نظر مارکس درباره‌ی کمونیسم

پل بِرکِت، ترجمه: دلشاد عبادی

منبع: نقد

توسعه‌ی پایدار انسانی

[به مناسبت دویست و دومین سالگرد زادروز کارل مارکس]

یک. مقدمه

  1. مباحث اقتصادِ سوسیالیسم [عمدتاً] بر پرسش‌هایی هم‌چون اطلاعات، انگیزه‌ها و کارآمدیِ تخصیصِ منابع متمرکزند (لانگه و تیلور، ۱۹۶۴؛ علم و جامعه، ۱۹۹۲، ۲۰۰۲). این شکل از تمرکز بر «محاسباتِ سوسیالیستی» غالباً به نادیده‌ گرفتنِ هرگونه پرداختن به سوسیالیسم در مقام شکلی از توسعه‌ی انسانی منجر شده است. [۱] بااین‌همه، هم‌گام با فقرِ فزاینده‌ و بحران‌های زیست‌محیطیِ سرمایه‌داریِ جهانی، توسعه‌ی پایدار انسانی به پرسش اصلی‌ای بدل شده است که تمامی سوسیالیست‌های سده‌ی بیست‌ویکم باید به آن بپردازند. استدلال می‌کنم که نظر مارکس درباره‌ی کمونیسم بیش از هرجای دیگر، در رابطه با همین پیوند توسعه‌محور انسانی است که به‌ کار می‌آید و یاری‌رسان است. [۲]
  2. با توجه به نقدهای زیست‌محیطی‌ای که در طول دهه‌های گذشته نسبت به مارکس رواج پیدا کرده، ممکن است این اظهارنظر متناقض جلوه کند که نظر مارکس می‌تواند به ما در تلاش و تکاپو برای دست‌یابی به شکل‌های سالم‌تر، پایدارتر و رهایی‌بخش‌ترِ توسعه‌ی انسانی یاری رساند. نظر مارکس به دلیل این‌که متهم می‌شود که شرایط طبیعی را عملاً نامحدود تلقی می‌کند و هم‌چنین، هم از لحاظ عملی و هم اخلاقی، واجد نوعی خوش‌بینیِ فناورانه و [فرضِ] سلطه‌ی انسان بر طبیعت است، از لحاظ زیست‌‌محیطی دیدگاهی غیرقابل‌اتکا و نامطلوب تلقی می‌شود.
  3. برای مثال، اقتصاددان زیست‌محیطیِ معروف، هِرمان دالی، هم‌سو با مارکس استدلال می‌کند که «رشد اقتصادیِ مادی و جبرباورانه امری حیاتی در جهتِ فراهم کردن وفور مادیِ بیش از اندازه‌ای محسوب می‌شود که خودْ شرطِ عینیِ پیدایشِ انسانِ سوسیالیستی جدید است. محدودیت‌های زیست‌محیطیِ رشد در تضاد با «ضرورت تاریخی» قرار می‌گیرد …» (دالی، ۱۹۹۲: ۱۹۶). روبین اِکِرسلِی، نظریه‌پرداز سیاسیِ زیست‌محیطی، چنین استدلال می‌کند که مشکل آن است که «مارکس به‌شکلی تمام‌وکمال دستاوردهای «متمدن‌ساز» و فنیِ نیروهای تولیدِ سرمایه‌دارانه را تصدیق می‌کرد و باورمندیِ ویکتوریایی به پیشرفت علمی و فناورانه در مقام ابزاری برای فتحِ طبیعت و پیش‌دستی بر آن از سوی انسان‌ها را تماماً پذیرفته بود». مارکس آشکارا و «همواره آزادی انسان را در تقابل با وابستگی‌اش به طبیعت می‌دانست» (اِکِرسلی، ۱۹۹۲: ۸۰). ویکتور فِرکیس، فرهنگ‌پژوهِ زیست‌محیطی اذعان می‌دارد که «مارکس و انگلس و پیروانِ مدرن‌شان» در «پرستش عملیِ فناوریِ مدرن» شریک بودند، امری که توضیح می‌دهد چرا آن‌ها «هم‌سو با لیبرال‌ها از به نقد کشیدنِ بنیادینْ ساخت‌هایِ فناورانه‌ی جامعه‌ی مدرن سرباز زدند» (فرکیس، ۱۹۹۳: ۱۱۰). کی.جی. واکر، یکی دیگر از عالمان علوم سیاسیِ زیست‌محیطی، ادعا می‌کند که دیدگاه مارکس درباره‌ی تولید کمونیستی وجودِ هیچ نوعی «کمبود منابع طبیعی» بالقوه یا بالفعل را به رسمیت نمی‌شناسد، [یعنی نظر مارکس مبتنی بر] این «انگاره‌ی تلویحی» است که «منابعِ طبیعی عملاً نامحدودند» (واکر، ۱۹۷۹: ۳۵-۳۶). ول راتلی، فیلسوفِ زیست‌محیطی، دیدگاه مارکس درباره‌ی کمونیسم را چنین تعریف می‌کند: یک «بهشتِ خودکارِ» تولید و مصرفِ انرژی‌بر و ضدِمحیط‌زیست که «از لحاظ زیست‌محیطی آسیب‌زننده» است، امری که «به‌نظر می‌رسد ناشی از انگاره‌ی سلطه بر طبیعت [نزد مارکس] باشد» (راتلی، ۱۹۸۱: ۲۴۲). [۳]
  4. اهمیتِ مواجهه با این رویکردها فقط به این دلیل نیست که در میان مارکسیست‌ها با گرایشِ زیست‌محیطی رواج پیدا کرده‌اند؛ مارکسیست‌هایی که بسیاری از آن‌ها به منظور یافتن راهنمایی که بنا به ادعایشان مارکس فاقد آن است، به دیگر پارادایم‌های غیرمارکسیستی، مانند پارادایم پولانی (۱۹۴۴)، روی آورده‌اند. تجلیِ کنار گذاشتن و بی‌توجهی به عناصرِ زیست‌محیطی و مربوط به توسعه‌ی انسانی در دیدگاه کمونیستی مارکس را هم‌چنین می‌توان در این تصمیم برخی از مارکسیست‌ها مشاهده کرد که به گرایش‌های «سبزِ» سرمایه‌داری روی آورده‌اند و آن را بدیلی «عملی» برای مبارزه در جهت سوسیالیسم به شمار می‌آورند (سندلر،۱۹۹۴؛ وِلاچو، ۲۰۰۲).
  5. در همین‌ راستا، به شرح و تفسیرِ طرح‌های گوناگون مارکس از اقتصاد و جامعه‌ی پساسرمایه‌داری خواهم پرداخت، بلکه [بتوانم] چشم‌اندازی از توسعه‌ی انسانی پایدار [ارائه دهم]. [۴] بخش دوم، به طرحِ ابعاد معطوف به توسعه‌ی انسانیِ تولید جمعی (غیربازاری) و مالکیت اشتراکی در رویکرد مارکس می‌پردازد. در بخش سوم، از رهگذر پاسخ گفتن به رایج‌ترین انتقاداتِ زیست‌محیطی به مارکس، به استخراج جنبه‌های مربوط به [مفهوم] پایداری در این اصول [توسعه‌ی انسانی] می‌پردازیم. بخش چهارم نیز با بررسی مجدد و مختصرِ پیوندهای بین رویکرد مارکس از کمونیسم و واکاوی‌اش از سرمایه‌داری، و با تمرکز بر مهم‌ترین شکلِ توسعه‌ی انسانی، یعنی مبارزه‌ی طبقاتی، مقاله را به جمع‌بندیِ خود می‌رسانیم.

دو. اصول بنیادینِ سامان‌بخش در رویکرد مارکس به کمونیسم

  1. سؤتفاهمی رایج مبنی بر این‌ وجود دارد که مارکس و انگلس، با کنار گذاشتنِ تمامی «نظرورزی‌ها درباره‌ی … آرمان‌شهرهای سوسیالیستی»، چندان به تفکر درباره‌ی نظامی که باید جایگزین سرمایه‌داری می‌شد نپرداختند و کلیت مباحث‌شان در این زمینه در «نقد برنامه‌ی گوتا، یعنی در متنی چند ده صفحه‌ای و نه هیچ‌کجای دیگر» آمده است (آوئرباخ و اسکات،۱۹۹۳: ۱۹۵). در حقیقت، [موضوعِ] اقتصاد و مناسبات سیاسیِ پساسرمایه‌داری مضامینی پرتکرار در تمامی آثار عمده و بسیاری از آثار کم‌‌اهمیت‌ترِ بنیان‌گذارانِ مارکسیسم محسوب می‌شوند و به‌رغم پراکنده بودن این مباحث، به‌سادگی می‌توان از همین مباحث پراکنده رویکردی منسجم را گردآوری کرد که بر مجموعه‌ی روشنی از اصول سامان‌بخش متکی باشد. بنیادین‌ترین خصیصه‌ی کمونیسم در طرح مارکس غلبه‌ی کمونیسم بر جداییِ اجتماعیِ تولیدکنندگان از شرایط ضروری تولید در سرمایه‌داری است. این وحدت اجتماعیِ تازه شامل [فرایند] کامل کالایی‌زدایی از نیروی کار و علاوه‌برآن، مجموعه‌ی تازه‌ای از حقوق مالکیت اشتراکی می‌شود. تولید کمونیستی یا «همبسته» [associated] تولیدی مبتنی بر برنامه‌ریزی است و از سوی خودِ تولیدکنندگان و اجتماعات انجام می‌گیرد، بی‌آنکه طبقه ــ که مبتنی بر میانجی مزد است ــ کار، بازار و دولت [در این فرایند] دخالتی داشته باشند. مارکس اغلب با اتکا بر وسایل و هدف اصلیِ تولید همبسته: [یعنی] توسعه‌ی انسانی آزاد، این خصایص بنیادین را به میان کشیده و شرح می‌دهد.
  2. وحدت تازه و مالکیت اشتراکی
  3. مارکس سرمایه‌داری را چنین تعریف می‌کند: «تجزیه‌ی وحدت ابتداییِ موجود بین انسان انجام‌دهنده‌ی کار و وسایل کارش»، هم‌چنین، تعریف کمونیسم هم نزد او از این قرار است: «انقلابی تازه و بنیادین در شیوه‌ی تولید» که «وحدت ابتدایی [مذکور] را در شکل تاریخی تازه‌ای از نو بر قرار می‌سازد» (مارکس، ۱۹۷۶: ۳۹). [در این معنا،] کمونیسم عبارت است از «معکوس‌سازیِ تاریخیِ جداییِ کار و کارگر از شرایط کار که [ذیل سرمایه‌داری] در مقام نیروهایی مستقل در برابر او قرار می‌گیرند» (۱۹۷۱: ۲۷۱- ۲۷۲). در نظام مزدیِ سرمایه‌داری، «این وسایل تولید هستند که کارگر را به‌کار می‌گیرند»؛ در‌حالی‌که در کمونیسم، «این کارگران هستند که، در مقام سوژه، ابزار تولید را به‌کار می‌گیرند … تا از این رهگذر برای خود ثروت خلق کنند» (مارکس، ۱۹۶۸: ۵۸۰. تأکید در متن اصلی).
  4. این وحدت تازه‌ی تولیدکنندگان و شرایط تولید، همان‌طور که انگلس بیان می‌کند، «نیروی کار انسانی را از جایگاهش به‌عنوان یک کالارهایی می‌بخشد» (انگلس، ۱۹۳۹: ۲۲۱. تأکید در متن اصلی). طبعاً چنین رهایی‌ای که کارگران ذیل آن تولید را در مقام «کارگران وحدت‌یافته» (نک به ادامه‌ی متن) پیش می‌برند، «تنها در صورتی ممکن است که کارگران مالکانِ وسایل تولید خود باشند» (مارکس،۱۹۷۱: ۵۲۵). هرچند، این مالکیت شامل حقوق فردی تملک و واگذاری که سرشت‌نمای مالکیت سرمایه‌داری هستند نمی‌شود، مالکیت اشتراکیِ کارگرانْ وحدتی تازه میان تولیدکنندگانِ جمعی و اجتماعات‌شان با شرایط تولید وضع و اِعمال می‌کند. بر همین‌ مبنا، مارکس کمونیسم را «جایگزینیِ تولید سرمایه‌دارانه با تولید هم‌یارانه [cooperative] و مالکیت سرمایه‌دارانه با شکلی عالی‌تر از نوع کهنه‌ی مالکیت، یعنی مالکیت کمونیستی» تعریف می‌کند (مارکس، b1989: 362. تأکید در متن اصلی).
  5. یکی از دلایلی که چرا مالکیت کمونیستی در رابطه با شرایط تولید نمی‌تواند [شکلِ] مالکیت خصوصی فردی را به خود بگیرد، این است که شکل مالکیت خصوصی فردی منجر به «کنار گذاشتنِ هم‌ـ‌یاری [co-operation]، تقسیم کار درون هر فرایند تولید مجزا، کنترل و به‌کارگیریِ مولدِ نیروهای طبیعت از سوی جامعه و توسعه‌ی توان‌های مولد اجتماعی می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۷۶۲). به عبارت دیگر، «مالکیتِ کارگر منفرد نمی‌تواند صرفاً در مقام یک فرد احیاء شود، [آن‌هم] در شرایط تولیدی که در آن، در مقیاس عظیم، توان مولد از توسعه مجزا شده است» (مارکس،۱۹۹۴: ۱۰۹. تأکید در متن اصلی). همان‌طور که در ایدئولوژی آلمانی آمده است، «تصاحب از سوی پرولتاریا» به نحوی است که ذیل آن، «حجمِ ابزارآلات تولید باید به انقیاد تمامی افراد در بیاید و مالکیت نیز متعلق به همه شود. مراودات جهان‌روای مدرن تنها در صورتی ممکن است به کنترلِ افراد دربیاید که تحت کنترلِ تمامی آن‌ها باشد. … هم‌گام با تصاحبِ تمامی نیروهای مولد از سوی افرادِ وحدت‌یافته، مالکیت خصوصی نیز به پایان می‌رسد». (مارکس و انگلس،۱۹۷۶: ۹۷).
  6. به‌علاوه، با توجه به تخصصی‌شدنِ پیشینِ تولید در سرمایه‌داری، مالکیت «خصوصی» بر وسایل تولید پیشاپیش نوعی مالکیت اجتماعی محسوب می‌شود، به‌رغم این‌که سرشت اجتماعی [این نوع از مالکیت] سرشتی طبقاتی‌ ــ مبتنی بر استثمار ــ است. [۵] آن‌چه از سرشتِ سرمایه در مقام «یک قدرت اجتماعی و نه شخصی» ایفاد می‌شود، این است که هنگامی‌که «سرمایه به مالکیت جمعی، یعنی به مالکیتِ تمامی اعضای جامعه، در بیاید، مالکیت شخصی از این طریق به مالکیت اجتماعی بدل نمی‌شود. بلکه تنها سرشت اجتماعیِ مالکیت است که تغییر می‌کند. [درواقع] سرشت طبقاتی‌اش را از دست می‌دهد» (مارکس و انگلس، ۱۹۶۸: ۴۷). [۶]
  7. بنابراین، رویکرد مارکس به این مسئله از این قرار است که «سرمایه به مالکیت تولیدکنندگان در می‌آید، هرچند نه دیگر به‌مثابه‌ مالکیت خصوصیِ تولیدکنندگانِ منفرد، بلکه به‌مثابه‌ مالکیتِ تولیدکنندگان همبسته و در مقام مالکیت اجتماعی آشکار» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۴۳۷). مالکیت کمونیستی دقیقاً از این منظر اشتراکی محسوب می‌شود که «[ذیل آن،] شرایط مادی تولید در مالکیتِ هم‌یارانه [یا تعاونیِ] کارگران،» درمقام یک کلیت، قرار دارد، و نه در مالکیتِ افراد یا خرده‌گروه‌هایی از افراد (مارکس،۱۹۶۶: ۱۱). به بیان انگلس، «»کارگران» کماکان مالکان جمعیِ خانه‌ها، کارخانه‌ها و ابزار کار باقی خواهند ماند و بعید است … بدون آن‌که هزینه‌ای دریافت کنند، اجازه‌ی استفاده از آن‌ها را به افراد یا انجمن‌ها بدهند» (۱۹۷۹: ۹۴). برنامه‌ریزیِ و [سازوکارِ] اجراییِ جمعیِ تولید اجتماعی نیازمند آن است که نه‌تنها وسایل تولید، بلکه توزیعِ محصول کل نیز در معرضِ کنترل اجتماعیِ آشکار قرار بگیرد. با وجودِ تولید همبسته، «این امر ممکن می‌شود که «عایداتِ کاملِ کار» برای هر فرد تضمین شود … تنها در صورتی که {این عبارت} را نه به این معنا که «عایدات کامل کار» هر کارگر منفرد تحت تملک او در می‌آید، بلکه به این معنا درک کنیم که کلیتِ جامعه، شامل کلِ کارگران، به مالکِ محصولات کلِ کارشان بدل می‌شوند، و بخشی از محصولات این کار میان خود این اعضا برای مصرف توزیع می‌شود، بخشی از آن برای جایگزین کردن و ارتقاء وسایل تولید و بخشی هم در صندوقی برای تولید و مصرف ذخیره می‌شود» (انگلس،۱۹۷۹: ۲۸). دو موردِ آخرِ «کسری از … عایداتِ کارْ ضرورتی اقتصادی محسوب می‌شوند»؛ این موارد بازنمایِ «شکل‌های مازاد ــ کار و مازادِ ــ محصولات هستند … که در تمامیِ شیو‌ه‌های تولید اجتماعی مشترک‌اند» (مارکس،۱۹۶۶: ۷؛ ۱۹۶۷،مجلد سوم: ۸۷۶). [۷] کسری‌های دیگر [از عایدات کارِ کل جامعه] برخاسته از «هزینه‌های عمومیِ اجرایی»اند که برای «ارضای مشترکِ نیازهای [اجتماعی] مانند مدرسه، نظام سلامت و غیره» و هم‌چنین، «صندوق‌های ذخیره برای کسانی که از توانایی کار کردن برخوردار نیستند» صرف می‌شود. تنها در این صورت است که «ما به … آن بخش از وسایل مصرف دست پیدا می‌کنیم که میانِ تولیدکنندگانِ منفردِ جامعه‌ی هم‌‌ـ‌یارانه [یا تعاونی] تقسیم شده است» (مارکس،۱۹۶۶: ۷- ۸).
  8. بااین‌همه، نباید اجتماعی‌سازیِ صریحِ شرایط و نتایج تولید در کمونیسم را با فقدانِ کاملِ حقوق مالکیت فردی اشتباه گرفت. گرچه مالکیت اشتراکی «منجر به استقرار مجددِ مالکیت خصوصی برای تولیدکننده نمی‌شود»، اما «به او مالکیتی منفرد اِعطا می‌کند که مبتنی بر کسب و حصول [مواردی است که] به عصر سرمایه‌داری مرتبط می‌شود: یعنی، کسب و حصول مواردی مبتنی بر هم‌ـ‌یاری و تملک بر زمین‌های اشتراکی و وسایل تولید» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۷۶۳). مارکس اذعان می‌کند که «مالکیتِ بیگانه‌ی سرمایه‌داری … تنها در صورت تبدیل این مالکیت به مالکیتِ … افرادِ اجتماعیِ هم‌بسته امکان ملغا شدن دارد» (۱۹۹۴: ۱۰۹، تأکید در متن اصلی). او حتی خاطرنشان می‌سازد که کمونیسم «با دگرگون ساختنِ وسایل تولید، … که در شرایط حاضر [ذیل سرمایه‌داری] عمدتاً به‌عنوان ابزار برده‌سازی واستثمارِ کار به‌کار می‌روند، و بدل کردن این وسایل به ابزارهای صرف برای کارِ آزاد و هم‌بسته، به‌واقع می‌تواند مالکیت فردی [واقعی] را تحقق بخشد» (۱۹۸۵: ۷۵).
  9. این دست احکام را اغلب هم‌چون اقتضائاتِ ریتوریک تلقی می‌کنند، اما زمانی که آن‌ها را در بسترِ الزاماتِ ضروریِ کمونیسم بررسی کنیم، روشنی بیشتری می‌یابند: توسعه‌ی آزادانه‌ی موجودات انسانیِ منفرد در مقام افرادِ اجتماعی. مارکس و انگلس بر این نکته پافشاری می‌کنند که «در اجتماعِ پرولترهای انقلابی … افراد در مقام فرد در اجتماع مشارکت می‌کنند،» دقیقاً از این‌رو «که این اجتماع عبارت از انجمنی از افراد است … که شرایطِ توسعه‌ی آزادانه و تحرکِ افراد را به کنترل خود در آورده است ــ شرایطی که پیش‌تر به شانس و تصادف واگذار شده بود و در تضادِ با افرادِ منفرد از حیاتی مستقل برخوردار شده بود» (۱۹۷۶: ۸۹). به بیان دیگر، «زمانی که اثراتِ جهانی که توسعه‌ی واقعیِ توانایی‌های افراد را برمی‌انگیزد، تحتِ کنترلِ خود افراد در بیاید، یعنی آن‌چه کمونیست‌ها خواهان آن هستند به وقوع بپیوندد؛ آن‌گاه تحققِ تمام‌وکمالِ فرد دیگر یک ایده‌آل محسوب نمی‌شود» (۱۹۷۶: ۳۰۹). در جوامع طبقاتی‌ــ‌استثمارگر، «آزادی شخصی تنها برای افرادی وجود داشت که ذیل شرایطِ طبقه‌ی حاکم بالیده بودند»؛ اما در «اجتماعِ واقعیِ» کمونیسم، «افراد آزادیِ خود را در هم‌بستگی و از رهگذر آن کسب می‌کنند» (۱۹۷۶: ۸۷). برخلافِ جوامعِ طبقاتی که در آن‌ها فرصت‌های موجود در جهتِ توسعه‌ی فردی برای هر شخص عمدتاً به زیانِ دیگر افراد حاصل می‌شود، «اجتماعِ» آینده «برای هر فرد وسایل لازم برای پرورشِ استعدادهایش را در تمامی جنبه‌ها» فراهم می‌کند، «ازهمین‌رو، آزادی شخصی تنها درون اجتماع است که ممکن می‌شود» (۱۹۷۶: ۸۶). خلاصه، مالکیت اشتراکی از این جهت فردی محسوب می‌شود که ادعای هر شخص، در مقام عضوی از جامعه، را برای دسترسی به شرایط و نتایج تولید به‌مثابه‌ مجرایی برای بالیدن او به‌عنوان یک فرد، به رسمیت می‌شناسد؛ فردی که «انجامِ کارکردهای اجتماعیِ گوناگونش، نزد او به‌مثابه‌ شیوه‌های بسا گوناگونِ فراهم کردن فضایی برای [توسعه‌ی] توان‌های طبیعی و اکتسابی‌اش درک می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۴۸۸). تنها در این صورت است که کمونیسم می‌تواند «جامعه‌ی کهنه‌ی بورژوایی، همراه با تمامی طبقات و ستیزهای طبقاتی‌اش را» با «انجمنی» جایگزین سازد «که در آن توسعه‌ی آزادانه‌ی هرکس شرطِ توسعه‌ی آزادانه‌ی همگان محسوب می‌شود» (مارکس و انگلس،۱۹۶۸: ۵۳).
  10. بنیانی‌ترین شیوه‌ی کمونیسمِ مارکس برای ترویجِ توسعه‌ی انسانی چیزی نیست جز حفاظت از حقِ هر فرد نسبت به سهمی از محصول کل [جامعه] (یعنی خالصیِ موجود پس از تفریق مواردی که پیشتر ذکر شد) به‌منظور مصرف شخصی‌اش. مانیفست کمونیست در این رابطه واضح و روشن است: «کمونیسم توان هیچ‌کس را برای تصاحب محصولات جامعه سلب نمی‌کند؛ آن‌چه کمونیسم در پی سلب آن است، توانِ به انقیاد درآوردنِ کارِ دیگران از رهگذرِ چنین تصاحبی است» (مارکس و انگلس،۱۹۶۸، ۴۹). به این معنا، «مالکیت اجتماعی شاملِ زمین و دیگر وسایل تولید می‌شود و مالکیت خصوصی شامل محصولات، یعنی، فقرات تولیدی» (انگلس، ۱۹۳۹، ۱۴۴). در مجلد اول سرمایه توصیف مشابهی از «اجتماعِ افراد آزاد» آمده است: «محصول کل اجتماعِ ما محصولی اجتماعی است. یک سهم از آن در مقام وسایل تولید تازه کماکان اجتماعی باقی می‌ماند. اما سهم دیگر آن را اعضای جامعه به عنوان وسایل معاش به مصرف می‌رسانند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۷۸).
  11. البته تمام این مسائل، این بحث را پیش می‌کشند که توزیعِ مطالباتِ مصرفیِ کارگرانِ منفرد به چه ترتیب تعیین خواهد شد. مارکس در سرمایه در سطح شروط کلی چنین پیش‌بینی می‌کند که «این شیوه‌ی توزیع بنا به سازمان‌دهیِ مولدِ اجتماع و میزان توسعه‌ی تاریخیِ تولیدکنندگان تغییر خواهد کرد». او سپس، («صرفاً به‌منظور ایجاد تشابه [و ارائه‌ی مثالی مشابه] با تولیدِ کالایی») خاطرنشان می‌سازد که یکی از امکان‌ها از این قرار است که «سهم هر تولیدکننده‌ی منفرد از وسایل معاش، به‌وسیله‌ی زمانِ کار او تعیین شود» (۱۹۶۷، مجلد اول، ۷۸). در نقد برنامه‌ی گوتا، مفهومِ زمان کار به‌مثابه‌ عامل تعیین‌کننده‌ی حقوق مصرفِ فردی از ابهام کمتری برخوردار است، دست‌کم برای «نخستین مرحله‌ی جامعه‌ی کمونیستی، یعنی زمانی که پس از دردهای طولانی زایمان، این جامعه تازه ظهور کرده است» (مارکس، ۱۹۶۶، ۱۰). در این‌جا، مارکس صاف‌وساده بیان می‌کند که از [تولید کل] جامعه ــ پس از کسر موارد ذکر شده ــ دقیقاً همان‌چیزی نصیب تولیدکننده‌ی منفرد می‌شود که پیش‌تر به جامعه اعطا کرده است. یعنی، میزان کار فردی‌اش که به جامعه بخشیده است. … زمان کار فردیِ تولیدکننده‌ی منفردْ سهمی از روزانه کارِ اجتماعی‌ است که او در انجام آن سهیم بوده است و سهمی در آن دارد. او از جامعه مدرکی دریافت می‌کند مبنی بر این‌که (پس از کسر کاری که برای ذخیره‌ی عمومی مشترک انجام گرفته) او فلان اندازه از فلان کار را به انجام رسانده و بنا به این مدرک می‌تواند از ذخیره‌ی اجتماعیِ وسایل معاش، به همان اندازه‌ی هزینه‌های کارش برداشت کند. او به همان میزانِ کاری، که در شکلی مشخص، به جامعه اعطا کرده، در شکلی دیگر از جامعه دریافت می‌کند (ص۸). [۸]
  12. منطق بنیادین در پسِ مطالباتِ مصرفیِ مبتنی بر کار از این قرار است که «توزیع وسایل معاش در هر زمان، صرفاً پیامدِ توزیعِ خودِ شرایط تولید است» (ص۱۰). با توجه به این‌که شرایط تولید در مالکیتِ تولیدکنندگان قرار دارد، بنابراین منطقی است که توزیعِ مطالباتِ مصرفی [در جامعه‌ی جدید،] برخلافِ سرمایه‌داری که در آن پول حکم می‌راند، از پیوند نزدیک‌تری با زمانِ کار برخوردار باشد.
  13. بااین‌همه، مادام که معیارِ زمانِ کارِ فردیْ صرفاً اخلاقِ مبادله‌ی برابر را، فارغ از دلالت‌های ضمنی آن برای توسعه‌ی فردی، کدگذاری می‌کند، می‌توان اذعان داشت که این معیار کماکان تحت تأثیرِ «افقِ تنگِ حق بورژوایی» قرار دارد. بنابراین، مارکس در ادامه چنین خاطرشان می‌سازد که «در مرحله‌ی عالی‌ترِ جامعه‌ی کمونیستی»، مطالباتِ مصرفیِ مبتنی بر کارِ افراد می‌تواند و باید «به تمامی کنار گذاشته شود و جامعه بر بیرق‌های خود چنین نقش زند: از هرکس بنا به توانایی‌اش و به هرکس بنا به نیازهایش!» (۱۹۶۶، ۱۰). [۹] در همین مرحله‌ی عالی‌تر است که «شیوه‌ی توزیعِ» کمونیسم، «… به تمامی اعضای جامعه اجازه می‌دهد که توسعه یابند، و توانایی‌های خود را در تمامی حیطه‌های ممکنْ حفظ کرده و به کار بندند» (انگلس، ۱۹۳۹، ۲۲۱، تأکید در متن اصلی). در این جامعه، «مصرفِ فردیِ کارگر» به همان چیزی بدل می‌شود که «توسعه‌ی تمام‌وکمالِ فردیت به آن نیاز دارد» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد سوم، ۸۷۶).
  14. حتی در مرحله‌ی ابتداییِ کمونیسم، آن دسته از ابزارهایِ توسعه‌ی فردی که مالکیت اشتراکی تضمین‌شان می‌کند، محدود به مطالبات مصرفیِ شخصیِ افراد نیستند. توسعه‌ی انسانی هم‌چنین می‌تواند از گسترشِ خدمات اجتماعی (آموزش، خدمات سلامت، امکانات و مستمری بازنشستگی) نیز بهره‌مند شود، خدماتی که تأمین مالی آن‌ها از منبعِ همان کسری‌هایی صورت می‌گیرد که پیش از توزیع محصول کل بین افراد، از [ذخیره‌ی اجتماعی تولیدات] کسر شده است. ازاین‌رو، «آن‌چه تولیدکننده در قامت شخص منفرد از آن محروم شده است، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، در قامتِ عضوی از جامعه از آن بهره‌مند می‌شود» (مارکس،۱۹۶۶، ۸). از نظر مارکس، این دست مصرفِ اجتماعی [در کمونیسم] «در قیاس با جامعه‌ی امروزی تا حد چشم‌گیری افزایش می‌یابد و گام به گام با توسعه‌ی جامعه‌ی جدید، ابعاد آن نیز افزون می‌شود» (ص۷).
  15. مثلاً، مارکس چنین متصور است که «آموزش فنی (چه نظری و چه عملی) باید در ترکیب با آموزش ابتدایی» [در جامعه‌ی جدید] گسترش یابد (مارکس،۱۹۶۶، ۲۰). او پیش‌بینی می‌کند که «با قدرت گرفتنِ طبقه‌ی کارگر، ناگزیر آموزش فنی، چه نظری چه عملی، جایگاه متناسب خود را در مدارس طبقه‌ی کارگر پیدا خواهد کرد» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۴۸۸). او حتی خاطرنشان می‌سازد که اعضای جوان‌ترِ جامعه‌ی کمونیستی شاهدِ «ترکیبی نوظهور از کار مولد با آموزش» خواهند بود ــ که البته مسلماً، پیش‌فرض آن وجود «قواعدی دقیق و معیّن در رابطه با زمان کار و مطابق با گروه‌های سنی مختلف و دیگر اقداماتِ تأمینی برای حمایت از کودکان است» (مارکس،۱۹۶۶، ۲۲). ایده‌ی اساسی از این قرار است، «این واقعیت که گروه‌های کاری جمعی متشکل از افرادی از جنس و سنین متفاوت است، ضرورتاً باید ذیل شرایط مناسب، به سرمنشاء توسعه‌ی انسانی بدل شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۴۹۰). یکی دیگر از کارکردهای نظری و عملیِ آموزش «در جمهوری کار»، «دگرگون ساختنِ علم، از ابزاری برای حکمرانی طبقاتی، به نیرویی مردمی» خواهد بود، و به این ترتیب، «خود عالمان را نیز از پااندازهای تبعیضِ طبقاتی، انگل‌های دولتیِ جاه‌طلب و متحدانِ سرمایه، به عاملانِ آزاد تفکر بدل می‌کند» (مارکس، ۱۹۸۵، ۱۶۲).
  16. «کوتاه کردنِ روزانه کار» در کمونیسم، هم‌گام با مصرفِ اجتماعیِ گسترده، با اعطای زمان آزاد بیشتری به افراد که بتوانند از «مزیت‌های مادی و اجتماعیِ … توسعه‌ی اجتماعی» بهره‌مند شود، موجبِ تسهیلِ توسعه‌ی انسانی می‌شود. (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم، ۸۱۹- ۸۲۰) زمانِ آزاد «زمانی … برای توسعه‌ی آزادانه‌ی فکری و اجتماعیِ افراد است» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول، ۵۳۰). در این معنا، «زمانِ آزاد، یعنی زمان در دسترس، خود قسمی ثروت تلقی می‌شود، تا اندازه‌ای از این‌رو که [زمانی است] برای لذت بردن از [مصرف] محصولات، و تا اندازه‌ای به دلیل فعالیتِ آزادانه‌ای که ــ برخلافِ کار ــ تحت سلطه‌ی فشارِ هدفی بیرونی درنیامده است، هدفی که [از سر اضطرار] باید تحقق یابد و تحقق آن ضرورتی طبیعی یا وظیفه‌ای اجتماعی تلقی می‌شود» (مارکس، ۱۹۷۱، ۲۵۷؛ تأکید در متن اصلی). به این ترتیب، در کمونیسم، «مقیاس ثروت … دیگر به هیچ نحوی به زمانِ کار مربوط نمی‌شود، بلکه ثروت با زمان در دسترس سنجیده می‌شود» (مارکس، ۱۹۷۳، ۷۰۸). با این‌همه، از آن‌جا که کار همواره، در کنارِ طبیعت، «ماده»ی شالوده‌ای «ثروت» تلقی می‌شود، زمانِ کار سنجه‌ی مهمی است برای «اندازه‌گیریِ هزینه‌ی تولید {ثروت} … حتی زمانی که ارزش مبادله کنار گذاشته شده باشد» (مارکس، ۱۹۷۱، ۲۵۷؛ تأکید در متن اصلی).
  17. طبعاً جامعه‌ی کمونیستی برخی مسئولیت‌ها را نیز بر دوش افراد می‌گذارد. هرچند زمانِ آزاد افزایش می‌یابد، افراد کماکان مسئولیت دارند، مادامی که از توان فیزیکی و ذهنی برخوردارند، در کار مولد (شاملِ فرزندپروری و سایر فعالیت‌های مراقبتی) شرکت کنند. در سرمایه‌داری و دیگر جوامعِ طبقاتی، «یک طبقه‌ی مشخص» از این «قدرت» برخوردار می‌شود «که سنگینی طبیعیِ کار را از شانه‌های خود به شانه‌های دیگر لایه‌های جامعه منتقل کند» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول، ۵۳۰)؛ در کمونیسم، «با رهاسازیِ کار، همه‌ کار می‌کنند و کارِ مولد دیگر یک خصیصه‌ی طبقاتی تلقی نمی‌شود» (مارکس، ۱۹۸۵، ۷۵). به‌صورت کلی‌تر، در کمونیسمْ خودشکوفایی فردی دیگر نه صرفِ یک حق بلکه به یک مسئولیت بدل می‌شود. از همین‌روست که «کارگران در تبلیغاتِ کمونیستی‌شان اذعان می‌دارند که حرفه، مسئولیت و وظیفه‌ی هر فردْ چیزی نیست جز دست‌یابی به توسعه‌‌ی همه‌جانبه‌ی توانایی‌هایش، از جمله، توانایی تفکر» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶، ۳۰۹).
  18. به رسمیت شناختنِ این پیوندِ دوجانبه بین توسعه‌ی انسانی و نیروهای مولد در رویکرد مارکس از اهمیت برخوردار است ــ پیوندی که چندان هم نباید ما را غافلگیر کند، چراکه مارکس همواره «نیروی اصلی تولید» را «انسان بودنِ انسان» می‌دانسته است (مارکس، ۱۹۷۳، ۱۹۰). [۱۰] کمونیسم می‌تواند بازنمایِ وحدتی واقعی میان تمامیِ تولیدکنندگان با شرایط تولید باشد، تنها به شرط این‌که تضمین‌ شود هر فرد حق دارد بنا به تمامی توانایی‌هایش در به‌کارگیری هم‌یارانه و توسعه‌ی این شرایط [تولید] سهیم باشد. خصلت عمیقاً اجتماعی‌ تولید به این معناست که «افراد باید کلیتِ نیروهای مولدِ موجود را تصاحب کنند، آن‌هم نه تنها به‌منظورِ دست‌یابی به فعالیت خودکوشنده [self-activity]، بلکه هم‌چنین به‌منظورِ صرفِ حفاظت از وجود خودشان» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۹۶). اگر بنا باشد که این تصاحب [نیروهای مولد] به محملی واقعی برای توسعه‌ی انسانی بدل شود، نباید منجر به فروکاستنِ افراد به چرخ‌دنده‌های خُرد و تعویض‌پذیر در یک ماشین تولید جمعیِ غول‌آسا شود، ماشینی که خارج از حیطه‌ی کنترل این افراد و در پیگیریِ بیگانه‌وارِ «تولید برای تولید» عمل می‌کند. در مقابل، [این تصاحب نیروهای مولد] باید منجر به ارتقاء «توسعه‌ی نیروهای مولد انسانی» شود، نیروهایی که از تواناییِ در اختیارگرفتن و کنترلِ تولید اجتماعی در سطح انسانی و در امتداد با «توسعه‌ی غنایِ طبیعت انسانی به‌مثابه‌ هدفی فی‌نفسه» برخوردارند (مارکس، ۱۹۶۸: ۱۱۷-۱۱۸، تأکید اول به متن اضافه شده است). هرچند، «تصاحب» کمونیستی واجدِ «سرشتی جهان‌رواست که در انطباق با … نیروهای مولد قرار دارد»، اما هم‌چنین موجب ارتقاء «توسعه‌ی توانایی‌های فردی» نیز می‌شود «که در انطباق با ابزارآلاتِ مادیِ تولید قرار دارند». از آن‌جا که این ابزارآلات «به یک کلیت بدل شده‌اند و تنها درون یک مراوده‌ی عام از هستی برخوردارند،» تصاحبِ واقعیِ آن‌ها نیازمندِ «توسعه‌ی کلیتِ توان‌هایِ خود افراد است» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۹۶). خلاصه، در کمونیسم، «سرشتِ عامِ فعالیتِ افراد بر مبنایِ نیروهای مولدِ موجود»، هم موجب امکان‌پذیر شدنِ «توسعه‌ی آزادانه و حقیقیِ افراد» می‌شود و هم در این توسعه سهیم است. (همان:۴۶۵).
  19. تولید برنامه‌ریزی‌شده‌ی غیربازاری
  20. در رویکردِ مارکس، نظامی که تولیدکنندگانِ همبسته‌ی آزاد و اجتماعاتِ آنان گرداننده‌ی آن باشند، از لحاظ اجتماعی در وحدت با شرایطِ ضروری تولید قرار می‌گیرد و به همین اعتبار، مبادله‌ی کالایی و پول را در مقام اشکالِ بازتولیدِ اجتماعی کنار می‌گذارد. هم‌گام با کالایی‌زدایی از نیروی کار، شکلی آشکار از «تولید اجتماعی‌شده» رخ می‌نمایاند که در آن، «[خودِ] جامعه» ــ و نه سرمایه‌داران و کارگرانِ مزدی‌ای که به علائم بازار واکنش نشان می‌دهند ــ «نیروی کار و وسایل تولید در شاخه‌های مختلف تولید توزیع می‌کنند». در نتیجه، «پول سرمایه‌ای» (از جمله پرداختِ مزدها) «کنار گذاشته می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۳۵۸). در خلال مرحله‌ی ابتداییِ این انجمنِ تازه، «تولیدکنندگان می‌توانند … کوپن‌هایی کاغذی دریافت کنند که به آن‌ها اجازه می‌دهد از منابع اجتماعیِ کالاهای مصرفی، کمیتی متناسب با زمانِ کار خودشان برداشت کنند»؛ اما «این کوپن‌ها پول نیستند. آن‌ها به گردش در نمی‌آیند [و مبادله نمی‌شوند]» (همان: ۳۵۸). به بیان دیگر، «توزیعِ آتیِ ضروریات زندگی» را نمی‌توان «شکلی عالی‌تر از مزدها» در نظر گرفت (انگلس،۱۹۳۹: ۲۲۱).
  21. نزد مارکس، تسلطِ شکل کالایی بر تولید اجتماعیْ منحصر به وضعیتی است که در آن، تولید در واحدهایی تولیدی به انجام می‌رسد که مستقلاً و بر مبنای جداییِ اجتماعیِ تولیدکنندگان از شرایطِ ضروریِ تولید سازمان‌ یافته‌اند. در این وضعیت، کاری که در واحدهای تولیدیِ متقابلاً خودمختار (یا به قول مارکس، سرمایه‌های رقیب) صرف شده است، تنها به‌صورت بازپسگرا [ex post]، یعنی مطابق با قیمتی که کالاها در بازار می‌یابند، می‌تواند در مقام جزئی از تقسیم کارِ بازتولیدیِ جامعه اعتبار یابد. به صورت مجمل، «کالاها محصول مستقیمِ انواعِ جداافتاده، مستقل و منفردِ کار هستند» و نمی‌توان آن‌ها را مستقیماً «با [نوع] دیگری از کار مقایسه کرد که محصولِ کارِ اجتماعی است»، از همین‌رو، [این کار] «از رهگذرِ بیگانه شدنش در مسیرِ مبادله‌ی فردی باید اثبات کند که کار اجتماعیِ عمومی است» (مارکس، ۱۹۷۰: ۸۴-۸۵).
  22. در مقابل، «زمان کار اشتراکی یا زمان کارِ افرادِ مستقیماً هم‌بسته … به‌صورت بلاواسط زمانِ کارِ اجتماعی است» (مارکس،۱۹۷۰: ۸۵، تأکید در متن اصلی). و «هنگامی‌که کار اشتراکی باشد، مناسبات انسان‌ها در تولید اجتماعی‌شان خود را در قامت «ارزشِ چیزها» [value of things] تجلی نمی‌بخشد (مارکس،۱۹۷۱: ۱۲۹):

«تولیدکنندگان در جامعه‌ی هم‌یارانه که بر مالکیت اشتراکیِ وسایل تولید بنا شده است، به مبادله‌ی محصولات‌شان نمی‌پردازند؛ درست به همان شکل که کاری هم که برای این محصولات استفاده شده به‌مثابه‌ ارزشِ این محصولات جلوه نمی‌کند، یعنی به‌مثابه‌ کیفیتی مادی که این محصولات در اختیار دارند، چرا که اینک [در این جامعه]، در تضاد با جامعه‌ی سرمایه‌داری، کار منفرد دیگر نه به شیوه‌ای غیرمستقیم، بلکه مستقیماً در قامت مؤلفه‌ی سازنده‌ی کارِ کل وجود خواهد داشت» (مارکس،۱۹۶۶: ۸، تأکید در متن اصلی).

