چرا کمونیست‌ها دشمن ما نیستند؟

چین کشوری سوسیالیستی؟

مقاله ی متین و پر مضمون کریم حمزاوی ساختار روابط خارجی ایران را با جمهوری خلق چین با شفافیت توضیح می دهد. نادرستی کمونیست ستیزی را نشان می دهد، چپ ایران را از آن برحذر می دارد. برخی از علل سردرگمی چپ ایران را که ٬٬نسیم٬٬ در ابرازنظرش برای خواننده قابل شناخت می سازد توصیف می کند.

باوجود این می تواند نگاهی به دو نکته در مقاله سودمند باشد.

اول- پاسخ به این پرسش که آیا جمهوری خلق چین یک کشور سوسیالیستی است؟

پاسخ مثبت است. چین کشور سوسیالیستی است که در مرحله رشد شرایط زیربنایی و فرهنگی- روبنایی جامعه ی سوسیالیستی قرار دارد. فرارویدن شرایط نارسای کنونی به سطح رشد یافته در سطح کلیت جامعه ی چینی با کثرت خلق ها، که چینی ها آن را «ایجاد هارمونی در جامعه با سطح بالای رفاه و عدالت اجتماعی» می نامند، به سخنی دیگر، هنگامی که تداوم رشد کنونی شرایط اقتصادی- اجتماعی شیوه ی تولید کمونیستی را ممکن ساخته است، و امکان برخورداری از موهبات «برپایه ی نیاز انسان» ایجاد شده است، مرحله رشد سوسیالیسم به مثابه ی مرحله نخست جامعه ی کمونیستی، پایان می یابد.

در این زمینه مقاله ی نگارنده در توده ای ها با عنوان موضع نظری توده ای ستیزان (۲) برخی از سویه های شرایط را در چین ذکر می کند. این شرایط نشان می دهد که اقتصاد سیاسی حاکم بر این کشور که هنوز در آن بهره گیری از شیوه ی تولید سرمایه دارانه وجود دارد، ولی با تغیییرات ضروری در روبنا، دیگر یک اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه نیست. مرحله خاص دوران گذار ار سرمایه داری به سوسیالیسم تشکیل می دهد که حزب توده ایران در ارتباط با ایران آن را «مرحله ی ملی- دمکراتیک» فرازمندی جامعه می نامد. رشد چشمگیر عدلت اجتماعی و پایان یافتن فقر در این کشور در کوتاه مدت پیامد مثبت اقتصاد سیاسی حاکم بر این کشور است که چین آن را «سوسیالیسم چینی» می نامد.

دوم- رابطه ی «تهاتری» در بازرگانی خارجی رابطه ای «استثمارگرانه» نیست. زیرا تنها شکل ممکن رابطه ی اقتصادی میان دو کشور را تشکیل می دهد که به سود دو طرف است.

ابرازنظر فرهاد عاصمی نسبت به مقاله در اخبار روز

مقدمه از متن مقاله:

چین به شیوه معامله پایاپای اولیه با ایران فعلی داد و ستد کرده و در قبال مبالغ قرارداد خود از ایران نفت خام دریافت می‌کند. بدون شک این معامله به سود چین و چرخه صنعتی و سرمایه‌داری در این کشور بوده که به آن تن داده است. و بدون شک آنچه که در اینجا بیان می‌شود طبق برخی برداشت‌ها نمی تواند در «دفاع از جمهوری اسلامی» قلمداد شود. بلکه جمع‌بندی این است که: ۱- رابطه با چین، در کنار رابطه با دیگر قدرت‌های صنعتی و جهانی، هرچند استثماری اما به مرحله تحمیل توسعه نابرابر به شیوه آمریکایی و انگلیسی در ایران نیست ۲- چه با جمهوری اسلامی چه بدون جمهوری اسلامی ایران نباید تمامی تخم مرغ‌های خود را در سبد یک قطب از قطب‌های جهان قرار داده و قطعا رابطه با چین به عنوان یکی از قدرت‌های جهانی رابطه‌ای با انعکاس مثبت است. در نتیجه این «کمونیسمی» که آمده‌اند تا برای چندمین بار از ما بخواهند با آن دشمن باشیم نه از قبل دشمن ما بود (حداقل از زمان مرگ استالین در سال ۱۹۵۳ به بعد) و نه امروز دشمن ما است. بلکه، دود این «دشمنی‌ها» همانگونه که قبلا به چشم مردم ایران رفته اینبار هم درون چشم آن‌ها فرو خواهد رفت و این زیان افقی از ثبات سیاسی و اقتصادی و توسعه در پیش رو را روشن نمی‌کند.

نظم نئولیبرال و چرخه سرمایه‌داری جهانی تا قبل از ویروس کرونا هم روزهای بحرانی خود را سپری می‌کرد. برای بسیاری از ملت‌ها از جمله کشورهای مدیترانه پشت سر گذاشتن بحران اقتصادی ۲۰۰۸ کماکان یک شوخی تلخ بود. ناآرامی‌ها و اعتراض‌های گسترده اجتماعی، نه پایتخت‌های کشورهای مرکز جهانی را به رسمیت می شناختند و نه کشورهای حاشیه جهانی؛ از شیلی و برزیل گرفته تا فرانسه و اسپانیا تا مصر و عراق و لبنان و ایران تا هونگ کنگ، ملت‌ها از میزان ناکارآمدی نئولیبرالیسم، باتوم و گلوله در خیابان را به خانه نشینی و تحمل فقر ترجیح می‌دادند. مژده بازی برد-برد و تجارت آزاد و مشارکت جهانی که در بطن ایدئولوژی لیبرال است، برای ملت‌های خاورمیانه و شمال آفریقا در مرحله پسا-جنگ سرد چیزی جز جنگ‌های ممتد و کلنگی شدن این منطقه نفت خیز نبود. لذا، ویروس کرونا چیزی نبود جز پدیده‌ای که دیوار کاه‌گلی و سست بنیان نئولیبرالیسم جهانی را هل داد.

به موازات بحران نظم نئولیبرال، هژمونی آمریکا نیز تا قبل از کرونا مراحل ضعف و بحرانی خود را تجربه می‌کرد. در این راستا ترامپ با هم‌پیمانان هژمونیک خود نه از سر «همکاری» و اصل «تجارت آزاد» که با باج گیری سراسیمه از ژاپن و کره جنوبی گرفته تا عربستان و اتحادیه اروپا برخورد می‌کرد و در حال حاضر مجله تاثیرگذار در سیاست گذاری‌های آمریکا یعنی فارین افیرز به درستی و طی مقاله‌های متعدد از افول هژمونی آمریکا در جهان می‌گوید. طی تحلیل این مجله، کفه توازن قدرت در بحران اقتصادی کنونی برای نخستین بار به سمت چین چرخیده است. همچنین، شرایط منحصر به فرد جهانی که پس از جنگ جهانی دوم منجر به تبدیل شدن آمریکا به هژمون جهانی شدند در حال حاضر وجود ندارند. حضور نظامی آمریکا در بسیاری از مناطق جهان از جمله خاورمیانه دیگر مقرون به صرفه نبوده و آمریکا می‌بایست ضمن بازگرداندن نیروهای خود برای مرحله پسا کرونا به دیپلماسی متکی باشد.

این واقعیت جدید می‌تواند برای سیاست‌های آمریکا دلالتی کوتاه مدت و بلند مدت داشته باشد. در کوتاه مدت آمریکا خود را با اتکا بر رئیس جمهور بعدی که به احتمال زیاد جو بایدن خواهد بود برای یک مرحله متکی بر دیپلماسی برای بازساخت ائتلافی جهانی با هم‌پیمانان خود در بلوک غرب یا همان بلوک سرمایه‌داری شناخته شده در زمان جنگ سرد آماده می کند. در بلند مدت و در مرحله پسا کرونا که احتمالا با ویژگی‌های فقدان هژمونی و نبود سیستم یکدست اقتصاد جهانی و توام با سیاست‌های حمایتی (Protectionism) و حتی سیستم جهانی چند قطبی همراه خواهد بود، آمریکا خود را برای جنگی سرد و یا حتی گرم با رقبای خود در عرصه جهانی آماده می‌کند. حداقل این‌ها درس‌هایی است که تاریخ ۵۰۰ ساله سرمایه داری به ما می‌گوید.

تاثیر پذیری ایران از تحولات جهانی

ایران پیش از این دو بار در تاریخ صد سال گذشته خود به عرصه نبرد قدرت‌های جهانی تبدیل شده و تاثیر هر دو حادثه بر این کشور تا حدی است که بدون در نظر گرفتن آن‌ها شناخت توسعه نابرابر و عقب ماندگی فعلی ایران غیر ممکن است. بار نخست ایران از ویرانه‌های انقلاب مشروطه که توسط انگلستان و روسیه شکست خورده بود خارج و مرحله پسا-عقیم شدن انقلاب مشروطه و پس لرزه‌های آن را تجربه می‌کرد. در دهه پسا-مشروطه ایران یکی از سیاه‌ترین دهه‌های خود در تاریخ مدرن را تجربه کرد. شاید تنها آمارهای مرگ و میر ناشی از بیماری، قحطی، دخالت خارجی و گسست همه جانبه سیاسی و اقتصادی فعلی جمهوری اسلامی است که به واقعیت آن دهه نزدیک باشد. از دل آن دهه یک شخصیت بناپارتیستی و با حمایت گروه‌های مختلف اجتماعی وقت در ایران یعنی رضا خان بیرون آمد. دوره بیست ساله رضا خان که بعدها به رضا شاه تبدیل شد با اتکا بر یک پروژه توسعه بومی توانست دهه ما قبل از خود را به باد فراموشی بسپارد. او تمامی دلایلی که منجر به عدم اعتماد به انگلیس شود را داشته و از این رو برای پروژه توسعه به کمک آلمانی‌ها روی آورد. در بحبوحه جنگ جهانی دوم اما انگلستان نفت ایران را به عنوان یک کالای استراتژیک برای یک جنگ دیگر نیاز داشته و آمریکا خط راه آهنی که ایرانی‌ها با کمک آلمانی‌ها ساخته بودند را برای کمک‌های لجستیک به شوروی می‌خواست. از قضا رویکرد ضد کمونیستی در دوره رضا شاه هم با قوت وجود داشت اما از آنجایی‌که این مساله تنها به نفع آلمانی‌ها بوده و آمریکا و انگلستان شوروی را در مقابله با آلمان قوی می‌خواستند، رویکردهای ضد کمونیستی جای خاصی در استراتژی وقت آمریکا و انگلستان نداشت.

در نتیجه این کشمکش‌های بین‌المللی ایران علی رغم اعلام بی طرفی در جنگ جهانی دوم توسط سه کشور انگلستان، آمریکا و شوروی اشغال، رضا شاه برکنار و پروژه توسعه بومی در ایران به شکست انجامید. این حادثه ایران را وارد مرحله جدیدی از توسعه نابرابر کرده و پس لرزه‌های آن شامل چند سال اشغال اراضی ایران در شمال کشور توسط استالین و چند دهه سلطه سیاسی و اقتصادی مستقیم آمریکا و انگلستان و فاجعه کودتای مرداد ۳۲ و متلاشی کردن دیگر جنبش مترقی ایران برای ملی کردن صنعت نفت بود.

اما دیگر پس لرزه‌های اشغال ایران در سال ۱۹۴۱ وارد شدن این کشور به دیگر عرصه یا همان عرصه دوم تبدیل شدن ایران به رویارویی قدرت‌های جهانی بود. در این دوره که به «جنگ سرد» نیز معروف است ظرفیت‌های سیاسی و اقتصادی، ژئواستراتژیک و منطقه‌ای، رسانه‌ای، امنیتی و غیره نه در خدمت نیازهای بومی ایران، که برای مقابله با «خطر کمونیسم» در ایران هزینه شد. در ساختگی بودن این «خطر» همین بس که تا به امروز هم یک پژوهش مستقلی در دسترس نیست که مشخص کند این خطر تا چه حد در ایران جدی و جامعه آن را تهدید می‌کرد. اما ایران مشخصا یکی از کشورهای خاورمیانه و یا حتی آسیا و جهان بود که می‌بایست به بستر سیاست‌های آمریکا برای مقابله با اتحاد جماهیر شوروی تبدیل می‌شد. در این راستا و برای مقابله با خطر کمونیسم آمریکا و نخبه‌های وقت حاکم بر ایران اسلامگرایی را نیز سیستماتیک بوجود آورده، امکانات خارق‌العاده‌ای در اختیار آن‌ها قرار داده و به تشویق فعالیت‌های آنان پرداختند. در ویژگی توسعه نابرابر ناشی از این دوره همین بس که پس از آشوب ۵۷ ایران تنها کشوری بود که دارای یک حکومت اسلامی و تا به امروز تنها کشور تئوکراتیک جهان است که از یک رژیم دینی برخوردار است.

کمونیسم و ایران

دو محور اساسی در این بخش مد نظر است: ۱- کمونیسم در ایران و ۲- رابطه ایران و چین.

در مورد اول و در یک محیط دموکراتیک و ایده‌آل مجموعه‌ها و ایدئولوژی‌های متفاوتی که هر کدام بخش‌هایی از جامعه ایران را نمایندگی می‌کنند بتوانند در کنار هم کار کنند. در نهایت هر برنامه توسعه‌ای که برای ایران در نظر گرفته شود می‌بایست که در راستای واقعیت‌ها و نیازها و ویژگی‌های بومی این جامعه و با توجه به ظرفیت‌های کشور برای پیشبرد این برنامه توسعه باشد. مقوله دموکراسی نیز بیش از هر چیز متوجه طیف‌های «اصلاح طلب» و «کارگزاران» و «سلطنت طلب» است که از قضا بیش از دیگران هم داعیه دموکراتیک بودن دارند و هم داعیه دموکراسی طلبی.

معضل موجود در ارتباط با هر سه گروه یاد شده و رابطه آن با «کمونیسم ایرانی» در یک چارجوب فرضی از دموکراسی این است که هر سه گروه مانند اصول‌گرایان و یا کل بدنه حاکمیت در ایران سابقه مبارزه با گروه‌های چپ در زمان جنگ سرد و حذف این گروه‌ها در قبل و بعد از ۵۷ را دارند. به عبارتی مخالفین جریان‌های چپ بیشترین انتقادها را نسبت به غیر دموکراتیک بودن این جریان‌ها می کنند اما خود، جریان‌های چپ را با خشن‌ترین حالت‌های ممکن حذف کرده‌اند.

معضل فوق زمانی دو چندان بغرنج می‌شود که با مراجعه به مختصات جامعه ایران به این نتیجه می‌رسیم که این معضل ساختاری بوده و عدم تعامل با آن تنها ما را در چرخه باطل وضعیت موجود نگاه می‌دارد. یک ویژگی عمده که همواره جامعه ایران را در حداقل یک قرن گذشته همراهی کرده است؛ جامعه ایران عبارت است از جامعه ای با یک هسته مرکزی کوچک و حاشیه وسیعی که همواره به وسعت ۸۰ درصد از جامعه بوده است. هر چه زمان به پیش رفته نه تنها فاصله دارا و ندارا در ایران کم نشده بلکه همانگونه که تحت حاکمیت جمهوری اسلامی شاهد هستیم این فاصله به فجیع‌ترین حد ممکن خود رسیده است. در ذکر این فاجعه همین بس که دولت در بحبوحه اعتراض‌های گسترده آبان‌ماه و حتی پس از بررسی برنامه یارانه‌ها و سخت‌تر کردن شرایط اخذ این یارانه ها اعلام کرد که ۶۰ میلیون ایرانی واجد شرایط اخذ یارانه هستند. نسبت جمعیتی که در کشورهای توسعه یافته از برنامه‌های حمایت حداقلی دولتی بهره مند هستند همواره بین ۶ تا ۱۰ درصد است اما در ایران ۶۰ ملیون نفر از جمعیت ۸۰ میلیونی اگر از سوی دولت حمایت حداقلی نشود برای فراهم کردن غذای خود هم دچار مشکل می‌شود.

بنابراین اصطلاحات سیاسی شیطان‌سازی شده در ایران مانند کمونیسم‌، مارکسیسم، سوسیالیسم و یا در کل «چپ» چیزی نیستند جز ایدئولوژی‌ای که صدای منطقی و ارگانیک قشر حاشیه و استثمار شده در ایران است. حال اینکه حذف این ایدئولوژی و نیروی تابع آن، آنهم نه با توجه به نیازها و مختصات جامعه ایران بلکه با توجه به سیاست‌های تحمیل شده امپریالیستی در این کشور خود مقوله‌ای است که خروجی آن چیزی نبوده جز ایرانی با شمایل فرانکشتاینی امروزی در توسعه. اما اینکه چه ایدئولوژی و نیرویی سعی در پر کردن فضا یا در اصل اخاذی از نیروهای چپ حتی پس از حذف آن‌هاست خود بخش دیگری از معضل است. در این راستا حاشیه ۸۰ درصدی ایران تحت ترحم لغت بازی‌های اصولگرایان یا حالت خلقی خامنه‌ای در تعریف کردن «مستضعفین» است که گاهی مستضعفین را همان فقرای همیشگی می‌بیند و گاهی مستضعفین کسانی نیستند جز بسیجیان او. دیگر طیف‌های پیشتر یاد شده، اعم از اطلاح طلبان و کارگزاران و سلطنت طلبان، به شکلی ارگانیک حتی داعیه بهبودی وضع حاشیه را هم ندارند. اولویت سیاسی آن‌ها «توسعه سیاسی» یا همان لیبرال دموکراسی است و در ایدئولوژی و نسخه اقتصادی حتی در آستانه فروپاشی نئولیبرالیسم کنونی هم از هر نئولیبرالی نئولیبرال‌تر هستند. پیغامی که این گروه‌ها برای حاشیه ایران دارند این است که آن‌ها با اصرار بر شراکت با نخبه‌های سرمایه‌دار جهانی سرانجام رضایت آن‌ها را کسب خواهند کرد و از دل شراکت نخبه‌های سیاسی و اقتصادی در کشور توسعه نیافته و پیرامونی ما با کشورهای مرکز جهانی سرانجام «کار آفرینی» می‌شود و طبقات فرودست نیز می‌توانند کم کم صاحب شغل شده و خود را بالا بکشند. اینکه کدام کشور توسعه نیافته از این طریق به توسعه رسیده و طبقات فرو دست کدام جامعه نئولیبرال توانسته‌اند از این طریق به طبقات بالا صعود کنند موضوع بحث نئولیبرال‌های وطنی و جهانی نیست.

خلاء جبران ناپذیر موجودیت چپ در ایران کنونی در حالی است که رسانه‌های خارجی فارسی زبان یک کمپین تبلیغاتی جدیدی بر علیه «چین کمونیستی» به راه انداخته و این به معنی سوق دادن ایران، برای چندمین بار در تاریخ مدرن خود، به عرصه دیگری از درگیری و رقابت قدرت‌های جهانی است. اینکه مقامات چین در رابطه با آمار مبتلایان و قربانیان ویروس کرونا در این کشور دروغ گفته‌اند یا خیر نه به آمریکا مرتبط است و نه به ایران که همزمان با کمپین غربی، کمپینی داخلی در ارتباط با «دروغگویی مقامات چینی» به راه انداخته است. چرا که هیچکدام از این دو کشور نه مدل چین را برای کنترل ویروس دنبال کردند و نه می‌توانستند دنبال کنند. اما تنها چیزی که در تبلیغات ایدئولوژیک مهم نیست «واقعیت» است و هجمه و کمپین‌های تبلیغاتی اخیر در راستای رقابت هژمونیک بین آمریکا و چین که پیشتر ذکر شد قابل فهم است.

احتمال و پتانسیل تبدیل شدن ایران به عرصه جدیدی برای «مبارزه با کمونیسم» ما را به مقوله دیگری که همان کلیت رابطه ایران و چین است سوق می‌دهد. چین کشور قدرتمندی در عرصه جهانی است که نه سابقه اشغال ایران را داشته و نه کودتایی در این کشور به راه انداخته و نه کسی دخالتی از سوی چین در امور داخلی ایران به یاد دارد. بالعکس، چین حتی در زمان تحریم ایران و بدعهدی کشورها و شرکت‌های بین‌المللی به قراردادهایی که با ایران امضا کرده‌اند در ایران سرمایه‌گذاری کرده و شرکت‌های این کشور به توسعه آن بخشی که به آن متعهد شده‌اند پرداخته‌اند. از قضا شیوه بازپرداخت به چینی‌ها هم شیوه‌ای نیست که دیگر شرکت‌های بین‌المللی به آن تن بدهند چرا که چین به شیوه معامله پایاپای اولیه با ایران فعلی داد و ستد کرده و در قبال مبالغ قرارداد خود از ایران نفت خام دریافت می‌کند. بدون شک این معامله به سود چین و چرخه صنعتی و سرمایه‌داری در این کشور بوده که به آن تن داده است. و بدون شک آنچه که در اینجا بیان می‌شود طبق برخی برداشت‌ها نمی تواند در «دفاع از جمهوری اسلامی» قلمداد شود. بلکه جمع‌بندی این است که: ۱- رابطه با چین، در کنار رابطه با دیگر قدرت‌های صنعتی و جهانی، هرچند استثماری اما به مرحله تحمیل توسعه نابرابر به شیوه آمریکایی و انگلیسی در ایران نیست ۲- چه با جمهوری اسلامی چه بدون جمهوری اسلامی ایران نباید تمامی تخم مرغ‌های خود را در سبد یک قطب از قطب‌های جهان قرار داده و قطعا رابطه با چین به عنوان یکی از قدرت‌های جهانی رابطه‌ای با انعکاس مثبت است. در نتیجه این «کمونیسمی» که آمده‌اند تا برای چندمین بار از ما بخواهند با آن دشمن باشیم نه از قبل دشمن ما بود (حداقل از زمان مرگ استالین در سال ۱۹۵۳ به بعد) و نه امروز دشمن ما است. بلکه، دود این «دشمنی‌ها» همانگونه که قبلا به چشم مردم ایران رفته اینبار هم درون چشم آن‌ها فرو خواهد رفت و این زیان افقی از ثبات سیاسی و اقتصادی و توسعه در پیش رو را روشن نمی‌کند.




جایگاه طبقه کارگر در انقلاب ملی- دموکراتیک

مقاله ۸/۹۹

۲۵ فروردین ۱۳۹۹، ۱۳ آوریل ۲۰۲۰

پیش گفتار

گفتگو در باره ی مرحله انقلاب و روشن کردن سویه های گوناگون آن یکی از کارهای برجسته انقلابی ها است. برآمد این گفتگو گذاشتن یک چارچوب کلان است که در آن استراتژی  و هدف هایی که در پیش روی ما است روشن و تاکتیک های رسیدن به این اماج ها آشکار می شوند. هیچگاه نباید این گفتگو را همچون یک کار تجریدی و جدا از کارپایه سیاسی ما دانست. با پیوند دیالکتیکی میان مقوله ها و جهان عینی بیرون و کاربرد مشخص آن در شرایط مشخص می توان از  تجرید (آهنجش)  (Abstraction) این گونه مقوله ها کاست.

مرحله انقلاب

هنگامی که ما سخن از مرحله انقلاب می کنیم، باید به دو دیدگاه گوناگون که با دیدگاه حزب توده ی ایران هم خوانی ندارند، نیز بپردازیم. می توان کوتاه این دو دیدگاه را “چپ” و “راست” خواند.

“چپ” ها از نبرد طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی دریافت خشکی دارند. آن ها تنها تضاد میان کار و سرمایه را در جامعه می بینند و با یک چشمی و بزرگ نمایی آن، پیاده سازی سوسیالیسم آنی را راه حل این تضاد می دانند. آن ها تضادهای دیگر را یا نمی بینند و یا برجسته نمی دانند. افزون بر این حتا اگر  تضاد کار و سرمایه تنها تضاد برجسته در جامعه می بود، آن ها نیازی به پیش زمینه سازی برای پیاده کردن سوسیالیسم نمی بینند. آنها در نمی یابند که این درست است که سرمایه داری پایه ی مادی برای سوسیالیسم را می آفریند، ولی مناسبات سوسیالیستی در تولید اجتماعی تنها پس از انقلاب سیاسی و اندک اندک انجام پذیر است. پیشرفت روابط سوسیالیستی در جامعه ای که به سیستم بهره برداری اقتصادی پایان می دهد، نمی تواند پیش از به دست گرفتن قدرت دولتی آغاز شود. “چپ” ها از اندوخته های به جا مانده از “نپ”  “New Economic Policy” اقتصادی لنین و آموخته های نوین جمهوری خلق چین برای ساختن دراز زمان پیش سازه های سوسیالیسم چیزی یاد نگرفته اند.   

“راست” ها مرحله انقلاب را بورژوا- دموکراتیک می دانند، و بدین گونه سرشت آزادی خواهی را برجسته و از عدالت اجتماعی جدا می کنند و عدالت اجتماعی  را به  نادرست، وظیفه انقلاب سوسیالیستی می دانند. دستور کار انقلاب بورژوا- دموکراتیک فراتر از یک جامعه سرمایه داری غیرمذهبی نمی باشد.

برپایی دموکراسی بورژوایی که از هدف های بنیانی انقلاب بورژوازی دموکراتیک است نیاز به شرکت بیشتر مردم در روند دموکراسی سازی میهن دارد، ولی باید پرسید که در کشوری مانند کشور ما که کمر بیشتر مردم  زیر نابرابری های بزرگ اجتماعی شکسته است، این کار چگونه شدنی است؟ رنجبران نمی توانند همزمان با کار شبانه روزی برای تهیه نان برای خانواده، در روند دموکراسی سازی کوشا باشند. بدین گونه یک دموکراسی که بیشتر مردم از نداری و کار سخت نمی توانند در شکوفایی آن کوشا باشند، پس از کوتاه زمانی زیر فرمان ازمابهتران و نخبگان می رود.  آن هایی که مرحله انقلاب را انقلاب بورژوا- دموکراتیک می دانند، باید بتوانند پاسخ دهند که چگونه پس از ۴۵ سال جامعه ما به پس بر گشته است و گویا تنها نیاز به بهبودها و دگرگونی های دارد که فراتر از یک جامعه سرمایه داری غیرمذهبی نمی باشد. چرا دسته های گوناگون بورژوازی خواست و توان انجام وظیفه تاریخی خود برای دستیابی به حقوق های بورژوا- دموکراتیک مردم را تاکنون نداشته اند؟

انقلاب ملی- دموکراتیک

اندیشمندان و دانشمندان حزب توده ی ایران سال ها پیش بی آن که به “چپ روی” و یا “راست روی” دچار شوند، مرحله انقلاب را ملی – دموکراتیک خواندند. بسیاری از نیروهایی که در این سال ها بخشی از گردان جهانی اندیشه ی “راست” سوسیال دموکراسی شده اند، در آن سال ها حزب ما را گروهی “رویزیونیست”  و “راست گرا” می دانستند.

مقوله ملی- دموکراتیک اما ساخته حزب توده ی ایران نبوده است بلکه پشتوانه آن آموزش از اندوخته های جهانی وسازگاری آن آموخته ها با شرایط ویژه میهن ما بوده است. انقلاب ملی- دمکراتیک کوتاه ترین و خردمندانه ترین راه کشورهای “در حال رشد” به سوسیالیسم است. در این مرحله جامعه اندک اندک از اقتصاد سیاسی سرمایه داری دوری می گزیند و با پایه گذاری پیش زمینه های مادی و فرهنگی آهسته به سوی سوسیالیسم می رود.

 دنیا، نشریه تئوریک و سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران، در ارتباط با استراتژی و تاکتیک و خط مشی حزب، درباره ی مرحله انقلاب در ایران شناسه (تعریف) فراگیری (جامع) به خواننده می دهد:

«…اکنون کشور ما در مرحله ملی و دموکراتیک انقلاب اجتماعی قرار دارد. به عبارت دیگر، هدف تحول انقلابی کشور در مرحله ی کنونی عبارتست از انتقال قدرت حاکمه از دست طبقات و قشرهای ارتجاعی (سرمایه داران وابسته به امپریالیسم- ملاکان و قشر فوقانی و نصب داران لشگری و کشوری) به دست طبقات و قشرهای ملی و دمکراتیک (کارگران- دهقانان- سایر زحمتکشان شهری- قشر مهمی از روشنفکران و کارمندان ادارات و موسسلت صنعتی، کشاورزی و بازرگانی- خرده بورژوازی و سرمایه داران ملی. .. (دنیا، دوره دوم، سال هفتم، ۴، زمستان ۱۳۴۵)

نیروهای پیش ران (محرکه) انقلاب ملی- دموکراتیک طبقه کارگر، خرده بورژوازی، بورژوازی ملی، ستم دیدگان جامعه، لایه های گوناگون میانی، از میان آن ها دانشجویان، کارشناسان، زنان، جوانان، بیکاران، و خلق های زیر ستم هستند. این نیروها نیاز به همگامی و هماهنگی در نبرد  پابرجای خود برای شکست دادن ستمگران و بهره کشان دارند.

