«واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر»

مقاله شماره: ١٣٩٢ / ٤٨ (٢٩ آبان)

واژه راهنما: مضمون نبرد آزاديبخش ملي، ادعانامه اي عليه نسخه نوليبرال امپرياليستي. جايگاه منافع طبقه كارگر در مبارزات حزب طبقه كارگر. رابطه ديالكتيكي ميان نبرد طبقاتي و مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي. مضمون و محتواي ماركسيستي- توده اي «پيوند ميان عدالت اجتماعي و دمكراسي»، پرچمِ هوشمندانه ي قابل اعتماد! كيفيت خاص اقتصاد سياسي ي مرحله ملي- دمكراتيك. مرحله ملي- دمكراتيك ادامه نظام سرمايه داري نيست. بود و نبود حزب توده ايران.

عنوان این نوشتار برداشته شده از «جزوه» پربار و پرمایه ای است که در مهرماه ١٣٩٢ در ارگان مرکزی حزب توده ایران انتشار یافت (نامه مردم شماره 932). «جزوه»، نشان فعالیت خلاق و پرثمر توده ای ها در زمینه پراهمیت مبارزه اقتصادی- اجتماعی حزب طبقه کارگر ایران و پاسخ دندانشکنی است به جنایت ارتجاع داخلی و خارجی که امیدوار بود با قتل عام دانشمندان توده ای، راه اندیشمندانه نبرد طبقاتی را بر روی طبقه کارگر انقلابی ايران ببندد.

«جزوه» با اشاره به مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران در باره «پيوند» ميان «عدالت اجتماعي با دگرگوني هاي عميق [مصوبه كنگره: بنيادين] سياسي- اجتماعي و دمكراتيك كردن روبناي سياسي كشور» و همچنين تعريف فرازمندي كنوني ايران به مثابه «مرحله ملي- دمكراتيك» رشد جامعه، روند بازسازی برنامه پیشنهادی حزب توده ایران برای اين مرحله را بازتاب مي دهد. در آنجا ضمن افشاگری علیه نسخه نولیبرال امپریالیستی، به سخن دیگر، ضمن نشان دادن سرشت ضدمردمی و ضدملی این برنامه، مضمون نبرد آزاديبخش ملي ايران در مرحله ملي- دمكراتيك ترسيم مي شود. مضمون نبرد آزاديبخش در دوران جهاني سازي اقتصاد امپرياليستي، مبارزه عليه برنامه نواستعماری امپریالیستی که هدف آن برقراری سلطه اقتصاد سياسي نظام سوداگر سرمایه داری امپریالیستی بر جوامع در حال رشد است. موضع برشمرده شده عليه نسخه نوليبراليسم امپرياليستي، ادعانامه اي است عليه نظام سرمايه داري جهاني شده. به اين منظور در «جزوه»، با بازگشت به مقاله های منتشر شده در دنیا و نامه مردم، فرازمندی اندیشه اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر بر شمرده مي شود (مراجعه به مقاله ها به کمک آدرس الکترونیکی آن ها، می توانست از تسهیل چشمگیری برخوردار باشد).

«جزوه»، با موفقيت مواضع انديشه حاكم بر حزب طبقه كارگر ايران را براي مرحله كنوني مبارزه عليه ديكتاتوري رژيم ولايت فقيه و گذر به مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني ترسيم و مرزهايي را نشان مي دهد كه انديشه حاكم بر «جزوه»، مرزهاي واقع بينانه نبرد طبقاتي در مرحله كنوني ارزيابي مي كند. از اين طريق، جنبه هاي قابل رشد در انديشه حاكم خود مي نمايد و امكان بحث و گفتگوي مشخص براي توسعه مرزهاي نبرد طبقاتي براي مرحله كنوني، گشوده مي شود.

بر اين پايه است كه شرايط لازم براي بحث مشخص در باره برنامه تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران براي مرحله كنوني قابل شناخت مي گردد.

شايسته است مورد تاكيد قرار گيرد، كه گشودن مرز بحث و گفتگو به منظور روشنايي بخشيدن به تداوم راهي كه بايد در شرايط كنوني طي شود، به معناي تائيد كلان راهي است كه تاكنون طي شده است، و نه مورد پرسش قرار دادن آن! لذا موضع و توضيحات انتقادي در اين سطور، دقيقاً در انطباق است و بايد باشد با مضمون نفي ديالكتيكي يا ”نفي در نفي“. امري كه بايد در بيان رعايت شده و درستي مضمون مورد نظر در سخن به اثبات رسانده شود.

از اين رو کوشش خواهد شد در بحثی مشخص و با ارایه استدلال، دورنماي روند تداوم «ديدگاه هاي كنوني حزب توده ايران» از درون كارپايه فكري ارايه شده در «جزوه» نشان داده شود، تا شايد كمكي باشد براي توسعه فعاليت پربار حزب توده ايران در نبرد طبقاتي جاري در كشور به منظور حفظ منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان يدي و فكري كه از منافع كل خلق دفاع مي كند. به این منظور، نکته های نقل شده از «جزوه» با شماره در کروشه [] مشخص و تک به تک مورد بررسی قرار داده می شود.

«جزوه» چه مي گويد

در صفحه ١ و ٢ چنين آمده است: «يكي از هدف هاي انتشار جزوه … ترويج پايه هاي نظري سياست ها و دیدگاه هاي كنوني حزب توده ايران [١] و آسان سازي معرفي آنها به نسل جديد مبارزان كشورمان است كه در راه پیکار برای تحقق عدالت اجتماعی و آزادی و دموکراسی فعال هستند [٢]. در مقاله هاي مورد بحث اين جزوه مي توان ديد كه در خط مشي و برنامه حزب، بر مبناي هدف راهبردی (استراتژیک) گذر به سوسیالیسم، به طور عملي تضادهاي مشخص كنوني در نظر گرفته مي شود [٣]. حزب توده ايران مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران را گذر مستقيم به سوسياليسم ارزيابي نمي كند [٤] و طرح چنين گذاري را در مرحله كنوني تحولات كشور متاثر از ذهنگرايي چپ روانه و به دور از واقعیت های موجود می داند [٥]. خط مشی و هدف محوري ما در مرحله كنوني، ارتقاي جنبش مردمی با هدف گردآوری حداکثر نیرو به منظور شکست دادن دیکتاتوری حاکم [٦] و گذر به مرحله ملی- دمکراتیک است [٧]. در این مبارزه، حزب ما نقش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان را عامل تعیین کننده یی می داند [٨]. پیروزی در این مبارزه فقط از راه پیوند ارگانیک خواسته های مبرم عدالت اجتماعی با دگرگونی های عمیق [مصوبه كنگره: بنيادين] سیاسی اجتماعی و دمکراتیک کردن روبنای سیاسی کشور امکان پذیر است. [٩]»

سپس در ادامه چنين آمده است: «يكي از معيارهاي مهم سنجش هر نيروي سياسي جدي همانا توانايي آن در ارائه تحليل هاي منسجم و به هم پيوسته سياسي مرتبط و هماهنگ با مسائل عمدة اقتصاد سياسي كشور است [١٠]. لذا هدف ديگر انتشار اين جزوه، بستر سازی برای فراهم آوردن امکان تبادل نظر و ایجاد بحث های پویا و خلاق در درون جنبش مردمی است [١١]، تا بتوان با کار حزبی و سازمانی به فصل مشترک های کلیدی بین نیروهای پیشرو رسید. [١٢]»

در صفحه هاي ١٠ و ١١ «جزوه» مي خوانيم: «حزب ما در مقاله هاي متعددي به اجراي نسخه هاي صندوق بين المللي پول و گسترش خصوصي سازي و ايجاد بازار انعطاف پذير كار اشاره نمود. يكي از هدف هاي اين مقاله ها نشان دادن ارتباط مستقيم فرايند تعديل اقتصادي در راستاي ايجاد مباني ”اقتصاد آزاد“ و لزوم سركوب جنبش كارگري [١٣] و پايمال كردن حقوق صنفي و خواست هاي مادّي طبقات و قشرهاي گسترده زحمتكشان بوده است [١٤]. در اين عرصه، تلاش ما نشان دادن پيامدهاي ويرانگر اقتصادي و ضددمكراتيك برنامه هايي بود كه آثار مخرب و ضد انساني آنها را در كشورهاي سراسر جهان نيز مي توان ديد [١٥]. … برخلاف ادعاي هواداران دو آتشه نوليبراليسم اقتصادي، اين الگوي اقتصادي بازار آزاد نه تنها ربطي به آزادي و دموكراسي [به سود زحمتكشان و مردم] ندارد و در عمل خلاف آن عمل مي كند [١٦].» در اردامه چنين آمده است:

«در سال هاي اخير مقاله هاي تحليلي متعدد حزب توده ايران بر اين حقيقت تاكيد داشته اند كه گذر ميعن ما از سلطه ديكتاتوري ولايي به حكومتي ملي و دمكراتيك نيازمند جهشي كيفي در چارچوب ”ملي” [١٧] و در دو بعُد بهم پيوسته دموكراسي و عدالت اجتماعي است [١٨]. … مقاله هاي نامه مردم در زمينه تحليل اقتصادي- سياسي تحولات چند سال گذشته … لزوم مبارزه و برخورد قاطعانه با ادامه برنامه هاي تعديل اقتصادي … همراه با ارائه بديلي بر اساس يك برنامه اقتصادي مترقي [١٩]، شرايط ذهني را براي بسيج كردن طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان در امر مبارزه با ديكتاتوري را فراهم آورد [٢٠]. …

در برنامه و تحليل هاي حزب ما به روشني مي توان تاكيد بر گذر از ديكتاتوري به مرحله ملي- دمكراتيك را ديد. برخلاف آنچه در نوشته هاي جريان هاي چپ روانه ديده مي شود، در مقاله هاي تحليلي حزب توده ايران شعارهاي پرطمطراق انقلاب سوسياليستي- كارگري- كمونيستي داده نمي شود، بلكه منطبق با شرايط و واقعيت موجود اقتصاد سياسي، پيشبرد مبارزه طبقاتي درون كشور از راه ايجاد جبهه ضدديكتاتوري مورد نظر است. … در مرحله كنوني، منافع آنها [بخش هاي پيش رو طيف اصلاح طلبان و هواداران آنها] مخرج مشترك هايي با منافع و مصالح طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان دارد [٢١]. بنابراين، ايجاد يك اتحاد وسيع سياسي ميان طبقه كارگر و نيروهاي سياسي نماينده اين طبقه ها و قشرها در راستاي گذر از ديكتاتوري ولايي و جهش انقلابي به مرحله مترقي تر بعدي امري منطقي و ضروري است. … حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني [٢٢]، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني امكان پذير نمي داند [٢٣]. اما ما معتقديم كه بر اساس يك برنامه ريزي مدوّن ملي، در مرحله كنوني، طرد كامل الگوي نوليبراليسم اقتصادي، حذف نقش سوداگري سرمايه داري كلان خصوصي يا شبه خصوصي در اقتصاد ملي، حذف كامل تسلط اقتصاد سياسي سرمايه داري تجاري و حذف ريشه يي اقتصاد بوروكراتيك در دورنماي گذر كشور ما از ديكتاتوري به دمكراسي قرار دارد [٢٤].

به نظر ما، شعارهاي ذهن گرايانه و نامنطبق با مضمون مبارزه طبقاتي، نامرتبط با مرحله رشد جامعه، و خارج از واقعيت هاي اقتصادي سياسي، هيچ گاه راهگشاي گذر كشور ما از ديكتاتوري نخواهد بود [٢٥]. … [نه] با ”حركت هاي انقلابي“ طبقه كارگر انقلابي [مي توان] سرمايه داري و ديكتاتوري را سرنگون و بلافاصله سوسياليسم را برقرار [كرد] … [و نه] بر اساس شعارهاي تك بعُدي (مثل جمهوري خواهي و جمهوري سكولار) و بي اعتنا به زيربناي اقتصادي رژيم ولايي [مي توان] روبناي سياسي آن را در خلاء دموكراتيزه كرد. [٢٦]. …».   پايان نقل قول.

در سطور زیر توضیح و بازگشت به مقاله های نام برده شده در «جزوه» هدف نيست که در اختیار نگارنده نيز نمي باشد و بازگشت به آن ها کمک کننده برای ارزیابی اهمیت نتیجه گیری های طرح شده در «جزوه» هم نخواهد بود. بررسی زیر، با هدف ارزیابی نکته های نقل شده از «جزوه» در ارتباط با مصوبات ششمین کنگره حزب توده ایران انجام می شود، با این امید که گام تحليلي مشخص در جهت درک همه جانبه هدف های حزب توده ایران برای «نسل جدید مبارزان کشور» باشد که «جزوه» برجسته می سازد. با توجه به این هدف گیری درست «جزوه» است که کوشش خواهد شد در سطور زیر،  – تا آنجا که برای یک توده ای جدا از محیط طبیعی مبارزاتی اش در درون حزب طبقه کارگر ممکن است –، روند حرکت اندیشه مارکسیستی- توده ای در ارتباط با «دیدگاه های کنونی حزب توده ایران» نشان داده شود.

در اينجا، نگرشي انتقادي به شيوه برخورد انديشه حاكم در «جزوه» به مواضع مورد انتقاد خود، از نظر اسلوبي ضروري به نظر مي رسد. «جزوه»، در سطح ”اعلام موضع“ نگاشته شده است. به سخني ديگر، در سطح و به شكلي كه به همين منظور در مقاله هاي عنوان شده از نامه مردم به كار گرفته شده است. هدف «جزوه» اما در جاي جاي متن آن، برخورد انتقادي به نظرات ”چپ روانه“ و ”راست روانه“اي است كه از يك سو گويا و يا به طور واقعي واقع بين نيستند و «با ”حركت هاي انقلابي“ي طبقه كارگر انقلابي» خواستار سرنگوني همزمان ديكتاتوري و سرمايه داري و گذر بلافاصله به سوسياليسم هستند، و يا «بر اساس شعارهاي تك بعُدي (مثل جمهوري خواهي و جمهوري سكولار)» و بي اعتنا به زيربناي اقتصادي رژيم ولايي خواستار دموكراتيزه كردن روبناي كشور هستند. شيوه به كار گرفته شده، يعني اعلام موضع، با هدف برخورد انتقادي به موضع چپ روانه و راست روانه در تضاد است و كمكي به منظور گشودن گره هاي فكري مواضع انحرافي نيست كه به اين منظور بايد به بررسي مشخص واقعيت پرداخت. به عبارت ديگر براي بررسي انتقادي مشخص موضع هاي انحرافي، طرح نمونه هاي مشخص با نقل نكات واقعاً مطرح شده در اين يا آن نوشتار، ضروري است. ”تحليل مشخصِ وضع مشخص“، اسلوب ارزيابي نظرهايي است كه نفي ديالكتيكي آن ها، ”نفي در نفي“ آن ها كه عبارت است از استخراج جنبه هاي قابل رشد در آن ها، مورد نظر است. با نفي مطلق مواضع آن ها، راه قابل و شايسته طي شدن، روشن و قابل درك نمي شود. با شيوه نفي مطلق گرانه غيرديالكتيكي، سنتز تضادها پديدار و درك نمي شود.

در سطور زير نگارنده كوشش خواهد كرد به اين شيوه ماركسيستي- توده اي انتقادي پايبند باقي بماند.

«تاريخ جوامع، تاريخ نبرد طبقاتي است» (مانيفست كمونيستي)

براي پيشبرد نبرد طبقاتي، دو وظيفه در برابر نيروي نو قرار دارد. يكـي مبارزه براي بهبود شرايط هستي نيروي زير سلطه ستم طبقاتي در شرايط حاكم نظام موجود ـ لنين آن را «وظيفه دمكراتيك» مي نامد، و ديگـري، گذر از نظام و پايان بخشيدن به ستم طبقاتي طبقات حاكم بر طبقات زير سلطه – لنين آن را «وظيفه سوسياليستي» مي نامد.

در سطور نقل شده از «جزوه واكاوي …» (از اين به بعد، جزوه)، دو سوي مبارزه ي طبقاتي ي طبقه كارگر ايران و متحدان آن (نيروي نو) طرح و وظايف حزب توده ايران براي پيشبرد اين نبرد در مرحله كنوني در هر دو بخش مورد توجه قرار مي گيرد. با برجسته شدن مصوبه ششمين كنگره حزب در ارتباط با وظيفه «پيوند» مبارزه ميان «عدالت اجتماعي» و «آزادي و دمكراسي»، سرشت انقلابي خط مشي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران نيز به مثابه پرچم راهنماي نبرد طبقاتي از شفافيتِ كامل بر خوردار است. باوجود همه اين نكات مثبت، پرسش هايي در ارتباط با چگونگي تـداوم نبرد طبقاتي و نكته هاي عمده براي آن در فعاليت مبارزاتي حزب توده ايران در «جزوه» به چشم مي خورد كه بررسي مشخص آن ها مي تواند كمك براي ادامه موفق راه طي شده باشد.

از اين روست كه مي توان انتشار  «جزوه» را نقطه آغاز بحث و گفتگوي زنده و فعال ميان توده اي ها ارزيابي و آن را گامي مثبت براي تدقيق عملكرد تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران ارزيابي كرد.

جايگاه منافع طبقه كارگر در مبارزات حزب طبقه كارگر

بحث در باره تدقيق فعاليت روزمره حزب توده ايران، از كجا آغاز مي شود و چه نكاتي را در بر مي گيرد؟

پرسش هاي عمده ي پايه و اوليه اي وجود دارد در ارتباط با تداوم نبرد طبقاتي در هستي مبارزاتي حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه بررسي مشخص آن ها مي تواند كمك براي ادامه موفق راه طي شده باشد. ازجمله پرسشی که مطرح است، این پرسش است که نشان دادن «نقش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان [که] حزب ما آن را عامل تعیین کننده [در مبارزه دوگانه پیش گفته] می داند»، در وحله نخست بايد برای کدام نیرو روشن گردد؟ برای طبقه کارگر و یا برای متحدان ما در جبهه وسیع ضددیکتاتوری؟

پاسخ به این پرسش، پاسخ به این پرسش نیز است که آیا ما مبارزه برای ارتقای سطح آگاهی جنبش کارگری را جدا و یا حتی در گام دوم، پس از ایجاد جبهه ضددیکتاتوری، قرار می دهیم و یا آن را پیش شرطی جداناپذیر برای تحقق جبهه ضددیکتاتوری ارزیابی می کنیم؟ به سخنی دیگر که همان معنا را می رساند، وجود حزب متحد و توانمند طبقه کارگر با وحدت اندیشه و سازمانی مبارزه جو، پیش شرط مبرمِ ایجاد جبهه ضددیکتاتوری است و یا روندی است نسبت به مبارزه برای تشکیل جبهه ضددیکتاتوری، جنبی و ثانویه؟ اگر چنین نیست که تکیه «جزوه» نیز بر آن است، بايد برنامه مبارزاتی برای دستیابی به چنین وحدت نظری و سازمانی چگونه باشد و کدام اولویت ها را دنبال كند ؟

 («… خط مشی و هدف محوري ما در مرحله كنوني، ارتقاي جنبش مردمی با هدف گردآوری حداکثر نیرو به منظور شکست دادن دیکتاتوری حاکم [٦] و گذر به مرحله ملی- دمکراتیک است [٧] … حزب ما نقش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان را [در اين مرحله] عامل تعیین کننده یی می داند…»). ديرتر به بررسي مضمون نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان به طور مشخص باز مي گردم.

 

١- رابطه ديالكتيكي ميان نبرد طبقاتي و مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي

«بستر سازي براي فراهم آوردن امكان تبادل نظر و ايجاد بحث هاي پويا و خلاق در درون جنبش مردمي است [١] تا بتوان با كار حزبي و سازماني به فصل مشترك هاي كليدي بين نيروهاي پيشرو رسيد. [٢]»

ماكسيم گورگي يك داستان كوتاه دارد به نام آقاي زاگلادين (و يا مشابه آن). آقاي زاگلادين هميشه دست هايش را در پشت كمرش بهم گره مي زد و با قامتي كمي خميده، و سيمايي متفكرانه، تند تند در كوچه و خيابان راه مي رفت. روزي او را بر سر دو راهي اي ايستاده ديدم كه زار زار مي گريست. پرسيدم، آقاي زاگلادين چه شده است كه شما اينچنين زار اشك مي ريزيد؟ او در حالي كه دست هايش هنوز در پشتش بهم گره خورد بود، نيم نگاهي به من كرد و با صدايي بم و غمگين، گفت: سايه ام را گم كرده ام، سايه ام هميشه مي دانست من بايد به كدام راه بروم!

وضع حيوني ”عدالت“چي ها كه سايه وار دنبال فتوحات احمدي نژاد مي رفتند كه آن را نماينده خرده بورژوازي ضدامپرياليستي و مدافع محرومان مي دانستند، اين روزها همانند آقاي زاگلادين زار است. آن ها بر سر دو راهي ايستاده اند و زار زار اشگ مي ريزند كه بايد به كدام راه بروند؟ ”راه توده“ علي خدايي و شركاء اما اين روزها از وضع ديگري برخوردار است. حالا نوبت اين حيوني ها است كه سايه وار ”پرچم دنبال متحد دويدن“ را به دوش بكشند و در دفاع از دولت حسن روحاني كه گويا ”آزادي“ را به ارمغان مي آورد، بدوند!

بديهي است كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران كه با مقاله هاي روشنگرانه خود، برخي از ”اصلاح طلبان“ كه پس از ٤ سال زندان انفرادي، كرنش در برابر ارتجاع حاكم و استبداد ولايي آن را به مبارزان توصيه مي كنند، مورد انتقاد شايسته قرار مي دهد، سايه وار دنبال آن ها حركت نمي كند. برعكس، هشدار مي دهد كه ”مبارزه با ديكتاتوري حاكم و بي عدالتي تعطيل بردار نيست“ (نامه مردم ٩٣٢، http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=2087).

به سخني ديگر، براي حزب طبقه كارگر، مبارزه طبقاتي، مبارزه براي گذر از نظام استثمارگر حاكم، نسبت به مبارزه براي اتحادهاي اجتماعي در «مرحله ملي- دمكراتيك»، در يك رابطه ديالكتيكي ويژه اي مطرح است كه درك همه جانبه آن، براي فعاليت تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران براي اين «مرحله» تعيين كننده است.

«نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان در اين مرحله ملي- دمكراتيك عامل تعيين كننده است [٨]»!

تاكيد «جزوه» بر اين نكته ي پراهميت، هيچ معناي ماركسيستي- توده اي ديگري ندارد، جز آنكه:

اول- جدا ساختن ميان دو صحنه مبارزاتي نبرد ”ضدديكتاتوري“ و پيكار براي به ثمر رساندن انقلاب ”ملي- دمكراتيك“، به بياني ديگر جدا ساختن پيكار به اصطلاح ”اولي“ و ”دومي“ از هم، و يا در برابر هم قرار دادن اين دو، و يا ”اين“، يا ”آن“ گفتن،  نادرست و برداشتي غيرطبقاتي و ضدديالكتيكي است؛ بي جهت هم نيست كه زنده ياد منوچهر بهزادي در دنيا، نشريه سياسي و تئوريك كميته مركزي حزب توده ايران (سال سوم، دوره سوم، شماره ١٠، آذر ١٣٥٥)، در مقاله ”جبهه ضدديكتاتوري- مخالفت ها و پرسش ها“ كه كارپايه فكري صلابت تئوريك جبهه ضدديكتاتوري كنوني حزب توده ايران را در اين مرحله نيز تشكيل مي دهد، ضمن برجسته ساختن اين نكته كه «شعار ”جبهه ضدديكتاتوري“ متحد كننده وسيع‏ترين نيروهاست»، بر سرشت ضدامپرياليستي اين جبهه نيز پاي مي فشرد و مي نويسد: «مبارزه ضدديكتاتوري از مبارزه ضدامپرياليستي جـدا نيست»؛

دوم- تعيين كننده بودن نقش طبقه كارگر براي مرحله كنوني مبارزه، ضمن آنكه پاسخي است به سرگشتگي و سردرگمي آقاي زاگلادين، به معناي برجسته ساختن اهميت مبارزه پيگيرِ افشاگرانه و روشنگرانه طبقاتي است كه مخاطب اصلي آن، «طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان» است!

هدفگيري اين مبارزه، نشان دادن ”تضاد اصلي“ در جامعه كنوني ايران است كه جامعه اي با نظام معلولِ سرمايه داري وابستـه به نظام اقتصاد جهاني امپرياليستي است. صلابت تئوريك مبارزه حزب توده ايران عليه برنامه نوليبراليسم امپرياليستي، تاكيدي است بر اين وابستگي و ارزيابي علمي از آن!

مبارزه طبقاتي در جامعه، اما همان طور كه در آغاز نشان داده شد، بدون مبارزه دمكراتيك ممكن نيست، بدون «در نظر گرفتن تضادهاي مشخص كنوني [٤]» ناموفق از كار در مي آيد. اين مبارزه روز، تنها همراه با افشاگري و روشنگري ي تبليغي- ترويجي- آموزشي ي ضروري در باره «تضادهاي مشخص» مي تواند به وسيله و پل ارتباطي با كارگران و همچنين با ”متحدان“ مرحله كنوني بدل شود.

هدف مبارزه عليه «تضادهاي مشخص كنوني»، حل ”تضاد عمده“ جامعه، به عبارت ديگر براندازي ديكتاتوري نظام سرمايه داري حاكم است كه رژيم ديكتاتوري ولايي- امنيتي كنوني آن را نمايندگي مي كند و شرايط برقراري و حفظ سلطه آن را به زحمتكشان و وسيع ترين لايه هاي مياني جامعه و اصلاح طلبان تحميل مي كند. مگر ديكتاتوري ولايي- امنيتي، سازمانده و مجري كودتاي انتخاباتي ٨٨ و انتخابات مهندسي شده ٩٢ نبود؟ انديشه حاكم بر «جزوه» نكات پيش را مورد تاكيد قرار مي دهد!

از آنچه در ارتباط با رابطه ويژه ديالكتيكي پيش گفته بيان شد، اين نتيجه گيري مجاز و مستدل است كه جلب نظر و تجهيز ”متحدان“، دستاورد جنبي ي ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر و تجهيز و سازماندهي آن است. ايجاد اتحادهاي اجتماعي متنوع در طول رشد نبرد طبقاتي، اهرم قابل شناخت ساختن رشد و تعميق تضاد اصلي در جامعه به طبقه كارگر و متحدان تاريخي آن است. ضرورت فعاليت مشخص با ”متحدان“ از روند تعميق تضاد روزافزون طبقه سلطه گر با طبقه هاي زير سلطه ناشي مي شود. آنچه گفته شد نشان ضرورت و نفي فعاليت مشترك با متحدان نيست كه در آن توافق ها و مصالحه نيز مجاز است، بلكه به معناي آن است كه ارتقاي سطح آگاهي طبقه كارگر نوك نيزه نبرد نيروي نو را تشكيل مي دهد كه بنا به شخصيت تاريخي خود، قادر به جلب ”متحدان“، براي نمونه روشنفكران، معلمان، هنرمندان و … به سوي پذيرش مواضع حزب طبقه كارگر است. وحدت ديالكتيكي نبرد اقتصادي- سياسي و نظري ي (لنين: سه جزء ماركسيسم!) طبقاتي و دمكراتيك، وحدت وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر، پيوند جداناپذير مبارزه ضد ديكتاتوري و ضدامپرياليستي (بهزادي) با نكات برشمرده شده، به اثبات مي رسد!

٢- پيوند ارگانيك ميان عدالت اجتماعي و آزادي

«پیروزی در این مبارزه [ضدديكتاتوري] فقط از راه پیوند ارگانیک خواسته های مبرم عدالت اجتماعی با دگرگونی های عمیق [مصوبه كنگره: بنيادين] سیاسی اجتماعی و دمکراتیک کردن روبنای سیاسی کشور امکان پذیر است. [٩]»

اثبات صلابت تئوريك اين موضع ي «جزوه» از چه ريشه اي سيرآب مي شود؟ يا به سخني ديگر: مضمون ماركسيستي- توده اي «پيوند» ميان «پيكار براي تحقق عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي»، به چه معناست؟

«پيوند» ميان «پيكار براي تحقق عدالت اجتماعي و آزادي و دمكراسي [١٨]» بدون درك ديالكتيك مبارزه طبقاتي بر سر حل ”تضاد اصلي“ جامعه ممكن نيست. ديالكتيك «پيوند» ميان عدالت اجتماعي و آزادي، ”رابطه“ي اين دو مقوله با هم، كه مورد تاكيد «جزوه» [١٨] است، چگونه شناخته و درك مي شود؟ چرا تنها حفظ «پيوند» دو مقوله عدالت اجتماعي و آزادي كه «جزوه» بر آن تصريح دارد، راه رشد اقتصادي- اجتماعي جامعه را در سطح كيفي مي گشايد؟

مي دانيم كه حل تضاد اصلي ميان ”كار و سرمايه“ در نظام سرمايه داري، عدالت و آزادي براي زحمتكشان را به ارمغان مي آورد. در عين حال مي دانيم كه در شرايط كنوني، گذر به سوسياليسم، تحقق انقلاب سوسياليستي در ايران مطرح نيست و جز انديشه ذهنگرا چپ رو از چنين خواستي دفاع نمي كند. باوجود اين، چگونه مي توان مدعي شد و اين ادعا را مستدل ساخت كه در دوران كنوني نيز بدون حل ”تضاد اصلي“ حاكم، كه همان تضاد ميان ”كار و سرمايه“ در شرايط سلطه و اجراي نسخه نوليبرال امپرياليستي است، گذر به «مرحله ملي- دموكراتيك» از يك سو، و مبارزه براي حل ”تضاد عمده“ و روز جامعه كه مبارزه اي است ”دمكراتيك“ در چهارچوب نظام حاكم، يعني توسعه دمكراسي از سوي ديگر، ممكن نيست؟ بهم تنيدگي و يك پارچگي مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي كه بهزادي به آن تاكيد دارد، و در سطور زير نشان داده خواهد شد، با روشن شدن پاسخ پرسش هاي پيش، قابل شناخت و درك مي شود.

تنها با روشن شدن نكات فوق است كه مضمون و محتواي ماركسيستي- توده اي «پيوند ميان عدالت اجتماعي و دمكراسي» همه جانبه، يعني مضموني يا ديالكتيكي درك مي شود.

با شناخت مضموني يا ديالكتيكي «پيوند» و رابطه ميان عدالت اجتماعي و آزادي، ما با تضادي ويژه روبرو هستيم: از يك سو دستيابي به عدالت اجتماعي تنها با گذار از شرايط حاكم اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري قابل دسترسي است؛ و از سوي ديگر، گذر نكردن از شرايط حاكم اقتصادي- اجتماعي، به معناب باقي ماندن آزادي در چهارچوب ”آزادي“هاي بورژوايي است (براي نمونه، ”جمهوري خواهان“  طرفدار آن هستند). «جزوه» به درستي چنين ”راه حل“ راستگرانه را رد مي كند.

به سخني ديگر، براي حل تضاد ميان عدالت اجتماعي و آزادي و يافتن ”وحدت ديالكتيكي“ آن ها تنها يك راه حل واقعي وجود دارد و تنها يك سنتز براي «پيوند» علمي- ديالكتيكي ميان عدالت اجتماعي و آزادي، كه روند رشد تاريخي جامعه را به پيش مي راند، وجود دارد. آن هم پذيرفتن اين نكته است كه با پيروزي انقلابي ملي- دمكراتيك و برقراري مرحله ملي- دمكراتيك رشد جامعه، ما با شرايط كيفي نوين براي اقتصاد سياسي جامعه روبرو هستيم، كه نه سوسياليستي است، ولي همچنين ديگر اقتصا سياسي سرمايه دارانه نيز نيست!

بدين ترتيب ماهيت و مضمون «مرحله ملي- دمكراتيك» قابل شناخت و درك مي شود.

تنها با درك همه جانبه اين ديالكتيك است كه حزب طبقه كارگر قادر مي شود فعاليت تبليغي- ترويجي خود را در برابر طبقه كارگر و همزمان در برابر متحدان ضدديكتاتوري از لايه هاي ديگر با موفقيت به ثمر برساند! موفقيت فعاليت حزب توده ايران در دوران انقلاب بهمن ٥٧ و در دوران كوتاه فعاليت آزاد آن پس از پيروزي انقلاب كه در اثر گذاري چشمگير مبارزه حزب  بر روند انقلابي به دست آمد نيز از اين ديالكتيك پيروي كرده است. مراجعه به اسناد تاريخي در اين سطور ضروري نيست.

چنين روشنگري علمي است كه پرچم نظري- تئوريك راهنماي انديشه ماركسيستي- توده اي را در فعاليت تبليغي- ترويجي حزب براي طبقه كارگر و متحدان آن در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه به پرچمِ هوشمندانه ي قابل اعتماد بدل مي سازد!

اين در حالي است كه هنگامي كه مبارزه براي «عدالت اجتماعي» را به سطح مبارزه در چارچوب محترم دانستن ”تضاد ميان كار و سرمايه“ در نظام سرمايه داري، يعني به مبارزه «دمكراتيك» براي بهـبود نسبي شرايط زندگي و كار طبقه كارگر در چهارچوب نظام سرمايه داري تقليل دهيم، مضمون و محتواي ديالكتيكي «پيوند ميان عدالت اجتماعي و آزادي»، به قول زنده ياد احسان طبري «گم» مي شود!؟

پيش تر اشاره شد كه حزب توده ايران، دوران كنوني را دوران گذر به سوسياليسم نمي داند. در «مرحله ملي- دمكراتيك» كه داراي ”اقتصاد سياسي“ ويژه خود است كه از يك رو ”اقتصاد سياسي“ سوسياليستي نيست و از روي ديگر ”اقتصاد سياسي“ سرمايه داري نيز نيست، بلكه ”اقتصاد سياسي“ خاصي است كه مي توان آن را ”بينابيني“ با كيفيتي خاص نيز ناميد كه ديرتر نشان داده خواهد شد.

كيفيت خاص اقتصاد سياسي مرحله ملي- دمكراتيك

آنچه در اين سطور بايد طرح شود، اثبات دارا بودن كيفيت خاص براي ”اقتصاد سياسي“ در مرحله ملي- دمكراتيك است كه دستيابي به آن بدون ”حل تضاد اصلي“ ميان ”كار و سرمايه“ در نظام سرمايه داري، ناممكن است. جنبه ديگري از بهم تنيدگي مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي كه بدون مبارزه ضد نظام سرمايه داري (عمدتا تجاري- بوروكراتيك) كنوني ي داخلي كه داراي منافع مشترك طبقاتي با نظام سرمايه داري جهاني امپرياليستي است، كه بهزادي همانجا برجسته مي كند و مورد تاكيد قرار مي دهد، اكنون قابل شناخت و درك مي شود. مبارزه حزب توده ايران عليه ديكتاتوري رژيم سلطنتي- ساواكي، همزمان مبارزه اي همه جانبه با نظام سرمايه داري وابسته به امپرياليسم بود. وابستگي آن زمان علني و بدون اما و اگر بود، وابستگي كنوني، در پشت ظاهر و ماسك ويژه خود پنهان شده است. مبارزه عليه نسخه نوليبراليسم به تنهايي قادر به پاره كردن اين ماسك مزورانه نيست! افشاگري مستدل عليه اقتصاد سياسي نظام سرمايه داري در كليت آن، وظيفه روز فعاليت تبليغي و ترويجي حزب طبقه كارگر براي تدارك تغييرات انقلابي- بنيادي يا «عميق» است!

مبارزه دمكراتيك- سنديكايي كارگران در چهارچوب نظام سرمايه داري، وظيفه ”بهـبود“ نسبي شرايط كار و زندگي آنان را در اين نظام به عهده دارد و عملا هميشه به دنبال جبران تقليل و نابودي ”بهبودي“هاي گذشته، مي دود – آيا اولين وظيفه سنديكاهاي آزاد، تحميل پرداخت دستمزدهاي معوقه به سرمايه داران نيست!؟ محدود ساختن صحنه نبرد طبقه كارگر تنهـا به وظيفه ”دمكراتيكِ“ مبارزه سنديكايي كه سوسيال دمكراسي راست براي تحميل و القاي آن به طبقه كارگر مي كوشد، و يا به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، محدود ساختن مبارزه براي «عدالت اجتماعي» به مبارزه براي ”بهبود“ شرايط زندگي و كار كارگران، يا باز هم دقيق تر، محدود ساختن مبارزه براي عدالت اجتماعي تنها به مبارزه به منظور بهبود شرايط ”فروش نيروي كار“ در چهارچوب نظام سرمايه داري (كه وظيفه پراهميت و ضروري سنديكاهاي كارگري و اهرمي پرتوان براي جلب كارگران به نبرد طبقاتي است)، حذف و «گم» كردن خواسته و يا ناخواسته، آگاهانه و يا ناآگاهانه مضمون و محتواي ماركسيستي- توده اي يا مضمون طبقاتي نبرد طبقه كارگر، «گم»كردن «وظيفه سوسياليستي» و جانشين تاريخي آن در «مرحله ملي- دمكراتيكِ» نبرد حزب طبقه كارگر از كار در مي آيد.

انديشه حاكم بر «جزوه» چنين هدفي را دنبال نمي كند! اما ضروري است كه بغرنجي راه شناخته شود و درك مضمون نبرد طبقاتي در همه بعدهاي آن تا پايان ادامه يابد! امري كه بايد از سويي متاسفانه در تنهايي و تحت شرايط غيرطبيعي و نامأنوس تحميل شده حاضر، انجام شود، اما راهي است كه بايد از سوي ديگر به طور جمعي طي شود! (نام چنين روندي: تضاد مصنوعي ميان فرد و جمع است!)

مرحله ملي- دمكراتيك ادامه نظام سرمايه داري نيست

ارزيابي در «جزوه»، ارزيابي درستي است كه «مرحله كنوني دگرگوني هاي ايران … گذر مستقيم به سوسياليسم» نيست [٥] و «طرح چنين گذاري در مرحله كنوني تحولات كشور متاثر از ذهنگرايي چپ روانه و به دور از واقعيت هاي موجود» است [٦].»

اما گذار به «مرحله ملي- دمكراتيك»، همان طور كه در زير نشان داده خواهد شد، ادامه نظام سرمايه داري هم نيست. «مرحله ملي- دمكراتيكِ» فرازمندي جامعه، بنا به سرشت ملي- ضدامپرياليستي خود، به ويژه در دوران كنوني هژموني سرمايه مالي امپرياليستي بر اقتصاد جهاني شده، نمي تواند راه رشد سرمايه داري را دنبال كند، بلكه بـايـد جهت گيري سوسياليستي را انتخاب نمايد.

در سطور زير بايد نشان داد و به اثبات رساند كه برداشتي جز اين ارزيابي از «مرحله ملي- دمكراتيك» ، با تضادي غيرقابل حل روبروست. پس بكوشيم سنتز ديالكتيكي تضاد را به يابيم و به اثبات برسانيم: سرنوشت انقلاب بهمن ٥٧، شكست نهايي آن، از آن جهت تحقق يافت كه نتوانست در ”نبرد كه بر كه“ پس از پيروزي انقلاب، با غلبه بر نيروهاي راستگر، جهت گيري سوسياليستي را قاطعانه دنبال كند (نگاه شود به ”انقلاب ملي- دمكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود …“، ٦ آبان، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2240).

مي دانيم: «وظيفه سوسياليستي» مطرح در برابر حزب توده ايران در مرحله ملي- دمكراتيك را نبايد به معناي «گذر مستقيم به سوسياليسم» درك كرد. مضمون اين «وظيفه»، گرچه مضموني سوسياليستي به معناي خاص آن نيست، اما داراي محتواي كيفي خاص خود است. محتوايي كه با گذر از نظام سرمايه داري، مضموني ضد سرمايه داري- ضد امپرياليستي داراست. اين برداشت در انطباق كامل است با تعريف حزب توده ايران از انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما.

ديرتر به نكته [٢٣] پرداخته خواهد شد كه در آن تز درست پيش گفته، يعني مطرح نبودن انقلاب سوسياليستي در مرحله كنوني در ايران، به صورتي معيوب طرح شده است و گفته مي شود: «حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني، امكان پذير نمي داند [٢٣].» طرح تز درست قبلي به اين صورت معيوب، پاسخگوي شناخت و درك بغرنجي ديالكتيك مبارزه ضدديكتاتوري و ضدامپرياليستي- با جهت گيري ضروري ضدسرمايه داري – نيست! طرح معيوب تز درست قبلي مي تواند به معناي نشستن در كوپه قطار به اميد رسيدن قطار به ايستگاه سوسياليسم تعبير و درك شود، كه لنين به باد انتقاد مي گيرد و با احسان طبري فرياد مي زند: «عقاب را بال از پرواز است». طرح معيوب انديشه كه مي تواند براي ممانعت از تهمت ”چپ روي“ انجام شود (آيا واقعاً در جايي و به طور جدي چنين خواستي طرح شده است؟ در كجا؟)، ضمن آنكه شركت غيرضرور انديشه حاكم بر «جزوه» در يك بحث انتزاعي است و مضمون علمي و متين صلابت تئوريك آن را خدشه دار مي سازد، انديشه اي ايده آليستي، انديشه اي مذهبي و غيرقابل اثبات است. «امكان پذير» ندانستن «حذف نظام سرمايه داري» را چگونه مي توان به اثبات رساند؟ طرح وجود تناسب قواي نامساعد براي چنين حذفي، تنها با اين پيامد ماركسيستي- توده اي همراه است كه چگونه بايد براي تغيير اين تناسب نامساعد كوشيد؟! كه بازگشت به پرسش در باره چگونگي برنامه تبليغي و ترويجي- آموزشي حزب توده ايران در اين مرحله است!؟

اين انديشه معيوب، ناشي از ذهن گرايي ايده آليستي است. فردريش هگل، پايه گذار ”ديالكتيك“، از آنجا كه دست بگريبان ايده آليسم است، نايل شدن به ”حقيقت مطلق“ را روندي گام به گام و مرحله اي مي پنداشت. او مرحله هاي شناخت ديالكتيكي واقعيت- حقيقت را از موضع ايده آليستي- متافيزيكي خود، چنين مي ناميد. انديشه مذهبي تلئولوژي نيز رشد تاريخ را شامل مرحله هايي مي پندارد كه بر مبناي برنامه اي از پيش تنظيم شده راه را به سوي ”خواست خداوندي“ مي گشايد. احسان طبري نادرستي اين انديشه ها را در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“ نشان مي دهد كه بازگويي آن در اين سطور سخن را به درازا مي كشاند. در ترجمه كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“ نيز مي توان با بررسي اين انديشه ها آشنا شد كه علاقمندان مي توانند به آن در ”توده اي ها“ مراجعه كنند. بازگرديم به اصل بحث.

اگر ”نبرد كه بر كه“ در پس پيروزي انقلاب بهمن به پيروزي نيروهاي انقلابي پيشرو انجاميده بود، گام بعدي، پس از حل ”تضاد عمده“ در جامعه، يعني پس از سرنگوني رژيم ديكتاتوري سلطنتي- ساواكي، حل ”تضاد اصلي“ جامعه از طريق تعميق انقلاب به مرحله اقتصادي (- اجتماعي) بود كه سد راه شكوفايي جامعه را بر طرف مي ساخت و كيفيتي نوين براي هستي ميهن انقلابي ارزاني مي داشت. كيفيتي كه نظام سوسياليستي را به ارمغان نمي آورد، اما پايه هاي رشد آينده آن را تحكيم مي نمود. لذا مي توان مفهوم «وظيفه سوسياليستي» حزب توده ايران را براي «مرحله ملي- دمكراتيك» جامعه نيز به كار برد، بدون آنكه دچار ذهنگرايي چپ روانه شد!

درستي و صلابت تئوريك استدلال طرح شده را مي توان از راه ديگري نيز به اثبات رساند. مطلب را بشكافيم:

«عدالت اجتماعي» [١ و ٢] طرح شده در «جزوه» را، همان طور كه نشان داده شد، نمي توان به اين مضمون محدود ساخت كه آن را به مفهوم مبارزه دمكراتيك- سنديكايي طبقه كارگر براي بهبود شرايط كار و زندگي در چهارچوب نظام سرمايه داري درك و تعريف كرد. چنين تعريفي دقيقاً مضمون برداشت سوسيال دمكراتيك و پوزيتويستي از مبارزه سنديكايي را تشكيل مي دهد كه آقاي بلير و شورودئر و شركاي ديگر آن ها را در انترناسيونال سوسيال دمكرات راضي نگه مي دارد و جريان راست سنديكاهاي زرد را سربلند مي كند كه «جزوه» به درستي عليه مواضع آن ها در اجراي نسخه نوليبراليسم موضع مي گيرد. «جزوه» چنين مضموني را رد مي كند، زيرا مورد تاكيد قرار مي دهد كه «تضادهاي مشخص كنوني» در ايران به عنوان «تضادهايي» ارزيابي مي شوند كه قادر هستند «هدف راهبري (استراتژيك) [حزب توده ايران را براي] گذر به سوسياليسم» ممكن سازند. اين در حالي است كه ماركسيست- توده اي ها با تجربه بيش از يك قرن مي دانند، كه مبارزه ”برنشتيني“ در سطح مبارزه دمكراتيك- سنديكايي به تنهايي قادر به تدارك «گذر به سوسياليسم» نيست! بر اين پايه است كه بايد و مي توان مضمون مورد نظر «جزوه» از «عدالت اجتماعي» را به مفهوم حركت به سوي پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان كه با برقراري عدالت اجتماعي واقعي تحقق مي يابد، درك كرد. ”انقلابي“ يا ”بنيادين“ بودن موضع گيري حزب توده ايران از درك و تعريف چنين ”مضموني“ براي عدالت اجتماعي ناشي مي شود.

بيان دقيق پيوند ميان پيكار براي عدالت اجتماعي و آزادي كه زنده ياد جوانشير آن را در ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ از سخنان لنين نقل مي كند و زنده ياد ”سيمين“ نيز آن را از ترجمه زنده ياد پورهرمزان نقل و در نوشتاري نشان مي دهد، عبارتست از «پيوند ميان وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر». لنين پيكار عليه ديكتاتوري نظام حاكم و به عقب راندن رژيم ديكتاتوري را «وظيفه دمكراتيك» مي نامد كه بايد همزمان با «وظيفه سوسياليستي» حزب توده ايران عملي گردد و اين پيكار براي «گذر» از نظام سرمايه داري است، ازجمله در «مرحله ملي- دمكراتيك» كه اما هنوز سوسياليسم نيست!

 

اما اين مرحله در واقع چيست و كيفيت خاص اقتصاد سياسي آن كدام است؟

به منظور شناخت و درك مضمون «مرحله ملي- دمكراتيك»، هر دو سوي آن را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم.

سرشت ملي اين مرحله كه مي توان گفت كه محتواي نبرد آزاديبخش ملي دوران امپرياليسم را تشكيل مي دهد (نگاه شود ازجمله به نوشتار پيش گفته ”بدون سركردگي طبقه كارگر، انقلاب ملي- دمكراتيك به پيروزي دست نمي يابد …“)، و در ”اقتصاد- سياسي“ خاص آن تبلور مي يابد كه ديگر ”اقتصاد سياسي“ سرمايه داري (به ويژه در شرايط سلطه نوليبراليسم) نيست، بيان اقتصاد سياسي خاص است كه وظيفه آن مسدود ساختن راه نفوذ سلطه اقتصاد امپرياليستي است كه هدف آن نابودي مرزهاي قانوني حق حاكميت ملي كشور را تشكيل مي دهد. اين مرزها هم جغرافيايي هستند، يعني تماميت ارضي كشور را حراست مي كنند. و هم حقوقي هستند، يعني حق حاكميت ملي مردم را حراست مي كند.

