لاله و آزیتا بهزادی دیروز در کنار پدر، امروز در جستجوی نشانه ای از او
لاله بهزادی، زبانشناس رشتهی عربی، آرام و اندیشناک سخن میگوید. “ردپاها بهراحتی پنهان کردنی نیستند. آنها سرانجام روزی در جامعه نمایان خواهند شد.” سی سال پس از قتل منوچهر، پدرِ لاله و آزیتا، با هم زیر سایهی دیوار برلین مینشینیم. لاله بهزادی در این محله که میته نام دارد در سال ۱۹۸۷ دیپلمش را گرفت و خواهرش آزیتا، اکنون روانشناس در بیمارستان شاریتِه، هفت سال پس از آن. پدر آنان در سالهای ۱۹۶۰ به جمهوری دموکراتیک آلمان مهاجرت نمود و در لایپزیگ با بریگیته اشتارک همسر آتیاش آشنا شد.
“ما به جستجوی قبر پدرمان ادامه خواهیم داد”. این پیام دو زنی است که خود تهران را دیدهاند. هنگامیکه خانوادهی بهزادی پس از سقوط شاه در سال ۱۹۷۹ / ۱۳۵۷ عازم ایران شد، آزیتا چهار و نیم ساله بود و لاله ده. عزیمتی توأم با یکدنیا امید به ایرانی نو. پس از یک ربع قرن مهاجرت، منوچهر بهزادی بهعنوان سردبیر روزنامه مردم، روزنامهای که او در لایپزیگ بهطور گاهنامه منتشر مینمود، فعالیت مطبوعاتی خود را در تهران از سر گرفت. دختران منوچهر به یاد میآورند که پدرشان سرشار از شوق و انرژی بود. کشور در آستانهی تحولاتی عمیق بود و نمود آن در پیدایش احزاب، روزنامهها و انجمنها تبلور مییافت.
اما دیری نپایید که امید به ایرانی تکثرگرا خود را چون خیالی دور نشان داد و به دستگیری نیروهای چپ روزبهروز افزوده شد. بهزادی بههمراه سایر اعضای رهبری حزب کمونیست توده [ایران] در بهمن ۱۳۶۱ دستگیر گردید. جرم او به اصطلاح جاسوسی بهنفع اتحاد شوروی بود. او را در زندان اوین، زندانی که در زمان شاه بهلحاظ شیوههای شکنجهاش مشهور بود، در سلول انفرادی حبس نمودند.
بنابه گفتههای همبندانش او را ساعتها زیر ضربهی شلاق گرفتند و درحالیکه دستانش را از پشت بسته بودند، آویختنش. در سال ۱۹۸۳ / ۱۳۶۲ برنامهای تحت عنوان میزگرد زندان از شبکههای تلویزیون پخش شد که طی آن افرادی جمهوری اسلامی را ستایش نمودند و راه خود را بیراهه و عبث نامیدند. از بهزادی هم تصاویری در میان است. او در این شوی تلویزیونی توضیحی پیرامون فعالیتش میدهد. آثار شکنجه در دیدگان آنها پنهان نیست. بریگیته بهزادی پیش از دستگیری همسرش بههمراه دخترانش به برلین شرقی بازگشت. خطرِ اقامت در تهرانِ تحت حکومت اسلامی دیگر بسیار جدی شده بود. خطرات ناشی از زندگی مخفی همسرش و تفتیشهای مدام منزل میتوانست برای دو دخترش آسیبرسان باشد. دختر بزرگ او لاله بخاطر میآورد که چگونه شوق و ذوق ابتدای انقلاب به فضایی سنگین بدل گردید و روزبهروز از حقوق دمکراتیک مردم کاسته میشد، از محدودیتهای انتخاب لباس نزد بانوان تا آزادی رسانهها و تجمعات.
بیست و پنج نامه از زندان. این تمام آن چیزی است که از دوران زندان بهزادی برای همسر و دو دخترش به یادگار باقی مانده است. نامههایی نگاشتهشده برروی برگهای شامل هفت سطر، و در پشت برگه هفت سطر برای نوشتن پاسخ. به نظر لاله جملات تکراری پدرش در این نامهها گواه بر شکنجههایی است که بر او اعمال گشته است. تنها برادرش سیروس اجازه ملاقات با او را داشت و اخباری که او از این ملاقاتها به همسر منوچهر در آلمان میرساند حاکی از وخیمتر شدن تدریجی وضعیت جسمی منوچهر بود.
در تابستان ۱۹۸۸ / ۱۳۶۷ تماس زندانیان با خانوادههایشان قطع گردید. بعدها روشن شد که در آن زمان یک کشتار دستهجمعی سازمان داده میشده است. زندانیان براساس تعلق سازمانی دستهبندی شدند و به بازجویی روانه گردیدند. دیگر از اتهام جاسوسی خبری نبود. بهجای آن کمیته بازپرسی پیرامون اعتقادات مذهبی و خواندن نماز پرسوجو میکرد. تمام این اقدامات نشانگر عهدشکنی رهبر انقلاب، آیتالله روحالله خمینی به اهداف انقلاب بود.
اعدامها بلافاصله پس از پایان جنگ ایران و عراق، و پس از حمله مسلحانه هزاران شورشی سازمان مجاهدین خلق [ایران] به شهر کرمانشاه شروع شد. براساس گزارشات رسیده به سازمان عفو بینالملل در فاصله شهریور ۱۳۶۷ تا دهمین سالگرد انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۶۷ بیش از ۵۰۰۰ نفر بدون حتی یک محاکمه رسمی اعدام گردیدند. در اوج موج قتلعامها هر نیم ساعت زندانیان را پنج یا شش نفره بهوسیله جرثقیلهای تدارکدیدهشده میآویختند. آنگاه که این شیوه “آهسته” تشخیص داده شد، مسئولین به تیرباران زندانیان روی آوردند. شیوهای که پیشتر بهدلیل صدای شلیک و عیانشدن قتلعام از آن امتناع ورزیده میشد. برای حمل اجساد به محل قبرهای دستهجمعی به کامیونها و بالگردها نیاز افتاد.
در نوامبر ۱۹۸۸ / آبان ۱۳۶۷ مسئولین زندان به سیروس بهزادی اطلاع دادند که او میتواند جهت دریافت بازماندهی وسایل شخصی برادرش به زندان مراجعه کند. گواهی رسمی فوت هرگز صادر نشد. در سال ۱۹۹۱ / ۱۳۸۰ وزارت امور خارجه ایران بنابه درخواست سفارت آلمان در تهران “مرگ نامبرده” را تایید کرد. تابهامروز لاله و آزیتا بهزادی از نحوهی مرگ پدرشان بیاطلاعاند و نمیدانند خاکجای پدرشان کجاست. احتمالا پیکر بیجان او نیز چون هزاران قربانی دیگر این کشتار بزرگ، در قبرستان خاوران در حومهی تهران با خاک پوشانده شده است.
اما نه خانوادههای قربانیان، این کشتار بزرگ را به فراموشی میسپارند و نه سازمان عفو بینالملل. در گزارش منتشرهی آوریل ۲۰۱۸، سازمان توانست بهکمک تصویربرداری ماهوارهای اثبات نماید که در سراسر کشور یا ساختمانسازیهای جدید در محل گورهای دستهجمعی در دست اقدام است و یا با خاک یکسان کردن آنها. به نظر سازمان عفو بینالملل هدف ازبین بردن آثار جرم است. آثار جرمی که بر ابعاد این اقدام جنایتکارانه نور میافکند. ازآنجاکه این اماکن تحت کنترل مدام قرار دارند میتوان گمان برد که نهادهای امنیتی و دستگاه قضایی در زدودن بقایای کشتار همنظرند.
سازمان غیردولتی Justice for Iran (عدالت برای ایران) معتقد است که باقیمانده اجساد قربانیان زندان اوین در ۱۹۸۸ / ۱۳۶۷ در ۱۲۰ گور دستهجمعی در سراسر کشور پخش شده است. از مجموعهی گورستانها حداقل هفت عدد از آنها در فاصلهی سالهای ۲۰۰۳ / ۱۳۸۲ تا ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶ ازبین رفتهاند. بستگان قربانیان تاکنون از برگزاری مراسم سوگواری جمعی در اماکن عمومی محروم ماندهاند. آنها همچنین اجازهی گذاشتن گل یا نوشتهای در این اماکن را ندارند. اماکنی که در آنها خفتن ابدی عزیزانشان را محتمل میدانند. هر نوع خاطره و یادآوری باید که محو شود. هر نوع تقاضا برای پرداختن به ابعاد این شبیخون باید که مکتوم بماند.
در درازمدت مقامات حکومتی بازندهاند. خواهران بهزادی بهیقین در سپتامبر، چون هر ساله، در کنار مادرشان از قربانیان یاد خواهند کرد. و آزیتا بهزادی مطمئن است که “سرانجام روزی ابعاد این حوادث از عمق تاریکی سر برآورده و همه چیز آشکار خواهد شد. سرانجام روزی نسلی به نسلی دیگر پاسخگو خواهد بود.” لاله خواهر بزرگ او گفتههای آزیتا را تایید کرده و اضافه میکند: “تصور کنیم که ایرانیان روزی حکومتی جدید استقرار نمایند. آن زمان است که سوالهای بیپاسخ ماندهی تاریخ از کشوهای بستهی خاموشی به روی میز روشن دادخواهی کشانده خواهد شد.” البته تابهامروز توطئه سکوت سیاست اصلی در رأس جمهوری اسلامی بوده است. “صرفنظر از اینکه تا چه میزان دولتهای سه دههی گذشته خود را اصلاحطلب خواندهاند، در یک امر اما مشترکند: پیرامون کشتار گستردهی زندان اوین هرگز موضعی نگرفتهاند.”
برگرفته از مجله عفو بینالملل مورخ ۲۶/۷/۲۰۱٨ مترجم: ا. محجوبیان
غزل از عزیزان رفته رفته شد تهی این خاکدان یک تن از آیندگان نگرفت جای رفتگان
عالم از اهل سعادت یک قلم خالی شده است زان همایون طایران مانده است مشتی استخوان
نیست جز سنگ مزار از نامداران بر زمین نقش پایی چند بر جا مانده است از کاروان
زیر گردون راست کیشان را نمی باشد قرار منزل آسایش تیرست بیرون از کمان
باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم هر که در ملک وجود آید ز روشن گوهران
ما به این ده روزه عمر از زندگی سیر آمدیم خضر چون تن داد، حیرانم، به عمر جاودان؟
پیش ازین بر رفتگان افسوس می خوردند خلق می خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان مستی غفلت شعور از خلق صائب برده است تا که پیش از مرگ برخیزد ازین خواب گران؟
(صائب تبریزی)
وحدت اندیشه و اسلوب تحلیلی حزب توده ی ایران درباره ی «جمهوری اسلامی» از بهمن 57 تا کنون
درآمد
آن
چه سبب شد تا این چند سطر نگاشته شود، بحث
هایی است که پیرامون «تفاوت» و حتی «گسست» میانِ دیدگاه و رویکرد
مجموعه
ی رهبری فعلی حزب توده
ی ایران با رهبری پیشین آن، در مقطع انقلاب بهمن و سال
های اولیه
ی پس از آن، در بین اعضا و هواداران فعلی و پیشین حزب جریان دارد. این
مباحثات تازه نیستند و ریشه
های آن
ها به همان زمان یورش به حزب و نیز کنفرانس ملی بازمی
گردند.
امروزه با عمیق
تر شدن تحولات و افزایش سرعت رَوَند تغییرات کشور و همچنین انتظارِ به
جای دوست
داران و هوادارانِ حزب توده
ی ایران برای ایفای نقش پررنگ
تر و موثرتر حزب در تحولات جاری، همان بحث
های قدیمی دوباره طرح شده
اند. اهمیت پاسخ
گویی به ادعای «گسست» از سنت
ها، تاریخ، هویت و روش شناخته شده
ی حزب توده
ی ایران توسط رهبری فعلیِ حزب، از آن جهت است که این «ادعا» می
واند منجر به ایجاد شکافی جدید در صفوف هواداران و دوست
داران حزب شده و نهایتا به تضعیف نقش حزب توده
ی ایران بیانجامد؛ بنابراین می
کوشم تا در این یادداشت، با تشریح برخی از بنیان
های نظری و تحلیلی حزب توده
ی ایران در مقطع انقلاب بهمن و سال
های اولیه
ی پس از آن، تداوم خطوط اصلیِ همان شیوه
ی استدلال و رویکرد را در نزد رهبری فعلی نشان دهم و از این راه، وجود
پیوستگی سنت و متد حزبی را از آن زمان تا کنون مستدل کنم.
پیش از آغاز بحث یادآوری سه نکته را لازم می
دانم؛ اولین مسئله این است که اصرار بر ره پویی در یک مسیر مشخص
تاریخی، یا پایبندی به یک روش یا اصرار بر تبعیت از یک سنت فکری –
سیاسی و یا پیروی از یک دسته از اصول، به خودی خود ارزش محسوب نمی شوند
بلکه بالعکس می توان نمونه های تاریخی بسیاری را نشان داد که چنین
پایبندی هایی تنها اصرار بر طی طریق در یک مسیر نادرست بوده و نهایتا
به ایجاد سکت ها انجامیده اند؛ آن چه معیار است، میزان کارایی آن اصول
و سنت ها در تبیین شرایط عینی و اثباتِ مداوم و مکرر صحت و درستی شان،
در عرصه عمل است و نه پایبندی مومنانه به مجموعه ای از آیات و دگم ها.
اما در این جا بحث بر سر پی گیری در به کاربردن اصول مارکسیسم –
لنینیسم و انطباق خلاقانه آن بر شرایط مشخص است نه اصرار بر درستی
همیشگی احکام و نتایجی که ممکن است در گذشته از کاربست همان اسلوب، اما
در شرایط خاصی به دست آمده باشند؛ احتمال دارد، نتایجی که در یک زمانِ
خاص و برای یک مختصات ویژه صحیح بوده اند قابل تعمیم برای تمام شرایط
یا همه ی زمان ها نباشند و این موضوعی است که کلاسیک ها همواره بر آن
تاکید کرده اند. از سوی دیگر، پیش فرض نگارنده این بوده که با مخاطبان
این متن، در این عقیده سهیم است که آن دستگاه فکری که به مارکسیسم –
لنینیسم موسوم است (علی رغم وجود تاویل های مختلف و حتی متعارض از آن)
در اساسی ترین و کلی ترین وجوه خود صحیح و برای پیشبرد پروژه ی چپ
رادیکال و رهایی نهایی اردوی کار کاملا کاراست. در حقیقت، مسئله بر سر
تعهد به متدولوژی است و نه پایبندی مومنانه به نتایج خاص. دوم آن که
این بحث از نظر من، بحثی داخلی و در درون گرایشات مختلف هواداران پیشین
و فعلی حزب توده
ی ایران است و بنابراین فرض کرده
ام که مخاطبین اصلی این یادداشت به تاریخ و شیوه
ی تحلیل و مبانی استدلال حزب توده
ی ایران آگاهند و درکشان از مارکسیسم – لنینیسم، تا اندازه ی قابل
قبولی با یکدیگر مشابهت دارد. نکته ی آخری که باید به آن اشاره شود آن
است که من می توانستم برای نشان دادن پیوستگیِ اسلوب تحلیلی حزب درباره
ی جمهوری اسلامی و انقلاب بهمن، دو شیوه ی مختلف را در پیش بگیرم؛ یا
استدلال ها و بنیان
های نظری آن
ها را مجددا در این جا ذکر کنم و یا با فرض آگاهی مخاطبِ این متن از آن
بنیان
ها، تنها به ذکر نتایج آن
ها از زبان و قلم رهبری پیشین حزب بسنده کنم: من برای پرهیز از اطاله
ی کلام راه دوم را برگزیدم و البته در هر جایی که از نظرم لازم بود،
توضیح مختصری نیز درباره
ی مبانی داده
ام. به هر روی، توضیح این مطلب ضروری است که استناد به مطالب و نقل
قول
های رهبران و تئوریسین
های تراز اول حزبی، ارجاعی آیه
گونه،
اسکولاستیک و به شیوه
ی اِخباری
گری، برای منکوب کردن مخاطب نبوده است؛ بلکه دقیقا برای ارجاع به
زنجیره
ی استدلالی است که در پس هر نقل قول و موضع گیری مشخص وجود داشته و آن
نتیجه
گیری بر اساس آن
ها بیان شده است.
حزب توده
ی ایران و انقلاب بهمن
یکی از «اتهاماتی» که به صورت مکرر از سوی نیروهای چپ و راست، به حزب
توده
ی ایران وارد شده و می
شود، حمایت از جمهوری اسلامی و «خط ضد امپریالیستی امام» است. من برای
نشان دادن خطوط اصلی استدلال و تحلیل حزب در این زمینه، ناچارم تا برخی
از مسائل تکراری و قدیمی را مجددا بازگو نمایم تا بنیان نظری سیاست حزب
مشخص شود و سپس با استناد به مطالب، اسناد حزبی و آثار منتشر شده از
سوی رفقای گرانقدر رهبری در آن دوره
ی تاریخی، نشان خواهم داد که سیاست فعلی حزب توده
ی ایران نه تنها هیچ تفاوت ماهوی با آن سیاست
های کلی ندارد، بلکه دقیقا در تداوم همان خط استدلال و البته با درس
گیری از خطاهای پیشین و انطباق با شرایط فعلی جهان و میهن ماست.
تضاد را از منظر دیالیکتیک به دو شیوه تبیین می
کنیم
:اول
-تضاد آنتاگونیستی و غیر آنتاگونیستی.دوم
-تضاد اصلی و فرعی
در هر مرحله از فرآیند تغییر و تکامل اجتماعی ، تضاد های گوناگونی وجود
دارند که درک صحیح جهت گیری روند آن مرحله منوط به شناخت آن تضادها و
تاثیرات آنها بر یکدیگر است. تضاد اصلی آن تضادی است که تعیین کننده
نهایی جهت
گیری فرآیند تغییرات اجتماعی در هر برهه ی خاص از زمان است .به یاد
داشته باشیم آنتاگونیستی بودن یک تضاد (مثلا تضاد بین طبقات استثمار
کننده و استثمار شونده ) لزوما به مفهوم « اصلی» بودن آن تضاد نیست
و حل
تضادهای فرعی منوط و وابسته به حل تضاد اصلی است.
برمبنای بیانیه
ی نهایی کنفرانس مسکو در 1957 که پس از بحث و تبادل نظر احزاب کمونیستی
جهان، تهیه شد و همچنین مطابق اصل لنینیستی «تحلیل مشخص از شرایط
مشخص»، خصوصیت دوران، گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم تشخیص داده شد
و تضاد اصلی آن نیز تضاد با امپریالیسم بود. بر مبنای چنین تحلیلی سایر
تضادها – چه آنتاگونیستی و چه غیر آنتاگونیستی-در ذیل این تضاد قرار می
گرفتند و لذا دستور کار و مشی مشترک احزاب کمونیست دنیا بر مبنای این
نتایج و جمع بندی ها قرار گرفت. عملکرد
حزب توده ایران و سایر احزاب برادر در جنبش جهانی کمونیستی دقیقا بر
همین پایه توجیه و تفسیر می شود.
با ذکر این مقدمه به مسئله
ی حمایت از «جمهوری اسلامی» خواهم پرداخت؛ حزب توده ی ایران با بررسی
علمی شرایط عینی کشور، مرحله
ی انقلاب را ملی- دموکراتیک ارزیابی کرد و در نتیجه از متحدان مرحله
ای انقلاب و اهداف انقلاب ملی – دموکراتیک بهمن دفاع می
کرد و این دفاع تا جایی که خمینی و پیروانش هم در این راستا عمل می
کردند، شامل آن
ها نیز می
شد. در باره
ی خمینی، توجه به این نکته ضروری است که وی مانند هر فرد دیگری در
تاریخ، فعال مایشاء نبوده است و بر عکسِ تحلیل غالب، در همان زمانی که
بر پیروانش تاثیر می
گذاشته از آنان نیز متاثر می
شده
است. علاوه بر این تاثیر و تاثر متقابل، خمینی و بخشی از پایگاه
اجتماعی اش به دلیل خصلت دوگانه
ی لایه
های خرده بورژوازی و بورژوازی ملی و … کاملا قابلیت بالقوه برای چرخش
کامل به راست را داشتند که در عمل این قابلیت به فعلیت درآمد. تمام
تلاش حزب توده ی ایران بر جلوگیری از تغییر توازن قوا در بلوک حاکمیت
به سود بخش
های ارتجاعی
تر طبقات و لایه
های تشکیل دهنده
ی بلوک طبقاتی حاکم و پیش
گیری از چرخش ارتجاعی رهبری انقلاب متمرکز بود. متاسفانه تلاش حزب در
این زمینه ناکام ماند و با تفوق بخش خاصی از نیروهای بلوک طبقاتی
حاکمیت بر دیگران، گرایش ارتجاعی در جریانِ موسوم به «خط امام» با توجه
به پتانسیل های خودش و شرایط داخلی و نیز بین المللی، غالب شد. نکته ای
که لازم است به آن توجه شود این است که خمینی تنها «خدعه» نکرد بلکه
چیزی عمیق
تر از «خدعه» ی وی و همفکرانش در جریان بود: هیات سیاسی حزب توده ی
ایران در گزارشی که به پلنوم هفدهم کمیته ی مرکزی داد، نقل قولی را از
سخرانی مهدوی کنی در همدان ذکر کرد که محتوی آن چنین بود:« قبل از
انقلاب خیلی ها با ما بودند، ولی بعد، راهشان جدا شد و خیلی از تجار
نیز روش خود را تغییر دادند و اکنون از موقعیت سو استفاده کرده و
سودهای کلانی به جیب زده اند. این ها… مردم را ناراضی می کنند و به
انقلاب ضربه می زنند.». در حقیقت در مقطعی که این سخن گفته شده بود،
توازن قوا عملا به ضرر بورژوازی کمپرادور بود اما تداوم جنگ یکی از مهم
ترین عواملی بود که موجب تغییر توازن قوا در بلوک حاکمیت به سود
نیروهای اجتماعی ارتجاعی
تر
شد: اگر زمانی گفته می شد که «سند دست
های پینه بسته دهقان است»، با تقویت موضع بورژوازی کمپرادور سنتی و
مدرن در دوران جنگ و درخواست خمینی از بازاریان برای حمایت از دولت در
دوران جنگ (سخنرانی در جمع بازاریان 10/11/1361)، بر «حق بازاریان
برگردن انقلاب» تصریح شد. این تنها چرخشی در کلام نبود بلکه نشانه ای
از تغییرات جدی در آرایش قوا در درون بلوک حاکمیت بود که خمینی و ماشین
دولت خادم آن بودند و نه مخدوم آن. بخش عمده
ای از کوشش حزب توده ایران برای برقراری صلح و اتمام جنگ، از آگاهی به
نتایج وخیم همین مسئله ناشی می
شد. به هر روی بدیهی است که سیاست و عملکرد حزب توده ی ایران در این
باره حاوی برخی اشتباهات جدی بوده است که از جمله
ی آن
ها می
توان به کم بها دادن به آزادی
های دموکراتیک؛ خوشبینی بیش از حد به بلوک حاکمیت؛ و برخی مسائل
تشکیلاتی و … را نام برد.
