به چه كسي راي خواهم داد؟! نگرشي به مضمون اتحادهاي اجتماعي!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤٦ (سوم دي)

واژه راهنما: ديالكتيك شكل و مضمون. شفافيت و صراحت موضع، پيش شرط برپايي و پاقرص كردن اتحادهاي اجتماعي. مضمون اقتصادي- اجتماعي در جبهه ضد ديكتاتوري؟ زمينه عيني، شرط ايجاد شدن توافق ذهني اتحاد. «هژموني» به مفهوم كوشش براي به دست آوردن پشتيباني قلبي و اعتماد عقلايي توده ها.

 

زمان برگزاري انتخابات پيش رو نزديك و نزديك تر مي شود، بدون آنكه اتفاق نظر در اين باره در اپوزيسيون ايجاد شده باشد كه بايد در آن شركت نمود و يا خير، و يا به چه كسي راي داد؟ در حالي كه تجربه انتخابات در سال هاي طولاني اخير درس هاي پراهميتي را براي مبارزان در برداشته است، بتوانند با قاطعيت موضع خود را تعيين كنند، بحث ها هنوز در دور دو محور كلي در جريان است. گروهي با اشاره به سياست شناخته شده ”مهندسي انتخابات“، طيفي از مواضعي را نمايندگي مي كند كه محور اصلي آن، نفي شركت در انتخابات است. گروه مقابل، با انواع استدلال ها، اما بدون طرح مضمون سياست مورد دفاع خود، دفاع از خطي مشي را توصيه مي كند كه آن را ”اصلاح طلب“ و ”اعتدال گرا“ ارزيابي كرده و مي گويد، بايد واقع بين بود و ميان امكان ها، آن وجه را انتخاب و تقويت كرد كه ”رئوف تر“ به نظر مي آيد و ظاهري دلپذيرتر داراست!

ترديدي نيست كه در استدلال هر دو طيف، نكته هاي درستي وجود دارد كه برخي از جوانب واقعيت را مطرح مي سازد. از اين روست كه تكيه مطلق گرانه بر اين يا آن ويژگي در يك نوشتار، موضع نوشتار را توجيه پذير و يا حتي ”عقلايي“ به نظر مي رساند. اما سردرگمي در اين باره كه چه بايد كرد، كماكان باقي مي ماند و به اين پرسش، پاسخ نهايي داده نمي شود كه بالاخره بايد در انتخابات شركت نمود يا خير، و اگر آري، بايد چه كسي را انتخاب نمود؟

خواننده موشكاف و دقيق، هنگامي كه نوشتارها و طيف موضع دو گروه را دقيقاً مورد توجه قرار مي دهد، متوجه مي شود كه در ابرازنظرها، بحث تنها بررسي ي ”شكل“ اين يا آن موضع را در بر مي گيرد. مثلاً خواست ”پذيرفتن قواعد بازي در دموكراسي“ به اشكال متفاوتي تعريف مي شود و توسط همه شركت كنندگان در بحث ها مورد تائيد قرار مي گيرد. لذا شگفت انگيز نيست كه تنها با طرح ”شكلِ“ ضرور براي حفظ دموكراسي در مقاله ها، خواننده پاسخ مستدلي براي پرسش خود دريافت نمي كند كه چرا باوجود اين، قواعد ”عقلايي“ عملي نمي گردد و دموكراسي پامال مي شود؟!(١)

علت اين امر، در اين واقعيت نهفته است كه براي دريافت پاسخ مستدل و همه جانبه براي پرسش طرح شده، نمي توان تنها به طرح ”شكل“ قناعت كرد، بلكه بايد به توضيح ”مضمون“، آنچه كه به ”شكل“ هستي و زندگي مي بخشد پرداخت!

مضمون «فراگيرترين مشتركات»، مضمون «طرحي ضد استبدادي» چيست كه بايد بر سر آن «در اتحادي مدون» به توافق رسيد؟(٢)

 

نگارنده آگاهانه مي خواهد نكته هاي طرح شده در بالا را در گفتگو با نظريه پرداز گرامي پيش (٢) كه با او موضع مشتركي داراست، به بحث بگذارد. موضع مشترك، توافق بر سر ضرورت برپايي اتحادي از وسيع ترين لايه هاي اجتماعي است كه بايد حول محور عام ترين مشتركات عملي گردد. مضمون مورد توافق اين اتحاد، دارا بودن موضعي ضد استبدادي است!

گرچه شركت كنندگانِ اوليه مي توانند در اين بحث از نظر تعداد محدود بمانند، مضمون بحث اما بازتابي است از بحث عمومي اي كه در نوشتارها و ابرازنظرهاي مختلف مطرح مي شود، و لذا، از زمينه وسيع تري در اپوزيسيون و جامعه برخوردار است، از آنچه در ظاهر امر به نظر مي رسد.

 

اكنون اين پرسش به جا و محقانه مطرح مي شود كه چرا اتحاد مورد نظر عليه ديكتاتوري ايجاد نمي شود؟ و يا آنجا كه به وجود آمده است (از انواع سلطنت طلب و جمهوري خواه و غيره (٣))، رشد نمي كند و موثر واقع نمي شود؟!

پاسخ به نظر نگارنده، صريح و شفاف است: زيرا در بحث ها، مضمون اتحاد، مضمون «فراگيرترين مشتركات»، مضمون «طرح ضد استبدادي» وغيره طرح نمي شود! اتحادي كه در آن مضمون و موضع افراد و گروه هاي شركت كننده به طور روشن و با صراحت مطرح نشود، يا اصلاً پا نمي گيرد و يا اتحادي پايدار و پيگير از كار در نمي آيد، پا قرص نمي كند!

”مضمونِ“ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما نيز حذف ديكتاتوري بود. اكنون هم چنين است. اتحاد وسيع سراسري كه مخاطب گفتگوي كنوني آن را «جبهه متحد خلق» ناميده است، و در آن لحظه تاريخي به طور عيني در ايران برپا شد، و باوجود اختلاف هاي عميق نظري و برداشت هاي دورنمايي ميان گردان هاي مختلف، پا قرص نمود و رژيم ديكتاتوري ي سلطنتي را به ذباله دان تاريخ سپرد و درِ زندان ها را گشود و نظام اقتصادي- اجتماعي وابسته به امپرياليسم را لغو و قراردادهاي ضد ملي و تجاوزگرانه را – از قبيل پيمان نظامي سنتو، قرارداد نظامي دو جانبه با امپرياليسم آمريكا با حضور ٦٠ هزار مستشار نظامي آن در ايران، قانون كاپيتولاسيون و غيره – پاره نمود، بر سر مضمون آنچه كه بايد برپا داشت، بر سر مضمون ”طرح نويي كه بايد ريخت“ نيز به توافقي (متاسفانه) ضمني رسيده بود. (٤)

توافق ضمني در اين «جبهه متحد خلق» نتوانست به توافقي آگاهانه فرارويد! توافق آگاهانه اي كه مي توانست در روندي تاريخي به تعميق انقلاب دست يافته و به سرچشمه شكوفايي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني بدل شود. گرچه در اين راه گام هاي تعيين كننده اي برداشته شد، و حتي بر سر ”مضمونِ“ اصلاحات اقتصادي- اجتماعي ي كه بايد پس از پيروزي انقلاب عملي ساخت كه در قانون اساسي مورد تائيد اكثريت ٩٨ درصدي مردم تثبيت شد، پيروزيِ اوليه ي اتحاد وسيع مردم به شكست انجاميد!

قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن، با وجود نكته هاي منفي در آن كه اصل ”ولايت فقيه“ و يا نقض تساوي حقوق زنان با مردان، و …، عمده ترين آن است، زمينه آن ”مضمونِ“ ترقي خواهانه ي مردمي را در بخش اقتصادي – اصل هاي ٤٣ و ٤٤- و هم در اصل ها تثبيت شده در ”بخش حقوق ملت“ تضمين نمود كه در واقع در جهت و در سوي مضمون ضد ديكتاتوري انقلاب بهمن ٥٧ و سرشتِ ملي- ضدامپرياليستي آن قرار داشت. تنها راه براي باقي و زنده ماندن انقلاب، پايبندي به مضمون ترقي خواهانه، مردمي و ملي تثبيت شده در قانون اساسي بود.

به عللي كه بايد به بررسي آن به طور مجزا پرداخت، روند ضروري تعميق انقلاب ممكن نشد، انقلاب از هدف هاي مردمي- ملي منحرف گشت و به شكست كشانده شد. (٥) خواست تكرار تجربه بهمن ٥٧ هدف اين توضيحات نيست. آنچه در اين سطور و در ارتباط با مضمون اتحادهاي اجتماعي مطرح است، درسي است كه بايد از اين حادثه تلخ تاريخي آموخت. درسي كه تنها مي تواند در اين امر متمركز گردد، كه مضمون اقتصادي- اجتماعي اتحادي كه بايد عليه ديكتاتوري ايجاد شود و با حذف آن، بازسازي جامعه را آغاز كند، بايد روشن بوده و مورد توافق در اتحاد ضد ديكتاتوري باشد! (٦)

 

وحدت آزادي و عدالت اجتماعي

اين برداشت كه حذف ديكتاتوري و بازسازي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني گويا دو مرحله مستقل را تشكيل مي دهد، به سخني ديگر، مساله ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ دو مقوله جدا از يكديگرند و لذا مي توان به آن ها با متحداني متفاوت و در اتحادهاي اجتماعي مرحله اي دست يافت، برداشتي غيرواقع بينانه بوده و با تجربه انقلاب بهمن و علت شكست نهايي آن در تضاد است.

علت آنكه حتي بخش هايي از حاكميت در دوران سلطنتي به انقلاب پيوستند و در براندازي رژيم ديكتاتوري سلطنتي شركت نمودند، سرشت انقلابي آن ها نبود. علت، قاطعيت و شفافيت موضع توده هاي ميليوني مردم، موضع ضد ديكتاتوري و شناخت رابطه ديكتاتوري با سلطه روزافزون امپرياليسم بر سرنوشت كشور نزد توده هاي مردم بود كه سرچشمه جلب نيروهاي بينابيني و متزلزل را به انقلاب تشكيل داد. شناخت و درك شرايط توسط توده ها كه زمينه قاطعيت موضع آن ها را تشكيل داد، تا اين سطح بود كه از دورترين روستاها نيز زنان و مردان روستايي براي تظاهر به شهر مي آمدند.

مرحله ي ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، مرحله بهم تنيده و يك پارچه اي را تشكيل مي دهد، كه به ويژه در شرايط تاريخي لحظه جهان و منطقه، تنها در اتحاد نيروهاي مردمي و ملي كه بر سر مضمون واحدي براي حذف ديكتاتوري و گشايش راه بازسازي ي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني به توافق رسيده اند، قابل دسترسي است. (٧) لذا طرح شفاف و صريح برداشت نيروهاي شركت كننده در اتحاد اجتماعي مورد نظر، و توافق بر سر مضمون اتحاد اجتناب ناپذير است.

تنها با طرح اين مواضع شفاف و صريح است كه زمينه عيني برپايي يك اتحاد پايدار و پيگير قابل شناخت و تثبيت مي شود. زمينه عيني اي كه شرايط توافق ذهني را ميان مبارزان و گردان هاي اپوزيسيون آزادي خواه و ميهن دوست ايجاد مي كند، تا بتوانند در بحث هاي سازنده، بر سر مضمون هاي متفاوت مورد نظر خود به توافق برسند، به سخني ديگر زمينه ذهني مشترك را ميان خود بيابند! البته كه در اين روند بغرنج و پيچيده نياز به نرمش، حذف خواست هاي حداكثري و يافتن زمينه توافق «وسيع ترين مشتركات» وجود دارد و همه گردان ها بايد براي آن آمادگي داشته باشند. درست به همين علت نيز بايد در ابتدا مواضع با شفافيت و صراحت طرح گردد.

هيچ ”شكل“ ديگري براي دستيابي به امكان برپايي يك اتحاد اجتماعي با ”مضموني“ تاريخ ساز، يعني حذف ديكتاتوري و راه گشايي براي فرازمندي ترقي خواهانه هستي اجتماعي جامعه ي ايراني وجود ندارد! ميان شكل و مضمون وحدتي انكارناپذير حكمفرماست! هر چه زودتر بحث در باره مضمون اتحاد آغاز گردد و به آن نسبت كه بحثي هدفمند و سازنده در «حول فراگيرترين مشتركات» باشد، دستيابي به اتحاد پايدار و پيگير، عملي تر و كم دردتر خواهد بود!

 

موضع شفاف انقلابي

با چنين برداشت است كه دفاع از طرح ”خواست هاي دموكراتيك و ملی“، به عنوان مضمون اتحاد اجتماعي ضد ديكتاتوري كه بسياري از مبارزان ميهن دوست و همچنين حزب توده ايران مطرح مي سازند، مي تواند محور اصلي اتحاد اجتماعي، «فراگيرترين مشتركات»، در مرحله كنوني ارزيابي شود. اين برداشت، ريشه در شناخت تضادي دارد كه ميان منافع طبقات حاكم و منافع توده قريب به اتفاق مردم ميهن ما وجود دارد. تضادي كه حادثه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را عليه رژيم سلطنتي نيز به حادثه اي اجتناب ناپذير بدل ساخت كه طي آن، براي اولين بار به طور عيني و در جريان مبارزه جبهه متحد خلقي به وجود آمد كه پيشتر به آن اشاره شد و تكرار آن تنها به منظور اشاره به يك سو نگري اي است كه اينجا و آنجا مطرح مي گردد و شكست توده ها را مي بيند و پيروزي آن ها فراموش مي كند.

بديهي است كه نيروهاي ديگري كه مي توانند در چنين اتحادي شركت كنند (كه همان طور كه زيرنويس ٦ اشاره شد، وسعت شركت آن ها، شكل گذار از ديكتاتوري و درجه دردناكي آن را تعيين مي كند)، مي توانند داراي نظر و موضع هاي ديگري در باره خواست هاي ”دموكراتيك و ملي“ باشند و مطرح سازند. روندي كه بايد از آن با خشنودي استقبال نمود، زيرا تنها راه دستيابي به توافق ذهني بر سر مضمون نهايي، طرح مشخص مضمون ها است.

بگذار بحث ها در اين زمينه با شفافيت طرح و خود را نشان دهد و زمينه توافق گسترده را به وجود آورد. اين خواست را نمي توان «هژموني» خواهي ناميد. اين نبرد براي جلب قلب و ذهن توده هاست، كه همان طور كه انتخابات اخير مجلس در ونزوئلا مي آموزد، بايد هر روز و هر روز به آن پرداخت. (٨)

از اين رو ضروري است در اين سطور، مضمون خواست هاي دموكراتيك و ملي شكافته شود.

احتمالاً بر سر مقوله ”دموكراسي سياسي“، توافق وسيعي در ميان اپوزيسيون وجود دارد. بحث در باره ”حقوق دموكراتيك“ كه مضمون آن ”عدالت اجتماعي“ را تشكيل مي دهد، و همچنين خواست دفاع از حاكميت ملي ايران، كه به مساله استقلال اقتصادي- سياسي كشور متعلق به همه ي خلق هاي ايران بازمي گردد، مي تواند موضوع اصلي بحث و گفتگو باشد كه بايد به آن به طور مشخص پرداخت.

 

برخي از اختلاف نظرها

در موضعي انتقادي، نظري طرح شد كه مي توان آن را به عنوان آغاز گفتگوي سازنده براي مضمون ”عدالت اجتماعي“ پذيرفت كه همان طور كه نشان داده خواهد شد، در ارتباط تنگاتنگ با مساله ”ملي“ قرار دارد. در موضع انتقادي، برداشتي مطرح شد كه در آن، دفاع از ”عدالت اجتماعي“ به عنوان «سياست … در پس هژموني طبقه كارگر» ارزيابي و مورد انتقاد قرار مي گيرد. به سخني ديگر، طرح خواست هاي زحمتكشان در انتخابات پيش رو، به مثابه سياستي ارزيابي مي شود كه خواستار برقراري «هژموني» طبقه كارگر است كه معناي نهايي آن را بايد خواست برقراري «هژموني» حزب طبقه كارگر دانست. (٩)

به سخني ديگر، منتقد در پشت دفاع از منافع زحمتكشان در بحث ها در ارتباط با انتخابات پيش رو، كوشش براي برقراري «هژموني» اي را مي پذيرد كه با آن موافق نيست، و لذا اصلاً وارد بحث در باره اصل موضوع، يعني بررسي اين پرسش كه آيا منافع زحمتكشان در ايران، در مركز دفاع از سياست ضد ديكتاتوري قرار دارد، نمي شود. به اين پرسش نمي پردازد كه آيا دفاع از منافع زحمتكشان، دفاع از برنامه اقتصاد ملي اي را تشكيل مي دهد كه هسته اصلي باز و نوسازي اقتصادي- اجتماعي ايران پس از گذار از ديكتانوري است يا خير؟!

چنين برداشتي از اين رو همه ی جوانب واقعيت را بيان نمي كند، زيرا مورد توجه قرار نمي دهد كه شكست انقلاب بهمن و بازگشت ”اقتصادِ سياسي“ نوليبرال امپرياليستي به ايران، در وحله اول، سنگين ترين ضربه را به منافع زحمتكشان ميهن ما در همه لايه هاي آن وارد ساخته است! لذا به طور عيني، منافع زحمتكشان، به ويژه زنان زير ستم مضاعف، همان طور كه معلمان، پرستاران و ديگر لايه هاي محروم اجتماعي، كانون مركزي تاثيرِ ستم طبقاتي ي اِعمال شده توسط ارتجاع حاكم را تشكيل مي دهد. به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، چنين انتقادي رابطه بي واسطه ميان شكست انقلاب و پامال شدن منافع زحمتكشان را مورد توجه قرار نمي دهد و به نتيجه گيري از آن كه دفاع از اين منافع، دفاع از پيروزي انقلاب بهمن و مبارزه براي احياي آن است بي توجهي مي كند!

 

مسئله رابطه منافع زحمتكشان و توده مردم را بشكافيم:

به سخني ديگر که همان معنا را می رساند، هنگامي كه طبقه كارگر از منافع خود در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي دفاع مي كند، از منافع كل توده مردم و از منافع آن محروماني نيز دفاع مي كند كه در بخش هاي مياني جامعه بايد با دو تا سه شغل و با دستمزدي زير مرز فقر زندگي كنند. (١٠) نقض حاكميت ملي ايران كه از طريق نقض قوانين ملي عملي شد، يعني نقض قانون كار، نقض قانون ملي بودن منابع كه به معناي مجاز كردن خريدن منابع ملي (براي نمونه نفت وغيره) توسط سرمايه سوداگر داخلي و خارجي است و امثال آن، سنگين ترين بار استثمار و فشار اقتصادي را بر دوش زحمتكشان (براي نمونه در بخش هاي ويژه اقتصادي) تحميل مي كند، اما در عين حال حق حاكميت ملي توده مردم ميهن ما را نيز نابود مي سازد!

به سخني ديگر، قرار داشتن منافع طبقه كارگر در مركز منافع توده هاي وسيع مردم، واقعيتي عيني را تشكيل مي دهد. لذا خواست ”جبهه متحد خلق“، خواستی در جهت تحقق بخشیدن به «هژمونی» توده مردم تا درون بورژوازی ملی و میهن دوست است که در مضمون خواستِ دفاع از منافع زحمتکشان قابل شناخت مي گردد. شکل و مضمون ميان منافع زحمتكشان و همه مردم داراي رابطه ای تنگاتنگ بوده و از وحدتي انكارناپذير برخوردار است.

منافع طبقه كارگر ايران به طور عيني در انطباق است با نيازهاي ترقي خواهانه جامعه ايراني. طبقه کارگر، بنا به خطر ناشی از سلطه ارتجاع داخلی و امپریالیسم که منافع آن را تهدید می کند، به طور عيني به پیگیرترین نیروی مدافع دموکراسی و منافع ملی بدل می شود. پیگیری خواست های مردمی- دموکراتیک و ملی توسط زحمتکشان، آن ها را به محور اصلی مبارزه برای دموکراسی و دفاع از منافع ملي بدل می سازد.

بدين ترتيب، طرح منافع طبقه كارگر نه تنها گامي براي برقراري هژموني طبقه كارگر نيست، بلكه خواستي در جهت نياز اپوزيسيون دموكراتيك و ملي ايران به يك اتحاد اجتماعي وسيع «حول فراگيرترين مشتركات» است. حزب توده ايران در جريان انقلاب بهمن و هم اكنون نيز ترديد ندارد كه دوران رشد ملي- دموكراتيك جامعه بدون شركت بورژوازي ملي با موفقيت روبرو نخواهد بود. لذا حفظ منافع بورژوازي ي مدافع منافع ملي، مدافع حق حاكميت ملي، خواستار رشد توليد داخلي و عليه سيطره اقتصادي- سياسي- نظامي امپرياليسم، وظيفه عاجل زحمتكشان نيز است.

وحدت منافع وسيع ترين لايه هاي زحمتكشان و بورژوازي ملي را مي توان در روند در جريان در روسيه نيز دريافت. پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و در دوران حاكميت يلسين، بورژوازي مافيايي و كمپرادور سكان حاكميت را در اختيار گرفت و به غارت ثروت هاي متعلق به مردم پرداخت. اين بورژوازي منابع مالي غارت شده را بلافاصله به بانك هاي كشورهاي امپرياليستي منتقل نمود و به وابسته بي اراده سرمايه مالي امپرياليستي تبديل شد. در دوران اخير و با برقراري قدرت بورژوازي ملي در روسيه، روند رشد اقتصادي- اجتماعي اي بر اين كشور حاكم گشته است كه مي توان آن را به عنوان ”مرحله ملي- دموكراتيك رشد آن زير هژموني بورژوازي ملي“ تعريف نمود. سياست داخلي و خارجي روسيه بازتاب برقراري چنين شرايطي در اين كشور است كه مورد تائيد وسيع ترين لايه هاي اجتماعي و احزاب ترقي خواه نيز در روسيه و خارج از آن قرار دارد.

 

از آنچه بيان شد مي توان اين برداشت را مستدل دانست كه ميان طبقه كارگر و بورژوازي ملي در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، يك وحدت عيني منافع وجود دارد كه بايد با توضيح و تشريح آن – همزمان با تجربه مستقل بورژوازي ملي و طبقه كارگر در نبرد دموكراتيك و ملي -، براي همه لايه هاي ذينفع قابل شناخت و درك شود.