این دیدگاه رهبران گذشته حزب توده ی ایران بار دیگر از سوی نمایندگان ششمین کنگره حزب توده ایران در سال ١٣٩١، پذیرفته و در سیاست حزب بازتاب داده شده است. کنگره ششم مرحله کنونی فرازمندی انقلابی جامعه ی میهن ما را «مرحله ملی- دموکراتیک» خوانده است.

هدف بنیانی انقلاب ملی- دمکراتیک حل تضاد سه گانه است. یک- میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر؛ دو- میان سیاست نواستعماری امپریالیست ها  و طبقه های همکار درونی آن ها  و جنبش ملی و جهانی در برابر امپریالیسم؛ سه- میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی و طبقه سرمایه داری انحصاری ( بورژوازی بوروکرات و تجاری و مالی).

این سه تضاد ریشه در تضادهای حل نشده انقلاب ملی- دموکراتیک بهمن سال ۱۳۵۷ و با هم پیوند دیالکتیکی و ارگانیک دارند. 

بخش دموکراتیک مرحله ملی- دموکراتیک تنها پیوند با آزادی های سیاسی ندارد بلکه  به بهبود زندگی کارگران، رنجبران، تنگ دستان و تهی دستان نیز پیوند دارد. بنابراین جدا کردن بخش دموکراتیک از عدالت اجتماعی یک برداشت مکانیکی از  مقوله آزادی است. 

خواست های دموکراتیک که نشانه ژرف شدن تضاد مردم با ستمگران است،  به خواست ”بینابینی“ دگردیسه می کند که تنها با گذار از دیکتاتوری می توان به ان دست یافت. نشانه های پیوند و همکاری ولی فقیه و دستگاه سرمایه داری از زیر هزاران پرده تاریک نیز نمایان است. گامی که در آغاز انقلاب با ملی کردن بازرگانی خارجی، بانک ها ووو در راه عدالت اجتماعی برداشته شده بود، با از میان برداشتن ولایتی اصل های پیشرو قانون اساسی و پیاده کردن دستورهای بانک جهانی و صندوق بین الملی پول با اقتصاد نئولیبرالی به پس برگرداننده شد. چه کسی به جز ولایت فقیه می توانست اصل های ٤٣ و ٤٤ را از قانون اساسی بردارد و درهای اقتصاد کشور راه برای پیاده کردن سیاست نئولیبرالی باز کند؟ 

دستیابی به خواست های دموکراتیک مانند آزادی سازمان ها و حزب ها و سندیکاهای آزاد کارگری، در زیر سایه ستم ولایی فرمانروا که برای نگهداری نظام سرمایه داری وابسته به ”اقتصاد سیاسی“ جهانی ی امپریالیستی کار می کند، شدنی نیست. دولت و دستگاه سیاسی و سرکوبگر آن یک ابزار طبقه ی اقتصادی فرمانروا است، حتا نبرد اقتصادی کارگران نمی تواند خود را از درگیری های گسترده تر سیاسی دور کند.

به دلیل این که همه ی لایه های بورژوازی انگلی، آینده خود را در پیوند هر چه بیشتر با انحصارهای امپریالیستی و آمیزش با سرمایه جهانی می بیند، ویژگی ملی و ضد دیکتاتوری انقلاب هم بهم گره خورده است. نمی توان دیکتاتوری را بدون ضربه زدن به نهاد سرمایه داری ساختار آن و سیاست ضد ملی آن از بین برد.

یکی از هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک نگه داشت یک پارچگی ایران است. دسترسی به این هدف نیاز به نبرد با ایدئولوژی امپریالیسم برای پراکندگی و جدایی میان خلق های میهن دارد. ولی همزمان ویژگی ضدامپریالیستی مرحله ی ملی- دموکراتیک نبرد رهایی بخش، کشورهای پیرامونی را در برابر یورش سرمایهِ مالی امپریالیستی نیز در بر می گیرد. بهره کشی امپریالیستی امروز زیر نام جهانی شدن (Globalisation) انجام می گیرد که پیامد آن گسترش بازار جهانی و افزایش چشمگیر سرمایه گذاری، تولید و فروش است. نئولیبرال های میهن ما با پیوند خود به سرمایه جهانی و پیاده کردن دستورهای بنگاه های وابسته به سرمایه داری جهانی، منافع ملی و استقلال کشور را به فروش می گذارند. به کار بردن واژه “ملی” نشان دادن ویژگی و سرشت ملیِ نهفته در نبرد طبقاتی نیز هست. بنابراین راه نبرد ضد امپریالیستی از دالان پیکار ضددیکتاتوری می گذرد. همکاری و همیاری همه ی خلق های سرزمین کهنسال ما در نبرد ضدامپریالیستی هم برای نگهداری از مرزها و هم  برای پایه گذاری اقتصاد ملی نیرومند است.

برنامه جایگزینی برای حل این تضادها 

در زیر بخش کوچکی از برنامه ی پذیرفته شده کنگره ششم برای جایگزینی را می خوانیم.

اگر ما هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک را دسته بندی کنیم، آن هنگام روشن می شود که نمی توان به این هدف ها تنها با برپایی یک اتحاد گسترده اجتماعی رسید بلکه باید به وظیفه سوسیالیستی خود برای فراهم کردن رهبری طبقه کارگر نیز پرداخت.

در زیر به دسته بندی بخشی از ویژگی های کلیدیِ برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک که کنگره ششم حزب توده ایران آن را پذیرفت و در دستور کار گذاشت، می پردازیم.

دگرگون کردن ساختار فاسد اداری؛ ایجاد نظام اداری دموکراتیک؛ شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی؛ مبارزه برای محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک؛ گسترش فعالیت های اقتصادی و تولید کالاها؛ محو نقش محوری فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی ؛ محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی؛ محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ؛ اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان؛ عدالت اجتماعی؛ نظام مالیاتی مترقی؛ نظارت بر بازرگانی خارجی؛ قانون های ارضی با سهیم کردن مستقیم دهقان در مالکیت و سود؛ حفظ محیط زیست؛

این درست است که این برنامه می تواند با نکته سنجی و واکاوی ژرف گسترده تر، باریک بین و تیزنگرتر شود، ولی تا انجام این کار ما یک کارپایه ی شایسته ای هم اکنون برای سنجش کارهایی که باید کرد، داریم.

اقتصاد سیاسی برنامه جایگزینی

سال ها دیدگاه ویژه ای در میان برخی از توده ای ها سنگینی می کرد. برخی ها بر این باور بودند که گویا «در شرایط کنونی، گذار از سرمایه داری در ایران» شدنی نیست، چرا که به گفته ی آن ها سوی گیری غیرسرمایه داری اقتصادی بی آن که از پشتیبانی یک اردوگاه نیرومند سوسیالیستی برخوردار باشد به پیروزی نخواهد انجامید (نگارنده در نوشته ای علمی نبودن این فرضیه را نشان داده است).

نمی توان مرحله کنونی انقلاب را ملی- دموکراتیک دانست و تنها راه رشد سرمایه داری را برای آینده میهن در جهان کنونی شدنی دانست. نمی توان مرحله کنونی انقلاب را ملی- دموکراتیک دانست و همزمان به دلیل های گوناگون تنها سوی “دموکراتیک” جنبش را برجسته کرد و برای به انجام رساندن این کار تنها به اتحادهای گسترده اجتماعی بها داد.

همان گونه که در بالا دیده ایم، انقلاب ملی و دمکراتیک باید درونمایه اجتماعی داشته باشد که بازتاب کننده آرمان های آزادی خواهی و برپایی برابری اجتماعی نیز است. جایگزین اقتصادی که انقلاب ملی و دمکراتیک پیشنهاد می کند، یک برنامه رادیکال است که پایه های ساختاری جمهوری اسلامی را از جمله راه رشد اقتصادی را باید دگرگون کند. 

پرسش بنیانی این است که آیا دستیابی به هدف های بالا با انقلابی که سوی گیری سرمایه داری داشته باشد، شدنی است؟ ما بر این باور هستیم که یک انقلاب ملی و دموکراتیک در راستای غیرسرمایه داری، تنها راه برای دستیابی به هدف های آن می باشد. تجربه دموکراسی آفریقای جنوبی به ما آموخته است که نمی توان تنها با کمک به نداران و بهبود زندگی تنگ دستان، انقلاب ملی و دموکراتیک  را به پیروزی رساند. اندوخته های انقلاب بهمن و انقلاب افریقای جنوبی به ما نشان می دهد که بدون راه رشد غیرسرمایه داری پس از گذشت زمان اندکی نه آزادی می ماند و نه عدالت اجتماعی. انقلاب ملی و دموکراتیک باید برای پیاده کردن عدالت اجتماعی به چالش های در باره نقش دولت، مالکیت و شکاف های اجتماعی بپردازد.

آماج پایانی ما رهبری طبقه کارگر برای دستیابی به هدف استراتژیک برای پایه گذاری یک جمهوری سوسیالیستی است  و راه رسیدن به آن به انجام رساندن هدف های انقلاب دموکراتیک و ملی است که پیوندی جدایی ناپذیر با سوسیالیسم دارد.    

آیا کسی باور دارد دستیابی و پابرجایی این دگرگونی های ژرف بی رهبری طبقه کارگر شدنی است؟

نقش طبقه کارگر در انقلاب ملی و دمکراتیک

برخی ها آگاهانه رهبری طبقه کارگر در انقلاب‌های ملی- دمکراتیک را برابر با انقلاب سوسیالیستی می دانند، و ما را برای برنامه ریزی کردن و سازماندهی به دست گرفتن هژمونی پیش از واژگونی دیکتاتوری سرزنش می کنند. اندوخته های پیکار رهایی بخش اما به ما می آموزد که هژمونی طبقه کارگر در انقلاب‌های ملی- دمکراتیک رسیدن به هدف های آن را آسان تر می کند. برداشت برخی ها از انقلاب ملی- دموکراتیک کوشش برای برپایی یک اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه ”دموکراتیک“ است. پرسش اما این است که آیا می توان در شرایط فرمانروایی نظام مالی و اقتصادی- اجتماعی جهانی امپریالیستی از یک سرمایه داری ”دموکراتیک“ سخن گفت؟  سرنوشت غم انگیز سرمایه داری ”دموکراتیک“ در کشورهای زادگاه خود یعنی اسکاندیناوی چیزی دیگری به ما نشان می دهد!

هژمونی طبقه ی کارگر در انقلاب ملی- دمکراتیک چنان نقش سازنده ای در نبرد فرهنگی- طبقاتی در جامعه خواهد داشت که پیش زمینه های دگرگونی های  بنیادین و پیشرو در جامعه را پایه گزاری می کند، و گرنه انقلاب سیاسی در پیش در ایران، همانند «بهار عربی»، نه برای توده های رنجبر و نه برای آزادی خواهان ارمغانی خواهد داشت.

شکست فرارویی انقلاب از پیروزی سیاسی به دگرگونی های ریشه ای اقتصادی- اجتماعی نشانگر این است که با این که صنعت های بزرگ و بانک ها ملی شده بود، بند «ج» و «د»، افزایش حداقل دستمزدها، بازرسی دولت بر بازرگانی خارجی، و و و بخشی از کارهای انجام شده پس از انقلاب بود، ولی چون طبقه کارگر و نمایندگانش در دستگاه فرمانروایی جامعه شرکت نداشتند، این دستاوردها نتوانست پایدار شود و سرانجام به پس برگرداننده شد.

طبقه کارگر در نظام سرمایه داری کنونی پرتوان ترین، استوارترین و خواستارترین طبقه برای دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است.  زندگی طبقآتی کارگران به اقتصاد تولیدی وابسته است. بنابراین طبقه کارگر پایدارترین نیرو در پیکار با سرمایه داری انگلی است. 

کارگران کار جمعی می کنند، سازماندهی جمعی را می دانند، راه حل های جمعی می شناسند و در جاهای استراتژیک اقتصاد و تولیدهای کلیدی جایگاه بسیار برجسته تری از دیگران دارند، بدین گونه طبقه کارگر برای رهبری پیکار دموکراتیک ملی از دیگر طبقه ها شایسته تر هست. طبقه کارگر بزرگ و با آگاهی طبقاتی بزرگترین دارایی انقلاب ملی و دموکراتیک است.

در شرایط فشار به سندیکاهای آزاد کارگری و ناتوانی نیروهای کارگری در سازماندهی و آموزش طبقه کارگر در کلیت آن، این طبقه هنوز نتوانسته است نقش شایسته و درخور  جایگاه طبقاتی- تاریخی خود بازی کند. باید همه نیروهای کارگری دست در دست هم تلاش کنند که با سازماندهی طبقه کارگر، رهبری آن را در یکپارچه کردن و هماهنگی اعتراض های پراکنده دیگر لایه های زیر ستم و فشار اقتصادی تضمین کنند.

آگاهی رسانی طبقاتی به طبقه کارگر برای فراهم کردن شرایط پیشرفت جامعه و انجام وظیفه ها و هدف های دموکراتیک ملی پس از انقلاب نیز مهم است. طبقه کارگر باید نقش برتر خود را در دولت پس از انقلاب پابرجا کند و پاسدار این باشد که سیاست دولت دموکراتیک ملی با خواست مردم برای بهبود زندگی هماهنگ است و دولت برنامه ای برای از بین بردن کنترل انحصاری بر اقتصاد و پیاده کردن سیاست های اقتصادی بر پایه نیازهای مردم دارد.

برای جلوگیری از پیاده سازی دوباره یک گونه سرمایه داری، همان گونه که گفته شد، طبقه کارگر باید از پشت گرمی و باور بخش های دیگری از مردم زحمتکش به برنامه های خود برخوردار گردد. توده های روستایی بدون زمین، بخش هایی از روشنفکران، دانشجویان، جوانان و زنان (به عنوان گروه های اجتماعی) و برخی از شرکت داران و بازرگانان کوچک و بورژوازی ملی از آن هایی هستند که طبقه کارگر باید برای جلب اعتماد آن ها بکوشد.

آن چه که بر انقلاب ما و نبرد رهایی بخش آفریقای جنوبی گذشته است، نشان می دهد که حتا هژمونی دمکرات های انقلابی چپ و شرکت کمونیست ها در دولت ملی و دموکراتیک به خودی خود هموار کننده جاده سوسیالیسم نیست. برای هموار کردن جاده سوسیالیسم نبردی سخت و همواره در جریان است که از هم اکنون برای کسب هژمونی در انقلاب ملی و دمکراتیک آغاز می شود و تا برپایی سوسیالیسم باید دنبال شود. پافشاری برای روشن کردن نقش هژمونی پرولتاریا در مرحله ی انقلاب ملی- دمکراتیک از سوی حزب توده ایران، به معنای دستیابی آنی به این هژمونی نیست.

پایان سخن

انقلاب ملی- دموکراتیک درمیهن ما، مبارزه علیه ستم مذهبی که مضمون طبقاتی، ضدامپریالیستی و سمت گیری غیرسرمایه داری دارد. یکی از ویژگی های انقلاب ملی و دموکراتیک سرشت ضدسرمایه داری آن است.  پیکار با ستم  مذهبی و پایگاه طبقاتی آن بدون نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی کارساز نیست. یادمان باشد که نبرد ضددیکتاتوری  یکی از سه هدف انقلاب ملی- دمکراتیک ایران است. افزون بر وظیفه دموکراتیک، سازماندهی پیکار اقتصادی و طبقاتی کارگران و انجام وظیفه سوسیالیستی نیز بر دوش حزب توده ایران سنگینی می کند.  

ان چه که به حزب طبقه کارگر برمی گردد، رویکرد مکانیکی و “تقدم و تاخر” میان هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک درست نیست.

نقش مستقل طبقه کارگر و همکاری و همگامی آن با دیگر طبقه های جامعه ما، با سه بخش کلیدی پیکار حزب سیاسی طبقه کارگر پیوند دارد. یک- مبارزه سیاسی و آزادی خواهی، دو- مبارزه اقتصادی و جنبش کارگری و سه- مبارزه سوسیالیستی.

حزب طبقه کارگر از یک سو با دیگر طبقه ها و لایه های جامعه در نبرد ضددیکتاتوری همکاری می کند و از سوی دیگر باید برای به انجام رساندن دیگر هدف های ملی و دموکراتیک انقلاب برای سازماندهی طبقه های زحمتکش و لایه های پیشرو کوشش کند. از همین اکنون باید تلاش کرد که طبقه کارگر هم چون نیروی اجتماعی پیشرو در اتحاد برای آزادسازی شرایط بسته و دیکتاتوری در جامعه، میان طبقه ها جایگاه برتری از دیگران به دست آورد. ما باید از هم اکنون آگاهی سوسیالیستی را میان کارگران و همچنین در میان رنجبران روستایی و لایه های میانی گسترش دهیم. با این کار بخت این که  طبقه کارگر، طبقه اجتماعی سیاسی پیروز و پرتوان پسا جمهوری اسلامی باشد، بیشتر می شود. این تلاش آگاهانه خود به خود به معنای سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی-دموکراتیک نیست، ولی دست کم ما وظیفه خود را انجام داده ایم و پیش از آغاز بازی خود را باخته ندانسته ایم. 




۱۸۵۲ ماه زندان و ۴۴۹ ضربه شلاق برای مطالبه حقوق

صدور احکام طویل‌المدت زندان و شلاق برای کارگران و خشونت بی‌حد در مواجهه با تجمعات اعتراضی کارگران ، شکنجه کارگردان بازداشتی در طول یکسال گذشته از خبرهای مهم جامعه کارگری بود

در سالی که گذشت، کارگران ایران با دشواری‌های فراوانی روبەرو بودند. اگر اصلی‌ترین مساله کارگران را «معیشت» بدانیم، تعیین حقوق و دستمزد اولویت مهم آنهاست. جایی که نمایندگان کارگری، کارفرمایی و دولت در دویست و هشتاد و دومین جلسه شورای عالی کار بعد از نشستی چندساعته که عصر روز ۲۷ اسفند ۱۳۹۷ آغاز شد، برای آن تصمیم گرفتند. تصمیمی که اگرچه مورد رضایت کارگران نبود ولی به افزایش حداقل دستمزد کارگران از یک‌میلیون و ۱۱۴ هزار تومان سال ۱۳۹۷ به یک‌میلیون و ۵۱۶ هزار و ۱۰۰ تومان در سال ۱۳۹۸ منجر شد. تعیین این رقم دستمزد در حالی بود که حداقل هزینه زندگی و خط فقر یک خانواده چهار نفره در اردیبهشت ۱۳۹۸ رقمی در حدود هشت میلیون تومان بوده‌ است.

در همین سال برابر اخبار منتشر شده در رسانه‌های ایران که ایران‌وایر موفق به جمع‌آوری آن شده، حدود ۶۴ هزار و ۲۰۰ کارگر در سراسر ایران کماکان به دنبال معوقات مزدی و بیمه‌ای خود بودند.

ثبت رکورد ۲۱۱ مورد بازداشت، ۱۸۵۲ ماه زندان، ۴۴۹ ضربه شلاق برای کارگران و فعالان کارگری و مدافعان حقوق آنها در ایران، از جمله مهمترین وقایع رخ‌داده در جامعه کارگری ایران است.

صدور احکام طویل‌المدت زندان و شلاق برای کارگران و خشونت بی‌حد در مواجهه با تجمعات اعتراضی کارگران ، شکنجه کارگردان بازداشتی در طول یکسال گذشته از خبرهای مهم جامعه کارگری بود که مورد توجه افکار عمومی قرار گرفت.

جدول زیر احکام صادر شده برای کارگران را در طول یکسال گذشته نشان می‌دهد.

کارگران ایرانی در شش ماهه اول ۱۳۹۸ با ۲۲۸ مورد حادثه روبەرو شدند. حوادثی که منجر به فوت ۱۴۹ نفر و مصدومیت ۲۹۶ نفر شد. از این تعداد حادثه در محل کار کارگران در ۱۸۳ مورد مالکیت محل، متعلق به بخش خصوصی و ۲۲ مورد آن دولتی بوده است.

این حوادث با رشد حدود ۸ درصدی در شش ماهه دوم این سال به عدد ۲۴۴ مورد حادثه رسید. جایی که رشد ۱۶ درصدی تلفات مرگ‌ومیر همراه با ۳۱۵ مورد مصدومیت در گزارش‌ها منتشر شدند. این حوادث در ۲۸ محل کار با مالکیت دولت و ۱۷۰ محل کار با مالکیت بخش خصوصی اتفاق افتاده‌اند.

کارگران ایران در حالی به استقبال سال ۱۳۹۹ رفتند که ویروس کرونا بر تمام ارکان زندگی ایرانیان سایه انداخت و بسیاری از مشاغل به اجبار تن به تعطیلی موقت دادند. اما جمع بزرگی از آنها علیرغم مخاطرات موجود، مجبور به حضور در محل کار خود بوده و امکان قرنطینه شدن را نیافته‌اند.

از طرفی با وجود همه آثار و علایم تورم لجام‌گسیخته در سال ۱۳۹۸، نشست تعیین دستمزد در شورای عالی کار در روز ۲۹ اسفند پس از گذشت هفت ساعت بحث و مجادله بدون نتیجه پایان یافت و تعیین حداقل دستمزد کارگران به نیمه اول فروردین ۱۳۹۹ موکول شد.

این جلسه که با ریاست وزیر کار و حضور نمایندگان کارفرمایی و کارگران تشکیل شده بود به توافق

دولت و کارفرمایان برای افزایش حداقل دستمزد کارگران به ۲ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان رسیده بود اما، به دلیل اختلاف‌نظر نمایندگان گروه‌های کارگری و کارفرمایی نتیجه نهایی از جلسه حاصل نشد.




خرافه‌زدایی از سوسیالیسم

مقدمه “توده ای ها “

سوسیالیسم دست یافتنی است!

مقاله پس از ذکر و نشان دادن ایجاد شدن «پیش گزاره ها» برای گذار از سرمایه داری، با ایجاد «پیش گزاره ی» ایجاد شدن جنبش و سازمانی جهانی برای گذار از سرمایه داری، به نفی مبارزه ی طبقاتی و نقش طبقه ی کارگر برای گذار از سرمایه داری می پردازد، زیرا برپایی سوسیالیسم گویا پدیده ای «محلی» نیست!
مقاله موضع پوزیتویستی خود را در سطور زیر بیان می کند: «اما برخی تنها به نقد انتزاعی از «روح سرمایه‌داری» بسنده کرده و به‌طور معمول «جنگ مواضع» و ارائه‌ی برنامه‌ی مرحله به مرحله برای تشکیل «بلوک تاریخی» را برای دست‌یابی به هژمونی جایگزین قبول نداشته، توقف در ایستگاه‌های بین راه را مجاز ندانسته، پیوسته طبقه‌ی کارگر را به «جنگ رویاروی» با سرمایه‏ داری دعوت می‌کنند. ..».

مقاله بدون طرح نظر مشخص و نقل قولی مشخص، از «شگفت این که بسیاری از آن‌ها [«برخی های» دو سطر پیش در مقاله]» سخن می گوید و به توصیف نشانه های عینی از کوشش زحمتکشان برای یافتن جایگزین انقلابی برای سرمایه داری می پرداز.
مقاله این کوشش را اما به عنوان نشانه درک فرارسیدن دوران برش در جامعه ی سرمایه داری ارزیابی نمی کند که مارکس آن را متذکر می شود. اظهارنظر معروف مارکس درباره‌ی بحث میان زحمتکشان درباره ی ایجاد تعاونی‌ها و تصاحب مدیریت کارخانه ها برای همه آشنا است که می گوید که این ها: «نخستین نمونه‌های ظهور گسستگیِ شکل قدیم هستند»!
به نظر مارکس «کارخانه‌های تعاونیِ خودِ کارگران، درون شکل قدیم، نخستین نمونه‌های ظهور گسستگیِ شکل قدیم هستند، … تضاد بین سرمایه و کار در این‌جا ملغی می‌شود …».
مقاله که انباشته است از نقل قول از مارکس، این موضع مارکس را که با نظر طرح شده در مقاله هم خوان نیست و برداشتی را که مقاله از شرایط کنونی توصیه می کند، نفی می کند، از قلم می اندازد.

بدین ترتیب مقاله با نقل قول های مبهم و غیرمستند، صحنه ای را می آراید که موضع پوزیتویستی ضرورت حرکت گام به گام زحمتکشن را به اصطلاح به ثبوت برساند و توجیه کند. توجیه کند که جنبش کارگری باید «توقف در ایستگاه‌های بین راه» را بپذیر و فعلن با همین سرمایه داری برای بهبود شرایط آنی زندگی خود در بیفتد.

با چنین برداشتی نمی توان موافقت نمود، زیرا شواهد و علایم فرا رسیدن هنگامی یورش به سرمایه داری به منظور گذار از آن با کوشش برای ارایه ی جایگزین های مردمی و دمکراتیک ازجمله در ایران فرا رسیده است.

***

خرافه‌زدایی از سوسیالیسم – کمال اطهاری

برای این‌که قدرتی «تحمل‌ناپذیر» شود، یعنی قدرتی که مردم علیه آن انقلاب کنند، باید الزاماً توده‌ی بزرگی از مردم را «سلب مالکیت» کرده باشد، و افزون براین باید با جهانی از ثروت و فرهنگ موجود در تضاد باشد؛ این دو پیش‌گزاره، مستلزم افزایش هنگفتی در نیروهای مولد، درجه‌ی بالایی از توسعه‌ی آن است. و از سوی دیگر این توسعه‌ی نیروهای مولد (که در عین حال به معنای موجودیت تجربی بالفعل انسان در هستی جهانی، تاریخی‌شان به‌جای هستی محلی است) پیش‌گزاره‌ی مطلقاً لازمی است، زیرا بدون آن، نداری و بی‌چیزی، فقط کمبود همگانی می‌شود و به سبب کمبود، مبارزه بر سر لوازم ضروری دوباره آغاز خواهد شد و همان پلیدی‌های کهنه ناگزیر باز خواهد گشت. و گذشته ازین چون فقط با این توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد، یک مراوده‌ی جهان‌روا میان انسان‌ها استقرار می‌یابد که از یک‌سو در همه‌ی ملت‌ها به‌طور همزمان پدیده‌ی انبوه «فقدان مالکیت» (رقابت جهانی) به‌وجود می‌آورد، هرملت را به انقلابات دیگران وابسته می‌سازد و سرانجام افراد جهانی، تاریخی، افراد مجرب جهانی را جایگزین افراد محلی می‌سازد.

بدون این: ۱) کمونیسم فقط می‌تواند به‌مثابه پدیده‌ای محلی موجودیت یابد؛ ۲) نیروهای مراوده خودشان نمی‌توانند هم‌چون نیروهای جهان‌روا و ازین‌رو قدرت‌های تحمل‌ناپذیر تکامل یابند: آن‌ها به‌صورت «شرایط» خانه‌زادِ محصور در خرافات باقی می‌مانند، و ۳) هر گسترش مراوده، کمونیسم محلی را ملغا می‌کند. به‌لحاظ تجربی، کمونیسم تنها به‌مثابه کنش ملل حاکم یک‌باره و هم‌زمان امکان‌پذیر است. که مستلزم توسعه‌ی جهانی نیروهای مولده و مراوده‌ی جهانی منتسب به آن‌ها است…  بدین‌گونه پرولتاریا فقط می‌تواند به‌طور تاریخی- جهانی وجود داشته باشد، درست همچون کمونیسم، فعالیت‌اش می‌تواند فقط وجودی «تاریخی- جهانی» داشته باشد. وجود تاریخی- جهانی  افراد، یعنی وجود افرادی که به‌طور مستقیم با تاریخ جهان پیوند می‌یابند. کمونیسم برای ما اوضاع و احوالی نیست که باید استقرار یابد، آرمانی نیست که واقعیت ناگزیر است خود را با آن منطبق کند. ما کمونیسم را آن جنبش واقعی می‌خوانیم که وضع موجود اشیا را ملغا سازد. شرایط این جنبش از پیش‌گزاره‌ی اکنون موجود نتیجه می‌شود. (مارکس و انگلس: ایدئولوژی آلمانی، ترجمه‌ی پرویز بابایی، نشر چشمه. تأکیدات از کتاب است.)

