرحي نو درافكندن“ بپردازد. به چنين كوشش مسئولانه و هوشمندانه اي، نه باور دارد و براي چنين كوششي از شعور لازم علمي نيز برخوردار نيست. زيرا براي او، هستي از سه بُعد، گذشته، حال و آينده تشكيل نمي شود!

به سخني ديگر، انديشه ي غيرديالكتيكي كه سرشت روند گونه پديده را مورد توجه قرار نمي دهد، مضمون ”نسبي واقعيت امر“ را درك نمي كند. از اين رو، اين انديشه ظاهربين، ديالكتيك ”نسبي و مطلق“ را درك نمي كند. او نسبي بودن ظاهرامر پديده را مطلق مي سازد.  سپس او اين انتزاع متافيزيكي و لذا دروغين خود را، كه همان «آگاهي كاذب» اوست، ”حقيقت مطلق“ مي پندارد و حتي حاضر است بر سر قبولاندن و القاي آن، نه تنها به هر جنايتي دست بزند – مانند جنايت قتل عام زندانيان سياسيِ در بند در ٣٢ سال پيش در ايرانِ جمهوري اسلامي كه اين روزها سالگرد آن است -، بلكه حتي صادقانه جان خود را هم فدا كند! ”كمربند بمب هاي انتحاري“ و همچنين اعطاي مقام جانشيني براي «خداوندِ همه دان و همه توان» به ”ولايت مطلقه فقيه“، ريشه در اين «آگاهي كاذب» انساني دارد كه پايبند به اسلوب ديالكتيك ماترياليستي نيست! اعتقادي به تئوري شناخت ديالكتيكي ندارد!

كفلر اين نكته را همانجا (ص ٢٠٢) چنين توصيف مي كند: «از آنچه گفته شد، اين نتيجه حاصل مي شود كه همه ي آن چيزي كه در خارج از شيوه ي نگرش ديالكتيكي، تحت عنوان واقعيت امرِ ”ناب“ ارايه مي شود (”واقعيت امر“ خالص، بدون ترديد، مزين به همه اسناد . شاهدها و … [كه مهرآسا هم از آن در نوشتارش  به وسعت بهره مي گيرد!])، به محض آن كه مرز ساده ترين مشخصات و داده ها را پشت سر مي گذارد [مثلاً زمان وقوع، تعداد سربازان و ساز و برگ وغيره]، ضرورتاً ظاهر درك نشده ي نسبي ”واقعيت امر“ را تشكيل مي دهد. [كه به مثابه ”حقيقت مطلق“ پذيرفته و طرح مي شود!]

محدود ساختن تاريخ نگاري تنها به جمع آوري و برشمردن مشخصات واقعيت امر، توضيح روند تاريخي نيست، بلكه وقايع نامه است. تاريخ در تناسب با وقايع نامه تقريباً داراي همان نسبت است كه رديف اعداد [يك، دو، سه و…] با جبر نسبت دارد. …

از نظر اسلوبي و شيوه ي شناخت براي تاريخ نگاريِ متافيزيكي السويه است كه آيا تاريخ نگار از نظر سياسي داراي موضعي ترقي خواهانه و يا ارتجاعي است، زماني كه بر سر دو راهي ارزيابي … در سطح ظاهر واقعيت امر قرار دارد و مي كوشد با ”كاوش عميق“، چگونگي ”ساختن تاريخ“ را دنبال كند. …».

 

بر اين پايه است كه انديشه ي «پرمگس»ي مهرآسا، نخواسته و نتوانسته مبارزه ي جان بازانه توده اي ها و حزب پرافتخار آن ها را بعد از پيروزي انقلاب بهمن درك كند. نبردي دموكراتيك و مردمي و انسان دو ستانه كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران فداكارانه با اين هدف به آن پرداخت، تا حفظ و تحكيم استقلال سياسي و اقتصادي ايران انقلابي سال ها پاياني دهه پنجاه را ممكن سازد و تداوم بخشد. حزب توده ايران در اين سال ها با همه توان خود كوشيد انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را از مرحله سياسي به مرحله اقتصادي- اجتماعي ارتقا داده و ريشه هاي آن را تعميق بخشد. انديشه ي «پرمگس»ي نظاره گرِ ظاهربين مهرآسا كه نمي تواند عظمت و شكوهمندي اين كوشش انقلابي و علمي و تاريخي را دريابد، عجيب هم نيست كه آن را دنباله روي از خميني بنامد!

 

پيش تر به نظر فردريش انگلس اشاره شد كه به توجهي به اسلوب ديالكتيكي مي تواند حتي توسط نيروهاي صادق و ترقي خواه نيز ناآگاهانه انجام و با پيامدهاي منفي همراه باشد. اشتباه نيروهاي ترقي خواه در طول تاريخ، ازجمله اشتباه هاي حزب توده ايران در سال هايي كه ”مهرآسا“ به خيال خود آن را ”پرچم عثمان“ مي سازد و با مكيدن هزاران باره ي پديده هاي كپك زده سرمست مي شود، و خود را در اوج خلاقيت روشنفكرانه عليه حزب توده ها مي پندارد، نمونه اي از اين بي توجهي ها به اسلوب بررسي ماركسيستي- توده اي است. پيامد بي توجهي به اسلوب بررسي ديالكتيك ماترياليستي توسط نيروي ترقي خواه است.

نمونه ي ديگري از چنين بي توجهي را مي توان در مقاله اي در نامه مردم مشاهده كرد كه با عنوان «گفتاري در باب اسلام سياسي» انتشار يافته. در اين مقاله روند تمركز گرايي و تبديل شدن جامعه برده دارانه ي خانوادگي- قبيله اي به ساختار نظام فئودالي- برده دارانه از طريق برقراري ”اتحاد قبايل“ نزد قبايل عرب در شبه جزيره ي عربستان در هزار و چهارصد سال پيش توضيح داده مي شود. بي توجهي به اسلوب بررسي تاريخي بر پايه علم ماترياليسم تاريخي يا جامعه شناسي علمي، اما موجب شده است كه مقاله ي پرتواني كه در سطوري محدود ظاهرامر شكل پديدار شدن ”اسلام سياسي“ را در طول تاريخ صدر اسلام و در صد سال اخير برشمرده و توصيف كند، قادر نشود سرشت طبقاتي پديده ي تاريخي را قابل شناخت و درك سازد. آن چه به عنوان ”اسلام سياسي“ مطرح مي شود، از موضع «نو و يا كهنه بودنِ» پديده و نه از موضع ساختار طبقاتي جامعه ي قبايل عرب و كشورهاي عرب كنوني مورد توجه قرار مي گيرد.

با چنين اسلوب غيرماركسيستي- توده اي كه تاريخ را به مثابه «تاريخ نبرد طبقاتي» قابل شناخت نمي سازد كه ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“ آن را به سطح شناخت تاريخي انديشه علمي ارتقا داده اند و ابدي ساخته اند، معلوم نيست بايد اتحاد قبايل در يونان توسط اسكندر مقدوني و يا قبايل مغول توسط چنگيزخان و همچنين پايه ريزي ايران هخامنشي را كه از ايدئولوژي ”اسلام سياسي“ برخوردار نبودند، در يك مقاله در ارگان مركزي حزب طبقه كارگر ايران و از ديدگاه ماركسيستي- توده اي چگونه ارزيابي نمود؟

نادرستي اسلوب به كار گرفته شده در مقاله پيش گفته، موجب شده است كه جمع آوريِ موفق اسناد تاريخي و توصيف روند وقايع ”بهار عربي“، گرچه با شفافيت وابستگي ”اسلام سياسي“ را در صد سال اخير به نيروهاي استعمارگر و امپرياليستي نشان مي دهد، قادر نمي شود سرشت طبقاتي- ارتجاعي امروزي آن را همه جانبه قابل شناخت سازد. ازجمله با شفافيت اعلام كند كه نمي توان براي اين جريان هاي تروريستي از قبيل طالبان، داعش در عراق و سوريه و ازجمله در شكل حاكم آن در ايرانِ جمهوري اسلامي، مضموني رهايبخش و ضد امپرياليستي قايل شد! پاسخ به اين پرسش براي مبارزه ي ضد ديكتاتوري در ايران پراهميت است.

