ديالكتيك منافع طبقه كارگر و منافع كل جامعه! عمده، سرشتِ ”اقتصاد سياسي“ است!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٥ (٣٠ ارديبهشت)

واژه راهنما: در دوران طلوع صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، منافع بورژوازي ي انقلابي، «منافع ملي» را براي كشورها تشكيل داد. در دوران افول و گنديدگي نظام سرمايه داري، «عصر جهاني سازي امپرياليستي»، منافع طبقه كارگر به سطح منافع ملي ارتقا يافته است. از اين رو، طبقه كارگر با دفاع از منافع خود، از «منافع ملي» همه مردم و از تماميت ارضي و استقلال ملي كشور دفاع مي كند!

”اقتصاد سياسي“ جايگزين بايد لزوما از چه سرشتي برخوردار باشد؟ تفهيم ضرورتِ مبارزه براي تغيير شرايط، تنها راه براي تغيير شرايط است. ”عمده“ پس از پيروزي انقلاب بهمن چه بود؟

 

«كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند …» (احسان طبري)

ذهن در جستجوي آغازي براي توضيح ”اقتصاد سياسي“ در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب از بلنداي منافع كل جامعه، از بلنداي «كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعه خورشيد» كه زنده ياد احسان طبري در شعر زندانش با عنوان ”به آنكس كه به او مي انديشم“ ترسيم مي كند، با مطالعه مقاله پرويز صداقت به آن دست مي يابد. عنوان مقاله پژوهشگرانه نظريه پرداز كه متن سخنراني او را در دانشكده حقوق و علوم سياسي ي دانشگاه تهران در تاريخ هشتم ارديبهشت امسال تشكيل مي دهد، ”ايدئولوژي برنامه هاي توسعه در ايران و سرنوشت و رسالت طبقه ي كارگر“ است (اخبارروز١٨ ارديبهشت ١٣٩٤).

پژوهشگر در اين مقاله، «ايدئولوژي برنامه هاي توسعه و سياستگذاري هاي اقتصادي در دو دهه و نيم گذشته» را در ايران مورد بررسي قرار داده و نشان مي دهد كه «طبقه كارگر و به طور عام فرودستان از اين ايدئولوژي حاكم بر سياست گذاري هاي اقتصادي به شدت آسيب ديده» است، تا آنجا كه «ركود نسبي دستمزدها»، سطح زندگي كارگران را در سال ١٣٩٤ با «حداقل دستمزد ٦٧٧ هزار توماني»، در حدود سطح سال ١٣٧٠ با «حداقل دستمزد ٥٠٠٠ توماني» منجمد ساخته است. اين در حالي است كه هزينه هاي جديدي به سبد حداقل گذران زندگي اضافه شده است، «مانند هزينه هاي سلامت و بهداشت و آموزش … كه بر اساس اصول قانون اساسي بايست رايگان» باشند، و يا ازدياد تعداد «كارگراني كه حقوقي نزديك به حداقل دستمزد مي گيرند»، و يا «استفاده از مهد كودك» كه از ضرورت اشتغال همزمان زن و شوهر نتيجه مي شود [كه براي زنان سرپرست خانواده، باري بيش تر را تشكيل مي دهد]، و يا كم رنگ شدن «حمايت هاي سنتي … خانواده» و همچنين حذف «چتر حمايتي» اجتماعي كه با حذف كمك هاي دولتي، بر فشار بر دوش كارگران و ديگر لايه هاي فرودست افزوده است.

پرويز صداقت با ارايه «استدلال بنيادين كتاب ”سرمايه در قرن بيست و يكم“» همچنين نشان مي دهد كه به علت «نابرابري درآمدي در سرمايه داري … ثروت سريع تر از توليد اقتصادي رشد مي كند». او خاطرنشان مي سازد كه اين روند در ايران كه «با ركود نسبي دستمزد» كارگران و فرودستان همراه بوده است، همزمان است با تزريق «صدها ميليارد دلار درآمد حاصل از ثروت فرانسلي نفت … به اقتصاد» كه بايد به معناي سرازير شدن به جيب سرمايه داران فهميده شود!

نقل ارزيابي فوق از مقاله پژوهشگرانه پرويز صداقت به سطور كنوني، تنها زيوري براي اين سطور نيست، تنها شيوه ي به ذهن سپردن نتايج دقيق و افشاگر پژوهش نيست، بلكه اين بازتاب از اين رو نيز ضروري و كمك است كه اين پرسش طرح شود كه كدام ”اقتصاد سياسي“ بايد جايگزينِ «ايدئولوژي برنامه هاي توسعه و سياست گذاري هاي اقتصادي در دو دهه و نيم گذشته» گردد كه در پژوهش فوق به مثابه علت نابساماني اقتصادي در ايران كنوني افشا مي گردد؛ كدام ”اقتصاد سياسي“ بايد جايگزين «ايدئولوژي …»ي گردد كه  اساس آن «سياست هاي تعديل ساختاري بود كه محور اصلي اش خصوصي سازي، آزاد سازي اقتصادي و نيز ايجاد بسترهاي مساعد قانوني و مقرراتي براي پيشبرد اين دو محور اصلي بود»؟

به اين منظور بايد به پرسش هاي زير پاسخ داد:

١- آيا براي كشورهاي در حال رشد – در مورد خاص ايران – امكان قطع برنامه ي اقتصادي ضد مردمي و ضد ملي ”نوليبرال“ كه توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي در مرحله كنوني جهاني سازي ديكته مي شود و در خدمت حفظ منافع سرمايه مالي امپرياليستي قرار دارد، وجود دارد؟ و بيش از آن، آيا چنين گامي از ضرورت اجتناب ناپذير برخوردار است؟ در زير نشان داده خواهد شد كه پاسخ مثبت است!

٢-  آيا ”اقتصاد سياسي“ جايگزين مي تواند الگويي سرمايه دارانه به مفهوم عام آن باشد، الگويي را دنبال كند كه در اين يا آن كشور ”سرمايه داري“ كنوني (اروپاي غربي، ژاپن) در شكل سنتي آن و يا در شكل دهه هاي اخير (در كره جنوبي، تركيه و غيره) جريان داشته و دارد؟ الگوي سرمايه دارانه اي كه با توجه به شرايط ويژه و تاريخي ايران در منطقه و جهان، دورنماي موفقيت آميزي را وعده دهد؟ الگويي كه استقلال اقتصادي و به تبع آن سياسي ايران را در تركيب خلقي و تاريخي چندين هزار ساله آن ممكن سازد؟ الگويي كه لااقل برنامه استراتژيك امپرياليستي را براي پاره پاره كردن ايران در چارچوب ”نقشه خاورميانه بزرگ“ خنثي و يا به تعويق بياندازد؟  در زير نشان داده خواهد شد كه پاسخ همه پرسش ها، منفي است! در چنين شرايطي پرسشي طرح خود را به انديشه تحميل مي كند:

٣- ”اقتصاد سياسي“ جايگزين بايد لزوما از چه سرشتي برخوردار باشد؟

١- پاسخ به پرسش در باره امكان قطع برنامه نوليبرال، پاسخي شفاف و صريح است: آري مي توان و بايد به ادامه اين سياست ضد مردمي و ضد ملي به طور ريشه اي پايان داد! اجراي اين برنامه كه با امضا در زير ”توافقنامه لوزان“ توسط طرف ايراني از سياست ”داوطلبانه“ به سياستي اجباري بدل خواهد شد كه بندهاي وابستگي نواستعماري را بر دست و پاي مردم ميهن ما و استقلال سياسي ايران نهايي خواهد ساخت، شكل ديگري از برقراري سلطه نظام مالي امپرياليستي بر سرنوشت ميهن ما خواهد بود كه در مورد يونان، از طريق تحميل قرضه هاي غيرقابل بازپرداخت، به كمك دولت هاي ارتجاعي پيش، به اين كشور تحميل شده است!

خروج از تحريم هاي امپرياليستي، راه حل ملي و ميهن دوستانه نيز داراست! راه حلي كه اما حاكميت نظام سرمايه داري كنوني و نماينده ديكتاتوري ولايي آن، قادر و مايل به انتخاب آن از اين رو نيست، زيرا قادر نيست به توان و همبستگي مردم و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري ايران تكيه كند! با پشتوانه مردمي مي توان به ”بلندپروازي هاي غيرضرور اتمي“ كه اقتصاد كشور را به نابودي كشانده است پايان داد و در عين حال، از حقوق قانوني ايران در برابر زياده خواهي امپرياليسم دفاع نمود. با امضاي توافقنامه لوزان، ايران اين امكان را براي حفظ استقلال اقتصادي و سياسي خود بر باد خواهد داد. با امضاي اين توافقنامه، امپرياليسم يك گام به هدف پاره پاره كردن ايران نزديك تر خواهد شد.

ادامه سياست ضد مردمي و ضد ملي ”اقتصاد سياسي نوليبرال“، كه گوشه هايي از آن در پژوهش پيش گفته بازتابي شايان توجه يافته است، توسط بسياري از نظريه پردازان و «مرشدان» (رحمان هاتفي) مدافع «بورژوازي ملي ايران» نيز رد مي شود و لذا مي توان از توضيح بيش تر در اين باره در اين سطور چشم پوشي نمود.

٢- پاسخ به پرسش دوم در باره ”اقتصاد سياسي“ با يك الگوي ”عام“ براي رشد سرمايه دارانه در ايران، برخلاف پرسش پيش، بغرنج تر است. در اينجا ما با برداشت هاي صادقانه ديگري هم روبرو هستيم كه مي پندارند كه مي تواند «توسعه اقتصادي» در ايران تنها از طريق تقويت «بورژوازي ملي» عملي گردد، آن طور كه در آغاز رشد سرمايه داري در كشورهاي متروپل عملي شده است. برخي ها ناتواني بورژوازي ملي ايران را در ارتقا به سطح يك نيروي متمركز و پاقرص كرده سياسي- اقتصادي در ايران، ناشي از عملكرد جنبش ماركسيستي- توده اي مي دانند كه حزب توده ايران آن را نمايندگي مي كند، و گويا مخالف «بورژوازي ملي ايران» است.

اين برداشت مي تواند ريشه در بدفمهي از نظر ماركس در ارتباط با روند «انباشت اوليه سرمايه» در اروپا داشته باشد كه سرمايه دار را به سازمانده روندِ مبتني بر شيوه توليد سرمايه داري تبديل و در رقابت با سرمايه دارهاي ديگر، به موتور رشد نيروهاي مولده بدل ساخت. مقايسه مكانيكي اين روند بغرنج در برپايي صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري در اروپا، با همين روند در ايران، براي شناخت علل ناتواني بورژوازي ملي ايران در پاقرص كردن طبقاتي خود، كمك نيست. بي توجهي به شرايط ويژه اقتصادي- اجتماعي در ايران به دنبال انقلاب مشروطه، بي توجهي به سلطه استبداد سلطنتي و همچنين به نقش استعماري امپرياليسم در اين دوران يك قرن و نيم، براي شناخت دلايل ناتواني بورژوازي ملي ايران در آن دوران همان قدر ضروري است كه اكنون شناخت نكته هاي پيش گفته در ارتباط با اقتصاد سياسي سرمايه داري دوران افول براي درك ناممكن بودن چنين رشدي در دوران كنوني جهاني سازي امپرياليستي ضروري است.

به انديشه ماركسيستي- توده اي كه تاثير مخرب عنصر استعماري و نواستعماري را مورد توجه قرار مي دهد كه در گذشته و حال يكي از علل ناتواني بورژوازي ملي ايران براي پاقرص كردن موقعيت طبقاتي خود است، توصيه مي شود از مبارزه ملي- ضد امپرياليستي صرفنظر كند، تا گويا به اثبات برساند كه مخالف رشد «بورژوازي ملي ايران» نيست! گويا نمونه «كشور تركيه كه عضو ناتو و … است»، و در سال هاي گذشته با توسعه اقتصادي چشمگيري روبرو بوده است، موفقيت خود را مديون چشم پوشي «چپ» از مبارزه ضدامپرياليستي در اين كشور است. در باره نادرستي انتقال مكانيكي تجربه كشورهاي ديگر به شرايط ايران پيش تر استدلال شده بود و تكرار آن ضروري نيست. آنچه كه اما ضروري است، تكرار نادرستي شيوه بررسي اي است كه تنها با انتخاب برخي از ”فاكت“ها و ارايه ”دليل“هاي يك سويه و در تائيد نظر حاكم بر پژوهش، نتايج دلخواه را به اصطلاح به اثبات رسانده و توجيه مي كند. چشم بستن به نقش فعال تركيه در عملي ساختن برنامه استراتژيك ”نقشه خاورميانه بزرگ“ امپرياليسم آمريكا، نشان پايبندي به چنين شيوه مهلك را نزد برخي از نظريه پردازان قابل شناخت مي سازد. چشم بستن به نبرد ٤٠ ساله استقلال طلبانه خلق هاي ويتنام و شكست مفتضحانه امپرياليسم فرانسه در دين بين فو و امپرياليسم آمريكا در جنگ جنايتكارانه عليه ويتنام، برخي ها را بر آن مي دارد، الگوي كنوني اقتصادي- اجتماعي در ويتنام را براي ايران توصيه و به كارگيري مكانيكي آن را «الگوي مناسبي براي توسعه براي ايران» بدانند (سعيد بازارشلي، عصر ايران، ٢٤ فروردين ١٣٩١، به نقل از ”عدالت“، ٢٤ ارديبهشت ١٣٩٤).

شرايط حاكم در مرحله انقلاب مشروطه، يا در مرحله ملي شدن صنعت نفت- كودتاي ٢٨ مرداد و همچنين شرايط سلطه استبداد بعد از پيروزي انقلاب بهمن، به سخني ديگر، نقش سلطه استبدادي ارتجاع داخلي در همه اين مراحل عنصر پراهميتي را در روند ناتواني براي پاقرص كردن طبقاتي بورژوازي ملي ايران تشكيل داده است. بي توجهي به نقش سلطه استبدادي ارتجاع داخلي كه به كمك حاميان خارجي آن اعمال شد و مي شود، و بي توجهي به پيامدهاي مخرب آن، ارايه يك ارزيابي واقع بينانه از علل ناتواني بورژوازي ملي ايران را براي پاقرص كردن موضع طبقاتي خود ناممكن مي سازد.

با توجه به رئوس نكته هاي فوق و نكاتي كه پيش تر مطرح شده بودند، مي توان به پرسش دوم كه آيا ”اقتصاد سياسي“ جايگزين مي تواند الگويي سرمايه دارانه به مفهوم عام آن دارا باشد؟ جوابي منفي داد!

 

٣- ”اقتصاد سياسي“ جايگزين بايد لزوما از چه سرشتي برخوردار باشد؟

در «عصر جهاني شدنِ» سرمايه داري كه سرمايه مالي از خادم براي رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي نظام، به ”آقا“ و هژمون آن بدل شده است، همان طور كه نشان داده شد، ايران – و يا هر كشور در حال رشد – كه خواهان حفظ استقلال ملي و تماميت ارضي كشورش است، كلاً نمي تواند به اجراي الگوي عامي از رشد سرمايه دارانه بپردازد!

به سخني ديگر، هيچ كشوري نمي تواند بدون خروج از سيستم حاكم سرمايه داري جهاني شده، ”اقتصاد سياسي“ ديگري را براي رشد اقتصادي- اجتماعي دموكراتيك- مردمي و ملي- استقلال طلبانه به مورد اجرا بگذارد.

خروج از زير سلطه سيستم حاكم سرمايه داري جهاني، به معناي نفي استفاده هوشمندانه از امكانات آن نيست. به كار گرفتن اين امكانات بايد اما در چارچوب برنامه ”اقتصاد ملي“ تنظيم شده براي ايران عملي گردد. سرمايه گذاري خارجي تنها در به كار گرفتن آن در برنامه اقتصاد ملي مي تواند نقش پيگيري براي رشد همه جانبه اقتصادي- اجتماعي جامعه ايران ايفا كند.

همان طور كه پژوهش هاي بسياري در ارتباط با كشورهاي افريقايي و هم آمريكاي لاتين نشان مي دهد (يورگ گولدبرگ- كه ديرتر به آن پرداخته مي شود)، سرمايه گذاري در منابع زيرزميني در اين كشورها كه در ارتباط با تقاضاي در بازار جهاني براي مواد خام انجام گرديد است، نه تنها كمكي براي رشد پيگير و همه جانبه اقتصادي اين كشورها نبوده است، بلكه مانعي جدي بر سر راه آن از كار در آمده است.

شناخت سرشت ”اقتصاد سياسي“، محور ”عمده“ ارزيابي را تشكيل مي دهد!  

اين محور ”عمده“ را مي توان به صورت ديگري نيز مطرح ساخت: به منظور ايجاد ساختن شرايط رشد ترقي خواهانه ايران، بايد ”اقتصاد سياسي“اي به اجرا گذاشته شود كه در عين حال كه اقتصاد سياسي سوسياليستي نيست، اما همچنين اقتصاد سياسي ”عامِ“ نظام سرمايه دارانه – با اين يا آن شكل – نيز نيست. بلكه تنها ”اقتصاد سياسي“اي است كه خروج از گردش نظام سرمايه داري جهاني شده را ممكن مي سازد. اين، تنها امكان براي رشد مستقل اقتصادي- اجتماعي براي ايران در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه را در «عصر جهاني سازي» امپرياليستي تشكيل مي دهد!

برخي ها كه استدلال مي كنند كه ايران نمي تواند از چرخه اقتصاد سرمايه دارانه خارج شود، موضع خود را از ديدگاه ضرورت گذار از چرخه اقتصاد سرمايه داري و يا غيرضروري بودن آن طرح نمي سازند. آن ها به اين پرسش پاسخ نمي دهند كه آيا ايران براي رشد اقتصادي- اجتماعي به چنين گذاري نياز دارد، يا خير!؟ استدلال آن ها بر پايه تناسب قواي لازم به منظور عملي ساختن اين گذار قرار دارد. و از آنجا كه اين تناسب قوا را منفي ارزيابي مي كنند، گذار را ناممكن اعلام مي دارند!

به سخني ديگر، براي انديشه، وضع موجود، كه آن را «واقعيت هاي موجود اقتصاد كشور» مي نامند، زمينه ارزيابي را تشكيل مي دهد و نه ضرورت تغيير آن! انديشه، تسليم شرايط حاكم و نه موتور و «تكانه» (احسان طبري) تغيير شرايط حاكم است!

از اين رو، انديشه كه پيش تر ضرورت و يا غيرضروري بودن گذار را مورد بررسي قرار نداده است، به منظور توجيه موضع رضامندي خود، دفاع از ضرورت گذار را به مثابه «برخورد اراده گرايانه و صرفاً ايدئولوژيك با اقتصاد»  خلاصه و منحرف ساخته و آن را مردود اعلام مي كند:

گفته مي شود: «واقعيت موجود اين است كه برخورد اراده گرايانه و صرفا ايدئولوژيك با اقتصاد مبتني بر سرمايه در ايران … به دليل واقعيت هاي موجود اقتصاد كشور نمي تواند در دستور كار بازسازي اقتصادي كشورمان در دوره گذار به دموكراسي قرار گيرد» (”دولت تدبير و اميد و جنبش مردمي، واقعيت هاي عيني، و نقش زحمتكشان“، نويد نو ١٣٩٤/١٠/١٨).

در اين انديشه، «واقعيت شرايط اقتصادي» در كشور به عنوان يك مساله مستقل ارزيابي نمي شود. ارزيابي اي كه بلافاصله با پرسش متقابل، براي تغيير آن ”چه بايد كرد؟“ روبرو مي شود و يا بايد بشود. در اين انديشه، مساله مستقل ارزيابي از «واقعيت شرايط اقتصادي» در ارتباط با مسئله ”اتحاد اجتماعي“ براي «گذار به دموكراسي» مطرح مي شود كه با سطح بينش و يا منافع ”متحدان“ در ارتباط قرار دارد.

بدين ترتيب ما با يك ”تضاد“ روبرو هستيم. تضاد ميان ضرورت گذار از «شرايط اقتصادي» – چنانچه پيش تر اين پرسش را مطرح كرده و به آن پاسخ مثبت داده ايم -، و سطح بينش و يا آمادگي متحدان براي درك ضرورت گذار از «شرايط اقتصادي» حاكم. راه حل اين ”تضاد“ چيست؟ دنباله روي از متحدان و يا پرداختن به  مبارزه روشنگرانه و توضيح و مستدل ساختن ضرورت گذار از شرايط اقتصادي حاكم؟

تعطيل مبارزه روشنگرانه براي نشان دادن ضرورت گذار از «شرايط اقتصادي» به مثابه جايگزين غيرقابل چشم پوشي، تنها از اين رو براي برپايي اتحاد اجتماعي براي گذار از ديكتاتوري نادرست و ناروا نيست كه نيروي ترقي خواه را به دنباله روي عقب افتاده ترين لايه ها بدل مي سازد. بلكه به ويژه از اين رو تعطيل مبارزه روشنگرانه و توضيحي نادرست و ناروا است، زيرا با ارايه ندادن جايگيزين اقتصادي- اجتماعي ضرور، قادر به تجهيز طبقه كارگر در همه لايه بندي هاي يدي و فكري آن و جلب پيگيرترين ”متحدان“ به اتحاد به منظور گذار از ديكتاتوري نمي شود.

تعطيل مبارزه روشنگرانه، پرچم مبارزه براي گذار از ديكتاتوري را از اين طريق برنمي افشاند، كه «پيوند» ميان مبارزه صنفي و سياسي را نشان نمي دهد. نشان نمي دهد كه مبارزه صنفي براي دريافت دستمزد عقب افتاده و يا بالا بردن سطح دستمزد از زير مرز فقر و يا حق داشتن سنديكاي مستقل، با تعميق تضاد اصلي در جامعه، به سطح خواست سياسي سرنگوني ديكتاتوري ارتقا يافته است. «پيوند» ميان مبارزه صنفي و سياسي براي يك ”اقتصاد سياسي“ ترقي خواهانه به مثابه جايگزين براي ”اقتصاد سياسي اسلامي“ – كه همان سياست نوليبرال امپرياليستي است – به ضرورتي تاريخي بدل شده است. آنچه برشمرده شد، يك روند را تشكيل مي دهد. بحث بر سر آن نيست كه اكنون در پايان آن قرار داريم، بلكه بحث بر سر آنست كه براي رسيدن به پايان آن، ”چه بايد كرد؟“

به عبارت ديگر، تعطيل مبارزه روشنگرانه، در جهت عكس روند نبرد طبقاتي تشديد يابنده قرار دارد، كه به نوبه خود، ناشي از تعميق روزافزون تضاد اصلي در جامعه است. توسعه كمّي و رشد سطح كيفي مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان، معلمان و ديگر لايه هاي اجتماعي كه مبارزه براي تساوي حقوق زنان يكي از پايه هاي اساسي آن را تشكيل مي دهد و پيامد تداوم اجراي سياست اقتصادي- اجتماعي ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال است، نشان تعميق تضاد اصلي در جامعه است.