این نقل‌قول مفصل از مارکس و انگلس را برای آن آوردم که هنوز پس از ۱۷۵ سال (۱۸۴۵)، هیچ سخنی عمیق‌تر، علمی‌تر و گویاتر از آن برای توصیف وضعیت کنونی جهان، و تشریح نقشی که اکنون «افراد مجرب جهانی، تاریخی» باید در آن ایفا کنند، بیان نشده است. باید به‌تأکید گفت، هر کاستی‎ای که در پیش‌بینی‌های آن‌ها وجود داشته، واقعیت تاریخی به اثبات رسانده است که تغییر دوران تاریخی از کاپیتالیسم به سوسیالیسم، جبراً تنها با فراهم شدن «پیش‌گزاره‌ی مطلقاً لازم» آن یا  فراهم شدن «توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد» امکان‌پذیر بوده، شرطی که اکنون محقق گشته است. مارکس و انگلس با درک بی‌بدیلِ علمی- فلسفی خود از تاریخ پیش‌بینی کردند که پیش از توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد، یا به واژگان امروز جهانی‌شدن سرمایه‌داری، «یک مراوده‎ی جهان‌روا میان انسان‌ها استقرار» نمی‌یابد تا وجودی تاریخی- جهانی بیابند، قدرت حاکم را تحمل‌ناپذیر ببینند، سرنوشت‌شان برای رهایی به‌هم پیوند خورَد و، با واژگان سارتر، دریابند که انتخاب هرکس، انتخابی برای کلّ نوع انسان است. در واقع بشریت برای گام‌نهادن در راه تکامل خود، نه از سرمایه‌داری و نه جهانی‌شدن آن گریز و گزیری نداشته است. نه به این معنا که آغاز ساختمان سوسیالیسم یا گام‌نهادن در راه طولانی تحقق آن در یک کشور مجاز نبوده، بلکه تنها به این معنا که به انجام رسیدن آن در یک کشور ممکن نیست و در عمل به کمونیسم محلی می‎انجامد، و در نهایت همان پلیدی‌های کهنه‌ی ناگزیر باز خواهد گشت.

اما با این جهانی‌شدن، به‌خصوص از بحران جهانیِ ۲۰۰۸، فروریزش نظام سرمایه‌داری شدت، و گندیدگی آن بالا گرفته است. پیش از این در کشورهای مرکزی، فائق آمدن بر بحران‌های ساختاری در انباشت سرمایه، با تغییر شیوهی انتظام (mode of regulation)، که آخرین آن نولیبرالیسم بود، در میان‌مدت به انجام می‌رسید؛ اما اکنون بالغ بر دوازده سال است که بحران در آن‌ها ادامه دارد. برخلاف گفتار نظریه‌پردازانی چون نانسی فریزر (Nancy Fraser)، ترامپ نیز هنوز نتوانسته است بلوک تاریخیِ دربرگیرنده‌ی اکثریت جناح‌های سرمایه‌داری و کشورهای مرکزی را با یک شیوه‎ی انتظام تضمین‌کننده‌ی تداوم انباشت و منافع آن‌ها، تشکیل دهد. چرا که شیوه‎ی انتظام او مبتنی بر احیای امپراتوری اقتصادی و سیاسی ایالات متحده به‌خصوص با سیادت مالی و تنظیم بازار سوخت است، که سیاست‌هایی چون احیای ملی‌گرایی افراطی برای جلوگیری از پیمان‌های منطقه‎ای متخالف با این امپراتوری (مانند اتحادیه‌ی اروپا)، و نیز تخریب عامدانه‌ی محیط زیست است، که جوامع مدنی دیگر کشورهای مرکزی با آن‌ها به‌شدت مخالف‌اند. در این مدت، تداوم بحران اقتصادی در کشورهای مرکزی، تشدید فاصله‌های طبقاتی درون کشورهای مرکزی، و بین این کشورها و کشورهای پیرامونی، همچنین باعث بیکاری و فقر و مهاجرت فراینده در بسیاری از کشورهای پیرامونی به‌جز معدودی موسوم به اقتصادهای نوظهور گشته، و تغییرات اقلیمی ناشی از تخریب محیط زیست  بر شدت آن افزوده است.

 اما همه‌ی این شرایط عینی نتوانست باعث شود که این انسان‌های مواجه با سرنوشت دردناک مشترک، از لحاظ ذهنی قدرت حاکم را تحمل‌ناپذیر ببینند. بی‌شک ناکارآمدیِ کمونیسم محلی در شکل سوسیالیسم دولتی و فروپاشی آن، از دلایل مهم ناچار دیدنِ پذیرش ذهنیِ این حاکمیتِ از لحاظ عینی دچار بحران بوده است. آن‌هایی هم که کوشیدند استقلال سیاسی و اقتصادی خود را در تقابل با ضرورتِ «توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد» تعریف کنند، در «شرایط خانه‌زادِ محصور در خرافات» باقی ماندند: در بهترین حالت چون ایران یا به گونه‌ای دیگر کره‌ی‎ شمالی، به خودکفایی انزواجویانه (Autarky) روی آوردند که این اقدام در چارچوب نظام جهانی، همان‌طور که والرشتاین پیش‌بینی کرده بود، راه به نوفئودالیسم برده است؛ و بدترین آن‌ها طالبان و داعش هستند.

در این میان توفان سیاه کرونا (کووید ۱۹)، به‌طور ناگهانی و پیش‌بینی نشده، اهمیت برقراریِ مراوده‌ی جهان‌روای انسان‌ها را درپی توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد نشان داد. یعنی بیش از پیش نشان داد که سرمایه‌داری، پس از به انجام رسیدن وظیفه‌ی تاریخیِ توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولده، اینک به چه میزان آسیب‌زننده، فاجعه‌آفرین و غیرقابل‌تحمل شده است. به قول مارکس: «سرمایه قدرتی بیگانه، مستقل و اجتماعی شده است که به منزله‌ی یک کالا، کالایی که منشاء قدرت سرمایه‌دار است، در مقابل جامعه قرار می‌گیرد. تضاد بین قدرت اجتماعی عمومی که هیأت تکوین‌یافته‌ی سرمایه است، و اعمال قدرت فردفرد سرمایه‌داران بر شرایط تولید اجتماعی، پیوسته (به‌صورت) ناهنجارتری پیش می‌رود. این مناسبات فقط با تکوین و تبدیل این شرایط تولید، به شرایط تولید عمومی، اشتراکی و اجتماعی از بین می‌رود (مارکس، سرمایه، جلد سوم، ترجمه‎ی ایرج اسکندری). در این‌باره کافی است به‌یاد آوریم که ترامپ طرح بیمه‌ی سلامت و بهداشت اوباما را به این دلیل کنار گذاشت که هزینه‌ای سنگین دارد و هزینه‌ی سالانه‌ی این طرح تا سال ۲۰۲۳ بیش از یک تریلیون دلار خواهد بود. اما اکنون مجبور شده است که در قدم اول دو تریلیون دلار برای مقابله با آثار آن، یا قرار دادن جامعه در خدمت راه‌اندازی بازار اختصاص دهد. ولی به‌دلیل پوشش‌های ناکافیِ تأمین و حمایت اجتماعی و آن‌چه سازمان بین‌المللی کار «کف حمایت اجتماعی» (Social Protection Floor) می‎نامد، مبلغ پرداختی به خانوارهای آمریکایی تنها می‌تواند هزینه‌ی یک ماه اجاره‌خانه‌ی آن‌ها را تأمین نماید. این در حالی است که در کشورهای اروپایی که سرمایه‌داری تا حدودی مهارشده و در بازار اجتماعی‌شده (social market) انواع حمایت‌های اجتماعی برقرار است ( مانندکشورهای اسکاندیناوی، آلمان و…) هم آسیب توفان کرونایی بر سلامت مردم، و هم رفاه اجتماعی و اقتصاد کم‌تر است. از سوی دیگر تنها ۲۷ درصد جمعیت جهان به نظام جامع تأمین اجتماعی دسترسی دارند، که بیش‌ترین نسبت در اروپا است. به‌طور مثال تنها ۲۸ درصد جمعیت جهان از مزایای بیمه‌ی بیکاری بهره‌مند‎اند، اما این رقم در اروپا ۸۰ درصد، در خاورمیانه ۲۱ درصد و در افریقا تنها ۸ درصد است. به‌دلیل تغییرات تکنولوژیک و ظهورِ ناچارِ اقتصاد دانش‌پایه، دسترسی به شغل شایسته (decent work) به‌خصوص برای جوانان، حتا در ایالات متحده، سخت و سخت‌تر می‌شود، و بدتر از آن طبق گزارش سال ۲۰۱۹ سازمان جهانی کار، در سال ۲۰۱۵ بالغ بر ۴۷ درصد از نیروی کار در ایالات متحده در خطر از دست دادن شغل براثر خودکارسازی قرار داشتند، یا در ۲۰ سال آینده در کشورهای ASEAN-5 (اندونزی، مالزی، فیلیپین، تایلند و ویتنام) ۵۶ درصد نیروی کار در معرض چنین خطری هستند. اکنون ۱۰ درصد جمعیت جهان ۸۶ درصد ثروت و ۵۰ درصد آن تنها یک درصد ثروت موجود در جهان را در اختیار دارند و نابرابری درآمد سرانه بین غنی‌ترین و فقیرترین کشورهای جهان در سال ۲۰۱۰ به ده برابرِ این فاصله در سال ۱۹۵۰ رسیده است. درنتیجه، در کشورهای جهان سوم روزانه ۲۲ هزار کودک بر اثر گرسنگیِ ناشی از فقر می‌میرند، در حالی‌که تاکنون (۱۳ فروردین ۹۹) کل قربانیان کروناویروس در جهان ۴۵ هزار نفر بوده است.

اما آیا تنها احساسِ همه‌گیرِ تحمل‌ناپذیریِ حاکمیت سرمایه در پی همه‌گیریِ کرونا، برای دگرگونی نظم موجود جهانی کفایت می‌کند؟ آیا در پی این بحران، جامعه می‌تواند به‌سرعت و به‌آسانی این قدرت بیگانه‌شده با خود را سرنگون یا حداقل مدیریت کند؟  آنتونیو گرامشی نظری خلاف این دارد:

در جنگ گاه چنان به نظر می‌رسد که یک حمله‌ی سختِ توپخانه، کل استحکامات دفاعی دشمن را درهم کوبیده، حال آن‌که فقط حوزه‌ی بیرونی این استحکامات صدمه دیده است… در سیاست هم همین قضیه، مخصوصاً در دوره‌های بحران‌های بزرگ رخ می‌دهد. یک بحران فی‌نفسه نمی‌تواند برای نیروهای مهاجم فرصت زمانی و مکانیِ سازمان‌دهیِ برق‌آسا بیافریند و به‌طریق اولی از ایجاد روحیه‌ی رزمندگی در آن‌ها نیز عاجز است. به‌علاوه معمولاً در چنین مواقعی مدافعان نیز روحیه‌ی خود را کاملاً نمی‌بازند و مواضع خود را، حتا در میان ویرانه‌ی استحکامات، ترک نمی‌کنند… در روسیه [تزاری] دولت همه چیز بود و جامعه‌ی مدنی بافتی ترد و تکامل‌نیافته داشت؛ در غرب بین دولت و جامعه‌ی مدنی رابطه‌ای عمیق وجود داشت و هرگاه شکافی در ساخت دولت پدیدار می‌شد، بافت پرقوام جامعه‌ی مدنی چهره برمی‌تافت. دولت در مقام یک سنگر بیرونی بود که در پس آن شبکه‌ی گسترده و نیرومندی از دژها و استحکامات قرار داشت (در: دولت و جامعه‌ی مدنی، ترجمه‌ی عباس میلانی).

در این‌جا گرامشی یک خرافه‌ی دیگر را در دستیابی به سوسیالیسم نشان می‌دهد و آن دست زدن به جنگ رویاروی (war of maneuver) در زمان بحران در جوامع امروزی است؛ و در مقابل آن جنگ موضعی (war of position) را برای اقناع موضع به موضع جامعه‌‎ی مدنی در راه طولانی دستیابی به سوسیالیسم مطرح می‌کند. در واقع اکنون  به افراد مجرب جهانی نیاز است تا (با واژگان گرامشی در شهریار نوین، ترجمه‌‎ی عطاالله نوریان)  خواستار و سازمان‌دهنده‌‎ی رفرم فکری و اخلاقی باشند، یعنی باید زمینه‌ای برای انکشاف آتیِ اراده‌ی جمعیِ ملی مردمی در جهت تحقق شکل والا و تام تمدن امروز فراهم آورند. این به‌معنای چالش برنامه‌مند و سازمان‌یافته‌ی روشنفکران ارگانیکِ رادیکال با تعریف هژمونیِ جایگزین (counter hegemony) و بردنِ آن میان مردم برای تشکیل بلوک تاریخی (historical bloc) تحقق‌بخشنده به آن، برای ساختن تمدنی والا است. در این راه خرافه‌ای دیگر، اکتفا به نقد سنتی از سرمایه‌داری (در گذشته لیبرالیسم و اکنون نولیبرالیسم) و بسنده نمودن به نقد در حد نفی هژمونی (anti-hegemony) است. یا به‌قول مارکس و انگلس در نقد سوسیالیسم آلمانی (حقیقی) در مانیفست، اکتفا کردن «به لعن و تکفیر سنتیِ لیبرالیسم، دولت انتخابی، رقابت بورژوایی، آزادی‎ بورژوایی مطبوعات، قانون‌گذاری بورژوایی، آزادی و برابری بورژوایی». البته نقد مشخص از سرمایه‌داری به‌دلیل تحول پیوسته، یا انقلاب پیوسته در تولید و مناسبات اجتماعی آن همیشه ضروری است، اما برخی تنها به نقد انتزاعی از «روح سرمایه‌داری» بسنده کرده و به‌طور معمول «جنگ مواضع» و ارائه‌ی برنامه‌ی مرحله به مرحله برای تشکیل «بلوک تاریخی» را برای دست‌یابی به هژمونی جایگزین قبول نداشته، توقف در ایستگاه‌های بین راه را مجاز ندانسته، پیوسته طبقه‌ی کارگر را به «جنگ رویاروی» با سرمایه‏ داری دعوت می‌کنند. شگفت این که بسیاری از آن‌ها نیز اکنون که با سرمایه‌داریِ بسیار قوی‌‎تر از گذشته روبرو گشته و یارای رویارویی مستقیم با آن را نمی‌بینند، در ردای عمل انقلابی، کارگران را به گریز و پنهان‌شدن در شکاف‌های موجود در سرمایه‌داری، برای ایجاد تعاونی‌های کارگری فرامی‌خوانند! این عده، بریده از جنگِ رویاروی، به‌جای این که در جنگِ سخت و طولانیِ مواضع، یا پیشرفت و پیش‌رویِ گام‌به‌گام برای تدوین و تحقق برنامه‌ی مدیریت اجتماعی تولید و توزیع شرکت کنند، عمل انقلابی را در بریدن طبقه‌ی کارگر از جامعه و برپایی یک کارگاه اقتصادی خلاصه می‌کنند. غافل از این که: یک، در هرشکاف و غاری که تولید صورت گیرد، در همان چرخه‌ی انباشت سرمایه‌داری جای دارد؛ دو، در کشورهای مرکزی همان رابطه‌ی «مبادله‌ی نابرابر» را با کشورهای پیرامونی ایجاد می‌کند؛ سه، فقیرترین و کم‌مهارت‌‎ترین طبقات و کشورها به حال خود رها می‌شوند؛ چهار، سیاست را به بلوک‌ها (ائتلاف‌‎های) امپریالیستی و فاشیستی واگذار می‌کنند؛ پنج، اجازه می‌دهند سرمایه‌داری هم‌چنان محیط زیست را نابود سازد و… به‌قول مارکس و انگلس درباره‌ی سوسیالیسم خرده‌بورژوایی در مانیفست (ترجمه‌ی حسن مرتضوی و محمود عبادیان): «این شکل از سوسیالیسم، در اهداف ایجابی خود، یا سودای احیای ابزار قدیمیِ تولید و دادوستد و همراه با آن مناسبات کهن مالکیت و جامعه را درسر می‌پروراند، و یا خواهان آن است که ابزارهای امروزیِ تولید و دادوستد را در چارچوب مناسبات کهن مالکیتی بگنجاند که با همین ابزارها فروپاشیده، و ناگزیر هم باید فرومی‌پاشید. این سوسیالیسم، در هردو مورد، هم ارتجاعی است و هم آرمان‌شهری.»

یک خرافه‎ی دیگر این است که گندیدگیِ سرمایه‏ داری در دوره‌ی امپریالیستی (جهان‌روا شدن آن)، کار را خودبه‌خود برای نیروهای رادیکال آسان می‌کند. بیش از ۱۰۰ سال پیش (۱۹۱۶) لنین  در کتاب «امپریالیسم به‌مثابه بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» (ترجمه‌ی محمد پورهرمزان) تبیینی علمی از آن می‌کند که هنوز صادق است: ایجاد کشورهای تنزیل‌بگیر (rentier state) یا کشورهای رباخواری که بورژوازی آن با صدور سرمایه و سفته‌بازی گذران می‌کنند، بیش از پیش و هرروز به‌طور بارزتری به‌مثابه یکی از تمایلات دیگر امپریالیسم متظاهر می‌گردد. اشتباه بود اگر تصور می‌شد این تمایل به‌سوی گندیدگی، رشد سریع سرمایه‌داری را منتفی می‌سازد. خیر، رشته‌های گوناگون صنایع، قشرهای گوناگون بورژوازی و کشورهای گوناگون در دوران امپریالیسم با نیرویی کم یا بیش، گاه به‌سوی گندیدگی و گاه تمایل به رشد سریع را متظاهر می‌سازند. روی‌هم‌رفته سرمایه‌داری با سرعتی به‌مراتب بیش از پیش رشد می‌یابد. ولی این رشد نه‌تنها به‌طور اعم ناموزون‌تر می‌شود، بلکه به‌طور اخص این ناموزونی به‌صورت گندیدگیِ کشورهایی که از لحاظ میزان سرمایه از همه نیرومندترند، نمایان می‌گردد.

همان‌طور که لنین می‌گفت، گندیدگی ابتدا کشورهایی را که از لحاظ میزان سرمایه از همه نیرومندترند دربرمی‎گیرد. پس از انگلستان، نوبت ایالات متحده‌ی آمریکا رسید که قانقاریای رانت امپریالیستی از ارزش‌افزایی داخلی سرمایه‌اش بکاهد، صنایعش را ناکارآمد سازد، و در عوض چین با استفاده از جهانی‌شدن سرمایه به کارگاه صنعتی جهان تبدیل گردد. از سوی دیگر سرمایه‌داری با انقلاب صنعتی سوم و ورود به اقتصاد دانش‌بنیان، توانست با سرعتی بیش از گذشته رشد یابد و سوسیالیسم دولتی را در تاریخ جا بگذارد. شگفت این که هنوز باوجود این موفقیتِ سرمایه‌داری در انقلاب پیاپی در تولید (که ضرورتِ حیاتِ آن است) و ورود به دورانی جدید در تکامل سرمایه‌داری (اقتصاد دانش‌بنیان) عده‌‌ای به آن به‌مثابه یک توطئه نگریسته و هم‌چون واکنش کارگران مانوفاکتورها به بیکاریِ ناشی از ماشین بخار در ابتدای قرن نوزدهم، در ابتدای قرن بیست‌ویکم واکنشی ابتدایی و ارتجاعی به اقتصاد دانش‌بنیان دارند. درنتیجه به‌صورت نوستالژیک به کارخانه‌های بزرگ صنعتیِ گذشته می‌نگرند و معمول‌شدن نظام تولید خودکار و منعطف (flexible manufacturing system) را به توطئه برای از بین بردن تشکل‌‎های کارگری تقلیل می‌دهند. گویا اگر کارخانه‌های بزرگ می‌توانستند ارزش‌افزایی بیش‌تری برای سرمایه داشته باشد، سرمایه‌داران آن را به‌خاطر مقابله با اتحادیه‌های کارگری کنار می‌گذاشتند! یعنی در واقع به این خرافه‌ی ضدمارکسیستی (و درنتیجه ضد سوسیالیستی) معتقدند که رشد نیروهای مولده با انقلاب تکنولوژیک، خودکارسازی و بهبود روش‌های تولید توسط سرمایه‌داری، تنها تا آن‌جا مجاز بوده که کارگاه کوچک و کار یدی به کارخانه‌های بزرگ و کار ماشینی تبدیل گردد. با همین دیدگاه بود که توسعه‌ی ناچار جهان‌روای تولید، به جای جهانی‌شدن، جهانی‌سازی نامیده شد تا به امری سیاسی و قابل‌مقابله، تقلیل یابد. ترویج این دیدگاه، در ادامه‎ به اکتفا به تشکیل کارزارهای ضدجهانی‌شدن (anti-globalization) به‌جای تعریف و سازمان‌دهیِ جهانی‌شدن جایگزین (counter globalization) انجامید، و به یکی از دلایل مهم رشد ملی‌گرایی افراطی در کشورهای مرکزی (نوفاشیسم) و حتا پیرامونی (نوفاشیسم و ارتجاع مذهبی و فرقه‌ای) تبدیل گشت. چرا که اگر از نظر چپ جهانی‌شدن قابل‌اجتناب باشد؛ آن‌ها گمان بردند و می‌برند با پناه‌بردن به خرافه‌های ملی، قومی و مذهبی، می‌توانند از آسیب‌های فزاینده‌ی جهانی‌شدن چاره‌اندیشی نشده توسط نولیبرالیسم، که به‌صورت بیکاری، بازاری‌شدن جامعه و فرهنگ، و از دست دادن استقلال و هویت بروز کرده است، در امان بمانند. بازگشتِ آن‌چه مدت‌ها بود به تاریخ سپرده شده بود: کشتن مسیحیان و شیعیان توسط داعش،  کشتن مسلمانان توسط هندوها در این‌سو؛ و در آن‌سو بازگشت یک نظامی نوفاشیست (بولسونارو) در برزیل بعد از سه دهه قدرت داشتن چپ در برزیل، که در مراسم تحلیفش ترامپ و ناتانیاهو حضور داشتند و… نشان می‌دهد که توده‌های مردم در جهان سوم چقدر از اراده‌ی تحقق شکلی والا از تمدن به‌دور هستند. واقعیتی دردناک که در هنگامه‌ی تداوم بحران سرمایه‌داری، نشانه‌ی عدم ارائه‌ی برنامه‌ی بدیلی قابل‌تحقق و شوق‌انگیز به آن‌ها است. آیا پس از فرونشستن توفان کرونا، خودبه‌خود این توده‌ها چنین برنامه‌ای را انکشاف داده و در دستورکار بگذارند؟

اکنون جناح‌ حاکم سرمایه‌داری در ایالات متحده آمریکا با ریاست‌جمهوری ترامپ، هم در چارچوب دولت ملی خود  با اجتماعی‌شدن یا مدیریت اجتماعی تولید (حتا در حد بازار اجتماعی) می‌ستیزد، و هم (با واژگان سمیر امین) با جهانی‌شدن توافقی (negotiated globalization) یا با تفسیری دیگر، جهانی‌شدن قانونمند (constitutional globalization) در پیکار است؛ و می‌خواهد به‌هر قیمت شده امپراتور (Empire) باقی بماند. اما به نظر نمی‌رسد برای حفظ این موقعیت و مقابله با تاریخ، شرایط لازم را داشته باشد. چرا که نوهمگرایی (neo-corporatism) اروپایی برمبنای بازار اجتماعی، و نودولت‌گرایی (neo-statism) یا دولت توسعه‌بخش (developmental state) در آسیای شرقی و چین، هم در توسعه‌ی دانش‌بنیان از ایالات متحده قوی‌تر می‌‎نمایند و هم در حمایت اجتماعی، که اینک ارزش حمایت اجتماعی در توفان همه‌گیر کرونا بیش‌تر هم به اثبات رسیده است. به‌‌خصوص ایالات متحده که  به دلیل شروعِ همه‌گیر شدن کرونا در چین و تضعیف اقتصادش از شادی در پوستش نمی‌گنجید، اینک دچار بزرگ‌ترین بحران خود شده، اما چین دوباره به صحنه بازگشته و شاید قوی‌تر از گذشته در آن بازی کند. یعنی چندقطبی‌شدن سرمایه‌داری، چشم‌انداز قابل‌تحقق‌تری از بقای امپراتوری آمریکا به نظر می‌رسد. البته هنوز مسابقه به پایان نرسیده و برنده کسی خواهد بود که بتواند زودتر از خط پایانِ انقلاب صنعتی چهارم بگذرد.

حال با چنین چشم‌اندازی، و این که جنگ رویاروی با سرمایه‌داری و جهش به سوسیالیسم ممکن به نظر نمی‌رسد، آیا نیروی چپ و به‌خصوص چپ رادیکال باید دست روی دست بگذارد تا قطب‌های سرمایه‌داری برسر هم بکوبند و از پای بیفتند، و توده‌ی مردم جهان سوم تنها نظاره‌گر بدبختی خود باشند؟ بی‌شک چنین نیست. فشار این نیروها از مرکز و پیرامون با جنگ مواضع، بر شتاب اجتماعی‌کردن تولید و توزیع افزوده و دردِ زایمانِ تکامل تاریخی را کوتاه‌تر و کم‌رنج‌تر خواهد کرد. از سوی دیگر فراموش نکنیم که مارکس هرچند اجتناب‌ناپذیر بودن بحران را در نظام سرمایه‌داری به اثبات رساند، اما در جلد سوم سرمایه عنوان نمود: بحران‌ها… راه‌حل‌های لحظه‌ای و جبری تضادهای موجود هستند، یا همان عوامل موجد بحران، باعث برطرف‌شدن آن نیز می‌گردند. یعنی هرچند سرمایه‌داری نظامی خودسامان نیست، خودویرانگر هم نیست. وی به‌کرات گفته بود، تا زمانی که سرمایه‌داری برای رشد نیروهای مولده حرفی برای گفتن داشته باشد قابل‌سرنگونی نیست. در واقع به استدلال وی، سرمایه‌داری پس از هر بحران قوی‌تر از زمین برمی‌خیزد.  مانند آنتایوس پسر زمین در اساطیر یونان، که چون در مبارزه با حریفی زمین ‌می‌خورد، از مادرش دوباره قدرت می‌گرفت و بالاخره بر حریف غلبه می‌کرد و از جمجمه‌ی سر شکست‌خوردگان معبدی را که برای مادرش ساخته بود بزرگ‌تر می‌کرد؛ هم‌چون معبدی که اکنون وال‌استریت از فقر و گرسنگی جهان سوم برای سرمایه‌داری انحصاری ساخته و بزرگ‌تر می‌کند. اما سرانجام هرکول رازش را دریافت، او را از زمین کند و آن‌قدر در بالای سر خود فشردش، تا جان داد. شگفت این که مارکس مدت‌ها است رازهای سرمایه و تکامل تاریخی را با روشنفکران چپ در میان گذاشته، اما بسیاری به جای این علم رهایی‌بخش، خرافه می‌نشانند.  راز این است که سرمایه‌داران در درجه‌ی اول با انقلاب پیاپی در تولید، و از این طریق با احیای خود پس از هر بحران،  به‌طور عینی انسان‌ها و جوامع را قانع می‌کند که تکامل آینده‌ی بشریت وابسته به برقراری نظام سرمایه‌داری است و آلترناتیوی وجود ندارد. بعد هم به گونه‌های مختلف آن‌ها را قانع می‌کنند که فجایع رخ‌داده در گذشته، ربطی به سرمایه‌داری به‌مثابه یک نظام اقتصادی ندارد، تجربه‌ی ناچار بشر بوده و قابل‌رفع در آینده است. مارکس از یک‌سو می‌گوید نباید این توانمندی سرمایه‌داری را در رشد نیروهای مولده را نفی کنید و در مقابل آن کمونیسم محلی بگذارید، چون «پلیدی‌های کهنه ناگزیر بازخواهد گشت»، یا این غول زمین‌خورده قدرتمندتر خواهد شد. از سوی دیگر وی گوشزد می‌کند که توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد توسط سرمایه‌داری، هرچه می‌گذرد قدرت حاکم آن را بیگانه‌تر با جامعه و تحمل‌ناپذیرتر می‌کند. اما تاریخ خودبه‌خود ساخته نمی‌شود و انسان‌ها باید آن را بسازند، هرچند که شرایط ساختمان آن در اختیار خودشان نیست؛ در این شرایط که توسعه‌ی جهان‌روای نیروهای مولد و مناسبات آن در دست سرمایه‌داران است این کار چگونه ممکن است؟

پیش از پرداختن مستقیم به این پرسش بگذارید باز هم به واژگان گرامشی برای تببین رابطه‌ی روشنفکر با جامعه کمک بگیریم. وی می‌گوید در هر مقطع می‌توان از وجود حسی مشترک یا عقل سلیم (common sense) در جامعه سخن گفت که وظیفه‌ی روشنفکر ارگانیکِ جامعه تبدیل آن به عقل ممیز (good sense) است. این کار همان‌طور که پیش‌‌تر اشاره شد با تعریف برنامه‌‎ی بدیل و بردن آن به میان مردم، برای تبدیل آن به نیرویی مادی صورت می‌گیرد. اما این برنامه‌ی بدیل، خلاف خرافه‌ای که به‌‌رغم تذکر مارکس پیش‌‌تر رایج بود «آرمانی نیست که واقعیت ناگزیر است خود را با آن منطبق کند» بلکه سوسیالیسم امری ایجابی است و به‌قول مارکس در مقدمه‌‎ی سرمایه، قوانین سوسیالیسم به‌‌تدریج و از بطن مبارزه‎‌ی طبقاتی کشف می‌‎شود. «جنگ مواضع»، همان مبارزه‌‎ی طبقاتی فراگیر (ملی- مردمی) است که از یک‌‎سو به‌‌طور عینی به‌‌تدریج حلقه را به گردن سرمایه‌‌داری تنگ‌‎تر می‌‎کند، و از سوی دیگر به‌‌تدریج مدل و برنامه‌‎ی بدیل آن تکمیل و تکمیل‎‌تر می‌‎گردد. همان‎‌طور که مدل آرمانی اقتصاد سرمایه‌داری از پیش مشخص نبود و  قوانین آن در بطن اقتصاد فئودالی، به‌‌تدریج در جنگ مواضع و به‌‌طور واقعی شکل گرفت، این جنگ مواضع سوسیالیستی نیز به‌‌تدریج، به‌‌طور واقعی و ایجابی به تمدن والا شکل می‎‌دهد.

