مشكلات اقتصادي ايران زائيده نظام سرمايه داري است!(1)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١٧ (١٧ مرداد)

واژه راهنما: بحثي درباره ريشه هاي اقتصادي فروپاشي ”مدل شوروي“ اقتصاد سوسياليستي. برخلاف نظر زيباكلام، مشكلات اقتصادي ايران زائيده نظام سرمايه داري است! فريبیز رئيس دانا را آزاد كنيد!

صادق زيباكلام استاد دانشگاه است، استاد اقتصاد! در مصاحبه اي كه اين روزها با ”ايسنا“ داشت (مرداد ٩١)، مدعي است كه «ريشه همه مشكلات اقتصادي ما در دولتي بودن اقتصاد در ايران است.»

هنگامي كه يك ”استاد اقتصاد دانشگاه“ درباره «ريشه» مشكلات اقتصادي كشور سخن مي گويد، خواننده انتظار دارد كه با برداشت و ارزيابي مستدل و در شأن دانشمندي دانشگاهي روبرو گردد. خواننده انتظار دارد، از او ارزيابي اي افتراقي، علمي، مستدل و راهگشا درباره موضوع سخنانش به عنوان يك استاد دانشگاهي اقتصاد دريافت كند. در اين مصاحبه او، نه تنها اثري از چنين برخورد افتراقي- علمي به «ريشه» مشكلات اقتصادي ايران وجود ندارد، بلكه او براي اثبات ادعاي خود درباره «ناكارآمدي اقتصاد دولتي»، همانند يك ژورناليست، به رديف كردن اسامي كشورهايي كه گويا در اين زمينه «شكست خورده اند»، بسنده مي كند . براي او علل و «ريشهِ» گويا شكست خوردن «اقتصاد دولتي در شوروي، ويتنام، كامبوج، چين، كوبا، كره شمالي، سوريه»، همگون و مشابه ايران است. چنين برخوردي افشاگر سرشت مصاحبه و مداحي انجام شده در وصف «اقتصاد بازار آزاد» در آن است! چنين ارزيابي، ارزيابي يك دانشمند اقتصاددان كه مي خواهد دانشجوي پايبند به اسلوب علمي تربيت كند، نيست، بلكه شيوه ژورناليستي يك مداح حقوق بگير است كه مي خواهد به سود سفارش دهنده مصاحبه و كارفرماي خود، جوسازي كند.

مي گويند، ”عدو شود سبب خير!“ همان طور كه دكتر موسي غني نژاد نيز سبب خير شد (ن ك ”تضادهاي حل نشده“ در ”راه رشد غيرسرمايه داري“ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1789) و ضرورت تنظيم طرح يك برنامه اقتصادي براي راه رشد غيرسرمايه داري را توسط مدافعان اين راه گوشزد نمود، مدح گويي اين استاد اقتصاد دانشگاهي كه لابد عنوان ”دكترا“ را نيز يدك مي كشد، سر نخ بحث درباره چنين برنامه اي را به دست مي دهد. چرا نبايد عنوان نخست براي پژوهش درباره ويژگي هاي راه رشد غيرسرمايه داري براي ايران، بررسي «ريشه» و يا ريشه هاي ناكارآمدي ”مدل شوروي“ راه رشدي انتخاب شود كه پس از نقض قانون رشد اقتصادي لنين (با عنوان ”نپ“) در اتحاد شوروي و بعدها در ديگر كشورهاي سوسياليستي اعمال شد؟

هدف اين سطور تنظيم برنامه براي اقتصاد ملي مبتني بر راه رشد غيرسرمايه داري  نمي باشد. همان طور كه در طرح سند ششمين كنگره حزب توده ايران ذكر شده است، تنظيم چنين برنامه اي وظيفه كارشناسان اقتصادي ترقي خواه است كه يكي از چهره هاي درخشان آن ، دكتر فريبرز رئيس دانا در سياه چال رژيم بي فرهنگ و استبدادي ولايي- امنيتي گرفتار است. ترديد نبايد داشت كه دستگيري رئيس دانا هنگامي كه مذاكرات مخفي حاكميت سرمايه داري مافيايي و مجري برنامه نوليبرال اقتصادي امپرياليستي به اميد دريافت تضمين براي بقاي خود با امپرياليست ها به جريان افتاده است، پيامد انتظار امپرياليسم و يكي از پيش شرط هاي آن براي چنين مذاكراتي باشد! نكته اي كه در مورد تداوم زندان غيرقانوني موسوي ها و كروبي نيز صادق است و پرده از چهره ضد مردمي و ضد ملي اين مذاكرات مخفي از مردم ميهن ما، حاكمان واقعي كشور، برمي دارد. آزادي رئيس دانا، موسوي ها و كروبي را خواستار بوده و نبايد متعجب بود كه زيباكلام ها هيچ گاه خواستار آزادي همكار دانشمند خود نبوده اند.

با توجه به آنچه گفته شد، بايد هدف سطور زير را هدفي محدود تعيين و آن را تداركي مقدماتي براي اجراي تصميم احتمالي كنگره حزب توده ايران براي سازماندهي اين امر مهم، ارزيابي نمود. تنها برخي از جوانب اشتباه هاي سياسي و اقتصاد سياسي انجام شده در روند ساختمان سوسياليسم در ”مدل شوروي“ را مي توان به عنوان يك علاقمند غيركارشناس در چهارچوب نوشتارهاي كوتاه در اين سطور مطرح كرد. استخراج و توضيح كارشناسانه نتايج اقتصادي گردآمده از اين اشتباه ها كه در چندين كتاب تحقيقاتي و تعداد نسبتا زيادي رساله ها و مقالاتي كه دو دهه اخير در اين زمينه انتشار يافته اند، بايد توسط جمع مسئول و در سطحي كارشناسانه عملي گردد.

پيش گفتار

در ابتدا بايد اين نكته برجسته شود كه ادعاي زيباكلام نادرست است كه گويا: «اقتصاد دولتي در طول ٢٠٠ سال گذشته ناكارآمدي و شكست خودر ا در همه كشورها نشان داده است»! اين تز اثبات نشده، نادرست است ازجمله زيرا:

١- تاريخ «٢٠٠ ساله» كه او براي اقتصاد دولتي قايل است، نشان مي دهد كه بخش ”دولتي- عمومي اقتصاد“، ريشه تاريخي دارد. ريشه اي كه از نياز جامعه بشري سيرآب مي شود. به عبارت ديگر، اقتصاد دولتي و يا دقيق تر ”اقتصاد عمومي“، ريشه اي در ارتباط با هستي گونه انسان در طول تاريخ دارد. لذا بايد آن را پاسخي انسان شناسانه (آنتروپولوژيك) به نياز جامعه ارزيابي نمود. اين نياز انسان دوستانه و در خدمت منافع گونه انساني، در تضاد قرار دارد با منافع خُرد فردي در نظام سرمايه داري كه برپايه دامن زدن به رقابت ميان انسان ها و تضادهاي طبقاتي استوار بوده و از ايدئولوژي نژادپرستانه ”داروينيسم اجتماعي“ سيرآب مي شود. يورگن ماير  در كتاب «سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت از خود ”من“» Amokläufe zum Ich, der Kommunismus als Voraussetzung des Indualismus (ISBN 978-3-910080-74-4) (ن ك به «كوشش نافرجام نظري ”من“ گرفتار در انفراد ناشي از بيگانگي از خود» http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1785)، نقش ايدئولوژي امپرياليستي را در دوران كنوني براي القاي نبرد فردي به منظور زنده ماندن ”من“  نشان مي دهد و سرشت ضدبشري آن را به اثبات رسانده و پايبندي به ضرورت حفظ منافع گونه انسان را به مثابه وظيفه مبرم انسان دوستانه مستدل مي سازد.

در ايران ريشه تاريخي ”اقتصاد عمومي“ به مراتب قديمي تر از ٢٠٠ سال مورد نظر زيباكلام است. بدون وجود نظم آبياري مبتني بر تكنيك ”قنات“ در ايران كه بي همتاست و ويژگي اقليمي اين سرزمين را برجسته مي سازد، از يك سو سازماندهي زندگي در اين سرزمين با مشكلات بيش تري روبرو مي بوده، و از سوي ديگر، چنين نظمي نمي توانسته بدون قرار داشتن آن در مالكيت عمومي، و سازماندهي آن توسط ”حاكميت- دولت“ به حساب عموم، تحقق نيافته باشد. اين پديده كم و بيش نزد همه اقوام ديده مي شود.

فردريش انگلس در رساله خود براي پايان دوره متوسطه و احراز ديپلم دبيرستاني، در سن ١٨ سالگي ”نظم مارك“  Markordnung را در سرزمين آلمان مورد بررسي تاريخي قرار داده است. در دوراني كه نخستين گروه هاي ژرمن ها در محل هايي متمركز و ساكن مي شدند، استفاده از زمين هاي كشاورزي مختلف به طور متناوب و با نظم خاصي ميان خانوادر ها هر سه سال تعويض مي شد. زمين ها متعلق به هيچ كس نبود. كارهاي عمومي، براي نمونه پختن نان در تنور مشترك و در روزهاي معين مورد استفاده خانوارها قرار مي گرفته است و …

همان طور كه در سطور زير توضيح داده شده است، بخش عمومي اقتصاد ملي در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري نيز كماكان وجود دارد. اين بخش ازجمله در ارتباط است با «انحصارهاي طبيعي». به اين نكته در زير بازمي گرديم.

٢- بخش دولتي اكنون نيز در برخي از كشورهاي سرمايه داري و امپرياليستي وجود دارد. كارخانه خودروسازي ”رنو“ در فرانسه نمونه اي شناخته شده براي بخش دولتي اقتصاد و موفقيت آن حتي در سال ٢٠١٢ است. دولت مدافع بازار در اين كشورها حتي يك بار نيز خواستار خصوصي سازي آن نشده است. ”سارا واگن كنشت“ ماركسيست، جامعه شناس و اقتصاددان جوان آلماني كه پدري ايراني دارد، در كتاب ارزنده و پربار خود تحت عنوان ”آزادي بجاي سرمايه داري“ (Sahra Wagenknecht, Freiheit statt Kapitalismus – ISBN 978-3-8218-6546-1) در بخش ”٥- شركت هاي صنعتي دولتي- تجربه ها و افسانه ها“ (ص ٣٠٣-٢٧٧)، نه تنها نادرستي ادعاي بي پايه و اساس درباره قانونمند بودن «ناكارآمدي» و «شكست» بخش دولتي اقتصاد را، آن طور كه زيباكلام مي خواهد بنماياند و بقبولاند، به كمك آمار و ارقام و تجارب به دست آمده در آلمان، فرانسه، انگلستان، ايتاليا، اتريش، چين به اثبات مي رساند و ”افسانه ها“ را افشا مي كند، بلكه همچنين نشان مي دهد كه بدون وجود اين بخش، نوسازي و مدرنيزه كردن اقتصاد به ويژه در بخش صنعتي در اين كشورها پس از جنگ جهاني دوم ناممكن مي بوده است.

بند ١٥ قانون اساسي آلمان انتقال بخش هاي زيربنايي اقتصاد ملي به مالكيت عمومي را مجاز اعلام مي كند. دولت خانم آنگلا مركل، صدراعظم كنوني آلمان مي توانست طبق اين بند قانون اساسي، مالكيت بانك ورشكسته ”كمرس بانك“ را به بخش عمومي عملي سازد. اما او به مثابه مدافع و همانند زيباكلام مداح نظام ”بازار آزادي بي نظارت“، به اصطلاح ”صلاح دانست“ با پرداخت رقمي بالغ بر ٤ ميليارد از پول ماليات هاي مردم به كيسه سوراخ بدهي بانك، تنها نيمي از بانك را ”بخرد“!

نقش بي سابقه برپايي، نوسازي و ”توسعه در سطح“ Expansiv اقتصادي در اتحاد شوروي كه برپايه اقتصاد عمومي- دولتي متمركز بود و در كوتاه ترين زمان اين كشور را از عقب افتادگي تاريخي نجات داد، توسط دانشمندان متعددي در سال هاي اخير مورد بررسي و تحقيق قرار گرفته است. بدون نقش دولت سوسياليستي، چنين دستاوردي ناممكن و اتحاد شوروي قادر به سركوب فاشيسم هيتلري برخاسته از پيشرفته ترين كشور صنعتي اروپا نمي شد. دستاوردهاي اجتماعي خارق العاده در اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي كه تنها برپايه اقتصاد عمومي- دولتي دست يافتني بود و همچنين نقش عظيم انترناسيوناليستي اتحاد شوروي و … در روند فروپاشي نظام مستعمراتي امپرياليسم و پيروزي نبردهاي آزاديبخش خلق هاي تحت ستم، ديرتر مورد توجه قرار خواهد گرفت و نشان داده خواهد شد كه اين دستاوردها براي بشريت، بدون عملكرد انسان دوستانه اولين كشور حامي خلق هاي تحت ستم كه از قدرت اقتصادي بخش دولتي- عمومي سيرآب مي شد، ممكن نمي بوده است. اين كمك ها تنها تحت تاثير نظام اقتصاد ”دولتي- عمومي“ ممكن مي بوده است. دستاوردهاي طبقه كارگر كشورهاي صنعتي غربي و آنچه كه زيباكلام «اقتصاد آدام اسميت» مي نامد نيز تنها زير فشار وجود اتحاد شوروي و دستاوردهاي طبقه كارگر اين كشور ممكن شد.

هانس كالت  Hans Kalt، ماركسيست و اقتصاددان اتريشي در كتاب ”سايه بلند استالين، نكاتي درباره تاريخ اتحاد شوروي و علل فروپاشي آن“ ( In Stalins langen Schatten, zur  Geschichte d. SU u. zum Scheitern d. sowjetischen Models, ISBN 978-3-89438-434-0) را مورد بررسي قرار داده و مستدل مي سازد. او ازجمله نقش مثبت و بي همتاي بخش دولتي اقتصاد را در دوران رشد اقتصادي اتحاد شوروي ”در سطح“ از يك سو، و نقش ترمزكننده و نهايتاً منحرف كننده اقتصاد دولتي متمركز در دوران ”رشد اقتصادي در عمق“ Intensiv در اين كشور را از سوي ديگر برمي شمرد. كالت ازجمله ناتواني پاسخ ضروري سيستم متمركز اقتصادي را به منظور تامين نيازهاي روزافزون، متعدد و چندلايه شونده توليد انبوه نشان مي دهد و از اين واقعيت به اين نتيجه گيري نايل مي شود كه پايبندي به پيشنهاد لنين در ”نپ“ براي ”حسابرسي مستقل“ واحدهاي اقتصادي، يا آن طور كه اكنون در اقتصاد عمومي- دولتي در ج خ چين ناميده مي شود، ”استقلال اقتصادي“ واحدها ضروري بوده است.

دانشمند اقتصاددان آلماني هاري نيك  Harry Nick نيز همين عوامل را در ارتباط با ناموفق شدن ”سيستم نوين اقتصادي“ آلمان دموكراتيك، كه در دوران والتر اولبريشت تنظيم شد، ولي زير فشار اتحاد شوروي به مورد اجرا گذاشته نشد، در اثرش ”بحث هاي اقتصادي در جمهوري دموكراتيك آلمان“ (Ökonomiedebatten in der DDR, ISBN 978-3-89819-366-5) مورد بررسي و پژوهشي موشكافانه قرار مي دهد و از آن درس هاي بسياري براي نبردهاي آينده بيرون مي كشد. او نيز نشان مي دهد كه نبود نرمش و تحرك لازم در اقتصاد متمركز دولتي در دوران ”رشد اقتصاد در عمق“ با چه مشكلاتي روبرو بوده است و چگونه از يك سو به ايجاد شدن «كمبودها» منجر گشته، و از سوي ديگر اين «كمبودها» خود به عنصر ممانعت از رشد در عمق، نوآوري و نهايتاً به بي اثرماندن دستاوردهاي انقلاب علمي- فني در رشد نيروهاي مولده در اين كشور انجاميد كه نهايتاً زمينه فروپاشي اقتصادي نظام را موجب شد.

به مساله ”بازار سوسياليستي“ و نقش آن در تعيين قيمت كالاها برپايه قانون عيني اقتصادي كشف شده توسط ماركس به نام ”قانون ارزش“، كه در پژوهش هاي اقتصادي انجام شده نقش پراهميتي داراست، ديرتر پرداخته خواهد شد.

بدون استثنا، همه تحقيقات اقتصادي انجام شده، ازجمله توسط دو محقق پيش گفته، بر نقش نقض اصل لنيني بحث آزاد و همه جانبه در ارگان هاي حزبي و دولتي و تصميم گيري درباره مشكل هاي اقتصادي (سانتراليسم دموكراتيك) براي انحراف ”مدل شوروي“ اقتصادي و نهايتاً فروپاشي آن تاكيد دارند. اين نقطه عطفي در روند رشد اقتصادي برپايه برنامه لنيني در كشور بود كه سه ماه پس از برگزاري كنگره پانزدهم حزب كمونيست اتحاد شوروي، بدون هر نوع نياز عيني به اين كشور تحميل شد. استالين تا سه ماه بعد از كنگره پانزدهم كه در آن نظريات اقتصادي- سياسي انحرافي تروتسكي و ديگران كه خواستار پايان بخشيدن به برنامه لنيتي ”نپ“ بودند و در بحثي دموكراتيك و رفيقانه مورد بررسي قرار گرفته و رد شده بودند، مدافع اصلي برنامه لنيني بود. خود اما بدون هر توجيه موجهي به مجري برنامه اي تبديل شد كه تروتسكي و ديگران خواستار آن بودند و كنگره پانزدهم حزب كمونيست اتحاد شوروي آن را در نشست خود نپذيرفته بود. مائوتسه تونگ نيز پس از كنگره هفتم حزب كمونيست چين كه در آن پيشنهادهاي او براي اجراي برنامه ”جهش بزرگ“ رد شده بودند، با به راه انداختن ”انقلاب فرهنگي“، به اجراي آن پرداخت (هلموت پترز). مائو تسه تونگ پيش تر، در جريان انقلاب ملي- دموكراتيك چين در سال هاي ٢٧ تا ٢٨ قرن گذشته تاريخ اروپايي، در برابر خواست استالين براي ايجاد اقتصاد روستايي كلخوزي در بخش هاي آزاد شده در چين، مقاومت نموده بود. (هلموت پترز)

 

نبود و نقض آزادي هاي قانوني سوسياليستي را بايد «ريشه» اصلي همه انحراف ها ارزيابي نمود.

در اين باره ده ها كتاب و رساله نگاشته شده است و شخصيت ها و دانشمندان بسياري (هولس، اشتيگروالد، لوزردو و ديگران) در آن متفق القول هستند. نقض آزادي هاي قانوني سوسياليستي خود ريشه در برداشت فلسفي نادرست از دستاورد بزرگ بشري در برخوردار شدن از آزادي بيان و عقيده و در كليت آن، آزادي هاي بورژوايي داشت كه ازجمله روبرت اشتيگروالد در پژوهشي همه جانبه مورد بررسي قرار داده است. به اين نكته و ترسيم زنجيره علّي روند اشتباه هاي فلسفي- تئوريك- سياسي- اقتصادي و … در اتحاد شوروي ديرتر پرداخته خواهد شد.

در ارتباط با تاريخ انقلاب ملي- دموكراتيك در جمهوري خلق چين، ساختمان سوسياليسم پيش از ”انقلاب فرهنگي“ و تغييرات دهه هاي اخير، هلموت پترز Helmut Peters دانشمند چين و ژاپن شناس كه زبان چيني را در دانشگاه برلين و پكن آموخته و سال ها به عنوان ديپلومات سابق آلمان دموكراتيك در ج خ چ زندگي نموده و مسئول سابق بخش چين در آكادمي علوم آلمان دموكراتيك بوده است نيز در اثر خود ”در جستجوي راه، چين از قرون وسطي به سوي سوسياليسم“ (Auf der Such nach der Furt, Die VR China aus dem Mittelalter zum Sozialismus, ISBN 978-3-910080-71-3) نتايج پژوهش خود را به تفصيل برشمرده است. او ازجمله در ارتباط با ”بخش عمومي- دولتي“ اقتصاد در چين از آغاز پايه گذاري آن و به ويژه پس از تحولات از سال ١٩٧٨ به بعد تحت هدايت دن سيائوپنگ، به تفصيل نتايج پژوهش خود را به رشته تحليل در آورده است. در اين اثر نيز نقش بخش عمومي- دولتي اقتصاد در دوران رشد اقتصادي ”در سطح“ در سال هاي پيش و پس از ”انقلاب فرهنگي“، بخش عمده اي را در اثر تحقيقاتي تشكيل مي دهد كه در انطباق كامل است با تحقيقات ديگري كه ازجمله در كتاب ها پيش تر برشمرده شد.

براي اطلاع آقاي دكتر استاد اقتصاد در ايران، زيباكلام و همكاران ديگر او كه شايد آن ها هم بي اطلاع باشند، تذكر اين نكته از كتاب پترز آموزنده است كه بخش عمومي- دولتي اقتصاد در ج خ چ كماكان برقرار است. آنچه كه زيباكلام از روي بي اطلاعي و يا به عمد «كنار گذاشتن اقتصاد دولتي و حركت به سمت بازار آزاد» در چين مي نامد، به طور ساده نادرست است! به جز موارد معینی، هيچ شركتي در اين كشور وجود ندارد كه دست كم ٣٠ و اغلب ٥٠ درصد آن متعلق به ”دولت“ نباشد. تاسيس شركت هاي خالص خارجي در چين، تنها به طور محدود و در دوران بسيار كوتاهي مجاز شدند.

استاد اقتصاد حتي نمي داند كه مساله جدا سازي مالكيت و مساله هدايت واحدهاي اقتصادي توسط دولت، يا آن طور كه لنين در برنامه ”نپ“ مي نامد «حسابرسي مستقل»، دو مقوله جدا از هم هستند كه اكنون در چين عملي شده است و به آن نام «استقلال اقتصادي» شركت ها داده اند. وضعي كه خودروسازي ”رنو“ در فرانسه نيز دارا مي باشد. اين تغيير در ج خ چ در انطباق است با برنامه اقتصادي ”نپ“ لنين كه ”سرمايه داري دولتي تحت هدايت حزب كمونيست“ نام دارد. تجربه اي كه در اتحا شوروي به طور اراده گرايانه قطع شد و اكنون در چين جريان داشته و هنوز پايان نيافته است. تجربه اي كه با تضادهاي دروني و بيروني روبروست. وظيفه انديشه علمي ماركسيستي متكي بر ماترياليسم تاريخي و دياكتيك موظف به حل این تضادها و متمركز بر روي ارایه راه حل ها می باشد.

٣- در رابطه با بخش عمومي- دولتي اقتصاد، بايد به مساله ”انحصارهاي طبيعي“ نيز اشاره شود. منظور آن بخش از اقتصاد ملي است كه به تامين نيازهاي اوليه افراد جامعه خدمت مي كند. تامين آب آشاميدني، شبكه فاضل آب، شبكه انرژي الكتريسيته و ديگر خدمات شهري و يا تامين بهداشت و سلامت مردم، داشتن مسکن و … نمونه هايي از بخش دولتي- عمومي اقتصاد هستند. اين بخش ها همانقدر نمي توانند به ابزار سودورزي ”بخش خصوصي“ تبديل گردند، كه خصوصي سازي در ارگان هاي دفاعي، امنيتي، قضايي و يا سپردن سرنوشت مالي كشور به بانك هاي خصوصي و امثال آن شالوده هستي اجتماعي و منافع ملي را مورد تهديد قرار مي دهند.

در ارتباط با اشكال سازماندهي نيازهاي عمومي بهداشت و درمان، خانه سازي و امثال آن، بحث هاي جالبي در كتاب ها و رساله هاي متعدد طرح شده اند. ورنر روگمر Werner Rügemer در اثر خود ”خصوصي سازي در آلمان، يك ارزيابي“ (Privtisierung in Deutschlad, ISBN 3ß89691-630-0)، بر اهميت تامين نيازهاي عمومي توسط بخش دولتي- عمومي اقتصاد تاكيد دارد و خواستار برپايي يك بخش «تعاوني عمومي» براي آن است.

در همه اين بحث ها، براي نمونه شكل ”سرپرستي بهداشتي و درماني“، در اشكال ”عمومي- دولتي“، ”از طريق بيمه هاي بيماري“، تركيبي از آن ها، چنان كه خانه سازي نيز از طريق ”شركت هاي دولتي“، ”تعاوني“ و بر پايه ابتكارهاي شخصي كه از كمك هاي مالي دولتي و صندوق هاي ويژه رسمي برخوردار باشد، موضوع بررسي ها مي باشد. زنده ياد احسان طبري در بحثي كه درباره سرپرستي بهداشتي و پزشكي مردم در ارتباط با تنظيم برنامه اي براي ايران توسط كانون پزشكان ايراني در آلمان و اتريش در سال هاي دور داشتيم، توجه را به يك پديده در آلمان دموكراتيك جلب نمود. او وجود سرپرستي بهداشتي و پزشكي رايگان را در آلمان دموكراتيك دستاورد بزرگي ارزيابي كرد. باوجود اين، اين نكته را نيز خاطرنشان نمود كه اين تامين نبايد به شكلي عملي گردد كه براي مردم به ارزشي ”معمولي“ و ”طبيعي“ بدل شود. هاري نيك نيز در كتاب پيش گفته خود، در ارتباط با ارزش هايي كه در آلمان دموكراتيك وجود داشت، ولي ابعاد آن در سال هاي بحراني ٨٩ و ٩٠ قرن پيش از طرف همه كس درك نشد، اشاره دارد كه ازجمله مساله بهداشت، مسكن و … را در برمي گيرد. مشكل نگهداري كودكان كه در آلمان دموكراتيك به طور كامل حل شده بود، اكنون در آلمان فدرال براي خانواده ها به معضلي حل نشده تبديل شده است.

بايد كل پژوهش پرمغز دكتر سارا واگن كنشت را در ارتباط با ”انحصارهاي طبيعي“ مطالعه كرد (نظريات ورنر روگمر در ارتباط با كشور امپرياليستي آلمان نيز در اين زمينه از وزن سنگيني برخودار است)، تا سطح نازل مداحي دكتر صادق زيباكلام به سود ”اقتصا بازار آزاد“ كه سينه اش را به تنور آن مي چسباند، در همه ابعادش شناخته و درك شود.

٤- آقاي مداح نظام غارتگر سرمايه داري  كه عنوان «استاد دانشگاه» را هم يدك مي كشد، آن طور كه ايسنا منتشر كرده، در مصاحبه خود درباره «برخي انتقادات مطرح شده درباره اقتصاد آزاد نيز اظهار نظر كرد». اين كه بايد زيباكلام را مداح نظام سرمايه داري و نه استاد اقتصادي با احساس مسئوليت ناميد، ارزيابي‏ مستدلي است. زيرا زيباكلام به خود اجازه مي دهد به مداحي از این رهبران بپردازد. اين در حالي است كه نظام سرمايه داري در سطح جهان با بحراني ساختاري روبروست. رهبران اين كشورها جز ”راه حل“ ارتجاعي و ضدمردمي «كمك به بانك»ها به حساب ماليات هاي نسل هاي آينده، پيشنهادي براي برطرف ساختن بحران مالي- اقتصادي و رشد روزافزون بدهي كشورها ندارند. راه حل ارتجاعي ”كمك مالي“ به بانك هاي خصوصي از درآمد مالياتي از مردم و تقليل مخارج وظايف اجتماعي دولت نسبت به اقشار ضعيف اجتماعي، كمبود دستمزدها و حقوق بازنشستگي زنان و مرداني كه يك عمر كار كرده اند، كه به آن ”رياضت اقتصادي“ نام نهاده اند، خطر محتوم ورشكستگي كشورهاي بيشماري را بوجود آورده و تشديد مي كند.

بحران مالي- اقتصادي كنوني حاكم بر كشورهاي سرمايه داري در سراسر جهان، بدنبال اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي كه هدف آن برقرار هژموني سرمايه مالي امپرياليستي است، بر جهان حاكم شده است. اين خانم ها و آقايان «مسئولان اين كشورها»، كه زيباكلام مي ستايدشان كه «بارها نشست هاي متفاوتي برگزار كرده اند تا براي برون رفت از بحران اقتصادي راه حل هايي پيدا كنند»، خود با وضع قوانين براي ايجاد كردن هژموني سرمايه مالي امپرياليستي در مجلس كشورهاي خود، زمينه اين بحران مالي- اقتصادي را ايجاد كرده اند و كشورهاي بي شماري را به زير بار قرض گرفتن از همين منابع مالي مجبور نموده اند. نتيجه اين سياست ضدمردمي آن است كه كشورهاي بسياري اكنون با خطر ورشكستگي روبرو هستند. باوجود اين، زيباكلام، به عنوان استاد دانشگاه در رشته اقتصاد كه لابد عنوان دكترا را نيز يدك مي كشد، تداوم و تشديد اجراي اين نسخه خانمان برانداز و كپي برداشته شده از كشورهاي بحران زده سرمايه داري ‏‏را براي ايران توصيه مي كند!

سارا واگن كنشت كه نماينده مجلس آلمان مي باشد، در نطقي كه اين روزها عليه تصويب پرداخت صد ميليارد يورو براي نجات بانك هاي ورشكسته اسپانيايي در مجلس آلمان ايراد كرد، نشان داد كه اين سياست با ورشكستگي روزافزون شهرها و بخش هاي آلمان همرا بوده و اين سیاست روند ورشكستگي شهرهاي آلمان را تشديد خواهد كرد. او خواستار تبديل كردن بانك ها به سازماني هاي مالي تحت كنترل عمومي شد كه به جاي بازي رولت در بورس ها به وظيفه خود براي تامين اعتبار براي اقتصاد كشور عمل كنند. واگن گنشت نشان داد كه رشد روزافزون حجم بدهي كشورهاي ايرلند، اسپانيا، آلمان، يونان، پايان نخواهد داشت. اين رشد بدهي همزمان است با رشد تعداد ميليونرها در آلمان از سال ٢٠٠٧ تا ٢٠١١، كه صد و بيست هفت هزار و هشتصد نفر فزوني نشان مي دهد. اين در حالي است كه بنا به گزارش مجله رسمي كانون پزشكان آلمان، ”دويچه ارتسه بلات“ (٦ اوت ٢٠١٢) «بيمارستان هاي كودكان زير فشار اقتصادي» براي درمان كودكان پيش از موعد به دنيا آمده قرار دارند. با اين اخبار حاكي از بحران ساختاري نظام فرتوت سرمايه داري دوران افول مي توان صفحه هاي بي شماري را پركرد.

زيباكلام كه استاد دانشگاه است و دكتر اقتصاد و در مصاحبه چنان مي نماياند كه گويا نظريات «”كارل ماركس“ فيلسوف، اقتصاددان و متفكر برجسته قرن نوزدهم» را مي شناسد و درك كرده است، از قول ماركس مي گويد که «نظام سرمايه داري دير يا زود سقوط خواهد كرد»! او كه مي خواهد با برخ كشيدن اين ”دانش“ براي خود اعتبار دست و پا كند، ظاهرا نمي داند كه ماركس قانونمندي گذار از نظام سرمايه داري را برپايه موازين علمي در يك بررسي و پژوهش موشكافانه درباره زنجيرهِ علت و معلول هاي ساختار و عملكرد صورتبندي اقتصادي- اجتماعي اين نظام به اثبات رسانده است. زمان و چگونگي اين گذار اما امري محتوم نيست. يك امكان است كه او برمي شمرد. تحقق يافتن اين امكان منوط است به عملكرد سوبيكت تاريخي، طبقه كارگر در تركيب كنوني آن! عملی شدن اين گذار وابسته است به شرايط و تناسب قواي واقعي حاكم بر جامعه و در جهان. لذا بايد زيباكلام را به آرامش فرا خواند و گفت، همان طور كه خود از قول ماركس بيان كرده است، ”دير و زود دارد، سوخت سوز ندارد!“ ما، نيروهاي ترقي خواه در ايران و در سراسر جهان، همه همّ خود را براي اين گذار به كار گرفته ايم!

هاري نيك، در كتاب پيش گفته خود به يك پرسش مركزي درباره «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» پاسخ مي دهد. او با اشاره به بيان پراهميت ماركس كه «صورتبندي اقتصادی- اجتماعي جامعه را برايندي از وحدت  – به اشكال مختلف پرتضادِ –  نيروهاي مولده و مناسبات توليدي ارزيابي مي كند»، تعريف خود را از «انقلاب علمي- فني» ارايه مي دهد. او مي گويد: «من انقلاب علمي- فني را به مثابه روند پديدار شدن شيوه توليد پس از سرمايه داري، شيوه توليد كمونيستي تعريف مي كنم.» (ص ٧٤)

و اف هاگ W F Haug ماركسيست اقتصاددان آلماني در كتاب خود «دروس جديد براي درك ”كاپيتال“» (Neue Vorlesungen zur Einführimg ins „Kapital“) در باره اين وحدت پر تضاد ازجمله مي نويسد: چه چيزي توليد مي شود، براي تعيين كردن مرحله رشد اقتصادي تعيين كننده نيست، بلكه آن ”چيز“ چگونه، با كدام ابزار و تحت تاثير كدام مناسبات اجتماعي توليد مي شود، تعيين كننده است. اين يا آن كالا، براي نمونه ”چرخ“ گاري يا چرخ ”فانتوم“ كه بمب بر سر مردم مي ريزد؟! مرحله رشد تاريخي جامعه را متبلور مي سازد (ص ٢٢٣-٢٢٢).

دو دانشمند اسكاتلندي، و پاول كوك شوت W Paul Sockshott و آلين كوترل Allin Cottrell در اثر خود ”جايگزيني به كمك ماشين محاسبه گر، براي برنامه ريزي سوسياليستي و دموكراسي مستقيم“Alternativen aus der Rechner     (ISBN 3-89438-345-3) برنامه اقتصادي اي را ارايه مي دهند كه «موثرتر از هر نوع قانون بازار عمل مي كند. » آن ها اين برنامه را بر شالوده «مالكيت عمومي سوسياليستي بر اصلي ترين رشته هاي توليدي» و به منظور «پاسخ به همگرايي اقتصادي در توليد و مصرف» تنظيم كرده اند.

نيك ارزيابي خود درباره شيوه توليد پس از سرمايه داري يا شيوه توليد كمونيستي كه پيامد «انقلاب نيروهاي مولده» در اواسط قرن گذشته اروپايي مي باشد را از اين روي مستدل مي داند، زيرا «از يك سو، گرايش هاي اصلي رشد در جهان، آن طور كه در زمان رشد صنعتي عملي شد، به شكل كنوني در قرن پيش رو ناممكن است: نه تقليل زمان براي دو برابر شدن جمعيت جهان، و نه برداشت مواد خام از طبيعت به شكل گذشته ممكن است، و به ويژه نه ايجاد شدن حجم زباله و مواد سمي يا نابودي گونه هاي حيواني و گياهي كه در دوران پشت سر عملي شد، با تداوم هستي بر روي زمين همخواني دارد. همين وضع را بايد براي تداوم قطب بندي اجتماعي در كشورهاي ثروتمند و هم تعميق درّه تفاوت سطح زندگي ميان كشورهاي صنعتي و در حال رشد ناممكن دانست.