طرح خواست هاي زحمتكشان، طرح همان مضمون ملي- دمكراتيكي ي است كه در خدمت حفظ منافع مردم میهن ما عمل مي كند. ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه نيز از مضموني شفاف برخوردار است. مردم ايران بايد از يك سو به اقتصاد ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي پايان دهند كه ايران را به نيمه مستعمره سرمايه مالي امپرياليستي بدل مي سازد، و از سوي ديگر، يك برنامه اقتصاد ملي- دموكراتيك جايگزين را براي اقتصاد ملي ايران تنظيم كنند.

زمينه عيني و نظري چنين برنامه اقتصاد ملي در اصل هاي اقتصادي ٤٣ و ٤٤ در قانون اساسي ج. ا. تثبيت شده است. بايد اين اصل ها را به روز نمود و تقسيم وظيفه ميان بخش هاي عمومي (دولتي) و خصوصي اقتصاد را با شرايط كنوني منطبق ساخت. بايد سيطره نظام ديكتاتوري را از روي آن برطرف ساخت. سيطره ي اژدهاي چهار سري كه در مقاله احمد پورمندي (اخبار روز ٢١ آذر) توصيف شده است. بايد كنترل مردم، نمايندگان آن، مطبوعات آزاد، سنديكاها و سازمان هاي مدني مستقل و نهايتاً احزاب طبقاتي را بر عملكرد همه بخش هاي اقتصادي تعيين شده در قانون اساسي برقرار نمود. هدفي كه تنها با حذف ديكتاتوري و گذار از ”ولايت فقيه“ قابل دستيابي است.

تحقق نيافتن خواست برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري“ در شرايط كنوني، استدلالي قابل پذيرش براي گويا نادرست بودن مضمون اين خواست نيست! برعكس، استدلالي است برای تاکید بر ضرورت تمركز همه نيروها براي تحقق بخشيدن به آن. تحقق بخشيدن به آن، تنها با مبارزه براي آزادي زندانيان سياسي، پايان حصر و ديگر خواست هاي قانوني و دموكراتيك قابل دستيابي است كه شعارهاي مستقل مردمي- دموكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي را در مبارزه انتخاباتي پيش رو تشكيل مي دهد.

 

كمك بزرگي براي شفاف شدن «فراگيرترين مشتركات» خواهد بود اگر شما، البرز گرامي، يا نظريه پردازان ارجمند ديگري، رشته كلام را با ارايه خواست هاي مشخص پيشنهادي خود دنبال كنيد.

١- براي نمونه، در آنچه كه «سرمقاله» ناميده مي شود و به اصطلاح مقاله اصلي نشريه را هم تشكيل مي دهد، با عنوان ”مرحله تازه كارشكني رهبر در سمت گيري اقتصادي دولت“، ”راه توده“ (شماره ٥٣٢، ٢٦ آذر ١٣٩٤)، كلمه اي در باره مضمون «سمت گيري اقتصادي دولت» مطرح نمي كند. در بحث بر سر اختلاف ميان «رهبر» و «دولت»، بحث بر سر مضمون «سمت گيري اقتصادي» نيست. صحبت بر سر دعوا بر سر سهم گروه ها، به قول مقاله ي ”فساد اقتصادي و سياست هاي دولت يازدهم“ در نامه مردم (٩٨٨، ٢٥ آذر ١٣٩٤) «سهم خواهي ها» از امكان هاي «اقتصادي» در ايران است. ”راه توده“ اين مضمون «اختلاف» را به زير فرش جارو مي كند. به اين منظور و با بهره گيري از نفرتي كه عليه خامنه اي در جامعه ايجاد شده است، به دفاع و توجيه سياست دولت روحاني مي پردازد. نامه مردم همانجا بهره بردن از شيوه «مانور هاي محتاطانه» را كه دولت روحاني از آن به مثابه «حربه مبارزه با فساد اقتصادي در برابر موضع گيري هاي ”رهبري“ استفاده» مي كند، نشان مي دهد.

برخلاف ”راه توده“ كه مدافع سياست اقتصاد نوليبرالي دولت حسن روحاني است، نامه مردم، يكي از مخالفان پيگير و آشتي ناپذير اين سياست نواستعماري امپرياليستي است و در مقاله پيش گفته به درستي مضمون سياست اقتصادي اين دولت را در دنباله روي ضد مردمي و ضد ملي اين برنامه امپرياليستي افشا مي كند. نشان مي دهد كه در جنگ «رقابت ميان جناح ها» در حاكميت جمهوري اسلامي، كه به منظور جلب رئوفت و پشتيباني سازمان هاي مالي امپرياليستي انجام مي شود، همه آن ها شريكند. حسن روحاني همانقدر مي كوشد نزد آنان مقبول افتد كه دولت احمدي نژاد از دريافت تشويق صندوق بين المللي پول مشعوف و آن را جار مي زند. گزارش هفتگي محسني اژه اي، سخنگوي قوه قضايه همانقدر به همين منظور عملي مي گردد كه دولت روحاني مي كوشد «براي بانك جهاني و صندوق بين المللي پول ”حكمراني مطلوب“ (Good Govermance) [به حساب آيد، زيرا] ”حكمراني مطلوب“ معيار مهم اندازه گيري درجه امنيت و ريسك سرمايه گذاري در يك كشور و امكان راستي آزمايي آمار اقتصادي آن به شمار مي آيد.»

با تكيه به مضمون سياست دولت كنوني، نامه مردم به نشان دادن ريشه «”فساد اقتصادي“ زير سايه رژيم ولايي» در ج. ا. مي پردازد و همانجا بر «غارتگريِ ثروت ملي در سطح كلان» انگشت مي گذارد كه توسط همه جناح هاي حاكميت با هدف «انباشت سرمايه هاي خصوصي و نيمه خصوصي به منظور كسب سود و ثروت اندوزي» انجام مي شود كه پيامد اجراي سياست نوليبرال امپرياليستي است. «در دوره احمدي نژاد، تغيير اصل ٤٤ قانون اساسي به هدفِ تسريع فرايند خصوصي سازي و به بهانه مقرارات زدايي …» عملي شد «كه هسته سياست هاي اقتصادي دولت يازدهم [حسن روحاني] براي رونق ورشد اقتصادي، بر اساس انبساطِ بخش مالي و تزريق تسهيلات اعتباري در جهت تحريك تقاضا براي مصرف …» را تشكيل مي دهد كه دستور و برنامه ديكته شده همان سازمان هاي مالي امپرياليستي است!

بايد دو مقاله ”راه توده“ و نامه مردم را در كنار هم مطالعه كرد، تا تفاوت ميان طرح صوري ”شكل“ وقايع و طرح ”مضمون“ آن ها را دريافت. ”راه توده“ در «سرمقاله شماره ٥٣٢» خود با بهره گيري از ترفند ژورناليستي ترسيم ”مار“، آنجا خاك به چشم توده ها مي ريزد، كه شناخت و درك مضمون وقايع، تنها ابزار براي دستيابي به ارتقاي سطح آگاهي توده ها و تدارك تغيير شرايط است! پايبندي به خط مشي انقلابي حزب توده ايران در اين مقاله نامه مردم در برابر كاريكاتور دروغين ادعاي «مشي توده اي» ”راه توده قلابي“ قرار دارد و مي درخشد!

٢- به نقل از ابرازنظر البرز نسبت به مقاله آقاي پورمندي (اخبار روز ٢١ آذر ١٣٩٤).

٣– سخنان مهرداد درويش پور در اخبار روز ٢٢ آذر ١٣٩٤ نمونه وار براي اين وضع است!

٤- لذا مي توان گفت كه برداشت البرز در ابرازنظر ٢٢ آذر در ارتباط با مقاله پيش گفته، محقانه نيست.

٥- ارتجاع داخلي و خارجي خطر روند انقلابی در جریان را دريافت. ترورهاي هدفمند كه با قتل آيت الله طالقاني آغاز شد، آغاز جنگ عراق عليه ايران، توطئه هاي پوشيده و علني امپرياليستي كه محاصره اقتصادي محور آن را تشكيل مي داد – هم اكنون در ونزوئلا با نمونه ديگری از آن روبرو هستيم – و نهايتاً سركوب حزب توده ايران، سازمان فدائيان خلق و ديگر نيروها توسط ارتجاع، از يك سو ”شكل“ روند ضد انقلابی در جریان و مكانيسم تحقق نيافتن شعار ”جبهه متحد خلق“ را قابل شناخت مي سازد و سرشتِ ضد مردمي و ضد ملي آن را افشا می کند، اما از سوي ديگر، درستي مضمون خواست برای تحقق آن را نيز به اثبات مي رساند. مضموني كه هم اكنون نيز به قوت خود باقي است.

٦- شكل گذار از ديكتاتوري وابسته است به وسعت شركت لايه هاي اجتماعي در آن كه مي تواند تا درون نيروهاي ملي در حاكميت نيز توسعه يابد. و نيروهاي ميهن دوستي را در حاكميت در برگيرد كه داراي موضع روشن عليه برنامه نوليبرال امپرياليستي هستند. به سخني ديگر، ميهن دوستاني كه اين برنامه سرمايه مالي امپرياليستي را به مثابه ابزار تبديل ايران به نيمه مستعمره نظام مالي جهاني شده امپرياليستي ارزيابي كرده و مبارزه با آن را وظيفه جبهه ضد ديكتاتوري مي دانند.

٧- ”راه توده“ قلابي يك پارچگي مساله ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ را مردود اعلام كرده است. اين نشريه دزديده شده، بدين ترتيب با صراحت موضعي عليه خط مشي انقلابي حزب توده ايران داراست كه زنده ياد ف. م. جوانشير آن را با عنوان ”برنامه حداقل كارگري“ در جزوه ”سيماي مردمي حزب توده ايرن“ ترسيم كرده و مستدل مي سازد.

٨- برداشت انتقادي اي كه به عنوان خطر «هژموني طبقه كارگر» مطرح مي شود، به يك جنبه پراهميت ديگر نيز از واقعيت عيني پيش رو در جهان و نزد احزاب كمونيستي و كارگري ي انقلابي بي توجه است. پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي اروپا داراي علل مختلف بود، از قبيل نظري، سياسي، اقتصادي و… اما يك علت اصلي ي مادر را مي توان براي همه اين انحرافات برشمرد، و آن، ناتواني براي ارتقاي ”دموكراسي بورژوايي“ به سطح ”دموكراسي سوسياليستي“ است. صوري بودن دموكراسي بورژوازي و سرشت طبقاتي آن به درستي مورد انتقاد قرار گرفت، و با تكيه به آن، جنبه مثبت اين دستاورد تاريخي انسان نفي شد. اين برخورد غيرديالكتيكي كه عنصر زنده و پويا و رشد يابنده را در ”دموكراسي بورژوازي“، با جنبه منفي صوري و طبقاتي بودن آن به سود منافع بورژوازي، نفي كرد، بزرگ ترين اشتباه تئوريك و ريشه اصلي همه اشتباه هاي ديگر است. اين شناخت در همه بررسي هاي احزاب مختلف كارگري در جهان نشان داده شده، ازجمله در حزب توده ايران و به شناخت عمومي بدل شده است.

تاثير منفي اين اشتباه نظري در تئوري شناخت را مي توان در همه زمينه ها هستي اجتماعي در اتحاد شوروي يافت و نشان داد. براي نمونه، ناتواني براي رشد تئوري ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي همانقدر در اين اشتباه ريشه دارد كه اين برداشت ريشه دارد كه گويا تاريخ بازگشت ناپذير و رشد اجتماعي كوچه اي يكطرفه است. مي دانيم كه اتحاد شوروي توانست در كوتاه ترين مدت به كمك برنامه ي متمركز، زيربناي اقتصاد سنگين و مادر را در مرحله رشد اقتصاد در سطح (extensiv) پايه ريزد. موفقيتي كه زيربنايي پيروزي بر فاشيسم آلماني همانقدر بود كه پس از جنگ جهاني دوم زيربنايي نوسازي سريع اتحاد شوروي را تشكيل داد (تئوري هاي ”تلفيق“ دو سيستم اقتصادي كه در سال هاي شصت قرن گذشته تاريخ اروپايي از طرف اقتصاددانان غربي مطرح شد، شاهد اين واقعيت است). نبود امكان ابرازنظر آزاد اما باعث آن شد كه كوشش اقتصاددانان اتحاد شوروي در سال هاي ٦٠ تا ٧٠ قرن پيش نتواند اصلاحات ضروري را در مرحله رشد در عمق (intensiv) در اقتصاد شوروي ايجاد سازد. بحث در اين باره مجاز نشد، همان طور كه «سيستم اقتصادي نوين» در آلمان دموكراتيك كه والتر البريشت سازمانده آن بود، زير همين فشارها از اتحاد شوروي براي حفظ ”مدل شوروي“ پا نگرفت.

اين واقعيت كه در قانون اساسي جمهوري بليوايي ونزوئلا، حتي حق بازپس گرفتن راي به رئيس جمهور در نيمه دوره رياست جمهوري به مردم داده شده است، نشان عيني دريافت نيروهاي ترقي خواه انقلابي در جهان از واقعيتي است كه آن ها «هژموني» را به مفهوم مبارزه ي مداوم براي تصاحب قلب و ذهن توده ها دريافته اند و نه آن طور كه در ابرازنظر پذيرفته شده است.

٩- در ابرازنظري (٢٢ آذر ٩٤، اخبار روز، در ارتباط با مقاله احمد پورمندي) البرز گرامي ضمن «خوب» خواندن «شعار جبهه متحد خلق»، آن را شعاري ارزيابي مي كند كه «اما عملاً با قراردادن همه ي سياستهاي خود [حزب توده ايران] در پس هژموني طبقه كارگر، هرگز در هيچ زماني موفق به ايجاد جبهه متحد خلق مورد نظرش نشده است.»

١٠- خبرگذاري مهر ٧ آذر: «بيش از ٩٣ درصد كل قراردادهاي كاري به صورت موقت منعقد مي شود». «قراردادهاي سفيد امضا، تهيه اسناد ساختگي و جعل امضا به عنوان يك واقعيت تلخ در بازار كار ايران رواج دارد» (خبرگذاري مهر، ٦ مهرماه)، «تسويه حساب هاي سفيد امضا» در يك سال اخير به «مدل جديد قراردادهاي حجمي» تغيير يافته كه خبرگذاري ايلنا، ٩ آذر آن را چنين تعريف مي كند: «در قراردادهاي حجمي مزايايي مانند اضافه كاري و حق شيفت به هيچ وجه در نظر گرفته نمي شود … در قانون كار چيزي تحت عنوان قرارداد حجمي نداريم و اين نوع قراردادها يك نوع ابداع غيرقانوني است» (همه داده ها به نقل از مقاله ”قراردادهاي موقت، مسئله اشتغال و حقوق زحمتكشان“، نامه مردم ٩٨٨، ٢٥ آذر ١٣٩٤).




سياست مستقل انتخاباتي در آستانه انتخابات (٣) چگونه مي توان به «پلاتفرم مشترك با نيروهاي سياسي متفاوت» دست يافت؟

مقاله شماره١٣٩٤ / ٤٥ (٢٣ آذر)

واژه راهنما: مضمون شفاف اتحادهاي اجتماعي. از طبقات حاكم بياموزيم و منافع و خواست هاي خود را با صراحت مطرح و از آن دفاع كنيم. طرح خواست مردم و منافع قانوني ي زحمتكشان، پيش شرط برپايي اتحادهاي دموكراتيك پايدار و پيگيرِ اجتماعي به منظور «اصلاحات براي تغيير» و گذار از ديكتاتوري است.

بدون روشني و شفافيت مواضع، اتحادهاي اجتماعي پا نمي گيرند! از اين رو مفيد است كه برخي ها كه خود را اصلاح طلب مي پندارند و يا اعتدال گرا مي نامند، «”لب“ مطلب» را با صراحت بيان كرده اند (١). براي نمونه مي نويسند كه به ادامه ”زندگي“ در صحنه تعيين شده توسط رژيم ديكتاتوري قانع هستند و با تن دادن به شرايط ديكته شده آن، يعني حاكميتِ ”نظارت استصوابي شوراي نگهبان“، سلطه ”كميته هاي قوه قضايه“ و غيره موافقند و از دولت مجري برنامه ضد مردمي و ضد ملي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي دفاع كرده و سر تسليم بر آستانِ ديكتاتوري مي سايند!

بدون ترديد براي همه اصلاح طلبان واقعي و به طريق اولي براي زحمتكشان يدي و فكري ميهن ما، زنان و مردان محرومي كه بايد با دستمزدي سه بار زير مرز فقر زندگي كنند، «”لب“ مطلب» اين جريان ها و عناصر نه تنها زمينه اتحاد اجتماعي را براي ”اصلاحات“ تشكيل نمي دهد، بلكه آن را آن طور كه هست، يعني آستان بوسي بر درگاه ديكتاتوري و دنباله روي از حاكميت سرمايه داري ارزيابي كرده و از آن فاصله مي گيرند!

گرچه موضع گيري شفاف عليه مواضع دنباله روان و آستان بوسان ارتجاع ضروري است، اما كافي نيست. اگر ضروري است كه به «پلاتفرم مشترك با نيروهاي سياسي متفاوت» دست يافت، آن وقت، بايد مضمـون اين «پلاتفرم» نيز با صراحت و شفافيت مطرح و مستدل گردد، تا بتواند به كانون تجمع طرفداران و محور خط مشي انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي – هنگام مبارزه براي انتخاب آزاد در انتخابات پيش رو – بدل گردد. ترديدي نيست كه پيش شرط برپاييِ اتحاد اجتماعي ي پايدار و پيگير، داشتن «پلاتفرم مشتركِ» اقتصادي- اجتماعي و برنامه اي براي سازماندهي هستي اقتصادي و اجتماعي- سياسي جامعه به سود اكثريت مطلق آن است.

مضمون اين «پلاتفرم»، بايد بازتاب صريح و روشن نيازهاي روز مردم بوده و پاسخي واقع بينانه به «خواست هاي اكثريت مردم و براي ايجاد تغييرات جدي در كشور باشد» (٢). به سخني ديگر، مضمون اين «پلاتفرم» بايد خواست هاي عيني اكثريت مردم را در برگيرد و با به كارگيري همه ي اشكال مبارزه مخفي و علني و با استفاده از همه امكان هاي داخل و خارج از ايران، به ميان توده مردم برده شود. تنها با چنين پشتوانه واقع بينانه براي مضمون «پلاتفرم» و انتقال هشيارانه آن به درون لايه هاي توده ي مردم مي تواند اتحاد اجتماعي ي مبارزه جو در دوران هاي غيرانقلابي پا قرص كند و به بسيج توده ها و كوشش براي سازماندهي آن ها دست يابد.

برخي از شعارهايي كه مي تواند مضمون پيش گفته را به درون لايه هاي توده ي زحمتكش منتقل سازد، در بخش اول بحث هاي كنوني مطرح شد (اخبار روز ٤ آذر) و نياز به تكرار از اين رو نيز ندارد كه در واقع نهايتاً خود زحمتكشان آن ها را تعيين كرده و به انتشار آن ها خواهند پرداخت.

آنچه كه اما بايد در اين سطور بار ديگر مورد تاكيد قرار گيرد، اين نكته است كه بايد از طبقات حاكمه كه منافع خود را با صراحت مطرح مي سازند و مصممانه اجراي آن ها را به توده ها تحميل مي كنند، آموخت و منافع طبقاتي زحمتكشان را با صراحت مطرح ساخت.

طبقات حاكم با همه دستگاه هاي فشار و تبليغي خود، با دو بازوي «دولت بي اراده» و «قوه قضايه با اراده» و همچنين با تهديد «فرمانده كل سپاه» كه «مي گويد ”انتخابات براي نظام دردسر است“» (٣)، به طور مصمم از منافع خود دفاع و حفاظت مي كند. آن ها براي دفاع از منافع طبقاتي خود، مدافعان علني و پوشيده خود را با شعار، بحث و پرسش هاي انحرافي به صحنه تبليغات مي فرستند. مداحاني كه بايد طيف آن را تا درون روشنفكران نظريه پردازي توسعه داد كه شايد حتي با حسن نيت، تن دادن به شرايط حاكم كنوني را به مردم از اين رو توصيه مي كنند، زيرا گويا «روش هاي قهرآميز به شكست» ختم مي شوند! كه اما منظور، روش هاي قهرآميز طبقات حاكم كنوني نيست! بلكه انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست! (٤)

تنها با شيوه ي ارايه مستقل و شفاف خواسته هاي دموكراتيك و ملي مردمِ ميهنمان مي توان قطب بندي منافع متضادِ طبقاتي را در جامعه شفاف ساخت و نشان داد و آن را به اهرم تصاحب قلب و ذهن زحمتكشان و محرومان براي تغيير واقعي شرايط حاكم تبديل نمود!

تغييري كه شرايط انقلابي انجام آن در دوران كنوني آماده نيست، مي تواند تنها با جلب همه متحدان به دور «پلاتفرم خواست هاي اكثريت مردم و براي ايجاد تغييرات جدي در كشور» آن هنگام عملي گردد كه مضمون آن، دستيابي به آزادي و دموكراسي در مبارزه براي آزادي انتخاب در انتخابات پيش رو و همچنين دفاع از منافع ملي در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي و تعديد يورش نظامي آن باشد!

مخالفت انواع انديشه سوسيال دموكرات، از جنس كلاسيك برنشتيني، يا مذهبي و يا سكولار آن، دانسته يا ندانسته، در جهت حفظ و تداوم شرايط حاكم كنوني عملي مي كند. لذا انديشه اي پوزتويستي و ارتجاعي از كار در مي آيد.

مخالفت آنان با خط سرخ تاريخ مقاومت و علمداري انديشه و خط مشي انقلابي از نوع كاوه آهنگر، مزدك بامدادان، بابك ها و … و نمونه هاي امروزي آن، مخالفت آنان با دستاوردهاي پيروزي و آموزش از شكست هاي آن ها، تكرار به انتظار نشستن براي ”بهشت موعود“ در طول زمان، به جاي كوشش آگاهانه و واقع بينانه با استفاده از همه امكان ها و اشكال مبارزه انقلابي به منظور تغيير شرايط حاكم، عملي مي گردد. آري! اينست هدف آگاهانه و يا ناآگاهانه آنان!