انتشار اين مقاله تحقيقاتي- روشنگرانه بدون نام نويسنده در نشريه ارگان حزب توده ايران، يك بار ديگر ضرورت انتشار مجدد ”دنيا“، ارگان سياسي و تئوريك حزب توده ايران را قابل شناخت مي سازد. مسئوليت بي توجهي به اين امر مهم كه گامي ناخواسته در جهت حذف انديشه ماركس، انگلس و لنين از مطبوعات حزب طبقه كارگر ايران است، به عهده ي كدام ارگان حزب توده ايران است؟ آيا رفيق گرامي محمد اميدوار به اين پرسش پاسخي شفاف و روشنگرانه خواهد داد؟

١- نامه مردم شماره ١٠٠٥، ١٩ مرداد ١٣٩٥ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/3262-2016-0

٢- احسان طبري، بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد، شعر زندان: «… اي بدسگالان مردمي آزار، اي ژاژ خايان دشمن كار، اي شماياني كه انديشه تان از پر مگس فراتر نمي رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مي بينيد، هرگز زخم هايم بساط عيش تان نخواهد شد. …». در حماسهء نبرد انسان، دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری به صورت پ د اف در توده اي ها www.tudeiha




بازتولید سیاست توده ای با اسلوب بررسی مشخصِ پدیده ی مشخص!

مقاله ی شماره: 1395 / 49 (22 مرداد)

واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

پرسش های رفیق سیامک برای شفاف سازی مضمون سند مصوبه پلنوم تیرماه 1395 کمیته مرکزی حزب توده ایران

 

ادامه ی بحث بر سر اسلوبِ تحلیل مارکسیستی- توده ای از اهمیت تعیین کننده برخوردار است. تکرار این نکته اما بدون ایجاد رابطه میان بررسی مشخصِ پدیده ی مشخص- ماتریالیستی (واقعیتِ عینی- پیش رو) در بررسی، نمی تواند به پایبندی به اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی متهی شود. از این رو پاسخ به پرسش های رفیق عزیز سیامک کمک خواهد بود، برای تدقیق مضمون مبارزه ی سیاسی- طبقاتی حزب توده ایران در شرایط کنونی.

تردید نباید داشت که رفقای مسئول و دلسوز با بررسی این پرسش ها و کوشش برای ارایه ی پاسخ مارکسیستی- توده ای به آن، در جهت ایجاد شرایط نظر مشترک و مستدل برای پرسش های در برابر مبارزه ی کنونی حزب طبقه کارگر از سویی و ایجاد شرایط تحکیم سازمانی حزب توده ایران گام های تعیین کننده برخواهند داشت.

از این رو انتشار پرسش ها به صورت مقاله ای مجزا ضروری به نظر می رسد!
بار دیگر باید اذعان کرد که حق با رفیق عاصمی است. جملات زیر بسیار پیچیده و نامفهوم است. همه ما می دانیم که بر گزاری پلنوم کاریست وقت گیر که فقط با ماه ها  برنامه ریزی و هماهنگی می تواند با موفقیت عملی گردد. این را هم می دانیم که هماهنگی وقت اعضای  کمیته مرکزی از کشورهای مختلف و پیدا کردن محلی مناسب نیز کار سهلی نیست. و این هم معلوم است که تهیه یک سند مورد توافق  اکثریت اعضا، کاریست صعب و دشوار. لذا ایجاد شرایط بحث دموکراتیک در باره مضمون آن ها ضروری است.
ولی نه ضیق وقت و نه سختی تدوین نظر مشترک در چند جمله می تواند توجیه کننده این جملات نامفهوم باشد. معمولن مرسوم بود که در این گونه موارد، ارگان مرکزی حزب با مقالات توضیحی این جملات نامفهوم و معلق را با ارتباط دادن به مسال روز و شرایط مشخص قابل درک می سازد. وگرنه چطور می توان از یک هوادار و یا یک عضو ساده انتظار داشت که همچین جملاتی را به میان توده ها ببرد و آنرا به نیروی مادی تبدیل کند؟ وقتی افرادی با چند دهه تجربه کار سیاسی و آگاهی از فرهنگ توده ای از درک این کلمات عاجز هستند و دلسوزانه آن را گوشزد می کنند، واکنش درست آنست که که فورن اقدام به توضیح این جملات پرداخت.

جملات زیر وقتی مفهوم می شود که خواننده بتواند به سؤالات متعددی که رفیق عاصمی با نقل از سند حزبی مطرح کرده است، جواب واضح  بدهد:

«و از سوی دیگر نیز برخی از نیروها و تحلیل‌گران سیاسی ـ برخلافِ درس‌های مشخص جنبش مردم در برههٔ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ ـ در لازم بودنِ درک و پذیرشِ جنبه‌های به‌هم‌پیوستهٔ مبارزه در راستای گذر از دیکتاتوری به مرحلهٔ دموکراتیک ملیِ تحوّلِ اجتماعی، به چپ‌رَوی دچارند و در ارزیابی اهمیتِ مبارزهٔ ضدامپریالیستی در کلیت فعالیت همه‌جانبهٔ نیروهای مترقی، دیدگاهی تک ‌بُعدی دارند. برجسته کردنِ عنصرها و اجزائی که نمایانندهٔ وجودِ ارتباطی ذاتی بین این رویدادها و تأثیر متقابلِ آن‌ها بر یکدیگر و درعین‌حال اثرگذاریِ تحول‌های عمده در پهنهٔ جهان بر تحول‌های سیاسی در میهن‌مان، هدفِ موشکافی و ارزیابیِ دومین پلنوم‌اند».

۱-  چه نیروها و تحلیل‌گران سیاسی مد نظر بیانیه اند؟
۲ –  انقلاب بهمن درس‌های مشخص مختلفی به انقلابیون داد. چه درس هایی مد نظر بیانیه است؟
۳-  مبارزه جنبه‌های به‌هم‌پیوستهٔ بسیار دارد. مشخصن چه جنبه‌های به‌هم‌پیوستهٔ مد نظر بیانیه است؟
۴-  معنای دیدگاه تک ‌بُعدی در مبارزهٔ ضدامپریالیستی چسیت؟ آیا منظور اینست که برخی ها مبارزهٔ ضدامپریالیستی را بزرگ می کنند تا مبارزهٔ طبقاتی را فراموش کنند؟
۵-  در کجا و چگونه پلنوم اخیر به «برجسته کردنِ عنصرها و اجزائی که نمایانندهٔ وجودِ ارتباطی ذاتی بین این رویدادها و تأثیر متقابلِ آن‌ها بر یکدیگر و درعین‌حال اثرگذاریِ تحول‌های عمده در پهنهٔ جهان بر تحول‌های سیاسی در میهن‌مان» هستند, پرداخت؟
۶-  آیا منظور از “رویدادها” در جمله بالا “پدیده ها ” است؟
۷-  اگر منظور “رویدادها”ی مشخصی است. در کجا این  بیانیه این “رویدادها”ی مشخص ذکر شده است.

 

سیامک




باز هم در باره ی ”راست روي“ و ”چپ روي“! تفاوت ميان فهميدن و درك كردن چيست؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٨ (١٧ مرداد)

واژه راهنما: تئوريك

”بررسي مشخصِ پديده مشخص“. اسلوب بررسی ماتریالیست دیالکتیکیِ پدیده. تئوریِ شناخت مارکسیستی- توده ای. درک مضمون. انتزاع درک شده.

 

در «گزارش هيئت سياسي به سومين پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران» كه مورد تصويب نشست قرار گرفت، در «بخش ايران» و هم در «بخش جهان»  به درستي بر اهميت شناخت و دوري از «راست روي» و «چپ روي» در مبارزه ي اجتماعي اشاره و هشدار داده شده است.

وظيفه اين سطور بررسي مجدد «گزارش …» نيست. در اين زمينه پيش تر توضيحاتي در مقاله ”بدون اقتصاد سياسي جايگزين، تجهيز توده ها ممكن نيست” داده شد (١). وظيفه کنونی، بررسي شكل طرح انتقاد در «گزارش …» است.

