نقد بنیادین بر «چپِ مردم‌یار»

–

در تحلیل گفتمان چپ کنونی ایران، یکی از تضادهای مهم، درک از پدیده‌ی امپریالیسم است.
کم‌اهمیت دانستن نقش امپریالیسم در ویرانی اقتصادی و اجتماعی کشورهای پیرامونی، از ضعف‌های جدی «چپِ مردم‌یار» است.
در گفتار آقای محمد مالجو می‌خوانیم:

«چپ مردم‌یار در پی رهایی از دو سلطه است: سلطه‌ی خارجی و سلطه‌ی داخلی.»
اما او حتی در این‌جا نیز از آوردن واژه‌ی «امپریالیسم» پرهیز می‌کند و آن را به «سلطه‌ی خارجی» فرو می‌کاهد.
این کاهش‌گرایی، تنها یک خطای واژگانی نیست، بلکه تحلیلی نارس از جهان سرمایه‌داری کنونی پدید می‌آورد.
وقتی امپریالیسم به یک «قدرت خارجی» ساده تقلیل یابد، دیگر اشکال پیچیده‌تر سلطه — مانند مالی، تکنولوژیک، و فرهنگی — نادیده گرفته می‌شوند.
چپ مردم‌یار، بی‌آن‌که بداند، مرز میان «ضد امپریالیسم» و «میهن‌دوستی لیبرالی» را پاک می‌کند و استراتژی رهایی را از بنیان تهی می‌سازد.

در کنار مالجو، افرادی مانند آقایان نگهدار و فتاپور نیز در همین چارچوب می‌گنجند. آنان هیچ چالشی با امپریالیسم ندارند و از آن نام نمی‌برند.
نمونه‌ها آشکارند:
نگهدار به جمهوری اسلامی پند می‌دهد به پیمان ابراهیم بپیوندد، و فتاپور خواستار پذیرش شرایط زورگویانه‌ی آمریکا می‌شود.
این دیدگاه‌ها نه از موضع انتقادی، بلکه از جایگاه تسلیم‌طلبی به نظم جهانی سرمایه سخن می‌گویند.
«چپِ مردم‌یار» نه تنها با امپریالیسم ستیز ندارد، بلکه از سر سازش با آن شرم نمی‌کند.
اما واقعیت روشن است: امپریالیسم غرب، به رهبری آمریکا، در سه دهه‌ی گذشته کارنامه‌ای از جنگ، ویرانی و نسل‌کشی بر جای گذاشته است؛ از عراق و یوگسلاوی تا افغانستان و لیبی.
چگونه می‌توان چپ بود و در برابر چنین سامانه‌ی جهانیِ ویرانگر، خاموش ماند؟




دوگانگی چپ «محور مقاومتی»

–

«چپِ محور مقاومتی» در برابر یک دوگانگی جدی قرار دارد. اگر سیاست‌های ضدامپریالیستی رژیم – که در واقع ضدغربی است نه واقعاً ضدامپریالیستی – چنان برجسته شود که نقد درونی ساختارهای طبقاتی و سرکوب‌گر در ایران به حاشیه رانده شود، چپ از استقلال خود تهی می‌گردد. در چنین حالتی، خطر هم‌پیمانی با سرمایه‌داران ضدغربی و حکومت‌های خودکامه افزایش می‌یابد.
اگر سیاست ضدامپریالیستی از ریشه‌های طبقاتی جدا شود و به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به حکومت بدل گردد، «چپ» از جوهر رهایی‌بخش خود تهی خواهد شد.
بی‌توجهی به جایگاه طبقاتی فرماندهان سپاه و نادیده‌گرفتن منافع بورژوازی نظامی در روابط با شرق، از ضعف‌های جدی این دیدگاه است. نباید فراموش کرد که سرمایه‌داران تجاری – چه در شرق چه در غرب – تنها در پی سودند و هیچ مرز ارزشی نمی‌شناسند.
چپِ محور مقاومتی، به جای واکاوی چرایی نگاه به شرق، آن را نشانه‌ی ضدامپریالیستی بودن حکومت می‌داند؛ حال آنکه این نگاه، در عمل، از دل فشار تحریم و برای بقای بورژوازی نظامی و تجاری برخاسته است، نه از آرمان رهایی ملی.

چپ محور مقاومتی، «نگاه به شرق» را نشانه‌ی استقلال و ضدیت با امپریالیسم می‌پندارد. اما اگر چنین است، چرا این نگاه به بنیان‌گذاری اقتصادی ملی و تولیدی نینجامیده و تنها در سطح دادوستد نفت، گاز و کالاهای مصرفی باقی مانده است؟
این جریان، در حالی که تجاوزگری امپریالیسم را به درستی می‌بیند، از درک منافع بورژوازی نظامی جمهوری اسلامی در حفظ وضعیت «نه صلح – نه جنگ» در خاورمیانه ناتوان است.
بخش‌هایی از این چپ خود را دنباله‌رو حزب توده ایران می‌دانند، اما در حقیقت، فهمی وارونه و ساده‌انگارانه از سیاست آن حزب دارند. چپ محور مقاومتی با تمرکز یک‌سویه بر وجه ضدامپریالیستی، از درک دیالکتیکی و تاریخی حزب توده دور شده است.




اهداف تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا به ونزوئلا

دست آمریکا از ونزوئلا کوتاه باد!

پس از یک ‌سری حملات نظامی تحریک‌آمیز در آب‌های بین‌المللی در سواحل ونزوئلا،آمریکا در حال آماده‌سازی برای حمله به اهداف نطامی برای سرنگونی رژیم مستقل این کشور است.

طبق اسناد منتشر شده دونالد ترامپ به سازمان سیا چراغ سبز برای اقدام نظامی در ونزوئلا داده است. وی این موضوع را در یک کنفرانس مطبوعاتی در کاخ سفید در چهارشنبه هفته گذشته تأیید کرد.

این خبر تنها چند روز پس از آن منتشر شد که کودتاچی راست‌گرای ا نئولیبرال فراطی ونزوئلا، ماریا کورینا ماشادو، با وجود درخواست‌هایش از آمریکا برای حمله به این کشور نفت‌خیز، با طراحی هدفمند “کمیته نوبل” ، جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.یکی از افرادی که کورینا را برای این جایزه نامزد کرد، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه خود ترامپ بود. روزنامه نیویورک تایمز نیز اخیراً فاش کرد که همین روبیو یکی از پیشبرندگان اصلی طرح‌های تغییر رژیم برای ونزوئلا است. منابع این روزنامه در مورد عوامل پشت‌پرده و این که طرح‌های تهیه‌شده توسط روبیو و جان رتکلیف، رئیس سیا، برای سرنگونی دولت رئیس‌جمهور نیکلاس مادورو هستند، کاملاً آشکار است.

طبق تصمیم و فرمان ترامپ سازمان سیا دارای تأییدیه کاخ سفید برای انجام عملیات‌های مرگبار در قلمرو ونزوئلا است. این اقدام پس از آن صورت می‌گیرد که ارتش امپریالیسم آمریکا  قبلاً تهاجمی را علیه ونزوئلا تدارک دیده بود و پس از آن که ترامپ گفتگوهایی را با مادورو رئیس‌جمهور ونزوئلا آغاز کرده بود موقتا متوقف کرد.

پنتاگون در حال حاضر حدود ۱۰٬۰۰۰ سرباز در منطقه دارد. بیشتر آنان در پایگاه‌هایی در پورتوریکو مستقر هستند، اما آمریکا همچنین از چند هفته پیش نیروی تفنگداران دریایی بر روی هشت کشتی جنگی حاضر در دریای کارائیب در سواحل ونزوئلا را به حالت آماده باش در آورده است.

ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی روز چهارشنبه گذشته 15 اکتبر ادعا کرد که دلیل چراغ سبز به سیا برای عمل این است که “ونزوئلا زندان‌های خود را به روی ایالات متحده گشوده است.”

دولت تروریستی آمریکا بیشرمانه وخلاف همه قوانین بین‌المللی برای سر مادورو رئیس‌جمهور قانونی و منتخب ونزوئلا جایزه ۵۰ میلیون دلاری تعیین کرده است و به‌طور مضحکی او را به عنوان “رهبر هر دو شبکه جنایی واقعی آمریکای لاتین “ترن دو آراگوا” و “کارتل دل سولس” (کارتل خورشیدها) شبکه‌های بین‌المللی جنایی و قاچق مواد مخدر”معرفی کرده است.

مادورو در مورد اتهامات ترامپ گفت: “ادعاهای تبعیض‌آمیز و بیگانه‌هراسانه‌ای که هویت ونزوئلایی را به گروه‌های جنایی که ما در ونزوئلا به آنان حمله کرده و ریشه‌کن کرده‌ایم مرتبط می‌کنند، باید متوقف شوند.”

مادورو که در کاراکاس و در برابر ۴۰۰ مدعو از بخش‌های استراتژیک مختلف در یک جلسه فوق‌العاده شورای حاکمیت و صلح سخن می‌گفت،ادامه داد: “ونزوئلا ترن دو آراگوا نیست، این کشوری متشکل از مردمی شرافتمند و سخت‌کوش است.”

در هفته‌های اخیر، ارتش آمریکا با این بهانه که قایق‌های کوچک در سواحل ونزوئلا مواد مخدر قاچاق می‌کرده‌اند، به آنان حمله کرده و حداقل ۲۷ نفر را کشته است. حملات مغایر با حقوق بین‌الملل که در داخل کشور نیز صورت گیرند، می‌تواند تشدید شدید و بسیار خطرناکی در وضعیت از قبل تنش‌آلود باشد.

ترامپ به جمع خبرنگاران در کاخ سفید گفت: “ما قطعاً در حال حاضر در حال بررسی اهداف روی زمین هستیم، زیرا دریا را تحت کنترل خوبی داریم.”

یک هفته پیش، سی‌ان‌ان فاش کرد که وزارت دادگستری ایالات متحده یک نظر حقوقی طبقه‌بندی‌ شده تهیه کرده است که قرار است به ترامپ حق قانونی برای انجام اعدام‌های فراقضایی قاچاقچیان مواد مخدر که در یک فهرست طولانی و همچنین طبقه‌بندی‌ شده قرار دارند، بدهد. و دیروز همان شبکه فاش کرد که حداقل یکی از حملات ایالات متحده در ماه گذشته علیه اتباع کلمبیایی بوده و آنان را به قتل رسانده است.

روز شنبه گذشته، رئیس‌جمهور کلمبیا گوستاوو پترو در پستی در” ایکس “، پس از یک عملیات نیروهای کلمبیایی علیه یک قایق دیگر، در مقایسه‌ای آشکار با روش‌های جنایی ترامپ نوشت: “بدون کشتن هیچ‌کس. بدون شلیک موشک. ۲.۷ تن توقیف شده از یک قایق موتوری تندرو که عازم کاستاریکا در اقیانوس آرام بود، جایی که اکثریت قاطع کوکایین کلمبیایی ارسال می‌شود. پنج کلمبیایی زنده دستگیر شدند.”

پترو همچنین تأیید کرد که او نیز مانند رئیس‌جمهور مکزیک، کلودیا شاینبام، در اجلاس سرانی که قرار است در دسامبر در جمهوری دومینیکن برگزار شود، به نشانه اعتراض به جلوگیری از حضور کوبا، نیکاراگوئه و ونزوئلا، شرکت نخواهد کرد. وی ر پستی درایکس نوشت:”دیالوگ با حذف کردن شروع نمی‌شود” و به جای آن خواستار یکپارچگی بیشتر آمریکای لاتین شد.

سیا یک سابقه جنایی سنگین در آمریکای لاتین دارد. از جمله، در سال ۱۹۵۴ رئیس‌جمهور گواتمالا، خاکوبو آربنز، در یک کودتای سازمان‌دهی شده توسط سیا برای محافظت از سود شرکت آمریکای شمالی یونایتد فروت سرنگون شد، پنج سال بعد تهاجم ناموفق به کوبا انجام شد و در سال ۱۹۷۳ سالوادور آلنده، رئیس‌جمهور سوسیالیست شیلی، در یک کودتای نظامی مورد حمایت سیا به قتل رسید.

هدف اصلی آمریکا از اشغال احتمالی ونزوئلا چیست؟

ونزوئلا با در اختیار داشتن 25 درصد از ذخایر اثبات‌شده نفت جهان (حدود 303 میلیارد بشکه) بزرگ‌ترین صادرکننده نفت خام سنگین به پالایشگاه‌های آمریکایی است. تولید فعلی این کشور حدود یک میلیون بشکه در روز است، اما پتانسیل بازگشت به سه میلیون بشکه وجود دارد.

اما گلایه و خشم آمریکا این است که مادورو با عقد قراردادهای انحصاری با چین، ایران و روسیه جریان نفت ونزوئلا را به‌سمت رقبای آمریکا هدایت کرده است؛ مثلاً چین در اوت 2025 اولین سکوی نفتی شناور را در دریاچه ماراکایبو نصب کرد.

یک انگیزه آمریکا در ونزوئلا این است که سرنگونی مادورو می‌تواند دسترسی شرکت‌های آمریکایی مانند «شورون» را به این منابع تضمین کند، صادرات به چین را کاهش دهد و وابستگی آمریکا را به نفت خاورمیانه کم کند.

ونزوئلا پیش از تحریم‌های گسترده آمریکا در 2017، سومین صادرکننده نفت خام به آمریکا بود و بیش از 15 درصد واردات نفت آمریکا را تأمین می‌کرد. جان بولتون، مشاور امنیت ملی سابق ترامپ، صریحاً گفته بود: «سرمایه‌گذاری شرکت‌های آمریکایی در نفت ونزوئلا تأثیر اقتصادی عظیمی بر آمریکا خواهد داشت».

ونزوئلا همچنین معدن ذخایر قابل توجه طلا (161 تن گزارش‌شده توسط شورای جهانی طلا [WGC]، 2024) و ظرفیت عظیم معدنکاری در «قوس اورینوکو» است؛ جایی که گزارش‌های رسمی ونزوئلا ارزش مواد معدنی استراتژیک، از جمله کلتان و عناصر خاکی کمیاب را تا 2 تریلیون دلار تخمین زده‌اند (اوپک، 2024؛ WGC، 2024)،

در واقع، آنچه امپریالیسم آمریکا به‌دنبال آن است، مطیع کردن ونزوئلا است، همان‌طور که قبلاً عراق، لیبی و سوریه را به این کار واداشت تا دسترسی خود را به نفت و ثروت معدنی تضمین کند و یک دولت دست‌نشانده به‌رهبری چهره‌های مخالف مانند «ماریا کورینا ماچادو» ایجاد کند. شعار امپریالیستی «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» چیزی جز جنگ، تحریم و غارت کشورهای مستقل نیست.

مقابله با نفوذ ژئوپولیتیک رقبا

همانطور که اشاره رفت امپریالیسم آمریکا ونزوئلا را به‌دلیل عواملی نظیر داشتن ذخایر عظیم نفت، موقعیت جغرافیایی نزدیک به آمریکا و دریای کارائیب، سیاست‌های ضدآمریکایی مادورو و ضعف اقتصادی داخلی یک فرصت طلایی برای روسیه، چین و ایران می‌داند.آمریکا معتقد است که این کشورهای رقیب با استفاده از ونزوئلا می‌توانند نفوذ نظامی، اقتصادی و اطلاعاتی خود را در منطقه گسترش دهند. سرنگونی دولت مادورو از نگاه استراتژیست‌های آمریکایی یک ضربه چندجانبه به محور ضدآمریکایی است،

به عنوان مثال چین بزرگ‌ترین طلبکار ونزوئلا با بیش از 60 میلیارد دلار وام در برابر نفت است. چین از 2018 تاکنون روزانه 200 هزار بشکه نفت خام از میدان‌های اورینوکو دریافت می‌کند و در حال ساخت 12 سکوی نفتی شناور در دریاچه ماراکایبو است.

