سه تهدید بزرگ

خطر نه برای آینده، بل‌که برای همین الان است… نابرابری مخوف اجتماعی نتیجه ضعف سیاسی نسبی سیاسی طبقه کارگر است. همین ضعف است که میلیادرها را قادر می‌سازد سیاست‌هایی را تنظیم کنند که باعث افزایش میزان گرسنگی شود… نابودی هسته ای و انهدام توسط فاجعه آب و هوایی تهدیدهای دوقلوی کره زمین هستند. در همین اثنی، برای قربانیان حملات نئولیبرال که نسل گذشته را بستوه آورده است، مشکلات کوتاه مدت فقط و فقط حفظ وجود خودشان است، اما سئوالات اساسی درباره سرنوشت فرزندان و نوه های ماست که جای خود را عوض می‌کنند… یک انترناسیونالیسم قدرتمند نیازمندست که باندازه کافی و فوری به خطر نابودی (بشریت) توجه کند. نابودی توسط جنگ هسته ای، با فاجعه آب و هوایی، و با سقوط اجتماعی. وظایف پیش رو ترسناک هستند، نمی‌توان تسلیم آن‌ها شد و یا آن‌ها را به تعویق انداخت.

***

نوشته: چامسکی و پراشاد

برگردان: آمادور نویدی

سه تهدید اصلی زندگی بر روی زمین که باید در سال ۲۰۲۱ به آن‌ها بپردازیم

بغیراز چین و چند کشور دیگر- بخش‌های بزرگی از جهان با ویروسی جهنده دست بگریبانند، که به علت بی‌کفایتی جنایت‌کارانه دولت‌ها کنترل نشده است. این دولت‌ها که در کشورهای ثروت‌مند موافقت نامه ها اساسی علمی منتشره شده (۱) توسط سازمان بهداشت جهانی و سازمان‌های علمی را بدبینانه کنار می‌گذارند، عمل‌کرد بدخواهانه خودشان را آشکار می‌سازند.

چیزی کم‌تراز توجه متمزکز جهت کنترل این ویروس باید با آزمایش، ردیابی تماس و انزوا(حفظ فاصله اجتماعی) باشد- و اگر این کافی نیست، سپس تحمیل یک حبس خانگی موقت –  احمقانه است.

به همان اندازه استرس آور است که این کشورهای ثروت‌مندتر با ذخیره کردن داوطلبان واکسن بدنبال ایجاد سیاست « واکسن ناسیونالیستی‌»(۲) هستند تا این‌که بدنبال سیاستی جهت ایجاد «واکسن مردمی»(۳) باشند. بخاطر انسانیت، این معقولانه است که قوانین مالکیت روشن‌فکرانه را تعلیق نمود و روندی را جهت ایجاد واکسن های همگانی برای همه مردم جهان توسعه داد.

اگرچه پاندمی مسئله عمده اذهان همه ما می‌باشد، اما مسائل مهم دیگر طول عمر نسل ما و کره زمین ما را تهدید می‌کند. این‌ها عبارتند از:

نابودی هسته ای

در ژانویه ۲۰۲۱، بولتن دانش‌مندان هسته ای ساعت روز قیامت را ۱۰۰ ثانیه به نیمه شب تنظیم کرد(۴)، که بسیار مایه تسلی است. این ساعت، که دو سال بعد از تولید اولین سلاح‌های اتمی در سال ۱۹۴۵ ساخته شده است، هر سال توسط هیئت علمی و امنیتی بولتن ارزیابی می‌شود، تا تصمیم بگیرد عقربه دقیقه شمار ساعت را حرکت دهد یا در جای خود حفظ کند. ممکن‌ست زمانی‌که  آن‌ها ساعت را مجددا تنظیم کنند، به سوی نابودی هسته ای نزدیک‌تر شده باشیم. در حال حاضر پیمان‌های محدود کنترل تسلیحات پاره می‌شوند، درحالی‌که قدرت‌های بزرگ نزدیک به ۱۳۵۰۰ سلاح هسته دارند(۵)(که بیش از ۹۰ درصد آن‌ها به تنهایی متعلق به روسیه و آمریکاست). عمل‌کرد این سلاح‌ها می‌تواند به آسانی این کره خاکی را حتی بیش‌تر غیرقابل سکونت کند. نیروی دریایی آمریکا قبلا کلاهک‌های هسته ای دبلیو76-2  تاکتیکی با بازده کم  را مستقر کرده است(۶). اقدامات سریع بسوی خلع سلاح هسته ای باید در دستور کار جهانی قرار گیرد. هر سال، که از ۶ اوت، روز هیروشیما بزرگ‌داشت می‌شود، باید به روز تعمق و اعتراض قوی‌تری تبدیل گردد.

فاجعه آب و هوایی

مقاله ای علمی (۷) در سال ۲۰۱۸ با سرمقاله ای شگفت انگیز منتشر شده:« بدلیل افزایش سطح دریا که باعث تشدید سیل موج محور می‌شود، اغلب صخره های حلقه ای، و جزایر مرجانی تا اواسط قرن ۲۱ غیرقابل سکونت خواهند شد».

نویسندگان متوجه شدند که صخره های حلقه ای، و جزایر مرجانی از جزایر سسیل گرفته تا جزایر مارشال مستعد محو شدن هستند. یک گزارش(۸) سال ۲۰۱۹ سازمان ملل متحد تخمین زده است که ۱ میلیون گونه های حیوانی و گیاهی در معرض خطر انقراض قرار دارند که آتش سوزی و محو شدن (۹) صخره های مرجانی را باید به این مصیبت اضافه نمود.

 و روشن است که دیگر نیازی نیست تا روی کلیشه ها درباره یک‌چیز یا چیز دیگری -بودن قناری در معدن زغال سنگ – فاجعه آب و هوایی مردد بود. خطر نه برای آینده، بل‌که برای همین الان است.

https://peoplesdispatch.org/wp-content/uploads/2021/01/1jancorals.jpg

این برای قدرت‌های بزرگ ضروریست- کسانی‌که  نتوانند کاملا از مصرف سوخت فسیلی منصرف شوند – به « مسئولیت‌های مشترک اما متفاوت»، به روی‌کردی که در کنفرانس سازمان ملل درباره محیط زیست و توسعه(۱۰) در ریودوژانیر برزیل در سال ۱۹۹۲ تأسیس شده است، متعهد شوند. این روی‌کرد می‌گوید کشورهایی مانند  جامائیکا، و مغولستان طرح‌های آب و هوایی خودشان‌ به سازمان ملل را قبل از پایان سال ۲۰۲۰ به روز کرده اند(۱۱)-  همان‌گونه که مطابق با توافق پاریس متعهد شده اند- حتی اگرچه این کشورها بخش کوچکی از انتشار کربن جهانی را تولید می‌کنند.

سرمایه ای که به کمک به کشورهای در حال توسعه برای شرکت آن‌ها در این روند اختصاص داده شده بود، عملا قطع شده است، درحالی‌که بدهی خارجی افزایش یافته است. این نشان‌گر عدم جدیت اساسی از سوی «جامعه بین المللی» است.

تخریب نئولیبرالی قرارداد اجتماعی

کشورهایی در آمریکای شمالی و اروپا کارکردعمومی خود را از دست داده اند، زیرا که دولت به استثمارگران واگذار شده است و جامعه مدنی بوسیله بنیادهای خصوصی کالایی شده است. این بدین معناست که درآمدها برای تحولات اجتماعی در این قسمت‌های جهان بطور عجیب و غریبی با مشکل روبرو شده است. نابرابری مخوف اجتماعی نتیجه ضعف سیاسی نسبی سیاسی طبقه کارگر است. همین ضعف است که میلیادرها را قادر می‌سازد سیاست‌هایی را تنظیم کنند که باعث افزایش میزان گرسنگی شود.

نباید کشورها را برمبنای کلماتی که در قانون اساسی آن‌ها نوشته شده، بل‌که با بودجه های سالانه آن‌ها قضاوت کرد؛ آمریکا برای مثال، تقریبا ۱ تریلیون دلار(اگر بودجه تخمینی اطلاعات را اضافه کنید)(۱۲)، جهت ماشین جنگی خود خرج می‌کند، درحالی‌که بخشی از این را جهت مصالح عمومی هزینه میکند (مانند مراقبت‌های بهداشتی، چیزی‌که در زمان بیماری پاندمی آشکارست).

سیاست خارجی کشورهای غربی بنظر می‌رسد که با فروش اسلحه بخوبی روغن کاری شده است: امارات متحده عربی و مراکش توافق کرده اند(۱۳) که اسرائیل را بشرطی برسمیت بشناسند که آن‌ها بتوانند بترتیب ۲۳ میلیارد و ۱ میلیارد دلار ارزش سلاح‌های ساخت آمریکا خریداری کنند. در این معاملات حقوق فلسطینی‌ها، مردم صحراوی و یمن نقشی نداشت.

کاربرد تحریم‌های غیرقانونی آمریکا علیه ۳۰ کشور از جمله کوبا، ایران و ونزوئلا ، حتی در زمان کووید-۱۹ بحران سلامت عمومی، به بخشی نرمال از زندگی تبدیل شده است.

این شکست یک سیستم سیاسی است وقتی‌که جمعیت‌های بلوک سرمایه داری قادر نیستند دولت‌های خود را مجبور کنند- که در بسیاری جهات تنها در نام دمکراتیک هستند- تا در ارتباط با این شرایط اضطراری یک دیدگاه جهانی داشته باشد.

افزایش نرخ گرسنگی آشکار می‌سازد که مبارزه برای زنده ماندن، افقی برای میلیاردها انسان در کره زمین است(همه این‌ها در حالی‌ست که چین قادر به ریشه کن کردن(۱۴) فقر مطلق و تا اندازه زیادی حذف(۱۵) گرسنگی شده است).

نابودی هسته ای و انهدام توسط فاجعه آب و هوایی تهدیدهای دوقلوی کره زمین هستند. در همین اثنی، برای قربانیان حملات نئولیبرال که نسل گذشته را بستوه آورده است، مشکلات کوتاه مدت فقط و فقط حفظ وجود خودشان است، اما سئوالات اساسی درباره سرنوشت فرزندان و نوه های ماست که جای خود را عوض می‌کنند.

مسائل جهانی تا این اندازه به هم‌کاری جهانی نیاز دارد. تحت فشار کشورهای جهان سومی در سال‌های ۱۹۶۰، قدرت‌های بزرگ با پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای (۱۶) سال ۱۹۶۸ موافقت کردند، اگرچه که آن‌ها بیانیه عمیقا مهم  ایجاد نظم اقتصادی جدید بین المللی  سال ۱۹۷۴ را رد کردند.

تعادل نبروهای موجود جهت هدایت چنین دستور کار طبقاتی دیگر در صحنه بین المللی وجود ندارد؛ دینامیک سیاسی در کشورهای غربی، بویژه، اما هم‌چنین در کشورهای بزرگ‌تر جهان در حال توسعه (مانند برزیل، هند، اندونزی، و آفریقای جنوبی) جهت تغئیر در سرشت دولت‌ها واجب است.

یک انترناسیونالیسم قدرتمند نیازمندست که باندازه کافی و فوری به خطر نابودی (بشریت) توجه کند. نابودی توسط جنگ هسته ای، با فاجعه آب و هوایی، و با سقوط اجتماعی. وظایف پیش رو ترسناک هستند، اما نمی‌توان تسلیم آن‌ها شد و یا آن‌ها را به تعویق انداخت.

این مقاله توسط گلوب تروتر منتشر شده است.

https://independentmediainstitute.org/globetrotter/

درباره نویسندگان:

نوام چامسکی، یک زبان‌شناس، فیلسوف، و فعال سیاسی افسانه ای‌ست. او فیلسوف برجسته زبان‌شناسی در دانشگاه آریزونا می‌باشد. آخرین کتاب وی بحران آب و هوایی و معامله جدید سبز جهانی: اقتصاد سیاسی نجات کره زمین است.

ویجی پراشاد،  تاریخ‌دان، سردبیر و روزنامه نگار هندی تبار است. وی هم‌کار نویسنده و خبرنگار ارشد در گلوب تروتر می‌باشد. او سردبیر کتاب‌های جهان چپ و مدیر ترای کونتینینتال: انستیتو برای تحقیق اجتماعی است. وی هم‌کار ارشد غیرمستقر در انستیتوی چونگ یانک برای مطالعات مالی دانش‌گاه رنمین چین است. او بیش از ۲۰ کتاب نوشته است، ازجمله ملت‌های تیره تر و ملت‌های فقیرتر. آخرین کتاب وی گلوله های واشنگتن، با مقدمه ای از اوو مورالس آیما است.




آسمان بر تو حکم راند، و ترا نیمه خواند!

مقاله ۵۹/۹۹
۱۵ اسفند ۱۳۹۹، ۶ مارس ۲۰۲۱

اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند.

اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نیاموختند.

اگر بال هاى مرا شکستند، ترا هرگز پرنده نخواستند.

من زیستم، و تو زیستى شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید. (٨ مارس، از شعرهای زندان رفیق طبری)

پیشگفتار

نخستین باری که دل به دختری داده بودم، از چشم های تیزبین مادربزرگ پنهان نماند. دختری بود با چشمانی به رنگ دریا، با پوستی به رنگ شیر، و موهایی به رنگ خرمای نرسیده؛ دختری کمیاب که دل از همه ی همسالانم ربوده بود.

مادربزرگ مرا کنار خود نشاند و گفت: ببین! زن برای مرد زاییده نشده است؛ زن بازیچه دست مرد نیست؛ زن گل زیبای تاقچه نیست؛ زن سربار کسی هم نیست؛ زن خودش یک انسان است.  

سپس داستانی را برایم گفت که هنوز یادآوریش اشک از چشمانم روان می کند. گفت که پس از زاده شدن سومین دخترش، مادرشوهرش، پدر بزرگم را علیه او شوراند. پدربزرگ به او گفت که زنی که همیشه دختر زاید، بی گمان جن در روان و تن او خانه کرده است.     

هنگامی که دنبال تر ها سیاسی شدم و ستم دوگانه بر زن را دریافتم، همیشه به یاد سخنان مادربزرگ می افتادم. او همراه شوهر و دخترانش به یکسان برای فراهم کردن نان سختی می کشید، ولی افزون بر ستم طبقاتی جامعه، بار ستم شوهر خود را نیز بر دوش می کشید. 

طبری با زبان شاعرانه خود ستم بر زنان را که هم طبقاتی هست و هم جنسیتی بدین گونه به تصویر می کشد.

“حاکمان و محکومان، توأمان بر تو حکم راندند.

همسرانت بر تو حکم راندند

و تو، مرهم دردهایشان بودى.”

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی کوتاه به جایگاه تاریخی زن داشته باشیم. سپس از شرایط زن در نظام سرمایه داری سخنی کوتاه بگویم. پس از آن به کاوش شرایط ویژه زن در جمهوری اسلامی سرمایه داری بپردازیم و در پایان راه گریز از این بدبختی ها را با هم جستجو کنیم.     

تاریخ جایگاه زن

زن در آغاز زندگی انسان نوین، که ١۵٠ هزار سال از آن گذشته است، برای بازتولید هستی انسان جایگاه ویژه ای داشت. زن همراه با وظیفه مادری خود، به گردآوری میوه، دانه و گیاهان خوراکی می پرداخت و مرد به شکار می رفت. اندک اندک زن در درازای هزاران سال با توانایی در کاشتن دانه ها، درختان میوه، دست آموز کردن جانوران ووو… تولید کشاورزی را پیشرفت داد، و با این کار نقش خود را در خانوار و گروه برجسته کرد. با پیشرفت نیروهای تولیدی در بخش تولید کشاورزی، نقش شکارچی بودن مرد کم رنگ تر شد. با شخم زدن زمین با گاو نر، به نقش توانایی تنی مرد در تولید کشاورزی و دام داری افزوده شد. با پیشرفت تولید کشاورزی، نیاز به کار شبانه روزی سخت کمتر شد و بدین گونه اندیشه های فرازمینی و آسمانی نیز پدید آمد.     

در آغاز خدایان زن و خدایان مرد برابر بودند. با پایان یافتن “همبود نخستین” (کمون اولیه) نظام برده داری آغاز شد و اندک اندک خدایان مرد پیروز شدند. اندیشه مذهبی زن ستیزانه، برای پاسبانی از نظام برده داری آفریده شد که به  پایین کشیدن جایگاه تاریخی- اجتماعی زن انجامید. زن ستیزی، با پایین آوردن ارزش اجتماعیِ جایگاه و نقش زن، با کمک واژه ها و افسانه ها و با یاری ریش سپیدان و روحانی ها انجام گرفت. بدین سان، آن ها با افسانه سازی و فریب کاری، زن را در چارچوب خانه و برای پرورش کودک و آشپزی زندانی کردند. از روزی که جهان از “همبود نخستین” گذشت و پای به فرماسیون طبقاتی گذاشت، نظام های طبقاتی با مردسالاری تنیده شدند. نقش برجسته زن در گروه و خانواده در دوران “همبود نخستین” که دوران مادرسالاری نامیده می شود، در دوران برده ‏دارى و فئودالیسم کم رنگ شد. دوران برده داری که اندیشمندان خود را هم داشت، برای کم ارزش‏تر بودن زن و کار زن، حتا فلسفه هم ساخت. ارسطو، فرمانروایی مرد را نه تنها زیر پرسش نمی برد، بلکه آن را همیشگى، جاودانه و طبیعى می داند. حتا  اندیشمندان دوران روشنگری همچون ژان ژاک روسو، با کمک اندیشه دوران فئودالی از “حق طبیعى“ جایگاه زن در جامعه سخن گفتند.