در اين ارتباط، پاسخ به اين پرسش ضروري به نظر مي رسد كه اسلوب ”بررسي مشخصِ پديده ي مشخص“ كه مضمون بررسي ماركسيستي- توده اي را از هر پديده اي تشكيل مي دهد، از چه ويژگي شكل و ساختاري برخوردار است و چرا پايبندي به آن، پايبندي به تئوري شناخت ماركسيستي است كه به نوبه خود، محكي قابل بازتوليد است و سلامت يك بررسي ديالكتيكي مبتني بر ماترياليسم را تامین می کند ؟

 

بدين ترتيب، وظيفه اين سطور بررسي شكل طرح انتقاد در هر دو بخشِ «گزارش …» است.

در بخش ايران (ص ٧)، پس از رد مواضع «سوسيال دموكرات»، مواضع ”چپ روانه“ چنین مورد انتقاد قرار مي گيرد: «درك نادرست بخش هايي از نيروهاي چپ از مرحله مبارزه و شرايط مشخص عيني كنوني جامعه ما و برخورد اراده گرايانه و شعار گونه اين نيروهاي چپ با نقش مبارزهء طبقاتي و مبارزه جنبش كارگري در شرايط كنوني جامعه ما» …. و در بخش جهان، پس از آن كه به درستي مواضع نيروهاي راست در «انكار وجود و تاثير امپرياليسم …» در ايران نادرست ارزيابي مي گردد كه مدعي هستند، كه «خواست و مبارزه با امپرياليسم … برآمده از درك ناقص ”چپ“» است، برخورد انتقادي به شيوه ي ”چپ روانه“ چنين بيان مي شود: «برخي از نيروها و تحليل گران سياسي  – برخلافِ درس ها مشخص جنبش مردم در برهه انقلاب بهمن ١٣٥٧-  در لازم بودنِ درك و پذيرش جنبه هاي به هم پيوستهء مبارزه در راستاي گذر از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك ملي تحولِ اجتماعي، به چپ روي دچارند و در ارزيابي اهميتِ مبارزهء ضد امپرياليستي در كليت فعاليت همه جانبه نيروهاي مترقي، ديدگاهي تك بُعدي دارند. برجسته كردنِ عنصرها و اجزائي كه نماياننده وجود ارتباطي ذاتي بين اين رويدادها [كدام رويدادها؟] و تاثير متقابل آن ها بر يكديگر و در عين حال اثر گذاريِ تحول هاي عمده در پهنه جهان بر تحول هاي سياسي در ميهن مان، هدف موشكافي و ارزيابيِ دومين [سومين؟] پلنوم اند. …».

هم در رابطه با نظريات «”سوسيال دموكراسي“ ([از نوع] ملي- مذهبي، اصلاح طلب و پاره هايي از نيروهاي چپ)» و هم در ارتباط با مواضع ”چپ روانه” در هر دو بخش «گزارش …»، برخورد انتقادي بدون نقل قول مشخص انجام مي شود.

 

”بررسي مشخصِ پديده ی مشخص“

به سخني ديگر، در «گزارش …» پيش شرط براي امكانِ يك ”بررسي مشخصِ پديده ی مشخص“ وجود ندارد. پيش شرطي كه زنده ياد رفيق احسان طبري خطاب به ”دكتر سروش“ و در بحث با او مطرح مي سازد: «چه كسي و در كجا و چگونه» (ا ط، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد دوم) مطلب مورد انتقاد را مطرح كرده است؟

مخالفتِ رفيقِ ديالكتيسينِ توده اي به شيوه ي نگارش سروش، از سر لجبازي و يا به منظور پولميك نيست. انتقاد رفيق طبري از اين رو انتقادي درست و مستدل است، زيرا براي ارايه يك ارزيابي همه جانبه كه مضمون پديده را قابل شناخت مي سازد، به عبارت ديگر، به منظور ارايه يك انتقاد مبتني بر تئوري شناختِ ديالكتيك ماترياليستي، پايبندي به دو پيش شرط ضروري است.

يكي، بررسي مشخصِ پديده ي مشخص، و

ديگري، شيوه اي كه پديده را از ”انتزاعي توخالي“ به ”انتزاعي پر“ بدل سازد. به سخني ديگر شيوه اي كه پديده را براي خواننده قابل ”درك“ می سازد!

چنان كه قابل شناخت است، در وجود اين دو پيش شرط، انديشه با مساله ي شناخت ”شكل و مضمونِ“ پديده روبرو است!

بدين ترتيب، طرح نقل قولِ مشخص، آن هنگام اجتناب ناپذير است كه منتقد مايل است، با پايبندي به تئوري شناخت مبتني بر ديالكتيك ماترياليستي، پديده را مورد پژوهش قرار دهد. نقل كردن نظرِ مشخص، نشان اين خواست و پايبندي فرد است به شيوه پژوهش ديالكتيكي. اين هوا هوس نيست، پايبندي به اسلوب شناخت ماركسيستي- توده اي است.

اين پرسش كه آيا بايد يك پديده ي شناخته شده را (مثلا جپ روی و راست روی) هر بار مورد بررسي مجدد قرار داد يا خير؟! پرسشي به جاست.

زيرا شرايط مداوم در تغيير است. رفيق طبري بررسی کلیت و یا هر سه بُعد تاریخی (گذشته، حال و آینده) را در ”تشخيص وضع حاضر و پيش بيني وضع حاضر“ (همانجا جلد اول، ص ٦٤) چنين توضيح مي دهد: «وظيفه تحليل پديده هاي اجتماعي از نظر حزب طبقه كارگر نبايد تنها به تشخيص وضع موجود، وضع كنوني محدود گردد.»

با توجه به توضيحان پيش، البته ضروري نيست كه در هر مقاله و يا حتي در سند پلنوم كميته مركزي حزب طبقه كارگر، اطلاعات پايه ي انديشه ي ماركسيستي تكرار گردد. نبايد خلاصه اي از كتاب ”كاپيتال“ به منظور تازه كردنِ شناخت از نظام سرمايه داري طرح گردد و سپس مساله مشخص مورد بررسي قرار گيرد. اما شیوه در ارتباط با بررسی مساله مشخص، “بررسی مشخصِ پدیده ی مشخص” چگونه است؟

در تائيد نظر رفيق طبري، توماس ميچر، فيلسوف آلماني مي نويسد: اما «طرح دو بُعد گذشته و آينده هنگام بررسي لحظه ي حاضر، كه به طور مداوم در حال تغيير و رشد است، از اين رو ضروري است …، زيرا گذشته و آينده را بايد براي تشخيص شرايط لحظه ي تاريخي حاضر [بررسي مشخصِ پديده ي مشخص]، و حل مساله و معضل هاي آن، هر بار، بارآور و سودمند ساخت [با پديده مشخص در انطباق قرار داد]. تنها به مثابه دانش سودمند براي اكنون، شناخت از گذشته و آينده معنا مي يابد [درک از راست و چپ روی]. و به يك دانشي بدل مي گردد كه ديگر تنها به درد قرار دادن در موزه نمي خورد» (توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ كليت“، ص ٤٠، Aufhebung نشريه ي فلسفه ي ديالكتيكي).

از اين روست كه نمي توان گفت كه ”همان طور كه ما يك بار مورد بررسي قرار داديم، … چنين و چنان …”. مضمون مقاله هاي نامه مردم در هر شماره در تائيد اين برداشت است كه كوشش مي شود، هر بار در آن ها تحليلِ شرايطِ تغيير يافته در ايران عملي گردد. اين طور نيست؟!

براي نمونه، شرايط مبارزات جنبش صنفي- دموكراتيك طبقه كارگر ايران با پيروزي اعتصاب جان بازانه شست و دو روزه ي رفيق عظيم زاده، زمينه ي جديدي را براي بررسي گذشته و آينده در جامعه ايراني ضروري مي سازد! (امری که در مقاله های مربوط به جنبش کارگری در نامه مردم بازتابی نیافته است! به این نکته به طور مجزا پرداخته خواهد شد)

 

اما نكته دوم، يعني قابل درك ساختن مضمون، نكته پراهميت تر را در بحث كنوني تشكيل مي دهد كه در سطور زير به آن پرداخته مي شود.

همان طور كه اشاره شد، نكته نخست، شكـل اسلوب انتقاد مبتني بر ديالكتيك ماترياليستي را مورد بررسي قرار مي دهد. و نكته دوم باز مي گردد به مضمونِ انتقاد، كه عبارت است از ”نفي نادرست“ و ”اثبات درست“ كه به معناي پايبندي به قانون ديالكتيكي ”نفي در نفي“ است.

