جنگ تجاری آمریکا و تأثیر مخرب آن

این نوشته شامل چهار بخش است:

۱- مقدمه.

۲- علل مشخص جنگ تجاری آمریکا علیه بسیاری از کشورها.

۳- آیا جنگ تجاری کنونی باعث شکوفائی صنعت و اقتصاد آمریکا خواهد شد؟

۴- تأثیر تعرفه‌های اقتصادی بر اقتصاد جهانی و زندگی توده کارکن و زحمتکش (پرولتاریا).

۱- مقدمه

جنگ چیست؟ از نقطه نظر مارکسیسم، جنگ ادامه سیاست است.

سیاست چیست؟ سیاست از همین نقطه نظر بیان فشرده اقتصاد است. و اما اقتصاد یک پدیده طبقاتی است. در نتیجه جنگ یک پدیده طبقاتی است. هر جنگ مشخصی به پیشبرد اهداف طبقاتی یک طبقه مشخص خدمت می‌کند.

لنین می‌گوید: «به نظر من، مهمترین چیزی که معمولا در مسأله جنگ بر آن چشم مي‌پوشند، موضوعی اساسی که توجه چندانی به آن نميشود و بحث‌های بسیار – و باید بگویم بیهوده، نومیدانه و بی اساس – در آن مورد جریان دارد، مسأله ویژگی طبقاتی جنگ است.» (جنگ و انقلاب ١٤ (٢٧) مه ١٩١٧)

بر این مبنا جنگ تجاری آمریکا و دیگر کشورها یک جنگ طبقاتی است.

از نقطه نظر مارکسیسم، و به علت طبقاتی بودن جنگ، جنگ‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند:

۱- جنگ‌های عادلانه و انقلابی. مثل جنگ کشورهای مستعمراتی علیه استعمارگران در قرن بیستم و جنگ تدافعی اتحاد شوروی در جنگ جهانی اول و دوم. ۲- جنگ‌های ناعادلانه و ارتجاعی. مثل جنگ جهانی اول و دوم که جنگ‌های امپریالیستی بودند.

اگر جنگ‌های نظامی شرایط را برای تخریب اقتصاد و ساختارهای دیگر اجتماعی طرف مقابل فراهم می‌کند، جنگ تجاری مستقیماً به تخریب اقتصاد و زیرساخت‌های طرف مقابل می‌پردازد.

لذا جنگ تجاری آمریکا و دیگر کشورها به ویژه چین به علت ساختار سرمایه‌داری و امپریالیستی دو طرف درگیری، جنگی ناعادلانه و ارتجاعی‌ست، به ویژه جنگ دو بزرگترین ابر قدرت امپریالیستی جهان؛ آمریکا و چین.

در این جنگ تجاری، آمریکا سعی دارد با تخریب اقتصاد و زیر ساخت‌های این کشورها به ویژه چین، دوباره سرکردگی خود را بر نظام سرمایه‌داری جهانی احیا کند، و چین سعی دارد این امپریالیسم کهن را در جنگ تجاری به زیر کشیده و خود جای آن را بگیرد. دیگر کشورهای سرمایه‌داری تلاش می‌کنند در این جنگ تجاری خود را حفظ کنند.

از آنجائی که رشد و فروکش اقتصاد در نظام سرمایه‌داری جهانی ناهمگون است و نظام سرمایه‌داری هدفی غیر از سود و ابر سود ندارد، جنگ تجاری از همان آغاز پیدایش نظام سرمایه‌داری بین کشورهای مختلف در جریان بوده و هست. ولی به ویژه جنگ تجاری آمریکا و چین از ابعاد و شدت بی سابقه‌ای برخوردار است که در زیر بدان می‌پردازیم.

۲- علل مشخص جنگ تجاری آمریکا علیه بسیاری از کشورها

بعد از جنگ جهانی دوم، با فروکش اقتصادی-سیاسی امپریالیسم بریتانیا، امپریالیسم آمریکا سرکردگی نظام سرمایه‌داری جهانی را به عهده گرفت. قطب سوسیالیستی جهان در یک پروسه کوتاه از بین رفت و نظام سرمایه‌داری به رهبری آمریکا بر جهان حاکم شد. بعد از جنگ سرد و با شروع گلوبالیزاسیون سرمایه، درهای نظام سرمایه‌داری تازه پاگرفته اتحاد شوروی و چین به روی سرمایه‌داری خارجی گشوده شد و این به شکوفائی و رشد اقتصاد چین و روسیه کمک شایانی کرد. این رشد و شکوفائی تا بدانجا پیش رفته است که چین اکثر بازارهای بین‌المللی آمریکا را از دست‌اش بیرون کشیده و صادرات‌اش به درون آمریکا نیز تراز تجاری آمریکا – چین را برهم زده است. این بدان معناست که آمریکا در حال افول و عقب نشینی و چین در حال تهاجم و پیشروی‌ست.

در سال۲۰۱۹ کل تجارت آمریکا و چین ۶۳۴٫۸ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. واردات آمریکا از چین ۴۷۱٫۸ میلیارد دلار و صادرات آمریکا به چین ۱۶۳ میلیارد دلار برآورد می‌شود.  بنابراین در سال ۲۰۱۹ کسری تجارت کالاها و خدمات ایالات متحده با چین ۳۰۸٫۸ میلیارد دلار بوده است. (داده‌ها از سایت بازرگانی الین) در همین سال آمریکا بر ۳۶۰ میلیارد دلار کالاهای چینی تعرفه ۲۵ درصدی وضع نمود و چین نیز بر ۱۱۰ میلیارد دلار کالاهای آمریکائی تعرفه‌های ۲۵ درصدی اعمال کرد.

با این وجود حجم تجاری دو کشور آمریکا و چین در۲۰۲۲ «فقط از ماه ژانویه تا نوامبر سال جاری میان دو کشور به ۶۸۲٫۳۲ میلیارد دلار رسیده که افزایش سالانه ۳۰٫۲ درصد داشته است.» (IRNA–کد خبری ۸۴۵۶۹۶۷۲)

کسری تجاری که یکی از موتورهای افول امپریالیسم آمریکا است و آن را برجسته نشان می‌دهد، باعث گردید که ترامپ برای کاهش آن بر کالاهای بسیاری از کشورها منجمله کانادا، مکزیک و اتحادیه اروپا به ویژه چینی تعرفه ۲۵ درصدی وضع کند. با روی کار آمدن مجدد ترامپ ۱۰ درصد دیگر برتعرفه‌های چین اضافه گردیده، و چین نیز دقیقا مقابله به مثل کرد. تعرفه‌های ۱۰ و ۱۵ درصدی بر بسیاری کالاهای آمریکائی وضع نمود. زیرا که چین نیز “آماده هر نوع جنگ است“ (بی بی سی فارسی)

در دوره بایدن کل کسری تجاری آمریکا افزایش یافت. رادیو آلمان در مورد کسری تجاری آمریکا در سال ۲۰۲۴ نسبت به سال ۲۰۲۳ می‌گوید: «کسری تجاری آمریکا در سال ۲۰۲۴ بیش از ۱۷ درصد افزایش یافته است. حجم واردات آمریکا ۹۱۸ میلیارد دلار بیشتر از صادرات این کشور بوده است.) (DW – 5.2.2025) کسری تجاری این کشور در سال ۲۰۲۳ حدود ۷۸۴٫۸۹ میلیارد دلاربود. 

این در حالی است که «مازاد تجاری چین با جهان در سال ۲۰۲۴ به رکورد یک تریلیون دلار رسید، که نتیجه صادرات قدرتمند این کشور (سه و نیم تریلیون دلار) بود؛ رقمی که از واردات آن (دو و نیم تریلیون دلار) پیشی گرفت.» (بی بی سی فارسی – ۱۷ مارس ۲۰۲۵)

با اعمال تعرفه‌های سنگین بر کالاهای چینی در سال ۲۰۲۴ «کسری تجاری آمریکا با چین ۱۴٫۸۳ درصد کاهش‌ یافته است» (اطاق ایران انلاین) 

آمریکا با ۱۰۱ کشور دیگر دارای کسری تجاری‌ست. یکی از این کشورها کانادا است با سهم ۱۵٫۹ درصدی از بازار امریکا. حجم «تجارت دو کشور در سال ۲۰۲۴ حدود ۷۰۰ میلیارد دلار بوده که ۳۷۷ میلیارد دلار مربوط به واردات آمریکا از کانادا و ۳۲۲ میلیارد نیز صادرات آمریکا به کاناداست.» (روزنامه اقتصادی فرهیختگان) به عبارت دیگر کسری تجارت آمریکا با کانادا در هر سال ۵۵ میلیارد دلار است. کانادا در جواب به تعرفه‌های ۲۵ درصدی آمریکا، تهدید کرده است که به برق صادراتی خود به آمریکا تعرفه ۲۵ درصدی وضع خواهد کرد. 

تعرفه آمریکا بر واردات فولاد و آلومینیوم از اروپا نیز چهارشنبه ۲۲ اسفند اجرایی شد و اروپا نیز از ماه آینده بر ۲۶ میلیارد دلار کالاهای آمریکائی تعرفه اعمال خواهد کرد.

چین در رأس کشورهائی قرار دارد که آمریکا با آنها کسری تجارت دارد. از این رو لبه تیز حملات آمریکا در کاهش کسری تجارت، در درجه اول سمت چین و سپس کانادا، مکزیک و اتحادیه اروپا نشانه رفته است. از روز چهار شنبه ۲۰ فروردین متوسط تعرفه گمرکی بر کالاهای چینی ۱۰۴ درصد است. چین هم اعلام نموده که تا به آخر علیه آمریکا خواهد رفت.

همه این حقایق نشان می‌دهند که جامعه آمریکا گام به گام به یک جامعه مصرفی تبدیل می‌شود، واردات‌اش بیش از صادرات‌اش گردیده و صنایع آن در حال رکود هستند. این واقعییات دونالد ترامپ را بر این واداشته تا با اعمال تعرفه‌های سنگین بر کالاهای بسیاری از کشورهای جهان در رأس آن چین، صنایع کشورش را از حال رکود بیرون آورد و حرکتی تولیدی و کارآفرین ایجاد کند.

۳- آیا جنگ تجاری کنونی باعث شکوفائی صنعت و اقتصاد آمریکا خواهد شد؟

این سؤال را محققین اقتصادی و نتایج عملی تعرفه‌های دوران اول ریاست جمهوری ترامپ جواب خواهد داد:

ترامپ تعرفه‌ها را ابزاری برای رشد اقتصاد آمریکا، حفظ مشاغل و افزایش درآمدهای مالیاتی می‌داند. اما مطالعات اقتصادی درباره تاثیر تعرفه‌هایی که او در دوره اول ریاست ‌جمهوری‌اش اعمال کرد، نشان می‌دهد که این اقدامات در نهایت باعث افزایش قیمت‌ها برای مصرف ‌کنندگان آمریکایی شدند. 

خانم گارسیا هرو محقق اقتصادی می‌گوید: «چین فقط یک صادرکننده بزرگ نیست، بلکه در برخی حوزه‌ها تنها صادرکننده است، مانند پنل‌های خورشیدی. اگر پنل خورشیدی نیاز داشته باشید، تنها گزینه شما چین خواهد بود.» (بی بی سی فارسی)

آقای شوانگ اقتصاددان معتقد است: «کارخانه‌های چینی می‌توانند فناوری‌های پیشرفته را به ‌صورت انبوه و با هزینه‌ای بسیار پایین تولید کنند.» (همانجا)

با در نظر گرفتن این واقعیت که چین و آمریکا بزرگترین صادرکنندگان کالا به کشورهای همدیگر هستند و وابستگی متقابل بالائی دارند، تأثیر مخرب تعرفه‌های بالا توسط ترامپ، اقتصاد آمریکا را نیز دچار بحران عمیق‌تر می‌کند. بدین معنی که گرانی حلقوم مردم آمریکا را می‌فشارد و قدرت خرید مردم را کاهش می‌دهد. 

