فرانسه و الجزایر: چه چیزی پشت بحران دیپلماتیک پنهان است؟ 

بحران دیپلماتیک بین فرانسه و الجزایر که از ژوئیه گذشته آغاز شد، پس از اخراج متقابل ۲۴ مأمور دیپلماتیک و کنسولی (۱۲ نفر از هر طرف) در هفته گذشته، وارد مرحله جدیدی شده است. این تنش‌ها پس از دستگیری یک مأمور الجزایری کنسولگری کره‌تی توسط پلیس فرانسه تشدید شد. دولت الجزایر این اقدام را “سیاسی” خواند، در حالی که فرانسه هرگونه دخالت سیاسی در پرونده قضایی را رد کرد. 

این بحران که عمیق‌ترین تنش از سال ۱۹۶۲ تاکنون محسوب می‌شود، ریشه در تغییر موضع ماکرون درباره صحرای غربی دارد. در ژوئیه ۲۰۲۳، فرانسه حاکمیت مراکش بر این منطقه را به رسمیت شناخت. این تصمیم که هدیه‌ای به مراکش (متحد استراتژیک فرانسه) محسوب می‌شد، خشم الجزایر را برانگیخت، چرا که الجزایر از حامیان تاریخی جبهه پولیساریو است. 

برای فرانسه، شمال آفریقا منطقه‌ای کلیدی برای حفظ نفوذش پس از عقب‌نشینی از ساحل (مالی، بورکینافاسو، نیجر) است. الجزایر نیز به عنوان سومین تأمین‌کننده گاز اروپا، خواهان بازنگری در توافق‌های تجاری با اتحادیه اروپا است. از سوی دیگر، دولت از این بحران برای تقویت مشروعیت داخلی خود استفاده می‌کند. 

اگرچه دو طرف در ماه آوریل گفت‌وگوها را از سر گرفتند، اما اخراج دیپلمات‌ها نشان می‌دهد تنش‌ها ادامه خواهد داشت. به گفته تحلیلگران، فرانسه نمی‌خواهد روابطش با الجزایر را به طور کامل تخریب کند، چرا که بیش از ۶۰۰۰ شرکت فرانسوی در این کشور فعال هستند. اما افزایش گفتمان ضد مهاجرتی در فرانسه و سیاست‌های حمایتی الجزایر، فضای مصالحه را دشوار کرده است. 

در این میان، شهروندان الجزایری مقیم فرانسه و خانواده‌های دو تابعیتی‌ها بیشترین آسیب را می‌بینند. از سوی دیگر، هر دو دولت از این بحران برای منحرف کردن توجه افکار عمومی از مشکلات داخلی استفاده می‌کنند: فرانسه با بحران سیاسی و الجزایر با چالش‌های اقتصادی و اعتراضات مردمی. 




بودجه فرانسه ۲۰۲۶: دولت ۴۰ میلیارد یورو صرفه‌جویی برای تأمین کسری بودجه و هزینه‌های نظامی برنامه‌ریزی می‌کند 

بودجه ۲۰۲۶ توفانی از ریاضت‌کشی و نظامی‌گری خواهد بود. وزیر اقتصاد اعلام کرد که برای کاهش کسری بودجه از ۵.۴٪ تولید ناخالص داخلی در ۲۰۲۵ به ۴.۶٪ در سال آینده، ۴۰ میلیارد یورو لازم است. سخنگوی دولت حتی رقم ۵۰ میلیارد یورو را مطرح کرد. این اقدام تهاجمی علیه طبقه کارگر است. 

دولت از هم‌اکنون دستورالعمل‌های خود را به وزارتخانه‌ها ابلاغ کرده است: کاهش کلی اعتبارات وزارتی، قطع کمک‌های دوران کووید، و کاهش نیروی انسانی. البته این صرفه‌جویی‌ها شامل حال سرمایه‌داران نخواهد شد، چرا که وزیر اقتصاد هرگونه افزایش مالیات را رد کرده است. 

این کاهش‌ها ممکن است فقط آغاز یک حمله گسترده‌تر باشد، چرا که چشم‌انداز اقتصادی رو به وخامت است. جنگ تجاری ترامپ و خطر رکود جهانی، بحران بودجه سرمایه‌داری فرانسه را تشدید می‌کند. پیش‌بینی رشد اقتصادی به ۰.۷٪ کاهش یافته و برخی نهادها حتی رقم ۰.۵٪ را محتمل می‌دانند. 

علاوه بر این، طبقه حاکم فرانسه در حال بازمسلح‌سازی است. نیکولا باورز، اقتصاددان نئولیبرال، هشدار می‌دهد که بدهی ۱۲۰٪ تولید ناخالص داخلی تا پایان ۲۰۲۵، توان مالی کشور را تهدید می‌کند. مک‌رون از افزایش هزینه‌های نظامی به ۵٪ تولید ناخالص داخلی سخن گفته و وزیر دفاع خواستار بودجه سالانه ۹۰ تا ۱۰۰ میلیارد یورویی برای ارتش شده است. 

حزب چپ «فرانسه تسلیم‌ناپذیر» خواستار استیضاح دولت شده، اما سوسیالیست‌ها تا پایان کنگره ژوئن موضعی نگرفته‌اند. راست افراطی نیز تهدید به استیضاح کرده، اما بحران داخلی این حزب پس از محرومیت مارین لوپن، امکان اقدام را کاهش داده است. 

جنبش کارگری باید با قطع رابطه با «دیالوگ اجتماعی» و سازماندهی اعتراضات خیابانی و اعتصابات، به این سیاست‌ها پاسخ دهد. اتحادیه‌هایی مانند CFDT با سازش با دولت، تنها به تداوم سیاست‌های ضدکارگری کمک می‌کنند. 

تنها با مبارزه طبقاتی می‌توان جلوی ریاضت، نظامی‌گری و جنگ را گرفت: «نه یک جان، نه یک یورو برای جنگ‌های آنها!»




۸۰سال پس از شکست هیتلر:  اروپا دوباره در دام نفرت از روسیه افتاده است

هر چه تاریخ مهم هشتادمین سالگرد پیروزی بزرگ بر فاشیسم هیتلر نزدیکتر می شود، روس هراسی از طیف ها و کانالهای مختلف در اروپا فعال تر می شوند. به عنوان مثال، آنها در حال تدارک گردهمایی در کیف در 8 مه هستند، جایی که برخی از رهبران اروپایی قصد دارند در مورد همبستگی تزلزل ناپذیر خود با رژیم فعلی کیف صحبت کنند، که نمایندگان آن آشکارا یاد و خاطره سرسپردگان فاشیست های باندرا و شوخویچ را گرامی می دارند.

