”ماركسيسم“ داراي چه مفهومي است؟

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥٧ (٢٣ بهمن)

واژه راهنما: پنجاهمين سالگرد ”اوراق ماركسيستي“ آلمان. پرسش هايي در اطراف نبرد جاري براي يورش سوم به منظور برپايي سوسياليسم. نكاتي از رساله فولبرت، لوزردو، اشتيگروال و دات. مالكيت و نقش دولت. انباشت جديد بدوي سرمايه داري. طرح اقتصاد سياسي سوسياليسم. طرح مساله مالكيت.

به مناسبت پنجاهمين سالگرد آغاز انتشار ”اوراق ماركسيستي“ در آلمان در سال ١٩٦٣‏، شماره نخست سال ٢٠١٤ اين نشريه اقدام به انتشار مقاله و رساله هايي كرده است كه در كنفرانس علمي به اين مناسبت ايراد شده اند.

جورج فولبرت Georg Fülberth ماركسيت آلماني و استاد كرسي سابق علوم سياسي در دانشگاه شهر ماربورگ  در آلمان، رساله اي در اين كنفرانس ارايه داشت كه از اهميت ويژه اي براي بحث ها در دوران كنوني در جنبش كمونيستي و كارگري آلمان و همچنين در ديگر كشورها  – ازجمله در ايران –  برخوردار است كه در نبردي سخت به تدارك يورش سوم به منظور پايان بخشيدن به نظام سرمايه داري دوران افول و برپايي نظام خالي از استثمار انسان از انسان، نظام سوسياليستي- كمونيستي مشغولند.

در سطور زير، ترجمه، تلخيص و اقتباس از مضمون اين رساله با توجه به چند مساله مطرح در جنبش ماركسيستي- توده اي، در حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، ارايه مي شود. در آغاز دو نكته پراهميت از دو رساله ديگر كه در ارتباط با مضمون رساله فولبرت قرار دارند نيز ذكر مي شود.

فيلسوف معاصر ايتاليايي، دومينكو لوزورده Domenico Losurdo نيز در اين كنفرانس رساله اي شايان توجه ارايه داده است كه در همين شماره ”اوراق ماركسيستي“ انتشار يافته. لودورزو در رساله خود به مساله بغرنجي هاي ساختمان جامعه سوسياليستي در اتحاد شوروي، چين و كوبا اشاره دارد. او در اين رساله ازجمله دو «بغرنج استراتژيك» را بر مي شمرد كه اين انقلاب ها با آن دست بگريبان بودند و هستند. يكي مبارزه براي بهبود شرايط زندگي و تقليل تفاوت سطح زندگي در كشور در چارچوب نوسازي سوسياليستي جامعه و ديگري مبارزه براي برطرف ساختن عقب ماندگي تاريخي كشور انقلابي كه مورد هجوم دشمن خارجي و داخلي قرار دارد. او ازجمله از لنين نقل قول هايي را ارايه مي دهد كه انگار در بحث با فولبرات كه شكست انقلاب اكتبر را كه شكست ”سوسياليسم دولتي“ مي نامد كه به خاطر ”سوسياليسم دولتي“ بودن، شكست آن را محتوم مي داند، طرح مي سازد.

لوزوردو از لنين پس از دفع تجاور ١٦ كشور خارجي و سركوب ضدانقلاب داخلي پس از پيروزي انقلاب اكتبر ١٩١٧، ازجمله چنين نقل مي كند: «برپايي سوسياليسم [در روسيه شوروي] وابسته به اين موفقيت ماست كه آيا ما قادر خواهيم شد رابطه قدرت شوروي و سازماندهي شوراها را براي هدايت جامعه با جديدترين پيشرفت هاي سرمايه داري برقرار سازيم، يا خير.» (مجموعه آثار، جلد ٢٧، ص ف٢٤٩)

حزب توده ايران نيز پس از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، با دو «بغرنج استراتژيك» روبرو بود. يكي مبارزه براي تعميق و از اين طريق بازگشت ناپذير شدن انقلاب، و ديگري، ايجاد دوباره پايگاه كمي و كيفي ميان كارگران يدي و فكري ميهن انقلابي و برقراري پيوند دروني حزب طبقه كارگر ايران با آن ها (احمد سپيداري در نامه سوم خود به هاتف رحماني در ”نويدنو“http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-743-92-377-921124.htm، اشاره هاي جالبي به موفقيت هاي حزب توده ايران در صحنه نبرد دوگانه در اين سال ها ذكر مي كند).

اين دو بغرنج استراتژيك از يك سو، وحدتي را تشكيل مي دادند. فقط مبارزه در هر دو صحنه مي توانست سرنوشت انقلاب بهمن و هم امكان دفع خطر عاجل سركوب حزب توده ايران توسط ارتجاع داخلي و متحدان خارجي آن را رقم زند.

از سوي ديگر، باوجود ارتباط دروني و گسست ناپذير ميان صحنه رشد و يا سير قهقرايي روند تعميق انقلاب بهمن با صحنه تقليل و يا تشديد خطر سركوب جنبش توده اي در اين سال ها، نمي توان رشته علّي روند به وجود آمدن شرايط شكست انقلاب و سركوب ددمنشانه جنبش توده اي را يكي دانست و مشابه ارزيابي كرد. هر كدام با ديگري داراي نقاط ارتباط، تداخل و آميزش بود، اما باوجود اين كليتي مستقل را تشكيل مي داد. از اين رو، نتيجه گيري از نتايج در يك صحنه و نبرد نمي تواند به طور غيرانتقادي و بدون توجه به همه سويه هاي هر صحنه نبرد، به روند ديگر منتقل گردد. براي نمونه، تصاحب دفتر حزب توده ايران و يا تعطيل روزنامه مردم، ارگان آن، پيش از شكست نهايي انقلاب عملي شد.

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، نمي توان از شكست انقلاب، به اين نتيجه گيري ”چكي“ رسيد كه مبارزه فداكارانه و جانبازانه هزاران توده اي از رهبري تا هواداران جوان براي دستيابي به دو هدف فوق، سياستي نادرست و فاقد پايه علمي بوده و از اين رو بايد لزوماً جنبش توده اي با ”سركوب“ روبرو مي شد. و يا از واقعيت ”سركوب“، خود بخود به اين نتيجه رسيد كه پس براي مبارزه به منظور پيروزي در دو صحنه ”استراتژيك“ پيش گفته، جايگزين ديگري وجود داشته است! كدام جايگزين؟ (هاتف رحماني در گفتگو با احمد سپيداري در نامه دوم خود در ”نويدنو“ چنين جايگزيني را مطرح نمي سازد. به اين بررسي در نوشتار مجزا پرداخته خواهد شد.)

شكست نهايي انقلاب ناشي از تفوق نهايي نيروهاي راستگر بر حاكميت بيرون آمده از انقلاب بهمن ٥٧ بود  – كه در بيانيه كميته مركزي حزب توده ايران در باره سي و پنجمين سالگرد انقلاب بهمن ١٣٥٧ (٢١ بهمن ما http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2413-2014-0) به نقل از سند اصلي كنگره ششم حزب توده ايران (١٣٩١) به شكل آموزنده و شايان توجه برشمرده مي شود. به نقل از جزوه ”سرنوشت انقلاب در گرو نظام اجتماعي- اقتصادي جمهوري اسلامي ايران“، در اين بينانيه روند ممكن شكست انقلاب بهمن، توضيح داده مي شود.

روبرت اشتيگروالد Robert Steigerwald  فيلسوف ماركسيست ديگر آلماني كه ٥٠ سال پيش يكي از پايه گذاران ”اوراق ماركسيستي“ در آلمان است، در رساله خود به برخي مساله هاي تبليغي- ترويجي فعاليت حزب كمونيست آلمان اشاره مي كند كه از مضموني عام برخودارند. او بر اهميت پراتيك انقلابي ماركسيست ها اشاره دارد و خواستار آن است كه در فعاليت تبليغي بايد بر ريشه هاي نابساماني هاي اجتماعي كه ناشي از عملكرد ضد انساني ي نظام سرمايه داري هستند، با تاكيد و روشني انگشت گذارده شود. او ازجمله در ارتباط با «اسلوب كار ما» مي گويد: «با توجه به نكات طرح شده، مي توان براي اسلوب پراتيك سياسي ما به نتيجه گيري هاي چندي نايل شد. ما بايد نظر خود را در باره مساله هاي مطرح با حداكثر دقت و بهترين دانش تئوريك بپرورانيم، اما همچنين بايد اين شيوه را به صورت دمكراتيك، به سخني ديگر به شيوه قابل فهم براي عموم توضيح دهيم و مطرح سازيم. شركت دادن آن هايي كه در فعاليت عملي در زمينه مساله ها روز فعال هستند، مي تواند كمك بزرگي در اين زمينه باشد.  نكته پراهميت آن است كه مساله هايي كه ما بايد آن ها را طرح كنيم، كه هميشه توسط ما تعيين نمي شوند، بلكه شرايط آن ها را تحميل مي كند، به صورتي طرح شوند كه مخاطبان ما رابطه اين مساله ها را با زندگي خود دريابند و درك كنند. كسي كه در باره مساله ”كرايه خانه“ سخن مي گويد، يا در باره آموزش، يا بازنشستگي و پرستاري سالمندان و … موضع مي گيرد، بايد نهايتاً عللِ نابساماني ها را در ارتباط با نظام سرمايه داري براي خواننده عريان و قابل شناخت سازد و از اين طريق بايد لزوماً سخنش با بيان موضع ماركس پايان يابد …».

اشتيگروالد همانجا برجسته مي سازد كه در عملكرد سياسي، زبان ”برشت“ و نه زبان ”گُته“ يار ماست. بايد از لوتر [پايه گذار مذهب پروتستانتيسم]، كه «نگاهش متوجه دهان مردم عادي بود» [به زبان توده ها سخن مي راند] بياموزيم!

سخنران ديگر، ديتمار دات  Dietmar Dath ، ژورناليست و مولف كتاب، با اشاره به ضرورت نشان دادن تضادهاي حاكم در جامعه كه ريشه در نظام سرمايه داري دارد، مي گويد: «اهميت شناخت و درك تضادها در پديده ها [نابساماني ها در نظام سرمايه داري]، تنهـا به منظور بر طرف كردن و حل تضاد [در چارچوب مبارزه دمكراتيك به منظور بهبود شرايط زندگي انسان در جامعه سرمايه داري] نيست. بلكه اين شناخت همچنين كمك پراهميتي براي انسان است كه بتواند علـل تغيير و حركت را در پديده ها دريابد.» [ازجمله چگونه انباشت سرمايه و سود در دست تعداد قليلي به معناي فقر زحمتكشان و وسيع ترين لايه هاي مردم مي شود – ٧٥ نفر، يك سوم ثروت در جهان را در اختيار دارند-]  او اين نظر خود را با اين نمونه تكميل مي كند و مي نويسد: «ترس انسان ها از كنترل الكترونيكي آمريكا، بايد نزد آنان در واقع به ترس از مناسبات حاكم بر نظام اقتصادي [”بازار آزاد“] بيانجامد كه سرمايه داري به خاطر حفظ شرايط سلطه خود بر انسان، اين كنترل ضدانساني را برقرار ساخته است.»

نكته اي كه براي درك شرايط حاكم بر جمهوري اسلامي نيز براي مبارزه عليه نظام حاكم سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي آن از اهميت برجسته برخوردار است. از اين رو، قابل شناخت ساختن اين واقعيت كه پايمال ساختن حقوق قانوني مردم توسط اين حاكميت، ممانعت از فعاليت قانوني و آزادانه سنديكاهاي كارگري، نابودي قانون كار و حذف قراردادهاي دستجمعي كار و تحميل قراردادهاي موقت و پيماني به كارگران، حصر غيرقانوني موسوي ها و كروبي، زندان و كشت و كشتارِ مبارزان خواستار حقوق قانوني خود، با هدف حفظ شرايط غارت اقتصادي توسط طبقه حاكم سرمايه داري تجاري- دلال و بوروكراتيك وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي انجام مي شود.

با اين مقدمه كه مي تواند انعكاسي از جو حاكم بر كنفرانس علمي به مناسبت پنجاهمين سالگرد انتشار ”اوراق ماركسيستي“ در آلمان را نزد خواننده تداعي كند، به مقاله پراهميت پرفسور جورج فولبرت باز گرديم:

”كاسه زير نيم كاسه ي بازگشت به ماركس“

پروفسور جورج فولبرت در آغاز رساله خود با عنوان ”كاسه زير نيم كاسه ي بازگشت به ماركس“ كه هشداري است براي توجه به كوشش دستگاه هاي تبليغاتي نظام سرمايه داري دوران افول، به افشاي هدف پنهان در پشت اين ”بازگشت“ مي پردازد. او مي نويسد: آن ها مي كوشند مساله و نياز به شناخت و دركِ انديشه و اسلوب ماركسيستي را توسط زحمتكشان از اين طريق مخدوش كنند، كه مضمون انديشه ماركس- انگلس، ”ماركسيسم“ را مضموني پرارزش، ولي به ”عتيقه“ تبديل شده بنمايند و از اين طريق، آن را از صحنه روز مبارزه توده ها دور سازند De-Aktualisieren. ماركس را پديده اي از قرن نوزدهم بنمايند كه از يك سو نظرش در باره جهاني شدن سرمايه داري و بحران ساز بودن اقتصاد سرمايه داري، پيش بيني اي بر پايه ضوابط و اسلوب علم و از اين رو واقع بينانه و داراي صلابت تئوريك است، اما بايد آن را ”عتيقه“ اي ارزيابي كرد كه جايش در «خاطره انسان است». يونسكو، مانيفست كمونيستي و جلد اول ”كاپيتال“ را به فهرست «خاطره» تمدن بشريت اضافه كرده است، همان طور كه ”كتاب دارُوي لورش [محلي در كنار رود رين]“ و ”صفحه آسمان از نبرا“ را به اين فهرست «خاطره» افزوده است. بدين ترتيب هدف حاكمان نظام سرمايه داري قابل شناخت است كه مي كوشند نتيجه گيري هاي ماركس- انگلس را به منظور تغيير جهان به دست فراموشي بسپارند و از اين طريق «پذيرش غيرقابل تغيير بودن جهان» را القا كنند!

فولبرت با اشاره به سخنان يكي از مديران ”انستيتوي ماكس پلانك“ در شهر كلن آلمان، ولفگانگ استرك Wolfgang Streeck مي نويسد كه همگي بر دو نكته از نظرات ماركس اتفاق نظر دارند: سرشت بحران ساز بودن اقتصادي سرمايه داري و گرايش تحقق يافته جهاني شدن آن. استرك در كتاب خود با عنوان ”زمان خريده، عقب افتادن بحرانِ سرمايه داري ي دمكراتيك“، برداشت خود را از ماركسيسم ازجمله چنين خاطر نشان مي سازد كه مي نويسد: «من در اين امر ترديد ندارم كه رشد مدرن جوامع كنوني بدون به كارگرفتن مواضع عمده ماركس بهيچ وجه قابل حل نيست. هر چقدر كه روند جهاني شدن توسعه مي يابد، واقعيت و درستي اين برداشت قطعي تر مي گردد.»

پس از اين مقدمه، فولبرت اين پرسش را مطرح مي سازد كه راستي ”ماركسيسم“ يعني چي؟

به اين پرسش پاسخ دهيم كه در واقع ”ماركسيسم“ به چه معناست؟

براي پاسخ به اين پرسش بايد نكته هاي زير تعريف و درك شود:

١- تحليل ماترياليستي- تاريخيِ اقتصاد و مناسبات طبقاتي؛

٢- تحليل سياسي مبتني بر تحليلِ اقتصادي پيش گفته؛

٣- پراتيك- عملكرد سياسي  – استراتژيك و تاكتيكي -ي  ماركسيست ها به منظور نفي جامعه سرمايه داري و گذر از آن.

و اكنون گام به گام اين راه را طي كنيم:

 

ماترياليسم تاريخي آن بخش از آموزش كارل ماركس و فردريش انگلس است كه به منظور برجسته ساختنِ صلابت و درستي تئوريك آن، مي توان به تحقق جهاني شدن نظام سرمايه داري [كه در مانيفست كمونيستي ذكر مي شود] و همچنين بحران [بزرگ] كنوني از سال ٢٠٠٧ اشاره كرد. با طرح و مستدل ساختن اين دو نكته، گويا بانيان سوسياليسم به پايان راه رسيده اند، به سخني ديگر در پيروزي خود، به اصطلاح گويا ”دفن شدند“.

[بحران كنوني تنها بحران اضافه توليد نيست و همه شئون هستي اجتماعي را فرا گرفته و لذا مي توان آن را بحران بزرگ ناميد.]

صحت برداشت ماترياليستي از تاريخ، امروز به شناخت عمومي بدل شده است  – حتي نزد آن ها كه برداشت ماركسيستي از آن را مردود مي دانند. تئوري ماركسيستي ي شناختِ علمي ي جامعه در ارتباط با زيربنا و روبنا در آن، امروز در انديشه و عملكرد نسل ها وارد شده است، حتي اگر آن ها نه از آن آگاهانه با خبر باشند و يا بخواهند آن را بپذيرند. نقل قول زير از ”انتقاد اقتصاد سياسي“، اين نكته را به اثبات مي رساند: «در توليدِ اجتماعيِ زندگيِ خود، انسان ها به مناسبات، مناسبات توليدي ي ضروري و مستقل از خواست خود تن مي دهند كه مبتني هستند بر سطح رشد نيروهاي مولده. كليه اين مناسبات توليدي، ساختار اقتصادي جامعه را تشكيل مي دهد. زيربناي واقعي اي كه بر روي آن، روابط متناسب حقوقي و سياسيِ روبناييِ جامعه برپا مي شود. اين روابط در اشكال حاكم آگاهي اجتماعي انسان تظاهر مي كنند. شيوه توليد مادي زندگي، كليه روندهاي اجتماعي، سياسي و روحي انسان را پديد مي آورد. اين آگاهي انسان ها نيست كه بودگي آن ها را ايجاد مي كند، بلكه برعكس، بودگي اجتماعي آن هاست كه آگاهي آن ها را شكل مي بخشد.»