سرنگونی مادورو به دولت جدید اجازه می‌دهد قراردادهای چینی را بازنویسی یا لغو کند، شرکت‌های آمریکایی مانند شورون و اکسون‌موبیل را جایگزین کند و جریان نفت به چین را به‌سمت بازارهای آمریکا و اروپا هدایت کند.

بحران هژمونی آمریکا

امپریالیسم آمریکا از طرف دیگر درگیر بحران‌هایی است که تصور می‌کند با سرنگونی دولت مادورو می‌تواند در جهت رفع آنها گام بردارد. آمریکا در سال‌های گذشته هژمونی خودش را در معرض خطر می‌بیند و به‌دنبال احیای آن است. پیمان همکاری شانگ‌های و بریکس وتضعیف دلار در عرصه بین‌المللی عملا نظم قدیم تک قطبی به سرکردگی آمریکا را به چالش گرفته است.

آمریکا از یک سو، دارای کسری تجاری با چین است؛ رقمی که در سال 2024 از 295 میلیارد دلار فراتر رفت و از سوی دیگر، کسری با اتحادیه اروپا که به 235 میلیارد دلار رسیده است (اداره سرشماری ایالات متحده، 2024؛ یورواستات، 2024). ترامپ برای پر کردن این شکاف، حمایت‌گرایی را تشدید کرده و به اعمال تعرفه‌ها روی آورده است و «همه» را به‌خاطر کلاهبرداری از ایالات متحده سرزنش می‌کند، در این چارچوب، کنترل منابع استراتژیک همچون منابع ونزوئلا برای حفظ هژمونی جهانی آن حیاتی است. رئیس‌جمهور ونزوئلا نیکلاس مادورو روز پنجشنبه اول آبان، آغاز یک تمرین نظامی دفاع ملی به مدت ۷۲ ساعت رامسلح ملی بولیواری، میلیشا و واحدهای پلیس به‌طور فوری در مناطق ساحلی و مرزی کشور مستقر در پاسخ به تهدیدات جنایتکارانه خارجی علیه حاکمیت ملی، اعلام کرد .به گفته مادورو” این اقدام به دنبال تقویت توانایی کشور در پاسخ به احتمالات تهاجم، به ویژه از سوی دولت ایالات متحده است”. در یک سخنرانی عمومی، او تأکید کردکه این تصمیم در میان «اقدامات خصمانه» که قصد بی‌ثبات کردن ونزوئلا را دارند اتخاذ شده و همچنین دستور داد تانیروهای مسلح ملی بولیواری، میلیشا و واحدهای پلیس به طور فوری در مناطق ساحلی و مرزی کشور مستقر شوند.

توفان الکترونیکی شماره ۲۳۲




اوربان: دونالد توسک لهستان را به «رعیت بروکسل» بدل کرده است

–

اوربان بی شک راسیست، طرفدار اسراییل و ترامپ هست، ولی دست نشانده بروکسل و جنگ طلب نیست.

به گفتهٔ نخست‌وزیر مجارستان، ویکتور اوربان، رهبر لهستان، دونالد توسک، کشور خود را به «وابسته‌ای مطیع برای بروکسل» تبدیل کرده و درعین‌حال به «یکی از پرصداترین جنگ‌طلبان اروپا» بدل شده است — در حالی‌که مردم لهستان از تداوم جنگ اوکراین خسته‌اند.

اوربان روز شنبه در شبکهٔ اجتماعی ایکس (X) این اظهارات را مطرح کرد و مدعی شد که لحن تند توسک دربارهٔ جنگ، تلاشی است برای منحرف کردن افکار عمومی از مشکلات داخلی. او نوشت: «توسک به یکی از بلندترین صداهای جنگ‌طلبی در اروپا تبدیل شده، اما سیاست جنگی‌اش شکست خورده است؛ اوکراین از پول اروپایی تهی شده و مردم لهستان از جنگ به ستوه آمده‌اند. او نمی‌تواند مسیر خود را تغییر دهد، زیرا لهستان را به رعیت بروکسل مبدل کرده است.»

بر اساس نظرسنجی‌ای که دوشنبه از سوی شبکهٔ دولتی TVP منتشر شد، بیش از نیمی از لهستانی‌ها از عملکرد توسک ناراضی‌اند. با کاهش محبوبیت، ائتلاف او در انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر شکست خورد و کارول ناورِتسکی، نامزد محافظه‌کار مورد حمایت حزب مخالف PiS، پیروز شد.

با وجود افزایش احساسات ضد اوکراینی در داخل، توسک از اعضای اتحادیهٔ اروپا خواسته است «به هر قیمتی» به تأمین مالی کی‌یف ادامه دهند. او در نشست امنیتی ورشو گفت: «باید بپذیریم که این جنگ ما نیز هست.»

در مقابل، اوربان مدت‌هاست که با سیاست اتحادیهٔ اروپا در حمایت نظامی از اوکراین مخالفت می‌کند. او از ارسال سلاح سر باز زده و معتقد است «بوروکرات‌های جنگ‌طلب بروکسل» در پی کشاندن بوداپست به جنگی تمام‌عیار با روسیه‌اند.

در همین حال، اتحادیهٔ اروپا و بریتانیا در حال افزایش توان نظامی خود هستند؛ موضوعی که به گفتهٔ سرگئی لاوروف، نشانه‌ای از «آماده‌سازی برای جنگی بزرگ در اروپا» است.




فشار و کشش؛ نظم نوین در روابط آمریکا و چین

–

اصطلاح تجاری «فشار و کشش» به‌خوبی ماهیت روابط کنونی میان ایالات متحده و چین را نشان می‌دهد. آنچه زمانی شراکتی رقابتی می‌نمود، اکنون به نبردی بر سر اراده، قدرت و هویت تبدیل شده است؛ نبردی که نظم جهانی آینده را شکل خواهد داد.

در نیمهٔ پایانی قرن بیستم و آغاز قرن بیست‌ویکم، غرب باور داشت جهان به سوی نظمی لیبرال و جهانی در حرکت است. وابستگی اقتصادی و قوانین مشترک قرار بود شکاف‌های فرهنگی را از میان بردارد. اما آن خوش‌بینی جای خود را به واقع‌گرایی جدیدی داده است؛ نظمی که با ظهور دونالد ترامپ آشکار شد و بازگشتی برایش متصور نیست. اکنون جهان به سوی هویت و خودآگاهی تمدنی بازمی‌گردد.

ترامپ ظرف مدتی کوتاه، نه‌تنها دیپلماسی آمریکا بلکه تصور جهانی از آن را دگرگون کرد. در نگاه دولت او، دیپلماسی میدان نبرد است؛ تردید ضعف محسوب می‌شود و نزاکت ضرورتی ندارد. او چهره‌ای از آمریکا عرضه کرده که پرهیاهو و خودمطمئن است، اما همچنان قدرت‌مندترین بازیگر جهان.

در سوی دیگر، چین ایستاده است؛ قدرتی اقتصادی و فناورانه که بر تداوم، صبر و آبروداری تکیه دارد. پکن نظم جهانی را عرصهٔ همکاری می‌داند نه تهدید. بااین‌حال، در برابر فشارهای آمریکا لحن خود را تندتر کرده و از سیاست ابهام مؤدبانه فاصله گرفته است. اکنون دوران تهدید و ضدتهدید است.

روابط آیندهٔ واشنگتن و پکن شبیه مذاکره‌ای بی‌پایان خواهد بود: فشار، توقف، توافق، فروپاشی و تکرار. جهان نه در جنگ سردی تازه، بلکه در نظمی چندقطبی و سیال شکل می‌گیرد؛ نظمی که محور آن جدایی منافع آمریکا و چین است.

یقین تنها این است: عصر جهانی‌سازی بی‌مهار پایان یافته، و نظم تمدنی تازه‌ای آغاز شده است که خطوطش را رقابت میان آمریکا و چین با رهبری جنوب جهانی ترسیم خواهد کرد.




اقتصاد ایران در محاصره دو بحران: کسری ۱۸۰۰ هزار میلیاردی و سقوط آزاد ریال

خبرگزاری مهر –

در شرایطی که کسری بودجه دولت در سال جاری به مرز ۱۸۰۰ هزار میلیارد تومان (معادل حدود ۲۵ میلیارد دلار) می‌رسد، بازار ارز ایران نیز شاهد رکوردشکنی جدیدی بود و هر دلار آمریکا در آستانه بازگشت تحریم‌های سازمان ملل، از مرز ۱۱۳ هزار تومان عبور کرد.

به گزارش خبرگزاری مهر، هادی قوامی، نایب‌رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس شورای اسلامی، روز شنبه از پیش‌بینی کسری بودجه عظیم ۱۸۰۰ هزار میلیارد تومانی تا پایان سال جاری خبر داد. وی دو عامل اصلی این کسری را “تفاوت پیش‌بینی قیمت فروش نفت با واقعیت بازار” و “عدم تحقق درآمد پیش‌بینی‌شده از محل مولدسازی دارایی‌ها” عنوان کرد.

قابل توجه است که “مولدسازی” همان طرح نئولیبرالیستی است که خامنه ای برای فروش اموال دولتی دستور آنرا داده است. به احتمال قوی این اموال یا مجانی و یا به قیمت ارزان به دوستان رانت خواران واگذار شده است و برای همین کمکی به درآمد دولت نکرده است.

بر اساس اعلام قوامی، در بودجه امسال فروش روزانه یک میلیون و ۸۰۰ هزار بشکه نفت به قیمت ۶۰ دلار پیش‌بینی شده بود، در حالی که عملکرد شش ماهه نشان از فروش یک میلیون و ۶۰۰ هزار بشکه به قیمت حدود ۵۱ دلار دارد.

همزمان با تشدید کسری بودجه، ارزش ریال ایران نیز در آستانه بازگشت تحریم‌های سازمان ملل متحد (مکانیسم ماشه) سقوط بیشتری را تجربه کرد و هر دلار آمریکا در بازار آزاد به رکورد بی‌سابقه ۱۱۳ هزار و ۶۰۰ تومان رسید.

این دو بحران همزمان – کسری بودجه عظیم و سقوط ارزش پول ملی – در شرایطی رخ می‌دهد که اقتصاد ایران پس از یک قرن هنوز وابستگی شدیدی به درآمدهای نفتی دارد و تحقق رشد اقتصادی ۸ درصدی مورد تأکید خامنه ای، با پیش‌بینی صندوق بین‌المللی پول از رشد حداکثر ۲ درصدی تا پنج سال آینده، فاصله زیادی دارد.




دوری از دوگانه‌انگاری ”چپِ” «محور مقاومتی» و ”چپِ” «مردم‌یار» و پیش به سوی ”چپِ” مستقل طبقاتی

مقاله ۳۱/۱۴۰۴
۱۰ آبان ۱۴۰۴، ۱ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در دهه‌های گذشته، ”چپ“ ایران در میان موج‌های دگرگونی‌های درونی و بین‌المللی، دچار بحران هویتی و کنشی شده است. این بحران هم‌اکنون در چارچوب کشمکشی آشکار میان دو خوانش دیده می‌شود که هر یک بخشی از حقیقت را نمایندگی می‌کنند، اما هیچ‌یک به تنهایی توانایی پیش‌گزاری راهکاری فراگیر برای رهایی از شرایط کنونی را ندارد. افسوس که بخش بزرگی از کسانی که خود را ”چپ“ می‌نامند، به دوگانه‌انگاری (دوآلیسم) دچار شده‌اند و در دام ساده‌انگاری افتاده‌اند.

از یک سو، چیرگی سرمایه‌داری وابسته‌ی انگلی با روی‌ساخت ولایت فقیه، توانست بخشی از نیروهای ”چپ“ را شیفته‌ی ”نگاه به خاور“ و نبرد ”ضدامپریالیستی“ خود کند و در عمل، توانایی پیکار طبقاتی و نبرد ضدخودکامگی را در میان آن‌ها نابود کند. این گروه، با ”ضدامپریالیستی“ خواندن گرایش ضدغربی لایه‌هایی از بورژوازی انگلی، در عمل به ابزاری برای درست‌انگاری سیاست‌های سرکوب‌گرایانه و ضدکارگری حاکمیت جمهوری اسلامی دگرگون شده و از آرمان‌های بنیادین و طبقاتی ”چپ“ دوری گرفته است. از سوی دیگر، امپریالیسم توانست از ناامیدی و بی‌باوری بخش دیگر از ”چپ“ به توانایی مردم میهن ما برای نبرد علیه جمهوری اسلامی بهره بگیرد و آگاهانه به این کژاندیشی دامن بزند که امپریالیسم دشمن مردم ما نیست و ”چپ“ نیازی به نبرد ضدامپریالیستی ندارد.

این کشمکش، در واقع بازتاب گسستی است که سال‌هاست جنبش چپ ایران را فراگرفته است. سرنوشت اندوهبار ما این است که آنچه در گذشته سازمان فداییان (اکثریت) نامیده می‌شد، هم‌اکنون به دو گروه بخش شده که با یکدیگر ناسازگار هستند. گرایش برتر نگرش یکی به سیاست‌های “ضدامپریالیستی” جمهوری اسلامی نزدیک است و گرایش برتر نگرش دیگری چندان به سیاست‌های یورش‌گرانه‌ی امپریالیسم نمی‌پردازد و همکاری با راست‌های میهنی پشتیبان امپریالیسم را هم چندان ناپسند نمی‌داند.

نوشته‌های آقای مالجو و آقای امیدی در “اخبارروز” بهانه‌ای است تا با نگاهی گسترده‌تر و با ژرف‌اندیشی به کاوش بیشتری در باره‌ی دو دیدگاه ”چپِ” «محور مقاومتی» و ”چپِ” «مردم‌یار» بپردازیم. این نوشته با روش تحلیل انتقادی ـ تاریخی، با پشتوانه‌ی هم‌سنجی گفتمان‌های نظری و سیاسی دیدگاه‌های گوناگون ”چپ“ ایران، تلاش می‌کند تا پیوند دیالکتیکی میان نبرد ضدامپریالیستی و پیکار طبقاتی و نبرد ضددیکتاتوری را بازشناسی کرده و چشم‌اندازی برای بازسازی هویت مستقل و طبقاتی ”چپ“ در ایران امروز به پیش گذارد.

بازگویی کوتاه دیدگاه آقای مالجو و آقای امیدی 

آقای محمد مالجو از دیدگاه بازسازی کارکرد انتقادی ”چپ“، نگران گفتار ”چپِ” «محور مقاومتی» است. او می‌گوید که دو رویه‌ی راهبردی انقلاب ملی- مردم‌سالارانه، یعنی پیکار در راه پاسداری از استقلال کشور از یک سو، و پشتیبانی از آزادی‌های مردم‌سالارانه و دادگری اجتماعی از سوی دیگر، در پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر هستند و هیچ‌یک از این دو رویه‌ی راهبردی نباید به بهای قربانی کردن رویه‌ی دیگر پیش برده شود.

مالجو به درستی می‌گوید که بخشی از نیروهایی که خود را هوادار خط “ضدامپریالیستی” رژیم می‌دانند، در عمل نقد دستگاه‌های قدرت درون‌مرزی را کنار گذاشته‌اند و به درست‌انگاری سیاست‌های خودکامه پرداخته‌اند.