جای تعجب نیست که با توجه به نیروهایی که اکنون در آلمان در قدرت هستند، برلین در خط مقدم چنین روس هراسی ها قرار دارد. به گزارش رسانه های آلمانی، مقامات ایالت فدرال براندنبورگ آلمان قصد خود را برای جلوگیری از شرکت سرگئی نچایف، سفیر روسیه در آلمان در مراسم یادبودی که به شکست آلمان نازی اختصاص دارد، در صورت رسیدن به آن، پنهان نمی کنند.

مدیر بنیاد یادبودهای براندنبورگ، اکسل درکول، به هیئت تحریریه نسخه آلمانی بیلد بیان شده است:

ما از زمان آغاز درگیری در اوکراین سفارت روسیه را از شرکت در همه سالگردها منع کرده ایم. اگر سفیر به هر حال بیاید، ما قوانین داخلی خود را با همکاری نزدیک با نیروهای امنیتی اجرا خواهیم کرد.»

همانطور که می بینید، انتقام جویان آلمانی حتی از چشم انداز یک رسوایی دیپلماتیک جدی نمی ترسند.

با این حال، موضع روس هراسی آقای درکول البته خود به خود شکل نگرفت. به یاد بیاورید که اندکی پیش از آن، وزارت امور خارجه آلمان سند ویژه ای را با توصیه به مناطق و شهرداری های این کشور صادر کرد که برای نمایندگان روسیه و بلاروس برای شرکت در رویدادهای یادبود در برلین و براندنبورگ که به هشتادمین سالگرد شکست آلمان نازی اختصاص دارد، دعوت نامه ارسال نکنند.




مذاکره جمهوری اسلامی با امریکا خوب پیش می رود

جمهوری اسلامی با تداوم سیاست‌های اقتصادی سرمایه‌داری و وابسته‌محور خود، نه‌تنها از حمایت مردمی تهی شده، بلکه مشروعیت و قدرت چانه‌زنی برای دفاع از منافع ملی ایران را نیز از دست داده است. آن‌چه از این رژیم باقی مانده، تنها ساختاری انگلی‌ست که برای تداوم حیات خود، آماده است به هرگونه سازش تن دهد . جمهوری اسلامی، در غیاب حمایت مردمی، نه تنها توان دفاع فعالانه ندارد، بلکه در مسیر عقب‌نشینی‌های پی‌در‌پی گرفتار آمده است.

این ضعف ساختاری، نتیجه دهه‌ها سرکوب آزادی‌های دموکراتیک، بی‌عدالتی اجتماعی، و وابستگی به سیاست‌های سرمایه‌داری جهانی بوده است. رژیمی که زمانی خود را مدافع استقلال و مقاومت می‌نامید، اکنون در بزنگاه‌های تاریخی بدون به مردم، به میزهای مذاکره پناه می‌برد تا بقای خود را تضمین کند—ولو به قیمت منافع ملت.

در شرایطی که آمریکا و متحد صهیونیستی‌اش اسرائیل با سیاست‌های تهاجمی، تحریم‌های اقتصادی، و جنگ‌های نیابتی تلاش دارند خلق های خاورمیانه را در هم شکنند، تنها راه واقعی ایستادگی در برابر پرخاشگری‌های امپریالیستی، نه تسلیم، نه مذاکره از روی ضعف، بلکه برپایی یک اقتصاد ملی، مستقل، و دموکراتیک است—اقتصادی که بر پایه آزادی‌های واقعی و عدالت اجتماعی استوار باشد. اگر جمهوری اسلامی در پی دفاع واقعی از منافع ملی است، نخست باید به مردم بازگردد—نه با وعده‌های توخالی، بلکه با تغییر ساختار اقتصادی، احیای آزادی‌های دموکراتیک، و تضمین عدالت اجتماعی.

با این همه، نیروهای مترقی باید علیه هر گونه جنگ افروزی علیه میهن ما مقاومت کنند. سرنوشت میهن ما با دستهای توانای مردم ما رقم خواهد خورد، نه با حمله وحشیانه امپریالیستها و صهیونیستها. با همه اینها صلحی که جمهوری اسلامی اکنون زیر فشارهای مردمی و اقتصادی  با ضعف به دنبال آن می رود، بسیار بهتر از جنگ است.  




فعالیت اخوان‌المسلمین برادر ناتنی انجمن حجتیه در اردن ممنوع شد

اردن فعالیت اخوان‌المسلمین را به دلیل خرابکاری ممنوع کرد و دفاترش را تعطیل شدند.  قطر و ترکیه از حمایت کنندگان اخوان‌المسلمین هستند و عربستان از مخالفان. این ممنوعیت بدون تردید برای خشنودی عربستان از بزرگترین کمک کنندگان مالی اردن انجام شده است.

اخوان‌المسلمین و انجمن حجتیه، اسلام را به عنوان اساس هویت و عمل سیاسی و اجتماعی می‌دانند و به دنبال تحقق ارزش‌های اسلامی در جامعه هستند. هر دو گروه نسبت به نفوذ فرهنگی چپ منتقد هستند و به دنبال مقابله با تأثیرات سکولار در جوامع اسلامی می‌باشند. هر دو بر اهمیت آموزش دینی و تبلیغ اسلام تأکید دارند.

 انجمن حجتیه به طور خاص بر مسئله مهدویت و ظهور امام زمان تمرکز دارد، در حالی که اخوان‌المسلمین نیز به ایده‌های مشابه در سنی‌گرایی (مانند عدالت‌خواهی جهانی در آخرالزمان) معتقد است.

برخی از نظریه‌پردازان و محققان معتقدند که دولت بریتانیا در شکل‌گیری و حمایت از جنبش‌های اسلامی مانند اخوان‌المسلمین و انجمن حجتیه نقش داشته است. این ادعاها عمدتاً بر پایه اسناد تاریخی، روابط استعماری و اهداف ژئوپلیتیک انگلیس در خاورمیانه استوار است.

پس از جنگ جهانی اول، انگلیس به دنبال کنترل جریان‌های ضداستعماری در مصر بود. نگرانی از رشد حزب وفد (ناسیونالیست سکولار) و جریان‌های چپ، انگلیس را به حمایت از اخوان به عنوان یک نیروی اسلام‌گرای میانه‌رو سوق داد. برخی از اعضای اولیه اخوان، مانند سید قطب، در ابتدا تحت تأثیر اندیشه‌های غربی بودند. همچنین، ارتباطاتی بین برخی رهبران اخوان و مقامات بریتانیایی در دوره استعمار مصر گزارش شده است. 