اما آیا حزب توده
ی ایران نسبت به وجود چنین نیروهای ارتجاعی در بلوک حاکمیت آگاهی
نداشت؟ آیا حزب توده
ی ایران احتمال تفوق این لایه
ها و طبقات را در درون حاکمیت از نظر دور می
داشت؟ اصولا حمایت حزب توده
ی ایران از «دموکرات
های انقلابی» تا کجا می توانست تداوم یابد؟ نیروهایی که بر اساس درک
حزب توده
ی ایران در زمره
ی دموکرات
های
انقلابی، دسته
بندی می شدند تا کجا و تحت چه شرایطی «سزاوار» این نام بودند؟ در ادامه
می
کوشم تا با استناد به آثار منتشر شده
ی رهبران و تئوریسین
های تراز اول حزبی، پاسخ هایی به پرسش
های فوق ارائه کنم؛ درک منطقِ مستتر در این پاسخ
ها و انطباق آن منطق با شرایط فعلی، استدلال محکمی به سود وحدت اسلوب
تحلیلی حزب و پیوستگی و تداوم سنت و تاریخ آن در نزد رهبری فعلی حزب
توده
ی ایران است.
جبهه
ی متحد ضد امپریالیستی و خصلت دوگانه
ی بورژوازی ملی
حزب توده
ی ایران بر مبنای بحث «مضمون دوران» و بر اساس تحلیل دقیق شیوه
ی مناسبات تولیدی حاکم برکشور و تضادهای آن زمان میهن، خواستار ایجاد
یک جبهه
ی
متحد ضدامپریالیستی بود و بارها و بارها طبقات، لایه
های اجتماعی و جریانات سیاسی را که می
توانستند در درون این جبهه فعالیت کنند نام برده بود و حتی در بسیاری
از مواقع، نیروهای سیاسی همچون سازمان چریک
های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق را به صورت مستقیم مخاطب قرار داده
و از آنها دعوت به همکاری کرده بود که البته متاسفانه این موضع
مسئولانه همواره با رفتارهای نه چندان شایسته از سوی این گروه
ها
پاسخ می
گرفت: به عنوان یک نمونه از این نوع برخوردها می توان به ده شرط
کودکانه
ای که مجاهدین برای مذاکره با حزب قایل شدند، اشاره کرد: نکته جالب آن
که علی
رغم پاسخ گفتن به تمامی این «سئوالات» از سوی دبیرکل فقید حزب توده
ی ایران(دنیا، شماره
ی 12، سال 1359) هیچ گاه پاسخ مثبتی از سوی آن سازمان دریافت نشد. به
هر روی، مبارزه
ی جبهه
ای در کنه خود بیان کننده
ی این واقعیت است که ترکیبی از نیروهای نامتجانس با اختلافات مشخص حول
برخی اهداف مشترک، تشریک مساعی می
کنند. وجود طبقات و لایه
هایی همچون بورژوازی ملی، خرده بورژوازی و … در ترکیب جبهه، با توجه
به وجود طیف
های گوناگون در درون آنها و همچنین خصلت دوگانه خرده بورژوازی(صرف نظر
از سنتی یا مدرن بودنش) و نیز تمایزات جدی در بعضی از منافع با طبقه
ی کارگر و حزب تراز نوینش، باعث می
شود تا همکاری با این نیروها مشروط و محدود باشد و این مطلبی است که
هرگز از نگاه تیزبین رهبران و تئوریسین های حزبی در آن دوران دور
نمانده بود؛ اگرچه حزب صادقانه و مسئولانه در همکاری با این نیروها
برای پیش
برد اهداف انقلاب ملی- دموکراتیک می
کوشید اما تزلزل و ناپی
گیری این نیروها و اختلافات جدی را نیز از نظر دور نمی
داشت. این مسئله تنها منحصر به زمان انقلاب بهمن نبود و پیش از این
مقطع زمانی و پس از جریان ملی شدن صنعت نفت و در اسناد پلنوم چهارم در
سال 1336 نیز بر خصلت دوگانه
ی بورژوازی ملی تاکید شده بود: « … نباید از نظر دور داشت که: 1-
بورژوازی ملی ایران یکپارچه نیست و شدت و ضعف وابستگی به مالکیت ارضی و
ارتباط با سرمایه
های خارجی در تمایلات دموکراتیک و ضد امپریالیستی جناح های مختلفه آن و
درجه سازشکاری گروه
های سیاسی نماینده این قشر تاثیر می کند. 2- ضعف اقتصادی بورژوازی ملی
ایران و پیوندهایی که او را با امپریالیسم و فئودالیسم وابسته می
کند از یک طرف و وحشت وی از توسعه
جنبش
انقلابی توده
های زحمتکش از طرف دیگر موجب نا پی
گیری وی در مبارزه علیه امپریالیسم می شود. قشرهای پایین بورژوازی ملی،
از حیث مبارزه انقلابی به مراتب پی
گیرتر از قشرهای فوقانی آن وارد عمل می
شود. ولی این نکته که شایان توجه است که در دوران بعد از جنگ دوم
جهانی هنگامی که سوسیالیسم به یک سیستم جهانی مبدل شده و سیستم
مستعمراتی امپریالیستی در کار تلاشی است بر اثر بسط و قوت گرفتن
نهضتهای دموکراتیک در کشورهای مستعمره و وابسته بدون این که در خصلت
دوگانه بورژوازی ملی که ناشی از ماهیت طبقاتی آن است تغییری حاصل شده
باشد جنبه مقاومت آن در قبال امپریالیسم و عمال آن نزد رادیکالترین
بخشهای این قشر قوت یافته است.
درک نکردن مختصات بورژوازی و تکیه کردن به یکی از دو خصلت و کم
بهادادن به خصلت دیگر آن یعنی کم بها دادن به جنبه ضد امپریالیستی و پر
بها دادن به جنبه سازشکاری بورژوازی ملی یا بالعکس بروز انواع انحرافات
چپ و راست را در روش سیاسی حزب طبقه کارگر امکان پذیر می سازد.» (
تاکید از نگارندهی این سطور است.)
یکی از مسایل اساسی که درباره
ی بورژوازی ملی دستخوش تغییر جدی شده، تخریب بلوک سوسیالیستی است که در
زمانی همچون وزنه
ی نگهدارنده از غلتیدن بورژوازی ملی به سمت راست
تر جلوگیری می کرد. از سوی دیگر، در عصر نئولیبرالیسم و با گسترش و
تشدید رَوَند جهانی شدن سرمایه، لایه
موسوم به بورژوازی ملی در داخل بورژوازی کشور، هر روز نازک
تر و کم رمق
تر شده و خصلت ارتجاعی آن نیز تشدید می شود. در عصر فعلی، بورژوازی در
کشور ما منافع جدی در اجرای سیاست های نئولیبرالی دارد و بیش از پیش در
زنجیره تقسیم کار سرمایه
ی جهانی قرار گرفته است و بنابراین امروزه مبارزه
ی ضد امپریالیستی، خصلت ضد سرمایه
داری قوی نیز دارد.
«خط ضد امپریالیستی امام» و حمایت مشروط از دموکرات
های انقلابی
یکی از مسائل مطرح در زمان انقلاب 57 بحث دموکرات های انقلابی بود.
حمایت از دموکرات
های انقلابی یکی از وجوه ممیزه
ی سیاست حزب توده
ی ایران در آن تاریخ بود. اما نباید فراموش کرد که این حمایت، حمایتی
کاملا مشروط و محدود بود. رفیق زنده یاد احسان طبری درباره
ی دموکراتیسم انقلابی چنین می نویسد:« طبیعی است که موضع
گیری طبقه کارگر نسبت به دموکراتیسم انقلابی، از موضع
گیری وی نسبت به لیبرالیسم بورژوایی مثبت
تر است. به همین ترتیب موضع
گیری این طبقه جناح چپ دموکراسی انقلابی مثبت
تر از جناح میانه
رو و نسبت به جناح میانه
رو، مثبت
تر از جناح راست است. همه این
ها اموری طبیعی و منطقی است. وجود این طیف سه
گانه، راست، میانه
رو و چپ در درون آن قشرهای جامعه، که دموکراسی انقلابی ایدئولوژی سیاسی
آنهاست، نبرد درونی دموکرات
های انقلابی، نبردی گاه بی
امان را موجب می
شود. واژه
ی انقلابی در مورد این دموکرات
ها برای آن به کار برده می
شود که آن
ها در انقلاب ملی و رهایی بخش(ضدامپریالیستی) ذی
مدخل و سهیم هستند … ما علی
رغم نا
پی
گیری
ها یا تمایلات نادرستی که ممکن است نسبت به آزادی
های سیاسی در میان گروه
اخیر(دموکرات
های انقلابی) وجود داشته باشد یا در آینده پیدا شود، دموکرات
های انقلابی را به علت موضع آنها در برابر امپریالیسم بر لیبرال
ها ترجیح می
دهیم، ولو این دموکرات
ها از جهت مشی عمومی خود، حتی نماینده
ی برخی قشرهای عقب مانده
تر و راست
گرا تر خلق باشند. روشن است که این ترجیح به شرط آن است که آنها در
خورد عنوان دموکرات
های انقلابی باقی بمانند،
یعنی به مواضع ضد امپریالیستی و خلقی خود وفادار باشند.»(طبری، 1358:
40-41)
در متن فوق رفیق طبری یکی از شروط اساسی حمایت از دموکرات
های انقلابی را حفظ موضع ضد امپریالیستی می
داند و از طرف دیگر در همان مقاله تصریح می کند که دموکراتیسم انقلابی
«در صورت پایمال کردن پی
گیر آزادی
های دموکراتیک، به تدریج خود را به مسخ و استحاله کیفی محکوم می
کند و در نتیجه به مبارزه
ی ضد امپریالیستی لطمه می
زند و راه را برای ضد انقلاب باز می
کند ولی مسئله به زمان نیاز دارد … » (طبری، 1358: 42).
هسته
ی مرکزی و جان
مایه
ی بحث رفیق فقید، احسان طبری، تمرکز بر بحث مبارزه با امپریالیسم است
اما چنان که ذکر شد به صراحت بیان می
کند که نقض پی
گیر آزادی
های دموکراتیک از سوی دموکرات
های انقلابی می
تواند این نیروها را دچار استحاله کند و به مبارزه ی ضد امپریالیستی
لطمه بزند و این مسئله ای است که امروزه درباره
ی آن نیروهایی که زمانی به نام دموکرات انقلابی نامیده می
شدند شاهد آن هستیم؛ نقض مکرر آزادی
های دموکراتیک و حتی پایمال کردن حقوق دموکراتیکِ توده
ها از سوی این نیروها در داخل حاکمیت و نیز ماشین دولت، عملا تشکیل صف
متحد خلق برای مبارزه با امپریالیسم را در رژیم ولایت فقیه، غیر ممکن
ساخته است. کمی بعد به این مطلب باز می
گردم.
همچنین رفیق طبری در مقاله ای که درباره ی برنامه جدید حزب توده ی
ایران نگاشت، دو شرط را ضامن « تثبیت، تحکیم ، برگشت ناپذیر کردن و
تعمیق یا ژرفش انقلاب» دانست: اول بسیج توده های میلیونی شهر و ده از
راه ایجاد دگرگونی های بنیادی به سود توده ها، برای حفظ علاقه توده ها
به انقلاب و باقی ماندن شور و شوق آنها و آمادگی شان برای دفاع از
انقلاب و دوم اتحاد تمام نیروهای سیاسی از راه فراهم نمودن زمینه ها و
محمل های اتحاد در جبهه ی متحد خلق و تقویت تشکل شوراهای
زحمتکشان.(طبری،1361: 307-308) و صد البته واضح است که هیچ یک از این
دو شرط برآورده نشدند لذا انقلاب نتوانست در فاز دومِ خود، تعمیق و
تثبیت شود.
آنچه که روزگاری «خط ضد امپریالیستی امام» نامیده می
شد چه بود و چرا از آن حمایتِ مشروط می
شد؟ بهتر است تا پاسخ را از زبان دبیرکل فقید حزب توده
ی ایران، رفیق دکتر کیانوری بشنویم که بهترین شیوه
ی فرمول بندی را برای این مسئله ارائه کرده است. وی پنج ویژگی را به
این جریان نسبت می
دهد و حمایت از خمینی و هوادارانش را هم مشروط و محدود به همین خصلت
ها می داند. وی در مقاله
ای که برای نشریه
ی کمونیست، ارگان تئوریک و سیاسی کمیته
ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی نوشت، ویژگی
های «خط امام» را به شرح زیر بر شمرد:
« حزب ما در خط امام پنج عنصر تعیین کننده
ی سیاسی – اجتماعی تشخیص داد و بر پایه
ی این پنج عنصر که بازتاب خواست
های وسیع ترین توده
های میهن ما در مرحله
ی کنونی انقلاب ضد امپریالیستی، دموکراتیک و خلقی هستند، سیاست
پشتیبانی و همگامی خود راپی ریزی کرد. چنین
اند این پنج عنصر: 1- سمت گیری قاطع و آشتی ناپذیر در جهت ریشه کن کردن
همه
ی اشکال سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی تسلط امپریالیسم جهانی به
سرکردگی آمریکا، بر جامعه ایران؛ 2- سمت گیری قاطع و آشتی ناپذیر در
جهت برانداختن نظام پوسیده و فاسد سلطنتی و رژیم استبدادی؛ 3- سمت گیری
در جهت تامین کلیه آزادیهای سیاسی و اجتماعی برای خلق؛ 4- سمت گیری در
جهت عملی ساختن دگرگونی
های بنیادی در نظام اقتصادی جامعه برای از بین بردن غارت
گری سرمایه
داران وابسته و زمین
داران بزرگ و بهبود همه جانبه شرایط زندگی توده
های ده ها میلیونی محرومان و زحمتکشان؛ 5- سمت
گیری در جهت گردآوردن و اتحاد همه
ی نیروهای راستین انقلابی خلق برای رسیدن به این هدف
های والای ملی و خلقی.» (کیانوری، 1361: 258).
همچنین زنده
یاد کیانوری در مطلب دیگری که در پاسخ به شرایط ده گانه
ی مسعود رجوی بیان کرده است خصلت سوم را به این شکل صورت
بندی می
کند:« … تامین آزادی برای خلق: آزادی بیان، آزادی اجتماعات و غیره(
به گفته
ی امام این آزادی، دگراندیشان، از جمله کمونیست
ها را هم شامل می
شود.) » (کیانوری، 1361: 423).
بدیهی است که اگر معیار حمایتِ مشروط از دموکرات
های انقلابی را همان پنج محور فوق در نظر بگیریم، خواهیم دید که امروزه
و با این سنجه، حمایت از جمهوری اسلامی در تعارض کامل و تمام عیار با
محتوی این اصول قرار می
گیرد؛ طبیعتا گمان نمی کنم که کسی از مخاطبان این نوشته تردیدی در
بازتولید سلطنت تحت نام جمهوری اسلامی داشته باشد و از سوی دیگر،
امروزه کارگزاران حکومت نیز بر وضعیت وخیم زیست توده
ها صحه می
گذارند و بحث تامین آزادی
ها نیز که بیشتر به یک شوخی تلخ شبیه است. در این جا باید به نکته
ی ظریفی اشاره کرد: با مطالعه
ی اسناد حزب، بیانیه
ها و پرسش و پاسخ های دبیر کل فقید حزب توده ی ایران، به نظر می رسد
حزب و به ویژه رفیق کیانوری بیش از آن که به خصوصیات عینی و واقعی و
ملموس«خط امام» توجه کنند، تلاش داشتند تا خصوصیات مورد نظر خود را به
این جریان بقبولانند؛ در این جا منظور من این نیست که رهبران حزب تلاش
می کردند تا «واقعیت» را بر تئوری منطبق کنند یا توجهی به تعارض جدی
میان خط امامِ واقعی، با آنچه که مطلوبشان بود نداشته اند، بلکه منظورم
دقیقا آن است که قصد داشتند «به زور» نیروهای پیرو خمینی و خود وی را
به دموکرات انقلابی تبدیل کنند. البته لازم است تا درباره ی ضد
امپریالیستی بودن یا نبودن جمهوری اسلامی توضیح بیشتری داده شود اما
ضروری است تا پیش از آن به پدیده ی اسلام سیاسی بپردازیم.
پدیده
ای به نام اسلام سیاسی
یکی از کاستی های سیاست رهبری حزب توده ی ایران در ابتدای انقلاب، که
توسط برخی از منتقدان سیاست های رهبری پیشین حزب، برجسته می شود، بی
توجهی به « اسلام سیاسی» است. لذانگاهی به این انتقاد ضروری
می نماید. شاید یکی از تحلیل های اولیه در این زمینه را – بدون آن که
متوجه حزب توده ی ایران باشد- بتوان در مواضع سازمان وحدت کمونیستی
مشاهده کرد اما یکی از تحلیل های دیگر در این ارتباط، که در همان سال
های ابتدای انقلاب طرح شد و مخاطب آن به صورت ویژه، حزب توده ی ایران
بود، انتشار جزوه هایی از سوی سازمان راه کارگر، ذیل عنوان « فاشیسم؛
کابوس یا واقعیت؟» بود که مسئله کاست روحانیت را طرح کرده بود. نقاط
ضعف این دیدگاه و درک کژدیسه ی راه کارگر از مفاهیمی همچون طبقه، قشر،
روحانیت، کاست حکومتی و … به خوبی از سوی رفیق طبری در مقاله ای به
عنوان « مسئله ای به نام کاست روحانیت» طرح و نشان داده شد. اما آنچه
که در پاسخ رفیق طبری برجسته است نوعی خوشبینی به آینده و عملکرد آتی
جمهوری اسلامی است. واقعیت آن است که در زمان نضج گیری انقلاب و سپس
پیروزی فاز اول انقلاب در بهمن 57، مسئله ای به نام اسلام سیاسی در
مفهوم مدرن آن (و نه ارجاع به حکومت اسلامی در صدر اسلام)، به نسبت
نوپدید بود. اگر مطابق نظر برخی از صاحب نظران این حوزه، آغاز این
گرایش را به تشکیل اخوان المسلمین مربوط بدانیم، پیروزی انقلاب ایران،
اولین فرصت تاریخی بود که به اسلامِ سیاسیِ شیعی، در مفهوم مدرن خود،
امکان داد تا ایده هایش را در حوزه ی اجتماعی و به شکلی وسیع اجرا
نماید. درباره اسلام سیاسی، نباید فراموش کرد که بسیاری از احکام
اجتماعی اسلام ، برآمده از اسلام سنتی هستند و تنها در اسلام سیاسی
امکان به فعلیت درآمدن، یافته اند؛ قوانین اسلام سیاسی در حوزه
های قضایی، فرهنگی، اجتماعی و … از این سنخ اند. برخی از این احکام،
به ویژه در حوزه ی قضا، تا پیش از پیدایش تشکیلات مدرن دادگستری، در
کشور ساری و جاری بودند. از سوی دیگر اسلام به جز موارد بسیار پیش پا
افتاده نظیر مساقات و مزارعه و مضاربه و … و نیز قوانین مربوط به صحت
معاملات، در عرصه اقتصادی چیزی برای ارائه نداشت و بنابراین قاعدتا
زمانی که قرار باشد «اقتصاد اسلامی» برقرار شود ناچار باید قوانین و
سیاست های اقتصادیِ خود را از «خارج» اخذ نماید؛ منبع و ماخذ این سیاست
ها، کاملا بسته به منافع بلوک طبقاتی حاکمیت است که تلاش برای تقویت
توازن قوا در آن بلوک به سود طبقات مترقی، در نوک پیکان مبارزه حزب
قرار داشت. اما آنچه را که باید وجه ممیزه اسلام سیاسی شیعی از اسلام
سنتی شیعی دانست، بحث حکومت است، در اسلام سنتی شیعی و در نزد بسیاری
از فقهای مبرز، حکومت( عرفیات) در عصر غیبت از آن «مسلمان ذی شوکت»
است و فقها تنها در حوزه ی قضاوت و شرعیات و نیز در نقش مشورتی در
حکومت دخیل اند. حتی برخی از فقهای شیعه برگزاری نماز جمعه را هم به
دوران ظهور امام غایب موکول کرده اند. اما شاید بتوان بحث ولایت فقیه(
در مفهوم متاخر آن که برگرفته از آرای کسانی همچون ملا احمد نراقی است
و نه درک کسانی چون شیخ انصاری در کتاب المکاسب) را نکته ی گرهی این
تفاوت دانست. برخورد حزب با اصل ولایت فقیه گویای این مطلب است که
اگرچه حزب به هیچ وجه موافق این اصل نبود و طی نامه ی سرگشاده ای، نسبت
به گنجاندن آن در قانون اساسی انتقاد کرد و حتی اعلام کرد که این لباس
تنها بر قواره
ی
خمینی دوخته شده و نباید به جانشینانش تسری یابد، اما مخالفتش هم با
گنجاندن این اصل در قانون اساسی چندان پی گیرانه نبود. در حقیقت بحث بی
توجهی حزب به پدیده ی اسلام سیاسی را می توان تا حد قابل قبولی، در
ذیل همان کم توجهی به آزادی های دموکراتیک صورت بندی کرد. افزون بر
این، به نظر می رسد تحلیل کسانی همچون سمیر امین که معتقدند که مبارزه
ی اسلام سیاسی با امپریالیسم، تنها در حوزه ی فرهنگی است و عملا مبارزه
در مسائل اصلی با امپریالیسم را به محاق می برد، نابسنده است؛ نکته ی
کلیدی این جاست که اگر هواداران اسلام سیاسی در کشوری به حکومت برسند
چه سمت و سوی اقتصادی را بر می گزینند؟ به نظر می رسد تلاش حزب دقیقا
به همین زمینه معطوف بوده است و می کوشیده تا خلا نظریه ی اقتصادی
حکومت اسلامی را با سیاست های اقتصادی مترقی پر کند، تذکر زنده یاد
کیانوری در مناظره با بهشتی در این مورد کاملا گویا است؛ وی در پاسخ به
ادعای بهشتی مبنی بر ارایه راه سوم برای اقتصاد از سوی اسلام، گفت که
با این سیاست های اعلام شده از سوی حزب جمهوری اسلامی، سرمایه داری
مجددا مانند «گربه ی مرتضی علی» صحیح و سالم و چهار دست پا باقی می
ماند و خود را بازتولید خواهد کرد (نقل به مضمون) و همچنین در اعتراض
به قانون کار پیشنهادی از سوی توکلی، ریشه های نظریات اقتصاددانان
سرمایه داری را در آن طرح پیشنهادی نشان داد. اما امروزه و در شرایط
کنونی جهان و فقدان بلوک سوسیالیستی، به نظر می رسد، سوگیری اقتصادی
اسلام سیاسی، هرچه باشد مترقی نخواهد بود و حکومت هایی با روبنای مبتنی
بر اسلام سیاسی حتی اگر در ظاهر متشرع بمانند، نهایتا ناچارند با
واقعیات سر سخت اقتصادی و ضوابط حکومت داری در جهان نئولیبرال کنار
بیایند و در نهایت به پادوی سرمایه داری بدل می شوند؛ گو یک پادوی
معترض که البته مهم نیست که آیا با مظاهر تمدنی غرب کنار می آید یا
خیر! از سوی دیگر حضور چنین «ضد امپریالیست هایی» عملا مرز مبارزه ی ضد
امپریالیستی واقعی را مخدوش خواهد کرد.