بدین گونه، اندیشه نادرست کم ارزشی زن، با گذشته تاریخى خود، بخشی از ایدئولوژی نظام سرمایه ‏دارى شد. برداشت ذهنى درباره کم ارزش‏تر بودن کار زن در همسنجی با مرد، به ویژه با گذار از تولید فئودالى در روستا به تولید صنعتى سرمایه ‏دارى در شهرها، که با جدایى میان محل کار و زندگى همراه بود، بیشتر  شد و پایه های قانونى آن نیز در نظام کال سرمایه ‏دارى کاشته شد. پرورش کودکان، خرید و پخت خوراک، تمیز سازی خانه، همه ی این کارها به رایگان بر دوش زنان انداخته شد. کار تولیدى رایگان و برده ‏گونه زن در خانه، به گفته مارکس، «برده ‏دارى پوشیده» است که در درازنای تاریخ به رایگان به جامعه ارزانى شده و به بالارفتن تولید ناخالص ملى انجامیده است.  

جایگاه زن در نظام سرمایه داری

در جهان سرمایه داری، نیمی از مردم جهان با این که توانایی هایی برابری با مردان دارند، افزون بر ستم طبقاتی، زیر ستم جنسیتی نیز رنج می برند. زیر شرایط جهانى سازى که فراهم کننده پیشرفت سرمایه مالى امپریالیستى است، فشار اقتصادى بر زنان در کشورهاى سرمایه‏ دارى بیشتر شده است. زنان، در کشورهاى پیشرفته سرمایه‏ دارى، پیشتر و زودتر از مردان به بیکارى دچار مى شوند و یا به ناگزیر برای نگهداشت کار خود باید شرایط کاری بد و دستمزد کم را بپذیرند. در دوران کرونا هم، زنان کارگر کشورهای سرمایه داری از نخستین قربانی بیکاری و کاهش دستمزد بوده اند.   

فرای ستم طبقاتی، هژمونی ایدیولوژیک بورژوازی در جامعه، مردان هم طبقه ی زن را نیز به ستم به او واداشت. طبری می گوید: “عاشقانت بر تو حکم راندند

آنانى که نوازش دستانت را تمنا مى کردند،

فرزندانت بر تو حکم راندند

هم آنانى که دیروز از پستان هایت شیره حیات مى مکیدند.”     

هواداران فمینیسم بورژوازی اینگونه وانمود می کنند که گویا مارکسیسم سخنی درباره ستم مردسالارانه بر زن نگفته است. مارکس به روشنی گفت که آزادی و پیشرفت زنان در هر جامعه، ترازو و سنجه (معیار) طبیعی رهایی همگانی است. برابری حقوق زن و مرد در مارکسیسم، ریشه در برداشت مارکس از کار اجتماعى دارد. فمینیسم مارکسیستى ریشه در انتقاد مارکس به نظام اقتصادى- اجتماعى سرمایه ‏دارى دارد.  

مارکسیست ها از همان روز نخست زایش سرمایه داری، نبرد برای برابری حقوق زن و مرد و برافتادن ستم جنسیتی را بخشی از نبرد طبقاتی خود دانستند و آن را در دستور روز خود گذاشتند. حزب های کارگرى در سده نوزدهم و زن های نامدار و دلاور کمونیستی همانند کلارا تسکین، روزآ لوکزمبورگ و دیگران پرچمدار این نبرد شدند. به پیشنهاد کلارا تسکین در کنفرانس جهانى زنان در سال ١٩١٠ که در کپنهاگ، روز هشتم مارس (١٨ اسفند) روز جهانى زن شد. با پیروزى انقلاب اکتبر بلشویک ها، زنان برای نخستین بار در جهان به حقوق اجتماعى برابر با مردان دست یافتند. این کار در کشور سرمایه ‏دارى پیشرفته سویس، در سال‏هاى ٧٠ سده بیستم انجام شد.   

تارو پودِ ساختار نظام سرمایه‌داری همانند دیگر نظام های بهره کشی با ستم جنسیتی‌ درهم‌تنیده است. سرچشمه‌های سرکوب جنسیتی سرمایه‌داری ارزان سازی نیروی کار زنان و کالا سازی چهره، تن و گیسوی زنان است. زنده یاد طبری می نویسد: «جامعه سرمایه داری زن را به مثابه برده خانگی، عروسک، افزار تفریح و زنان زحمت کش را به عنوان نیروی کار ارزان تر می پذیرد.» (نوشته های فلسفی و اجتماعی). ستم بر زن بر پایه فرهنگ مردسالارانه در جامعه امروزى  سرمایه ‏دارى ریشه در اندیشه نظام برده‏ دارى و فئودالی دارد، اما سرمایه داری توانست ریخت غیراقتصادی این ستم را کم رنگ کند. در کشورهای سرمایه داری زنان از حق گزینش همسر، جدایی از همسر و گزینش های دیگر برخوردار هستند، اگر چه که سرمایه داری، بنا بر سرشت ایدولوژیک خود، زن را هم تا اندزه ای کالا کرده است.

جایگاه زن در جمهوری اسلامی

قانون نیم بند کار در جمهوری اسلامی دربرگیرنده کارگران کارگاه های کوچک که بیشترشان زن هستند نیست و از حقوق زنان در این کارگاه ها پشتیبانی نمی کند. رژیم بی ریب برای ارزان سازی نیروی کار زنان کارگر و ناگزیر کردن آن ها به پذیرش شرایط سخت به بهانه های مذهبی نیاز دارد. ولی ستمی که بر زنان ما می شود، فراتر از سود طبقاتی لایه های گوناگون بورژوازی از نیروی کار زنان است. سنگسار کردن زنان، آتش زدن زنان، کودک همسری دختران، زن کشی، کشتن های ناموسی، اسیدپاشی ووو این گونه ستم ها بخشی از نظام سرمایه داری پیشرفته نیست، بلکه ریشه در پوسته مذهبی رژیم دارد.   

نیمی از مردم میهن ما، افزون بر ستم طبقاتی، ستم جنسیتی، زیر ستم مذهبی رنج می برند. ستم چندگانه ای که بر زنان در میهن ما می شود، ریشه در دید واپسگرایا رژیم در باره ی زنان دارد. روبنای واپسگرایانه جمهوری اسلامی که ریشه در باورهای دوران فئودالی در باره زن دارد، هنوز سخت جان است و خود را با ستم به زنان نشان می دهد. در نظام سرمایه داری پیش رفته، هنوز در برابر کار برابر با مرد دستمزد برابر به زنان داده نمی شود، ولی آزادی پوشش و جدایی از همسر هست، در جمهوری اسلامی هم دستمزد زن بسیار پایین تر از مردان است، و هم سزای پوشش “بد” زن و گزینش آزاد همخوابی با مردان می تواند زندان و مرگ باشد. سرشت واپسگرایانه روبنای جمهوری اسلامی و درهم آمیزی آن با سرشت بهره کشی زیربنای سرمایه داری، جلوه دیگری به ستم بر زنان میهن ما می دهد.       

واپس مانده های اندیشه های دوران برده داری و فئودالی، بازتاب خود را در دید ایدئولوژیک مذهب واپسگرا گذاشته است. برای همین زن نباید مویش را نشان بدهد و یا آواز بخواند. انقلاب اگر چه که توانست، تا اندازه ای حقوق اجتماعى را براى زنان میهن ما فراهم کند، از سوی دیگر با فرستادن زن زیر چادر، یک پس گردی هم انجام شد. آزادی گوارای انقلاب، پیش کش زهرآگینی نیز برای زنان لایه های میانی داشت که به فرمان آقای خمینی به زیر چادر بردگی گرفتار شدند و نه تنها زیبایی را زیر پوشش زندانی کردند، بلکه زنان زیر چادر کنش آزاد تن را نیز از دست دادند.

و با این کار به زبان طبری “ترا انکار کردند، لطافت گلگونت را، اشک هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه ات را، زیبائى شاعرانه ات را.”

این دوگانگی است که جمهوری اسلامی را ویژه می کند. بخشی از آن بر می گردد به پوسته مذهبی فرمانروایی جمهوری اسلامی که در خود ته نشین اندیشه های پس مانده فئودالی را دارد. نظام بهره کشی سرمایه داری برای سودجویی از کار ارزان زن دیگر نیازی به اسیدپاشی، چندهمسری، کودک همسری، روسری گذاشتن بر سر زن، حق سفر ندادن تنها به او را ندارد. این ویژگیهای یگانه رژیم ولایت فقیه است. ستم مذهبی که ریشه در اندیشه زمان فئودالی دارد، نکته یگانگی نبرد زنان از طبقه ها و لایه های گوناگون هم است. اگر سرمایه داران، از زنان کارگر و رنج بر بهره کشی می کنند، نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی با دیکتاتوری و با پیاده کردن اندیشه ی فئودالی و دوران برده داری، زندگی زن را در بیرون از محل کار نیز به دوزخی دگرگون ساختند.

اندیشه‏ هاى واپسگرای مذهبى، نه تنها حقوق اجتماعى، بلکه حقوق انسانی زنان میهن ما را لگدمال می کند. با این همه، این واپسگرایی نباید چشم ما را از دیدن ماهیت طبقاتى ستم به زن نابینا کند. هواداران سرمایه ‏دارى مى کوشند که دلیل ستم جنسیتی علیه زنان در جمهوری اسلامی را تنها در مذهب فرمانروایان بیابند. برجسته کردن پوسته واپسگرایانه جمهوری اسلامی برای نیروهای هوادار سرمایه داری بهانه ای شده است برای پنهان کردن ریشه های طبقاتی  ستم بر زنان. نمی توان ستم ”زمینی“ بر انسان های رنجبر را، تنها به دلیل ”آسمانی“ای بودن ایدیولوژیک رژیم دانست. روحانی ها همواره، از دوران برده داری تا نظام چپاول گر سرمایه داری کنونی، کوشیده اند که به نام ”مذهب“، بهره کشی رنجبران را درست انگاری (توجیه) کنند. کشیش ها مانند آخوندهای خودمان همواره کوشیده اند که خدا را برای پاسبانی از نظام بهره کشی به کار گیرند. به گفته مارکس، شوربختی و بدبختی انسان ریشه زمینی دارد، بنابراین نبرد با مذهب را نباید جانشین نبرد طبقاتی کرد، بلکه باید نشان داد که پوسته مذهبی برای پاسبانی از نظام بهره کشی بکار برده می شود. هواداران سرمایه ‏دارى مى کوشند با برجسته کردن درست نقش واپسگرایانه جمهورى اسلامى، دلیل تاریخى و طبقاتى ستم بر زنان را به فراموشی سپارند. با این کار آن ها روبنای ستم جنسیتی بر زنان را به آن اندازه پررنگ می کنند، تا سرشت ستمگرانه سرمایه در پس آن گم شده و ناشناخته بماند.

آن چه که فراموش می شود، بهره برداری سرمایه داری از کار ارزان زن و کالا سازی “زیبایی”  زن است که اگر چه نه به اندازه اندیشه مذهبی، ولی کاری واپسگرایانه است. دگرگون کردن زن به “تنی” “زیبا” و جدا کردن او از خرد و هستی اجتماعی او، گناه کوچکی نیست. بنابراین  شناختن هر دو شیوه ی ستم جنسیتی علیه زنان و دانستن دلیل تاریخی و طبقاتی آن را نباید فراموش کرد.      

سخنان پایانی

نیروهای واپسگرا با بهره برداری از باورهای مذهبی مردم توانستند، همسنگی نیروها را گام به گام به سود خود دگرگون کنند. همان گونه که رفیق جان داده در راه آزادی و برابری رفیق اخگر گفته بود، نباید نقش واپسگرایانه بنیادگرایی مذهبی را در کشتار نیروهای پیشرو جامعه و شکست انقلاب دست کم گرفت. این رژیم آنچنان واپسگرا است که با این که جان ستادن (اعدام) زنان در زندان حرام است، با پذیرش آقای خمینی، دسته های بسیاری از زنان مجاهد و کمونیست را تنها برای دگراندیشی کشت.

زنان میهن ما همچنان نیروی کار خود را ارزان می فروشند و زیر اندیشه واپسگرای جمهوری اسلامی نیز رنج می برند. جنبش زنان ما ایدئولوژی فئودالی جمهوری اسلامی را با نبرد خود به چالش کشیده است. زنان در درازای چهل و دو سال گذشته با شیوه های گوناگون با نهادینه کردن فرودستی و کم ارزشی خود نبرد کرده اند و به آسانی به این تنگنایی ها تن در نداده اند. هنوز زنان دلاوری مانند سپیده قلیان، زینب جلالیان، آتنا دائمی نسرین ستوده، نرگس محمدی در زندان ها به سر می برند.

راستش این است که زنان رنج بر، آن چنان برای فراهم کردن نان برای فرزندان گرسنه خود درگیرند که کمتر با خواست های لایه های میانی و زنان روشن اندیش خود را همگام می بینند. وظیفه سوسیالیست های انقلابی این است که به جنبش پیشرو زنان کمک کند تا دریابد که ستم جنسیتی ریشه‌های ساختاریِ ژرفی در شیوه تولید سرمایه داری دارد. زنان روشن اندیش باید با برجسته کردن دستمزد نابرابر در نبرد خود زنان رنجبر را به سوی خود بکشانند که آن گاه جنبش زنان پرتوان و پرنیرو می شود. همبستگی جنبش های آزادی خواهی زنان با دیگر جنبش های اجتماعی مانند جنبش کارگری و دانشجویی برای واژگون کردن رژیم ولایت نیاز روز است.

نبرد برای برابری حقوق زنان و مردان، نبرد برای آزادی انسان به معنای عام است؛ نبردی است انقلابی علیه ستم چندگانه بر زنان. نبرد برای برابری حقوق زنان در میهن ما، یک نبرد ضدسرمایه داری، نبرد انقلابی علیه دیکتاتوری و نبرد علیه واپسگرایی نهادینه شده در جامعه نیز است. رژیم دیکتاتوری، هم زنان پیکارجو و هم مردان آزادی خواه را به زندان می اندازد. ستم بر زنان همراه با فروش سرمایه مردم در بازار ”بورس“‌ و از میان برداشتن بخش های پیشرو قانون اساسی، دگرگونی قانون کار به سود بهره کشان، از میان برداشتن یارانه های اجتماعی به دستور سازمان های مالی امپریالیستی انجام می شود که همه ی این کارها روندی یکسان و ریشه در سیاست ضد ملیِ نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی دارد. 

ما نباید بگذاریم که راست گرایان و یا اصلاح خواهان رژیم از خیزش های مردمی و ترکیدن خشم نهفته در زنان به سود خود بهره برداری کنند و این نبرد را به سوی نگهداشت نظام سرمایه داری بکشانند و وانمود کنند که با برخی از آزادی های مدنی زنان برای همیشه آزاد می شوند. آن چه که آشکار است، شرایط غم انگیز زنان ما، که همراه با مردان میهن ما از نظام سرمایه داری و دیکتاتوری لجام گسیخته جمهوری اسلامی رنج می برند و افزون بر این هدف تیر واپسگرایی فئودالی مذهبی این رژیم نیز هستند، تنها با براندازی جمهوری اسلامی و واژگونی رژیم می تواند بهتر شود.




انقلاب مُرد؛ زنده باد انقلاب!

مقاله ۵۴/۹۹
۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ۹ فوریه ۲۰۲۱

شب پس از ۲۸ مرداد تا به آن اندازه تاریک بود که حتا ستارگان بزرگ در پشتش رنگ می باختند. بسیاری گرسنه بودند و شمار اندکی میلیاردها دلار به جیب می زدند. پاسخ نازکترین نوای آزادی سرب آتشین در دهان بود. زندان ها پر از جوانان پردانش و کنجکاو بودند و دستگاه دولتی پر از کاسه لیسان تهی مغز. شاه شاهنشاه و سایه خدا در روی زمین بود و نخست وزیر، وزیران دولت، سرلشکران ارتش و نمایندگان مجلس، نه از رای زنان او، که همه از چاکران او بودند.   

بهمن آمد. فریاد تندر آسای توده ها خواب را از چشم سپید جامگان بهره کش و خوش پوشان ستم کار پراند. روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شد. سپیده دمید؛ درخت پر شکوه آزادی در ماه زمستان بهمن شکوفه کرد. دنیایی پر شکوه، در پرتو روشنی سپیده دم درخشید. انقلاب شمع آرزوها را در دل ها روشن کرده بود. امید بود که زندگی از لجنزارهای دوران شاه به فراز انسانی آن بالا رود. امید بود که کویر پر از آب شود؛ شکم های گرسنه سیر شوند؛ خرد جانشین نادانی شود؛ امید بود که شکوه و زیبایی زندگی در این باغ پربار شکوفه کند. امید بود که هرگز دیگر دگراندیشی برای اندیشه خود در زندان نباشد. امید بود که هرگز دیگر کودکی گرسنه نخوابد. امید بود که هرگز دیگر زنی، تن را برای سیر کردن شکم کودکانش نفروشد.       