حال پرسشی دیگر را مطرح نماییم: در مقطع کنونی توفان سیاه کرونایی، هم‌‎چون مقطع بحران اقتصادی جهانیِ  2008 که بسیار شدید و مخرب بود، حسی مشترک به مردم داده است و عقل سلیم به آنها می‎گوید که سرمایه‌داری، حداقل در هیأت کنونی‌‎اش، ناکارآمد است. اما آیا عقل ممیزی در شکل یک برنامه‎‌ی حداقلیِ بدیل برای «مراوداتی جهان‎‌روا» بین انسان‎‌ها وجود دارد که چون گذشته پس از مدتی، نئوکان به نسخه‌‎ای بدتر از خود یعنی نوفاشیسم تبدیل نشود؟ بازهم برخی به این پرسش با شتاب پاسخ آری داده و انواع کمونیسم‌‎های محلی را مطرح خواهند نمود تا واقعیت را در آن بگنجاند و با نشان دادن یکی دو نمونه‎ که در این جهان بزرگ به‌طور حتم برای هر آرمانی، حتا اگر متضاد باشند، یافت می‌‎شود اصرار خواهند ورزید که قالب آرمانی‌‎شان برای گنجاندن کل واقعیت جهان جای کافی دارد.  اما برخی نیز چون یانیس واروفاکیس (ترجمه‌‌ی رسول قنبری و مریم مولائی، توسط نقد اقتصاد سیاسی  27/03/2020) به نوعی جنگ مواضع روی آورده و می‎‌گویند: «تنها کاری که باید انجام دهیم این است که سیاست قاره‌‌ی اروپا را تغییر دهیم. قاره‌‌ای که بازتولید خودش را در شرایط کنونی بدون سیاست‌‌های مترقی فراملی عمیق و بنیادی که ما در دی‌یه‌م۲۵ (Democracy in Europe Movement) از آن‌ها دفاع می‌کنیم غیرممکن می‌‌داند.» و حضور در  سازمان بین‌‎الملل ترقی‌‌خواه  The Progressive International که وی و برنی سندرز تاسیس کرده‌اند را توصیه می‎‌نمایند. گفتمانی دیگر نیز درباره‌‎ی این وجود دارد که به‌‌خصوص در کشورهای جهان سوم برای ورود به اقتصاد دانش‌‎بنیان و حضور موفق در اقتصاد جهانی و درنتیجه جلوگیری از بحران اقتصادی، فقر و بیکاری، می‌‎بایست کار دانش  (knowledge labor) را جایگزینِ سرمایه دانش (knowledge capital) کرد که شکل کالایی‌شده‎‌ی دانش است، و دسترسی به دانش را هرچه بیش‌تر برای محروم‌‎ترین‌‎ها تسهیل و رایگان نمود. حول پیمان‎ جهانی اشتغال سازمان بین‌‎المللی کار (ILO Global Jobs Pact) گفتمانی دیگر وجود دارد که ایجاد شغل، گسترش حمایت اجتماعی، رعایت استاندارد کار، تشویق گفتگوی اجتماعی، شکل دادن به جهانی‌شدن عادلانه (fair globalization) مؤلفه‎های آن هستند. در دستورکار بسیاری از فعالان رادیکال، برنامه‌ی مشخصی برای حمایت اجتماعی قرار گرفته به‌نام درآمد پایه‌‌ی نامشروط (unconditional basic income) یا درآمد پایه‌‎ی فراگیر (universal)، که به همه‎‌ی اعضای جامعه بدون مشروط بودن به اشتغال یا نوع کار و مهارت تعلق می‎‌گیرد، تا جایگزین شیوه‌‎های گذشته‌‎ی تأمین اجتماعی و دولت رفاه گردد. گفتنی است که در فنلاند (که مردم آن چند سال است رتبه‌‎ی خوشبخت‎‌ترین مردم جهان را دارند) دو سال (۱۹-۲۰۱۷) نسخه‌‎ای جامع از درآمد پایه‌‎ی فراگیر مورد آزمون قرار گرفت و نتایج آن برای سیاست‎‌گذاری آینده در دست تحلیل است. جالب توجه است که تنها همین آزمون بر میزان اعتماد اجتماعی مردم فنلاند، که یکی از شاخص‌‎های مهم احساس خوشبختی است، افزوده است. با در نظر گرفتن این که با انقلاب صنعتی چهارم که در دستورکار سرمایه‌داری قرار دارد، بیکاری و نابرابری بیشتری از انقلاب صنعتی سوم در پیش خواهد بود، برپایی نهاد درآمد پایه‌ی نامشروط و نهادهای مکمل آموزشی، اقتصادیِ آن، چه برای کف حمایت اجتماعی، و چه زمینه‌‎سازی برای آموزش و آماده‌‎سازی نیروی کار و بنگاه‌‌ها برای حضور موفق آن‌ها در شرایط نوین اقتصادی بیش از پیش ضروری به‌نظر می‎‌رسد. برپایی چنین نهادی (به‌‌جای یارانه‌ی نقدی)، به‌‌خصوص برای رقابت کشورهای عقب‌‎مانده‌‎ترِ جهان سوم (چون ایران) با اقتصادهای پیشرو و جلوگیری از فقر و نابرابری بیش‌تر، حفاظت از مردم در مقابل بحران‌‎های اقتصادی و آسیب‎‌های ناشی از حوادث طبیعی یا همه‌‎گیری‌‎هایی چون کرونا که بازهم در پیش خواهد بود،  و حتا در اموری چون توسعه‌‎ی کشاورزی بدون آسیب به محیط زیست، ضرورت تام دارد.

   اما این گفتمان‌‎ها در اساس در کشورهای مرکزی و به‌‌خصوص اروپا، و تا حدودی در چین مطرح است و سازنده‌‎ی برنامه‎ی بدیل برای خود آنها است. یعنی گویا بار دیگر گفتمان توسعه، «اروپامحور» گشته و یا پشت دیوار چین قرار گرفته، و در این میان روشنفکران رادیکال جهان سوم ( از آن‌جمله ایران) باز هم بیشتر به مباحث بسیار انتزاعی- فلسفی، یا نقدهای سنتی از نولیبرالیسم و سرمایه‌داری، یا جنگ رویاروی با انواع مدل‎های کمونیسم محلی، ویا ملغمه‌‎ای از آنها مشغول‌‎اند. یکی از نشانه‎‌‎های این دوری، خاموش‌شدن فوروم جهان سوم Third World Forum است، که به‌‌خصوص پس از مرگ سمیر امین (از بنیان‌‎گذاران اصلی آن) فعالیتی قابل‌توجه ندارد. این نهاد با گردهم‌آمدن دانشمندان علوم اجتماعی فعال در این حوزه در سال ۱۹۷۳ بنیان گذاشته و نخستین نشست آن در سال ۱۹۷۵ برگزار شد و مرکز و دفتر افریقایی آن در شهر داکار، پایتخت سنگال است. در حالی که در چنین نهادهایی می‌‎بایست افرادِ مجربِ تاریخی- جهانی از کشورهای جهان سوم گرد آیند و با گفتمان و پژوهش‎‌های منضبط برای تدوین برنامه‌‎ی بدیل ملی و جهانی فعالیت کنند، کاری که ثابت شده نظریه‎‌پردازان کشورهای مرکزی از عهده‎‌ی آن برای پیرامونی‎‌ها برنمی‎‌آیند.

در این نوشته آن‌چه از مارکس، لنین و گرامشی نقل کرده و بسط دادیم، فراروایت نبود، بلکه کلان‎‌روندهای (megatrends) تاریخی یا دورانیِ نظام سرمایه‌داری را بیان می‎‌کرد که در واقعیت هم در گذشته صادق بوده، و هم در آینده مسیرهای کلان حرکت آن را آشکار می‌‎کند و بدین‌‎ترتیب خرافات را از تشخیص راه طولانیِ سوسیالیسم به‌عنوان بدیل آن می‌‎زداید. برای آن که گفتمانی را هم درباره‌‎ی جهت‎‌گیری‎های راهبردی (strategic direction) برپایی بدیل سوسیالیستی یا گذرراه‎‌های دستیابی به آن‌را بگشاییم، می‌‎بایست به اریک اولین رایت (Erik Olin Wright) و به‌‌خصوص آخرین اثر وی «چگونه در قرن بیستم‌ویکم ضد سرمایه‌داری باشیم؟» رجوع کنیم، که ثمره‌‎ی سی‌سال تلاش بی‌‎وقفه وی (پس از فروپاشی اتحاد شوروی) با گروهی بزرگ از نظریه‌‎پردازان، برنامه‌‎ریزان و فعالان رادیکال برای تعریف بدیل قابل‌تحققی برای سوسیالیسم است. وی به شیوه‌‎ی گرامشی وظیفه‌‎ی روشنفکر ارگانیک را به‌‌عنوان دارنده‌‎ی علم اجتماعی رهایی‌‌بخش چنین مشخص می‎کند:

وظیفه‌‎ی علم اجتماعیِ رهایی‌‌بخش این است که نظریه‌‌ای جامع و معتبر درباره‌ی بدیل‌‌های نهادها و ساختارهای اجتماعی موجود ارائه دهد که بتواند رنج‌‌زایی آن‌ها را از میان بردارد یا حداقل به‌‌طور چشم‌‌گیر کاهش دهد. این بدیل‌‌ها با سه معیار مجزا برساخته و ارزیابی می‌‌شوند: شوق‌‎انگیزی، اعتبار و تحقق‌‌پذیری (desirability, viability and achievability). این معیارها در نوعی سلسله‌‌مراتب جای دارند: همه‌‎ی بدیل‌‌های شوق‌‎انگیز، دارای اعتبار و همه‌‎ی بدیل‌‌های معتبر، تحقق‌‌پذیر نیستند. انکشاف بدیل‌‌های شوق‌‎انگیز، بدون معیارهای اعتبار یا تحقق‌‌پذیری، در حوزه‌‌ی نظریه‌‌ی آرمان‌‌شهری اجتماعی و بیش‌‌تر در فلسفه سیاسی هنجاری جای می‌‌گیرد. به‌‌طور معمول چنین مباحثی از لحاظ نهادی بسیار ضعیف‌‌اند، تأکیدشان بر اعلام اصول تجریدی به‌جای طراحی عملی نهادها است.

در جایی دیگر وی جهت‌‎گیری‌‎های راهبردی را که که تاکنون برای بدیل ضدسرمایه‌‌داری وجود داشته چنین طبقه‌‎بندی می‎نماید:

به‌‌طور تاریخی در تلاش‎‌های ضد سرمایه‌داری پنج راهبرد متفاوت، که آن‌ها را منطق‎‌های راهبردی می‎‌نامم، اهمیتی خاص داشته‎‌اند: خُردکردن سرمایه‌داری (smashing capitalism)، برچیدن سرمایه‌داری (dismantling capitalism)، رام‌‎ساختن سرمایه‌داری (taming capitalism)، ایستادگی برابر سرمایه‌داری (resisting capitalism)، و گریختن از سرمایه‌داری (escaping capitalism). هرچند در عمل این راهبردها درهم آمیخته‌‎اند، هرکدام راهی متمایز برای تقابل با آسیب‌‎های سرمایه‌داری می‌‎سازند.

اریک اولین رایت پس از بررسی و نقد این راهبردها، در نهایت استدلال می‎‌کند که «یک روش برای ترکیب این راهبردها –که آن را فرسایش سرمایه‌‌داری (eroding capitalism) می‌‎نامم – مستدل‌‎ترین دورنمای راهبردی را برای فرارفتن از سرمایه‌داری در قرن بیست‌ویکم» است.  من این رویکرد وی را درست دانسته و معتقدم براساس کلان‎‌روندهای تاریخیِ پیش‌‎گفته، و با تحلیل مشخص از شرایط تاریخی و جغرافیایی هر کشور، برنامه‌‎ی جایگزین برای فرسایش و فرارفتن از سرمایه‌‌داری می‎بایست به‌صورت ترکیبی خاص از راهبردهای فوق برای هر کشور تدوین شود، و در پیوندِ هم‌‎افزا با برنامه‌‎های جایگزین دیگر کشورها قرار گیرد.

۱۴ فروردین ۹۹

منبع: نقد اقتصاد سیاسی




دیالکتیک مبارزه داخل و خارج از کشور
«من حزبم»!

مقاله ۵/۹۹

۱۵ فروردین ۱۳۹۹، ۳ آوریل ۲۰۲۰

بروزِ شفاف تضاد، راه حل آن را می گشاید

برخی از رفقا نسبت به طرح و شفاف شدن تضاد در بحث‌های میان توده‌ای ها براز نگرانی می کنند. این نگرانی ولی مستدل نیست. نباید نگران بروز تضادها در پدیده ها بود. لنین در گفتگو با یک خبرنگار انگلیسی چندی پس از انقلاب اکتبر، بروز تضادها و نارضایتی ها را در روسیه شرط «بر طرف شدن سریع کمبودها» اعلام می کند. خبرنگار از او می‌پرسد که او چه پاسخی دارد برای «شدت نارضایی مردم روسیه به خاطر کمبودها؟» آن طور که منشی لنین که پروتکل مصاحبه را همزمان ظبط می کند تعریف می‌کند و رفیق کوشینسکی در کتابی بازتاب داده است که از آن من در توده‌ای ها نکات بسیاری نقل کرده ام، می گوید: «لنین با صورت خندان بلافاصله گفت: پس ما قادر خواهیم بود با سرعت کمبودها را بر طرف کنیم»!

یکی از نتیجه‌گیری ها از سخنان لنین این نتیجه‌گیری است که بدون .جود شرایط لازم برای ابرازنظر و بیان عقیده ی آزاد در حزب طبقه ی کارگر و در کل جامعه، مشکلات و تضادها ناشناخته می‌ماند و راه حل آن را یافت نمی شود.

تنها در چنین شرایط دمکراتیک است که بیان و استدلال برای درستی سیاست حزب طبقه ی کارگر به اهرمی پرتوان به منظور «بر طرف شدن سریع کمبودها» تبدیل می شود.

حزب توده ایران جز توضیح سیاست خود و استدلال برای درستی آن، حربه ی دیگری برای «تغییر شرایط» در اختیار ندارد، حربه ی دیگری برای تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ندارد.

تجربه ی موفق گذشته فعالیت روشنگرانه- ترویجی حزب توده ایران در چهل سال نخست هستی حزب، در تأیید ضرورت توضیح سیاست حزب و درستی نظری و عملی آن قرار دارد که حربه ی روشنگری- ترویجی و تبلیغی- افشاگرانه ی حزب توده ایران است به منظور تجهیز و سازماندهی توده ها!

توضیح سیاست حزب بدون برخورد مشخص به نظرات انتقادی و تضادهای ایجاد شده نزد زحمتکشان در ارزیابی از وضع خود و جامعه کارکردی محدود داراست. این محدودیت ناشی از آن است که پرسش ها و تضادهای مطرح شده،  اغلب ناشناخته و حل نشده باقی می مانند.

برخی از رفقا معتقدند که مساله مهم تبادل نظر و کار جمعی آن هنگام در حزب طبقه ی کارگر ایران در حد مناسب عملی شده است، هنگامی که تبادل نظر میان رفقای فعال حزبی در ارگان ها حزب توده ایران تا آخرین زاویه های ضروری عملی شده باشد. این برداشت که می‌توان و باید آن را مورد تیید قرار داد، دو سویه ی مهم از مساله وجود شرایط برای ابرازنظر و بیان آزاد را مورد توجه قرار نمی دهد. آن را بشکافیم.

قابل شناخت است که مساله ی مطرح، بررسی چگونگی و تناسب در دیالکتیک مبارزه داخل و خارج نزد حزب طبقه ی کارگر ایران است.

شیوه ی کارکرد تبادل نظر در ارگان های احزاب کارگری در کشورهای سوسیالیست اروپا در گذشته همراه بود با «توافق صد در صدی هنگام رأی گیری». این تجربه زمانی ایجاد شد و تا به آخر در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی به کار گرفته شد، که با پاکسازی های استالین، ارگان های ٬٬یک دست٬٬ ایجاد شدند.

این تجربه ای مثبت نبود. درباره ی علل ناکامی نهایی تجربه تاریخ ساز اتحاد شوروی، در تحلیل نهایی می‌توان گفت که ممانعت از ابراز آزاد عقیده موجب آن شد که موفقیت‌ها در مرحله رشد اقتصادی در سطح در اتحاد شوروی نتواند به مرحله رشد اقتصادی در عمق بینجامد که امروز موفقیت آن در جمهوری خلق چین برای دشمن طبقاتی نیز غیرقابل انکار است. موفقیتی که بر پایه برنامه «نپ» لنینی قرار دارد که به شرایط چین انطباق داده شده است.

در این سطور، من کوشش می‌کنم با توجه به این دو سوی مساله، به بررسی ابرازنظری بپردازم که در آن می‌توان یک هسته ی درستِ مرکزی نشان داد که به آن به طور مشخص در زیر می پردازم. در ابرازنظر این نکته مرکزی متأسفانه با بیان «سانسور» مطرح می شود. بیان و شکلی که شناخت و درک مضمون هسته ی مرکزی را در اندیشه مسدود می سازد، به جای آن که این مضمون را بگشاید و توضیح دهد. نظر گرفتار در تضاد شکل و مضمون می باشد.

دیالکتیک مبارزه داخل و خارج

در ابرازنظر این پرسش مطرح می شود: «آیا یک عضو یک خانواده نمی‌تواند بیرون خانه وظیفه خانوادگی اش را انجام دهد ..»؟! به طور مشخص پرسیده می‌شود که آیا توده‌ای ها نمی‌توانند در خارج از چارچوب حزب نیز به وظیفه های در برابر خود عمل کنند؟

مساله ی دیالکتیک مبارزه داخل و خارج در این پرسش تنها در یک سویه ی تضاد طرح می شود.

سویه ی پراهمیت دیگری از مدنظر دور می دارد. این نکته مساله ی کیفیت ضروری کارکرد حزب توده ایران است!

هنگامی که «تمام تصمیمات حزبی و موضعگیری های سیاسی حزب به شکل جمعی [ت از ف ع] در درون حزب گرفته می‌شود»، آن طور که در ابرازنظر ذکر می گردد، آیا به این معنا نیست که مسئول حزبی «تنها وظایفی که بر دوش او گذاشته شده [است را] انجام می‌دهد و نه هیچ چیز دیگر ..».

به سخنی دیگر در ابرازنظر وضع عام تصمیم گیری و تعیین وظیفه ها را در یک سازمان سیاسی مطرح می‌سازد و آن را  «تصمیم .. جمعی» بر پایه تبادل نظر جمعی می نامد. پایبندی حزب توده ایران به این اصل عام توصیف می شود.

نظر طرح شده گرچه سویه ای از مساله ی دیالکتیک مبارزه داخل و خارج را پوشش می‌دهد که همان «شکل جمعی اتخاذ تصمیمات» است، ولی کمکی برای درک همه جانبه ی مساله ی دیالکتیک مبارزه داخل و خارج در حزب توده ایران در شرایط کنونی نمی کند. ظاهراً این نکته هنوز برای بسیاری از رفقا هضم فکری نشده است. توضیح های من کوششی است برای پل زدن به منظور درک مضمون تضادی که به طور عینی در فعالیت حزب توده ایران قابل شناخت است!

 مضمون دیالکتیکِ مبارزه ی داخل و خارج، مساله ای گسترده‌تر از آن است، که در نگاه نخستِ نگرش نظاره گرانه قابل  دید و شناخت باشد. باید ژرف تر به مساله نگریست!

تعریف دیالکتیک مبارزه ی داخل و خارج از کشور به معنای تفهیم تقسیم کار ضروری است برای ارگان های حزبی و تک تک رفقای توده‌ای در ایران و خارج از کشور. 

مضمون این تقسیم کار را زنده یاد خسروی روزبه در دفاعیات خود در دادگاه نظامی با جماله ی معروف خود بیان می کند، هنگامی که می‌گوید «.. باید سکوت می‌کرد و می مرد، و من باید بگویم و بمیرم»!

به سخنی دیگر، رفقایی که خارج از دسترس مستقیم دشمن طبقاتی هستند – من خود را مستثنی نمی‌کنم – قرار دارند باید موضعی داشته باشند که در آن جای هیچ بحث و گفتگو و اگر و مگر درباره ی انطباق اندیشه و کارکردشان بر پایه سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران ایجاد نسازد. آن‌ها و من و دیگران در خارج از کشور موظف به آنجام این وظیفه هستیم!

برخلاف این گروه از رفقا، آن‌ها که دستشان به طور مستقیم زیر ساطور دشمن غدار است، باید بیانِ نظر و اندیشه و کارکرد خود را در هماهنگی کامل (و محتاطانه و هشیارانه!) با ژرفش نبرد طبقاتی و شرایط تغییر یابنده در ایران تنظیم کنند.

بر این پایه است که توضیح پایبندی به «تصمیمات جمعی» و عمل به آن، ارتباطی با بحث درباره ی مساله دیالکتیک مبارزه داخل و خارج ندارد. در عین حال این توضیح این نکته را برجسته می‌سازد که این دیالکتیک، یعنی چگونگی تلفیق مبارزه در داخل و خارج از کشور هنوز پدیده‌ای درک نشده نزد بسیاری از رفقا است!

این واقعیت به ویژه از این رو عجیب و پرسش برانگیز است، زیرا تجربه ی موفق مبارزه سازمان انقلابی نوید در دوران پیش از انقلاب بهمن در ارتباط با رهبری حزب که خارج از دسترس دشمن قرار داشت، دقیقاً منطبق با این استراتژی هشیارانه عملی شد و با موفقیت روبرو گردید.

بحث میان توده‌ای ها  هنوز به ثمر نرسیده است. به سخنی دیگر برای نمونه رابطه ی انتقادی که با واژه «سانسور» طرح شده است، و با مساله دیالکتیک مبارزه داخل و خارج هنوز شفاف نشده است. شفافیتی که ایجاد آن ساده و با بیان یک جمله عملی و ممکن نیست. این انتقاد ولی دارای یک هسته درست است که من با آن موافقم.

بغرنجی مطلب، یعنی پیچیده گی درک درست و مارکسیستی- لنینیستی از ساختار مبارزه سیاسی- طبقاتی که هویت حزب توده ایران را تشکیل می دهد، در سخنان ابرازنظر در سه نکته مطرح می شود.

عرصه اول، یعنی عرصه درک نشده ی دیالکتیک مبارزه داخل و خارج، از این طریق مطرح می‌شود که درباره ی آن سخنی گفته نمی شود؛

عرصه دوم، که باید آن را ٬٬عرصه ی کمکی٬٬ نامید، طرح تقسیم کار میان «اعضای خانواده» است که در سازمان حزبی شرکت دارند و یا در خارج از آن فعالیت می‌کنند. گرچه می‌توان مثل «اعضای خانواده» را پلی برای تفهیم مضمون تلفیق دو مبارزه در داخل و خارج درک نمود و برای آن سپاسگزار بود، ولی همان‌طور که نشان داده شد، از کنار محور اصلی بحث درباره دیالکتیک …، رد می شود. آن را با دقت ضرور که نشان درک مضمون دیالکتیکِ مبارزه داخل و خارج است، طرح نمی کند؛

عرصه ی سوم که می‌توان آن را ٬٬عرصه ای جنبی٬٬ نامید، کوششی است برای توضیح روند «بحث درون حزبی در حزب توده ایران» که از یک سو، ارتباط مستقیم با دیالکتیک دو مبارزه داخل و خارج ندارد، ولی درعین حال سویه ای از مطلب را شفاف می‌کند که برای ادامه ی بحث به منظور نشان دادن ضرورت تلفیق مبارزه داخل و خارج از کشور کمک است. کمک است برای آن که بتواند مبارزه امروز حزب توده ایران در داخل و خارج از کشور، مانند دوران پیش از انقلاب از صلابت نظری و کارکردی لازم برخوردار شود. اهرمی که تنها حربه به منظور تجهیز و سازماندهی توده های زحمت در اختیار حزب طبقه ی کارگر ایران است و ارتجاع می‌خواهد آن را از ما بگیرد و ما را به خرده کاری مشغول سازد!

این حربه در عین حال حربه ی نبرد نظری- تئوریک علیه مواضع ضد توده‌ای نزد طیف چپ سردرگم ایران است.

اگر پیش تر اشاره کردم که مساله و درک همه جانبه ی دیالکتیک مبارزه داخل و خارج پیچیده است، نادرست نگفتم. زیرا حرکت اندیشه ی دیالکتیکی برای درک کلیت سیاست، یعنی درک استراتژی و تاکتیک در سیاست حزب طبقه ی کارگر ایران، که بررسی سطور بالا به خاطر شناخت این کـلیـت انجام شد، هنوز به پایان نرسیده است! بحث تاکنون همه ی سویه ها را در برنگرفته است. بحث تاکنون تنها درباره ی «ساختار» سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران انجام شده است.

اکنون وارد صحنه بحث درباره ی «مضمون» کلیت سیاست مستقل طبقاتی حزب طبقه ی کارگر ایران می‌شویم که به مراتب پیچیده‌تر است.

«مضمونی» که درک آن همزمان پاسخ نیز است به بسیاری از پرسش ها، ازجمله پرسش ها درباره ی «تضاد عمده» و «تضاد اصلی» در نبرد طبقاتی در ایران کنونی. به این نکته به طور مجزا خواهم پرداخت.

بحث ساختاری ولی ضروری است، زیرا اسلوب حرکت اندیشه ی دیالکتیکی را در ساختار پدیده شفاف و قابل دریافت می سازد. این حرکت در ساختارِ پدیده، بالا رفتنِ ساده از یک نبردبان نیست. بلکه حرکتی است که همراه است با درک جایگاه و کارکرد هر جزء از پدیده، در ارتباط آن ها با یکدیگر و تأثیر و هم نوایی جزءها از یک سو و بده و بستان میان آن‌ها و محیط خارج از پدیده از سوی دیگر، که هدف آن برپایی ساختار (و مضمون) پدیده در اندیشه ی پژوهشگر است.

بررسی جایگاه جزءها در پدیده، یک روند خطی نیست. از این رو باید ارتباط های میان راهی را برای هر جزء با جزء های دیگر نشان داد، پیش از آن که بحث به پایان نهایی و همه جانبه نایل شود. بررسی «کالا» را در کاپیتال مارکس از این رو در مبحث نخست به پایان نمی رساند. او بارها به «کالا» به مثابه «سلول» شیوه ی تولید سرمایه داری بازمی گردد.

در پایان این راه پیچیده است، که مضمون پدیده («کالا») شناخته و درک می‌شود که پدیده را به مثابه ی یک کلیت بهم تنیده و بهم پیوسته در روند حرکت و تغییر آن فابل شناخت می سازد.