چنين مي انديشيم و چنين عمل مي كنيم، – چه چپ، چه راست. همه، حتي آن ها كه نتيجه گيري هاي انقلابي كه ماركس از اين شناخت به دست مي دهد را قبول ندارند: «در مرحله معيني از رشدِ نيروهاي مولده در جامعه، آن ها با مناسبات حاكم توليدي در تضاد قرار مي گيرند، و يا با سخني ديگر كه تنها بيان حقوقي اين تضاد است، [نيروهاي مولده] با مناسبات مالكيتي اي در تضاد قرار مي گيرند كه تاكنون در چهارچوب آن عمل مي كردند. اين مناسبات توليدي [كه تاكنون رشد نيروهاي مولده را به پيش مي راند،] در اين مرحله به بندهاي رشد نيروهاي مولده بدل مي شود. آن وقت دوران تغييرات انقلابي ي جامعه آغاز مي شود. با تغيير زيربناي اقتصادي، روبناي هيولايي ي حاكم [چندگانه و بهم پيچيدهِ حقوقي، سياسي، مذهبي، فرهنگي و …]، كم و بيش كند و تند، تغيير مي يابد.»

با اين نتيجه گيري يك غيرماركسيست  – و اگر ما حتماً بخواهيم بر نام گذاري خاك گرفته شده آن پاي بفشاريم، ”ماترياليسم بورژوايي“ -، حتماً موافق نيست، مگر آنكه ”انقلاب“ با ”اولوسيون“ جايگزين شود. و پس از آن كه اين نكته مورد پذيرش قرار گرفته باشد، آنوقت مي تواند واژه ”انقلاب“، به مثابه يك تعريف مد روز به كار گرفته شود.

اما در بخش تئوري شناخت، دوباره همه متحدالقول هستند: «در بررسي چنين انقلاب هايي بايد هميشه تفاوت قايل شد ميان اشكال تغيير انقلابي ي شرايط مادي توليد اقتصادي كه بايد به طور علمي آن ها را مشخص نمود، و اشكال تغيير حقوقي، سياسي، مذهبي، هنري يا فلسفي، به سخني كوتاه، اشكال ايدئولوژيكي برخوردها كه در ذهن انسان ها به مثابه اشكال قابل شناخت و قابل درك براي آن ها انعكاس مي يابد. همانقدر كه نمي توان برداشت انسان را از خودش، ماخذ براي شناخت از او قرار داد، همانقدر نيز نمي توان چنين مرحله هاي تغييرات انقلابي را با تكيه به برداشت هاي ذهني مورد سنجش قرار داد، بلكه بايد آگاهي انسان را [به مثابه آگاهي ناشي] از تضادهاي مادي زندگي، از تضاد ميان نيروهاي اجتماعي توليد و مناسبات توليدي حاكم تعريف كرد.»

با چنين نگرشي، امروزه همه ما ماترياليست هستيم، اگر هم نه از موضع فلسفي، اما بهر جهت در واكنش هاي روزانه خود. شناختي كه در دوران پايه گذاري ماترياليسم تاريخي، يك انقلاب علمي بود، امروزه به يك حقيقت مسلم بدل شده است. ايده آليست هايي وجود دارند كه عليه ماترياليسم موضع مي گيرند و استدلال مي كند. آن ها مي توانند حتي در بحث هاي علوم انساني، اكثريتي را هم تشكيل دهند. بسياري از آن ها نظر خود را بر پايه انديشه ماكس وبر قرار مي دهند، اما حتي او  – مثلاً در اثرش ”اخلاقيات پروتستاتي و روح سرمايه داري“، از موضع دفاعي استدلال مي كند. شناخت ”پتولئم“ [ستاره شناس و جغرافيا دانِ يوناني كه زمين را مركز جهان مي پنداشت] نيز مدت ها در برابر شناخت كوپرنيكوس از جهان، از همين موضع دفاعي استدلال كرد، و نهايتاَ تنها به اين علت به دست فراموشي سپرده شد، زيرا به كمك ”ناويگاسيون“ پايبند به نظرات او، بسختي ممكن بود با كشتي به دور دنيا گشت. تفاوت صحت و درستي عام برداشت ماركسيسم [در برابر ماترياليسم بورژوايي] امروز در اين امر نهفته است: مي توان آن را پذيرفت، و همزمان بر ماركس چشم پوشيد، حتي بيش از اين، مي توان با نظر ماركس، عليه ماركسيسم سخن راند.

يك نمونه براي اين شيوه، به اصطلاح ”تئوري اقتصادي ي سياست“ است كه به عنوان ”اقتصاد سياسي جديد“، يا ”Public choic“ ناميده مي شود. اين تئوري مايل است همانند ماركسيست ها، سياست را از درون روند اقتصادي توضيح دهد. اما اقتصاد را به مقوله بازار محدود مي سازد. ابزار تحليل آن به اصطلاح ”انديويدواليسم به مثابه يك اسلوب“ است. بازيگران سياسي آن، افراد مجزا و منفرد و يا گروه هايي هستند كه تحت تاثير قوانين مبادله، عرضه و تقاضا، به دنبال سود براي خود هستند: حزب ها با هدف به حداكثر رساندن آراي خود، همان طور كه سرمايه دار مي خواهد سود و انسان ها سوددهي خود را به حداكثر برسانند [كه با پذيرش انواع بيماري هاي ناشي از فشار كار مي رسانند]. اين سخن كه گويا خانم صدراعظم مركل اظهار كرده است: ”دمكراسي منطبق بر بازار“، يكي از صحنه هاي سود رساني است كه اين تئوري مطرح مي كند. در همين رابطه مدتي پيش  – به ويژه با تشويق سرمايه دارها و همچنين سنديكاها –  رشته خدمات اجتماعي در مدارس با رشته اقتصاد، بيش تر تعويض شد تا تكميل شده باشد. نام اين رشته اكنون ”WiPo“، ”اقتصاد و سياست“ است.

آن طور كه شايد بتوان تصور كرد، بايد ماركسيست ها براي اين تغيير رشته در مدارس گويا خوشحال هم باشند. بالاخره اين نكته به رسميت شناخته شد كه سياست، مبتني بر اقتصاد است. اين كه صاحبان سرمايه از اين تغيير دفاع كردند، نشان سطح آگاهي بورژوازي است: در مدرسه بايد آموخته شود كه چگونه سياست بايد تابعي از مالكيت باشد!

با جسارتي كه آگاهي طبقه سرمايه دار ظوابط ”بازار“ را به عنوان اولين و آخرين مرجع اعلام مي كند، در واقع نشان مي دهد كه ما با هژموني منحصر به فرد انديشه اقتصاد بازار، به سخن ديگر، ما با شكست نظريه ”انتقاد اقتصاد سياسي“ ماركسيستي روبرو هستيم كه بر اولويت حاكميت نظريه عرضه و تقاضا و “گرنتس- نوتسن- تئورى“  Grenznutzentheorie قرار ندارد، بلكه مبتني بر تئوري ”قانون ارزش“ است [كه كاشف آن ماركس است].

[Grenznutzentheorie و ياMarginalanalyse  كه مي توان آن را تئورى مرز سود رسانى و يا محاسبه آخرين مرز سود رسانى ترجمه كرد (نگاه شود به ”تاريخ و ديالكتيك“، ص ١٧٧)].

تئوري ”قانون ارزش“ از زمان انتشار جلد سوم كاپيتال در سال ١٨٩٤، مورد يورش قرار گرفت. براي مدت ها اين قانون [در علم اقتصاد بورژوايي] به عنوان تئوري نادرست و قابل اغماض [فاقد ارزش اطلاعاتي] اعلام شد. تنها در سال هاي ٨٠ قرن بيستم، صلابت تئوريك آن [در كشورهاي غربي] به طور علمي به اثبات رسيد. به ويژه توسط مانوئل فرجون Emmanuel Farjoun  و موشه ماخوور Mosche` Machover  در كتاب Laws of Chaos  (لندن ١٩٨٣). اما همچنين در آلمان توسط فريتس هلمداگ  Fritz Helmedag در كتاب Warenprodution mittels Arbeit (ماربورگ ١٩٩٢) و نيلز فروليش  Nils Frölich در كتاب Die Aktualität der Arbeitswerttheorie (ماربورگ ٢٠٠٩) (نگاه شود به ف. م. جوانشير ”اقتصاد سياسي“، ص ٢٨).

هنوز اما روشن نيست كه اين دستاوردهاي علمي [در كشورهاي سرمايه داري] چه پيامدهاي سياسي خواهد داشت. لااقل اما ماركسيست ها اكنون مي توانند از اين انگيزه برخوردار شده باشند، برخورد نظري را در صحنه اقتصاد سياسي با خودآگاهي و سربلندي بيش تر از سر گيرند. [طرح دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم، ساختار اقتصادي جامعه در مرحله ملي- دمكراتيك با جهت گيري سوسياليستي و به ويژه اقتصاد سياسي- كمونيستي]

سوسياليسم دولتي و پذيرش آن از طرف ماركسيست ها

ماركسيسمِ دوران كنوني اما در صحنه توضيح تئوريك سياست خود در وضع ضعيفي قرار دارد. اين صحنه يكي از صحنه هاي اصلي عملكرد ماركس، انگلس، لنين، روزا لوكزامبورگ و آنتونيو گرامشي بود. در اين صحنه يك فروپاشي كامل به چشم مي خورد. اين امر در دو مرحله تحقق يافت:

اولين مرحله، مرحله اي است كه در آن درك تئوريك از انقلاب محدود شد. اين محدود شدن از اين طريق تحقق يافت كه سياست انقلابي تحت نفوذ و در خدمت برخورد ميان دو سيستم [در دوران پس از پيروزي انقلاب اكتبر] قرار گرفت كه در كشورهاي غربي به صورت قرار گرفتن سياست انقلابي به تابعي از سياست خارجي اتحاد شوروي بدل شد؛

دومين مرحله، مرحله اي است كه فلج شدن سياست انقلابي، به دنبال پايان به اصطلاح ”سوسياليسم واقعا موجود“ ادامه يافت. به سخني ديگر، ادامه فلج پايبندي به يك سياست انقلابي توسط ماركسيست ها، با فروپاشي سوسياليسم دولتي به واقعيت [تسليم نيروي نو به نظريه ”پايان تاريخ“] انجاميد [كه خود را به انجام ”مقدورات“ و ”ممكنات“ قانع كرد. خلاقيت انقلابي را براي جستجوي راه هاي جنبي پيشبرد مبارزه به خاطر سختي و يا به بهانه خطر تكرار ماجراجويي هاي گذشته، نعطيل كرد. امري كه با عنوان ”عدم حضور خانم/آقاي واقعيت“ اخيراً باري ديگر به مطبوعات ماركسيستي- توده اي – ”نويدنو“ – نيز راه يافته است]. اين در حالي است كه وظيفه ما در چنين شرايطي، بر طرف نمودن خرابي و آوار است. هدف توضيح علل فروپاشي و همچنين طرح و بررسي علل كمبودهاي مركزي ي [سوسياليسم واقعاً موجود]، گشودن راه ابتكار و خلاقيت انقلابي است. علل عبارتند از:

اول- ناكافي بودن روند نوآوري، به عبارت ديگر، پايين ماندن مداوم سطح بازده توليد؛

دوم- ناتواني براي نوآوري ي كالا و محصولات – سوسياليسم دولتي از نظر تكنيكي، استريل، نازا و به سختي قادر به كپي برداري، اما كاملاً ناتوان براي تحقق بخشيدن به انقلاب علمي- تكنيكي بود، در اين صحنه هيچ سهمي نداشت [؟!]؛

سوم- ازجمله نقض هاي سوسياليسم دولتي، بايد اين واقعيت را به حساب آورد كه نهايتاَ طبقه كارگر را در شرق و غرب به دشمن خود بدل ساخت و طبقه كارگر در آخرين دهه همانقدر مطمئناَ ضدكمونيست بود كه طبقه سرمايه دار چنين بود  – در شرق و هم غرب؛

چار- بايد فاجعه اخلاقي استالينيسم با قرباني هاي انساني و قتل هاي دولتي در آن و همچنين نبود دمكراسي در سال هاي پس از آن را مورد خطاب قرار داد. مي توان يواشكي از كنار اين واقعيت ها از اين طريق گذشت كه آن ها را ناشي از وجود عامل هاي خارجي ارزيابي نمود و يا وجود سطح بالاي امنيت اجتماعي را – كه در مقايسه با كشورهاي غربي در سطحي نازلتر قرار داشت [؟!] –  در برابر فاجعه اخلاقي قرار داد. مي توان چنين كرد، اما حداقل نمي توان از يك چنين موضعي، تئوري و سياستي را با آينده موفق برپا نمود.

 

سياست تاريخي- ماترياليستي هميشه دو نكته را مطرح مي سازد:

يكي- تحليل مشخص شرايط سياسي حاكم كه بر نبرد ماركسيست ها سايه انداخته و

ديگري، تعريف استراتژي سياسي ناشي از اين تحليل مشخص.

ماركس و انگلس واقعيت مركزي سياسي را در دوران خود، بناپارتيسم مي دانستند؛ رودلف هيلفردينگ، لنين و روزا لوكزومبورگ امپرياليسم را. گرامشي به اصطلاح ”انقلاب غير فعال“ را. و بايد به مثابه سهم تحليل ماركسيستي در كشورهاي سوسياليسم دولتي و بسياري از حزب هاي متحد با آن در غرب، تئوري سرمايه داري دولتي مونوپوليستي را به آن افزود.

فردريش انگلس و كارل ماركس اولين كوشش سوسياليستي دوران خود، كمون پاريس را مورد بررسي قرار دادند. و لنين نيز بلافاصله به تحليل جامعه اي پرداخت كه خود در برپايي آن شركت داشت، با موضعي انتقادي و انتقاد از خود و با نگاه تئوريك به جلو و پيشرو، كه همزمان، با هشدار درباره ماجراجويي انجام شد. درضمن يادآور شويم كه اين عملكرد لنين، با لحظه انقلاب اكتبر آغاز نشد، بلكه پيش تر، در اثرش ”دولت و انقلاب“. تجربه شوراها در سال ١٩٠٥ و همچنين ١٩١٧، زمينه بررسي او را تشكيل مي دادند.

ماركسيست هاي همبسته با اتحاد شوروي، از اواسط دهه بيست به وظيفه  تحليل از سوسياليسم دولتي پايان دادند و آن را به تبليغ براي آن جايگزين كردند  – ما آن را تبليغات سوسياليستي مي ناميديم -. براي اين امر دو علت وجود داشت:

يك- قطع حضور فعال انديشه مستقل سياسي در دوران استالين نزد ماركسيست هاي همبسته با اتحاد شوروي، تا آنجا كه مربوط به مساله برخورد به سياست داخلي كشورهاي سرمايه داري نمي شد؛

دومين- نكته مربوط مي شود به عملكرد كمونيست ها در غرب پس از دوران استالين، كه ناشي از وفاداري تاكتيكي [به سوسياليسم دولتي] بود: شما (و من) مي خواستيم مواضع سوسيال دمكراسي و انتقادِ محافل بورژوازي را تكرار نكنيم، حتي آنجا كه واقعيت را بيان مي كردند: ازجمله درباره ناكارآمدي، عدم امنيت حقوقي و نبود دمكراسي در سوسياليسم دولتي. علت اين وفاداري ما آن بود كه نمي خواستيم در اين موضعِ ضدكمونيستي كه در سراسر كشورهاي سرمايه داري حاكم بود، شركت داشته باشيم كه ابزاري براي تهديد سوسياليسم دولتي بود. اما از اين طريق كه از انتقاد صرفنظر كرديم، تحليل مستقل ما در باره سوسياليسم دولتي نيز زمينه وجودي خود را از دست داد. با از بين رفتن اين زمينه، امكان تاثير ما بر سوسياليسم دولتي كه به نوبه خود بر روي كشورهاي سرمايه داري تاثير مي گذاشت، پايان يافت. از اين راه اما امكان تاثير ما بر كشورهاي سرمايه داري و ارايه تحليل انقلابي از شرايط حاكم بر آن ها نيز ناممكن شد.

هنگامي كه از ماركسيسم سخن مي رانيم، نبايد فراموش كنيم كه از سال هاي ١٩١٧ و همچنين ١٩٤٥ به بعد هميشه ماركسيست و كمونيست هايي هم  خارج از احزابي وجود داشته اند كه در دوران استالين و بعد از آن اتحاد شوروي را تنها مرجع نمي دانستند. انتقاد به سوسياليسم دولتي توسط آن ها وجود داشت، به ويژه توسط تروتسكيست ها، بعد از سال ١٩٥٦ همچنين در حزب هاي كمونيستي كه از اتحاد شوروي جدا شدند، در آغاز در كشورهاي اسكانديناوي و بعدها در حزب هاي به اصطلاح يوروكمونيسم. ما كوشش آن ها را براي انتقاد به كمونيسم دولتي رد مي كرديم، و براي اين موضع ما، دلايلي وجود داشت كه امروزه هم قابل درك هستند. آنچه كه مربوط به تروتسكيست ها مي شود، بايد گفت كه ضعف سازماني آن ها موجب مي شد كه انتقاد آن ها به استالينيسم در عمل هميشه به ابزار تبليغات ضدكمونيستيِ بورژوايي تبديل مي شد، و در يوروكمونيسم نيز انتقاد به سوسياليسم دولتي تنها به سيمايي براي سوسيال دمكراتيك كردن اين حزب ها بدل شد كه به نابودي و به به حاشيه رانده شدن اين حزب ها انجاميد. نابودي و به حاشيه رانده شدني كه ريشه آن در موضع انتقادي آن ها به سوسياليسم دولتي قرار نداشت.

همه اين صحنه ها را ما اكنون پشت سر گذاشته ايم. تحليل بي طرفانه سوسياليسم دولتي، كمكي براي ”دشمنان“ نيست. اين انتقاد همچنين نمي تواند به معناي خوش خدمتي به آن ها فهميده شود، زيرا پس از شكست، ديگر هيچ كس تكه ناني را هم از ما نمي پذيرد. چنين انتقادي تنها به نفع خود ماست، زيرا ما از شكست براي نبردهاي آينده درس مي آموزيم، و تئوري ماركسيستي در اين زمينه راهنماي ماست.