آیا این همه آرزوی های پندارگونه ای بود که ریشه در واقعیت زندگی نداشت؟

از همان آغاز، برخی ها کمر بر نابودی هدف های انقلاب بسته بودند. خیزش شهاب گونه توده ها برای دست یافتن به آزادی و برابری به زودی رام شد. پهنه سیاسی کشور دستخوش نیروهای سرکش و ناشناخته شد. انقلاب ما بازیچه ناتوان نیروهای گنگی شد که کمتر کسی می دانست که که بوده اند و از کجا آمده اند. آن ها انسان دوستی ساختگی را به نمایش می گذاشتند و خام‌ترین اندیشه را بی پروایانه خردمندانه وامی نمودند. کلاف درهم بافته ی پندارهای اسلامی آنها در برخورد با زندگی بی رنگ شد.    

از همان آغاز شکاف ژرف میان آرزوهای پاک ما برای خوشبختی زمینی انسان و وعده های بهشت آخرت رهبران اسلامی بوده است. ما انسان بهره ده را آزاد نمی دانستیم، ولی آن ها جامعه طبقاتی را اسلامی می دانستند. آرام آرام دستاوردها و اندوخته های والای انقلاب را بر باد دادند. آرام آرام مردم ما در تارهای چسبان نومیدی گیر کردند. آرزوهای که در دل آنها زبانه می کشید، کم کم خاموش شد.  بخشی از این جمهوری اسلامی، دروازه ها را بروی باورهای ناباب و خرد گریزی گشود. رنجبران در چنگال ویرانگر مردان بی خرد گرفتار شدند. برآیند این همه کارها، بردگی نوینی با پوشش اسلامی بود.    

سیل خروشان زندگی در سراسر میهن روان بود و بسیاری چون پر کاهی در دریای رویدادها شناور شدند.  سیاست ورزی یعنی پیدا کردن دیالکتیک میان چشم انداز آینده و واقعیت روز. اگر در چنگال واقعیت روز گرفتار شوی همواره در بند چارچوب های داده شده دشمن می مانی. اگر تنها درگیر چشم انداز آینده شوی از واقعیت روز  بدور می مانی و فرسنگ ها از توده ها  پیشتر می دوی. نبردی درنده خویانه میان رنجبران و لایه های گوناگون بورژوازی همواره بود. دریای توفانی رویدادها  بی امان بر کرانه ی همسنگی نیروها می کوبید و آن را دگرگون می کرد.

کار ما دادن یک دسته گل رویایی به کارگران نبود، ما در زمان کمی می بایست یک شمشیر تئوریک به دست رنجبران می دادیم تا با آن سینه ستمگران را نشانه گیرند.  ما می بایست از آمیزش آشفته بار دیده ها و داده ها؛ ندیده ها و نداده ها در زمان کوتاهی راهی از این شوره زار به گلستان آزادی بیابیم. در این بیابان مه آلود و پرگردوخاک، ما الماس ها را از شن ها جدا کردیم و  حقیقت را از خاک روبه خار و خاشاک بیرون کشیدیم. رفیقان ما در رمزھا و چیستان ھای انقلاب باریک می شدند و با نوای تئوریک خود ناقوس وار انسان خفته را بیدار می کردند. با مغزی سرد و قلبی گرم به بررسی داده ها پرداختیم و با چپ روی ماجراجویانه ی خرده بورژوایی میانه‌ی خوبی نداشتیم.

اما آن ها خیلی زود خواستند که توده ها را رمه ی چوپان فقیه سازند و سایه رهبر همچون بختکی بر سینه ما سنگینی کرد و همه را به تنگی نفس دچار ساخت. آن ها نه تنها انسان را بلکه امید و آرزوهای ما را یکی یکی سر بریدند. آنها هر چه را که مردم به ان عشق می ورزیدند کشتند؛ موسیقی را، پایکوبی را، شادی را، لبخند را، جشن را. گیرایی زنده و پرخون تن انقلاب و شادابی چهره اندک اندک زدوده شد. کاروان پرشور انقلاب را به بیابان خار آلود کشاندند. جادوگران ریاکار عبا به دوش با هزاران دروغ و نیرنگ مردم را به سوی خود کشاندند و گزمگانشان راه جویان راه داد و آزادی را به گلوله بستند. آن ها آسمان پاک انقلاب را با ابرهای تیره ستم تاریک ساختند.

طبقه های بهره کش به دنبال گردآوری پول رفتند و تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دادند. بورژوازی بازار خوراک خود را انگل وار از پیکر باریک و نزار توده ها مکید. آن ها می خواستند که رفاه را با پند به بورژوازی انگلی برای مردم به ارمغان آوردند. آن ها رنجبران را به آزادی از بهره کشی نرساندند، بلکه یک زندگی توان فرسا و بر دوش کشیدن سختی ها کشنده را به آن ها ارمغان دادند.  

برخی از آن ها اگر چه دلی مهربان و سری خردمند داشته اند، ولی در تاریکی دست و پا می زدند و راه را از چاه نمی یافتند. خواست درستی اگر داشتند، ولی کارهایشان برای رسیدن به آن هیچ شالوده استواری نداشت. کوشیدیم که رهنمای آن ها باشیم و لب به سخن نادرست و دشنام آلوده نکنیم. چون که دوست را دشمن و دشمن را دوست می پنداشتند، گم گشتگی  و سردرگمی بر جان و دل آن ها پیروز شد. آن ها خاک ریز به خاک ریز و سنگر به سنگر در برابر بورژوازی بازار پس نشستند و در برابر کشتار دوستان انقلاب خاموشی برگزیدند. 

ما درگیر نوسان های نبرد بودیم و جاه جویان و زراندوزان برای بدست آوردن جایی در زیر آفتاب، رنجبران را زیر پای خود له می کردند. برای ما جان کندن برای بهروزی انسان ها، بر بهشت پس از مرگ می چربید. در راه های سنگلاخی و خشک گام گذاشتیم. ما رهنوردانی بودیم که از برف و بوران و باد وباران نترسیدیم. تن آسایی کار ما نبود، رخت رزم پوشیدیم و گام به دنیای ناشناخته گذاشته ایم. رفیقان ما از کوچ اجباری و زندان با سرهای پر از اندیشه و دل های آکنده از عشق به رنجبران میهن بر گشتند و دانه های دانش خود را با شکیبایی و توانایی در زمین تشنه کاشتند و در زمان کوتاهی عشقش در دل رنجبران شکوفه زد.   

“چپ” آرمان هایی پرخون، زبانی نیشدار، ولی اندیشه ای کم توان داشت . زورآزمایی میان طبقه های فرودست و فرادست بود، ولی برخی نیروهای “چپ” علیه هم دست و پنجه نرم می کردند. باری بر دوش ما بود که سنگین تر از توان ما بود و “چپ” نه تنها چیزی از آن برنداشت، بلکه حتا گاهی بر آن افزود.

بی تردید لغزش داشتیم و نادرست ها انجام دادیم، ولی از جنبش نایستادیم. مانند فرشته ای نبودیم که پاک بزییم تا به خدای آسمان ها نزدیک تر شویم، ما خواستیم خاکی باشیم و برای کار در کشتزار انقلاب از آلودگی به گل نترسیدیم. در زمین کال کار کردیم، ولی آرزوهای بلند آسمانی داشته ایم و شب میهن را  پر ستاره می خواستیم. رستگاری انسان ها در این دنیا را برتر از جای بی دردوسر بهشت دانستیم. همواره در اندیشه ی راهی برای دگرگون کردن شرایط به سود توده ها بوده ایم. ما می خواستیم که تازیانه بر پیکر اسب تندرو انقلاب بزنیم و آن را پیش از رسیدن دشمن به شهر آرمانی برسانیم.  

ولی افسوس که نشد.

ما کوشیدیم که چشم اندازهای نوینی در برابر انسان ها بگشاییم. تردیدی نیست که کار ما دشوار بود، مانند آب کردن یخ های چند سد ساله بورژوازی و کژباوری با آتش دل های سوزان. پیروزی بر خوی کهنه و ریشه دار برجای مانده از نظام گذشته کاری آسان  نبود، اما ما از نارسایی و ناکارایی سرمایه داری گفتیم و با به بی راهه کشاندن انقلاب نبرد کردیم. نیروهای حزبی اندوخته ها و آموخته های خود را دست مایه ی امادگی انقلاب کرده بودند. تلاش ما برای ایستادگی در برابر پیش آمدها و رویدادهای ناگوار نه تنها یک وظیفه طبقاتی بلکه یک نیاز اخلاقی بود. ما راه را از میان گزندهای ناشناخته می پویدیم و دانه ای که با همه ی سختی کاشتیم در مغز و دل رنجبران جوانه زد.    

اما ناخوشی واگیردار در یاخته های انقلاب رخنه کرد و آرام آرام چون موریانه ای آن را از درون تهی نمود. آن هایی که سودای رسیدن به سرمایه و کاخ داشتند، بزودی بردگی دیگران را روا داشتند. رهبر، راستی را با داستان گویی و افسانه سازی در می آمیخت و خرفه جای دانش را گرفت. آدم و حوا، جانشین تئوری تکامل درون دانشگاه ها شد. شعله ی کم سوی آزادی اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند. آرزوهای بلند ما همچون امید آینده ی ما، در غبار تیره ستم و سرمایه فرو رفتند. خودپرستی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی را از میان برداشت. “اشیاء” مهمتر از “اشخاص” شد. انقلاب از گوشت و خونش تهی شد.

در به کژراهه کشاندن انقلاب، نباید نقش آیت الله خمینی را دست کم گرفت. او همان گونه که رهبر انقلاب بود، رهبر ضدانقلاب هم بود. او چنان نیرومند بود که حرام را حلال می کرد و آیت الله های پرآوازه را خانه نشین. بی کمک او، هیچ کس را توان بی راهه کشاندن انقلاب نبود. بورژوازی انسان را جانوری دوپا می داند که در کشمکش همیشگی برای رسیدن به دارایی بیشتر است و رهبر با رنگ کردن طبقه کارگر با تئوری همکاری طبقاتی دور اسلام، دست آن ها را برای چپاول باز گذاشت.    

او که بی اندازه از رنگ و آهنگ رویدادها پریشان شد، در خودشیفتگی پناهگاهی برای رهایی از توفان رویدادهای یافت. خودپرستی خوی رهبر را زهرآلود، خودکامگی چشمهایش را کور و گوشهایش را کر کرد. بیماری خودسری و خودکامگی که به تندی می تواند همه گیر شود، به زودی دامن او را گرفت و او با کسی که با او هم رای نبود، سر نرمی و سازش نداشت. او نیکی را کم کمک زیر پا له کرد و راستی را آلوده ساخت. او یکسره خود را دانا، پسندیده و جهان دیده می دانست، اما در برخی از رشته ها فروتر از بی سوادان بود. او که می بایست رهبر یک انقلاب بی همتا باشد، کم کم از چاپلوسی چاپلوسان خرم و خرسند شد و از اندرز و خرده گیری بیزار. جمله هایی چون “جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد”؛ “من می گویم صدام باید برود” نیایش روزانه او شد. منِ او، از میلیون ها تن سنگین تر شد.   

آن ارزش های انسانی هم که در ذهن آقای خمینی درهم ریخته بود، در برابر “عزت اسلام” رنگ باخت و بی ارزش شد. باورهای خشک مانند دژی بود که او هنگام برخورد با اندیشه پیشرو “چپ” به آن پناه می برد. لجنزار کژباوری در باره ی “اسلام عزیز” او را به کام بی خردی فرو برد و او در چنگال ایستایی خودپرستی گیر کرد. برای اسلام هیچ آزرم و شرمی از کشتار نداشت.  رهبر، آرام آرام از زندگی مردم جدا و به آغوش پندارهای آلوده کشانده شد. دیوار بزرگ نادانی و دوستی با بازاریان، او را با توده های رنج بیگانه ساخت. بورژوازی بازار به رهبر کمک کرد، تا از لرزش پایه های نظامی که به آنها زندگی آسوده ای ارزانی داشت جلوگیری کند. رهبر، خود را چوپانی می دانست که می بایست رمه های انسان های گمراه را به پیش برد و به چمنزار بکشاند. او به زودی گفت که “نان برای خر است” و انسان های کوچه و خیابان نیازی به آزادی ندارند.        

او اگر انگیزه های انسانی هم داشت که در آغاز “سند را دستان پینه بسته کارگران” می دانست، به زودی پذیرفت که برخی ها زیردست و برخی ها زبردست به دنیا می آیند. بند ج و د را از میان  برداشت، تا دهقانان رنجبر با تهیدستی روزگار گذرانند. او به زودی خود را بده کار تجار بازار یافت و بستان کار کارگران شد. در اندیشه او زنان زیردست بودند. رهبر، هنگام سخن با رنجبران، جهان را سرای دردآوری می دانست که در آن با رنج باید خود را برای بهشت جاودان آماده کرد، ولی هنگام سخن گفتن با بازاریان، چیزی از زراندوزی آن ها نمی گفت و بهشت را زیر پای این مومنان می دید. آقای خمینی روده درازی های بسیار و سخن های بی پشتوانه در باره رنجبران انجام می داد، ولی میوه درخت انقلاب را در سفره سرمایه داران می چید. وی به همه چیز پشت پا زد و بی شرمانه توده ها را زیر پای اسلام عزیزش قربانی کرد، تا نزد خدایش از ابراهیم ارجمندتر شود.          

در دوران جنگ با عراق، او از باده ی پیروزی خرمست بود. رهبر به ناگهان سوار بر اسب چموش جنگ، چنان به سوی عراق تاخت که کسی را یارای رام کردن آن نبود. خشم دیوانه وار رهبر به صدام، فرزندان ما را در آتش جنگ سوزاند. رهبر فرزندان رنجبران را به کوره جنگ فرستاد، تا فرزندان بهره کشان با آسودگی راه رهبری کشور را در خانه های امن از پدرانشان یاد بگیرند. جنگ هم چون داروی تلخی، برای درمان بیماری بی درمان جمهوری اسلامی نسخه پیچی شد. رهبر، شهباز جنگ را به جان کبوتر صلح فرستاد.   

جنگ خواهی او اگر دیوانگی نبود، بی ریب همسایه دیوار به دیوار دیوانگی بود. ما در برابر او به خاک نیفتادیم و سرافراشته ماندیم و تیر به سینه خریدیم، ولی پشت به رنجبران نکردیم و دیوانگی را نپذیرفتیم. پرده دری زیرکانه ی ما از نقشه های جنگ خواهانه رهبر، همزمان ریسمان دار را بر گردن ما حلقه زد.       

رهبر، حتا پس از نوشیدن زهر تا پایان زندگی اش به دیدگاه نادرست صدور انقلاب چسبید. تاریخ نمی گذارد که کسی از تیررس داوری در باره ی کنش های خود بگریزد و یا خود را پشت واژه های بی پشتوانه خدایی پنهان کند. سرنوشت رهبر با نوشیدن زهر و فرجامی تیره و بد به پایان رسید.

بدین گونه، پیمودن راه پر از سنگ ریزه و خار دشوار تر از ان بود که ما می پنداشتیم، ولی ما از کوشش نایستادیم. حزبی ها از بام تا شام برای ژرفش انقلاب کار کردند. از گذرگاه تنگ رویدادها، با دلی فراخ گذشتیم. رزمندگان دلاور ما در هر کجا با شمشیر سخن پوسته تاریک شب را بر کندند، تا ستارگان درخشان را نمایان کنند. رنج ھای تنانی و روانی بسیار در راه فرارویی هدف های سیاسی انقلاب به دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی کشیدیم. هر روز، ما با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر ماندیم. آرام آرام ، کاسه خوشبینی ما لبریز شد. خوش بینی نخستین ما اندک اندک زیر ابرهای دل نگرانی پنهان ماند.    

حزب ما در سال های آغازین انقلاب، آرامش از طبقه های بهره کش زدوده بود و آسایش نیروهای واپسگرا را ربوده بود. اما آن ها هم دست روی دست نگذاشتند و پاسخ رزم طبقاتی ما را با دلسنگی و خونسردی دادند. واپسگرایان درها و پنجره ها را برویمان یکی پس از دیگری بستند. سرانجام به حزبی که هیچ کار غیرقانونی انجام نداده بود یورش بردند و چند سال پس از آن، بزرگترین اندیشمندان میهن را ناجوانمردانه در زندان کشتند.    

آن ها با کشتن آن رهبران هر چند توانستند که گرمای سوزان آن جان ها را  ته کش کند، ولی نتوانستند خورشید را برای همیشه از تابش بازدارند. حزب ما چنان آتشی در سینه عاشق هواداران شعله ور کرد که حتا شکنجه های رژیم نتوانست آن را خاموش کند.

چرا کار به اینجا کشیده است؟ این چیستان هنوز هم رازی است سربسته و شگفت انگیز.