از سوي ديگر، با انقلاب تكنولوژيكي در مقياس جهاني در قرن بيستم، روند رشدي پا به عرصه وجود گذاشته است كه تاكنون در تاريخ بشري بي سابقه مي باشد. … [از اين طريق] تغييرات پيگير در ارتباط با شرايط هستی گونه انساني به وجود آمده است.» نيك سپس با تفصيل ١- ايجاد شدن شرايط تكنيكي براي «نابودي هستي» بر روي زمين، و ٢- تبديل شدن برداشت از طبيعت از «سيستم باز به سيستم بسته» را نشان مي دهد و مي نويسد: «برداشت رايگان از طبيعت به پايان خود رسيده است»! ٣- ايجاد شدن امكان «گشودن جهان كلان (ماكروكسموس) و جهان خُرد (ميكروكسموس)»، به ويژه با «شناخت كد اطلاعات ارثي» و امكان «خلق زندگي ”از راه ايجاد ساختاري“ آن» و ٤- نهايتاً با اشاره به شرايط ايجاد شده براي تداوم هستي بر روي زمين، بر ضرورت پذيرش نحوه ديگري از بازتوليد هستي اشاره مي كند كه مبتني است بر تغييرات در شيوه زندگي، فرهنگ، مصرف، تقسيم و … (ص ٧٢) به نظر او بشريت نمي تواند بيش از اين از پاسخ دادن به پرسش طرح شده درباره «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» (ص ٩٩) چشم بپوشد.

او سپس در پاسخ به نقاط ضعف ”مدل شوروي“ رشد اقتصادي در آلمان دمكراتيك، به اين پرسش پاسخ مي دهد. او در جمع بندي خود، به مدل سوسياليستي اقتصادي اي اشاره مي كند (ص ٩٧) كه بايستي با توجه «به تغييرات ريشه اي در شرايط جهانيِ»  هستي بشری، ساختاري اين چناني داشته باشد: «نقش تعيين كننده در آينده بر اين نكته متمركز نخواهد بود كه با چه سرعتي، اقتصاد و پيشرفت تكنولوژيكي رشد خواهد كرد، بلكه برعكس: رشد بايستي در سطح جهاني و در مقياس كليت آن، رشدی در كنترل باشد. اين امر به معناي آن است كه به ويژه رشد ديوانه وار ناشي از رقابت و سودورزي بايستي پايان يابد. چنين برنامه اي تنها با ويژگي هاي مثبت اقتصاد سوسياليستي [كه در خدمت حفظ هستي گونه انساني، جانوري، گياهي و محيط زيست است] ممكن مي باشد و نه در سرعت هر روز شتاب يابنده رشد اقتصادي و تكنولوژي [كه صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري به انسان تحميل مي كند]!»

مارکس این تغییر را تغییر بازتولید کالا برپایه نیاز انسان و نه با هدف سودورزی برای انباشت هرچه بیش تر سرمایه و سود می داند.

ادامه دارد …

 




گفتگو ميان توده اي ها (پنج) «برنامه حداقل كارگري» (جوانشير، ”سيماي مردمي حزب توده ايران“) «امواج جوشاني كه دايم در ميان مانند» (احسان طبري، ”آن جاودان“)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١٦ (١٢ مرداد)

واژه راهنما: تلفيق وظيفه سوسياليستي و دموكراتيك، «برنامه حداقل كارگري» است. كنگره ششم حزب توده ايران و محتوا و آماج كار تبليغي- ترويجي و آموزشي.

«در مبارزه انقلابی، اختلاف و مبارزه اصولی مجاز است … در مبارزه، حق و ناحق، دوست و دشمن خصوصی مطرح نیست، اصل مسئله مطرح است.» (احسان طبری، ”چهره یک انسان انقلابی“، ص ٣1).

«شرایط یک بحث جدی آن است که: 1- دو حکم متقابل که بین آن ها منازعه منطقی روی می دهد، صریحا فرمولبندی شود، تا از همان آغاز معلوم گردد بحث بر سر چیست و تزهای متضاد کدام است.» (ا ط، همانجا، ص33)

 توده اي ها در بحث «سخن یکدیگر را  – چنان که در واقع نیت طرف مقابل است –  درک می کنند، نه این که آن را به سود خود کج و کوله سازند، تا بهتر رد کنند. … طرف بحث حق ندارد از ضعف بیانی طرف خود سوءاستفاده کند! بلکه باید آنچه را که او بد فرمولبندی کرده است، به درستی و به سود فکر طرف فرمولبندی کند و سپس پاسخ گوید.» (ا ط، همانجا، ص 34).

متاسفانه سپیداری در ظاهر به نظر زنده یاد احسان طبری برای ضرورت بیان مشخص «حکم» و نقل مشخص آن از نظر «طرف بحث»  باور ندارد. لااقل او در «نکته هایی درباره ”سیاست“ و ”سیاست ورزی“ چپ- 6» به نظریات طبری پایبندی نشان نمی دهد. این امر را باید اکنون از این طریق جبران نمود که کوشید نیت و «نکته خاصی» (سپيداري) که مورد نظر در نوشتار سیزده صفحه ای پنجم ماه مه ٢٠١٢ اوست را استخراج نمود، تا بتوان به بحث شایان توجهی که بالاخره و زیر فشار نیاز جنبش انقلابی در ایران میان توده ای ها به وجود آمده است، در فضای ممکنی که ”نویدنو“ ایجاد کرده است، ادامه داد.

نتيجه كوشش كه اميد مي رود به ظوابط مورد نظر طبري پايبند و درك درستي را از نظريات سپيداري ارايه داده باشد، چنين است:

1-    در ابتدا و پیش از همه بر این نکته تاکید ضروريست که سپیداری محق است و من با او به طور کامل هم عقیده هستم که «انقلاب دو مرحله ای توامان» برداشتی نادرست و غیرمستدل است. برداشت و انتزاعی توخالی است!

2-      پذیرش «تلفیق اهداف سوسیالیستی و دموکراتیک طبقه کارگر» در حزب توده ایران که زنده یاد جوانشیر آن را در اثرش ”سیمای مردمی حزب توده ایران“ در اوج هوشمندانه بی نظیری بر می شمرد (نگاه شود همچنين به ”سيماي مردمي حزب توده ايران (١)، پيوند گسست ناپذير وظيفه سوسياليستي و دموكراتيك“،http://www.tudeh-iha.com/?p=668&lang=fa) از یک سو و «بحث» درباره دیالکتیک «تلفیق» آن ها از سوي ديگر که سپیداری هم به درستی در نوشتار پيش گفته به آن اشاره دارد، در طول تاریخ حزب همیشه مطرح بوده است و در واقع تظاهر و تبلور «تاریخ مبارزات درونی حزب توده ایران» را در سراسر نبرد سخت کوشانه آن تشکیل می دهد (نگاه شود ازجمله به «تاريخ حزب توده ايران، تاريخ ”مبارزه با انحرافات چپ و راست است“»، شماره ٨٨/٣٢،  http://www.tudeh-iha.com/?p=1104&lang=fa).

جوانشير در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ (ص ٤٠) پيوند گسست ناپذير وظيفه سوسياليستي و دموكراتيك حزب توده ايران را در چهل سال حيات پرتلاطم حزب طبقه كارگر ايران، متبلور در «برنامه حداقل كارگري» آن اعلام مي كند و با نشان دادن نادرست بودن در برابر هم قرار دادن اين دو وظيفه تشكيل دهنده مضمون مبارزه حزب طبقه كارگر، به توضيح خصلت انقلابي ناشي از وحدت آن دو مي پردازد و مي نويسد: «برنامه ما، با اين كه شعارهاي عام دموكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائي و خرده بورژوائي نبود. برنامه حداقل كارگري بود. برنامه اي بود كه وظايف سوسياليستي و دموكراتيك را به طور گسست ناپذير  – آن طور كه لنين توصيه مي كند –  به هم پيوند مي داد و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستي عموم خلق را به جلو به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي كرد.» (ت ا م)

بحث هاي كنوني را بايستي با توجه به تاريخ حزب توده ايران، روندی طبیعی به منظور يافتن اين ديالكتيك در مرحله كنوني نبرد تلقي نمود که متاسفانه در دو دهه اخیر از این روی به خارج از ساختار حزبی منتقل شد، زیرا شیوه فراکسیونیستی بر عملکرد حزب حاکم گشت. بحث در اين زمينه بایستی اما در شرایط مناسب و در درون ارگان های مسئولیت دار حزبی عملي گردد.

بیان این نکته اما در همین جا ضروری است که دو دهه گذشته حیات حزب، دورانی به شدت سخت و ناهموار بوده است. لذا باید از توانایی مسئول ها و رفیق های حزبی که سلامت و تداوم بقای حزب را موجب شدند، کمال تشکر را داشت. به ویژه بایستی از رفیق عزیز علی خاوری برای زحماتی که به دوش کشیدند و ناملایماتی که تحمل کردند و تداوم مبارزه حزب را هدایت نمودند، متشکر بود. خط مشی انقلابی حزب توده ایران كه جان مايه هستی سیاسی حزب طبقه کارگر را تشكيل مي دهد، سند این کوشش و نشان موفقیت راهی است که طی شد. آفرین به شما! آفرین به حزب توده ها!

نکته مرکزی بحث و گفتگوی کنونی در ارتباط قرار دارد با کار تبلیغی- ترویجی و همچنین آموزشی در حزب.

صحبت بر سر این نکته است که فعالیت ما در زمینه تبلیغی و ترویجی قادر خواهد بود وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک حزب را به صورتي تلفیق کند که از یک سو، طبقه کارگر را در اوج آگاهی انقلابی قرار دهد و همچنین انديشه و عملكرد متحدان را در جبهه ضدديكتاتوري نسبت به آماج هاي مرحله انقلاب ملی- دموکراتیک ایران به پایگاه هایی نایل سازد که با طفره رفتن از دنباله روی از برنامه نولیبرال امپریالیستی و در جستجوی راهی دیگر، پیشنهادهای ما، برنامه حداقل كارگري حزب ما را برای برپایی یک زیربنای اقتصادی- اجتماعی دموکراتیک- مردمی و ملی- ضدامپریالیستی پذیرا باشند، آن طور که در پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 تحقق یافت؟ یا باید فعالیت تبلیغی- ترویجی حزب ما آن چنان محتاطانه و قانع عملی گردد که برای حزب توده ايران جایی جز در حاشیه نبرد انقلابی مردم باقی نماند.

باید «هم چو امواج خروشان» میان شط تاریخ جریان داشت که طبری در ”آن جاودان“ می طلبد و یا باید دنباله روی جریان تاریخ شد که بدون ما و نقش انقلابی و راهبری اندیشه ای ما هم بهر جهت جریان خواهد داشت؟

آيا فعاليت ما در زمينه تبليغاتي- ترويجي مي بايستي مساله هاي روزمره را در كشور از ديدگاه توصيفي منطق بورژوايي و خرده بورژوايي بربشمرد، يا آن چنان ارايه گردد كه تغيير شرايط جامعه را هدف داشته باشد و راه دسترسي به تغيير را نزد مخاطب تداعي كرده، در طول زمان به نيروي مادي تبديل شده و زمينه تجهيز توده ها، در وحله نخست طبقه كارگر را سازمان دهد؟

پيروزي در اين نبرد، يك مساله است و وابسته به عوامل بسياري مي باشد. ازجمله، آيا ما قادر خواهيم بود متحدان در نبرد ضدديكتاتوري را به ضرورت برپايي ”جبهه متحد خلق“ قانع سازيم، آن ها را از ضرورت طفره رفتن از راه رشد سرمايه داري كه جز راه پيشنهاد شده صندوق بين المللي پول و بانك جهاني و تشديد فقر و فلاكت مردم و برباد رفتن استقلال كشور و تبديل آن به نومستعمره جديد امپرياليسم نخواهد بود، باورمند سازيم؟ اين يك مساله است.

مساله ديگر اما، خواست براي پيروزي، عزم براي نبرد براي پيروزي در وظايف پيش رو است! عزم براي شكافتن مرزها و عبور انديشه خودمان از بندهاي قناعت تحميل شده است! تنها در چنين وضعي قادر خواهيم بود، متحدان را نيز قانع و باورمند سازيم!

به نظر می رسد همه توده ای ها خواستار جای نخست هستند و قانع به جای دوم نمی باشند.

بدیهی است که مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب، همزمان و «توامان» دست نیافتی است. صحبت اما بر سر آن است که آیا حزب توده ها، حزبی که رحمان هاتفی و دیگرانی که همانند او استاد تلفیق کار دموکراتیک و سوسیالیستی و ارتباط با توده ها هستند، مي خواستند و  اکنون نیز می خواهند كه سياست تبليغي- ترويجي حزب توده ها آن چنان پايه ريزي و عملي گردد كه دستیابی به رهبری معنوی و صد البته عيني انقلاب را هدف خود قرار داده باشد؟ «عزم جزم» (طبري) كرده باشد براي نجات انقلاب؟

تجربه شکست خورده انقلاب بهمن یک بار دیگر ثابت كرد که بدون حضور نقش فعال و خلاق حزب توده ایران، بدون برپایی ”جبهه متحد خلق“، راه شكوفايي انقلاب گشاده نگه داشته نخواهد شد و بر انقلاب باری دیگر آن خواهد گذشت که گذشت.

آيا بايستي به منظور دست يافتن به اين هدف، مبارزه عليه نوليبراليسم را با مبارزه عليه نظام غارتگر سرمايه داري تلفيق نمود كه جلسه اخير ٧٨ حزب كمونيست و كارگري آن را مورد تاكيد قرار داده است، ياخير؟

آيا بايد ضرورت وحدت نبرد عليه نظام حاكم سرمايه داري مجري برنامه نوليبرال امپرياليستي و نبرد عليه امپرياليسم را نشان داد و مستدل نمود، يا خير؟

آيا بايد رابطه حاكميت مافيايي سرمايه داري را در ايران به عنوان ”متحد طبيعي“ سرمايه داري جهاني شده و امپرياليسم افشا نمود و راه مبارزه عليه خطر متوجه حاكميت ملي ايران توسط امپرياليسم را سرنگوني انقلابي رژيم ولايي- امنيتي اعلام نمود يا خير؟

آيا بايد اين مبارزه تبليغي- ترويجي را با ارايه راه رشد خروج از بن بست تاريخي، يا راه رشد «تلفيقي» غيرسرمايه داري تكميل نمود، يا خير؟

به نظر می رسد که همه توده ای ها خواستار دستیابی به رهبری انقلاب هستند و لذا مايلند فعالیت تبليغي- ترويجي و همچنين آموزشي خود را بر این پایه، در این سطح و با چنین ابعادی از نظر کمّی و کیفی  سازمان دهند!

آري توده اي ها، بهترين فرزندان ايران و طبقه كارگر آن، خواستار آنند كه فعاليت خود را براي دسترسي به اين آماج ها تشديد كنند، آن ها مي خواهند «رنگ سرخ را به رنگ روز بدل سازند» (ملنشون)!!

«تبعيد انديشه ها» پايان يافت! بايد «رنگين كمان زندگي … را چون روباني بر موهاي سياه و افشان …» (طبري، ”هديه“، سروده زندان) حماسه هاي در پيش بافت!!

آري! برای چنین آماج اعجازانگیز، براي شكافتن سقف آسمان، بایستی آستین ها را بالا زد، هفت چکمه آهنین و هفت عصای آهنین تدارک دید! «اعجاز فرزند باور است!» (احسان طبری)

«اراني گفت، در شطي كه آن جنبنده تاريخ است،

مشو زان قطره ها كاندر لجن ها بر كران مانند،

بشو امواج جوشاني كه دايم در ميان مانند.»  (ا. ط.، ”آن جاودان“)




«بزرگ ترين اشتباه اصلاح طلبان» و راه دوري از آن!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١٥ (١٠ مرداد)

واژه راهنما: كوشش يك توده اي براي همبستگي  – نه تنها با نظريه پردازان –  متحدان در جبهه ضدديكتاتوري.

”آرش غفوري“ محق است، هنگامي كه در نوشتاري تحت عنوان «بزرگ ترين اشتباه اصلاح طلبان» (صفحه ”جنبش سبز“، مرداد ١٣٩١)، آن ها را بر حذر مي دارد كه با ارزيابي نادرست از شرايط حاكم بر ايران، «نقش خود را به يك كانديداي حداقلي تقليل دهند كه شرط بندي روي او، شرط بندي روي اسب بازنده است»!

او اين ارزيابي خود را از طريق نشان دادن توازن قوا در كشور ميان «اصول گرايان سنتي (يا همان محافظه كاران) … اصول گرايان … فتنه گران … اصلاح طلبان …» مستدل مي سازد. او همچنين عنصرهاي ديگري را نيز براي مستدل ساختن ارزيابي خود به كمك مي گيرد، ازجمله بي توجهي به «فيلتر شوراي نگهبان» يا نقش «”اعتبار منبع“» براي قاليباف (مانند پول، امكان هاي ايجاد شده در هشت سال شهردار تهران بودن). به نظر او نمي توان بر روي «نارضايتي عمومي» سرمايه گذاري نمود، آن چنان كه در سال ١٣٧٦ محمد خاتمي توانست بر روي موج آن به پيروزي دست يابد، زيرا در آن دوران، «رقيب او مظهر همين نارضايتي به شمار مي رفت.»

بدون ترديد اين بررسي جامعه شناختي از شرايط حاكم بر كشور ارزشمند است و بايد مورد توجه قرارگيرد. اما از آنجا كه بايد اين بررسي را به طور عمده («فيلتر شوراي نگهبان»، نقشي ساختاري نيز دارد) بررسي اي از ظواهر امر دانست، نمي توان آن را براي پاسخ به اين پرسش كه پس چه بايد كرد، كافي ارزيابي نمود؟ غفوري نيز به پرسش ”چه بايد كرد؟“، پاسخي مضموني و محتوايي نمي دهد! پاسخ او در بررسي جامعه شناختي شرايط حاكم بر كشور، واقعاً هم پاسخي در سطح واقعيت امر باقي مي ماند! او همان جا مي نويسد: «بهتر است [اصلاح طلبان به جاي آنكه نقش خود را به يك كانديداي حداقلي تقليل دهند]، براي شرايط اقتضايي پيش و پس از انتخابات رياست جمهوري آماده باشند.»

مي توان و بايد با ”كليت“ ارزيابي غفوري موافق بود، يعني با اين ارزيابي موافق بود كه اصلاح طلبان عاقلانه عمل مي كنند، چنان كه شرايط عيني و واقعي را به منظور پاسخ به پرسش پيش تر طرح شده، چه بايد كرد؟، مورد توجه قرار دهند. در عين حال اين موافقت به اين معنا نيز است كه بايد كوشيد اين ارزيابي را از بررسي سطح پديده به بررسي عمق و يا مضمون پديده تداوم بخشيد!  اين كوشش چگونه ممكن است؟

همان طور كه نقل شد، غفوري به اصلاح طلبان توصيه مي كند «براي شرايط پيش و پس از انتخابات رياست جمهوري آماده باشند … [زيرا] آينده پر از پارادوكس است كه موازنه سياست را در ايران به حدي شكننده مي كند كه آنها كه امروز از فتنه مي نالند، فردا، روز  پس انتخابات، هزار بار دعا مي كنند تا تنها همين به اصطلاح فتنه گران، نجات بخششان باشند»!

صرفنظر از عنصر گُمانه زني در توصيه فوق كه مي توان از انديشيدن به آن چشم پوشيد، كمبود عنصر تحرك و تغيير در توصيه چشم گير است. «آماده باشند»، كه توصيه مي شود، تفاوت ماهوي با ”خود را آماده كردن“ دارد. در اولي، انديشه از ثبات، از بي حركتي، از بي خيالي، از ندانم كاري و مشابه آن انباشته است. اين در حالي است كه در ”خود را آماده كردن“، انديشيدن، تحرك نشان دادن، قصد تغيير شرايط را هدف قرار دادن و …، در مركز انديشه و نهايتاً در برنامه براي عمل قرار دارد. انديشه كه تاكنون مسلح به اسلوب منطق صوري، تنها نظاره گر سطح پديده و دست بگيربان برشمردن توصيف گرانه شرايط حاكم بر جامعه برپايه علم جامعه شناختي بورژوايي مي باشد، اكنون با مسلح شدن به منطق ديالكتيكي مي كوشد به درك واقعيت و مضمون پديده دست يابد! شناختي كه با هدف تغيير شرايط حاكم همراه است!

حركت انديشه چگونه مي تواند با موفقيت ادامه يابد؟ از اين طريق كه بشناسد و درك كند و به اين پرسش پاسخ دهد كه نيروهاي برشمرده شده «اصول گرايان و….» براي دستيابي به چه هدفي «تناسب قوا»ي خود را به كار مي گيرند؟ بدين ترتيب، مساله مضمون سياستي كه آن ها دنبال مي كنند، به مركز توجه انديشه منتقل مي شود كه در دو صفحه تحليل توصيف گرانه جامعه شناختي حتي با يك كلمه هم طرح نشده است!

اين ديگر گامي كوچك خواهد بود براي انديشه كه اين پرسش را مطرح سازد كه پس مضمون برنامه اي كه اصلاح طلبان بايد براي ”آماده كردن“ خود ازجمله براي مبارزات پيش و پس از انتخابات رياست جمهوري آينده داشته باشند، چه بايد باشد؟ با روشن شدن ضرورت تعيين مضمون برنامه اصلاح طلبان، طرح پاسخ به پرسش ”چه بايد كرد؟“، گامي قانونمند مي باشد.

مضمون برنامه اطلاح طلبان نمي تواند، مضمون اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي باشد كه همه لايه هاي سرمايه داري حاكم بر ايران به اجراي آن مشغولند و هر كدام خود را مناسب تر براي اجراي آن مي داند. البته كه هر كدام در جستجوي ”سهم“ بيش تري براي خود از سود، از ”منبع درآمد“ و … هستند، اما همگي مي خواهند با اجراي ايـن برنامه به ”سهم“ خود دست يابند! اصلاح طلبان چنين نمي خواهند؟! آيا اين طور نيست؟

اگر چنين است، پس بايد در گام نخست، اصلاح طلبان برنامه دولت احتمالي آينده خود را براي شكوفايي اقتصادي و رشد اجتماعي، براي ايجاد شرايط ”عدالت اجتماعي“ نسبي كه بدون برقراري ”آزادي“هاي دموكراتيك ممكن نيست، اعلام كنند. در ونزوئلا، نام نويسي براي نامزدي در انتخابات رياست جمهوري به طور قانوني همراه است با ارايه همزمان برنامه دولت براي دوران رياست جمهوري. اگر در ايران چنين وظيفه اي به طور قانوني وجود ندارد، چرا نبايد اصلاح طلبان آن را داوطلبانه به مورد اجرا بگذارند، تا معلوم شود كه «فيلتر شوراي نگهبان» اضافه بر فرد، چه برنامه اقتصادي- اجتماعي را «فيلتر» مي كند؟ اين يك افشاگري بزرگ عليه ارتحاع حاكم مي باشد!

تنظيم برنامه و يا حتي پيشنهاد نكته هاي اصلي چنين برنامه اي براي اصلاح طلبان در اين سطور، گستاخي است. اما مي توان اين پرسش را مطرح ساخت كه مگر خواست بازگشت به زيربناي اقتصادي كه در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ و آزادي هاي دموكراتيك قانوني كه در اصل هاي ”حقوق ملت“ قانون اساسي تثبيت شده اند، و راي آري اكثريت قريب به اتفاق مردم پشتوانه آن بوده است، نمي تواند اكنون هم مورد تائيد اكثريت مردم قرار گيرد، به ويژه اگر در برنامه ارايه شده، زيربناي اقتصادي به روز گردد و همچنين بر اين نكته انگشت گذاشته شود كه ناكارآمدي زيربناي اقتصادي به طور عمده در نابودي آزادي ها، ازجمله پايمال گشتن حق قانوني مردم براي كنترل دموكراتيك حاكميت تحقق يافته است؟

البته مي توان شركت خود در انتخابات را مشروط به آزادي زندانيان دربند و در راس آن موسوي ها و كروبي و ديگران نمود، اما بايد اين اقدام را به شيوه افشاگرانه انجام داد تا به تجهيز افكار عمومي مردم كمك كند. نبايد فراموش نمود كه دستگيري اصلاح طلبان، به ويژه رهبران ”جنبش سبز“، نمي تواند مورد تائيد محافل امپرياليستي نباشد كه با آن ها، حاكميت بر سر بقاي خود به مذاكره مخفي از مردم ميهن ما كه حاكمان واقعي و به حق كشور هستند، نشسته است!




به مذاكره مخفي از مردم با امپرياليسم پايان دهيد!

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١٤ (٩ مرداد)

واژه راهنما: وحدت جدايي ناپذير دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي ايران با سرنگوني انقلابي حاكميت سرمايه داري و رژيم ولايي- امنيتي آن! خواست پايان دادن به مذاكرات مخفي را به خواست روزمره در نبرد افشاگرانه عليه رژيم استبدادي بدل سازيم.

دو خبر ظاهرا بدون ارتباط با هم در رسانه ها منتشر شده است.

يكي، خبري است كه “ايلنا“ از قول «رئيس كميسيون كشاورزي مجلس، عباس رجايي» منتشر كرد: «مجلس ”واگذاري زمين هاي كشاورزي به قطر“ را بررسي مي كند»! اين در حالي است كه همين آقاي رئيس كميسيون كشاورزي مجلس اعلام كرد كه او «اطلاعي از محل واگذاري زمين ها ندارد»!!

ديگري خبر فروش ٢٠٠ ”تانك لئوپارد ٢“ توسط امپرياليسم آلمان به اميرنشين قطر است كه از طرف نشريه ”اشپيگل“ اين كشور منتشر شد. اين «امير نشين با رژيمي استبدادي [كه به مثابه ”ژاندارم منطقه“اي امپرياليسم، همه نيروي خود را براي سرنگوني قهرآميز دولت سوريه به كار گرفته است]، براي اين خريد ٢ ميليارد يورو مي پردازد.» (جهان جوان، ٣٠ جولاي ٢٠١٢).

چرا اين دو خبر براي مردم ميهن ما با يكديگر در ارتباط قرار دارند؟ اگر پرده ها را كمي بالا بزنيم، صحنه واقعي پشت اين دو خبر ديده و اين ارتباط شناخته مي شود:

اول- ايران با كشورهاي ٥ بعلاوه ١ در حال مذاكره مخفي است. مخفي از مردم ميهن ما! مخفي از صاحبان كشور و آناني كه طبق نص صريح بند ٨ اصل سوم قانون اساسي از حق تعيين سرنوشت خود برخوردارند: «مشاركت عامه مردم در تعيين سرنوشت سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خويش»!

بخشي از اين مذاكرات مخفي را ايجاد كردن شرايط و ساختارهايي تشكيل مي دهد كه بايد توسط آن گويا ”حسن نيت“ ايران به اثبات رسانده شود و تضمين هاي لازم براي آن باشد. «واگذاري زمين هاي كشاورزي به قطر»، يكي از هارترين سگان امپرياليسم در حوزه خليج فارس و منطقه كه در كنار اسرائيل و عربستان سعودي نقش ”ژاندارم منطقه“اي دوران شاه را به منظه ظهور مي رساند، بايستي يكي از اين نمونه هاي ”حسن نيت“ ايران تلقي گردد كه در عين حال بايد داراي شرايطي باشد كه بتواند تضميمي واقعي نيز براي امپرياليست ها به حساب آيد.

 

علت واقع بينانه بودن اين ارزيابي آنست كه علي خامنه اي خود مجبور بوده است راساً و به طور علني درباره آن سخن براند. او در روز پنجم مرداد ١٣٩١ در ارتباط با «اجراي سياست هاي كلي اصل ٤٤» كه همان نقض غيرقانوني اصل اقتصادي قانون اساسي مي باشد كه كماكان تيغي در چشم دشمنان داخلي و خارجي انقلاب است، بدون هر نوع نيازي در رابطه با سخنانش، اعلام داشت: «محدوديتي از نظر درصد مشاركت سرمايه گذاري خارجي وجود ندارد»!  (طبق بند ب ماده ٤ آئين نامه اجراي قانون سرمايه گذاري هاي خارجي، شركت هاي خارجي «حق مالكيت اموال منقول و غيرمنقول تا صد در صد» را دارا هستند.) پيش تر هم او براي اطمينان بخشيدن به امپرياليست ها، در ”فتوايي“ اعلام كرده بود كه ايران خواستار بمب اتمي نيست و بمب را «غيراخلاقي» مي داند!

اما امپرياليست ها به سخنان حتي علي خامنه اي هم باور ندارند و آن را براي نشان دادن ”حسن نيت“ ايران كافي نمي دانند، آن ها تضمين مي خواهند، تضمين عملي! به قول معروف ”پول خرد كافي نيست، اسكناس، اسكناس!!“  رسانه ها، دم خروس اين اسكناس را نيز منتشر كرده اند: طبق همان گزارش ايلنا، «يك كارمند سفارت قطر در تهران … [ضمن تائيد آن كه گويا] او هم از محل زمين ها بي خبر است، گفته است كه طرف قطري قرارداد، ”از تهران با هواپيما در زمين هاي مورد نظر حضور پيدا مي كند.“ …».

به عبارت ديگر، ظاهراً زمين هايي كه هنوز محل و وسعتشان مخفي است، اما به طور واقعي در اختيار «طرف قطري قرارداد» قرار گرفته است، داراي فرودگاهي مي باشد كه «طرف قطري قرارداد» مي تواند بر آن فرود آيد! فعلا از تهران!

نكته پراهميت اما آنست كه به طور واقعي و عيني، حاكميت خائن به منافع ملي مردم ميهن ما تضمين عملي اي را در اختيار سگ هار و ”ژاندارم منطقه“اي امپرياليسم  قرار داده است كه مي تواند در صورت ضرور به مثابه فرودگاهي همانند فرودگاه در ”طبس“، در خدمت اربابان امپرياليسم آن قرار گيرد!

با اين ارزيابي است كه رابطه ميان خبر اول و دوم برقرار مي شود:

امپرياليست ها، ”ژاندارم منطقه“اي خود را تنها با مدرن ترين سلاح هاي مرگبار مانند ”لئوپارد ٢“ (كه عربستان سعودي نيز ٨٠٠ فروند آن را خريداري مي كند) مجهز نمي كنند، بلكه همچنين با ترفندهاي ”نرم“ نيز راه به كار گرفتن پايگاه هاي ”نظامي“  جديد خود را در ايران مي گشايند و خود را براي نابودي استقلال و حق حاكميت ملي مردم ميهن ما و همچنين پاره پاره كردن ميهن انقلابي آماده مي سازند. تدارك ”يوگسلاوي سازي“ ايران، به كمك رژيم ضدمردمي و ضدملي حاكم، بدور از اطلاع و پنهان از مردم پيش برده مي شود!

از اين روي، سياست ضدمردمي حاكميت سرمايه داري و رژيم استبدادي ولايي- امنيتي، يعني نقض اصل هاي دموكراتيك در بخش ”حقوق ملت“ قانون اساسي، همچنين سياستي ضدملي است. وحدت سياست ضدمردمي و ضدملي، سرشت سيماي رژيم ”استبداد ولايي- امنيتي“ را تشكيل مي دهد كه به آن پوشش مذهبي داده اند. وحدتي جدايي ناپذير!

از اين روي نيز دفاع از حق حاكميت ملي، از استقلال و تماميت ارضي كشور، بدون سرنگوني انقلابي اين حاكميت استبدادي و ضدمردمي ممكن نخواهد شد. اين، مضمون نبرد آزاديبخش مردم ميهن ما در شرايط كنوني بوده و از وحدتي جدايي ناپذير برخوردار است!

 

خواست پايان بخشيدن به مذاكرات مخفي و اعلام خرد و روز به روز آن، حق قانوني مردم ميهن ماست و بايد آن را به خواستي روزمره در نبرد افشاگرانه عليه رژيم استبداي به خدمت گرفت!




رابطه «عقیده و شرایط محیطی» «گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست»! (سياوش كسرائي، ”زندگي زيباست“)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١٣ (٧ مرداد)

واژه راهنما: «فصل مشترك»ها. دفاع از حق حاكميت ملي از دالان سرنگوني انقلابي حاكميت سرمايه داري مي گذرد. ماترياليسم تاريخي. تعريف ماركسيستي شخصيت انسان.

در مقاله ای با جوانب مختلف، علی مزروعی  به «حاکمیت جمهوری اسلامی» درباره پیامدهای قابل انتظار «مشکل دین گریزی و بی حجابی … و یا انكار جنبش اصلاحات و سبز» هشدار می دهد. او این پدیده ها را ناشی از بی توجهی  حاکمیت به «عقیده» مردم و پیامد گریزناپذیر «شرایط محیطی» حاکم بر کشور ارزیابی می کند.  «صرف هزینه تبلیغاتی و آموزشی» برای «عقیده» سازی ناکارآمد است. «انکار جنبش سبز و خیل معترضان» راه به جایی نمی برد. مزروعی در پایان چنین نتیجه گیری می کند: «فطرت آدمیان، عدالتخواه و آزادی طلب است و هیچگونه سازشی با ظلم و استبداد با هر نام و عنوانی ندارد و اگر این ظلم و استبداد به نام دین انجام بگیرد، طبعا به دین گریزی در جامعه دامن می زند.» سپس او از حاکمیت استبدادی خواستار «اصلاح شرایط محیطی برپایه عدالت و آزادی» می شود، «چرا که انسان ها راه خود را برای رهایی می جویند و می پویند.»

بدون ترديد موضع «سازش» ناپذیری با ظلم، بیعدالتی و استبداد در این نوشتار، یکی از «فصل مشترک»ها میان لایه ها و طبقه ها مردمی و میهن دوست میهن ما می باشد. چنین موضعی در همنوایی کامل با خط مشی حزب توده ایران برای تغییرات بنیادی در كشور قرار دارد. تردیدی نیز وجود ندارد که خواست محترم شمردن حقوق قانوني مردم در برخورداري از آزادي، بيان آزاد عقيده و موضع، سازماندهي خود در احزاب و سازمان هاي دموكراتيك، به عبارت ديگر محترم شمردن حقوق مصّرح در بخش ”حقوق ملت“ در قانون اساسي توسط حاكميت سرمایه داری مافیایی ولایی- امنیتی می تواند در جهت  افشاگری علیه این حاکمیت نزد اذهان مردم زحمتکش نقش مثبتی ایفا کند و باید از آن در کار تبلیغی و ترویجی بهره برد. در این زمینه توافق کامل با علی مزروعی وجود دارد. چنين خواستي اما به معناي اميد بستن به قابليت عقب نشيني حاكميت نيست و همان طور كه نشان داده خواهد شد، نمي تواند باشد.

همان طور که اشاره شد، مزروعي «شرایط محیطی» را برای نظربندی و دستیابی به «عقیده» نزد انسان، تعیین کننده ارزیابی می کند. او اين «برداشت» را نزد هواداران «ایدئولوژی مارکسیستی» نیز مشابه می داند. لذا می تواند توضيحاتي از ديدگاه «برداشت ایدئولوژی مارکسیستی» درباره آن چه که او «چهار جبر و زندان» برای «انسان» می نامد، به مثابه يك «فصل مشترك» با مسلمانان مبارز، برای علاقمندان جوان آموزنده باشد. هم زمان چنين بحثي در محدود يك نوشتار كوتاه نيز مي تواند کمکی براي درک مضمون «فصل مشترک» برشمرده شده در مبارزه مشترك علیه استبداد باشد. نشان دادن اشتراک نظر و همچنين تفاوت ها مي تواند کمک باشد براي شناخت همه نماها و جوانبي كه درك كليت «شرايط محيطي» را ممكن مي سازد.