از آنجا كه سوسياليسم دولتي، سوسياليسم دولتي بود، مي بايستي شكست بخورد. شايد به علل شرايط پديدار شدنش، چيز ديگري هم نمي توانست باشد جز سوسياليسم دولتي. بهر جهت، سوسياليسم دولتي دو مساله مركزي را نتوانست حل كند كه با هم يك امر بغرنج را تشكيل مي دهند: پرسش در باره مالكيت و دولت!

[تز محتوم بودن شكست ”سوسياليسم دولتي“ در سخنان فولبرت به اثبات رسانده نمي شود. او با اين نظر، به ويژه در تضاد قرار دارد با سخنان خود در آغاز در باره موضعِ انتقاد و انتقاد از خود از طرف لنين، و همچنين توانايي و آمادگي او براي تصحيح سياست روز به منظور برپايي جامعه نويني كه خود از آغاز در تحليل تئوريك آن فعال بوده است. ناتواني كمونيست هاي بعدي براي اصلاحات ضروري را نبايد، به نظر نگارنده، به عنوان گناه لنين و از آن نادرست تر به مثابه غيرممكن بودن امكان تحقق جامعه سوسياليستي به دنبال پيروزي انقلاب اكتبر ارزيابي كرد. آنچه كه در آغاز از نظر فيلسوف ايتاليايي دومينكو لودورزو نقل شد، از شرايط نبرد بغرنج و سختي حكايت مي كند، كه لنين با شناخت آن به اصلاح سياست روز بلشويكي روي آورد. برنامه نوين اقتصادي ”نپ“ و يا پرداخت حقوق كلان به متخصصين غربي براي بازسازي اقتصاد روسيه شوروي در اين سال ها، نشانه هايي از توانايي براي مبارزه عليه بغرنجي ها است.]

 

مساله مالكيت و نقش دولت

در مانيفست حزب كمونيست از سال ١٨٤٨، برپايي جامعه يي نويد داده مي شود كه در آن، رشد آزاد هر انسان شرط رشد آزاد همه است. پيش شرط براي اين امر، نفي مالكيت خصوصي بورژوايي است. در آغاز رشد تئوري خود، ماركس و انگلس نظري روشن و مشخصي در اين باره ارايه نمي دهند كه اين مالكيت خصوصي بورژوايي، بايد با چه نوع مالكيتي جايگزين شود. در روند براندازي اين مالكيت بايد دولت دمكراتيك كه پذيرفته شده بود در آن طبقه كارگر با اكثريت خود قدرت را در دست دارد، نقش تعيين كننده ايفا كند. از سال ١٨٧١ ماركس و انگلس موضع خود را تدقيق بخشيدن: در روند انقلاب بايد دولت ناپديد شود. اين نكته، تز مركزي لنين را در ”دولت و انقلاب“ نيز تشكيل مي دهد.

مضمون دولت را اين نظريه پردازان به مثابه نقش سركوب سياسي طبقه حاكم تعريف مي كنند. با نابودي جامعه طبقاتي، دولت هم بر مي افتد. آن چيزي كه تاكنون اِعمال رسمي ي قهر بود، به نظر انگلس، سرشت سياسي خود را از دست مي دهد كه به اين معناست: كه به جاي سلطه [سياسي] بر انسان ها، اداره وظايف اجتماعي برقرار مي شود.

به عللي كه بسيار مورد بررسي قرار گرفته و تكرار آن در اين سطور ضروري نيست، درست عكس اين نظر انگلس تحقق يافت: دولت سوسياليستي ناپديد نشد، سرشت سركوبگرانه خود را حفظ كرد، و آن را در مقايسه با دمكراسي هاي سرمايه داري، و حتي در برابر تزاريسم تشديد هم كرد. و در دست دستگاه دولتي كليه مالكيت با ارزش جامعه انباشته شد. نتايج چنين وضعي شناخته شده اند.

مالكيت دولتي بر همه چيز، خود را به مثابه شكلي قابل دوام به اثبات نرساند. كسي كه به اين شكل براي آينده مي انديشد، نمي تواند بكلي آن را نفي كند، ولي تنها مي توان آن را شكلي از اشكال مالكيت عمومي فكر كرد كه وسيع تر از مالكيت شهرداري و تعاوني نيست. اين حتي معقول است در اين باره نيز فكر شود كه آيا مي تواند حتي مالكيت سرمايه داري  – با موقعيتي در اقليت و بشدت مورد كنترل –  در سوسياليسم و كمونيسم نيز جايي داشته باشد؟

آنچه كه به مساله سرنوشت دولت مربوط مي شود، از طرف ليبرال ها و هم چپ ها به طور دوگانه اي در باره آن سخن گفته مي شود. ليبرال ها خواهان كوچك كردن آن هستند و نظرشان با اين خواست، محدود كردن وظايف اجتماعي و اقتصادي دولت است. اما از طرف ديگر آن ها، آنجا كه اين دولت موظف به تامين منافع ناشي از شيوه توليد سرمايه داري و به اصطلاح تضمين منافع ملي است، خواستار دولتي مقتدر هستند.

چپ ها جانبدار ضرورت دخالت عمومي در امور اقتصادي هستند، ولي عملكرد سركوبگرانه قدرت عمومي را رد مي كنند. در مرحله پاياني سوسياليسم دولتي ديگر صحبتي از ناپديد شدن دولت مطرح نبود، بلكه حتي صحبت از ضرورت تشديد عملكرد آن مطرح بود. جنبه حقيقي در اين تز كه در آن، به طور عيني، تشديد فشار دولتي انعكاس مي يافت، در اين نكته نهفته است كه بخش عمومي در جامعه اي كه در آن مالكيت سرمايه داري وجود ندارد  – و يا با نقشي محدود حضور دارد -، بايد وظايف بسياري را در بخش هاي مختلف هستي اجتماعي به عهده گيرد كه پيش تر يا توسط قدرت مالكين سرمايه [امور خيريه، درمان، آموزش و …] عملي مي شد و يا اصلاً انجام نمي شد.

نام اين قدرت عمومي در آينده چه خواهد بود؟ در مضمون ”قدرت عمومي“، واژه اذيت كننده يي ”قدرت“ وجود دارد. در ”حزب چپ“ [آلمان] اين واژه به صورت عام و به شكل يك نام استفاده مي شود، ”عمومي“ das Öffentliche. اين واژه داراي مفهومي عملكردي است كه مي توان آن را در برخورد با مواضع طرفداران ”راديكاليسم بازار“ به خدمت گرفت، زيرا مي توان گفت كه اين واژه به نحوي مساله مالكيت را نيز مطرح مي سازد.

در حالي كه زير شوك ناشي از وقايع سال هاي ٨٩ و ٩٠ قرن پيش ديگر چپ ها مساله مالكيت را مطرح نكردند، ليبرال ها حل مساله مالكيت را به جديت به سود نظر خود به پيش بردند: از طريق خصوصي سازي مراكز توليدي در شرق و ساختارهاي زيربنايي و سوق الجيشي عمومي در غرب [آلمان].

طرح دوباره مساله مالكيت توسط چپ پر اهميت است. اين مساله بايد به معناي نبرد عليه خصوصي سازي و مبارزه براي برقراري يا برقراري مجدد مالكيت عمومي تلقي گردد. مالكيت عمومي بايد از شكلي برخوردار باشد كه تنها، وظيفه سرپرستي و گرداندن بخش هاي امور خدمات اجتماعي را براي دولت باقي مي گذارد. بايد شكل دولت- حاكميت كنوني را در جهت انجام اين وظيفه تغيير داد.

اين خواستي است كه تنها از طرف ماركسيست ها مطرح نمي شود. سهم ماركسيست ها در نبرد براي تحقق اين خواست در اين نكته قرار دارد كه آن ها به بررسي و اثبات شكل هاي سه گانه انباشت بيش از حد سرمايه Überakkumulation در نظام سرمايه داراي بپردازند:

–        چگونگي خارج كردن سرمايه هاي بزرگ از جريان را افشا كنند؛

–        ناپديد شدن سرمايه را در توليد تسليحات بر ملا سازند؛

–        شكل هاي جديدِ به اصطلاح انباشت اوليه سرمايه را براي مردم توضيح دهند.

ماركس انباشت اوليه سرمايه را در بخش ٢٤ جلد اول ”سرمايه“ به مثابه روند مشخصي در آغاز دوران جديد مورد بررسي قرار داده است (نگاه شود به جوانشير، همانجا، ص ١١٢ به بعد). پژوهشگر زمين شناس آمريكايي از ايالات متحده، ديويد هاروي Divid Harvey در تحقيقات خود (امپرياليسم جديد، هامبورگ ٢٠٠٥) به اين نكته اشاره دارد كه انباشت اوليه سرمايه اكنون نيز مساله اي مطرح است. نه به صورت ”انباشت از طريق سلب مالكيت“ [كه ماركس به اثبات رسانده]، بلكه همچنين در شكل غارت سرمايه دارانه منابع زيرزميني [و آب آشاميدني و …] و ايجاد خطرهاي مادي براي اين منابع [نابودي محيط زيست و …].

آن طور كه ماركس توضيح مي دهد، انباشت سرمايه «در جوامعي كه در آن شيوه توليد سرمايه داري حاكم است»،  – به عبارت ديگر نه در كشوري كه اين شيوه نقش محدودي در يك نظام با شيوه توليد ديگري داراست –  به طور اجتناب ناپذير به وضع ”بيش از حد انباشت“ منجر مي گردد و با ايجاد شدن فاجعه هاي جديد همراه است. براي جلوگيري از اين فاجعه ها [فقر، بيكاري، جان كني، بندگي و نابودي حقوق كارگر و…] بايد نبرد اجتماعي به منظور كنترل و هدايت انباشت سرمايه عملي گردد. اين به معناي طرح جديد مساله مالكيت نيز است.




اهميت قابل شناخت كردن شرايط اجتماعي حاكم!

مقاله شماره ١٣٩٢ / ٥٦  (١٧ دي)

واژه راهنما: استراتژي و شعارهاي انتقالي. انتقال آگاهي ماركسيستي- توده اي به درون طبقه كارگر.

در مقاله ”دولت حسن روحاني منافع چه قشرها و محفل هايي را نمايندگي مي كند؟“، سرمقاله پراهميت ”نامه مردم“، ارگان مركزي حزب توده ايران (شماره ٧٣٧، ٩ دي ٩٢ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2380-)، وحدت ميان سياست دولت احمدي نژاد و حسن روحاني را به مثابه دو ابزار متفاوت دولت مداري به منظور «نجات رژيم جمهوري اسلامي از بحران سياسي ناشي از رويارويي با جنبش اجتماعي» افشا مي كند و آن را «دو شيوه سياست ورزي از سوي سرمايه داريِ بوروكراتيك در كشور» براي حفظ منافع طبقاتي خود مستدل مي سازد.

اين نظام سرمايه داري ضد مردمي و ضد ملي، در مرحله نخست، «ماجراجوترين مهره خود را بر سر كار آورد و موج اعتراض هاي اقتصادي و اجتماعي را با سركوب فرونشاند. … دولت روحاني [اكنون] … سعي دارد … با سياست ورزي و كاستن از بحران هايِ غيرضروري و [با] به عاريه گرفتن شعارهايي از جنبش اجتماعي [ي] عقب رانده شده پس از انتخابات ٨٨ و از محتوا خالي كردن آن [شعارها]، حاكميت سرمايه داري بوروكراتيك را تثبيت و منافع دراز مدت آن را نگهباني كند. دولتِ احمدي نژاد ابزار سياست به كارگيري ”چماق“ اين رژيم و دولتٍ روحاني، به ظاهر ”حلواي“ آن است.»

سرمقاله ”نامه مردم“ سپس با اشاره به مبارزاني – چه اصلاح طلب و چه ”چپ“ – كه «روح و روان» خود را به بند ناف «انديشه هاي نوليبرالي» وصل كرده اند، به درستي اين وابستگي را «ازجمله دلايل ضعف جنبش مردمي» اعلام مي كند و مي نويسد: «انديشه هاي نوليبرالي روح و روان بخشي از نيروهاي ترقي خواه را … همچون خوره خورد و تراشيد و درونشان را از محتواي انقلابي، دمكراتيك و حتي عدالتخواهانه تهي ساخت.» ”نامه مردم“ چنين نتيجه گيري مي كند: «سمت گيري ترقي خواهانه نه در عمل رفسنجاني نهفته است و نه در دولتِ حسن روحاني و نه در برنامه هاي نوليبراليست هاي وطني محلي از اعراب دارد. …

براي عقب راندن سرمايه داريِ بوروكراتيك … تنها يك راه عملي وجود دارد و آن هم، بسيج و سازماندهي نيروي لايزال مردمي و زحمتكشان است. در اين راستا امر اتحاد نيروهاي ملي و دمكراتيك ميهن اهميتي عاجل دارد.»

در كتاب ”رفرم و انقلاب“، با زير عنوان ” تئوري انقلاب و نبرد طبقاتي در قرن ٢١ ام“ كه در آن تعدادي از ماركسيست هاي معاصر آلماني با رساله هايي تئوريك و همچنين بررسي هاي مشخص شرايط نبرد طبقاتي در كشورهاي سرمايه داري به طور عام و همچنين با نگرش به موارد خاص اين شرايط، ”راه هاي گذار از سرمايه داري“ را مورد بررسي قرار داده و به ويژه مساله رابطه ميان ”رفرم و انقلاب“ را موضوع اصلي بررسي هاي خود قرار داده اند. تفاوت ميان تئوري رفرميستي ”ترانسفورماسيون“ كه مدعي است با رشد هسته ”عدالت اجتماعي“ موجود در نظام سرمايه داري، گذار به سوسياليسم تحقق مي يابد و پيشنهادهاي ”بينابيني“ يا ”انتقالي“ در مبارزات روزمره به منظور ايجاد شرايط جابجايي قدرت سياسي به دست نيروي انقلابي، مورد توجه خاص قرار گرفته است. (نگاه شود همچنين به ضرورت هاي ”مرحله ملي- دمكراتيك …“ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2015).

در يكي از رساله ها در كتاب ”رفرم و انقلاب“ با عنوان ”مناسبات قدرت طبقاتي، قدرت طبقاتي و تجهيز طبقاتي“، ئكئرهارد ليبران  Ekkehard Lieberam، پروفسور متخصص ”موازين حقوقي حاكميت كشوري و قانون اساسي“، ازجمله به بررسي ”بحران سرمايه داري“ و توان آن براي خروج از بحران و همزمان تثبيت حاكميت نظام، مي پردازد. نكته اي كه در مقاله پيش گفته ”نامه مردم“ نيز مورد بررسي موشكافانه قرار مي گيرد: «سرمايه داريِ بوروكراتيك در ايران  – هم بنا بر موقعيت خود و هم بنا بر تجربه هايي كه كسب كرده است –  اين توانايي را دارد كه براي خروج از بحران تاكتيك هاي متفاوتي را به كار گيرد. … نمي بايست اجازه داد كه رژيم ولايي در اين مقطع حساس در حيات ميهن، جنبش مردمي را سر در گُم كند و بين نيروهاي ترقي خواه شكاف بيندازد. هدف رژيم از تغيير سياست هايِ حساب شده [از احمدي نژاد تا روحاني] در ماه هاي اخير، حفظِ منافعِ محفل هاي فاسد و سركوبگر است كه در ساختار آن نقش كليدي دارند.»

”ليبرام“ نيز در رساله خود به خدمت گرفتن «يورش نوليبرالي» سرمايه را به عنوان يكي از راه هاي ”حل“ بحران از طريق تشديد «قطب بندي ميان فقر و ثروت» ارزيابي مي كند. «يورشي» كه بايد در ماه هاي آينده و همزمان با قطعي شدن «توافق با غرب» در ايران انتظار آن را داشت. خبرهاي نگران كننده اي از تشديد خصوصي سازي حتي بيمارستان هاي دولتي و دانشگاهي، بخش هاي تامين كننده خدمات و نيازهاي اوليه مردم و زحمتكشان در ايران منتشر مي شود.

به نظر ”ليبرام“ نيز «بدون تجهيز طبقه كارگر تغيير سياست و انقلاب» ممكن نخواهد بود. از اين روست كه او برخورد انتقادي به «كليت سيستم» را ضروري مي داند و مي گويد: «مساله انتقاد به اين يا آن نابساماني، تنها مساله اصلي نيست، بايد «كليت سيستم مورد پرسش و افشاگري قرار داده شود.» (ص ٥٠) «استراتژي از ديدگاه نبرد براي پيروزي، اين پرسش را مطرح مي سازد كه آيا طبقه كارگر از آن چنان آگاهي طبقاتي برخوردار است كه بتواند خود را به مثابه يك طبقه از زير نفوذ ايدئولوژيك بورژوازي به منظور اِعمال برنامه نوليبرال اقتصادي آزاد سازد و به كمك يك استراتژي انتقالي راه گذار به مرحله [ملي- دمكراتيك در مورد ايران] را بگشايد؟» (تكيه از ف. ع.)

شعارهاي انتقالي در چارچوب ”استراتژي انتقالي“، شعارهايي هستند كه تحقق آن ها ”به طور طبيعي“ در شرايط حاكم نظام سرمايه داري ممكن هستند، ولي حاكميت كنوني قادر و مايل به پذيرفتن آن ها نيست. وجود سنديكاهاي مستقل كارگري و يا آزادي زندانيان سياسي در شرايط كنوني ايران، چنين شعارهايي را تشكيل مي دهند. رژيم ديكتاتوري ولايي از اين رو قادر و مايل به تن دادن به شعار آزادي زندانيان سياسي و رهبران در حصر غيرقانوني نيست، زيرا دستيابي به اين هدف زير فشار مبارزه توده اي، مساله اصلي آزادي هاي قانوني براي مردم را مه در بندهاي اصل ٢٦ قانون اساسي تصريح شده است، به مساله اصلي روز بدل مي سازد.