 پس از چهل و دو سال، اندوخته هایی که در روند پرشتاب زندگی ما به دست آمده، هم اکنون چشم انداز دیگری را روبری ما می گشاید. اما باید به یاد داشت که در آن  دوره که هر روزش سرشار از پیکار با بی خردی و طبقه های بهره کش بود، آشکار کردن آن چه که در پس پرده ها و روبندها بوده و امروز نمایان شده است، کار آسانی نبود. راستی را از دروغ و نیکی را از بدی باز شناختن، کاری بود توان فرسا. در آن زمان، ما نمی توانستیم که پرده ها را از سیمای دنیای فردا برگیریم و سیاست خود را بر پایه پیمان هایی که نمی شناختیم، برنامه ریزی کنیم. در گذشته نباید ماند و گذشته را نباید هم دور ریخت. باید گذشته را دوباره شناخت تا دیکتاتوری از نو پا نگیرد؛ باید گذشته را با دانشی نو شناخت تا آینده را بهتر پیش بینی کرد.   

پس از یورش، برخی ها به ما پند می دادند که روان را به کار نبرد رنجه مداریم و  به جای سازمان دهی دوباره، گلیم خود از آب بیرون کشیم. بدبختی گریبان گیر ما شد. حتا در دل آن چند تن انگشت شماری که باور به دروغ نداشتند،  بیم جای امید را گرفته بود. برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند و برخی ها از میهن رخت بر بستند. برخی ها با باوری استوار ماندند.   

آن ها هیچگاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزدایند. اندیشمندان و دانشمندان و دل دادگانی را کشتند که همسنگ آن ها امروز در میان ما پیدا نمی شود. اما گریستن نیز کار ما نیست، ما پرورده مردانی بزرگ هستیم.  آری! بسیاری از رفیقان ما آتشی در جهان سرد فردای انقلاب بودند که به زودی در خشم جمهوری اسلامی خاکستر شدند، ولی حزب آن ها همچون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت.    

آن ها نتوانستند اندیشیدن را از ما بازدارند؛ هر چه که می تواند به اندیشه در آید، می تواند دوباره زنده شود. ما پس از یورش زمین را زیر پای خود لرزان می دیدیم، ولی ما می دانستیم که ستم گذرا است و عشق جاودان و جوان می ماند، برای همین در جستجوی یافتن راهی پایدار بودیم.   

خوشبختی انسان از ژرف ترین انگیزه ای بود که ما را به سوی حزب توده ها کشاند. خوشبختی ما در خوشبختی همگان است و خوشبختی همگان در گروه بدبختی بهره کشان و ستمگران. عشق انسانی ما برگی از درخت بی خزان جاودانگی است که هرگز از درخت توده ها جدا و رها نمی شود. آتش دل ما از جنگل پهناور توده ها هیزم تهیه می کند و همیشه زنده و جاوید است.

توده ها برای خوشبختی و عشق، به ناگزیر باید غزل خداحافظی جمهوری اسلامی را بخوانند. ما هم اکنون می خواهیم که بر ویرانه های امیدهای به خاک نشسته و آرزوهای برباد رفته، جامعه ای انسانی پی ریزی کنیم. ما با اندیشه ای سازنده، جستجوگر و دلی پرشور و  سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبرد می گذاریم. زندگی پیوسته در روند دگرگونی است و ما هم دگرگون شده ایم. دیری است که از زخم ها رها یافته ایم و در روند تلخ و شیرین روزگار، هم اکنون خود را نیرومند می یابیم. در این رزمگاه، ما دیگر افتان و خیزان راه نمی رویم، بلکه با سری افراشته و پایی استوار در این راه گام می گذاریم. دشمن به عبث می کوشد که اندیشه سرکش و انقلابی ما را به خشکی کشاند و ما را رام سازد. اما ما با رهنوشه و توشه ای نو، زره و جوشن رزم بر تن، برای نبرد آماده ایم.     




افسانه ساختن سرمایه داری “خوب” با بورژوازی ملی!

مقاله ۵۲/۹۹
۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ۲ فوریه ۲۰۲۱

پیشگفتار

با ژرفش جنبش و افزایش خیزش ها، انگار گفتن این که باید به دنبال یک لایه بورژوازی انگلی رفت و برای براندازی یکی از این لایه ها با دیگر لایه ها متحد شد، دیگر خریداری ندارد. خوشبختانه جنبش سوسیالیستی و  توده ای دیگر به دام این گونه تئوری بافی ها نمی افتد. جمهوری اسلامی که گفتگوها را از نزدیک دنبال می کند، همواره تلاش کرده است که در راه جانشین سازی دست بالا را داشته باشد و هم اکنون در جستجوی چاره جویی دیگری است. برای همین انگار تئوریسین های جمهوری اسلامی (مانند آقای کمال اطهاری) در تلاشند که بورژوازی ملی را دوباره زنده کنند تا چند گاهی هم نیروهای سوسیالیستی برای راهیابی به دنبال این لایه بکشانند و از انجام وظیفه اصلی خود، یعنی سازمان دهی جنبش آزادی خواهی و نبرد طبقاتی به رهبری طبقه کارگر بدور کنند.        

برخی از دوستان با سری افراشته و زبانی دراز به روغن کاری چرخ فرسوده بورژوازی می پردازند. آن ها رو راست و ناله کنان می گویند که طبقه کارگر برای دستیابی به برابری، آزادی و پیشرفت چاره‌‌ای ندارند، مگر اینکه با لایه بورژوازی تولیدِگر از در دوستی در اید. آن ها می گویند که طبقه کارگر باید به بورژوازی ملی برای رسیدن به هدف های خود کمک کند؛ برای نمونه، برای توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در میهن آن ها از طبقه‌‌ی کارگر می خواهند که به این بورژوازی برای دستیابی به بازار بزرگتر کمک کند. آن ها می گویند که با بورژوازی ملی توسعه، جامعه باز و حکومت قانون می آید. این گونه وانمود می شود که با سرمایه داری “خوب”، همه نابسامانی ها و نابرابری ها از میان برداشته خواهد شد و نظام اداری پاکی به جای نظام چرکین کنونی پایه گزاری خواهد شد. 

برخی ها با چپ سوسیال دموکرات اروپا هم رای شده اند و بر گوش مان داستان کهن را می خوانند که برای پایه گیری یک جامعه‌‌ی سوسیالیستی باید یک طبقه‌‌ی کارگرِ نیرومند داشت و یک طبقه کارگر بزرگ و نیرومند تنها زیر سایه یک بورژوازی صنعتیِ ارزش افزا نیرومند، می تواند زنده باشد.

هدف این نوشته این نیست که با بورژوازی ملی نمی توان اتحاد گذرا و با برنامه در یک شرایط مشخص کرد، بلکه سخن از این است که کمونیست ها باید پیامدهای این گونه اتحاد را به خوبی بشناسند و با چشم باز و با نگه داشت خط مستقل سیاسی در این راه گام بگذارند.

بگذارید در آغاز به مقوله های بورژوازی ملی و امپریالیسم نگاهی داشته باشیم. پس از آن جایگاه بورژوازی ملی را در جهان امروز بررسی کنیم و در بخش پایانی به بسته شدن کارخانه ها و کارگاه ها در جمهوری اسلامی و پیامدهای همکاری طبقه کارگر با بورژوازی ملی نگاهی  داشته باشیم.  

بورژوازی ملی

این مقوله پس از رویدادهایی در ترکیه، ایران، چین و جاوا هلند در سال ۱۹۲۰ در کنگره دوم بین الملل سوم آفریده شد. لنین در نشست کمینترن در سال ۱۹۲۰ گفت که کمونیست ها باید از جنبش های آزادسازی بورژوایی در کشورهای استعماری، آن گاه که این جنبش ها انقلابی هستند، و نمایندگان این جنبش ها جلوگیر آموزش و سازماندهی دهقانان از سوی کمونیست ها نمی شوند پشتیبانی کنند. کنگره چهارم در سال ۱۹۲۲ به کمونیستهای کشورهای استعماری پیشنهاد کرد که برای بسیج همه ی نیروهای انقلابی در یک جبهه متحد ضدامپریالیستی پیشگام شوند. در همین سال هم پیوندی دو واژه “بورژوازی” و “ملی” در “بورژوازی ملی” راه خود را در نوشته های مارکسیستی باز کرد. ششمین کنگره بین المللی کمونیست در سال 1928 که تئوری ضد امپریالیسم و ضد استعمار سوسیالیستی را روشن تر کرده بود، به این نتیجه رسید که امپریالیسم جلوی پیشرفت صنعتی کشورهای مستعمره را گرفته است.

مقوله بورژوازی ملی، با تعریف های گوناگونی به کار برده می شود که برخی از آنان دربرگیرنده بورژوازی تجاری کوچک که به تجارت با کالاهای درورن مرزی می پردازد نیز است. برای این که دریافت نادرستی انجام نشود، نگاه ما در این نوشته تنها به آن بخش که به تولید صنعتی می پردازد و ارزش افزاست است. این طبقه برای این که به تولید صنعتی در درون کشور می پردازد، برای پیدا کردن خریدار برای کالاهای خود با کالاهای همانند وارداتی در رقابت با بورژوازی جهانی می پردازد. پسوند ملی را نباید با داشتن احساست ملی یکسان دانست.  

امپریالیسم

چون که این نوشته برای هواداران سوسیالیسم علمی نوشته می شود از بازگویی ویژگی هایی که لنین در باره امپریالیسم برشمرده است خودداری می کنیم. در این جا تنها به یادآوری دو نکته بسنده می کنیم. لنین در “امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری”، از كائوتسكی انتقاد می كند زیرا كائوتسكی امپریالیسم را سیاستی می داند که سرمایه پیاده کردن آن را برتر از دیگر سیاست ها می داند. لنین در همان جا می گوید که اگر بخواهیم تعریفی کوتاه از امپریالیسم بدهیم، باید گفت که امپریالیسم مرحله انحصاری سرمایه داری است.

در ده های گذشته بسیاری از پژوهش گران مانند نگری (Negri) کوشش کرده اند تا مقوله امپریالیسم را از ویژگی انقلابی آن تهی و تئوری غیرطبقاتی “امپراتوری” را جانشین آن کنند.

خوشبختانه مارکسیست- لنینیست ها با پذیرش دگرگونی جهان و جهانی شدن سرمایه سرشت درونی مقوله امپریالیسم را همچنان درست می دانند.

روشن است که سرمایه داری جهانی در صد سالی که از جنگ جهانی اول می گذرد، زمانی که لنین انتقاد خود را از مرحله امپریالیسم نوشت، دگرگون شده است.  اما این را باید در متن دیالکتیک تاریخی میان پیوستگی و دگرگونی دید. برخی از سویه های امپریالیسم مانده است و برخی ها دگرگون شده است.

امپریالیسم نئولیبرال امروزهم همه ی دشواری ها را در سر راه بهره کشی از خلق های جهان خرد می کند. سرکوب سیستماتیک و ساختاری ناشی از امپریالیسم نئولیبرال، بار دیگر، دزدی سرمایه استعمارزدگان جهان را گسترش داده است. با آمدن نئولیبرالیسم پس از بحران دهه 70، سرمایه داری با شیوه های نوین چارچوب دموکراسی بورژوازی دمکراتیک را برای طبقه کارگر و مردم تنگتر کرده است. همزمان، نیروی سرمایه مالی انحصاری  چندین برابر گذشته افزایش یافته است، ولی با این افزایش، جهان از روابط امپریالیستی بیرون نرفته است، بلکه گام به مرحله نوینی گذاشت است که می توان آن را امپریالیسم نوین (Late imperialism) خواند.     

امپریالیسم دیگر تنها به معنای  تاراج و چپاول کشورها با نیروهای جنگی نیست. امروز امپریالیسم خیلی بیشتر از اینهاست. امپریالیسم یک سیستم جهانی سرمایه داری است که در آن سرمایه انحصاری شده است. امروز، امپریالیسم در بیشتر کشورهای جهان فرمانروایی می کند و امپریالیسم کمابیش در همه ی سویه های زندگی ما رخنه کرده است. انحصار در دهه های گذشته افزایش داشته است. بسیاری از انحصارها اکنون بیشتر از خیلی از کشورها سرمایه دارند. امروز انحصارها و سرمایه بزرگ به آن اندازه نیرومند شده است که بسیار فراتر از چارچوب اقتصادی در هر کشور است. سرمایه انحصاری بین المللی می شود و برای افزایش سود، نیاز به دولت های ناتوان ملی و دموکراسی بی جان دارد.  

امین امپریالیسم نوین را سیستمی از سرمایه مالی انحصار جهانی می خواند. در این سیستم یکپارچه امپریالیستی، پانصد شرکت به تنهایی نزدیک به 40 درصد از درآمد مالی جهان را در دست دارند، از این رو بیشتر شرکت های اقتصاد جهان به شبکه های این شرکت های غول پیکر پیوسته شده اند و مانند پیمان کاران پایه چندم برای آن ها کار انجام می دهند. اکنون تولید و گردش مالی در زنجیره های جهانی سازمان یافته است، که نقش کشورهای مرکزی و  پیرامونی را نیز در اقتصاد جهانی برنامه ریزی می کنند.

افزایش کنترل امپریالیستی بر امور مالی و ارتباطات جهانی از اجزای اصلی این فرایند است که بدون آن جهانی سازی تولید امکان پذیر نیست. امروز، سهم بزرگ و روزافزونی از تولید با قراردادها و پیمان های گوناگون، به کشورهای پیرامونی برون سپاری می شود. کشورهای پیرامونی با از بین بردن مقررات بازار کار با کارهای نامطمئن، کار نیمه وقت، کار موقت، قراردادهای ساعت صفر، کارگران موقت، کارهای آزاد ووو نقش خود را در این برنامه پذیرفته اند.  

انحصارها می خواهند آزادانه در سراسر جهان فرمانروایی کنند. امپریالیسم همواره به دنبال گسترش، نه تنها از لحاظ نظامی بلکه اقتصادی با کمک انحصارها و به شیوه استعمار نوین است. در این چارچوب است که توافقنامه های به سرمایه گذاری و تجاری مانند TTIP ، CETA و TPP باید دیده شود. شرکت های بزرگ چند ملیتی در ایالات متحده و اروپا هم از ناتو و هم از بنگاه هایی مانند بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، برای رسیدن به هدف های خود سود می جویند. نظامی گری، بخش جدایی ناپذیر و رو به رویش از سیستم اقتصادی را تشکیل می دهد. خود جنگ افروزی دیگر همیشه مانند گذشته برای دستیابی به سرچشمه های زمینی و دریایی کشورها نیست، بلکه به خودی خود یک شیوه سودورزی است. به سخنی دیگر، نظامی گری رو به افزون، همچنین یک راه حل اقتصادی برای رویش سرمایه انباشته شده است.

بورژوازی ملی در دنیای امپریالیسم نوین

بسیاری از پژوهشگران مارکسیستی بر این باور هستند که در کشورهای پیرامونی چشم انداز توسعه ای که بر بورژوازی ملی  استوار باشد از بنیان شدنی نیست. در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی کنونی تنها کشورهای مرکزی (متروپول) که از افزونه (مازاد) کشورهای پیرامونی بهره برداری می کنند، می توانند توسعه یابند؛ و کشورهای پیرامونی با این شرایط هیچگاه توسعه نخواهند یافت.

پرفسور هان جون چانگ (han- joon-chang)  اقتصاد دان کره ای – انگلیسی می گوید که همه کشورهای نیرومند اقتصادی در آغاز از سیاست بازرگانی بسته (mercantilism) پیروی می کردند که در آن از وارد کردن کالاهایی  که خود نمی توانستند تولید کنند خودداری می کردند و با چنگ و دندان از تولید درون مرزی پشتیبانی می کردند. آن نقشی را که بورژوازی ملی در غرب با پشتیبانی مرکانتیلیسم بازی کرد، هم اکنون هیچ لایه بورژوازی در کشورهای پیرامونی نمی تواند بازی کند. سمیر امین با پژوهش های گسترده خود به خوبی نشان می دهد که شکوفایی سرمایه داری دولتی در ژاپن و کره جنوبی که در آن بورژوازی ملی نقش برجسته ای داشته است، تنها برای این شدنی بود که بازدارنده اندیشه سوسیالیستی در این گوشه از جهان بشود. اگر در آن زمان دستاوردهای اردوگاه سوسیالیستی و اردوگاه جهانی کار این همه نیرومند نبود، امپریالیسم هرگز اجازه درخشندگی اقتصادی به این کشورها را نمی داد.

از آنجا که بورژوازی کشورهای پیرامونی از کنترل فرایند انباشت محلی ناتوان است و انباشت محلی خودش را باید با بازدارنده های انباشت جهانی سازگار کند، بنابراین زنده ماندن یک دولت ملی بورژوایی نشدنی است و بی دلیل نیست که در این کشورها کمابیش دیکتاتوری فرمانروا می شود. از کشورهایی که به دلیل های گوناگون به سرمایه داری دولتی دست یافته اند مانند هند، کره، ژاپن و تایوان که بگذریم، در دیگر کشورهای پیرامونی روبنای دلخواه نظام سرمایه داری کم و بیش دیکتاتوری است مانند ترکیه، پاکستان، عربستان، مصر، تایلند، فیلیپین ووو .  یک دولت پیرامونی زندگی خود را وامدار همکاری با نیروهای امپریالیستی هست و تنها رقابتی که می تواند بکند با دیگر کشورهای پیرامونی کم توان تر از خود است.  