به بیان او، «انسان ها در چهار جبر و زندان به دنیا می آیند: خانواده (ویژگی های وراثت و موقعیت اجتماعی)، محل زادگاه (جامعه و کشور)، زمان تولد و حیات (تاریخ) و آخر طبیعت (ویژگی جسمی و بومی). … چقدر انسان می تواند خود را از دام این جبرها برهاند … و معمار خویش شود، بحث پردامنه ای … در فلسفه و کلام اسلامی شیعه تحت عنون ”جبر و اختیار“ و ”جبر و تفویض“ … است … آدمی در میانه ”جبر و اختیار“ راه خود را می جوید و خدا او را در میانه ”جبر و تفویض“ آزاد گذاشته است تا معمار خویش باشد.»

مارکس آنچه در نظر ارایه شده «چهار جبر و زندان» نامیده شده است را با واژه های «آنسامبل شرایط اجتماعی» بيان مي كند. تنها در نحوه بیان و انتخاب واژه ها، بلکه همچنین در مضمون نیز تفاوت وجود دارد. برای نمونه آنچه که در نظر ابراز شده «ویژگی های وراثتی» نامیده می شود، به صورت طرح شده (كه ازجمله محدوديت ابرازنظر در يك مقاله كوتاه تحميل مي كند)، موضوع اندیشه مارکسیستی نیست.

ماركسيسم انسان را شخصيتي بيولوژيك- رواني- اجتماعي ارزيابي مي كند (هانس پتر برنر، ”تئوري ماركسيستي شخصيت“، ر ك ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ٨٧ تا ٨٩) كه تنها در شناخت وحدت ديالكتيكي اين نمودها و مضمون در پشت آن قابل درك مي شود. جنبه بيولوژيكي اين شخصيت، كه «ويژگي هاي وراثتي» را بايد در آن منظور نمود، روندي است كه بدون درك رابطه ديالكتيكي دو جنبه ديگر شخصيت انسان در رشد و تكامل تاريخي آن، قابل درك نبوده و كليت شخصيت انسان تاريخي همو زاپينس زاپينس (Lucien Sève، ”انسان، ديدگاه ماركسيستي درباره انسان شناسي“، پاريس ٢٠٠٨ http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa) را متبلور نمي سازد.

برنر درباره وحدت ديالكتيكي سه بخش شخصيت انسان مي نويسد: «نزد ماركس، ديالكتيك بيولوژيك و جامعه شناختي در رشد انسان، به مفهوم رشدي درجه بندي شده از نظر زماني و يا تعقلي- ساختاري نيست، كه يكي پس از ديگري تحقق يافته باشد، بلكه رابطه و نسبت تواماني است كه از ابتداي رشد و تكامل خانواده گونه انسان وجود داشته است. جنبه اجتماعي، چنان كه مورد نظر فرويد است، به مفهوم تاثيري خارجي بر جنبه بيولوژيك نيست. جنبه بيولوژيك، مستقل از جنبه اجتماعي نيست و بخش روان شناختي نيز تنها حلقه واسطه اي كه آن دو واحد ديگر را مي پوشاند، به شمار نمي رود.» (در: توماس مچر، ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص٨٩)

در حالي كه نزد جانوران حفظ تجربه و آموخته ها به علت نبود زمينه بيولوژيكي (مغز) براي ايجاد خاطره كوتاه و دراز مدت، ممكن نيست و يا تنها به شكل بسيار محدود و پراكنده نزد اين يا آن گونه وجود دارد، نزد جانوران عنصر «وراثتي» نقشي برجسته ايفا مي سازد. انتقال و ثبت تجارب نزد حيوان (و همچنين گياه) در ژن ها نسبتاً سريع در حتي يكي دو نسل عملي مي گردد. واكنش هاي غريزي، كمبود امكان حفظ خاطره كوتاه و دراز مدت را در سطح «وراثتي» جبران مي سازد.

نزد هوموزاپينس با دستگاه عظيم، بغرنج و چند لايه مغز آن، عنصر وراثتي عمدتاً به ويژگي هاي رنگ پوست يا مو، شكل صورت و غيره، كه خود تحت تاثير ازجمله شرايط محيط جغرافيايي و جوي قرار دارند، محدود مي ماند. كوشش هاي ارتجاعي از طريق دستكاري ژن ها به منظور ”توليد“ كودك ”دزاين“ شده، با هدف ايجاد لايه ”نخبگان“، كوششي نژادپرستانه و محكوم است.

زنده یاد احسان طبري در ”يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“  (ص ٣٧ تا ٤٢) در ارتباط با ”روان اجتماع“، به توضيح «بخش هاي تركيب كننده شعور اجتماعي درباره صفات و خصوصيات ملي، … ”روان اجتماع“ يا ”روح خلق“ … ”ايدئولوژي“ …» و نكات ديگري كه در ارتباط با بحث كنوني هستند، مي پردازد. در اين بحث ها از عنصر وراثتي نكته اي ذكر نشده است. لذا آشنا شدن با آن ها مي تواند كمك باشد براي بحث كنوني. او ازجمله درباره «شعور اجتماع» مي نويسد: «… مقوله ”شعور اجتماع“ با مقوله ”ايدئولوژي“ همسنگ نيست. ايدئولوژي فقط بخشي از ”شعور اجتماع“ است. … ايدئولوژي جزء بخش آگاهانه و آكتيو شعور اجتماع است، تازه تمام اين بخش نيز نيست … درباره ماهيت ”روان اجتماع“ يا ”روح خلق“، واقعيت يا عدم واقعيت اين مقوله، تركيب و ساخت آن، بحث  اندكي در فلسفه و جامعه شناسي انجام نگرفته است. ماركسيست ها منكر وجود خارجي اين مقوله نيستند. آن ها منكر ابديت و مطلقيت وجود اين ”روان“ خلقي يا اجتماعي هستند و منكر آنند كه اين روان از مختصات فطري و سرشتي نژاد برخاسته باشد. آن ها معتقدند كه روان خلق محصول شرايط حيات مادي، محيط بيوفيزيك و اجتماعي است و در تغيير است.»

ماترياليسم تاريخي

آنچه که اما اندیشه مارکسیستی را به طور ماهوی از برداشت های دیگر متمايز می کند، شناخت نقش شیوه «تولید و بازتوليد زندگي»  به مثابه زيربناي اقتصادي جامعه «و نهايتاً مساله اصلي در تاريخ»  در شکل دادن به هستی فردی و اجتماعی در مرحله معين تاریخی است (فردريش انگلس در نامه به ژوزف بلوخ، ٢١ سپتامبر ١٨٩٠، به نقل از ”توماس مچر“، ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، تهران ١٣٨٤، ص ١٥). بنیان گذاران سوسیالیسم علمی، مارکس و انگلس علم مبتنی بر این شناخت را ماتریالیسم تاریخی می نامند. به نظر آن ها سطح رشد نیروهای مولده، نهايتاً و تحت تاثير عوامل متعدد روبنايي، شیوه تولیدی ای را در روند تاریخی حاکم می سازد که انسان در چهارچوب آنسامبل «زندان» آن، در فضای «جبر و اختیار» حرکت می کند. انگلس در همان نامه اين عوامل روبنايي را چنين بر مي شمرد: «مسائل و عوامل متعدد روبنا … عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جا افتاده در ذهن انسان ها، اگر چه نه به صورت عمده، در اين روند نقش ايفا مي كند.»

در مورد رابطه انسان با طبیعت نیز همین شرایط حاکم اند. با شناخت هر چه بیش تر، دقیق تر و علمی تر قوانین حاکم بر طبیعت و جامعه، انسان بند های «جبر» را می گشاید و عرصه اختیار خود را توسعه می دهد و «معمار خویش» و سازمانده زندگی خویش می گردد.

كارل پوپر، یکی از نظریه پردازان مکتب فرانکفورت (”مکتب فرانکفورت در پرتوى‏‏‏ مارکسیسم“http://www.tudeh-iha.com/?p=651&lang=fa)، كه ماترياليسم تاريخي را درك نكرده است، تناسب میان جبر و آزادی را در جامعه بدوی انسانی فاقد مضموني تاريخي مي پندارد و بر پايه اين ناتواني خود، تئوري «جامعه باز و بسته» را سرهم بندي كرده است. او جامعه بدوي را «جامعه بسته» و «توتالیتر» می نامد، زیرا گویا در آن، فرد انسانی آزاد  نبوده و مهره اي بی اراده در جمع می باشد. در جامعه بدوي ”استثمار“ و جبر براي اعمال آن، هم چون مالكيت خصوصي، اصلاً وجود ندارد و مفهوم نيست. تئوري «جامعه باز و بسته» كه وجود اين مضمون ها را براي جامعه بدوي متصور مي داند، به طور مكانيكي شرايط حاكم بر جامعه طبقاتي را به جامعه بدوي منتقل مي كند. (روبرت اشتيگروالد، در: ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ١٤٠) درك غيرديالكتيكي از تاريخ نزد پوپر باعث مي شود كه او انسان را در دوران سرمايه داري كه گويا «جامعه باز» است، ”آزاد“ اعلام كند.

در روند رشد نيروهاي مولده (تشكيل شده از سوبيك- انسان تاريخي و ابزار كار)، مناسبات حاكم بر توليد اجتماعي در مرحله معيني، براي نمونه در جامعه برده داري، با روابط ميان انسان ها در روند توليد، در تضاد قرار مي گيرد. تغيير انقلابي اين مناسبات به ضرورتي تاريخي تبديل مي گردد. در صورتبندي هاي اقتصادي- اجتماعي تا مرحله فئوداليسم، عنصر نو، پيش از دست يابي به قدرت سياسي، در زيربناي اقتصادي جامعه پايگاه هاي قدرتمندي را تصاحب مي كند، براي نمونه پيشه وران و بازرگانان در شهرهاي قرون وسطي در اروپا. اين پايگاه ها نقش كمكي بزرگي براي ايجاد شدن زمينه تحولات انقلابي سياسي عليه نظام فرتوت فئوداليسم دارا هستند.

در سرمايه داري، پرولتاريا اگر چه سوبيكت تاريخي تحول انقلابي جامعه مي باشد، اما از آن جا كه در روند توليد اجتماعي تنها فروشنده «نيروي كار» (يدي و فكري) خود است، برخلاف پيشه ور دوران فئوداليسم، فاقد پايگاه اقتصادي است. در ظاهر او نيروي كار خود را به مثابه يك «كالا» به فروش مي رساند و سرمايه دار آن را همانند كالاهاي ديگر در بازار، مي خرد. اين نيروي كار خريداري شده در روند توليد اجتماعي به سود شخصي مالك ابزار توليد به كار مي افتد و «ارزش اضافه» بر آنچه كه خود به عنوان دستمزد دريافت مي كند، خلق مي نمايد. انباشت «ارزش اضافه» كه به صورت سرمايه خصوصي توسط مالك ابزار توليد و خريدار كالاي «نيروي كار»، تصاحب و انباشت مي شود، بازده كار اجتماعي را به سرمايه خصوصي در مالكيت سرمايه دار بدل مي كند.

بغرنجي اين مناسبات توليدي در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري كه ماركس آن را در سه جلد كاپيتال نشان مي دهد،  باعث ايجاد بيگانگي در درك مضمون نهفته در پشت روند توليدي براي كارگران مي شود. با شناخت اين مضمون توسط كارگران، آن ها به طبقه كارگر، يعني به سوبيكت- طبقه تاريخي براي تحول انقلابي جامعه بدل مي شوند. نقش راهبردي روشنفكر انقلابي در حزب طبقه كارگر در انتقال اين آگاهي به درون طبقه كارگر، نقشي پراهميت و تاريخي است. «گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست. ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست!» (سياوس كسرايي، ”زندگي زيباست“)

از سوي ديگر سرمايه دار بايستي براي ادامه بقاي خود همه كوشش ممكن را براي انباشت و تمركز سرمايه به عمل آورد. اين ”جبر“ را ماركس «ماسك سرمايه» مي نامد كه بر چهره سرمايه دار قرار دارد. سرمايه دار، اگر نمي خواهد توسط سرمايه هاي بزرگ تر بلعيده و ”نابود“ شود، نمي تواند جز به وظيفه انباشت سرمايه عمل كند.

در شرايط كنوني، حاكميت سرمايه داري مافياييِ ولايي- امنيتي در ايران در چنين وضعي قرار دارد. علت آنكه اين حاكميت، همانند شاه در دوران پيش از انقلاب، نمي تواند ”نصيحت“هاي حتي ”خودي“ها را درك كند و بپذيرد و فضاي سياسي را براي حضور واقعي اصلاح طلبان بگشايد، تنهـا از دنائت فردي و شخصيت روحي و … كه شكل مشخص بروز «ماسك سرمايه» است كه بر چهره دارد، ناشي و سيرآب نمي شود، بلكه به ويژه به خاطر وظيفه تداوم انباشت و تمركز سرمايه عملي مي گردد. براي اين حاكميت، براندازي قدرتش توسط مردم، براندازي انقلابي قطعي و نهايي است. لذا قادر و مايل به عقب نشيني در برابر آن نبوده و گوشش براي اين ”نصيحت ها“ بسته است. پايان دوران تغييرات اصلاحي در ايران به طور عيني ريشه در اين واقعيت دارد.

اين، درحالي است كه همين حاكميت اميدوار است و مي كوشد، با پذيرش دوباره ”رژيم كاپيتولاسيون“ در مذاكرات در جريان و دچار ساختن ايران  به نوكلونياليسم مدرن، خطر جدي ”براندازي“ حاكميت خود توسط عنصر خارجي را به براندازي اي ”نرم“ تبديل سازد. يعني باقي بمانند و عليه مردم آتش بگشايد و اجراي برنامه امپرياليستي خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي را در شكل پينوشه وار آن، در شكل فاشيستي آن، با تائيد ”متحد طبيعي“ خود، يعني نظام جهاني امپرياليستي ادامه دهد.

از اين روي نيز است كه راه مبارزه عليه تهديد خارجي براي ميهن دوستان و در راس آن براي طبقه كارگر انقلابي ايران، از دالان سرنگوني انقلابي حاكميت سرمايه داري مافيايي ولايي- امنيتي مي گذرد. اين شناختي است كه يكي ديگر از «فصل مشترک»ها را تشكيل مي دهد كه بايد درك شود و براي تحقق بخشيدن به آن به عمل مشترك پرداخته شود.




گفتگو ميان توده اي ها (چهار) عمده ترين آماج پيش رو «به نبرد مي روم و شمشيرم چوبينه است: شمشير واژه ها. در پاسداري انديشه خود، چروكيده ام.» (احسان طبري، ”با پچپچه پائيز“، ص ٧)

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١٢  (چهارم مرداد)

واژه راهنما: بحثي در دفاع از مقاله «پيش به سوي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري» در نامه مردم (شماره٨٩٢). عمده ترين آماج پيش رو، تعيين مضمون مبارزه براي «محدود كردن رشد سرمايه داري بزرگ» (طرح برنامه ششمين كنگره حزب توده ايران). توده اي محترم، ”آرش“ محق نيست!

در آغاز تاكيد بر اين نكته ضروري است كه سرمقاله پراهميت نامه مردم تحت عنوان «پيش به سوي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري» (شماره٨٩٢) مورد تائيد و پشتيباني كامل نگارنده مي باشد. اين نكته در دو نامه هم به تاريخ ١١ و ١٧ آوريل ٢٠١٢ به رفيقي مورد تاكيد قرار گرفته است: «حق با توست، ”سرمقاله آخر نامه مردم بي نظير است“. من آن را با لذت خواندم و بخش هايي را براي تهيه مقاله جدا نمودم.» و «به سرمقاله پراهميت نامه مردم برگرديم، همان طور كه نوشتم، بايد براي نويسنده و يا نويسندگان آن دست زد و آفرين گفت. هر چهار نكته اي كه به آن اشاره داري، با موفقيت و به طور شفاف طرح شده اند، به ويژه انتقاد به ”فضايِ دل خنك كن مجازي”.»

لذا سخني بيش تر در اين باب غيرضروري به نظر مي رسد. ”انتقاد“هايي كه توده اي محترم، ”آرش“ در نوشتار ”اسلوب هاي استقرايي آقاي عاصمي ٢“، مطرح مي سازد (نويدنو ٢٩ر٠٤ر١٣٩١)، جنگي است با دشمن خيالي تراشيده شده در ذهن او كه يا نشان بي اطلاعي ؟! از موضع من در نوشتار «پيش به سوي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري»، با كدام آماج با كدام شعار؟ (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1765) مي باشد و يا به منظور دستيابي به نفعي است كه تاكنون شناخته نشده است.

عمده ترين آماج كدامست؟

در سرمقاله پراهميت نامه مردم تحت عنوان «پيش به سوي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري» (شماره٨٩٢)، كه بازگويي از طرح برنامه براي ششمين كنگره حزب است، پس از برشمردن شرايط حاكم بر ايران، و با توجه به تجربه يك قرني، راه رشد سرمايه داري در هر شكل آن نفي گشته و مرحله انقلاب ايران، مرحله ”ملي- دموكراتيك“ اعلام مي گردد.

صحبت بر سر آنست كه پيشنهاد و طرح حزب توده ايران براي اين مرحله چيست؟ در طرح برنامه چنين آمده است: «… ميهن ما به يك تحول بنيادين كه عرصه هاي گوناگون زندگي مردم را در برگيرد، نيازمند است … حزب توده ايران بر اساس تجربه خود از رشد سرمايه داري قرن اخير در جامعه ما، معتقد است كه چون نظام سرمايه داري در هر شكل سياسي آن، در كشور ما نمي تواند معضل هايي همچون عقب ماندگي و بي عدالتي دهشتناكي كه سرتاپاي جامعه ما را فراگرفته است، حل كند. بنابراين، ايران همچنان در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك قرار دارد كه هدف اجتماعي- اقتصادي چنين انقلابي را مي توان بدين سان تعريف كرد: محدود كردن رشد سرمايه داري بزرگ». (”آينده ميهن ما …، ص ١٧)

چگونه بايد «رشد سرمايه داري بزرگ» را محدود كرد؟ پاسخ به اين پرسش، نه چيزي كم و نه بيش، اكنون عمده ترين آماج بحث ميان توده اي ها، به ويژه در كنگره آينده حزب مي باشد. مي توان با گل آلود كردن آب، شفافيت بحثي كه در نوشتار پيش گفته ”… با كدام آماج، با كدام هدف؟“ طرح شده بود را نديد و يا بر آن چشم بست، اما كنگره ششم حزب نمي تواند با موفقيت پايان يابد، بدون آنكه به اين پرسش پرداخته باشد و پاسخ منطقي مبتني بر تعريف برنامه درباره مرحله ”ملي- دموكراتيك“ انقلاب را ارايه داده باشد. از اين روي نيز در بخش ج از طرح برنامه (ص ٢٠)، به منظور بحث و نتيجه گيري درباره آن ها، ”سرفصل هاي برنامه اقتصادي مردمي براي تغييرهاي بنيادي“ و (در همان صفحه) در ”مختصه هاي كليدي برنامه اقتصادي مردمي“طرح شده اند. همانجا، از نكته هاي ارزشمند طرح شده، چنين نتيجه گيري مي شود: «از اين روي مختصات كليدي برنامه كنگره ششم حزب ما، در سطح كلان با هدف تغيير اقتصاد سياسي كشورمان تنظيم شده اند. تدبير و ارائه جزئيات راه حل هاي كارشناسي برنامه اقتصادي مردمي در دستور كار اقتصاددانان مترقي كشورمان است.» (تكيه از من)

به نظر نگارنده، و هدف نوشتار پيشين و همه نامه هاي خصوصي نگاشته شده نيز چنين بوده است، اين سخني درست است كه بايستي «اقتصاددانان مترقي كشورمان … جزئيات راه حل هاي كارشناسي برنامه اقتصادي مردمي …» را به عهده گرفته و عملي سازند، اما سازماندهي اين امر پراهميت در جهت هدف محدود نمودن سرمايه داري بزرگ با جهت گيري به سوي راه رشد غيرسرمايه داري و نهايتاً به سوي سوسياليسم، وظيفه حزب توده ايران و به طور مشخص بحث و تصميم گيري درباره چگونگي آن، وظيفه كنگره ششم آنست!

سازماندهي چنين امر پراهميتي نمي تواند موضوع بحث، گفتگو و تصميم گيري در بالاترين ارگان حزبي نباشد. در چنين سازماندهي پراهميتي مي توانند و بايستي اقتصاددانان مترقي نقش برجسته اي ايفا سازند. از اين روي به نظر ضروري مي رسد كه بايستي در اين زمينه كميسيوني برگزيده شود كه امر سازماندهي و جمع آوري همه امكان ها و در راس آن كوشش براي جلب همكاري و جمع آوري پاسخ اقتصاددانان مترقي كشور براي پرسش هاي مطرح در اين باره را به عهده گيرد.

اگر مجاز باشد كوشش سازمان داده شده مصوبه كنگره ششم را در اين مورد، كوشش براي تنظيم برنامه راه رشد غيرسرمايه داري بناميم و يا هر عنواني ديگر، براي نمونه «تلفيقي»، براي آن انتخاب كنيم، آنوقت مي توانيم مطمئن باشيم كه به عمده ترين آماج در اين زمينه دست يافته ايم. تنظيم چنين برنامه اي به ما اين امكان را مي دهد، در مبارزه روشنگرانهِ تبليغي و ترويجي، مضمون «محدود كردن رشد سرمايه داري بزرگ» را كه در طرح برنامه حزب پيشنهاد شده است، «از انتزاعي توخالي» (ماركس)، به پديده اي قابل شناخت و درك تبديل كرده و در «نبرد در سنگر» (آنتوني گرامشي) كنوني به منظور «احراز هژموني طبقه كارگر» (گرامشي) به كار گيريم!




«تضادهاي حل نشده» در ”راه رشد غيرسرمايه داري“ تنظيم يك برنامه مشخص براي ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در ايران

مقاله شماره: ١٣٩١ / ١١ (سوم مرداد)

واژه راهنما: اقتصاد ملی مبتنی بر دموکراسی و منافع ملی، محور «فصل مشترک» مردم! ”راه رشد غيرسرمايه داري“ در خدمت منافع زحمتكشان! سازماندهي تنظيم برنامه ”اقتصاد ملي“ مبتني بر ”راه رشد غيرسرمايه دار“ وظيفه اي عاجل.

آقاي دكتر موسا غني نژاد استاد اقتصاددان دانشگاه است. او به معناي واژه فرنگي ”ايدئولوژي“ واقف مي باشد. لااقل مي توان با مطالعه مصاحبه اخير او با ”دنياي اقتصاد“ به اين نتيجه گيري نايل شد. او كه طرفدار ”اقتصاد بازار آزاد“ است، در اين مصاحبه، ايدئولوژي اقتصادي چپ را «همان ايدئولوژي و مكتب راه رشد غيرسرمايه داري» مي نامد كه «… ضد اقتصاد آزاد» است. و از آنجا كه او «اقتصاد [بازار] آزاد» را در ايدئولوژي خود مترادف با ”آزادي“ مي داند، در ادامه از ضعراي خود به نتيجه گيريِ اراده گرایانه كبراي خود مي رسد كه «ايدئولوژي هاي چپ گرا … به طور كلي ضد آزادي هاي فردي اند.» اين در حالي است كه موسسه نظرسنجي معروف ”آلئنزباخ“ در آلمان (روزنامه بزرگ سرمايه داري آلمان، فرانكفورته آلگمينه ٢٠١٢ر٠٢ر٢٢) از آن خبر مي دهد كه تنهـا ٢٧ درصد مردم در اين كشور ”آزاد“ متروپل سرمايه داري، نظام سرمايه داري را مترادف با آزادي مي دانند. اين رقم در سال ١٩٩٢، ٤٨ درصد بوده است.

بايد اذعان داشت كه سرچشمه نظريه «راه رشد غيرسرمايه داري» يك ”ايدئولوژي“ است! اما آيا اين طور نيست كه نظريات استاد اقتصاد شركت كننده در مصاحبه كه «بازار» را «مهم ترين نهاد اقتصادي» مي نماياند و سينه خود را به تنور ”ايدئولوژي“ «اقتصاد بازار آزاد» مي چسباند نيز داراي يك سرچشمه ”ايدئولوژيك“ است؟ استاد دانشگاهي اقتصاد در مصاحبه خود، ناشيانه مي كوشد هدف خود را در پرده ابهام قرار دهد و ايدئولوژي خود را فعاليت «كارشناسي و حوزه آكادمي … ايده هاي معقول و علم رايج و اقتصاد رايج» كه گويا با ايدئولوژي سرمايه داري ارتباطي ندارد، بنماياند! اين همان «خاك در چشم مردم پاشيدن» نيست كه استاد دانشگاه به مدافعان ”راه رشد غيرسرمايه داري“ نسبت مي دهد؟

علت آنكه حزب توده ايران مروج «اين تئوري در ايران» است كه غني نژاد با درد دل بيان مي كند، آنست كه راه رشد غیرسرمایه داری، بنا به سرشتش، در خدمت منافع زحمتكشان قرار دارد كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند و پيگيرترين مدافع منافع ملي ايران است!

آناني كه مدافع «اقتصاد بازار آزاد»، بخوان بي نظارت هستند، مدافع منافع كيانند؟ كلان سرمايه داران! مدافع منافع آناني هستند كه با اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي در ايران در بيش از دو دهه، درّه فقر و ثروت را در كشور به هولناك ترين پرتگاه براي مردم تبديل كرده و ميليون ها زحمتكش شهر و روستا را به فاجعه سقوط روزانه در فلاكت و درماندگي محكوم نموده اند! در سطح جهاني نيز فاجعه براي ميليون ها مردم كشورهاي مختلف كوچك تر نيست. حتي در كشورهاي متروپل سرمايه داري نيز در بر همين پاشنه ميچرخد. در حالي كه نقدينگي هرز و سوداگر سرمايه مالي امپرياليستيِِ انحصارت فراملی سالانه با رشد ٣٠ درصدي افزايش مي يابد و مشتي غارتگر را به ميليارد بدل مي كند، زندگي در زير مرز فقر در آلمان، ثروتمندترين كشور سرمایه داری در اروپا، بيش از يك سوم افراد جامعه را فراگرفته است. نقدينگي «سرمايه داران كازينو»يي در جهان مرز ٤١ بليون (٤١ هزار ميليارد) دلار را در سال ٢٠١٠ پشت سر گذاشت (Sighard Neckel، بازگشت فئوداليسم به اقتصاد، ٢٠١٠- به نقل از Ekkerhard Lieberam، دفاتر ماركسيستي آلماني ١٢/٣).

اين ثروت نجومي كه در جهان در جستجوي محل بكار اندختن نقدينگي هرز و سوداگر خود است، خواستار اجراي برنامه ”خصوصي سازي“ همه رشته هاي توليدي و خدماتي در كشورهاي سراسر جهان مي باشد. خواست صاحبان غارتگر اين «شركت هاي چندملتي»، خريدن ثروت هاي ملي خلق هاي جهان است كه غني نژاد را بر آن مي دارد اعتراف كند كه «شركت هاي چندملتي [كه] چنان گسترده شده اند»، عامل «وابستگي» اقتصاد كشورهاي ديگر به سرمايه مالي امپرياليستي می باشند. او، برخلاف مدافعان راه رشد غيرسرمايه داري، از سخن خود به اين نتیجه گیری می رسد، که چاره ای جز تمکین به «شركت هاي چندملتي» وجود ندارد. (به نكته به اصطلاح وابستگي اقتصاد چين كه او براي توجيه هدف وابسته كردن اقتصاد ايران به اين «شركت هاي چندملتي»، به خدمت مي گيرد، بازمي گرديم.)

پاسخ استاد اقتصاد به پرسش مصاحبه كننده كه مي خواهد با «يك نمونه از پياده شدن ليبراليسم» آشنا شود، به اندازه كافي برای شناخت سرشت غارتگرانه و ضدانسانی این برنامه امپریالیستی آموزنده است. او اين نمونه را «اجراي طرح تعديل اقتصادي و هدفمندي يارانه ها» اعلام مي كند و ناخواسته افشا می سازد که حاکمیت سرمایه داری در جمهوری اسلامی و دولت برگمارده او، به مثابه ”متحدان طبیعی“ نظام غارتگر و نوکلونیالیستی سرمایه داری جهانی، مجریان نسخه نولیبرال امپریالیسم در ایرانند. از اين روي بايد سیاست سرکوبگرانه و ضدمردمی استبدادی این حاکمیت را پیش شرط خیانت اين حاكميت به منافع ملی ارزيابي كرد.

«تضادهاي حل نشده» و «ايده منسجم»

هدف نوشتار حاضر، كالبدشكافي ”ايدئولوژي“ «اقتصاد بازار آزاد» و بي نظارت استاد دانشگاهي نيست. در اين زمينه بسياري گفته شده است و بسياري ديگر نيز هنوز بايد گفته و نشان داده شود. آنچه هدف اين سطور است، جستجوي پاسخي به پرسشي مي باشد كه در اين مصاحبه نيز طرح گشته و بايد اذعان داشت كه در واقع پرسشي مركزي است.

غني نژاد از «تضادهاي حل نشده» ”راه رشد غيرسرمايه داري“ سخن مي راند و از مدافعال اين «ايدئولوژي» طرح «ايده منسجمي» را خواستار است. همين دو نكته كه او مطرح ساخته است، مطالعه مصاحبه او و انديشيدن درباره آن را اقدامي ارزنده مي كند.

آنچه كه او نمي داند، آنست كه گام هاي بزرگي براي حل اين تضادها برداشته شده است. كتاب ها، رساله ها و نوشتارهاي بسيار در بررسي اشتباه هاي گذشته توسط مدافع اين نظريات در سطح جهاني انتشار يافته اند كه مطالعه آن ها مي تواند براي تنظيم برنامه مشخص كمك و راهگشا باشد. تنظيم برنامه منسجم و مشخص براي هر كشوري، وظيفه مبارزان آن كشور مي باشد كه با توجه به شرايط مشخص و همه جانبه همان كشور، بايد تنظيم گردد.

در واقع هم تنظيم يك برنامه مشخص ”راه رشد غيرسرمايه داري“ براي شرايط مشخص امروز ايران، به مثابه وظيفه اي پراهمیت در برابر مدافعان اين راه رشد اقتصادی- اجتماعی، در وحله نخست در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد که باید به منظور تسخیر قلب و مغز زحمتكشان و ديگر نيروهاي مبارزه ملي و ميهن دوست تنظیم و به مثابه زمینه بحث در میان مردم و فعالین سیاسی ارایه گردد. از اين روي عجيب هم نيست كه همان طور كه نظريه پرداز توده اي، ”آرش“ نيز در نوشتار خود تحت عنوان ”اسلوب هاي استقرايي آقاي عاصمي“ در نويدنو (ص ٣، ٢٩ر٠٤ر١٣٩١) مي نويسد، كوشش حزب توده ايران براي عمل به وظيفه خود و ارايه چنين برنامه اي، كوششي مداوم بوده است. ازجمله در طرح برنامه پيشنهادي براي ششمين كنگره حزب در اين زمينه چنين آمده است: «… ميهن ما به يك تحول بنيادين كه عرصه هاي گوناگون زندگي مردم را در برگيرد، نيازمند است … حزب توده ايران بر اساس تجربه خود از رشد سرمايه داري قرن اخير در جامعه ما، معتقد است كه چون نظام سرمايه داري در هر شكل سياسي آن، در كشور ما نمي تواند معضل هايي همچون عقب ماندگي و بي عدالتي دهشتناكي كه سرتاپاي جامعه ما را فراگرفته است، حل كند. بنابراين، ايران همچنان در مرحله انقلاب ملي- دموكراتيك قرار دارد كه هدف اجتماعي- اقتصادي چنين انقلابي را مي توان بدين سان تعريف كرد: محدود كردن رشد سرمايه داري بزرگ».

چنین برنامه اي برای اقتصاد ملی ایران که بر مبانی دموکراتیک استوار و محور مرکزی آن حفظ منافع اکثریت قریب به اتفاق توده مردم و مدافع منافع ملی کشور می باشد، ستون فقرات «فصل مشترک» منافع طبقه ها و لایه های زحمتکش ضد استبداد و میهن دوستِ مخالف تحریم های ویرانگر خارجی و تهدید منافع ملی توسط امپریالیسم را تشكیل می دهد. «جنبش کارگری ایران، ضمن آنکه تلاش می کند تا با توسل به روزنه ها و امکان های موجود، توان و قدرت مانور خود را احیا و تقویت کند …، در عین حال به خوبی آگاه است که آینده و سرنوشتش با مسیر مبارزه سراسری بر ضد استبداد، ارتجاع و مداخله خارجی گره خورده است و جدای از آن نیست.» (نامه مردم، شماره 899، 26 تیر 1391).

بدون تردید «مبارزه سراسری بر ضد استبداد، ارتجاع و مداخله خارجی» نیاز به «فصل مشترک» مردمی و میهن دوستانه در چهارچوب برنامه اقتصاد ملی دارد. مبارزه علیه برنامه امپریالیستی ”خصوصی سازي و آزادسازی اقتصادی“ که مبارزه روز است، بدون ارایه برنامه جایگزینی برای ”اقتصاد ملیِ“ ارتجاعی حاکم کنونی در ایران که در جهت تعميق وابستگي ايران به نظام سرمایه داری جهانی عمل مي كند، عملا در چهارچوب وظایف مطالباتی-  دموکراتیک، يعني «وظايف آني» محدود می ماند.

بدون ترديد، با ارایه برنامه ترقی خواهانه برای ”اقتصاد ملی“، نقش طبقه کارگر به مثابه طبقه انقلابیِ مدافع منافع کل جامعه با شفافيت قابل شناخت و درک می شود. مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر علیه برنامه خصوصی سازی و آزادسازی اقتصادی، به مثابه مضمون مبارزه آزادی خواهانه علیه دیکتاتوری و به منظور احیای آزادی ها و حقوق قانونی برای وسیع ترین لایه های اجتماعی، با ارایه جایگزین زیربنای اقتصادی دموکراتیک، از وحدت دروني و استحكام نظري و عملي- سياسي برخوردار مي گردد. اين وحدت از طریق به روز کردن آماج های انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم ميهن ما و دفاع از اصل های ترقی خواهانه بیرون آمده از دل انقلاب بهمن، به ويژه اصل هاي زيربناي اقتصادي و اصل هاي ”بخش حقوق ملت“ كه از وحدتي جدايي ناپذير برخوردارند و مورد کین دشمنان گذشته و حال، خارجی و داخلی انقلاب می باشند، به مبارزه ای همه جانبه و دورنما دار تبدیل و تلفیق وظایف «آنی و آتی طبقه کارگر» (نامه مردم، همانجا) تحقق می یابد.