  1. در گروندریسه تقابل تمام‌وکمال‌تری برقرار می‌شود، میانِ استقرارِ غیرمستقیم و بازپسگرای [ex post] کار در مقام کار اجتماعی در سرمایه‌داری، و اجتماعی‌سازیِ مستقیم و پیشاپیش [ex ante] کار «بر مبنایِ تصاحب و کنترلِ اشتراکیِ وسایل تولید» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۹):

«سرشت اشتراکیِ تولید از همان آغاز محصول را به محصولی اشتراکی و عام بدل می‌سازد. مبادله که در اصل در تولید صورت می‌گیرد ــ که دیگر نه مبادله‌ی ارزش‌های مبادله‌ای با یک‌دیگر، که مبادله‌ی فعالیت‌هایی است که تعین‌بخشِ آنان نیازها و مقاصدِ اشتراکی است ــ از همان آغاز دربرگیرنده‌ی مشارکتِ فرد در جهانِ اشتراکیِ محصولات می‌شود. بر مبنای ارزش‌های مبادله‌ای، کار تنها از رهگذر مبادله است که می‌تواند خود را در مقام [کارِ] عام فرض بگیرد. اما بر این مبنا[ی اشتراکی جدید،] حتی پیش از مبادله هم کار در این مقامِ [عام] مفروض گرفته شده است؛ یعنی، مبادله‌ی محصولات به هیچ‌وجه به میانجی‌‌ای برای مشارکتِ افراد در تولید عام بدل نمی‌شود. بدون‌شک، این‌جا هم باید میانجی‌گری صورت بگیرد. در نمونه‌ی نخست، که کارش را از تولیدِ مستقل از افراد آغاز می‌کند … فرایند میانجی از رهگذرِ مبادله‌ی کالاها، از رهگذر مبادله‌ی ارزش‌ها و از رهگذر مبادله‌ی پول‌ها صورت می‌گیرد … در نمونه‌ی دوم، خودِ پیش‌فرضْ میانجی‌مند است؛ یعنی، یک تولید اشتراکی، اشتراک‌بودگی، به‌عنوان مبنای تولید پیش‌فرض گرفته شده است. کارِ فرد از همان آغاز به عنوان کار اجتماعی فرض گرفته شده است. … لازم نیست که محصول ابتدا شکلی خاص به خود بگیرد تا بتواند سرشتی عام برای فرد کسب کند. درعوضِ تقسیم کار، امری که ضرورتاً با مبادله‌ی ارزش‌ها پدید می‌آید، سازمان‌یابی‌ای از کار رخ می‌دهد که پیامد آن عبارت است از سهیم شدنِ فرد در مصرفِ اشتراکی». (مارکس،۱۹۷۳: ۱۷۱-۱۷۲، تأکید در متن اصلی)

  1. بنابراین، سرشت بلاواسطْ اجتماعیِ کار و محصولات، پیامدِ منطقیِ وحدت اشتراکیِ تازه‌ای است که بین تولیدکنندگان و شرایط ضروری تولید برقرار شده است. این [فرایند] بیگانگی‌زدایی از تولیدْ به نفیِ ضرورتی منجر می‌شود که تولیدکنندگان را وا می‌دارد به‌منظورِ استقرارِ تخصیصِ بازتولیدیِ کار خود، درگیرِ مبادلات پولی شوند:

«همین ضرورت برای نخستین دگرگونیِ محصولات یا فعالیت‌های فردی به ارزش مبادله، به پول، تا سپس [این محصولات و فعالیت‌ها] بتوانند قدرت اجتماعی‌شان را در این شکل عینی کسب کرده و به نمایش بگذارند، گویای دو امر است: ۱. اینک افراد تنها برای جامعه و در جامعه دست به تولید می‌زنند؛ ۲. تولید به صورت مستقیم اجتماعی نیست، یعنی «مولودِ انجمن [افراد]» نیست که به صورت درونی اقدام به توزیع کارشان کنند. افراد تابعِ تولید اجتماعی می‌شوند؛ تولید اجتماعی در قامتِ سرنوشت‌شان، خارج از آن‌ها وجود دارد، اما این تولید اجتماعی تابعِ افراد نشده است، یعنی به چیزی قابل‌مدیریت از سوی آن‌ها به‌مثابه‌ ثروت مشترک‌شان بدل نشده است» (مارکس،۱۹۷۳: ۱۵۸، تأکیدها در متن اصلی).

این امر که از میان رفتنِ شکل کالایی و غلبه بر جداییِ اجتماعیِ کارگران از شرایط تولید دو جنبه‌ی متفاوت یک پدیده هستند، توضیح می‌دهد که چرا مارکس، دست‌کم در یک مورد، کمونیسم را صاف‌وساده چنین تعریف می‌کند: «انحلالِ شیوه‌ی تولید و شکلِ جامعه‌ی مبتنی بر ارزش مبادله. اصل قرار دادنِ واقعیِ کار فردی در مقام [کار] اجتماعی و برعکس»(مارکس، ۱۹۷۳، ۲۶۴). [۱۱]

چنان‌که پیشتر اشاره شد، مباحث حولِ «اقتصادِ سوسیالیسم» اغلب بر مسائل فنیِ کارایی تخصیصی («محاسبه‌ی سوسیالیستی») متمرکز بوده‌اند. خودِ مارکس و انگلس نیز اغلب اقتصادِ پساسرمایه‌داری را با اشاره به برنامه‌ریزی و امکاناتِ تخصیصیِ برتر آن نسبت به سرمایه‌داری معرفی و پیش‌بینی کرده‌اند. درواقع، مارکس تولیدِ «آزادانه هم‌بسته» را به‌عنوان تولیدی معرفی می‌کند که «در انطباق با یک برنامه‌ی توافق‌شده … آگاهانه تنظیم شده است» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۸۰). با «اشتراکی شدنِ وسایل تولید … نیروی کار منفردِ تمامی افرادِ مختلف به‌صورت آگاهانه و به‌عنوان نیرویِ کارِ مرکبِ اجتماع به بهره‌برداری می‌رسد … آن‌هم در انطباق با یک برنامه‌ی اجتماعیِ مشخص {که} حافظِ توازنی متناسب بین انواع گوناگونِ کاری که باید انجام بگیرد و نیازهای مختلفِ اجتماع است». (همان: ۷۸-۷۹) به صورت خلاصه، در کمونیسم، «جوامعِ هم‌یارانه‌ی وحدت‌یافته باید تولید ملی را بر مبنای برنامه‌ای مشترک تنظیم کنند و به همین اعتبار، بر آن کنترل یافته و پایانی باشند بر بی‌نظمیِ دائمی و تشنج‌های ادواری‌ای که سرشت محتومِ تولید سرمایه‌داری است» (مارکس، ۱۹۸۵: ۷۶).

  1. بااین‌همه، مارکس و انگلس تخصیصِ برنامه‌محورِ منابع را بنیادین‌ترین مشخصه‌ی کمونیسم در برابر سرمایه‌داری نمی‌دانند. مبنایی‌ترین مشخصه‌ی کمونیسم نزد آنان عبارت است از بیگانگی‌زدایی از شرایط تولید در برابرِ تولیدکنندگان و تأثیرِ توانمندسازی که این اتحاد تازه بر توسعه‌ی انسانی آزادانه خواهد داشت. به بیان دیگر، آن‌ها برنامه‌ریزیِ کمونیسم و ظرفیت‌های تخصیصیِ کمونیسم را نشانگان و ابزارهایِ انگیختارهایِ توسعه‌ی انسانی می‌دانند که اجتماع‌بودگیِ [communality] تازه‌ی تولیدکنندگان و شرایط هستیِ آنان موجب رهاسازی آن‌ها شده است. [۱۲] چنان‌که پیش‌تر بحث شد، کالایی‌زداییِ کمونیسم از تولیدْ روی دیگرِ سکه‌ی بیگانگی‌زدایی از شرایط تولید است؛ برنامه‌ریزیِ تولید چیزی نیست جز شکلِ تخصیصی تقلیل‌یافته‌ی موانعِ توانایی‌های انسانی که شرایط مادی و اجتماعیِ هستی‌شان موجب تقلیل‌یافتن آن‌ها شده است. به قول مارکس، مبادله‌ی کالایی صرفاً عبارت است از «پیوندی میان افراد در چارچوب محدوده‌های مشخصِ مناسباتِ تولید که ذات این مناسبات است»؛ «سرشتِ بیگانه و مستقل» این پیوند «در برابرِ افراد … صرفاً اثبات می‌کند که این افراد کماکان درگیرِ خلقِ شرایطِ زندگیِ اجتماعی‌شان هستند و هنوز آغاز به زیستن بر مبنای این شرایط نکرده‌اند» (مارکس،۱۹۷۳: ۱۶۲). از همین‌رو، این‌که کمونیسم را «جامعه‌ای» می‌دانیم «که برای کار هم‌یارانه بر مبنای برنامه‌ریزی سامان یافته است»، به این علت نیست که این جامعه به صورت فی‌نفسه در پیِ کارایی مولد است، بلکه علت این امر، «تضمینِ وسایل معاش و توسعه‌ی تمام‌وکمالِ ظرفیت‌های افراد برای تمامی اعضای این جامعه است» (انگلس، ۱۹۳۶: ۱۶۷). این بُعد از توسعه‌ی انسانی هم‌چنین کمک می‌کند که دریابیم چرا در چشم‌انداز مارکس از کمونیسم، «کارِ هم‌یارانه‌ای … که در ابعاد ملی توسعه یافته است» … از سوی هیچ‌گونه قدرت دولت مرکزی گردانده نمی‌شود؛ بلکه این «نظام با خود‌ـ‌حکمرانیِ اجتماعات آغاز می‌شود» (مارکس، a1974: 80؛ a1989: 519). به این معنا، می‌توان کمونیسم را چنین تعریف کرد که «مردمْ خود برای خود اقدام به عمل می‌کنند» یا «جذب دوباره‌ی قدرت دولتی از سوی جامعه، نه در مقام نیروهایی که آن را کنترل و رام می‌کنند، بلکه به‌مثابه‌ نیروهای حیات‌بخشِ خودِ جامعه» (مارکس،۱۹۸۵: ۱۳۰، ۱۵۳).

سه. کمونیسمِ مارکس، محیط‌زیست و پایداری

  1. بسیاری عملی بودنِ تولید هم‌بسته‌ در چشم‌انداز مارکس را از لحاظ اقتصادی به چالش کشیده‌اند. تعداد اندکی به بُعد توسعه‌ی انسانی در رویکرد مارکس پرداخته‌اند و تنها استثناء عمده در این میان، آن دسته از منتقدانی هستند که استدلال می‌کنند مارکس مبنایِ توسعه‌ی آزادانه‌ی انسانی را بر سلطه‌ی فناورانه‌ی انسان و سواستفاده از طبیعت قرار داده و هم‌چنین، عملاً منابع طبیعی را نامحدود تلقی می‌کند. بخش حاضر، در سه سطح به بررسی این بُعد محیطی می‌پردازد: ۱) مسئولیتِ کمونیسم برای مدیریتِ استفاده‌اش از شرایط طبیعی؛ ۲) اهمیت زیست‌محیطیِ زمان فراغتِ گسترده؛ ۳) رشد ثروت و استفاده از زمان کار به‌مثابه‌ مقیاسی برای هزینه‌ی تولید.
  2. مدیریت موارد اشتراکی
  3. با توجه به این‌که مارکس «منابع طبیعی» را «پایان‌ناپذیر» تلقی می‌کرد و درنتیجه ضرورتی برای «نوعی سوسیالیسمِ حافظِ محیط، از لحاظ زیست‌محیطی آگاه و مبتنی بر اشتغالِ شراکتی [employment-sharing]» نمی‌دید (نووه،۱۹۹۰: ۲۳۰، ۲۳۷)، ممکن است این نکته موجب تعجب شود که چگونه جامعه‌ی کمونیستی می‌تواند عمیقاً پایبند به حفظ و ارتقاءِ شرایط طبیعی باشد. مارکس آشکارا چنین فرض می‌کرد که «منابع کم‌یاب (نفت، ماهی، سنگ آهن یا دیگر ذخایر)» در کمونیسم «دیگر کم‌یاب نخواهند بود» (نووه،۱۹۸۳: ۱۵- ۱۶). از این منظر، «ایمانِ» مارکس «به توانایی یک شیوه‌ی تولید ارتقاءیافته برای از میان برداشتنِ قطعیِ کم‌یابی» به این معناست که چشم‌اندازِ کمونیستی او «مبنایی» فراهم نمی‌کند تا مبتنی بر آن «نوعی امید و دلبستگی به رهاییِ طبیعت» از «سلطه‌ی انسانیِ» مخرب و ضدزیست‌محیطی «به رسمیت شناخته شود» (کارپنتر،۱۹۷۷: ۱۴۰؛ مک‌لاولین، ۱۹۹۰: ۹۵). از آن نامیمون‌تر، خوش‌بینیِ فناورانه‌ی مارکس (یا «ایمان به دیالکتیک خلاق») است که از قرار معلوم باید موجب از میان رفتن هرگونه نگرانی درباره‌ی این امکان شود که «فناوریِ مدرن در برهم‌کنش با محیط مادیِ زمین، می‌تواند به عدم تعادلِ کلِ مبنایِ تمدن صنعتیِ مدرن منجر شود» (فویر،۱۹۸۹: ۱۲مقدمه).
  4. مارکس به‌واقع عمیقاً دل‌نگرانِ گرایش سرمایه‌داری به «مکیدن تمامی منابع اصلی ثروت، خاک و کارگران» بود (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۰۷). و بارها و بارها بر این ضرورت تأکید داشت که جامعه‌ی پساسرمایه‌داری باید به‌شکلی مسئولانه استفاده‌اش از شرایط طبیعی [تولید] را مدیریت کند. این امرْ اصرار او را برای گسترشِ مالکیت اشتراکی به زمین و دیگر «منابع حیات» بر ما بیشتر روشن می‌سازد (مارکس،۱۹۶۶: ۵). درواقع، مارکس برنامه‌ی گوتا را از همین منظر عمیقاً مورد نقد قرار می‌داد که این برنامه نتوانسته «به‌حد کافی روشن سازد که زمین نیز جزئی از وسایل کار محسوب می‌شود» (همان: ۶). در نظر مارکس، «انجمنی که بر روی زمین به‌کار گرفته می‌شود، … اینک بر مبنایی منطقی و بدون میانجیِ سرف‌داری، سلسله‌مراتبِ اربابی‌گری و رازورمز ابلهانه‌ی مالکیت {خصوصی}، پیوندهای بی‌واسطه‌ و صمیمیِ انسان با زمین را از نو مستقر می‌سازد، چراکه زمین دیگر موضوعی برای بده‌بستان نیست» (مارکس،۱۹۶۴: ۱۰۳). این «مالکیت مشترک» بر زمین، هم‌چون دیگر شرایط تولید، «به‌معنای شروع مجدد مالکیت اشتراکی ابتدایی و قدیمی نیست، بلکه استقرار شکلی بسا عالی‌تر و توسعه‌یافته‌تر از مالکیت اشتراکی است» (انگلس، ۱۹۳۹: ۱۵۱).
  5. از نظر مارکس، این مالکیت اشتراکی موجب نمی‌شود که برای پاسخ به نیازهای تولید و مصرفِ تولیدکنندگانِ هم‌بسته، حقی برای بهره‌برداری بیش از حد از زمین و دیگر شرایط طبیعی به وجود بیاید. درعوض، او پیش‌بینی می‌کند که مفاهیم سرمایه‌دارانه‌ی مالکیت زمین به‌تدریج با نظامی اشتراکی از حقوق و مسئولیت‌های استفاده‌کنندگان جایگزین شود:

«از منظر صورت‌بندی اقتصادیِ عالی‌تر، مالکیت خصوصیِ افراد حقیقی بر زمین همان‌قدر بی‌معنا تلقی می‌شود که مالکیت خصوصیِ فردی بر فرد دیگر. حتی کلِ یک جامعه، یک ملت یا هم‌زمان تمامی جوامع موجود را که با هم در نظر بگیریم، مالک زمین نیستند. آن‌ها فقط متصرفان آن، بهره‌بردارانِ آن هستند و باید هم‌چون پدرانِ خوبِ خانواده [boni patres familias] آن را در وضعیت آبادتری به نسل‌های بعدی بسپارند». (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۷۷۶ [ترجمه فارسی حسن مرتضوی، ص۷۸۸]).

  1. آشکار است که چشم‌انداز مارکس از مالکیت اشتراکی زمین متضمن حق «مالکان» (خواه مالکان منفرد و خواه کل جامعه) بر استفاده‌ی بی‌حدوحصرِ مبتنی بر «تملک» نمی‌شود. بلکه، هم‌چون تمامی دیگر موارد مالکیت اشتراکی در انجمن تازه[ی افراد]، متضمن حقِ استفاده‌ی مسئولانه از زمین به‌مثابه‌ یکی از شروط توسعه‌ی آزادانه‌ی انسانی می‌شود و به‌واقع [این حق استفاده‌ی مسئولانه] (همراه با کار) به‌مثابه‌ منبع بنیادینِ «طیف کاملی از ضروریات دائمیِ زندگی» می‌شود «که زنجیره‌ی متوالی‌ نسل‌ها نیازمند آن هستند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۶۱۷). به قول مارکس، تلقی انجمن [تازه‌ی افراد] از خاک، «خاک را ملک اشتراکی ابدی، یک شرط غیرقابل‌واگذاریِ هستی و بازتولیدِ زنجیره‌ی نسل‌های متوالیِ نژاد انسانی» محسوب می‌کند (همان: ۸۱۲؛ تأکیدها از من).
  2. چرا منتقدان زیست‌محیطی این عنصر اساسی در چشم‌انداز مارکس را نادیده گرفته‌اند؟ پاسخ را شاید بتوان در نفوذِ کماکان مستمرِ به‌اصطلاح «تراژدیِ» مدل‌های «اشتراکی» یافت، که به اشتباه مالکیت اشتراکی را معادل با «دسترسی آزاد» و کنترل‌نشده به منابع طبیعی از سوی استفاده‌کنندگانِ منفرد می‌گیرند (گوردون،۱۹۵۴؛ هاردین، ۱۹۶۸). در واقع، پویه‌هایی که این مدل‌ها مبنا قرار می‌دهند، بیش از آن‌که واجد شباهت‌هایی با چشم‌انداز مارکس نسبت به حقوق و مسئولیت‌های اشتراکی در رابطه با استفاده از شرایط طبیعی باشند، واجد اشتراکات بیشتری با آنارشیِ رقابت سرمایه‌دارانه هستند (سیریاسی‌ــ‌وانتراپ و بیشاپ،۱۹۷۵؛ سوانه‌ی، ۱۹۹۰). درواقع، بررسی قابلیت نظام‌های مالکیت اشتراکی سنتی برای حفظِ ذخیره‌ی منابع مشترک به موضوع پژوهش‌های فراوانی بدل شده است (برای مثال نک به، آستروم،۱۹۹۰؛ آشر،۱۹۹۳). این پژوهش بدون‌شک طرفدار ظرفیت بالقوه‌ی مدیریت زیست‌محیطی از رهگذر اشتراکی‌سازیِ شرایط طبیعی در جامعه‌ی پساسرمایه‌داری است (بِرکت،۱۹۹: ۲۴۶- ۲۴۸؛ بیه‌یل،۲۰۰: ۱۵- ۱۸، ۹۸- ۱۰۱).
  3. از منظری بیشتر هستی‌شناسانه، تأکید مارکس بر مسئولیتِ جامعه‌ی آینده در رابطه با زمین پی‌آمدِ چشم‌انداز او نسبت به وحدت ذاتی انسان و طبیعت است که در کمونیسم توامان به‌شکلی آگاهانه و اجتماعی تحقق می‌یابد. نزد مارکس و انگلس، انسان‌ها و طبیعت «دو «چیز» مجزا» محسوب نمی‌شوند؛ ازهمین‌روست که آنان سخن از این می‌گویند که انسانیت واجد «طبیعتی تاریخی و تاریخی طبیعی» است (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۴۵، مقایسه کنید با فاستر و برکت، ۲۰۰۰). آن‌ها خاطرنشان می‌سازند که تولید و توسعه‌ی انسانی به چه ترتیب تا حد زیادی طبیعتِ فراانسانی را دگرگون ساخته است و بنابراین، «امروزه دیگر طبیعتی که مقدم بر تاریخ انسانی باشد … وجود خارجی ندارد»؛ هم‌چنین، آن‌ها اهمیتِ فزاینده‌ی «ابزارهای طبیعیِ تولید» که در استفاده از آن‌ها «افراد تابعِ طبیعت هستند» را نیز به رسمیت می‌شناسند (همان: ۴۶، ۷۱). کمونیسم نه تنها وحدتِ ضروری انسان‌ها و طبیعت را نمی‌گسلد یا تلاشی برای غلبه بر آن نمی‌کند، بلکه این وحدت را شفاف‌تر ساخته و در خدمت توسعه‌ی پایدارِ انسان‌ها در مقام موجوداتی طبیعی و اجتماعی درمی‌آورد. از همین‌رو، انگلس جامعه‌ی آینده را جامعه‌ای تصور می‌کند که «افراد در آن نه‌تنها یکی‌بودنشان با طبیعت را احساس می‌کنند، بلکه نسبت به آن آگاهند» (انگلس،۱۹۶۷: ۱۸۳). مارکس نیز تا بدان‌جا پیش می‌رود که کمونیسم را «وحدت انسان بودن با طبیعت» تعریف می‌کند (مارکس، ۱۹۶۴: ۱۳۷).
  4. طبعاً برای جامعه‌ی کمونیستی کماکان ضروری خواهد بود که «با طبیعت دست‌وپنجه نرم کند تا نیازها{یش} را ارضا و حیات را حفظ و بازتولید کند». در همین بستر است که مارکس به «تولیدکنندگان همبسته‌»ای اشاره می‌کند که «به‌صورتی عقلانی مراودات متقابلشان را با طبیعت تنظیم کرده و آن را به کنترل جمعی خود در می‌آورند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۲۰). چنین تنظیم عقلانی یا «تسلط واقعاً آگاهانه بر طبیعت»، پیش‌فرض می‌گیرد که تولیدکنندگان [پیشاپیش] «بر سامانِ اجتماعی خودشان تسلط یافته‌اند» (انگلس،۱۹۳۹: ۳۰۹). اما چنین تنظیمی نه بر این پیش‌فرض استوار است که بشریت بر تمامی محدودیت‌های طبیعی‌اش فائق آمده است، و نه این‌که تولیدکنندگان به کنترل تمام‌وکمالِ فناورانه بر تمامی نیروهای طبیعی دست یافته‌اند.
  5. برای مثال، مارکس پیش‌بینی می‌کند که تولیدکنندگان باید بخشی از محصولات مازاد، به ویژه کشاورزی، را به عنوان «ذخیره یا صندوق بیمه‌»ای کنار بگذارند «تا در صورت اتفاقات و پیشامدهای ناگواری که در نتیجه‌ی رخدادهای طبیعی و غیره پدید می‌آیند» به کار گرفته شود (مارکس، ۱۹۶۶: ۷). باید از رهگذرِ «[روندی] مداوم از اضافه‌تولید» که چیزی نیست جز «تولید در مقیاسی بزرگ‌تر از آن‌چه برای جایگزینیِ ساده و بازتولیدِ ثروت موجود ضروری است» به عدم‌قطعیت‌های مرتبط با شرایط طبیعی تولید («ویرانی‌های حاصل از پدیده‌های طبیعیِ غیرمترقبه‌ هم‌چون آتش‌سوزی، طوفان و غیره») فائق آمد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۱۷۷، ۴۶۹؛ ۱۹۶۶: ۷). «از سویی باید به تولید میزان معینی از سرمایه‌ی پایا، بیش از آن‌چه مستقیماً به آن نیز است، اقدام کرد؛ و از سوی دیگر، به‌ویژه باید ذخیره‌ای از مواد خام و غیره، اضافه بر آن‌چه مستقیماً به صورت سالانه نیاز است، در دسترس باشد (به‌ویژه در رابطه با وسایل معاش)» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۴۶۹). مارکس هم‌چنین ضرورت وجود «محاسبه‌ی احتمالات» را هم پیش‌بینی می‌کند تا تضمین شود که جامعه «وسایل تولید لازم برای جبرانِ ویرانی‌های غیرمترقبه‌ی برخاسته از اتفاقات و نیروهای طبیعی را در اختیار دارد» (مارکس،۱۹۶۶: ۷؛ ۱۹۶۷، مجلد دوم: ۱۷۷).
  6. مشخصاً «این نوع سرریز تولید معادل است با کنترلِ جامعه بر وسایل مادیِ بازتولید خودش»، آن‌هم به معنای تنظیم بابصیرت مراوداتِ مولد بین جامعه و شرایط طبیعیِ کنترل‌ناپذیر (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۴۶۹). مبتنی بر همین رویکرد محتاطانه است که مارکس پیش‌بینی می‌کند که تولیدکنندگان هم‌بسته «تولید را از همان آغاز به‌گونه‌ای پیش می‌برند که عرضه‌ی سالیانه‌ی غلات وابستگی بسیار اندکی به تغییراتِ آب‌وهوایی داشته باشد؛ یعنی سپهر تولید ــ عرضه ــ و مصرف ــ جنبه‌های وابسته به این سپهر ــ به‌شکلی عقلانی تنظیم شده باشد» (مارکس،۱۹۷۵: ۱۸۸). [۱۳] عقل سلیم حکم می‌کند که «خود تولیدکنندگان … بخشی از کارشان، یا محصولات کارشان، را به تضمین محصولات، ثروت یا عناصر ثروت خود در برابر حوادث و غیره اختصاص دهند» (مارکس،۱۹۷۱: ۳۵۷- ۳۵۸). در مقابل، «در جامعه‌ی سرمایه‌داری» شرایط طبیعیِ کنترل‌ناپذیر [همواره] «عنصری از آنارشی» غیرضروری را به بازتولید اجتماعی انتقال می‌دهند (مارکس،۱۹۶۷، مجلد دوم: ۴۶۹).
  7. با کمال احترام به منتقدان زیست‌محیطیِ مارکس و انگلس، باید اذعان داشت که آن‌دو هرگز توسعه‌ی انسانیِ آزادانه را با کنترل یا سلطه‌ی یک‌جانبه‌ی انسان بر طبیعت معادل نمی‌دانستند. به‌قول انگلس: «آزادی این نیست که در خیالِ استقلال از قوانین طبیعی باشیم، بلکه آزادی عبارت از آگاهی از این قوانین و امکانی است که این آگاهی مهیا می‌سازد تا به‌شکلی نظام‌مند این قوانین را در راستای اهدافی مشخص به کار گیریم. این امر هم در نسبت با قوانین طبیعت خارجی صادق است و هم در نسبت با قوانینی که بر وجود جسمانی و ذهنیِ انسان‌ها حاکم است ــ دو دسته از قوانین که جدایی آن‌ها از یک‌دیگر تنها در ذهن امکان‌پذیر است و نه در واقعیت. … بنابراین، آزادی عبارت است از کنترل بر خود و طبیعت بیرونی که بر شالوده‌ی ضرورت طبیعی استوار است» (انگلس،۱۹۳۹: ۱۲۵).
  8. خلاصه، مارکس و انگلس «آزادی‌ای واقعی برای انسان» متصور بودند که مبتنی بر «هستی‌ای هماهنگ با قوانین مستقر طبیعت» بود (همان: ۱۲۶).
  9. زمان فراغت گسترده و توسعه‌ی پایدار انسانی
  10. منتقدان زیست‌محیطیِ مارکس اغلب استدلال می‌کنند که رویکرد او نسبت به زمان فراغت گسترده در کمونیسمْ امری در ضدیت با [ملزومات] زیست‌محیطی است، چراکه این رویکرد تجسم اخلاقیاتی مبتنی بر خودتحقق‌بخشیِ انسان از رهگذرِ غلبه بر محدودیت‌های طبیعی است. برای مثال، روتلی (۱۹۸۱) خاطرنشان می‌سازد که «در نظر» مارکس «کار معیشتی [bread labor] کاری است که باید از رهگذر اتوماسیون به حداقلی مطلق کاسته شود. نتیجه‌ی [این رویکرد] لاجرم به‌شدت انرژی‌بر خواهد بود و با توجه به هر سناریوی واقع‌گرایانه‌ و معقول در رابطه انرژی، رویکردی آسیب‌رسان به محیط‌زیست خواهد بود» (ص۲۴۲). از قرار معلوم، برای مارکس «مبرهن است که کار معیشتی انسان را در بند طبیعت قرار می‌دهد که همین امر، او را از این‌که انسانیت حقیقی و تمام‌وکمالش را بروز دهد باز می‌دارد؛ ازاین‌رو، تنها زمانی می‌توان انسان را واجد احاطه بر طبیعت و تمام‌وکمال انسانی قلمداد کرد که بر ضرورتِ صرفِ زمان برای کار معیشتی غلبه کرده باشد» (ص۲۴۲). واکر (۱۹۷۹) نیز با شدت‌وحدت کمتری، به تنشی اشاره می‌کند که از نظر او بین دو رویکردِ مارکس وجود دارد؛ تصور او از زمانِ فراغتِ گسترده، که «مشخصاً حاکی از آن است که می‌بایست منابعی فراتر و بیشتر از حداقل لازم برای بقا وجود داشته باشد»، و (به‌زعم واکر) ناتوانی مارکس برای «اشاره به … محدودیت‌های موجود در رابطه با منابع طبیعیِ در دسترس» (واکر،۱۹۷۹: ۲۴۲-۲۴۳).
  11. در بخش پیشین مقاله به اندازه‌ی کافی در رد تصوراتی از این دست گفتیم که مارکس و انگلس اهمیتی به مدیریت منابع در کمونیسم نمی‌دادند و پیش‌بینی می‌کردند که شاهد جدایی‌ای فزاینده بین توسعه‌ی انسانی از طبیعت به معنای دقیق کلمه باشیم. اما هم‌چنین باید اشاره کنیم که منتقدان [مارکس و انگلس] رابطه‌ی بین زمان فراغت و کار را در کمونیسم به خطا سرشت‌نمایی کرده‌اند. درست است که نزد مارکس، «توسعه‌ی انرژیِ انسانی که هدفی فی‌نفسه محسوب می‌شود … وابسته به [توسعه در سطحی] فراتر از سپهر بالفعلِ تولید مادی است»، یعنی در سطحی فراتر از آن‌چه که ذیل آن، «این ضرورت و ملاحظاتِ پیش‌پاافتاده هستند که کار را تعیّن می‌بخشند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۲۰). اما برای مارکس، این «قلمرو آزادی … صرفاً همراه با قلمرو ضرورت، در مقام بنیاد آن، است که می‌تواند شکوفا شود» (همان:۸۲۰)، و رابطه‌ی این قلمرو، برخلاف آن‌چه منتقدانِ زیست‌محیطی ادعا می‌کنند، به‌هیچ وجه رابطه‌ای مبتنی بر صرفِ تقابل نیست. به قول مارکس، «سرشت آزادانه … و کاملاً متمایزِ» کارِ بلاواسط هم‌بسته، در شرایطی که «زمان کار به میزانی معمولی کاسته شده است و به‌علاوه، کار دیگر {از چشم‌اندازِ کلیتِ تولیدکنندگان} کاری نیست که برای دیگری انجام شود»، به این معناست که «زمان کار بلاواسطه دیگر نمی‌تواند در تضادی انتزاعی با زمان فراغت قرار بگیرد، تضادی که زمانی‌که از چشم‌انداز اقتصادِ بورژوایی بنگریم، زمان کار و زمان فراغت واجد آنند» (مارکس،۱۹۷۱: ۲۵۷، ۱۹۷۳: ۷۱۲):

«وقت آزاد ــ که هم وقت فراغت است و هم وقت فعالیت‌های پیشرفته‌تر ــ طبعاً دارنده‌ی آن را به سوژه‌ی دیگری بدل می‌کند؛ و آنگاه به‌عنوان این سوژه‌ی دیگر است که دارنده‌ی وقت آزاد به فرایند تولید بی‌واسطه وارد می‌شود. ‹سوژه‌ای که› عبارت است از هم‌هنگامی انضباط، در عطف به انسانی که خواهد آمد، با اجرای کار و علم کاربردی و تجربی، علمی به لحاظ مادی خلاق و خود‌شیئیت‌بخش، در عطف به انسان تاکنونی، که ذهنش مخزن دانش انباشته‌ی جامعه است» (مارکس،۱۹۷۳: ۷۱۲).

  1. در تصور مارکس، ارتقای توسعه‌ی آزاد انسانی از رهگذر فروکاستن زمان کار، هم‌سو با توسعه‌ی ظرفیت‌های انسانی در قلمرو تولید قرار می‌گیرد، قلمرویی که کماکان به‌مثابه «سوخت‌وسازِ» جامعه و طبیعت تجلی می‌یابد. تأکید مارکس بر آموزشِ «نظری و عملی» و بیگانگی‌زدایی از علم در برابر تولیدکنندگان، کاملاً مرتبط با همین پیوند است (نک به بخش دو). مارکس این انتشار و توسعه‌ی فزاینده‌ی دانش علمی را که شکل تازه‌ی ترکیبی از علم طبیعی و اجتماعی می‌داند و پیش‌بینی می‌کند که علم طبیعی … مبنایی برای علم انسانی خواهد شد، همان‌گونه که همین حالا هم، هرچند در شکلی بیگانه، مبنایی برای حیات بالفعل انسانی شده است. وجود یک مبنا برای حیات و مبنایی دیگر برای علم چیزی نیست جز دروغی پیشینی … علم طبیعی با گذشت زمان علم انسان را نیز در خود جذب می‌کند، همان‌طور که علم انسان نیز علم طبیعی را در خود جذب خواهد کرد: تنها یک علم وجود خواهد داشت (مارکس،۱۹۶۴: ۱۴۳، تأکیدها در متن اصلی).
  2. مسلماً این وحدت درونیِ علم اجتماعی و طبیعیْ پیامد منطقی وحدت درونیِ بشریت و طبیعت است. ازهمین‌رو، مارکس و انگلس «تنها علمی یگانه را به رسمیت می‌شناختند، علم تاریخ. علمی که بتواند از دو جنبه به تاریخ نظر بیافکند و آن را به تاریخ طبیعت و تاریخ انسان تفکیک کند. بااین‌همه، این دو جنبه جدایی‌ناپذیرند؛ مادامی که انسان وجود داشته است، تاریخ طبیعت و تاریخ انسان به یک‌دیگر وابسته بوده‌اند» (۱۹۷۶: ۳۴).
  3. خلاصه، بنیان‌گذارانِ مارکسیسم زمان کار کاهش‌یافته در کمونیسم را بر مبنای جدایی‌ای فزاینده بین توسعه‌ی انسانی دربرابر طبیعت تصور نمی‌کردند. [۱۴] آن‌ها زمان فراغتِ گسترده‌ را زمانی نمی‌دانستند که باید با عیاشی‌های متکی بر مصرف محض‌خاطر مصرف پر شود؛ بلکه زمان کار کاهش‌یافته نزد آنان شرطی ضروری بود برای توسعه‌ی فکری افراد اجتماعی که قادرند بر نیروهای از لحاظ علمی توسعه‌یافته‌ی طبیعت و کار اجتماعی، به‌شیوه‌ای که از لحاظ زیست‌محیطی و انسانی عقلانی باشد، تسلط یابند. در این بستر، «افزایش زمان فراغت» هم‌چون «زمانی برای توسعه‌ی تمام‌وکمالِ فرد» جلوه می‌کند، فردی که قادر است «تاریخِ خود را در مقام یک فرایند درک کند و طبیعت را (که به یکسان هم‌چون قدرت عملی بر طبیعت نمایان می‌شود) به‌عنوان کالبد واقعی خود به رسمیت بشناسد» (مارکس، ۱۹۷۳: ۵۴۲؛ تأکید در متن اصلی). توسعه‌ی فکریِ تولیدکنندگان در خلال زمان فراغت و زمان کار، مشخصاً محور اصلی فرایندی است که از رهگذر آن، «سرشت اجتماعیِ» کارِ کمونیستی «در فرایند تولید … اصل قرار داده می‌شود، آن هم نه به‌شکلی صرفاً طبیعی و خودانگیخته، بلکه به‌عنوان فعالیتی که تمامی نیروهای طبیعت را به قاعده در می‌آورد» (همان:۶۱۲). این فرایند نه‌تنها هیچ ربطی به ضدیت با محیط‌زیست ندارد، بلکه به نحوی است که تولیدکنندگان و اجتماعات‌شان را از لحاظ نظری و عملی بیش از پیش نسبت به ثروت‌های طبیعی در مقام شرط ابدیِ تولید، زمان فراغت و خودِ حیات انسانی آگاه می‌سازد.
  4. هم‌چنین به‌نظر می‌رسد که منتقدان زیست‌محیطیْ ظرفیتِ زمان فراغتِ افزایش‌یافته را در جهتِ کاهشِ فشار تولید بر محیط طبیعی، فراموش کرده‌اند. به‌طور مشخص، مادامی که به‌جای افزایش مصرف مادی، تولیدکنندگان را از کاهش زمان کار بهره‌مند سازیم، بالا رفتن بارآوری کار اجتماعی نیازی به افزایش ظرفیت صرف مواد و انرژی ندارد. بااین‌همه، این جنبه از زمان فراغت به‌مثابه‌ مقیاسی برای ثروت، بهتر از همه در بسترِ دگرگونیِ نیازهای انسانی در کمونیسم قابل مشاهده است.