طبیعتا در این یادداشت به تفاوت میان اسلام سیاسی شیعی و نوع سنی آن
نخواهیم پرداخت، افزون بر این، به این نکته نیز نمی پردازیم که آیا
اصولا امکان آن وجود دارد که بتوان «اشکالی» از اسلام سیاسی را در ذیل
ترم «یزدان شناسی آزادی بخش» قرار داد یا خیر؛ بلکه مسئله آن است که
خطای رهبری پیشین حزب در ارزیابی و برخورد به این مسئله تا چه حد بوده
است؟ چنان که گفتیم، با توجه به تضییقاتِ قوانین اسلام برای گروه های
اجتماعی متعددی همچون زنان، غیر مسلمانان و … و همچنین نقض اساسی
حقوق ابتدایی توده ها، می توان یکی از خطاهای رهبری پیشین در ارتباط با
اسلام سیاسی را به نحو مطلوبی، در ذیل کم بها دادن به آزادی های
دموکراتیک قرار داد اما خطای دیگر جدی در این باره، دادن امتیازات
تئوریک بی جهت به «مسلمانان» بود؛ زمانی مارکس درباره ی تشریک مساعی و
اتحاد عمل با سایر گروه ها بر این نکته تاکید کرد که در چنین فعالیت
های مشترکی نباید هیچ امتیاز تئوریکی به طرف دیگر داده شود. بازنشر
مقاله ای درباره ی« خمسه ی آل عبا» در جُنگی که به مناسبت چهلمین
سالگرد تاسیس حزب ، منتشر شد یا نگارش مقاله هایی توسط مشهورترین
تئوریسین حزبی درباره ی امام اول شیعیان یا تفاوت انواع خوانش های
اسلام، در نشریات رسمی حزب، نمونه هایی از امتیازات بی جهت تئوریک
بودند. از سوی دیگر، توجه به این مسئله هم لازم است که با هر پدیده ای
می توان از دو موضع مخالف بود؛ موضع ارتجاعی و موضع مترقی. مخالفت
اسلام سیاسی با «غرب»، بیشتر متمرکز بر جنبه های فرهنگی و مدرن دوران
معاصر است و اصولا تبدیل مبارزه با امپریالیسم به غرب ستیزی، ناشی از
همین دیدگاه فوندامنتالیستی است و نه یک موضع مترقی و سوسیالیستی در
مواجهه با سرمایه داری و امپریالیسم. اگرچه در برخی از مطالب و مواضع
حزب توده ی ایران از جمله مقالاتی از زنده یاد احسان طبری، نظیر « سخنی
درباره تمدن شرق و غرب» و « وابستگی به غرب به چه معناست؟» به این
تمایز مهم پرداخته شده است اما به نظر می رسد توجه کافی به این بخش از
ریشه های مخالفت خمینی با امپریالیسم مبذول نشده بود.
جمهوری اسلامی در حال حاضر
در سال های اولیه پس از پیروزی فاز سیاسی انقلاب و در فضای آماج
نیرومند انقلاب بهمن، به علت آرایش طبقاتی بلوک حاکمیت و به دلیل
هژمونی نظری ایده های برابری خواهانه در جهان و ایران و همچنین وجود
اردوگاه نیرومند سوسیالیستی، اقدامات مثبتی را در جهت تامین خواست های
ملی و دموکراتیک، شاهد بودیم که از آن جمله می توان به اخراج
مستشاران خارجی، خروج از پیمان های نظامی ارتجاعی، ملی کردن صنایع بزرگ
و بانک ها، کنترل بازرگانی خارجی و … اشاره کرد. اما در اولین سال
های پس از پایان جنگ و تغییر در آرایش طبقاتی بلوک حاکمیت و نیز
هژمونیک شدن ایده های مبتنی بر سیاست های اقتصادی نئولیبرالی که بدوا،
در دولت هاشمی رفسنجانی، به نام «تعدیل اقتصادی» اجرا شدند، روز به روز
از اهداف ملی – دموکراتیک فاصله ی بیشتری گرفته شد: موج سرکوب ها و
تحدید آزادی های دموکراتیک که از اولین سال های پس از انقلاب آغاز شده
بود، گسترش یافت؛ سلب مالکیت از توده ها تحت نام خصوصی سازی، به میزان
گسترده ای انجام شد و می شود؛ ارزان سازی نیروی کار تحت نام «منعطف
کردن بازار کار»، معاش توده های کار و زحمت را هدف گرفته است؛ صنعت
زدایی و «مالی سازی» در دستور کار است؛ گسترش سرمایه ی مالی، کوچک شدن
بخش عمومی به نفع بخش خصوصی و …. نمونه های گویایی از سمت گیری
اقتصادی- اجتماعی بلوک حاکمیت در ایران است. افزون بر این، جمهوری
اسلامی بر خلاف شعارهای آتشین در تریبون های رسمی، به صورت چشمگیری در
راستای تامین منافع سرمایه های فراملیتی، امپریالیست ها، صهیونیسم و
دولت های ارتجاعی منطقه عمل کرده است؛ سرکوب آزادی های مدنی موجب شده
تا نه فقط نتوان از جبهه ی متحد بر ضد امپریالیسم سخن گفت بلکه سیاست
های نسنجیده و فاجعه بار جمهوری اسلامی یکی از عواملی هستند که موجب
شده اند تا امروزه مخالفت با امپریالیسم یا حمایت از فلسطین مورد تایید
بسیاری از توده های میهنمان نباشد و همان گونه که رفیق طبری در نقل
قولی که از وی ذکر کردم، بیان کرده بود، «نقض پی گیر آزادی های
دموکراتیک» از سوی جمهوری اسلامی کار را به جایی رسانده که اطلاق نام
دموکرات های انقلابی بر این یا آن جناح در درون حکومت، شوخی تلخی بیشتر
نیست؛
شوربختانه، نبرد «که بر که» مدت ها پیش با برتری ارتجاع به پایان
رسیده است و اگر امروز کسانی با ذره بین در درون لایه های حاکمیت به
دنبال «دموکرات انقلابی» می گردند، جز باد چیزی به کف نخواهند آورد!
زمانی زنده یاد طبری، نسبت به مسئله ی وابستگی اقتصادی و فقدان پایه ی
واقعی تولید صنعتی هشدار داد و بیان کرد که در صورتی که موفق نشویم تا
مسئله ی وابستگی ایران را در حوزه ی اقتصادی رفع نماییم دیر یا زود در
حوزه های سیاسی، نظامی و فرهنگی نیز دچار وابستگی خواهیم شد.
آنچه امروز در ایران با آن مواجهیم، همان وضعیتی است که رهبران وقت
حزب توده ی ایران همواره از پدید آمدن آن نگران بودند و درباره ی آن
هشدار می دادند؛ شکست انقلاب بهمن در فاز دوم آن!
سخن پایانی
بسیاری از مدعیان هواداری از رهبری پیشین حزب توده ی ایران، از این
واقعیت که همواره «توده ای بودن» گستره ای بیش از تشکیلات موجود را در
بر می گرفته و بسیاری از کسان بدون آن که در ارتباط تشکیلاتی با حزب
بوده باشند حامل و مدافع سیاست ها و اندیشه های حزب بوده اند، نتایج
نادرستی می گیرند. اینان بی آنکه مَنش یا مشی توده ای را با دقت و
روشنی تعریف کنند، باور و اعتقاد به این یا آن سیاست یا موضع گیری حزبی
را به عنوان «مشی توده ای» جا می زنند و مخالفانِ با آن سیاست ها را به
انحراف از «مشی توده ای» متهم می کنند. بسیاری از این افراد، در همان
حال که تعریف روشنی از «مشی توده ای» به دست نمی دهند، ساده ترین اصول
جا افتاده در حزب و سنت های مهم حزبی را مبتنی بر پذیرش سانترالیسم
دموکراتیک و تبعیت از نظر رسمی حزب با حفظ حق مخالفت با آن در درون
تشکیلات، در عمل رد می کنند و حتی توجه ندارند که رهبران و بزرگان تراز
اول حزبی حتی در دشوارترین مقاطع مبارزه و با وجود شدیدترین اختلاف
نظرها همواره از تشکیلات شکنی خودداری کردند و در عین این که در
موضوعاتی، گاه بسیار جدی و اساسی، با یکدیگر اختلاف عقیده داشتند هرگز
برخلاف نظرات رسمی دستگاه رهبری عمل نکردند و از آن جمله است اختلاف
نظر رفیق فقید کیانوری با رفقای زنده یاد اسکندری و رادمنش، که عملا
موجب شد تا وی سالیان زیادی از مسئولیت های مهم حزبی برکنار بماند اما
هرگز در خارج از تشکیلات حزبی به ترویج نظرات مخالف با رهبری نپرداخت و
تنها از راه مبارزه ی مشروعِ درون حزبی نسبت به پیشبرد سیاست ها و
نظریاتش اقدام کرد.
با استناد به اسناد رسمی منتشر شده از سوی حزب توده ی ایران نظیر سند
«فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه ها و برنامه های حزب
توده ی ایران»، « اسناد کنگره ششم» و … به درستی می توان نشان داد که
انتقادات رهبری و سایر ارکان حزبی از سیاست های اتخاذ شده و نیز نحوه ی
اجرای آنها، در سال های ابتدایی انقلاب، معطوف به حوزه هایی هستند که
مطابق نظر رفیق زنده یاد جوانشیر در کتاب « انتقاد و انتقاد از خود» و
همچنین تمامی پرنسیپ های تشکیلاتی پذیرفته شده در نزد احزاب لنینی، در
چهارچوب انتقاد از خود قرار می گیرند و نه گسست یا تجدید نظر طلبی. به
بیان دیگر این انتقادات نه تنها به تخریب و نفی حزب منجر نشده اند بلکه
بر خلاف نوع عمل و «انتقادات» وازدگان سیاسی و تشکیلات شکنان، کاملا در
راستای تقویت و اعتلای حزب تراز نوین طبقه ی کارگر بوده و هستند. اگر
امروز رهبری حزب توده ی ایران از طرد رژیم دیکتاتوری ولایت فقیه سخن می
گوید، بر پایه ی همان منطقی چنین می کند که رهبران فقید و جانباخته ی
پیشین حزب از «دموکرات های انقلابی» پشتیبانی می کردند؛ در این جا هیچ
گسستِ متدولوژیک وجود ندارد بلکه آنچه به چشم می آید انطباق همان منطق
و اسلوب بر شرایط مشخص کشور است؛ حتی می توان نمونه های تاریخی مستندی
را نشان داد که مشابه همین دیدگاه ها و انتقادات رهبری امروز حزب، در
نزد برخی از رهبران پیشین حزب نظیر رفقا اسکندری و اخگر و … با
ادبیات و بیان دیگری طرح شده اند و هرگز رهبری پیشین حزب، این رفقا را
به گسست از سنت و مشی حزبی متهم نکرد؛ چیزی که در این میان تغییر کرده
نه اسلوب و منطق حزب توده ی ایران بلکه مختصات بلوک طبقاتی حاکم است؛
تغییر در حرکت جمهوری اسلامی برای تامین شرایط سرمایه ی فراملیتی و
قرار گیری در زنجیره ی تقسیم کار امپریالیستی است؛ همچنین چیز دیگری که
نسبت به سال های اولیه انقلاب تغییر محسوس داشته تثبیت روبنای
دیکتاتوری بر اساس ایدئولوژی اسلام سیاسی است؛ تنها با یک نگاه منجمد و
استاتیک می توان کماکان جمهوری اسلامی را ضد امپریالیست دانست؛ ضدیت با
امپریالیسم به رجزخوانی در نماز جمعه نیست؛ جمهوری اسلامی نه قادر و نه
مایل است تا ضد امپریالیست باشد؛ منافع طبقات حاکم در سرکوب آزادی ها و
حقوق دموکراتیک توده ها و اجرای سیاست های اقتصادی نئولیبرالی مطابق
خواست و منافع سرمایه ی جهانی است. تامین منافع زحمت کشان تنها از طریق
کاربست خلاقانه ی اسلوب و سنتِ تحلیلی حزب توده ی ایران و انطباق آن بر
شرایط مشخص امکان پذیر است نه برخورد اسکولاستیک با این یا آن حکم خاص
بدون توجه به شرایط زمانی. به عبارت دیگر، امروزه پایبندی به مشی توده
ای تنها از راه تشکیل جبهه ی واحد ضد دیکتاتوری برای آزادی، صلح،
استقلال، عدالت اجتماعی و طرد رژیم ولایت فقیه مُیَسر است.
برخی از منابع
–
جوانشیر. ف. م. ، (1360)؛ انتقاد و انتقاد از خود ؛ انتشارات
حزب توده ی ایران
–
حزب توده ی ایران، (1396)؛ فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی
دیدگاه ها و برنامه های حزب توده ایران؛ انتشارات حزب توده ی
ایران
–
حزب توده ی ایران، (1393)؛ ششمین کنگره ی حزب توده ایران؛
انتشارات حزب توده ی ایران
–
حزب توده ی ایران، (؟)؛ گزارش هیئت سیاسی به هفدهمین پلنوم(وسیع)
کمیته ی مرکزی حزب توده ایران؛ انتشارات حزب توده ی ایران
–
حزب توده ی ایران، (1357)؛ اسناد پلنوم شانزدهم کمیته ی مرکزی حزب
توده ایران؛ انتشارات حزب توده ی ایران
–
طبری، احسان(1358)؛ برخی مسائل حاد انقلاب ایران؛ انتشارات حزب
تودهی ایران
–
طبری، احسان(1361)؛ نوشتههای فلسفی و اجتماعی، بخش دوم؛
انتشارات پیک ایران
– کیانوری، نورالدین(1361)؛ حزب تودهی ایران و مسائل میهن انقلابی ما؛ انتشارات حزب تودهی ایران
دربارهٔ سردرگمی و سِتروَنیِ اندیشههای «چپ نو»
به نقل از نامه ی مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران
۱۷ تیر ۱۳۸۷
مقدمه
تودهای ها
مقاله ی دربارهء سردرگمی و
سترونی اندیشههای «چپ
نو» را به توصیه ی رفیقِ
عزیزی مطالعه کردم و لذت بردم و شاد شدم.
این مقاله که در ۱۷ تیرماه ۱۳۹۸
در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران،
حزب طبقه ی کارگر ایران انتشار یافته است، مرا با خود به صحنه ی نبرد طبقاتی ای
هدایت کرد که در توصیف و توضیح شرایط آن،
خاطره ی سالهای مبارزه ی تودهای
ها برای جلب روشنفکران صادق در کشور
به مواضع انقلابی زنده میشود و ققنوس
گونه جان می گیرد.
سردرگمی «چپ
نو»، سردرگمی ناشی از
گناهکاری آن نیست. ناشی از
نداشتن و یا دقیقتر دوباره گم کردن
پایبندی به اسلوب مارکسیستی ارزیابی از
جامعه طبقاتی است. همانطور
که در مقاله ی نامه مردم نشان داده می شود، بازگشت است به بیهویتیِ ناشی از
برداشت غیرطبقاتی از جامعه و نفی «مبارزه
طبقاتی در جهان»!
نبرد به منظور بازگشت نیروهای
صادق چپ به جبهه ی اصلی در نبرد طبقاتی در
ایران، با مقاله ی کنونی در نامه مردم
گامی راهبری را طی میکند و سیرِ مضمونی
حرکت روشنگرانه را ترسیم می سازد.
کوشش جمعی و دسته شده در این
سو، وظیفه ای تاریخی است. نبردی
که آغاز به آن، هماکنون جبران دیرکرد
در مبارزه و به هدر دادن نیرو را کرده
است.
بدون تردید موضع مقاله در صفحه
پنجم نوشتار برای ارایه ی «جایگزینی
در مقابل سرمایه داری جهانی»،
از این رو در نبرد در پیش به منظور پایان
بخشیدن به سردرگی «چپ نو»
از اهمیت درجه اول برخوردار
است، زیرا همانطور مقاله نشان می دهد،
دشمن طبقاتی قادر شده است در سالهای پس
از پیروزی ضد انقلاب در اتحاد شوروی،
«استحاله پذیر» بودن
نظام سرمایه داری را به «چپ
نو» بباوراند. جایگزین
شدن مبارزه برای گذار از سرمایه داری به
سیاست «محور اصلاح سرمایه
داری» نزد این چپ، پیامد
این موفقیت دشمن طبقاتی زحمتکشان در ایران
و جهان است که مقاله ی نامه مردم برجسته
می سازد.
مقاله ی نامه مردم برجسته
میسازد که: «مهم تر
از همه، این باور است که باید – با کوله
باری انباشته از تجربههای گرانبها، و
پیروزها و شکست ها – جایگزینی
در مقابل سرمایه داری جهانی بنا کرد»!
این ارزیابی پاسخی دقیق و
مشخص و علمی به تضادی است که در جنبش چپ
سردرگم ایران حاکم است و سترونی آن را در
نبرد علیه دیکتاتوری سیرآب می سازد. فقدان جایگزین برای سرمایه
داری، فقدان ستاره ی راهنما در نبرد
استراتژیک و تاکتیکی است.
در ایران نظام سرمایه داری ای
حاکم است که به دیکتاتوری به منظور اِعمال
برنامه غارتگرانه و استثمارگرانه خود
نیاز دارد. مبارزه علیه
شکل دیکتاتوریِ حاکمیت نظام سرمایه داری،
بدون مبارزه علیه خود نظام، علیه سیستم
حاکمی که دیکتاتوری حافظ آن است، نه موفق
خواهد بود – که تا کنون نیز نبوده است -،
و نه قادر خواهد بود به سردرگمی و سترونی
چپ نو پایان دهد. مبارزه ی
علیه دیکتاتوری و مبارزه علیه نظام سرمایه
داری درست از این رو یک مبارزه ی یکپارچه
است، زیرا نظام سرمایه داری استحاله پذیر
نیست، آن طور که مقاله ی نامه مردم نشان
میدهد و برجسته می سازد.
هر شکل حاکمیت سرمایه داری
لزوماً سیمای پوشیده و علنی دیکتاتوری
سرمایه است. به قول مارکس، «سیمای منطق
سرمایه»است.
دشمن طبقاتی توانسته است به
چپ نو بقبولاند که گویا چنین نیست و میتوان
سرمایه داری با «سیمای
مردمی» را برقرار نمود.
نظامی که به «قواعد
بازی دمکراسی پارلمانتاریستی پایبند
است» که هدف آن تنها «تعمیرات
ضروری» به منظور رفع
نابسامانی ها در جامعه است. دشمن
طبقاتی توانسته است به چپ نو بقبولاند که
گویا میتوان سرمایه داری «ارزش
افزار»ی را ایجاد نمود که
عدالت اجتماعی را تأمین میکند! از
این طریق تأمین می کند که «با
ایجاد اشتغال، امکان بهره گیری زحمتکشان
را ایجاد می سازد». هدف همه
ی این القاها، حفظ مالکیت سرمایه دارانه ی نظامو تقسیم خرده ریزها برای
«گنجشگان» است!
براین پایه است که نکته ی
پراهمیت در مقاله ی نامه مردم در ارتباط
با ارایه «جایگزینی در
مقابل سرمایه داری»، حربه
ی عمده را در نبرد برای جلب چپ سردرگم
ایران به مواضع انقلابی و طبقاتی تشکیل
می دهد که حزب توده ایران تنها حامل آن در
جامعه ی ایرانی بوده و هست. حتی
تنها طرح این بحث در صحنه ی مبارزه ی روز،
باد بادبان تبلیغات دشمن طبقاتی را خواهد
گرفت. کمک بزرگی برای
نیروهای صادق در چپ نو خواهد بود، دوباره
ستاره ی راهنما را بیابند.
در ایران ما بایستی این برنامه
جایگزین را به معنای کوشش برای توصیف
ابعاد سیاسی- اجتماعی چنین
برنامهای برای شرایط مشخص ایران مطرح
سازیم که با توجه به تعریف حزب توده ایران
از مرحله ملی- دمکراتیک
انقلاب ایران، به معنای توضیح سرشت ویژه
و مستقل اقتصاد سیاسی مرحله ی ملی– دمکراتیک انقلاب است. ما بایستی سرشت رهایی بخش
آن را از وابستگی نواستعماری بر اقتصاد
جهانی شده امپریالیستی برجسته سازیم.
این روشنگری ها اهرم ایجاد
تناسب قوای ضروری به منظور برپایی شرایط
هژمونی طبقه کارگر در ایران است. تنها
از این طریق میتوانیم به تصحیح منطق
نظری نزد چپ نو نایل شویم که می پندارد
«مشخصه اصلی دوران ما جهانی
شدن» است که گویا خوب انجام
نشده است و باید آن را «خوب»
انجام داد و «اصلاح»
نمود.
طرح ضرورت مبارزه با «سرمایه
رانتی» از این رو نادرست
نیست که گویا نباید علیه دزدی و ارتشاء
مبارزه نمود. نادرست در
این کوشش «اصلاح طلبانه»
و «تعمیراتی»
در نظام سرمایه داری این نکته
است که میخواهد القاء کند که با دفع
«سرمایه داری رانتی»
گویا «سرمایه
داری خوب» در ایران حاکم
خواهد شد. کافی است که ما
با گذار از دیکتاتوری، دمکراسی، سکولاریسم
و و و را به ایران بازگردانیم!
فرخ نگهدار خواستار چنین
«اصلاح» نظام
سرمایه داری است. او بهره
گیری زحمتکشان را در جمهوری خلق چین، خروج
یک میلیارد انسان را از زیر مرز فقر و
دستیابی به عدالت اجتماعی نسبی در کوتاه
زمان، ناشی از برقراری هژمونی طبقه کارگر
و اجرای برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک
که در چین آن را «سوسیالیسم
چینی» می نامند ارزیابی
نمی کند. از این رو با چشم
بستن به واقعیت دردناک حاکم در ایران،
خواستار «بهم پیوندی بیشتر
اقتصاد کشور [ایران]
با بازارهای جهانی» میشود
که گویا «طبقه ی کارگر و
زحمتکشان ایران از روند جاری جهانی شدن
… بیشتر سود خواهد برد و کمتر صدمه خواهد
دید.» آیا چنین وضعی در هند
برقرار شده است؟
این حفره ی فراخ و عمیق ارزیابی
نادرست از واقعیت نبرد طبقاتی در ایران
و جهان را نزد چپ سردرگم تنها حزب توده
ایران، حزب طبقه کارگر ایران میتواند
و باید برطرف سازد. حربه ی
آن، همانطور که مقاله ی نامه مردم
خاطرنشان و برجسته می سازد،ارایه «جایگزینی در مقابل
سرمایه داری» به
طبقه کارگر و مبارزان است.
در تنظیم چنین برنامه ی جایگزین بایدستی با صراحت و شافیت بر خواست توده های مبارزه کارگری و معلمان و بازنشستگان و دیگر لایههای میهن دوست برای پایان دادن به اقتصاد سیاسی خصوصی سازی زندگی اجتماعی و نابودی دستاوردهای اجتماعی زحمتکشان تکیه نمود. باید به «پراتیک انقلابی» (مارکس) آنها در مبارزات سالهای اخیر تکیه نمود. به این منظور باید به دستاوردها بزرگ انقلاب بهمن مردم میهن ما بازگشت و آن را «با کولهباری انباشته از تجربههای گرانبها، و پیروزی ها و شکست ها» که بر دوش داریم، به روز نمود.
نیروهای چپ در جهان در سه دههٔ اخیر دوران
دشواری را پشت سر گذاشتهاند. فروپاشی اتحاد شوروی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ و در
پی آن فروریزی کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی، آواری از شک و تردید بر
سر جنبش جهانی کارگری و کمونیستی ریخت و چالشهایی نظری-شناختی را در
مقابل این جنبش قرار داد که هنوز هم شاهد پیامدهای فرسایشی و دشواریهای
ناشی از آن هستیم.
در این دوران بود که جورج بوش پدر، به
نمایندگی از سوی امپریالیسم جهانی، آغاز نظم نوین جهانی را اعلام کرد،
فرانسیس فوکویاما آن فروپاشی را “پایان تاریخ” دانست، سوسیالدموکراسی
اروپایی از زبان آنتونی گیدنز، جامعه شناس بریتانیایی، نظریهٔ “راه سوم” را
بهمنزلهٔ بدیل سرمایهداری و سوسیالیسم ارائه داد، و شماری از نیروهای
جدا شده از اردوگاه جهانی چپ به فکر “انسانی کردن سیمای سرمایهداری ”
افتادند.