به نظر ”ليبرام“، اين «استراتژي انتقالي» بايد بتواند:

١- شرايط اجتماعي حاكم و علل آن را براي توده هاي كار و زحمت و زنان و مردان زير فشار و فقر قابل شناخت سازد؛

٢- نبرد روزمره را براي انساني كردن شرايط با خواست هاي انتقالي به پيش براند؛

٣- شعارهاي مبارزاتِ انتقالي را براي همه صحنه هاي مبارزات توده ها ارايه دهد؛ اتحادهاي اجتماعي را در اطراف اين شعارها سازمان دهد؛

٤- بدون انتقال آگاهي ماركسيستي به درون طبقه كارگر، دسترسي به هدف هاي پيش گفته، ناممكن است.

همان طور كه در مقاله ديگر ”نامه مردم“ با عنوان ”به بهانه خيزش مردمي ٨٨ و سركوب خونين رژيم ولايت فقيه“

http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2382-) ذكر شده است، «مي توان با اتكاء به منافع ملي و ميهني در كنار هم مبارزهِ مشتركي را براي دست يابي به آينده اي رها از استبداد و دست يابي به آزادي و عدالت اجتماعي به پيش برد. … براي بسيج نيروهاي اجتماعي حول شعارهاي مشخص آزادي فوري و بدون قيد و شرط زندانيان سياسي و پايان بدون قيد و شرط حصر موسوي، كروبي و زهرا رهنورد، و همچنين مخالفت با سياست هاي اقتصادي مخربي كه تنها به نفع كلان سرمايه داران كشور است، و همچنين به رسميت شناختن حقوق صنفي ازجمله سنديكايي كارگران فعاليت را تشديد كرد. بدون حضور نيرومند جنبش مردمي در صحنه، رژيم ولايت فقيه نيازي به تغيير سياست و شيوه حكومت مداري كنوني نخواهد ديد. …»!




وحدت ميان اقتصاد ملي- دمكراتيك و نبرد ضدامپرياليستي!

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥٥ (١٤ دي)

واژه راهنما: حفظ مرزهاي ”قانوني“ و ”حقوقي“ حق حاكميت ملي، مضمون نبرد آزاديبخش دوران كنوني است.

در گفتگويي، رفيقي بر ضرورتِ توافق با كشورهاي ”غربي“ از اين رو تاكيد داشت، زيرا ”جان مردم از وضع بحران اقتصادي- اجتماعي به تنگ آمده و پذيرفته اند كه با ايجاد شدن توافق، امكان سرمايه گذاري خارجي در ايران گشوده گشته، فرصت هاي شغلي به وجود خواهد آمد و بحران اقتصادي لااقل براي مدتي تعديل مي گردد.“ به نظر او ”موضع گيري در برابر اين خواست مردم، بي نتيجه است و به انزوا مي انجامد“.

چرا نمي توان با چنين موضعي موافقت داشت؟ بيش از اين، چرا ضرورت برخورد انتقادي به چنين موضعي، از اهميت درجه نخست برخوردار است؟

طبقات حاكم در جامعه سرمايه داري در مرحله كنوني توانسته اند انديشه و نظر خود را به منظور ايجاد شرايط عيني تشديد غارت و استثمار انسان زحمتكش از آن طريق به انديشه غالب بدل سازند، كه توانسته اند به قول مارگارت تاچتر، به توده هاي بقبولانند كه اگر «اسبان از بهترين علوفه ها تغذيه شوند، در پِهنِ آن ها براي گنجشگان به وفور خوراك يافت خواهد شد». اين موضع فاشيستي و برتري جويانه را سرمايه داري دوران افول با اِعمال فشار فاشيست مآبانه و به كنار راندن، سركوب و تجزيه نيروها از طريق ارعاب و زندان و شكنجه و كشتار، به انديشه غالب در جامعه گرفتار ايدئولوژي پسامدرن نظام امپرياليستي بدل ساخته است. اِعمال خشن نبرد طبقاتي از ”بالا“، با هدف و براي انجام سياستي مشخص انجام شده است: اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي!

– مثلا براي ايجاد ”منطقه هاي آزاد اقتصادي“!  در اين مراكز، ساعات كار روزانه با اضافه كاري اجباري، ميان ١٤ تا ١٦ ساعت در روز طولاني است. (نگاه شود ازجمله به حقوق متساوي كارگران رسمي و پيماني …، تير ٩٢، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2131)

– نمونه ي ديگر، نابودي قراردادهاي رسمي است. سر ميدان حسن آباد در تهران، كنار ديوار نرده اي آن دوران ”آتش نشاني“ كه ”سلموني هاي چايي دارچيني رديف به انتظار مشتري مي نشستند“، صبح هاي زود كارگران ساختماني جمع مي شدند، به اميد آنكه ”صاحب كاري“ كاري برايش داشته باشد و ”روزي“ي گيرش بيايد. هدف نابودي قراردادهاي رسمي كار، ايجاد مجدد چنين شرايطي است. اكنون شركت اينترنتي آمريكايي الاصل ”آمازون“ در آلمان، كه ٩٠٠٠ كارمند در اين كشور دارد، حاضر به عقد قرارداد دستجمعي با سنديكاي آلمان در مورد شرايط كار و دستمزد كارمندان نيست، زيرا همين وضع بي حقي را در ايالات متحده آمريكا به كارگران اغلب زن خود تحميل كرده است و مي خواهد آن را در آلمان نيز اعمال كند!

برشمردن همه نمونه ها سخن را به درازا مي كشاند. آنچه كه بايد بر آن تكيه داشت، آنست كه با توجه به تجربه همه ي كشورهايي كه در گرداب تن دادن به نسخه نوليبرال گرفتار آمده اند، از يونان، اسپانيا، پرتغال و ديگر كشورهاي پيراموني اتحاديه اروپايي، تا تايلند، فيليپين و بنگالدش و تركيه دم گوش ما، ديگر از كشور خودمان سخني نگويم، اين واقعيت قابل شناخت است كه ادامه چنين سياست اقتصادي- اجتماعي، جز به تشديد استثمار نيروي كار انساني و تعميق بحران در كشورها نمي انجامد. درست به منظور مهار كردن اين بحران است كه ارتجاع حاكم سركوب مبارزان و سياست فاشيست مآبانه اعمال حاكميت خود را تشديد كرده و خواهد كرد. افشاگري هاي ادوارد سنودن، آن صحنه اي را شفاف ساخت، كه بيان سركوب مقاومت محرومان و استثمار شوندگان در كشورهاي امپرياليستي است كه با تشديد بحران در همه اين كشورها به مساله روز تبديل شده و تشديد خواهد شد و كشور ما ايران نيز نمي تواند موردي استثنايي را در اين ميان تشكيل دهد.

بدين ترتيب مي بينيم كه مبارز ماركسيست- توده اي با معضلي روبروست كه معضل مركزي نبرد طبقاتي در شرايط نامساعد كنوني در جهان و ايران است. پرسش مركزي اين پرسش است كه فعاليت تبليغي و ترويجي مبارز ماركسيست- توده اي بايد از چه ساختار ”منطقي“ و ”متناسب“ برخودار باشد تا به نيازهاي روز توده هاي زحمت پاسخ دهد و اهرم تجهيز و سازماندهي آن ها براي مبارزات ”دمكراتيك“ با هدف بهبود شرايط زندگي، ”امروز“ زحمتكشان باشد، و هم قادر باشد ضرورت رشد مبارزات ”دمكراتيك“ را به مبارزات ”سياسي“ به منظور گذار از شرايط حاكم نشان دهد و اين گذار را به مثابه اهرم رشد و ترقي خواهي اجتماعي قابل شناخت و درك سازد؟

چنين سياستي چاره اي ندارد، بايد به فراتر از نفي آنچه كه حاكم است بيانديشد. واقع بيناني و امكان ضرورت نفي آنچه حاكم است را براي توده هاي زحمت روشن و شفاف و قابل شناخت سازد. اين اما تنها گام نخست است. چنين سياستي چاره اي ندارد، بايد بتواند آنچه كه بايد باشد را هم براي توده ها توضيح دهد و آن را مستدل و قابل شناخت و درك سازد. وحدت اين دو گام، به معناي وحدت روند ترقي خواهي نير ي نو است.

يكي از عمده ترين نكات در اين نبرد روزانه نشان دادن اين نكته است كه اقتصادي ملي و مردمي، اقتصاد ملي در خدمت مردم ميهن ما و در مركز آن طبقه كارگر، بايد سياستي ضد اقتصاد ديكته شده توسط امپرياليسم و ارگان هاي جهاني آن باشد؛ ارگان هايي از قبيل صندوق بين المللي پول، بانك جهاني، سازمان تجارت جهاني و مدافعان داخلي اين سياست!

اقتصادي ملي بايد مرزهاي ”قانوني“ و ”حقوقي“ حق حاكميت ملي را حفظ كند، به روند نابودي قوانين مدافع منافع زحمتكشان، قانون كار، قراردادهاي دستجمعي كار ميان كارگران و سنديكاهاي آزاد و مستقل كارگري و كارمندي پايان بخشد. دفاع از اين قوانين، همانقدر اين مرزهاي ”حقوقي“ را تشكيل مي دهند، كه حفظ توليد ملي و حراست از سرمايه هاي خصوصي در بخش توليد و خدمات داخلي اين مرزها را تشكيل مي دهد.

حفظ مرزهاي ”قانوني“ و ”حقوقي“ حق حاكميت ملي، با مبارزه ضد اقتصاد نوليبرال امپرياليستي وحدتي جدايي ناپذير را تشكيل مي دهد و مضمون نبرد آزاديبخش دوران كنوني است.

برنامه اقتصادي حزب توده ايران مصوب ششمين كنگره آن در سال ١٣٩١، تنها برنامه مدون اقتصادي است كه ويژگي هاي برشمرده شده را داراست و از اين مرزهاي حقوقي و اقتصاديِ حق حاكميت ملي دفاع مي كند. قطع بي چون و چراي اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي، با جايگزين برنامه اقتصادي براي تقويت توليد داخلي از طريق حمايت هاي دولتي از اين توليدات و ايجاد شرايط بهبود توليد كشاورزي، هسته مركزي را در آن تشكيل مي دهد. جلب سرمايه هاي خارجي در چارچوب برنامه اقتصاد ملي كشور ضروري است. ايجاد شركت هاي مختلط كه چتر حمايت مالي و حقوقي سرمايه دولتي براي بخش خصوصي داخلي در آن منظور شده است، امنيت سرمايه هاي داخلي ي خصوصي را تامين مي كند، بندهاي ديگر اين برنامه اقتصاد ملي و ضدامپرياليستي را تشكيل مي دهد.

 برقراري آزادي هاي دمكراتيك براي زحمتكشان يدي و فكري، كارگران، معلمان، زنان و جوانان و همچنين آزادي فعاليت هاي سنديكاهاي مستقل و فعاليت سياسي احزاب، آزادي فعاليت مطبوعات و ديگر حقوق ملت كه در آن حقوق همه ي خلق هاي سرزمين ايران تامين مي شود، بخش جدايي ناپذير را در اين برنامه اقتصاد ملي تشكيل مي دهد. بدين ترتيب شرايط كنترل دمكراتيك عمومي بر روند اقتصاد ملي تامين و حفظ مي گردد.

بر پايه اين برنامه علمي، وحدت ميان اقتصاد ملي و مردمي و سرشت ضدامپرياليستي ترقي خواهانه آن به مثابه اهرم دفاع از منافع ملي ايران ايجاد و بر قرار مي گردد.




اقتصاد ملي- مردمي، جايگزين شايسته براي نسخه اقتصادي نوليبرالِ دولت روحاني!

مقاله شماره ١٣٩٢ / ٥٤ (٨ دي)

واژه راهنما: برنامه اقتصاد ملي حزب توده ايران

١- از اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي در ايران كه با نام ”تعديل اقتصادي“ در دوران رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني آغاز شد و تاكنون به مدت بيست و پنج سال به مورد اجرا درآمده است، بجز تشديد بحران بيكاري، گراني و فقر روزافزون، نابودي توليد كشاورزي و صنعتي ثمره اي ببار نيامده است! بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران پيامد تن دادن به اجراي اين نسخه امپرياليستي است كه ابزار انباشت سود و سرمايه نظام غارتگر سرمايه داري جهاني است كه به دست مداحان آن به كشور و مردم ميهن ما هم تحميل شده و همانند كشور همسايه ما تركيه، رشوه گيري و احتشاء، فساد مالي و اجتماعي در جامعه را به پديده روزمره بدل ساخته است. ادامه اين سياست تنها به سود گروه هاي ديگري از لايه هاي حاكم نظام سرمايه داري كنوني تمام خواهد شد و درّه فقر و ثروت را در ايران تعميق خواهد بخشيد و زحمتكشان يدي و فكري، زنان و مردان شرافتمند و ميهن دوست را با مشكلات بيش تر و بغرنج تري روبرو خواهد ساخت.

٢- از اين روست كه بايد به سينه برنامه اقتصادي دولت يازدهم كه ادامه سياست اقتصادي دولت احمدي نژاد است، دست رد زد. اگر در دوران هشت ساله دولت احمدي نژاد، حاكميت نظام سرمايه داري و نماينده آن، رژيم ديكتاتوري ولايي- امنيتي شرايط ”قانوني“ اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي را در ايران به طور غيرقانوني و بدون شركت توده هاي مردم و در شرايط خفقان شبه فاشيستي ايجاد كرد، اكنون همين حاكميت سرمايه داران مي خواهد اين خيانت خود را به منافع ملي مردم ميهن ما ادامه داده و از طريق فروش ثروت هاي ملي و مردمي به سرمايه سوداگر مالي امپرياليستي و ريزه خواران فربه شده داخلي آن، گام ضد ملي نابودي زيربناي استقلال اقتصادي ايران را به پايان برساند، با اين اميد كه از طرف امپرياليسم به مثابه ”همكار“ منطقه اي از نوع تركيه، عربستان و قطر به رسميت شناخته شود.

اگر قوانين ملي حافظ حقوق زحمتكشان، قانون كار، قانون حفظ يارانه ها براي نيازهاي اوليه و …، مرزهاي ”حقوقي“ حق حاكميت ملي مردم ميهن ما را تشكيل مي دادند كه به دست دولت احمدي نژاد نابود شدند، فروش ثروت هاي ملي و متعلق به مردم ايران، نفت ملي شده و ديگر منابع زيرزميني و …، نابودي مرزهاي ”اقتصادي“ حق حاكميت ملي مردم ميهن ما است. اين نابودي در پشت پرده نام فريبنده ”سرمايه گذاري خارجي“، برنامه اقتصادي دولت روحاني را تشكيل مي دهد. پيامد اين فاجعه برباد رفتن امكان مقاومت مردم ميهن ما و همه نسل هاي آينده در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي است.

٣- سرشت ضد مردمي و ضد ملي سياست اقتصادي- اجتماعي دولت احمدي نژاد و روحاني، وحدتي را تشكيل مي دهد كه ناشي از سرشت نظام حاكم سرمايه داري در ايران و تظاهر خصلت ضد مردمي و ضد ملي آن است. خصلت ارتجاعي و استبدادي اي كه خود را هر روز بيش تر به مثابه زائده و وابسته اي از نظام اقتصاد سرمايه داري امپرياليستي در جهان به اثبات مي رساند و دستاوردهاي انقلاب ملي- ضدامپرياليستي و مردمي- دمكراتيك بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را بر مي اندازد (نگاه شود همچنين به http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2266).

٤- اين در حالي است كه انقلاب ملي- دمكراتيك در جمهوري خلق چين، حتي يك متر مربع از خاك كشور را به فروش نرسانده است، و در هر شركت مشترك با سرمايه خارجي سهم تعيين كننده را براي سرمايه ملي تحت حفاظتِ دولت مردمي حفظ كرده است. استقلال ملي در اين كشور هر روز از توان بيش تري برخودار است. تحكيم اين استقلال از جان مايه حفظ ثروت هاي ملي و ايجاد سدهاي قانوني براي سرمايه گذاري خارجي ممكن شده است. به سخني ديگر سرمايه گذاري خارجي، در خدمت برنامه اقتصاد ملي و مردمي قرار دارد كه تاكنون مشكلات كشور يك و نيم ميليارد نفوذي را به طور كامل بر طرف نساخته و به ويژه به تبعيض هاي طبقاتي پايان نداده و مهم تر از همه رهبري طبقه كارگر را در هدايت جامعه قطعي نساخته است و نبايد آن را مصون از شكست نيز ارزيابي نمود، با وجود اين، بنا به سرشت ملي و مردمي آن توانسته است راه شكوفاهي اقتصادي- اجتماعي را براي مردم چين و خلق هاي آن بگشايد.

٥- برنامه پيشنهادي حزب توده ايران براي ترقي اقتصادي و اجتماعي در ايران نيز از چنين سرشت ملي و مردمي برخوردار است. در كنگره ششم حزب در سال ١٣٩١، اين برنامه با سرشت ترقي خواهانه آن به تصويب رسيده است. برنامه اقتصادي به تصويب رسيده، برنامه است كه ضمن نفي قاطع اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي، برنامه اي را براي رشد توليد داخلي در كشاورزي و توليد صنعتي ارايه مي دهد كه در آن با تجهيز طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري و همه خلق هاي ميهنمان و با ايجاد شرايط قانوني و تضمين هاي دولتي- ملي براي سرمايه هاي خصوصي داخلي و مدافع توليد داخلي، پي ريزي شده است. در چهارچوب چنين برنامه اقتصادي ملي است كه سرمايه گذاري هاي خارجي مي توانند و بايد به كار گرفته شوند.

بايد بحث در باره اين برنامه جايگزين اقتصادي- اجتماعي ي پيشنهادي ي حزب توده ايران را به موضوع بحث و بررسي با همه ميهن دوستان قرار داد و راه رشد آينده كشور را در اين بحث ها شفاف و تدقيق نمود.




وحدت سياست احمدي نژاد و روحاني! اقتصاد ملي- دمكراتيك، جايگزين نسخه نوليبراليسم امپرياليستي!