به سخني ديگر، بايد نخست نادرستي آن چه كه بايد نفي شود به اثبات رسانده شود، و سپس درستي آن چه كه بايد به اثبات رسانده شود، عملي گردد.

از اين رو بدون ارايه مشخص آن چه كه بايد نفي شود، نمي توان درستي آن چه را كه بايد به اثبات رسانده شود، مستدل ساخت. بي جهت هم نيست كه ”دكتر سروش“ به اين اسلوب ”بررسيِ مشخصِ پديده ي مشخص“ تن نمي دهد، زيرا قادر به نفي آن چه كه ادعا مي كند نيست. زنده ياد طبري در آن مقاله درست انگشت روي همين نكته مي گذارد! روی این نکته که آقای سروش، چون نمی تواند و مایل نیست نظری مشخص و دقیق علیه اندیشه ی مارکسیستی مطرح سازد، از بیان مشخص نکته ی مورد انتقاد با نقل قولی مشخص طفره می رود!

 

انتزاع ”پر“ يا درك شده

در زبان فارسي معناي ”فهميدن“ با ”درك كردن“ چه تفاوتي دارد؟ اگر به ”فرهنگ معين“ مراجعه شود، عمده تفاوت ميان آن ها، با تفاوت درجه ي «فرايند ذهني» در مفهوم آن ها توضيح داده مي شود كه به سطح «آگاهي» فرد مي رسد. ظاهرا پدیده ی «فرایند ذهنی» در مفهوم ”فهميدن“ در کتاب فرهنگ معین، ضعيف تر ارزیابی مي شود.

معناي ”درك“ در زبان ماترياليست ديالكتيكي، تفاوتي كيفي با تعريف ذكر شده دارد. در انديشه ي ماركسيستي- توده اي، واژه ي ”درك” به معناي دريافت و به ثمر رساندن ”مضمون“ پديده در انديشه ي انتزاعي  – در ذهن – است. به بياني ديگر، شناخت و درك مضمون (ماهيت، سرشت) پديده.

 اما درك مضمون به چه معناست؟  آن را بشكافيم:

براي دستيابي به مضمون (ماهيت، سرشتِ) پديده بايد كليت ساختار و عملكرد دروني و بده و بستان بيروني پديده شناخته شود و روندِ شدن آن «در تمام ابعاد تاريخي آن، در تمام ابعاد طبيعي آن، در تمام جوانب متنوع آن» در نظر گرفته شود، به عبارت ديگر «تحليل جامع»ي از آن ارايه گردد كه كليت پديده را در برمي گيرد. آن طور كه زنده ياد طبري در ”تحليل جامع و تحليل متناسب“، در ادامه نقل قول پيش مي نويسد: «يعني تمام پديده را از مبداء تا منتها، از آغاز تا انجام، از فراز تا فرودش مورد بررسيِ عميق قرار دهد، [آن هنگام] مي توان به ماهيت دست يافت»، سرشت پديده را قابل شناخت ساخت (ا ط، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، ص٦٦).

در چنين مرحله اي از پژوهش است كه به زبان ماركس مي توان گفت كه ”پديده از انتزاعي توخالي، به انتزاعي پر“ بدل شده است كه ماركس آن را ”درك كردن“ مي نامد. لذا ارايه ي نقل قول مشخص از نظري كه بايد مورد بررسي قرار گيرد، زمينه عيني بررسي مشخص نظر را ايجاد مي سازد. چنين ارايه ی مشخص نظر  – نقل قول مشخص -، پيش شرط درك همه جانبه ي كليتِ پدیده ی در حال تغيير است. تنها چنين شيوه اي، مضمون اسلوب تئوري شناختِ ديالكتيك ماركسيستي را تشكيل مي دهد. به سخني ديگر، تنها با چنين اسلوبي، مي توان به بررسي ديالكتيكيِ نظري پرداخت!

لذا پايبندي به اين شيوه توسط انديشه ديالكتيكي از روي هوا و هوس نيست، به سخني ديگر، برداشتي ذهني و متافيزيكي نيست. همان طور كه بي توجهي به اين شيوه از طرف انديشه ي غيرماركسيستي- غيرتوده اي (دكتر سروش!) آگاهانه و عمدي و نشان بي باوري به اسلوب ديالكتيك ماترياليستي است!

 

همان طور كه اشاره شد، در هر دو بخش ايران و جهان در «گزارش هيئت سياسي به سومين پلنوم ك م»، انتقاد به مواضع ”چپ“، بدون نقل قول مشخصي انجام می شود. بررسي بر پايه برداشتي عملي مي گردد كه حتي آن جا كه دقيق است و مي توان مضمون آن را مورد تائيد قرار داد – مساله مبارزه ی ضد امپریالیستی-، آری، با وجود اين،  «گزارش …» از تئوري شناخت ماركسيستي- توده اي پيروي نمي كند . با منطقِ اسلوب ديالكتيك ماترياليستي همگام نيست. به كار گرفتن چنين شيوه ي در بررسي «گزارش هیئت سیاسی به نشست کمیته مرکزیِ» حزب توده ايران كه خود را پايبند به انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس، لنين و ديگران مي داند، قابل پذيرش نيست.

خطر تسري چنين اسلوب به كليت انديشه ی روشنفكرانه در حزب طبقه كارگر جدي است و مي توان تاثير آن را بر مضمون نظرات ارايه شده در سند نشان داد:

در بخش ايران (ص ٧) مي خوانيم: «درك نادرست بخش هايي از نيروهاي چپ از مرحله مبارزه و شرايط مشخص عيني كنوني جامعه ما و برخورد اراده گرايانه و شعار گونه [کدام شعار؟] اين نيروهاي چپ [کدام؟] با نقش مبارزهء طبقاتي و مبارزه جنبش كارگري در شرايط كنوني جامعه ما» …. و

در بخش جهان، پس از آن كه به درستي مواضع نيروهاي راست در «انكار وجود و تاثير امپرياليسم …» در ايران نادرست ارزيابي مي گردد كه مدعي هستند كه «خواست و مبارزه با امپرياليسم … برآمده از درك ناقص ”چپ“» است، برخورد انتقادي به شيوه ي ”چپ روانه“ چنين بيان مي شود: «برخي از نيروها و تحليل گران سياسي  – برخلافِ درس ها مشخص [کدام درس؟] جنبش مردم در برهه انقلاب بهمن ١٣٥٧-  در لازم بودنِ درك و پذيرش جنبه هاي [کدام جنبه های؟] به هم پيوستهء مبارزه در راستاي گذر از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك ملي تحولِ اجتماعي، به چپ روي دچارند و در ارزيابي اهميتِ مبارزهء ضد امپرياليستي در كليت فعاليت همه جانبه نيروهاي مترقي، ديدگاهي تك بُعدي دارند [كدام بُعد؟]. برجسته كردنِ عنصرها و اجزائي كه نماياننده وجود ارتباطي ذاتي بين اين رويدادها [؟ كدام رويدادهاي مشخص؟] و تاثير متقابل آن ها بر يكديگر و در عين حال اثر گذاريِ تحول هاي عمده در پهنه جهان بر تحول هاي سياسي در ميهن مان، هدف موشكافي و ارزيابيِ سومين پلنوم اند. …».

١- همان طور كه قابل شناخت است، ”بررسي مشخصِ پديده ی مشخص“ در هر دو مورد در نظر طرح شده، اصلاً ناممكن است! از اين رو مي تواند تنها برداشت ذهني مبهم طرح شده در «گزارش» مورد بررسي قرار گيرد!

٢- «نقش مبارزهء طبقاتي و مبارزه جنبش كارگري» در هيچ يك از ابعاد نقل شده در اثر ”نوشته هاي فلسفي …“ در بیان سند حزبی جايي ندارد. يك انتزاع توخالي است!