سه. ثروت، نیازهای انسانی و هزینه‌ی کار

  1. ممکن است برخی چنین استدلال کنند که مادامی که تصور مارکس از کمونیسم مقوم نوعی درک مشترک از مسئولیت در قبال طبیعت است، این مسئولیت در پیوند با درکی ضد‌محیط‌زیستی از طبیعت باقی خواهد ماند که عمدتاً طبیعت را ابزار یا ماده‌ی کار انسانی تلقی می‌کند. برای مثال، آلفرد اشمیت خاطرنشان می‌سازد که «هنگامی‌که مارکس و انگلس از غارتِ نامقدسِ طبیعت شکایت می‌کنند، نه نگرانِ خود طبیعت که نگرانِ ملاحظات مربوط به فایده‌ی اقتصادی‌ هستند» (اشمیت،۱۹۷۱: ۱۵۵). روتلی اذعان می‌کند که نزد مارکس، «طبیعت ظاهراً در بستری مشخص و تنها مادامی مورد احترام قرار می‌گیرد، که به کاردستی و دست‌سازِ انسان و [محملی] برای خودبیان‌گریِ او، و از همین‌رو، بازتابی از انسان و بخشی از هویت او، بدل شود» (روتلی،۱۹۸۱: ۲۴۳، تأکیدها در متن اصلی).
  2. از بحث پیشین ما باید مشخص شده باشد که هرگونه دوگانه‌انگاری بین «فایده‌ی اقتصادی» و «خودِ طبیعت» امری است که هیچ جایی در ماتریالیسم مارکس ندارد. نکته‌ای که مربوط به این بحث است، از این قرار است که برداشت مارکس از ثروت یا ارزش مصرفی، «طیف متنوعی از نیازهای انسانی» را در بر می‌گیرد، خواه این نیازها مادی باشند، خواه فرهنگی و خواه زیباشناختی (مارکس،۱۹۷۳: ۵۲۷). [۱۵] در این فهم گسترده از توسعه‌ی انسان، «ارزش مصرف … را می‌توان به صورت کاملاً عام به عنوان وسایل حیات سرشت‌نمایی کرد» (مارکس،۱۹۸۸: ۴۰، تأکید در متن اصلی). دیوید پِپِر به درستی چنین جمع‌بندی می‌کند که «مارکس طبیعت را برای انسان‌ها واجد نقشی «ابزاری» نمی‌دانست، اما ارزش ابزاری نزد او … شامل طبیعت به‌مثابه‌ منبعِ ارزش‌های زیباشناختی، علمی و اخلاقی می‌شود» (پپر،۱۹۹۳: ۶۴).

۴۹.در رابطه با [مقوله‌ی] «دست‌سازِ انسان»، مارکس برداشتی دوگانه از کار و طبیعت ندارد که بر اساس آن کار صرفاً طبیعت را نیز دربربگیرد. او بر این امر پافشاری می‌کند که ظرفیت انسان برای کار، یا نیروی کار، به‌خودی‌خود «یک ابژه‌ یا چیز طبیعی، هرچند چیزی زنده و آگاه» قلمداد می‌شود؛ از همین‌رو، کار فرایندی است که در آن کارگر «در تقابل با طبیعت، به‌مثابه‌ یکی از نیروهای خودش، قرار می‌گیرد» و «محصولاتِ طبیعت را به‌شکلی سازگارشده با نیازهای خود تصاحب می‌کند» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۲۰۲، ۱۷۷؛ تأکیدها از من است). مارکس کار را «فرایندی» می‌داند «که انسان و طبیعت هردو در آن مشارکت می‌کنند … شرط ضروریِ مبادله‌ی موثر مواد بین انسان و طبیعت» در تولید (ص۱۷۷، ۱۸۳- ۱۸۴). کار به‌مثابه «شرطِ عامِ برهم‌کنش سوخت‌وسازی میان طبیعت و انسان»، عبارت است از «شرطی طبیعی برای حیات انسانی … که به همان اندازه که از تمامی اشکال اجتماعیِ خاصِ حیات انسانی مستقل است، در تمامی آن‌ها نیز مشترک است» (مارکس،۱۹۸۸: ۶۳). مسلماً، کار تنها بخشی از «سوخت‌وساز عامِ طبیعت» است و مارکس اصرار دارد که «زمین … مستقل از انسان نیز وجود دارد» (همان:۶۳؛ مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۱۸۳). در این معنای هستی‌شناختی، در رویکرد مارکس «اولویتِ طبیعت بیرونی مورد حمله قرار نمی‌گیرد»، حتی به‌رغم این‌که او بر اهمیت مناسبات اجتماعی در ساخت‌بخشی به «سوخت‌وسازِ» مولد بین انسان و طبیعت پافشاری می‌کند (مارکس و انگلس،۱۹۶۷: ۴۶). [۱۶]

  1. اما چه توضیحی می‌توان در رابطه با ارجاعاتِ بدنامِ مارکس و انگلس به رشدِ مداومِ تولید ثروت در کمونیسم داد؟ آیا این موارد ذاتاً در ضدیت با محیط‌زیست قرار ندارند؟ در این رابطه باید تأکید کرد، که این قبیل پیش‌بینی‌های مربوط به رشد از سوی مارکس، همواره در پیوندی تنگاتنگ با تصور او از توسعه‌ی آزادانه‌ و همه‌جانبه‌ی انسان قرار داشته است و نه با [صرفِ] رشد تولید و مصرف مادی به صورت فی‌نفسه. به این ترتیب، این موارد همواره به رشد ثروت در معنای عام (شامل گسترشِ زمان فراغت) اشاره دارند و به فرآوریِ صنعتیِ شرایط طبیعی (ظرفیت صرف مواد و انرژی) محدود نمی‌شوند. [۱۷] برای مثال، مارکس در بحث از «مرحله‌ی عالی‌ترِ جامعه‌ی کمونیستی»، معیارِ «هرکس بنا به نیازش» را مشروط به وضعیتی می‌سازد که در آن «تبعیتِ برده‌سازِ افراد از تقسیم کار، و همراه با آن، تضاد بین کار فیزیکی و کار فکری از میان رفته باشد، آن‌جاست که کار دیگر نه صرفِ وسیله‌ی زندگی، بلکه خود به ضرورت اصلیِ زندگی بدل می‌شود؛ یعنی زمانی که نیروهای مولد نیز همراه با توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی فرد، افزایش یافته‌اند» (مارکس،۱۹۶۶: ۱۰). انگلس نیز به شکلی مشابه، به «رشدِ عملاً بدون‌محدودیتِ تولید» اشاره می‌کند، اما سپس برداشتش از «عملاً» را بر مبنای اولویتِ «تأمینِ تمامی اعضای جامعه …» تعریف می‌کند، «هستی‌ای که [شاید] از منظر مادی به صورت کامل بسنده نباشد … اما برای آنان ضامن توسعه‌ی کاملاً بلاقیدِ ظرفیت‌های جسمانی و ذهنی آنان است» (انگلس،۱۹۳۹: ۳۰۹). چنین توسعه‌ی انسانی‌ای لزوماً شامل رشدِ بدون محدودیتِ مصرفِ مادی نیست.
  2. به نظر مارکس، «گسترشِ فزاینده‌ی فرایند بازتولید» در کمونیسم، شامل کلیتِ «فرایند زندگیِ جامعه‌ی تولیدکنندگان» می‌شود و چنان‌که پیشتر گفتیم، او مشخصاً بر «ماده و مزایای» این «توسعه‌ی اجتماعی» بر مبنای شروطِ توسعه‌ی انسانی تمام‌وکمال انگشت می‌گذارد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۹، ۲۵۰، تأکیدها در متن اصلی). تصورِ مارکس و انگلس از کمونیسم به‌مثابه «سامانی از تولید و مراودات که ارضای معمولِ نیازها را امکان‌پذیر می‌سازد، … نیازهایی که حدودشان را فقط خود نیازها تعیین می‌کنند»، به این معنا نیست که با ارضای تمام‌وکمالِ تمام انواع نیازهایی سروکار داریم که دائماً بی‌هیچ محدودیتی گسترش می‌یابند (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۲۷۳):

«سامانِ کمونیستی تأثیری دوگانه بر امیالی دارد که مناسباتِ کنونی در افراد پدید می‌آورند؛ برخی از این امیال ــ مثلاً امیالی که در تمامی مناسبات وجود دارند و تنها در مناسباتِ اجتماعیِ مختلف، شکل و جهت‌شان تغییر می‌کنند ــ صرفاً توسط نظام اجتماعی کمونیستی دگرگون می‌شوند، چراکه از فرصتِ بسط‌وگسترش به‌شکلی معمولی برخوردار می‌شوند؛ اما شرایط وجودِ دیگر امیال ــ مثلاً نیازهایی که منحصراً از یک نوع مشخص جامعه و شرایط تولید و مراوداتِ مشخصی نشئت می‌گیرند ــ به‌کلی از بین خواهد رفت. این‌که در یک جامعه‌ی کمونیستی کدام‌یک از امیال صرفاً تغییر می‌کنند و کدام‌یک از میان می‌روند، فقط در عمل قابل‌تعیین است» (همان: ۲۷۳).

  1. ‌چنان‌که ارنست مندل اشاره می‌کند، این رویکردِ مبتنی برتوسعه‌ی انسانی و اجتماعی نسبت به ارضای نیازها، رویکردی است که با «تصور پوچِ … وفورِ» بی‌قیدوشرطی که اغلب به مارکس نسبت می‌دهند، یعنی وجودِ «دسترسیِ نامحدود به عرضه‌ی بی‌پایانِ تمامی کالاها و خدمات» کاملاً متفاوت است (مندل،۱۹۹۲: ۲۰۵). [۱۸] هرچند ارضای نیازها در کمونیسم با «تعریفِ وفور {به‌مثابه‌} اشباع تقاضا» سازگار است، این تعریف را باید در بستر «سلسله‌مراتبی از نیازهای اولیه و ثانویه» قرار داد، سلسله‌مراتبی «که با رشد تمدن و نیازهای تجملی، غیرضروری و حتی مضر به امری ضروری بدل می‌شود» (همان: ۲۰۶- ۲۰۷، تأکیدها از متن اصلی). توسعه‌ی انسانی در دیدگاه مارکس از اساس نوعی اشباعِ نیازهای اولیه را پیش‌بینی می‌کند که با گسترشِ تدریجی این اشباع به سطح نیازهای ثانویه همراه است، نیازهایی که از رهگذر زمان فراغتِ گسترده و کنترلِ جمعی اجتماعِ کارگری بر تولید، بسط‌وگسترش اجتماعی می‌یابند، [اما خبری از] اشباع کاملِ تمامی نیازهای ممکن نیست (مقایسه کنید با شرمان،۱۹۷۰).
  2. اینک می‌توان از لحاظ زیست‌محیطی، اهمیت تمام‌وکمال زمان فراغت را به‌مثابه‌ مقیاسی برای ثروت کمونیستی درک کرد. مشخصاً، اگر نیازهای ثانویه‌ای که توسعه یابند و در طول زمان فراعت ارضا می‌شوند، کم‌تر به مواد و انرژی نیاز داشته باشند، افزایش اهمیت آن‌ها در کلِ نیازها، درصورت یکسان ماندن سایر شرایط، منجر به کاهشِ فشار تولید بر شرایط طبیعی می‌شود. این امر از آن‌رو اساسی تلقی می‌شود که به نظر مارکس، تولیدکنندگان از امنیت مادی نوپای خود و زمان فراغت گسترده استفاده می‌کنند تا به طیف گوناگونی از اشکالِ فکری و زیباشناختیِ خودشکوفایی بپردازند. [۱۹] فرصت‌های بزرگ‌تری که کنترلِ واقعیِ اجتماع کارگری فراهم خواهند آورد تا افراد به مشارکت‌کنندگانِ آگاه در زندگی اقتصادی سیاسی و فرهنگی بدل شوند، بیش از پیش باعث رشد این گونه نیازهای ثانویه خواهند شد.
  3. مسلماً کار (همراه با طبیعت) کماکان منبع اساسیِ ثروت در کمونیسم باقی خواهد ماند. این امر، به‌علاوه‌ی اولویتِ زمان فراغت گسترده، به این معناست که میزان کار اجتماعیِ صرف‌شده در تولید کالاها و خدماتِ مختلف هم‌چنان معیاری مهم در [محاسبه‌ی] هزینه‌‌ی آن‌ها خواهد بود: [۲۰]

«اگر ما تولید اشتراکی را پیش‌فرض قرار دهیم، عامل زمان طبعاً اساسی باقی می‌ماند. جامعه هر چه زمان کمتری برای تولید غله، دام و غیره نیاز داشته باشد، زمان بیشتری را برای سایر تولیدات، مادی یا معنوی، در اختیار خواهد داشت. همانطور که همه‌جانبگی تکامل فرد، لذت‌هایش و فعالیت‌هایش به صرفه‌جویی در زمان وابسته است. سرانجام همه‌ی اقتصاد در اقتصاد زمان مضمحل می‌شود. جامعه همچنین باید وقت خود را به نحو مناسبی به تحصیل تولیدی اختصاص دهد که با کل نیازهایش منطبق باشد، همانطور که فرد باید وقت خود را به نحوی درست و به نسبت‌هایی مناسب به کسب دانش اختصاص دهد یا شایستگی و توانایی خود را در انجام کارهایی که از او انتظار می‌رود، ارتقا بخشد. بنابراین، تنظیم زمان و نیز توزیع بابرنامه‌ی زمانِ کار در شاخه‌های گوناگون تولید، نخستین قانون اقتصادی بر پایه‌ی تولید اشتراکی است. در آنجا به قانونی با درجات بسیار بالایی از اهمیت تبدیل می‌شود» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۷۲ـ۱۷۳).

  1. بااین‌حال، مارکس بلافاصله اضافه می‌کند که اقتصاد زمان در کمونیسم، «اساساً با اندازه‌گیریِ ارزش‌های مبادله‌ای (کار یا محصولات کار) توسط زمان کار متفاوت است» (همان: ۱۷۳). مثلاً، استفاده‌ی کمونیسم از زمان کار به‌مثابه مقیاسِ هزینه، امری است «که از رهگذر کنترل مستقیم و آگاهانه‌ی جامعه بر زمان کارش … حاصل شده است، ــ مسئله‌ای که تنها در صورت وجود مالکیت اشتراکی امکان‌پذیر است»؛ برخلاف وضعیتِ سرمایه‌داری که در آن «تنظیمِ» زمان کار اجتماعی تنها به‌شکلی غیرمستقیم و «از رهگذرِ تغییراتِ قیمتِ کالا» میسر است (نامه‌ی مارکس به انگلس، ۸ ژانویه‌ی ۱۸۶۸، در مالکس و انگلس [۱۹۷۵: ۱۸۷]). از این مهم‌تر، اقتصادِ زمان کار در کمونیسم در خدمتِ ارزش مصرفی قرار خواهد داشت، به‌ویژه در خدمتِ گسترشِ زمان فراغت، درحالی‌که اقتصاد زمانِ سرمایه‌داری به‌نحوی ترتیب یافته تا زمانِ کار مازادی را که تولیدکنندگان صرف می‌کنند افزایش دهد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۲۶۴؛ ۱۹۷۳: ۷۰۸).
  2. علاوه‌براین، مارکس و انگلس زمان کار را به عنوان یگانه راهنمای تصمیمات مربوط به تخصیص منابع در کمونیسم معرفی نمی‌کنند: آن‌ها صرفاً اشاره می‌کنند که این عامل می‌تواند مقیاسی مهم برای [محاسبه‌ی] هزینه‌های اجتماعیِ انواع گوناگون تولید باشد. چنین اشاراتی: «تولیدی که … به کنترلِ ازپیش‌تعیّن‌بخش و واقعیِ جامعه درآمده باشد … رابطه‌ای را بین حجم زمان کار اجتماعیِ به کار رفته در تولید کالاهایی مشخص و حجم نیازهای اجتماعی‌ای که این کالاها باید ارضا کنند برقرار می‌سازد» به هیچ‌وجه دال بر این نیست که در این روایت به هزینه‌های زیست‌محیطی توجه نشده است (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۱۸۷). [۲۱]
  3. اگر دنبال شاهد قوی‌تری هستیم که مارکس و انگلس کمونیسم را [نظامی] نمی‌دیدند که کمینه‌ی هزینه‌ی کار را نسبت به اهداف زیست‌محیطی در اولویت قرار می‌دهد، کافی است به پافشاری آن‌ها بر «الغای تضاد بین شهر و روستا» به‌مثابه «ضرورتی بلافصل … برای تولید و هم‌چنین، سلامت عمومی» اشاره کنیم (انگلس، ۱۹۳۹: ۳۲۳). مارکس و انگلس با مشاهده‌ی تمرکز صنعت و جمعیت در شهرها، کشاورزیِ صنعتی‌شده و ناتوانی در بازیافتِ پس‌ماندهای انسانی و حیوانی که همگی از لحاظ زیست‌محیطی مواردی مخرب محسوب می‌شدند، از همان آغاز به‌مثابه «یکی از نخستین شروط زندگیِ اشتراکی»، بر «الغای تضاد بین شهر و روستا» تأکید داشتند (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۷۲). چنان‌که انگلس بعدها این موضوع را بیان کرد: «تنها در صورتی می‌توان به آلوده‌سازی فعلیِ هوا، آب و خاکْ پایان داد که» ذیل «یگانه برنامه‌ای وسیع، به ادغامِ شهر و روستا پرداخت» (انگلس، ۱۹۳۹: ۳۲۳). او به‌‌رغم هزینه‌ای که این برنامه می‌توانست از لحاظ افزایش زمان کار بر جامعه بار کند، این ادغام را اقدامی می‌دانست «که آرمان‌شهرباورانه بودن آن بیش‌تر یا کمتر از الغای تضاد بین سرمایه‌دار و کار مزدی نیست»؛ این اقدام حتی «خواست عملی تولید صنعتی و نیز کشاورزی» بود (انگلس،۱۹۷۹: ۹۲). مارکس در شاهکارش، کمونیسم را [جامعه‌ای می‌دانست] بناشده بر «سنتزی عالی‌» از «رشته‌ی قدیمی وحدتی که کشاورزی و تولید مانوفاکتوری را در طفولیت خود بهم پیوند می‌داد». این وحدت تازه در جهتِ «استقرار مجددِ شرایطِ طبیعیْ‌ رشد‌یافته‌ی لازم برای حفظِ گردشِ ماده … ذیل شکلی متناسب با توسعه‌ی تمام‌وکمالِ تبار انسانی» عمل خواهد کرد (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۰۵-۵۰۶). از همین‌رو، انگلس این تصورِ دورینگ را به سخره می‌گیرد «که وحدت بین کشاورزی و صنعت به‌رغم هرچیز ادامه پیدا خواهد کرد، حتی اگر برخلاف ملاحظات اقتصادی باشد، گویی که نوعی ایثار اقتصادی در کار است!» (انگلس، ۱۹۳۹: ۳۲۴؛ تأکید در متن اصلی). آشکار است که مارکس و انگلس با کمال میل می‌پذیرند که در ازای [استقرار نوعی] تولید که از لحاظ زیست‌محیطی استوارتر باشد، زمان کار اجتماعی افزایش یابد.
  4. با این‌همه، ضرورتی ندارد که تصوری را که منتقدان زیست‌محیطیِ مارکس بارها و بارها تکرار کرده‌اند بپذیریم، یعنی این تصور که تضادی ذاتی بین کاهش هزینه‌ی کار و ملاحظات زیست‌محیطی وجود دارد. کمونیسمی که مارکس در نظر دارد، هم پایانی است بر هدر دادن منابع طبیعی و هم کاری که ملازم «نظام رقابت پرهرج‌ومرج» سرمایه‌داری است و «میزان گسترده‌ی اشتغال … [که این‌ها همه] به‌خودی‌خود اموری سطحی محسوب می‌شوند» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۳۰). با به‌کارگیری یک نظام مبتنی بر برنامه‌ی تخصیص کار و بهره‌برداری از زمین، می‌توان بسیاری از ارزش‌های مصرفی‌ای را که در ضدیت با محیط‌زیست قرار دارند کنار گذاشت یا تا حد زیادی کاهش داد، یعنی کاهش مواردی هم‌چون تبلیغات، فرآوری و بسته‌بندیِ زیاده‌ازحدِ مواد غذایی و دیگر کالاها، منسوخ کردنِ خودخواسته‌ی کالاها [مانند رایانه‌، گوشی هوشمند و تبلت] و خودرو. تمامی این ارزش‌های مصرفی اموری «ضروری» برای سرمایه‌داری محسوب می‌شوند، اما از منظر پایداری زیست‌محیطی، این موارد بازنمای «تکان‌دهنده‌ترین نوع غارتِ توان کار و وسایل اجتماعیِ تولید» هستند (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۳۰؛ مقایسه کنید با، والیس،۱۹۹۳؛ ۲۰۰۱).

چهار. سرمایه‌داری، کمونیسم و کشاکش بر سر توسعه‌ی انسانی

  1. مارکس استدلال می‌کند که «اگر نتوانیم در دلِ وضعیت فعلی جامعه، شرایط مادی تولید و مناسبات مبادله‌ای متناظری را بیابیم که پیش‌شرط جامعه‌ای بی‌طبقه است، آن‌گاه تمامی تلاش‌ها برای ویران کردن این جامعه تلاش‌هایی دون‌کیشوت‌وار خواهد بود» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۹). او «توسعه‌ی نیروهای مولدِ کار اجتماعی» را «وظیفه‌ی تاریخی و توجیه [وجودِ]» سرمایه‌داری می‌داند، «… شیوه‌ای که [سرمایه‌داری] از آن طریق الزامات مادیِ یک شیوه‌ی تولید عالی را فراهم می‌آورد» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد سوم: ۲۵۹). خلاصه، «وحدت اولیه‌ی بین کارگر و شرایط تولید … تنها بر مبنای مادی‌ای که سرمایه پدید می‌آورد، می‌تواند از نو استقرار یابد» (مارکس، ۱۹۷۱: ۴۲۲- ۴۲۳).
  2. منتقدان زیست‌محیطیِ مارکسیسم، بارها و بارها در این دست احکامْ شواهدی را یافته‌اند مبنی بر تصدیق غیرانتقادیِ [این ویژگیِ] ضدزیست‌محیطیِ سرمایه‌داری که طبیعت را تابعِ اهداف انسانی می‌کند ــ تبعیتی که در کمونیسم مارکس نیز ادامه خواهد یافت. برای مثال، تد بنتون، اذعان دارد که مارکس نیز با تلقیِ سرمایه‌داری به‌مثابه‌ [بستری] «که شرایط لازم برای رهاسازی آتی انسانی را آماده می‌کند»، در همان «غفلتی نسبت به محدودیت‌های طبیعی» شریک می‌شود «که [ویژگی] ایدئولوژیِ خودانگیخته‌ی صنعت‌گراییِ سده‌ی نوزدهم به‌شمار می‌آمد» (بنتون، ۱۹۸۹: ۷۴، ۷۷؛ هم‌چنین نک به مک‌لاولین، ۱۹۹۰: ۹۵؛ مینیونه، ۱۹۹۳: ۸۶). این نقد را نیز می‌توان نسخه‌ی زیست‌محیطیِ همان مضمونی دانست که [ادعا می‌کرد] مارکس می‌پنداشت، «مسئله‌ی تولید از سوی سرمایه‌داری «حل» شده است» بنابراین، ضرورتی ندارد که کمونیسم «مسئله‌ی تخصیصِ منابع کم‌یاب را جدی بگیرد» (نووه، ۱۹۹۰: ۲۳۰).
  3. در بخش سوم این مقاله نشان دادیم که مارکس و انگلس تا چه اندازه نسبت به مدیریت منابع طبیعی، و ریشه‌ای‌تر از آن، نسبت به بیگانه‌زداییِ طبیعت دربرابر تولیدکنندگان در کمونیسم دغدغه داشتند. اینجاست که معلوم می‌شود منتقدانِ زیست‌محیطی مارکس هم‌چنین در فهمِ برداشت‌های او نسبت به توسعه‌ی سرمایه‌داری و گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم نیز به خطا رفته‌اند.
  4. از منظر مارکس، سرمایه‌داری دقیقاً چه ظرفیت تاریخی‌ای را پدید می‌آورد؟ آیا این ظرفیت به توسعه‌ی تولید و مصرف انبوه به میزانی که کم‌یابی از میان می‌رود مربوط می‌شود؟ در حقیقت خیر. در وهله‌ی نخست، سرمایه‌داری با توسعه‌ی نیروهای مولد امکانی را برای پدید آمدن نظامی فراهم می‌کند «که در آن اجبار و انحصاری‌سازیِ توسعه‌ی اجتماعی (از جمله، مزایای مادی و فکری این توسعه) از سوی یک بخش از جامعه و به ضرر دیگری، از میان برداشته شود»، آن‌هم تااندازه‌ای از رهگذرِ «کاستن بخش بیشتری از زمانی که به‌صورت کلی به کار مادی معطوف می‌شود» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۹). خلاصه، سرمایه‌داری با توسعه‌ی ظرفیت‌های مولد انسان، هرچند کم‌یابی به معنای دقیق کلمه را بلاموضوع نمی‌سازد (یعنی به معنای ارضای تمامی نیازهای مادی ممکن)، اما اُس‌واساسِ کم‌یابی را در زمینه‌ی نابرابری‌های طبقاتی در فرصت‌های مربوط به توسعه‌ی انسانی، از میان برمی‌دارد. چنان‌که مارکس اشاره دارد، «هرچند در ابتدا توسعه‌ی ظرفیت‌های نوعِ انسانی به هزینه‌ی اکثریت افراد و حتی طبقات انسانی تمام می‌شود، دست‌آخر [موفق می‌شود] به گسستی از این تناقض و تعارض با توسعه‌ی افراد دست پیدا کند» (مارکس، ۱۹۶۸: ۱۱۸).
  5. دوم، سرمایه‌داری موجب تشدیدِ اشکال کم‌تر محدودِ توسعه‌ی انسانی می‌شود، تا آن‌جا که تولید را به فرایندی بدل می‌کند که هر دم اجتماعی‌تر می‌شود، «نظامی از سوخت‌وساز اجتماعی کلی، نظامی از مناسبات عام، نظامی از نیازهای همه‌جانبه و ظرفیت‌های عام» (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۸). تنها با چنین تولید اجتماعی‌شده‌ای است که می‌توان به چنین چشم‌اندازی دل بست: «فردیت آزادی که مبتنی بر توسعه‌ی عامِ افراد و تبعیت آن‌ها از بهره‌وری اشتراکی و اجتماعی‌شان، در مقام ثروت اجتماعی خودشان، است» (همان:۱۵۸). نزد مارکس، توسعه‌ی «عام‌بودگی مراودات، و از همین‌رو، بازار جهانی» از سوی سرمایه‌داری، دلالتی است تلویحی بر «امکانِ توسعه‌ی عامِ فرد» (همان: ۵۴۲). مثل همیشه، مارکس با در نظر داشتنِ توسعه‌ی انسانی همه‌جانبه (و نه صرفِ رشد تولید و مصرف به‌خودی‌خود) است که از «عام‌بودگی نیازهای فردی، ظرفیت‌ها، کامجویی‌ها، نیروهای مولد و غیره‌ای که از رهگذر مبادله‌ی عام» در سرمایه‌داری «پدید آمده‌اند» به ستایش می‌پردازد (همان: ۴۸۸). همین موضوع درباره‌ی مناسبات افراد و طبیعت نیز صادق است. ظرفیتی که مارکس در سرمایه‌داری می‌بیند، به تبعیت یک‌جانبه‌ی انسان از طبیعت یا جدایی از آن مربوط نمی‌شود، بلکه به امکان دست‌یابی به مناسباتی میان بشر و طبیعت باز می‌گردد که از محدودیت کمتری برخوردار باشد. تنها در مقایسه با این مناسبات غنی‌تر و عام‌تر بین انسان و طبیعت است که «تمامی مناسبات پیشین هم‌چون صرف تحولاتِ محلیِ بشریت و در مقام مناسبات طبیعت‌ـ‌بندگی جلوه می‌کنند» (همان: ۴۰۹- ۴۱۰؛ تأکیدها در متن اصلی). در شیوه‌های تولید پیشین، «نگرشِ محدود انسان‌ها به طبیعت رابطه‌ی محدودشان با یک‌دیگر را تعیین می‌کرد و رابطه‌ی محدودشان با یک‌دیگر نیز تعیین‌کننده‌ی رابطه‌ی محدود بشر با طبیعت بود» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۵۰، مقایسه کنید با، مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۷۹).
  6. واکاوی مارکس تنها در صورتی ذاتاً ضدمحیط‌زیستی تلقی می‌شد که به‌صورت غیرانتقادی تصاحب شرایط طبیعی از سوی سرمایه را تصدیق می‌کرد. درواقع، مارکس عمیقاً بر «شکل بیگانه‌ی شرایط عینیِ کار»، از جمله طبیعت، در جامعه‌ی سرمایه‌داری تأکید دارد (مارکس،۱۹۹۴: ۲۹). او اصرار دارد که بیگانگیِ «توان اجتماعی کار به صورت عام» در سرمایه‌داری، دربرگیرنده‌ی «نیروهای طبیعی و دانش علمی [نیز] می‌شود» (همان: ۲۹). در نتیجه، از منظر او، «نیروهای طبیعت و علم … در مقام نیروهای سرمایه در برابرِ کارگران قرار می‌گیرند» (مارکس،۱۹۶۳: ۳۹۱، تأکیدها در متن اصلی). درواقع، در سرمایه‌داری، «علم، نیروهای طبیعی و محصولات کار در مقیاس وسیع» عمدتاً «به‌عنوان وسایلی برای استثمارِ کار، وسایلی برای تصاحت کارِ مازاد» به‌کار گرفته می‌شوند (همان: ۳۹۱-۳۹۲، تأکیدها در متن اصلی). هم‌چنین، نقد مارکس از تصاحب شرایط طبیعی از سوی سرمایه نیز به استثماری که کارگران در تولید مستقیماً از آن در رنج بودند و محدودیت‌هایی که این موضوع برای مصرف آن‌ها به دنبال داشت، منحصر نمی‌شد. چنان‌که فاستر (۲۰۰۰) نشان داده است، مارکس درک عمیقی از «گسست سوخت‌وسازی» عام‌تری داشت که سرمایه‌داری بین بشریت و طبیعت ایجاد کرده است، شکافی که تقسیم کار متضادِ بین شهر و روستا و «گسستِ ترمیم‌ناشدنی در پیوستگیِ مراوده‌ی اجتماعی‌ای که قوانین طبیعی زندگی مقرر داشته‌اند» تنها یکی از نشانه‌های آن بود (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۳). مارکس از این چارچوب به‌منظور تبیین این موضوع استفاده کرد که سرمایه‌داری، هم «شرایط ضروریِ باروری بلندمدتِ خاک را مختل می‌سازد» و هم «سلامتِ کارگرانِ شهری را نابود می‌کند (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد اول: ۵۰۵). بنا به ‌نظر انگلس، بیگانه‌سازی طبیعت از سوی نظام [سرمایه‌داری] تجلی خود را در رویکرد سطحی‌ِ نسبت به سودمندیِ طبیعت می‌یابد که «سرمایه‌داران منفرد» ضرورتاً اتخاذ می‌کنند، یعنی کسانی که «تنها می‌توانند نگرانِ بلاواسط‌ترین اثرات سودمندِ کنش‌هایشان» بر مبنای «سودی که خلق می‌کند» باشند ــ درحالی‌که «اثرات طبیعی همان کنش‌ها را» نادیده می‌گیرند (انگلس،۱۹۶۴: ۱۸۵). [۲۲]
  7. نزد مارکس، «توان اجتماعیِ بیگانه‌شده و مستقلی» که طبیعت و دیگر «شرایط تولید» در سرمایه‌داری کسب می‌کنند، چالشی را در برابر کارگران و اجتماعات‌شان برمی‌انگیزد: بدل کردن این شرایط «به شرایطی عام، اشتراکی و اجتماعی» که در خدمتِ «نیازهای موجوداتِ انسانی‌ تکامل‌یافته از لحاظ اجتماعی» قرار بگیرد: یعنی «… فرایند زنده‌ی جامعه‌ی تولیدکنندگان» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۲۵۰، ۲۵۸، ۲۶۴؛ تأکیدها در متن اصلی). چنین تغییری نیازمند مبارزه‌ای بلندمدت برای دگرگون ساختنِ کیفیِ نظام تولید، هم از لحاظ مادی و هم اجتماعی، است. تولید کمونیستی صرفاً وارث سرمایه‌داری نیست، وارثی که فقط به استقرار قانونی از طریق یک دولت منتخب تازه و سوسیالیستی نیاز داشته باشد. این فرایند مستلزم «مبارزات درازمدت از رهگذر مجموعه‌ای از فرایندهای تاریخی است که به دگرگونی شرایط و انسان‌ها منجر شود» (مارکس، ۱۹۸۵: ۷۶). در دل این شرایط دگرگون‌شده، «نه‌تنها فرصتی پدید می‌آید برای تغییر توزیع، بلکه فرصتی برای سازمان تولید جدید، یا رهایی (آزاد ساختنِ) اشکال اجتماعی تولید … از سرشتِ طبقاتیِ فعلی‌شان و تنظیم و هماهنگیِ همسازِ ملی و بین‌المللی‌شان» (همان: ۱۵۷). این سناریوی «مبارزه‌ی درازمدت» برای جامعه‌ی پساانقلابی امری است تماماً متفاوت با آن تفسیری که منتقدان زیست‌محیطی ارائه می‌دهند و مارکس را به تصدیقِ صنعت سرمایه‌داری به‌مثابه‌ مبنایی از لحاظ کیفی متناسب برای توسعه‌ی کمونیستی متهم می‌کنند. درواقع، چشم‌انداز مارکس تطابق دقیق‌تری با رویکرد روی موریسون، از این قرار، دارد که «مبارزه‌ برای پدید آوردن کمون‌های زیست‌محیطی همان مبارزه برای ساختن یک دموکراسیِ زیست‌محیطی است ــ شامل یک به یک اجتماعات، محلات و مناطق … مبارزه و کار برای دگرگونی اجتماعی بنیادین از پایین» (موریسون، ۱۹۹۵: ۱۸۸).
  8. به نظر مارکس، مبارزه برای «شرایط آزاد و کار هم‌بسته … بارها و بارها به دلیل مقاومت برخاسته از منافع مسلم و خودمحوریِ طبقاتی فروکش خواهد کرد و با مانع مواجه خواهد شد» (مارکس،۱۹۸۵: ۱۵۷). دقیقاً به همین علت است که چرا شرایط توسعه‌محورِ انسانی در کمونیسم، تا حد زیادی به دلیل خودِ مبارزه‌ی انقلابی است که به راه می‌افتد ــ یعنی هم مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر برای کسب قدرت سیاسی و هم دگرگونیِ آتیِ شرایط مادی و اجتماعی. به قول مارکس و انگلس، «تصاحبِ» کمونیستی، «… را تنها می‌توان به کمک یک اتحادیه، که خود به دلیل سرشتِ پرولتاریا، تنها می‌تواند اتحادیه‌ای جهان‌روا، و از رهگذر یک انقلاب، به اجرا گذاشت، انقلابی که درنتیجه‌ی آن، از یک‌سو، قدرت، مراودات و سازمان اجتماعیِ شیوه‌ی تولید پیشین برانداخته شود و از سوی دیگر، به بسط‌وگسترشِ سرشت و انرژیِ جهان‌روای پرولتاریا منجر شود که هر دو در جهتِ تکمیلِ فرایند تصاحب ضروری‌اند و به‌علاوه، [پس از این‌همه] پرولتاریا خود را از بند تمامی قیودی که آن را به جایگاه پیشینش در جامعه متصل می‌کند، می‌گسلد» (مارکس و انگلس،۱۹۷۶: ۹۷).
  9. تا به حال باید روشن شده باشد که چرا مارکس استدلال می‌کرد که «رهایی طبقات کارگر باید از سوی خود طبقات کارگر حاصل شود»: مبارزه برای توسعه‌ی انسانی دست‌آخر نیازمندِ «الغای تمامی [اشکال] حکمرانی طبقاتی» است و طبقه‌ی کارگر تنها گروهی است که قادر به انجام چنین پروژه‌ای است (مارکس،b1974: 82). ماهیتِ خودرهایی‌بخشِ کمونیسم، هم‌چنین توضیح می‌دهد که چرا چشم‌انداز مارکس شامل نوعی نقشه‌ی پُرجزئیات شبیه به آن‌چه سوسیالیست‌های تخیلی ارائه می‌کردند نمی‌شود. چنین نقشه‌ای، هرچه هم که باشد، موجب انسداد مباحث سیاسی، تعارضات و راهبردهایی خواهد شد که خود طبقه‌ی کارگر بسط‌وگسترش می‌دهد، طبقه‌ای که «به‌مثابه‌ وحدتی در دل تنوع، یک اجتماع سیاسی، درک می‌شود» (شاندرو،۲۰۰۰: ۲۱). به بیان دیگر، تلاش مارکس و انگلس به‌منظورِ پیش‌بینی اصول بنیادین کمونیسم را نباید یک «نقشه‌ی تمام‌عیار» محسوب کرد، بلکه این تلاش [صرفاً] «وسیله‌ای است برای سازمان‌دهی به جنبش کارگری و ساختاربخشی و هدایت بحث درون و پیرامون این جنبش» (همان: ۲۲- ۲۳). هرچند این پیش‌بینی‌ها باید در پرتو تحولاتِ جوامع سرمایه‌داری و پساانقلابی همواره به‌روز شوند، رویکرد مبناییِ مارکس و انگلس کماکان مرتبط با امروزِ ماست.
  10. مطالبه‌ی اشکال بیشتر برابر و پایدارترِ توسعه‌ی انسانی، در محور [مطالبات] شورش‌های جهانی و فزاینده علیه نهادهای اقتصادی نخبه‌گرایانه (شرکت‌های فراملیتی، صندوق جهانی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی) قرار دارد. اما این جنبش نیازمندِ چشم‌اندازی است که نهادها و سیاست‌گذاری‌های متنوعی را که هدف انتقادات قرار دارند، ذیل عناصر مختلف یک نظام طبقاتی‌ــ‌استثماری یعنی سرمایه‌داری گرد آورد. هم‌چنین، این جنبشی است نیازمند چارچوبی برای بحث، مصالحه و تحققِ مسیرها و راهبردهای بدیلی که در جهت خنثی کردنِ قدرت سرمایه بر شرایطِ توسعه‌ی انسانی به‌کار می‌روند: این چارچوب کمونیسم [یا اشتراکی‌گری] است. در راستای این اهداف، چشم‌انداز مارکس کماکان «همه‌جانبه‌ترین و سازگارترین پروژه‌ی رهایی‌بخشی اجتماعی» قلمداد می‌شود «و از همین‌رو، … مستلزم آن است که در همین مقام نیز درباره‌اش مطالعه شود» (چاتوپَدهیای،۱۹۹۲: ۹۱).

یادداشت‌ها:

* پل برکت، استاد دانشگاه ایالتی ایندیانا، دپارتمان اقتصاد، است که آثار گوناگونی درباره‌ی محیط‌زیست، به‌ویژه برداشت مارکس از این موضوع، نگاشته است. یکی از آثار معروف‌ترین آثار او « Marx and the Earth: An Anti-Critique» است که به صورت مشترک با جان بلامی‌فاستر به تحریر درآمده و در قالب مجموعه‌ی «ماتریالیسم تاریخی» منتشر شده است ـ م.

[۱] اشاره‌ام به بحث‌های اقتصادیِ موجود میان دانشگاهیان در کشورهای مرکزی سرمایه‌داری است. مسلماً، پیوند بین سوسیالیسم و توسعه‌ی انسانی یکی از دلمشغولی‌های اصلیِ جنبش‌های ضدسرمایه‌داری و رژیم‌های انقلابی در [کشورهای] پیرامونی سرمایه‌داری بوده است. در رابطه با کوبا، نک به سیلورمان (۱۹۷۳)، به‌ویژه فصل مربوط به ارنستو چه‌گوارا.

[۲] هم‌چون مارکس، من نیز هر دو اصطلاح سوسیالیسم و کمونیسم را هم‌معنای یک‌دیگر به‌کار می‌برم. در رابطه با این مسئله، نک به (چاتوپدهیای،۱۹۹۲)

[۳] فاستر (۱۹۹۵: ۱۰۸- ۱۰۹) و برکت (۱۹۹۹: ۱۴۷- ۱۴۸، ۲۲۳) ارجاعات بیشتری را در رابطه با انتقادات زیست‌محیطی از کمونیسم مارکس ارائه می‌دهند.

[۴] در رابطه با مسائلی که در این مقاله به آن‌ها می‌پردازیم، تفاوت معناداری میان مارکس و انگلس وجود ندارد، من هم‌چنین در صورت نیاز، به آثار انگلس (و آثاری که به صورت مشترک با مارکس نوشته‌اند) نیز ارجاع خواهم داد.

[۵] ازهمین‌رو، مارکس شرکت‌های سهامی را اشکال متناقضِ مالکیت اجتماعی یا «لغو شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری درونِ خود شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، … مالکیت خصوصی بدون کنترلِ مالکیت شخصی» می‌نامد (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۴۳۸). در شرکت سهامی، «تضاد» بین تصاحب خصوصی و تولید اجتماعی «به‌شکلی منفی حل می‌شود»، هرچند این [شکل] را می‌توان هم‌چون «گذاری» ضروری قلمداد کرد، «در جهت دگرگونیِ تمامی کارکردهای فرایند بازتولید که کماکان در پیوند با مالکیت سرمایه‌داری قرار دارند و تبدیل آن‌ها به صرفِ کارکردهای تولیدکنندگانِ هم‌بسته [و] کارکردهای اجتماعی» (همان:۴۳۷، ۴۴۰).