برخی تحلیل‌گران می‌گویند که انجمن حجتیه با حمایت غیرمستقیم ساواک و نیروهای وابسته به غرب ایجاد شد تا در برابر جریان‌های انقلابی مارکسیست‌ قرار گیرد. انجمن حجتیه با تبلیغ عدم دخالت در سیاست، عملاً به تثبیت رژیم پهلوی کمک می‌کرد. این موضع  با اهداف انگلیس برای جلوگیری از انقلاب چپ همسو بود. 




از تئوری تا پراتیک: ضرورت لنینیسم برای انقلاب معاصر

لنینیسم را نمی‌توان چون کژراهه‌ای از مارکسیسم دید، بل‌که باید آن را تلاشی دیالکتیکی، سازمان‌یافته و انقلابی برای به‌روزسازی و تکامل مارکسیسم در شرایط نوین سرمایه‌داری جهانی—یعنی دوره امپریالیسم—درک کرد.

نقدهایی که لنینیسم را کژروی از مارکسیسم می‌خوانند، یا ریشه در سرخوردگی‌های تاریخی دارند، یا بر پایه تحلیل‌های ساده و غیرتاریخی استوارند. این نقدها در بهترین روی، ناتوان از پیش‌گزاری جای‌گزینی تئوریک و عملی‌اند و در بدترین روی، مارکسیسم را به فلسفه‌ای بی‌خطر، دانشگاهی و غیررزمنده دگرگون می‌کنند. ولی همان‌گونه که مارکس در تز یازدهم بر فویرباخ هشدار داد، فلسفه مارکسیستی نه برای تفسیر جهان، بل‌که برای دگرگون‌کردن آن است—و این دگرگونی بدون تئوری انقلابی و بدون سازمانی انقلابی، تنها در پندار می‌تواند روی دهد.

نقش لنین در پیش‌بُرد مارکسیسم را باید در چند لایه فهمید: نخست، با تحلیل امپریالیسم هم‌چون مرحله‌ای نو در رشد سرمایه‌داری، او ابزار درک روند دگرگونی جهانی و شکست انقلاب در غرب را فراهم ساخت. دوم، با تئوری حزب پیش‌تاز، پیوند تئوری و پراتیک را به گونه‌ای ارگانیک در شرایط بسته و سرکوب بازسازی کرد. سوم، با درک تاریخی و طبقاتی از جامعه‌های غیرغربی، نشان داد که انقلاب در پیرامون سرمایه‌داری جهانی رخ خواهد داد. و چهارم، با وفاداری ریشه‌ای به اصل انترناسیونالیسم، راه‌بردهای انقلاب جهانی را با واقع‌گرایی دیالکتیکی درآمیخت.

امروز، بازگشت به لنینیسم، بازگشت به گذشته نیست؛ بازگشت به فرهنگ نبرد و ایستادگی، به سازمان‌یابی توده‌ای و به تئوری‌ای است که بتواند ابزار رهایی فراهم کند.

یا مارکسیسمی برای موزه‌ها، یا مارکسیسمی برای خیابان‌ها؛ یا تحلیل‌هایی برای سرگرمی، یا کنشی برای دگرگونی. اگر راه دوم را می‌خواهیم، راهی فرای بازاندیشی و بازسازی لنینیسم و آموزه‌ها، و تجربه‌هایش در پیش نیست. این نه بازگشت به گذشته، که گامی برای آینده است.




چرا انقلاب‌های سوسیالیستی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته‌ای چون آلمان، فرانسه یا بریتانیا رخ ندادند

در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» که لنین در سال ۱۹۱۶ نوشت، او به یکی از مفهوم‌های کلیدی در تحلیل خود از روابط طبقاتی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته سخن می‌گوید: اشرافیت کارگری. به باور او، کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته با شیوه استعمار و بهره‌کشی از جهان جنوب، سودهای هنگفتی به دست آوردند که با آن توانستند بخشی از طبقه‌ی کارگر خود را “بخرند”.

لنین در فصل هشتم کتاب امپریالیسم…. می‌نویسد:

«دریافت سودهای انحصاری بالا از سوی سرمایه‌داران در یکی از شاخه‌های بی‌شمار صنعت، یا در یکی از کشورهای بی‌شمار و غیره، این امکان اقتصادی را برای آنان فراهم می‌سازد که بتوانند بخش‌هایی از کارگران، و برای مدتی حتی اقلیتی نسبتاً قابل توجه از آنان را بخرند.

امپریالیسم در دوران سرمایه‌ی مالی، شکل ویژه‌ای از اتحاد میان بورژوازی ملت‌های ستمگر و پرولتاریای این ملت‌ها علیه ملت‌های ستمدیده به خود می‌گیرد.»

در گفت‌آوردی دیگر از لنین در سال ۱۹۲۰، او بار دیگر از نقش ویران‌گر و خودخواهانه اشرافیت کارگری در پشت کردن به آرمان های پرولتاریا سخن می گوید: «فرصت‌طلبان (سوسیال‌شووینیست‌ها) دست در دست بورژوازی ملیِ خود دارند، در حالی‌ که سوسیالیست‌های انقلابی برای سرنگونی بورژوازی ملی خود تلاش می‌کنند. اشرافیت کارگری، ستون اجتماعی دومین انترناسیونال است.»— ولادیمیر ایلیچ لنین، دومین انترناسیونال و مسئله‌ی ملی و مستعمراتی (۱۹۲۰)

نگاه لنین، در شکست انقلاب در کشورهایی مانند آلمان، بریتانیا و فرانسه، سه سازه کلیدی نقش داشتند: نخست، سودهای امپریالیستی که به سرمایه‌داران توان داد به طبقه‌ی کارگر امتیازاتی بدهند و یک لایه اشرافیت کارگری بسازند؛ دوم، پرتوان شدن حزب‌های سوسیال‌دموکرات که به‌جای جنبش انقلابی، راه سازش با نظم سرمایه‌داری را برگزیدند؛ و سوم، کم‌توان شدن آگاهی طبقاتی به دلیل پدید آمدن لایه ممتاز در درون خود طبقه‌ی کارگر که با امپریالیسم هم‌کاری می‌کرد.