موضع قاطع ضد نسخه نوليبرالِ وظيفه ملي در ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دمكراتيك كه در «جزوه» به طور دقيق و همه جانبه نشان داده شده است، بيان صلابت درستي تئوريك وظيفه ملي برشمرده شده در ”اقتصاد سياسي“ اين مرحله است.

موضع ضد نسخه نوليبراليسم، بيان آن است كه ”اقتصاد ملي“ي مرحله ملي- دمكراتيك چه ويژگي را نفي و رد مي كند. براي كامل بودن اين موضع، بايد آن جنبه و ويژگي خاصي را كه مكمل موضع نفـي نسخه امپرياليستي است، ارايه داد، تا موضعي همه جانبه باشد، يعني بگويد چه چيز، چه ساختار اقتصادي را خواستار است، جايگزين نسخه نوليبراليسم چيست كه همه جوانب سرشت ”ملي خاص“ اقتصاد سياسي اين مرحله را تشكيل مي دهد. در اين مرحله از پژوهش است كه سرشت ”دمكراتيك“ در ”اقتصاد سياسي“ در مرحله ملي- دمكراتيك قابل شناخت و درك مي شود.

اما سرشت ”دمكراتيك“ به چه معناست؟ به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، ”اقتصاد ملي“ در ”مرحله ملي- دمكراتيك“ كه مضمون نبرد آزاديبخش ملي عليه سلطه نظام اقتصادي امپرياليستي را تشكيل مي دهد، همزمان برنامه ”اقتصاد سياسي“ با ويژگي ”دمكراتيكي“ است كه حامي منافع «طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان» كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، بوده و لذا مي توان مدعي شد كه «نقش طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان [در اين مرحله] عامل تعيين كننده [٨]» است.

مضمون ”اقتصاد سياسي“ كه به نقل از زنده ياد جوانشير در «جزوه» برجسته شده است كه «مناسبات اقتصادي را در روند توليد، توزيع و مبادله» در مرحله معيني تعيين مي كند كه بازهم «جزوه» به نقل از انگلس بر سر مزار ماركس آن را متناسب با «درجه تكامل اقتصادي … هر دوران» بر مي شمرد، همان طور كه بر پايه تعريف حزب توده ايران از «مرحله ملي- دمكراتيك» بر مي آيد، يك اقتصاد سه بخشي است كه در قانون اساسي مورد تائيد اكثريت تقريباً مطلق مردم ميهن ما پس از انقلاب نيز تثبيت شده است. نقض غيرقانوني اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي برآمده از دل انقلاب بهمن توسط نظام سرمايه داري حاكم و ديكتاتوري ولايي- امنيتيِ نماينده آن، به سخني ديگر، هدف گيري دقيق طبقات حاكم براي حذف هدفمند اين اصل هاي قانون اساسي كه پيش شرط آن نابودي اصل هاي بخش حقوق ملت و برقراري ديكتاتوري علني و خشن فاشيست مآبانه ولي فقيه بود، نشان دقت ارزيابي حزب توده ايران و درستي و صلابت تئوريك تعريف حزب طبقه كارگر ايران از ”اقتصاد سياسي“ خاص در «مرحله ملي- دمكراتيك» است.

خطرهاي متوجه مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي پيروزي ”انقلاب سوسياليستي“ در جمهوري خلق چين كه صندوق بين المللي پول تن دادن به آن را توسط حزب كمونيست چين توصيه مي كند، نيز متوجه بخش پراهميت دولتي- عمومي اقتصاد در اين كشور است. تضعيف اين بخش، كه تضعيف و نابودي نهايي اهرم مقاومت اقتصاد چين است، خواست ارگان مالي امپرياليستي است. وجود اين بخش در چين توانست، برخلاف وضع در كره جنوبي يا تايوان و …، بحران مالي سال ١٩٩٧ كه در اثر خروج هدفمند و ناگهاني سرمايه مالي امپرياليستي برپاشد، بدون هر مشكلي پشت سر بگذارد. در حالي كه سرمايه هاي كنسرن هاي عظيم بخش خصوصي در كره جنوبي و تايوان ورشكست و توسط سرمايه مالي امپرياليستي بلعيده شد، بخش خصوصي در چين با حمايت چتر دفاعي بخش دولتي با سهم ٥١ درصدي در همه پروژه هاي بخش خصوصي، زنده ماند و بلعيده هم نشد!

در اين ساختار اقتصادي سه بخشي، بخش اقتصاد ملي- مردمي- دمكراتيكِ دولتي- عمومي (و نه ساختار مثُله شده آن در ج. ا. كه به منظور بي اعتبار ساختن و موجه نشان دادن بي اعتباري آن توسط نيروهاي راستگر پيروز در ”نبرد كه بر كه“ انجام شد و به آن ”اقتصاد سوسياليستي نام نهادند)، اهرم مقاومت در برابر يورش و تجاوز امپرياليستي و اقتصاد جهاني نواستعماري و حامي بخش اقتصاد خصوصي ميهن دوست است كه كمك همه جانبه به منظور توسعه كمّي و كيفي توليد ملي وظيفه آن  – بخش خصوصي –  است. حمايت از بخش اقتصاد تعاوني كه در آن سرمايه هاي خرد مردمي فعالند، توسط بخش دولتي نيز همچنين در خدمت توسعه اقتصاد ملي در «روند توليد، توزيع و مبادله» است.

تنظيم چنين برنامه اقتصاد ملي، همان طور كه «جزوه» هم در صفحه ٢ برجسته مي سازد، «ارائه يك برنامه اقتصادي كارشناسي شده جامع و تشريح جزئيات و پارامترهاي اقتصاد سياسي [١٤الف]»، وظيفه سطور حاضر نيست، اما بايد نكاتي اساسي در اين زمينه روشن بوده و به مثابه زمينه و كارپايه بحث براي يافتن سرفصل هاي «مشترك [٢٢]» با ”متحدان“ طرح شود. وظيفه عمده بخش دولتي ايجاد زمينه تامين نيازهاي اوليه مردم و قدرت دفاعي آن ها است كه انگلس آن را بر مزار ماركس ذكر و «جزوه» آن را همانجا برجسته ساخته است. ”انحصارهاي طبيعي“ي دولتي- مردمي بر زمين، راه ها و ارتباطات، معادن و … بايد در اقتصاد سياسي خاص مرحله ملي- دمكراتيك حفظ گردد. سرمايه گذاري ضروري خارجي بايد در چهارچوب برنامه ”اقتصاد ملي“ و با توجه به شرايط حفظ حق حاكميت ملي تحقق يابد و …

«پيوند» ميان دو وظيفه «دمكراتيك و سوسياليستي»، اما به معناي تحقق همزمان دمكراسي و سوسياليسم نيست. حل ”تضاد عمده“، يا تحقق يافتن خواست دمكراتيك، الزاماً با تحقق يافتن حل ”تضاد اصلي“ همزمان نبايد باشد و نيست. انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما كه با گذشتن از دالان سرنگوني رژيم سلطنتي- ساواكي در آغاز موفق به حل ”تضاد عمده“ شد، تنها نمونه در اين زمينه نيست. اين اما به معناي ضرورت جدايي دو مبارزه از يكديگر و ”اولي“ و ”دومي“ بودن و گويا مرحله اي بودن مبارزه و بالطبع مرحله اي بودن فعاليت تبليغي و ترويجي- آموزشي براي وظيفه دمكراتيك و سوسياليستي حزب طبقه كارگر، يا به سخني ديگر، جدا بودن مبارزه تبليغي از يك سو و ترويجي- آموزشي از سوي ديگر نيست.

ايجاد جدايي در انديشه يك پارچه نبرد طبقاتي در جامعه، با خطر دچار شدن به موضع پوزيتويستي همراه است.

بود و نبود حزب توده ايران

برپايه آنچه كه گفته شد، نمي توان با مضمون و نحوي بيان موضع اعلام شده در صفحه يازده «جزوه» موافق بود كه مي گويد: «حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني امكان پذير نمي داند [٢٣].»

مطرح نبودن گذر به سوسياليسم، نكته اي است كه طرح آن به معناي واقعي بيني ماترياليستي از ارزيابي تناسب قوا قابل فهم و درك است. «حذف نظام سرمايه داري در كشور ما» اما يك وظيفه واقعي و واقع بينانه است كه بايد براي تحقق يافتن آن همه نيروها را تجهيز كرد. اين كوششي سخت است. زمان بندي براي دست يافتن به اين هدف، پيش بيني ي پيشگويانه و مبتني بر حدث و گمان (اشپكولاتيو) اي است كه نه ممكن و نه ضروري است. اما آنكه بايد فعاليت حزب توده ايران و برنامه تبليغي و ترويجي- آموزشي آن براي اين «پرواز» تدارك و عملي شود، تنها از نثر موزون شاعرانه احسان طبري ناشي نمي شود كه مي گويد «عقاب را بال از پرواز است»، بلكه در ارتباط است با بود و نبود تاريخي حزب توده ايران. زمين گذاشتن اين وظيفه، ارجاع اين هدف عيني و نياز تاريخي طبقه كارگر و مردم ميهن ما به نيروي ديگر است، وداع با رسالت تاريخي جنبش اجتماعي- تاريخي توده اي و كمونيستي و به ويژه پايمال كردن سرشت انقلابي حزب توده ايران است. چنين موضعي در تضاد است با مواضع نماينده حزب توده ايران در نشست هاي بين المللي با حزب هاي كارگري و كمونيستي.

طول كلام، پايان موقت اين سطور و بازگشت دو باره به بحث و گفتگو را در زماني ديرتر ضروري مي سازد. كوشش ناموفق نگارنده براي شركت لااقل به عنوان ناظر در ششمين كنگره حزب توده ايران، همچنين كوشش عبث به منظور ديدار با مسئول هاي حزبي با هدف بيان داشتن و مستدل ساختن ضرورت تنظيم يك برنامه تبليغي و ترويجي- آموزشي براي مرحله كنوني نبرد حزب توده ايران و كمك به تنظيم آن، كه مواجه با ديوار سكوت غيرقابل توجيه مسئول ها شد، و نهايتاً تنظيم نوشتارهايي براي نشان دادن مبرميت چنين كوششي كه آخرين آن، نوشتار قريب به چهل صفحه اي پيش گفته ”انقلاب ملي- دمكراتيك بدون سركردگي طبقه كارگر پيروز نمي شود …“ است، جملگي از نگراني نسبت به تظاهر انديشه اي ناشي مي شود كه در سطور پيش به آن پرداخته شد.

اين انديشه آگاهانه و يا ناآگاهانه به نفي امكان گذر از سرمايه داري در دوران كنوني باور دارد. اين باور باوجود پذيرفتن ماركسيسم- لنينيسم به عنوان انديشه علمي و انقلابي حاكم بر حزب كه در نشست هاي بين المللي به بهترين وجه ارايه مي شود، دنبال مي گردد.

آيا بايد ريشه حذف خشن و مكانيكي نگارنده به عنوان تنها رفيق حزبي در كنار رفيق علي خاوري كه پيش از يورش ها براي انجام ماموريت حزبي به خارج از كشور گسيل شد (كه زنده ماندنش را تاكنون مديون اين امكان و وظيفه توام با آن مي داند) از فعاليت درون حزبي كه به آن اشاره شد، در تائيد نگراني بيان شده نيست؟

نادرستي تئوريك تز «امكان ناپذير» دانستن «حذف نظام سرمايه در كشور ما» در مرحله كنوني و همچنين انحرافي و مضر بودن طرح چنين تز اثبات نشده اي به مثابه ”استدلال“ عليه فعاليت سياسي- تبليغي- ترويجي حزب طبقه كارگر را در نوشتار بعدي خواهم شكافت. در اينجا تنها بايد اين نكته را مورد تاكيد قرار داد كه پذيرش ناممكن بودن گذر از نظام سرمايه داري در ايران در اين دوران، به معناي خلع سلاح ايدئولوژيك- سياسي حزب توده ايران است. نادرستي چنين برداشت در «جزوه» را بايد تا مغز استخوان مورد بررسي موشكافانه انتقادي قرار داد كه داده خواهد شد. در اين سطور بايد تصريح شود كه اين ارزيابي وصله ي ناجور را در متن موفق انديشه مبارزه جويانه حاكم بر «جزوه» تشكيل مي دهد كه ظاهراً به طور مصنوعي به آن اضافه شده است.




”طرح سند” کنگره هفتم یک گام به پس! – (بخش نخست و دوم)

مقاله ۸/۱۴۰۰
۲۴ اردی بهشت ۱۴۰۰، ۱۱ مه ۲۰۲۱

پیش گفتار

نوشتن طرح یک سند ۶۰-۷۰ صفحه ای کار آسانی نیست. برای همین باید از رنجی که رفیقان گرامی ما برای نوشتن آن کشیده اند سپاس گزاری کرد. 

می توان درون مایه این طرح را از زاویه ها و دیدگاه های گوناگون بررسی کرد. رفیقان بسیاری تا کنون رنج این کار را بر دوش کشیدند و پیشنهادها و خرده گیری های با ارزش خود را با دیگران در میان گذاشته اند. هم اکنون بر رفیقان گرامی نویسنده ”طرح سند” است که این بررسی ها را با کنجکاوی و موشکافی بخوانند و تا آن جا که شدنی است در نسخه آینده سند از ناکاستی ها بکاهند و در باره ی نکته های کلیدی آن در حوزه ها به گفتگو بپردازند.

در این نوشته نگارنده به بررسی دیدگاه کلیدی ”طرح سند” در باره ی نشدنی بودن راه رشد غیرسرمایه داری که به ویژه در بخش انقلاب ملی- دموکراتیک بازتاب یافته است می پردازد. در نوشته های آینده نگارنده به بررسی نکته های برجسته دیگری در ”طرح سند” خواهد پرداخت.

نگارنده به شرکت کنندگان کنگره هفتم هم سفارش می کند که همه ی این خرده گیری ها را با تیزنگری و باریک بینی بخوانند. همه ی این خرده گیری ها چه از “چپ” و چه از “راست” و چه در باره جهان بینی و یا مقوله ملی- دموکراتیک می توانند سویه های گوناگون پدیده ها را روشن سازند و ما را به حقیقت نزدیک تر.

جای گاه گم شده راه رشد غیرسرمایه داری در ”طرح سند”

در چندین جای ”طرح سند” گفته می شود که برجسته ترین شرط پیش گیری سمت گیری غیرسرمایه داری پشتیبانی یک اردوگاه سوسیالیسم توانا و نیرومند است. برای نمونه ”طرح سند” می گوید:

میتوان گفت که در آن دورهٔ تاریخی، نیروهای هوادار بدیل یا گزینهٔ سوسیالیستی در جهان، و در رأس آنها اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، امکان مسدود کردن و حتیٰ در مواردی عقب راندن کامل امپر یالیسم و جریا نهای راست گرا و ارتجاعی را فراهم کرده بودند. از این رو، نیروهای مترقی چپ و ملّی در بسیاری از کشورها، یا در حکم رهبری یا در جایگاهی مهم در رهبری یا جامعه برای پیشبُرد مبارزات رهای یبخش از استعمار و یا انقلابهای ملّی-دموکراتیک مطرح و نقش آفرین بودند. آن وضعیت دیگر وجود ندارد،[…] (همه ی درشت سازی های واژه ها در این نوشته از نگارنده است) (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۲)

باز هم در جای دیگر ”طرح سند” نوشته می شود:

حضور قدرتمند اتحاد شوروی و اردوگاه سوسیالیستی و پشتیبانی اقتصادی-سیاسی اش از کشورهای در حال توسعهٔ جهان، امکان در پیش گرفتن راه رشد غیرسرمایه داری را برای شماری از این کشورها فراهم کرده بود. با از میان رفتن این پشتیبان سوسیالیستی قدرتمند، آن امکان نیز از میان رفت. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص  ۱۵)

بگذارید با هم کاوش کنیم که آیا این سخنان که سایه سنگین خود را در بخش ملی- دموکراتیک ”طرح سند” هم انداخته است درست است.

نخست باید پرسید که اگر این دلیل درست می بود، پس چرا لنین پیش از برپایی اردوگاه سوسیالیسم به پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه باور داشت. در باره پیروزی انقلاب سوسیالیستی خود ”طرح سند” در جای دیگری می گوید که “در دوران امپریالیسم، در هر جا که بتوان ضعیف ترین حلقهٔ زنجیر جهانی استثمار سرمایه داری را شکست، انقلاب می تواند رخ دهد”.(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۶۲)    

دوم این که با این که ”طرح سند” جمهوری خلق چین را در پیشرفت می بینید و می گوید که “هم زمان با افزایش قدرت اقتصادی جمهوری خلق جمهوری خلق چین که اکنون دوّمین قدرت اقتصادی بزرگ دنیاست، آمریکا که خود را در معرض سقوط از مقام ابرقدرتِ اقتصادی برتر جهان و عقب افتادن از جمهوری خلق چین می بیند،( طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۲)” ، ولی از پشتیبانی آن از در پیش گیری سمت گیری غیرسرمایه داری در میهن ما چیزی نمی گوید.  

”طرح سند” با این که از پیشرفت روزافزون جمهوری خلق چین خشنود است و آن را در برابر افت امریکا برجسته می کند، ولی هنگام بررسی راه رشدغیرسرمایه داری سخنی از دگرگونی هم سنگی میان نیروهای سوسیالیستی و امپریالیستی به سود جمهوری خلق چین که می تواند پشتیبان راه رشد غیرسرمایه داری در میهن ما باشد گفته نمی شود. 

چگونه می توان راه رشد غیرسرمایه داری را وابسته به دوران شکوفایی سوسیالیسم دانست، ولی هم اکنون که اقتصاد جمهوری خلق چین هر روز شکوفاتر می شود و در برابر دستیازی امپریالیسم پهنه های نوینی را برای کمونیست ها می گشاید، گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری را شدنی ندانست. اگر سازه های برون مرزی برای در پیش گیری سمت گیری غیرسرمایه داری این همه برجسته است، پس چرا نمی توان از پشتیبانی کشور نیرومند و سوسیالیستی همچون جمهوری خلق چین برای سمت گیری غیرسرمایه داری بهره جویی کرد؟

هنگامی که حتا جمهوری اسلامی برای گریز از فشار اقتصادی غرب می تواند با جمهوری خلق چین پیمان های اقتصادی بلندزمان ببندد، چرا یک دولت پیشرو نمی تواند با همکاری جمهوری خلق چین با در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری پایه های رشد نیروهای مولده (که ”طرح سند” به روی آن پافشاری دارد) را در کشور نیرومند کند؟

سوم این که شاید اردوگاه نیرومند سوسیالیستی در جهان هرگز دیگر پدید نیاید، آیا باید اندیشه سوسیالیسم را برای همیشه فراموش کرد؟ چنین اندیشه ای را رفیقان گرامی نویسنده ”طرح سند” در جایی به روشنی بازگو می کنند و می گویند که “جهش انقلابی تاریخ بشر به سوسیالیسم مستلزم نفی کامل امپریالیسم و سرمایه داری است”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۸ ) .  نا گفته نماند که چنین اندیشه ای در باره پابرجا نشدن سوسیالیسم در یک کشور تا نابودی سرتاسری امپریالیسم، همسانی فراوانی با اندیشه  تروتسکی در باره ی انقلاب جهانی دارد.

یکی از دلیل های دیگری که ”طرح سند” برای نپذیرفتن راه رشد غیر سرمایه داری برجسته می کند “درجهٔ رشد نیروهای موّلد” است. بگذارید در دنباله این نوشته به بررسی این دلیل بپردازیم.

تغییرهای کمّی در درجهٔ رشد نیروهای موّلد شرایط عینی و ذهنی

”طرح سند” راه گریزی از نظام سرمایه داری نمی بیند، برای این که راه رشد غیرسرمایه داری را وابسته به “درجهٔ رشد نیروهای موّلد” نیز می داند و می نویسد که “[…] حزب ما تحوّل و تغییر انقلابیِ نظام اقتصادی-اجتماعی کشورمان به شیوهٔ تولید سوسیالیستی را به گذر از مرحله های اجتماعی مشخص، یعنی تغییرهای کمّی در درجهٔ رشد نیروهای موّلد و رابطهٔ آن ها با مناسبات اجتماعی جامعه، وابسته می داند”.(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱)     

شگفتی در این است که خود ”طرح سند” در جای دیگری با ستایش از لنین شرط پیروزی انقلاب سوسیالیستی را “سرمایه داری کاملاً توسعه یافته ” نمی داند و بدرستی می نویسد که “شناخت لنین از امپریالیسم سبب شد که او نخستین مارکسیستی باشد که از این درک متعارف فاصله بگیرد که انقلاب سوسیالیستی فقط در جوامعی امکان پذیر است که گذار به سرمایه داری کاملاً توسعه یافته را طی کرده اند”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۶۲)  

روشن نیست که ”طرح سند” به جای این که “از این درک متعارف فاصله بگیرد”، چرا هنگامی که سخن بر شرایط گذار به سوسیالیسم در میهن ما رانده می شود، به ناگهان شرایط دیگری به پیش روی خوانندگان می گذارد؟؟!

ولی ”طرح سند” با این که تلاش بسیار می کند که این اندیشه را که نباید هم اکنون به انجام وظیفه های سوسیالیستی پرداخت به خوبی جا بیندازد، در جاهای دیگر دچار تناقض گویی می شود.

”طرح سند” می نویسد که ” ایران از نظر اقتصادی-اجتماعی در زمرهٔ کشورهای در حال رشد سرمایه داری است”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱) ”طرح سند” در جایی دیگر می نویسد که “عمده ترین تضاد نظام اقتصادی سرمایه داری، تضاد میان خصلت اجتماعی تولید و تملک خصوصی سرمایه است؛” (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۰) .  

 روشن نیست که اگر نظام اقتصادی کشور ما سرمایه داری است و تضاد عمده نظام سرمایه داری تضاد “میان خصلت اجتماعی تولید و تملک خصوصی سرمایه ” است، پس چرا حزب طبقه کارگر نباید برای حل این تضاد به سود رنجبران تلاش کند؟

”طرح سند” باز هم به درستی در جای دیگری می نویسد که “شالودهٔ اقتصادی-اجتماعی جامعهٔ کنونی ایران نظام طبقاتی سرمایه داری است که در اقتصاد سیاسی آن، طبقهٔ کارگر و به طور کلی همهٔ زحمتکشان در معرض استثمار شکل های گوناگون سرمایه قرار دارند”. …(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰). ”طرح سند” پاسخی به این نمی دهد که اگر شالوده نظام طبقاتی بر “استثمار”  “طبقهٔ کارگر و به طور کلی همهٔ زحمتکشان” سوار است، پس چرا حزب طبقه کارگر نباید در اندیشه برهم زدن و واژگونی شالوده نظام طبقاتی سرمایه داری باشد؟

”طرح سند” برای گریز از انجام وظیفه سوسیالیستی از تلاش باز نمی ایستد و در جای دیگر می گوید که “واقعیت این است که در حال حاضر هنوز جنبش کارگری سازمان یافته و تشکلهای انقلابی پیشاهنگ، و به عبارت دیگر شرایط مادّی (عینی) و ذهنی ضرور برای به چالش کشیدن مستقیم سرمایه و براندازی «نظام سرمایه داری» در کشور ما و جایگزین کردن آن با نظام  سوسیالیستی شکل نگرفته است…(” طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰)

روشن نیست که چرا سازمان دهی کارگران که یک وظیفه ذهنی برای پیشاهنگ طبقه کارگر است، به ناگهان با نبود شرایط عینی در آمیخته شده است؟؟

بگذارید با هم کمی شرایط عینی را بشکافیم.

شرایط عینی در پیوند با ورشکستگی نظام اقتصادی و پدید آمدن بحران گسترده و همه گیر است. بدبختی و درماندگی بی اندازه توده های ستم‌‌زده کار را به آن جا رساند که حتا لایه های میانی که پیشتر چندان شوری برای شورش نداشته اند دیگر نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند و بورژوازی انگلی هم آن چنان در چالش های حل نشده و شکاف درونی درگیر است که نمی تواند بدون دگرگونی فرمانروایی خود را پابرجا نگاه دارد. اگر این شرایط عینی برای واژگونی ولایت فقیه آماده است، پس برای چالش کشاندن زیر بنای آن هم آماده است.

اگر این گونه هست، پس چرا پذیرش شرایط عینی برای به چالش کشیدن سرمایه داری را در ”طرح سند” نمی توان یافت؟ راستش این است که آن شرایط عینی که ”طرح سند” برای انجام کارهای سوسیالیستی و به چالش کشیدن سرمایه داری می پذیرد، “رشد نیروهای مولده” است که ”طرح سند” بارها از آن سخن گفته است و آن را در آینده ای دور می بیند.

با این همه، در جاهای دیگری ”طرح سند” “شرایط عینی تحوّل بنیادی” و واژگونی ولایت فقیه را آماده می بیند، ولی به شرطی که به چالش کشیدن سرمایه داری نینجامد.

”طرح سند” می گوید که “امروزه شاهدیم که به رغم وجود شرایط عینی تحوّل بنیادی در ایران، شرایط ذهنی لازم، […]، موجود نیست“. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۳۵)

پس ”طرح سند” با برجسته کردن کم بود “رشد نیروهای مولده” و نبود اردوگاه سوسیالیسم، پای گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری را شدنی نمی داند. چون ”طرح سند” نوشته خود را با این پیش فرض (انگاره) آغاز می کند، ناگزیر است که یک سرشتی برای مرحله ملی- دموکراتیکی بسازد که با این پیش فرض هم خوانی داشته باشد. 

دگرگون کردن سرشت «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب» به «انقلاب دمکراتیک»

هنگامی که راه رشد غیرسرمایه داری در دسترس نیست و روندی است نشدنی، به آن گاه ”طرح سند” تنها می تواند یک راه سرمایه داری را در جلوی چشمان خود ببیند. ولی از آن جایی که سرمایه داری کنونی میان رنجبران بی اندازه بی ابرو شده است، پس آن را تنها می توان در بسته های زرین «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی»  و «سرمایه داری خوب» به پیش رو گذاشت. 

نخست انقلاب ملّی-دموکراتیک از سرشت طبقاتی و اقتصادی خود تهی می شود و سپس یادآوری می شود که آن “یکی از راه های ممکنِ رسیدن به سوسیالیسم”(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۹) است. پس چرا ”طرح سند” چیزی در باره ی راه های دیگر نمی نویسد؟ آیا یکی از آن راه هایی که در اندیشه نویسندگان ارجمند ”طرح سند” است، رشد آرام نیروهای مولده و دگرگونی بی درد و سر سرمایه داری با «چهره ای انسانی» است؟

تهی سازی سرشت طبقاتی و اقتصادی انقلاب ملّی-دموکراتیک را ما در جاهای دیگر ”طرح سند” هم می بنینیم. برای نمونه، در هم سنجی با کنگره ششم، چرا “محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ” دیگر بخشی از برنامه ملی- دموکراتیک نیست؟ چرا “محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی” دیگر بخشی از برنامه ملی- دموکراتیک نیست؟ چرا “تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان” بر داشته شد؟   

در هم سنجی با کنگره ششم، دیدگاه این طرح در باره برنامه ملی- دموکراتیک، یک پس روی آشکار است. خواست ششمین کنگره ی حزب توده ایران در سال ۱۳۹۱ دگرگونی های «بنیادین» زیربنایی- اقتصادی و پدید آوردن «کیفیت نوین» بوده است! ارزیابی کنگره ششم بر این بود که نبرد آزادی خواهانه و نبرد طبقاتی در ایران کنونی به وحدت رسیده اند. پیروزی در یک پهنه نیازمند پیروزی در پهنه ی دیگر است وگرنه، راه حل یک سویه راه حلی نازا و ناپایدار است!

بگذارید در زیر نگاهی به این داشته باشیم که برداشت حزب توده ایران در گذشته در باره ی مرحله ملی و دموکراتیک چه بوده است.

«…اکنون کشور ما در مرحله ملی و دموکراتیک انقلاب اجتماعی قرار دارد. به عبارت دیگر، هدف تحول انقلابی کشور در مرحله ی کنونی عبارتست از انتقال قدرت حاکمه از دست طبقات و قشرهای ارتجاعی (سرمایه داران وابسته به امپریالیسم- ملاکان و قشر فوقانی و نصب داران لشگری و کشوری) به دست طبقات و قشرهای ملی و دمکراتیک (کارگران- دهقانان- سایر زحمتکشان شهری- قشر مهمی از روشنفکران و کارمندان ادارات و موسسلت صنعتی، کشاورزی و بازرگانی- خرده بورژوازی و سرمایه داران ملی. .. (دنیا، دوره دوم، سال هفتم، ۴، زمستان ۱۳۴۵)

ببینید حزب توده ی ایران در ۵۵ سال پیش مرحله ملی و دموکراتیک را یک مرحله از انقلاب اجتماعی می دانست. هم اکنون ببینیم که دید نویسندگان ارجمند ”طرح سند” چیست؟ در سند، دیدگاه «مرحله ی ملی- دمکراتیک» به روشنی باز نمی شود، ولی با این همه با کمی جست و جو می  توان اندیشه کلیدی را در میان انبوهی از واژه ها یافت. رفیقان نویسنده ”طرح سند” می نویسند:

از این روی، در برههٔ کنونی، ما طردِ دیکتاتوری ولایت فقیه، و گذر به مرحلهٔ ملّی-دموکراتیک تحوّل اجتماعی را نخستین گام در مسیر این تغییرهای بنیادی، و تحقق این امر را مشروط به بسیج توده ها بر مبنای خواست های بی درنگ مادّی آنان می دانیم. .(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱)

همان گونه که می بینیم ”طرح سند” مرحله انقلابی ملی- دموکراتیک را چیزی بیشتر از “تحوّل اجتماعی” نمی داند. با این که حزب توده ی ایران در ۵۵ سال پیش از آن چون “انقلاب اجتماعی” یاد می کرد.

باز در جای دیگر رفیقان نویسنده ”طرح سند” برای زدودن هر تردیدی می نویسند که “صرفاً مرحله ای از تغییر و ایجاد شرایط به منظور امکان پذیر شدنِ انقلاب اجتماعی و انجام تغییرهای ماهوی در مناسبات تولید و ایجاد نظام نوین اقتصادی-اجتماعی است”..(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰)

”طرح سند” رک و راست می گوید که چرا انقلاب ملّی-دموکراتیک بخشی از انقلاب اجتماعی نیست. ”طرح سند” می نویسد:

نتیجهٔ نهایی آنچه ما انقلاب ملّی-دموکراتیک توصیف می کنیم، برخلاف انقلاب اجتماعی با تعریفی که پیشتر داده شد، حل اساسی تضاد بین کار و سرمایه در جامعهٔ سرمایه داری نیست،..(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰)

بنابراین روشن شده است که اگر ”طرح سند” انقلاب ملی- دموکراتیک را انقلاب اجتماعی بداند، به ناچار باید با نظام سرمایه داری درافتد و در اندیشه واژگونی آن باشد.

و برای این که جای هیچ تردیدی نباشد ”طرح سند” دوباره می گوید که “این بدان معنی است که کشور ما نیازمند تحقق دگرگونی های بنیادین سیاسی و اجتماعی-اقتصادی در سطح «ملّی» است” […]…(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰). چرا ناگهان آن را دگرگونی بنیادین در سطح ملی می خوانند؟ مگر کشور ما نیاز به دگرگونی بنیادین سیاسی و اجتماعی-اقتصادی در سطح غیرملی هم دارد؟

”طرح سند” روشن نمی کند که بر پایه چه داده هایی و یا واکاوی های طبقاتی این همه امیدوار است که “تحقق دگرگونی های بنیادین سیاسی و اجتماعی-اقتصادی” را می توان بی آن که زیربنای سرمایه داری را دگرگون کرد انجام داد.

اندیشه‌ای که بر ”طرح سند” سنگینی می کند، همانا باور به ساختن «سرمایه داری خوب» با کمک بورژوازی تولیدگر و ارزش افزا در درون کشور است، اگر چه که ”طرح سند” همان شیوه را به درستی برای کشور های پیشرفت سرمایه داری نشدنی می داند. هیچ دلیلی آورده نمی شود که چرا این اندیشه می پندارد که بورژوازی کم توان ملی ایران در یک سیستم سرمایه داری جهانی و امپریالیستی می تواند ساختمان یک «سرمایه داری خوب» را بسازد، ولی بورژوازی کهنه کار و پرتوان کشورهای رفاه از انجام آن ناتوان هستند.

در هیچ جای ”طرح سند” سخنی در باره ی دریافت راستین توده ای از مقوله ملی- دموکراتیک که دوری از نظام سرمایه داری است گفته نمی شود. مرحله ی ملی- دمکراتیک، هم زمان با آن که یک مرحله سوسیالیستی نیست، دنبال کننده راه رشد سرمایه داری هم نیست. باید نا هم گونی و هم گونی میان مرحله ی ملی- دمکراتیک و سوسیالیستی انقلاب را دریافت. وظیفه مرحله ی ملی- دمکراتیک، همان دنبال کردن راه رشد سرمایه داری با لگام زدن به بورژوازی انگلی نیست بلکه پیش زمینه سازی برای پایه گزاری نظام سوسیالیستی است.  

”طرح سند” با شناساسازی (توصیف) نوین از مرحله ملی- دموکراتیک، ویژگی ها و وظیفه های این مرحله را فراتر از یک مرحله بورژوا دموکراتیک نمی داند. بدین گونه، دیدگاه نویسندگان گرامی ”طرح سند” با دیدگاه برخی از رفیقان “ده مهر” در این باره بسیار نزدیک می شود. برای همین هم نگارنده همیشه گفته است که به جای مرزهای نادرست “خودی” و “ناخودی”، باید به دیدگاه ها نگریست. نگاهی به دیدگاه “ده مهر” و حزب توده ی ایران در باره ی مرحله انقلاب نشان می دهد که این دو با هم، دیدگاه کم و بیش یکسانی در این باره دارند. خواننده از خود می پرسد که چرا نویسندگان گرامی ”طرح سند” مانند رفیق جوانرود از “ده مهر” آشکارا مرحله انقلاب را بورژوا دموکراتیک نمی خوانند؟ در پاسخ باید گفت که رفیقان نویسنده ارجمند ”طرح سند” به سرشت بورژوا دموکراتیک انقلاب آینده باور دارند، ولی برای جاافتادگی مقوله ملی- دموکراتیک میان توده ای ها، خود را ناگزیر دیدند که نام آن را نگه دارند، ولی آن را از سرشت راستین آن تهی سازند.          

ما در مرحله ملی- دموکراتیک از یک اقتصاد سیاسی سخن می گوییم که وظیفه ساختن اقتصادی- اجتماعی جامعه به سود رنجبران را پیش روی خود دارد. و برای انجام این کار می توان و باید با همه ی نیروها از میان آن ها بورژوازی ملی و خرده بورژوازی شهر و روستا هم کاری و هم یاری کرد.

تنها «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب» که سمت گیری غیرسرمایه داری داشته باشد می تواند در شرایط فرمانروایی اقتصاد سیاسی امپریالیستی استقلال ملی و پیشرفت اقتصادی و عدالت اجتماعی بیافریند. تنها راه فرازمندی کشورهای پیرامونی همین است.

دگرگون کردن سرشت مرحله «ملی- دمکراتیک انقلاب» به «انقلاب دمکراتیک» که اندیشه‌ ی برتر در ”طرح سند” است، وظیفه سوسیالیستی حزب را به فراموشی می سپارد. تنها با پافشاری بر سمت گیری غیرسرمایه داری می توان از روند شکست هدف های انقلاب جلوگیری کرد. انجام وظیفه سوسیالیستی هم بخشی از استراتژی و هم بخشی از تاکتیک “چپ” انقلابی و نیروهای سوسیالیستی و از میان آن ها، حزب توده ایران است. انجام وظیفه سوسیالیستی به معنای انقلاب سوسیالیستی نیست. این به این معنی است که حزب کمونیستی که در یک جامعه سرمایه داری کار و کنش می کند (فرای این که سخن از چه گونه ای از سرمایه داری باشد) همواره چه بخواهد و چه نخواهد درگیر نبرد طبقاتی است و باید پیوسته تلاش کند که تضاد میان نیروی کار و سرمایه را به سود طبقه کارگر حل کند. این از وظیفه همیشگی و بنیانی یک حزب کمونیست در یک کشور سرمایه داری است. و گرنه می توان به برپایی یک جبهه ضددیکتاتوری بسنده کرد.

از آن جایی که ”طرح سند” در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری را در مرحله انقلاب ملی- دموکراتیک نمی پذیرد، پس نیازی هم به تلاش برای هژمونی طبقه کارگر نمی بیند. ولی بگذارید بررسی کنیم که آیا می توان همین “تحولات اجتماعی” را که ”طرح سند” به دنبال پیاده کردن آن است، بی رهبری طبقه کارگر بدست آورد؟ 

برجسته کردن نقش بورژوازی ملی و فراموشی رهبری طبقه کارگر

”طرح سند” با بردباری چشمگیری به گزارش داده هایی می پردازد که تنها هدفش نشان دادن نبود «شرایط عینی و ذهنی» رهبری طبقه کارگر در انقلاب ملی- دموکراتیک است. و حتا سخنی از وظیفه سوسیالیستی ما که فراهم کننده شرایط ذهنی هست گفته نمی شود و بازتابی از شرایط کنونی میهن در ”طرح سند” داده می شود که انگار این شرایط ناگوار اگر جاودانه نیستند، بی گمان سال های درازی بی دگرگونی پابرجا می مانند.

”طرح سند” در بخش جهانی خود به درستی «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» و «سوسیالیسم دموکراتیک» را اندیشه های نازا و ناکارساز می داند و می نویسد که ” اصول انسانی سوسیالیسمی که مارکس و انگلس و لنین و دیگران اندیشمندان سوسیالیسم علمی مطرح کردند همچنان معتبر است و امروزه بیش از پیش مورد توجه نظریه پردازان و زحمتکشان جهان است.” (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۶)، ولی انگار هنگامی که با شرایط ایران روبرو می شود، تنها چشم اندازی که روبروی خود می بیند همانا «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» است.

از رفتار و کردار ضدمردمی و دیوان سالاری چرکین بورژوازی انگلی در میهن بسیار سخن رانده می شود، ولی راه چاره ی پیش گزاری شده فراتر از «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» با پشتیبانی بورژوازی ملی نمی رود. ”طرح سند” در باره ی بورژوازی تولیدی می نویسد که ” [..] سرمایه داری تولیدی و متوسط و کوچک غیروابسته به حکومت و مافیای قدرت نیز در عرصهٔ اقتصاد حضور دارد […] این بخش از سرمایه داران در تحوّلهای دو دههٔ اخیر ایران از زمره نیروهای فعال بوده اند”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۳۳)

”طرح سند” حتا یک نمونه از کارهای برجسته و نبرد جان بازانه بورژوازی ملی علیه جمهوری اسلامی نمی تواند بیاورد، ولی در برابر آن پیکار روزانه طبقه کارگر را کوچک می کند و یا نادیده می گیرد.  

همان گونه که ”طرح سند” در بخش جهانی خود به درستی می گوید، سرمایه سرشت و قانون های کنش خود را دارد. ”طرح سند” به این نمی پردازد که چرا بورژوازی ارزش افزا هنگام افت نرخ سود، سرمایه خود را در بخش انگلی بکار نبرد. هیچ سخنی نیز از هم آهنگی و خشنودی بورژوازی ملی از برنامه های نئولیبرالیستی که به ارزانی نیروی کار و بدسازی شرایط کار آن انجامید گفته نمی شود. انگار رفیقان نویسنده ارجمند ”طرح سند” بر این باور هستند که لایه ارزش افزا بورژوازی بر پایه ارزش های انسانی خود به کنش اقتصادی می پردازد و نه بر پایه جایگاه طبقاتی خود.

باید از دید رومانتیستی به بورژوازی ملی دست برداشت. هیچ سرمایه داری برای دلبستگی های ملی و یا مردمی خود به سرمایه گزاری نمی پردازد. چگونه می توان خود را حزب طبقه کارگر خواند و هم زمان چشم اندازی که به این طبقه نشان داد که نمایندگان بورژوازی ملی، کسانی هم چون آقای حمید آصفی می خواهند.

شیوه ی نئولیبرالیستی نظام سرمایه داری در همه ی کشورهای جهان، تضاد میان نیروی کار و شیوه ی تولید سرمایه داری را ژرف تر کرده است. بنابراین، نمی توان از یک سو اقتصاد نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی را سرزنش کرد و از سوی دیگر به طبقه کارگر که بزرگترین هزینه ی را در برابر این شیوه ی تولید- گاهی حتا جان خود- پرداخته است گفت که هم اکنون برای آزادی نبرد کند و پس از سرنگونی برای رشد نیروهای مولده به بورژوازی ارزش افزا کمک کند. پس از آن اگر رویداد دیگری رخ نداده است، شاید نوبت آن باشد که از بهره کشی طبقه کارگر سخن بگوییم.       

”طرح سند” سخنی از این نمی گوید که پس از سرکوب خیزش های سال های گذشته، تنها ندای خروشانی که علیه رژیم برخاست از کارگران بوده است. آن ها تنور نبرد را با شور خود گرم نگه داشته اند و شعله امید در دل ها روشن کردند. کارگران به خوبی نشان داده اند که رهبری جنبش آزادی خواهی و برابری خواهی را هم زمان می توانند به دست گیرند. با این که به گفته ”طرح سند” پراکنده هستند؛ جدا از هم هستند؛ در کارگاه های کوچک هستند؛ سازمان دهی شایسته ندارند؛ سندیکا ندارند؛ ولی توانستند وظیفه انقلابی خود را انجام دهند.

به جا بود که ”طرح سند” به جای بزرگ کردن کم توانی های جنبش کارگری به دگرگون کردن بخش ذهنی آن که از برجسته ترین وظیفه حزب طبقه کارگر است می پرداخت. ”طرح سند” می توانست با ذره بین نبرد به کم توانی ها نگاه کند و راه های برون رفت از آن ها را نشان دهد. ”طرح سند” می توانست با نوآوری نشان دهد که چگونه می توان در شرایط کنونی سندیکا ساخت و آگاهی طبقاتی را بالا برد.     

طبقه کارگر در نبرد روزانه خود به آگاهی طبقاتی خود بسیار افزود، ولی برای فراتر رفتن از آن به پشتیبانی پیشاهنگانی نیز دارد که به جای بزرگ کردن کم بود سازماندهی کارگران، وظیفه خود را انجام دهند و برای نیرومند کردن سازماندهی به یاری طبقه کارگر بپردازند. طبقه کارگر چه نیازی به حزبی دارد که به  واقعیت گردن می نهد و در برابر آن سر فرود می آورد. طبقه کارگر به حزبی نیاز دارد که به او راه دگرگونی این واقعیت را نشان دهد. 

آری! بیشتر کارگران در کارگاه های صنعتی کوچک کار می کنند؛ آری! کارگران در سندیکاهای آزاد سازمان دهی نشده اند؛ ولی آیا  می توان نپذیرفت که طبقه کارگر در نظام سرمایه داری کنونی پرتوان ترین، استوارترین و خواستارترین طبقه برای دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است؟ آیا  می توان پذیرفت که این طبقه ویژگی های طبقاتی هم چون هم بستگی و خواست دگرگونی های بنیادی را از دست داده است؟ آیا  می توان نپذیرفت که اعتصاب پی در پی و گسترده نشانه ای از آگاهی طبقاتی و کمک به آماده سازی شرایط ذهنی است؟

زندگی طبقآتی کارگران به اقتصاد تولیدی وابسته است. بنابراین طبقه کارگر پایدارترین نیرو در پیکار با سرمایه داری انگلی است. کارگران کار جمعی می کنند، سازماندهی جمعی را می دانند، راه حل های جمعی می شناسند و در جاهای استراتژیک اقتصاد و تولیدهای کلیدی جایگاه بسیار برجسته تری از دیگران دارند، بدین گونه طبقه کارگر برای رهبری پیکار دموکراتیک ملی از دیگر طبقه ها شایسته تر هست. طبقه کارگر بزرگ و با آگاهی طبقاتی بزرگترین دارایی انقلاب ملی و دموکراتیک است. طبقه کارگر تنها طبقه ای است که تا جان در پیکر خود دارد، برای آزادی استقلال ملی و عدالت اجتماعی می رزمد.   

برای جلوگیری از پیاده سازی دوباره یک گونه دیگر سرمایه داری، طبقه کارگر به پشت گرمی و باور بخش های دیگری از مردم رنجبران به برنامه های خود نیاز دارد. برای پذیراندن رهبری خود طبقه های کارگر در برنامه های خود خواست های توده های روستایی بی زمین، بخش هایی از روشن اندیشان، دانشجویان، جوانان و زنان و برخی از شرکت داران و بازرگانان کوچک و بورژوازی ملی را نیز برآورده می کند.

آن چه که بر انقلاب ما و نبرد رهایی بخش آفریقای جنوبی گذشته است، نشان می دهد که حتا هژمونی دمکرات های انقلابی “چپ” و شرکت کمونیست ها در دولت ملی و دموکراتیک به خودی خود هموار کننده راه رشد غیرسرمایه داری و پیروزی انقلاب ملی- دموکراتیک نیست.

حتا دستیابی به کارهای برجسته ای را که ”طرح سند” در زیر برای مرحله ملی- دمکراتیک برمی شمارد، نیاز به رهبری طبقه ی کارگر دارد که ”طرح سند” از آن سخنی به زبان نمی راند. ”طرح سند” از “تغییرات بنیادین” زیر سخن می گوید:

محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک و رانت خوار از راه شفاف سازی و پاسخ گو بودن تمام نهادهای مدنی و دولتی؛…تنظیم و توزیع عادلانهٔ درآمد ملّی؛…نظارت شفاف و مستقیم دولت بر امرِ بازرگانی خارجی از طریق ملّی کردنِ آن؛..محدود کردن بخش مالی سرمایهٔ خصوصی سوداگر و بورس باز، به ویژه کوتاه کردن دستِ بانکهای خصوصی از نظامِ بانکی کشور؛…شفاف سازی فعالیت های سرمایه های خصوصی با ایجاد نهادهای قانونی مؤثر در امر مبارزه پیگیر با فساد اقتصادی و به ویژه تقلب های مالیاتی؛…ارزش افزایی از طریق بهبود فنّاوری مجاز خواهد بود و نه از طریق کاهش درآمدِ زحمتکشان، واردات کالاها، و تخریب محیط زیست؛… ایجاد نظامِ فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی و درمانی و آموزشی در سراسر کشور بر مبنای نیاز هر شهروند؛ … ٣۵ساعت کار در هفته در کلیهٔ رشته های تولیدی، خدماتی، و اداری، و نیز تعدیل ساعت کار در هفته برای مشاغل سخت و زیان آور؛… حفظ استقلال سیاسی- اقتصادی از امپریالیسم؛…  (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱) 

برای آن که انجام کارهای بالا در این مرحله مانند انقلاب بهمن با دشواری روبرو نشود، ما به رهبری طبقه کارگر و پیشاهنگانش نیاز داریم، ولی ”طرح سند” از کنار آن با خاموشی می گذرد.

”طرح سند” هنگام بررسی شکست هدف های انقلاب برای فرارویی به دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی از کم توانی نیروهای “چپ” سخن می گوید، ولی چهل سال پس از آن که ما آموخته های فروانی بدست آورده ایم و چیزهای بسیاری یاد گرفته ایم، رهبری طبقه کارگر و یا دست کم، بودن طبقه کارگر در رهبری آینده جامعه را از یاد می برد.