[۶] در یکی از دست‌نویس‌های سرمایه فرازی جالب‌توجه وجود دارد در رابطه با سرشت اجتماعیِ متناقضِ مالکیت سرمایه‌داری در نسبت با این واقعیت که «مالکیت فردیِ شرایط تولید، نه‌تنها هم‌چون امری غیرضروری، بلکه ناسازگار با … تولید در مقیاس بزرگ جلوه می‌کند». چنان‌که مارکس خاطرنشان می‌سازد: «بازنمایی این امر در شیوه‌ی تولید را می‌توان با اشاره به این امر مشاهده کرد که سرمایه‌دار ــ غیرکارگر ــ مالکِ این توده‌های اجتماعیِ وسایلِ تولید است. او هرگز در نظر کارگران هم‌چون وحدت‌بخشی و اتحاد اجتماعیِ خود آن‌ها جلوه نمی‌کند. بنابراین، به‌محض از بین رفتن این شکل متناقض، این امر رخ می‌نمایاند که آن‌ها به‌صورت اجتماعی و نه در مقام افراد شخصی مالکان این وسایل تولید هستند. مالکیت سرمایه‌دارانه صرفاً تجلیِ متناقضِ مالکیت اجتماعی آنان ــ یعنی، مالکیت فردی بی‌اثرشده‌ی آن‌ها ــ بر شرایط تولید است» (مارکس،۱۹۹۴: ۱۰۸: تأکیدها در متن اصلی).

[۷] «کار اضافی به‌صورت کلی، در مقام کاری که بیشتر از حدود الزامات مشخصِ [کار] انجام شده است، همواره باید حضور داشته باشد» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد سوم: ۸۱۹). نک به همان، مجلد اول: ۵۳۰؛ مجلد سوم: ۸۴۷؛ هم‌چنین، (مارکس، ۱۹۶۳: ۱۰۷).

[۸] معیار زمان کار برای مطالبات مصرفی موجب پدید آمدن مسائل اجتماعی و فنی مهمی می‌شود که در این‌جا مجال پرداختن به آن‌ها نیست ــ به‌ویژه این مسئله که آیا باید تمایزات در شدت کار، شرایط کاری و مهارت‌ها را نیز به حساب آورد و درقبالش پرداختی صورت بگیرد، و اگر بلی چگونه؟ نک به انگلس، ۱۹۳۶: ۲۲۰- ۲۲۲ و مارکس، ۱۹۶۶: ۹- ۱۰.

[۹] «اما یکی از حیاتی‌ترین اصولِ کمونیسم، اصلی که کمونیسم را از تمامی اشکال ارتجاعیِ سوسیالیسم مجزا می‌سازد، رویکرد تجربی آن است که بر دانشی نسبت به طبیعتِ متعلق به انسان بنا شده است، یعنی رویکردی تجربی مبتنی بر این‌که تفاوت‌های مغز و توانایی فکریْ دلالت بر هیچ‌گونه تفاوتی در سرشتِ معده و نیازهای فیزیکی نمی‌کند، بنابراین، اصل کاذبی که مبتنی بر شرایط موجود است، یعنی اصلِ «هرکس مطابق با توانایی‌هایش»، باید به این ترتیب تغییر کند، «هرکس مطابق با نیازش» (مارکس و انگلس، ۱۹۷۶: ۵۶۶، تأکیدها در متن اصلی).

[۱۰] نزد مارکس، «نیروهای تولید و مناسبات اجتماعی» هریک «دو روی سکه‌ی توسعه‌ی فردِ اجتماعی» محسوب می‌شوند (مارکس، ۱۹۷۳: ۷۰۶).

[۱۱] مارکس به شکلی مشابه در مجلد یکم از سرمایه، «کارِ بلاواسطْ اجتماعی را» به‌مثابه‌ «شکلی از تولید» معرفی می‌کند «که در ناسازگاری کامل با تولید کالاها قرار دارد» (مارکس،۱۹۶۷، مجلد اول: ۹۴). هم‌چنین، همین بحث را به‌شکلی مفصل‌تر می‌توان در آنتی‌دورینگ یافت (انگلس،۱۹۳۹: ۳۳۷- ۳۳۸).

[۱۲] مارکس هم‌چنین استدلال می‌کرد که «فردیتِ آزادِ» کمونیسم، وابسته است به توسعه‌ی پیشترِ «سوخت‌وساز اجتماعیِ عام» در سرمایه‌داری (مارکس، ۱۹۷۳: ۱۵۸). این ارتباط را در بخش چهارم بررسی خواهیم کرد.

[۱۳] لوئیس هنری مورگان، در اثر خود، جامعه‌ی باستان، خاطرنشان می‌سازد که «بشر تنها موجودی است که می‌توان گفت، موفق به کسب کنترلی مطلق بر تولید مواد غذایی شده است». مارکس با یادداشت این نکته در دفاتر قوم‌شناختی‌اش، زیر کلماتِ «کسب کنترلی مطلق» خط کشیده و داخل پرانتزی مقابل آن، چنین نگاشته است: (؟!) (مارکس، c1974: 99).

[۱۴] برتل اولمن نیز از همین تفسیر حاضر حمایت می‌کند، زمانی که از افرادی سخن می‌گوید که «نسبت به مناسبات درونیِ بین آن‌چه امروز جهان‌های «طبیعی» و «اجتماعی» خوانده می‌شود، آگاهی یافته و این هردو نیمه‌ی تابه‌امروز مجزا را ذیل تمامیتی تکین می‌گیرند. افراد در دل آموختن درباره‌ی جامعه یا طبیعت، می‌فهمند که درحال آموختن درباره‌ی هردو هستند» (اولمن، ۱۹۷۹: ۷۶).

[۱۵] این به این معناست که «ارزش مصرف» یک کالا «برای جامعه، یعنی خریداران آن» می‌تواند «واقعی یا تخیلی» باشد (مارکس، ۱۹۸۸: ۳۱۵).

[۱۶] برای بحثی مفصل‌تر درباره‌ی برداشت دیالکتیکیِ مارکس از کار انسانی و طبیعت، نک به برکت (۱۹۹۹، فصول ۲ تا ۴)، فاستر (۲۰۰۰)، فاستر و برکت (۲۰۰۰، ۲۰۰۱).

[۱۷] در رابطه با فشار رشد جمعیتی بر محیط‌زیست، مارکس و انگلس این «امکان انتزاعی» را به‌رسمیت شناخته‌اند «که جمعیت انسانی به‌میزانی رشد کند که افزایش بیشتر آن نیازمندِ کنترل باشد» (نامه‌ی انگلس به کائوتسکی، ۱ فوریه ۱۸۸۱، در مارکس و انگلس [۱۹۷۵: ۳۱۵]). اما برخلاف گرایش مالتوسی، آن‌ها هم‌چنین به بسط‌وگسترشِ نسخه‌ای طبقاتی‌ـ‌نسبتی از چیزی پرداختند که امروزه نظریه‌ی «گذار جمعیت‌شناختی» خوانده می‌شود. درواقع، انگلس استدلال می‌کرد که «اگر همان‌طور که جامعه‌ی کمونیستی، پیش‌تر تولید چیزها را قاعده‌مند ساخته است، مجبور به قاعده‌مندسازیِ تولید انسان‌ها شود، آن‌گاه چنین نقشی تنها از عهده‌ی این جامعه، و نه هیچ‌ جامعه‌ی دیگری، برمی‌آید که آن‌ را بدون دشواری عملی‌ سازد» (همان). در رابطه با بحث مارکس‌ـ‌مالتوس به صورت کلی‌تر، نک به بِرکِت (۱۹۹۸).

[۱۸] برای مثال، نووه (۱۹۸۳) این تصور خیالی را به مارکس نسبت می‌دهد که گویی او می‌خواهد به حدی از «کارآمدی برای تهیه‌ی الزامات [تولید] با قیمت صفر» دست یابد، موضوعی که آن را هزینه‌ی صفر منابع می‌نامد (همان: ۱۵).

[۱۹] مارکس حتی زمانی که از مصرفِ کارگران در سرمایه‌داری بحث می‌کند، به‌ویژه بحث از این‌که کارگران چگونه می‌توانند «سپهر لذت‌های خود را در زمانی که اوضاع کسب‌وکار خوب است، توسعه بخشند»، تأکید اصلی او بر «مشارکت کارگران در ارضای [نیازهای] عالی‌تر، حتی [نیازهای] فرهنگی، آژیتاسیون در جهت منافع خود، خرید اشتراکِ روزنامه‌ها، شرکت در سخنرانی‌ها، آموزشِ فرزندان، تکامل و پرورش ذائقه و غیره» است، «یعنی صرفاً همان سهم او از تمدن که او را از برده متمایز می‌سازد» (مارکس،۱۹۷۳: ۲۸۷). برای تفسیری زیست‌محیطی از واکاوی مارکس از مصرفِ پرولتری، نک به بِرکت (۱۹۹۹: ۱۶۳- ۱۷۲).

[۲۰] «در تمامی وضعیت‌های جامعه، زمان کاری که صرفِ تولید وسایل معیشت می‌شود، ضرورتاً باید موضوعِ توجه بشر قرار گیرد» (مارکس، ۱۹۶۷، مجلد نخست: ۷۱). «درواقع، هیچ شکلی از جامعه نیست که بتواند مانعِ آن شود که زمان کارِ در دسترسِ آن جامعه به نحوی در تنظیم تولید نقش نداشته باشد» (نامه مارکس به انگلس، ۸ ژانویه ۱۸۶۸، در مارکس و انگلس [۱۹۷۵: ۱۸۷]، تأکید در متن اصلی).

[۲۱] مسلماً هر نمونه‌ای از برنامه‌ی کمونیستی که لایق عنوان کمونیستی باشد، هم‌چنین شامل حفظ‌ونگه‌داری و ارتقاء شرایط طبیعی ذیل مقوله‌ی «نیازهای اجتماعیِ نیازمندِ ارضا» توسط تولید و مصرف خواهد بود.

[۲۲] برای بازسازیِ مفصلِ واکاویِ مارکس و انگلس از بحرانِ زیست‌محیطیِ سرمایه‌داری، نک به بِرکت (۱۹۹۹، فصول ۹ تا ۱۰).

این مقاله ترجمه‌ای است از:

Burkett, Paul (2005), Marx’s Vision of Sustainable Human Development, Monthly Review, Vol 57 (5): pp 1-20.

منابع:

  1. Auerbach, Paul, and Peter Skott. “Capitalist Trends and Socialist Priorities.” Science & Society, Vol. 57, No. 2, Summer, pp. ۱۹۴—۲۰۴.
  2. Benton, Ted. 1989. “Marxism and Natural ” New Left Review, No. 178, November/December, pp. 51—۸۶.
  3. Biel, Robert. 2000. The New Imperialism. London: Zed Books.
  4. Burkett, Paul. 1998. “A Critique of Neo— Malthusian Marxism.” Historical Materialism, ۲, Summer, pp. 118—۴۲.
  5. Burkett, Paul. 1999. Marx and Nature. New York: St. Martin’s Press.
  6. Carpenter, Geoffrey P. 1997. “Redefining Scarcity: Marxism and Ecology Reconciled.” Democracy & Nature, Vol. 3, No. 3, pp. 129—
  7. Chattopadhyay, Paresh. 1992. “The Economic Content of Socialism: Marx vs. Lenin.” Review of Radical Political Economics, Vol. 24, No. ۳—۴, Fall/Winter, pp. 90—۱۱۰.
  8. Ciriacy—Wantrup, S.V., and Richard C. ۱۹۷۵. “’Common Property› as a Concept in Natural Resources Policy.” Natural Resources Journal, Vol. 15, No. 4, October, pp. ۷۱۳—۲۷.
  9. Daly, Herman E. 1992. Steady—State Economics, Second Edition. London:
  10. Eckersley, Robyn. 1992. Environmentalism and Political Theory. Albany, NY: State University of New York Press.
  11. Engels, Frederick. 1939. Herr Eugen Dühring’s Revolution in Science (Anti—Dühring). New York: International Publishers.
  12. Engels, Frederick. 1964. Dialectics of Nature. Moscow: Progress Publishers.
  13. Engels, Frederick. 1979. The Housing Moscow: Progress Publishers.
  14. Ferkiss, Victor. 1993. Nature, Technology, and New York: New York University Press.
  15. Feuer, Lewis S. 1989. “Introduction.” In Karl Marx and Friedrich Engels: Basic Writings on
  16. Politics and Philosophy, Lewis Feuer, editor, vii—xix. Garden City, NY: Anchor Books.
  17. Foster, John Bellamy. 1995. “Marx and the ” Monthly Review, Vol. 47, No. 3, July/August, pp. 108—۲۳.
  18. Foster, John Bellamy. 2000. Marx’s Ecology. New York: Monthly Review Press.
  19. Foster, John Bellamy, and Paul Burkett. 2000. “The Dialectic of Organic/Inorganic ” Organization & Environment, Vol. ۱۳, No. 4, December, pp. 403—۲۵.
  20. Foster, John Bellamy, and Paul Burkett. 2001. “Marx and the Dialectic of Organic/Inorganic ” Organization & Environment, Vol. ۱۴, No. 4, December, pp. 451—۶۲.
  21. Gordon, H. Scott. 1954. “The Economic Theory of a Common Property Resource: The ” Journal of Political Economy, Vol. ۶۲, No. 2, April, pp. 124—۴۲.
  22. Hardin, Garrett. 1968. “The Tragedy of the ” Science, Vol. 162, December, pp. ۱۲۴۳—۴۸.
  23. Lange, Oskar, and Fred M. Taylor. 1964. On the Economic Theory of Socialism. New York: McGraw—Hill.
  24. Mandel, Ernest. 1992. Power and Money: A Marxist Theory of Bureaucracy. London:
  25. Marx, Karl. 1963. Theories of Surplus Value, ۱. Moscow: Progress Publishers.
  26. Marx, Karl. 1964. Economic and Philosophical Manuscripts of 1844. New York: International
  27. Marx, Karl. 1966. Critique of the Gotha New York: International Publishers.
  28. Marx, Karl. 1967. Capital, Vols. I—III. New York: International Publishers (1977 printing).
  29. Marx, Karl. 1968. Theories of Surplus Value, ۲. Moscow: Progress Publishers.
  30. Marx, Karl. 1970. A Contribution to the Critique of Political Economy. New York: International Publishers.
  31. Marx, Karl. 1971. Theories of Surplus Value, ۳. Moscow: Progress Publishers.
  32. Marx, Karl. 1973. Grundrisse. New York:
  33. Marx, Karl. 1974a. “Inaugural Address of the International Working Men’s Association.” In The First International and After, David Fernbach, editor, pp. 73—۸۱. New York: Random House.
  34. Marx, Karl. 1974b. “Provisional Rules.” In The First International and After, David Fernbach, editor, pp. 82—۴. New York: Random House.
  35. Marx, Karl. 1974c. The Ethnological Notebooks of Karl Marx, Lawrence Krader, Assen, The Netherlands: Van Gorcum.
  36. Marx, Karl. 1975. “Notes on Wagner.” In Texts on Method, Terrell Carver, editor, pp. 179— Oxford, UK: Blackwell.
  37. Marx, Karl. 1976. Value, Price and Profit. New York: International Publishers.
  38. Marx, Karl. 1985. “The Civil War in France.” In On the Paris Commune, by Karl Marx and Frederick Engels, pp. 48—۱۸۱. Moscow: Progress Publishers.
  39. Marx, Karl. 1988. “Economic Manuscript of ۱۸۶۱—۶۳, Third Chapter.” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels. Vol. 30, pp. ۹—۳۴۶. New York: International Publishers.
  40. Marx, Karl. 1989a. “Notes on Bakunin’s Book Statehood and Anarchy.” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels, Vol. 24, pp. ۴۸۵—۵۲۶. New York: International Publishers.
  41. Marx, Karl. 1989b. “Drafts of the Letter to Vera Zasulich,” and “Letter to Vera Zasulich (March 8, 1881).” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels, Vol. 24, pp. 346— New York: International Publishers.
  42. Marx, Karl. 1994. “Economic Manuscript of ۱۸۶۱—۶۳, Conclusion.” In Collected Works, Karl Marx and Frederick Engels, Vol. 34, pp. ۷—۳۵۴. New York: International Publishers.
  43. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1968. “Manifesto of the Communist Party.” In Selected Works (1 vol.), Karl Marx and Frederick Engels, pp. 35—۶۳. London: Lawrence and Wishart.
  44. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1975. Selected Correspondence. Moscow: Progress
  45. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1976. The German Ideology. Moscow: Progress
  46. McLaughlin, Andrew. 1990. “Ecology, Capitalism, and Socialism.” Socialism and Democracy, No. 10, Spring/Summer, pp. 69—
  47. Mingione, Enzo. 1993. “Marxism, Ecology, and Political Movements.” Capitalism, Nature, Socialism, Vol. 4, No. 2, June, pp. 85—۹۲.
  48. Morrison, Roy. 1995. Ecological Democracy. Boston: South End Press.
  49. Nove, Alec. 1983. The Economics of Feasible London: Allen & Unwin.
  50. Nove, Alec. 1990. “Socialism.” In The New Palgrave: Problems of the Planned Economy, John Eatwell, Murray Milgate, and Peter Newman, editors, pp. 227—۴۹. New York:
  51. O’Connor, James. 1998. Natural Causes: Essays in Ecological Marxism. New York:
  52. Ollman, Bertell. 1979. “Marx’s Vision of ” In Social and Sexual Revolution, by Bertell Ollman, pp. 48—۹۸. Boston: South End Press.
  53. Ostrom, Elinor. 1990. Governing the Cambridge, UK: Cambridge University Press.
  54. Pepper, David. 1993. Eco—Socialism. London:
  55. Polanyi, Karl. 1944. The Great New York: Farrar & Rinehart. Routley, Val. 1981. “On Karl Marx as an Environmental Hero.” Environmental Ethics, Vol. 3, No. 3, Fall, pp. 237—۴۴.
  56. Sandler, Blair. 1994. “Grow or Die.” Rethinking Marxism, Vol. 7, No. 2, Summer, pp. ۳۸—۵۷.
  57. Schmidt, Alfred. 1971. The Concept of Nature in Marx. London: New Left Books. Science & Society. 1992. “Socialism: Alternative Views and Models.” Vol. 56, No. 1, Spring, pp. 2—۱۰۸.
  58. Science & Society. 2002. “Building Socialism Theoretically: Alternatives to Capitalism and the Invisible Hand.” Vol. 66, No. 1, Spring, pp. ۳—۱۵۸.
  59. Shandro, Alan. 2000. “Karl Marx as a Conservative Thinker.” Historical Materialism, ۶, Summer, pp. 3—۲۵.
  60. Sherman, Howard J. 1970. “The Economics of Pure Communism.” Review of Radical Political Economics, Vol. 2, No. 4, Winter, pp. 39—۵۰.
  61. Silverman, Bertram (editor). 1973. Man and Socialism in Cuba. New York: Atheneum.
  62. Swaney, James A. 1990. “Common Property, Reciprocity, and Community.” Journal of Economic Issues, Vol. 24, No. 2, June, pp. ۴۵۱—۶۲.
  63. Usher, Peter. 1993. “Aboriginal Property Systems in Land and Resources.” In Green On Red: Evolving Ecological Socialism, Jesse Vorst, Ross Dobson, and Ron Fletcher, editors, ۹۳—۱۰۲. Winnipeg: Fernwood Publishing in association with the Society for Socialist Studies.
  64. Vlachou, Andriana. 2002. “Nature and Value ” Science & Society, Vol. 66, No. 2, Summer, pp. 169—۲۰۱.
  65. Walker, K.J. 1979. “Ecological Limits and Marxian Thought.” Politics, Vol. 14, No. 1, May, pp. 29—۴۶.
  66. Wallis, Victor. 1993. “Socialism, Ecology, and ” In Socialism: Crisis and Renewal, Chronis Polychroniou, editor, pp. ۱۴۳—۶۹. Westport, CT: Praeger.
  67. Wallis, Victor. 2001. “Toward Ecological ” Capitalism, Nature, Socialism, Vol. ۱۲, No. 1, March, pp. 127—۴۵.
  68. Weisskopf, Thomas E. 1991. “Marxian Crisis Theory and the Contradictions of Late Twentieth—Century Capitalism.” Rethinking Marxism Vol. 4, No. 4, Winter, pp. 70—۹۳.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1pl

توضیح «نقد»: نقد شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، ایدئولوژی بورژوایی و شیوه‌های گوناگون مناسبات سلطه و استثمار در جهان امروز، بی‌گمان شالوده‌ی چشم‌اندازی رو به سوی جامعه‌ا‌ی رها از سلطه و استثمار است و در افق نگرشی مبارزه‌جو و رهایی‌بخش می‌تواند و باید بلحاظ نظری، بدون قدرگرایی و خیالپردازی‌های ناکجاآبادی، تصاویر و طرح‌های دقیق‌تری از امکانات و سازوکار چنان جامعه‌ای عرضه کند. این وظیفه‌، به‌ویژه در مبارزه با تلاش‌های ایدئولوژیک و محافظه‌کارانه‌ای که بر ناممکن بودن چنین چشم‌اندازی پافشاری دارند، اهمیت به‌مراتب بیشتری دارد. در ادامه و همراه با نوشتارهای مربوط به بازاندیشی نظریه‌ی ارزش مارکس، چشم‌اندازهای اجتماعی‌سازی و تجربه‌های جنبش شورایی و خودگردانی کارگری در جهان، با انتشار  نوشته‌ی پیش رو، زنجیره‌ی تازه‌ای از مقالات پیرامون چشم‌انداز جامعه‌ی آینده و دیدگاه‌های گوناگون در این قلمرو را با کلیدواژه‌ی #جامعه‌ی_بدیل آغاز می‌کنیم و امیدواریم با همیاری نویسندگان و مترجمان علاقه‌مند، آن را هرچه پربارتر سازیم.




موضع نظری- تئوریک توده‌ای ستیزان (۲)
نظر مارکس درباره ی عنصر رهایی بخش و بیگانگی در کار

مقاله ۹/۹۹

۲۹ فروردین ۱۳۹۹، ۱۷ آوریل ۲۰۲۰

دموکراسی در جمهوری خلق چین، الگویی عام؟

در بخش نخست این نوشتار که در توده‌ای ها انتشار یافته است، اسلوب کارکرد اندیشه ی توده‌ای ستیزان مورد توجه و بررسی قرار گرفت. در این سطور ابعاد متفاوت مضمون توده‌ای ستیزی و کمونیست ستیزی مورد توجه و بررسی قرار خواهد گرفت به منظور یافتن راه کارهای ضروری برای مبارزه با توده‌ای ستیزی.

راه کارهایی که یافتن آن تنها از طریق صراحت و شفافیت روشنگری و ترویج نظرات انقلابی ممکن است.

به این منظور باید ضمن نشان دادن تضاد درونی میان مواضع انقلابی و توده‌ای ستیزانه، شرایط درک ضرورت پایبندی به مبارزه ی طبقاتی و وحدت نظری- تئوریک در جنبش انقلابی که حزب توده ایران آن را نمایندگی می کند، توضیح داده شود و درستی و استواری تئوریک آن به ثبوت رسانده شود.

نگارنده بنا دارد وظیفه ی طرح شده را از طریق طرح «اشتباه ها» در تجربه گذشته ی جنبش کارگری نشان دهد و مورد بررسی قرار دهد، که به طور عمده در پدیده ی انجماد «مدل شوروی» تحقق یافت، از یک سو؛ و از سوی دیگر با توضیح وظیفه های کنونی در برابر جنبش کمونیستی به طور عام و در برابر حزب توده ایران به طور خاص، برخی مواضع انقلابی را در نبرد طبقاتی در ایران مورد بررسی قرار دهد و به بحث بگذارد.

اشتباه ها در مدل شوروی

طیف اشتباه های پیش آمده در تجربه ی گذشته وسیع است. به منظور درک ریشه ی علّـی- ژنتیکی ایجاد شدن آن ها، بدون تردید بررسی اشتباه فلسفی- شناخت شناسی پیش آمده آغازی درست است، زیرا اشتباه های دیگر پیامد روند قانونمند ناشی از برداشت نادرست فلسفی است.

بررسی این نکته را با اشتباهی آغاز کنیم که هنوز نیز ادامه دارد.

روند رشد جامعه پدیده‌ای خطی؟

در گذشته جنبش کمونیستی دچار این اشتباه فلسفی- شناخت شناسی شد که روند تاریخی رشد جامعه را یک روند خطی پنداشت. برداشتی که خلاف همه ی توضیح های فلسفی- شناختی از واقعیت است که بانیان سوسیالیسم علمی آن را برشمرده و توضیح داده اند و دیگر نظریه پردازان مارکسیست نیز به آن پرداخته اند: «ولی تجربه نشان می‌دهد که حرکت تکاملیِ واقعی و حقیقیِ جامعه بدان زیبائی و روانی و آسانی که در پندارها نقش می‌بندد و در کتاب‌ها وصف می شود، نیست. ..» (اط، نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، ۱، ۲۹۳).

ولی اندیشه حاکم در تجربه ی گذشته، باوجود ابراز مخالفت ها و نشان دادن تضادها، روند پرتضاد و پرتضاریص را رشد جامعه را یک روند و شدن خطی، «روان و آسان»  پنداشت و به طور عینی، فراز و نشیب و عقب نشینی را در روند رشد تاریخ نفی نمود.

همین اشتباه اکنون، نقطه ی مرکزی اشتباه نزد چپ سردرگمی را تشکیل می دهد، که سراسیمه از شکست تجربه ی گذشته، شکست را مطلق می‌سازد و از آن به نتیجه‌گیری برای مبارزه آینده می پردازد. شکست را نشان نادرستی مضمون اعلام می کند. موضع کاتگوری وار و درک نشده‌ای که مانع یک بررسی موشکافانه از علل شکست و آموختن از آن نزد چپ سردرگم شده است. برای نمونه همت قلاوند در اخبارروز (۲۲ فروردین ۹۹) «شکست را .. نشان نادرستی مضمون» اعلام می کند.

تضاد و حل آن

برداشت نادرستی که ابرازنظر و عقیده ی آزاد را به مثابه ی خطر برای پایداری جامعه ی سوسیالیسم ارزیابی می کند، گرفتار بی توجهی مجرمانه ای است نسبت به شناخت تئوریک و سیاسی مارکسیستی که در جنبش کمونیستی شناخته شده است. شناختی که بر این پایه ی شفاف قرار دارد که بدون شناخت تضادها و علل زایش و ژرفش آن ها، یافتن راه حل گامی ذهنگرا و ضد ماتریالیستی از کار درمی آید.

ایجاد شدن نمونه‌هایی مانند پولپوت و امثال آن که مورد سواستفاده دشمن طبقاتی قرار می‌گیرد علیه تهمت به انسان دوستی سوسیالیستی، ناشی از به اصطلاح حل ذهنگرا و غیرماتریالیستی تضادها است که پیامد نابودی آزادی‌های سوسیالیستی است.

ابرازنظر و عقیده ی آزاد به مثابه ی یک ارزش جهانی- همگانی (اونیورسال)، در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد با شناختِ تضادها و علل علّـی- ژنتیکی پدیدار شدن آن ها. و در نتیجه در ارتباط قرار دارد با یافتن راه حل دیالکتیکی برای تضادها به کمک قانون نفی درنفی دیالکتیکی! چنین است اشتباه سنگین فلسفی و شناختی در تجربه گذشته است.

این اشتباه به سنگ بنای انحرافی بدل شد که مانع اصلی را برای شناخت ضرورت گام های اصلاحی در برنامه مرکزی برای اقتصاد سیاسی در اتحاد شوروی و بازسازی و نوسازی جامعه سوسیالیستی ارایه داشت. از اشتباه شناختی، اشتباه اقتصادی زاییده شد. حل نشدن مشکلات اقتصادی، اقتصاد ٬٬سایه٬٬ را پایه ریخت، فرهنگ سوسیالیستی در حال شدن را با خطر روبرو ساخت و انسان فعال تاریخی، سوبژکت تاریخی را به نظاره‌گر ظاهر وقایع بدل نمود و از این طریق شرایط پیروزی ضد انقلاب را ایجاد کرد.

این روند منفی و در عمل قهقرایی در حالی در تجربه گذشته تحقق یافت که لنین با توجه به هر دو سوی آن، خطر را گوشزد کرده و علیه آن به مثابه ی یک پراکتیسینِ بی همتای انقلابی به عمل دست زده است.

لنین، انقلابی بی همتا، در کارکرد خود در دفاع از حق ابرازنظر و عقیده ی آزاد، به تمام معنی یک پراکتیسین انقلابی است. به شواهد در این باره اشاره شده است و نیازی به تکرار نیست. او پیش شرط رفع مشکلات و تنگناها را طرح آن‌ها به طور علنی در جامعه می داند.

سویه ی دیگر کارکرد انقلابی را نزد یک پراکتیسین آگاه نزد لنین می توان با طرح برنامه نوین اقتصادی (نپ) از درون برنامه ی «کمونیسم جنگی» دریافت که اجرای آن در دوره جنگ تحمیل شده ی داخلی به اتحاد شوروی جوان ضروری بود. تحرک اندیشه و کارکرد پراتیک انقلابی نزد لنین مبتنی است بر بررسی شرایط ایجاد شده در جامعه در پایان پیروزمندانه ی جنگ داخلی.

لنین با کارکرد اصلاحی خود برپایه واقعیت عینی- ماتریالیستی و نه ذهن گرایانه نشان می‌دهد که «گشایش و رفرم» که امروز حربه پرتوان در دست حزب کمونیست چین است برای پیشبرد پروژه ی «سوسیالیسم چینی»، حربه ی پرتوان پراتیک انقلابی در مرحله ی اصلاحات در جامعه ی سوسیالیستی است. ویژگیِ کارکرد زنده و پویای پراگماتیستیِ رهبری انقلابی است که برنامه تغییر شرایط را در جهت ترقی خواهانه ی رشد جامعه دنبال می کند.

به نظر می‌رسد می‌توان در این سطور توضیح اشتباه های مرکزی را در تجربه گذشته به سطور پیش محدود نمود. مشکل اساسی که عدم درک ارزش شناخت شناسانه برای حق قانونی سوسیالیستی را در ابرازنظر و عقیده ی آزاد در جامعه ی سوسیالیستی تشکیل می دهد و دستاورد انقلاب بزرگ بورژوازی در فرانسه و به ثمر رسیدن دوران روشنگری در اروپاست، بی تردید هسته ی مرکزی را در ایجاد شدن اشتباه های دیگر تشکیل می دهد. اشتباه های دیگر پیامد قانونمند اشتباه اصلی هستند.

گذشته- حال و آینده روندی یک پارچه

نه عزایم خوانی وظیفه است پس از شناخت علت علَـی- ژنتیکی اشتباه در تجربه ی گذشته و نه وظیفه جستجوی راه حلی «نو» در خارج از روند رشد تاریخی جامعه ی بشری است که با انقلاب بزرگ اکتبر ۱۹۱۷ به مرحله ی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم وارد شد و گام های پرتوانی در این راه طی نموده است.

بدون تردید علت اصلی در سردرگمی چپ در جهان و ایران، کوشش آن است راه حل «نو»ی خود را در خارج از شرایطی جستجو کند که روند رشد ترقی خواهانه با تجربه ی انقلاب اکتبر ایجاد کرده است.

اندیشه‌ای که شکست را نشان نادرستی مضمون می داند، کار انقلابی برای تداوم و رشد روند ترقی خواهانه را در جامعه ی انسانی سهل انگارانه روندی یکپارچه درک نمی‌کند و بهم پیوستگی آن را نفی می کند. جستجوی راه را از مضمون ترقی خواهانه ی رهایی بخش نبرد گذشته جدا می کند. چنین اندیشه‌ای مضمون قانون دیالکتیکی را درباره ی حفظ عنصر رشد یابنده در پراتیک گذشته و ارتقای آن به سطح کیفیِ بالاتر درک نکرده است. قانون دیالکتیکی نفی در نفی را درک نکرده است. سردرگمی در چنین وضعی فاجعه باری برنامه‌ریزی شده‌ای است!

طبقات حاکم در کشورهای متروپل سرمایه داری قادر شدند به اصطلاح ٬٬راه حل ساده و منطقی٬٬ را بر ذهن گروه‌های بسیاری از چپ غالب سازند. با تز «توتالیتاریسم» توانستند اندیشه ی این نیروها را در جهت جستجوی علل علّـی- ژنتیکی شکست تجربه نیروی نو در اتحاد شوروی منحرف سازند. ارتجاع جهانی توانست با مطلق ساختن شـکـل حاکم در دیکتاتوری پرولتاریا در اتحاد شوروی که به طور عمده ناشی از اشتباه فلسفی- شناختی استالین است، مضمـون آزادی‌های قانونی سوسیالیستی را دفن کند. کاتگوری وار مدعی شود که آزادی در جامعه سوسیالیستی که در آن «لیبرالیسم اقتصادی» حکمفرما نیست، نمی‌تواند وجود داشته باشد. چپ سردرگم بدون هر نوع برخورد انتقادی این به اصطلاح استدلال را پذیرفت. بیش از این. به مبلغ آن بدل شد.

تز «توتالیتاریسم» که نظریه پردازانی از قبیل پوپر به تبلیغ آن پرداختند، برداشتی غیرتاریخی است.

پوپر جامعه کهن کمونیستی را که در آن زن نقش تعیین کننده ایفا می‌سازد نیز «جامعه ی توتالتاریستی» ارزیابی می‌کند و می نامد. پوپر شرایط حاکم بر هستی گروه‌های انسانی را در دوران مادرسالاری کهن (و پدرسالاری کهن) درک نکرده، آن را مشابه شرایط در جامعه ی سوسیالیستی کنونی می داند، زیرا فرد در آن از جایگاه «آزاد» برخوردار نیست. منافعِ کل قبیله را مطلق گرانه در برابر منافع فرد در دورانی قرار می‌دهد که شرط بقای فرد انسان تامین نیاز قطعی و مطلق قبیله است. فرد تنها در جمع قبیله می‌تواند به هستی خود ادامه دهد.

پوپر مضمون «من سراپای قبیله هستم» را که احسان طبری در پچپچه ی پاییز ترسیم می کند، در شرایط تاریخی هستی کمونیستی جامعه ی بشری درک نکرده است!

برای نمونه درک نکرده است که مضمون «انتقام خونی» در این دوران چیست؟ چرا انتقام گیری از کشتن یک فرد از یک قبیله، باید با قتل فردی از قبیل دیگر، عملی گردد. او «انتقام خونی» را به عنوان ابزار ماتریالیستی ادامه هستی قبیله درک نمی‌کند که در شرایط ازدیاد نسبی افراد قبیله ی دیگر، از امکان بزرگ‌تری برای حفظ حیطه ی قبیله خود برخوردار می شود. این شرایط تاریخی را پوپمر مجرمانه به شرایط کنونی منتقل می سازد.  مفهوم آزادی در سخن پوپر فاقد هر نوع  مضمون تاریخی است.

پوپر علم ماتریالیسم تاریخی را «هیستوریسم» می‌نامد. آن را «افسانه ی بزرگ» ارزیابی می کند. اندیشه انسان را ناتوان از درک «افسانه ی بزرگ» که کلیت روند تاریخی را تشکیل می‌دهد اعلام می کند. بر این پایه ساختار طبقاتی جامعه را برداشتی  نادرست در این «افسانه ی بزرگ» می داند. جایگزن مورد نظر او تعیین وظیفه برای اندیشه چپ است در تحقق بخشیدن و به ثمر رساند روندهای خرد (میکروپروسه) که در پراتیک قابل شناخت هستند. در کتاب جامعه ی مدنی و آگاهی پسامدرنیسم نظر پوپر وسیع‌تر شکافته شده است.

غلبه ی ایدئولوژی طبقات حاکم بر اندیشه چپ سردرگم زمینه شد برای تبدیل شدن ایدئولوژی ارتجاعی به ایدئولوژی غالب در جامعه «پسامدرن» پس از پیروزی ضد انقلاب در اتحاد شوروی.

نیروی نو نمی‌تواند جز از درون راه طی شده به راه خود ادامه دهد. وحدتِ دیالکتیکی گذشته- حال و آینده دارای چنین ریشه‌ای است.

اندیشه «نو» نمی‌توان خارج از این روند زاییده شود و برخیزد، بدون آن که به گامی قهقهرایی، در بهترین حالت نوستالژیک بدل شود. نمی‌توان دفاع از آزادی‌های سوسیالیستی را که به نادرست پامال شده است، از مضمون تاریخی آن، یعنی از مضمون تغییرات زیربنایی آن، جدا نمود. دفاع از آزادی‌های بورژوایی را جایگزین دفاع آزادی‌های قانونی سوسیالیستی نمود، بدون آن که زیربنای جامعه ی سرمایه دارانه را به طور انتقادی مورد بررسی قرار داد.

خرده کاری مورد نظر پوپر اکنون به طور عملی در اندیشه ی نظریه پردازان ٬٬چپ٬٬ و آن‌ها که خود را چنین قلمداد می کنند، جا می افتد. چپ سرگردان می خواهد و می پندارد که با رشد گام به گام دمکراسی در سرمایه داری که گویا یک «رژیم توتالیتر» نیست، می‌توان جامعه سوسیالیستی را بنا نهاد.

برخی ها جامعه سوسیالیستی مورد نظر خود را حتی با نقل از مارکس ترسیم می کنند. راه دستیابی به آن  را که مارکس  «پراتیک مشخص» در شرایط مشخص می‌داند که باید با سیاستی واقع‌بینانه در چارچوب «گشایش و اصلاح» در دوران پسا سرمایه داری عملی گردد، به طور غیرتاریخی به جامعه سرمایه داری انتقال می دهند.

این اندیشه، برپایی شرایط آزادی مورد نظر خود را در سرمایه داری ممکن ارزیابی می کنند. بی توجه به این امر که بدون سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان و استثمارگران نیروی کار و محیط زیست، توسعه ی دمکراسی در سرمایه داری ناممکن است. این روز ها با شیوع پاندمی کرونا، که همراه است با کوشش طبقات حاکم برای تصویب و تحمیل بازهم بیش تر قوانین ضد آزادی خواهی در کشورهای متروپل و پیرامونی، زیر پای اندیشه ی دمکراسی خواهی تهی تر می شود.

دیرتر با ذکر نمونه‌هایی نشان داده خواهد شد که همه ی اشکال «دمکراسی خواهی» مورد نظر طیف چپ سردرگم، حتی نزد برخی از آن‌هایی که به طور عینی خود را کمونیست و انقلابی نیز می دانند، بازگشت و جستجو برای دمکراسی از طریق بازگشت به مضمون آزادی‌های دمکراتیک بورژوایی عملی می گردد.

آزادی‌های بورژوایی ارزشی اونیورسال و جهانی- همگانی دارند، ولی ارزشی در چارچوب زیربنای سرمایه داری هستند. تنها با درک مضمون تاریخی ارزش اونیورسال- همگانی آزادی‌های بورژوایی می‌توان آن را به سطح والاتر آزادی‌های سوسیالیستی ارتقا داد. شناختی که در تجربه ی گذشته در اتحاد شوروی تحقق نیافت و اکنون نیز نزد چپ سردرگم درک نشده باقی‌مانده است. این اندیشه ظاهرنگر می‌کوشد با مطلق سازی شکل، مضمون آزادی و حقوق بشر را تأمین کند! این اندیشه غیردیالکتیکی رابطه میان شکل و مضمون را در نیافته است! به این نکته بازهم پرداخته خواهد شد.

آزادی‌های بورژوایی، «لیبرالیسم به مثابه ی یک حق» برای طبقات حاکم در سرمایه داری هستند، آن طور که دومینیکو لوزوردو، مارکسیست ایتالیایی آن را در اثر خود با همین عنوان نشان می دهد. ارزش اونیورسالی که نتوانسته است سرشت استثمارگرانه ی سرمایه داری را حتی تعدیل بخشد که غیرقابل انکار است.

مدل نئولیبرال استثمار که به طور روزافزون آزادی‌های فردی و قانونی زحمتکشان و توده های مردم را در کشورهای سرمایه داری محدودتر می کند، تنها در ایران سرشت ضد انسانی خود را بروز نمی دهد. مردم کشورهای متروپل نیز زیر فشار پیامدهای خانمانسوز آن به طور روزافزون رنج می برند. نارسایی‌ها در نظام درمانی و آموزشی و رفاهی در  کشورهای متروپل نیز توسعه می یابد. فقر و بی خانمانی همه گیر تر می شود.

برداشت نادرستی که شکست تجربه ی گذشته را به ابزار برای نفی مضمون تجربه بدل ساخته است، از دیدگاه فلسفی- شناخت شناسی، دارای سرشتی قهقرایی و ضد ترقی خواهانه است.

سردرگمی سیاسی برداشت ضد تاریخی برای تحقق سوسیالیسم، ناشی از این سردرگمی نظری- تئوریک حاکم بر آن است. آن‌ها بدون هر نوع استدلال منطقی و منطبق با پراتیک انقلابی توده های زحمت، رشته ی بافته را در رشد جامعه ی انسانی نفی می‌کنند و مردود می دانند.  طیف چپ سرگردان جستجوی «نو» را از قله دست یافته توسط انسان ترقی خواه انجام نمی دهد. با انواع پیشنهادهای خود، آغاز را به عقب، به نتایج انقلاب شکست‌خورده ولی بزرگ تاریخ بشری در فرانسه بازمی گرداند.