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥٣ (٥ دي)

واژه راهنما: مساله آزادي هاي قانوني، بندهاي اصل ٢٦ قانون اساسي، حـق قانوني مردم! چانه زدن بر سر سهم و شرايط ”سرمايه گذاري خارجي“!

در گفتگويي، رفيقي با طرح مساله تناسب قوا، به طور ضمني بر اين نكته تكيه داشت كه بايد سياست كنوني دولت روحاني را مورد تائيد قرار داد، زيرا با توجه به سياست گذشته ”اتمي“ حاكميت و شعارهاي تحريك آميزِ دولت احمدي نژاد كه پيامد تحريم ها را تشديد كرد، به طور واقع بينانه امكان اجراي سياستِ ديگري وجود ندارد.

هنگامي كه او با اين پرسش روبرو شد كه آيا ”وحدتي“ ميان دو سياست دولت گذشته و كنوني وجود دارد؟ پاسخ سكوت بود! چشمان، با نگاه حيرت زده مي نگريست و مملو بود از پرسش ها، ازجمله پرسش هاي تمسخرآميز!؟ و رفيق به معنايي محق بود!

او كه تنها ظاهر سياست دولت احمدي نژاد و لحن پرخاشجويانه، ولي بي مايه او را با لبخند روحاني و ”زيركِ“ زبان وزير خارجه اش در ”مذاكرات“ در برابر چشمان ذهنش داشت و برايش از همه اين ظواهرامر، دو شيوه متفاوت تداعي مي شد كه اولي نقشي تخريبي در روابط خارجي ايران و … ايفا كرده است و دومي در صدد ترميم خرابي هاست، چگونه مي بايستي ”وحدت“ ميان اين دو شيوه را دريابد و درك كند؟ اين دو شيوه ”متضاد“ مي تواند از چه وحدتي برخوردار باشد، چگونه مي تواند در خدمت هدفي مشترك قرار داشته باشد؟! چنين برداشتي يك ديوانگي، يك ماليخويايي، يك خود گول زني بيش نيست!

براي درك ”وحدت“ ميان اين دو سياست و دو مرحله به ظاهر متضاد در سياست نظام سرمايه داري حاكم و رژيم نماينده آن، رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه، بايد از نگرش به سطح، به عمق، به ”مضمون“ سياست حاكميت سرمايه داري در ايران توجه كرد و آن را مورد موشكافي قرار داد، تا اين واقعيت قابل شناخت و درك گردد كه بدون سياست هشت ساله دولت احمدي نژاد، مجري سياست رژيم ديكتاتوري ولايي، نمي توانست نظام سرمايه داري در ايران كوشش خود را براي پذيرش به عنوان يك رژيم وابسته به نظام سرمايه داري جهاني، كه مجري آن دولت كنوني است، عملي سازد! در آن دوران، حتي ”شوراي نگهبان“ نيز حاضر به پذيرش ورود سرمايه خارجي به منظور خريدن ثروت هاي ملي ايران نبود و قانون تصويب شده را رد كرد! آن هاي و هوي تو خالي ”رهبر“ و ”احمدي نژاد“ در آن دوران و اين ”نرمش قهرمانانه“ دو روي يك سكه و لازم و ملزوم يكديگرند.

آنچه كه به نقش ديكتاتوري و سركوب هاي غيرقانوني در سياست اين حاكميت ضدمردمي و ضدملي در دوران هر دو دولت احمدي نژاد و روحاني باز مي گردد، آزادي اين يا آن زنداني سياسي ي ”ملي كِش“، و يا آزادي موسوي ها و كروبي كه شرط آن را رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه و شخص ”رهبر“  از زبان عسگراولادي، «توبه كردن» آن ها اعلام كرده است، محك نيست. آزادي رهبران در بند و كليه زندانيان سياسي كه خواست عمومي است كه تنها از طريق مبارزه فعال و رزمجويانه و نه نصيحت و توصيه مودبانه قابل دسترسي است، به پايمال كردن حق قانوني مردم پايان نمي بخشد. مساله آزادي هاي قانوني، مساله به رسميت شناختن، محترم داشتن و تن دادن به حق قانوني مردم در بندهاي اصل ٢٦ قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمين ٥٧ ميهن ماست! رژيم ديكتاتوري ولايي،  نماينده نظام سرمايه داري حاكم، قادر و مايل به تن دادن به چنين حـق قانوني براي مردم نيست!

اين نخواستن و نتوانستن، تنها ناشي از بدتينتي غارتگران نيست، ناشي از هدف گيري اقتصادي آن هاست.

هنگامي كه در سال ١٣٨٥ اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي كه از زمان رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني به مردم ميهن ما تحميل شد، با حكم غيرقانوي ”ولي فقيه“ به سياست رسمي دولتي در ايران بدل گشت، شرايط حقوقي ضروري براي اجراي آن به وجود آمد. وظيفه دولت احمدي نژاد، مبتني بر حكم غيرقانوني ”رهبر“، برداشتن موانع قانوني براي اجراي نسخه اقتصادي امپرياليستي بود. اين اقدام ضد مردمي با عنوان ”آزادي سازي اقتصادي“ از آن طريق عملي گشت كه دولت احمدي نژاد با اشك تمساح براي بي كاران در كشور و فقر حاكم بر زحمتكشان، با نقض قانون كار، با تحميل قراردادهاي ”پيماني“ كه اكنون شامل حال ٨٥ درصد از كارگران و كارمندان مي شود، با حذف يارانه ها كه قيمت مواد غذايي را به سطح قيمت ”جهاني“ مورد خواست سرمايه سوداگر امپرياليستي ارتقا داده و تورم را دامن زده، اين مرحله حقوقي به ثمر رساندن برنامه امپرياليستي را به پايان رساند و مورد تشويق صندوق بينا المللي پول نيز قرار گرفت.

زماني كه حاكميت سرمايه داري و رژيم نماينده آن با اجراي برنامه ”اتمي“، دست در دست حاشاي جنايت نازي ها و شعارهاي دهن پركن و بي مايه عليه اسرائيل، تحريم هاي امپرياليست ها را بر ايران و مردم آن تحميل نمود، آن شرايطي را تدارك ديد كه اكنون دولت روحاني خود را مشغول به گويا برطرف ساختن آن ها مي كند. اما مردم ايران خوب مي دانند كه بدون آن سياست، اين سياست نه ضروري و نه ممكن بوده است.

”وحدت“ ميان دو سياست به ظاهر متضاد نظام سرمايه داري حاكم كه توسط دو دولت گذشته و حال اجرا مي شود، در سرشت مشترك ضد مردمي و ضد ملي كليت سياست و هدف گيري اقتصادي نظام سرمايه داري حاكم نهفته است. دولت روحاني نيز اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي را برنامه رسمي خود اعلام كرده است. ”خصوصي سازي“ در برنامه اين دولت، انتقال نهايي ثروت هاي ملي مردم به سرمايه خصوصي است كه شرايط قانوني آن را احمدي نژاد تدارك ديد. خريداران ثروت هاي ملي، تحت عنوان ”سرمايه گذاري خارجي“، جز سرمايه مالي امپرياليستي با نقدينگي ١١٢ بليون (١١٢ هزار ميليارد) يورويي نمي تواند باشد. خرده ريزهاي غارت اين سرمايه داران، آن چيزي است كه مي خواهند از ثروت هاي ملي مردم ميهن ما براي سرمايه داران در اين سال ها فربه شده داخلي ايران باقي بگذارند. چانه زدن هاي پشت پرده ”مذاكرات اتمي“ در باره اين سهم و شرايط خريد ثروت هاي ملي مردم توسط سرمايه سوداگر امپرياليستي است. مخفي نگه داشتن مضمون مذاكرات كه وزير خارجه ايران حتي به قيمت ”استيضاح شدن“ هم حاضر به افشا كردن آن نبود، در باره مفاد ”تفاهم نامه“ اكنون علني شده كه هميشه ظاهر بندهايِ خواست هايِ امپرياليستي را تشكيل مي داد، نيست، بلكه چانه زدن بر سر سهم و شرايط ”سرمايه گذاري خارجي“ است! سرشت ضد ملي سياست سرمايه داري حاكم بر ايران، از اين خيانت آن به منافع ملي مردم ناشي مي شود كه در و پنجره را براي برباد دادن استقلال اقتصادي- ملي و نهايتاً تماميت ارضي ايران گشوده است.

در برابر اين سيات ضد مردمي و ضد ملي حاكميت سرمايه داري و رژيم نماينده آن، رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه، حزب توده ايران سياست مردمي و ملي خود را قرار مي دهد كه گام نخست آن، به عقب راندن رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه قرار دارد كه بايد به دست ”جبهه ضدديكتاتوري“، تشكيل شده از زحمتكشان يدي و فكري، زنان و مردان، جوانان و دانشجويان و همه نيروهاي ميهن دوست و سرمايه داران خواستار ارتقاي توليد ملي عملي گردد.

هدف گيري اقتصادي اين جبهه، برپايي اقتصادي ملي و مردمي است كه بايد با قطع قاطع اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي، با تجهيز همه سرمايه هاي ملي و با پشتوانه مردمي طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان، معلمان، كارمندان دولتي و خصوصي، و خلق و اقليت هاي ميهن دوست عملي گردد. برنامه اقتصاد ملي و مردمي مي تواند تنها متكي به آزادي ها و حقوق قانوني مردم، عملي گردد. حق فعاليت سنديكايي آزاد و مستقل، حق مبارزه سياسي با فعاليت علني و آزاد حزب هاي سياسي، در مركز آن حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، و ديگر حزب هاي ميهن دوست، برقراري آزادي مطبوعات و بيان و عقيده و …، پيش شرط هاي قابل كنترل بودن چنين سياست اقتصادي ي مردمي- دمكراتيك و ملي- ضدامپرياليستي را تشكيل مي دهد.




اولين ”ضدانقلاب“ در جامعه انساني عليه زنان بود وحدت مبارزه دمكراتيك و طبقاتي! «ترا نيمه خواستند» (احسان طبري)

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥٢ (٢٥ آذر)

واژه راهنما: آزادي زن به مثابه قله روند مَردُمِشِ انسان.

در روزنامه اينترنتي ”صداي مردم“ از برگزاري «نشست فعالان زن در تهران» گزارشي انتشار يافته است (در ١٥ آذر ١٣٩٢، http://wp.sedayemardom.net/?p=12439). در يكي از سخنراني ها، خبري طرح مي شود كه در ارتباط با وحدت مبارزه دمكراتيك و طبقاتي جالب توجه است.

خبر چنين است: «امروز شاهد روندي در جنبش زنان هستيم كه از مطالبات پراكنده، كلان، مبهم و شعارگونه به سمت مطالبات خاص و مشخص حركت مي كند، به طوري كه مطالبه محوري، به يكي از عناصر مهم گفتماني در جنبش زنان تبديل مي شود.»

در اين نقل، قول متاسفانه از مطالبات «كلان، مبهم و شعارگونه» نمونه اي ارايه نمي شود (آدرس اينترنتي انتشار اصل سخنراني ارايه نشده). چنانچه منظور از اين صفت ها، طرح پايان دادن به استثمار نيروي كار باشد كه زنان ضمن تحمل فشار بار جنسي در جامعه سرمايه داري، اولين قربانيان آن هستند، آنوقت اين امر نشان اين واقعيت نيز است كه رابطه ميان فشار و سركوب جنسي از يك سو و تضاد اصلي جامعه سرمايه داري، تضاد ميان ”كار و سرمايه“ از سوي ديگر كه ايران به طور عمده با پيامدهاي اسف بار آن دست بگريبان است، در ابهام قرار دارد. (در اين سطور ارزيابي نظرهاي طرح شده در نشست هدف نيست).

 

 شناخت و درك وحدت ديالكتيكي ميان سركوب جنسي و طبقاتي زن، به ويژه از اين رو در دوران سلطه انديشه پسامدرن امپرياليستي ضروري است، زيرا ايدئولوژي حاكم طبقات استثمارگرِ نيروي كار انسان، به منظور حفظ سلطه خود، به ايجاد ابهام در باره اين وحدت نياز دارد. با ايجاد ابهام در اين زمينه، اين ايدئولوژي مي تواند به تشديد استثمار نيروي كار كارگران زن و مرد از اين طريق دست يابد كه با اجراي نسخه نوليبرال انباشت سود و سرمايه و به ويژه به كمك ابزار ”آزادي سازي اقتصادي“ در اين نسخه، به هدف ايجاد پراكندگي ميان گردان هاي انسان زحمتكش در مبارزه مشترك عليه غارت سرمايه دست يابد و با جدايي نظري و مبارزاتي آنان از يكديگر، حاكميت خود را تثبيت كرده و تداوم بخشد.

ابزار ”آزاد سازي اقتصادي“ي نوليبراليسم، يك پارچگي صف كارگران را از اين طريق نابود مي سازد كه ازجمله با تقسيم كارگران به ”رسمي“ و ”پيماني“، منافع دو گروه از فروشندگان نيروي كار را در برابر هم قرار مي دهد. كارگر ”رسمي“ كه خود در معرض خطر بيكاري قرار دارد، به خاطر منافع فردي خود، نبايد از خواسته هاي كارگر ”پيماني“ دفاع كند و خواستار آن باشد كه كارگر ”پيماني“ نيز از همه حقوق قانوني كارگر ”رسمي“ برخودار گردد. كارگر ”رسمي“ تنها با شناخت منافع طبقاتي طبقه كارگر در كليت آن كه براي گذران زندگي بايد نيروي كار خود را به فروش برساند، قادر به درك ضرورت وحدت كارگران ”رسمي“ و ”پيماني“ در سنديكاي واحد مي گردد و به ضرورت مبارزه مشترك براي بهبود شرايط زندگي و فروش نيروي كار خود پي مي ببرد. كارگر آگاه مي داند كه مبارزه طبقه كارگر اما در اين مرحله پايان نمي يابد و بايد تا پايان دادن به استثمار نيرو كار انسان از انسان ادامه يابد.

اين سطور وظيفه توضيح ضرورت مبارزه براي پايان دادن به استثمار نيروي كار انسان را در برابر خود قرار نداده است. هدف، تنها جلب توجه به پيامد پراكندگي در جنبش كارگري است كه يكي از پيامدهاي نسخه نوليبرال ”آزاد سازي اقتصادي“ سرمايه مالي امپرياليستي را تشكيل مي دهد. سرمايه داري براي ايجاد پراكندگي در ديگر جنبش هاي دمكراتيك در جامعه، ترفندهاي ديگري را به كار مي گيرد. در جنبش دانشجويان و جوانان، و به ويژه در جنبش زنان.

پراكندگي در جنبش زنان را ايدئولوژي امپرياليستي مي كوشد با اين ترفند عملي سازد كه چنين القا كند، كه گويا ستم به زنان در نظام سرمايه داري محدود به ستم جنسي است، تا ريشه اصلي و واقعي ي طبقاتي ي ستم جنسي را در پرده نگاه دارد.

دشمن طبقاتي از وجود شرايط تلخ اجتماعي عليه زن و موقعيت اجتماعي او بهره مي برد و مي كوشد سركوب جنسي زنان در جامعه طبقاتي را كه با تكيه به ابزارهاي اداب و رسومِ سنتي، فرهنگي و مذهبي و… اعمال مي شود، ناشي از تاثير اجتماعي اين علل القا و به آن محدود كند تا ريشه اصلي و واقعي طبقاتي آن را در پرده نگاه دارد. در پرده نگاه دارد كه زن «اولين برده» (ماركس) جامعه طبقاتي است. با گذر جامعه انساني از جامعه مبتني بر همبستگي و همياري كه در آن تبعيض طبقاتي وجود نداشت، يعني با گذر از جامعه بَدَوي به برده داري در هزاره هاي گذشته، از حقوق اقتصادي- اجتماعي مساوي با مرد محروم شد. كوشش مي شود منافع زنان را به حقوق مدني- اجتماعي زن محدود و حقوق اقتصادي زن حتي المقدور مسكوت گذاشته شود تا وحدت منافع دمكراتيك و طبقاتي زن زحمتكش و فروشنده نيروي كار در پرده ابهام بماند.

هدف اين سطور در وحله نخست، نشان دادن وحدت منافع دمكراتيك و طبقاتي زن است، با اين اميد كه كوششي باشد عليه ايدئولوژي پسامدرن سرمايه مالي امپرياليستي براي دسترسي به هدفِ پراكندگي نيروي طبقاتي فروشندگان نيروي كار – چه زن و چه مرد-. هدف، مبارزه با پراكندگي نيرويِ سوبژكت تاريخي دوران كنوني در همه ي قشربندي آن است كه بايد براي آزادي و تساوي حقوق خود، به استثمار انسان از انسان پايان بخشد.

اين براندازي از جمله از دالان نبرد دمكراتيك براي حقوق مدني- اجتماعي زنان در جامعه سرمايه داري مي گذرد كه موضوع بحث هاي «نشست فعالان زن در تهران» نيز است. دفاع مبارزه جويانه از «مطالبات خاص و مشخص» زنان، با حفظ آگاهانه بند ناف ارتباطي آن با منافع دمكراتيك و طبقاتي كليه زحمتكشان زن و مرد در اين نظام، كليتي تقسيم ناپذير را تشكيل مي دهد. تنها با چنين برداشتي، شناخت وحدت مبارزه دمكراتيك و طبقاتي و ضرورت نبرد مشترك همه فروشندگان نيروي كار قابل درك شده و ترفند ايدئولوژي طبقات استثمارگر بر ملا و امكان پايان بخشيدن به سلطه آنان به وجود مي آيد.