کشورهای پیرامونی در دوره ی امپریالیسم نوین که در آن تقسیم کار اقتصادیِ زیرِ رهبری سرمایه انحصاریِ مالی و تجاری در کشورهای سرمایه‌داریِ پیشرفته است، نقش مستقل ندارند. کشورهای پیرامونی باید با احترام به قانون هایی که نهادهایی همچون بانک‌جهانی، صندوق‌بین‌المللیِ‌پول، و سازمان‌تجارت‌جهانی ساخته اند، گام به کنش اقتصادی در بازار جهانی بگذارند. پذیرش قانون های یاد شده خواه‌وناخواه توان استقلالِ اقتصادیِ کشورهای پیرامونی را کم می کند. اگر کشورهای پیرامونی نخواهند که چنین کنند، با دشواری‌های  اقتصادی بسیاری روبرو خواهند شد که راه پیشرفت بورژوازیِ ملی را می بندد. در این شرایط آن لایه ای از بورژوازی صنعتی می تواند زنده بماند که به وابستگی تن در داده است و نقش خود را در این تقسیم کار پذیرفته است. اگر یک کشور پیرامونی بخواهد که نقش خود را نپذیرد، به آنگاه اقتصاد کشور با تحریم تکنولوژی و بستن بازار فروش به سوی انباشتِ سرمایه می رود که تنها در اقتصاد مالی و تجاری غیر تولیدی و انگلی می توان آن را بکار برد. در این شرایط اگر بورژوازی ملی حتا بخواهد به کار تولیدی بپردازد، با دشواری های فراوانی مانند نداشتن سرمایه برای سرمایه گزاری، رشوه دادن به بورژوازی  بوروکراتیک برای کارهای اداری و ووو روبرو خواهد شد.

بدین گونه، در جهان امروز بورژوازی ملی نمی تواند در کشورهای پیرامونی  پای بگیرد، مگر این که قدرت در دست طبقه کارگر و متحدان آن باشد.

بگذارید در دنباله با کمک روزنامه های درون کشور دریابیم که  بورژوازی ملی چگونه برای زنده ماندن دست و پا می زند.

بسته شدن کارگاه ها و کارخانه ها

در نوشته گذشته نشان داده شده است که چگونه بورژوازی انگلی با رانت‌خواری‌ها، زمین خواری ها و سفته بازی ها فرمان اقتصاد کشور را در دست گرفته است. بورژوازی ملی حتا اگر بخواهد، توان پیکار با این بورژوازی انگلی را ندارد و نمی توان نیروهای خود را زیر پرچم او گرد هم آورد. ما نشانی از پیکار که نه، حتا اعتراض کوچک، از سوی این بورژوازی نه می بینیم و نه می شنویم.

ارزیابی این که این لایه نقشی برجسته ای در اقتصاد ندارد، بسیار آسان است. در هر کشوری که دارای بورژوازی ملی نیرومند هست، باید برای پاسبانی از تولید صنعتی درون مرزی سیاست اقتصادی مرکانتیلیسم (mercantilism) پیاده شود. این سیاست با هزاران مقررات بازدارنده، آوردن کالاهای برون مرزی را به کشور دشوار می کند. سرمایه داری نیرومند کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان و ژاپن در آغاز بر پایه همین سیاست پیاده شده بود. باید پیوسته کارخانه و کارگاه ساخته شود؛ در رشته های کلیدی تولیدی باید سرمایه گزاری گسترده انجام شود؛ باید دولت از این بخش از اقتصاد پشتیبانی کند. ولی آن چه که ما در میهن خود می بینیم، بسته شدن روزانه کارگاه ها و کارخانه ها است.

در زیر گزارش برخی از این بسته شدن ها را می خوانید.

بانک مرکزی طی اطلاعیه ای اعلام کرد که از ابتدای سال تاکنون علیرغم فشار تحریم‌ها، ارز کالاهای اساسی را طبق مقررات تامین کرده است بنابراین مقصر تعطیلی واحدهای تولیدی بانک مرکزی نیست. مشرق، ۳ آبان ۱۳۹۹
تعطیلی کارگاه‌ها درپی‌ کمبود سیمان بیخ‌ گوش‌ کارخانه‌ سیمان خوزستان تی نیوز۹ بهمن ۱۳۹۹
خروج سرمایه از تولید و هدایت به بورس؛ عامل رکود کارخانه ها فارس نیوز ۶ بهمن ۱۳۹۹
خط تولید کارخانه روغن نباتی استان کرمان به کما می رود خبرگزاری تسنیم ۴ بهمن 
تولید؛ قربانی اختلاف در محاسبه سود تسهیلات بانکی/کارخانه هایی که در صف تعطیلی هستند فارس نیوز ۲۴ دی ۱۳۹۹  
تعطیلی یا استفاده از فناوری؛ کارخانه های سیمان و بحران آلودگی برنا نیوز ۲۲ دی ۱۳۹۹
مطالبات بانک ها نباید منجر به تعطیلی کارخانه ها شود تی نیوز
داستان تکراری قطعی گاز واحدهای صنعتی در فصل زمستان/کارخانه سیمان استان گلستان تعطیل شد خبرگزاری تسنیم ۱۸ دی ۱۳۹۹  
تنها کارخانه تولید تیوب در کشور را با آزادسازی واردات تعطیل نکنید! پول و تجارت ۱۴ دی ۱۳۹۹
گزارش تسنیم از دلایل تعطیلی کارخانه سیمان قیر و کارزین؛ محدودیت مصرف گاز در ۷۳ کارخانه سیمان کشور اعمال شد خبرگزاری تسنیم ۹ دی ۱۳۹۹  
قوانین مزاحم پیش پای تولید؛ تعطیلی ۱۶ کارخانه چینی در کشور خبرگزاری بازار
۷۲ کارخانه صنعتی و تولیدی در شرق مازندران تعطیل است ۱۳۹۹/۰۵/۳۰ ویستا
مقام مسئول اتاق تعاون: مسئولان نسبت به تعطیلی کارخانه‌‌ها کم توجهند ۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ویستا
حجازی: برخی آقازاده‌ها به دنبال گرفتن پول به اسم تولید موتور سیکلت برقی هستند/ ۴۰ کارخانه تولید موتورسیکلت تعطیل شد ۱۳۹۸/۱۰/۲۳ ویستا  
با کاهش تولید نخ ابریشم در ایران به دلیل تعطیلی کارخانه ها، تولید فرش دستباف نیز کاهش یافته و تولید کنندگان مجبور به تعطیلی کارگاه های خود و تعدیل نیرو شده اند. «قدس آنلاین» ۱ بهمن ۱۳۹۹  
عدم رفع مشکلات زیست محیطی «کارخانه سیمان دیلمان» تعطیلی آن را به دنبال دارد   خبرگزاری تسنیم ۲۸ دی ۱۳۹۹  
بزرگترین کارخانه سیمان در آستانه تعطیلی باشگاه خبرنگاران ۵ بهمن ۱۳۹۹
سیاست و حمایتی مبتنی بر جهش تولید نمی‌بینیم/ نیاز به نقدینگی قطعه‌ سازان ۱۰۰ درصد افزایش یافت ویستا ۱۳۹۹/۰۶/۲۷  
پشت پرده تعطیلی 11 خط تولید کارخانه روغن نباتی جهان/فعال بودن تنها یک خط تولید با هفت کارگر فارس نیوز۸ /۸/۱۳۹۹  
تعطیلی کارخانه های بزرگ به دلیل فقدان مواد اولیه یا گرانی مواد اولیه؟(مواد اولیه مصرفی آن‌ها اغلب مواد تولید داخل است) برنا۱۳۹۹/۰۸/۱۷  

مسئول سازمان بسیج کارگران و کارخانجات کشور گفت: در شرایطی که ما در جنگ اقتصادی هستیم ، قابل قبول نیست در سالی که جهش تولید نام‌گذاری شده، تعداد ۱۴۶۰ کارخانه توسط بانک‌های کشور تعطیل شوند. (۱۳۹۹/۰۴/۲۳ «فرهیختگان»)

برخی ها شاید این بسته شدن ها را از پیامدهای تحریم بدانند، ولی در روزنامه های خود رژیم می خوانیم که این گونه نیست. کمبود سرمایه، کاهش سود، بسته شدن از سوی بانک ها، نداشتن برنامه، نبود کمک از دولت ووو از دلیل ها بنیانی این بسته شدن ها است.       بنابراین می بینیم که بورژوازی ملی نه تنها نقشی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی ندارند، بلکه از بی هوایی دارد می میرد و کم کم به گفته خود دست اندرکاران جمهوری اسلامی رو به نابودی می رود. اگر ما بورژوازی ملی نیرومندی می داشتیم، می بایست در برابر سیاست خانمان برانداز نئولیبرالی بایستد. ولی ما تنها فریاد خاموشی آن ها را می شنویم.    

بورژوازی ملی در برابر این بسته شدن های بنگاه های تولیدی چه کرده است؟ در کجا و چه هنگامی ما ایستادگی آن ها را دیده ایم و یا شنید ایم؟ اگر بورژوازی ملی حتا نای ایستادگی در برابر اقتصاد نئولیبرالی را ندارد، پس چرا نمایندگان طبقه کارگر باید به دنبال این طبقه بروند؟ بورژوازی ملی برای زنده ماندن با دشواری های فراوانی روبرو است و نه خواست و نه زور و بازوی پیکار ضدنئولیبرالی و ضددیکتاتوری دارد.

همکاری طبقه کارگر با بورژوازی ملی

راستش شگفت انگیز است که از بدبختی ها و گرسنگی های طبقه کارگر که دلش از سرمایه به‌تنگ آمده‌‌است و با سرمایه‌داری سر ستیز دارد چیزی نگفت، ولی همیشه و همواره از نبرد ضدامپریالیستی رژیم و بخشندگی و بزرگواری یک لایه از بورژوازی سخن گفت.

باید به یاد داشت که یک طبقه اجتماعى، روابط و مناسبات توليدى را نمي سازد، بلکه خود زاییده آن است. بدین گونه، نمی توان برای بورژوازی ملی آرمان های ملی ساخت، بلکه باید به جایگاه طبقاتی آن نگریست. مارکسیسم انقلابی واکاوی شرایط مشخص را برای رهیابی انقلابی و برای دگرگون کردن آن شرایط انجام می دهد.  

با آن چه که گفته شد ما درمی یابیم که در یک کشور پیرامونی (که طبقه کارگر در رهبری نیست) چیزی به نام بورژوازی ملی نمی تواند زنده بماند و به هر گونه ای که آغاز شود، پایان آن به ناگزیر یا ورشکستگی و یا وابستگی است. این بورژوازی دیر و یا زود هم وابسته به نظام رانتی و هم وابسته به نهادهای سرمایه داری جهانی می شود.

ولی دوستانی که هوادار همکاری دنباله روایانه طبقه کارگر با این لایه بورژوازی هستند(شگفتا که در این راه، نه بورژوازی بلکه این طبقه کارگر است که باید از حق خود بگذرد) به ویژه از چند برتری های این لایه سخن می گویند. گویا برجسته ترین ویژگی های این لایه کوشش برای توسعه و پیشرفت کشور، نبرد با بورژوازی انگلی و نبرد با امپریالیسم است. بگذارد در زیر به بررسی هر کدام از این ویژگی ها بپردازیم.

توسعه و پیشرفت

این دوستان برگ برنده توسعه را به زمین می کوبند و از سرمایه داری “خوب” در کشورهای اسکاندیناوی و از سرمایه داری دولتی در ژاپن و کره جنوبی می گویند، بی آن که سخنی از شرایط تاریخی آن که شکوفایی سوسیالیسم بود بنویسند و بی آن که چیزی از روزگار بیچارگی کنونی رنجبران و بیکاران در این کشورها بنویسند. آن ها از بالا بودن تولید ناخالص ملی در این کشورها می گویند، بی آن که از رنج کارگرانی که در این تولید پیر و فرسوده شده اند بگویند. این درست است که توان مصرفی طبقه کارگر در این کشورها بیشتر شده است، ولی همزمان شکاف طبقاتی نیز بیشتر شده است؛ سن بازنشستگی بالا رفته است و حقوق اجتماعی هنگام بی کاری پایین آمده است. افزون بر این، بخشی از این بالا رفتن توان خرید از چپاول توده های کشورهای پیرامونی فراهم شده است و بخشی هم برایند نبرد طبقاتی ژرف و سخت؛ هر ده شاهی افزایش دستمزد در این کشورها، با نبرد سخت میان بورژوازی و طبقه کارگر بدست آمده است. بدین گونه این دوستان فروکاستگرایانه توسعه را فرای و جدای نبرد طبقاتی می بینند.    

دوستانی که به توسعه کشور با یاری بورژوازی ملی باور دارند می گویند که بورژوازی ملی، تکنولوژی و فن آوری های نوین به کشور می آورد و بنیان صنعتی کشور را نیرومند می کند. این سخن تنها زمانی می تواند درست باشد که بورژوازی ملی زیر رهبری طبقه کارگر به کنش های اقتصادی بپردازد و طبقه کارگر او را وادارد که چرخه تولید کشور را نوین کند. حتا با رهبری طبقه کارگر این کار آسانی نیست، طبقه کارگر باید به گونه ای بورژوازی جهانی را هم وادارد که برای سودورزی خود واگذاری فن آوری نوین را بپذیرد.

هنگام برخورد با بورژوازی ملی، نباید رویایی و آرمانی بود و قانون سرمایه را فراموش کرد. روشن است که همین بورژوازیِ ملی، هنگامی که راه های کنش اقتصادی صنعتی را بسته می بیند، قانون سرمایه به او می گوید که نباید سرمایه خود را بر زمین بگذارد و یا زیر بالش خود پنهان کند. او هم چه بخواهد و چه نخواهد برای بالا بردن نرخ بهره سرمایه خود، به کارهای انگلی خواهد پرداخت. به گفته مارکس این جایگاه طبقاتی است که اندیشه سیاسی می سازد و نه وارونه. بورژوازی ملی حتا اگر نتواند سرمایه انباشته شده در کار تولیدی را دوباره با سود بالا به چرخه تولید برگرداند، بی گمان به سوی راه های دیگری برای بیش سازی سود سرمایه خود می رود.   

افزون بر این، چگونه می شود که طبقه ای که به حاشیه رانده شده است و همه ی لایه های بورژوازی انگلی در سرکوب آن با هم همگام و همراه بوده اند، به ناگهان می تواند به تولید صنعتی بپردازد و کشور را توسعه دهد، آن هم بی آن که بتواند از کمک بخش دولتی اقتصاد، بهره مند باشد. پس ما می بینیم که اگر بورژوازی ملی برای پیش‌بُردِ اقتصادِ ملی زمانی می توانست با امپریالیسم درافتد، ولی هم اکنون در این کم جانی و کم توانی چگونه می تواند، هم با امپریالیسم و هم با دیگر لایه بورژوازی انگلی و هم با روبنای ولایتی همزمان درگیر جنگ شود و پیروز بیرون آید.

اگر هم چنین کاری می تواند شدنی باشد، تنها با رهبری و پشتیبانی طبقه کارگر و دیگر رنجبران شهر و روستا، و لایه های آزادی خواه شدنی است. اگر این چنین باشد، این همان انقلابِ ملی- دمکراتیک است که ما بارها گفته ایم که هنگامی که سرمایه جهانی شده است، انقلابِ ملی- دمکراتیک با رهبری طبقه کارگر می تواند به پیروزی انجامد و به هدف های اقتصادی- اجتماعی خود دست یابد. اما روند راهبری اقتصادی در جامعه با دگرگون کردن قانون مالیاتی، قانون کار، و قانونی کردن فعالیت بانک‌های خصوصی همه در راه پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالیستی بوده است و آشکارا به سوی دیگری می رود.   

نبرد با بورژوازی انگلی

بورژوازی ملی با بورژوازی تجاری که واردکننده کالاهای برون مرزی است دشمنی دارد. بخش بزرگی از بورژوازی ملی یک بورژوازی تولیدی و صنعتی است که خواستار پیشرفت اقتصاد ملی است و برای بهینه سازی فروش کالاهای خود می تواند در برابر بورژوازی تجاری درون مرزی و زورگویی امپریالیستی بایستد.  

اما همکاری با بورژوازی ملی برای واژگونی بورژوازی انحصاری (بوروکراتیک، مالی، تجاری) که اقتصاد نئولیبرالی را پیاده می کنند می تواند بازی با یک شمشیر دولبه باشد. از یک سوی بورژوازی ملی با این طبقه های انگلی برای بازکردن بی بندوبار اقتصاد کشور به روی کالاهای برون مرزی دشمنی دارد. و از سوی دیگر باید بیاد داشت که بسیاری از دگرگونی های نیولیبرالیستی در اقتصاد مانند ارزان سازی نیروی کار، ناتوان سازی قانون کار، کارهای پیمانی ، قراردادهای گذرا ووو به سود بورژوازی ملی هم بوده است و بورژوازی ملی هیچگاه در این باره داد و فریاد راه نیانداخته است. بورژوازی ملی با سندیکا سازی، اتحادیه های مستقل و سازمان دهی طبقه کارگر در نهادهای کارگری نه تنها همراه نیست، بلکه با همه ی نیروی خود علیه آن تلاش می کند.