نكته هايي براي بحث

با ارایه برنامه منسجمی که در آن نتیجه گیری های علمی از تجارب مثبت و منفی گذشته مورد توجه قرار گرفته باشد، مي تواند در طول زمان نقش تعيين كننده براي پیروزی در «نبرد در سنگر» (آنتونی گرامشی) و بوجود آمدن هژمونی طبقه کارگر ايجاد شود. تنها از این طریق است که امکان توسعه پايگاه اجتماعي جنبش انقلابي كنوني در مبارزه ضد ديكتاتوري ممکن خواهد شد. امری که پیش شرط پیروزی محتوم این نبرد برای آزادی و دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي كشور است.

به نظر مي رسد كه به منظور ارایه چنین برنامه مشخص و به روز شده برای ایران که می تواند مضمون اصل های مترقی زیربنای اقتصادي قانون اساسی کشور را بر شرايط كنوني انطباق دهد، باید در کنار توجه به تجارب مثبت و منفی در ”مدل شوروی“ رشد اقتصادی، از درس های تجارب اخیر در ”مدل چینی“ و دیگر خلق ها در جهان نیز بهره برد.

برخي از «سرفصل»هاي ممكن براي بررسي و تدقيق و تكميل برنامه حزب توده ايران:

–        نقض قوانین عینی اقتصادی در ”مدل شوروی“، ازجمله نقض قانون ارزش؛

–        بی توجهی به نقش بازار سوسیالیستی؛

–        مساله ویژگی های سازماندهی مرکزی اقتصاد با برنامه، در مرحله رشد اقتصاد ملی در سطح از يك سو و در عمق از سوي ديگر؛

–        نقش نرمش واکنش بازار سوسیالیستی در محدود کردن تنگناهای تولیدی و خدماتی؛

–        نقش مستقل واحدهای تولیدی و خدماتی، حفظ استقلال اقتصادی آن ها از مرکز برنامه ریزی دولتی؛

–        نقش پاسخگویی واحدها برای قیمت گذاری، بازاریابی، رشد کمی وکیفی محصولات و …؛

–        نقش استفاده از سرمایه خارجی با و بدون انتقال تکنولوژی مدرن به کشور و ده ها نکات پراهمیت اقتصادی و سیاسی دیگر می بایستی در بررسی ها برای تدقيق و تكميل برنامه منسجم و مشخص غیرسرمایه داری مورد توجه قرار گیرد.

در چنین برنامه ای بایستی نقش طبقه کارگر و سازمان های صنفی آن  – شرکت در برنامه ریزی و … -، حقوق اجتماعی زحمتکشان و کلیه حقوق بگیران در اقتصاد ملی  – بیمه های اجتماعی-  مورد توجه و بررسی  قرار گرفته و تنظم گردد. همان طور كه تضادهاي اجتماعي بروز كرده در جمهوري خلق چين مي آموزد، اين تضادهاي دروني و نظم بندي روند قانوني حل آن ها دارای اهمیت مرکزی می باشد.

بررسی مساله های اقتصاد تعاونی و منظور کردن تجارب آن در برنامه اقتصاد ملی نکته مرکزی دیگری را در تنظیم برنامه اقتصاد ملی تشکیل می دهد.

نقش راهبردی دولت در بخش بانکداری و سیاست مالی، اعتباری و …، و همچنین صادرات و واردات نکته های پراهمیت دیگری را در برنامه اقتصاد ملی برپایه راه رشد غیرسرمایه داری ایفا می کنند که باید مورد توجه ویژه قرار گیرند.

همچنین ارتباط های اقتصادی- سیاسی- مالی- بازرگانی با کشورهای با اقتصاد مشابه از یک سو و با کشورهای با اقتصاد غیرمشابه از سوی دیگر، نکات پراهمیت دیگری را در چنین برنامه اقتصاد ملی ایفا می کنند.

مساله نحوه مجاز سرمایه گذاری خارجی در ارتباط با انتقال تکنولوژی و خروج سود به دست آمده از كشور نیاز به بررسی همه جانبه دارد.

و …

بدیهی است که تنظیم چنین برنامه برای اقتصاد ملی ایران، در عین اهمیت آن برای توسعه پایگاه اجتماعی نبرد طبقاتی در ایران، روندی پرتضادي را تشکیل می دهد که تحقق بخشیدن به آن تنها با سازماندهی وسیع و بهینه و جلب کارشناسان و علاقمندان و با کار جمعی آنان ممکن است. وظیفه سازماندهی و هدایت حزب توده ایران در این زمینه راهگشا و گریزناپذیر است.

بدون تردید برگزاری ششمین کنگره در پیش حزب توده ایران می تواند برای سازماندهی چنین امر پراهمیتی نقشی تاریخی ایفا کرده و شرایط لازم سازمانی را برای بررسی همه جانبه آن بوجود آورد.




كوشش نافرجام نظري ”منِ“ گرفتار در انفرادِ ناشي از بيگانگي از خود رقص هاي روح بر روي «مادر زمين»

مقاله شماره: ١٣٩١ / 10 (٢٨ تير)

واژه راهنما: در مقاله «سرگشتگي هاي انديشه در روند شناخت از خود-”من“» (http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/1738 ) بخش كوتاهي از كتاب يورگن ماير به فارسي برگردانده شد. اكنون بخش كوتاه ديگري از كتاب كه در آن ايدئولوژي غيرعقلايي امپرياليسم به سركردگي امپرياليسم آمريكا برشمرده مي شود، ارايه مي گردد. در اين بخش، تضاد منافع امپرياليسم آمريكا با ديگر كشورهاي امپرياليستي در صحنه ايدئولوژيك نشان داده شده است. ايدئولوژي امپرياليستي مي كوشد برپايه ”عقلانيت هدفمند“ كه عليه منافع گونه انساني عمل مي كند، ايدئولوژي صورتبندي اقتصادي- اجتماعي غيرعقلايي استثمارگرانه و غارتگرانه سرمايه داري دوران افول را به ديگر فرهنگ ها تحميل كند.

پيش گفتار:

مذهب رسمي حاكم بر ايران، مدت هاست كه سرشت انسان دوستانه خود را از دست داده است. سرشتي كه روزي تحت عنوان ”اسلام انقلابي“، ”اسلام دستان پينه بسته“ و …، نقشي تاريخي براي سرنگوني رژيم سلطنتي- ساواكي و براي تحكيم استقلال كشور و حق حاكميت ملي ايفا نمود. چيره شدن دوباره ”اسلام آمريكايي“، اسلام در خدمت منافع طبقاتي سرمايه داران و بزرگ زمين دارانِ وابسته به نظام اقتصادي- اجتماعي امپرياليستي، توانست به مرور آماج هاي دموكراتيك- مردمي و ملي- ضدامپرياليستي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را نابود سازد. با برقراري ايدئولوژي ”ولايت فقيه“ (يا ”ولايت مطلقه فقيه“ كه انديشه لاجرم ناشي از آن است)،  انديشه ايدئولوژيكِ منسوخ و متعلق به دوران ”خداشاهي“ رشد تاريخ بشري (http://www.tudeh-iha.com/?p=1164&lang=fa) به انديشه قالب در جامعه امروزي ايران تبديل شده است. مبتني بر اين ايدئولوژي دوران قبيله اي تاريخ بشر، روحانيت خود را رابط و پيامبر ميان پروردگار و بشر مي نماياند تا حاكميت نظام برده داري و كاست خود را حفظ و تحكيم كند. اكنون اين برداشت عتيقه اي مبتني بر ايده آليسم ذهنگرا به انديشه نظري حاكميت سرمايه داري و بزرگ زمينداري حاكم و به انديشه رسمي در ايران تبديل گشته است. كليه تغييرات اجتماعي قهقرايي انجام شده در طول سال هاي گذشته از اين انديشه منسوخ، غيرعلمي و خرافاتي- عرفاني نشأت مي گيرد.

اين انديشه ارتجاعي كه با خواست ”ذوب در ولايتِ“ هر فرد، به قله اي از سطح غيرعقلايي انديشه عرفاني- مذهبي مبتني بر ايده آليسم ذهنگرا فراروئيده، از اين روي انديشه اي عميقا عقب افتاد و ضدانساني است، زيرا نفي شخصيت مستقل انسان را هدف قرار داده است.

شخصيت انسان تاريخي با «همه طنين بلورينش» (احسان طبري، ”با پچپچه هاي پائيز”، ص ١٢)،  تبلور رابطه متقابل ميان تن (عين) و ذهن (معنويت در عام ترين مفهوم) انسان در روند عملكرد تاريخي اوست. اين در حالي است كه نظريه ”ذوب در ولايت“، با نفي شخصيت فعال و عمل كننده سوبيكت تاريخي (انسان)، آن را به ابژكت، به مفعول غيرفعال و فاقد انديشه بدل و نقش تاريخي او را نفي مي كند و انسان را به زائده بي اراده و اسير سلطه ”خداشاه“ تبديل مي كند. چنين انسان بيگانه شده از شخصيت تاريخي خود مي تواند تنها به مثابه ملاتي نرم و مطيع بازيچه دست حاكميت سرمايه داري، بازيچه ”عقلانيت هدفمند“ ايدئولوژي نظام استثمارگر سرمايه داري دوران افول، به منظور انباشت سرمايه و سود به نفع طبقات و لايه هاي حاكم، نقش ايفا كند.

انتشار اين انديشه ارتجاعي- ضد حرمت و شخصيت انسان، به سخني ديگر عميقاً ضدانساني، سرشت همه انديشه هاي غيرعقلايي تاريخ بشري است كه يورگن ماير در اين بخش از كتاب خود كه ترجمه آن در زير ارايه شده است، برمي شمرد و نشان مي دهد. انطباق نظري تز ”ولايت مطلقه فقيه“ با ديگر انديشه هاي غيرعقلايي از قبيل بودائيسم، سينتولوژي و …، همان طور كه در اضافاتي به ترجمه، به آن اشاره شده است، چشم گير است.

انتشار انديشه ارتجاعي- ضدانساني ”ولايت مطلقه فقيه“ در جمهوري اسلامي، در عين حال زمينه رشد گونه هاي ديگري از انديشه غيرعقلايي در ايران نيز بوده است. گونه هاي مختلف عرفاني- درويشي با ايجاد شدن ده ها خانقاه در كوي برزن شهرها و برگزاري مراسم ختم و گستردن سفره هاي عريض و طويل نذري و رفتن به مكان هاي متعدد چاه جمكران در سراسر ايران و سازمان دادن كاروان هاي دائمي براي سفر به قونيه و زيارت مرقد مولوي براي گرم تر كردن بازار درويش بازي خانقاهي و ابداع فرقه هاي جديدي از كيش درويشي مانند كيش ”مريدان حضرت آقا“ و اشكال متنوع عديده ديگري، اين جريان ها غيرعقلايي را تشكيل مي دهند.

اين جريان ها كه در عين رقابت با انديشه منسوخ حاكم كه با پاشيدن آب و رنگ مخالفت با ايدئولوژي حاكم به چهره، دنبال مي شود، در عين حال وظيفه بزرگ انحراف مبارزات مردم را نيز به عهده دارد. از اين روي است كه اين جريان ها مورد پشتيباني رسانه هاي امپرياليستي از قبيل بي بي سي، صداي آمريكا، راديو فردا و … قرار گرفته اند.

با كمي دقت مي توان دريافت كه مضمون دفاع اين رسانه هاي امپرياليستي از جريان هاي مذهبي- عرفاني در اپوزيسيون و همچنين سازمان دادن بحث درباره مذهب، «معنويت» و انواع ديگر آن، به انحراف كشاندن توجه مردم از مبارزات پيش روست.

شايد ترجمه حاضر اين بخش از كتاب ماير كه ايدئولوژي امپرياليسم را افشا مي سازد، همچنين كمكي باشد براي نشان دادن ضرورت تن ندادن غيرفعال به برنامه امپرياليستي حمايت از جريان هاي عرفاني- درويشي- خرافاتي- احضار روح  و … كه مي توانند در شرايط حاكميت سرمايه داري مافيايي در ايران و به خاطر فقدان بحث و گفتگوي آزاد و دموكراتيك در كشور، از جذابيت ويژه اي نيز برخودار باشند. اين انديشه هاي انحرافي مي كوشند از اين طريق مبارزات روز مردم را براي دستيابي به ”آزادي“ منحرف سازند كه جستجوي ”سعادت“ را در ”قهر“ با شرايط سركوبگرانه حاكم كه گويا تغييرناپذير است، اعلام مي كنند. آن ها مي كوشند با تبليغ انديشه هاي ”پاسيفيستي“ و غيرفعال، ”بازگشت به خود“، ”غور در ضمير خود“ و …، دستيابي به ”آزادي“ از ظلم را براي ”منِ“ فرد منزوي شده ممكن بنمايانند.

رقص هاي روح بر روي «مادر زمين»

تفاوت انديشه غيرعقلايي جديد از انواع پيشين خود كه نزد آن ها پروردگار، محمد، مسيح، ماريا يا شيطان در مركز انديشه قرار داشتند، آن است براي به اصطلاح مستدل ساختن خود به كمك علم. انديشه غيرعقلايي جديد به ”آشكار“ شدن پروردگار بر بنده اش باور ندارد، مي كوشد حتي رسم هاي عرفاني و پرستيدن خورشيد يا نيايش و سوگند به آتش را نيز به كمك زباني به ظاهر علمي بيان كند. البته سنت شيطان زدايي از تن و تضرع به ملائك نزد انديشه غيرعقلايي هنوز هم وجود دارد. انسان هاي واقعا مذهبيِ متدين كه انسان را مخلوغ پروردگار مي دانند، وظيفه خود بر روي زمين را ابراز دلسوزي نسبت به هم نوع و ارزاني عشق به او مي دانند. اما انديشه غيرعقلاييِ مذاهب در اروپاي غربي و در ايالات متحده آمريكا بزرگ نزد توده ها هر روز بيش تر رنگ مي بازد و در سايه قرار مي گيرد.

انسانِ واقعا معتقد به مذهب، ”من“ خُرد (منحصر، ويژه) partikular (انحصاري) خود را در سايه قرار مي دهد. اين كنش در جهان امروز كه در همه سطوح آن، آئين خُرده (ويژه) نگري افراطي در خدمت ”من“ بر انديشه حاكم است، ديگر جايي ندارد. انسان هاي معتقد به مذاهب بزرگ، من خُرد خود را به اميد سعادت در جهان ديگر، در خدمت انسان قرار مي دهند. از اين روي، اين انديشه غيرعقلايي مذهبي، انديشه اي انسان دوستانه و اغلب بسيار صادق و خوشايند است.

اما نزد انديشه غيرعقلايي جديد كه تنها خوشايندي ”من“ خُرده نگر را در مركز توجه دارد، وضع بكلي متفاوت است. ايدئولوژي خُرده نگرانه ايدئولوژي سرمايه داري انحصاري است كه در آن تنها ”ابرانسان“ به خواست خود دست مي يابد و خوشبخت مي شود. در زندگي روزانه همه جا در كلاس ها و سمينارها و كارگاه ها Workshops «هنر خودپرستي» را تمرين مي كنند. از همه موفق تر ”ساينتولوژيست“ ها (هستي شناس) اين فلسفه – ابرانسان نيچه –  را به كار مي گيرند و مي آموزانند. اما بسياري ديگر نيز به همين كار مشغولند.

در «مركز وحدت» در بخش شويبن آلب «Schweibenalp» در سوئيس كه توسط بودائيست ها در سال هاي ٧٠ [قرن گذشته] پايه ريزي شده است، با تبليغ درباره « توانمندي قلب و رشد آگاهي»، سعي در جلب مهمانان از سراسر جهان مي شود. مهماناني كه با پرداخت روزي ٨٥ فرانك در اطاق هاي سه تخته با صبحانه، شام و نهار پذيرايي مي شوند و تنها بايد براي سمينارهاي مختلف كه مركز ثقل آن ها، مراسم احضار روح است، مبلغي اضافه پرداخت كنند.

اين جمله ها را مي توان در ”وب سايت“ اين «مركز وحدت» خواند، «وحدت همه انسان ها با فرهنگ هاي مختلف و اينكه بتوان اين وحدت را در قلب ها تجربه كرد، در مركز روياي ما قرار دارد.» بيان اين نظر، براي ”من“ منفرد شده و جستجوگر، دلنشين است. بالاخره جايي يافتم كه در آن نبرد رقابت برقرار نيست.

اما بايد در كلاس هايي «هنر زندگي كردن» تمرين شود كه هزينه دارد. مهم نيست! آنچه اهميت دارد، خوشبختي است! حتي قول هايي بيش از اين ها داده مي شود. هنر زندگي كردن، با حفظ محيط زيست مطابق است و از «فرهنگ بقا» كه نظريه نظم يافته ايست كه به ريشه علّي پديده ها وابسته نيست، بلكه در چهارچوب ”سيستم ها“ عمل مي كند، پيروي مي كند.

بدين ترتيب ادعا مي كنند كه گويا ”سيستم ها“در علت هاي علّي پديداري خود ريشه ندارند. امري كه البته درست نيست. اما بيان اين انديشه در هر حال سبب حيرت و سردرگمي ”من“ در جستجوي خوشبختي مي شود كه آمادگي دارد خود را چون گوشه اي از نظم طبيعي تجربه كند و از اين رو با نهايت آمادگي به سوئيس سفر كرده تا با شركت در سمينار احضار كننده روح، راه خروج از بيگانگي زندگي روزمره را از آن دريابد. «ريش سفيدان و نوازندگان گروه» به منظور تحريك دنياي احساس تازه وارد، «خِرد، سادگي و خوش مشربي و شوخ بودن را در سخن و آئين هاي گروهي، رقص و موزيك» با تشريفات به نمايش مي گذارند. انديشه غيرعقلايي احضار كنندگان روح، از طريق «قلب» سلطه خود را بر جستجوگر خوشبختي برقرار مي كند. شركت كنندگان با برخوردي دوست داشتني، يكديگر را در آغوش مي گيرند، مي رقصند و به طنين موسيقي گوش مي دهند. چنين شيوه اي گرما مي بخشد و نزد جستجوگر، احساس اعتماد ايجاد مي كند.

سينتولوژيست ها انديشه غيرعقلايي خود را به نحوي ديگر ارايه مي كنند، «از راه سر- مغز». اين در حالي است كه در «شويبن آلب» در سوئيس «براي آن كه خود را احساس كنيم»، كنار گذاشتن «سر» شرط اوليه است. زيرا در غير اين صورت، ايجاد رابطه با سرزمين مردگان ها ممكن نمي باشد. اين ويژگي نظريات نزد احضار كنندگان روح است كه معتقدند كه «مادر زمين» براي هر ”من“ شركت كننده، «محدوده نيروي پرتواني» را آماده ساخته است. «زمان آن فرا رسيده است كه ما دريابيم كه همگي بخشي از كل هستيم و بايستي به منظور تغيير آگاهي براي روند پيش رو، مسئوليت بپذيريم».

آگاهي مي تواند درست يا غلط باشد. آما آيا مي توان آگاهي را همانند يك چرخ خودرو تعويض نمود؟ البته! احضار كنندگان روح چنين ادعا مي كنند. احضار كننده روح در «شويبن آلب» مدعي است كه ما، «همه با هدفي مشخص و با سرنوشتي تعيين شده به اين حيات وارد شده ايم و روح ما مي خواهد آن ها را بروز دهد». در «سمينار يك هفتگي، تو به پژوهش هدف روح و سرنوشتت مي پردازي.»

به عبارت ديگر، تغيير آگاهي به اين معناست كه ”من“ نبايستي بكوشم علت ها علّي و هدفمند اهداف سرمايه داري انحصاري را درك كنم كه هر اروپايي تحت شرايط آن زندگي مي كند. دست يابي به آگاهي، به عبارت ديگر، عينيت بود اجتماعي را آگاهانه تجربه و درك كردن، آن طور كه منطق احضار روح معتقد است، اصلاً نبايستي هدف باشد، زيرا كوشش براي درك آن، مانع آن خواهد شد كه «روح ما» قادر شود آن چيزي را بروز دهد كه «مادر زمين» مدت ها پيش از زايش ما، در روح ما برنامه ريزي كرده است. به سخناني ديگر: آگاهي واقعاً موجود فردي ”من“ بايد نابود شود، تا بتواند گويا «رشد» كند!

البته احضار كنندگان جديد روح خردمند هستند و در لباسي علمي ظاهر مي شوند. براي نمونه، آن ها بايد اين توانايي را با پشتكار در «آكادمي براي احضار روح- شركت با مسئوليت محدود GmbH» (اتريش) بياموزند. چنين آموزش هزينه مالي دارد! اما سرمايه گذاري اي است كه سودآور است. در رسوم احضار روح، برخلاف آنچه نزد سينتولوژيست ها مرسوم است، مفهوم عشق بسيار به كار گرفته مي شود. احضار كنندگان روح مفهوم عشق نزد ”من“ را به عشق به خود (خودپرستي) متمركز مي كنند و از اين طريق مانع بوجود آمدن احساس عشق به ديگري مي شوند. ”من“ منفرد شده، اميدوار مي شود كه بتواند خود به ابرانسان تبديل شود. با اين پنداشت است كه او مي كوشد زندگي عادي روزمره خود را به مثابه امري فرعي، از زندگي واقعي خود به مثابه احضار كننده روح، جدا سازد. از اين روي ديگر اصلاً توجهي به شرايط زندگي و كار اجتماعي ندارد. جهان انساني براي چنين ”من“، بي اهميت مي شود. بر روي موج نيروي «مادر زمين» در فضا معلق مي ماند. در چنين وضعي است كه ”من“، ديگر نيازي به آگاهي از بود واقعي خود ندارد. در چنين وضعي است كه احضار كننده روح، هيجان زده «ايست» مي دهد و مي گويد: «با كار بر روي چهار حفره قلبت، به توافق هاي پيشين دست مي يابي كه تو را وابسته به سرنوشتت كرده اند. تو دوباره با روحت در ارتباط و گفتگو قرار مي گيري و تو دوباره روح دوران بچگي ات و هداياي گم شده را به دست مي آوري كه متعلق به تو هستند و اين امكان را به تو بازمي گردانند كه بتواني سرنوشتت را در دست گيري. در چنين وضعي است كه تو به طور مستقيم با قلمرويِ نيرويِ شبكهِ توانِ درخشندهِ قلب احضار كننده روح و راه ”خواب گونه شناخت چگونگي جهان“ در ارتباط قرار داري و اين شبكه را كشف مي كني.»

جالب در اين نظريات تنها اين نكته نيست كه مفهوم ”كار“ براي ارتباط من با «روح» خود، به كار برده مي شود، بلكه همچنين اين نكته كه چگونه اين «كاركردن» با «قلمروي نيروي شبكه توان درخشنده» در ارتباط قرار داده مي شود كه قادر است ”من“ را كه در زندگي روزمره با انواع سرخوردگي ها و بيگانه شدن ها روبرو است، به راهي هادي گردد كه گويا به «خواب هاي طلايي» در زندگي، واقعيت مي بخشد.

سمينارهاي احضار كنندگان روح، بهيچ وجه ساعت برنامه افسانه گويي براي «روح بچه»ها نمي باشد! اين سمينارها، كاسبي بي قلب و روحي هستند براي دستكاري زيركانه «قلب»هاي ناخوش و بدبخت. آن ها شركت كنندگان جستجوگر را دچار وابستگي كامل به خود و يا دچار ناتواني شيتسوئيد (schizoid) و يا آئوتيستيد (autistisch) [بيماري ناتواني براي ايجاد ارتباط با ديگران]‌ براي زندگي كردن مي سازند. زنان و مردان بالغي كه اغلب داراي ديپلم هاي دانشگاه هاي اروپايي نيز هستند، در جريان به اصطلاح «رسم- آتش»، روح گذشتگان فرا مي خوانند تا از اين طريق وحدت ميان «روح» انسان ها را با «مادر زمين» در همه قاره ها برقرار كنند. از اين طريق، اين انسان ها با احساس كامل خوشبختي، «صلح و برادري قلب ها» را ميان خود برقرار مي كنند. اما شناخت درباره صدمات ناآگاهانه كه احياناً توسط گذشتگان را بوجود مي آيند، در درياي اشك ناآگاهانه بسياري از افراد احساساتي مخفي مي مانند. «مادر زمين»، كه همان «تن غيرآلي انسان، يعني طبيعت، تا آنجا كه جزئي از تن انسان نيست»، مي باشد، در چنين مراسم قسم داده مي شود. از آن خواسته مي شود كه گذران تن انسان و حتي زندگي اجتماعي را نظم بخشد.

البته طبيعت، تن انسان است كه «با آن بايد به طور مداوم در ارتباط باشد، تا نميرد» (كليات ماركس- انگلس، جلد ٤٠، ص ٥١٦)، اما اگر انسان اين روند را از طريق كار اجتماعي انسان دوستانه سازمان دهد و يا از آن ماهيت انساني را سلب كند، امري است كه وابسته به انسان آگاه عمل كننده وابسته مي باشد و نه نتيجه عملكرد (كنش) «مادر زمين».

نقش بودا براي ”من“، در دوران افول سرمايه داري

آئين احضار روح، ريشه در بودائيسم نوع اروپاي غربي دارد. تعداد بودائيست ها در آلمان، طبق اطلاع اتحاديه بودائيست ها، به ٢٥٠ هزار نفر بالغ شده است. در اعتقاد بودائي، اين شناخت حاكم است كه گويا ”من“، تن خودم نيستم، بلكه تنها آن را در اختيار دارم تا از آن، همانند در اختيار داشتن يك ابزار كار، استفاده بهينه بكنم. آنچيزي كه انسان آن را به مثابه «خود» تجربه مي كند، در واقع چيزي نيست جز تجربه جريان آگاهي ابدي و نامحدود. هنگام مرگ، آگاهي، تن در حال مرگ را ترك مي كند، تا  — هدايت شده از طريق تاثيرات ناآگاه روح كه ”كارما“ نام دارد – پس از زماني معين دوباره با تني جديد مرتبط شود. از اين روي براي يك بودائيست، مرگ نهايتاً به معناي تعويض لباس است.

”كارما“ مفهومي با نقش محوري در بودائيسم است؛ به معناي سرنوشت نيست، بلكه به معناي تاثير متقابل علت و معلول است. اما تاثير اين علت و معلول تنها بر روي آگاهي يك فرد محدود مي ماند. به عبارت ديگر، وابسته به خود اوست. نكته اي كه باعث شده است كه فيلسوف ايده آليست آلماني، شوپنهائر، كه در فلسفه خود از ”خواست براي زندگي“ صحبت مي كند، نسبت به بودائيسم سمپاتي نشان دهد. «در برابر ما چيزي جز هيچ [نابودي، نبودي] باقي نمي ماند. اما آن چيزي كه عليه اين ريختن به هيچ، مقاومت مي كند، يعني طبيعت ما، درست همان خواست ما براي زنده ماندن است كه تبلور وجودي خود ماست، دنياي ماست.» (شوپنهائر، ”جهان به مثابه خواست و پنداشت“، ص ٧١).

رابطه ميان بود [عينيت تن] و ذهن نزد كنفوسيوس به صورت ديگري مطرح مي شود. براي آن، وجود انسان ريشه در علت ها علّي طبيعي دارد. انسان اما براي خوشبخت بودن، موظف است، وجود اجتماعي- اخلاقي خود را پرهيزكارانه تنظيم كند. بر خلاف كنفوسيوس، بودائيسم دوگانگي بود و آگاهي را نفي مي كند و تنها براي كسي زندگي خوشبختي را ممكن مي داند كه بود خود را نفي كند و خود را موجودي فاقد عينيت تن بپذيرد.

نفي دوگانگي و وحدت عين و ذهن، نكته ريشه اي همه فلسفه هاي غيرعقلايي جديد را نيز تشكيل مي دهد. از طريق نفي عينيت وجود تن، بودائيسم توانست بخشي از روشنفكران بورژوازي را متقاعد ساخته و به مذهبي جهاني تبديل شود. نخبگان سرخورده كه از نظام بورژوازي ناراضي هستند، با اين مذهب، به نظريه اي دست مي يابند كه مي توانند به كمك آن، خود را لااقل به صورت ذهني در برابر عينيت مرگ هستي بيگانه شده، محافظت كنند. ترس، زمينه اصلي پذيرش وسيع بودائيسم است.

”من“ و ”تو”، درست و نادرست، سوبيكت و ابژكت در بودائيسم ژاپني zen-Buddahismus، نفي مي شوند [سن Zen، بوديسم ژاپني مبتني بر Metation]. «هنگامي كه آگاهي ديگر وجود ندارد، هنگامي كه از ريشه برافتاده است، آنوقت ديگر چيزي زميني، آب، آتش و باد نيز وجود ندارد، دراز و كوتاه، كوچك و بزرگ، خوب و بد ديگر وجود ندارد، آنوقت سوبيكت و ابژكت تماماً نفي و نابود مي شوند: با نفي آگاهي، زمينه وجودي آن ها نفي مي شوند.» («Buddhos»، جلد ٣، ص ٨٩٤)

آن كس كه از نور بودا «روشن» شده و به ”معرفت“ دست يافته است، يعني ديگر وحدت متضادها را در پديده ها و روندها نمي بيند، خود را آزاد از درد، از بيماري و از مرگ مي پندارد. آن كس كه بايد دردي را تحمل كند، خود در گذشته علت آن را آفريده است. در بودائيسم، «جزاي پروردگار» وجود ندارد كه بر سر بيمار فرو مي آيد [خشكسالي نشان غضب خدايان نيست، آن طور كه در ميتولوژي يوناني و يا در مذاهب ”طبيعي“ پنداشته مي شد]، بلكه اين خود فرد است كه با عملكرد خود، بيماري و درد را باعث شده است. آن كس كه رنج مي كشد، خود براي اين وضع مسئول است. مبتني بر اين انديشه، غيب گويان فاشيست براي مجاز بودن آدمكشي هاي خود در بازداشتگاه مرگ آشويتس دليلي بشدت تحقير كننده و مستهجن خلق نمودند: يهوديان زجر كشيده و كشته شده در بازداشتگاه هاي مرگ، خواستار پاك نمودن ”كارما“ بد خود بودند. (كاسبي با حماقت. در پسيكولوژي امروز ١٩٩٤/٧)

آن هنگام كه دوگانگي و وحدت بود و آگاهي نفي مي شود، تعلق تن انسان به خود نفي مي شود، پيامد آنست كه اصلاً همدردري و يا همبستگي با انسان ديگر بوجود نمي آيد. نبودن براي بودائيسم زمينه زندگي است و نه بودن. اين حكم، هم زندگي اجتماعي و هم طبيعي را در بر مي گيرد. يك بودائيست مي تواند در اعتقاد خود براي دسترسي به هيچ [نبودن] يك كارآموز بسيار مهربان و پاسيفيست هم باشد، باوجود اين و چه بخواهد يا تخواهد، انسان تاريخي، سوبيكت بورژوازي امروزي باقي مي ماند. و اين به اين معناست كه بازتوليد تن خود را بهيچ وجه مديون ”نبودن“ نمي باشد، بلكه مديون بودن انسان و بازتوليد اوست.

هگل جهان بيني بودائيسم را با سخنان زير مورد انتقاد قرار مي دهد: «همان طور كه شناخته شده است، در سيستم هاي شرقي، به طور عمده در بودائيسم، هيچ- نبودن، خالي بودن، اصل مطلق را تشكيل مي دهد. هراكليتِ پرانديشه در برابر اين انتزاع ساده و يك سو نگرايانه، مفهوم پرمايه و ”مطلق شدن“ را قرار مي دهد و مي گويد: بودن همانقدر وجود دارد كه نبودن وجود دارد، يا: همه چيز در حال جريان و گذار است: اين به اين معناست كه همه چيز در حال شدن است. كلام هاي قصار مردم پسند (پوپولار) شرقي كه طبق آن، هر آن چه وجود دارد، از زمان زايش در متن خود، گذار خود، مرگ خود را در درون دارد و برعكس، مرگ نيز در خود، نطفه زندگي است، در اصل، بيان وحدت بودن و نبودن را بيان است. اما اين كلام هاي قصار از مضموني (جوهري) برخوردارند كه در آن گذار به عنوان روندي تحقق مي يابد؛ بودن و نبودن را اين كلام هاي قصار از نظر زماني از هم جدا نگه مي دارند و نه آنكه آن ها را در جابجايي مداومشان مورد توجه قرار دهند، به عبارت ديگر در وضعي كه درك وحدت آن ها برايشان ممكن گردد.» (هگل، جلد ٥، ص ٨٥-٨٤)

هنگامي كه در روند شدن هستي كه در چگونگي شدن آن آگاهي درست و يا نادرست انسان عمل كننده موثر است، تغيير بوجود مي آيد، آگاهي انساندوستانه مي تواند با عملكرد آگاهانه خود بر تغيير اجتماعي روند شدن هستي، در جهت انساني شدن كليت آن را موثر شود.

اما باوجود اين حتي اصل «هيچ [نبود]» بودن كه بودائيسم به آن اعتقاد دارد نيز نمي تواند بدون شدن و يا راهي بدون هدف، باقي بماند. در سخنان بودا چنين آمده است: «دو هدف وجود دارد: هدف مقدس و هدف نامقدس» (Buddhos جلد ١، ص ١٨٤). مومنان به بودا بايد البته «هدف مقدس» را پي گيرند و عليه همه هستي واقعا موجود موضع گيرند. بودا به مومنان (مونش ها Monch) قول مي دهد كه  دستيابي به «هدف مقدس از اين طريق» ممكن است و نه از طريق «خيرات، كرامت، عزت، انظباط، نه از طريق خوشبختي غور در خود، نه به كمك معرفت. اما شما، اي مومنان! بدانيد كه شما تنها با رياضت كشيدن به رهايي طبع كه آرامش بخش است، دست مي يابيد، اين جوهر و هدف زندگي است.» (همانجا، ص ١٨٤)

بودائيسم، جهان «ذهني» خود را درباره همه آنچه «زميني» و درباره همه «قوانين طبيعي» است، ايجاد مي كند. او به مثابه موجودي روحاني كه «معرفت» يافته و موجودي است كه در ظاهر صلح طلب مي باشد و گويا هيچ است، وجود دارد؛ بدون آنكه وارد عمل گردد، مايل است ديگري را به راه دستيابي به هيچ راهنما باشد.

اين امري شناخته شده است كه بودائيست هاي ژاپوني، به جز موارد استثنايي، مدافعان سرسخت نظام فاشيستي كشورشان بودند. رابطه تنگ ميان دولت فاشيستي، بودائيسم و سينتولوژي تعجب برانگيز نيست؛ زيرا جنگ هاي امپرياليستي و كشورهاي فاشيستي به يك «آرمان بزرگ» نياز دارند، يك «روح بزرگ» كه ريشه در ارزشي فرهنگي- عرفي داشته و گويا به طور مستقل در بالاي كليه هستي اجتماعي معلق است.