بازگشت هیولا: جنگ‌افروزی اروپا در سایه بحران سرمایه‌داری 

مقاله ۵/۱۴۰۴
۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۳ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار  

هیولای جنگ بار دیگر از پشت پرده‌های سیاست اروپا سر برآورده‌است. نه با غرشی ناگهانی، بل‌که با گام‌های برنامه‌ریزی شده‌ای که مرزهای خاوری را نشانه رفته‌اند. آلمان، این بار نه با فریاد، که در خاموشی، سنگر می‌سازد و سیاستمداران اروپا، با زبانِ «امنیت»، جامه‌ی فریب بر تن کرده‌اند. ولی این رژه‌های نظامی، نه از قدرت، که از درماندگیِ تمدنی می‌گوید که برای گریز از فروپاشی، به زره‌پوشانی پناه برده‌است.

در این میانه، فراموش می‌شود که بسیاری از زخم‌های امروز، نه از خاور، که از خود غرب برآمده‌اند. گسترش ناتو تا مرز روسیه، پشتیبانی از کودتاها، بازی با آتش در کشورهای دیگر—به نام آزادی، ولی به سود سرکردگی امپریالیسم غرب بوده‌است.         

در این هیاهو، صدای خرد گم می‌شود، و پرسش جای خود را به ترس می‌دهد. آمارها، نهفته در برگه‌های در کشو مانده، سخنی دیگر می‌گویند: برتری با غرب است. این شگفت‌انگیز نیست، ولی ترس‌افکنی همچنان دنبال می‌شود. جنگ‌خواهان سیاستمدار اروپا نه برای نگهبانی خانه‌های توده‌ها، که برای بخشیدن جان دوباره به اقتصاد مرده و کالبد شرکت‌های سودجوی فرسوده، آهن در کوره جنگ ذوب می‌کنند. و ما، اگر خاموش بمانیم، در چرخ همین ترس و زر، پایمان گیر خواهد کرد.

هنگامی که دستگاه فرمان‌روایی کنونی آمریکا پیدایش جهان چندقطبی را پذیرفته‌است و سیاست‌های برون- و درون‌مرزی خود را بر این پایه برنامه‌ریزی می‌کند، اروپا نگران جای از دست رفته خود پس از سده‌ها سرکردگی جهانی است. یکی از راه‌های چاره‌ای که سیاستمداران کنونی برای برون‌رفت از این بحران ژرف گزیده‌اند، جنگ‌خواهی و به خاک مالیدن پوزه روسیه به هر بهایی است. این سیاست هم اکنون به رهبری آلمان برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود. هرگاه کسی دهان پرسش می‌گشاید، بانگ می‌زنند که “جاسوس دشمن است!” حتا ترامپ و سیاستمدارانی مانند زارا واگن‌کنشت را جاسوس روسیه می‌خوانند.

اروپای زره‌پوش؛ بازگشت به میدان جنگ به بهانه «امنیت» 

هنگامی که امپریالیسم اروپا حتا دیگر در زبان هم، سخن از آشتی و همکاری نمی‌راند، هیولای جنگ آرام‌آرام از پشت پرده بیرون می‌خزد. سخنوران اروپا، جامه‌ی فریب «امنیت»بر تن کرده‌اند، و در جیب‌هایشان گلوله پنهان. 

تیپ‌های زره‌پوش، این‌بار نه ناگهانی، که با برنامه‌ریزی و آرامش، راهی مرزهای خاوری‌اند. آلمان، بی‌سروصدا در لیتوانی سنگر می‌سازد. گویی نقشه‌ی جنگ، پیش از پایان آن بر میزها، پیاده می‌شود.

همین چندی پیش، برای نخستین بار پس از پایان جنگی خانمان‌سوز دوم، آلمان تیپ زرهی‌ای را بیرون از مرزهای خویش جای داد: تیپ ۴۵، در نزدیکی ویلنیوس. شاید توان واقعی این تیپ دانسته نباشد، ولی پیامش بی‌پرده‌است: گامی تحریک‌آمیز، برخاسته از آشفتگی تاکتیکی و خام‌اندیشی سیاسی. درست است که رژه‌های امروز آلمان با آن‌چه در دهه‌ی سی میلادی رخ داد، همانند نیست. ولی نباید از یاد برد که سرزمین‌های مرزی—به‌ویژه در بالتیک—بسترهایی‌اند که هر لغزش سیاسی در آن‌ها، می‌تواند آلمان را ناخواسته به پرتگاه جنگ بکشاند.

آلمان فهرست تازه‌ای از جنگ‌افزارهایی که به اوکراین فرستاده می‌شود را پخش کرده‌است که در بر گیرنده:  ۴ سامانه پدافند هوایی آی‌آر‌آی‌اس-تی؛۳۰۰ موشک هدایت‌شونده؛۱۰۰ دستگاه رادار پایش زمینی؛۱۰۰ هزار گلوله توپخانه؛۳۰۰ فروند پهپاد؛۲۵ دستگاه خودروی رزمی ماردر؛ ۱۵ دستگاه تانک لئوپارد ۱آ۵؛۱۲۰ سامانه موشکی ضد هوایی دوشی است. یادآوری شود که آلمان تاکنون به بیش از ۱۰ هزار سرباز اوکراینی در خاک خود آموزش رزمی داده‌است. 

بر پایه این گزارش، آلمان تاکنون ۲۸ میلیارد یورو کمک نظامی به اوکراین فرستاده که بخشی از آن از انبارهای ارتش آلمان بوده‌است. فریدریش مرتس، صدراعظم آینده آلمان، درباره فرستادن موشک‌های تائوروس با برد ۵۰۰ کیلومتر به اوکراین سخن گفت که با واکنش تند روسیه روبرو شد. روسیه هشدار داده که به کارگیری این موشک‌ها علیه خاک روسیه به معنای درگیر شدن آلمان در جنگ خواهد بود.

پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، پهنه کنش‌های نظامی آلمان بر پایه پیمان‌های بین‌المللی، به‌ویژه پیمان پوتسدام (۱۹۴۵) باریک شد. نیروهای متفقین (آمریکا، بریتانیا، فرانسه، اتحاد جماهیر شوروی) هدفشان جلوگیری از جنگ‌افروزی دوباره آلمان بود. این پیمان‌ها جلوی پژوهش یا داشتن جنگ‌افزارهای هسته‌ای، بیولوژیکی یا شیمیایی آلمان را گرفت. ارتش آلمان به‌گونه‌ای بازسازی شد که از یک سیستم فرماندهی پرتوان مانند “اوبرکماندو در ورماخت (OKW)” نازی‌ها جلوگیری شود. در زمان جنگ سرد، آلمان غربی (جمهوری فدرال آلمان) تنها اجازه داشت بوندس‌ور (۱۹۵۵) را زیر رهبری ناتو پایه‌گذاری کند.