نکته‌ی مهم در دیدگاه مالجو این است که او خطر دگرگونی پاسداری از ملت به پاسداری از نظام را برجسته می‌سازد. مالجو به درستی هشدار می‌دهد اگر ”چپ“ در برابر پایمال شدن حقوق بنیادین مردم از سوی حکومت خودی خاموشی گزیند، هر اندازه هم برای نبرد با امپریالیسم هورا بکشد، در واقع زبان قدرت را بازگویی کرده است.

او به درستی می‌گوید که جمهوری اسلامی هم در تنش‌آفرینی گناهکار است. نکته‌های پرتوان این خوانش در پافشاری بر حقوق شهروندی، آزادی، دادگری اجتماعی و نیاز به نقد حاکمیت درون‌مرزی در برابر گرایش به پذیرش هر گونه خودکامگی به بهانه‌ی “ضدامپریالیستی” بودن رژیم نهفته است.

آقای مسعود امیدی در واکنش به نوشتار آقای محمد مالجو، انگاره‌ها و چالش‌ها را از دیدگاه پایداری هسته‌ی ضدامپریالیستی ”چپ“ می‌نگرد. امیدی به درستی یادآوری می‌کند که در جهان کنونی، سرکردگی امپریالیستی تنها با ابزارهای نظامی فراهم نمی‌گیرد. او با برجسته کردن پیشینه‌ی تاریخی ملت‌ها و جنبش‌های پایداری در برابر دستیازی‌های نظامی، محاصره‌های اقتصادی، براندازی‌ها و چیرگی سرمایه‌ی جهانی، می‌گوید که پیکار با امپریالیسم هنوز چرخشگاه بنیادی سیاست‌های نیروهای پیشرو است. امپریالیسم با محاصره‌های اقتصادی، فشارهای سیاسی-دیپلماتیک، کنترل نهادهای مالی بین‌المللی، جنگ رسانه‌ای و نفوذ فرهنگی، حق حاکمیت ملی بسیاری از کشورها را لگدمال می‌کند.

از نگاه امیدی، جهان ما در روند گذر از یک جهان تک‌قطبی زیر فرماندهی انحصاری امپریالیسم به یک جهان چندقطبی بنیادشده بر قانون و پیمان‌های بین‌المللی و ارجمندی به حق حاکمیت ملی کشورها است. امروز، گستره‌ی بزرگی از کشورهای جهان، با نظام‌های سیاسی و اقتصادی گوناگون، هر روز بیش‌تر به یکدیگر نزدیک می‌شوند و با برپایی پیمان‌های مشترک اقتصادی، سیاسی و نظامی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، توان پایداری خود را در برابر فشارها و محاصره‌های اقتصادی امپریالیسم افزایش می‌دهند.

از دیدگاه امیدی، ”چپِ“ «محور مقاومتی» با اتحاد نیروهای گوناگون دینی و غیردینی، در عمل به رویارویی با پروژه‌ی چیرگی غربی پرداخته و می‌تواند جلوگیر شرایط سراسر وابسته به نظم امپریالیستی شود. او هشدار می‌دهد که نادیده گرفتن این پایداری‌های منطقه‌ای، می‌تواند به هم‌صدایی ناخواسته با روایت‌کنندگان سیاست‌های امپریالیستی بینجامد. به این مفهوم، امیدی پدیده‌ی امپریالیسم را همچنان خط نخست رویارویی می‌بیند و از ”چپ“ می‌خواهد در این میدان صف‌آرایی کند.

نکته‌های پرتوان این خوانش در واکاوی پیشینه‌ی تاریخی دستیازی امپریالیسم، پافشاری بر حاکمیت ملی، رهایی از نگاهی تنها “درون‌میهنی” و پای‌فشاری بر حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش نهفته است.

از آن‌جایی که هیچ واکاوی طبقاتی از حاکمیت از این دو گروه دیده نمی‌شود، جای دارد که پیش از خرده‌گیری از این دو دیدگاه، کوتاه به آن بپردازیم.

تحلیل ساختار طبقاتی حاکمیت

سرشت اصلی ساختار فرمانروایی در شرایط کنونی، از دیدگاه طبقاتی، فرمانروایی خودکامگانه‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی با روی‌ساخت ولایت فقیهی است.

دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، دربرگیرنده‌ی بورژوازی دیوان‌سالار (بوروکراتیک)، بورژوازی مالی، بورژوازی بازرگانی سنتی و بورژوازی نظامی است. این لایه‌های بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی بسیار درهم‌تنیده شده‌اند، ولی با کمی چشم‌پوشی بر سیاست‌های همسو و ناسازگاری‌های خرد و کلان آن‌ها، می‌توان بورژوازی دیوان‌سالار و بورژوازی مالی را نزدیک به هم خواند و بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی سنتی را همکار هم دانست. سرمایه‌داران دیوان‌سالار و سرمایه‌داران مالی هوادار بردباری در برابر غرب و بهبود پیوند با آن هستند و سرمایه‌داران نظامی و سرمایه‌داران بازرگانی سنتی برای امتیاز گرفتن از غرب و گریز از پیامدهای تحریم، “نگاه به خاور” دارند.

از دیدگاه اقتصادی، لایه‌های بورژوازی بزرگ درون ساختار فرمانروایی، با همه‌ی ناسازگاری‌های بزرگ و کوچک، در چارچوب اقتصاد نئولیبرالیستی چیره بر کشور، منافع بسیار درهم‌تنیده‌ای دارند. همه‌ی لایه‌های گوناگون سرمایه‌داری بزرگ درون ساختار فرمانروایی، با بهره‌گیری از ابزارهای زور حکومتی، در پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالیستی دستوری از سوی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول با گام‌های شتابان و هم‌گام به پیش می‌روند.

بی‌گمان، سرشت طبقاتی ساختار فرمانروایی با شکل روبنایی قدرت سیاسی آن پیوندی تنگاتنگ دارد. نزدیک به چهار دهه، سرمایه‌داری بزرگ چیره بر ساختار فرمانروایی ایران، با کمک روی‌ساخت ولایت فقیهی خود، توانست به بهانه‌ی فشارهای بیرونی، و از راه امنیتی کردن فضای جامعه و سرکوب جنبش‌های خواستاری توده‌های مردم،  و با فرمان “رهبری” سیاست‌های بهره‌کشانه‌ی نئولیبرالیستی خود را با درهم‌آمیزی با یک اقتصاد چرکین رانتی به پیش ببرد.

این لایه‌ها با هم در چگونگی اداره‌ی کشور درگیری دارند، ولی همیشه، به‌ویژه هنگام خیزش‌های مردمی، برای “پاسداری از نظام” با هم همکاری می‌کنند. لایه‌های سرمایه‌داری بزرگ غرب‌گرای درون ساختار فرمانروایی، تا زمانی که جایگاه چیرگی‌جویانه‌ی خود را استوار نکرده‌اند، همچنان از ساختار دینی حکومت برای مشروعیت و نگهداری قدرت خود بهره خواهند برد. اما هنگامی که چیرگی آن‌ها بر همه‌ی دستگاه‌های نظام فراهم شود، می‌توان گمان کرد که این لایه‌ها با شتاب به کمرنگ کردن نقش دینی حکومت بپردازند و در راه برپایی شکل‌های کلاسیک‌تر خودکامگی سرمایه، که بخت پذیرش از سوی امپریالیسم را دارد، گام بردارند.

هم‌اکنون به دلیل جوانی جامعه‌ی ایران، پایگاه طبقاتی لایه‌های بوروکراتیک و مالی بورژوازی در میان جوانان و لایه‌های میانی هر روز در روند گسترش است. در این میان، بورژوازی نظامی و بازرگانی با شکست‌هایی که از رژیم فاشیستی بورژوازی صهیونیسم خورده‌اند و از آن‌جایی که به ناگزیر نقشی در پشتیبانی از ایستادگی مردم غزه دیگر ندارند، بخشی از پایگاه بزرگ خود در میان لایه‌های مذهبی جامعه را از دست داده‌اند و برای درگیری با لایه‌های بورژوازی رقیب، نیاز به گسترش پایگاه طبقاتی خود با به‌دام انداختن لایه‌های نوینی در تله ایدولوژیک خود دارند. برای همین، ”چپ“‌های گوناگون ضدامپریالیستی را زیر چتر خود گردهم‌آوری کرده‌اند و به آن‌ها بلندگو و میدان سخن‌گویی می‌دهند.

انتقاد از ”چپِ” «محور مقاومتی» 

” چپِ“«محور مقاومتی» با یک دوگانگی روبروست: اگر سیاست‌های ضدامپریالیستی بخشی از رژیم – که در واقع ضدغربی است نه ضدامپریالیستی – چنان پررنگ شود که نقد ساختارهای درونی و طبقاتی درون‌مرزی از سوی ” چپِ“ «محور مقاومتی» به حاشیه رانده شود، بدان گاه، ”چپ“ هم‌چون نیرویی مستقل از قدرت بومی آسیب می‌بیند و خطر هم‌پیمانی با سرمایه‌داران ضدغربی و حکومت خودکامه افزایش می‌یابد. به سخن دیگر، اگر سیاست ضدامپریالیستی از بن‌مایه‌های طبقاتی خود جدا شود و به ابزار مشروعیت‌بخشی برای حکومت دگرگون گردد، آنگاه ”چپ“ از سرشت رهایی‌بخش خود تهی می‌شود و استقلال طبقاتی خود را از دست می‌دهد.

همچنین، خاموشی درباره‌ی جایگاه طبقاتی فرماندهان بلندپایه‌ی سپاه و نادیده گرفتن ویژگی عملگرایانه‌ی جمهوری اسلامی و دادوستد سرمایه‌داران بازرگانی با «خاور» برای انباشت سرمایه، از نکته‌های کم‌توان و نارسای این دیدگاه است. سودجویی «لایه‌هایی از سرمایه‌داران بزرگ» در دادوستد با «شرق»  را هیچ‌گاه نباید فراموش کرد. سرمایه‌ی تجاری برای سودورزی انگلی خود شرق و غرب نمی‌شناسد، تنها به دنبال سوداندوزی است.

این دیدگاه، به جای بررسی چرایی «نگاه به شرق» که زیر فشار تحریم غرب و برای گریز از پیامدهای آن از سوی بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری انجام می‌شود، آن را دلیل «ضدامپریالیستی» بودن جمهوری اسلامی می‌داند. این دیدگاه، در سطح پدیده‌ها شناور می‌ماند و حتا از خود نمی‌پرسد که اگر «نگاه به شرق» سرشت ضدامپریالیستی دارد، پس چرا این «نگاه»  به بنیان‌گزاری یک اقتصاد ملی و تولیدی نینجامیده است و تنها در سطح دادوستد نفت، گاز، کالاهای نظامی و مصرفی مانده است.

”چپِ“ «محور مقاومتی» با این که دیدگاه درستی درباره‌ی پرخاشگری امپریالیسم دارد، ولی با کم‌بها دادن به تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی، از دیدن منافع بورژوازی نظامی در نگهداری شرایط «نه صلح-نه جنگ» در خاورمیانه ناتوان است.

هنگام بررسی دیدگاه ”چپِ“ «محور مقاومتی» با افسوس فراوان دیده می‌شود که بخشی از آنان خود را دنباله‌رو راه حزب توده ایران می‌دانند. ما در این جا با درکی وارونه و ساده‌انگارانه از سیاست‌ها و دیدگاه تاریخی این حزب روبرو هستیم. ”چپِ“ «محور مقاومتی» با تمرکز تنها بر رویه‌ی ضدامپریالیستی پیکار، از درک دیالکتیکی و فراگیری که حزب توده ایران همواره بر آن پای‌فشاری داشت، دوری گرفته است.

حزب توده ایران در سال‌های آغازین انقلاب، با درکی ژرف از پیوند ناگسستنی پیکار ضدامپریالیستی با «راه رشد غیرسرمایه‌داری» و پیکار برای دادگری اجتماعی، توانست تأثیرهای ماندگاری در قانون اساسی بر جای بگذارد. این حزب به درستی دریافت که ملی کردن بانک‌ها، صنعت‌های بزرگ و بازرگانی خارجی، پیش‌نیاز استقلال اقتصادی و دوری از وابستگی به نظام سرمایه‌داری جهانی است. بند ۴۴ قانون اساسی که بر ملی کردن بخش‌های بزرگی از اقتصاد پای می‌فشرد، نشان از درک بایستگی دوری از وابستگی اقتصادی داشت.

حزب توده ایران همواره بر پیاده کردن بندهای پیشرو قانون اساسی، به ویژه آن‌هایی که در پیوند با دادگری اجتماعی و استقلال اقتصادی با «راه رشد غیرسرمایه‌داری» بودند، پافشاری می‌کرد. این حزب نه تنها در دیدگاه تئوریک، که در میدان عمل نیز کنشگر برجسته‌ای در این راه بود. پیکار پیگیر حزب توده ایران با قانون کار واپسگرای آقای توکلی، نمادی از پایبندی عملی این حزب به حقوق کارگران و رنجبران بود. این حزب تلاش فراوان کرد که بندهای «ج» و «د» برنامه اصلاحات ارضی به سود دهقانان بی‌زمین و کم‌زمین پیاده شود، ولی شوربختانه این بندها به دستور خود ولی فقیه آن زمان، آقای خمینی، هرگز پیاده نشده‌اند.

حزب توده ایران به درستی دریافته بود که نبرد ضدامپریالیستی بدون سمت‌گیری روشن به سوی «راه رشد غیرسرمایه‌داری» از پایه ناکارآمد و بی‌معنا است. سیاست “اتحاد و انتقاد” بر پایه‌ی همین «راه رشد غیرسرمایه‌داری» برنامه‌ریزی و پیاده می‌شد. اگر ریشه‌های «راه رشد غیرسرمایه‌داری» استوار می‌شد، می‌توانست در فرارویی انقلاب از دگرگونی سیاسی به دگرگونی اقتصادی و جابجایی طبقاتی نقش برجسته‌ای داشته باشد. این درک دیالکتیکی، میراث ارزشمند حزب توده ایران است که افسوس از سوی ”چپِ“ «محور مقاومتی» نادیده گرفته می‌شود.

امروز، پس از گذشت چهار دهه از آن روزها، و با گذشت بیش از سه دهه از چیرگی سیاست‌های ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستی که با دستور نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول پیاده شده است، چگونه می‌توان از پیکار ضدامپریالیستی لایه‌ای از بورژوازی انگلی در حاکمیت سخن گفت و حتا در پشتیبانی از آن، نبرد طبقاتی را فراموش کرد؟ 

آیا می‌توان نپذیرفت که سیاست‌های اقتصادی دولت‌های گوناگون در سه دهه‌ی گذشته، همواره در راستای پیاده‌سازی دستورکار نئولیبرالیستی بوده است؟ آیا می‌توان نادیده گرفت که آقای خامنه‌ای، رهبر “ضدامپریالیست” «نگاه به شرق» با فرمان خود، بندهای پیشرو قانون اساسی مانند اصل ۴۴ را از سرشت پیشرو آن تهی کرده و با دستور پیاده‌سازی برنامه‌های نئولیبرالیستی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» به سود بورژوازی انگلی، راه را برای خصوصی‌سازی و واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی وابسته و رانتی باز کرده است؟

برای گریز از پاسخ‌گویی، هواداران این دیدگاه، تا بدان جا پیش رفته‌اند که کنش “بورژوازی” را از کارکرد “جمهوری اسلامی” جدا می‌کنند. به گفته آنان، اقتصاد ضدکارگری و نئولیبرالیستی در ایران از سوی بورژوازی ددمنش پیاده‌ می‌شود و نه از سوی جمهوری اسلامی “پاک و بی‌گناه”! انگار جمهوری اسلامی پوسته‌ی تهی از درون‌مایه است و در آن طبقه‌ای نیست و به همین دلیل نبرد طبقاتی هم در آن نیست.