براین پایه است که چپ سردرگم، آنجا هم که صادقانه می‌گوید و می رزمد، به طور عینی به مهره ی ضد توده ای و ضد کمونیستی بدل می شود.

دمکراسی سوسیالیستی و زیربنای اقتصادی

جستجوی اشکال دمکراسی سوسیالیستی که بانیان سوسیالیسم علمی برخی از آن‌ها را در سطح عام مطرح ساخته اند، برای نمونه در انتقاد مارکس به برنامه حزب سوسیال دمکرات در کنگره آن در گتا، برپایه ی زیربنای سرمایه داری ناممکن است. کوششی عبث و نازاست.

هیچ یک از نظرهای خواستار «دمکراسی خواهی»‌ در طیف چپ سردرگم و همچنین نزد برخی از مبارزان صادق در چپ انقلابی، رابطه میان دمکراسیِ سوسیالیستی و زیربنای اقتصادی- اجتماعی و یا فرماسیون دوران گذار از سرمایه داری به کمونیسم را مورد توجه و بررسی برای ارایه نظر خود قرار نمی دهند.

نظرات همه جا مبهم و درک نشده باقی می‌ماند و با چنین سرشتی مطرح می شود. به این نکته بازمی گردم.

بدون درک رابطه ی دیالکتیکی میان سرشت اونیورسال و همگانی آزادی‌های بورژوایی که دستاورد انقلاب بزرگ فرانسه در پایان قرن هیجدهم تاریخ اروپایی است، و توسط چپ سردرگم به سطح حقیقت مطلق و مقدس ارتقا داده شده است که به مفهوم عدم درک مضمون تاریخی آن است، درک مضمون و سرشت آزادی‌های سوسیالیستی در جامعه ی پساسرمایه داری ناممکن است.

اندیشه ی ترقی خواه نمی‌تواند سرشت اونیورسال و همگانی آزادی را که در «حقوق بشر» تظاهر می‌کند که بیان عنصر رهایی بخش در مضمون آزادی است، که به مفهوم پایان «جبر» ناشی از شرایط است که دیرتر با ذکر نظر مارکس نشان داده خواهد شد، به سطح والاتری ارتقا دهد، جز از طریق تغییر زیربنای جامعه. جز از طریق پایان دادن به استثمار فرد از فرد!

نفی در نفی دیالکتیکی این رابطه شرط رشد ترقی خواهانه ی مضمون حقوق بشر است به سطح والاتر. حقوقی که تنها در شرایط برقراری شیوه ی تولید کمونیستی، یعنی در شرایط محو طبقات متخاصم در جامعه و نابودی اصل استثمار انسان توسط انسان ممکن خواهد شد.

در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، رشد کیفی مضمون «حقوق بشر» تنها در شرایط برقراری اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک ممکن می‌گردد که دیگر سرمایه دارانه نیست، گرچه هنوز قادر به  تأمین همه ی «نیاز»های انسانی نیز نیست. به این نکته در بررسی شرایط در چین بازمی گردم.

استه تیک نهفته در مضمون جهانی- همگانیِ «حقوق بشر» می‌تواند تنها مبتنی بر زیربنای سوسیالیستی- کمونیستی به کیفیتی فراتر و والاتر از مضمون بورژوایی آن دست یابد. تضاد میان شکل و مضمون «حقوق بشر» در سرمایه داری تنها آن هنگام حل می‌شود که شرایط وحدت شکل و مضمون برای «حقوق بشر» به مثابه ارزشی عام، با برپایی شیوه ی تولید انسان دوستانه و در خدمت حفظ محیط زیست، یعنی شیوه ی تولید کمونیستی ایجاد شود.

شیوه ی تولیدی که زمینه ی عینی برخورداری از «نیاز» واقعی- انسانی و مطابق با شرایط محیط زیست را ارایه و ایجاد می سازد. تنها با برقراری شیوه ی تولیدی کمونیستی است که شکل و مضمون «حقوق بشر» به وحدتی دست می‌یابد که ناشی از وحدت ذهنیت ترقی خواهانه ی انسان با واقعیت عینی- پیش رو در روابط اجتماعی ایجاد شده است.

استه تیک نهفته در مضمون «حقوق بشر» می‌تواند تنها با برقراری شیوه تولید کمونیستی به اوج رشد انسان دوستانه (آنتروپولوژیک) و رهایی بخش از «جبر» دست یابد.

استه تیک نهفته در مضمون «حقوق بشر» می تواند تنها در چنین شرایطی از هم نوایی و هم خوانی مبتنی بر همبستگی میان انسان‌ها و میان انسان و طبیعت برخوردار گردد.

استه تیک نهفته در مضمون «حقوق بشر» می‌تواند تنها در شرایط کیفی جدید در فرهنگ و مدنیت جامعه انسانی تبلور یابد. انسان با ایجاد وحدت عینی- ماتریالیستی در فرهنگ- مدنیت که سازنده آن انسان است، با برداشت ذهنی- احساسی و روحی ترقی خواهانه ی خود، شرایط همبستگی تولید کنندگان آزاد را در جامعه ی آزاد انسانی برپا خواهد داشت.

چین کشوری سوسیالیستی یا سرمایه داری است؟

برای آن که سخن به گزاف گفته نشده باشد، برای آن که جستجوی اشکال ضروری دمکراسی در جامعه ی سوسیالیستی  شناخته و مضمون تاریخی آن درک شود، نگرشی به تغییر شرایط در جمهوری خلق چین در شرایط برقراری هژمونی طبقه ی کارگر سودمند است.

ولدیمئرو جیاشه، مارکسیست ایتالیایی، در رساله ای با عنوان اقتصاد و مالکیت، حاکمیت و بازار در چین امروزی، نکته‌های بسیاری را برمی شمرد که بازتاب برخی از آن ها کمک بزرگی است برای درک شرایط در این کشور.

درکی که کمک است و سودمند است برای چپ ایران به منظور آموزش از آن برای شناخت وظیفه های خود در ایران. شناختی که انتقال دیالکتیکی برخی از سویه های تجربه ی کنونی در چین توده‌ای را به شرایط مشخص ایران،  به عنوان پیش شرط  داراست. وظیفه هایی که یافتن راهکارهای انقلابی را برای تغییر شرایط کنونی و همچنین برای نو و بازسازی اقتصادی- اجتماعی ایران قابل شناخت می سازد.

اضافه بر آن، توضیح شرایط ظفرنمون رشد اقتصادی- اجتماعی و فرهنگیِ سوسیالیستی در جمهوری خلق چین، کمک است برای شناخت رشد «حقوق بشر» در کشور سوسیالیستی از یک سو، و شناخت و درک سرشت مواضع ضد کمونیستی از سوی دیگر.

این روزها تبلیغات ترامپ و امپریالیسم آمریکا می‌کوشد پاندمی کرونا را یک بیماری «چینی» اعلام کند. این کشور را عامل اصلی نابسامانی اجتماعی در آمریکا قلمداد سازد. کوششی که هدف آن پرده پوشی فقدان هر نوع قانون حمایت اجتماعی از توده های محروم و طبقه کارگر آمریکا در این کشور امپریالیستی است.

نکته ی جالب آن است که در ایران نیز با همین اتهامات علیه جمهوری خلق چین موضع گیری می شود. «هیئت مؤسس تشکل های مؤسس اتحادیه تشکل های اسلامی دانشجویالن ایرانی (داتا)» در «بیانیه اعتراضی»ای که در آن مضمون نظرات ترامپ بازتاب یافته است، دولت چین را «متهم می‌سازد با پنهانکاری درباره میزان آسیب رسانی ویروس کرونا .. باعث همه گیری جهانی آن شده باشد» (کلمه ۲۳ فروردین ۹۹).

در همین نشریه مجتبی نجفی به نشر نوشتاری می‌پردازد که در آن موضع ضد جمهوری خلق چین توصیه می‌شود و این موضع را مطابق با سیاست «نه شرقی و نه غربی» جمهوری اسلامی اعلام می کند.

طرح انواع دیگر نظریه پردازی ها با مضمونی ضد کمونیستی در ٬٬کلمه٬٬ بدون هر نوع برخورد انتقادی به آن‌ها، می‌تواند به عنوان نشانه ای از یک کنسرت جهانی ضد کمونیستی تلقی گردد که ترامپ آغازگر و دامن زن به آن است. در ۲۳ فروردین  ٬٬کلمه٬٬ به سیاست ضد کمونیستی از طریق انتشار مقاله ی دیگری از سونماز ایکلدر ادامه داد. انگار این نشریه ی اینترنتی در جستجوی جایی برای ٬٬کلمه٬٬ در کنسرت جهانی امپریالیستی ضد کمونیستی است.

 برخلاف چنین موضع گیری های ارتجاعی، دفاع دیپلوماتیک وزارت خارجه و سپاه پاسداران از سخنان سفیر جمهوری خلق چین در ایران در نقد چنین مواضعی که وزیر بهداشت نیز طرح کرده است، دفاعی به جا است که باید با توضیح وسیع علل پدیده ی ضد کمونیستی توسط این ارگان ها ندقیق یافته و تکمیل گردد.

دموکراسی در جمهوری خلق چین، الگویی عام؟

بررسی وضع اقتصادی- اجتماعی در چین که با روند رشد فرهنگی نوینی نیز همراه است، می‌تواند کمک باشد برای درک موضع توده‌ای ستیزان و کمونیست ستیزان. همچنین می‌تواند چنین بررسی کمک باشد تا در صحنه نبرد علیه توده‌ای و کمونیست ستیزان برای برطرف نمودن سویه های نادرست ارزیابی آن‌ها از وضع کنونی در چین.

به منظور نشان دادن سرشت انسان دوستانه ی آزادی و «حقوق بشر» سوسیالیستی در چین و پاسخ به این پرسش که آیا می‌توان آن را با توجه به ویژگی‌های حاضر آن، همزمان به عنوان ٬٬الگویی عام٬٬ ارزیابی نمود یا خیر، درک مضمون مقوله ی آزادی  نزد مارکس کمک و سودمند است.

نخست نظر مارکس را درباره ی «آزادی» بشکافیم تا بتوان در روشنایی اندیشه ی شفاف مارکس، مضمون روند جاری را در جمهوری خلق چین ازجمله در ارتباط با رشد آزادی‌های سوسیالیستی نشان داده و هضم فکری شود.

رابطه ی دیالکتیکی آزادی و رهایی انسان از «جبر»

می‌دانیم که بانیان سوسیالیسم علمی به هشیاری دست به غیب گویی درباره ی ساختارهایی نزده اند که باید در ادامه رشد جامعه بشری در انتظار آن ها بود. آن‌ها در این زمینه سخن بسیار بیان نکرده اند. مارکس در انتقاد به برنامه گتا، شرایط زیربنای اقتصاد حاکمی را توصیف می‌کند که بی تردید در برداشت او در سال‌های جوانی از مضمون آزادی سوسیالیستی ریشه دارد که در نوشتارهای پاریس نگاشته است.

این موضع را زنده یاد احسان طبری در دمکراسی و سیر تکامل تاریخی آن در جلد دوم نوشته‌های فلسفی و اجتماعی با نقل قول زیر از «کاپیتال» (جلد سوم) بازتاب می دهد. مارکس دراین موضع گیری جامعه ی سوسیالیستی را به عنوان کیفیتی اعلام می‌کند که در آن روند رشد دمکراسی سوسیالیستی ممکن می شود. او می‌گوید که در جامعه ی سوسیالیستی «رشد نیروهای انسانی که بخودی خود هدف است، آغاز می‌گردد و عرصهٔ واقعی آزادی انسان بر بنیاد زیربنای خود که عرصهٔ جبر بوده و تنها بر آن زیربنا [جامعهٔ سوسیالیستی]، رشد و گسترش می یابد». (ت از ف ع)

در این نقل قول ارتباط آزادی با زیربنا در جامعه ی سوسیالیستی به مثابه یک رابطه قانونمند توصیف می شود.

مارکس در رابطه میان آزادی و زیربنای جامعه، آن را حتی به مثابه ی «عرصهٔ جبر» برداشت می کند.

بر این پایه است که مضمون جمله ی معروف که «آزادی فرد، شرط آزادی جامعه است» به مثابه ی کنه مضمون مورد نظر مارکس درک می‌شود که در خود مفهوم متقابل را نیز داراست: آزادی اجتماعی در جامعه ی کمونیستی تنها با گذار از زیربنای استثمارگر سرمایه داری ممکن می گردد!

توضیح همین رشته ی اندیشه ی مارکس را توماس مچر در کتاب پیش گفته خود در بخش ۱ نوشتار حاضر (ص۶۰) ادامه می‌دهد و می نویسد کشف مارکس که کار را به مثابه ی پیش شرط روند مردمش انسان ارزیابی می‌کند، از اهمیت تعیین کننده برخوردار است برای درک مساله ی آزادی در جامعه ی آینده ی سوسیالیستی- کمونیستی. مچر به کمک این بررسی تئوری مارکسیستی از استه تیک را می پروراند.

مارکس کار را عنصری  در طول تاریخ می‌داند که «خصیصه» و ذاتِ شخصیت تاریخی انسان را به ثمر می‌رساند که در جریان «روند آزمایش موفق» در «پراتیک» تحقق می یابد. پراتیکی که زایده شده توسط ذهن انسان است در ارتباط برای تغییر شرایط مادی هستی خود. ٰ

«کارِ» انسانی در این رابطه توسط مارکس به عنوان سازنده ی هستی و سرشت ترقی خواهانه ی آگاهی ذهنی انسان و رشد آگاهی اجتماعی انسان تعریف می‌شود که بیان سرشت رهایی بخش «کار» است.

مارکس در این اندیشه وحدت ماتریالیستی کارکردِ پراتیک مبتنی بر احساس را توسط انسان توضیح می‌دهد و ترسیم می کند. به عبارت دیگر دیالکتیک رابطه بین عین و ذهن را می آموزاند.

احسان طبری همین نکته را در ارتباط با ربطه عین و ذهن همانجا چنین برمی شمرد: به سخن مارکس، «خصیصهٔ نوعیِ مهم انسان [به مثابه ی گونه ی انسانی] آنست که وی موجودی است هدف گزین و هر گام وی بسمت تمدن، گامی است به سمت آزادی و گسترش دایرهٔ آزادی هر فردی از افراد اجتماع، [که] شرط مهم گسترش دایرهٔ آزادی خودِ اجتماع است.»

«دمکراسی خواهی» مقوله ای درک نشده!

بدین ترتیب می‌توان قویاً برداشت «دمکراسی خواهی» را به عنوان یک ارزش عام که از متن تاریخی آن جدا و به عنوان یک «ارزش عام» در خلاء آویزان می‌شود و طیف چپ آن را به پرچم مبارزه ی ضد کمونیستی و توده ستیزی خود بدل ساخته است، برداشتی درک نشده از مضمون نظر بانیان سوسیالیسم علمی و در خود متضاد اعلام نمود.

چپ سردرگم می خواهد از طریق برداشت معلول و درک نشده خود، از طریق انتزاع توخالی و غیرتاریخی خود، «حقوق بشر» را در شرایط سلطه ی بورژوازی توسعه دهد و از این طریق به جامعه سوسیالیستی دست یابد! می خواهد برداشتن گام دوم را پیش از گام اول عملی سازد. می‌خواهد بدون تصاحب قدرت سیاسی توسط طبقه ی کارگر و برقراری هژمونی اندیشه ترقی خواهانه آن، «سوسیالیسم دمکراتیک» را برپا دارد.

مارکس بر این نکته تأکید دارد که «تنها بر [پایه] آن زیربنا[ی سوسیالیستی]» روند دمکراسی به پیش می‌رود و در طول زمان آزادی واقعی برای انسان پدیدار می‌شود و «حقوق بشر» ترقی خواهانه تحقق می یابد.

نظر «دمکراسی خواهی» در شرایط سلطه ی سرمایه داری، برداشتی است که بر پایه ی نظری- تئوریک متزلزلی قرار دارد. شناخت سویه ی نظری- تئوریک بحث و بررسی روشنگرانه با طیف چپ سردرگم علیه تصورات «دمکراسی خواهی» در شرایط سرمایه داری بسیار پراهمیت است. به ضرورت شناخت اسلوب کارکرد اندیشه ی چپ سردرگم در بخش اول اشاره شد.

کوچک‌ترین انحراف در اندیشه ی چپ انقلابی در برداشت از مضمون تاریخی آزادی و «حقوق بشر» مجاز نیست. عقب نشینی غیرمجاز در برابر اندیشه غیرمستدل و فاقد کارپایه ی علمی نزد چپ سردرگم است. کمکی برای ایجاد اتحادهای اجتماعی علیه دیکتاتوری سرمایه، در ایران در شکل دیکتاتوری ولایی، نمی کند. نمی‌تواند بکند.

پیش از برقراری سلطه ی طبقه کارگر در جامعه که پیش شرط تغییر زیربنایی در جامعه ی سرمایه داری است، رشد و درک اشکال دمکراسی سوسیالیستی و مضمون رشد یابنده ی آن، در فضای انتزاع ذهنی انجام می شود. با کمی دقت می‌توان دریافت که همه ی نوشتارها در مساله اشکال «دمکراسی خواهی» که در مطبوعات طیف چپ سردرگم انتشار می یابند، در فضای انتزاعی و مبهم نوشته می‌شود و قرار دارد.

گرچه توضیح بیش تر نظر مارکس در ارتباط با نقش کار در روند مردمش انسان در این سطور، سخن را به درازا می کشاند، ولی نگارنده مایل است از فرصت برای توضیح بخشی از اندیشه‌های مارکس در این باره استفاده کند.در این نکته‌ها ازجمله نقش «فرهنگ و تمدن» که طبری همانجا به آن اشاره دارد و مچر نیز برجسته می سازد، نکته ی پراهمیتی را تشکیل می‌دهد که به طور عینی در جمهوری خلق چین نیز رشد آن قابل شناخت است.

فرهنگ جدید سوسیالیستی در چین ازجمله زیرپایه ی نقش «بخش خصوصی اقتصاد» را در این کشور شفاف و قابل شناخت می سازد. شرکت هوآویی که نقشی تعیین کننده در جهان برای رشد تکنولوژی ارتباطات ایفا می سازد، همانقدر مورد یورش امپریالیسم است که «بخش اقتصاد عمومی- دولتی» در چین مورد یورش امپریالیسم قرار دارد. این نقش را می‌توان در سخننان مدیر و سهامدار این شرکت در مقایسه با مدیر و مالک «ویندوز» بیل گیت دریافت. بازگردیم به ادامه ی بررسی.

روند مردمش، خالق انسان!

اشاره شد که مارکس بازتاب روند مردمش انسان را در انجام کارهای متفاوت در طول تاریخ قابل شناخت می سازد و توضیح می‌دهد. به عبارت دیگر کار انسان در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد با ایجاد شدن «فرهنگ» و «تمدن» در جامعه که پدیدار شدن آن ناشی از کارکرد هدف گزین اندیشه و ذهن انسان است که در «پراتیک اجتماعی» عینی- ماتریالیستی انسان گام به گام همراه است با تغییر و رشد آگاهی انسان. در این روند است که «انسان خالق خود است». خالق آگاهی و شناخت از خود و طبیعت پیرامون است.

خصیصهٔ نوعیِ مهم انسان به مثابه ی گونه ی انسانی در روند کار هدف گزین انسان رشد می یابد. مارکس رشد خصیصه ی انسان را در نوشته‌های پاریس «تولید جهان واقعی- در برابر او-» می‌نامد که بیان کارکرد فرهنگی- هنری و علمی انسان است که در آن «تنوع نیازها، توانایی در ریزه کاری ها و خصوصیت های طبیعی انسان» ایجاد و رشد می کند و هستی عینی او را برپا می دارد.

به سخنی دیگر مارکس تنوع نیازهای انسان را ناشی از کارکرد مشخص خود انسان می‌داند که به معنای پراتیک در «تنوع هستی احساسی و ذهنی انسان» است. در این روند است که «یک گوش برای موزیک، چشم برای دیدن زیبایی ایجاد می‌شود ..». تئوریسین و فیلسوف و شاعر «ساخته می شود» که زنده یاد احسان طبری آن را در دیباچهٔ با پچپچهٔ پاییز ترسیم می کند. مجموعه‌ای که احسان طبری در آن استه تیک مردمش انسان، «حماسهٔ انسان» را ترسیم می کند.

دو عنصر رهایی بخش و غریبگی در «کار»

مارکس در کارِ مشخصِِ عینیِ انسان دو عنصر رهایی بخش و همچنین غریبگی را کشف و برجسته می سازد. 

سرشت رهایی بخش زیرا که با رشد فرهنگ- تمدن روند جبر قوانین حاکم بر انسان سیری نزولی طی می کند.

سرشت غریبگی در روند کار که در سرمایه داری به اوج خود می‌رسد، در شرایطی تحقق می‌یابد که «قصرها برای ثروتمندان، ولی بیغوله ها برای کارگران» ایجاد می شود. کار زحمتکشان در چنین شرایط است که همراه است با «زیبایی ها [برای ثروتمندان] و همزمان علیلی و رنجوری برای کارگران».

از درون تضاد میان این دو سوی کار هدف گزین انسان است که اندیشه ی «آزادی» نزد مارکس رشد و متبلور می یابد.

اندیشه‌ای که تحقق بخشیدن به آن تنها کار طبقه کارگر است. ره آوردی که ضرورت برقراری هژمونی طبقه کارگر را در جامعه طبقاتی به اثبات می رساند. هدف گزیده شده‌ای که به مثابه ی یک امکان باید درک شود و انسان ترقی خواه باید برای تحقق بخشیدن به آن در نبردی سخت شرایط را تغییر داده و انسانی سازد.

مچر با توصیف این اندیشه‌های مارکس و از درون آن‌ها تئوری خود را برای استه تیک مارکسیستی تعریف و به ثمر می‌رساند که پیش تر به آن اشاره شد و باید به طور مجزا به آن پرداخت.

بازگردیم به واقعیت عینی روند رشد آزادی و «حقوق بشر» در جمهوری خلق چین و رشد «سوسیالیسم چینی».

اصلاحات اقتصادی

ولادیمیرو چیاشه، مارکسیست ایتالیایی، برای تغییرات اقتصادیی در جمهوری خلق چین دو مرحله قایل  می‌شود و نشان می دهد.

مرحله ی پایه ریزی «سیستم پایه‌ای اقتصاد سوسیالیستی» در دوران مائو. این مرحله دارای  دو عنصر اصلی است. یکی، تبدیل مالکیت بر زمین به مالکیت عمومیکه دولت پرولتری ضامن حفظ آن است.

در همین مرحله است که با کمک اتحاد شوروی زیربنای صنایع سنگین در چین ایجاد می شود.

در مرحله دوم با عنوان «گشایش و رفرم» که دن سیائوپینگ نماینده و ایجاد کننده ی آن است و در سال ۱۹۷۸ آغاز شد و تاکنون ادامه دارد. این مرحله همراه است با رشد چشمگیر اقتصادی در این کشور. «در ۳۵ سال گذشته چین پرتوان ترین اقتصاد را در سراسر جهان داراست.  .. تولید ناخالص داخلی در این مدت سریع‌ترین رشد را در طول تاریخ نشان می دهد.» (ب نئاگتون، کامبریج، اقتصادی چینی)

اقتصاد سیاسی در این مرحله اصل «گشایش و رفرم» را به مورد اجرا گذاشته است که دارای مضمونی بکلی متفاوت است از «اصلاحات» در کشورهای سرمایه داری.

اصلاحات در روستا با تعدیل و حذف تعاونی های دهقانی آغاز شد، بدون آن که  اصل قانونی اساسی تغییر یابد و زمین خصوصی سازی گردد. زمین  روستا، ثروت همگانی جامعه، به مالکیت روستا درآمد.

در این روند ویژگی خاص شرایط چین، یعنی «مسئولیت خانواده ها» برای کار روی زمین‌های تقسیم شده حاکم و موثر شد.

اشکال متنوع مالکیت در تولید و خدمات با خصوصی سازی بخشی از مالکیت عمومی در سال‌های دیرتر عملی شد و به این منظور تغییر در قانون اساسی بعمل آمد. در این روند نکته ی عمده آن است که سرمایه گذاران خارجی تنها در ارتباط با سرمایه داخلی در شرکت های مشترک اجازه ی سرمایه‌گذاری دارند. مالکیت عمومی- همگانی (دولتی) بر زمین که در قانون اساسی تثبیت شده است حفظ شد.

بدین ترتیب در چین، برخلاف آنچه در روسیه و کشورهای اروپای شرقی عملی شد، خصوصی سازی ثروت‌های ملی کلیت ثروت‌های عمومی را در بر نگرفت. در آنجا روند خصوصی سازی بخشی از ثروت‌های عمومی از طریق اجرای نسخه ی امپریالیستی با عنوان «شوک درمانی» عملی نگشت. در ایران این شیوه ی خصوصی سازی دیکته شده توسط سازمان های مالی امپریالیستی عملی شد و می شود.

«ثروتمند شدن باشکوه است» در چین که دن سیائوپینگ برجسته می‌سازد و می طلبد، مبتنی است بر برداشت نپ و نظراتی که همچنین بوخارین در اتحاد شوروی در سال ۱۹۲۵ مطرح کرده است.

تضاد میان اصلاح اقتصادی در سطح خرد «میکرو تغییرات» و نقش کماکان تعیین کننده ی اقتصاد مبتنی بر برنامه در بخش همگانی- دولتی با ایجاد شرایط عمل‌کرد «بازار سوسیالیستی» مهار شد. ولی تمام اقدام‌ها اصلاحی در چارچوب استراتژی رشد برنامه مرکزی عملی می شود. در بخش «میکرو تغییرات» حرکت اصلاحی از تحرکی برخوردار است که امکان برای «ماکرو تغییرات» در بخش اقتصاد همگانی- دولتی می گشاید.

«ماکرو تغییرات» حفظ زیربنای سوسیالیستی و نقش برنامه زمانبدی شده ی مرکزی را سامان می دهد. از این طریق اصلاحات برخلاف در روسیه با لطمات اقتصادی برای زحمتکشان کم‌تر همراه بود و با سرعت در جهت رشد عدالت اجتماعی تغییر مسیر داد.

در این روند هشیارانه و هدف گزین در اصلاحات در جمهوری خلق چین در شرایطی تحقق می یابد که مارکس در نقد به برنامه گتا برای جامعه سوسیالیستی مطرح می سازد، یعنی مبتنی بر سهم هر کس منطبق با اصل «به هر کس به اندازه کارش».

اضافه بر کار فردی، عنصر های دیگری برای دریافت سهم هر کس در ۱۵امین کنگره ی حزب کمونیست چین در نظر گرفته می‌شود. این عنصرها عبارتند از سهم هر فرد «با در نظر گرفتن سهم عمده [او] در تولید». در «نوآوری» و به کار انداختن «سرمایه خصوصی».

تعیین ثروت ایجاد شده از طریق نوآوری به عنوان به کار گرفتن عنصر جدیدی برای تعیین سهم فرد در اصل «به هر کس به اندازه کارش» که در مصوبات کنگره ی پانزدهم حزب کمونیست چین تثبیت شده است، بخشی از توسعه ی نظر مارکس- انگلس را در ارتباط با دوران نخست سوسیالیستی تشکیل می دهد که در جهت برپایی کمونیسم موثر است. توسعه ای که به منظور انطباق نظر بانیان سوسیالیسم علمی با شرایط مشخص حاکم در چین عملی شده است و باید آن را رشد اندیشه ی مارکسیستی در عمل ارزیابی نمود.

ولی کماکان اصل تقسیم موهبات بر پایه ی کار فرد زحمتکش حفظ و بهبود روزافزون آن در همان کنگره تثبیت می شود.

طبق تصمیمی مهم در همین کنگره، تعریف از نقش «تقسیم اولیه» ارایه می شود که ناشی از شرایط بازار سوسیالیستی است. در آن ازجمله تعیین ارزش پولی کالاها که شرکت ها در رقابت با یکدیگر و با تولید خارجی تعیین می کنند.

رشد سریع کمّی و تنوع و به ویژه کیفی کالاها در چین به طور عمده ناشی از آزادی عمل شرکت های خصوصی است که تکانه ی آن «نقش بازار سوسیالیستی» را نشان می‌دهد که در آن رقابت میان کالاها و محصولات، ازجمله با تولیدات خارجی بر قرار است.

این درحالی است که تعریف «تقسیم ثانویه» در همین کنگره وظیفه های اجتماعی دولت را در بر می گیرد. خدمات اجتماعی برای آموزش رایگان، درمان رایگان، خانه سازی، آب آشامیدنی و و و مضمون تعریف «تقسیم ثانویه» را تشکیل می دهد.

تعریف و ابعاد «تقسیم ثانویه» در خدمت رشد عدالت اجتماعی مشخص می شود.

ژن شیا جین اخیراً تغییرات پیش گفته را با اشاره به نظر مارکس و انگلس در انتقاد به برنامه گتا برای مرحله رشد سوسیالیستی جامعه، منطبق با این نظرات ارزیابی نمود. دبیرکل حزب کمونیست چین همانجا اضافه نمود که چین هنوز فاصله ی بسیار زیادی از شرایطی دارد که در آن تقسیم برپایه «نیازها» را عملی سازد. او خواستار «بهبود هر روزه ی نقش تقسیم ثانویه» در «سوسیالیسم چینی» شد.

برپایه تغییر و اصلاحات فوق دو شکل مالکیت ایجاد شده است:

اول- مالکیت خصوصی بر ابزار تولید توسط شرکت های چینی و یا در اشتراک با سرمایه های خارجی؛

دوم- مجموعه‌ای از «اشکال مالکیت» که خصوصی نیستند. این گروه دارای چنین شکل‌های هستند:

۱- شرکت هایی که به طور کامل در اختیار دولت هستند؛

۲- شرکت هایی که تحت کنترل عمومی قرار دارند. ازقبیل اشکال شرکت با مسئولیت محدود؛

۳- شرکت های تعاونی؛

۴- شرکت های خانوادگی روستایی؛

۵- شرکت های تعاونی سرمایه ای خدمات و تولید در روستا یا شهرها.

در اشکال پیش گفته برای مالکیت، نقش  و وظیفه ی تأمین نیازهای اولیه فرد و جامعه توسط بخش همگانی- دولتی از جایگاه خاصی برخوردار است.

تعداد این شرکت ها در طول زمان تقلیل یافته است. ولی نقش اجتماعی آن‌ها برای تأمین نیازهای عمومی- همگانی در رشته‌های متفاوت به طور مداوم توسعه یافته است. ویژگی‌های بخش عمومی- همگانی (دولتی) چنین اند:

۱- این نوع شرکت ها نقشی رشد یابنده و پراهمیت را در برپایی قدرت اقتصادی در چین تشکیل و بعهده دارد. در سال ۲۰۱۵ در فهرست ۵۰۰ شرکت بزرگ در جهان، ۱۰۰ شرکت چینی قرار دارند که از آن‌ها «۸۳٪» شرکت های همگانی- دولتی هستند؛

تعریف اهمیت شرکت ها، مبتنی به شکل مالکیت آن نیست. «توانایی شرکت برای رقابت و نوآوری و سطح رشد تکنولوژی آن»، عنصرهای مهم را در ارزیابی از نقش شرکت ها در اقتصاد کشور تشکیل می دهند. این نقش در تحقق بخشیدن به استراتژی اقتصادی- اجتماعی در جامعه نقشی تعیین کننده دارد که به منظور «بهبودی شرایط اجتماعی» به طور روزافزون تقویت می شود.

۲- شرکت های دولتی نقش عمده‌ای در تعدیل «نوسانات دوره ای» در اقتصاد دارا هستند. وظیفه ی تعدیل و ممانعت از این نوسانات بدون نقش شرکت های همگانی- دولتی ممکن نیست؛

۳- شرکت های همگانی- دولتی نقش کارگران را در جامعه تقویت می کنند. تحقق بخشیدن به اصل «تقسیم بر مبنای کار» می‌تواند نخست «تنها در این شرکت ها عملی گردد» (شیائو بین، اصل برتری).

۴- شرکت های همگانی- دولتی مالیات بیش تری از انواع شرکت های خصوصی می پرازند؛

۵- شرکت های همگانی- دولتی نقش تعیین کننده در بخش‌های رشدنیافته تر در کشور از قبیل تبت و بخش شمال غربی ایغورها ایفا می سازند.

بر این پایه است که شیائو بن همانجا در کنار اهمیت نقش تولیدی شرکت های همگانی- دولتی، نقش اجتماعی آن‌ها را برجسته می سازد. از طریق این شرکت ها است که «نقش دست قابل دید همگانی- عمومی (دولتی)» در کنار «دست نامرعی بازارِ سوسیالیستی» سهم خود را در رشد و ترقی اقتصادی- اجتماعی در جمهوری خلق چین تحقق می بخشند.

بدین ترتیب می‌توان به این پرسش که آیا چین یک کشور سوسیالیتی و یا سرمایه داری است، پاسخ قاطعی ارایه داشت. جمهوری خلق چین در مرحله رشد ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه قرار دارد که مطابقت دارد با برداشت‌های مارکس- انگلس از مرحله نخست رشد جامعه ی سوسیالیستی. و باید تأیید و کارکرد لنین را از این برداشت‌ها به آن افزود. حزب کمونیست چین این روند انقلابی را که سیاست «گشایش و تغییر» می‌نامد، روند در خدمت راه رشد «سوسیالیسم چینی» اعلام می کند.

به طور فشرده می‌تواند گفت که از توضیح طولانی نکته‌های پیش برای پاسخ به مساله آزادی در مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب می‌توان به نتایج مشخصی دست یافت.

آزادی‌های سوسیالیستی یک مقوله ی تاریخی است. مقوله ای که در آن «آزادی فرد شرط آزادی جامعه» است که همچنان به معنای روند ترقی خواهانه و رهایی بخش نبرد اجتماعی را تشکیل می‌دهد به منظور ایجاد پیش شرط های اجتماعی برای آزادی انسان.

دو عنصر مورد نظر مارکس در نوشتارهای پاریس در مضمون «کار» با درک این روند، پاسخی مشخص و سازنده می یابد.

تقلیل و تعدیل و نهایتاً نابودی عنصر «بیگانگی» در کار زحمتکشان، که به معنای گشوده شدن صحنه ی نقش «رهایی بخش» کار است، روندی است که نهایتاً و تنها در جامعه سوسیالیستی و با برقراری هژمونی طبقه کارگر قابل دستیابی است. هدف و وظیفه‌ای که می‌تواند تنها با توجه به شرایط مشخص ملی در هر کشور با سرعت و موفقیت بیش تر و کم تر تحقق یابد. نسخه برداری مکانیکی ممکن و مؤثر نیست.

اشکال مشخص شرکت و کنترل زحمتکشان و توده های مردم در ساختارهای شورایی محلی، و همچنین در محل کار از طریق سندیکاها و با توسعه ی واحدهای حزبی در شرکت ها به مورد اجرا گذاشته می شود. چنین شیوه ی شرکت و کنترل را می‌توان ازجمله در جمهوری سوسیالیستی کوبا نیز نشان داد.

در این سیستمِ شرکت و کنترل از پایین که می‌توان آن را سیستم شورایی نیز نامید، و نمادی است از شیوه ی «دمکراسی پایه»، جایی برای نفوذ «لوبیسم» وجود ندارد که «دمکراسی پارلمانی» را در کشورهای سرمایه داری در چنگ خود دارد.

در برابر لابیگری در سرمایه داری، فشار نیازهای واقعی توده ها و شناخت آن در هستی روزمره ی جامعه توسط ساختارهای دمکراتیک و عمومی (دولتی)، به تکانه برای برطرف ساختن مشکل و تضادها تبدیل می شود. طلب بخشش و عذر خواهی رسمی توسط پلیس در مرکز شیوع بیماری کرونا از مردم برای اهمال کاری در ممانعت از بیماری که با مرگ پزشک کشف کننده ی ویروس نیز همرا شد، نمادی از رشد فرهنگ سوسیالیستی است که در خدمت کلیت جامعه قرار دارد و هنوز باید راهی طولانی را طی کرده و سنگفرش کند.

توسعه دمکراسی و آزادی و تثبیت «حقوق بشر» به صحنه نبرد مشخص در ساختارهای تولیدی و فرهنگی و سیاسی منتقل می گردد؛ به صحنه مادی و فرهنگی هستی روزمره ی انسان منتقل می گردد؛ دیگر یک انتزاع توخالی و درک نشده نیست، آن طور که طیف چپ سردرگم با آن دست بگیربان است و به جای توضیح و روشنگری نظر خود در برابر پرسش ها، به اسلوب سکوت پناه می برد، سکوت را پیشه می کند.

تضاد میان آن دو وجه متفاوت اِعمال دمکراسی را می‌توان با توجه به صنعت تولید «ابرازنظر علمی» دریافت که به عنصر پردرآمدی برای لوبیست ها در کشورهای امپریالیستی تبدیل شده است. وزارت دفاع آلمان امپریالیستی در سه سال گذشته چند صد هزار یورو برای پرداخت هزینه «ابرازنظر علمی» پرداخت که بی آبرویی آن بیرون زد. خانم وزیر دفاع این کشور، اوزولا فن د لین که اکنون رئیس کمیسون اروپایی است، مدارک این رسوایی را پس از رسوایی نابود ساخته است.

بر این پایه است که انواع پیشنهادها برای توسعه آزادی در تز «دمکراسی خواهی» که طیف چپ سردرگم مطرح می‌سازد و می‌خواهد تصورات خود را در سرمایه داری و بدون تغییرات زیربنایی ترقی خواه عملی کند، از قبیل تقویت وظیفه های اجتماعی و قانونی در سرمایه داری، که گام های مثبتی را در بهبود شرایط زیست و هستی انسان تشکیل می‌دهد و باید مورد پشتیبانی همه جانبه ی چپ انقلابی قرار گیرد، به منظور دستیابی به دمکراسی و «حقوق بشر» ملموس و ماتریالیستی راه به جایی نخواهد برد.

از این رو مبارزه روشنگرانی- ترویجی با این ایدئولوژی طبقات حاکم که بر ذهن چپ سردرگم حاکم شده است، وظیفه ی عمده را در مبارزه ی نظری- تئوریک توده‌ای ها و حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران تشکیل می‌دهد که گزارش هیئت سیاسی به نشست پلنوم وسیع کمیته مرکز (بخش ایران) برجسته می‌سازد و به عنوان وظیفه‌ای مرکزی ارزیابی می کند.

آخرین سخن آن که در رونشگری و افشاگری مواضع توده‌ای ستیزانه و ضد کمونیستی، می‌توان از هر جز بحث‌ها در این زمینه بهره برد. نشان دادن اسلوب نادرست در اندیشه. نشان دادن غیرتاریخی بودن و سرشت توخالی نظرات. نشان دادن راهکارهای عملی که به طور عینی، ازجمله در شرایط مشخص در ایران، به روند توسعه ی دمکراسی و حقوق بشر در ایران مضمونی عینی- ماتریالیستی می‌بخشد.

دنیز ایشجی مقاله سوسیالیسم، جمهوریت و دمکراسی  اخبار روز ۲۴ فروردین ۹۹

سوسیالیسم بر پایه های مدیریت خودگردانی انتخاباتی از پایین به بالا متکی میباشد. سوسیالیسم که بر پایه های آزادی های فردی و اجتماعی استوار است، حق مدیریتی خودگردانی را از کوچکترین واحدها، اندام ها و نهادهای اجتماعی از قبیل محیط کار، محیط های فعالیت های هنری، فرهنگی، صنفی،  ورزشی ، اجتماعی و سیاسی گسترش میدهد. سوسیالیسم نه متکی به ثروت های انباشته ثروتمندان، نه بر قدرت ارتش های آنسوی مرزها، سوسیالیسم نه بر قدرت های مافیائی باندهای غارتگر، بلکه بر اراده منسجم و آگاهانه توده های عظیم میلیونی متکی میباشد که خواهان بدست گرفتن کنترل قدرت سیاسی، سرمایه و ثروت کشوری بوده و میخواهند آن را از طریق مدیریت دموکراتیک نمایندگان دلسوز و واقعی خویش و از طریق خودگردانی مدنی در راه ترقی، رفاه و سعادت عمومی به کار گیرند.




موضع نظری- تئوریکِ توده‌ای ستیزان (۱)
استه تیک نبرد طبقاتی- رهایی بخش

مقاله ۷/۹۹

۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ۹ آوریل ۲۰۲۰

اسلوب کارکرد اندیشه

یکی از نکته‌های بسیار پراهمیت در گزارش هیئت سیاسی به نشست وسیع پلنوم کمیته ی مرکزی حزب توده ایران (بخش ایران) اسفند ۱۳۹۸، توجه به وظیفه ی مبارزه با مواضع توده‌ای ستیزانه است.  