انطباق اسلوب شناخت دیالکتیکی با مضمون پدیده، به معنای به وحدت رسیدن شکل و مضمون در لحظه ی تاریخی بررسی است. تنها در پایان این روند، مضمون  وحدت شفاف شده و قابل درک می‌شود. درک می شود که روندی در حال شدن است، در حال حرکت و تغییر مداوم است.

برداشت از مصوبات نیز نمی‌تواند جز درکی باشد به مثابه ی یک روند. باید مضمون روندگونه بودن مصوبات درک شود. بحث در درون حزب هیچ گاه قطع نمی شود. ازجمله به منظور به روز کردن «تصمیمات جمعی» و انطباق آن‌ها با شرایط مشخص هنگام کارکرد روزانه.

نمی‌توان مضمون را در اسناد تصویب نمود، اما نشانی از آن در مبارزه روز نیافت؛ نمی‌توان آن را در اسناد تصویب نمود، ولی از آن با صراحت دفاع نکرد و درستی آن را به اثبات نرساند!

«من حزبم»!

رفیق زنده یاد منوچهر بهزادی بارها خاطرنشان ساخت که حتی یک توده‌ای که به تنهایی در کارخانه ی دورافتاده می رزمد، باید با این برداشت به وظایف خودش بنگرد که به خود بگوید «من حزبم!»

همین مضمون را زنده یاد احسان طبری در با پچپچه ی پاییز با بیان «من سراپای قبیله ام» برای توضیح جایگاه هر فرد انسان در هستی گونه ی انسان به کار می گیرد. در این بیان، قله استه تیک مادیت هستی به نمایش گذاشته می شود.

به گفته ی هگل «حقیقتی که با زمینی بودن خود زنده است» (به نقل ازتوماس مچر، مدیتاسیون در پاریس، ص ۳۰- هگل ۱۹۷۰، باند ۱۲، ۵۷۲).

کمیسیون مسئولیت داری به بررسی آن بپردازد، زیرا در تحلیل نهایی مشکلی است درباره برداشت از سیاست استرتژیک و تاکتیکی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران در شرایط کنونی!

 بدون تردید یکی از وظایفی که در برابر کنگره ی هفتم حزب قرار دارد، شفاف سازی سرنوشت سرمایه مالی حزب توده ایران در طول چهل سال اخیر است. باید به این منظور کمیسیونی تعیین و وظایف آن تعریف شود. من آمادگی خود را برای همکاری با این کمیسون در همین سطور اعلام می کنم.

شاید به نظر آید که سخن کنونی در ظاهر از ادامه بحث برای جستجوی علت تضادهای موجود که برخی ها آن را «مشکل» می نامند از بررسی مساله ی دیالکتیک مبارزه در داخل و خارج دور افتاده باشد. علت این امر پیچیدگیِ جایگاه و کارکرد جزءها و حرکت آن ها در کلیت هستی حزب توده ایران است. زیرا در‌واقع «تضاد» و یا «مشکل»ها، نه مشکلی شخصی و فردی، بلکه مشکلی است که باید حل و برطرف کردن آن در خدمت بررسی همه جانبه ی مضمون کلیت سیاست، یعنی استراتژی و تاکتیک در سیاست حزب طبقه ی کارگر ایران عملی گردد.

ابرازنظر طرح شده مورد توجه قرار نمی دهد که «بحث درون حزبی»، و مساله ی اجرای «تصمیمات حزبی و موضع گیری های سیاسی حزب [که] به شکل جمعی در درون حزب گرفته می شود» و در ابرازنظر ذکر می شود، دو مساله ی جداگانه است. وجود سیب را با وجود گلابی نمی‌توان توجیه و به اصطلاح به ثبوت رساند.

مساله ی «بحث درون حزبی» که در آن تضادها در برداشت‌ها بروز می‌کند که باید به طور دسته‌جمعی حلاجی شود و راه حل آن برپایه قانون دیالکتیکی نفی در نفی یافت شود را نمی توان تقلیل گرانه با پدیده ی  «رای اکثریت» تعویض نمود و پنداشت که تضاد راه حل خود را یافته است. وضع چنین نیست.

بحث درون حزبی از این رو ضروری است، زیرا باید جوانب متفاوت پدیده ی مورد بحث شکافته شود. این شیوه ی لنینی است که باعث شد لنین در روزهای پرمخاطره ی پیش از انقلاب اکتبر چندین نشست کمیته مرکزی را برای یافتن تضادها و راه حل آن‌ها به طور مخفی برگزار کند.

چنین روندی بدون حضور و شرکت فعال آن‌هایی که نظرات دیگری درباره ی مساله مورد بحث دارند، خاک در چشم ریختن از کار در می آید. کارکردی غیردیالکتیکی است. نیافتن دیالکتیک انقلابی در بحث‌های دورن حزبی است. کوششی است که می خواهد با کمک «سانسور» نظرهای مخالف، با اِعمال انتخاب دو درجه‌ای که حاکمیت کنونی در ایران به کارمی گیرد، راه بروز تضادها و یافتن راه حل ترقی خواهانه را برای آن‌ها به سود نظر خاصی مسدود سازد!

رفیق کوشینسکی که از او پیش تر هم نقل کردم، در همان کتاب آخرش که با سن نود سالگی نگاشت و بعد از مرگش انتشار یافت، در انتقاد به تصمیم های «باتفاق آرا» در حزب سوسیال متحده ی آلمان در آلمان دمکراتیک می نویسد: «هیچ کس نیست بپرسد، که بالاخره شرکت کنندگان در جلسه که نتیجه آن ٬٬اتفاق آرا٬٬ است، و در آن رفقای ورزیده و با تجربه و هشیاری شرکت دارند، چگونه به رأی مشابه نایل می شوند؟ قاعدتاً باید در یک مجمع با قیرات بالا، اختلاف نظر در این یا آن باره وجود داشته باشد!»

باید به پروتکل نشست های پیش گفته که لنین در شب انقلاب اکتبر برگزار نمود مراجعه نمود، تا با شناخت بحث‌های داغ میان شرکت کنندگان در نشست کمیته مرکزی حزب بولشویک، به عمق سخن رفیق کوشینسکی پی برد. این رفیق در ادامه از این وضع به این نتیجه‌گیری انتقادی می‌رسد که علت علّـی- ژنتیکی پدیده ی اتخاذ ٬٬اتفاق آرا٬٬ و یا به قولی تصمیمات در حزب ما که با «رای اکثریت» در شرایط حذف نظرات انتقادی مورد بحث کنونی میان ما است، دارای چنین ساختار است. ساختار و کارکردی که به معنای «حذف عملی» شرایط برای طرح نظرهای مخالف است که موضوع جدل فکری کنونی در بحث‌ ها است.

رفیق کوشینسکی بر این نکته انگشت می‌گذارد که ما قادر نشدیم، شرایط لازم را برای بروز اختلاف‌ها ایجاد کنیم و لذا بر تضادها سرپوش گذاشتیم و حل آن‌ها را ناممکن ساختیم!

 نظر رفیق کوشینسکی در انطباق کامل با سخن در ابرازنظر مورد بررسی نیست. رفیق احسان از رأی  «به اتفاق آرا» صحبت نمی کند، بلکه از «تصمیمات .. در حزب .. به شکل جمعی ..» سخن می راند. این به این معناست که نظرات متفاوت در نشست ها وجود دارد و طرح می شود. آن وقت این پرسش به طور جدی مطرح می‌شود که چرا چنین بحث‌ها بروز و تظاهر خارجی ندارد؟ چرا رفقای مسئول مایل به بحث‌های اقناعی روشنگرانه درباره ی درستی سیاست مورد تأیید «رای اکثریت» در برابر پرسش ها نیستند؟

سیاستی که قریب به چهل سال است به مورد اجرا گذاشته شده و به اعتراف همه با بازدهی محدودی روبروست که جمع‌بندی آن عمدتاً منفی است. چنین سیاستی تحت کدام شرایط به «رای اکثریت» می انجامد؟ واقعیت آن است که «رای اکثریت» بر پایه ی نشست رفقایی به دست می آید که هم عقیده هستند! این سخن من یک تز اثبات نشده است. ولی سخن دیگر که بازتاب نظر رفقای مسئول حزبی است نیز یک تز اثبات نشده است!

این ادعا که در فریاد ابرازنظر کننده و رفقای دیگر که من با گوش ذهنم می‌شنوم که  اکنون بلند شده است و می گوید: «اصلاً و ابداً چنین نیست!» بحث‌ها بسیار همه جانبه و پر شور و گه گاه متقابل نیز است! این ادعا آن طور که در زیر توضیح می دهم،  مستدل نیست!

رفیق عزیز، شما حتماً به خاطر دارید که من به شما پیشنهاد کردم که «به عنوان رابط میان من و رفقای مسئول عمل کنید!» پیشنهاد من نشان می‌دهد که نگرانی من، نگرانی برای حق شخصی خودم به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب توده ایران و مسئولیتی که رهبری وقت حزب به من سپرد و من را به خارج از کشور گسیل داشت نیست که زنده بودنم ناشی از این تصمیم است. نگرانی من ناشی از اِعمال شیوه ی غیرتوده ای یک دست تراشی در ارگان های حزبی است که به نظر می‌رسد که رفیق گرامی محمد امیدوار واقعیت آن را ضروری ارزیابی می‌کند و در نامه‌ای به من متذکر شده است.

او در نامه ای به شخص من چند سال پیش، پس از آن که  من به طور غیرمترقبه با او تلفنی تماس گرفتم و بر ضرورت دیدار و گفتگو اشاره کردم، نوشت: «شما که با نظرات من مخالفید، چرا می‌خواهید با من گفتگو کنید؟!»

بدین ترتیب قابل شناخت است که مضمون تضاد یا «مشکل»، مضمونی فردی نیست. برداشتی عمومی است. هنگامی که رفیقی که آزادانه به ایران سفر می‌کند، خواستار خروج من از غرفه ی حزب در جشن روزنامه حزب کمونیست آلمان می شود، هنگامی که رفیق مسئول آلمان گفتگو درباره ی مسائل نظری را با من نمی‌پذیرد و با «مشغله» زیاد آن را توجیه می کند، آن وقت این سخن که گویا «درب حزب بر روی همه توده‌ای ها باز است»، که در ابرازنظر طرح می شود: «باز هم اینجا تأکید مجدد می‌کنم که درب حزب توده ایران به روی همه توده‌ای ها باز است»، به یک شوخی لوس و دهن کجی زشت و غیررفیقانه بدل می‌شود.

ولی یک هسته واقعی و پراهمیت در نظر شما وجود دارد. این هسته ی پراهمیت باور رفقای مسئول حزبی و رفقای دیگر است که باید وسیع‌تر شکافته شود تا ضرورت یافتن دیالکتیک مبارزه داخل و خارج در کلیت آن درک شود.

در اشاره به وظیفه ی «اعضای خانواده»، نظر به اصطلاح در صحنه ی کناری بحث دیالکتیک مبارزه ی داخل و خارج حرکت می کند. شاید بتوان آن را با جمله ی ٬٬لطفن اینقدر دست و پاگیر نباشید!٬٬ تفهیم نمود.

همین نظر و مضمون را رفیق مهربانی که در غرفه حزب لقمه ی نان و پنیر به من تعارف نمود و در دیدار بعدی با ناخشنودی پاسخ سلام مرا تنها با اشاره ی سر داد، هنگام تعارف لقمه بیان کرد. او گفت: «کمی ملایم تر» بنویسید و عمل کنید.

در ابرازنظر خود رفیق احسان بازهم صریح‌تر می شود. و به من با طرح پرسشی گوشزد می‌کند که «آیا یک عضو خانواد نمی‌تواند در بیرون خانه وظیفه ی خانوادگی اش را انجام دهد، نمی‌تواند بار سنگین این خانواده را بدون حضور در آن کمی سبک کند. .. نمی‌دانم چرا نبودن در درون تشکیلات حزبی این‌قدر اهمیت دارد که عضو سابق یا طرفدار آن، آن را بهانه کند و نه تنها وظیفه توده‌ای اش را انجام ندهد، بلکه همه انرژی را بگذار این نبود در درون را به طور مداوم همچون الف بخواهد بر سر آن بکوید»؟

نگرش تقلیل گرانه ی به فعالیت صفحه ی توده‌ای ها و کوشش های دیگر در این راستا، نکته ی جنبی در سخن همانقدر است که توصیه برای انجام وظیفه در خارج از خانواده در بررسی کنونی سرشتی جنبی دارد. مساله کماکان شخصی و فردی برداشت می شود. ولی همان‌طور که در سطور زیر نشان داده خواهد شد علت ممانعت برای فعالیت توده‌ای ها در درون حزب، نکته ی دیگری است که باید شکافته شود.

ضرورت شکافته شدن این نکته، تنها به منظور نشان دادن نادرستی برداشت «بر سر حزب کوفتن یک الف» نیست! این بیان و برخوردی غیرمسئولانه است که سهل انگارانه بیان می شود.

در این نظر این نکته نهفته است که کوشش می شود با زبان بی‌زبانی گفته شود و تفهیم شود که باید «ملاحظاتی» را مورد توجه قرار داد. رفقای مسئول حزب گرفتار بندهای این «ملاحظات» هستند! شما در بیرون حزب آن کاری را که می‌خواهید و می‌توانید انجام دهید، چرا اینقدر «دست و پا گیر» می شوید؟

این سخن که شکل دیگر توصیه‌ای است که برخی دیگر به صورت متفاوتی مطرح  می‌کنند و می گویند ٬٬خب، بروید سازمان خود را برپا دارید٬٬. چنین توصیه ها نشان این امر است که تنها رفقای ۱۰ مهر نیستند که دارای «ملاحظاتی» هستند که در نامه‌ای به من ذکر نموده اند.

بدیهی است که من نمی‌توانم مضمون این «ملاحظات» را سیاه روی سفید نشان بدهم. چنین اقدامی ضروری نیز نیست. هر رفیقی می‌تواند با توان ارزیابی دیالکتیکی، مضمون این «ملاحظات» را دریابد. من آن را در نوشتارهایی توضیح داده‌ام و اکنون نیز می شکافم.

ارتجاع داخلی و خارجی با کشتار رهبران و دانشمندان حزب توده ایران تنها هدف انتقام گیری شخصی از آن‌ها را دنبال نکرده است. هدف، نابودی حزب توده ایران در کلیت آن است که کماکان دنبال می شود. ولی دشمن طبقاتی نادان نیست و می‌داند که این هدف دست نیافتی است.

امکان جایگزین برای تحقق بخشیدن به این هدف، تهی ساختن حزب توده ایران از هسته ی انقلابی آن است.

چگونه می‌توان به این هدف دست یافت؟ اتاق‌ها فکر ارتجاع داخلی و خارجی راه حل را دادن وعده‌هایی و ایجاد ٬٬سوپاپ های اطمینان٬٬ می دانند. یکی از این سوپاپ های اطمینان، ایجاد فضا برای تشکیل گروه‌های انحرافی مختلف است. در کنار این سوپاپ ها ولی مساله ی اصلی، بودگی و فعالیت حزب توده ایران است. باید آن را با برنامه‌ای که برنامه سوسیال دمکراتیک ساختن آن است عملی ساخت.

بستن درب حزب به روی توده‌ای ها، تبدیل برنامه حداقل کارگر حزب توده ایران به «برنامه حداقل برای جمهوری سکولار دمکراتیک» که باید همان «سرمایه داری خوب» باشد و پذیرش «دمکراسی پارلمانی» که رفیق کاظم فرج الهی در مقاله ی اخیرش در نویدنو مطرح می سازد، راهکارهای عملی برای رسیدن به هدفی است که مضمون آن تهی ساختن حزب توده ایران از محتوای انقلابی است.

این نکته مهم نیست که رفیق کاظم فرج الهی عضو و یا هوادار حزب توده ایران است یا خیر. پراهمیت آن است که در سخنان و موضع او، سیاستی برجسته می‌شود که می‌تواند مضمون برنامه اتاق‌های فکر ارتجاع داخلی و خارجی برای خنثی سازی نقش تاریخی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران است که دنبال می‌کنند.

بانو رفیق سارا واگن کنشت، یک مارکسیست آلمانی در کتاب تز دکترای خود این اسلوب را به طور دقیق و همه جانبه مورد پژوهش قرار داده است. این اسلوب عبارت است از تقویت نیروهای راستگرا در حزب کمونیست اتحاد شوروی و همزمان مبارزه علیه کمونیست های واقعی در آن! دفاع از یلتسین در برابر گرباچف و دفاع از گرباچف هنگام اقدام بخشی از ارتش سرخ علیه وضع ایجاد شده در اتحاد شوروی، نمونه‌هایی از این کارکرد، از این اسلوب است که بانو واگن کنشت با ارایه اسناد نشان می دهد. مشکل یلتسین را این رفیق با ارایه اسنادِ گفتگو میان او و ريئس جمهور وقت آمریکا و وزیر خارجه آمریکا نشان می‌دهد که  بسیار گویاست.

یلتسین در این گفتگوهای تلفنی با دشمن به این نکته اشاره دارد که اخیراً در همه‌پرسی که در زمان رئیس جمهوری کنونی یعنی گرباچف انجام شد، اکثریت نزدیک به اتفاق مردم حفظ کلیت اتحاد شوروی را بتصویب رسانده اند. او با این دلیل در برابر خواست متقابل که خواستار اعلام خروج روسیه از ترکیب اتحاد شوروی است مقاومت می کند. مخاطب به یلتسین قول همه نوع کمک می‌دهد و می‌گوید او می‌تواند به این سخن اعتماد کند. اکنونی مانور ناتو در کنار مرز روسیه و در کشورهای لهستان، لیتوانی، استانی و .. نشان ارزش و مضمون این تعهدات امپریالیسم است.

چنین است مضمون سیاست تخریبی ارتجاع که در کتاب تز دکترای بانو رفیق واگن کنشت با ارایه مدارک بسیاری به اثبات رسانده شده است. من درباره ی این اسلوب و نظرات این رفیق چند مقاله در توده‌ای ها انتشار داده‌ام و این اسلوب ارتجاع را شکافته ام.

این رفیق روند پیروزی ضد انقلاب را در اتحاد شوروی در کتابش گام به گام می شکافد. لذا اجرای چنین برنامه توسط ارتجاع داخل و خارج از کشور برای میهن ما عحیب نیست، برنامه‌ای مبهم و ناشناخته نیست. ناتوانی برای شناخت و مبارزه با برنامه دشمن طبقاتی نزد برخی از رفقا از طریق تضادی به ثبوت می‌رسد که درست با بستن درب حزب بر روی توده‌ای ها خود را در پشت ادعای «باز بودن درب بر روی توده‌ای ها» پنهان می سازند!

سخن من به این معنا نیست که رفقای دارای چنین برداشت گویا عمال ارتجاع هستند که لابد خواننده ظاهربین بلافاصله به آن متوسل می‌شود تا برای خود پاسخی قانع کننده برای رد این نظرات بیابد. بهیچ وجه!

 البته که رفیقان عامل دشمن طبقاتی نیستند. ولی از اندیشه سوسیال دمکرات راستگرایی پیروی می‌کنند و به آن معتقد اند که ساختار طبقاتی جامعه را نفی می کند.

بدین ترتیب قابل شناخت است که ما با کارکرد رفقای صادق توده ای روبرو هستیم که با اعتقاد واقعی از سیاستی پشتیبانی می‌کند که مضمون هدف ارتجاع داخلی و خارجی برای تهی ساختن محتوای انقلابی حزب توده ایران است!

در گذشته نیز اندیشه ی سوسیال دمکرات در حزب ما وجود داشته است. آخرین نمونه آن بابک امیرخسروی است. حزب توده ایران هیچ گاه نخواست این رفقا را از مبارزه ی درون حزبی به کنار بگذارد. زیرا حضور این رفقا کمک است برای شناخت تضادها که بازتابی است از واقعیت جامعه در حزب توده ایران.

ولی اکنون رفقای سوسیال دمکرات راست می‌خواهند با بستن درب حزب به روی اندیشه ی انقلابی از طریق تکرار و تبلیع مداوم «درب حزب به روی همهٔ توده‌ای باز است» که در ابرازنظر رفیق احسان ذکر می شود، دست‌های خود را بشویند.  تاکتیک تقویت ٬٬راست٬٬ و حذف ٬٬چپ٬٬ که بانو رفیق سارا واگن کنشت برمی شمرد در شکل «ناب» آن در برابر دیده ذهن خواننده قرار دارد!

در سطور زیر خواهیم دید که من از بحث اصلی دور نشده ام، بلکه به آن نزدیک‌تر هم شده ام.

هنگامی که از توده‌ای ها با زبان ازوپ خواسته می‌شود کوتاه بیایند، به این معناست که می پندارند که ارتجاع در دورنمایی مبهم به آن‌ها امکان مبارزه ی علنی ارزانی می دارد. این است وعده‌های سرخرمنی که برخی از رفقایی دریافت کرده اند، هنگامی که از زندان «مرخص» شده اند. این نکته را من اخیراً در مقاله‌ای ذکر کردم. رفیق شناخته شده‌ای که من نام او را اکنون ذکر نمی کنم، جریان «مرخص» شدن خود را چنین تعریف نمود: «روزی مرا به اتاقی به حضور حاج آقایی بردند. در جریان صحبت ها، هر چقدر من تند تر شدم، او نرم تر شد. تا بالاخره فهمیدم که می‌خواهند مرا مرخص کنند».

این رفیق نگفت و من هم درباره ی هزینه ی «مرخص» شدن نپرسیدم. بعدها این رفیق خود با کتاب حریرگونه ای شروط «مرخصی» را برملا ساخت.

ارتجاع از حزب توده ایران می‌خواهد اکنون، و در شرایط حاضر به هزار دلیل کوتاه بیاید، تا در آینده گویا بتواند آزادانه در ایران فعالیت کند. هدف فلج حزب توده ایران در لحظه ی کنونی است. هدف گرفتن حربه تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر است در شرایط حاضر و اکنون!

این تنها خواست دشمن طبقاتی است. چیز دیگری نمی خواهند. آن‌ها می‌دانند با اتخاد چنین سیاستی توسط حزب توده ایران، خطر این حزب در آینده  بر طرف خواهد شد، زیرا با تهی شدن حزب طبقه ی کارگر از محتوای انقلابی آن، قادر به تجهیز و سازماندهی توده های زحمتکش نخواهد بود که در چهار دهه ی گذشته تجربه کرده ایم.

در وعده های توخالی که بدون تردید در لفافه ی سخنان دیپلوماتیک مطرح شده است برای توجیه هدفشان، همان دفاع از یلتسین و اطمینان دادن به او است که پشتیبانش هستند. هدف واقعی ولی این هدف است که «فعلن حزب آسه بیاد و آسه بره».

هیچ مشکلی هم با این امر ندارند که حزب طبقه ی کارگر ایران نظراتش را در اسناد حزبی مطرح سازد که آن طور که در ابرازنظر بسیاری از رفقا دیده می‌شود و آن را به صورت «یک الف بر سر» من می‌کوبند.

دشمن طبقاتی ولی توانسته است در عمل حزب توده ایران را در بندهای «ملاحظات» گرفتار کند تا تنها حربه ی  حزب طبقه ی کارگر ایران را برای تجهیز و سازماندهی زحمتکشان از کف آن برباید. یعنی از طرح سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران به طور عملی جلوگیری کند. در فعالیت روزانه خود کوتاه بیاید. مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی را پیوند ندهد که در مصوبه ششمین کنگره ی خود به تصویب رسانده است. و و و

رفیق احسان عزیز در ابرازنظرش درواقع با زبان ازوپ می گوید: رفیق عاصمی عاقل باشید، سیاست حزب، به شهادت اسناد آن، سیاستی انقلابی است، اگر الان نمی‌تواند آن را مطرح سازد. خود شما به عنوان یک عضو خانواده آن را انجام دهید که هیچ معنایی ندارد جز آن که حزب را پاره پاره بخواهید! حزب پس از رفع «ملاحظات» با دو پا در صحنه ی نبرد طبقاتی خواهد ایستاد! و و و

ولی همه ی این‌ باورها، پندارهای خوش باورانه ی و سهل انگارانه از نبرد طبقاتی است. زیرا دیگر نه از تاک و نه از تاک نشان اثری خواهد بود. تعطیل مبارزه ی انقلابی، همان وضعی را ایجاد خواهد نمود که اکنون در کشورهایی مانند فرانسه و ایتالیا و ایالات متحده تجربه می کنیم. دشمن را نادان شمردن، نشان هشیاری نیست!

اکنون که در ایران رژیم حاکم زیر فشار ژرفش نبرد طبقاتی و با فاجعه ی شیوع ویروس کرونا با تزلزل روبرو شده است، کمبود اجرای سیاست انقلابی حزب توده ایران در همه ی است سال ها چشمگیر است. کمبودی که اگر حاکم نبود و با ارایه جایگزین با محتوای دفاع از منافع طبقه ی کارگر که از منافع کل جامعه دفاع می‌کند همراه می بود، می توانست دیکتاتوری حاکم را به طور عینی به چالش بکشد، می توانست برای نظام حاکم به خطری جدی بدل گردد. این امکان را در سی سال گذشته از حزب توده ایران گرفتند، آن را از زیر آوار خارج سازیم! این به قول رفیق کاظم فرج الهی «شیون سالاری» وظیه ی کنونی نیست! این وظیفه ی تاریخی- ضروری مبارزه ی مبارزه جویانه توده‌ای ها و حزبشان اکنــون است!

 «ساختار و مضمون» سیاست و کارکرد حزب توده ایران!

بدین ترتیب سیر بحث من گرچه دوری فراخ و گسترده را طی می کند، باوجود این از مضمون موضوع بحث دور نیست که بحث است درباره ی «ساختار و مضمون» سیاست و کارکرد حزب توده ایران!

قدرت اندیشه و کارکرد حزب توده ایران در پس از انقلاب، در «پرسش و پاسخ هایی» به ظهور پیوست و پایه ریزی شد که انبوه شرکت کنندگان در آن ها بخشی از خیابان ۱۶ آذر را هم آشغال کرد، زیرا تنها حربه ای که حزب توده ایران برای تجهیز و سازماندهی توده ها در اختیار دارد، حربه اقناع توده هاست.

وظیفه ی ضروری انتشار نوشتاری مواضع انقلابی، وظیفه‌ای سنگین وزن است که باید به آن عمل نمود، اما جای بحث حضوری را نمی گیرد. در بحث و گفتگوی حضوری کارکرد مبارزه ی روشنگرانه و ترویجی با توانی به مراتب بیش تر مؤثر است.

گرچه قابل مقایسه با «پرسش پاسخ ها» نیست، ولی من هم کوشیدم این شیوه ی حزبی را در قریب به دوسالی که مسئول مازندان بودم، در نشست های هفتگی در شهرهای مختلف مازندران تجربه کنم. از این رو در تمام شهرها دفاتری گشوده شد که در برخی از آن ها، مانند قائم شهر، یا تنکابن علاقمندان پرجمعیت شرکت می کردند. در شهر ساری که این نشست ها در خانه ی خصوصی انجام می شد، بزودی نیاز به توسعه ی جا ایجاد شد. در این نشست ها من تنها سخنگو نبودم. کلاس‌های درس دیگر و ازجمله در ارتباط با مسائل زنان نیز برقرار بود. در بابِل به این منظور سقف آپارتمانی را که خریده بودیم، به سالنی با ظرفیت صد نفر توسعه دادیم. به وظیفه ی تربیت کادر عمل می شد. برگزاری حوزه های منظم حزبی «سلول» تربیت کادر در حزب است. در چنین روندی، اعضای حزب که چند ده نفر هنگام انتقال من به مازنداران بود، تا بازگشت من به آلمان به دو هزار عضو رسید.

این‌ها که تنها نمونه‌هایی از مبارزات حزب توده ایران است که من با آن آشنایی نزدیک دارم، از این رو نقل شد، تا بر اهمیت بحث‌های حضوری به عنوان حربه تفهیم سیاست حزب توده ایران انگشت گذاشته باشم. این اسلوب به محتاطان جسارت می دهد، جسورها را فعال می کند، پراستعدادترین رفقا را تجهیز و سازماندهی می‌کند و جو ضروری برای توسعه ی نفوذ حزب را ایجاد می سازد. در عین حال چنین نشست ها حربه ی اساسی است برای تربیت کادرهای حزبی. تربیت و آموزش تئوریسین ها و فیلسوف های حزبی که رفیقی در مقاله‌ای در نویدنو به آن اشاره داشت!