در همین روزهای اولیه حاکمیت مجدد ترامپ، دو دلی در رشد اقتصادی آمریکا باعث فروکش ارزش دلار گردید در حالی که ارزش یورو خود را در مقابل دلار تثبیت کرد. در عین حال «صبح روز بعد از فرمان دونالد ترامپ مبنی بر افزایش تعرفۀ کالاهای وارداتی، بازار بورس نیویورک – وال‌استریت – کار خود را با افت ارزش سهام بسیاری از شرکت‌های بزرگ شروع کرد.» (ifr)  در آمریکا «بازارهای سهام با بدترین سقوط یک روزه خود، از ابتدای همه گیری کرونا در سال ۲۰۲۰ روبرو شد.» (بی بی سی – فارسی)

جنگ تجاری، هر دو طرف جنگ را مورد ضربه قرار می‌دهد، اقتصاد هر دو کشور را با معضلات فراوان رو به رو می‌کند به این جهت تحلیل گران بر این واقعیت اشاره دارند که جنگ اقتصادی برنده ندارد. دو طرف و کل مردم جهان بازنده‌اند. ولی آن دولتی که بیشتر بر تعرفه‌ها می‌افزاید، بیشتر دچار بحران اقتصادی و نابسامانی اجتماعی می‌گردد. «تنها در سال جاری میلادی [۲۰۱۹] اقتصاد آمریکا درنتیجه جنگ تجاری با چین، ۱۳۴ میلیارد دلار خسارت دیده است و این خسارت، احتمالاً تا پایان سال آینده به ۳۱۶ میلیارد دلار خواهد رسید که معادل ۳/۰ درصد تا ۷/۰ درصد کل تولید ناخالص داخلی آمریکا خواهد بود. (مرکز مطالعات آمریکا)

امریتا نارلیکار، رئیس موسسه مطالعات جهانی و منطقه‌ای آلمان و استاد بین‌المللی روابط در دانشگاه هامبورگ می‌گوید: «این جنگ تجاری به اقتصاد ایالات‌ متحده کمک نکرده است. این آمریکا دیگر اقتصاد اول و ابرقدرت دنیا نخواهد بود. شاخص‌ها در مورد مصرف ‌کنندگان ایالات‌ متحده و همچنین، بسیاری از تولید کنندگان در بخش‌های مختلف منفی خواهد بود؛ این موضوع ازنظر سیاست اقتصادی بسیار معنی دارد.» (مرکز مطالعات آمریکا)

جوزف استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد، می‌گوید: «اثر تعرفه‌ها برای آمریکا و جهان بسیار بد خواهد بود.» (همانجا)

«اعمال تعرفه‌ها بر واردات چین در دور نخست ریاست ‌جمهوری ترامپ هرچند بخشی از کسری تجاری ایالات متحده با این کشور را کاهش داد اما باعث تشدید کسری تجاری با سایر کشورها شد؛ چرا که شرکت‌های آمریکایی پس از اعمال تعرفه بر واردات چین شرکای دیگری از سایر کشورها را جایگزین کردند و به همین دلیل کسری تجاری آمریکا با اروپا افزایش پیدا کرد.» (همانجا)

ولی به علت این که سهم صادرات و واردات چین در مجموع تولید ناخالص داخلی فقط ۳۷ درصد است، خسارات بالا بردن تعرفه‌ها توسط ترامپ برای چین بسیار اندک می‌باشد. چین با رو آوردن به کشورهای اروپائی و آسیائی در صادرات، توانسته است سهم خود را از تجارت جهانی ۴ درصد افزایش دهد.

در عین حال بالا بردن تعرفه‌ها، کشورهای وارد کننده کالاهای آمریکائی را که سهم تجارتشان از تولید ناخالص داخلی بالاست، به بحران می‌کشاند مثلا؛ سهم تجارت، ۷۰ درصد از تولید ناخالص داخلی مکزیک را تشکیل می‌دهد. ۸۰ درصد صادرات مکزیک به آمریکاست. تعرفه ۲۵ درصدی می‌تواند تولید ناخالص داخلی مکزیک را ۱۶ درصد کاهش دهد و این یعنی فقر و فلاکت و گرسنگی برای مردمان زحمتکش این کشور است. (آمار از یورونیوز)

۴- تأثیر تعرفه‌های اقتصادی بر اقتصاد جهانی و زندگی توده کارکن و زحمتکش (پرولتاریا)

زمانی که برای کالای یک کشور تعرفه ۲۰ درصدی اعمال می‌شود، ۲۰ درصد به قیمت کالای وارد شده به آن کشور افزوده می‌گردد. زمانی که ارزش کالاهای تجاری دوطرف جنگ تجاری صدها میلیارد دلار باشد و ۲۵ درصد تعرفه گمرکی آن بالا رود ارزش تمام شده این مقدار عظیم از کالا به بالای هزار میلیارد دلار می‌رسد. 

این کالاها که اکثرآً به صورت مواد اولیه و یا نیمه پرداخت شده صادر می‌گردند در کشور وارد کننده روی آن‌ها کار می‌شود و به صورت محصول نهائی وارد بازار جهانی می‌گردد، البته با قیمت بسیار بالاتر از قیمت پیش از تعرفه ۲۵ درصدی. بسیاری از شرکت‌های تولید کننده با چالش جدی و حیاتی در تأمین مواد اولیه مواجه می‌شوند و مجبور می‌گردند منابع اولیه را از کشورهای دیگر تأمین کنند. این امر به نوبه خود باعث گرانی سرسام آور کالاها می‌گردد.

این قیمت بالا را مصرف کننده یعنی مردم معمولی و زحمتکشان کشورها باید بپردازند. «بر همین اساس تحلیلگران پیش‌بینی می‌کنند تنش‌های تجاری به افزایش تورم و گران شدن کالاها در کشورهای درگیر منجر خواهد شد». (فرارو)

این گرانی باعث تورم در کشورهای جهان و در نتیجه، انباشت بیشتر ثروت در بالای جامعه و فقر و فلاکت و بی خانمانی و گرسنگی در بدنه و پائین جامعه می‌گردد. این روند آنچنان مصیبت‌بار است که در نتیجه آن هر ساله میلیون‌ها کودک و مادر و مردان کار و زحمت از گرسنگی و امراض مختلف که امکان معالجه آن را ندارند، جانشان را از دست می‌دهند بدون این که ظاهراً علت این گرسنگی و منشاً آن خود را نشان دهد. 

در واقع بالا بردن تعرفه‌ها و دامن زدن به جنگ تجاری باعث قتل‌عام سالیانه میلیون‌ها از مردم جهان است. این قتل‌عام آن چنان گسترده است که قتل‌عام فلسطینیان توسط فاشیست‌های اسرائیلی در مقابل آن کمرنگ می‌گردد. ولی این قتل‌عام خاموش است. کسی آن را نمی‌بیند و قادر نیست گستردگی و آفرینندگان آن را مشاهده کند.

نظم کمونیستی

۲۶ فروردین ۱۴۰۴




لنینیسم: به‌روزسازی مارکسیسم در عصر امپریالیسم

مقاله ۴/۱۴۰۴
۲۷ فروردین ۱۴۰۴، ۱۶ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در چند دهه گذشته، با گسترش ناامیدی در باره‌ی برنامه‌های سوسیالیستی سده بیستم، ما با بازگشت خیزابی از نقدهای ضدلنینیستی روبرو می شویم؛ نقدهایی که گاه از دل تجربۀ زیسته و دل‌های شکسته در باره‌ی فروپاشی آن‌چه روزگاری “آرمان رهایی” خوانده می‌شد- بیرون می‌آیند. در این راستا، البته بی‌جا نیست که برای ریشه‌یابی شکست به بررسی اندیشه و دیدگاه بنیان‌گزار انقلاب سوسیالیستی در روسیه پرداخت.

ولی این نقدها گاهی، به‌جای برخوردی تحلیلی و مشخص از پدیده‌ها و رویدادها به ساده‌سازی تاریخ می‌لغزند. لنینیسم در این نقدها و خرده‌گیری‌ها، نه چون تلاشی تئوریک برای گسترش و نوسازی مارکسیسم در شرایط ویژه، بل‌که چون کژروی ایدئولوژیک در مارکسیسم بررسی می‌شود —بی‌آنکه جای‌گزینی عینی و انقلابی برای شرایطی که لنین با آن روبرو بود، پیش‌گزاری گردد.

در میان انتقادگران لنینیسم، گاهی نقد آنانی که زمانی خود را لنینیست می‌دانستند، بیش از دیگران پیچیدگی‌های انقلاب سوسیالیستی و شرایط مشخص تاریخی را نادیده می‌گیرد. هر انسانی این حق بنیادین را دارد که دیدگاه‌های خود را بازبینی کند، در باورهای پیشین خود بازنگری نماید و یا حتا با جهان‌بینی گذشته‌ خود هم اکنون در تضاد باشد. این دگرگونی‌ها می‌تواند نشانه‌ای از رسیده‌شدن اندیشه در یک روند دیالکتیکی پیشرفت باشد. ولی کسی که در پهنه پرچالش سیاسی و اجتماعی در نوشته‌ای به بررسی و نقد ایدئولوژی‌های پیشین خود می‌پردازد و برای همگان پخش می‌کند، بار ویژه‌ای بر دوش خود می‌گذارد: نویسنده باید بتواند که به روشنی و سازمان یافته با یک تحلیلی تاریخی و دیالکتیکی چرایی روند دوری از جهان‌بینی گذشته و روی‌آوری به جهان‌بینی کنونی را پیش‌گزاری کند.

در این نوشته ما نشان خواهیم داد که لنینیسم نه تنها دشمن مارکسیسم و یا کژروی از ان نیست, بل‌که به روزسازی مارکسیسم است و بدون چارچوب تئوریک آن مارکسیسم توان پاسخ به چالش‌هایی مانند این که چرا وارونه آن چه که مارکس و انگلس پیش‌بینی کرده‌بودند انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری رخ نداد را ندارد.

بگذارید نخست نگاهی به این داشته‌باشیم که نقش مارکسیسم چیست؟ و دید مارکس و انگلس در باره‌ی انقلاب و نبرد چه بوده‌است؟

نقد سازنده یا نایش دگماتیک؟

پرسش اصلی آن است که آیا نقد لنینیسم، برای تیز کردن ویژگی‌های ضدسرمایه‌داری و انقلابی مارکسیسم است یا برای رام کردن آن؟

برخی‌ها پندارگرایانه این گونه می‌اندیشند که مارکس به روند مسالمت‌آمیز گذر از سرمایه‌داری به سوسیالیسم باور داشت.