چرا هدف بنیانی انقلاب ملی- دمکراتیک با نظام سرمایه داری برآورده نمی شود

دست کم ”طرح سند” این رک گویی را از خود نشان می دهد و به درستی می پذیرد که با از میان برداشتن  «تضاد بین توده های عظیم مردم و حاکمیت ولایی ایران ..»، کیفیت نوین پدید نمی آید.

به سخنی دیگر ”طرح سند” می گوید که حل تضاد میان «مردم و حاکمیت ولایی»، تنها روبنای نظام سرمایه داری را در ایران دگرگون می کند. آیا سرنگونی دیکتاتوری فرمان روا را می توان جدا از دگرگونی اقتصاد سیاسی کشور انجام داد؟ مگر روبنای ولایی جمهوری اسلامی بهترین گزینه برای پاسبانی از نظام سرمایه نیست؟ آری! می توان این نظام سرمایه داری را بیمار خواند؛ انگلی خواند؛ رانتی خواند؛ چرکین خواند. ولی نمی توان از این حقیقت گریخت که اقتصاد سیاسی با آن که اسلامی خوانده می شود، ولی سرمایه داری است. این یک کژ اندیشی است، اگر باور شود که تنها کشورهای رفاه اروپایی نظام های سرمایه داری هستند و در میهن ما گونه دیگر از سرمایه داری هست که در آن ها قانون های عام سرمایه داری را نمی توان یافت.  

راستش این است که رفیقان نویسنده ارجمند ”طرح سند” حتا پس از گذر به مرحله ملی- دموکراتیک کاری برای حل تضاد کار و سرمایه نمی خواهند انجام دهند. پرسش کلیدی در اینجا است که پس چرا طبقه کارگر و نیروهای سوسیالیستی دوروبر حزب ما گرد هم آیند؟ تا سال های بی شماری هیچ چشم انداز حتا کوچک سوسیالیستی برای آن ها در ”طرح سند” حزب یافت نمی شود، پس برای چه طبقه کارگر به دنبال نیروهای دیگر نرود؟

اگر هدف ملی- دموکراتیک ما دستیابی به آزادی است، اگر نیروهای دیگر بهتر از ما نباشند، دست کم بدتر از ما هم نیستند. اگر هدف ملی- دموکراتیک ما پس راندن بورژوازی انگلی هست، پس نیروهای دیگر هم خواهان آن هستند. پس مهر و نشان حزب طبقه کارگر در این اتحادهای اجتماعی در کجاست؟

هدف بنیانی انقلاب ملی- دمکراتیک حل تضاد سه گانه است. یک- میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر؛ دو- میان سیاست نواستعماری امپریالیست ها  و طبقه های همکار درونی آن ها  و جنبش ملی و جهانی در برابر امپریالیسم؛ سه- میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی از یک سو و لایه های بورژوازی انگلی ( بورژوازی بوروکرات و تجاری و مالی) از سوی دیگر.

ویژگی ضدامپریالیستی مرحله ی ملی- دموکراتیک نبرد رهایی بخش، به معنای نبرد با یورش سرمایهِ مالی امپریالیستی به کشورهای پیرامونی نیز است. در نظام بهره کشی امپریالیستی امروز که زیر نام جهانی شدن (Globalisation) انجام می گیرد تنها سمت گیری ضدسرمایه داری می تواند فراهم کننده منافع ملی و استقلال کشور ما باشد. نظامی که سرمایه داری باشد خود به خود در گرداب بازار جهانی و نهادهای مالی امپریالیستی فرو خواهد رفت.

یک اقتصاد سرمایه داری در جهان امروز با پیوند خود به سرمایه جهانی و پیاده کردن دستورهای بنگاه های وابسته به سرمایه داری جهانی، هم استقلال میهن و هم منافع رنجبران را به فروش می گذارد. بنابراین واژه “ملی” نشان دادن ویژگی و سرشت ملیِ نهفته در نبرد طبقاتی نیز هست. نبرد ضد امپریالیستی امروز از دالان پیکار طبقاتی و ضددیکتاتوری می گذرد.

باید به یاد داشت که یکی از پیامدهای “جهانی سازی” که برخی توده ای ها آن را می ستایند از میان برداشتن استقلال ملی در  یک جامعه  سرمایه داری است، حتا اگر این کشور یک «جمهوری دمکراتیک» باشد. پس دست کم یکی از هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک برآورده نخواهد شد.    

در نظام سرمایه داری جهانی که نهادهای مالی امپریالیستی سیاست های اقتصادی کشورها را برنامه ریزی می کنند و خصوصی سازی و برده سازی کارگران و نابودی محیط زیست را به دیگر کشورها به زور می پذیرانند، نمی توان عدالت اجتماعی را پیاده کرد.

هر دگرگونی که بر پایه «دمکراسی» ناب چیده می شود و نظام سرمایه داری را به چالش نمی کشد در شرایط کنونی اقتصاد سیاسی جهانی شده ی امپریالیستی، هیچ معنای دیگر نخواهد فرای اقتصاد سیاسی نئولیبرالستی داشته باشد. این به این معنی است که عدالت اجتماعی هدف دیگر انقلاب ملی- دموکراتیک هم راه به جای نمی برد. آیا رفیقان گرامی نویسنده ”طرح سند” یک کشور سرمایه داری حتا در کشورهایی که به نام دولت رفاه پرآوازه شدند، می شناسند که از بند زنجیر سیاست های اقتصادی- اجتماعی نئولیبرالستی رهایی یافته باشند. همان گونه که ”طرح سند” در بخش جهانی می گوید، دولت رفاه سال ها است که دیگر افسانه شده است و برتری های آن را باید در تاریخ خواند.  

اگر انقلاب ملی-دموکراتیک سمت گیری ضدسرمایه داری نداشته باشد، در جهان امروز بورژوازی ملی نمی تواند پا بگیرد. بنابراین دستیابی پایدار به خواست های دموکراتیک مانند آزادی سازمان ها و حزب ها و سندیکاهای آزاد کارگری، در زیر نظام سرمایه داری وابسته به ”اقتصاد سیاسی“ جهانی امپریالیستی، شدنی نیست. افزون بر این، دولت و دستگاه سیاسی و سرکوبگر آن ابزار طبقاتی طبقه ی اقتصادی فرمانروا است، با چه منطقی می توان امیدوار بود که بورژوازی ملی نوپا پس از سرنگونی می خواهد و می تواند به خواست های اقتصادی اجتماعی و سیاسی طبقه کارگر تن در دهد. ”طرح سند” هنگام بررسی مرحله انقلاب در میهن، هر آن چه را که در باره ی سرمایه داری در بخش جهانی گفته است، سراسر به فراموشی می سپارد و نظام سرمایه داری جدا از جهان و بورژوازی با ویژگی های دیگری در مهین ما می بیند.   

باید از رفیقان نویسنده ”طرح سند” پرسید که دریافت آن ها از عدالت اجتماعی چیست؟ اگر می توان در یک اقتصاد سرمایه داری به عدالت اجتماعی دست یافت، پس چرا در جای دیگری در ”طرح سند” نوشته می شود که ” آزادی واقعی بشر و عدالت اجتماعی بر پایهٔ از بین بردن نظام طبقاتی بنا می شود“.( طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۳۸)

بنابراین از آن جایی که تلاشی برای گام گذاشتن برای از میان برداشتن نظام طبقاتی در مرحله ملی- دموکراتیک برداشته نمی شود، پس می توان آن گونه آزادی و عدالت اجتماعی که ”طرح سند” به دنبال آن است را هم اکنون “واقعی” ندانست. رفیقان گرامی! آن چه را که “واقعی” نیست چه می توان خواند؟ افسانه ای، داستانی، دروغین، ساختگی!

اگر در توان سرمایه داری بود که عدالت اجتماعی را پیاده کند، پس چرا همه ی حزب های کمونیست در کشورهای حتا رفاه سخن از افزایش نابرابری می رانند و با این روند سر جنگ دارند؟

”طرح سند” در بخش جهانی به درستی می نویسد که “نباید فراموش کرد که به اصطلاح «چهرهٔ انسانی» سرمایه داری دولت های رفاه در قرن بیستم، بدون تکیهٔ مستقیم بر بهره کشی از منابع طبیعی و انسانی کشورهای در حال توسعه امکان پذیر نبود. و تازه همین دستاوردها نیز پس از فروریزی دولتهای سوسیالیستی در اتحاد شوروی و اروپای شرقی به تدریج مورد دستبُرد دولت های سرمایه داری قرار گرفتند”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۲۰)

رفیق های نویسنده روشن نمی کنند که چگونه بورژوازی ملی میهن در کشوری با نظام سرمایه داری و بی آن که از پشتیبانی اردوگاه سوسیالیسم برخوردار باشد و بی آن که به بهره کشی از خلق های دیگر دست رسی داشته باشد می تواند عدالت اجتماعی را در میهن پایه گزاری کنند؟

پرسش پسین این است که هنگامی که استقلال ملی و عدالت اجتماعی با در پیش گیری راه رشد سرمایه داری دست نیافتنی است، در کشورهایی مانند کشورهای ما تا چه زمانی می توان به ارج گزاری طبقه های بهره کش نوین برای آزادی بها داد و روی آن سرمایه گزاری کرد؟ ”طرح سند” نمونه آفریقای جنوبی را نمونه کمابیش پیروز انقلاب ملی- دموکراتیک می داند. با این همه، در همین کشور آزادی هم زیر فشار هست. یکی از نمونه های فراوان یورش به آزادی در ماه مارس روی داد، پلیس در دهم مارس امسال دانشجویانی را که برای بالا رفتن هزینه های دانشگاهی راهپیمایی آرام کرده بودند با دل سنگی سرکوب کرد و یکی را کشت.

در کشوری که پیشینه ستمگری دارد و استقلال ملی و عدالت اجتماعی بر باد رفته است، آزادی هم دیر و یا زود بر باد خواهد رفت. همین درماندگی را در یکی دیگر از کشورهای پیشرفته “جهان سومی” یعنی هندوستان می بینیم. آروندتی روی (Arundhati Roy) نویسنده و کنشگر پرآوازه اجتماعی هندی به تازگی در گفتگویی با گاردین (the guardian 28 Apr 2021) به روشنگری در باره بورژوازی فرمانروای هندوستان پرداخت که با ناتوانی در برخورد با کرونا همه ی خلق های هندوستان را به مرز نابودی کشانده است. در همین هندوستان ماه ها است که راهپیمایی کشاورزان سرکوب می شود و ستم دوگانه بر زنان بی داد می کند.   

با دوری از راه رشد غیرسرمایه داری و با پافشاری بر رشد نیروهای مولده، چشم انداز آینده ”طرح سند” فراتر از شرایط امروز هندوستان نمی رود. یعنی پس سال های درازی، شاید پس از پنجاه سال که صنعت پایه گزاری شد و نیروهای مولده رشد کرده اند، شاید بتوانیم سوسیالیسم را در دستور کار روز خود بگذاریم. آن هم اگر نخواهیم، بورژوازی بومی را در برابر بورژوازی جهانی نیرومند کنیم.

 رفیقان گرامی نویسنده تنها یک نمونه بیاورند که کشوری با نظام سرمایه داری آن هم “در حال رشد” توانسته است از چنگال جهانی سازی امپریالیسم بگریزد و عدالت اجتماعی را در میهن خود برای مردمان رنجبر پیاده کند.

یکی از ویژگی های انقلاب ملی و دموکراتیک سرشت ضدسرمایه داری آن است.  پیکار با ستم  مذهبی و پایگاه طبقاتی آن بدون نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی کارساز نیست. لایه های بورژوازی انگلی، آینده خود را در پیوند و آمیزش با سرمایه جهانی می بیند، و اقتصاد کشور را برای سازگاری با این نیاز پایه گزاری کرده اند. بنابراین اندیشه ضربه زدن به دیکتاتوری و نگه داشت نهاد سرمایه داری راه کرد چاره سازی نیست. و نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی بی آن که نظام سرمایه داری را زیر ضربه برد، همان “سرمایه داری با چهره انسانی” است که در شرایط فرمانروایی جهانی سازی امپریالیستی نشدنی است.

انقلاب ملی و دمکراتیک باید سرشت اجتماعی داشته باشد که بازتاب کننده آرمان عدالت اجتماعی نیز است. جایگزین اقتصادی که انقلاب ملی و دمکراتیک پیشنهاد می شود، باید یک برنامه رادیکال برای دگرگونی پایه های ساختار سرمایه داری جمهوری اسلامی باشد.

به سخنی دیگر، باید از رژیم ولایت فقیه گذر انقلابی کرد، گذری که پایه های اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک با سمت گیری غیرسرمایه داری را در زمین کال جامعه ای بسیار نابرابر بکارد.  

نقش مستقل طبقه کارگر و همکاری و همگامی آن با دیگر طبقه های جامعه ما، با سه بخش کلیدی پیکار حزب سیاسی طبقه کارگر پیوند دارد. یک- نبرد سیاسی و آزادی خواهی، دو- نبرد اقتصادی و جنبش کارگری و سه- نبرد سوسیالیستی.

ما باید از هم اکنون آگاهی سوسیالیستی را میان کارگران و همچنین در میان رنجبران روستایی و لایه های میانی گسترش دهیم. با این کار بخت این که  طبقه کارگر، طبقه اجتماعی سیاسی پیروز و پرتوان پسا جمهوری اسلامی باشد، بیشتر می شود. این تلاش آگاهانه خود به خود به معنای سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی-دموکراتیک نیست، ولی دست کم ما پیش از آغاز بازی خود را باخته ندانسته ایم.

پایان سخن

رفیقان نویسنده ”طرح سند” سمت گیری غیرسرمایه داری را با سمت گیری سوسیالیستی برابر می گیرند تا پذیرفتن دلیل های خود را آسان تر کنند. نگارنده بارها گفته است اقتصاد ملی- دموکراتیک دیگر اقتصاد سرمایه داری نیست، ولی هنوز یک اقتصاد سیاسی سوسیالیستی هم نیست، هم زمان هم این است و هم آن. این درهم آمیختگی و جدایی دو فورماسیون را با اندیشه متافیزیکی نمی توان دریافت، باید برای درک آن از شیوه ی دیالکتیکی اندیشیدن کمک گرفت.  

فرازمندی اقتصادی- اجتماعی که همراه با دگرگونی های بنیادین در جامعه است، با برداشت کنونی ”طرح سند” از «مرحله ی ملی- دمکراتیک» بدست نخواهد آمد. همان گونه که دیدیم، برداشت بورژوا دموکراتیک از مرحله انقلاب با پابرجایی زیربنای اقتصادی سرمایه داری به هیچ یک از هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک نخواهد دست یافت.  

”طرح سند” تلاش می کند که انقلاب ملی- دموکراتیک را از هر گونه ویژگی طبقاتی تهی کند و با این کار آگاهانه از زیر بار کوشش برای رهبری طبقه کارگر در انقلاب‌ ملی- دمکراتیک خود را رها کند. ولی حتا دستیابی به آماج هایی که خود ”طرح سند” برای این مرحله پشت سر هم می چیند، تنها با رهبری طبقه کارگر شدنی است.

اندوخته های انقلاب ملی- دموکراتیک در آفریقای جنوبی به ما می آموزد که حتا با شرکت نمایندگان طبقه کارگر در رهبری انقلاب‌، هدف های والای آن می تواند شکست بخورد. تنها با هژمونی طبقه کارگر می توان رسیدن به این هدف ها را آسان تر کرد.

”طرح سند” امیدوار است که با هم کاری با بورژوازی ملی در درون کشور یک «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» بسازد که هم “تحولات اجتماعی” انجام دهد و هم به “رشد نیروهای مولده” کمک کند.

پرسش اما این است که آیا می توان در شرایط فرمانروایی نظام مالی و اقتصادی- اجتماعی جهانی امپریالیستی از یک سرمایه داری ”دموکراتیک“ و “ملی” سخن گفت؟  سرنوشت غم انگیز سرمایه داری ”دموکراتیک“ در کشورهای زادگاه خود یعنی اسکاندیناوی چیزی دیگری به ما نشان می دهد! در این کشورها، بورژوازی بومی با پیوند خود با بورژوازی مالی جهانی با هزاران کلک و دروغ میزان سازمان دهی کارگران در سندیکاها و سازمان های سیاسی کارگری را بی اندازه کاهش داده است و نیروی چانه زنی اتحادیه ها هر سال کم تر می شود. نیروهای سوسیالیستی در این کشورها هم اکنون سخن از پس گردی “تحولات اجتماعی” بدست آمده و افت “رشد نیروهای مولده” می کنند.  

به جای سرسپردگی در برابر واقعیت، باید آن را دگرگون کرد و با باور به موضع انقلابی خود بر درهم آمیختگی و پیوند تضاد روبنایی و زیربنایی  پای فشرد و آن را برای توده های مردم و متحدان طبقه ی کارگر ایران باز کرد و درستی آن را نشان داد.

باید به جای نرمش در برابر دیگر نیروهای اجتماعی و پذیرفتن “واقعیت” دشواری کار، در باره ی پیامد جهانی  سازی امپریالیستی روشن گری کرد و به نیروهایی که نماینده طبقه های متحد طبقه کارگر هستند نشان داد که ماندن در سیستم اقتصاد سرمایه داری جهانی به معنای پیاده کردن دستورهای اقتصادی نهادهای مالی امپریالیستی است. و همین کار کشورهای پیرامونی را به کشورهای نیمه مستعمره دگرگون می کند و به بند اقتصادی می کشد که دیگر استقلال اقتصادی خود را از دست می دهد. 

انگار گفتن ” سوسیالیسم نسخهٔ از پیش نوشته ای ندارد.(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ص ۱۶)” و بازگویی چند باره در باره نادرست بودن خشک اندیشی در فلسفه علمی در ”طرح سند” برای هموار کردن  دگرگونی “خلاق” سرشت مرحله انقلاب ملی- دموکراتیک است. خواننده با خواندن بخش هایی از این ”طرح سند” به این باور می رسد که گویا انجام وظیفه ی سوسیالیستی برابر با “چپ” روی و خشک اندیشی است. ولی راستش این است که ”طرح سند” تا سالیان درازی وظیفه ما را  تنها نبرد برای دموکراسی و “تغییرهای بنیادی” می داند. در ”طرح سند” از آگاهی سازی سوسیالیستی کارگران که آماده سازی شرایط ذهنی سوسیالیسم است کم تر سخن رانده می شود، ولی به جایش بارها رشد نیروی مولده برجسته می شود. رشدی که برون از خواست ما، برای دگرگونی است. نیروی مولده را تنها پس از به دست گیری رهبری انقلاب از سوی طبقه کارگر، می توان برنامه حزب طبقه کارگر دانست.     

سرچشمه های کمکی

طرح سند کنگره هفتم




کیانوری: امپریالیسم تسلط خودش را بر کشورهایی مثل ایران از کانال سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و ایدئولوژیکی برقرار می‌کند.

تاریخ ایرانی: برگرفته از هفته‌نامه «امید ایران» – ۲۴ اردیبهشت، اول و هفتم خرداد ۱۳۵۸

نخست زیربنایی از ایدئولوژی و تفکر خود و خط و روشی که در کار سیاسی برگزیده‌اید ارائه دهید تا بعد به مسائل دقیق‌تر برسیم.

ما معتقد هستیم با ایجاد یک نظام نوین اجتماعی که متکی بر اساس بی‌نیازی مردم از تسلط سرمایه‌های امپریالیستی و سرمایه‌های بزرگ وابسته به امپریالیست باشد، تمام قشرهای واقعی میهن‌پرست ایران که مرکب‌اند از کارگران، دهقانان، روشنفکران و پیشه‌وران و سرمایه‌های کوچک و متوسطی که می‌تواند جنبه ملی داشته باشد در جبهه‌ای متحد گرد آیند و با نیرویی مشترک مسائل اصلی ایران را حل کنند، مسئله صنایع، مسئله کشاورزی، بهداشت و فرهنگ. حل تمام این مسائل فقط در یک کوشش جمعی با حضور تمام نیروها امکان‌پذیر است. تجربه نشان داده راه‌هایی که تا به حال دیگران رفته‌اند، نه تنها در ایران موفقیتی نداشته، در هیچ کشوری نتوانسته نمونه‌ای به دست بدهد که مسائل مبتلا به یک کشور در حال رشد که عقب‌افتادگی استعمارزده دارد غیر از این راهی دارد. نمونه‌اش را داریم، کشور کوبا را در مقایسه با تمام کشورهای جنوب آمریکا، الجزایر در آفریقا در مقایسه با تمام کشورهای عربی و ویتنام در جنوب شرقی آسیا… به هر حال راهی که ما انتخاب کردیم راه همکاری همه طبقات میهن‌پرست و ملی جامعه است برای ایجاد یک ایران قدرتمند و شکوفا.

خود شما از کی پا به این راه گذاشته‌اید و چند سال است که همراه و همپای رفقای راهتان هستید؟

اولین بار که در یکی از جلسات مربوط به حزب شرکت کردم، چهل و چهار سال پیش بود، آن وقت ۱۹ سالم بود.

خود حزب از کی در ایران پا گرفته است؟

قبل از شهریور ۲۵ و گروه ۵۳ نفر از گروه حزب کمونیست بودند و بعد از رهایی، توده ایران را تشکیل دادند. به هر حال از همان ابتدا همان برنامه‌ای را داشت که ما امروز می‌گوییم: مبارزه علیه امپریالیسم، مبارزه برای استقلال و مبارزه برای ایجاد یک اقتصاد شکوفا بر پایه همکاری همه طبقات ملی و دموکراتیک کشور. البته آن روزها برنامه حزب مختصر و محدود بود ولی تدریجا عمق پیدا کرد و بسط و تجربه پیدا کرد. باید قبول کنیم که ایران، همان‌طور که امروز هست، مهمترین مرکز سیاست جهان بود و شاید یکی از مهمترین نقاط استراتژیک جهانی، یعنی هیچ جای دنیا اهمیت استراتژیکی ایران را ندارد. در چنین جای بغرنجی البته برای یک حزب جوان، بی‌تجربگی‌ها و دشواری‌هایی را موجب می‌شد. ما از دشواری‌ها عبور کردیم حتی گاهی پایمان به سنگ خورد، زمین خوردیم، بلند شدیم، به هر حال راه خودمان را پیدا کردیم.

با اشتباهاتی که اشاره می‌کنید، چه ضمانتی هست که بعدا این اشتباهات دوباره رخ ندهد. با قبول اینکه زمان سریعا در حال تحول است.

ببینید هیچ حزبی، هیچ فردی و هیچ رهبری نمی‌تواند ضمانت بدهد که هیچ‌ وقت اشتباه نکند. اشتباهات ما هم در گذشته روی علت‌هایی بوده است.

مثلا روی نفت شمال؟

اشتباه ما در مورد نفت شمال یا در مورد مسائل دیگر، تنها ریشه‌اش صداقت عجیب ما در جهت حفظ منافع ملت ایران بوده است. منتهی با این صداقت در ارزیابی نیروها اشتباه کرده‌ایم وگرنه در مورد نفت شمال، همان دلایلی را داشتیم که دکتر مصدق داشت. مصدق می‌گوید: «پیشنهاد نفت شمال فوق‌العاده مثبت بود، برای اینکه یک خطر بزرگ را از کشور ما دور می‌کرد، مخصوصا که آمریکا تمام شرایط را برای دستیابی به امتیاز نفت شمال آماده کرده بود. این پیشنهاد سبب شد آمریکا دستش به نفت شمال نرسد.» این را دکتر مصدق می‌گوید و ما در این عقیده با دکتر مصدق صد درصد هم‌عقیده بودیم.

ولی دکتر مصدق این را چند سال قبل گفته بود و مسئله نفت شمال چند سال بعد دوباره مطرح شد.

شما تاریخ را عوض می‌کنید. در زمان ملی شدن نفت، ما اصلا در مجلس نبودیم، حتی موجودیتمان غیرقانونی بود؛ یعنی نبودیم که مخالفت کنیم. در مسئله نفت شمال در دوره چهاردهم که دکتر مصدق هم نماینده بود، در مجلس فراکسیون ما کاملا با دکتر مصدق همکاری می‌کرد. به هر حال در تمام نوشته‌های دکتر مصدق در همه آن دوره‌ها به ما ایرادی نیست، ایراد دکتر مصدق و دوستان ما این است که در آغاز شروع مبارزه برای ملی شدن نفت ما یک اشتباه در ارزیابی نیروهایی کردیم که مسئله را مطرح کردند. البته ما یک نکته را درست می‌دیدیم که جبهه ملی نمی‌دید؛ ما می‌دیدیم که آمریکا می‌خواهد بر نفت ایران دست بیندازد. آن روزها فقط ما این را می‌گفتیم و می‌گفتیم که خطر آمریکا، خطر وحشتناکی است. در این حال این فکر برایمان پیش آمد که دست انداختن آمریکا بر نفت ایران از چه راهی است. ما عناصری را می‌دیدیم که بعدا همکار آمریکا درآمدند، مثل بقایی، مثل حائری‌زاده، مثل مکی و خلیل ملکی و مثل قسمتی از جنبش‌های بازار که بعدها جزو مخالفین دکتر مصدق درآمدند و با او مبارزه کردند. ما این‌ها را می‌دیدیم و در مجموع همین‌ها ما را به وحشت می‌انداخت که مبادا توطئه‌ای برای دست انداختن به تمام هستی نفتی ما باشد.

این اشتباه ارزیابی را خیلی زود با روی کار آمدن دکتر مصدق اصلاح کردیم و مسئله ملی شدن نفت را به رسمیت شناختیم. از آن به بعد هم کوشش خود را بر مبنای پشتیبانی از دکتر مصدق گذاشتیم و البته در عمل دیدیم که نگرانی ما بی‌جهت نبود، چون در دوران آخر دکتر مصدق تقریبا تمام سازمان‌های وابسته به دکتر مصدق از او جدا شدند، بقایی جدا شد، مکی جدا شد، حائری‌زاده جدا شد، خلیل ملکی جدا شد و حتی عده زیادی از نمایندگان مجلس نیز از او کنار گرفتند و تنها یک گروه از هواداران صادق او مثل دکتر شایگان و دکتر صدیقی ماندند. در تمام این شرایط تنها حزب توده بود که از دکتر مصدق پشتیبانی می‌کرد و مخصوصا پیش از کودتا دائما هشدار می‌داد که خطر کودتا در پیش است و دشمن دارد نیروهایش را تجهیز می‌کند.

بعد از جریان ۲۸ مرداد یا در همان روزها موضع و روش شما درباره مصدق عوض نشد؟

بر عکس احترام ما نسبت به وی عمیق‌تر شد. برای اینکه مطالعات ما نشان داد که مصدق یکی از برجسته‌ترین رهبران ملی نه فقط ایران بلکه تمام جنبش‌های جهانی ضد امپریالیستی است. از این رو برای او ارزش فوق‌العاده‌ای قائل بودیم، چه آدمی بود که جانش را هم بر سر عقیده‌اش گذاشت.

حالا که درباره مصدق حرف می‌زنیم، دقیقا روشن بفرمایید روز ۲۸ مرداد چه اتفاقی افتاد؟ و چرا آن روز سازمان نظامی حزب توده کودتا نکرد یا به مقاومت نایستاد؟ این را می‌پرسم چون در این مورد به شما تهمت‌هایی زده‌اند.

این اتهامات تماما دروغ است. در پلنوم چهارم حزب ما، ماده‌ای هست که در جریان مسائل دوران دکتر مصدق تنها من در هیات اجرایی کمیته مرکزی در پشتیبانی از دکتر مصدق موضع درستی داشته‌ام، یعنی در آن ایام تنها من پافشاری می‌کردم که سیاست ما درباره دکتر مصدق نادرست است و باید آن را اصلاح کنیم. در تصمیماتی که در دوران نخست گرفته شد، در بسیاری موارد من مخالف بودم ولی در مرکز حزب، تنها من نبودم و به تنهایی قادر نبودم مخالفتی داشته باشم؛ چراکه حزب ما همیشه مدافع نظر اکثریت است. به هر حال این اتهامات بی‌ربط است چون من از شب ۲۶ مرداد تا روز ۲۸ مرداد، چهار بار به دکتر مصدق شخصا تلفن کردم و تمام جریان کودتا را دقیقا به وی گزارش کردم، حتی روز ۲۸ مرداد به دکتر مصدق پیشنهاد کردیم، کسانی را که برای پست‌های مهم انتخاب کرده‌اند آدم‌های مطمئنی نیستند حتی اسم دادیم که از بستگان خود او هم بودند و گفتیم ما آدم‌های مطمئنی داریم که پست‌های حساس را به آن‌ها واگذار کنید.

مصدق از ما واهمه داشت و به نیروی خودش در ارتش خیلی اعتماد داشت. حقیقت هم این بود که در واحدهای مرکز همه افسران، رئیس ستاد، همین تیمسار ریاحی تمام مصدقی بودند و نیروی عمده ضربتی ارتش در دست واحدهای خود مصدق بود. در آن حال ما که یک سازمان بسیار کوچک بودیم به او توصیه می‌کردیم و هشدار می‌دادیم که از گوشه و کنار، واحدهای کودتایی بیرون می‌آید. ما که در آن حال نیرویی نداشتیم، سازمان افسری حزب توده که می‌گویید بیشتر از ۶۰۰ نفر نبودند که ۲۰۰، ۲۳۰ نفرشان طبیب بودند، عده‌ای هم در دادرسی ارتش بودند که شناخته شده و برکنار شدند. سرگرد مبشری، سرهنگ فضل‌اللهی، همه در دادرسی ارتش بودند. خلاصه ما بیشتر در جمع مهندس‌ها، اطبا و در دادرسی ارتش تمرکز داشتیم یعنی نیروی فعال ما در ارتش یک‌دهم نیروی فعال افسری وابسته به جبهه ملی نبود. چنانچه افسران مصدقی تمام پست‌های فرماندهی را داشتند، سرهنگ مجللی، سرهنگ ممتاز، فرماندهان درجه اول ارتش بودند. یک نکته دیگر اینکه درست در روز ۲۷ مرداد ۶۰۰ نفر از کادر مرکزی ما را در تهران توقیف کردند و این اقدام ناگهانی تمام زنجیرهای اطلاعاتی ما را از هم پاشید.

می‌فرمایید در این ماجرا جبهه ملی مقصر بود یا به قولی کوتاه آمد؟

ببینید، با وجود آن همه تلاش، پشتیبانی و صمیمیت ما، صبح روز ۲۷ مرداد یا ۲۸ مرداد روزنامه‌های جبهه ملی تیترشان این بود: «خطر شاه از بین رفت، حزب توده ایران را باید کوبید.» روزنامه «باختر امروز» هم نوشت که: «دشمن درجه یک ایران حزب توده است.» فکر می‌کنید در چنین شرایطی، مسئولیت ۲۸ مرداد با ماست؟

شاید به خاطر آن کودتای شوم بود و اینکه شما؟

من صبح ۲۸ مرداد هم سه بار با مصدق صحبت کردم. بار اول و دوم مصدق گفت همه چیز در دست من است، این واقعه بسیار کم‌اهمیتی است، واحدهای امنیتی آن‌ها را درهم خواهد شکست. این جمله خود مصدق است: «اگر شما به خیابان بیایید جنگ و برادرکشی خواهد شد. من هیچ مسئولیتی را نمی‌پذیرم.» شما فکر می‌کنید ما با وجود این گفته اگر سر خود کاری می‌کردیم تمام حادثه گردن ما نمی‌افتاد و دکتر مصدق هم علیه ما نبود. ساعت ۱۱ همان روز به دکتر مصدق گفتم، شما یک پیام از رادیو بفرستید و مردم را به مقاومت دعوت کنید، عین همین پیامی که برای آیت‌الله خمینی فرستادیم.

در جریان ۲۲ بهمن؟

کمی قبل از آن، ده پانزده روز قبل. به هر حال با تمام قوا از مصدق خواستیم که فقط یک پیام بفرستد، نفرستاد. ساعت ۲ بعدازظهر همه چیز تمام شده بود و مصدق در آن وقت گفت: «همه به من خیانت کردند، دیگر از من کاری ساخته نیست…»

بعد از ۲۸ مرداد چه کردید و تشکیلاتتان در چه وضع بود؟

ما بعد از ۲۸ مرداد، باز دو سال و چند ماه مبارزه کردیم؛ حتی وقتی روزنامه «مردم» گرفتار شد، چاپخانه درست کردیم و روزنامه را تجدید چاپ کردیم. آخرین شماره‌اش در آذرماه ۱۳۳۴ منتشر شد؛ یعنی سازمان حزبی دوباره رونق گرفت و انقلابی‌ها دوباره جمع شدند تا وقتی که سازمان افسری ضربه خیلی سنگینی خورد؛ چراکه واقعا سپر نگهدارنده حزب بود، وقتی این سپر از میان رفت نفوذ در سازمان آسان شد. این را هم بگویم که هر جا فاشیست مستقر شده، سازمان‌های انقلابی تا آخر از بین رفته‌اند و این امر فقط مختص کشور ما نیست. در چین و در آلمان بزرگ و آلمان هیتلری تقریبا فاشیست، تمام سازمان‌های آن از هم پاشید. با این حساب، حزب ما مقاومت بیشتری داشته و توانسته سازمانش را در سخت‌ترین شرایط به وجود بیاورد و به فعالیت خود ادامه دهد. با اینکه یک بار ساواک به وسیله عباس شهریاری موفق شد در سازمان ما نفوذ کند و تمام سازمان‌های تهران را تسخیر کند، باز سازمان به فاصله یک سال موجودیت یافت و خلاصه هیچ‌وقت کار را زمین نگذاشت.

در زمانی که شما خارج بودید و حزب در ایران فعالیت داشت، کمیته مرکزی و هیات اجرایی حزب و خود شما، چطور ارتباط داشتید و فعالیت‌ها تحت نظارت چه افرادی بود؟

ما از خارج به وسیله پیک، رادیو و رمز دقیقا ارتباط داشتیم و راهنمایی‌های دقیق می‌کردیم، حتی نشریاتی که چاپ می‌شد با راهنمایی مقامات حزب بود و حتی مقالات اگر ایرادی داشت تصحیح می‌شد. خلاصه ماهی نبود که با سازمان خودمان در ایران ارتباط نداشته باشیم.

رابطه حزب شما با حزب کمونیست شوروی بر چه اساسی است؟

رابطه ما با تمام احزاب کمونیست و کارگری کشورهای جهان رابطه همبستگی جهانی آزادی‌خواهان و نیروهای ضد امپریالیستی است و هیچ رابطه خاص دیگری بین حزب ما و هیچ حزب دیگری وجود ندارد. به عبارت دیگر، اساس رابطه سیاست بین‌الحزبی با احزاب دیگر عبارت است از اشتراک هدف‌های اجتماعی، سیاسی و فکری در مسائل عمده جهانی در چهارچوب منافع ملی خودمان؛ یعنی هر نیرویی را که طرفدار آزادی ما، استقلال ما، پیشرفت اجتماعی ما و حقوقی که ما برای ملت ایران می‌خواهیم باشد دوست خود می‌دانیم و هر نیرویی که در جهت خلاف آن عمل کند، هر اسمی روی خود بگذارد ما آن را دشمن می‌دانیم. حزب کمونیست چین اسمش حزب کمونیست است؛ ولی ما آن را دشمن جنبش آزادی‌خواهی می‌دانیم. حزب کارگری کانادا کمونیست نیست ما آن را طرفدار آزادی می‌دانیم، جنبش آزادی‌بخش فلسطین یک جنبش مذهبی و ملی است و اصلا دید کمونیستی ندارد ما آن را به عنوان یک پایگاه مهم ضد امپریالیستی می‌دانیم و تمام سمپاتی و دوستی ما متوجه آن‌هاست و هرگونه کمکی بتوانیم دریغ نداریم. خلاصه چهارچوب مناسبات ما با تمام نیروهای سیاسی، بر اساس منافع ملی، استقلال، تمامیت ارضی، پیشرفت اجتماعی و مصالح زحمتکشان ایران است.

آقای کیانوری در مورد مخارج حزب و اجاره این ساختمان، شایعاتی جاری است. در این مورد توضیحاتی بدهید؟

این شایعات تماما افسانه‌هایی است که سال‌ها و قرن‌هاست پیرامون تمام آزادی‌خواهان مطرح می‌شود؛ اما حقیقت این است که این ساختمان اجاره‌ای است و اجاره‌اش را هم نمی‌توانیم بدهیم و حتی برای گذران مخارج عادی‌مان نیاز به کمک داریم و کمک این دوست و آن دوست یاری‌مان می‌کند. خلاصه مطلقا به امکانات داخلی خودمان و این کمک‌ها نیازمند هستیم، حتی روزنامه «مردم» را نمی‌توانیم دو شماره در هفته منتشر کنیم.

ولی شماره اخیرتان رنگی بود؟

شماره ویژه اول ماه «می» ‌بود. با این حال من اعتراض کردم، چون وقتی رنگی چاپ شد، ده هزار نسخه کمتر شد در حالی که اگر بیشتر چاپ می‌شد ولی رنگی نبود بهتر بود. این را می‌گویم که بدانید از جهت امکانات چقدر در محدودیت هستیم. یک نکته دیگر؛ در حال حاضر ۴۰ نفر از رفقای ما به ایران آمده‌اند که غیر از لباس تنشان هیچ چیز ندارند و البته چیزهایی که در اندیشه‌شان است. تعدادی کتاب هم دارند که هنوز دولت اجازه نداده بیاورند. گذشته از آن پاسپورت نداریم، شناسنامه نداریم.

یعنی شما بدون شناسنامه‌اید؟

راستش اکثر شناسنامه‌های ما از بین رفته، یعنی ساواک وقتی خانه‌های ما را جست‌و‌جو می‌کرد همه چیز را از بین برد. حالا باید رفقا را یکی یکی بفرستیم تبریز، مشهد و شهرهای دیگر که در محل شناسنامه‌شان را بگیرند؛ یعنی کوچکترین کمکی به این مهاجرین که سی، چهل سال مبارزه کرده‌اند، نمی‌کنند، حتی کارشکنی هم می‌کنند. البته من به تازگی شناسنامه گرفته‌ام، ولی باز در زحمت هستیم. این را هم توضیح می‌دهم که بدانید، شایعات چطور به افسانه می‌مانند.

ولی شما سعی نکردید، توضیح بدهید، حتی در یک مصاحبه مطبوعاتی گفته‌اید که به این اتهامات جوابی نمی‌دهید؟ چرا؟

ما به تمام این پرسش‌ها و اتهامات جواب می‌دهیم ولی کتاب نمی‌نویسیم که جواب داده باشیم؛ چون اگر یک کتاب بنویسیم، فردا کتاب‌های دیگری نوشته خواهد شد و حاصل این می‌شود که به جای پرداختن به مسائل اساسی، باید بنشینیم و کتاب بنویسیم. فحش می‌دهند، بدهند، فحش‌ها که چیز نویی نیستند، به تمام آزادی‌خواهان دنیا هم فحش داده‌اند، حتی گفته‌اند مزدور و وطن‌فروش، به لنین هم گفتند، به ویکتور هوگو هم گفتند؛ ولی ما از کسی ابایی نداریم، این‌ها هم تماما اتهام صرف است، ادعای مطلق دروغ است.

اینکه گفته‌اند این ساختمان را ۱۴ میلیون تومان خریده‌اید

این ساختمان مال کسی است که خودش دو میلیون قرض دارد، ۶۰۰ هزار تومان هم برایش سفته واخواستی آورده‌‌اند که باید در عدلیه بپردازد یا جوابگو باشد.

تعداد اعضای حزب و آن‌هایی که با شما در ارتباط هستند، چقدر است، آیا مشخص کرده‌اید؟

نه، الان مشخص نیست ولی با گرایش وسیعی که دوستان سابق مخصوصا جوان‌ها و کارگرها به ما دارند، نشانه‌ایست از گرایش عمومی دموکراتیک‌های جامعه به ما… ما خیال می‌کنیم در بین این‌ها، طرفداران قابل توجهی داریم. با توجه به این نکته که هیچ نیروی سیاسی آن‌قدر با تبلیغات مخالف و منفی مواجه نبوده و نیست و هیچ حزبی آن‌قدر ندیده و امروز هم نمی‌بیند.

خودتان فکر می‌کنید علت این مخالفت‌ها چیست و چرا این‌قدر مخالف‌اند؟

برای اینکه ما قاطع‌ترین نیروی مخالف امپریالیسم هستیم که چهل سال با قاطعیت و بدوت تزلزل و بدون سایش و سازش به پا ایستاده‌ایم و امپریالیسم و ارتجاع می‌دانند که دشمنی که آن‌ها را سرانجام از پا درخواهد آورد ما هستیم. بی‌خود نبود که شاه سابق می‌گفت بیشتر خطرها زیر دامن حزب توده است. به هر حال ما راه صحیحی را در پیش گرفته‌ایم و به تدریج پشتیبانی همه نیروهای طرفدار پیشرفت را به دست خواهیم آورد و جبهه متحد خلق را به وجود می‌آوریم.

در مورد فریدون کشاورز و کتاب اخیر وی چه نظری دارید و حرف‌های او را تا چه حد تایید می‌کنید؟

دکتر کشاورز به نظر من یک وازده سیاسی است که چند سال پیش از کمیته مرکزی حزب اخراج شده است.

ولی خودش می‌گوید استعفا کرده.

دروغ می‌گوید اخراج شده آن هم به علت انشعاب مائوئیستی که ترتیب داد و اینکه به چین رفت و با نیکخواه به فعالیت مشغول شد. البته ما اخراج او را اعلام نکردیم. کشاورز از تاریخی که به عراق رفت، با حزب رابطه‌ای نداشته و این مهملات را می‌نویسد که دوباره مقامی در جامعه بگیرد.

مطالبی که درباره شما و ناصر فخرایی می‌نویسد چطور؟

این ادعایش هم نادرست است. تمام چیزهایی که درباره حزب توده نوشته دروغ محض است. به این دلیل که شواهد او همه مرده‌اند. او می‌گوید مطالب مربوط به دهقان و محمد مسعود را و ترور شاه را از ستوان قبادی شنیده ولی او کجاست که بگوید نگفته‌ام. به هر حال اگر من و حزب توده در این ماجراها نقشی داشتیم، خیال می‌کنید این سی سال شاه بر علیه ما به کار نمی‌گرفت؟ باید دید از این مسائل مخصوصا ترور مسعود دهقانی چه کسی نفع می‌برد. یا عده‌ای دیوانه هستند مثل کسانی که این ترورها را راه انداخته‌اند یا کسانی هستند که از این قضایا سود می‌برند.

در مورد زاخاریان ارمنی چه توجیهی دارید؟

همه پرونده‌ها نشان می‌دهد که به قتل رسید؛ یعنی ساواک او را گرفته و به قتل رسانده. ما حتی می‌دانیم چه کسی او را «لو» داده که الان فراری است؛ چون دلیل قطعی نداریم نام نمی‌برم. به هر حال این‌ها مسائلی است که سی سال قبل حزب ما حل کرده، همین آقای کشاورز هم سی سال پیش مطرح کرده و جواب گرفته و تمام شده است. یک چیزی که او ادعا کرده و تمام شده باز هر کسی می‌تواند ادعا کند. چه سودی دارد؟

شما مذاکرات و اسرار حزب را در مدت مبارزه در خارج کشور، منتشر خواهید کرد؟

مسلما به زودی نتایج مذاکرات در پلنوم‌ها را چاپ خواهیم کرد؛ اما از آنجا که هنگام مراجعت به ایران ما هیچ سند و کاغذی با خود نیاوردیم، این کار احتیاج به زمان دارد.

با توجه به مسائلی که بررسی شد بپردازیم به مسائل روز؛ انقلاب ایران و جمهوری اسلامی را چگونه می‌بینید و چه برداشتی از آن دارید؟

معتقد هستیم انقلاب ایران یکی از بزرگترین انقلاب‌های دوران جدید جهان است و نوآوری‌های ارزنده‌ای دارد که محققین و جامعه‌شناسان باید این نوآوری‌ها را مطالعه کنند و دریابند. من آن‌قدر می‌دانم که جنبش‌های آزادی‌بخش و مترقی جهان الان در تلاش هستند که این نوآوری‌ها و تجربیات انقلاب ایران را بررسی کنند و درس بگیرند و در توسعه مبارزات خودشان به کار آورند. در اینجا باید گفت: خلق ایران در انجام چنین تحولی که خیلی‌ها تا یک سال پیش حتی تصورش را نمی‌کردند واقعا اعجاز کرده است. ما به این انقلاب ارج بسیاری می‌گذاریم. این هم که انقلاب ایران رنگ مذهبی دارد، پیش از این هم در جایی توضیح داده‌ام؛ علل مشخص تاریخی و اجتماعی دارد. این را من در گزارش اخیر به کمیته مرکزی حزب با کمال صراحت گفته‌ام و توضیح داده‌ام که اگر انقلاب ایران رنگ مذهبی دارد این جنبه اصلی انقلاب ایران نیست. انقلاب ایران ضد امپریالیست، خلقی و دموکراتیک است و هدف کلیه نیروها مشترکا ریشه‌کن کردن امپریالیسم و برچیدن بساط رژیم غارتگر شاه سابق و ایجاد تحولی به نفع توده زحمتکش بوده است و بالاخره ایجاد آزادی‌هایی که ما در حال حاضر از آن برخورداریم علی‌رغم زیاده‌روی‌هایی که گروه‌ها و جناح‌های مختلف می‌کنند و می‌خواهند محدودش نمایند، آزادی که امروز در ایران هست، حتی در خیلی از کشورهای دیگر که خودشان را کشور آزاد می‌دانند نیست. ما برای این آزادی ارج قائلیم. در این حال اعتقاد داریم نیروهای ملی هرچه زودتر باید زبان مشترک پیدا کنند تا بتوانند دستاوردهای انقلاب را که اهمیت فوق‌العاده ملی، منطقه‌ای و جهانی دارد تحکیم کنند و به سود خلق‌های زحمتکش ایران توسعه بدهند و پیام ما برای نیروها و شعار روز ما این است که مسائل فرعی را کنار بگذاریم و به مسائل اصلی بپردازیم.

شما با گروه‌های چپ هم در ارتباط هستید که در این طریق تبادل نظرهایی داشته باشید؟

ما به هر شکلی که ممکن است نظرمان را به دوستانی که چپ‌روی می‌کنند می‌رسانیم. ما با این چپ‌روی موافق نیستیم، بلکه به مسائل عمده انقلاب خیلی اهمیت می‌دهیم. ما در مرحله حساسی هستیم و باید این جریان بازسازی جامعه ایران را تقویت کنیم در این جهت با دورنمایی که از سوی همین دولت مطرح می‌شود. معتقدیم تمام روشنفکران و زحمتکشان ایران حاضر، به مراتب بیشتر از امروز فداکاری کنند، اما نداشتن یک برنامه روشن سبب شده است که به مسائل درجه دوم توجه کنند. از این جهت به دولت، به نیروهای ملی تحت رهبری آیت‌الله خمینی و نیروهای چپ، توصیه می‌کنیم به مسائل عمده جامعه ما توجه کنند. ما هم برای هرگونه همکاری و برای بحث در هر مسئله حزبی و تشریحی آماده تبادل نظر هستیم و نظریات دیگران را می‌شنویم و هر کدام که منطقی‌تر بود می‌پذیریم.