گزارش در بخش ۵، تأملی دربارهٔ شرایط کنونی، «وضعیت انقلابی»، انقلاب و شیوه‌های مؤثر مبارزه، به مواضع توده‌ای ستیزان اشاره دارد و آن را مورد بررسی قرار می‌دهد و از آن به نتیجه‌گیری برای وظیفه های پیش رو می پردازد. (ص۷)

گزارش همانجا به درستی نزد «نیروهای چپ استحاله شده به راست»، موضع های فلسفی، شناخت شناسانه و سیاسی ای را نشان می‌دهد که به معنای عدول از برداشت علمی از تاریخ است که در علم مارکسیستی ماتریالیسم تاریخی پایه دارد. عدول از برداشت علمی از تاریخ، با نفی علم ماتریالیسم دیالکتیکی همراه است که اسلوب شناخت مارکسیستی از واقعیت است. 

در گزارش همچنین نشان داده می‌شود که نیروهای ضد توده‌ای با استحاله به راست، به «مدافعان نظریهٔ دگردیسی رژیم» جمهوری اسلامی بدل شده اند. برخی پشتیبانی از کلیت جمهوری اسلامی را تجویز می‌کنند و دیگرانی دفاع از این یا آن لایه در حاکمیت سرمایه داری را توصیه می کنند. آن‌ها برداشت «دگردیسی رژیم» را با این تز طرح و به اصطلاح توجیه می‌کنند  که گویا «دوران انقلاب‌های اجتماعی (و لابد مبارزهٔ طبقاتی) به پایان رسیده است».

«نیروهای چپ استحاله شده به راست» مخالف «هرگونه شیوهٔ مبارزاتی که به انقلاب بینجامد» هستند و آن را «نادرست» ارزیابی می کنند. به نظر آن‌ها «فقط باید از طریق گفتگو و تفاهم با سران جمهوری اسلامی امیدوار بود که شرایط کشور تغییر [یافته] و به سمت بهبودی برود.»

نیروها ی ذکر شده ی چپ استحاله شده و گرفتار در «دستگاه نظری» ضد مارکسیستی- لنینیستی که حفظ جمهوری اسلامی را وظیفه مبارزان می پندارند و خواستار دفاع از نظام جمهوری اسلامی هستند و خواست خود را گامی ضد امپریالیستی نیز ارزیابی می کنند، «بخش عمده‌ای از نیروهای سیاسی کشور [را] متهم به جرم ٬٬براندازی٬٬ رژیم» می‌کنند. به نظر آن‌ها، بخش عمده ی مبارزاتی که در ایران در جریان است، و سرشت آن را می‌توان در «نشانه های نیرومندی از وجود جو انقلابی در کشور» بازشناخت، مبارزات «براندازانه» است.

این اندیشه در عمل تز حاکمیت سرمایه داری را مورد تأیید قرار می‌دهد که هر صدای بلند شده و اعتراضی را علیه «ارکان رژیم» و ایجاد تزلزل در آن می‌داد و با حکم های سنگین زندان و مرگ پاسخ می دهد. چپ استحاله شده، مبارزه ی توده ها را«٬٬سیاست و برخوردهای تندروانهٔ٬٬» ارزیابی می‌کند که «کشور را به سمت تنش و خون ریزی سوق می دهد».

گزارش به درستی این به اصطلاح استدلال را استدلالی ارزیابی می‌کند که در خدمت «تطهیر رژیم ولایت فقیه و جنایاتی است که جمهوری اسلامی بر ضد مردم ایران انجام داده است و می دهد».

به منظور ورود به بحث، نگارنده سودمند می‌داند که تجربه‌ای را که اخیراً داشته است در این سطور توصیف کند. در سال گذشته نگارنده در سمیناری در کلن/ آلمان شرکت نمود که برخی از فعالان طیف چپ برگزار کردند. در جریان سمینار و پس از آن که با برخی از موضع گیری های نگارنده درباره ی نظرات طرح شده در رساله ها که به نام یک توده‌ای انجام شد، دو پدیده بروز نمود که برای درک موضع توده‌ای ستیزان کمک است.

یک پدیده، برخورد برخی از نظریه پردازان و رفقای شرکت کننده در سمینار است که واکنشی باید تلقی شود در برابر طرح نظر حزب توده ایران در سخن من. آن‌ها موضع توده‌ای ستیزانه خود را با ابراز جملاتی از قبیل «آن ها [که منظور کشورهای سوسیالیستی و حزب توده ایران است] با کارکرد خود نادرستی نظرشان را نشان دادند» و امثال آن بروز دادند.

پدیده ی دوم، مراجعه ی برخی از رفقای علاقمند بود که هنگام صرف غذا با نگارنده، با طرح پرسش هایی همراه شد.

موضع این رفقا نیز که خود را به عنوان توده‌ای های گذشته معرفی کردند، در تأیید مواضع طرح شده در صحنه ی سمینار قرار داشت. برای این رفقا نیز قطعی است که شکست سیاست گذشته در کشورهای سابق سوسیالیستی، هیچ معنای دیگری ندارد، جز نادرست بودن نظر و راه. این رفقا حزب توده ایران را مورد انتقاد قرار می دهد، زیرا گویا مجری همان سیاست نادرست بوده است.

برخوردها برای نگارنده جدید و نشناخته نبود. واکنش این رفقا نیز در برابر پرسش هایی که من طرح نمودم، جدید و نشناخته نبود. این پرسش که آیا آن‌ها با درس‌هایی که از تجربه گذشته بیرون کشیده شده است، آشنا هستند، از آن ها اطلاع دارند؟ با سکوت و نگاه پرسش کننده  رفقای علاقمند روبرو شد. برای آن‌ها درس‌هایی که کمونیست‌ها در همه ی کشورها و توده‌ای ها در ایران از تجربه گذشته گرفته‌اند بکلی نا آشنا بود.

پدیده ی بی اطلاع بودن چپ سردرگم از پژوهش های پرمایه و مستدل درباره ی ریشه ی علّـی- ژنتیکی «اشتباه ها» و تحلیل و ارزیابی از ساختارها و شرایطی که به اشتباه ها انجامید را می‌توان و باید یکی از عمده ترین علل موضع سطحی و کاتگوری وار آن‌ها علیه حزب توده ایران و کل جنبش کمونیستی و کارگری انقلابی ارزیابی نمود.

درستی برداشت فوق را در بخش بررسی مضمون مواضع ضد توده‌ای خواهم شکافت. در اینجا تنها به این نکته اشاره شود که وضع اسفناک کنونی که در موضع ضد توده‌ای بروز می کند، ناشی و پیامد سلطه ی برداشتی است که توسط طبقات حاکم در ایران و جهان به طور مداوم طرح و به اندیشه ی غالب بدل شده است. ناشی از تبدیل شدن ایدئولوژی طبقات حاکم به ایدئولوژی حاکم در جامعه است.

پیروزی ایدئولوژیک طبقات حاکم در برقراری سلطه خود تا درون طیف های وسیعی از چپ در جهان و ایران با این پیامد همراه است که این نیروها ساختار طبقاتی جامعه را نفی می کنند و مبارزه طبقاتی را به تبع آن نادرست اعلام می کند.

«نبرد طبقاتی از بالا» را که انکارناپذیر است و مشخصه ی سلطه ی نظام سرمایه داری است، پیامد سلطه ی «توتالیتاریسم» می نامند که گویا شکل دیکتاتوری را در هر جامعه گرفتار یک «رژیم دیکتاتوری» تشکیل می دهد. پادزهر مردمی را علیه آن «دمکراسی خواهی» اعلام می‌کنند به مثابه ی یک خواست عام و جدا از ساختار اقتصاد سیاسی حاکم در جامعه. دسترسی به دمکراسی دیگر مضمونی طبقاتی ندارد. دستیابی به آن دیگر وظیفه ی پیشروترین و انقلابی ترین طبقه در سرمایه داری نیست. «تشکل های مدنی» گویا جای سازمان های انقلابی طبقه ی کارگر را گرفته است.

می کوشند نبرد طبقاتی طبقه ی کارگر را در سرمایه داری به مضمون نبرد سندیکایی- مطالباتی آن برای بهبود شرایط زندگی در نظام سرمایه داری محدود سازند. منافع آنی زحمتکشان مطلق می‌شود و منافع آتی و دورنمایی آن برای پایان دادن به استثمار نیروی کار، به عنوان باورهای کهنه ی شکست خورده، ارتودکس و امثال آن به سخره گرفته می شود.

این سخنان را موضع «هیستوریستی» می نامند و نفی می‌کنند که به معنای نفی علم ماتریالیسم تاریخی در اندیشه مارکسیستی است.

محدودیت نبرد طبقای به مبارزه ی سندیکایی به معنای نفی جایگاه ترقی خواهانه و مضمون رهایی بخش نبرد طبقاتیِ طبقه ی کارگر است. نبردی طبقاتی ای که با دفاع از منافع طبقه ی کارگر، همزمان از منافع ترقی خواهانه و رهایی بخش کل جامعه دفاع می کند. (به این نکته پرداخته خواهد شد)

ایدئولوژی جانشین برای نبرد طبقاتی را مداحان سرمایه داری، نظریه «پلورالیسم» و «فردگرایی» اعلام می‌کنند و برای تفهیم آن با همه ی امکان ها به تبلیغ می پردازند. سلطه ی چنین برداشت‌ها نزد «چپ دگردیسی شده به راست»، ریشه‌های ایدئولوژیک بی اطلاعی را نزد این نیروها تشکیل می‌دهد که ناخواسته دچار آن هستند. نشانه‌های سلطه ی چنین برداشت ایدئولوژیک در گفتگو با رفقای علاقمند هنگام صرف غذا با شفافیت قابل شناخت بود.

این جریان ها، همان‌طور که اشاره شد، در نشست سمینار نیز موضع ضد حزب توده ایران و علیه اتحاد شوروی و دیگران را با همان جمله کاتگوری گونه مطرح می‌کنند. امکان بحث در این زمینه به وجود نمی آید.

اندیشیدن به مضمون آنچه مورد به اصطلاح انتقاد قرار می‌دهند، در ذهن آن‌ها اصلاً طرح نمی شود. از این رو نیز در برابر پرسش «کدام اشتباه مشخص» منظور است، بلافاصله خلع سلاح می‌شوند و به سکوت پناه می برند.

سکوتی که به آن اغلب ظاهری برتری جویانه می بخشند. سرشت برتری جویانه و متکبرانه ی چنین سکوتی را می‌توان در برخورد تحقیرآمیزی بازشناخت که با به کار بردن واژه‌های «چپ قدیم، ارتودکس، دولتی» و امثال آن طرح و به ابزار برای پنهان ساختن بی اطلاعی متکبرانه و سطحی نگری آن‌ها تبدیل می شود. فرار از بحث روشنگرانه، دارای چنین ریشه ی علّـی- ژنتیکی نزد این جریان ها است!

کوشش نگارنده برای توضیح روئوس «اشتباه ها» در زمان صرف غذا با رفیقان علاقمند با هیچ واکنشی روبرو نشد. برخوردی که از نو و تازه بودن نگرش به «اشتباه ها» در گفت و شنفت برای آن‌ها ناشی بود. نگارنده با ذکر طیف اشتباه ها از فلسفی- شناختی- سیاسی- اقتصادی و بخش‌های دیگر که تنها به مثابه ی طرح مساله بود، توجه را به ضرورت بحث و بررسی مشخص تجربه گذشته جلب کردم. رفقای علاقمند نیز خواستار ادامه ی بحث بودند که با دریافت آدرس ایمیل تدارک آن دیده شد. ولی دیگر تماسی برقرار نشد. وضعی که از طرف رفقای دیگر علاقمندی نیز تکرار شد که در طول دوروز به تبادل ایمیل با نگارنده پرداختند. انگار تصمیمی عام ادامه ی بحث را ناممکن ساخت.

تنها رفیق محمد رضا شالگونی تبادل نظر را به پاسخی کوتاه محدود نمود که در آن موضع پیش گفته را که در صحن علنی نیز طرح نموده بود، تکرار کرد. او نیز در صحن علنی نشست، اتحاد شوروی و حزب توده ایران را مسئول شرایط حاکم کنونی ارزیابی نمود. او که خواستار ارسال نوشتاری که نگارنده در سمینار طرح کردم شده بود، ارزیابی از آن و پاسخ به آن را به تکرار موضع پیش محدود و به بیان آن به پایان رساند. مضمون پیشنهاد مورد توجه انتقادی قرار نگرفت. به نامه بعدی من دیگر پاسخی داده نشد. رفقای دیگر علاقمندی نیز از ادامه گفت و شنفت سرباز زدند، ازجمله رفیق عزیز بانو فروغ اسدپور.

هدف از تکرار توصیف گرانه ی وسیع از تجربه ی شخصی، به منظور ایجاد پل برای تفهیم اسلوب کارکرد نزد این رفقا انجام شد که بازتابی نیز از مضمون موضع ضد توده‌ای را نیز در خود نهفته دارد.

برای این رفقا روبرو شدن با نظرات جدید و نشناخته، تکانه ای برای بازبینی برداشت‌های کاتگوری وار خود نیست. برای این رفقا، برداشت هایشان به برداشت های «مقدس» تبدیل شده است. آن‌ها گذشته و ارزیابی از آن را به پایان رسانده اند. آن را به کنار گذاشته اند. تغییر شرایط و ژرفش بحران اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری در جهان و ایران، برای آن‌ها تکانه ی نگاهی مجدد به گذشته و برداشت هایشان درباره ی تجربه گذشته نیست. این رفقا با چنین شیوه ی برخوردی، به جستجوی مضمون جدیدی برای تصورات «چپ» خود هستند که مضمون آن، همانطور که در گزارش هیئت سیاسی به درستی برجسته می شود، «دگردیسی به راست» است. روندی که به نفی ضرورت تغییر انقلابی جامعه و وجود نبرد طبقاتی در جامعه انجامیده است.

به نکته‌ها طرح شده در زیر بازمی گردم. اکنون با بررسی اسلوب کارکرد رفقای «چپ دگریسی به راست شده» بپردازیم.

اسلوب کارکرد اندیشه ی توده‌ای ستیزان

علت طرح تجربه پیش که می‌توان آن را یک تجربه ی در صحنه ی واقعیت کارکرد اندیشه ی توده‌ای ستیزان ارزیابی نمود، که با طرح ریزه کاری ها عملی شد، نشان دادن اسلوبی است که توده‌ای ستیزان دنبال می کنند.

این اسلوب از دو بخش تشکیل می شود:

اول- طرح کاتگوری وارِ انتقادهایی که ناشی از درک معلول از واقعیت تجربه ی گذشته در جنبش کمونیستی و توده‌ای است؛

دوم- شرکت نکردن در بحثی که امکان آن به طور عینی وجود دارد. پنهان شدن در پشت تصورات و پندارهای مقدس گونه ی خود.

پدیده ی دوری از بحث مشخص را می‌توان همچنین نزد گروه‌های انحرافی در جنبش توده‌ای نیز نشان داد.

نزد این رفقا نیز اسلوب انجام شده، همان اسلوب جریان های ضد توده‌ای و ضد کمونیستی نزد «چپ استحاله شده به راست» است، گرچه محتوی برخی از انتقادها  متفاوت و حتی متضاد با مضمون انتقادهای گروه سردرگم در طیف جنبش چپ است.

تفاوت مهم میان کارکرد رفقای توده‌ای با مواضع ضد توده‌ای ها در طیف چپ سردرگم، دو نکته است:

یکی- ذهنیت این رفقا است که خود را صادقانه توده‌ای می‌دانند و می نامند، ولی با بهره گیری از اسلوب گروه دیگر، قادر به درک مواضع انقلابی حزب توده ایران نیستند. و بر این پایه به همان نقش پاره پاره کردن جنبش چپ و توده‌ای دامن می زنند؛

نکته ی دیگر- عینیت موضع ضد توده‌ای آن ها، ذهنیت صادقانه برخورد و رفتار آن‌ها را با پیچیدگی خاصی همراه می‌سازد که تنها درک و نشان دادن آن می‌تواند کمک واقعی برای نزدیکی میان توده‌ای ها باشد.

بدون حل این تضاد میان واقعیت عینی و ذهنی نزد گروه‌های انحرافی توده ای، راه نزدیکی میان توده‌ای ها بر روی سنک پایه ی نظرات حزب توده ایران ممکن نخواهد شد.

از این رو نگارنده در این سطور با صراحت و شفافیت این تضاد را برجسته می‌سازد و می کوشد راه حل آن را به بحث بگذارد.

شکافتن اسلوب کارکرد توده‌ای ستیزان نزد طیف چپ استحاله شده و هم نزد گروه  های انحرافی در جنبش توده‌ای از این رو پراهمیت است، زیرا از این طریق می‌توان نیاز به پایبندی به اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی را برای بررسی پژوهشگرانه ی پدیده‌ها نشناخته نشان داد و ضرورت این پایبندی نظرها را به ثبوت رساند.

توجه به اهمیت اسلوب کارکرد اندیشه پژوهشگر هنگام بررسی نظرها است که نگارنده را بر آن می دارد، بررسی انتقادی از نظر و موضع ها را همیشه با جستجوی اسلوب به کارگرفته شده توسط اندیشه ی حاکمِ پژوهشگر در موضوع مورد بررسی جستجو کرده و نشان دهم. تنها پس از شفافیت لازم در درک اسلوب است که هنگام بررسی مضمون فرا می رسد.

اسلوب اعلام موضع

برای نمونه رفیق بسیار عزیزی که من نسبت به او نزدیکی روحی نیز تجربه کرده‌ام، اخیراً در ابرازنظری به تأیید نظر و موضع رفقای ۱۰ مهر پرداخت و نوشت: «نظر رفقای ۱۰ مهر منطقی، مستدل و منطبق با مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب است.» و اضافه نمود: «اسلوب نظری آن‌ها با مواضع و وظایف حزب توده ایران انطباق کامل دارد. اساساً یک تحلیل و بررسی مارکسیستی- لنینیستی است. پیچاندن موضوع و کش دادن آن، در‌واقع بمعنی اثبات پیشداوری های خود می‌باشد.»

اسلوب به کارگرفته شده در این ابرازنظر، با شیوه ی کارکرد حزب توده ایران هم خوانی ندارد، زیرا به توضیح و شکافتن موضع و نظر خود نمی پردازد. مضمون نظر خود را تفهیم نمی‌کند. آن را به صورت یک تز کاتگوری وار و مقدس گونه مطرح می‌سازد.

این در حالی است که تنها حربه در دست حزب توده ایران برای روشنگری و ترویج سیاست انقلابی خود، توضیح نظر خود و نشان دادن اصولیت و صلابت تئوریک آن است که بر روی سنگ زیربنای نظری- تئوریک حزب طبقه ی کارگر استوار می‌باشد.

پایبندی به اسلوب توضیح، روشنگری و به اثبات رساندن درستی نظرات در منطق دیالکتیکی که توسط حزب توده ایران به کار گرفته می شود، همیشه همراه است با نشان دادن ریشه ی علّـی- ژنتیکی هر پدیده ی خاص مورد توجه در بررسی.

نشان دادن ریشه ی علّـی وجود و بود پدیده همرا می‌شود با شناخت جایگاه و کارکرد هر سویه ی خاص در پدیده ی مورد بررسی.

از این رو نیز ترویج موضع حزب توده ایران همیشه با توضیح اسلوب و منطق دیالکتیک ماتریالیستی به اثبات رسانده می‌شود. آن را می‌توان تئوریزه کردن علت وجود و روند شدن پدیده‌ها نامید. این اسلوب را مارکس در ساختار بررسی خود در ٬٬کاپیتال٬٬ نشان می‌دهد. همچنین می‌توان این اسلوب را در بیانی کوتاه ذکر نمود و آن را کارپایه ی کوشش برای تئوریزه کردن بحث درباره ی پدیده مشخص به خدمت گرفت. این شیوه می تواند برای خواننده جوان و تازه در جنبش توده‌ای راه درک تئوری علمی را نیز بگشاید.

رفیق عزیز پیش گفته این شیوه را به کار نمی گیرد، بلکه موضع سیاسی خود را در تأیید نظر رفقای ۱۰ مهر اعلام می‌کند. پیش و بعد از ابرازنظر، پرسش درباره ی استدلال نهفته در نظر رفقای ۱۰ مهر در جای سابق آن، یعنی حل نشده باقی می ماند.

زیرا با طرح موضـع به تنهایی، حرکت روشنگرانه ای در اندیشه ایجاد نشده است. اندیشه ثابت و منجمد در جای خود قرار دارد. اهمیت توضیح روشنگرانه و تئوریزه کردن آن در سخن، تنها با هدف اقناع طرف مقابل نیست. «٬٬تکرار٬٬ تمرین است و تمرین  زرگری و ریزه کاری» (اط) در نظر خود نیز هدف است. 

نتیجه ی طرح موضع بدون توضیح روشنگرانه آن است که این موضع در این سمت صحنه ی بحث و موضع دیگر در سمت دیگر صحنه ی بحث در برابر هم قرار دارند، و اندیشه نظاره‌گرِ یک بیننده ظاهربین و شیفته ی «اعلام موضع» میان دو موضع در رفت و آمد است. رابطه و پلی برای درک هیچ موضع ایجاد نشده است. وضع بی پایان و وحشتناک ناشی از کوتاهی در استدلال! این‌طور نیست؟

اندیشه‌ ای که هنگامی که درک شود به نیروی مادی بدل می‌گردد، اندیشه ی منجمد و انتزاعی تو خالی نیست.

مارکس و انگلس با ذکر اهمیت به کار گرفتن حربه ی توضیح و نشان دادن درستی نظر و انطباق آن با برداشت مارکسیستی است که در مانیفست کمونیستی و بعد از بیان و توضیح علل درستی برداشت  ونظر خود می‌گویند: «کمونیست ها از پنهان داشتن نظرات خود در برابر توده ها شرم دارند!»

شیوه ی اعلام موضع مانند یک تخته سنگ واحد که گویا هگل گونه به «حقیقت مطلق» دست یافته است را رفقای ۱۰ مهر به قله ی استه تیک آن از این طریق فرامی رویانند که خود درباره ی پرسش مطرح در برابر موضع سیاسی آن ها، به جای پاسخ توضیحی و مستدل، به سکوت پناه می‌برند.

برخی از آن‌ها حتی سکوت را «حق» دمکراتیکی نیز برداشت می‌کنند که هر فرد حق استفاده از آن را دارد، هنگامی که «می خواهد» و پناه بردن به سکوت را «صلاح می‌داند». بر این پایه است که پاسخ ندادن رفقای شرکت کننده در سمینار پیش گفته تئوریزه و توجیه می‌شود و کاتگوری وار حق برخورداری از سکوت و پافشاری بر روی موضع خود را که درستی آن را به ثبوت نرسانده اند، به مدعیان ضد توده‌ای ارزانی دارند!

نگارنده از رفیق ابرازنظر کننده ی پیش که با شفافیت موضع خود را ابراز نموده است که مایه ی سپاسگزاری نیز است، تمنا کرد «نظر و استدلال خود را در ارتباط با نظر رفقای ۱۰ مهر توضیح دهد؟» و اضافه کرد که بحث در سطح اعلام موضع، یکی از مشکل های اساسی را در جنبش توده‌ای تشکیل می‌دهد.

اتخاذ موضع موافق یا مخالف بدون استدلال درباره ی ضرورت تاریخی موضع، نقشی در روند روشنگری و ترویجی برای نظر ایفا نمی‌سازد. زیرا در سکوت، اندیشه ی توضیح گر منجمد می‌شود. اندیشه در وضع ایستا قرار دارد. به سرشت روند گونه ی موضع، به سرشت گرایشی و نسبی بودن هر موضع که زیر تأثیر تغییر یابنده ی شرایط حاکم قرار داد توجه ندارد.

برای نمونه پشتیبانی از جمهوری اسلامی و یا لایه‌ای از طبقات حاکم بورژوازی- خرده بورژوازی حاکم مضمونی ٬٬مذهبی٬٬ می باید! ابدی می شود! به کاتگوری مقدسی بدل می گردد!

بارها اشاره شده است که برخلاف این شیوه ها، اسلوب روشنگری- ترویجی مورد کارکرد حزب توده ایران، به کارگیری توضیح نظر و مستدل ساختن درستی مضمون موضع است در هر مورد مشخص! چنین شیوه ای اجباراً همگام است با تغییر شرایط و با داده های جدید، با ژرفش نبرد طبقاتی در جامعه رشد می کند. تأثیر و پیامد تغییر شرایط را در نظر منظور می‌دارد و آن را تشریح می‌کند و درستی تغییر را نشان می‌دهد و به ثبوت می رساند. این شیوه ی علمی، سرشت روند گونه و نسبی بودن هر نظر را نشان می‌دهد و می آموزاند. چنین است تئوریزه کردن مضمون پدیده در روند شدن آن با اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی!

ثبات کاذب و مقدس گونه بودن موضع با چنین اسلوب بررسی علمی ناسازگار است! اسلوب علمی- دیالکتیکی اندیشه را بر آن می‌دارد به طور مداوم تغییر شرایط را در ارزیابی دخیل دهد و موضع جدید را تئوریزه کند. از این رو حزب توده ایران به ندرت نیاز دارد بگوید «آن طور که گفتیم»! از این رو حزب توده ایران چنین نیازی ندارد، زیرا در هر نوشتاری و سخنی تغییر شرایط را منظور می کند.

منظور داشتن تغییر شرایط ، شیوه ی کارکرد اندیشه پایبند به ماتریالیسم دیالکتیکی در بررسی هز پدیده است که حزب توده ایران را به جریانی تاریخی- ضروری و فعال بدل می سازد.

اسلوب اسکولاستیک

اسلوب غیرمارکسیستی که مبتنی بر علم ماتریالیسم دیالکتیکی نیست در اشکال دیگری نیز بروز می کند. یکی از این شیوه‌ها را لنین شیوه ی «اسکولاستیکی» یا مدرسه ای می نامد. شیوه ای که در اوج قدرت کلیسای کاتولیک به ابزار سرکوب نظرمخالف پا گرفت و به شیوه ی مسلط تبدیل شد.

در این شیوه با نقل «سیتات ها»، به اثبات نادرستی یا درستی نظرها می پرداختند. سیتات و نقل قول‌هایی که از مضمون طرح شده آن در متن جدا شده اند، و ارتباط آن با موضع مورد بررسی نشان داده نمی شود. در اوج دورات اسکولاستیک است که با این شیوه صدها و هزاران انسان در آتش سوختند و یا در سیاه چال ها پوسیدند، زیرا با نقل این یا آن سیتات، عدول آن‌ها از مذهب ارتجاعی حاکم گویا به اثبات رسیده است.

چنین شیوه در ایران کنونی به طور چشم گیری مشاهده می شود. فعالیت تبلیغی رژیم دیکتاتوری در به خدمت گرفتن این شیوه نمونه وار است. به ويژه دستگاه قضایی قانون شکن و ضد مردمی آن، هر صدای خواستار حق را با سیتات از قانون «محاربه» که به آن «ضدیت به ارکان نظام داده اند» به سرنوشت‌های هولناکی محکوم می کند.

به خدمت گرفتن این اسلوب که در‌واقع کوششی است ناموفق برای فرار از توضیح و مستدل ساختن مواضع خود، یکی از شیوه‌های رایج است نزد ازجمله رفقای عدالت. این رفقا، همان‌طور که اخیراً رفیق آ. آذرنگ نشان داد و این شیوه ی اسکولاستیکی را به قله استه تیک ناهنجار آن ارتقا داد، هنگام ابرازنظر، به توضیح و شکافتن نظر خود درباره ی موضوع مشخص انتقاد مورد نمی پردازند. درستیِ برداشت و نظر و موضع خود را به ثبوت نمی رساند. ولی با ذکر چندین لینک، خواننده را به این یا آن «سیتات» حواله می دهند!

هدف با چنین شیوه ای کوشش برای ایجاد حرکت در اندیشه ی مخاطب و یا خواننده نیست که شیوه ی نزدیکی میان توده‌ای ها را پایه می‌ریزد و روند آن را مورد پشتیبانی قرار می دهد. هدف این شیوه ی اسکولاستیکی توجیه غیرمستدل موضع خود است که در پشت آن بسیار ناگفته نهفته می باشد!

بیان این نکته ضروری است که منظور نگارنده از انتقاد از به کاربردن سیتات به منظور تخطئه نظر، که جایگزین توضیج نظر خود می شود، نفی امکان استفاده از نظرهای دیگر به صورت «سیتات» نیست. نقل قول از نظر مرجع برای اثبات درستی توضیح و بررسی مورد مشخص مجاز است. به این نکته با نمونه ی توضیح استه تیک نبرد طبقاتی در ارتباط با مقاومت و نبرد رهایی بخش که مضمون  آن را تشکیل می دهد در زیر اشاره خواهد شد.

حزب توده ایران، برحلاف این شیوه‌های غیردیالکتیکی و با توجه به سرشت روند گونه بودن هر نظر و ارزیابی، به طور مداوم و در هر برخورد مشخص نظر خود را با توجه به واقعیت تغییر یابنده توضیح می‌دهد و استواری نظری برداشت را به ثبوت می رساند. از این رو حزب طبقه ی کارگر ایران نیازی به تکرار «همانطور که گفته شد» ندارد که به آن اشاره شد.

به کارگرفتن نقل قول از سند و یا مقاله های گذشته که ضروری است، تنها پس از نشان دادن انطباق شرایط در نقل قولِ برشمرده شده با شرایط کنونی انجام می شود. نقل قول دیگر نقل قولی اسکولاستیکی نیست. نقل قول به اهرم اثبات تحلیل و بررسی مشخص در روند به روز شده قرار دارد.

نقل قول به مثابه حربه استدلالی

به منظور شکافتن شیوه ی درست نقل قول در اندیشه ی مارکسیستی- توده‌ای مایل است نگارنده از نظرات فیلسوف معاصر آلمانی روبرت مچر بهره بگیرد که در دو کتاب آخر خود گام های بزرگی در تئوریزه کردن تعریف مارکسیستی از استه تیک  برداشته است. در همین ارتباط او نکته‌های شایان دقتی را درباره ی رابطه ذهن و عین در آخرین اثرش با عنوان مارکسیسم متحد کننده ارایه می کند.

در کتاب مئدیتاسیون ها در پاریس، مچر ازجمله استه تیک انسان دوستی را مطرح و توصیف و تفهیم می کند. او با تکیه به نظرهای پتر وئیس، نویسنده ی مارکسیست آلمانی در آلمان دمکراتیک، که در کتاب استه تیک نبرد رهایی بخش طرح شده است که یک رومان سه جلدی را تشکیل می‌دهد و سرگذشت «سه جوان رفیق و دوست ضد فاشیست را در پاییز سال ۱۹۳۷» ترسیم می کند، مقوله‌های چندی را در نبرد طبقاتی با نگرش استه تیک مارکسیستی مورد بررسی قرار می‌دهد به منظور ارایه تئوری مارکسیستی برای مقوله ی استه تیک.

توضیح بیش تر در این سطور از مضمون کتاب‌ها سخن را به درازا می کشاند. نگارنده مایل است به منظور نشان دادن درستی اسلوب مارکسیستی- توده‌ای برای نقل سیتات در جایگاه یک اهرم مؤثر برای تأیید اثبات نظر مطرح شده در بررسی مشخص، به نکته‌ای بپردازد که تاکنون با توجه و پافشاری بر برجسته ساختن اهمیت استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران در نوشتارهای بسیاری مطرح ساخته است.

مچر وجود «استقلال کارکرد و وحدت» را «شرط رهایی» در نبرد طبقاتی تعریف می کند که هدف آن پیروزی در نبرد است (۴۵). مچر پیروزی نبرد رهایی بخش را وابسته به استقلال سیاست حزب طبقه ی کارگر در وحدت درونی نظری و کارکرد سیاسی می داند. به منظور شناخت و درک استه تیک استقلال سیاست طبقاتی پرولتری به مثابه ی حربه ی پیروزی در نبرد طبقاتی، باید اندیشه‌های بیش تری را از کتاب مطرح ساخت. برخی از آن‌ها در زیر مطرح می شود. شود.

سه رفیق مبارز انقلابی در شرایطی که فاشیسم هیتلری در آلمان پا قرص می کند، خود را با «کلیتی» روبرو می‌بینند که «نبردی است بر سر زنده ماندن و نابودی»، آن طور که مچر از کتاب ویئس نقل می کند. این رفقا در این «کلیت، .. منافع طبقه ی حاکمی را درمی یابند که خود را به مثابه ی ٬٬پیروزی پاکی و نابی عالی جنابان بر صحرای خشک و خالی نیروهای فردوست٬٬» تعریف می کند، سرنوشت روند هستی جامعه را به تصرف خود در می آورد. وضعی که در آن، همزمان «سرگذشت مقاومت و سرکوب» قابل شناخت می گردد.

سه رفیق کمونیست انقلابی نیاز به نگرش سخت گیرانه و ژرفی دارند که زیر ظاهر وقایع در آن دوران، «که با فرهنگ حاکم در جامعه ی طبقاتی .. فاشیستی سال ۱۹۳۷» جا باز می‌کند و بر اندیشه ذوق‌زده ی توده ها حاکم می شود، «سرگذشت به هم گره خورده و بهم تنیده ی سرکوب، اِعمال زور، و مقاومت، نبرد برای رهایی» را درک کنند که در پس صحنه ی پیش رو در جریان است.

این روند را فردریش انگلس چنین بیان می کند: «انسان دوستیِ سرکوب شدگان در مقاومت آن‌ها در برابر نیروی که سرکوبشان می کند، ایجاد و پدیدار می شود.» دریافتِ استه تیک این شناخت برای سه رفیق که وئیس در رومان خود ترسیم می کند است که «نقش طبقه ی سرکوب شده ی زحمتکشان را در نبرد طبقه ی کارگر زیر فشار» قابل شناخت می سازد. (ص۴۰)
آن سه رفیق با چنین تجربه است که «مضمون روند تاریخی» را در جامعه ی طبقاتی درک می کنند. تاریخ به مثابه ی استثمار، سرکوب، رنج، مقاومت و کوشش برای رهایی درک می شود. روند نمونه واری که کلیه تاریخ گذشته را تشکیل می دهد. در این تجربه است که سرکوب شدگان روند تاریخی را در مقاومت خود بازمی شناسند. سه رفیق درمی یابند که باید نیروی خود را علیه سرکوب کنندگان دسته کرده و متحد سازند. درمی یابند که چاره‌ای نیست جز به کارگرفتن نیروی مقاومت متحد خود علیه سرکوب کنندگان..

«نگرش سخت گیرانه با تعریف پروسواس پدیده ها، دیدن، اندیشیدن آموختن، مطالعه و دانش، تقویت حساسیت عاطفی و همچنین آگاهی سیاسی، جانبداری قاطع ..»، راه شناخت و درک استه تیک نبرد طبقاتی را سنگرفرش می کند.

در آن راه است که دست یافتن به فرهنگ متقابل در برابر فرهنگ طبقات حاکم، ایجاد نمودن فرهنگ و هنر بر پایه همبستگی پرولتری، مبارزه برای پدیدار شدن خود آگاهی گونه انسان در دورنمای منافع طبقه ی کارگر، به مثابه ی پیش شرط های شناخت و درک استه تیک سرشت رهایی بخش نبرد طبقاتی درک می شود که «بدون پافشاری بر موضع مستقل طبقاتی طبقه کارگر دست‌نیافتنی است!» (ص۴۵)

استه تیک رابطه  میان مقاومت و رهایی، مضمون نبرد طبقه ی کارگر را تشکیل می دهد. وظیفه ی هنر متعهد و جانبدار نشان دادن، توصیف و ترسیم رابطه ی دیالکتیکی این استه تیک است. در این استه تیک، مضمون انسان دوستانه و رهایی بخش نبرد طبقاتی زحمتکشان، ضرورت تاریخی استقلال و وحدت خود را قابل شناخت می سازد.

مضمون دیالکتیک استه تیک نبرد رهایی بخش در جامعه ی طبقاتی با زیباترین و پر مضمون ترین واژه‌ها در شعر زندان با عنوان بر مرداب تن نیلوفر اندیشه می روید، توسط زنده یاد احسان طبری ترسیم می شود:

بر طناب حیله حلقه ها زده اند، بر پیرهن چاک چاک و دریدهٔ یوسف وصله ها؛ خورشید انکار می شود، ماه وجودی زائد تلقی می گردد، شب پرستان مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب می پاشند، بر تنم زخم های بی شمار است.

هرگز زخم هایم بساط عیشتان نخواهد شد. زخم هایم نشان اقتدار منست، زخم هایم سوز دیرین منست، زخم ها را شعله‌ور می خواهم، زخم ها را زخم تر می خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، کز شراش یکجا، برکشد آذر گنبد پیما، کز دل تیرگیِ پست و بلند یلدا، بر جهاند فردا.

دشمن سنگدل است ولی ما مغروریم!

نقل قول و سیتات از نظر و موضعی که با اسلوب توضیح و تفهیم مضمون دیالکتیک ماتریالیستی به ثمر می‌رسد و به واقعیتِ نیروی مادی بدل می‌شود و به نیرو برای تغییر شرایط حاکم بدل می گردد، از چنین ساختار و کارکردی برخوردار است.

آن را نمی‌توان نزد اندیشه ی انحرافی و در اندیشه ی توده‌ای ستیزان یافت.

ادامه دارد

دوم- مضمون نظر توده‌ای ستیزان




«تضا اصلی» و «تضاد عمده- روز» در مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب در ایران!

مقاله ۲/۹۹

۴ فروردین ۱۳۹۹، ۲۴ مارس ۲۰۲۰

 رفیق عزیز احسان در ابرازنظری که در توده‌ای ها انتشار یافت، با نقل نظر مائو، انتقادی را مطرح می‌سازد درباره بدفهمی سیاست حزب توده ایران. او می نویسد: «حزب توده ایران تضاد عمده یا اصلی را [در شرایط کنونی] بین توده های عظیم مردم و حاکمیت ولایی می داند. چرا که کشور ما را در مرحله انقلاب ملی- دمکراتیک تشخیص داده است».

سپس این رفیق انتقاد سازنده ی خود را به برداشتی مطرح می سازد، که آن را با نقل قول مشخصی از نوشته‌های من نشان نمی دهد، و احتمال درستی برداشت خود را با «به نظر می آید» تعدیل هم می‌دهد، ولی آن را برداشت نگارنده می پندارد و می نویسد: «ولی شما به نظر می‌آید تضاد عمده را بین ٬٬کار و سرمایه یا تضاد میان طبقه کارگر و بورژوازی٬٬ می دانید، در حالی که مائو .. می‌گوید زمانی تضاد عمده بین ٬٬کار و سرمایه یا بین طبقه کارگر و بورژوازی [به تضاد روز بدل می‌شود یا] است٬٬ که آن کشور در مرحله انقلاب سوسیالیستی [قرار داشته] باشد»!  (ت همه جا از ف ع)

نکته ی شایان دقت در برداشت رفیق احسان که دارای هسته ی درست و به جایی است که دیرتر شکافته خواهد شد، از یک سو، ناروشنی در درک تفاوت میان مرحله ی ملی- دمکراتیک و سوسیالیستی انقلاب توسط بسیاری از توده‌ای ها است؛ واز سوی دیگر، طرح نکردن مشخص تعریف از این مرحله است.

اندیشه، «مرحله ی ملی- دمکراتیک» را تعریف نمی کند، لذا آن را در اندیشه در ابهام قرار می‌دهد. بدیهی است که نتیجه‌گیری از چنین وضعی، با مشکل ارزیابی روبرو شود. این وجه از موضوع، مساله اسلوب کارکرد دیالکتیکی اندیشه است.

اندیشه ی پیش گفته مرحله ی ملی- دمکراتیک را با مرحله ی سوسیالیستی جامعه یکی ارزیابی می کند. نتایج تجربه سد ساله ی جنبش سوسیالیستی ولی به این امر دست یافته است که مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب یک مرحله خاص و تام و تمامی را تشکیل می دهد، که برخی ها آن را سوسیالیسم می نامند، هنگامی که رهبری آن در دست حزب کمونیست باشد. برای نمونه در جمهوری خلق چنین آن را «سوسیالیسم چینی» می نامند.

تجربه نشان می‌دهد که اقتصاد سیاسی این مرحله و وظیفه ی باز و نوسازی اقتصادی- اجتماعی جامعه در آن از قوانین خاصی پیروی می‌کند و نیاز به تجهیز همه ی نیروهای داخلی دارد، ازجمله بورژوازی و خرده بورژوازی میهن دوست. تجربه همچنین نشان می‌دهد که بدون شرکت حزب طبقه ی کارگر در رهبری جامعه این مرحله با موفقیت روبرو نمی گردد.