مارکسیسم، با روش تحلیل دیالکتیکی، نه‌تنها نقدپذیر، بل‌که یک جهان‌بینی پویایی است که با دانش و شرایط تاریخی مشخص گسترش و ژرفش می‌یابد. ولی نقد زمانی سازنده‌است که از دل خود، راه‌چارهای نوینی برای چالش‌هایی که ما با آن روبرو هستیم را نیز فراهم کند. نقدی که تنها بر نایش استوار است، نه ریشه در اندیشه انقلابی، بل‌که بازتابی از شکست‌های تاریخی تلنبار شده‌است.مارکسیسم دانشگاهی نیست؛ مارکسیسم انقلابی است

مارکسیسم را نمی‌توان یک جهان‌بینی یا رشته‌ای دانشگاهی دانست؛ زیرا سرشت آن نه در تفسیر مجرد جهان، بل‌که در نشان دادن راه دگرگونی انقلابی آن نهفته‌است. دانشگاه‌ها—به‌ویژه در چارچوب ساختارهای سرمایه‌دارانه—مارکسیسم را از ویژگی‌های دگرگون‌ساز تهی می‌کنند و آن را دیدگاهی بی‌خطر و بی‌اثر می‌سازند؛ این‌گونه دید به جهان‌بینی مارکسیسم برای گفت‌وگوهای دانشگاهی و نوشتن پایان‌نامه‌های دانشگاهی خوب است، نه برای میدان‌های واقعی نبرد طبقاتی.

مارکسیسم، اگر از پراتیک انقلابی جدا شود، چیزی جز فلسفه‌بافی بورژوایی نیست. در چنین شرایطی، تحلیل ادبی جای‌گزین تحلیل

نظام دانشگاهی، به‌جای آن‌که مارکسیسم را چون افزاری برای رهایی بخواهد، آن را به پدیده‌ای بی‌خطر کاهش می‌دهد. در این فضا، مارکس کنار هایک و آدام اسمیت در یک چالش دانشگاهی چیده می‌شود که گویی که ناسازگاری تنها بر سر چند نمودار اقتصادی یا سبک نگارش است. از نقد ادبی مارکسیستی تا تئوری فرهنگی پست‌مدرن با رگه‌های «چپ»، همگی نسخه‌هایی بی‌خطر از یک فرهنگ انقلابی را پیش‌گزاری می کند که از اندیشه وعمل برای از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و از سازمان‌یابی طبقاتی تهی شده‌اند. این مارکسیسمِ بی‌خطر، به‌جای آن‌که آگاهی طبقاتی را بیدار کند، بیشتر با فلسفه‌گویی انسان را به خواب می‌برد.

اما مارکسیسم واقعی، در متن زندگی روان است: در اعتصاب‌های کارگری، در جنبش‌های ضد استعماری، در شوراهای مردمی، و در نبردهایی که توده‌ها برای دست‌یابی به نان و آزادی می‌جنگند. اگر هدف ما پایان‌دادن به سرکردگی سرمایه است، باید پندار گذار مسالمت‌آمیز را کنار بگذاریم و بار دیگر به فرهنگ رادیکال لنینی بازگردیم— سازمان‌دهی انقلابی، تئوری کارا و آمادگی برای نبرد. طبقاتی می‌شود، این کژراهی نه پیش‌آمدی، بل‌که بخشی از عمل‌کرد ایدئولوژیک بورژوازی برای آرام کردن اندیشه رهایی‌بخش است.

شما هنگامی که به تز یازدهم کارل مارکس درباره‌ی فویرباخ که یکی از انقلابی‌ترین جمله‌های تاریخ فلسفه به شمار می‌رود نگاه کنید، در می‌یابید که این تز نقطه‌ی گذار از فلسفه‌ی کهن به کنش‌گرایی انقلابی است و مرز میان تفسیر جهان و تلاش برای دگرگون‌ساختن آن را به‌روشنی دیده‌می‌شود .

مارکس در سال ۱۸۴۵ نوشت: «فیلسوفان تاکنون جهان را تنها به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ چالش ولی بر سر دگرگون کردن آن است

— کارل مارکس، تزهایی درباره‌ی فویرباخ (۱۸۴۵)، تز یازدهم

مارکس که در گفتن جمله‌های کوتاه ولی چکیده و ژرف نام آور است، با این جمله دیوار میان اندیشه‌ی شرمسار و چای‌خانه‌ای را و عمل انقلابی را درهم شکست. تز یازدهم او نه تنها نقدی بر فیلسوفان پیشین، بل‌که فراخوانی همیشگی برای کنش سیاسی آگاهانه و سازمان‌یافته است.

مارکس همچنین با فلسفه‌ی بورژوایی که در نظام‌های اندیشه‌ای چون دکارت و کانت بازتاب می‌یافت، سر ناسازگاری داشت. مارکس می‌گفت که این گونه فلسفه، تضادهای طبقاتی را پنهان می‌کند و جای‌گاه تاریخی و اجتماعی ایده‌ها را نادیده می‌گیرد. مارکس بر آن بود که تئوری نمی‌تواند بی‌طرف باشد؛ بل‌که باید در خدمت رهایی طبقه‌ی کارگر باشد.

این نگاه دنبال‌تر پایه‌ی تحلیل‌های لنین شد. او در کتاب چه باید کرد؟ (۱۹۰۲) از همین پیوند میان تئوری و عمل سخن می‌گوید و نوشت:«بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی شدنی نیست.»

برجستگی این جمله در آن است که مارکس در برابر فلسفه‌ی سرگرم کننده ایستاد و پافشاری داشت که وظیفه‌ی واقعی فلسفه دگرگونی جهان است. او در برابر ماتریالیسم شرمنده و واکنش‌گرا، مانند آن‌چه در اندیشه‌ی فویرباخ دیده‌می‌شود، ماتریالیسم کنش‌گرا را در عمل اجتماعی و انقلابی پایه‌گزاری کرد . این همان مفهوم «پراکسیس» است—وحدت تئوری و کنش.

در کتاب ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۶)، مارکس این نگاه را دنبال می‌کند و می‌نویسد:«نبردهای تئوریک، تنها بازتابی از رزم واقعی‌اند.»

از دید او، تئوری باید هم‌واره ریشه در واقعیت عینی و تضادهای مادی داشته‌باشد و هدف آن، برانگیختن و سازمان‌دهی پرولتاریا برای براندازی روابط سرمایه‌داری است. در جهان کنونی نیز، این تز مارکس هم‌چنان الهام‌بخش است. بسیاری از مارکسیست‌های راستین بر این باورند که دانشگاه‌های نئولیبرال امروز، با این‌که تولید انبوهی از دیدگاه‌های “رادیکال” دارند، ولی در عمل، جای‌گاه خود را در دل ساختار سرمایه‌داری نگه داشته‌اند, زیرا آن‌ها تنها سرگرم تفسیر کردن هستند . آن‌ها سرمایه‌داری را به شیوه‌های پیچیده تحلیل می‌کنند، ولی از سازمان‌دهی یا کنش انقلابی دوری می‌گزینند.

در زمینه‌هایی چون بحران آب و هوایی نیز، بسیاری از مارکسیست‌ها بر این باورند که راه‌حل نه در “آگاهی‌بخشی” تنها، بل‌که در دگرگونی نظامی است که منافع گروه اندکی سودآور را بر زندگی زیست‌محیطی برتری می‌دهد. از دید لنین، همان‌گونه که مارکس پیشتر گفته‌بود، آگاهی و کنش باید هم‌زمان پیش بروند؛ ولی آفریدن این پیوند دیالکتیکی نیازمند رهبری سازمان‌یافته و حزب پیش‌تاز انقلابی است.

نقش نبرد در دیدگاه مارکس

مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» در اندیشه‌ی کارل مارکس و فردریش انگلس، در باره‌ی گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم به کار برده‌شده‌است؛ دوره‌ای که در آن طبقه‌ی کارگر یا همان پرولتاریا قدرت سیاسی را در دست می‌گیرد تا ساختارهای سرمایه‌داری را از میان بردارد و پایه‌های جامعه‌ای بی‌طبقه و کمونیستی را پایه‌گزاری کند. واژه‌ی «دیکتاتوری» یادآور حکومت‌های زورگو و خودکامه است—ولی مارکس و انگلس نه سخن از خودکامگی یک تن یا گروه کوچک، بل‌که از سرکردگی آگاهانه‌ی طبقه‌ی کارگر بر روند گذار به سوی رهایی از ستم و بهره‌کشی سخن می‌گویند.

در مانیفست کمونیست (۱۸۴۸)، مارکس و انگلس رک و راست از نیازمندی انقلاب پرولتری سخن می‌گویند. آنان بر این باور بودند که تنها با یک انقلاب بنیادین است که پرولتاریا می‌تواند فرمان‌روایی بورژوازی را سرنگون کرده و نظمی تازه بر پایه برابری و عدالت اجتماعی بسازد. در آنجا آمده‌است: «کارگران چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. ولی جهانی را به‌دست آوردند. کارگران تمام کشورها، متحد شوید!» این جمله نمادی از فراخوان آنان برای بسیج طبقه‌ی کارگر در راه دگرگونی ساختار جامعه است.

مارکس در جنگ داخلی در فرانسه (۱۸۷۱)، تجربه‌ی کمون پاریس را تحلیل می‌کند و آن را نخستین نمونه‌ی واقعی از دیکتاتوری پرولتاریا می‌داند. کمون پاریس حکومتی بود که برای زمان کوتاهی از سوی کارگران پاریس ریخت گرفت و در آن تلاش‌هایی برای از میان برداشتن امتیاز طبقاتی و شرکت سرراست (مستقیم) مردم در سیاست انجام گرفت. مارکس در این تحلیل می‌نویسد: «کمون، شکل واقعی دیکتاتوری پرولتاریا بود.»

مارکس آگاهانه از «دیکتاتوری پرولتاریا» و نه از «فرمان‌روایی پرولتاریا» سخن می‌گوید زیرا می‌داند که از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بدون نبرد با سرکردگی بورژوازی و برای دست‌یابی به دگرگونی انقلابی شدنی نیست.

در نقد برنامه‌ی گوتا (۱۸۷۵)، مارکس به‌گونه‌ای تئوریک به این مفهوم می‌پردازد و از مرحله‌ای سخن می‌گوید که میان سرمایه‌داری و کمونیسم است. او این دوره را زمانی می‌داند که جامعه هنوز جای پای سرمایه‌داری را با خود دارد و نیازمند سازمان‌دهی سیاسی و اقتصادی برای گذر از آن است. مارکس در آنجا می‌گوید: «میان جامعه‌ی سرمایه‌داری و جامعه‌ی کمونیستی، دوران دگرگونی انقلابی از یکی به دیگری است. این یک دوره‌ی گذار سیاسی است که دولت در آن نمی‌تواند چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا باشد.»

درک این مفهوم نیاز درک کشمکش‌های طبقاتی دارد که دیکتاتوری پرولتاریا را مرحله‌ای نیازمند برای پایان دادن به سرکردگی طبقاتی، برپایی جامعه‌ای بدون طبقه و بدون دولت می‌داند. مارکس و انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را شکلی از دموکراسی رادیکال و مردمی می‌دیدند.

دیکتاتوری پرولتاریا در اندیشه‌ی مارکس و انگلس می‌گوید که طبقه‌ی کارگر با کاربرد قدرت سیاسی، ساختارهای بهره‌کشی سرمایه‌داری را از میان می‌برد و شرایط نیازمند گذار به جامعه‌ی کمونیستی و بی‌طبقه را فراهم می‌سازد.