در گفتگویی با رفیق زنده یاد احسان طبری، آموزگار چند نسل از توده‌ای ها ضرورت فعال و پویا بودن مبارزه ی توده‌ای ها را با این جمله به من در دیداری خاطرنشان نمود که من در آن نگرانی از خطرات دشمن را طرح کرده بودم. او گفت «فرهاد جان» – آن طور که او مهربانانه بسیاری را با نام و چنین ترکیبی مورد خطاب قرار می‌داد -، «ما دو سال وقت داریم. در این مدت یا به نیروی تبدیل می‌شویم که دیگر قابل سرکوب نیست. و یا سرکوب خواهیم شد.»

این نقل قول از این روسودمند است، زیرا دشمن طبقاتی ما را ساکت و سر به راه و آسه بیا و آسه برو می خواهد. بی جهت نیست که بهشتی دیگر حتی علنی خواستار چنین رفتاری از طرف حزب توده ایران شد. شاید با حسن نیت خواستار آن شد، ولی دشمن طبقاتی می‌خواهد زمان داشته باشد برای تثبیت موقعیت خود. آن موقع و اکنون هم که در عمق بحران فرو رفته است.

آن‌ها از ما می خواهند، سیاست مستقل طبقاتی خود را فعلاً تعطیل کنیم و برنامه حداقل کارگری خود را به برنامه حداقل «جمهوری سکولار دمکراتیک» تبدیل و به آن قناعت کنیم، زیرا می‌خواهند برای درد بی درمان بحران اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری دوران افول، پادزهری دست و پا کنند. حذف عملی حزب طبقه ی کارگر ایران را از مبارزات انقلابی چنین پادزهری برای درد خود می دانند.

 بحث درباره ی سیاست ارتجاع داخلی و خارجی در جهت تداوم و ابدی ساختن قتل عام رهبری حزب توده ایران، اتخاذ چنین سیاستی را به آن‌ها حکم می کند. دشمن طبقاتی را نادان نپنداریم. آن‌ها می‌دانند که حزب توده ایران نابود شدنی نیست. از این رو می خواهند، سیاست آن را تعدیل بخشند و از سیاست و استراتژی و تاکتیک مارکسیست- لنینیستی تهی سازند.

«مشکل» اینجاست که ما با کارکرد خود، یعنی با بی توجهی به دیالکتیک مبارزه ی در داخل و خارج از کشور، فعالیت بخش خارجی حزب را به سطح شکل و مضمون سیاستی که رفقایی که در ایران زندگی می کنند، تقلیل داده ایم.

دشمن طبقاتی این نکته را از ما طلب می کند. بله باید به برنامه ارتجاع پاسخی دندان‌شکن داد. پاسخی که می‌تواند تنها با پافشاری و توضیح سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران توسط بخش خارج از کشور نشین عملی گردد.

چنین بحثی، البته بحث درون حزبی است. با بسته شدن فضا برای چنین بحث، تصحیح سیاست استراتژیک و تاکتیکی حزب توده ایران ناممکن و یا لااقل بسیار سخت تر می شود. به اشکال غیرضروری نیازمند می‌شود. یکی از آن‌ها انتشار نظر «ناظر» است هنگامی که بحث رو در رو ممکن نمی گردد. او این روند پیچیده را درک نکرده، آن را به طور ساده «سانسور» می نامد. او به ناحق از «سانسور» سخن می راند، و به توده‌ای ها سرکوفت می‌زند که «دستمال دور قاپچین» شده اند، زیرا پیچیدگی مساله را در همه ابعاد آن درک نکرده است که بی تقصیر است، زیرا مخاطبی نداشته است که با حوصله انقلابی ابهامات را بشکافد و بر طرف سازد.

فرد دیگری در ابرازنظر اخیرش یک ستون فهرست لینک هایی را ذکر می‌کند و خواننده را به آن‌ها ارجاع می دهد، ولی ظاهراً به علت «ملاحظاتی» نمی تواند نظرش را توضیح دهد وبشکافد و در ارتباط با موضوع مشخص مستدل سازد.

اگر «آرمان» همان رفیق ا. آذرنگ است که مقاله های ذکر شده را نگاشته، باید توضیح دهد که چرا به جای برخورد مشخص در بحث مشخص، از شیوه ی بی حاصل ردیف کردن لینک مقالات بهره می‌گیرد که در صفحه عدالت مرسوم است؟ این رفیق که من او را خوب می شناسم، با توانایی قادر به توضیح مشخص نظر خود است! چرا به این شیوه ی توده‌ای در بحث نمی پردازد؟

این کمبود ناشی از سلطه ی «ملاحظات» را باید نزد علاقمندان صادق بر طرف نمود. دیدارها و بحث‌های حضوری در این زمینه نقشی بزرگ به دوش دارند. از این روست که باید امکان طرح نظرها را ایجاد نمود. باید با حوصله نادرستی شیوه و مضمون سیاست انقلابی حزب توده ایران را نشان داد. این شیوه، شیوه ی مارکسیستی- توده‌ای است. آموزگاران جان باخته ما آن را در همه ی امکان ها توضیح داده‌اند و به آن عمل کرده اند.

بر این پایه است که باید در کنگره ی هفتم حزب که تدارک دیده می شود، کمیسیونی برای شیوه ی کارکرد انقلابی برای مبارزه ترویجی- روشنگرانه و تبلیغی- افشاگرانه ی حزب توده ایران ایجاد شود!

هنوز گفتی بسیار است. ولی سخن بیش از حد به درازا کشیده شده است. برای این لحظه کافی است.

 

 




باز هم درباره تضاد!

سخن روز شماره ۲

۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ۱ آوریل ۲۰۲۰

برخی از رفیقان توده ای به حق می پرسند اگر “تضاد عمده” عمده است، پس “تضاد اصلی” هم اکنون تضادی غیرعمده است و بنابراین در دستور کار ما نیست؟ برخی دیگر از رفیق های توده ای باز هم به حق می پرسند اگر یک تضاد ویژه، “تضاد اصلی” است، پس دیگر تضادها تضادهای فرعی و بنابراین غیرعمده هستند و در دستور کار ما هم اکنون ما نیستند!

برخی ها هم در این میان در تلاش هستند که آب را گل آلود کنند تا از آن ماهی بگیرند. آن ها می کوشند که با سرگرم کردن ما به بازی با مقوله ها و واژه های ویژه ای، ما را از واکاوی درست درونمایه خود پدیده بدور کنند. جدل کنونی در باره ”تضاد عمده” و “تضاد اصلی” از این گونه است.

شاید برخی از ناسازگاری دیدگاه های ما با هم، ریشه در برداشت دگرگون و گاهن متضاد ما از این دو مقوله داشته باشد. مقوله ها و واژه ها در پیوند با جهان بیرونی آفریده شده اند تا ما را به دریافت بافت درونی پدیده های پیچیده کمک کنند. ولی هم اکنون خود این مقوله ها نکته بنیانی گفتگوهای ما شده اند و نه تنها کمکی به ما در شناخت پدیده ای پیچیده نمی کنند بلکه با بالا کشیدن پرده تاریکی، شناسایی پدیده را دشوارتر می کنند.  

شاید برخی ها پیشنهاد کنند که برای برون رفت از این آشفتگی بهتر است که به فرهنگ نامه ها نگاه کنیم.

مقوله های “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” از واژه های آشنای “تضاد”، “عمده” و “اصلی” ساخته شده اند و بنابراین نباید دریافتن معنی این دو مقوله و کاربرد آن ها چندان دشوار باشد.

معنی “تضاد” را لغت‌نامه دهخدا “با یکدیگر دشمنی کردن”؛ فرهنگ فارسی معین “ضد یکدیگر بودن”؛ و فرهنگ فارسی عمید “با یکدیگر ضد بودن” برگردان می کند. بنابراین همانگونه که می بینیم، این واژه در فرهنگ نامه های گوناگون کم و بیش همسان هم  برگردان می شود.

اما هنگامی که به واژه نامه ها و فرهنگ نامه های پارسی برای برگردان واژه عربی “عمده” نگاهی می اندازیم سردرگمی ما از این هم بیشتر می شود. واژه نامه دهخدا “عمده” را به “بزرگ و کلان”، فرهنگ پارسی معین “عمده” را به “برجسته و مهم” و فرهنگ پارسی عمید “عمده” را از جمله به “اصلی” برگردان می کند. واژه نامه دهخدا برگردان واژه عربی(اصل+ی)  “اصلی” را “بنیادی، واقعی، عمده “ می داند. فرهنگ پارسی معین “اصلی” را به “حقیقی، اساسی، عمده” برگردان می کند. پس می بینیم که واژه نامه ها و فرهنگ نامه های پارسی “عمده” را برابر با “اصلی” و “اصلی” را یکسان با “عمده” می دانند و برای حل آشفتگی و گیجی در باره معنی واقعی دو واژه بسیار بکار برده شده در ادبیات مارکسیستی به ما چندان کمکی نمی کنند.  

برخی ها هم شاید پیشنهاد کنند که بهتر است که ما معنی این مقوله ها را از سرچشمه های مارکسیستی بیاموزیم. تعریف زیر را می توان چکیده ای از آموزه های ما از اندیشمندان مارکسیست در باره ی این مقوله ها دانست. هر پدیده دارای تضادهای کوچک و بزرگ؛ اصلی و فرعی فراوانی است. با همه ی تضادهای گوناگونی که در یک پدیده هست، تنها یک تضاد است که با حل آن می توان سرشت درونی خود پدیده را  دگرگون ساخت. آن تضادی که جدل و بده بستان درونی یک پدیده را موجب می شود، تضاد ماهوی در یک پدیده است که تضاد اصلی خوانده می شود.  

تضاد اصلی مربوط به تضاد درونی پدیده هاست. به زبان دیگر پس از حل این تضاد، آن پدیده نیز از دید ماهوی دگرگون می شود و کیفیت کهن از بین می رود و با نفی در نفی به مرحله‌ای بالاتر تکامل می‌یابد و به پدیده دیگری دگرگون می شود. برای نمونه می توان از تضاد اصلی کار و سرمایه در نظام سرمایه داری سخن گفت که اگر این تضاد به سود زحمتکشان حل شود، ما به پدیده دیگری به نام سوسیالیسم فرارویی می کنیم.  

تضاد عمده، اما به یک تضاد غیراصلی گفته می شود که در زمان معینی در زندگی یک پدیده چنان برجسته می شود که حل تضاد اصلی پدیده به حل این تضاد عمده وابسته می شود. به سخنی دیگر، نمی توان بدون حل این تضاد عمده در راه حل تضاد اصلی گامی کارساز برداشت. 

با این روشنگری و بازنمود (توضیح) هر چند که گامی به جلو برداشته شده است، ولی ما همچنان از پیوند این دو تضاد با هم و یا برجستگی و برتری و یا جلوتر بودن یکی از آن ها در برابر دیگری سخنی نگفته ایم.

بدین گونه همان گونه که پیش از این نیز گفته ام، به دید نگارنده کاربرد مقوله هایی همچون “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” که ما از آن ها برداشت هم خوان و یکسانی نداریم، گفتگوی ما را دشوارتر می کند. جا دارد که هم اکنون همان دلیل ها دوباره بازگویی شود. گاهی برای نیفتادن به چاه بی ته گفتگوهای بی سرانجام بهتر است که از بررسی تجریدی یک پدیده دوری جست و به بررسی مشخص آن پرداخت تا خود نامگذاری ویژگی های گوناگون یک پدیده برای ما هدف نشود بلکه هدف و تمرکز اصلی ما به روی دریافتن خود ویژگی ها باشد. در این هنگام جا دارد که یک گام به پس گذاشت و جستجو کرد که چه مقوله های دیگری را می توان برای روشن کردن سرشت پدیده بکار برد. پس بهتر است به جای جستار در باره مفهوم واقعی مقوله های یاد شده ما به بررسی خود تضادها بپردازیم.

به باورم همه ی نیروهای سوسیالیستی و کارگری و از میان آن ها توده ای ها در شرایط کنونی میهن ما دو تضاد را برجسته تر از دیگران می دانند؛ یک- تضاد میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر، دو-  تضاد میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی از یک سو، و طبقه سرمایه داری انحصاری ( بورژوازی بوروکرات، تجاری و مالی) از سوی دیگر. بنابراین اگر ما برای واکاوی این تضادها در جامعه به جای کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی ” سخن از تضاد روبنایی و تضاد زیربنایی بورزیم، گفتگوی میان ما آسان تر خواهد شد.

تضاد زیربنایی، تضاد بین کار و سرمایه است که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پابرجا خواهد ماند و اما تضاد روبنایی مربوط به تضاد حقوقی مردم با شکل سیاسی- حقوقی نظام سرمایه داری است که می تواند دیکتاتوری فاشیستی، دیکتاتوری دینی، دیکتاتوری شاهنشاهی و یا ریخت های دیگر «دمکراسی پارلمانی» باشد که در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری پشتیبان ماندگاری مالکیت خصوصی را بر ابزار تولید هستند. این تضاد تا سرنگونی این حکومت ها پابرجا خواهد ماند.

بنابراین شناخت تضاد زیربنایی در جامعه برای پیکار ما بسیار با ارزش است. مردم میهن ما همانند بیش تر کشورهای جهان، زیر نظام سرمایه داری زندگی می کنند. آری این نظام به گونه ای نارسا (ناقص) در کشور ما پایه گزاری شده است. آری روبنای این رژیم مانند همه ی کشورهای سرمایه داری ریخت تاریخی و ویژگی های محلی خود را دارد. ولی با همه ی این ویژگی ها، نظام اقتصادی و اجتماعی فرمانروا در میهن ما یک نظام سرمایه داری است. بنابراین تضاد زیربنایی نهفته در این نظام، تضاد کار و سرمایه است. مبارزه برای حل این تضاد بسود گردان کار همواره و بدون در نظر گرفتن شکل روبنایی آن وظیفه اصلی ما است.   

تضاد روبنایی در میهن ما تضاد میان حقوق سیاسی و دموکراتیک توده ها  با دیکتاتوری دینی است. اما هنگامی که از تضاد روبنایی سخن می گوییم، باید یادمان باشد که دستگاه بزرگ ستم طبقاتی نمی توانست بی همیاری و همکاری بی دریغ نهادهای دینی زنده بماند. خود ولایت فقیه در سخنرانی های گوناگون خود بارها گفته است که از پشتیبانان اقتصاد نئولیبرالی در کشور بوده است.

بنابراین مبارزه دموکراتیک زحمتکشان دستی و اندیشه ای (یدی و فکری) و مبارزه زنان و خلق ها برای دستیابی به حقوق مدنی بـا مبارزه ضد بهره کشی علیه سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد. تنیدگی تضاد روبنایی و تضاد زیربنایی تا اندازه ای است که نمی توان انگاشت که رژیم توان و خواست عقب نشینی در برابر خواست های مردم را داشته باشد. برداشت این که می توان به دیکتاتوری ولایتی ضربه ای کاری زد و آن را ناتوان کرد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلانی از اقتصاد سرمایه داری می برد، بسیار پندارگرایانه و ساده اندیشی است. برای همین هم هرگونه مبارزه صنفی و دموکراتیک در جمهوری اسلامی ایران نبرد علیه ولایت فقیه نیز هست و خودبه خود به یک پیکار سیاسی و طبقاتی فرا می‌روید.

 بایستگی (ضرورت) حل هم زمان دو تضاد روبنایی (تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت) (اصل ولایت‌فقیه در تضاد آشکار و آشتی ناپذیر با حاکمیت مردم است) و زیربنایی (تضاد با اقتصاد سیاسی نظام) انکارناپذیر است.    

بنابراین نبرد ضدسرمایه داری بدون توجه به شیوه اداری، حقوقی، قضایی نظام بهره کشی همیشه بخش جدانشدنی از پیکار ما است. اگر این چنین نبود، ما دیگر به یک حزب کمونیست نیازی نداشتیم. برای حل تضادهای دیگر ما می توانیم با ساختن جبهه ضددیکتاتوری و یا جبهه ضدامپریالیستی برای حل این تضادها تلاش کنیم. ازبن (اصلن) زاییده شدن حزب کمونیست برای حل تضاد بنیادی- زیربنایی است و بدین گونه بخش هایی از پیکار ما که در پیوند با انجام این وظیفه می شود، تا واژگونی نظام سرمایه داری پابرجا می ماند. آگاه سازی وسازماندهی کارگران برای حل تضاد میان کار و سرمایه به سود گردان کار از وظیفه همیشگی و روزانه حزب طبقه کارگر است.

با این تعریف هر دو تضاد روبنایی و زیربنایی از تضادهای مهم و برجسته جامعه ما می شوند. با این تعریف نه می توان از کارگران خواست تا سرنگونی رژیم از مبارزه علیه نظام سرمایه داری دست بردارند و نه می توان از آزادی خواهان خواست که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر افزار تولید دست از مبارزه برای دستیابی به حقوق دموکراتیک خود بکشند. درک تنیدگی این دو تضاد در شرایط کنونی بدین گونه آسان تر می شود.

بنابراین به نظر نگارنده در هم خوانی با موضع انقلابی حزب توده ایران، نبرد با رژیم ولایت فقیه از پیکار علیه اقتصاد سرمایه داری – نئولیبرالی آن جدا نیست.

اگر ما تنها به نبرد برای حل تضاد روبنایی (تضاد دیکتاتوری ولایتی با حقوق مدنی توده ها) که تضاد روز است، خشنود باشیم، اگر در این پیکار پیروز شویم، نه تنها تضاد درونی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی آفریده  نشده است، بلکه ما حتا از فراهم کردن شرایط ذهنی این کار سرباز زده ایم. شرایطی که می بایست با آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و به سوی خود کشاندن لایه های میانی ما را در نبرد برای حل تضاد زیربنایی نیرومندتر کند. برایند این سست کاری ذهنی و ناتوانی عملی جایگاه شکننده ما هنگام گفتگو با نیروهای غیرپرولتری برای پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل و گام گذاشتن در راه رشد غیر سرمایه داری می شود. و این کار همان انجام دوباره تجربه جانگداز مردم آفریقای جنوبی است.

آن هایی که این پیوند دیالکتیکی را نمی بینند و هم اکنون تنها حل تضاد روبنایی را برجسته می کنند، باید بتوانند به پرسش های زیر پاسخ دهند.

– آیا مستقل از ذهن ما مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد یا نه؟ اگر نبرد طبقاتی در جامعه وجود دارد که این حقیقتی است که حتا غیرمارکسیست ها هم به آن باور دارند، پس وظیفه ی ما به عنوان نیروهای سوسیالیستی و کارگری در برابر این مبارزه چیست؟

– خواست کارگران نه تنها سرنگونی رژیم ولایت فقیه که حتا واژگونی نظام سرمایه داری- اسلامی نیز  است. واکنش ما در برابر این ویژگی ضدسرمایه داری جنبش کارگری چیست؟

– آیا باید به کارگران بگوییم که برای اتحاد با نیروهای ضددیکتاتوری هم اکنون تا فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه از نبرد طبقاتی دست بردارند و یا دست کم از ژرفش آن بکاهند؟ آیا نبرد طبقاتی را باید تا سرنگونی رژیم از دستور کار روز برداشت ؟

 – چگونه می توان به کارگران آگاهی طبقاتی داد و آنها را برای پیشاهنگی آماده کرد و هم زمان نبرد طبقاتی را تا فردای واژگونی ولایت فقیه به کنار گذاشت؟

–زحمتکشان با باور به کی و بر پایه چه امیدی باید نبرد برای نان و کار را به فردا واگذار کنند؟ چه کسی  جلوگیر آن می شود که برسر رنجبران میهن ما مانند زحمتکشان آفریقای جنوبی نیز کلاه گذاشته نشود؟  چه کسی ما را باز می دارد که مانند حزب کمونیست آفریقای جنوبی پیاده کننده اقتصاد نئولیبرالی نشویم؟  

افزون بر این، راستش این است که همه ی نیروهای “چپ” و “راست” از جنبش زنان، آزادی خواهی لایه های میانه و حتا اعتصاب های کارگری علیه رژیم پشتیبانی می کنند. ما چگونه می توانیم ویژگی های نبرد خود را برای حل تضاد روبنایی (تضاد مردم با شکل دیکتاتوری حاکمیت) در برابر راه حل دیگر نیروها به توده ها نشان بدهیم؟ زحمتکشان با دیدن چه نشانه هایی در مبارزه ما علیه روبنای ولایت فقیهی رژیم می توانند سیاست ما را از سیاست دیگران تمیز دهند، آن را جانبدار منافع خود درک کنند و به صف ما بپیوندند؟ مهر و نشان ما چیست و کجاست؟ آیا یکی از ویژگی های حزب طبقه کارگر که آن را از حزب و سازمانهای بورژوازی و خرده بورژوازی جدا می کند همین باور به نبرد طبقاتی و سازماندهی آن نیست؟ 

شاید برخی ها بگویند که ما با نبرد بر علیه اقتصاد نئولیبرالی دولت روحانی خود را از دیگر دشمنان ولایت فقیه جدا می کنیم. ولی باید گفت که روشنگری در باره ی پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی را بسیاری از کسان از میان آن ها آقای نگهدار نیز انجام می دهند. تنها یک راه برای شناساندن راه ما مانده است، آن هم پایداری به خط مستقل طبقاتی و پافشاری به گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری است.

بنابراین نکته برجسته در گفتگوی کنونی در هم تنیدگی تضاد حقوقی مردم با ستمگران دینی و تضاد بنیادی بیشتر مردم با نظام سرمایه داری است و همان گونه که کنگره ششم حزب توده ی ایران می گوید، باید برای حل هر دو تضاد تلاش کرد. بدین گونه نامگذاری چنین تضادهایی به خودی خود هدف نیست.




طبقه کارگر افریقای جنوبی و انقلاب ملی-دمکراتیک ۱۹۸۸
برگردان: احسان صالحی

نوشته: جو اسلُوو، دبیرکل حزب کمونیست آفریقای جنوبی

موج جدید در تشکیلات کارگران و تفکر سوسیالیستی برخی پرسش های مهم را برجسته کرده است:

آیا تأکید فوری بر انقلاب ملی دمکراتیک بر این دلالت دارد که طبقه زحمتکش باید مبارزه طبقاتی را به سود مبارزه ملی کنار بگذارد؟

آیا اهداف سوسیالیستی به سود مبارزه برای دمکراسی به اصطلاح بورژوازی روی تاقچه گذاشته می شوند؟

کدام طبقه باید نقش پیشاهنگ را در انقلاب ملی دمکراتیک ما بازی کند؟

مهم‌تر از همه، در دوره ای که به اتحادهای درون طبقه ای نیازمند است، چگونه می‌توان نقش مستقل طبقاتی طبقه کارگر را حفظ و از آن پاسداری کرد؟

مقدمه

در چند سال گذشته، آهنگ افزایش یافته مبارزه در کشور ما جدل های نظری و بحث‌های سیاسی را در میان آن‌هایی برانگیخته است که در همان خط مقدم مبارزه هستند. کارگران کارخانجات، جوانان شهرها، فعالان توده‌ای و زیرزمینی، روشنفکران رادیکال، کادرهای اُمخونتو وی سیزوی [شاخه نظامی کنگره ملی آفریقا که با همکاری نلسون ماندلا در پی کشتار شارپیویل پایریزی شد]، و تمام رزمنده ها در تمامی سطح‌ها در پی بافتن پاسخ‌هایی در باره مسایل فوری و مبرم استراتژیک، تاکتیکی و سازمانی روز ما هستند. تعداد رو به افزایشی از مردم ما ضرورت آیین سیاسی لنین را درک می‌کنند: بدون تئوری انقلابی، هیچ جنبش انقلابی واقعی نمی‌تواند رخ دهد.

این بحث‌ها و جدل‌ها، در یک شیوه یا شیوه دیگر، به پایه‌ها و اصل های مشخصی بر می‌گردند، مانند مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی، مساله مرحله های مبارزه، اتحادهای درون طبقه ای. نقش طبقه کارگر ما در جبهه رهایی. بسیاری از این جدل‌ها بین افرادی است که در دیدگاه‌های عام اشتراک دارند؛ باوری که [می گوید] سلطه ملی با (نظام) سرمایه داری و با تصدیقِ آرمانِ آفریقای جنوبی سوسیالیست پیوند دارد. اما همیشه در باره کارآترین جاده تاکتیکی به سوی این هدف شفافیت وجود ندارد.

گرایشی که بی قیدانه به کارگرگرایی[۱] توصیف می شود، انکار می‌کند که مضمون اصلی نزاع آنی و فوری رهایی ملی است، گرایشی که آن را به مثابه یک انحراف از مبارزه طبقاتی تلقی می کند. این گرایش حتی اگر تناسب سلطه ملی را در فرایندهای استثمارگرانه بپذیرد، کارگرگرایی بر دورنمایی از مبارزه آنی و بی درنگ برای سوسیالیسم پافشاری می کند.

ادعا می‌شود مرحله گذار، که مستلزم اتحادهای درون طبقه ای است، به چشم‌پوشی از دورنماهای سوسیالیستی و به واسپاری رهبری طبقه کارگر منتهی می شود. ادعا می‌شود که مبارزات اقتصادی بین کارگران و کارفرماها در نقطه تولید (که لاجرم به درون صحنه سیاسی وسیع‌تر نشت می کند) «مبارزه طبقاتی» است. این نگرش گاه با دیدگاهی همراه می‌شود که جنبش سندیکایی نماینده اصلی سیاسی طبقه کارگر می باشد.

نسخه پرمایه‌تر جایگاه چپ-کارگرگرا به تازه گی در میان دانشگاهی های پیونده خورده با اتحادیه های کارگری ظهور یافته است. این نسخه نیازمندی به اتحادهای درون طبقه ای را می پذیرد، اما نگاهی از سازماندهی سیاسی طبقه کارگر را پیش می‌کشد که بیشتر با اتحادیه کارگری تناسب دارد تا یک پیشروی سیاسی انقلابی.

در سر دیگر این جدل دیدگاه هایی هست که تمایل دارند یک دیوار چین بین مبارزه برای برابری طلبی ملی و رهایی اجتماعی بر پا کنند. ویژگی مبارزه ما را به مثابه بورژوا-دمکراتیکی می نگرند که برنامه کاری بی درنگ آن فراتر از مقصدِ نوعی سرمایه داری عاری از نژادپرستی نمی رود. بنا بر این دیدگاه، زمان کافی پس از نابودی آپارتاید وجود خواهد داست تا آنگاه توجه مان را به مبارزه برای سوسیالیسم برگردانیم. از این رو، باید از اهداف نهایی سوسیالیستی مان کمتر سخن بگوییم. طبقه کارگر نباید بر اتخاذِ اقدام های اجتماعی رادیکال به عنوان بخشی از برنامه کاری فوری پای بقشارد زیرا این، متحدهای بالقوه بر علبه آپارتاید را فراری می دهد.

دلبستگی موضوعی به شکل و مضمون سیاسی جامعه پساآپارتاید همچنین سبب تمرکز بر مساله حقوق گروهی نسبت به حقوق انفرادی شده است. نژادپرست ها، البته، از «حقوق گروهی» و «چندملیت گرایی» به عنوان طناب نجات برای سلطه مستمرشان بهره برداری می کنند. این، اما، به این پرسش نمی پردازد که آیا اساسی مشروع برای چارچوپ چندملیت گرایی در آفریقای جنوبیِ نسل آینده وجود دارد.

پهلو به پهلو با فرایندهای وحدت بخش، وجودِ تنوع فرهنگی و قومی پرسش های دوستانه ای را در باره رویکرد ما به مساله ملی برانگیخته است. آیا ما باور داریم که اقوام ما همین الان هم ملت ما را شکل می دهند؟ اگر خیر، آیا آن‌ها دارند (یا آیا آنها باید به سوی ملتی واحد یا جدا از هم حرکت کنند؟ آینده تنوع فرهنگی و زبانی چیست و چقدر ما این تنوع در چارچوب حکومتی مترکز را پذیرا هستیم؟

برخی منتقدین چپگرا ما را متهم می‌کنند که تزِ ما در باره نظام استعماریِ از یک نوع خاص ضرورتاً بر این امر دلالت دارد که دو ملت در آفریقای جنوبی وجود دارد – ستمگر (سفیدپوست) و ستمدیده (سیاهپوست). صورتی از این نقد آن است که منشور آزادی [ما]، آنجا که از «جایگاه برابر» برای «تمام گروه‌ها و نژادهای قومیتی» سخن می گوید، اشاره اش به وجود چهار ملت است.