بررسی دقیق جنبه‌های این مرحله برای ایران در این سطور وظیفه ی اصلی نیست. به آن پرداخته شده است و باز هم به طور مجزا به آن برمی گردم. اینجا سودمند است که تنها اشاره شود که «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب» در ایران در شرایط سلطه ی اقتصاد سیاسی امپریالیستی بر سیستم سرمایه داری جهانی، تنها راهکار ممکن است برای ایجاد شرایط فرازمندی جامعه در ایران و دیگر کشورهای پیرامونی.

همان‌طور که دیده می شود، بحث از یک سو بحثی عام است درباره ی تعریف تضاد اصلی و عمده از دیدگاه مارکسیستی؛ و از سوی دیگر، بررسی درباره ی وضع مشخص حاکم  در ایران در شرایط کنونی، یعنی بحث به منظور درک مشترک توده‌ای ها از «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب»، محور اصلی بحث و بررسی را تشکیل می دهد.

 این محور اصلی بحث باید از یک سو با توجه به شرایط عینی و مادیی  ناشی از ٬٬جهانی سازی امپریالیستی٬٬ و پیامدها آن برای جامعه بشری و ازجمله میهن ما عملی گردد؛ و از سوی دیگر، باید با توجه به شرایط سلطه ی دیکتاتوری ولایی به مثابه ی شکل حاکمیت طبقات در جامعه ی سرمایه داری ایران انجام شود.

تنها با چنین نگرشی می‌توان تضادهای عمده- ویا روز و اصلی را در جامعه ی ایرانی بازشناخت و تعیین کرد که باید با هدف تنظیم برنامه استراتژیک و تاکتیکی برای به ثمر رسانده و حل تضاد ها علی گردد. با هدف تغییر انقلابی شرایط!

بررسی این نکته از این رو پراهمیت است، که اول- تجربه ی منفی جمهوری اسلامی و پایمال نمودن اصل های عمده ی اقتصادی قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن، بی تردید علت نابسامانی و بحران کنونی را در ایران تشکیل می دهد که باید همه جانبه مورد توجه قرار گیرد؛ به ویژه از این منظر مورد توجه قرار گیرد که شرایط کنترل عمومی- دمکراتیک احزاب و سازمان های اجتماعی برای حفظ سرمایه های عمومی روشن و تعریف گردد و همچنین بر ضرورت ایجاد هژمونی اندیشه و کارکرد طبقه ی کارگر ایران و حزب آن در رهبری جامعه پای فشرده شود؛

 دوم- نشان دادن پیامدهای ٬٬جهانی سازی امپریالیستی٬٬ که علت خارجی ناممکن بودن رشد مستقل یک جامعه مبتنی بر اقتصاد سیاسی سرمایه داری «ناب»، یعنی یک «جمهوری دمکراتیک» را در کشور ما و همه ی کشورهای پیرامونی ناممکن ساخته است. علت ناممکن بودن باقی ماندن در سیستم سرمایه داری جهانی و باز و نوسازی ترقی خواهانه جامعه ی ایرانی شکافته و تفهیم گردد.

باید برای توده های وسیع جامعه در این مورد شفاف سازی روشنگرانه به عمل آید که نشان داده شود که پیامد جهانی  سازی امپریالیستی، کشورهایی را که در سیستم اقتصاد سرمایه داری جهانی باقی بمانند، مجبور می‌کند قوانین ملی خود را طبق دستورات سازمان های مالی امپریالیستی تغییر داده و با این دستورات هم سو سازند. کشورهای پیرامونی را به کشورهای نیمه مستعمره در دور جدید استعمارگری سرمایه امپریالیستی به بند می‌کشد و استقلال اقتصادی و سیاسی آن‌ها را نابود می سازد.

به سخنی دیگر، بحث کنونی یک بحث فرمالیستی بر سر واژه ها نیست. از بررسی  پژوهشگرانه انتظار می‌رود که به طور مشخص به این پرسش پاسخ دهد که «در شرایط حاکم دوران افول سرمایه داری»، مضمون «انقلاب ملی- دمکراتیک» برای کشورهای پیرامونی چیست؟ در مورد مشخص ایران وضع چگونه است، و به منظور شناخت شرایط حاکم بر آن باید چه درک مشخصی از مضمون «انقلاب ملی- دمکراتیک» داشت؟ باید به چه نکاتی اندیشید تا مضمون آن را در شرایط حاکم ذکر شده در جهان و ایران دریافت. شناختی که یافتن و تعیین وظیفه ها در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را ممکن می سازد.

جدا سازی این دو نکته و بررسی تک به تک و مشخص آن به ویژه از این رو سودمند و ضروری است، زیرا این بحث بی تردید یکی از عمده ترین بحث‌ها را در کنگره ی هفتم حزب توده ایران تشکیل می دهد که تدارک آن دیده می‌شود. سودمند است برای بررسی نکته‌های طرح شده، سمینارهای علمی برگزار گردد که نگارنده بارها خواستار آن شده است.

یافتن پاسخ به پرسش های طرح شده از منظر ایدئولوژی و مواضع «مارکسیست- لنینیستی» که رفیق احسان به درستی پایبندی به آن را در ابرازنظر خود شرط نزدیکی نظرها میان توده‌ای ها ارزیابی می کند، وظیفه ی سطور زیر است.

تعریف تضاد اصلی و عمده

اشاره شد که هدف نوشتار بحث فرمالیستی نیست. جدل بر سر واژه‌های اصلی، عمده، اساسی و غیرعمده و امثال آن نیست. زنده یاد رفیق امیر نیک آیین همه ی این واژه‌ها را در دو کتاب ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک به کار می برد! پر اهمیت آن است که  مضمون دو تضاد درک شود و به برداشت مشترک در حزب توده ایران بدل گردد. در سطور زیر من دو تضاد را اصلی و عمده (یا روز) می نامم.

از دیدگاه ارزیابی از شرایط حاکم در لحظه ی تاریخی پراهمیت است که توده‌ای ها به نظر مشترک نایل شوند برای پاسخ دادن به این پرسش که کدام تضاد (ها) در دستور روز مبارزه ی طبقاتی در ایران قرار گرفته است؟

پرسش در این باره که آیا تضاد عمده- روز، یعنی سرنگونی دیکتاتوری حاکم و حل تضاد اصلی، یعنی اتخاد اقتصاد سیاسی مرحله «ملی- دمکراتیک» انقلاب به وحدت رسیده اند؟ و پیامد های این وحدت از نظر نظری- تئوریک و کارکرد سیاسی- انقلابی برای حزب توده ایران چیست؟

این همان توجه به نکته‌ای است که رفیق احسان با نقل از مائو ذکر می‌کند و می نویسد: «مائو در اثر مهم خود می گوید: وقتی تضاد عمده درک و تشخیص داده شود، همهٔ مسایل می‌تواند به آسانی حل شود» (مائو درباره ی تضادها، ۱۵، ۱۹۳۷).

۱- مضمون و «خصلت» تضاد اصلی- اساسی را رفیق نیک آیین در درس ۶۴ فرماسیون سرمایه داری، قانون اساسی تولیدی سرمایه داری، تضاد اصلی آن، برمی شمرد. همانجا او «تضاد اصلی» را «تضاد عمده .. اساسی جامعه سرمایه داری» می‌نامد (ص ۱۹۴): « تضاد عمدهٔ جامعهٔ سرمایه داری [که] ثمرهٔ تولید با خصلت اجتماعی [است که] به تصرف خصوصی سرمایه داران در می‌آید .. تضاد اصلی سرمایه داری است». و چند سطر زیرتر اضافه می کند: «حل این تضاد اساسی به معنای آن است که به جای فرماسیون سرمایه داری، فرماسیون سوسیالیستی بر پایهٔ مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید ایجاد شود.»

به منظور تدقیق این تعریف، آموزگار توده‌ای ها به درس ۱۷، قانون وحدت و مبارزهٔ اضداد، در کتاب ماتریالیسم دیالکتیکی ارجاع می دهد: «تضاد اصلی به آن‌گونه تضاد داخلی می‌گوییم که رابطهٔ بین جنبه‌ها و گرایش های اساسی و قطعی و تعیین کننده یک شیء یا پدیده را بیان می کند.» و خاطر نشان می‌سازد (ص ۱۸۷) که «بدون حل این گونهٔ تضادهای اصلی (اساسی) کیفیت نوین پدید نمی گردد»!

برخلاف تضاد اصلی، «تضاد فرعی (غیراصلی) رابطهٔ بین جنبه‌های غیر اساسی را بیان می کند. حل این‌گونه تضادها در سرشت شیء و پدیده تغییری نمی دهد، سرشت پدیدهٔ بسته به چگونگی تکامل و تغییر و حل آن‌ها نیست». چند سطر پایین‌تر مورد تأکید قرار می‌دهد که «تمیز بین تضاد اصلی و فرعی برای [تعیین] استراتژی و تاکتیک انقلابی اهمیت فراوان دارد» (همانجا). (ت همه جا از ف ع)

با بازتاب این نظرات رفیق زنده یاد امیر نیک آیین، یکی از پرکارترین آموزگاران نسل های جوان توده‌ای که طنین صدای خاموش نشده اش، مظهر «رادیوی پیک ایران » است، باید امیدوار بود که بررسی پرسش های اصلی طرح شده در ابرازنظر رفیق احسان از زمینه نظری- تئوریک روشن و به ثمر رسیده باشد.

تعریف «تضاد عمده یا اصلی»، آن طور که در اندیشه طرح شده قابل شناخت است درباره ی برداشتِ «حزب توده ایران»، با تعریف پیش گفته ی رفیق نیک آیین هم خوانی ندارد. زیرا با حل شدن «تضاد .. بین توده های عظیم مردم و حاکمیت ولایی ایران ..»، «کیفیت نوین پدید نمی گردد»!

خطر اساسی نیز درست در همین نکته نهفته است که درواقع مضمون شکست انقلاب بزرگ ۵۷ مردم میهن ما را تشکیل می دهد. انقلاب به مرحله تغییرات در زیربنای جامعه نایل نشد! بازگشت دیکتاتوری در چنین وضعی قانونمند است!

حل تضاد میان «مردم و حاکمیت ولایی»، حل تضاد عمده و روزی است که تنها می‌تواند در بهترین حالت، شکل حاکمیت سرمایه داری را در ایران تغییر دهد.  

این تغییر در شکل با ایجاد شدن «دمکراسی پارلمانی» که رفیق فعال کارگری کاظم فرج الهی در نویدنو خواستار آن است، می‌تواند تنها به تداوم سرمایه داری در ایران بیانجامد که در شرایط کنونی اقتصاد سیاسی جهانی شده ی امپریالیستی هیچ معنای دیگر نخواهد داشت، جز ادامه اقتصاد سیاسی نئولیبرال، جز ادامه ی اجرای فرامین سازمان های مالی امپریالیستی برای تحمیل خصوصی سازی و آزادسازی کار و نابودی قوانین مدافع منافع طبقه کارگر و کلیه زحمتکشان یدی و فکر، هیچ معنای دیگری ندارد جز ادامه تشدید استثمار زحمتکشان، جز ژرفش بیش تر بحران اقتصادی- اجتماعی کنونی در ایران، جز تشدید وابستگی نواستعماری ایران به امپریالیسم، جز تشدید شرایط سخت تر شدن تحریم های امپریالیسم که نهایتاً با نابودی حق حاکمیت ایران و تمامیت ارضی آن همراه خواهد شد! ادامه واقعیت تشدید استثمار زحمتکشان و نابودی استقلال ملی ایران که در سیاست ضد مردمی و ضد ملی کنونی تبلور می‌یابد روندی قطعی است! البته چنین روند به دیکتاتوری بعدی نیز نیاز خواهد داشت!

بدین ترتیب می‌توان تضاد عمده- روز میان مردم و حاکمیت سرمایه داری را در ایران بر پایه ی نظرات طرح شده در دو کتاب پیش گفته تنها بخشی از تضادی درک نمود که آن وقت به «تضاد اصلی» بدل می‌شود که شرایط زیربنایی- اقتصادی را در ایران به طور «بنیادین» که مصوبه ی ششمین کنگره ی حزب توده ایران در سال ۱۳۹۱ می طلبد، تغییر دهد و «کیفیت نوینی پدید آید»!

این ارزیابی به این معنا هم است که دو تضاد عمده- روز و اصلی در شرایط حاکم نبرد طبقاتی در ایران کنونی به وحدت رسیده اند. حل یکی، بدون حل دیگری، راه حلی ناتمام و نازا و سترون است!

این نتیجه‌گیری در عمل به این معناست که تغییرات انقلابی در پیش، انقلابی ناتمام از کار در می آید، اگر نتواند به حل کلیت و وحدت دو تضاد عمده و اصلی دست یابد.

 هسته ی مرکزی تشتت نظری در این نکته متمرکز می شود، که آیا باید روند تعمیق یابنده ی انقلابیِ در جریان را روندی محتوم و از پیش تعیین شده و جایگزین ناپذیر ارزیابی نمود و همرنگ جماعت شد؟

و یا آنکه باید حزب توده ایران با تکیه به موضع انقلابی خود بر ضرورت درک نیاز تاریخی برای حل دو تضاد در ایران پای فشرد و آن را برای توده های مردم و متحدان طبقه ی کارگر ایران قابل شناخت سازد؟

 تعدیل مضمون «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب» به «انقلاب دمکراتیک» که برداشت اندیشه‌ای است که موضوع بررسی کنونی است، حزب توده ایران را در انجام وظیفه ی تاریخی- ضروری در برابر توده های مردم تقویت می‌کند و هویت آن را برجسته می سازد،  و یا پافشاری بر سر این نکته که تنها با سمت گیری سوسیالیستی روند به عقب راندن و شکست ارتجاع داخلی و خارجی در ایران ممکن خواهد شد و لذا چنین استراتژی و تاکتیک وظیفه ی تاریخی- ضروری لحظه را در ایران برای طیف چپ و در مرکز آن چپ انقلابی، حزب توده ایران تشکیل می دهد؟ این دو موضع در برابر هم قرار دارند!

 ۲- مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب

تعریف حزب توده ایران از مرحله ی کنونی فرازمندی اقتصادی- اجتماعی ایران با تعریف «مرحله ی ملی- دمکراتیک» مشخص می شود. این تعریف که به معنای حل تاریخی و عقب افتاده مساله دمکراسی و حقوق قانونی و برقراری قانونیت انسان دوستانه در ایران است، با دست نخوردن زیربنای اقتصادی جامعه ی ایران، با تداوم نظام سرمایه داری در ایران غیرقابل دسترسی است.

«کیفیت نوین» در ایران تنها با حل تضاد اصلی (اساسی) ای در ایران ممکن است که اقتصاد سیاسی دیگری را برای توده های میلیونی مردم و در راس آن زحمتکشان یدی و فکری، و خلق های ساکن سرزمین تاریخی ایران برپا سازد. تحقق بخشیدن به این تضاد اصلی ولی بدون حل تضاد عمده و روز، یعنی سرنگونی دیکتاتوری، ناممکن است که برخی از رفقا می پندارند (رفیق جوان رود در ۱۰ مهر و رفیق امید در مقاله‌ای در توده‌ای ها). این در حالی است که این دو تضاد در شرایط مشخص تاریخی کنونی در نبرد طبقاتی جاری در ایران به وحدت رسیده اند!

برخی از رفقا می کوشند با ایجاد ابهام در تعریف مرحله ی انقلاب در حزب توده ایران، مضمون آن را با مضمون «انقلاب دمکراتیک بورژوایی» عوض کنند. این هدف که به فرمول و کاتگوریی گویا جا افتاده‌ای بدل شده است، در نقل قول از مائو تئوریزه شده است. این رفقا معتقدند که «شرایط عینی و ذهنی گذار به سوسیالیسم در ایران وجود ندارد».

این رفقا با پذیرفتن کاتگوری وارِ یک برداشت موهوم و انتزاعی درک نشده، یعنی پذیرفتن مقوله ی «شرایط عینی و ذهنی گذار به سوسیالیسم در ایران وجود ندارد»، از یک سو، انجام به وظیفه ی مبارزه ی سوسیالیستی توسط حزب توده ایران را در ایران نادرست و چپ روی و ذهن گرایی اعلام می کنند و با این استدلال مبارزه ی سوسیالیستی حزب را عملاً تعطیل می کندد، برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران را به «برنامه ی مخرج مشترک» تقلیل می دهند.

این رفقا برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران را که آموزگار دیگر نسل های توده‌ای، زنده یاد ف. م. جوانشیر در اثرش سیمای مردمی حزب توده ایران توضیح می‌دهد و موفقیت کارکرد آن را در چهل سال زندگی حزب توده ایران که با انقلاب بهمن ۵۷ وصل است نشان می‌دهد و درستی آن را مستدل می سازد، با «برنامه ی مخرج مشترک» تعویض می کنند، و از این طریق از سوی دیگر تنها حربه ی مبارزاتی حزب طبقه ی کارگر ایران را برای تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران از کف می دهند. انگار می‌خواهند ادعا و تز «شرایط عینی و ذهنی گذار به سوسیالیسم در ایران وجود ندارد» را ابدی سازند؟!

در این سطور من وارد این بحث که بارها به آن پرداخته شده است، نمی‌شوم که گویا «مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب» در کشورهای پیرامونی که رفیق جواهریان از آن دفاع می‌کند تنها در شرایط حضور کمک‌های انترناسیونالیستی اتحاد شوروی ممکن بوده است که هنوز هم مطرح می سازند! تنها اشاره شود که این اندیشه وظیفه های ضروری تاریخی در برابر طبقه ی کارگر و حزب آن را در ایران وابسته به شرایط موهوم خارجی می‌کند و وضع نبرد طبقاتی را در جامعه سهل انگارانه به کنار می زند.

با چنین برداشتی این رفقا مبارزه دمکراتیک- اتحادی حزب توده ایران را مطلق می‌سازند و مضمون آن را مضمون مبارزه ای شبیه برداشت دیگر گروه‌های طیف چپ سردرگم می پذیرند که به معنای پذیرش تز «پلورالیسم» در جامعه سرمایه داری است که معنای دقیق آن، نفی طبقاتی بودن جامعه سرمایه داری است.

نفی ساختار طبقاتی جامعه ایران، در عمل به نفی وظیفه ی مشخصی می‌انجامد که تنها در برابر حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران قرار دارد! وظیفه‌ای که تغییر انقلابی جامعه را دنبال می کند.

با نفی وظیفه ی انقلابی حزب توده ایران، این رفقا به طور عملی به نفی وظیفه ی حزب طبقه کارگر برای مبارزه با سردرگمی طیف چپ در ایران تن می‌دهند و آن را ٬٬وضعی طبیعی٬٬ در شرایط پذیرفته شده ی ایدئولوژی «پلورالیسم» اعلام می کند. هیچ نوشتار و یا سند رسمی با مضمون مبارزه علیه مواضع طیف چپ سردرگم در مطبوعات توده ای وجود ندارد. کوشش ها در این زمینه، به کوشش هایی فردی محدود است.

در چنین شرایطی است که این رفقا می‌خواهند مضمون «مرحله ی انقلاب ملی- دمکراتیک» ایران را با مضمون «انقلاب دمکراتیک» بورژوایی جایگزین سازند. از این رو اصل های پامال شده ی اقتصادی و حقوق ملت در قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن در سخنان و تبلیغات جایی ندارد. دفاع از آن مطرح نمی شود.

رفیق گرامی فرج الهی که در مصاحبه با ایلنا به عنوان یک رفیق «فعال کارگری» معرفی می شود، به جای دفاع از اصل های حقوق ملت در قانون اساسی پامال شده ی ارتجاع، خواستار «دمکراسی پارلمانی» می‌شود و آن را به عنوان هدف مبارزاتی طبقه ی کارگر ایران تعریف می‌کند که گویا به کمک آن زحمتکشان قادر به «ایجاد سندیکاهای مستقل و آزاد» برای خود خواهند شد!

او این روند را به گونه‌ای درک می‌کند که انگار زحمتکشان با یک «مشیت الهی» روبرو هستند که در آن گذار از سرمایه داری در ایران، تنها از طریق گذراندن یک مرحله «سرمایه داری خوب» ممکن خواهد شد!

این رفقا اندیشه کاتگوری گونه و مشیت الهی گونه خود را به عنوان پیش شرط ارزیابی می‌کنند برای ایجاد شدن شرایط تحقق اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک که – آن طور که در شرایط جمهوری خلق چین، ویتنام، کوبا و و و دیده می‌شود – دیگر نظام سرمایه دارانه نیست، ولی هنوز یک اقتصاد سیاسی سوسیالیستی نیز نیست که در آن شیوه ی تولید کمونیسستی برقرار است.

اندیشه‌ای که می پندارد با ایجاد شدن یک «سرمایه داری خوب» که «برنامه برای اقتصاد ملی را در سطح یک برنامه ارزش افزا» در اختیار داشته باشد، و «سکولاریسم و دمکراسی پارلمانی» را بر قرار کند، گویا گام در راه رشد و ترقی خواهی گذاشته است و با آن «تضاد میان توده های عظیم مردم و حاکمیت ولایی ایران» را قابل حل می شوند.

این اندیشه به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که چرا می پندارد  که شرایط برقراری و موفقیت یک «سرمایه داری خوب» در شرایط عینی و مادی حاکم بر سیستم سرمایه داری جهانی امپریالیستی گویا برداشتی ممکن است؟ استدلال برای درستی این تز چیست؟ چرا مواضع خود را صراحتا مطرح نمی سازند؟ چگونه می تواند «جمهوری سکولار دمکراتیک» که دویست سال است برنامه بورژوازی ایران است و قادر به تحقق بخشیدن به آن نبوده است، که تجربه ی جمهور اسلامی اوج این ناتوانی تاریخی است، به طور معجزه گونه در ایران تحقق یابد؟ به این پرسش در ابرازنظر پرداخته نشده است.

 پرسش رفیق احسان اما باوجود این راهگشاست! زیرا بحث را بر سر نقطه‌ای متمرکز می سازد که بحث اصلی را تشکیل می‌دهد و عمده ترین بحث نیز در کنگره ی هفتم حزب توده را تشکیل خواهد داد: این بحث که کدام اقتصاد سیاسی جایگزین را برای سرمایه داری خواستاریم؟ چگونه و در چه شرایطی می‌خواهیم زندگی کنیم؟

 بی تردید برگزاری سمینارهای علمی در این زمینه می‌تواند بازده کنگره هفتم حزب توده ایران را به بازدهی انقلابی بدل سازد! من آماده شرکت در چنین سمینارها و در هر نشستی در ارتباط با این دستور کار هستم، بدون آن که برگزاری چنین نشست هایی را باید به معنای تصمیمات تشکیلاتی پذیرفت و با آن یکی ارزیابی نمود!

 پاسخ پرسش طرح شده درباره ی مضمون انقلاب پیش رو روشن است، بدون گذار از کلیت هستی سرمایه داری حاکم در ایران «کیفیت نوین» در ایران پا نخواهد گرفت!

به سخنی دیگر، بدون گذار انقلابی از شکل دیکتاتوری حاکم ولایی که تضاد عمده و روز را در ایران تشکیل می‌دهد که میان «توده های عظیم مردم و حاکمیت ولایی ایران» بر قرار است از یک سو، و برقراری اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک با جهت گیری سوسیالیستی که مضمون مورد نظر حزب توده ایران از مرحله ی کنونی فرازمندی جامعه ایران است و تضاد اصلی را در جامعه ی ایرانی تشکیل می دهد از سوی دیگر، سقف تیره ی آسمان ایران دریده نخواهد شد و بازسازی هستی اقتصادی- اجتماعی توده های مردم میهن ما پا نخواهد گرفت.

 بورژوازی در ایران و در همه ی کشورهای پیرامونی با باقی ماندن در «سیستم سرمایه داری» قادر به ایجاد شرایط باز و نوسازی و فرازمندی جامعه ایران را ندارد. این تجربه را نباید باری دیگر مجرمانه تکرار نمود.

بحث درباره ی وجود شرایط عینی انقلاب ملی- دمکراتیک در ایران در این سطور، سخن را به درازا می کشاند. ولی بی تردید اِعمال مدرن ترین شیوه ی تولید سرمایه داری در ایران، یعنی مدل نئولیبرال در سی سال اخیر، تضاد اصلی میان نیروی کار و شیوه ی تولید سرمایه داری را به شیوه اصلی در جامعه بدل ساخته است که در نبرد طبقاتی جاری در ایران قابل شناخت است. تضاد میان زحمتکشان و شیوه ی تولید ضد انسانی و استثمارگر سرمایه داری به تضاد اصلی در ایران بدل شده است.

ژرفش نبرد طبقاتی و خواست های طرح شده که در مبارزات سراسری زحمتکشان یدی و فکری این ژرفش را به اثبات می‌رساند. کوشش تقلیل گرایانه رفیق گرامی کاظم فرج الهی که در بررسی نظرات او در توده‌ای ها مورد توجه قرار گرفت، مستدل نیست. او نیاز پریایی شرایط نوین زیربنایی را در اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک نفی و کوشش خود را یک سویه با نبود سازمان های سندیکایی کارگری به اصطلاح مستدل می سازد. او خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی را که به طور سراسری در همه ی مبارزات مطرح می شود، نشان جستجوی جایگزین برای اقتصاد سیاسی سرمایه داری توسط زحمتکشان ارزیابی نمی کند، آن طور که مارکس آن را توضیح می‌دهد و در آن نوشتار نقل شد.

ولی خیزش های مردم در سال‌های اخیر نشان همگامی نسبی ذهنیت و آگاهی نزد زحمتکشان و توده های زیر فشار و محروم جامعه است که خواستار حل تضاد اصلی در ایران هستند و درستی این برداشت را به اثبات می رساند.

طرح خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی نزد مبارزان یدی و فکری در طبقه ی کارگر ایران نشان نیاز به حل تضاد اصلی در جامعه ایرانی در شرایط کنونی است که توست زحمتکشان طرح شده است. ولی کمبود سازماندهی نیروی انقلابی مانع تحقق بخشیدن به این نیاز تاریخی- ضروری است!

نباید تفاوت میان سطح آگاهی و خواست توده های زحمت برای حل تضاد اصلی را در ایران، با پدیده ی دیگر یکی گرفت که ناشی از نازل بودن سطح سازماندهی طبقه ی کارگر است!

هر دو واقعیت‌هایی عینی هستند. ولی ریشه وجود و هستی آن‌ها دو ریشه ی متفاوت علّـی- ژنتیکی است!

سطح آگاهی توده های زحمت ناشی از ژرفش تضاد اصلی  در نبرد طبقاتی در جامعه است. در حالی که نازل بودن سطح سازماندهی طبقه ی کارگر به طور عمده ناشی از کم کاری و سردرگمی نیروی انقلابی در دهه های اخیر است. این نیرو نتوانسته است اشکال ضرور مبارزه را در شرایط لایه بندی طبقه ی کارگر که پاره پاره شده است، بیابد و علیه آن به مبارزه برخیزد! به این نکته باید به طور مجزا پرداخت.

چنین وضعی به معنا ی «وجود نداشتن شرایط گذار به سوسیالیسم» نیست که کاتگوری وار و مشیت الهی گونه مطرح می شود. چنین وضعی به معنای وظیفه‌ای است که اکنون به شدت در برابر مبارزان برای سازماندهی مبارزه در همه ی سطوح قرار دارد. حضور و کارکرد انقلابی حزب لنینی در این شرایط انکارناپذیر است! سهم مجرمانه کوتاهی های تاکنون بزرگ است و نباید به آن سهل انگارانه ادامه داد!

 باید کمبودی را که ناشی از نفی مبارزه برای وظیفه ی توامان دمکراتیک و سوسیالیستی که مضمون برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران است و هویت حزب طبقه کارگر ایران مشخص می سازد، بر طرف و آن را دوباره زنده کرد و به آن با همه ی توان عمل نمود. تنها با طرح حربه مبارزاتی برای تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر  است که توده‌ای ها و حزبشان دوباره توانایی انقلابی خود را احراز می کنند.

تعریف و اتخاذ چنین موضع انقلابی توسط حزب توده ایران در کنگره ی در پیش، البته به این معنا نیست که بلافاصله در ایران «مرحله ی انقلاب سوسیالیستی» هم امروز تحقق خواهد یافت که از قول مائو نقل می شود.

ولی اتخاذ چنین موضع انقلابی شرایط ضروری، پیش شرط ضروری را برای حزب توده ایران ایجاد می سازد، قادر باشد به تجهیز و سازمانده ی طبقه کارگر ایران به پردازد که بدون حضور فعال و انقلابی آن در نبرد طبقاتی جاری در کشور مبارزه ی انقلابی جاری به ثمر نخواهد رسید. نه تضاد عمده و روز میان خلق و دیکتاتوری قابل حل خواهد شد و به طریق اولی گامی فراتر برای تغییرات بنیادین مصوبه ی ششمین کنگره ی حزب توده ایران نیز برداشته نخواهد شد. «تغییرات بنیادین» را در این مصوبه به خواب و خیالی سرآب گونه بدل خواهد ساخت!

در پایان باری دیگر اشاره کنم که برگزاری سمینارهای علمی که در آن توده‌ای ها بتواند با وسعت و رنگارنگی برداشت‌ها شرکت کنند، عمده ترین وظیفه ی پژوهشگرانه در شرایط کنونی در برابر رفقای مسئول حزبی است. این سمینارهای علمی ارتباطی با وضع تشکیلاتی افراد ندارد. وضع تشکیلاتی نباید در آن‌ها طرح شود و به مانع مصنوعی برای تنوع نظرات گردد.




آیا چپ ایران به وظیفه تاریخی خویش عمل می کند؟

نویدنو  17/09/1398        

 

  • چپ در این مرحله به فکر گرد آوردن اصلاح طلبان حکومتی، جمهوریخواهان، مشروطه خواهان و حتی بخش هایی از سلطنت طلبان در یک آلتراناتیو سکولار در مجلس موسسانی است که در آن خود چپ اقلیت ناقابلی را تشکیل خواهد داد. در عوض بقیه نمایندگان مجلس موسسان را بلوک انگلیسی ها، بلوک آمریکائیها و دوستان داخلی آنها تشیل خواهند داد. وظایف مرکزی سیاسی نیروهای چپ در این مرحله کدامند؟ آیا چپ ایران وظیفه تاریخی خویش را بجا می آورد؟
  •  

دنیز ایشچی

چپ در حاشیه قرار دارد. چپ باید مرکز ثقل مبارازات آزادیخواهانه و عدالت جویانه بوده باشد. دو روایت جاری ایدئولوژیک قدرتمند حاکمه بر روند سیاسی تحولات اخیر میباشند. یکی از این دو روایت اصلاح طلبی در جمهوری اسلامی ایران است و دیگری روایت آلترناتیو ناسیونالیسم پان ایرانیستی شاهنشاهی. اگر روایت جایگزین سازی اصلاحات حکومتی از طرف انگلستان تقویت و حمایت میگردد، روایت شاهنشاهی و پان ایرانیستی از طرف امپریالیسم آمریکا برنامه ریزی و حمایت میگردد. هر کدام از این دو آلترناتیو سر کار بیایند، مردم ایران بازنده اصلی خواهند بود. روایت، جهان بینی و راهکار آلترناتیو چپ ایران در تحولات جاری پراکنده بوده و در حاشیه قرار گرفته است.

پراکندگی چپ ایران در پهنه سیاسی کشور خطر از چاه در آمدن و در چاله افتادن را چندین برابر میکند. شاید بشور اینطور گفت که عدم انسجام ساختاری، نظری و برنامه ای چپ، در شرایط عروج دو آلترناتیو دیگر موجب گردیده است تا بخش قابل توجهی از نیروهای چپ یا به سمت سلطنت طلبان گرایش پیدا کنند، یا به سمت اصلاح طلبان حکومتی.

همانطور که پیام ” میرحسین موسوی” موجب میگردد تا بخشی از به خواب رفتگان ” چپ” به یکباره بیدار شده و رسانه های مجازی را از تصاویر سبز ایشان پر نمایند، بخش عظیم دیگری از چپ تحت تاثیر سازمان یافتگی یکسان و سرتاسری سلطنت طلبان در خارج از ایران در خزیدن خویش به زیر چطر گماشتگان نئولیبرال امپریالیستی از همدیگر سبقت میگیرند.

در شرایطی که مردم روز به روز با جانفشانی های بیشتر نظام جمهوری اسلامی ایران را به عقب می نشانند تا آن را به تاریخ بسپارند، نظام جایگزین میتواند تکرار خشونت بار دوباره تاریخ بوده باشد. این در شرایطی است که ثقل گاه های قدرت های داخلی و همپیمانان خارجی آنها نیروهای غیر چپی میباشند که در زد و بندهای جایگزین سازی برای دوران بعد از گذار ، با همدیگر در رقابت میباشند. هر کدام از این پروژه ها غالب آیند، مردم ایران بازنده اند و حکومت دست نشانده دیگری برای پنجاه سال دیگر بر آنها اعمال قدرت کرده و ثروت های آنها را به یغما خواهد برد.

چپ در این مرحله به فکر گرد آوردن اصلاح طلبان حکومتی، جمهوریخواهان، مشروطه خواهان و حتی بخش هایی از سلطنت طلبان در یک آلتراناتیو سکولار در مجلس موسسانی است که در آن خود چپ اقلیت ناقابلی را تشکیل خواهد داد. در عوض بقیه نمایندگان مجلس موسسان را بلوک انگلیسی ها، بلوک آمریکائیها و دوستان داخلی آنها تشیل خواهند داد. وظایف مرکزی سیاسی نیروهای چپ در این مرحله کدامند؟ آیا چپ ایران وظیفه تاریخی خویش را بجا می آورد؟

امروز؛ تاریخ از چپ ایران انتظار دارد تا حد اقل در حد سوسیال دموکرات های زمان انقلاب مشروطه متحد بوده باشند. از آنها انتظار دارد تا روایت و پلاتفورم آلترناتیو سوسیالیستی و مستقل خویش را به میدان سیاسی ارائه نمایند. توافق در حد اقل ها با نیروهای ملی دموکراتیک، جدای از آن است که چپ ایران باید برنامه مستقل آلترناتیو خود را داشته باشد. تاریخ از آنها توقع دارد تا عوض اینکه به سایه های دنباله رو لیبرال ها و نئولیبرال های داخلی تبدیل گردند، سازمان سیاسی و برنامه آلترناتیو منسجم، متحد و مستقل چپ را به صحنه سیاسی جامعه بکشانند.

امروز نه “راه کارگر” ، نه “اتحاد فدائی” ، نه حزب توده ایران” و نه “حزب چپ ایران فدائیان خلق” و نه دیگران حاضر نیستند تا در یک چنین روزهای حیاتی زیر یک سقف جمع گردند. آنها با امضای مشترک اعلامیه نمیدهند، اکسیون های مشترک نمیگذارند، شعارهای خود را همگون و هماهنگ نمیکنند. آنها همیشه میگویند که با همدیگر در ارتباط بوده و مذاکره می کنند. این در حالی است که مناسبات ارتباطی آنها در پایین ترین سطوح روابط عمومی است؛ نه در بالاترین سطوح دفاتر سیاسی. باید در یک کلام گفت که سطوح مناسبات و کارکردی مشترک آنها به هیچ وجه پاسخگوی نیاز تاریخی جنبش مردمی ایران ناست. باید تابو ها شکسته شوند. باید صحبت ها و دیالوگها مابین نیروهای چپ به سطح جامعه کشیده شود، تا اینکه بدنه های نیروهای چپ و توده های زحمتکش و روشنفکران بتوانند مسئولین این سازمان ها و احزاب را زیر سوال کشیده و از آنها طلب پاسخ نمایند که چرا به سکتاریسم های خویش پایان نمیدهند و چرا اقدام به بنای پل های ارتباطی قویتر فی مابین نمی نمایند. چرا به اقدامات عملی مشترک در سطح جامعه اقدام نمیکنند.

گرچه آنچه در این شرایط هدف ایده آل ما میتواند باشد، تحقق گسترده پروژه وحدت چپ است؛ حرکت کارساز در این راستا تنها از طریق فشار از پایین میسر است. تمرین عملی در این راه از طریق پروژه های کارکردی مشترک قابل تحقق است. امروزه اگر سازمان ها و احزاب چپ دموکرات، رادیکال و سوسیالیستی اقدام به اکسیون های مشترک، اعلامیه های مشترک، همگون کردن شعارهای خود و اقدامات مشابه دیگر ننمایند، در راستای انجام وظیفه تاریخی خویش اقدام کاری نکرده اند و مردم ایران آینده آنها را بخاطر این خطا نخواهند بخشید.

عدم حضور واقعی چپ در صحنه از طرف دیگر موجب گردیده است تا تیروهای آلترا چپ آنارشیستی و سر و صدای فراوان که شعار محوری آنها “نابود باید گردد” است، به پشتوانه منابع قدرتمند و امکانات زیاد سوال بر انگیز خویش ، خود را بعنوان نیروی چپ واقعی آلترناتیو معرفی نمایند. مواضع سیاسی این نیروها عملا تا حدود زیادی در راستا و همسو با همان پروژه های جایگزین سازی قدرت های بین المللی است.

جوانان سوسیالیست، دانشجویان پیشگام، کارگران و زحمتکشان، باید احزاب سیاسی خویش را زیر سوال بکشند که چرا آنها زیر یک سقف گرد نمی آیند و چرا بصورت متحد در پهنای سیاسی کشور عمل نمی نمایند؟ آنها را دائما باید زیر سوال ببرند که چرا چپ ایران نتوانسته است راهکار سوم، آلترناتیو سوسیالیستی را در پهنای سیاسی کشور مطرح نمایند؟ در شریطی که خود احزاب به این وظیفه مهم تاریخی عمل نمی نمایند، پایه های اجتماعی نیروی چپ باید آنها را بطور مداوم بخاطر این نقصان زیر سوال بکشد.

برگرفته از به پیش




صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند

 

نویدنو 

اثر رفیق جان باخته در فاجعه ملی : منوچهر بهزادی

 

در نبرد حیاتی و سهمگینی که بین نیروهای انقلابی و ضد انقلابی در جریان است ، انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه مبارزه حائز اهمیت فراوانی است . اهمیت مسئله در این است که اگر نیروهای انقلابی صحنه ی مبارزه وشیوه ی مبارزه را به درستی انتخاب و به ضد انقلاب تحمیل کنند ، گام نخستین را در راه پیروزی خود برداشته اند واگر ضد انقلاب موفق شود صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را ، علی رغم تمایل و آمادگی نیروهای انقلابی ، به آن ها تحمیل کند ، نیروهای انقلابی در آن صحنه و با آن شیوه با شکست روبرو خواهند شد . و از آن جا که حزب انقلابی طبقه کارگر نیروی  پیشاهنگ  جنبش انقلابی است ، مسئولیت اساسی در این زمینه بر عهده اوست . اوست که از یک سو باید صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را در برابر ضد انقلاب انتخاب کند و به وی تحمیل نماید و از سوی دیگر باید سایر نیروهای انقلابی را برای این انتخاب قانع و جلب کند .

در شرایطی مانند کشورما که در جبهه ی نیروهای انقلابی متاسفانه پراکندگی و نفاق حاکم است ، اهمیت و حساسیت مسئله بیشتر می شود . حزب توده ایران ، حزب طبقه کارگر ایران ، با درک این اهمیت و این مسئولیت است که در حل درست مسئله انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه کوشاست .

صحنه ی مبارزه

مبارزه برای تحول بنیادی جامعه تمام شئون زندگی جامعه را در بر می گیرد . به سخن دیگر صحنه ای از زندگی نیست که مبارزه ی بین نو وکهنه ، بین نیروهای انقلابی و ضد انقلابی در آن وجود نداشته باشد . ولی با این که مبارزه در تمام صحنه های زندگی جریان دارد ، وبا این که مبارزه در هر صحنه به جای خود لازم و در سرنوشت  نهایی پیکار موثر است ، با این همه صحنه های گوناگون مبارزه در لحظه ی معین اهمیت و حدت و شدت یکسانی ندارند .

برای حزب توده ایران ملاک اهمیت و حدت و شدت یک صحنه ی مبارزه در لحظه ی معین آن است که مبارزه در این صحنه تا چه حد منعکس کننده ی وظایف اصلی و مبرم مبارزه در لحظه ی معین است و تا چه حد به انجام این وظایف اصلی و مبرم کمک می کند . به سخن دیگر حزب موظف است که

اولا اهمیت و حدت و شدت صحنه های مبارزه را به درستی ارزیابی کند . ثانیا متناسب با اهمیت و حدت و شدت هر صحنه ی مبارزه نیروهای انقلابی را متوجه آن سازد .

 ثالثا و مهم تر از همه این که صحنه ی اصلی مبارزه را ، که به وسیله ی آن قاطع تر ، آسان تر و سریع تر می توان بر ضد انقلاب ضربه وارد آورد و نیروهای انقلابی را بهتر ، آسان تر و سریع تر می توان در راه انجام وظایف اصلی و مبرم به پیش برد ، به درستی تشخیص دهد و عمده نیروهای انقلابی را متوجه آن سازد .