”چپِ“ «محور مقاومتی» با وارونه‌خوانی سیاست حزب توده ایران، از نقد ساختارهای بهره‌کشانه‌ی جمهوری اسلامی سرمایه‌داری گریز می‌کند و ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به حاکمیت شده است. پیکار با امپریالیسم، تنها در چارچوب سیاست‌های اقتصادی غیرسرمایه‌داری معنا دارد و با پیکار برای مردم‌سالاری، دادگری اجتماعی و حقوق کارگران و رنجبران درهم تنیده است. این درک دیالکتیکی همان چیزی است که حزب توده ایران در نوشتارهای تاریخی خود بر آن پای می‌فشرد. حزب توده ایران در روزنامه‌ی مردم شماره‌ی ۳۳ سال ۱۳۵۸ می‌نویسد:

“میان مبارزه علیه امپریالیست و مبارزه برای حقوق و آزادی های دموکراتیک پیوندی ناگسستنی وجود دارد. […]. این دو مبارزه دو روی یک مدال هستند و نمی‌توان یکی را بدون دیگری به نتیجه رساند.”

به زبانی دیگر، نمی‌توان ضدآزادی، ضددگراندیش، ضدزن، ضدکارگر بود و اقتصاد رانتی و وابسته و نئولیبرالیستی داشت و هم زمان خود را ضدامپریالیست خواند. ما نیازمند باززایی آن درک دیالکتیکی هستیم که هم‌زمان هم با امپریالیسم می‌ستیزد و هم با ساختارهای بهره‌کشانه درون‌مرزی. تنها از این راه می‌توان به آرمان‌های اصیل ”چپ” وفادار ماند و راهی برای رهایی راستین توده‌های رنج گشود.

”چپ“ ناب نمی‌تواند در برابر سیاست‌های نئولیبرالیستی که زندگی مردم را نابود می‌کند خاموشی برگزیند، حتا اگر سیاست‌های حاکمیت با شعارهای راستین ضدامپریالیستی آذین‌بندی شود. به همان اندازه، نمی‌تواند پیکار با امپریالیسم را به فراموشی سپرد، چرا که بدون رهایی از چیرگی امپریالیسم، دستیابی به آزادی راستین شدنی نیست.

نکته‌ی دیگر در نقد خوانش ”چپِ” «محور مقاومتی»، کم‌ارزش‌شمردن نبرد آزادی‌خواهانه است. ما دیدیم که ”چپِ” «محور مقاومتی» در واکاوی‌ها، جنبشی به بزرگی «زن، زندگی، آزادی» ناکام بوده است و حتا برخی از آن‌ها این جنبش را یک تلاش برای «انقلاب رنگی» خوانده‌اند.

امید ”چپِ” «محور مقاومتی» برای نشان دادن راه درست و مردمی و ضدامپریالیستی به بورژوازی نظامی، یک پنداری بیش نیست. تاریخ پیکار مردمی به روشنی نشان داده است که تنها با فشار سازمان‌یافته و بسیج طبقاتی از پایین، از سوی طبقه کارگر و رنجبران آگاه است که می‌توان بورژوازی را به پس‌نشینی و پذیرش خواست‌های برحق مردم برای دوری از سیاست‌های نئولیبرالیستی واداشت.

”چپِ” «محور مقاومتی» که حزبی آزاد ندارد و پایگاهی هم میان کارگران و رنجبران میهن ما ندارد، چگونه می‌تواند در یک همکاری برابر با بزرگترین و نیرومندترین لایه‌ی بورژوازی خاورمیانه گام بگذارد و حتا راه درست را به او نشان دهد؟ این «چپ» تنها می‌تواند بازیچه‌ی دست فریبکار این لایه از بورژوازی شود.

انتقاد از ”چپِ” «مردم‌یار»

در تحلیل گفتمان ”چپ“ کنونی ایران، یکی از نکته‌های ناهمساز، درک و برخورد با پدیده‌ی امپریالیسم است. کم‌اهمیت‌دانستن نقش امپریالیسم در ویرانی اقتصادی و اجتماعی کشورها یکی از نکته‌های نادرست در دیدگاه ”چپِ“ «مردم‌یار» است.

ما نداشتن باور آقای مالجو به مقوله‌ای به نام امپریالیسم را در گفتار زیر می‌بینیم: “اما چپ مردم‌یار در پی رهایی هموطن از دو سلطه است: سلطه‌ی خارجی و سلطه‌ی داخلی.” ایشان حتا زمانی که می‌خواهد ”چپِ“ «مردم‌یار» را برتر از ”چپِ“ «محور مقاومتی» بداند، از آوردن نام امپریالیسم خودداری می‌کند و آن را به “سلطه‌ی خارجی” فرومی‌کاهد.

نگاه کاهش‌گرایانه به این مقوله که در نوشته‌های کسانی مانند محمد مالجو دیده می‌شود، نه تنها تحلیلی نارسا از واقعیت‌های جهان کنونی به پیش می‌گذارد، بلکه راهبردهای نبرد را نیز به کژراهه می‌کشاند. این ”چپ“ به گفته‌ی خود در برابر “نیروی مهاجم خارجی” ایستادگی می‌کند، ولی از آن‌جایی که این “نیروی مهاجم خارجی” با مقوله‌ی امپریالیسم پیوند نمی‌یابد، فرای یورش جنگی، شیوه‌های دیگر چیرگی و زورگویی امپریالیسم را نمی‌بیند.

افزون بر آقای مالجو، آقایان دیگری هم مانند آقای نگهدار و آقای فتاپور – که آن‌ها را هم می‌توان بخشی از ”چپِ“ «مردم‌یار» خواند – چالشی با امپریالیسم ندارند و از آن نام نمی‌برند. کاری به این نداریم که پند آقای نگهدار به جمهوری اسلامی برای پیوستن به پیمان ابراهیم و پند آقای فتاپور به جمهوری اسلامی برای پذیرش شرایط زورمندانه‌ی آمریکا چه تاثیری بر سیاست برون‌مرزی جمهوری اسلامی دارد. نکته‌ی برجسته این است که این سخنان نشانگر این است که ”چپِ“ «مردم‌یار» نه تنها باوری به نبرد با امپریالیسم ندارد، بلکه با پذیرش زورگویی آن هم چالشی ندارد. 

امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا در سه دهه‌ی گذشته، کارنامه‌ای از جنگ، ویرانی و کشتار بر جای گذاشته است که هر انسان آزاده‌ای را به خشم می‌آورد. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، نظام سرمایه‌داری جهانی به رهبری آمریکا، با این پندار که “پایان تاریخ” فرا رسیده است، به راهبرد پرخاشگری روی آورد.

جنگ نخست خلیج فارس در ۱۹۹۱، محاصره‌ی اقتصادی و مرگِ بیش از نیم میلیون کودک عراقی، یورش به یوگسلاوی در ۱۹۹۹، به‌دست‌گیری فرماندهی افغانستان در ۲۰۰۱ با شعارِ “نبرد با تروریسم”، دست‌یازی به عراق در ۲۰۰۳ بر پایه‌ی دروغ‌های آشکار درباره‌ی جنگ‌افزارهای کشتار جمعی، بمب‌باران لیبی در ۲۰۱۱ از سوی ناتو به رهبری آمریکا و فرانسه، که این کشور را به هرج‌ومرج کشاند و بازار برده‌داری نوین را در آن‌جا برپا کرد، بخش کوچکی از پرخاشگری آشکار امپریالیسم است. هم‌اکنون جهان بیننده‌ی یکی از ددمنشانه‌ترین کشتارهای دو سده‌ی تاریخ جهان در نوار غزه است. رژیم فاشیستی بورژوازی صهیونیسم با پشتیبانی سراسری و بی‌چون‌وچرای امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا، نه تنها چشم بر این کشتار بسته است، بلکه با فرستادن جنگ‌افزار و پشتیبانی اقتصادی و سیاسی خود در این کشتار دست دارد.

این همان “امپریالیسم” است که ”چپِ“ «مردم‌یار» بیشتر دوست دارد آن را به “سلطه‌ی خارجی” کاهش دهد. جهان‌خواری آمریکا هم‌اکنون شمشیر برای یورش به ونزوئلا تیز می‌کند، که نشان‌دهنده‌ی تلاش آمریکا برای نگه‌داشت برتری‌جویی خود به هر بهایی است.

دست‌کم‌گرفتنِ نقشِ امپریالیسم در ویرانیِ اقتصادی و اجتماعیِ کشورها، همان لغزشی است که مالجو و دوستانش انجام می‌دهند. برنامه‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، که خواستارِ خصوصی‌سازی، آزادسازیِ بازار و کاهشِ هزینه‌های اجتماعی شده‌اند، اقتصادِ ده‌ها کشورِ “جنوب جهانی” را نابود کرده‌اند. در ایران نیز، فشارهای ستمگرانه‌ی آمریکا که به‌گفته‌ی کارگزارانِ خودِ این کشور، هدفشان “سخت کردنِ زندگی برای مردمِ ایران” است، آسیب‌های سنگینی بر زندگی و آسایش مردم زده است. این فشارها که با حقوقِ بشر هم‌خوانی ندارد، دسترسی به دارو، ابزارِ درمانی و کالاهای پایه را کم کرده‌اند.

با کنار گذاشتنِ مفهومِ امپریالیسم، پیکارِ ضداستعماری و ضدجهان‌خواری به گوشه رانده می‌شود؛ آن هم هنگامی که تاریخ نشان داده است بدونِ پیکار با امپریالیسم، دست‌یافتن به آزادی و مردم‌سالاریِ پایدار در “کشورهای جنوب” شدنی نیست. از یاد نباید برد که مردم‌سالاری‌های بزرگ و توانمندی که در روند گسترش در کشورهایی مانند ایران، شیلی، اندونزی، کنگو، گواتمالا و برزیل بودند، با کودتاهای برنامه‌ریزی‌شده از سوی امپریالیسم نابود شدند. نگرشی که به مقوله‌ی امپریالیسم باور ندارد، همبستگیِ جهانیِ جنبش‌های رهایی‌بخش را سست می‌کند. هنگامی که پیکارِ خود را از زمینه‌ی جهانی‌اش جدا کنیم، از پشتیبانیِ جنبش‌های پیشروِ جهان بی‌بهره می‌مانیم.

امروز، بیش از هر زمانِ دیگر، به درکی دانش‌ورانه و عینی از امپریالیسم نیاز داریم. امپریالیسم نه یک “سلطه‌ی خارجی” انتزاعی، بلکه سامانه‌ای جهانی از چیرگی است که در آن، جهان پیشرفته‌ی غرب (متروپل)، کشورهای پیرامونی را می‌دوشد، جنگ به‌پا می‌کند و هر کوشش برای رشدِ مستقل را سرکوب می‌کند.  

”چپِ“ «مردم‌یار» فراموش می‌کند که امپریالیسم با ایرانی توانمند، مردم‌سالار و دارای اقتصادی تولیدی و ملی، هرگز کنار نخواهد آمد. این دشمنیِ امپریالیسم چندان پیوندی با چگونگیِ ساختارِ فرمانرواییِ ایران ندارد. امپریالیسم زمانی آسوده است که ایران دربست در دستِ هوادارانِ پادشاه‌خواه و مجاهدانِ او باشد و یا به چند کشور کوچک و کم توان بخش شود. امپریالیسم هیچ‌گاه با ”چپِ“ «مردم‌یار» آقای مالجو – اگر این ”چپ“ پایه‌گذارِ اقتصادی تولیدی و ملی باشد – دوستی نخواهد کرد؛ همان‌گونه که با ونزوئلا، با همه‌ی نرمشِ دستگاهِ فرماندهی‌اش در برابرِ امپریالیسم، کنار نیامده است. یادآوری شود که ونزوئلا هیچ نیروهای جانشینی و جنگی در هیچ‌کجای جهان ندارد و در هیچ‌کجای جهان نیز تنش‌آفرینی نکرده است.

همان‌گونه که می‌بینیم، بی‌باوری ”چپِ“ «مردم‌یار» به مقوله‌ی امپریالیسم و نداشتن درکی درست از جهانی که به سوی چندقطبی می‌رود، باد به بادبان ”چپِ“ «محور مقاومتی» انداخته است. اگر ما گرفتار دوالیسم (دوگانه‌انگاری) نبودیم و میان نبرد ضدامپریالیستی و نبرد طبقاتی علیه بورژوازی درون‌مرزی و روبنای ولایی آن پیوند دیالکتیکی را می‌دیدیم، کار به اینجا نمی‌رسید و ما درگیر یک جنگ ساختگی برای گزینش میان نبرد ضدامپریالیستی و نبرد طبقاتی و نبرد ضددیکتاتوری نمی‌شدیم. 

افزون بر این، ”چپِ“ «مردم‌یار» فراموش می‌کند که رهایی راستین از راه دگرگونی ساختار بهره‌کشانه‌ی تولید و بالا بردن توان سیاسیِ طبقه‌ی کارگر به‌دست‌آمدنی است. پیش‌آمدی نیست که آقای مالجو هنگام واکاوی حاکمیت جمهوری اسلامی از خط نخست تا پایان، با کاربرد واژه‌هایی مانند “ستم داخلی”، “حکومت‌های نظامی‌گرا و ایدئولوژیک”، “اقتدار حاکم”، “تقابل‌گرایانِ حاکمیت”، “ماشین نظامی حکومت”، “اقتدار داخلی” به بررسی روی‌ساخت جمهوری اسلامی می‌پردازد و از نظام ددمنشانه‌ی سرمایه‌داری فرمانروا بر جمهوری اسلامی چیزی نمی‌نویسد. هنگام ایستادگی در برابر این رژیم هم، برجسته‌ترین کار این بخش ”چپ“، “همبستگی مدنی و کمک‌های مردمی و حتا مشارکت در مقاومت ملی” خوانده می‌شود و چیزی از سازمان‌دهی و بسیج کارگران بر ضد نظام اقتصادی سرمایه‌داری گفته نمی‌شود.   

شوربختانه می‌بینیم که انتقادها و خرده‌گیری‌های ”چپِ“ «مردم‌یار» از حاکمیت جمهوری اسلامی، از سطح انتقادهای لیبرال‌های غرب‌گرا مانند آقای زیدآبادی، خانم فائزه هاشمی و آقای زیباکلام بالاتر نمی‌رود. این حقیقت، این تردید را می‌آفریند که ”چپِ“ «مردم‌یار» هم‌گامی با لایه‌های بورژوازی انگلی، مانند بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی در حاکمیت جمهوری اسلامی را زشت نمی‌داند. برای همین، ”چپِ“ «مردم‌یار» در پایان با این که ”چپِ“ «محور مقاومتی» را برای ایستادن زیر چتر بخشی از حاکمیت سرزنش می‌کند، خود با لایه‌های دیگر همین بورژوازی انگلی در حاکمیت مرزبندی روشنی انجام نمی‌دهد.

چه باید کرد؟

درگیری میان امیدی و مالجو نشان می‌دهد که بخش‌کردنِ ”چپ“ به دو پاره‌ی جداگانه، ساختگی و ناکارآمد است. هر دو سویِ این چالش تا هنگامی که به منطقِ دیالکتیکیِ پیوندِ ستم طبقاتی و خودکامگیِ درون‌مرزی و پرخاشگری امپریالیسم نپردازند، دچار کاستی‌های ژرف خواهند بود.

