نفي مبارزه طبقاتي به سود كيست؟ ”اقتصاد سياسي“، مضمون علم ماترياليسم تاريخي! اسلوب ”ديالكتيك نفي“ نارساست!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٩ (٦ تير)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

ديالكتيك روند خود بخودي و آگاهانه! انتقاد ماركسيستي، مشخص و ماترياليستي است! ”ديالكتيك نفي“ يا نفي ديالكتيك! ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم!

 

در نوشتارِ ”اسب ترويا …“ (١)، مقاله ي نظريهِ پرداز شيدان وثيق با عنوان ”درباره ي مسائل نظري و سياسي چپ“ مورد بررسي قرار گرفت و برخي از سويه هاي نظرات طرح شده در آن شكافته شد. در سطور كنوني به بررسي دو اسلوب به كار گرفته شده توسط نظريه پرداز پرداخته مي شود كه ريشه ي اصلي سردرگمي نظري- سياسي را در انديشه طرح شده در مقاله پيش گفته تشكيل مي دهد.

١- اسلوب متافيزيكي (غيرماترياليستي) ارزيابي از واقعيت؛

٢- به كار گرفتن يك سويه ي ”ديالكتيك نفي“، انديشه حاكم بر ”مكتب فرانكفورت“.

 

١- اسلوب متافيزيكي (غيرماترياليستي) ارزيابي از پديده ها

بانيان سوسياليسم علمي واژه آلماني gegenständlich  كه ترجمه تحت الفظي آن را مي توان با تركيب «پيش رو»، «در مقابل» و امثال آن بيان كرد، براي توضيح رابطه ماترياليستي ي انديشه با ”واقعيت موجود“، با ”عينيت مادي“ «پيش رو» و امثال آن به كار مي برند. اين تكيه به ويژه در آن زمان بسيار ضروري بود. زيرا انديشه فلسفي ايده آليستي (ذهن و عين گرا) تا آن زمان مي پنداشت يافتن ”راه حل“، تنها وظيفه ”ذهن“ انسان انديشمندِ جستجوگر است. از اين رو، اين انديشه فلسفي براي ”ذهن“ در تئوري شناخت نقش اول قائل بود. پديدار شدن باور به ”خداوند“ از چنين ريشه ي تاريخي برخوردار است.

در دوراني كه «واقعيت عيني پيش رو» براي بسياري از رشته ها الگوي توليد صنعتي را تشكيل مي دهد (براي نمونه از ساختار سطحِ برگ درخت لوتوس، ساختار سطح لغزنده كه بر آن آب و ديگر مواد باقي نمي ماند شناخته شد)، نمي توان ديگر در بررسي مسايل اجتماعي به اسلوب ماترياليستي پايبند نبود.

در مقاله گذشته نيز اشاره شد، پيشنهاد «القاي مالكيت در هر شكل آن»، كه نظريه پرداز آقاي شيدان وثيق در مقاله خود مطرح مي سازد، تنها در ظاهر با نظر ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“ مطابقت دارد. ارزيابي بيان «القاي مالكيت در هر شكل آن» كه در ظاهر به شدت انقلابي مي نمايد، و گويا مي خواهد مشكل را از ”ريشه“ حل كند، از اين رو يك ارزيابي ي اراده گرايانه نبوده و مستدل است، زيرا «القاي مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي» كه بانيان سوسياليسم علمي در مانيفست حزب كمونيست مطرح مي سازند، دستاوردي تاريخي است كه تنها مي تواند در يك روند طولاني و از طريق نبرد مشخص طبقاتي پديدار گردد. زمينه عيني القاي مالكيت سرمايه دارانه را بانيان سوسياليسم علمي از تحليل ساختار و عملكرد صورتبدي اقتصادي- اجتماعي اين نظام كشف و قانونمندي ضرورت آن را مستدل ساختند. ضرورتي كه به مثابه يك امكان وجود دارد كه براي تحقق بخشيدن به آن بايد مبارزه ي طبقاتي را به پيش برد. شعار ”سوسياليسم يا بربريت“ دو امكان را گوشزد مي كند!

بيان ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“، صرفنظر از آن كه به معناي «القاي هر شكل» از مالكيت نيست (مثلا مالكيت فردي بر وسايل شخصي يا خانه و امثال آن را در بر نمي گيرد)، همان طور كه اشاره شد، از طريق نبرد آگاهانه ي طبقاتي، رابطه اي ماترياليستي با واقعيت «پيش رو» دارد كه موضوع مركزيِ بررسي را در ”كاپيتال“ تشكيل مي دهد.

لغو مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي، نتيجه گيري قانونمندِ ماركس از بررسي موشكافانه ساختار و عملكرد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري است. همان طور كه برداشت «نبرد طبقاتي» در ”مانيفست حزب كمونيست“ به مثابه «تكانه»ي (ا ط) تغييرات ترقي خواهانه و رهايي بخش، نتيجه گيري از بررسي ماترياليسم تاريخي از ”اقتصاد سياسي“ جوامع بشري در طول تاريخ است.

نبرد مشخصِ طبقاتي نتيجه گيريِ بانيان سوسياليسم علمي از بررسي از كيفيت و سرشت نظام سرمايه داري است. القاي مالكيت خصوصي بر ابزارتوليد اجتماعي، از اين رو پرچم مبارزاتي طبقه كارگر و هدف نهايي مبارزه طبقاتي اوست، زيرا تنها با حذف مالكيت خصوصي بر ابزار توليد اجتماعي، نيروهاي مولده بندهاي بر دست و پاي خود را مي گسلند و به معناي ماترياليستي «رهايي» مي يابند و با براندازي نظام طبقاتي در كليت آن، به تساوي حقوق ميان انسان ها تحقق مي بخشند.

هنگامي كه بانيان سوسياليسم علمي اين بررسي ماترياليسم تاريخي را در قرن نوزدهم تاريخ اروپايي «نبرد طبقاتي» مي نامند، به شكل توليد انبوه سرمايه داري كه با ايجاد مراكز بزرگ توليدي و تجمع هزاران نفره كارگران در يك واحد در آن زمان، تنها به طور نسبي مي انديشند كه شكل عمده ساختار مراكز توليدي در آن دوره است. انديشه اصلي معطوف است به شيوه توليد استثمارگرانه اين نظام.

انديشه اي كه لايه بندي ها جديد را در نيروي كار زحمتكشان در توليد اجتماعي به ابزار نفي ارزيابي علمي از نبرد طبقاتي و منافع طبقاتي زحمتكشان تبديل مي كند، پيامد سواستفاده اقتصادِ امپرياليستي ي نوليبرال را از رشد نيروهاي مولده مورد بهره برداري قرار مي دهد. هدف اين انديشه از به خدمت گرفتن بهانه به دست آورده، نفي پرچم مبارزه ي نيروهاي ترقي خواه در جامعه و در سراسر جهان است كه به منظور مورد پرسش قرار داد اصل نبرد طبقاتي انجام مي شود.

با شعار «القاي مالكيت در هر شكل آن»، اين انديشه تنها در ظاهر با برداشت ماركسيستي- توده اي شباهت دارد. در واقع اما هدف، نفي انديشه و مهم تر، نفي اسلوب به كار گرفته شده توسط ماركس را در ”كاپيتال“ دنبال مي كند. نفي ضرورت ايجادِ رابطه ماترياليستي ميان ذهن و واقعيت عينيِ «در برابر» را دنبال مي كند و از اين رو هم آن را انديشه «ماركسي» (شيدان وثيق، همانجا) و نه ماركسيستي مي نامد كه شيوه بيان نظريه پردازاني است كه مي خواهند ”ماركس را دوباره كشف كنند“!

تكيه يك سويه به تغييرات ايجاد شده در لايه بندي فروشندگان نيروي كار، تغييري در سرشت استثمارگرانه اين نظام نمي دهد. همان طور كه سرشت استثمارگرانه اين نظام در نيويورك و تهران نيز يكي است (٢).

 

اين در حالي است كه پيشنهاد تقليل گرا و نادقيقِ نظريه پرداز وثيق كه آن را ملاك ارزيابيِ كيفيت جامعه كمونيستي مورد نظر خود مي داند، درست از اين رو با نظريات ماركس و انگلس در تضاد است، زيرا از شرايط واقعيت موجودِ «پيش رو» (نقش اقتصاد نوليبرال براي تشديد استثمار در يك نبرد طبقاتي از ”بالا“) نتيجه گيري نمي شود. خواننده با شكل ”آرماني“ي از جامعه ي كمونيستي روبروست كه دستيابي به آن در روندي طولاني و نبردي مشخص توصيف نمي شود، آن طور كه در مانيفست حزب كمونيست ترسيم شده است! به سخني ديگر، برعكس، خواننده با شكل ”آرماني“ي از جامعه كمونيستي روبروست كه گويا به دنبال مبارزاتي پراكنده و با هدف هاي تعريف نشده و اتفاقي پديدار خواهد شد. سرشت متافيزيكي و غيرماترياليستي انديشه در چنين برداشتي چشم گير است!

اين برداشت كه «خودآگاهي ضدسرمايه داري» و «خود سازماندهي اجتماعي»، كه گويا پيامد و «حاصل مبارزاتي» است كه «نفي ارزش هاي حاكم» را قابل شناخت مي سازد، با انديشه طرح شده در مانيفست حزب كمونيست بيگانه و در تضاد است، زيرا، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، انديشه اي ماترياليستي، در ارتباط با واقعيت عيني «پيش رو» نيست. برداشتي ذهن گرا است. كارآمد يك «انديشكده»ي جدا از پراتيك اجتماعي است. ميان تئوري و پراتيك پلي برقرار نمي شود، پلي براي درك ميان آن دو وجود ندارد. تئوري در اين سو و پراتيك مبارزه ي اتفاقي در سوي ديگر قرار دارد!

ناتواني در ايجاد كردن ”اتحاد عمل“ ميان گردان هاي متفاوت كه خود را ”چپ“ تلقي مي كنند، و يكي از موضوع هاي اصلي ي طرح شده در ”اخبار روز“ را نيز تشكيل مي دهد و نظريه پرداز وثيق نيز بسيار به آن مي پردازد، باور نداشتن به تئوري علمي و جانبدار نبرد طبقاتي براي تعيين پراتيك مبارزاتي است! به اين موضوع بايد در فرصت مناسبي به طور مشخص پرداخت.

 

ذهن گرايي در انديشه طرح شده در مقاله پيش گفته در اين امر تظاهر مي كند كه نقش مبارزات روزمره و تاكتيكي را در ايجاد شدن «آگاهي ضد سرمايه داري» مطلق مي سازد و آن را از درك آگاهانه ي توده ها از مضمون و سرشت نظام سرمايه داراي به كمك جامعه شناسي علمي ي ماركسيستي- توده اي جدا ساخته، و در واقع نفي مي كند. در عمل، وظيفه انتقال آگاهي طبقاتي به درون طبقه كارگر و ديگر لايه هاي ترقي خواه كه ماركس و انگلس و لنين و ديگران خواستار آنند، نفي مي شود! نفي نبرد طبقاتي، نفي پرچم مبارزاتي منافع طبقاتي طبقه كارگر به عنوان انقلابي ترين طبقه اجتماعي است كه پيامد برداشت مطلق گرا از نقش مبارزات روزمره، پيامد برداشت برنشتيني از شعار ”مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز“ است!

 

ديالكتيك روند خود بخودي و آگاهانه!

اين انديشه، رابطه ي ديالكتيكي ميان عين و ذهن را يك سويه به سود ”عين“ مطلق مي سازد. «خودآگاهي ضدسرمايه داري» را ذهن گرايانه «حاصل مبارزات» پراكنده و خود بخودي و اتفاقي اعلام مي كند كه گويا «خودآگاهي ضد سرمايه داري» را نزد توده ها توليد مي نمايد!

با نقض خشن رابطه ديالكتيكي، روند ”خود بخودي“ را در برابر روند ”آگاهانه“ مطلق مي سازد. امري كه با هدف نفي نقش ”تبديل شدن آگاهي طبقاتي به نيروي مادي براي تغيير انقلابي جامعه“ عملي مي گردد كه بانيان سوسياليسم علمي خاطر نشان مي سازند.

ضرورت نفي انتقال جامعه شناسي علمي به درون صفوف توده ها، يعني انتقال مضمون «نبرد طبقاتي» در طول تاريخ كه ماركس و انگلس همانجا توضيح مي دهند و ضرورت عمل به آن را مستدل مي سازند، و آن را شناخت ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر جامعه در طول تاريخ ارزيابي مي كنند (توسط اين برداشت ضد ماركسيستي- ضد توده اي) با هدف سوسيال دموكرات منشانه به منظور مطلق ساختن روند خود بخودي دنبال مي شود! مخالفت با احزاب سوسيال دموكرات، ظاهر ترفند ژورناليستي را تشكيل مي دهد!

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، نظريه پرداز عملاً رابطه ديالكتيكي ميان هدف استراتژيك (برپايي جامعه كمونيستي) و مبارزه تاكتيكي را نفي مي كند! امري كه در عمل «گم شدن» (احسان طبري) هدف استراتژيك را به دنبال دارد.

در همين جا به يك انتقاد كه در اصل انتقادي به جاست، پاسخي گذرا داده شود. انتقاد مي شود كه برخورد افشاگرانه، به اصل محترم بودن نظرات ديگري پايبند نيست و بايد از آن دوري نمود. از نظر اخلاقي و فرهنگ بحث، اين انتقاد، انتقادي درست است. به آن مي توان اما تنها آن هنگام پايبند بود كه نظريه پردازان يك سوم نوشته خود را به توده ستيزي و كمونيست ستيزي اختصاص ندهند و شئون يك بحث علمي را حفظ كنند!

 

انتقاد ماركسيستي، مشخص و ماترياليستي است!

انديشه ذهن گرا و غيرماترياليستي در مقاله ”درباره مسائل نظري و سياسي چپ“ كه با پيچ و خم هاي بسيار و گره كاري هاي بي شمار كه به آن لباسي از توده اي و كمونيست ستيزي پوشانده شده است، كه در شكل نفي مطلق گرانه تجربه هشتاد ساله نيروي ترقي خواه به خواننده ارايه مي شود، هدفي را دنبال مي كند كه شناخت آن مشكل نيست. هدفِ ذهن گرايي و مطلق گرايي ي در انديشه، پايمال كردن اسلوب بررسي انتقاد ماركسيستي است كه انتقادي ماترياليستي و مشخص است.

تجربه هشتاد ساله پيروزي انقلاب بزرگ اكتبر ١٩١٧ روسيه را بايد به طور ماترياليستي مورد انتقاد قرار داد. موفقيت ها، فرازها و اشتباه ها و فرودهاي آن را از درون چنين تحليل بي طرفانه، اما در عين حال جانبدارانه، به سخني ديگر با هدف آموزش از آن براي ”يورش سوم“ (كمون پاريس، اكتبر ١٩١٧ روسيه) عملي ساخت.

انديشه ذهني و مطلق گرايي كه ٣٤ بار بدون استدلال به اين تجربه مي تازد و آن را به طور مطلق نفي مي كند، و قريب يك سوم نوشتار خود را در خدمت اين اسلوب غيرعلمي و غيرماترياليستي قرار مي دهد، هدف به ثمر رساندن مبارزات طبقه كارگر و ديگر لايه هاي اجتماعي را عليه نظام استثمارگر سرمايه داري دنبال نمي كند!

اين انديشه مي داند با پيشنهادهاي خود به «الغاي مالكيت در هر شكل آن» دست نمي يابد!

 

”ديالكتيك نفي“ يا نفي ديالكتيك!

نگارنده كه يك پزشك متخصص رشته آسيب شناسي است، در دوران كار شغلي خود بايد روزانه هنگام بررسي بافت زير ميكروسكپ چندين ده بار به اين پرسش پاسخ دهد كه آيا بافت، بافت بدخيم سرطاني است، يا خير! نفي يك بافت بدخيم سرطاني كه هميشه با شادي دروني پزشك براي بيمار همراه است، نه پايان كار، كه نقطه ي آغاز كار تشخيص علمي از علت بيماري و ضايعه «پيش رو» است.

نظريه پردازي كه با تكيه يك سويه به نظرات ”مكتب فرانكفورت“ و از طريق اسلوب ”ديالكتيك نفي“ «سوسياليسم سيستمي» را نفي مي كند، بدون آن كه كار علمي خود را براي آموزش از تجربه هشتاد ساله ي نيروي ترقي خواه آغاز كند و در هر نوشتاري مستدل سازد، به شدت در سطح مي غلطد و به ناحق خوشحال از سير و سياحت خود بازمي گردد! (به اين نكته در زير پرداخته خواهد شد!)

پرداختن به توضيح اسلوب ضدديالكتيكيِ ”ديالكتيك نفي“ كه نظريه پرداز بررسي خود را بر آن متكي مي سازد، در اين سطور سخن را به درازا مي كشاند. علاقمندان مي توانند به مقاله دو بخشي با عنوان ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك؛ مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“ مراجعه كنند كه در سال ١٣٨٧ در توده اي ها انتشار يافت و ترجمه اي است از رساله جورج لوكاش، فيلسوف مجاري در باره اين مكتب مراجعه كنند. همچنين در مقاله ”ماركس، يهودي سرگردان …“ كه در آن نظريات نظريه پرداز آقاي شيدان وثيق در مقاله اي ديگر مورد بررسي قرار گرفته، مفيد است (٣).

 

علم ماترياليسم تاريخي، علم شناخت ”اقتصاد سياسي“ و شرايط نبرد طبقاتي ي ناشي از نظم آن در مرحله ي مشخص رشد تاريخي جامعه است!

پايه ريزي اين علم، دستاورد بزرگ انسان هوشمندي است كه در يك دوران دوازده هزار ساله (از آغاز دوران سنگ نو)، در جريان نبردي سخت و جانفرسا به آن دست يافته است. در نبردي نابرابر با شرايط طبيعي حاكم بر خود، انسان هوشمند توانسته است مرحله سازماندهي هستي خانواده مبتني بر نظم كمونيسم كهن، نظم جابرانه برده داري، و فئوداليسم را در ابعاد وسيعي پشت سر بگذار و مي رود با گذار انقلابي از نظم استثمارگر سرمايه داري، روند مردُمش را با برپايي جامعه ي كمونيستي- اشتراكي و تعاونيِ انسان آزاد و آگاه كه در آن «همه خوارشدگان بالا بيفزايند» بنا سازد  (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩). بر سر اين نكات، همه گردان هاي نيروي ترقي خواه و جانبدار روند تاريخي دموكراتيك و انسان دوستانه توافق دارند.

بانيان سوسياليسم علمي نشان داده اند كه راه در پيش را تنهـا مي توان با شناخت هر چه دقيق تر از گذشته و شرايط حاكم لحظه با موفقيت طي نمود و آينده ي جامعه بشري را به مثابه يك امكان انسان دوستانه برپا داشت. به منظور تحقق چنين جامعه ي انساني بايد آگاهانه و هدفمند رزميد! برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي يك روند خود بخودي نيست. در آن نقش ذهن انسانِ هوشمند و آگاه همان قدر تعيين كننده است، كه پايبندي انسان به واقعيت عيني مشخص پيش رو، از اهميت انكار ناپذير برخوردار است. دو عنصر ذهن و عين، آگاهيِ هدفمند و مبارزه ي عين گرا از وحدت ديالكتيكي برخوردار است. جدا سازي و تكيه يك سويه به هر كدام و يا حتي در برابر هم قرار دادن آن ها، گامي انحرافي است!

ارزيابي فوق براي برپايي جامعه آزاد از استثمار انسان از انسان تنها بر پايه انديشه علمي ماترياليست تاريخي قابل دسترسي است. شناختي كه تنها با اسلوب تجزيه وتحليل ماترياليست ديالكتيكي ممكن مي گردد. هر نوع ذهن گرايي و خيال پردازي كه حركت از شرايط «عيني پيش رو» را آگاهانه و يا ناآگاهانه نفي كند، و مبارزه طبقاتي در جامعه را از اين طريق نفي نمايد كه شرايط سخت شده مبارزه را مطلق سازد، كوششي انحرافي از كار در مي آيد.

 

انكار مبارزه طبقاتي به سود كيست؟

كوشش انحرافي پيش گفته به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه انكار و نفي مبارزه طبقاتي به سود كيست؟ نفي مبارزه طبقاتي، نفي يك پارچگي ي كليت بهم پيوسته ي هستي در سه بعُد زماني گذشته، لحظه حال و دورنمايي آن كه انسان هوشمند بايد آن را به مثابه يك امكان برپا دارد (٤)، به سود كي، به سود كدام طبقات است؟

هنگامي كه بانيان سوسياليسم علمي «نبرد طبقاتي» را در ”مانيفست حزب كمونيست“ مطرح مي سازند، از «منافع طبقاتي» اي سخن مي گويند كه محور ترقي خواهي و خط سرخ جانبداري تاريخي را تشكيل مي دهد!  آن ها آن جا منافع طبقاتي را رشته ي ارزيابي مي كنند كه حوادث تاريخي تحقق يافته، همانند دانه هاي تسبيح، نماي ظاهري آن را تشكيل مي دهد. نمايي كه تاريخ نويسان بورژوايي آن را به عنوان ”تاريخ شناسي“ در مدارس و دانشگاه ها تدريس مي كنند.

در طول تاريخ، روشنفكران و دليران بسياري بوده اند كه جان در راه مبارزه و دفاع از اين «منافع طبقاتي» باخته اند. به سخن ديگر، در كنار بردگان و يا دهقان آزاد و يا وابسته و يا پيشه ور و ديگر لايه هاي اجتماعي در نظام برده داري و فئودالي، مبارزاني نيز براي به پيروزي رساندن هدف ترقي خواهانه و رهايي بخش انسان با تكيه به آگاهي و دانش خود مبارزه كرده اند. با وجود اين، منافع طبقاتي برده ها، ديرتر، منافع طبقاتي دهقان آزاد (ابولقاسم فردوسي)، دهقان وابسته (روسيه، اروپاي غربي) و نيمه وابسته (ايران)، پيشه وران (كاوه آهنگر) و اكنون فروشندگان نيروي كار در جامعه سرمايه داري در همه لايه بندي آن، محور ترقي خواهي و پرچم مبارزاتي همه نيروها را تشكيل مي دهد.

انتقال اين شناخت علمي كه دستاورد علم ماترياليسم تاريخي است به دورن طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن، وظيفه اصلي و مركزي نيروهاي ترقي خواه است. اين وظيفه، يك وظيفه ي تاريخي است كه شناخت از آن براي هر مبارزي كه علم ماترياليسم تاريخي و اسلوب تحليل ماترياليسم ديالكتيكي كه مضمون پديده را قابل شناخت مي سازد، بياموزد، ممكن است و وظيفه انكار ناپذير او را تشكيل مي دهد.

 

نگراني بانو معصومه افشارنيا

بر اين پايه است كه مي توان نگراني بانو معصومه افشارنيا را درك كرد، اما نمي توان آن را مستدل ارزيابي نمود. اين بانو در ابرازنظر نسبت به مقاله ”اسب ترويا …“، توضيح مواضع و سياست حزب توده ايران را توسط نگارنده از اين رو مورد پرسش قرار مي دهد كه مي پندارد، اين وظيفه تنها وظيفه مسئول هاي حزبي است.

نگراني انديشه اي كه حزب طبقاتي را، به بيان رفيق احسان طبري در ”با پچپچه پاييز“ يك «دكانچه نزول خواري» بپندارد (كه احسان طبري همانجا با قاطعيت نفي مي كند)، قابل فهم است. آن وقت پديده ي عجيبي نيست كه چنين برداشتي نتواند وظيفه ي فرد فردِ نيروي نو را انتقال هدف و برنامه حزب طبقه كارگر به درون صفوف زحمتكشان و ديگر لايه هاي ترقي خواه، به مثابه يك وظيفه روزانه درك كند. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران يك جريان تاريخي- طبقاتي است. جريان تاريخي- طبقاتي اي كه از منافع طبقاتي زحمتكشان دفاع مي كند كه محور مركزي منافع همه لايه هاي ترقي خواه و مبارزان راه رهايي انسان را تشكيل مي دهد. از اين رو، هر مبارزي مجاز و حتي موظف است، مواضع علمي حزب طبقه كارگر را در جامعه مطرح ساخته و از آن دفاع نمايد! مواضع طرح شده در ابرازنظرها، مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد!