سرمایه‌داری خودبه‌خود فروپاشی نمی‌کند. پندار این‌که این نظام را می‌توان از درون و اندک اندک، با شیوه رای‌دهی و اصلاح‌های آرام به راه راست کشاند، پندار خطرناک است که بارها بهای آن را جنبش‌های مردمی با خون خود پرداخته‌اند. از شیلی در سال ۱۹۷۳ تا اندونزی در ۱۹۶۵، هرگاه پروژه‌ای مردمی در آستانه‌ی قدرت‌گیری بوده، امپریالیسم و واپس‌گرایان با کودتا، کُشتار و سرکوب‌های ددمنشانه پاسخ داده‌اند. حتا الگوهای سوسیال‌دموکراسی در اروپا که با دوستی با آلمان نازی و شیوه ‌ای امپریالیستی یک رفاه کم و بیش اجتماعی ساخته بود، یا به محافظه‌کاری تن داده‌ یا در برابر خیزاب نئولیبرالیسم همه‌ی دست آوردهای جنبش‌کارگری کشورها را بر باد داد. واقعیت این است که بدون نبرد انقلابی، بدون گسست واقعی از مناسبات سرمایه‌دارانه، هیچ دگرگونی بنیادی شدنی نیست.

در همین راستا، لنین نه هم چون یک فیلسوف خانه‌نشین تنها، بل‌که مانند یک کنش‌گر انقلابی، نشان داد که تئوری تنها در پیوند با عمل معنا می‌یابد. او مفاهیمی هم‌چون حزب پیش‌تاز و ضدامپریالیستی را نه در هوا، بل‌که در دل تجربه عینی رزم طبقاتی فرمول‌بندی کرد. در دنیای امروز، که امپریالیسم با ریخت‌های پیچیده‌تر و سازمان‌یافته‌تری از گذشته بازتولید می‌شود، نمی‌توان بدون کمک این تجربه و این ابزارهای تئوریک، به رویارویی کارا با نظم فرمان‌روا اندیشید. نبرد بی‌تئوری، به‌سادگی در دل مناسبات چیره حل می‌شود و انرژی خود را در چشم‌اندازهای تنگ اصلاح‌خواهی از دست خواهد داد.

سرمایه‌داری خود به خود فرونمی پاشد. یا ما آن را سرنگون می‌کنیم، یا او ما را از پا درمی‌آورد. این گزینش ساده ای نیست، ولی —برای هر کس که هنوز به رهایی انسان از ستم طبقاتی، بهره‌کشی و بیگانگی باور دارد یک نیاز است.

لنینیسم: پاسخ دیالکتیکی به امپریالیسم و به روزسازی مارکسیسم

بسیاری از خرده‌گیران، لنینیسم را «دست‌کاری در مارکسسیم» می‌دانند، با این‌که خود مارکس هرگز مارکسیسم را جهان‌بینی بسته و پایان یافته نمی دانست. لنین، وارونه آن چه که خرده‌گیران می‌گویند، بر پایه‌ی دیدگاه مارکسیستی و با وفاداری به روش ماتریالیسم تاریخی، به بازخوانی شرایط جهان سرمایه‌داری‌ی که با آن روبرو بود پرداخت—جهانی که گام به مرحله‌ی نوینی به نام امپریالیسم گذاشته‌بود.

در دنباله این نوشته به برخی از برجسته‌ترین نکته‌ها که خرده‌گیران برای نشان دادن تضاد لنینیسم با مارکسیسم به کار می‌برند، پاسخ داده‌می‌شود.

کتاب کلیدی امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری (۱۹۱۶) درکی نو از روند سرمایه‌داری انحصاری، صدور سرمایه، پخش جهان میان قدرت‌های استعماری و شکل‌گیری الیگارشی مالی را پیش‌گذاری می‌کند؛ تحلیلی که حلقه‌ی گُم شده بسیاری از واکاوی‌های مارکسیستی از سرمایه‌داری بود. لنین در این نوشته به شکاف میان پرولتاریای متروپل و مستعمره‌ها و کشورهای پیرامونی می‌پردازد و به روشنی می‌شکافت که چرا انقلاب در جامعه‌های غیرغربی در آسیا یا آمریکای لاتین، می‌تواند رخ دهد. چنین نگاهی، نه «کژروی» از مارکسیسم، بل‌که نیازمند دیالکتیکی به روزسازی آن با شرایط نو بود.

دهقانان: اتحاد استراتژیک، نه کژروی تئوریک

یکی از سنگین‌ترین انتقادها به لنینیسم، به نقش دهقانان در انقلاب اکتبر بر می‌گردد. خرده‌گیران می‌گویند که نقش پررنگ دهقانان در انقلاب اکتبر، دوری از نقش بنیانی پرولتاریا در دیدگاه مارکس بوده‌است. ولی این انتقاد نشان از کم‌بود و یا نبود تحلیل تاریخی از تحلیل مشخص از شرایط مشخص و درکی ساده از تضاد طبقاتی دارد.

در جامعۀ نیمه‌فئودال روسیه، پرولتاریای صنعتی کم شمار ولی سازمان‌یافته و انقلابی بود. دهقانان، اگرچه خرده‌بورژوا، ولی در شرایطی بودند که تضادشان با مالکیت فئودالی، آن‌ها را متحد بزرگ پرولتاریا در انقلاب ساخت. لنین با شناخت ژرفی که از ساختار طبقاتی روسیه داشت، اتحاد پرولتاریا و دهقانان را نه از کژاندیشی، بل‌که با یک بررسی استراتژیک برای سرنگونی نظم کهنه درک کرد. به راستی هم یکی از نوآوری لنین در آن بود که ماتریالیسم تاریخی را به معنای واقعی آن، در تحلیل عینی از ساختار اقتصادی-اجتماعی به‌کار بست، نه در بازگویی دگم‌های خشک تئوریک

حزب پیش‌تاز: نیاز انقلابی برای پیوند آگاهی و سازمان

نمایی که برخی از خرده‌گیران از حزب لنینی، هم چون گروهی بسته، خشک‌اندیش و پلیسی نشان می‌دهند، گاهی برپایه گفتمان لیبرالی یا خوانش‌هایی سطحی از مقوله‌هایی مانند بسیج توده‌ها و سازمان‌دهی طبقه کارگر چیده شده‌است. ولی حزب پیش‌تاز در اندیشه‌ی لنین، نه یک نخبه‌گرایی، بل‌که ابزار دیالکتیکی برای پر کردن شکاف میان آگاهی خودانگیخته طبقه‌کارگر و آگاهی طبقاتی‌ و انقلابی است. مارکس سخن از اتحاد میان کسانی که می‌اندیشند و رنج می‌برند با آن‌هایی که رنج می‌برند و می‌اندیشند می‌گفت. حزب پیش‌تاز لنین پیاده‌کردن این سخن مارکس در پهنه عمل است. یعنی خرده‌بورژوازی روشن‌اندیش که جهان‌بینی طبقه‌کارگر را پذیرفته‌است به آموزش طبقاتی و انقلابی طبقه‌کارگر می پردازد.

در شرایط بسته سیاسی، سانسور و سرکوب سیستماتیک، شورش‌های خودانگیخته‌ی توده‌ای، راه به جایی نخواهد برد. حزب بلشویک، در این زمینه، نه‌تنها پیوند‌دهنده روشن‌اندیشان با پیشروترین فرزندان طبقه‌کارگر و توده‌ها بود، بل‌که خود فرآورده تجربه و چکیده نبرد کارگران، روشن‌اندیشان و انقلابی‌ها در درازنای چنددهه کنش انقلابی زیرزمینی‌ بود. لنین، وارونه بلانکیستی‌ها، به کودتا باور نداشت، بل‌که می‌گفت که حزب باید خود را در درون توده‌ها بسازد، با آن‌ها پیوند ارگانیک داشته‌باشد و تنها هنگامی که شرایط انقلابی شایسته است، رهبری تئوریک و عملی را بردوش گیرد.

انترناسیونالیسم لنینیستی: واقع‌گرایی در روبرویی با شکست

«پشت‌کردن لنین به انترناسیونالیسم» زمانی گفتمان روز شده‌بود که شوروی به‌ناچار سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» را در پیش‌گرفت. ولی باید دید بستر این دگرگونی از کجا آغازشد: شکست انقلاب در آلمان، درهم شکسته‌شدن شوراها در مجارستان، سرکوب خونین در فنلاند، و تنها شدن روسیۀه شورایی. بگذارید این رویدادها را در زیر بیشتر بشکافیم.

امید لنین بر این بود که دولت جوان شوروی بتواند به انقلابی‌های کشورهای امپریالیستی برای انجام انقلاب سوسیالیستی کمک کند و بجایش این کشورهای انقلابی بتوانند شوروی را از تنهایی نجات‌دهند تا سوسیالیسم را در کشور شوراها زنده بماند و پربار شود.

پس از پایان جنگ جهانی اول و شکست آلمان در نوامبر ۱۹۱۸، بحران سیاسی و اقتصادی همه‌ی پهنه‌های این کشور را فرا گرفته بود. مردم از شرایط جنگی خسته شده‌بودند و خواسته‌های اجتماعی و اقتصادی فراوانی داشتند. در چنین شرایطی، انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ در آلمان آغاز شد. مردم از شرایط اقتصادی و جنگی، کم‌بود خواربار، کُشته و زخمی بسیار سنگین و شرایط سخت زندگی به ستوه آمده‌بودند. هم‌چنین ناخشنودی گسترده‌ای از حکومت ویلهلم دوم (امپراتور آلمان) و نظام سلطنتی فراگیر شده‌بود.

این انقلاب با شورش‌های کارگری و سربازان در برلین و دیگر شهرهای آلمان هم‌راه شد که در نتیجه آن، حکومت امپراتوری سرنگون و جمهوری وایمار پایه‌گذاری شد. در این انقلاب، شوراهای کارگری (سوفا) نقش مهمی داشتند که تلاش می‌کردند قدرت را به دست گیرند. ولی این شوراها سازمان‌دهی نشده‌بودند و برای همین توان رهبری انقلاب را نداشتند. در سال ۱۹۱۹، شورای سوسیال دموکرات‌ها با کمک نیروهای نظامی دست به سرکوب شورش‌های رادیکال‌تر زدند. در این میان، دو تن از برجسته‌ترین فرزندان سوسیالیستی، کارل لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ، که در تلاش برای پیش‌برد انقلاب بودند، از سوی نیروهای راست‌گرا کُشته شدند. در پایان، قدرت در دست سوسیالیست‌های میانه‌رو و نیروهای محافظه‌کار افتاد.

در مجارستان، پس از جنگ جهانی نخست، شرایط اقتصادی و اجتماعی بسیار بحرانی بود. در سال ۱۹۱۸، دولت مجارستان زیر فشار اجتماعی جمهوری مجارستان را پایه‌گذاری کرد. در این شرایط، شورش‌ها و انقلاب‌های گوناگون پا به پهنه سیاست گذاشتند. در مارس ۱۹۱۹، یک حکومت سوسیالیستی به رهبری بلاکون که به انقلاب روسیه دلب‌ستگی داشت، در مجارستان پای گرفت. این جمهوری شورایی تلاش کرد تا برنامه‌های رادیکال سوسیالیستی مانند ملی‌سازی صنعت و زمین‌ها را پیاده‌کند. این جمهوری تنها چند ماه پایدار ماند. تلاش‌های بلاکون برای برنامه‌های سوسیالیستی به بحران اقتصادی و سیاسی انجامید. هم‌چنین، نیروهای برون‌مرزی مانند رومانی به کشور یورش بردند و در نتیجه، جمهوری شورایی در اوت ۱۹۱۹ سرنگون شد.

پس از سرکوب جمهوری شورایی، شوراهای کارگری و دیگر سازمان‌های سوسیالیستی در مجارستان از هم پاشیدند.