پیمان دو به علاوه چهار (۱۹۹۰) برخی از مرزگزاری‌ها را برداشت، ولی شرایط جدید سخت‌تری را ساخت. آلمان پذیرفت که نیروهای ارتشی خود را بالاتر از ۳۷۰,۰۰۰ نبرد. آلمان هرگونه جلوگیری از درگیری برای پس گرفتن سرزمین‌های از دست رفته پس از جنگ جهانی دوم (مانند بخش‌هایی از لهستان، کالینینگراد) را پذیرفت. قانون اساسی آلمان (قانون اساسی، ماده ۲۶) “جنگ‌های یورشی” را ممنوع می‌کند، به این معنا که آلمان نمی‌تواند جنگی را آغاز کند مگر در دفاع از خود یا زیر نام سازمان ملل/ناتو باشد. نیروهای آلمانی تنها با رای پارلمان (مأموریت بوندستاگ) می‌توانند در برون از مرزها جای‌گذاری شوند.

ولی از زمان جنگ کوزوو در ۱۹۹۹ و جنگ در افغانستان، آلمان اندک‌اندک نقش جنگی خود را در جهان گسترش داده‌است. هم اکنون هم به بهانه جنگ روسیه و اوکراین در ۲۰۲۲ آلمان به افزایش هزینه‌های جنگی و فرستادن جنگ‌افزارها به اوکراین پرداخته‌است. دوستان غربی آلمان نه‌تنها از این کنش‌های جنگی که پیمان‌های گذشته را زیرپا می‌گذارد نگران نیستند، بل‌که به آلمان برای جنگ‌خواهی بیشتر انگیزه هم می‌دهند.

برخی از کارشناسان بر این باورند که دولت‌مردان آلمان نه تنها به بازسازی جنگ‌افزار دل‌ بسته‌اند، بل‌که با آماده‌سازی آرام‌آرام مردم برای نبردی آینده بر کوس جنگ می‌کوبند. در همین راستا، ناتو نیز به بهانه همسان‌سازی جنگ‌افزارها، به کشورهای عضو برای خرید ابزارهای آمریکایی انگیز می‌دهد. به زبان دیگر، بازگشت آلمان به سنگر، آبی‌ست که به آسیاب کارخانه‌های جنگ‌افزارسازی آمریکا می‌ریزد. سران آلمانِ با دهه‌ها وابستگی به فرمان‌های آمریکا، دیگر توان واکاوی و چاره‌گری راهبردی خود را از دست داده‌اند.

این شور جنگی تازه، از دل فروپاشی آهسته‌ی تمدنی برمی‌خیزد که روزگاری خود را پیروز فردا می‌دانست، و اکنون برای گریز از واقعیت، به زره و سپر پناه آورده‌است. این نه راهبردی سنجیده، که نتیجه‌ی سرگردانی‌ست. آلمان می‌خواهد ماهیچه‌های پرتوان خود را به جهانیان نشان دهد، ولی در حقیقت، به‌سوی پرتگاه می‌خزد. جنگ‌افروزی که امروز از برلین می‌جوشد، نه از توان، که از نداشتن چشم‌انداز کشورداری برمی‌خیزد. سیاست‌مدارانش، به‌سان بخش‌هایی دیگر از غرب، نگاه به پیش ندارند. در گذشته خانه کرده‌اند و با نسخه‌های کهنه، می‌خواهند دردهای نو را درمان کنند.

در ژرف‌ترین نگاه، این خیز جنگی، بازتابی‌ست از ناکامی در کشورداری و شکست در راهیابی برای بیدار کردن اقتصاد خفته. آلمان، و همه‌ی اروپا، از دستاویز «دفاع» بهره می‌جویند تا میلیاردها یورو هزینه کنند و کاستی‌های اقتصادی را زیر سایه‌ی جنگ‌افزار پنهان سازند. آن‌گاه که سرمایه‌داری به گردنه می‌رسد، آن‌گاه که رویاهای فردا تیره و تار می‌شود، دولتمردان نجات را در جنگ‌افروزی می‌بینند؛ کسی از یاد نبرده‌است که دو جنگ جهانی از کجا و برای چه آغاز شده بود؟ حتا اگر همسایگان و هم‌پیمانان، آن را جدی نگیرند، باز هم این جلوه‌فروشی جنگی می‌تواند پیامدهایی ژرف داشته باشد.

گرداب گفتمان و عملکردهای جنگی با هماهنگی بی‌همانندی بیشتر کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا را در خود فرو برده‌است. وزیر خارجه‌ی استونی هشدار داده که روسیه شاید در چند سال آینده به یک کشور ناتو یورش برد. این کشور از پشتیبانان اصلی اوکراین بوده و خواستار تحریم‌های بیشتر علیه روسیه ‌است. او گفت روسیه اکنون سرگرم اوکراین است، ولی سرمایه‌گذاری کلانی در توان نظامی خود انجام می‌دهد. وزیر استونی گفت اگر پوتین بخواهد ناتو را در منطقه‌ی بالتیک آزمایش کند، هزینه‌ی سنگینی خواهد پرداخت، زیرا ناتو اکنون با پیوستن فنلاند و سوئد نیرومندتر شده‌است.

با این که سران روسیه مانند پوتین بارها گفته‌اند که یورش به ناتو بی‌معناست، ولی استونی می‌گوید که ناتو باید آماده باشد. شگفت‌انگیز این است که فرستاده‌ی آمریکا ویتکاف گفت که روسیه ۱۰۰٪ خواست یورش به ناتو را ندارد.

جنگ‌خواهی امروز، نه نشانه‌ی نیرومندی امپراتوری‌ها، که فریاد ناتوانی آنان در رویارویی با فرسودگی‌ست سرمایه‌داری، چون دیو پیری که در آینه چهره‌اش را نمی‌شناسد، برای زنده‌ماندن به جنگ پناه می‌برد.  همه‌ی این‌ها نشانگر این است که «خطر روسیه» برای هدف‌های دیگری از سوی سران اتحادیه‌ی اروپا فریاد می‌شود. این دیوارهای تازه، این سپرها، این سازوبرگ آهنین، نه «دشمن» را می‌ترساند، نه می‌توانند مردم را برای همیشه گول بزنند. تنها نشانی از فریبی بزرگ است که جهان را در زنجیر دروغ نگاه می‌دارد.