می‌دانید که گروه‌هایی هستند که در شرایط حاضر، حتی بیشتر از شما طرفدار دارند و در گذشته هم مبارزه مخفی داشته‌اند مثل گروه جزنی، درباره این گروه‌ها چه نظر و توصیه‌هایی دارید؟

ما در بین گروه‌ها، گروه‌های صادقی را سراغ داریم که درباره انقلابی بودن آن‌ها و راستی و درستی نظراتی که ابراز می‌کنند تردید نداریم. البته به راه و روشی که انتخاب کرده و پیش گرفته‌اند ایراد داریم. از آن جمله چریک‌های فدایی خلق هستند که نظرمان را درباره آن‌ها و درباره روش آن‌ها نوشته‌ایم. ما آن‌ها را نیرویی انقلابی، میهن‌پرست و جوان می‌دانیم؛ ولی معتقدیم سوسیالیسم علمی را دقیقا جذب نکرده‌اند و تجربه سیاسی‌شان کم است، به همین دلیل هم در امور مهم سیاسی مثل رفراندوم دچار اشتباه می‌شوند و نمی‌دانند که این اشتباه چه ضربه بزرگی می‌زند. یکی از آن ضربه‌ها همین مباحثی است که بین نیروهای چپ و اسلامی پیش آمده است. ما کوششمان این است که با این نیروهای سالم زبان مشترک و تفاهم نظر پیدا کنیم و برای هماهنگی و نزدیکی در تمام مراحل نیز از هیچ تلاشی دریغ نداریم. همین‌طور است سازمان مجاهدین خلق که سازمانی صدیق و انقلابی است. هرچند که از نظر ایدئولوژیکی نظراتمان یکی نیست ولی از جنبه مسائل اجتماعی مشترک هستیم، به همین دلیل پیشنهاد برپایی جبهه متحد خلق را با تمام نیروهای هوادار آیت‌الله خمینی، سازمان مجاهدین و روشنفکران مطرح کرده‌ایم.

گروه‌های چپ‌نما را چطور می‌بینید؟

یکی از شیوه‌های امپریالیسم برای مبارزه با نیروهای مترقی، گرفتن پرچم چپ و مبارزه علیه اوست. یک نمونه تاریخی چپ‌نماها، فاشیسم آلمان هیتلری است که آمدند، اسم خودشان را گذاشتند حزب سوسیالیست ملی کارگری آلمان. یک پرچم سرخ هم برداشتند و به جای داس و چکش علامت صلیب شکسته را بر آن گذاشتند، حتی روز اول می را روز عید ملی آلمان اعلام کردند. ما فکر می‌کنیم بسیاری از این گروه‌ها که فقط کارشان نفاق‌افکنی است، برای ساواک و ایادی شاه سابق کار می‌کنند و به نفع امپریالیسم. اگر یادمان باشد قبل از انقلاب همه نیروها یکی بودند و شعار همه نابودی شاه و آمریکا بود. چطور است که با وجود هشدارهای مکرر آیت‌الله خمینی، آمریکا را از یاد برده‌اند و به جای مبارزه با امپریالیسم فقط به حزب توده حمله می‌کنند.

اشاره کردید به مبارزات ضد امپریالیسم. فکر می‌کنید پایگاه‌های امپریالیسم در کجاست و راه مبارزه چگونه است؟

ما معتقد هستیم امپریالیسم تسلط خودش را بر کشورهایی مثل ایران در هر پنج کانال مختلف برقرار می‌کند که عبارت‌اند از: کانال سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و ایدئولوژیکی. مهمترین این کانال‌ها نظامی و اقتصادی است یعنی به وسیله تسلط نظامی قدرت را در دست می‌گیرد. به وسیله تسلط اقتصادی، اقتصاد کشور را وابسته به خودش می‌سازد و میلیاردها دلار از این راه سود می‌برد و به وسیله این دو قدرت، تسلط سیاسی خود را تحمیل می‌کند. با قراردادهای سیاسی فرهنگ خودش را جانشین فرهنگ ملی می‌کند و طرز تفکر جهان‌وطنی را جای ناسیونالیسم مترقی می‌گذارد و به نظر ما مبارزه برای دفع امپریالیسم باید در تمام این ۵ کانال باشد، چه اگر یکی از این کانال‌ها را آزاد بگذاریم از همان‌جا شروع می‌کند به ریشه دواندن و مستقر کردن سیاست خودش. از این رو مبارزه با امپریالیسم، باید مبارزه همه‌جانبه باشد، مبارزه با تسلط اقتصادی از طریق لغو کلیه امتیازها، تعطیل واحدهای مشترک امپریالیستی مثل زیمنس و آ.ا.گ و ملی کردن شرکت‌های مختلط و سوپر ملیت و تجدید نظر در تجارت خارجی به شکلی که متعادل و به سود ملت ما باشد. در این طریق، باید سرمایه‌های وابسته به امپریالیسم را به نفع ملت به کار گرفت، یعنی از آن‌ها کند و در اختیار ملت گذاشت. خوشبختانه عده کثیری از نیروها و گروه‌ها در این مسائل با ما مشترک هستند و درک کرده‌اند که بدون از بین بردن تسلط اقتصادی امپریالیسم نمی‌شود تسلط نظامی و سیاسی امپریالیسم را از بین برد چه زیربنای تمام انواع نفوذها، تسلط اقتصادی است.

در مورد ارتش چه نظری دارید؟

معتقد هستیم ارتش باید ملی باشد نه ارتش وابسته به امپریالیسم و ژاندارم منطقه و فقط وظیفه‌اش حفظ و حراست ایران باشد. ما معتقدیم سرحدات ایران می‌تواند سرحدات دوستی و یگانگی باشد و پیشنهاد ما این است که یک قرارداد عدم تجاوز با کلیه کشورهای همسایه مثل عراق، شوروی، ترکیه، پاکستان، افغانستان و کشورهای عربی خلیج داشته باشیم و متعهد بشویم که علیه یکدیگر اقدامی نشود. این مورد می‌تواند در سیاست خارجی دولت منظور گردد. البته ما نیرویی که خیال تجاوز به ایران را داشته باشد نمی‌شناسیم و تصور نمی‌کنیم که مثلا شوروی، افغانستان یا عراق قصد تجاوز به ایران را داشته باشند و تصور نمی‌کنیم حتی جرات چنین اندیشه‌ای را داشته باشند. پاکستان و ترکیه هم که وابستگی واحدهای نظامی امپریالیستی دارند، در شرایط کنونی جرات چنین کاری ندارند؛ بنابراین یک ارتش ملی که حجم بادکرده ارتش طاغوتی شاه سابق را که فقط برای خرد کردن تمام جنبش‌های آزادی‌بخش ملی در سطح منطقه و اطراف ایران بوده نداشته باشد، می‌تواند وظایف کامل حفظ سرحدات ایران را داشته باشد.

در بعد فرهنگی و برای رهایی از تسلط فرهنگی امپریالیسم چه باید کرد؟

از لحاظ فرهنگ که میدان وسیعی است با نظریات آیت‌الله خمینی موافق هستیم که باید فرهنگ ما جانشین این فرهنگ فاسدکننده استعماری این چند ده سال اخیر بشود. فرهنگ ما پرارزش‌ترین و باافتخارترین فرهنگ‌های جامعه بشری است و ما باید این فرهنگ را زنده و شکوفا کنیم و توسعه بدهیم. در این صورت نقش مهمی از لحاظ فرهنگی در دنیا خواهیم داشت به خصوص در منطقه نزدیک که تاثیر فرهنگ ایران درشان زیاد است.

به قطع کامل ارتباط با آمریکا اعتقاد ندارید؟

اصلا اعتقاد نداریم، بلکه معتقدیم با تمام کشورهای جهان می‌توانیم بر اساس منافع عادلانه و احترام متقابل رابطه دوستانه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، علمی و ورزشی داشته باشیم. اصلا دنیای ما چنین چیزی را نمی‌تواند بپذیرد. تصور اینکه ما بتوانیم جزیره‌های محدودی درست کنیم بدون ارتباط با تمام دنیا، تصور درستی نیست. دنیای امروز دنیایی است که ما خیلی استفاده‌های علمی و تکنولوژیکی می‌توانیم داشته باشیم حتی می‌توانیم از امکانات اقتصادی غرب استفاده کنیم ولی به شرط آنکه بر اساس حفظ منافع ملت ایران باشد. ما به هیچ وجه با درست کردن یک جزیره بسته موافق نیستیم. بلکه می‌خواهیم با همه کشورها غیر از کشورهایی که متجاوز هستند مثل اسرائیل و کشور نژادپرست آفریقای جنوبی و مثل شیلی فاشیست آدمکش، با تمام کشورها ارتباط اقتصادی و تکنولوژیکی داشته باشیم.

صحبت از تجاوز یا عدم تجاوز از سوی کشورهای همسایه کردید. در جریان انقلاب یک بار صحبت شد که ممکن است آمریکا به ایران حمله کند و حتی نیروهایش را تا خلیج‌ فارس آورد، آن موقع موضوع قرارداد ۱۹۲۱ مطرح شد و اینکه اگر آمریکا حمله کند شوروی بر اساس این قرارداد می‌تواند به ایران بیاید و مدافع ایران باشد. در همان روزها، گروه‌هایی اعلام کردند، قرارداد ۱۹۲۱ لغو شده است. در مورد این قرارداد توضیح بدهید؟.

این قرارداد هنوز لغو نشده و قدرت قانونی دارد. دولت هم خودش را به اجرای آن متعهد می‌داند؛ اما نظر من، من قرارداد ۱۹۲۱ را یکی از ضامن‌های استقلال ایران می‌دانم چه وجود این قرارداد به امپریالیسم لطمه می‌زند و مانع دخالت نظامی آن در ایران می‌شود البته اگر شوروی که طرف قرارداد ماست ضعیف بود و نیرویی نداشت، امپریالیسم به این قرارداد توجه نمی‌کرد و مثل ۱۹۱۹ به ایران حمله می‌کرد؛ ولی امروز شوروی کشوری نیرومند و در عین حال دوست است. به این جمله معروف آیت‌الله خمینی تکیه می‌کنم که در پاریس وقتی خبر دادند آمریکا قصد دارد به ایران حمله کند، گفت: «از آن‌ها نیرومندتر هستند و به آن‌ها اجازه نخواهند داد…» یک مسئله دیگر اینکه اصلا این قرارداد تا به حال چه زیانی به ملت ایران زده است؟ آیت‌الله خمینی نیز چند ماه پیش که هنوز شاه بود گفت: «از دولت شوروی چیز بدی ندیده‌ایم.» به هر حال این قرارداد حتی استقلال ایران را حفظ کرده است. ضمن اینکه هیچ‌گونه تعهدی برای ایران ایجاد نمی‌کند، جز اینکه پایگاه خصمانه علیه شوروی ایجاد نشود.

تا در مسائل ایدئولوژی و فلسفی هستیم، به یک نظریه اقتصادی از ابوالحسن بنی‌صدر و نظریه اقتصادی آیت‌الله طالقانی اشاره می‌کنم. این دو نظریه را تا چه حد به نظام سرمایه‌داری نزدیک می‌بینید و چقدر دور؟

به نظر ما نظریاتی که این روشنفکران و نیروهای مترقی مذهبی مثل آقای بنی‌صدر، دکتر پیمان یا شریعتی و یا آیت‌الله طالقانی درباره اقتصاد اسلام داده‌اند از هسته‌های خلقی برخوردار است، حفظ و منافع زحمتکشان و دفاع از حقوق مستضعفین را در بردارد که البته در دنیا نمونه‌ای پیدا نشده که این هدف‌ها را از واقعی به واقعیت تبدیل کرده باشد. تا به حال همه‌اش فقط وعده بوده است. ما عقیده‌مان این است که در یک نظام اقتصادی، با سرمایه‌داری وابسته یعنی غارتگری بی‌بندوبار سرمایه‌داری، دستیابی به این هدف‌ها محال است، چه شرایط اولیه این هدف‌ها خاتمه دادن به اقتصاد وابسته است که جزئی از آن ملی کردن و به مالکیت عمومی درآوردن سرمایه‌های بزرگی است که آمیخته به سرمایه‌های امپریالیستی است و نیز محدود کردن سرمایه‌داری در چهارچوب معین سرمایه‌داری متوسط و کوچک و رشد و گسترش‌‌ بخش همه‌خلقی دولتی که متعلق به مردم است. تنها در این چهارچوب ممکن است هدف‌های اقتصاددانان رژیم جمهوری اسلامی برآید. در چهارچوب کنونی محال است، به همین دلیل هم ما پیشنهاد داده‌ایم و پرسیده‌ایم که در مسئله اقتصاد که برنامه کاملا دقیقی است از کجا می‌خواهید شروع کنید و به کجا می‌خواهید برسید؟

دولت بازرگان موقت است و شاید نمی‌تواند برنامه‌ریزی مدت‌دار داشته باشد.

تصور نشود که علیه دولت بازرگان جهت‌گیری کرده‌ایم، بر عکس، ما گفته‌ایم از کلیه اقدامات مثبت بازرگان پشتیبانی می‌کنیم ولی این حق را به خود می‌دهیم که بگوییم یک دولت انقلابی باید با کارهای انقلابی مسائل مبرم روز را حل کند. باید سرمایه تمام میلیاردرهایی را که در اروپا و آمریکا نشسته‌اند ملی کند و بدهد به دست کارگر، مهندس و گروه روشنفکر که اداره کنند. این یک کار فوری است و دو میلیون کارگر بیکار را به کار می‌گیرد. اینکه برنامه‌ریزی درازمدت نمی‌خواهد.

خود شما درباره قانون اساسی چه نظری دارید؟

درباره قانون اساسی ابتدا گفتند سریع تهیه می‌شود این بود که ما صرف‌نظر کردیم از اینکه طرحی ارائه کنیم و گذاشتیم طرح تهیه‌شده را مورد بحث و انتقاد قرار دهیم. وقتی اخیر بیرون آمد درصدد برآمدیم انتقاد جدی سازنده و همه‌جانبه‌ای بر آن داشته باشیم ولی گفتند این طرح اصلی نیست. حالا کوشش داریم یک تبادل نظر برای تدارک قانون اساسی انجام دهیم. البته نمی‌خواهیم تک‌رو باشیم چه قانون اساسی باید مورد پشتیبانی همه نیروهای انقلابی قرار بگیرد.

اطلاع دارید که سمیناری برای بررسی طرح قانون اساسی تدارک دیده شده؟ آیا شما در این سمینار شرکت می‌کنید؟

ما به طور کلی در هر برخوردی که به مسائل عمده جامعه ما مربوط باشد شرکت می‌کنیم و خودمان را کنار نمی‌گیریم. خودمان را هم در قله نمی‌گذاریم که همه چیز را بیشتر از همه می‌دانیم. تبادل نظر خواهیم کرد و نظرمان را با کمال صراحت خواهیم گفت.

درباره شوراهای ایالتی و ولایتی چه توجیهی دارید؟

در این مورد رهنمود آیت‌الله خمینی را تایید می‌کنیم و معتقدیم که بهترین ضامن برای دموکراسی و کنترل دستگاه‌های دولتی و جلوگیری از بوروکراسی، خود مردم هستند و شوراهای ده، بخش، شهرستان، شهر و شورای ایالت بهترین شکل حاکمیت خلق به خلق است و چنانچه بر پایه آرای آزاد مردم انجام گیرد و مثل سابق نباشد، مستکبرین نخواهند توانست حقوق مستضعفین را زیر پا بگذارند و طبقات حاکمه نیز مردم را آلت دست غارتگری خودشان و تسلط اقتصادی قرار نمی‌دهند.

در مسئله فدراتیو کردن کشور که اینجا و آنجا عنوان شده چه عقیده‌ای دارید؟

من معتقدم ایران وضع خاص خودش را دارد و ما الگوی هیچ کشوری را برای کشور ایران، نمی‌توانیم به طور یکجا بپذیریم، بلکه معتقدیم در این زمینه هم باید تبادل نظر وسیع با همه نیروهای دموکراتیک انجام گیرد. بهترین شکل حاکمیت ملی و تامین حقوق ملی در ایران بر پایه اصل خودمختاری اداری و فرهنگی، در چهارچوب کشور واحد ایران و تمامیت ارضی مطلق ایران تحقق می‌یابد و ما طرفدار آن هستیم. آنچه ما با صراحت مخالفیم، هرگونه تجزیه‌طلبی برای ایران است.

فکر می‌کنید اگر این انقلاب خاصه از جنبه اقتصادی و تغییر نظام اقتصادی راه به جایی نبرد، باید منتظر انقلاب دیگری بود؟

ما معتقدیم با نگهداری سرمایه‌داری که در رژیم گذشته شکل گرفته، مسائل اساسی جامعه ایران قابل حل نیست و تضادهایی که بر این مبنی به وجود آمده راه به جایی نمی‌برد. می‌شود با بعضی از نوش‌داروها این تضادها را تخفیف داد ولی درمان قطعی نمی‌شود. البته باید در نظر داشت در شرایط حاضر درآمد نفت بیشتر از سابق در خارج حل خواهد شد. آن فسادی هم که در گذشته بود، وجود ندارد، در نتیجه دیگر پول‌ها به آن صورت به بانک‌های خارجی منتقل نمی‌شود؛ ولی این مسائل هم درمان قطعی نیست. تضاد اصلی جامعه ما تضاد بین خلق ایران و تسلط سرمایه‌های بزرگ وابسته به امپریالیسم است. تا وقتی که الگوهای اقتصادی مانده از قبل از بین نرود، همان حکایت قرص مسکن است. وابسته تضاد و دوباره شروع به نمو می‌کند و ایجاد ناراحتی خواهند کرد که این ناراحتی به اشکال مختلف خواهد بود. اگر دموکراسی باشد به شکل مبارزه‌های دموکراتیک در مجلس و اگر فشار باشد باز به انفجار خواهد کشید. تاریخ نشان داده که تضادهای عمده اجتماعی را هیچ فشاری نمی‌تواند جلوگیری کند. نمونه‌اش اینکه قدرت رژیم گذشته ایران و تسلط امپریالیسم آمریکا در ایران و پولی که در اختیار این رژیم وحشتناک پلیسی بود و امکانات مادی که داشتند نتوانست از ملتی جلوگیری کند که با دست خالی به میدان آمده بود. به هر حال حل تضادهای عمده جامعه ما فقط با تغییرات بنیادی اقتصادی در این جامعه میسر است.

مجلس موسسان و نیز مجلس ملی که در پیش داریم چگونه می‌بینید و چه نقطه‌نظرهایی درباره انتخابات دارید و خود شما چه نقشی خواهید داشت؟

ما در مجلس موسسان به عنوان یک سازمان دموکراتیک فوق‌العاده و نیز در مجلس ملی که مجلس قانونگذاری مملکت است شرکت خواهیم کرد و از همه امکانات دموکراتیک در این راه استفاده می‌کنیم. البته بسته به این است که مردم چه ماموریتی به ما بدهند. ما بر خلاف دیگران که تا دیدند موفقیتی ندارند، انتخابات را تحریم می‌کنند سیاست تحریمی پیش نخواهیم گرفت، حتی اگر در اقلیت کوچکی بمانیم به کار خود ادامه می‌دهیم. پیشنهاد ما برای مجلس موسسان این است که انتخاب تناسبی باشد نه انتخاب فردی، به این ترتیب که در دموکراتیک‌ترین شکل انتخابات، اعضای گروه‌های سیاسی کاندیدا می‌شوند و مردم به آن‌ها رای می‌دهند و به تناسب رای می‌آورند و تعداد نمایندگان بر اساس این تناسب تعیین می‌شود. برای اینکه تشتت نباشد می‌شود قراری گذاشت که هر کس دو درصد آرا کمتر آورد دیگر شرکت نکند، نمونه این سیستم در فرانسه و آلمان فدرال انجام شده است.

این پیشنهاد مجلس شورای ملی را هم شامل است؟

برای انتخابات مجلس شورای ملی یک ماده دیگر هم پیشنهاد می‌کنیم و آن حق بازخواندن نمایندگان است؛ یعنی مردمی که برای چهار سال به کسی ماموریت می‌دهند وقتی دیدند نماینده برایشان کاری انجام نمی‌دهد او را بازمی‌خوانند و با اکثریت آرا، نماینده دیگری به جای وی می‌گمارند. حق بازخواندن، یکی از نکات اصلی و مهم دموکراسی در انتخابات است و البته مانع از آن خواهد شد که نمایندگان دروغ بگویند. این روش در کشورهای سوسیالیستی هم هست. مثل آمریکا نیست که رئیس‌جمهور در ابتدای کار وعده‌هایی بدهد و عمل نکند.

در اعلامیه اخیر دکتر سنجابی هرگونه استبدادی محکوم شده است، از جمله استبداد پرولتاریا، در این مورد نظری ندارید؟

به عقیده من دکتر سنجابی هنوز مفهوم دیکتاتوری را نفهمیده است. پرولتاریا فقط از نظر واژه دیکتاتوری است و مفهومش اعلام قهر نسبت به ضد انقلاب بورژوایی است. دیکتاتوری به مفهوم کلاسیک این است که یک اقلیتی به یک اکثریت تحمیل بشوند. یقین در اصطلاح دیکتاتوری پرولتاریا این کلمه را گرفته به عنوان اعلام قهر نسبت به ضد انقلاب بورژوایی بزرگ؛ یعنی اعمال منافع ۹۸ درصد جامعه در برابر دو درصد خرابکار.

دولت حاضر را چطور می‌بینید، بورژوا، خرده‌بورژوا یا؟

دولت حاضر، یک دولت بورژوازی ملی است؛ همان که دکتر مصدق بود، نه خرده‌بورژوا، نه چیز دیگر.

حرف آخر، آینده را چگونه می‌بینید برای ایران و برای حزب توده؟

ما معتقد هستیم جامعه ایران دوره بغرنجی را می‌گذارند که این بغرنجی طبیعی است چراکه یک نظام سی ساله، پنجاه ساله فرعونی فروریخته و یکی از جنایاتش هم این است که شخصیت‌ها را نابود کرده و مجال نداده شخصیت‌های سیاسی و جمعیت‌های سیاسی فعالانه فکر کنند و سنت فکر کردن داشته باشند. این دوران بغرنج البته راه خودش را پیدا می‌کند. به نظر ما بیماری است که بهبودی یافته ولی هنوز دوران تب را می‌گذارند و این تب خودش کمک می‌کند که بیمار سالم برخیزد. این تب، تب کشنده نیست، مقاومت بدن را زیاد خواهد کرد علی‌رغم تمام پدیده‌های ناموزون و نامطلوب که از این طرف و آن طرف می‌رسد که باز با توجه به اینکه قشرهای شکست‌خورده اجتماع فعالیتشان به مراتب بیشتر از گذشته است طبیعی است، دوران این تب خواهد گذشت؛ چون انقلاب ایران نشان داده که نیروی فوق‌العاده زیادی دارد و این نیرو فقط برای دوران تخریبی نبوده و ما امیدواریم که این نیرو در دوران سازندگی هم نقش تعیین‌کننده خود را نشان بدهد و تلاش ما این است که تمام امکانات خود را در این دوران سمت‌گیری سازنده به کار بیندازیم و البته این هم یک طرف قضیه است و آن‌های دیگر هم باید در تلاش ما را کمک کنند.

از ترورها نگفتید. فکر می‌کنید کار کیست، گروه فرقان یا؟

به نظر ما این ترورها از سوی ضد انقلاب و ساواک است. باید فکر کنیم چه کسی از این ترورها سود می‌برد؛ نیروی چپ که بهره‌ای ندارد از اینکه این افراد کشته شوند. نیروهای اسلامی هم که نمی‌خواهند افراد برجسته و سرشناس خودشان را از دست بدهند، پس کار کسانی است که اولا می‌خواهند محیط را آشوب‌زده کنند و این مطلب فقط به سود ارتجاع است، ارتجاع و امپریالیسم. به هر حال آن را محکوم می‌کنیم و از دولت می‌خواهیم تلاش خود را قاطعانه برای پیدا کردن این گروه‌ها به کار گیرد.




دیالکتیکِ مبارزۀ سیاسی و موازینِ اخلاقی

احسان طبری

نویدنو  23/07/1399

پرورش «انسان‌های طراز نوین» که با «نیمه انسان‌ها»ی خو گرفته به موازینِ جانورانۀ جامعۀ طبقاتی تفاوتِ کیفی دارند، وظیفه‌ای نیست که فقط با پیروزی سوسیالیسم آغاز شود. نه، ابداً ! این وظیفۀ بازپروری انسان از همان پیدایشِ «حزبِ طراز نوینِ طبقۀ کارگر» آغاز می‌گردد.

 بررسی دیالکتیک مبارزۀ سیاسی انقلابی پرولتاریا (که یکی از اشکالِ مهمّ «پراتیکِ اجتماعی» است) از سویی، و موازینِ اخلاقی (اِتیک) یا به طور عامّ‌تر، بررسی رابطۀ بین پراتیکِ اجتماعی و موازینِ اِتیک، دارای اهمیت درجۀ اول است. شاید بدون ادای توضیحات لازم، توجه به مسئله و «اهمیت» آن برای خواننده چندان روشن نباشد.

اهمیت فقط در آن نیست که از حل درست این مسئله، «رهنمودهای» عملی صحیح برای اصلاحِ سبکِ کار عناصرِ انقلابی به دست می‌آید (چیزی که خود دارای وزن و حساسیتِ عظیمی است)، بلکه هم چنین از این جهت است که حل درست این مبحثِ «جامعه شناسیِ» مارکسیستی می‌تواند کلیدهای مؤثر و لازم را برای پرورش انسان‌های طراز نوین نیز در درسترس ما قرار دهد. 

پرورش «انسان‌های طراز نوین» که با «نیمه انسان‌ها»ی خو گرفته به موازینِ جانورانۀ جامعۀ طبقاتی تفاوتِ کیفی دارند، وظیفه‌ای نیست که فقط با پیروزی سوسیالیسم آغاز شود. نه، ابداً ! این وظیفۀ بازپروری انسان از همان پیدایش «حزب طراز نوین طبقۀ کارگر» آغاز می‌گردد. ما در اینجا وارد این بحث که خود وسیع و پیچیده است نمی‌شویم؛ همین قدر می‌گوییم که تجارب فراوان دیگر روشن ساخته است که اگر حزب طراز نوین طبقۀ کارگر (یا لااقل هستۀ مرکزی آن) از انقلابیونی تشکیل نشود که به شیوۀ عملِ عینی و اصولی مجهز باشند، اگر هم شکست و ناکامی نصیبِ آن جنبشِ انقلابی نشود، حداقل باید چشم به راه انواع عوارض و اعوجاج‌ها و کژروی‌ها و کژدیسی‌ها (دفورماسیون) شد، چیزی که به نوبۀ خود فاجعه‌هایی دردناک برای یک یا چند نسل به بار می‌آورد.

چرا چنین است؟  

در اینجا یک نکتۀ فوق‌العاده مهم از جهت دیالکتیکِ عینی و ذهنی، فرد و نوع در تاریخ نهان است. لنین می‌گفت: «از خُرد است که کلان بر می‌خیزد». به درستی گفته‌اند که این سخن یکی از تذکرات بسیار مهم لنین است. لنین، با آن اصابت نظر مارکسیستی، متوجه بود که «ماکرو پروسه‌ها» یا «روندهای بزرگِ اجتماعی» (مانند «مبارزۀ طبقاتی»، «تحوّلِ انقلابی»، «رهبری سیاسی جنبش و جامعه»، «ساختمان جامعۀ نوین» و غیره) به نوبۀ خود از «میکرو پروسه‌ها» یا روندهای کوچک‌تر و باز هم کوچک‌تری مرکب است که سرانجام به «افراد» سازندۀ تاریخ و «شیوۀ عمل» آن‌ها می‌رسد. این‌که این «میکرو پروسه‌ها»، این خُرده روندها، دارای چه خصلتی باشد، اهمیتِ هنگفتی در شکل‌گیری آن روندهای بزرگ دارد. لذا، مابین روندهای بزرگِ عینیِ اجتماع و خُرده روندهای پراتیکِ مبارزانِ انقلابی (اسلوبِ عمل آنها، روحیات آنها، سطح معرفت آنها و غیره)، در آزمایشگاه‌های تاریخ درآمیزی و پیوند روی می‌دهد. به عنوان تشبیه استعاره‌آمیز می‌توان گفت، اینجا جایی است که «رگ‌های مویینِ» روندهای خُرد و نامریی، محتوای خود را به شاهرگ‌های روندهای عینی تاریخ انتقال می‌دهند. تردیدی نیست که در این تأثیرِ متقابل، نقشِ مسلّط و قاطع با عواملِ عینی است که خود سرشتِ انسان‌ها را معیّن می‌کند، ولی به هر جهت تأثیر، تأثیرِ متقابل است.

برای باز هم روشن‌تر شدن این سخن لنین که «از خُرد است که کلان بر می‌خیزد»، بررسی دیالکتیک و پراتیک سودمند است. 

اِتیک، رفتار فردی انسان‌ها را بررسی می‌کند و پراتیکِ اجتماعی، اشکال مختلف فعالیتِ سودمند و اجتماعی لازم آنها را (مانند تولید، مبارزۀ طبقاتی، تجربه و پژوهش‌های عملی و فنی و هنری، آموزش و پرورش و غیره). ما در اینجا از انواع پراتیک اجتماعی، مبارزۀ طبقاتی را که «سیاست» این طبقه یا آن طبقه را متجلّی می‌کند، مورد توجه قرار می‌دهیم. چرا؟ زیرا این عرصه از همۀ دیگر عرصه‌های پراتیک اکنون برای ما نزدیک‌تر است. 

اِتیکِ مارکسیستی (علمِ اخلاق) یا علمِ موازینِ رفتارِ افراد در مناسبات و آمیزش با یکدیگر، معیارها و میزان‌های «خوب و بد»، «روا و ناروا»، «پسندیده و ناپسند» را، نه بر پایۀ ذهنیات، بلکه بر پایۀ عینی (سودمندی آن برای تکاملِ اجتماعی) روشن می‌سازد. طبیعی است که ما در اینجا برای «اِتیک» و «متا اِتیک» بورژوایی که برای این ارزش‌ها ملاک‌های ذهنی یا ماوراء طبیعی قائل است ارزش علمی قائل نیستیم. 

اما توجه پراتیکِ اجتماعی (و از آن جمله سیاست) به «سودمندی و ثمربخشی کار» و «هدف‌رس و مؤثر بودن» آن است. از دیر زمان، که تفکر انتزاعی بشر پدید شد، این سؤال مطرح گردید: آیا می‌توان اِتیک و پراتیک، و به شکل مشخص، اخلاق و سیاست را با هم سازگار ساخت؟ آیا می‌توان کاری کرد که آن کار، هم سودمند و ثمربخش و کارآرا و هدف‌رس باشد و هم پسندیده و نیکو؟ یعنی هم از جهت اِتیک روا باشد و هم از جهت پراتیک به‌جا؟

در زبان لاتینی ضرب‌المثلی بود حاکی از این که «هرکس بتواند «سودمند» و «دلپسند» را به هم همراه کند، آن شخص سزاوار هرگونه تحسینی است» 

کسانی گفتند: اصل بُرد، پیروزی و موفقیت در کار و به نتیجه رسیدن است. برای رسیدن به «هدف» نباید از به کار گرفتن هر نوع «وسیله‌ای» پروا داشت، زیرا در عمل، همراه کردنِ «خوب» و «سودمند» یا محال یا لااقل بسیار بغرنج و دشوار است. ژزوئیت‌ها و ماکیاولیست‌ها از این زمره‌اند. ولی کسانی هم گفتند: اگر لازمۀ رسیدن به «هدفی» دست زدن به روش‌های خلاف وجدان، ضد اخلاقی، اسلوب‌های ناپسند، بد و نارواست، باید از آن هدف‌ها چشم پوشید زیرا عمل انسانی فقط در چارچوب قواعد اخلاقی مجاز است.

در اینجا بحث رابطۀ بین «هدف‌ها» و «وسایل» پیش می‌آید که ناشی از بحثِ قبلی است.  

این مطلب را فقط در مقطع تاریخی- طبقاتی آن می‌توان حل کرد. در تاریخ جوامع طبقاتی، وضع چنان بود که بین اِتیک و پراتیک، از آن جمله بین اخلاق و سیاست به ناگزیر تضادّ عمیق وجود داشت و دارد. حتی «خیراندیشانه»ترین نیّات و مقاصدی که سیاستمداران بورژوازی و خرده بورژوازی آنها را مطرح می‌کنند، نه به علتِ نیّتِ گوینده که می‌تواند صادقانه باشد، بلکه برحسب طبیعت خود، به شیوه‌های ضد اخلاقی نیازمند است، یا طی اجراءِ عملی خود و در بسترِ زمان به پدیده‌های ضد انسانی بدل می‌شود. چرا؟ زیرا هدف‌گذاری طبقاتِ بهره‌کش در نظاماتِ بهره‌کشی، حتی در بهترین حالات، هسته‌ای از ستمِ طبقۀ ممتاز یا افراد متعلق به آن طبقه را بر جامعه در درون خود نهفته دارد و هیچ گونه آرایش‌گری و سالوسی «اخلاقی» و حتی «حُسنِ نیّتِ» واقعی قادر نیست سرانجام ماهیتِ ناپاکش را از افشاءِ تاریخی نجات دهد و در همین مورد است که به جا گفته‌اند: «جهنم با حُسنِ نیّت‌ها مفروش شده است». 

ولی در هدف‌گذاری‌های طبقۀ نوین انقلابی (پرولتاریا)، مطلب طور دیگر است. در اینجا تضادی مابین منافع فرد یا گروهی از افراد انسانی (طبقۀ زحمتکش) و منافع نوع بشر وجود ندارد. یعنی هدف‌هایی که پرولتاریا (از جهت اجتماعی و سیاسی) در مقابل خود می‌گذارد (مانند سوسیالیسم و کمونیسم) در ماهیتِ امر عبارت است از تأمین منافع نوع بشر و برای نیل به این هدف‌ها نه تنها بکار بردن وسائلِ شریف ممکن، بلکه ضرور است. این مسئله‌ای است که می‌خواهیم نظر خواننده را به اهمیت عظیم حیاتی آن جلب کنیم و دربارۀ آن به کوتاهی توضیح دهیم.
آری، پرولتاریا از حربه‌هایی مانند «دیپلماسی»، «اِعمالِ قهرِ انقلابی»، «جنگ»، «تسلیحات»، «فعالیت‌های اکتشافی» و انواع مبارزات به اصطلاح «غیرقانونی» و «کارِ مخفی» و امثال آن، استفاده کرده و می‌کند و مجبور است استفاده کند، ولی این افزارها را که خود ساختۀ طبقاتِ ستمگر است، علیه آن اقلیتِ ستمگر و غارتگری به کار می‌برد (و ناچار است به کار برد) که به کمک این افزارها، ارادۀ ضد انسانی خود را طی ده‌ها قرن تحمیل کرده و کماکان می‌کند، ولی در مورد اکثریتِ زحمتکش (خلق، جنبش، حزبِ انقلابی و هم‌رزمان)، افزار پرولتاریا چیزی جز مراعات عالی‌ترین موازین و اصولِ اجتماعی و اخلاقی نیست و نباید هم باشد و اگر در این عرصه وسایلِ ضدّ حقیقت و عدالت به کار رود، نیل به هدف را یا محال می‌سازد یا آن هدف مسخ می‌شود.

 اگر در این عرصه وسایل و اَسالیبِ ضدّ اصولی، ضدّ انسانی و ضدّ اخلاقی دیده شود، باید دانست که این امر حتماً در مواردی است که به جای هدف‌های درستِ اجتماعی، نیّات و حساب‌گری‌های نادرستِ فردی به میان آمده یا نبردِ اجتماعی در راهِ رهایی کار از قیدِ سرمایه، با مبارزاتِ فردی ذهنی و شخصی که انعکاسِ اخلاقیّاتِ سودگرایانۀ جوامع کهن است، درآمیخته است.

در این حالت است که باز برحسب طبیعتِ هدف‌ها، اسالیبِ ضدّ اخلاقیِ گاه محدود و گاه وسیع به میدان می‌آید. اگر رهبران انقلابی در جادۀ «کیشِ شخصیت» یا «سیطره‌جویی‌های ملی» (هژمونیسم) پای گذارند، چنان که تجربۀ مشخص تاریخ بارها نشان داده، چون این نوع هدف‌ها خود ضدّ انقلابی و ضدّ انسانی است، لذا ضدّ اخلاقی است و ناگزیر یک سلسله اسالیبِ ضدّ اصولی و ضدّ انسانی و ضدّ اخلاقی را هم با خود به یدک می‌کشند و نمی‌توانند نکشند. آن‌گاه دشمنِ طبقاتی نیز این تحوّلِ بُغرنجِ حوادث را برای سفسطه‌های خود مورد استفاده قرار می‌دهد و با شادی مو‌ذیانه‌ای اعلام می‌دارد که ملاحظه کنید که «کَهَر کم از کبود نیست»؛ انقلابیون هم قماشی بهتر از ما نیستند و حال آن که مخترع این شیوه‌ها و موجد این محیط‌ها در آخرین تحلیل خود اوست. 

ولی انقلابیونی که در زیر پرچمِ جمع‌گرایی و جهان‌گرایی پرولتاری، بدون کمترین حساب‌گری‌های شخصی یا ملّی مبارزه می‌کنند، در مقابله با خلق و جنبش و حزب و هم‌رزمانِ سیاسی خود هیچ روشی جز صداقتِ انسانی، صراحتِ مشی، اصولیت در قضاوت، عشق به حقیقت، مراعاتِ اکیدِ منطقِ علمی، مراعاتِ موازینِ صحیح کارِ سازمانی، انسان‌دوستی پرولتری و دیگر ارزش‌های والای علمی و اخلاقی نمی‌توانند و حق ندارند روش دیگری داشته باشند و تنها این اسلوب است که برای آنها هدف‌رس و کاراست. مارکس بر آن است که با پیروزی کمونیسم روزی خواهد رسید که روابط بین کشورها بر پایۀ عالی‌ترین اصولِ اخلاقی استوار خواهد شد، و در همین مقطع است که مارکس می‌گوید: «به هدف‌های شریف تنها با وسایل شریف می‌توان دست یافت». این سخن مارکس یکی از مهم‌ترین وصایای اوست.
بعضی از مرتدان معاصر بورژوازی مانند رژه گارودی از «اخلاقِ موضوعه» (constituee) و «اخلاقِ واضع» (constituante) دم می‌زنند و عملاً می‌خواهند نتیجه بگیرند که «عناصرِ تاریخ‌ساز» خود واضعِ اخلاق‌اند، یعنی نسبتِ کامل در ارزش‌های اخلاقی را مطرح می‌کنند. در «حقیقتِ» اخلاقی، عناصرِ ثابت و پایدار وجود دارد که نمی‌توان آنها را تنها «اخلاقِ موضوعه» نامید که «واضعانِ اخلاق» حق دارند آنها را نادیده گیرند. این نشانۀ عدمِ درکِ آموزشِ مارکسیستی اِتیک است. 

به نظر نگارنده، مطالبِ مطروحه از اهمّ مباحثِ فلسفۀ مارکسیستی است که ما مارکسیست‌های ایرانی به ویژه باید بدان توجه بسیاری معطوف داریم و لازم است آنها را عمیقاً و با اخلاص تمام درک کنیم. «درک» یک مبحث البته مانع تأثیر واقعیت‌های بغرنج و عینی اجتماعی در رفتارِ انسان‌ها نیست، ولی خودِ شعور به یک مسئله می‌تواند تأثیرِ این واقعیت را در عملِ مبارزانِ انقلابی لااقل ضعیف کند زیرا باز هم به گفتۀ مارکس، ایده با رخنه در توده‌ها به نیرو بدل می‌شود.
اینکه تصریح می‌کنیم، توجه به این نکات برای ما مارکسیست‌های ایرانی به ویژه دارای اهمیّتِ خاصی است، برای آن است که مختصاتِ محیطِ اجتماعی، نیرومندی اسلوب‌های عملِ غیرپرولتاری (غیرِ علمی و ضدّ انسانی)، به علل مختلفی که از تاریخ و از ویژگی‌های نَسجِ کنونی جامعۀ ما ناشی می‌شود، برای اسالیبِ عملِ مبتنی بر خودخواهی (علیه جمع‌گرایی) و یا ملت‌گرایانه (علیه انترناسیونالیسم)، میدان باز می‌کند. 

تجاربِ منفی جنبشِ انقلابی در ایران از دیرباز، هر بررسی کنندۀ دقیق را، که در تشریح و آناتومی پدیده تا آخر پیگیر باشد، به مسئلۀ اهمیّتِ «سبکِ عملِ» افراد به ویژه هسته‌های مرکزی سازمان‌های انقلابی متوجه می‌سازد.

لنین می آموزد که حزب طراز نوین طبقۀ کارگر در حکم «زیربنا» و سیاست انقلابی آن حزب در حکم «روبنا» است. بدون یک زیربنای محکم، نه داشتن یک سیاستِ صحیح شدنی است، و نه اگر چنین سیاستی هم وجود داشته باشد، قابلِ اجراء یا به طورِ پیگیر قابلِ اجراء است. 

به همین جهت مسئلۀ ایجاد یک زیربنای محکمِ تشکیلاتی، به مثابه شرطِ مقدّمِ اجرای پیروزمندانۀ یک سیاستِ انقلابی پرولتری، وظیفۀ درجه اول است. ایجاد یک زیربنای محکمِ تشکیلاتی، یعنی ایجاد آن چنان سازمانی که در آن، موازینِ لنینیِ زندگی حزب و رهبری آن (مانند مرکزیتِ دموکراتیک، رهبری جمعی و مسئولیتِ فردی، وحدتِ تئوری و پراتیک، انضباطِ یکسان در صدر و ذیل، اتوریتۀ ارگان‌ها در عینِ امکانِ بروزِ ابتکارِ مبارزان، وحدتِ اراده و عمل، ادامه‌کاری در مبارزه و سازمان، پرورشِ کادرِ حرفه‌ای انقلابی، استواریِ اصولی و نرمشِ عملی، و غیره اجرا شود.  

لنین مسئلۀ «سازمانِ طرازِ نو» را «آغازگاهِ» هرگونه پیشرفتی در مبارزه می‌شمرد. این موازین و اصول که لنین آنها را موازینِ حزبِ طراز نوین شمرده، صد در صد اخلاقی و انسانی و انقلابی و ناشی از اِتیک و سیاستِ پرولتری است و کوچک‌ترین ارتباطی با شیوه‌زنی، حساب‌گری‌های شخصی، تفرقه‌اندازی، بندبازی‌های شعبده‌گرانه، سفسطه‌گری، دسته‌بندی، ذهنی‌گری در قضاوت و عمل، تحمیلِ تمایلاتِ شخصی، خدعه و سالوسی و دیگر انواع موازینِ «سیاستِ بورژوایی» ندارد. کاربستِ آنها ولو در مقیاسِ کم، برای حزبِ انقلابی که باید اعتمادِ افراد و توده‌ها را جلب کند، مهلک است. 

ما مارکسیست‌ها «واعظ» نیستیم و به عملِ عَبَث و سالوسانۀ «پند و اندرز» نمی‌پردازیم، ولی برای روشن‌گری و بذرافشانی انقلابی و طرح انقلابی و به‌موقع مسایلِ اجتماعی، اهمیّت قائلیم و بدون آن که در تأثیرِ آن غُلُوّ کنیم، بر آنیم که طرحِ صریح و صحیح یک مسئلۀ اجتماعی، محمل و پیش زمینۀ لازم برای حل درست آن را فراهم می‌کند و آنچه گفته‌ایم، تنها در این مقطع و با این هدف است.

به دیگر سخن، تکیۀ ما بر روی منطقیّت، اصولیّت و اخلاقی و انسانی بودن اسلوب و سبکِ عمل در مبارزۀ اجتماعی، ناشی از نوعی «احساسات بافیِ اخلاقی» و «مُرالیسمِ» بورژواییِ پوچ و بدون محتوی نیست، بل‌که تنها از آن‌جا بر می‌خیزد که بدون چنین سبکی، حزبِ انقلابی به دلایلی که برشمردیم، یا شکست می‌خورد، یا دچار پی‌آمدهای منفی و بغرنج می‌شود و لذا همین واقع‌گرایی اجتماعی و انقلابی، عشق به پیروزی در نبردِ سیاسی است که ما را به تصریح‌های یاد شده وا می‌دارد، به ویژه در دورانی که نسلِ نوینی از انقلابیون بیش از پیش وارد عرصۀ مبارزۀ اجتماعی می‌شوند. 

سرچشمه: مجلۀ «دنیا» شمارۀ ۱۲، اسفندماه 




به یادِ قهرمانِ شکنجه‌گاه‌ها، ابوترابِ باقرزاده

منتشر شده در – مرداد 13, 1399

نویدنو - به ياد ابوتراب باقرزاده :عاشق زندگی، شیفته آزادی، شیدای ...

       ای گل، تو دوش، داغِ صبوحی کشیده‌ای 

       ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم (حافظ)

ردیف، درجه و رسته: ستوان دو شهربانی*

 نام: ابوتراب   

 نامِ پدر: کربلایی آقا            

شهرت:باقرزاده              

 سمت و مسئولیتِ مُجرم در سازمان: عضوِ رسمیِ [حزبِ توده‌ی

 ایران]

 پرسش: تو به سازمانِ حزبیِ افسرانِ توده و حزبِ منحله‌ی توده

 [ایران] علاقه‌مند بوده و به آن ایمان داری یا نه؟

پاسخ: البته به سازمانِ افسرانِ حزبِ توده [ایران] ایمان دارم.

پرسش: نظر شخصیِ تو که می‌گویی فردی مومن به سازمانِ

 منحله‌ی حزبِ توده هستی نسبت به شاهنشاه چی‌ است:

 پاسخ: این‌جانب با شخصِ شاه مخالفم!

پرسش: علتِ مخالفتِ شخصیِ شما با بزرگ‌ارتشتارانِ فرمانده چی

 ‌است؟    

پاسخ: چون من عضوِ حزب بودم و حزب، موافقِ رژیمِ مشروطه و

 مخالفِ شاه است، از این رو من [هم] مخالفم“.

) برگرفته از”کتابِ سیاه در باره‌ی افسرانِ حزبِ توده‌”ی[ایران]،

 نوشته سپهبد تیمورِ بختیار، نخستین رئیسِ ساواک):

* گوشه‌ای از بازجوییِ ابوترابِ باقرزاده (۱۳۶۷ ـ ۱۳۰۹) که خود به اندازه‌ی کوهی از معانی، گویا است: گویایِ بی‌پروایی، ایمانِ حزبی و بزرگ‌منشیِ مردی که هرگز از مرگ نهراسید.

     باقرزاده را در پنجاه و هشتمین تابستانِ زندگی‌اش کُشتند. از این پنجاه و هشت سال، سی و یک سالِ آزگارش را در زندان‌های دو رژیمِ شاه و شیخ گذرانده و تنها بیست و هفت سالِ آن‌را در فراسویِ زندان‌ها زیسته بود. در دادگاهِ نخستین‌اش (پس از کودتا)، دادستانِ ارتش، دهان به یاوه گشوده و رگباری از دشنام‌های چارواداری را به سویِ توده‌ای‌های درونِ دادگاه فَرافِکنده بود. ابوتراب اما به سنگینی، سر برآورده و غُریده بود: ”جایی که قانون هست، دشنام بی‌معنی است“. سپس بازجویِ دریده ‌و بددهانِ زندان نیز از کوره دررفته و زبان به دشنام گشوده بود. دیگر اما جای خویشتن‌داری نبود: باقرزاده، لنگه‌ی راستِ کفش‌اش را درآورده و به سوی بازجو پرتاب کرده بود؛ کفش چنان محکم بر سرِ بازجو خورده بود که نزدیک بود او را بر زمین بیاندازد. کارِ ابوتراب اما تمام بود: بِبَریدش؛ تیرباران!    

زیست‌نامه 

        * زمستانِ ۱۳۰۹: زاده‌ی روستای چره (چهره) در گنج‌افروزِ بابل‌کنارِ مازندران.