سیاست درستی که “چپ” باید برگزیند، سیاست مستقل طبقاتی است، که از یک‌سو با پرخاشگری امپریالیستی و از سوی دیگر با ساختارهای طبقاتی و ستمگر درونی می‌ستیزد. “چپی” که یک خط مستقل طبقاتی دارد، با برپایی یک اقتصاد تولیدی و ملی، نبرد ضدامپریالیستی را از درون مرزهای خود آغاز می‌کند و نه با تنش‌آفرینی که فراهم‌کننده‌ی منافع یک لایه بورژوازی انگلی است.

در شرایط کنونی، راه ”چپ“ی که با استقلال طبقاتی گام در راه نبرد می‌گذارد، می‌تواند چارچوبی برای همگرایی نیروهای پیشرو فراهم آورد که از یک‌سو در برابر فشارهای امپریالیستی ایستادگی می‌کنند و از سوی دیگر برای برچیدن ساختارهای طبقاتی ستمگرانه و روی‌ساخت ناعادلانه درونی پیکار می‌کنند. این همان درک دیالکتیکی است که برای رهایی راستین مردم ایران بایسته است.

تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که این دو، در پیوندی پیچیده با یکدیگر هستند: دولت‌های فرمانروای پرخاشگر و زورگو، از بهانه‌ی خطر بیرونی برای سرکوبِ خیزش‌های درونی بهره می‌برند و در سوی دیگر، قدرت‌های امپریالیستی از بودنِ این دولت‌ها برای درست‌انگاری دست‌یازی و یورش خود سود می‌جویند. ازاین‌رو، پیکاری که در پیِ زدودنِ تنها یکی از این دو قطب، بی‌آن‌که سازوکارهای پیوندی میان آن‌ها را دریابد، باشد، سرانجامی سوای شکست ندارد.

”چپ“ مستقل خواهان واژگونی همه‌ی لایه‌های بورژوازی انگلی و درپیش‌گیری یک اقتصاد ملی و تولیدی است. ”چپ“ مستقل طبقاتی نمی‌پذیرد که سیاست ضدامپریالیستی به تسبیحی برای پاک‌نماییِ فرمان‌روایان بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی دگرگون شود، یا خواسته‌های آزادی و عدالت اجتماعی قربانی منافعِ لایه‌های بورژوازی “ضدغربی” گردد. با تحلیل مشخص از شرایط مشخص کنونی در کشور ما باید گفت که نبرد ضدامپریالیستی بدون نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی همه‌ی حاکمیت جمهوری اسلامی بی‌معنا است. و نبرد طبقاتی علیه بورژوازی انگلی را نمی‌توان با پریشان‌گویی درباره‌ی این که بورژوازی بهره‌کش است و نه جمهوری اسلامی، فراموش کرد. ”چپ“ مستقل با هر سامانه‌ای که منافع کارگران و توده‌ها را پایمال کند، درگیر می‌شود.

راهِ ”چپ“ مستقل طبقاتی از آن‌رو خردمندانه و بایسته است که هم استقلالِ اندیشگی و کنش‌گرانه‌ی ”چپ“ در نبرد طبقاتی درون‌مرزی را نگاه می‌دارد، هم پیکار با امپریالیسم را بی‌مایه نمی‌شمارد، بلکه آن را در چارچوبِ برنامه‌ای طبقاتی و ملی بازمی‌سنجد.

از دلِ این واکاویِ انتقادی می‌توان راهِ ”چپ“ مستقل طبقاتی را چنین بازشناخت: ”چپ“ی که زیر چتر هیچ لایه‌ی بورژوازی در درون مرزها نمی‌ایستد؛ ”چپ“ی که چشم‌داشت یاری از هیچ نیروی امپریالیستی ندارد؛ بلکه ”چپ“ی است که پیکارِ ضدامپریالیستی را با پیکارِ ضدسرمایه‌داری و ضدخودکامگیِ درونی درهم‌می‌تند، و با هیچ‌کس هم‌پیمان نمی‌شود مگر با طبقه‌ی کارگر و دیگر رنجبران سازمان‌یافته و لایه‌های میانی زیر رهبری دیگر نیروهای پیشرو.

راهِ اندیشه‌ایِ ”چپ“ مستقل نیازمندِ برنامه‌ریزی راهبردهای کلان است. ”چپ“ مستقل باید با پیش‌گزاری برنامه‌ای روشن نشان دهد که می‌خواهد پس از دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی و نابودی شبکه‌های رانت‌خواری، با درهم‌آمیزی سیاست‌های اقتصاد تولیدی و مستقل بر پایه‌ی مردم‌سالاریِ اقتصادی، پشتیبانی گسترده از تولید ملیِ راهبردی، آسان‌سازیِ برپایی تعاون‌ها و تعاونی‌های کارگری، پشتیبانی از بخش خصوصی تولیدگر، تامین اجتماعی فراگیر و کنترل بر روند سرمایه و مالکیتِ همگانی بخش‌های کلیدی اقتصاد، نظامی آزاد و دور از راه رشد سرمایه‌داری برپا کند. پشتیبانی ”چپ“ مستقل از آزادی سخن، آزادی دگراندیشی و دگرباشی، حق برپایی سندیکا، آزادی‌پوشی زنان و برابری دستمزد آن‌ها با مردان، بودجه‌ی برابر دولتی برای خلق‌های غیرفارس، آزادی گردهمایی و حقوق شهروندی بدون چون‌وچرا، حتا در روزگارهای بحرانی، بایسته است.

پایان‌سخن

ریشه‌ی بحران کنونی ”چپ“ ایران را باید در به‌دام‌افتادن دوگانه‌سازی‌های ساختگی یافت. این دوآلیسم این خطر را می‌آفریند که هر دو بخش نام‌برده از سوی آقای مالجو (”چپِ” «محور مقاومتی» و ”چپِ” «مردم‌یار») زیر چتر لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی بایستند و بدین‌گونه بازیچه‌ی دست این لایه‌ها در نبرد با یکدیگر شوند.

”چپ“ راستین باید هم‌زمان در سه جبهه پیکار کند: ضد امپریالیسم، ضدسرمایه‌داری نئولیبرالیستی، و ضد خودکامگی‌ای که رنگ‌وبوی دینی دارد. راه درست ”چپ“، استقلال طبقاتی است که از یک‌سو با امپریالیسم و سرمایه‌داری جهانی می‌ستیزد و از سوی دیگر با ساختارهای بهره‌کشانه و خودکامه‌ی درون‌مرزی. این راه، نه در پیوند با بورژوازی “ضدغربی” حاکم است و نه چشم‌به‌راه یاری نیروهای امپریالیستی دارد. این ”چپ“ خواهان تنش‌زدایی با همسایگان و خواهان دادوستد اقتصادی برابر و دادگر با همه‌ی کشورهای جهان است.

تنها از این راه می‌توان به آرمان‌های اصیل ”چپ“ وفادار ماند و راه رهایی راستین توده‌های رنج را گشود.

نوشته‌های کمکی

چپِ محورِ مقاومتی، زخمِ چپ بر چهرۀ چپ؛ و دو راهیِ چپ در زمانۀ خطر: با مردم یا در کنار قدرت؟ – محمد مالجو

نقد «چپ محور مقاومتی» از کدام منظر؟! – مسعود امیدی




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۶) مارکس و آمریکا

نوشته: ا. لازوفسکی

برگردان: آمادور نویدی

اگر بر آن بودیم که بر بستر سیستم اقتصادی سرمایه‌داری(کاپیتالیستی)، کشوری جهت رشد و گسترش سرمایه‌داری بنا کنیم، چنین کشوری از لحاظ ویژگی‌ها و ابعادش هیچ تفاوتی با آمریکا نداشت.(۱)

ورنر سومبارت(Werner Sombart) این سرزمین موعود کاپیتالیستی را این‌چنین توصیف نمود. در زمانی‌که که مارکس در صحنه سیاست ظاهر شد، آمریکا توده‌های عظیمی از مهاجران اروپایی را بلعیده بود. موج خروشان مهاجرت به این کشور پهناور نه‌تنها کاهش نیافت، بلکه بطور دائما رشد نمود و ملیت‌ها و اقشار اجتماعی جدیدی از صنعت‌گرانی را جذب نمود که با معرفی ماشین بی‌کار، و مجبور به ترک صنایع نوپا شده بودند. ازجمله دهقانان پرولتریزه شده و عناصر کثیری از خرده بورژوازی شهری جذب آمریکا شدند. متعاقب شکست انقلاب در آلمان، اتریش و فرانسه در سال ۱۸۴۸، مهاجرت به ابعاد عظیمی رسید. درنتیجه، بین سال‌های ۱۷۹۰ تا ۱۸۴۵، یک میلیون نفر، و از سال ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۵، سه میلیون نفر در آمریکا سکونت گزیدند، در حالی‌که اکثریت قریب به اتفاق مهاجران از سال ۱۸۴۸ به آمریکا کوچ نمودند.(۲) این ساختار بدون‌وقفه اقتصاد آمریکا– کاپیتالیستی ناب، براساس کار «آزاد» در شمال و برده داری در جنوب – نشان ویژه ای در جنبش کارگری آمریکا داشت.

مارکس در کتاب هیجدهم برومر خود موقعیت ویژه و روابط طبقاتی توسعه‌نیافته آمریکا طی نیمه اول قرن نوزدهم را تعریف نمود:

آمریکا کشوری‌ست که طبقات در آن از پیش شکل گرفته‌اند، اما هنوز تثبیت نشده اند و از طرفی دیگر عناصر تشکیل‌دهنده آن‌ مدام دگرگون و جای‌گزین می‌شوند؛ جایی‌که ابزار مدرن تولید، بجای تطابق با مازاد جمعیت و راکد، ناگزیر جبران کننده کم‌بود نسبی نیروی کارند؛ و جایی‌که درنهایت، جنبش نوپا با تولید مادی خویش جهانی نو برای فتح دارد، ولی هنوز فرصت و ضرورتی جهت درهم‌شکستن سنت‌های فکری و معنوی جهان کهن نداشته است …(۳)

این روابط طبقاتی نامتمایز، بستر مطلوبی برای کسانی‌که بود که « باصطلاح، پشت سر جامعه، بصورت خصوصی، در حصار تنگ شرایط زندگی موجود به‌دنبال رهایی پرولتاریا بودند.»(۴)

خاک بکر و پهناور آمریکا، توجه اتوپیایی‌های اروپایی را جلب نمود؛ آن‌ها امیدوار بودند جوامع خودشان‌را در این سرزمین موعود برپا کنند. در سال ۱۸۲۴، خود رابرت اوون(Robert Owen) به آمریکا رفت، زمین وسیعی خرید و شروع به سازمان‌دهی جوامع ایده آل نمود، جایی‌که انتظار می‌رفت کارگران و کاپیتالیست‌های گناه‌کار و حریص، از گذشته خود توبه کرده، و بصورت مسالمت‌آمیز در کنار هم زندگی کنند. وی با کمک انسان‌های خیرخواه، جامعه بهار زرد(Yellow Spring ) را در سال ۱۸۲۵ برپا نمود، سپس «هارمونی نوین»، «ناشوبا»(Nashoba)، «کندل»(Kendel) و جوامع دیگر را سازما‌ن‌دهی کرد.

جوامع فوریه ای(Fourier) در نیمه اول قرن نوزدهم در ایالت‌های ماساچوست(Massachusetts)، نیویورک(New York)، نیوجرسی(New Jersey)، پنسیلوانیا(Pennsylvania)، اوهایو(Ohio)، ایلینوی(Illinois)، ایندیانا(Indiana)، ویسکانسین(Wisconsin) و مینه‌سوتا(Minnesota) پدیدار گشتند. سازمان‌دهندگان این جوامع– آلبرت بریسیبن(Albert Brisbane)، هوریس گریلی(Horace Greeley)، و سایرین، فالانکس‌های(phalanxes) خاصی مطابق با طرح فوریه(Fourier) ساختند؛ اما، درست مانند مورد جوامع ساخته شده توسط حامیان رابرت اوون(Robert Owen)، هیچ نتیجه‌ای نداشتند. بهترین جوامع، جهت نمونه، فالانکس آمریکای شمالی( North–American phalanx )، معروف به مزرعه بروک(Brook Farm)، گروه پنسیلوانیا(Pennsylvania group)، گروه نیویورک(New York group ) و سایرین، فقط روئیدند و درنهایت متلاشی شدند. جوامع ایکاریایی(Icarian)، که توسط حامیان کمونیست تخیلی اتین کابت(Etienne Cabet) سازمان‌دهی شده بودند، نیز سرنوشت مشابهی داشتند.(۵) ثابت شد که آمریکا برای ایجاد سیستم کاپیتالیستی سرزمینی موعود، اما برای همه‌ی آزمایشات والای اجتماعی سوسیالیسم تخیلی، سرزمینی خشن و بی‌رحم است.

مبتکران و پیش‌گامان ایجاد جوامع سوسیالیستی در خاک آمریکا، چه‌کسانی بودند که فارغ و رها از هرگونه فئودالیسم(feudalism) بودند؟ پیروان سوسیالیست‌های تخیلی اروپایی که از انقلابات مأیوس شده و خارج از مبارزه طبقاتی بدنبال راه‌هایی جهت حل مشکلات اجتماعی بودند. مارکس برای سوسیالیست‌های تخیلی، نه به‌دلیل اتوپیسم آن‌ها، بلکه به‌خاطر سوسیالیسم آن‌ها ارزش‌های زیادی قائل بود. مارکس آن‌ها را به‌عنوان پیش‌گامان سوسیالیسم انتقادی– ماتریالیستی(critico–materialist socialism) درنظر می‌گرفت، اما نسبت به کمونیست‌های تخیلی مانند وایتلینگ(Weitling) که سعی می‌کرد سوسیالیسم تخیلی را ده‌ها سال متعاقب مرگ‌ آن احیا نماید، بی‌رحم بود. وایتلینگ(Weitling) که نخست پیرو مارکس بود، خود را عقل‌کل و بنیان‌گذار مکتب ویژه ای خواند. کتاب اصلی وایتلینگ(Weitling)، ضمانت‌های هم‌آهنگی و آزادی، فراخوانی کمونیستی و احساساتی جهت خداحافظی با زندگی به سبک و سیاق گذشته، و شروعی برای زندگی جدید بود. وی متعاقب ورود به آمریکا در دهه ۱۸۴۰، شروع به کار سازمانی، عمدتا درمیان مهاجران آلمانی نمود، خود و آموزش‌هایش را علیه مارکس و مارکسیسم بکار گرفت. اوج فعالیت‌های وایتلینک (Weitling) در سال‌های ۱۸۶۰–۱۸۵۰ بود. وایتلینک موفق شد که بخش قابل‌توجهی از کارگران آلمانی را دور خود جمع نماید؛ بااین‌حال، کوشش وی جهت ایجاد مکتب و فلسفه آشفته اش نه فقط منجر به جدایی از مارکس، بلکه هم‌چنین از کارگرانی شد که که سال‌ها از وی حمایت کرده بودند. مارکس در نامه اش به سورگه(Sorge)، به‌تاریخ ۱۹ اکتبر ۱۸۷۷، وایتلینک (Weitling) را این‌چنین توصیف نمود:

چیزهایی راکه ما با دهه‌ها کار و زحمت وافر از اذهان کارگران زدوده ایم، و به آن‌ها برتری تئوریک (و بنابراین در زمینه عملی نیز) بر فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها داده ایم – سوسیالیسم تخیلی، بازی خیالی در حوزه ساختار آینده جامعه – مجددا به شکلی بسیار نامرغوب‌تر (تأکید از ای. ال ) رواج یافته است، که نه با سوسیالیست‌های تخیلی فرانسوی و انگلیسی‌، بلکه با وایتلینگ(Weitling) قابل مقایسه است. طبیعی‌ست که سوسیالیست‌های تخیلی، که زودهنگام سوسیالیسم ماتریالیستی– انتقادی را (در بطن خود) نهفته داشت، اینک، و دوباره پس از مرگ آن [post festum] سر بر می‌آورد، فقط می‌تواند چرند، خسته‌کننده و در نهایت ارتجاعی باشد.(۶)

مشاهده می‌کنیم که چه‌گونه مارکس رابطه بین سوسیسالیسم علمی و سوسیالیسم تخیلی را می‌دید، و چه‌گونه سرسختانه از کسانی‌ انتقاد می‌کرد که هنوز هم در کهولت، ردای طفولیت سوسیالیسم تخیلی را به تن داشته، جولان داده و می‌کوشیدند جنبش کارگری آمریکا را به‌عقب بکشانند.