آن ها كه ديگر نمي توانند توده زحمتكشان را با شعار ”مشيت الهي“ به قناعت و رضامندي نسبت به شرايط سلطه گرانه حاكمان قانع سازند، مي كوشند با تكرار مضمون مشابهه ”الزامات جهاني سازي امپرياليستي“ به اين هدف خود نايل گردند. مدعي اند كه توده مردم محروم و زير سلطه مي توانند گويا با تن دادن به ادامه اجري برنامه اقتصادي امپرياليستي كه «دولت بي اراده» اجراي آن را متعهد شده است و به آن نامِ ”اقتصاد اسلامي“ يا «اقتصاد مقاومتي» داده است، مردم را به دستيابي به هدف ”دموكراسي“ راهنما گردند!

علت مخالفت آنان با سياست مستقل زحمتكشان و طرح خواست هاي قانوني ي دموكراتيك، از قبيل ”حق انتخاب آزاد“ در انتخابات پيش رو، از چنين سرچشمه ي پوزيتويستي و تسليم طلبانه ي سوسيال دموكرات سيرآب مي شود!

 

مبارزه براي خواست هاي اكثريت مردم، مبارزه براي منافع قانوني ي زحمتكشان، به برپايي اتحادهاي دموكراتيك پايدار و پيگيرِ اجتماعي به منظور «اصلاحات براي تغيير» و گذار از ديكتاتوري كمك مي كند و آن را ممكن مي سازد. ارايه برنامه اقتصاد ملي- دموكراتيكِ جايگزين براي ايران (٥)، به جاي برنامه ديكته شده توسط سازمان هاي سرمايه مالي امپرياليستي كه آن را «اقتصاد مقاومتي» مي نامند، شرايط را براي فرازمندي ملي- دموكراتيك جامعه ايراني آماده مي سازد و ”اصلاحات“ در چارچوب انتخابات پيش رو را از ابزار تحكيم نظام غارتگر سرمايه داري ي وابسته ي حاكم، به اهرم شكوفايي اقتصادي- اجتماعي ايران و دستيابي به عدالت اجتماعي نسبي براي توده مردم بدل مي گرداند!

از خطرات جدي برنامه هاي ديكته شده از طرف سازمان هاي مالي امپرياليستي، از قبيل «اقتصاد مقاومتي»، «بسته تحرك اقتصادي» و غيره، حتي سردمداران رژيم با خبر هستند. فريبرز رئيس دانا، اقتصاددان ايراني، اين واقعيت را در مقاله اي (٦) چنين توصيف مي كند: «رئيس جمهور (و همه اعضاي دولت و نيز گروه سه نفري سياست گذاري) اقتصاد مقاومتي را چراغ راه خود مي دانند و به هر حال همانند مقام رهبري از اين كه ناگزير از پذيرش آن شده اند، متاسفند.»

١- ”نگاهي به مصاحبه علي خاوري …“، ”راه توده“ قلابي شماره ٥٢٥، ٣٠ مهر ١٣٩٤.

٢- ”شركت در انتخابات با كدام هدف؟“، رحيم سپهري، اخبار روز ١٤ آذر ١٣٩٤.

٣- ”خط مشي انقلابي حزب توده ايران و ”راه توده“ قلابي!“، توده اي ها www.tudehiha.com ٥ آذر ١٣٩٤.

٤- ”فرصت هاي دموكراسي در ايران (٥)“، حميد آصفي، اخبار روز ١٥ آذر ١٣٩٤.

٥- نگاه شود به مقاله حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات و مقاله هاي ديگر در باره برنامه اقتصاد ملي از جمله در سال جاري در صفحه توده اي ها www.tudehiha.com

٦- ”با اين صليب، اين دراكولا نمي گريزد“، فريبرز رئيس دانا، اخبار روز ١٤ آذر ١٣٩٤.




سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات! نگرشي به «افشاي پروژه تسليم طلبي»!

مقاله شماره: ١٣٩٤ ٤٣ (١٣ آذر)

واژه راهنما: سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي. بحث و صحنه بازي انحرافي. تهديد مردم توسط ”راه توده قلابي“.سياست مستقل ضد ديكتاتوري صحنه مبارزه واقعي براي گذار از ديكتاتوري ”داعشي“ به صحنه اصلي مبارزه.

 

نگرشي به مقاله ”اصلاح طلبي آري، تسليم طلبي نه!“ در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران كه راه ”اصلاحات براي تغيير“ را نشان مي دهد و مضمون ”پروژه اصلاحي طلبي با مضمون تسليم طلبي“ را نفي مي كند! (١)

 

بحث نزد «كنشگران و نيروهاي سياسي» در آستانه انتخابات مجلس در اسفند ماه، همان طور كه مي توان در نوشتارهاي متعددي در اخبار روز دنبال كرد (ديرتر به آن پرداخته مي شود)، عمدتاً پيرامون محور «شركت كردن يا نكردن در انتخابات» دور مي زند. به سخني ديگر، بحث به صحنه اي كه ارتجاع حاكم چارچوب آن را تعيين كرده، منتقل شده است. چارچوبي كه به معناي توصيه به مردم براي تن دادن به نظارت استصوابي، رضامندي در برابر تشكيل كميته هاي سركوب قوه قضايه و گردن نهادن به فشار ناشي از ديگر ابزارهاي اِعمال و حفظ ديكتاتوري است!

چنين بحث هايي همانقدر انحرافي هستند كه بحث در باره ضرورت «حكومت محور» و «دولت محور» بودن يا نبودن فعاليت اين كنشكران است.

همه، بحثي انحرافي اند. دولت حسن روحاني، همانقدر دولت «حكومت اسلامي با سيماي داعشي» است كه وزير كشور دولت اصلاحات، موسوي لاري، انعكاس «چهره جمهوري اسلامي» را در فعاليت مدافعان آن مي بيند و براي آن هشدار مي دهد (كلمه، ١٩ نوامبر ٢٠١٥)، كه دولت احمدي نژاد بود. احمدي نژاد شرايط قانوني اجراي سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي اي را با پشتوانه همان مركز فشار، يا «محور حكومتي» و در همين «مجلس اسلامي» (محور حكومتي ديگر) به تصويب رساند و به تائيد شوراي نگهبان (محور حكومتي ديگر) رساند، كه دولت حسن روحاني اكنون به مجري نمونه براي اجراي همان برنامه تصويب شده نوليبرال امپرياليستي تبديل شده است. برنامه اي كه با ”حكم حكومتي“ مركز «حكومت محور» از سال ١٣٨٥ به برنامه رسمي «دولت محور»ها بدل شده است.

به اصطلاح ”استدال“ طرح شده در همه پيشنهاد ها بر دور اين محور حركت مي كند كه چاره اي نيست، بايد به شرايط تن داد، مگر تهديد «فرمانده كل سپاه را» نشينده ايد كه «مي گويد ”انتخابات براي نظام دردسر است“»! (٢)

به بياني ديگر، كشانده شده بحث ميان كنشگران به صحنه مورد نظر ارتجاع حاكم و دستگاه ديكتاتوري، تن دادن به ”بازي“ در صحنه مورد نظر «حكومت محور»ها و «دولت محور»ها، تبليغ براي پذيرفتن فلسفه ي ”جبر تاريخ“ و ”مشيت الهي“ است كه سرپيچي از آن گويا ناممكن است و ”معقول“ و با ”عقانيت“ همراه نيست و …

اين ”بحث“ها همگي مي خواهند مضمون «تسليم طلبي» را به مردم القا كنند. آن ها خواستار «اصلاحات» نيستند، مي خواهند راه «اصلاحات براي تغيير»، راه تغييرات واقعي و به سود مردم و در مركزشان زحمتكشان و محرومان را مسدود سازند!

 

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي

پرسش واقعي كه در برابر مردم ميهن ما مطرح است، از جنسي ديگر است، داراي سرشت ديگر است!

پرسش واقعي اين پرسش است كه در شرايط كنوني كه سازماندهي مبارزه مردم ميهن ما و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري به كيفيت و عمق ضروري دست نيافته است و همه شرايط تغيير انقلابي آماده نشده است، به سخني ديگر در شرايطي كه زمينه ذهني و عيني تغيير انقلابي در ايران محيا نيست، سياست انقلابي كدامست؟ وظيفه روز كنشگران سياسي و نيروهاي زحمتكش و مدافعان منافع مردم و منافع ملي ايران چيست؟ در آستانه انتخابات مجلس اسلامي چه سياستي را بايد دنبال نمود؟

تنها با پاسخ به اين پرسش است كه سياست مستقل ضد ديكتاتوري به منظور گذار از آن براي مبارزان قابل شناخت شده و به اهرم مبارزاتي آن ها در مدت زمان باقي مانده تا انتخابات مجلس شوراي اسلامي در ماه اسفند تبديل مي گردد. تنها با چنين شناخت است كه كوشش هاي تسليم طلبانه افشا و خنثي مي شود!

با طرح كدام خواست ها مي توان ”صحنه بازي“ مورد نظر ارتجاع را ترك كرد . صحنه مبارزه واقعي براي گذار از ديكتاتوري ”داعشي“ را به صحنه اصلي مبارزه بدل ساخت؟

چگونه مي توان افشاي نبود آزادي انتخاب را در جمهوري اسلامي با «چهره داعشي»، جايگزين بازي ”اصلاح طلبي“ كاذبي نمود كه مي خواهد با بحث هاي «حكومت محور»ي و «دولت محور»ي و تركيباتي از آن ها به چشمان خلق خاك بپاشد (٣) و ادامه اجراي سياست ضد ملي و ضد مردمي نوليبرال امپرياليستي را به آن ها تحميل كند؟

به سخني ديگر، چگونه مي توان سياست انقلابي ”اصلاحات براي تغيير“ را در دوران ”غيرانقلابي“ به مورد اجرا گذاشت؟! سياست انقلابي ي ”اصلاحات براي تغيير“ را به اهرام ارتقاي سطح آگاهي زحمتكشان و توده هاي ميهن دوست بدل مي ساخت و ”رفرم“ را در خدمت هدف ”انقلاب“ به كار گرفت؟

 

سياست مستقل انتخاباتي

به منظور تبديل ساختن ”صحنه بازي“ ارتجاع به صحنه مبارزه جويانه توده هاي مردم بايد خواست هاي قانوني زحمتكشان و همه لايه هاي ميهن دوست را به صورت شعارهاي مبارزاتي برجسته ساخت و با تمام توان و با استفاده از همه شيوه هاي مبارزه مخفي و علني و با به كار گرفتن همه امكان هاي تبليغي داخل و خارج از كشور به ميان توده ها برد!

سياست مستقل انتخاباتي، سياستي است عليه نظارت استصوابي، عليه توطئه مداخله ستادهاي قوه قضايه، خواستار دستمزد حداقل سه و نيم ميليوني براي زحمتكشان شدن، خواستار آزادي انتخاب شكلِ لباس و پايان بخشيدن به فشار جنسيتي به زنان شدن، و … است!

سياست مستقل انتخاباتي در آستانه انتخابات مجلس شوراي اسلامي، سياست افشاي وابستگي اقتصادي ايران به اقتصاد جهاني امپرياليستي است، سياستي است عليه برنامه آزاد سازي اقتصادي از طريق نابودي قراردادهاي رسمي كار، سياستي است عليه ساعت كار روزانه تا ١٦ ساعت، عليه پرداخت نشدن دستمزد كارگران و كارمندان، عليه برنامه ارتجاع براي نابودي اندوخته كارگران در سازمان خدمات اجتماعي، عليه خصوصي سازي ثروت هاي ملي و برباد دادن استقلال اقتصادي و سياسي ايران، سياستي است عليه نابودي توليد داخلي از طريق واردات بي رويه در بخش صنعت و كشاورزي و …

بايد به طور مثبت و مبارزه جويانه و به طور ساده و شفاف و يك صدا ازجمله فرياد زد:

  • نظارت استصوابي، خيانت به انقلاب است، ما بالغ يم، قيم نمي خواهيم!
  • آزادي زندانيان سياسي، پايان به حصر غيرقانوني!
  • آزادي فعاليت سنديكايي و سياسي، پيش شرطِ آزاد بودن انتخابات!
  • دستمزد حداقل سه و نيم مليوني، حق مسلم ماست!
  • تقليل ساعت كار، قرارداد رسمي و حفظ اندوخته زحمتكشان در سازمان خدمات اجتماعي، خواست مسلم ماست!
  • مبارزه عليه ديكتاتور، مبارزه براي وحدت ملي است!
  • ديكتاتوري، ”چهره داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • فشار جنسيتي، ”چهره داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • فشار به زنان براي ”حجاب اسلامي“، ”چهره داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • به فروش ثروت هاي ملي مردم پايان دهيد!
  • دفاع از منافع ملي ايران و حقوق خلق هاي آن وظيفه هر ميهن دوست است!

١- مقاله تحليلي نامه مردم با عنوان ”اصلاح طلبي آري، تسليم طلبي نه!“ «وظيفه نيروهاي مترقي» را به درستي «افشاي پروژه اصلاح طلبي»اي توسط «نيروهاي موسوم به اصلاح طلب» اعلام مي كند كه بايد آن را «تسليم طلبي كامل نامگذاري كرد»! (شماره ٩٨٦، ٢٦ آبان ١٣٩٤)

٢- ”نگاهي به مصاحبه علي خاوري ….“، ”راه توده“، ٥٢٥، ٣٠ مهر ١٣٩٤

٣- فرصت هاي دموكراسي در ايران، حميد آصفي، اخبار روز ٢٩ آبان ١٣٩٤




سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات! (٢) چگونه مي توان «تناسب قوا» را براي «حضور حداكثري مردم» تغيير داد؟!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤٤ (٢١ آذر)

واژه راهنما: مصرف بدون پشتوانه توليدي ملي. مرداب بدهي هاي فردي و دولتي غيرقابل بازپرداخت. چگونه به متحد مردم بدل مي شويم: اگر ”اصلاح طلبان“ مايلند «اراده اكثريت مردم» را به پشتوانه سياست خود بدل سازند، بايد خواست واقعي مردم كه ناشي از نياز غيرقابل ترديد آن ها به ”عدالت اجتماعي نسبي“ است، مطرح سازند.

 

در دفاع از مبارزه به منظور «بازگردادن ”جريان اصلاح طلب“ به مشاركت در مديريت نظام» (١)، ”نامي شاكري“ در ابرازنظر ٩ آذر خود، خواست «حضور حداكثري مردم در دو انتخابات پيش رو» را مطرح و كوشش براي تحقق بخشيدن به آن را وظيفه روز مبارزان اعلام مي كند. استدلال او در ابرازنظر ٧ آذر براي عمل به اين وظيفه، مبتني بر اين موضع است كه «فعلا خواست مردم»، ”انتخاب آزاد“ نيست! به نظر او «”خواست مردم“ روان شدن جوي هاي شير و عسل در دوران ”پساتوافق“ است …».

آيا واقعاً توهم «روان شدن جوي هاي عسل و شير» خواست مردم و يا توهمي است كه حاكميت سرمايه داري و دولت آن، خود در اذهان نشانده، مساله مركزي نيست. مساله مركزي اين است كه با سياستي كه دولت روحاني دنبال مي كند، يعني با دنباله روي بي چون و چرا از دستورات سازمان هاي مالي امپرياليستي، اين «جوي ها» براي چه كساني روان خواهد شد؟ براي توده مردم و زحمتكشان يا براي غارتگران؟

در مقاله ”تحريف تاريخ يا پريشاني انديشي؟“ (اخبار روز ١٠ آذر ٩٤)، احسان عباسي هدف مدافعان اِعمال برنامه نوليبرال امپرياليستي را نشان داده است. اين مقاله ازجمله و در ارتباط با مضمون سطور كنوني نشان مي دهد و قابل شناخت مي سازد كه برنامه اقتصادي كه «جريان اصلاح طلب» كه نامي شاكري بازگرداندن آن را «به مشاركت در مديريت نظام»، وظيفه روز مردم اعلام مي كند، «جوي شير و عسل» را تنها براي ”بورژوازي ملي “ مورد نظر آن ها روان خواهد ساخت!

براي نمونه مي توان نگاهي به مقاله «بسته تحرك اقتصادي، بلافاصله پس از تصويب و تاييد برجام» افكند (٢). در آنجا بنا به دستور شفاف خامنه اي – كه با حكم حكومتي خود در سال ١٣٨٥، اجراي برنامه ديكته شده امپرياليستي را به برنامه رسمي دولت ها در ج. ا. بدل نمود -، بايد همه فعاليت هاي دولت در جهت «تحركِ تقاضا» سوق داده شود. به سخني ديگر، دامن زدن به «مصرف»! مصرفي بدون پشتوانه ارتقاي ”توليد ملي“!

مصرف كاذبي كه بايد به آن از طريق «”كاهش نرخ سپرده قانوني“، ”ايجاد بازار بدهي“ و ”هدايت منابع به سوي مصرف كنندگان“» دامن زده شود، كه «سيف، رئيس بانك مركزي» آن را «تحركِ تقاضا» مي نامد (همانجا، به نقل از دنياي اقتصاد ٢٦ مهر ٩٢).

سياست ازدياد بدهي هاي فردي و دولتي، سياست فرار به جلوي سازمان هاي مالي امپرياليستي از قبيل صندوق بين المللي پول و بانك جهاني است كه به منظور دستيابي به انباشت سرمايه در شرايط برقراري هژموني سرمايه مالي امپرياليستي اِعمال مي گردد كه ضمن ايجاد امكان دستيابي به سودهاي كلان نجومي براي بانك هاي خصوصي، مردم و دولت هاي مجري اين پيشنهاد را در مرداب بدهي هاي فزاينده غرق مي سازد. بدهي هاي غيرقابل بازپرداخت كه دست مردم كشورهاي گرفتار را، آن طور كه وقايع اخير در يونان نشان داد، در آن لحظه هم در بند نگه مي دارد كه در رفراندم به لغو اين سياست راي مي دهند!

ناتواني براي بازپرداخت بدهي خانه هاي ساخته شده در آمريكا توسط مالكان آن كه با ترفند ”ايجاد بازار بدهي“ ارزان ايجاد شده بود، نتايج خانمان برانداز خود را براي اين ”مالكان“ نشان داد. انفجار ”حباب“ اين بازار بدهي در سال ٢٠٠٧، سرآغاز بحران عمومي نظام سرمايه داري است كه هنوز ادامه دارد. ادامه اين سياست را نبايد ناشي از حماقت سردمداران سازمان هاي مالي پيش گفته امپرياليستي پنداشت! ابداً! ابداً! علت ادامه اين ”رولت روسي“ براي مردم و دولت ها در كشورهاي وابسته به اقتصاد سرمايه مالي امپرياليستي توسط آن ها، همان «روان ساختن شير و عسل در جوي هاي» سرمايه مالي امپرياليستي است، به قيمت توسعه فقر، بيكاري و درماندگي ميليون ها انسان زحمتكش كه بايد با دستمزدي سه بار زير مرز فقر – آن طور كه وضع در ايران است – زندگي كرده و هيچ گاه نتوانند كمر خود را راست كنند!

 

چگونه مي توان «تناسب قوا» را براي «حضور حداكثري مردم» تغيير داد؟!

حالا چرا بايد زحمتكشان براي ادامه اين سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي، خواستار «بازگردادن ”جريان اصلاح طلب“ به مشاركت در مديريت نظام» بشوند، پرسشي است كه نامي شاكري استدلالي براي آن ارايه نمي دهد. او برعكس، به سختي به اين موضع مي تازد كه خواستار طرح يك برنامه اقتصاد ملي- دموكراتيك به سود زحمتكشان در مبارزه انتخاباتي مي شود! آيا اين موضع او و ديگر مدافعان ”اصلاح طلبان“ قابل توجيه است؟ پاسخ منفي است!

اگر ”اصلاح طلبان“ مايلند «اراده اكثريت مردم» را به پشتوانه سياست خود – نه تنها در انتخابات كنوني – بدل سازند، بايد با صراحت و روشني خواست واقعي مردم كه ناشي از نياز غيرقابل ترديد آن ها به ”عدالت اجتماعي نسبي“ است كه حقانيت برخورداري از آن را با «دست هاي پينه بسته» خود كسب كرده اند، مطرح سازند. آن وقت آن ها متحدان مردم خواهند شد و در كنار آن ها قرار خواهند گرفت و اراده اكثريت آن ها را از آن خود خواهند ساخت!

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي كه حزب توده ايران دنبال مي كند كه در سطور پيش توصيف و مستدل شد، ضد ”اصلاح طلبي“ و يا حتي در برابر آن و حاملان واقعي آن قرار ندارد! اين، خط مشي ي فعال و مبارزه جويانه است كه اصلاح طلبي واقعي را اصلاً از اين طريق ممكن مي سازد كه شعار كاذب ”اصلاح طلبي“ را از دست نيروهاي خواستار ادامه وضع اقتصادي- اجتماعي كنوني خارج مي كند.

خواستاران ادامه وضع كنوني مي خواهند تحت پوشش شعار ”اصلاح طلبي“، ادامه بقاي ديكتاتوري نظام وابسته سرمايه داري را در ايران از اين طريق ممكن سازند كه با ادامه برنامه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي، وابستگي نواستعماري ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي تعميق بخشند و بقاي خود را به عنوان دستيار امپرياليسم از اين طريق گويا تضمين كنند.

تنها با طرح شفاف و صريح خواست هاي ميليوني مردم زحمتكش و ميهن دوست در برابر خواست نظام سرمايه داري حاكم مي توان تناسب قوا را براي تغيير شرايط به سود «اصلاحات براي تغيير» دگرگون ساخت، آزادي زندانيان سياسي را به ارتجاع حاكم تحميل نمود و به پايان حصر غيرقانوني رهبران جنبش اصلاح طلبي واقعي دست يافت!

١- نگاه شود به ابرازنظر نامي شاكري نسبت به مقاله «سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات!» (اخبار روز ٤ آذر ١٣٩٤).

٢- نگاه شود به ”اجراي برجام، بسته تحرك اقتصادي، و راهبرد سياسي رژيم ولايت فقيه“ (نامه مردم ٩٨٧، ٩ آذر ٩٤).




سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات! (٢) چگونه مي توان «تناسب قوا» را براي «حضور حداكثري مردم» تغيير داد؟!

در دفاع از مبارزه به منظور «بازگردادن ”جريان اصلاح طلب“ به مشاركت در مديريت نظام» (١)، ”نامي شاكري“ در ابرازنظر ٩ آذر خود، خواست «حضور حداكثري مردم در دو انتخابات پيش رو» را مطرح و كوشش براي تحقق بخشيدن به آن را وظيفه روز مبارزان اعلام مي كند. استدلال او در ابرازنظر ٧ آذر براي عمل به اين وظيفه، مبتني بر اين موضع است كه «فعلا خواست مردم»، ”انتخاب آزاد“ نيست! به نظر او «”خواست مردم“ روان شدن جوي هاي شير و عسل در دوران ”پساتوافق“ است …».