هينريش هيملر (رئيس سازمان اس اس نازيسم آلمان تا شكست اين كشور در جنگ دوم جهاني) توجه زيادي به بودائيسم كه در تبت سلطه خود را گسترده بود، بروز داده است. هيملر حدس مي زد كه سرچشمه نژاد آريايي در تبت بوده است. در سال ١٩٣٨ او يك گروه تحقيقاتي به رياست ارنست شئفر، يك جانورشناس، را براي تحقيقات به تبت گسيل داشت. وظيفه آن جستجوي آثاري از يك مذهب آريايي در نوشته هاي بودائيست هاي تبتي بود. گروه با صميميت قلبي در تبت مورد استقبال و با نامه اي دوستانه خطاب به «جناب عالي آقاي هيتلر، شاه آلماني ها» ناميده شد (جهان جوان، ٢٠٠٨ر٣ر٢٦). فيلم تبليغاتي فاشيست ها با عنوان «تبت سحرآميز» كه در ارتباط با نتايج اين سفر تهيه شده است در سال ١٩٤٣ براي نخستين بار به نمايش گذاشته شد. فيلم با جنبه هاي جنگجويانه و تهاجمي فرهنگ تبتي آغاز مي شود كه امروزه اصلاً مورد توجه قرار نمي گيرند. «تبت قديمي» در غرب به نادرست به مثابه دولت مونش هاي صلح دوست عنوان مي شود كه در آن گويا اكثريت مردم مشغول به اداي تمرين هاي روحاني هستند.

نخبگان روحاني حاكم كه شبكه وسيعي از صومعه ها را در اختيار داشتند، كشور و مردم آن را به طور وحشيانه اي غارت مي كردند. اين نخبگان روحاني كه بيش تر از يك تا يك و نيم درصد جمعيت كشور را تشكيل نمي دادند، دهقانان وابسته و غيرآزاد را مجبور به پرداخت غرامت هاي سنگين كرده بودند. امكان برقراري از آموزش، بهداشت و نظافت تنها در صومعه ها وجود داشت و ساكنان آن موقعيت ممتاز خود را در برابر مردم غارت شده برپايه آموزش بودائيستي ”كارما“ توجيه مي كردند: زندگي كنوني پيامد انباشت شايستگي و گناهان زندگي گذشته است. آن كس كه از احكام لاما [بخوان ”ولايت فقيه“] كه هيچ گاه به طور دموكراتيك تعيين نمي شدند، پيروي نكند، محكوم به سوختن در يكي از ١٦ جهنم مي شود. احكام جزايي تبتي نيز بهيچ وجه رئوفانه نبودند. شلاق زدن در ملا عام، قطع دست و پا، كندن زبان از حلقوم و پوست كندن تن زنده!

آن طور كه هيتلر با پيروي از نظر شوپنهائر مي نويسد: «خواست ذهني براي زندگي همه جا يك سان است و تنها در شكل اثرات واقعي آن متفاوت مي باشد.» جنگجويان هيتلري نبايد خود را به تن و زندگيشان وابسته سازند. آن ها مي بايستي براي نژاد خود، بدون ترس در جنگ امپرياليستي شركت كنند. ”كارما“ وظيفه تحميق قهرمان ابدي [شهيد!] را به عهده داشت. شهادت قهرمانانه، آغاز دوباره زندگي روحاني قهرمان شهيد است. زندگي قهرمانانه تنها در روياي ذهنگرايانه قهرمان، در مرگش، تحقق مي يابد.

«آرمان واقعي»، آن طور كه هيتلر در ”نبرد من“ (ص ٣٢٧) بر مي شمرد، «در واقع پيش شرط آن چيزي است كه ما فرهنگ انساني مي ناميم، بلي پيش شرطي كه مفهوم ”انسان“ را خلق كرده است.» «آرمان»، «شم»ي است براي «حفظ گونه، و آنجا كه ضروري است، حتي به قيمت نابودي فرد، و اعتراضي است عليه پرحرفي هاي پاسيفيستي.» (همانجا، ص ٣٣٢) اولين كنگره بودائيستي اروپايي توسط اعضاي حزب نازي ها NSDAP در سال ١٩٣٣ در برلين سازمان داده و برگزار شد. بودائيست آلماني ولفگان شوماخر كه در سال ١٩٣٣ به عضويت سازمان دانشجويي نازي ها در آمد، در همان سال در مجله «تولدي دوباره و تاثير» كه توسط او انتشار مي يافت، در مقاله اي تحت عنوان «صدراعظم آلمان در نور بودائيسم»، مي نويسد: «اين نكته قابل توجهي است كه تمايلات هيتلر، شخصيت و ديدگاه هاي فرهنگي و انساني او را در اين نور مورد توجه قرار دهيم، زيرا از اين طريق فاصله صدراعظم ”مردمي“ آلماني ها از همه ”رهبر“هاي گذشته، خود را به روشني نشان مي دهد. برخلاف ويلهلم دوم كه ٥٠ هزار حيوان را در شكار كشت، آدلف هيتلر گياه خوار و بسيار حيوان دوست است. … البته اين نكته كوچكي است، اما براي آن ها كه مي انديشند، بيش از كتاب هاي قطور مفهوم دارد. زيرا اين اهميت دارد كه ”شخصيت هاي نخست در كشور، نخستين انسان نيز باشند“».

در مقاله ديگري تحت عنوان «مذهب آريايي»، چنين آمده است: «در كنار رشادت روحي و آرامش و جسارت، مفهوم شرافت در بودائيسم و در افسانه هاي خلق هاي شمال نقش برجسته اي ايفا مي كند. كليه مسئوليت براي عملكرد خود را انسان در بودائيسم خود به دوش مي كشد. آموزش، بخشش، گناه و رحمت، سيلي اي به صورت مفهوم شرافت نزد خلق هاي شمال است. مرد آلماني مايل نيست كه به او چيزي هديه شود.»

اعتقاد به «هيچ»، به عبارت ديگر اعتقاد به «آرمان»ي كه فاقد عينيت بوده و تنها امري ذهني را تشكيل مي دهد، در همه نوع هاي انديشه غيرعقلايي مشترك است كه مدعي است، دستيابي به خوشبختي انساني تنها با نفي عينيت و بودن قابل دسترسي است. «نفي احساس ادراك، نفي توانايي تشخيص براي آگاهي، پايان بخشيدن به آن، نابودي آن: اين، وسيله نابود كردن رنج، بيماري ها، پيرشدن و مرگ است.» (Buddhos جلد ٣، ص ٣٩١) آنچه كه نفي آن از زبان ”بودهوز“ بيان مي شود، گويا انسان واقعي است و با او، انسانيت در كليت آن نيز نفي مي شود. به عبارت ديگر، قابليت انديشيدن و عمل آگاهانه و در خدمت حفظ گونه انساني نفي مي شود.

شوپنهائر كه بودائيسم را به اروپا آورد، فيلسوفي كه نخبگان سرخورده از آن پيروي مي كنند، كسي است كه گويا با نظرياتش چيزي بيش تر از شناخت [معرفت] از بودن عيني را ممكن مي كند. او پايان زندگي عيني انسان، يعني مرگ را به عنوان هدف اصلي زندگي اعلام مي كند كه به مثابه بود اجتماعي، «در بند زنجير انگيزه ها» گرفتار بوده است. «در دوران حيات، خواست انسان آزاد نيست: برپايه شخصيت غيرقابل تغيير، عملكرد انسان در بند زنجير انگيزه ها گرفتار بوده و تابعي از ضرورت هاست. مرگ لحظه آزاديبخش يك سويه گرايي شخصيت انسان است. باور بودائيستي آن را ”نيروان“، يعني خاموشي مي نامد.» (شوپنهائر، ”نيروان در آلمان“، مونيخ، ٢٠٠٤، ص ١٩٥).

جديد ترين انديشه غيرعقلايي ”منِ“- ساينتولوژيست

دالي لاما بعد از فرار از تبت در سال ١٩٤٩ به هندوستان به همراهي برادرش كه به ايالات متحده رفت، مي كوشد به كمك سيا نفوذ خود را به عنوان حاكم تبت بازپس گيرد. به اين منظور، او پيش از آغاز بازي هاي المپيك در پكن در سال ٢٠٠٨ جريان تبليغاتي PR جهاني اي را عليه جمهوري خلق چين به راه انداخت، تا ادعاي حاكميت خود بر تبت را تحكيم بخشد. نقشه هايي كه اصلاً صلجويانه هم نبودند، مورد پشتيباني رئيس جمهور آمريكا و خانم صدراعظم آلمان نيز قرار گرفتند و همراهي شدند. حمله به حق حاكميت ملي جمهوري خلق چين كه تبت ايالت خودمختاري از آن است، در لباس بودائيسم عملي گشت كه روحانيون مونش آن گويا تنها خواستار يك چيز هستند: صلح!

اما ”عقلانيت هدفمندي“ كه پشت لبخند مهربان دالي لاما پنهان شده، برپايي پايگاه هاي نظامي ايالات متحده آمريكا در تبت و همچنين تصاحب معادن تبت توسط قدرت هاي بزرگ امپرياليستي است.

پايه گذار ”سينتولوژي“ Scientology ، رون هوبارد Ron Hubbard، در جريان شركت خود در جنگ نيروي دريايي ايالات متحده در آسيا با نظريات بودائيسم آشنا شد. هوبارد ”كارما“ را ”تتان“ Thetan ناميد و بر خلاف آنچه كه در بودائيسم قابل تصور باشد، سينتولوژي مدعي است كه مي توان مبتني بر ظوابط علمي، ”تتان“ را به كمك دستگاه اندازه گيري الكترومتر Elektrometer ، دستگاهي كه مبتني بر عملكرد الكترون [ذره با بار منفي در اتم] كار مي كند، سنجيد [كميت؟ كيفيت؟]. اين دستگاه توسط سينتولوژيست ها در گفتگو در نشست با افراد مراجعه كننده به كار گرفته مي شود.

«دستگاه اندازگيري الكترونِ ساخته شده توسط هوبارد، ابزار مذهبي است كه در جريان اعتراف به گناهان در كليسا مورد استفاده قرار مي گيرد.» (رون هوبارد، ”زمينه انديشيدن، ص V).

طبق ادعاي هوبارد مي توان «خواست براي زندگي» نزد ”من“ را كه طبق آموزش بودا، تنها يك مساله «روحاني» است، به كمك دستگاه اندازه گيري الكترومتر Elektrometer سنجيد. هدف اين سنجش «دستيابي ”من“ به آزادي است كه تنها به مثابه موجود روحاني دست يافتني مي باشد.» اين شيوه گويا «كمك است به فرد براي دستيابي به آگاهي كامل درباره خود به مثابه موجوي بي مرگ (ابدي) و از اين طريق برقراري رابطه او با بالاترين موجود [همانند معرفت يافتن  نزد دراويش].» (همانجا ص ١١)

”منِ“ باورمند به انديشه سينتولوژي بايد در ابتدا ذهنيت خود، واقعيت عيني و مشخص خود را نفي كند. ”منِ“ منفرد و منزوي شده، به مثابه موجودي با احساس و ادراك، قادر به احساس رنج، عقلانيت و دوست داشتن است. ارزش هايي كه سينتولوژي به مثابه ايدئولوژي امپرياليستي، مي خواهد آن ها را نزد او به كمك دستكاري- تحميق Manipulation با بي تفاوتي Coolness جايگزين كند. زيرا ساينتولوژيست ها، شيفتگي و شورش و خشم ”من“ درباره شرايط حاكم بر جامعه را مورد تقبيح قرار مي دهند. كليت زندگي بايد از واقعيت حقيقي موجود (بود) آن، به سطحي روحاني گويا ارتقاء داده شود. سينتولوژي خوب مي داند كه «شهروند خشمگين» مي تواند چه خطري براي امپرياليسم باشد. از اين روي، اين انديشه مي كوشد ”منِ“ انسان را به كمك اصطلاحات علمي كه در جلسات تمرين و سمينارهايي با ظاهري علمي و با تشريفات خاص ارايه مي شوند، به يك روبات فاقد شور و هيجان تبديل كند.

اما كوشش مي شود كه منطبق كردن احساسات و ادراكات ”من“ با ايدئولوژي امپرياليستي، در پس يك نماي ارزشيِ «روحاني» جاي داده شود كه براي اغلب افراد مسالمت جو، خوشايند است. دالي لاما در تائيد چنين شيوه اي مي گويد: «بي فايده است كه آدم عصابي شود. حتي انسان نبايد نسبت به دشمنانش عصباني شود. اين عاقلانه تر است كه انسان دشمنانش را هم دوست داشته باشد. من رويايي درباره جهاني صلح آميز دارم. اگر در اين نسل به صلح دست نيابيم، بايد براي دستيابي به آن براي نسل بعدي بكوشيم. ما مي توانيم بياموزيم كه از خشم، نفرت و بيش ترخواهي چشم پوشي كنيم. اين راه دستيابي به صلح و آزادي واقعي است. توصيه من: آنقدر خواستار خوشبختي مادي نباشيم – مهم تر، شناخت و پذيرش اين نكته است كه چه چيزي واقعا به ما كمك مي كند و يا ضرر مي زند.» (دالي لاما در صحبت با فرانس آلت، در اينترنت انتشار يافت).

شخصيت فردي كه با خشم نسبت به آناني برخورد نمي كند كه براي دستيابي به منافع خُرد (جزئي) براي خود، نفرت، رقابت و جنگ به راه مي اندازند، نمي تواند در جهت انسان دوستي رشد كند. زيرا فاقد قابليت شناخت ضرور پايبندي به عقلانيت و عشق ورزيدن است. قابليت احساسي ”من“ در سينتولوژي، در ظاهري علمي، اما با همان شيوه هاي نزد بودائيسم «منحرف» مي شود. يكي از اين شيوه هاي كه در بيمارستان سينتولوژي به كار گرفته مي شود، «شيوه ناركونون» Narconon است. با اين شيوه گويا معتادان به الكل مي توانند با حضور چندين ساعته در سونا و با تزريق مقدار بسيار زياد انواع ويتامين، قادر شوند احساسات خود را به كولنس Collness تبديل كنند. سنتولوژي مي خواهد نزد معتادان به الكل و يا افراد در جستجوي معناي زندگي، احساس را به مثابه سرچشمه شناخت اجتماعي منحرف سازد. ”منِ“ منفرد شده بايستي از قدرت ادراك خود به مثابه امري منفي «بگذرد». چنين پند داده مي شود: وقتي من احساس نفرت و يا خشم مي كنم، امري است كه تنها به من مربوط مي شود، ارتباطي با جهان ندارد. من خود بايد اين احساس را در درون خود خفه كنم و بكوشم كه نتواند بروز ظاهري داشته باشد. ”من“ بايد به يك ”من“- رباطي موتاسيون كند و قادر باشد احساس خود را طبق برنامه تنظيم كند.

آنجا كه اندام احساسي، چشم و گوش ما كه به كمك آن نظام احساسي ١، `١ و ٢ ([پاولوف دريافت حسي را به كمك اندام حسي (چشم، گوش، پوست و …)، سيستم ١ احساسي مي نامد. واكنش در برابر اين احساس را او سيستم ٢ در دستگاه اعصاب مي نامد. براي نمونه، با پا زدن به توپ بازي بچه ها كه به سوي ما قل مي خورد، جورج لوكاش، عملكرد ذهني ما بر روي ادراك توسط سيستم ١ را `١ مي نامد كه به معناي شناخت و درك دريافت احساس در سيستم ١ است. واكنش اعتراضي ما به حمله وحشيانه پليس كه با باتوم به سر زن تظاهر كننده مي زند، ناشي از عملكرد ذهني ما از اقدام پليس و بيان عملكرد ذهني ما بر روي دريافت احساس از عملكرد پليس مي باشد كه در ارتباط است با تجربه ما در روند زندگي. تجربه اي كه مبتني است بر جايگاه اجتماعي موضع سياسي- طبقاتي و … ما كه توسط لوكاش با `١ علامت گذاري شده است.]‌) كار مي كند و به ما اين خبر را مي رساند كه در آنجا فردي مورد آزار قرار مي گيرد و يا كودكي در سالن تاريك فرش بافي، كار مي كند، ”منِ“ انساني، واكنشي انساني و بي واسطه از خود نشان مي دهد. اعتراض مي كند، خشمگين است و با همبستگي با افراد مشابه خود عليه چنين وضع ضدانساني به مقاومت برمي خيزد. فرد سينتولوژيست در بالاترين مدارج كه به آن ”كلر“ clear گفته مي شود، چنين نمي كند. زيرا ”تتانِ“ او به او مي گويد، بچه خود گناهكار است كه در اين سالن براي ١ يورو در روز كار مي كند. او بازي زندگي خودش را مي كند، بازي اي در سمت بازندگان. ”من“- رباطِ سينتولوژيست ها روابط موجود حاكم بر اجتماع و در خدمت امپرياليسم را آن طور كه هستند، مي پذيرد. ”من“- رباط آموخته است، احساس، احساسات و ادراكات و شناخت درباره شرايط مشخص اجتماعي را به زير فرش جارو كند و به توجيه وضع بپردازد، تا از اين طريق گويا آن ها را به «سطح بالاتر روحاني» انتقال دهد.

هنگامي كه رون هوبارد درباره ”من“ مي نويسد، مي نويسد «من». او آن را در گيومه مي نويسد. زيرا براي او من ي كه به طور احساسي از خود واكنش نشان مي دهد، وجود ندارد. براي او «”منِ“ انسان، مركز و يا صفحه مونيتور Monitor (كمپيوتر) ”واحد هدايت كننده“ آگاهي فرد مي باشد.» (رون هوبارد، ”علم زنده ماندن“ Wissenschaft des Überlebens ، ص ٥٢٧) براي او «منِ» واحد هدايت كننده، بكلي بدون احساس و غيرانساني است كه توسط «نيروي تتان» هدايت و گردانده مي شود. هوبارد به اين «نيرو» نام هم داده است و آن را «واحد هشياري» مي نامد. اين واحد گويا توسط «تتان» با درجات متفاوت به تن افراد مختلف منتقل مي شود. «فرد آ»، به نظر هوبارد، «شايد هزار واحد دريافت كرده، فرد ب شايد پنجاه.» (همانجا، ص ٢٥٨) هر چقدر فردي بيش تر در درجه مدارج سنجش ارزش سينتولوژي (هوبارد آن را مدارج تُن Tonskala مي نامد) پائين تر قرار داشته باشد، به همان اندازه كم تر از «واحد هدايت كنند نيرو» دريافت كرده است و به همان نسبت نيز حركت عقربه «الكترومتر» «من»، كوچك تر خواهد بود. «من»، براي هوبارد، دستگاه عمل مكانيكي است كه از ”عقلانيت- هدفمند“ والاي «آگاهي- تتان» پيروي مي كند.

هنگامي كه يك ”كلر“ (سينتولوژ) يا آديتور Auditor (سينتولوژيستي كه اطلاعات كارشناسانه براي دستكاري- تحميق مخاطب داراست) با يك پيش كلر Pre-clear (جستجوگر ”من“)  در يك نشست «Auditing» (همزمان با كنترل الكترومتر) به گفتگو مي نشيند، ”آديتور” از ”پيش كلر“ پرسش هايي مي كند. اين پرسش ها چنين مي نماياند كه گويا گفتگو از شيوه ”روحي- درماني“ بهره مي جويد. چنين برداشتي اما يك اشتباه بزرگ است. زيرا گفتگوي ”روحي- درماني“ مي تواند هنگامي جريان يابد كه يك ”من“ با ”من“ ديگري روبروست و مي خواهد او را از وضع ناآگانه اي به وضع آگاهانه هدايت كند. اما از آنجا كه براي هوبارد ”منِ“ منفرد، با همه تجاربش وجود خارجي ندارد، بلكه ”من“ تنها به مثابه «عنصري وجود دارد كه بايد توسط تتان هدايت شود»، نمي توان سينتولوژي را به عنوان يك «فرقه- روح گرا» ارزيابي نمود. از آن جا كه پسيكولوژي پايبند به علم قادر است ”من“ را از ترس هاي تجربه كرده اش نجات دهد، به جاي آنكه آن ها را براي دست يابي به اهداف خود به خدمت بگيرد، سينتولوژي از پسيكولوژي و پسيشياتري نفرت دارد. «پسيشياتري و پسيكولوژي انسان را به عنوان يك ”چيز“ مورد معالجه قرار مي دهند كه بايد وضع روحي آن از نظم معيني برخوردار گردد. آن ها به نياز او كه در جستجوي پاسخ به مساله هاي زندگي و بهبود وضع خود است، بي توجه اند.»

در برابر پسيكوآناليز، رون هوبارد «خاطره مستقيم» را قرار مي دهد. «از اين روي اين نكته چنين ناميده مي شود، زيرا آديتور خاطرات پيش كلر را هدايت مي كند و همزمان ارتباطي، همچون سيم تلفن، ميان ”منِ“ پيش كلر و ”بانك حافظه استاندارد“ (الكترومتر) ايجاد مي كند. به عبارت ديگر، مي توان گفت كه ”منِ“ انسانِ ”پيش كلر“، مركز و يا صفحه مادون مونيتور Monitor (كمپيوترِ)  ”واحد هدايت كنندهِ“ آگاهي (بالاتر – بانك حافظه -) است.» سينتولوژي بدين ترتيب ”من“ را نابود مي سازد و آن را به ابژكت [مفعول و بازيچه دست] «آگاهي بالاتر – بانك حافظه – [ولايت فقيه]» تبديل مي كند. (رون هوبارد، همانجا، ص ٥٢٧)

«خاطره مستقيم» كه توسط هوبارد در «ديانتيك» Dianetik پايه ريزي شده است، «شيوه تكنيكي دقيق شده اي است كه نبايد آن را با ”تداعي آزاد“ Intuition اشتباه كرد. اين چيزي بهتر از پسيكوآناليز قديمي است.» (همانجا ص٢٨٩) برخلاف پسيكوآناليز كه در شيوه آن از طريق «تداعي آزاد»، غيرآگاه به سطح آگاهي ارتقاء داده مي شود،  آديتور «خاطرات مستقيم» را آنچنان در خدمت هدف خود هدايت مي كند كه هوبارد آن را همچنين «شيوه كلك آديتور» (همانجا ص ٢٨٩) نيز مي نامد. «آديتور به پيش كلر خود اجازه نمي دهد بر روي Time-Track در حركت باشد و با آزادي به تداعي بپردازد و زمان و نيروي عموم را بيهوده مصرف كند.»  (همانجا، ٢٧٠)

اين شيوه دستكاري- تحميق «ارتباطي» تنها ويژه سينتولوژي نيست، بلكه توسط تقريبا كليه انستيتوي هاي ارتباطي و سازمان ها براي انتخاب كارمندان نيز به كار گرفته مي شود. در اين انستيتوت ها نام آديتورها، «مربي» است، جز اين تفاوت، نكات مشترك بسياري ميانشان وجود دارد. «يك آديتور نمي كوشد چيزي را التيام بخشد.» (همانجا، ص ١٧). «خاطره مستقيم»، بدين ترتيب، خود را به عنوان يك شيوه پسيكولوژيك به منظور به انحراف كشاندن برداشت احساسي و اجتماعي ”من“ خُرد و دچار انزوا شده به سوي برداشت غيرعقلايي، برملا مي كند. چنين رشدِ ”من“ در جهت تبديل شدن به يك ابژكت- مفعولِ دستكاري- تحميق شده، قادر به ايجاد احساس عشق ورزيدن ميان دو انسان، يافتن سليقه مخصوص خود، حتي در چهار ديواري خانه، يا لباس پوشيدن، نخواهد بود، چه رسد به ايجاد شدن شخصيت فردي واقعي. چنين ”من“ي به بنده «تتان» بدل مي شود [ذوب در ولايت فقيه]. اما بايد بنده اي باشد كه قدرت عملكردي آن بسيار قوي است.

سينتولوژي ايدئولوژي امپرياليسم امروزي

در ماه آوريل ٢٠٠٧ دادگاه عالي اروپايي براي ”حقوق بشر“ سينتولوژي را به عنوان يك گروه مذهبي به رسميت شناخت. قضات به اين نتيجه رسيدند كه اين سازمان مي كوشد «ارزش هاي روحاني، انساني و مشابه آن را» اشاعه دهد. در ٥ ماه نوامبر همان سال، كشور پرتغال سينتولوژي را به مثابه يك كليساي مذهبي به رسميت شناخت و اداره ماليات افريقاي جنوبي نيز در ٣ دسامبر اعلام نمود كه سينتولوژي را به عنوان يك سازمان عام المنفعه به رسميت مي شناسد. به ويژه پرتغال دستان را براي درآغوش كشيدن مديران هوبارد بشدت گشود. در اين كشور، درآمدهاي كلان اين سازمان از روزنامه ها، بنگاه هاي چاپ و كلاس هاي درس اين كليسا از پرداخت ماليات معاف هستند. پرتغال حتي «روحانيان» آن را به رسميت مي شناسد و عقد ازدواج توسط آن ها را هم وزن ازدواج مدني اعلام كرد. «روحانيان» آن از حق پرستاري روحي بيماران در بيمارستان برخوردار شدند و پيشنهادهاي آن ها براي روزهاي تعطيل سينتولوژي مورد توجه مقامات دولتي قرار گرفت. اولين «كليساي»- سينتولوژي در سال ١٩٥٤ در لوس آنجلس پايه ريزي شد. در آنجا هزاران سينتولوژيست زندگي مي كنند كه خواستار پايه ريزي ٨٥٠٠ «كليسا»، «ميسيون» و «گروه»هاي ديگر در ١٦٥ كشور هستند. حتي گروه هايي در افغانستان، نيگريا و بحرين بوجود آمده اند. طبق گزارش «روزنامه تاگئس سيتونگ برلين» (٢٠٠٧ر١٢ر٧)، هشت ميليون عضو در سازمان هاي سينتولوژي در سراسر جهان وجود دارند. در مادريد، لندن، برلين و بروكسل مراكز سينتولوژي مشغول به كارند و در سال ٢٠١١ ازجمله در بوداپست، برمينگام، روم، مالمائو، ملبورن، لندن، منچستر مراكز جديدي باز مي شوند. ستاره هاي سينما مانند توم كروز، پيانيست موزيك جاز، چيك كورا، جون تراولتا، آن آرشئر و ديگران براي سينتولوژي تبليغ مي كنند. «كليساي سينتولوژي» راس ساختار سازمان بسيار وسيعي را تشكيل مي دهد. سازمان هاي مختلف سينتولوژي در آلمان داراي سازمان مشتركي هستند كه حروف اول نام آن عبارت است از ACADRME.

اگر چه بسياري سينتولوژي را به عنوان يك فرقه و يا گروه مذهبي مورد لعن قرار مي دهند، باوجود اين سينتولوژي شكل مشخص تهاجمي ايدئولوژي امپرياليستي را پس از جنگ جهاني دوم تشكيل مي دهد. كنسرن هاي آن وظيفه دستكاري- تحميق ”من“ را سازمان مي دهند. «انديشه سينتولوژي توسط عده اي از بزرگ ترين شركت هاي جهاني به كار گرفته مي شود.» (رون هوبارد، سينتولوژي، ”كارپايه انديشيدن“ Grundlage des Denkens ، ص ١٨) ايدئولوژي سينتولوژي مجموعه شيوه هاي عملكردي ”عقلانيتِ هدفمند“ را كه توليد سرمايه داري اجراي آن را در علوم، تكنيك و بازاريابي (ماركتينگ) به كار مي گيرد، در انديشه غيرعقلايي كه داراي نوايي با ظاهر عقلاني است، جمع و جور مي كند. ”عقلانيت هدفمند“، براي نمونه در سازمان دادن توليد در كنسرن سينتولوژي با نام «بريج» Bridge به نحو احسن به كار گرفته مي شود. در اين بنگاه انتشاراتي، همه كتاب هاي سينتولوژي، نطق ها، رساله ها براي كلاس و سمينارها در آمريكاي شمالي و جنوبي، آسيا و بقيه جهان به جز اروپا به چاپ مي رسد و به طور مستقيم با بنگاه «انتشاراتي دوران جديد» New Era Publication در كپنهاك مربوط است. بريج و بنگاه انتشاراتي دوران جديد در مجموع ٥٠٠٠٠٠ كتاب و ٩٢٥٠٠٠ ديسك در هفته توليد مي كنند (٢٦ ميليون كتاب و ٤٨ ميليون سي دي در سال!). تنها بين سال هاي ٢٠٠٤ تا ٢٠٠٩، هشتاد ميليون كتاب و رساله ل. رون هوبارد را وارد بازار كرده اند – بيش از تمام آنچه در ٥٠ سال پيش توليد كرده بودند. بين سال هاي ٢٠٠٧ تا ٢٠١٠ اين رقم بالغ بر ٦٥ ميليون عدد است.

هدف سينتولوژي القاي ضرورت نفي خواست (اراده) ”من“ نيست، آن طور كه بودائيسم آن را دنبال مي كند، بلكه هدف كنسرن سينتولوژي دستكاري- تحميق Manipulation خواستِ ”من“ است در جهت دست يابي به اهدافي كه در خدمت برقراري سلطه بر قدرت و پول هستند. سينتولوژي ايدئولوژي ناب ”عقلانيتِ هدفمند“ است.  انسان تنها بايد «روح» خود را پالايش كرده و آن را «برنامه ريزي» كند، آنوقت بلافاصله نيز داراي توانايي لازم است براي دستيابي به زندگي خوشبخت و ابدي. واقعيت رابطه ديالكتيكي ميان سوبيكت- انسان و ابژكت- عينيت نفي مي شود، تا بتوان بر اين پايه، عينيت وابستگي هستي به طبيعت پيرامون و جامعه نفي شده و به جاي آن، دستكاري همه جانبه انسان و طبيعت توسط «تتان» قرار داده شود.

«هستي»، آن طور كه رون هوبارد مدعي است، «تحت تاثير سه شرط وجود دارد.» شرط بودن، عمل و داشتن. براي هوبارد بودن يك واقعيت قطعي نيست كه بايستي قانونمندي طبيعي و اجتماعي آن شناخته شود، تا بتوان آن ها را در خدمت استفاده بهينه انسان قرار داد و متغيير كرد. براي هوبارد هستي يك واقعيت مستقل از آگاهي نيست كه از وحدت ديالكتيكي هستي طبيعي و اجتماعي ما تشكيل مي شود، بلكه براي او «پذيرفتن نقشي در يك بازي» (شغل، عنوان) را تشكيل مي دهد. به نظر هوبارد، در اين «بازي»، زندگي هر كس داراي «هستي خود است». «”من“» بايد اين طور بودن زندگي خود را پذيرا بوده و نخواهد آن را تغيير دهد. «بازي زندگي انتظار دارد كه انسان به هستي خود قناعت كند، تا براي دسترسي به آنچه مي خواهد، بتواند عمل كند.» (رون هوبارد، سينتولوژي – كارپايه انديشيدن، ص ٣١-٣٠) «داشتن، در اختيار داشتن، يعني در وضعي قرار داشتن كه سلطه را تحقق مي بخشد، قابليتي كه سلطه به چيزها، نيروها و مكان ها را ايجاد مي كند و آن ها را در اختيار قرار مي دهد» (همانجا). بودن، عمل و داشتن، اصل هاي كلي مورد نظر هوبارد هستند كه از آن ها، برنامه سلطه امپرياليستي با هدف برقراري سلطه بر منابع انرژي، مواد اوليه و خلق ها (مكان ها) نتيجه مي شود.

هوبارد مي گويد: «ما نخبگان سياره زمين هستيم!» (به نقل از: «سيماي واقعي سينتولوژي»، ويلفريد هاندا Wilfrued Handel وين، ٢٠١٠، ص ٢٤٩) «پول بساز، باز هم بيش تر پول بساز!» (همانجا، ص ٢٢٦) از آنجا كه خواست «من»، و نه ”من“ واقعي، «دستگاه هدايت كننده تتان» را تشكيل مي دهد كه به روياي هوبارد تحقق مي بخشد، بايستي نخبگان مورد نظر هوبارد، همانند يك ارتشي كه از دور هدايت مي شود، عمل كنند. زيرا «تتان»، خودِ فرد نيست، تن و نام او نيست، حتي فيزيك كهكشان نيز نمي باشد، شعور فرد و «يا يك چيز ديگر» نمي باشد (سازمان رون- جايگزين …، ص ٤٠)، بلكه روحي است كه از اونيورزوم مي آيد.

سينتولوژي به جاي ”من“ خُرد كه تنها به مثابه يك موجود عيني قادر است تغييرات در طبيعت و اجتماع بوجود آورد، موجود روحاني «تتان» را قرار مي دهد كه نيروي آن در هر فرد مي تواند، همان طور كه ديديم، به كمك الكترون اندازه گيري شود. انسان در اين تصور ايدئولوژيك، به عروسك فاقد تن و عينيت تبديل مي شود.

آن طور كه ماركس مي گويد: «موجودي فاقد تن بودن، موجودي بدون احساسات بودن، يعني تنها در انديشه وجود داشتن، يعني تنها موجودي خيالي بودن و تنها موضوع رويا بودن، انتزاعي غير واقعي است. احساس داشتن (داراي حساسيت بودن)، اين به معني به طور واقعي وجود داشتن است؛ به معناي عيني بودن است كه احساس در آن بروز مي كند، چيزي بودن كه انگيزه هاي ايجاد شدن احساس را در خارج از خود تشخيص مي دهد، دستگاه هاي دريافت احساس را دارا بودن، به مثابه موجودي عيني داراي احساسات بودن، يعني رنج را احساس كردن. انسان به مثابه فرد واقعاً موجودِ داراي احساس، موجودي است كه درد و رنج را احساس مي كند و از آنجا كه درد را احساس مي كند، موجودي داراي هيجان است. هيجان، شور و شعف، نيروي وجودي موجودي است كه خواستار شناخت و دستيابي به عينيت خود به مثابه انسان است.» (م ا (ماركس- انگلس) كليات، جلد ٤٠، ص ٥٧٩)

هدف هوبارد رسيدن به شخصيت انسان داراي احساس و در جستجوي عقلانيت نيست، بلكه براي هوبارد هدف، دسترسي به «تتان» است. هوبارد مدعي است كه «مي توان تتان را عقلانيت ناميد». «انگيزه و عملكرد تتان، در جهت زنده ماندن عمل مي كند.» (رون هوبارد، ”علم زنده ماندن“، ص ٤٩)

اما از آنجا كه «تتان» از «دستگاه هدايت» ”من“ مي خواهد كه نبرد براي زنده ماندن را به سرانجام برسانم، عقلانيت را نابود مي سازد و از ”منِ“ انساني، يك رباط مي سازد. نبرد براي زنده ماندن اين ”من“- رباط براي سينتولوژي موضوع مركزي را در عملكرد آن تشكيل مي دهد.

سينتولوژي به هر ”من“ از اين طريق قول ابدي بودن مي دهد كه صد در صد تسليم «تتان» باشد. از اين روي تعجب برانگيز نيست، و حتي بايد گفت كه برعكس، هنر گول زدن افراد نزد اين فرقه موجب آن شده است كه مديران كنسرن ها، تزهاي سينتولوژي را در نبرد براي بقا، هر روز بيش تر به سود خود ارزيابي كنند. «تتان»، روح دستكاري- تحميق شده اي است كه ايدئولوژي امپرياليستي براي نبرد براي زنده ماندن به آن نياز دارد. نبرد يك انحصار عليه انحصار ديگر، حاكميت عليه حاكميت ديگر، ملتي عليه ملت ديگر، انسان عليه انسان ديگر. هدف «تتان» ارايه پيروزمند است. وظيفه «”من“- رباط» پيروزي براي «تتان»، براي «روح» سرمايه امپرياليستي است. به نظر رون هوبارد، «جستجويي كه در سال ١٩٣٠ براي يافتن نيروي زندگي آغاز شد، با كشف مضمون مشترك و اصلي معني هستي، پاسخ خود را يافت: زنده بمان!» (همانجا، ص ٤٩) همنوايي اين سخن با سخن نيچه درباره «خواستار قدرت بودن» چشم گير است، اما همچنين همنوايي آن با جملاتي كه براي نمونه رئيس زيمنس بيان كرده است، چشم گير مي باشد كه در انطباق هستند با اصل ”داروينيسم اجتماعيِ“ سينتولوژي: «ما همه سربازان زيمنس هستيم.»