به سخني ديگر، انديشه نزد اين نظريه پردازان، استدلال خود را بر پايه اين واقعيت استوار مي سازد كه در ايران به دلايل پيش گفته «در دوره گذار به دموكراسي»، شرايط عيني و ذهني گذار به ”اقتصاد سياسي سوسياليستي“ وجود ندارد. ناپيگيري اين استدلال از اين رو اثبات نمي شود كه گويا شرايط عيني و ذهني گذار به سوسياليسم در ايران وجود دارد و يا گويا كسي مدعي وجود آن است! بلكه ناپيگيري ي اين استدلال ريشه در ارزيابي انديشه غيرفعال دارد كه ثبات «واقعيت هاي موجود اقتصادي كشور» را مطلق مي سازد – به جاي كوشش براي ايجاد شرايط براي تغيير آن كه وظيفه انديشه مبتني بر اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي است! جنبش رشديابنده مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان يدي و فكري را در ايران كه نشان تعميق روزافزون تضاد اصلي ميان كار و سرمايه است، در ارزيابي دخالت نمي دهد. نقش كوشش براي «پيوند» مبارزه صنفي و سياسي كه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ است را از مدنظر دور مي دارد.

سكون و غيرفعال بودن انديشه، ناشي از اين امر است كه انديشه به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه ”اقتصاد سياسي“ براي نمونه در كشورهاي كوبا، ونزوئلا، چين، ويتنام و … كه همگي مرحله ملي- دموكراتيك رشد اقتصادي- اجتماعي را طي مي كنند، داراي چه سرشتي است؟

به اين مساله بايد به طور مجزا پرداخت. آنچه كه براي بحث كنوني پراهميت است و بايد برجسته گردد، اين نكته است كه انديشه ي دچار سكون شده، به بياني ديگر، انديشه اي كه سطح اسلوب توصيف كننده ي نظاره گر را در منطق صوري پذيرفته و به آن قناعت مي كند، عملكرد خود را اجباراً هم در پس توجيه «برخورد اراده گرايانه و صرفاً ايدئولوژيك» پنهان مي كند كه آن را به ديگران مهومي نسبت مي دهد و وظيفه كوشش براي تغيير شرايط را به فراموشي مي سپارد!

انديشه اي كه كوشش شكوهمندِ نيروي نو را – در سطور زير گوشه هايي از آن طرح خواهد شد – براي گذار از شرايط حاكم و جستجوي باريك انديشانه ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، «نسخه برداري از اليانفسكي» ارزيابي مي كند، موضع پوزيتويستي آگاهانه و يا ناآگانه ي خود را در تائيد شرايط حاكم از اين طريق به عرش مي رساند كه آن را ”حقيقت“ غيرقابل انكار مي پندارد. سكوت متكبرانه و جملات ”شب نگاشته“گونه، پيامد چنين ”حقيقت“ها است!

تنها برخورد فعال و جستجوگرانه است كه مانع تسليم انديشه به «واقعيت موجود» مي گردد. تسليمي كه راه ديگري براي انديشه باقي نمي گذارد، جز آنكه «در كوپه به انتظار رسيدن قطار به مقصد معهود بنشيند!» (لنين)

تعطيل مبارزه نظري، گام نخست براي تسليم انديشه به برداشت يك سويه از ”سير خود بخودي“و نفي نقش عنصر نو در ”سير آگاهانه“ تكامل ترقي خواهانه جامعه بشري است.

زنده ياد احسان طبري در ”سير خود به خودي و سير آگاهانه“ (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، ص ٣١) از اين رو به طور وسيع به بررسي رابطه ديالكتيكي ميان اين دو مقوله مي پردازد، زيرا «چسبندگي» شرايط حاكم، تنبلي و قناعت انديشه و همچنين سختي تلاش براي كندن از چسبندگي ي «عادت» و «شناخته شده» را واقعيتي سهمناك براي نيروي آگاه ارزيابي مي كند. طبري اين نكته را همچنين از ديدگاه آنتروپولوژيكي ي رشد گونه انساني در ”انديشه هايي پراكنده درباره انسان و زندگي“ مطرح مي سازد (همانجا، ص ٣٥٣ به بعد). در آنجا طبري با اشاره به «پيچيدگي حيرت انگيز جهان پيرامون» كه شناخت از آن براي انسان يك «مي بايست» است، به «وجود تضادي عميق» اشاره مي كند كه «مابين ظرفيت دماغي و استعداد معرفتي او [انسان] و پيچيدگي حيرت انگيز جهان پيرامون» برقرار است و ازجمله مي نويسد: «طبيعت در جنبش دائمي است و او ميل دارد همه چيز را براي مشاهده و مداقعه خود متوقف سازد، … طبيعت رقص مغشوشي از پديده هاست و او مي خواهد همه چيز را در هماهنگي قواعد و قوانين بگنجاند، …»!

تشديد سركوب رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران كه همزمان است با ”مذاكرات لوزان“، و يا سربريدن ده ها انسان توسط «حكومت اسلامي داعش» در برابر دوربين تلويزيون، كه هر دو با هدف باوراندن غيرقابل تغيير بودن شرايط سلطه خود عملي مي شود، آيا مي تواند به معناي تعطيل مبارزه عليه ديكتاتوري و پذيرفتن سپردن سرنوشت مبارزه به ”سير خود به خودي“ درك شود؟ تشديد جنگ افروزي امپرياليسم با نبود اتحاد شوروي در جهان، آيا مي تواند به معناي ضرورت تعطيل مبارزه براي صلح و خلع سلاح در جهان درك شود؟ پاسخ همه پرسش ها منفي است.

مبارزه و تفهيم ضرورت مبارزه براي تغيير شرايط، تنها راه ممكن براي تغيير شرايط است!

تحقيقاتي كه ازجمله كلاوس بلسينگ، ماركسيست اقتصاددان آلماني در ”آينده سوسياليستي“ برمي شمرد و يا مضمون كتاب اقتصاددان ماركسيست ديگرِ آلماني، يورگ گولدبرگ در باره ”رشد اقتصادي كشورهاي جنوب“ و يا نظريات ديگر اقتصاددان ماركسيست مانند مانفرد زون، هاري نيك و ديگران در ارتباط با مساله اقتصاد سياسي ي سوسياليستي و بسياري ديگر از آثار پراهميتي كه در سال هاي اخير در اين زمينه انتشار يافته، جنبه هاي بسيار پراهميت و جديدي را در  رابطه با عمده بودن سرشت ”اقتصاد سياسي“ مطرح مي سازد.

براي بحث در اين سطور، توضيح هاي كلاوس بلسينگ در باره سطح ”عدالت اجتماعي“ در الگوهاي متفاوت اقتصاد سياسي ”سوسياليستي“ در كشورهاي مختلف شايان توجه است. او نشان مي دهد كه مي توان همزمان «سطح هاي متفاوتي از نظام سوسياليستي» را در كشورهاي مختلف يافت. براي او سـرشـت تجربه ي در جريان در اين كشور ها كه ريشه در ”اقتصاد سياسي“ دارد، تعيين كننده است.

پرسش معروف فيدل كاسترو، رهبر كهنسال انقلاب كوبا (اوا مورالس، رئيس جمهور بوليوي، او را «پدر بزرگ انقلاب» مي نامد) از مردم كشورش در سال ١٩٦٠ به متن تاريخ سپرده شده است. او از مردم پرسيد: خواستار «روزي يك ليوان شير رايگان براي كودكان هستيد؟» در پاسخ به فرياد «آري» از هزاران شنوده خود، كاستر گفت: «اين، سوسياليسم ماست!»

آيا سطحي از اين نازل تر براي ”سوسياليسم“ مي توان يافت؟

با توجه به سرشت ”اقتصاد سياسي“ است كه مي توان تعريفي علمي و دقيق از هر تجربه ي در جريان ارايه داد و به ارزيابي از آينده احتمالي آن دست يافت. بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر، تنها با شناخت دقيق شرايط حاكم بر تجربه آن ها و شناخت دقيق شرايط حاكم بر ايران ممكن مي گردد. در غير اين صورت، الگو برداري در سطح مكانيكي باقي مي ماند (نگاه شود ازجمله به ”بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر“ در ”توده اي ها“، ارديبهشت ٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2503).

بدين ترتيب عجيب نيست كه سرشت ”اقتصاد سياسي“ در مركز توجه تئوريك پژوهش هاي اخير قرار دارد. به برخي از آن ها بنگريم: يورگ گولدبرگ به منظور بررسي شرايط ويژه اقتصادي- اجتماعي در جمهوري خلق چين، در ابتدا برداشت ماركسيستي را از تفاوت ميان «شيوه توليد» و «فرماسيون» (صورتبندي اقتصادي- اجتماعي) توضيح مي دهد. او نشان مي دهد كه كه شيوه توليد حاكم در نظام سرمايه داري – كه مبتني بر استثمار نيروي كارِ برده روزمزد و انباشت سود و سرمايه در دست مالك ابزار توليد است، يك مساله است؛ و ويژگي «فرماسيون» غالب بر شيوه توليد در لحظه تاريخي، مساله اي ديگر است كه در ارتباط است با چگونگي شرايط ويژه در هر كشور. او نشان مي دهد كه شيوه توليد سرمايه داري در هر كشور، لباس خاص خود را بر تن توليد مي پوشاند كه متفاوت است از آنچه در رشد ”عام“ شيوه توليد سرمايه داري در كشورهاي اروپايي تجربه شد. او در اين توضيح ها كه با بررسي شرايط رشد تجربه در جريان در جمهوري خلق چين (و همچنين كشورهاي زير منطقه صحرا در افريقا) در ارتباط هستند، نشان مي دهد كه به خاطر شرايط تاريخي و بي همتاي حاكم در اين كشور، تجربه در جريان در چين كه مبتني بر شيوه توليد سرمايه دارانه است، باوجود اين، از سرشتي ديگر برخوردار شده است، از آنچه كه در نظام سرمايه داري در اروپا و آمريكاي شمالي تجربه شد.  به نظر او، رشد انفجاري اقتصاد در چين ناشي از اين شرايط است.

بدون آنكه بتوان تجربه ي در چين را با مفهوم ”اقتصاد سوسياليستي“، با مفهوم ”مدل شوروي“ و يا با مدل اجرا شده در دهه هاي نخست پس از انقلاب سال ١٩٤٩ در چين يكي دانست، مي توان سرشت ديگري را در آن از آنچه در كشورهاي اروپايي جريان يافت تشخيص داد.

تجربه كنوني در چين پايان نيافته است و لذا در باره آينده آن هنوز نمي توان نظري نهايي ابراز داشت. نقطه نظرهاي انتقادي بسياري در اين زمينه در بحث ها توسط نظريه پردازان متفاوت ابراز شده است. همه اين نكات يك مساله است. مساله ديگر كه براي بحث كنوني در اين سطور پراهميت است، اين نكته است كه ويژگي ”اقتصاد سياسي“ در تجربه ي در جريان در جمهوري توده اي چين، به مثابه كيفيتي متفاوت از ”اقتصاد سياسي عام“ نظام سرمايه داري در اروپا و آمريكاي شمالي  شناخته و درك شود. نكته اي كه گولدبرگ بر آن پاي مي فشارد. تنها از اين طريق است كه مي توان از تجربه مشخص كشورهاي ديگر، براي رشد اقتصادي در ايران بهره برد، بدون آنكه دچار الگوبرداري مكانيكي گشت!

سخن بيش از اين در اين زمينه در اين سطور، بحث را باز هم بيش تر به درازا كشانده و از موضوع بررسي دور مي كند. هدف از سير ضروري انجام شده، بازتاب انديشه هايي در اطراف سـرشـت ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است كه بايد آن را به مثابه محور اصلي و ”عمده“ در مرحله كنوني درك و ارزيابي نمود.

طرح نكته پراهميت ديگري در همين چارچوب ضروروي است كه در همه بررسي ها مورد توجه انديشمندان ماركسيست قرار دارد. اين مساله كه با جمله معروفي از هاري نيك در ارتباط قرار دارد، مساله حفظ محيط زيست، مساله منابع پايان يافتني بر روي زمين و مساله ذباله را در مركز توجه قرار مي دهد. توجه به آن براي رشد آينده ازجمله در ايران پراهميت است.

همانقدر نمي توان رشد «بورژوازي ملي ايران» را از توجه ويژه به حفظ محيط زيست جدا ساخت، كه كلاً پرسش در باره ”چگونه مي خواهيم زندگي كنيم“ را كه هاري نيك مطرح مي سازد، نمي توان از شيوه توليد سرمايه دارانه در دوران افول اين نظام استثمارگرانه جدا نمود! توليد براي انباشت سود و سرمايه به منظور ثروت اندوزي ي درصدي كوچك از مردم در ايران و جهان، با منافع گونه انسان و حقوق بشري آن در تضاد است! از اين روست كه مساله خروج از سيستم شيوه توليد سرمايه داري به مساله روز براي تداوم زندگي ي گونه انساني بدل شده است!

شيوه توليد سرمايه داري، در كنار بمب اتمي كه آن را براي اولين بار امپرياليسم آمريكا در هيروشيما و ناكازاكي به كار برده و به كار بردن نخست آن را در جنگ هاي آينده نيز در استراتژي نظامي خود مجاز اعلام كرده است، به دومين اهرم نابودي هستي بر روي «مادر زمين» (اوا مورالس) تبديل شده است. به عنوان فرد ايراني ميهن و انساندوست نمي توان بر اين واقعيت هنگام انديشيدن در باره راه رشد اقتصادي- اجتماعي در ايران بي توجه بود!

محور اصلي و ”عمده“ و فرزند شايسته آن!

كدام نام را مي توان و بايد بر روي ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه نهاد، تعيين كننده نيست. تعيين كننده آنست كه اين كوشش به مثابه كوششي ضروري، بلي حتي حياتي براي نجات ايران از ورطه وابستگي نواستعماري به اقتصاد جهاني شده سرمايه مالي امپرياليستي بازشناخته و درك شود. درك شود كه اين كوشش مسئولانه و شكوهمند را نمي توان «نسخه برداري از اليانفسكي» ناميد و كوشش مسئولانه در اين زمينه را تخطئه نمود!

تنها از اين طريق مي تواند اين محور اصلي و مركزي و ”عمده“ در خدمت حفظ استقلال اقتصادي- سياسي ايران در مرحله كنوني قرار گيرد و به اهرمي توانمند بدل گردد و بتواند به مثابه پرچم افراشته در دست همه لايه هاي زحمتكش و ميهن دوست ايران ـ طبقه كارگر در همه لايه هاي كنوني آن و «بورژوازي ملي» – به نوك نيزه دفاع از منافع ملي و دموكراتيك مردم تبديل شده و نقش شايسته تاريخي ايفا سازد.

تنها از اين طريق مي توان به شرايطي دست يافت كه با پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما هم ايجاد شد، كه مي توانست به عقب ماندگي تاريخي ايران پايان دهد. تنها با پرچم ”اقتصاد سياسي“ مردمي و ملي مي توان به كمك دسته كردن همه نيروهاي مردمي و ميهن دوست، يك بار ديگر به سلطه استبدادي ارتجاع داخلي و پشتيباني حاميان خارجي آن پايان داد.

”عمده“ پس از پيروزي انقلاب بهمن چه بود؟

حزب توده ايران با شناخت شرايط پس از پيروزي انقلاب بهمن، كه در سطور پيش گوشه هايي از آن براي دوران كنوني با همان اسلوب مورد توجه قرار گرفت، ”عمده“ را آن سياستي ارزيابي نمود كه روند رشد انقلاب را از سطح سياسي به سطح اقتصادي ممكن مي ساخت. پيشنهاد براي برپايي ”جبهه متحد خلق“، به مثابه اهرم ضروري براي رشد انقلاب، فرزند شايسته اين ارزيابي بود.

پافشاري حزب توده ايران بر عنصر ”عمده“، درست و واقع بينانه بود. دفاع از عنصر ”عمده“ و كوشش براي حفظ آن، دفاع از «تنه بالنده درخت» (احسان طبري) است كه در شرايط مشخص تاريخي، تردترين و شكننده ترين جوانه و روند را تشكيل مي دهد. (فريبرز رئيس دانا در مصاحبه خود با «تاريخ ايران» با عنوان ”نقد ديروز و امروز“، كه در اخبارروز انتشار يافت، به تشخيص اين ”عمده“ توسط حزب توده ايران در آن سال ها اشاره دارد! نگاه شود همچنين به ”توده اي ها“، بهمن ١٣٩٣ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2443).

شناخت و تعيين عنصر ”عمده“ به معناي نفي وجود جنبه هاي ”غيرعمده“ و فرعي در كليت شرايط حاكم نيست كه هر كدام مي تواند عنصر ”عمده“اي را در رشته ي ديگري از روند تكاملي جامعه تشكيل دهد. مساله آزادي هاي دموكراتيك در ايران پس از پيروزي انقلاب، چنين نمونه اي است.

بدون ترديد مساله آزادي هاي فردي و اجتماعي ي قانوني، عنصر عمده اي را در رشد مدني ي جامعه بشري و ازجمله در ايران، ايفا مي كند و بدون آن، زمينه تمدني و روبنايي رشد جامعه ناممكن است. عنصري كه سركوب آن، يكي از علت هاي اصلي براي ناتواني نهايي تجربه سوسياليستي در اتحاد شوروي و … را تشكيل داد، زيرا امكان بررسي همه جانبه و علمي شرايط، به ويژه شرايط اقتصادي- زيربنايي را از جامعه سلب نمود.

برونو ملوو Bruno Mahlow، جانشين مسئول روابط بين المللي در حزب سوسيال متحده آلمان دمكراتيك سابق، در مصاحبه اي (جهان جوان، ١٦ مه ٢٠١٥) از نبود يك «تئوري همه جانبه براي رشد سوسياليسم در اتحاد شوروي» حكايت مي كند. وضعي كه پيامد بي توجهي به حق قانوني آزادي ابراز عقيده و بيان در اتحاد شوروي سابق است.

در شرايط پس از پيروزي انقلاب بهمن نيز سركوب آزادي ها، ابزار پيروزي ارتجاع در قطع روند تعميق انقلاب از كار درآمد، كه ناشي از تناسب قواي نهايي به سود ضد انقلاب بود.

 ممنوع نمودن انتشار ”نامه مردم“، هجوم و غارت ”دفتر حزب در شانزدهم آذر“، تجاوزات سهمگيني را عليه آزادي حزب توده ايران و نهايتاً كليت روند انقلابي تشكيل داد. افشاي برنامه ارتجاع براي ضربه زدن نهايي به رشد انقلاب با هدف مسدود ساختن راه اصلاحات بنيادين (اصلاحات ارضي، قانون كار مترقي و …)، وظيفه پراهميتي را براي حزب توده ايران تشكيل مي داد كه با تمام توان و در بدترين شرايط و با محدود بودن امكان ابرازنظر، به آن عمل شد. موفقيت روزافزون حزب در زمينه تغيير تناسب قوا به سود انقلاب چشمگير بود. واقعيتي كه نهايتاً ارتجاع را بر آن داشت با خشونتي بي نظير به سركوب جنبش كارگري بپردازد كه مطمئن ترين و پيگيرترين پشتوانه انقلاب و جانبدار تعميق آن بود.

وظيفه دفاع از آزادي هاي قانوني كه حزب توده ايران با تمام توان در باره آن كوشيد، زيرا خود همانند هوا براي تنفس به آن نياز داشت(!)، نمي توانست و نمي بايست خدشه اي به مبارزه براي تعميق انقلاب به سطح اصلاحات بنيادين اقتصادي وارد سازد و نساخت. جزوه كوچك سبزرنگ ”پنج آماج مردمي و ملي- ضدامپرياليستي“، نمونه اي براي چنين كوشش هوشمندانه به منظور تحقق بخشيدن به عنصر ”عمده“ را تشكيل داد.

تفاوت سياست حزب توده ايران كه مبتني بر ارزيابي ”عمده“ در شرايط انقلابي بود، و انواع اپوزيسيوني كه تعميق انقلاب، عنصر عمده را در ارزيابي آن تشكيل نمي داد، در اين نكته نهفته است. براي كشته شدگان و بر زمين ماندگان ”مجاهد“ و ”توده اي“، مرگ شان از اين رو السويه نيست كه كدام راه مبارزه عليه ارتجاع درست است! اين درست است كه مبارزان ”مجاهد“ به زودي به ابزار عليه تعميق انقلاب بدل شدند، در حالي كه حزب توده ايران، باوجود ضربه هولناك، ققنوس گونه از آتش سر برآورده است! «يك طرف خانه سيمرغ بپاست، يك طرف آتش ققنوس بجاست» (احسان طبري، ”معشوق“، سروده هاي زندان).

اين جنبه احساسي اما جنبه اصلي در اين تراژدي تاريخي نيست. جنبه اصلي، اين جنبه است كه حزب توده ايران مي گفت بايد آزادي هاي فردي و اجتماعي به دست آمده در پيروزي انقلاب بهمن را ”دسته“ كرد و آن را به اهرم تعميق انقلاب از سطح سياسي به سطح اقتصادي بدل نمود. حزب توده ايران، راه تثبيت آزادي هاي به دست آمده را، كوشش براي به پيروزي رساندن محور اصلي و ”عمده“، يعني رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي پس از انقلاب در ايران ارزيابي مي كرد كه با تثبيت اصلاحات بنيادين به دست مي آمد. اين در حالي است كه انواع جريان هاي ديگر، ”آزادي“ را به ذم خود، از ليبرالي تا ”انقلابي“، عمده ارزيابي مي نمودند.

در شرايط كنوني هم وضع بر همين منوال است. مبارزه براي «اصلاحات براي تغيير» كه شعار حزب توده ايران را تشكيل مي دهد و خواست دنباله روي از انواع جريان هاي ”اصلاح طلب“ كه انواع جريان هاي ”چپ“ و با ظاهري حتي ”توده اي“ نيز مطرح مي سازند، مبارزه ميان ”عمده“ و غيرعمده را تشكيل مي دهد. «اصلاحات براي تغيير» از اين رو محور اصلي و ”عمده“ است، زيرا به مثابه شعاري بينابيني، از يك سو در شرايط حاكم سرمايه داري نيز قابل تحقق يافتن است. براي نمونه وجود سنديكاهاي مستقل كارگري، معلمان و …، اما از سوي ديگر، رژيم ديكتاتوري ولايي حاكم، قادر و مايل به تن دادن به آن نيست، زيرا هر عقب نشيني در برابر خواست هاي قانوني، گام نخست در سراشيب سقوط آن است!

مطلق شدن مساله ”آزادي“هاي پس از پيروزي انقلاب بهمن در روند رشد مدني جامعه، از يك سو عنصر ”عمده“ را تشكيل مي دهد، اما از سوي ديگر، تنها در ارتباط با تعميق زيربناي اقتصادي جامعه كه ”عمده“ را در پس از پيروزي انقلاب بهمن تشكيل مي داد، تحكيم مي شد؛  به سخني ديگر، با مطلق شدن روابط روبنايي- مدني zivilisatorisch  كه سرشتي تـاريخـي دارد، رابطه و پيوند ديالكتيكي ميان زيربنا و روبناي جامعه، ميان ”عين و ذهن“ قطع شد.

برداشت مطلق گرانه از نقش آزادي هاي به دست آمده كه مي توانست در اتحادي تاريخي، به مثابه اهرمي پرتوان در ”جبهه متحد خلق“، روند تعميق انقلاب را به پيش براند، به عكس خود تبديل شد، به اهرمي جديد در اختيار ارتجاع داخلي و متحدان خارجي آن و به مانعي براي پيش رفت و تعميق انقلاب بهمن بدل گشت.