آيا واقعاً توهم «روان شدن جوي هاي عسل و شير» خواست مردم و يا توهمي است كه حاكميت سرمايه داري و دولت آن، خود در اذهان نشانده، مساله مركزي نيست. مساله مركزي اين است كه با سياستي كه دولت روحاني دنبال مي كند، يعني با دنباله روي بي چون و چرا از دستورات سازمان هاي مالي امپرياليستي، اين «جوي ها» براي چه كساني روان خواهد شد؟ براي توده مردم و زحمتكشان يا براي غارتگران؟

در مقاله ”تحريف تاريخ يا پريشاني انديشي؟“ (اخبار روز ١٠ آذر ٩٤)، احسان عباسي هدف مدافعان اِعمال برنامه نوليبرال امپرياليستي را نشان داده است. اين مقاله ازجمله و در ارتباط با مضمون سطور كنوني نشان مي دهد و قابل شناخت مي سازد كه برنامه اقتصادي كه «جريان اصلاح طلب» كه نامي شاكري بازگرداندن آن را «به مشاركت در مديريت نظام»، وظيفه روز مردم اعلام مي كند، «جوي شير و عسل» را تنها براي ”بورژوازي ملي “ مورد نظر آن ها روان خواهد ساخت!

براي نمونه مي توان نگاهي به مقاله «بسته تحرك اقتصادي، بلافاصله پس از تصويب و تاييد برجام» افكند (٢). در آنجا بنا به دستور شفاف خامنه اي – كه با حكم حكومتي خود در سال ١٣٨٥، اجراي برنامه ديكته شده امپرياليستي را به برنامه رسمي دولت ها در ج. ا. بدل نمود -، بايد همه فعاليت هاي دولت در جهت «تحركِ تقاضا» سوق داده شود. به سخني ديگر، دامن زدن به «مصرف»! مصرفي بدون پشتوانه ارتقاي ”توليد ملي“!

مصرف كاذبي كه بايد به آن از طريق «”كاهش نرخ سپرده قانوني“، ”ايجاد بازار بدهي“ و ”هدايت منابع به سوي مصرف كنندگان“» دامن زده شود، كه «سيف، رئيس بانك مركزي» آن را «تحركِ تقاضا» مي نامد (همانجا، به نقل از دنياي اقتصاد ٢٦ مهر ٩٢).

سياست ازدياد بدهي هاي فردي و دولتي، سياست فرار به جلوي سازمان هاي مالي امپرياليستي از قبيل صندوق بين المللي پول و بانك جهاني است كه به منظور دستيابي به انباشت سرمايه در شرايط برقراري هژموني سرمايه مالي امپرياليستي اِعمال مي گردد كه ضمن ايجاد امكان دستيابي به سودهاي كلان نجومي براي بانك هاي خصوصي، مردم و دولت هاي مجري اين پيشنهاد را در مرداب بدهي هاي فزاينده غرق مي سازد. بدهي هاي غيرقابل بازپرداخت كه دست مردم كشورهاي گرفتار را، آن طور كه وقايع اخير در يونان نشان داد، در آن لحظه هم در بند نگه مي دارد كه در رفراندم به لغو اين سياست راي مي دهند!

ناتواني براي بازپرداخت بدهي خانه هاي ساخته شده در آمريكا توسط مالكان آن كه با ترفند ”ايجاد بازار بدهي“ ارزان ايجاد شده بود، نتايج خانمان برانداز خود را براي اين ”مالكان“ نشان داد. انفجار ”حباب“ اين بازار بدهي در سال ٢٠٠٧، سرآغاز بحران عمومي نظام سرمايه داري است كه هنوز ادامه دارد. ادامه اين سياست را نبايد ناشي از حماقت سردمداران سازمان هاي مالي پيش گفته امپرياليستي پنداشت! ابداً! ابداً! علت ادامه اين ”رولت روسي“ براي مردم و دولت ها در كشورهاي وابسته به اقتصاد سرمايه مالي امپرياليستي توسط آن ها، همان «روان ساختن شير و عسل در جوي هاي» سرمايه مالي امپرياليستي است، به قيمت توسعه فقر، بيكاري و درماندگي ميليون ها انسان زحمتكش كه بايد با دستمزدي سه بار زير مرز فقر – آن طور كه وضع در ايران است – زندگي كرده و هيچ گاه نتوانند كمر خود را راست كنند!

چگونه مي توان «تناسب قوا» را براي «حضور حداكثري مردم» تغيير داد؟!

حالا چرا بايد زحمتكشان براي ادامه اين سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي، خواستار «بازگردادن ”جريان اصلاح طلب“ به مشاركت در مديريت نظام» بشوند، پرسشي است كه نامي شاكري استدلالي براي آن ارايه نمي دهد. او برعكس، به سختي به اين موضع مي تازد كه خواستار طرح يك برنامه اقتصاد ملي- دموكراتيك به سود زحمتكشان در مبارزه انتخاباتي مي شود! آيا اين موضع او و ديگر مدافعان ”اصلاح طلبان“ قابل توجيه است؟ پاسخ منفي است!

اگر ”اطلاح طلبان“ مايلند «اراده اكثريت مردم» را به پشتوانه سياست خود – نه تنها در انتخابات كنوني – بدل سازند، بايد با صراحت و روشني خواست واقعي مردم كه ناشي از نياز غيرقابل ترديد آن ها به ”عدالت اجتماعي نسبي“ است كه حقانيت برخورداري از آن را با «دست هاي پينه بسته» خود كسب كرده اند، مطرح سازند. آن وقت آن ها متحدان مردم خواهند شد و در كنار آن ها قرار خواهند گرفت و اراده اكثريت آن ها را از آن خود خواهند ساخت!

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي كه حزب توده ايران دنبال مي كند كه در سطور پيش توصيف و مستدل شد، ضد ”اصلاح طلبي“ و يا حتي در برابر آن و حاملان واقعي آن قرار ندارد! اين، خط مشي ي فعال و مبارزه جويانه است كه اصلاح طلبي واقعي را اصلاً از اين طريق ممكن مي سازد كه شعار كاذب ”اصلاح طلبي“ را از دست نيروهاي خواستار ادامه وضع اقتصادي- اجتماعي كنوني خارج مي كند.

خواستاران ادامه وضع كنوني مي خواهند تحت پوشش شعار ”اصلاح طلبي“، ادامه بقاي ديكتاتوري نظام وابسته سرمايه داري را در ايران از اين طريق ممكن سازند كه با ادامه برنامه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي، وابستگي نواستعماري ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي تعميق بخشند و بقاي خود را به عنوان دستيار امپرياليسم از اين طريق گويا تضمين كنند.

تنها با طرح شفاف و صريح خواست هاي ميليوني مردم زحمتكش و ميهن دوست در برابر خواست نظام سرمايه داري حاكم مي توان تناسب قوا را براي تغيير شرايط به سود «اصلاحات براي تغيير» دگرگون ساخت، آزادي زندانيان سياسي را به ارتجاع حاكم تحميل نمود و به پايان حصر غيرقانوني رهبران جنبش اصلاح طلبي واقعي دست يافت!

١- نگاه شود به ابرازنظر نامي شاكري نسبت به مقاله «سياست مستقل انتخاباتي در آستانه برگزاري انتخابات!» (اخبار روز ٤ آذر ١٣٩٤).

٢- نگاه شود به ”اجراي برجام، بسته تحرك اقتصادي، و راهبرد سياسي رژيم ولايت فقيه“ (نامه مردم ٩٨٧، ٩ آذر ٩٤).

This is just a bit of samba.

This is just a bit of samba.




خط مشي انقلابي حزب توده ايران و ”راه توده“ قلابي! كالبدشكافي يك ادعاي توخالي!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / 42 (٥ آذر)

واژه راهنما: سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي. ”راه توده ي قلابي“ مضمون سياست طبقاتي و اتحادي خط مشي انقلابي حزب توده ايران را نفي مي كند. صحبت بر سر اتحاد دموكراتيك در جامعه و نه دنباله روي ي حزب طبقه كارگر از سرمايه داران است. ترفندهاي ژورناليستي ”راه توده ي قلابي“.

در ”راه توده قلابي“ (٥٢٥، ٣٠ مهر ١٣٩٤) با عنوان ”نگاهي به مصاحبه علي خاوري …“ نوشتاري انتشار يافته كه هدف آن پامال ساختن مضمون خط مشي انقلابي حزب توده ايران در دوران هاي ”غيرانقلابي“ است. هدف، پامال ساختن دو مشخصه اين سياست انقلابي است كه زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران آن را در اثرش ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ توصيف مي كند و مستدل مي سازد.

كالبد شكافي ي ادعاهاي اين «نشريه ضد حزبي دزديده شده» را در زير مي خوانيد.

در ابتدا بيان اين نكته مفيد است كه نگارنده (فرهاد عاصمي) پس از مطالعه مصاحبه رفيق عزيز علي خاوري در نامه مردم (شماره ٩٨٤، ٢٧ مهر ١٣٩٤)، در نامه اي خطاب به اين رفيق، لحن و مضمون مصاحبه را مورد تائيد قرار داده و با طرحِ برخي نظرات انتقادي براي بهبود كار فعاليت حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، نكته هايي را در ميان گذاشت. نگارنده از رسيدن اين نامه به دست ايشان بي خبر است.

در اين نامه نگارنده ازجمله در ارتباط با تاريخ حزب توده ايران چنين ابرازنظر نمود:

«ارزيابي شما در باره برنامه دشمن طبقاتي براي نابود ساختن حزب توده ايران كاملاً مورد تائيد من است. همان طور هم همراه با شما، ترديد ندارم، كه دشمن طبقاتي هرگز به هدف خود دست نخواهد يافت. حزب توده ايران، جريان تاريخي- طبقاتي برآمده از متن جامعه ايراني و بازتاب پاسخي جانبدارانه به نيازهاي روز و دورنمايي خلق هاي مختلف سرزمين وسيع و تاريخي ايران است. حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، توانسته است نيازهاي دمكراتيك و سياسي و در عين حال ملي خلق هاي ميهن ما را بيان و قابل فهم سازد و رابطه اين نيازها را با منافع طبقاتي زحمتكشانِ يدي و فكري ميهن ما قابل شناخت ساخته، عينيت تاريخي آن را مستدل گرداند. راز بقاي حزب توده ايران در واقعيت عيني اين توانايي علمي نهفته است. احياي خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه در مصوبه هاي اصلي ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩٤ تجلي مي يابد، نشان عينيت واقعيت صعود ”ققنوس“ توده اي است كه با تاريخ مبارزه و مسئوليت مستقيم شما در يكي از سخت ترين دوران هاي تاريخي ي جنبش كارگري ميهن ما و جهان گره خورده است.»

كالبد شكافي يك ادعاي توخالي

«محتواي» آنچه كه ”راه توده“ي قلابي و دزديده شده مطرح مي سازد، كه همانجا به قول خودش (بخش ٤) «هويت يك نشريه را … مشخص مي كند»، «محتواي» نيست كه سياست و خط مشي انقلابي حزب توده ايران آن را نمايندگي مي كند!

خط مشي انقلابي حزب توده ايران داراي دو مشخصه است: اول- مضمون نبرد طبقاتي آن، دوم- مضمون مبارزه اتحادي آن!

آنچه در «نشريه حزبي دزديده شده» (رفيق خاوري در مصاحبه اخيرش) به عنوان «مشي راه توده» ناميده و طرح مي شود، مضمون طبقاتي ي دفاع از منافع زحتمكشان ميهن ما را دنبال نمي كند و در جستجوي اتحادي دموكراتيك به سود زحمتكشان و مردم ميهن ما در ايران براي گذار از ديكتاتوري رژيم ولايي نيست!

به سخني ديگر، «مشي راه توده قلابي» فاقد هر دو مشخصه اي است كه زنده ياد جوانشير در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ آن را مشخصه خط مشي انقلابي حزب توده ايران ارزيابي كرده و مستدل مي سازد!

براي اين كه اين حكم را به اثبات برسانيم، به نوشتار پيش گفته در ”راه توده ي قلابي“ مراجعه كنيم:

 

اول- مضمون طبقاتي خط مشي انقلابي حزب توده ايران براي علي خدايي و همكاران دور و برش (١) نه تنها مطرح نيست، بلكه اصلاً شناخته شده هم نيست! تا جايي كه مي توان گفت كه آن ها نسبت به آن بيگانه و ”كورند“! براي آن ها، مضمون نبرد طبقاتي ي زحمتكشان، طبقه كارگر و حاميان و متحدان آن، اصلاً مطرح نمي شود، براي خود در برابر اين نبرد احساس مسئوليتي ندارند و در نوشتار هم نشان نمي دهند!

در شماره ٥ در نوشتار ”راه توده ي قلابي“، و بدون نقل قولي مشخص از سخنان رفيق خاوري، ادعا مي شود كه «ايشان [رفيق خاوري] با صراحت اصلاحات را رد مي كند …»! اين در حالي است كه رفيق علي خاوري در بخش نقل شده از سخنانش، عليه بازي انتخابات و مهندسي آن در جمهوري اسلامي به مثابه «تجربه بيست ساله» سخن مي راند! و «ارزيابي هايي» را برمي شمرد كه مي خواهد به مردم امكان استحاله رژيم حاكم كنوني را القا كند. رفيق خاوري چنين امكاني را نفي مي كند و گذار از ديكتاتوري را مورد تاكيد قرار مي دهد. تاكيدي كه در تائيد يكي از پراهميت ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩٤ است. اين مصوبه به درستي از موضع دفاع از منافع طبقه كارگر، استحاله رژيم را ناممكن اعلام مي كند. اين مصوبه به معناي نفي اصلاحات در نظام سرمايه داري نيست!

بر خلاف اين موضع روشن از ديدگاه دفاع از منافع طبقه كارگر كه از منافع كل مردم ايران دفاع مي كند، موضع ضد منافع طبقاتي طبقه كارگر و ديگر زحمتكشانِ يدي و فكري در نوشتار علي خدايي و همكارنش آن جا قابل شناخت است كه اين جريان، جابجايي يك مهره (جليلي) را در نظام حاكم سرمايه داري به جاي مهره ديگر (روحاني) در ارتباط با منافع طبقاتي زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد!

در ”راه توده ي قلابي“ صحبتي از آن نيست كه حسن روحاني، همانند همتاي ممكن ديگرش ”جلالي“ با بهره گيري از تغييرات قانوني عليه منافع زحمتكشان كه توسط دولت احمدي نژاد از مجلس ضد ملي ”اسلامي“ گذرانده شد، سياست اقتصادي اي را دنبال مي كند كه عليه منافع مردم ميهن ما متوجه است. سياست اقتصادي اي كه تشديد استثمار و غارت مردم را به دنبال دارد و ايران را به نيمه مستعمره اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل ساخته است. وجب به وجب خاك و منابع زيرزميني مردم را به غارتگران سرمايه خصوصي ي داخلي و متحدان جهاني اش مي فروشد. سياست ضد مردمي و ضد ملي را به مردم ميهن ما و نسل هاي آينده تحميل مي كند!

مي بينيم كه اين «نشريه دزديده شده ضد حزبي» براي ديدن و انديشيدن به منافع طبقاتي زحمتكشان و مردم ميهن ما واقعاً ”كـور“ است! اما مي كوشد با ترفندهاي ژورناليستي كه براي تحميق توده ها آموخته است، انتخاب روحاني را مترادف با «اصلاحات» در ذهن خواننده جا بزند! و آن را با ارايه آمار مراجعه خوانندگان به رخ توده اي ها بكشد!

رفيق خاوري از يك تجربه بيست ساله مردم از شيوه حاكميت سرمايه داري و رژيم ديكتاتوري ولايي سخن مي راند كه عبارت است از نشان دادن نرمش هايي صوري، در عين محدود ساختن عيني و واقعي آزادي انتخاب براي مردم.

هم اكنون سه ماه مانده به انتخابات مجلس اسلامي، مردم با اين شيوه ضد دموكراتيك و ضد مردمي روبرو هستند: نظارت استصوابي شوراي نگهبان توسعه مي يابد و تشديد مي شود، گروه هاي سركوب قوه قضايه به آن اضافه مي گردد، تشديد دستگيري و زندان و قتل مبارزان كارگر در زندان – شاهرخ زماني – به سياست روز در دوران رياست جمهوري حسن روحاني تبديل مي شود، حصر موسوي ها و كروبي به امري ”طبيعي“ بدل مي گردد، آنوقت علي خدايي و يارانش بر ضرورت دفاع با «صراحت از اصلاحات» دم ميزنند و آن را خط مشي انقلابي حزب توده ايران قلمداد مي كنند! براي ”ستر عورتِ“ دفاعِ بي شرمايه از بازي «انتخابات» رژيم ديكتاتوري، آن را «در كنار مردم حركت كردن» مي نامند و آن را با جنبش توده اي مردم عليه كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ در ارتباط قرار مي دهند! (٢)

اين ها آن ترفندهاي ژورناليستي آموخته شده به منظور خاك ريختن به چشم مراجعه كنندگان به ”راه توده ي قلابي“ است!

دوم- مضمون اتحاد در خط مشي انقلابي حزب توده ايران!

مضمون ”اتحاد“ در خط مشي انقلابي حزب توده ايران، مضموني تاريخي و دموكراتيك است! به سخني ديگر، مضموني است در انطباق با نياز دموكراتيك لحظه تاريخي هستي اجتماعي، بازتاب نياز روز جامعه و انعكاسِ واقعيت ”تضاد روز يا عمده“ در جامعه است!

آيا نياز جامعه كنوني در ايران در آستانه ي انتخابات مجلس شوراي اسلامي، آزادي انتخاب نيست؟!

پاسخ صريح و شفاف است: آري! آري! مردم ميهن ما حق دارند از آزادي انتخاب برخوردار باشند! اين حق قانوني را با انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ خود با خون و درد به دست آورده اند!

آيا علي خدايي و يارانش كه مدعي هستند كه مردم ميهن ما در اين انتخابات به اين هدف قانوني و محقانه خود دست مي يابند؟ پاسخ منفي است! آن ها چنين ادعايي را مطرح نمي كنند، آن ها مي گويند، راه حل ديگري وجود ندارد! جبر تاريخ را به رخ مي كشند!

آن ها در همين نوشتار ژورناليستي خود مدعي هستند، چون نمي توان انقلاب كرد، پس بايد به آنچه كه ممكن است تن داد! و با ترفندي ژورناليستي براي تائيد جبر تاريخي دست و پا كرده، همانجا (هنوز در ٥) «آدرس مصاحبه فرمانده كل سپاه» را به رخ مردم مي كشند و مردم را با آن تهديد مي كنند كه گفته است: «”انتخابات براي نظام دردسر است“»!

اين جريان ضد خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه بويي هم از «خط مشي توده اي» نبرده است، در جستجوي پاسخ ماركسيستي- توده اي به نياز روز، به تضاد عمده روز مردم با رژيم ديكتاتوري نيست و براي كمك به برپايي يك اتحاد بزرگِ دموكراتيك ميان مردم سخن نمي راند. از اين رو هم شيوه يافتن آن را كه جوانشير همانجا نشان داده است، مطرح نمي سازد، بلكه همه اهرم ها را براي ”اثبات“ اين دروغ و تحميق طبقاتي به كار مي گيرد – ازجمله سخن محمد خاتمي را -، تا اثبات كند كه جز تن دادن به بازي ارتجاع حاكم نظام سرمايه داري كنوني و رژيم فاشيست گونه و ”داعشي“ آن، مردم ميهن ما امكان و راه نجاتي ندارند، بايد تسليم شد، تسليم ”اصلاح طلبي“ي مورد نظر اين جريان سوخته و افشا شده!

اين ضد توده اي ها، هم «اصلاحات» و هم سياست «اتحادي» حزب توده ايران را از محتواي انقلابي آن تهي مي سازند! حزب توده ايران مخالف اصلاحات نيست، اما اصلاحات در خدمت انقلاب! حزب توده ايران مخالف همكاري حتي با لايه هايي از حاكميت در جبهه ضد ديكتاتوري نيست، اما همكاري با مضموني دموكراتيك و نه سياست دنباله روي از آن ها!

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي، در دوران هايي كه هنوز شرايط براندازي انقلابي نظام حاكم ضد مردمي و ضد ملي از رشد كافي برخوردار نيست، برجسته ساختنِ سياست مستقل و تحليل مستقل حزب طبقه كارگر را ضروري مي دارد و نه دفاع از اين يا آن لايه سرمايه داران حاكم را! به قول لنين، بدون شفافيت موضع ما، اتحاد استواري پا نخواهد گرفت!

بايد با مبارزه براي تجهيز توده هاي زحمتكش عليه سياستي كه ”بازوي قانوني اجراي آن“، دولت حسن روحاني و ”بازوي فاشيستي- داعشي آن“، فرمانده كل سپاه است، سياست انقلابي را در دوران غيرانقلابي كنوني سازمان داد! بر پايه چنين سياست انقلابي است كه شرايط يك اتحاد دموكراتيك ازجمله با شركت لايه هاي دموكرات و ميهن دوست در حاكميت كنوني بر پا خواهد شد! (٣)

”راه توده قلابي“ اين دو بازو را كه توامان اهرم و عامل برقراري نظام اقتصادي وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي در ايران اند و با همه توان به طور مشترك به مجري سياست ”خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي“ ديكته شده امپرياليسم عمل مي كنند، آگاهانه به عنوان دو عنصر در برابر هم مطرح مي سازد، تا زحمتكشان را به تسليم در برابر كل حاكميت ضد مردمي و ضد ملي فرا بخواند! خاك به چشمان آن ها بپاشد و آن ها را تحميق كند!

اين جريان شناخته شده و آبرو باخته ضد توده اي مي خواهد از آب گل آلودي كه با تبليغات خود به پا مي كند سواستفاده كرده، لبه نيز مبارزه زحمتكشان و همه ميهن دوستان را عليه كليت رژيم ضد مردمي و ضد ملي منحرف سازد! زحمتكشان ميهن ما با شم سياسي و آگاهي طبقاتي خود هرگز به دام اين تله ساخته شده توسط بخشي از حاكميت سرمايه داري نخواهند افتاد، حتي اگر هزاران عكس رهبراي حزب توده ايران را در صفحه هايش منتشر سازد!