فنلاند که تا پیش از جنگ جهانی نخست زیر فرمان‌روایی روسیه بود، در سال ۱۹۱7 به پیش‌نهاد لنین و دولت بلشویکی‌اش استقلال یافت. پس از استقلال، این کشور درگیر تنش‌های درون‌مرزی شد. در این دوره، فنلاند به دو جناح اصلی “سفیدها” (هواداران دولت و محافظه‌کاران) و “قرمزها” (سوسیالیست‌ها و کارگران) بخش شد. جنگ میان آن‌ها در سال ۱۹۱۸ آغاز شد. سفیدها با پشتیبانی آلمان‌ها و برخی کشورهای دیگر، توانستند قرمزها را شکست دهند. در این جنگ، هزاران نفر از قرمزها کُشته شدند. پس از پیروزی، سفیدها به سرکوب قرمزها و عضوهای اتحادیه‌های کارگری پرداختند. هزاران نفر از شورش‌یان در زندان‌ها یا به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده‌شدند. این سرکوب‌های گسترده‌ به نام “ترور سفید”شناخته‌می‌شود.

پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، بلشویک‌ها به رهبری لنین آرزو داشتند که انقلاب سوسیالیستی در سراسر اروپا گسترش یابد. آن‌ها امیدوار بودند که انقلاب روسیه بتواند “اخگری” باشد که به هیزم انقلاب‌جهانی آتش افکند. دلیل اصلی این شکست‌ها، ناتوانی شوروی در پشتیبانی از آن‌ها بود.

در آن زمان، دولت تازه‌ شوروی خود درگیر چندین جنگ خونین بود (جنگ با گارد سفید روسیه، ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۲). ارتش سرخ بلشویکی می‌بایست هم‌زمان با نیروهای سلطنت‌خواه، ناسیونالیست‌ها، و ارتش‌های امپریالیستی (انگلیس، فرانسه، ژاپن، آمریکا و غیره) بجنگد. در چنین شرایطی، جنگ درون‌مرزی، چنبره اقتصادی و یورش نظامی ۱۴ کشور، لنین و بلشویک‌ها با گزینشی دشوار و چالشی بزرگ روبرو شدند: یا نابودی انقلاب، یا پس‌نشینی تاکتیکی برای نگه‌داشت دست‌آوردها و چشم به راه ماندن خیزاب انقلاب‌های جهانی در آینده. حتا در همین دوره نیز لنین هیچ‌گاه دیدگاه انترناسیونالیستی خود را کنار نگذاشت: برای نمونه از پایه‌گذاری کمینترن گرفته تا تلاش برای آموزش و تجربۀ شوروی به دیگر کشورها را می‌توان نام برد.

پاسخ مارکسیستی-لنینیستی درباره‌ی این‌که چرا انقلاب‌های سوسیالیستی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته‌ای چون آلمان، فرانسه یا بریتانیا رخ ندادند، بر پایه‌ی سازه‌های تئوریک و تاریخی استوار است.

در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» که لنین در سال ۱۹۱۶ نوشت، او به یکی از مفهوم‌های کلیدی در تحلیل خود از روابط طبقاتی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته سخن می‌گوید: اشرافیت کارگری. این مقوله به چرایی رخ ندادن انقلاب در کشورهایی چون آلمان، بریتانیا و فرانسه، با این‌که صنعتی پیشرفته و طبقه‌ی کارگر بزرگی داشته‌اند پاسخ می‌دهد.

یکی از دلیل‌های اصلی، تئوری لنین درباره‌ی امپریالیسم است. به باور او، کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته با شیوه استعمار و بهره‌کشی از جهان جنوب، سودهای هنگفتی به دست آوردند که با آن توانستند بخشی از طبقه‌ی کارگر خود را “بخرند”. این لایه ممتاز، که دنبال‌تر “اشرافیت کارگری” نام گرفت، از دست‌مزدهای بالاتر، امنیت کاری بیشتر و مزایای اجتماعی برخوردار بود. برایند این کار این بود که این لایه به جای گرایش به انقلاب، به اصلاح‌خواهی زیر رهبری سوسیال دموکراسی روی آورد و با سیاست‌های بورژوایی، هم‌سو شد. برای نمونه، طبقه‌ی کارگر بریتانیا، به دلیل بهره‌کشی استعماری از کشورهایی چون هند و بخش‌هایی از آفریقا، از شرایط بهتری برخوردار بود که مایه کاهش انگیزه‌های انقلابی در آن شد.

به همین دلیل در هیچ کجای جهان جنوب سوسیال دموکراسی پای نگرفت, زیرا بورژوازی واپس‌مانده آن‌ها امپریالستی نبوده‌است که تا بتوانند با دزدی و استعمار دیگر کشورها برای طبقه‌کارگر خود جامعه رفاهی بسازند.

لنین در فصل هشتم کتاب امپریالیسم…. می‌نویسد:

«دریافت سودهای انحصاری بالا از سوی سرمایه‌داران در یکی از شاخه‌های بی‌شمار صنعت، یا در یکی از کشورهای بی‌شمار و غیره، این امکان اقتصادی را برای آنان فراهم می‌سازد که بتوانند بخش‌هایی از کارگران، و برای مدتی حتی اقلیتی نسبتاً قابل توجه از آنان را بخرند.

امپریالیسم در دوران سرمایه‌ی مالی، شکل ویژه‌ای از اتحاد میان بورژوازی ملت‌های ستمگر و پرولتاریای این ملت‌ها علیه ملت‌های ستمدیده به خود می‌گیرد.»— ولادیمیر ایلیچ لنین، امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری (۱۹۱۶)، فصل هشتم

از دیدگاه لنین، سودهای انحصاری که سرمایه‌داران کشورهای امپریالیستی از استعمار و چپاول ملت‌های کم‌توان و پس‌مانده به‌دست می‌آورند، به آن‌ها این توان را می‌دهد که بخشی از کارگران خود را—یعنی همان اشرافیت کارگری—با دستمزدهای بالاتر، شرایط کاری بهتر، و امتیازات اجتماعی بخرند. این لایه ممتاز، که بیشتر در صنعت های کلیدی، اتحادیه‌های نیرومند و ساختارهای برجسته کار می‌کنند، به جای همبستگی با کارگران ستمدیده‌ی دیگر کشورها، با طبقه‌ی فرمان‌روای کشور خود هم‌پیمان می‌شود. این اتحاد طبقاتی نابرابر، آگاهی انقلابی را کم‌توان کرده و نبرد طبقاتی را به راه اصلاح‌خواهی می‌کشاند.

در گفت‌آوردی دیگر از لنین در سال ۱۹۲۰، او بار دیگر از نقش ویران‌گر و خودخواهانه اشرافیت کارگری در پشت کردن به آرمان های پرولتاریا سخن می گوید: «فرصت‌طلبان (سوسیال‌شووینیست‌ها) دست در دست بورژوازی ملیِ خود دارند، در حالی‌ که سوسیالیست‌های انقلابی برای سرنگونی بورژوازی ملی خود تلاش می‌کنند. اشرافیت کارگری، ستون اجتماعی دومین انترناسیونال است.»— ولادیمیر ایلیچ لنین، دومین انترناسیونال و مسئله‌ی ملی و مستعمراتی (۱۹۲۰)

اهمیت این تحلیل در درک دلیل شکست انقلاب‌های سوسیالیستی در غرب نهفته است. از نگاه لنین، در شکست انقلاب در کشورهایی مانند آلمان، بریتانیا و فرانسه، سه سازه کلیدی نقش داشتند: نخست، سودهای امپریالیستی که به سرمایه‌داران توان داد به طبقه‌ی کارگر امتیازاتی بدهند و یک لایه اشرافیت کارگری بسازند؛ دوم، پرتوان شدن حزب‌های سوسیال‌دموکرات که به‌جای جنبش انقلابی، راه سازش با نظم سرمایه‌داری را برگزیدند؛ و سوم، کم‌توان شدن آگاهی طبقاتی به دلیل پدید آمدن لایه ممتاز در درون خود طبقه‌ی کارگر که با امپریالیسم هم‌کاری می‌کرد. در اینجا لنین هم به زمینه مادی (سود هنگفت از کشورهای مستعمره و پیدایش اشرافیت کارگری) و هم به نقش سازه ذهنی (حزب سازمان‌دهنده این اشرافیت کارگری یعنی سوسیال دموکراسی) می‌پردازد که دست‌دردست هم کار آگاهی طبقاتی طبقه‌کارگر از سوی کمونیست‌ها را دشوار کردند.

زمانی که مارکس و انگلس بر این باور بودند که انقلاب در کشورهایی چون آلمان و انگلستان باید رخ دهد، در آغاز سده بیستم با گام گذاشتن سرمایه‌داری به مرحله امپریالیسم و آمدن حزب‌های چون حزب سوسیال‌دموکرات آلمان و حزب کارگر بریتانیا پویایی نبرد طبقاتی رام شد. لنین و رزا لوکزامبورگ این حزب‌ها را به دلیل دفاع از نظم سرمایه‌داری، حزب‌های «کارگری بورژوایی» می‌دانستند.

افزون بر این، قدرت نهادهای دولتی در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز نقش بسزایی در جلوگیری از آگاهی طبقاتی و کم‌توان کردن جنبش انقلابی بازی کرد. دستگاه‌های ایدئولوژیک و سرکوب‌گر مانند نظام آموزشی، رسانه‌ها، پلیس و ارتش، در افسار زدن اندیشه‌های انقلابی بسیار کارا بودند. آنتونیو گرامشی، فیلسوف مارکسیست ایتالیایی، این پدیده را با مفهوم «هژمونی فرهنگی» باز می کند؛ بدین معنا که طبقه‌ی فرمان‌روا تنها با زور شمشیر فرمان‌روایی نمی‌کند، بل‌که با شیوه های ریخت‌دهی به باورها و ارزش‌ها (مانند ناسیونالیسم یا مصرف‌گرایی)، سرکردگی خود را نگه می‌دارد.

پس از جنگ جهانی دوم نیز، بورژوازی به دلیل ترس از گسترش اندیشه سوسیالیستی با پیاده کردن سیاست‌های کینزی و دولت‌های رفاه، تا اندازه‌ای به خواسته‌های طبقه‌ی کارگر پاسخ داده شد و زمینه‌ی رادیکالیزه شدن از میان رفت. از نگاه لنینیسم، یک سازه کلیدی دیگر، نبود یک حزب پیشرو انقلابی برای رهبری طبقه‌ی کارگر بود. بدون چنین رهبری‌ای، جنبش‌های خودانگیخته یا سرکوب می‌شوند یا در چارچوب نظم فرمان‌روا حل می‌گردند. برای نمونه، قیام اسپارتاکیست‌ها در آلمان (۱۹۱۸–۱۹۱۹) به دلیل نبود هم‌اهنگی و رهبری پرتوان، شکست خورد.

در کنار این‌ها، رخ‌دادهای تاریخی ویژه مانند جنگ‌ها، آمدن فاشیسم و جنگ سرد نیز نقش پایه‌ای بازی کردند. در آلمان، انقلاب ۱۹۱۸ با سرکوب نیروهای سوسیال‌دموکرات و فاشیست به شکست انجامید. پس از جنگ جهانی دوم نیز، آلمان غربی در ساختار سرمایه‌داری زیر رهبری آمریکا آمیخته شد. در فرانسه و بریتانیا نیز روند بازسازی پس از جنگ و دریافت کمک‌هایی مانند طرح مارشال، پایداری اقتصادی فراهم کرد و مایه آن شد که کمونیست‌ها به حاشیه رانده شوند.

تئوری امپریالیسم لنین می گوید که انقلاب‌ها در کشورهایی با ساختارهای سرمایه‌داری کم توان و تضادهای بزرگ رخ خواهد داد، مانند روسیه در سال ۱۹۱۷ یا چین در ۱۹۴۹، نه در جامعه های سرمایه‌داری امپریالیستی.