 

١-  ”اسب ترويا، آزادي سازي مبارزه، مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز“ اخبار روز، بخش ديدگاه، ٢٦ خرداد ٩٥ و مقاله شماره ٢٧ مرداد ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2785

٢- نگاه شود به مقاله شماره ٢٦ خرداد ٩٥ در توده اي ها با عنوان ”بازگشت به ماركس“، مضمون ”ماترياليسم تاريخي“ را تحريف مي كند! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2783

٣- نگاه شود به دیالکتیک نفى‏‏‏ یا نفى‏‏‏ دیالکتیک؟  مکتب فرانکفورت در پرتوى‏‏‏ مارکسیسم   (بخش اول و دوم) http://www.tudehiha.com/?p=651&lang=fa  و   http://www.tudehiha.com/?p=659&lang=fa

و مقاله شماره ٢٦ و ٢٧، تير ١٣٩٥ در توده اي ها با عنوان مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین!
پیرامون نظرات شیدان وثیق که عمده را نمی بیند! (یک) http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives

و «چپ دگر» و سرگردانی! http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2555

٤- شناخت ماركسيستي عبارتست از: «انديشه ي شناخت تاريخي، هنگامي كه گذشته را مورد بررسي قرار مي دهد؛ انديشه آزاديبخش، هنگامي كه در باره آينده مي انديشد؛ و آن هنگام كه انديشه ي ماركسيستي براي درك وضع زمان حال مي انديشد، انديشه تشخيص وضع حال است. اين سه بعد زمانيِ شناخت از پديده ها، از يك پارچگي برخوردار است. از اين رو تشخيص وضع كنوني بدون آگاهي از گذشته و انديشيدن در باره آينده (كه بُعد ممكن يك حقيقت تاريخي را تشكيل مي دهد) ناممكن است.» (توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ بهم پيوستگي كليت“ در نشريه Aufhebung ، نشريه فلسفه ي ديالكتيكي، شماره ٢٠١٥/٧. مچر در رساله خود، نظر فيلسوف ديگر آلماني، هانس هينس هولس را در باره انديشه ديالكتيكي توضيح مي دهد كه هولس در اثرش ”طرح جهان و [تئوري] بازتاب“ ارايه مي كند. مچر در رساله خود ضمن توضيح بهم تنيدگي كليت واقعيت مورد نظر هولس، به آن اضافاتي در باره سه بُعد زماني واقعيت مي افزايد و تئوري را توسعه مي دهد. مطالعه هر دو اثر به علاقمندان توصيه مي شود.




در ونزوئلا چه می گذرد؟ انقلاب ملي دمكراتيك را به ثمر برسانيم!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٨ (٤ تير)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

اهميت درك شرايط در ونزوئلا براي درك شرايط نبرد در ايران. وحدت تغییرات اجتماعی و تغییرات ساختار اقتصادی کشور. مبارزه ايدئولوژيك- فرهنگي. سربازان روشنفکرجناح راست و تحلیل گران باصطلاح خنثی (که با تجزیه و تحلیل دقیق تر نشان می دهند که تحت تاثیرات جناح راست هستند)؛ چپ های همه چیزدان؛ ضدّ امپریالیست های مکانیکی.
رفيق عزيز سيامك نبرد بغرنج و پرتضاريس در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را در ونزوئلا روشنگرانه قابل شناخت مي سازد!
ما، امریکا لاتین ها، بحران ها را خوب می فهمیم. نه برای این که ازدیگران باهوش تریم. بلکه به خاطر این که ما بحران ها را از همه بیشترتجربه کردیم . ما آن ها را همیشه بطرز وحشتناکی بد حل کردیم، چرا که ما تنها یک اولویت داشتیم: حفاظت از منافع سرمایه، که منطقه را به یک درّه بحران بدهی های بلند مدت انداخته است.
رافائل کوریا، اقتصاددان و رئیس جمهور اکوادور

چرا اطلاع از وضعیت کنونی ونزوئلا برای ما مهم است؟
ونزوئلا کشوری است که از بسیاری جهات به کشور ما شباهت دارد. این کشور سابقه طولانی مبارزه ضد استعماری دارد. علاوه بر آن، از لحاظ اقتصادی به خاطر وابستگی شدید به درآمد نفت به کشور ما شباهت بسیار دارد. در ضمن این طور به نظر می رسد که طبقاتی که موجب به مقصد نرسیدن اهداف اقتصادی و اجتماعی انقلاب ملی و دموکراتیک بهمن ٥٧ مردم ما شده اند، همان طبقاتي هستند كه متحدا سعی در شکست انقلاب بولیواری ونزوئلا را دارند. مطالعه سیاست ها و تاکتیک های بورژوازی بورکراتیک و تجاری ونزوئلا که با پشتیبانی دوستان امپریالیستی خود در راه انقلاب سنگ می اندازند، می تواند منبع خوبی برای مطالعه ما از عملکرد این طبقات وابسته در انقلابات ملی و دموکراتیک باشد.

هدف این مقاله
منظور و هدف این مقاله مطالعه دقیق علمی و همه جانبه آن چه در وضعیت پیچیده ونزوئلا می گذرد نیست. هدف این است که با ارایه اختصاری و کلی بعضی از ارقام و فاکت ها، خواننده به پیچیدگی حوادث کشور پی ببرد و قربانی تحلیل های سطحی و بی مسئولیت راستگرایان، “چپ های همه چیزدان” و “ضد امپریالیست های مکانیکی“ نشود.
ذکر این نکته نیز مهم است که سال های اخیر، دولت ونزوئلا از بزرگترین اقتصاد دانان مارکسیست و چپ های غیر مارکسیست که با تاریخ امریکای لاتین نیز آشنایی دارند، در تعیین سیاست های اقتصادی خود کمک و مشاورت گرفته است.

تحلیل گران  مختلف
بسیاری از تحلیلگران  سعی کرده اند تا ارزیابی های مختلف و کم و بیش سطحی از وضعیت ونزوئلا ارائه بدهند.
این تحلیلگران را تقریبا می توان  به سه گروه تقسیم کرد:
١- سربازان روشنفکرجناح راست و تحلیل گران باصطلاح خنثی (که با تجزیه و تحلیل دقیق تر نشان می دهند که تحت تاثیرات جناح راست هستند)؛ ٢- چپ های همه چیزدان؛ ٣- ضدّ امپریالیست های مکانیکی

١- نولیبرالیست ها که تمام کشورهای جهان را به جز تعداد انگشت شماری زیر چتر شیوه تولید سرمایه داری اداره می کنند، هیچ صحبتی از این همه بدبختی، فقر، عدم بهداشت و آموزش، بیکاری و مصیبت های دیگر اجتماعی و اقتصادی که نصیب مردم این کشورها می شود و روزانه آن ها را بی کار می کند، بی خانمان می کند، بیمار می کند و می کشد، نمی نویسند. همه این مشکلات که از عواقب شیوه تولید سرمایه داری در این کشورهاست، آن ها را وادار به حتا انتقاد کوچکی از این سیستم نمی کند. ولی اگر یکی از معدود کشورهایی که زیر این مجموعه نیست، با هر مشکلی روبرو شود، نوعش مهم نیست، مشكلِ اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتا طبیعی، آن ها فورا با پررویی بی نظیری انگشت اتهام را به سوی اندیشه سوسیالیسم دراز می کنند. آن ها این مشکلات را چنان با بوق و کرنا و تصویر به گوش و چشم جهانیان می رسانند که انگار روز قیامت نزدیک است. از جمله از این دروغ های شاخدار که حتا در زمان تاسیس حکومت جوان شوروی به کار برده شده بود، این ادعا است که آن قدر فقر در ونزوئلا هست که مردم از گرسنگی موجب انقراض کامل چندین نوع پرندگان کمیاب شده اند.
٢- چپ های همه چیزدان؛
در این میان تحلیل چپ های همه چیزدان به یک کمدی – تراژدی می ماند.
پس از پیروزی ضدّ انقلاب در کشورهای سوسیالیستی این چپ ها فوق العاده در مورد جنبش سوسیالیستی در ونزوئلا هیجان زده شده بودند. به طوری که حوادث این کشور را به درستی به عنوان یک جنبش عدالت خواهی اجتماعی که موفق به احیا دیالکتیکی ارتباط میان سوسیالیسم و دموکراسی شده است، ارزیابی می کردند و از خلق یک نوع سوسیالیسم دموکراتیک بسیار راضی بودند.
تغییرات اجتماعی بزرگی در جریان بود. در زمان کوتاهی سیستم آموزشی زحمتکشان به کار افتاد، بسیاری از زحمتکشان حق بازنشستگی گرفتند، زیر پوشش بهداشتی قرار گرفتند، مسکن گرفتند، به مواد غذایی دسترسی یافتند.
در آین سال ها ما به عنوان خواننده از این گونه چپ ها انتقاد قابل توجه ای از رویدادهای این کشور نمی شنویم.
برعکس، ما شاهد سازماندهی کمپین ها، تظاهرات ها در حمایت از خط سیاسی دولت ونزوئلا از طرف این گروه ها هستیم. کمترکسی از این چپ ها در این دوران از عدم  مردمی بودن جنبش، وابستگی اقتصاد به درآمدهای نفتی صحبت کرد.
این عادت این افراد است که خود را چپ‌های به‌ اصطلاح مدرن می خوانند و همیشه می‌خواهند جزوی از تیم‌ برنده باشند و به محض شکست جنبش، از هر دری برای فرار از خجالت شکست استفاده می‌کنند. این ها که هم در چپ بودنشان و هم در مدرن بودنشان باید شک کرد، نمی خواهند ویا شاید به خاطر خاستگاه ایدئولوژیک جدید نمی‌توانند روی نظرات گذشته خود بایستند و محکم بگویند که ساختن یک جامعه سوسیالیستی و بدون یک نقشه تمام شده قبلی‌ روی کاغذ کاری است بس دشوار. این کار مدام به روی محور “خطا و آزمایش” حرکت می‌کند. و اگر صد بار دیگر هم شکست بخورد، باید دوباره از یک راه جدید به ساختن این بنا ادامه داد. این یک ضرورت تاریخی‌ است که بالاخره دیر یا زود با موفقیت انجام خواهد شد.
به نظر می رسد وقتی شجاعت این کار در این افراد یافت نمی شود و اعتراف به اشتباهات نیز شرم آور تلقي مي شود. سپس تنها یک راه باقی می ماند. راه همه چیزدانی و دست پیشی گرفتن از حتا نیروهای راستگرا برای انتقاد از اندیشه سوسیالیستی.
در زمان شکست تکیه نکردن به مهملات و فرار نکردن ازمسئوليت کاری است سخت. از آن سخت تر، تحلیل مشخص خونسردانه و مسئولانه از وضعیت مشخص با استفاده از ارقام و فاکت های عینی است.
٣- ٣- ضدّ امپریالیست های مکانیکی

این افراد عامل اصلی‌ هر بدبختی و بحران در ونزوئلا را به طور خودکار و اتوماتیک امپریالیسم می دانند.
هرچند که این ادعا در کلیت خود درست است، ولی هیچ وقت نباید دسیسه های خارجی را عامل اصلی شکست انقلاب ها دانست. این نظر از تفکر مارکسیستی که بر اساس تحلیل طبقاتی استوار است، بدور است. اگر امپریالیست ها موفق به شکست انقلاب ها می شوند، به خاطر این است که آن ها با دوستان طبقاتی شان در این کشورها متحد می شوند. تصور این که امپریالیسم امریکا و انگلیس بدون تکیه به طبقات وابسته در کشورما موفق به کودتا و برکناری دکتر مصدق شدند، بسیار غلط است. همین طور گفتن این که امپریالیست ها کشورهای سوسیالیستی را واژگون کردند، نادرست است. بدون کمک کاست بورکراتیک و طبقه رو به رشد خرده بورژوازی در این کشورها امکان این واژگونی وجود نداشت. نقش امپریالیست ها در شکست این انقلابات غیر قابل انکار است، ولی بدون تکیه بر قشرها و طبقات انگلی این کشورها این کار شدنی نیست.

نگاهی‌ اجمالی به رویدادها
تجزیه و تحلیل مشخص باید همه جانبه و با تکیه بر بستر تاریخی و بر اساس اطلاعات واقعی از وضعیت مشخص باشد. جمهوری بولیواری ونزوئلا کمتر از یک میلیون مربع مساحت،  و کمی‌ بیش از ۳۰ میلیون نفر  جمعیت دارد.
هر چند که جمهوری بولیواری ونزوئلا سوسیالیستی خوانده می شود، ولی‌ درست‌تر است تا نظام اقتصادی‌سیاسی این کشور را ملی‌ و دمکراتیک خواند که رهبری آن در دست خرده بورژوازی دمکرات چپ است. این به این معنی است که اگر چه این سیستم با نظام رایج سرمایه داری فاصله جدی دارد، ولی‌ سوسیالیستی هم هنوز نیست.
تاریخی
در جدول زیر سعی‌ شده تا رویدادهای تاریخ معاصر ونزوئلا به طور خلاصه برای خواننده مرور شود.
دوران قبل  ازاستعمار تا سال ۱۴۹۸
جامعه صیادی با کشاورزی کوچک؛
قبایل سرخپوست منطق کوهستانی، قبایل دیگر را مجبور به کوچ کردن به  سواحل و جزایر می کنند.
دوران استعمار قرن ۱۶-۱۹– استعمارگران هیچ  فلز گرانبها نمی یابند. بنابراین به کشور استقلال نسبی می دهند. ولی اقتصاد محلی را از طریق انحصارهای تجاری خود خفه می کنند.
استعمارگران اسپانیایی شورشیان سرخپوست را  به شدت سرکوب می کنند. و با “وارد” کردن برده از افریقا تلاش می کنند تا آن ها را “جایگزین” مردم بومی و برای کار در کشتزارهای شکر، پبنه و دخانیات کنند.
۱۸۱۹-۱۸۱۰- لغو برده داری و تقسیم زمین های کشاورزی بین کارگران مزارع؛

از بین رفتن نخستین جمهوری در ونزوئلا  (بدون حقوق برای بردگان و کارگران مزارع)؛
پیروزی جنبش ضد استعماری  تحت رهبری سیمون بولیوار ۱۸۳۰
آغاز قرن ۲۰- استقلال سیاسی، اما قدرت در دست فئودالان بزرگ برای حفظ استثمار فئودالی؛
رقابت بین محافظه کاران (الیگارشی فئودال و کلیسای کاتولیک) و لیبرال ها (بورژوازی تجاری و فئودال های تجاری (قابت بنفع لیبرال ها تمام شد). آغاز باز شدن پای سرمایه های خارجی.
۱۹۰۹-۱۹۰۲- جایگزینی سرمایه بریتانیایی و اروپایی با سرمایه امپریالیسم آمریکا؛
دیکتاتوری تروریستی گومز (تا سال ۱۹۳۵)؛
۱۹۵۷-۱۹۱۶- رشد سریع صنعت نفت از سال ۱۹۱۸  (۱۹۲۸  دومین تولید کننده و بزرگترین صادر کننده نفت)؛
آغاز جنبش کارگری؛
آغاز دموکراسی مردد از سال ۱۹۳۵، ۱۹۴۱ قانونی شدن حزب سوسیال دموکرات، ۱۹۴۵ قانونی شدن حزب کمونیست
۱۹۴۷ اولین قانون اساسی دموکراتیک.
۱۹۵۸-۱۹۴۸- وابستگی روز افزون به سرمایه ایالات متحده آمریکا؛
باز هم سرکوب وحشیانه، از جمله توسط شورای نظامی؛
۱۹۷۰-۱۹۵۸- ثبات رشد اقتصادی سالانه 6.5 درصد؛
اصلاحات ارضی؛ ۲۰۰،۰۰۰ خانواده زمین دریافت کردند؛
مبارزه با بی سوادی؛ دموکراسی پارلمانی؛ همزمان با جنبش های چریکی؛
۱۹۸۳-۱۹۷۰- عدم تلاش مستمر برای نوسازی، تنوع گرایی اقتصادی و جایگزینی یا محدودیت کالاهای وارداتی؛
خرید ثبات سیاسی با تکیه بر رانت خواری نفت؛
رشد سریع رفاهی برای اکثریت نسبی مردم برای آرام کردن مخالفان؛
۱۹۹۸-۱۹۸۳- کاهش سریع قیمت نفت؛ رشد سریع بدهی‌های خارجی، ١٩٣٣، ٤٥  میلیارد دلار آمریکا؛
رکود اقتصادی، فساد، سرمایه گذاری‌های غلط، غفلت از وظایف مهم اجتماعی و اقتصادی مانند بهداشت، آموزش و پرورش، کشاورزی؛
آغاز بحران پایدار و جدی اقتصادی؛ اجرای دستورات آمرانه صندوق بین المللی پول؛ تورم ۸۴٪ در سال ۱۹۸۹ و ۹۹ درصد در سال ۱۹۹۶
فوریه ۱۹۸۹: شورش و قیام گرسنگان (Caracazo)
سرکوب وحشیانه توسط ارتش‌؛
فقیرتر شدن فقیرترین افراد جامعه؛ فروپاشی اجماع سابق اجتماعی؛ آغاز شکاف و نارضایتی میان نیروهای نظامی؛
۲۴ فوریه ۱۹۹۲: شکست کودتای هوگو چاوز؛
۲۰۱۳-۱۹۹۸- اجرای  منحصر به فرد توزیع گسترده ثروت عمومی بین توده های محروم؛
آغاز برنامه های اجتماعی متعدد برای طبقات زحمتکش؛
پیروزی های انتخاباتی بزرگ جنبش توده ای کوئینتا جمهوری (جمهوری پنجم)؛
موفقیت جنبش در همه پرسی های مختلف؛
رئیس جمهوری چاوز؛ دسامبر۱۹۹۸: ۶۵,۶٪،  ژوئیه ۲۰۰۰: ۳۰ ,۶۰،  دسامبر۲۰۰۶:  ۳ ,۶۳ ، اکتبر ۲۰۱۲:  ٧. ٥٥٪

٢۰۱۳ کاهش قیمت نفت؛ نا آرامی های اجتماعی؛ دولت آقای مادورو رییس جمهور جدید؛

وضع اقتصادی
در زیر به اجمال به ارائه فاکت ها در مورد شرایط اقتصادی و اجتماعی ونزوئلا می‌پردازیم.
ونزوئلا دارای یکی از بزرگترین ذخایر نفتی و گازی جهان است. به علاوه این کشور یکی از تولید کنندگان بزرگ و صادر کننده نفت خام است (۲.۸میلیارد بشکه در سال ۲۰۱۴) یکی از بزرگترین وارد کننده نفت ونزوئلا، آمریکا است. ولی کشورهایی همچون هندوستان و چین نیز در حال افزایش سهم خود هستند. نفت هنوز بخش بزرگی از مصرف انرژی داخلی را تشکیل می دهد، هر چند که سهم گاز طبیعی در حال افزایش است. نیروگاه های آبی ي برق ۲۵ درصد از انرژی مورد نیاز کشور را تامین می کنند.

نفت
ونزوئلا صنعت نفت را در سالهای ۷۰ میلادی ملی کرد و شرکت دولتی نفت  PSVSA را پایه گذاری کرد. این شرکت بزرگترین کارفرمای کشور نیز هست و تامین کننده بخش قابل توجه ای از تولید  ناخالص ملی، درآمد دولتی و صادرات است.
در سال های نود، دولت صنعت نفت را دوباره خصوصی کرد، ولی با پیروزی سوسیالیست ها در سال ۹۹ دوباره بخش بزرگی از این شرکت دولتی شد.
در سال ۲۰۰۲ بخش بالایی کارمندان شرکت برای فلج کردن پروسه دمکراتیزه کردن مدیریت صنعت نفت دست به اعتصاب زدند. ولی دولت آقای چاوز آن ها را اخراج کرد و کنترل دولت را بروی این شرکت افزایش داد.
با این کار این شرکت بخش قابل توجه ای از تکنیسین ها و مهندسان ماهر خود را از دست داد.
در سال ۲۰۰۶ صنعت نفت بطور کامل ملی شد و تصویب شد که شرکت نفت دولتی  مالک ۶۰ درصد همه پروژه های نفتی باشد. بیشتر شرکت های فراملیتی مجبور به قبول شرایط جدید شدند بجز دو شرکت  TOTAL و  ENIکه به خاطر کارشکنی و مخالفت مصادره شدند.
صنعت نفت یک سوم تولید ناخالص ملی، ۸۰ درصد از صادرات (در سال گذشته تا ۹۶ درصد) و نیمی از درآمد دولت را تامین می کند.
با تولید ۲،۶۹ میلیون بشکه نفت روزانه در سال ۲۰۱۴ ونزوئلا دوازدهمین کشور تولید کننده نفت جهان و پنجمین کشور قاره امریکا بوده است. بر طبق آمار  EIA (اداره اطلاعات انرژی امریکا)، این سطح تولید نسبت به سال های نود کاهش چشم گیری داشته است. کیفیت نفت ونزوئلا طوری است که این نفت خام برای قابل مصرف شدن احتیاج به فرایند شمیایی جدید در پالایشگاه‌های داخلی و خارجی دارد.
هر چند که تولید نفت و صادرات آن به امریکا به اندازه ۲۶ در صد کاهش یافته  است، ولی در همین دوران ده ساله صادرات مواد پتروشیمی آمریکا به این کشور افزایش پنچ برابری (۵۰۰ درصد ) داشته است. از ۲،۶۹ ملیون بشکه نفت روزانه فقط ۱،۳ میلیون آن در پالایشگاه های ونزوئلا یی پالایش می شود بقیه در آمریکا، جزایر کاراییب و اروپا پالایش می شود. در ضمن عدم سرمایه گذاری مورد لازم در پالایشگاه های داخلی موجب کاهش شدید ظرفیت آن ها شده است. به علاوه قیمت بنزین از ارزان ترین قیمت بنزین جهان است. این قیمت در طول ده سال ۰،۰۱ دلار برای یک لیتر بوده است. این ارزانی موجب قاچاق روزانه ۳۰۰۰۰ بشکه بنزین به کشور همسایه کلمبیا شده است.

گاز
ونزوئلا دارای دومین ذخایر گاز طبیعی در قاره آمریکا است، ولی بخش قابل ملاحظه ای (۳۵ در صد) از این گاز مصرف استحکام و تقویت تولید نفت به کار برده می شود. ۹۰ درصد از گاز موجود داخلی محصول جانبی تولید نفت است.
نیاز ونزوئلا برای مصرف گاز در مراکز تولید نفت به حدی است که این کشور مجبور به خرید گاز از کشور همسایه است. با این وجود ونزوئلا در حال پایه گذاری لوله کشی وسیع گاز برای مراکز صنعتی- تجاری و محلات مسکونی است.
PDVSA بزرگ ترین تولید کننده و توزیع کننده گاز در کشور است. برای یافتن گاز مصرفی مستقل از مخازن نفتی شرکت های خصوصی می توانند تا صد درصد صاحب این پروژه ها باشند. برای انگیزه دادن به سرمایه گذاران این پروژه ها دولت میزان مالیات های مستقیم و غیر مستقیم را پایین آورده است. ولی اگر این شرکت ها به بهره برداری تجاری برسند، موظفند که ۳۵ در صد از سهام خود را به شرکت دولتی بفروشند.
ولي برنامه شرکت دولتی گسترش مخازن مستقل گازی، به علت کمبود سرمایه، خوب پیش نمی رود. ولی طرح لوله کشی ۴۵۰۰ کیلومتری گاز به مناطق مسکونی در حال اجرا است.