وضع در بخش جهان «گزارش …» مايوس كننده تر است: «درس های مشخص جنبش مردم» و يا «جنبه هاي به هم پيوستهء مبارزه در راستاي گذر از ديكتاتوري» و يا برداشت (كدام برداشت؟) «ديدگاه تك بعدي» [کدام بعد؟] داشتن «در ارزيابي اهميتِ مبارزهء ضد امپرياليستي»، همگي براي خواننده ي كه با مساله ها آشنايي هم داشته باشد، ”انتزاعي توخالي“ و يا درك نشده از كار در مي آيد، چه رسد نزد خواننده اي كه باید براي اولين بار با آن در «گزارش …» آشنا گردد و با آن روبرو مي شود!

هر فردي اجباراً تفسير خود را از ”مضمون“ نظرها خواهد داشت. و منتقدان «سوسياليسم سيستمي» و «ماركسيسم سنتي» با سرور خواهند گفت كه در عوض، ”چپ“ به ”دموكراسي“ دست يافته، زيرا احترام به هر نظر، «عين دموکراسي است!» (2). تشتت نظري پيامد بي ترديد به كارگيري اسلوب غيرديالكتيكي در بررسي است.

از اين رو هم هست كه ”دكتر سروش“ كه مي خواهد به فلسفه بافي، به قول رفيق طبري به تحريف بپردازد، به اسلوب ديالكتيكي رو نمي آورد.

در اين سطور وظيفه بررسي مجدد همه نكته هاي پيش گفته به طور مشخص هدف نيست. اين وظيفه در مقاله ”بدون اقتصاد سياسي جايگزين، تجهيز توده ها ممكن نيست!“ (1) انجام شده است. وظيفه ي اين سطور نشان دادن اسلوب نادرست و به كارگيري آن در «گزارش …» است و بس!

تنها اين پرسش اضافه شود كه آيا منظور از «جنبه هاي به هم پيوسته در راستاي گذر از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك ملي تحول اجتماعي» كه در بخش جهانِ «گزارش …» عنوان مي گردد، و ظاهراً با «درس هاي مشخص جنبش مردم در برهه انقلاب بهمن ١٣٥٧» نيز  در ارتباط است، آیا به معناي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ است، يعني بايد از طريق چانه زدن و بحث و گفتگو با برخي از لايه هاي حاكميت عملي گردد، و يا بايد از ”پايين“ و از طريق تجهيز توده ها كه در مركز آن طبقه كارگر ايران قرار دارد، تحقق یابد؟ تجهیزی که همزمان اهرم مذاکره در بالا بوده و به موفقیت مذاکره کمک می کند؟ به سخنی دیگر، با ایجاد وحدت میان هر دو شیوه دستیابی به اتحاد عملی می گردد؟

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند كه رفيقي عنوان نمود، بايد قوي باشيم تا بتوانيم اتحاد ضد ديكتاتوري را بر پا داريم، و يا بايد اتحاد را به هر قيمت بر پا سازيم، زيرا از اين طريق قوي خواهيم شد؟

1- نگاه شود به مقاله ی شماره 43 مرداد 1395 http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2833

2- نگاه شود به مقاله ی شماره 27 مرداد 1395 با عنوان “اسب ترویا” که در آن موضع ضد مارکسیستیِ “خوانش جدید مارکس” از زبان شیدا وثیق نشان داده می شود. همچنین مقاله های شماره  29 تیر  با عنوان “نفی مبارزه ی طبقاتی به سود کیست” http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795  و “لوبی یسم نیز” 31 تیر 95 http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795. http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785  به همین موضوع می پردازد.

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٨ (١٧ مرداد)

واژه راهنما: تئوريك

”بررسي مشخصِ پديده مشخص“. اسلوب بررسی ماتریالیست دیالکتیکیِ پدیده. تئوریِ شناخت مارکسیستی- توده ای. درک مضمون. انتزاع درک شده.

 

در «گزارش هيئت سياسي به سومين پلنوم كميته مركزي حزب توده ايران» كه مورد تصويب نشست قرار گرفت، در «بخش ايران» و هم در «بخش جهان»  به درستي بر اهميت شناخت و دوري از «راست روي» و «چپ روي» در مبارزه ي اجتماعي اشاره و هشدار داده شده است.

وظيفه اين سطور بررسي مجدد «گزارش …» نيست. در اين زمينه پيش تر توضيحاتي در مقاله ”بدون اقتصاد سياسي جايگزين، تجهيز توده ها ممكن نيست” داده شد (١). وظيفه کنونی، بررسي شكل طرح انتقاد در «گزارش …» است.

در اين ارتباط، پاسخ به اين پرسش ضروري به نظر مي رسد كه اسلوب ”بررسي مشخصِ پديده ي مشخص“ كه مضمون بررسي ماركسيستي- توده اي را از هر پديده اي تشكيل مي دهد، از چه ويژگي شكل و ساختاري برخوردار است و چرا پايبندي به آن، پايبندي به تئوري شناخت ماركسيستي است كه به نوبه خود، محكي قابل بازتوليد است و سلامت يك بررسي ديالكتيكي مبتني بر ماترياليسم را تامین می کند ؟

 

بدين ترتيب، وظيفه اين سطور بررسي شكل طرح انتقاد در هر دو بخشِ «گزارش …» است.

در بخش ايران (ص ٧)، پس از رد مواضع «سوسيال دموكرات»، مواضع ”چپ روانه“ چنین مورد انتقاد قرار مي گيرد: «درك نادرست بخش هايي از نيروهاي چپ از مرحله مبارزه و شرايط مشخص عيني كنوني جامعه ما و برخورد اراده گرايانه و شعار گونه اين نيروهاي چپ با نقش مبارزهء طبقاتي و مبارزه جنبش كارگري در شرايط كنوني جامعه ما» …. و در بخش جهان، پس از آن كه به درستي مواضع نيروهاي راست در «انكار وجود و تاثير امپرياليسم …» در ايران نادرست ارزيابي مي گردد كه مدعي هستند، كه «خواست و مبارزه با امپرياليسم … برآمده از درك ناقص ”چپ“» است، برخورد انتقادي به شيوه ي ”چپ روانه“ چنين بيان مي شود: «برخي از نيروها و تحليل گران سياسي  – برخلافِ درس ها مشخص جنبش مردم در برهه انقلاب بهمن ١٣٥٧-  در لازم بودنِ درك و پذيرش جنبه هاي به هم پيوستهء مبارزه در راستاي گذر از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك ملي تحولِ اجتماعي، به چپ روي دچارند و در ارزيابي اهميتِ مبارزهء ضد امپرياليستي در كليت فعاليت همه جانبه نيروهاي مترقي، ديدگاهي تك بُعدي دارند. برجسته كردنِ عنصرها و اجزائي كه نماياننده وجود ارتباطي ذاتي بين اين رويدادها [كدام رويدادها؟] و تاثير متقابل آن ها بر يكديگر و در عين حال اثر گذاريِ تحول هاي عمده در پهنه جهان بر تحول هاي سياسي در ميهن مان، هدف موشكافي و ارزيابيِ دومين [سومين؟] پلنوم اند. …».

هم در رابطه با نظريات «”سوسيال دموكراسي“ ([از نوع] ملي- مذهبي، اصلاح طلب و پاره هايي از نيروهاي چپ)» و هم در ارتباط با مواضع ”چپ روانه” در هر دو بخش «گزارش …»، برخورد انتقادي بدون نقل قول مشخص انجام مي شود.

 

”بررسي مشخصِ پديده ی مشخص“

به سخني ديگر، در «گزارش …» پيش شرط براي امكانِ يك ”بررسي مشخصِ پديده ی مشخص“ وجود ندارد. پيش شرطي كه زنده ياد رفيق احسان طبري خطاب به ”دكتر سروش“ و در بحث با او مطرح مي سازد: «چه كسي و در كجا و چگونه» (ا ط، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد دوم) مطلب مورد انتقاد را مطرح كرده است؟

مخالفتِ رفيقِ ديالكتيسينِ توده اي به شيوه ي نگارش سروش، از سر لجبازي و يا به منظور پولميك نيست. انتقاد رفيق طبري از اين رو انتقادي درست و مستدل است، زيرا براي ارايه يك ارزيابي همه جانبه كه مضمون پديده را قابل شناخت مي سازد، به عبارت ديگر، به منظور ارايه يك انتقاد مبتني بر تئوري شناختِ ديالكتيك ماترياليستي، پايبندي به دو پيش شرط ضروري است.