به اين منظور در زير با نقل بخش هايي از رساله هنوز منتشر نشده ”ديالكتيك شعرهاي زندان احسان طبري“ با عنوان ”حماسهء نبرد انسان در بند“، برخي از نتايج باستان شناسي در سه دهه اخير از كتاب ”جامعه كمونيستي كهن“ نقل مي شود كه در آن گوشه هايي از سرآغاز سركوب جنسي و طبقاتي زنان در هزاره هاي گذشته تاريخ بشري و رابطه ميان دو ستم از منظر تاريخي بر شمرده شده است. (نگاه شود همچنين به http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1974  اسفند ١٣٩١و حقوق زنان حقوقي دمكراتيك است، نگاهي انتقادي به نظریه «جامعه‏ شناسی سیاسی معاصر»  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1979  و مارکسیسم تساوى حقوق زن و مرد را در جامعه مستدل مى سازد http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1984 )

 

با چنين شناختي است كه مي توان عمق برداشت زنده ياد احسان طبري را دريافت و درك كرد كه آزادي زن را در سروده زندانش – به مناسبت «٨ مارس روز زنان»-  با عنوان ”قو، خورشيد را انتظار مي كشد“، «قله روند مَردُمِشِ انسان» ارزيابي مي كند.

”قو، خورشيد را انتظار مي كشد“

در استعاره «آسمان بر تو حكم راند، به كثرت باران هايش، و ترا نيمه خواند …»، مضموني نهفته است كه هنگام مطالعه كتاب پيش گفته ”جامعه كمونيستي كهن“، سطور زير در ذهن خوانده تداعي مي شود.

در اين كتاب نتايج تحقيقات چند دهه اخير باستان شناسان مختلف در رابطه با مساله مالكيت جمعي در جامعه بَدَوي ارايه شده است. در طول چندين هزار ساله ي اين دوران كه گروه هاي انساني با جمع آوري مواد خوراكي و شكار نياز تغذيه خود را بر طرف مي كردند، زن و مادر با بازتوليد زندگي، نقش مركزي را در گروه هاي انساني ايفا مي كند. در اين دوران، سنت ها جنسي زن (تنهايي و جدايي زنان از گروه در دوره عادت ماهانه) كه در هماهنگي با گردش ٢٨ روزه ماه بر دور زمين قرار دارد و همچنين آميزه آزاد در گروه، نقش پراهميتي در مادر محوري ي هستي گروه ايفا مي كند.

ديرتر (نزد انسان نئاندرتال) و با بيشتر شدن نسبي تعداد افراد گروه و رشد ابزار شكار، تقسيم كار طبيعي به وجود مي آيد. شكار عمدتاً توسط مرد و جمع آوري مواد خوراكي توسط زن انجام مي شود. در اين روند و در طول زمان، شناخت دانه هاي قابل خوراك و …، و ديرتر، كشف امكان بازتوليد دانه ها در كنار آبروها توسط زن، تقسيم كار طبيعي را تعميق مي بخشد. شناخت و فرهنگ توليد كشاورزي و دامداري رشد مي كند و در طول زمان بر بازده ناشي از شكار حيوانات، كه مستمر نبود و با خطر همراه بود، پيشي مي گيرد. آن طور كه تحقيقات متفاوت نشان مي دهد، رشد فرهنگ توليد كشاورزي نزد گروه هاي انسان هموزاپينس كه از قريب به ٢٥ هزار سال پيش تنها گونه انساني بر روي زمين است، شرايط گرايش به سكنا گزيدن در مناطق مناسب را به وجود مي آورد. اين گرايش ميان هجده تا دوازده هزار سال پيش در دوران ”سنگ نو“، به گرايش عمده نزد گروه هاي انساني بدل مي شود.

مرد تا اين دوران و به دنبال تقسيم كار طبيعي، به طور عمده تنها به شكار حيوانات مي پرداخت. با رشد نيروهاي مولده، شرايط عيني جديدي در هستي گروه هاي انساني ايجاد شد. ارتقاي بازده توليد، انسان را در وضعي قرار داد كه بتواند تقسيم كار جديدي را در خانواده و ديرتر در خاندان ها بوجود آورد: تقسيم كار بدني و فكري!

همزمان، و در جستجوي پاسخ به بغرنجي هاي پديده ها در طبيعت و علل آن، روند رشد ذهنيتِ هنري و انديشه مذهبي نقشي روزافزون مي يابد. اگر نقاشي در غارها در جنوبِ فرانسه و يا در جنوب غربي مصر قريب به بيست هزار سال پيش آفريده شده اند، اولين آثار ساخته هاي سفالي نزد خانوارهاي انساني در ناحيه شرقي تركيه كنوني يافت شده اند كه دوازده تا ده هزار سال قدمت دارد. اين قطعاتِ سفالي، هنوز ظروف مصرفي را تشكيل نمي دهند، بلكه تكه هاي گرد و مربعي با نقاشي در يك طرف هستند كه به نظر باستان شناسان، همانند نقاشي در غارها، توسط زنان آفريده شده اند. آثار هنري در مراسم در ارتباط با سنت هاي (جنسي زنان)  و ديرتر مراسم روحاني- مذهبي به كار مي آمدند.

با ايجاد شدن شرايط عيني و ذهني (تقسيم كار فكري و بدني) براي پايان دادن به قدرت معنوي و مادي زن در گروه و خانواده است كه مساله تغيير وراثت از مادر به پدر و از اين طريق پايان بخشيدن به دوران طولاني مادرسالاري تحقق مي يابد. اين تغييرات مصادف است با گرايش به سكنا گزيدن انسان، توليد كشاورزي و بهره گيري از حيوانات اهلي. در اين دوران تغيير ”تقويم“ از گردش ماه به خورشيد نيز عملي مي گردد كه در ارتباط قرار دارد با نياز در توليد كشاورزي. ايدئولوژي مورد نياز براي تغييرات ضروري ي عيني در گروه كه اكنون با كثرت نسبي تعداد افراد و با آغاز ايجاد شدن ”دمكراسي نظامي“ همراه است، توسط روحانيون و مردان پايه ريزه مي شود و عليه موقعيت معنوي و مادي زن و مادر در گروه عمل مي كند.

در اين دوران است كه انديشه مذهبي زن ستيزانه، به مثابه اهرم ايدئولوژيك اولين ضدانقلاب در تاريخ بشري به منظور گذار از نظام بَدَوي ي مبتني بر همبستگي و همياري انسان ها به جامعه مبتني بر استثمار انسان از انسان، كه با برده داري خانگي ي زن و كودك آغاز مي شود، پايه ريزي شد. بي علت نيست كه كارل ماركس، زن را «اولين برده» مي نامد و احسان طبري در توصيف آن، استعاره پيش را در شعر ”قو، خورشيد را انتظار مي كشد“ سروده است: «آسمان بر تو حكم راند، به كثرت باران هايش، و ترا نيمه خواند …».

نقش زن ستيزانه مذهب، در اسطوره هاي يوناني و يا مذهب هاي تك خدايي، در طول تاريخ در روندي تشديد يابنده به چشم مي خورد و قابل اثبات است. اگر در اسطوره هاي يوناني و يا در دوران نخست حكمروايي فراعنه در مصر قديم، اينجا و آنجا تصاوير خداشاهان زن در كنار فرعون كنده كاري شده است و يا در اسطوره هاي يوناني نقش و وظيفه ”خداي توليد مثل“ و ”فراواني“ را زنان به عهده دارند، اين نقش در مذهب هاي تكي خدايي به شدت محدود مي شود و زن را به «نيمه»ي مرد بدل مي سازد.

شناخت اين روند تاريخي براي درك اهميت نظر زنده ياد احسان طبري در ارتباط با آزادي زن به مثابه قله روند مَردُمِشِ انسان، و از اين طريق درك اهميت مبارزه براي برقراري جامعه خالي از استثمار انسان از انسان، به مثابه آماجي تاريخي در كنار مبارزه براي بهبود شرايط دمكراتيك زندگي زن با حذف قوانين ضد زن، بر ملا ساختن مضمون رسوم و آيين ها و سنت هاي فرهنگي، مدني، و مذهبي عليه زنان، و همچنين با مبارزه براي پايان بخشيدن به استفاده ابزاري از زن براي سودورزي و نهايتاً مبارزه همه جانبه براي برقراري تساوي كامل حقوق اقتصادي- اجتماعي زن با مرد در نظام سرمايه داري، از اهميت برجسته برخوردار است.




ديالكتيك ”وعدهء دیدار“ (احسان طبري، شعر زندان) چند لايگي مضمون ديالكتيكي انديشه

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥١ (١٩ آذر)

واژه راهنما: نمي توان تزي را مورد تائيد قرار داد كه از نبودن شرايط گذر به سوسياليسم در شرايط كنوني در ايران، اين نتيجه گيري را مجاز مي داند كه «بر اساس درك ماترياليستي از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در ايران در مرحله كنوني امكان پذير نيست». آموزش از نشست فعالان جنبش زنان در تهران: «جنبش زنان از مطالبات پراكنده، كلان، مبهم و شعارگونه به سمت مطالبات خاص و مشخص حركت مي كند.»

در «جزوه» پربار و پرمایه با عنوان «واكاوي دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر» در نامه مردم، ارگاه مركزي حزب توده ايران (شماره ٣٩٢، مهر ماه ١٣٩٢) دو تز مطرح شده اند. تز نخست گذر مستقيم به سوسياليسم را در شرايط كنوني ايران به درستي نادرست اعلام مي كند. تز دوم، به نادرست امكان گذر از سرمايه داري را در شرايط كنوني ايران نفي مي كند. تز دوم، با منطق كل «جزوه» همخواني ندارد و در تضاد قرار دارد با تز درست نخست.

در دو نوشتار پيش در ”توده اي ها“ برخي مواضع طرح شده در دو تز مورد توجه و بررسي قرار گرفته اند. در نوشتار حاضر كه از رساله هنوز انتشار نيافته ”ديالكتيك شعرهاي احسان طبري در زندان“ نقل شده است، جنبه هاي ديگري از اين دو تز، از ديدگاه ماترياليسم ديالكتيكي، مورد بررسي قرار گرفته اند. اين بررسي مبتني بر شعر وعدهء دیدارزنده ياد احسان طبري انجام مي شود كه در زندان جمهوري اسلامي سروده است.

وعدهء دیدار

سرسختی، مصمم بودن و امید به پیروزی مبتنی بر دیالکتیک ”ضرورت و اتفاق“ (تصادف)- ”ضرورت و تاريخي“ و ”سير خود بخودي و آگاهانه“ در ”وعده ديدار“، سروده ي بعدي در رديف شعرها در دستخط، همراه است با طنين سرود يورش مجدد «معشوق»ي كه «آتش ققنوس» را به جا گذاشته و ققنوس افراشته را به مثابه پرچم ظفرنمون خود به اهتزاز در آورده است.

اين يورش در شعرهاي ديگر هم ادامه دارد و در هر کدام از نگاهی متفاوت، از سويه هاي مختلف، به حماسه ي نبردِ انسانِ دربند می نگرد. در اين شعرها، همزمان، دیالکتیک نکات کم و بیش مشترکی مورد توجه قرار مي گيرد. در توضیح دیالکتیکِ جنبه هاي متفاوتِ مضمون آن ها، كوشش شد به این «درهمی»، پایبندي نشان داده شود، تا حتي المقدور مسير انديشه طبري حفظ گردد.

                         وعدهء ديدار

در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعدهء ديدار دارم در آسمان.

من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران، شب، نورشان را با چشم‏ هايم مى بويم.

و آنگاه پرپر مى شود گل ستاره‏ها، كه فانوس روشن زبرجد، تيغ شعاع برمى كشد از نيام.

شب مى گريزد، گوئى خون اختران مى ريزد، كه فلق مى شود سرخ‏فام.

اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى!

اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى!

من، هر شب در آسمان، وعدهء ديدار دارم با ستارگان.

استعاره های استه تيك در این «نثر موزون شاعرانه»، فاخر و در عین حال باشکوه هستند. از نگرش استه تيك اديبانه غیرتخصصی ي نگارنده، ابهت فخرآمیز و «مغرورانه» آن ها در برابر «سنگدلی دشمن» (با پچپچه پاييز، 11)، از ترکیب مضمونِ ”عینی“ و ”ذهنیِ“ واژه ها، «خیش نگاهم»، مایه می گیرد:

«در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعدهء ديدار دارم در آسمان»،

«من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران» …

«اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى! من، هر شب در آسمان، وعدهء ديدار دارم با ستارگان.»

”خيش نگاه“، ”زمينِ آسمان“، ”آسمانِ شب زده“، ”آسمانِ ذهن بي ستاره“، ”وعده ديدار با ستارگان“ نمونه هايي از چنين استعاره ها هستند.

چند لايگي مضمون ديالكتيكي انديشه

سويه هاي متفاوت انديشه كه پيش تر به آن اشاره شد، چند لايگي مضمون ديالكتيكي انديشه را نشان مي دهد. استعاره زير، «من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران»، از ويژگي ي چند لايه بودن برخودار است. اين تركيب چند لايه كه در آن ديالكتيك مقوله هاي متفاوت متبلور مي شود، تنها تركيب چند لايگي انديشه در شعرهاي طبري نيست. طبري بارها اين چند لايگي را با استعاره هاي متفاوت طرح مي كند. «پيوست بي گسست [يك پارچگي هستي، روند فرازمندي هستي، جهت ترقي خواهانه هستي]»، «تحفه تكرار» (به آنكس كه به او مي انديشم، شعر)، «تكرار تمرين است و تمرين زرگري و ريزه كاري ياخته ها و گويچه ها» (با، ٦)، «از خاك سياه، گياه خرد روييد» (با، ٩)، «سنگ چندان غلطيد كه گياه شد، گياه چندان روييد كه خزيدن آموخت» (با، ١٠)، «خيزآب خزر بر ماسه ها چنگ مي كشد» (از، ١) و …..

«حجاب حرير را بدر[يم] و در ماوراي واژه ها گام گذار[يم]» (از، سراينده گويد):

پيش تر و در ارتباط با ديالكتيك ”سير خود بخودي و آگاهانه“ اين نكته بيان شد كه شناخت بودگي و تناسب تاريخي ميان دو قطب در تضاد، پيش شرط شناخت ديالكتيكي از پديده است. اين، سخني به حق است، اما همه ي سويه هايي نيست كه بايد در بررسي پژوهشگرانه هر پديده مورد توجه قرار گيرد. براي نمونه در استعاره «من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شب‏زده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران»، ضمن قابل شناخت بودن ديالكتيك ”سير خود بخودي و آگاهانه“ («من»، «هر شب»!)، انديشه موشكافانه با ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“، ”ضرورت و منطق تاريخي“ (تا بشكفد»!) نيز روبروست.

نگاه ”آگاهانه“ نيروي نو در ديالكتيك ”سير خود بخودي وآگاهانه“، همزمان «منطق» عمل به ”ضرورت“، ”شكل“ و ”منطق“ تحقق يافتن ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ نيز است. اين نكته ديرتر شكافته خواهد شد، در اينجا هدف اشاره به مفهوم ديالكتيك ”ترصد و يورش“ است كه در شعر ”گريز“ به آن پرداخته شده كه سويه ديگري از ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق (تصادف)“ را قابل شناخت مي سازد.

 

براي شفاف تر شدن نكته پراهميت، به نمونه اي ديگر بنگريم.

هنگامي كه اين تز مطرح مي شود كه در «مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران، گذر مستقيم به سوسياليسم» ممكن نيست، ما با هر دو ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ و همچنين ”سير خود بخودي و آگاهانه“ روبرو هستيم.

تكيه غيرمتناسب به ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ و يا حتي گرايش مطلق گرانه به آن، به معناي وقوع حوادث و اتفاق هاي مثبت را به طور غير فعال انتظار كشيدن، به ”مقدورات“ و قابل دست يافتني ها بسنده كردن، ”فيتيله ها را پايين كشيدن“ است. اين تكيه غيرمجاز، نفي وجود همزمان ديالكتيك ”سير خود بخوي و آگاهانه“ است. در كوپه به انتظار رسيدن قطار به ايستگاه سوسياليسم (لنين) نشستن است. حذف عنصر «آگاه» و عملكرد آگاهانه و هدفمند است. از كف دادن «ترصد» فعال و سازمانده است. اين، موضع سوسيال دمكرات ”ناب“، ”برنشتيني“ است.

برعكس، بي توجهي به اولي و تكيه غيرواقع بينانه به نقش نيروي آگاه در ديالكتيك ”سير خود بخودي و آگاهانه“، تازاندن و هدر دادن نيروي نو در برخوردهايي است كه شرايط پيروزي هدف آن هنوز ايجاد نشده است. تاريخ دهه هاي پاياني رژيم سلطنتي در ايران، نمونه هايي از اين به هدر دادن نيروي نو را ارايه مي دهد.

ملات و پل ميان درك دو ديالكتك فوق را ديالكتيك ”ترصد و مبارزه (يورش)“ تشكيل مي دهد كه به آن پرداخته خواهد شد. در اينجا بيان اين نكته ضروري است كه ”ترصد“، عملي غيرفعال، خاموش و افسرده نيست، ترصد دهقان وابسته و گرفتار در بند موهومات سحرآميز و آسماني نيست، ترصدي جوينده، فعال، هدفمند است، خود سازي است، جستجوي راه هاي فرعي و ميان برهاست، جستجوي ”تصادف هاي ديالكتيك“ي است (نگاه شود به سطور زير و ديرتر).

بر اين پايه است كه نمي توان تزي را مورد تائيد قرار داد كه از نبودن شرايط گذر به سوسياليسم در شرايط كنوني در ايران، اين نتيجه گيري را مجاز مي داند كه «بر اساس درك ماترياليستي از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در ايران در مرحله كنوني امكان پذير نيست.»

نادرستي اين تز از اين رو مستدل و قابل اثبات است، زيرا ديالكتيك ”سير خود بخودي و آگاهانه“ را مطلق گرانه نفي مي كند، ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ را از اين طريق مطلق مي سازد كه مقوله ”ترصد“ را از مضمون ”آگاهانه“ آن تهي مي كند و نقش ملات و پل بودن آن را براي ايجاد «شخصيت» تاريخي نيروي نو نابود مي سازد.