نگاهی گذرا به سیر افولی- یا درواقع نوعی
ورشکستگیِ- اندیشههای سوسیالدموکراسی در سه دههٔ گذشته و حرکت حزبهای
حامل این اندیشهها به سوی نولیبرالیسم نظری-اقتصادی، بهروشنی نشاندهندهٔ
این واقعیت است که بر خلاف برخی ادعاهای نیروهای جدا شده از اردوگاه جهانی
جنبش کارگری و کمونیستی، سوسیالدموکراسی قرن بیستویکم نهفقط حامل
اندیشهای “نو” نیست، بلکه درعمل، هدف و برنامهاش حفظ ساختار سرمایهداری
انحصاری است، سرمایهداریای که در دوران “نظم نوین جهانی” در راستای
احیای سیاستهای نواستعماری خشن گامهایی بلند برداشته است.
مطالب و نظریههای منتشر شده در این دوران و
بررسی آنها همراه با بررسی نظرهای کنونی نویسندگان آنها، سردرگمی و سترونی
بنیادهای نظری کسانی را نشان میدهد که در بهترین حالت، سادهاندیشانه چپ
انقلابی و واقعگرا را پدیدهای میرا، موضوع مبارزهٔ طبقاتی و طبقات را در
جامعه پایان یافته، و ماتریالیسم تاریخی را برداشتی انحرافی از تاریخ تحول و
تکامل جامعههای بشری اعلام کردند.
چپ، جزمگرایی (دگماتیسم)، و برداشت ما
یکی از تهمتهای رایجی که به نیروهای
انقلابی و چپ و بهضد آنها زده میشود این است که این نیروها برداشتی کهنه و
جزمی (دگماتیک) از جهان امروز دارند و بر این اساس برای حل مسئلههای
پیچیدهٔ پیش روی جامعهٔ بشری راهکارهایی مناسب و امروزین نمیتوانند ارائه
دهند. معضل جزمگرایی (دگماتیسم) در میان نیروهای چپ پدیدهٔ تازهای نیست.
حزب ما در تاریخ نزدیک به هشت دهه حیات و مبارزهاش همواره از سوی نیروهای
چپرو به تجدیدنظر طلبی (رویزیونیسم) و عدول از اندیشههای “ناب” مارکسیستی
متهم شده است. زمانی حزب ما را بهخاطر اینکه در برنامههایش سخنی از
دیکتاتوری پرولتاریا نمیگفت و این شعار را مناسب مبارزۀ طبقه کارگر در
شرایط تاریخی-زمانی مشخص ایران ارزیابی نمیکرد، به انحراف جدی از اصول
مارکسیسم متهم میکردند. در دوران اوج گرفتن جنبش چریکی، بهخاطر اینکه حزب
ما مبارزۀ مسلحانه را شیوهای درستی از مبارزه برای شرایط مشخص میهن ما
نمیدانست و معتقد نبود که ایران در آستانهٔ انقلاب سوسیالیستی قرار دارد،
حزب را به خیانت به طبقه کارگر متهم میکردند. نکتۀ تأملبرانگیز اینکه،
شماری از همان مبارزان جنبش چریکی- که خود نمودار و تجسمی روشن از
جزمگرایی مطلق بودند- امروز هم در حالی که بدون نقدی منطقی و علمی از
گذشتهشان از اندیشههای دوران چریکی گسستهاند، همچنان حزب ما را به
جزمگرایی و دوری از واقعیت جامعه متهم میکنند.
فرزانهٔ فرهیخته رفیق احسان طبری در نوشتهٔ
پُرمحتوای خود به نام “در رُبایش آتش” که بهمناسبت صدوشصتمین سالگرد تولد
کارل مارکس نگاشته بود، در رد اینگونه اتهامها به حزب تودۀ ایران و
تأکید بر برداشت تودهای از اندیشههای دورانساز مارکس، انگلس، و لنین،
مینویسد: “مارکسیسم مجموعهای از٬ جزئیاتِ لایتغیر نیست، دُگم نیست، علم
است. با آنکه یک سیستم فکری است، ولی سیستم جامد نیست، سیستم فکری
رشدیابنده است، و با آنکه مارکس و انگلس و لنین در ایجاد و گسترش آن سهمی
شگفتانگیز دارند، مارکسیسم امروزی ثمرهٔ تنها اندیشهٔ آنها نیست، بلکه در
غنا و بسط آن، جنبشهای انقلابی کارگری و دانشمندان و اندیشهوران انقلابی
سراسر جهان شرکت دارند؛ بهعلاوه، از منبع علوم طبیعی و اجتماعی و اسلوبی
دمبهدم غنیتر و غنیتر میشود. برخلاف سفسطهای که میکنند، بسط و تکمیل
و نوسازی مقولات و احکام و استدلالات آموزش مارکسیسم- لنینیسم، ٬تجدید نظر
طلبی٬ نیست…” بهگفتۀ لنین ‘اشتباه عمدهای که میتوانند انقلابیون
مرتکب شوند، آن است که به واپس بنگرند، به انقلابات گذشته، و حال آنکه
زندگی این همه عناصر نوین بهوجود میآورد.’ و نیز میگفت: ‘ما هرگز به
آئین مارکس به مثابه چیزی جامع و مقدس نمینگریم، برعکس ما معتقدیم که این
آئین تنها سنگ بنیادی دانشی را نهاده است که سوسیالیستها، اگر نخواهند از
زندگی واپس بمانند، باید آن را در همهٔ جهات بهپیش رانند.”
حزب ما هیچگاه معتقد نبوده و نیست که
مارکسیسم صرفاً بازخوانی جامد نقلقولهایی پراکنده و جدا شده از متن و
لحظههای معیّن تاریخی است که در همه و هر شرایطی اجرا شدنیاند. بر اساس
چنین اعتقادی بود که لنین نیز در روند پیش بردنِ امر انقلاب بلشویکی در
روسیهٔ عقبماندۀ آن زمان، ارزیابیهای مشخص مارکس در قرن نوزدهم در زمینهٔ
پیششرطهای تحقق انقلاب سوسیالیستی را مطابق با شرایط مشخص اوایل قرن
بیستم روسیه بازبینی کرد و به کار بست. امروزه نیز هستند کسانی که به نام
دفاع از مارکسیسم-لنینیسم، با تکرار سطحی برخی فرمولها و نقلقولهای
اندیشمندان بزرگ فلسفهٔ علمی و پیشگامان جنبش طبقهٔ کارگر و بدون درک درست
از آنها و ضرورت تاریخیشان، تنها کارشان تاختن به حزب تودۀ ایران و مبارزۀ
انقلابی آن است. “مارکس و انگلس همیشه بهدرستی میگفتند که تئوری ما جزمی
نیست، بلکه راهنمای عمل است، و صِرفِ حفظ کردن و تکرار فرمولهایی را که
در بهترین حالت فقط وظایف کلی ما را نشان میدهند و در شرایط اقتصادی و
سیاسی مشخصِ هر دورهٔ معیّن از روند تاریخی ناگزیر قابلتغییرند، مسخره
میکردند.” (و.ا. لنین، “نامههایی دربارهٔ تاکتیک”، آوریل ۱۹۱۷، از مجموعۀ
آثار لنین، انتشارات پروگرس، چاپ ۱۹۶۴، جلد ۲۴، صفحههای ۴۲ تا ۵۴).
“چپ دموکرات”
در دوران دشوار پس از فروپاشی اتحاد شوروی و
کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی، حملههای تبلیغاتی گستردهای به
جنبش کارگری و کمونیستی با هدف از هم پاشاندن آن آغاز شد. یکی از هدفهای
عمدۀ این کارزار، تقسیم چپ به دستههایی مختلف از جمله سنّتی، دموکرات،
سوسیالدموکرات، معتقدان به سوسیالیسم دموکراتیک، مدافعان پروستریکا، چپ
استالینیستی، مدافعان مارکس جوان، و دهها عنوان دیگر بود. واقعیت امر این
است که در اثر آن هجوم گستردۀ تبلیغاتی-ایدئولوژیکی، انشعابهای گوناگونی
در جنبش جهانی کارگری و کمونیستی رخ داد و سالها طول کشید تا چپ از آن
تهاجم گسترده سر بلند کند. باقیماندههای آن تهاجم را تا همین امروز هم در
بخشهایی از چپ ایران (و جهان) که هنوز در پی یافتن “هویتی نو” تلاش
میکنند، میتوان مشاهده کرد.
به عنوان نمونه، در مصاحبهای میخوانیم:
“در صفوف چپ ایران سه گرایش عمده وجود دارد: چپ سنّتی، سوسیال دموکرات، و
چپ دموکرات و سوسیالیست. گرایش چپ سنّتی به شاخههای متعدد تقسیم شده و در
تعداد زیادی حزب و سازمان متشکل است. گرایش سوسیال-دموکرات فاقد حزب و
سازمان شاخص است. در شرایط کنونی، چشم اندازی برای گرد آمدن حاملین سه
گرایش اصلی چپ در یک حزب و سازمان واحد وجود ندارد. این پروژه در اساس
میخواهد تشکل بزرگ چپ دموکرات و سوسیالیست را شکل دهد.” (نقل از نشریۀ
شهروند تورنتو (کانادا)، مصاحبه با بهروز خلیق، ۲۳ آبان ۱۳۹۱).
در شماری از نوشتههای دیگر، واژۀ چپ سنّتی
به واژۀ چپ غیردموکرات تغییر یافته است. به نظر میرسد که از دیدگاه برخی
از چپها، در مقابل “چپ دموکرات” که “عمیقاً به آزادی، دموکراسی، و عدالت
اجتماعی و سوسیالیسم باورمند…” است (همانجا)، چپی هم وجود دارد که مخالف
آزادی، دموکراسی، و عدالت اجتماعی است (که لابد منظورشان همان “چپ سنّتی”
عضو خانوادۀ حزبهای کارگری و کمونیستی جهان، یعنی حزب تودۀ ایران است)!
برای رد کردن این چنین نظرهایی، کافی است که
به تاریخ هشتاد سالهٔ مبارزهٔ تودهایها در راه آزادی و دموکراسی و
عدالت اجتماعی در میهنمان نظری بیفکنیم. برنامههای حزب ما را در مقطعهای
زمانی گوناگون و مشخص تاریخی باید مرور کرد تا دید که عیار چنان ادعاهایی
چقدر بالاست. حتی دشمنان حزب تودۀ ایران نیز نتوانستهاند انکار کنند که
حزب ما در تاریخ هشتاد سالهاش منشأ آوردن مبارزهٔ سیاسی مدرن به جامعهٔ
ما، منشأ آگاهی نسلهای گوناگون از تحولها و پیشرفتهای جامعهٔ بشری،
پرچمدار مبارزه در راه تحقق حقوق محرومان جامعه، مدافع حقوق زنان از جمله
حق رأی آنان، مبارز در راه تحقق حقوق جوانان و دانشجویان، و از پایهگذاران
اصلی بزرگترین ائتلاف ضداستبدادی تاریخ معاصر میهن ما و مبارزه برای
آزادی بوده است و در این راه دهها هزار تودهای جان و زندگی خود را فدا
کردهاند و هزاران سال زندان و مهاجرت را تحمل کردهاند. تلاش و کارزار
تاریخی پُرفراز و نشیب حزب ما، در کنار کاستیهایی که داشته، تأثیری عمیق و
انکارناپذیر نیز بر تحولهای اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی و رشد جنبش
مبارزاتی میهن ما داشته است و دارد. انکار چنین تاریخ و چنین مبارزۀ سترگی
در راه آزادی و رهایی میهن و زحمتکشان از چنگال استعمار و استبداد بیتردید
نمیتواند راهی صادقانه و علمی برای تعیین هویّت هیچ نیروی سیاسی معتقد به
اندیشههای چپ باشد. در بخشی از گفتوگوی پایگاه اینترنتی “به پيش” با
سهراب مبشری از زبان وی این نکتهٔ مهم و صریح را میخوانیم که:”وقتی
میگوییم چپ دموکرات، یعنی چپی هم هست که دموکرات نیست و ما بر مرزبندی با
آن اصرار داریم. باید به همین صحنهٔ سیاسی امروز ایران بنگریم. کدام چپ
ایرانی دشمن دموکراسی است؟ دشمنان قسمخوردهٔ دموکراسی همه ضد چپاند و
برای آیندهٔ ایران نقشهها کشیدهاند. ما نباید تسلیم شانتاژ نیروهای
راستگرایی شویم که مدعی داشتن انحصار آزادیخواهیاند اما در عمل فرسنگها
با دموکراسی فاصله دارند. من امروز پیگیرترین آزادیخواهان و دموکراتها
را در صفوف همهٔ نیروهای چپ ایران میبینم و عمیقاً معتقدم کل چپ ایران
بسیار دموکراتتر از رقبای غیر چپ خود است.”
“هویت چپ نو”، انقلاب، و مبارزۀ طبقاتی
در سی سال گذشته، “چپ نو” برای بازتعریف
هویت چپ و ارائهٔ سیمایی نو از نوعی سوسیالدموکراسی که گویا با
سوسیالدموکراسی رو به زوال در اروپا تفاوت دارد، تلاشهای فراوانی کرده
است. بهرغم همهٔ این تلاشها، بهنظر میرسد که از جمله ویژگیهای نظری
این بازتعریف، تکرار همان نظرها و گفتههای کهنهٔ نفی وجود مبارزۀ طبقاتی
در جامعه، نفی امپریالیسم به مثابه پدیدهای عینی و ویرانگر و حاصل رشد
سرمایهٔ انحصاری، و تلاش در راه ایجاد نوعی ساختارها و نظامهای سیاسی
فراطبقاتی است که در عین حال قدرت آن را خواهند داشت تا امر تحقق آزادی و
عدالت اجتماعی را محقق کنند. برای روشن شدن بیشتر این سیر تحول فکری که ما
تبلور آن را در سند نخستین کنگرۀ حزب چپ ایران (فدائیان خلق) میبینیم،
توجه به چند نمونه تأملبرانگیز است.
در اسناد دوّمین کنگرهٔ سازمان فدائیان خلق
ایران (اکثریت)، شهریور ماه ۱۳۷۰ ، دربارهٔ هویت و آماجهای این سازمان
میخوانیم: ”سازمان ما یک سازمان ایدئولوژیک، یعنی سازمانی که از نظام
فکری- فلسفی خاصی پیروی میکند نیست … سازمان ما مدافع حقوق بشر و
دموکراسی، عدالت اجتماعی، رشد اقتصادی و رفاه مردم ایران است و در راستای
باور به ارزشهای انسانی و عموم بشری، خواهان تأمین منافع ملی و استقلال
کشور، صلح و ارزشهای سوسیالیستی میباشد.”
البته عین این محتوا در سند نخستین کنگرهٔ
حزب چپ ایران (فدائیان خلق) نیز گنجانده شده است. سؤال اساسی در اینجا این
است که سازمانی “غیرایدئولوژیک” که از هیچ نظام فکری و فلسفی خاصی هم پیروی
نمیکند چگونه به این نتیجه رسیده است که در راه ارزشهای سوسیالیستی (که
معلوم نیست در سازمانی غیرایدئولوژیک و بدون هویت فکری-سیاسی چیست و چه
وظایف پایهیی را در برابر خود قرار میدهد) مبارزه کند؟
بهروز خلیق زمانی در مقام ”مسئول کمیسیون
سیاسی منتخب شورای مرکزی برای تهیهٔ قطعنامهٔ سیاسی و اصلاح و تدقیق خط مشی
سیاسی سازمان“ (در کنگرهٔ چهارم سازمان فداییان خلق ایران-اکثریت) در مورد
دشواری هویتی سازمان اشاره میکرد که: “بخشی از نمایندگان پیشنهاد دادند
که موضوع هویت سازمان در دستور کار کنگره قرار گیرد. اما به علت عدم پیشرفت
بحثها [؟!] در این زمینه و نبود یک سند کار شده، این پیشنهاد مورد تصویب
قرار نگرفت… مسائل زیادی پیرامون هویت و سیمای سازمان ما مطرح است. ما
باید روشن کنیم که جایگاه ما کجاست و خط و مرز ما با سوسیالدموکراتها، چپ
انقلابی و کمونیست چیست؟ دیدگاه ما نسبت به نظام سرمایهداری و سوسیالیسم،
انقلاب و رفورم، عدالت اجتماعی و پیشرفت و غیره هنوز از روشنی لازم
برخوردار نیست.” (نگاه کنید به: نشریهٔ “کار”، شماره ۱۱۵، صفحههای ۷ و ۸ ،
۸ شهریور ۱۳۷۴)
نزدیک به بیست و پنج سال پس از این اظهار
نظر، بهنظر میآید که رفقای فدایی، که بخشی اساسی از آنان به حزب چپ ایران
(فدائیان خلق) پیوستهاند، هنوز هم نتوانستهاند به این هویت جدید دست
یابند. واقعیت این است که نوسانهای نظری- سیاسی ویژگی اصلی نیروهای مدافع
“چپ نو” بوده و همچنان است. در سالهای اخیر نوشتهها و سندهای گوناگونی
توسط این نیروها ارائه و منتشر شده است. برای نمونه، در سند برنامهٔ آخرین
کنگرۀ سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) زیر عنوان: “برای نوسازی
دموکراتيک تحقق صلح، آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، و حفظ محیط زیست در
ايران” میخوانیم: “سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، مدافع صلح،
آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، برابری، همبستگی، برابر حقوقی
زن و مرد، تنوع سبک زندگی، توسعه، حفظ محیط زیست، توزیع دموکراتیک قدرت،
ثروت، فرصتها، و اطلاعات است. سازمان ما بر تأمین هماهنگی و توازن میان
آزادی، برابری، دموکراسی، توسعه و حفظ محیط زیست تاکید دارد و برای تأمین
شرایط زندگی متناسب با کرامت انسانی برای همهٔ شهروندان ایران و فراهم آمدن
شرايط گذر تدریجی از سرمایهداری به سوسیالیسم دموکراتیک مبارزه میکند.
ما مخالف تبعیض طبقاتی، جنسیتی، ملی-قومی، نژادی و مذهبى هستیم و علیه
آنها مبارزه مىکنیم. میدان عمل اجتماعی ما، جهان سرمایهداری و جامعهٔ
سرمایهداری ایران است که در آن مبارزهٔ طبقاتی امری است عینى و واقعى.
ما در مبارزهاى که هماکنون در نظام سرمایهدارى جهانى میان کار و
سرمایه در جریان است، در جانب کار قرار داریم. دفاع از حقوق صنفی و
سیاسی و مطالبات کارگران و زحمتکشان و خواستههای دموکراتیک طبقهٔ متوسط
جدید کشور ما خصلت نمای برنامهٔ ما است. ما خود را سازمان چپ دموکرات و
سوسیالیست میدانیم.” (نقل از سایت سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، ۱
ماه مه ۲۰۱۳)
در مقابلِ این ارزیابی، در سند “راستاهای
عمومی برنامهٔ حزب چپ ايران (فدائيان خلق)” بخش دیدگاهها و ارزشها
میخوانیم: “ما بخشی از جنبش تاریخی چپ ایران و جهان هستيم و ضمن
ارجگذاری بر دستاوردهای اين جنبشها و با نقد نظری و تجربی آنها،
بهره گيری از اندیشههای کارل مارکس، ميراث جریانهای سوسياليستی، و
انديشه پردازان چپ و ترقی خواه، بر اين باوريم که سوسیالیسم با دموکراسی در
هم تنيده و سوسیالیسم از نظر ما، محصول روندی است آگاهانه برای دستیابی
به جامعهٔ آزاد و انسانی که بر بستر رشد نیروهای مولّد، تغییر و تحول در
مناسبات تولیدی و مبارزهٔ اجتماعی علیه بهرهکشی و در راه تثبیت و گسترش
ارزشهای سوسیالیستی شکل میگیرد.”
از آنجاکه در فراز نقل شدهٔ اخیر از جنبش
جهانی کارگری و کمونیستی نامی برده نشده است، برای خواننده روشن نیست که
منظور تهیهکنندگان سند از “جنبش تاریخی چپ ایران و جهان” کدام جنبش است، و
این جنبش چه خصلتها و ویژگیهایی داشته و دارد که رفقا بر آن ارج
میگذارند. در همینجا میخوانیم که حزب چپ ایران (فدائیان خلق) معتقد است
که: “سوسیالیسم از نظر ما، محصول روندی است آگاهانه برای دستیابی به جامعهٔ
آزاد.” البته مشخص نیست که کدام نیرو تا کنون معتقد بوده است که سوسیالیسم
محصول روندی غیرآگاهانه است و از این روی لابد ضروری است تا با این تفکر
کهنهگرا خط کشی کرد؟ و نکتهٔ دیگر اینکه بالاخره برای خواننده روشن
نمیشود که هدف نهایی چیست؟ آیا هدف نهایی استقرار نظام سوسیالیستی در
مقابل سرمایهداری است، یا آنطور که سند میگوید هدف فقط “تثبیت و گسترش
ارزشهای سوسیالیستی” در جامعهٔ سرمایهداری است؟
در تمام سند به مبارزهٔ حادّ طبقاتی در سطح
ایران و جهان (که در سند قبلی از آن به منزلهٔ امری واقعی و عینی یاد شده
بود) اشارهای نشده است و درعینحال روشن نیست که آیا تنظیمکنندگان سند به
وجود سرمایهداری انحصاری و امپریالیسم و نقش ویرانگر آن در تحمیل جهانی
شدن نولیبرالی به جامعهٔ بشری اعتقاد دارند یا نه.
سند مذکور بدون آنکه سیمایی روشن از جهان در
قرن بیستویکم ارائه دهد، در تلاش برای تعریف جهانی شدن این ارزیابی را
ارائه میدهد:”جهانی شدن، مشخصهٔ اصلی دوران ماست و در همهٔ ابعاد حيات
بشری جريان دارد. طی اين فرآيند ارزشهای جهانشمولی همانند صلح، آزادی،
برابری، دموکراسی، حقوق بشر، و همبستگی بيش از پيش به ارزشهای مورد پذيرش
در سطح بين المللی تبديل میشود. جهانیشدن میتواند دستاوردهای بزرگی در
خدمت به جامعهٔ بشری و در راستای آرمانها و ارزشهای انسانی داشته باشد و
فرصتهای جدیدی را در اختیار همگان قرار دهد.”
تنظیمکنندگان سند بدون آنکه از این جهانی
شدن انسانی و مدینهٔ فاضلهٔ ایجاد شده در پرتو آن کوچکترین نمونهای ارائه
دهند، بلافاصله با قلمی دیگر مینویسند:”اما سلطهگری دولتهای بزرگ،
انحصارات بینالمللی و بهویژه انحصارات مالی بینالمللی، و سپردن فرآیند
جهانی شدن به بازار بهعنوان تنها ساماندهندهٔ روندها، این فرصتها را در
معرض خطر قرار میدهد. نتیجهٔ جهانی شدن نولیبرالی، از جمله تمرکز بخش هر
چه بیشتری از دارایی جهان در دست یکدرصد ثروتمندترین جمعیت آن است.” آیا
بر این اساس بالاخره مشخصهٔ اساسی دوران ما جهانی شدن نولیبرالی است؟ و اگر
چنین است، وظیفهٔ نیروهای چپ در مقابل این جهانی شدن چیست؟
یکی دیگر از دیدگاههای کلیدی “چپ نو” در
سالهای اخیر، نفی پدیدهٔ تحولات اجتماعی و امکان تحقق انقلاب به مثابه یکی
از راهکارهای مؤثر در تغییر بنیادی ساختارهای سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی
جامعه است. البته این “نفی” امری جدید نیست. رفقای فدایی در جریان انقلاب
بهمن ۵۷ نیز منکر وقوع انقلاب بودند و با استفاده از کلماتی مانند “قیام”،
“خیزش”، و جز اینها، تلاش میکردند تا از ادبیات تودهای برای تعریف آنچه
در بهمن ۵۷ رخ میداد استفاده نکنند.