١- علي خدايي و نگارنده (فرهاد عاصمي) بر سر اين امر توافق داشتيم كه ارسال نامه ”آ. ك.“ كه ديرتر تعلق آن به زنده ياد رفيق نورالدين كيانوري، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران محرز شد و به ”رساله سخني با همه توده اي ها“ معروف گشت، از طريق محافظان او انجام شده است كه ماموران وزارت اطلاعات هستند.

ديرتر علي خدايي به اين امر يك بار ديگر اعتراف علني نيز كرد. در ارتباط با فيلمي كه از زنده ياد رفيق مريم فيروز برداشته شد و بي بي سي آن را پخش نمود، ”راه توده قلابي“ نوشت كه گروه فيلمبردار، از همكاران ”راه توده“ اند. در اين فيلم زنده ياد مريم فيروز چند بار با برخورد خود به محافظينِ فيلمبردار نشان داد كه آن ها را رفيق و يا حتي دوست نمي داند. بلكه محافظين او هستند.

٢- برخي شعار ها در آستانه انتخابات پيش رو كه مي توان مبارزه جويانه يك صدا فرياد زد:

  • نظارت استصوابي، خيانت به انقلاب است، ما بالغ يم، قيم نمي خواهيم!
  • آزادي زنداني سياسي، پايانِ حصر غيرقانوني!
  • آزادي فعاليت سنديكايي و سياسي، پيش شرطِ آزاد بودن انتخابات!
  • دستمزد حداقل سه و نيم مليوني، حق مسلم ماست!
  • تقليل ساعت كار، قرارداد رسمي و حفظ ثروت زحمتكشان در سازمان خدمات اجتماعي، خواست مسلم ماست!
  • مبارزه عليه ديكتاتور، مبارزه براي وحدت ملي است!
  • ديكتاتوري، سيماي ”داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • فشار جنسيتي، سيماي ”داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • فشار به زنان براي ”حجاب اسلامي“، سيماي ”داعشي“ جمهوري اسلامي است!
  • به فروش ثروت هاي مردم پايان دهيد!
  • دفاع از منافع ملي ايران و حقوق خلق هاي آن وظيفه هر ميهن دوست است!

٣- اضافه شود: علي خدايي و همكارانش مي كوشند سياست امروز خود را مبتني بر ارزيابي سال ١٣٧٣ زنده ياد كيانوري از شرايط ايران قلمداد سازند. اين در حالي است كه ارزيابي زنده ياد كيانوري براي شرايط كنوني نافذ نيست. رفيق كيانوري ارزيابي خود را در رساله ”سخني با همه توده اي ها“ از سال ١٣٧٣، بر وجود بقاياي نيروي انقلابي در سطح حاكميت قرار مي دهد. زندگي اين نكته را لااقل براي سال هاي سپري شده، مورد تاكيد قرار نداد. زيرا، اول- دولت هشت ساله ”اصلاحات“ با ادامه سياست ضد مردمي و ضد ملي ”تعديل اقتصادي“ هاشمي رفسنجاني، تشديد فقر و درماندگي طبقات زحمتكش را دامن زد و از اين طريق نتوانست به تجهيز و سازماندهي زحمتكشان و ميهن دوستان در برابر ارتجاع حاكم دست يابد. ”اصلاحات“ نوليبرال جاده صاف كن پيروزي احمدي نژاد شد؛ دوم- نظام ارتجاعي سرمايه داري ي حاكم و دستگاه ديكتاتوري ”داعشي“ آن با كودتاي انتخاباتي سال ٨٨ و با كشت و كشتار و زندان و حصر نشان داد كه مصمم است به كوچكترين خواست قانوني و دموكراتيك مردم و نيروهاي پايبند به ”اصلاحات براي تغيير“، تنها با تشديد سركوب پاسخ دهد. ديكتاتوري خود براي گذار از شرايط كنوني تنها راه انقلابي را باقي گذاشته است كه مي تواند تنها با تجهيز انقلابي توده ها عليه رژيم سرمايه داري وابسته و دستگاه سركوب آن، عليه سياست اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي آن و با ارايه يك برنامه اقتصاد ملي دموكراتيكِ جايگزين عملي گردد. استحاله رژيم سرابي بيش نيست!




سیاست انقلابی در شرایط غیرانقلابی! پيامد نبود برنامه اقتصادي ملي جايگزين!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤١ (اول آذر)

واژه راهنما: رفرم در خدمت انقلاب! زحمتكشان مخاطب سياست توده اي هستند. «اقتصاد توليد محور» با چه مضموني؟ دفاع از رفرم به منظور بالا بردن سطح آگاهي توده ها و هموار ساختن دستيابي به سوسياليسم (لنين).

روي سخن روشنگرانه ي مقاله ي نامه مردم با عنوان ”بحران فزاينده اقتصادي رژيم ولايت فقيه و بسته «ضد ركود» دولت روحاني“ (شماره ٩٨٥، ١٢ آبان ١٣٩٤)، بر پايه شيوه ”مبارزه فرهنگي“ و اقناعي، خطاب به دست اندركاران نظام در دولت حسن روحاني و نه خطاب به نيروهاي زحمتكش و ميهن دوست است كه بايد بسته «ضد ركود» را افشا كرده و آن را عليه نظام ولايي به كار گيرند. مقاله ي كه پر از «داده هاي مستند» است، از اين رو در نتيجه گيري از «موشكافي عميق» خود كه در آغاز مقاله وعده مي دهد، نازا باقي مي ماند، زيرا پيشنهاد جايگزيني براي زحمتكشان ندارد و ارايه نمي دهد. پيشنهاد جايگزيني كه بازتاب متناسب از تعريف مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ از مرحله «ملي- دموكراتيك» فرازمندي انقلابي جامعه ايران باشد.

مقاله ي نامه مردم كه روي سخن روشنگرانه اش بر پايه شيوه ”مبارزه فرهنگي“ و اقناعي، خطاب به دست اندركاران نظام در دولت حسن روحاني متوجه است، در سطح پيشنهاد براي يك ”مهندسي اجتماعي“ باقي مي ماند و با ارايه پيشنهادي «ترميم»ي براي دولت حسن روحاني پايان مي يابد.

در آخرين پاراگراف، مقاله چنين به نتيجه گيري مي نشيند: «واقعيت هاي اقتصادي ميهن ما بسيار عميق تر و ريشه اي تر از آن است كه با طرح هاي وارفته اي همچون وام ١٠ و ٢٥ ميليوني بتوان آن را ترميم كرد.»

مقاله، علت چنين وضع را بدين گونه برمي شمرد: «ساختارهاي فاسد و حاكم و انگلي اي كه وابستگيِ انكارناپذيري با سردمداران رژيم دارند، اصولاً هيچ گونه مانوري – هرچند جزيي- را حتي به افراد مورد اطمينان شان در دولت روحاني اجازه نمي دهد. … داده هاي مستند در بالا، به روشني نشان مي دهند كه به دليل ادامه سياست هاي اقتصادي پيشين [نوليبرال]، دشمني با اقتصادِ توليد محور، فساد نهادينه شده و …، و چپاول مستمر و گسترده آنان [حاكمان و دارودسته شان]، وضعيت تيره و تار براي زحمتكشان ميهن ادامه خواهد يافت.»

توصيف ملودرام داستان برشمرده شده در نتيجه گيري ي مقاله هنوز پايان نيافته است. آخرين جمله چنين است: «بسته ضدِ ركود دولت روحاني به هيچ عنوان نيازهاي مبرم و اساسيِ محروم ترين قشرهاي جامعه ما را تامين نمي كند.» همين و بس!

كدام «بسته ضد ركود» قادر به پاسخ گويي به «نيازهاي مبرم و اساسي محروم ترين قشرهاي جامعه» است؟ آيا «اقتصاد توليد محور» به سود انباشت ”سود و سرمايه“ براي ”يك“ درصد بالاي جامعه و يا «اقتصاد توليد محور» با سرشتي دموكراتيك و مردمي، پاسخي شايسته به اين «نيازهاي مبرم و اساسيِ محروم ترين قشرهاي جامعه» است؟

انتقاد مقاله به دولت حسن روحاني در جمله «دشمني با اقتصادِ توليد محور» توسط اين دولت خلاصه مي شود! آيا واقعاً مي توان تنها با چنين خواستي زحمتكشان را براي گذار از ديكتاتوري تجهيز كرد و سازمان داد و به صحنه نبرد نهايي هدايت نمود؟ اگر مخاطب مقاله نامه مردم زحمتكشان مي بودند كه براي خواست دريافت دستمزد عقب افتاد شلاق مي خورند، به زندان انداخته مي شوند و به قتل مي رسند، بايد نسبت به اميد بستن به چنين توهم هايي بشدت ترديد داشت!

***

از اين رو مفيد است در سطور زير در باره پيامد نبود يك برنامه جايگزين براي اقتصاد ملي ايران در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني (تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران) در فعاليت روشنگرانه و تبليغي مقاله مورد بررسي، نكاتي طرح گردد.

استدلالِ مقاله بر روي توضيح و دفاع از «اقتصادِ توليد محور» متمركز است و آن را راه حلي براي بر طرف ساختن بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران مي داند. مقاله استدلال خود را در درستي پيشنهاد براي اجراي برنامه «اقتصادِ توليد محور» متكي بر نظرات دو اقتصاددان ايراني قرار داده و مطرح مي سازد. به منظور تاكيد بر بي خطر بودن پيشنهاد تعميراتي اين دو اقتصاددان براي نظام سرمايه داري حاكم، مقاله آن دو را «ازجمله اقتصادداناني [اعلام مي كند] كه رابطه خصمانه هم با حاكميت ندارند».

سپس مقاله نظرات آقايان حسين راغفر و فرشاد مومني را مطرح مي كند و توجه به آن ها را به دولت روحاني توصيه مي كند و مي نويسد: «موضوعي كه راغفر به آن مي پردازد از ريشه اي ترين مسائل مرتبط با اقتصاد ايران است. اقتصادِ توليد محور، سال هاست كه در معادله هاي اقتصادي حاكم جايگاهي تعيين كننده ندارد. فرشاد مومني، اقتصاددان مخالف نوليبراليسم … در توصيه به دولت روحاني گفت: ”آقاي روحاني و تيم همكار ايشان بايد به اين بلوغ فكري برسند كه راه نجات اقتصاد ايران، بازگشت اصولي به روحيه توسعه خواهي و نيز فقط از طريق توليد محوري امكان پذير است“.»

***

صحبت بر سر اين نكته نيست كه مقاله نامه مردم نبايد در بحث هاي اقتصادي در ايران شركت كند و جانب نظر درست تر را در برابر نظر نادرست تر بگيرد. به سخني ديگر صحبت بر سر آن نيست كه حزب توده ايران نبايد نسبت به ارزش پيشنهادهاي ”مهندسي اجتماعي“ در ايران بي توجه باشد و در ارزيابي از آن ها شركت نكند و يكي را بر ديگري برتر نداند و انواع ديگري از نكته هاي مشابه كه مي توان مطرح ساخت.

صحبت بر سر آن است كه حزب توده ايران در اين بحث ها از اين رو مي تواند و بايد شركت داشته باشد كه پيشنهاد جايگزين خود را در برابر طرح هاي تعميراتي مبتني بر منطق نسخه ي ”مهندسي اجتماعي“ كه به منظور حفظ روابط توليدي حاكم سرمايه دارانه انجام مي شود، طرح نمايد!

قناعت به پيشنهاد «اقتصادِ توليد محور» در چارچوب نظام سرمايه داري حاكم، تن دادن به تز «پايان تاريخ» است! پذيرفتن نابودي محيط زيست و هستي بر روي زمين است! فراموش نمودن وظيفه «طرح نو در انداختن» از كار در مي آيد! اين در حالي است كه طرح پيشنهاد جايگزيني كه بازتاب تعريف حزب توده ايران از مرحله رشد كنوني جامعه ايراني است، وظيفه حزب طبقه كارگر را تشكيل مي دهد!

شركت در بحث ها، بدون ارايه پيشنهاد جايگزين، بي توجهي به مضمون وظيفه نيروي نو است!

حزب توده ايران رفرم ارضي نيم بند و «وارفته» رژيم سلطنتي گذشته را از اين رو مردود اعلام نكرد، زيرا به كمك اين رفرم، مي توانست و بايد سرشت نظام ارتجاعي ارباب- رعيتي را براي زحمتكشان روستا ها قابل لمس تر افشا كرده و مبارزه براي گذار از شرايط ارتجاعي حاكم نظام ارباب- رعيتي را وظيفه زحمتكشان اعلام كند. لنين هدف دفاع از رفرم ها را، ارتقاي سطح آگاهي زحمتكشان مي داند. او رفرم ها را «پايگاه هاي نبرد براي هدف نهايي ي سوسياليستي» ارزيابي مي كند (به نقل از كتاب كمونيست آلماني ويلي گرنس، ”استراتژي انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي“، ص ٢١).

مضمـونِ دموكراتيك و ملي «اقتصادِ توليد محور» در برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك جامعه ايراني چيست، تفاوت مضموني آن با همين برنامه در شرايط حاكميت نظام ديكتاتوري ولايي كدامست كه اقتصاددانان پيش گفته اجراي آن را به آقاي رئيس جمهور توصيه مي كنند؟ اين تفاوت مضموني را بايد مقاله نامه مردم مطرح سازد، تا نقشي مستقل داشته و به فراكسيون ديگري از دنباله روان از سياست اقتصادي تعميراتي در نظام سرمايه داري بدل نشود.

بدون طرح چنين مضمون ملي- دموكراتيك براي برنامه اقتصاد ملي ايران، چرا بايد زحمتكشان ايران مقاله نامه مردم را مقاله اي در دفاع از منافع خود تلقي كنند و به دور محور آن جمع شده و سازمان يابند؟ اگر هم بر پايه برنامه تعمييراتي نظام سرمايه داري، اتحادي با اين يا آن لايه از بورژوازي ايجاد گردد، چرا بايد زحمتكشان آن را به مثابه آماج منافع خود درك كرده و بپذيرند؟

نه در اين مقاله و نه در هيچ مقاله ديگر، نه در اين شماره و نه در شماره هاي ديگر نامه مردم، چنين پيشنهاد جايگزين مطرح و به بحث گذاشته نمي شود!

باقي ماندن در سطح توصيه ي روشنگرانه ي اقتصاددانان در داخل كشور، نفي علت وجود و ضرورت بودن حزب توده ايران و فعاليت مطبوعاتي ي روشنگرانه- افشاگرانه- تبليغي- تهيجي آن بر پايه مصوبات ششمين كنگره آن است!

در حالي كه اقتصاددانان مقيم ايران به علل قابل فهم و يا به علت نداشتن تحليل از مرحله رشد تاريخي انقلاب ايران نمي توانند از ”اقتصاد سياسيِ“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني دفاع كنند، سكوت مقاله نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران. در اين زمينه فاجعه برانگير و غير قابل پذيرش است!

اين سكوت لغو غيرمجاز مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از سال ١٣٩١ است. در يكي از اين مصوبه ها مساله گذار از ديكتاتوري حاكم وظيفه اين مرحله اعلام شده است كه پيش شرط دستيابي به مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است. از ديكتاتوري حاكم نمي توان گذشت، هنگامي كه بحث خود را به بحث در باره تعميرات مهندسي شده نظامي محدود نمود كه بايد از آن گذشت!

از نظام اقتصادي- اجتماعي بحران زده كنوني، از نظام ضد مردمي و ضد ملي رژيم ديكتاتوري ي ولايت فقيه نمي توان گذشته، بدون آنكه جايگزين دموكراتيك و ملي آن را در برابر نسخه نوليبرال حاكم مطرح ساخت كه سياست رسمي حاكميت از سال ١٣٨٥ است. مخالفت با سياست اقتصادي نوليبرال خوب است، اما كافي نيست! سياست جايگزين مردمي، دموكراتيك و ملي را بايد طرح نمود و ضرورت پايبندي به آن را مستدل ساخت! از اين طريق مي توان قلب و ذهن زحمتكشان و ميهن دوستان را عليه «بسته ”ضد ركود“ دولت روحاني» تجهيز كرد و عليه آن سازمان داد!




آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟ نگرشِ ماترياليست- دیالکتیکی به مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیولوژی)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤٠ (١٨ آبان)

واژه راهنما: آگاهي طبقاتي، سلاح تغيير شرايط حاكم. با آموزش و خودآموزي سلاح نبرد را برّا و به روز داريم.

 

پيش گفتار

«آگاهي»، پيامدِ فرگشتي ي تعيين كننده است در مرحله گذار زندگي از حيواني به انساني نزد انسان واره ها در يك ميليارد سال پيش. از هنگام اين فرگشتِ تعيين كننده در روند تكاملي گونه انسان (آنتروپولوژي)، اهرم پرتوان «آگاهي» در خدمت حفظ و تداوم و بهبود شرايط هستي آن قرار داشته و دارد. به سخني ديگر، «آگاهي»، كيفيتِ نوينِ پديدار شده است در روند رشد ماده زنده، كه در سطح بغرنج و پرلايه ي شده آن به وجود آمد و بازتابي است نسبت به نياز به حفظ و تداوم هستي انسان.

تعريف ماركسيستي از شخصيت انسان كه آن را «وحدت تن- روان- روابط اجتماعي» («بيو- پسيكو- سوسيال») ارزيابي مي كند، از يك سو، يك پارچگي (مونيسم) رابطه تن- روان(- معنويات) (رابطه سوبژكت- ابژكت)، و از سوي ديگر، بده و بستان رابطه تن- روان را با محيط پيرامون (جهان- جامعه)، مد نظر دارد. بر پايه ي اين تعريف ماترياليسم ديالكتيكي از شخصيت انسان، «آگاهي»، اوج روند فرگشتِ تاريخي ي رشد ماده زنده است كه اهرم توانمندي را براي شناخت شرايط هستي و تغيير آن به منظور حفظ و تداوم زندگي تشكيل مي دهد. از اين رو «آگاهي» بر شرايط حاكم بر جامعه براي زحمتكشان، كه آن را «آگاهي طبقاتي» مي نامند، از اهميت درجه اول براي تغيير شرايط به سود حفظ و رشد هستي خود برخوردار است.

علم بورژوازي با چنين برداشتي موافقتي ندارد. كوشش وسيعي در سال هاي اخير در جريان است، تا به كمك اسلوب هاي پژوهشي جديد در بخش تحقيقات بر روي مغز انسان، اين برداشت را القا كند كه گويا عملكرد انسان، نه اقدامي آگاهانه، بلكه عملكري جبري بوده و پيامد تحريكات ياخته هاي مغزي در اين يا آن مركز در مغز انسان است.

در مجموعه اي با عنوان ”تالماتي پيرامون علم و دين“ كه در نويدنو www.rahma-hatefi.net انتشار يافته است، احمد جواهريان با ارايه تحقيقات جديد پيش گفته بر روي مغز انسان كه از ”گوگل“، ”ويكي پديا“ و ديگر «ماشين هاي اطلاعاتي» جمع آوري شده است، اين امكان را به وجود آورده، بتوان با اين كوشش دستگاه هاي اطلاعاتي نظام سرمايه داري عليه «آگاهي» انسان آشنا شد و سرشت ضد انساني اين كوشش را در مقايسه با ترجمه زير با عنوان ”آگاهي، معمايي غيرقابل درك؟“ دريافت.

نويسنده مقاله پيش رو، پروفسور ولفگان مائيرز Wolfgang Maiers استاد روانشناسي عمومي در بخش علوم انساني دانشگاه آزاد برلين/ آلمان است. اين مقاله در جزوي ٤ سال ٢٠١٤ ”دفاتر ماركسيستي“ در آلمان www.marxistische-blaeter.de انتشار يافته است. به جز اين مقاله، ٥ مقاله ديگر نيز از متخصصين ماركسيست آلماني در همين شماره ي دفتر انتشار يافته كه همگي در ارتباط قرار دارد با موضوع اصلي طرح شده در مقاله مائيرز، كه جوانب متفاوت آن را مورد بررسي قرار مي دهد. مطالعه اين مقالات به علاقمندان توصيه مي شود. شايد فرصت برگرداندن آن ها به فارسي به دست آيد.

در ترجمه حاضر كوشش شده است، تركيبي از واژه هاي فارسي و معمول در علم پزشكي به زبان آلماني به كار گرفته شود. تبديل همه واژه ها و عنوان هاي تخصصي براي تئوري هاي روانشناسي به نظر غيرضروري و همچنين براي نگارنده سنگين بود. كمك در اين زمينه را آرزومندم.

مطالعه كليه ترجمه حاضر باوجود محدوديت هاي ادبي آن، مي تواند براي شناخت مساله اصلي پيرامون «آگاهي» و جايگاه پراهميت آن در حفظ هستي انسان، براي خواننده كمتر آشنا با علم روانشناسي، احتمالاً با طرح نكته و پرسش هاي جديد همراه باشد. از اين رو بخش هايي از مقاله كه نظرهاي تخصصي را توضيح مي دهد، به صورت زيرنويس ارايه شد. باوجود اين، مطالعه دقيق مقاله مي تواند به پرسش هاي بسياري كه در رسانه ها از قبيل ”گوگل“ و غيره ارايه مي شود، پاسخي درخور و روشنگرانه بدهد. در [ ] توضيح هايي از مترجم اضافه شده است.

آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟

1- دانش نویرولوژی، رشته ي جديد تعیین کننده اي برای علوم انسانی؟

اخیراً دانش عصب شناسي (نویرولوژی) به مثابه دانشی راهبردی در قرن 21ام ارزیابی می شود که شناخت انسان از خود را به طور انقلابی تغییر خواهد داد. چنین امیدها تنها در رسانه های عمومی «brain hype» و در صفحه های فویلتن آن ها طرح نمی شود، بلکه همچنین به بحث های آکادمیک نیز سرایت کرده و باعث آن شده است که بتواند (مثلا از طریق تقسیم بودجه برای پژوهش و محل کار پژوهشگر) كليت شرایط را براي انجام پژوهش ها در اين زمينه نیز به طور مثبت مورد تاثير قرار دهد.