شناخت تفاوت ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ و ”سير خود بخودي و آگاهانه“ در پديده واحد در مواردي از اين رو بغرنج مي نمايد، زيرا انديشه پژوهشگر به اين نكته بي توجه مي ماند كه ”ضرورت و اتفاق“، همان طور كه اشاره رفت، ”شكل“ پديده، چگونگي تكوين ”شكل“ پديده را قابل درك مي سازد. در حالي كه ”سير خود بخودي و آگاهانه“، درك ”مضمون“، چگونگي تكويني ”مضمون تاريخي“ آن را ممكن مي كند. انديشه با ديالكتيك ”شكل و مضمون“ و رابطه آن دو روبروست.

نقش غيرفعال ديالكتيك ”ضرورت و اتفاق“ را مي توان براي نمونه در اين وضع شناخت كه شرايط جغرافيايي و … در منطقه جنگل هاي آمازون باعث شده است كه هنوز گروه هاي انساني اي در آن جا در ”شكل“ جامعه بدوي زندگي كنند. نادرستي حذف نقش فعال و مترصد «آگاهي»، به سخن ديگر، خواستار قناعت فكري و عملي به تاثير ”ضرورت و اتفاق“ شدن، ”فيتيله هاي را پائين كشيدن“، در ”كوپه قطار به انتظار نشستن“ است و تكوين مضمون پديده را يك سويه وابسته به شكل آن مي كند.

البته شكل و مضمون پديده بر روي هم تاثير مي گذارند. تاثير شكل، اما تاثيرِ مكانيكي غيرفعال، ديرجان، دردك ناك و حتي مي تواند نابود كننده و كشنده باشد. شكل روابط توليدي سرمايه داري در دوران افول اين نظام در برابر ديدگان ما، به علت نابودي محيط زيست  و …، ادامه حيات را بر روي زمين به خطر انداخته است! ضرورت گذار از سرمايه داري از اين رو به مساله روز نبرد گونه انسان بدل شده است! روابط توليدي در نظام سرمايه داري، يه سخن ديگر، ”شكل“ عملكرد انباشت سود و سرمايه  – و نه رشد نيروهاي مولده -، به خطري براي تداوم حيات بر روي زمين بدل شده است. از اين رو، به عمل آگاهانه، فعال و انقلابي انسان نياز دارد. برناردو بوف، اسقف اعظم سابق برزيلي و پايه گذار ”مذهب آزاديبخش“ در كتاب اخيرش با ارايه داده هاي تحقيقات علمي، مي نويسد براي برطرف كردن ضايعات واره شده به ”زمين مادر“، انسان در سال ٢٠٢٠ به سه زمين نياز دارد! به قول پاپ جديد فراسيسكوس، سرمايه داري ي بازار، «مي كشد!»

بر خلاف تاثير غيرفعالِ ”شكل“، تاثير ”مضمون“ بر روي شكل، تاثير فعال، سازنده و سازماندهنده است. هنگامي و در آن پديده اي كه تناسب ميان شكل و مضمون با تضاد روبروست، انديشه هوشمندِ پژوهشگر بايد به جستجو بپردازد. كمبود عملكرد آگاهانه خود و علل آن را جستجو كند.

در ”صداي مردم“ (http://wp.sedayemardom.net/?p=12439) از برگزاري نشست فعالان زن در تهران گزارشي انتشار يافته است. در يكي از سخنراني ها، خبري طرح مي شود كه در ارتباط با بحث كنوني جالب توجه است (در اين سطور ارزيابي نظرهاي طرح شده در نشست هدف نيست). در آنجا چنين مي خوانيم: «امروز شاهد روندي در جنبش زنان هستيم كه از مطالبات پراكنده، كلان، مبهم و شعارگونه به سمت مطالبات خاص و مشخص حركت مي كند به طوري كه مطالبه محوري به يكي از عناصر مهم گفتماني به جنبش زنان تبديل مي شود.»

در اين نقل قول متاسفانه از مطالبات «كلان، مبهم و شعارگونه» نمونه اي ارايه نمي شود. چنانچه منظور از اين صفت ها، طرح پايان دادن به استثمار نيرو كار باشد كه زنان ضمن تحمل فشار بار جنسي در جامعه سرمايه داري، اولين قربانيان آن هستند، آنوقت اين امر نشان اين واقعيت نيز است كه نيروي نو به وظيفه خود براي طرح تضاد اصلي جامعه سرمايه داري كه ايران به طور عمده با پيامدهاي اسف بار آن دست بگريبان است، يعني طرح تضاد ميان ”كار و سرمايه“، بي توجهي نشان داده است. در شرايط نبود عملكرد آگاهانه نيروي ماركسيستي- توده اي، ما با اين خطر روبرو هستيم كه عنصر خود بخودي بر روند مبارزه طبقاتي، در اينجا جنبش دمكراتيك زنان، چيره گردد، و در نتيجه، مبارزه صادقانه جنبش زنان به اين نتيجه گيري نادرست نايل شود كه جنبش زنان در چارچوب سازمان آن، ”تشكيلات دمكراتيك زنان ايران“، اولاً «مطالبات خاص و مشخص» را طرح نمي كند، بلكه تنها مطالبات «كلان، مبهم و شعارگونه» را بر پرچم خود نوشته است، و ثانياً، كه فاجعه برانگيزتر نيز است، اين دو گروه از مطالبات را در برابر هم قرار دهد، به جاي آنكه يك پارچگي مضموني و دروني آن ها تشخيص دهد! آيا براي تشخيص نادرستي تصميم در باره حذف فعاليت ”تشكيلات دمكراتيك زنان ايران“ در كشور، به ارايه واقعيتِ ديگري نياز است؟

شناخت اين نكته هاي چند لايه در پديده ها در ارزيابي پژوهشگرانه از اين رو پراهميت است، زيرا گرهگاه هاي موجود در زنجيره تحليل ديالكتيكي ي مقوله هاي متفاوت را در پديده، و از اين طريق شناخت روند تكويني ساختاري و محتوايي- مضموني هر زنجيره متفاوت را ممكن مي سازد، كه هر كدام، سويه اي از بودگي واقعيت پديده را مي نمايد. سويه هايي كه داراي مضموني نزديك به يكديگر هستند، در ارتباط ارگانيك با يكديگر و حتي وابسته از هم قرار دارند، اما همتا و هم وزن نيستند.

تميز ندادن واقعيت چند لايگي در پديده، و يا تكيه غيرمتناسب به يكي و حتي نفي يكي به سود ديگري، يكي از مشكلات بررسي هاي علمي مسئولانه را به ويژه در نبردهاي اجتماعي جاري در جامعه تشكيل مي دهد. اين خطر است كه زنده ياد احسان طبري را بر آن داشت كه در هر دو جلد ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ مساله كار دستجمعي تحقيقاتي را در حزب طبقه كارگر توصيه كرده و اين شيوه را در جلد دوم (ص ٣٧) «تكيه هاه مطمئني» بنامد.

برداشت دیالکتیکی ي جانبداری ي آگاهانه ي تاریخی، مبتنی بر دیالکتیک ”ضرورت و اتفاق“ (تصادف) است. در آن مي توان در عين حال مرحله ”سير خود بخودي و آگاهانه“ را نيز تشخيص و مورد توجه قرار داد.

همان طور كه پيش‏تر در تعريف طبرى در مورد نيروى نو توضيح داده شد، سرشت نيروى نو، از جهت گيري ترقي خواهانه و هدفمند بودن هستى آن ناشى مى شود. فرد رسالتي به دوش دارد، در «پاسداري انديشه خود چروكيده ام» (با …، ٦)، «تا بامداد، چشم به راه زايش يك رويدادم» (با …، ٣)، «دشمن سنگدل است، ولي ما مغروريم!» (همانجا)، «با خود و عناد خود براي كاري بزرگ به سراي وجود آمده ام» (با …، ٧)، تا «دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشائيم!» (با …، ٩)

طبري در ”نوشته ها …“ (جلد دو، ص ٩٧- ٩٦)، در بررسي و برشمردن روند ايجاد شدن ماده زنده و نهايتا هستي انساني، «تصادف را از جهت فلسفي … به دو نوع تقسيم» مي كند و مي نويسد: «يك نوع تصادفي كه به اصطلاح ”كَلپتره“ و ”الله بختكي“ است و آن را در زبان علمي ستوكاستيك (Stochastique) مي نامند و ناشي از هيچ ضرورتي نيست و ما مي توانيم آن را به تصادف عبث تعبيير كنيم. نوع ديگر، تصادفيِ ديالكتيكي است و شكـل بيان ضرورت و ناشي از ضرورت است [تكيه از ف ع]. پيدايش زندگي ناشي از يك تصادف عبث و ستوكاستيك نيست، بلكه ناشي از يك تصادف ديالكتيكي است و اين كه ضرورت همه جا در جهان به شكل تصادف تجلي مي كند، ابدا دليل نيست كه ضرورت، جبر قوانين اداره كننده روندهاي طبيعي و اجتماعي، وجود ندارد و تاريخ عالم انبوههء لغو از حوادث بي ربط و غيرمترقب است. …».

سرشت جانبدارانه ي تاريخي و آگاهانه نيروي نو، نشـان هستي اوست. هستي نيروي نو منـوط به موضع جانبدارانه اوست، زيرا بازتوليد هستي او را تضمين مي كند، آن طور كه در ديالكتيك ”قطع و فصل“، ”نقطه و خط“ پيش تر نشان داده شد.

پس از اين سير در انديشه چند لايه زنده ياد احسان طبري كه بايد به آن ناخواسته و از سر جبر پايان داد، به ادامه بررسي بازگرديم.

«دشمن سنگدل است، ولي ما مغروريم» (با …،١١)

اين ندا و پرچم افراشته ي انديشمندِ در بندي است كه نبرد ميان نو و كهن را از دريچه فراخ خوشبيني مستدل تاريخي و منطق آن مي بيند و پاسخي آگاهانه و در خور نثار می کند:

«بدسگالان مردمي آزاد … كه انديشه تان از پرمگس فراتر نمي رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات …» مي بينند. (احسان طبري، ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، شعر زندان)، «من هر شب، با خيش نگاهم، زمين آسمان شب زده را شخم مي زنم.» (وعدهء ديدار)

قدرت نفوذِ «پیام آوران دگرگونیِ» (با …، 9)، با «خیش نگاه»، همانند «شمشیر واژه ها» (با …، 6) است که بر «آنکه در برابر چشمانم بستر پولادین نهاده، … آسمان ذهنم را بی ستاره …» می خواهد، یورش مي برد، تا «زمین آسمان شب زده را شخم [زند]، تا بشکفد گل اختران، [و] شب، نورشان را با چشم ها» ببوید.

«ای آنكه در برابر چشمانم بستر پولادین نهادی، ای آنكه آسمان ذهنم را بی‌ستاره می‌خواهی [«کور خوانده ای» یادداشت ها، جلد اول، چاپ اول، ص١١١)]، من هر شب در آسمان، وعدهء دیدار دارم با ستارگان…».

نبرد برشمرده شده، حماسهء آگاهانه انسان انقلابي در بند است!

طبری نماهای مختلفِ سرسختی و موضع «مغرورانه» نیروی نو را در شعرهای متعددی طرح می کند. روحيه ي رزمجويانه و در عين حال مالامال از خوشبيني ي آگاهانه تاريخي، در ”وعدهء ديدار“ مي درخشد:

«در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعدهء ديدار دارم در آسمان»،

دريچه فراخ خوشبيني مستدلِ تاريخي و منطق آن در بيان طبري در اين شعر كه مغرورانه خود مي نمايد، از ويژگي خـاص ديگري نيز برخودار است كه بيان آن در ارتباط با نبرد نو و كهن آموزنده است.

طبري نبرد نو و كهن را در يادداشت ها و نوشتهِ هاي فلسفي و اجتماعي (جلد اول) به چهار مرحله تقسيم مي كند. در مرحله اي كه نيروي كهن از تفوق برخوردار و قادر به سركوب فيزيكي شديد نيروي نو است، مي توان ويژگي خاصي را در نبرد ميان نو و كهن در طول تاريخ مشاهده كرد. در اين مرحله، بخشي از نيروي نو مي كوشد نيروي كهن را با درس اخلاقي، به اصطلاح ”به راه راست“ هدايت كند. چنين شرايط و شيوه اي در ادبيات اروپايي در دوران پيش از انقلاب بزرگ فرانسه به اشكال مختلف مطرح مي شود. ازجمله يوهان ولفگانگ موتسارت در اوپراهاي ”عروسي فيگارو“ (درس اخلاقي عليه سنت ”شب اول“ كه طبق آن هر عروسي در شب اول به ارباب فئودال تعلق داشت)، يا در ”دون جُوان“ (كه به كمك نوكر و با زور شمشير و پول خود، تجاوز به زنان را حق خود مي دانست) چنين ويژگي ي نبرد عليه ارتجاع را به نمايش مي گذارد.

اكنون در ايران نيز بخشي از ”اصلاح طلبان“ و جريان هاي سوسيال دموكرات در جنبش ”چپ“ مي كوشند استبداد حاكم را با درس هاي اخلاقي، از شيوه فاشيست گونه حاكميت بر حذر دارند. طبري اما با چنين موضعي سرسازگاري ندارد. او مغرورانه، بر سر دشمن سنگدل و در ظاهر پيروز فرياد مي زند:

«اى آنكه در برابر چشمانم بستر پولادين نهادى! اى آنكه آسمان ذهنم را بى ستاره مى خواهى! من، هر شب در آسمان، وعدهء ديدار دارم با ستارگان»!

اين موضع طبري در كليه آثارش دنبال كردني است. در ”با پچپچه پاييز“ (٩)، دشمن نابكار را «سوداگران»ي مي نامد كه «دست فروشان بازارهاي تنگ» هستند، و غرور نيروي نو را در برابر آن قرار مي دهد: «من در دكانچه نزول خواري شما نخواهم نشست …

با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم، تا همه ابعاد واژگون شوند. همه خوار شدگان بالا بيافرازند …».

آري، «در انتهاى روز، در هنگامه غروب، با ستارگان، وعده ديدار دارم در آسمان» (”وعدهء ديدار“).

موضع آگاهانه ي خوشبيني تاريخي طبري براي «واژگون» ساختن «همه ابعاد»، آن هم هنگامي كه دشمن سنگدل «در برابر چشمانم بستر پولادين نهاد»ه، موضعي متافيزيكي و سحرآميز نيست. موضعي «زميني» و آگاهانه است. او تاريخ را شابلوني «جبري» نمي داند كه بايد در انتظار تحققش در «گوپه قطار» (لنين) نشست، بلكه خواستار آن است كه نيروي نو با هشياري انقلابي، با ابتكار خلاق، با «وعدهء ديدار … با ستارگان»، با آموزش از تجربه، هدف تغيير شرايط را در جهت آماجِ آرمان انساني دنبال نموده و در اين روند به طور روزافزون سهم «اختيار» را توسعه داده و تاريخ هستي خود را آگاهانه بنويسد.

در ”دربارهء انسان و جامعهء انساني“، طبري در ارتباط با توسعه سهم «اختيار» براي انسان در روند آگاهي او، مي نويسد، ارزيابي از «جبر» حاكم بر انسان، ميان فرد آگاه از قوانين طبيعي و اجتماعي و انساني كه بدون گزينش خود «زاييده و پرورده شده»، تفاوت بسيار است. «هر اندازه معرفت انسان بر قوانين تحوّل اجتماعي شامل تر شود، هر اندازه تشكّل جامعه براي جلب سود و رفع زيانِ جبر طبيعي و اجتماعي قوي تر گردد، بر عرصه عمل ”اختيار“ و ”اراده آزاد“ انسان افزوده مي شود.» و «وقتي فرد به شخصيت بدل شود، سمند سركش ”جبر“ را به اسبي راهوار بدل مي كند.» (ص ٢٦)

اين سخن، تعريف ديالكتيك سير ”خود بخودي و آگاهانه“ است كه باري ديگر «تنهايي غرورآميز قله»ي انديشه (از، ص٥٣)، «كاكل بلند كوه ها، اولين تماشگر سپيده دمان و اولين آشيانه اشعه خورشيد» (به آنكس كه به او مي انديشم، شعر) را در سروده هاي زندان نشان مي دهد و جايگاه والا و يكتاي آموزگار توده اي را مي نمايد: ”من آنم كه نمودم“!




«واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر»(٢) درك مطلق گرانه از «مرحله كنوني»، برداشتي غيرديالكتيكي «دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشايم!» (احسان طبري)

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٥٠  (٦ آذر)

واژه راهنما: «مرحله كنوني» بايد به كدام فرازمندي راه يابد؟ اهرم مبارزاتي ”خواست هاي بينابيني“.

بخش نخست نوشتار در نكته اي موقتاً پايان يافت كه در آن نشان داده شد كه ميان مضمون تز درست پيش گفته، يعني «حزب توده ايران مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران را گذر مستقيم به سوسياليسم ارزيابي نمي كند [٤]»، و تز «حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني، امكان پذير نمي داند [٢٣]»، يك تضاد وجود دارد. سنتز تضاد چيست؟

نبود شرايط عيني و ذهني ضروري براي انقلاب سوسياليستي در سال ١٣٩٢ در ايران، واقعيتي انكارناپذير است كه بايد براي برطرف ساختن آن، به مبارزه اي هوشمندانه و انقلابي دست زد كه وظيفه حزب توده ايران است. در «جزوه» اين مبارزه مورد توجه قرار گرفته است. همزمان اما تجربه ده ها ساله و براي زحمتكشان بسيار دردناك ناشي از سلطه نظام سرمايه داري تا همين سال، زمينه عيني و ذهني نسبتاً وسيعي را براي گذر از نظام سرمايه داري ايجاد كرده است كه مبارزه براي انتقال آن به آگاهي فعال طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان، هم ممكن و هم زمينه ساز گذر به سوسياليسم است. عمل به اين وظيفه هم، وظيفه حزب توده ايران است. اين دو وظيفه را لنين وظايف دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر در نبرد طبقاتي جاري در كشور مي نامد كه پيش تر به آن پرداخته شد و وظيفه پيوند ميان آن دو، يكي از عمده ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را در بهمن ما ١٣٩١ تشكيل مي دهد.