برق
۶۰ در صد از برق کشور از نیروگاه های آبی تامین می شود. در طول کمتر از ده سال (۲۰۰۳-۲۰۱۲) مصرف برق ۵۰ درصد افزایش داشته است. در صورتیکه تولید برق افزایش ۲۸ درصدی داشته است.
شرکت دولتی  CORPOELEC که در سال ۲۰۰۷ پایه گذاری شده است، مسول کنترل این بخش از انرژی است.
بعلت خشک سالی ۲۰۰۹-۲۰۱۰ سطح آب پایین آمد و موجب اُفت تولید برق و در نتیجه قطع مقطعی برق شده است. هر چند که جایگزینی این نیروگاه ها با نیروگاه های نفتی در حال اجرا است، ولی این اُفت موجب اُفت تولیدات صنعتی نیز شده است. کمتر از ۴۰ درصد انرژی مورد نیاز تولید برق از منابع فسیلی تامین می شود. ولی نصف این مقدار از گاز طبیعی است.
صنعت و کشاورزی
محصولات صنعتی ۱۷درصد (در سال گذشته فقط ۱۳ در صد) و محصولات کشاورزی با داشتن ده درصد از نیروی کار و پوشش یک چهارم کشور فقط ۳ در صد از تولید ناخالص ملی را تشکیل می دهند. ونزوئلا برنج، ماهی، گوشت، قهوه توليد می کند. در طول ده سال گذشته مصرف مواد غذایی تقریبا دو برابر شده است.
دستاوردهای اجتماعی
در اجرای برنامه های اجتماعی برای مبارزه با نابرابری طبقاتی، ونزوئلا در همه زمینه ها از بهداشت، آموزش، فقر زدایی، مسکن و بازنشستگی پیشرفت های چشم گیری داشته است. از بین بردن شکاف طبقاتی به حدی بوده است که هم اکنون این کشور جز کشورهای با فاصله طبقاتی کم در منطقه قرار دارد.
برنامه گسترده خودگردانی در همه زمینه ها در مناطق مسکونی، شورا های محل کارها بروی غلتک افتاد. انجمن ها و شوراهای مردمی و پویا با ایجاد کمیته های آب و شوراهای اجتماعی، کمیته بهداشت، کمیته زمین شهری، شوراهای شهر و روستا، شهرداری ها و غیره گسترش یافته است.
از سال ۱۹۹۸ تا حال بیش از ۱۰۰،۰۰۰ تعاونی با شرکت حدود ۱.۵ میلیون نفر کارگر تشکیل شده است. تعاونی ها با کمک اعتبار مالی و آموزش فنی دولتی و با خریدهای دولتی  کالاها و تجهیزات آغاز به کار کردند. در سال ۲۰۰۵، حدود ۱۶٪ از شهروندان  ونزوئلایی به طور رسمی به کار تعاونی‌ها مشغول بودند.
شوراهای کارگری نقش کلیدی در مدیریت  کارخانه ها  بازی کرده اند. از جمله در کارخانه  دولتی  Alcasa کارگران مسئوليت طراحی بودجه و انتخاب مدیران و نمایندگان مسائل فنی مربوط به تولید را به دست داشته اند.
سیاست دولت به صراحت به ترویج و تقویت این پروسه طراحی شده است.
ثبت نام در آموزش ابتدایی برای هر دو جنس از ۸۷٪ در سال ۱۹۹۹ به ۹۳.۹ درصد در سال ۲۰۰۹ افزایش یافت.
درصد فارغ التحصیل شدن برای هر دو جنس از ۸۰.۸٪ در سال۱۹۹۱ به ۹۵.۱ در سال ۲۰۰۹ افزایش یافته است.
درکمتر از ده سال بیش از ۲.۳ میلیون نفر از مردم خواندن و نوشتن آموخته اند.
نرخ بیکاری از ۱۵ درصد در سال ۱۹۹۹ به ۸ درصد در سال ۲۰۰۹ رسید.
در سال ۱۹۹۷ ۵۵ در صد مردم زیر خطً فقر زندگی‌ می کردند. در سال ۲۰۱۲ این رغم به میزان ۲۵ در صد رسید.
پس از انقلاب بولیواری با کمک پزشکان و پرستاران کوبایی مراقبت های بهداشتی کم یا بدون هزینه در دسترس ونزوئلایی قرار گرفت که جزو یکی از پیشرفته ترین ها در آمریکا لاتین بوده است.
دولت چاوز  با همکاری  راه آهن چین، طرح توسعه راه آهن ملی برای ایجاد ۱۵ خطوط راه آهن در سراسر کشور، به اندازه  ۱۳۷۰۰ کیلومتر را به اجرا انداخته است که در سال ۲۰۳۰ به پایان می رسد.
ونزوئلا نقش مهمی در خودآگاهی و تغییر تدریجی درک آمریکا لاتین ها از خود داشته است. ونزوئلا نقش مهمی درتاسیس موسسات اجتماعی و اقتصادی که موجب افزایش خودمختاری ي منطقه و کاهش وابستگی تاریخی به  ایالات متحده و ایجاد مکانیسم های یک پارچه سازی منطقه داشته است. همزمان ونزوئلا نفت را به قیمت بسیار مناسب به کشورهای همسایه می فروشد. به طور مثال مي توان از  UNASUR, Celac, Petrocaribe, ALBA نام برد.
مشکلات و دلایل آن
پیشرفت قابل توجه در شاخص های اجتماعی نتیجه یک جهت گیری  بسیار مهم چگونگی توزیع درآمدهای نفتی  بوده است، تا با اولویت های روشن به نیازها و الزامات گروه های کم درآمد پاسخ دهد. این به این معنی است که این سیاست ها با نوسانات درآمد نفت به شدت آسیب پذیر هستند. همچنین برآورده کردن انتظارات رو به رشد تنها با افزایش مداوم درآمدهای نفتی ممکن است.
درآمد از صادرات نفتی در سال ۲۰۱۳ به نصف میزان سال ۲۰۰۹ رسید. مسلم است که برنامه های اجتماعی تامین شده از پول نفت با کاهش قیمت نفت اُفت می کند.
بخش بزرگی از درآمدهای نفتی صرف تعدیل شکاف اجتماعی و نابرابری طبقاتی شده است. و به همین دلیل پول کم تری صرف سرمایه گذاری در کشف، تولید و پالایش صنعت نفت شده است. تغییرات اجتماعی متاسفانه همراه با تغییرات عمیق در ساختار اقتصادی کشور نبوده است.
همان طور که آمار نشان می دهد، فقط نصف نفت تولید شده در کشور در پالایشگاه های کشور پالایش می شود.
برای پالایش و اضافه کردن فرایند شیمیایی جدید به نفت خام ونزوئلا به پالایشگاه‌های خارجی نیز نیازمند است، بخش بزرگی از این پالایشگاه‌ها در آمریکا است.
علاوه بر هزینه حمل و نقل، هزینه پالایش نفت کشور در مراکز نفت خارجی نیز زیاد می باشد.
پالایشگاه‌های داخلی هم نیاز به خرید نفت سبک از امریکا دارند تا نفت سنگین کشور را قابل مصرف کنند. همچنین باید توجه داشت که بزرگترین خریدار نفت ونزوئلا آمریکا است که هم زمان با کاهش خرید خود، صادرات کالاهای نفتی خود را به این کشور پنج برابر کرده است.
این توازن ارزی کشور را نیز بهم زده است. هم زمان که ارز کم تری به کشور وارد می شود، ارز بیش تری نیز از کشور خارج می شود. توازن مبادلات تجاری به نفع آمریکا در سال های گذشته به صورت زیر بوده است.
٢٠١١، ۳۰ میلیارد دلار؛ ٢٠١١ تا ٢٠١٤ نزديك به ٢٩ ميليارد دلار؛ ٢٠١٥، نزديك به ۷ میلیارد دلار.
باید خاطر نشان ساخت که کاهش شدید قیمت نفت نتیجه مستقیم اضافه تولید آمریکا و عربستان سعودی  برای درهم شکستن اقتصادی ایران و ونزوئلا و روسيه بوده است.
آمریکا با استفاده از هر امکانی از جمله اهرم های اقتصادی و سیاسی به دولت و مردم ونزوئلا برای تغییر مسیر راه رشد اقتصادی فشار  می‌آ‌ورد.
در مورد گاز باید گفت که ۹۰ درصد گاز تولیدی محصول جانبی تولید نفت است که کیفیت چندان خوبی ندارد. علاوه بر آن، نیاز ونزوئلا برای گاز مرغوب بحدی است که مجبور وارد کردن آن از کشور همسایه است.
با همه این حال دولت با ایجاد لوله کشی و به اجرا انداختن طرح های جدید بسیاری از مناطق مسکونی را یا زیر پوشش گازی برده است و یا در حال انجام این برنامه است.
به خاطر بالا رفتن سطح زندگی مردم، مصرف برق ۵۰ درصد بالا رفته است و این در حالی است که تولید برق به خاطر خشک سالی های پی در پی فقط ۲۶ درصد افزایش یافته است. و نتیجتا این کار موجب قطع مقطعی برق مراکز صنعتی و مناطق مسکونی شده است. طرح های تولید برق با اتکا به انرژی فسیلی مورد اجرا گذاشته شده است، ولی تا بهره برداری کامل هنوز وقت لازم است.

وام ها
دولت به انگیزه بهبود سریع وضعیت زحمتکشان و فقرا دست به وام گرفتن مبالغ زیادی از مراکز مختلف مالی جهانی‌ زد.
دولت مطمئن بود که با تکیه به قیمت بالای نفت قادر به پرداخت این وام ها خواهد شد.
چرا دولت قبل از ارتقا سطح زندگی توده‌‌ها به فکر خلاص شدن از اقتصاد تک محصولی نیفتاد؟

این سوال به جایی است، ولی‌ باید خاطر نشان کرد که اولا دولت نمی‌خواست بار دیگر بر آورده کردن خواست بر حق زحمتکشان و بی‌ درآمدان را به عقب بیندازد. در ثانی‌ دولت به فکر تحکیم پایگاه اجتماعی خود برای حفظ قدرت سیاسی بوده است. بر آورده نکردن سریع خواست های طبقات پایین، آن ها را مایوس می‌کرد و به خانه‌ها بر می گرداند. در صورت یکه دولت برای مقابله با دسیسه‌های جناح راست به حضور طبقات زحمتکش در صحنه احتیاج داشت.
کشور  تقریبا ۱۲۰ میلیارد $ به طلبکاران خارجی مدیون است و باید نزدیک به ۷ میلیارد $ در در سه ماهه آخر سال جاری  پرداخت کند.
چین، به تازگی شرایط بازپرداخت ۵۰  میلیارد $ وام های موجود به ونزوئلا را آسان تر کرد. اما مانند سایر قدرت های خارجی، چین تمایلی به اعطای وام های جدید به ونزوئلا ندارد، احتمالا نگران ماندن آقای مادورو در سکوی قدرت است.
آقای مادورو همچنین در حال مذاکره با جمهوری خلق چین و بعضی‌ از کشورهای دیگر برای سرمایه‌گذاری مجدد در صنعت نفت برای بهبود کیفیت بهره بر داری است. در حال حاضر قیمت حمل و نقل نفت خام و پالایش آن در پالایشگاهای خارجی‌ بحدی گران است که دولت گاهی‌ اوقات مجبور است دقیقا حساب کند که با قیمت ارزان نفت در بازار بین المللی آیا از استخراج نفت می توان درآمدی حاصل کرد.
بعضی ها می‌‌پرسند، چرا ونزوئلا از دادن بهره نجومی به این مراکز مالی خونخوار اجتناب نمی کند؟
ونزوئلا نمی‌تواند از پرداخت این بدهی‌ها صرف نظر کند. چرا که طلبکاران می توانند با شکایت به مراجع بین‌المللی در فروش نفت کشور به آمریکا اخلال ایجاد کنند، آمریکا هنوز یکی‌ از بزرگترین خریدار نفت ونزوئلا است.

کمبود مواد غذائی
به خاطر بالا رفتن رفاه اجتماعی، مصرف مواد غذایی نیز در مدت کوتاهی دوبرابر شده است. قابل ذکر است که این افزایش به خاطر اضافه شدن جمعیت نیست. بخشی از این تقاضا برای غذا مصروف واردات مواد غذایی مورد احتیاج مردم شده است و بخشی نیز مصرف واردات میوه های لوکس شده است.
متاسفانه این واردات به اقتصاد کشور ضربات جدی زده است. این هم قابل ذکر است که کشوری که یک چهارم آن پوشیده از زمین های زراعی است، مواد غذایی را وارد می کند. ولی ۷۰ درصد این زمین ها تعلق به سه درصد کشاورزان که متشکل از زمینداران بزرگ است دارد. یعنی نود و هفت درصد دهقانان فقیر مالک سی در صد زمین های زراعی هستند. زمین داران بزرگ به عمد از زراعت زمین های خود خودداری می کنند، تا هم به دولت فشار بیاورند و هم با واردات مواد غذایی پول بی دردسرتری به جیب بزنند.
دولت ۲،۷ میلیون هکتار زمین را بین ۱۸۰۰۰۰ خانواده های بی زمین تقسیم کرده است. ولی زمین داران بزرگ بعضی از این دهقانان تازه به زمین رسیده را کشتند.
در سال ۲۰۰۵ دولت برای بالابردن انگیزه در زراعت بسیاری از مالیات ها را حذف و یا کسر کرده است. در سال ۲۰۰۸ دولت ۶۳۰۰۰ هکتار زمين كشاورزي دیگر را از زمین داران مصادره کرد و به دهقانان بی زمین واگذار کرد. و دولت با همکاری نزدیک با متخصصین کشاورزی ویتنام (ویتنام در سال های گذشته به خودکفایی مواد غذایی رسیده است) در حال مدرن سازی این بخش نیز است.

تورم
بدون این که بخواهم وارد بحث گسترده اقتصادی بشوم، فقط می‌خواهم به اختصار دلایل معمولی‌ ظهور تورم را در اینجا یادآوری کنم. تقاضا کالا بیش از عرضه آن، بالا رفتن حقوق کارگران و کارمندان، افزایش قیمت کالاهای وارداتی‌، کم کاری و کم بازدهی موسسات تولیدی و چاپ بدون پشتوانه پول.
هزینه واردات کالاهای خارجی به ونزوئلا به مراتب افزایش یافت. هر چند که قیمت نفت کاهش یافت، ولی قیمت پالایش نفت ونزوئلا در همان سطح قبلی ماند و در بعضی موارد افزایش نیز یافت. در نتیجه کشور برای جلوگیری از کاهش ذخایر بانک مرکزی واردات را به مقدار زیادی کاهش داده است.
دولت تلاش کرده است برای کاستن از عواقب گرانی کالاهای وارداتی با افزایش حقوق و چاپ بیشتراسکناس پول به زحمتکشان کمک کند. اما این امر موجب تقاضای بیش تر برای خریدن چند کالای محدود شده است.
تمام این کارها که بعضی ها ناگزیر و بدون اراده دولت و بعضی ها با حسن نیت انجام شد، موجب افزایش تورم شد.
قابل ذکر است که بسیاری از شرکت های وارداتی‌ با خرید یک دلار به قیمت ۱۰ بولیوار از دولت به جای وارد کردن کالاهای مورد نیاز به فروش دلار در بازار سیاه به قیمت ۱۰۰۰ بولیوار برای یک دلار، به تشديد روند رشد تورم كمك كردند. این طور به نظر می‌رسد که آقای مادورو بالاخره مجبور شد تا ارزش پول ملی (بولیوار) را به یک سطح واقع گرایانه پایین بیاورد.
کاهش ارزش بولیواردر مقابل دلار به شدت قیمت ها را در فروشگاه های دولتی که بسیاری از ونزوئلایی های کم درآمد با تکیه بر آن زندگی را می گردانند، افزایش می دهد، و به علاوه بازپرداخت بدهی به دلار را به مراتب گران تر می کند. این کار اما حداقل این مزیت را دارد که قیمت کالاهای وارداتی لوکس را آنقدر گران می‌کند که دیگر ارزش وارد کردن ندارد.

جمع‌بندی
حتا مطالعه کوتاه تاریخ ونزوئلا نشان می دهد که نه مبارزه ضّد استعماری و ضّد امپریالیستی، نه‌ اصلاحات ارضی، نه‌ ملی‌ کردن صنعت نفت، نه‌ سطح تورم بالا، نه‌ دیون خارجی‌ و نه اقتصاد تکه محصولی نفتی‌ هیچ کدام از پیامدهای دولت سوسیالیست‌ها نیست. همه این موارد ریشه درازی در تاریخ ونزوئلا دارد. بنا بر این، این ادعا که اگر نیروهای راست و بورژوا قدرت سیاسی را در دست داشتند، کشور به وضع کنونی دچار نمی‌شد، ادعایی است که در تناقض آشکار با واقعیت تاریخ معاصر کشور قرار دارد.
اپوزیسیون راست بسیار سعی‌ می‌کند تا با تکیه بر قانون اساسی ونزوئلا رئیس جمهور مادورو را واژگون کند. واژگونی رئيس جمهور نیاز به جمع آوری امضا از ۱۰٪ از  رای دهندگان واجد شرایط دارد که اپوزیسیون موفق به این کار شده است.
اما دادگاه قانون اساسی این طومار امضا راغیر قانونی و خلاف قانون اساسی اعلام کرده است. همان دادگاه در سال ۲۰۰۲ به پیشنهاد چاوز برای مجازات کردن عاملان کودتا رأی منفی‌ داده است. حتا اگر نظر دادگاه مثبت می شد، مخالفان در یک رفراندوم احتمالی‌ می بایستی بیش از ۸ میلیون، یعنی‌ کمی‌ بیش از نصف شرکت کنندگان در انتخابات رئیس جمهوری قبلی،‌ رأی برای برکناری آقای مادورو جمع آوری کنند.
به جرات می‌توان گفت که تنها فرقی که وضیعت بحرانی کنونی با گذشته نه چندان دور دارد وجود فاصله طبقاتی کمتر و آگاهی‌ طبقاتی بیش تر است. این آگاهی طبقاتی ترمز کننده اصلی‌ لغو کردن احتمالی‌ حقوق زحمتکشان و از بین بردن دستاوردهای انقلاب توسط نیروهای راست است. با اطمینان می‌توان گفت که طبقات بورژوازی در صورت پیروزی تا سال ها جرات پایین آوردن سطح رفاه اجتماعی به دست آمده را نخواهند داشت.
اگر بخواهیم از منظر مارکسیستی به تحلیل حوادث اخیر کشور ونزوئلا بپردازیم، مجبوریم نظری به نقش بورژوازی تولیدی ملی‌ و طبقات انگلی و وابسته در ایجاد و استمرار بحران کنونی داشته باشیم.
کاهش سهم محصولات صنعتی‌ از ۱۷ در صد تولید ناخالص ملی‌ به ۱۳ در صد نشان می‌دهد که دولت های مختلف به رهبری سوسیالیست ها موفق نشدند که بورژوازی تولیدی ملی‌ را همگام هدف های انقلاب ملی‌ و دمکراتیک کنند.
می توان گفت که کشور در ابتدا به “بیماری هلندی” دچار شد. بیماری هلندی عمدتا با داشتن یک منبع مواد خام و تک محصولی بودن مرتبط است. عواقب منفی اقتصادی آن که به سبب افزایش ناگهانی درآمد یک کشور به وجود می آید بسیار جدی است.
بیماری هلندی موجب:
١- کاهش رقابت و صادرات غیر نفتی‌ محصولات کشور و
٢- افزایش واردات می شود.
در دراز مدت، هر دو عامل به اُفت تولیدات صنعتی و کشاورزی و از بین رفتن مشاغل تولیدی در این بخش ها منجرب می شود. در ثانی،‌ چون صادرات نفتی‌ ارزش ارز کشور را بالا می برد، قیمت کالاهای صادراتی غیر نفتی‌ کشور را به حدی بالا می برد که مصرف کنندگان خارجی قدرت خرید این کالاها را ندارند.
این بیماری که بیش از همه به کارگران صنعتی‌ غیر نفتی‌ و بورژوازی تولیدی ملی‌ ضربه می‌زند، احتمالا موجب دل سردی بورژوازی ملی‌ از اهداف انقلاب شده است.
هم گام نبودن بورژوازی ملی‌ که یکی‌ از طبقات شرکت کننده در انقلاب ملی‌ و دمکراتیک است، با هدف های این انقلاب، یک ضربه بسیار جدی به موفقیت جبهه متحد ضدّ امپریالیستی زده است. ولی‌ این طور به نظر می رسد که آقای مادورو سعی‌ می‌کند که این اشتباه را تصحیح کند، چرا که وزیر فعلی صنعت، آقای میگل عابد، از نمایندگان خوشنام این طبقه است. این طور به نظر می رسد که مبارزه با طبقات وابسته، باندازه کافی مؤثر نبوده است.
وجود سه درصدی زمینداران بزرگ که تسلط کامل بر هفتاد درصد از مزارع زراعی کشور دارند، نمی تواند به نفع کشور و زحمتکشان باشد. به خصوص این که این طبقه انگلی هیچ علاقه ای به تولید محصولات زراعی ندارد و همراه با متحد بورژوازی تجاری خود به واردات مواد غذایی مشغول است. علاوه بر این، این طبقه ضد انقلابی، چوب لای چرخ بخش تعاونی کشاورزی نیز می گذارد. بدون شک فعالیت های ضد انقلابی این طبقه یکی از عوامل مهم کمبود مواد غذایی در کشور بوده است، هر چند که این طبقه با کمک دوستان امپریالیستی خود این طور وانمود می کند که اصلاحات ارضی مقصر اصلی کمبود مواد غذایی است. ولی اصلاحات ارضی باید جدی تر ادامه داده می شد.
متاسفانه این طور به نظر می رسد که طبقه وابسته بورژوازی تجاری نیز به طور جدی به چالش کشیده نشده است. این طبقه انگلی با استفاده از ارز دولتی کشور را تا مدت ها به زباله دان کالاهای لوکس و بی ارزش شرکت های فراملیتی تبدیل کرد. و حتا در موارد اضطراری از وارد کردن کالاهای مورد نیاز توده های مردم همچون کاغذ توالت سر باز زد. در بسیاری از موارد هم این طبقه ضد انقلابی بجای واردات کالاهای ضروری مردم، ارز دولتی را در بازار سیاه با سود هنگفت به فروش رساند.
مبارزه با طبقه وابسته بورژوازی بورکراتیک نیز به طور لازم موفق نبوده است. کشور قبل از ارزان شدن قیمت نفت با اتکای افزایش بر درآمدهای ناشی از صادرات نفت شاهد تحکیم مدل رانتی نفتی بوده است.
به خصوص کارمندان عالی رتبه دولتی و مدیران ارشد نفتی بطور مدام از مبارزه با فساد و رانت خواری جلوگیری کرده اند. و حتا با پارتی بازی ها، رشوه خواری ها و عدم نظارت و مشاورت تعاونی ها موجب سرازیری مبلغ قابل توجه ای از سرمایه دولتی به این تعاونی های توخالی و تقلبی شده اند. بعضی از ناظران معتقدند که بسیاری از تعاونی ها  یا عمل کرد نادرست داشته اند، و یا برای دسترسی به کمک دولتی و بدون پشتوانه تولیدی ایجاد شده اند.
و به علاوه تا آن جا که توانستند با کاغذ بازی های بی مورد پروسه دموکراتیزه کردن اداره و مدیریت دولتی را کند کرده اند. باهمه این احوال، بورژوازی بوروکراتیک با تکیه بر اقتصاد رانتی نفتی موفق شد که این روند دموکراتیزه کردن را کند و در بعضی موارد متوقف کند.
این طبقه عامل اصلی فساد، سومدیریت، پارتی بازی، رشوه گیری و رانت خواری است. در ضمن این طبقه منافع زیادی در هموار کردن موانع حقوقی شرکت های فراملیتی در کشور دارد و به عنوان مشاوران تجاری حقوقی این شرکت ها مبلغ بزرگی را به جیب می زند.
با جمع بندی این نقطه ضعف ها می توان به درستی به این نتیجه رسید که رهبری حزب طبقه کارگر برای تضمین کوتاه کردن دست طبقات انگلی و وابسته از اقتصاد کشور در مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک نه تنها ضروری، بلکه لازم است.

منابع
The Financial Times
The New York Times
The World Factbook – CIA
Communist Party of Venezuela
U.S. Energy Information Administration (EIA)
BP Statistical Review of World Energy
PDVSA Petroleos de Venezuela S.A.
MARX’S THEORY OF CRISIS AS A THEORY OF CLASS STRUGGLE1: Peter Bell and Harry Cleaver
The End of Progressive Hegemony and the Regressive Turn in Latin America: The End of a Cycle? Massimo Modonesi
Venezuela: terminal crisis of the rentier petro-state model? Edgardo Lander

 

اضافه شد:

همان طور كه از مقاله مستدل رفيق عزيز سيامك قابل شناخت است، ريشه ي شرايط بغرنج حاكم در ونزوئلا داراي علل عيني و ذهني است. تعييرات ضرور اقتصادي- اجتماعي و نبرد ايدئولوژيك در مرحله ملي دموكراتيك انقلاب، وحدتي جدايي ناپذير را تشكيل مي دهد.

مبارزه ي ايدئولوژيك- فرهنگي، مبارزه اي پراهميت است كه بايد همه لايه ها و طبقات جامعه را در برگيرد. هدف اين نبرد نظري- فرهنگي- تمدني و رهاي بخش، تجهيز نيروي ترقي خواه براي ارتقاي سطح و كيفيت انقلاب است. به اين منظور بايد رابطه معنوي و فرهنگي با لايه هاي متفاوت جامعه برقرار گردد. به اين منظور بايد شرايط شركت همه نيروها در بحث در باره چگونگي ادامه ارتقاي سطح انقلاب ايجاد شود.

بايد همه نيروها را بر آن داشت خواست خود و دلايل درستي آن را در صحن اجتماع مطرح سازند. چگونگي، شدت و سرعتِ تغييرات اقتصادي- اجتماعي بايد هر لحظه در صحن جامعه مطرح و موضوع جدل نظري و اقنايي باشد. افشاگري عليه مواضع ارتجاعي بايد آن چنان سازماندهي شود كه لايه هاي مياني جامعه را نيز در برگيرد.

به سخن ديگر، مبارزه ايدئولوژيك- فرهنگي در اين مرحله، به معناي قابل شناخت ساختن و درك ضرورت گام هايي را نيز در برمي گيرد كه بهبود شرايط زندگي زحمتكشان را نه در يك گام، بلكه گام به گام ممكن مي سازد. به اين منظور تقويت سازمان دهي صنفي و سياسي طبقه كارگر در سازمان هاي طبقاتي خود از اهميت ويژه برخوردار است. امري كه بايد اهرم عملي و در عين حال نظري براي اجراي اين تغييرات باشد. زحمتكشان بايد دريابند كه تنها با عمل مداوم و پيگير اجتماعي آن ها و با پيشنهاد براي بهبود كار توسط آن ها، تغيير ممكن و پايدار خواهد بود.

اين مبارزه همان قدر اجتناب ناپذير است، كه مبارزه براي جلب نظري بورژوازي ملي و خرده بورژوازي ميهن دوست به جبهه انقلاب ضروري است كه بايد از طريق نشان دادن و به طور عملي ممكن ساختن حفظ منافع قانوني آن ها در اهداف دور و نزديك ممكن مي گردد.

شركت نظري و عملي اين لايه ها براي شكل دادن به تغييرات، مكمل فعاليت اجتماعي زحمتكشان است. ايجاد ساختن چنين جوي در جامعه و برقرار نمودن پل تفهيمي ميان منافع اين لايه ها آسان نيست (برشت). اما مبارزه براي تحقق بخشيدن به آن و ايجاد پل تفاهم، راه دستيابي به آن است. نسخه ي از پيش آماده اي، همان طور كه رفيق سيامك برجسته مي سازد، وجود ندارد.

هم چنين مبارزه به منظور منفرد ساختن راست ترين و ارتجاعي ترين لايه هاي بورژوازي كه بنا به منافع خود، متحد طبيعي اقتصاد جهاني شده امپرياليستي هستند، يكي از الزامات قطعي مبارزه نظري و عملي را در اين مرحله تشكيل مي دهد. به ويژه در اين صحنه است كه رفيق عزيز سيامك كمبودها را در تغييرات ساختاري- اقتصادي در ونزوئلا مورد انتقاد قرار مي دهد.