این دوستان به گونه ای رومانتیک و رویایی می گویند که بورژوازی ملی انحصار خواه نیست، دیکتاتور نیست، کالاهای بنجل نمی سازد، با امپریالیسم پیوند نمی کند ووو . در این میان فراموش می شود که هدف سرمایه همواره و همیشه دستیابی به سود است. منطق سرمایه، منطقی سیاسی- فلسفی و یا اخلاقی نیست و با مقوله هایی همچون آزادی و برابری کاری ندارد، مگر این که به افزایش سود کمک کند. این به این معنا نیست که یک سرمایه دار از این لایه نمی تواند میهن دوست و یا ملی باشد، بلکه بدین معنا است که همچون طبقه نمی توان با آرمانگرایی با آن برخورد کرد.     

افزون بر این، این دوستان تضاد طبقاتی در جامعه و تضاد مردم با دیکتاتوری را به تضاد میان بورژوازی انحصاری (بوروکراتیک، مالی، تجاری) و بورژوازی صنعتی کاهش می دهند و از ما می خواهند که در این نبرد به بورژوازی صنعتی بپیوندیم. تردیدی نیست که بورژوازی سوداگر سودجو از انگلی ترین لایه های بورژوازی است، ولی از یاد برده می شود که قانون سرمایه آن را خود به خود به جایی می کشاند که سود بیشتر است. اگر بورژوازی صنعتی بخواهد به رقابت با این سودورزی بورژوازی انحصاری بپردازد، یعنی که باید بتواند ارزش افزوده بیشتری به دست بیاورد که سرمایه انحصاری (بوروکراتیک، مالی، تجاری) را بسوی صنعت بکشاند و هر مارکسیستی می داند  که یک سرمایه دار چگونه می تواند به بالا بردن ارزش افزوده بپردازد؛ تنها یک راه هست و آن هم بهره کشی بیشتر از طبقه کارگر.   

این هم درست نیست که گفته شود که بورژوازی ملی همه ی ارزش افزوده را در گسترش چرخش تولیدی بکار می برد. گفته ایم که سرمایه بورژوازی ملی پیرو منطق سرمایه است که سودورزی است. اگر بورژوازی ملی دریابد که با تولید می تواند سود بیشتری بدست آورد، بی گمان اینکار را خواهد کرد و اگر به این نتیجه برسد که سهام مایکروسافت بیشتر سود می دهد، او سهام می خرد. سرمایه، عشق رومانتیکی به خلق، میهن و یا خون ملی در رگ ها ندارد.

نبرد با امپریالیسم

 بورژوازی ملی چون برای پیدا کردن بازار در درون کشور با انحصارهای امپریالیستی در رقابت است، ملی است و نه برای احساسات ملی اش که شاید هم کسانی از میان این طبقه این چنین باشند. درگیری بورژوازی ملی با امپریالیسم گذرا و ناپایدار است. ما در گذشته دیدیم که چگونه بورژوازی ملی در بیشتر کشورهای “جهان سومی” با کمک کمابیش امپریالیست ها به کشتار کمونیست ها دست زد؛ چین، مصر و در عراق بورژوازی ملی پس از آن که خود را نیرومند دید، به کشتار پیشاهنگان طبقه کارگر پرداخت.

هنگامی که سخن از اتحاد میان بورژوازی ملی و طبقه کارگران در برابر امپریالیسم می شود، نباید تضاد بنیانی کار-سرمایه را فراموش کرد. بورژوازی ملی به آسانی می تواند که از طبقه کارگر در این نبرد بهره برداری کند و همزمان بهره کشی بیشتر از طبقه کارگر را برای افزایش نیروی رقابت خود در برابر کالاهای برون مرزی درست بداند. فراموش نکنیم که بورژوازی ملی در بهره کشی از کارگران با بورژوازی جهانی در رقابت است. هر کدام از آن ها تنها زمانی می توانند به افزایش سود دست یابند که بهره کشی از طبقه کارگر را بیشتر کنند . باید به یاد داشت که بورژوازی ملی برای رقابت با دیگران حتا بهره کشی از طبقه کارگر را بسیار افزایش می دهد و شرایط کاری بدتری برای کارگرانش می سازد.

ما بارها دیده ایم که هرگاه بورژوازی ملی در تقسیم بازار پیمان دوستی با امپریالیسم بست، بهره کشی خود از طبقه کارگر را بیشتر می کند و به سرکوب نمایندگان سیاسی طبقه کارگر می پردازد. هم اکنون در بسیاری کشورها حتا همکاری میان امپریالیسم و بورژوازی ملی دیده می شود. در برخی از رشته ها، صنعتی سازی کشورهای “جهان سوم ” به سود امپریالیسم نیز است. برای نمونه بورژوازی ملی در بنگلادش که به تولید نساجی می پردازد، برای زنده ماندن به همکاری و همیاری با شرکت های فراملی پوشاک نیاز دارد.

این بورژوازی با این که در پارچه بافی ملی است، ولی نقش پیمانکاری خود را  در پهنه پوشش دوزی پذیرفته است. چرا که بازار درون مرزی کوچکی برای پارچه دارد و در برون از مرزها خودش نمی تواند کالاهای خود را به فروش برساند.  

از سوی دیگر امپریالیسم  نیز از این پیوند خشنود است، برای این که دیگر نیازی به چرکین کردن دست های خود ندارد، چرا که بورژوازی ملی برای تولید پوشاک ارزان خودش بیشترین بهره کشی از نیروی کار طبقه کارگر  را انجام می دهد.

پایان سخن

توده ای ها به یاد دارند که در  یک زمان کوتاهی در زمان دکتر مصدق، حزب توده ی ایران دچار چپ روی شد و کارآمدی این طبقه را در نبرد ضدامپریالیستی  دست کم گرفت. با این همه باید به یاد داشت که حتا در آن زمان چون که بورژوازی ملی درکی طبقاتی از امپریالیسم نداشت، امپریالیسم امریکا را دوست خود می دانست.   

با این همه نمی توان بر پایه آن چپ روی، هم اکنون راست روی را پیشه کرد و زیر پرچم بورژوازی ملی ایستاد. بورژوازی ملی در ایران کوچک و کم توان است. این لایه بورژوازی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی جایی ندارد و نقشی در برنامه ریزی کلان اقتصادی و سیاست های برون مرزی بازی نمی کند. اگر این لایه بورژوازی نقشی داشت، ما می باید فریاد آن را یا دست کم ناله ی آن را در برابر پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی می شنیدیم.

شکست نقشه های امپریالیسم علیه میهن ما نیازمند رهایی از اقتصاد وابسته و سرمایه داری است، نیازمند به پیشرفت نیروهای تولیدی ملی و توانایی کشور برای تولید خوراک، دارو و کالاهای مهم روزانه مردم است. این رژیم درست وارونه این هدف ها کار می کند. سرمایه داری در کشور ما با سرمایه امپریالیستی پیوند دارد. در نتیجه، انحصارها برای از میان برداشتن بازدارنده های ملی (موانع ملی) فشار می آورند. برای هموار کردن راه بهره کشی آنها قانون کار را کم جان می کنند،  برنامه های رفاه جمعی کاهش می یابد، مالیات و عوارض بر سرمایه کاهش می یابد، هزینه های بهداشتی و آموزشی کاهش می یابد و دستمزدها نیز کاهش می یابد. رژیم ولایت فقیه برای پیاده کردن اقتصادی که از سوی سازمان های مالی امپریالیستی همچون صندوق بین المللی برنامه ریزی شده است نیاز به سرکوب دارد.

 در این شرایط دیگر سخن گفتن از بورژوازی ملی در کشورهای پیرامونی درست نیست. در هر کشوری که با رهبری طبقه کارگر در راه اقتصاد ملی- دموکراتیک گام نگذاشته باشد، بورژوازی ملی به دشوار می تواند زنده بماند. بورژوازی کشورهای پیرامونی بدین گونه تنها با وابستگی می تواند زنده باشد.

همان گونه که می بینید مهم نیست که تحلیل خود را از کجا آغاز کنیم در پایان به این نتیجه می رسیم که تنها رهبری طبقه کارگر می تواند بورژوازی ملی را در در پیش گیری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک کمک کند. تا زمانی که رهبری کشور در دست بورژوازی انگلی است، بورژوازی ملی نمی تواند پایه گزار یک اقتصاد ملی- دموکراتیک  باشد. نقش بورژوازی ملی در پیشرفت خودسالاری اقتصادی در جامعه بستگی به سروری (هژمونی) طبقه کارگر در کشور دارد.  بورژوازی ملی به هنگامی که طبقه کارگر را نیرومند ببیند، می تواند به خواست های توده ها تن در می دهد. 

بنابراین بورژوازی انگلی را تنها با نبرد طبقاتی می توان از میان برداشت. تاروپودِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگیِ جمهوری اسلامی چنان در هم بافته است که نمی توان با مطلق گرایی یکی از سویه ها را بزرگ کرد و به دنبال انجام آن پرداخت. جمهوری اسلامی شبکه ی به هم پیوسته ای از نیروهای بورژوازی انگلی، هواداران واپسگرا و روحانی های مفت خور است که ان را تنها با یک نبرد همه سویه و انقلابی می تواند از میان بردارد.     

ما تا چه هنگام باید از سفره بورژوازی نان بخوریم، ان هم زمانی که تولید کننده نان خودمان و طبقه ماست. با این همه تلاش برای گمراهی، اما طبقه‌‌ی کارگر خود دریافته است که برای بهبود زندگی و رهایی‌‌ از چنگال سرمایه، تنها به پشت گرمی توان خود می تواند شرایط را دگرگون کند. طبقه کارگر تا آنجا که شدنی است به آگاهی های با ارزشی دست یافته است، ولی برای آگاهی سوسیالیستی به تلاش و رهنمایی ما نیاز دارد. بنابراین اگر آزادی، برابری، استقلال و پیشرفت راستین می خواهیم، باید به دنبال هیچ لایه بورژوازی نرویم، بلکه خودمان به دنبال سازماندهی طبقه پیشرو کارگر برویم.




پیام ویدئویی اسماعیل بخشی: ضرورت تشکل یابی مستقل

اسماعیل بخشی یکی از دعوت شدگان به مراسم آغاز بیست و یکمین سال تاسیس کانون صنفی معلمان ایران بود. این مراسم در روز سه شنبه ۲۵ آذر به صورت آنلاین برگزار گردید. متن پیام اسماعیل بخشی را تحت عنوان «ضرورت تشکل یابی مستقل» می بینید. این ویدئو توسط کانال تلگرامی «هفت تپه، کانال مستقل کارگران» منتشر شده است.




تحصیل و امنیت کشور
گنادی زیوگانوف

تأثیر مخرب انطباق شیوۀ نئولیبرالی سرمایه‌داری در جهان به ویرانی تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی منجر گردید. هجوم ویرانگرانه‌ای که به نظام آموزش و پرورش و اصول تربیتی کشورها بر اساس برنامۀ منفورموسوم به «برنامۀ ٢٠٣٠» صورت گرفت و اطلاعات حیاتی کشورها را افشاء کرد، خاص روسیه یا فقط برخی کشورها نیست، بلکه، مانند یک بیماری مسری، همه‌جایی و همه‌گیر است.

فجایعی که پس از کالایی کردن آموزش و پرورش و واگذاری بخش عمدۀ آن به بخش خصوصی در ایران روی داده و همچنان ادامه دارد، نه تنها بی‌شباهت به حمله به نظام آموزشی و تربیتی روسیه نیست، بلکه، بشدت گسترده‌تر و فراگیرتر از آن است. چه که در روسیه بر خلاف کشور ما، کمبود فضای آموزشی بطور کلی وجود ندارد.

نوشتار پیش رو، اساس و مبنای فاجعه کالایی کردن آموزش و پرورش را توضیح می‌دهد.

***

بقلم گنادی زیوگانوف، رهبر حزب کمونیست فدراسیون روسیه

مترجم: ا. م. شیری

هموطنان محترم!

اوضاع در زمینه تحصیل باعث نگرانی‌های هر چه بیشتر در جامعۀ روسیه گردیده است. برای من اثبات این واقعیت دشوار نیست که تحصیل شالوده‌ای است که اقتصاد، علم، فرهنگ و سایر عرصه‌های هر کشوری بر روی آن بنا می‌شود. آیندۀ جوانان، استحکام کشور و امنیت آن به کیفیت این پایه بستگی دارد.

در سال ١٩١٧ در روسیه ٧۵ درصد جمعیت بی‌سواد بود. کمیتۀ فوق‌العادۀ مبارزه با بیسوادی این مشکل را در عرض چند سال حل کرد. در همان زمان، حاکمیت اتحاد شوروی ٧ میلیون کودک بی‌سرپرست را نجات و آموزش داد. این یک دستاورد بزرگ و بی‌سابقه در تاریخ بشر بود. مدیر مرکز مطالعاتی کنگرۀ ایالات متحدۀ آمریکا- مندرس– طی یادداشت تحلیلی برای کمیتۀ علمی ناتو نوشت: «چهل سال پیش کمبود نومیدانه کادرهای آموزش‌دیده وجود داشت تا مردم اتحاد شوروی را از وضعیت دشوار نجات دهد. اما امروز اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی حق ایالات متحده برای سلطه بر جهان را به چالش می‌کشد. این موفقیت در تاریخ معاصر نظیر ندارد».

در عین حال، در اتحاد شوروی بهترین نظام آموزش ابتدایی، متوسطه، فنی- تخصصی و عالی جهان بر مبنای سنن مدرسۀ روسی ایجاد گردید. بدرستی همین نظام آموزشی بود که صنعتی کردن کشور و انجام انقلاب فرهنگی، ایجاد علوم و صنایع دفاعی قدرتمند را امکان‌پذیر ساخت، که نقش تعیین کننده در پیروزی بر فاشیسم هیتلری ایفاء کرد. ژنرال‌های آلمانی بصراحت می‌گفتند، که در آن جنگ معلم اتحاد شوروی پیروز شد.

نظام آموزشی ما برای بازسازی کشور پس از ویرانی‌های وحشتناک سرعت بی‌سابقه بخشید. پرتاب نخستین ماهواره به مدار زمین در جهان، پرواز یوری گاگارین به فضای کیهانی، ایجاد برابری موشکی- هسته‌ای نه فقط پیروزی علم و فن‌آوری اتحاد شوروی، حتی مقدم بر همه، پیروزی مدرسۀ اتحاد شوروی بود. در مجموع در مدت چند دهه میهن ما از کشور کاملا کشاورزی به یک کشور صنعتی پیشرو تبدیل گردید. اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی ٢٠ درصد تولیدات صنعتی، بیش از یک چهارم محصولات الکترونیکی، ٢۶ درصد وسایل برقی را تولید می‌کرد. یک سوم مسافران جهان با هواپیماهای «ایل‌ و تو» (دو نمونه از هواپیماهای ساخت اتحاد شوروی. مترجم) به مقصد پرواز می‌کردند.

توجه حاکمیت اتحاد شوروی نه تنها در ابلاغیه‌ها، بلکه، در اقدامات مشخص بازتاب می‌یافت. تا سال ١٩۴١، ٨٪ بودجه اتحاد شوروی، سال ١٩۴۵، ٩٪، سال ١٩۵٠، ١۴٪ به تحصیل اختصاص داده می‌شد. بدنبال ما رقیب اتحاد شوروی- ایالات متحدۀ آمریکا همین مسیر را در پیش گرفت. واکنش آن به پرتاب ماهواره در سال ١٩۵٧ چگونه بود؟ رئیس جمهور آمریکا اظهار داشت، که ایالات متحدۀ آمریکا فضا را در پشت میز مدرسه به روس‌ها باخت. در سال ١٩۵٨ در ایالات متحدۀ آمریکا قانون تحصیل به سود منافع دفاع ملی تصویب گردید، که بر اساس آن مبالغ هنگفتی برای رسیدن به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی اختصاص داده شد.

اما نظام آموزش و پرورش آمریکایی کمافی‌السابق نتوانست به موفقیت دست یابد. به همین سبب مجبور شدند تعداد زیادی دانشمند متخصص علوم طبیعی از خارج، از جمله، ده‌ها هزار نفر دانشمند متخصص کودکان و مهندس از روسیه وارد کنند. در جهان این پدیده را فرار مغزها می‌نامند. و کشور ما یکی از قربانیان اصلی فرار مغزها در سه دهۀ اخیر شمرده می‌شود. تقریبا یک و نیم میلیون نفر فوق متخصص به جستجوی کار در جهان مجبور شدند.

با درک اینکه بنیان نظام آموزش و پرورش میهن ما بیش از آن مستحکم است که بتوان «از راه طبیعی» آن را ویران کرد، از سال ١٩٩١ بسرعت به یکسری اقدامات جنایی هدفمند برای از بین بردن تحصیل سنتی روس و اتحاد شوروی دست زدند. ایده و دستورالعمل آن در یک سند محرمانه با عنوان «آموزش و پرورش در روسیه. دورۀ گذار» بیان شده که بلافاصله پس از به توپ بستن شورای عالی روسیه بانک جهانی تدوین نمود. دشمنان کشور ما بدون کمترین تأخیر، نظام آموزش و پرورش ما را به «رگبار» بستند.