به سخني ديگر،  طرح تز معيوب دوم كه عملاً هدفگيري مضمون عدالت اجتماعي را در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران منحرف مي سازد و آن را به مبارزه براي بهبود نسبي شرايط فروش نيرو كار توسط كارگران به سرمايه داران تقليل مي دهد و مضمون مبارزه براي آزادي را محدود به مبارزه براي آزادي هاي بورژوايي مي نمايد، پاسخگوي شناخت و درك بغرنجي ديالكتيك مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي- با جهت گيري ضروري ضدسرمايه داري – نيست كه مضمون تغييرات بنيادي را در مرحله ملي- دمكراتيك تشكيل مي دهد!

زنده ياد احسان طبري برداشت نهفته در تز معيوب دوم را در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (جلد دوم، ص ١٩٩) مردود اعلام مي كند. او مي نويسد: «محدود كردن دموكراسي در چارچوب برخي آزادي ها، با حفظ بهره كشي انسان از انسان و استعمار كشوري از كشور ديگر، نمي تواند مسئله را بشكل ريشه اي حل كند، يعني دموكراسي سياسي بدون دمكراسي اقتصادي سخني است ميان تهي. دموكراسي اقتصادي نيز مشتي اقدامات ”اجتماعي“ سطحي درباره بيمه و مزد و آموزش و بهداشت نيست، بلكه قطع ريشه بردگي مزدوري انسان و برانداختن نظام طبقات متناقض است.» (تكيه از نگارنده)

در سطور زير ضمن اثبات سرشت غيرعلمي نتيجه گيري احتمالي تز دوم از اولي، هر دو تز از منظر وظايف كنوني حزب توده ايران مورد بررسي قرار خواهند گرفت تا بتواند مضمون وظايف حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك براي نسل جديد سهل تر شناخته و درك شود و سنتز پيش گفته خود بنمايد.

هدف، اثبات اين نكته است كه وظيفه براي فعاليت تبليغي و ترويجي- آموزشي ي ناشي از نتيجه گيري در تز نخست، اولاً به كمك تز دوم نفي نمي شود، ثانياً، تز دوم از صلابت تئوريك- نظري اي برخوردار نيست كه قادر باشد «وظيفه سوسياليستي» حزب توده ايران را در مرحله ملي- دمكراتيك نفي كند و يا آن را به سطح مورد انتقاد طبري تنزل دهد!

٣- پايه نظري سياست و ديدگاه هاي كنوني حزب توده ايران

«يكي از هدف هاي انتشار جزوه … ترويج پايه هاي نظري سياست ها و دیدگاه هاي كنوني حزب توده ايران [١] و آسان سازي معرفي آنها به نسل جديد مبارزان كشورمان است كه در راه پیکار برای تحقق عدالت اجتماعی و آزادی و دموکراسی فعال هستند» [٢].

اكنون اين پرسش مطرح است كه از چه رو نياز به جدا ساختن «دیدگاه های کنونی» و برجسته ساختن آن داريم؟ پاسخ لنين صراحت و شفافيت دارد! براي شناخت حركت، بايد حركت را قطع كرد. ما با ديالكتيك نقطه و خط، فرد و جمع، انفصال و اتصال سروكار داريم.

انديشه بورژوايي با منطق صوري خود مي كوشد، فرد را در برابر جمع قرار دهد. براي انديشه پسامدرن، اندويديوم، پديده ي يكتا است – و در اين امر محق است-، كه گويا به خاطر منافع و شخصيت خود با ديگري، با جمع در تضاد است! در اين امر انديشه پسامدرن محق نيست!

با نتيجه گيري اخير، انديشه ماركسيستي- توده اي موافق نيست، و آن را از اين رو نادرست مي داند، زيرا شناخت و درك يكتايي فرد، تنها در رابطه آن با جمع (يكتايي فردها) ممكن است. منافع فرد انسان، تنها در چارچوب حفظ منافع جمع، منافع گونه انسان قابل حفظ است و نه در رقابت با آن، كه انديشه نژادپرستانه آن را تبليغ مي كند، و يا در مقابل هم قرار دادن منافع فرد و جمع! وحدت فرد و جمع، وحدت ديالكتيكي منافع ي فرد و جمع، پديدار شدن سنتز، به سخني ديگر، قابل شناخت گشتن و درك ضرورت حفظ منافع گونه انسان جمع – است.

شناخت لحظه سكون در حركت و همزمان ارتباط ديالكتيكي آن با حركت در تئوري شناخت انديشه ماركسيستي- توده اي، در نوشتار پيش گفته ”انقلاب ملي- دمكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود …“ توضيح داده شده است و تكرار آن ضروري نيست. آنچه كه بايد اينجا برجسته شود، اين نكته پراهميت است كه اگر اين انفصال، اين قطع حركت، – لنين آن را «كشتن» حركت مي نامد -، كه همراه است با ”سكون“، با هدف مطلق كردن سكون انجام گردد و نه به منظور مطالعه وضع «كنوني» با هدف تسهيل ادامه موفق حركت، آنوقت اين انفصال به موضع پوزيتويستي و انحرافي راستگر بدل مي شود!

تكرار جمله «حزب توده ايران مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران را گذر مستقيم به سوسياليسم ارزيابي نمي كند [٤] و طرح چنين گذاري را در مرحله كنوني تحولات كشور متاثر از ذهنگرايي چپ روانه و به دور از واقعیت های موجود می داند [٥]» در اين سطور، به اين منظور ضروري است، تا نشان داده شود كه «جزوه» با چه دقت ماركسيستي- توده اي ي برجسته اي، حركت ذهنگرايانه و غيرواقع بينانه و لذا مطلق گرانه «گذر مستقيم به سوسياليسم» را به درستي «چپ روي» ارزيابي مي كند. با همين منطق نيز بايد مطلق سازي احتمالي «مرحله كنوني» را در ”سكون“ و ”انفصال“ آن از حركت، كه مي تواند با بي توجهي به روند شدن تاريخ، بي توجهي به آنكه «مرحله كنوني» بايد به چگونه فرازمندي راه يابد، تا رشد خود را تجربه كند، به سخني ديگر، بدون ايجاد رابطه ميان مفهوم ايستاي «كنوني» با مضمون ”حركت“ آن براي آينده، انديشه ناخواسته دچار راست روي ذهنگرايانه مي شود.

«جزوه» چنين سكوت و انفصالي را تجويز نمي كند. برعكس، بر خلاف انديشه و جريان هاي سوسيال دمكرات، با ايجاد «پيوند» ميان عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي (كه مضمون انقلابي آن پيش تر نشان داده شد)، سرشت انقلابي خط مشي حزب توده ايران را برجسته مي سازد. از اين رو نيز پراهميت است كه تعريف «پيوند» ميان عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي نيز با شفافيت و صراحت بر مبناي انديشه ماركسيستي- توده اي قرار داشته باشد و ارايه شود. همان طور كه اشاره رفت، محدود ساختن پيكارِ دمكراتيكِ طبقه كارگر براي دستمزد بيش تر، قرارداد كار رسمي و …، و در مجموع محدود كردن پيكار به فعاليت آزاد دمكراتيك- سنديكايي، محدود ساختن غيرمجاز و سوسيال دمكرات و پوزيتويستي پيكار طبقاتي طبقه كارگر از كار در مي آيد كه مطابق با مضمون خط مشي انقلابي حزب توده ايران كه هدف تغييرات بنيادين را دنبال مي كند، نيست و با آن در تضاد است.

همان طور كه قابل شناخت است، ما در تز معيوب، با يك تضاد روبرو هستيم. از يك سو حزب توده ايران تغييرات شرايط حاكم بر جامعه را هدف خود اعلام كرده است، و از سوي ديگر، برداشت احتمالي مضمون غيرديالكتيكي براي «مرحله كنوني»، حزب طبقه كارگر را عملاً خلع سلاح تئوريك مي كند و اهرم فعاليت مبارزاتي براي تغييرات اجتماعي را از دست آن خارج مي سازد. به سخني ديگر، برداشت و درك مطلق گرانه «مرحله كنوني» برداشتي غيرديالكتيكي است. تكيه بر «مرحله كنوني» تنها براي شناخت شرايط كنوني از اين رو ضروري است تا راه آينده روشن و قابل شناخت و درك بشود. راهي كه بايد گذر از نظام سرمايه داري و دستيابي به نظام سوسياليستي را در همين «مرحله كنوني» نيز تدارك ببيند! با چنين شناخت و دركي است كه تنظيم برنامه مناسب تبليغي و ترويجي- آموزشي براي حزب توده ايران به امري اثبات شده بدل مي گردد و تضاد پيش گفته راه حل ديالكتيكي خود را مي يابد.

البته كه حزب توده ايران در اين زمينه فعال است. براي نمونه انتشار كتاب هاي حزبي به صورت  PDF و يا بازنويسي كتاب هاي قديمي كه با ماشين تحرير نگاشته شده اند مانند ”اقتصاد سياسي“ و بازانتشار آن ها و …، نشان اين فعاليت است. باوجود اين هسته مركزي در برنامه تبليغي- ترويجي متناسب با مصوبه هاي ششمين كنگره حزب چيست كه بايد تنظيم و به عملكرد روزانه به منظور برجسته ساختن «تضادهاي مشخص كنوني [٣]» با هدف «ارتقاي جنبش مردمي با هدف گردآوري حداكثر نيرو به منظور شكست دادن ديكتاتوري حاكم [٦] و گذر به مرحله ملي- دمكراتيك [٧]» تبديل گردد كه در آن «نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان عامل تعيين كننده [٨]» هستند، يعني در آن «پيوند ارگانيك خواسته هاي مبرم عدالت اجتماعي با دگرگوني هاي عميقِ [مصوبه كنگره: بنيادينِ] سياسي اجتماعي و دمكراتيك كردن روبناي سياسي كشور امكان پذير [٩]» بشود؟

در نوشتار پيش نشان داده شد و به اثبات رسانده شد كه «مرحله ملي- دمكراتيك»، مرحله رشد سوسياليستي جامعه همانقدر نيست كه ادامه نظام سرمايه داري نيز نيست. ما مي توانيم آن را ”مرحله بينابيني“اي ارزيابي كنيم با اقتصاد سياسي خاص خود كه به آن پرداخته شد. پرسشي كه اكنون مطرح است اين پرسش است كه برنامه تبليغي و ترويجي حزب طبقه كارگر در اين دوران از چه ويژگي خاص برخوردار است؟

به نظر مي رسد اين برنامه بايد برنامه اي باشد كه در آن، در جريان تلفيق و پيوند فعاليت تبليغي و ترويجي، خواست هاي ”بينابيني“ يا ”انتقالي“ نقش محركه فعاليت حزب طبقه كارگر را تشكيل دهد (نگاه شود همچنين به ”پيوند ميان وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك. نمونه هايي از مطالبات بينابيني در شرايط مشخص كنوني! تير ٩٢، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2140).

خواست هاي بينابيني يا انتقالي

اين خواست ها، خواست هايي هستند كه در واقع تحقق يافتن آن ها در شرايط حاكم نظام سرمايه داري ممكن است، اما به علت وجود شرايط ويژه، براي نمونه وجود ديكتاتوري خشن و علني فاشيست مآبانه ولايت فقيه، در «مرحله كنوني» تحقق پذير نيست. آزادي زندانيان سياسي و به ويژه موسوي ها و كروبي كه بيش از هزار روز است در بازداشتگاه غيرقانوني در شرايطي به بند كشيده شده اند كه قتل عمد آن ها را تدارك مي بيند، در كنار فعاليت آزاد سنديكاهاي كارگري، آزادي مطبوعات و در مركز آن انتشار آزاد نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران، حذف جبر براي پوشش زنان و ده ها و ده ها نمونه ديگر، نمونه خواست هايي هستند كه تحقق يافتن آن ها در ايران زير سلطه رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه، تنها از اين رو ناممكن است، زيرا اجراي وظيفه رژيم ديكتاتوري را ناممكن مي سازد كه مي كوشد شرايط آزادي ي غارت مردم و ثروت هاي ايران را براي طبقات حاكم، سرمايه داري تجاري و بوروكراتيك تضمين مي كند. بديهي است كه زحمتكشان و زنان و مردان ايراني مي توانند با گشايش فضاي آزاد و قانوني در جامعه، با توان بيشتري در پيكار عليه غارت غارتگران برزمند و اين واقعيت به نفع سلطه اين طبقات نيست!

مبارزه براي خواست هاي بينابيني يا انتقالي، تبليغ افشاگرانه و ترويج روشنگرانه- آموزشي در اطراف آن ها، روند ارتقاي سطح اگاهي طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري را به پيش مي راند. در صورت پيروزي در تحقق بخشيدن به هر خواستي، اعتماد به نفس مبارزان را بالا برده و آن ها را در طرح خواست هاي بعدي مصمّم تر مي سازد.

بدين ترتيب، رابطه ديالكتيكي ميان «مرحله كنوني» و روند رشد يابنده انقلابي در جامعه برقرار مي شود. همه اين نكات در «جزوه» مورد تائيد قرار دارد و تكرار آن در اينجا در تائيد موضع «جزوه» است.

ترسيم رابطه ديالكتيكي ميان سكون در «مرحله كنوني» و آينده توفاني را زنده ياد احسان طبري در سخت ترين شرايط، اما در اوج توان مبارزه جويانه خود در شعر زندانش با عنوان ”به آنكس كه به او مي انديشم“ ارايه مي دهد. انتقال بخشي از متن ”به جاي پيش‏گفتار“ از رساله هنوز منتشر نشده ي ”حماسة نبرد انسان، ديالكتيك شعرهاي زندان احسان طبري“ مي تواند كمك باشد براي شناخت صلابت انديشه ديالكتيكي آموزگار توده اي ها و همچنين تسهيل درك اهميت رابطه ديالكتيكي ميان ” اتصال و انفصال“ كه طبري آن را در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ (جلد دوم، ص ٤٢ به بعد) توضيح مي دهد.

در ”به آنكس كه به او مي انديشم“، انديشه ديالكتيسين توده اي مي درخشد و: … از يك سو فرازهاي درد و رنج و آرزو و از سوي ديگر، غوغاي مبارزه جويانه، متعهدانه، خوشبينانه و آموزگارانهِ ”حماسه انسان“ در بند تصویر مي شود كه مي توان آن را ”حماسه نبرد انسان“، حماسه ای در وصف تاریخ نبرد نیروی نو علیه نیروی کهن در طول تاریخ هستی انسان نامید که بارها در طول تاریخ با این پرسش روبرو بوده است: ”این در برای همیشه بسته خواهد ماند؟“

ویژگی خاص اندیشه توده ای در بند، «حجم بلند ذهن» او، همبستگي آن است از یک سو به «زادگاش» و از سوی دیگر  به «انسان» به مفهوم عام آن. برجستگی سترگ این ویژگی اندیشه توده ای دربند، خود را همانند بلندای «کاکل … کوه ها، اولین تماشاگر سپیده دمان»، در همه ي شعرها حفظ می شود و خود می نماید و بهم تنیدگی دیالکتیک خاص و عام و وحدت دروني آن را در اندیشه زنده ياد احسان طبري به نمایش می گذارد: «… گاه با خود می گویم: این در برای همیشه بسته خواهد ماند؟ و هیچگاه گشوده نخواهد شد؟ و یاخته های زمین، در انجماد این برف سنگین عقیم خواهد گشت؟ مگر مورچگان در دهلیز نمناک و تیره زمین، توشه ای ابدی اندوخته اند؟، آه … اگر درختان برهنه توسکا، پوشش سبز حیات را، در حجم بلند ذهن خود، به نسیان جاوید بسپرند! و دودکش علم شده بر فرق خانه ها، علی الدوام از کار بماند! زخم هایم را، دردهایم را، با کدامین مرهم التیام بخشم؟ سمند سرکش آرزوهای دور ونزدیک را با کدامین کمند، در بند کشم، چگونه بر آتش جهانسوز درونم، خاکستر سرد مردگان را بپاشم؟ ترانه هایم را، و زمزمه های خلوت دلم را، برای که بخوانم؟ ترانه هایم را برای که بخوانم؟ …»

در «مرحله كنوني» زندگي تلخ توده اي در بند، آوار ياس و نوميدي انگار راه بر همه چيز بسته است! اما انديشه ديالكتيكي توده اي در بند، روحيه مبارزه جويانه و شكوهمند او رابطه ميان ”انفصال و اتصال“ را برقرار و به آينده  سر باز مي كند. در ”به جاي پيش گفتار“ اين رابطه چنين نشان داده شده است:

… ياس و نوميدي فرد (خاص)، بي واسطه سر باز مي كند در تداوم هستي عام (جمع):

«نه! محبوب من، هرگز چنين نبود، من آموخته ام اين را، تو نيز بدان، كه بيگمان، زمان دق‏الباق خواهد كرد، تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندي گرم، انحناء آسمان را، عاشقانه خواهد پيمود، و آنگاه بهار، مرهمي سبز بر زخم‏هايمان خواهد گذاشت. …»

انديشه اكنون در آن مرزي قرار دارد كه در بخش نخست به آن اشاره شد كه مرز اكنون و آينده را تشكيل مي دهد. به سخني ديگر، با ايجاد وحدت ميان سكون و حركت، با درك حركت نهفته در «مرحله كنوني»، تز معيوب نفي امكان گذر از نظام سرمايه داري به نفي ديالكتيكي خود دست مي يابد كه درك ضرورت پيوند ميان مبارزه دمكراتيك و سوسياليستي است كه به منظور به ثمر رساندن «تضادهاي مشخص كنوني [٤]»، پايبندي انقلابي به آن ضروري است! در اين لحظه است كه توده اي ها به مضمون ديالكتيكي ي آموزش زنده ياد طبري دست مي يابند كه در «نثر موزون شاعرانه» در ”با پچپچه پاييز“ (ده) فرياد مي زند: «دروازه شهرهاي ناگشوده را بگشايم!»

در پایان امید می رود که اکنون که بايد روند بحث میان توده ای ها شکل کنونی را طی کند، نظریه پردازان دیگر نیز بتوانند و مایل به شرکت در بحث باشند.