پایان‌سخن

بررسی همه‌جانبه‌ی بالا نشان می‌دهد که لنینیسم را نمی‌توان چون کژراهه‌ای از مارکسیسم دید، بل‌که باید آن را تلاشی دیالکتیکی، سازمان‌یافته و انقلابی برای به‌روزسازی و تکامل مارکسیسم در شرایط نوین سرمایه‌داری جهانی—یعنی دوره امپریالیسم—درک کرد. لنین، نه با پشت‌پا زدن به متدولوژی مارکس، بل‌که با روش ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی، توانست در برابر بحران‌های سیاسی و اقتصادی آغاز سده‌ی بیستم پاسخی انقلابی و استراتژیک پیش‌نهد.

نقدهایی که لنینیسم را کژروی از مارکسیسم می‌خوانند، یا ریشه در سرخوردگی‌های تاریخی دارند، یا بر پایه تحلیل‌های ساده و غیرتاریخی استوارند. این نقدها در بهترین روی، ناتوان از پیش‌گزاری جای‌گزینی تئوریک و عملی‌اند و در بدترین روی، مارکسیسم را به فلسفه‌ای بی‌خطر، دانشگاهی و غیررزمنده دگرگون می‌کنند. ولی همان‌گونه که مارکس در تز یازدهم بر فویرباخ هشدار داد، فلسفه مارکسیستی نه برای تفسیر جهان، بل‌که برای دگرگون‌کردن آن است—و این دگرگونی بدون تئوری انقلابی و بدون سازمانی انقلابی، تنها در پندار می‌تواند روی دهد.

نقش لنین در پیش‌بُرد مارکسیسم را باید در چند لایه فهمید: نخست، با تحلیل امپریالیسم هم‌چون مرحله‌ای نو در رشد سرمایه‌داری، او ابزار درک روند دگرگونی جهانی و شکست انقلاب در غرب را فراهم ساخت. دوم، با تئوری حزب پیش‌تاز، پیوند تئوری و پراتیک را به گونه‌ای ارگانیک در شرایط بسته و سرکوب بازسازی کرد. سوم، با درک تاریخی و طبقاتی از جامعه‌های غیرغربی، نشان داد که انقلاب در پیرامون سرمایه‌داری جهانی رخ خواهد داد. و چهارم، با وفاداری ریشه‌ای به اصل انترناسیونالیسم، راه‌بردهای انقلاب جهانی را با واقع‌گرایی دیالکتیکی درآمیخت.

وارونه آن چه که پندارهای سازشکارانه در باره ی سرمایه‌داری می‌گویند ساختار آن خودویران‌گر نیست که بی‌درگیری و بی‌نبرد دگرگون شود. نمونه‌های خونین سرکوب‌های انقلابی در سده بیستم، از شیلی تا اندونزی، گواه آن‌اند که بدون سازمان‌دهی انقلابی، بدون رهبری تئوریک، و بدون شناختی ژرف از مناسبات قدرت، انقلاب تنها یک رویا می‌ماند.

امروز، بازگشت به لنینیسم، بازگشت به گذشته نیست؛ بازگشت به فرهنگ نبرد و ایستادگی، به سازمان‌یابی توده‌ای و به تئوری‌ای است که بتواند ابزار رهایی فراهم کند. لنینیسم، اگر درست درک شود، نه یک بسته از دیدگاه‌های خشک، بل‌که شیوه‌ای دیالکتیکی از فهم و دگرگون‌سازی جهان است.

پس در پایان، گزینش با ماست: یا مارکسیسمی برای موزه‌ها، یا مارکسیسمی برای خیابان‌ها؛ یا تحلیل‌هایی برای سرگرمی، یا کنشی برای دگرگونی. اگر راه دوم را می‌خواهیم، راهی فرای بازاندیشی و بازسازی لنینیسم و آموزه‌ها، و تجربه‌هایش در پیش نیست. این نه بازگشت به گذشته، که گامی برای آینده است. اگر ما هنگام کاربرد لنینیسم برای واکاوی جهان کنونی چیزی کم می‌اوریم، یا به ابزار تئوریک تازه‌ای نیاز داریم ، مانند خود لنین نوآوری کنیم و مقوله‌هایی مانند امپریالیسم و اشرافیت‌کارگری بسازیم که با ان‌ها به توان واکاوی جهان پیچیده کنونی را آسان تر کرد .

اگر می خواهیم که لنینیسم را کنار بگذاریم، باید رک و راست به پرسش‌های چالشی زیر پاسخ دهیم:

پس پرسش امروز ما از خرده‌گیران لنینیسم نباید تنها درباره‌ی گذشته باشد، بل‌که باید درباره‌ی آینده نیز باشد: اگر لنینیسم نه، پس چه؟

در جهانی که هنوز مناسبات استعماری، تبعیض طبقاتی، و ستم نهادینه‌شده سرمایه‌داری بر زندگی انسانی و زیست‌محیطی فرمان‌روا است، چه جای‌گزین کارآمدی برای نبرد طبقاتی، برای سازمان‌دهی انقلابی، و برای ساختن جهانی رها از بهره‌کشی می شناسند؟

اگر مارکسیسم تنها به فلسفه‌ای دانشگاهی، یا برای انقلابی نمایی کاهش یابد آیا این پشت کردن به سرشت انقلابی آن که مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» بر آن پا فشردند نیست؟

در جهانی که امپریالیسم هم‌چنان بر سرنوشت خلق ها چنگ انداخته، چه جای‌گزین برای تحلیل لنین از سرمایه‌داری جهانی است؟

در شرایط بسته سیاسی و سرکوب، بدون حزب انقلابی، چگونه می‌توان توده‌ها را بسیج و سازمان‌دهی کرد؟

و بدون درک تاریخی از ساختار طبقاتی جامعه‌های غیرغربی، چه تحلیلی از روندهای انقلاب و ضدانقلاب می‌توان داشت؟

پاسخ به این پرسش‌ها، برای آیندۀ جنبش‌های رهایی‌بخش، برجسته است.




آیا انترناسیونالیسم مرده یا در شُُرُف مرگ است؟

نوشتهگریگ گودلز

برگردانآمادور نویدی

سخت است در مورد کوبا فکر کرد، ولی احساساتی نشد. شب گذشته نتوانستم بخوابم، و از خاموشی تراژیک تقریبا کل کشور با نزریک شدن طوفان شدید پریشان بودم.

آری، نسل‌کشی در فلسطین و لبنان، احساسات و بی‌خوابی‌های مشابهی دارد؛ اعمال دولت اسرائیل وقیحانه و حیوانی و جنایت‌کارانه است. اما کوبا، به‌خاطر بیش از ۶۰ سال مخالفت با امپریالیسم آمریکا و فداکاری‌های بسیار زیادی که برای خلق‌های دیگر کرده و می‌کند، برای من جای‌گاه ویژه ای دارد.

هیچ کشوری به اندازه کوبا که دارایی‌های اندکی دارد، این‌قدر زیاد فداکاری برای سایر کشورها انجام نداده است.

نمونه حمایت بی‌شائبه از مبارزه جمهوری اسپانیا در نیمه اول قرن بیستم، همبستگی با سایرین که انترناسیونالیسم را تعریف نمود. اتحاد شوروی با ارسال اسلحه و مشاوران و حمایت از شورشیان نظامی که در محاصره قدرت‌های بزرگ فاشیست‌های لمان نازی و ایتالیایی مقابله نمود. صدها هزاد داوطلب، که اکثرا با کمونیست بین الملل سازمان‌دهی شده بودند، مخفیانه به مرزهای بسته اسپانیارفتند تا از جمهوری جوان دفاع نمایند.

در حمایت از جمهوری، میلیون‌ها نفر تظاهرات کردند– اگرچه عمدتا به‌خاطر بی‌تفاوتی و دشمنی فعال به‌اصطلاح دمکراسی‌ها این جمهوری سقوط کرد. چگونه –زیراکه بسیاری برای نخستین بار مشاهده کردند– که دمکراسی‌ها از یک دمکراسی درحال ظهور دفاع نمی‌کنند؟

کوبای کوچک در ۶۰ سال گذشته مشعل همبستگی و انترناسیونالیسم برای نسل‌های آینده بوده است. انترناسیونالیست‌های کوبایی تقریبا به هر جنبش آزادی‌بخش مشروع، هر جنبش سوسیالیستی در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی کمک کرده و در کنارشان جنگیده اند. دکترها، پرستارها و نیروهای امدادی کوبایی جهت کمک به فاجعه کشورهای بی‌شماری شتافته اند. هر جایی‌که نیاز به کمک داشته، کوبایی‌ها نخستین داوطلبان بوده اند، ازجمله در آمریکا (طوفان کاترینا)، کشوری‌که دولتش بیش‌ترین دشمنی‌ها و آسیب‌ها را بر سرنوشت کوبا وارد نموده است.

از زمانی‌که کوبا به سازما‌ن‌دهی مبارزان آزادی‌بخش ویتنامی کمک نمود، مدت زیادی نگذشته است.

حتی ما باید مبارزانی را بیاد بیاوریم که جهت کمک به آزادی مستعمره های پرتغال(Portuguese)، آنگولا(Angola)، موزامبیک، (Mozambique) و گینه بیسائو(GuineaBissau)، جان خود، دست یا پایشان را از دست دادند. کوبایی‌ها دلیرانه در جنگ‌ و شکست ارتش نژادپرست آپارتاید آفریقای جنوبی و آمریکایی جانشان را فدا نمودند، و بعد از جنگ ویتنام یکی از مهم‌ترین ضربه‌ها را علیه امپریالیسم آمریکا وارد ساختند. طبقه حاکمه آمریکا هرگز این شکست تحقیرآمیز را فراموش نکرده است.

شکی نیست که در نهایت آپارتاید فرو می‌پاشید، اما آن ده‌‌ها هزار داوطلب کوبایی، زمان سقوطش را سال‌های زیادی جلو انداختند.

کوبائی‌ها جهت آزادی دیگران، قبل و بعداز مبارزه چشم‌گیرشان فداکاری کرده اند. با تفسیر سروده جو هیل (Joe Hill)، هرجایی‌که خلقی در حال مبارزه باشد، می‌توان‌ انترناسیونالیست‌های کوبایی را مشاهده نمود– از کنگوی لومومبا(Lumumba) گرفته تا شیلی آلنده(Allende)، ازگرانادای اسقف(Bishop) گرفته تا ونزوئلای چاوز.

بعضی‌ها بخاطر دارند زمانی‌که نلسون ماندلا(Nelson Mandela) از زندان آزاد شد، نخست تصمیم گرفت که از کوبا دیدن کند تا از مردم کوبا جهت فداکاری‌شان در آزادی آفریقا تشکر کند.

البته که کوبا به‌تنهایی فاقد منابع مادی جهت مقابله با ارتش بخوبی مسلح آپارتاید و هم‌‌دستان مسلح غربی آن‌ها بود. حمایت مادی و نظامی اتحاد شوروی در کنار و پشت کوبا بود. این میراث انترناسیونالیستی شوروی، هم‌راه با ازخودگذشتگی الهام‌بخش فیدل کوبا، به میلیون‌ها انسان انگیزه داد تا بجنگند و خودشان‌را از یوغ امپریالیسم و کاپیتالیسم(سرمایه‌داری) رها سازند.