برخي از نظريه پردازان ناديده گرفتن و قطع مكانيكي رابطه عين و ذهن، زيربنا و روبنا را حتي مشخصه «هويت» جديد خود اعلام مي كنند.  آن ها «آزادي» را به مثابه «اصل و ارزشي قائم به ذات» و نه در ارتباط با بازتوليد هستي مادي در لحظه تاريخي ارزيابي مي كنند. گويا همو زاپينس از زمان جدا شدنش از زندگي جانوري تا قرن بيست و يكمِ تاريخ اروپايي، آن را يك سان تجربه كرده است. بر پايه چنين برداشت غيرتاريخي، كارل پوپر، فيلسوف اتريشي- انگليسي، جامعه كمون اوليه را «جامعه بسته»، فاقد آزادي و «جامعه توتاليتر» ارزيابي مي كند. (نگاه شود به كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن!“ در صفحه ”توده اي ها“)

مطلق شدن دانسته و يا ندانسته مقوله ”آزادي“ و قطع رابطه آن با تغييرات زيربنايي ي ضروري پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، نتوانست قشربندي ميان نيروهاي بينابيني را به سود روند انقلابي در ايران به پيش براند. نتوانست توده زحمتكشِ «پينه بدستانِ» پايبند به باورهاي مذهبي را از طريق اصلاحات زيربنايي به سود شان (بند ج. و دال و غيره)، به سمت جانبداري از روند تعميق انقلاب هدايت كند، مترددها را قانع ساخته و در جبهه انقلاب حفظ كند وغيره وغيره.

تازاندن مقوله ”آزادي“ در روند رشد اجتماعي- ايدئولوژيكي- روبنايي جامعه (– كه مقوله ”آزادي“ نقش عمده و تعيين كننده ي مدني اي را در آن ايفا مي سازد كه پيش تر در ارتباط با تجربه سوسياليستي در اتحاد شوروي به آن اشاره شد -)، و همچنين جدا افتادن روند رشد آزادي از روند رشد زيربنايي، يا از ساختار اقتصادي جامعه، ”عمده“ بودن يك پارچگي روند رشد اقتصادي- اجتماعي (به سخني ديگر روند توامان رشد زيربنايي- روبنايي) را  در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن مختل نمود. لحظه تثبيت دستاوردهاي زيربنايي انقلاب بهمن كه به مساله روز و مبرم بدل شده بود، از دستور خارج گشت.

در آن ماه هاي تاريخي، آزادي هاي به دست آمده همانقدر اهرم تحكيم انقلاب بهمن بود، كه سركوب آزادي هاي قانوني مردم اكنون اهرم تداوم حاكميت ارتجاع ولايي است كه به منظور تحميل «ايدئولوژي برنامه هاي توسعه و سياستگذاري هاي اقتصادي در دو دهه و نيم گذشته» اعمال مي گردد، كه پرويز صداقت آن را در سخنراني خود نشان داد و پيش تر نقل شد.

بي توجهي به «درك ماترياليستي [از] تاريخ، [كه جوهر آن درك اين نكته است كه] توليدِ [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است» كه فردريش انگلس آن را (تا آنجا كه نگارنده مي داند) براي آخرين بار و ٥ سال پيش از مرگش در نامه به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) توضيخ مي دهد، و لذا بياني است كه از عمق و پختگي كامل برخوردار است، در سرنوشت تراژيك انقلاب بهمن نقش تعيين كننده يافت.

انگلس در اين نامه ازجمله مي نويسد: «اين كه برخي از جوان ترها بيشتر بر بخش اقتصادي [نظرات ما] تاكيد مي كنند، [واين كه] اين بخش مي تواند چه سهمي [در نظرات ما دارا] باشد، تا اندازه اي ماركس و من مقصر هستيم. ما ناگزير بوديم در برابر مخالفان، اين بخش را كه آن ها نفي مي كردند، برجسته سازيم، در حالي كه همواره زمان، و شرايط و موقعيت، به نحوي نبود كه جايگاه بخش هاي ديگر زندگي اجتماعي و تاثيرات متقابل آن ها را، چنان كه شايسته آن هاست، توضيح دهيم. اما آن جا كه عملكرد و عمل اجتماعي مطرح بود، وضع به نحو ديگري بود و هيچ اشتباهي [در نظرات و عملكرد ما] رخ نداد.

متاسفانه وضع چنين است كه تصور مي شود با آموختن جملات اصلي يك نظريه جديد، آن هم نه همواره به گونه اي درست، مي توان آن را به كار نيز گرفت.

بر پايه درك ماترياليستي تاريخ، توليدِ [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است. هيچ گاه نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. اگر اكنون كسي اين نكته را چنان تحريف كند كه مدعي شود كه مسائل اقتصادي تنهـا عامل تعيين كننده است [«واقعيت هاي اقتصادي موجود در كشور»- ايران، نويدنو]، نظر ما را به صورت غيرمجاز تغيير داده است. بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي [نيروي بالنده و آگاه] و نتايج آن تاثير مي گذارد. قانون اساسي، اشكال حقوقي و انعكاس نبرد اجتماعيِ [نيروي آگاه] در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزمگرايانه ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند، بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند. تاثير متقابل همه اين عوامل و مسائل كه بايد تاثير گونه هاي بي شمار رويدادها را نيز به آن افزود (يعني تاثير امور و رويدادهايي كه ارتباط آن ها با يك ديگر چندان خارج از ذهن و غيرقابل اثبات است كه تصور مي كنيم اصلاً چنين ارتباطاتي وجود ندارد و مي توان آن را ناديده گرفت)، بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. با بي توجهي به اين تاثيرات، انطباق نظريه بر مرحله اي از تاريخ، چنان آسان مي نمايد كه گويا تنها بايد معادله اي يك مجهولي را حل كرد.

انسان، تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي، عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگرچه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند.

ثانياً تاريخ بدين گونه ساخته مي شود كه نتيجه نهايي آن همواره برآيند تضادها و برخوردهاي متعددي است كه هر يك خود بر پايه شرايط پرشمار و ويژه زندگي قرار دارد … بدين ترتيب، نتيجه تاريخي برآيند تاثير متقابل نيروهاي متعدد بر يك ديگر زاده مي شود …». (به نقل از پيشگفتار بر ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ١٥).

به سخني ديگر، حزب توده ايران با شناخت و درك نقش عنصر ”عمده“ در روند انقلابي در آن دوران، همه ي نيرو و توان خود را در جهت دفاع و حفظ جوانه اي به كار گرفت، كه تنها با رشد آن در آن مرحله حساس تاريخي، ايران از خواب عقب افتادگي تاريخي بيدار مي شد. در اين نبرد طبقاتي، ارتجاع توانست باري ديگر به كمك متحدان و حاميان خارجي خود، و با سواستفاده از نارسايي ها و ضعف هاي نيروهاي انقلابي ديگر (كه ”دموكرات هاي انقلابي“ و … ناميده شده بودند)، روند انقلابي را قطع و نيروهاي صادق انقلابي و در مركز آن مدافعان منافع زحمتكشان را سركوب نمايد، جوانه ترد و شكننده رشد انقلاب را براي دوراني از رشد سزاوار محروم سازد، اما اين پيروزي موقتي ي ارتجاع به معناي نادرستي ارزيابي علمي، به معناي نادرستي سياست حزب توده ايران در تشخيص ”عمده“ از ”غيرعمده“ نبود و نيست! در عين حال اينكه به معناي نفي وجود نارسايي اين يا آن موضع حزب توده ايران و اين يا آن كمبود در عملكرد آن در آن مرحله و اكنون در مبارزات در ايران هم نيست. نكته اي كه مي توان به طور مجزا به آن پرداخت.

اكنون هم جنبش ترقي خواهي و آزادي طلبي در ايران چاره اي ندارد و بايد به پرسش مركزي و ”عمده“ در باره ”اقتصاد سياسي“ براي راه رشد آينده ايران پاسخ دهد و ”عمده“ را تعيين كند. دفاع و حفظ وحدت ميان منافع طبقه كارگر و منافع ملي را هدف مبارزاتي خود قرار دهد كه گرچه جوانه اي ترد و شكننده به نظر مي آيد، آن رشته تكاملي است كه «تنه اصلي درخت» را تشكيل مي دهد!

در دوران طلوع صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، منافع بورژوازي ي انقلابي، «منافع ملي» را براي كشورها تشكيل داد. در دوران افول و گنديدگي نظام سرمايه داري، «عصر جهاني سازي امپرياليستي»، منافع طبقه كارگر به سطح منافع ملي ارتقا يافته است. از اين رو، طبقه كارگر با دفاع از منافع خود، از «منافع ملي» همه مردم و از تماميت ارضي و استقلال ملي كشور دفاع مي كند!




بحث بر سر ”اقتصاد سياسي“ يا خرده كاري؟ عمده و غيرعمده!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٤ (٢٥ ارديبهشت)

واژه راهنما: زمينه عيني ي اتحاد طولاني در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ميان لايه هاي بورژوازي ملي و طبقه كارگر. منافع طبقه كارگر ايران ستوان فقرات خواست دموكراتيك و ملي ي جنبش رهايي بخش كنوني ايران.

در همين آغاز گفته شود كه نگارنده ارايه برنامه براي ممانعت از ضايعات در توليد گوجه فرنگي و ديگر محصولات كشاورزي را كه نظريه پرداز حميد آصفي به تفصيل در مقاله مستدل خود با عنوان ”بورژوازي ايران نفس مي كشد“ (اخبار روز ١٥ ارديبهشت ١٣٩٤) مطرح ساخته است، مورد تائيد قرار مي دهد. گرچه نگارنده يك اقتصاددان متخصص نيست، ولي بر پايه تخصص شغلي خود، پايبندي به اسلوب كار علمي ميداني براي كشف و پاسخ به مساله هاي مطرح در رشته اقتصاد ملي را ضروري ارزيابي مي كند. لذا بررسي ارايه شده به منظور بهبود توليدِ «بورژوازي ملي ايران» را مثبت، اما چنين «نفس» كشيدن را براي تداوم نقش پراهميت بورژوازي ملي در اقتصاد ملي ايران ناكافي ارزيابي مي كند. بحث بر سر بررسي ي خرده كاري هاي ضروري نيست، بر سر كيفيت ملي- دموكراتيك ”اقتصاد سياسي“ي مرحله كنوني است!

نظريه پرداز كه پيش تر كوشيد با بلند كردن انگشت سبابه نسبت به حزب توده ايران كه او آن را «چپ سنتي» ناميد تا از موضعي برتر مورد خطابش قرار دهد، و آن را مسئول عقب ماندن و ناتواني «بورژوازي ملي ايران» اعلام كند، ظاهراً مي خواهد بحث اساسي در باره ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را به سطح بحث بر سر خرده كاري تنزل دهد. با چنين هدف احتمالي نمي توان موافقت نمود!

مقاله ”دومين مرحله بنيادي انقلاب ملي دموكراتيك در افريقاي جنوبي“ كه در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران (شماره ٩٧٢، ١٤ ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2857-2015-0) انتشار يافته، نشان مي دهد كه جنبش ترقي خواهي – نه تنها در افريقاي جنوبي -، با شرايط بغرنجي در اين مرحله روبروست كه گذار موفقيت آميز از آن، نياز جدي به بررسي و پژوهش همه جانبه دارد. اين حكم را بايد به ويژه براي ايران نيز واقع بينانه ارزيابي نمود و لذا نمي توان وظيفه بررسي را به بررسي مساله پراهميت، اما جنبي و غيرعمده ”ضايعات گوجه فرنگي“ محدود نمود.

در مقاله ي پيش گفته در نامه مردم كه نويسنده آن «رفيق ”كريس مَتلَكو“، عضو هيئت سياسي، عضو هيئت تحريريه نشريه تئوريكِ ”كمونيست افريقائي“ و دبير شعبه روابط بين المللي حزب كمونيست افريقاي جنوبي» است، مضمون «دشواري ها و چالش هاي اقتصادي و اجتماعي» حاكم بر اين كشور در اين مرحله – كه با برخوردهاي اجتماعي همراه است -، بيان شده است. او آن ها را «چالش هاي ريشه يي و ساختاري» ارزيابي مي كند.  كريس مَتلَكو برجسته مي سازد كه از اين رو، «برنامه عمل ما نمي تواند صرفاً اين باشد كه صبر كنيم و منتظر تكاني در اقتصاد يا رشد اقتصادي در همان جهت و مسير باشيم كه در گذشته دنبال شده است.»

مطالعه اين گزارش مي تواند براي درك شرايط حاكم بر افريقاي جنوبي براي مبارزان ايراني نيز آموزنده باشد، اما نه به معناي الگو برداري از آن كه در شرايطي بكلي متفاوت از ايران در جريان است، بلكه به منظور شناخت و درك عمده از غيرعمده در نبرد كنوني در ايران. نگارنده در همين زمينه، اما در وسعتي وسيع تر و با توجه به نكات ديگري كه براي بحث كنوني عمده نيست، بررسي اي با عنوان ”انقلاب ملي- دموكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود“ در ”توده اي ها“ (www.tudehi-iha.com) انتشار داده است. در آنجا ازجمله با توجه به شرايط در افريقاي جنوبي، براي شرايط نبرد در ايران نكته هايي به منظور بحث مطرح شده اند.

همانطور كه در بحث هاي پيش نيز نشان داده شد (ازجمله در ”زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي“، اخبارروز ٣١ فروردين)، زمينه عيني ي اتحاد طولاني در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ميان لايه هاي بورژوازي ملي و طبقه كارگر، نياز آن ها به برقراري و حفظ شرايط دموكراتيك و مبتني بر قانون در جامعه كه پيش شرط رشد اقتصاد مردمي است – از يك سو، و دفاع از منافع ملي ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي از سوي ديگر است.

وحدت مضمون ”دموكراتيك و ملي“ي نبرد رهايي بخش لايه ها و طبقات پيش گفته در ايران در مرحله كنوني، از اين شرايط عيني ناشي مي شود. اين شرايط عيني، ضرورت اتحاد ذهني و همچنين سازماني – نيروهاي ترقي خواه و ميهن دوست را تشكيل مي دهد. شركت طبقه كارگر و بورژوازي ملي در يك اتحاد تاريخي براي اين مرحله، تنها امكان خروج از بن بست اقتصادي- اجتماعي است كه ايران بيش از سي سال پس از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ با آن روبروست. چنين اتحادي، احياي شعار هوشمندانه حزب توده ايران است كه در خواستِ برپايي ”جبهه متحد خلق“ پس از بهمن ٥٧ مطرح گشت. جبهه اي كه مي توانست به سدي جدي در برابر عقب نشيني و شكست نهايي انقلاب بهمن ٥٧ از اين طريق باشد كه  رشد آن را به مرحله تغييرات اقتصادي ي بنيادي ممكن سازد.

كوشش براي به سرانجام رساندن يك بحث جدي با نمايندگان نظري مدافع بورژوازي ملي، كوشش عبثي نيست. از كشاندن بحث جدي به خرده كاري هراسي نبايد به دل داشت. نبايد فراموش نمود كه مواضع جدي ديگري نيز وجود دارند، حتي اگر اكنون آمادگي بيان و يا شركت در جدل فكري براي تدارك اتحاد طولاني مدت را دارا نيستند!

نكته پراهميت در اين بحث ها، نشان دادن اين نكته مركزي است كه چرا منافع طبقه كارگر ايران ستوان فقرات خواست دموكراتيك و ملي ي جنبش رهايي بخش كنوني ايران را تشكيل مي دهد.

با اين برداشت كه با رشد و توسعه ي توان بورژوازي ملي، شرايط بهبود زندگي زحمتكشان ايجاد خواهد شد كه بيان ديگري براي تز خانم تاچر، نخست وزير وقت انگلستان است، نمايندگان نظري بورژوازي ملي مي كوشند، منافع اين بورژوازي را به عنوان محور مبارزه براي توسعه ي اقتصادي ايران به اثبات برسانند. برخلاف اين ارزيابي، هدف جدلِ نظري ي كنوني نشان دادن و مستدل ساختن منافع طبقه كارگر ايران به عنوان محور مبارزه براي توسعه اقتصادي كشور است.

اين منافع، بنا به سرشت ملي و دموكراتيك خود، بازتاب منافع همه لايه ها و طبقات اجتماعي ديگر است – به جز منافع سرمايه داري وابسته به نظام اقتصادي امپرياليستي. روند توسعه و شكوفايي اقتصادي- اجتماعي در ايران از تركيب رشد توامان براي همه لايه و طبقات اجتماعي در مرحله ملي- دموكراتيك ممكن خواهد شد و نه بنا بر انواع الگوهاي مبتني بر نسخه تاچر كه معتقد است با خوراندن بهترين علوفه به اسبان، گنجشگان با يافتن دانه هاي هضم نشده در پهن اسبان سير خواهند شد!

تساوي حقوق موضع راهبردي طبقه كارگر و ديگر نيروهاي ملي و دموكراتيك، ازجمله بورژوازي ملي ايران در ”جبهه متحد خلق“ از ارزيابي فوق سيرآب مي شود.

گزارش ذكر شده از ارزيابي حزب كمونيست افريقاي جنوبي، ضرورت پايبندي به ”اقتصاد سياسي“ در اين مرحله حساس رشد اقتصادي- اجتماعي، ازجمله در ايران را نشان مي دهد. اين گزارش ريشه برخوردهاي اجتماعي كنوني را در جمهوري افريقاي جنوبي برمي شمرد و آن را در بي توجهي لازم به وظيفه توسعه عدالت اجتماعي ي نسبي در اين كشور ارزيابي مي كند. رفيق كريس مَتلَكو نشان مي دهد كه در حالي كه شرايط اقتصادي در افريقاي جنوبي وجود دارد، رشد نسبي عدالت اجتماعي تحقق نيافته است. در عوض، شكاف فقر و ثروت در دو دهه اخير تعميق يافته! در افريقاي جنوبي نيز در همين سال ها دستاوردهاي چشمگيري براي بهبود شرايط زندگي زحمتكشان و محرومان به دست آمده كه او همانجا برمي شمرد. همچنين لايه هاي جديدي از ثروتمندان به وجود آمده اند. باوجود اين، درّه فقر و ثروت با ادامه الگويي ”اقتصاد سياسي“ گذشته، توسعه يافته است.

چنين وضعي را مي توان در جمهوري خلق چين نيز مشاهد نمود. در اين كشور نيز بيش از ٣٠٠ ميليون نفر ديگر در دهه گذشته از زير مرز فقر خارج شده اند. باوجود اين، برخوردهاي اجتماعي در اين كشور، مشابه برخوردها در افريقاي جنوبي نيستند. علت اين وضع را اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ در كتاب تحقيقاتي اخير خود در باره رشد كشورهاي جنوب، وجود ساختارهاي سنتي و پاقرص كرده ي اجتماعي- اقتصادي در چين مي داند كه در افريقاي جنوبي و همچنين در ايران وجود ندارد. لذا شرايط در ايران را بايد نزديك تر و مشابه تر به شرايط در افريقاي جنوبي ارزيابي و پيامدهاي بي توجهي احتمالي را نسبت به رشد نسبي عدالت اجتماعي، مشابه در اين كشور برآورد نمود. (عليرضا جباري (آذرنگ) در بررسي انتقادي خود از همين مقاله حميد آصفي – اخبارروز ٢٠ فروردين -، دوري روستاها را از يكديگر در ايران، يكي از شرايط اقليمي برمي شمرد كه براي نمونه متفاوت است از در چين و افريقاي جنوبي و بايد در برنامه ريزي اقتصاد ملي به آن توجه شود!)

شناخت دقيق منافع زحمتكشان يدي و فكري در لايه بندي كنوني آن در گوشه و كنار كشور و نزد خلق هاي سرزمين ما – كارگران، معلمان، پرستاران، زنان سرپرست خانواده، زحمتكشانِ روستا ها، پيشه وران و خرده كاسبكاران با بساط ميوه و ديگر دست فروشي ها كه باري ديگر خودسوزي يكي از آن ها در آذربايجان، شرايط هولناك زندگي و نبرد فردي آن ها را برملا ساخت –، تنها محك براي شناخت ضرورت اجماع منافع همه لايه هاي ميهن دوست ديگر به دور محور منافع زحمتكشان است.

بورژوازي ملي ايران تنها در اتحادي به دور منافع طبقه كارگر مي تواند در برابر يورش سرمايه سوداگر مالي امپرياليستي از دورنماي حفظ منافع خود در چارچوب منافع ملي ايران برخودار باشد. شرايط جهاني و منطقه اي سلطه سرمايه مالي امپرياليستي، ارزيابي ديگري را قوياً نفي مي كند. ”آذرنگ“ نيز در مقاله پيش گفته به اين نكته اشاره دارد!

تنها در اتحاد اجتماعي پيش گفته است كه بورژوازي ملي ايران قادر است فشار سرمايه داري سوداگر تجاري، بوروكراتيك و نظامي حاكم كنوني را دفع كند. سرمايه داري وابسته داخلي كه زائده ي گوش به فرمان سرمايه مالي امپرياليستي است، از اين رو نمي تواند وجود و بقاي فضاي رشد براي بورژوازي ملي توليدي  ي ايران را بپذيرد، زيرا وجود چنين فضايي شرايط انباشت سود و سرمايه آن را در ارتباط با اقتصاد جهاني ي امپرياليستي، آن طور كه ”آذرنگ“ هم همانجا خاطرنشان مي سازد، نابود و يا لااقل به شدت محدود مي سازد.

سرمايه مالي امپرياليستي، متحد خارجي سرمايه مالي تجاري و غيره در ايران، از اين رو نمي تواند با بقاي فضا براي رشد و توسعه بورژوازي ملي ايران موافق باشد، زيرا وجود ايران با منافع مستقل ملي آن در چارچوب برنامه استراتژيك جغرافيايي كنوني امپرياليسم نمي گنجد. هدف اصلي برنامه استراتژيكِ ”نقشه جغرافيا خاورميانه بزرگ“، نابودي وحدت سرزمين ايرانيان و تكه پاره كردن آن است!

در برابر اين برنامه استراتژيك امپرياليستي و متحدانِ زائده گونه ي داخليِ آن، تنها يك برنامه دفاعي براي اقتصاد ملي با مضمون ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك براي سرزمين كهنسال ايران و خلق هاي آن در شرايط كنوني متصور است. چنين اقتصاد ملي مي تواند تنها به دور محور منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، متمركز گردد. تنها بر اين پايه است كه توان ضروري براي دفاع از منافع ملي و حذف ديكتاتوري كنوني ممكن مي گردد. چنين اتحادِ ديرپا و وسيع كه در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن نيز به آن نياز بود، مي تواند زمينه عيني و ذهني بازگشت آزادي هاي دموكراتيك و قانوني و همچنين استقلال واقعي اقتصادي و سياسي كشور را ممكن سازد!

بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه از چنين بلندايي بايد جريان يابد و خواهد يافت! از بلنداي «كاكل بلند كوه ها كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعه خورشيد» (احسان طبري، ”به آنكس كه به او مي انديشم“، سروده هاي زندان) نشان داده خواهد شد كه ميهن دوستي اكنون همانقدر در دفاع از منافع زحمتكشان تبلور مي يابد كه دفاع از آزادي ها، در دفاع از حقوق زنانِ زير فشار مضاعف طبقاتي و جنسيتي و در دفاع از خواست تساوي حقوق اجتماعي- اقتصادي آنان با مردان، به سطح نبرد مبارزه جويانه ي اجتماعي به منظور «اصللاحات براي تغيير» ارتقا مي يابد. ديالكتيك بهم تنيدگي مبارزه براي آزادي و عدالت اجتماعي از چنين زمينه تئوريك سيرآب مي شود!