«تتان» عليه «آئين كمونيسم»

سينتولوژي هنوز دستگاه تازه كاري براي برپايي ايدئولوژي امپرياليستي است. اين سازمان براي اولين بار پس از جنگ جهاني دوم پايه گذاري شد، هنگامي كه قدرت پيروزمند ايالات متحده آمريكا به اهميت يك ايدئولوژي مخالف جهان بيني ماركسيستي كه به طور روزافزون در آمريكاي لاتين تا چين قلب و مغزها را تسخير مي كرد، پي برد. يورش مخالف ايدئولوژيك عليه ماترياليستم ديالكتيك كه به سرعت در چين و در نبردهاي آزاديبخش خلق هاي هندوچين نفوذ مي نمود، ايدئولوژي سينتولوژي را بر آن داشت كه نه تنها ارثيه بودائيسم را به خدمت بگيرد، بلكه به خود آب و رنگ علمي نيز بزند. با موضع گيري عليه دشمن اصلي ايدئولوژيك، يعني عليه ماترياليسم ديالكتيك، هوبارد چنين مي گويد: «كل آئين كمونيسم بر اين پايه استوار است كه انسان تنها يك بار زندگي مي كند و پس از مرگ ديگر چيزي نخواهد آمد و آنكه فرد، كوچكترين ارزش روحاني ندارد. چنين برداشتي در سطح بسيار نازلي قرار دارد، زيرا هر نوع شناخت از خود را نفي مي كند.» (رون هوبارد، ”سينتولوژي: كارپايه انديشيدن“، ص ٦٤)

شناخت از خود، خواست بسياري از ”من“ها مي باشد. اما از آنجا كه آن ها در دوران امپرياليسم زندگي مي كنند كه شعار آن: «خدا مرده است!»، مي باشد و درعين حال به جز باور به منافع خُرد (جز، Partikular) كه آن را همان وجود خود مي دانند، به چيز ديگري باور ندارند و تنها از اين وحشت دارند كه تنِ ”من“ آن ها بميرد، سينتولوژي اين ترس را مورد سواستفاده قرار داده و توجه آن ها را عليه كمونيسم كه گويا معنويت را قبول ندارد، جلب مي كند.

اما همان طور كه پيش تر نشان داديم، كمونيسم يك وضع ثابت نيست، بلكه حركت- جنبش ”من“ است كه به طور فعال عليه بيگانه شدن انسان از خود، مي رزمد. اين نبرد روزانه انسان از اين طريق عملي مي شود كه ”من“، درباره شرايط هستي خود در طبيعت و جامعه اطلاعات جمع آوري مي كند، تا بتواند اين جنبش روشنگرانه را عليه بيگانگي انسان از شرايط زندگي اش كه هر روز با مضموني جديد ايجاد مي شود، به پيش ببرد. هوبارد از اين جنبش- حركت ”من“ كه انسان را با شخصيت فردي و انساني او آشناتر مي سازد و در خدمت انساني شدن جامعه قرار دارد، وحشت دارد. خواست ”من“، احراز حقوق انساني و تساوي حقوق است كه انديشه هاي غيرعقلايي از آن ها وحشت دارند. پشت هر حمله به كمونيسم، نبردي عليه خواست دستيابي به آزادي و تساوي حقوق ”من“ نهفته است. از آنجا كه ”من“ روزانه با تحقيقات علمي روبروست، هوبارد نيز با نامي كه براي انديشه غيرعقلايي خود انتخاب كرده است، به خيال خود ترفندي موثر به كار مي برد تا انسان جستجوگر را كه ديگر به مذاهب بزرگ باور ندارد، دستكاري و تحميق كند. نام سينتولوژي، خط هدايت كننده اي براي انديشه غيرعقلايي او و با هدف دستكاري- تحميق انسان انتخاب شده است. اين نام از دو بخش ”سينسيا“ Scientia ، در لاتين به معناي علم و ”لوگو“ Logo ، در يوناني ازجمله به معناي عقل تشكيل مي شود. اين نام خود يك دروغ است. زيرا نه علم و نه عقل، كارپايه سينتولوژي را تشكيل مي دهد و ارتباطي با آن ندارد.

اگر براي هوبارد اصلا يك ”من“ خُرد و عيني وجود ندارد، آنوقت نمي تواند اصلاً عينيت تن انسان، به عبارت ديگر هستي اندامي او نيز وجود داشته باشد كه علم پزشكي بتواند آن را موضوع بررسي و تحقيقات خود قرار دهد. براي هوبارد، همچنانكه نزد آنتروپوزوف ها Anthroposophen [معتقدان به وجود رابطه انسان با جهان روحاني، ارتباط با ارواح] وضع چنين است كه انسان به دو بخش تقسيم مي شود: «تن- تتان» و «تن- م ئ س ت» MEST (ماده Materie ، نيرو Energie ، فضا Raum و زمان Zeit) (همانجا، ص ٥٣٧). اين تقسيم، پيش شرطي است براي اطمينان دادن به ”من“- رباط، كه آن را «تن- اندامي» (تن ارگانيك) نيز مي نامند، كه گويا زوال ناپذير شده است. آن طور كه هوبارد مي گويد، «آن طور كه به نظر مي رسد، ياخته هاي تن تحت تاثير رابطه اي ميان ”تتان“ و ”مئست“ عمل مي كنند و از اين طريق، هر ياخته به زندگي ويژه خود دست مي يابد.» (همانجا، ص ٤٥٠) «تتان» عبارتست از «انديشيدن، نيروي زندگي، شيفتگي به زندگي، روح، جان». با «تتان» ايجاد «ارتباط با ”مردگان“، دريافت و معرفت به بالاترين وجوه»، ممكن مي گردد. (همانجا، ص ٥٤٠)  «تتان»، با برقراري ارتباط با «مئست»، مي تواند ”من“- اندامي (تن) را بوجود آورد. در اين روند نيز اين نكته پراهميت است كه آن كس كه توانسته است از «تتان»، مدارج توجه بيش تري دريافت كند، نه تنها خود را ابدي مي سازد، بلكه همچنين هيچ گاه بيمار نمي شود. آن كس كه بيمار مي شود، به نظر هوبارد، خودش گناهكار است، زيرا او در اين زمينه كم كاري داشته است تا بتواند در «مدارج ”تُن“» ارزش «منِ» خود را به سطوح بالاي درجات ارتقاء دهد.

جدول بندي انسان، آن طور كه مورد نظر سينتولوژي است

«جدول اندازه گيري ارزش انسان Tonskala»، ارزش «من» را تعيين مي كند. «درجه بندي» مورد نظر هوبارد، ميزان «ارزش انسان» را ارايه مي دهد.  «جدول تُن» بسياري از حالت روحي ”من“ را در يك جدول بندي عمودي، با رديف نمره گذاري شده، تعيين مي كند. اين جدول بندي با حالت روحي «شوق» كه به آن درجه «٠ر٤» داده شده است، شروع مي شود و تا درجات منفي براي نمونه «عصبانيت» با درجه «٥ر١» و نهايتاً به احساس «همدردي» با درجه «٩ر٠» مي رسد. همدردي و همبستگي با انسان هايي كه دچار نياز شده اند و درد و رنج مي كشند، مورد پسند ايدئولوژي امپرياليستي نيست. از اين رو، سينتولوژي ”من“- رباط را عليه بوجود آمدن احساس همدردي و در جهت ايجاد احساس شوق «تتان»، برنامه ريزي مي كند.

هوبارد، دستكاري- تحميق پنهان شده در پشت الفاظ علمي را به اوج خود مي رساند، هنگامي كه يك فرمول تساوي ارايه مي دهد كه ارزش بالقوه PW ( Potenziellen Wert) فرد و يا گروه را با آن محاسبه مي كند. اين فرمول چنين است: «PW = I x Dx.  براي نشان دادن درجه شعور I (Intelligenz) و براي بيان درجه تحرك D (Dynamik) به كار گرفته شده است. ارزش يك انسان با توجه به اين نكته تعيين مي شود كه چقدر ارزش بالقوه مبتني بر تحرك او، شرايط زنده ماندن او را به بهترين وجه (بهين) ممكن مي سازد.» (رون هوبارد، معيار براي شعور انسان، كپنهاك ٢٠٠٧، ص ٥١)

فرمولي كه كمك بزرگي براي مديران به هنگام استخدام كارمندان است. زيرا تقسيم ”من“ در هشت درجه تحركي به نام بخش ها كه در جدول درجه بندي ”تُن“ نيز معين شده اند، كمكي است براي «ارتقاي شناخت ارزش زندگي.» مدير بايد با مقايسه ارزش يابي فرد با «درجه بندي تُن»، قابليت مديريت خود را از اين طريق بروز دهد كه ”من“هاي گروه خود را آن چنان برگزيند كه توانايي «تحرك»هايشان مكمل يكديگر باشند. اين شيوه، مديريت دستچين كارمندان Personalmanagement ناميده مي شود.

نخستين تحرك، «انگيزه براي زندگي نزد فرد (به مثابه شخص) است. در اين بخش، شخصيت فردي خود را بروز مي دهد.» (همانجا ص ٤٣-٤٢) البته منظور هوبارد، شخصيت واقعي فرد انساني، به عبارت ديگر شناخت واقعي ”من“ خُرد نيست، بلكه هدف تعيين درجه دستكاري شده ”من“ در جهتي است كه مورد نظر «تتان» مي باشد كه چيزي بيش تر است «از خود آدم».

از آنجا كه در شرايط حاكميت امپرياليسم براي يك مدير «زنده ماندن» كنسرن و مديريت آن در بازار جهاني اهميت تعيين كننده دارد، درجه بندي كردن ”من“ در گروه هاي نيز از اهميت درجه اول برخوردار است. از اين روي بايد يك «من» مورد نظر هوبارد كه مدير آن را در درجه نخست تحركي جاي مي دهد، بتواند با درجه سوم تحركي كه بيان «تحرك گروهي» است، در ارتباط قرار گرفته و همخواني داشته باشد. در غير اين صورت، به نظر هوبارد، فرد «در وضعي قرار ندارد كه بتواند به عضويت يك گروه درآيد. از چنين وضعي مي توان به اين نتيجه گيري رسيد كه اين فرد قادر نيست در گروهي به حيات ادامه دهد.» (همانجا ص ٤٥) «سومين تحرك، انگيزه براي هستي گروهي كه از افراد تشكيل مي شود، است. مدرسه، جامعه، شهر، ملت.» منظور هوبارد از اين سخنان دقيقاً آن چيزي است كه اين روزها به آن «تمرين ارتباطات» در زير مجموعه مديريت ها و دولت ها گفته مي شود و آن را با گفتمان «احساس- ما» بيان مي كنند. «ما آلمان هستيم!» [شعاري كه در جريان بازي هاي قهرماني فوتبال اروپا اخيراً توسط روزنامه ”بيلد“ آلمان، يكي از با نفوذترين نشريات تبليغات ايدئولوژي امپرياليسم آلمان، طرح و به شعار عمومي در آلمان تبديل و فرياد زده شد. همزمان پرچم هاي آلمان به خودروها و درها و پنجره ها نصب شد.]. چنين چيزي، همان سومين درجه تحركي است. يك معيار ارزشي غيرعقلايي، به منظور مستدل ساختن خواست ”عقلانيت هدفمند“ تعيين مي شود كه عبارتست از دسترسي به حرص و آز و پيروزي در نبرد رقابتي. اگر متقاضي شغل كه داراي نخستين تحرك است، از قابليت ارتباط با سومين تحرك، تحرك گروهي، برخودار باشد، آن وقت «من»- رباط اين فرد، انتخاب بسيار مناسبي براي شركت در برنامه گروه را ارايه مي دهد.

قابليت اعمال مديريت بر شركت هاي سرمايه داري يا دولت هاي بورژوازي را داشتن، «عبارت است از آنكه بتوان توازن لازم را ميان آزادي و محدويت عمل آناني كه در زيرمجموعه مديريت قرار دارند، تعيين و آن را حفظ نمود. آزادي و محدويت عمل بايد در اين ارتباط با دقت و به طور پيگير حفظ گردد. چنان كه يكي از مديران زيردست از خود انگيزه اي نشان مي دهد و يا با پشتكار هدفي را پيگيري مي كند، آن وقت بخش او نيز همين قابليت ها را دنبال خواهد نمود..» (همانجا ص ٤٤)

چنين قابليت هايي را رهبران مدرن از اين طريق به دست مي آورند كه با شركت در كلاس هاي سينتولوژي به سطح «كلر» ارتقا يابند. اولين هدف سينتولوژي زماني حاصل مي شود كه «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» (قابليت واكنش احساسي ”من“) كاملاً خاموش و نابود شده است. در اين هنگام براي تبديل شدن به يك رهبر واقعي، راه باز است. در چنين شرايطي است كه «من»- رباط، به يك «”تتان“ عمل كننده» OT تبديل مي شود.

سينتولوژي مي خواهد «واقعيت هاي جديد» بوجود آورد (توم كروز در يك مصاحبه ويدئوئي!) شيوه بوجود آوردن «واقعيت جديد»، چنين است كه «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» (قابليت واكنش احساسي ”من“) در خدمت شرايط زمان حال برنامه ريزي شود. به اين منظور بايد قابليت واكنش احساسي انسان به «درك آناليز كننده» تبديل گردد. زيرا قابليت واكنش احساسي «كاملاً برپايه واكنش ناشي از تحريك» قرار دارد و از اين طريق نسبت به «آگاهي شما داراي قدرت دستوري و اعمال نظر دارد و هدفِ انديشه، تن و عملكرد شما را تعيين مي كند.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ١٩٨٣، ص ٥٣٨) ضرورت جايگزين كردن قابليت واكنشي مبتني بر احساس با «درك آناليز كننده»، نابودي اين قابليت انساني است!

اندام هاي احساسي ما دريافت هاي خود را به صورت علائمي به مغز ما ارسال مي كنند. مغز ما اين علائم را به مثابه برداشت معيني مورد حلاجي قرار داده و مضمون آن ها را درك مي كند. اين روند در ما احساس خوب، خوشايند، ترسناك، وحشناك، خوشبختي، نفرت و يا خشم ايجاد مي كند. از طرف ديگر، ايجاد ارتباط ميان اين ادراكات با شناخت ما از واقعيت، روند بغرنج و پرتضاد شناخت را تشكيل مي دهد. از آنجا كه ما اغلب فاقد كمك خارجي براي درك شناخت ها هستيم، براي انديشه غيرعقلايي كاري ساده است، اين احساس ها را به خدمت اهداف خود بگيرد. براي سينتولوژي اين وظيفه به عهده «درك آناليز كننده» گذاشته شده است. هدف آن دستكاري- تحميق فرد است. «درك آناليز كننده»، همان طور كه انتظار مي رود، توسط «تتان» هدايت مي شود. «تتانِ مسلح به عقلانيت [هدفمند] اين روند را سازمان مي دهد، در حالي كه ذهن (Mind) واكنشي، از خود  واكنش نشان مي دهد.» (همانجا، ص ٥٣١)  مساله بر سر ايجاد شدن «واقعيت هاي جديد» است، زيرا واقعيت براي هوبارد «اشكال مورد توافق هستي است.» (همانجا ص ٥٣٩)  ”من“ بايد خود را با اهداف ايدئولوژي حاكميت امپرياليستي كه توسط  «تتان» ارايه مي شود، كاملاً منطبق سازد. ساختار «درك آناليز كننده» هيچ چيز ديگري نيست جز كوشش براي جايگزين كردن قدرت شناخت از واقعيت، توسط ايدئولوژي هوبارد.

براي دستيابي به «درك آناليز كننده» بايد پانزده «مرحله ”تتان“ عمل كننده» OT طي شود. اما از آنجا كه تاكنون تنها هشت مرحله از اين پله ها اصلاً وجود دارد، هنوز هيچ كس به «درك آناليز كننده» دست نيافته است. «خبر از آن رسيده است كه توم كروز به عنوان «”تتان“ عمل كننده» OT  مرحله هفت و جون تراولتا  كه حتي يك مرحله بالاتر است و هر دو جزو اعضاي برجسته سينتولوژي هستند، در اين زمينه از فعال ترين ها مي باشند. نشريه ”تايم“ يك بار حساب كرده بود كه دست يافتن به مرحله سه «”تتان“ عمل كننده» OT تقريباً ١٧٠٠٠ دلار هزينه دارد.» (دورنما، نشريه براي دانش پرمايه، ٢٠٠٨ر٢، ص ٦٦)  هرچقدر مرحله «”تتان“ عمل كننده» OT   بالاتر است، و «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» (قابليت واكنش احساسي ”من“) كم تر است، به همان نسبت مي تواند يك مدير و يا مسئول شركت بي پرواتر و آسان تر عمل كند. آن كس كه هنوز داراي «قابليت واكنش عقل- قابليت متاثر شدن روحي» مي باشد، در معرض اين خطر است كه دچار شرم، همدردي و حتي عذاب وجدان گردد، هنگامي كه به عنوان مدير كسي را اخراج مي كند، حقوق ها را تقليل مي دهد، زمان كار را طولاني مي كند، حقوق بازنشستگي را كم مي كند، گوشت فاسد شده مي فروشد، روزهاي مرخصي را كم مي كند و يا مردم را با بمباران كردن مجبور به خوشبخت شدن مي كند [يوگسلاوي، عراق، افغانستان و …]. «ناتوني بايد تبديل به قدرت شود»، درسي است كه آموزش مي شود و يكي از جداشدگان از سينتولوژي آن را برملا نمود. براي آموختن چنين چيزهايي بايستي به كلاس هاي درسي رفت. (همانجا، ص ٧٠)

سيستم واكنش اعصاب (سيستم ١،`١ [نگاه شود به پيش تر]) با دسترسي به مدارج بالاتر در جدول «”تتان“ عمل كننده» OT به طور روزافزون متزلزل تر مي شود. بدبختي مردم نبايد موجب غميگيني گردد، بلكه سينتولوژيست بايد بياموزد با برداشتي مثبت به جلو بنگرد. جلو آنجاست كه «تتان» هست.

سينتولوژي باوجود انواع بازي ها با كلمات، بسيار هدفمند تدارك ديده شده است. تا چه اندازه تئوري هشت نيروي تحركي براي رهبران بورژوازي دوران افول مي تواند موثر باشد را از زبان هوارد بشنويم:

«دو گروه از تحرك ها مي توانند در يك تيم در برابر هم قرار داشته باشند. گروه نخست (تحرك فردي) مي تواند براي نمونه با نيروي تحركي پنجم (تحرك موجود زنده) عليه ششمين (تحرك جهان- اونيورزوم) دسته شوند و از اين طريق يك بازي را آغاز كنند. با بياني ديگر، نيروهاي مختلف تحركي به ما نمايي از امكان تركيب تيم ها و بازي هاي مختلف را ارايه مي دهند. هر كدام در بازي هاي مختلف شركت دارد. … هنگامي كه كسي كشف مي كند كه يكي از بازيگران تنها در محدود تحركي نخست در بازي شركت دارد و به نيروي ديگر تعلق ندارد، مي توان با قطعيت گفت كه او بازي را مي بازد، زيرا او بقيه هفت نيروي تحركي را در برابر خود دارد.» (همانجا ص ٥٥)

از اين روي، هوبارد به رهبران اقتصاد و سياسي بورژوازي توصيه مي كند امكان «پان دترمينيسموس» Pandeterminismus را به خدمت بگيرند. در اين شيوه، «چندين سوي بازي» به طور سيستماتيك به يكديگر وصل مي شوند. براي گروه (تيم) كارمندان شركت بايد انسان هاي مناسبي را انتخاب نمود كه تركيب نيروهاي تحركي آن ها براي شركت، از بزرگ ترين اهميت برخودار است. «بازي» با تركيب مناسب گروه، به نظر هوبارد، تعيين كننده براي موفقيت شركت است. «علت اصلي شكست ديكتاتورها، درست بي توجهي به اين اصل است. به تنهايي تقريبا غيرممكن است كه بتواند يك فرد نقش تعيين كننده اي را در كليت بازي هاي يك خلق ايفا كند.» (همانجا ص ٥٦)

عجيب نيست كه اغلب تزهاي سينتولوژي، در اكثريت مدارس آموزش فن ارتباطات و كارشناسي تدريس مي شوند. سرمايه داري كنوني براي تقسيم كار چند لايه و تخصصي خود، به گروه (تيم) ها نياز دارد و نه مبارزان منفرد كه مي پندارند كه مي توانند، «بازي» رقابت سرمايه داري دوران افول را به تنهايي در بازار جهاني به پيروزي برسانند. مخالفت سرمايه داري آلمان با تزهاي سينتولوژي چشم گير است. خواست سرمايه داري امپرياليسم آلمان را رئيس اطاق صنايع و بازرگاني آلمان DIHT ، Elmar Halbach  با صراحت بيان مي كند. او خواستار تقويت و توسعه امكانات امپرياليسم آلمان در جهان در رقابت با سرمايه آمريكايي و ديگر كشورهاي سرمايه داري است: «سينتولوژي خطري است براي مركز اقتصادي آلمان. … ما مي دانيم كه سينتولوژيست ها به جاسوسي اقتصادي در آلمان مشغولند. … از اين روي ضروري است كه حاكميت و اقتصاد مشتركاً عليه سينتولوژي عمل كند.»

براي ”من“- رباط، نبرد رقابت امپرياليستي به طور طبيعي تنها يك «بازي» است. زيرا هنگامي كه موجوديت عيني فرد با اندام هاي درك كننده احساسي آن اصلاً وجود خارجي ندارد، حركت و تغيير عيني جايگاه موجود زنده نيز نمي تواند وجود داشته باشد.  حتي هنگامي كه بايد كشته بر جاي بماند، زيرا «بازي» در جريان، نبردي براي «زنده ماندن» است، سينتولوژي از ”من“- رباط انتظار كشته واقعي ندارد [تصاحب دشمنانه شركت ها از طريق خريدن مخفيانه سهام در بازار!]. نخبگان، و در اين زمينه آن ها با سينتولوژيست ها توافق كامل دارند كه به زندگي خود ادامه مي دهند. مرگ تنها براي كساني است كه نتوانسته اند «تن تتان» را در خود جاي داده باشند.

مرگ براي انسان هايي كه توانسته اند در جدول بندي «تُن» مرز ٠ر٢ را پشت سر گذاشته باشند، به عبارت ديگر، قادر شده باشند خود را به طور مثبت برنامه ريزي كنند، محدود است تنها به مرگ «تن ارگانيك» آن ها. اين در حالي است كه «تن- تتانِ» فردي كه از درجه بالاتر در جدول «تُن» برخودار شده است، از استقلال برخودار مي باشد. انديشه آن كس كه در جدول، زير ٠ر٢ قرار دارد، هنوز بسيار تحت تاثير واكنش نسبت به تاثيرات بيروني (سيستم خبري Signalsystem ١ ارگان هاي حسي) قرار دارد. چنين وضعي، براي نمونه نزد برخي از انسان هاي ديكتاتور وجود دارد. آن ها مي خواهند شيوه واكنشي در برابر تاثير خارجي را به مثابه تنها نوع انديشيدن كه انسان قادر به آن است، به ديگران بقبولانند». در چنين وضعي هيچ امكاني براي ابدي بودن «تن- تتان» وجود ندارد. وضع براي سينتولوژيست هايي كه در جدول داراي درجه ٠ر٤ هستند، وضعي بكلي ديگر است. «در چنين درجه اي، ”تتان“ بدون هر محدوديتي، آزاد در ساختار انديشه حركت مي كند (ما تحت عنوان ساختار انديشه، لزوما به ساختار ارگانيك فكر نمي كنيم).» (رون هوبارد، همانجا ص ٤٥١)

يك فرد مرده براي سينتولوژي وجود ندارد، زيرا اصلا هيچگاه انسان عيني زنده اي نيز وجود نداشته است، از اين روي نيز هيچگاه هستي واقعي ”من“ وجود نداشته است. انساني كه ميميرد، براي سينتولوژيست ها فقط «از صحنه خارج مي شود» Exterriorisieren .  «تتان»، البته تنها در سطح «كلر»، «تن- ارگانيك» را ترك مي كند و «به يك سياره باز مي گردد» و از آنجا «تن ديگري را از همان نژاد و نوع جستجو مي كند.» از اين روي نيز رابطه جنسي، رابطه اي احساسي ميان دو انسان نيست، بلكه از چشمه «تن- ارگانيك» سيرآب مي شود كه «با ترس در صدد آن است براي آينده چيزي را بوجود آورد، تا چيزي داشته باشد، كه ”تتان“ بتواند به آن باز گردد. نگراني درباره رابطه جنسي غيرهتروگن ناشي از آن است. براي زندگي بعدي ضروري است كه تن هاي لازم وجود داشته باشند.» (همانجا ص ٧٧)

سينتولوژي عليه دموكراسي و تساوي حقوق انسان ها

انقلاب فرانسه به خاطر بيهودگي و تكيه بيش از اندازه به‌ آزادي نابود شد. به نظر هوبارد، «ملت فرانسه كه چيزي جز اعتراض عليه هر محدوديت بلد نبود و به آن عادت داشت، كوشيد بلافاصله قدرت دولتي را در اختيار بگيرد. به اين منظور فرانسوي ها ”آزادي“ را شعار خود نمودند. بزودي ديگر نه محدوديتي و نه مرزي وجود داشت. قوانين حكومتي بدور انداخته شدند. دزدي و غارت جاي اقتصاد ملي را گرفت.» (همانجا ص ٥٧)

ملت كه از بورژوازي دوران طلوع، دهقانان و پرولتاريا تشكيل شده بود، براي دستيابي به آزادي، عليه وابستگي به زمين فئودال ها و محدوديت هاي گمركي براي بازرگاني و توليد و همچنين عليه حاكميت مطلقه اشرافيت بپاخاست. شعار آزادي در سال ١٧٨٩، خواستار برقراري آزادي هاي بورژوازي بود كه مبتني بود بر آزادي و برابري در توليد سرمايه داري كه در آن، تنها كالا (توليد و نيروي كار)، معيار ارزش است. منشاء خانوادگي درباره موقعيت اجتماعي انسان نقش ايفا نمي كند. هنگامي كه ناپلئون بناپارت به خاطر اشتياقش خواستار نشستن به مسند ”شاهي“ شد و حاكميت اشرافيت را دوباره زنده كرد، موجب شد كه انقلاب بورژوازي پس از ناپلئون گام قهقرايي به سوي حاكميت اشرافيت بردارد. لذا اين حرف نادرستي است كه گويا آزادي بدون مرز دليل نابودي انقلاب شد، بلكه نااستواري انقلابيون بورژوازي دوران طلوع و مستي آنان از زرق و برق زندگي اشرافي، علت اتحاد بورژوازي و اشرافيت شد و انقلاب را نابود نمود.

هوبارد البته اعتنايي به تاريخ اروپايي ندارد، بلكه او مي خواهد انديشه روشنفكران اين دوران را از مغز اروپايي ها بيرون بريزد. زيرا با چنين افكاري در مغز دانش آموزان و دانشجويان، نمي توان مرحله امپرياليستي بورژوازي دوران افول را تثبيت نمود و توسعه داد. از اين روي هوبارد شعار محدود نمودن دموكراسي را مطرح مي سازد. «هنگامي كه در يك حاكميت هيچ كس نمي خواهد مسئوليت محدوديت ها را به عهده گيرد، اين محدوديت ها تنها در ظاهر محدود و محدودتر مي شوند. در واقع اما توسعه مي يابند. بدون هر نوع محدوديتي، زندگي بدون هدف مي شود، تحت تاثير اتفاقات قرار مي گيرد و دچار هرج و مرج مي گردد.»

مسئوليت تعيين محدوديت ها بايد به طور طبيعي در دست «كلرها»، يعني در اختيار «تتان» در مرحله ٤ درجه بندي «تُن» قرار داشته باشد. «جامعه آرماني، جامعه انسان هاي منحرف نشده (”كلرها“) است. شايد در آينده دور – در جامعه اي با عقلانيت ناب – تنها انسان هاي ”آزاد“ Nichtaberrierte (فاقد محدوديت) از حقوق مدني برخودار باشند. شايد زماني فرارسد كه ما به اين هدف دست يابيم كه تنها انسان هاي ”آزاد“  با اختيار نامحدود [از قبيل ولي فقيه!]، از حقوق جامعه مدني برخودار شوند.» (رون هوبارد)  «اگر در گروه هاي ما [”كلر“ها]، حقوق بهتري حكمفرما باشد … و هنگامي كه دستورات ما با احساس بزرگ تري پذيرفته شود، انسان ها تحت سيطره ما، در آرامش و امنيت بيش تري خواهند زيست و نسبت به عملكرد ما از اعتقاد بيش تري برخوردار خواهند بود [”ذوب در ولايت“!!] … تنها چيزي كه ما بايد به آن دست يابيم، توسعه قدرت و برقراري حاكميت فوقاني [ولايي «كلر»ها] در جامعه است.» [”ولايت مطلقه فقيه“، يا ديكتاتوري خداشاهي!] (رون هوبارد، ”نامه رهبري HCO “، ١٨ مارس ١٩٦٥)

جهان بيني اشراف منشانه هوبارد جديد نيست. فردريش نيچه، پيشگام اوست! جديد در افاضات او، موضع مداحي بي پرده جهان بيني سينتولوژي است كه او آن را براي خدمت به هدف غيرعقلايي اقتصاد سرمايه داري دوران افول مورد ستايش قرار مي دهد. «اگر همه انسان ها با حقوق برابر در پيشگاه قانون خلق شده اند، مي توان با يك بررسي اجتماعي به راحتي تشخيص داد كه وضع چنين نيست كه همه با ارزش برابر بالقوه با هم نوعان خود خلق شده اند.» [خودي و غيرخودي!] (رون هوبارد، سينتولوژي: كارپايه انديشيدن، ص ٤١)

در اين انديشه اشراف منشانه و برتري جويانهِ نژادپرستانهِ مدرن، ارزش انسان ها بر پايه ارزشمند بودن آن ها در خدمت كردن به نظام امپرياليستي، تعيين مي شود. خط مشي كه در آلمان فاشيستي به زندگي خونين و تحقيرآميز ضدانساني روزمره بدل شده بود.

همه انسان ها داراي يك «تن» و يك «روح» هستند. براين پايه، رون هوبارد همه انسان ها را يك سان ارزيابي مي كند. اصل يك سان بود افراد است كه ”من“هاي جستجوگر بسياري را از نظر احساسي گرفتار نظريات غيرعقلايي سينتولوژي مي كند. كسي كه كانال ويدئوئي سينتولوژي را تماشا مي كند، با چشمان خود مي بيند و با گوش خود مي شنود كه با چقدر ظرافت و با چه صداي نرم و عكس هاي دلپسند و سخنان شيرين و با سوگند مداوم اصل يك ساني افراد  مورد تائيد قرار مي گيرد. اين تنها «روح» است كه «مي تواند تن را نجات دهد.» اين «روح» را نبايد با روح مورد نظر هگل اشتباه نمود كه به كمك آن هگل قانون اصلي ديالكتيك را توضيح مي دهد. «روح» نزد سينتولوژي، به طور مكانيكي، از وجود جدا مي شود. «روح»، در اينجا «روح» عنصر تعيين كننده براي دستيابي به «خوشبختي» است. اصل يك سان بودن همه انسان ها نزد سينتولوژي كه در تبليغات خود پيگيرانه به آن تكيه مي كند، تنها از قابليت هاي يك سان آن ها به عنوان صاحبان يك مغز نتيجه مي شود. نه بيش از آن! از اين روي نبايد اين يك ساني را با اصل تساوي طلبي دوران روشنگري در انقلاب فرانسه اشتباه نمود كه وظيفه آن ايجاد تساوي حقوق در روابط اجتماعي بود.

سنت بورژوازي كه با انقلاب فرانسه و شعار ”آزادي! برابري! برادري!“ آغاز شد، خاري است در چشم سينتولوژيست ها. آن ها ارزش هاي انسان دوستانه انقلاب فرانسه را به رسميت نمي شناسند و دشمنان آن هستند. «ما دشمنان خود را پيش از آن كه آن ها ضربه خود را وارد سازند، به موقع تشخيص مي دهيم. ما آن ها را از موقعيت هاي عمده دور نگه مي داريم. اگر ما به طور اتفاقي فردي از اين قماش را در موقعيت كليدي قرار دهيم و او دچار اشتباه شود، آنوقت ما با سرعت تير خلاص را مي زنيم و بعد از واقعه، به صدور حكم مي نشينيم. البته بررسي وضع دوستان و رفقاي او را نيز از مدنظر دور نمي داريم.» (رون هوبارد، ”كتاب درسي حقوق“، كپنهاك، ١٩٧٩، ص ٢ف)

كسي كه اصل هاي روشنگري را مورد تائيد قرار دهد، دشمن است. آن كس هم كه مي خواهد از حق تساوي حقوق در برابر قانون دفاع كند، در كنار سينتولوژيست ها آب خنكي از گلويش پائين نخواهد رفت. به نظر سينتولوژي همه خواست هاي ناشي از تساوي طلبي، هنگامي كه «شهروند خشمگين» آن ها را به عنوان وسيله دستيابي به تساوي حقوق خود مورد استفاده قرار مي دهد، خواست هاي خطرناكي هستند.

منظور واقعي رون هوبارد درباره اصل يك سان بودن افراد هنگامي برملا مي شود كه مي نويسد: «بهرجهت هيچ كس با زير درجه ٠ر٢ در جدول ”تُن“ نبايستي در جامعه از حقوق مدني برخودار باشد، زيرا او مي تواند با سواستفاده از اين حقوق، موجب تصويب قوانين سخت و غيرقابل انعطافي شود كه براي آناني كه به چنين محدوديت هايي نياز ندارند، به سختي قابل تحمل خواهند بود.» (همانجا، ص ١٤٥)

نگاهي به جدول درجه بندي ”تُن“ نشان مي دهد كه چه كساني را هوبارد مايل است از حق مدني محروم سازد: همه آناني كه «خشمگين» مي شوند، داراي انديشه «كمونيستي» بوده و يا در جدول درجه بندي «تُن» داراي درجه كم تر از ٥ر١ هستند و يا آناني كه «با صراحت به دشمني مي پردازند» (درجه ”تُن“ ٠ر٢) (رون هوبارد، تابلوي تقسيم بندي انسان و روند ديانتيك Dianetik – ديانتيك تئوري اي است كه بر مبناي آن گويا مي توان بيماري هايي را از طريق اعمال برخي درمان هاي پسيكولوژيك كه توسط رون هوبارد ارايه شده است، درمان نمود).