        * ۱۳۲۲ ـ ۱۳۱۶: دبستان‌ِ درازکلایِ بابل. (گمان می‌رَوَد تاریخ‌های تحصیلیِ وی چندان هم دقیق نیستند!). 

        * ۱۳۲۷ ـ ۱۳۲۲: دبیرستانِ شاهپورِ بابل و پیوستن به سازمانِ جوانانِ توده‌ی ایران؛ (دیپلمه با معدلِ ۱۷،۸۱). وی درهمین سال‌ها هر روز به سراغِ سربازانِ ارتشِ سرخِ شوروی که اینک در کنارِ دیگرِ متفقان در بابل هم بودند می‌رفت و از آن‌ها زبانِ روسی می‌آموخت، چندان‌که زبانِ دومِ او در آزمونِ ا فسری، روسی بود.

        * ۱۳۳۱ ـ ۱۳۲۸: دانش‌آموخته‌ی دانش‌کده‌ی افسریِ شهربانی با درجه‌ی ستوان دومی. 

        * ۱۳۳۰: پیوستن به سازمانِ افسریِ حزبِ توده‌ی ایران.

        * ۱۳۳۳: نخستین بازداشت؛ محکومیت: تیرباران و سپس با یک درجه کاهش، زندانِ ابد.

        * ۱۳۴۲ ـ ۱۳۳۳: زندانِ قصر؛ روزگارِ جان‌فرسایِ شکنجه و رنج، و آغازِ ترجمه‌ی متن‌های ادبی و دانشیک.

        * ۱۳۴۵ ـ ۱۳۴۲: زندانِ (دژِ) بُرازجان؛ برگزاریِ کلاس‌های گونه‌گونِ آموزشی برای زندانیان.

        * ۱۳۵۱ ـ ۱۳۴۵: زندانِ قصر.

        * ۱۳۵۵ ـ ۱۳۵۱: زندانِ وکیل‌آبادِ مشهد به هم‌راهِ رفقا رضا شلتوکی و اسماعیلِ ذوالقدر.  

        * ۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۵: زندانِ اوین؛ برای مدتی، هم‌بندِ آیت‌الله حسین‌علیِ منتظری؛ آیت‌الله طالقانی و محسنِ رفیق‌دوست. مترجمِ زندانیان در دیدارِ نمایندگانِ صلیبِ سرخِ جهانی. رفیقِ قهرمان صفر قهرمانی در یادمانده‌ی خود نوشت: ”زنده باد ابوترابِ باقرزاده، رفیق و هم‌رزمِ نجیبِ ما که مترجمیِ زندانیان از جمله مرا به عهده گرفت“.

  *       ۱۳۵۷/سوم آبان: آزادی از زندانِ شاه پس از بیست و پنج سالِ آزگار. او در این روز، هنگامی که سپهرِ آزادی را در برابرِ خود گشوده دید گفت: ”به اسبِ عصاری می‌مانم که بیست و پنج سال با چشم‌بند کار کرده و اینک نمی‌داند چه‌گونه راه ب رود؟… در بیرون، چه کاری می‌توانم انجام دهم؟“!  در آبانِ پنجاه و هفت، وختی(*) زندانیان رایک به یک فرامی‌خواندند تا آزادشان کنند او می‌کوشید جوان‌ترها را جلو بیاندازد تا زودتر آزاد شوند. می‌گفت:

ـ آمدیم و حکومت از آزادیِ زندانیان پشیمان شد، در این صورت آیا بهتر نیست ما در زندان بمانیم و جوان‌ترها آزاد شوند؟.

بدین‌گونه باقرزاده از واپسین کسانی بود که آزاد شد. از زندان که در آمد، خود را در آغوشِ خانه‌واده‌اش یافت که از شیرگاهِ بابل به پیش‌بازش آمده بودند که از همان‌جا راهیِ بابل شوند. در آمل و بابل و شاهی و دیگر پهنه‌های مازندران، جایی نبود که از انبوهِ پیش‌باز کنندگان تهی باشد. تا چند روز بعد، مهمانانی حتا از شهرهای دوردست مانندِ شیراز به دیدارش می‌شتافتند. در این روزها کسانی به او پیشنهاد کردند برایش خانه‌ای مبله بخرند و او در بابل ماندگار شود که نپذیرفت. دوماهی را در زادگاه‌اش ماند و آن‌گاه به تهران رفت و از آن‌جا ره‌سپارِ ترکیه، ایتالیا، شوروی و فرانسه شد. در این کشورها هم دوست‌داران‌اش پیشنهاد کردند همان‌جا بماند و به ایران بازنگردد که او نپذیرفت. (برگرفته از کتابِ چهره‌ی شقایق، نوشته‌ی دکترفردوسِ جمشیدیِ رودباری).

احدِ قربانی نیز در کتابِ”عاشقِ زندگی، شیفته‌ی آزادی، شیدایِ زیبایی/ به یادِ ابوترابِ باقرزاده“ (چاپِ نخست، گوتنبرگ ۱۳۷۹) نوشت: ”باقرزاده از یک‌سو ایستادگیِ فراانسانی داشت و از دیگر سو، یکی از رفیق‌ترین، پُرعاطفه‌ترین و انسانی‌ترینِ قلب‌ها در سینه‌اش می‌تپید“.

اُردی‌بهشتِ ۱۳۶۲: بازداشتِ دوم:   

شکنجه‌ تا آستانه‌ی مرگ با هدفِ دست‌یابیِ به نمودارِ رنج‌پذیریِ آدمی و تدوینِ یک کارپایه (پلاتفرمِ) شکنجه برای مرگ‌اندیشانِ مسلمان: بازجوی جوان با چهره‌ای زشت و زُمُخت و آکنده از ریش‌های در هم برهمِ سیاه، بر سرش نعره می‌کِشد: ”حرف نمی‌زنی‌هان! مادر…“  و با تازیانه‌ی سیلی‌های ددمنشانه‌اش چنان در گوشِ ابوتراب می‌کوبد که سِدایش (صدایش) تا آن سوی هشت هم می‌رود:

ـ ”از تو جان‌سخت‌ترش را هم به حرف درآورده‌ام، تو که چیزی

 نیستی“!

       شکنجه‌گری، با شکمِ برآمده پیش می‌آید و پیراهنِ باقرزاده را از تن‌اش می‌کَنَد. دونفری کمک می‌کنند و او را به تختِ خون‌آلودِ کنارِ اتاقکِ شکنجه‌ می‌بندند و دِ بزن! تازیانه، زوزه‌کِشان سینه‌ی هوا را می‌شکافد و بر تن‌اش نوارهای سیاه‌رنگ می‌نشاند. ضربه‌ای پشتِ ضربه‌های پیشن؛ آن‌قدر که نوارهای سیاهِ پشتِ کمرش رفته رفته دهان می‌گشایند و از آن‌ها خون زبانه می‌کِشد. یکی از آن دو کفتارِ شکنجه‌گر، پیش می‌رَوَد و گَند ـ چاله‌ی دهان‌اش را می‌گشاید که: ”بده من برادر! بگذار من هم صوابی بِبَرَم“! و تازیانه را از دستِ آن یک می‌گیرد و به جانِ زندانی می‌افتد. سپس تازیانه را که کابلی است میان‌تُهی، کنار می‌گذارد و به یاریِ هم‌کارِ شکنجه‌گرش دست‌های زندانی را با تسمه و قرقره می‌بندد و از سقفِ زیرِ هشت آویزان‌اش می‌کند؛ سِدایی هم‌چون درهم‌شکستنِ استخوان‌های کتف و شانه‌ی

زندانی در هوا می‌پیچد. شکنجه‌گرِ شکم‌برآمده، دشنام می‌دهد و می‌غُرَد:

ـ ” حاج‌آقا لاجوردی همین فردا از ما خبرهای تازه می‌خواهد و این مادر… هنوز یک کلمه هم حرف نزده است“!

سپس با خشمی که برآیندِ شکستِ این دو در اعتراف‌گیریِ از زندانی است، او را پایین می‌آورند و این بار از مچِ پا آویزان‌اش می‌کنند. شکنجه‌گران اما دست‌بردار نیستند: تازیانه است و شوکِ الکتریکی و شکنجه‌های بی‌رحمِ اسلامی. همان شکنجه‌گرِ فربهِ شکم برآمده، یک سیلیِ آب‌دار در گوشِ باقرزاده می‌نوازد وگندچاله‌ی دهان‌اش را می‌گشاید که: ”به جای اسلامِ نابِ امام خمینی، نوکرِ روس‌ها شده‌ای؟ حالی‌ات می‌کنم!“.

باقرزاده اما زیرِ لب نجوا می‌کند:

آن نخلِ ناخَلَف که تَبَر شد زِ ما نبود

ما را زمانه گر شکند، ساز می‌شویم (صائبِ تبریزی)

مردکِ گند‌ اندیشِ بدزبان این‌بار دست‌های استوره را از پشت، یکی از پایین و دیگری را از بالا، به دست‌بندِ قپانی می‌بندد، تا می‌تواند می‌کِشد و به هم نزدیک می‌کند و به این هردو، دست‌بند می‌زند. فشارِ دست‌بند و تلاشِ باقرزاده برای رهایی از درد، مچِ دست‌هایش را آش و لاش می‌کند و از آن‌ها خون زبانه می‌کِشد. شکنجه‌ها اما کارگر نیستند و رفیق ابوترابِ باقرزاده جُز پوزخندِ همیشگی‌اش، چیزی ندارد که به لاش‌خورانِ اسلامی بدهد. از این رو، آن‌قدر شکنجه‌اش می‌کنند که به زودی دچارِ دردهای جان‌فرسایِ عصبیِ، دردِ پا و کمر و سیاتیک می‌شود و بیماریِ آسم نیز، به جان‌اش شبی‌خون می‌زَنَد.

شباهنگام، پیکر خونین و در هم شکسته‌اش را کِشان کِشان می‌بَرَند و به سلولِ تنگ و تاریک‌اش پرتاب می‌کنند.

چندی پس از این شکنجه‌ی هول‌ناک، خواهرش که به دیدارِ او آمده و نخست او را نشناخته بود درمی‌آید که:

     ـ ”بِرارجان! انی انورِ میله دری؟“ (برادر جان! بازهم آن‌وَرِ میله‌ای؟“

و ابوتراب پاسخ می‌دهد:

ـ ”خاخُر جان! اونتا، زنگِ تفریح بید!“ (خواهرجان! آن‌ها ـ زندانِ زمانِ شاه ـ زنگِ تفریح بودند“.

۱۳۶۷ ـ ۱۳۶۲: زندان‌های کمیته و اوین

* شهریورِ۱۳۶۷: دارآویز کردنِ استوره: پایانِ رنج‌ها، شکنجه‌ها و تلخ‌کامی‌ها:

پس از فاجعه‌ی کُشتارِ هزاران زندانیِ سیاسی، شکنجه گران از سرِ”رأفتِ اسلامی!“ برادرش را می‌خواهند و به او می‌گویند:

ـ اَخَوی‌ات اعدام شد. هرچه نصیحت کردیم ”هدایت“ نشد؛ شما چه‌را او را نصیحت نکردید؟!

ـ او پیشِ ما نبود که نصیحت‌اش کنیم؛ در زندان‌های شما بود.

سپس دار و ندارش را به برادرش می‌دهند: چند پیراهن، یک جُفت کفش، یک آیینک (عینک) و یک دستمالِ گل‌دوزی شده که با آن آیینکِ خود را پاک می‌کرد. رفیق باقرزاده، بندی از یک شعرِ حافظ را که هم‌واره زمزمه‌اش می‌کرد با نَخی سرخ‌رنگ بر این دستمال، گل‌دوزی کرده بود:

ـ ما آن شقایق‌ایم که با داغ زاده‌ایم…

بر هر شیشه‌ی آیینکِ وی نیز، نگاره‌ای دیده می‌شد: با چه تلاش و دقتی نشسته بود و بر یکی از شیشه‌ها، گلِ سرخ و بر دیگری، خارِ پیوسته‌ی حزب را که نمادِ خودکامگیِ سهم‌گین مذهبی است، خَراش‌نگاری کرده بود.

استوره‌ی رنج‌ها و شکنجه‌ها، وختی به شهادت رسید نه همسری داشت که در رثایش مویه سردهد، نه فرزندی که راهش را پِی گیرد، و نه حتا خواهران و برادر و هزاران دوست‌دارِ او اجازه یافتند بر مزارش گِردِ هم آیند. پیش از دست‌گیریِ دوم، دختری جوان و زیبا فریفته‌ی او شده و با او از عشق گفته بود. باقرزاده با نگاهی پدرانه درآمده بود که:

ـ از توجهِ شما متشکرم؛ ولی عزیزم! تو مثلِ گلی، زیبا و جوان، برو از میانِ هم‌سالان‌ات رفیقی شایسته و هم‌دَمی مناسب برگزین؛ من هرگز به سویِ غنچه‌ای مثلِ تو دست دراز نمی‌کنم. از من دیگر گذشته است!:

آی زندگی، زندگی

با من از عشق گفتی!

عشق با من نمی‌گوید اما (اخوان ثالث)

چنین بود که رفیق صفرِ قهرمانی در یادمانده‌اش نوشت:”از همه نجیب‌تر این ابوترابِ باقرزاده بود: آرام و نجیب، فکر نمی‌کنم در طولِ زندگی‌اش یک مگس از دستِ او آزار دیده باشد به جُز شاه!“.

گوشه‌هایی از زیست‌نامه‌ی تهمتن

ابوترابِ باقرزاده در آذرِ ۱۳۰۹ در شبی بس تاریک و سرد، در یک کلبه‌ی گِلین (در روستایِ چره (چهره)ی گنج‌افروزِ بابل‌کنار، زاده شد. پدرش کربلایی آقا، کشاورزی ساده و مادرش ننه جانِ باقرزاده‌ی چهره، زنی بی‌باک و دلیر و کارآمد بود. باقرزاده هم از کودکی هرگز با کسی درگیر نمی‌شد و کسی را از خود نمی‌آزُرد. در آن سال‌ها، ریشه‌های فئودالیسمِ جان‌سخت و واپس‌گرای، هم‌چنان تنومند بودند و خان‌ها و ‌زمین‌دارانِ بزرگ بر مردم ستم می‌راندند. در این میانه اما ذهنِ جُست و جوگرِ ابوترابِ خُردسال به هر چیزی خوش‌نود نمی‌شد. از جمله چند هفته‌ای پس از بازگشتِ وی از مدرسه‌ی درازکلای بابل به زادگاه‌اش چهره، وختی برادرِ بزرگ‌اش (ابوالحسن) از او پرسیده بود که آیا آموزگارش خوب درس می‌دهد یا نه؟ بی‌پروا گفته بود:”او همیشه آب، بابا و گوسفند درس می‌دهد“. که یعنی ذهنِ نواندیش‌اش، چیزهای ساده و روزمره را برنمی‌تابید.

رفیق باقرزاده، هم از کودکی جور و ستمِ سرمایه را تجربه کرده بود: یک روز با خانه‌واده‌اش در حیاطِ خانه نشسته بود که ناگاه احمدخانِ شاهرخی فئودالِ منطقه از راه رسید و از پدرِ او خواست یک حَلَب نفت [تعارفی] به خانه‌اش در درازگلا بفرستد. در این میانه اما ابوتراب و برادرش از پدرِ خود پرسیده بودند که اگر به او باج ندهی چه می‌شود؟ و پدر گفته بود که همین فردا دکان‌اش را غارت می‌کنند. روزی دیگر، وختی همسرِ خان برای نوشیدنِ چای به خانه‌شان آمده و چشم‌اش به مرغ و خروس‌های باغچه افتاده بود، درآمده بود که چندتایی از آن‌ها را آماده کنند که هنگامِ رفتن با خودش بِبَرد! یک بارِ هم وختی او را فرستاده بودند که به جریانِ آبِ شالیزارشان سرکشی کند و دیده بود که چه‌گونه پسرِ خان، سهمیه آبِ زمین آن‌ها را به سوی شالیزارهای خودشان روانه کرده است، به ناچار با پسرکِ هم‌سن و سالِ خود درگیر شده و او را در لای و لجنِ شالیزارها بر زمین کوفته بود. آن شب وختی پدرِ ابوتراب به او گفته بود که با پسرِ خان درگیر نشو که پی‌آمدش دامن‌گیرِ بزرگ‌ترها هم می‌شود؛ ابوترابِ خُردسال زیرِ لب زمزمه کرده بود: ”حسابِ بزرگ‌ترهایشان را هم باید رسید“!

در سال‌های دانش‌اندوزی در دبیرستانِ شاهپورِ بابل، از بسِ تنگ‌دستی نمی‌توانست کتاب‌های درسی‌اش را بخرد؛ از همین رو، کتاب‌های دیگران را می‌گرفت و از روی آن‌ها رونویسی می‌کرد؛ با این‌همه او، شاگردِ برجسته‌ی دبیرستانِ خود بود. در آن روزگار اما متفقان تخته‌پوستِ خود را در مازندران و گیلان هم گسترده بودند و او که شیفته‌ی آموختنِ زبان‌های بیگانه بود، هر روز به سر وقتِ سربازانِ شوروی می‌رفت و از آن‌ها روسی می‌آموخت.

در آن سال‌ها، در شهرهای شاهی و سوادکوه کارخانه‌های بافندگی، گونی‌بافی، کنسروسازی، اشباعِ تراورس، کانی‌های ذغالِ سنگ و راه‌آهنِ سراسری گرمِ کار بودند و این پهنه‌ها از کانون‌های مهمِ کارگری به شمار می‌رفتند. هم از این رو، گاه سخن‌ورانی مانندِ رفیق احسانِ طبری و اکبر خلیلی آذر (مسئولِ کمیته‌ی حزب در شیرگاه) برای سخن‌رانی به بابل می‌رفتند. روی‌کردی که به هواداری و سپس به عضویتِ ابوترابِ باقرزاده در حزبِ توده‌ی ایران انجامید. به ویژه آن‌که برادرش ابوالحسن هم که هیجده سالی از او بزرگ‌تر بود به عضویتِ حزب درآمده بود.

رفیق باقرزاده در سال‌های زندگی در بابل، شاهدِ اوج‌گیریِ نبردهای پاداستعماری و استبداد ستیزانه‌ی مردم بود و خود نیز با آن‌که سن و سالی نداشت به رشته‌ی فزاینده‌ی رزم‌های مردمی پیوسته بود. وی اما بسی پیش تر از آن، هنگامی که در شیرگاهِ مازندران می‌زیست، خود را کُنش‌گری توده‌ای یافته بود؛ چندان‌که پس از آفند (یورشِ) واپس‌اندیشانِ رژیم به نهادهای حزبی و بازداشتِ‌ مسئولانِ حزبی، نامِ وی نیز در فهرستِ توده‌ای‌هایی که باید بازداشت می‌شدند آمده بود. در آن روزها که هنوز نوجوانی پانزده ساله بیش‌تر نبود به دادگاه فراخوانده شد ولی از آن‌جا که قوانینِ اسلامی بر دادگاه‌های سکولارِ رژیمِ پیشین فرمان نمی‌راندند، او را به خانه‌اش بازگرداندند.

وی هنگامی پای در دانش‌کده‌ی شبان‌روزیِ افسری گذاشت که جنبشِ ملی شدنِ نفتِ ایران و نیز کنش‌های عدالت‌خواهانه و دمکراتیکِ مردمی به رهبریِ حزبِ توده‌ی ایران، اوجِ و فرازِ خود را می‌پیمود. وی که در سالِ ۱۳۳۱ به گامه‌ی دانش‌رستگی رسیده بود، در آغاز، افسرِ دارالتـادیبِ زندانِ قصر بود و هم‌زمان به گذراندنِ رشته‌ی حقوقِ سیاسی پرداخت.

رفیق باقرزاده در سال‌هایِ زندگی در شیرکوه و بابل‌کنار، دَمی از نبرد با بزرگ‌زمین دارانِ این گستره‌ها برکنار نمانده و بدین‌گونه، خشمِ فئودال‌هایی مانندِ شاهرخی‌ها را برانگیخته بود. اینک که وی از زیست‌گاهِ خود به دور افتاده بود، خان‌های مازندران، زمان را برای انتقام‌جویی از وی و از برادرِ رزمنده و توده‌ای‌اش (ابوالحسن) مناسب یافته و علیهِ او دسیسه می‌چیدند و نامه‌پراکنی می‌کردند. چندان‌ که وی را به بندر عباس فرستادند؛ به سخنِ دیگر، فرمان‌دهانِ شهربانی که هیچ دبیره (سندی) در پیوند با اتهام‌های باقرزاده نیافته بودند، او را بی‌هیچ محاکمه‌ای به این گستره‌ی گرمسیر دور، گسیل (تبعید) کردند. کارِ وی در این بندرِ دورافتاده، ریاستِ کلانتریِ بندرعباس بود. در این‌جا هم یکی از خان‌های بندرعباس برای تمدیدِ پروانه‌ی حملِ جنگ‌افزارِ خود به باقرزاده متوسل شد و وی که می‌خواست کار، روالِ قانونیِ خود را بپیماید، کینه‌ی خان را برانگیخت و در نتیجه او را به جزیره‌ی قشم، دورگسیل کردند. کمبودِ امکانات در این جزیره به خون‌ریزیِ گواره (معده) باقرزاده انجامید و در نتیجه، وی را به بیمارستانی در تهران فرستادند. در شهریورِ ۱۳۳۳ اما سازمانِ افسریِ حزبِ توده‌ی ایران لو رفت و ۶۰۰ افسر و درجه‌دارِ توده‌ای به سردابه‌های شکنجه فرستاده شدند. باقرزاده نیز در آذرِ همان سال در بیمارستان، بازداشت شد.

سیمای مردمیِ استوره

چهره‌ی دل‌نشینِ مازندرانی‌ها را داشت، با آیینکِ دوربینِ خود که هم‌واره بر چهره داشت. امیرحسینِ فطانت در کتابِ ”یک فنجان چایِ بی‌موقع“ (نشرِ شرکتِ کتاب، چاپِ ۱۳۷۳) نوشته است:

”در همه‌ی یک‌سالی که من در آن‌جا [زندان] بودم، ندیدم کسی به ملاقاتِ [باقرزاده] بیاید. بیش و کم همیشه مانندِ دیگرِ افسرانِ توده‌ای در پشتِ میزِ کوچک‌اش سرگرمِ خواندن یا ترجمه بود. آدمی بود شوخ با لب‌خندی همیشگی. هیچ‌گاه ندیدم از چیزی شکایت کند. روزی در نامه‌ای خبرِ مرگِ مادرش را خواند؛ مثلِ بچه‌های کوچک گریه می‌کرد و از تَهِ دل زار می‌زد. من گریه بسیاری از آدم‌ها را دیده‌ام اما گریه باقرزاده در مرگِ مادرش همیشه برایم معنایی دیگر داشت؛ مثلِ باز شدنِ دریچه‌ای تازه بود به معنایِ سرنوشت.“ (با اندکی ویرایش)

باقرزاده حق داشت در سوگ مادرش که شیرزنی بود دلیر و از جان‌گذشته این چنین زار بزند. در سالِ ۱۳۳۳ وختی در نخستین حُکمِ مجازاتِ فرزندش پادافره‌ی مرگ رقم خورده بود، گروه‌هایی از روستاییان که گمان می‌کردند باقرزاده را کُشته‌اند، شیون کنان به نزدِ مادرش رفتند و برپایه سنت‌های مازندرانی به نوحه‌سُرایی آغاز کردند:

 ـ مار بمیره… چتی مار دووه؟ (مادر بمیرد… چه‌گونه این غم را

 برتابد؟!).

ناگاه مادرِ باقرزاده درآمد که:

ـ چه‌را مادر بمیرد؟ مادر فرزندی را بزرگ کرد و به مدرسه فرستاد. کودک درس خواند و به دانش‌گاه رفت. دولت نتوانسته خوش‌حالیِ او را به دست آوَرَد و از فکرش استفاده کند. لیاقتِ فرزندم را نداشت. پسرم باعثِ افتخارِ من است.

یکی از روستاییان اما نالیده بود:

باعثِ سربلندیِ ما هم هست؛ گریه ما برای از دست دادنِ اواست.

مادرِ ابوتراب در پاسخ گفته بود:

ـ باید بری دولتی گریست که امثالِ ابوتراب را می‌گیرد، زندانی می‌کند و مردم و کشور را عقب نگاه می‌دارد.

مادرِ ابوتراب به راستی یک استوره بود؛ بی هیچ پروا از گزمه‌های ساواک می‌خروشید و فریاد برمی‌آورد و از اسارتِ فرزندش شکوه سر می‌داد. می‌گفت: ”مه دانش‌مند و چه جا، شاه چی خوانه؟“ (شاه از جانِ بچه‌ی دانش‌مندم چه می‌خواهد؟). و به گفته می‌افزود: ”انده دی بوَم که تِه رِ بیرون بوینم“ (آن‌قدر زنده باشم که تو را آزاد ببینم).

بیش‌ترِ وقت‌ها، کنارِ پنجره‌ی خانه‌اش که رو به رویِ راه‌آهنِ تهران ـ گرگان بود می‌نشست و تا واپسین مسافران را می‌پایید و سپس نجوا می‌کرد: ”امروز هم گذشت و ابوترابِ من نیامد“! وی اما هیچ گاه برای فرزندش نگریست؛ برعکس، وختی از پسرش می‌گفتند، چهره‌اش را رنگین‌کمانِ غرور می‌پوشاند.

در سالِ ۵۷ هنگامی که رفیق باقرزاده از زندانِ اوین آزاد شد و یک‌راست به زادگاهش بازگشت، به گورستانِ چهره رفت و بر سرِ گورِ مادرش نشست و گفت:

ـ افتخار می‌کنم که در سال‌های درازِ زندان، هرگز تو را درمانده ندیدم. با روحیه‌ای که داشتی، مُهری بر درستیِ راهِ من می‌زدی و ایستادگی و تاب‌آوری را در فرزندت پایدارتر می‌کردی.

بی‌هوده نیست که کارل مارکس با اشاره به یگانگیِ کسانی که می‌اندیشند و در نتیجه رنج می‌بَرَند و دیگرانی که رنج می‌بَرَند و در نتیجه می‌اندیشند، استدلال می‌کند که شرطِ دگرگون‌سازیِ جهان، پیوندِ این هردو گروه است.

از ویژگی‌های رفیق باقرزاده یکی هم شوخ سرشتیِ همیشگی او بود؛ به گونه‌ای که هم‌واره لب‌خند بر لب داشت و   و گاه نظرهای جدی­اش را نیز در چارچوب شوخی و طنز بیان می­کرد. برپایه یک سنتِ مازندرانی، وختی برنجِ گَرده‌ی زودرس در می‌آید، مردم از این برنج خوراکی می‌پَزَند و بر سرِ گورِ مُردگان می‌بَرَند و قرآن و فاتحه می‌خوانند. یک سال، وختی ابوتراب هنوز کودکی بیش نبود مادرش از او خواست به جای برادرِ بزرگ‌ترش که در خانه نبود، قرآن بردارد و برَوَد بر سر گورِ پدرش قرآن و فاتحه بخواند. پسرک هم که شوخ‌طبعی‌اش گل کرده بود به مادر گفت: من سرِ گور نمی‌رَوَم، همین‌جا قرآن می‌خوانم و فاتحه‌ها را در یک کیسه‌ی بی‌سوراخ می‌ریزم و می‌برم سر گورِ پدر. در آن‌جا سرِ کیسه را باز می‌کنم تا فاتحه‌ها برَوند توی گور پدر!

و مادر که از این حاضرجوابیِ فرزندِ خُردسال‌اش یکه خورده بود با دسته‌ی جاروب سر به دنبال‌اش گذاشته بود که:”نیم‌وجبی، منو مسخره می‌کنی؟ حالا نشان‌ات می‌دهم“!

رفیق باقرزاده به خنده و بذله‌گویی برای افزایشِ روحیه زندانیان پُربها می‌داد. از این رو، به شکل‌گیریِ گروه‌های کمدی در زندان یاری می‌رساند. یکی از این گروه‌ها، ”دماغ درازها“ بود که باقرزاده از هم‌وندانِ برجسته‌اش بود. وی شیفته‌ی طبیعت و به ویژه گستره‌های سرسبزِ روستای زادگاهِ خود، چهره بود. هرگاه مسافری از آن پهنه‌ها می‌آمد، نخستین پرسشِ وی از تازه‌وارد در باره‌ی مردمِ خوب و درخت‌های رنگین و غروبّ آفتاب و رودخانه و شالیزار و همه جایِ روستایش بود.

     رفیق باقرزاده اما برای هم‌کاران و هم‌بندانِ خود هم‌واره مسئولیتی پدرانه احساس می‌کرد و جویای وضعیتِ خانه‌وادگی، اقتصادی و تندرستیِ‌شان می‌شد. آن‌قدر زودجوش و گرم‌گیر بود که وختی با مردم رو به رو می‌شد انگار سال‌هاست هم‌دیگر را می‌شناسند. با روستاییان به زبانِ خودشان و برکنار از پیچیدگی‌های روشن‌فکرانه گفت و گو می‌کرد. وختی از او می‌پرسیدند بیست و پنج سال زندان را چه‌گونه تاب آورده است، می‌گفت: با برنامه‌ی خودسازیِ روانی، سیاسی و اندام‌گانی که بخشی از فرهنگِ ستیزه‌گری‌اند: ”زندان‌بان می‌خواست ما را در هم شکند و ما می‌کوشیدیم بر زمان و بر نیروی اندیشه‌ی خود چیره شویم. ما برای خودسازی و دیدار با دیگرِ زندانیان، برنامه‌ی روزآمد داشتیم“. از ویژگی‌های وی یکی هم نظم و بهداشتِ او بود: روزی دوبار مسواک می‌زد، چنان‌که پس از چند دهه زندان، دندان‌هایش سالم بودند. سرِ ساعتِ دهِ شب می‌خوابید و هفتِ بامداد برمی‌خاست. و پس از دویدن و نرمش، کارِ روزانه‌اش را آغاز می‌کرد.

به زبان‌های فرانسه، انگلیسی و روسی می‌خواند و ترجمه می‌کرد. هفته‌نامه لوموندِ پاریس را به طورِ مرتب می‌خواند. رمانِ”جنگ و صلحِ“  تولستوی را به زبانِ انگلیسی خوانده بود. شیفته‌ی کودکان و نوجوانان بود و دَمی از توجه به آن‌ها باز نمی‌ماند. بازگردانِ کتابِ ”گفتارهایی در باره‌ی تربیتِ فرزندان“، نوشته‌ی آ. ماکارنکو ـ شاهکاری فرهیختارانه برای کودکان و نوجوانان ـ برآیندِ چنین دل‌بستگی‌هایی بود.

     آن‌قدر پاک‌اندیش بود که با هیچ زندانی‌ای درگیری پیدا نمی‌کرد؛ هیچ کس از او بدی نمی‌دید که بخواهد بدی‌اش را بگوید. از زندانیان، به نیکی یاد می‌کرد. اگر می‌دید که صفرخانِ قهرمانی شیفته‌ی شراب است، در پنهان‌گاهِ کتاب‌ها و نشریه‌هایش برای او شراب جاسازی می‌کرد. رفیق باقرزاده در تنگ‌نای زندان، برای هم‌بندانِ خود کلاس‌های آموزشِ زبان‌های فرانسه، انگلیسی و روسی می‌گذاشت و در دیدارهای نمایندگانِ صلیبِ سرخِ جهانی با زندانیان، مترجم‌ آنان می‌شد. با برخی دانش‌گاه‌ها در پیوند بود و مکاتبه‌ای درس می‌خواند. صفر قهرمانی در بازنماییِ هوش‌مندی‌های توده‌ای‌ها و در زمینه‌ی پیوندشان با دانش‌گاه‌های جهانی گفته بود:”کسانی هم‌چون ذوالقدر، حجری، شلتوکی، هوشنگِ قربان‌نژاد و باقرزاده زندان را دانش‌گاه کردند“.

ارثیه‌ی معنویِ باقرزاده

۱) گفتارهایی در باره‌ی تربیتِ فرزندان، آنتوان سیمونویچ ماکارنکو،چاپِ نخست، نشرِ چاپخش ۱۳۳۵، ۱۸۶ صفحه

۲) چهل و یکمین، بوریس لاورنیف، چاپِ نخست کتاب‌های پرستو ۱۳۴۱؛ چاپِ دوم، امیرکبیر ۱۳۹۳، ۷۸ ص

۳) ادبیات از نظرِ گورکی، چاپِ نخست، نشرِ صائب ۱۳۴۵؛ چاپِ دوم، انتشاراتِ شب‌گیر ۱۳۵۶، ۴۰۸ ص

۴) جنگل، آپتون سینکلر، چاپِ نخست، روزبهان ۱۳۵۴

۵) رمانِ دوپولی، برتولت برشت، امیرکبیر ۱۳۹۴، ۴۴۷ صفحه

۶) اُپرای سه‌پولی، برتولد برشت، تاریخ و چاپ؟

رفیق باقرزاده آفرینه‌هایی را برای ترجمه برمی‌گزید که هریک به گونه‌ای دوران‌ساز یا دگرگون‌گر بوده‌اند. برای نمونه، کتابِ روان‌شناختی ـ تربیتیِ ماکارنکو (گفتارهایی در باره‌ی…) که پژوهش‌های میدانی‌اش بیش‌تر در کانون‌های پرورشیِ کودکانِ خیابانی و بزه‌کارانِ خُردسال بوده است، در پرورشِ روانیِ کودکان و نوجوانانِ شوروی و دیگرِ کشورها بسیار کارآمد بوده و به بسیاری از زبان‌های زنده‌ی جهان ترجمه شده است. ماکارنکو در پرتوِ روش‌های پداگوژیکی خود که کتاب به آن‌ها پرداخته است، توانسته بود بیش از سه‌هزار کودکِ ول‌گرد و به بن‌بست رسیده را  به انسان‌هایی فرهیخته و والا فرارویاند و این، به معجزه بیش‌تر می‌ماند: معجزه‌ی دانشِ روان‌شناختی. بیش‌ترِ این کودکان از نوردِ بامِ آموزش‌های آکادمیک بالا رفتند و به دکتر و مهندس و کادرهای دانشیک تبدیل شدند. ماکارنکو در کتابِ آموزشیِ خود به رازگشایی از این حقیقت پرداخته است که بزرگ‌ترها باید به جای تربیتِ کودکان‌شان، خود را تربیت کنند زیرا اینان، الگوها و آینه‌های فرزندانِ خویش‌اند. وی استلال می‌کند که اگر می‌خواهید فرزندانی دلیر و مهربان و کارآمد داشته باشید، باید خود، این‌گونه باشید.

رمان ”جنگل“

     در باره‌ی رمانِ دگرگون‌گرِ ”جنگل“ که خوابِ خوشِ کاخِ سفید و گردانندگانِ تراست‌های گوشتی  را برآشفته بود، می‌شود جُستارها نوشت: رفیق باقرزاده خود در دیباچه‌ی رمان، با اشاره به این‌که کتاب تا سالِ ۱۳۵۸ خورشیدی ۷۷۲ بار به ۴۷ زبانِ در ۳۹ کشورِ جهان بازگردانی شده ‌نوشته است: آپتون سینکلر نویسنده کتاب، همه‌ی زندگی‌اش را”وقفِ مبارزه با جاسوسانِ صنعتِ گوشت، مطبوعاتِ جیره‌خوار، سفته‌بازانِ وال‌استریت، محافلِ نیویورک، الکلیسم، قاتلانِ ساکو و وانزتی، تعقیبِ تون مونی، اصولِ اخلاقِ بورژوازی، اوضاعِ معادنِ زغال سنگ، اصولِ مسیحیانِ انجیلی، تعلیماتِ متوسطه و عالی، صنعتِ نفت و تباهی‌های جنگ کرده است“.  چاپِ جنگل، واکنش‌هایی توفان‌آسا در درون و برونِ آمریکا داشت. رسانه‌ها به خروش آمدند. در ۲۵ ژانویه ۱۹۰۶ (روزِ نشرِ کتاب)، گویی کاخِ سفید بر سرِ ساکنِ آن روزش ـ تئودور روزولت ـ فرو ریخته بود. افشاگری‌های کتاب در باره‌ی جنایاتِ کشتارگاه‌ها و کارخانه‌های سازنده‌ی سوسیس چندان بود که روزولت بی‌درنگ با تلگرامی از سینکلر خواست برای گفت و گو در باره‌ی روان‌مایه کتاب‌اش به کاخِ سفید برود“.

     رمانِ هول‌ناکِ جنگل، دستِ خوانندگان‌اش را می‌گیرد و به کشتارگاه‌ها و محله‌های آلوده‌ی شیکاگو می‌بَرَد؛ به جایی که کارگرانِ تا بُنِ استخوان، استثمار شده‌اش با وعده‌های دروغینِ سلاطینِ گوشت از کشورهای گونه‌گون به کارخانه‌های برده‌سازی‌اش فراخوانده شده‌اند. با انتشارِ کتاب، فروشِ گوشت و فرآورده‌های آن تا بیش از پنجاه درسَد کاهش یافت. رمان که از دیدگاهِ یک کارگرِ لیتوانیایی ـ یورگیس رودکوس ـ بازنمایی می‌شود، نشان می‌دهد که چه‌گونه موش‌های مسموم در دیگ‌های آکنده از گوشت می‌افتند و از برون‌دادِ دستگاه‌ها به شکلِ سوسیس بیرون می‌آیند.

به روایتِ سینکلر، از خوک‌هایی که بر اثرِ وبا مُرده‌اند و نیز از لاشه‌ی گاوهای مسلول که بازرسانِ بهداشتی آن‌ها را از رده بیرون کرده‌اند اما در بازار هم‌چنان فروخته می‌شوند، چربیِ درجه یک گرفته می‌شود؛ و تلخ‌تر از همه داستانِ کارگرانی است که از خستگی و بیماری و بی‌خوابی در دیگ‌های جوشان می‌افتادند و به گونه‌ی پیهِ درجه یکِ خوک درمی‌آمدند و در بازارهای جهانی به بهای بسیار گزاف فروخته می‌شدند.

     جک لندن در باره‌ی رمانِ جنگل نوشت: ”این کتاب، گوش‌های بی‌شماری را که برای ندای ترقی و پیش‌رفت کَر هستند باز خواهد کرد… باعث خواهد شد هزاران نفر به آرمانِ [سوسیالیستیِ] ما روی آورند. کتاب نشان می‌دهد که کشورِ ما کانونِ ستم و بی‌عدالتی، کابوسی از بدبختی، دوزخی از رنج و شکنجه، جهنمِ انسان‌ها و جنگلی از حیواناتِ وحشی است…“.

 پرهیبِ رنجِ انسان‌ها در رمانِ جنگل

”در یکی از صبح‌های سردِ فوریه، کودکی که از… شدتِ درد جیغ و داد می‌کِشید، واردِ [کشتارگاه] شد.کارگران، شالِ گردن‌اش را باز کردند و یک نفر گوش­هایش را به شدت مالش داد؛ ولی چون گوش‌هایش یخ بسته بودند، با دوسه مالش کنده شدند…“ (ص ۱۰۰ کتاب).

     ”کارگرانِ بخشِ مخزن… گاهی در دیگ می‌افتادند و دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند که بتوان بیرون کشید… گاهی، روزها [ی پیاپی] در دیگ می‌ماندند تا این‌که غیرِ استخوان، تمامِ بدن‌شان به صورتِ پیهِ خوکِ ورقه‌ای و خالصِ دورهام درمی‌آمدند و در سراسرِ دنیا پخش می‌شدند“.(ص ۱۲۳ کتاب).

     ”کالباس‌های کهنه‌ای که در اروپا رد شده و از کپک، سفید شده بودند به این محل باز می‌گشتند. در این‌جا با بوره و گلیسیرین مخلوط می‌شدند و پس از عبور از قیف‌ها، مجددا برای مصرفی داخله آماده می‌شدند. گوشت‌هایی واردِ قیف می‌شدند که روی کثافت و خاک اره کفِ اتاق می‌افتادند. همان جایی که کارگران راه می‌رفتند و آبِ دهان‌شان را که حاصلِ بیلیون‌ها میکروبِ سل بود تُف می‌کردند. گوشت‌هایی واردِ قیف می‌شدند که توده‌های عظیمی از آن‌ها در انبارهایی نگه‌داری می‌شدند که از سوراخ‌های سقفِ [آن] آب به روی گوشت‌ها می‌چکید و هزاران موش روی آن‌ها به تاخت و تاز مشغول بودند. انبارها چنان تاریک بودند که چیزی دیده نمی‌شد؛ ولی کافی بود دست‌تان را روی توده‌ی گوشت بکشید و مشت مشت فضله‌ی موش [از رویِ آن‌ها] پایین بریزند… صاحبانِ کارخانه دستور می‌دادند بر سرِ راهِ موش‌ها، نانِ مسموم بگذارند، بدین ترتیب، موش‌ها نان‌ها را می‌خوردند و می‌مُردند و سپس، موش و نانِ مسموم و گوشت، یک‌جا به داخلِ قیف‌ها سرازیر می‌شدند. این، نه داستانِ پریان است و نه شوخی“. (ص ۱۶۴).

     کاخِ سفید اما دستور داد از کارخانه‌های سوسیس سازی و از کشتارگاه‌های شیکاگو بازرسی شود. گزارشِ بازرسانِ بهداشتیِ شهر نشان داد که آپتون سینکلر نه تنها کژدیسی‌های یاد شده را بزرگ‌نمایی نکرده که بسیاری از کاستی‌های مرگ‌آفرینِ تولیدِ گوشت و فرآورده‌های آن را نیز ندیده است.

دوراندیشی‌ و تیزنگریِ استوره

رفیق ابوتراب باقرزاده رزمنده‌ای تیزهوش و آینده‌نگر بود. او در میانِ همین مردم زیسته و کاراکتر و ویژگی‌هاشان را به خوبی می‌شناخت؛ از تجربه‌ای غنی برخوردار بود، ژرف‌نگری داشت و پدیده‌های پیرامونِ خود را از دریچه‌های دیالک‌تیکی به ارزیابی می‌نشست.

آذرِ بهنام از هم‌بندهای باقرزاده نوشته است که در شبِ پیش از آزادیِ زندانیان در آغازهای پاییزِ ۵۷ باقرزاده را در زندان دیده و او گفته بوده است که ”رفیق بهنام خودت را آماده کن. باز هم در همین‌جا هم‌دیگر را خواهیم دید ولی این‌بار، شمشیر بر گردن!“

وی این را هم نوشته است که در خردادِ ۵۹ وختی برای بارِ دیگر به زندان افتاده بود باقرزاده را می‌بیند که با ناخن‌هایش خراشی بزرگ بر چهره‌ی خود انداخته بود که او را به شوی تلویزیونیِ خمینی نبرند؛ و آدم‌خوارانِ مسلمان نتوانسته بودند او را به مصاحبه‌های اجباری بکشانند.  باری، چنان که پیش‌بینی کرده بود، سرانجام، شمشیرِ اسلام بر گردن‌اش نشست.

رفیق ابوترابِ باقرزاده، این الماسِ تراش‌خورده جنبشِ کارگریِ ایران و جهان، چندان‌که خود پیش‌بینی کرده بود، سرانجام با شمشیرِ خونین و بی‌رحمِ اسلام به خاک و خون کشیده شد. او نیز هم‌چون بسیاری از جان­باختگان توده‌ای، از اندک‌یاب‌ترین عاشقانی بود که مادرِ دهر، نمونه‌هاشان را کم‌تر می‌زاید.

کارل مارکس رهبرِ پرولتاریایِ جهان گفته بود: ”آدمی اگر در کالبدِ خود میرااست، اما در کُنِشِ تاریخیِ‌اش، جاودانه است“. و رفیق باقرزاده، عضوِ هیاتِ سیاسیِ حزب و مسئولِ شعبه‌ی تبلیغاتِ حزبِ توده‌ی ایران، این انسانِ به راستی تَرازِ نو ، دیری است که به جاودانه‌ها پیوسته است؛ نام و یادش گرامی باد!

==================================

  به نقل از ضمیمه فرهنگی «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۳، ۱۳ مرداد ماه ۱۳۹۹




پهنه‌های گوناگونِ عشق در فرهنگِ انسانی

سخنِ عشق از “هر زبان” که بشنوی بی‌تردید “نامکرر است” و نامکررترین روایت پُرشور زندگی آدمیان نیز به عشق آمیخته است. فرهنگ ما ایرانیان سرشاراز پهنه ­های گوناگون این پدیدهٔ شگفت‌انگیز بوده و به‌ گفته حافظ پای آن از روز ازل به‌ میان کشیده شده است:

در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.

بازهم حافظ درباره آن می‌گوید:

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر

یادگاری که در این گنبد دَوار بمانْد.

شاید هنوز هم عشق‌ عرفانی مرید به مراد همچون نمادی از”تجلی تمام‌عیار حق”، و چه عشق بی‌واسطه به “ذات حق”، آفریننده‌ترین پدیده‌‌های تاریخ ادبیات ما باشد. عشق عرفانی را پاک‌کننده‌ و جلا دهندهٔ آیینهٔ دل و درمان سوداهای بیماری‌زای بشری بازشناخته‌اند. این عشق، در دستگاه باورهای مکتب‌های عرفانی، روشنایی پرشوری را در ذهن عاشق می‌ریزد و او و جهان او را از پایه “دگر”  می‌کند:

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

مرحبا ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما (مولوی)

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو (مولوی)

سایه شدم، و صدا کردم:

کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟

کو اوج نه من، دره او؟

و ندا آمد: لب بسته بپو

 (…) از صخره شدم بالاتر

در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.

و شیاری ز هراس.

و ندا آمد:

یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

او آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.

و ندا آمد: پرها هم (تنها باد ـ سهراب سپهری)

در کنار عشق عرفانی با گونه­ای دیگر از عشق با وجه غالب جفت‌جویی روبرو بوده‌ایم. تأکید بسیار زیاد بر یکی از گونه­های عشق، یعنی عشق جفت‌جوی یا رمانتیک به‌ویژه در دوران تاریخی اخیر، چه در هنر و ادبیات و چه در رسانه‌های تصویری و اجتماعی، این تصور را به‌وجود آورده که این عشق تنها عشق واقعی بوده و هست. این برداشت، گاهی هم باعث شده عشق رمانتیک در برابر گونه‌های دیگری از عشق قرار گرفته یا انواع دیگر عشق بازتابی از عشق رمانتیک دریافت شود. کران­بندی عشق به این گونه‌های پُرتکرارش، ما را از شناخت تجربه‌های ژرف‌ عشق در پهنه­های دیگرِ آن که برآمده از روابط انسانی‌ای گوناگون‌اند – مانند عشق به فرزند، خانواده، همسر، هم‌رزمان، مردمان، میهن، قهرمانان، و حتی ستودن ارزش‌های واقعی حیات، جامعه و فرهنگ بازخواهد داشت و این روا نیست. در تعریف عشق چه از نظر علم عصب‌شناسی و روانشناسی و چه به‌لحاظ پژوهش­های اجتماعی و فرهنگی و شناخت نقش عواطف در زندگی بشری، گفته و ناگفته بسیار است. هرچه بر شناخت از هستی افزوده می‌شود، به ناچار در شناخت هنری و علمی عشق و گوناگونی مفهومی و کارکردی آن درنگ و ژرف­اندیشی بیشتر می شود، چراکه عشق پدیده‌ای است پیچیده و رمز و رازهایی دارد که باید آن‌ها را بازشناخت:

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت (حافظ)

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن (مولوی)

در فرهنگ مکتوب یونانی‌های قدیم، از گونه­های مختلف عشق نام برده شده و دست­کم برای نوع‌های برجسته‌‌اش، واژه‌هایی مشخص و متفاوت به‌کار برده شده است. همین درک از عشق را در فرهنگ ایرانیان هم می‌توان جست که خود بر فرهنگ یونانی ،هندی، وچینی تأثیرگذار بوده و هم از این دو فرهنگ کهن وام‌ گرفته است.