روند تكوين صوري و مضموني ي پديده! نسخه برداري از اليانفسكي؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٣ (١٦ ارديبهشت)

واژه راهنما: سرشت صورتبندي اقتصادي- اجتماعي. انباشت سود و سرمايه و نبرد طبقاتي. نقش عيني شرايط انقلابي. تز اليانفسكي اولين كوشش براي بازگشت به ”نپ“. تجربه هاي جديد براي بازگشت به ”نپ“. اقتصاد سياسي ي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب.

پس از مطالعه نوشتاري كه چاپ شده ولي فرصت مطالعه نيافته بود، با عنوان «بخش هاي منتشر نشده اي از خاطرات مهندس سحابي» كه نظريه پرداز حميد آصفي در اخبارروز (٢٠ فروردين ١٣٩٤) منتشر كرده است و نقدي كه علي رضا جباري (آذرنگ) بر آن نگاشته (همانجا ٢٤ فروردين)، و به ويژه با خواندن جمله اي كه هيئت تحريريه اخبارروز با ظرافت باريك بينانه به عنوان فشرده مضمون موضعِ انتقادي ”آذرنگ“ در آ‎غاز مقاله برجسته ساخته است، در ذهن روند تكوين صوري (شكل) و همچنين مضموني (محتوايي) پديده اي خود را مي نمايد كه توضيخ آن، انگيزه نگارش اين سطور و برخي نتيجه گيري ها از آن است.

اول- رونـد تكـويـن صـوري، به معناي چگونگي پديد آمدن شكل ظاهري پديده يا ساختار است؛

دوم- رونـد تكـويـن مضمـونـي، به معناي چگونگي قوام آمدن و شدن مضمون پديده است.

براي درك كليت پديده نوين، ضروري است كه زنجيره تكويني شكل و مضمون، به طور مجزا دنبال، شناخته و درك شود. اما هنوز درك كليت پديده پايان نيافته است. به اين منظور ضروري است كه سوخت و ساز داخلي ميان بخش هاي محتوايي پديده، همچنين بده و بستان خارجي پديده با محيط پيرامون و رابطه و تاثير متقابل ميان شكل و مضمون پديده براي انديشه ي جستجوگر شناخته و درك شود. زنده ياد احسان طبري اين شناخت ديالكتيكي را «درك مضموني پديده» مي نامد.

نكته پراهميت براي انديشه پژوهشگر در روند پيش گفته، پايبندي پروسواس انديشه است در دنبال كردن پيـگــيرِ زنجيره ي علّي پديدار شدن مضمون و هم شكل پديده. مضمون مشابه، براي نمونه صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، مي تواند تحت تاثير عامل ها مختلف – اقليمي، فرهنگي و …، به گفته ماركس ”شرايط زيست جامعه“ Milieu – ظاهري متفاوت بيابد. اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ چنين شكل هاي متفاوت را در ارتباط با رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري نزد كشورهاي متروپل اروپايي- آمريكاي شمالي و كشورهاي ”جنوب“ نشان مي دهد (نگاه شود به «”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه» (اخبارروز ١٠ ارديبهشت ١٣٩٤). تفاوت هاي نظام فئودالي در اروپا و آسيا كه ماركس آن را ”شيوه توليد آسيايي“ ناميده، نمونه اي ديگر در همين رابطه است. به نظر گولدبرگ، شكل هاي جديد از اين طريق ايجاد مي شود كه نظام جديد، شيوه توليدي خود را به مثابه لباسي جديد بر تن ساختارهاي گذشته مي پوشاند. ”برده خانگي“ به ”رعيت وابسته به زمين“ (سرف) بدل مي شود.

با اين مقدمه مي توان از خاطرات زنده ياد مهندس سحابي كه به همت آقاي حميد آصفي انتشار يافته، روند تكوين صوري ي «قانوني» را دريافت كه تنها دو ماه بعد از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ به تصويب شوراي انقلاب و سپس دولت موقتِ زنده ياد مهندس مهدي بازرگان رسيده است. بحث هاي ميان «دكتر احمدزاده»، «شوراي پنح نفره»، و ديرتر «جناح چپ هيئت دولت …، مهندس معين فر، مهندس كثيرايي و مهندس طاهري … و گروه مقابل، دكتر مولوي، رئيس بانك مركزي …» كه در مقاله برشمرده مي شود، اجازه مي دهد شناخت نسبتاً شفافي از روند تكـويـن صـوري قانون ملي شدن برخي از صنايع و بانك ها بعد از انقلاب تا سال ١٣٥٩ به دست آيد كه آذرنگ آن را «دو فرايند ناهمگن» مي نامد كه ازجمله در شكل «تحت مديريت دولت قرار گرفته، اما هنوز ملي نشده است»، تحقق يافت.

در همين مقاله همچنين مي توان عللي را دريافت كه نقش علّي تكـويـن مضمـون قانون ملي كردن صنايع و بانك ها را ايفا كرده و اين روند را قابل شناخت و درك مي سازد. به سخني ديگر مي توان رشته علّي پديدار شدن «قانون» فوق را نيز در اين خاطرات دريافت.

شناخت مضمون قانون فوق، مبتني است بر شناخت از دو پديده كه ناشي هستند از سرشت صورتبندي اقتصادي- اجتماعي حاكم از يك سو، و از سوي ديگر، بيان رشد و تعميق تضاد در اين صورتبندي هستند كه ريشه اصلي انفجار انقلابي را در حادثه تاريخي بهمن تشكيل مي دهد و در شرايط پس از پيروزي انقلاب، ”راه حل“ نوين خود را با كيفيتي متفاوت از گذشته، بر كرسي مي نشاند.

بررسي دو پديده طرح شده اجازه مي دهد كه اين واقعيت درك شود كه چرا شركت كننده هايي كه نامشان پيش تر ذكر شد، در بحث هاي ميان خود، در حالي كه مضمون قانوني را كه به تصويب مي رسانند «چپگرا» ارزيابي مي كنند، و اگر هم خود نماينده شناخته شده منافع طبقه هايي نيستند كه حزب توده ايران آن ها را نمايندگي مي كند، اين قانون ها را به تصويب برسانند و در برپايي اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي نقش مثبت و تاريخي ايفا كنند! انگار اكنون هم مي توان با گوش ذهن شنيد: ”آقا اين خواستي «چيگرا» است“!

اين دو پديده عبارتند از: يكي- وضع ”انباشت سود و سرمايه“ در نظام سرمايه داري آن روز ايران، و ديگري- سطح ”نبرد طبقاتي در جامعه“.

پديده خروج سرمايه از كارخانه ها و انتقال آن به خارج از كشور كه مهندس سحابي برمي شمرد، آن روي اوج نبرد طبقاتي است كه او با جمله «هيجانات و اعتصاب هاي كارگري» ترسيم مي كند. فرار سرمايه بيان اين واقعيت است كه زمينه انباشت سرمايه دارانه سود و سرمايه را در دوران سلطنتي، انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ نابود و يا به طور عمده محدود كرده است.

به سخني ديگر، انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما كه نه تنها زحمتكشان زن و مرد در شهر، روشنفكران و ديگر لايه ها را تجهيز كرده است، بلكه دهقانان را نيز از دورترين روستا به صحنه انقلاب فراخوانده و به ميان صحنه تحولات كشانده است، ريشه در يك بحران عميق عيني ي اقتصادي- اجتماعي دارد كه شالوده صورتبندي حاكم را به نابودي كشانده است. نظم اقتصادي- اجتماعي اكنون به شالوده نويني نياز دارد!

شركت چشمگير زنان در انقلاب بهمن، نشان عمق تضاد طبقاتي و تعميق كيفيت نبرد طبقاتي در جامعه ايراني است كه بانو فرزانه جلالي فر آن را در مقاله با عنوان ”سرمايه داري يا مردسالاري؟“ (اخبارروز ١١ ارديبهشت) به مناسبت اول ماه مه، روز جهاني نبرد طبقه كارگر با نشان دادن ستم مضاعف به زنان و شدت استثمار نيروي كار آنان، علت علّي شركت وسيع زنان را در انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما قابل شناخت ساخته است!

پذيرش قوانين «چپگرا» توسط نمايندگان لايه و طبقه هاي اجتماعي كه خود را نماينده طبقه كارگر نمي دانستند، از عمق كيفي تضاد حاكم خبر مي دهد كه به برش انقلابي با صورتبندي حاكم انجاميده است. انقلاب اجتماعي اجتناب ناپذير گشته و حتي عقب افتاده ترين لايه هاي اجتماعي را هم براي پذيرش ضرورت تحقق تحولات انقلابي قانع نموده است!

نمونه هاي اين پديده كه طبقات حاكم گام هايي خلاف ميل خود در جهت رشد تاريخي برمي دارند، در تاريخ كشورهاي ديگر نيز وجود دارد. حزب دمكرات مسيحي آلمان در برنامه ”گودسبرگ“ كه اولين كنگره اين حزب پس از جنگ جهاني دوم است، ملي كردن صنايع بزرگ را در آلمان تصويب و همچنين مسئوليت اجتماعي ”سرمايه“ را در جامعه مورد تائيد قرار مي دهد. اين دو موضع، به صورت اصل هايي در قانون اساسي آلمان وارد شده است! بررسي اين جنبه از تاريخ هدف اين سطور نيست كه مي توان به طور مجزا به آن پرداخت.

هدف اين سطور نشان دادن اين امر است كه پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، در شرايط عمق بحران اقتصادي- اجتماعي ناشي از تعميق تضاد حاكم بر صورتبندي اقتصادي- اجتماعي، حقانيت حقوق اقتصادي- اجتماعي ”دستان پينه بسته“ي دهقان و كارگر محروم همانقدر به طور شفاف خود را نشان مي دهد و خود را به ذهن پرسشگر تحميل مي كند، كه راه حل به سود منافع زحمتكشان به طور عيني غيرقابل پرده پوشي مي شود. جستجوي راه حل متناسب در چنين فضاي معنوي- فرهنگي در دوران انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، جريان دارد!

البته كه حزب توده ايران، پيگيرترين مدافع زحمتكشان كه به درستي خود را حزب طبقه كارگر ايران مي داند، و با فرهنگ غني انقلابي خود اين امكان را دارد كه انديشه ي در خدمت منافع طبقه كارگر را – كه از منافع همه ي لايه هاي ميهن دوست دفاع مي كند – به درون طبقه و كل جامعه منتقل مي سازد و پلي باشد ميان دانش جهاني و داخلي به سود حفظ اين منافع! اين عمل به وظيفه است! بر اين پايه است كه حزب توده ايران ازجمله مقاله اليانفسكي را در مطبوعات خود منتشر مي سازد و توضيح مي دهد و به ترويج آن مي پردازد كه داراي عنوان ”راه رشد غير سرمايه داري“ است.

مبارزه فرهنگي- نظري حزب توده ايران را كه به منظور بهره بردن از فرهنگ جهاني ي كارگري انجام مي شود، نمي توان «نسخه برداري» مكانيكي و غيرمجاز دانست. چنين برداشتي بي انصافي در حق دانشمندان توده اي در سطح ايانوري ها، طبري ها، جوانشيرها، هاتفي ها و ديگران است كه آثار تئوريك و سياسي آن ها، ارثيـه فـرهنگـي- نظـري عظيـمي را براي چند نسل از مبارزان توده اي و فراتر از آن تشكيل داده و مي دهد! چنين نگرشي، نگرش سـاده دلانـه به پـديـده اي بغـرنـج است!

تنها در جزوه كوچك ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، اثر زنده ياد ف. م. جوانشير كه در واقع جزوه باليني هر توده اي است، مي توان «جوهر ديالكتيكي» (احسان طبري) «برنامه حداقل كارگري» حزب توده ايران را مطالعه كرد كه به طور مداوم لبه تيز نبرد فرهنگي- نظري حزب را در طول حيات آن تشكيل داده است!

تز اليانفسكي را بايد به مثابه اولين كوشش نظري در اتحاد شوروي براي بازگشت به برنامه ”نپ“ لنيني در دهه هفتاد قرن گذشته تاريخي اروپايي ارزيابي نمود. تنظيم آن روندي طولاني و پرتضاريسي را از زمان حذف برنامه ”نپ“ لنين تا سال هاي هفتاد طي نموده است. محدود ساختن آن به كشورهاي جهان سوم برداشتي نادرست را در آن تشكيل مي دهد. اين نكته براي بحث كنوني جنبه غيرعمده دارد و مي توان به طور مجزا به آن پرداخت.

تجربه كنوني در كوبا براي به اجرا درآوردن اين برنامه در شرايط مشخص آن كشور، و يا همين كوشش ها در ويتنام، چين، كشورهاي آمريكاي لاتين – ونزوئلا، بوليوي و … -، همچنين در منطقه كارائيب كه هر كدام نام و ويژگي هاي خود را داراست، نشان بُعد و وسعت تاثير اين كوشش در سطح جهاني است. عنوان ”آلترناتيو وجود ندارد، مگر اينكه آنرا بسازيم“ كه اينگو اشميت آن را براي مقاله خود به منظور «ابداع سياست سوسياليستي» انتخاب كرده است و بانو پروين اشرافي آن را ترجمه نموده (اخبارروز، ٢٤ فروردين- نگارنده متاسفانه تاكنون فرصت مطالعه آن را نيافته)، نيز مضمون كوشش نيروي نو را در جهان براي همين هدف انساندوستانه قابل شناخت مي سازد.  اين يك نبرد آنتروپرولوژيك براي ادامه حيات گونه انساني است!

از اين روست كه كوشش نيروهاي ترقي خواه در سطح جهان به طور خستگي ناپذير براي درك سرشت ويژه ”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه قابل درك است. آن ها نمي خواهند در چنگال نظم اقتصادي- اجتماعي در خدمت انباشت سود و سرمايه مالي امپرياليستي از يك سو گرفتار باشند، و از سوي ديگر درك كرده اند كه اقتصاد سياسي اين مرحله، از ويژگي خاص خود برخودار است كه بايد آن را شناخت و در انطباق با شرايط ”خاص“ كشورهاي خود به كارگرفت!

همه اين كوشش ها در اين امر مشتركند كه بايد نقش بخش عمومي (دولتي) اقتصاد را در رشته هاي اساسي و بنيادي هستي اجتماعي تامين كرد. به سخني ديگر، بايد بنيادهاي اساسي ي اقتصادي- مالي، همچنين تامين نيازهاي اوليه جامعه انساني براي بازتوليد هستي و همچنين نيازهاي فرهنگي، بهداشتي و غيره كه به آن نام ”انحصارهاي طبيعي“ داده اند، بايد به طور اجتماعي و در خدمت منافع عمومي سازمان يابد. تنها از اين طريق و با چنين سازماندهي براي هستي اجتماعي، گونه انساني قادر خواهد بود در هماهنگي با محيط زيست، در هماهنگي با «مادر زمين» (اوا مورالس) بازتوليد زندگي را در جهان ”كوچك“ شده سازمان دهد و ادامه حيات خود را ممكن سازد!

چنين روندي اما به معناي نفي مطلق نقش بخش غيرعمومي يا خصوصي در سازماندهي اقتصاد جامعه در مرحله ملي- دموكراتيك، و ازجمله حتي در ”انحصارهاي طبيعي“ نيست. براي نمونه، سرپرستي پزشگي مردم مي تواند با برخوردار شدن از بيمه هاي اجتماعي، همانقدر با شرايط خاص هر كشور انطباق داده شود، كه انواع كمك هاي عمومي براي خانه سازي مي تواند چنين نقشي ايفا سازد. شكل هاي مختلفي را مي توان در كشورهاي متفاوت يافت كه بيان ”شرايط خاص زيست جامعه“ مربوطه هستند و مي توانند با بهره برداري غيرمكانيكي، با بهره برداري از طريق توجه به ويژگي ها، براي ايران مورد استفاده قرار گيرند.

بخش عمومي اقتصاد بايد در كنترل عمومي و تحت نظارت دموكراتيك سازمان هاي مدني- دموكراتيك قرار داشته و از عملكردِ شفاف و با برنامه برخوردار باشد. اين آموزش ناگزير از تجربه سي سال گذشته در ايران است. بخش عمومي بايد حافظ و پشتيبان سرمايه هاي ملي و ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه باشد. ساختارهاي اقتصادي و مالي و فرهنگي و … جامعه را در برابر يورش سرمايه سوداگر مالي امپرياليستي از طريق تصويب قوانين و ايجاد كردن ساختارهاي مناسب حفظ كند. بانك جهاني و صندوق بين المللي پول نوين كه بر پا كردن آن را گروه كشورهاي بريكس آغاز كرده است و يا بانك كشورهاي آمريكاي لاتين  و منطقه كارئيب كه به ابتكار فيدل كاسترو و هوگو چاوز چند سال پيش ايجاد شده است، نمونه هاي از اين كوشش ها را تشكيل مي دهد.

بايد اميدوار بود كه با شركت نظريه پردازان و كارشناسان بتوان به طور مشخص به بررسي جوانب ديگري از بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني پرداخت و آن را همه جانبه تكميل كرده، به پرچم نبرد براي «اصلاحات براي تغيير» و حذف سلطه ديكتاتوري در ايران بدل ساخت!




انكار ظريف و شعار عليه كارگر افغاني، دو چهره ي يك واقعيت! ناقوس تعميق نبرد طبقاتي به صدا درآمده است!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١٢ (١٥ ارديبهشت)

واژه راهنما: ”زنداني سياسي“ ابزار فشار به رژيم؟ تعميق نبرد طبقاتي در ايران. همبستگي و اتحاد كارگران.

در ظاهر انكار وجود ”زنداني سياسي“ در ايران كه محمدجواد ظريف، وزير امور خارجه در مصاحبه اي با تلويزيون پي بي اش آمريكا بر زبان رانده، و شعار نژادپرستانه مسئولان خانه كارگر عليه كارگر افغاني در راهپيمايي اول ماه مه كه همين مسئولان سازماندهي آن را به عهده داشته اند، ارتباطي با يكديگر ندارند. چنين نيست. اين دو، دو روي يك سكه واحدند: دو روي سكه سلطه رژيم ديكتاتوري!

١- نظام حاكم سرمايه داري وابسته كه براي بقاي خود قريب به دو سال در مذاكراتي دربسته و دور از چشم مردم ميهن ما به همه دستورات امپرياليسم گردن نهاده، قادر به لغو تحريم ها عليه ايران نشده است. پرسش خبرنگار آمريكايي در باره ”زنداني سياسي“ در ايران، كه در طول دو سال مذاكره هيچ بار مطرح نشد و ”حقوق بشر“ و رفع ”حصر“ رهبران زنداني مردم در مذاكرات نقشي نداشت، پاسخي است به دندان قروچه آقاي روحاني كه شرط امضاي موافقتنامه را لغو تحريم ها اعلام كرده است.

امپرياليسم آمريكا با اين پرسش مامور مصاحبه گر خود، به دولت ايران گوشزد مي كند كه چاره اي جز تسليم بلاشرط ندارد! پاسخِ خلاف واقع وزير امور خارجه، نشان تسليم به خواست آمريكا و تظاهر سياست ضد ملي رژيم ديكتاتوري ولايي است!

٢- جنبش كارگري در ايران كه در سال هاي اخير با صدها مبارزه ي اعتراضي و اعتصابي كارگران در صحنه مبارزه حضور داشته و مي رود از پديده اي اتفاقي و اينجا و آنجا، به روندي مستمر و با خواست هاي هر روز شفاف تر دست يابد، ناقوس تعميق نبرد طبقاتي را در ايران به صدا در آورده است.

اجرا چند دهه برنامه ضد مردمي و ضد كارگري ي ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصاديِ“ امپرياليستي و ادامه خشن آن توسط دولت حسن روحاني، كارگران را هر روز بيش از روز گذشته به درك اين واقعيت راهنما است كه دستيابي به ساده ترين خواست صنفي، يعني دريافت دستمزدِ ماه ها پرداخت نشده، بدون تغيير شرابط سياسي حاكم، بدون نابودي سلطه رژيم ديكتاتوري ناممكن است!

خواست هاي صنفي به سطح خواست هاي سياسي فراروئيده اند!

طبقه كارگر ايران با هشياري در صدد آن است تا سازمان هاي مناسب مبارزه را با استفاده از همه امكان ها برپا داشته و خود را براي مصافي كه منافع به حق و قانوني آن را بر كرسي بنشاند، آماده سازد!

در چنين شرايطي است كه نظام سرمايه داري حاكم به شعارهايي نياز دارد كه با انحراف جنبش انقلابي كارگري، با انحراف نبرد در صحنه اصلي، جنبش را به صحنه هاي انحرافي بكشاند و متلاشي سازد!

شعارهاي نژادپرستانه و فاشيست مآبانه، تنها ابزار براي شكستن وحدت و همبستگي كارگران نيست، قراردادهاي موقت، سفيد امضا و غيره نيز ابزارهاي مشابهي را براي ايجاد تشتت در يكپارچگي طبقه كارگر تشكيل مي دهد. اين نسخه ها همگي در ”اطاق هاي فكر“ نظام امپرياليستي تنظيم مي شود. اين نسخه ها در كشوي ميز همه مسئولان كارگري ارتجاعي و زرد قرار دارد، آقا محجوب و همكارانشان استثنايي را در اين صحنه تشكيل نمي دهند! اگر چنين نيست، چرا آقاي محجوب كه «نوع نگارش اين شعار» را نادرست مي داند، آن هايي را كه با اين شعار كوشيدند تظاهرات روز اول ماه مه كارگران ايران را به انحراف بكشانند، ولي با هشياري كارگران ناموفق بودند، معرفي و آن ها را از ”خانه كارگر“ اخراج نمي كند؟




”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه! بهره بردن از تجربه كشورهاي ديگر!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ١١ (١٢ ارديبهشت)

واژه راهنما: شناخت شرايط مشخص در هر دو كشور پيش شرط الگوبرداري علمي. راه رشد غيرسرمايه داري و بازگشت به برنامه نپ لنين. شرايط عام و خاص در نظم اقتصادي- اجتماعي. نسخه برداري مكانيكي حزب توده ايران؟ انتقاد بدون ارايه پيشنهاد؟

چگونگي استفاده از الگوهاي اقتصادي در كشورهاي ديگر براي رشد اقتصادي ايران نكته پراهميتي را تشكيل مي دهد. لذا بررسي شيوه استفاده از اين تجربه ها مي تواند در بحث در باره برنامه اقتصاد ملي ايران نقش مثبتي ايفا سازد.