از آنجا كه هر اعتراضي عليه سرمايه داري و طبيعت آن و شيوه هاي ضدانساني آن نمي تواند لزوما بدون خشم نمايان شده و بدون دشمني علني همراه باشد، بايستي همه تظاهر كنندگان را از حقوقشان محروم ساخت. [فيلم برداري از تظاهرات مسالمت آميز توسط پليس در كشورهاي ”آزاد“ سرمايه داري و همچنين در ايران، تدارك چنين روزي را مي بيند؟!] زني كه جرئت مي كند سقط جنين كند، در جدول ارزشي رون هوبارد به درجه ١ر١ نزول مي كند. (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ١٣١) «زايمان آسان را تنها زناني تجربه مي كنند كه در جدول ارزشي داراي درجه بالايي هستند. (همانجا، ص ١٣١) به نظر رون هوبارد، «تاريخ نگار مي تواند نقطه آغاز سقوط يك جامعه را براي لحظه اي به ثبت برساند كه در آن جامعه، زن در همان موقعيت سياسي و اجتماعي قرار گرفته باشد كه مرد قرار دارد، زيرا چنين وضعي به معناي آنست كه مردان دچار انحطاط شده اند و زن نيز ديگر زن نيست.» (همانجا، ص ١٣٣)

به گفته رون هوبارد، «الكترومتر به مراتب دقيق تر عمل مي كند از دستگاه حقيقت ياب پليس. اين دستگاه قادر به شناخت واكنش هاي احساسي و اختلاف نظر ها بوده و مستقل از آنست كه آيا فرد سخن بگويد يا خير. اگر سوزن دستگاه كمي نزول كند، پاسخ ”شايد“ است. هنگامي كه سوزن اما بشدت پائين بيايد، پاسخ دستگاه ”بلي“ است. اگر سوزن پائين نيايد، آنوقت پاسخ ”خير“ يا ”بيگناهي“ است». «با اين الكترومتر هر مدير يا موجري مي تواند همكاران و يا مستاجر را در فواصل لازم مورد پرسش و امتحان قرار دهد، تا مانع ايجاد شدن مشكلات شود. هنگامي كه صاحبان شركت ها و موجرها مي توانند با اين دستگاه ”سحرآميز“ وضع روحي انسان ها را بسنجند، قادر هم خواهند بود، گروه كاري باوفايي را دور خود جمع كنند. اگر اين شيوه به طور وسيع به مورد اجرا گذاشته شود، دولت نيز چاره اي جز پذيرش اين شيوه نخواهد داشت.» (رون هوبارد، به نقل از ويلفريد هاندل، سيماي واقعي سينتولوژي، وين، ٢٠١٠، ص ١٤٠)

زبان و سينتولوژي

با ايجاد فاصله ميان زباني كه با آن موضوعي بيان مي شود از روند واقعي در جريان، مي توان شناخت ”من“ را مورد دستكاري- تحميق قرار داد. از اين روي زبان براي دستكاري غيرعقلايي واقعيت در انديشه مردم، نقش كليدي ايفا مي كند. [طبري مي گفت، روشنفكر مي تواند همه چيز را توجيه كند!] سينتولوژيست ها در اين زمينه كارشناسان مبرزي هستند.

آنچه كه «پتر»، مدافع نظريات سينتولوژي و مربي ارتباطات در سمينار سه روزه اي كه در كارلسروهه برگزار شد و من نيز در آن شركت داشتم، درباره نقش زبان بيان كرد، نمونه اي براي اين امر است. او چنين گفت: «آگاهي، ما را در وضعي قرار مي دهد كه فكر كنيم، برنامه ريزي كنيم، نقشه بريزيم، موضع بگيريم، روندها را به كمك زبان تعريف و ترجمه كرده و آن را با ديگران در ميان بگذاريم. اجراي اين هدف در جدار خاكستري مغز بزرگ ما متمركز است. مغز با ١٥ ميليارد ياخته، يك سيستم كابل را تشكيل مي دهد. به زبان كمپيوتر مي توان ساختار مغز در دوران جنيني را ”سخت افزار“ و ذخيره هاي اطلاعاتي در مغز را پس دوران جنيني، ”نرم افزار“ ناميد.»

با اين تعريف، زبان نظم داخلي در «مركز ارتباطات»، يعني مغز را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر، روندي بكلي مكانيكي در سيستم كابل مغز است كه توسط «تتان» كه ”نرم افزار“ را در اختيار مي گذارد، هدايت مي شود، تا گويا از اين طريق جدار خاكستري مغز براي اشارات «تتان» كلمات مناسب را بيابد. زبان نزد سينتولوژي ديگر يك سيستم علائم عيني نيست تا انسان بتواند واقعيتِ طبيعت و زندگي اجتماعي خود را توضيح دهد. حقيقت و واقعيت نزد سينتولوژيست ها واژه هاي ذهني و يك سويه نگرانه هستند. يك واقعيت عيني براي انديشه غيرعقلايي [ذهن گرا] وجود ندارد. «همه چيز نسبي است! همه چيز تنها واقعيتي است كه تو مي پنداري، واقعيت تو است!»

مغز، كمپيوتر «من» يا «تو» نيست كه واقعيت را با ”نرم افزار“، اين طور يا آن طور بوجود مي آورد. مغز نه داراي صفحه سخت افزار و نه صاحب نرم افزار است. تاستاتور و موش هم وجود ندارد كه از طريق آن ها به مغز دستور داده شود. صفحه كمپيوتر نيز وجود ندارد كه بر روي آن نتايج قابليت كنش مغز خوانده شود. مغز ”من“، پيش شرط طبيعي در رشد اولوسيونر انسان است براي ايجاد كردن امكان رابطه هدفمند انسان با طبيعت، ابزار كار، دستگاه ها و ازجمله با كمپيرتر، چنانكه مغز پيش شرط طبيعي براي برقراري رابطه با انسان هاي ديگر نيز است به منظور تحقق بخشيدن به تصورات و پيش شرط هاي تداوم هستي. مغز، «اندامي اجتماعي» است و نه يك رباط بي جان. به اندام هاي فعال احساسي ”من“ نياز دارد تا بتواند كنش هاي «اندام اجتماعي» را نشان دهد. «كسي كه نمي خواهد در ميان راهي كه به منظور دستيابي به احساس، ادراك و شناخت، آغاز كرده، از حركت باز ايستد و آزادي خود را از دست دهد، چاره اي ندارد راه سخت را انتخاب كند و بكوشد گام به گام از پله احساس و ادراك و شناخت و آگاهي بالا رفته تا قادر به درك آن توانايي گردد كه ويژه مغز انسان است: قابليت مورد پرسش قرار دادن خود.» (گرهارد هيوتر، چگونه مغز انسان را بشناسيم، ص ١٢٠) قابليتي كه يك كمپيوتر نصيبي از آن ندارد!

از آنجا كه سوبيكت- ”من“ كه تنها به مثابه موجودي اجتماعي قادر به كنش هدفمند است، مي تواند رشد ژنتيكي زمينه كنش مغز را تنها در زندگي اجتماعي شكوفايي بخشد، زبان وسيله بروز دادن و ارايه منافع مغز- ”من“ مشخص، در ارباط با منافع طبقاتي معين مي باشد. به عبارت ديگر، زبان، وسيله بيان آرزوها، ترس ها و تصوراتي است كه انگيزه عملكرد ”من“ هستند. چگونگي رشد مغز انسان ناشي از آن است كه «امكانات در اختيار آن براي ايجاد و رشد الگوهاي بغرنج تر ارتباطي، به طور تعيين كننده، مبتني بر شرايطي باشند كه ناشي از موقعيت اجتماعي انسان است. هنگامي كه در خانواده اي كه در آن انسان بزرگ مي شود، به اندازه كافي مواد خوراكي وجود ندارد، هنگامي كه زندگي فرد و خانواده اش در معرض خطر است، چنين انساني در شرايطي قرار دارد كه ارتباط اش با ديگران به طور طبيعي با هدف پايان بخشيدن به اين وضع بر قرار مي شود. هنگامي كه آز و بدخواهي حاكمند و هر كس دشمن (رقيب) ديگري است، نمي تواند احساس همبستگي ايجاد شود. در چنين شرايطي هر تبادل با ديگري، تحت تاثير و ضرورت حفظ و به نمايش گذاشتن خود عملي مي گردد.» (گرهارد هيوتر، همانجا، ص ٦٤-٦٣)

در جامعهِ دورانِ افولِ سرمايه داري، وضع به طور طبيعي چنين است كه احساس همبستگي به طور خودجوش ميان انسان ها بوجود نمي آيد. بر اين پايه است كه مي توان گفت كه مغز كه تنها در روابط انساني در جامعه رشد مي كند و به احساس همبستگي دست مي يابد، مي تواند شرايط رشد انساني خود را تنها با شناخت شرايط اجتماعي مبتني بر سلطه رقابت، حسادت، آز و تمايل به زورگويي در ديناميسم حاكم بر سرمايه داري، به ويژه در بخش تعيين كننده اقتصاد، تضمين كند.

كمپيوتر به مثابه يك ابژكت، فاقد منافع طبقاتي و يا خودخواهانه مي باشد و كاملاً در خدمت ”من“ قرار دارد كه مغز او، در تائيد و يا مخالف بيگانه شدن انسان عمل مي كند. كمپيوتر وسيله است براي تحقق بخشيدن به اين يا آن منافع طبقاتي و يا خرد انسان. از اين روي نمي توان مغز انسان را هم سان يك كمپيوتر قرار داد. هدف چنين مقايسه ها، سلب ويژگي انسان، سلب ارزش سوبيكت داراي اختيار بودن، از مغز انسان است. او بايد خود را روحي و احساسي نه به مثابه يك انسان، يك سوبيكت- انسان تاريخي حاكم بر سرنوشت خود، بلكه افزار و ابژكت نيروهاي بيگانه درك كند. ابژكت- مفعولي كه براي عملكرد خلاق مغز خود نبايستي مسئوليتي بپذيرد. نمونه براي اين كه ما با چه آساني، گرفتار چنين مقايسه ها مي شويم و آن را مورد تائيد لفظي قرار مي دهيم، اين بيان است كه ”من خود را باري ديگر به صورت درست برنامه ريزي نكرده ام“ يا ”اين يا آن نكته، از روي سخت افزار من پاك شده است“. اين نمونه ها نشان اثر دستكاري- تحميق انديشه هايي از نوع سينتولوژي است كه در چنين بيان هايي بروز مي كند.

اگر مغز يك كمپيوتر است، چه كسي آن را برنامه ريزي مي كند؟ چه كسي براي كمپيوتر- «مغز»، نرم افزار ارايه مي كند؟ پاسخ سينتولوژيست ها چنين است: «تتان»! اما اگر «تتان» نرم افزار را براي كمپيوتر «مغز» تهيه مي كند، چه كسي آن را پيش تر براي «تتان» فرستاده بود؟ «تتان»، همان طور كه ديديم، هيچ چيز ديگري نيست، جز ايدئولوژي سرمايه داري امپرياليستي. «تتان»، زبان ايده ئولوژي ايالات متحده آمريكا را صحبت مي كند كه بايستي در سراسر جهان به آن سخن گفته شود. اين زبان مي خواهد احساسات انسان را با مفاهيم جديد پوشش دهد، تا آن را براي اهداف «تتان» به تسليم وادارد.

از آن جا كه در مفهوم عشق ورزيدن، امكان بي نهايت انساني شدن و به سوبيكت واقعي تبديل شدن نهفته است كه در آن انسان در برابر انسان ديگر، به مثابه انسان و نه رقيب و يا كمپيوترِ وصل به شبكه، ظاهر مي شود و با آن در ارتباط قرار مي گيرد، رون هوبارد مفهوم «عشق» را به شدت نفي مي كند: «از آن جا كه واژه مشهور ”عشق“ در زبان روزمره حداقل داراي دو معناي شناخته شده براي عموم را در بر مي گيرد، مي تواند سوتفاهمي ايجاد شود، هنگامي كه آن را براي توصيف اين وجه ”تتان“ به كار گيريم.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ٦٢) هوبارد به جاي واژه عشق، واژه «ميل تركيبي»  را به كار مي برد و آن را هم سان با «هم جواري- در كنار هم باقي ماندن دو اتم در يك ماده» Kohäsion و «چسبندگي» Adhäsion فيزيكي  آن ها در كهكشان (در ارتباط با انرژي) مي داند.» (همانجا)

هم سان سازي هايي كه مي كوشند ميان هستي انسان و قانونمندي ها در طبيعت و يا حتي ميان حيوانات تشابه ايجاد كنند. اين ها شيوه هايي هستند كه اغلب به مثابه ابزار دستكاري- تحميق ”من“ به كار گرفته مي شوند. با يك سان دانستن عشق با قانون فيزيكي، هوبارد امكان عشق را به عنوان گامي براي فرديت بخشيدن انساني به ”منِ“ منفرد، نابود مي سازد. او واژه عشق را نابود مي سازد، تا وجه احساسي و شعرگونه واژه را از آن سلب كند. زبان و انديشه هميشه احساس و حساسيت انسان را مورد تاثير قرار مي دهد. انحراف زبانيِ به كمك چنين واژه ها، جايگزين كردن بيان احساسي انساني توسط واژه هايي چون «هم جواري و چسبندگي» با صراحت نشان مي دهد كه سينتولوژيست ها چه جاي محكمي در نظم نوليبراليسم دارا هستند كه مي كوشد ”الزامات اقتصادي“ را [در جهاني سازي امپرياليستي] جايگزين روابط انساني كند.

بي ترديد دستكاري زباني سينتولوژي قادر به ايجاد كردن تغييري در عشق نخواهد بود، زيرا عشق ناشي و وابسته به سيستم تحريك عصبي انسان است. واقعيتِ ارتعاش تحريك- واكنش احساسي مي توان سينتولوژيست ها را نيز در بر گيرد، زيرا آن ها مي توانند از يك سو آگاهي خود را دستكاري كنند، اما قادر به دستكاري و خاموش نمودن هستي طبيعي و انسان بودن خود نمي باشند. پاپ هاي كليساي كاتوليك كه به عبث مي شكوند با انواع وسايل كشيش هاي خود را مجبور به زندگي كردن بدون زن كنند، گفتي در اين زمينه بسيار دارند.

”Institute on Religion and Demcracy“ كه از حمايت وزارت امور خارجه آمريكا برخودار است، معتقد است كه ”جهاني سازي بازارها“ و صدور ”ارزش هاي آمريكايي“ از طرف پروردگار به عهده ايالات متحده گذاشته شده است. به عبارت ديگر، هر بمبي كه گوشه اي از كابل را نابود مي سازد، كار پروردگار و نه امپرياليسم است. همه گروه هاي بنيادگراي ايالات متحده داراي چنين جهان بيني هستند. جون ر. بولتون Bolton، عضو كميسيون آزادي مذهب، پيش تر معاون انستيتوي اولتراليبرال انترپرايس ”American Enterprise Institut for Policy Research“ بود. در دولت بوش پدر، بولتون يكي از مشاوران رئيس جمهور براي بازرگاني بين المللي بود. (بوش پسر نيز خود را به مثابه born-again -Christ ارزيابي مي كند). نينا شئه آ Nina Shea، كه عضو همين كميسيون است، اعلام كرده: «وظيفه اصلي ما در اين امر خلاصه مي شود كه نظام ليبرال را در سراسر جهان پياده كنيم.» هوبارد اين سخن را چنين تكميل مي كند: «اگر مي خواهيم بر خلقي حكومت كنيم، ضروري است آموزش و تربيت آن را مورد توجه ويژه قرار دهيم و همچنين آموزگاران و شيوه هاي آموزش آن ها را محترم بشماريم. كشوري را به زور سلاح به چنگ آوردن، الزاما كافي نيست.»

با چنين سخناني است كه سينتولوژي سرشت خود را به عنوان متحد حملات نظامي امپرياليسم آمريكا به كشورهاي ديگر مي نماياند. رون هوبارد به مثابه يك ايدئولوژ نظام امپرياليستي دقيقاً واقف است كه تجاوز نظامي براي غارت يك كشور، نمي تواند پاسخ كافي به «مساله بازرگاني جهاني» باشد. «پس از برقراري سلطه نظامي، بايستي يك كمپاين آموزشي به راه انداخت، تا هم ميان خود مردم و همچنين ميان آن ها و سلطه گران سطح معيني از تفاهم ايجاد شود. تنها در چنين شرايطي است كه مي توان جامعه مدني و يا تمدني را ايجاد كنيم  – و آن طور كه ما سينتولوژيست ها مي گويم –  جريان يك بازي بدون برخورد را تضمين كنيم.» (همانجا ص ٩٥) شيوه هاي ارتباطات جديد، مفاهيم نو و دستكاري- تحميق به كمك زبان مي بايستي «واقعيت هاي جديد» را براي هدف هاي شناخته شده تهاجمي امپرياليسم در مغز انسان ها ايجاد كنند.

”من“ بايد چنين بياموزد كه وجود انسان و آگاهي او ناشي از خلاقيت انسان تاريخي (سوبيكت) نبوده، بلكه مخلوطي نامتجانس و بدون تناسب را از فرمول ها و معادله هاي رياضي، شيميايي و فيزيكي تشكيل مي دهد. به اين منظور مفاهيمي در دوره هاي آموزشي با تشريفات خاصي ارايه مي شوند كه چنين اند: «هشت ديناميسم ها»، «آكسيوم» Axiome، «سخنران» Auditor، «كلر» clear، «پركلر» perclear، «تتان»، «مئست» MEST، «جدول تُن»، «سه گوش ARK»، «Dianetics»، «شعور واكنش كننده» وغيره.

پاره پاره كردن هستي اجتماعي و آگاهي به مفاهيم متعدد، اين وظيفه را به عهده دارد كه جستجوگراني را كه اغلب ديگر اعتقادي به كليسا ندارند و يا در جستجوي «مفهوم زندگي» هستند، سرمست كند. آن ها بايد در ابتدا خود را نادان بيابند و سپس گام به گام، «درجه به درجه»، «پل» رسيدن به آزادي را به مثابه دستيابي به موجود روحانيِ «تتان» طي كنند. حقيقت، آن طور كه هوبارد آن را توصيف مي كند و مدعي است كه دانش و مفاهيم خود را از «فيزيك اتمي» (رون هوبارد، زمينه هاي انديشيدن، ص ١٣١) استخراج كرده است، «آن چيزي است كه مستقل از شكل تظاهر خود، وجود دارد، چيزي كه زمينه ايجاد شدن چگونگي تظاهر شكل چيزها مي باشد. اين، همان چيزي است كه در حقيقت وجود دارد.» (رون هوبارد، علم زنده ماند، ص ٢٣) پديده و ماهيت را از يك ديگر جدا مي كنند و به اين ترتيب، ”من“- رباط بايد بپندارد كه به حقيقت خودش كه با انواع مفاهيم نو پرداخته شده است، دست يافته است. حقيقت جنگ، فقر، كار كودكان، نيازهاي انساني، به كمك آكروبات با واژه ها، از تظاهر پديده مرگ، درد، خشونت، گرسنگي جدا مي شوند. از آنجا كه حقيقت وابسته به عينيت پديده ها است، نبايد ”من“ در جستجوي معناي زندگي، پرسشي درباره ماهيت كه در پس پديده نهفته است، داشته باشد. از اين رو، انسان نبايد اين پرسش را مطرح سازد كه چرا ميلياردها انسان در جهان گرسنه هستند، چرا در سراسر جهان، نظاميان آمريكايي حضور دارند؟ چرا سربازان آلماني در افغانستان مي جنگند يا در كوزوه؟ ”من“ بايد تنها تشخيص دهد كه مساله بر سر حقيقت «بازي» است كه قواعد آن را «تتان» با انواع معادله ها و مفاهيم عالي براي ”من“ بوجود آورده است.

تقلب ديگري كه هوبارد براي نفي نياز واقعي انسان به كار مي گيرد، اين ادعا است كه «بدون ارتباطات و بدون حداقلي از انعكاس، اصلا نمي تواند واقعيتي وجود داشته باشد. بدون زمينه معيني براي توافق و ارتباطات، نمي تواند ميل تركيبي وجود داشته باشد.» (همانجا، ص ٤٨)

ارتباطات كه عمدتا از طريق زبان بوجود مي آيد، بدون ارگان هاي احساسي عمل نمي كند. امري كه سينتولوژيست ها آن را نفي مي كنند. زبان به ارتباطات انسان واقعيت مي بخشد. اما با جدا ساختن كامل زبان از ارگان هاي احساسي كه وجود آن نفي مي شود، زبان به چيزي روحي و سحرآميز بدل مي شود كه گويا با زندگي احساسي مشخص انسان، ديگر ارتباطي ندارد. زبان اما وسيله ارتباط لااقل ميان دو انسان است. وسيله اي است براي انتقال آن چيزي كه فردي احساس مي كند، به ديگري. وسيله بيان چگونگي انديشه فرد درباره زندگي خود و ديگري، جامعه و طبيعت است و يا آنكه چگونه روز و يا زندگي خود را گذرانده است و يا مي خواهد ديگران را به نگرش خود به واقعيت معتقد كند.

 ادراكات انساني به مثابه واكنش نسبت به روندهاي طبيعي و يا اجتماعي (بيماري، سرخوردگي، اعتياد)، توسط سينتولوژيست ها با اين تحريكات در ارتباط قرار داده نمي شوند، تا آن ها را بشناسند و درك كنند، بلكه اين احساس ها به مثابه اشتباه ذهني در برابر «تتان» تلقي مي شوند. بر اين پايه است كه قابل درك است كه چرا اين برداشت در ايدئولوژي سينتولوژي پيگير است، هنگامي كه ادعا مي شود كه يك سينتولوژيست درجه چهار «در جدول تُن …، تقريبا بدون تصادم» است، دچار «بيماري هاي پسيكوزوماتيك» نمي شود و حتي تقريبا «از بيمارهاي ميكربي در امان» است. (هوبارد، جدول تقسيم بندي، قسمت اول)

براي هوبارد واقعيت تنها پس از ارتباط بوجود مي آيد كه اما از آنجا كه اين ارتباط مي بايستي واقعيت را ايجاد كند، نمي تواند ارتباطي انتقادي بوده، بلكه بايد با تفاهم متقابل همراه باشد. از اين روي هم سينتولوژيست ها، تن به جدل فكري نمي دهند. بر اين پايه است كه رون هوبارد به طرفدارانش حتي توصيه مي كند  – و اين در دوره هاي آموزشي با صراحت گفته مي شود –  كه با دوستاني كه نسبت به سينتولوژي موضعي انتقادي دارند، ارتباطي برقرار نكنند. فاصله گرفتن «پركلر»هاي جوان (كسي كه به كمك سخنرانان سينتولوژيست مي خواهد به درجه «كلر» نايل شود) با خانواده خود، از اين توصيه ناشي مي شود. [پسراني كه به صومعه هاي مذهب بودائي در تبت فرستاده مي شوند تا به مثابه مُنش آموزش ببينند و تربيت شوند، در ديدار با خانواده مجاز نيستند با مادر و خواهر خود مراوده و ارتباط داشته باشند.]

سينتولوژي بايد مفهوم وجود- بود را هم به مفهومي «روحاني» بدل سازد، تا بتواند «فلسفه شناخت»ي را كه نيازي به وجود عيني ندارد [مفهموم ”معرفت“ به مثابه ”مرحله سوم سلوك در عرفان در بعضي از نحله هاي تصوف“ (حسن انواري، فرهنگ فشرده سخن)]، توجيه كند. «شرط ”بودن“، پذيرفتن و يا انتخابي است كه براي تعريف هويت شكل به عمل مي آيد. به عبارت ديگر، مي توان گفت كه وجود، پذيرش نقشي در يك بازي است.» (همانجا، ص ٣٠)

بود اجتماعي را كه ”من“، روزانه به مثابه موجودي واقعي خلق مي كند، سينتولوژي به حساب نمي آورد. باوجود اين بايد ”من“، چه بخواهد و چه نخواهد، در زندگي اجتماعي جاي خود را بيابد. برخلاف چنين وضعي، يك بازيكن مي تواند نقش خود را در بازي به طور مداوم تغيير دهد، باوجود اين نمي تواند جايگاه ”من“ را در واقعيت مشخص ناديده انگارد.

بهيچ وجه اين چيز نوي نيست كه در فلسفه، با نوعي از به اصطلاح «نقش در بازي»، هستي عيني و آگاهي به عنوان ملاتي تعريف و به آن تبديل مي شود، تا بتوان آن را تحت سلطه «تتان»، «روح»، «پروردگار»، «نژاد»، «رهبر» قرار داد. همه چيز بايستي آن طور بشود كه  «نژاد»، «رهبر»، «تتان» و يا «علم غيب» Astralleib, Okkultismus مايل است كه آن طور بشود. مساله، «مساله زنده ماندن است». مساله «زنده ماندن» در نبرد رقابت نيروهاي امپرياليستي.

«بازگشت روح به تن مديريت»

اين تعجب برانگيز نيست كه مديران كنسرن و دولت ها اصل هاي هوبارد را مي آموزند و به كار مي گيرند. به اين منظور نبايد عضويت در سينتولوژي را بپذيرند، بلكه شركت آن ها تنها در «دوره هاي ارتباطات» كافي است تا ايدئولوژي هوبارد را دريابند. در دروس اين دوره هاي «ارتباطات»، «روح انسان» نقش بزرگي ايفا مي كند. امري كه در ابتدا با تمسخر اقتصادداناني كه پايبند به هدف هاي راسيونال اقتصادي هستند، روبرو مي شود. تنها پس از آنكه آن ها درك كردند كه وجود روح براي اصل- صاحب بودن Habenprinzip چقدر پراهميت است، موضوع برايشان روشن مي شود. يك شركت كارشناس «استخدام كارمند و سازماندهي»، شرايط لازم براي انتخاب كارمند را چنين بر مي شمرد: «سخن خشن، راه به روح مخاطب باز نمي كند».  (بروخمان و گارگئه Bruchmann und Garge)

گوش، يعني عضو احساس شنوايي كه بخشي از سيستم ٢ (زبان) مخاطب است، در مركز دستكاري- تحميق «دوره هاي ارتباطات» قرار دارد. سخت تر مي توان به چشم به عنوان عضو احساسي ديگر، خاك پاشيد، زيرا به طور مستقيم در ارتباط است با واقعيت مشخص (سيستم  ١، `١ ). كسي كه تيرباران فردي را مي بيند، به خود مي لرزد، فرياد مي زند، گريه مي كند و يا پا به فرار مي گذارد. در چنين وضعي، بايد زبان براي دستكاري حس شنوايي به خدمت گرفته شود، تا واقعه تيرباران را در جهت مورد نظر نظام مربوطه سوق دهد. گفته مي شود: «تيرباران شده، يك سرباز فراري بود»! اگر ”منِ” مورد خطاب قرار گرفته، جنگ در جريان را جنگي محقانه و روا ارزيابي مي كند، قادر به آرام كردن واكنش غيرمترقبه خود عليه اعدام مي شود. از اين روي نيز در دوره هاي آموزشي، زبان به عنوان بهترين ابزار دستكاري- تحميق ”من“ در برابر «گروه» مخاطب و مشتريان آموخته شده و به كار گرفته مي شود. به كمك زبان مي توان تاثير ادراكات بصري را جابجا كرد.

«بازگشت روح به تن مديريت» را يك پسيكولوژ به مثابه عنوان موضوع سمينار خود انتخاب كرده و در كلاس چنين مي آموزد: «در تمرين هاي دوره مديريت در اين سمينار، اهميت زياد و تاثير تشديد يابنده نقش عملكرد روحي در فعاليت مديريت، در وظايف رهبري مديريت و برنامه ريزي و همچنين در تحقق بخشيدن به برنامه ها مورد توجه قرار خواهد گرفت.» بايد راه هاي دقيق، سيستماتيك و همچنين غيرمترقبه- بل بداههِ  Intuitiv دخالت دادن احساس به منظور بهبود كاركردِ جوانب عمده و همچنين سيستماتيك وظايف مديريتي آموخته و به طور سيستماتيك فراگرفته شوند.» نام اين شيوه «CoreDynamik» است كه مي خواهد به طور بل بداهه «از جوانب شخصيت به سوي قلب (كور) حركت و نفوذ مي كند.» از اين طريق، «امكان پرش به سوي آگاهي و زندگي در ابعاد جديدي» بوجود مي آيد و حقيقت هاي مختلفي تجربه و شناخته شده و اين امكان بوجود مي آيد كه ما از خود با روي گشاده در برابر اطلاعات و تغييرات جديد واكنش نشان دهيم و آن ها را بياموزيم. در چنين شرايطي، رشد، آرام و همچنين در پرش ها عملي مي گردد.» (Core-Institute كه در آن درس هاي فوق آموزش داده مي شود، در شهرهاي زيادي از آلمان وجود دارد).

«هستهِ» ”من“ بايستي با «تحرك» (ديناميك) به ابعاد جديدي از آگاهي دست يابد. اما «هسته» ”من“ چيست كه بايد آن را بل بداهه كشف نمود؟ برداشت بل بداهه كه بدون ترديد مي تواند در عملكرد ”من“ راهنماي درستي براي تصميم گيري باشد (سيستم اطلاع `١) [انديشيدن درباره انعكاس واقعه]، معيار است براي شناخت «هسته» ”من“. از اين روي، بسياري از انواع انديشه هاي غيرعقلايي به «اينتوسيون» (آگاهي ناخودآگاه- بل بداهه) تكيه مي كنند، تا از اين طريق، طي كردن راه هاي شناخت علمي زندگي واقعي را دور بزنند.

«هستهِ» ”من“، عبارت است از واقعيت «آنسامبل روابط اجتماعي» كه به طور بل بداهه قابل شناخت نيست. از اين روي كه اين «هسته»  با واكنش هاي فردي غيرمترقبه Intution ”من“، قابل شناخت نيست، بلكه تنها با برخوردي انتقادي به آن شرايط مي تواند شناخته شود، واكنش فرد خُرد و منفرد شده در برابر ناتواني از درك «آنسامبل روابط اجتماعي»، دچار شدن به بيماري روحي، ترس و نگراني است. فردي كه در اين دوره ها به چنين «بازي» تن مي دهد و فرديت ”من“ و منافع خُرد خود را تنها ابزار شناخت «آنسامبل روابط اجتماعي» مي پندارد، ديگر در مرداب دستكاري- تحميق انديشه غيرعقلايي فرو رفته است. او چنين مي پندارد كه با برخود جدي به شخصيت خود روبروست. او «در تور» مربي و گروه گرفتار شده است. او خود را به طور «ناخودآگاه» خوب احساس مي كند. در چنين پوششي ديگر زمينه اي براي انتقاد به شرايط اجتماعي وجود ندارد كه در شرايط آن زيمنس و بانك آلمان نقش مركزي و تعيين كننده براي هستي ”من“ ايفا مي كنند و به منظور شناخت «آنسامبل روابط اجتماعي» بايد عملكرد آن ها با نگرشي انتقادي زير زره بين قرار داده شود. پاسخ مربي به چنين پرسشي، با لبخندي دوست داشتني، آن خواهد بود كه اين مساله ارتباطي با تمرين ما در دوره كنوني ندارد. موضوع در اينجا تنها مساله «تحرك» ”من“ است كه مايل است «حقيقت هاي جديدي را بشناسد». جالب است، با نظر ”توم كروز“ در اين ارتباط آشنا شويم: من مي خواهم «واقعيت هاي جديدي» را ايجاد سازم. با اين سخنان، انسان به ياد تعريف «تحرك» هوبارد «براي زنده ماندن در هشت تظاهر آن» مي افتد: ديناميسم خود، ديناميسم- جنسي، ديناميسم- گروهي، ديناميسم- انسانيت، ديناميسم موجودات، ديناميسم- كهكشان، ديناميسم- روحي، ديناميسم بي پايان و يا پروردگاري. (رون هوبارد، كارپايه انديشيدن، ص ١٤٥)

«حقيقت هاي جديد»، بيان هايي كمكي هستند به منظور تكه تكه كردن حقيقت به پاره هايي سحرآميز. در اين روند، اين كه «كور ديناميك» يا سينتولوژي به خدمت گرفته شود، بي تفاوت است. هر دو نوعي از غيرعقلانيت جديد هستند كه وظيفه آن به كمك ترفندها با ظاهري علمي، جدا سازي ”من“ از واقعيت وجودي آن است.

يك ”حقيقت“ «روحي- متافيزيكي» كه بر پايه شناخت «احساسي» استوار شده است، بايستي در اين كلاس ها جايگزين واقعيت مشخص شود. «راهي كه از سرچشمه احساسي آغاز شده است، بايستي اكنون به سوي جهان بيروني طي شود و تجربه ها مشخص را در زندگي روزمره درك كند.» (برنهارد ماك، فريبورگ، پايه گذار «انستيتوي كور- دين). اين انستيتو به عنوان معرف خود كنسرن زيمنس، بانك آلمان، تلكوم، پورشه، مركله، آليانس، DASA  را مي نامد. اين شركت ها در «دويچه رايش» نازي ها نيز در اين باره تجربه جمع آوري كرده بودند كه چگونه مي توان انسان ها را از خود بيگانه و درونشان را خالي كرد تا از آن ها رباط هاي سودمند و ”من“- سرباز مطيع ساخته شود.

”من“- مدرن كه توسط مديران كنسرن ها، سياستمداران، سازندگان افكار عمومي در رسانه ها (مديا) و ژنرال هاي ارتشي به عنوان ”اتم“ جامعه بازشناسي شده است، با كلمات ابريشمي در آغوش گرفته مي شود و مورد دستكاري قرار مي گيرد تا با احساس اطمينان به خود و به مثابه ”من“ خوشبخت، پرتحرك و موفق، در خدمت نظام حاكم به خدمت گرفته شود. هنگامي كه درباره ”احساس“ در اين نظام نابود كننده هسته گونه انسانيِ ”من“ صحبتي به ميان آورده مي شود، هدف هميشه سلطه بر احساس شنوايي فرد و «قابليت ارتباطي» اوست. همان طور كه شناخته شده است، چشم نمي توان ”روح“ فرد را ببيند، اما مي تواند وضع مشخص انسان ها را مشاهده و درك كند. از اين روي بايد «نگرش» به واقعيت از طريق دستكاري زبان تغيير يابد. بايد «واقعيت هاي جديدي» ايجاد شوند، تا به مثابه مديران و يا فروشندگان، قادر به شناخت احساس شرمندگي، همدردي، خشمگيني يا منقلب شدن ديگران به عنوان واقعيت عيني هستي فرد، نباشند. هنگامي كه مديران جديد، مشاوران، Coach، از «احساس» صحبت مي كنند يا هر نامي كه بندبازان غيرعقلاي هدايت كننده انسان به آن مي دهند، آنوقت بايد دانست كه ما از كوشش براي دستكاري- تحميق نگرش ”من“ دور نيستيم.