عمده مهاجران از آلمان بودند، و درنتیجه سوسیالیسم نیز از آن‌جا وارد خاک آمریکا شد، ولی طی سال‌های نخست نتوانست در آن‌جا عمیقا ریشه بدواند، زیرا که سوسیالیسم آلمانی پیشامارکسی، در خودخاک آلمان نسبتا ضعیف بود، و انتقالش به خاک آمریکا، ‌‌ضعیف‌تر هم شد. مهاجران از اروپا نه فقط ایده‌های تخیلی، بلکه اشکال سازمانی آن دوره را نیز با خود به آمریکا بُردند. در آن‌زمان ساختار طبقه کارگر در آمریکا خیلی عجیب و غریب و متنوع بود و هنوز هم به همین شکل باقی‌مانده است. همین امر، انتقال ایده‌های سوسیالیستی به توده‌ها را مشکل‌تر می‌نمود. در شکل‌گیری ایدئولوژی طبقه کارگر آن‌زمان، دو عامل، برده داری و مهاجرت، نقش تعئین‌کننده ای داشتند. مارکس در جلد اول کتاب سرمایه نوشت:

در آمریکای شمالی، مادامی‌که برده داری بخشی از جمهوری را زشت نموده بود، هرگونه جنبش مستقل کارگری را فلج کرده بود، زیرا هنگامی‌که کارگران سیاه‌پوست برده بودند، وبه آن‌ها مُهر داغ بردگی زده می‌شد، کارگران سفیدپوست نمی‌توانستند خود را رها سازند.(۷)

چنان‌چه بخواهیم به این داغ ننگین سیاهان، توده‌های مهاجرانی را بیفرائیم که حاضر بودند برای چندرغاز دست‌مزد، یا حتی جهت دریافت تکه نانی کارکنند، آن‌وقت درمی‌یابیم که علت موقعیت استثنایی جنبش کارگری آمریکا در آن‌زمان چه بود. مهاجرت، تأثیر خاص خود را بر طبقه کارگر آمریکا گذاشت، و درون آن، اقشار و گروه‌های مختلفی را برمبنای ملیت، میزان آگاهی به زبان انگلیسی، و غیره پدید آورد. انگلس (Engels) در سال ۱۸۹۳ به سورگه(Sorge) نوشت:

… مهاجرت … کارگران را به دو گروه تقسیم می‌کرد– کارگران بومی وغیربومی که شامل:

(۱) کارگران ایرلندی،

(۲) کارگران آلمانی، و

(۳) گروه‌های کوچک کارگری بسیار، که اعضایشان فقط می‌توانستد یک‌‌‌دیگر را بفهمند، یعنی چک‌ها، لهستانی‌ها، ایتالیایی‌ها، اسکاندیناوی‌ها، و غیره. و بعد باید سیاه‌پوستان را به این‌ لیست اضافه کنیم. در این میان، جهت ایجاد یک حزب واحد، شرایط مطلوب‌تری نیازست. برخی اوقات شوروشوق قدرت‌مندی وجود دارد؛ اما بااین‌حال، کافی‌ست که بورژوازی

فقط منفعل باشدد تا عناصر ناهمگون توده های کارگر دوباره از هم پاشیده شوند.(۸)

انگلس در سال ۱۸۹۵، مجددا به مشکل ویژه جنبش کارگری آمریکا پرداخت، جایی‌که مبارزات اقتصادی بسیار شدیدی طی قرن نوزدهم اتفاق افتاد، درحالی‌که جنبش سیاسی پرولتری با فراز و نشیب توسعه یافت، اما هرگز به اوج شدت استثنایی خود نرسید. این امر منجر به عقب‌ماندگی جنبش کارگری آمریکا شد. این عقب‌ماندگی را انگلس چه‌گونه توصیف نمود؟ در ۱۶ ژانویه ۱۸۹۵ُ، انگلس در نامه اش به سورگه نوشت:

آمریکا جوان‌ترین، اما هم‌زمان کهن‌ترین کشور جهان‌ست. همان‌گونه که در کشورتان در کنار مبلمان فرانکونیایی(Frankonian) قدیمی، مبلمانی دارید که خودتان اختراع کرده اید، در بوستون(Boston) هم کالسکه‌هایی وجود دارند که آخرین بار در سال ۱۸۳۸ در لندن دیده ام؛ و در مناطق کوهستانی در کنار ماشین‌های پولمن(Pullman)، درشکه‌هایی هست که قدمت‌شان به قرن هفدهم برمی‌گردد؛ به‌همین‌گونه است که شما همه لباس‌های معنوی کهنه و از مُد افتاده اروپا را نگه می‌دارید. همه چیزهایی‌که در این‌جا از بین رفته اند، در آمریکا می‌توانند تا دو نسل دیگر به حیاتش ادامه دهند.(تأکید از ای. ال). همان‌گونه که هنوز در کشورتان لاسالی‌های(Lassalleans) قدیمی وجود دارند، افرادی مانند سانیال(Sanial) که امروزه در فرانسه منسوخ تلقی می‌شوند، اما هنوز هم می‌توانند درکشورتان نقشی داشته باشند. این از یک‌‌‌طرف به‌خاطر این واقعیت است که در آمریکا پس از نگرانی درباره مواد تولیدی و کسب ثروت،  فقط اینک مجال فعالیت‌های معنوی مستقل و کسب آموزش فراهم شده است؛ از طرفی دیگر، به‌علت ویژگی دوگانه توسعه آمریکاست، که، از یک جنبه هنوز روی وظیفه نخست– پاک‌‌سازی سرزمین‌های پهناور و بکر کار می‌کند، و، از جنبه دیگر، مجبور به رقابت جهت برتری در تولید صنعتی است.

این همان عللی‌ست که منجر به فراز و نشیب‌های این جنبش است، و بستگی به این دارد که در دهنیت افراد عادی کدام‌یک ارجحیت دارد، کارگر صنعتی یا کشاورزی که بر زمین بکر کشت می‌کند. (۹)

نامه مذکور انگلس ویژگی خاص جنبش کارگری آمریکا را، به‌ویژه طی دوران مارکس توصیف می‌کند.

ارتباط بین کارگران آمریکایی و کمونیسم، نخست توسط کارگران مهاجر آلمانی، نیز با بینان‌گذار مشهورش مارکس برقرار شد.

مورخ جنبش کارگری آمریکا، جان آر. کومونز(John R. Commons) نوشت: نخستین پیش‌گام آلمانی پیرو مارکس، کلوپ کمونیست‌ها در نیویورک، تشکیلاتی مارکسیستی بود، که براساس مانیفست کمونیست، در ۲۵ اکتبر ۱۸۵۷ تأسیس شد. برنامه این کلوپ، مانیفست کمونیست بود. اعضای کلوپ زیاد نبودند، اما شامل خیلی از افرادی بود که بعدها خودشان‌را در انترناسیونال آمریکایی مشهور ساختند، مانند اف. ای. سورگه(F. A. Sorge)، کانراد کارل(Conrad Carl)، زیگفراید مایر(Siegfried Meyer)، و غیره. این کلوپ ارتباط‌ش را با جنبش کمونیستی خارج خفظ نمود، و افرادی مانند کارل مارکس، یوهان فیلیپ بکر(Johann Philip Becker) از ژنو، جوزف ویدمایر(Joseph Weydemeyer)) … را درمیان نمایندگانش می‌بینیم.(۱۰)

ضمنا با سازمان‌دهی کلوپ مارکسیست‌ها در آمریکا، سازمان‌ها‌ی گوناگون لاسالی(Lassallean) نیز ظهور نمودند، که بزرگ‌ترین آن‌ها اتحادیه عمومی کارگران آلمان(General Union of German Workers) بود، که توسط چهارده نفر از حامیان لاسال در اکتبر ۱۹۶۵ در نیویورک بنیان‌گذاری شد. آن‌ها از آن‌سوی اقیانوس‌ها نظرات مغشوش خودرا آوردند، که در بندهای اساسنامه آن‌ها قابل رؤیت است:

درحالی‌که در اروپا فقط یک انقلاب عمومی می‌تواند ابزاری جهت ارتقای توده کارگر باشد، در آمریکا آموزش توده ها کم‌کم درجه‌ای از اعتماد به‌نفس در آن‌ها را بوجود می آورد، زیراکه استفاده مؤثر و هوش‌مندانه از رأی ضروری‌ست و سرانجام منجر به رهایی کارگران از یوغ کاپیتالیسم می‌شود.(۱۱)

در همه شهرهای اصلی آمریکا، کلوپ‌های کارگری، اتحادیه‌ها و انواع انجمن‌ها سازمان‌دهی شده بودند، و تلاش می‌کردند با مرکز معنوی و سیاسی آن‌ز‌مان– یعنی لندن، جایی که مارکس و انگلس زندگی می‌کردند، تماس بگیرند. در تشکل‌های مهاجران، ادبیات مارکسیستی، نخست و قبل از هرچیز، کتاب‌های خود‌مارکس را کاملا مطالعه نمودند. سورگه(Sorge) به‌روشنی توضیح داد که چه‌گونه کارگران آلمانی ادبیات مارکسیستی را دنبال نموده و آن‌را بدقت مطالعه می‌کردند. سورگه(Sorge) نوشت:

پرولتاریا … در پیدا کردن مشکلات اقصادی و فلسفی با هم رقابت می‌کنند. درمیان صدها عضوی که از سال ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۴ متعلق به این انجمن بودند، به‌ندرت کم‌تر کسی پیدا می‌شود که کتاب مارکس(کاپیتال) را نخوانده باشد، و البته بیش از یک دوجین از آن‌ها سخت‌رین عبارات و تعاریف را یاد گرفته و خبره شده ادند، و درنتیجه در مقابل هرگونه حمله بزرگ بورژوازی و/ یا خرده بورژوازی، رادیکال‌ها و یا رفرمیست‌ها مجهزند. درواقع حضور در جلسات این انجمن مایه مسرت بود.(۱۲)

درعین‌حال، با رشد و توسعه اتحادیه‌ها، کلوپ‌ها، گروها، و غیره، عمدتا مهاجران آلمانی در دهه‌های پنجاه و شصت قرن نوزدهم را می‌توان با رشد اتحادیه‌های کارگری، تشدید مبارزه جهت کاهش ساعات کاری، قانون کار، حمایت از زنان و کودکان کار و غیره نیز تعریف نمود.

شماری از تشکلات اتحادیه‌های کارگر محلی و انترناسیونال – از کارگران فلزکار، معدن‌چیان، ریخته‌گران، کارگران کشتی‌رانی و غیره ظهور نمودند. رهبران اتحادیه‌های کارگری آن‌زمان به‌فکر تأسیس یک اتحادیه کارگری ملی بودند.

ویلیام اچ. سیلویس(William H. Sylvis)، ریخته گر، دبیر اول و بعدها رئیس اتحادیه انترناسیونالیستی ریخته‌گران، مبتکر و سازمان‌دهنده این اتحادیه بود. در سال ۱۸۶۳، اتحادیه انترناسیونالیستی مهندسان و آهن‌گران، ایده مترقی ایجاد یک سازمان ملی اتحادیه کارگری را مطرح نمود. در سال ۱۸۶۴، اتحادیه انترناسیونالیستی ریخته‌گران از این ایده پشتیبانی نمود. در ۲۶ مارس ۱۸۶۶، نمایندگان شماری از اتحادیه‌ها از شهرهای گوناگون به نیویورک رفتند و فراخوان تشکیل یک کنگره ملی کارگری در بالتیمور (Baltimore) را در ۲۰ اوت ۱۸۶۸ منتشر ساختند. اهداف این کنگره توسط مبتکرانش به‌صورت زیر تعریف شد:

اگر قرار است نیروی کار( طبقهٔ کارگر) در این کشور از بردگی سرمایه‌داری رهایی یابد، نخستین و بزرگ‌ترین نیاز کنونی، تصویب قانونی است که ۸ ساعت کار روزانه را به‌عنوان یک روز کاری عادی در تمام ایالت‌های اتحادیه مقرر نماید. ما مصمم هستیم که جهت رسیدن به این نتیجه، هر کاری که از دستمان برآید انجام دهیم .

تصمیمی که در کنگره کارگری در بلتیمور(Baltimore) اتخاذ شد، منجر به خوش‌حالی و استقبال مارکس شد، و در تاریخ ۹ اکتبر۱۸۶۶ در نامه اش به کوگلمان(Kugelmann) نوشت:

من از کنگره کارگران آمریکا در بالتیمور (که هم‌زمان با کنگره انجمن بین‌المللی کارگران در ژنو تشکیل شد – ای. ال) بسیار راضی بودم. شعار آن‌جا سازمان‌دهی جهت مبارزه علیه کاپیتال( سرمایه‌داری) بود و جالب این‌جاست که خواسته‌هایی را که من قبلا برای ژنو مطرح کرده بودم نیز توسط غریزه صحیح کارگران مطرح شده بود.(۱۳)

تعجبی ندارد که مطالبات مورد نطر مارکس جهت کنگره ژنو( مراجعه شود به فصل مرتبط با مطالبات جزیی)، مصادف با مطالبات کارگران پیش‌رو در آمریکا بود. مارکس بهتر از هرکسی جنبش کارگری انترناسیونالیستی را می‌شناخت، و برنامه مطالبات طراحی شده توسط وی، و گسترش مطالبات کارگران در همه کشورهای کاپیتالیستی بر مبنای تجربیات حاصل از مبارزه طبقاتی و نگرش کمونیستی مارکس نسبت به «غریزه واقعی کارگران» بود.

مارکس دو سال بعد مجددا به این کنگره اشاره نمود؛ و در نامه اش به‌تاریخ ۱۲ دسامبر ۱۸۶۸ به کوگلمان(Kugelmann) نوشت:

از شوخی که بگذریم، پیش‌رفت بزرگی در آخرین کنگره «اتحادیه کارگری» آمریکا مشاهده شد، از جمله، در مورد زنان کارگر که با برابری کامل با آن‌ها برخورد نمود. در صورتی‌که در این‌مورد، انگلیسی‌هاَ و حتی بیش‌تر فرانسوی‌های دلیر، دارای تفکری تنگ‌نظرانه هستند. هرفردی‌که اندکی با تاریخ آشنا باشد، درک می‌کند که تحولات بزرگ اجتماعی، بدون نقش فعال زنان امکان‌پذیر نیست. میزان پیش‌رفت اجتماعی را دقیقا می‌توان با موقعیت اجتماعی زنان(ازجمله زنان زشت‌) سنجید.

این نامه یک‌بار دیگر اثبات می‌کند که مارکس دقیقا می‌دانست که در همه مسائل جنبش‌های اجتماعی چه می‌خواست، و بسیار خوب درک نمود که محدود کردن حقوق کارگران زن در تشکل‌های طبقه کارگر به‌معنای خودمحدودیتی سیاسی طبقه کارگرست.