حميد آصفي در مقاله ”چالش هاي چپ سنتي ايران در عصر جهاني شدن“ (اخبار روز ٤ ارديبهشت) در اشاره به راه رشد ”تركيه“ در دو دهه اخير، آن را الگوي مناسبي براي ايران نيز مي نامد. پيش تر به طور مستقل و همچنين در ابرازنظري با عنوان ”مقاله اي شايان توجه، …“ (اخبار روز ٥ ارديبهشت) نسبت به مقاله پيش گفته ي نظريه پرداز، ضمن تائيد ضرورت بهره برداري از تجربه كشورهاي ديگر، شيوه انتقادي بهره برداري از طريق شناخت دقيق و مشخص شرايط حاكم در آن كشور كه مبتني بر آن، اين يا آن تجربه تحقق مي يابد، مورد بررسي قرار گرفت. به منظور استفاده بهينه از تجربه هر كشوري، اما شناخت دقيق شرايط حاكم بر ايران نيز ضروري است. انتقال يك به يك و غيرانتقادي اين تجربه ها، كه به معناي الگو برداري مكانيكي از تجربه است و يا بي توجهي به شرايط مشخص در ايران كه مبتني بر آن، بايد تجربه مورد بهره برداري قرار گيرد، مي تواند با خطر جدي همراه باشد.

اقتصاددانان ماركسيست در بررسي هاي سال هاي اخير، يكي از علل عمده اشتباه اقتصادي در كشورهاي سابق سوسياليستي را الگو برداري غيرانتقادي از ”مدل اقتصادي شوروي“ مي دانند. نگوين كان وين [١]، ماركسيست ويتنامي در كتاب ”ويتنام، تاريخي طولاني“، با عنوان «گام نادرست»، به شرح اين الگوبرداري ناروا مي پردازد و مي نويسد: پس از پيروزي در جنگ عليه تجاوز آمريكا، «… طبيعي بود كه در ويتنام (همانند ديگر كشورهاي سوسياليستي) الگوي ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي در سال هاي سي و چهل [قرن بيست] به مثابه الگوي بي چون و چرا پذيرفته شود …» (ص ٣٧٥).

بررسي همه جانبه اشتباه هاي اقتصادي در كشورهاي سوسياليستي اروپا كه مورد بررسي بسياري از اقتصاددانان ماركسيست قرار گرفته است، بايد به طور مجزا انجام شود. تنها اشاره شود كه اشتباه اقتصادي عمده ديگر در اين امر خلاصه مي شد كه برنامه ريزي ضروري مركزي براي اقتصاد، به مفهوم نفي مطلق «بازار سوسياليستي» درك شد. كوشش هاي مختلف براي انتخاب الگوهاي ديگر، ناموفق ماند. نبود پايبندي به آزادي ها سوسياليستي، ريشه ناممكن بودن بحث در باره مشكل هاي اقتصادي و كشف علل آن بود. «مدل شوروي» به سدي بدل شد كه امكان سازماندهي توليد را از طرف واحدهاي اقتصادي با هدف دست يابي به سودورزي ناممكن ساخت [٢] (كلاوس بلسينگ، ”آينده سوسياليستي“، مانفرد زون، ”در مرحله برش تاريخي دوران“، هاري نيك، ”بحث هاي اقتصادي در جمهوري دمكراتيك آلمان“ و ديگران).

 

 زمينه تئوريك الگوبرداري غير انتقادي، ريشه بي توجهي به موثر بودن دو عنصر در رشد اقتصادي جامعه دارد. براي نمونه در ”توسعه سرمايه دارانه“، بايد دو جنبه را مورد توجه قرار داد. يكي- قوانين ”عام“ رشد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري؛ و ديگري-، شرايط ”خاص“ جامعه، كه ماركس آن را ”شرايط زيست جامعه“ Milieu مي نامد.

در بررسي شرايط كشورهاي ”جنوب“ در كتاب ”برقراري تساوي حقوق كشورهاي جنوب“، يورگ گولدبرگ [٣] نمونه هاي بسياري را از شريط حاكم در كشورهاي جنوب بر مي شمرد كه زمينه تفاوت تاثير تجربه هاي مشابه را در اين كشور ها قابل شناخت مي سازد كه در مقاله ”تحميل مهاجرت سياسي ابزار سركوب ارتجاع، مرحله ملي- دموكراتيك يا دموكراتيك ملي“ (اخبار روز ٥ ارديبهشت ١٣٩٤) به برخي از  آن ها اشاره شد. براي نمونه، نقش سرمايه هاي چيني در منطقه، براي رشد اقتصاد در چين، اين كشور را به بزرگ ترين صادر كننده ”كالا“ بدل ساخت، در حالي كه هندوستان كه همچنين از جمعيت و بازار بزرگ مشابهي برخودار است، اما از چنين سرمايه هايي بي بهره بود، به بزرگ ترين صادر كننده ”خدمات“ تبديل شد.

با توجه به نكته هاي فوق، بررسي شرايط اقتصادي- اجتماعي مشخص حاكم بر ايران، شناخت مشخص زمينه انساني، امكان هاي فني، علمي، منابع زيرزميني، شرايط اقليمي و شرايط محيط زيست، امكان هاي مالي- سرمايه اي و بسياري ديگر از جنبه ها، از جمله مناسبات ايران با كشورهاي خارجي، آن بخش از زمينه هاي ”خاصِ“  ”شرايط زيست جامعه“ را در ايران تشكيل مي دهد كه بررسي دقيق آن ها، پيش شرط براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي استوار بر واقعيات است. بديهي است كه نقش اقتصاددانان و متخصصين براي نشان دادن اين شرايط از اهميت بزرگي برخوردار است.

آنچه كه اما بايد پيش تر به مثابه عنصر ”عام“ در برنامه اقتصاد ملي در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني بر سر آن موافقت داشت، كه نهاتياً سرشت ”اقتصاد سياسي“ اين دوران را تشكيل مي دهد، در سه نكته خلاصه مي شود:

١- پايان بخشيدن به اجراي سياست امپرياليستي نوليبرال كه تبديل ايران را به نيمه مستعمره اقتصاد جهاني شده سرمايه مالي امپرياليستي بدل ساخته و ادامه آن اين روند را تشديد نيز خواهد كرد و لذا عميقا برنامه اي ضد ملي است؛

٢- پايه ريزي يك اقتصاد مختلط عمومي (دولتي) و خصوصي- تعاوني بر مبناي برنامه ريزي مبتني بر شرايط ”خاص“ كشور.

وظيفه و حيطه عملكرد مشخص و تعريف شده براي هر يك از بخش هاي پيش گفته اقتصادي از اهميت انكار ناپذير برخوردار است. به طور مشخص، وظيفه دفاع از ثروت هاي ملي و سرمايه هاي خصوصي و همچنين حفظ ”مونوپول هاي طبيعي در اقتصاد ملي“ در بخش عمومي- دولتي (كه بايد به طور مجزا به آن پرداخت)، چنين وظيفه ها و محيط فعاليت اقتصاد عمومي- دولتي را تشكيل مي دهد.

اهرم اقتصادي براي عملي ساختن وظيفه هاي بيان شده، حضور و تاثير بخش توانمند عمومي- دولتي اقتصاد در اقتصاد ملي است. موثر بودن نقش بخش عمومي در خدمت منافع دموكراتيكِ همه لايه و طبقه هاي اجتماعي و همچنين در دفاع از منافع ملي، تنها در صورت وجود شرايط شفاف براي نظارت موثر عمومي بر اين بخش ممكن خواهد شد. نظارت سازمان هاي دموكراتيكِ كارگري، زنان، جوانان، دانشجويان، مليت ها، و احزاب سياسي- طبقاتي و رسانه هاي مستقل و …، به سخني ديگر وجود جامعه مدني، به ويژه با توجه به تجربه منفي چند دهه پس از بهمن ٥٧، انكارناپذير و غيرقابل چشم پوشي است!

٣- تضمين قانوني آزادي هاي فردي و اجتماعي به مثابه پيش شرط و تضمين پايداري سرشت ”اقتصاد سياسي“ي مرحله دموكراتيك- ملي، از اهميت ويژه از اين رو نيز برخوردار است، زيرا تجربه منفي دهه هاي گذشته در برابر مردم ميهن ما قرار دارد.

”اقتصاد سياسي“ي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، سرشتي سوسياليستي ندارد، ولي از سوي ديگر سرشت سرمايه دارانه با انواع ”الگوهاي“ گذشته و كنوني در اين و يا آن كشور را نيز دارا نيست. آزادي و دموكراسي در اين برنامه اقتصادي از زمينه اي عيني و تعريف شده برخوردار است و از اين رو مي تواند از پشتيباني همه لايه و طبقه هاي متحد در اين مرحله بهره مند باشد. براي زحمتكشان و سرمايه داران ملي و ميهن دوست، كه متحدان ذينفع و با تساوي حقوق در اين مرحله هستند، تحت شرايط برشمرده شده، روند رشد نسبي عدالت اجتماعي و رفاه عمومي قابل شناخت و پيشرفت آن قابل كنترل خواهد بود (نگاه شود به ابرازنظر نسبت به مقاله ”توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي در ايران“ دراخبارروز ٣١ فروردين ١٣٩٤ با عنوان منافع ملي، زمينه عيني اتحادي با تساوي حقوق متحدان“).

اهميت خواست پايبند بودن به تساوي حقوق متحدين، ريشه ازجمله در واقعيت دردناك سرنوشت زحمتكشان در شرايط كنوني در ايران دارد. ”كلمه“ ٢٠ آوريل ٢٠١٥ گزارشي خواندني و آموزنده منتشر كرده است كه در آن پايمال شدن حقوق كارگران در صحنه هاي بسياري در ”مناطق آزاد و ويژه اقتصادي“ مورد خطاب و انتقاد قرار گرفته است.

نكته تعيين كننده براي شناخت شرايط حاكم بر ايران، كه برجسته ساختن آن در اين سطور ضروري به نظر مي رسد، توجه به همه جوانب واقعيت است. نمي توان بخشي از واقعيت را از بررسي حذف نمود، زيرا براي مثال، «چپ سنتي» نگرش انتقادي به اين بخش از واقعيت دارد! (اصطلاح «چپ سنتي» را حميد آصفي در مقاله پيش گفته خود به منظور به كار نگرفتن نام حزب توده ايران انتخاب كرده است.) براي نمونه، هنگامي كه بهره بردن از تجربه موفق تركيه «در بخش صنايع نساجي» موضوع بررسي است (كه نظريه پرداز حميد آصفي همانجا آن را نمونه اي براي ايران مي داند)، نمي توان از اين رو «عضويت تركيه در ناتو و هم پيمان بودن آن با امپرياليسم آمريكا، و ادغام آن در نظام سرمايه داري غرب، سركوب كردها و مداخله آن در عراق و سوريه» را از مدنظر دور داشت كه مورد مخالفت حزب توده ايران است!

انتقال غيرانتقادي تجربه تركيه به ايران را نمي توان از اين رو مستدل ارزيابي نمود، زيرا گويا ايران از هيچ يك از اين ”موهبات“ برخوردار نيست! چنين شيوه ي غيرمجاز، كه به معناي چشم پوشيدن بر بخشي از واقعيت است، از اين رو نادرست است، زيرا بر اسلوبي غيرعلمي قرار دارد. حذف غيرمجازِ فاكت هايي است در خدمت استدلال يك سويه مورد نظر. امري كه در انطباق است با منافع آن هايي كه همين شرايط را براي ايران نيز ممكن مي دانند و يا حتي خواستار آن هستند!

محمدجواد ظريف، وزير امور خارجه ايران كه آمادگي دولت ايران را براي «تعامل با جهان، فراتر از موضوع هسته اي» اعلام مي كند (كلمه، ٢٠ آوريل ٢٠١٥)، موضع خود را نه بر پايه منافع ايران مستدل مي سازد، بلكه «تعامل» را از اين رو ضروري مي داند، زيرا «كه جهاني شدن، تمامي گزينه هاي جايگزين را منسوخ كرده است»! اين موضع تائيدآميز سلطه سرمايه مالي امپرياليستي و پيشنهاد براي تن دادن به آن، جايي براي جستجو و ارايه منافع ملي ايران و شرايط دفاع از آن در سياست دولتِ ”تدبير و اميد“ باقي نمي گذارد. اين چشم پوشي غيرمجاز از منافع مردم ايران و منافع ملي كشور، چشم پوشي از واقعيت مخالفت و مقاومت مردم ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي است كه مي خواهد ايران را دو باره به كشورِ نيمه مستعمره خود بدل و سلطه ”قانون كاپيتولاسيون“ را به ايران تحميل كند. اين چشم پوشي از دستاوردهاي پيروزي چشم گير انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست كه خواستار برقراري استقلال ملي است.

وزير امور خارجه ايران ضرورت تسليم بلاشرط به شروط امپرياليسم را با همان استدلالي مورد تائيد قرار مي دهد، كه حميد آصفي نيز در مورد وابستگي هاي تركيه به اقتصاد جهاني امپرياليستي، از طريق چشم پوشي بر بخشي از شرايط حاكم بر واقعيت اين كشور، استفاده از الگوي ”تركيه“ را براي ايران توصيه مي كند! آيا مي توان شرايط حاكم بر ايران را پيش از انقلاب كه با تركيه و پاكستان عضو ”سنتو“ بود، با شرايط پس از انقلاب و خروج از ”سنتو“ و لغو قرارداد نظامي دوجانبه با آمريكا، يكي ارزيابي و براي تعيين شرايط حاكم بر ايران از بررسي آن چشم پوشي نمود، زيرا گويا «گزينه جايگزيني» ديگر وجود ندارد و يا زيرا حزب توده ايران مخالف چنين چشم پوشي است؟ بي توجهي به سياست دو كشور وابسته به امپرياليسم، تركيه و پاكستان پس از پيروزي انقلاب بارها مورد انتقاد حزب توده ايران بود كه مورد توجه قرار نگرفت!

اكنون هم وضع بر همين منوال است. ايران يكي از كشورهايي است كه تقسيم آن به طور مشخص در برنامه استراتژيك امپرياليسم آمريكا براي تحقق بخشيدن به ”تقشه جغرافيا خاورميانه بزرگ“، سياه روي سفيد در كتاب معروف برژينسكي، ترسيم شده است. حاكميت ديكتاتوري ولايي كه در مذاكرات لوزان به اين واقعيت بي توجه ماند، اكنون با اين سردرگمي روبروست كه بايد بدون لغو همزمان تحريم ها، موافقتنامه اي را امضا كند و به ”مساله اتمي“ پايان دهد كه ميلياردها دلار مخارج و نابساماني هاي بسياري را براي مردم ميهن ما ببار آورده است!

از اين روست كه از ديدگاه استراتژي نظامي- سياسي امپرياليسم براي تقسيم ايران به واحدهاي كوچك و ناتوان، كه همان تحميل ”نقشه جغرافيايي بزرگ براي خاورميانه“ است، موافقتنامه لوزان به معناي موفقيت امپرياليسم در برداشتن گامي به سوي تحقق بخشيدن به برنامه استراتژيك نظامي- سياسي خود است، و وزير امور خارجه ايران آن را تنها «گزينه» و بدون جايگزين اعلام مي كند!

احمد سپيداري در مقاله ”نقدي بر يك ديدگاه“ (اخبارروز ٣ ارديبهشت ١٣٩٤) محق است هنگامي كه مي گويد «چرخش سازمان فدائيان خلق به طرف حزب توده ايران از رهبرانش شروع نشد. از بدنه اش شروع شد». پيوستن مسئولان و هواداران فدائيان در بابل در سال ٦٠ (؟)، كه نگارنده در جريان آن قرار داشت، نمونه اي در اين زمينه است. اما سپيداري محق نيست، هنگامي كه الگوي پيشنهادي «اليانفسكي»، «راه رشد غيرسرمايه داري» را از اين رو نادرست مي نامد كه شباهتي ظاهري براي آن از طريق مقايسه با «دستنويس هاي گروه جزني» ارايه مي دهد. شباهت ظاهري «تاكتيك» سازمان چريك هاي فدايي و حزب توده ايران، استدلال منطقي براي اثبات نادرستي و يا درستي مضمون «دستنويس ها» و يا «راه رشد غير سرمايه داري» نيست.

اشتباه اليانفسكي در طرح الگوي «راه رشد غيرسرمايه داري»، محدود ساختن تحقق بخشيدن به آن در كشورهاي ”جهان سوم“ در تكيه به اردوگاه سوسياليستي قرار دارد. او به نادرست استقلالِ اين الگو و ”مدل“ را نقض نمود. اين الگو بازگشتي مستدل به انديشه برنامه ”نپ“ لنين، و يا برنامه مشابه آلمان دموكراتيك در زمان والتر اولبريشت است كه امكان تحقق نيافت. هدف اين الگو دور شدن از «مدل شوروي» براي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب است كه ماركسيست ويتنامي ”وين“ پيش تر نسخه برداري غيرانتقادي از آن را «گام نادرست» براي كشورش پس از پيروزي عليه تجاوز امپرياليسم آمريكا به ويتنام مي داند.

ماركسيست آلماني، بانو سارا واگن كنشت در بررسي پژوهشگرانه خود در باره فروپاشي اتحاد شوروي كه در تزنامه احراز دكتراي خود با عنوان ”استراتژي هاي ضد سوسياليستي در دوران رقابت دو سيستم“ منتشر كرده است [٤]، جريان گرباچف را فاقد يك برنامه جايگزين اقتصادي براي اتحاد شوروي در سال هاي دهه هشتاد قرن پيش مي داند. تغييرات اقتصادي كنوني در جمهوري سوسياليستي كوبا، كه بازگشتي گام به گام به برنامه نپ و به معناي ديگر به «راه رشد غير سرمايه داري» است، نشان مي دهد كه اول- اين الگو، الگويي مستقل را تشكيل مي دهد، و دوم-، در سال هاي هشتاد در اتحاد شوروي نگرشي واقع بينانه به انديشه طرح شده اليانفسكي وجود نداشته و اين فقدان علت سردرگمي جريان گرباچف را تشكيل داده است.

حزب توده ايران از اين الگو يك نسخه برداري مكانيكي براي ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ ارايه نداد. چنين برداشتي منصفانه نيست. يورش به حزب توده ايران و سازمان فدائيان و شكست نهايي انقلاب بهمن، ناشي از اين «نسخه برداري» همانقدر نبود كه «تاكتيك هاي» حزب توده ايران «وامدار نسخه … ”راه رشد غير سرمايه داري اليانفسكي“» نبود.

فيلسوف ايتاليايي دومينيكو لوزودو در كتاب اخيرش با عنوان ”شيوه بدون خشونت“ [٥] نيز به مساله حذف برنامه نپ لنين در سال ١٩٣٧ و بعد از برگزاري هشتمين كنگره حزب كمونيست اتحاد شوروي بازمي گردد. او سياست ”كمونيسم جنگي“، برنامه نپ، و همچنين عدول از آن را توسط استالين به عنوان سياست هاي جايگزين ناپذير در شرايط مشخص آن دوران ارزيابي مي كند و آن را در كتاب ”فرار از واقعيت تاريخي؟ انقلاب روسي و چيني از ديدگاه امروز“ [٦] مورد بررسي پژوهشگرانه همه جانبه و مستدلي قرار مي دهد. به نظر او عدول از برنامه نپ توسط استالين، كه خود نماينده اصلي مدافع اين سياست لنيني تا كنگره هشتم حزب كمونيست اتحاد شوروي بود، و عليه پيشنهادهاي تروتسكي و ديگران براي حذف سياست لنيني موضع داشت، علت ديگري داشت. لوزورد نشان مي دهد كه استالين از اين رو از ادامه اين سياست چشم پوشيد، زيرا با اطلاعات در باره تدارك جنگ آلمان هيتلري عليه اتحاد شوروي، مساله به اتمام رساندن برنامه ايجاد صنايع سنگين را در اين كشور با برتري اقتصاد روستايي، بدون تغيير سياست اقتصادي، ناممكن ارزيابي كرد. استالين پاگرفتن مجدد دهقانان ثروتمند شده را عليه منافع مردم اتحاد شوروي ارزيابي نمود. به نظر او، دهقانان ثروتمند شده، يا خطر را نمي شناختند و يا نسبت به آن بي تفاوت و يا حتي امكان استفاده از آن را در سر مي پروراندن (كه در اوكرائين به دست نازي هاي اوكرائيني در جريان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست) و يا آماده چشم پوشي از منافع برنامه نپ براي خود نبودند. او وجود چنين شرايطي را در آن لحظه تاريخي، عليه منافع مردم اتحاد شوروي ارزيابي نمود و روند دولتي كردن اقتصاد روستايي را از بالا به مورد اجرا گذاشت. لذا انتقاد لوزوردو كه به زمينه تئوريك در ارتباط با شناخت واقعيت نزد استالين دارد، به بازنگشتن دو باره به برنامه لنيني پس از ايجاد صنايع سنگين و پيروزي در جنگ دوم جهاني بازمي گردد و نه به قطع ضروري آن در سال ١٩٣٧.

هدف اين سطور، بحث در باره درستي يا نادرستي نظر لوزوردو و سياست استالين نيست كه در صورت لزوم بايد به آن به طور مشخص پرداخت. هدف جلب توجه به انديشه اي است كه امروز هم موضوع بحث در باره راه رشد در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است كه راه رشد سوسياليستي نيست، اما سرشت سرمايه دارانه ناب نيز ندارد! يكي از پرسش ها در باره تجربه در جريان در جمهوري خلق چين كه توسط بسياري از نظريه پردازان ماركسيست مورد توجه قرار مي گيرد، درست اين نكته است كه تحت چه شرايطي بايد جمهوري خلق چين، محدود ساختن رشد ثروتمند شدن لايه هايي از جامعه را به سود زحمتكشان و تعالي سوسياليستي جامعه محدود سازد؟

 انتقاد احمد سپيداري به سياست حزب توده ايران مي تواند آن هنگام انتقادي مستدل باشد كه ١- بتواند نادرستي هسته مركزي «نسخه … راه رشد غير سرمايه داري» را كه مي توان براي آن نام هاي ديگري نيز انتخاب نمود، به اثبات برساند. هسته مركزي اي كه از يك اقتصاد مختلط عمومي و خصوصي- تعاوني تشكيل و خواستار برنامه ريزي زمان بندي شده براي توسعه اقتصادي- اجتماعي كشور بوده، و در اصل هاي اقتصادي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن بازتاب يافته است؛ و ٢- پيشنهاد جايگزيني براي رشد اقتصادي ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ و يا پس از حذف ديكتاتوري كنوني ارايه دهد كه بتواند موفقيت آميزتر «توسعه، آزادي و عدالت اجتماعي» را براي زحمتكشان و همه لايه هاي ديگر ميهن دوست ايران ممكن سازد!

در مقاله ”نقدي بر يك ديدگاه“، فضايي براي ارايه چنين استدلالي وجود ندارد. اما او در بحث هاي في مابين در باره «راه رشد غيرسرمايه داري» كه در ”نويدنو“ جريان داشت نيز استدلالي ارايه نكرد. متاسفانه اين بحث ها نتوانست با تصميم پرسش برانگيز هيئت تحريريه ”نويدنو“ ادامه يابد. بايد ديد كه آيا او و ديگر نظريه پردازان مي توانند براي شرايط در ايران بعد از حذف ديكتاتوري ولايي، الگوي ديگري جز برنامه اقتصاد ملي اي كه بر ”اقتصاد سياسي“ پيش گفته در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني استوار باشد، ارايه داده و در بحث هاي كنوني شركت كنند؟

١- Nguyen khac vien, Vietnam, eine lange Geschichte

٢- Klaus Blessing, Die sozialistische Zukunft, Manfred Sohn, Am Epochenbruch, Harry Nick, Lkonomiedebatten in der DDR

٣- Jörg Goldberg, Emazipation des Südens

٤- Wagenknecht, Antisozialistische Stragien im Zeitalter der Systemauseinander setzung Sahra

٥- Dominico Losurdo, Gewaltlosigkeit

٦-




منافع ملي، زمينه عيني اتحادي با تساوي حقوق متحدان!