در انتخاب صحنه ی مبارزه ، حزب با دشواری ها و خطرات چندی روبرو است :

  • ممکن است خود حزب در انتخاب صحنه ی اصلی مبارزه و در نتیجه اختصاص عمده نیروهای انقلابی به این صحنه ی اصلی دچار اشتباه شود .
  •      ممکن است حزب در دام دشمن بیفتد و در صحنه ای وارد مبارزه ی اصلی شود که از طرف دشمن انتخاب شده و صحنه ی اصلی نیست . فراموش نباید کرد که ضد انقلاب هم در این زمینه بیکار نیست . ضد انقلاب هم در مبارزه بر ضد نیروهای انقلابی می کوشد صحنه ای را انتخاب کند که بنا بر ارزیابی او نیروهای انقلابی در آن ضعیف اند و او قوی . ضد انقلاب  هم می کوشد مبارزه بر ضد نیروهای انقلابی را در صحنه ای انجام دهد که به تصور او قاطع تر ، آسان تر و سریع تر می توان بر نیروهای انقلابی ضربه وارد آورد و موقعیت ضد انقلاب را تحکیم نمود . ضد انقلاب هم می کوشد نیروهای انقلابی را از توجه به صحنه ی اصلی مبارزه و فرستادن عمده نیرو به این صحنه باز دارد .
  •   ممکن است حزب تحت فشار آن نیروهای انقلابی ، که تشخیص و ارزیابی نادرستی از صحنه ی اصلی مبارزه دارند ، نا آگاهانه و ناخواه ، به صحنه ای از مبارزه کشانده شود که صحنه ی اصلی مبارزه نیست .

بدین سان صحبت بر سر این نیست که حزب باید صحنه ی اصلی مبارزه را به درستی تشخیص دهد و عمده نیروهای انقلابی را متوجه آن سازد . حزب این وظیفه را هم دارد که تلاش ضد انقلاب را برای منحرف ساختن نیروهای انقلابی از صحنه ی مبارزه افشاء کند و عقیم سازد . حزب باید تحت فشار آن نیروهای انقلابی که تشخیص و ارزیابی نادرستی از صحنه ی اصلی مبارزه دارند ، قرار نگیرد و به هیچ قیمتی به استفاده از عمده نیروی خود در صحنه های فرعی کشانده نشود . اینک یک مثال مشخص و نمونه وار بزنیم :

برای سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه وظیفه ای مهم تر و مبرم تر از احیاء سازمان های حزب توده ی ایران و کمک به تحکیم و تقویت این پیشاهنگ مارکسیستی – لنینیستی  طبقه کارگر ایران و اتحاد همه ی نیروهای ضد امپریالیستی  و ضد دیکتاتوری بر پایه ی یک مشی و برنامه ی مشترک وجود ندارد . این واقعیت را هر انقلابی صادقی که احساس مسئولیت دارد ، درک می کند .

در چنین شرایطی که نیروهای انقلابی باید عمده نیروی خود را متوجه این صحنه ی اصلی مبارزه سازند ، می بینید که بحث در باره ی تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی ایران و به ویژه تاریخ حزب توده ایران گرم می شود . و اگر هشیاری حزب توده ایران و سایر نیروهای آگاه انقلابی نباشد ، به مسئله ی اصلی در اپوزیسیون تبدیل می گردد . چرا ؟ منشا این بحث کجاست ؟ به چه منظور انجام می گیرد ؟ چه نتیجه ای دارد ؟

همه ی نیروهای انقلابی ، وقبل از همه و بیش از همه حزب توده ایران ، معتقدند که بررسی تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی ایران و از جمله بررسی تاریخ حزب توده ایران ، که سهم عمده ای در این جنبش دارد ، برای جمع بندی تجارب جنبش و استفاده از آن برای مبارزات حال و آینده حائز اهمیت جدی است . این وظیفه ی مهم و درعین حال دشوار و بغرنجی است که می باید انجام گیرد و حزب توده ایران خود در انجام این وظیفه پیشگام بوده است و همچنان در انجام آن کوشاست .

ولی دو نیرو ، با دو هدف متضاد ، یکی آگاهانه و دیگری نا آگاهانه ، می کوشند این بررسی تاریخی را ، که مهم و ضرور است ، ولی در شرایط کنونی وظیفه ی اصلی نیست ، به صحنه ی اصلی مبارزه تبدیل کنند .

نیروی نخست ضد انقلاب است . ضد انقلاب از علاقه ی نیروهای انقلابی ، به ویژه مبارزان جوان انقلابی ، به دانستن تاریخ جنبش و حزب آگاه است . ضد انقلاب از برخوردها و ارزیابی های گوناگون وگاه متضادی هم که در باره ی تاریخ جنبش و حزب در بین نیروهای انقلابی وجود دارد ، مطلع است . ضد انقلاب از پیش داوری ها و برخوردهای غیردوستانه ای که متاسفانه هنوز در بخشی از نیروهای انقلابی نسبت به حزب توده ایران وجود دارد ، با خبر است . و بر این اساس ضد انقلاب می کوشد اولا از بحث در باره ی تاریخ جنبش و حزب – که در آن امکان سفسطه و مغلطه و تحریف و حتی جعل وجود دارد – برای سر درگم ساختن مبارزان جوان انقلابی سوء استفاده کند . ثانیا پراکندگی و نفاق بین نیروهای انقلابی را حفظ و تشدید کند . ثالثا به حیثیت و اعتبار حزب حزب توده ایران در بین سایر نیروهای انقلابی لطمه زند . رابعا نیروهای انقلابی و به ویژه مبارزان جوان انقلابی را از توجه به صحنه ی اصلی مبارزه باز دارد .

نیروی دوم بخشی از نیروهای انقلابی است که در تشخیص صحنه ی اصلی مبارزه و وقف عمده نیروهای انقلابی به این صحنه ی اصلی دچار اشتباه است . این قبیل مبارزان فکر می کنند که سرنوشت مبارزه به بررسی تاریخ جنبش و حزب وابسته است ، و اگر مثلا روشن نشود که در 30 یا 25 سال پیش فلان تصمیم و فلان عمل حزب درست بوده یا نبوده ، کار مبارزه کنونی بر ضد رژیم شاه لنگ می ماند .

متاسفانه باید گفت که نتیجه ی این هر دو برخورد در عمل یکی است ، و آن هم منحرف شدن و منحرف ساختن نیروهای انقلابی از مبارزه در صحنه ی اصلی است . وچه کسی می تواند انکار کند که این نتیجه با این که با هدف این بخش از نیروهای انقلابی در تضاد است ، و با این که عمل این بخش از نیروهای انقلابی نا آگاهانه انجام می گیرد ، در عمل آب به آسیاب ضد انقلاب می ریزد ؟ چه کسی می تواند انکار کند که شور انقلابی ، صداقت انقلابی ، حقیقت جوئی انقلابی و ارزیابی نادرست این بخش  از نیروهای انقلابی از صحنه ی اصلی مبارزه ، آگاهانه مورد سوء استفاده ی ضد انقلاب قرار می گیرد ؟ و قرار گرفته است ؟

شیوه ی مبارزه

لنینیسم می آموزد که : استفاده از تمام شیوه های مبارزه در پیکار انقلابی نه فقط مفید ، بلکه ضرور است : آن شیوه ای از مبارزه در لحظه ی معین عمده می شود که بهتر از هر شیوه ی دیگری می تواند در لحظه ی معین به پیشبرد امر انقلاب کمک کند . شیوه های مبارزه فقط با تحلیل مشخص شرایط مشخص ، با ارزیابی عینی نیروهای انقلاب و ضد انقلاب به دست می آیند و انتخاب می شوند . حزب انقلابی طبقه ی کارگر باید آماده و قادر باشد که با تغییر شرایط ، به سرعت شیوه ی متناسب با شرایط جدید را بیابد و جانشین شیوه ی کهنه سازد . حزب انقلابی طبقه ی کارگر باید انتخاب شیوه ی مبارزه را در دست خود گیرد نه این که به ضد انقلاب وگذارد .

اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر این آموزش گرانبهای لنین را به کار نبندد ، با خطرات زیرین روبرو می شود :

  • ممکن است حزب در انتخاب شیوه ی مبارزه دچار ذهنی گری شود . شیوه ای از مبارزه را مطلق کند ، سرعت کافی برای تغییر شیوه نشان ندهد .
  •  ممکن است حزب در دام دشمن بیفتد و آن شیوه ای از مبارزه را انتخاب کند که دشمن به او تحمیل کرده ، بدون این که حزب آماده و قادر برای به کار بردن آن شیوه باشد .
  •      ممکن است حزب تحت فشار آن نیروهای انقلابی ، که شیوه ی نادرستی از مبارزه را در لحظه ی معین انتخاب کرده اند ، نا آگاهانه و ناخواه ، به استفاده از این شیوه کشانده شود .

تحقق هر یک از این امکانات به شکست حزب و جنبش انقلابی در لحظه ی معین منجر خواهد شد . مثال مشخصی بزنیم :

مبارزه ی چریکی شهری از جانب بخشی از نیروهای انقلابی ایران به عنوان تنها راه سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه در شرایط کنونی اعلام شده است . به نظر نمی رسد که با تجربه ای که از چند سال مبارزه ی چریکی شهری در پیش داریم ، تجربه ای که متاسفانه به بهای خون عده ی کثیری از شجاع ترین عناصر انقلابی  به دست آمده ، نیازی به تکرار تحلیل های منطقی و مستدل حزب ما در نادرستی و زیان بخش بودن این شیوه ی مبارزه در شرایط کنونی باشد . آنچه مهم است یاد آوری  و تاکید این واقعیت است که بخشی از نیروهای انقلابی در اثر اشتباه در انتخاب شیوه ی مبارزه زیر ضربه ی دشمن قرار گرفته است . در واقع به یک معنی دشمن از این اشتباه استفاده کرده و شیوه ای از مبارزه را به بخشی از نیروهای انقلابی تحمیل کرده است که شکست حتمی این بخش از نیروهای انقلابی را در شرایط کنونی در بر دارد . آنچه مهم است یاد آوری و تاکید این واقعیت است که چه می شد اگر حزب ما هم در اثر اشتباه ویا تحت فشار این بخش از نیروهای انقلابی و محیطی که در اپوزیسیون غیر توده ای حکم فرما بود – و هنوز هم تا حدودی حکمفرماست – این شیوه مبارزه را در شرایط کنونی انتخاب می کرد ؟ آیا حزب هم بدون این که ضرورت مبارزه ایجاب کند ، تلفات بیشتری نمی داد ؟ آیا جنبش لطمه بیشتری نمی خورد ؟ آیا جبران این اشتباه و این لطمات و تلفات دشوارتر نبود ؟ آیا پیکار انقلابی در مجموع بغرنج تر و دشوار تر و طولانی تر نمی شد ؟

   صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند

اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر صحنه مبارزه و شیوه مبارزه را به درستی انتخاب کند ، اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر صحنه مبارزه و شیوه مبارزه را به ضد انقلاب تحمیل کند و تلاش ضد انقلاب را برای تحمیل صحنه ی مبارزه و شیوه مبارزه به نیروهای انقلابی عقیم گذارد ، اگر حزب انقلابی طبقه ی کارگر در برابر اشتباه سایر نیروهای انقلابی در انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه اصولیت و استحکام نشان دهد ، آن وقت نه تیغ جلاد و نه شمشیر اتهام به چنین حزبی کارگر نیست . و حزب توده ایران ، حزب انقلابی طبقه کارگر ایران در چنین راهی است . که رو به تکامل می رود وبا تکامل خود تضمین واقعی برای پیروزی جنبش انقلابی میهن ما بوجود می آورد .

 

همه جا تاکید ها از نوید نو است .

سرچشمه: دنیا ، نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران ، تیرماه سال 1354شماره 4 

 

 




ضرورت حمایت و هدایت فعالان جوان حوزه‌ی کارگری از سوی چپ انقلابی

نویدنو

آنچه سبب می شود تا یک دانشجوی دامپزشکی به چهره ای برجسته  در اعتراضات  کارگری هفت تپه تبدیل شود، در واقع  ضعف و خلاء نقش کنشگرانه فعالان ریشه دار چپ در جنبش کارگری در شرایط پس از فاجعه ملی است. سپیده قلیان در واقع یک فعال دموکراتیک در حوزه مسائل اجتماعی و کارگری است. در کنار بسیاری از زنان جوانی که در حوزه های مختلف اجتماعی شامل رسانه، محیط زیست، کودکان کار، برابری طلبی زنان ، حقوق بشر و… کار می کنند، ایشان از معدود فعالان جوانی است که در حوزه کارگری فعال شده است. تردیدی نیست که این فعالیت برای اینکه دارای چشم انداز در حوزه کارگری باشد، باید با آگاهی و دانش مبارزه به طبقاتی علیه سیستم سرمایه داری معاصر ( نئولیبرالیسم ) همراه باشد. او هم مانند همه انسان ها محصول شرایط اجتماعی جامعه خود است و همینکه در فضای رواج و رونق انواع گفتمان های دموکراسی خواهی و آزادی خواهی و حقوق بشری و… لیبرالی، از بین حوزه های مختلف اجتماعی، کار در عرصه مسائل کارگری را برگزیده است، دارای ارزش است. سپیده جوانی است که برخی از جوانان مبارز هم سن‌ او در سال های دهه ‌ی چهل به دنبال ایجاد گروه های چریکی و خانه تیمی و مبارزه مسلحانه می رفتند و امروز او به کار اجتماعی در حوزه کارگری روی آورده است. جامعه ی ما برای این تغییر نگاه هزینه های بسیار داده است.

نام سپیده قلیان و اسماعیل بخشی به هم و به اعتراضات کارگری هفت تپه  گره خورده است. هم جنبش سندیکایی و کارگری جهانی، هم فعالان حقوق بشر و وکلا و از همه مهم تر کارگران هفت تپه  و جنبش دموکراتیک ایران و افکار عمومی این دو را در کنار اسامی دیگری چون عسل محمدی به عنوان نماد اعتراضات و مبارزات کارگری هفت تپه می شناسند. شواهد فراوان حاکی از خشونت در مراحل بازداشت و بازجویی نه تنها نسبت به آنها بلکه نسبت به خانواده های آنهاست. مصاحبه های سپیده قلیان پس از رهایی از بازداشت، دعوت اسماعیل بخشی از وزیر اطلاعات برای مناظره‌ی تلویزیونی، تایید عسل محمدی مبنی بر مشاهده شکنجه آن ها، ضرب و جرح و تهدید اعضای خانواده در هنگام بازداشت سپیده، پخش اعترافات نخ نمای ۲۰:۳۰ از سیمای سراسری و بسیاری شواهد دیگر تردیدی در مورد شکنجه آنها باقی نمی گذارد.

نوع عملکرد سرکوبگرانه ی حاکمیت در برخورد با کلیه‌ی مطالبات دموکراتیک سبب شده است که امپریالیسم با رسانه ‌های مسلط در اختیار خود، ژست دفاع از حقوق دموکراتیک در ایران بگیرد و خود را مدافع مطالبات دموکراتیک و چهره هایی نشان دهند که در ارتباط با این نوع اعتراضات شناخته شده اند. این در حالی است که امپریالیسم و رسانه های شرکتی آن در واقع نئوفاشیسم را نمایندگی می کنند و وقتی به جولیان آسانژ  و ادوارد اسنودن و….می رسند، دیگر نه حقوق بشر برایشان مطرح است، نه برایشان صرف می کند که سخنی از حق آزادی بیان  بشنوند و…. فعالان حوزه های دموکراتیک و عدالتخواهانه در ایران چنانچه از حداقلی از آگاهی طبقاتی برخوردار باشند، پوشالی بودن ژست های حقوق بشری بسیاری از دولت ها و نهادهای غربی مدافع حقوق بشر و … را درخواهند یافت.  آنچه به آنها فرصت گرفتن چنین ژست هایی را می دهد، از یک سو صف آرایی و توازن واقعی نیروها در عرصه‌ ی نبردهای اجتماعی در ایران است که مجموعه ‌ای از عوامل متعدد تاریخی، اجتماعی، سیاسی و تشکیلاتی مختلف، مانع از آن شده است تا چپ ریشه دار و انقلابی در جایگاه واقعی خود در توازن قوای سیاسی کشور قرار بگیرد. در چنین شرایطی مدافعان نئولیبرالیسم هم در ایران و هم در رسانه های مسلط فارسی زبان که علی رغم انتقاد از خود فوکویاما، همچنان علاقمند به تکرار شعار” پایان تاریخ ” و پایان مبارزه ‌ی طبقاتی و سوسیالیسم هستند، حجم عظیمی از افکار و اندیشه ها و نظریات را به شیوه های متنوع و گسترده در جامعه ترویج می کنند که از ظاهری دموکراتیک برخوردارند و چپ انقلابی را هدف قرار داده اند تا مانع از آگاهی طبقاتی فعالان اجتماعی و سیاسی و توده های مردم شوند.با اینکه در عمل امکانات مادی چپ انقلابی درارتباط گیری با توده وسیع مردم و انتشار دیدگاه ها و برنامه های خود در میان آن ها در مقایسه با آن محافل و رسانه ها بسیار ناچیز است، اما همه‌ی کاستی چپ انقلابی را نمی توان به امکانات مادی آن مرتبط دانست و در واقع بخشی از آن را باید ناشی از ضعف برنامه ریزی، سازماندهی، رهبری و فاصله داشتن از ویژگی هایی دانست که لنین برای یک جزب پیشاهنگ انقلابی طبقه‌ی کارگر برشمرده است.

در چنین شرایطی که بخش قابل توجهی از فعالان چپ ریشه دار و با سابقه هم  مسیر عافیت طلبی و رفورمیسم  را در پیش می گیرند و با ژست دفاع از حاکمیت ملی در برابر اقدامات ضد دموکراتیک و ضد کارگری حاکمیت مماشات نشان می دهند، در شرایطی که فضای کار و تنفس  بخشی از چپ انقلابی به فضای مجازی و سایت ها و کانال ها محدود شده است، در شرایطی که ضعف، پراکندگی و عدم انسجام  نظری، سیاسی و تشکیلاتی  چپ انقلابی سبب شده است که کارگران و توده های مردم زحمتکش، مطالبه گر و معترض نتوانند با برنامه‌ ی چپ انقلابی ارتباط برقرار کنند و چپ در شرایط پیامد های فاجعه بار اجتماعی و اقتصادی  نئولیبرالیسم  و دیکتاتوری نتوانسته است نظر و اعتماد توده های معترض را جلب کند، بدیهی است که جنبش راه دیگری را جستجو کند و فضا برای برآمد چهره هایی چون سپیده قلیان ها به عنوان نماد و قهرمانان دفاع از مبارزه کارگری باز می شود.

جوانان حامی جنبش کارگری با تنوع نگاه و عملکرد واقعیتی کتمان ناپذیر و محصول همین وضعیت دشوار و پیچیده هستند. فرزندان زحمتکشان نشان می دهند که نمی توانند در برابر تاراج هستی مردم سکوت نمایند. این پدیده مبارکی در این برهه تاریخی از تحول اجتماعی ماست. در همین رابطه چگونگی برخورد چپ نیز با این پدیده قابل بررسی وطرح است. ما اعتقاد داریم که برخورد چپ با این جوانان باید تعاملی، حمایتگرانه و هدایتگرانه باشد.

تعجب آور نیست که رژیم جمهوری اسلامی با کلیت و همه‌ی جناح های خود از طریق فشار و اعتراف گیری از یک سو و امپریالیسم و رسانه های مسلط در اختیار آن ها از طریق ژست های دموکراسی خواهی و حقوق بشری خود از سوی دیگر، سناریوهای مختلفی را برای بهره برداری سیاسی از امثال سپیده طراحی کنند. در چنین شرایطی چپ انقلابی اساساَ باید سپیده قلیان ها را متعلق به جنبش کارگری و دموکراتیک دانسته و با تشریح و ترویج برنامه ها و آماج جنبش کارگری با هدف افزایش آگاهی طبقاتی و معرفی شاخص های شناخت دوستان و دشمنان جنبش کارگری، مانع ازتحقق سناریوهای احتمالی حاکمیت و رسانه های مسلط امپریالیستی در بهره‌برداری سوء از این وضعیت شود. آنچه امپریالیسم و جمهوری اسلامی می خواهند، این است که جوانانی چون سپیده هیچ گرایشی به جنبش چپ انقلابی ریشه دار کشور پیدا نکنند و به ویژه امپریالیسم رسانه ای بسیار تلاش می کنند تا اینگونه چهره ها را هر قدر که می تواند به فاصله گرفتن، مرزبندی و تقابل با جنبش ریشه دار چپ نیز سوق دهند. حرف و حدیث های تأیید نشده در باره اعتصاب غذای خشک  سپیده در روزهای پایانی بازداشت او و گمان های مختلف در باره چگونگی دوران زندان و چگونگی آزادی فعالان کارگری را، نمی توان برای قضاوت و موضع گیری و حتی ایجاد تردید در باره فعالان کارگری مورد استناد قرار داد. ( همان گونه که شاهدیم، سپیده بعد از آزادی موقت این بار خود نیز نسبت به سوء استفاده جناحی از زندانیان سیاسی و خانواده های ان ها هشدار داد و ان را محکوم کرد.[1] )

 بهتر آن است که  این آزادی فعالان کارگری را بیش از همه نتیجه‌ی چاره اندیشی هوشمندانه و مصلحت جویانه‌ی اتاق فکر جمهوری اسلامی در برابر رشد فزاینده‌ی جنبش کارگری تصور کنیم که از یک سو با آزادی آن ها، فشار اعتراضات اجتماعی و سیاسی داخلی  و بین‌المللی را بر خود کاهش می دهد و نمایشی از اقتدار و ثبات و رعایت ضوابط قانونی در برخورد با معترضان اجتماعی را از خود به نمایش می گذارد و از سوی دیگر با صدور احکام و وثیقه های بسیار سنگین به این چهره ها و سایر فعالان اجتماعی و سیاسی این پیام  را می دهد که هزینه این اعتراضات برای آن ها تا چه اندازه می تواند بالا باشد. از سوی دیگر نمی توان این احتمال را منتفی دانست که  آزادی مشروط فعالان کارگری ممکن است محصول توافق جناح های حاکمیت بر سناریویی خاص در جهت  تخریب آن ها و تضعیف جنبش کارگری باشد.

نباید از این حقیقت غافل بود که فعالانی چون سپیده قلیان از آن رو مورد توجه جنبش کارگری قرار می گیرند که جنبش کمونیستی اصیل و ریشه دار چپ کشور به دلایل مختلف نتوانسته است نقش لازم را در هدایت جنبش کارگری ایفا کند. دیکتاتوری حاکم شرایطی را ایجاد کرده است که فعالان دموکراتیک و مدنی در حوزه های مختلف به آسانی تبدیل به چهره های برجسته و نمادین می شوند. و جای تأسف آنکه در چنین فضایی هنوز هم  برخی از فعالان و جریان های چپ بیشتر مایلند تا به جای کنش اجتماعی و سیاسی بر ارائه ی تحلیل و … متمرکز باشند.

تردیدی نیست که همواره این امکان وجود دارد که پلیس برخی ها را به عنوان مبارز در صفوف جنبش کارگری رخنه دهد،  اما زیر سوال بردن فعالان جوان حوزه کارگری که شواهد متعدد در مورد اعمال فشار و شکنجه بر آنها و خانواده و بستگانشان وجود دارد، برخورد مسئولانه ای را بازتاب نمی دهد و در شرایطی که رسانه های امپریالیستی سعی می کنند تا خود را مدافع مطالبات دموکراتیک و حقوق بشری در ایران نشان دهند، می تواند نگاهی منفی نسبت به کسانی ایجاد کند که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در جهت ایجاد تردید نسبت به این مبارزان جوان و به نوعی در هماهنگی با عاملان سرکوب عمل می کنند. علاج مقابله با ترفند های پلیسی چیزی جز وفاداری در همه حال به منافع طبقه ‌ی کارگر و زحمتکشان نیست. چپ انقلابی می تواند با ترویج و  فراگیر کردن این معیار اصیل داوری،  به شناخت مردم از فعالان حوزه کارگری و شناخت این فعالان از معیار عمل انقلابی کمک نماید.

 سپیده قلیان ها را باید به عنوان نماد نزدیکی جنبش زنان با جنبش کارگری و نیز نماد نزدیکی جنبش جوانان با جنبش کارگری و جنبش دموکراتیک با جنبش کارگری به رسمیت شناخت و به صورت گسترده مورد حمایت قرار داد.

ایجاد تردید در مورد جوانانی که به دفاع از طبقه‌ی کارگر و مطالبات آن ها بر آمده اند، و تضعیف اعتماد کارگران هفت تپه به آن ها اگر با ارائه‌ی آلترناتیو مناسبی همراه نباشد، می تواند به زیان جنبش کارگری بیانجامد. قطعاَ اتاق فکر حاکمیت نیز این حقیقت را به خوبی می داند و به آن امیدوار است. همانگونه که به همین ترتیب عدم درک  احتمالی منطق مبارزه طبقاتی و ضرورت درس آموزی از تاریخ مبارزه طبقاتی در ایران و جهان و برقراری پیوند با جنبش ریشه دار چپ انقلابی از سوی این جوانان نیز می تواند به تضعیف و انحراف جنبش کارگری منجر شده و چشم انداز آن را ناروشن کند.

توده های به جان آمده مردم از ستم و دیکتاتوری و استثمار برای پیروی و حمایت از هیچ شخصیتی  منتظر تحلیل و دستور هیچ حزب و سازمانی نمی مانند، بلکه این شرایط عینی مبازه و نقش و کنش شخصیت ها در آن شرایط است که سبب رویکرد مردم به کسی یا جریانی می شود. جریان های ریشه دار جنبش چپ انقلابی باید به صورت جدی تصمیم بگیرند و برنامه ریزی کنند تا  کنش خود را بیشتر از صفحات نشریات مجازی و سایت ها به صحنه‌ ی اجتماع  منتقل کنند و برای این منظور باید مانند سپیده ها ، بخشی ها ، ستوده ها، نرگس محمدی ها و… هزینه دهند و البته بیشتر از اینها هم باید هزینه بدهند و آگاهانه تر و هوشیارانه تر از اینها نیز مبارزه کنند. چپ انقلابی باید ضمن دفاع از حقوق سپیده ها، از تلاش های اجتماعی، دموکراتیک و عدالتخواهانه آن‌ها نیز دفاع  کرده و تلاش های حاکمیت برای طراحی سناریوهای کثیف، اعمال فشار و تهدید و صدور احکام و وثیقه های سنگین برای تخریب آن‌ها را افشا و محکوم نماید. همزمان باید سوء استفاده تبلیغاتی رسانه های مسلط فارسی زبان و حکومت های امپریالیستی در دفاع از سپیده ها و معرفی خود به عنوان مدافع دموکراسی و حقوق بشر را نیز افشا سازد.  

خوشمان بیاید یا نه، سپیده قلیان ها به نماد مطالبات دموکراتیک در حوزه کارگری و جنبش کارگری تبدیل شده اند. باید با طرح درست مطالبات طبقه کارگر و الزامات عملی آن، توطئه ها و اقدامات سرگوبگرانه حاکمیت را افشا و جوانان پای بند به منافع طبقاتی زحمتکشان را حمایت و هدایت نمود. نباید به گسترش جو بدبینی و تردید نسبت به آن ها که می تواند از سناریو های پیچیده ‌ی حاکمیت باشد، کمک کرد. چنین رویکردی می تواند سبب ایجاد بدبینی و  تضعیف اعتماد جنبش کارگری به چپ انقلابی گردد.

 

[1] نامه سپیده قلیان به مردم ایران




درک درست رویدادهای منطقه نیازمند نگاه واقع بینانه و سیستمی است

نویدنو 

مسعود امیدی

وقتی بر نگاه واقع بینانه و سیستمی تاکید می شود ، یعنی باید بیش از هر چیز بر شرایط عینی و اجتماعی ، عوامل کنش‌گر در قالب بازیگران محلی، منطقه ای و جهانی ، تعامل و تاثیر متقابل نیروها و کنش نیروهای اجتماعی و سیاسی در جهت حفظ و افزایش وزن خود در روند رویدادها در یک مدل پویایی سیستمی در گستره ای وسیع از هدف گذاری ها و برنامه ریزی های استراتژیک تا دست زدن به ائتلاف های مقطعی و موضع گیری های سیاسی معین و پراگماتیک در جهت اهداف و برنامه های خود و در فضای بحرانی و متلاطم اجتماعی و سیاسی هر کشور و بسیاری مسائل اساسی دیگر  … برای شناخت درست ماهیت و جهت رویدادها در کشورهای منطقه  تمرکز کرد. کنشگری سیاسی در بین همه شخصیت ها، نیروها و جریان های سیاسی با درجه ای از پراگماتیسم همراه است. به نظر می رسد این الزام در افراد یا جریان های در قدرت ، به ویژه آنگاه که به بقای آنها مربوط می شود، گاه می تواند نسبت به نیروهای فراکسیون و خارج از قدرت پررنگ تر نیز باشد، چراکه برای آن ها ممکن است به عاملی سرنوشت ساز و تعیین کننده مرگ و زندگی تبدیل شود. نیروهای سیاسی خارج از قدرت نیز به تناسب وضعیت خود برای حفظ و افزایش سهم خود در توازن قوای موجود، بسیاری اوقات خود را ناگزیر از کنش های سیاسی معین و دست زدن به ائتلاف های پراگماتیک می بینند. فارغ از اینکه شخصیت ها و جریان های سیاسی منافع کدام نیروی اجتماعی را نمایندگی می کنند، همه آن ها در کنش سیاسی خود چنین رویکردهایی را در راستای اهداف و برنامه های خود دنبال می کنند. خارج از بحث بر سر جنبه های اخلاقی موضوع ، در چنین شرایطی درک واقع بینانه شرایط عینی و چگونگی و چرایی برخی موضع گیری های سیاسی و اجتماعی نیروهای سیاسی از اهمیت زیادی برای تحلیل درست شرایط  برخوردار می شود. مواضع و جهت گیری هایی که اگر به مبانی شناختی و تحلیلی آن در زمین واقعیت و میدان کشمکش و نبردهای عینی توجه نشود،  گاه ممکن است مبهم به نظر برسد. همسویی و اختلاف منافع شکل گرفته ناشی از ائتلاف های سیاسی، اساسا ممکن است بیانگر اتحاد استراتژیک و اهداف مشترک دراز مدت آن ها نبوده بلکه تنها بازتابی از دوری و نزدیکی مقطعی و موقتی مواضع و جهت گیری های سیاسی نیروها بر اساس تحلیل مشخص آن ها از شرایط مشخص باشند. ناپایداری و بی ثباتی فضاهای سیاسی ، صف بندی های سیال و پویش های پیچیده این فضاها در برخی شرایط بغرنج سیاسی و اجتماعی ، توازن (عدم توازن) قوای بین نیروهای سیاسی، فرصت ها و تهدیدات محیطی از یک سو و نقاط ضعف و قوت نیروهای سیاسی از سوی دیگر ، در کنار تجارب تاریخی و سیاسی و…. این ضرورت را گاه پررنگ تر نیز می کند. دستیابی به شناخت درست از مواضع و جهت گیری های سیاسی نیروهای اجتماعی و سیاسی، محصول بررسی زمینه ها و پایگاه های اجتماعی، کارنامه تاریخی و سیاسی ، ساختار ایدئولوژیک و مرامنامه و اهداف و برنامه ها و جهت گیری های سیاسی و اجتماعی آنها در فضای پیچیده و متلاطم اجتماعی و سیاسی جوامع است. استناد به فلان و بهمان موضع گیری یک شخصیت یا جریان سیاسی در باره فلان یا بهمان موضوع خاص ، برخوردی اتمیستی با واقعیت پیچیده مبارزه اجتماعی، طبقاتی و سیاسی است که منطقاَ نمی تواند با رویکردی علمی پژوهشی و مبتنی بر پویایی سیستمی گروه های اجتماعی چندان سازگار باشد. این در مورد همه شخصیت ها و جریانات اجتماعی و سیاسی صدق می کند. در مورد دشمنان هم باید واقع بین بود یعنی با متدولوژی علمی به ارزیابی و قضاوت نشست، دوستان که جای خود دارد! اما نکته مهم در اینجا این است که این پراگماتیسم سیاسی برای اینکه تحت عنوان “سیاست ورزی” به عادت بازی کردن بدون چشم انداز و سترون در چارچوب مناسبات و قوانین و تعاریف شکلی دموکراسی بورژوایی (که البته برچسب ناچسبی برای فضای سیاسی جوامع کم توسعه در مفهوم عام آن است) تبدیل نشود، باید در چارچوب نوعی رآل پلیتیک انقلابی تئوریزه، تدوین، برنامه ریزی، اجرا و پیگیری شود. بسیاری از برداشت های نادرست ، محدود، تک بعدی و ضعیف از رویدادهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در واقع ناشی از نوعی نگاه غیرسیستماتیک ، غیردیالکتیکی ، غیر عینی و غیرکاربردی به مسائل است که فراموش می کند تفسیر جهان، قرار است در خدمت تغییر آن قرار گیرد. و تغییر جهان نیز مستلزم نیرویی مادی است که کمیت و کیفیت آن در همین صف آرائی های اجتماعی و سیاسی پیچیده ، ناپایدار و متلاطم شکل می گیرد. آن که هدفش از شناخت و تفسیر جهان ، تغییر آن در راستای اهداف و برنامه های مدون اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی معینی را دنبال می کند، به ناگزیر باید در عین آرمانخواهی و آشتی ناپذیری نسبت به دشمنان خود، واقع بین، در عین برخورداری از روحیه اتحاد و همدلی با متحدین طبیعی خود ، دارای نگاه منتقدانه نسبت به ضعف های آن ها ، در عین برخورداری از قلبی گرم برای عشق ورزیدن و دوست داشتن انسان ها، دارای مغزی سرد برای دست یابی به شناخت و تحلیلی علمی و مبتنی بر واقعیت و… باشد.

شرایط نگران کننده، دشوار و پیچیده شمال سوریه با تهاجم ارتش ترکیه و کشتار کردها و نیز شرایط بحرانی و پیچیده اجتماعی و سیاسی داخل عراق، می تواند حاملان برخی از دیدگاه ها و گرایش های فکری ای را که تمایل دارند با منطقی ساده با رویدادهای سیاسی برخورد کنند، دچار مشکل کرده و به انواع برخوردهای غیرعلمی و تک‌بعدی به رویدادها سوق داده و از درک ضرورت و اهمیت موضع گیری درست و مسئولانه بازدارد. شکی نیست که ناسیونالیسم اساسا یک ایدئولوژی غیرپرولتری و همواره مستعد برای انواع گرایش‌های نادرست سیاسی است و به همین دلیل نیز در طول تاریخ ، در معرض بهره برداری نیروهای راست و فاشیستی نیز بوده است. اما این حقیقت نمی تواند نافی حقیقت دیگری به نام ستم مضاعف بر برخی از اقوام مانند کردها در منطقه در تاریخ معاصر باشد. این ستم هم در ایران ، هم در عراق ، هم در ترکیه و هم در سوریه رخ داده است. ورای همه ویژگی‌ها و پیچیدگی های سیاسی و بازیگران دست اندرکار و اهداف متفاوت آن ها در ارتباط با موضوع ، به گواه واقعیت های اجتماعی و تاریخی  نمی توان بر این حقیقت چشم فروبست که مشکل کردها با این دولت ها اساساَ ناشی از تضییع حقوق آن ها در این کشورهاست. اینکه رهبران کرد در تاریخ معاصر متمایل به اتکا به نیروهای ارتجاعی شده و امپریالیسم و صهیونیسم نیز در موارد متعدد در صدد بهره برداری از این جنبش ناسیونالیستی بوده اند، حقیقت تلخ و دردناک  ستم مضاعف اجتماعی ، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بر آن ها را نفی نمی کند. هر مدعی صلح ، دموکراسی، آزادی و عدالت اجتماعی اگر در محکوم کردن تهاجم فاشیستی ترکیه به روژئاوا و حمایت از مقاومت آن ها در برابر این تهاجم با هر توجیهی از جمله ناسیونالیستی بودن و ….تردید کند، در واقع چشم خود را بر بخش مهمی از مسائل دموکراتیک حل نشده در این جوامع می بندد. ارتش ترکیه در حال نسل کشی در منطقه روژاواست. با تجهیز ارتجاع داعشی و نیروهای رسمی خود با وحشیگری جنایات فجیعی را نسبت به زنان مبارز کرد انجام می دهد . باید وظیفه لحظه را دریافت. و البته که این حمایت به معنای مسکوت گذاشتن جهت‌گیری های نادرست رهبران ناسیونالیست کرد در جستجوی متحدان خود در میان کشورهای امپریالیستی و اتکا و اعتماد به آن ها نخواهد بود. اما نه تنها کارگران و زحمتکشان کرد، بلکه کارگران و زحمتکشان غیر کرد نیز عمده کردن این نقد را در شرایط کنونی ، چنانچه بر ضرورت حمایت از این نیرو در برابر تهاجم فاشیستی ترکیه سایه بیاندازد، نخواهند بخشید. هر تحلیلی برای توجیه چنین موضع گیری ای ، به عذر بدتر از گناه تبدیل خواهد شد.

ورای همه پیچیدگی ها و طیف گسترده بازیگران با اهداف متفاوت ، اشکالات و نقدهای وارد بر شخصیت ها و جریان های سیاسی و…، کلید درک درست تحولات در عراق نیز بیش از هر چیز دیگر به زمینه عینی و اجتماعی اعتراضات گسترده در این کشور برمی گردد . پراگماتیسم نیروهای سیاسی داخل این کشور از حزب کمونیست گرفته تا مقتدی صدر و… را در این شرایط بحرانی را اساساَ  باید به مثابه نوعی واکنش سیاسی اجتناب ناپذیر و پراگماتیک با توجه به توازن نیروی  حاصل از پویایی سیستمی گروه های اجتماعی و سیاسی در شرایط موجود   مورد ارزیابی قرار داد.

ضمن تاکید بر ضرورت دیدن نقش بازیگران  محلی، منطقه ای و جهانی در قالب نوعی داینامیک سیستمی در رویدادهای اخیر عراق، تمرکز صرف بر نفوذ ایران، عربستان ، آمریکا ، اسرائیل و… برای تحلیل رویدادهای این کشور ، هیچ نسبتی با رویکرد دیالکتیکیِ تمرکز بر تضادهای عینی اجتماعی و درونی پدیده ها ندارد. به نظر می‌رسد نیروهای سیاسی داخل جامعه عراق نیز علی رغم تمایلات سیاسی شان به برخی از بازیگران منطقه ای و جهانی ، به نوعی نشان می دهند که به این حقیقت توجه داشته و اساس مواضع خود را بر آن مبتنی کرده اند.

نکته مهمی را که باید در ارتباط با تحولات جدید این کشورها مورد توجه ویژه قرار داد، این است که کیفیت و سمت و سوی تحولات در منطقه به ویژه آنچه امروز در لبنان و عراق و تونس می گذارد، به میزان زیادی از زیر پرچم فرقه گرایی خارج شده و بازتاب اعتراض به پیامدهای جهت گیری های اقتصادی و اجتماعی حاکمیت ها در پیاده سازی دستور کار نئولیبرالی است که با صنعت زدایی و تعطیلی واحدهای صنعتی منجر به بیکاری ساختاری فزاینده ، گسترش فقر و فاصله طبقاتی و تعمیق اعتراضات اجتماعی توده های وسیع مردم زحمتکش از هر دین و مذهب و فرقه و از هر قوم و زبان و هویت ملی همراه بوده است. بدین ترتیب این اعتراضات اساسا دارای جهت گیری طبقاتی بوده و از این رو دارای پتانسیل توسعه و تعمیق روزافزون و زیر سوال بردن مناسبات اجتماعی مادی و فکری، نظری و فرهنگی نئولیبرالیسم و سرمایه داری است. این وضعیت از این پتانسیل برخوردار است تا فضا را برای برآمد مجدد چپ مهیا کند و منطقا باید در مرکز توجه نیروهای چپ قرار بگیرد. شکل گیری صف بندی های سیاسی و نبرد حول محور مبارزه اجتماعی و طبقاتی می‌تواند دربردارنده چشم اندازهای روشن برای تقویت وزن چپ در تحولات جاری و پیش رو باشد. البته این امر مستلزم آن است که چپ شرایط اجتماعی موجود  و رسالت تاریخی خود را به درستی دریابد و به جای حواشی بر متن اجتماعی و اقتصادی و عمق تحولات در جریان  متمرکز شود. 

۱۰ آبان ۹۸

برگرفته از فیس بوک نویسنده