پايان بخشيدن سريع و قاطع به بقاياي نظام فئودالي- بزرگ زمين داري از يك سو و پايه ريزي يك اقتصاد كشاورزي مردمي متكي بر وسيع ترين لايه هاي كشاورزان بي زمين و كم زمين از طريق اصلاحات ارضي قاطع و تقويت ساختارهاي تعاوني روستايي و حواشي آن، از سوي ديگر، گام هاي نخستين و ضروري را تشكيل مي دهد. اين امر به ويژه در ايران نيز بسيار پراهميت است كه بايد ازجمله زمين هاي موقوفه را در برگيرد.

تقويت سازمان هاي صنفي كشاورزان و ايجاد ارتباط و پيوند آن با سازمان هاي صنفي كارگري، گام ضروري و انكارناپذير ديگري در اين مرحله است.

 

مقاله آموزنده رفيق سيامك در اخبارروز (٤ تير ٩٥، ٢٤ ژوئن ٢٠١٦) انتشار يافت.




اسب ترويا! نسخه ”آزاد سازي“ مبارزه! «مبارزه همه چیز، هدف هیچ چیز»!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٧ (اول تیر)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

”آزاد سازي مبارزه“ اقتباسي از نسخه ي ”آزاد سازي اقتصادي“. چگونه ملات همبستگي ميان زحمتكشان تضعيف مي شود. نفي تصاحب قدرت سياسي، نفي گام نخست براي تغيير انقلابي. نفی رابطه اندیشه و عمل، نفي رابطه ميان برنامه استراتژیک و مبارزه ی تاکتیکی. انتقاد مكانيكي به تجربه ٨٠ ساله. آدرس مقاله ي ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك“، ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“.

 

در مقاله ي “درباره ی مسائل نظری و سیاسی چپ” که شیدان وثیق در اخبارروز منتشر ساخته است (١)، دو هدف دنبال می شود. اول- مواضع ضد کمونیستی و ضد توده ای قدیمی و شناخته شده زنده نگه داشته شود؛ و دوم- تز قدیمی و نخ نما شده برنشتین: مبارزه همه چیز، هدف هیچ چیز، در لباسی جدید ارایه گردد.

 

نه نامگذاري به اصطلاح “نو” و دهان پركن: «چپ ضد سیستمی و رهایی خواه» و نه مخالفت ظاهری با «سوسیال دموکراسی و دموکراسی نمایندگی» در این مقاله، تغییری در دو هدف پيش گفته ایجاد نمی سازد. این دو هدف که در سناریوی جدیدی تنظیم شده و ارایه می شود، ثمره ي كارِ «اندیشکده»یی خادم به نظام سرمایه داری امپریالیستی است که وظیفه تبلیغ برای ابدی بودن نظام اسثمارگر و تجاوزگر را در سیمای “اقتصاد جهانی شده” آن دنبال می کند و خواستار حفظ سلطه سرمایه مالی امپریالیستی است.

اسلوب به کار گرفته شده برای به اصطلاح مستدل ساختن مواضع طرح شده كه به آن آب و رنگي ”ماركسي“ داده شده است، جدا ساختن اندیشه انقلابی از پراتیک انقلابی است. نفي انديشه بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس- انگلس- لنین، همان طور که در مقاله ي ”مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین، پيرامون نظرات شیدان وثیق“ نيز نشان داده شد (٢)، بايد به كمك جايگزين ساختن ماركسولوژي به جاي ماركسيسم عملي گردد و هدف ضد کمونیستی- ضد مارکسیستی تحقق يابد.

این هدف از این طریق دنبال می شود که مبارزه تاکتیکی را از هدف گیریِ استراتژیک با مضمون مارکسیستی- توده ای خالی سازد. به سخنی دیگر، به پرسش در باره “استراتژی انقلابی در دوران های تغییرات اصلاحی (دوران های غیرانقلابی)” که گرامشی آن را «نبرد در سنگر» می نامد، مضمونی خیال پردازانه و غیرعلمی ببخشد.

دستيابي به دورنمايي خيالپردازانه براي جامعه بشري، بايد طبق برنامه تنظيم شده در «انديشكده»اي كه نظريه پردازِ ايراني توصيف گر آن است، طبق نسخه ”آزاد سازي اقتصادي“ تحقق يابد. مخالفت با سازماندهي طبقه كارگر و فعال ساختن سازمان هاي دموكراتيك زنان، جوانان، و ديگر لايه هاي اجتماعي به دور محور خواست هاي دموكراتيك و ترقي خواهانه كه مضمون نبرد طبقاتي زحمتكشان را تشكيل مي دهد، از همان ريشه سيرآب مي شود كه تقسيم كارگران به گروه هاي مختلف در نسخه ”آزادي سازي اقتصادي“ دنبال و عملي مي گردد.

هدف، نابودي ”همبستگي“ ميان لايه هاي متفاوت زحمتكشان است. هدف، نابودي ”همبستگي“ ميان زحمتكشانِ يدي و فكري، ميان زحمتكشانِ زن و مرد، جوان و پير و غيره است! هدف، ممانعت از مبارزه سازمان داده شده طبقه كارگر در سنديكا و حزب سياسي- طبقاتي خود است (٣).

مداحان سرمايه داري مي خواهند ”الزامات جهاني“ كه به بهانه آن نظام سرمايه داري روند لايه بندي ميان كارگران و تقسيم آن ها به گروه كوچكِ كارگران رسمي، قرارداد موقت، ”سفيد امضا“، وغيره را به كارگران تحميل كرد، براي بي اثر ساختن مبارزه عليه نظام سرمايه داري نيز به مبارزان تحميل كنند! به اين منظور آن ها در نظريه پردازي هاي خود اشكال گذرايي و سيال سازماندهي مبارزه براي هدف هاي پراكنده را تبليغ مي كنند!

در مقاله مورد بحث، براي اجراي هدف فوق است كه نظریه پرداز و اندیشکده مربوطه می کوشد سیمای جامعه مدنی- کمونیستی را که بانیان سوسیالیسم علمی در “مانیفست حزب کمونیست” برمی شمرند، با این هدف از يك سو ایده آلیزه کرده و از سوي ديگر، دسترسی به آن را با به اصطلاح سه استدلال ناممکن سازد: 1- پراتیک انقلابی را منحرف سازد؛ 2- تصاحب قدرت سیاسی را مردود اعلام کند؛ و 3- دسترسی به جامعه و مدنیتِ کمونیستی را به آینده ای دور و مبهم منتقل نمايد (٤).

 

هدفِ طبقاتيِ نهفته در نسخه ي انديشكده اي كه نظريه پرداز ايراني آن را در خدمت نظام سرمايه داري در مقاله خود مي پروراند، از نسخه ي ”آزاد سازي اقتصادي“ اقتباس شده است. اين نسخه كه مي توان آن را ”آزاد سازي مبارزه“ ناميد، همان هدف را دنبال مي كند كه ”آزاد سازي اقتصادي“ دنبال مي كند.

تنظيم كنندگان آن در انديشكده مي خواهند با بهره گيري از تجربه ”آزاد سازي اقتصادي“ كه با ايجاد گروه و لايه بندي در طبقه كارگر، ملات پراهميت همبستگي را ميان كارگران تضعيف نمود، همبستگي ميان مبارزه طبقه كارگر و ديگر لايه هاي دموكرات و مبارزه جوي اجتماعي را پاره پاره كرده و نابود سازند.

آن ها مي خواهند بهم پيوستگي خواست هاي دموكراتيك و طبقاتي مبارزه را نابود سازند. آن ها مي خواهند مبارزه براي آزادي بيان و عقيده و برخورداري از عدالت اجتماعي، مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي و توافق بر سر هدف هاي ترقي خواهانه را نابود سازند. آزادي هاي فردي را در برابر آزادي ها قانونيِ اجتماعي انسان زحمتكش قرار داده و آن ها را به عنوان ارزشي مطلق بنمايند.

آن وقت عجيب هم نيست كه نظريه پرداز كه گويا شمشير را به منظور مبارزه عليه «سلطه» نظام سرمايه داري «در سراسر گيتي» از رو به خود آويزان ساخته است تا گويا عليه «استثمار نيروي كار، نابرابري، بي عدالتي، سلطه و نابودي انسان و محيط زيست …» برزمد، براي مبارزه واقعي در شرايط كنوني، از نتايج ضد كارگري و ضد دموكراتيك نسخه نوليبرال امپرياليستي كه با تضعيف همبستگي ميان كارگران همراه است، به نتيجه گيري نمي پردازد، بلكه اين نتايج را با شيوه هاي پيشنهادي خود توسعه داده و تعميم مي بخشد!

در پشت اين نسخه ي ”آزادي سازي مبارزه“، تفكيك و پاره پاره كردن كليتِ هستي اجتماعي به بخش هاي گويا بي رابطه با يكديگر دنبال مي شود. زيربناي جامعه سرمايه داري، به سخني ديگر، شيوه توليد مبتني بر مالكيت خصوصي بر ابزار عمده توليد اجتماعي كه تنها با هدف دستيابي به سود و انباشت سرمايه عمل مي كند، طبق اين نسخه، نبايد موضوع مبارزه را تشكيل دهد!

اين در حالي است كه تضاد ميان كار و سرمايه هر روز بيش تر در تضاد با روبناي جامعه، در تضاد با ”جامعه مدني“ قرار مي گيرد. تضاد ميان ”كار و سرمايه“ هر روز در سراسر جهان تعميق مي يابد. با وجود رشد نيروهاي مولده و تكنولوژي جديد، ساعات كار روزانه و عمر زحمتكشان طولاني تر مي گردد. فقر و درماندگي تشديد مي شود. انسان ها هر روز بيش تر درمي يابند كه ادامه شيوه توليد سرمايه داري به خطري براي بقاي هستي بر روز زمين بدل شده است و لذا بايد از اين رو به اين شيوه ضد انساني، ضد گونه ي انسان پايان داد.

در مقابل اين شناخت روزافزون انسان ها در نظام سرمايه داريِ دوران افول، نسخه اي كه به منظور ايجاد ابهام در شناخت انسان در «انديشكده» تنظيم شده است، مي كوشد لبه تيز مبارزه را عليه ”سلب مالكيت كنندگان“ از اين طريق منحرف سازد كه مبارزه براي سوسياليسم را از مبارزه عليه مادر اصلي ناهنجاري، مبارزه عليه شيوه توليد سرمايه داري و حاكميت سرمايه داران منحرف سازد. مي كوشد ”مبارزه را بدون هدف“ براي تغيير انقلابي- ريشه اي جامعه دنبال كند و از اين رو مخالف به دست گرفتن قدرت سياسي است! مي كوشد مبارزه را به سوي مبارزه با ظواهرامر و نه با حذف حاكميت نظام سرمايه داري سوق دهد و منحرف سازد.

به منظور القای چنین برداشت سوسیال دمکرات و برنشتین منشانه، سیمای مدنی- فرهنگیِ جامعه (zivilisatorisch)، به بیانی دیگر، سیمای روبنایی در جامعه مطلق گرانه برشمرده و توصيف مي شود. اين روبناي آرماني در برابر شرایط زیربنایی كه استثمار انسان از انسان را ممكن مي سازد، قرار داده می شود، بدون آن كه رابطه ميان آن دو نشان داده شود.

نشان داده شود كه بدون پايان دادن به شرايط استثمار سرمايه دارانه، به سخني ديگر، بدون تغيير انقلابيِ شرايط حاكم زيربناي جامعه، برپايي روبناي انساني و رهايي بخش نا ممكن است. ترفند ترسيم دورنمای جامعه آتوپیایی- خیالی برجسته و مطلق مي گردد، بدون آن که در باره چگونگی دستیابی به آن، کلمه ای مبتني بر واقعيت نبرد طبقاتي جاري و مبتني بر انديشه جامعه شناسي علمي بیان شده باشد.

نفي صريح و بي پرده ي آگاهي طبقاتي به عنوان اهرم شناخت علمي از جامعه سرمايه داري، كه گرچه با ”اگر و مگر“ها مطرح مي شود، هدف ايجاد ابهام در شناخت واقعيت را دنبال مي كند. «خودآگاهي ضد سرمايه داري» در اين انديشه از رابطه و ريشه ي مادي آن در هستي اجتماعي جدا مي شود! به سخنی دیگر، در باره مبارزه برای دسترسی به این جامعه آرمانی، سکوتی هدفمند از این طریق برقرار شده است که دسترسی به آن به امری سحرآمیز و به آینده ای محول می شود که به قول زنده یاد احسان طبری گويا «بیابانی شب زده» را تشکیل می دهد که انسان زمینی قادر به شناخت شرايط در آن نیست. به منظور القای این ناتوانی، به انسان توصیه می شود، به قول لنین «در انتظار رسيدن قطار به ایستگاه سوسیالیسم، در کوپه بنشیند»! مبارزه براي دموكراسي در اين سخنان تنها پرده ي براي پوشش بي حياييِ انديشه ي تبليغ شده ي طبقات حاكم است!

 

نفی رابطه اندیشه و عمل، نفي رابطه ميان برنامه استراتژیک و مبارزه ی تاکتیکیِ هم سو با آن، كوشش براي تقلیل و نسبی اعلام کردن نقش طبقه کارگر در تغییرات اجتماعی كه گويا «مقام انحصاري سابق خود را از دست داده است»، اعلام سوبژکت جدیدی برای دسترسی به جامعه آرمانی كه با بيان «مردماني مختلف» تعريف مي شود و غیره، همگی ابزارهای القای برداشت سوسیال دموکراتِ برنشتینی هستند که از آن حتی مبارزه سندیکایی و ابزار افشاگری و روشنگری در جامعه سرمایه داری دوران رقابت آزاد نیز محو شده است و انسان به پذیرا شدن شرایط حاکمیت نظام امپریالیستی در شکل جهانی شده آن فرا خوانده می شود!

 

موضع ضد کمونیستی- ضد توده ای

آوار افشاگرانه ي ابرازنظرها نسبت به مواضع ضد توده ای و ضد کمونیستی نظریه پرداز شیدان وثیق سنگین تر از آن است که نیاز به توضيح بیش تري در اين باره در اين سطور باشد. تنها اضافه شود که نظریه پرداز در 5 صفحه مقاله خود، 34 بار علیه اندیشه مارکسیستی- توده ای موضع می گیرد. موضع گیری های تكراري و صوري و تهي از مضموني انتقادي، که اغلب بیش از یک سطر و گاهی سه سطر را در برمی گیرد. به سخنی دیگر، اين موضع گيري ها حدود يك سومِ حجم 165 سطری مقاله را به خود اختصاص می دهد.

اما مواضع انتقادی علیه نظام سوسياليستي كه آن را «سوسیالیسم سیستمی» مي نامد، در هیچ صحنه اي، انتقادی سازنده و ماتریالیست دیالکتیکی نيست. انتقاد به تجربه هشتاد ساله زحمتكشان، انتقادي براي شناخت اشتباه ها و نكته هاي قدرت تجربه نيست.

”انتقاد“ به نظام سوسياليستي كه با همه كمبودهاي خود اين واقعيت را نشان داد كه مي توان هستي جامعه انساني را بدون شيوه توليد سرمايه داري و استثمار انسان از انسان سازمان داد، انتقاد براي شناخت و آموزش از دستاوردها و اشتباه هاي آن نيست. مطلق سازي اشتباه ها به منظور نفي مطلق گرانه و مكانيكي تجربه هشتاد ساله بشريت ترقي خواه است!

بدون ترديد ناتواني نظري و عملي براي ارتقاي ”دموكراسي بورژوازي“ به سطح ”دموكراسي سوسياليستي“ كه در شرايط سخت نبرد طبقاتي در سطح جهاني، در شرايط رقابت نظامي دو سيستم بر سر بود و نبود اتفاق افتاد، و با پيامد دردناك پيروزي ضد انقلاب جريمه شد، محور اصلي ناتواني نظام سوسياليستي را براي اصلاحات ضروريِ اقتصادي- اجتماعي- مدني تشكيل داد كه آموزش از آن ضروري و توسط احزاب كارگري و كمونيستي، ازجمله حزب توده ايران انجام شده است. اين اشتباهِ كلانِ فلسفي- نظري- سياسي- اقتصادي و … از اين طريق به نظام سوسياليستي تحميل شد، كه نتوانست زير فشار خطرِ عامل خارجي، شيوه ي لنيني حفظ ”بحث و گفتگو“ را تا ايجاد شدن تفاهم در جمع ادامه دهد.

ميان ماه آوريل تا اكتبر ١٩١٧، چندين نشست كميته مركزي در بدترين شرايط امنيتي برگزار شد، تا انديشه ي قيام كارگري جا بيفتد. تغيير چند باره سياست اقتصادي پس از پيروزي انقلاب اكتبر و اتخاذ سياست اقتصادي نوين با نام ”نپ“ نمونه ي ديگري را براي اين شيوه دموكراتيك نظربندي در حزب بلشويكي تشكيل داد. پايبندي به اين اسلوب نظربندي دموكراتيك توسط لنين مي توانست راه دست يافتن به ”آزادي هاي قانونيِ سوسياليستي“ را سنگفرش نموده و آن ها را تحكيم نمايد.

متاسفانه پس از نبود لنين، تداوم اين شيوه در حزب كمونيست و جامعه سوسياليستي حفظ نشد. راه حل هاي فردي كه عملكرد را در لحظه آسان مي نماياند، زمينه ساز فاجعه بيگانگي زحمتكشان از مالكيت سوسياليستي خود بر ابزار توليد شد.

فاجعه ي تحقق نيافتن اصلاحاتِ اقتصادي كه توسط دانشمندان شوروي ضرورت آن در سال هاي دهه ٦٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي نشان داده شد، پيامد بي توجهي به رشد دموكراسي سوسياليستي است. اين آن تجربه اي است كه بايد براي آينده آويزه گوش نمود.

بدين ترتيب، رشد ”جامعه مدنيِ سوسياليستي“، ”جامعه همبستگي داوطلبانه و آگاهانه انسان“ به عنوان وزن پراهميت در كنار شيوه توليد سوسياليستي درك نشد و تحقق نيافت. روبنا و زيربناي يار و همراه نشدند. تضادهاي غيره عمده ميان آن ها حل نگشت و به تضادهاي عمده ي بدل شد كه پيروزي ضد انقلاب را ممكن ساخت. وضعي كه در سطحي ديگر اين روزها در كشورهاي آمريكاي لاتين و ازجمله در ونزوئلا نيز خود مي نمايد و بايد به طور مجزا به آن پرداخت!

از اين تجربه تلخ براي بشريت ترقي خواه، مبارزان راه سوسياليسم آموخته اند و بايد باز هم بيش تر به آن پرداخت. چنين شيوه ي انتقادِ ديالكتيكي به تجربه سوسياليستي گذشته براي آينده ضروري است و در عين حال نشان مي دهد كه برخورد نظريه پردازاني از قبيل شيدان وثيق با هدفي ديگر عملي مي گردد (٥).

بايد در پس ظاهر قفسه ي كتاب و عينك پنسي، اسب ترويا را دريافت!

١- اخبار روز 21 خرداد 95، 10 ژوئن 2016، بخش ديدگاه www.ahkbar.rooz

٢- مارکس، یهودی سرگردان و نگرش نظاره گرِ ظاهربین، پیرامون نظرات شیدان وثیق که عمده را نمی بیند و مي خواهد مارکسولوژی را جايگزين مارکسیسم سازد. http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives

نگاه شود به مقاله ”ديالكتيك نفي، يا نفي ديالكتيك“، ”مكتب فرانكفورت در پرتوي ماركسيسم“ (در دو بخش) http://www.tudehiha.com/?p=651&lang=fa  و http://www.tudehiha.com/?p=659&lang=fa

٣- ابوتراب فيضي، يكي از فعالان قديمي جنبش كارگري، در مصاحبه يي با ايلنا، در باره اهميت مبارزه سازمان داده شده كارگران سخن گفت. او كه در مورد شلاق خوردنِ كارگران معدن ”آق درّه“ صحبت مي كرد بر ضرورت ايجاد شدن شرايط سازماني كارگري به منظور دفاع «منسجم و توانمند از حقوق خود» ازجمله گفت: «تشكل هاي موجود و به رسميت شناخته شده در قانون كار، ضعف هاي بنيادينِ ساختاري و كاركردي دارند و براي توانمند ساختنِ كارگران بايستي … كارگران بتوانند به صورت منسجم و توانمند از حقوق خود دفاع كنند، بايد در واحدهاي كوچك سنديكا ايجاد شود … از اتحاد اين سنديكاها، اتحاديه كارگري به وجود بيايد، سپس اتحاديه ها در يك ساختار هرمي و متحد فدراسيون هاي سراسري را تشكيل دهند، و طبيعي است كه اين فدراسيون ها به عنوان نمايندگان واقعيِ كارگران مي توانند به كنفدراسيون هاي بين المللي بپيوندند. بنابراين، اولين قدم … ايجاد تشكل هاي مستقل است، پس از آن، كارگران بايد به راحتي بتوانند به عضويت اين تشكل ها دربيليند و مطالبات خود را پيگيري كنند.» اين فعال كارگري همچنين خاطرنشان ساخت كه «براي اولين بار نبوده كه برخوردهاي قضايي و امنيتي با كارگران صورت گرفته». اين فعال كارگري ضمن بي خاصيت دانستن تشكل هاي زردِ كارگري موجود افزود: «تشكل هاي موجود و به رسميت شناخته شده در قانون كار، ضعف هاي بنيادينِ ساختاري و كارگردي دارند …» (به نقل از نامه مردم شماره ١٠٠١، مقاله ”شلاق استبداد و تاريك انديشي بر پيكر خواست هاي كارگران، زحمتكشان و جوانان ميهن“http://www.tudehpartyiran.org/2013-12-03-22-31-04/3219-2016-0…

تفاوت نياز و خواست هاي طبقه كارگر و توصيه هاي «انديشكده»هاي نظام سرمايه داري از زبان نظريه پرداز ايراني به آساني قابل شناخت است!

٤- نظريه پرداز به عمد نام ”مانيفست حزب كمونيست“ را تنها ”مانيفست“ مي نامد. اين امر اتفاقي نيست! او در سطور بعدي هدف خود را برملا مي سازد. او مي نويسد: «در وفاداري به اين نظريه ماركسي در مانيفست، … ماركس، خود تنها در انجمن بين المللي كارگري كه اتحادي از تشكل هاي كارگري بود و نه حزب، فعاليت كرد»! همان طور كه قابل شناخت است از هيچ ترفندي براي «ماركسي» كردن ماركسيسم كوتاهي نمي شود! ماركس «آكادميسين» در برابر ماركس «مبارزه طبقاتي»!

٥- به مساله دموكراسي غيرطبقاتي- مافوق طبقاتي- عاميانه به طور مجزا پرداخته خواهد شد.




”بازگشت به ماركس“، مضمون ”ماترياليسم تاريخي“ را تحريف مي كند!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٦ (٢٩ خرداد)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

”بازگشت به ماركس“ چه هدفي را دنبال مي كند؟ ماترياليسم تاريخي: شناختِ ”اقتصاد سياسي“ جامعه و نه تاريخ حوادث. ماترياليسم تاريخي و پرسشِ به سود كي؟

مقاله حاضر پيش تر در ”نويدنو“ انتشار يافت (٢٨ خرداد ٩٥، ١٧ ژوئن ٢٠١٦)

 

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

رفقاي گرامي هيئت تحريريه نويدنو، روزبخير!

در تاريخ ١٨ ماه مه ٢٠١٦ در نويدنو گفتگويي با رفيق گرامي احمد سپيداري انتشار يافت با عنوان ”ديويد هاروي در [برنامه ي] «به عبارت ديگرِ» بي بي سي“ (١). رفيق سپيداري در اين گفتگو نظرات خود را در ارتباط با مواضع پروفسور هاوري و در پاسخ به پرسش هاي ع. رخشان بيان مي كند. كوشش من براي دريافت پاسخ به پرسش در باره اين نكته كه ع. رخشان از جانب كدام موسسه يا نشريه پرسش هاي خود را مطرح مي سازد، و جستجوي شما براي پاسخ به اين پرسش تاكنون بي نتيجه مانده است.

 

”بازگشت به ماركس“ چه هدفي را دنبال مي كند؟

هدف موسسه تبليغاتي امپرياليسم انگلستان از مصاحبه با ديويد هاروي در لابلاي پرسش هاي ع. رخشان قابل شناخت است. ”بازگشت به ماركس“، ”بازخواني ماركس“ و انواع عنوان هاي ديگري كه براي كوشش به منظور جدا ساختن انديشه ماركسيستي از پراتيك اجتماعي در محافل ذينفع دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي در جريان است. اين هدف را ”برنامه «به عبارت ديگر» در بي بي سي فارسي“ نيز دنبال مي كند كه در گفتگو با رفيق سپيداري نيز تجلي يافت.

رفيق سپيداري به درستي با افشايِ كوششِ راندن بحث در باره نظرات ماركس به سوي ”راست روي“، «به راست غلطيدن» (ص٦) در اين بحث ها پرداخته و برجسته مي سازد كه «اگر اندكي دقت كنيم، شعار ”بازگشت به ماركس“ … زير سوال بردن نه تنها احزاب كمونيست، بلكه كليه برداشت ها از چپ و نوعي بي اعتبار اعلام كردن آموزه هاي ماركس و ماركسيسم است. …» (ص ٤).