در مورد مبارزه جهت کار ۸ ساعته در روز، این کنگره تصمیمی اتخاذ کرد، که توسط مارکس در جلد اول سرمایه مورد توجه قرار گرفت، جایی که وی تأکید نمود:

متعاقب مرگ برده داری، به‌یک‌باره زندگی جدیدی فرارسید. نخستین دست‌آورد جنگ داخلی، تلاش جهت کار ۸ ساعته، جنبشی بود که با سرعتی برق‌آسا از اقیانوس اطلس(Atlantic) تا اقیانوس آرام(Pacific)، از نیوانگلند(New England ) تا کالیفرنیا(California) گسترش یافت.(۱۴)

اتحادیه ملی کارگری، که مبتکر و سازمان‌دهنده‌اش ویلیام سیلویس(William Sylvis) بود، کنگره های دیگری (در سال‌های ۱۸۶۷، ۱۸۶۸، ۱۸۶۹، ۱۸۷۰، و ۱۸۷۱) برگزار نمود. اتحادیه مذکور با انجمن انترناسیونالیست کارگری هم ارتباط برقرار نمود، و اگرچه بهترین رهبران آن‌زمان، مانند سیلویس، به‌ویژه درباره موضوعات مرتبط با برنامه‌ها و تاکتیک‌های سوسیالیستی راسخ نبودند، اما مارکس به‌دقت این چنبش را دنبال نمود و فعالیت‌های میلیتانت آن‌ها جهت کاهش ساعات کاری، دست‌مزدهای بالاتر و غیره را بسیار محترم می‌شمرد.

در مورد روابط تنش‌زا بین انگلیس و آمریکا در سال ۱۸۶۹، شورای عمومی فراخوانی برای اتحادیه ملی کارگری صادر نمود که در آن از طبقه کارگر آمریکا خواسته بود تا قاطعانه علیه جنگ مبارزه نماید، زیراکه برای کارگران اروپا و آمریکا چیزی بجز فاجعه به‌همراه ندارد. این فراخوان که توسط مارکس نوشته شده بود، نشان‌گر موضع کُل انترناسیونال اول و خودمارکس بود که ما در این‌جا نقل‌قول‌های کاملا قابل توجهی از آن‌را ارائه می‌دهیم:

ما در برنامه افتتاحیه انجمن خودمان اظهار نمودیم:

« این نه دانش و معرفت طبقات حاکم، بلکه مقاومت حماسی طبقه کارگر انگلیس در برابر نادانی و حماقت جنایت‌کارانه آن‌ها بود که اروپای غربی را از غلطیدن در یک جنگ صلیبی نفرت انگیز، جهت تداوم و ترویج برده داری در آن‌سوی اقیانوس اطلس(آتلانتیک) نجات داد.»

اینک نوبت شماست که جنگ را متوقف نمائید، جنگی که روشن‌ترین نتیجه اش، برای مدت نامحدودی، پس‌روی جنبش روبه‌رشد طبقه کار در هر دو سوی اقیانوس‌ها خواهد بود …

کاملا فارغ از منافع ویژه این یا آن دولت، آیا این به‌نفع کُل ستم‌گران مشترکمان نیست که هم‌کاری انترناسیونالیستی روبه‌رشدمان را به یک جنگ خونین متقابل تبدیل نمایند؟ … ما در خطابه خود به آقای لینکولن(Lincoln)، در انتخاب مجددش به‌عنوان رئیس جمهور، عقیده خودمان را ابراز نمودیم که جهت پیش‌رفت طبقه کارگر، جنگ داخلی آمریکا به‌همان اندازه مهم است که جنگ استقلال آمریکا جهت پیش‌رفت طبقه متوسط اهمیت داشت. و درواقع، پایان جنگ پیروزمند ضدبرده داری، بمثابه آغاز عصر جدیدی برای تاریخ طبقه کارگرست. از آن‌زمان در آمریکا، یک جنبش طبقه کارگر مستقل پدید آمد، که با نگاه حسادت‌آمیز احزاب قدیمی و سیاست‌مداران حرفه ای آن‌ها روبه‌رو گشته است. این جنبش نیازمند سال‌ها صلح‌ست تا به‌ثمر بنشیند، ولی جهت درهم شکستن آن، کافی‌ست که بین آمریکا و انگلیس، جنگ شود.

بدون تردید، نتیجه فوری و ملموس جنگ داخلی، وخیم شدن اوضاع کارگر آمریکایی بود. به‌علاوه، عذاب طبقهٔ کارگر حاصلِ تجمل گستاخانهٔ اشراف مالی، اشرافیت نوکیسه و انگل‌های مشابهی است که جنگ، آن‌ها را پرورش داده است.

با تمام این‌ها، جنگ داخلی، با آزاد کردن برده‌ها و انگیزه اخلاقی ناشی از آن، جنبش طبقانی‌مان را جبران نمود. اگر جنگ دوم، بدون هدف والا و ضرورت اجتماعی بزرگ و تنها به شیوه جهان قدیم باشد، به جای رهایی بردگان، زنجیرهای تازه‌ای بر پای کارگران می‌افزاید. وخامتِ رنج و بدبختی که جنگ بر جای گذاشته است، بلافاصله به سرمایه‌داران شما انگیزه و ابزار می‌دهد تا طبقهٔ کارگر را با شمشیر بی‌روح ارتش دائمی از آرمان‌های شجاعانه و عادلانه‌اش جدا نمایند.

همه چیز بستگی به شما دارد تا جهان را قانع کنید که بالاخره طبقات کارگر بر صحنهٔ تاریخ قد علم کرده‌اند، اما نه به‌عنوان خدمت‌کاران مطیع، بلکه به‌عنوان انسان‌هایی مستقل، و آگاه به مسئولیت‌های خود که قادرند در آن‌جایی که اربابان آینده‌اشان فریاد جنگ سر می‌دهند، صلح را برقرار نمایند.(۱۵)

این فراخوان، شماری از مسائل خیلی مهم را مطرح می‌کند که نخستین و مهم‌ترین آن‌ها، بطورکلی روی‌کرد تشکلات طبقه کارگر و بویژه اتحادیه‌های کارگری نسبت به جنگ است. مارکس «بطورکلی» علیه جنگ نیست، بلکه مسئله را بطور مشخص مطرح می‌نماید. مارکس بر جنبه‌های مثبت جنگ داخلی برای کارگران و زیان‌های جنگ احتمالی بین انگلیس و آمریکا(Anglo–American) تأکید می‌نماید. این فراخوان بدون پاسخ سیلویس(Sylvis)، رئیس اتحادیه ملی کارگران باقی نماند. مارکس در گزارش خود به کنگره بازل(Basle) نوشت:

مرگ ناگهانی آقای سیلویس(Sylvis)، آن میلیتانت دلاور آرمان ما، ما را موظف می‌کند که جهت ادای احترام به یاد وی، با افزودن پاسخ ایشان به نامه‌مان، به این گزارش خود به پایان دهیم:

«دیروز نامه محبت آمیزتان مورخ ۱۲ ماه جاری، با پیوست بدستم رسید. من خیلی خوش‌حالم که چنین سخنان محبت‌آمیزی از رفقای کارگرمان از آن‌سوی آب‌ها دریافت می‌کنم؛ بنابراین، من می‌گویم که آرمان‌مان، آرمان مشترکی است. این جنگی‌ست بین فقرا و ثروت‌مندان: در تمام نقاط دنیا، شرایط یک‌سانی‌ برای کارگر(نیروی کار= تنگ‌دستی) و برای کاپیتال(سرمایه = ستم‌گری‌) وجود دارد. من، به‌نمایندگی از کارگران آمریکا، به شما و از طریق شما به آن‌هایی‌که شما نمایندگی‌شان را دارید و به همه دوزخیان روی زمین، به پسران و دختران ستم‌دیده و زحمت‌کش اروپا، دست واقعی رفاقت دراز می‌کنم. به‌کار خوبی که انجام می‌دهید ادامه دهید، تا تلاش‌هایتان به درخشان‌ترین پیروزی برسد. این عزم ماست. جنگ اخیرمان منجربه ایجاد رسواترین اشرافِ پول‌سالار در روی زمین شد. این قدرت مالی، جان و مال مردم را به‌سرعت می‌بلعد. ما علیه آن می‌جنگیم و عزم‌مان پیروزی‌ست. چنان‌چه بتوانیم از طریق صندوق رأی پیروز می‌شویم؛ وگرنه، آن‌گاه به ابزارهای سخت‌تری متوسل می‌شویم. در موارد نومیدکننده، کمی خون‌ریزی ضروری‌ست..»(۱۶)

نامه مذکور نشان‌گر ویژگی رهبر جنبش اتحادیه کارگری نوپای آمریکاست و ثابت می‌کند که این امر اتفاقی نبود که مارکس در گزارش خود، سیلویس(Sylvis) را « میلیتانت دلاور» نامید.

می‌توان از صورت‌جلسات شورای عمومی انجمن انترناسیونالیستی کارگران پی‌بُرد که بارها مشکلات مرتبط با جنبش کارگری آمریکا، در دستورکار قرار گرفته است. ازجمله، در صورت‌جلسه شورای عمومی به‌تاریخ ۸ آوریل ۱۸۶۹، آمده است:

نامه ای از روزنامه نیویورک قرائت شد که در آن از شورا می‌خواهد از نفوذش جهت ممانعت از ورود نیروی کار که هدفش شکست اعتصاب کارگران است، استفاده نماید. به منشی وظیفه داده شد تا به همه روزنامه‌های تحت کنترل انجمن انترناسیونال کارگران خارج از کشور نامه بنویسد.

در همان جلسه شورای عمومی، گزارشی توسط کمیته ای درباره مسئله اداره مهاجرت ارائه شد و تصمیم زیر گرفته شد:

(۱) اداره مهاجرت در هم‌کاری با اتحادیه ملی کارگران تأسیس گردید.

(۲) در صورت وقوع اعتصاب، شورا باید همه تلاش خود را به‌کار گیرد تا مانع از استخدام کارگران توسط کارفرماهای آمریکایی در اروپا گردد.(۱۷)

همان‌گونه که شورا پیش‌تر درباره اتحادیه‌های کارگری بریتانیا عمل نموده بود، این‌بار نیز تحت رهبری مارکس، مسائل مربوط به مبارزه اقتصادی ( با اعتصاب‌شکنان و غیره) در دستور کار قرار گرفت تا پیوندهای مستحکمی با اتحادیه‌های کارگری آمریکا برقرار گردد. این موضوع در صورت‌جلسه ۱۹ آوریل ۱۸۷۰ نیز منعکس شده است:

از هیوم(Hume)، خبرنگار نیویورک، نامه ای خوانده شد که در آن اشاره شده بود که جنبش اتحادیه‌ کارگری آمریکا تمایل دارد به شکل انجمن‌های مخفی درآید. این موضوع توسط نامه ای از خبرنگار آلمانی مستقر در نیویورک تأئید شد، که از شورا خواسته بود مداخله نماید تا هیوم(Hume) و جساب (Jessup) را از این امر منصرف نماید. توافق شد که تحت شرایط فعلی، شورا در موقعیتی نیست که درباره درستی یا نادرستی این موضوع تصمیم بگیرد. به منشی دستور داده شد تا نامه ای بنویسد و جویای علت ضرورت انجمن‌های مخفی در آمریکا گردد.(۱۸)

مکاتبات با نیویورک و تصمیم شورای عمومی نشان‌گر آین‌ست که که مارکس و انجمن انترناسیونالیستی کارگران کُل جزئیات جنبش را مطالعه نموده، و در مواردی که تصمیم‌های فوری نمی‌گرفتند، اطلاعات لازم را گردآوری و ارتباط دائم با شعبات و هوادارنشان را حفظ می‌کردند. این ارتباط‌های دائم و این کمک سیاسی به جنبش را می‌توان از مکاتبات مارکس و انگلس با سورگه(Sorge) و سایرین در آن‌زمان مشاهده نمود، به‌ویژه زمانی‌که شعباتی از انجمن انترناسیونالیستی کارگران در نیویورک و سایر شهرها پدیدار شدند، و در صفوف آن‌ها اختلاف‌های سیاسی و تشکیلاتی رخ داد.

مارکس در نامه اش به سورگه(Sorge)، مورخ ۱ سپتامبر ۱۸۷۰، درباره تقسم وظایف شورای عمومی نوشت، که ایکاریوس(Eccarius) باید منشی آمریکا باشد؛

مارکس در ۲۱ سپتامبر ۱۸۷۱، به سورگه(Sorge) توصیه نمود که نهاد رهبری تازه منتخب به‌جای «شورای مرکزی»، «کمیته مرکزی» خوانده شود، و به وی اطلاع داده شود که چه نشریاتی به آمریکا فرستاده شده است؛

مارکس در ۱۲ سپتامبر ۱۸۷۱، درباره بخش‌نامه ها و اساسنامه انجمن انترناسیونالیستی کارگران ارسالی به سورگه(Sorge) نامه نوشت .

مارکس دوباره در ۶ نوامبر ۱۸۷۱ درباره جزوات و نوشتجات و بخش مشهور شماره ۱۲ در نیویورک نوشت که شامل ژورنالیست‌ها و روشن‌فکرهایی بود که علاقمند بودند رهبری جنبش را در دست بگیرند.

مارکس در ۹ نوامبر به سورگه(Sorge) توصیه نمود که که متعاقب کارهای مقدماتی سیاسی و تشکیلاتی، کنگره‌ای تشکیل دهد و یک کمیته فدرال ایجاد نماید؛ وی کوشید سورگه(Sorge) را قانع نماید که کمیته را ترک نکند؛

مارکس در ۱۰ نوامبر ۱۸۷۱، به اشپیر(Speyer)، یکی از اعضای کمیته مرکزی نامه ای نوشت:

(۱) مطابق با اساسنامه، شورای عمومی در سرزمین یانکی‌ها(Yankees) قبل از هرچیز بایدمراقب خودیانکی‌ها باشد…

(۲) به‌هر قیمتی که شده باید اعتماد اتحادیه‌های کارگری را جلب نمود.(۱۹)

در این نامه، مارکس با جزئیات به مجموعه‌ای از بدگمانی‌ها و اتهامات در مورد شورای عمومی پاسخ داد و کوشید مخاطبش را قانع نماید که شورای عمومی نمی‌تواند اعضایش را از مکاتبات شخصی منع نماید. سپس در ۲۳ نوامبر، مارکس در نامه‌ای به بولت (Bolte) توضیح داد که چرا انجمن بین‌المللی کارگران «در آغاز ناچار بود در آمریکا اختیاراتی را به افراد خصوصی بسپارد و آنان را به‌عنوان مکاتبه‌گر خود برگزیند.»

در همان نامه، مارکس به بولت (Bolte) نوشت:

انترناسیونال بدین‌منظور تشکیل شد تا جهت مبارزه، تشکلات واقعی طبقه کارگر جای‌گزین فرقه‌های سوسیالیستی و نیمه‌سوسیالیستی شوند. در نگاه اول، احکام اولیه، هم‌چنین سخن‌رانی افتتاحیه، این موضوع را نشان می‌دهد. از طرفی دیگر، اگر انترناسیونال روند تاریخ سکتاریسم( فرقه‌گرایی) را از پیش تجربه نکرده بود، پیروان انترناسیونال نمی‌توانستند موقعیت‌شان را خفظ نمایند. رشد سکتاریسم سوسیالیستی و رشد جنبش واقعی کارگری همواره با هم نسبت معکوس دارند. تا زمانی‌که فرقه‌ها (ازنظر تاریخی) توجیه می‌شوند، طبقه کارگر هنوز به اندازه کافی پخته و باتجربه نشده است تا یک جنبش تاریخی مستقل داشته باشد. تاموقعی‌که طبقه کارگر به این درجه از پختگی و تجربه برسد، اساسا همه فرقه‌ها ارتجاعی‌اند. در این میان، تاریخِ پیروان انترناسیونال، همان چیزی را تکرار نمود که تاریخ در همه‌جا نشان می‌دهد: نیروها و اشکال کهنه و منسوخ می‌کوشند خود را در اشکال و ساختارهای تازه‌ بازسازی و حفظ نمایند.(۲۰)

این عبارت چشم‌گیر از نامه مارکس، تاکتیک‌های وی در قبال اتحادیه‌های کارگری، در قبال تشکلات مختلف سوسیالیستی و نیمه‌سوسیالیستی، و اصولی را توضیح می‌دهد که در نگرش او نسبت به سکتاریسم، و شیوه‌های مبارزه‌اش، یک سیاست کمونیستی درست نهفته است.