يكي، بررسي مشخصِ پديده ي مشخص، و

ديگري، شيوه اي كه پديده را از ”انتزاعي توخالي“ به ”انتزاعي پر“ بدل سازد. به سخني ديگر شيوه اي كه پديده را براي خواننده قابل ”درك“ می سازد!

چنان كه قابل شناخت است، در وجود اين دو پيش شرط، انديشه با مساله ي شناخت ”شكل و مضمونِ“ پديده روبرو است!

بدين ترتيب، طرح نقل قولِ مشخص، آن هنگام اجتناب ناپذير است كه منتقد مايل است، با پايبندي به تئوري شناخت مبتني بر ديالكتيك ماترياليستي، پديده را مورد پژوهش قرار دهد. نقل كردن نظرِ مشخص، نشان اين خواست و پايبندي فرد است به شيوه پژوهش ديالكتيكي. اين هوا هوس نيست، پايبندي به اسلوب شناخت ماركسيستي- توده اي است.

اين پرسش كه آيا بايد يك پديده ي شناخته شده را (مثلا جپ روی و راست روی) هر بار مورد بررسي مجدد قرار داد يا خير؟! پرسشي به جاست.

زيرا شرايط مداوم در تغيير است. رفيق طبري بررسی کلیت و یا هر سه بُعد تاریخی (گذشته، حال و آینده) را در ”تشخيص وضع حاضر و پيش بيني وضع حاضر“ (همانجا جلد اول، ص ٦٤) چنين توضيح مي دهد: «وظيفه تحليل پديده هاي اجتماعي از نظر حزب طبقه كارگر نبايد تنها به تشخيص وضع موجود، وضع كنوني محدود گردد.»

با توجه به توضيحان پيش، البته ضروري نيست كه در هر مقاله و يا حتي در سند پلنوم كميته مركزي حزب طبقه كارگر، اطلاعات پايه ي انديشه ي ماركسيستي تكرار گردد. نبايد خلاصه اي از كتاب ”كاپيتال“ به منظور تازه كردنِ شناخت از نظام سرمايه داري طرح گردد و سپس مساله مشخص مورد بررسي قرار گيرد. اما شیوه در ارتباط با بررسی مساله مشخص، “بررسی مشخصِ پدیده ی مشخص” چگونه است؟

در تائيد نظر رفيق طبري، توماس ميچر، فيلسوف آلماني مي نويسد: اما «طرح دو بُعد گذشته و آينده هنگام بررسي لحظه ي حاضر، كه به طور مداوم در حال تغيير و رشد است، از اين رو ضروري است …، زيرا گذشته و آينده را بايد براي تشخيص شرايط لحظه ي تاريخي حاضر [بررسي مشخصِ پديده ي مشخص]، و حل مساله و معضل هاي آن، هر بار، بارآور و سودمند ساخت [با پديده مشخص در انطباق قرار داد]. تنها به مثابه دانش سودمند براي اكنون، شناخت از گذشته و آينده معنا مي يابد [درک از راست و چپ روی]. و به يك دانشي بدل مي گردد كه ديگر تنها به درد قرار دادن در موزه نمي خورد» (توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ كليت“، ص ٤٠، Aufhebung نشريه ي فلسفه ي ديالكتيكي).

از اين روست كه نمي توان گفت كه ”همان طور كه ما يك بار مورد بررسي قرار داديم، … چنين و چنان …”. مضمون مقاله هاي نامه مردم در هر شماره در تائيد اين برداشت است كه كوشش مي شود، هر بار در آن ها تحليلِ شرايطِ تغيير يافته در ايران عملي گردد. اين طور نيست؟!

براي نمونه، شرايط مبارزات جنبش صنفي- دموكراتيك طبقه كارگر ايران با پيروزي اعتصاب جان بازانه شست و دو روزه ي رفيق عظيم زاده، زمينه ي جديدي را براي بررسي گذشته و آينده در جامعه ايراني ضروري مي سازد! (امری که در مقاله های مربوط به جنبش کارگری در نامه مردم بازتابی نیافته است! به این نکته به طور مجزا پرداخته خواهد شد)

 

اما نكته دوم، يعني قابل درك ساختن مضمون، نكته پراهميت تر را در بحث كنوني تشكيل مي دهد كه در سطور زير به آن پرداخته مي شود.

همان طور كه اشاره شد، نكته نخست، شكـل اسلوب انتقاد مبتني بر ديالكتيك ماترياليستي را مورد بررسي قرار مي دهد. و نكته دوم باز مي گردد به مضمونِ انتقاد، كه عبارت است از ”نفي نادرست“ و ”اثبات درست“ كه به معناي پايبندي به قانون ديالكتيكي ”نفي در نفي“ است.

به سخني ديگر، بايد نخست نادرستي آن چه كه بايد نفي شود به اثبات رسانده شود، و سپس درستي آن چه كه بايد به اثبات رسانده شود، عملي گردد.

از اين رو بدون ارايه مشخص آن چه كه بايد نفي شود، نمي توان درستي آن چه را كه بايد به اثبات رسانده شود، مستدل ساخت. بي جهت هم نيست كه ”دكتر سروش“ به اين اسلوب ”بررسيِ مشخصِ پديده ي مشخص“ تن نمي دهد، زيرا قادر به نفي آن چه كه ادعا مي كند نيست. زنده ياد طبري در آن مقاله درست انگشت روي همين نكته مي گذارد! روی این نکته که آقای سروش، چون نمی تواند و مایل نیست نظری مشخص و دقیق علیه اندیشه ی مارکسیستی مطرح سازد، از بیان مشخص نکته ی مورد انتقاد با نقل قولی مشخص طفره می رود!

 

انتزاع ”پر“ يا درك شده

در زبان فارسي معناي ”فهميدن“ با ”درك كردن“ چه تفاوتي دارد؟ اگر به ”فرهنگ معين“ مراجعه شود، عمده تفاوت ميان آن ها، با تفاوت درجه ي «فرايند ذهني» در مفهوم آن ها توضيح داده مي شود كه به سطح «آگاهي» فرد مي رسد. ظاهرا پدیده ی «فرایند ذهنی» در مفهوم ”فهميدن“ در کتاب فرهنگ معین، ضعيف تر ارزیابی مي شود.

معناي ”درك“ در زبان ماترياليست ديالكتيكي، تفاوتي كيفي با تعريف ذكر شده دارد. در انديشه ي ماركسيستي- توده اي، واژه ي ”درك” به معناي دريافت و به ثمر رساندن ”مضمون“ پديده در انديشه ي انتزاعي  – در ذهن – است. به بياني ديگر، شناخت و درك مضمون (ماهيت، سرشت) پديده.

 اما درك مضمون به چه معناست؟  آن را بشكافيم:

براي دستيابي به مضمون (ماهيت، سرشتِ) پديده بايد كليت ساختار و عملكرد دروني و بده و بستان بيروني پديده شناخته شود و روندِ شدن آن «در تمام ابعاد تاريخي آن، در تمام ابعاد طبيعي آن، در تمام جوانب متنوع آن» در نظر گرفته شود، به عبارت ديگر «تحليل جامع»ي از آن ارايه گردد كه كليت پديده را در برمي گيرد. آن طور كه زنده ياد طبري در ”تحليل جامع و تحليل متناسب“، در ادامه نقل قول پيش مي نويسد: «يعني تمام پديده را از مبداء تا منتها، از آغاز تا انجام، از فراز تا فرودش مورد بررسيِ عميق قرار دهد، [آن هنگام] مي توان به ماهيت دست يافت»، سرشت پديده را قابل شناخت ساخت (ا ط، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، ص٦٦).

در چنين مرحله اي از پژوهش است كه به زبان ماركس مي توان گفت كه ”پديده از انتزاعي توخالي، به انتزاعي پر“ بدل شده است كه ماركس آن را ”درك كردن“ مي نامد. لذا ارايه ي نقل قول مشخص از نظري كه بايد مورد بررسي قرار گيرد، زمينه عيني بررسي مشخص نظر را ايجاد مي سازد. چنين ارايه ی مشخص نظر  – نقل قول مشخص -، پيش شرط درك همه جانبه ي كليتِ پدیده ی در حال تغيير است. تنها چنين شيوه اي، مضمون اسلوب تئوري شناختِ ديالكتيك ماركسيستي را تشكيل مي دهد. به سخني ديگر، تنها با چنين اسلوبي، مي توان به بررسي ديالكتيكيِ نظري پرداخت!