رفيق سپيداري همچنين در پاسخ به موضع انتساب «عقب ماندگي» به «كمونيست ها و به ويژه به حزب كمونيست روسيه [اتحاد شوروي])، ضمن اشاره به ناتواني در اتحاد شوروي براي اصلاحات ضروري اقتصادي كه مي توانست وظايف انقلاب علمي- فني را در اين كشور به ثمر برساند، به درستي به پرسويه تر بودن علل «آنچه كه به شكست انجاميد» اشاره مي كند و تحقيقات مشخص وسيع تري را ضروري مي داند (ص ٧).

رفيق سپيداري پديده «كيش شخصيت استالين» را نوعي «دين شدگي آيين كمونيستي» ارزيابي مي كند. نظري كه به درستي خطري را برجسته مي سازد كه پيامد نقض ”دموكراسي سوسياليستي“ است. به سخن ديگر، نقض آزادي بيان وعقيده انسان، بدون آن كه بايد نگران عواقب نظرات خود باشد. پديده «دين شدگي» كه به معناي تفويض حق ”سخن آخر“ به فرد است، بدون ترديد ريشه اصلي خطر نابودي دموكراسي به طور عام و از جمله دموكراسي سوسياليستي به طور خاص را در اتحاد شوروي تشكيل داد.

 

برداشت از علم ماترياليسم تاريخي نزد ديويد هاوري

آنچه كه اما نياز به توضيح بيش تر دارد، برداشت از علم ماترياليسم تاريخي نزد ديويد هاوري است كه به نوعي توسط رفيق سپيداري مورد تائيد قرار مي گيرد. نظر هاوري كه مصاحبه كننده رخشان مطرح مي سازد، چنين است: «بايد يك ماترياليست تاريخ شناس …، دوست دارم بگويم يك ماترياليست تاريخ شناس و جغرافيدان باشي».

به سخني ديگر، هاوري مضمون علم ماترياليست تاريخي را به «تاريخ شناسي» محدود مي سازد كه به معناي شناختن وقايع تاريخي، جنگ ها و پيروزي ها و غيره است كه در مدارس كشورهاي سرمايه داري تدريس مي شود.

اين در حالي است كه مضمون علم ماترياليسم تاريخي نزد بانيان سوسياليسم علمي، شناخت ”اقتصاد سياسي“ جامعه بشري در طول تاريخ است كه مبتني بر آن، وقايع تاريخي اتفاق افتاده اند. برداشت هاوري مضمون ماركسيستي را از علم ”ماترياليسم تاريخي“ تخليه كرده و آن را به ”تاريخ شناسي“ به معناي رديف كردن وقايع، مُثله مي كند. شيوه اي كه مضمون ”بازگشت به ماركس“ را برملا مي سازد كه انگيزه ي دستگاه هاي تبليغاتي امپرياليستي است براي به راه انداختن چنين بحث هايي در رسانه هاي در اختيار خود.

ع. رخشاني پاي اين بحث را به ”نويدنو“ نيز سرايت داده است. بديهي است كه با چنين برداشت هايي نمي توان «به سوسياليزم علمي غناي بيشتري بخشيد» كه رفيق سپيداري خواستار آن است (ص٨).

 

رفيق سپيداري خود به درستي به توجه ي ماركس بر روي شرايط جغرافيايي اشاره دارد. ماركس در ”شيوه توليد آسيايي“، نقش شرايط جغرفيايي و اقليمي را در ايجاد شدن شكل «ساختارها»ي حاكميت طبقاتي نشان مي دهد. به عبارت ديگر، نقش آن را به مثابه عامل و علتِ چگونگي پاگرفتن و پاقرص كردن ”روند صوري“ ايجاد شدن ”اشكال“ متفاوت در نظام برده داري و يا فئودالي در آسيا و اروپا نشان مي دهد. روندي كه در آن، نقش شرايط جغرافيايي، و نه تنها اين شرايط، موثرند.

فردريش انگلس نيز در نامه معروف خود به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) به اين نكته اشاره دارد و ازجمله مي نويسد: «… بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. …» (٢).

اقتصاددان ماركسيستِ آلماني گلدبرگ نيز در كتاب خود با عنوان ”استقلال جنوب“، شيوه توليد در كشورهاي آسيايي، افريقاييِ جنوب صحرا و آمريكاي مركزي- جنوبي را مورد بررسي قرار داده و نقش عامل اقليمي را در چگونگي شكل گيري شيوه توليد در اين سرزمين ها نشان مي دهد.

اما اين شرايط جغرافيايي، يا به قول انگلس «عوامل متعدد روبنايي»، از جمله «در فضاهاي شهري» كه رفيق سپيداري آن را «سپهر» مي نامد (ص ٩)، در مضمون ”اقتصاد سياسي“ نظام سرمايه داري در نيويورك يا تهران تغييري ايجاد نمي سازد كه بررسي آن را علم ”ماترياليسم تاريخي“ به عهده دارد. علم ماترياليسم تاريخي بررسي علت علّي پديدار شدن صورتبندي اقتصادي- اجتماعي متفاوت را در طول تاريخ در جوامع متفاوت به عهده دارد كه به قول ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“، در «تاريخ نبرد طبقاتي» در جوامع مختلف  تظاهر مي كند!

 

البته همان طور كه رفيق سپيداري اشاره دارد، نبايد «خود را حق مطلق و ديگران را ”كفر“ مطلق تلقي كنيم» (ص ١٤)، اما بايد در ارزيابي از ”نو“، هميشه اسلوب شناخت ”ماترياليست تاريخي“ از پديده هاي ”نو“ را كه با پرسشِ «به سود كيست؟» عجين شده است، در نظرم گيريم و رابطه ديالكتيكي آن را با شرايط نبرد طبقاتي در جامعه مورد توجه قرار دهيم. تنها از اين طريق مي توان كليت هستي اجتماعي را به مثابه روندي با سه بُعد زماني شناخت و درك كرد:

«ماركسيسم عبارت است از انديشه ي شناخت تاريخي، هنگامي كه گذشته را مورد بررسي قرار مي دهد؛ انديشه آزاديبخش، هنگامي كه در باره آينده مي انديشد؛ و آن هنگام كه انديشه ي ماركسيستي براي درك وضع زمان حال مي انديشد، انديشه تشخيص وضع حال است. اين سه بعد زمانيِ شناخت از پديده ها، از يك پارچگي برخوردار است. از اين رو تشخيص وضع كنوني بدون آگاهي از گذشته و انديشيدن در باره آينده (كه بُعد ممكن يك حقيقت تاريخي را تشكيل مي دهد) ناممكن است.» (٣)

 

١-  نگاه شود به http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-850-95-60-950229.htm

٢- نگاه شود به ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرنيستي“، ص ١٦ به بعد در www.tudehia.com

٣- – توماس مچر، ”ماركسيسم به مثابه تئوريِ بهم پيوستگي كليت“ در نشريه Aufhebung ، نشريه فلسفه ي ديالكتيكي، شماره ٢٠١٥/٧. مچر در رساله خود، نظر فيلسوف ديگر آلماني، هانس هينس هولس را در باره انديشه ديالكتيكي توضيح مي دهد كه هولس در اثرش ”طرح جهان و [تئوري] بازتاب“ ارايه مي كند. مچر در رساله خود ضمن توضيح بهم تنيدگي كليت واقعيت مورد نظر هولس، به آن اضافاتي در باره سه بُعد زماني واقعيت مي افزايد و تئوري را توسعه مي دهد. مطالعه هر دو اثر به علاقمندان توصيه مي شود.




تفهیم مفاهیم مارکسیستی یک گام به جلو در راه تفاهم میان ”قشون زحمتکشان“ تضاد اصلی، تضاد میان مردم با روبنای ولایتی و زیربنای اقتصادی نولیبرال!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٥ (٢٧ خرداد)

واژه راهنما: سياسي. تئوريك

درك مشترك از مفاهيم ماركسيستي. رابطه تضاد عمده و اصلي. دفاع حزب توده ايران از اهداف ملي- دموكراتيك انقلاب. ضرورت كار جمعي در حزب توده ايران.

 

رفيق سيامك در توضيح و تدقيق دو مقاله ي ”رابطه سياست اتحادي و استقلال خط مشي انقلابي حزب توده ايران“ و ”پيام جانبدار دوستي“ در توده اي ها (خرداد ٩٥) روشنگري مي كند!

 

باري دگر رفیق عاصمی با دید عمیق شان به درستی متوجه نیاز به توضیح دو مسئله کلیدی شده اند. اگر چه به ظاهر این دو موضوع از هم مستقل می نمایند، ولی با هم  در ارتباط درونی قرار دارند.
موضوع اول مورد بحث ایشان در مورد فرق بین تضاد عمده و تضاد اصلی است.
موضوع دوم ایشان راجع به دفاع حزب توده ایران از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب است.

– تفاوت ‌ فهم گروه های  مختلفِ “قشون زحمتکشان” از مفاهیم کلیدی به سؤ تفاهم‌ها کمک کرده است؛
– بسیاري  از مشکلات ما ناشی از عدم درک مشترک ما از مفاهیم استفاده شده در بحث ها و مقالات است.

گروه اول
نسل جدیدی به “قشون زحمتکشان” اضافه شده است که اگر چه موجب خوشنودی ماست، ولی بدون دردسر هم نیست. این نسل جدید خود را ملزم به یادگیری مفاهیم مارکسیستی نمی داند و متأسفانه به خواندن دانشگاهی آثار فوکو، بوردیو و محققان مکتب فرانکفورت راضی است (١). به این نسل تلقین شده است که مفاهیم مارکسیستی کاربرد روز در جامعه مدرن ندارد و آن ها را باید با مفاهیم جدید عوض کرد. نتیجه آن می شود که این افراد با وجود حسن نیت به کُنه روابط پیچیده میان پدیده های حاکم جامعه سرمایه داری پی نمی برند. و در کاربرد مفاهیم کلیدی دقت لازم را ندارند.

گروه دوم
اعضای این گروه، مارکسیسم را به یک سری قواعد و احکام منجمد، جزمی و جبری تبدیل کرده اند. درکی که آن ها از دیالکتیک مارکسیستی دارند، درکی است مکانیکی، متافیزیکی که در حد دوالیسم “دویی” باقی می ماند و قادر به دیدن رابطه دیالکتیکی مارکسیستی پدیده ها نیست. بسیاری از این دوستان با درک غیر علمی، غیر دیالکتیکی، غیر منعطف، جزم گرا و خشک از مارکسیسم، به ادعای دشمنان مبنی بر عدم انعطاف مارکسیسم پروبال داده اند.

این برداشت به کلی با نظر بنیان گذاران و اندیشمندان مارکسیسم کاملا مخالف است. هم انگلس و هم رفیق طبری بارها تاکید کرده اند که مارکسیسم چیزی جز تنظیم و انسجام دیالکتیکی نتایج شاخه های مختلف علوم در یک جهان بینی واحد نیست. و در آن جاهایی که علم هنوز نظر قطعی ندارد، فلسفه با اتکا به دستاوردهای موجود علم به تحقیق و جستجوي علم جهت و سوی دیالکتیکیِ ثمربخش می دهد. فلسفه علمی یعنی ترکیب دیالکتیکی علم و فلسفه.

گروه سوم
نسل جدید، در ایجاد مشکلات تفاهمی میان “قشون زحمتکشان” متاسفانه تنها نیست. بسیاری از افراد نسل قبلی بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی و بعد از قدرت گیری ایدئولوژی نولیبرالیستی در جهان تا مدت ها از کاربرد مفاهیم مارکسیستی خجالت می کشیدند و آن ها را از کتابخانه ذهن خود به دور ریختند و جای آن ها را با مفاهیم غیرطبقاتی و “رام“ پر کردند. هر چند که خوشبختانه بسیاری‌ از این نسل آرام آرام به صحنه مبارزه بر می گردند، ولی با دور بودن سال های دراز از ادبیات مارکسیستی دوباره باید به دیالکتیکی فکر کردن و کاربرد و فهم درست مفاهیم عادت کنند.

سنگ انداختن بورژوازی در راه تفاهم میان “قشون زحمتکشان
دشمنان به عمد این طور تبلیغ می کنند که مارکسیسم، سنتی است و گويا به آچار قدیمی ي تبديل شده است که قادر به باز کردن پیچ ومهره های جامعه پیچیده مدرن نیست (٢). این البته ادعایی است آگاهانه تا از قدرت مفاهیم بنیادی مارکسیسم همچون استثمار، ارزش اضافی و مبارزه طبقاتی بکاهد. این در حالی‌ است که ایدئولوژی طبقه بورژوازی حاکم، به مانند ابزار قدرتی است که پنهانی و پوشیده منافع طبقاتی طبقات بالایی را یکسان با منافع عموم مردم جا می زند. ابزاری است برای توجیه خصلت ضد آزادی و اسارت بار و نابرابری واقعي ي سرمایه داری. با همه این ادعاهای بورژوازی، هنوز جهان بینی جدیدی که به اندازه مارکسیسم در تغییر شرایط جهان به نفع اکثریت زحمتکش منسجم، متشکل و قدرتمند باشد به وجود نیامده است.
جهان بینی مارکسیستی مجموعه نظرات منسجم شده در مورد جهان، انسان، چگونگی شناخت انسان از جهان، از خود و از پیرامون خود و کشف راه های گوناگون برای تغییرِ جهان، انسان، محیط طبیعی و اجتماعی در راه سعادت بشری است.
مارکسیسم با رشد علم، رشد و تکامل می يابد و مدام در حال تغییر است. و به نوبه خود علم را تکامل می دهد. بنابراین هر نوع نگاه مدرن به تحلیل و تغییر جامعه مدرن، اگر از درون مارکسیسم و بر پایه مفاهیم بنیادی آن شکل نگیرد، چندان موثر نخواهد بود و در نهایت راه به ناکجاآباد است. ماركسيست ها از زمان مارکس تا امروز از همه رشته های علمی، در بعضی موارد با به دور انداختن هسته ایدآلیستی وحفظ جنبه ماتریالیستی آن، برای تکامل نظرات خود استفاده انتقادی کرده اند. و بر عکس، هیچ کسی نمی تواند نقش مارکسیسم را در تکامل شاخه های جدید علوم همچون اقتصاد، روانشناسی، فرهنگ شناسی، جامعه شناسی، زبانشناسی و فلسفه و غیره انکار کند.
علاوه بر این، بعد از مرگ مارکس بسیاری از مفاهیم جدید به مفاهیم بنیادی مارکسیسم اضافه شده است. از جمله کشف مرحله امپریالیسم، اقتصاد نپ، صنعتی سازی، مسئله ملی، جنبش ضد فاشیستی، جنبش آزادیبخش،  راه رشد غیرسرمایه داری، انقلاب ملی و دموکراتیک  وغیره.

بنابراین اولین قدم مشترک ما در راه تفاهم، یادگیری و درک همانند ما از این مفاهیم بنیادی و کلیدی است. وگرنه خانه از اول بر پای بستی ویران بنا می شود که جدل ما را برای نقش ایوان بی هوده و بی معنی می سازد.

تضاد عمده و تضاد اصلی
با توجه به این که درک مشترک از مفاهیم کلیدی مارکسیستی به علت گوناگونی براي اعضای متشکله “قشون زحمتکشان” سخت است و نیروهای بورژوازی می کوشند تا با آشفته کاری بر این مشکل بیفزایند، سعی برای تفهیم مفاهیم تضاد عمده و تضاد اصلی‌ وظیفه ایست جدی و فوری.‌
بنابراین توضیح مفهوم تضاد که در ارتباط با دفاع حزب از اهداف ملی دموکراتیک انقلاب نیز هست، امری است مهم. با درک مشترک از این مفاهیم احتمال تفاهم ما بیشتر می شود.
بسیاری با قاطی کردن این دو مفهوم (تضاد عمده و تضاد اصلی‌) می خواهند اگاهانه این طور وانمود کنند که ما از درک مسئله ی ساده ای همچون سود بردن جامعه از تضعیفِ دیکتاتوری ولایتی عاجز هستیم. بعضی ها هم بدون آن که صحبتی از تضاد اصلی بکنند، به ما یاد آوری می کنند که تضاد عمده تضاد میان “مردم و داعشی” هاست.
ما تضاد عمده را می شناسیم و در این امر با دیگران هم عقیده هستیم. اختلاف ما بر روی تعریف تضاد اصلی و ارتباط آن با تضاد عمده است.
تضاد اصلی مربوط به تضاد داخلی پدیده هاست که در حالت فعلی ي جمهوری اسلامی، با تضاد عمده در آمیخته شده است. این دو با هم تنیده اند و به زبان دیگر، تضاد عمده با تضاد اصلی رابطه دیالکتیکی دارد. این یعنی در شرایط فعلی تضاد اصلی، تضاد میان اکثریت قریب به اتفاق مردم با روبنای ولایتی و زیربنای اقتصادی نولیبرالی است. تصور این که می توان دیکتاتوری ولایتی را به طور جدی تضعیف کرد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلان از اقتصاد نولیبرالی کسب مي کند، تصوری بسیار ساده لوحانه است.
ما می دانیم که هر تغییری هر چند کوچک در تضعیف دیکتاتوری بنفع زحمتکشان نیز هست. آن طور که لنین می گفت، یک حکومت تزاری با پارلمان، بهتر از بی پارلمان است. بنابراین ما از اصلاحات پشتیبانی‌ می‌کنیم. ولی‌ درک ما از آن با درک “تسلیم طلبان” و طرفداران “آشتی‌ طبقاتی” متفاوت است.
فرق واقعی‌ در آن جاست که اصلاحات برای سوسیال دمکرات‌های مختلف و”تسلیم طلبان” یک هدف است، ولی‌ برای ما یک وسیله!
این فرقِ بسیار مهمی‌ است که از افتادن اعضای “قشون‌ زحمتکشان” به چاه بی‌ تهِ ”رفرمیسم” جلوگیری می‌کند.

درک مفهوم  اصلاحات به عنوان “وسیله”، ما را وادار می سازد تا وظایف دمکراتیک و سوسیالیستی را با هم تلفیق کنیم.
بنابراین به نظرمارکسیست ها، مبارزه با “داعشی ها”ي حکومت از مبارزه علیه اقتصاد نولیبرالی و ضد امپریالیستی جدا نیست. ما با شناسایی درست تضاد عمده، لحظه و روز، به وظیفه عاجل خود آگاه هستیم، ولی کار ما در اینجا متوقف نمی شود.
اگر ما تنها به مبارزه برای حل تضاد عمده که لحظه ای است، قانع باشیم، در صورت پیروزی، ما قادر به تغییر شکل خارجی و روبنای سیاسی نظام می شویم. ولی تضاد داخلی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی خلق نشده است. بنابراین، کشور با پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل، گام در راه رشد غیر سرمایه داری بر نداشته است.
عدم درک رابطه دیالکتیکی میان تضاد عمده و تضاد اصلی‌ ما را به کژراهه “رفرمیستی” می اندازد و بخشی از نیروهای ما را در راه استحکام رفرمیسم هدر می دهد. چرا که افشاگری ما در مورد “داعشی ها”، در صورت نداشتن مهر و نشان سوسیالیستی که بر اساس شناخت از تضاد اصلی قرار دارد، با افشاگری نیروهای بورژوازی چندان فرقی ندارد و به همین دلیل توده ها را زیر پرچم ما جمع نمی کند.

امپریالیسم که به خوبی می‏داند که نمی تواند در فردای آزادی ایران از چنگال  دیکتاتوری ولایتی که ضامن پیوند سرمایه داری وابسته با آن است، مانع رشد “قشون زحمتکشان”  بشود، از هر ترفندی از تخلیط مفاهیم تا پرورش انواع جریان های  سوسیال دموکرات راست استفاده می‌کند تا این روز را به عقب بیاندازد.

اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب 
بعضی ها آگاهانه و با شلوغ بازی در آوردن و مخلوط کردن مفاهیم می خواهند دفاع از یک جناح رژیم را تئوریزه کنند و به آن رنگ دیالکتیکی مارکسیستی بدهند.
این توهین بزرگی است به رفقای اندیشمند و جان باخته ما که علاوه بر تسلط بر علم مارکسیستی از تجربیات مبارزاتی طولانی برخوردار بوده اند. بحث در مورد شکست ارتقاي مرحله سیاسی انقلاب به مرحله اقتصادی اجتماعی قبل از ضربه به حزب شروع شده بود و وجود این بحث در رهبری حزب از دلایل اصلی این حمله بوده است.

رفقا اخگر و پورهرمزان و اندک اندک دیگر رفقا به این نظر رسیده بودند، که شکست انقلاب در گذر به مرحله اقتصادی و اجتماعی در حال رقم خوردن است. بنابراین، استفاده از لغات و مفاهیمی که برای تحلیل مشخص از وضعیت مشخص آن زمان مورد بهره برداری گرفته شد، در زمان حاضر، غیر اخلاقی و تقلبی و در تضاد با دیالکتیک مارکسیستی است. هم زمان این کار سواستفاده از احساس بخشی از رفقای ماست که با اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب پیوند عاطفی دارند و در راه دفاع از آنان دوران طولانی از زندگی خود را صرف کرده اند.
سواستفاده از مفهوم “نبرد که بر که” برای اثبات درستی حمایت از دولت قبلی آقای احمدی نژاد و یا برای اثبات درستی حمایت از دولت آقای روحانی در بهترین حالت مضحک و تقلیل گرانه است و بدون هیچ پایه و اساس در واقعیت عینی و خارج از ذهن آقایان.
تعمیم آن مفاهیم به شرایط تغییر یافته طبقات حاکم بر جامعه فعلی نه تنها مارکسیستی نیست، بلکه حتا از منطق معمولی نیز به دور است. حزب از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی گام جدی بر می داشت، حمایت می کرد، گامی که گرچه سوسیالیستی نبود، ولی با ملی کردن تجارت خارجی، بانک ها، صنایع کلیدی، و طرح بند ج و دال، اخراج مستشاران نظامی خارجی و …، با راه رشد سرمایه داری هم داشت فاصله می گرفت.
اصل ۴۳ حق مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و اشتغال کامل را در قانون اساسی تضمین می کرد، و برطبق اصل ۴۴، نظام اقتصادی می بایست بر پایه سه بخش دولتی (عمومي- دموكراتيك)، تعاونی و خصوصی با برنامه‌ریزی منظم و صحیح استوار باشد.
بخش عمومي- دموكراتيك (دولتی) می بایست شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو و غیره باشد.
بخش تعاونی ي گسترده می بایست مکمل فعالیت‌های اقتصادی عمومي- دموكراتيك (دولتی) و خصوصي باشد. اصل‌های کلیدی قانون اساسی‌ در برنامه اقتصادی سمت گیری روشن غیر سرمایه داری داشتند. ما از زمانی صحبت می کنیم که آقای خمینی زیر فشار معنوی جریانات مارکسیستی مجبور به بوسیدن دست های پینه بسته کارگران بود.
سال هاست که جمهوری اسلامی از این اهداف نه‌ تنها دست برداشته است، بلکه از آن فاصله گرفته و در جهت مخالف آن در حرکت است. سمت اقتصادی غیر ملی که با شروع دولت اول آقای رفسنجانی به جریان انداخته شد، با تفاهم همه جناح ها بر روی اجرای برنامه اقتصادی نولیبرالی به تثبیت رسید و نشان از یک دست شدن حاکمیت در برنامه زیرساختی و زیربنایی کشور است.
در  سال ۱۳۸۵، ولایت فقیه با پشتیبانی همه جناح های موجود جمهوری اسلامی و مجمع تشخیص مصلحت نظام، تفسیر جدیدی ازاین اصل ۴۴ را تأیید کرد که بر حسب آن، می بایست ۸۰ درصد از سهام بخش‌های دولتی به بخش خصوصی واگذار شود.
چطور می توان شرایط آن روز را با شرایط امروز که با شلاق زدن کارگران و اجراي اوامر بانک جهانی در راه خصوصی سازی نشان می دهد که نظام، هم ضد دموکراتیک و هم ضد ملی است، مقایسه کرد. همه جناح ها با وجود اختلافات و شکاف های درونی در اجرای برنامه های ضد دموکراتیک و ضد ملی با هم اشتراک نظر دارند.
در برابر خطری که از جانب مردم آن ها را تهدید می کند، برای حفظ نظام علیه توده ها متحد می شوند و بنابراین، خصلت ضد دموکراتیک دارند. در ثانی در چارچوب برنامه اقتصادی توصیه شده و اجرا شده توسط بانک جهانی برای ادامه اقتصاد نولیبرالی با هم همگامند، بنابرین ضد ملی هستند.
روبنای دیکتاتوری ولایتی فقط یک شکل تشریفاتی و بدون تاثیر نیست، بلکه شکل مرجح حکومتی (سازمانی- اداری- قضایی و حقوقی) برای برقراری تسلط طبقات انگلی ي وابسته تجاری و دیوان سالاری بر طبقات و اقشار دیگر است.

نتیـجـه

درک مشترک از مفاهیم کلیدی گام اول در راه تفاهم است.
تضاد عمده و تضاد اصلی ي‌ ارتباط دیالکتیکی دارند.
تضاد اصلی فعلی تضاد میان اکثریت قریب به اتفاق مردم با روبنای ولایتی و زیربنای اقتصادی نولیبرالی است.
دفاع حزب توده‌ ایران از اهداف ملی‌ و دمکراتیک انقلاب، دفاع از سمت گیری اقتصادی غیر سرمایه داری بوده است.
تعمیم مفاهیم به کار برده در آن دوران به دوران اقتصاد نولیبرالی جامعه فعلی، تعميمي مارکسیستی نیست.