آیا واقعا ما با یک تغییر اساسی paradigmen روبرو هستیم؟ همچنین این پرسش مطرح است که آيا درکِ جا باز كرده ي روانشناسي (پسیکولوژی) به مثابه یک دانش تجربی در باره آگاهي انسان، مي تواند تحت تاثير بحث هاي كنوني پيرامونعملكرد بيولوژيكي اعصاب (نويروبيولوژي) ادعاي خود را در باره شناخت چگونگي توليد آگاهي به اثبات برساند؟ – كه با به کارگیری تکنیک های عکس برداری جدید و بهره گيري از ديگر تكنيك هاي پيشرفته به نمايش مي گذارد -. به اثبات برساند كه قادر است روندهای مبتني بر عمل كردن نويرون ها را تا آن درجه اي قابل درك سازد كه بتواند به اثبات برساند كه اين روندها، در کجا و چگونه به تولید پدیده آگاهی نایل می شود؟

ناتوراليسم جديد در نظرات تئوريك

[ناتوراليسم، برداشت فلسفي ي مادي گراي غيرماترياليستي (ماقبل ماترياليستي، قديمي است) كه مي خواهد رشد انسان را پيامد قوانين طبيعي تعريف كند و كيفيت خاص جامعه و شرايط آن را در اين روند از نظر دور بدارد.]

پیشرفت در شناخت پژوهش مغز انسان بلاتردید است. و با توجه به پیش شرط برداشت مبتني بر ماترياليسم ديالكتيكي از اين پيشرفت علمي، اصلاً صحبت بر سر آن نیست که به نتایچ پژوهش بر روی مغز انسان در علمِ رونشناسي (پسیکولوژی) کم بها داده شود. اما مساله بر سر این است که تمایل های احتمالی برای به کرسی نشاندن نوعی «منطق نویرولوژیک» [منطقي كه نقش پديده هاي قابل اندازه گيري در علم عصب شناسي را مطلق مي سازد]، مورد ارزیابی انتقادی قرار گیرد. این پرسش مطرح است که آیا پژوهشی که نسبت به ارزيابي از پراتیک تاریخی از کلیتِ [تغيير و رشد] جامعه انسانی (به مثابه كليتي عملكردي- ساختاری در ايجاد شدن آگاهی انسان)، مسئوليتي براي خود قايل نيست و توجه به اين كليت، در نگرش آن به نتايج پژوهش اصلاً نقشی ايفا نمي كند (براي آنكه گفته نشود در این باره کور است)، مي تواند با نتايج اشتباه آميز خود كه با پیامدهای مخرب براي علوم انساني، ازجمله روانشناسي، همراه است، به مثابه زمینه علمي تعميقِ شناخت در دانش های انسانی پذيرفته شود؟ آيا تبلیغ براي چنين پژوهش ها مجاز است؟

برای نمونه اگر تز برجسته شده ی پژوهشگران مغز مانند گرهارد روت ، ولف زینگر و دیگران و به ویژه انعکاس نظرات آن ها را در رشته ما [پسیکولوژی] جدی بگیریم، آنوقت در واقع هم این ترديد مستدل ایجاد می شود که در عرصه نظری در روانشناسي، یک ناتورالیسم [تعریف پدیده ها به مثابه روندی طبیعی] جدید پا قرص می کند.

روت و همکاران او در بر دانش عصب شناسي (نویرولوژی) ارزیابی ای از انسان ارایه می دهند که بنا به گفته خودشان، از ارزيابي «از انسان صاحب شعور که نزد او شناخت از من- از خود حاکم است، به شدت دور است» (روت 2001، ص 453). برخلاف این اعتقاد که آگاهی «اوج تاج گونه شخصیت موجود انسانی است و (…) و زمینه تعیین کننده برای عملکرد ما است» (همانجا ص 451)، در اين ارزيابي نويرولوژيكي [مبتني بر اولويت دستگاه عصبي] من- خودِ آگاه، «تنها یک عمل کننده مجازی در دنیایی است که ساخته ي [ياخته هاي] مغز است» (همانجا ص 452). در حالي كه عملكرد ياخته ها، «درك محدودی نسبت به انگیزه های اصلی عملکرد من [انسان] را ممكن مي سازد» (همانجا ص 453).

این برداشت که ما به طور ناگهاني intution (بل بداهه- خودکار) عملکرد خود را تنظیم می کنیم، پنداشتی ذهنی است. آن طور که ولفگانگ پزینس (1996، ص 87) مدعي است و مي گويد: «ما هیچ کاری را انجام نمی دهیم که می خواهیم، بلکه ما آن چیزی را می خواهیم که انجام می دهیم»، چنين برداشتي به این معناست: که آنچه که در روندهای غیرآگاهانه یک دستگاه خودکارِ اطلاعاتی ي به مثابه ”زيرموجودِ مستقل“ subpersonal ساخته شده، بعداً به مثابه آن چیزی تظاهر می کند که گویا ذهن من آن را به مثابه چیز خواسته شده اي برداشت می کند.

چنانچه رفتار و احساس و عاطفه ما وابسته به جبر ناشی از عملکرد ياخته های عصبي (نويرون) مغز ما باشد، آن طور که ادعا می شود، آن وقت چنین وضعی دارای پیامدهای سنگینی برای علم روانشناسي می بوده است. برداشت كلي از عملکرد مبتنی بر آگاهي ي ناگهاني- بل بداهه، ازجمله برداشت انتقادی ي روحي- رواني (پسیکولوژیکی) برای «عملکرد مبتنی بر استدلال ذهنی» را باید بدين ترتيب امري نفی شده ارزیابی کرد، پیش از آن که این برداشت [عملكرد مبتني بر استدلال ذهني] بتواند قدرت توضیحی خود را در جریان حاکم روحي- رواني (پسیکولوژیک) اصلاً مطرح سازد (نگاه شود به نظر مایرز Maiers 1996، 2008).

اشتباه ارزیابی ناتورالیستی از پدیده ها در نظریه های روانشناسي ارایه شده، نکته جدیدی نیست: اين برداشت كه من آن را در اين سطور ناتوررالیستي مي نامم، می پندارد که جهان یک واقعه ناب طبیعی است. برداشتی که پیامد آن، این اشتباه است که می پندارد که عملکرد و تجربه انسان، متاثر از شرایط حاکم اجتماعی نیست. شكل هاي متفاوت اين برداشت در گذشته طرح شده است. از این زاویه دید، برداشت [مكتب جديدِ] ناتوراليستي که من آن را [مكتب] تقليل گرايانه ي عصبي (ردوکسیونالیسم نویرونی) ارزيابي می كنم، بلافاصله به برداشت [مكتب] پیشین بیولوژیسمی با نام روانشناسي فرگشتي ي (پسیکولوژی اولوسیونر) سال های 90 باز می گردد(١) كه طيف برداشت هاي ناتوراليستي را تکمیل می كند (نگاه شود به مایرز 2002).

جدید گونه و قابل توجه در نظریه «منطق- نویرونی» این نکته است که حل تقليلي (ردوکسیونیستی) مساله های روحی- بدنی (ذهنی- عینی) – پسیکوفیزیکی، برای نمونه به اصطلاح «Materialismus eliminativ» [جهان بيني در ارتباط با فلسفه روح كه وضع روحي- ذهني را پديده هاي مستقلي ارزيابي مي كند كه در زير توضيح داده خواهد شد] که تاکنون عمدتا موضوع مواضع جدل آمیز در میان فلسفی ي (تحلیلی) روح بود، بدون آنکه پیامد مهمی برای تعیین وضع نزد علوم دیگری (پسیکولوژی، فیزیولوژی، نویروبیولوژی) داشته باشد، اکنون به نظر راهبردی بدل شده است.

2- مساله رابطه روحی- بدنی (ذهنی- عینی) در فلسفه روح

            [در اين بخش تئوري هاي متفاوت و متضاد در باره رابطه ذهن- عين معرفي مي شود]

موضوع بررسی فلسفه ی روح، روشن ساختنِ طبیعتِ پدیده هاي ذهني- رواني نزد فرد و شناخت سرشت پدیده های ذهنیِ (آگاهی) است. در این روند، این فلسفه با «مساله رابطه ی ميان روح و تن (پسیکوفیزیولوژی)» روبروست که به طور سنتی تحت عنوان «مساله روح- تن (ذهن- عین)» طرح و ناميده می شود.

بررسی مساله روح- تن، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان جهان مادی و روحی- معنوی. به سخنی دیگر، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان موقعیت/ حادثه های تن، به طور مشخص حوادث ناشی از عملکرد نویروفیزیکولوژیکی و یا بیوشیمیاییِ مغز و آگاهی كه مي توان آن را به طور عمومی، رابطه ميان موقعیت/ حادثه های روحی و تن نزد انسان ناميد. این سویه ی مساله پسیکوفیزیکی – «مساله تن- روح» – در مواردی همچنين «مساله پسیکوفیزیولوژی» یا «مساله پسیکوسربرال» (روحي- مغزي) نیز نامیده می شود. صرفنظر از نام گذاري، مساله ای است که مربوط می شود به رابطه میان پدیده های منتال- ذهنی (نفساني) با واقعیت مادی خارج از انسان. مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) یکی از قدیمی ترین مساله ها را در تاریخ دانش روح انسان و در کل تاریخ علوم تشکیل می دهد. نه تنها تاکنون مساله هاي حل نشده ای در درك اين رابطه وجود دارد، بلکه جایگاه و موقعيت آن هم در کل اين رابطه هنوز ناروشن است. طیف پرسش ها در این باره از به رسمیت شناختن آن به مثابه «مساله مرکزی درک ما از جهان»، و یا برعكس، تردید در این باره که اصلا «مساله علمی ای را تشکیل نمی دهد» زيرا از طریق شیوه های تجربی قابل شناخت نیست، و حتي تا مردود ساختن آن با اين استدلال که «تنها یک مساله غیرواقعی متافیزیکی» است، وسعت دارد.

پیش تر این نکته بیان شد که در فلسفی روح تعداد اسلوب های «ردوکسیونی (تقليل و ساده گرانه)ي حل مساله ي رابطه پسیکوفیزیکی» وجود دارد. ازجمله نمونه به اصطلاح « Materialism eliminativ». منظور از چنين اسلوب ها، ارايه تعريف براي وحدتِ روح- تن (پسیکوفیزیکی) در تئوري شناخت است که به شدت جنبه ذهن را به سود جنبه ي تن (فیزیکی) نفی می کند. در نوع دیگري از تئوری شناختِ از اين نوع، در تعريف خود جنبه ذهنی را نسبت به جنبه فيزيكي ضعيف تر نفی می کند، این نفی تنها به اصطلاح در بیان زباني ي تعريف انجام می شود: تا آنجا که می توان کل زبان روزانه روانشناسي (پسیکولوژی) را با اصطلاح های نویروبیولوژیكي از این طریق جایگزین ساخت که ارايه اطلاعات در باره دانش نويروبيولوژي را در آن توسعه داد. به نسبت اين توسعه، مي تواند به همان نسبت، برداشت روحي- ذهني و به كار بردن اصطلاحات آن محدود شود.

برخلاف این برداشت، نمایندگان ماتریالیسم اِلميناتيو (كه براي جنبه فيزيكي نسبت به جنبه روحي برتري شديد قايلند) مانند پاول و پاتریسیا چرچلاند Chrchland (1981، 1986)، رورتی Rorty (1965/1993) یا اشتیش Stich (1996)، نوعی از برداشت ماتریالیستی را به بحث وارد می کنند که در واقع به معنای نفی آگاهی است: آگاهی، به مثابه ي پديده اي ذهني- نفساني، اصلا وجود ندارد. بیان زباني صفت ها در پديده هاي واقعي كه مبتني بر ذهن- نفسانيات اند، در واقعیت های مشخص ريشه ندارد، بلکه تنها بیان شرایط فیزیکی و واقعه ها در مغز است.

امروز برخی از دانشمندان نویرولوژی (مانند فرانسیس کریک Francis Crick و کریستوف کوخ Christoph Koch) این هدف را دنبال می کنند که نشان بدهند که آگاهی در ارتباط علّی قرار دارد با عملکرد گروه هایی از نویرون ها در مغز انسان. در نقل قول زیر از کریک (1994، ص 17) به روشنی قابل شناخت است که ماتریالیسم اِليمناتيو لااقل به مثابه یک تئوری کاری، به طور کامل به کار گرفته می شود: «شما، خوشحالی و دردهاتان، خاطره هاتان، هدف هاتان، احساس شما برای هویتِ تان و برای آزادی خواستِ تان – در همه این موارد در واقع چیز دیگری نیست، جز رفتار تعداد بزرگی از یاخته های نویرون و مولکول های مربوط به آن [در مغزتان]».

در برابر برداشت پيش گفته، در پژوهش علمی 150 سال گذشته در رشته پسیکولوژی، بیولوژی و پزشکی، شناخت هم طرازي «ساده» naive بيان دو جنبه روح- تن (پسیکوفیزیکی) به مثابه یک تصور راهبری پذیرفته شده بود. اين برداشت وجود یک هم بستگي نسبتي میان پدیده های پسیکولوژی و ساختارها و روندهای نویروفیزیولوژیکی را مي پذيرفت. چگونگی رابطه علت و معلولي ميان آن ها اما هنوز ناشناخته بود. با چنین مضمونی، برای نمونه تعريف «نظريه اصلي (آکسیوم) شناخته شده ی نخست پسیکولوژی» توسط پرفسور روان شناس گئورگ الیاس مولر Georg Elias Müller در سال 1896 فرموله شده است: «زمینه هر وضعیتِ آگاهی، یک روند مادی، یک به اصطلاح روند پسیکوفیزیکی است، که بر پایه تحقق یافتن آن، چگونگي بودِ وضعیت مشخص آگاهی قرار دارد.»

پذیرش وجود يك پيش شرط ساده، اما كاملاً مشخص در رابطه جنبه روحي و بدني (فيزيكي) در تعريف آگاهي در تاريخ علم (روانشناسي) اين حسن را داشت، كه چنین نظريه، به اصطلاح «همزیستی مسالمت آمیز» را در رشته های مختلف علومي كه با مساله روابط پسيكوفيزيكي در ارتباط تكميلي قرار دارند، ممكن مي سازد. بحث هاي مختلف تكميلي مي توانست از این طریق عملي گردد و زمینه انباشت اطلاعات تخصصی را نزد همه رشته ها ممکن سازد. من از این رو نظريه ي كاري مشابه سازانه ي پيش گفته را «ساده» می نامم، زیرا، برخلاف دوران پایه ریزی پسیکولوژی آکادمیک، در پيشرفت «کار علم طبیعی» (به گفته kuhn)، در باره مساله پسیکوفیزیکی تقریبا اصلا فکری ارايه و نظری بيان نشده است. این در حالی است که این مساله به طور عمده مساله مرکزی فلسفی را در همه رشته هایی تشكيل مي دهد که با بررسي روند آگاهی و مغزی و از این طریق، به ويژه با بررسي روند پديده هاي روحي در ارتباط است. کمبود بازتاب برداشت ها در این باره، به طور مشخص مي تواند موجب پذيرش موضع «دوآلیسم پسیکوفیزیکی» [دوگانگي روح- تن] همانقدر باشد كه مي تواند از موضع رابطه عملكردي ميان آن ها «اينترآکسیونیسموس» دفاع كند، آن طور که در پسیکولوژی عامیانه معمول است: ما به صورت بل بداهه میان روندهای نظام مركزي و پيراموني اعصاب، سوخت و ساز، قلب و دستگاه گردش خون، ارگان های حرکتی از یک سو و احساس ها، اندیشه ها، نیازها، هدف ها و غیره خود از سوی دیگر، تفاوت قایل هستیم. همزمان ما تردید نداریم که وضع روحی و بدنی بدون ارتباط در کنار هم قرار ندارند، بلکه بر روی هم تاثیر می گذارند: «او در حالی که در را محکم بهم زد، اطاق را ترک نمود، زیرا غضبناک است.» و برعکس: «او خوشحال بود که به یاد كت بود، زیرا دارد سردش می شود.» این تزِ تاثیر متقابل علت ها بر روی یکدیگر، همانقدر برای ما در زندگی روزانه امری بدیهی است که تز دوآلیستی، در باره نحوه متفاوت سرشت پدیده های روحی و مادی برای ما امري بدیهی است (نگاه شود به Goller، 2002، 2).

بر این پایه است که نظریه علمی- پسیکولوژی نیز خود را سخت گیرانه به تطابق برداشت روحي- تني (پسیکوفیزیکي) محدود نمی کند. تطابق و هم طرازیی ي بخش های ذهني- نفساني (منتال) و فیزیکی، اما میان علل پیدایش آن ها وجود ندارد. برداشت وجود چنین تطابق ميان دو جنبه از این رو نیز قابل توجیه نیست، که بخش ذهني- نفساني درواقع هم دارای یک ریشه ي علّي kausale بسته نیست: برای نمونه، برداشت های احساسی به طور کلی از طریق تاثير چيز (ابژکت)ها و یا از طریق تحریک فوقانی ناشي از آن ها [در مراكز مربوطه مغزي] دریافت می شود. به سخنی دیگر توسط تحریک های نزديك که از کلیت ابژکت – به اصطلاح تحریک تحتاني distal – ایجاد می شود که با تاثیر قابل سنجش فیزیکی یا شیمیایی بر روی یاخته، احساس پديدار می گردد. ما نمی توانیم همه تحریکات احساسی خود را از طریق تجربه های احساسی یا پدیده های دیگر (داخلی) روحی توضیح دهیم. به طور کلی می توان گفت: «بسیاری از آنچه که دارای ریشه ذهني- نفساني هم نیست، به اين ريشه تمایل نشان مي دهد» (Bieri 1997، 7). بي سروصدا، وجود رابطه دوگانه پذیرفته می شود که «موقعیت های ذهني- نفساني (منتال) بر روی فیزیکی همان طور موثرند که برعکس. برداشت پسیکوفیزیولوژی، پسیکوزوماتیک (تن- روان)، پسیکوفارماکولوژی در عمل این تاثیرات متقابل را ایجاد می کند» (Goller 2002، 10). من تنها به اسلوب EEG-Biofeedback اشاره می کنم که در آن افراد می آموزند كه بتوانند فعالیت الکتریکی مغز خود را از طریق هدایت تاثیر ناشی از تجربه لحظه خود، مورد تاثیر قرار دهند.

مشكلات منطقي

پذیرش نظریه ی وابستگی کامل پدیده های ذهنی- نفساني به مغز، به طور منطقی نظریه وابستگی متقابل مغز و ذهن را با مشکل روبرو می کند (نگاه شود به گولر، همانجا): از تاثیر آگاهانه تجربه در جریان بر روی عملکرد نویرونی صحبت کردن، تنها زمانی مجاز است، اگر آنچه که تجربه می شود، لااقل در بخش هایی از وضعیت مغز به طور مستقل جریان می داشت. انتقاد دیگر باز می گردد به سرشت متفاوت پدیده های رواني و فیزیکی: چگونگه می بایستی واقعیت هایی که دارای سرشتی بکلی متفاوت هستند، بر روی یکدیگر تاثیر بگذارند، آن طور که می توان آن را در تجربه ناشی از احساس و نحوه فعال شدن نویرون ها یافت. و اصلا چگونه می تواند رابطه علّی میان روندهای الکتروشیمیایی در مغز که در زمان و مکان معین جریان می یابد، با چیزی که از مقطع زمانی و مکانی آزاد است، وجود داشته باشد؟ برداشت رابطه عملكردي ميان روح- تن (دوآلیسم اينترآلسیونالیسم) از این دیدگاه نیز مورد انتقاد قرار می گیرد، «زیرا این برداشت با این ادعا که روندهای فیزیکی تحت تاثیر روندهای غیرفیزیکی – آگاهانه- ذهنی -، قرار دارند، علیه اصولِ اصلی ي پذيرفته شده ي علوم طبیعی برمي خيزد، به ویژه علیه ثابت مانند کل انرژی و همچنین علیه اصل محدویت علّی جهان مادی، که مبتنی بر آن، هیچ علت غیرفیزیکی وجود ندارد» (Pauen 2006، 41).

من نمی توانم در این سطور به راه حل ها پرسویه در ارتباط با مساله پسیکوفیزیکی بپردازم که در فلسفه تحلیلی ی روح طرح می شود (برای دستیابی به یک نگرش کلی می توان به نظریات گولر 2002، هچنين برای دستیابی به نگرشي وسیع، مثلا به نظرات Beckmann 2008 و همچنین برای دریافت جمع نظریات به بئری 1997 و Metzinger 2001 مراجعه داد)، مایلم اما برای نمونه به کمک بحث کوتاهی در اطراف به اصطلاح «Bieri-Trilemma»، به برخي از جنبه هاي وابستگی سیستمی مساله بپردازم.

با این عنوان Bieri-Trilemma»، بعضی اوقات رابطه میان تن- روح مطرح می شود که درباره چگونگی علت ذهنی تسری این رابطه به يكديگر صحبت مي كند و توسط فیلسوف پتر بئری (1981/31997، 2ff) ارایه شده است. نظریه بئری دارای سه پیش شرط است (که پیش تر به آن اشاره شد): 1- «پدیده های ذهنی، پدیده های فیزیکی نیستند». 2- «پدیده های ذهنی، دارای تاثیري علّی در پديدار شدن پديده هاي فيزيكي هستند.» 3- «عرصه علّی پدیده فیزیکی، عرصه بسته ای است.» در نگاه اول، صلابت نظری هر کدام از سه پیش شرط قابل درک است: واقعیت های ذهنی به نظر می رسد که از طریق حقیقت درونی خود – به ویژه تجربه ذهنی – متفاوت و جدا از تجربه فیزیکی بوده و نمی توان آن ها را به آن محدود ساخت. به نظر می رسد که پدیده ذهنی مي تواند بدون تردید علت و یا تکانه ايجاد شدن پدیده فیزیکی باشد (مثلا هنگامی که ما از ترس، رنگ پریده می شویم و یا به علت اعتقاد درونی، به نحوه خاصی واکنش نشان می دهیم). به راحتی می توان همیشه برای دنیای فیزیکی علل کافی روحی یافت.