لذا پايبندي به اين شيوه توسط انديشه ديالكتيكي از روي هوا و هوس نيست، به سخني ديگر، برداشتي ذهني و متافيزيكي نيست. همان طور كه بي توجهي به اين شيوه از طرف انديشه ي غيرماركسيستي- غيرتوده اي (دكتر سروش!) آگاهانه و عمدي و نشان بي باوري به اسلوب ديالكتيك ماترياليستي است!

 

همان طور كه اشاره شد، در هر دو بخش ايران و جهان در «گزارش هيئت سياسي به سومين پلنوم ك م»، انتقاد به مواضع ”چپ“، بدون نقل قول مشخصي انجام می شود. بررسي بر پايه برداشتي عملي مي گردد كه حتي آن جا كه دقيق است و مي توان مضمون آن را مورد تائيد قرار داد – مساله مبارزه ی ضد امپریالیستی-، آری، با وجود اين،  «گزارش …» از تئوري شناخت ماركسيستي- توده اي پيروي نمي كند . با منطقِ اسلوب ديالكتيك ماترياليستي همگام نيست. به كار گرفتن چنين شيوه ي در بررسي «گزارش هیئت سیاسی به نشست کمیته مرکزیِ» حزب توده ايران كه خود را پايبند به انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس، انگلس، لنين و ديگران مي داند، قابل پذيرش نيست.

خطر تسري چنين اسلوب به كليت انديشه ی روشنفكرانه در حزب طبقه كارگر جدي است و مي توان تاثير آن را بر مضمون نظرات ارايه شده در سند نشان داد:

در بخش ايران (ص ٧) مي خوانيم: «درك نادرست بخش هايي از نيروهاي چپ از مرحله مبارزه و شرايط مشخص عيني كنوني جامعه ما و برخورد اراده گرايانه و شعار گونه [کدام شعار؟] اين نيروهاي چپ [کدام؟] با نقش مبارزهء طبقاتي و مبارزه جنبش كارگري در شرايط كنوني جامعه ما» …. و

در بخش جهان، پس از آن كه به درستي مواضع نيروهاي راست در «انكار وجود و تاثير امپرياليسم …» در ايران نادرست ارزيابي مي گردد كه مدعي هستند كه «خواست و مبارزه با امپرياليسم … برآمده از درك ناقص ”چپ“» است، برخورد انتقادي به شيوه ي ”چپ روانه“ چنين بيان مي شود: «برخي از نيروها و تحليل گران سياسي  – برخلافِ درس ها مشخص [کدام درس؟] جنبش مردم در برهه انقلاب بهمن ١٣٥٧-  در لازم بودنِ درك و پذيرش جنبه هاي [کدام جنبه های؟] به هم پيوستهء مبارزه در راستاي گذر از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك ملي تحولِ اجتماعي، به چپ روي دچارند و در ارزيابي اهميتِ مبارزهء ضد امپرياليستي در كليت فعاليت همه جانبه نيروهاي مترقي، ديدگاهي تك بُعدي دارند [كدام بُعد؟]. برجسته كردنِ عنصرها و اجزائي كه نماياننده وجود ارتباطي ذاتي بين اين رويدادها [؟ كدام رويدادهاي مشخص؟] و تاثير متقابل آن ها بر يكديگر و در عين حال اثر گذاريِ تحول هاي عمده در پهنه جهان بر تحول هاي سياسي در ميهن مان، هدف موشكافي و ارزيابيِ سومين پلنوم اند. …».

١- همان طور كه قابل شناخت است، ”بررسي مشخصِ پديده ی مشخص“ در هر دو مورد در نظر طرح شده، اصلاً ناممكن است! از اين رو مي تواند تنها برداشت ذهني مبهم طرح شده در «گزارش» مورد بررسي قرار گيرد!

٢- «نقش مبارزهء طبقاتي و مبارزه جنبش كارگري» در هيچ يك از ابعاد نقل شده در اثر ”نوشته هاي فلسفي …“ در بیان سند حزبی جايي ندارد. يك انتزاع توخالي است!

وضع در بخش جهان «گزارش …» مايوس كننده تر است: «درس های مشخص جنبش مردم» و يا «جنبه هاي به هم پيوستهء مبارزه در راستاي گذر از ديكتاتوري» و يا برداشت (كدام برداشت؟) «ديدگاه تك بعدي» [کدام بعد؟] داشتن «در ارزيابي اهميتِ مبارزهء ضد امپرياليستي»، همگي براي خواننده ي كه با مساله ها آشنايي هم داشته باشد، ”انتزاعي توخالي“ و يا درك نشده از كار در مي آيد، چه رسد نزد خواننده اي كه باید براي اولين بار با آن در «گزارش …» آشنا گردد و با آن روبرو مي شود!

هر فردي اجباراً تفسير خود را از ”مضمون“ نظرها خواهد داشت. و منتقدان «سوسياليسم سيستمي» و «ماركسيسم سنتي» با سرور خواهند گفت كه در عوض، ”چپ“ به ”دموكراسي“ دست يافته، زيرا احترام به هر نظر، «عين دموکراسي است!» (2). تشتت نظري پيامد بي ترديد به كارگيري اسلوب غيرديالكتيكي در بررسي است.

از اين رو هم هست كه ”دكتر سروش“ كه مي خواهد به فلسفه بافي، به قول رفيق طبري به تحريف بپردازد، به اسلوب ديالكتيكي رو نمي آورد.

در اين سطور وظيفه بررسي مجدد همه نكته هاي پيش گفته به طور مشخص هدف نيست. اين وظيفه در مقاله ”بدون اقتصاد سياسي جايگزين، تجهيز توده ها ممكن نيست!“ (1) انجام شده است. وظيفه ي اين سطور نشان دادن اسلوب نادرست و به كارگيري آن در «گزارش …» است و بس!

تنها اين پرسش اضافه شود كه آيا منظور از «جنبه هاي به هم پيوسته در راستاي گذر از ديكتاتوري به مرحله دموكراتيك ملي تحول اجتماعي» كه در بخش جهانِ «گزارش …» عنوان مي گردد، و ظاهراً با «درس هاي مشخص جنبش مردم در برهه انقلاب بهمن ١٣٥٧» نيز  در ارتباط است، آیا به معناي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ است، يعني بايد از طريق چانه زدن و بحث و گفتگو با برخي از لايه هاي حاكميت عملي گردد، و يا بايد از ”پايين“ و از طريق تجهيز توده ها كه در مركز آن طبقه كارگر ايران قرار دارد، تحقق یابد؟ تجهیزی که همزمان اهرم مذاکره در بالا بوده و به موفقیت مذاکره کمک می کند؟ به سخنی دیگر، با ایجاد وحدت میان هر دو شیوه دستیابی به اتحاد عملی می گردد؟

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند كه رفيقي عنوان نمود، بايد قوي باشيم تا بتوانيم اتحاد ضد ديكتاتوري را بر پا داريم، و يا بايد اتحاد را به هر قيمت بر پا سازيم، زيرا از اين طريق قوي خواهيم شد؟

1- نگاه شود به مقاله ی شماره 43 مرداد 1395 http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2833

2- نگاه شود به مقاله ی شماره 27 مرداد 1395 با عنوان “اسب ترویا” که در آن موضع ضد مارکسیستیِ “خوانش جدید مارکس” از زبان شیدا وثیق نشان داده می شود. همچنین مقاله های شماره  29 تیر  با عنوان “نفی مبارزه ی طبقاتی به سود کیست” http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795  و “لوبی یسم نیز” 31 تیر 95 http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2795. http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785  به همین موضوع می پردازد.




نقدی بر گزارش هیئت اجرایی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) مدل اقتصادی راه کارگر چیست؟ راه کارگر مرحله انقلاب را چه می داند؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٧ (١٥ مرداد)

واژه راهنما: سياسي

رفيق سيامك نكته هاي عمده را در «گزارش» قابل شناخت مي سازد!