در نمونهای دیگر، در مقالهای با عنوان “در
ضرورت تشکیل حزب چپ دموکرات، فراگیر و تأثیر گذار”، نوشتهٔ ماشاالله سلیمی
و منوچهر مقصودنیا- که در اردیبهشت ۸۵ و پیش از تأسیس حزب چپ ایران
(فدائیان خلق) نوشته شده است- میخوانیم:”سازمان ما، سالهاست که شعار
ضدامپریالیستی مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرگردگی امپریالیسم آمریکا را
کنار گذاشته است، اما در عمل و در رابطه با چگونگی مناسبات بینالمللی و
سیاست خارجی سازمان و بهویژه در مورد آمریکا، وجه تعدیل شدهٔ دیدگاه فوق
کماکان تعیینکننده است. تزهای استراتژیک ارائه شده از سوی ما ضمن
فاصلهگیری از آن سیاست، تلاش اولیهای بود برای دستیابی به یک سازمان چپ
دموکرات، فراگیر، و تاثیرگذار. فکر میکنیم این میتواند هدفی باشد که
تمامی نیروهای چپ، با توجه به تغییرات فکری- نظری و سیاسی شکل گرفته در
درون طیفهای مختلف آن، بهصورت جدّی و فعال پیش روی خود قرار داده و با
بحث و بررسی همهجانبه به نتیجهگیری عملیای برای دستیابی به آن برسند.”
از جمله ویژگیهای مهم دیگر این چپ دموکراتیک: “پذیرش رفورمیسم اقتصادی در
راستای گسترش عدالت اجتماعی بهجای انقلاب اجتماعی. بهجای سیاست حذف، تلاش
برای ایحاد توافقی دموکراتیک در سطح ملی، بین نیروهای دموکراتیک جامعه، و
کنار گذاشتن سیاست لنینیِ نابود کردن طبقات و اقشار غیرپرولتری…” (نقل از
سایت “اخبار روز” http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=2561)
در اظهار نظر رهبران “چپ نو” که بخش عمدهٔ
آنان از سازمان فدائیان خلق (اکثریت) به حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
رفتهاند، برداشتهایی جالب دربارۀ کهنه شدن نظریهٔ “انقلاب” است، از جمله
میخوانیم: “…طرفداری از انقلاب اجتماعی عملاً موضوعیت خود را از دست
داده است.” یا “مبارزهٔ طبقاتی” پایان یافته است، یا “دولت” دیگر دستگاه
سرکوب طبقات نیست، و “اساس هدف و برنامه ما باید تنها حول محور اصلاح
سرمایهداری متمرکز باشد”. “چپ نو” دائماً باید سیمای خود را تغییر دهد و
همرنگ زمانه سازد و گرنه ممکن است مثل “سیمای حزب توده ایران” کهنه شود.
(نگاه کنید به نشریهٔ “کار”، شمارههای ۱۷۲، ۲۰۶ و ۲۰۷)
در سند نخستین کنگرۀ حزب چپ ایران (فدائیان
خلق)، بنا به اعتقاد این دوستان، در برابر این پدیده قرار داریم که دوران
انقلابهای اجتماعی به پایان رسیده است و در واقع فقط از راه اصلاحهای
تدریجی، البته با شرکت طبقهٔ کارگر و نیروهای اجتماعی گسترده، میتوان به
تغییر و تحولهای بنیادین در کشور دست یافت.
پس از گذشت نزدیک به سه دهه، هنوز برای
هواداران “چپ نو” روشن نیست که بالاخره جهان را از چه دریچهای میبینند یا
باید ببینند. چگونه ممکن است نیرویی که هنوز برای خودش هم روشن نیست در
کجای مبارزهٔ دشوار و پُرپیچوخم اردوی کار در مقابله با سرمایهداری جهانی
ایستاده است، بتواند به حزب سراسری چپ ایران تبدیل شود و قدرت آن را داشته
باشد که جایگزین “دموکراتیک” نیروهای آزادیخواه میهن ما در برابر رژیم
استبدادی و ضد مردمی ولایت فقیه باشد.
این سردرگمی فکری و نظری حتی از چشم
طرفداران خود حزب چپ نیز پنهان نمانده است. فرخ نگهدار، در مصاحبهای با
سایت “به پیش” (۱۹ فروردین ۹۷) پس از برگزاری کنگرهٔ وحدت و تأسیس حزب چپ
ایران (فدائیان خلق)، ضمن تاریخی دانستن این رویداد در زندگی چپ ایران از
جمله میگوید:”تار و پود سند دیدگاه و ارزشهای مصوّب کنگرهٔ مشترک نیز
نشان میدهد که نهتنها هنوز پاسخ بسیاری از سؤالها برای ما روشن نیست،
بلکه در مواردی هنوز ما مطمئن نیستیم که حتی پرسش را بهدرستی طرح
کردهایم. سند دیدگاهها، و نیز مباحث کنگره، نشان میدهد که اختلاف نظرها
روی ماهیت سرمایهداری و چگونگی پاسخ ما به روندهای اقتصادی موجود هنوز
آرام یافته نیست… برخی رفقا در کنگره میگفتند در روند جاریِ جهانی شدن،
دیدگاههای نئولیبرال غالب است. آنها خواهان جهانی شدن از نوع دیگر بودند.
در اینجا خوب است توجه کنیم که حزب چپ در ایران با تناقض احزاب چپ اروپایی
مواجه نیست. بخش بزرگی از طبقهٔ کارگر در اروپا و آمریکا از جهانی شدن
بازارهای ۴گانه زیان میبیند و به راست افراطی میپیوندد. طبقهٔ کارگر و
زحمتکشان ایران از روند جاریِ جهانی شدن، بر خلاف بخش عمدهای از طبقهٔ
کارگر در اروپا و آمریکا، از همپیوندی بیشتر اقتصاد کشور با بازارهای
جهانی بیشتر سود خواهد برد و کمتر صدمه خواهد دید.” (نگاه کنید به سایت “به
پیش” https://bepish.org/node/1041).
یک سال پس از تشکیل حزب چپ ایران (فدائیان
خلق)، دلیل ناروشنیِ سیاست و هویت این حزب را میتوان در مصاحبهٔ سایت “به
پیش” با اشرف روزبه مرادی (۲۹ خرداد ۹۸) بهروشنی مشاهده کرد. او در مورد
هویت حزب چپ ایران (فدائیان خلق) و نیروهای تشکیلدهندۀ آن میگوید: “به
نظر میرسد چهار جریان مختلف در حزب مشغول فعالیت، رقابت و مبارزهاند.
جریان غربگرای طرفدار نئولیبرالیسم (سوسیالدموکراسی راستگرا)، چپِ
ملیگرای دموکراتیک (سوسیالدموکراسی میانه و رادیکال)، نیروهای مارکسیست و
مارکسیست-لنینیست (کمونیستها و سوسیالیستها)، و چپنماهای هوادار اصلاح
حکومتِ جمهوری اسلامی (بخش سکولار هواداران اصلاحطلبان استمرارطلب)… در
خودِ حزب چپ هم فراکسیونهای ضمنیِ فعالْ هر کدام ایدئولوژیِ سیاسی خود را
دارند و غیرایدئولوژیک نامیدن حزب چپ ایران، مانع وجود چنین ایدئولوژیهایی
نیست. حزب چپ نمیتواند ایدئولوژی واحدی را سرمشق خود قرار بدهد، چون چند
گروه با چند ایدئولوژی در آن زیست میکنند” (نقل از سایت “به پیش”
https://bepish.org/node/2134).
اینکه چگونه میتوان چنین طیف گستردهای از
نظرهای متضاد را حتی درون جبههای واحد بهمنظور مبارزهای مشترک گرد هم
آورد خود جای سئوال جدّی دارد چه رسد به آن که بتوان این طیف گستردهٔ
نظرهای متضاد را در حزبی واحد جمع کرد.
قرن بیستویکم و وظایف نیروهای چپ انقلابی: مبارزه ادامه دارد
اسناد ششمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران روشن
میکند که “جهان بینی حزب تودهٔ ایران، حزب طبقهٔ كارگر و زحمتكشان ایران،
بر پایهٔ اندیشههای علمی ماركسیسم-لنینیسم بنا شده است، و هدفهای دور و
نزدیک، و مشی سیاسی و سازمانی آن، از انطباق خلاق این جهانبینی علمی و
انقلابی بر شرایط ویژهٔ جامعه ایران ناشی میشود. حزب تودهٔ ایران، بنا به
ماهیت طبقاتی، و خصلت میهندوستانهٔ خود، به اصل همبستگی جهانی كارگران و
زحمتكشان پایبند است، و اعتقاد دارد كه میهندوستی و همبستگی جهانی مبارزان
راه رهایی طبقهٔ كارگر و زحمتكشان یدی و فكری، با یكدیگر پیوندی
جداییناپذیر دارند.”
بهگمان ما، مارکسیسم-لنینسیم قرن بیستویکم
عصارۀ یک سده مبارزهٔ دشوار و پُرفراز و نشیب طبقهٔ کارگر برای رهایی از
زنجیرهای سرمایهداری است. این مجموعه، ابزار نیرومند مبارزهای است که در
مرکز آن نه بازگشت به گذشته و تکرار طوطیوار و بیمحتوای این یا آن
نقلقول خارج از متن، بلکه حرکت به جلو با کولهباری انباشته از تجربههای
گرانبها، و پیروزیها و شکستهاست. مهمتر از همه، این باور است که باید
جایگزینی در مقابل سرمایهداری جهانی بنا کرد.
در سالهای اخیر، بهویژه در پی فروپاشی
دولتهای سوسیالیستی در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی، دستگاههای
تبلیغاتی سرمایهداری مردم را به پذیرش نظم نوین جهانیِ خود فرا
خواندهاند، نظمی كه در آن انحصارهای سرمایهداری تعیینكنندهٔ سرنوشت بشر
خواهند بود. پیام این كارزار روشن بوده است: مبارزهٔ طبقاتی در جهان پایان
یافته است، سوسیالیسم مدینهٔ فاضلهای دستنیافتنی است، بشریت سرنوشتی جز
قبول سرمایهداری ندارد، و سر آخر اینکه آنانی كه هنوز سوسیالیسم را تبلیغ
میکنند كهنهاندیشان جزمگراییاند كه از قافلهٔ تمدن عقب ماندهاند. در
این مجموعهٔ ارزشی و بهاصطلاح نظم نوین سرمایهداری، بهرهکشی، نابرابری،
بیعدالتی و ظلم بخشهای جداییناپذیر و طبیعی زندگی بشری دانسته میشود
كه باید به آنها تن در داد. همچنین، در سالهای اخیر در زمینهٔ بهاصطلاح
انسانی کردن چهرهٔ سرمایهداری- چه از سوی نوکاشفان سرمایهداری و چه از
سوی مبلغان این نظام طبقاتی- تلاشهایی فراوان صورت گرفته است که با سقوط
نظام بانکی و عیان شدن ماهیت ضدمردمی انحصارهای سرمایهداری در سال ۲۰۰۸
این تلاشها همگی نقش بر آب شد.
به اعتقاد ما، همانطور که در برنامهٔ ششمین
کنگرۀ حزب بهروشنی تصریح شده است، پاسخ کمونیستها به این
نظریهپردازیهای ”بکر“ اما به كهنگیِ خود نظام سرمایهداری، روشن و قاطع
است: مبارزهٔ بشر برای رهایی از استثمار و بیعدالتی و دستیابی به آزادیِ
واقعیِ كار از بندهایِ سرمایه،مبارزهای است عینی كه خارج از ذهن این یا آن
نظریهپرداز در جوشش و پویش دائمی است. دیالکتیک حركت جامعهٔ بشری كه در
گذر هزاران سال تكامل از یک صورتبندی به صورتبندی دیگر را شاهد بوده است،
دلیلی انكارناپذیر بر عینی بودن این روند و ادامهٔ آن بهرغم تحولهایی
است كه برخی نظریهپردازان سرمایهداری میخواهند آن را به منزلهٔ پایان
تاریخ به تودهها- كه موتور عظیم این حركت جهانیاند- قالب كنند.
کمونیستها تحولطلبان واقعی و پیشاهنگان اصیل پیشرفت جامعهٔ بشری به سمت
برقراری جامعهٔ غیرطبقاتیاند. در طول سدهٔ گذشته، كمتر حركت یا تحول
مترقی اجتماعی را میتوان یافت كه بر اثر نفوذ اندیشههای ماركسیستی انجام
نگرفته باشد. از مبارزه برای آزادی و برابری زنان و حركت به سوی صلح و نجات
جهان از خطر نابودی با سلاحهای هستهیی گرفته تا مبارزه برای رهایی صدها
میلیون انسانی كه در بندهای استعمار اسیر بودهاند، همگی بخشی از كارنامه
درخشان و پرافتخاری است كه کمونیستها بهحق به آن میبالند.
برخلاف کسانی که متأثر از گذشتهشان راه
“نجات چپ” و “موضوعیت داشتن” آن را در تعریف “هویتی نو” میبینند که عصارۀ
آن، مرزبندی با جنبش جهانی طبقهٔ کارگر و مبارزهٔ تاریخیاش با
سرمایهداری انحصاری و امپریالیسم جهانی، یعنی عامل اصلی فقر، عقبماندگی، و
ویرانی خطرناک محیط زیست است، حزب ما خصلت و مضمون اساسی دوران کنونی
جامعه بشری را دوران گذار از سرمایهداری جهانی شده و عمیقاً انحصاری به
صورتبندی اجتماعی-اقتصادیای انسانی و مترقی، یعنی صورت بندیای میداند
كه در آن جامعه از بندهای استثمار انسان از انسان رها شده و زمینههای عملی
شدن عدالت اجتماعی بر پایهٔ از بین رفتن نظام طبقاتی پدید میآید. دوران
كنونی ما دوران تحولهای عظیم در عرصهٔ فنّاوری، دوران پیشرفتهای بزرگ و
سرنوشتساز علمی، و دوران رشد بیش از پیش آگاهی اجتماعی بشر در مسیر بنا
كردن جامعه و دنیایی نوین است. با سردرگمی نظری و سیاسی نمیتوان طبقهٔ
کارگر و نیروهای اجتماعی ایران و جهان را برای مبارزهٔ دشوار و بغرنجی که
در جریان است سازماندهی و بسیج کرد. تجربهٔ تغییر و تحولهای دو دههٔ اخیر
در میهن ما و ارزیابیهای نادرست نیروهای “چپ نو” از ماهیت رژیم ولایت
فقیه و نظام سیاسی حاکم بر کشور ما و تبلور آن در شعارهایی همچون
“رفراندوم”، “وفاق ملی”، “اصلاحات تدریجی”، “انتخابات آزاد” (آن هم در
شرایط ادامۀ حاکمیت رژیم ولایت فقیه)، “انتخاب میان بد و بدتر”، و درواقع
باور داشتن به امکان استحالۀ رژیم، شعارهایی که اثر آنها را همچنان در
موضعگیریها و سندهای سیاسی حزب چپ ایران (فدائیان خلق) میتوان مشاهده
کرد، نشان داده است که نداشتن و استفاده نکردن از ابزار دقیق و علمی بررسی
حوادث اجتماعی چه دشواریهای عملی بنیادینی را در تعیین تاکتیک و استراتژی
مبارزاتی پدید میآورد. زندهیاد رفیق احسان طبری در همان نوشتهٔ ”در
رُبایش آتش“ که پیشتر به آن اشاره شد، از قول ”گوته“ تئوری را خاکستری و
درخت زندگی را همیشه سرسبز میداند. درک دوران و مرحلهٔ رشد جامعۀ بشری و
تنظیم و تدقیق برداشتهای نظری بر پایهٔ پیشرفت علوم اجتماعی و طبیعی
همواره مدّ نظر تودهایها بوده و است. برای ما، آینده بشر محصول رویش
خودبهخودیِ حال نیست، بلکه نتیجهٔ آفرینش فعال و مبارزهٔ انسانها در
شرایط کنونی است.
ما با این نظر که چپ ایران باید خود را از
پراکندگی و چند دستگی رها سازد موافقیم، ولی جمعآوری گروههای دارای
اندیشههای متضاد، و از جمله آنها که به آرمانهای زحمتکشان اعتقادی
ندارند، در درون یک ظرف را راه تحقق این امر مهم و درنگناپذیر نمیبینیم.
نمیتوان مدافعان سرمایهداری نولیبرال و هواداران حکومت ولایی جمهوری
اسلامی را در کنار مبارزان راه آزادی و عدالت و حقوق زحمتکشان جامعه و
معتقدان به جنبش چپ ایران و جهان قرار داد و از آن “حزبی نو” و “چپ” پدید
آورد.
ما همچنان بر این اعتقادیم که گام نخست در
راه اتحاد و وحدت نیروهای چپ ایران (با درک تنوع نظری-سیاسی موجود در میان
آنها) رسیدن به نقاطی مشترک در روند پیشبُرد مبارزه بر ضد رژیم ولایت
فقیه، بستر سازی برای تحول های ملی دموکرتیک در میهن و برپایی ساختارهایی
دموکراتیک برای حرکت و عمل مشترک در این عرصه است.
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۸۱، دوشنبه ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۸
قانون “میانگینِ زرّین” از نظرِ منطقِ علمیِ امروزین یعنی:
یافتنِ بهترین تناسبِ ممکن در هر لحظۀ معیّن بین دو قطبِ متضادِ دیالکتیکی، بدونِ مطلق کردن یا مسکوت گذاشتنِ هیچ یک از قطب ها
یکی از چهره های اساطیر یونانی “نِه مِه زیس” nemesis)) است که وی را می توان الهۀ انتقام ومکافات دانست. به نظر یونانیان باستان، کسی که آیین های خدایان را نقض می کرد و آن که از فضیلت روی برتافته، دچار کبر و غرور می شد، این الهۀ سنگ دل ولی عادل، این دخترِ Nox (الهۀ شب)، بلیۀ خود را بر وی نازل می ساخت. چنین کسی می توانست فردی باشد یا خلقی. یونانیان بر آن بودند که زوالِ اقوامِ گذشته، همه، کارِ نِه مِه زیس است، زیرا بر خود غرّه شده، در تباهی غوطه زده، آیین های خدا و فضیلت را زیر پا هِشته بودند. هر خلقی به ناچار در جادۀ هستیِ خود با نِه مِه زیس دیداری نکبت خیز دارد. سر ویلیام واتسن [پزشک و دانشمند و شاعر انگلیسی قرن18م] در یک منظومه می گوید:
“راه ها گرچه پیچاپیچ و تاریک
ولی گام های نِه مِه زیس چه مطمئن است.”
(Europe at the Play)”And though circuitous and obscure The feet “Nemesis” how sure”
این همان اصلِ حتمیِ وجودِ “مکافات” در طبیعت است که در معتقدات شرقی ما نیز ریشه های فراوان دارد و از آن جمله نظامی گنجوی می گوید:
به چشمِ خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جایِ موری، مرغکی راه
هنوز از صیدِ منقارش نپرداخت
که مرغِ دیگر آمد کارِ او ساخت
چو بد کردی مشو ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
فضیلت از نظر متفکران باستان، مراعاتِ حدّ تعادل بین افراط و تفریط بود. افراط، به معنای فزون تر از حدّ ضرور و تفریط، به معنی کمتر از حدّ خواستن است. مثلا اگر کسی بیش از حدّ معین و ضرور شجاعت به خرج دهد، کارش به تهوّر و بی پروایی [و ماجراجویی] می رسد که دیگر فضیلت نیست و اگر این شجاعت را کم تر از حدّ معیّن و ضرور داشته باشد، کارش به ترسندگی و هراسندگی می رسد و به قول شاعر:”هراسنده مردم نیارزد به هیچ”. کلیۀ صفاتِ نیک، بدون استثنا، حدّ و اندازه ای دارد که فراتر از آن، موجب “استحالۀ کیفیِ” آن صفت می گردد، یعنی از فضیلت به رذیلت مبدل می شود و به احتمال قوی مفهومِ “اندازه” (Masse) در فلسفۀ هگل به معنای “مرزِ تحوّلِ کیفی” از این مفهوم کهنه ترِ اخلاقی و اسطوره ای مُلهَم شده است. این مطلب را بدون تحقیقِ خاص و بر پایۀ حدسِ منطقی می گوییم.
امّا این حدّ اعتدال از آنجا که میان دو خطِ مُجانبِ افراط و تفریط (فَرابود و فُروبود) قرار داشت، “میانگینِ زرّین” یا به قول هوراس، شاعرِ رومی “aurea mediocritas” نام یافته بود. مثال های عربیِ “خَیرُالاُمور اوسَطِها” [3] و “خَیرُالاُمور اَحمَدِها مُسغبته” با همین مفهوم ارتباط دارد. بهترین کارها، کارهای میانگین است، کارهایی است که پایانش نیک است.
تمام این مطالب که یونانیان باستان آن را به زبان “اساطیریِ” خود بیان می داشتند، ثمرۀ تجربه بود. درباره اسطوره یا “میت” [myth]، بررسی های عالمانۀ فراوانی شده و از زمان تحلیلِ “زیگموند فروید” از توتِم ها و تابوها در طوایفِ بدوی [ر. ک به کتاب توتم و تابو (Totem and Taboo) اثر مهّم فروید، پدر علم روانکاوی]، تا کنون در این باره پی کاوی های فلسفی و تحقیقی بسیار انجام گرفته است. نکته ای که همیشه نظر اینجانب را جلب کرده و اسطورۀ نِه مِه زیس” یک نمونۀ آن است، غِناءِ عجیبِ چهره ها یا ایماژهای اسطوره ای حتی برای بیان مباحثِ پیچیدۀ فلسفی است.
خوشبختانه، در فارسی ترجمۀ کتابِ پر مطلبِ “پیر گریمال” (Pierre Grimal) به نام فرهنگ اساطیر یونان و روم (ترجمه دکتر احمد بهمنش) را در دو جلد داریم و کسی که طالب این مبحث است می تواند این کتاب را بخواند و از غنای حیرت آور اساطیر یونانی که خود زبانِ وسیعی برای بیان پدیده ها و آیین های طبیعت و جامعه است، تصوّری به دست آورد.
با وجود گستردگی اساطیر هندی و ایرانی و نوردیک و ژرمنی و سِلتی و اساطیر سرخ پوستان برّ جدید و غیره، اساطیر یونان از جهت مضمون و آراستگی نظیری ندارند و در کنار فلسفه و منطق و هنر یونان باستان، این هم پدیده رازآمیز دیگری است که در تمدّنِ “هلاد”، در تمدن یونانِ قدیم تجلّی کرده است.
به نظر اینجانب، توضیح این پدیده های رازآمیز را باید در موقعیت زمانی- مکانی سرزمین اصلی و شبه جزیره پلوپونز و کوچ نشین های یونانی از جنوب شبه جزیرۀ ایبری و ایتالیا تا آسیای صغیر و کریمه و قفقاز دانست که از آن جمله، این تمدن در دریاهای اژه و ایونی و هلسپونت و در ده ها و ده ها جزیره بزرگ و کوچک پراکنده بود و با مصریان، فنیقی ها، سکاها، کارتاژها، اتروسک ها، مادها و پارس ها و بسیاری اقوام دیگر وارد رابطۀ بازرگانی و بده بستانِ فرهنگی شد. تمدن های یونانی تروا و میسن و کرت (مینوس) پایه های آن تمدنِ خیره کننده ای را گذاشتند که در آتن و اسپارت زبانه زد و فروغی بزرگ در جهان انسانیّت پدید آورد، مانند اخگرِ زندگی که گویند از شعلۀ آسمان جدا شد.
یونانی ها عملا از این مجاری و سپس مستقیم به کمک کشتیرانی و معامله تجاری و سفرها، از راه مصر و فنیقیه و اقوامِ بخش شرقیِ آسیای صغیر، بسیاری دستاوردهای فرهنگی بین النهرین و ایران و تا میزانی هند را به خود جذب کردند.