شکی نیست که علت اصلی درد و رنج های مداوم کوبا ناشی از تحقیر آمریکا و نزدیک‌ترین متحدانش است. قدرت‌های بزرگ هرگز کوبا را نبخشیده اند، زیرا که نخستین و تنها انقلاب سوسیالیستی را در(قاره) آمریکا برقرار ساخته اند، همان‌گونه که آن‌ها هائیتی را هرگز نبخشیده اند، زیرا که نشان داده برده‌های آفریقایی می‌توانند بپاخیزند و قدرت‌های بزرگ را شکست دهند و بردگان را آزاد سازند.

محاصره کوبا توسط آمریکا آسیب‌های جبران‌ناپذیری به خلقی وارد ساخته که مسیر توسعه و اصول سیاسی مستقلی را دنبال می‌کند. امپریالیسم خلقی را مجازات می‌کند که جهت حاکمیت خویش ارزش قائل است و با همان اصول سازش‌ناپذیری که دارد، با تعهد پُرشورش از طریق همبستگی و انترناسیونالیسم فداکارانه را با خلق‌های دیگر نشان می‌دهد.

با این‌وجود، خلق کوبا ثابت‌قدم است و مقاومت می‌کند، اما باز هم از دسیسه‌های سیا و سایر آژانس‌های پلید وزارت امورخارجه (آمریکا و …) برحذر نمی ماند– حتی در ضعیف‌ترین شرایط، و در چالش‌برانگیزترین لحظه‌های خود– خلق کوبا مشعلی را روشن نگه می‌دارند که توسط فیدل به آن‌ها سپرده شده است. علی‌رغم بهترین تلاش‌های غول سرمایه‌داری در شمال، سوسیالیسم کوبا تاب آورده و هم‌چنان پابرجاست.

اتحاد شوروی به کوبا در مسیر توسعه ا‌‌ی‌که انتخاب نموده، کمک‌‌های سخاو‌ت‌مندانه ای ارائه داد. علی‌رغم تأثیرات خنثی‌کننده قرن‌ها استثمار امپریالیستی، و به‌دلیل کمبود منابع مطلوب صنعتی، کمک‌های شوروی کوبا را قادر ساخت تا در کمکان «شورای تعاون اقتصادی» یا شورای کمک‌های متقابل اقتصادی جامعه سوسیالیستی(CMEA) با شرایطی برابر، حتی ویژه ادغام شود. اغلب رسانه‌های کاپیتالیستی کمک‌های کمکان را با کمک‌های بسیار زیاد آمریکا به اسرائیل مقایسه می‌کردند. اما، کوبا کمک‌های شوروی را جهت تبدیل شدن به نیرویی برای عدالت‌اجتماعی به‌‌کار گرفت، در حالی‌که اسرائیل کمک‌های آمریکا را جهت بی‌عدالتی و تبدیل شدن به نیرویی برای کارزارهای نسل‌کشی و ایجاد اسرائیل «بزرگ» استفاده کرده است و می‌کند.

ولی اینک نه شوروی وجود دارد و نه کمک‌هایش.

مایه تأسف و شرم‌ساری‌ست که هیچ کشوری که مسیر سوسیالیستی را طی نمی‌کند، یا از فداکاری‌های کوبا بهره‌مند گشته، حتی بخشا این خلا را پُرنکرده است. مطمئنا، کشورهایی‌که گمان می‌کردیم «دوستان» کوبا هستند، با بیانیه‌های شدید محاصره را محکوم کرده، ژست‌های «برادرانه» گرفته اند، و مقداری هم مواد غذایی ابتدایی فرستاده اند، اما این کمک آن‌قدر نبوده تا به کوبا اجازه دهد از فاجعه وخیم اقتصادی که با محاصره آمریکا صدبرابر گشته است، رهایی یابد.

کشورهایی که مبارزان انترناسیونالیست دفن شده اند، کشورهایی که دارای منابع انرژی وافری هستند، کشورهایی که با اقتصادهای مدرن، از اقتصاد شوروی سابق خیلی بهترند، فداکاری‌های خالصانه کوبا را بیاد نمی‌آورند که در این لحظه منحصرا وخیم اقتصادی با تعهد و ‌یا سازما‌ن‌دهی به کمک کوبای سوسیالیستی بشتابند.

شاید خودخواهانه باشد که از دوستان و کسانی‌که با کوبا همبستگی می‌کنند، توقع فداکاری‌های مشابهی داشت– این چیزی‌ست که میراث فیدلیسمو(Fidelismo) را در تاریخ سوسیالیسم بسیار ویژه می‌کند. ولی قطعا، آن کشورها می‌توانند جداگانه یا به‌صورت جمعی، زیرساخت‌های اساسی کوبا را بدون فداکاری‌های بزرگ بازسازی و تضمین کنند– و حداقل ابزار را به کوبا ارائه دهند تا از مجازاتی که امپریالیسم تحمیل نموده، رنده بماند.

می‌بایست بگویم که به‌نظر می‌رسد «سوسیالیسم با ویژگی‌های ملی»، از انترناسیونالیسمی که در سوسیالیسم قرن بیستم بسیار رایج بود، عقب‌نشینی نموده است.

درواقع، چه نوع سوسیالیسمی نمی‌تواند جهت کمک به یک کشور سوسیالیستی که از محاصره کاپیتالیستی رنج می‌برد، کمی ازخودگذشتگی نشان دهد؟

بر اساس یادداشت شخصی، به‌خوبی به‌یاد می‌آورم که از محل ایست بازرسی چارلی(Checkpoint Charlie)- در دروازه پورتال(portal) بین آلمان سوسیالیستی و آلمان کاپیتالیستی برمی‌‌گشتم. توریست‌ها و شهروندان غربی که به بازدید از برلین شرقی علاقه‌مند بودند، می‌بایست از طریق ایست بازرسی برگردند. آن‌ها هنگام بازگشت از جمهودی دمکراتیک آلمان(GDR) متوجه شدند که نه می‌توانند پول آن‌جا را نگه دارند نه آن‌را مبادله کنند. مأموران به برگشت‌کننده‌های اغلب ناراضی، پیش‌نهادی ارائه می‌دادند و به یک کشتی بزرگی اشاره می‌کردند که پُراز پول بود که روی آن تابلویی به چند زبان نوشته شده بود: «جهت بازسازی ویتنام کمک کنید».

احساس غرور کردم وقتی‌که فهمیدم بخش کوچکی از یک جنبش جهانی هستم که مصمم به بازسازی آن‌چیزی‌ست که امپریالیسم نابود کرده بود.

تعهد و افتخار به انترناسیونالیسم را دوباره از کارگران در بندر پیرائوس(Piraeus) یونان می‌بینم که از بارگیری مهمات به مقصد اسرائیل خودداری می‌کنند.

فقط می‌توان امیدوار بود که سوسیالیسم قرن ۲۱–م، انترناسیونالیسمی را احیا نماید که نشان از سوسیالیسم قرن ۲۰–م داشته باشد.

:برگردانده شده از

?Internationalism: Is It Dead or Dying

Posted by Greg Godels | Nov 11, 2024




تلاش آمریکا برای تحریک ویتنام علیه چین و تعمیق دوستی ویتنام با چین

در دیدار شی جین‌پینگ، دبیرکل حزب کمونیست چین و رئیس‌جمهور این کشور، با تو لام، دبیرکل حزب کمونیست ویتنام، در هانوی، دو کشور بر تعمیق همکاری‌های راهبردی و تقویت همبستگی تأکید کردند. این دیدار در چارچوب سفر دو روزه شی به ویتنام و در هفتاد و پنجمین سالگرد برقراری روابط دیپلماتیک میان دو کشور برگزار شد.

در سال‌های اخیر، امپریالیسم امریکا تلاش‌هایی برای جلب حمایت ویتنام در مقابله با نفوذ روزافزون چین در منطقه آسیا-پاسیفیک

انجام داده است. یکی از محورهای اصلی این سیاست، تشویق ویتنام به اتخاذ مواضع سخت‌گیرانه‌تر در برابر چین، به‌ویژه در مناقشات دریای جنوبی چین بوده است. .

واشنگتن از طریق توسعه همکاری‌های نظامی و فروش تجهیزات پیشرفته به ویتنام، سعی دارد این کشور را به سمت وابستگی نظامی و سیاسی بیشتر به ایالات متحده سوق دهد. رزمایش‌های مشترک دریایی، تبادل اطلاعات امنیتی، و پیشنهادهایی برای افزایش حمایت دفاعی از ویتنام بخشی از این راهبرد هستند.

تحلیل‌گران معتقدند که آمریکا با بزرگ‌نمایی تهدیدات چین، در تلاش است تا ویتنام را وارد رویارویی نیابتی با پکن کند. این اقدامات در شرایطی صورت می‌گیرد که چین و ویتنام، علیرغم اختلافات تاریخی و جغرافیایی، در حال حاضر روابط اقتصادی و سیاسی نزدیکی دارند و رهبران دو کشور تأکید دارند که این روابط بر اساس سوسیالیسم و همسایگی دوستانه بنا شده است.

با این حال، ویتنام تاکنون سعی کرده با اتخاذ سیاستی متعادل میان دو قدرت، از درگیر شدن در جنگ یا تقابل با چین خودداری کند. دولت ویتنام با آگاهی از هزینه‌های احتمالی یک درگیری با چین، به دنبال حفظ منافع ملی خود از طریق دیپلماسی و توسعه روابط چندجانبه، از جمله با چین، آمریکا و سایر کشورهاست.

آمریکا به‌دنبال ایجاد اتحادهای منطقه‌ای علیه چین است، اما ویتنام گرفتار این بازی‌های ژئوپولیتیکی نمی شود.




بحران سرمایه‌داری و سه صورت‌بندی ارتجاعی: از نئولیبرالیسم تا کینزی‌گرایی نظامی

راه‌بردهای کنونی سرمایه‌داری—نئولیبرالیسم، مرکانتیلیسم، و اقتصاد جنگی (کینزی‌گرایی نظامی) —نه تنها پاسخ‌هایی گذرا و ضدمردمی به بحران هستند، بل‌که نشان‌دهنده‌ی واپس‌گرایی تاریخی این نظام‌اند. نئولیبرالیسم با افزایش نابرابری و بحران‌های مالی، مرکانتیلیسم با سیاست های ناسیونالیسم اقتصادی و جنگ‌های بازرگانی، و اقتصاد جنگی با دگرگون کردن طبقه‌ی‌کارگر به ابزار ماشین‌های جنگی، همگی نشان‌گر این واقعیت هستند که سرمایه‌داری در مرحله‌ی سراشیبی خود به سر می‌برد. تضادهای این نظام—میان کار و سرمایه، میان دولت‌های امپریالیستی متروپول و خلق‌های پیرامونی، و میان انباشت بی‌پایان و ویرانی  زیست‌محیطی—را دیگر با اصلاح درون‌سیستمی نمی‌توان چاره کرد.

کینزی‌گرایی نظامی، که در آن دولت‌ها با افزایش بودجه نظامی می‌کوشند رکود اقتصادی را رام و کارآفرینی کنند، یک راه‌حل دروغین برای بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری است. این روی‌کرد نه‌تنها ریشه بحران را هدف نمی‌گیرد، بل‌که با نیرومندی نیروهای امپریالیستی، ویرانی محیط زیست، و سرکوب جنبش‌های اجتماعی به ژرفش بحران‌ها می‌پردازد. هزینه‌های نظامی هرچند گذرا به افزایش درخواست (تقاضا) و نمو تولید ناخالص ملی می‌انجامد، ولی به بحران بنیادی «اضافه‌تولید» و «کاهش نرخ سود» که به گفته مارکس در دل سرمایه‌داری نهفته است، پاسخی نمی‌دهند.