مقاله شماره ١٣٩٤ / ١٠ (١١ ارديبهشت)

واژه راهنما: زمينه عيني . ذهني اتحادهاي اجتماعي. مقوله فيتيش شده آزادي (جورج لوكاش). طبقات حاكم منافع خود را منافع ”عام“ مي نمايند. ترفند براي نفي ضرورت انقلاب اجتماعي.

آخرين جمله در مقاله «توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي در ايران» (اخبار روز ٣١ فروردين) كه نظريه پرداز حميد آصفي نگاشته است، مبني بر اين برداشت است كه: «اين طبقه [بورژوازي ملي] با طبقه كارگر منافع مشترك دارد …»! اين برداشت، انگار تائيدي است بر مضمون مقاله «زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي!» كه همزمان در اخبار روز انتشار يافته است. ترديد در اين مورد اما رواست، زيرا نظريه پرداز به جاي نتيجه گيري از اين موضع نظري درست خود، در ادامه جمله، در اين اتحاد براي بورژوازي نقشي فعــال و براي طبقه كارگر نقشي انفعــالـي قايل مي شود و مي نويسد: «و رشد اين بورژوازي ملي سبب ايجاد اشتغال و رفاه نسبي طبقه كارگر مي شود»!

در مقاله «زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي»، درست اين نكته مستدل شده است كه اتحادهاي اجتماعي آن هنگام، اتحادهاي ضروري براي به جلو راندن روند رشد جامعه را تشكيل مي دهند، زماني كه بر «منافع مشترك عيني استوار باشند» و از اين طريق، «زمينه ذهني ضروري» را براي همكاري و اتحاد ميان طبقه و لايه هاي اجتماعي ايجاد سازند.

به رسميت نشناختن تساوي حقوق ميان متحدان تاريخي در روند رشد جامعه توسط مدافعان بورژوازي، داراي علت عيني و ذهني است. طبقات حاكم هميشه كوشيده اند منافع خود را در لباس منافع ”عام“ جامعه بپوشانند و از اين طريق ايدئولوژي خود را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند. ايدئولوژي مذهبي جامعه مبتني بر نظم برده دارانه و يا فئودالي، همانقدر اين ابزار را براي برقراري هژموني خود به خدمت گرفته و آن را ”مشيت الهي“ ناميده كه نظام سرمايه داري آن را به خدمت گرفته و مي گيرد.

چه آن هنگام كه بورژوازي، طبقه اي انقلابي را تشكيل مي داد و براي سرنگوني نظام فئودالي به كمك ”پلب“، ”عامه“، دهقانان و زحمتكشان شهر و بي نوايان و غيره نياز داشت، و چه اكنون كه با خطر «در حال خرد شدن و از بين رفتن است» كه نظريه پرداز به آن در آغاز پاراگرف دوم مقاله خود اعتراف مي كند، «اشتغال و رفاه نسبي طبقه كارگر» را به قول خانم تاچر نخست وزير اسبق انگلستان، منوط به ”خوراندن بهترين علوفه به اسبان مي داند، تا گنچشگان بتوانند در پهن اسبان، دانه براي سد جوع بيابند“!

و آن هنگام كه زحمتكشان قيام مي كنند، مثلا در ”اسلام شهر ايران“ در چند سال گذشته و يا بعد از ”كودتاي انتخاباتي سال ١٣٨٨“، از نادرست بودن انقلاب اجتماعي صحبت مي شود كه گويا بايد از اين رو از آن دوري كرد، زيرا هميشه به شرايط بدتر و ديكتاتوري مجدد مي انجامد! رژيم ديكتاتوري ولايي، جايگزين رژيم ديكتاتوري سلطنتي مي شود و شده است!

ريشه عيني براي چنين برداشت طبقاتي از مساله تساوي حقوق متحدان، در ناپيگيري ذهني حتي بهترين مدافعان بورژوازي نهفته است كه از روي صدق مي پندارند، گويا بورژوازي ملي مي تواند به تنهايي و از طريق فربه شدن خود، آن طور كه آن را مي نامند، براي زحمتكشان و طبقات «فرودست»، «اشتغال و رفاه نسبي» به ارمغان آورد. سهم طبقه كارگر در اين امر، نه ديده و نه به حساب آيد! حتي در دوراني كه غول سرمايه مالي امپرياليستي حلقومش را مي فشارد و او «در حال خرد شدن و از بين رفتن است»!

اگر از ناپيگيري ذهني سخن مي رود، نبايد آن را حرفي بي پايه و اساس و يا ناشي از ذهن منتقد و يا حتي بدخواه «چپ ايران» ارزيابي نمود. انديشه ماركسيستي- توده اي در حزب توده ايران، بر پايه تحليل دقيق علمي شرايط ايران و جهان در «عصر جهاني سازي»، به نتيجه گيري در باره «منافع عيني مشترك» طبقه كارگر و بورژوازي ملي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه نايل شده است. پذيرش تساوي منافع را پذيرش تساوي حقوق آنان، و بر عكس، از اين رو مي داند، زيرا آن ها در يك قايق نشسته و مورد تهديد خطر دشمن مشترك قرار دارند. خطري كه از قانونمندي سودورزانه بهره كشي سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن سرچشمه مي گيرد!

برخلاف پيگيري مبتني بر واقعيت عيني خطرِ ناشي از تناسب قوا در صحنه جهاني و داخلي توسط انديشه ماركسيستي- توده اي، ناپيگيري در ذهنيت برخي از مدافعان بورژوازي ملي ايران، در متن مقاله «توسعه، دموكراسي و …» قابل شناخت است. اين ناپگيري، از شيوه نارساي پژوهشي حاكم بر انديشه اين مدافعان نتيجه مي شود. انديشه مبتني بر منطق صوري كه گرچه از يك سو قادر است جزها را تشخيص دهد، كه خطر از سوي آن ها متوجه طبقه كارگر و بورژوازي ملي ايران است، از سوي ديگر اما قادر به شناخت وابستگي و بهم تنيدگي جزها نيست! درخت ها را مي بيند، اما كيفيت جنگل را درك نمي كند، زيرا رابــطه ميان درخت ها را نفي مي كند!

در جمله: «بورژوازي ايران [كه] زير ضربات كاري در حال خرد شدن و از بين رفتن است، … بيشتر از آنكه تحت فشار هجوم امپرياليسم باشد، تحت فشار جريان اقتدارگرايي در ايران، يعني سرمايه داري رانت خور و بورژوازي بوروكراتيك و بورژوازي ميليتاريستي است.» انديشه صوريِ تقسيم كننده واقعيت به جزها، رابطه ميان ارتجاع داخل و خارج، ميان سرمايه داري وابسته داخلي را با سرمايه امپرياليستي از مدنظر دور مي دارد، زيرا با شناخت جزها، از حركت بازمي ماند! انديشه، به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه چرا سرمايه وابسته داخلي به مجري بي چون و چراي برنامه اقتصادي نوليبرال ديكته شده از طرف جز (بسيار بزرگ تر و پرتوان تر) ديگر بدل شده است؟  انديشه صوريِ از حركت بازمانده، رابطه در جريانِ عيني را ميان سركوب رژيم ديكتاتوري ولايي به عنوان نماينده «سرمايه داري رانت خور و بورژوازي بوروكراتيك و بورژوازي ميليتاريستي» كه آن را «جريان اقتدارگرايي» مي نامد، و در اجراي دستور صندوق بين المللي پول، بانك جهاني و … تبلور مي يابد و همراه است با نابودي استقلال اقتصادي- سياسي و برباددادن منافع ملي ايران، با سرمايه سوداگر امپرياليستي نمي بيند و در نمي يابد!

بايد باري ديگر مطالعه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ را كه در آن منطق ديالكتيكي كه حـركـت و مضمــون را قابل شناخت مي سازد، توصيه نمود كه آگهي تبليغي آن در ”اخبار روز“ وجود دارد. نگارنده بيان اين توصيه را از اين رو به خود اجازه مي دهد، زيرا نام آثار ماركسيستي بسياري در مقاله «توسعه، دموكراسي …» ذكر شده است. متاسفانه در نكته هاي نقل شده از اين آثار، هيچ جا، نقل قول مشخصي طرح نمي شود. به عبارت ديگر، در آنجا بـرداشـت نويسنده از منابع ذكر شده طرح مي شود. اين شيوه، شيوه مجاز آن هنگام است كه با استدلال نويسنده، صحت برداشت از منبع با نظر و تزهاي طرح شده در نوشتار به اثبات رسانده شود. در غير اين صورت، يعني بدون اثبات درستـي بـرداشـت، تنها تزي طرح مي شود كه با انتساب آن به فرد مرجع، گويا به اثبات رسانده شده است!

براي نمونه، نظريه پرداز از ضعرا و كبراهاي نقل شده از كتاب هاي مختلف، صرفنظر از درستي و يا نادرستي بيان و مضمون آن ها، به نتيجه گيري مي پردازد و با شجاعت تهورگونه اي مي نويسد: «چپ ايران حتي آراء و نظرات لنين را درك نكرد و خلاقيتي در راستاي فهم شرايط ملي و بومي ايران از خود نشان نداد»!

چنين برداشت هاي شجاعانه از احساس ”آزادي فردي“ حكايت مي كند!

اين ”آزادي“ بي محابا در اين امر ريشه دارد كه مفهوم ”دموكراسي بورژوايي“، آن طور كه فيلسوف ماركسيست مجاري، جورج لوكاش بيان مي كند (كه در روز ١٣ آوريل امسال، صدوپنجاهمين سالروز تولدش با انتشار مقاله هاي بسياري در مطبوعات ماركسيستي آلمان و فراتر از آن يادآوري شد)، مفهومي ”فيتيش“ شده، به ”چيز“ بدل شده داراست! «مقوله آزادي»، به گفته لوكاش، «از آنجا كه در آن مضمون رابــطه ميان انسان ها جايي ندارد، هدف تحميل برداشت فردي را دنبال مي كند كه از ”آزادي“ برخودار است!»

پايبند نبودن به شيوه نقل قول دقيق در بررسي هاي پژوهشگرانه و نتيجه گيري از برداشت هاي ذهني خود از منابع، كه مي توان آن ها را بر حسب نياز نيز رديف و از اين طريق به صغرا و كبراي ضروري دست يافت، مي توان آن را از اين رو شيوه اي مبتني بر ”آزادي“ي شجاعانه و در عين حال متهورانه ارزيابي نمود، زيرا فارغ از جستجوي پل ميان برداشت خود و نظر متقابل است. زيرا انتقاد، انتقادي راهگشا نيست، كوبنده است، گفتگو نيست، پلميك و محكوم كردن است!

آنچه كه مقاله «توسعه، دموكراسي و بورژوازي ملي ايران» را به مقاله اي ارزشمندي بدل مي سازد، در جايي ديگر قرار دارد. در اين نكته كه بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي دوران ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را از اين طريق به پيش مي برد كه نشان مي دهد، اتحاد ميان طبقه كارگر و لايه هاي مياني جامعه تا سطح بورژوازي ملي و ميهن دوست، اول- از وحدتي عيني برخوردار است كه زمينه اتحاد ذهني ميان آن ها را تشكيل مي دهد، و دوم- اين اتحادي با كيفيت جديد در شرايط كنوني و در «عصر جهاني سازي» است و از اين رو، تنها در تساوي حقوق صادقانه ميان آن ها ممكن و موثر خواهد بود!

اشتراك فكري سازمان يافته و به دور از انتقادهاي غيرضروري و تكراري به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي واحد براي اين دوران، از اين واقعيت عيني نشئت مي گيرد!




تحميل مهاجرت سياسي ابزار سركوب ارتجاع! مرحله ”ملي- دمكراتيك“ يا ”دموكراتيك“؟!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٩ (٧ ارديبهشت)

واژه راهنما: برنامه اقتصاد ملي و مضمون ”اقتصاد سياسي“ آن. اتحادهاي اجتماعي. نام حزب توده ايران. انتقال مكانيكي الگوهاي رشد. ”ديالكتيك رضامندي و طغيان“.

ابرازنظر كننده ”سعيد- كاشان“، در ارتباط با مقاله ”چه گرايشي، به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“ كه نويسنده آن حميد آصفي (اخبارروز ٢٤ فروردين ١٣٩٤) است، در ابرازنظري در بخش ”نظرات ديگران“ در اخبار روز (٢٥ فروردين) با عنوان ”آگاهي و واقعيات“، ازجمله مي نويسد:

«… ثانيا، با اينكه بنده آزاد از جبر مذهب و خدايان ناشناخته هستم، اما كاملا با شما موافقم كه رسيدن به عدالت اجتماعي از مذهب هم مي تواند شكل بگيرد. نمونه آن فرناندو لوگو، رئيس جمهور سالهاي ٢٠٠٨ تا ٢٠١٢ پاراگوئه [است] كه يك ”كشيش كاتوليك“ بود.

متاسفانه چپ امروز (ارتدوكس بهتر است بگويم) و اغلب خارجه نشين، از خيلي واقعيات بدورند و خيال مي كنند در جامعه عقب مانده اي چون ايران  (عقب مانده از لحاظ فرهنگ عدالت- محور و هم تكنولوژيك) مي توان بصورت ”پيش رس“ سوسياليسم را پياده كرد. نظر بسياري كارشناسان دلسوز اينست كه چون مرحله انقلاب، دمكراتيك است، لاجرم بايد حتي با بورژوازي، ”اما ترقي خواه“ همكاري كرد تا نيروهاي مولده رشد پيدا كرده ”و از پس آن“، فرهنگ عدالتخواه بيرون بيايد و نه با اراده گرايي صرف! كه تاريخ نشان داده به شكست كامل مي انجامد!»

همين ابرازنظر كننده در ارتباط با مقاله ”زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي!“، نظر پيش گفته خود را تدقيق كرده و مي نويسد:

«… در مقاله ي ”چه گرايشي به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“، از آقاي حميد آصفي، … تمام سعي من در آن پاسخ، اين بوده كه يادآور شوم كه مرحله تاريخي كنوني انقلاب در ايران، ”مرحله دمكراتيك“ است و چپ سنتي با تمام زحمات و دستاوردهاي نظري كه براي نسل بعدي داشته، اما به اشتباه بدنبال انقلاب سوسياليستي بوده و هست كه اين مي تواند به فاجعه در ايران منجر شود. بنظر حقير، ما بايد طي يك برنامه مشخص و با زمانبندي (و نه الي ماشاءالله) با هر نيروي ترقي خواه در ايران (ازجمله ملي- مذهبي ها، بورژوازي توليد كننده ملي، طرفداران نظريه كينز و …) كه هدف آن بسط آزادي هاي مدني، مقابله با نئوليبراليسم متوحش ايراني و جهاني و نيز رشد نيروهاي مولده ايران است، دست ياري و اتحاد دراز كنيم. چون جامعه به يكباره و بطور پيش رس و با صرف تكيه بر ”اراده گرايي“ وارد دوره سوسياليسم نخواهد شد. در اين راستا؛ مي توان از كشورهاي عضو بريكس و بويژه ”چين“ بعنوان يك نمونه موفق ”سرمايه داري ملي“ نام برد كه ضمن معايب وارده (همچون ايجاد كارگاههاي عرق ريزي، فضاي بسته سياسي، حركت بسمت نابودي محيط زيست و …)، اگر به سمت نوعي ليبراليسم ملي گرايانه متمركز و با حفظ اصول اوليه خود (مانند كنترل متمركز بر زمين و جلوگيري از خصوصي سازي آن، كنترل سيستم اعتبارات و بانكداري و …) حركت نمي كرد، فاتحه سوسياليسم چيني خوانده شده بود.»

همان طور كه ديده مي شود، نكته هاي پراهميت بسياري در ابرازنظر وجود دارند كه بايد به برخي از آن ها به طور مجزا پرداخت. مهم ترين آن ها كه مي توان با آن موافق بود، پذيرش ضرورت تنظيم يك «برنامه مشخص و با زمانبندي» براي اقتصاد ملي ايران است كه مضمون ”اقتصاد سياسي“ آن،

اول- ”اقتصاد سياسي سوسياليستي“ نيست!؛

دوم- «مقابله با نوليبراليسم متوحش ايراني و جهاني و

سوم- رشد نيروهاي مولده ايران است …».

در سه نكته عمده پيش، اتفاق نظر وجود دارد – كه به سويه هايي از آن تاكنون در نوشتارهاي پيش به طور آغازين پرداخته شده و بايد ادامه يابد -، همچنين در نتيجه گيري هاي سياسي- اجتماعي ناشي از هدف هاي اقتصادي پيش گفته توافق است كه عبارتند از:

چهار- كوشش به منظور برپايي اتحاد اجتماعي براي دست يابي به هدف اقتصادي فوق كه بايد همراه باشد با برقراري و «بسط آزادي هاي مدني».

در اين برداشت ها كه ظاهرا مورد تائيد نظريه پرداز فعال، آقاي حميد آصفي نيز هست، توافق نظر وجود دارد. انديشه ماركسيستي- توده اي و مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران هيج ارزيابي ديگري در باره نكته هاي پيش نداشته و ندارد. به نظر حزب توده ايران، چه در دوران پس از پيروزي انقلاب بهمن و چه اكنون، هدف فرازمندي جامعه ايراني به معناي برپاي «پيش رس» و «اراده گرايانه» ”سوسياليسم“ در ايران نبوده و اكنون هم نيست. گذار به سوسياليسم هدف مبارزه كنوني نيست و از اين رو نمي توان باشد، زيرا شرايط عيني و ذهني چنين گذاري وجود ندارد.

پيشنهاد حزب توده ايران بعد از پيروزي انقلاب براي تشكيل ”جبهه متحد خلق“ به منظور ايجاد ساختاري دمكراتيك و ترقي خواهانه بود كه وظيفه آن، كمك به رشد و تعميق انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما و دستيابي به مرحله اقتصادي تغييرات در جامعه بود. اكنون نيز پيشنهاد برپايي ”جبهه وسيع ضد ديكتاتوري“ توسط حزب توده ايران با هدف ايجاد شرايط دمكراتيك به منظور «اصلاحات براي تغيير» انجام شده است كه پيروزي آن، «بسط آزادي هاي مدني» را ممكن مي سازد. به سخني ديگر، برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري” و پيروزي آن، پيش شرط گشوده شدن راه فرازمندي اقتصادي- اجتماعي جامعه ايراني است!

حزب توده ايران اين مرحله را «مرحله ملي- دمكراتيك» و نظريه پرداز سعيد و ديگران آن را ”مرحله دمكراتيك“ ارزيابي مي كنند. در ارتباط با تعريف مرحله ملي- دمكراتيك و استدلال براي صحت آن، نكته هايي در نوشتارهاي پيش طرح شده اند كه بررسي انتقادي مشخص آن ها توسط مدافعان «مرحله دموكراتيك» هنوز عملي نگشته است كه بايد اميدوار بود انجام گردد.

ضروري نيست در اين سطور به تزهاي غيرمستدل كه بدون ارايه سند و استدلال طرح شده اند، پرداخت كه نقش زيور را در ابرازنظر ايفا مي سازند، و مدعي هستند كه گويا حزب توده ايران، كه ابرازنظر كننده سعيد آن را «ارتدكس» و «چپ سنتي» مي نامد، دچار «اراده گري» و تازاندن انقلاب شده است!

به كار بردن اين عنوان هاي دلبخواهي و ميان تهي، هدفي را دنبال مي كند. لابد هدف ادامه سنت چراغ سبزِ ”نه شرقي و نه غربي“ و فرار از خطر اتهام توده اي بودن است. نبايد فراموش كرد كه ارتجاع داخل و خارج از كشور مي كوشد نام حزب طبقه كارگر ايران را به نسيان تاريخي بسپارد. حذف نام حزب توده ايران از مبارزات اجتماعي در ايران، يكي از هدف هاي قتل عام جنايتكارانه و ضد انساني و ضد فرهنگي ي رهبران آن بود.

آنچه اما ضروري است در اين سطور به آن پرداخت، بررسي پژوهشگرانه ي مشخص گرايش به انتقال يك به يك و غيرمشخص و غير انتقادي ي «نمونه»هاي «موفق» اين يا آن كشور به شرايط ايران است، كه اغلب با نتيجه گيري هايي در سطح و «زود رس» از آن ها همرا بوده و به الگوسازي غيرمستدل مي انجامد.

بدون ترديد بايد ايجاد شدن مجموعه كشورهاي ”بريكس“ را كه مي تواند به وزن اقتصادي- و همچنين اجتماعي شايسته اي در صحنه جهاني در برابر قطب امپرياليستي تحت هژموني ايالات متحده آمريكا تبديل شود، به مثابه حادثه پراهميتي در صحنه جهاني نگريست. باوجود اين، بايد خاطرنشان نمود كه شرايط اقتصادي- اجتماعي در هر يك از اين كشورها با ديگري بسيار متفاوت است. شركت ايران در چنين مجموعه اي اقدامي به جا و ضروري است، اما تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي ايران، بايد با توجه به شرايط مشخص ايران انجام شود. البته بهره مندي از تجربه در آن كشورها مجاز و ضروري است. انتقال يك به يك چنين تجربه ها اما از اين رو نادرست است، زيرا وضع اقتصادي- اجتماعي حاكم در كشور ها، هر كدام از شرايط خاصي ناشي مي شوند كه با شرايط موجود در ايران، متفاوت است. چنين ارزيابي در باره استفاده از تجربه ديگر كشورهاي آسيايي از قبيل ژاپن، كره جنوبي، تايوان و … نيز صدق مي كند.

براي نمونه تجربه جاري در جمهوري خلق چين كه در ابرازنظر از آن به عنوان «نمونه موفق» نام برده مي شود كه گويا مي تواند الگويي براي كشور ما هم باشد، نه تنها از آن رو كه در اين كشور حزب كمونيست چين رهبري جامعه را به عهده دارد، با شرايط ايران متفاوت است. بلكه همچنين از اين رو نيز نمي تواند اين ”مدل“ به طور مكانيكي به شرايط ايران انتقال داده شود، زيرا شرايط اقتصادي اي كه زمينه اين «موفق» بودن را تشكيل مي دهد،  بكلي با شرايط در ايران متفاوت است. در كتاب ”برقراري تساوي حقوق كشورهاي جنوب“، كه اقتصاددان ماركسيست آلماني يورگ گولدبرگ J. Goldberg آن را در ماه مارس ٢٠١٥ انتشار داده است، شرايط رشد اقتصادي كشورهاي ”جنوب“ را مورد بررسي قرار مي دهد، اجازه مي دهد، چنين نتيجه گيري مكانيكي، نادرست ارزيابي گردد.

گولدبرگ در كتاب خود ازجمله شرايط كلان اقتصادي در جنوب شرقي آسيا و وجود «سرمايه هاي چيني در كشورهاي اين منطقه» را يكي از عنصرهاي عمده رشد اقتصادي جمهوري خلق چين ارزيابي مي كند. او همچنين نشان مي دهد كه بزرگي بازار داخلي چين، از زمينه پيش گفته و بكلي متفاوت براي همين فاكتور در كشور هند، برخوردار بوده است. بر اين پايه است كه «چين به بزرگ ترين صادر كننده كالا، هند به يكي از بزرگ ترين صادر كننده ”خدمات“ بدل شده اند» (ص ٣٢- ٣١).