این برنامه با حمله مستقیم به منافع هر خانواده، که آیندۀ ٣٧ میلیون انسان جوان را تحت تأثیر قرار می‌داد، گام به گام توسط مقامات عالی رتبه و «ستون پنجم» اجرا می‌شود. امروز در فدراسیون روسیه برغم داشتن ثروتهای هنگفت در صندوق رفاه ملی و ذخایر عظیم طلا و ارز، ٣ و ۶ دهم تا ٣ و ٩ دهم از بودجه دولت به آموزش و پرورش اختصاص داده می‌شود. این میزان برابر است با همان مقداری که در شرایط بد اقتصادی روسیه در سال ١٩٩۴ تخصیص داده شد. این در حالی است که همۀ کشورهای توسعه یافته بیش از ٧٪ از بودجه سالانۀ خود را به این امر اختصاص می‌دهند. این وظیفۀ پنهانی نیست که آموزش و پرورش و توسعۀ تربیت هماهنگ شهروندان بمنظور ایجاد لایه‌ای از «مصرف کنندگان واجد شرایط»، دارای نقص اخلاقی، ضعف ذهنی و از نظر جسمی ناسازگار تغییر داده می‌شود.

قبل از همه تلاش‌هایی بعمل آمد تا دانشگاه‌های تربیت معلم را که از تداوم میراث بزرگ معنوی و مهارت مدرس حراست می‌کنند، منحل نمایند. سپس قالب آموزشی دولت فدرال را به اجرا بگذارند. آنها فضای واحد آموزشی را ویران کردند و اصول متعفن تنوع را بکار بستند. در نتیجه، الزامات تدوین شدۀ واضح برای کیفیت و محتوای آموزشی از بین رفت. دولت عملا مدارس را به حال خود رها کرد. برای نگهداری و توسعه آنها بودجه کافی اختصاص داده نشد. این مشکلات را به مناطقی منتقل کردند که اغلب پول نداشتند. به همین سبب، حل این مشکلات به «کمک داوطلبانۀ» اولیای دانش‌آموزان منوط گردید.

اما بدترین اتفاق با اجرای طرح آزمون سراسری رخ داد. معلمان و اولیای دانش‌آموزان را به مزیت انکارناپذیز این روش نسبت به آزمون سنتی مطمئن ساختند. گویا این روش جدید به هر کس امکان می‌دهد تا از دورترین گوشۀ روسیه به هر مؤسسۀ آموزشی معتبر وارد شود. اما در گوشه- گوشۀ کشور پهناور ما عملا کمبود معلم و وسایل آموزشی وجود دارد. در نتیجۀ اجرای برنامه آزمون سراسری اشکال فعال آموزش، ارتباط کلامی و گفتگو از بین رفت. فارغ‌التحصیلان امروزی نمی‌توانند منطقی و مستقل بیاندیشند، مقایسه و تحلیل نمایند، پاسخ خود را ردیف کنند. آنها برای تسلط کامل بر برنامه تلاش نمی‌کنند.

بموازات این، ضربه زدن به آموزش ابتدایی را شروع کردند. اما معلم مدرسۀ ابتدایی مادر دوم است. آنجاست که ماهرترین و آگاه‌ترین آموزگاران قادر به تدریس طیف گسترده‌ای از موضوعات کار می‌کنند.

دیوان‌سالاری کردن وحشتناک روند آموزش، آموزگاران و مدرسان دانشگاه‌ها را از امکان آمادگی مؤثر برای تدریس و سخنرانی محروم می‌سازد، امکان خودآموزی و ارتقاء سطح تخصص را از آنها سلب می‌کند. وضعیت مالی بخش عمدۀ معلمان همچنان در حد نیمه‌گدایی باقی می‌ماند. اگر در مسکو معلمان به حساب کمک هزینه‌های شهری حقوق مناسب دریافت می‌کنند، در بسیاری از مناطق روسیه میزان حقوق معلم ۵- ٧ برابر از مسکو کمتر است. و کاهش هزینه‌های آموزش و پرورش در بودجه موجب بدتر شدن این وضع در سال‌های آتی خواهد شد.

الغای بهترین نظام آموزش حرفه‌ای در جهان عملا شدیدترین ضربه را نه فقط به آموزش و پرورش، حتی به اقتصاد روسیه وارد کرد. تأمین مالی آنها را بعهدۀ بودجۀ ناچیز مناطق واگذار نمودند. سپس سعی کردند مسئولیت آموزش کارگران را به عهدۀ تجارت بزرگ واگذار نمایند. طبیعتا، از آن هم امتناع شد. و امروز الیگارشی به بهانه کمبود کارگر ماهر، بخصوص، در رمینۀ گسترده‌ترین حرفه‌ها مانند متصدیان دستگاه‌های تولیدی، جوشکاران و چلنگران غُر می‌زند… نتیجه این شد که در سامانۀ فضایی یک پیچ را محکم نمی‌کنند، با چکش بر سرش می‌کوبند، و موشک به ارزش میلیارد روبل، هنگام پرتاب منفجر می‌شود.

تحصیلات عالی نیز از منطقۀ تخریب عمومی به دور نماند. وزیر آموزش و پرورش لیوانوف با یکسری اقدامات وحشتناک، مؤسسات آموزشی و دانشگا‌هها را ادغام نمود و تیم‌های علمی و آموزشی را از بین برد. آن زمان آنها یک شوخی تلخ کردند: دانشکده‌های نفت و گاز و دندانپزشکی را به این بهانه با هم ادغام کردند، که فرایند مته‌زنی و حفاری در هر دو انجام می‌گیرد.

ضربۀ خائنانه به آموزش نظامی و علوم دفاعی بواسطۀ وزیر دفاع بدنام سِردیوکوف وارد شد. بعنوان مثال، انتقال آکادمی مشهور جهان، آکادمی مهندسی نیروی هوایی ژوکوفسکی از مسکو به وارونژ چنان آسیب وحشتناکی به علوم هواپیمایی زد، که سالهای طولانی درد آن را حس خواهیم کرد. یکسری آموزشگاه‌ها و آکادمی‌های شناخته شده که اغلب آنها در زمان پطر کبیر تأسیس شده بودند، به وضعیت مشابهی دچار شدند. انحلال کامل برخی از این دانشکده‌های نظامی، آموزش کادر افسری را بشدت تضعیف کرد، این مقام دولتی با شوخی بی‌مزۀ خود حتی بیمارستان‌های ارتش را هم مسخره کرد.

همانطور که می‌بینیم جامعه آشکارا تحمیق می‌شود. این یک تهدید جدی برای امنیت ملی است. اگر ده‌ها هزار متخصص قادر به مدیریت سامانه‌های پیچیده نداشته باشیم، تلاش در راستای ایجاد تجهیزات پیشرفتۀ نظامی برای ارتش، نیروی دریایی، نیروی هوایی و نیروی فضایی چه ارزشی دارد؟ آیا زمان آن نرسیده است که روسیه قانونی برای آموزش به نفع دفاع ملی تصویب کند؟

ما در بسیاری از عرصه‌ها هنوز با ذخایر علمی و فنی اتحاد شوروی زندگی می‌کنیم. اما دانشمندان، مهندسان، تکنسین‌ها و کارگرانی که در زمان نابودی اتحاد شوروی ۴٠ ساله بودند، اکنون ٧٠ ساله هستند. در سالهای اخیر اقداماتی برای احیای اعتبار آموزش فنی بعمل می‌آید. با این وجود، در حال حاضر فاصلۀ زیادی بین نسل‌های سالمند و جوان بوجود آمده است. آن حلقۀ میانی که می‌بایست این دو نسل را به همدیگر پیوند دهد، به بازار، به سخن دقیق‌تر، به راهزنان بازار واگذار گردید.

برنامۀ درسی اتحاد شوروی شامل ۱۷- ۱۹ موضوع بود. جناب فورسنکو تا همین اواخر در نظر داشت یک «برنامۀ حداقل» مشتمل بر ۴ موضوع را به ما تحمیل کند (ورزش، روسیه در جهان «مطابق نظر جورج سورس»، ایمنی زندگی، زبان خارجی). اگر آنها بخواهند دروس ریاضیات، فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی را از برنامۀ درسی مدارس حذف کنند، از کدام حق حاکمیت و احیای تفکر علمی و فنی در روسیه می‌توان صحبت کرد؟! در حالی که اینها موضوعات اصلی هستند، که توسعۀ علمی و فنی بر روی آنها بنا شده است. کسانی که پشت آموزش علوم طبیعی در مدارس قرار دارند، سعی می‌کنند آموزش مهندسی را از برنامۀ درسی حذف کنند. از این رو، تلاش‌های مداوم برای جایگزینی مهندسان با کارشناسان و کارشناسان ارشد بعمل می‌آید. به این ترتیب، قصد دارند روسیه را از امکان توسعۀ طرح‌های عظیم خود، و از ورود مجدد به خط مقدم در جهان محروم نمایند.

اکنون یک هجوم تحت عنوان رقمی کردن آموزش و تحصیل از راه دور بر سر ما آوار می‌شود. جالب است در رأس این فرایند جناب گرمان گرف، اقتصاددان و بانکدار قرار دارد که در حال انجام یکسری آزمایشات مشکوک در تعدادی از مدارس روسیه می‌باشد. ماهیت زشت آزمایشات او را نیکیتا میخالکوف، کارگردان نامدار در برنامۀ «بیساکون» بروشنی و بطرز قانع کننده‌ای نشان داد.

در ماه نوامبر سال ٢٠١۶، دولت پروژه «محیط آموزشی دیجیتال مدرن» را تصویب کرد. اجرای این طرح طبیعتا به انحلال کامل مدارس مرسوم منجر خواهد گشت. دیگر نیازی به معلمان مدارس با کیفیت سابق نخواهد بود. آنها می‌بایست در نقش ناظر عمل کنند. اما برای اینکه معلمان مشغول تدریس بروش مرسوم کنار بروند، شکل جدیدی برای تأئید گواهی معلمان (شبیه آزمون سراسری) اندیشیده‌اند. کارشناسان «بنیاد ملی رشد معلمان» آماده هستند این آزمایش را در سال ٢٠٢١ برای همۀ معلمان اجباری کنند. و بطوری که در طرح تعریف شده، گذار به مدرسۀ الکترونیکی روسیه از سال ٢٠٢۵ آغاز خواهد شد. بنظر من، تصور ابعاد جنایت بزرگ علیه آیندۀ کشور و نسل‌های جدید آن دشوار است.

هدف از آموزش از راه دور که به بهانه مبارزه با شیوع کروناویروس سعی می‌کنند در مدارس متوسطه و عالی به اجرا بگذارند، جدایی کامل اولیای محصلین و جامعۀ معلمان می‌باشد. اجرای برنامۀ تدریس «غیرحضوری» بمعنی این است که کودکان و نوجوانان ساعت‌ها در جلو صفحۀ کامپیوتر و صفحۀ کوچک تلفن‌های همراه خواهند نشست. آسیب به سلامتی جوانان از این طریق باعث نگرانی عمیق متخصصان بیماری‌های شغلی گردیده است.

استفادۀ طولانی مدت از کامپیوتر و تلفن همراه موجب اختلال در روانشناسی کودکان، مانند تحریک‌پذیری، تضعیف معنایی و حافظۀ بلند مدت، کاهش تمرکز و سرعت واکنش، اختلال خواب می‌شود. مثلا، در فرانسه تلفن همراه و پلانشت در مدارس ممنوع شده است.

امروزه اصطلاح «زوال عقل رقمی» ابداع شده است. کودک با غرق شدن در دنیای مجازی، به جای رشد کامل فکری و اخلاقی، ابتدا عادت می‌کند، فقط انگشت خود را روی دکمه فشار دهد. کامپیوتر با ارائه اطلاعات مورد نیاز، جایگزین مغز می‌شود. کودکان به طور فزاینده‌ای به تلفن‌های هوشمند و اسباب‌بازی معتاد می‌شوند. بسیاری از دانشمندان آن را به صراحت یک مادۀ مخدر رقمی می‌نامند. تحقیقات نشان می‌دهد، این فن‌آوری‌ها مانند کوکائین بر غشاء مغز در ناحیۀ پیشانی تأثیر می‌گذارد.

اگر در مدرسۀ اتحاد شوروی کودکان ابتدا آموزش با کیفیت بالا و اجباری برای همه می‌دیدند و سپس تصمیم می‌گرفتند در عرصۀ حرفه‌ای به چه کاری مشغول شوند، اکنون در مراحل اولیۀ آموزش بجای آنها تصمیم خواهند گرفت، اکنون از کتاب‌های درسی رقمی با هوش مصنوعی استفاده خواهند کرد. این هوش مصنوعی با پیگیری درجۀ موفقیت هر دانش‌آموزی، الگاریتم زیر را تعریف خواهد کرد: ضعیف- ساده شده، قوی- رو به جلو. به این ترتیب، برخی از کودکان به تدریج به افراد «یک دکمه»، برخی دیگر از کودکان به توسعه دهندۀ این «دکمه» تبدیل خواهند شد. البته، برای «نخبگان»، یعنی فرزندان ثروتمندان هم آموزش وجود خواهد داشت، اما رقمی‌سازی برای آنها  اعمال نخواهد شد.

بر این اساس، آموزش رقمی (دیجیتالی) بمثابه کاست (امتیاز طبقاتی) تصور می‌شود. این ایده توسط آژانس ابتکارات راهبردی و بنیاد «سوکولوف»، مدرسۀ مدیریت مسکو، مدرسۀ عالی اقتصاد و دیگر ساختارها و همچنین، تجارت مالی، شرکت‌های فناوری اطلاعات، که منافع شرکت‌های دیجیتالی چند ملیتی را نمایندگی می‌کنند و البته، توسط مقامات تبلیغ می‌شود.

عجیب نیست، که، بنا به داده‌های مرکز بررسی افکار عمومی روسیه، ٩٣٪ شهروندانی که فرزند یا نوه در سن مدرسه دارند، بازگشت به قالب آموزش و پرورش سنتی را ضروری می‌دانند. با این وجود، مقامات محلی در برخی از مناطق مستقیماً به والدین فشار می‌آورند تا رضایت آنها را برای گذار به آموزش از راه دور جلب کنند. و این در حالی است که عدم اتصال پایدار به اینترنت و نبود تجهیزات لازم در خارج از شهرهای بزرگ، یادگیری از راه دور را بسیار غیرقابل اعتماد می‌سازد.

بنا به ارزیابی کارشناسان، ٧٠٪ دانشجویان و ٨۵٪ مدرسان دانشگاه‌ها شکل عیانی تحصیل را ترجیح می‌دهند. دانشجویان اطمینان دارند، که آموزش غیرحضوری تحمیل شده به آنها روش دیگری از خودآموزی می‌باشد. زیرا، رابطۀ مستقیم آنها را با استادان قطع می‌کند و از مشارکت در کارهای آزمایشگاهی و عملی محروم می‌سازد.

بررسی شیوۀ آموزش دیجیتالی در اروپا ثابت می‌کند، که در تمام مدارس کشورها، هر جا که به اجرای آن دست زدند، نتایج آموزشی کودکان بشدت بد شد. در هیچ مدرسه‌ای نتیجۀ مثبت مشاهده نگردید. در همه جا توانایی کودکان در فهم آنچه که نوشته شده، درک از دانش ریاضی به سرعت در حال سقوط است. بی سبب نیست، که بسیاری از محققان مشهور خارجی آموزش دیجیتال را «کارخانه تولید کودن» می‌نامند.

این مدعا را که «بازگشت کودکان به مدرسه برای تحصیل و تندرستی آنها اهمیت حیاتی دارد و وقت صرف شده در بیرون از مدرسه، به رشد شناختی و تحصیلی کودکان، بویژه، کودکان خانواده‌های فقیر آسیب جدی می‌رساند»، نه مخالفان، بلکه، وزارت آموزش و پرورش انگلستان مورد تأکید قرار می‌دهد.

در نتیجۀ اعمال این همه خشونت علیه نظام آموزشی، بسیاری از فارغ‌التحصیلان مدارس روسیه نه تنها نمی‌توانند صحیح بنویسند، حتی به بیان صریح افکار خود قادر نیستند. در مدرسه، عملکردهای تربیتی کودکان و راهنمایی شغلی آن‌ها عملا لغو شده است.

هدف همۀ آغازگران این «اصلاحات» وحشیانه عبارت است از تخریب معنویات و فرهنگ ملت، تغییر مختصات ژنتیکی آن. همۀ اینها پروژۀ نازی‌ها دایر بر محروم کردن مردم اسلاو سرزمین‌های فتح شده از هر گونه تحصیل و ساده‌ترین تمرینات ذهنی را یادآوری می‌کنند. جوهر این «تحولات» چیزی نیست جز پروژۀ تبدیل خلق‌ها به بردگان بی‌فکر برای خدمت به گونۀ اقتصاد مبتنی بر مواد خام، تبدیل روسیه از کشوری با بالاترین دستآوردهای معنوی، فرهنگی، علمی و فن‌آوری به یک «معدن، جنگل‌خوار و خطوط لولۀ نفت و گاز». این بدان معناست که علاوه بر نابودی فیزیکی مردم روسیه به عنوان تشکیل دهنده یک کشور، همچنین، بمعنی زوال فکری جامعه است.