نخستین نوع از عشق در فرهنگ مکتوب یونانی قدیم،  اِروس eros، یعنی “عشق همراه با جذبهٔ جنسی” است (اروتیک از همان ریشه است) که از خدای یونانی باروری برآمده است. اِروس بازتاب‌دهندهٔ احساس شدید عشق همراه با اشتیاق جنسی دانسته می‌شد. نمونه‌ی آن در شعر فارسی چنین است:

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی‌ترین بوسه‌ها را

به شرمی چنان مبدل می‌کند

كه جاندار غارنشين از آن سود می‌جوید

تا به‌صورت انسان درآيد . (آیدا در آینه ـ احمد شاملو)

شانه‌های تو

همچو صخره‌های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه می‌کشد چو آبشار نور

شانه‌های تو

در خروش آفتاب داغ پرشکوه

زیر دانه‌های گرم و رو‌شن عرق

برق می‌زند چو قله‌های کوه (سرود زیبایی ـ فروغ فرخزاد)

تنت با حالتی مبهم، به‌جای تو سخن می‌گفت

و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:

تو را من دوست می‌دارم!

به دستت دست لرزانم گره می‌خورد

خدا، خندان، به بند سرنوشتم، سرنوشتت را گره می‌زد

و او سرهای ما را سوی هم می‌برد

و لب‌های ترک‌دار مرا در حوض لب‌های تو می‌انداخت.

صدای عقل می‌گفت: این دو را از هم جدا سازید!

صدای تن ولی می‌گفت: لب‌ها را به هم دوزید

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می‌راندیم

 (…) و بعد از آن هم‌آغوشی

خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد. (من و تو- سیاوش کسرایی)

یونانیان گاه نسبت به این نوع از عشق، دید مثبت امروزی ما را نداشتند. آنان این عشق را عشقی آتشین، خطرناک، و غیرمنطقی می‌دانستند که می‌تواند کنترل نفس را از دست انسان خارج کند. نمونه‌ی آن در شعر فارسی چنین است:

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

به در‌آی تا ببینی طیران آدمیت (سعدی)

دومین نوع از عشق، فیلیا philia ، یعنی “دوستداری، یاری و یاوری” بوده است که یونانیان آن را از عشق‌های جفت‌جویانه‌ی شهوانی برتر می‌دانستند:

یاران به موافقت چو دیدار کنید

باشد که ز دوست یاد بسیار کنید

چون بادهٔ  خوشگوار نوشید به هم

نوبت که به ما رسد نگونسار کنید (از ترانه‌های خیام)

برای مردمان بودن، طریق اینست، این پیداست

مَرآن را آدمی دان، کو به‌سوی آدمی شیداست (نوش‌باد به رزمندگان-

 احسان طبری)

در دوست داشتنِ کار و دانش و هنر نیز به این نوع عشق استناد داده شده است. واژهٔ فلسفه (philosophia) به معنی دوست‌داریِ دانایی شاهد مثالی برای آن است. این عشق همچنین، دوستی رفیقانه بین هم‌رزمانی تلقی می‌شود که دوش‌به‌دوش یکدیگر در صحنه‌های نبرد جنگیده‌اند. این عشقی است سرشار از وفاداری به دوستان تا حد فدا شدن برای آنان:

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد

آن که نهالِ نازکِ دستانش

از عشق خداست

و پیشِ عصیانش

بالای جهنم

پست است (میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد، در رثای جان باختن احمد

زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد-ـ احمد شاملو)

بهارا چه شیرین و شاد آمدی

که با مژده‌داران داد آمدی

بده داد ما را که خون خورده‌ایم

ستم‌های آن سرنگون برده‌ایم

 (…) بهارا، گل تازه را یاد ده

ز سَروِ کهن، خسرو روزبه

شبی با رفیقی درآمد به راز

در خانه کردم به رویش فراز

گشاده رخ و مهربان دیدمش

گرفتم در آغوش و بوسیدمش

 (…)بیا تا مزارش پر از گل کنیم

چنین، یادی از خون بلبل کنیم (مثنوی خون بلبل، با یادی از خسرو روزبه

و جان باختن او – هوشنگ ابتهاج)

از دیدگاه یونانیان، استورگه storge  یعنی  “مِهر” نوع دیگری از همین عشق است که به ‌گونه غریزی بین والدین و فرزندان‌شان برقرار است.

نوع سومی از عشق نیز در برابر فیلیا به‌معنای “یاری و یاوری و مروت” وجود داشت به‌نام لودوس  ludus ، یعنی “عشق بلهوسانه و دلبرانه” که بسیار زودگذر شناخته می‌شد.

چهارمین نوع عشق، آگاپه  agape، یعنی “نیکی، فداکاری و دگر دوستی” است که رادیکال‌ترین عشق است و عشقی فراتر از خود شناخته می‌شد. این عشقی نوع‌دوستانه و فداکاری برای مردم بدون هیچ چشم­داشتی بوده است.

مشابه این نوع عشق با ریشهٔ سانسکریت متا mettā، یعنی “نیکی” است که در مکتب‌هایی از فرهنگ بودایی نیز وجود داشته و آن، مهربانی و عشق بی‌پایان جهانی ست:

برای مردمان بودن، طریق اینست، این پیداست

مَر آن را آدمی دان، کو به‌سوی آدمی شیداست (از میان ریگ‌ها و

الماس‌ها – احسان طبری)

در این میدانِ مِحنت، رند عالم سوز می‌باید

کسی کو در نبرد عشق شد پیروز می‌باید  (نوش‌باد به رزمندگان – احسان طبری)

پنجمین نوع عشق، پراگما یا پایداری در عشق  بوده است که آن را عشق بلوغ‌یافته و واقع‌گرایی دانسته‌اند که با خِرَد همراه است:

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست

جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست

حشمت این عشق از فرزانگی ست

عشقِ بی فرزانگی دیوانگی ست

دل چو با عشق و خرد همره شود

 دستِ نومیدی ازو کوته شود

گر درین راه طلب دستم تهی‌ست

عشق من پیش خرد شرمنده نیست (هوشنگ ابتهاج)

پراگما کارکرد درازمدت یک رابطه‌ی عاشقانه دانسته شده و عقیده بر آن بوده که حتی در یک رابطهٔ عاشقانه نیز، عشق با اروس (“عشق همراه با جذبهٔ جنسی”) و لدوس (“عشق بلهوسانه و دلبرانه”) شدید آغاز می‌شود و به سمت پراگما و آگاپه سوق پیدا می‌کند.

نوع دیگر عشق، فیلاشیاphilautia یعنی “خوددوستی” یا عشق به‌خویشتن گفته شده است. ارستو این عشق را بر دو نوع شناخته است، نوعی بیمارگونه و خودپرستی نارسیستی و نوعی دیگر سالم که با ستایش ارزش‌های واقعی خویش همراه است و ظرفیت عشق فرد را بالاتر می‌برد. ارستو بر این نظر بوده که تمام احساس دوستی به دیگران چیزی جز بسط احساس دوستی به خویشتن نیست. منظور این است که اگر شما عاشق ارزش خود (و کار خود) باشید و به خود اطمینان داشته باشید، عشقی بسیار خواهید داشت که به دیگران بدهید:

تا جهان باقی و آئین محبت باقی است

شعر حافظ همه‌جا ورد زبان خواهد بود (حافظ)

چو بشنوی غزل سایه، چنگ و نی بشکن

که نیست ساز تو را زهره سوز ناله‌ من (هوشنگ ابتهاج)

مدام بر درهای بسته کوفتیم:

بگشایید

نوازنده چیره‌دستی در آن سوی می‌نوازد.

از نغمه‌اش لحظه‌های ستاره گون

و اندیشه‌های شفاف فرومی‌پاشد

مانند رقص آبنوسی دختران سیاه‌پوست که زینت‌های طلا دارند،

انسان‌ها و موج‌ها و شعله‌ها با آن بر می‌جهند.

بگشایید

می خواهم همه مرواریدهای روان خود را

در پایش نثار کنم.  (از میان ریگ‌ها و الماس‌ها – احسان طبری)

گوناگونی معنایی واژه‌ها در زبان فارسی پردامنه است، مثلاً: دوستی، محبت، همدلی، صمیمیت، دل‌بستگی، مهر، شیفتگی، شیدایی، و جز این‌ها، هرکدام دامنهٔ مفهومی و کارکردی خود را دارند، اما کم‌تر به انواع عشق تخصیص یافته‌اند:

هیچم نماند در همه عالم به اتفاق

الا سری که در قدم یار می‌کنم

آنان که خوانده‌ام همه از یاد من برفت

الا حدیث دوست که تکرار می‌کنم (سعدی)

خلل‌پذیر بود هر بنا که می‌بینی

به‌جز بنای محبت که خالی از خلل است (حافظ)

به تاریخ که بنگریم، حکایت عشق‌های شورانگیز همراه با جان­بازی تنها به فردی دیگر یا مردمانی دیگر خلاصه نشده است. کم نبوده‌اند کسانی که با عشق به وطن، در راه وطن جان داده یا همهٔ عمرشان را بر سر این عشق گذاشته‌اند. حماسهٔ زندگی این عاشقان درون‌مایه بسیاری از آفریده‌های هنرمندانهٔ شاعران از جمله شاعران ایران بوده و هست:

بلبل از کنج قفس چون نظر افتد به مَنَش

درد من داند و نالد به فراق وطنش

جان به‌قربان شهيدی که پس از کشته شدن

غسلش از خون بود و گرد غریبی کفنش …

ناله و زاری بلبل نه ز بی‌بال و پَری است

دردش این است که گردیده جدا از چمنش (ابوالقاسم لاهوتی)

وطن! وطن!

نظر فکن به من که من

به هرکجا غریب‌وار

که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام،

همیشه با تو بوده‌ام.

(…) در آن میان که جز خطر نبود

مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود.

نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان.

به گودهای هول

بسی صدف گشوده‌ام.

گُهر ز کام مرگ در ربوده‌ام.

بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی،

دری ز عشق بر بهشت این زمین دل‌فسرده وا کنی (وطن- سیاوش

 کسرایی)

در آزادی وطن از یوغ استبداد، عشق به سرزمین قومی-ـ ملی نیز نقشی شایسته داشته است. برای مثال، عارف قزوینی به ‌یاد ستارخان و باقر خان شعری در رسای آذربایجان می‌سراید:

چه آذرها به جان از عشق آذربایجان دارم

من این آتش خریدارش به‌جانم تا که جان دارم

پرستشگاهم این آتش بود کو هستیم سوزد

که آتش ز آتشکدهٔ زرتشت در این دودمان دارم (عارف قزوینی)

عشق به مردمان، به وطن، و به هم‌رزمان دلاوری که هستی‌شان را در راه رهایی زحمتکشان گذاشته‌اند، بی­گمان از رشد‌یافته‌ترین و پرارزش‌ترین گونه­های عشق است و ارزش‌هایی ماندگار برای مردم و میهن آن عاشق به‌جا گذاشته است. این عشق بر زندگی جامعه بشری و ازجمله جامعه ما در مسیر پیشرفت‌ تأثیری ژرف داشته و دارد:

ای عاشقان، ای عاشقان پیمانه‌ها پر خون کنید

وز خون دل چون لاله‌ها رخساره‌ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار

تا بردمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید

در کلبهٔ احزان چرا این نالهٔ محزون کنید

از چشم ما آیینه‌ای در پیش آن مه رو نهید

آن فتنهٔ فتانه را بر خویشتن مفتون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه‌ای در گردن مجنون کنید

دیدم به‌خواب نیمه‌شب خورشید و مه را لب‌به‌لب

تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟

نوری برای دوستان، دودی به چشم دشمنان

من دل بر آتش می‌نهم، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون؟

این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید

چندین که از خُم در سبو خون دل ما می‌رود

ای شاهدان بزمِ کین پیمانه‌ها پرخون کنید (هوشنگ ابتهاج)

عشق تجلی زیبایی در ذهن انسان، آن هم در عالی‌ترین وجه آن است. عشق، به ژرفای روح و روان آدمی جلوه‌‌ای از زیبایی فرو می‌ریزد و وجود او را تسخیر می‌کند.  اظهارات صریح و شجاعانه رفیق شهید پرویز حکمت جو در دادگاه نظامی در وصف صادقانه‌ی اعجاز عشق، آن هم در آستانهٔ اعدام مبارزی عاشق مردم، زحمتکشان، و میهن می تواند بیان گویا و رسایی از چنین شور و توان عشق‌ورزیدن باشد:

 “افسوس نه ادیبم که با قلم، و نه خطیبم که با سخن، عشق مقدسم را به وطنم و هم‌میهنانم بیان دارم. عشق آتشین من به وطنم، به خلقم، به رفقایم، به دوستانم، به تمام آن‌هایی که در راه بهروزی افراد شرافت‌مند و رنجبر در تلاش می‌باشند، و عشق من به زحمتکشان میهنم و سراسر جهان، عشق و احترام به انسانی است که در راه صلح بین کلیهٔ ملل به‌جهاد برخاسته‌اند. و این عشق بزرگ به سعادت مردم است که  به‌اصطلاح صوفیان، در مقام فنایم نشانده است. این عشق و احساسات که از خود بی‌خودم ساخته، با زبان اَلکن من قابل توصیف نیست. و این رباعی از شیخ بزرگوار خواجه عبدالله انصاری شاید این عشق مقدس و عظیم را که در اعماق وجودم رخنه کرده ترجمان باشد: 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پُر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی‌ست ز من باقی و باقی همه اوست.”

(برگرفته از: دفاعیات رفیق جان‌باخته پرویز حکمت‌جو در دادگاه نظامی رژیم شاه)

به نقل از ضمیمه فرهنگی «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۳، ۱۳ مرداد ماه ۱۳۹۹




در بارۀ شیوۀ درستِ رفتارِ مبارزان با یکدیگر
احسان طبری

[بحثی در بابِ اِتیکِ مارکسیستی]

ما مطالبِ مطروحه در این مقاله را بر اساس تجارب با انتزاع از حالاتِ مشخص و بدون توجه به اشخاص و حوادثِ کُنکِرت [مشخص] مطرح می‌کنیم و هدفِ ما، تسهیلِ مبارزه علیه یک سلسله روش‌های نادرست است.

مبارزۀ اجتماعی دارای اِتیک[اخلاق و آدابِ] ویژه‌ای است و یکی از مباحث حساسِ این پراتیک، عبارتست از ملاک‌های رفتارِ مبارزان در درون حزب و جنبش [با یکدیگر].

رفتار روزمرۀ افراد، سخنان و کارهای عادی آنها در برخورد با یکدیگر، یک پروسۀ دائمیِ نامشهود است که هر واقعۀ جداگانه، هر بخش مجزای آن بی‌اهمیت به‌نظر می رسد ولی در تراکمِ زمانی و مکانی، اهمیتِ شگرفی در سرنوشت یک جریانِ سیاسی و اجتماعی کسب میکند. لنین می گفت هرگز نسبت به چیزهای کوچک با بی‌اعتنائی ننگرید زیرا از “از خُرد است که کلان برمی خیزد.”

شیوۀ رفتار و برخورد همرزمان در درون حزب و جنبش، از جمله یکی از منابع مهم پیدایش فضای روحی در درون حزب و جنبش است. رفتارِ صحیح مبتنی بر تفکرِ عینی و منشِ جمعی، این فضا را پیوسته مصفّا، نشاط ‌آور و شفاف نگاه‌ می دارد. رفتار غلط مبتنی بر تفکرِ ذهنی و منشِ فردی، آنرا از تناقضاتِ مضر، هوای مسموم و کدر انباشته می کند، رگه‌های نفاق و افتراق را ژرف میکند و بسط می دهد، موجدِ بحران‌های شدید درونی می‌شود، نشاطِ مبارزه را زائل می سازد و لذا بدیهی است که کار را احیاناً به شکست ها، فروریختگی‌ها و حتی زوال می‌کشاند.

لذا بسیار مهم است که بدانیم چگونه و بر اساس چه موازینی باید رفتار کرد: زیرا اساسِ حلِ علمی، حلِ مارکسیستی ـ لنینیستیِ این مسئله است، نه حلِ آن بر اساس واکنش های غریزی، سننِ نادرستِ معموله در اجتماع، سلیقه‌ها و پسندها و الگوهای انفرادی.

بدیهی است که نگارندۀ این سطور از این تصور ساده‌لوحانه و ایده‌آلیستی به دور است که گویا کافی است شیوۀ درستی توضیح داده شود و موازین و ملاکهای آن روشن گردد برای آنکه فوراً و خودبه خود، آن شیوه جانشین شیوۀ نادرست گردد. شیوه‌های نادرست مبتنی بر تفکرِ ذهنی و منشِ فردی دارای ریشه‌های عمیقِ طبقاتی، اجتماعی، تاریخی و روانی است و اکنون حتی تا آینده‌های چشم‌رس سرسختی نشان می‌دهد و خواهد داد و به ضربِ اندرز نمی توان آنها را نابود کرد. با این‌حال نمی توان تأثیرِ توضیح و تذکر را نیز نادیده گرفت.

یکی از مختصاتِ مثبت این توضیحات آنست که جان‌های مستعد را مشتعل می‌کند و افکارِ آماده را بسیج می‌نماید. بقول مارکس: “اندیشه وقتی در میانِ توده رخنه کرد، خود به قدرتِ مادّی مبدّل می‌گردد”. تأثیر دیگرِ آن اینست که وقتی آدمی بر زیر و بمِ مطلبی آگاه بود، اگر بخواهد، بهتر می‌تواند آنرا در اختیار خویش درآورد زیرا می‌گویند: “اختیار، جبرِ شناخته شده است.”

ما مطالبِ مطروحه در این مقاله را بر اساس تجارب با انتزاع از حالاتِ مشخص و بدون توجه به اشخاص و حوادثِ کُنکِرت [Concerate = مشخص و تعیّن یافته] مطرح می‌کنیم و هدفِ ما، تسهیلِ مبارزه علیه یک سلسله روش های نادرست است. اینک پس از این مدخل، به اصل مطلب می پردازیم:

*  *  *

افرادی که وارد حزبِ طبقۀ کارگر می شوند، کاملاً متوجه‌اند که آن حزب دارای جهان‌بینی، استراتژی و تاکتیک، برنامه و آئین‌نامۀ‌ معینی است ولی اکثراً چندان توجه ندارند که آن حزب بر اساس همان جهان‌بینی و اصول و موازین، شیوه‌های معیّنِ مبارزۀ درون‌حزبی، شیوه‌های معیّنِ بحث و مناظره، شیوه‌های معینِ قضاوت دربارۀ حوادث و اشخاص، شیوه‌های معینِ ادارۀ اعمال و اقوال خود را در پروسۀ زندگی اجتماعی نیز می طلبد و در این موارد هم باید توانست چنان بود که مبادی کلی و مصالحِ عامّ سازمانِ انقلابی، آن را مقتضی می‌گرداند.

شیوه‌های متدوال در نظامات پاتریارکال [پدرسالاریPatriarchy ]، فئودال و بورژوازی، ناقلینی به درونِ حزب دارد. تا زمانیکه حزب در پیوند با مردم است، در مبارزاتِ وسیعِ توده‌ای شرکت دارد و زندگی حزبی، عملاً تحت کنترل واقعیتِ اجتماعی و تحت نظارتِ وسیعِ مردم قرار می‌گیرد، پیدایشِ فضای ناسالم در آن دشوارتر است و ناقلینِ شیوه‌های نادرست و ناسالم، میدان چندانی برای عمل نمی‌یابند و حتی خود به سوی اصلاحِ روشِ خود رانده می شوند. ولی هرگاه حزب به دلیلی از دلایل، از تماس با واقعیت و شرکت در مبارزاتِ وسیع و نظارتِ مؤثرِ توده‌ها محروم گردد (و این دلایل میتواند متعدد باشد)، ناقلینِ اندیشه و روش‌های ناسالم میدانِ عمل می‌یابند و حتی موفق می شوند فضای آنرا به حد جدّی بیالایند و روش های خود را به نوعی معیارِ عمل مبدّل گردانند و به کرسی بنشانند.

ماهیتِ همۀ انواع روش‌ها و شیوه‌های ناسالم، چنان‌که گفتیم، عبارت است از رفتار بر اساسِ ذهنی‌گری یا سوبژکتیویسم (یعنی مقدم شمردنِ تمایل، غرض، درک و قضاوتِ خود بر واقعیاتِ عینی) و منشِ اندیویدوآلیسم یا منشِ فردی (یعنی قرار دادنِ خود و منافعِ خود مقدم بر جمع و اجتماع و منافع آنها). در این شرایط اگر هم گاه، مفهومِ جمع این‌جا و آن‌جا وارد شود، آن جمعِ دروغین و محدودیست که بر اساس اشتراکِ موقتِ منافع و نظرهای فردی ـ ذهنی پدید شده است و نه جمع به معنای واقعی کلمه (حزب، نهضت، طبقه، جامعه). شکلِ متداولِ بروز این الگوی روحی فردی ـ ذهنی عبارتست از موافقت‌ها و مخالفت‌ها، اتحادها و نفاق‌ها، دوستی‌ها و دشمنی‌ها بر اساس سلیقه‌ها و نقشه‌ها و منافع شخصی، زودگذر، غیراصولی و اجرای مبارزه برای پیش بردن نظر ِخود با روش‌های ناسالم. موافق یا متحد یا دوست، یعنی آن کسی که با این سلیقه‌ها و نقشه‌ها و منافعِ خصوصی موافق باشد و عملاً از آن حمایت کند. مخالف، منافق و دشمن، یعنی آن کسی که با این سلیقه‌ها و نقشه‌ها و منافعِ خصوصی مخالف باشد و در مقابل آن مقاومت کند. حال این سلیقه‌ها و نقشه‌ها و منافع آیا دارای منشأ اصولی است یا غیراصولی، نیمه‌اصولی است یا تمام‌اصولی، در مصلحتِ جمع به معنایِ صحیحِ کلمه هست یا نیست، دیگر مهم نیست!

البته کار به‌همین‌جا ختم نمی‌شود. پس از آن‌که دوستان و متحدین بر اساس چنین ملاک‌هائی و “دشمنان” و مخالفان به‌همین منوال روشن گردیدند، باید کارها و سخنانِ دوست یا متحد را، گاه صرف‌نظر از محتوی واقعی آن تأیید کرد و با او روابطِ مَحرمیّت، خاصه‌خرجی برقرار ساخت تا در موافقت تشویق شود و سپس کارها و سخنان “دشمن” یا مخالف را هم باز صرف‌نظر از محتوی واقعی آن ردّ کرد و با او روشِ بیگانه و پرهیزآمیز داشت. با متحدین باید خونسرد، مهربان و بانزاکت بود. به مخالفین باید سردی افروخت و احیاناً با خشونت و اهانت رفتار نمود تا تحتِ فشارِ عصبی قرار گیرند و احیاناً تسلیم شوند!

تردیدی نیست که در زندگیِ زنده، به‌ویژه در محیط‌های سابقه‌دار و پخته، کار بدین سادگی‌ها نیست. اولاً غالبِ روش های غیراصولیِ ذهنی و انفرادی، با آمیزۀ کمابیش جدّی از روش‌های اصولی (عینی ـ جمعی) همراه است؛ ثانیاً همان روش های غیراصولی نیز گاه در کالبدِ روشِ اصولی عرضه می‌شود. ولی اگر با بصارت بنگریم، تشخیص سَره از ناسَره دشوار نیست. روشن است که روش‌های ذهنی ـ انفرادی به هرصورتِ تمام‌عیار یا نیمه‌عیار، آشکار یا مستوری هم که درآیند، به‌هرجهت سمِّ خود را در اَنساجِ زندگی اجتماعی رخنه می دهند.

چنان‌که گفتیم، محرّک و انگیزۀ اساسی این رفتارها، حقیقتِ اصولی و مصلحتِ جمع نیست، بلکه مقاصد و اغراض و نقشه‌ها و تمایلاتِ فردی و گروهی است. این مقاصد و اغراض و تمایلات می توانند پیگیر یا ناپیگیر، دامنه‌دار یا کوتاه‌مدت، موذیانه یا ساده‌لوحانه باشند، از جانب شخصی نادرست یا حتی انسانی بطورِ کلی شریف، فردی مغرض یا انسانی به‌طورِ کلی صدیق سر بزنند، ولی به‌هرجهت تأثیرِ عینی آن‌ها چنین است. این‌که می‌گوئیم حتی از انسان‌های شریف و صدیق سرمی‌زند، از آن‌جاست که به شهادتِ تجربه، بسیاری از مبارزانی که اندیشه‌های بی‌غرض و روحیِ منزّه دارند، برحسبِ عادت، بدون توجه، این‌جا و آن‌جا الگوی ذهنی ـ انفرادی را در پروسۀ رفتار خود به کار می برند و اتفاقاً همین افراد هستند که اگر با توضیحِ دقیقِ این پروسۀ بغرنج و نامشهود روبرو شوند، ای چه‌بسا که بتوانند بر روتین، عاداتِ منجمدِ سالانه، واکنش های خودبه خودیِ ناسنجیده در کردار و رفتار، غلبه کنند.

*  *  *

اکنون این سئوال پیش می‌آید: اگر این الگویِ رفتار، خطا و مضرّ است، پس چه باید کرد؟، بر اساس کدام ملاک باید عمل نمود؟

چنان‌که گفته شد، شیوۀ صحیحِ رفتار عبارتست از رفتارِ مبتنی بر تفکرِ عینی و منشِ جمعی، رفتارِ متکی بر حقایق اصولی و مصالحِ مشخصِ عملیِ جمع. این تعریفِ کلی برای دادن منظره کافی نیست، لذا ما ـ ولو با قبول خطر شِماتیزه‌کردن نسبیِ مسئله ـ، مقرراتِ این رفتار را در چند مادۀ مشخص بیان می‌کنیم:

اول ـ کلیۀ افراد وارد در سازمان مبارزان ـ اعم از آن‌که شما با آنها مِهر و سمپاتی و دوستیِ خصوصی داشته باشید یا نداشته باشید، با آنها معاشرِ خصوصی باشید یا نباشید، با افکار و نظرات و مواضع آنها در مسائلِ مختلفِ مشخص موافقِ کامل یا ناقص داشته باشید یا نباشید؛ تا زمانی که عضو حزب و نهضت‌اند، باید از حدّ معینی از برخوردِ مؤدب، با نزاکت و حِدّتِ معینی از هم‌بستگی برخوردار باشند. دلیلِ ضرورت و صحّتِ این طرز رفتار متعدد است، از جمله:

1- تا زمانی‌که فردی عضو حزب یا رزمنده‌ای در درون نهضت است، با شما وجوهِ مشترکِ فراوانی دارد و می‌توان و باید این وجوهِ مشترک را پایۀ تفاهم و اهرمِ نیل به وحدتِ ‌نظر قرار داد. در درونِ حزب و نهضت، اصل، تکیه بر وحدت است و نه افتراق. تناقضاتِ درون‌حزبی، تا زمانی که در چارچوبِ جهان‌بینی و اصولِ راهنمای سیاسی و سازمانی حزب است، از نوع تناقضاتِ آشتی‌پذیر است.

2- بدون حفظِ فضای ادب، نزاکت و حدّ معینی از هم‌بستگیِ متقابل بین هم‌رزمان، امکان مبارزۀ مشترک نیست، امکان مبارزۀ درون‌سازمانیِ سالم و اصولی نیز نیست.

3- بدون حفظِ فضای ادب و نزاکت و حدّ معینی از هم‌بستگیِ متقابل بین هم‌رزمان، آنتوزیاسم و نشاطِ انقلابی فروکش می‌کند، فضای مبارزه سنگین و اختناق‌آور می‌شود و عواقبِ روحی و لذا عملیِ فراوانی به‌بار می‌آورد. لذا در برخورد به مبارزانِ حزب و نهضت، واکنش در رفتار و گفتار بر پایۀ کین و غضب و حَسد و غرور و کراهت و هوس و حالتِ روحی و غیره، بدون توجه به عواقبِ این طرزِ رفتار، سراپا خطاست. زندگی اجتماعی، یک زندگیِ خصوصی و خانوادگی نیست. این یک زندگیِ رسمی و سراپا مسئولیت است، و لذا با درکِ این مسئولیت باید سخن گفت و عمل کرد.

دوم ـ ولی کار تنها به این‌جا ختم نمی‌شود. وظیفۀ افراد یک سازمان است که در عینِ تکیه به وحدت و هم‌بستگی، نظر یا اختلاف نظرِ سیاسی و تشکیلاتی خود را در هیچ موردِ کلی یا جزئی پنهان نکنند و صریحاً و شجاعانه، ولی مؤدب، خونسرد و استدلالی موضع‌گیری خود را در هرجا که ضرور باشد، بیان دارند. این موضع‌گیری نیز دل‌بخواه نیست، بلکه باید به ‌نوبۀ خود، محصولِ تحلیلِ علمی و عینیِ وضع باشد و مصالحِ حزب و نهضت را در مدّ نظر گیرد. سپس باید برای پیش بردن آن موضع‌گیری مبارزه کرد. منتها این مبارزه باید سالم و خلّاق و در درون سه چارچوب: یعنی در چارچوبِ موازینِ اصولی و منطقی، در چارچوبِ مقررات و موازینِ سازمانی، [و] در چارچوبِ مقررات و موازینِ اخلاقی و انسانی باشد. به عبارت دیگر، محتویِ موضع‌گیری باید اصولی و علمی، و شیوۀ مبارزه در راهِ پیشرفت آن، باید سالم و خلّاق باشد.

چنین طرزِ مبارزۀ سالم و خلّاق و اصولی، نه ‌فقط سازمان را سُست و فضای آن را مختنق نمی‌سازد، بلکه برعکس، سازمان را استوار و فضایِ درونیِ آنرا نشاط‌‌انگیز و جان‌بخش می گرداند.

ما در کادرِ این موضع‌گیری با افراد دیگرِ حزب و نهضت، وارد مناسبات موافقت یا مخالفت می‌شویم. موافقت یا مخالفتِ اصولی و سازمانی، یک دوستی و دشمنیِ شخصی نیست. ممکن است شخصی که مورد علاقۀ خصوصی شماست، در برابر شما قرار گیرد و شخصی که مورد علاقۀ شما نیست در کنار شما. زیرا سمپاتی و علاقۀ شخصی، محصولِ هم‌افقیِ روحی، سِنخیتِ احساسات و بسیار و بسیار عواملِ متعدد دیگر است و به‌هیچ وجه لازم نکرده است کسی را که شما نسبت به او مِهرِ قلبی احساس می‌کنید، خطاناپذیر و کسی را که شما نسبت به او احترازِ قلبی احساس میکنید، مظهرِ خطاکاری باشد. لذا صمیمیّتِ خصوصی، نباید مزاحمِ رسمیّتِ تشکیلاتی شود. در کارِ حزبی و اجتماعی، سمپاتی و آنتی‌پاتیِ شخصی محلی از اِعراب ندارد. امر خصوصی را نباید بر امرِ اجتماعی مقدّم شمرد.

ممکن است گفته شود: مبارزه با محتوی و اسلوبِ اصولی، در محیطی که آلوده به ‌روش‌های خلافِ اصول است، به جائی نمی‌رسد. باید با سلاحِ نظیر ولی به سودِ اصولِ صحیح، مخالف را از میدان به در کرد. این سخن در خوردِ بحث است. تجربه نشان داده است که به کار بردن شیوه‌های غیراصولی، حتی اگر با نیّاتِ نیکی همراه باشد، چنان منظره را مغشوش می سازد که جدا کردن سَره از ناسَره، صحیح از سقیم، محال است. عناصرِ غیراصولی امکان می‌یابند انگشت بر نقاط ضعفِ مخالفِ خود بگذارند. به علاوه، خود آنها در شیوه‌های خود تشویق می شوند زیرا می‌بینند مخالفِ مدّعی، همان شیوه‌ها را بکار می برد.

ترجیح دارد مبارزه‌ای درست بماند، ولی موقتاً شکست بخورد تا با نادرستی به پیروزی برسد. زیرا آن شکست در طولِ مدت، شکست، و آن پیروزی، عملاً پیروزی نیست. نمی‌توان با تناقض بینِ وسایلِ مبارزه و هدف های مبارزه موافقت داشت. هدف های شریف، وسایلِ شریف را می‌طلبند و لاغیر.

*  *  *

برای مبارزانی که بخواهند بر اساسِ شیوۀ صحیح رفتار کنند، در محیط‌هائی که به شکلِ پیگیر یا ناپیگیر، آلوده به شیوه‌های نادرست است، کار دشوار است. گاه بد درک می شوند و گاه موردِ سوءِظن و سوءِتعبیر قرار می‌گیرند. این‌ها از بلایای مبارزه در محیط‌های عقب‌مانده است. عناصرِ آگاه باید با آرامشِ رَواقی، دشواری ها را تحمل کنند و از راهِ خود منحرف نشوند. مارکس این سخن دانته راغالباً تکرارمی‌کرد: “به راهِ خود برو؛ بگذارهرکه، هرچه می‌خواهد بگوید…” و درهمین زمینه، شاعر بزرگِ معاصرِ آمریکا، رابرت فراست [Robert Frost]، نیک سروده است:

“بانگِ دشنام وُ آفرینِ جهان

بشنو وُ رنجه یا که غَرّه مشو

روشی چون ستاره نِه در پیش

راهِ خود گیر وُ بی‌خلاف برو”.

(منبع: مجلۀ دنیا، دورۀ دوم، سال هشتم، شمارۀ ۱، بهار ۱۳۴۶)




مارکس و انگلس و اصل خودرهانی پرولتاریا

هال دریپر، ترجمه‌ی سارا روستایی

۱۹۰۶- خیزش از اعماق

مقدمه: اکنون مدتی است که نقش، کمیّت و ظرفیت طبقه‌ی کارگر همچون فاعل، سوژه و آفریننده‌ی سوسیالیسم مورد پرسش، تردید و چالش جدی قرار گرفته است. البته روایت و تفسیرهای جزمی از نقش پرولتاریا، شکست عملی جنبش کارگری بر اثر مسخ و کژدیسگی انقلابات کارگری، تعرض بورژوازی به خاک‌ریزهای جنبش کارگری در گستره‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک، نفی توانایی طبقه‌ی کارگر را قابل‌فهم و ظاهراً «طبیعی» جلوه می‌دهد. ازاین‌رو، «خداحافظ پرولتاریا»، «غیرانقلابی بودن طبقه‌ی کارگر»، «ادغام کارگران در سیستم»، «کاهش وزن کارگران» مثل نقل‌و‌نبات سرریز می‌شوند تا شکست طبقه‌ی کارگر را بدیهی جلوه دهند و موقعیت فرودست آن‌را نهادین و تثبیت کنند.

برخی نظیر پل سوئیزی، مارکسیست بزرگ امریکایی، که تا واپسین دم به سوسیالیسم باور داشت و بدان وفادار ماند از حیث تجربی چنین ظرفیتی را در پرولتاریای امریکا مشاهده نکرد. برخی به‌قول پری اندرسون «مارکسیسم بدون سوژه‌اند» نظیر اصحاب مکتب فرانکفورت. آن‌ها به‌مدد تبیین مقوله‌ی «صنعت فرهنگ» بورژوایی و فرادستی آن بر اذهان مردم، نور عافیت در جبین پرولتاریا مشاهده نمی‌کنند و رهایی را اصلاً در قلمروی زیبایی‌شناسی و «زیست‌جهان» فرد جست‌وجو می‌کنند.

برخی نیز به گونه‌ای خصمانه از بیخ پرولتاریا را «لجن» و «بی‌شعور» می‌دانند، جان مینارد کینز می‌گوید «چگونه می‌توانم مرامی را بپذیرم که لجن را بر ماهی ترجیح می‌دهد، و پرولتاریای بی شعور را بالاتر از بورژواها و روشنفکران… قرار می‌دهد؟ … جنگ طبقاتی مرا در کنار بورژوازی بافرهنگ خواهد یافت».

در این میان البته هستند کسانی که به بازاندیشی پیرامون نقش و «رسالت» پرولتاریا نیازی احساس نمی‌کنند. کسانی هستند که به پاره‌ای از احکام مارکسیستی دخیل بسته‌اند و آن را راهگشای همه‌ی معضل‌ها و دشواری‌ها می‌پندارند. کسانی هستند که صورت مسأله را پاک می‌کنند و از شر تفکر و تعمق خلاص می‌شوند. و بالاخره کسانی هستند که نه معنای شکست را می‌فهمند و نه ضرورت «صیقل دادن سلاح آبایی را برای روز» نبرد، حتی بدتر از همه سلاح زنگ‌زده‌ی خود را نشانه‌ی پیروزی قلمداد می‌کنند. ما اما باید به‌قول بوریس پاسترناک «اعتراف به شکست را بهتر از ریاکاری و تظاهر به موفقیت» قلمداد کنیم، تا با بازگشت به خاستگاه نظریه‌ی مارکسیسم، با آموزش از این روش و تحلیل، با بررسی تغییر و تحولات ساختار طبقه در پرتو تغییرات سرمایه‌داری معاصر، بار دیگر چارچوب مفهومی قابل‌دفاع و اصولی از نقش و وظایف و ظرفیت پرولتاریا ارائه کنیم. بازسازی روایتی جدید از سوژه و مهم‌تر از آن سازمان‌دهی واقعی بلوک طبقاتی، اگر نگوییم بنیادی‌ترین ارکان سیمای یک چپ جدید است، دست‌کم در شمار بااهمیت‌ترین محورهای بازسازی چپ محسوب می‌شود. متنی را که مشاهده می‌کنید تبار این ایده را در نزد مارکس مورد پژوهش قرار می‌دهد. (م.)

بی‌تردید مارکس و انگلس می‌بایست تعریف فشرده‌ی لنین مبنی بر این که «مارکسیسم نظریه و عمل انقلاب کارگری است» را مورد تأیید قرار می‌دادند. در این فرمول فشرده، عنصر کلیدی نه «وحدت نظریه و عمل» است که متأسفانه از ظرافت خود تهی شده، و نه «انقلاب» که آن‌هم در ابهام فرو رفته، بلکه عنصر کلیدی این تعریف کلمه‌ی «کارگری» است، یعنی بخش مربوط به خصلت طبقاتی آن.

 اما «انقلاب کارگری» از همان آغاز به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای مبهم بوده است، زیرا می‌توان از آن دو طرح متمایز از هم را استنتاج کرد که در عمل نیز هر دو دیده شده است. در یک طرح کارگران انقلاب رهایی‌بخش خود را به انجام می‌رسانند، در طرح دیگر، از کارگران هم‌چون وسیله‌ای برای انقلاب بهره می‌گیرند.

 طرح نخست جدید و دومی قدیمی است. مارکس و انگلس اما از متفکران اولیه‌ی سوسیالیست بودند که به این تمایز حساسیت داشته‌اند، و این امری طبیعی بود. آن‌ها نخستین کسانی بودند که اولین‌بار در تاریخ جهان مطرح می‌کردند، که کارگران استثمار شده اعماق جامعه در موقعیتی قرار می‌گیرند که خصلت طبقاتی خود را بر نظم نوین جهان نقش می‌زنند.

هنگامی که مارکس و انگلس نظرات خود را در باب این موضوع می‌پروراندند آدمی می‌توانست ظرفیت انقلابی پرولتاریا را این‌جا و آن‌جا تشخیص دهد. این مارکس نبود که برای اولین‌بار کشف کرد که پرولتاریا یک طبقه‌ی انقلابی است. پیش از او از باب نمونه رابرت اوئن، ناامید از انسا‌ن‌دوستی بورژوازی در نفی طبقه‌اش، به سازمان‌دهی جنبش طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌ها در انگلستان روی آورده بود، اما نظر اوئن این نبود که قدرت به طبقه‌ی کارگر انتقال یابد، بلکه می‌خواست از آن‌ها به‌مثابه‌ی لشکری بهره بگیرد که برنامه‌ی یک گروه نخبه‌ی انسان‌دوست را به پیش ببرد؛ گروهی که به «نفع آن‌ها کار می‌کند». سن سیمون نیز امیدش را به سلاطین، بانک‌داران، دانشمندان و غیره از دست داده بود، آن‌ها قادر نبودند که عدالت غیر قابل‌توصیف در برنامه‌های او را برای بشریت درک کنند. سن سیمون در واپسین اثرش، مسیحیت جدید، برای نخستین‌بار به سوی کارگران روی می‌آورد و از آن‌ها می‌خواهد رؤسای خود را متقاعد کنند که به نقل سن سیمون توجه کنند.

الگوی تاریخی در مقیاس وسیع‌تر

ظرفیت انقلابی پرولتاریا در دیدگاه نخست ابزاری در دست دیگران به‌شمار می‌رود، همچون تبرزینی در خُرد کردن نظام کهنه، نه نیرویی که به نام خود برای برپا ساختن نظامی نوین، مناسب است. این سوسیالیست‌های غیرپرولتری نه‌تنها مقدم بر مارکسیسم شکل گرفتند، بلکه در جنبش‌های سوسیالیستی جهان چه امروز و چه دیروز بسیار نیرومندتر از مارکسیسم بوده‌اند. باید تأکید کرد این دیدگاه مختص جنبش سوسیالیستی نیست، که به سوسیالیسم تکامل می‌یابد، بلکه در همه‌ی تاریخ مکتوب گذشته وجود داشته، البته تا آن‌جا که چشم انسان می‌تواند مشاهده کند. یک بخش از طبقات بالا که از نیروی حاکم ضربه خورده است، به‌ناچار به برانگیختن وسیع توده‌های پایین‌تر، در هر دوسوی منازعه متوسل می‌شود، بنابراین توده‌ی مردم را با وعده‌ها و شعارهای مناسب به حرکت وامی‌دارد تا خود را به مسند قدرت برساند. از این روست که از باب نمونه تیرانواهای یونان قدیم در زبان مدرن تیرانی خوانده می‌شوند، نه از آن‌رو که آن‌ها بیش از الیگارش سابق قدرت خود را بر مردم اِعمال کرده‌اند، بلکه ازآن‌رو که از توده‌ها استفاده کرده‌اند تا بر خود الیگارشی اعمال قدرت کنند. این الگو را در داستان گراسوس‌‌ها[۱] می‌توان مشاهده کرد که در تاریخ مدرن رایج است. این کلید محرک مبارزه‌ی طبقاتی و مبارزه‌ی درون طبقات در طول زمان بوده است.

اما این یک قمار است و همیشه یک خطر اجتماعی در آن وجود دارد. هنگامی که توده‌های فرودست را به صحنه‌ی عمل اجتماعی فرامی‌خوانید، چگونه می‌توانید پس از انجام کارتان، جلوی‌شان را گرفته به سوراخ‌های‌شان بازگردانید؟ این حیوانات خطرناک‌اند: مواظب باشید. مستی یک پیروزی مشترک ممکن است موجب شود آن‌ها فراموش کنند که شما به‌طور طبیعی آقای آن‌ها هستید. ممکن است آن‌ها برای دستیابی به هدف خود از انتظارات شما فراتر بروند، یا در مراحلی اوضاع را به هم بریزند. در زمانی که توده‌های وسیع زحمت‌کش (بردگان، آزادمردان، کارگران، یا رعیت‌ها) چشم‌اندازی متناسب با منافع طبقاتی خود در مورد یک نظام نوین ندارند، وقتی که آن‌ها نتوانند در بازسازی جامعه نقش خود را از پایین ایفا کنند، این خطر وجود دارد که به فاجعه بینجامد، بنابراین، آنچه که پیش‌تر خطر جدی برای نیروی حاکم محسوب می‌شد، به خطری مرگبار برای خود نظام اجتماعی تبدیل می‌شود.

دوزخیان پرولتری

این تحولی است که در طی تاریخ با رشد سرمایه‌داری در انقلاب کارگری صورت می‌پذیرد. برای نخستین بار یک طبقه از اعماق جامعه – طبقه‌ای که حیات جامعه مبتنی بر کار او است – سر برمی‌آورد که ماهیتاً برنامه‌ای از خود برای سازمان‌دهی مجدد جامعه پیش می‌گذارد. هنگامی که این برنامه‌ها در مبارزه به جریان گذاشته می‌شود، این طبقه یک هدف تاریخی دارد: هدفی که محدود به ارائه‌ی خدمت به طبقه‌ی حاکم (یا بخشی از طبقه‌ی حاکم) یا دیگران نیست، بلکه می‌تواند در خدمت خود قرار گیرد. به‌یقین، این نیرو هنوز می‌تواند تحت کنترل درآید: زیرا خیلی جوان، و عمدتاً نابالغ است، و اغلب به نحو کودکانه‌ای ناآموختگی و بلاهت دارد، اما تا کی می‌توان پای این غول نوجوان را در شلوار کوتاه نگه داشت؟ غریزه‌ی طبقاتی بورژوازی به علت این خطر نوع جدید، او را باز نگه‌می‌دارد که در مبارزات جامعه‌ی مدنی توده‌های کارگر را فرا خواند. بورژوازی برای تأمین هدف‌های خود از طبقه‌ی کارگر به‌عنوان یک متحد برای کسب قدرت سیاسی در برابر نظم فئودالی دوری می‌کرد، تمایل بورژوازی از آن هنگام به بعد اساساً متوجه کشف راه‌ها و ابزاری است که توده‌های فرودست را، کنترل و دچار تفرقه سازد. در این میان مسأله‌ی نظریه‌پردازان منفرد و ماجراجویان سیاسی، و به همین ترتیب نیز گرایش‌های سیاسی که در جهت یک گروه نخبه‌ی ضد سرمایه‌داری عمل می‌کنند موضوع دیگری است. از این رو یکی از تضادهای مشخص سیاست‌مداران بورژوا، بازی با این آتش به درجات مختلف است. مارکس به این مسأله توجه داشت، از باب نمونه در تصویر موجزی که از سیاست‌مدار «لیبرال» تیرز به دست می‌دهد. او پس از خدمت به لویی فیلیپ و بناپارت، وظیفه‌ی قتل عام کمون پاریس را به انجام می‌رساند: تیرز به‌مثابه‌ی یک «انقلابی» حرفه‌ای به خاطر اشتیاق… برای به چنگ آوردن قدرت… او هر وقت به صفوف مخالفان رانده می‌شد، هرگز به خود تردید راه نمی‌دهد که احساسات توده‌ای را برانگیخته و برای بیرون راندن رقیب فاجعه ایجاد کند… طبقه‌ی کارگری که او آن‌ها را پیش‌تر تحت عنوان «جماعت فاسد» به ناسزا می‌گرفت».(۱)

این تیپ سیاسی، خصوصیت ویرژیلی (شاعر کلاسیک روم) داشت که در زمان مارکس آنقدر مشهود بود که امروزه باید مورد توجه قرار گیرد، و در شش کلمه‌ی روشن خود را توصیف می‌کند «اگر نتوانیم قدرت را از بالا تغییر دهم، لایه‌های پایینی را به حرکت در می‌آورم»(۲) کتاب ژرژ براند در مورد لاسال می‌گوید دیکتاتور آینده‌ی کارگران، در ارزیابی مسیر سیاسی‌اش «مثل آشیل در خیمه‌اش به محاسبه مشغول بود، و در مغز خود شب و روز خطر ویرژیل را تکرار می‌کرد…»(۳) موضوع بر قلم انگلس هم جاری شد وقتی که او در مورد حماقت لیبرال‌های فرانسوی در دوره‌های بعد نظر می‌داد کار آن‌ها نیست. آن‌ها از لایه‌های پایین پرولتاریایی می‌ترسند.(۴)

مارکس دیدگاه نوین و سومی از پرولتاریا عرضه می‌کند که در بنیاد خود هم با دیدگاه المپیایی طبقه‌ی کارگر و هم دیدگاه طبقه‌ی حاکم بعدی در تضاد بود.