سیامک

 

اضافه شد: ”ضرورت كارجمعي“

صرفنظر از مضامين طرح شده در مقاله ي تدقيق كننده و روشنگرانه ي رفيق عزيز سيامك، اين مقاله واقعيت ديگري را نيز قابل شناخت مي سازد كه برجسته ساختن آن از اهميت ويژه برخوردار است. اين واقعيت، پايبندي به ”ضرورت كارجمعي“ در عملكرد انقلابي حزب توده ايران است!

گرچه تاكيد بر اين ضرورت توسط نگارنده از سويي برجسته ساختن نياز شخصي به تبادل نظر و كارجمعي در سازمان حزبي را نشان مي دهد كه نارفيقانه از من سلب شده است، اما از سويي ديگر، نمي توان اهميت كارجمعي را براي سلامت و درجه تاثير فعاليت نظري- روشنگرانه و تبليغي حزب طبقه كارگر انكار نمود.

 

مقاله ”شلاق استبداد و تاريك انديشي بر پيكر خواست هاي كارگران، زحمتكشان و جوانان ميهن“ در نامه مردم (٣) كه به بازتاب مشخص مبارزه ي كارگران پرداخته كه موجب خوشحالي است. اما در شيوه نگارش و زبان رفيق مسئول براي مقالات كارگري تنها زماني تغيير ماهوي ايجاد مي شود و به گفته رفيق سيامك «مفاهيم ماركسيستي» در آن جاي خود را مي گشايد كه كارجمعي در درون حزب ارتقا يافته و به شيوه ي عمده كار بدل گردد!

در مقاله پيش گفته نامه مردم، سخنان مبارزه جويانه ي ابوتراب فيضي، يكي از فعالان قديمي جنبش كارگري، بازتاب مي يابد. او كه در مورد شلاق خوردنِ كارگران معدن ”آق درّه“ (با ايلنا) صحبت مي كرد بر ضرورت ايجاد شدن شرايط برپايي سازماني كارگري به منظور دفاع «منسجم و توانمند از حقوق خود» ازجمله گفت: «تشكل هاي موجود و به رسميت شناخته شده در قانون كار، ضعف هاي بنيادينِ ساختاري و كاركردي دارند و براي توانمند ساختنِ كارگران بايستي … كارگران بتوانند به صورت منسجم و توانمند از حقوق خود دفاع كنند، بايد در واحدهاي كوچك سنديكا ايجاد شود … از اتحاد اين سنديكاها، اتحاديه كارگري به وجود بيايد، سپس اتحاديه ها در يك ساختار هرمي و متحد فدراسيون هاي سراسري را تشكيل دهند، و طبيعي است كه اين فدراسيون ها به عنوان نمايندگان واقعيِ كارگران مي توانند به كنفدراسيون هاي بين المللي بپيوندند. بنابراين، اولين قدم … ايجاد تشكل هاي مستقل است، پس از آن، كارگران بايد به راحتي بتوانند به عضويت اين تشكل ها دربيايند و مطالبات خود را پيگيري كنند.» اين فعال كارگري همچنين خاطرنشان ساخت كه «براي اولين بار نبوده كه برخوردهاي قضايي و امنيتي با كارگران صورت گرفته». اين فعال كارگري ضمن بي خاصيت دانستن تشكل هاي زردِ كارگري موجود افزود: «تشكل هاي موجود و به رسميت شناخته شده در قانون كار، ضعف هاي بنيادينِ ساختاري و كارگردي دارند …».

به منظور توجه دادنِ مجدد بر ضرورت انتشار مبارزات مشخص كارگران در ايران در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران و نشريات همراه، اشاره به نامه سرگشاده و افشاگرانه جعفر عظيم زاده، مبارز كارگري در مورد سياست ضدكارگري و ضدقانوني دولت روحاني ضروري و شايسته است. مبارز كارگري، جعفر عظيم زاده اين نامه افشاگرانه را در چهل و نهمين روز اعتصاب غذاي خود (٢٦ خرداد ٩٥) از بند ٨ زندان اوين نگاشته است.

او كه به حكم بي دادگاه ج ا حكم جابرانه ي زندان شش ساله خود را مي گذراند، از درون زندان، جايي كه دسترسي به آمار برايش ممكن نيست، در ارتباط با «رويكرد دولت روحاني به سياسي- امنيتي» كردن «اعتراضات صنفي» كارگران و معلمان مي نويسد: «سياسي- امنيتي كردن اين اعتراضات پاي ثابت سياست همه ي دولت ها و به طور گسترده تر و اخذتري سياست دولت حاضر بوده است. به طوري كه در طول سه سال گذشته، طبق اخبار منتشر شده در رسانه هاي رسمي كشور، كمتر اعتراض قابل توجه و مهم كارگري از شمال تا جنوب و مركز و غرب و شرق كشور بوده است كه كارگران در آن بازداشت و مورد پرونده سازي هاي امنيتي قرار نگرفته باشند.»

سپس او انتظار خود را از مدافعان منافع زحمتكشان براي انتشار مشخص اخبار مبارزات كارگري چنين بيان مي كند: «من به دليل حبس و عدم دسترسي به سايت هاي خبري جهت ارائه آمار دقيق،  قضاوت در مورد اين ادعا را كه دولت روحاني، سياسي- امنيتي كردن اعتراضات صنفي كارگران ابعاد هر چه وسيع تري پيدا كرده است به مساني مي سپارم كه در طول سه سال گذشته و سال هاي قبل تر، اخبار اعتراضات كارگري را دنبال كرده اند»!

آيا اين خواست مبارزان كارگري هشداري براي مبارزان توده اي نيست، به وظيفه خود عمل كنند؟

١- نگاه شود به دیالکتیک نفى‏‏‏ یا نفى‏‏‏ دیالکتیک؟  مکتب فرانکفورت در پرتوى‏‏‏ مارکسیسم   (بخش اول و دوم) http://www.tudehiha.com/?p=651&lang=fa

٢- نگاه شود به مقاله ”اسب ترويا؛ نسخه «آزادي سازي مبارزه»؛ «مبارزه همه چيز، هدف هيچ چيز»“ در بررسي مقاله ”درباره مسائل نظري و سياسي چپ“ در اخبار روز (٢١ خرداد ٩٥ بخش ديدگاه) كه شيدان وثيق نگاشته است. مقاله در اخبارروز منتشر شد (٢٤ خرداد) و در روزهاي آينده در توده اي ها انتشار خواهد يافت.

٣- نامه مردم شماره ١٠٠١ http://www.tudehpartyiran.org/2013-12-03-22-31-04/3219-2016-0




تا نشان سم اسبت گم کنند، ترکمانا نعل را وارونه زن! نگاهي به اسلوب بحث و نظرات آقاي حميد آصفي در مثاله ”چپ ايران كجاست؟“

مقاله شماره: 1395 / 24 (25 خرداد)

واژه راهنما: سیاسی

شعار طرد ولایت فقیهه. دفاع از دولت آقای روحانی؟ منافع ملی ما با مبارزه با امپریالیسم در تضاد است؟

 

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

رفیق سيامك اسلوب بحث سیاسی را تشریح مي کند:

هر بحثی باید سازنده باشد. و برای هر بحث سازنده یی شرایطی لازم است که باید آن را هنگام بحث در نظر گرفت:
۱-  موضوع بحث باید روشن، مشخص و باریک باشد؛
٢- هدف از بحث باید واضح و صریح باشد؛
٣- آغازگر بحث خود باید دقیقا جایگاه ایدئولوژیک خود را با شفافیت بیان کند؛
٤- بحث کننده باید از تازه ترین  نظرات مخالف خود آگاه باشد و با استناد به منابع دست اول مخالفان، وارد بحث شود.

قبلا از وارد شدن به بحث اصلی جا دارد تا مسائل بالا را باز کنیم:
١- مطالب مطرح شده بسیار پراکنده و نا مشخص است. بحث نویسنده از لحاظ جغرافیایی تقریبا تمام جهان را از آمریکای لاتین تا آسیا شرقی و خاورمیانه می پوشاند. از لحاظ تاریخی نیز بحث از تاریخی طولانی از زمان دکتر مصدق تا امروز را می پوشاند. ولی از همه مهم تر حجم مسائل مطرح شده است که از لیبرالیسم و سوسیالیسم، اقتصاد و آزادی، استراتژی و تاکتیک، چپ و راست، امپریالیسم و بورژوازی و غیره را می پوشاند.
مسلم است که چین بحثی نمی تواند سازنده باشد. سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن است.
٢-  هدف بحث باید واضح باشد. می توان با تمرکز بر روی موضوعی دقیقا روشن کرد که:
الف- نکات مشترک ما چیست و کجاست؛
ب- نکاتی که کاملا متضاد هم هستند کدامند؛
ج- چه نکاتی در نظرات مخالفان هنوز ناروشن است؛
د- روی چه نکاتی می توان برای تفاهم آینده متمرکز شد.
هر چه این مقاله مورد نظر را می خوانیم، هدفی را که با معیار بالا هماهنگ باشد نمی يابیم. بر عکس، این طور به نظر می رسد که نویسنده اصلا کنجاو نیست و به دنبال کشف نظر مخالف نیست، بلکه هدفش پيش بردن بحث و به اصلاح پيروزي در آن به هر قيمت و با هر ابزاری است. و در این راه، حتا از دادن لیست طولانی  “باید هایی” که مخالفان باید آن را بپذیرند هیچ ابایی ندارد. این طور به نظر می‌رسد که نویسنده گاهی‌ از موضع یک ”طرف دعوا“ و گاهی‌ از موضع یک ”قاضی“ صحبت می‌کند.
٣-  خواننده هیچ اطلاعی از وابستگی حزبی- سازمانی نویسنده ندارد. بجز دانستن این که ایشان طرفدار دکتر مصدق و آقای سحابی هستند. ما نمی دانیم که حزبی که او وابسته به آن و یا طرفدار آن است، چه نام دارد. به این طریق، خواننده از تحلیل نظرات بیان شده حزبی- سازمانی ایشان محروم می ماند. مخالف نمی داند که برای تحلیل گذشته ایدولوژیک و عملی‌ ایشان و نظرات منسجم گروه ایشان به کجا مراجعه کند.

خواننده می خواهد بداند که برنامه حزب یا گروهی که او عضو آن است برای آینده کشور چیست؟
و این مسلم است که افراد بی تاریخ و بی برنامه دستشان برای انتقاد از دیگران بازتر است. چرا که آن که تاریخ دارد، عمل می کند، مسلما اشتباه هم می کند.
٤- از هر بحث کننده ای در این سطح انتظار می رود که منابع رسمی حزبی را که نقد می کند، خوانده باشد و نه آن که از شنیده ها و نوشته های دیگران نقل و قول کند. مقاله نشان می دهد که ایشان حتا جواب هفته پیش ما با عنوان ”معضلِ بزرگ اصلی‌ به زعم آقای آصفی“ (اخبارروز ١١ خرداد ٩٥، ٣١ مي ٢٠١٦) را به دقت نخوانده است. چرا که جواب بسیاری از سؤالات  ایشان در جواب ما و در نشریات حزبی منعکس است.

مقاله حتا مخاطب خود را مشخص نمی کند. این طور به نظر می‌رسد که مخاطب او طیف بسیار گسترده “چپ” هستند. ولی‌ در آنجایی‌ که سرزنش بسیار پر رنگ تر می شود، شکی نیست که ایشان حزب توده‌ ایران را در نظر دارد. هرچند که ایشان با نام گذاشتن “سنتی‌” به این حزب می‌خواهد افکار آن ها را قدیمی و عقب افتاده بنماید، غافل از آن که لیبرالیسمی که ایشان از آن دفاع می‌کند، افکاری است قدیمی تر که جان لاک در قرن ۱۶ام پایه گذاری کرد.
ایشان همچنین از ما دلگیر است که چرا هم تئوریسین‌های امریکایی را و هم احمدی‌نژاد، رفسنجانی و روحانی را نئولیبرال می‌خوانیم.
در اینجا باید اضافه شود که نئولیبرالیسم تفکری است که اهمیت زیادی برای کاهش نقش و حجم دولت قائل است. نئولیبرالیسم مایل است که تا آن جا که ممکن است، نقش بازار را بدون دخالت ارگان های منتخب مردم  افزایش دهد. و با دادن نقش کنترل پول به بانک های خصوصی بزرگ و دادن اجازه ي انتقال سرمایه و شرکت ها به کشور های در حال توسعه، سود شرکت های فراملیتی را تضمین کند.
بنابراین کسانی‌ که خصوصی سازی، آزاد سازی قیمت ها، حذف یارانه را در کشور ما به دستور اقتصاد دانان نئولیبرال انجام داده اند، چرا نباید نئولیبرال خوانده شوند؟

ولی اگر با همه ی این احوال گرد و غبار را کنار بزنیم و از میان ابر و مه، به کنه مقاله نگاه کنیم، می توان نظر ایشان را به توصیه های زیر به ما خلاصه کرد:
١-  شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” چیزی جز براندازی نیست. و در ضمن شعار نادرستی است. چرا که با اقبال عمومی و اجتماعی مواجه نشده است؛
٢- از دولت آقای روحانی به عنوان نماینده بورژوازی تولیدی باید حمایت کرد؛
٣- منافع ملی ما با مبارزه با امپریالیسم در تضاد است.

١- شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” نادرست است
مورد حمله قرار گرفتن شعار “طرد رژیم ولایت فقیه ” تصادفی نیست. واقعیت این است که اگر چه در ابتدا این شعار حتا مورد بحث بسیاری از رفقای داخل حزب هم بوده است، ولی تحولات بعدی جمهوری اسلامی درستی این شعار را به اثبات رساند. دیکتاتوری قرون وسطایی دینی سد اصلی توسعه جامعه است. از بین رفتن آن، یعنی جدایی دین از حکومت، یعنی برتری نهادهای انتخابی بر رجال دینی. این شعار بر پایه تحلیل طبقاتی رژیم  و تحلیل برنامه اقتصادی تمام جناح ها استوار است. بر پایه این تحلیل، پایگاه طبقاتی رژیم را دو نیروی انگلی سرمایه داری تجاری و سرمایه داری دیوان سالاری- اداری (بوروکراتیک) تشکیل می دهند. هر دو نیرو با وجود اختلاف آشکار در طرز کشورداری، در باره مسیر اقتصادی کشور و معامله و مبادله با سرمایه مالی امپریالیستی اتفاق نظر دارند و از لحاظ فاسد بودن، رانت خوار بودن با هم برابرند. بنابراین ولایت فقیه شکل ظاهری (سیاسی- ايدئولوژيك، سازمانی، اداریِ) حاکمیت طبقات انگلی سرمایه داری تجاری- بوروکراتیک است.
تاثیرات فاجعه آمیز رژیم ولایت فقیه برای مردم ما دوگانه است.
از یک طرف تمام جناح های رژیم  با تایید اجرای طرح ضد بشری خصوصی سازی، حذف یارانه، پایين نگاه داشتن سطح دستمزد به دستور صندوق بین المللی پول، مردم، به ویژه زحمتکشان را زیر فشار اقتصادی خرد کرده اند.  و از طرف دیگر با دستگاه سرکوب خود هر ندای آزادیخواهی و اعتراضی را در نطفه خفه می کنند.

شعار ”طرد رژيم ولايت فقيهه“، علاوه بر استوار بودن بر تحلیل طبقاتی- اقتصادی و افشای  طبقات تشکیل دهنده رژیم ، بسیج کننده نیروی عظیم آزادی خواه نیز هست که به هر دلیلی با این شکل حکومتی دینی قرون وسطایی مشکل دارند. در دوران اتنخابات زمان کاندیداتوری آقای موسوی حتا بعضی از افراد رادیکال “اصلاح طلب” نیز به درستی این شعار پی برده بودند. این تقصیر ما نیست که آن ها بعد از سرکوب وحشیانه توسط نیروهای ولایت فقیه از این خواست دست بر داشتند.
ولی این به معنای عدم استفاده از اختلافات درونی جناح ها نیست. ولی بهره برداری از این شکاف نباید به دنباله روی از یک جناح به دلیل واهی مترقی بودن آن بیانجامد.
وجود اعتراضات اجتماعی و اقتصادی مردمی، و حتا شرکت بخشی از مردم در انتخابات برای نه گفتن به چاکران مخلص ولایت فقیه، دلیلی بر حقانیت و مترقی بودن جناح رفسنجانی- روحانی نیست. این اعتراضات دقیقا درستی شعار ”طرد ولایت فقیه” را در بسیج مردم برای مبارزه دموکراتیک نشان می دهد. به کسانی که معتقد به عقب نشینی داوطلبانه رژیم هستند، باید گفت، که این کار فقط با وجود یک جنبش قوی و گسترده اجتماعی متشکل از زحمتکشان، زنان، جوانان و دیگر اقشار آزادی خواه ممکن است، آن هم بشرطی که رهبران جنبش جرات مراجعه به مردم را داشته باشند و از نیروی آن ها برای عقب راندن ولایت فقیه استفاده کنند و نه مانند بسیاری از “اصلاح طلبان شرمنده”، مردم را تا آن جا محرم بدانند، که برای چانه زنی از بالا با ولایت فقیه لازم است.
ما می دانیم که برای طرد ولایت فقیه و برقراری دموکراسی به اتحاد وسیع بین نیروهای اجتماعی و قشرها و طبقه های آزادی خواه نیازمندیم .
بهمین دلیل به جز دو طبقه انگلی ذکر شده، بقیه طبقات و اقشار از نیروهای تشکیل دهنده اتحاد برای “طرد ولایت فقیه” هستند.

٢-  از دولت آقای روحانی به عنوان نماینده بورژوازی تولیدی باید حمایت کرد
ایشان حتا یک کلمه در اثبات نمایندگی آقای روحانی برای ‌ بورژوازی ملی‌ ننوشته اند. آیا ایشان می‌توانند نمایندگان این طبقه و یا دیگر طبقات (بجز سرمایه‌داری تجاری و اداری) را در حاکمیت به من نشان بدهند؟
ما در مجموع دولت ایشان را نماینده بورژوازی تجاری و بوروکراتیک می‌دانیم که اگر چه وزن بورژوازی بوروکراتیک در آن به مراتب بیش تر است، ولی‌ اين امر دلیلی‌ بر مترقی بودن آن نیست.

بورژوازی بوروکراتیک  بخشی از بورژوازی است که با استفاده ازکنترل خود بر دستگاه دولتی  به انباشت سرمایه می پردازد. بورژوازی بوروکراتیک  با استفاده از مزایایی که در دستگاه دولتی در اختیار دارد، به فعالیت‌های اقتصادی روی آورده و سودهای سرشاری می‌برد. بورژوازی بوروکراتیک مانند بورژوازی تجاری، بخشی از بلوک قدرت طبقاتی است، که برای در دست داشتن قدرت سیاسی و تسلط بر سایر طبقات از دستگاه گسترده دولتی استفاده می کند. همچنین با استفاده از دستگاه دولتی برای “انحصاری” شدن قدرت خود و راندن انواع دیگر بورژوازی مثل صنعتی و تجاری می کوشد.
این ”طبقه کمپرادور”  تشکیل می شود از افراد نخبه، ثروتمند و بسیاری تحصیل کرده در غرب که دارای امتیازات ممتاز و ویژه هستند. بخش بزرگی از سرمایه این طبقه از طریق ارتباطات بین المللی و در سهل کردن اداری و حقوقی ورود شرکت های فراملیتی تامین می شود و به همین دلیل علاقه ی چندانی به استقلال اقتصادی کشور ندارد.
منشاء ثروت این طبقه نه تولید و افزایش ثروت اجتماعی، بلکه از درآمد نفت بود که از ارتباط با دستگاه اداری دولتی و از اهرم های قدرت سیاسی و دیوانی برای انباشت ثروت  خود بهره برده است.  بورژوازی بوروکراتیک با افزایش نقدینگی خود احتیاج به مصرف کالاهای مصرفی لوکس دارد. به همین دلیل، به پیوند با بورژوازی تجاری و دلالی و توزیع کالاهای شرکت های فراملیتی علاقمند است.
ولی در این حال علاقه نیز دارد که واردات و توزیع کالاهای وارداتی را خود به عهده بگیرد که از این جهات با سرمایه داری تجاری در تضاد می افتد. بعلت ارتباطات دیجتالی شده و گسترش نظام بانکی و آگاهی به شرایط بین المللی، قدرت مانور این طبقه ي مدرن نسبت به سرمایه داری تجاری سنتی بیش تر است. و دقیقا به خاطر همین خصایص مورد اعتماد بیش تری از طرف غرب و شرکت های فراملیتی است.

بدین ترتیب ایشان از ما می‌خواهد که از این طبقه وابسته انگلی حمایت کنیم و فکر می کنند، اگر ما نام این طبقه را به بورژوازی ملی‌- صنعتی‌ و یا تولیدی تغییر بدهیم، مسئله حل شده است و این طبقه مورد تطهیر قرار می گیرد. راحت ترین راه اثبات این موضوع، نگاه و تحلیل مسیر اقتصادی این دولت است.

بورژوازی ملی‌ به حمایت گسترده دولت نیاز دارد. به حذف تعرفعه ها و مالیات ها برای فروش کالاهای خود و به کمک یارانه برای خرید انرژی و مواد خام نیاز دارد.

ایشان هنوز جواب نداده اند که چگونه باز کردن در‌های کشور برای شرکت های فراملیتی موجب تقویت بورژوازی ملی‌ می شود؟
ایشان به درستی از نقش مخرب سرمایه وارداتی‌ (بورژوازی تجاری) در اقتصاد کشور نگران است، ولی‌ نقش دوستان بوروکراتیک آن ها را در همیاری در این تخریب نمی‌بیند. سوال نمی کند که چه کسانی‌ جواز واردات کالاهای بنجل و یا لوکس را به سرمایه داران وارداتی می‌دهند؟ چه کسانی‌ جواز واردات مواد خوراکی و محصولات کشاورزی را که موجب ورشکست شدن کشاورزان ما می شود به آن ها می‌دهند؟ آیا طبقه دیگری به جز بورژوازی بوروکراتیک توان و امکان دادن این جوازها را دارد؟
بورژوازی ملی به حمایت در برابر کالاهای وارداتی نیاز دارد. بورژوازی وابسته ي بوروکراتیک از پیوند با امپریالیست مالی و با صادرات مواد خام و واردات کالاهای بنجل و پیشرفته زنده است. بورژوازی بوروکراتیک در این حال با تسلط بر قوانین ملی و بین المللی کارهای ادرای و حقوقی بورژوازی تجاری را نیز بر عهده دارد.  بورژوازیِ بوروکراتیک موانع اداری و حقوقی ورود شرکت های فراملیتی را با دریافت مزایای هنگفت و رشوه های کلان بر طرف می کند. این رشوه ها به حدی آشکار است که در آلمان شرکت های فراملیتی می توانند این رشوه ها را به عنوان هزینه از کارت مالیاتی خود کم کنند.
هم اینجا باید اضافه کنیم که ما نه‌ تنها هیستری ضّد بورژوازی ملی‌ نداریم، بلکه این طبقه را یکی‌ از قربانیان تسلط سرمایه داری تجاری- اداری بر کشور می‌دانیم. به علاوه این طبقه را جزو نیروهای شرکت کننده در جبهه “طرد ولایت فقیه“ ارزيابي مي كنيم. ایشان برای مطالعه بیش تر می‌توانند به اسناد حزب مراجعه کنند.

حتا گفتن این که دولت آقای روحانی طرفدار آزادی است با واقعیت های عینی و تجربه شده هم خوان نیست. دولت حتا از حفاظت از همین آزادی های نیم بند نیز عاجز است. روزانه به زنان بی گناه به عنوان بد حجاب حمله می شود. کارگران و دانشجویان برای اعتراض به شلاق بسته می‌شوند. و حصر غیر قانونی موسوی ها و آقاي کروبی هم چنان ادامه دارد. و همین طور می‌توان به نمونه‌های بسیار دیگری اشاره کرد. آیا آقای روحانی و دستگاه زیر رهبری ایشان توان جلوگیری از کتک خوردن آقای لاریجانی را داشت؟

همچنین نباید از یاد ببریم که وزیر دادگستری و معاون اول قوه قضائی این نظام متهم به قتل اشخاص بیشماری هستند.
آیا سپردن مقام‌های چنین کلیدی به این متهمان، ایشان را کمی به آزادی خواهی‌ واقعی‌ این آقایان به شّک نمی اندازد؟
٣- منافع ملی ما با مبارزه با امپریالیسم در تضاد است

ایشان با قاطی کردن بسیاری از مسائل  در نهایت دلیلی برای این که چرا ضد امپریالسیت بودن مخالفت با منافع ملی ما است نمی آورد. با قاطی‌ کردن ماجراجویی‌های جمهوری اسلامی با مبارزه ضّد امپریالیستی می‌خواهد از درستی و حقانیت این مبارزه بکاهد.
برای ما روشن هم نیست که ایشان در کجا خوانده‌اند که ما روسیه را ضّد امپریالیسم می‌دانیم؟ در کجا خوانده‌اند که آقای لاوروف وزیر خارجه روسیه که از حزب “روسیه متحد” است، عضو حزب کمونیست روسیه است؟
ایشان از ضد امپریالیست بودن آقای مصدق صحبت می کند، ولی هیچ حرفی در مورد تئوریزه کردن جنبش های آزادی بخش از طرف مارکسیست ها و حمایت بیدریغ آن ها از این جنبش ها نمی زند؟ ایشان با قاطی کردن بسیاری از مسائل  در نهایت دلیلی برای اینکه چرا ضد امپریاليست بودن، مخالفت با منافع ملی ما است نمی آورد.