ناتو و افسانه‌ی خطر روسی

در سالیان گذشته، بانگ رسانه‌ها و زمزمه‌های سران اروپا، چنان گوش‌ها را کر کرده‌است که گویی روسیه، پشت دیوار آهنین اروپا ایستاده‌است تا خانه‌ی مردمان را به آتش کشد. ولی آیا آن‌چه می‌گویند، ریشه در راستی دارد؟

آنان که از خطر روسیه می‌گویند، در پی بهانه‌اند؛ بهانه برای برون‌رفت از اقتصاد بیمار خود. روسیه، نه دیوی در کمین اروپا، که هم‌مرزی است که زخم‌های فراوان از تیشه‌ی سیاست‌ورزان غرب هنوز بر سینه دارد. 

روسیه، با اقتصادی که حتا پیش از جنگ اوکراین، از اقتصاد ایتالیا نیز کوچک‌تر بود، چگونه می‌تواند دیوار اروپا را بلرزاند؟ توان جنگی‌اش، در برابر دریای ناتو قطره‌ای‌ست. روسیه نه خواهان نبردی بزرگ است، نه توانی برای آن دارد. چرا که هر گام به‌سوی جنگ، گوری‌ست برای خودش.

با این‌همه، سران کشورهای اروپایی، مردم را از سایه‌ی روسیه می‌ترسانند. در پس این ترس، زرادخانه‌های نو می‌رویند، بودجه‌های جنگی می‌بالند و آهن و آتش، رنگ سود به خود می‌گیرند. برنامه‌هایی مانند «آمادگی ۲۰۳۰» با کوهی از زر، یا افزایش بودجه‌ی جنگ‌افزار بریتانیا، نه برای پاسداری از مردم، که برای سودورزی کارخانه‌هایی‌ست که از بوی باروت جان می‌گیرند و جان انسان را برای سود می‌ستایند.

و باز، پرسش پابرجاست: این ترس‌افکنی از کجا می‌آید؟ پاسخ شاید ساده باشد. رهبران غرب، با افسانه‌ی «خطر روسیه»، راه را برای تصمیم‌هایی می‌گشایند که در پس آن‌ها، سودهای کلان نهفته‌است.

حتا جفری ساکس، اقتصاددان سرشناس آمریکایی، این زمزمه‌های پرهیاهو درباره‌ی «خطر روس» را چیزی سوای یک ترس بیمارگون نمی‌داند. با این‌همه، رسانه‌های اروپا آن را چون ابزاری در دست گرفته‌اند تا بهانه‌ای برای آراستن اروپا با زره و توپ فراهم کنند.

افزایش هزینه‌های جنگ‌افزار، گسترش ناتو تا کرانه‌های شمال و شرق، پذیرش کشورهایی چون سوئد و فنلاند، و فروختن کوهِ آهن به کشورهای اروپایی—همه با نام پاسداری از «امنیت» ولی به سود کسانی‌ست که از بوی دود و پول، سرمست می‌شوند، انجام می‌گیرد.

راستش این است که روسیه نه توان آن را دارد و نه خواست آن را که به جنگ با ناتو برخیزد. این هم‌آیندی و پیمان بزرگ، بسی نیرومندتر از روسیه‌است؛ پس آن‌چه به نام «خطر روسی» بازگو می‌شود، بیش از آن‌که خطری واقعی باشد، بهانه‌ای‌ست برای آن‌که اروپا هر روز جنگ‌خیزتر شود و بار هزینه‌های آهن و آتش را بر دوش مردم خویش فشرده‌تر کند.

آن‌چه در خاک اوکراین روی داد، گواهی‌ست بس روشن. ارتش روسیه، با همه‌ی توان، در برابر کشوری که حتا عضو ناتو نیست، ولی از پشتیبانی غرب بهره‌مند است، با دشواری‌هایی بنیادین مانند—از هم‌گسیختگی راه‌های کمک‌رسانی، کمبود سازوبرگ جنگی، و ناتوانی در فناوری‌های روز روبه‌رو شده‌است.

بودجه‌ی ناتو، چون کوهی آهنین، در سال ۲۰۲۴ بیش از نیمی از هزینه‌های جنگی در جهان بوده‌است. در برابر آن، روسیه با بودجه‌ای بسیار کمتر، به سربازی می‌ماند که با دست‌های تهی در برابر یک لشکر ایستاده‌است. این ژرفا در نابرابری، تنها نشانه‌ای‌ست از شکاف در توان و خواست جنگ میان سران امپریالیسم غرب و روسیه.

اگر روسیه همه‌ی دارایی‌اش را نیز به ساخت جنگ‌افزار بسپارد، باز هم نمی‌تواند سایه‌اش را بر پیکر ناتوی پرتوان بیفکند. نیروی کار، جنگ‌افزار، دانش نو—همه در دست اردوگاهی‌ست که ۳۲ کشور نیرومند را در کنار هم نهاده‌است. این گردان با کمک سده‌ها دزدی از دارایی‌های جنوب جهان، اژدهایی شده‌است که همه‌ی جهان را در دهان فرو می‌برد.

ناتو، با ۳.۵ میلیون نیروی رزم‌آزموده، چون کوه در برابر روسیه‌ای ایستاده که تنها ۱.۳ میلیون تن سرباز و افسر دارد. آسمان نبرد نیز به سود ناتوست؛ برای هر پرنده‌ی جنگی روسی، بیست پرنده‌ی آهنین در آشیانه‌ی ناتو خفته‌اند. در دریاها نیز ناوهای هواپیمابَر، زیردریایی‌های نیروی اتمی، و موشک‌های پیشرفته، مهر برتری را بر پیشانی ناتو نهاده‌اند. در نبردی که شاید رخ دهد، روسیه به‌سختی می‌تواند گامی پیروزمندانه بردارد، چرا که ناتو با جنگ‌افزارهای نو، از پرنده‌های تندپرواز چون F-35 تا دیوارهای آهنین پدافندی، هر یورشی را پیش از رسیدن، در دم خاموش می‌کند.

چگونه چنین نیرویی می‌تواند در برابر سپاهی از سی‌ودو کشور ایستادگی کند؟ سپاهی که نه‌تنها جنگ‌افزار، که زر و دانش دارد، و با فریبکاری از پشتیبانی بیشتر مردم خویش نیز برخوردار است؟

زمان آن فرا رسیده که به‌جای دامن زدن به ترس و دلهره، راه گفتگو، فرونشاندن آتش تنش، و باز کردن پنجره‌های تازه‌ی صلح بر جهان، برگزیده شود—نه انباشتن زرادخانه‌ها و آکندن انبارها از پرنده‌های جنگی و موشک‌های بی‌درنگ.