هدف در اين سطور، بررسي نكته هاي اين كتاب بسيار خواندني و آموزنده نيست كه سخن را به درازا مي كشاند، بلكه ضمن تاكيد بر استفاده هوشمندانه از تجربه اين كشورها كه از طريق شناخت دقيق آن ها ممكن خواهد بود، هشدار در باره انتقال يك به يك و مكانيكي تجربه آن ها به شرايط ايران است!

تجربه در جريان در جمهوري خلق چين كه مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب را به رهبري حزب كمونيست چين طي مي كند و پيش تر با اشتباه هاي كلان همراه بوده است، روندي پايان يافته را تشكيل نمي دهد. در ارتباط با اين تجربه ده ها كتاب و رساله تنها در مطبوعات ماركسيستي و چپ آلمان انتشار يافته و مستمرا انتشار مي يابد كه شناخت و مطالعه آن ها براي ارزيابي شرايط در اين كشور و استفاده بهينه از آن ها براي ايران، ضروري است. موفقيت ها و مشكلات اين تجربه بسيار و چه بسا متضادند. آموزش از آن ها ممكن و ضروري است. اما اعلام الگويي «سوسياليسم چيني» به عنوان «يك نمونه موفق ”سرمايه داري ملي“»، با خطر «اراده گرايي صرف» روبروست كه نظريه پرداز سعيد به آن در ارتباط با مساله عدالت اجتماعي اشاره دارد. بايد در زمان خود و به طور مجزا با تجربه چين بازگشت.

به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي اين مرحله رشد ايران – كه هنوز بايد بر سر مضمون ”دمكراتيك“ و يا ”ملي- دمكراتيك“ آن به توافق رسيد -، شناخت دقيق شرايط اقتصادي- اجتماعي كنوني در ايران و توافق بر سر درك مشترك از آن ضروري است. شناختي كه البته مبارزان در درون كشور با امكان دسترسي سهل تر به مبارزه و خواست هاي توده ها و همچنين دسترسي مستقيم به واقعيت امر و فاكت ها مي توانند نقش عمده تري را در برابر «خارجه نشين»ها به عهده گيرند. با توجه به امكان هاي مجازي، اين توانايي مبارزان داخل، توانايي نسبي – به ويژه با مقايسه با امكان هاي گذشته – است. براي نمونه، در هيچ يك از نوشتارهاي اخير نظريه پردازان مدافع «بورژوازي ملي»، ارايه فاكت و شناختي از توسعه مبارزات اعتراضي و اعتصابي مبارزات كارگري در ايران در دوران اخير ديده نشده است، مثلا آن طور كه در ”كلمه“ يافت مي شود؛ مهم تر از آن، اين مبارزات و توسعه آن، نقشي در پيشنهادها ايفا نمي كند!

لذا اينكه نظريه پرداز سعيد مبارزان مهاجر سياسي مقيم خارج از كشور را «به دور بودن از واقعيات» متهم مي سازد، از يك سو از ارزشي نسبي برخوردار است. و از سوي ديگر، و با توجه به اين امر كه او اين اقامت را به مثابه ”جريمه“اي به منظور سركوب مبارزان توسط ارتجاع ارزيابي نمي كند و آن ها را قربانيان سياست ارتجاعي نمي داند، قابل تامل است! سرزنش او، سرشتي ناخوشايند و گزنده- تحقير كننده داراست!

تحميل ”مهاجرت سياسي“، سويه ي ديگري از جنايت ارتجاع عليه مبارزان آزادي و ترقي خواه و عدالت طلب است! جنايتي كه در مركز آن مبارزان راه بهروزي زحمتكشان ايران قرار دارند كه دسترسي به آن ها، به منظور به بند كشيدن و نابود كردن شان براي ارتجاع تاكنون ممكن نشده است. تاريخ طولاني مهاجرت هاي سياسي هواداران و اعضاي حزب توده ايران، و همچنين صدها سال زندان و اعدام هاي دستجمعي آن ها، يك روند واحد را در سياست ارتجاع داخلي و خارجي تشكيل مي دهد كه به منظور قطع رابطه ميان مبارزان با توده ها و نابودي زمينه هستي مبارزاتي آن ها در ارتباط با زحمتكشان يدي و فكري، زن و مرد و … انجام مي شود. به سخني ديگر، هدف تحميل مهاجرت سياسي، قطع امكان فعاليت علني و قانوني مدافعان زحمتكشان كشور است! روي ديگر اين جنايت، زنداني كردن و قتل و كشتار كارگران اعتصابي و خواستار برخورداري از حق برپايي سنديكاهاي مستقل در دفاع از قانون كار به سود خود و دريافت دستمزد عادلانه است! چطور مي توان اين ”رابطه“ها را از مد نظر دور داشت، و دست اتحاد به سوي زحمتكشان دراز نمود؟

جنايت تحميل مهاجرت سياسي به نيروهاي غيرتوده اي نيز از همين سرشت برخودار است!

نكته ديگري كه مي توان موافقت كامل با آن داشت، نظر ”سعيد“ گرامي است در باره انديشه مذهبي عدالت خواه. او محق است، انديشه مذهبي و همچنين شخصيت هاي مذهبي مي توانند از موضع مذهب در خدمت حفظ منافع ”پينه به دستان“ نيز براي تحقق «عدالتخواهي» بكوشند. تاريخ نبرد انسان براي بهبود شرايط زندگي خود، انباشته است از اين نمونه ها. ”مذهب (تئولوژي) رهايي بخش“ كه فرنادو، بوف و ديگران نمايندگان آن در آمريكاي لاتين هستند، همانند بسياري از جنبش هاي ارتداعي گذشته، بيان اين واقعيت است. زنده ياد احسان طبري در اثرش ”جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران“ نمونه هاي چنين موضع عدالت خواهانه را «از حيات معنوي سه هزار ساله ايرانيان» (مقدمه كتاب) از جمله در ارتباط با انديشه ارتداعي ي مذهبي برمي شمرد.

در مقاله ”اخلاق و مذهب در خدمت كي؟“، جنبه هاي متهددي از ارزيابي ماركسيستي از مذهب توضيح داده شده است. يكي از اين جنبه ها ”ديالكتيك رضامندي و طغيان“ است كه در طول تاريخ جامعه بشري بارها زير پرچم مذهبي انجام شده است. علاقمندان مي توانند به صفحه ”توده اي ها“ (مهر ١٣٩١ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1849 ) مراجعه كنند.

بحث كنوني ناتمام است كه به منظور جلوگيري از طول كلام ضروري است. باري ديگر رشته سخن از انديشه در باره مضمون مشخص تر «برنامه مشخص زمانبندي» شده و همچنين در باره رابطه محتوايي و ساختاري ميان ”متحدان“ اين مرحله برداشته خواهد شد. اميد مي رود تا آن زمان هر دو نظريه پرداز و شايد ديگراني نيز با شركت مشخص خود، بحث را غني تر سازند.

دوري از ”انتقاد“ غيرمشخص و دوري از ارايه ارزيابي خود به جاي نقل نظر مشخص، و انواع اين چنين برخوردها و همچنين دوري كردن از كمك گرفتن غيرمشخص از نظر «كارشناسان دلسوز»، كه روشن نيست، كيستند و به طور مشخص چه مي گويند و چرا استدلال آن ها در باره شرايط ايران نافذ است، راهگشا خواهد بود.

به موقع به «”پيش رس“ بودن سوسياليسم»، «فرهنگ عدالتخواهي»، آنچه كه «تاريخ نشان داده به شكست كامل مي انجامد» و به ويژه به مساله ”اتحادهاي اجتماعي“ پرداخته خواهد شد!

به طور خاص اين پرسش در ارتباط با اتحادهاي اجتماعي مورد توجه قرار خواهد گرفت كه آيا طبقه كارگر و حزب آن در اتحادهاي اجتماعي بايد از استقلال ارزيابي برخوردار باشد كه بر پايه شناخت طبقاتي از شرايط حاكم بر جامعه قرار دارد؟ به سخني ديگر، آيا بر پايه برداشت و ارزيابي خود بايد طبقه كارگر به سازش ها و توافق ها بر سر هدف هاي مشخص با متحدان دست يابد و يا از طريق دنباله روي از مواضع آن ها، اتحادها را ممكن سازد؟ آيا براي جنبش كارگريِ ماركسيستي- توده اي، براي ”چپ انقلابي“، وحدت عيني منافع طبقه كارگر و بورژوازي ملي و ميهن دوست در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، پايه و اساس اتحاد عمل را تشكيل مي دهد؟ و اين منافع كدامند؟




زمينه عيني اتحادهاي اجتماعي! نگرشی انتقادی به مقاله «چه گرایشی، به چپ و عدالت اجتماعی در ایران پذیرش اجتماعی می دهد؟»

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٨ (٦ ارديبهشت)

واژه راهنما: ساختار برنامه اقتصاد ملي. متحد تاريخي در مرحله ملي- دموكراتيك. وحدت عين و ذهن.

در مقاله ”يافتن راه حل مشترك، راهي پرتضاريس“ (اخبار روز ١٩ فروردين) بغرنجي تداوم بحث در باره برنامه اقتصاد ملي مورد توجه قرا گرفته است كه مي توان بازتاب آن را در مقاله ”چه گرايشي، به چپ و عدالت خواهي در ايران پذيرش اجتماعي مي دهد؟“ يافت. حميد آصفي با جمله وزین زیر سخنش را در مقاله به پایان می رساند: «مدل اقتصادی که در ایران به توسعه انسانی و اقتصادی می انجامد، می تواند برای مرحله تاریخی [کنونی] ایران، تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیر متمرکز [؟]، با دیدبانی جامعه مدنی و مطالبه محوری آن و با موتور پیش برنده بورژوازی ملی مترقی و مدرن باشد، هرچند باید بطور پیوسته در معرض بازسازی در سطوح کلان و زیربنایی قرار گیرد».

در اين جمله نكته پراهميت ساختار كلي برنامه اقتصاد ملي براي مرحله كنوني رشد ايران بازتاب يافته است: «تلفيقي از بازار و برنامه ريزي غيرمتمركز»! بحث بر سر آنست كه اين تلفيق به طور مشخص بايد از چه تركيبي و از چه ويژگي برخوردار و داراي چه سرشتي باشد؟ در باره اين ويژگي ها در مقاله ي مورد بحث نظرهايي مطرح شده اند كه در آن نارروشني هايي وجود دارد. برخي از اين نكته ها سرشتي تكنيكي- فني دارند. براي نمونه بيان «برنامه ریزی غیرمتمرکز»، نیاز به تدقیق دارد! آيا حذف تنظيم برنامه اقتصاد ملي منظور است؟ آیا منظور از «غيرمتمركز»، برنامه ریزی در حد محلی یا منطقه ای است؟ البته كه چنين برنامه ريزي هاي منطقه اي و در شهرها و غيره نيز ضروري است. اما برنامه اقتصاد ملی، پیش شرط تنظیم برنامه برای منطقه ها است! براي مثال، باید نخست به این نتیجه رسید که برای نمونه تولید انرژی خورشیدی یک هدف دورنمایی را در برنامه اقتصاد ملی ايران تشکیل می دهد، آنوقت می توان طرح منطقه ای برای تولید این انرژی را در محیط دورا دور کویر مطرح نمود. توليد غيرمتمركز و منطقه اي بايد به منظور حفظ محيط زيست در بسياري از رشته ها مورد توجه قرار گيرد!

برخلاف چنين ناروشني هاي فني، ما با ناروشني هاي مضموني نيز در متن روبرو هستيم. گفته مي شود: «موتور پیش برنده [بسط اقتصادي- اجتماعي،] بورژوازی ملیِ مترقی و مدرن» است! به عبارت ديگر «بورژوازي …» به عنوان تنها عنصر در «مدل اقتصادی» عنوان می شود. به سخني ديگر، مي توان پرسيد كه آيا منظور آنست كه «بورژوازي …» در اين مرحله به ”متحديني“ نياز ندارد و مي پندارد كه براي تحقق بخشيدن به برنامه اقتصاد ملي نيرويش كاقي است؟ در اين زمينه در سخن ناروشني وجود دارد. اين ناروشني در دو صحنه ديده مي شود:

١- متحد تاريخي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه

به نظر حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، طبقه كارگر، همه زحمتكشان يدي و فكري از زن و مرد و يا متعلق به قوم هاي ساكن سرزمين ايران و همچنين بورژوازي ملي و ميهن دوست داراي منافع عيني مشترك هستند و لذا به طور عيني و به منظور حفظ منافع خود، متحدين تاريخي در مبارزه براي برقرار آزادي- دمكراسي در پيوند با عدالت اجتماعي نسبي و حفظ حاكميت و منافع ملي كشور هستند.

نكته درست در بيان حميد آصفي اين نكته است كه بر اين امر تاكيد دارد كه «بدون پاسخ گويي به مطالبات اين طبقه [كارگر]، اصلاحي به سود دموكراسي ملي [در ايران] صورت نمي گيرد». به سخني ديگر، پيوند ميان دمكراسي و عدالت اجتماعي نسبي را مورد تائيد قرار مي دهد. در اين سخن اما منافع طبقه كارگر و «طبقه متوسط نيز [كه] بسيار گسترده زير ضربه و فشار اقتصاد بازار گرايان قرار دارد»، به مثابه منافع مشترك لايه هاي اجتماعي در مرحله كنوني ارزيابي نمي شود. اشاره به منافع آن ها و ضرورت دفاع از آن، تنها به عنوان هشداري بيان مي شود كه بي توجهي به آن‏ مانع «اصلاح دموكراسي ملي» خواهد بود.

كمبود طرح نشدن منافع مشترك لايه و طبقات اجتماعي ي متحد در مرحله كنوني فرازمندي ملي- دمكراتيك جامعه، مورد توجه مقاله قرار دارد. از اين رو در مقاله، به اصطلاح به مثابه توضيحي كمكي براي رفع اين كمبود، از «طيف چپ سكولار و چپ مذهبي» به عنوان ”متحدين“ اين مرحله صحبت به ميان مي آيد. اما جستجوي زمينه عيني اتحاد ميان آن ها مورد توجه قرار نمي گيرد. اين در حالي است كه با شناخت زمينه عيني است كه زمينه ذهني اتحادهاي اجتماعي به وجود آمده و اين اتحادها پا مي گيرند.

پديده بي توجهي به زمينه عيني اتحادها و بسنده كردن به جستجوي زمينه ذهني براي آن ها، چندين دهه است كه در برابر چشم مبارزان در جريان است و تجربه مي شود. سال هاست كه انواع جريان هاي ”چپ“، ”سكولار“، ”جمهوري خواه“ و … در بحث و گفتگو و جدل قرار دارند، كنفرانس ها، و كنگره هاي متعددي براي ”اتحاد“ و ”همكاري“ و ”وحدت“ برگزار كرده اند كه نمونه آخر آن را ”فدائيان“ براي چندمين با تجربه نمودند، بدون آنكه نتايج پايداري به دست آيد! علت اين امر، بدخواهي و يا نخواستن اين و آن فرد و جريان نيست! علت آنست كه كوشش مي شود، ”ذهنيت“ را جايگزين ”عينيت“ سازند! عينيت منافع تاريخي را جستجو نمي كنند تا معلوم شود كه بايد دور چه محوري جمع شد، بلكه مي خواهند برداشت ذهني از اين يا آن مقوله را به محور و كانون تجمع بدل سازند. ذهنيتي كه با تجربه روزانه و يا با خواندن يك كتاب تغيير مي يابد و …

انديشه ماركسيستي- توده اي كه ارثيه علمي حزب توده ايران است كه برخي ها مايلند با تعيين كردن انواع نام ها براي آن، از آن گويا بگذرند، از واقعيت عيني حركت مي كند. طبقه كارگر ايران و در آن به ويژه كارگر زن، كارگر اقليت ملي، اولين قرباني اجراي برنامه نوليبرال اقتصاد امپرياليستي و آزادي بازار سرمايه داري است. سركوب طبقه كارگر، محروم ساختن آن حتي از داشتن سنديكاي مستقل به منظور مبارزه براي دريافت دستمزد ناچيزش، از اين رو توسط رژيم ديكتاتوري ولايي عملي مي گردد، تا انباشت سود و سرمايه مالي امپرياليستي و متحدان داخلي آن در بالاترين سطح تحقق يابد.

لايه هاي مياني جامعه تا درون «بوژوازي ملي …» نيز در وضع مشابه از اين رو قرار دارد، زيرا سرمايه سوداگر خارجي و داخلي كه با بحران اضافه توليد هم در سطح جهاني روبروست، و به توليد داخلي ايران نياز ندارد، برنامه اش نابود كردن توليد داخلي و غارت ثروت هاي ملي است. سرمايه سوداگر جهاني و متحدان داخلي آن مي خواهد همه محدوديت ها را از سر راه ”تجارت آزاد“ خود و ”بازار آزاد“ خود بر دارد.

فرشاد مومني در مقاله اي (خبرگزاري آنلاين، ١٧ آوريل ٢٠١٥) برجسته مي سازد كه «٩٠ درصد شركت هاي خارجي در سال هاي ١٣٥٢ تا ٥٦ … در حوزه هاي واسطه گري متمركز بودند». او به درستي نگران تكرار اين وضع در دوران كنوني پس از امضاي موافقتنامه با امپرياليست ها توسط دولت روحاني است. همچنين بنا به خببر ”كلمه“ (١٨ آوريل ٢٠١٥)، «١٠ غول نفتي جهان آمادگي خود را براي بازگشت به ايران اعلام كرده اند».

وحدت منافع زحمتكشان و لايه هاي مياني و بورژوازي ملي، صرفنظر از مواضع سياسي- مذهبي آن ها‏، از اين رو كه واقعيتي عيني را تشكيل مي دهد، اين نيروها را به ”متحدين“ عيني و واقعي بدل مي سازد، وحدت را بايد بر اين پايه عيني استوار ساخت!

اين واقعيت عيني را نمي توان از اين رو نفي كرد زيرا گويا اين منافع و «خواسته هاي كارگران» هستند و گويا «جامعه ايران نمي تواند تنها حول خواسته هاي كارگران شكل بگيرد»، كه در مقاله به عنوان نظريات «طيف چپ سكولار» مطرح مي شود كه ديگراني آن را «چپ سنتي» نيز ناميده اند (سعيد كاشان، در ابرازنظر خود در باره مقاله مورد بحث در ٢٥ فروردين).

اين درست است كه خواست و منافع كارگران هسته و ستون فقرات وحدت ملي را در ايران تشكيل مي دهد، اين اما قدرت و نه ضعف اين وحدت است، زيرا طبقه كارگر در دفاع از منافع خود، از انگيزه عيني برخودار است، عليه توطئه نابودي منافع ملي ايران و تماميت حقوقي و نهايتاً ارضي ايران برزمد، تا از بردگي خود و تبديل ايران به نومستعمره سرمايه مالي امپرياليستي ممانعت به عمل آورد! پيگيري طبقه كارگر در دفاع از منافع ملي ايران، از اين علت عيني برخودار است. از اين روست كه مي توان ايران را ميهن كارگران ارزيابي و آن ها را پيگيرترين مدافع آن اعلام نمود! «بورژوازي ملي …» ميهن دوست بايد از اين واقعيت احساس خرسندي كند و از پختگي حزب طبقه كارگر كه مي تواند با ارزيابي خود سازماندهي مبارزه را براي اين مرحله عملي سازد، خشنود باشد!

«حاكميت اوباشان» كه با نابودي رهبران فرهيخته و انقلابي حزب توده ايران، دستانش را در خون پاك ترين ميهن دوستان فرو برد، بزرگ ترين پشتوانهِ علمي- مبارزه جويانه را براي فرازمندي انقلاب بزرگ مردم ميهن ما نابود ساخت. چرا بايد «بورژوازي ملي …» بخواهد به اين راه از اين طريق ادامه دهد كه از بحثي صادقانه و سازنده در باره برنامه اقتصاد ملي براي اين مرحله، با پيش داوري هاي غير منطقي، دوري كند؟ كدام منافع بر اين امر حكم مي كند؟

٢- وحدت عين و ذهن

آنچه که نگارنده را بر آن می دارد، نگرشی انتقادی به بقیه مطلب های طرح شده در مقاله «چه گرایشی به چپ …» در این سطور داشته باشد، طرح تزهای بسیاری است که در آنجا مطرح شده اند، بدون آنکه استدلالی برای درستی آن ها ارايه شده باشد! این نظر ها، با برداشت های غیر دقیق از اندیشه سرشارِ فرهنگِ مارکسیستی- توده ای، بحث سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی را در مرحله کنونی به پیش نمی برد. پرداختن به انديشه ي ماركسيستي- توده اي را باید در جای خود عملی نمود. در سطور زیر، تنها به اشاره هایی که نظرهای طرح شده آن ها را اجتناب ناپذیر كرده اند، قناعت مي شود:

مقاله با اين جمله آغاز مي شود: «گرایش به چپ و عدالت خواهی باید از بطن جامعه بجوشد … از متن واقعیت اجتماعی و طبقاتی … طبقه کارگری که اکثر اعتراضات اش گرفتن حقوق های معوقه و یا ترس از بیکار شدن و یا تلاش برای کاریابی است و نیز طبقه متوسط که در لبه پرتگاه سقوط به سطح طبقات فرودست قرار دارد، با تئوری های نخبه گرانه چپ، گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند. یعنی این تئوری ها نیستند که تعیین کننده هستند، بلکه واقعیت اجتماعی است که آگاهی را تعیین می کند.»

نكته هايي از «واقعيت اجتماعي» در سطور پيش مورد توجه قرار گرفت. در اين سطور جنبه ديگري از اين واقعيت بررسي مي شود. این سخن درستی است که واقعیت اجتماعی و تجربه شخصی در نبرد روزانه، اهرم شناختِ سرشت طبقاتی جامعه برای زحمتکشان است. اهرم شناخت ”حسي“ است. تجربه، اولين دريچه شناخت است. لذا تئوری، جایگزین برای تجربه نیست. تئوری، شرایط تجربه ي در جریان را قابل شناخت ساخته و درک همه جانبه آن را ممکن می سازد. تئوريزه كردنِ تجربه جديد، بر پايه تجربه پيش انجام مي شود. لذا روند ذهن و عين در تجربه، روندي واحد و توامان است. لئو كفلر در اثرش ”تاريخ و ديالكتيك“، وحدت عين و ذهن، وحدت ذهنيت و عينيت، سوبژكت و ابژكت را بسيار آموزنده ترسيم مي كند (نگاه شود به آگهي ي مربوطه در اخبار روز).

وحدت ميان عين و ذهن، ميان تجربه و تئوري را مي توان در نمونه زير نيز مورد بررسي قرار داد. بحث های جاری در باره برنامه اقتصاد ملی، به کمک پرداخت نظری یا تئوریزه کردن شرایط حاکم، شناخت شرایطی را ممکن می سازد که «کارگری» که ماه ها دستمزد دریافت نکرده است، و به دنبال خصوصي سازي معدن با خطر بيكاري روبروست، و یا «طبقه متوسطی که در لبه پرتگاه» قرار دارد، آن طور كه در مقاله مورد بررسي ذكر شده است، به علل سلطه وضع حاکم و خطر سقوط پی برد و آن را درک کند. از درون این شناخت است که راه خروج از بحران و دفع خطر شناخته و درک می شود. نه توصيف و توجيه، بلكه تغییر شرایط حاکم که مارکس آن را وظیفه فلسفه و تئوری مارکسیستی می داند، با این شیوه تحقق می یابد و درك مي شود.