تولید جنگ افزارها نه‌ تنها به  نیازهای بنیانی انسانی پاسخ نمی‌دهد؛ بل‌که سرمایه را به بخش‌های غیرانسانی می‌فرستد که مایه کُشتار انسان‌ها و ویرانی محیط زیست می‌شود. در این ساختار، دلیل امنیتی راه را برای سرکوب درخواست‌های کارگری، دانش‌جویی باز می‌کند و چارچوب آزادی‌ها را کوتاه و تنگ می‌سازد و به نیرومندی نهادهای امنیتی می‌انجامد. نظامی‌گری یکی از سازه‌های بنیانی ویرانی زیست‌محیطی و طبیعت است. ارتش آمریکا به‌تنهایی آلاینده‌ای بزرگ‌تر از بسیاری از کشورهای جهان به‌شمار می‌آید. افزون بر این، نظامی‌گری اقتصادی دولت‌ها را به فراهم کردن زمینه‌های درگیری برای  فروش جنگ‌افزارها انگیز می‌دهد.

تاریخ نشان داد که برنامه‌های نظامی‌سازی ریگان در دهه ۱۹۸۰ اگرچه رشد اقتصادی به هم‌راه داشت، ولی نابرابری طبقاتی و بدهی دولت را افزایش داد.




اقتصاد جنگی اروپا- کینزی‌گرایی نظامی

آلمان

از سال ۲۰۲۲ که آلمان تحریم‌های گسترده‌ای علیه روسیه را پیاده کرد و در بخش‌هایی مانند خودروهای الکتریکی از چین پس  افتاد، اقتصاد کشور گام به رکودی دوساله گذاشته است. با تعرفه‌های تجاری آمریکا، پیش‌بینی رشد ۰/۲ درصدی برای سال ۲۰۲۵ نیز رنگ خود را باخته است. در این شرایط، بسیاری از مدیران شرکت‌ها، پژوهش‌گران و حتا رهبران اتحادیه‌ها خواستار یک استراتژی اقتصادی بر پایه‌ی «رشد صنعت جنگی» شده‌اند. برای همین آن‌ها نیازمند دگرگون کردن قانون اساسی آلمان بوده‌اند تا این راه را هم‌وار سازد. بسته‌ی مالی زیر نام «تأمین ویژه‌ی زیرساخت و بی‌طرفی اقلیمی» با ۵۰۰ میلیارد یورو وام اضافی در بازه‌ای ۱۲ ساله فراهم خواهد شد.

این برنامه‌ بزرگ‌ترین برنامه‌ی جنگی در آلمان از زمان پایه‌گزاری جمهوری فدرال در سال ۱۹۴۹ تاکنون است.

پس از برنامه جنگی  ۸۰۰ میلیارد یورویی اتحادیه اروپا به نام «تسلیح دوباره‌ی اروپا» (ReArm Europe)، ارزش سهام شرکت‌های اروپایی تولید جنگ افزارسازی مانند  Rheinmetall و Leonardo  افزایش یافت.

شمار کارکنان در صنعت جنگی اتحادیه اروپا نیز افزایش یافته و در سال ۲۰۲۳ با ۵۸۱ هزار نفر رسید که در هم‌سنجی به سال ۲۰۲۱، افزایشی ۱۵ درصدی داشته‌است.

برای شرکت‌های اروپایی که میان برتری صنعتی چین و حمایت‌گرایی آمریکا گرفتار شده‌اند، نظامی‌سازی یک راه نجات است. برای نمونه، فولکس‌واگن گفته‌است که آماده‌ی بازگشت به تولید خودروهای نظامی است – تولیدی که در دوران رایش سوم، یکی از اصلی‌ترین خط تولید این شرکت بود.

نخبگان سیاسی آلمان اکنون از سیاست ریاضتی نئولیبرال دوری گرفته و به سوی سیاست‌های کینزی زمان جنگ گرایش پیدا کرده‌اند.

چندی پیش برای نخستین بار از زمان جنگ جهانی دوم، آلمان یک تیپ زرهی، تیپ ۴۵ زرهی را در برون از مرزهای خود،  در نزدیکی ویلنیوس، لیتوانی پابرجا کرد .

رهبران آلمان در این اندیشه پندارگونه هستند که اقتصاد جنگی با زنده‌کردن اقتصاد مُرده می‌تواند نجات‌بخش اقتصاد کشور شود.




در سوگ رفیق دکتر هاشم موسوی

  • اخبار روز

اگر انسان گرایی، مردم نوازی، شورمندی، آزاده گی، میهن دوستی ، آرمان رهایی و رفاه زحمت کشان و… این همه را به هم‌ بیامیزیم و سپس توان مندی حرفه ای، دانش و مهارت پزشکی را بر آن بی افزاییم نگاره ی زیبایی که فرادست می آید شباهت بی چون و چرایی به سیمای انسانی دکتر هاشم موسوی خواهد داشت. رفیق همراهی که روز گذشته از دست دادیم و کالبد بی جانش را – چنان که خود خواسته بود – به دانش جویان سپردیم تا از آن بیاموزند.

در برابر چنین تندیسی از شرافت و فرزانه گی چه می توانم گفت جز آن چه امپراطور ناپلئون با همه سطوت و غرور پادشاهی در دیدار و ستایش از گوته – شاعر شوریده ی آلمانی- بر زبان آورد: ” آنک انسان “!

به هر روی جنبش چپ یکی از شمار وفادارترین همراهان خود را از دست داد.‌ شوربختا که ماییم… زیرا پیمودن این راه در فقدان یارانی از این دست دشوارتر خواهد بود.

 در روزگار نوجوانی و جوانی نسل ما و تا میانه های نیمه دوم سده گذشته آرمان گرایی و پای بندی یه هنجارهای انسانی آسان‌تر از امروز می نمود و راه جستن به قله های شرافت آن جا که رهروانی از تبار چه گوارا، جزنی، پویان، کتیرایی، صمد بهرنگی و صدها مبارز دیگر ایستاده بودند؛ آزمونی تا این پایه دشوار و دست نیافتنی نبود. مرادم به هیچ رو کوچک انگاری روی کردهای سترگ و رنج هابی نیست که آن جان‌های شیفته بر خود هموار کردند. گزافه ای چنین از من دور باد. هم‌چنین بر سر آن‌نیستم در این مجال در باره ی کردوکار سیاسی آن ها داوری کنم. برای این مدعا اما دلیل روشنی وجود دارد: سرمایه در خیز آزمندانه و تک وتاز ویران گر خود به سوی ” پیش رفت”!! هنوز انکشاف پلیدی و تباهی را به فرجام نهایی نرسانیده بود. از سرشت نوعی انسان هنوز ساحتی برجای بود که از دست برد بازار و سرمایه در امان باشد. آن جا در آن سپهر آزاد از وجدان آدمی – پیش از آن که سرمایه به تمامی آن را فرو گیرد- می توانستی طنین تازیانه ستم گران و شیار برجای مانده بر پیکر ستم‌کشان را بشنوی و ببینی. چشم ها و گوش ها تا پایه امروز کم سو و ناشنوا نبودند. آن گونه که فروغ گفته است شاید هنوز “در پشت چشم های له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود… که می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها “

از این چشم انداز یعنی چشم انداز تباه شده گی انسان امروز است که کارستان زنده گی سیاسی و حرفه ای دکتر موسوی امید بخش و آموزنده است.

در روزگاری که سرمایه داری حتی از جان و سلامت اردوی کار و زحمت ابژه ای برای چپاول و انباشت ساخته است؛ رفیق موسوی و دیگرانی چون او “گل هایی هستند که در جهنم می رویند.”

درست در همان روزی که دکتر موسوی چشم بر زنده گی فروپوشید و هم وطنان دردمند و بیمار ما در گرگان و دشت طبیبی “مسیحا دم و مشفق” را از دست دادند؛ آری درست در همان روز دبیر نهاد نظام پزشکی به هم کاران اش هشدار داد و تهدید کرد مبادا تعرفه های مقرر را نادیده بگیرند و خدمات خود را ارزان تر به بیماران بفروشند. ترجمان پیام جز این نیست: بیمارانی که توان خرید خدمات درمانی را ندارند همان به که بمیرند!

دکتر موسوی در زادگاه خود و در هم سنجی با هم‌کاران اش از چنان موقعیت حرفه ای و کاریزمای اجتماعی برخوردار بود که می توانست به بلندای ثروت و مقام دست یابد. اما چنان ناهنجاری را برنمی تافت زیرا گزینش او سوسیالیسم بود.

در حالی که بسیاری از هم‌کاران او در جامعه ی پزشکی “زیرمیزی” خود را با دلار مطالبه و دریافت می کنند “زیرمیزی” دکتر موسوی لب خند رضایتی بود که بر لبان بیماران اش شکوفا می شد. رفیق هاشم سرخوشی تصاحب این لب خند را با هیچ گنجی در جهان سودا نمی کرد. 

یاد و نام اش الهام بخش پوینده گان آزادی و عدالت اجتماعی خواهد بود.

از این سَموم که‌ برطرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی ماند ورنگ نسترنی

۲۳ فروردین ۱۴۰۴

ع- روستایی




لاوروف: اتحادیه اروپا خود را برای جنگ آمده می کن

لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه، روز شنبه در دومین روز «فروم دیپلماسی آنتالیا» در ترکیه، هشدار داد که ساختارهای بین‌المللی مستقر در حوزه یورو-آتلانتیک نه‌تنها موفق به تأمین ثبات و امنیت نشده‌اند، بلکه اعضای این جامعه اکنون خود را برای یک جنگ بزرگ دیگر آماده می‌کنند.

د
لاوروف (OSCE) – گفت این نهادها در تحقق اهداف اعلام‌شده‌شان ناکام بوده‌اند.
او اظهار داشت: «مسائل امنیتی پس از جنگ جهانی دوم در منطقه مشترک ما با منطق یورو-آتلانتیک تعریف شد. ناتو و اتحادیه اروپا اساساً ساختارهایی اروپایی بودند.»

وی افزود: «اتحادیه اروپا به‌تازگی توافقی با ناتو- از جمله در در اختیار گذاشتن قلمرو خود برای اجرای برنامه‌های این ائتلاف برای گسترش به شرق، جنوب، یا جاهای دیگر- امضا کرده است. اتحادیه اروپا اکنون بخشی از سیاست یورو-آتلانتیک است» .
لاوروف گفت: «من معتقد. آن‌ها نتوانسته‌اند امنیت و ثبات را تقویت کنند.»
او افزود که این ساختارها موجب افزایش تنش‌های جهانی و «نظامی‌سازی مجدد اروپا» شده‌اند. «تمام تلاش‌های جامعه یورو-آتلانتیک بر آمادگی برای یک جنگ جدید متمرکز شده است. آلمان، به همراه فرانسه و بریتانیا، رهبری این روند را بر عهده دارند.»

گروهی از حامیان اوکراین که عمدتاً از کشورهای عضو ناتو و اتحادیه اروپا تشکیل شده و در اوایل هفته جاری گرد هم آمدند. در این نشست، وزرای دفاع این کشورها درباره امکان اعزام نیروی «حفظ صلح» به اوکراین بحث کردند؛.
برخی از کشورها اروپا علناً نسبت به اهداف، مأموریت این نیروها ابراز تردید کردند.
روسیه نسبت به اعزام هرگونه نیروی نظامی غربی به اوکراین، به‌ویژه از سوی کشورهای عضو ناتو، هشدار داده است.