اصل جدید

صورت‌بندی کلاسیک اصل خودرهانی از سوی مارکس در ۱۸۶۴ در مقدمه‌ای بر قوانین انترناسیونال-در واقع در اولین عبارت آن نوشته شده:

نظر به این‌که رهایی طبقه‌ی کارگر از سوی خود طبقه‌ی کارگر به دست می‌آید…(۵)

عبارت بالا از این منبع است که شهرت یافت و از سوی عناصر گوناگون که به یک کلمه آن باور نداشتند تکرار شد. بعدها انگلس به‌درستی سابقه‌ی مفهوم را به «همان آغاز» کارشان نسبت داد و در مقدمه‌ی مانیفست کمونیست نوشت: «از همان آغاز، دیدگاه ما بر این بود که «رهایی طبقه‌ی کارگر باید کار خود طبقه‌ی کارگر باشد».(۶) این صورت‌بندی کمی متفاوت است، مارکس هم این مسأله را در نقدی بر برنامه‌ی گوتا مورد تأکید قرار داد». به‌نظر انگلس: این عبارت از آغاز مارکسیسم وجود داشته است. اما اگر ما مسیر مارکس و انگلس را پیش از آن که به این اصل کلیدی خودرهانی پرولتاریا دست یابند ترسیم کنیم، زمینه‌ی آن را خواهیم یافت. زیرا در آن هنگام این اصلی ناشناخته بود که پیش‌تر تقریباً غیر قابل‌تصور می‌نمود. [طبق معمول، استثناهای اجتماعی وجود دارند. یک نامزد برجسته جرارد وینستلی است (جناح چپ و «حفاران» انقلاب انگلیس)، اما او کاملاً برای سوسیالیست‌های اولیه ناشناخته و به‌طور کامل به فراموشی سپرده شده بود. سپس توماس مونتسر بود (که موضوع نخستین تحقیق جدی انگلس بعد از انقلاب ۱۸۴۸ قرار گرفت)، و اسپارتاکوس – که مارکس نوشت: درخشان‌ترین شخصیتی است که در همه‌ی تاریخ کهن دیده شده است، ژنرال بزرگ-گاریبالدی- شخصیت اصیل، نماینده‌ی واقعی پرولتاریای کهن».] و هیچ‌کس را نمی‌توان سراغ گرفت که این اصل از او اقتباس شده باشد.(۷)

اما ما درباره‌ی دو نفر اخیر بسیار کم می‌دانیم. مارکس مجبور شد این مفهوم را خودش ابداع کند – یا ازنو بسازد. احتمالاً این مارکس بود که انگلس را در جریان کار مشترک‌شان در سال ۱۸۴۵ در ایدئولوژی آلمانی به سوی این موضوع سوق داد.

انگلس: از نخبه‌گرایی تا مارکسیسم

یک بیوگرافی خوب از انگلس باید انبوه ایده‌هایی را در نظر بگیرد که او ناگزیر بود راه خود را از رهگذر چالش با آن‌ها باز کند. تا بتواند حتی به درک رویکرد مارکس دست یابد. در مسیر او توقف‌گاه‌های بیش‌تری هست تا در مورد مارکس، این‌جا فقط می‌خواهم یادآوری کنم انگلس ابتدا مجبور شد تا مسیحیت منزه‌طلب و قدرت‌گرای خانواده‌ی خود تسویه ‌حساب کند، بعد نوبت تکامل فکری اولیه از طریق رمانتی‌سیسم «آلمان جوان» می‌رسد که با شیفتگی به لودویگ برونو رادیکال-لیبرال دنبال می‌شد. درآمیختن با حلقه‌ی هگلی‌های جوان (هگلی‌های چپ) در برلین به‌علاوه برخورد اولیه با شلی، او را به گفت‌وگو با به‌اصطلاح «کمونیسم» موسی هس می‌کشاند که در آن هنگام در دوران شیفتگی خود نسبت به «آنارشیسم پرودونی» بود که او آن را با سوسیالیسم احساساتی خرده‌بورژوایی خودش مشابه می‌دانست. در انگلیس در سال ۱۸۴۳، انگلس ابتدا بیش‌تر با اوئنی‌ها در تماس بود که برای «دنیای اخلاقی نو» آن‌ها نگارش به زبان انگلیسی را آغاز کرده و با کارگران کمونیست مهاجر نظیر کارل شاپر نیز آشنا شده بود. سپس دوره‌‌ای اشتیاق به اصطلاح کمونیسم «کارگری» ویلهلم وایتلینگ را از سر گذارنید، سرانجام با جنبش چارتیستی ارتباط پیدا کرد.

صحنه‌ی رادیکال‌گرایی چیزی کم‌وبیش مشابه این بود: معجونی از ایده‌ها، انبوه درهم‌وبرهمی از جنبش‌ها. و پیش از پیوستن انگلس به چارتیسم، هریک از آن‌ها اساساً نخبه‌گرا بودند، به ان معنا که: «ما می‌خواهیم زحمت‌کشان را رها کنیم، و آن‌ها را به جایی هدایت کنیم که گوسفندان در امنیت به چرا مشغول شوند…»

بگذارید نمونه‌ی انگلس را از پایان سال ۱۸۴۳ انتخاب کنیم: او برای «دنیای اخلاقی نو» می‌نویسد، در حالی که به «کمونیسم فلسفی» هس گرویده و آنارشیسم پرودونی را تحسین می‌کند. در یک مقاله‌ی کلیدی او «فقر چیست؟» اثر پرودون سال ۱۸۴۰ را به‌مثابه‌ی مهم‌ترین اثر «کمونیستی» که تاکنون منتشر شده است می‌ستاید (اما او این واقعیت را نادیده می‌گیرد که پرودون عنوان «کمونیسم» را که تحت تأثیر هس اختیار کرده بود، محکوم می‌کرد) مقاله دیدگاه پرودون را مورد تأکید قرار می‌دهد.

به‌نظر پرودون هر نوع حکومتی مردود است چه دموکراسی باشد، چه سلطنتی، زیرا همه با زور حکومت می‌کنند و در بهترین حالت ممکن، نیروی اکثریت ضعف اقلیت را زیر ضرب می‌گیرد، عاقبت او به این نتیجه می‌رسد: آنچه ما می‌خواهیم آنارشی است، حکومت هیچ کس، هرکس مسئول خود، نه دیگری.(۸)

ردپای بازهم بیش‌تری از پرودونیسم در مقاله‌ی انگلس هست، که ظاهراً رادیکال و در مضمون ارتجاعی است. عبارت زیر پرودونیسم خالص است: دموکراسی، منظور من همه‌ی اشکال حکومت است، با خودش در تضاد است؛ غیرحقیقی است، چیزی نیست مگر ریاکاری… تا اعماق. آزادی سیاسی، آزادی ساختگی، بدترین بردگی ممکن، آزادی ظاهری، و بنابراین واقعیت بردگی است. برابری سیاسی نیز همین گونه است، از این‌رو دموکراسی نظیر هرنوع حکومت باید در نهایت خُرد شود… ما باید یک بردگی معمولی-یعنی یک خودکامگی عریان داشته باشیم یا آزادی واقعی، و برابری واقعی-یعنی کمونیسم.(۹)

این انعکاس نفرت کینه‌توزانه‌ی پرودون از دموکراسی است که حقیقت مربوط به دموکراسی ساختگی به محکوم کردن خود دموکراسی می‌رسد، نه آن که خواهان تبدیل دموکراسی ساختگی به دموکراسی واقعی شود.

نخبه‌گرایی «فلسفی»

به این پرودونیسم، «کمونیسم فلسفی» هس نیز اضافه می‌شود. انگلس به‌مثابه مرید هس در این مقاله، پیروزی ویژه‌ی فکر آلمانی را اعلام می‌کند. او لاف می‌زند که برخلاف انگلیسی‌هایِ مشغول به اقتصاد و فرانسوی‌های سیاسی، آلمانی‌ها از طریق فلسفی، با استدلال روی اصول اولیه، کمونیست شده‌اند.(۱۰) زیرا «آلمانی‌ها یک ملت فلسفی» که می‌خواهند کمونیسم را «بر بنیاد اصول فلسفی درست بنا کنند. این مسلماً صورت عملی به خود خواهد گرفت و از این‌رو، بدون تردید در آلمان بیش از هرجای این شانس هست که بین طبقات تحصیل‌کرده‌ی جامعه یک حزب کمونیست ایجاد شود. آلمانی‌ها ملتی هستند که به‌شدت به منافع خود بی‌توجه هستند، اگر در آلمان منافع با اصول تصادم پیدا کنند، اصول غالباً همیشه ادعاهای منافع را خاموش می‌کند. همان عشق به اصول انتزاعی، همان بی‌توجهی به واقعیت و منافع خویش که آلمانی‌ها را در موقعیت پراکنده قرار داده است، همان خصوصیات، موفقیت کمونیسم فلسفی در آن کشور را تضمین می‌کند. از نظر انگلیسی‌ها عجیب خواهد بود که حزبی که هدف‌اش انهدام مالکیت خصوصی است، از سوی کسانی ساخته شود که خود مالک هستند، با وجود این در آلمان قضیه چنین است. ما نیروی صفوف خود را از طبقاتی می‌گیریم که تنها آن‌ها قادر به بهره‌گیری از تحصیلات بسیار خوب هستند، یعنی از دانشگاه‌ها و از لایه‌های تجاری و ما تاکنون در هر دو مورد با مشکل قابل‌توجهی همراه نبوده‌ایم.(۱۱)

این قطعه، که به‌طور خالص[تحت‌تأثیر] هس نوشته شده است، به‌خوبی نشان می‌دهد که افراد برتر آن دوره چگونه فکر می‌کردند و سخن می‌گفتند. اثر دیگر او در روزنامه اوئنی، به‌ویژه از وایتلینگ گرفته شده که انگلس در مقاله‌ی قبلی او را نیز به‌مثابه‌ی رهبر «کارگری» کمونیسم آلمانی می‌ستاید. انگلس این‌جا تأکید می‌کند: نکته‌ی اصلی که وایتلینگ را بالاتر از کابه قرار می‌دهد، یعنی الغای دولت توسط قهر اکثریت، و استقرار یک دستگاه اداری ساده به جای…[او] و طرح انتصاب همه‌ی افسران از سوی این دستگاه…نه به مدد اکثریت بزرگ جامعه، بلکه به وسیله‌ی آن‌هایی که بر آن نوع کارویژه‌ای که مقامات باید در آینده انجام دهند اشراف دارند، و یکی از مهم‌ترین خصوصیات این طرح آن است که منصوب‌کنندگان باید مناسب‌ترین اشخاص را از راه جایزه‌ی مقاله‌نویسی برگزینند…(۱۲)

این نمونه‌ها تفکر رادیکال دنیایی را نشان می‌دهد که مارکس در آن پای می‌گذارد. مقالات بعدی انگلس برای اوئنی‌ها، در پایان سال ۱۸۴۴ و آغاز سال ۱۸۴۵ با رابطه‌ی کمونیسم و طبقات به‌تدریج بیش‌تر و بیش‌تر عوض می‌شود.(۱۳)

نقطه‌ی چرخش پایان سال ۱۸۴۵ بود – وقتی که انگلس با مارکس روی «ایدئولوژی آلمانی» همکاری می‌کرد – و در حقیقت در نخستین مقاله‌ای که با مشارکت انگلس نوشته شد، نه برای ارگان اوئنی‌ها، بلکه برای روزنامه چارتیست‌های چپ یعنی «ستاره‌ی شمال» بوده است. انگلس با هشدار به چارتیست‌ها مبنی بر این‌که از طبقه‌ی متوسط هیچ تحول انقلابی را انتظار نداشته باشند، چرخش کامل خود را نشان می‌دهد: از قلب مردم کارگر ماست که اقدام انقلابی آغاز خواهد شد. این درست است که در میان طبقه‌ی متوسط ما تعداد زیادی جمهوری‌خواه حتی کمونیست وجود دارد، و نیز جوانانی که اگر اکنون یک انفجار عمومی به‌وقوع بپیوندند، در خدمت جنبش خواهند بود، اما این «بورژواها» سوداگران، صاحبان صنایع هستند، که از زحمت مردم زندگی می‌کنند و از طریق زالوصفتی و «استثمار» طبقه‌ی کارگر فربه می‌گردند. و چه کسی به ما ضمانت می‌دهدکه وجدان آن‌ها مغلوب تجارت و موقعیت اجتماعی‌شان نخواهد شد؟

جالب توجه است که در قرن بعد برنارد شاو فابیانیست مجدداً ایده‌ی وایتلینگ مبنی بر وارسی «خدمات اجتماعی» برای جایگزین کردن الیگارشی را کشف کرد. انگلس ادامه می‌دهد: آن‌ها که «در اندیشه پرولتری می‌مانند» تعداد بسیار کمی خواهند بود، «خوشبختانه، ما بر روی طبقات متوسط اصلاً حساب نمی‌کنیم».(۴۱) انگلس اکنون به یک مارکسیست بدل شده است.

مارکس: قضیه‌ی حاکم نجات‌دهنده

مسیر مارکس از پیچیدگی کم‌تری برخوردار بود. اما مراحل مهمی باید در مسیر زندگی او مورد توجه قرار بگیرد. یکی از اولین گره‌گاه‌ها به او نشان داد که کسب موقعیت آکادمیک می‌تواند چه معنای داشته باشد. تصادفاً، موضوع به تقابل تاریخی اصل خودرهانی با توهم حاکم نجات‌دهنده در ارتباط بود. یک شکل این توهم همیشه امید به رهایی از طریق انتقال سلطنت از یک پادشاه مستبد به یک پادشاه آزادی‌خواه جدید بود. مارکس از این مرحله در حلقه‌ی هگلی‌های جوان در اوان عمر گذر کرد.

در اواسط سال ۱۸۴۰ در پروس ولیهلم فردریک به جای پدر نشست، او درمقام ولیعهد امید زیادی در حلقه‌ی لیبرال‌ها برانگیخت که به رفرم مشروطه دست خواهد زد، زیرا او درباره‌ی آزادی و وحدت ملی سروصدای زیادی به پا کرده بود.(۱۵) ظاهراً این عادت دیرینه‌ی وارثین سلطنت بود. این شیوه یک قرن پیش از آن هم صادق بود، وقتی‌که فردریک کبیر به نحوی مشابه «عبارت زیبایی را…کمی پس از دستیابی به سلطنت» مطرح کرد. عبارت فوق از مهرینگ در افسانه‌ی لیسینگ است که به نظر او «لیبرالیسم مورد نظر ولیعهدها»(۱۶) است. یکی از چهره‌های درخشان هگلی‌های جوان، برونو باوئر از این فرصت بهره گرفت تا به روح هوهنزولرن‌ها «عالی‌ترین ایده‌ی حیات دولت ما»(۱۷) نهایت ادای احترام را به عمل آورد. امید به دموکراتیزه کردن از بالا به‌سرعت خاموش شد: پادشاه جدید یک مرتجع ارتدکس را به یک منصب دانشگاهی که باوئر گوشه‌چشمی به آن داشت، منصوب کرد.(۱۸) سپس باوئر حتی از پُست خود در دانشگاه بن برکنار شد.(۱۹) در این‌جا بود که برای مارکس روشن شد که چه دکتر باشد یا نباشد، شغل آکادمیک وقتی به او نزدیک است که چکمه‌ی نهادی چون آکادمیا را بلیسد.بيشتر بخوانید:  از سانتیاگو تا پاریس، جنبشهای مردمی درخیابان – سرژ حلیمی، برگردان: مرمر کبیر

مارکس و کوپن

شواهد غیرمستقیمی وجود دارد که مارکس همراه دیگران، امید خود را به تصور لیبرالی پادشاه جدید از دست داد. در آوریل ۱۸۴۰ بهترین دوست مارکس(۲۰) ک. اف. کوپن که از اعضای برجسته‌ی هگلی‌های چپ که ده سال از مارکس بزرگ‌تر بود، با نگاه به سلطنت جدید، کتابی به نام «فردریک بزرگ و مخالفان او» منتشر کرد.(۲۱) یکی از زندگی‌نامه‌نویسان مارکس کتاب را چنین توصیف می‌کند:

کوپن، فردریک را مورد تجلیل قرار داد که به‌مثابه‌ی دشمن ارتجاع آلمانی – مسیحی «به روح او در مرگ و زندگی سوگند یاد کنیم». ایده‌ی بنیادی او این بود که دولت در خالص‌ترین شکلش در روح سلطنتی تجسم می‌یابد که از سوی پادشاهی نظیر فردریک، یک فیلسوف، یک خادم آزاد روح جهانی، حکومت کند. تجدید حیات می‌تواند تنها از بالا صورت پذیرد…(۲۲)

کوپن پیشنهاد می‌کرد که پادشاه جدید باید مانند جد کبیرش مشعل (حاکم نجات‌دهنده) را حمل کند. زندگی نامه‌نویس دیگری چنین نظر می‌دهد:

این واقعیت که مردی مثل کوپن در آرزوی «ظهور یک روحانی» بود بدترین نوع خودکامگی تاریخ پروس است تا «با آتش و شمشیر همه‌ی آن‌هایی را که ما را از ورود به سرزمین موعود باز می‌دارند ریشه‌کن کند»، کافی است به ما فضای ویژه‌ای را که این هگلی‌های جوان برلین در آن می‌زیستند، نشان بدهد».(۲۳)

این درست نیست که مسأله‌ی «ویژه‌ای» در این برخورد وجود ندارد. این ایده‌ی چند هزار ساله اساساً هنوز هم حاکم هست. فردریک ممکن است که «بدترین خودکامه» بوده باشد، اما یک خودکامه‌ی «تجددگرا» بود و این رویه هنوز هم میان مردم خوش‌نیت، به‌ویژه میان آن‌هایی که می‌خواهند به بوروکرات‌های مدرن تبدیل شوند، یا طعمه‌ی خودکامه‌های تجددگرا گردند انبوهی متحد داشت. دوستان لیبرال مارکس به این ادعاهای کهن متوسل می‌شوند که اگر فقط قدرت به (آدم خوب) می‌رسد، او از مسند حکومت رهایی را به ارمغان می‌آورد – بنابراین آدم را از تمام مصایب دستیابی به رهایی در مبارزه علیه قدرت خلاص می‌کند. کتاب کوپن، «به دوستم کارل هاینریش مارکس تریر» تقدیم شده بود. به دلایل گوناگون می‌توان باور کرد که مارکس در این هنگام مسأله‌ی «ویژه‌ای» در موضع دوست خود نمی‌دید و احتمالاً با آن موافق هم بود.(۲۴) وانگهی، مارکس سال بعد در تنظیم پیش‌گفتار رساله‌ی دکترای خود به تاریخ مارس ۱۸۴۱، تمجید کوپن را با تحسین کتاب او پاسخ گفت.(۲۵)

سرباز زدن شاه جدید از تحقق بخشیدن به رؤیاها، احساسات محافل لیبرال را ناگهان دگرگون کرد. انگلس بعدها نتایج آن را توصیف کرده است: در واقع، طبقات متوسط، که ازجمله انتظار داشتند شاه جدید بلافاصله مشروطه به ارمغان آورد، آزادی مطبوعات، محاکمه توسط هیأت منصفه و غیره را اعلام کند، و در یک کلام خود رهبری انقلاب مسالمت‌آمیزی را به‌عهده بگیرد که آن‌ها برای کسب سیادت سیاسی منتظرش بودند – به اشتباه خود پی بردند، و خشمگینانه علیه او برمی‌خیزند.(۲۶) انگلس ادامه می‌دهد این رویگردانی ناگهانی با عصبیت در «راین‌لند» منجر به ایجاد روزنامه‌ی راینیشه تسایتونگ در کلن گردید و حامیان بورژوای آن موقتاً به هگلی‌های جوان رادیکال اجازه دادند دبیری آن را به‌عهده بگیرند- مارکس در اکتبر ۱۸۴۲ سردبیر آن شد.

باید خاطرنشان کرد انگلس جوان نیز در چنین شرایطی بود که دوره‌ی توهم به سلطنت نیک‌خواه، پیش و پس از فردریک ویلهلم را از سر گذرانید. درست پیش از آن، انگلس در نامه به دوستی، نارضایتی خود را از فردریک ویلهلم سوم در عدم اجرای وعده‌های خود برای اعلام مشروطیت، اگرچه به نحوی نه‌چندان رادیکال ابراز کرد: همان شاهی که در سال ۱۸۱۵ پدرش را برکنار کرد و به خادمان خود در کابینه قول داد نظم را برقرار کند اگر آن‌ها او را از آب نمک درآورند به آن‌ها مشروطه خواهد داد- همان شاه ملعون منحوس لئیم نشان داده است… به کسی مشروطه نخواهد داد – هیچ دوره‌ای مثل سال‌های ۱۸۱۶ تا ۱۸۳۰ مشحون از جنایات سلطنت نیست، تقریباً هر شاهزاده‌ای که حکومت کرد سپس به مرگ محکوم شد… من می‌توانم قصه‌های نشاط‌آوری از عشق شاهزادگان به خادمان خود تعریف کنم – من هر چیز خوبی را فقط از شاهزاده‌ای انتظار دارم که سرش از فریاد مردم‌اش به دوران افتاده، و پنجره‌های قصرش زیر باران سنگ‌های انقلاب خُرد می‌شود.(۲۷) انگلس پس از خلف وعده‌ی شاه جدید بعد از دستیابی به سلطنت در سال ۱۸۴۰، مقاله‌ای به چاپ رساند که در آن به دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی شاه حمله کرد و اخطار داد که آزادی مطبوعات و یک پارلمان واقعی به وسیله‌ی شاه اهدا نمی‌شود، بلکه مردم باید آن را به دست آورند. مقاله با اشاره‌ای به این که پروس به انقلاب ۱۷۸۹ خود نزدیک می‌شود، پایان می‌یابد.(۲۸) تمام این حوادث به‌صراحت به لیبرال‌ها آموخت که به‌ویژه از این شاه نباید چندان انتظار داشت، لیبرالیسم در سرشت خود همیشه در جستجوی اصلاحات چشم به نیرویی دارد که اهرم‌های قدرت را در دست دارد. اما برای مارکس، درس عمیق‌تر از این بود، و آخرین توهم او به حاکم نجات‌دهنده فرو می‌ریزد.

دولت خادم و «آکادمیا»

مارکس بعدها، جریان گذار از دموکراسی رادیکال به کمونیسم (۱۸۴۳) و همه‌ی این دوره را در بازبینی گذشته چنین خلاصه کرد: «تراوشات و سخنرانی لیبرال‌منشانه» شاه «نشانه‌ی آرزوی دمیدن حیات به دولت» بود. اگرچه این صرفاً نوعی حیات واپس‌گرایانه‌ی خود او نیز محسوب می‌شد، یعنی رؤیاهای کهن آلمانی. اما وقتی حتی این نوع تغییر، خطر آن را به‌وجود می‌آورد که در پروس نتیجه‌ی دیگری به بار آورد، نظام خودکامه‌ی بوروکراتیک قدیمی «این نوع تحولات غیرآلمانی را نابود می‌کند». بنابراین معنای عبارت این بود: «ناکامی اقدام مبنی بر تحول دولت بی‌فرهنگ بر بنیاد خود آن».(۲۹)

این فقط یک اشتباه بود که در لحظاتی تصور شود که همراهی با آرزوها و یا پندارهای شاه اهمیت دارد. این مسأله نمی‌توانست چیزی را در بنیاد تغییر دهد. بی‌فرهنگی ابزاری است که سلطنت را تزئین می‌کند و سلطنت همیشه سلطان بی‌فرهنگی است. او نمی‌تواند نه خود، نه مردم‌اش را- اگر آنچه باقی بماند- به انسان‌های آزادی و واقعی تبدیل کند.(۳۰)

از آن‌جا که غیرممکن بود دولت «پایه‌ی خود را رها کرده و به دنیای انسانیِ دموکراسی گذر کند»، نتیجه‌ی ناگزیر عبارت بود از:

بازگشت به دولت خادم فسیل شده که در آن بردگان در سکوت خدمت می‌کنند و ارباب زمین و مردم‌اش تا آن‌جا ممکن است در سکوت، از طریق خدمه‌ی تربیت‌شده‌ی کاملاً مطیع حکم می‌رانند. هیچ یک از آن دو نمی‌توانند بگویند چه می‌خواهند- نه اولی‌ها که می‌خواهند آدم باشند، نه دومی که برای آدم‌هایش کاری در زمین خود ندارد. تنها راه بنابراین حفظ سکوت است.[گله ساکت است، تسلیم، و از معده‌اش اطاعت می‌کند].(۳۱)

بنابراین اعتقاد آدم‌ها به آزادی-ابتدا باید در قلب آن‌ها بیدار گردد. فقط این آگاهی، که با یونانی‌ها از جهان رفت و در غبار آبی بهشت مسیحیت خاموش شد، می‌توانند بار دیگر جامعه را به جماعت آدم‌هایی بازگرداند که بزرگ‌ترین هدف‌شان، دستیابی به دولت دموکراتیک باشد.(۳۲) برای مارکس اعتماد به خود، فقط با رها شدن از توهم حاکم نجات‌دهنده نبود، بلکه تصمیم به ترک کردن ارتقای شغلی در جهان دانشگاهی هم بود. زیرا آن راه تنها زمانی میسر بود که اطاعت خاموش از دولت خادم را پذیرفت، از مبارزه با دولت مستقر عقب نشست و سر خود را در کار پرمشغله دانشگاهی فرو برد، در حالی که بیرون از پنجره‌های رنگی بی‌عدالتی و ناانسانیت حکم‌روایی می‌کرد.

مارکس: روح پرومته

اگر برای مارکس راه ارتقای حرفه‌ای به سوی قدرت غیرممکن بود، این به‌معنای آن نیست که حکم تاریخ یا نیروهای اجتماعی به هیچ‌رو برای این یا آن فرد چیزی را تعیین نمی‌کند. آن چه مارکس را به این تصمیم واداشت، ترکیبی از کل شخصیت و هوش او بود که هر دو مشروط به زمان خود بودند.

مسلماً همین که نظریه‌های مارکس تدوین شد، هرکسی می‌تواند آن را اخذ کند: اما چگونگی تدوین آن و شکل بیان آن‌ها شدیدا تحت تأثیر شخصیت ویژه‌ی مارکس بود. محور پولادین این شخصیت را شاعر – نمایشنامه‌نویس محبوب مارکس (به‌همراه شکسپیر) برای همه‌ی دوران به تصویر کشیده است: آشیل در «پرومته در زنجیر». او به‌واقع می‌کوشد توضیح دهد چرا خدایان جدید کمر به نابودی پرومته بسته بودند، که اصرار داشت به بشریت خدمت کند. برای این که او حاضر نشد همان‌گونه که همه کس و از جمله همه‌ی خیرخواهان به او توصیه می‌کردند، گردنش‌اش را پیش زئوس خم کند. این امر صرفاً از سرشت شخصیت او برخاسته بود.

مارکس نیز مثل پرومته بود (و تا آن‌جا که اطلاعات در دست است) به‌نظر می‌رسد هم آن‌طور که پدرش هوشمندانه خیلی زود تشخیص داد، او چنین متولد شده بود. مارکس خود، هنگامی که اولین ثمره‌ی اندیشه‌اش، رساله‌ی دکترایش را برای چاپ آماده می‌کرد، پیوند [با پرومته] را برقرار کرد. اگرچه موضوع رساله دموکریت و اپیکور بود، مارکس در پیش‌گفتار رساله‌اش صحنه‌ی مرکزی را به پرومته اختصاص می‌دهد. پیش‌گفتار با دادخواست پرومته علیه قدرت پایان می‌یابد: بیانبه پرومته:«به‌راستی من از خدایان نفرت دارم» شعار فلسفه، علیه همه‌ی خدایان زمینی و آسمانی است که می‌گویند هیچ خدایی هم سطح آن‌ها نباید وجود داشته باشد و آگاهی انسان را به‌مثابه‌ی اولویت برتر قبول ندارد. پرومته می‌گوید:«من هرگز زنجیر خود را با خدمت به برده‌داران عوض نخواهم کرد. برای من بهتر است که به صخره‌ها زنجیر شده باشم تا به بندگی زئوس در آیم»، پرومته از نجیب‌ترین قدیسان و شهدای سراسر تاریخ فلسفه است.(۳۳)

دادخواست جمله‌ی پایانی برای دوستاش برونو باوئر هشدار‌دهنده بود- «تهور غیرضروری»(۳۴)-پژواک ناخودآگاه توصیه به احتیاط بزدلانه توسط رئیس هیأت منصفه به پرومته. در خود رساله از پرومته نام برده شد، هرچند مارکس در پیش‌نویس‌های مربوط به آن نوشته بود: مانند پرومته که آتش را از بهشت دزدید و شروع به ساختن خانه و استقرار خود در روی زمین کرد. فلسفه‌ای که خود را به جهان[واقعی] گسترش می‌دهد، علیه جهان ظاهری برمی‌گردد.(۳۵) پرومته کم‌تر بار دیگر در آثار مارکس پیدا می‌شود و عبارت فوق هرگز در زمان حیات مارکس منتشر نشد. تنها مورد قابل‌توجه، بعداً در دست‌نوشته‌های سال ۱۸۴۴ مارکس مشاهده می‌شود.(۳۶) مارکس در فقر فلسفه‌ به استفاده‌ی پرودون از پرومته به‌مثابه‌ی نوعی رابینسون کروزوئه اقتصاد پرداخت، اما خود پرومته مورد تمثیل قرار نگرفت.(۳۷) کمی بعد به‌طور گذرا به او مراجعه کرد که به موضوع کنونی ما مربوط نمی‌شود. معلوم نیست آیا مارکس «پرومته‌ی رها از زنجیر» شلی (۱۸۱۹) را دیده بود؟ اما نشانی از این امر نیست، در واقع مارکس هرگز از شلی در نوشته‌هایش نام نبرد، این انگلس بود که از جوانی تا دم مرگ هوادار شلی بود. ولی کسانی که او را می‌شناختند شباهتی بین این دو نمی‌دیدند. وقتی حکومت روزنامه‌ی «راینیشه تسایتونگ» را بست، هم‌زمان در کاریکاتوری، مارکس به عقاب سلطنتی پروس اندام‌های حیاتی او را به منقار گرفته بود.(۳۸) آخرین شماره‌ی نشریه شعر امضانشده‌ای را به‌عنوان وداع به چاپ رسانده بود، که با یادداشتی پرومته‌وار ختم می‌شد:

بادبان ما را به زیر کشیدند، ولی ما نترسیدیم

خدایان خشمگین هرگز نتوانستند ما را وادارند خم شویم

کلیمو نیز ابتدا خوار شد و به چیزی گرفته نشد

اما عاقبت دنیای نو را به چشم دید

آی دوستان، که چوب‌های جغ‌جغه‌تان را به شادی برای ما تکان می‌دهید

آی دشمنان، که با ستیزتان به ما افتخار دادید

ما باز هم در میدان جنگ دیگری رویارو خواهیم شد:

اگر همه چیز مرده باشد جسارت زنده است.

تأثیری که شخصیت مارکس بر همکاران جوانش گذاشت، جالب و نیز به همان اندازه روشنی‌بخش است. در حماسه‌ی اسطوره‌های بلندبالایی که انگلس قبل از آن که مارکس را مشخصاً بشناسد در ارتباط با اخراج برونو باوئر نوشت، در آن تصویرهای مشخصی از «هگلی‌های جوان» داده شده بود. بخشی که به مارکس اختصاص داده شده بود، در ترجیع‌های شش بندی، تقریبا چنین است:

پس کیست آن‌جا که با توفانی از خشم شتاب‌زده می‌آید؟

جوان گندمگون از تریر، یک پدیده‌ی واقعی

او نه راه می‌رود، نه می‌جهد، بلکه در هوا می‌پرد، و حول خود با خز سرخ‌فام توفان به پا می‌کند

از خیمه دوردست آسمان گسترده به زمین می‌آید

بازوی افق را برای گرفتن بادها در بلندی‌ها می‌گسترد

با مشت‌های گره کرده، بی آرام‌اش طغیان می‌کند

گویی که ده‌ها هزار روح شعله‌ور در خود دارد.(۴۰)

تصویر مزبور در «حماسه» کاریکاتوری آشکارا دوستانه است – انگلس جوان یک تصویرگر ماهر کارتون بود – اما تردیدی نیست که شخصیتی ویژه در تنوع خود را در کاریکاتور ترسیم کرده است.

انتخاب و شخصیت

این وضعیت جامعه و تاریخ در سال ۱۸۴۱ بود که مارکس را در برابر انتخاب قرار داد: تسلیم به قدرت یا جدایی از آن. اما این شخصیت مارکس بود که نتیجه‌ی غیر قابل‌اجتنابی را در برابر این انتخاب قرار داد. چنین شخصیتی طبیعتاً همیشه واکنش‌های متفاوتی را برمی‌انگیزد. در مجموع، بسیاری از تماشاچیان در موقعیت هفاستوس قرار می‌گیرند، در حالی که اشک‌های شورانگیز لیبرالی می‌ریزند، هم او است که عملاً زنجیر به‌پای قهرمان می‌بندد، «در همان حال اعتراض می‌کند که این علی‌رغم میل اوست. او نزد قدرت می‌نالد: «این کار کثیف باید صورت گیرد، اما مرا بیش از حد هل ندهید».

تعداد بیش‌تری در موقعیت اُستاوس قرار دارند، که در نصحیت درمی‌آید، «من به تو اندرز می‌دهم که احتیاط کنی… ببین عاقبت زبان بیش از حد دلیرانه چیست. تو نه فروتنی آموختی، نه به شیاطین تسلیم شدی…» او می‌کوشد با زئوس در باب صلح مذاکره کند، اما در عین حال: «تو صلح را حفظ می‌کنی و از سخنان فتنه‌انگیز جلوگیری می‌کنی». دیگران در موقعیت رهبر هیأت منصفه قرار دارند که در مورد گناهان قهرمان تشخیص خود را دارند: «در حالی که از منافع خود غفلت می‌کنی، بیش از حد به مرده‌ها نپرداز».(۴۱) (به‌عبارت دیگر: به‌جای این‌که وقت خودت را در موزه‌ی بریتانیا تلف کنی یک شغل خوب به دست آور) سپس در میان تماشاچیان ورثه‌ی هرمس وجود ندارند، «خادم زئوس» که فکر می‌کند هر کس در مقابل قدرت تعظیم نکند صرفاً یک دیوانه تمام‌عیار است، بهترین چارچوب فکری برای یک نوکر را دارد.

مارکس: تعلیم معلم

اما ردّ پرومته‌وار بی‌عدالتی قدرت می‌توانست تنها نیمی از راه مارکس به‌سوی اصل خودرهانی باشد. زیرا چنان‌که گفتیم کم نبودند کسانی که نقاب پرومته بر چهره می‌زدند تا حکومت زئوس را تعویض کنند. آشیل خود، خیلی پیش از لرد اکتون مسأله را طرح کرد: چه کسی می‌تواند در خوشبختی تورا تحمل کند/ این هرمس، خادم زئوس است که پرومته را مورد این ریشخند قرار می‌دهد. پس از نفی حاکم نجات‌دهنده در سال ۱۸۴۱ مارکس می‌بایست مانند دیگران از مرحله‌ی بعدی عبور کند: امید به نوعی از نخبگان روشنفکر که دل‌هایشان از همه روی با مردم رنجبر در تب‌وتاب است و حاضرند خود را فدا کنند تا گله را به چراگاهی جدید و بهتر هدایت کنند. اعجاب‌آور است که در مورد مارکس، حتی در دوره‌ی انتقالی، تنها یک نمونه‌ی ناچیز آن‌هم کاملاً مبهم از چنین شیوه‌ی تفکری وجود دارد که مربوط به اوایل سال ۱۸۴۴ است. آن مورد در انتهای مقاله‌ای آمده است که مارکس در آن به این ایده دست می‌یابد که رهایی پرولتاریا به معنای رهایی انسان است. سپس این جمله می‌آید: مغز این رهایی فلسفه است، قلب آن پرولتاریا.(۴۲) این جمله اگر به‌خودی‌خود در نظر گرفته شود قابل مقایسه با سنت نخبگان روشنفکر است که خود را می‌فریبند که آن‌ها خود مغز جنبش‌اند و توده‌ها لشکر آن به‌شمار می‌آیند. از سوی دیگر این تعبیر را به‌سختی می‌توان با مجموعه شیو‌ه‌ی تفکری آشتی داد که در صفحات پیش به‌طور ساده جمع‌بندی شده است. مارکس قبلاً توضیح داده بود: «همان‌گونه که جوهر فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا پیدا می‌کند، پرولتاریا سلاح فکری‌اش را در فلسفه می‌جوید» و رهایی مورد نظر باید بر بنیاد «آن نظریه‌ای باشد که اعلام کند جوهر عالی انسان، انسان است و غیره. این بیانات و بسیاری موارد مشابه نشان می‌دهد مراد مارکس از «فلسفه» دقیقاً نظریه است نه فیلسوفان، یعنی روشنفکران.(۴۳) با وجود این، تردیدی نیست که حتی انگلس [در مارس ۱۸۴۵، در روزنامه اوئنی‌ها به پیش‌بینی «یک سال پیش» مارکس مبنی بر اتحاد «فیلسوفان المانی» و کارگران آلمانی اشاره کرد، اتحادی که اکنون دیگر تحقق یافته است. او اضافه می‌کند با فلاسفه‌ای که می‌اندیشند، و کارگرانی که برای ما می‌جنگد، آیا هیچ قدرت- زمینی آن قدر نیرومند خواهد بود که با پیشروی ما مقاله کند.] جمله‌ی مزبور را کمابیش در معنای متداول آن درک کرد، که انگلس هنوز به آن باور داشت.(۴۴) و اگر مارکس می‌خواست این مسیر را به‌تمامی طی کند، مطمئناً به‌طور غیرعادی خود را نشان می‌داد اما بی‌تردید گرایش عمومی اندیشه‌ی مارکس «او از همان آغاز» در راه دیگری سیر می‌کرد. در نخستین نوشته‌های پیش از تفکر سوسیالیستی‌اش در راینیشه تسایتونگ در سال ۱۸۴۲ – در واقع در اولین مقاله‌ی منتشر شده‌اش می‌توانیم پاسخ زیر را بیابیم که به استدلال یک قانون‌گذار در «تسایت» مبنی بر اینکه انسان طبیعتاً ناقص و نارس است و نیاز به راهنمایی آموزش‌دهنده دارد، پرداخته بود: «برای او آموزش عبارت است از این که انسان را در گهواره‌اش، تمام عمر قنداق کنند… زیرا همین که آدم راه رفتن را یاد می‌گیرد، افتادن را هم می‌آموزد و فقط از طریق افتادن است که راه رفتن را یاد می‌گیرد. اما اگر همه، کودکانی در قنداق بمانیم، چه کسی باید قنداق‌مان کند؟ اگر همه در گهواره بمانیم، چه کسی باید ما را در گهواره بگذارد؟ اگر همه‌ی ما در زندان باشیم، چه کسی زندان‌بان ما خواهد بود؟(۴۵)

تعمیم مفهوم تا این‌جا پاسخ اساسی را به همه‌ی استدلال‌های «کهنه و نو» به نفع «دیکتاتوری تعلیم‌دهنده ارائه می‌کند. تا همین جا متضمن این معنی است که رهایی نوعی جشن فارغ‌التحصیلی اخذ دیپلم از معلم به خاطر موفقیت در امتحان نیست، بلکه روند مبارزه‌ی مردمی است که هنوز برای رهایی «آماده نیستند، و تنها هنگامی آماده خواهند بود که پیش از آن که کسی آن‌ها را آماده‌ی رهایی سازد، مشعل مبارزه را برافروزند. [در همین مقاله است که مارکس با مخالفان آزادی مطبوعات که بر آن بودند که تنها حکومت یعنی خودشان هستند که به نیابت خدا نگهبان مطبوعات اند، به این ترتیب به مقابله پرداخت: اما تاریخ انگلیس به حد کافی ثابت کرده است که اعمال وحی الهی از بالا موجب وحی الهی متقابل از پایین می‌شود، و چارلز اول در نتیجه‌ی وحی الهی از پایین بود که از چوبه‌ی دار بالا رفت». (۴۶)]

نظریه و نظریه‌پرداز

این اصلی است که مارکس در بهار ۱۸۴۵ در تز سوم از «تزهایی در باره فوئرباخ» یکی از نوشته‌های او که در آن می‌کوشد دیدگاه جدیدی از جهان را برای خودش روشن کند، مطرح کرد. معمایی که تز سوم پیش می‌نهد این پرسش را طرح می‌کند: چه کسی معلم را تعلیم خواهد داد؟ پرسش مستقیماً با مفهوم نخبه‌گرایانه‌ی نقش تحصیل‌کردگان به‌مثابه‌ی «سازندگان سوسیالیسم» برای توده‌های ناآموخته در ارتباط است. طبیعتاً مارکس این واقعیت را که این تحصیل‌کردگان بوده‌اند که ایده‌ی سوسیالیسم را در مقابل توده‌ها مطرح کردند، زیر سؤال نمی‌برد. به این ترتیب است که کار شروع می‌شود. اما این امر نمی‌تواند صرفاً یک رابطه‌ی یک‌طرفه باشد. وقتی انگلس در سال ۱۸۸۸ این تزها را با مسئولیت خود به چاپ می‌رساند، این مفهوم را با معرفی یک مثال-رابرت اوئن- که در یادداشت‌های اصلی مارکس نبود تجسم می‌بخشد. این ماتریالیسم نوع اوئنی بود که یک‌جانبه تأکید داشت انسان محصول شرایط محیط و تربیت خویش است، و نتیجه می‌گرفت برای تغییر انسان در جهت بهتر باید شرایط محیط و تربیت او را تغییر داد. تزهای مارکس مستقیماً قلب مسأله را در این استدلال نشانه می‌گیرد: چه کسانی هستند که عامل تغییرند؟ این‌ها آشکارا از قانونی که خود اعلام می‌کنند مستثنی‌اند، زیرا آن‌ها که محصول شرایط محیط خود هستند، می‌خواهند جهانی را تغییر دهند که آن‌ها را مشروط کرده است. پرومته می‌توانست انسان را از بیرون تغییر دهد، زیرا او خود یک خدا بود، اما مشکل اوئن(و مشکل مارکس) بیش از این‌ها است.بيشتر بخوانید:  نائومی کلاین: کرونا فاجعه‌ی تمام‌عیار برای سرمایه‌داریِ فاجعه‌محور است

این «تعلیم‌دهندگان» چه کسانی می‌توانند باشند؟ و چه‌گونه تعلیم‌دهنده می‌شوند؟ پاسخ مورد نظر اوئن ساده است: آن‌ها «مردمی مثل من» هستند که صرفاً برحسب اتفاق به این ایده رسیده‌اند، به اضافه‌ی دیگرانی را که با منطق مستحکم خود متقاعد کرده است… تزهای مارکس، برعکس، خاطرنشان می‌کنند: ۱-تعلیمِ خود تعلیم‌دهنده حایز اهمیت اساسی است۲- تا وقتی این «تعلیم‌دهنده» خود تغییر نکرده باشد و «تعلیم نبینند»، نمی‌تواند بر تقسیم جامعه، به حاکم و حکومت‌شونده فایق آید. «آن آموزه‌ی ماتریالیستی که آدمیان را محصول شرایط و تربیت می‌داند و معتقد است که برای تغییر آدمیان باید شرایط و تربیت را تغییر داد، فراموش می‌کند که همین انسان‌ها هستند که شرایط را تغییر می‌دهند، و خود مربی نیز به تربیت نیاز دارد. از این‌رو این آموزه به ناگزیر جامعه را به دو بخش تقسیم می‌کند، که یکی از آن دو بر فراز جامعه قرار می‌گیرد. [از باب نمونه در دیدگاه رابرت اوئن] هم‌زمانی تحول در شرایط و تغییر فعالیت بشر را تنها به صورت یک عمل انقلابی، می‌توان به نحو عقلانی واکاوی و درک کرد». [این عبارت‌ها، اگر بدون پرانتز خوانده شود، مطابق صورت‌بندی مارکس در سال ۱۸۵۶ است. عبارت درون پرانتز توضیحات انگلس در تنظیم چاپ ۱۸۸۸ است. (۴۷) در همان مقاله مارکس بازتابی از ردپای حاکم نجات‌بخش را به‌نحوی قاطع منعکس می‌کند، در آن‌جا که او توسل به سلطانی را که بر مردم متکی باشد مورد حمله قرار می‌دهد- البته بی اطلاع از این دو دهه بعد این به موضوع مذاکرات لاسال و بیسمارک تبدیل می‌شود: «می‌خواهیم اشاره‌ی مختصری به آن آقایان بکنیم که می‌خواهند سلطنت لرزان پروس را به کمک چرخش صدوهشتاد درجه‌ای نزد مردم نجات دهند. در میان همه‌ی عوامل خطرناک‌تر از هر چیز برای شاه، مردم هستند. مردم واقعی، پرولتاریا، دهقانان خرد، و توده‌ها، این‌ها کسانی هستند که هابس می‌گوید: پسرک ستبر اما فروپایه که نمی‌خواهد آلت دست سلاطین چاق و سلاطین لاغر باشد. این مردم باید بیش از هر چیز اعلی‌حضرت را وادار کنند که به حق رأی عمومی، و ازادی اجتماعات، آزادی مطبوعات و سایر چیزهای نامطبوع تن بدهد. و دستیابی به همه‌ی این مطالبات، به این کار می‌ماند که هر چه سریع‌تر نشان دهد که آن‌ها قدرت…سلطنت را چگونه درک می‌کنند».(۴۸) ]پس چگونه تعلیم‌دهنده، تعلیم می‌بیند و به همین سیاق، پرسش چگونه تعلیم ندیده به تعلیم‌دهنده تبدیل می‌شود؟ چگونه روندِ به‌تمامی دوجانبه‌ی دگردیسی صورت می‌پذیرد؟ پاسخ مارکس این است به‌مدد «عمل انقلابی» آدم می‌آموزد که جامعه را دگرگون کند. حتی وقتی که می‌کوشد خود را دگرگون کند، آدم آموزش می‌بیند خود را دگرگون کند وقتی که تلاش می‌کند جامعه را دگرگون کند. برای طبقه‌ی کارگر این روندی است که در آن دو طرف درهم نفوذ می‌کنند، یک کوهنورد که راه خود را از میان یک «دودکش» سنگی باز می‌کند بهتر از یک پیرو متافیزیک می‌تواند این امر را دریابد.

این تز سوم صورت‌بندی «فلسفی» مارکس هم‌چون مبنایی برای اصل خودرهانی است. این اولین‌بار در تاریخ اندیشه‌ی سوسیالیستی است که نظریه برمی‌گردد و سخت به نظاره‌ی نظریه‌پرداز می‌نشیند.