[در سطور زير، بحثي تفصيلي- تخصصي در توضيح نظريه Trilemma ارايه مي شود] (٢)

در کلیت خود، تضادهاي موجود در برداشت تطابقي ي پدیده های روحي و فیزیکی، زمینه کوشش هایی را تشكيل مي دهد برای توجيه برداشت سرشت يگانگي ي مادي بيان پديده روح- تن (پسيكوفيزيكي). برخلاف تئوری هایی که هویت پدیده های ذهنی را مبتنی بر موقعیت های خاص مغز تعریف می کند، دیگرانی (مانند پوت نام Putnam و فودور Fodor) موضع به اصطلاح «فونکسیونالیسم» (عملكردي) را در موقعیت های ذهنی تعیین کننده اعلام می کنند. به نظر آن ها در اثر علل خارجی، رشته علّي عملکرد و واکنش ذهنی ایجاد می شود. بر پايه برداشت ماتریالیستی- فیزیکی، موقعیت- حادثه های ذهنی مي تواند به صورت مختلفی تحقق یابد. «بر پایه این تز که نزد انسان پديده ها- موقعیت های ذهنی، عملاً به صورت تغييرات در مغز به ثمر می رسند، نظريه عملكردي (فونکسیونالیسم)، عملاً به معناي عملکرد ماتریالیستی محدود می شود که نهایتا نوعی از تئوری خرده گرايي (پارتیکولار partikular) براي تعريف هويت [آگاهي] است (هویت توکئن Tokenidentität).» (گولر 2002 27)

همه این توضیحات مبتنی بر ماتریالیسم تقليل- ساده گرانه (ردوکتیو) قرار دارد كه موضع خود را به کمک نتایج پژوهش های جدید بر روی مغز قرار می دهد و کارپایه جایگاه تحقیقات علم نویرولوژی (عصب شناسي) را برای خود جایگاهی مطمئن اعلام می کند.

قطعی آن است که موضع مبتني بر دوگانگي تعريف آگاهي (دوآلیستی) و تاثیر متقابل میان ذهن و عین از آن زمان با شدت بیشتر مورد ترديد قرار گرفته و مردود اعلام مي شود، از زماني كه به طور روز افزون با اسلوب های همراه با عکس برداري از عملكرد ياخته هاي عصبي در مغز (از قبیل PositronenßEmissions-Tomographie, Kernspinotomographie , magnetische Kernresonaz- Spektroskopie) با دقت نشان داده می شود که چگونه تجربه ذهني با عملکرد دستگاه سالم نویرونی در ارتباط قرار دارد. این اسلوب ها اما به معنای اثبات درستی استدلال محدود ساختن این پدیده ها به تغييرات فیزیکی نیست – اما این نتایج نشانه های روشنی برای این امر است که بی دقتی فلسفی در علم بیش از این قابل دوام نیست و ضروري است كه ارزيابي فلسفي از عملکرد مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) مورد توجه بيشتري قرار گيرد. (تكيه از مترجم)

 

3– آگاهی از موضع شخص اول و سوم

[در بخش زير پروفسور فولفگان مائيرز با نتيجه گيري از بحث هاي انجام شده، موضع و برداشت ماترياليست ديالكتيكي را پيرامون «آگاهي» مورد بررسي قرار داده و مستدل مي سازد]

توانايي توضیح دانش نویرولوژی (عصب شناسي) از پديده آگاهي تا چه حد است؟ با اسلوب های علم نویروفیزیولوژی كدام سويه هاي عملكرد ياخته هاي مغزي قابل شناخت مي شود؟ با هدف محدود ساختن انتظارها، از طرف دانشمندان پژوهشگر محتاط مغز (مثلا در «مانیفست» یازده دانشمند متخصص اعصاب (نویرولوژ) ردیف اول آلمانی 2005)، توجه به این نکته جلب می شود که نتایج پراهمیت به دست آمده با اسلوب هاي جديد، در فوقاني ترین سطح سازماندهی بافت مغزي قرار دارد و در مقياس كوچك به دست آمده است. به سخنی دیگر، اول، اين آزمايش ها در باره عملکرد متفاوت بخش هایی از بافت مغز انجام شده است، که رابطه متقابل آن ها با هم، پديدار شدنِ واكنشِ رواني ي معين عمده اي را ممكن مي سازد، و دوم، اين كه بررسي ي انجام شده، محدود است به عملكرد چند ياخته و ملكول.

برخلاف زمينه بررسي و تحليل پيش گفته، درك در باره نسبت مشخص ميان وابستگي هاي روحي- رواني- فيزيكي هنوز به نتايج نهايي دست نيافته است. نتايج كنوني نبايد به عنوان نتايح نهايي برداشت شود. به سخني ديگر، ارزيابي چند و چون وابستگي هاي مشخص در سطح مياني ي سازماندهي [بافت مغز] كه حيطه عملكرد دسته هاي كوچك و بزرگي از ياخته ها را نشان مي دهد، كه نهايتاً زمينه عملكردها در سطح فوقاني را موجب مي شود، هنوز پاسخ نهايي نيافته است.

بدون روشن شدن «گام هاي بينابيني پراهميت»، ابرازنظرها در باره رابطه وابستگي ها ميان مشاهدات پديده هاي نويروالكتريكي و شيميايي و توانايي ها و نتايج روحي- رواني مبتني بر آن ها، «كماكان بر پايه حدس و گمان» قرار دارد. به منظور گذار از اين مرحله، پژوهش عملكرد مغز بايد به ويژه بر روي عملكرد روندهاي نويروني در سطح مياني ي سازماندهي بافت مغز متمركز گردد كه تاكنون به طور بسيار محدود شناخته و درك شده است. براي نمونه، پژوهش عملكرد مغز بر روي روندهايي كه هنگام آموختن، يافتن راه حل هاي مستدل براي مساله ها و يا هنگام برنامه ريزي و عملكرد انسان جريان دارد، بايد در مركز توجه قرار داده شود.

نقل بخش ديگري از «مانيفست» پژوهشگران پيش گفته در اينجا مفيد است: «اينكه ”كجا” در مغز واكنش ياخته ها تحقق مي يابد كه در آزمايش هاي عملكردي توسط دستگاه هاي عكس برداري جديد (kernspinotomogram) نشان داده مي شود، هنوز به معناي شناخت و درك و از اين طريق يافتن امكان براي توصيف و بيان ”چگونگي“ توانايي هاي كشف شده در عكس برداري توسط مكانيسم هاي نويروني نيست. براي پيشرفت واقعي در اين زمينه به اسلوبي نياز داريم كه قادر باشد هر دو روند را همزمان نشان دهد و رابطه و وابستگي هاي آن ها را قابل شناخت سازد.»

پيش شرط براي اين كه حيوان در آزمايشگاه و يا شخص شركت كننده در آزمايش بتواند در هنگام آزمايش واكنش طبيعي خود را نشان دهد، در اختيار داشتن دستگاه هايي است كه بدون هرنوع مانع و محدوديت، اجراي آزمايش را ممكن مي سازد [و انگار انجام آن را در شرايط طبيعي عملي سازد] و «بتواند توسعه و انبساط مكاني و زماني تحريك را نزد همه نويرون هاي شركت كننده تا سطح ”رابطه اتصالي ميكرو“ [صفحه كليدِ اتصال ميكرو- خرد- ميكروسكپي] نشان دهد و آن را با شيوه عكس برداري با قدرت بالاي بازتابِ [پريكسل] زماني در دستگاه سيستم اعصاب سالمِ [شخص مورد آزمايش] ترسيم نمايد.»

شايد در دهه هاي آينده پژوهش مغز واقعاً قادر شود «رابطه و وابستگي ميان روندهاي نويروالكتريكي و نويروشيميايي را از يك سو و دريافت احساسي، آموزشي، روحي- رواني و همچنين توانايي عضلاني را تا اين حد توضيح دهد كه بتواند پيش شرط جريان آن را در هر دو سو با درصد بالاي احتمالي برشمرد»، آن طور كه نويسندگان «مانيفست» پيش بيني مي كنند. اما هم آن طور كه آن ها در پايان «مانيفست» خود خاطرنشان مي سازند، دستيابي به يك چنين شناخت تعيين كننده ي قابل فكر هم، «با پيروزي ي برداشت تقليل گرانه نويروني neuronalem Reduktionismus پايان نخواهد يافت.»

علت ناتواني برداشت تقليل گرانه نويروني براي دستيابي به پيروزي، ريشه در محدوديت اصولي اسلوب شناخت علوم طبيعي، به سخني ديگر، محدوديت اصولي اسلوب پژوهش بر روي مغز دارد. زيرا اگر هم زماني چگونگي جريان همه روندهاي نويروني شناخته شود، كه براي نمونه زمينه ايجاد احساس همدردي انسان و يا عاشق بودن آن را موجب مي شود، باوجود اين، استقلال كيفيت خاص اين وضع روحي- رواني [كه در نتايج عكس ها قابل شناخت نيست] حفظ مي گردد [عكس ها داده ها هستند، در حالي كه وضع روحي كيفيت خاصي را تشكيل مي دهد].

وضع خاص آن ها، آن طور كه فيلسوف توماس ناگل (١٩٧٤) بيان مي كند، در اين نكته نهفته است كه هر وضع خاصِ روحي- رواني «به شيوه معيني احساس مي شود»: همدردي به صورت ديگري احساس مي شود تا بدخواهي، عاشق بودن به صورت ديگري احساس مي شود تا بي ميلي. و، براي اين كه تفاوت بسيار ظريف تر ميان احساس هاي عاطفي نزديك به يكديگر را نشان دهيم، نمونه هايي اضافه مي شود. رشك را جور ديگري احساس مي كنيم از حسادت، حيا را از گناه وغيره [در حالي كه داده هاي عكس ها ثابت است]. در حالتي قرار داشتن كه در آن، از احساس چنين وضعي در ”آگاهي خود“ برخوردار شدن (به سخني ديگر، در حالتِ احساس چنين وضعي از آگاهي خود بودن)، چيزي ديگر است، از در باره آن فكر كردن، به ياد آن افتادن و يا باور كردن كه در گذشته در چنين وضع احساسي قرار داشته ايم (نگاه شود به بئري، ١٩٩٧، ١٧٣). و براي هر كدام از ما اين وضع ها، مضمونِ ويژه خود را داراست.

اين «Qualia» [از واژه تخصص كه بيان كيفيت خاص نيز است]، اصطلاح فلسفي اي كه توسط لئويس (١٩٢٩) به مثابه نام براي اين احساس انتخاب شده، معماي (چيستانِ) اصلي را در آگاهي تشكيل مي دهد. اهميت مساله كواليا آن هنگام تشديد مي شود، هنگامي كه به وحدت تجربه شخصي و تداوم آن در آگاهي فكر شود. وضع هاي گذراي آگاهي ي لحظه ي ما كه ناشي از دريافت هاي حسي، تصورات، تحريك عاطفه، وضع پرتنش ناشي از نيازها يا تجربه هاي ناپايدار است، مانند فكر كردن به انجام اين يا آن كار در ذهن، با وضع روحي- رواني اي در ارتباط قرار دارد كه به عنوان آگاهي در متن انديشه جاي گرفته كه مي توان آن را با «من آگاهي- خودآگاهي» مشخص نمود. خودآگاهي اي كه بايد به آن «خودپسندي»، حق ابداع و كنترل عملكرد خود و اقدام هاي آگاهانه خود و هويت تاريخي خود و تداوم آن را نيز اضافه نمود.

هم بيان با گولر (٢٠٠١) مي توان خاطرنشان ساخت كه «علوم پژوهش عملكرد نويرون ها، زمينه نويروني حادثه، و نه خود حادثه را مورد پژوهش قرار مي دهد. اگر امروز براي نمونه تحقيقات بر روي مغز مي توانست نشان دهد كه حادثه خوشحالي با كدام فعاليت هاي نويروني همراه است، ما بدون تجربه شخصي در حادثه اي خوشحال كننده، نمي توانستيم بدانيم، احساس خوشحالي چگونه است، چيست.» و كسي كه داراي اطلاعات كامل نويروبيولوژيكي در باره براي مثال پديده درد است، باوجود اين هنوز نمي دانسته كه درد به چه معناست، اگر خود انواع مختلف درد طاقت فرسا را تجربه نكرده باشد. يك تئوري در باره پديده درد كه آن را به كمك محدوديت توضيح يك مورد مشخص شناخت فردي (انتولوژيكي) توصيف مي كند و مي گويد درد «چيست»، و آن را «هيچ چيز ديگر» جز يك مدل تحريك نويروني قلمداد نمي سازد، درست آن چيزي را بيان نمي كند، كه مساله مركزي بحث را تشكيل مي دهد: مساله كيفيت سرشت دردي كه در ذهن به صورت پديده اي آگاهانه و تجربه اي ذهني احساس مي شود (نگاه شود به زيرله ١٩٩٤، ١١٧). [تكيه همه جا از مترجم]

«درد، آن طور كه به نظر مي رسد، از اين رو درد نيست، زيرا از طريق زخم شدن بافت ي ايجاد شده است و به نوبه خود، در رفتار خاصي بازتاب مي يابد (اين برداشتي از موضع فونكسيوناليسم است، و. م.) [اين جمله اضافه شده توسط نويسنده رساله ولفگانگ مايرز را بايد به عنوان توضيح در باره چگونگي عملكرد نويرون ها در ارتباط با علت صوري ايجاد شدن درد درك كرد]، بلكه از اين رو كه به مثابه وضع خاصي – وضع خاص دردناكي – تجربه مي شود.» (بكرمان ١٩٩٩، ٧٧٢). كيفيت هاي حادثه هاي تجربه شده را، آن طور كه زئرله به درستي مي گويد، نمي توان چنين جمع بندي و درك كرد كه ريشه ي آن را به پديده «حادث شده در بدن – ناتوراليزاسيون-» بازگرداند و محدود ساخت: هيچ توصيف و ترسيم عيني واقعيت هاي فيزيولوژيكي نمي تواند سرشتِ ذهني احساس درد را بازتاب بخشد، زيرا آن ها علائم مشخصه ي متفاوتي هستند.

دو ويژگي مركزي تجربه شخصي

در سطور پيش دو مشخصه ي تجربه ي آگاهانه مطرح شد: اول، ويژگي ذهني و شخصي آن. هنگامي كه من مثلاً مي گويم: «من خوشحالم»، منظورم بيان تجربه ي خوشحال كننده خودم است، و نه بيان وضعيتي كه با احساس كيفيت اين تجربه در دستگاه نويروني من حادث شده است. در حالي كه رفتارها، روندهاي بدني و مغزي به طور علني، به عبارت ديگر بر پايه سنجش عيني، قابل دريافت كردن هستند، تجربه شخصي من، به طور مستقيم تنها توسط من قابل دسترسي است. تنها فردي كه حادثه خوشحالي را تجربه مي كند مي توان بگويد كه چه احساسي را و چگونه تجربه نموده، با چه احساس- عاطفه ذهني آن را شخصاً دريافت و تجربه كرده است. نسبت به دريافت تجربه ديگران، ما راه مستقيمي نداريم. ما نمي توانيم آن را مورد نگرش قرار دهيم (نگاه شود به زورله ١٩٩٤، ٩٩). البته ما از طريق دقت در وضع ذهني- روحي فرد ديگر مي توانيم به نتيجه گيري هايي در باره ذهنيت او برسيم، از اين طريق كه رفتارش، نظر بيان شده اش و تغييرات ظاهري اش را مورد بررسي قرار دهيم. اضافه بر آن ما مي توانيم بر پايه تجربه خود در شرايط مشابه و به كمك تئوري روح (تئوري آگاهي، theory of mind) تصوراتي در باره آنچه در ذهن فردِ ديگر مي گذرد، به نتايجي نايل شويم كه فرد ديگر در چه فضاي روحي- ذهني قرار دارد و در درون او چه مي گذرد. به شناخت و دانش قطعي در اين باره اما نمي توانيم دست يابيم: «اعتبار درستي نظر در باره فضاي روحي- ذهني فرد سوم كه مبتني بر تئوري شناخت ابراز شود (صرفنظر از سوتفاهم هاي احتمالي، و. م.)، به عهده ي آن كسي است كه برداشت خود را از قضاي روحي- ذهني ي فرد سوم، با بيان فرد اول ابراز مي دارد.» (گولز ٢٠٠٢، ٧)

به منظور جلوگيري از سوتفاهم بايد گفت: سرشت شخصي و ذهني را براي پديده هاي در ارتباط با آگاهي پذيرفتن، اگر به اين معنا درك شود كه آن ها، راهي خاص براي دستيابي به شناخت ويژه ي تجربه هاي شخص هستند، گرفتار شدن در اين موضع نيست كه گويا آگاهي پديده اي تنها دروني است و هيچ فضاي تبادل آن و يا ورود به فضاي آگاهي وجود ندارد. پيامد چنين سوليپ سيسمِ ايده آليستي Solipismus [Solipismus، من گرايي، خود بيني، فلسفه اصالت وجود خود] را تنها فردي دنبال مي كند كه ويژگي ي وجود پديده روحي- رواني انسان را به عرش مي رساند و آن را به مثابه يك من- آگاهي غيرزميني (extramundal) مطلق مي گرداند. چنين برداشتي هم به زمينه مادي ي پراتيك اجتماعي انسان در ايجاد شدن شرايط پديدار شدن آگاهي، و همچنين نسبت به برپايي مضمون مادي اين شرايط بي توجه است كه پديده آگاهي را ايجاد مي كند («Intentionalität» آموزش پديدار شدن آگاهي از آگاهي است) [«Intentionalität» درون گستري].

دومين نكته، وابستگي تجربه به دورنماي ديدگاه است: ما اطلاعات خود را در باره يك دانش- دانسته، از دو راهِ به كلي متفاوت به دست مي آوريم: يكي از موضع ديدگاه نگرشِ ذهني- رواني داخلي به تجربه- حادثه، به اصطلاح introspektiv، و ديگري، از موضع خارجي، از ديدگاه از خارج، براي نمونه از طريق بررسي رفتار [شخص سوم] يا شيوه هاي سنجشي [آن] در پژوهش هاي مغزي. دورنماي ديدگاه فرد- اول و فرد- سوم نه مي تواند منطبق بر يكديگر برداشت شود و نه مي توان از يكي براي ديگري به نتيجه گيري رسيد. كيفيت هاي تجربه، به طور اساسي با دورنماي ديدگاه ذهن مربوط است كه نمي تواند از ديدگاه شخص سوم ديده شود. تجربه ها هميشه تجربه يك فرد هستند. آگاهي ما بر روي نقطه اي متمركز است، در مركز آن خود من هستم به مثابه «مركز درون گستر» Intentionalität (هولس كامف ١٩٨٣). «آگاهي»، آن طور كه گولرز (٢٠٠١) جمع بندي مي كند، «به طور طبيعي داراي دورنمايي است، و اين نكته مي بايستي موضوع هر تئوري علمي در باره آگاهي باشد».

پردامنه ترين و كامل ترين دانش علوم طبيعي در باره واقعيت هاي نويروفيزيولوژيكي نمي تواند هيچ گاه دانسته ي تجربه ي آگاهانه ي شخصي را مستدل سازد، دورنماي [رشد و تغيير] تجربه را بگشايد و نشان دهد. از منظر تئوري شناخت، مبتني بودن پژوهش مغز بر واقعيت هاي واقعاً موجود غيرفيزيكي، بار دو سختي مختلف را به دوش مي كشد: اول، به خاطر غيرقابل انطباق بودن دورنماي ديدگاه شخص اول، – كه از موضع آن، ما انديشيدن، احساس كردن و خواستن را پديده وار توصيف مي كنيم -، با دورنماي ديدگاه شخص سوم – كه توسط توصيف علوم طبيعي برشمرده مي شود كه در آن اصلاً اين پديده ها پيش نمي آيد؛

و دوم، از اين رو كه زمينه تاريخي تجربه اجتماعي كه هم با يكديگر در ارتباط اند (و از اين طريق ايجاد تفاهم متقابل ميان ذهن- روح ها را ممكن مي سازد)، – و بايد اضافه نمود كه اصلاً از اين طريق تفاهم متقابل ايجاد مي شود -، به طور كلي براي شناخت علوم اجتماعي قابل دسترسي نيست.

٤- آگاهی، معمايي غیرقابل درک؟

آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

به نظر مي رسد كه در ارتباط با درك تئوريكِ مساله هاي مربوط به آگاهي، علوم درجا مي زنند: آگاهي از روندهايي كه در مغز جريان دارد، چگونه زائيد مي شود؟ هنوز به اين پرسش پاسخ داده نشده است كه چگونه حوادث متفاوت در مغز به ايجاد تركيبي (سنتزي) مي انجامد كه پديدار شدن واكنشي را موجب مي گردد كه پيامد آن، پديده اي يك پارچه را تشكيل داده و كيفيتي خاص است؟ و اصلاً، آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

چه چيزي ضرورت ايجاد شدن آگاهي را توجيه و آن را قابل فهم مي سازد، چرا انسان به آگاهي نياز دارد، چرا عملكرد انسان تنها در سطح تحقق دستورات روندهاي مغزي حل و فصل نمي شود، بلكه انسان، برخلاف يك موجود بي اراده، چيزي را احساس مي كند و به مثابه يك شخصِ فاعل- سوبژكت، عملكرد خود [و پيامدهاي آن] را بر پايه آن قرار مي دهد و تنظيم مي كند؟ تنها هنگامي كه ما به اين پرسش پاسخ دهيم كه چگونه و چرا روندهاي مغزي [احساسِ] تجربه را به وجود مي آورد، مي توانيم خلائي را با مضمونِ درك شده در تعريف خود پر كنيم، كه ميان وضع هاي ذهني- روحي- رواني اي كه آگاهانه حس [و درك] مي كنيم، و زمينه ي مادي ي مترادفِ آن وجود دارد.

آيا ما هيچ گاه قادر خواهيم شد رابطه ميان روح و مغز را درك كنيم و دريابيم؟ و يا، آن طور كه دانشمند فيزيولوژيست امانوئل دو بويس- قسموند در سال ١٨٧٢ در يك كنفرانس دانشمندان طبيعي در ليپزيك در نطقي در باره «مرزهاي شناخت طبيعت» اعلام داشت، «در برابر يك معماي غيرقابل حل قرار داريم (Ignorabismus) ما نمي دانيم و هيچ گاه نيز نخواهيم دانست»؟

من براي موضع غيرقابل شناخت بودن آگاهي، توجيه قابل دفاعي سراغ ندارم. توجيه ها همه مبتني است بر اين ادعا كه گويا استدلال ها عليه امكان شناخت آگاهي، يك قاعده كلي را بيان مي كند – گرچه بايد اذعان داشت كه هيچ يك از استدلال هاي جايگزين در رد اين برداشتِ تقليلي و نفي گونه كلانِ (استراتژيك) كنوني – كه همگي بر پايه بحث اساسي مبتني بر برداشت ماترياليستي غيرتقليلي قرار دارد -، نيز يك پاسخ اقناع كننده ارايه نمي دهد: «Emergenismus» [emergens مبتني بر ظهور غيرمترقبه، ناگهاني] (پذيرش ظهور غيرمترقبه به عنوان يك تئوري سيستمي) همانقدر چنين پاسخ اقتناع كننده نمي دهد كه سير تكامل شناخت روحي «Psychophylogenese» كه مبتني بر تئوري انتقادي ماركسيستي در باره روانشناسي است كه من از آن دفاع مي كنم نيز چنين پاسخي را ارايه نمي دهد.