در مورد سرمایه گذاری شرکت های فراملیتی باید نظری به بستر تاریخی آن بيافكنيم

هزینه روزفزان زندگی‌ و فشار تشکیلات کارگری در کشورهای پیشرفته برای بالا بردن دستمزد، این شرکت ها را مجبور به انتقال توليد کرد. به ویژه پیروزی نیروهای ضّد انقلاب در کشور‌های سوسیالیستی از انگیزه دولت های کشورهای پیشرفته برای نگهداری این شرکت ها، با هدف مبارزه با گسترش اندیشه‌های سوسیالیستی کم کرد.
این کشورها تمام رشته‌های تولیدی قابل انتقال را به کشورهای با نیروهای کار ارزان منتقل کرده‌اند.
در این حال در بخش های غیر منقول، مانند بخش ساختمانی و مواظبت و پرستاری  از سالمندان، از مهاجران برای پایین نگاه داشتن دستمزد استفاده می کنند.

شرایط سرمایه گذاری این شرکت ها کاملا روشن است. آن ها خواهان ساعات کاری طولانی روزانه، عدم وجود تشکیلات کارگری، شرایط ایمنی برده مانند، بدون بیمه و با دستمزد کم هستند. به محض این که شرایط استثمار زحمتکشان سخت شود، آن ها دوباره کوچ می کنند. برای نمونه به خروج این شرکت ها در زمان بحران اخیر عمومی سرمایه داری از کره جنوبی مراجعه کنید.
چطور وجود این شرایط می تواند به توسعه اجتماعی کمک کند؟

حتی اقتصاددانان جمهوری اسلامی مثل اقای ترکمانی نیز می گویند که در شرایط کنونی اگر سرمایه گذار خارجی به ایران جذب شود، دانش علمی و فنی آن به کشور منتقل نشده و بومی نخواهد نشد
بر خلاف ادعاهای معمول، به تعداد کارگران در ۳۰ سال گذشته در سطح جهان بیش از یک میلیارد اضافه شده است. ولی‌ این افزایش در کشورهای در حال رشد به وقوع پیوسته است. و کشورهای صنعتی‌ پیشین و پیشرفته بیش تر از دانش دیجیتالی، نرم‌افزاری و علم مدیریت و صدور آن ها در آمد کسب می کنند و در این حال هر فرد اروپاي شمالی صاحب ۱۰۰۰۰ کالا کوچک و بزرگ مادی است که در کشورهای در حال پیشرفت تولید شده است. این کالاها با استثمار وحشتناک کارگران این کشور آن قدر برای مصرف کنندگان غربی ارزان است که به هنگام اشکال فنی ارزش تعمیر نیز ندارد و بسیاری از این کالاها فقط برای مصرف چند ساله تولید می شود.
این سرمایه گذاری ها معمولا به صنعتی‌ شدن کشور، رشد تکنیکی‌ تولید، برنامه ریزی اقتصادی بلند مدت، توسعه بازار داخلی‌، و پایین آوردن چشم گیر بیکاری در این کشور‌ها نمی‌‌انجامد. چرا که بیش تر متمرکز به صنعت مدرن مونتاژ با سطح کم اشتغال و برای صادرات به کشورهای پیشرفته است.
​به طور مثال به تخمین آقای دونالد کلل لند، اقتصاددان آمریکایی، شرکت اپل هر آیپد را به قیمت ۵۰۰ دلار در کشورهای پیشرفته می فروشد و از هزینه تولید یک واحد فقط ۸ دلار به کارگران کشور میزبان  و ۲۵ دلار هم به مدیران این کشور میزبان می‌رسد. ولی سود حاصل شده از هر دستگاه تقریبا ۵۰ درصد است. در این حال ما حتا هزینه وارد شده به این کشورها را برای ترمیم محیط زیست تخریب شده، حساب نکرده ایم.
اگر پولی هم نسیب کشور میزبان بشود، مقدار زیادی از این پول صرف دادن بهره وام ها و پرداخت سود به بانك ها مي شود.

با این وجود، ما بر این عقیده نیستیم که انزواي سیاسی و اقتصادی و کناره گیری از معاملات و معادلات روزمره جهانی به نفع ماست. ما حتا مخالف ارتباط با ”بازار جهانی” نیستیم. برای این کار معتقد به پیش شرط های زیر هستیم که جمهوری اسلامی از آن عاری است.
این طور به نظر می رسد که آقای آصفی با گذاشتن شرط برای سرمایه گذاری خارجی با ما هم عقیده هستند. ما اما این شرط ها را هم اعلام کرده ایم.
این پیش شرط ها شامل وجود یک اقتصاد قویِ عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی است که می تواند تضمین کننده استقلال کشور باشد. در این حال تمام این عرصه ها به روبنایی شفاف احتیاج دارد که با برنامه ریزی دقیقِ کوتاه و بلند مدت، همراه با شفافیت در تصمیم گیری استراتژی، انتصاب مدیران و حسابداران می تواند از رشد فساد داخلی که زمینه ساز نفوذ امپریالیسم است، تا حدی مانع شود.
هیچ یک از شرایط بالا در جمهوری اسلامی فقاهتی بر قرار نیست.
آن ها به خصوصی سازی، به بهانه مبارزه با فساد در دستگاه دولتی که خودشان از پایه گذاران آن هستند، ادامه می دهند. این بر همگان آشکار است که فساد در نهادهای دولتی فقط با دمکراتیزه کردن این نهادها و شفافیت در استخدام ها و ‌واگذاری قرادادهای دولتی به بهترین ها ممکن است، نه با خصوصی کردن شرکت های دولتی.
شما که ما را با نداشتن کتاب در مورد اقتصاد نالایق می دانید، چرا صحبت از دسته هایی که زمام کشور را در ۳۷ ساله گذشته به نوبت دست داشته اند و بقول آقای حجاریان، نه “اصلاح طلبان” و نه “اصولگرایان”، هیچ کدام برنامه اقتصادی برای کشور ندارند، صحبتی نمی کنید.
چطور جرات می‌کنید کشوری را که حتا احزاب حاکم آن از برنامه اقتصادی بلند و کوتاه مدت منسجم بی‌ بهره اند به دامان شرکت های فراملیتی که تجربه چندین ساله برای افزایش هرچه بیشتر سود خود دارند، بیاندازید و به خوش نیتی آن ها برای تامین منافع ملی‌ ما باور کنید.
نتیـجـه
موضوع بحث پراکنده و هدف بحث نامشخص است.
.شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” درست است و توانایی جذب همه نیروهای آزادی خواه را دارد.
دولت آقای روحانی نماینده بورژوازی ملی‌ نیست، بلکه نماینده بورژوازی بوروکراتیک و همگام با بورژوازی تجاری در مسائل اقتصادی است.
ضّد امپریالیسم بودن دقیقا برای حفظ منافع ملی‌ ماست. ماجراجویی‌های جمهوری اسلامی برای گسترش برداشت خاصی‌ از اسلام- شیعوی، ربطی‌ به مبارزه ضّد امپریالیستی ندارد.
سرمایه گذاری خارجی‌ می تواند در شرایط خاص مثبت باشد، ولی‌ این شرایط در جمهوری اسلامی برقرار نیست.
چه ما بخواهیم و چه نخواهیم موج ضّد سرمایه داری حتا در کشور‌های آمریکا و بریتانیا  دارد بالا می‌گیرد، نمونه بارز آن موفقیت های سندرز  و كوربين در مبارزات انتخاباتی درون حزبی است.
اگر جنبش سوسیالیستی صد بار هم شکست بخورد، از حقانیت آن چیزی کم نمی شود چرا که انسان ها چاره‌ای بجز یافتن راه درست بیرون رفتن از چنگال سرمایه داری ضّد بشری و ضّد محیط زیستی ندارد.
سیامک




«چه مبارك است اين غم كه تو در دلم نهادي» (ه ا سايه) نگرشيِ ديالكتيكي (١)

مقاله شماره: ١٣٩٥ / 23 (23 خرداد)

واژه راهنما: تئوریک

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

چه مبارك است اين غم كه تو در دلم نهادي

به غمت كه هرگز، اين غم ندهم به هيچ شادي …

[مقدمه: در شعر دو رابطه متفاوت، هم زمان و به هم تنيده حضور دارند. رابطه ميان «تو» و من و همچنين ميان «غم» و «شادي». رابطه ميان «تو» و من را مي توان با كمي اغماض رابطه ميان ”فرد و جمع“ ارزيابي كرد. ساختار و مضمون رابطه ميان «تو» و من، و همچنين ميان «غم» شادي» مشابه هستند. لذا مي توان از نظر محتوايي جايگزين يكديگر گردند.

جفت متضاد، «غم» و «شادي» در انتزاعي متافيزيكي و نه «خيال منطبق با واقعيت» (ا ط) مطرح مي شود. «غم» (و هم چنين «تو»)، مطلق گرانه و محتوم، سيطره مقدس گونه خود را برقرار ساخته. متضادها به وحدت نمي رسند: «هرگز، اين غم ندهم به شادي»! ”نو“يي زايده نمي شود.]

 

ز تو دارم اين غمِ خوش، به جهان، از اين چه خوشتر

تو چه دادي ام كه گويم، كه از آن به ام ندادي

[رابطه با «تو» نيز در سطح رابطه مطلق گرانه برقرار است. بده و بستان ميان «تو» و من، ميان ”فرد و جمع“ همان قدر حاكم نيست كه ميان «غم» و «شادي» حاكم نيست.

سرنوشت محتوم را رضايت مندانه پذيرا هستم، «غمِ» مقدس گونه، قله خواست و اميال!

انديشه در جا مي زند. حركتي مشاهده نمي شود. دورنمايي ترسيم نمي گرد.]

 

چه خيال مي توان بست و كدام خواب نوشين

به از اين درِ تماشا كه به روي من گشادي

[رضايت مندي مطلق گرا: «درِ تماشا» كه «تو» به رويم گشادي، «غم»ي كه ارزاني كردي، پاسخگوي همه نيازها و آرزو هاست.]

 

تويي آن كه خيزد از وي همه خرمي و سبزي

نظرِ كدام سروي؟ نفسِ كدام بادي؟

همه بوي آرزويي، مگر از گل بهشتي،

همه رنگي و نگاري، مگر از بهار زادي؟

[«تو»، همانند «غم»ي كه جانشين «شادي» كردي، «خرمي و سبزي» را ارزاني مي داري. … چگونه؟ پاسخي نمي يابد. انديشه به وحدتِ ماترياليستي ميان «تو» و من (”فرد و جمع“) و «غم» و «شادي» دست نمي يابد. زايش بدون وحدت دو قطب متضاد، زايشي متافيزيكي و ايده آليستي از كار در مي آيد: «تويي آن كه خيزد از وي همه خرمي و سبزي».

انديشه در عين حال، با بغرنجي روبروست. با راه حلِ مكانيكي و ذهن گرا، با جابجايي «غم» و «شادي» به زعم خود معضل را مي گشايد.

چگونگيِ وحدت ماترياليستيِ هر دو جفت متضاد، تا طرح پرسش، ارتقا مي يابد: «ريشه ات كجاست؟ نماينده كيستي؟»، اما به پاسخ ماترياليست- ديالكتيكي در نبرد طبقاتي دست نمي يابد. لذا وحدتي مكانيكي، مطلق گرا، ايده آليستي و عرفاني به سود «تو» و «غم» حاكم است و به آن قناعت مي شود.

انديشه در جا مي زند. حركت و دورنمايي ترسيم نمي شود. گويا نجاتي ممكن نيست و بايد تسليم بود. پايان تاريخ!]

 

ز كدام ره رسيدي، ز كدام در گذشتي

كه نديده ديده، ناگه به درون دل فتادي

[رهِ مبهم، گذرگاهِ نشناخته، مضمونِ درك نشده …، اما دلِ مُسّخر!: «به درون دل فتادي».

نظريه شناختِ در سطح احساسي از حرك بازمانده، انديشه ي شناسنده را به دوران افسانه اي و عرفاني منتقل مي كند]

 

به سر بلندت اي سرو كه در شبِ زمين كن

نفسِ سپيده داند كه چه راست ايستادي

[گريز به «سرِ بلند … سرو»، گريزي ماترياليستي، شكوهمند و زيباست كه در استعاره ي استه تيك «نفسِ سپيده داند كه چه راست ايستادي»، به اوج هم نوايي مضمون واژه ها فرامي رويد و نشان مي دهد كه شكوهمندي واقعيتِ عينيِ وجودِ نبرد طبقاتي را هيچ «شب زده»گي (٢) هم نمي تواند بپوشاند. روشني ي «سپيدهِ» هر صبح، دليل قامت راست اوست.

اين گريزِ «انديشه [ي] بكر … و تخيل جذاب» (ا ط) اما در عين حال كماكان در بند دست نيافتن به وحدتِ ماترياليستي دو متضاد در هر دو جفت گرفتار مي ماند. به سطح شناخت ماترياليسم ديالكتيكي ارتفا نمي يابد. از اين رو، براي انديشه ايده آليستي- عرفاني، گريز، گريزي از روي ناچاري است كه نمي خواهد بي محابا چشم بر واقعيت نبرد نو و كهن بسته باشد.

نبرد ميان انديشه ايده آليستيِ ذهن گرا، كه به وحدت مكانيكي «غم» و «شادي» پناه مي برد و انديشه ايده آليستي عين گرا، كه واقعيت را براي مستدل ساختن برداشت عرفاني به كمك مي گيرد، در اين مصرح به آساني قابل شناخت است. – انديشه هگل نيز در همين نقطه از حركت بازماند و نتوانست ديالكتيك كشف كرده را بر روي پاي واقعيت ماترياليستي قرار دهد. گام تاريخي اي كه توسط بانيان سوسياليسم علمي، ماركس و انگلس برداشته شد!]

 

به كرانه هاي معني نرسد سخن، چه گويم

كه نهفته با دل سايه، چه در ميان نهادي

***

 

شعر، توصيفي از احساس ”غم“ي است كه رابطه آن با واقعيت ماترياليستي برقرار نمي شود و علت علّي پديدار شدن ش مسكوت مي ماند. و اين، پاشنه آشيل شعر است. انديشه خود را از نبرد طبقاتي در جامعه جدا ساخته. پيامد آن «پرندهِ بال شكسته» (٣) است كه «به كرانه هاي معني نرسد سخن»!

شكل و مضمون در انديشه و زبان شعر در هر دو متضاد به سطح ماترياليستي فرانمي رويد، رابطه با واقعيت هستي و نبرد طبقاتي در جامعه برقرار نمي شود.

 

«تو» و من، و «غم» و «شادي» در شعر به وحدت نمي رسند

رابطه ي ديالكتيكي، به مثابه رابطه ميان دو متضاد، ميان ”فرد و جمع“، و يا ميان «غم» و «شادي»، و مضمون اجتماعي ناگفته ي آن ها در شعر، يعني پيامد ”شكست“ و ”پيروزي“ در مبارزه اجتماعي، جايي در «جوهر سخنِ» (احسان طبري) ندارد. بدل شدن مكانيكي دو متضاد به يكديگر، جايگزينِ برقراريِ رابطه ي مضموني ميان آن هاست. اين، بدل شدني صوري و مكانيكي است: «غم ندهم به هيچ شادي …».

 

”تاريخ“ براي انديشه ي در شعر، پايان يافته

ارتباط انتزاعي و نه واقعي، متافيزيكي و نه ماترياليستي ميان «تو» و من، ميان «غم» و «شادي» تنها در وضع ايستا و مطلق گرانه و ”ابدي“ طرح مي شود. نگرش به «غم» و «شادي» (و همچنين به فرد و جمع“)، نگرش به اين سو و آن سو است. «اين» يا «آن»، اينجا «غم»، آنجا «شادي»! انسان در خلاي موجود در انديشه ي شعر، تنها و ميان «غم» و «شادي» و «تو» و من سرگردان مي ماند.

بده و بستان ميان دو متضاد، كه در عملكرد مبارزه جويانه ي اجتماعيِ سوبژكتِ تاريخي، يعني نزد انسان تاريخي تظاهر مي كند، در انديشه شعر جايي ندارد. روند حركت و شدن در انديشه ي شعر جايي نمي يابد. لذا انديشه، سرشتِ ديالكتيكي دارا نيست.

سكون و قناعتِ انديشه تنها به تصوير مطلق گرانه صفت ها و ويژگي هايِ «تو» و «غم»، كه به مثابه ي ”واقعيتِ“ دردناكِ بودگيِ مطلق گرانه ي لحظه تصوير و در نتيجه ابدي مي شود، راهِ حلِ تضاد ميان آن دو را نمي گشايد. پل رابط براي درك وحدت ميان آن دو را برقرار نمي سازد كه از آن، ”هويت“ جديد زاييده مي شود. لذا تضاد ”حل“ نمي شود، انديشه غيرديالكتيكي نازا باقي مي ماند. ”نو“ي به بار نمي نشيند. نقش شخصيتِ فرد در سرشت جمع وارد نمي شود. مضمون يك پارچگي ميان هستي فرد و جمع برقرار نمي گردد.

پيامد، آن است كه ياس و نوميدي بر انديشه ي شعر آن چنان مستولي است كه محتمل نمي داند كه حتي بتواند در طول زمان به «كرانه هاي معني» دست يابد.

تسليم به سرنوشت!

فضايي براي مبارزه باز نمي شود!

”تاريخ“ براي انديشه ي در شعر، پايان يافته است (٤).

***

 

انديشه در شعرِ ”چه مبارك است اين غم“ كه ه. ا. سايه در سال هاي اخير خلق كرده است، به قول احسان طبري از گشت و گدار خود با دست خالي باز مي گردد. وحدت ميان ”فرد“ و ”جمع“، ميان «غم» و «شادي» ايجاد نمي شود و در نتيجه، هويت «غم» شناخته و دركِ آن، آن هنگام نيز ممكن نمي گردد كه «تو»، به «ناگه» و لذا درك نشده، جاي «غم» را در انديشه ي شعر از اين طريق تسخير مي كند كه به مثابه ي پديده اي مبهمِ، مقدّرِ، سحرآميز، قادر و قاهر، لذا خدايي گونه، پا به عرصه مي گذارد و سلطه ي مقدس گونه ي خود را برقرار مي سازد.

اين «تو» با «مهر» در شعر سياوش كسرائي با عنوان ”باور نمي كند دل من مرگ خويش را“، و «معشوق» در شعر زندان احسان طبري كه «چون نوازنده پير، مي نوازد … زخمه هستي بر چنگ»، فاصله مضموني و محتوايي دارد (٥).

 

نازايي انديشه، ناشي از جدايي آن از واقعيت نبرد طبقاتي در جامعه است كه در آن، «غم» و «شادي» به مثابه فراز و فرود مبارزه ي «تو» و ”جمع“، در روندي سخت و دردناك به وحدت مي رسد و پديده نو، ”هويت“ نو را مي آفريند.

در انديشه ي شعر، «تو»، پديده اي متافيزيكي است! داراي مضمون ماترياليستي نيست. از اين رو نيز عنصر ”نو“ در آن، انديشه ي آبستن تغيير و انديشه ي ابژكت- انسانِ تاريخي براي تغيير شرايط حاكم از كار در نمي آيد و دست خالي مي ماند (٦).

احسان طبري دستِ پرِ انديشه مبارزه جويانه را كه از گشت و گدار خود باز مي گردد، در ”با پچپچه پاييز“ (بخش نه) با ظرافت استه تيك و انقلابي ي زيرين تصوير مي كند:

«ناگهان مردي غريب، دراز گيسو، شفق موي، خنده مرواريد، سوار بر سمندي بال دار در مي رسد، و نعره مي كشد:

اي مستان غرور و شهوت! من در دكانچه نزول خواري شما نخواهم نشست. اين سفره پولك ها و عروسك ها را به باد دهيد! با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم، تا همه ابعاد واژگون شوند. همه خوار شدگان بالا بيافرازند. من رياضيات خِرد و شاقول تجربه را جانشين عزايم خواني عتيق خواهم ساخت. بر بساط گسترده مي تازم، تا شما را به خود آورم. مرا رسول نابودي نشمريد كه در وجودم ستاره هاي عشق و دلبستگي، گوهر سازندگي و همبستگي است. من انقلابم! سنگلاخي خارآگين در آستان مرغزار كبود. …».

در شعر زندانش با عنوان ”فرسايش در خزان“، احسان طبري به مثابه يك ديالكتيسين مبارزه جو، همين مضمون «تو» را در «شب زده»ترين دوران زندگي اش بدين گونه تصوير و مبارزان را «به سياست هاي جسارت آميز، خرق عادت، قطع، قهرماني و جان بازي هاي شگرف» (٧) فرا مي خواند و اميد به پيروزي نهايي را «به درون دل» و مغز منتقل مي كند:

«تو آمدي، نه از فراز، كه از فرود، از زمين، نه آسمان، نه زان منظري كه قرن ها چشم گشاده بوديم به انتظار، آمدي، عاشقانه آمدي، بر لبانت زمزمه دردهامان جاري بود، در دستانت مرهم زخم كهنهء ساليان، فرياد برآوردي: ”آسمان را به آيش رها كنيد! زمين را به موران وامگذاريد! اي باد بدستان! طوفان در دستتان خانه دارد، زمين بر دو عمودتان استوار است، خورشيد از نگاهتان مي زايد، ابرهاي تيره را در سينه هاتان محبوس مكنيد، شهد شيرين زمان به كامتان است“.»

«تو»، نزد احسان طبري، انسان انقلابي است كه براي «واژگون كردن همه ابعاد» به صحنه مي آيد تا «همه خوار شدگان بالا بيافرازند». «تو»ي طبري «طوفان در دست» دارد …

***

 

فرصت طلبي- محافظه كاري

بر پايه اين ضعف در منطق حاكم بر شعر است كه يكي از فرازهاي قوي در آن، استعاره ي ماترياليستي و مغرورانه كه در آن واقعيت عينيِ «بلند»ي «سرو»، به مثابه عينيتِ انكارناپذير مورد تاكيد قرار داده مي شود، تاكيدي مبارزه جويانه از كار در نمي آيد. تاكيد بر انتظار است. فرصت طلبانه و محافظه كارانه است. بايد انتظار «نفسِ سپيده» را كشيد، تا واقعيت به اثبات برسد و بر كرسي بنشيند (لنين آن را در كوپه قطار به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه سوسياليسم مي نامد!).

 

تضاد ميان مضمون ماترياليستي فراز در استعاره ي شكوهمند «به سر بلندت اي سرو كه در شبِ زمين كن، نفسِ سپيده داند كه چه راست ايستادي» و انديشه ي محتوايي آن كه «غم» و «شادي» را مكانيكي و ذهن گرانه و بدون رابطه دروني و مضموني به يكديگر بدل مي سازد، چشم گير است.

 

راه حل مكانيكي و درك نشده

«تو»، فقط نقش ابزار كمكي براي ايجاد وحدت صوري و نه مضموني ميان «غم» و «شادي» به عهده دارد و ايفا مي كند. لذا تنها با شيوه ي سحرآميزي وحدت را ايجاد مي سازد: «تويي آن كه خيزد از وي همه خرمي و سبزي …»!

در انديشه ي شعر، اين يك حكم غير مستدل، يك تز اثبات نشده و غيرقابل اثبات، و لذا غيرعلمي، تعبدي است! پيامدِ قانونمندِ ايجاد نشدن رابطه و پل ماترياليستي با واقعيت نبرد طبقاتي در جامعه است!

به سخني ديگر، «تو»، كه تنها نام و عنوان و خطابِ صوري ي جايگزين براي وحدت مبارزه جويانه (”فرد و جمع“) ميان «غم» و «شادي» است كه براي آن مضموني در انديشه ي شعر تعريف نشده است، به «ناگه»، به سخني ديگر، بدون ارايه علتي قابل شناخت، يا به بياني ديگر، درك نشده، به مثابه ي ”وحدت“ي عرفاني، براي وحدت واقعي- ماترياليستي- مبارزه جويانه كه در انديشه ي شعر جايي نيافته، ميان دو قطب متضاد «غم» و «شادي» ظاهر مي شود. وحدت مكانيكي را انديشه ي شعر از اين طريق گويا به ثمر مي رساند، كه همه «خرمي و سبزي» را به او، به «تو»، نسبت مي دهد. ارزاني اي غيرمستدل، غيرمنطقي، اراده گرايانه، ذهني، سحرآميز.

اين يك ”حل“ مكانيكي و غيرقابل درك است. رشته علت علّي چنين ”وحدتي“ در انديشه ي شعر همان قدر طرح نمي شود و قابل شناخت نيست كه رشته علّي ”حل“ صوري اين ”وحدت“ هم در هر دو متضاد ناشناخته باقي مي ماند.