اقوام یونانی اجزای این تمدنِ ترکیبی (سنکرتیک) را در انبیقِ جادویی خود جوشاندند. نخست از آن، میتولوژی خود را با خدایان و نیمه خدایان و نیمه انسان ها و تیتان ها و قهرمانان و پهلوانان گسترده تر ساختند و در حماسه های هومر و هژیود و در تراژدی های آشیل و اوری پید بود که چهره های اسطوره ای، ژرفا و تابشی فراوان یافت و ساخته تر و پرداخته تر گردید. سپس گام بر بام تجریدهای علمی و منطقی و ریاضی هِشتند و در دوران سوفسطائیان و فلاسفه، آن چنان ارثیۀ فرهنگی پدید آوردند که ما تا امروز خود را بدان نیازمند می یابیم. یونانیان به آغازگر واقعی فلسفه و علم و هنر انسانی بدل شدند و به جای غول های اساطیری، غول های واقعی و انسانی در هر زمینه پدید آوردند. بعدها این گسترش “تئوگونی” (یزدان شناسی) یونانی، در مراکزی مانند اسکندریه و سپس در امپراطوری رم ادامه یافت و کاخِ رفیعِ اساطیرِ یونان سر به عَیّوق [آسمان] کشید.(1)
به الهۀ “نِه مِه زیس” باز گردیم.
اگر این مفهوم اساطیری را بخواهیم به زبان منطق علمی امروزی بیان کنیم، باید بگوییم: نقضِ قوانینِ عینیِ طبیعت و جامعه، شخص را “مجازات می کند”. بدین معنی که شکست و اختلال و عوارض نامطلوب به بار می آورد. یکی از فلاسفه به درستی و به کوتاهی می گوید: “اختیار یعنی جبرِ شناخته شده”. شما زمانی آزاد و مختار در عملِ خویشید که قوانینِ جبریِ طبیعت و جامعه را بشناسید و آن ها را به کار گیرید. “اختیاری” که بر جبرِ شناخته شده مبتنی نباشد، خودسری است و الهۀ “نِه مِه زیس” که پاسدارِ قوانین است، شما را مجازات می کند.
در اساطیر ملل دیگر نیز چهره هایی از این قبیل دیده می شود و تعجبی نیست، زیرا اساطیر، دین و فلسفه و جادو و عرفان و اصول اخلاقی و دیدهای ذوقی و هنری را در “بازتاب هایِ پنداری” (که همان چهره های اسطوره ای است) یک جا همراه می کردند. اسطوره، پرداختِ ناخودآگاه و هنریِ واقعیّت است و هر آنچه که در درونِ واقعیت است، در این پرداختِ ناخودآگاه منعکس می گردد. در نزدِ مصریان، الهۀ “مه آت” دختر یا مادرِ “رع” در عین حال نمودارِ عدل و صحّت و درستی است. در نزد هندی ها “مایا” (پندارِ جهان) و ایرانیان “شیده” (مهر) و در نزد چینی ها “دائو” (راه، نظم) این مفهوم را منعکس می کنند.
این که یونانیان آسیای صغیر به ویژه در دوران سلسله مصری “سائیت” ها با مصریان رابطه داشتند و طالس ملطی به مصر سفر کرده و این که آن ها هندسه و نجوم و “کائنات جو” و طبّ را از مصریان آموخته و پادشاهان قوم “هیت” (که در آسیای صغیر همسایۀ دیوار به دیوارِ یونانی ها بودند) از قرن 13 ق. م. پزشکان مصری داشتند، مطالبی است مسلم و حتی خود یونانیان مانند هرودوت و افلاطون به آن ها اشاره کرده اند. این نیز ثابت است که در دوران حملۀ آسوری ها به مصر، مصریان دانشِ نجومِ بابلی را از آنان آموختند. لذا حتی روایات تاریخ چیزهایی را نشان می دهد و نیاز به حدس نیست و منطقا هم قابل پذیرش است که درآمیزیِ فرهنگ های اساطیری، هم چهره ها، و هم معانی و مفاهیم همانند ایجاد کنند. (2)
بحث را در مجرای دیگری از همین باب یعنی مسئله فضیلت که حدّ وسطِ افراط و تفریط یا میانۀ طلایی یا میانگینِ زرّین (aurea mediocritas به قول هوراس) است، دنبال کنیم.
میانگینِ زرّین که یونانیان آن را راه فضیلت می دانستند، در فلسفه به اشکالِ مختلف تکرار شده و حتی در مباحثِ علمی- منطقیِ امروزی تکرار می شود. صحیح ترین شیوۀ عمل، مراعاتِ تناسب بین دو قطبِ متضادّ دیالکتیکی است که اگر هر یک را مطلق کنید، دچار عوارض می شود. مثلا در امور سازماندهی اجتماعی، مرکزیت و دمکراسی دو قطبِ متضادِ دیالکتیکی است که در هر لحظۀ تاریخی، یکی از آن ها عمده است، بدون آن که دیگری از صحنه به کل خارج شود. مطلق کردن هر یک از آن ها موجبِ یک سلسله پیامدهای نامطلوب می شود.
امّا از نظرِ منطقِ علمی، “میانگینِ زرّین”، یک خطّ مستقیم بین دو خطِ موازی و مُجانب نیست، بلکه خطِ شکسته ای است که به “اقتضای موقع”، گاه به سویِ چپ (فرضا دمکراسی) و گاه به سویِ راست (فرضا مرکزیت) میل می کند و باید میل کند.
چگونه می توان تشخیص داد که باید مسیر را نسبت به محورِ مرکزی، به سوی چپ یا راست عوض کرد؟ این را خودِ زندگی “آژیر می دهد”. وقتی شما افراط کنید، اولین آثارِ اختلال و برهم خوردنِ تناسب، جایی و به گونه ای بروز می کند. همین طور وقتی تفریط کنید.
لذا قانون میانگینِ زرّین” از نظرِ منطقِ علمیِ امروزین یعنی:
یافتنِ بهترین تناسبِ ممکن در هر لحظۀ معین بین دو قطبِ متضادِ دیالکتیکی بدون مطلق کردن یا مسکوت گذاشتنِ هیچ یک از قطب ها.
اندیشۀ انسانی که در تماس با واقعیت (یعنی در عمل) قانونی را لمس می کند، وقتی هنوز به وسایل امروزی مجهز نیست، آن را با یک “اسطوره” (مثلا نِه مِه زیس) بیان می دارد و وقتی مجهز شد، آن را به نحوی که ما فرمول بندی کردیم ، ارائه می کند و برای رسیدن از آنجا تا اینجا باید نزدیک به سه هزار سال راه بپیماید!
به هر صورت بر حذر باشیم که با نقضِ قوانینِ عینیِ تکامل، با عدم مراعاتِ تناسبِ ضرور بین دو قطبِ دیالکتیکی در یک پدیده (مانند مرکزیت و دمکراسی، مبارزه و سازش، کار و آسایش، جسارت و احتیاط و هزاران قطبین دیگر) خود را با الهۀ خشماگینِ “نِه مِه زیس” رو به رو نکنیم. نظامی گوید:
درشتی و نرمی به هم در، بِه است
چو رگ زن که جرّاح و َمرهَم نِه است
……………………………………………….
پی نوشت ها:
(1) اساطیر یونانی بعداز رومی ها، در دوران سده های میانه، به ویژه دردوران های اخیر، قرن های 16 تا 18 باز هم مورد توجه و پرورش و گسترش قرار گرفت. لذا باید توجه داشت که این اساطیر باشکوه، محصول امکنه و ازمنه است و از نخستین روز چنین کامل و خوش پیوند از خیال زاییده نشد.
(2) خدایان مصری مانند رع، تت، هروس، ازیریس، و غیره، همه دارای معادل های یونانی- رومی هستند. علت آن است که منبع اسطوره آفرینی میتوپوئه تیک مانند منبع دین، فلسفه، علم و همۀ اشکال معرفت، واقعیت جهان خارج است.
[3] [عبارت مشهور”خَیرُالاُموراوسَطِها” (بهترینِ هرچیز و هر کار، حدّ میانه است) درمنابع متعدّد اسلامی یعنی در احادیت و روایات نقل شده از پیامبر و ائمه و مضمون آن نیز در کتاب قرآن آمده است. از جمله در این روایت: هنگامی که هارون الرشید در سفر حج به نزدیکی شهر مدینه رسید، بزرگانِ شهر به استقبال وی آمدند و در پیشاپیش آنها امام موسی کاظم که سوار بر قاطری بود. یکی از اطرافیان به درستی از او پرسید: این چه مَرکَبی است که سوار شده ای؟ با این مَرکب اگر بخواهی به فردی برسی، به او نخواهی رسید و اگر هم بخواهی از فردی بگریزی، قدرت آنرا نخواهی داشت! امام پاسخ داد: “این مَرکَب از تکبّرِ اسب های تیزرو پایین تر و از خواریِ الاغ های کندرو بالاتر است و خیرالامور اوسطها”.
و در کتاب قرآن نیز در سورۀ اسراء (آیه29: نه دستت را به خِسّت به گردنِ خویش ببند و نه به بخششِ بیجا یکباره بگشای) و نیز (آیه110: و نمازت را زیاد بلند و یا خیلی آهسته نخوان). البته در مثالِ “قاطر”، شاید یافتن میانگینِ زرّین مورد توصیۀ زنده یاد طبری یعنی پیداکردن بهترین تناسبِ ممکن در لحظۀ ضرور(تعقیب یا فرار) بین دو قطبِ متضادّ دیالکتیکی (اسبِ متکبّرِ تندرو و الاغِ ابلهِ کندرو) کار ساده ای نباشد مگر آنکه به قاطری مجهز باشیم که توانایی لازم را برای تبدیل قوای محرکه خود در لحظۀ ضرور داشته باشد!]
* مقالۀ فوق برگرفته از کتاب “پادشاه خورشید”؛ مشتمل بر مجموعه مقالاتی از زنده یاد احسان طبری می باشد که در سالهای60 تا 62 با نام مستعار “کاووس صداقت” در مجلۀ چیستا به سردبیری زنده یاد پرویز شهریاری به چاپ رسانده بود. کتاب مزبور در سال 1397به همت آقایان خسرو باقری و کورش تیموری فر در ایران گردآوری و با نام واقعی نگارندۀ مقالات، توسط “نشر پژواک فرزان” چاپ و منتشر گردیده است.
(کلیه توضیحات درون میله ها […] و پی نوشت [3] از ویراستار می باشد)
چرا اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک برای ایران؟ برخی مقدمات
اقتصاد سیاسیِ ملی- دمکراتیک از ویژگی خاصی
برخوردار است که آن را به تنها جایگزین برای اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی در
ایران بدل میسازد و میتواند شرایطی را در ایران ایجاد سازد که به بحران حاکم در
همه ی عرصه های زندگی اجتماعی پایان داده شود و زمینه عینی باز و نوسازی اقتصادی-
اجتماعی ترقی خواهانه را در ایران ممکن سازد.
چنین باز و نوسازی هستی اقتصادی- اجتماعی
دارای پیش شرط هایی است. شناخت جایگاه آنها در روند
تغییرات انقلابی از اهمیت درجه اول برخوردار است. دفاع از مضمون نبرد رهایی بخش
مردم میهن ما برای استقلال ملی یکی از عمده ترین پیش شرط ها را تشکیل می دهد.
رهایی و استقلال ملی در دوران
سلطه سرمایه مالی امپریالیستی در سطح جهان با باقی ماندن در سیستم وابستگی
اقتصادی- اجتماعی به اقتصاد امپریالیستی ممکن نیست. امپریالیسم میکوشد به کمک
سازمان های مالی خود، هژمونی سرمایه مالی را تحکیم سازد. دسترسی به این هدف بدون
حفظ انقیادگونه ی سلطه ی خود بر متحدان داخلی آن در کشورهای ٬٬جهان سوم٬٬ که ایران
یکی از آن ها است، ممکن نیست. متحدان داخلی برای ارتجاع امپریالیستی، مجریان برنامه
ی اقتصادی آن در ایران هستند. کلیت نظام سرمایه داری وابسته ی کنونی ایران است که
اجرای برنامه امپریالیستی- اسلامی نئولیبرالیسم را برنامه دولتی خود اعلام داشته
است.
لذا سرنوشت مبارزه رهایی بخش ملی در شرایط
کنونی در جهان با سرنوشت نبرد طبقاتی برای گذار از نظام سرمایه داری وابسته به
اقتصاد امپریالیستی در ایران گره خورده است.
پیروزی مردمی- دمکراتیک بر سلطه ی دو دشمن
خارجی و داخلیِ طبقه کارگر و دیگر لایههای زیر فشار و استثمار که زنان و خلق های
ساکن سرزمین تاریخی ایران ضعیف ترین حلقه های آن را تشکیل می دهند، بدون تصور روشن
و صریح برای ضرورت تحقق بخشیدن به پیش شرط دوم ناممکن است و با مشکلات
بسیار روبرو خواهد بود.
پیش شرط دوم پاسخ به این پرسش است که «چگونه
میخواهیم زندگی کنیم؟»
پاسخ محتوایی به این پرسش برای مبارزه موفق به
منظور تحقق بخشیدن به دو آماج آزادی و عدالت اجتماعی انکارناپذیر است. نبرد برای
مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه ایرانی عجین شده است با پیش شرط نبرد در
دفاع از محیط زیست. ایجاد رابطه ی عقلایی برای «سوخت و ساز میان انسان و طبیعت-
محیط زیست» که باید در تعادلی انسان و طبیعت دوستانه تحقق یابد، دومین پیش شرط
عمده را در نبرد ترقی خواهی مردم میهن ما ایران تشکیل می دهد..
رشد تکنولوژیکی ضروری آینده در ایران باید
همراه باشد با مصرف عقلایی منابع و مواد خام با هدف سپردن سرزمین همه ی خلق های
ایران به صورت بهبود یافته به نسل های آینده که مارکس و انگلس آن را وظیفه «پدران
خوب خانواده» اعلام کرده اند. از این رو، رشد تکنولوژیکی در روند باز و نوسازی
اقتصادی- اجتماعی ایران باید در خدمت تقلیل ساعات کار، برقراری تساوی حقوق زن و
مرد و خلق های ایران قرار داشته باشد.
وظیفه ی این سطور نشان دادن این ویژگی و
مستدل ساختن صحت درستی چنین ارزیابی است.
در کوتاه ترین بیان، تعریف اقتصاد سیاسی
ملی- دمکراتیک عبارتست از اقتصادی با برنامه مرکزی تنظیم و زمان بندی شده که در آن، رشد همه عرصه های
اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی- مدنیتی جامعه منظور شده و دست در دست یکدیگر حرکت و رشد میکند و توسعه می یابد.
تنظیم این برنامه اقتصادی توسط کارشناسان و
صاحب نظران با توجه به توان تخصصی و تجربه ی قابل توجه موجود در ایران هماکنون
ممکن است. باید ضرورت تنظیم برنامه شناخته و درک شود. شرایط چنین شناخت باید
توسط احزاب و سازمان های ذینفع و مسئول توضیح داده شده و با کارکردی مسئولانه و
سازنده نزد توده های مردم ایجاد گردد. در شرایط کنونی با برقرار آرامش نسبی میتواند
تنظیم چنین برنامهای نقشی پربار در پیشبرد ٬٬نبرد طبقاتی- فرهنگیِ در سنگر٬٬ در
جامعه ایفا سازد.
تنظیم چنین برنامه که باید با توجه مشخص به
شرایط کشور و نیازهای روز و آینده جامعه برای بخش توسعه اقتصادی در سطح (زیربنا،
استراتژیک) و در عمق (مصرفی) عملی گردد، قادر خواهد بود در جامعه بحث و جدل طبقاتی
مشخصی را در برخورد به اقدام های ضد مردمی و ضد ملی حاکمیت یک دست شده در خدمت
اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی ایجاد سازد. نیاز به ایجاد شدن چنین جو هدفمند
در ایران به شدت به چشم می خورد.
این ضرورت در گفتگوی بانو مرضیه حسینی با
فریبرز رئیس دانا و حسین اکبری که اخیر در دیدار نیوز انتشار یافت نیز تجلی یافته
است. در آنجا به درستی سخن از آن است که موفقیت ارتجاع برای نابودی غیرقانونی اصل
های اقتصادی قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن ۵۷ مردم میهن ما از این رو
ممکن گشت، زیرا «هنوز مردم درک درستی از آن [اصول اقتصادی] نداشتند».
این درست است که در نبرد طبقاتی سالهای ۱۳۹۶
به بعد، و زیر فشار توان فرسا و بی نوا سازی اقتصاد امپریالیستی- اسلامی در ایران
شناخت و درک از سیاست ارتجاعی پا قرص می کند، اما هنوز توده های زحمتکش و همه مردم
بر ضرورت برنامه جایگزین برای شرایط ضد مردمی و ضد ملی کنونی پی نبرده اند و «هنوز
مردم درک درستی از آن [اصول اقتصادی] نداشتند»، ندارند. ایجاد شدن جو بحث و جدل
اجتماعی بر سر برنامه اقتصاد ملی جایگزین با تنظیم چنین برنامه ای، میتواند نقش
تعیین کننده برای ادامه ی هدفمند مبارزه طبقاتی- فرهنگی در ایران ایفا سازد.
شرایط نظارت و کنترل توده های مردم بر حرکت و رشد در همه ی عرصه ها در این برنامه تعریف و ارایه می گردد و
ساختارهای آن توضیح داده می شود.
مشخصه ی کنترل عمومی- مردمی و دمکراتیک، برنامه
اقتصاد ملی مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه را از برنامهها مشابه در نظام
سرمایه داری متمایز میسازد که اینجا و آنجا در دوران های گذشته ی “رقابت آزاد“ در
این نظام عملی شد. کنترل عمومی- مردمی و دمکراتیک سرشت تاریخیِ ترقی خواهانه
اقتصادِ مردمی- دمکراتیک را با جهت گیری خروج از سیستم نظام سرمایه داری جهانی
نشان میدهد که در آن حاکمیت بلامنازع صاحبان سرمایه برقرار است.
پیشنهادهای عقلایی کارشناسان و نظریه پردازان
اقتصادی برای بهبود شرایط کنونی زندگی زحمتکشان و توده های میلیونی در نظام سرمایه داری وابسته ی حاکم ازجمله از
این رو غیرقابل اجرا است، زیرا در بند شرایط حاکم باقی میماند و کوشش هایی با
سرشت پوزیتویستی از کار در می آید. در نظام سرمایه داری وابسته حاکم بدون برش
انقلابی خروج مردم زیر فشار به ویژه زنان که ضعیف ترین حلقه زحمتکشان را تشکیل میدهند
از زیر سلطه ی اقتصاد سیاسی حاکم ناممکن است، زیرا امکان کنترل مردمی- دمکراتیک بر
روند اقتصادی- اجتماعی جامعه در نظام سرمایه داری در دور نئولیبرال وجود ندارد. بر
عکس، منطق حاکم بر انباشت سود و سرمایه حکم میکند که با انواع شیوههای حیله و
سرکوب گرانه و ٬٬قانونی٬٬ برای حفظ سلطه ی
دیکتاتوری سرمایه توسعه یابد. جز
گذار انقلابی از آن راهی دیگر باقی نمی ماند.
«جبهه ی متحد خلق»
نقش هدایت جامعه را در ایران در مرحله ی رشد ملی- دمکراتیک به عهده دارد که در آن
نقش طبقه کارگر و سازمان های دمکراتیک و سیاسی آن ضروری، انکارناپذیر و مؤثر است.
تجربه ی ناموفق انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما بر این ضرورت تأکید دارد.
اشاره شد که برنامه ی مرکزی تنظیم شده ی اقتصاد
ملی برای مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه از این وضع خاص برخوردار است که
در آن شرایط رشد اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی- مدنیتی همزمان منظور شده است.
این ویژگی به این معناست که رشد و توسعه در همه
ی عرصه های زندگی اجتماعی دست در دست به
پیش می رود. رشد نسبی عدالت اجتماعی از آغاز، محک رشد اقتصادی است و برعکس.
به این منظور باید میان زیربنا و روبنای
جامعه رابطه ی خاصی حکمفرما باشد که در نظام سرمایه داری ممکن نیست.
در سرمایه داری، صاحبان سرمایه و ابزار تولید
از آزادی کامل برای دستیابی به سود برخوردار هستند. در اقتصاد ملی دمکراتیک چنین
نیست. حدود و ثغور “آزادی“ سرمایه در برنامه ی مرکزی برای هر سه بخش اقتصاد عمومی-
دمکراتیک، خصوصی و تعاونی تعریف شده است.
بدین ترتیب، این نکته ی مرکزی تعریف شده است، که
سود ایجاد شده از طریق استثمار نیروی کار که هنوز پایان نیافته است، به چه نسبتی
در عرصه های مختلف هستی اجتماعی به کار می افتد. چنین رابطهای زمینه عینی و
ضروری وحدت منافع میان سرمایه داران میهن دوست و زحمتکشان را در این مرحله ارایه
میدهد و مستدل میسازد.
حزب توده ایران آن را «وحدت سرمایه و کار» میان
سرمایه داران میهن دوست و طبقه کارگر در مرحله ی ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه می
نامد. تنها با برقراری این وحدت است، آن طور که در جمهوری خلق چین میتوان
بازشناخت، ٬٬آزادی٬٬ و ٬٬عدالت اجتماعی٬٬ در وحدتی تاریخی و همزمان راه ترقی خواهی
جامعه را می گشایند. به این نکته به طور مجزا نیز پرداخته خواهد شد.
بدین ترتیب میتوان ویژگی اقتصاد سیاسی
مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه را این ویژگی دانست که گرچه هنوز شیوه ی تولید
سرمایه داری برقرار است، اما حاکمیت سیاسی در اختیار طبقه سرمایه دار نیست.
ابزارهای سه گانه قوه ی مجریه، قوه مقننه و قوه
ی قضایه در خدمت حفظ منافع طبقه سرمایه دار عمل نمی کند.
میان زیربنا و روبنای جامعه شکافی خواسته و
ضروری ایجاد شده است که شفاف است. قابل نظارت و کنترل توده هاست. طبقه
کارگر و نمایندگان آن در «جبهه متحد خلق» و از این طریق در همه ی ساختارهای سه
گانه جایگاهی استوار و تعریف شده ی قانونی دارا است. نظارت و کنترل توده های مردم بر حرکت و رشد
در همه ی عرصه ها و در همه ی ساختارهای حاکمیتی برقرار است.
در برنامه اقتصادی- اجتماعی در جمهوری خلق چین
ضوابط رشد عدالت اجتماعی در کنار رشد و توسعه ی اقتصادی- تکنولوژیکی و در دیگر
عرصه های زندگی اجتماعی، ضوابطی شفاف و تعریف شده و قابل نظارت و کنترل را تشکیل
می دهد. بر این پایه است که برنامه خارج ساختن مردم از زیر مرز فقر در چهل سال
گذشته، با رشد اقتصادی این کشور گام به
گام همراه بوده است. تاکنون قریب به یک میلیارد انسان در این دوران کوتاه از زیر
مرز فقر خارج شده اند. بخش بزرگی به سطح رفاه متوسط زندگی دست یافته اند. در سال
۲۰۱۸ قریب به ۱۵۰ میلیون توریست چینی از کشورهای دیگر دیدار کرده اند. توریسم
داخلی در سرزمین چین به چندین صد میلیون نفر بالغ شده است. در برنامهای که تحقق
می یابد، اکنون خروج انسان از زیر مرز فقر سالانه ده میلیون نفر را در برمی گیرد.
در پایان سال آینده که صدمین سالگرد پایه ریزی حزب کمونیست چین است، فقر مطلق از
این کشور رخت بربسته و به پدیده ای تاریخی بدل خواهد شد و لااقل عدالت اجتماعی
نسبی و در سطحی قناعت گرانه و متعارف برای یک و چهار میلیارد مردم این کشور برقرار
خواهد شد. رفاه و عدالت اجتماعی طبق همین برنامه مرکزی تنظیم شده باید تا سال
۲۰۵۰، صدمین سالگرد پیروزی انقلاب سوسیالیستی در این کشور، به سطح متوسط فرارویده
باشد.