 

يك- تئوري مبتني بر ظهور غيرمترقبه

تئوري ي ظهور ناگهاني- بل بداهه- غيرمترقبه مي كوشد وقوع پديده ناگهاني جديد را كه در سطح كلان پديده ظهورمي يابد، از طريق توضيح سرشت يا ساختار آن تعريف كند. تغييراتي كه اما وابسته اند بر تغييرات قانونمند در سطح خرد در پديده مورد بررسي، بدون آنكه اين تئوري بتواند تغييرات معيني را در سطح خرد در پديده ي مورد بررسي قابل شناخت سازد، و يا بتواند چنين تغييراتي را به مثابه پيامد ايجاد شدن تغييرات در سطح خرد در زير مجموع سيستم، به اثبات رساند (نگاه شود به بونگه ١٩٨٤).

انسان بر مبناي اين تعريف، به مثابه يك نظام (سيستم) با دو زير مجموعه ي باز – تن و روان –   درك مي شود كه در آن، تن از سيستم هاي زير فيزيولوژيكي اي تشكيل مي شود كه به نوبه خود از زيرسيستم هاي بيوشيميايي، و آن ها نيز به نوبه خود از زير سيستم هاي شيمايي تشكيل مي شود. سيستم آگاهي، به نظر اين تئوري، مي تواند به مثابه يك پديد ناگهان ظهور- بل بداله ي بيوعملكردي درك شود كه پيامد ساختارهاي مغزي است، كه اما نمي تواند تنها بر اين پايه تعريف [و مستدل] گردد.

برداشت تئوريك مشابه ديگري را در اين زمينه مي توان با مفهوم «Superveninz (ونيا venia از واژه قديمي اجازه) بيان داشت (نگاه شود به داويدسون ١٩٨٠، كيم ١٩٩٣)»: ايجاد شدن وضع هاي ذهني- رواني طبق تئوري سوپرونين به عنوان پيامد تغيير وضع هاي فيزيكي درك مي شود: دومي ها وابسته به اولي ها هستند، كه به اين معناست كه دومي ها [وضع هاي ذهني- رواني] نمي تواند تغيير يابد، بدون آنكه تغييرات فيزيكي به وجود آمده باشد.

در اين باره كه چرا ساختارهايي در مرحله ي معيني از رشدِ بغرنجي خود، يك پديده ناگهاني- بل بداله، يا به سخني ديگر، يك پديده سوپرونين را ايجاد مي كند، هنوز پاسخي قانع كننده نيافته است كه مبتني باشد بر تغيير ساختار پديده. نزد تزي كه تغيير در پديده دوم [روحي- رواني] را منوط به تغييرِ ناگهاني در پديده اول [مغز] مي داند، اين نكته كماكان ناروشن است كه چگونه سيستم فيزيكي اي كه داراي عنصرهايي است كه به طور عيني [از طريق عكس برداري] قابل شناخت است، مي تواند به طور اساسي صفت هاي كيفي اي ايجاد كند كه كيفيتي بكلي ديگر [احساسي- ذهني] را تشكيل مي دهد [از آنچه كه ما در عملكرد ياخته ها در مغز مشاهده مي كنيم].

بيان «ناگهاني»، آن طور كه بايد آن را برداشت نمود، ظاهراً در خدمت پوشش دادن به اين واقعيت است كه مساله ي درك نشده اي را بيان مي دارد. مشابه همين استدلال را كيم براي اين نتيجه گيري به كار مي گيرد كه بگويد (همانجا ١٦٧)، كه با واژه سوپرونين مساله تن- روان حل نمي شود، بلكه در وحله اول مساله حل نبودن آن مطرح مي گردد. (نگاه شود همچنين به گولور ٢٠٠٢، ١١ و براي مشاهده يك برخورد انتقاد وسيع، به رساله بكرمانن ٢٠٠٨، ٢٣٠).

دو- سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) «Psychophylogenese»

دومين نظريه بزرگ (پاراديگما) – در باره ي سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) – كه طبق آن رابطه ميان پديده فيزيكي و روحي به مثابه يك رابطه رشد يابنده تلقي مي شود، مي كوشد از ابتدا يك مساله مركزي، يعني مساله رابطه ميان روح- تن (پسيكو و فيزيولوژي)، يا همان مساله «تن- روان» را از طريق تقليل دادن آن به مثابه رابطه تنها ميان روح و تن (روح و مغز) گويا حل سازد و از اين طريق مساله بسط مبتني بودن آگاهي را به جهان خارج مسكوت بگذارد. [تكيه از مترجم]

اگر من [اين] بحث هاي معمولي فلسفي در باره آگاهي را درست فهميده باشم، در آن ها بارها به اين نكته بي توجهي به چشم مي خورد كه دو پرسش توامان تعيين كننده در رابطه ميان احساس روحي و آگاهي را كه زمينه اصلي رابطه ميان ذهنيت- معونيت از يك سو، و جهان خارج از روح، از سوي ديگر است، اصلاً طرح نشود و به وابستگي آن دو [روحي- آگاهي] با روندهاي در ارتباط با اندام هاي تن، براي نمونه، عملكرد نويرون ها محدود گردد.

از ديدگاه فلسفي مساله اما از اين قرار است كه بايد برداشت وحدت جهان را كه در ماديت آن مستدل مي شود، در ارتباط قرار داد با اصل بازتاب. ايجاد اين وحدت فلسفي براي هر كدام از رشته هاي علوم كه پديده هاي روحي را مورد بررسي قرار مي دهد، راه درك رابطه ميان پديده هاي روحي را در روند رشد رابطه آن با زمينه طبيعي [مغز] و جامعه نشان داده و آن را قابل شناخت و درك مي سازد. اين فكر مركزي را مايلم در پايان به طور اختصار طرح نمايم.

[مضمون «دو پرسش توامان» بازمي گردد به برداشت ماركسيستي از شخصيت انسان كه در سال هاي ٨٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي با تحقيقات دانشمندان آمريكايي و به ويژه آلمان دموكراتيك به مثابه شخصيتي با وحدت بيو- پسيكو- سوسيال (وحدت بيولوژيك- رواني- روابط اجتماعي) تعريف شده است و هانس پتر برونر آن را در تز دكتراي خود برمي شمرد. نگاه شود به توماس مچر، ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ٨٨-٨٧)].

در ابتدا اين نكته را روشن سازم: بدون ترديد سرشت پديده اي بودن آگاهي، اين برداشت را به وجود نمي آورد كه ضرورتاً وجود دوگانه پديده ي تن- روح از نظر فلسفي اين امر را مطرح مي سازد كه گويا اين دو واقعيت نسبت به يكديگر ناجور و متضاد هستند. تقسيم وحدت جهان از ديدگاه ماترياليست- ديالكتيكي همانقدر غيرقابل پذيرش است، كه پذيرش تئوري هاي تقليل گرا براي تعريف آگاهي غيرقابل قبول است. آن طور كه تئوري هاي ماترياليسم معمولي [قديمي- پيش از ماترياليسم- ديالكتيكي] چنين برداشتي را با ايجاد كردن پيوند ميان مفهوم مادي با تصورات موادي براي مضمون آن، تداعي مي كند.

[فيلسوف آلماني هانس هينس هولس كه سه سال پيش به ابديت پيوست، در اثر خود با عنوان ”طرح جهان و بازتاب، كوششي براي پايه ريزي ديالكتيك“ (٢٠٠٥)، جهان را كليتي بهم پيوسته و با نظمي باز برمي شمرد كه تحت شرايط بازتاب بي وقفه، در حال حركت، تغيير و شدن است. بازتابي بي وقفه كه در هر مورد مفرد آن، مادي بودن سيستم را به اثبات مي رساند و پذيرش ماديت كليت جهان را مستدل مي سازد …

زنده ياد احسان طبري در شعر زندانش با عنوان ”اخگران اسفند“ كه «به ياد ٧ شهيد اسفند» سروده است، در استعاره ي «انعكاس بي وقفه آينه ها»، اين اصل ماترياليست ديالكتيكي را براي بيان وحدت شناخت فردي از جامعه شناسي علمي و پايان تنهايي فرد انسان ترسيم مي كند. ترسيم مي كند كه چگونه انسانِ مبارزِ در بند، در تنهايي خود، خود را گوشه اي از بيكراني نبرد انسان درمي يابد!]

برخلاف برداشت ماترياليسم معمولي- غيرديالكتيكي، مساله دور اين نكته متمركز است كه نمي توان از ديدگاه تئوري شناخت epismologisch وجود تفاوت مطلق ميان ماديت و معنويت [يا در برابر هم قرار دادن آن دو] را پذيرفت و آن را به مثابه امري بي ارتباط با زمينه اصلي براي حفظ زندگي درك نمود. برعكس [ارتباط و وحدت آن دو را] بايد به معناي مونيسم ي ماترياليستي (البته ماترياليسم- ديالكتيكي) درك كرد. به عبارت ديگر، پديده ي ذهني- معنوي، يا آگاهي را بايد بر اين پايه به مثابه وجود خاص و شكلِ تظاهرِ حركت ماده درك كرد كه روند تغيير و رشد تاريخي خود را طي مي كند. تنها با چنين دركي از حركت تاريخي پديده ي ذهني- معنوي مي توان آگاهي را به عنوان بازتاب عملكردي عيني انسان [نسبت به محيط خارج – جهان- جامعه] درك نمود، كه راه حل واقع بينانه اي را براي تحقق بخشيدن عملي به تداوم زندگي خود دنبال مي كند. [تكيه از مترجم]

نياز به برشمردن چگونگي روند رشد تاريخ طبيعي هستي در اين سطور به چشم نمي خورد. در مجموع مي تواند پذيرفت (نگاه شود به گولر ٢٠٠١): در ابتدا جهان بدون زندگي و آگاهي وجود داشت، بدنبال ايجاد شدن هستي بيولوژيكي و ايجاد فرگشتِ زندگي [ايجاد اولوسيونرِ زندگي]، ماده به طور روزافزون بغرنج گشت و نهايتاً آگاهي را ايجاد نمود.

با ايجاد شدن زندگي، در يك جهانِ بدون مركز عيني، مراكز ذهني ايجاد مي شود: ”من- مركز“ها كه هر كدام محدود به ديدگاه خود از جهان است. ديدگاهي كه به دورنماي فضاي ديدگاه دروني خود محدود و به آن وابسته است، و لذا هر كدام [خود را تنها ديدگاه مي پندار و از آن به دورنماي] جهانِ تجربه و تاريخ خود دست مي يابد.

در سطور زير از همكار بيولوژيست ساليان دراز خود فولكئر شوريگ كه در پايه ريزي علمي پسيكولوژي (روانشناسي) انتقادي و همچنين در رشد شيوه پژوهشي مبتني بر تاريخ طبيعي نقشي تعيين كننده ايفا نمود و در ژانويه امسال به ابديت پيوست، روند رشد تكاملي شناخت رواني (psychophylogenese) را نقل مي كنم: «با ايجاد شدن زندگي تقريباً سه ميليارد سال پيش، سطح معيني از درجه بغرنجي ي سازماندهي سيستم زنده ايجاد شد كه منجر به پديدارشدن كيفيت ذهني- روانيِ ويژه ي در به كاربردن و بهره برداري از اطلاعات انجاميد. روند تكاملي بيولوژي (بيوگنز) و روند تكاملي روحي- رواني (پسيكوگنز) طبق اين برداشت، يك روند واحد را تشكيل نمي دهد، بلكه دومي، خود پيامد و محصول يك فرگشت خاص است. براي رشد روند تكاملي ي روحي- فيزيكي (پسيكو- فيزيكي) كه تقريباً يك ميليارد سال پيش تحقق يافت، مي توان مشخصات بيولوژيكي خاصي، مانند سازماندهي ياخته اي، ايجاد شدن سيستم هاي خاصِ جداري، پديدار شدن سيستمي ياخته هاي نويروني و همچنين براي دريافت تحريكات و غيره را ذكر نمود. تعيين كننده اين نكته نيز است كه همه موجودهاي پرياخته داراي قابليت به كارگيري و بهره برداري روحي- رواني از اطلاعات نيستند، بلكه تنها حيوانات. در روند فرگشتِ عملكرد روحي كه در ابتدا بر زمينه انواعي از سيستم هاي نويروني ايجاد شد، كه با رشد مثبت (پوزيتويستي) آن در طول زمان، سطح توانايي [انسان] به منظور حفظ بقاي گونه ارتقا يافت. اين ارتقا از طريق ارتقاي پيچيدگي [بافت و عملكرد] عملي شد، كه در مرز ميان حيوان- انسان، نهايتاً به پديدار شدن آگاهي رشد نمود. مراحل جداگانه در اين روندِ رشديابنده و تغييرات آن در روند رشد تكاملي پديده روحي- فيزيكي مي تواند به مثابه تئوري اين رشد تاريخي جمع بندي شود.» (شوريگ ١٩٧٧، ٩٥).

 

سخن كوتاه

بدين ترتيب، ارايه يك تعريف نهايي براي چگونگي پديدار شدن آگاهي بايد بر روي مبادله فعال ميان بافت زنده و جهان مادي اطراف آن مبتني باشد. در اين تعريف بايد به نقش كمكي فرگشت هاي جنبي در سيستم هاي مختلفِ بافت زنده توجه لازم به عمل آيد كه براي رشد جنبه هاي عملكردي ي روحي و همچنين كمك به رشد زمينه هاي بدني نزد هر يك از گونه ها به طور مشخص نقش دارد.

با چنين نگرشي، آن وقت بافت هاي مغزي، سيستم هاي عملكردي- ساختاري اي را تشكيل مي دهد كه بازتاب واقعيت خارجي را به عهده دارد. تنها در ارتباط با شناخت از اين زاويه رشد تكاملي روحي « psycho-gnoseologisch» است كه مي توان به اين پرسش (ي كه توسط مساله رابطه ميان روحي و تن، به سخن ديگر پسيكو فيزيولوژيكي تغييرات ژنتيكي در ارث «Transduktion» طرح مي شود)، پاسخي متناسب داده شده و اين امر را قابل درك ساخت كه چگونه تحريكات خارجي ايجاد شده به عنصر تغييرات فيزيولوژيكي در اندام هاي بافت زنده تبديل مي شود و به نوبه خود، به پديدار شدن مفهوم مادي اي مي فرازد كه احساس ذهني- روحي- معنوي را تداعي و ايجاد مي كند. تنها با چنين نگرشي به دورنماي [كليت] جهان است كه مي توان به منشاء ايجاد شدن پديده هاي روحي- رواني- معنوي پاسخ داد و اين معماي تبديل شدن (ترانسفورماسيون) تحريكات فيزيكي را به احساس روحي- رواني- معنوي درك كرد.

آنچه كه به طور مستقيم به مساله آگاهي انسان بازمي گردد، مي توان بدون ترديد پذيرفت كه مغز، به مفهوم مشخص كلمه، آگاهي را «توليد» نمي كند. زيرا سمت و سوي آگاهي در جهت معناي عيني اي قرار دارد كه [از خارج دريافت و آن را از دورنماي ديدگاه خود] بازتاب مي بخشد. [همه روابط روبنايي، ازجمله برداشت هاي مذهبي- فلسفي- جهان بيني و غيره از چنين ريشه خارجي- اجتماعي برخوردارند! در رساله پيش گفته ”تاملاتي پيرامون علم و دين“ كه در ”نويدنو“ انتشار يافته، احمد جواهريان مي كوشد به كمك پژوهش هاي اخير بر روي مغز انسان، برداشت ناتورآليستي در علوم انساني را به روانشناسي تسري داده، دين و مذهب را به عنوان پديده اي كه گويا ريشه در ياخته هاي ويژه اي در مغز دارد، بنمايد و از اين طريق به ذم خود وحدت ديالكتيكي ميان عين- ذهن، يا تن و روان را با محيط پيرامون – جهان- جامعه – نفي كند.]

در ارتباط با رشد مفاهيم مادي، آگاهي مبتني است بر واقعيت هاي طبيعي و يا مبتني است بر توليداتي كه ناشي از كار انسان است. – به سخني ديگر- آگاهي بخش اساسي تاريخ هستي انسان را [در روند بغرنج و پيچيده شونده آن در طول تاريخ] بازتاب مي بخشد، كه براي درك آن، علومي كه در خدمت شناخت طبيعت و به ويژه علوم اعصاب عمل مي كند، ايجاد نشده است.

پيش تر اشاره نمودم كه ممكن است چنين وضعي پيش آيد كه تجربه ي بي واسطه «مال من» و همچنين حالت «ذهنيت» يا «آگاهي فردي» مي توانسته به نادرست به عنوان پديده اي درك شود كه بررسي اسلوبي ي عيني آن ناممكن باشد. لذا وظيفه علمي تعيين كننده در اين نكته نهفته است كه برداشت ذهني بي واسطه [فردي] از آگاهي، مي تواند تنها از طريق نفي «انفراد» آن در تركيبِ فعاليت هستي [گونه] انسان برطرف [و به طور ديالكتيكي قابل درك] گردد.

بايد آگاهي را به مثابه بخشي جداي ناپذير از فعاليت براي گذران [و تداوم] هستي درك كرد. اصل وحدت آگاهي و عملكرد، به سخني ديگر، قابل درك شدن پديده آگاهي در عملكرد انسان براي گذران زندگي كه در ذهنيت فردي تظاهر مي كند، شيوه ي بررسي عمده و پيگير را در علم روانشناسي ي انتقادي ي ماترياليستي تشكيل مي دهد. اين شيوه به مثابه پيش شرط، بازسازي تاريخي- منطقي علل پديدار شدن روند رشد تكاملي روحي- رواني (پسيكوفيلوگنز) را قابل شناخت مي سازد.

از اين طريق، مي توان در رشد آگاهي، بازتاب رشد درك رابطه ي فعالِ روحي و به ويژه «ذهني» را از واقعيت مادي [جهان- جامعه] باز شناخت كه در شكل «پايان موقت» [دركِ] جهان [- جامعه ي] پيرامون – تجربه شخصي فرد انساني – بازتاب مي يابد و در روابط هستي اجتماعي انسان نقش فعال ايفا مي كند. اين شيوه را مي توان به مثابه يك برداشت كلي براي بررسي روابط فوق ارزيابي نمود.

در پايان نظر كلاوس هولس كاپ (١٩٨٣، ٥٣٨) در اين زمينه نقل مي گردد: «در تحليل كاتگوري گونه ما، اين نتيجه حاصل شد كه موضع ”مال من“، از يك سو محل آغاز و ديدگاه تجربه از خود و جهان [و جامعه] توسط فرد است، اما با آن پايان نمي يابد، به عبارت ديگر، «قناعت نهايي» را از شناخت تشكيل نمي دهد و نبايد آن را به مثابه نقطه پايان تجربه من و يا نقطه پايان رشد فردي (فيلوگنز) و يا تاريخي- اجتماعي انسان تصور نمود. نقطه اي كه به نوبه خود، زمينه و ضرورت رشد روند دستيابي به شرايط لازم مادي را براي هستي تشكيل داده و تداوم آن را ممكن ساخته است: به سخني ديگر، موضع «مال من»، مشخصه ي ”رابطه ممكن“ براي ارتباط فرد با روابط اجتماعي است كه سرآغاز درك است.»

١- نظریه قبلی آن مبتني بر رفتارشناسي انساني (اِتولوژی انسانی ethologie) ی سال های 60 و سوسیو بیولوژی سال های 70 بوده که نهايتاً به نظریه جبر ژنتیکی همه این سال ها باز می گردد که در آن، تعریفِ نهایی (ultimat) مبتنی است بر رفتار قبيله اي- فردي (فیلوژنزه phylogenese و یا انتوژنزه) كه به اين معناست، كه «کدام مکانیسم ها موجب آن می شود که شیوه های رفتاری معینی در تاریخ رشد قبیله و یا تاریخ رشد فردی موثر واقع گردد و اين رشد، این طور- و نه طور دیگر عملی شود؟» برداشت ديگر در همين زمينه، توضیح های ميانه روانه (proximate) [نه سيخ بسوزد و نه كباب] مبتنی بر تحقيقات بر روي علل لحظه پديدار شدن تاثير در ياخته هاي مغزي در دوران کنونی است aktualgenese («کدام شرایط علّی فیزویولوژیک- بیوشمیایی برای عملکرد لحظه پاسخگو هستند؟»)

٢- اصطلاح سه گانگي پيش شرطِ (Trilemma) فوق در این نکته تظاهر می کند که همیشه دو پایه آن، نادرست بودن مضمون پایه سوم را در بر دارد: اگر پدیده های ذهنی به مثابه پدیده های غیرفیزیکی (جمله نخست) می تواند بر روی جهانی فیزیکی (جمله دوم) موثر واقع شود، آن وقت جهانِ فیزیکی نمی تواند بسته باشد، لذا مضمون جمله سوم نادرست است. اگر جمله 1 و 3 درست است، آن وقت با وجود مضمون جمله 2 – تاثير علّي پديده ذهني براي ايجاد شدن پديده فيزيكي -، نمی تواند پدیده ذهنی در جهان فیزیکی وجود داشته باشد. نهایتا باید جمله 1 نادرست باشد، هنگامی که باید جمله های 2 و3 درست باشد. نفی اولین پیش شرط (نفی غیر- فیزیکی بودن سرشت آگاهي انسان)، منجر به پذیرفتن رشد فردي (انتولوژیکی) فیزیكي فرد می شود. چشم پوشي كردن از پیش شرط دوم (علت موثر بودن ذهنیت در جهان فیزیکی)، منجر به پذیرش Epiphänomalism می شود كه به معنای پذیرفتن اصل یک سویه ی تاثیر پدیده های فیزیکی/ بدنی بر آگاهی است که به نوبه خود به معنای آن است که آگاهی به یک پدیده بی سرانجام بدل مي گردد كه در كنار پدیده فیزیکی پديدار مي شود – به اصطلاح یک epiphänomen-. مخالفت با پیش شرط سوم (اصل بسته بودن جهان فیزیکی) رشد دو علتي عملکرد انسان را میان موقعیت های فیزیکی/ بدني و ذهنی تداعي مي كند. در فلسفی روح، مواضع متعددی هنوز مورد بحث و جدل هستند و به ایجاد شدن مواضع مونیستی [يك پارچه] و دوگانه [دوآلیستی] در مساله رابطه جان وتن بدل شده اند، بر پايه همین محور اصطلاح سه گانگي پيش شرط (تریلما) قرار دارد.