بعد از تحلیل انتخابات اسفند توسط رفیق شالگونی این شبهه وجود داشت که شاید اعتقاد سازمان راه کارگر به تغییر رژیم به واسطه نیروهای مردمی کمرنگ تر شده و حساب باز کردن به روی اختلافات داخل رژیم پررنگ تر. ولی کنگره اخیرِ این سازمان حداقل نشان داده است که اگر این نظر تثبیت شده و آگاهانه بیان شده است، در کل سازمان در اقلیت قرار دارد.
سازمان راه کارگر نشان داده است که با وجود از دست دادن بخش قابل توجه ا ی از بدن نحیف خود، سلامتی ایدولوژیک خود را در کلیت حفظ کرده است.
گزارش در کل به بخش جهانی و داخلی تقسیم شده است.

در بخش جهانی، گزارش با تاکید بر نابرابری اجتماعی و ادامه بحران عمومی سرمایه داری با عواقبی همچون نژادپرستی، تروریسم و مشکلات محیط زیستی، جهان را در دوراهی سوسیالیسم و فاشیسم می بیند. در بحران کنونی هم سوسیالیسم و هم فاشیسم قدرت رشد دارند.
یکی از دلایل کندی نرخ رشد اقتصادی، جهانی بودن بحران است. این بحران همچنین بحرانی است ساختاری و عواملی همچون افزایش نرخ بهره در آمریکا، بیرون رفتن انگلیس از اتحادیه اروپا و کند شدن رشد اقتصادی چین مزید به علت شده است. متاسفانه در این قسمت، گزارش از دو مسئله مهم به سادگی می گذارد.

١-  درست است که در نظام اقتصادی پیوسته ي جهانی، کند شدن رشد در چین تاثیر گزار بر بحران است. چرا با وجود رکود در کشورهای رایج سرمایه داری، هنوز جمهوری خلق چین رشد اقتصادی قابل توجه ای دارد!

٢- سیستم اقتصادی جمهوری خلق چین چگونه ارزیابی می شود؟
گزارش در ادامه خود به درستی بیان می کند که بحران جهانی کنونی با تقویت نیروهای نئولیبرالیستی، نظام کم و بیش متکی به رفاه اجتماعی را در اروپا از بین برده و دموکراسی اروپایی را بي معنا کرده است.
گزارش همچنین به درستی از تنش آفرینی آمریکا در سه منطقه صحبت می کند؛ – در آسیای شرقی بر علیه چین، – در اروپا بر علیه روسیه و – در خاورمیانه. و این تهاجمات را نشان از آغاز افول امپریالیست آمریکا می داند.

گزارش به درستی به همگامی حکومت های ارتجاعی اسلامی خاورمیانه با هدف های آمریکا تاکید می کند، ولی یکی از دلایل اصلی رشد بنیادگرایی در منطقه را محصول شکست جهانی و غیبت سوسیالیسم می داند. ولی گزارش از یاد می برد که هیچ کدام از این گروه های بنیادگرا، جنبش های اجتماعی از پایین شکل گرفته نیستند. نه بخشی از جنبش کارگری و دهقانی، و نه بخشی از جنبش های آزادیخواهی شهری طبقه متوسط هستند. به ويژه سرشت و مضمون بنيادگرايي مذهبي فاقد هر نوع محتواي آزاديبخش ملي براي ملل زير فشار اقتصادي و اجتماعيِ امپرياليسم در دوران افول نظام سرمايه داري است.

شکی در تضعیف جنبش سوسیالیستی روا نیست. ولی این جنبش حتا در زمان قوت و قدرت هم نه می توانست و نه بایست این گردان لمپن ها و سرخوردگان گوناگون را که حتا اکثر آن ها در خاورمیانه به دنیا نیامده اند، در خود جا دهد. بسیاری از این افراد جذب شعارهای سیاه و سفیدِ نیروهای تاریک اندیش شده اند که جنبش سوسیالیستی با تحلیل مارکسیستی– دیالکتیکی خود نمی تواند به آن قانع شود.
در بخش ایران گزارش با تلفیق وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک به اهمیت هر دو تاکید می کند. به درستی بر ضرورت پیوند ميان مبارزه برای سوسیالیسم و دیگر مبارزات اجتماعی و فرهنگی و شکوفایی آزادی های فردی اشاره می کند. باز هم به درست ی، آزادیخواهی نیروهای سوسیالیستی را مقیاسی می داند برای تمایز این نیروها با نیروهای پوپولیست و “استکبار ستیز” و “مستضعف نوازِ” مسلمانان ارتجاعی.

همچنین گزارش تکیه برخواستِ تأمین اجتماعی همگانی را گره دهنده بخش های مختلف کارگران و زحمتکشان به ایجاد تشکلی مستقل و سراسری می داند.

ولی گزارش ذکر این نکته را فراموش می کند که تاکید مبارزه نیروهای سوسیالیستی برای تامین (عدالت)‌ اجتماعی همگانی، همزمان خط تمایز ما است با نیروهای آزادیخواه بورژوازی.
به زعم گزارش، جنبش سوسیالیستی نباید به شکاف میان اصلاح طلبان، اعتدالگران، اصولگرایان و طرفداران ولایت فقیه بی تفاوت بماند. و به درستی مانند حزب توده ایران معتقد است که باید نیروها را برای مبارزه با اصل ولایت فقیه بسیج کرد. ولی همزمان نباید به دنباله روی از “بالایی ها” و بازی در بساط آنان کشیده شد.

هر چند که این حرف بسیار درست است، ولی گزارش با اسم بردن سازمانی این لایه های گوناگون بسنده می کند و کلمه ای از خواستگاه طبقاتی آن ها نمی نویسد. سوالات بیشماری بی جواب می ماند.
پایه های طبقاتی ولایت فقیه چه طبقاتی هستند؟ پایه های طبقاتی جناح رفسنجانی- روحانی از چه طبقه ای یا طبقاتی شکل گرفته شده است؟ اختلاف آن ها که به زعم گزارش همه جناح ها در خط اقتصادی با هم همگامند، در چیست و برای چیست؟

گزارش همچنین هیچ تحلیلی از وضعیت بورژوازی ملی و برخورد نیروهای سوسیالیستی با آن نمی دهد. آیا بورژوازی ملی قابل توجه ای در کشور وجود دارد؟ اگر جواب مثبت است، نقش آن در تحولات آینده چیست؟
در مجموع با تاکید مکرر گزارش بر مبارزه طبقاتی، به این نكته اشاره ای نمی کند که طبقه کارگر و زحمتکشان بر ضد چه طبقاتی باید مبارزه کنند و با چه طبقاتی می توان متحد شوند؟
گزارش به درستی مشکل اصلی زحمتکشان را اقتصادی می داند و حل آن را تنها با تکیه بر مبارزه طبقاتی ممکن می داند. و اشاره می کند که باید که از بدام افتادن در تله “خصوصی سازی” و “مالکیت دولتی” باید پرهیز کرد. چرا که بحران اقتصادی کشور، راه حل اقتصادی [در چارچوب نظام حاكم] ندارد و فقط از طریق اقدام مستقل مردم می توان آن را حل کرد.

ولی گزارش با شگفتی، راهی یا چاره ای را پیشنهاد نمی کند و حتا یک چارچوب کلی ارائه نمی دهد. چه سیستم اقتصادی مناسب شرایط کنونی کشور است؟ مدل اقتصادی راه کارگر چیست؟ بی جواب ماندن این سؤال ها مرتبط است به سوالی کلیدی تر.  راه کارگر مرحله انقلاب را چه می داند؟ آیا ما در راه یک انقلاب سوسیالیستی هستیم؟ اگر چنین است، نشانه های عینی و ذهنی آن کدامند؟ اگر راه کارگر مرحله انقلاب را سوسیالیستی نمی داند و همزمان راه رشد سرمایه داری را نادرست می داند، اسم این مرحله بینابینی را چه می گذارد؟ مشخصات این مرحله چیست؟
آیا ما باید با کمی آرایش صوری به راه رشد اقتصادی کنونی ادامه بدهیم؟ آیا راه کارگر معتقد است که تا حذف ولایت فقیه باید برای تفکر در باره رشد اقتصادی صبر کرد؟
با همه این ها در مجموع گزارش در توضیح تلفیق وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک موفق است.
برگزاری موفق این کنگره به رفقای راه کارگر مبارک باد.

سیامک