گوشههایی از ایجاد شدن شرایط عینی و زیربنایی
و تکنولوژیکی چنین رشد و توسعه ی موزون و توفانی در جمهوری خلق چین در
نوشتار «رقابت میان دو سیستم» برشمرده شد. تکرار آن ضروری نیست. ضروری تأکید بر
این امر است که به طور عینی تحقق بخشیدن به چنین برنامه ملی- دمکراتیک در جهان
امروز ممکن است،در ایران هم تحقق پذیر است. باید آن را با وجود
کمونیست خورانی از قبیل شریعتمداری ها، با وجود برداشت های تودهای ستیزانه حتی
نزد چپ سرگردان میهن ما عملی ساخت. «مشکل است. اما شدنی است». (اط)
البته شرایط در جمهوری خلق چین و ایران بسیار
متفاوت است. لذا نسخه برداری از تجربه آنها ممکن نیست. آموزش از تجربههای آنها
اما مجاز و ضروری است. عمده ترین آموزش این است که بدون گذار از دیکتاتوری حاکم در
خدمت نظام سرمایه داری که حافظ اجرای برنامه دیکته شده امپریالیستی است و این
برنامه را به برنامه رسمی دولتی خود بدل ساخته است و آن را اسلامی می نامد، و بدون
گذار بی چون و چرا از نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی در ایران
که کشور را با بحرانی روزافزون روبرو ساخته است، بدون گذار از فرهنگ «خصوصی
سازی زندگی اجتماعی»، نمیتوان سنگ بنای آیندهای شکوفا و ترقی خواهانه را در
ایران گذاشت.
هنوز نزد برخی از مبارزان این توهم وجود
دارد که جز ادامه ی تعدیل یافته اقتصاد سیاسی نئولیبرال و از طریق تصحیح خصوصی سازی
های نادرست، امکان دیگری برای رشد اقتصادی- اجتماعی در ایران وجود ندارد.
این اندیشه بی توجه است که نئولیبرالیسم تنها
یک برنامه اقتصادی نیست. گرچه هسته ی مرکزی آن را دستیابی به سود و انباشت
سرمایه تشکیل می دهد.
نئولیبرالیسم یک نظام کامل اقتصادی- اجتماعی-
فرهنگی و مدنیتی است. پاسخ نظام سرمایه داری است برای انباشت سرمایه در دوران افول صورتبندی
اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری. توان بازتولید نظام سرمایه داری به مرحله ی پایانی
تاریخی خود می رسد. پیش شرط های شیوه ی تولید کمونیستی با انقلاب تکنولوژیکی-
ارتباطات پدیدار شده است و پا قرص می کند.
در نظام نئولیبرالیسم، در کنار تشدید استثمار
نیروی کار انسانِ زحمتکش، ویژگی نابود ساختن امنیت اجتماعی زحمتکشان و توده های
میلیونی مردم چشم گیر است، ویژگی تاریخیِ اقتصاد سیاسی دوران افول نظام سرمایه
داری را تشکیل می دهد.
نابودیِ بی انتهای تضمین های قانونی برای امنیت
اجتماعی زحمتکشان همراه است با تقلیل جایگاه اجتماعی آن ها، تقلیل جایگاه حقوقِ
قانونی آن ها. شلاق به پشت زدن برای خواست دریافت دستمزد عقب افتاده در ایران، آیا
جز این می آموزد؟
نابودی “دمکراسی“ در کشورهای متروپل سرمایه
داری که در شرایط سلطه ی سرمایه مالی در جریان است، همراه است با سرخوردگی و خود
را از صحنه نبرد کنار کشیدن توسط گروههای بزرگ از زحمتکشان بیکار شده و با کارهای
موقت و بدون دورنما به کناره های جامعه رانده شده در این کشورها که با پاگرفتن
نوفاشیست ها همراه است. در ایران گرایش به سلطنت طلبان و مشابه آنها از این ریشه
سیرآب می شود. سرخوردگی و افسردگی روحی- روانی میلیونها انسان در این کشورها
پیامد دیگری است ناشی از اقتصاد سیاسی ضد مردمی.
زیر فشار رقابت تحمیل شده به زحمتکشان در این
نظام ضدانسانی، همبستگی میان انسان نابود می شود. جامعه توان انسان دوستانه
خود را از دست می دهد.
زحمتکشی که هنوز شاغل است، از ترس تبدیل شدن به
بیکار، علیه بیکاران موضع می گیرد. حضور نیازمندان خارجی را علت بیکاری می پندارد.
این نظام ضدانسانی که زیر فشار گرایش منفیِ رشد
سودِ سرمایه قرار دارد، تنها میتواند با ایجاد شرایط تقلیل هزینه نیروی کار،
جبرانی محدود برای این گرایش منفی در دوران فروپاشی بیابد. طولانی کردن زمان
استثمار و تشدید غارت، نزول مداوم سطح دستمزد، نابودی حقوق اجتماعی و امثال آن،
ابزارهای دستیابی به هدف اقتصاد سیاسی
امپریالیستی- اسلامی است. رها کردن دولت حسن روحانی از مسئولیت در برابر سرنوشت
هزاران سیل زده، پایان تعهد در برابر اجرای وظایف عمومی، آموزش، بهداشت، محیط
زیست، مسکن و دهها وظیفه ی عمومی دیگر و امثال آن، اتفاقی نیست، برنامه ی
استراتژیک اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی است. انتظار معجزه از نئولیبرالیسم
تعدیل شده و گویا درست اجرا شده، سرآب است.
اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی به انسان
زحمتکشی نیاز دارد که تسلیم شرایط دیکته شده به اوست. قانع و آماده به خدمت به
مثابه یک برده ی امروزی است. اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی نیاز به کشورهای
پیرامونی ای دارد که با اجرای برنامههای دیکته شده ی سازمان ها مالی امپریالیسم،
داوطلبانه شرایط وابستگی نواستعماری خود را به اقتصاد امپریالیستی ایجاد سازند.
با آنچه گفته شد، طبیعی است که حزب توده
ایران خواستار پایان بخشیدن بی چون چرا به
اقتصاد سیاسی امپریالیستی- اسلامی است که به خواست روز و سراسری مبارزان زحمتکش
کارگر و متحدان آن در ایران تبدیل می شود، تبدیل شده است.
اشاره شد که با برقراری هژمونی «جبهه متحد خلق»
در ایران، امکان برش در شرایط تأثیر زیربنا و روبنای جامعه به مثابه پیش شرط اجرای
برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک ایجاد می شود. هنوز شیوه ی تولید سرمایه دارانه
برقرار است، اما دیگر سرمایه داران از هژمونی مطلق برخوردار نیستند. در چنین
شرایطی است که برنامه مرکزی و زمان بندی شده میتواند نقشی مرکزی را برای رشد و
توسعه ی همزمان آزادی و عدالت اجتماعی ایجاد سازد که پا به پا با رشد اقتصادی کشور
به پیش می رود. پیشنهادهای سازنده کارشناسان مؤثر واقع خواهد شد.
دستیابی به این هدف، راهی ناهموار و سخت را در
برابر مبارزان می گشاید که تنها سخت کوشان توانایی گذار از آن را دارا هستند. سخت
کوشی طبقه ی کارگر ایران در ادامه ی مبارزات اعتراضی- اعتصابی و سخت کوشی برای
ایجاد سازمان ها سراسری خود تحت شعاری مرکزی و مشترک: پایان بخشیدن بهخصوصی
سازی زندگی اجتماعی، این راه را هموار خواهد نمود.
در این
روند توده های مردم میهن ما با گوشت و پوست خود درمی یابند و دریافتهاند که برای
میهن و فرازمندی اقتصادی- اجتماعی هستی و زندگی مردمان آن طرحی نو درانداختن فراتر
از «سکولاریسم، انتخابات آزاد و …» است که برخی ها تبلیغ می کنند. طرحی که برای
تنظیم آن نیاز به بحث و گفتگو مشترک در جنبش چپ ایران انکار ناپذیر است. زیرا به
گفته ی فیدل کاسترو، بزرگترین اشتباه انقلابیون این اشتباه است که بپندارند که
گویا کسی میداند سوسیالیسم را چگونه باید برقرار ساخت.
نقش برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ی ملی-
دمکراتیک فرازمندی جامعه در ایجاد شدن شرایط گذار انقلابی از دیکتاتوری نقشی تعیین
کننده است، زیرا مضمون جبهه ضد دیکتاتوری را که هدف آزادی خواهانه مبارزات مردم
میهن ما را تشکیل می دهد، با مضمون جبهه متحد خلق تلفیق میکند که هدف عدالت
جویانه ی تغییرات در پیش است.
وحدت خواست آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال
ملی در چارچوب برنامه اقتصاد ملی برای این دوران برقرار می شود. پرچم مشترک توده
ها برای مبارزه به منظور برپایی آینده ی شکوفا و دمکراتیک ایران برافراشته می شود.
نظام اقتصادی مصوب قانون اساسی و بینشی که حزب ما دارد
تارنگاشت عدالت در شرایط کنونی نشان این واقعیت است که گردان های متفاوت توده ای می توانند با همکاری برای گام های مشخص، نقش پرباری را برای پاسخ به پرسش های روز در نبرد طبقاتی در ایران بردارندبا خشنودی مقاله از نامه مردم سه شنبه ۲۷ آدر (شماره ۱۳۰) از تارنگاشت عدالت بازانتشار می یابد و مطالعه آن به توده ای ها و دیگر علاقمندان و جانبداران تغییرات انقلابی ملی- دمکراتیک در ایران توصیه می شود
انقلاب در هر کشوری با منافع طبقات و گروههای اجتماعی گوناگون در داخل و همچنین در مقیاس جهانی در اصطکاک است. فقط با درک عمیق علمی خصلت و مراحل رشد انقلاب است که میتوان قانونمندی پیشرفت اجتماعی-سیاسی حال و آینده را پیشگویی کرد.
در این زمینه نخستین سؤالی که مطرح میشود این است که: آیا با دستیابی به استقلال سیاسی کشور، مبارزه در راه رهایی ملی پایان مییابد؟
در
دید نخست چنین به نظر میآید که با درهم شکستن حاکمیت دستنشاندگان امپریالیسم و
نواستعمار و تأمین آزادی عمل در عرصه بینالمللی، کشور از سلطه امپریالیسم نجات مییابد،
ولی تجریه تاریخی دیگر کشورهای جهان به وضوح نشانگر آن است که،
تکامل
تاریخی جنبش رهاییبخش ملی دو مرحله مستقل و متوالی را طی میکند: مبارزه در راه
استقلال سیاسی، از طریق پایان دادن به حاکمیت عمال امپریالیسم و مبارزه در راه دستیابی
به استقلال اقتصادی، که خود مسألهای است بس بغرنج. این دو مرحله
پیوند عضوی دارند و یکی از دیگری جدا نیست و نمیتواند باشد. زیرا استقلال سیاسی
به خودی خود به معنای رهایی کامل از ستم و غارت انحصارهای امپریالیستی نیست، و تا
زمانیکه سیستم روابط اقتصادی مبتنی بر اسارت خلقهای دربند سرمایه انحصاری ادامه
دارد، نمیتوان از اقتصاد واقعی سخن به میان آورد.
ناگفته روشن است که هدف ما به هیچوجه کمبها
دادن به کسب استقلال سیاسی نیست، بل تصریح این نکته مهم است که در این مرحله،
انگیزه نبرد ضدامپریالیستی به قوت خود باقی میماند و مبارزه در راه استقلال
اقتصادی اهمیت بیشتری کسب میکند.
این، همان مراحل گوناگون نهضت رهاییبخش ملی
است. اگر در مرحله نخست مسأله بس مهم دستیابی به استقلال سیاسی مطرح میشود، در
مرحله دوم کسب استقلال اقتصادی در دستور روز مبارزه قرار میگیرد. هیچ کشوری بدون
استقلال اقتصادی نمیتواند خود را آزاد و مستقل بداند. معنی و مفهوم آزادی ملی نیز
چیزی جز نیل به آزادی در عرصه اقتصادی نیست. در واقع نیز بدون پایان دادن به سیطره
نواستعمار در کلیه شئون اقتصاد ملی، بدون از میان برداشتن موانع گوناگون اقتصادی و
اجتماعی و استفاده از منابع ملی در راه رشد همهجانبه اقتصادی به سود اکثریت محروم
جامعه، آزادی ملی در چارچوب محدودی باقی خواهد ماند که چندان مثمرثمر نخواهد بود.
ویژگیهای انقلاب
هدف اساسی هر انقلاب ملی و دمکراتیک عبارتست از
ایجاد شرایط مناسب برای نیل به برخورداری برابر از مواهب گوناگون برای اعضای
جامعه. لذا باید چنان نهادهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی انتخاب گردد که پاسخگوی این
هدف باشد. به دیگر سخن، نظام اقتصادی انتخاب شده باید با تکامل تاریخی و ویژگیهای
کشور مطابقت تام داشته باشد. فقط با در نظر گرفتن این ویژگیهاست که میتوان طیف
نیروهای محرکه دستیابی به استقلال اقتصادی را گسترش داد و در اسرع وقت به هدف
نهایی نایل آمد.
وقتی ما ضرورت شرکت طیف وسیعی از نیروهای
اجتماعی را در نوسازی اجتماعی-اقتصادی مطرح میسازیم، هدفمان دربرگیری همه ملت به
طور عام نیست. ابعاد نیروهای محرکه انقلاب در مرحله نوسازی بستگی به ویژگیهای هر
کشور جداگانهای دارد. مثلاً، اگر در جریان انقلاب پیروزمند مردم ایران، همه
نیروهای ضدرژیم سلطنتی، صرفنظر از وابستگیهای طبقاتی و اجتماعی
در رده واحدی مبارزه میکردند، پس از پیروزی انقلاب، همگان برآنند که روند مرزبندی
طبقاتی با شدت هرچه بیشتر ادامه دارد و اختلاف منافع گروههای اجتماعی شرکت کننده
در مبارزه بیش از پیش ظاهر میشود.
لنین سالها پیش به این نتیجه رسید که همروند
با پیشرفت انقلاب مناسبات میان طبقات تغییر میکند. لنین نوشت که هر پیشرفت
واقعی انقلاب معنایش عبارتست از روی آوردن تودههای گستردهتر به جنبش و در نتیجه
حصول آگاهی بیشتر به منافع طبقاتی و بنابراین آشکاری بیشتر مواضع گروهبندیهای
سیاسی و حزبی و هویدایی دقیقتر سیمای طبقاتی احزاب گوناگون و بدینسان تغییر بیش
از پیش خواستهای سیاسی و اقتصادی کلی و تجریدی-که به سبب همین تجریدی بودن مبهم و
تاریک مانده بود-و تبدیل آنها به خواستهای گوناگون مشخص و دقیق طبقات گوناگون.
در آستان و آغاز انقلاب همه به نام دمکراسی عمل
میکنند. ولی به گفته لنین در جریان مبارزه طبقاتی و در رهگذر تکامل تاریخی کموبیش
طولانی انقلاب است که تفاوت میان استنباط طبقات گوناگون از این «دمکراسی» آشکار میشود.
مطلب بدینجا پایان نمیپذیرد. در این رهگذر، علاوه بر این ورطه عمیق میان منافع
طبقات گوناگونی که به نام همین «دمکراسی» خواستار انجام اقدامات اقتصادی و سیاسی
گوناگون هستند، آشکار میشود. فقط در جریان مبارزه و در رهگذر تداوم انقلاب روشن
میشود که یک طبقه یا قشر «دمکراتیک» نمیخواهد یا نمیتواند به اندازه طبقه یا
قشر دیگر دور برود و آنگاه، به هنگام تحقق هدفهای «مشترک»، تصادمات شدید بر سر
شیوه تحقق آنها، مثلا بر سر این یا آن درجه از وسعت و توالی مراحل آزادی، بر سر
چگونگی حکومت خلق و چگونگی شیوه واگذاری زمین به دهقانان و غیره بروز میکند.
طی مدت ده ماهی که از پیروزی انقلاب میگذرد، ما
شاهد چنین روندی در کشور خود بودیم و این نتیجه جبری تبلور مناسبات بین استثمار
شوندگان و استثمار کنندگان است. در چنین شرایطی دولت به مثابه مجری اهداف طبقات و
گروههای حاکم سیاسی، به عمدهترین ابزار منافع طبقاتی تبدیل میشود.
نحوه
برخورد به دو مسأله حاکمیت و مالکیت، مضمون و محتوای هر انقلابی را تشکیل میدهد.
تداوم انقلاب پرتوان ایران هم دو موضوع عمده را در دستور روز قرار داده است: مسأله
شرکت فعال تودههای زحمتکش در اداره امور دولتی و موضوع اجتماعی کردن مالکیت، که
هر دو آنها در قانون اساسی جمهوری اسلامی تصریح میشود.
نظام اقتصادی با خصلت ملی و دمکراتیک
انقلاب ایران باید در راه چنان پیشرفت اجتماعی سیر
کند که بتواند نظام اجتماعی-اقتصادی به مراتب پیشروتری از نظام سرمایهداری را در
کشور مستقر سازد. به نظر ما چنین نظامی عبارت است از نظام سوسیالیستی. ولی ما، با
در نظر گرفتن شرایط موجود در کشور، بین مرحله رشد اجتماعی-اقتصادی در حال
حاضر و سمت کلی رشد اجتماعی-اقتصادی فرق قايلیم و به همین سبب یک نظام
اقتصادی دارای خصلت ملی و دمکراتیک، مرکب از بخشهای دولتی، تعاونی و خصوصی را
مناسبترین نظام مرحله کنونی تشخیص میدهیم. ما ضمن توجه به
قانونمندیهای بنیادی دگرسازی انقلابی جامعه، از آنها به هیچوجه قالبهای
اجباری عامی را بیرون نمیکشیم.
آنچه
برای حزب تودۀ ایران مطرح بوده و هست، مسأله استفاده از شرایط مشخص تاریخی و ملی
به منظور غنیتر ساختن اشکال و وسایل و طرق نوسازی جامعه به سود تودههای محروم
است.
آن نظام اقتصادی که در اصل چهل و چهارم قانون
اساسی جمهوری اسلامی منعکس گردیده، در صورت اجرای دقیق میتواند در آینده شرایط
گذار به جامعه بیطبقه را، که خواست اکثریت قاطع زحمتکشان در جمهوری اسلامی است،
فراهم آورد.
به عقیده ما، طفره زدن از این مرحله، با توجه به
ویژگیهای جامعه و تکامل تاریخی آن، میتواند منبع خطرات زیادی علیه انقلاب باشد.
ناگفته نماند که مرحله نامبرده نیز وقتی با موفقیت قرین خواهد بود که حاکمیت سیاسی
در دست نیروهای مترقی انقلابی متمرکز گردد. فقط در چنین شرایطی مکانیسم دولتی در
راه جلوگیری از رشد سرمایهداری و نوسازی جامعه به سود تودههای محروم به کار
گرفته میشود.
هدف نظام اقتصادی نوین تنها رشد نیروهای مولده و
افزایش تولید نیست، بلکه نوسازی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به سود محرومین نیز از
وظایف اساسی آن به شمار میرود و فقط یک دولت واقعاً انقلابی میتواند این اهداف
را با پیگیری برآورده سازد.
این مطلب بر همگان روشن است که دولت مکانیسم حفظ
سیادت طبقهای بر طبقه دیگر است. نکته اینجاست که این مکانیسم در اختیار چه کسانی
است: در اختیار اکثریت مظلوم و یا اقلیت ستمگر.
بین
حاکمیت زحمتکشان و نمایندگان آنان و حاکمیت سرمایهداران بزرگ و مالکان بزرگ شق
سومی وجود ندارد. در شق نخست الغای حاکمیت و سلطه اجتماعی-اقتصادی سرمایهداران و
دیگر بهرهکشان مطرح است، در شق ثانی استقرار سلطه آنها.
صرفنظر از خواست گروههای اجتماعی، انقلاب
پیروزمند مردم ایران مسأله حاکمیت اجتماعی بر وسایل تولید را به یکی از مسایل حاد
مورد بحث جامعه ما تبدیل کرده است. این مسأله ارتباط ناگسستنی با استقرار مناسبات
تولیدی نوین و مترقی، که هدف اساسی نظام اقتصادی مورد بحث است، دارد. اقتصاد مبتنی
بر مالکیت سرمایهداران بزرگ و مالکان بزرگ بر ابزار و وسایل تولید از یک انگیزه
تبعیت میکند که آنهم کوشش برای کسب حداکثر سود است، که این خود با پیشرفت
اجتماعی، با تمایلات اصیل انسانی و بالاخره با عقل سلیم مغایرت دارد. تضاد میان
منافع خصوصی سرمایهداران بزرگ و زمینداران بزرگ و منافع قشرهای انبوه زحمتکشان
شهر و ده، تضاد بین بسط اقتصاد و فرهنگ بورژوایی و پیآمدهای تلخ و نابهنجار آنها
و بالاخره تضاد میان نیازمندیهای رشد شخصیت انسانها و انگیزهها و هدفهای
ضدبشری و ناباب جامعه بورژوایی، زاییده مالکیت بر ابزار و وسایل تولید است.
در شرایط کنونی کشور ما، مسایل حیاتی از قبیل
تسریع آهنگ رشد نیروهای مولد، افزایش ثمربخش تولید اجتماعی، اداره اقتصاد ملی بر
اساس برنامهریزی صحیح و علمی، ایجاد مناسبات تولیدی نوین، مترقی و عادلانه، که در
مجموع مورد نظر جمهوری اسلامی است، رابطه مستقیم با حل مناسبات مالکیت دارد.
استفاده برابر از مواهب مادی و معنوی، که یکی از
اهداف عمده جمهوری اسلامی است، وقتی مقدور خواهد بود که سیادت خلق بر ابزار و
وسایل تولید تأمین گردد. واضح است که در شرایط حاضر به هیچوجه مسأله الغای کامل
مالکیت خصوصی مطرح نیست. جذب سرمایههای کوچک خصوصی برای رشد اجتماعی-اقتصادی، همگام
با اتخاذ تدابیر جدی و قاطع در جهت تحدید فعالیت بخش خصوصی و مجبور ساختن آن به
تبعیت از برنامههای کوتاهمدت و درازمدت دولت، یکی از عوامل تحکیم پایههای
انقلاب در مرحله کنونی به شمار میرود.
تقویت
هر چه بیشتر مالکیت دولتی و تعاونی به مثابه پیستون اقتصاد واقعاً ملی و مستقل،
زمینه رشد سالم نیروهای مولد مبتنی بر تغییرات بنیادی در ساختار اقتصاد ملی و
مآلاً، پایان دادن به سیطره امپریالیسم را به وجود میآورد و بدینسان نیز شرایط
مادی ضرور برای بالا بردن سطح زندگی زحمتکشان را فراهم خواهد ساخت. صرفنظر از
نارساییهای موجود، مناسبترین شکل و راه برای جامه عمل پوشاندن به این وظایف در
شرایط مشخص کشور ما، نظام اقتصادی مصوب قانون اساسی است که ما آنرا، موافق بینشی
که حزب ما از این نظام دارد، مورد بررسی قرار میدهیم.
بخش دولتی و وظایف آن
یک بخش دولتی دمکراتیک نقش قاطع و تعیینکننده
در پیشرفت اجتماعی-اقتصادی دارد. شکست راه رشد سرمایهداری در ایران، بار دیگر بیعدالتی
مناسبات مالکیت گذشته را به طرزی بارز عیان ساخت.
در حل معضلات اساسی اجتماعی-اقتصادی کشور، سیاست
دولتی کردن بخشی از وسایل تولید، در عین حفظ و کمک به توسعه سریع بخش خصوصی، نمیتواند
در جهت سیاست رشد تولید اجتماعی به قصد تقویت پایههای استقلال اقتصادی عمل کند.