نخبه‌گرایی انسان‌گرایانه-بشردوستانه

تز سوم معنی مستقیم‌اش به این امر منجر می‌شود که همه نوع برخورد انسان‌گرایانه-بشردوستانه نسبت به توده‌ها مردود اعلام می‌شود. این امر نه تنها مختص اوئن و آرمان‌شهرگرایان، بلکه هم‌چنین به درجات مختلف برای همه‌ی انواع دیگر سوسیالیسم پیش از مارکسیسم صادق است. در مورد این امر که چرا توده‌ها نیاز دارند از خود در مقابل این دوستان محافظت کنند، دلایل بسیاری وجود دارد«اما مهم‌ترین این دلایل خیریه است». مردم را در درازمدت نه به وسیله‌ی زور و خشونت، بلکه با تهی کردن‌شان از ظرفیت مبارزه می‌توان در انقیاد نگه داشت. پتر مقدس مدت‌ها پیش توضیح داده بود: «زیرا خیریه‌ی همه‌ی گناهان را می‌پوشاند: هم‌چنین در تثنیه‌ی موسی توضیح داده شده بود: «زیرا فقیران هرگز از زمین محو نمی‌شوند، بنابراین من به تو فرمان می‌دهم که دستانت را به سوی برادرت دراز کن، به سوی فقرا و نیازمندان، در روی زمین». در این‌جا روی بنابراین تأکید شده است که دلیل عملی این فرمان مقدس را توضیح می‌دهد. انفجار خشم مارکس از این استراتژی اجتماعی مسیحیت متوجه یک پروسی پرهیزکار، در سال ۱۸۴۷ شد که موعظه می‌کرد: «اگر آن‌ها که برای توسعه‌ی اصول اجتماعی مسیحیت فراخوان می‌دهند فقط به آن عمل کنند، کمونیست‌ها به زودی وادار می‌شوند که خاموشی گزینند».

اصول اجتماعی مسیحیت تا به حال ۱۸۰۰ سال برای توسعه‌ی وقت داشته‌اند و هیچ نیازی به توسعه‌ی بیش‌تر توسط ناصح آن پروسی ندارند. اصول اجتماع مسیحیت به برده‌گی دوره‌ی باستان حقانیت داد، رعیت‌داری قرون میانه را عزت بخشید و اکنون در صورت نیاز می‌داند چگونه از استثمار پرولتاریا دفاع کند، هر چند در برابر آن حالت ترحم به خود می‌گیرد. اصول اجتماعی مسیحیت ضرورت وجود طبقات حاکم و محکوم را موعظه می‌کند، و همه‌ی آنچه را که برای محکومین دربر دارد عبارت است از آرزوی زاهدانه مبنی بر این که اولی‌ها خیر باشند. اصول اجتماعی مسیحیت اصلاحات ناصحان در مقابله با همه‌ی فجایع را به آسمان می‌سپارد و ازاین‌رو ادامه‌ی وجود آن فجایع روی زمین را حقانیت می‌بخشد. اصول اجتماعی مسیحیت اعلام می‌کند همه‌ی اعمال شریرانه‌ای که استثمارکنندگان روا می‌دارند یا فقط تنبیه به خاطر گناه اولیه و سایر گناهان است، یا امتحانی که خداوند به‌نام عقل لایتناهی‌اش بر بندگان خود روا می‌دارد. اصول اجتماعی مسیحیت، حماقت، خودکوچک‌بینی، خواری، تسلیم، افسردگی و در یک کلام همه‌ی ویژگی‌های ولگرد را موعظه می‌کند و پرولتاریایی که نمی‌خواهد با او مثل ولگرد رفتار شود، پیش از نان به شهامت خویش، اعتماد به نفس خویش، غرور خویش و به حسّ استقلال خویش نیاز دارد.

اصول اجتماعی مسیحیت خائفانه است و پرولتاریا انقلابی است. چنین است اصول اجتماعی مسیحیت.(۴۹)

در این عبارات روح اصیل پرومته‌وار رزمندگی از قلب آغشته به «عشق به نوع بشر» به خود پرولتاریا منتقل می‌شود. [در همان مقاله مارکس بازتابی از ردپای حاکم نجات‌بخش را به نحوی قاطع منعکس می‌کند، در آن‌جا که او توسل به سلطانی که بر مردم متکی باشد را مورد حمله قرار می‌دهد- البته بی اطلاع از این دو دهه بعد این به موضوع مذاکرات لاسال و بیسمارک تبدیل می‌شود: «می‌خواهیم اشاره‌ی مختصری به آن آقایان بکنیم که می‌خواهند سلطنت لرزان پروس را به کمک چرخش صد و هشتاد درجه‌ای نزد مردم نجات دهند. در میان همه‌ی عوامل خطرناک‌تر از هر چیز برای شاه، مردم هستند. مردم واقعی، پرولتاریا، دهقانان خرد، و توده‌ها، این‌ها کسانی هستند که هابس می‌گوید: پسرک ستبر اما فروپایه که نمی‌خواهد آلت دست سلاطین چاق و سلاطین لاغر باشد. این مردم باید بیش از هر چیز اعلی‌حضرت را وادار کنند که به حق رأی عمومی، و ازادی اجتماعات، آزادی مطبوعات و سایر چیزهای نامطبوع تن بدهد. و دست‌یابی به همه‌ی این مطالبات، به این کار می‌ماند که هر چه سریع‌تر نشان دهد که آن‌ها قدرت…سلطنت را چگونه درک می‌کنند».] پرومته به اضافه‌ی اسپارتاکوس آغاز مارکسیسم است.

خصلت طبقاتی خیریه

از این تاریخ نبرد مارکس علیه سوسیالیسم انسان‌گرایانه-بشردوستانه افزایش می‌یابد. انگلس پیش از آن این امر را در اثرش «وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلیس» تا حدودی پیش‌بینی کرده بود، در بخشی که به نظام خیریه حمله می‌کند: «انسان‌دوستی ریاکارانه در خدمت منافع شما است»، شما «به قربانی خود یک صدم آنچه که از کار او ربوده‌اید صدقه می‌دهید. خیریه شخص را به حقارت می‌کشاند، و بیش از آن که به او بدهد، از او می‌ستاند، خیریه که پایمال شده را بیش‌تر در گِل فرو می‌برد، می‌خواهد محرومِ تحقیرشده را از جامعه به بیرون پرتاب کند، خواهان تسلیم آخرین چیزی است که برای او باقی مانده، یعنی خود ادعای انسان بودن او، او پیش ازآن‌که از سر ترحم داغ ننگ را در شکل خیریه بر پیشانی او بکوبد باید ترحم را گدایی کند.(۵۰)

این نخستین کتاب انگلس یکی از نخستین آثار بالنده‌ای است، همان‌گونه که روبرت بروک در زمینه‌ی دیگری به آن اشاره کرده، می‌توان گفت «اندیشه‌هایی که از طریق آن ایجاد می‌شود، از اندیشه‌ی خود آن علاقانه‌تر است». در سال ۱۸۴۷، انگلس صراحت بیش‌تری داشت. یکی از مقالات او که مربوط به ادبیات خرده‌بورژوایی برجسته‌ی آن زمان، گرایش «سوسیالیست‌های حقیقی» بود با اعتمادی مهلک به یکی از «آهنگ‌های مرد فقیر» کارل بک شروع می‌شود. شعری که به خانه‌ی روچس فیلد اشاره دارد سرآغاز مطلب است. «روچس فیلد شاعر، شرایط اجتماعی و قدرت واقعی را که بر آن بنا شده است تهدید نمی‌کند، او فقط آرزو می‌کند که از شرایط بشردوستانه استفاده شود. او سوگواری می‌کند که بانک‌داران انسان‌دوستان سوسیالیست نیستند. خیال‌پرور احساساتی نیستند، حامیان خیرخواه بشریت نیستند، بلکه فقط بانکدارند. یک ترانه‌‌ این خرده بورژوای بی‌نوا و بزدل، این «مرد فقیر» را به نحو ستایش‌آمیزی توصیف می‌کند، با آرزوهای حقیر، زاهدانه و مقدسش، «آدم کوچک» در همه‌ی ابعادش-نه پرولتاری مغرور، تهدیدکننده و انقلابی را».(۵۱) مارکس تقریبا در همین زمان، در «فقر فلسفه» یک صفحه به کنایه نیز آورد که اختصاص داشت به-مکتب بشردوستی. او می‌نویسد: «درجستجوی آن است که از طریق آرام کردن وجدان خود، تضادهای واقعی را ناچیز نشان دهد، صمیمانه بر مصایب پرولتاریا و رقابت ناگریز بورژواها زاری کند، کارگران را تشویق می‌کند که نجیب باشند، سخت کار کنند، کم فرزند داشته باشند. بورژوازی را نصحیت می‌کند که به نحو معقولی تولید کند…مکتب «بشردوستی» مکتب آنانی است که کمال‌گرا است. ضرورت تضاد را انکار می‌کند، می‌خواهد همه‌ی انسان‌ها را به بورژوا تبدیل کند…از این رو بشردوستان می‌خواهند مقولاتی که روابط بورژوایی را بازتاب می‌دهد از بین ببرد بدون آن‌که تضادی که آن‌ها را به وجود می‌آورد و از آن‌ها جدایی‌ناپذیر است از بین برده باشند، آن‌ها فکر می‌کنند دارند به‌طور جدی با عمل بورژوازی مبارزه می‌کنند، اما آن‌ها خود بورژواتر از دیگران هستند».(۵۲)

در مانیفست کمونیست این نکته به‌دقت تکرار می‌شود، در بخش «سوسیالیسم بورژوایی» که به‌معنای اصلاحات اجتماعی بورژوازی است. زیرا در دوره‌ی قبل از سال ۱۸۴۸ «سوسیال-ایسم» هنوز صرفاً عنوان مشترکی برای اصلاحات مربوط به «مسایل اجتماعی-(سوسیال)» بود. به‌علاوه این پرودون بود که به‌طور ویژه از او نام برده می‌شود. اقتصاددانان، بشردوستان، انسان‌گرایان، کسانی که خواهان اصلاح شرایط طبقه‌ی کارگرند، سازمان‌دهندگان خیریه، انجمن مبارزه با آزادی حیوانات، کهنه‌پرستان طرفدار اعتدال، اصلاح‌طلبان وصله‌کار از هر نوع قابل تصور به این بخش تعلق دارند.(۵۴) و کمی پس از این یادآور می‌شود که سوسیالیسم تخیلی نیز، به‌رغم محتوای «انتقادی» مثبت خود، گرایش دارد که در این نوع سوسیالیسم مستحیل شود.(۵۵) «برای آن‌ها پرولتاریا فقط از این منظر وجود دارد که رنجبرترین طبقه است». و «پرولتاریا که هنوز در دوران کودکی خویش است، برای آن‌ها منظری از یک طبقه بدون هر نوع انگیزه‌ی تاریخی یا هر نوع جنبش سیاسی مستقل رسم می‌کند».(۵۶) برعکس، پیام مانیفست این است «جنبش طبقه‌ی کارگر، جنبش مستقل خودآگاه اکثریت عظیم، برای اکثریت عظیم است».(۵۷)

این «از همین آغازی» است که انگلس بعداً به آن اشاره می‌کند، اگرچه اصل خودرهانی هنوز آن شکل فشرده‌ای که با آن مشهور شده، به خود نگرفته بود.

گام برداشتن با پای خود

از این‌پس، این اصل به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از اندیشه‌ی مارکس و انگلس پرورانده ‌می‌شود. در این‌جا نمونه‌هایی به دست داده می‌شود.

اما توجه کنید که پیش‌نویس انگلس برای مانیفست («اصول کمونیسم») مطلبی در مورد این عدم تجانس مذکور ندارد، حتی اصلاً آن‌را مطرح نکرده است، هم‌چنین در پیش‌نویس شاپر-ولف (که تحت عنوان اصول کمونیسم) منتشر شد و بعضی‌ها آن را به انگلس نسبت داده‌اند و مقدم بر اصول کمونیسم انگلس می‌دانند.(۵۸)

در دوره‌ی انقلابی پس از مانیفست کمونیست، مقالات مارکس و انگلس در «نئوراینیشه تسایتونگ» مداوماً به اقدام توسط جمهوری مردم متمرکز می‌شود، در این زمینه انگلس نوشت: «در آلمان از وقتی که مردم آن قدر آزاد شدند که سنگرهای خود را رها سازند، دیگر «تابعی» وجود ندارد».(۵۸) در آغاز مقاله‌ای دیگر، که در ستایش مقاومت لهستانی‌ها در برابر غلبه‌ی پروسی‌ها نوشته شده، با طنز مؤثری درباره‌ی یک انسان‌دوست علمی اشاره دارد که از زندگی‌نامه‌ی کشیش جوزف بوناویتا بلانک برداشته شده است. اطراف مرد مقدس، مرتب پرنده‌ها پرواز می‌کردند و مردم از دیدن این سن فرانسیس جدید به‌شدت حیران می‌شدند. تعجب ندارد او نیمه‌ی پایین منقار ان‌ها را قطع کرده بود، به‌طور که آن‌ها فقط می‌توانستند از دست‌های بخشنده‌ی او غذا بگیرند. انگلس در پند اخلاقی نتیجه می‌گیرند: زندگی‌نامه‌نویس می‌گوید پرندگان به او به‌مثابه‌ی بانی رحمت خود عشق می‌ورزیدند و لهستانی‌های مثله‌شده‌ی زنجیری حاضر نیستند به بانیان خیر پروسی خود عشق بورزند.(۵۹) تجربه‌ی انقلاب یکی از دلایلی بود که مارکس را نسبت به ضرورت جدا کردن مردم آلمان از عادت از قدرت بالایی‌ها حساس کرد: برای طبقه‌ی کارگر آلمان ضروری‌تر از هر چیز آن است که هدایت جوشش خود را به‌مدد نوعی اجازه از مقامات بالا متوقف کنند. نسلی که این همه در مکتب بوروکراسی تعلیم دیده است باید از یک دوره‌ی کامل «خودیاری» بگذرد.(۶۰) نزدیک به همین زمان، او این ایده را در نامه‌ای که ما در فصل قبلی از آن قول آوردیم، مطرح کرد: «این‌جا[در آلمان] زندگی کارگر از کودکی توسط بوروکراسی تنظیم می‌شود و خود او به مقامات باور دارد، باید پیش از هر چیز به او آموخت که بر پای خود بایستد».(۶۱)

اصل تفویض

البته این فقط مختص کارگران آلمانی نبود. این اصل در زمان مارکس هم وجود داشت، و در هنگام وارسی پدیده‌ی «انقلاب از بالا» در پیوند با بناپارتیسم قابل‌مشاهده است. در پروس از بیسمارک، اصلاحات از بالای اشتین-هاردن برای جلب حمایت در مقابل ناپلئون طرح شده بود. در روسیه رها کردن رعایا از سوی تزار مطرح بود. مارکس در این‌باره می‌گوید: در هر دو کشور اصلاحات جسورانه‌ی اجتماعی خصلت محدود و مقید به خود گرفت زیرا توسط سلطنت تفویض می‌شد، به جای آن که از سوی مردم به تسخیر درآید.(۶۲)

«تفویض» لغتی نادر در زبان انگلیسی است، اما مورد استفاده‌ی وسیع‌تری دارد. مضمون آن بیش از «اعطا» یا «واگذاری» است- دقیقاً به معنای ارائه تحولات از بالا به پایین، در مقابل تسخیر از پایین است. (در حقیقت سوسیالیسم تفویضی نام‌گذاری مناسبی برای مفهوم مخالف اصل مارکسیستی خودرهانی است. مارکس در کتابش درباره‌ی انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، به استعاره‌ی تئاتری مشخص مراجعه می‌کند. (مثلا در «تئاتر جنگ»): در این مورد، نه به صورت مقابل هم قرار دادن «بالا» و «پایین»، بلکه به صورت شرکت فعال در صحنه‌ی تاریخ در مقابل ناظران منفعل صحنه و اطراف تماشاخانه. در اولین صحنه‌ی انقلاب: «به‌جای بخش‌های معدودی از بورژوازی، طبقات جامعه‌ی فرانسه ناگهان به مدار قدرت سیاسی کشیده می‌شوند، مجبور می‌شدند صندلی‌ها، سکوها و گالری را ترک کنند و شخصاً در صحنه انقلاب نقش بازی کنند.»(۶۳) و در مورد دهقانان که دقیقاً به عمل کشیده شده بودند-که پیروزی در انتخابات دهم دسامبر ۱۸۴۸ را به بناپارت تقدیم کنند: «به‌مثابه کسانی که زمانی قهرمان نمایش انقلاب بودند، دیگر امکان نداشت آن‌ها را به نقش منفعل و بی‌مایه‌ی گروه کُر باز گرداند».(۶۴) استعاره، بر درک مارکس از انقلاب از پایین به‌مثابه‌ی خودرهانی پرتو می‌افکند. مارکس در بخش دیگری، که کم‌تر حالت تمثیلی دارد، شاخص‌های عدم بلوغ پرولتاریا را ذکر می‌کند: «طبقه‌ای که منافع انقلابی جامعه در او متمرکز شده است، همین که بر می‌خیزد محتوا و مواد مورد نیاز فعالیت انقلابی خود را مستقیماً از درون موقعیت خویش به دست می‌آورد: دست‌ها باید فرو می‌افتادند، اقداماتی که ضرورت مبارزه ایجاب می‌کند، نتایج اقدامات خود او موجب می‌شود که… طبقه‌ی کارگر فرانسه به این سطح نرسیده بود و هنوز از به‌بلوغ رسانیدن انقلاب خودش ناتوان بود».(۶۵) پرولتاریا هنوز ناتوان که از پایین، براساس انگیزه‌های خودانگیخته‌ی خود یک خیزش را به انجام برساند. انگلس خاطرنشان کرد پس از آن بناپارت قدرت خود را تحکیم کرد، او آرزو داشت مردک رذل به قتل نرسد. زیرا در آن صورت دارودسته‌ی بناپارتیست می‌توانست به راحتی با سلطنت اورلئانی به توافق برسد و راه خود را مستقیم ادامه بدهد: پیش از آن که بخش‌های کارگری حتی فکرش را بکنند، مورنی انقلاب درباری خود را انجام می‌داد و اگر چه انقلاب از پایین از این طریق فقط کمی به تاخیر می‌افتد، ولی پایه‌ی دیگری پیدا می‌کرد.(۶۶)

در انترناسیونال اول

اگر اصل خودرهانی در سال ۱۸۶۴ با رسمیت بیش‌تری تدقیق شد، به این علت بود که مارکس با مسأله‌ی تنظیم برنامه‌ی انترناسیونال جدید روبرو بود که باید بین طیف وسیعی از نظریات سیاسی توافق ایجاد می‌کرد. چه موضع برنامه‌ای می‌توانست به سازمان، چارچوب یک جنبش طبقاتی پرولتاریایی اعطا کند، و در عین حال پرهیز کند از این‌که با یکی از گرایش‌های ایدئولوژیک درون طبقه یا خارج از آن هم‌تراز شود؟ خود این مفهوم که برنامه باید طبقاتی باشد نه فرقه‌ای – جدا از فرقه‌ی مارکسیستی- یک مفهوم پایه‌ای بود، اما جنبش برای درک آن آماده نبود. راه‌حل مارکس، مقدمه‌ی مقررات بود که با عبارت مربوط به خودرهانی آغاز می‌شد که پیش‌تر نقل کردیم.

اصل به‌نحو فریبنده‌ای ساده بود به‌طوری که مورخان آکادمیک معمولی سوسیالیسم، نکته‌ی مستقر در آن را تا سال‌ها بعد اصلاً درنیافتند. از این رو بود که مورخ سرشناس بلژیک امیل دولاولی (که انگلس در مورد او به‌درستی خاطرنشان کرده است که درباره‌ی تاریخ انترناسیونال جز «دروغ و افسانه» پراکنده نکرد) در سوسیالیسم معاصر در سال ۱۸۸۱ نوشت:

«انترناسیونال هم چنین تأکید کرد که «رهایی زحمت‌کشان باید کار خود زحمت‌کشان باشد». ظاهراً این ایده از اصل خودیاری اتخاذ شد و بسیاری از افراد برجسته، حتی در فرانسه را که تردیدهایی در مورد چگونگی تعبیر بعدی آن داشتند، به طرف مجمع جدید جلب کرد. این دلیل جدیدی برای این واقعیت که بارها مشاهده شده است فراهم کرد که جنبش‌های انقلابی همیشه به‌طور فزاینده به خشونت می‌گرایند. برپادارندگان جنبش… با اشخاص متعصب‌تری جایگزین می‌شوند که به‌نوبه‌ی خود کنار گذارده می‌شوند، تا ورطه‌ی نهایی که منطق وحشیانه‌ی انقلابی ناگزیر به آن منجر می‌شود، فرا برسد».(۶۸)

برخلاف این نادان لیبرال، مورخ مرتجع شرور انترناسیونال، ادموندو یلهتارد، به‌سرعت دریافت که مبارزان انترناسیونال چنان تعصب وحشیانه‌ای داشتند که به سرعت به مضمون خودرهانی باور آوردند. اتهام او این بود:

«هیچ عقیده‌ای به جز شاید نفرت از سرمایه شورانگیزانه‌تر از این در قلب‌ها و مغزهای آن‌ها فرو نرفت» او از یکی از مبارزان فرانسوی که به خاطر عضویت در انترناسیونال از سوی بناپارت دستگیر شده بود، چنین نقل‌ کرد: «ما به حد کافی اعلام کرده‌ایم… که دیگر دلالان را نمی‌خواهیم دیگر نمی‌خواهیم به‌مثابه ابزار خدمت کنیم، و این‌که ما آنقدر شایستگی شناخت وضعیت خود را داریم که مثل هرکس دیگر منافع خود را درک کنیم».(۶۹)بيشتر بخوانید:  تصور مارکس از کمونیسم – برتل اولمن، ترجمه‌ی: حسن مرتضوی

اصل مزبور همین که مطرح شد، بارها در اسناد انترناسیونال که توسط مارکس و دیگران نوشته می‌شد، تکرار شد. در بیانیه‌ی رسمی خطاب به اتحادیه‌ی ملی کارگران امریکا، مارکس با این استعاره به صحنه بازگشت:

«اکنون این وظیفه‌ی باشکوه برعهده شماست که به جهان ثابت کنید که بالاخره طبقه‌ی کارگر دیگر به صحنه‌ی تاریخ، نه به‌مثابه نوکران خادم، بلکه به مثابه‌ی بازیگران مستقلی وارد صحنه می‌شود که از مسئولیت خودآگاه است…».(۷۰)

 در بیانیه‌ای که تیراندازی به کارگران اعتصابی در بلژیک را محکوم می‌کرد، مارکس تصدیق کرد که:

 «سرمایه‌داری بلژیکی چنان به آزادی عشق می‌ورزد که – همیشه هر نوع قانون کارخانه را که به آزادی تخطی کند، غضبناک رد می‌کند. خود این ایده که یک کارگر عادی بتواند به قدر کافی شرور باشد که سرنوشتی را به جز ثروتمند کردن آقا و مافوق طبیعی خود ادعا کند، او را از نفرت به لرزه در می‌آورد. او می‌خواهد کارگر او نه تنها یک اجیر بدبخت باشد که فوق‌العاده کار کند و پایین‌تر از مزد خود دریافت کند، بلکه مانند هر برده‌دار دیگری می‌خواهد او یک اجیر کمر خم‌شده‌ی دل‌شکسته‌ی خادم، اخلاقاً از پا درآمده و به‌لحاظ مذهبی مطیع باشد. از این جاست جنون دیوانه‌وار او علیه اعتصاب، برای او اعتصاب کفر، شورش بردگان، علامت یک مصیبت اجتماعی است».(۷۱)

در یک مباحثه شورای عمومی در زمینه‌ی مسأله‌ی ایرلند، در حین یک سخنرانی طولانی در حمله به سیاست انگلیس، مارکس لُبّ کلام را طرح کرد: «خمیرمایه‌ی قدیمی انگلیسی غالباً از این بیانیه‌ی [حکومت] بیرون می‌زند: ما می‌خواهیم اعطا کنیم اما شما باید تقاضا کنید».(۷۲) یعنی رفتارکریمانه‌ی ارباب.

جنبش «خود را به انجام برسان»

فراخوانی برای مطبوعات مستقل کارگری، نه از سوی مارکس، بلکه از طرف دیگر اعضای شورا تنظیم شد: می‌گویند بنیامین فرانکلین گفته است: «اگر می‌خواهی کاری انجام شود و خوب انجام شود، خودت آن را انجام بده» و این دقیقاً آن چیزی است که ما باید انجام دهیم…ما باید امر رهایی را خودمان به دست بگیریم… برای حفظ خود از دوستان فریبکار، باید مطبوعات خودمان را بنا کنیم».(۷۳)

رویدن هاریسون تاریخ‌نویس خاطرنشان می‌کند که نفوذ انترناسیونال و خود مارکس بر «اتحادیه‌ی زمین و کار هیچ جا آن قدر مشهود نیست» که در خطابیه‌اش که بر اساس مدل مارکس خواهان آن می‌شود که: «چاره یکی و فقط یکی است. به خودتان کمک کنید، مصمم شوید که دیگر این وضعیت شنیع را تحمل نخواهید کرد. بر اساس تصمیم‌تان به عمل برخیزید، و این وضعیت از بین خواهد رفت… ما بسیاریم، مخالفان ما اندک‌اند. پس کارگران زن و مرد با هر عقیده و مشغله‌ای که دارید حقوق خود را بخواهید… رهایی خودتان را به کف آورید؟»(۷۴)

تلفیق مارکس و شلی

گذشته از بیانیه، شورای عمومی انترناسیونال به‌طور غیرمتداولی نسبت به این مسأله که چه کسی به نام آن‌ها عمل می‌کند، حساسیت نشان می‌داد. یک مورد کوچک اما نمونه‌وار در اجلاس شورای عمومی رخ داد، پس از تنظیم خطاب مشهورش به ابراهام لینکلن که باید به سفارت امریکا داده می‌شد. صورت‌جلسه: « سپس بحث مفصلی در مورد چگونگی ارائه‌ی خطابیه و مزایای همراهی یک عضو پارلمان با هیأت نمایندگی صورت گرفت. با این کار بسیاری از نمایندگان که می‌گفتند کارگران به خود متکی باشند و در جستجوی کمک بیگانه بر نیایند، به شدت مخالفت کردند».(۷۵) مصوبه‌ای که صادر شد هیأت نمایندگی را به اعضای شورا محدود کرد. مارکس به انگلس نوشت:

«…پاره‌ای از انگلیسی‌های کمیته می‌خواستند یک عضو هیأت نمایندگی را معرفی کند، زیرا این امر معمول بود. این وسوسه از سوی اکثریت انگلیسی‌ها باید ملغی شود».(۷۶) موارد نمونه‌وار در ۱۸۵۶، شورای عمومی اعلام کرد که پیشنهاد یک لرد ثروتمند انگلیسی مبنی بر اهدای کمک سالیانه را، به‌عنوان»حمایت از سازمان» رد کرد».(۷۷) مسأله‌ی «طلای توری‌ها» می‌رفت که برای تمام قرن به موضوع خودرهانی تبدیل شود.

پیش‌بینی مسایل آینده

آغاز جنگ در ۱۸۷۰ و کمون پاریس در ۱۸۷۱ مسأله‌ی خودرهانی را از بیانیه‌ها خارج کرد و به فعلیت در آورد. بعدها این امر در تحلیل مارکس از سرنوشت دولت کمون منعکس شد. در این‌جا ما به موارد کوچک‌تر اما پیش‌گویانه‌ی آن اشاره می‌کنیم. مارکس ابتدا در «خطابیه‌ی دوم» انترناسیونال در مورد جنگ، به این واقعیت اشاره می‌کند که:

«جمهوری تازه تأسیس شده‌ی سیاست‌مداران لیبرال، «توهم‌برانگیز» است، این واقعیت که جمهوری از بالا ساخته شده و بناپارتیسم سرنگون نشده است (که به‌معنای براندازی از پایین است)، بلکه تعویض شده است: جمهوری سلطنت را سرنگون نکرده، بلکه فقط جای آن را که خالی مانده بود پُر کرده است. این اعلام پیروزی اجتماعی نیست، بلکه یک اقدام ملی تدافعی است».(۷۸)

 عظمت کمون مارکس درست عکس این بود:

«طبقه‌ی کارگر پاریس کار را به دست گرفت: این واقعیت عجیبی است. برخلاف تمام حرف‌ها و آن همه ادبیات انبوه در مورد رهایی کار، در شصت سال گذشته، همین که مردم به خواست خود در جایی سرنوشت خود را به دست خود می‌گیرند، بلافاصله عبارت‌پردازی‌های پوزش‌آمیز سخن‌گویان جامعه‌ی کنونی آغاز می‌شود…».(۷۹)

(در واقع خود جمهوری بورژوایی که مارکس تردید خود را نسبت به آن بی‌درنگ ابراز کرد، ابزار خُرد کردن جمهوری کارگران بود که کارها را به دست خودشان گرفته بودند. در این‌باره از مارکس در نوشته‌هایش راجع به دولت کمون چیزهای بیش‌تری می‌شنویم.

این‌جا اجازه بدهید به بخش‌هایی از اولین پیش‌نویس «جنگ داخلی در فرانسه» مراجعه کنیم که مارکس آ‌‌ن‌ها را به زبانی که کم‌تر برای ما آشناست نوشته است. بخشی در این پیش‌نویس وجود دارد که در آن می‌پرسد:

«چه چیز این انقلاب جدید است؟ این درست است که کارگران بار این انقلاب را به دوش کشیده‌اند، اما این امر در مورد همه‌ی انقلاب‌های فرانسه صادق بود. سپس ویژگی دوم آن است که جدید نیست: این‌که انقلاب به نام عموم مردم، یعنی توده‌های تولیدکننده صورت گرفته خصوصیت مشترک این انقلاب با انقلاب‌های فعلی است. خصوصیت جدید انقلاب این است که مردم پس از اولین خیزش خود را خلع سلاح نکرده و قدرت خود را به دست دلالان جمهوری‌خواه طبقات حاکم تسلیم نکردند، آن‌ها با تصویب قانون اساسی کمون اداره‌ی عملی انقلاب خود را به دست خویش گرفته و فوراً به ابزار نگهداری قدرت به دست خود مردم در صورت پیروزی، با جایگزینی ماشین حکومتی طبقات حاکم با ماشین حکومتی خودشان دست یافتند. این است جنایت غیر قابل‌بیان آن‌ها، کارگران به امتیازات ۱۰هزار بالایی تجاوز کرده و تمایل خود را به درهم شکستن پایه‌ی اقتصادی خودکامگی طبقات که برای امر خود نیروی سازمان‌یافته‌ی دولتی را در جامعه ایجاد کرده‌اند اعلام نمودند، این است که طبقات محترم اروپا و ایالات متحده را دچار حمله در اثر تشنج کرده است…»(۸۰)

و سپس چیزهایی بیان شده که در چاپ نهایی به نحو مؤثری گسترش‌یافته است: «اما خصوصیت اجتماعی واقعی جمهوری آن‌ها تنها این است که کارگران کمون پاریس را اداره می‌کنند».(۸۱) مارکس نوشت:

برخی دوستان حامی طبقه‌ی کارگر می‌خواهند به این دلیل با کمون همدردی کنند که هیچ «اقدام سوسیالیستی (تخیلی) به عمل نیاورد». او پاسخ می‌دهد: مارکس دراین‌جا بدون تردید به پیروان کومت اشاره می‌کند، زیرا کومتیست‌های انگلیس در عین آن که ضد سوسیالیست بودند، از کمون در مقابل تهمت‌زنی مطبوعات دفاع می‌کردند، به ویژه پروفسور ادوارد بیلی (که در جلسه‌ی تأسیس انترناسیونال اول بر کرسی ریاست نشسته بود). مارکس در یک پاراگراف طعنه‌آمیز درست پیش از این کومتیست‌های انگلیسی را از «همتاهای مذهبی» فرانسوی‌شان متمایز کرده و کومتیسم را چنین مورد حمله قرار داده بود: «کومت نزد کارگران پاریسی به‌عنوان پیامبر سیاست امپریالیسم [بناپارتیسم] سیاست دیکتاتوری شخصی، سیاست حاکمیت سرمایه‌داری در اقتصاد سیاسی، سیاست سلسله‌مراتب در تمام حوزه‌های اقدام بشری، حتی در حوزه‌ی دانش، و به‌عنوان نویسنده‌ی یک حل‌المسایل جدید با یک پاپ جدید و قدیس‌های جدید به جای قدیمی‌ها شناخته شده است».(۸۲) این حملات در چاپ نهایی نیامده است یا به‌علت احترام به شهامت کومتیست‌های انگلیسی در دفاع از کمون، یا به سبب کمبود جا، یا به هر دو دلیل. این حامیان خیرخواه که از انگیزه‌های واقعی و جنبش واقعی طبقه‌ی کارگر عمیقاً غافل‌اند، یک چیز را فراموش می‌کنند.

«تمام پایه‌گذاران فرقه‌های سوسیالیستی به دوره‌ای تعلق دارند که طبقه‌ی کارگر خودش از رهگذر پیشروی جامعه سرمایه‌داری نه آموزش و نه سازمان‌دهی کافی داشت تا به مثابه‌ی فاعل تاریخی به صحنه‌ی گیتی وارد شود…»(۸۳)

 او ادامه می‌دهد: «اما این نقص کمون نبود که نپذیرفت، فوریه یا ایکاریای کوچک از روی نسخه‌ی کابه را ایجاد کند، آنچه کمون ایجاد کرد شرایط رهایی خویش بود، که دیگر با افسانه‌های تخیلی مه‌آلود نشده بود، زیرا حکومت طبقه‌ی کارگر فقط از طریق تلاش برای رهایی خویش می‌تواند فرانسه را نجات دهد و امور ملی را به انجام برساند، شرایط این رهایی در عین حال شرایط تجدید حیات فرانسه است».(۸۴)

برای مارکس و انگلس رابطه‌ی مستقیمی بین سرشت انقلابی (در مفهوم دقیق کلمه سرنگون‌کننده) سوسیالیسم آ‌ن‌ها و اصل رهایی از پایین وجود داشت. اصلی که چنان‌که انگلس نوشت، جایی برای…حمایت خیرخواهانه از بالا ندارد».(۸۵) «به همین منوال، تنها جنبشی که به مبارزه‌ی طبقاتی از پایین نظر دارد می‌تواند یک جنبش پرولتاریایی اصیل باشد. زیرا این پرولتاریا بود که در «پایین» پایین‌ترین قشر جامعه‌ی کنونی ما بود، که نمی‌تواند برخیزد، نمی‌تواند قد برافرازد، مگر آن‌که قشربندی مقامات فوقانی جامعه‌ی رسمی منفجر شده به هوا برود».(۸۶)

 بنابراین مارکسیسم نیز به‌مثابه‌ی تئوری و عمل انقلاب پرولتری ناگزیر بود تئوری و عمل خودرهانی پرولتاریا باشد و اصالت بنیادی آن نیز از این منبع سرچشمه می‌گیرد.

——————-

متن حاضر برگردانی است از:

Hal Draper, THE PRINCIPLE OF SELF-EMANCIPATION IN MARX AND ENGELS, 1971, Socialist Register  

[۱] اشاره به مبارزات برادران گراسوس در امپراتوری روم در قرن دوم پیش از میلاد که درصدد اصلاحاتی در این نظام به نفع فرودستان جامعه برآمدند

پی‌نوشت‌ها

*این مقاله بخشی از کار بزرگ‌تری است ذیل عنوان «تئوری انقلاب کارل مارکس» که در دست انجام است و تنها معطوف به یک جنبه از نظریه‌ی مارکس در باب سرشت انقلاب پرولتری است. اگر مقاله را جداگانه و به‌تنهایی مورد توجه قرار دهیم این خطر را دربر دارد که یک‌جانبه تعبیر شود، به‌طوری که«خودرهانی» در برابر سازمان‌دهی طبقاتی و رهبری سیاسی قرار داده شود. به‌عقیده‌ی من، چنین برداشتی یکسر بی‌پایه است. چنین تقابلی البته از بیخ با رویکرد مارکس منافات دارد، به‌نظرم در واکاوی قابل تحسین مانتی جانستون «مارکس و انگلس و نظریه‌ی حزب» در سوشیالیست ریجستر ۱۹۶۷ به‌تمامی ثابت شده است. من کاملاً با ملاحظه جانستون موافقم که:«اصل مشهور مارکس و انگلس مبنی بر این‌که آزادی طبقه‌ی کارگر تنها به دست طبقه‌ی کارگر به دست می‌آید، در مقابل مفهوم حزب قرار ندارد، بلکه با آن تکمیل می‌شود». درواقع «اصل خودرهانی» مفهوم حزب طبقاتی و سازمان پیشگام را مشروط می‌کند و بر آن اثر می‌گذارد. حقیقت این است که اصل مزبور با مفهوم خودویژه تعدادی از احزاب شناخته شده از جمله احزاب کلاسیک و کنونی سوسیال دموکرات و احزاب استالینیست که همه به نحوی نخبه‌گرا هستند، تعارض دارد .اما این مسأله‌ای است که به کار جداگانه و گسترده‌ای از نوع خود نیاز دارد.

۱. I, M: First Draft of The Civil War in France, in Arkhiu Marksa i Engel’sa, v.3 (8), 1934, P. 270.

  1. ۲. From the Aeneid, VII, 312.
  2. ۳. George Brandes: Ferdinand Lassalle (N.Y., Macmillan, I~II), 108. The Virgilian line is also used as the title-page motto for the whole book.

. ۴Letter, Engels to Paul Lafargue. 16 Feb. 1886; in Engels-Lafargue:

 Correspondence (Moscow, FLPH, 1g5g), I : 338-39.

  1. ۵. M: Provisional Rules of the Association, in The General Council of the First International; Minutes, 1864-66 [v. 11, 288. This remained the same in the later revisions; the 1871 version is in ME:SW I : 386.
  2. ۶. E: Pref. to 1888 English ed. of Communist Manifesto, in ME:SW I : 28; M: Critique of the Gotha Program, in ME:SW 2: 25.
  3. ۷. Letter, Marx to Engels, 27 Feb. 1861, in ME:W 30.160; on Spartacus, see also Marx’s well-known «Confession» (question game) in which Spartacus and Kepler are listed as his «favorite heroes»; in D. Riazanov, ed. Karl Marx, Man, Thinker and Revolutionist (N.Y., International Pub., 1927)~ 269. 277-78; or ME: W 31 : 597.
  4. ۸. E: Progress of Social Reform on the Continent.» New Moral World. 4 and 18 Nov. 1843; in ME: Gesamtausgabe (MEGA) I, 2:442. g.
  5. ۹. Ibid., 436. 10. Ibid., 435.

۱۱. Ibid., 449.

  1. ۱۲. E: «The ‹Times› on German Communism,» New Moral World, 20 Jan. 1844, in ME: Gesamtausgabe I, 2 : 452.

 13, This change can be followed through several steps in the English-language articles reprinted in ME: Gesamtausgabe I, vol. 4.

  1. ۱۴. E: «The late Butchery at Leipzig-The German Working Men’s Move- ment,» Northern Star, 13 Sept. 1845, in ME: Gesamtausgabe I, 4 :477.
  2. ۱۵. Boris Nicolaievsky & 0. Maenchen-Helfen: Karl Marx; Man and Fighter (Phila., Lippincott, 1936), 43.
  3. ۱۶. Franz Mehring: The Lessing Legend (N.Y., Critics Group, 19-38), 29.

 I 7. Franz Mehring : Karl Marx (N.Y., Covici Friede. 1935), 50.

 I 8. Mehring : Karl Marx, 5 I ; Nicolaievsky, 44.

  1. ۱۹. Nicolaievsky, 45-46. 20. Cf. Helmut Hirsch, «Karl Friedrich Koppen, der intimste Berliner Freund Marxens,» International Review for Social History (Amsterdam), v. I.
  2. ۲۰. Karl Friedrich Koppen: Friedrich der Grosse und seine Widersacher (Leipzig, I 840).
  3. ۲۱. Nicolaievsky, 39.
  4. ۲۲. Mehring, Karl Marx, 47.
  5. ۲۳. Ibid., 49; Nicolaievsky, 39.
  6. ۲۴. In ME: On Religion (Moscow, FLPH, 1957), 14.
  7. ۲۵. E: Germany: Revolution and Counter-Revolution (N. Y., International Pub., 1933; Marxist Lib., v. 13). 22-23.
  8. ۲۶. Letter, Engels to F. Graeber, g Dec. 1839/5 Feb. 1840; in ME:W Erg. Bd. 2 : 443.
  9. ۲۷. E: «Freidrich Wilhelm IV, Konig von Preussen,» writ. ab. Oct. 1842; pub. I 843; in ME: W I .446ff, esp. 453.
  10. ۲۸. M: Second letter, dated May 1843, in the «Exchange of Letters,» pub. in Deutsch-FranzBsischer Jahrbiicher, I 844; in ME: W I : 341 -42 ; transl. largely based on M: Writings of the Young Marx on Philosophy and Society, ed. Easton & Guddat (Garden City, Doubleday, 1967), 209-10.
  11. ۲۹. Ibid., ME: W I : 341 ; M: Writgs. Yg. Mx., 208.
  12. ۳۰. Ibid., ME:W I : 342; M: Writgs. Yg. Mx., 210.

 32 Ibid., ME: W I : 338-39; M: Writgs. Yg. Mx, 206.

  1. ۳۳. In ME: On Relig., 15.
  2. ۳۴. Mehring, Karl Marx, 59.
  3. ۳۵. InME:WErg.Bd.I:215.

۳۶.M: Economic and Philosophic Manuscripts of 1844 (Moscow, FLPH, n.d.), I I 7.

  1. ۳۷. M: The Poverty of Philosophy (Moscow, FLPH, n.d.), 98-102. There is an echo of this in M: A Contribution to the Critique of Political Economy, tr. N. I. Stone (Chicago, Kerr, 1904, Appendix, «Introduc- tion,» ۲۶۸. (This «Introduction» is a section of the Crundrisse der Kritik der Politischen Economie.)
  2. ۳۸. The cartoon may be seen in Mehring, Karl Marx, facing p. 296, with a detailed explanation of the verso. (Not in the later paperback ed.)
  3. ۳۹. از متن آلمانی تنظیم شده نیکلایوسکی، ۶۰. از آن‌جا که به نظر می‌رسد نویسده کاملا ناشناس بود. اگوست کونوف کارل مارکس و فردریک انگلس، می‌توان تردید کرد که آیا این آخرین شعله‌گیری طبع شعر مارکس بود. هفت سال بعد وقتی نئوراینیشه تسایتونگ در همین شهر در ۱۸۴۹ تعطیل شد یک شعر وداع از فردیناند فرای لیگرات در آخرین چاپ منتشر شد، که طبیعتاً همان دیدگاه را منعکس می‌کرد.

۴۰.The poem has a long title, usually shortened to Der Triumph der Glaubens, writ. and pub. in 1842; here transl. from ME:W Erg. Bd. 2: 301.

۴۱.Most of the quotations are from the Paul Elmer More translation of Prometheus Bound. The first (Hephaestus) is a colloquialized adaption.

  1. ۴۲. M: «Toward the Critique of Hegel’s Philosphy of Law: Introduction,» Deutsch-Franeosischer lahrbiicher, 1844; writ. end of 1843 to Jan. 1844; in M: Writgs. Yg. Mx., 264.
  2. ۴۳. Ibid., 260-64.
  3. ۴۴. E: «Communism in Germany,» ۲nd article, New Moral World, 8 March 1845; in ME: Gesamtausgabe I. 4 : 344.
  4. ۴۵. M: «Debatte iiber Pressfreiheit [Src.],» Rheinische Zeitung, 5 May 1842; in ME: W I : 49.
  5. ۴۶. Ibid., 51.
  6. ۴۷. For the two versions in English. see ME: The German Ideology (MOSCOW, x, — Progress Pub., 1964), 646, 651-52; for the two in German, see ME:W 3: 5-6, 533-34. In the second paragraph of the thesis, Engels introduced two changes which we have omitted entirely, as unnecessary or misguided. He deleted the words «or self-changing,» and altered «revolutionary – -. practice» [revolutionare Praxis] to «transformatory [or revolutionizing] practice» [umwalzende Praxis].
  7. ۴۸. M: «The Communism of the Paper Rheinischer Beobachter,» in ME: On Relig., 82-83; transl. mod. after ME: W 4 : 200.
  8. ۴۹. Ibid., 85; transl, mod. after ME:W 4: 202.
  9. ۵۰. In ME: On Britain, 2nd ed. (Moscow, FLPH, 1962), 315.
  10. ۵۱. E: «Deutscher Soeial~smus in Versen und Prosa,» pub. Sept. 1847; in ME: W 4 : 207.
  11. ۵۲. M: Pov. Phil., 124-25.
  12. ۵۳. Der Bund der Kommunisten. Dokumente (Berlin, Dietz, 1970) I :470 ff. 54.In ME:SW I : 60.
  13. ۵۴. Ibid., 63-64.
  14. ۵۵. Ibid., 62.
  15. ۵۶. Ibid., 44.
  16. ۵۷. E: «Berliner Vereinbarungsdebatten.» Neue Rheinische Zeitung, 7 June I 848. in ME: W 5 : .45.
  17. ۵۸. E: «Die Polendebatte in Frankfurt,» Neue Rhein. Zeit., g Aug. 1848; in ME:W 5:319.

۶۰.Letter, Marx to Engels, 26 Sept. 1868; in ME: Selected Correspondence (N. Y., International Pub., 1935)~ 249.

  1. ۶۱. Letter, Marx to J. B. Schweitzer, 13 Oct. 1868; in ME: Selected Cor- respondence (Moscow, FLPH, n.d.), 259.
  2. ۶۲. M: First Draft of Civ. War in Fr., 280.
  3. ۶۳. M: Class Struggles m France 1848-1850, in ME:SW I : 146.
  4. ۶۴. Ibid., 174.
  5. ۶۵. Ibid., 148.
  6. ۶۶. Letter, Engels to Marx, 17 March 1858; in ME:W 29 : 305.
  7. ۶۷. Letter, Engels to W1. J. Schmuilow, 7 Feb. 1893; in ME:W 39 : 24. 68.Quoted here from the English translation, The Socialism of Today (London, Leadenhall Pr., n.d.), 152. (Translation first pub. 1884.)
  8. ۶۸. Edmond Villetard de Pruni&res: History of the International, tr. by S. M. Day (New Haven, 1874), 65-66. The speaker quoted was Chalain. The original, Histoire de l’lnternationale, was published in Paris, 1872.
  9. ۶۹. «The International Working Men’s Association to the National Labor Union of the United States,» dated I 2 May I 869; writ. by Marx; adopted by the Gen. Council; in Gen. Council. F.Z. 1868-70 [v. 31, 102, 321.
  10. ۷۰. «The Belgian Massacres,» dated 4 May 1869; manifesto writ. by Marx, approved by the Gen. Council; in ibid., 3 14-1 5.
  11. ۷۱. At meeting of the General Council, 16 Nov. 1869; in ibid., 182.
  12. ۷۲. «To the Working Men of Great Britain and Ireland,» pub. Sept. 1865; in Gen. Council. F.Z. 1864-66 [v. I.], 299.
  13. ۷۳. R. Harrison: «The Land and Labour League,» International Institute for Social History, Bulletin, v.8, 1953, no. 3, I 74,195.

۷۵.Minutes of zg Nov. 1864, in Gen. Council F.Z. r86p-66 [v. I], 54.

۷۶.Letter, Marx to Engels, 2 Dec. 1864, in ME: The Civil War in the United States (N. Y., International Pub., 1937), 273.

  1. ۷۷. Jules L. Puech: Le Proudhonisme duns PAssociation Internationale des Travailleurs (Paris, Alcan, 1907), I03n.
  2. ۷۸. M: «Second Address of the General Council . . .,» dated g Sept. 1870; in ME:S W I : 496.
  3. ۷۹. M: Civ. War in Fr., in ME:SW I :522-23.
  4. ۸۰. M: First Draft of Civ. War in Fr., 346-48.
  5. ۸۱. Ibid., 348. Cf. Civ. War in Fr., in ME:SW I : 522.
  6. ۸۲. Ibid,, 346.
  7. ۸۳. Ibid.. 348.
  8. ۸۴. ۱bid.i 352.

۸۵.: E: Ludwig~ Feuerbach. in ME:SW 2.400-01.

  1. ۸۶. ME; Communist Manifesto, ME:SW I : 440.

منبع: نقد اقتصاد سیاسی