 

«كرانه هاي معني» غيرقابل درك

شعر بدون انعكاس مضمونِ داد و ستد دروني دو متضادِ «غم» و «شادي» با يكديگر و بدون بازتاب سوخت و ساز بيروني آن ها با محيط پيرامون (طبيعت- جامعه)، عنصرِ سوم، يعني «تو» را به مثابه ”وحدت“ آن دو و بيان ”هويت“ جديد و بالبداهه ي آن دو وارد صحنه مي كند كه «غم» و هم «خرمي و سبزي» را به مثابه «شادي»، ارزاني مي دارد. در اينجا نيز رشته علت علّي و صوري براي ”وحدتِ“ دو متضاد همان قدر ناشناخته باقي مي ماند كه  ”هويت“ جديد زاييده شده: «خرمي و سبزي»، تعريف نمي شود، ناشناخته باقي مي ماند. انديشه ي شعر، به اين امر اذعان دارد: «به كرانه هاي معني نرسد سخن …»!

***

 

در اين شعر، مضمونِ وحدتِ خداي گونه اي با توانايي ي برجسته ي هنرمندانه- شاعرانه تصوير شده است. اين توانايي در استعاره هاي شكوهمند اين تصوير بازتاب مي يابد كه دو متضادِ ”خوب“ و ”بد“ را تشكيل مي دهد و در طول تاريخِ چند هزارساله ي انديشه فلسفه ي ذهن گرا، اينجا در برابر هم، آنجا با تكيه ي مطلق گرايانه به يكي از آن ها و يا در جايي ديگر در وحدت مكانيكي و غيرقابل توضيح، زيرا درك نشدهِ آن ها، توسط فيلسوف هاي ايده آليست طرح شده است!

نبود حلقه مبارزاتي (پراتيك) براي ايجاد پل و برقراريِ رابطه ي مضموني ميان «غم» و «شادي» به مثابه استعاره اي براي تصوير «شكست» و «پيروزي» در نبرد طبقاتي، كمبود اصلي انديشه ي شعر است. پيامد اين كمبود، سلطه ي روح افسردگي و «عزايم خواني» بر «جوهر سخن» آن است.

***

 

«جوهر سخن» چيست؟  احسان طبري «جوهر سخن» را در ”از ديدارِ خويشتن“، «شيرهء خاص انديشيدن» مي نامد (٧). او در ص ٣٨٢ در نوشته هاي فلسفي …، در ارتباط با «كالبد شكافي شعر» از «مقولات گوناگوني» سخن مي راند كه مي توان براي ارايه تعريف از شعر طرح كرد. او همانجا در بند ٣) تعريف خود را از مضمون شعر چنين ارايه مي دهد:

«مضمون يعني انديشه هاي بكر و ژرف و تخيل جذاب و غريب و دل انگيز كه به اصطلاح ”غيراسطوره اي“ است، يعني خيال منطبق با واقعيت است. …» (٨).

در همين مبحثِ «سخني دربارهء شعر» و در همان صفحه ٣٨٢، طبري چنين ادامه مي دهد:

«هنر و از آن جمله شعر، شكلي است از ”دريافت واقعيت“. لذا آن را مي توان به سه جزء زيرين نيز تقسيم كرد:

١- بازتاب واقعيت خارجي در اثر هنري؛

٢- پرداخت و توصيف واقعيت؛

٣- بازسازي و بازآفريني واقعيت از سوي هنرمند كه بر اساس جهان بيني و عواطف و مشخصات فردي وي انجام گيرد. …».

مي توان مضمونِ بيانِ «شيرهء خاص انديشيدن» را در تعريف طبري، همان «دريافت واقعيت» و «بازسازي و بازآفريني واقعيت» در هنر و شعر دانست و آن را محك ارزيابي علمي از پديده هاي هنري قرار داد.

 

١- بررسي حاضر به معناي ارزيابي از كليه آثار «شاعر بزرگ ايران»، آقاي هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه) و يا حتي شخصيت يكتايِ تاريخي او نيست!

٢- واژه تركيبي «شب زده» را احسان طبري در اثرش با عنوان ”دربارهء انسان و جامعهء انساني“ (ص ٩٥) و در افشاي «سفسطه گران» كه «شناخت علمي تاريخ را محال مي دانند» به كار برده است. او آن ها را با لحني استهزار آميز متهم به آن مي كند كه آينده را نشناختي، همانند «بياباني شب زده»، مي پندارند و مي خواهند القا كنند. در آنجا آمده: به نظر آن ها، «گذشته چراغ هايي است كه از دور سوسو مي زند و آينده بياباني است شب زده.»

احسان طبري همين واژه تركيبي را در شعر ”وعدهء ديدار“  – يكي از شعرهايي كه او در زندان حاكميت اوباشانه نظام سرمايه داري در جمهوري اسلامي سروده است –   نيز به كار برده. در اين شعر كه عليه دشمن طبقاتي و خطاب به آن ها سروده شده است و نشان مبارزه جويي و خوشبيني تاريخي او به مثابه نيروي نو در نبرد عليه نيروي كهن و ارتجاعي است، با غرور مبتني بر شناختِ آگاهانهِ سرانجامِ نبرد نو عليه كهن فرياد مي زند: «اي آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادي، اي آنكه آسمان ذهنم را بي ستاره مي خواهي، … من هر شب با خيش نگاهم، زمين آسمان شب زده را شخم مي زنم، تا بشكفد گُل اختران، نورشان را با چشم هايم مي بويم.» آري! «من هر شب در آسمان، وعدهء ديدار دارم با ستارگان»!  (به نقل از ”حماسهء نبرد انسان، ديالكتيك شعرهاي زندانِ احسان طبري“ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2291)

واژه «شب زده» در لغت نامه دهخدا ذكر نشده است و لذا مي توان زنده ياد احسان طبري را خالق اين واژه دانست.

٣- نگاه شود به ”باور كنم كه دل، روزي نمي تپد؟“، رفيق سيامك، مقاله شماره ١٧ خرداد ٩٥، http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2757

٤- و بدين ترتيب، ريشه انكار عضويت در حزب توده ايران در كتاب خاطرات «پرنيان انديش»گونه قابل شناخت مي گردد!

٥- نگاه شود به كتاب ”ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري“ به صورت پ د اف در www.tudehia.com و يا كتاب اخيراً انتشار يافته isbn 978.91.88005.20.5.

٦- اين بخش از انديشه ي در شعر، ناخواسته، وضعي را قابل شناخت مي سازد، كه در جنبش توده اي نيز با آن روبرو هستيم. وضعي كه ناشي از درك نشدن رابطه با مبارزان توده اي و به ويژه هنرمندان از قبيل سياوش كسرائي است توسط مسئولان حزبي. نگاه شود به مقاله ”مبارزه ایدئولوژیک بخش جدایی ناپذیرِ مبارزه طبقاتی“ شماره ١٨ خرداد ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2761.

٧- احسان طبري، ”يادداشت هايي درباره نبرد نو و كهن“، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، چاپ سوم، ص ٣٠

٨- تكيه از ف ع. از زيباييِ استه تيك استعاره هايي كه بر دو بال ذهن و عين – به گفته طبري «خيال منطبق با واقعيت» –  در شعرهاي زندان طبري در پروازند، بسيار لذت برده ام. اين تركيب ها با عنوان ”موزائيك ها“ از شعرهاي زندان او استخراج و در پايان كتاب ”ديالكتيك اشعار زندان طبري“ به چاپ رسيد.




پيام جانبدار دوستي «در جستجوي مرواريدي كه گم شده» (ا ط) (١) اشتباه و پيامد آن!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٢٢ (٢٠ خرداد)

واژه راهنما: سياسي. نظري. تاريخي

سياست انقلابي- علمي حزب توده ايران. خط مشي انقلابي حزب توده ايران ستاره راهنماي نبردِ امروز.

 

 

يك اطلاع: به دنبال حمله سيبري به توده اي ها در چند ماه پيش كه هنوز نيز هر ده دقيقه انجام مي شود، تنها نگارش توده اي ها بدون خط فاصل ميان ”توده اي“ و ”ها“ عمل مي كند: tudehiha توده اي ها.  در صورت لزوم بايد در آدرس هاي الكترونيكي مقاله هاي گذشته خط فاصل (–) (tudeh-iha) خذف شود تا دسترسي به مقاله ممكن گردد!

 

 

در ارتباط با مقاله ”به عبث خواستند انديشه اش را بگيرند، بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“ (٢) كه پيش تر در اخبار روز انتشار يافت (٣)، ابرازنظرهاي متعددي دريافت شد.

رفيق عزيز محمود رفعت به طور فعال در نظرپردازي ها شركت نمود. اين رفيق كهنسال توده اي در فرازهايي در دفاع از حزب توده ايران نكته هاي پراهميتي را مطرح ساخت كه بازگشت به آن ها براي جنبش توده اي ضروري و سودمند است. اين رفيقِ پاقرص كرده و پابرجاي توده اي ازجمله مي نويسد:

اما دوست عزیز … سرور من … من احساس میکنم بجای کند و کاو در مسائل گذشته به این جوان زخم دیده برسید!

آن کودک نازنین در طی سال ها بدلائلی، امروز جوانیست زخمی و دردمند … حزب توده ایران را باید نجات داد، باید تمام خیرخواهان، وطن پرستان جمع شوند، بدور از عاطفه های بی هوده و تعصبات سیاسی ... با واقعیت ها مرد و مردانه روبرو شوند و مرهمی برای زخم های این جوان بیابند. حزب توده ایران اولین و تنها ترین سازمان سیاسی مرام اشتراکی مملکت ماست، حزبی که پایه گذارش آن شرافتمند بزرگ ارانی بود و هست!

با ایستادگی در اعتقادات و پافشاری در انبوه اشتباهات یا سوء تفاهم های گذشته، راه بجائی نمیبریم. فروتنی و صداقت همراه با اتحاد همه آنانی که مانده اند و آنانی که رفته اند … همگی باید یک بار دیگر بدور هم جمع شوند اتحاد و صداقت و شهامت لازمه امروز ماست … و این جوان، این گوهر گرانمایه ي خراشیده شده و زخمین را … دو باره بر پایش دارند!!

آقای عاصمی عزیز، احساس میکنم بشریت به یک امر مهمی نیازمند است، امروز … تمام کارشناسان، سیاست مداران و دانشمندان این خانواده زخم دیده از تمام نقاط جهان باید در اتحادی ناگسستنی و در یک میزگرد و دیدار بین المللی همگی دست در دست هم داده تجربه این ۸۰ ساله را بدقت بررسی کنند و این تنها راه سعادت بشری را از این همه گرد و خاک گرفتگی … نجات بخشند … این تنها احساس یک پیرمرد است … من وقتی در ماجرای نفت … که نوجوانی پانزده شانزده ساله بودم با عموهایم و افراد و آشنایان در آن روزها را بیاد میاورم … جز گریستن در سکوت، یار دیگری ندارم … چه آرزوهای شیرین و لذت بخشی … چه جهانی … اما باز هم امروز: صد بار زهر یاس میکشت مرا … کز پاد زهر من نمیشد این امید!! امیدوارم .. میدانم که نخواهم دید سعادت بشر را اما … اما میدانم که اگر دیوانه گان و وحشیان امروز عالم، جهان را به آتش نکشند … پایان سرنوشت بشر هیچ … هیچ پایانی جز زندگی و مرام اشترامی”سوسیالیسم” نیست و نمیتواند باشد …

باید آنانی که جوانند و بعد از آن سال های ۶۰ به مهاجرت آمده اند نیروهای خود را جمع آوری کنند … ضربه، ضربه ي هولناک و سنگینی بود … کیست که بتواند از آن بسلامت، بدر شود؟ … هیچکس … بله، نیروهای خویش را تازه تر کنند … بپا خیزند و گذشته ها را کمی محتاطانه بررسی کنند، اما بیشتر از هر چیزی … نجات دادن این جوان عزیز و نازنین است … حزب توده ایران تنها و اولین سازمان سیاسی اشتراکی ست در خاورمیانه … هیچ سازمانی نیز نمیتواند بر جای این جوان بنشیند … گذشته ها و بحث های گذشته صدمات جبران ناپذیری به حزب توده ایران وارد آورده است … آقای عاصمی … و به جائی هم نرسید، اینکه چرا؟ بحث طولانی ئی ست … باری … من امیدوارم موفق و پیروز باشید در این راه، رفیق!
منظور رفيق محمود رفعت از «بحث طولاني ئي ست …»، بحث در باره سياست حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن است. اشاره اين رفيق بازمي گردد به ابرازنظر قبلي من به برخوردهاي توده ستيزانه كه چنين است:

حزب توده ایران جانبدار هدف های مردمی و ملی انقلاب بهمن!

دفاع یکپارچه رهبران، اعضا و هواداران حزب توده ایران از هدف های مردمی و ملی انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما، دفاعی درست و مستدل و عین میهن دوستی تک تک توده ای ها است. دفاعی که تنها امکان برای تعمیق انقلاب بود. آنانی که این سیاست علمی و جانبداری تاریخی را هنوز هم برنمی تابند، آن را «خمینیسم» و غیره می نامند. اما نمی گویند که خود به چه کاری مشغول بودند و هستند؟! توده ای ستیزی و فحاشی آن ها اتفاقی نیست. آن ها حرفی دیگر برای گفتن ندارند، همان طور که اکنون نیز برای گذار از دیکتاتوری ولایی حرفی برای گفتن ندارند. آن ها برای خود وظیفه ای در مخالفت با تبدیل شدن ایران به نومستعمره نظام اقتصادی ”جهانی شده“ امپریالیستی نمی شناسند. سکوت آن ها در برابر سیاست ضد مردمی و ضد ملی وارثان تبه کار انقلاب بزرگ مردم میهن ما، آن ها را افشا می کند. آن ها هیچ گاه مخالفتی با اجرای نسخه ضد مردمی و ضد ملی ”خصوصی سازی و آزادی سازی اقتصادی“ که از طرف سازمان های مالی امپریالیستی دیکته می شود، ابراز نمی کنند. سکوتی که افشاگرِ به اصطلاح ”وطن دوستی“ دروغین آن ها است!

زمان ابرازنظرها در اخبار روز پايان مي يافت. از اين رو نگارنده نوشت:

دوست و رفيق گرامی آقای رفعت، روز بخیر

شما محقید، در چارچوب ابرازنظر در این ستون، بحث در باره مسائل مهم سیاسی/ اجتماعی و تاریخی ناممکن است. اگر موافق هستید، نگارنده در همین ارتباط در صفحه تود ه ای ها مجدد به آن خواهم پرداخت با تمنا برای تدقیق آن توسط شما و علاقمندان دیگر. به نظر من پاسخ به این پرسش که برای تعمیق انقلاب بهمن، سیاست دیگری ممکن و موفقیت آمیز می بود یا خیر؟ هسته مرکزی را در بحث و گفتگو تشکیل می دهد. بدیهی است که آموزش از اشتباه های احتمالی در مبارزه تنها برپایه ی توافق بر سر برداشت مشترک از واقعیت تاریخی ممکن است.
اكنون زمان عمل به تعهد فرارسيده است!

 

خط مشي انقلابي حزب توده ايران، ستاره راهنماي نبردِ امروز!

مخالفانِ تعريف حزب توده ايران از مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، چه در جبهه مخالفت از راست و چه از ”چپ“، از اين رو واقع بينانه بودن و سرشت علمي اين موضع را نفي مي كنند، زيرا با نتيجه گيري هاي قانونمند و پيگير از اين تعريف موافق نيستند.

اگر تعريف مرحله ”ملي- دموكراتيك“ براي انقلاب درست است، كه هست، آن وقت بايد سرشت ”ملي“ و ”دموكراتيك“ را تعريف و از آن دفاع نمود. سرشت ”ملي“ هيچ معناي ديگري ندارد، جز جانبداري از حق حاكميت ملي ايرانيان مقيم اين سرزمين در تركيب متفاوت خلق هاي آن. سرشت ”دموكراتيك“ هيچ معناي ديگري ندارد، جز جانبداري از حقوق و آزادي هاي دموكراتيك و قانوني مردم.

در معناي برعكس، سرشت ”ملي“، به معناي مخالفت با هر نوع تجاوز به منظور نقض استقلال و تماميت ايران توسط امپرياليسم، و ”دموكراتيك“ به معناي مخالفت با شرايط و نيروهايي است كه حقوق و آزادي هاي مردم را در كشور پايمال مي سازند.

مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران هنوز از اين رو ادامه دارد، زيرا ايران و مردمان آن، در سطحي ديگر، امروز هم با همان تضادهاي دوران انقلاب بهمن ٥٧ روبرو هستند. خطر تجاوز خارجي- امپرياليستي، چه نظامي و چه اقتصادي، به منظور تبديل ايران به يك كشور پاره پاره شده و نيمه مستعمره و وابسته به اقتصاد امپرياليستي و نقض تماميت ارضي كشور، همان قدر خطر روز را براي ميهن ما تشكيل مي دهد كه فشار ديكتاتوري ولايي، به بدل جنايتكارانه ديگري براي فشار ديكتاتوري سلطنتي تبديل شده است.

مبارزه عليه شرايط خارجي و داخلي حاكم، با وجود تفاوت هاي معين ميان شرايط آن دوران و اكنون و ميان نقش ديكتاتوري ولايي و سلطنتي، مسير ديگري را نمي تواند طي كند. ديكتاتوري ولايي كه كشور را به كشور وابسته به اقتصاد امپرياليستي بدل نموده است و در تعميق آن مي كوشد، همان قدر راه تغييرات دموكراتيك را در كشور مسدود و غيرممكن ساخته است، كه رژيم ديكتاتوري سلطنتي چنين كرده بود. لذا جنبش انقلابي مردم به منظور گذار از ديكتاتوري و دفع خطر امپرياليستي، نيازمند يك اتحاد وسيع اجتماعي در ”جبهه ضد ديكتاتوري“ است كه ضرورت آن را حزب توده ايران با نتيجه گيري از ارزيابي علمي خود از مرحله فرازمندي جامعه ايران، در مصوبه هاي ششمين كنگره خود به اثبات رسانده است.

”جبهه ضد ديكتاتوري“ يك نياز عيني امروز مردم ميهن ماست، همان طور كه در دوران انقلاب بهمن ٥٧ نيز بود. پديدار شدن آن در روند رشد انقلاب، قانونمند و اجتناب ناپذير است. چنانچه اين پديدار شدن، آگاهانه انجام شود كه حزب توده ايران خواستار آن است و براي آن مبارزه مي كند، امكان و اميد پيروزي و به ثمر نشستن كوشش انقلابي مردم وجود دارد. و چنانچه جبهه ضد ديكتاتوري در روند تعميق تضاد ميان ديكتاتور و مردم بدون سازماندهي لازم و آگاهانه و بدون برنامه پا بگيرد، آن طور كه در انقلاب بهمن ٥٧ پيش آمد، عملاً سركردگي آن اتفاقي و امكان ناپيگيري آن سنگين و با هزينه هنگفت براي مردم ميهن ما همراه خواهد بود.

 

مردم ميهن ما و حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، با چنين وضعي روبرو شدند. جبهه ضد ديكتاتوري بدون سازماندهيِ ساختاري و مضموني قبلي آن، و در يك روند عمدتاً خودبخودي بر پا شد، و تحت رهبريي اي قرار گرفت كه در طول زمان ناپيگير از كار درآمد. در ايجاد شدن ناپيگيري توطئه هاي دشمن طبقاتي خارجي و داخلي نقشي عمده ايفا نمود. قتل و ترور نيروهاي ”چپ مذهبي“، و به راه انداختن جنگ عراق و ايران، نمونه هايي از توطئه هاي هدفمند دشمنان انقلاب بود. با وجود اين، نبرد عيني طبقاتي در جهان و ايران آن چنان شرايط مساعدي را در ايران ايجاد نموده بود كه اصل هاي ترقي خواهانه و حافظ خواست ها و حقوق دموكراتيك مردم ميهن ما به قانون اساسي راه يافت.

در چنين شرايطي تنها سياست ملي و ميهن دوستانه و در عين حال مدافع منافع زحمتكشان شهر و روستا، يدي و فكري، زنان و جوانان و …، مبارزه براي تعميق انقلاب، به سخني ديگر به ثمر رساندن آگاهانه اصل هاي ترقي خواهانه در قانون اساسي بود. پذيرش داوطلبانه حزب توده ايران، از رهبري تا جوان ترين هوادار براي جانفشاني در اين راه، نشان سرشت دموكراتيك- آزادي خواهانه و ترقي خواهانه- سوسياليستي اهدافِ مبارزاتي حزب توده ايران و همه توده اي ها است.

هيچ پيشنهاد و سياست واقع بينانه ي ديگري از طرف هيچ نيروي ديگر مطرح نشد كه بررسي و كالبد شكافي آن، سايه اي از واقع بينيِ علمي را قابل شناخت سازد. استدلالي كه در طيفي از راست تا ”چپ“ در اين باره مطرح مي شود كه حزب توده ايران ”دنباله روي خميني“ بود و ”خوشبيني زياد از حد به خميني“ داشت، همان قدر پيگير نيست، كه تهي از پيشنهاد سازنده متقابل است. بدون پيشنهاد سازنده، هر انتقادي ناپيگير از كار در مي آيد.

 

آموختن از گذشته، زمينه اي است براي ارزيابي دقيق و همه جانبه ي شرايط جاري لحظه، كه به منظور ترسيم راهي كه بايد طي شود، ضروري است. انتقادي كه پيشنهادي براي پراتيك انقلابي روز ارايه ندهد، از اين رو ناپيگير است، زيرا از تحليل انتقادي گذشته و شرايط حاكم لحظه، با دست خالي بازمي گردد و قادر به ترسيم ”امكانِ“ مشخصي كه بايد براي تحقق بخشيدن به آن گام عملي برداشت، نيست!

از اين رو نيز مبارزه ي امروز عليه سياست اقتصادي- اجتماعي نوليبرال امپرياليستي، آن هنگام ناپيگير است، هنگامي كه برنامه جايگزين براي آن را طرح نمي سازد و از اين طريق پرچم قشون را به اهتزار در نمي آورد. آن وقت قادر هم نيست، انبوه قشون را به سوي پيروزي راهنما گردد.

 

پذيرفتن استدلال ”خوشبيني زياد از حد به خميني“، صرفنظر از كمبود پيش گفته، انحراف توجه از علت اصلي يورش ددمنشانه به حزب توده ايران توسط ارتجاع داخلي و خارجي است. يورش به حزب توده ايران، ناشي از نادرستي ارزيابي حزب از شرايط نبود، درست به علت درستي ارزيابي حزب از شرايط و مضمون انقلابي سياست آن ي.رش ددمنشانه انجام شد. هر روز بيش تر روشن مي شد كه رهبري انقلاب قادر به انجام وظايف بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما نيست. قادر به دفع هوشمندانه توطئه ها دشمنان داخلي و خارجي انقلاب نيست. قادر به جلب زحمتكشان در دفاع از اهداف ملي و دموكراتيك انقلاب نيست. قادر به ايجاد عدالت اجتماعي نسبي در كشور نيست و ….  اين در حالي بود كه پيشنهادها و نظرات حزب توده ايران موقعيت اجتماعي حزب طبقه كارگر را به طور روزانه تحكيم مي بخشيده و با موفقيت هاي چشم گير روبرو مي ساخت.

استدلالي كه يك سويه و مطلق گرانه ”خوشبيني زياد از حد به خميني“ را بر پرچم خود مي نويسد و عليه حزب توده ايران وارد صحنه مي شود، در واقع مخالفت خود را با اين موفقيت ها نشان مي دهد. به ويژه آن هنگام كه انتقاد خود را بدون ارايه پيشنهاد متقابل مطرح مي سازد.

 

همه اين سخنان در دفاع از خط مشي انقلابي آن دوران حزب توده ايران كه براي شرايط كنوني نيز صدق مي كند، به معناي رد اين نكته نيست كه حزب ما دچار اشتباه، آري اشتباه كلان در اين دوران نشده است. بدون ترديد نقض شرايط ادامه كاري حزب طبقه كارگر در شرايط بحراني كه نزديك شدن و حتي آغاز آن را خود اعلام مي كرد، اشتباهي كلان است. هيچ گاه نمي بايست حزب در وضعي قرار داشته باشد كه يك گروه جانشين رهبري حزب، خارج از دسترسي دشمن طبقاتي وجود نداشته باشد.

بررسي مشخص علل اين اشتباه كلان، موضوع اين سطور نيست. مي دانيم كه كادرهاي درجه اول رهبري مايل به تكرار تجربه مهاجرت نبودند. اما جايگزين لازم و كافي و سازمان داده شده براي آن ها خارج از دسترسي دشمن طبقاتي، وجود نداشت. آموزش از اين تجربه تلخ و جلوگيري از تكرار آن وظيفه امروز و هر روز ديگر است. امري كه نياز به يك پارچگي صفوف حزب طبقه كارگر دارد كه رفيق عزيز محمود رفعت خاطر نشان مي سازد.

بررسي پيامد اشتباه انجام شده نياز به بررسي مشخص دارد كه به طور مجزا به آن پرداخته خواهد شد.

 

١- نگاه شود به مقاله شماره ١٣٨٨/٣٤ http://www.tudehiha.com/?p=1117&lang=fa

٢- ”به عبث خواستند انديشه اش را بگيرند“، مقاله شماره ١٠ ارديبهشت ٩٥ در توده اي ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2735

٣-  ١١ ارديبهشت ٩٥، ٣٠ آوريل ٢٠١٦ www.akhbar-rooz