برای کمونیست های آفریقای جنوبی پرسش ها و جدل‌هایی که در بالا به آن‌ها شده است برای نخستین بارطرح نشده اند. برای بیش از ۶۶ سال ما تلاش کرده‌ایم پاسخ‌هایی را بیابیم و آن‌ها را در صحنه‌های واقعی مبارزه به کار ببندیم. ما مدعی نیستیم که خردمندتر از همگان هستیم. اما، از آنجایی که به ابزار تئوریکی مارکسیسم-لنینیسم و سرمایه بی همتای تجربه انقلابی مجهز هستیم، گستاخی نیست ادعا کنیم که حزب ما به شکل بی همتایی شایستگی آن را دارد که بتواند کمک کند راه درستِ تجزیه و تحلیل را روشنگری کند. این فرایندی است که نیازمند هم خلاقیت و هم صراحت فکری است. نیز نیازمند تبادل نظر نه تنها درون رده های مختلف حزب بلکه بین ما و همه کنشگران جدی انقلابی غیرحزبی هم می باشد.

باید در باره نگرانی‌های واقعی از برخی رویکردها و فرمول بندی ما (چه از یک جایگاه «راست» و چه از جایگاه «چپ») بحث کرد، نه که تنها آنها را مردود شمرد. به این منظور، پس، ما در ادامه موردهای زیر را بررسی می کنیم:

الف) مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی

ب) مرحله های مبارزه

ج) رهبری طبقه کارگر، و

د) ساختار ملت آفریقای جنوبی

الف) مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی

حزب کمونیست آفریقای جنوبی – در اساسنامه ۱۹۸۸ خود تأکید می‌کند که هدفش این است طبقه کارگر را به سوی هدف استراتژیک استقرار یک جمهوری سوسیالیستی رهبری کند «و هدف آنی تر دستیبابی به آماج های انقلاب ملی دمکراتیک است که به شکلی جدایی ناپذیر با آن پیوند دارد». اساسنامه مضمون اصلی انقلاب ملی دمکراتیک را این‌گونه نوصیف می کند:

«..رهایی ملی مردم آفریقا به طور اخص و مردم سیاهپوست به طور عام، نابودی قدرت سیاسی و اقتصادی طبقه نژادپرست حاکم، و استقرار حکومتی متحد از قدرت مردم، که در آن طبقه کارگر نیروی مسلط خواهد بود و که به شکلی پیوسته به سوی رهایی اجتماعی و محو کامل استثمار انسان به دست انسان حرکت خواهد کرد».

انقلاب ملی دمکراتیک، مرحله جاری مبارزه در کشور ما انقلابِ تمام مردم ستمدیده است. این به آن معنی نیست که «مردم» ستمدیده را می توانپد یدیده ای واحد یا یک‌دست در نظر گرفت. اردوگاه اصلی در مبارزه آنی ترکیبی از طبقه ها و قشرهای گوناگون (غالباً سیاهپوست می‌باشد که از اشکال و درجه های متنوع از ستم ملی و استثمار اقتصادی رنج می برند) است. اردوگاه آن‌هایی که از سلطه ملی سود می‌برند و از آن پشتیبانی می‌کنند، نیز، به طبقه هایی نقسیم می شوند.

برخی «نظریه پردازان آگاه» به کارگران در برابر سخن ما از «انقلاب تمام مردم ستمدیده» پیوسته هشدار می‌دهند و به آن‌هایی که چنین فرمول بندی های را به کار می گیرند، انگ «عوامگراها» می زنند، نه انقلابی ها. بیاییم ببینیم لنین در باره این مساله چه می‌گوید زمانی که او نیز این عادت را داشت از کلمات این چنینی برای توصیف قیام در روسیه استفاده کند:

بله، انقلاب مردم. سوسیال دمکراسی … ایجاب می‌کند که این واژه را نباید برای سرپوش گذاشتن بر ناتوانی در درک ستیزهای طبقاتی درون مردم به کار گرفت… اما، این مردم را به شکلی به طبقه ها تقسیم نمی‌کند که طبقه پیشرو درون خودش زندانی گردد… طبقه پیشرو باید با انرژی و شوق بیشتر به خاطر تمام مردم، در پیشاپیشِ تمام مردم بجنگد (مجموعه آثار، ج ۱، ص۵۰۳).

البته، منافع بلندمدت طبقه ها و قشرهای مختلف اردوگاه انقلابی ضرورتاً با هم همخوانی ندارند. آن‌ها استحکام و التزام یکسانی حتی به هدف‌های آنی انقلاب دمکراتیک ندارند. از درون رده های قشرهای متوسط و بالاتر سیاهپوست روشن است که دشمن به دنبال سرچشمه های همکاری و همدستی خواهد بود. به این مساله بازخواهیم گشت.

در کل، اما، این درست است که انقلاب ملی دمکراتیک ما گویای منافع عینی گسترده نه تنها طبقه کارگر، بلکه منافع بیشترین طبقه های درون اکثریت مردم را می باشد، از جمله خرده بورژاوزی سیاهپوست و قشرهای مهم بورژوازی نوپای سیاهپوست. این واقعیت بنیان مبارزه‌ای را مهیا می‌کند که هدفش این است که همه طبقه ها و قشرهای ستمدیده به عنوان شرکت کنندگان در ائتلاف آزادیبخش ملی را به سمت خودش بسیج کند.

ما بر این باوریم که طبقه زحمتکشان بخشی جدایی ناپذیر و نیروی پیشروی چنین ائتلاف آزادیبخش است. اما رابطه هایش با دیگر طبقه ها و قشرها را نمی‌توان به پذیرش اهداف سوسیالیستی از سوی آن‌ها مشروط کرد. منشور آزادی برنامه سرنوشت سازی است که به هدف توضیح و بیان آمال مشترک آنیِ همه طبقه های اجتماعی ستمدیده دگرگونی پیوسته یافته است. این سند خود به تنهایی برنامه‌ای برای تحقق سوسیالیسم نیست، اگرچه (همان گونه که بعد استدلال خواهیم کرد) می‌تواند بنیان پیشروی پیوسته به سوی آینده سوسیالیستی باشد.

موج جدید در تشکیلات کارگران و تفکر سوسیالیستی برخی پرسش های مهم را برجسته کرده است:

آیا تأکید فوری بر انقلاب ملی دمکراتیک بر این دلالت دارد که طبقه زحمتکش باید مبارزه طبقاتی را به سود مبارزه ملی کنار بگذارد؟

آیا اهداف سوسیالیستی به سود مبارزه برای دمکراسی به اصطلاح بورژوازی روی تاقچه گذاشته می شوند؟

کدام طبقه باید نقش پیشاهنگ را در انقلاب ملی دمکراتیک ما بازی کند؟

مهم‌تر از همه، در دوره ای که به اتحادهای درون طبقه ای نیازمند است، چگونه می‌توان نقش مستقل طبقاتی طبقه کارگر را حفظ و از آن پاسداری کرد؟

پاسخ به این پرسش ها و کلید عزم استراتژی و تاکتیک‌های درست در وضعیت جاری به درک درست رابطه بین مبارزه طبقاتی و ملی نیازمند است.

اگر ما پرسش را این‌گونه طرح کنیم که آیا مبارزه ما یک مبارزه ملی است یا یک مبارزه طبقاتی، ناگزیر به پاسخ نادرستی خواهیم رسید. پرسش درست این است: رابطه‌ بین این دو مقوله چیست؟ ناتوانی در درک مضمون طبقاتی مبارزه ملی و مضمون ملی مبارزه طبقاتی در شرایط موجود می‌تواند مانع پیشبردِ گذارهای هم دمکراتیک و هم سوسیالیستی ای شود که ما پیگیرش هستیم.

تقدم فوری مبارزه بر ضد ستمگری/ استبداد نژادی از واقعیت‌های عینی وضعیت جاری ما جاری می شود. مفهوم سلطه ملی رازگونه ای نیست که ما را از رویکردهای طبقاتی سر در گم کند. این بر هر سطحی از استثمار طبقاتی تأثیر می گذارد. در حقیقت، طبقه کارگر ما را به مقوله‌های رنگِ پوست تقسیم می کند. بنابراین، دسته بندی های غیرمعمول مانند «طبقه کارگر سفید پوست» و «طبقه کارگر سیاهپوست» «غیرعلمی» نیستند، بلکه تنها بیان واقعیت‌هاست.

سلطه ملی با طبقه حاکمی حفظ می‌شود که دستگاه دولتی اش از منافع اقتصادی و امتیازهای اجتماعی همه طبقه های درون جامعه سفیدپوست پاسداری می کند. آرمان خلق آفریقایی را به سوی ملتی واحد انکار می‌کند و، در جایگاه اش، کوشش می‌کند قبیله گرایی و قومگرایی را جاودانی کند. اینها، و گروهی از شیوه عمل‌های (یا پرایتک های) مرتبط به هم، نمودهای قابل مشاهده روزانه ی سلطه ملی هستند.این شیوه عمل‌ها بر وضعیت و زندگی هر سیاهپوستی در هر طبقه ای تأثیر می گذارد. این، اما، طبقه کارگر است که، در عمل، از شدیدترین شکل سلطه ملی رنج می برد. و آن‌هایی که نبرد با سلطه ملی به عنوان عنصر کلیدی فوری بسیج کننده طبقه کارگر ما را رد می‌کنند، در دنیای غیرواقعی خودشان زندگی می کنند.

مشاهده گسترشِ اخیرِ آگاهی از پیوند بین سلطه ملی و استثمار طبقاتی در میان بخش‌های سازمان یافته طبقه کارگر دلگرم کننده است. این گستردگی در اساس مدیون تجربه‌های فزونی یافته مبارزه با سلطه نژادی در دوره اخیر است.

باورهای سوسیالیستی نه تنها از اطلاعاتِ کتابی، بلکه از مبارزه در محدوده معضل های روزانه سرچشمه می گیرند. و برای آن‌هایی که باید با واقعیت‌های همیشگی و خوارشدگی های ناشی از بیدادگری های نژادی (در محل تولید، در شهرها، در خیابان ها، و مانند آن) زندگی کنند، هیچ معضلی فوری تر و متناسب‌تر از تجربه ستم ملی وجود ندارد. این به یقین نقطه آغازِ آگاهی سیاسی برای هر کارگر سیاهپوست ایست.

بیشتر در مبارزه واقعی با ستم ملی است که ریشه‌های طبقاتی آن را می‌توان به شکلی موثرتر درک کرد. این مبارزه است که رابطه نهفته بین سرمایه داری و سلطه ملی را در کشور ما به بهترین شکل آشکار می کند.

آن‌هایی که دوست دارند مفهوم مبارزه طبقاتی را مبارزه اتحادیه کارگری با کارفرماها محدود کنند، و آن‌هایی که مبارزه سیاسی را تنها از منظرهای محدود اقتصادی بنگرند، به این باور خواهند رسید که باید به سخن لنین در باره این پرسش ها گوش فرا دهند:

آیا درست است که مبارزه اقتصادی، در کل، از لحاظ گستردگی مناسب ترین ابزار برای به میدان کشاندن توده ها به مبارزه سیاسی است؟ خیر، کاملاً نادرست است. هر نمودِ دیکتاتوری پلیسی و خشونت استبدادی – نه فقط در ارتباط با مبارزه اقتصادی – نمودی نیست که اگر یک خرده کمتر «به لحاظ گستدرگی مناسب» باشد بتوان از آن به مثابه ابزاری برای به میدان کشاندن توده ها استفاده کرد… از مجموعِ موردهایی که در آن‌ها کارگران (یا خودشان یا نزدیکان خودشان) از دیکتاتوری، خشونت، و فقدان حقوق رنج می برند، بی‌شک تنها یک اقلیت کوچک موردهایی از دیکتاتوری پلیسی را در مبارزه سندیکاهی به نمایش می گذارند» (مجموعه آثار، ج ۱، ص ۱۳۶).

مبارزه طبقاتی در دوره ای از هژمونی سرمایه داری، در دراز مدت، مبارزه‌ای سیاسی برای فتح نهایی قدرت به دست طبقه کارگر است. اما مضمون این مبارزه طبقاتی همیشه ثابت باقی نمی ماند: این را وضعیت عینی در لحظه مشخص تاریخی دیکته می کند. ما نمی‌توانیم مفهوم مبارزه طبقاتی را به آن لحظه‌های نادری محدود کنیم که فتح فوری قدرت سوسیالیستی در دستور کار است. هنگامی که کارگران درگیر مبارزه ملی برایاز بین بردن سلطه نژادی اند، آن‌ها، همزمان، به یقین درگیر مبارزه طبقاتی می شوند.

هنگامی که کارگران اتحادهایی را با دیگر طبقات شکل می دهند، مبارزه طبقاتی در پس زمنیه ناپدید نمی شود. تاریح تمام مبارزات در اساس مرحله های موقت اینچنینی را شامل می شوندد. اگر نه نبرد طبقاتی، پس جوهر مبارزه در خلال این مرحله ها چیست؟ چیزی به نام مبارزه طبقاتی «خالص» وجود ندارد و آن‌هایی که در جستجویش هستند، می‌توانند این کار را تنها در انزوا و صندلی راحتی کتابخانه ها انجام دهند. لنین در باره این دیدگاه که انقلاب‌های اجتماعی نیازمند دو ارتش منزه است، با طنزی تلخ می گوید:

پس یک ارتش در جایی آرایش می‌گیرد و می گوید: «ما برای سوسیالیسم می جنگیم» و دیگری در نقطه‌ای دیگر و می گوید: «ما برای امپریالیسم می جنگیم» و این یک انقلاب اجتماعی خواهد بود! … کسانی که در انتظار یک انقلاب اجتماعی «خالص» اند، هرگز آن را نخواهند دید. این افراد بی آنکه مفهوم انقلاب را درک کنند، دم از انقلاب می زنند (مجموعه آثار، ج۲۲، ص۶-۳۵۵)

زمانی که برای در هم شکستن اشغال نظامی ژاپن، استعمار فرانسه، و سر آخر امپریالیسم آمریکا و نیروهای دست نشانده اش، کارگران ویتنامی انرژی اصلی شان را در اتحاد با نیروهایِ دیگر طبقات متمرکز می کردند، آن‌ها مبارزه طبقانی را کنار نگذاشتند. وقتی هیتلر جنگ جهانی را راه انداخت، مضمون اصلی مبارزه طبقاتیِ کارگران به درستی به شکست فاشیسم بدل شد. این وظیفه [شکلگیری] «مردمی ترینِ» جبهه ها را ایجاب کرد که در ان نیروهای ضدفاشیست و ضدسوسیالیسم را گرد هم آورد. این موضوعِ رکورد تاریخی است که پیروزی ضدفاشیست بیشترین گستره جهان سوسیالیستی را از انقلاب اکتبر تا آن زمان ممکن ساخت و راه را به سوی انقلاب‌های موفق ضدامپریالیستی و ضداستعماری گشود.

وقتی ما طبقه کارگر را تشویق و ترغیب می‌کنیم که (در اتحاد با دیگر طبقه های از نظر ملی ستمدیده) انرژی اصلی شان را وظیفه آنی کسب رهایی ملی فدا کنند، ما به یقین مبارزه طبقاتی را کمرنگ نمی‌کنیم یا از آن عقب نشینی نمی کنیم. بر عکس، ما آن را با تنها شیوه ای پیش می‌بریم و توانمندترش می‌کنیم که در زمان حاضر عملی می باشد.

ما همچنین نمی خواهیم انقلاب سوسیالیستی را با تأکید بر هدف‌های ملی دمکراتیکِ مرحله آنی مبارزه عقب بیندازیم یا از سر باز کنیم. لنین، در پاسخ به منتقدین سیاست بلشویکی در باره تقدم انقلاب دمکرایتک، می گوید «ما (انقلاب سوسیالیستی را) راعقب نمی اندازیم، بلکه، با تنها شیوه ممکن، در این مسیر درست، یعنی مسیر جمهوری دمکراتیک، گام های نخست را به سوی آن بر می‌داریم (مجموعه آثار، ج۱، ص۴۳۵). تأکید فوری ما بر مبارزه برای دمکراسی و «قدرت مردم» پیش نیاز ضروری برای پیشروی بلندمدت به سوی گذار سوسیالیستی است.

به طور همزمان، اما، رهایی ملی ضرورت کوتاه مدت طبقاتی برای زحمتکشان است. از آنجایی که سنگینی دیکتاتوری ستم ملی بر طبقه کارگرِ دو برابر استثمار شده آفریقای جنوبی بیشتر از هر طبقه زحمتکش دیگر است، نابودی آن از طریق کوتاه ترین راه ممکن، خود، عمیق‌ترین منافع پرولتاریای ما محسوب می شود. هم به طور آنی و هم در درازمدت، طبقه کارگر ما مقاومت می‌کند تا از پایان سلطه ملی دستاوردهای بیشتری از هر طبقه دیگر در میان ستمدیدگان نایل شود.

این واقعیت‌ها کمک می‌کند شکل و مضمون مبارزه طبقاتی کارگران را در لحظه سرنوشت ساز حاضر و نیز اتحادهای لازم برای پیش برد هدف‌های طبقه کارگر را تعریف و تشریح کنیم. «مبارزه طبقاتی»یی که از این حقیقت‌ها چشم می پوشد تنها می‌تواند، نه در صحنه واقعی مبارزه، بلکه در اتاق سخنرانی بجنگد.

نباز به تمرکز بر حال، اما، دلالت بر واگذاری و چشم‌پوشی از آینده ندارد. در بخش بعدتر به طور کامل‌تر استدلال می‌کنیم که شرکت طبقه کارگر در انقلاب دمکراتیک (که نیازمند اتحادها، برنامه‌های حداقلی، و مانند آن است) دلالت بر کم توانمند کردن جایگاه های مستقل طبقاتی اش ندارد.

همچنین، در خلال مرحله‌ای که بر گذار دمکراتیک تأکید دارد، نیاز نیست گسترش آگاهی سوسیالیستی میان زحمتکشان را به عقب بیندازیم– اعتقادی که به اشتباه برخی از منتقدین چپگرا آن را به حزب ما نسبت می دهند. در خلال این دوره حفظ و تعمیق درک طبقه کارگر از وابستگی متقابل بین آزادی ملی و رهایی اجتماعی حیاتی است. این وظیفه را نمی‌توان تا برافراشته شدن پرچم ای ان سی (کنگره ملی آفریقا) بر فراز شهر پریتوریا به عقب انداخت. به پیروی از گفته‌های بالا است که شرکت طبقه کارگر ما و پیشتاز سیاسی‌اش در اتحاد رهایی ضرورتی هم درازتمدت و هم کوتاه مدت است. مشارکت اس ای سی پی (حزب کمونیست آفریقای جنوبی) در این چنین اتحادی، آن‌گونه که منتقدین چپگرای ما مدعی اند، نوعی «دنباله روی» یا «عوامگرایی» نیست. همچنین، آن‌گونه که بدگویان راستگرای ما می گویند، ترفند فرصت طلبانه نیست که بخواهیم «دستور کار به اصلاح نهان»مان را پنهان سازی کرده و از ای ان سی تنها به عنوان جاپایی برای رسیدن به سوسیالیسم استفاده کنیم.

ما هرگز اعتقادمان را پنهان نکرده‌ایم که کوتاه ترین مسیر سوسیالیسم از راه حکومتی دمکراتیک می گذرد. اما، همان گونه که پیش از این اشاره شد، اس ای سی پی در این اتحاد به یک دلیل بسیار قانع کننده دیگر شرکت می کند؛ همزمان، اعتقاد ما که نابودی سلطه ملی، (به عنوان هدف بنیادین ما از اتحاد) می باشد، فوری ترین نگرانی طبقاتی پرولتاریای ما است.

 

این، اما، نگرانیِ دیگر طبقه های اصلیِ درون اکثریت تحت سلطه، هم، است. با به ذهن سپردن جایگاه طبقاتی آن‌ها، از خود باید پرسید که آیا پایه‌ای واقعی براییک برنامه‌ وجود دارد که بتواند این طبقه ها را به کنارِ جبهه رهایی جذب کند و بتواند چنین کاری را بدون کنار آمدن با منافع بنیادین طبقه کارگر انجام دهد؟

 

با کنار گذاشتن اتحادهای طبقه ای و تکروی، طبقه کارگر در حقیقت رهبری مبارزه ملی را به قشرهای بالای متوسط و متوسط واگذار خواهد کرد. این به یک راه حل خیانت آمیز رفورمیستی و به یک آفریقای صرفاً سرمایه داری پساآپارتاید با هژمونیِ جنبشِ ملی سیاهپوستانِ بدل خواهد شد که بورژوازی بر آن مسلط خواهد شد.

ب) قشرهای متوسط سیاهپوست و بورژوازی در حال ظهور سیاهپوست

گفته‌ایم که انقلاب ملی دمکراتیک منافع عینی وسیع طبقه کارگر و بیشتر طبقه های دیگر است که اکثریت تحت سلطه ملی را نمایندگی می کند. ما به جایگاه ویژه بورژوازی دیوان سالار (بروکراتیک) در منطقه های سیاهپوست نشین و در بخش‌های شهری باز خواهیم گشت، که هستی‌اش به همکاری با سلطه نژادی وابسته است.

رویکرد ما به مضمون چندین طبقه ای بودن مرحله جاریِ مبارزه توجه زیادی از برخی منتقدهای چپگرای ما را به خود جلب کرده است. اما از آن جایی که آن‌ها با به زمین انداختن بولینگ هایی (یا گوی های چوبی ای) که خودشان بر پا کرده اند، رویکردمان را تحریف کرده اند، لازم است چند کلمه‌ای را به چند امر بدیهی اختصاس دهیم:

بدیهی است که طبقه سرمایه دار سیاهپوست خواهان نظام سرمایه داری است و این که تمام کوشش خود را می‌کند در این راستا بر جامعه پسا آپارتاید تأثیر بگذارد.

بدیهی است که طبقه های متوسط و بالاتر که در اتحاد وسیع رهایی [ملی] شرکت می کنند، برای کسب هژمونی [با دیگران] در می‌افتند و کوشش خواهند کرد منافع شان را به عنوان منافع تمام آفریقایی ها نمایندگی کنند. بدیهی است که (مانند دیگر همتایان خود در تمام نقاط دنیا) قشرهای متوسط و بالاتر سیاهپوست که خودشان را در کنار مبارزه مردم می یابند، اغلب ناسازگار و دودل هستند. آن‌ها برای دستیابی به یک نتیجه اصلاح طلبانه (رفورمیستی)، نه انقلابی، معمولاً سست ترین طعمه دشمن هستند. این امری نسبتاً بدیهی است. اما به همین اندازه بدیهی است که اگر طبقه کارگر و پیشروی آن و تشکل های توده‌ای قرار باشد به خودشان محدود باشند یا در خود فرو روند، بزرگترین آسیب به آرمانِ هم رهایی و آزادیِ ملی و هم رهایی اجتماعی وارد خواهد آمد. با کنار گذاشتن اتحادهای طبقه ای و تکروی، طبقه کارگر در حقیقت رهبری مبارزه ملی را به قشرهای بالای متوسط و متوسط واگذار خواهد کرد. این به یک راه حل خیانت آمیز رفورمیستی و به یک آفریقای صرفاً سرمایه داری پساآپارتاید با هژمونیِ جنبشِ ملی سیاهپوستانِ بدل خواهد شد که بورژوازی بر آن مسلط خواهد شد. در این مسیر، «پاکیزگی طبقاتی» بی‌شک به خودکشی طبقاتی منتهی می‌شود و شعارهایِ به نظر سوسیالیستی در حقیقت دستیابی به سوسیالیسم را متوقف می کند

قشرهای سیاهپوست طبقه متوسط و بالاتر یک نیروی سیاسیِ نسبتاً مهم، به ویژه در مبارزه جامعه های مختلف کشور را شکل می دهند. چه بخواهیم و چه نه، آن‌ها در چنین مبارزه هایی شرکت می‌کنند و مشارکت شان، اغلب، پیشتازانه است. آن‌ها معمولاً در میان پرطنین ترین بلندگوهای مطالبه ها بوده و (همان گونه که از شناخت و آگاهی سیاهپوستان تجربه کرده ایم) گاهی پیشگامانِ شکل‌های جدیدی از ایدئولوژِیِ نسبتاً ملی گرایانه هستند.

پرسش، بنا براین، این نیست که آیا شرکت کنندگان در مبارزه هستند یا خیر. پرسش واقعی این است که طبقه کارگر، با خودداری از برپایی یک سنگر مشترک، کمک می‌کند آن‌ها سرراست به دامن دشمن بغلتند یا خیر. از سوی دیگر، با برقراری ارتباط با آن‌ها در پلاتفرم های مشترک حداقلی، طبقه کارگر قادر است جایگاه قدرتمندتری را بنا سازد و نیز برخی از پتانسیل های منفی طبقه متوسط را خنثی کند.

این، در تمام موردها، یک اصل بنیادین استراتژیِ انقلابی طبقه کارگر است که، در هر مرحله ای، ضرورت دارد نیروهایی را به بالاترین سطح برساند که بتوان آن‌ها را حول یک برنامه مشترک حداقلیِ پایبند به اصول در برابر طبقه حاکم بسیج کند. این تنها به توسل به وجدان فردی بستگی ندارد که گهگاهی (همان گونه که ما در میان اقلیت محدودی از جامعه سفیدپوست شاهد بوده ایم) بر ضد ریشه‌های طبقاتی و منافع گروهی اش شورش می کند.

وقتی، اما، موضوعِ الگوی رفتاری نهادهای طبقاتی به میان می آید، تجربه نشان می دهد که، در کل، آن‌ها به واسطه گرایش به حفظ منافع اقتصادی شان برانگیخته می شوند. در پی آن، برای آنکه اطمینان بیابیم کدام نیروی اجتماعی را می توان در لحظه‌ای خاص به سود انقلاب متقاعد کرد (بی آن که بخواهیم با هدف‌های اصلی‌اش سازش کنیم)، لازم است در گام نخست عامل های اساسیِ اقتصادی را تجزیه و تحلیل کنیم که بر مشارکت آن‌ها تأثیر خواهد گذاشت. به عبارتی دیگر، مخالفت مشترک با سلطه نژادی در سطح اجتماعی ممکن است، خودش به تنهایی، برای ساروج بندی اتحاد درون طبقه ای بسنده نباشد.

آیا پایه و اساس ملموسی (که ریشه در منافع اقتصادی طبقه ها دارد) برای کشاندن طبقه های متوسط و بالاتر سیاهپوست به اتحاد درون طبقه ای در مبارزه فوری برای نابودی سلطه ملی وجود دارد؟ ما بر این باوریم که پاسخ به طور قطع آری است. بیاییم نگاهی به فعالیت‌های طبقه حاکم در این زمینه بیندازیم.

در دهه اخیر، اندازه طبقه های متوسط و بالاتر سیاهپوست افزایش یافته است. حکومت چند موانع پویایی طبقاتی را کم کرده است و به شکلی گزینشی بخش‌هایی از کسب و کار سفید پوست ها را به بازگشت به محدوده سابقاً ممنوعه تشویق و ترغیب کرده است. نه حکومت و نه این کسب و کارها انگیزه شان را برای این اقدام ها پنهان نکرده اند. آن‌ها طراحی شده‌اند تا نیروی اجتماعی سیاهپوست مهم‌تری را خلق کنند که از منافع بی چون و چرایی در وضعیت موجود و نظام سرمایه داری برخوردارند؛ نیرویی که، آن‌ها امیدوارند، خودش را از مبارزه ملی دور کند یا، شاید، آن را تصاحب کند.

با وجود «اصلاحات» و [کسب] امتیازهای فرعی دهه گذشته، سرنوشت آنی طبقه های متوسط و بالاتر سیاهپوست با مردم زحمتکش سیاهپوست خیلی بیشتر پیوند دارد تا با معادل های آن‌ها در صف رنگ سفید یا سیاه. به دلیل های [صرفاً] رنگ، تحرک طبقه آن‌ها نمی‌تواند فراتر از نقطه‌ای معین پیش برود. آن‌ها هنوز در محاصره ناتوانی‌های ملی- چه فرهنگی و اجتماعی و چه سیاسی و اقتصادی- هستند که آن‌ها را از همتایان طبقاتی سفیدپوست شان متمایز می کند.

علیرغم اصلاحات، در سطح اقتصادی، ستم ملی اثرش را بر سرمایه داران سیاهپوست در فرایند انباشت [سرمایه] تدوام خواهد بخشید. به همراه برخی استثناها، آن‌ها نمی توانند مالک زمین و املاک در بخش‌های اصلی کسب و کار باشند. آن‌ها از دسترسی به سرمایه های اعتباری و وامی و مانند آن برخوردار نیستند. و در سطح‌های اجتماعی و فرهنگی، یک سرمایه دار سیاهپوست در بیشتر تحقیرهای موجود در جایگاه دونِ مربوط به رنگ پوست با یک کارگر سیاهپوست شریک خواهد بود.