زیرا در چنین شرایطی، تحکیم مواضع اجتماعی-اقتصادی، بخش دولتی را به نیروی مادی
ضرور برای تأمین روند تولید سرمایهداری تبدیل میکند، که این نیز به نوبه خود
شرایط تجدید تولید مناسبات سرمایهداری را فراهم میآورد و گسترش میدهد. این
تجربه تلخ را ما در نمونه سرمایهداری وابسته پشت سر داریم.
در
هیچ نظام اجتماعی-اقتصادی، بخش دولتی از جهت سمت طبقاتی خود یک پدیده بیطرف نیست
و نمیتواند باشد. در هر جامعهای بخش دولتی منعکس کننده منافع آن نیروهای اجتماعی
است که حاکمیت دولتی را به دست دارند. به بیان دیگر، خصلت طبقاتی حاکمیت دولتی و
سمتگیری سیاسی آن، هدف و وظایف بخش دولتی و طرق نیل به آنها و در نتیجه ماهیت
تجدید تولید را معین میسازد.
در دوران رژیم سابق، بخش دولتی، که تحت قیمومیت
بورژوازی بوروکراتیک قرار داشت، در جهت رشد بخش خصوصی سرمایهداری در پهنا و ژرفا
عمل میکرد، یعنی به تحول سرمایهداری وابسته در کشور یاری میداد. به همین سبب
ماهیت اجتماعی و اقتصادی بخش دولتی در گذشته چیزی جز سرمایهداری دولتی نبود، که
زیربنای آنرا نهادهای گوناگون تشکیل میداد.
بخش دولتی دمکراتیک، بخش دولتی سرمایهداری
بخش دولتی دمکراتیک، که ما در اینجا مطرح میسازیم،
با بخش دولتی سرمایهداری فرق زیادی دارد. ایجاد و تحکیم بخش دولتی دمکراتیک، در
شرایطی که نیروهای راستین انقلابی، منعکس کنندگان آرمان زحمتکشان، حاکمیت سیاسی را
به دست دارند، شرط عمده نیل به استقلال سیاسی و اقتصادی واقعی و از بین بردن
استثمار فرد از فرد است.
استقرار
مالکیت دولتی بر ابزار و وسایل تولید به معنای تقویت «دولتسالاری» نیست، بلکه
وسیله عمده برای جامه عمل پوشاندن به هدفها و دورنمای انقلابی به نفع زحمتکشان یا
مستضعفین است.
هنگام پژوهش هر پدیده اجتماعی، نخست باید انگیزههای
اجتماعی زاینده آن پدیده را معین کرد. هماکنون ما با اقتصادی ورشکسته، دارای
ساختار عمیقاً واپسمانده، که محصول خیانت سرمایهداران بزرگ وابسته و زمینداران
بزرگ و حامیان امپریالیست آنهاست، روبهرو هستیم. وضع اقتصادی کشور به درجهای از
وخامت رسیده که هر آن میتواند به دستآوردهای انقلاب شکوهمند مردم ایران لطمه
جبرانناپذیری وارد آورد. در چنین شرایطی، یگانه راه نجات، در پیش گرفتن چنان نظام
اقتصادی است که بتواند در اسرع زمان ممکن با دگرسازی اجتماعی-اقتصادی، شرایط
پیشرفت جامعه را فراهم سازد.
در اوضاع و احوال کنونی، دستیابی به این هدف، بدون
تبدیل دولت به عامل عمده پیشرفت اجتماعی-اقتصادی امکانپذیر نیست.
هدف از دگرسازی و دمکراتیک کردن بخش دولتی،
استفاده از آن در جهت سود زحمتکشان از طریق تبدیل آن نه تنها به عامل سازماندهنده،
بلکه در عین حال به عامل تعیینکننده رشد اجتماعی-اقتصادی است.
کوتاه سخن، برای پایان دادن به واپسماندگی
اقتصادی و نیل به اقتصادی پویا و شکوفان، همگام با نوسازی مناسبات اجتماعی، تمرکز
همه نیروها و وسایل، تجهیز کلیه منابع داخلی و اجرای مجموعهای از تدابیر سیاسی،
اقتصادی، مالی، فرهنگی ضرورت دارد، که یک دولت راستین انقلابی میتواند از عهده آن
برآید.
تمرکز بخش قابل ملاحظهای از وسایل تولید در بخش
دولتی، در عین تحکیم مواضع حاکمیت سیاسی، بخش دولتی را به نیروی هدایت کننده رشد
معقول، حساب شده و مستمر اجتماعی-اقتصادی تبدیل خواهد کرد.
روشن است که نقش هدایتکننده بخش دولتی به هیچوجه
به معنای سیادت مطلق آن نیست. در شرایط مشخص کنونی، بخش خصوصی میتواند و باید دوش
به دوش بخش دولتی و تحت نظارت مستقیم آن فعالیت داشته باشد. ولی به هر حال، گسترش
شکل اجتماعی مالکیت در حال و آینده، در مرکز توجه دولت انقلابی قرار خواهد گرفت.
هرگونه برخورد قشری به نقش بخش دولتی و مطلق
کردن وظیفه آن به عنوان سرمایهگذار مطلق، بدون توجه به وضع اجتماعی-اقتصادی موجود
و تکامل تاریخی، میتواند اثر نامطلوب در اقتصاد ملی از خود به جای گذارد.
نرمش در اتخاذ سیاست اجتماعی-اقتصادی ضامن
پیروزی آن است. مبارزه در راه گسترش و تعمیق دستآوردهای انقلاب در دو جبهه انجام
میگیرد: از یک سو علیه ضدانقلاب و نواستعمار و از سوی دیگر علیه اپورتونیسم «چپ»
که با کلمات مافوق انقلابی پردهپوشی میشود. خلع ید کامل از بخش خصوصی،
که پارهای از نیروها مطرح میسازند، در شرایط کنونی به صلاح انقلاب نیست. این امر
مستلزم کارهای تدارکاتی ژرف در زمینههای سیاسی و سازمانی و اقتصادی است. عجله در
این مورد، موجبات اختلال جدی در نیروهای مولده را فراهم میسازد و مانع تجهیز
منابع داخلی و اصلاحات انقلابی در آینده میگردد.
مخالفین بخش دولتی در گذشته، شعار «دولت تاجر
خوبی نیست» را مطرح میساختند. امروز برخیها با همین شعار علیه بخش دولتی برخاسته
اند. برخی دیگر چنین استدلال میکنند که گویا بخش دولتی نیرومند، دولت را به «حاکم
مطلق»، «قدرت وحشتزا» و «مالک تمام ذهن و روح و هستی مردم» تبدیل خواهد کرد.
هر دو نظر غلط است
هر دوی این نظریات ناصحیح است. در هر دو مورد
ماهیت حاکمیت سیاسی و پایههای طبقاتی دولت نادیده گرفته میشود. بخش دولتی سرمایهداری
دوران رژیم مخلوع پهلوی، بنا به ماهیت طبقاتی خود، نمیتوانست در خدمت انبوه
زحمتکشان قرار گیرد. در نظام سرمایهداری، بخش دولتی در خدمت سرمایهداران قرار
دارد و به اقلیت حاکم خدمت میکند. برعکس،
وقتی
حاکمیت سیاسی در دست نیروهای انقلابی و نمایندگان واقعی خود زحمتکشان است، بخش
دولتی از لحاظ مضمون و محتوا کاملاً تغییر مییابد و به حربه برنده دستیابی به
استقلال اقتصادی، آزادی اجتماعی تودههای زحمتکش و پیشرفت مبدل میگردد.
به بیان دیگر، ماهیت حاکمیت سیاسی نقش قاطع در
خصلت و نقش بخش دولتی دارد. به همین سبب برخلاف ادعای پارهای از صاحبنظران،
مالکیت دولتی بر ابزار و وسایل تولید، نوعی مالکیت همه خلقی و با مالکیت اجتماعی
به معنای اجتماعی بودن نظارت بر آنها است.
ریشهکن کردن نفوذ امپریالیسم، به سرکردگی
امپریالیسم آمریکا، و پایان دادن به هر نوع مظاهر نواستعمار، خواست اکثر نیروهای
محرکه انقلاب است. به نظر این نیروها، در غیر اینصورت دگرگونی اقتصاد وابسته
کنونی و نوسازی آن مقدور نخواهد بود. ایجاد بخش دولتی کارا، گام بزرگی در این راه
است. بخش دولتی دمکراتیک به طور عمده هدفهای زیرین را تعقیب خواهد کرد:
گسترش و تحکیم مالکیت دولتی، تأمین و تضمین
اجرای دقیق برنامههای دولتی رشد اجتماعی-اقتصادی، ایجاد مناسبات نوین اجتماعی، حل
تدریجی مسایل اجتماعی-اقتصادی و سیاسی مانند الغای استثمار فرد از فرد، حل مسایل
گوناگون اجتماعی از آن جمله تربیت کادر ماهر در کلیه زمینهها و بالا بردن کارآیی
کارکنان، تأمین بیمههای اجتماعی، بالا بردن سطح فرهنگی زحمتکشان و بالاخره ریشهکن
کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای مادی و معنوی انسانها و غیره.
برای اینکه بتوان به این اهداف نایل آمد، دمکراتیک
کردن سیستم اداره بحش دولتی ضرورت دارد. منظور جلب هر چه بیشتر زحمتکشان به اداره
امور مؤسسات دولتی است. به نظر ما مدیریت معاصر مؤسسات دولتی باید در عین اتّکاء
به رهبری جمعی، موازین مسؤولیتهای فردی را نیز مراعات کند. گسترش و تکمیل اشکال
سازمانی عملکرد مؤسسات دولتی، تعمیق نقش زحمتکشان در اداره تولید، ضامن موفقیت بخش
دولتی است.
بخش تعاونی و ابعاد آن
اتحاد زحمتکشان بر پایه اصل تعاون و ایجاد بخش
گسترده تعاونی، که عرصههای مختلف فعالیت اقتصادی را فرا گیرد، شرط ضرور پیشرفت
اجتماعی است. بخش تعاونی در شرایط ویژه کشور ما وظیفهای دوگانه را انجام خواهد
داد:
۱-
بخش تعاونی، به عنوان سازمان اقتصادی، یگانه وسیله تجمع انبوه
تولیدکنندگان کوچک و دارندگان ابزار تولید ابتدایی در مؤسسات تولیدی است، که اداره
کموبیش متمرکز تولید را فراهم می آورد.
۲-
بخش تعاونی به مثابه سازمان اجتماعی، در گسترش تدریجی مالکیت دولتی و
تعاونی بر ابزار و وسایل تولید، در گردهمآیی تودههای میلیونی زحمتکشان بر پایه
دمکراتیک و تشکل آنها در چارچوب تعاونیها، برای حل معضلات پیشرفت اجتماعی نقش
مؤثری ایفا خواهد کرد.
بخش تعاونی علاوه بر تولید کشاورزی، دامی و
صنعتی، عرصههای توزیع، مصرف و دیگر خدمات را نیز دربر میگیرد، یعنی آن عرصههایی
که به علت پراکندگی، تابع برنامهریزی دولتی نیست. به همین سبب بخش تعاونی اهرم
مؤثر اجرای سیاست پیشرفت اجتماعی-اقتصادی به شمار میرود، زیرا این بخش امکان آنرا
خواهد داد که دولت بتواند رشد برنامهای مجموعه شرکتهای تعاونی شهر و روستا را
تأمین کند و واپس ماندهترین نهادهای اقتصادی را از لحاظ مالی و فنی یاری دهد.
ما
معتقدیم که بخش تعاونی باید جزء جداییناپذیر اقتصادی نوین گردد و از لحاظ اهمیت،
به عنوان پیستون مادی پیشرفت اجتماعی-اقتصادی مقام دوم را پس از بخش دولتی حائز
گردد. در چنین حالتی، بخش تعاونی نه تنها خواهد توانست برنامههای اقتصادی در محل
را به مورد اجرا درآورد، بلکه در عین حال به مجری تدابیر مهم در زمینههای اجتماعی
و فرهنگی و به منبع چشمگیر انباشت سرمایه ملی مبدل شود.
تعاونیهای به ارث رسیده از رژیم مخلوع در
روستاها، که در عرصههای مصرف و اعتبار به سود زمینداران میانه و بزرگ فعالیت
داشتند، عملاً موجبات ورشکستگی تودههای دهقانی را فراهم آوردند. فقط با استقرار
حاکمیت نیروهای انقلابی و گسترش مالکیت دولتی، همگام با تحدید مناسبات سرمایهداری
در اقتصاد ملی و توسعه عالیتر نهضت تعاونی، یعنی ایجاد شرکتهای تعاونی تولیدی بر
اساس مالکیت جمعی و فعالیت ثمربخش اعضای تعاونیها، بخش تعاونی شرایط گذار انبوه
زحمتکشان را از زندگی و فعالیت انفرادی به شکل عالی زندگی و فعالیت جمعی فراهم میآورد.
بخش تعاونی نوین برخلاف تعاونیهای گذشته، حربه بُرّندهای برای تحول بنیادی در
مناسبات تولید کشاورزی خواهد بود.
تأمین خودکفایی محصولات کشاورزی که یکی از اهداف
عمده انقلاب است، مسأله بس مهم حفظ و تأمین تجدید تولید فزاینده درازمدت در
کشاورزی و پایان دادن به ناهمگونی درونی ساختار تولید کشاورزی-به معنای
فقدان تناسب بین رشد تولید زراعی از سویی و تولید دامی از سوی دیگر-ایجاد تناسب
بین رشد صنعتی و کشاورزی و بالاخره افزایش بهرهدهی از واحد زمین زیر کشت را مطرح
میسازد.
واپسماندگی
تولید کشاورزی در کشور ما نه ناشی از کمبود امکانات رشد، بلکه نتیجه فقدان نظام
دمکراتیک اقتصادی و رهبری انقلابی سیاسی و اجتماعی است. با تغییر بنیادی مناسبات
ارضی، با تشکیل نعاونیها (گرچه این تعاونیها به معنی الغای کامل مالکیت خصوصی
نیست) و با شرکت بخش دولتی در تولید کشاورزی، میتوان به خودکفایی نسبی دست یافت.
سیاست دولت انقلابی در این مورد باید متوجه جلوگیری از رشد مناسبات سرمایهداری در
روستاها باشد.
بدون شرکت مستقیم و همهجانبه دولت در تولید
کشاورزی و بدون نقش سازماندهی آن، گسترش دامنه فعالیت بخش تعاونی و دستیابی به
خودکفایی امکانپذیر نیست. جلوگیری از خسارات ناشی از آفات گیاهی، بیمه همگانی،
خسارات ناشی از خشکسالی و سیل، خدمات زیربنایی مانند تهیه آب، تسطیح ارضی، ایجاد
راههای روستایی، توسعه شبکه تعاون، کمک اعتباری به تعاونیها، بازاریابی برای
فروش محصولات کشاورزی، توسعه و تقویت صنایع دستی روستایی، بالا بردن کارآیی و
کیفیت بازده کار بدون همکاری نزدیک بخش دولتی و بخش تعاونی ممکن نخواهد بود. برای
تشویق دامپروری به وسیله تعاونیها، تجدید نظر در مقررات مرتعداری، مبارزه با
بیماریهای دامی، تأمین علوفه مورد نیاز و بالاخره بهسازی تولید و بازسازی
روستاها، ایجاد مراکز عرضه خدمات فنی و همچنین توجه به بالا بردن سطح عمومی فرهنگ
و بهداشت در روستاها، که از جمله اهداف بخش تعاونی است، فقط با کمک بخش دولتی میتواند
حل شود.
تعاونیها به خودی خود مانع قطبی شدن در روستا،
یعنی تمرکز ثروت در دست عدهای کم و فقر اکثریت نخواهد بود. به همین سبب اساسنامه
تعاونیها باید دارای محتوای دمکراتیک باشد. بدین منظور تعاونیها متشکل از
روستاییان تهیدست باید در سالهای نخست از پرداخت مالیات بر درآمد معاف شوند، سود
بازرگانی و انواع عوارض گمرکی ماشینآلات مورد نیاز کشاورزان متشکل در تعاونیها
تقلیل یابد و بهره وام کشاورزی ملغا گردد. دولت باید در جهت فروش بذرهای مرغوب،
کود شیمیایی، سوخت و خدمات ارایه شده، تخفیف محسوسی برای تعاونیهای نامبرده قايل
شود.
گروهی را اندیشه بر این است که، تعاونیها هم در
شهرها و هم در روستاها، از چارچوب تأمین نیازمندیها و توزیع محصولات خارج نشوند.
بررسی نهضت تعاونی در کشورهای «جهان سوم» مؤید آن است که در این چارچوب ، تعاونیها
قادر به حل معضلات اجتماعی-اقتصادی نخواهند بود. اینگونه تعاونیها نمیتوانند
تغییر محسوسی در نهادهای واپسمانده اقتصادی به وجود آورند و لذا فاصله بین فقر و
ثروت ژرفتر و قشربندی طبقاتی گستردهتر خواهد شد.
تنوع شرکتهای تعاونی، چارچوب عملکرد و درجه
استقلال آنها شرط ضرور نیل به اصول تعاون دمکراتیک است. شرکتهای تعاونی که تحت اداره مستقیم خود
روستاییان و همکاری مشترک آنان به وجود میآیند، با استفاده از کمکهای دولت به
آسانی معضل اراضی کوچک را حل میکنند و با به کار گرفتن ماشینهای کشاورزی و شیوههای
مدرن کشت و زرع و برداشت، بهرهگیری از روشهای علمی برای افزایش بازده دامداری،
به حد مطلوب کارآیی نایل میآیند.
کشاورزان خردهپا هنوز هم بیش از ۸۰ درصد محصولات کشاورزی
را با به کار بردن شیوههای سنتی تولید میکنند. ایجاد شرکتهای تعاونی تولید
یگانه وسیله رسیدن به شکل نوین کار جمعی و اجتماعی کردن تدریجی ابزار عمده تولید
است.
اینگونه شرکتهای تعاونی امکان افزایش کمی و
کیفی تولید کشاورزی و بالا رفتن درآمد ملی و توسعه بازار داخلی و بهبود شرایط
زندگی اکثریت مطلق دهقانان را به وجود میآورند و نقش به سزایی در ایجاد مناسبات
تولیدی نوین و مترقی ایفا مینمایند. علیرغم مشکلات فراوانی که در این راه است،
تداوم انقلاب حل آنرا ایجاب میکند.
تعاونیها در کلیه عرصهها باید دارای برنامههای
ویژه، ولی هماهنگ با برنامه اقتصادی دولت باشند. تعیین قیمتهای ثابت و عادلانه
خرید محصولات شرکتهای تعاونی اهمیت زیادی در توسعه و تقویت شرکتهای تعاونی دارد.
باید کوشید که بخش تعاونی در حل معضلات اجتماعی- اقتصادی به سازمان نوین انبوه
زحمتکشان شهر و روستا تبدیل گردد.
بخش خصوصی و حدود فعالیت آن
اینکه ما در شرایط کنونی ضرورت حفظ بخش خصوصی
را مطرح میسازیم، متکی به سلسله عوامل عینی موجود در جامعه ما است، که نمیتوان
آنها را نادیده گرفت.
در گذشته نه چندان دور، ۹۷ درصد از کل صنایع
غیرنفتی کشور را صنایع کوچک تشکیل میدادند و تعداد کارکنان آنها ۷۲ درصد از کارکنان شاعل
در صنایع (به استثنای صنایع نفت) را شامل بود. تولید ناخالص این صنایع ۳۶ درصد کل تولید ناخالص
صنایع غیرنفتی را دربر میگرفت.
به طور کلی ارزش افزوده تولیدات صنایع کوچک ۳۱ درصد کل ارزش افزوده
بخش صنعتی غیرنفتی را به خود اختصاص میداد. بنابر این میتوان گفت که صنایع کوچک
هنوز سهم مهمی در عرصه تولید دارد.
انگیزه تأمین زندگی شخصی از طریق سرمایهگذاری
در تولید از سویی و فقدان سرمایه مکفی از سوی دیگر، گروه کثیری را به سوی تولید
کوچک میراند. کمبود نیروی انسانی ماهر، نارساییهای زیربنایی، پراکندگی شهرها و
روستاها و ضعف ارتباط اقتصادی بین آنها، مشکلات تأمین مواد اولیه، و غیره که در
عرصه فعالیت تولید انبوه کالایی و ایجاد مؤسسات بزرگ صنعتی را محدود مییافت-یکی
دیگر از عوامل گسترش واحدهای کوچک تولیدی گردید.
سطح کنونی رشد اجتماعی-اقتصادی ایران استفاده
کامل از کلیه وسایل، از آن جمله صنایع کوچک نامبرده در فوق را، برای رشد نیروهای
مولده ضرور میسازد. تردیدی نیست که ضرورت الغای مالکیت خصوصی بر ابزار و وسایل
تولید، با اصل شرکت سرمایه خصوصی در رشد نیروهای مولد در تضاد است. به نظر ما،
برخورد این دو گرایش متضاد است که در آخرین تحلیل میباید تعیینکننده سیاست دولت
انقلابی نسبت به بخش خصوصی باشد. این سیاست در عین گسترش اشکال دولتی و تعاونی
مالکیت و تمرکز مواضع کلیدی اقتصاد ملی در دست دولت، همکاری با بخش خصوصی را نفی
نمیکند. مسأله اساسی در این مورد خصلت همکاری است. دولت انقلابی میتواند و باید
عملکرد بخش خصوصی را متوجه رشد نیروهای مولد بر اساس برنامه اقتصادی کند و از به
کار گرفتن سرمایههای کوچک در فعالیتهای غیرتولیدی جلوگیری نماید.
بخش
خصوصی در عین برخورداری از حمایت قانونی، تابع محدودیتهایی نیز میشود که از آن
جمله اند محدودیت رشتههای سرمایهگذاری، تبعیت از برنامه اجتماعی-اقتصادی و کنترل
دولت.
بخش خصوصی شامل آن عرصههایی از کشاورزی،
دامداری، صنعت، تجارت و خدمات میشود که به عللی هنوز نمیتواند در چارچوب بخش
تعاونی متشکل گردد. اصل چهل و چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی به درستی بخش خصوصی
را مکمل فعالیتهای دولتی و تعاونی میشمارد.
بخش خصوصی سرمایهداری، که در گذشته
مواضع حساس در اقتصاد ملی داشت، نه تنها نتوانست رشد معقول اقتصادی کشور را تأمین
کند، بلکه اقتصاد ملی را وابسته به امپریالیسم و انحصارهای چند ملیتی ساخت.
طبیعی است که در شرایط کنونی نمیتوان مانند
گذشته اقتصاد ملی را به عرصه تاخت و تاز سرمایه خصوصی مبدل ساخت و تحدید حیطه
عملکرد آن یکی از شرایط عمده نیل به استقلال اقتصادی است.
چنین است نظر ما درباره نظام اقتصاد نوین. این
اصل لنینی که انقلاب و ضدانقلاب را باید در ارتباط متقابلشان با یکدیگر و به
منزله یک جنبش واحد اجتماعی درک کرد، از نو در برابر دیدگان ما تأیید میگردد. این
منطق آشکارا آنجا بروز میکند که میبینیم هماکنون بحث در اطراف آن مسایل
اجتماعی-اقتصادی دوباره از سر گرفته میشود، که مربوط به گذشته نه چندان دور است و
انقلاب آنها را به سوی زوال گرایانده است.
به عقیده ما، توجه به مسایل بنیادی وقتی میتواند
به نتیجه مطلوب برسد که از مواضع طبقاتی و با معیارهای طبقاتی مورد بررسی قرار
گیرد. معیارهایی که به وسیله آنها افکار و اندیشهها مورد آزمایش قرار میگیرند و
در آخرین تحلیل، اراده زحمتکشان امکان تحقق بخشیدن بدانها را فراهم میآورد.