اروپا اگر با خطری روبرو است، خطری بیرونی نیست. آن‌چه این قاره را زیر خطر می‌اندازد، نه سربازان بیگانه، که سایه‌های نابرابری، فروپاشی جامعه‌ی رفاه، بدتر شدن شرایط آموزش و بهداشتی، و چالش‌های آب‌وهوایی است. با این همه، به‌جای رسیدگی به زخم‌های مردم، رهبران اروپایی گنجینه‌های مردم را به پای جنگ‌افزار می‌ریزند؛ و برای آن‌که این ریخت‌وپاش را درست بنگارند، دشمنی باید ساخته شود. در این نمایش، روسیه خودناخواسته نقشی پایه‌ای را بازی می‌کند.

صلح خواهی امریکا

رهبران آن‌سوی اقیانوس، سخن از صلح می‌گویند که به هر دلیلی که باشد گامی مثبت است، ولی هم‌زمان ساز و کارشان، چیزی جز آماده‌سازی برای نبرد آینده نیست. آنان که سود را در آهن و دود می‌جویند، هم‌واره از پنجره‌ی پول به جهان می‌نگرند. از دیدگاهی مارکسی، سخنانی که از دهان چهره‌هایی چون ترامپ درباره‌ی «صلح در اوکراین» بیرون می‌آید، را نمی‌توان در سطح واژگان‌شان سنجید.

این واژه‌ها، نه دلیل بر صلح راستین دارند، نه بر نایش (نفی) جنگ؛ بل‌که بخشی از دستگاه پیچیده‌ی سرکردگی، بخشی از چرخ‌دنده‌های بازتولید امپریالیسم جهانی هستند. هنگامی که نبرد اوکراین، نظم بازارهای انرژی را برهم زده‌است، ماندگاری جنگ شاید در نگاه نخست برای غول‌های نفتی آمریکا چون شورون و اکسون‌موبیل سودمند باشد، ولی همین جنگِ بی‌‌پایان، لرزشی پنهان را در پیکره‌ی سرمایه‌داری جهانی دامن می‌زند. از همین‌رو، چهره‌هایی چون ترامپ که با انحصارهای انرژی پیوندی تنگاتنگ دارند، به‌دنبال «صلحی برنامه‌ریزی شده»—نه به‌دلیل انسان‌دوستی، بل‌که برای بازگرداندن آرامش به بازار و فراهم آوردن انرژی ارزان برای صنعت آمریکا هستند.

هنگام جنگ، بازار ناپایدار می‌شود که می‌تواند به کاهش تولید اقتصادی بینجامد. برای نمونه، اگر شرکت‌ها و مصرف‌کنندگان به آینده خوش‌بین نباشند، هزینه‌های خود را کمتر خواهند کرد، کمتر رانندگی می‌کنند، یا خودروهای کم‌مصرف‌تر می‌خرند، بدینگونه درخواست برای فرآورده‌های نفتی کم می‌شود، چون کالای کمتری جابه‌جا شده و انرژی کمتری مصرف می‌شود.

دگرگونی بهای نفت پیامد منفی بیشتری برای ایالات متحده خواهد داشت، زیرا نفت آمریکا، به ویژه آنچه که با شیوه‌ی فراکینگ تولید می‌شود، هزینه تولید بالاتری دارد. فراکینگ نیازمند سرمایه‌گذاری بیشتر است و هزینه‌های تولید بالاتری دارد، که تولیدکنندگان آمریکایی را در برابر کاهش بهای نفت آسیب‌پذیرتر می‌کند.

در سوی دیگر این نبرد، انحصارهای بزرگ جنگ‌افزارسازی آمریکا ایستاده‌اند—سودبرنده‌ی همیشگی جنگ. ولی حتا این هیولاهای فولاد و باروت نیز می‌دانند که نبردی پایان‌ناپذیر، به‌ویژه اگر آتش آن به کشورهای ناتو نزدیک شود، می‌تواند آینده‌ی سود را در خطر بیندازد. از این‌رو، صلحی گذرا، شاید به سود آمریکاییان هم باشد: کم کردن فشارها، بازآرایی نیروها، و آغاز دور تازه‌ای از رقابت‌های جنگ‌افزاری—همان‌گونه که در سال‌های جنگ سرد بارها رخ داد. از یاد نباید برد که دولت ترامپ نمی‌خواهد که برای جنگی هزینه کند که امنیت آمریکا را به خطر نمی‌اندازد و نه تنها به بازسازی صنعتی کشور کمک نمی‌کند، بل‌که چوب لای چرخ آن می‌گذارد.

”چپ” اروپا در گرداب فراموشی صلح و خاموشی در برابر بانگ جنگ

آن‌چه که ما امروز می‌بینیم، تنها جابه‌جایی نیروهای جنگی یا سخنان ستیزه‌جویانه‌ی امپریالیست‌ها نیست؛ ما نشانه‌ای از درونِ سستِ سامانِ ”چپ” می‌بینیم که دیرگاهی‌ست در چنگ بحران می‌پیچد. ”چپ” اروپا—خسته، گنگ و بی‌ریشه—دیگر نه می‌تواند خروش کند و نه ایستادگی.  این ”چپ” از یاد برده‌است که بی‌داد را نمی‌توان با خاموشی پاسخ گفت. در برابر بانگ جنگ، نباید با مهرورزی با جنگ‌جویان سخن گفت.

برای این ”چپ”، ساختن یک پیمان اروپایی جنگی جایگزین هدف بیرون رفتن از ناتو شده‌است. چرا کار به اینجا کشیده شده‌است؟ بسیاری بر این باورند که رسانه‌های غربی با پوشش یک‌سویه‌ی رویدادهای اوکراین و به‌کارگیری آگاهانه‌ی زبان، اندیشه‌ی همگانی را ریخت‌گری کرده‌اند. ”چپ” اروپا نیز بی‌هیچ پرسشی، سخنان نهادهای چیرگی‌خواه در باره‌ی برجستگی «امنیت» را پذیرفت و بازگویی می‌کند؛ واژه‌ای که سیاستمداران اروپایی برای نگهداشت سرکردگی خود بر جهان ساخته‌اند.

یعنی ”چپ” ایدئولوژی بورژوازی را دست‌کم در باره‌ی «امنیت» پذیرفته‌است. این انگاره با دیدگاه مارکس درباره‌ی چیرگی ایدئولوژیک طبقه‌ی فرادست و نظریه‌ی «چیرگی فرهنگی» گرامشی هم‌سوست. همان‌گونه که گرامشی می‌گوید، رسانه‌ها و زبان چیره، اندیشه‌ها را می‌سازند. با این همه، نباید فراموش کرد که ”چپ” اروپا دیرزمانی است با این فریب‌های زبانی آشناست. پس باید به انگیزه‌های ژرف‌تری نگریست که چرا جنگ‌خواهی بخشی پایدار از گفتار ”چپ” اروپایی شده‌است.