ما نباید اجازه دهیم این اتفاق بیافتد. آزمایش وحشیانه در عرصۀ آموزش و پرورش باید فورا متوقف شود.

حزب کمونیست فدراسیون روسیه از سالهای زیادی پیش با تعیین گروه متخصصان که رأس آن ژورس ایوانویچ آلفیوروف برندۀ جایزه نوبل قرار داشت، برای تصویب قانون «تحصیل برای همه» تلاش می‌کند. در این قانون، آموزش و پرورش کامل و رایگان برای همه پیش‌بینی شده است. ما مطمئنیم که با حمایت جامعۀ والدین، معلمان و همۀ شهروندان روسیه برنامه‌های «اصلاح‌طبان» را لغو و، نظام تحصیلی خود را دوباره به بهترین شکل آموزش و پرورش در جهان تبدیل خواهیم کرد. میهن ما بار دیگر به دستآوردهای عظیم خود افتخار خواهد کرد.

ما برای رسیدگی فوری به این موضوع در نشست هر دو مجلس، شورای دولتی و شورای امنیت روسیه پافشاری می‌کنیم.

١٨آذر- قوس ١٣٩٩

منابع:

http://www.sovross.ru/articles/2058/50356

***

https://eb1384.wordpress.com/2020/12/10/



تپش قلب حاکمان بالا گرفته است!
«دشمنی آمریکا با جمهوری اسلامی»؟

سخن روز شماره ۴۲
۲۴ آبان ۱۳۹۹، ۱۴ نوامبر ۲۰۲۰

شکست دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۰ در آمریکا بی تردید به معنای پیروزی بزرگ جنبش آزادی خواهی و ضد نژاد پرستی و مبارزه با خطر فاشیسم در ایالات متحده ی آمریکا است. لذا مایه خشنودی است و باید آن را به مبارزان راه آزادی و تساوی خواهی در آمریکا شادباش گفت!

اکنون می‌تواند جنبش تساوی طلبی و ضد نازیستی، و ضد نژادپرستی علیه رنگین پوستان که در مبارزات ماه های اخیر پا گرفته است، نبرد را با پیگیری در مبارزه ی دمکراتیک برای تغییرات عمیق‌تر در ایالات متحده  به پیش ببرد. تعمیق سازماندهی جنبش آزادی خواهی و تساوی طلبی در ایالات متحده ی آمریکا وظیفه ی نخست این نیروها است. وظیفه‌ای که با ارایه دورنمای نوسازی سوسیالیستی جامعه ی آمریکا قابل دسترسی است.

پیروزی جو بایدن در انتخابات، به معنای زدن بند بر دست و پای متجاوزترین بخش حاکمیت امپریالیسم آمریکا نیست!

این بخش، همانطور که تجربه ی گذشته می آموزد، می‌تواند تحت رهبری دمکرات ها نیز سیاست تجاوزگرانه و جنگ طلبانه خود را به مردم جهان و ازجمله به مردم میهن ما ایران تحمیل کند. لذا تپش قلب حاکمان دورنمایی ندارد!

تشدید جنگ سرد دوم در پیش است. خطر برای بشریت پایان نیافته است!

علی خامنه ای در تویتر مدعی است که امپریالیسم «آمریکا دشمن جمهوری اسلامی» است.

او که برای دفع خطر امپریالیسم برنامه و تصور میهن دوستانه دارا نیست، همانجا برنامه ی «مایوس کردن» آمریکا را برای «وارد کردن ضربه اساسی» به ایران طرح و در پشت سخنان عام خود را پنهان می دارد. به این منظور او می‌طلبد «باید قوی شویم و ابزارهای قدرت واقعی را در خودمان تقویت کنیم. آنگاه دشمن مأیوس خواهد شد»!

«رهبر» خواستار «قوی شدن» است و خواستار «تقویت ابزارهای قدرت واقعی»!

این سخنان عام و کلی گویی فاقد هرنوع مضمون میهن دوستانه و ضد امپریالیستی است. ایرانِ ج ا که با «حکم حکومتی» شخص «رهبر» اجرای برنامه دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی را به برنامه رسمی دولت های ایران تبدل نموده است، با تشدید وابستگی ایران به سیستم اقتصاد امپریالیستی کلیه ی اهرم های دفاع از منافع ملی ایران را از کف داده است. وابستگی نواستعماری ایران را به اقتصاد امپریالیستی تعمیق بخشیده است. با این سیاست ضد مردمی و ضد ملی، زمینه تشدید تأثیر «تحریم» امپریالیستی را ایجاد نموده است.

به منظور «قوی شدن»، ایران باید به سیاست خانمان برانداز و نواستعماری پایان داد. این وظیفه ی ملی ولی از حاکمیت کنونی که تا مغز استخوان دارای منافع اقتصادی با امپریالیسم است ساخته نیست!

– حاکمیت ارتجاعی که با اجرای برنامه «خودی و غیرخودی» در ایران و دامن زدن به اختلاف‌های مصنوعی مذهبی و منافع متفاوت قومی به مجری سیاست امپریالیستی ٬٬تقسیم کن و حکومت کن٬٬ بدل شده است؛

– حاکمیت ارتجاعی که با ابزار سرکوب و حکم های دادگاه های طبقاتی به سکوبگر نخست آزادی و حقوق قانونی توده های مردم و در مرکز آن طبقه ی کارگر ایران در تاریخ میهن ما بدل شده است؛

– حاکمیت ارتجاعی که ارمغان آن برای زحمتکشان جز فقر و محرومیت و گرسنگی چیز دیگری نیست؛ حاکمیت ارتجاعی که زندان ها را از مبارزان پر کرده است و ما هر روزه شاهد «قطره قطره مردن» زندانی سیاسی هستیم، چگونه می‌تواند برنامه ی «قوی شدن» ایران را به مورد اجرا بگذارد؟

بدون تنظیم یک برنامه اقتصاد ملی که مبتنی باشد بر اقتصاد سیاسی مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی گام برداشت در جهت واقعی برای نوسازی جامعه و «قوی شدن» خواب و خیال دست نیافتنی است!

رژیم دیکتاتوری ای که مخالفت خود را با تنظیم یک برنامه ملی برای اقتصاد از این طریق اِعمال می کند که برنامه سازمان های مالی امپریالیستی را به برنامه دولتی ایران بدل نموده است، گوش شنوایی هم برای سخنان همه ی اقتصاددانانی ندارد که حتی در شرایط حاکم کنونی نیز بر تنظیم یک برنامه ی اقتصادی پای می فشارند.

جز با گذار انقلابی از دیکتاتوری طبقات حاکم در لباس دیکتاتوری ولایی، شرایط لازم برای نوسازی و «قوی شدن» ایران ایجاد نخواهد شد. به این منظور ادامه و تشدید مبارزه ی اعتراضی و اعتصابی طبقه کارگر و همه ی زحمتکشان یدی و فکری و متحدان نزدیک و دور آن‌ ضروری است. به این منظور تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر و متحدان آن وظیفه ی عاجل روز را تشکیل می دهد. وظیفه‌ای که می‌تواند در حول پرچم یک اقتصاد ملی- دمکراتیک با جهت گیری برای گذار از نظام خصوصی سازی و نظم پیمانکاری عملی گردد.




مبارزه ی ضد امپریالیستی، مبارزه علیه نظامی گری و تجاوزگری امپریالیسم!

سخن روز شماره ۳۸
۸ آبان ۱۳۹۹، ۲۹ اکتبر ۲۰۲۰

دیپلوماسی ایرانِ جمهوری اسلامی، آنطور که دنیای اقتصاد می نویسد، با وضع «غافلگیر»انه ای روبرو شده است، زیرا وزیر خارجه جمهور خلق چین وانگ یی، هنگام سفر محمد جواد ظریف، وزیر خارجه ایران به پکن به او پیشنهاد جدیدی مبنی بر توجه و «احترام به نگرانی‌های امنیتی مشروع همهٔ طرف‌ها [در منطقه خلیج فارس] می‌کند [تا] بستر و ترتیبات گفت و گوی چند جانبهٔ منطقه ای ایجاد شود ..»!

« غافلگیری» دیپلوماسی ایرانِ جمهوری اسلامی ناشی از چیست؟

توسعه ی روابط نظامی- امنیتی میان ایران و جمهوری خلق چین که در شرکت مشترک در مانورهای دریایی و زمینی در گذشته نزدیک تبلور یافت و همچنین پیشنهاد قرارداد ۲۵ ساله همکاری و توسعه ی روابط اقتصادی- بازرگانی میان دو کشور بدون تردید نشان رشد سازنده ی رابطه میان دو کشور در «حوزه اقتصاد تا مسایل نظامی و امنیتی» است که وزیر خارجه چین در سخنانش هنگام دیدار با وزیر خارجه ایران برجسته ساخت.

آیا باید پیشنهاد جدید جمهوری خلق چین را برای ایجاد شرایط تفاهم عمومی در منطقه خلیج فارس میان کشورها در راستای پیشنهاد قراردا ۲۵ ساله ارزیابی نمود، یاخیر؟

تنها با پاسخ به این پرسش می‌توان دیپلوماسی ایران را در سفر اخیرش به چین موفق یا ناموفق ارزیابی نمود!

سیاست امپریالیستی در همه ی منطقه ها در جهان به دور محور ایجاد تشنجِ نظامی دنبال می شود. هدفی که از طریق ایجاد اختلاف و برخوردهای محلی- قومی و مذهبی اِعمال می گردد. در اولین سفر ترامپ به عربستان سعودی، فروش ۴۰۰ میلیارد دلار اسلحه به این کشور موضوع مورد توافق دو طرف است.

نیاز به هوشیاری بسیار نیست که هدف این فروش میلیاردی را دامن زدن به برخوردهای محلی ارزیابی نمود که در آن نقش دامن زدن به اختلاف‌های مذهبی، نقشی درجه اول را ایفا می سازد! تکیه بر شیعی بودن ایران و سنی بودن طرف‌های دیگر، در هیچ سخنی توسط رسانه‌های امپریالیستی فراموش نمی شود! شیوه ی دامن زدن به اختلاف‌های قومی و مذهبی در منطقه، درعین حال شیوه ی جمهوری اسلامی نیز است. ایرانِ ج ا  نیز یک پای بی تردید چنین سیاستی را تاکنون د رمنطقه تشکیل می دهد.

پیشنهاد جمهور خلق چین برای ایجاد شرایط تفاهم در منطقه ی خلیج فارس، آنطور که وزارت خارجه چین در موضع گیری رسمی خود اعلام می دارد، گشودن «آغوش» چین است بر روی ایران به منظور تبدیل شدن جمهوری اسلامی به عنصر صلح خواه در منطقه.

گامی که پیش شرط توسعه ی روابط اقتصادی- نظامی- امنیتی میان دو کشور را تشکیل می دهد.

چگونه می‌تواند سیاست مدبرانه و دوراندیش صلح، دوستی و همکاری میان خلق ها که مضمون برنامه «جاده ی ابرایشم جدید» را تشکیل می دهد، با کشوری که از ثبات و استواری در پشتیبانی از سیاست تفاهم متقابل در منطقه برخوردار نیست، به ثمر رسانده شود؟

در برابر این سیاست صلح آمیز جمهوری خلق چین، سیاست امپریالیستی قرار دارد. در حالی که جمهوری خلق چین و روسیه خواستار عقد قرارداد درباره ی منع تسلیحات در فضا هستند، سازمان تجاوزگر ناتو، در آلمان مرکز ٬٬اسپس- سنتر٬٬ جدیدی تشکیل می دهد. در حالی که چین طالب ایجاد تفاهم در منطقه ی خلیج فارس میان کشورهای ساکن آن است، امپریالیسم آمریکا به توسعه ی پایگاه های نظامی خود در این منطقه و فراتر از آن ادامه می دهد.

بر پایه ی چنین ارزیابی از دو سیاست، سیاست امپریالیستی و سوسیالیستی در جهان، سرشت جنگ طلبانه و تجاوزگرانه ی سیاست امپریالیستی و سرشت صلح خواهانه و دوستیِ سوسیالیستی خود را نشان می‌دهد و به ثبوت می رساند.بدین ترتیب،

سرشت نبرد ضد امپریالیستی، به عنوان مبارزه علیه نظامی گری و تجاوزگری امپریالیسم قابل شناخت و درک می شود!

در نبرد میان دو سیستم، جایگاه ایرانِ جمهوری اسلامی کجاست؟ کجا می‌تواند باشد؟

موضع مردم میهن ما، در مرکز آن زحمتکشان یدی و فکری که زیر فشار نظامی گری امپریالیستی و حاکمیت طبقاتی کنونی در ایران رنج می‌برند و هر لحظه می‌توانند به گوشت دم توپ بدل شوند، روشن و صریح است. مردم میهن ما و زحمتکشان میهن دوست ایرانی که زنان و خلق های ساکن سرزمین مشترک محروم ترین آن‌ها را تشکیل می دهند، خواستار سیاستی صلح آمیز در منطقه هستند. خواهان بهبود شرایط زندگی خود هستند که بدون رشد صلح آمیز ایران در منطقه خلیج فارس و فراتر از آن ناممکن است.

حزب توده ایران تنها حزبی است که با صراحت خواستار چنین سیاست صلح آمیز است. خواست پایان دادن به جنگ میان ایران و عراق پس از پیروزی در خرمشهر و آزاد سازی آن و اخراج صدام تجاوزگر از ایران، نشان این صلح خواهی و نگرش عمیق و دورنمایی و استراتژیک حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران است در دفاع از صلح و امنیت در منطقه ی خلیج فارس. حزب توده ایران چنین سیاستی را به درستی سیاستی با سرشت ضد امپریالیستی ارزیابی می کند!

وضع در حاکمیت کنونی در جمهوری اسلامی چگونه است؟ آیا ادعاهای مبارزه با «استکبار» با مضمونی صلح گرا همراه است؟ و می‌توان برای آن سرشتی ضد امپریالیستی قایل شد؟ باید تردید داشت!

جمهوری اسلامی نیز، مانند ارتجاع جهانی- امپریالیستی، به سیاست دامن زدن به اختلاف‌های مذهبی و قومی ادامه می دهد. هنوز بر این سیاست پای می فشرد! سیاستی که همانند سیاست بشار اسد در سوریه، به سد راه تفاهم ملی در این کشور میان دولت مرکزی و خلق کرد در سوریه بدل شده است. سیاستی که شرایط را برای ایجاد پایگاه های نظامی به امپریالیسم آمریکا در خاک سوریه داده است. سیاستی که شرایط را برای ادامه ی تجاوز ترکیه به کشور سوریه پا برجا نگه می دارد!

پیشنهاد جمهوری خلق چین به ایران که در سفر اخیر محمد جواد ظریف به پکن توسط وزیرخارجه چین ارایه شده است، پیشنهادی است در امتداد پیشنهاد همکاری «اقتصادی- نظامی- امنیتیِ» راهبردی و کلان میان دو کشور. جمهوری خلق چین مایل است که شرایط آرامش ضروری برای توسعه ی روابط پایدار میان چین و ایران در منطقه ی خلیج فارس به سیاست عمومی مورد توافق میان دو طرف چینی و ایرانی بدل گردد. امری که نیازمند توجه و محترم شمردن «نگرانی های امنیتی مشروع همهٔ طرف‌ها» در منطقه خلیج فارس است. تا از این طرق، آنطور که در موضع گیری رسمی وزارت خارجه چین برجسته می شود، «بستر و ترتیبات گفت و گوی چند جانبه ی منطقه ای ایجاد شود .. تا شرایط برابر برای انجام گفتگوها تسهیل شود و تفاهم تحت اصل حفظ برجام افزایش یابد. در نتیجه، مسائل امنیتی پیش رو در منطقهٔ خلیج فارس و خاورمیانه از طریق ابزارهای سیاسی و دیپلوماتیک حل شود.چین آغوشش را به روی چنین گفت و گوی میان همهٔ طرف‌ها و پیوستن آن‌ها به این موضوع باز می کند.»

این پیشنهاد، ایرانِ جمهوری اسلامی را در برابر دو راهی مبارزه ی ضد امپریالیستی واقعی و مؤثر از یک سو، و ادامه سیاست در ظاهر ضد «اسکتباری» و در‌واقع هم سو با سیاست تجاوزگرانه و جنگ طلبانه امپریالیسم، در مرکز آن امپریالیسم آمریکا از سوی دیگر قرار می دهد!

آیا جمهوری اسلامی باری دیگر به ۵ سال وقت برای تصمیم گیری نیاز دارد که در ارتباط با پیشنهاد همکاری و تو سعه در چارچوب قرارداد ۲۵ ساله میان دو کشور نیز زمان برد؟

آیا جمهوری اسلامی به سیاست «خودی و غیرخودی» در ایران و خارج از آن پایان خواهد داد؟ باید تردید داشت! باید تردیدی داشت!