به قول رون هوباد، «علوم مدرن با بي پروايي بر صخره بي خدايي نشسته اند» و مي انديشند كه «انسان تنها از لجن و گل ساخته شده است. علوم، وجود روح را نزد انسان نفي كرده است.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ٢ ١٠٩). «سينتولوژي رشته اي از پسيكولوژي است.» (رون هوبارد، كارپايه انديشيدن، ص ١٥) «سينتولوژي ديالكتيك ماترياليستي را با عنوان ”پسيكولوژي“ تعريف نمي كند، بلكه ”پسيكولوژيِ“ سينتولوژيست، قابليت هاي انسان را مورد بررسي قرار داده و آن ها را تعريف مي كند. اين آموزش از رشد ”ديانتيك“ [آموزش درباره درمان دردها به كمك شيوه هاي پسيكولوژيك] سرچشمه مي گيرد كه خود بر رشد ٤٠٠ ساله قابليت هاي- پسيكولوژي مبتني است.» (همانجا، ص ١٥)

”من“، از سرچشمه احساس، خواست و روح خود برمي خيزد. چنين ادعايي را همه انديشه هاي غيرعقلايي مطرح مي سازند. سينتولوژيست ها، همانند كرآسيونيست ها Kreationist (معتقدان به خلق هدفمند انسان توسط پروردگار)، موتاسيون و تاريخ اولوسيون تكامل انسان را نفي مي كنند. (همانجا، ص ٧٠) علوم، انسان را به «وجودي همانند ماشين، بدل ساخته است.» (رون هوبارد، علم زنده ماندن، ص ١١٠)  چنين ادعايي در ابتدا تعجب برانگيز به نظر مي رسد. بالاخره سينتولوژي مدعي است، شيوه اي علمي مي باشد. اما انديشه غيرعقلايي هميشه دشمن علم و ترقي عيني است. چه نظريات ارنست يونگر Ernst Junger  كه «آتومات ها» را مورد انتقاد قرار مي دهد، يا رودلف اشتينر Rudolf Steiner كه آرزو دارد به آن زمان بازگردد، «هنگامي كه هنوز تكنيك مستقل شده از طبيعت بوجود نيامده بود، دوراني كه در آن انسان روح را در جهان بيني خود جا داده بود.» (جملات قصار، مارس ١٩٢٥)، از اين قماشند.

علوم و تكنيك دستاوردهاي انساني هستند كه با دقت و شناخت انسان انديشمند ايجاد شده اند و به باز توليد واقعيت مي پردازند. شيوه بررسي در علوم و تكنيك، شيوه شناخت زنجيره علّي علت و معلول هاي مشخص در شدن هستي طبيعي و اجتماعي مي باشد. به عبارت ديگر، شيوه بررسي علمي، پايبند به بازتوليد تاريخي واقعيت است. دستكاري هاي غيرعقلايي كه تنها بخش هايي از علوم را به خدمت مي گيرند و نسبت به زنجيره علّي علت و معلول ها در كليت هستي پي گير نيستند، سدي را در برابر شناخت انسان از واقعيت تشكيل مي دهند. آن ها نمي خواهند بدانند كه چرا ارتشأ، بيكاري، بحران، جنگ ها يا نابودي طبيعت مركز ثقل عملكرد امپرياليسم است.  آن ها تنها مايلند با پاسخ گفتن هر چه بيش تر به نيازهاي كمّي، «زنده بمانند».

اگر چه علوم و تكنيك بخش جدايي ناپذير در توليدِ انبوه در صنعت و كشاورزي سرمايه داري انحصاري هستند، اما آن ها ابزار ساده توليد را تشكيل مي دهند كه تنها مي توانند مبتني بر هدف ”من“، به سود و يا عليه انسان به كار گرفته شوند. علوم و تكنيك مسئوليتي در برابر فضاحت ها در ارتباط با فروش مواد غذايي گنديده، آزاد شدن گازهاي سمي در محيط زيست، توليد و به كارگيري بمب اتمي و يا نابساماني ها در بيمارستان ها ندارد. با توجه به نابساماني ها برشمرده شده، هوبارد خواستار نابود كردن بمب هاي اتمي نمي شود، بلكه خواستار «پيروزي سينتولوژي بر بمب اتمي در يك مسابقه دو مي شود.» (رون هوبارد، كارپايه انديشيدن، ص ١٣١)  با بياني ديگر: هنگامي كه سينتولوژي، يعني هنگامي كه امپرياليسم آمريكا همه جهان را تصاحب كرد، آنوقت بمب اتمي نيز اهميت خود را از دست مي دهد. [زماني كه حاكميت كشور مورد تجاوز نظامي، تابع كامل و مجري صد در صدي برنامه امپرياليستي شد، حضور نظاميان امپرياليستي در آن غيرضروري مي شود. در كوزوو و افغانستان و عراق و … هنوز چنين وضعي ايجاد نشده است.]

«هنرمندي تتانِ» آقاي رون هوبارد

آموزش هوبارد مدعي آنست كه آموزشي است كه كليت هستي را در نظر دارد. البته با چنين ادعايي نمي تواند جاي هنر در اين آموزش خالي بماند. او مي نويسد: «هر هنرمند خلاق كه در جدول درجه بندي ”تن“ سقوط مي كند» به همان نسبت براي اينكه بتواند «نيروي محركه اي را براي خلاقيت به كار اندازد، ناتوان تر مي شود تا حدي كه ديگر اصلاً قادر نخواهد شد با چنين نيرويي در ارتباط قرار گيرد.» (رون روبارد، علم زنده ماندن، ص ٤٥٣)  هنر «انديشه- ذهن Mind زيباشناسانه» است كه كليت «تتان را به كار مي گيرد.» (همانجا، ص ٥٢)

بدين ترتيب، هنر به مثابه جهاني مستقل در انديشه اجتماعي و از اين طريق، وسيله بروز خود آگاهي انسان، نابود مي شود. هنر گويا تظاهر «تتان» است! هنرمندي كه در جدول “تن“ ارتقا مي يابد كه همان طور كه مي دانيم، عبارت است از پذيرفتن هر آنچه «آديتور» از او طلب مي كند، شكل هنر او تغيير مي يابد و «در تظاهر خود تقويت مي شود و در ارتباطات خود موفق تر مي گردد». (همانجا، ص ٤٥٣) «هنرمند، ”تتان“ خود را به فرهنگ موجود مي افزايد، اين در حالي است كه بدون ”تتان“، هنر، واكنشي باقي مي ماند.» (همانجا، ص ٤٥٥)  يك هنرمند منتقد كه كمونيست است و در نتيجه در جدول ”تن“ داراي پائين ترين درجه ٥ر١ است، بايد در ابتدا توسط آديتور در جدول ”تن“ به بالا ارتقا داده شود، تا بتواند به طور خلاق نيروي «تتان“ را به كار گيرد. به عبارت ديگر، او بايد نخست از كمونيست بودن يا «قر» زدن دست بكشد. «افرادي كه در جدول تن در مدارج پائين قرار دارند، اغلب از اين روي به هنر روي مي آورند، تا با تعويض انبوه افرادي كه با آن ها رابطه جنسي دارند، رفتار غيرطبيعي و اخلاق بي بندبارنه را توجيه كنند.» (همانجا، ص ٤٥٦)  «هنگامي كه زندگي هنرمند ناپاك مي شود، هنر نيز ناپاك مي شود.» (همانجا، ص ٤٥٧)

كسي كه با هنرش انگشت بر نابساماني هاي جامعه مي گذارد، يا حتي تظاهر ارتباط از طريق ازدواج و ايجاد خانواده بورژوازي را مورد انتقاد قرار مي دهد، با اين هدف كه عشق و لذت و عقلانيت را برجسته ساخته و مورد تائيد قرار دهد، با مُهر هنرمند «ناپاك» مزين مي شود كه گويا جامعه را ننگين مي كند. در اين زمينه سينتولوژي تفاوت فاحشي با نظريات نخبگان بورژوازي اروپايي از خود نشان مي دهد كه براي آن ها، آزادي هنرمند برپايه خواست و اينتوسيون او قرار دارد. هر كسي مجاز است بدون پايبندي به دگمي، احساس خلاق خود را به كار گرفته و ارايه دهد. در اين ارتباط، واكنش احساسي هنرمند، آغازي است براي او به منظور شناخت واقعيت با اين آرزو كه واقعيت را تغيير دهد.

درك غيرعقلايي از هنر، به معناي ترك پرسش علمي درباره احساس در هستي انسان است. احساس بايد خود را در انطباق قرار دهد با هدف حساب شده اي كه به ارزش هاي غيرعقلايي منتهي مي شود. هدف چنين برداشتي، تبديل انسان به فرد تحت سيطره مي باشد. وظيفه چنين برداشتي، مانع تبديل شدن انسان به سوبيكت- انسان تاريخي به منظور شناخت و درك خود مي باشد.

قدرت امپرياليستي كه خواستار برقراري سلطه خود بر ديگران است، اگر مايل است از توده ها با موفقيت خواستار «جانفشاني» سربازگونه بشود، بايستي پاسخي به پرسش درباره معناي وجود انسان بدهد. از اين روي، قدرت امپرياليستي مي تواند ايدئولوژي خود را در هنر تنها در دوران هاي خودكامگي سلطه خود كه در آن سرمايه مونوپولي حاكميت مطلق خود را برقرار ساخته است، حاكم سازد. هنگامي كه چنين دوران هايي پايان مي يابند، هنر مورد نظر آن ها نيز نابود مي شود. سينتولوژيست ها و فاشيست ها دقيقا به اين امر واقف هستند.

انديشه غيرعقلاني سينتولوژي كه تفاوت چنداني با غيرعقلانيت فاشيستي صليب شكسته ندارد، از هنر نفي همه ماديات و معنويت از يك سو و تمايل به «تتان» و «روح» را از سوي ديگر خواستار است. اين نكته در صليب شكسته ”كيچ“ گونه [هنر مبتذل] سينتولوژي ديده مي شود كه آن را در همه كليساهاي سينتولوژي به مثابه علامت شناسايي خود به كار مي گيرند.

«گذار از احساسات از طريق برقراري سلطه روح، هدف هنر و علوم است.» (رودلف آشتينر، گ آ ٢، ١٩٩٥، ص ١٣٣) بدين ترتيب گويا هنر و علوم سرچشمه ادراك و شناخت انسان را نابود مي سازد. بدون احساس، همه چيز مرده است و تحت سلطه هدف هايي قرار دارد كه در خدمت انساني كردن احساسات انسان نيستند. عشق، اروتيك، عقلانيت، مقاومت و ارزش هاي انساندوستانه عقلايي بدون ادراك آنچه كه ارگان هاي حسي ما به ما منتقل مي كنند، زمينه شناخت ما از واقعيت نخواهند بود. آن طور كه برشت مي گويد: «نه هنرمندان و نه تاريخ نگاران مي توانند خود را از گناه درباره وضع حاكم آزاد اعلام كنند و نه مي توانند خود را از وظيفه خود براي تغيير آن، دور نگه دارند.» (برتولد برشت، كليات، جلد ٦، ١٩٩٧، فرانكفورت، ص ١٢٧)

عقلانيت، اخلاق و هنر نزد هوبارد واقعا قرباني مي شوند، تا بتواند «زنده ماندن» امپرياليسم ممكن گردد.

نياز به انسان دوستي مشخص

طبق گزارشي كه اخيرا  منتشر شده است، ساليانه حدود ٣٠٠ هزار نفر به علت تغييرات جوي كشته مي شوند. …آن طور كه جفري ساكس، گزارشگر ويژه سازمان ملل براي هدف هاي هزاره سازمان جهاني براي مبارزه با فقر و گرسنگي اعلام كرده است، نابودي محيط زيست، كار كودكان، خريد و فروش انسان، جنگ بر سر منابع طبيعي، بيكاري و رشد فقر از يك سو، رشد ثروت در كنار بي پناهي و سرگشتگي، ترس و ترس فزاينده افراد هر روز بيش تر منزوي و به حاشيه جامعه رانده شده از سوي ديگر، كانون هاي ”عقلانيت هدفمند“ ترقي فرهنگي نظام بروژوازي دوران افول را تشكيل مي دهد.

”عقلانيت هدفمندِ“ ايدئولوژي اقتصادي، سياسي، آموزش و تربيت، علوم و هنر اين دوران انحطاطي نظام سرمايه داري مي كوشد به انسان ديكته كند كه چه چيز درست و چه چيز نادرست است. عقلانيت به چيزي گفته مي شود كه در خدمت هدف ”عقلايي“ اين نظام [انباشت سود و سرمايه و تمركز ثروت و قدرت در اختيار صاحبان سرمايه] قرار دارد. اين ايدئولوژي، آنچه را در تائيد آن نيست، ”غيرعقلايي“ مي نامند. انساني كه با تن دادن به اين ”عقلانيت هدفمند“، خود را به عنوان سوبيكت- انسان تاريخي نابود مي سازد، هدف هايش در واقع مي بايستي از يك عقلانيت انساندوستانه براي گونه انساني پيروي مي كرد. چنين انساني اما اكنون در چنگ ”عقلانيت هدفمند“ نظام سرمايه داري دوران افول گرفتار و در خدمت آن قرار دارد.

تا زماني كه ”عقلانيت هدفمند“ كه توسط مرداني تعيين مي شود كه در پس بسياري از داده هاي علم، اقتصاد و سياست قرار دارند و چگونگي هستي اجتماعي را تعيين مي كنند، انسان ها به «پوسته احساس- من» خُرد خود پناه مي برند و دچار سرخوردگي، سرگشتگي، آز، حرص، جبر و اعتياد، گرفتار در نبرد رقابت با ”من“هاي خُرد ديگر مي شوند و يا خود آن را به راه مي اندازند.

تا زماني كه ”عقلانيت هدفمند“ عملكرد انسان را تعيين مي كند كه بايد تنها مبتني بر «داده ها» عملي گردد، انسان قادر نخواهد بود به عنوان سوبيكت- انسان تاريخي، شرايط زندگي خود، «آنسامبل روابط اجتماعي» را درك كند و زندگي خود را با خلاقيت بر پا سازد. در چنين شرايطي بسختي مي تواند ”من“- خُرد، به اندويديوم واقعي تبديل شده و به فرديت يكتا و آزادي خود دست يابد. امري كه تنها هنگامي ميسر خواهد بود كه برتري ”عقلانيت هدفمند“ ايدئولوژي بورژوازي دوران افول با عقلانيت متناسب تاريخي با محتواي انساندوستانه براي گونه انساني جايگزين شده باشد. …

”عقلانيت هدفمند“ امپرياليستي مي كوشد به كمك همه وسايل ممكن، سلطه جهاني خود را به منظور برتري در بازار، بر منابع اوليه و انسان برقرار كند. اين هدف گيري به غايت ضدانساني است و تنها ”قانون ارزش“ در نظام سرمايه داري را به رسميت مي شناسد. از آنجا كه سلطه امپرياليستي هنگامي مي تواند خود را تحميل كند كه بسياري از افراد منفرد شده و خُرد آن را به مثابه ترقي براي زندگي خود بپندارند، مي كوشد هدف خود را در يك پوشش «احساسي»، در پوشش يك «آرمان» ارايه دهد. جنگ تنها زماني مي توان به مورد اجرا گذاشته و به پيروزي نايل گردد، هنگامي كه مدعي دستيابي به يك «آرمان» است. [مبارزه عليه كمونيسم، توتاليتاريسم، تروريسم و …]

«آرمان»ها، به قول هگل، پيام هايي هستند كه از خارج وارد نظر انسان ها مي شوند. برخلاف «انديشه» كه راه دستيابي به سعادت را به طور فعال جستجو مي كند، «آرمان»ها به طور منفعل ”راه“  دستيابي ”من“ منفرد و خُرد را به سعادت به او القا مي كنند. ”من“ منفرد شده، در جستجوي راه به سرزمين سعادتمند، به طور منفعل به «آرمان»ها تن مي دهد، تا از تنهايي، نااميدي و سردرگمي رهايي يابد.

جنگ هاي امپرياليستي بهيچ وجه ادامه سياست با ابزار اقتصادي و سياسي نيستند، بلكه هميشه با تبليغات تحميق كننده براي آرمان هاي غيرعقلايي همراهي مي شوند كه در خدمت ”عقلانيت هدفمندِ“ اقتصادي و سياسي جنگ طلبان در برابر رقباي ديگر، خلق هاي ديگر و ملت ها قرار دارد. بدون «آرمان» هاي غيرعقلايي، هيچ خلقي به خود اجازه نمي دهد از خلق هاي ديگر نفرت داشته باشد. بدون نفرت، جنگي نخواهد بود! از اين روي است كه بايد نفرت به كمك معيار ارزش غيرعقلايي ميان خلق ها [ميان سني- شيعه، كاتوليك- پروتستان] ايجاد شود، تا بتوان جنگ امپرياليستي را به منظور دسترسي به هدف هاي عقلايي ”عقلانيت هدفمند“ براه انداخت.

«آرمان»هاي دموكراسي، تساوي حقوق، جامعه باز، فرديت، آزادي مطبوعات و بيان نظر، آزادي سفر و… ابزار ظاهري هستند براي برقراري سلطه لوبي ها سياستمداران و مديران. تا زماني كه آن ها بتوانند خود را در پشت اين حقوق دموكراتيك صوري پنهان سازند، به هدف هاي غيرعقلايي خود دست خواهند يافت، مگر آنكه اين ترفندها با ظاهري فريبنده، توسط توده ها برملاگردد. … اما هنگامي كه اين ظاهرسازي برملا مي شود و باتون پليس بر سر تظاهر كنندگان فرود مي آيد، آنوقت حاكمان با اشاره به ”حق انحصاري دولت براي سركوب“، از منافع اقتصادي خود دفاع مي كنند.

چنين وضعي تا آن زمان قابل دوام است كه طبقه كارگر و لايه هاي مياني جامعه درك كنند كه بنا به وظيفه اي كه در برابر منافع گونه انساني دارند، سوبيكت- انسان تاريخي اي هستند كه بايد به دفاع از منافع اقتصادي انسان ها در برابر حاكمان بپاخيزند.

”آزادي“ جاي ويژه اي در «آرمان» هدف عقلايي حاكمان دارد. همه جا از آزادي فرد صحبت مي كنند، تا به اثبات برسانند كه اين ارزش شكوهمند سرمايه داري دوران افول براي انسان از چه مقام والايي برخوردار است.

هگل ميان «آزادي گونه» و «آزادي فرد» تفاوت قايل است كه «تنها براي آن فرد است». «آزادي گونه اما آزادي به مفهوم عام است و نسبت به اين يا آن فرد و واقعيت وجود آن ها، بي تفاوت مي باشد». (هگل، ف. جلد ٣، ص ٢٢١)   … مفهوم آزادي براي هگل در ارتباط با نيازهاي خُرد فردي انسان قرار ندارد. اين برداشت هگل در سرمايه داري دوران افول براي انسان قابل لمس نيست. از اين روي ”آزادي“ براي انسان در سرمايه داري دوران افول، تنها به مثابه «آزادي موجود فردي» [آزادي هاي فردي و نه اجتماعي] معنا مي يابد.

«احساس آزادي فردي كه در آگاهي انسان بازتاب مي يابد، روندي انديشه اي را تشكيل مي دهد كه گويا از واقعيت عيني وجود انسان در جامعه مستقل مي باشد. اما اين برداشت، تنها درباره تعريف مفهوم آزادي صدق مي كند و ارتباطي با آزادي واقعي ندارد. از اين روي بيگانه شدن انسان در جامعه سرمايه داري كه پيامد قوانين اقتصادي عيني اين نظام است، مي تواند تنها به كمك عمل عيني، يعني از طريق پراتيك اجتماعي انسان كه عملكردي واكنشي  و آگاهانه است و تنها توسط كنش فعال بخش بزرگي از سوبيكت ها در نظام سرمايه داري دوران افول موثر واقع مي شود، برطرف گردد. «اما اين شناخت از اهميت بزرگي برخوردار است كه نابود كردن بيگانگي نه توسط فعاليت فردي [و براي خواست هاي خُرد]، بلكه به كمك توده هاي بزرگ [براي دفاع از منافع گونه انساني كه منافع خُرد را نيز در بر مي گيرد] ممكن مي شود.» (ژورژ لوكاش، انتولوژي، جلد دو، ص ٦٨٢) [اهميت برخورد سياسي با هدف برجسته ساختن منافع طبقاتي و طرح مساله مالكيت در مبارزه اجتماعي به ويژه در دوران هاي برش هاي انقلابي، از اين امر ناشي مي شود]

آزادي و حقوق بشر و ارج شخصيت انسان كه توسط جامعه بورژوازي به افراد وعده داده مي شود، امري صوري را تشكيل مي دهد، زيرا اين وعده، آزادي را به عنوان آزادي از هدف هاي راسيونال اقتصاد بورژوازي درك نمي كند، آگاهي انسان را در ارتباط با خلاقيت كليت هستي انسان نمي داند، بلكه آن را تنها به صورت صوري، حقي براي انسان مي داند. به جاي آنكه اين آزادي به معناي كوشش براي شكل بخشيدن به هستي كنوني درك شود، آن را به خودي خود به معناي هستي آزاد اعلام مي كند.

فعاليت سينتولوژي براي «حقوق بشري» كه توسط بسياري از نمايندگان مجلس نمايندگان آمريكا در صفحات اينترنتي خود اعلام و مورد تحسين قرار مي گيرد، تنها يكي از «آرمان»هايي است كه آن ها مي خواهند توسط آن انسان هاي بيشماري را، صرفنظر از رنگ پوستشان، با «Freedom»  (كه نام يك مجله سينتولوژي در ايالات متحده آمريكاست) و به مضمون ”حقوق بشر آمريكايي“ درك مي شود، در ارتباط قرار دهند. همان طور كه امري شناخته شده است، نظاميان امپرياليسم آمريكا نيز در ارتباط با همه جنگ هاي ايالات متحده در سراسر جهان، از آن دم مي زنند كه مي خواهند در همكاري با ناتو تنها از «آزادي» و «حقوق بشر» در سراسر جهان دفاع كنند. آن زمان كه دولت هاي عضو ناتو مي خواهند از حقوق آلباني تبارهاي كوزوو و نه كردها [فلسطيني ها، و …] با زور اسلحه دفاع كنند، اين نشاني از انتخاب دلبخواهانه و ”عقلانيت هدفمند“ آن ها دارد. اما جنگ هوايي اراده گرايانه [ازجمله اكنون با هواپيماهاي بي سرنشين] امپرياليسم كه مي خواست به كمك آن اقدامي مطابق با اخلاق و «دخالتي انسان دوستانه» نمايانده شود، درست حقانيت ”دفاع“ از حقوق بشري را نفي مي كند. دخالت هاي ناتو در دوران كنوني از اين روي، تجاوزهاي نظامي امپرياليستي را تشكيل مي دهند كه با هدف تصاحب سرزمين هاي بيگانه به منظور دستيابي به منابع اوليه و ايجاد پايگاه هاي نظامي انجام مي شوند.

از اين روي سينتولوژي ابزار ”نرم“ است براي جلوه دادن اين اقدامات امپرياليستي كه تحت عنوان «دخالت انساندوستانه» نقش بزرگي را در تبليغات رسانه هاي امپرياليستي ايفا مي كند و بخش پراهميتي را در استراتژي و ايدئولوژي برنامه ريزان ناتو تشكيل مي دهد. گرگان در لباس ميش! «درواقع اما ناتو پس از فروپاشي اتحاد شوروي و از بين رفتن اتحاديه ورشو، چيز ديگري نيست جز ابزار اعمال نظم امپرياليستي در دست ايالات متحده و مسئول براي هزاران قرباني انساني و فاجعه هاي بي شمار براي خلق هاي بالكان، افغانستان، عراق، غزه. ماشين جنگي كه با سلاح دامن زدن به نفرت و دو دستگي ميان خلق ها، جهان را به خوب و بد و خلق ها را به خلق هاي اول و دوم تقسيم مي كند.» (ميكيس تئودراكيس، جهان جوان، ٢٠٠٩ر٤ر٢)

تساوي ظاهري انسان ها، آن طور كه از طريق شركت در روند توليد و كار اجتماعي در نظام سرمايه داري تبلور مي يابد، در فئوداليسم وجود نداشت. در فئوداليسم انسان آزاد و غيرآزاد وجود داشت. آناني كه آزاد از كار هدفمند اجتماعي بودند، مي توانستند زندگي خود را به طور دلخواه سازمان دهند. غيرآزادها راهي به سرزمين آزادي آزادها نداشتند. غيرآزاد ها به مثابه انسان برداشت نمي شدند، بلكه به مثابه ابژكت – ابزار و بازيچه دست سوبژكت هاي حاكم تلقي مي شدند. تساوي، به مثابه اصل اخلاقي حاكم بر گونه انسان، در فئوداليسم وجود نداشت.

كار بيگانه شده از انسان كه همه جا حاكم شد، زمينه  عيني برقراري تساوي ظاهري ميان انسان ها را در نظام سرمايه داري بوجود آورد. سرمايه داري سرزمين «آزادي وجود» را براي همه برپا نمود. براي سرمايه داران و مزدبگيران. هر دو به بخشي از سوبيكت- انسان تاريخي دوران بوژوازي تبديل شدند. وحدت جامعه بورژوازي، در وحدت دو طبقه مجزا از هم به وجود مي آيد: مزدبگيران و سرمايه. تضاد در اين وحدت، تضادي عيني است كه به طور متفاوت وارد آگاهي هر دو بخش سوبيكت- انسان تاريخي نظام بورژوازي مي شود. از آنجا كه طرف سرمايه، بخش حاكم را نيز تشكيل مي دهد، سلطه ايدئولوژي جامعه بورژوازي دوران افول را نيز بر كل جامعه برقرار مي سازد. به كمك برداشت ايدئولوژيك، انسان ها برخوردهاي مبتني بر تضاد منافع را در ذهن خود سامان مي بخشند كه در زندگي عيني، يعني در روند توليد بيگانه شده اجتماعي و تصاحب شخصي ماحصل آن توسط صاحبان سرمايه، ايجاد مي شود.

”عقلانيت هدفمند“، يعني ارزش هاي غيرعقلايي از منظر انسان شناسانه گونه انساني، ايدئولوژي حاكم را تشكيل مي دهد. اين ارزش هاي غيرعقلايي، امكان شناخت سوبيكت را نسبت به واقعيت خودساختهِ اجتماعي اش، محدود مي كند. غيرعقلانيت مانع شناخت تحرك متضادها در جامعه طبقاتي بورژوازي كه در وحدت هويت سوبيكت- انسان تاريخي وجود دارد، مي شود و به طور مدوام بيگانگي هاي جديد به وجود مي آورد كه با نابودي طبيعت و انسان، آزادي و همچنين عقب گردهاي قهقرايي همراه است. اين غيرعقلانيت با ظاهر ”عقلانيت هدفمند“ [ارتقاي هر روز بيش تر توليد انبوه!]، مانع شناخت اين ضرورت مي شود كه انسان بتواند در وحدت جامعه بورژوازي، تضاد عيني موجود را در آن بشناسد و درك كند كه اين تضاد، از ”عقلانيت هدفمند“، يا همان غيرعقلانيت حاكم بر كليت نظام سرمايه داري ناشي مي شود. محدوديت ايجاد شده براي شناخت تضاد عيني دروني نظام سرمايه داري، مانع آن مي شود كه سوبيكت- انسان تاريخي بكوشد به طور آگاهانه تضاد ها را در هماهنگي با منافع گونه انساني بر طرف ساخته، برپايي تاريخ آينده را به سود گونه انساني تحقق بخشد. ”عقلانيت هدفمند“ نظام سرمايه داري و غيرعقلانيت حاكم بر كليت آن، مانع آن هستند كه رشد هنر و فرديت واقعي فرد فرد بي همتاي انسان تاريخي در جامعه بورژوازي، عملي گردد.

”عقلانيت هدفمند“ براي جايگاه تاريخي  سوبيكت و غيرعقلانيت حاكم جايگزيني را كه خود در انديشه يافته است، قرار مي دهد: «تتان» (رون هوبارد)، «علم غيب» (رودلف اشتينر)، «خواست براي دستيابي به قدرت» (فردريش نيچه) يا «آرمان هاي خود» (اوسوالد اشپنگلر) از زمره آناني هستند كه چنين غيرعقلانيتي را به انسان القا مي كنند. نقطه مشترك اين غيرعقلانيت ها آنست كه گويا رابطه اي با تضادهاي عيني مشخص در هستي سوبيكت- انسان تاريخي واقعي ندارند. «تتان»، «علم غيب»، قوانين فاشيستي نژادپرستانه، «خواست براي دستيابي به قدرت» و يا «اخلاقيات اقتصادي» [الزامات جهاني سازي]: گويا داراي همه نوع منشأ هستند، به جز ناشي از منشاء ايدئولوژي سرمايه داري دوران افول بودن. گويا برپايي تاريخ هستي سوبيك توسط او امري بكلي نادرست و ناممكن بوده و «تاريخ به پايان» خود رسيده است!

غيرعقلانيت مدرن مي خواهد آگاهي گونه انساني را نابود سازد و به اين منظور، فرد را از كليت هستي آن جدا مي سازد. «آزادي متكي به نفس» را غيرعقلانيت مدرن مي خواهد نزد انسان تاريخي كه خواستار برپايي آگاهانه تاريخ هستي خود است، و از اين طريق خواستار دفع غيرعقلانيت است، نابود سازد.

غيرعقلانيت كه ايدئولوژي امپرياليستي آمريكا و اروپا را تشكيل مي دهد، از عملگرايي Pragmatism پيروي مي كند كه هستي واقعي اجتماعي را به بخش هاي مختلف تقسيم مي كند كه گويا با كليت هستي آن ها اصلا ارتباطي ندارند. عملگرايي، روندهاي اقتصادي ضروري را آن چنان تنظيم مي كند كه گويا نظمي طبيعي- الهي و غيرايدئولوژيك هستند. پژوهش و علوم بايستي به مثابه «سرمايه فكري» به خدمت گرفته شوند. ايدئولوژي غيرعقلاني توسط اين عملگرايي به آگاهي سوبيك- انسان تاريخي خُرد و منفرد شده بورژوازي دوران افول، به مثابه چيزي گويا بكلي مستقل، منتقل مي شود.

برداشت گذشته انسان از طبيعت با رشد علوم تغيير يافت. ريشه گويا آسماني آن كه كليسا مي آموخت، نابود شد. اكنون بورژوازي دوران افول مي خواهد آن را با ايدئولوژي فرديت منفرد شده و رقابت بين آن ها جايگزين سازند. هدف اين برنامه، ايجاد وحدت در آگاهي دو بخش متضاد در جامعه بورژوازي [پرولتاريا و سرمايه] و نفي طبقاتي بودن جامعه سرمايه داري است.

آنچيزي كه نبايد وجود داشته باشد: «آزادي ناشي از خود آگاهي» است با اين پيامد، كه انسان نتواند تضادهاي موجود در هستي خود را تشخيص داده و به منظور برطرف ساختن آن ها وارد عمل شود. بدون آزادي در انديشيدن به ويژه درباره شرايط اقتصادي و محدوديت هاي ناشي از آن و دور انداختن بندهاي منافع خُرد، اخلاقيات، عقلانيت و عشق ورزيدن به انسان به اصل عمده نزد سوبيكت- انسان تاريخي بدل نخواهد شد و رهايي از بندهاي بيگانه شدن انسان، عملي نخواهد گشت. تنها با انديشيدن در باره «انسامبل شرايط اجتماعي» (ماركس)، هستي به هستي داراي همبستگي، انسانيت و سوسياليستي تبديل مي گردد.

جستجوي آن هماهنگي كه براي يافتن آن، بورژوازي دوران افول ما را به سراغ درون انسان مي فرستد كه بايد آن را از طريق غور دريافت [مراسم درويشي، متاسيون و غيره]، در آن لحظه كه با واقعيت عيني اجتماعي روبرو مي شود، فرو مي ريزد. پاسخ واقعي به زندگي انساني، به نظر لوكاش، «تنها از طريق نفي در نفي فرديت خُرد در شخصيت انسان منفرد شده و حفظ فرديت انساندوستانه در شخصيت انسان تاريخي [كه راه دستيابي به آزادي فردي را در جامعه (مانيفست كمونيستي) نشان مي دهد] ممكن است… (ژورژ لوكاش، استتيك، جلد دو، ص ٨١٦)

انساندوستي ماركسيستي «بزرگترين تحقير انسان را در سلطه آن شرايط تاريخي هستي انسان ارزيابي مي كند كه در وابستگي هاي طبقاتي او ريشه دارد و شخصيت او را به مخاطره مي اندازد.»  هومانيسم ماركسيستي كه برخلاف هومانيسم انتزاعي كه نه دشمنان انسان را مي شناسد و نه با آن ها به مبارزه برمي خيزد، هومانيسمي علمي و انقلابي است كه هدف آن دسترسي به جامعه بي طبقه است. اين يك انسان دوستي مشخص است. [زنده ياد احسان طبري در نوشتار ”هدف زندگي چيست“، مضمون اين انسان دوستي مشخص را «بپا داشتن كاخ پيروزي و سعادت و عظمت انسانيت …» مي نامد (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١٠٧)]

تنها با انديشه ديالكتيك- ماترياليستي مي تواند سوبيكت- انسان تاريخي در سرمايه داري دوران افول خود را از وابستگي هاي تاريخي- اجتماعي و زندگي نامه فردي (بيوگرافيك) منفرد شده، آزاد سازد [احسان طبري: افعيان خوش نگار پندار را از كلبه خود برانيم وپاي در جاده اي نهيم كه به كوه ياقوت مي رود]. از اين طريق، محمل اخلاقي واقعي نزد فرد انسان بوجود مي آيد. فرد به چنين شخصيت واقعي هنگامي نايل مي شود كه «بتواند تناسب درستي از درون و بيرون، از جهان عيني و شخصيت انساني خود، از ضرورت و آزادي را در تصميمات و عملكرد خود تحقق بخشد.» (ژورژ لوكاش، استتيك، جلد يك، ص ٧٨٤)

***

انسان دوستي مشخص در انديشه احسان طبري نيز در نوشتارهاي متعددي با ظرافت روح و بيان شخصيت او، خود مي نمايد:

در نوشتار ”هدف زندگي چيست“، طبري مضمون اين انسان دوستي مشخص را «بپا داشتن كاخ پيروزي و سعادت و عظمت انسانيت …» مي نامد (يادداشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، ص ١٠٧) او «سعادت واقعي و عيني» انسان را نبرد براي «تامين حداكثر متنوع ترين و متحرك ترين نيازمندي هاي جسمي و روحي فردي و اجتماعي انسان در توافق با انسان هاي ديگر …» اعلام مي كند (همانجا) و در ”با پچپچه هاي پائيز“ (ص ١٢) سرشت «مردمش» انسان را «با همه طنين بلورينش» بر مي شمرد:

ولي ما در اين دهكده نمي ايستيم.

و ما مسافران ابديم و جوياي زباني ديگر.

و ما نرگس خودپسند دشتيِ نيستيم كه در چشمه سارها بخويش مي نگرد.

ما تاك آسماني هستيم و به سوي فرازماني، به انجام مي رويم.

ما ذرات نوريم. دانه هاي زرين در اين كاه بيهوده ايم. ما سنگلاخ ستارگان را در مي نورديم. ما دارنده عنواني شگرفيم: انسان!! نه مار، نه مور، نه بدبده، نه غوك، نه هزارپا، نه خرزهره: انسان!  با همه طنين بلورينش.

افعيان خوش نگار پندار را از كلبه خود برانيم وپاي در جاده اي نهيم كه به كوه ياقوت مي رود. لذت و رنج زيستن در همين جاست. و نه در چاكري غريزه هاي واپس نگر.