بررسی مارکس نشان می‌دهد که دیدگاه سیاسی، بازتاب جایگاه طبقاتی و اجتماعی است. برپایه‌ی دیدسنجی روزنامه‌ی نیویورک تایمز و پژوهش دانشگاه کمبریج، نگرش مردم در کشورهای پیشرفته نسبت به روسیه و چین منفی‌تر شده و به سوی اروپا گراییده‌است. ولی در کشورهای غیرغربی، این روند به گفته‌ی اقتصاددان هندی پربهات پاتنایک: «در بسیاری از کشورها، از اوراسیا تا شمال و باختر آفریقا، نگاه مردم به روسیه بهبود یافته و جنگ اوکراین دگرگونی بزرگی در این روند پدید نیاورده. این درباره‌ی چین نیز درست است.»

جهان جنوب و تنگ‌دست هنوز چپاول روزگار استعمار را از یاد نبرده و برآمدن جهان چندقطبی را چالشی علیه ساختارهای چیرگی غرب می‌بیند. ولی ”چپ” اروپا، هم‌سو با سران اروپا و بورژوازی آن، از چنین دگرگونی ترس دارد – نه از روی نادانی، که از ترس پایان یافتن برتری تاریخی‌اش. ”چپ” اروپا هم کم و بیش بخشی از آن “اشرافیت کارگری” است که به گفته‌ی لنین بهره‌ای از دزدی‌های دولت‌های امپریالیستی خود برده‌است. در حقیقت، ”چپ” اروپا نمی‌خواهد از برتری جهانی اروپا بگذرد.

در جهانی که شکاف‌های نوین در روند زایش است و چیرگی یک‌سویه‌ی اروپا و آمریکا به چالش کشیده شده، ”چپ” ناگزیر به گزینش است – یا هم‌آوا با لایه‌های غیراشرافی کارگران خود، و مردمان زیر ستم و رنجبران جنوب جهان خواهد شد، یا در کنار بورژوازی باختری مانده، نقش آرایه‌ای دموکراتیک برای امپریالیسم را بازی خواهد کرد.

پیکار برای تنش‌زدایی، آشتی و صلح تنها یک شعار نیست؛ وظیفه‌ای اخلاقی و تاریخی است. خاموشی در برابر دستگاه جنگ‌افروز ناتو و اتحادیه‌ی اروپا، نادیده گرفتن رنج‌دیدگان افغانستان، عراق، لیبی و سوریه، و همکاری با امپریالیسم در جنگ اوکراین به بهانه‌ی «پاسداری از مردمسالاری»، چیزی جز پیمان‌شکنی با آرمان‌های ”چپ” نیست.

”چپ” اروپا باید بنیادهای نظری و تاریخی خاموشی خود در برابر جنگ‌افروزی‌ها، ناتو، رسانه‌های سرمایه‌سالار و اتحادیه‌ی اروپا را واکاوی کند.”چپ” باید خود را از نو بسازد – نه تنها با نقد گذشته، که با سامان‌دهی توده‌ها، بازگشت به ژرف‌اندیشی نظری، و بازشناسی جایگاه خود در جهان. پایبندی به مردم فرودست و راست‌کرداری، تنها راه رهایی از فروغلتیدن به پرتگاه سازش است.

جنگ‌خواهی کنونی اروپا، نه پاسخی به خطرهای راستین، که ابزاری برای پوشاندن گسست‌های درونی و بازتولید سرکردگی جهانی در پوششی نو است. ”چپ” اروپا، با خاموشی یا هم‌دستی، در این بازتولید نقش دارد.

از نگر مارکسیستی، پیکار راستین با جنگ و نظامی‌گری تنها زمانی شدنی است که ابزارهای تولید – به‌ویژه کارخانه‌های جنگ‌افزار – از چنگ سرمایه رها شده و به زیر فرماندهی کارگران و رنجبران درآیند. در غیر این صورت، همان‌گونه که لنین هشدار داد، «در سامانه‌ی سرمایه‌داری، آشتی پایدار شدنی نیست – تنها درنگ‌ی میان جنگ‌ها خواهد بود.»

پایان سخن

جنگ‌افروزی کنونی اروپا، زاده‌ی بحران‌های درونی سرمایه‌داری است؛ تلاشی نومیدانه برای پنهان کردن شکست‌های اقتصادی و اجتماعی پشت دود توپ‌ها و نوای کرکننده موشک‌ها. افسانه‌پردازی درباره خطر روسیه، همچون پرده‌دودی است که واقعیت‌های اقتصادی را می‌پوشاند. ولی آن‌چه نگران‌کننده‌تر است، خاموشی ”چپ” اروپاست که به آرامی در گفتمان امنیتی فرمان‌روا فرو رفته‌است.

دگرگونی‌های سیاسی نباید بهانه‌ای برای پس‌نشست ایدئولوژیک باشند. هر دگرگونی که از پایین و برآمده از نیازهای رنجبران باشد، گامی به پیش است. ولی اگر از بالا و برای هم‌سویی با سامانه‌ی سرمایه‌داری باشد، گام به گام هستی ”چپ” را می‌فرساید.

پس باید پرسید: آیا ”چپ” اروپا هنوز نماینده‌ی آرمان‌های ضدجنگ، ضدتبعیض، ضدبهره‌کشی و ضدسرکردگی امپریالیستی است؟ یا این واژگان گفته‌های پوچی شده‌اند که تنها هنگام انتخابات به کار می‌آیند؟

آن بخش از ”چپ” اروپا، که هنوز به آرمان‌های خود وفادار است، باید در برابر این نمایش مرگبار بایستد و فریاد بزند که امنیت واقعی در صلح است، نه در انبارهای پر از جنگ‌افزار.

راه برون‌رفت در گرو نقد رادیکال پیوند نهادهای نظامی با سرمایه‌داری جهانی است. باید رسانه‌های بورژوازی را به چالش کشید و در باره‌ی گفتمان‌سازی‌های آنان روشنگری کرد. ”چپ” اروپا امروز در دوراهی تاریخی ایستاده‌است: یا باید به آرمان‌های ضدامپریالیستی و ضدجنگ خود بازگردد، یا به بخشی از دستگاه ایدئولوژیک سرمایه‌داری دگرگون شود. گزینش امروز، سرنوشت فردای اروپا را پایه‌گذاری می‌کند. صلح واقعی نه در سایه‌ی توپ‌ها، که در پرتو نقد ریشه‌ای ساختارهای فرمان‌روا شدنی خواهد بود.