اندکی سرمایه دار سیاهپوست ممکن است اکنون قادر باشند در برخی نشست های هیئت امنا به عنوان نمادی از «پیشرفت سیاهان» با بزرگ سرمایه دارانی مانند اُپنهایمر دم خور شوند، اما آن‌ها گتوها [یعنی محله های سیاه نشین] شان را به قصد زندگی در همسایگی مدیران همکارشان ترک کنند، در پارلمانی مشترک بنشینند، بر حقِ قوم و خویش شانِ مناطق روستایی برای کوچیدن به شهرک های زادگاهی شان و حقوقی مانند آن پافشاری کنند. این زننده ترین و جبری ترین شکل‌های اقتصادگرایی است که می‌تواند تأثیر این‌ و بسیاری دیگر از تباهی های ستم ملی را که طبقه یا گروه واحدی را در جامعه سیاهپوستان مستثنی نمی کنند، کم اهمیت جلوه دهد.

اما، همان‌گونه که تا الان استدلال کرده ایم، سرانجام این عنصر اقتصادی است که نقشی بنیادین در تعیین توازن ها یا صف های طبقاتی ایفا می کند. رویکردهای طبقاتی با هم ناسازگار به ذات جامعه پساآپارتاید ممکن است، در عمل، کاملاً بر تبعیض های اقتصادی موجود و بیزاری مشترک سیاهان از حکومت سفیدپوستان سایه بیفکند. در جامعه تحت سلطه نژادی، یک موتسیونیئن به احتمال زیاد ترجیح خواهد داد سرمایه دار باقی بماند اگر آلترناتیو (گزینه بدل) این باشد که او در آفریقای جنوبی دمکراتیک یک کارگر خواهد شد. بنابراین، علاوه بر تأثیر اجتماعی شیوه-عمل‌های یا پرایتک های نژادی ای که به شکلی گوناگون بر همه طبقه ها و قشرهای سیاهپوست اثر خواهد گذاشت، آیا پایه و اساسِ اقتصادی ملموسی برای یک اتحاد میان طبقه ای سیاهان وجود دارد؟

چنین پایه ملموسی وجود دارد. این در دورنمایی از فاز میان زمانی یا موقت در دوره پساآپارتایدی جای دارد که نه آمال اقتصادی فوریِ دیگر طبقه های تحت سلطه ملی را تهدید می کند، و نه بر ضد منافع بنیادین کارگران عمل می کند. این دورنما (آن گونه که عیبجوهای «چپ» ما ادعا می کنند) صرفاً برای جذبِ عنصرهای وسیع به جبهه رهایی سازگار نیست (۱).

همچنین، به هیچ روی، عقب نشینی از تعهد به پایانِ هر شکلی از استثمار انسان به دست انسان نیست.

ما هرگز اعتقاد راسخ مان را پنهان نکرده ایم، که رهایی واقعی ملی بدون رهایی اجتماعی در نهایت ناممکن است. منشور آزادی و برنامه حزب ما، اما، سوسیالیسم را به عنوان پیامد فوری پیروزی دمکراتیک برنامه‌ریزی نمی کند. در خلال این فاز، نقش حیاتی، در شرایط مشخص، بی‌شک نیازمند بخش خصوصی است (۲).

حتی آنجا که گذار سوسیالیستی مستقیماً در دستور کار است، نقش بخش خصوصی را نمی توان نادیده گرفت. با کنار گذاشتن زیاده روی های جنون آمیزِ کامبوجِ پال پوت، دولت های سوسیالیستی تثبیت شده و همین اخیراً احزاب آفریقایی متعهد به پیشرفت سوسیالیستی، درس های بسیار زیادی را در این حوزه آموخته اند. دوره گذار به سوسیالیسم ممکن است کاملاً به حق خواهان حفظ بخش‌های گزینش شده‌ای از بخش خصوصی باشند. نابودی مکانیکی و تعمیمی این بخش برای رضایتمندی راست-آیینی (ارتدکس) شعاری و آرمانی، اغلب در خدمتِ تضعیف ایمان زحمتکشان به توانایی سوسیالیسم در بر آوردن انتظار آن‌ها بوده است.

ما به لزوم گام هایی فوری که باید در دوره پساآپارتاید برای در هم شکستن ابزار اعمال فشار اقتصادی شرکت های انحصاری و انتقال بخش عمده ثروت از مالکیت خصوصی به اجتماعی برداشته شود، باز خواهیم گشت. در اینجا به گفتن این بسنده می‌کنیم که این اقدام ها لزوماً به انقباض قابل توجه فوری بخش خصوصی منتهی خواهد شد. نود و نه در صد این بخش اکنون در مالکیت و کنترل سرمایه داران سفیدپوست، یک انحصار نژادی، هست که ابزار کلیدی سلطه ملی را تشیکل می دهد.

در ضمن، عوامفریبی آسیب زا و راهنمایِ هرج و مرج خواهد بود اگر اعلام کنیم که دولت پساآپارتاید، در چشم به هم زدنی، قادر خواهد بود اقتصاد بازار را به شکلی کامل از میان بردارد، تمام بخش خصوصی را از بین ببرد، و از شر تجربه های اندوخته شده کسب و کار و مهارت های مدیریتی این بخش آزاد شود. با برداشتن مانع های نژادی، آن کاسب کاران سیاهپوست که قربانیانِ رشد ستمِ ناشی از نژادپرستی بوده‌اند، به یقین فضای بیشتری برای توسعه خواهند یافت نسبت به آنچه که به آن‌ها در حکومت آپارتاید اجازه داده می شد. توشه های ضدانحصاراتیِ منشور آزادی همچنین جاده هایی برای رشد نسبی کسب و کار سیاهان در دوره پساآپارتاید خواهد گشود.

به عبارتی دیگر، در یک حکومت دمکراتیک وضعیت اقتصادی (و دیگر جنبه‌های زندگی) طبقه های سیاهپوست متوسط و بالاتر بهتر از آنی خواهد بود که الان است. در این معنی، انقلاب ملی دمکراتیک منافع آنی آن‌ها را به عنوان یک طبقه نمایندگی می کند؛ بنیادی مشروع و پایبند به اصول را برای آن اتحاد میان-طبقه ای تدارک می بیند که از سوی جبهه رهایی [ملی] ما برنامه‌ریزی می شود. (۳)

آن‌هایی که هراس دارند که این برابر با گسترش سرمایه داری در دولت پسااستعماری است، باید به خاطر داشته باشند که ما داریم از یک گروه کوچک یعنی قشرهای متوسط و بالاتر سیاهانی حرف می‌زنیم که تنها حدود دو در صد تولید ناخالص ملی را اساساً در بخش درجه سوم [اقتصادی]، تولید می کنند. در هر مورد، طبق منشور آزادی، افزایش رشد آن به عنوان پیامدِ برداشتن مانع های نژادی در تجارت و تولید [صنعتی] کنترل خواهد شد تا به رفاه مردم کمک کند.

با بریدن ته بال های حجم به شدت تاثیرگذارِ سرمایه خصوصی موجود، عوامفریبی محض چپ افراطی است اگر این رویکرد را به عنوان تعهد به شیوه سرمایه داری دولت [ملی دمکراتیک] توصیف کنیم (۴). نمی‌توان انکار کرد که بخش خصوصی در هر اندازه اش لاجرم به تولید گرایش های منفی اجتماعی و ایدئولوژیکی کمک خواهد کرد. اما کنترل اجتماعی بر ابزار اصلی تولید و توزیع از سوی یک قدرت سیاسی، که طبقه کارگر بر آن سلطه دارد، چنین گرایش هایی را خنثی می کند.

آنچه در باره طبقه های سیاهپوست متوسط و بالاتر گفته‌ایم به همه جزهای آن وارد نیست. همیشه در پرداختن به بورژوازی دیوان سالار (بروکراتیک) نوبنیادِ سیاهپوست به عنوان یک دسته بندی ویژه هشیار بوده‌ایم اگرچه درجه‌ای از تبادل پذیری (یا ترادف) بین آن و دیگر قشرها وجود دارد.        

بورژوازی دیوان سالار به قشری گفته می‌شود که، برای انباشت سرمایه اش، کمابیش، کاملاً به‌ جایگاه اش در ساختارهای همکنشی «دولت ها»ی آپارتایدِ منطقه های سیاهپوست نشین، شوراهای شهری، هیئت های اجرایی، و مانند آن وابسته است. خودش را اغلب از راه کلاهبرداری، فساد ثروتمندتر کرده و از دسترسی به ساختارهای همکنشی سود می‌برد تا زمین، مکان های تجاری و دیگر منابع را به خودش تخصیص دهد. پیدایش و زوالش تنها به بقای سلطه نژادی بستگی دارد. (خیانت های فردی اش به کنار) بورژاوزی دیوان سالار با دشمن همسنگر خواهد بود.

وفاداری دیگر قشرهای متوسط و بالاتر سیاهپوست به هدف‌های فوری مبارزه ملی را نمی‌توان مسلم دانست؛ باید در این میدان مبارزه کرد. به خاطر روح سیاسی این قشرها، از طبقه حاکم انتظار می‌رود با اتحاد رهایی مخالفت کند، و از پتانسیل های طبقاتی این قشرها به خاطر دودلی و ترجیح شان به گذار اصلاح طلبانه به جای گذارِ انقلابی بهره برداری کند.

اتحاد طبقه کارگر با نیروهایی که آرمان‌های بلندمدت سوسیالیستی را رد می‌کنند هرگز بدون مشکل و بدون تنش نیست. این نیازمند هشیاری همیشگی و، از آن مهمتر، پاسبانی از استقلال نیروهای پیشتاز و نهادهای توده‌ای کارگران می باشد. مساله اتحاد میان طبقه ای ما را به موضوعِ مرتبط به آن– نظریه به اصطلاح دو مرحله‌ای انقلاب [ملی دمکراتیک] آفریقای جنوبی– می برد.

(بخش سوم این مقاله به بررسی مرحله های مبارزه می‌پردازد. مترجم)

یادداشت‌ها

۱) نمونه نسبتاً کنایه آمیز این را می‌توان در مقاله دورنماهای آفریقا (ژوئن ۱۹۸۷)، «ایدئولوژِ و سیاست سرمایه داران آفریقایی» به قلم مایک ساراکینسکی مشاهد کردو ساراکینسکی با اتکا به خبرهای ژورنالیستی گزارش های ان ای اف سی اُ سی [اتاق بازرگانی فدراتیو ملی آفریقا] از نشست اش با ای ان سی [کنگره ملی آفریقا] می‌گوید در باره بسیاری از موضوع ها، «توافق کلی» با ای ان سی وجود دارد که دلالت می‌شود دیدگاه «رهایی ملی» ارایه شده از سوی ای ان سی برای همین مناسبت جفت و جور شد. بدنه اصلی این مقاله پیش از نشست های دو نهادِ ای ان سی و ان ای اف سی اُ سی نوشته شد واعلامیه ها و بیانیه های ان ای اف سی اُ سی را در بیش از یک دهه پوشش می دهد. در تلاش برای کم اهمیت کردن نگرش‌های نسبتاً رادیکالِ ان ای اف سی اُ سی در دوره اخیر، که تا اندازه‌ای با ویژگی‌های نسبتاً مکانیکی ساراکینسکی، او این اضافاتِ غیردقیق را در یک پینوشت منظور می کند.

۲) حتی آنجا که گذار سوسیالیستی مستقیماً در دستور کار است، نقش بخش خصوصی را نمی توان نادیده گرفت. با کنار گذاشتن زیاده روی های جنون آمیزِ کامبوجِ پال پوت، دولت های سوسیالیستی تثبیت شده و همین اخیراً احزاب آفریقایی که خود را وقف پیشرفت سوسیالیستی شدند، درس های بسیار زیادی را در این حوزه آموخته اند. دوره گذار به سوسیالیسم ممکن است کاملاً به حق خواهان حفظ بخش‌های گزینش شده‌ای از بخش خصوصی باشند. نابودی مکانیکی و تعمیمی این بخش به خاطر رضایتمندی راست آیینی (ارتدکس) شعارزده، اغلب به تضعیف ایمان زحمتکشان به گنجایش سوسیالیسم در بر آوردن انتظار آن‌ها خدمت کرده است.

۳) در کل، منافع طبقاتی طبقه سرمایه دار سفیدپوستان با هدف‌های انقلاب ملی دمکراتیک تأمین نمی شود. بقای کسب و کار غیرانحصاراتی سفیدپوستان در دولت پسآپارتاید پایه و اساسی را مهیا نمی‌کند که آن را به بخش بالقوه اردوگاه انقلابی رهایی در نظر بگیریم. در کل شیوه عمل‌های نژادی کسب و کار سفیدپوستان را کمک می کند، اما مانع آن نمی شود. در دولت پساآپارتاید، آن‌هایی که شایستگی دارند مجاز باشند به فعالیت‌های کسب و کار ادامه دهند باید کارهایشان را تحت شرایط محدودکننده تری انجام دهند که در منشور آزادی تصریح شده است. اما، بخش‌هایی از کسب و کار سفیدپوستان می‌توان فشار آورد (و فشار آورده شده است) بدترین زیاده روی های آپارتاید را کنار بگذارند؛ فرایندی که کمک می‌کند وحدتِ طبقه حاکم را در هم شکست.

۴) نگاه کنید به عنوان مثال به «منشور آزادی و نظریه انقلاب ملی دمکراتیک»، گذار (۱) ۱۹۸۶٫

 

 




ستاره سرخی در آسمان ایران خاموش شد اما چون شهابی همیشه فروزان است

ویژه نامه فریبرز رئیس دانا

نویدنو-اردشیر زارعی قنواتی

  در آخرین روزهای سال 1398 خبری دردناک در کنار بسیار مصیبت ها که بر این سرزمین بلاکشیده می رود افکارعمومی ایران را دچار یک شوک کرد وقتی که صبح بیست و ششم اسفند خبر فوت دکتر “فریبرز رئیس دانا” فعال سیاسی – اجتماعی سوسیالیست و اقتصاددان حامی حقوق کارگران اعلان گردید. وضعیت سلامتی رفیق فریبرز از یک هفته قبل به دلیل سرماخوردگی و بیماری های زمینه یی قبلی شروع و سپس با وخامت حال ایشان به بیمارستان تهران پارس منتقل گردید که بعد از چهار روز بدن ایشان در مقابل بیماری ذات الریه و عفونت کلیوی ناشی از عفونت بیمارستانی توان استقامت نداشت و یکی از بزرگترین رهبران جنبش چپ ایران و حامی پیگیر حقوق کارگران جان داد. بدون تردید نوشتن و سخن گفتن از جایگاه رفیق فریبرز رئیس دانا در این شرایط به خصوص برای رفقای وی و هر کسی که ایشان را از نزدیک می شناخت سخت و تا حدود زیادی تحت تاثیر احساس شخصی هم خواهد بود که بسیار طبیعی است. آسمان ایران در این شب های تاریک تاریخ خود یک ستاره سرخ خود را خاموش دید و جان شیفته این رفیق بزرگ و کمونیست پرشور در میان نگرانی و امید همه دوستان و رفقایش در شرایط ویژه و موقعیت درمانی کشور بسیار غریبانه و حتی بدون امکان حضور و شرکت دوستدارانشان نه در آنجا که خود می خواست و نگذاشتند، که در زادگاه پدری وی به خاک سپرده شد. پیکری به خاک سپرده شد که در تمام طول حیات خویش از همان جوانی از خود گذشته بود و برای جامعه و زحمتکشان می زیست که واقعیت آن را می توان از میراث سیاسی – اجتماعی رفیق فریبرز با نوشته ها، سخنرانی ها، حضور فعال در همایش ها و جنبش های سیاسی، صنفی و مدنی وی به خوبی دید و تاثیر بی بدیل ایشان را بر تحولات جاری کشور درک کرد. در چنین شرایطی فعالین سیاسی و بسیاری از نیروهای سیاسی ایران در خصوص و یا بزرگداشت دکتر فریبرز رئیس دانا هر کدام با برداشت خود بسیار نوشتند یا گفتند که متاسفانه تا حدود زیادی جایگاه و واقعیت وجودی ایشان یا نادرست یا بنا بر سوبرداشت های سهوی یا عامدانه به تصویر کشیده شد که در این مطلب کوتاه سعی می شود با تاکید بر ابعاد اساسی شخصیت و جایگاه ایشان تا حدودی به این تصویر مخدوش پرداخته شود.           

اول: رفیق فریبرز رئیس دانا از جوانی و دوران دانشگاه همیشه یک آرمانگرای عدالت خواه و تا آخرین لحظه حیات پربار خویش یک کمونیست پرشور و حامی سرسخت طبقه کارگر بود. ایمان و اعتقاد وی به مارکسیسم انقلابی و الزام برقراری سوسیالیسم در بدیل نظام سرمایه داری میرات نظری و پراتیک وی در زندگی بود که این را می توان از نوشته و سخنرانی های وی و هم چنین حضور و مشارک ایشان درصف مقدم تمام تحولات و رخدادهای چند دهه اخیر به خوبی دید و اثبات کرد.                           

دوم: در حوزه علمی و آکادمیک همگان از مخالف تا موافق، دکتر رئیس دانا را یک اقتصاددانان سوسیالیست و مخالف سرسخت نئولیبرالیسم می شناسند اما رفیق فریبرز هرگز خود را درمحدوده تنگ دانشگاهی و جایگاه آکادمیک حبس نکرد و تقریبا بسیار بیشتر از این یک پراتیسین در تمامی حوزه زیست اجتماعی و سیاسی بود که بعضا خود مبارز و پیشقراول صف مقدم تمامی این نبردها هم بود. حضور فعال ایشان در جنبش های کارگری، دانشجویی، زنان، حقوق کودکان کار، دفاع از زندانیان سیاسی و همراهی با خانواده های آنان، حضور در راس حرکت های مدنی برای زلزله زدگان و دیگر طبقات آسیب پذیر در مقاطع بحران و اصولا حضور و وجود ایشان در هر جایی که نیاز بود، واقعیتی است که با زندگی فریبرز همیشه گره خورده و نسبت به دردها و آلام مردم این سرزمین و به خصوص زحمتکشان که به زعم وی ریشه در نظام طبقاتی و نظم نئولیبرالی داشت، هرگز بی تفاوت نبود.        

سوم: دکتر رئیس دانا همیشه اعتقاد راسخی به اندیشه مارکسیسم انقلابی داشت و یک کمونیست بود که به خلاف تصویری که بعضی افراد سعی می کنند از وی به صورت واژگونه بسازند هرگز یک رفرمیست و تابع سوسیال دمکراسی به عنوان یک تفکر اصلاحی در مقابل مارکسیسم انقلابی نبود. نوشته ها و سخنرانی ها و حتی موضع گیری های وی در خصوص روند تحولات سیاسی – اجتماعی و رخدادهای جاری که از وی به میراث مانده است، دقیقا این جایگاه رفیق فریبرز را به خوبی نشان می دهد.         

چهارم: رفیق فریبرز تابع تفکر مارکسیستی و انقلابی خود همیشه وجهه ضدامپریالیستی خود را شفاف و قاطع دنبال می کرد و معتقد بود که امپریالیسم به عنوان یک واقعیت (همانگونه که ولادیمیر لنین در تعریف و تبیین این خصوصیت نظام سرمایه داری در دوران انحصارات و منوپولی سرمایه بیان کرده است) واقعیت عینی دارد و این را می توان از خلال مواضع وی در مخالفت ایشان در خصوص دخالت های امپریالیستی در آمریکای لاتین، جنگ های بالکان، حملات و تجاوزات امپریالیستی در منطقه از جمله افغانستان، عراق، لیبی، سوریه و یمن به روشنی دید.                                                    

پنجم: دکتر رئیس دانا در چارچوب همان تفکر کمونیسم و انقلابی خود یک انترنالسیونالیست واقعی بود که در حوزه نظریه پردازی و کنش سیاسی خود همواره این خصوصیت و پرنسیب شخصیتی خویش را در حمایت از حقوق ملت ها و دفاع از طبقه کارگر جهانی نشان داده و نسبت به آن بسیار حساس بود.  

ششم: مبارزه و مخالفت قاطع دکتر رئیس دانا علیه هرگونه وجوه دیکتاتوری و ارتجاعی در عرصه داخلی همیشه بخشی از شخصیت سیاسی وی بود که به همین دلیل بارها به زندان رفت و از بسیاری مزایای شغلی خود در دانضشگاه تا به آخر عمر محروم گردید. رفیق فریبرز مبارزه با دیکتاتوری را در راستای مبارزه با امپریالیسم می دید و هرگز به بهانه مخالفت با سیستم حاکم نگاه به هیچ قدرت خارجی و نیروی امپریالیستی نداشت. به همین دلیل وی دمکراتیزاسیون و عدالت اجتماعی را در راستای حق حاکمیت ملی و استقلال سیاسی می دید و به شدت نسبت به دو گروه مرزبندی داشت یکی آنان که تابع آمریکاستیزی حکومتی به دامن ارتجاع داخلی می غلتند و دیگر کسانی که به بهانه مبارزه با استبداد دست دوستی و همکاری با نیروهای خارجی می دهند.                                                        

 هفتم: رفیق فریبرز برای موضوع استقلال سیاسی کشور اهمیت ویژه قائل بود و ضرورت تامین این مساله را کلیدواژه رشد و توسعه جامعه چه به لحاظ ساختار قدرت و چه قاعده اجتماعی برای پیاده سازی طرح ها و برنامه های مترقی می دانست. البته تاکید همیشگی ایشان بر موضوع استقلال سیاسی و هم چنین احترامی را که برای شادروان دکتر “محمد مصدق” و دولت ملی ایشان به عنوان گامی در یک مقطع تاریخی ایران که در مسیر استقلال کشور برداشته شد و توسط دیکتاتوری داخلی به کمک امپریالیسم جهانی با کودتای بیست وهشتم مرداد سرکوب شد و وی همواره به نیکی از آن یاد می کرد، بعضا موجب سوبرداشت هایی شده است که این روزها در رسانه های فارسی زبان حتی از وی به عنوان یک “سوسیالیست مصدقی” سعی در چهرپردازی نادرست از ایشان شده است.                      

هشتم: شیوه کارسیاسی و نوع رفتار رفیق رئیس دانا یک ویژگی منحصر به فرد داشت که معمولا سعی می کرد خود را با همه گرایشات سیاسی و فعالین اجتماعی ترقیخواه و البته در چارچوب اهداف بنیادین اصل همپیوندی و الزام دمکراتیزاسیون و عدالت اجتماعی در این مقطع از تاریخ کشور نزدیک و در ارتباط قرار دهد. همین ویژگی یکی از چالش های زندگی سیاسی وی بود که بعضا مورد انتقاد بسیاری از رفقای همفکر وی هم قرار می گرفت اما همه آنان که فریبرز را از نزدیک و به خوبی می شناختند واقف بودند که این خصوصیت وی ناشی از اپورتونیست و فرصت طلبی شخصی و سیاسی نیست.     

نهم: با توجه به همت و تلاش دکتر رئیس دانا برای حضور و مشارکت فعال در جنبش های مطالباتی در حوزه کار و زحمت و هم چنین سیاسی و اجتماعی، ایشان در یک پیوند ناگسستنی با نسل جوان قرار گرفت که تا آخر این مناسبات بسیار دوستانه و رفیقانه ادامه داشت. تفاوت بارز رفیق فریبرز با دیگر شخصیت های سیاسی و اجتماعی کشور تا حدود زیادی تابع این رفتار بود که وی هرگز از موضع بالا با جوانان سخن نمی گفت بلکه همیشه با برخوردی صمیمانه و تعامل آمیز طوری رفتار می کرد که فعالین سیاسی، صنفی، اجتماعی، فرهنگی و مدنی در کنار ایشان به شدت احساس راحتی می کردند. این ویژگی دکتر رئیس دانا فضیلت بزرگی بود که متاسفانه در این شرایط جامعه ایران که یک گسست بین نسلی نهادینه شده است وی توانست از چنین مناسبات تنگ و محدود کننده عبور کند.                       

دهم: دکتر رئیس دانا بسیار فراتر از آنچه در مورد لقب رفیق در فرهنگ سیاسی ما جا افتاده است به معنای واقعی کلمه حتی در مناسبات شخصی هم بسیار رفیق و صمیمی بود و به همین دلیل در حالی که همیشه بر سر مواضع خود سرسختانه ایستادگی می کرد و کمتر کوتاه می آمد، اما همیشه نقد پذیر و بسیار فروتن بود و این را همه کسانی که از نزدیک وی را می شناختند به عینه دیده و تجربه کرده اند.

یازدهم: دکتر رئیس دانا چه در حوزه تخصص و دانش آکادمیک خود و چه در مورد تجربه کار سیاسی – اجتماعی خویش همیشه یک “پژوهشگر” بود و تنها به نظریه پردازی بسنده نمی کرد. دو حوزه شاخص پژوهش های وی در خصوص “مدیریت شهری” بود که حتی ریزترین نکات را هم در نظر می گرفت (چنانچه در طی یک گفتگو آن چنان با ظرافت از شیوه خانه سازی متخصصین شوروی برای کارگران و کارمندان ذوب آهن اصفهان و رعایت حقوق زیستی ساکنین خانه شرح می داد که اشراف وی بر موضوع شگفت انگیز بود) و دیگری هم کارهای پژوهشی وی در عرصه شناخت و درک عینی از جنبش کارگری و تلاش وی برای انتقال دستاوردهای چنین پژوهش هایی به درون طبقه کارگر و تفهیم فعالین کارگری بود.                                                                                                

دوازدهم: شاید یکی از موضوعات چالش برانگیزی که باید در خصوص رفیق فریبرز به آن پرداخت تاکید وی بر استقلال عمل در حوزه کار سیاسی – اجتماعی بود که معمولا همیشه در مورد خود بر آن تاکید می کرد و به همین دلیل بعضا در موضع نقد قدرت بدون هیچ ارتباط سازمانی و حزبی هم عمل می کرد. این ویژگی رفیق فریبرز هر چند که می توان موافق یا مخالف آن بود اما به زعم وی ناشی از این برداشت بود که در شرایط ایران که کار حزبی در محیط دمکراتیک امکان پذیر نیست و به همین دلیل امتال وی می توانند در جایگاه مستقل تاتیرگذاری بیشتری داشته باشند، حداقل برای شخصیت های شناخته شده یی چون ایشان تا حدود زادی قابل توجیه است. ولی این نگاه دکتر رئیس دانا هرگز در نفی کار جمعی و سازمانی نبود و به همین دلیل خط کشی و مرزبندی بین شیوه کار مستقل وی به عنوان یک فعال سیاسی، اجتماعی، صنفی و فرهنگی مارکسیست انقلابی با ضرورت و الزام کار حزبی با توجه به شناختی که از رفیق فریبرز وجود دارد می تواند یک تصویر گمراه کننده از وی ترسیم کند.             

در مورد دکتر فریبرز رئیس دانا بسیار می توان نوشت و گفت و ابعادی از شخصیت و جایگاه وی را تشریح کرد اما در همین حد معرفی به اختصار و محدود با رجوع به میراث فکری و عملی وی می توان به همین مختصر هم بسنده کرد. البته در فرصت مناسب دوستان و رفقای فریبرز که در تمام این سال ها هم رزم و هم گام وی بوده اند می بایست درخصوص رفیق فریبرز بیشتر بنویسند و چهره واقعی و جایگاه والای وی را در عرصه تحولات نیم قرن اخیر برای افکار عمومی و برای ثبت در تاریخ معاصر ایران تبیین و تعیین کنند. اما آنچه در مورد فریبرز رئیس دانا اهمیت دارد اینکه می بایست برای نگاه و شناخت وی به کتاب ها، نوشته ها، مصاحبه ها، سخنرانی ها و فعالیت های سیاسی – اجتماعی وی توجه کرد نه اینکه با استناد به یک برخورد در یک جمع دوستانه یا دیدارهای مناسبتی که ناشی از جو و فضای آن دیدار یا نشست است با یک برش کوتاه از یک اظهارنظر وی بخواهند در مقام قضاوت و داوری در خصوص معرفی شخصیت وی به خطا برآیند. با افسوس بسیار مردم، طبقه کارگر و جنبش چپ ایران یک اندیشمند بزرگ، یک مدافع پرشور و یک رفیق کبیر را در زمانی از دست دادند که به دلیل شرایط کنونی وجود وی می توانست بیش از همیشه بر تحولات شتابنده کنونی تاثرگذارباشد. بدرود رفیق بزرگ کارگران و زحمتکشان … بدرود.