در عین‌حال، در آمریکا مبارزه‌ای در میان اعضای انجمن بین‌المللی کارگران شعله‌ور شد. این مبارزه در فراخوانی که شورای فدرال، متشکل از چند دوجین شعبه و شعبه ۱۲ نیویورک، به شورای عمومی لندن فرستاد، بیان شد که خواهان حل اختلاف‌شان است. شورای عمومی، تحت رهبری مارکس، علیه شعبه‌ ۱۲ موضع گرفت، زیراکه سیاست‌مداران خرده– بورژوایی جهت تسلط بر آن می‌کوشیدند، و مارکس از شورای فدرال حمایت نمود، زیراکه کارگران در اطرافش جمع شده بودند. مارکس در ۸ مارس ۱۸۷۲ به سورگه(Sorge) نوشت:

شورای عمومی از من خواست گزارشی دربارهٔ انشعاب در آمریکا تهیه کنم. به‌خاطر اختلافات بین بخش‌های اروپایی انترناسیونال، این کار مدتی به‌عقب افتاده بود. من همهٔ مکاتبات نیویورک و آن‌چه را که روزنامه‌ها نوشته بودند به‌دقت بررسی نمودم و به این نتیجه رسیدم که ما اصلاً به‌موقع از عواملی که باعث این جدایی شده بودند خبر نداشتیم. بخشی از قطع‌نامه پیش‌نهادی من تصویب شده است؛ بقیه اش در سه‌شنبه آینده، و متعاقب تصمیم نهایی به نیویورک ارسال می‌شود.(۲۱)

مارکس در ۱۵ مارس ۱۸۷۲، نسخه ای از قطع‌نامه ای را که آماده نموده بود و توسط شورای عمومی تصویب شده بود، برای سورگه (Sorge) ارسال نمود. از آن‌جایی‌که هردو، مارکس و انجمن انترناسیونال کارگران این قطع‌نامه به‌طرز باشکوهی توصیف نمودند، ما آن‌را به‌طور کامل نقل می‌کنیم:

(۱) هر دو شورا باید ادغام شوند و یک شورای فدرال موقت تشکیل دهند؛

(۱ الف) شعبات جدید و کوچک باید ادغام شوند و نمایندگانشان را بفرستند.

(۲) کنگره عمومی اعضای آمریکایی باید در ۱ ژوئیه تشکیل گردد؛

(۲ الف) این کنگره باید یک شورای فدرال انتخاب کند که مجاز به انتخاب اعضا باشد؛

(۲ ب) و هم‌چنین قوانین و اساسنامه شورای فدرال را تهیه نماید؛

(۳) شعبه ۱۲(با توجه به تظاهر و شارلاتان‌بازی) باید تا کنگره عمومی بعدی تعلیق گردد؛

(۳ الف) حداقل دو سوم از هر شعبه ای باید شامل کارگران مزدبگیر باشد.(۲۲)

کنگره انترناسیونال اول در لاهه تصمیم گرفت که مرکز اصلی انجمن انترناسیونال کارگران را به آمریکا منتقل نماید. بدین‌طریق حمله باکونیست‌ها دفع شد؛ بااین‌حال، این آغاز پایان انترناسیونال اول به‌عنوان یک تشکیلات انترناسیونالیستی طبقه کارگر بود. ولی‌ درحالی‌که این امر برای اروپا گامی به‌عقب بود، برای آمریکا به‌عنوان انگیزه ای عمل نمود که همه عناصر مارکسیستی را پیرامون شورای عمومی گردهم آورد. ازطرفی دیگر، دشمنان مارکسیسم نیز صفوف‌شان را تنگ‌تر نمودند. مارکس و انگلس می‌دانستند که شورای عمومی نیویورک، انجمن انترناسیونال کارگران و شورای عمومی لندن تفاوت‌های زیادی دارند. آن‌ها هر چه ازنظر سیاسی و سازمانی در توان داشتند جهت حمایت از شورای عمومی به‌کارگرفتند؛ بااین‌حال، مبارزه پیرامون آن شدت گرفت و انشعاب رُخ داد. شورای عمومی، به لطف سورگه(Sorge) و سایرین، کوشید تا با روحیات و روش‌های مارکس و انگلس عمل نماید. ولی نگرش شعباتی از انترناسیونال نسبت به اتحادیه‌های کارگری، یکی از ضعیف‌ترین نقاط بود. شورای عمومی در ۳ ژوئن ۱۸۷۸، نامه زیر را به شعبه ۳ شیکاگو فرستاد:

عجیب بنظر می آید که ما باید سودمندی و اهمیت وافر جنبش اتحادیه‌های کارگری را به شعبه‌ای از انترناسیونال خاطرنشان نمائیم. معهذا، لازم است به شعبه سوم یادآوری کنیم که هر یک از کنگره‌های «انجمن بین‌المللی کارگران»، از نخستین تا واپسین‌شان، با دقت به جنبش اتحادیه‌ای پرداخته‌ و در پی یافتن راه‌هایی جهت گسترش و پیش‌رفت آن بوده‌اند. اتحادیه کارگری مکتب جنبش کارگری‌ست، چون‌که کارگرها نخست بطور غریزی به چیزی روی می‌آورند که بر زندگی روزانه آن‌ها تأثیرگذارست، و درنتیجه ابتدا با هم‌کارانشان از طریق صنف و کارشان ادغام و متحد می‌شوند. بنابراین، وظیفه اعضای انترناسیونال نه‌فقط کمک به اتحادیه‌های کارگری موجود، و، پیش از هرچیزی هدایت آن‌ها به مسیر درست، یعنی انترناسیونالیستی کردن آن‌هاست، بلکه هم‌چنین در هرجایی که ممکن‌ست اتحادیه‌های کارگری جدیدی تأسیس نمایند. شرایط اقتصادی، اتحادیه‌های کارگری را با نیرویی مقاومت‌ناپذیر از مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی علیه طبقات ثروت‌مند سوق می‌دهد– حقیقتی شناخته شده برای همه کسانی‌که جنبش کارگری را با چشمان باز پی‌گیری می‌کنند.(۲۳)

با این حال، این سیاست مارکسیستی واقعی، که در اصل درست بود، تحت تأثیر انواع و اقسام عوامل دیگر قرار گرفت و شورای عمومی آمریکا بیش از پیش از موضع مارکسیستی خود فاصله گرفت.

آخرین موهیکان‌ها(Mohicans) که از شورای عمومی پشتیبانی می‌کردند، در سال ۱۸۷۶، مجبور به انحلال انجمن انترناسیونال کارگران شدند. درنتیجه، انجمن انترناسیونال کارگران، این آفرینش سیاسی و تشکیلاتی مارکس، ناپدید گشت – و جنبش انترناسیونال کارگری چرخش تند جدیدی را تجربه نمود.

کارل مارکس جنبش کارگری آمریکا را در فازهای مختلف، و دقیق‌تر از هرکس دیگری دنبال نمود. وی صفات خاص، جنبه‌های تاریک و مشکلات گوناگون آن‌را مشاهده نمود. بنابراین، آموزش‌های مارکس به پیروانش در آمریکا چه بود؟

مارکس از آن‌ها خواست تا حداکثر توجه اشان‌را به اتحادیه‌های کارگری معطوف نمایند، با طبقه کارگر ادغام شوند و همه «گرایشات تنگ‌نظرانه، سکتاریستی و مبهم را از تشکلات» ریشه‌کن نمایند.

مارکس خواهان ادغام با چنبش توده ای بود، و این امر را بهترین تعهد علیه سکتاریسم و اپورتونیست می‌دید؛ بااین‌حال، مطالبات مارکس جامعه عمل بخود نپوشید. جنبش کارگری و اتحادیه‌های کارگری آمریکا مسیر خاصی را پیمودند؛ رشد و شکوفایی کاپیتالیسم در آمریکا به‌معنای بورژوازی شدن هم‌زمان اتحادیه‌های کارگری آمریکایی بود. تئوریسین و رهبری آن برای سال‌ها، ساموئل گومپرز(Samuel Gompers)، دشمن سوسیالیسم، فقط سیاست‌مداری پول‌پرست بود. به‌علت سیاست و عمل فساد امپریالیستی و روحیه‌زدایی، مارکسیسم برای سال‌های مُمتد توسط گومپرز( Gompers)، به‌عقب رانده شد. اتحادیه‌های کارگری به رهبری تاجران تمام‌عیار درآمدند، که شعارشان– نه سیاستی کارگری، بلکه سیاستی سودجویانه و کاپیتالیستی بود. جهت توصیف اتحادیه‌گرایی ارتجاعی، اجازه دهید برخی مدارک ارائه شده توسط مارکس در سال ۱۸۸۳ (سال وفات مارکس)، به کمیسیون سنا توسط استراسر(Strasser)، رئیس اتحادیه انترناسیونالیستی سیگارسازان، را نقل کنیم که گومپرز(Gompers) دبیرش بود:

سئوال: آیا شما نخست بدنبال بهبود اوضاع داخلی هستید؟

جواب: بله، آقا، من نخست به صنف کاری که نماینده اش هستم، فکر می‌کنم؛ پیش از هر چیز به سیگار و منافع کسانی که مرا برای دفاع از منافع‌شان برگزیده‌اند.

سئوال: من فقط در ارتباط با اهداف نهایی‌اتان سئوال کردم.

جواب: ما اهداف نهایی نداریم. ما روز به روز پیش می‌رویم. ما فقط جهت اهداف فوری، اهدافی که ظرف چندسال تحقق یابند مبارزه می‌کنیم.

سئوال: شما چیزهای بهتری جهت خوردن و پوشیدن و خانه‌های بهتری جهت زندگی می‌خواهید؟

جواب: بله، ما می‌خواهیم لباس‌های بهتر بپوشیم، زندگی بهتری داشته باشیم و درکُل شهروندان بهتری شویم.

رئیس کمیسیون: به‌نظرمی‌رسد که شما کمی حساس هستید، مبادا تصور کنید که شما صرفاً یک تئوریسین هستید. من به شما از این زاویه نگاه نمی‌کنم.

شاهد: خُب، ما در اساسنامه‌امان می‌گوییم که مخالف تئوریسین‌هائیم و من در اینجا باید نماینده تشکیلات باشم. ما همه عمل‌گرا هستیم. (۲۴)

چیزی‌که استراسر(Strasser) نگفت، توسط گومپرز(Gompers)، و جان میچل(John Mitchel)، نویسنده کتاب کار سازمان‌یافته، و دیگرانی گفته شد که در تئوری و در عمل به منافع طبقه کارگر خیانت نمودند، و سیاست‌اشان‌را براساس تبعیت ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی اتحادیه‌های کارگری از تراست‌ها(trusts) به نتیجه منطقی رساندند.

علل عقب‌نشینی موقتی تاریخی مارکسیسم توسط گومپرزیسم(Gompersism) چیستند؟ رشد پیش‌روندهٔ پیروزمند کاپیتالیستی آمریکایی، دلیل اساسی بود که در پی‌آمد خود، بورژوازی را قادر نمود تا بخش‌هایی از کارگران را با دست‌مزدهای بهتر خریده و فاسد نماید، درحالی‌که استاندارد زندگی اکثریت طبقه کارگر، در ترکیب متنوع خود، هم‌چنان درپائین‌تر حد از حداقل باقی‌ماند.

به‌نظر می‌رسد که گومپرزیسم(Gompersism) نوکرصفت و ارتجاعی، آشکارا در کنار کاپیتالیسم به سراشیب سقوط غلتیده است. روح مارکسیستی را می‌توان در تظاهرات، اعتصاب‌های خونین و مارش بی‌کاران گرسنه در آمریکا احساس نمود. مارکسیسم انقلابی در حال فتح مواضع یکی پس از دیگری‌است.

بورٰوازی آمریکایی قادر به مهار روند فروپاشی اقتصاد ملی خود نیست، و مزدوران تراست‌ها(trusts)، وارثان اتحادیه‌ای کارگری گومپرز(Gompers) توان کم‌تری برای این‌کار دارند. پس، از نظر تاریخی حق با چه کسی بوه است؟ تاریخ به‌نفع چه کسی پیش می‌رود؟ بدیهی‌ست که به‌نفع مارکسیسم انقلابی و نه گومپرزیسم(Gompersism).

برگردانده شده از:

A. Lozovsky
Marx and the Trade Unions

Chapter VI
Marx and the United States

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch06.htm

منابع:

1. Werner Sombart, Outline of History of Development of the North American Prol

2. A. Bimba, History of the American Labour Movement (1930).

3. The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte (French edition), Paris, 1928, p. 33.

4. Ibid., p. 32.

5. Morris Hillquit, History of Socialism in the United States, Funk & Wagnails, 1906.

6. Marx, Letters to Sorge, 1907.

7. Capital, Vol. I, p. 329, Kerr edition.

8. Letters to Sorge, 1907.

9. Ibid.

10. J. R. Commons, History of the Labour Movement in the United States, Vol. II., Macmillan, 1921.

11. Ibid.

12. F. Sorge, Labour Movement in the United States, 1907.

13. Marx, Letters to Kugelmann, p. 83.

14. Capital, Vol. I, p. 329, Kerr edition.

15. This appeal was signed by the following, on behalf of the General Council of the International Workingmen’s Association:

British Nation: R. Applegarth, carpenter; M. J. Boon, engineer; J. Backley, painter; J. Hales, weaver; Harriet Law; B. Lucraft, chairmaker; D. Milner, tailor; Odger, shoemaker; J. Ross, bootcloser; B. Shaw, painter; Cowell Stepney; J. Warren, trunkmaker; J. Weston, hand-rail maker.

French Nation: Dupont, instrument maker; Jules Johannard, lithographer; Paul Lafargue.

German Nation: D. Eccarius, tailor; F. Lessner, tailor; W. Limburg, shoemaker; Karl Marx.

Swedish Nation: H. Jung, watchmaker; A. Muller, watchmaker.

Belgian Nation: P. Bernard, painter.

Danish Nation: D. Cohn, cigar-maker.

Polish Nation: Zabicky, compositor.

E. Lucraft, chairman; Cowell Stepney, treasurer; George Eccarius, General Secretary.

Quotations taken from text at Marx-Engels-Lenin Institute.—Ed.

16. Report of the General Council to Basle Congress, Archives, M.-E.-L.-I.

17. Minutes of General Council of I.W.A.

18. Minutes of the General Council of the International Workingmen’s Association, Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

19. Letters from Becker, Dietzgen, Engels and Marx, etc. to Sorge and others, p. 38.

20. Ibid.

21. Letters to Sorge, 1907.

22. Ibid., See Note 1 to letter of Marx to Sorge, March 15, 1872.

23. Commons, History of Labour in the U.S.A., Vol. II, p. 229 (Macmillan, 1921).

24. S. Perelman, History of Trade Unionism in the United States, 1923, p. 79.