از این رو گفتگوی نظری- سیاسی جاری به منظور ارایه تعریف و مضمون مشخص برای برنامه اقتصاد ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، کمکی است برای زحمتکشان بتوانند نامفهوم بودن ابتدایی مضمون ”اقتصاد سیاسی“ اين دوران را كه ماركس آن را انتزاع ”توخالي“ می نامد،  با شناخت مشخص مضمون و ساختار آن، ”پر“ کنند و از این طریق مضمون و ساختار آن را درک نمايد. شناخت پديده نو، شناخت تئوريك- نظري ي همه جنبه ها و سويه هاي پديده است، به بيان احسان طبري، «تعميق شناخت از سطح و ظاهر پديده به مضمون آن است.»

بی توجهی به وحدت تجربه و تئوری در هستی انسان، که از طریق جدا ساختن این دو عنصرِ  توامان، و یا نارواتر، از طريق جدا سازی آن ها و در مقابل هم قرار دادن دو عنصر تجربه و تئوری انجام مي شود، ناشی از برداشت غیردیالکتیکی از واقعیت است. نقض وحدت دیالکتیکی میان تجربه و تئوری، صرفنظر از سرشت ضد انسان شناسانه (ضد آنتروپولوژیکی) آن، از این رو نیز نادرست است، زیرا همچنین به نفی روند واقعی رشد شناخت فردی (اونتولوژیکی) انسان می انجامد. انسان هموزاپینس، آن هنگام که از گذشته حیوانی جدا شد و به قول زنده یاد احسان طبری در ”نوشته های فلسفی و اجتماعی“ (جلد اول) «کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد»، با اهرم تجربه و تئوریزه کردن آن، راه طولانی گذار از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس را گام به گام طی نمود و اکنون می تواند به ستاره ها دست دراز کند و مجهولات ”آسمانی“ و ”خداگونه“ را شفاف و درک شده، تعریف کند.

جدا سازی تجربه و تئوری از یکدیگر، با واقعیت مبارزات زحمتکشان در میهن ما، یعنی با توانایی فردی (انتولوژیکی) و اجتماعی کارگران نیز در تضاد قرار دارد. مبارزات کارگران معدن سنگ آهن بافق که ”نسان نودینیان“ در مقاله «خصلت اعتراضات کارگری 1393» در اخبار روز (19 فروردین 1394) مورد بررسی قرار داده است، نشان می دهد که کارگران وحدت میان منافع خود برای حفظ محل کار را با خطری که از طریق خصوصی سازی معدن متوجه منافع آن ها است، با روشنی کامل درک می کنند و نمی توان با این برداشت موافق بود که گویا زحمتکشان از درک «تئوریهای نخبه گرانه چپ» ناتوانند که نظریه پرداز مدعی است. این، برداشتی روا نیست.

نفی هوشمندی کارگران برای درک تئوری «نخبگان»، از ریشه ي ناصواب مذهبی- طبقاتی سیرآب می شود. هدف آن توجیه تقسیم جامعه به طبقات است. این توجیه و ”طبیعی“ باوراندنِ تقسیم جامعه به طبقات از این طریق عملی می شود که جامعه را به شبانان pastor و «نخبگان» و … و از سوی دیگر به ”فعله“، ”امت“، و ”بنده“ و اکنون ”کارگر“ تقسیم کرده و می کنند. نفی هوشمندی و توانایی شناخت انسان هموزاپینس از علل نابسامانی ها، پرده ساتری است برای طبقات حاکم در طول تاریخ، به منافع خود لباسی برازنده بپوشانند که گویا طبقات محکوم و محروم شایسته شناخت آن نیستند. اين را ”حكمت الهي“ ناميده اند! در طول تاریخ این طبقات از اهرم های متفاوتی به این منظور بهره برده اند. وعده ”بهشت برین“ به انسان در گذشته و «فرهنگ عدالت طلبانه» پس از «رشد نیروهای مولده» امروز، که مطرح می شود، چنین نمونه هایی هستند.

مقدم شمردن ذهن بر عين، به جاي شناخت توامان و بهم تنيده بودن شان، علت علّي جداسازي و در برابر هم قرار دادن ذهن و عين است. براي انديشه ذهن گرا كه با انديشيدن در باره يك پديده و روند شدن آن، به شناخت چگونگي شدن پديده دست مي يابد (كه در ابتداي آن، شناخت علت صوري و ظاهر پديدار شدنِ پديده قرار دارد)، دچار اين توهم مي گردد كه گويا ذهن بر عين تقدم دارد. از اين هم فراتر، انديشه ايده آليست ذهن گرا، بر خلاف ايده آليست عين گرا، حتي مي پندارد كه پديده، مخلوق ذهن اوست و در خارج از ذهن او اصلاً وجود ندارد! عجيب هم نيست كه انسان هوموزاپينس در طول عمر تاريخي ١٥٠ هزار ساله خود، با گمراهي هاي بسياري در روندشناخت از خود و از محيط پيرامون روبرو شد. تئوريزه كردن واقعيت عيني نمي توانست در اين دورانِ طولاني، بي راهه ها را تجربه نكند. شناخت از واقعيت كه بر پايه  انديشه سحرآميز- عرفاني و تداوم آن در انديشه مذهبي آغاز شد، با گذار از دوران مادرسالاري به دوران پدرسالاري و برپايي جامعه برده داري از مرحله خدايان افسانه اي و چند خدايي به يكتاخدايي رشد يافت، از يك سو گام هاي بلند و تاريخي اي در روند شناخت از خود و محيط پيرامون را طي كرد، اما از سوي ديگر با سرگشتگي هاي هولناكي همراه بود. ماركس از اين رو از «تاریخ، بادهِ تکامل را در كاسه سر شهیدان نوشید (مارکس)» صحبت مي كند (به نقل از احسان طبري، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد دوم).

دستيابي به انديشه و اسلوب علمي شناخت كه با رشد ايده آليسم ذهني به عيني كه بيروني و ابن سينا اولين نمايندگان آن هستند، و در دوران روشنگري و به كمك نمايندگان اخير آن به منطق صوري دست يافت، تنها با درك ماترياليستي از واقعيت توانست به منطق علمي- ديالكتيكي براي شناخت واقعيت عيني نايل گردد. تنها منطق ديالكتيكي است كه وحدت ذهن و عين را از اين طريق به اثبات مي رساند كه انسان هموزاپينس را به مثابه پديده اي تاريخي، يا موجودي ارزيابي و تعريف مي كند كه از وحدت ”بيو-پسيكو- سوسيال“ برخوردار است!

حدايي اين اجزا، و بدتر از آن، در مقابل هم قرار دادن آن ها و مطلق سازي جز و يا اجزايي از آن ها، ريشه اصلي اغلب بدفهمي ها را از پديده ”انسان“ تشكيل مي دهد. هر سه سويه، ارزشي مشابه را تشكيل داده و تنها درك بهم تنيدگي آن ها، درك شخصيت انسان را ممكن ساخته و به جدايي سوبژكت و ابژكت در انديشه ذهن گرا پايان مي دهد!

به نظر حزب توده ايرا

 نیاز به پاسخ به پرسش در باره ازجمله متحدان این بورژوازی برای تحقق بخشیدن به «مدل اقتصادی» همانقدر مطرح می شود، که طرح انگیزه ای که این متحدان را باید به دفاع از این «مدل اقتصادی» راهنما شود، مطرح می شود؟ عنصر «بورژوازی ملیِ مترقی و مدرن» می خواهد به طور مستقل «مدل اقتصادی» خود را به مورد اجرا بگذارد، و یا به متحدین تاریخی نیاز دارد؟ این متحدین کیانند؟ کدام منافع مشخص آن ها در این «مدل اقتصادی» مورد توجه و دفاع قرار گرفته است؟

نظر حزب توده ایران و چپ مارکسیستی- توده ای در این مورد صراحت داشته و شفاف است. حزب توده ایران «بورزوازی ملی مترقی و مدرن» و طبقه کارگر ایران و همه زحمتکشان یدی و فکری از زن و مرد را متحدان برای «مرحله تاریخی [رشد اقتصادی- اجتماعی کنونی] ایران» می داند. حزب توده ایران این مرحله را مرحله ملی دمکراتیک فرازمندی جامعه ارزیابی می کند. «مدل اقتصادی» مورد نیاز این مرحله نیاز به تدقیق دارد تا بتوان از آن به مثابه اهرم جلب زحمتکشان و همه لایه های بورژوازی ملی و میهن دوست برخوردار شد.

قرار داشتن این جمله راهگشا در پایان مقاله و نه در آغاز آن، یک کاستی فنی ی مقاله نیست، بلکه این امکان را از نظریه پرداز سلب نموده، بحث مشخص را از آن نقطه که پایان یافته بود، ادامه دهد! به عبارت دیگر، به بررسی پیشنهادهایی بپردازد که خود در باره آن در مقاله «پاسخی کوتاه به فرهاد عاصمی» (اخبار روز) پرسیده و پاسخ های مشخصی در مقاله «اندیشه هایی در باره ساختار برنامه اقتصاد ملی» (اخبار روز 14 فروردین 1394) دریافت نموده بود. تنها با ادامه بحث در جریان می توان برای نمونه به انتزاع «تلفیقی از بازار و برنامه ریزی غیرمتمرکز با دیدبانی جامعه مدنی»، که در جمله پایانی در مقاله کنونی مطرح می سازد، روح دمید و آن را به واقعیت مشخص تبدیل و از تکرار موضع و نظرها دوری جست. واقعیت مشخص است! (هگل)

به منظور گذر از این کاستی، مقاله، خواننده را به مقاله پیشین «بورژوازی ملی در عصر جهانی سازی» ارجاع می دهد که در آنجا نیز نکته مشخصی وجود ندارد که بتوان با آن برای «مدل اقتصادی» طرح شده در مقاله کنونی، مضمون مشخصی را در نظر گرفت و انتزاع میان تهی «مدل اقتصادی» را به انتزاعی قابل درک بدل نمود.

پیش تر در مقاله «برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک، پرچم فعالیت اجتماعی، نگرشی به “بورژوازی ملی در عصر جهانی شدن”» (اخبار روز 29 اسفند 1393)  برخی نظرهای طرح شده در مقاله «بورژوازی ملی …» مورد بررسی انتقادی قرار گرفته بود. در آنجا همچنین پیشنهادهای مشخص چپ مارکسیستی- توده ای برای برنامه اقتصادی ملی در این مرحله رشد ایران مطرح شده بود.

باید امیدوار بود که نظریه پرداز که حافظ «خاطرات زنده یاد مهندس سحابی» نیز است، فرصت و حوصله پرداختن به پیشنهادها و نظرها را بیابد. آنچه که نگارنده را بر آن می دارد، نگرشی انتقادی به بقیه مطلب های طرح شده در مقاله «چه گرایشی به چپ …» در این سطور داشته باشد، طرح تزهای بسیاری است که نظریه پرداز در آنجا مطرح ساخته، بدون آنکه استدلالی برای درستی آن ها طرح نماید! این نظر ها، با برداشت های غیر دقیق از اندیشه سرشار فرهنگ مارکسیستی- توده ای، بحث سازنده در باره برنامه اقتصاد ملی را در مرحله کنونی به پیش نمی برد. پرداختن به این ارثیه باید در جای خود عملی گردد. در سطور زیر تنها اشاره هایی تا آنجا ضروری است که نظرهای طرح شده آن ها را اجتناب ناپذیر می کنند:

1-     حمید آصفی می نویسد: «گرایش به چپ و عدالت خواهی باید از بطن جامعه بجوشد … از متن واقعیت اجتماعی و طبقاتی … طبقه کارگری که اکثر اعتراضات اش گرفتن حقوق های معوقه و یا ترس از بیکار شدن و یا تلاش برای کاریابی است و نیز طبقه متوسط که در لبه پرتگاه سقوط به سطح طبقات فرودست قرار دارد، با تئوری های نخبه گرانه چپ، گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند. یعنی این تئوری ها نیستند که تعیین کننده هستند، بلکه واقعیت اجتماعی است که آگاهی را تعیین می کند.»

این سخن درستی است که واقعیت اجتماعی و تجربه شخصی در نبرد روزانه، اهرم شناخت سرشت طبقاتی جامعه برای زحمتکشان است. تئوری، جایگزین برای تجربه نیست. تئوری، شرایط تجربه در جریان را قابل شناخت و درک آن را ممکن می سازد. برای نمونه، بحث های جاری در باره برنامه اقتصاد ملی، به کمک پرداخت نظری یا تئوریزه کردن شرایط حاکم، شناخت شرایطی را ممکن می سازد که «کارگری» که ماه ها دستمزد دریافت نکرده است، و یا «طبقه متوسطی که در لبه پرتگاه» قرار دارد، به علل سلطه وضع حاکم و خطر سقوط پی برد و آن را درک کند. از درون این شناخت است که راه خروج از بحران و دفع خطر شناخته و درک می شود. تغییر شرایط حاکم و نه توصیف و توجیه آن که مارکس آن را وظیفه فلسفه و تئوری مارکسیستی می داند، با این شیوه تحقق می یابد. از این رو گفتگوی نظری- سیاسی جاری به منظور ارایه تعریف و مضمون مشخص برای برنامه اقتصاد ملی در دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، کمکی است برای زحمتکشان بتوانند نامفهوم بودن ابتدایی مضمون تئوریک “اقتصاد سیاسی دوران ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه” را که مارکس انتزاع میان تهی می نامد،  با شناخت مشخص مضمون و ساختار آن، “پر” کنند و از این طریق مضمون و ساختار آن را درک کنند.

بی توجهی به وحدت تجربه و تئوری در هستی انسان، که از طریق جدا ساختن این دو عنصرِ  توامانِ در خدمت شناخت انسان از محیط پیرامون و از خود، و یا نارواتر، جدا سازی آن ها و در مقابل هم قرار دادن دو عنصر تجربه و تئوری، ناشی از برداشت غیردیالکتیکی از واقعیت است. نقض وحدت دیالکتیکی میان تجربه و تئوری، صرفنظر از سرشت ضد انسان شناسانه (ضد آنتروپولوژیکی) آن در طول تاریخ، از این رو نیز نادرست است، زیرا همچنین به نفی روند واقعی رشد شناخت فردی (اونتولوژیکی) انسان می انجامد. انسان هموزاپینس، آن هنگام که از گذشته حیوانی جدا شد و به قول زنده یاد احسان طبری در “نوشته های فلسفی و اجتماعی” (جلد اول) «کمی بیش از یک بوزینه درک می کرد»، با اهرم تجربه و تئوریزه کردن آن، راه طولانی گذار از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس را گام به گام طی نمود و اکنون می تواند به ستاره ها دست دراز کند و مجهولات “آسمانی” و “خداگونه” را شفاف و درک شده تعریف کند.

جدا سازی تجربه و تئوری از یکدیگر، با واقعیت مبارزات زحمتکشان در میهن ما، یعنی با توانایی فردی (انتولوژیکی) و اجتماعی کارگران نیز در تضاد قرار دارد. مبارزات کارگران معدن سنگ آهن بافق که نسان نودینیان در مقاله «خصلت اعتراضات کارگری 1393» در اخبار روز (19 فروردین 1394) مورد بررسی قرار داده است، نشان می دهد که کارگران وحدت میان منافع خود برای حفظ محل کار را با خطری که از طریق خصوصی سازی معدن متوجه منافع آن ها است، با روشنی کامل درک می کنند و نمی توان با این برداشت موافق بود که گویا زحمتکشان از درک «تئوریهای نخبه گرانه چپ» ناتوانند که نظریه پرداز مدعی است. این، برداشتی روا نیست.

نفی هوشمندی کارگران برای درک تئوری «نخبگان»، از ریشه ناصواب مذهبی گونه ی طبقاتی سیرآب می شود. هدف آن توجیه تقسیم جامعه به طبقات است. این توجیه و “طبیعی” باوراندنِ تقسیم جامعه به طبقات از این طریق عملی می شود که جامعه را به شبانان pastor و «نخبگان» و … و از سوی دیگر به “فعله”، “امت”، و “بنده” و اکنون “کارگر” تقسیم کرده و می کنند. نفی هوشمندی و توانایی شناخت انسان هموزاپینس از علل نابسامانی ها، پرده ساتری است برای طبقات حاکم در طول تاریخ، به منافع خود لباسی برازنده بپوشانند که گویا طبقات محکوم و محروم شایسته آن نیستند. در طول تاریخ این طبقات از اهرم های متفاوتی به این منظور بهره برده اند. وعده “بهشت برین” به انسان در گذشته و «فرهنگ عدالت طلبانه» پس از «رشد نیروهای مولده» امروز، که مطرح می شود، چنین نمونه هایی هستند.

2-     تز دیگری که نظریه پرداز مطرح می سازد، باز می گردد به خطری که «طیف چپ سکولار و چپ مذهبی» با آن روبرو خواهند بود، چنانچه «خواسته های بنیادی جامعه ایران را فدای مبارزات ضد امپریالیستی» کنند.

به منظور اثبات این تز، نظریه پرداز هیچ دلیلی ارایه نمی دهد. در برابر هم قرار دادن خواسته های بنیادی جامعه ایران و مبارزه ضد امپریالیستی، که همان شیوه نادرست قبلی برای جدا سازی وحدت دیالکتیکی پدیده ها است، تنها به اصطلاح استدلالی است که به منظور باوراندنِ درستی تز مطرح می شود! این موضع مبتنی بر شیوه نادرست، حتی می تواند این توهم را نزد خواننده ایجاد سازد که گویا نظریه پرداز معتقد است که امپریالیست ها که همان استعمارگران قرون گذشته هستند که ایران را به کشوری نیمه مستعمره بدل ساخته بودند، کوچکترین نقشی در تحقق نیافتن «خواسته های بنیادی جامعه ایران» ندارند! آیا نقش امپریالیسم کهنه کار انگلیس در شکست جنبش های پیش از انقلاب مشروطه و انقلاب مشروطه فراموش شده است؟ کودتای ضد ملی 28 مرداد 32 از خاطر محو شده است؟ توطئه های امپریالیستی و در مرکز آن جنگ تحمیلی عراق به ایران بعد از پیروزی انقلاب، به بایگانی نسیان سپرده شده است؟ و …

مبارزه ضد امپریالیستی اما به این معنا نیست که نباید با امپریالیست ها رابطه، ازجمله رابطه اقتصادی داشت! نظر شفاف و صریح چپ توده ای در این زمینه بارها اعلام شده است. رابطه اقتصادی و سرمایه گذاری خارجی باید در چارچوب برنامه اقتصادی ای عملی گردد که طرف ایرانی برای توسعه اقتصادی- اجتماعی کشور خود تنظیم می کند و نه در چارچوب دستورات سازمان های مالی امپریالیستی از قبیل صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و غیره! این رابطه را نظریه پرداز در مقاله، همان طور که نقل شد، به صورتی نامشخص و کشدار بیان کرده است: «”بورژوازی ملی در عصر جهانی شدن” … البته در تعامل و ارتباط با اقتصاد جهانی» عمل می کند! «تعامل و ارتباط با اقتصاد جهانی» انتزاعی میان تهی ای است که هر لحظه می تواند با این یا آن موضع “پر” شود! همه و هر اقدامی را می تواند در پشت این مضمون غیرمشخص منظور داشت! می بینیم که بحث های جاری می توانند کمک باشند برای روشن شدن مواضع و شناخت زحمتکشان و طبقه کارگر از مضمون برنامه اقتصاد ملی. این ادعا که کارگر گویا در مبارزه خود تنها برای «حقوق معوقه» می رزمد و قادر به درک «تئوری های نخبه گرایانه چپ» نیست و به کمک این تئوری ها گویا «گرایش جدی به چپ پیدا نمی کند» که نظریه پرداز طرح و مدعی درست بودن آن است، با واقعیت مبارزه زحمتکشان در ایران در انطباق نیست. طبقه کارگر وحدت منافع خود و منافع ملی ایران را بخوبی درک می کند. این نکته در مقاله «طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی» به آن پرداخته شد (اخبار روز، 26 فروردین 1394)!

مبارزه پیروزمند 5 هزار کارگر معدن سنگ آهن بافق با خانواده خود و مردم شهر بافق نشان این سطح آگاهی ملی کارگران ایران است! ایران امروز مِلک کارگران است! دفاع از منافع ملی ایران، دفاع از منافع طبقه کارگر ایران است!

 (نگاه شود ازجمله به اعتصاب پیروزمند کارگران معدن بافق، دفاع از منافع ملی ایران است! (تیر 1393 http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2353)

3-     در آغاز مقاله که صحبت از «عدالت طلبی» مطرح بود، حمید آصفی همه جا از «چپ» و «گرایش چپ» سخن می راند. در بخش عمده مقاله، هنگامی که بحث به مساله “آزادی” می رسد، نظریه پرداز اما از «چپ سکولار» صحبت می کند. صحبت از آنست که «جامعه ایران یک طلب تاریخی دموکراسی خواهی معوقه دارد. و اینجاست که چپ های سکولار و مذهبی یک منطقه مشترک وسیعی با اندیشه و ایده دموکراسی لیبرال، حوزه کنش مشترک پیدا می کنند.»

در حدود یک صفحه پایانی مقاله، کوشش نظریه پرداز در جهت توضیح نفی پیوند و ضرورت جدا سازی میان آزادی و عدالت اجتماعی متوجهم است. به این نکته به طور انتقادی در نوشتارهایی پرداخته شده و نباید تکرار شود. آنچه که باید اما در این سطور برجسته ساخت که در ارتباط با موضع نظریه پرداز در نفی پیوند میان آزادی و عدالت اجتماعی قرار دارد، این نکته مرکزی است که او متحدان این دوره را محدود به «چپ سکولار و مذهبی» می پندارد و یا می خواهد قلمداد سازد که از «منطقه مشترک وسیعی با اندیشه و ایده دموکراسی لیبرال» برخوردارند. برای نظریه پرداز، دفاع از منافع و «خواسته های کارگران» از این رو پراهمیت ارزیابی نمی شود که طبقه کارگر را متحد مرحله کنونی فرازمندی اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی ارزیابی می کند.  برخورداری زحمتکشان از عدالت اجتماعی نسبی، گویا حق شهروندی و مدنی هر کارگر در مرحله کنونی فرازمندی جامعه ایرانی نیست. طبقه کارگر آن بخش از «جامعه ایران» نیست که «یک طلب تاریخی دموکراسی خواهی معوقه دارد»! نظریه پرداز دفاع از منافع کارگران را از این رو ضروری می داند که نگران آنست که «بدون پاسخ گویی به مطالبات این طبقه، اصلاحی به سود دموکراسی ملی صورت نمی گیرد» که پیش تر آن را «ایده دموکراسی لیبرال» نامیده بود که تنها ارثیه «چپ های سکولار و مذهبی» است!

با چنین موضعی است که نفی موضع چپ مارکسیستی- توده ای در نظریات حمید آصفی، ریشه غیرمستدل خود را عریان می سازد.